ghaemiyeh.com
سرشناسه : مرتضوی، سیدضیاء، ۱۳۳۷ - ، گردآورنده
عنوان و نام پدیدآور : دانشنامه امام خمینی/ به کوشش سیدضیاء مرتضوی.
مشخصات نشر : تهران: موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(س)، ۱۴۰۰.
مشخصات ظاهری : ۱۰ ج. : مصور، عکس ؛ ۲۲ × ۲۹ سم.
شابک : ۴۹۵۰۰۰۰۰ ریال: دوره978-964-212-573-9 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
مندرجات : ج.۱. آدابالصلاه - اسلام ناب محمدی.--ج.۲. اسم اعظم- بهشت و جهنم.--ج.۳. بهشتی، سیدمحمد - ثقفی، خدیجه.--ج.۴. ثواب و عقاب - حمله به مدرسه فیضیه.--ج.۵. حوزه علمیه قم - روشنفکری.--ج.۶. رهبری - صدور انقلاب.--ج.۷. صدوقی، محمد - فلسطین.--ج.۸. فلسفه - مالکیت.--ج.۹. ماهیت - نامهها.-- ج.۱۰. نبوت - یقین.
موضوع : خمینی ، روحالله، رهبر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران ، ۱۲۷۹ - ۱۳۶۸. -- دایرهالمعارفها
موضوع : Khomeyni, Ruhollah, Leader and Founder of IRI -- Encyclopedias
شناسه افزوده : موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س)
شناسه افزوده : Institute for Compilation and Publication of Imam Khomeini's Works
رده بندی کنگره : DSR۱۵۷۶/ض۹د۲ ۱۴۰۰
رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۸۴۲۰۹۲
شماره کتابشناسی ملی : ۷۸۹۴۴۴۱
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فاپا
64 1 -
آیت الله سید روح الله موسوی خمینی، از شاگردان نامدار مرحوم آیت الله حائری بود او همچنین از محضر آیات عظام شیخ محمد علی شاه آبادی، شیخ آقا رضا مسجد شاهی اصفهانی و میر سید علی یثربی کاشانی بهره گرفت در سال 1340 شمسی پس از رحلت آیت الله بروجردی بر ضد رژیم ستم شاهی قیام کرد و با پیشگامی مردانه او جمعی از مراجع دیگر قم نیز قدم جلو گذاشتند و در نهایت آن مرد نامی تاریخ روحانیت و مرجعیت شیعه دستگیر و به ترکیه تبعید شد. امام خمینی روحانی و بخصوص مرجعیت شیعه را وارد مرحله نوینی از تاریخ شناخت خود نمود و به آنها درس عزت شجاعت و شهامت داد.کتابهای بیع و متاجر و تحریر الوسیله از آثار گرانقدر او در فقه و کتاب تهذیب الاصول، تقریرات وی در اصول فقه است که کتاب تحریر الوسیله و تهذیب الاصول درسالهای اخیر به عنوان متن اصلی بعضی از درسهای خارج فقه و اصول جاری در حوزه های علمیه، خصوصا حوزه علمیه قم مطرح است. او جامع علوم و فنون اسلامی وزنه بزرگی در فقه و اصول و فلسفه و دیگر علوم اسلامی به شمار می آمد مرجعیت تشیع پس از آیة الله بروجردی علیرغم اصرار عده زیادی
از مردم و علما به ایشان واگذار شد، با این حال وی از هرگونه اقدامی که شائبه موقعیت طلبی داشته باشد پرهیز داشت بعد از فوت مرحوم آیة الله بروجردی، امام خمینی مرجع عده زیادی از مردم ایران و بعضی از کشورهای دیگر بود، اما اوج مرجعیت این مرد بزرگ از سالهای تبعید او به خارج از کشور شروع و پس از بازگشت به وطن در طول حدود ده سالی که از کشور خودش(ایران) در قید حیات بود به نهایت درجه صعود رسید مرجعیت امام خمینی منحصر در کشور یا منطعه ای خاص نبود بلکه چه در زمان حیات خود و چه بعد از رحلت ایشان تمام جهان اسلام را فرا گرفت. اکنون نیز که چندین سال از رحلت آن فقیه و مرجع نامی می گذرد هنوز هم بسیاری از مردم جهان و خصوصا ایران با توجه به مساله جواز بقاء بر تقلید از میت، از مقلدین آن مرجع راحل هستند.
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 4 سیدصادق حقیقت این کتاب که توسط(دمیترى ژوکوف)به رشته تحریر درآمده است در تاریخ 16 اسفند 1377 به عنوان مکتوبى از مجموعه «سرى پیشوایان قرن بیستم»، طى مراسم با شکوهى با حضور سرگى بابورین، معاون دوماى روسیه، تعداد زیادى از نمایندگان پارلمان، سیاستمداران،ایران شناسان، نویسندگان، شخصیتهاى علمى فرهنگى برجسته روسیه، ارباب جراید، و نمایندگان رسانه هاى گروهى رسما معرفى شد. بابورین، به عنوان مدیر جلسه، با تجلیل از امام و انقلاب اسلامى گفت: «من در سالهاى 1981 -1980 از طریق مطالعات نظام مند با این مرد بزرگ آشنا شدم و آن را موضوع رساله خود دردانشگاه قرار دادم. مهم ترین دستاورد انقلاب ایران براى ما،پیام حضرت امام به گورباچف بود که در آن به رهبر شوروى تذکرداده شده بود که در فرآیند پروستاریکا، مواظب باشید به باتلاق غرب گرفتار نشوید. اگر گورباچف به نصایح امام عمل مى کرد،اکنون روسیه دچار این گرفتاریها نمى شد. زبان کتاب حاضر براى خواننده روسى، بسیار جالب و شیرین است.» نویسنده، از متفکران مشهور و عضو آکادمى علوم روسیه مى باشد. نکته قابل توجه در این کتاب، تصویر یک اندیشمند روس با نگاه بیرونى، از شخصیت امام خمینى است. این کتاب که به شکل زیبایى به چاپ رسیده، مشتمل برچهار بخش است; بخش اول، با عنوان «آسمان بر فراز ایران صاف است»، به بیوگرافى سیاسى و مبارزات حضرت امام(ره)
مى پردازد. این بخش از کتاب در تیراژ 5000 نسخه به شکل جداگانه به چاپ رسیده است، و ترجمه آن 128 صفحه دارد. فصل اول از بخش اول،«مقدمه تاریخى» نام دارد و به مسائلى همچون: پیشینه حرکتهاى سیاسى امام، مناسبات روسیه و ایران، ساختار نظام دینى ایران وروحانیت شیعه و تاریخ ورود اسلام به ایران مى پردازد. وى دربخشى از این مقدمه مى نویسد: «سیاستمداران و روزنامه نگاران آمریکا و اسرائیل به خود زحمت نمى دادند که نظریات و شخصیت امام را مطالعه کنند و تنها از چند واژه پیش پا افتاده; مثل:تعصب، رادیکالیسم، تروریسم و به ویژه «اصول گرایى مذهبى»،استفاده مى کردند.» فصل دوم به بیوگرافى امام اختصاص دارد.نویسنده به دقت تمام از کودکى، جوانى و پیرى امام سخن گفته وحالات معنوى امام را به وسیله سفر به ایران و مصاحبه با علما،به شکل جالبى ترسیم کرده است. در این فصل، وقایع زندگى امام وتاریخ انقلاب به ترتیب ذکر شده اند. نویسنده از ذکر این جمله امام دریغ نمى کند: «آمریکا بدتر از انگلیس است، انگلیس بدتراز شوروى است، و شوروى بدتر از آمریکا و انگلیس است.» به اعتقاد ژوکوف، مهمترین خطوط برجسته سخنرانیهاى امام در طول زندگى شان عبارتند از: 1- حمله به آمریکا و اسرائیل; 2- تاکید بر وحدت; 3- مخالفت با جدایى دین از سیاست. وى قدرت نیروى مذهبى به رهبرى روحانیت را به مراتب
قویتر ازنیروهاى ملى گرا و کمونیستى مى داند. او درباره پیام امام به گورباچف مى گوید: «نامه امام فیلسوفانه بود; ولى بعید است گورباچف که تحصیلات سطحى داشت، آن را فهمیده باشد. گورباچف بازیچه دست شخصیتهاى کمونیستى سرمایه دارى بود و نتوانست صداى شکستن استخوان کمونیسم را بشنود. امام به او تذکر دادندکه در غرب هم حقیقتى نخواهید یافت. جوابیه گورباچف عوام فریبانه و ضعیف بود. او به دروغ مدعى شد که مردم ما از راهى که در اکتبر 1917 انتخاب کردند، عدول نخواهند نمود.» فصل سوم، «پایان داستان» نام گرفته، و به تلحیل مواضع امام ورحلت ایشان مى پردازد. او مى گوید: «اندیشه هاى امام خمینى برخلاف همه موانع، به سراسر جهان گسترش خواهند یافت. » بخشهاى دوم تا چهارم کتاب به ترتیب عبارتند از:- برخى از سخنرانیهاى امام;- وصیت نامه سیاسى الهى رهبر کبیر انقلاب;- پیام تاریخى امام به گورباچف.در مجموع مى توان گفت; مهمترین نقطه مثبت این کتاب، دیدگاه متفکرى از دیار کمونیسم (که تا چندى پیش دین را افیون ملتها تلقى مى کردند) راجع به شخصیت معنوى وسیاسى امام(ره) مى باشد. مهمترین نقطه ضعف کتاب، کم رنگ بودن تحلیها و نظریه پردازیهاى آن، و پررنگ بودن صبغه تاریخى وگزارشى بودن آن است. لازم به ذکر است که ترجمه فارسى این کتاب از طرف سفارت جمهورى اسلامى ایران در مسکو، در اختیار معاونت آموزش و پژوهش وزارت امور خارجه قرار گرفته است، و امید آن مى رود که
در آینده اى نه چندان دور در ایران اسلامى به زینت طبع آراسته شود.
فصلنامه حوزه و دانشگاه، شماره 1 مجله حوزه و دانشگاه، وسعت بخشیدن به فضاى بحث درباره وحدت حوزه و دانشگاه را، از اهم اهداف خود قرار داده است. آنچه نیاز مبرم جامعه کنونى ماست، تحلیل و بررسى محققانه این وحدت است، نه ارائه گفتگوها و نوشته هاى بسیار، اما کم محتوا. مجله آمادگى دارد تا تحقیقات پر بار حوزویان و دانشگاهیان عزیز را در این صفحه منعکس نماید. اولین گام در صفحه «وحدت حوزه و دانشگاه» را با تقدیم گزیده هایى از پرتو انوار سخن و قلم امام راحل(ره)، به خوانندگان محترم، آغاز مى کنیم. دانشگاه و حوزه هاى علمیه روحانیون مى توانند دو مرکز باشند براى تمام ترقیات و تمام پیشرفتهاى کشور و مى توانند دو مرکز باشند براى تمام انحرافات و تمام انحطاطات. از دانشگاه هست که اشخاص متفکر متعهد بیرون مى آید. اگر دانشگاه، دانشگاه باشد، تعهد هم باشد، یک کشورى را اینها مى توانند به سعادت برسانند، واگر حوزه هاى علمیه مهذب باشند و متهد باشند، یک کشور را مى توانند نجات بدهند. صحیفه نور، ج13، ص206 فرق بین دانشگاه و حوزه هاى علمیه نیست در اینکه اگر همراه با علم، تعهد باشد تزکیه باشد، با این دو بال علم و اخلاق و عمل مملکت خودشان را، کشور خودشان را نجات مى دهند. صحیفه
نور، ج13، ص207 منشا همه گرفتاریهاى یک کشور از دانشگاه است و حوزه هاى علمى، و منشا همه سعادتهاى، مادى و معنوى، از دانشگاه هست و حوزه هاى علمى صحیفه نور، ج13، ص207 باید از حوزه هاى علمیه یک عالمى به تمام معنا متعهد بیرون بیاید و مرکز ساخت انسان باشد و دانشگاه هم مرکز ساخت انسان. ما انسان دانشگاهى مى خواهیم، نه معلم و دانشجو. صحیفه نور، ج13، ص209 حالا که مى بینید یک تحولى پیدا شده است، دانشگاهى متمایل شده است به روحانى، روحانى متمایل شده است به دانشگاهى، با هم هستند و مى خواهند با هم کشور خودشان را به پیش ببرند، حالا شیاطین بیشتر در فکر هستند که روحانى را از یک طرف بکوبند و دانشگاهى را از یک طرف، و فساد کنند بین این دو تا، به آنها بگویند که اینها چطورند، به اینها بگویند آنها چطورند. چشمهایتان را باید خیلى باز کنید، در این زمان چشم و گوشها باید خیلى باز باشد که یک وقت مى بینید از داخل خود دانشگاه و از داخل خود فیضیه شما را به فساد مى کشانند، شما را به تفرقه مى کشانند. اینها نمى توانند ببینند، اینهایى که نمى خواهند این کشور یک کشور صحیح و سالم باشد و اربابهاى آنها که از اول هم نمى خواستند، نمى توانند ببینند که شما با هم
مجتمع شده اید و مى خواهید با هم کار کنید. آنها عواقب این امر را براى خودشان مى دانند که اگر حقیقتا دانشگاهى و حوزه هاى علمى وهمه دانشگاهها در هرجا که هستند اینها با هم بشوند و با هم نقشه داشته باشند براى پیروز کردن انقلاب، این براى آنها عواقبى دارد. صحیفه نور، ج13، ص212
فصلنامه علوم حدیث، شماره 14 انصارى قمى، ناصرالدین امام خمینى(ره)، نادره مردى بود که از پس قرون و اعصار متمادى پا به عرصه وجود نهاد تا اسلام را در متن جامعه، عینیت بخشد وحکومتى بر پایه فقاهت، بنیان نهد و آواى توحید را در بلنداى عالم مادى، طنین افکن سازد. او خورشیدى فروزان بود که پس ازسالها رخوت و سستى و بى خبرى امت اسلامى، طلوع کرد و نور وجودش را بر آنان تابانید و با نفس مسیحایى خویش، بر ایشان دمید وآنان را به حرکت واداشت و توانست در عصر بى خدایى و دین فراموشى جهان مادى، حکومتى دینى برمبناى قسط و عدل و فقاهت شیعى بنیاد گذارد. وى، فقیهى جامع معقول و منقول، عالمى عابد و متعبد، و مردى خود ساخته بود که توفیق یافت علاوه بر تربیت نفوس مستعد وپرورش صدها عالم فرهیخته که در نیم قرن اخیر چراغ فروزان هدایت جوامع اسلامى بوده اند دهها کتاب در تبیین علوم مختلف اسلامى نظیر فقه، اصول، تفسیر، حدیث، عرفان، اخلاق، شعر و ادب،کلام و عقاید، از خویش به یادگار بگذارد; کتابهایى که تا عصرهاو نسلهاى آینده، سرمنشا صلاح و اصلاح ملتهاى اسلامى خواهند بود. امام(ره) ، علاوه بر آنکه فقیهى اصولى و عارف و مفسر قرآن بود،در حدیث نیز دستى توانا داشت و آثارى ارزنده در
این فن شریف ازخویش به یادگار نهاد که عبارت اند از: ]1. شرح چهل حدیث (اربعین)،2. شرح حدیث جنود عقل و جهل،3. شرح حدیث راس الجالوت،4. التعلیقه على (الفوائد الرضویه)،5. شرح دعاء السحر،6. بدائع الدرر فى قاعده نفى الضرر. این مقاله، عهده دار معرفى اجمالى این آثار خواهد بود. 1. شرح چهل حدیث چهل، یکى از اعداد مقدس و متبرک در فرهنگ اسلامى به شمار مى رود. مطابق نصوص قرآنى و روایى بسیار، برخى وقایع، با عددچهل، ارتباط مستقیم و تنگاتنگ دارند. پیامبر اکرم در چهل سالگى به رسالت مبعوث شد و میقات موسى(ع) با خداى خود، چهل شب به طول انجامید و بنى اسرائیل به سبب نافرمانى خداوند متعال چهل سال در (تیه)، سرگردان ماندند. یونس(ع)، چهل روز در شکم ماهى ماند و آدم(ع) به هنگام هبوط، چهل سال از فراق بهشت گریست تا خداوند، توبه اش را پذیرفت و یا در حدیث است که هرکس چهل روز براى خدا کارهایش را با اخلاص انجام دهد، چشمه هاى حکمت از قلبش بر زبانش جارى خواهد شد. (1) در احادیث شیعه و سنى، ارزش فراوان براى عدد چهل، بیان شده است که اینک درصدد بیان آنها نیستیم. از جمله این احادیث، حدیث مستفیض و مشهور (من حفظ من امتى اربعین حدیثا ینتفعون بهابعثه الله یوم القیامه فقیها عالما) (2) است. بر
مبناى این حدیث شریف، عالمان و محدثان شیعه و سنى در طول اعصار و قرون،فراوان، به نگارش اربعینیات پرداخته اند که ثمره آن، دههاکتاب (چهل حدیث) در زمینه هاى گوناگون اخلاقى، فقهى، فضائل ومناقب امیرالمؤمنین و دیگر موضوعات است. از معروف ترین اربعین هاى حدیث در میان اهل سنت، اربعین هاى نواوى، سلمى، جامى و قشیرى است، و اربعین هاى شیخ بهایى، قاضى سعید قمى، شیخ منتجب الدین رازى، علامه مجلسى و شهید اول، دربین کتابهاى حدیثى امامیه، از شهرت بسزایى برخوردار است. شرح چهل حدیث حضرت امام خمینى(ره) نیز مجموعه اى دل انگیز وگرانسنگ و آکنده از فواید گوناگون تفسیرى، حدیثى، فلسفى،اخلاقى، اعتقادى و عرفانى است که امام(ره) در 38 سالگى (محرم الحرام1358ق) به رشته تحریر درآورده است. مولف بزرگوار، پس ازآن که مطالب آن را در مدرسه فیضیه و مدرسه ملاصادق قم (پس ازآنکه ماموران شهربانى رضاخان از ادامه تدریس آن در فیضیه جلوگیرى کردند) براى دهها نفر از شاگردان فرزانه خود وبازاریان متدین القا فرمود، دست به نگارش آن زد. این کتاب، در یورش ماموران ساواک شاه به منزل امام خمینى (در1383ق) به یغما رفت و سالیان بسیار از آن خبرى نبود، تا اینکه پس از پیروزى انقلاب اسلامى، نسخه اى از آن که متعلق به مرحوم آیه الله آخوند ملاعلى معصومى همدانى (م1398ق) بود، به
دست آمدو بارها به چاپ رسید. سى و سه حدیث از روایات این کتاب، مربوط به اخلاق اسلامى (مهلکات و منجیات) و هفت حدیث آخر در باب اعتقادات و کلام است. روش معظم له در توضیح احادیث، چنان است که ابتدا متن حدیث را باسند کامل نقل کرده، معنا مى نماید و پس از آن، کلمات اصلى حدیث و گاه غالب تعبیرات و کلمات آن را شرح مى کند و بااستفاده از کتابهاى معتبر لغت (مانند (الصحاح) جوهرى، (قاموس)فیروزآبادى و (المصباح المنیر) فیومى) و در برخى موارد، به ذکر نکته هاى نحوى حدیث مى پردازد و در معناى آن، نکاتى را که در تفسیر روایت مؤثر است، یادآورى مى نماید و سپس به شرح متن، روى مى آورد و در چند (فصل) و گاه (مقام)، (تنبیه) و(تتمه)، شرح حدیث را تمام مى کند. فهرست احادیث همان گونه که گفتیم،33 حدیث از مجموعه احادیث این کتاب، اخلاقى است که موضوعات آنها عبارت است از: جهاد با نفس، ریا، عجب،کبر، حسد، حب دنیا، غضب، تعصب، نفاق، هواى نفس و طول آرزو،فطرت، تفکر، توکل، خوف و رجا، امتحان مؤمن، صبر، توبه، ذکرخدا، غیبت، اخلاص، شکر، کراهت از مرگ، اقسام طالبان علم، اقسام علم، شک و وسواس، فضیلت علم، عبادت و حضور قلب، لقاء الله،وصایاى پیامبر(ص) به امیرالمؤمنین، اقسام قلوب، عدم معرفت حقیقى خداوند
متعال و پیامبر و امامان(ع)، یقین (وحرص و رضا)،ولایت اهل بیت(ع)، و اعمال. و احادیث اعتقادى و کلامى این مجموعه شریف، درباره مقام مؤمن درنزد خداوند، معرفت اسماى حق تعالى (و مسئله جبر و تفویض)،صفات حق، معرفت خدا و رسول و اولى الامر، آفرینش آدم بر صورت خداوند، و خیر و شر (و جبر و اختیار) است. تنها حدیث تفسیرى کتاب، حدیث چهلم (تفسیرسوره توحید و آیات نخستین سوره حدید) است. اسناد احادیث روایات این کتاب، همه از (کافى) شریف، تالیف شیخ کلینى رازى(م329ق) نقل شده است. مولف در آغاز، برخى از مشایخ روایى خویش را به این ترتیب معرفى مى نماید: 1. آیه الله علامه شیخ ابوالمجد محمدرضا اصفهانى (م1362ق)، صاحب(وقایه الاذهان). 2. آیه الله علامه حاج شیخ عباس محدث قمى )13591290ق)، صاحب(مفاتیح الجنان). 3. علامه بزرگوار حاج سیدمحسن امین عاملى )13711282ق)، صاحب(اعیان الشیعه). 4. آیه الله سیدابوالقاسم دهکردى اصفهانى (م1353ق)، صاحب(الوسیله الى السیر و السلوک). اخیرا نیز اجازه اى از مرحوم آیه الله مرعشى نجفى به حضرت امام(ره) به دست آمده است. معظم له از طریق مشایخ خویش، از محدث نورى، از شیخ انصارى، ازحاج ملااحمد نراقى، از سیدمهدى طباطبایى (بحرالعلوم)، از استادکل وحید بهبهانى، از پدرش ملامحمد اکمل، از علامه کبیرملامحمدباقر مجلسى، از پدرش ملامحمدتقى مجلسى، از شیخ بهایى، ازپدرش شیخ حسین بن عبدالصمد حارثى
عاملى، از شیخ زین الدین عاملى (شهید ثانى)، از شیخ على بن عبدالعالى میسى عاملى، ازشیخ شمس الدین محمد بن موذن جزینى عاملى، از شیخ ضیاءالدین على عاملى، از پدرش شمس الدین محمد بن مکى عاملى (شهید اول)،از فخر المحققین حلى، از پدرش علامه حلى، از دایى اش محقق حلى،از سیدشمس الدین فخار بن معد موسوى حلى، از شادان بن جبریل قمى، از ابوجعفر طبرى، از ابو على حسن طوسى، از پدرش شیخ طوسى، از ابوعبدالله محمد بن محمدبن نعمان (شیخ مفید)، ازابوجعفرمحمد بن على بن بابویه قمى (شیخ صدوق)، از ابوالقاسم جعفر بن محمد بن قولویه قمى، از ثقه الاسلام کلینى، روایات را به سند متصل مرحوم کلینى، نقل نموده است. مولف محترم، گاه احادیثى را با ذکر سند و گاه بدون ذکر سند، درمطاوى شرح حدیث(مانند:ص87( بیان مى نماید و در جاى جاى کتاب،مطالب را آکنده از آیات قرآنى و اخبار و احادیث کرده و از هیچ نکته اى، فروگذار ننموده است. اینک به ذکر چگونگى ترتیب یافتن کتاب مى پردازیم: 1. مولف، پس از نقل حدیث، آن را ترجمه تحت اللفظى نموده و ازهرگونه تصرف در متن ترجمه، خوددارى مى ورزد. 2. سپس به شرح اسناد حدیث مى پردازد. 3. آن گاه به شرح لغات حدیث پرداخته است. 4. پس از آن به توضیح اصطلاحات
علوم مى پردازد (ص621(. 5. مولف بزرگوار، از توضیح نکات صرف و نحو و علوم بلاغت، غفلت نورزیده و آنها را در جاى خود، به گونه اى شایسته و بایسته بیان نموده است (مانند: ص236و322(. 6. بهره گیرى از آیات قرآن در توضیح مطالب حدیث، در جاى جاى کتاب، مشهود است و فهرست آیات، در پایان کتاب آمده است. 7. مولف دانشمند، افزون بر شرح چهل حدیث، به ترجمه و توضیح صدها روایت دیگر در مطاوى شرح پرداخته و بر غناى مطالب افزوده است. ایشان در سراسر کتاب، حدیثى را رد نکرده و ضعف مضمون برخى از آنها را به خوبى توجیه کرده است (مانند: ص115(. وى، گاه به جمع روایات متناقض و رفع تعارض بین آنها پرداخته(ص192( و گاه به اختلاف نسخه ها و اختیار اصح آنها اشاره کرده است (ص540(. 8. مولف، در بیشتر جاها به موعظه نفس و ارشاد دیگران برخاسته وبا آهى که از سوز دل و صمیم قلبش برمى خیزد، دیگران را بیدارمى کند و هشیار مى سازد و آنان را از خطر وساوس شیطانى وتمایلات نفسانى مى آگاهاند و راه درمان بیمارى نفس را مى نمایاند و آدمى را از خطرهایى که درپیش روى زندگى اوست، برحذر مى دارد (مانند:ص8، 20و 22(. 9. امام بزرگوار، در توضیح مطالب، به دهها نکته عرفانى
و فلسفى اشاره کرده و نتیجه گیرى نموده است (از جمله: ص5، 185 و206(. 10. حضرت امام(ره)، به دیدگاه هاى مختلف علما در شرح واژه هااشاره کرده و احیانا به نقد آن و اختیار قول حق مى پردازد (ازجمله:ص62و 344(. این کتاب، براى شانزدهمین بار در سال1376 ش، از سوى موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى (همراه با مقدمه، فهارس متعدد،پاورقى هاى مفید و اعراب گذارى و ترجمه عبارات و روایات متن)در هشتصد صفحه به چاپ رسیده است. نیز این کتاب نفیس به عربى،اردو و انگلیسى ترجمه شده و به چاپ رسیده است. حسن ختام این بخش را دعایى از حضرت امام(ره) در این کتاب شریف که در صفحه 660 آمده، قرار مى دهیم: بار خدایا که قلوب اولیا را به نور محبت، منور فرمودى و لسان عشاق جمال را از ما و من فرو بستى و دست فرومایگان خودخواه را از دامن کبریایى کوتاه کردى، ما را از این مستى و غروردنیا، هشیار فرما و از خواب سنگین طبیعت، بیدار و حجابهاى غلیظ و پرده هاى ضخیم خودپسندى و خودپرستى را به اشارتى پاره کن; و ما را به محفل پاکان درگاه و مجلس قدس مخلصان خداخواه،بار ده و این دیوسیرتى و درشت گویى و خودآرایى و کج نمایى رااز ما برکنار فرما و حرکات و
سکنات و افعال و اعمال و اول وآخر و ظاهر و باطن ما را به اخلاص و ارادت، مقرون نما! 2. شرح حدیث جنود عقل و جهل این کتاب، شرح حدیثى معروف از امام صادق(ع) است که حضرت در آن،75 سپاه براى عقل و 75 سپاه جهل برشمرده و شیخ کلینى، آن رادر اوائل (اصول کافى) به سند خویش، روایت نموده است. (3) مولف بزرگوار، این کتاب را در دوم ماه مبارک رمضان1363ق، در43 سالگى خویش به پایان برده است. در صفحه429 آمده: به اتمام رسید این جلد، در روز دوم شهر رمضان المبارک هزار وسیصد و شصت و سه [قمرى]، در قصبه محلات، در ایامى که به واسطه گرماى هوا از قم به آنجا مسافرت کرده بودم. مولف در این نوشتار که کامل نیست و ادامه آن را به مجلدى دیگروانهاده (و پس از آن به کارهاى فقهى و اصولى روى آورده است)،25 سپاه براى هرکدام از عقل و جهل (4) برشمرده و توضیح داده و به خوبى از عهده برآمده است. امام(ره) در این کتاب، به آثارعرفانى دیگر خویش از جمله (مصباح الهدایه الى الخلافه والولایه)(ص28(، (شرح چهل حدیث) (ص15، 123،166،173، 250 و334( و(آداب الصلاه) (ص51و413( ارجاع مى دهد و از آنها مطالبى نقل مى کند. مولف، بنا را بر نوشتن
کتابى اخلاقى به روشى نو نهاده و از سبک دیگر کتابهاى اخلاقى، پیروى نکرده است. ایشان در صفحه 11 و 14مى نویسد: ...مقصد قرآن و حدیث، تصفیه عقول و تزکیه نفوس است براى حاصل شدن مقصد اعلاى توحید، و غالبا شراح حادیث شریفه و مفسرین قرآن کریم، این نکته را که اصل اصول است، مورد نظر قرارندادند و سرسرى از آن گذشته اند و جهاتى را که مقصود از نزول قرآن و صدور احادیث به هیچ وجه نبوده (از قبیل جهات ادبى وفلسفى و تاریخى و امثال آن)، مورد بحث و تدقیق و فحص و تحقیق قرار داده اند... نویسنده، راه نوشتن کتاب اخلاق را بازکردم که اگر عالمى نویسنده و قادر بر تقریر و تحریر پیدا شد، این طرز بنویسد... و معلوم است اشکال نمودن، سهل است; ولى حل آن کردن، مشکل است و ما ازخداى متعال، توفیق مى طلبیم که قلب سخت ما را نرمى دهد و اخلاص را نصیب فرماید که شاید از این نوشته نالایق، دلى به دست آید. حضرت امام(ره) در آغاز مطلب، از کتابهاى رایج اخلاقى، مانند(طهاره الاعراق) ابن مسکویه و (احیاء علوم الدین) غزالى انتقادمى کند و مى نویسد که کتاب اخلاقى، باید مانند دارو باشد، نه نسخه. ایشان در صفحه 12 تا 14 مى نویسد: کتاب (احیاء العلوم) که تمام فضلا او را به
مدح و ثنا یاد مى کنند و او را بدء و ختم علم اخلاق مى پندارند، به نظر نویسنده در اصلاح اخلاق و قلع ماده فساد و تهذیب باطن، کمکى نمى کند; بلکه کثرت ابحاث اختراعیه و زیادى شعب علمیه و غیر علمیه آن ونقلهاى بى فایده راست و دروغ آن، انسان را از مقصد اصلى بازمى دارد و از تهذیب و تطهیر اخلاق، عقب مى اندازد... نویسنده راعقیده آن است که مهم در علم اخلاق و شرح احادیث مربوطه به آن یا تفسیر آیات شریفه راجع به آن، آن است که نویسنده با ابشارو تنذیر و موعظت و نصیحت و تذکر دادن و یادآورى کردن، هر یک ازمقاصد خود را در نفوس، جایگزین کند و به عبارت دیگر، کتاب اخلاق، موعظه کتبیه باید باشد و خود معالجه کند دردها و عیبهارا، نه آنکه راه علاج نشان دهد. ریشه هاى اخلاق را فهماندن وراه علاج نشان دادن، یک نفر را به مقصد نزدیک نکند و یک قلب ظلمانى را نور ندهد و یک خلق فاسد را اصلاح ننماید. کتاب اخلاق، آن است که به مطالعه آن، نفس قاسى، نرم و غیر مهذب،مهذب و ظلمانى، نورانى شود و آن به این است که عالم در ضمن راهنمایى، راهبر و در ضمن ارائه علاج، معالج باشد و کتاب، خوددواى درد
باشد، نه نسخه دوانما. طبیب روحانى باید کلامش حکم دواداشته باشد، نه حکم نسخه. مولف بزرگوار، علاوه بر مواعظ و نصایح کافى و شافى که درسراسر کتابش به چشم مى خورد و نمونه هایى از آن را نشان خواهیم داد گاه دستورالعملى براى رهپویان وادى هدایت، نشان داده است. در صفحه106 و107 آورده: و آیات شریفه آخر سوره حشر را از قول خداى متعال: (یا ایهاالذین آمنوا اتقوا الله...) که آیه 18 است تا آخر سوره که مشتمل بر تذکر و محاسبه نفس و محتوى به مراتب توحید و اسما وصفات است، در یک وقت فراغت نفس از واردات دنیایى، مثل آخر شب یا بین الطلوعین با حضور قلب بخواند و در آنها تفکر کند. امیداست، ان شاء الله، نتایج حسنه ببرد... و اگر در شب و روز، چنددقیقه اى به حسب اقبال قلب و توجه آن یعنى به مقدارى که قلب حاضر است نفس را محاسبه کند در تحصیل نور ایمان و از آن مطالبه نور ایمان کند و آثار ایمان را از آن جستجو کند، خیلى زودتر به نتیجه مى رسد، ان شاء الله. و در صفحه403 آمده است: چون آفات معاشرت بسیار است و انسان نمى تواند نوعا خود را ازآن حفظ کند، مشایخ اهل ریاضت، اعتزال را ترجیح دهند بر عشرت; وحق آن است
که انسان در اوائل امر که اشتغال به تعلم و استفاده دارد، باید معاشرت با دانشمندان و فضلا کند; ولى با شرایط عشرت و مطالعه در احوال و اخلاق معاشرین.... در سیر ملکوتى، بایدانسان کوشش کند تا هادى طریق پیدا کند و چون هادى پیدا کرد،باید تسلیم او شود و در سیر و سلوک، دنبال او رود و قدم راجاى قدم او گذارد و ما چون نبى اکرم(ص) را هادى طریق یافتیم واو را واصل به تمام معارف مى دانیم، باید در سیر ملکوتى تبعیت او کنیم، بى چون و چرا. امام(ره) در جاى جاى کتاب، به موعظه دلهاى سخت و قلوب قاسى پرداخته و تازیانه سلوک را بر اعماق جان و روان آدمى نواخته است. براى نمونه در صفحه 85 و86 کتاب آمده است: اى انسان بیچاره! چه حسرتى خواهى داشت آن روزى که پرده طبیعت از چشم برداشته شود و معاینه کنى که آنچه در عالم قدم زدى وکوشش کردى، در راه بیچارگى و شقاوت و بدبختى خودت بوده و راه چاره و طریق جبران نیز مسدود شده و دستت از همه جا کوتاه; نه راه فرار از سلطنت قاهره الهیه... و نه راه جبران نقائص گذشته و عذرخواهى از معاصى... اى عزیز! اکنون تا حجابهاى غلیظ طبیعت، نور فطرت را به کلى زائل نکرده و کدورتهاى معاصى،
صفاى باطنى قلب را به کلى نبرده و دستت از دار دنیا... کوتاه نشده، دامن همتى به کمر زن و درى از سعادت به روى خود باز کن; و بدان که اگر قدمى در راه سعادت زدى و اقدامى نمودى و با حق تعالى مجده از سر آشتى بیرون آمدى و عذر ماسبق خواستى، درهایى از سعادت به رویت بازشود و از عالم غیب از تو دستگیرى ها شود و حجابهاى طبیعت، یک یک پاره شود... برخى از خصوصیات این کتاب شریف، عبارت است از: 1. مولف بزرگوار، در این کتاب براى تبیین و توضیح مقاصد خویش،بسیار از احادیث ائمه اطهار(ع) بهره مى برد و کمتر از کتابهاى رایج عرفانى و اخلاقى نقل مى کند. 2. امام راحل در این اثر، از عالمان شیعى و کتابهاى ایشان،نهایت تجلیل را به عمل مى آورد. (براى نمونه: ص154 و267(. 3. امام(ره)، گاهى از مبانى علمى ویژه خود، در این اثر، بهره مى برد (ص23، 28 و 41(. 4. مولف بزرگوار، دسیسه هاى شیطان و مکاید او را به خوبى نمایانده و آدمى را از حب دنیا و نفس اماره، برحذر داشته وراه علاج و درمان این مرض را نشان داده است. 5. امام(ره) در این کتاب، تنها به شرح 25 صفت موفق شده که عبارت اند از: خیر و شر، ایمان و
کفر، تصدیق و جحود، رجا وقنوط، عدل و جور، رضا و سخط، شکر و کفران، طمع و یاس، توکل وحرص، رافت و قسوت، علم و جهل، فهم و حمق، عفت و هتک، زهد ورغبت، رفق و خرق، رهبت و جرات، تواضع و کبر، تانى و تسرع، حلم و سفه، صمت و هذر، استسلام و استکبار، تسلیم و شک، صبر و جزع،صفح و انتقام. این کتاب در پانصد صفحه از سوى موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(ره) در سال1377 ش، به چاپ رسیده است. 3. شرح حدیث راس الجالوت راس الجالوت، یکى از بزرگان و روساى یهود در زمان امام على بن موسى الرضا(ع) بود که با حضرت گفتگوهایى نمود و سرانجام به شرف اسلام، نائل آمد. این احتجاجات در کتابهاى حدیثى و کلامى بسیارى از جمله (عیون الاخبار) و (التوحید) شیخ صدوق، (الاحتجاج) شیخ طبرسى و(بحارالانوار) علامه مجلسى، گرد آمده و آکنده از فرائد و فوایداست که همین، باعث نگارش شرحها و ترجمه هاى گوناگون از این حدیث شریف شده است. امام خمینى(ره) نیز یکى از شارحان این حدیث است. به گفته صاحب کتاب (آیینه دانشوران)، حضرت امام(ره) دو شرح مستقل بر این حدیث در سال 1348ق، نگاشته است که تا کنون مخطوط مانده و به چاپ نرسیده است. امید که نسخه خطى این کتاب به دست آید و هرچه
زودتر به زیور طبع آراسته گردد. 4. التعلیقه على (الفوائد الرضویه) الفوائد الرضویه، نام شرحى است که حکیم مرحوم قاضى سعید قمى)1103-1049ق) بر حدیث راس الجالوت نگاشته است. وى که ازسرآمدان فلسفه و اخلاق شیعى و از شاگردان بنام و برجسته فیض کاشانى، ملاعبدالرزاق لاهیجى و ملارجبعلى تبریزى به شمار مى رفت و از آبشخور زلال دانش این بزرگان بویژه در حدیث و فلسفه وعرفان به خوبى سیراب شده و بحق، وارث مکتب فکرى این فلاسفه بزرگ اسلامى بود، این کتاب را همانند دیگر آثارش آکنده ازفواید فلسفى و دقایق عرفانى و اخلاقى نموده که محتاج به شرح وتوضیح و بیان است. از این رو، امام(ره) که از دیرباز به مکتب فکرى قاضى سعید،علاقه و گرایش داشت و از مبانى فلسفى وى در آثار دیگرش بهره برده بود (5) و او را با القابى بزرگ و تعابیرى والا مى ستود،5 به شرح لطائف و بسط دقایق این کتاب دست یازید و بر آن تعلیقه اى گرانسنگ به عربى نگاشت. این تعلیقه بیشتر صبغه کلامى، حدیثى، فلسفى و عرفانى دارد و گاه به شرح مستقیم حدیث شریف مى پردازد (ص52 و58( و گاه تعلیقه ایشان بیش از شرح مولف بوده (ص47، 60، 85 و 90( و گاه برخى ازمطالب روشن و آشکار را گذرا شرح نموده است (ص79 و143(. موسسه تنظیم
و نشر آثار امام خمینى(ره)، این کتاب را در 192 صفحه )36 ص مقدمه، 130 ص متن و تعلیقه، 30 ص فهارس) در قطع وزیرى به چاپ رسانیده است. 5 شرح دعاء السحر این کتاب، شرح دعاى معروف سحر است که با جمله (اللهم انى اسئلک من بهائک بابهاه وکل بهائک بهى) شروع مى شود و از حضرت امام محمدباقر(ع)، روایت شده است. این کتاب، نخستین تالیف حضرت امام(ره) است که در27 سالگى)1347ق) به زبان عربى نگاشته شده و در آن، اشارات متعدد به دیدگاه هاى استادش مرحوم آیه الله شاه آبادى نموده است. نیزاز (اسرار الصلاه) میرزا جواد آقا ملکى تبریزى، (شرح الاسماءالحسنى)ى حاج ملاهادى سبزوارى، (القبسات) میرداماد، (الاسفارالاربعه)ى حکیم صدرالمتالهین و کتابهاى فیض کاشانى، (الفتوحات المکیه)ى ابن عربى و (شرح فصوص الحکم) قیصرى، مطالبى را نقل کرده و به نقد و توضیح آنها پرداخته است. امام راحل، در این کتاب با استفاده از آیات، روایات و اشعاربسیار، به توضیح و تفسیر مطالب ژرف و بلند عرفانى موجود دراین دعا پرداخته و حق مطلب را ادا کرده است. برخى از مطالب این کتاب، عبارت است از: فرق بین دو صفت بها وجمال (ص21(، بیان اوصاف جمالیه و جلالیه )27 و28(، عظمت الهى وبیان تعدد عوالم و وسعت نظامات (ص34 و 35(، حقیقت نور (38)،رحمت و رحمانیت و رحیمیت (ص43( ، حقیقت
کلام الهى (ص56(، ذکرتسویلات شیطانى (ص61(، تجلى اسمایى و صفاتى (ص73(، شرح اسم اعظم به حسب مقامات سه گانه (ص7775(، حقیقت اسم اعظم(8778)، معانى عزیز و عزت الهى (9593)، قدرت و استطالت)109و113(، علم خدا و نفوذ آن در اشیا (ص121117(، بحث خیر وشر (ص133(، سلطنت، فاخریت، علو و فیض الهى (ص143137(، درباره آیات الهى و اینکه انسان کامل، بزرگترین آیات خداست (ص147 و5754(. امام(ره)، در این کتاب به احادیث (اصول الکافى) و(بحارالانوار)، عنایت فراوان داشته و به شیوه محدثان، آنها رابا سلسله سند، نقل نموده است (ص78(. مولف بزرگوار، در برخى موارد، به ذکر موعظه و تربیت نفوس مى پردازد. از جمله در صفحه59 و 60 مى نویسد: اى بیچاره مسکین! در راه خدایت کوشش کن و دلت را از پلیدى هاپاک کن و قلبت را از قلمرو شیطان، خارج کن و بالا برو و کتاب خدایت قرآن را بخوان و آن را با ترتیل و تامل و تفکر،مطالعه کن و بر ظاهر آن اکتفا مکن. مبادا خیال کنى کتاب آسمانى، تنها همین ظاهر است و بس. به درستى که توقف در صورت ظاهر آن و به باطن آن راه نیافتن، هلاکت و نابودى و ریشه تمام نادانى ها و اساس انکار نبوت انبیا وولایت اولیاست. همانا نخستین کسى که نزد ظاهر ایستاد و قلبش ازدرک باطن
کور شد، شیطان لعین بود که نگاه به ظاهر آدم(ع) کردو امر بر او مشتبه شد و گفت: (انا خیر منه، خلقتنى من نار وخلقته من طین...) و از این خطا و اشتباه و نظر به ظاهر و بستن ابواب باطن، انکار مردم نسبت به نبوت انبیا و پیامبران است،به ملاحظه اینکه آنان هم مى خوردند و مى آشامیدند... همچنین در صفحه 12 آمده است: بدا به حال بنده اى که ادعاى عبودیت و بندگى کند و خدا را به اسما و صفاتش که آسمان ارواح و زمین اشباح بدان قائم شده است بخواند و حاجتش شهوات نفسانى و رذائل حیوانى و ریاست باطله و بسط ید در بلاد و چیرگى بر عباد باشد: تو را ز کنگره عرش مى زنند صفیر ندانمت که در این دامگه چه افتاده است خوشا به حال آن بنده اى که خدا را براى خدا عبادت کند و اخلاص در عبادت داشته باشد و نگاه به کسى جز خدا نکند و مشترى شهوات دنیوى یا مقامات اخروى نباشد: غلام همت آنم که زیر چرخ کبود زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است این کتاب، در243 صفحه )154 ص متن، 25 ص پاورقى ها،63 ص فهارس)،توسط موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(ره) در سال1374 ش1414/ق، به زیور طبع آراسته شده است. 6. بدائع الدرر فى قاعده نفى
الضرر قاعده لاضرر که مبتنى بر حدیث مشهور و متواتر (لاضرر و لاضرار)است و بنابر نظر مشهور فقها که نفى حکم ضررى را مقصود از آن گرفته اند آثار فراوانى در ابواب متعدد فقه دارد. این قاعده در بسیارى از کتابهاى مشهور اصول فقه (همچون: فرائدالاصول،کفایه الاصول و فوائدالاصول) در پایان بخش (برائت)، مورد بررسى قرار گرفته و بسیارى از اصولیان نیز کتابهاى مستقل درباره آن نگاشته اند. یکى از این کتابها نوشتار حضرت امام(ره) است که به گونه مستقل در سال 1368ق، به عربى نوشته شده است. امام(ره)، نخست به ذکر روایات (لاضرر) به نقل از (کافى) و(وسائل الشیعه) و (مستدرک الوسائل) و کتابهاى فقهى و لغوى، درضمن قضایا و احکام متعدد، با اختلاف در اسناد و الفاظ آن مى پردازد و چیرگى خویش
را بر حدیث و فقه و رجال و لغت به خوبى مى نمایاند (ص4027(. سپس در فصل دوم به بررسى اشکالاتى که در روایات (منع فضول ماء)و (شفعه) بر این حدیث وارد شده، پرداخته است و ادله شریعت اصفهانى را بر عدم ورود (لاضرر) در این روایات بیان کرده، ردمى کند در فصل سوم نیز عدم ورود (لاضرر) را در ذیل این دوروایت با دلیلى مخصوص، پذیرفته است. آن گاه در فصل چهارم به بررسى ورود دو عبارت (فى الاسلام) و (على مؤمن) در ذیل حدیث پرداخته و احادیث معتبر را بدون کلمه (فى الاسلام) مى داند; اماعبارت (على مؤمن) را در ذیل روایت عبدالله بن مسکان مى پذیرد. امام(ره) در فصل پنجم به ذکر معنى مفردات حدیث پرداخته و بااستفاده از کتابهاى لغت و استفاده از آیات قرآن به توضیح معنى (ضرار) و یکسان بودن یا نبودن معنى آن با (ضرر) مى پردازد و به توضیح مرحوم آخوند خراسانى و میرزاى نایینى(ره)ایراد گرفته، مبناى خویش را اثبات مى کند. ایشان در فصل ششم به مفاد جمله ترکیبى (لاضرر و لاضرار) و دیدگاه اصولیان و نقد و بررسى گفتار ایشان مى پردازد (ص8673( و درفصل هفتم، تمام آراى شیخ انصارى را در این زمینه بیان مى کندو هیچ کدام را بجز احتمال سوم نمى پذیرد (ص95 86( و
درفصل هشتم، احتمال سوم را که مبنا و مختار مرحوم شریعت اصفهانى هم هست، بررسى مى کند و آن را (ارجح الاقوال) بر مى شمارد که نفى در حدیث به معنى نهى است(ص10496(. فصل نهم، ارزنده ترین و مهمترین فصل این کتاب است که امام(ره)،قاعده لاضرر را ناظر به حکم حکومتى مى داند (ص140105(.ایشان در صفحه113 و 114 مى نویسد: بدان!حدیث نفى ضرر و ضرار، از (مسند) احمد بن حنبل به روایت عباده بن صامت در ضمن داورى هاى پیامبر اکرم به لفظ (وقضى ان لاضرر ولاضرار) نقل شده است و روشن است که لفظ: قضى (/حکم/امر)، ظاهر در آن است که مقضى به از احکام حکومتى رسول الله از حیث سلطان و یا قاضى بودن حضرت است و از قبیل تبلیغ احکام الهى به بندگانش نمى باشد. پس حمل نهى بر نهى الهى، خلاف ظاهر است. بخش پایانى کتاب، تنبیهات چهارگانه است: دفع اشکالات بر قاعده; حکومت قاعده بر ادله احکام اولیه; در وجوب یا عدم وجوب تحمل ضرر و دفع ضرر از غیر; جایى که تصرف در ملک انسان، منجر به ضرر به دیگران شود، آیا این تصرف جایز است؟ و در صورت تعارض دو ضرر، چه باید کرد؟ (ص140123(. فهارس متعدد (آیات، روایات، اعلام، اشعار، کتابها، اماکن،جماعات و قبائل، لغات، وقایع، مصادر و موضوعات) در انتهاى کتاب آمده است. این کتاب
در 175 صفحه وزیرى به سال 1415ق،تجدید چاپ شده است.
: 1. بحار الانوار، ج15، ص85. 2. بحار الانوار، ج2، ص158 153. 3. اصول الکافى، کتاب العقل والجهل، باب1، ح14. 4. مصباح الهدایه، ص43 (ترجمه فارسى). 5. همان، ص38،47، 151 و196.
برداشتهایی از سیره امام خمینی (ره)، ج 1 رجایی، غلامعلی
حاج احمد آقا چند روزی پس از ارتحال امام (رض) از قول مادر گرامیشان نقل می کرد: حدود یک ماه و نیم قبل از عمل جراحی، حضرت امام خوابی دیدند و این خواب را برای همسرشان تعریف کردند و متذکر شدند که در زمان حیاتم راضی نیستم برای کسی تعریف کنید. ایشان خواب دیده بودند که فوت کرده اند و حضرت علی (ع) ایشان را غسل و کفن کردند و برایشان نماز خواندند و سپس حضرت امام را در قبر گذاشته و از ایشان پرسیدند: «حالا راحت شدید؟» امام فرمودند : «در سمت راستم خشتی است که ناراحتم می کند» . در این موقع حضرت علی (ع) دستی به ناحیه راست بدن امام کشیدند و ناراحتی حضرت امام مرتفع گشت. (1)
دو هفته قبل از جراحی امام، یک شب ناراحتی قلبی برایشان رخ داده بود، من و دو نفر از دکترها و دو پرستار، خدمت امام رسیدیم. فورا آقا را بستری کردند و مشغول معالجه شدند . همان طور که آقا استراحت کرده بودند، وقتی فشار خونشان را می گرفتند، فرمودند: «هر چیزی پایانی دارد و این هم پایانش است» . من برگشتم و گفتم: «آقا این حرفها
را نزنید، شما ان شاء الله عمر زیادی خواهید کرد» . ما همه نگران شده بودیم، ولی باز هم امام فرمودند : «دیگر، آخر کار است» . وقتی برگشتیم، آن دو پرستار خیلی گریه کردند، ولی یکی از دکترها برای دلداری آنان شروع به تفسیر و تأویل کرد که لابد مقصود امام این است که دیگر مرض به پایان می رسد و حالشان خوب خوب می شود. این نخستین باری بود که امام چنین حرفی می زدند که گویا ما را آماده وفاتشان می کردند. روزی هم که داشتند برای آزمایش به طرف بیمارستان می رفتند کنار همین درخت توت (در منزل) که رسیدند، باز هم این حرف را تکرار کردند که: «این دیگر پایان کار است» . (2)
شب قبل از عمل، امام با پای خود به بیمارستان رفتند. زمانی که می رفتند به ما گفتند : «من دارم برای عمل می روم، ولی دیگر برنمی گردم» . وقتی می گفتیم: «نه اینطور نیست» می فرمودند: «شما مطلع نیستید» . (3)
روزی که امام می خواستند به بیمارستان بروند به علت اینکه سنی از ایشان گذشته بود و بیمار نیز بودند، عصای خود را برداشته و به کمک آن برخاستند و از تک تک افراد بیت خداحافظی نمودند. امام به اهل بیت گفتند: «من دیگر برنمی گردم»
. یکی از پزشکان حضرت امام می گفت : «به امام گفتم آقا این سرم شما را ناراحت کرده است. ما فردا شب این سرم را از دستتان بیرون می آوریم» . البته قرار هم این بود که سرم را در بیاوریم. بر اساس مشاوره پزشکی که به عمل آمده بود حال امام بهتر بود، ولی خودشان فرمودند که دیگر این سرم از دست من بیرون نمی آید. (4)
پدرم در روزهای آخر زندگی دست مادرم را گرفت و در دست من گذاشت و گفت: «بر خلاف رضایت ایشان هیچ کاری مکن» . (5)
روزهای آخر که قرار بود آقا را عمل کنند، آقا طبق معمول که روزی نیم ساعت آن هم سه بار در روز قدم می زدند به علی (فرزند حاج احمد آقا) گفتند: «علی بیا آخرین قدمها را با هم بزنیم» . ما گفتیم: «آقا، چنین حرفی را نزنید» . شب که شد، امام شام میل نداشتند . خانم گفتند: «آقا، هر طور شده این یک قاشق آبگوشت را بخورید» . باز گفتند: «میل ندارم» . خانم گفتند: «به خاطر من هم که شده میل بفرمائید» . گفتند: «حالا دیگر آخر شب است . چه فایده که من بخورم یا نخورم حالا دیگر شب
وداع است و آخرین شب» . (6)
صبح دوشنبه آمدم بیت، ناهار را با شادی و خوشی خوردیم. هنوز تصمیم عمل جراحی حضرت امام حتمی نبود. بعد از ظهر این مسأله قطعی شد. همان شب هم قدری قلبشان ناراحتی پیدا کرد . من جرأت نگاه کردن به صورت آقا را نداشتم. امام به خانم گفتند: «خانم، نصیحت می کنم که در مرگ من هیاهو نکنید» . خانم گفتند: «این چه حرفهایی است که می زنید! آبگوشتتان را بخورید. فردا عملتان می کنند و من خودم به زور به شما غذا می دهم» . امام فرمودند : «نه، آبگوشتم را نمی خورم. فردایی هم در کار نیست» . موقع رفتن به بیمارستان که شد، امام همان طور که از سرازیری کوچه پایین می رفتند، می گفتند : «این سرازیری که من می روم، دیگر بالا نمی آیم» این جملات را با لبخندی بیان می کردند که چندین معنی داشت. ایشان افسوس و نگرانی زیادی برای تنها ماندن همسرشان داشتند. حضرت امام علاقه عجیبی به همسرشان نشان می دادند و دائم به دایی (سید احمد آقا) سفارش می کردند که خانم را تنها نگذارید. یک معنایی که خنده شان داشت، روحانیت و آرامش ایشان در مسئله مرگ بود. (7)
پس از آنکه پزشکان تصمیم خود را مبنی بر بستری شدن
امام در بیمارستان اعلام کردند، امام به هنگام وداع با اهل منزل به ایشان گفتند: «من برای همیشه از پیشتان می روم و دیگر باز نخواهم گشت» . اهل منزل گفتند شما باز خواهید گشت و سلامتی خود را دوباره باز خواهید یافت، ولی امام دوباره تکرار کردند: «اما این بار می دانم که بازگشتنی در کار نیست» . سپس امام خطاب به همسر حاج احمد آقا گفتند: «به پدرتان که فرد بسیار مؤمن و عالمی است تلفن بزنید و بگویید برایم دعا کند و از خداوند بخواهد که مرا بپذیرد و عاقبت مرا ختم به خیر گرداند» . هنگامی که منزل را به طرف بیمارستان ترک می کردند. حاج احمد آقا کنار در ایستاده بود. امام در حضور دکترها و پرستارها به ایشان اشاره کردند و ایشان نزدیک آمد. امام گونه حاج سید احمد را بوسیدند، این منظره را تا آن لحظه کسی مشاهده نکرده بود واین خود گویای علم امام به «رفتن بدون بازگشت» بود. (8)
من در خیلی مواقع کنار امام بودم، بخصوص مواقعی که ایشان کسالت داشتند. موقعی که دکترها می آمدند. آمپول به ایشان بزنند، می گفتند آمپول باید در رگ زده شود که طبیعتا یک دردی دارد و آدم یک تکانی می خورد. ولی حتی این را
دیدم که ایشان هیچ تغییری در حالشان دیده نمی شود؛ یعنی همین طور ایشان ذکر می گفتند آرام، بدون اینکه صدا شنیده شود. حتی یکی از دکترها نقل کرده بود که من وقتی روی ایشان بعضی کارها را انجام می دادیم که درد شدیدی داشت، من مخصوصا به چهره امام نگاه می کردم ببینم که ایشان در موقع این درد چه می کنند . چنان ایشان نگاهشان آرام بود و با لبشان ذکر می گفتند که هیچ فرقی بین آن وقتی که من احیانا میله ای را فرو می کردم و یا نمی کردم در ظاهر ایشان هیچ معلوم نبود. دکتر گفته بود یقین دارم مواقعی هست که ایشان یک ارتباطی برقرار می کنند و این مثلا مواقعی بود که ایشان از اینجا کنده شدند، ولی من خودم خوب شاهد بودم ایشان در مواقع کسالت با اینکه کسالت شدید بود و تمام صورت ایشان عرق نشسته بود در اثر ناراحتیها؛ ابرو خم کردن یا به هم کشیدن ابرو را در ایشان ندیدیم. (9)
در آخرین جمعه حیات حضرت امام که هنوز نفس گرم ایشان سایه بان امت بود آقای هاشمی حدود ساعت ده و نیم صبح خدمت امام رسیدند. حال امام رضایت بخش می نمود و به دلها نور امید می تاباند. آقای رفسنجانی سلامی عرض کردند
و جویای حال ایشان شدند، سپس گفتند عازم نماز جمعه هستند، اگر فرمایشی و یا دستوری دارید بفرمایید، امام فرمودند: «سلام مرا به ملت برسانید و از مردم بخواهید برایم دعا کنند و از خداوند بخواهند مرا بپذیرد» ، اما تأکید کردند که این پیام حتما در نماز جمعه اعلام شود. روز شنبه آیت الله خامنه ای تشریف آوردند و گفتند: «آقا، ان شاء الله خدا به شما سلامتی دهد» . امام فرمودند: «شما دعا کنید که خدا عاقبت مرا ختم به خیر گرداند، مرا بپذیرد و ببرد» . (10)
دکترها می گفتند: «امام، خودشان می خواستند بروند، هر جا را درست کردیم، جای دیگری بیمار شد» . دکتر عارفی گفته بود: «هر چه ما تک زدیم، بدن امام پاتک زد» . آن روز دایی برای ما صحبت کرد. گفت: «آقا شانس ندارند. باید دعا کرد. فقط 2% شانس دارند» . شب، ما در بیمارستان بودیم. خانم خیلی گریه می کردند. به دکترها گفتند: «مثل اینکه نه دعاهای ما و نه کوشش شما! ...» دکترها گفتند: «باید باطری در قلب کار بگذاریم» . از آقای خامنه ای و دیگران اجازه این کار را گرفتند. صبح آقا به دکترها گفته بودند: «من می دانم زنده نمی مانم. اگر مرا برای خودم نگه داشته اید، به حال
خودم بگذاریدم، اما اگر برای مردم است، هر کاری می خواهید بکنید» . (11)
آقای خامنه ای خدمت ایشان بودند. یک نگاهی ایشان به آقای خامنه ای کردند، یک نگاهی ایشان داشتند دیگر تقریبا نمی توانستند راحت صحبت کنند که من خدمتشان بودم، با یکی دیگر از بستگان گفتم به این نگاه، نگاه کن، اصلا این نگاه طبیعی نیست؛ یک دنیا محبت است. به اضافه اینکه آن موقع عقلمان نرسید که با این نگاه دارند مسئولیت را منتقل می کنند . با این نگاه دارند بار را منتقل می کنند. آن موقع ما عقلمان نرسید، چون آنقدر امیدوار بودیم. (12)
امام روزی در اواخر عمرشان پرسیدند علی کجاست؟ گفتم: «علی هم سراغ شما را می گیرد و می گوید می خواهم با آقا بازی کنم و دوست ندارم خوابیده باشند، ولی من به او گفته ام که صبر کن، ان شاء الله تا چند روز دیگر می آیند و مثل همیشه با هم بازی می کنید» . امام در پاسخ فرمودند: «چند روزی دیگر نمانده. به او وعده نده» . (13)
زمانی که امام عزم سفر از این دنیا کردند، خواستند علی نوه شان را به دیدارشان نبریم . جویای علت شدیم. متوجه شدم که ایشان از آنجا که از تمام تعلقات رها شده
بودند و از آنجا که به علی خیلی علاقه داشتند و تنها همین یک تعلق برایشان مانده بود، از ما خواسته بودند که علی را پیششان نبریم. این ارتباط با خدا و بریدن از غیر او، از همان زمان جوانی در ایشان وجود داشت. عصاره تمام خصلتهای جوانی امام در زمان پیری در وجودشان جمع شده بود. پس از عمل جراحی و زمانی که هنوز به هوش نیامده بودند، ذکر الله اکبر بر زبانشان جاری بود. (14)
روحیه امام تا آخرین نفس و تا آخرین لحظه حیات هیچ تغییری نکرده و همانطوری که آن روز حرف می زدند، در مقابل مرگ نیز همانطور بسیار عادی برخورد می کردند. یکی از بستگان امام به ایشان گفته بود که این چیزی نیست و حال شما خوب خواهد شد. امام فرموده بودند: «نه آمدنش چیزی هست و نه رفتنش چیزی هست و نه مرگش چیزی هست، هیچ کدام از اینها چیزی نیست» . (15)
امام هرچه به لحظه های پایانی عمر نزدیکتر می شدند، در حالی که هر روز و هر ساعت از نظر جسمی رو به کاستی و ضعف و رنج بیشتر بودند، که به موجب روال طبیعی و سیر مادی و جسمانی بروز و ابراز بیشتر آثار تألم و ناله و جزع را
می طلبید اما از نای وجودشان که جز برای خدا ننالیده بود به جای ناله از آلام جسمانی، زمزمه ذکر خدا و آهنگ روح انگیز وصل و قرب و لقاء حق برمی خاست و هیچ کس در این مدت کمترین ناله و اخمی از درد و الم جسمانی و شخصی از ایشان نشنید و ندید. فقط زمزمه مناجات و نوای عطرآگین عبادت و خشوعشان بود که فضای اطراف و چشم و گوش همه را پر کرده بود. (16)
هرگز شب آخر عمر امام با شبهای دیگرشان فرقی نداشت و اصلا امام قبل از اینکه پزشکان تشخیصی بدهند می دانستند که عمر شریفشان به اتمام رسیده و این راه، راه برگشت پذیری نیست و با این حال هیچ گونه ترس و اضطراب و وحشتی در وجود شریفشان نبود. (17)
در آن لحظان آخر که من بالای سر ایشان بودم، هیچ وقت ندیدم که امام اینقدر زیبا بشوند . یک جمال به این زیبایی را در این ده ساله انقلاب هیچ وقت در امام ندیده بودم. گویی تمام صفات خدا، تمام کمال و جمالش در صورت امام متجلی شده بود؛ هرچه کمال داشته. واقعا آنجا فهمیدم که امام، مظهر خدا شده. حدود ساعت دوازده ظهر بود که خدمت ایشان رفتم.
سلام کردم. به چشم فقط اشاره کردند. نگاه کردم، دیدم که شاید بیش از صد مرتبه در آن لحظه ذکر می گفتند. (18)
آقا ساعت 12 ظهر همان روز (رحلت) گفتند خانمها را صدا بزنید، کارشان دارم. وقتی خانمها رفتند، گفتند: «این راه، راه سختی است» و بعد هی می گفتند: «گناه نکنید» . بعد گفتند که آقایان توسلی، آشتیانی و انصاری بیایند. صحبتهایی راجع به اختلاف نظر فقها کردند، که نمی دانم چه بود؟ ساعت 10 و 20 دقیقه شب بود که نوار صاف شد. پاسداران ریختند و شروع به گریه کردند، صورت امام گرم گرم بود. چقدر این صورت لاغر و مریض، درشت و روشن شده بود. چقدر نورانی بود . ده روز درد کشنده داشتند، ولی حرفی نمی زدند. هر بار می پرسیدیم: «آقا چطورید؟» می گفتند : «ان شاء الله تو سلامت باشی» . (19)
امام حتی در بیمارستان نیز عبادات خاص خود را ترک نگفتند و بلکه با شور و حال بیشتری به عبادت می پرداختند. یکی از نزدیکان حضرت امام نقل می کرد: زمانی به اذان صبح باقی بود که وارد اتاق امام در بیمارستان شدم. ایشان را در حالت عجیبی یافتم. امام آن قدر گریه کرده بودند که تمامی چهره منورشان خیس شده بود و هنوز
اشکهای مبارک، همچون باران جاری بود و چنان با خدای خود راز و نیاز می کردند که من تحت تأثیر قرار گرفتم. وقتی متوجه من شدند، با حوله ای که بر شانه داشتند صورت مبارک را خشک کردند. (20)
امام در شدیدترین لحظات کسالت و در فراز و نشیب هایی که در دوران کسالت و بعد از عمل داشتند، مهمترین مسئله ای که کاملا مشهود بود و مد نظر ایشان قرار داشت، فقط انجام عبادت بود. آن هم نه به صورتی که بشود. با لغات وصف کرد. فقط دیدنش بزرگترین درس و زیباترین خاطره ای است که در ذهن هر شخصی می توانست بماند. بسیار عاشقانه و خالصانه؛ که کاملا مشهود بود. ایشان با وجود خستگی و کسالتی که داشتند تمام آدابی را که می خواستند رسما در مقابل مردم ظاهر شوند، اینها را انجام می دادند، با یک دقت مشتاقانه. این نکاتی که گفته می شود خیلی کمتر از آن چیزی است که آدم دیده است، چون قابل بیان نیست و در این زمینه حتی در حال خستگی و حالت درد، برای ادای نماز شب در همان ساعاتی که معلوم بود سالها بدنشان آمادگی پیدا کرده است، در همان ساعات اطرافیان را صدا می کردند تا مقدمات کار را برای انجام نماز شب فراهم کنند. حتی
از همان شبهای بعد از عمل، که این موضوع برای ما خیلی تعجب آور است که یک شخص با آن کسالت، چنین کاری را با این همه دقت انجام دهد و این چیزی جز عشق و اخلاص که نهایتش آن حالت جذبه و کشش را ایجاد می کند، نمی تواند باشد و واقعا پوشیدن آن لباس سفید پاک و گذاشتن عمامه و سایر مقدماتی که گفته شد، اینها همه اش هر کدام خاطره ای است. کلا دیدن هر لحظه قیافه ملکوتی امام، واقعا برای ما خاطره است. (21)
امام تقید خاصی به خواندن دعای عهد به مدت چهل روز، حتی در ایام بیماری داشتند. وقتی پس از رحلت، اثاثیه ایشان، از جمله مفاتیح شان را به بیت منتقل می کردیم، متوجه شدم که در گوشه صفحه، تاریخ 8 شوال را به عنوان دعا مرقوم فرموده اند. (22)
چندی پیش خدمت خانم همسر بزرگوار امام (ره) رسیدم، عرض کردم آیا به تازگی خوابی از حضرت امام دیده اید؟ فرمودند: «اوایل، بیشتر ایشان را در خواب زیارت می کردم، اما حالا کم شده است» . بعد فرمودند: «چند شب پیش آقا را در خواب دیدم که لباس مرتبی بر تن داشته و کناری آرام و مؤدب مثل همیشه نشسته بودند. به ایشان عرض
کردم: «آقا، آنجا چگونه است؟» فرمودند: «خیلی سخت و با دقت به حسابها رسیدگی می کنند، خیلی مواظب باشید . مواظبت کنید. مواظبت کنید» . بعد از خواب بیدار شدم. (23)
: 1 حجت الاسلام و المسلمین آشتیانی مرزداران ش 93 2 سید رحیم میریان 3 فرشته اعرابی 4 حجت الاسلام و المسلمین مهدی کروبی شاهد ش 184 5 حجت الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی آشنا ش 1 6 زهرا اشراقی سروش ش 476 7 زهرا اشراقی زن روز ش 1220 8 حجت الاسلام و المسلمین آشتیانی مرزداران ش 193 9 زهرا مصطفوی 10 حجت الاسلام و المسلمین آشتیانی مرزداران ش 93 11 زهرا اشراقی زن روز ش 1220 12 فرشته اعرابی سروش ش 476 13 فاطمه طباطبایی 14 فاطمه طباطبایی 15 حجت الاسلام و المسلمین امام جمارانی روزنامه جمهوری اسلامی ویژه اربعین سال 68 16 حجت الاسلام و المسلمین رحیمیان 17 دکتر پورمقدس پاسدار اسلام ش 96 18 زهرا اشراقی سروش ش 476 19 زهرا اشراقی زن روز ش 1220 20 حجت الاسلام و المسلمین آشتیانی پاسدار اسلام ش 93 21 دکتر دوایی (پزشک معالج امام) اطلاعات هفتگی ش 2442 22 حجت الاسلام و المسلمین محمد رضا توسلی 23 علی ثقفی
برداشتهایی از سیره امام خمینی (س)، ج 2 رجائی، غلامعلی
امام در نجف معمولا نمی گذاشتند نوارهای درس ایشان ضبط بشود بعد از بحثهای حکومت اسلامی، خودشان فرموده بودند ضبط بشود ما برنامه گذاشتیم به این عنوان که صدا ضعیف است ضمن بلند کردن صدا ابتدای درس، نوارها را هم ضبط کنیم البته حاج احمد آقا هم در این مساله دخالت داشت، ایشان هم گفته بود این کار بشود.ما برنامه را تنظیم کردیم روزی که امام برای درس تشریف آوردند تا میکروفون را دیدند فرمودند چیه؟ عرض کردم که صدا در اول درس ضعیف است و آقایان اعتراض دارند البته با بعضی از آقایان هم قبلا صحبت کرده بودیم آنها هم از اینکار پشتیبانی کردند و امام اجازه دادند که میکروفون باشد.ما دستگاهی داشتیم که هم آمپلی فایر بود و هم ضبط، از آن استفاده می کردیم و بعد کم کم توسعه دادیم و آمپلی فایری تهیه کردیم که هم صدا را هم تقویت کردیم و هم نوار ضبط می کردیم معمولا من بیست دقیقه قبل از شروع درس می آمدم و تمام دستگاه را که زیر منبر جاسازی شده بود چک می کردم و امام هم پنج دقیقه به درس تشریف می آوردند و پای منبر می نشستند و بعد برای شروع درس
بالای منبر می رفتند.یک روز بعد از اینکه امام بالای منبر نشستند و خواستند درس را شروع کنند یک وقت متوجه شدم که صدای جرقه و انفجار شدیدی از زیر منبر شنیده شد.دویدم و دیدم که سیمها می خواهد آتش بگیرد دسته سیم را از زیر منبر کشیدم بیرون که در همین حال سیمها آتش گرفت و شعله بالا کشید تا آن وقت امام همین طور آرام روی منبر نشسته بودند و تمام طلبه ها در اثر سر و صدای جرقه های سیم از جا بلند شده و آمده بودند که ببینند چی شده، ولی امام آرام روی منبر نشسته بودند.مرحوم حاج آقا مصطفی هم از جای خودشان تکان نخوردند و همان کنار دیوار نشسته بودند بعد که سیمها شعله گرفت و تا نزدیک عبای امام شعله آتش بالا آمد امام آرام از روی منبر پایین تشریف آوردند.ناگهان این پوسته های سیم که ذوب شده بود ریخت روی حصیر نایلونی که کنار منبر بود یک وقت من دیدم که حصیر هم شروع کرد به آتش گرفتن، با دستم آنها را خاموش می کردم و امام هم ایستاده بودند و نگاه می کردند بعد که جریان برق را قطع کردند آتش خاموش شد امام فرمودند آسیبی به شما نرسید؟ عرض کردم خیر و ایشان مجددا تشریف بردند روی منبر
و شروع به ادامه درس کردند. (1)
وقتی از یکی از دوستان خانوادگی آیت الله خمینی پرسیدم ایشان دارای چه خصوصیتهایی است؟ او با خاطره غرق شدن دختر بچه آیت الله خمینی حرفش را شروع کرد که 25 سال پیش غرق شده بود. وقتی در آن هنگام دوست آیت الله خمینی سر می رسد عالم روحانی (امام) در حال دعا کردن بر روی جسد ششمین فرزند جوان خود بود. دوست آیت الله امروز می گوید وقتی به صورتش نگاه کردم هیچگونه آثار اضطراب ندیدم در حالی که می دانستم که او فرزندش را از جان و دل دوست دارد.امروز هم هیچگونه احساسات نه غمگینی و یا اضطرابی در این مورد از خود نشان نمی دهد، او ضمن تشریح ماجرای غرق شدن دختر بچه امام دنباله مطلب را چنین بیان می کند: پس از چند لحظه (امام) خمینی که بالای جسد بچه اش بود گفت: خدا این بچه را به من داده حالا هم خودش او را خواسته است پس بگیرد و سپس دعایش را از سرگرفت. (2)
در بیشترین مجالس فاتحه و غیر فاتحه ای که به مناسبت شهادت مرحوم حاج آقا مصطفی برگزار می شد من همراه امام بودم.در تمام این فاتحه ها من یک ذره حالت تاثر عمیق و یا اشکی
از امام ندیدم.و در مجالس نقل می شد که تا چه حد صبر و استقامت دارند. امام در مقابل جمعیت اصلا گریه نمی کردند.یا وقتی در منزل پیش خانمها بودند ایشان گریه نمی کردند ولی وقتی تنها می شدند زیاد گریه می کردند. (3)
پس از اعلامیه شاه دوستی یعنی غارتگری، عده زیادی از طلاب و فضلا را برای سربازی از قم گرفتند و به باغ شاه تهران بردند، و خلع لباس نموده و به لباس سربازی در آوردند.در همان روزها، روزی خدمت امام بودیم.طلبه سیدی با سر و وضع آشفته طوری در خانه امام را که باز بود به دیوار زد و وارد خانه و اتاقی که امام و ما نشسته بودیم شد، که هم باعث خنده بود و هم موجب تاثر خاطر همه گردید.امام سر پایین داشتند و مشغول نوشتن بودند.سید با صدای بلند گفت: آقا! ما از درس آقای مشکینی در مسجد امام بیرون آمدیم، مامورین هجوم آوردند و طلاب را گرفتند و سوار کامیون کردند و بردند سربازی، آقای رفسنجانی را هم گرفتند و بردند.از این خبر و سر و وضع آشفته سید همه متاثر و منقلب شدیم، بعضی هم گریه کردند.امام همان طور که نشسته بودند و قلم در دست داشتند از بالای عینک نگاهی به سید کردند و فرمودند: حالا
چرا نمی نشینی؟ وقتی سید نشست، امام عینک را از چشم برداشتند و با خونسردی (آرامش) همیشگی خود تکیه دادند و فرمودند: بردند سربازی؟ سید با التهاب گفت: بله آقا.امام فرمودند: ببرند، اینها باید تمرین نظامی کنند، ما در آینده با اینها کار داریم! این مطلب در آن موقع واقعا از امام در سر حد اعجاز بود! (4)
غروب همان روز که قضیه مدرسه فیضیه اتفاق افتاد، ما در منزل امام بودیم که خبر آوردند در فیضیه، طلاب را کتک زده اند و قصد دارند به این جا بیایند.مرحوم آقا سید محمد صادق لواسانی که از دوستان بسیار نزدیک امام بود بلند شد و در خانه را بست. تا امام فهمیدند بلافاصله بلند شده و در خانه را باز کردند و فرمودند: «فرزندان مرا کتک بزنند و من در خانه ام را به روی خود ببندم؟» سپس به نماز ایستادند و مانند شبهای دیگر نافله هایشان را نیز خواندند، در حالی که ممکن بود هر لحظه به خانه ایشان هجوم آوردند. (5)
قبل از حادثه فیضیه و نزدیک عید، یک روز صبح زود، در بین راه که می رفتم اعلامیه هایی را دیدم که به در و دیوار زده بودند.در آن اعلامیه ها که از ساواک بود و با نامهای مختلفی از قبیل جبهه ملی،
جمعیت زنان و...بر در و دیوار چسبانده بودند با فحشهای رکیکی به امام توهین شده بود.با دیدن این اعلامیه ها به شدت ناراحت شدم.به هر حال به منزل امام رفتم.در آنجا متوجه شدم که بعضی از افراد هم از این اعلامیه ها به آنجا آورده اند.در حالی که خیلی ناراحت بودم به آقای صانعی گفتم: «با امام کار دارم.» آقای صانعی آمدن مرا به اطلاع امام رساند و دقایقی بعد امام فرمودند: «بیایید تو» .وقتی خدمت امام رسیدم، دیدم ایشان جهت درس دادن، مشغول مطالعه هستند.این موضوع برای من قدری عجیب آمد که توی این گیر و دار و در این اوضاع و احوال، در حالی که مسایل این قدر به هم پیچیده شده و با وجود این اعلامیه ها که همه ما را بشدت ناراحت کرده است، چگونه امام بر اعصابشان مسلطند و به مطالعه می پردازند.آن هم کتابی که جزو متون درسی نبود.کتابی که ایشان مطالعه می کردند، کتابی بود که مثلا یکی از علما راجع به یک بحث، مطلبی نوشته بود و امام آن را مطالعه می کردند که بیایند آن مطلب را بحث کرده و رد بکنند.من از این روحیه عجیب امام در چنین حالتی که ما اصلا نمی توانستیم به کتاب نگاه بکنیم و ایشان با کمال آرامش مشغول مطالعه بودند، تعجب کردم. (6)
دوم فروردین سال 42 که مزدوران شاه خائن به مدرسه فیضیه حمله کرده بودند ما که طلبه جوانی بودیم و ندیده بودیم که عده ای با چماق و اسلحه سرد و گرم به سر مردم بریزند و عده ای را بکشند و یا از پشت بام به زیر بیاندازند، پس از نماز مغرب و عشا به دنبال امام به اتاق ایشان رفتیم.ما که بسیار بی تجربه بودیم نگران و ناراحت، به سخنان امام گوش دادیم.امام بیست دقیقه صحبت کردند و گفتند: «اینها خواهند رفت و شما خواهید ماند» . (7)
امام بعد از سخنرانی پانزده خرداد که مامورین ساواک شبانه به منزلشان ریختند و ایشان را دستگیر کردند، می فرمودند: «مامورین پس از اینکه مرا گرفتند، در اتومبیل انداخته و به سرعت خیابانهای قم را پشت سر گذاشته، رو به سمت تهران به راه افتادند، ولی پیوسته با نگرانی به پشت سر خود و این طرف و آن طرف نگاه می کردند.پرسیدم از چه می ترسید و نگران چه هستید؟ گفتند: می ترسیم مردم ما را تعقیب کنند و به دنبال ما بیایند، چون مردم شما را دوست دارند.» بعد امام فرمودند: «و الله من نترسیدم ولی آنها آنقدر می ترسیدند که اجازه ندادند برای نماز صبح پیاده شوم.می گفتند می ترسیم مردم برسند و از این رو من ناچار شدم همانگونه
که در بین دو مامور در اتومبیل نشسته بودم، نماز خود را نشسته بخوانم» . (8)
در مورد شبی که امام را از قم دستگیر کردند و به تهران بردند، مرحوم حاج آقا مصطفی تعریف می کرد که امام فرموده بودند: «وقتی مرا می بردند، بین قم و تهران ماشین از جاده رفت بیرون.من فکر کردم که می خواهند قضیه را خاتمه بدهند.ولی وقتی مراجعه کردم به قلبم دیدم هیچ تغییری نکرده است» و لذا وقتی در سال 43 بعد از آزادیشان در مسجد اعظم سخنرانی کردند، فرمودند: «و الله من به عمرم نترسیده ام.آن شبی هم که آنها مرا می بردند، آنها می ترسیدند من آنها را دلداری می دادم» . (9)
حاج احمد آقا در نجف تعریف می کردند.ایشان گفتند که از آقا سؤال کردم، آن زمانی که سوار هواپیما شده و به سوی ترکیه پرواز می کردید، چه حالی داشتید؟ امام فرمودند: «و الله همین حالی که الآن در کنار شما نشسته ام داشتم» . (10)
اولین ملاقاتی که با امام در قم داشتیم روزی بود که جنبش خلق مسلمان آن آشوب و بلوا را در قم راه انداخته بود و حتی قصد حمله و جسارت به منزل امام را داشتند که با مقاومت و ایستادگی عاشقان
امام این توطئه استعماری در هم شکسته شد.به یادم می آید که بعضی خیابانهای اصلی قم حالت جنگزده ای داشت شیشه های داروخانه و در بعضی مغازه ها خرد شده بود در این حالت طبیعی قاعدتا هر کس در موقع رهبری بود حداقل در آن روز ملاقاتهایش را تعطیل می کرد ولی امام در کمال آرامش و متانت به ملاقاتهای معمولی خود ادامه می دادند. (11)
...صبح زود، حدود ساعت پنج، من خواب بودم که با تکانهایی که به پایم داده می شد، چشمهایم را باز کردم و امام را دیدم که می گویند: بلند شو و برو خانه مصطفی، گفته اند بروی آنجا، فکر می کنم معصومه خانم (همسر حاج آقا مصطفی) ناراحت هستند. چون ایشان مریض بودند و شب قبل هم دکتر رفته بودند.من با عجله به آنجا رفتم.دیدم یک تاکسی جلوی خانه ایشان ایستاده است.وقتی به داخل منزل رفتم، سه نفر را دیدم: از جمله آقای دعایی و یک برادر افغانی که در آنجا درس می خواند و یک آقای دیگر، وقتی به قسمت بالای منزل رفتم دیدم زیر بغل و پاهای برادرم را گرفته اند که از پله پایین بیاورند، من دستم را بر پیشانی ایشان گذاشتم، دیدم هنوز گرم است، او را در تاکسی گذاشتیم، ولی انگار کسی در همان لحظه به من گفت که او مرده است.ایشان را در
بغل گرفتم و به بیمارستان رفتیم.دکتر بعد از معاینه او گفت: «متاسفم، ایشان تمام کرده است» من به خانه برگشتم، نمی دانستم که به امام چه بگویم، بالاخره می بایست طوری قضیه را به ایشان می گفتم.رفتم در قسمت بیرونی بیت امام، جایی که مراجعه کنندگان عمومی می آمدند. دو نفر را خدمت ایشان فرستادم که بگویند حاج آقا مصطفی حالش بد شده است و ایشان را به بیمارستان برده اند.آنها هم رفتند و همین را گفتند، امام گفتند: «بگویید احمد بیاید» خدمت ایشان که رفتم گفتند: «من می خواهم به بیمارستان بروم و مصطفی را ببینم» . خیلی ناراحت شدم، بیرون آمدم و به آقای رضوانی گفتم آقا چنین چیزی گفته اند، خوبست به ایشان بگوییم دکتر ملاقات با حاج آقا مصطفی را ممنوع کرده است که حتی المقدور امام دیر از جریان مطلع شوند.قرار شد بروند این طور مطلب را بگویند، همه از طرح این قضیه وحشت داشتند.من در طبقه بالا بودم، پنجره ای بود که امام از آنجا مرا دیدند و صدا زدند، و گفتند: «احمد!» من به خدمت ایشان رفتم، گفتند: «مصطفی فوت کرده؟» من خیلی ناراحت شدم و گریه ام گرفت، چیزی نگفتم، ایشان همان طور که نشسته بودند و دستهایشان روی زانو قرار داشت چند بار انگشتانشان را تکان دادند و سه بار گفتند: «انا لله و
انا الیه راجعون» .تنها عکس العملشان همین بود، هیچ واکنش دیگری نشان ندادند، و بلافاصله آمدن برادران برای تسلیت دادن به امام شروع شد... اما امام بعد از شنیدن این خبر هیچ تغییری در برنامه روزانه خود ندادند، حتی روزی که جسد فرزند مجاهدشان را به کربلا می بردند در نماز جماعت ظهر و شب حاضر شدند. (12)
آیت الله خمینی در تبعیدگاه خود، نجف (عراق)، فرستاده مخصوص «لوموند» را به حضور پذیرفت.آیت الله خمینی با چهره ای لاغر که محاسنی سفید آن را کشیده تر می کرد، با بیانی متهورانه و لحنی آرام، به مدت دو ساعت با ما سخن گفت.حتی وقتی به این مطلب و تکرار آن می پرداخت که ایران باید خود را از شر شاه خلاص کند و نیز هنگامی که به مرگ پسرش اشاره می کرد، نه آثار هیجان در صدایش دیده می شد و نه در خطوط چهره اش حرکتی ملاحظه می گردید.وضع رفتار و قدرت تسلط و کف نفس او خردمندانه بود.آیت الله به جای آنکه با فشار بر روی کلمات، ایمان و اعتقاد خود را به مخاطبش ابلاغ کند، با نگاه خود چنین می کرد، نگاهی که همواره نافذ بود.اما هنگامی که مطلب به جای حساس و عمده ای می رسید، تیز و غیر قابل تحمل می شد.آیت الله عزمی راسخ و کامل
دارد و در صدد قبول هیچ گونه مصالحه ای نیست.مصمم است که در مبارزه خود علیه شاه تا پایان پیش برود... (13)
روزی که شاه رفته بود بعد از نماز صبح آمدم خدمت امام و عرض کردم برادران می گویند شاه رفته و رادیو هم خبرش را پخش کرد.طبیعتا همه ذوق زده شده بودند و خوشحالی می کردند.ولی جز عبارت «دیگه چی؟» کلمه دیگری از امام شنیده نشد. (14)
موقعی که خبر دادند، شاه رفته، پلیس فرانسه زنگ زد و من آمدم آقای غرضی را که در جمع ما فرانسه بلد بود.آوردم که گفتند شاه رفته و خبرنگارها هم آمدند.حدود نماز شب امام بود، اطلاع دادیم.امام گفتند روز می آیم. برای خبرنگارها و افراد خارجی عجیب بود که امام کسی را که می خواستند از ایران بیرون کنند رفته، اما ایشان هیجانی ندارند و طبق قرار معمول می آیند اما به دلیل ازدیادخبرنگارها یک ساعت بعد آمدند، محل صحبت آقا، سراشیبی بود، یک صندلی گذاشتیم تا امام مصاحبه کنند.من هم تصور می کردم که امام هیجانی می شوند.خودم را نزدیک ایشان نگه می داشتم اما دیدم هیچ هیجانی نشدند.قاعدتا ما آنجا دستگاه صوتی مرتبی هم نداشتیم به وسیله یک میکروفون که جلو امام گرفتم امام صحبت کردند.این اولین سخنرانی امام بعد از رفتن شاه بود
که خط مشی را معلوم کردند و گفتند این اولین قدمی است که برداشته شده و من آنقدر نزدیک بودم که اگر امام هیجانی می شدند من متوجه می شدم.اما نکته ظریف اینجاست که امام هیجانی نشدند.نماز خواندند، سخنرانی هم کردند و هیچ تغییری حتی در تن صدایشان نبود. (15)
یکی از عکاسان هنرمند ایرانی مقیم پاریس در سفری که برای زیارت امام به آنجا رفته بودم به من گفت، فلانی مطلبی را می خواهم برایت بگویم که دریافت خودم است.وقتی امام به فرودگاه پاریس آمدند، چنان نبود که با قرار قبلی آمده باشند و معلوم باشد که حتما برای ورود ایشان به پاریس مشکلی بوجود نخواهد آمد.خوب حساب کنید رهبری در این سن و سال و در این مقطع حیاتی مبارزه به سمت کویت رفته، نشده است که برود.صحبت رفتنش به سوریه بوده، نشده.حالا به سمت فرانسه آمده.می گفت من به دلیل آن فن خاص عکاسی و خبرنگارانه ام رفته بودم در یک نقطه حساس از فرودگاه، جایی که مسافرها از جلو آن میز عبور می کنند، ایستادم.می خواستم ببینم چهره و نگاه امام چگونه چهره و نگاهی است.لذا رفتم از یک زاویه بسیار جالب عکس برداشتم. که عکس را دارم.همان طور که نگاه توی دوربین می کردم درست دوربین را میزان کردم روی
چشمهای امام که دوربین تمام نگاه امام را بگیرد.در آن نگاه، جز اطمینان و آرامش و قدرت و قاطعیت هیچ چیز دیده نمی شد. (16)
دو تن از همکارانم در گزارشی که برای مجله ژون افریک تهیه کرده اند، نوشته اند: در هواپیمایی که امام را به تهران می برد همه نگران بودند که آیا می توانند در تهران فرود بیایند یا اینکه مورد حمله هواپیماهای شکاری رژیم شاه قرار می گیرند.هیچ کس از این نگرانی نتوانست بخوابد جز یک نفر که آن هم شخص امام خمینی بود که به طبقه بالای هواپیما رفتند و روی زمین دراز کشیدند و تا صبح خوابیدند. (17)
در موقع عزیمت امام به تهران چیزی که باعث تعجب من شد پاسخی بود که ایشان به این سؤال دادند که شما چه احساسی دارید؟ و ایشان فقط اظهار داشتند هیچ.این پاسخ کوتاه مرا شگفت زده کرد. (18)
در هواپیمایی که امام را از پاریس به ایران می آورد، من در کنار ایشان نشسته بودم.هواپیما که به تهران نزدیک شد خبرنگاری آمد و از امام پرسید: «شما الآن چه احساسی دارید؟» ایشان فرمودند: «هیچ» خبرنگار فکر می کرد که الآن امام مثل دیگر افراد که خیلی هیجان زده بودند و اشک شوق می ریختند و عده ای هم
می ترسیدند و در تردید به سر می بردند که آیا هواپیما را می زنند یا سالم فرود خواهد آمد، آیا همگی را دستگیر خواهند کرد؟ و...هستند. اما بر خلاف این تصور امام کاملا حالت عادی داشتند زیرا از قبل خود را برای هر نوع برخوردی حتی شهادت، آماده کرده بودند و از اول نهضت اعلام کرده بودند که سینه من برای گلوله های شما آماده است. (19)
امام واقعا اتکاء و اعتماد به خدا داشتند و از یک نفس مطمئنه ای برخوردار بودند که این را می شد در آرامش روحی عجیب ایشان در هواپیمایی که از فرانسه عازم ایران بود مشاهده کرد. امام در آن شرایطی که خیلیها حتی از نزدیکان ایشان عرض می کردند که آقا بگذارید مردم حکومت را ساقط کنند و اوضاع دست مردم بیفتد آنگاه تشریف بیاورید که خطری متوجه شما نباشد، اما ایشان با اینکه احتمال شهادت خود را می دادند، شجاعانه تصمیم به حضور در کنار ملت خود گرفتند.در آن لحظات پر اضطراب پس از ورود ایشان به خاک میهن برای ما که محافظین مخفی امام بودیم بسیار به سختی و سنگینی می گذشت از جمله هلی کوپتری که امام را به بیمارستان و بعد به بهشت زهرا برد که در آغاز معلوم نبود که واقعا از طرفداران رژیم نبوده و
قصد نابودی امام را نداشته باشند، اما امام در همه این حالات آرامش داشتند.و معتقد بودند که با شهادت ایشان انقلاب مردم به ثمر می رسد. (20)
روز ورود امام، ما از دانشگاه که در آنجا متحصن بودیم می رفتیم فرودگاه خدمت امام، همه در ماشین خوشحال بودند و می خندیدند.بنده از نگرانی خطراتی که ممکن است برای امام وجود داشته باشد، بی اختیار اشک می ریختم و نمی دانستم که برای ایشان چه ممکن است پیش بیاید.چون تهدیدهایی هم وجود داشت.بعد رفتیم و واردفرودگاه شدیم، امام وارد شدند.به مجرد اینکه آرامش امام ظاهر شد، نگرانیها و اضطراب ما به کلی برطرف شد و امام با آرامش خودشان به بنده و یا شاید به خیلیهای دیگر که نگران بودند آرامش بخشیدند.وقتی که بعد از سالهای متمادی، من امام را در آنجا زیارت می کردم، ناگهان خستگی این چند ساله مثل اینکه از تن آدم خارج می شد، احساس می شد که همه این آرزوها در وجود امام مجسم شده است. (21)
شاید عکسی از امام را دیده باشید که ایشان در مراسم بهشت زهرا عمامه به سر ندارند.این عکس متعلق به همین لحظه است که بر اثر ازدحام فوق العاده جمعیت، عمامه از سر امام افتاد.در این حالت من نگران حال امام
بودم که خدای نکرده بر اثر فشار جمعیت دچار صدمه نشوند، هر چه که فریاد می زدم کسی گوش نمی داد.لذا برای یک لحظه احساس کردم امام از دستمان رفت. امام را از این سو به آن سو می کشاندند ولی آرامشی در چهره امام بود که گویا تسلیم خدا شده است، ولی ناگهان دیدم قدرتی امام را از میان جمعیت بیرون کشید که من هر چه قدر فکر می کنم این چه نیرویی بود به چیزی جز نیروی الهی نمی رسم. (22)
یک روز در مدرسه رفاه بودیم، گفتند که تقریبا اطلاعات موثقی رسیده که امشب می خواهند بریزند به مدرسه رفاه و خانه امام را مورد حمله قرار دهند ما یک منزلی را پشت مدرسه علوی دیدیم که امام را از در پشت مدرسه ببریم به آن خانه، که شب آنجا باشند.آقای هاشمی و سایر رفقا رفتند با امام صحبت کردند، ایشان فرمودند: «هر کسی که می خواهد برود، من از این اتاق تکان نمی خورم.» آقای هاشمی گفتند که من دوباره خدمت امام رفتم و گفتم که وجود شما لازم است.ایشان باز فرمودند: «هر کس که می ترسد برود، من تنها، توی اتاق خودم می مانم.» همه وحشت زده بودند ولی امام یک لحظه ترس و وحشت نداشتند و عین برنامه هر شب، موقع
خوابشان خوابیدند و سحر بلند شدند. (23)
لحظات اولی پیروزی انقلاب، روزی که به اتفاق بعضی از دوستان رفتیم و ساواک را به اصطلاح خودمان تسخیر کردیم، به منزل آمدم که ضرابخانه بود.همین که صدای پیروزی انقلاب اسلامی را از رادیو شنیدم به سرعت رفتم به سوی مدرسه علوی که اقامتگاه امام بود.آنجا قیامتی برپا شده بود.رفتم خدمت امام، دیدم ایشان نشسته اند توی اتاق و خانواده ما هم در خدمتشان هستند و مشغول نگاه کردن تلویزیونند.من با یک شور و شعف و ولعی پریدم و دست ایشان را بوسیدم و پیروزی انقلاب را تبریک گفتم.آقا، با وضع عجیبی فرمودند: هنوز که اتفاقی نیفتاده، هنوز که چیزی نشده (عین عبارات را عرض می کنم) عرض کردم: آقا، خیلی مساله مهمی است.امام فرمودند: «الحمد لله رب العالمین، ولی هنوز اتفاقی نیفتاده» .من خیلی تعجب کردم.که رژیم منحوس دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی با آن ابهتی که در دنیا برایش ایجاد کرده بودند ساقط شده ولی ایشان می فرمایند چیزی نیست. (24)
در شب مورد نظر که خبر رسیده بود قرار است کودتا شود، من که در تمام مدت روز برای بررسی اوضاع به بعضی از وزارتخانه ها رفته بودم، با کمال خستگی به منزل امام آمدم
و به حضور ایشان رسیدم.امام به من فرمودند: «شما امشب با خانم این منزل را ترک کنید.» با کمال تعجب سؤال کردم: «چرا؟» فرمودند: «به ما گزارش شده که امشب بعضی از عناصر خائن خیال دارند منزل ما را بمباران کنند.» اولین سؤالی که من از امام کردم این بود: «آیا بهتر آن نیست که حضرتعالی هم منزل را ترک کنید و به جای امن تری بروید؟» امام فرمودند: «این پیشنهاد را دیگران هم کرده اند ولی من قبول نکرده ام و من هرگز این جایگاه را ترک نخواهم کرد» . (25)
موقعی که مسایل در شورای انقلاب مطرح می شد، و اطلاعات خامی داشتیم، در همان حدود به امام هم که گاهی خدمتشان می رفتیم گزارش می دادیم.روز آخر یعنی روز چهارشنبه، که مشخص شده بود ساعت چهار صبح آن روز برنامه دارند، و بناست هواپیماها به تهران آمده و بمباران کنند از جمله منزل امام را، ما فکر کردیم که خدمت امام برویم و مساله را روشن بگوییم، و از ایشان تقاضا کنیم که آن شب را منزلشان نباشند.گرچه می دانستیم که ایشان این طور تقاضاها را نمی پذیرند، چون قبلا در آن روزهای اولی که از پاریس آمده بودند خیلی از این شایعات درباره مدرسه علوی بوده و همین تقاضاها شده بود،
ولی ایشان هیچ موقع قبول نمی کردند.من و آقای خامنه ای رفتیم خدمتشان و جریان را مشروح گفتیم.ایشان بر خلاف جلسات معمولی که نمی خندیدند، و خیلی جدی همیشه برخورد می کردند، آن روز خیلی متبسم و خندان، جلسه را مقدار زیادی با شوخی هم برگزار کردند.یعنی مطمئن بودند که قضیه، قضیه ای نمی تواند باشد، اول فرمودند: «قابل باور نیست، توی این مردم نمی شود کودتا کرد، این کودتاچیها بالاخره باید از آسمان به زمین بیایند، پس توی این مردم چه جوری می خواهند زندگی کنند؟ این آقایی که می گویند در خارج باید بنشیند وافور بکشد، کی راضی می شود که بیاید به ایران و اینجا کشته شود؟» و از این چیزها...به هر حال وقتی جزئیات را گفتیم قبول فرمودند که چیزی هست. گفتند: «خوب
با این آمادگی که به ما دادید دیگر دلیلی ندارد از خانه بیرون رویم، و اینها به اینجاها نمی رسند.» و دعا کردند که خداوند این جوانان و این افرادی را که در جریان هستند توفیق بدهد. (26)
کودتای نافرجام نوژه که توسط برخی از عمال آمریکا طرح ریزی شده بود و هدف سقوط نظامی جمهوری اسلامی را تعقیب می کرد، در نظر داشت با کمک چند تن از افسران وابسته به نظام سرنگون شده ستمشاهی، با تصرف مکانهای حساس و بمباران محل اقامت مسؤولان بلند پایه کشور و از جمله بمباران منزل امام توطئه ای شوم را به قالب اجرا گذارد.اما از آنجا که خواست خدا بر افشاء و دستگیری عوامل دست اندرکار قرار گرفته بود، یکی از خود فروختگان موضوع را به اطلاع مادرش رساند.مادرش او را موعظه کرد و گفت: «این نظام، نظام حق است، حکومت اسلامی است و حکومت خداست و در راس آن یک مرجع تقلید که نایب امام زمان (عج) است، قرار دارد و خداوند اطاعت از او را واجب کرده و هر اقدامی علیه این نظام مخالفت با اسلام است.» سخنان مادر در او مؤثر افتاد وی جریان این کودتا را با یکی از مسؤولین کشور در میان گذاشت.آن طور که به یاد دارم این مسؤول،
حضرت آیت الله خامنه ای بودند که بلافاصله به همراه یک نفر دیگر خدمت امام رسیدند و جریان را به اطلاع رسانده، و از ایشان خواهش کردند که محل خود را ترک گفته و به مکان دیگری بروند.امام بدون هیچ گونه تاملی مخالفت خود را با این نظر اعلام کردند و گفتند: «خیر، من همین جا خواهم ماند» و بعد فرمودند: «شما بروید از صدا و سیما محافظت کنید که اگر حادثه ای به وقوع پیوست، من از آن طریق به ملت پیام دهم و آنان را از این توطئه آگاه سازم.» شخص دومی، که با آقای خامنه ای خدمت امام رسیده بود با لحنی آمیخته با خجالت و حیاء بر تقاضای خود پافشاری کرد و گفت: «احتمال خطر وجود دارد و ما برای جان شما خوف داریم.پس بهتر است که به جایی دیگر بروید.» امام لبخندی دلنشین بر لب آوردند و خطاب به ایشان گفتند: «من هستم، شما خیالتان راحت باشد.اگر حادثه ای رخ داد، پیام می دهم» آرامش امام آن برادر را مجاب ساخت و تسلای خاطر همگان را فراهم ساخت و ما شاهد بودیم که این توطئه نیز طرفی نبسته و خیلی زود نقش بر آب شد. (27)
خبر جریان چهارده اسفند سال 60 را که در دانشگاه اعوان و انصار بنی
صدر راه انداخته بودند، برای امام بردند که این چنین شده است.یکی از دوستان می گفت خدمت امام بودم، عرض کردم: «آقا این خبر شما را مضطرب کرده است؟» ایشان فرمودند: «نه، من در عمرم مضطرب نشده ام و الان هم مضطرب نیستم» . (28)
وقتی در سال 60 قضیه ترور آیت الله خامنه ای پیش آمد من در تهران بودم همه درمانده بودند که این خبر را چگونه به امام گزارش بدهند آقای (حسن) صانعی از من به عنوان طبیب سؤال کرد اگر من بخواهم این خبر را به امام بدهم شما چه تدبیری را پیشنهاد می کنید؟ فکر کردم و گفتم اگر یک قرص آرام بخش در داخل چای ایشان حل کنیم و بعد از نیم ساعت قضیه را مطرح کنیم خوب است آقای صانعی در مورد این کار استخاره کرد و گفت بد است بعد خودشان این قضیه را مضطربانه خدمت امام نقل کرد.بعد به من گفت فلانی قبل از اینکه مطلب را به امام بگویم امام به من فرمودند در مورد آقای خامنه ای مساله ای پیش آمده است؟ ! بعد که تصدیق کردم فرمودند به دکترمعالج ایشان بگویید هر نیم ساعت تمام علایم حیاتی ایشان اعم از حال عمومی فشار خون - تعداد نبض - تنفس و...را به من گزارش کند.امام
آرامش خاص خودشان را داشتند. (29)
شبی که خبر شهادت دکتر بهشتی و یارانش به دفتر امام رسید نمی دانستیم این خبر را چگونه به گوش امام برسانیم، چون امام، شهید بهشتی را از جان و دل دوست داشتند.به رادیو تلویزیون اطلاع داده شد که خبر را شب پخش نکنند، چون امام آخر شب اخبار را گوش می کنند.قرار شد فردای آن روز حاج احمد آقا و آقای هاشمی بیایند به نحوی خبر را به امام اطلاع دهند که برای امام سکته ای پیش نیاید.در خانه هم سفارش شد که رادیو را از بالای سر امام بردارند، چون ممکن بود خبر ساعت هفت یا هشت صبح پخش شود.جالب اینجاست که وقتی خانمها قبل از ساعت هفت می رفتند که رادیو را بردارند، امام به آنها می فرمایند: «رادیو را بگذارید سر جای خود، من جریان را از رادیوهای خارجی شنیدم.» و جالبتر اینکه وقتی حاج احمد آقا و آقای هاشمی خدمت ایشان رفتند، امام به آنها دلداری دادند و فورا دستور تشکیل مجلس ترمیم کابینه و انتخاب رئیس دیوان عالی را صادر فرمودند. (30)
یک روز پس از فاجعه هفت تیر باتفاق شهید رجائی و آقای موسوی اردبیلی و آقای هاشمی رفسنجانی خدمت امام می رفتیم در راه صحبت بر سر
این بود که چگونه این واقعه را توضیح بدهیم که برای امام با ناراحتی قلبی یی که داشتند شرح این قضیه مشکلی را پیش نیاورد.قرار شد آقای هاشمی از طرف جمع با امام صحبت کنند.وقتی به محضر امام وارد شدیم قدری نشستیم و افراد جلسه سکوت معناداری کردند امام هم متوجه بودند.اما به جای اینکه آقای هاشمی صحبت کند امام صحبت فرمودند.بعد واقعه ای را برای ما بیان فرمودند که مدتها قبل در یک منطقه ای بیماری و با شایع شد و مردم زیادی از این بیماری جان دادند به نحوی که جنازه های زیادی پهلوی هم چیده شده بود که مردم از دیدن آن جنازه ها خیلی وحشت می کردند تا جایی که مردم از ترس شیوع وبا داشتند جان می دادند تا اینکه یک روحانی قدرتمند مردم را خطاب کرد و گفت مردم چه شده چرا مضطرب هستید تقریب آجال شده است و افراد نزدیک هم و با هم جان می دهند نترسید و الا از ترس این وبا همه می میرید! امام پس از توضیح این حکایت فرمودند بله در قضیه دیشب هم تقریب آجال شده و مرگهای این شهدا با هم اتفاق افتاده است و نگرانی و وحشتی ندارد امام آنچنان صلابت روحی داشتند و قدرتمندانه با این قضیه برخورد کردند که همه افرادی که خدمت
ایشان بودند با شجاعت بی مانندی با قضیه برخورد کردند. بعد فرمودند: آقای اردبیلی به جای مرحوم شهید بهشتی کارها را تدارک کنند و من هم حکم می دهم و به آقای هاشمی فرمودند به هر شکلی هست باید مجلس را باز نگه دارید.که روز بعد نمایندگان مجروح را با سرم و تخت بیمارستان به مجلس آوردند تا مجلس به نصاب رسمی خودش برسد. (31)
در جریان حمله عراق به ایران، در روزی که هواپیماهای متجاوز عراق آمدند وتمام مرزهای جنوب و غرب کشور مورد حمله قرار گرفت، مسؤولین و فرماندهان در حالی که واقعا گیج و مضطرب بودند، خدمت امام آمدند.امام چند لحظه با آنها دیدار داشتند و آنها را راهنمایی فرمودند.آنها وقتی بیرون آمدند چنان روحیه گرفته بودند که یکی می گفت عراق را نابود می کنیم و دیگری می گفت تا بغداد جلو می رویم.و مردم را هم امام با یک جمله «دزدی آمده و سنگی انداخته» آرامش بخشیدند. (32)
در جریان بمباران و موشک باران تهران که هر کسی دچار اضطراب می شد، ما در همان لحظات روی «تله مانیتور» می دیدیم که ضربان قلب امام افزایش پیدا نمی کند.می رفتیم فشار خون امام را می گرفتیم می دیدیم هیچ تفاوتی با قبل ندارد.و این نشان می داد که واقعا امام هرگز از چیزی نمی ترسیدند.
(33)
یک بار ساعت حدود هشت و ده دقیقه صبح بود که موج انفجار ناشی از اصابت موشک به نزدیکترین نقطه به جماران، چنان همه جا را تکان داد که در اتاق امام به شدت باز شد و به پشت اینجانب که نزدیک در نشسته بودم، خورد.در آن حال من توجهم به امام بود ولی هیچ گونه تغییر و واکنشی در قیافه ایشان ندیدم.بعد هم با توجه به اینکه با دستگاه مخصوصی به طور مداوم قلب امام تحت کنترل بود، از یکی از پزشکان مراقب تحقیق کردم، معلوم شد کمترین تغییری حتی در تپش قلب مبارکشان روی صحنه مزبور منعکس نشده بود. (34)
ما همیشه امام را چنین می دیدیم: آرام، موقر، آراسته، با آرامش نگاه می کردند وسخن می گفتند.با آرامش راه می رفتند و می نشستند و بلند می شدند.به هنگام راه رفتن به هیچ وجه به اطراف نگاه نمی کردند.حتی اگر سر و صدایی بود تکان نمی خوردند. و سر را به طرف صدا برنمی گرداندند.کاملا بر خود تسلط داشتند. (35)
از اهل بیت امام شنیدم که ایشان در جلسات خصوصیشان گفته بودند من اصلا به چیزی مثل پدیده ترس خو نگرفته ام و نمی دانم ترس چیست یعنی وقتی آدمی می ترسد چطور می شود.و ما از نظر پزشکی این قضیه را لمس کردیم
که اصلا ترس در تن امام وجود نداشت، چرا که از نظر فیزیولوژی و پزشکی کسی که بترسد ماده ای در بدنش ترشح می شود به نام آدرنالین و این ماده در ضمن ترسیدن، مسؤول تظاهرات ترس است، یعنی باعث افزایش تعداد ضربان قلب می شود، رنگ انسان سفید می شود، بدن به لرزش و ارتعاش درمی آید، فشار خون بالا می رود و یک حالت نامطلوبی در شخص ایجاد می شود و ما که دقیقا هشت نه سال نبض امام در دستمان و فشار خونشان در کنترلمان بود و حتی این اواخر که قلب ایشان به طریقه تله مانیتور و از طریق تلویزیونی به اصطلاح کنترل می شد و ما دقیقه به دقیقه می توانستیم به تعداد ضربان قلب ایشان آگاهی داشته باشیم و به رای العین ضربان قلب امام را جلوی چشممان می دیدیم و در این مدت ناملایمات زیادی رخ داده بود که حداقل ضربان قلب را باید بالا می برد اما هرگز ندیدیم ضربان قلب امام در برابر سیل حوادث و مشکلات بالا رود. (36)
شب عیدی بود.رؤسای محترم سه قوه در منزل برادر گرامی جناب حاج احمد آقا تشکیل جلسه داده بودند.امام هم تشریف آوردند. مقداری صحبت که شد حمله هوایی عراق شروع شد.امام با یک خاطر جمعی خنده کردند و فرمودند: «اینها
آنقدراحمق هستند که نمی دانند در چنین شرایطی و چنین شبی بمباران کردن سبب دشمنی مردم نسبت به آنان می شود.» آنچه در قاموس وجود امام نبود ترس، دستپاچگی و جا خوردن و نظایر اینها بود. (37)
به دعوت سپاه رفته بودم باختران، تمام فرماندهان سپاه آنجا جمع بودند.دعوت کرده بودند که بروم آنجا صحبت کنم.رفتم دیدم که قبل از ظهر قرار است آقای جوادی آملی صحبت کنند و صحبت مرا گذاشته اند برای بعد از ظهر، بنابر این، ما پیش از ظهر بیکار بودیم.فاجعه حلبچه هم پیش آمده بود، لذا آماده شدم بروم حلبچه و بعد از ظهر بیایم برای سخنرانی.هلیکوپتری در اختیار گذاشتند و ما سوار شدیم و حرکت کردیم.البته هلیکوپتر برای اینکه دیده نشود از ارتفاع کم و از شیار دره ها می رفت.وارد حلبچه که شدیم و صحنه های دلخراش را که دیدیم.نتوانستیم فورا برگردیم.چون دیدیم این چیزی نیست که آدم ببیند و بتواند دل بکند. جنازه ها هنوز دفن نشده بود.مادری را می دیدم که بچه اش را بغل کرده پستان به دهان بچه گذاشته و در همان حال هر دو جان داده اند.با دیدن آن صحنه ها ما خیلی ناراحت شدیم.به طوری که نمی توانستیم برگردیم.از آن طرف هم صدای توپ و تانک و کوبیدن می آمد.در اطراف حلبچه جنگ بود.به هر حال برگشتیم
و در بین راه از داخل هلیکوپتر جمعیتهایی را دیدیم که از حلبچه به ایران می آمدند.به خلبان گفتم کنار جمعیت پایین آمد، با آنها همدردی کردیم، احوال آنها را پرسیدم و رفتیم، وقتی رسیدیم به محل گردهمایی، دیدم آن شور و حال پیش از ظهر نیست و اصولا کسی هم نیست که به ما توضیحی بدهد.تا اینکه آقای شمخانی. آمد پرسیدیم چه شده؟ گفت فاو سقوط کرده! کسی توقع نداشت فاو سقوط کند.این بود که حوصله همه سر رفته بود و همه رفته بودند فقط آقای صفایی به خاطر من مانده بود.ما با عجله آمدیم اما دیگر آن حال و نشاط را نداشتیم.وقتی می آمدیم غرق صیبت بودیم و آرامش نداشتیم.تا آمدیم رسیدیم تهران بلافاصله به دفتر امام زنگ زدم و اجازه خواستم که برسم خدمت امام گفتند که مثلا فردا یا پس فردا بیایید گفتم نه آقا زودتر.گفتند پس همین حالا بیایید آنها نمی دانستند که برای چه هست.من رفتم آنجا و خدمت امام رسیدم.خوب البته امام قبلا قضیه را شنیده بودند.نمی دانستند ولی اجمالا شنیده بودند.من با کمال التهاب و آن اضطراب این جریان را به امام عرض کردم.امام هم متاثر شد، اما از آن التهاب که من داشتم هیچ در ایشان خبری نبود.امام با کمال اطمینان قلب، مطالب را گوش دادند و
وقار و آرامش او این التهاب ما را بیرون برد به طوری که این مساله اگر چه برای من مهم بود اما دیگر التهاب نداشتم. (38)
در اواخر جنگ که برای مدتی تهران مورد تهاجم موشکی دشمن قرار داشت، روزانه گاهی بیش از ده موشک به تهران اصابت می کرد و تعداد زیادی از آنها یک خطمنحنی را در شعاعی نزدیک به جماران تشکیل می دادند.اکثر ساکنان تهران و شمیران به شهرهای امن پناه برده بودند.اما امام علی رغم اصرار فراوان برای جابجایی و حداقل استفاده از پناهگاه، به هیچ وجه در محل اقامت و در انجام کارها و برنامه های روزانه شان کمترین تغییری ندادند.حتی محل نشستن ایشان در اتاق که تقریبا پشت شیشه بود عوض نشد.تنها کاری که در محل اقامت امام انجام شد چسباندن نوار چسب به شیشه ها بود.امام هرگز به پناهگاه کوچکی که در نزدیکی محل اقامتشان به عنوان دیگری ساخته بودند، نرفتند.بعد هم دستور دادند که برداشته شود. (39)
وقتی خدمت امام مشرف شدیم و به ایشان توضیح دادیم که این خونریزی اخیر شما بعد از آزمایشهایی که انجام شده مشخص شده است که مربوط به زخمهایی است که در معده هست و بعد از بحثهای مفصلی که درباره نحوه درمان این
زخمها انجام داده ایم به این نتیجه رسیده ایم که بهترین راه درمان این زخمها عمل جراحی است لذا خدمت شما رسیده ایم که کسب اجازه کرده و کار را شروع بکنیم امام با سادگی به مانگاه کرده فرمودند هر طور صلاح است عمل بکنید ایشان در برخوردهایشان همیشه همینطور بودند.امام مطیع ترین مریضی بودند که من به عمرم دیده ام همیشه دستورات پزشکی را به همین شکل اجرا می کردند و هیچ وقت نگرانی ابراز نمی کردند.در صورتی که در موارد مشابه اگر به مریضی که حتی عمل جراحی برای او خطری نداشته باشد گفته شده که یک عمل جراحی لازم است با نگرانی زیاد دهها سؤال راجع به عوارض، خطر و نوع عمل خود سؤال می کند اما امام حتی یک سؤال هم از ما نکردند. (40)
روحیه امام تا آخرین نفس و تا آخرین لحظه حیات هیچ تغییری نکرد و همان طوری که آن روز حرف می زدند در مقابل مرگ نیز همان طور بسیار عادی برخورد می کردند. یکی از بستگان امام به ایشان گفته بود که این چیزی نیست و حال شما خوب خواهد شد.امام فرموده بودند: «نه آمدنش چیزی هست و نه رفتنش چیزی هست و نه مرگش چیزی هست، هیچ کدام از اینها چیزی نیست» . (41)
صبح دوشنبه آمدم بیت، ناهار
را با شادی و خوشی خوردیم.هنوز تصمیم عمل جراحی امام حتمی نبود.بعد از ظهر این مساله قطعی شد.همان شب هم قدری قلبشان ناراحتی پیدا کرد.من جرات نگاه کردن به صورت آقا را نداشتم.امام به خانم گفتند: «خانم نصیحت می کنم در مرگ من هیاهو نکنید، صبر کنید.» خانم گفتند: «این چه حرفهایی است که می زنید! آبگوشتتان را بخورید.فردا عملتان می کنند و من خودم به زور به شما غذا می دهم.» امام فرمودند، «نه، آبگوشتم را نمی خورم.فردایی هم در کار نیست» .موقع رفتن به بیمارستان که شد، امام همان طور که از سرازیری کوچه پایین می رفتند، گفتند: «این سرازیری که من می روم، دیگر بالا نمی آیم» . این جملات را با لبخندی بیان می کردند که چندین معنی داشت، ایشان افسوس و نگرانی زیادی برای تنها ماندن همسرشان داشتند امام علاقه عجیبی به همسرشان نشان می دادند و دایم به دایی (حاج سید احمد آقا) سفارش می کردند که خانم را تنها نگذارید.معنای دیگری که خنده آقا داشت، روحانیت و آرامش ایشان در مساله مرگ بود. (42)
قبل از عملیات فتح المبین ما در چهار نقطه قرارگاه داشتیم که می بایست از این مراکز نیروها به پای کار بروند.ولی قبل از اینکه ما وارد مرحله عملیات بشویم، دشمن با تهاجم سریعی به دو محور از این
چهار محور حمله کرد و آنها را با خطر جدی روبرو ساخت. از طرف دیگر وضع دو محور دیگر هم با این وضعیت جدید در مخاطره می افتاد.لذا برادران همه متفق النظر بودند که در این رابطه از امام سؤال و کسب تکلیفی بشود که با این مشکل چه باید کرد.فرصت زیادی هم در دست نبود. لذا اینجانب خود را ظرف مدت بسیار کوتاهی از دزفول به تهران رساندم و بعد از تعیین وقت ملاقات، عصر آن روز خدمت ایشان شرفیاب شده، مساله را مطرح کردم امام فرمودند: «حالا منظور شما چیست؟ می خواهید استخاره کنید؟» عرض کردم: «هر چه شما دستور بفرمایید.» فرمودند: «نگران نباشید، در این عملیات ان شاء الله فتح و نصرت با شماست.بروید و عملیات کنید و پس از این اگر استخاره هم خواستید، خودتان بکنید.» از برخورد بسیار روحیه بخش و آرام بخشی که این نفس مطمئنه با این مساله کردند، ما به دزفول مراجعت کرده و برخورد بالا و قوی روحی امام را با این امر به اطلاع برادران رساندیم و چون ایشان استخاره را هم نفی نکرده بودند، تفالی به قرآن زدیم که سوره مبارکه فتح در آمد.با این آیه لقد رضی الله عن المؤمنین اذ یبایعونک تحت الشجره ...که بعد در ادامه آیات می فرماید که
شما غنایم زیادی که قابل شمارش نیست از دشمن می گیرید.ما پس از حصول نتیجه این تفال و استخاره، روحیه شروع به عملیات را در خود چندین برابر می دیدیم و برای همین بود که بر اساس این استخاره نام عملیات را «فتح المبین» گذاشتیم. «فتح» برای نتیجه بخشی عملیات رزمندگان اسلام و «مبین» نشانه گستردگی و نتایج خیره کننده عملیات بر اساس آیه شریفه انا فتحنا لک فتحا مبینا. نکته قابل توجه و جالب در این رابطه آن بود که بر اساس آیاتی که در استخاره در آمده بود ما تا هفت ماه پس از عملیات آزادی خرمشهر که حدود یک ماه پس از فتح المبین انجام شد، در حال جمع آوری مهمات غنیمتی از دشمن بودیم و به دلیل گسترش و پراکندگی زیاد زاغه های مهمات دشمن در منطقه و عدم شناخت کامل ما از آنها گاه و بیگاه به دلیل تبادل آتش یکی از آنها منفجر می شد. این عملیات به سرعت پیروز شد و تثبیت گردید و آتش دشمن هم به سرعت خاموش شد و ما هر چه در این عملیات فتح المبین افتخار و پیروزی کسب کردیم به یمن و برکت روح بلند حضرت امام بود. (43)
شبی که خرمشهر مورد هجوم قوای بعثی واقع شده
بود، برای حقیر و دیگر عزیزان که در جریان لحظه به لحظه حملات بودند، فراموش شدنی نیست.تلفن کمتر قطع می شد و محله به محله که به تصرف خون آشامان بعثی در می آمد با کلماتی مانند پتک بر سر ما فرود می آمد.دوستان در دفتر به اندازه ای پریشان بودند که فقط به تلفن جواب می دادند.هیچ کس توان سخن گفتن با دیگری را نداشت.بالاخره زمان که با سنگینی می گذشت، به جایی رسید که خبر از دست رفتن خرمشهر را به مثابه آخرین پتک، بر سر همه ما فرود آورد.دوستان این جناب را مامور رساندن این خبر شوم به امام کردند.بغض گلویم را می فشرد و بیم آن را داشتم که با آن همه ناراحتی نتوانم کلمات را درست ادا کنم.بالاخره به ناچار داخل اندرون رفتم.به محض رسیدن به اتاق، سرها با ناراحتی برای پرسش به طرفم برگشت. «چه خبر شده است؟» خدا می داند کمتر زمانی به آن حالت دچار شده بودم.با سختی پاسخ دادم: «هیچ!» امام بزرگوار که متوجه وضع آشفته حقیر شده بودند، سؤال دیگری نفرمودند.در نزدیکی ایشان نشستم و به تلویزیون نگاه می کردم.پس از سه یا چهار دقیقه مرا مورد خطاب قرار داده پرسیدند: «تازه چی؟» با نهایت ناراحتی همراه با بغض جواب دادم: «خرمشهر را گرفتند!» ایشان یک مرتبه با لحنی عتاب
آلود فرمودند: «جنگ است.یک وقت ما می بریم، یک وقت آنها» . نمی دانم این چند جمله کوتاه چگونه در من اثر گذاشت.به حقیقت مانند ضرب المثل معروف سطل آبی سرد بر سرم ریختند چنان از ناراحتی بیرون آمدم گویی اصلا جنگی واقع نشده بود. (44)
: 1.حجة الاسلام و المسلمین احمد رحمت. 2.مجله تایم آمریکا - روزنامه اطلاعات - 1/5/58. 3.آیت الله خاتم یزدی. 4.امام خمینی در آئینه خاطره ها - ص 127. 5.حجة الاسلام و المسلمین توسلی - حوزه - ش 45. 6.حجة الاسلام و المسلمین طاهری خرم آبادی - گلهای باغ خاطره. 7.آیت الله خامنه ای - روزنامه جمهوری اسلامی - 5/11/59. 8.حجة الاسلام و المسلمین رسولی محلاتی - روزنامه جمهوری اسلامی - 7/4/68. 9.حجة الاسلام و المسلمین عبد العلی قرهی - ماخذ پیشین - ج 1. 10.در رثای نور. 11.غلامعلی رجائی. 12.حجة الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی - جوانان امروز - ش 766. می گویند امام بعد از انجام فریضه نماز ظهر به خانه فرزند شهیدشان رفته و خانواده و فرزندان آن شهید را تسلیت داد و به مادر داغدار شهید فرموده بودند: «امانتی خداوند متعال به ما داده بود و اینک از ما گرفت، من صبر می کنم، شما هم صبر کنید، و صبرتان هم برای خدا باشد.» 13.خبرنگار لوموند
(در نجف) - طلیعه انقلاب اسلامی.اولین مصاحبه خبرنگاران خارجی با امام توسط خبرنگار روزنامه لوموند در نجف صورت گرفت. 14.مرضیه حدیده چی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 4. 15.مصطفی کفاش زاده. 16.آیت الله شهید دکتر بهشتی - حضور - ش 3. 17.قائدی - روزنامه نگار فرانسوی. 18.مالارد - خبرنگار فرانسوی. 19.حجة الاسلام و المسلمین موسوی خوئینی ها - حوزه - ش 37 و 38. 20.حجة الاسلام و المسلمین انصاری کرمانی. 21.آیت الله خامنه ای - روزنامه اطلاعات - 29/8/63. 22.حجة الاسلام و المسلمین ناطق نوری - روزنامه جمهوری اسلامی - ویژه اربعین امام. 23.آیت الله شهید محلاتی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 4. 24.حجة الاسلام و المسلمین آشتیانی - پاسدار اسلام - ش 92. 25.آیت الله اشراقی - روزنامه کیهان 21/4/59. 26.حجة الاسلام و المسلمین هاشمی رفسنجانی - روزنامه اطلاعات - 23/4/54. ..حجة الاسلام و المسلمین هاشمی رفسنجانی. 27.حجة الاسلام و المسلمین آشتیانی - مرزداران - ش 83. 28.آیت الله امامی کاشانی - پیام انقلاب - ش 121. 29.دکتر پور مقدس - از پزشکان معالج امام. 30.حجة الاسلام و المسلمین انصاری کرمانی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 2. 31.سید علی اکبر پرورش - نماز جمعه تهران - 10/4/73. 32.حجة الاسلام
و المسلمین انصاری کرمانی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 2. 33.دکتر پور مقدس - پاسدار اسلام - ش 96. 34.حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. 35.حجة الاسلام و المسلمین علی دوانی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 6. 36.دکتر پور مقدس - پاسدار اسلام - ش 96. 37.میر حسین موسوی - حوزه - ش 37 و 38. 38.آیت الله موسوی اردبیلی - روزنامه جمهوری اسلامی - 17/3/73. 39.حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. 40.دکتر فاضل - از پزشکان معالج امام. 41.حجة الاسلام و المسلمین امام جمارانی - روزنامه جمهوری اسلامی - ویژه اربعین ارتحال امام. 42.زهرا اشراقی - زن روز - ش 1220. 43.سردار سرلشکر محسن رضایی - شاهد بانوان - ش 168. 44.دکتر محمود بروجردی - ندا - ش 1.
فصلنامه حکومت اسلامى، شماره 12 فراتی، عبدالوهاب 1. امروزه آزادی در کنار مفاهیمی مانند جامعه مدنی و دموکراسی و نیز نحوه تعامل آن ها با دین, به مهم ترین سؤال و مشغله موجود در حوزه اندیشه سیاسی این مرز و بوم مبدل شده اند. بی تردید, آزادی در مفهوم امروزینش, مفهوم جدیدی است که سابقه ای در تاریخ اندیشه دینی ندارد; به دیگر سخن, ما نمی توانیم برای تحلیل چنین واژه ای از واژگان اختیار و یا حرّیت استفاده کنیم. آزادی فلسفی تحت عنوان اختیار و تفویض در مقابل جبر, از مباحث دیرین کلام و فلسفه اسلامی است. آزادی عرفانی که رهایی از تعلقات دنیوی است نیز در اندیشه عرفانی مسلمانان, سابقه ای طولانی دارد و بیش تر با عنوان حریت و آزادی مورد توجه قرار می گیرد. آزادی حقوقی با عنوان حرّ در مقابل عبد نیز گرچه در فرهنگ اسلامی, جایگاه اصیلی ندارد, اما با توجه به وجود (عبید) و (اماء) در عصر تشریع, مباحث متعددی را در آثار فقهی به خود اختصاص داده است. البته ممکن است کسی در تحلیل مفهوم آزادی, آن را مبتنی و یا حتی متأخر از اختیار قرار دهد و با انجام اصلاحاتی, روایتی اسلامی از آن, ارائه کند, لکن نمی توان
بین آزادی در مفهوم فلسفی آن و آزادی در مفهوم مدرن و تجویزی اش, تلازمی منطقی برقرار کرد. بوده اند عالمانی که با قبول مبنای فلسفی جبر و یا شبهه جبر, از جهت سیاسی, آزادی خواه شده اند (نظیر مرحوم آخوند خراسانی در نهضت مشروطیت) و یا این که با نفی چنین مبنایی و طرفداری از اختیار تکوینی آدمی, این گونه آزادی های اجتماعی و سیاسی را موجب هدم دین دانسته اند(نظر شیخ فضل الله نوری). 2. دیدگاه امام خمینی در باب آزادی در واقع بازتابی از روایت ایشان از واقعیت و نه مفهوم آزادی در مغرب زمین و نیز واکنشی در قبال وارداتی بودن این پدیده در ایران است. به عقیده امام, آزادی به مفهوم امروزین, مفهومی جدید دارد که از دوران مشروطه به این سو وارد کشورمان شده و صبغه بومی و اسلامی ندارد. این که آزادی در غرب چه تعاریفی دارد و در چه مفهومی به کار می رود, اجزا و عناصر تشکیل دهنده آزادی در دستگاه فلسفی غرب چیست? سؤال هایی است که ایشان دغدغه پاسخ گفتن به آن ها را نداشته است آن چه امام خمینی را وا می داشت تا به نقد آزادی بپردازد ورود برخی از نمادهای فسادانگیز آزادی به ایرانی بود که
خود در ذیل مستبدترین دولت, توان نفس کشیدن نداشت. نمادی از آزادی که نه با هویت ایرانی سازگاری داشت و نه هم با هنجارهای دینی تطابق می کرد. از این رو, امام خمینی با کشاندن این پدیده به حوزه بایدها و نبایدهای اخلاقی و دینی, تلاش نمود تا در چهارچوب شریعت به آزادی مفهومی جدید بخشد و از معایب وارداتی آن جلوگیری نماید. الف روایت امام خمینی از مسئله آزادی در غرب نگاه منتقدانه امام خمینی به آزادی در غرب مبتنی بر سه جزء است: اوّلاً: آزادی در غرب (مخالف سنن انسانی) و (مخالف با اخلاق) است و در حصار محدود کننده قواعد و قوانین قرار نمی گیرد.1 ثانیاً: اگر چیزی به نام آزادی هم وجود داشته باشد, صورتی صرف است و عینیتی ندارد, چرا که نفی آزادی در هر دو شعبه مدرنیسم (مارکسیسم و لیبرالیسم) در قالب های دیکتاتوری حزب کمونیست و استبداد نژاد پرستانه اکثریت وجود دارد, به گفته امام خمینی: (همان هایی که ادعای کمونیستی و کذا می کنند خود آن ها از همه قلدرتر و از همه دیکتاتورترند و ملت هایشان را به بند کشیده اند, آزادی در آن ممالک نیست برای کسی. همان طوری که در ممالک غربی هم آزادی نیست. اگر آزادی باشد این
سیاه های بیچاره, چه کرده اند که این طور تحت فشارند.)2 ثالثاً: این به مفهوم نادیده گرفتن عناصر یا مصادیق مفید آزادی در غرب نیست, آزادی بیان, آزادی انتخاب و آزادی قلم از محسنات آزادی در آن دیار است, که سوگمندانه اجزای نامطلوب دیگر آن به کشورمان وارد شده است. (غرب به ما چیزی نمی دهد که مفید باشد, دارد چیزِ مفید اما به ما نمی دهد, صادر نمی کند, آنی که به ما صدر می کند آن چیزهایی است که مملکت های ما را به تباهی می کشند.3 این طور نیست که همین آزادی که در ایران در زمان پدر و پسر وارد کردند, این آزادی باشد که در غرب هست. یا این دموکراسی که ادعا می کنند و در ایران هم تعقیب می کنندأ آزادی که برای ایران و برای ممالک شرقی آن ها تحویل داده اند, عبارت از آزادی در اموری است که موجب تباهی ملت ما و جوان های ما شده است.)4 ب نقد امام خمینی بر مسئله آزادی در ایران دوره پهلوی ب 1 . ویژگی بارز آزادی در ایران عصر پهلوی (وارداتی) یا (استعماری) بودن آن است. این نوع از آزادی که رسماً از دوره رضاشاه وارد ایران شد در واقع تجزیه آن کلّیتی
از آزادی بود که در مغرب زمین جریان داشت. به تعبیر امام: (نه مردها آزاد بودند در زمان ایشان, نه زن ها و نه مطبوعات و نه رادیو و نه هیچی, آزادی در کار نبود, اسم, صحبتش و تبلیغاتش زیاد بود. آن آزادی هم که آن ها می خواستند برای مملکت ما آن آزادی است که هم جوان های پسر ما را و هم جوان های دختر ما را به تباهی می کشد. آن آزادی را آن ها می خواهند که من از این تعبیر می کنم به آزادی وارداتی, آزادی استعماری یعنی یک آزادی که در ممالکی که می خواهند وابسته به غیر باشد, این آزادی ها را سوغات می آوردندأ آن طوری که می گفتند از تهران تا آخر شمیران صدها محل فساد به بدترین فسادها [بود] این ها آزاد اما قلم نه, بیان هم نه, آن آزادی که آن ها می گفتندأ این معنا بود که مشروب فروشی بیش تر از کتاب فروشی باشد و مراکز فحشا بیش تر از مراکز علم باشد.)5 ب 2 . هر چند نمادهایی از آزادی نیز پیش از به قدرت رسیدن خاندان پهلوی, در قانون اساسی مشروطه منعکس گردید, لکن هیچ گاه به آن ها عمل نشد و در پروسه مدرنیزه
کردن ایران به نمادهای دیگری از آزادی بها داده شد که به تعبیر حضرت امام ریشه در فرهنگ اسلامی ایران نداشت: (ما حرفمان این است که به قانون اساسی عمل بکنید, مطبوعات آزادند, قلم آزاد است, بگذارید بنویسند مطالب را اگر دین دارید به دین عمل کنید. اگر چنان چه دین را ارتجاعی می دانید به قانون اساسی عمل کنید.6 قانون اساسی مطبوعات را آزاد کرده است شما آزاد نمی کنید7 قدرت آزادی دادن ندارید, الخائن خائف.)8 ج امام خمینی و مفهوم آزادی ج 1. آزادی فلسفی: در اندیشه کلامی و سیاسی امام خمینی آزادی به دو معنا به کار رفته است: آزادی فلسفی یا توصیفی. به بیان دیگر, اختیار eerF-lliW ) و آزادی حقوقی یا تجویزی ( deerF mo ) آزادی فلسفی در نظر امام, مبتنی بر تحلیلی است که ایشان در کتاب (طلب و اراده) درباره ماهیت انسان مطرح نموده اند. مهم ترین موضوعی که در تحلیل ماهیت انسان در بین متکلمین اسلامی رواج دارد مجبور بودن یا مختار بودن آدمی است. دیدگاه امام در این باره, همان تفسیر معروف امامیه از جمله مشهور (بل الامر بین الامرین) است که در آن انسان در جایگاهی بین جبر و اختیار قرار دارد. در واقع ایشان نظر اشاعره مبنی بر مجبور بودن
آدمی را (پایمال کننده حق آفریدگان) و نظر معتزله مبنی بر تفویض را (شرک به خدا) می داند. (در تمام هستی و دار تحقق, فاعل مستقلی به جز خدا نیست و دیگر موجودات همان گونه که در اصل وجود مستقل نیستند بلکه ربطِ محض اند و وجودشان عین فقر و تعلق است و ربط و احتیاج صرفند, صفات و آثار و افعالشان نیز استقلالی نیست. صفاتی دارند و دارای آثاری هستند و کارهایی انجام می دهند ولی در هیچ یک از این ها استقلال نداردأ آیه مبارکه: (وما تشاؤون الا ان یشاء الله أ) می فرماید شما نخواهید خواست مگر آن که خدا بخواهد که در عین حالی که مشیت را برای خلق اثبات می فرماید وابستگی آن را به مشیت الهی بیان می کند, نه این که بخواهد بگوید که دو چیز دارای تأثیر باشند: مشیت خلق و مشیت خالق و یا این که به طور اشتراک مؤثر باشند, بلکه به گونه ای است که مشیت [انسان] ممکن ظهور مشیت خدا و عین ربط و تعلق به مشیت خداست.)9 ج 2. آزادی حقوقی یا تجویزی: در حالی که آزادی فلسفی به بحث از وجود اراده و اختیار در نهاد آدمی مربوط می شود و بحث درباره (وجود و عدم) است;
آزادی حقوقی به تجویز آزاد گذاشتن انسان در تصمیم گیری و کنش می پردازد و بحثی درباره (باید و نباید) است.10 پیش از آن که به بررسی دیدگاه امام خمینی درباره آزادی تجویزی بپردازیم بیان دو نکته ضرورت دارد: اول این که ابهام و تنوع تعاریف آزادی که به قول (آیزایا برلین) به دویست تعریف می رسد11می تواند دیدگاه های اشخاص را با ابهام مواجه سازند. دوم این که حضرت امام درباره این نوع از آزادی, بحث منسجم و یک دستی ارائه ننموده است. از این رو نباید از ایشان, توقع ارائه تعریفی جامع و مانع داشت. با این همه با عنایت به سؤال های خبرنگاران خارجی به ویژه سؤال های (اوریانا فالاچی), خبرنگار معروف ایتالیایی, می توانیم تعریف امام از آزادی را نقل کنیم. امام خمینی در پاسخ نامبرده که از ایشان خواستار ارائه یک تعریف ساده از آزادی می شود می فرماید: (آزادی یک مسئله ای نیست که تعریف داشته باشد. مردم عقیده شان آزاد است, کسی الزامشان نمی کند که شما باید حتماً این عقیده را داشته باشید, کسی الزام به شما نمی کند که حتماً باید این راه را بروید کسی الزام به شما نمی کند که باید این را انتخاب کنی, کسی الزامتان نمی کند که
در کجا مسکن داشته باشی یا در آن جا چه شغلی را انتخاب کنی. آزادی یک چیز واضحی است.)12 این تعریف با تعریف (روسو) از آزادی که (آزادی را حکومت برخود می داند.) نزدیک است. تعریف جان لاک نیز شبیه به تعریف فوق است, وی آزادی را قدرتی می داند که انسان برای انجام دادن یا احتراز از عملی خاص از آن برخوردار است, به نظر می رسد تعریف فوق تنها به تبیین معنای لغوی آزادی پرداخته است و از قیود آزادی سیاسی و اجتماعی ذکری به میان نیاورده است. در حقیقت تعریف ساده فوق, همان تعریفی است که حضرت امام در آزادی فلسفی (ان شاء فعل و ان شاء ترک) ارائه نمود. لکن با توجه به این که ایشان در مصاحبه های دیگری, تعریف فوق را تکمیل و قیود و حدود سیاسی و اجتماعی متنوعی برای آن مطرح کرده است, هم چون کانت که معتقد بود (آزادی, استقلال از هر چیز است سوای قانون اخلاق) و یا ارسطو که می گفت: (آزادی یعنی قبول قوانین دولت های مختلفی که به تناوب حکومت می کنند.) آزادی را به حوزه ای از عدم مداخله ها گسترش می دهد که دو مرز دارد: اول عدم اخلال به مبانی دینی و دوم عدم
اخلال به دولت و نهادهای مدنی.13 (معنای آزادی این نیست که کسی بخواهد توطئه کند یا حرف هایی را بزند که شکست ملت است, شکست نهضت است. این آزادی نیست. در چارچوب این نهضت انقلاب اسلامی همه مردم آزاد هستند. کسانی که حرف دارند حرف هایشان را می زنند حتی هر فرقه ای هم که باشند. اما اگر بخواهند توطئه کنند و بخواهند اسلام را بشکنند, بخواهند نهادهایی را که الآن مشغول فعالیت اسلامی هستند این ها را بشکنند همچو چیزی نمی شود.)14 بدیهی است که تعریف اخیر امام از آزادی قابل توسعه و تضییق است. در واقع مفاهیمی هم چون توطئه, شکست نهضت و نهادهای مدنی, تفسیرها و قرائت های مختلفی به خود می گیرند که باید با جست وجو در سیره عملی و بیانات تفصیلی ایشان, به دیدگاه مام خمینی نزدیک گردید. د امام خمینی و ارزش آزادی به عقیده امام خمینی آزادی (حق اولیه بشر) است که در همان آغاز خلقت به او عطا شده است. آزادی که همواره امام از آن به (نعمت بزرگ الهی), (هدیه آسمانی) و (امانت الهی) یاد می کند (امتیاز) به حساب نمی آید تا دولتی آن را اعطا و یا احیاناً پس بگیرد. آزادی حقی است همانند حق حیات که آدمی
قبل از تشکیل جامعه و دولت از آن برخوردار است و دولت نیز موظف به پاسداری از حریم آن است. (مملکت ما امروز قیام کرده است و این قیام, قیامی است که همه موظفیم دنبالش برویم أ منطقی است که بشر باید دنبالش کند. این ها دارند حقوق اولیه بشریت را مطالبه می کنند, حق اولیه بشر است که من می خواهم آزاد باشم, من می خواهم حرفم آزاد باشد.15 این چه وضعی است که در ایران هست? این چه آزادی است که اعطا فرموده اند آزادی را? مگر آزادی اعطا شدنی است? خود این کلمه جرم است, کلمه این که اعطا کردیم آزادی را, جرم است. آزادی مال مردم است أ آزادی اعطایی که آزادی حقیقتاً نیست.)16 نکته مهم آن است که امام خمینی با استناد به حقوق بشر اذعان می دارد: حقوق بشر می گوید که همه افراد یک ملت آزادند در این که عقایدشان را بگویند,17 این که (این ملت و هر ملتی حق دارد خودش تعیین کند سرنوشت خودش را, این از حقوق بشر است که در اعلامیه حقوق بشر هم) آمده است.18 ه امام خمینی و انواع آزادی ه 1. آزادی اجتماعی: هم چنان که قبلاً گفته شد آزادی تجویزی نزد امام خمینی به حوزه ای از عدم
مداخله ها تعلق دارد که دارای مرز و حدودی است. اما این که کلیت و اجزای این حدود چگونه تعیین می شود? نیازمند مراجعه به سخنان و آثار ایشان است. 1 . آزادی بیان و عقیده: یکی از مهم ترین موارد در آزادی های سیاسی و اجتماعی, آزادیِ سیاسی و بیان و احیاناً نشر آن است. چرا که آزادی های ماقبل بیان, مانند آزادی تفکر و اندیشیدن, در برخی از موارد غیر اختیاری است و از سوی دیگر امکان اطلاع یافتن و جلوگیری کردن از آن هم وجود ندارد, مادام که به صورت بیان یا نوشتار در جامعه پخش نگردد. در اندیشه سیاسی امام خمینی, (اظهار عقیده و آزادی بیان) برای کلیه افراد, گروه ها و احزاب سیاسی مجاز است و این تجویز اختصاصی به طرفداران نظام اسلامی ندارد. در سخنی از ایشان, در جمهوری اسلامی, اقلیت های مذهبی و حتی کمونیست ها نیز در بیان عقاید خود آزادند.19 آن چه که حدود و ثغور چنین نمادی از آزادی را معین می کند همان (به خطر نیفتادن مصالح ملت) است. امام در پاسخ به این سؤال که: در مورد آزادی بیان و عقیده, شما چه حدودی را در نظر دارید? آیا فکر می کنید باید محدودیت هایی قائل شد یا نه?
فرمود: (اگر چنان چه مضرّ به حال ملت نباشد, بیان همه چیز آزاد است, چیزهایی آزاد نیست که مضرِّ به حال ملت ما باشد.)20 و در جایی در پاسخ به این پرسش که آیا فکر می کنید که گروه های چپ و مارکسیست آزادی فعالیت خواهند داشت?افزود: (اگر مضرِّ به حال ملت باشد جلوگیری می شود, اگر نباشد و فقط اظهار عقیده باشد مانعی ندارد همه مردم آزادند مگر حزبی که مخالف با مصلحت مملکت باشد.)21 ه2 . اقلیت های مذهبی: در اندیشه امام خمینی, اقلیت های مذهبی اعمّ از (زرتشتی, یهودی, نصاری و سنی)22, (برادران ایمانی ما هستند)23 و در (اجرای آداب دینی و اجتماعی خود آزادند.)24, (حکومت اسلامی نیز موظف است از حقوق و امنیت آن ها حمایت کند.)25 آنان جملگی ایرانی اند و همانند هر ایرانی دیگر از (حق تعیین وکیل, حق رأی, حق اظهار بیان و عقیده)26 برخوردارند. ه 3. آزادی زنان: به عقیده امام خمینی, اولاً: از نظر (حقوق انسانی, تفاوتی بین زن و مرد نیست, چرا که هر دو انسان اند)27 از این رو, زن همانند مرد از حق آزادی برخوردار است; ثانیاً: از آن جا که (عنایت اسلام نسبت به زن بیش تر از مرد است)28 زنان حقوق گسترده تری دارند. (حق تحصیل, حق کار,
حق مالکیت, حق رأی دادن, حق رأی گرفتن, حق انتخاب کردن و حق انتخاب شدن)29 از جمله حقوق مسلمی است که برای زنان ثابت است; ثالثاً: آزادی زن تنها در جایی محدود می گردد که (زن به ملعبه مردان)30 مبدل گردد و حرام و مفسده در جامعه گسترش یابد. (اسلام با آزادی زن نه تنها موافق است بلکه خود پایه گذار آزادی زن در تمام ابعاد وجودی زن است.)31 ه 4 . آزادی مطبوعات: امام معتقد بود مطبوعات می توانند با طرح نظرات افراد و گروه ها, به تقویب نظام همت گمارند, چرا که (امور سیاسی بی مباحثه به مقصد نمی رسد).32 لسان مطبوعات باید (لسان نصیحت)33, (لسان انتقاد) باشد. مرز آزادی مطبوعات (تضعیف جمهوری اسلامی), (توطئه علیه انقلاب) و (انتقام)34 است. (آزادی قلم و آزادی بیان معنایش این نیست که کسی بر ضد مصلحت کشور قلمش آزاد است که بنویسد. برخلاف انقلابی که مردم خون پایش داده اند, بنویسد. همچو آزادی صحیح نیست, قلم آزاد است که مسائل را بنویسد لکن نه این که توطئه برضد انقلاب بکندأ ما برای مطبوعاتی احترام قائل هستیم که بفهمد آزادی بیان و آزادی قلم یعنی چه.)35 ه 5 . انتخابات: چنان که قبلاً اشاره شد امام خمینی انتخاب کردن و یا انتخاب
شدن را از حقوق اولیه انسان می داند. از این رو, آدمی آزاد است تا در (محیطی آزاد) و (بدون هیچ گونه فشار, زور, تهدید و تطمیع)36 در انتخابات شرکت جوید. (همان طور که بارها گفته ام مردم در انتخابات آزادند و احتیاج به قیم ندارند و هیچ فرد و یا گروه و دسته ای, حق تحمیل فرد و یا افرادی را به مردم ندارد. جامعه اسلامی ایران که با درایت و رشد سیاسی خود جمهوری اسلامی و ارزش های والای آن و حاکمیت قوانین خدا را پذیرفته اند و به این بیعت و این پیمان بزرگ وفادار مانده اند, مسلم قدرت تشخیص و انتخاب کاندیدای اصلح را دارند. البته مشورت در کارها از دستورات اسلامی است.)37 از این رو حکومت آرمانی امام خمینی, حکومتی است که اولاً: ماهیتاً مانع آزادی های مدنی مردم نباشد; (نفی سلطنت) و ثانیاً: به چنین آزادی هایی, در چهارچوب حقوق بشر و شریعت اسلام احترام گذارد و از آن ها محافظت نماید(جمهوری اسلامی). 2 . آزادی فردی یا حریم خصوصی ( ecapS laudividnI ): فرمان هشت ماده ای امام خمینی که در مورخه24/9/61 خطاب به قوه قضائیه و تمام ارگان های اجرایی در مورد اسلامی شدن قوانین و عملکرد ها, صادر شد, در واقع منشور آزادی
های انسان در حریم شخصی است. ایشان در این فرمان با تأکید بر این که (حال فعلی اشخاص با غمض عین از بعضی لغزش هایی که در رژیم سابق داشته اند) فرمود: ( هیچ کس حق ندارد کسی را بدون حکم قاضی که از روی موازین شرعیه باید باشد توقیف کند یا احضار نماید. هر چند مدت توقیف کم باشد. توقیف یا احضار به عنف جرم است و موجب تعزیر شرعی است. هیچ کس حق ندارد در مالِ کسی چه منقول و چه غیرمنقول و در مورد حق کسی دخل و تصرف کند یا توقیف و مصادره نماید مگر به حکم حاکم شرع, آن هم پس از بررسی دقیق ثبوت حکم از نظر شرعی. هیچ کس حق ندارد به خانه یا مغازه و یا محل کار شخصی کسی بدون اذن صاحب آن ها وارد شود یا کسی را جلب کند یا به نام کشف جرم یا ارتکاب گناه تعقیب و مراقبت نماید و یا نسبت به فردی اهانت نموده و اعمال غیرانسانی اسلامی مرتکب شود, یا به تلفن یا نوار ضبط صوت دیگری به نام کشف جرم یا کشف مرکز گناه گوش کند و یا برای کشف گناه و جرم هر چند گناه بزرگ باشد, شنود بگذارد و یا دنبال
اسرار مردم باشد و تجسس از گناهان غیر نماید یا اسراری که از غیر به او رسیده ولو برای یک نفر فاش کند. تمام این ها جرم و گناه است و بعضی از آن ها چون اشاعه فحشا و گناهان از کبائر بسیار بزرگ است و مرتکبین هر یک از امور فوق مجرم و مستحق تعزیر شرعی هستند و بعضی از آن ها موجب حد شرعی می باشد.) و در ادامه به محدوده این آزادی اشاره کرده و فرمودند: (آنچه ذکر شد و ممنوع اعلام شد, در غیر مواردی است که در رابطه با توطئه ها و گروهک های مخالف اسلام و نظام جمهوری اسلامی است که در خانه های امن و تیمی برای بر اندازی نظام جمهوری اسلامی و ترور شخصیت های مجاهد و مردم بی گناه کوچه و بازار و برای نقشه های خراب کاری و افساد فی الارض اجتماع می کنند و محارب خدا و رسول می باشند, که با آنان در هر نقطه که باشند و هم چنین در جمیع ارگان های دولتی و دستگاه های قضائی و دانشگاه ها و دانشکده ها و دیگر مراکز با قاطعیت و شدت عمل ولی با احتیاط کامل باید عمل شود, لکن تحت ضوابط شرعیه و موافق دستور دادستان
ها و دادگاه ها, چرا که تعدی از حدود شرعیه حتی نسبت به آنان نیز جایز نیست, چنان چه مسامحه و سهل انگاری نیز نباید شود. و در عین حال مأمورین باید خارج از حدود مأموریت که آن هم منحصر است به محدوده سرکوبی آنان حسب ضوابط مقرره و جهات شرعیه, عملی انجام ندهند. و مؤکداً تذکر داده می شود که اگر برای کشف خانه های تیمی و مراکز جاسوسی و افساد علیه نظام جمهوری اسلامی از روی خطا و اشتباه به منزل شخصی یا محل کار کسی وارد شدند و در آن جا با آلت لهو یا آلات قمار و فحشا و سایرجهات انحرافی مثل مواد مخدره برخورد کردند حق ندارند آن را پیش دیگران افشا کنند, چرا که اشاعه فحشا از بزرگ ترین گناهان کبیره است و هیچ کس حق ندارد هتک حرمت مسلمان و تعدی از ضوابط شرعیه نماید. فقط باید به وظیفه نهی از منکر به نحوی که در اسلام مقرر است عمل نمایند و حق جلب یا بازداشت یا ضرب و شتم صاحبان خانه و ساکنان آن را ندارند و تعدی از حدود الهی ظلم است و موجب تعزیز و گاهی تقاص می باشد. و اما کسانی که معلوم شود شغل آنان جمع مواد مخدره
و پخش بین مردم است, در حکم مفسد فی الارض و مصداق ساعی در ارض برای فساد و هلاک حرث و نسل است و باید علاوه بر ضبط آن چه از این قبیل موجود است آنان را به مقامات قضائی معرفی کنند. و هم چنین هیچ یک از قضات حق ندارند ابتدائاً حکمی صادر نمایند که به وسیله آن مأموران اجرا اجازه داشته باشند به منازل یا محل های کار افراد وارد شوند که نه خانه امن و تیمی است و نه محل توطئه های دیگر علیه نظام جمهوری اسلام, که صادر کننده و اجرا کننده چنین حکمی مورد تعقیب قانونی و شرعی است.)38 امام خمینی در بحث ولایت فقیه نیز بین مسائل اجتماعی و حریم شخصی افراد تمایز قائل می شود و زندگی خصوصی افراد را مشمول گستره ولایت فقیه نمی داند. (در جنبه های مربوط به حکومت تمامی آن چه در اختیار رسول الله و امامان پس از او صلوات الله علیهم اجمعین بوده, در اختیار فقیه عادل است أ ولی اگر برای پیامبر و امامان معصوم(ع) ولایتی نه از جهت حکومت ثابت بشود [این ولایت برای فقیه] ثابت نیست. پس اگر معتقد شویم که معصوم ولایت بر طلاق همسر مرد یا فروش مال او یا گرفتن آن را
دارد حتی اگر مصلحت عمومی هم چنین اقتضا نکرده باشد این ولایت برای فقیه ثابت نیست.)39
: 1. صحیفه نور, ج7, ص181. 2. همان, ج12, ص115. 3 . همان, ج10, ص55. 4 . همان, ج9, ص257. 5 . همان, ص143. 6 . بیانات امام پس از آزادی از زندان, 43/2/25. 7 . همان. 8 . نامه سرگشاده امام به هویدا, 46/1/27. 9 . روح الله موسوی خمینی, طلب و اراده, ترجمه احمد فهری (تهران, مرکز انتشارات فرهنگی و علمی ,1362( ص74. 10 . حمید حیدری, آزادی در اندیشه سیاسی امام خمینی, پژوهشنامه متین, شماره 2, ص120. 11 . جایگاه آزادی در نظام سیاسی, مجله معرفت, شماره 26 (میزگرد). 12 . صحیفه نور, ج9, ص85. البته عده ای با استناد به این کلام, دیدگاه امام و آیزایا برلین در باب آزادی را یکی دانسته اند که درست به نظر نمی رسد. چرا که در اندیشه امام حق مولود غایت انسان و عالم و نیز مولود مسئله فاعلیت است و آزادی باید مبتنی بر چنین حقی قرار گیرد. در این صورت تفسیر امام از آزادی با آزادی برلین که آزادی سلبی و منفی است تفاوت ماهوی پیدا می کند. 13 . امام خمینی و آزادی سیاسی, همشهری, مورخ 78/3/11. 14
. صحیفه نور, ج12, ص103. 15 . همان, ج2, ص130. 16 . همان, ص67. 17 . همان, ج4, ص76. 18 . همان, ج2, ص125 126. 19 . همان, ج3, ص48. 20 . همان, ج4, ص258. 21 . همان, ص258. 22 . همان, ج6, ص98. 23 . همان, ج4, ص161. 24 . همان, ج3, ص103. 25 . همان. 26 . همان, ج4, ص205. 27 . همان, ج3, ص49. 28 . همان, ج5, ص221. 29 . همان, ج4, ص33 34. 30 . همان, ج3, ص88. 31 . همان, ج4 ص192. 32 . همان, ج17, ص268 267. 33 . همان, ج20, ص37. 34 . همان, ج19, ص216. 35 . بیانات امام درجمع کارکنان روزنامه کیهان, 26/2/58. 36 . همان, ج1, ص24. 37 . همان, ج20, ص194. 38 . همان, ج17, ص107 ,106 ,105. 39 . البیع, ج2, ص466 و 489.
فصلنامه متین، شماره 2 حیدری، حمید چکیده: در این مقاله آزادیهاى مدنى از منظر اندیشه سیاسى امام خمینى(س) مورد بررسى قرار گرفته است. این مقاله نظریه امام خمینى(س) در این زمینه را «آزادى قانونى» مى نامد و وجوه گوناگون آن را در آرا و عملکردهاى امام جستجو مى کند. در این مقاله حریم خصوصى در نظریه امام بسان حوزه اى دیده شده است که حکومت حق وضع قانون در آن و تحدید دامنه آن را ندارد. حضرت آیت الله العظمى امام خمینى(س) رهبر انقلاب شکوهمند اسلامى و بنیانگذار نظام جمهورى اسلامى ایران، به عنوان عالمى برجسته در علوم مختلف اسلامى (چون: فلسفه، عرفان، فقه، اصول، تفسیر، اخلاق و رجال) شناخته شده و آثار گرانقدرى در این علوم از خود بر جاى گذاشته اند. از منظرى دیگر، ایشان فردى سیاستمدار بودند که با سیاست جهان و قدرتهاى استکبارى آشنایى داشتند و صاحب قدرت، شجاعت و مهارت ستودنى در رهبرى یک انقلاب عظیم و موفق بر علیه نظامى کهن و مورد حمایت قدرتهاى بزرگ جهانى بودند. لکن در باب «اندیشه سیاسى» آنگونه که شایسته است شناخته نشده اند. آنچه معمولا در این زمینه از ایشان معروف است عمدتا «اصل ولایت فقیه» است. در حالى که ایشان نظریات قابل توجهى درباره موضوعاتى چون: سرشت انسان، تاسیس حکومت،
اهداف دولت، مشروعیت، قرارداد اجتماعى، حکومت قانون، انواع حکومتها، مشروطیت، آزادى، عدالت، سعادت و ... ابراز نموده اند که حتى اصل ولایت فقیه نیز بدون فهم و تبیین صحیح این نظریات بدرستى درک نخواهد شد. در این مقاله سعى شده است که به طور فشرده یکى از این اصول یعنى «آزادى» تبیین شود. امید است که توفیق تشریح کافى این اصل و نیز سایر اصول مورد اشاره براى نگارنده حاصل شود.
الف. آزادى فلسفى یا توصیفى در فلسفه امام، آزادى به دو معنا به کار رفته است: آزادى فلسفى یا توصیفى، و به بیان دیگر، اختیار ( eerF- lliw ) و آزادى حقوقى ( modeerF ) یا تجویزى. در مساله «جبر و اختیار» که از مهمترین موضوعات عقیدتى اسلام است، امام نظریه «جبر» را که از طرف اشاعره ابراز شده رد مى کند و آن را ستم به خداى متعال و پایمال کننده حق آفریدگان معرفى مى کند. (1) جبریون معتقدند که خلق به طور کلى از تاثیر برکنارند و همه تاثیرات به گونه مباشرت و بدون واسطه به خداى تعالى استناد دارند. (2) در نتیجه انسان «فاقد اراده و اختیار و آزادى» و مقهور اراده حق تعالى است. همچنین نظریه «تفویض» را که معتزله آن را ساخته و پرداخته اند، شرک به خداى متعال توصیف مى کند. (3)
قائلان به تفویض معتقدند: هرگاه بنده اى کارى انجام مى دهد و یا هر موجودى هر گونه اثر از او ظاهر مى شود حضرت بارى تعالى، العیاذبالله، بود و نبودش یکسان است ... [و] حق تعالى ... مکلف را آفریده و کارهایش را به او واگذار کرده است. (4) نتیجه این نظریه این است که انسان «داراى آزادى و استقلال کامل در کارهایش» است و اراده خداى تعالى هیچ نقشى در زندگى او ندارد. امام پس از رد نظریه جبر و تفویض، نظریه «الامر بین الامرین» را که نظریه مذهب امامیه است نقل مى کند و توضیح مى دهد که: در تمام هستى و دار تحقق، فاعل مستقلى به جز خداى تعالى نیست و دیگر موجودات همان گونه که در اصل وجود مستقل نیستند بلکه ربط محضند و وجودشان عین فقر و تعلق است و ربط و احتیاج صرفند، صفات و آثار و افعالشان نیز استقلالى نیست. صفاتى دارند و داراى آثارى هستند و کارهایى انجام مى دهند ولى در هیچ یک از اینها استقلال ندارند... آیه مبارکه: «و ما تشاؤون الا ان یشاء الله (5)... مى فرماید: شما نخواهید خواست مگر آنکه خدا بخواهد که در عین حالى که مشیت را براى خلق اثبات مى فرماید وابستگى آن را به مشیت الهى بیان مى کند، نه اینکه بخواهد
بگوید که دو چیز داراى تاثیر باشند: مشیت خلق و مشیت خالق، و یا اینکه به طور اشتراک مؤثر باشند; بلکه به گونه اى است که مشیت [انسان] ممکن ظهور مشیت خدا و عین ربط و تعلق به مشیت خدا است. (6) امام انسان را مختار و آزاد مى داند لکن نه مستقل از قدرت، اراده و خواست خداى متعال. در نتیجه، انسان مقهور اراده الهى نیست. از سوى دیگر، امام ضمن قبول اینکه سرشت انسانها در میل به نیکى و بدى تفاوت دارد و تفاوت انسانها در نطفه، در پاکى و ناپاکى رحم، رفتار مادر در ایام باردارى و شیر دادن به فرزند، محیط تربیتى و دیگر امور موجب تفاوت آنها در میزان میل به نیکى و بدى مى شود; ولى هیچ یک از اینها را مانع «اختیار و آزادى انسان در تصمیم گیرى و کنش» نمى داند و انسان را مقهور طبیعت، وراثت و محیط تربیتى نمى داند. (7) حاصل سخن اینکه، امام معتقد است انسان موجودى است داراى اراده، اختیار و آزادى در تصمیم گیرى و کنش; نه اراده الهى نه وراثت، نه طبیعت و نه محیط رشد و نمو و زیست، اراده انسان را مقهور خویش نساخته اند و انسان را «مجبور» نکرده اند. این «آزادى فلسفى یا توصیفى» است، که پیش فرض بحث «آزادى حقوقى و تجویزى» است. اگر
در بحث فلسفى انسان را مقهور و مجبور و فاقد اختیار بدانیم جایى براى بحث از اینکه آیا خوب است انسان را در کارهایش آزاد بگذاریم یا برخى انسانها مجازند اراده خود را بر انسانهاى دیگر تحمیل کنند و آزادى آنها را محدود کنند باقى نخواهد ماند. ب. آزادى حقوقى یا تجویزى در حالى که آزادى فلسفى به بحث از وجود اراده براى انسان مربوط مى شود، و بحث درباره «بود و نبود» است، آزادى حقوقى به تجویز آزاد گذاشتن انسان در تصمیم گیرى و کنش مربوط مى شود، و بحثى درباره «باید و نباید» است. در اینجا امام آزادى را به نبود الزام و اکراه از سوى سایرین تعریف مى کند و آن را «به مثابه شرایطى که در آن شخص مجبور نیست، مقید نیست، در امورش مداخله نمى شود، و تحت فشار قرار نمى گیرد» (8) تعریف مى کند. امام در اینجا همچون آیزایا برلین که معتقد است «هر چه حوزه عدم مداخله وسیعتر باشد، آزادى من بیشتر است»، (9) آزادى را به «حوزه اى از عدم مداخله» (10) تعریف مى کند. امام در پاسخ اوریانافالاچى که از ایشان خواستار ارائه یک تعریف ساده از آزادى مى شود مى فرماید: آزادى یک مساله اى نیست که تعریف [پیچیده اى] داشته باشد. مردم عقیده شان آزاد است، کسى الزامشان نمى کند که شما باید
حتما این عقیده را داشته باشید، کسى الزام به شما نمى کند که حتما باید این راه را بروید، کسى الزام به شما نمى کند که باید این را انتخاب کنى، کسى الزامتان نمى کند که در کجا مسکن داشته باشى یا در آنجا چه شغلى را انتخاب کنى. آزادى یک چیز واضحى است. (11)
الف. آزادى حقى خدادادى در نظر امام آزادى داراى جایگاه والایى است. آزادى حقى اولیه، طبیعى و خدادادى است. این حکومتها نیستند که به مردم آزادى اعطا مى کنند، بلکه آفریدگار انسان، او را آزاد آفریده و به او آزادى اعطا فرموده است. حکومتها نه به شهروندان آزادى داده اند و نه مى توانند آن را نادیده بگیرند. آزادى حقى است خدادادى که حکومتها موظف به رعایت و پاسدارى از آن هستند. امام در یک سخنرانى در پیش از انقلاب اسلامى در توصیف آرمان ملت از انقلاب بر علیه حکومت سلطنتى مى فرماید: مملکت ما امروز قیام کرده است و این قیام قیامى است که همه موظفیم دنبالش برویم... هر کس که هست، اهل این مملکت است باید دنبال این اهالى مملکتش باشد تا این کار بشود، بلکه مساله اى است که، منطقى است که بشر باید دنبالش باشد. اینها دارند حقوق اولیه بشریت را مطالبه مى کنند. حق اولیه بشر است که من مى خواهم آزاد
باشم، من مى خواهم حرفم آزاد باشد. (12) با این بیان، امام آزادى را حقى اولیه براى عموم بشریت قلمداد مى کند و آنان را براى گرفتن این حق اولیه ترغیب مى نماید. امام در توضیح وجود آزادى براى اقلیتهاى دینى و مسلکى در حکومت اسلامى در یک مصاحبه مطبوعاتى مى فرماید: اسلام بیش از هر دینى بیش از هر مسلکى به اقلیتهاى مذهبى آزادى داده است، آنان نیز باید از حقوق طبیعى خودشان که خداوند براى همه انسانها قرار داده است بهره مند شوند. ما به بهترین وجه از آنها نگهدارى مى کنیم. در جمهورى اسلامى کمونیستها نیز در بیان عقاید خود آزادند. (13) امام در رد سخن شاه سابق ایران که مدعى بود به مردم ایران آزادى اعطا کرده است برمى آشوبد و اعطاى آزادى از سوى حکومت را به مسخره مى گیرد و مى فرماید: این چه وضعى است که در ایران هست؟ این چه آزادى است که اعطا فرموده اند آزادى را؟! مگر آزادى اعطا شدنى است؟! خود این کلمه جرم است، کلمه اینکه اعطا کردیم آزادى را، این جرم است. آزادى مال مردم است، قانون آزادى داده، خدا آزادى داده به مردم، اسلام آزادى داده، قانون اساسى آزادى داده به مردم... آزادى اعطایى که آزادى حقیقتا نیست. (14) در اینجا گرچه امام به نظریه جان لاک، فیلسوف
انگلیسى، که معتقد است انسانها طبیعتا آزاد، برابر و مستقل هستند و هیچ کس را نمى توان از این دارایى محروم کرد و او را مطیع قدرت سیاسى دیگرى بدون رضایت خود او نمود، رضایتى که از راه توافق با دیگر حاصل شده باشد، (15) نزدیک مى شود; لکن به موجب آنکه امام یک فیلسوف الهى است هم آزادى را عطیه اى الهى مى داند و هم براى خود خالق حق دخالت در آزادى بشر را محفوظ مى داند. (16) نتیجه این اصل که «آزادى حقى اولى، فطرى، طبیعى و خدادادى براى بشر» است، این مى شود که حکومت باید دغدغه رعایت آزادى شهروندان را داشته باشد و آن را تضمین کند. امام در این باره فرموده است: باید آزادیها در حدود قوانین مقدس اسلام و قانون اساسى به بهترین وجه تامین شود. (17) در جاى دیگر درباره رعایت حقوق اقلیتهاى مذهبى مى فرماید: تمام اقلیتهاى مذهبى در حکومت اسلامى مى توانند به کلیه فرایض مذهب خود آزادانه عمل نمایند و حکومت اسلامى موظف است از حقوق آنان به بهترین وجه حفاظت کند. (18) به نظر امام نه آزادى قابل چشم پوشى و نادیده انگاشتن است، نه شایسته است مردم از آن صرف نظر کنند، نه چیزى است که حکومت به مردم داده باشد و نه چیزى است که حکومت مجاز باشد آن
را پایمال کند. آزادى حقى است خدادادى که مردم باید آن را طلب و حکومتها باید آن را رعایت کنند. بدین دلیل حکومت اسلامى نمى تواند یک حکومت استبدادى باشد در اسلام دیکتاتورى اصلا در کار نیست، هیچ، ابدا، هیچ وقت نبوده و هیچ وقت نیست، هیچ وقت نخواهد بود. (19) امام معتقد است که حکومت اسلامى شبیه هیچ یک از اقسام حکومتهاى استبدادى ( msitopseD ) نیست. اسلام حکومتى را بنیان نهاد که نه به شیوه استبدادى است که در آن نظر و تمایلات نفسانى یک نفر بر تمام جامعه حاکم است، و نه به شیوه مشروطه [لیبرال] یا جمهورى [خالص] که مبتنى بر قوانین بشرى است که آن قوانین را گروهى از مردم بر تمام جامعه حاکم مى کنند. بلکه حکومت اسلامى، نظامى است که از وحى الهى الهام مى گیرد و در تمام زمینه ها از قانون الهى کمک مى گیرد و هیچ یک از زمامداران امور جامعه حق استبداد به راى ندارند. (20) به این ترتیب امام با رد حکومت استبدادى خودکامه، موافقت خود را حکومت مشروطه ( msil anoitutitsnoC ) دینى و جمهورى اسلامى اعلام مى دارد. حکومتى که در آن ضمن اجراى حقوق و احکام الهى، آزادى، اراده و واست شهروندان نیز به طور کامل مورد توجه قرار مى گیرد. ب. آزادى و امنیت در اندیشه سیاسى امام حکومت
و تشکیل جامعه مدنى از سوى بشر براى پایان دادن به وضعیت هرج و مرج، ظلم و ناامنى است. انسان به این دلیل در برابر اوامر حکومت تسلیم مى شود که خود را در محیطى امن و آرام قرار دهد و در چنین محیطى به تحصیل حقوق خود (از جمله حق طبیعى آزادى، و رشد فضائل) بپردازد. در اینجا امام نظریه هابز یعنى «کسب امنیت» را در خصوص فلسفه تشکیل دولت با نظریه لاک یعنى «تضمین آزادى» (21) ترکیب مى کند و در ضمن آن را با آموزه «رشد فضائل» افلاطون که از وظایف دولت است (22) پیوند مى دهد. امام جامعه بدون حکومت را جامعه اى گرفتار «هرج و مرج و ناامنى» توصیف مى کند (23) و معتقد است که انسان براى فرار از ناامنى و به دست آوردن امنیت به تشکیل حکومت رو آورده است: ضرورت تشکیل حکومت براى گسترش عدالت و تعلیم و تربیت [شهروندان] و حفظ نظم [اجتماعى] و رفع ظلم و حفظ مرزها [ى کشور] و جلوگیرى از تجاوز بیگانگان از واضحترین احکام عقلاست بدون آنکه تفاوتى میان کشورهاى مختلف و یا زمانهاى مختلف وجود داشته باشد. در عین حال دلیل شرعى نیز بر این مطلب دلالت دارد. (24) امام وجود امنیت در جامعه را پیش شرط همه لذات و خوشیهاى دنیوى قلمداد مى کند
و معتقد است سعادت دنیوى بدون وجود امنیت امکان پذیر نیست; و به این دلیل دولت اسلامى را موظف به تامین سعادت دنیوى شهروندان و ضامن حفظ امنیت آنان مى داند: اگر ... محتواى اسلام در همه جاى این مملکت پیاده بشود یک حالت اطمینان براى ملت در کشور حاصل مى شود که سرآمد همه خوبیهاست. انسان اگر چنانچه همه خوشیها را داشته باشد لکن حال اطمینان نداشته باشد و متزلزل باشد، تمام آن خوشیها تلخ مى شود... این طمانینه روحى بهترین چیزى است که براى انسان هست. (25) در محیط اسلام، مملکت اسلامى، رعب نیست و در محیط طاغوت رعب است. (26) امام آزادى و امنیت را اینگونه به هم پیوند مى دهد: آزادى آن است که فرد با احساس امنیت از آزادى اش بهره بردارى کند و گرنه آزادى همراه با اضطراب و ترس ارزش ندارد: آزادى در حدود ضوابط است ... در حدود قواعد و قوانین آزادى هست، یعنى شما دیگر از کسى... نمى ترسید ... به این معنى الحمدلله ما الان آزادیم. (27) آنگاه سعادت را که هدف و آرمان حکومت اسلامى است به آزادى پیوند مى دهد و آن را الزامى معرفى مى کند: با جمهورى اسلامى سعادت، خیر [و] صلاح براى همه ملت است. اگر احکام اسلام پیاده بشود... تمام اقشار ملت به حقوق حقه خودشان مى رسند،
ظلم و جور و ستم ریشه کن مى شود. در جمهورى اسلامى زورگویى نیست، در جمهورى اسلامى ستم نیست. در جمهورى اسلامى آزادى است، استقلال است، همه اقشار ملت در جمهورى اسلامى باید در رفاه باشند. (28) بدین ترتیب، در اندیشه سیاسى امام، آزادى همراه با امنیت نه تنها یک اصل ارزشمند و قابل احترام است که باید پاس داشته شود، بلکه یکى از اهداف اصلى تاسیس حکومت و یکى از اصول جمهورى اسلامى است که الگوى مطلوب حکومت در نزد ایشان به شمار مى رود. ج. آزادى، تمدن و توسعه ارزش آزادى براى امام آنقدر است که از آن به عنوان یکى از ارکان اساسى تمدن یاد مى کند و آن را در مقابل توحش قرار مى دهد: «جامعه متمدن جامعه اى است که وحشى نیست». با این تقابل امام در صدد ستودن «جامعه متمدن» و نکوهش «جامعه وحشى» است. تمدن آن چنان ارزشى است که در صورت نبود آن چیزى جز «توحش»، که همه انسانها به حکم فطرت از آن تنفر دارند، باقى نخواهد ماند. آنگاه «تمدن» را با «آزادى» و «توحش» را با «سلب آزادى» برابر دانسته و نتیجه مى گیرد که جامعه غیر آزاد «جامعه وحشى» است و حکومتى که بر چنین جامعه اى حاکم است نیز وحشى و غیر متمدن است: اول مرتبه
تمدن، آزادى ملت است ... یک مملکتى که آزادى ندارد تمدن ندارد. یک مملکتى که استقلال ندارد... این نمى شود گفت یک مملکت متمدن. مملکت متمدن آن است که آزاد باشد، مطبوعاتش آزاد باشد، مردم آزاد باشند در اظهار عقاید و رایشان... . (29) این مردمى که آزادى و استقلال مى خواهند، اینها وحشى نیستند. اینها متمدن هستند که آزادى و استقلال مى خواهند، وحشى آنها هستند که استقلال و آزادى را از آنها گرفته اند، نه اینها که آزادى و استقلال را مى خواهند. استقلال و آزادى دو تا چیزى است که ... از حقوق اولیه بشر است و همه بشر این را مطلع هستند، آن که سلب مى کند این را از مردم، او وحشى است، آن کسى که این حق را مى خواهد، او متمدن است. (30) امام آنقدر بر ارزش آزادى پا مى فشارد و آن را براى یک جامعه متمدن، مرفه و سعادتمند ضرورى مى داند که با «استبداد مصلحت اندیشانه» ( msitopsed denethgilnE ) نیز مخالفت مى کند: حتى به خاطر توسعه و کسب پیشرفت نباید آزادى را نادیده انگاشت. ترقى و پیشرفت و توسعه خوب است ولى نباید براى کسب آن اختناق به کار برد به این ترتیب امام اعتقاد خود را مبنى بر «توسعه آزادیخواهانه» اعلام مى نماید: ما وقتى از اسلام صحبت مى کنیم به معنى پشت
کردن به ترقى و پیشرفت نیست، بلکه بر عکس به عقیده ما اساسا اسلام یک مذهب ترقیخواه است ولى ما دشمنان رژیمهایى هستیم که تحت عنوان تجددخواهى، روش دیکتاتورى و ظلم را در پیش مى گیرند... قبل از هر چیز معتقدیم که فشار و اختناق، وسیله اى براى دست یافتن به پیشرفت نیست. (31) د. آزادى و توحید امام در اوج ارج نهادن بر آزادى، به اساسى ترین رکن دین و عالى ترین اصل اعتقادى یعنى «توحید» اشاره مى کند و آزادى را نتیجه یگانه پرستى مى داند; چرا که اعتقاد به خداى یگانه به آزادى مى انجامد و سلب آزادى شرک را به ارمغان مى آورد: ریشه و اصل همه ... عقاید که مهمترین و با ارزش ترین اعتقادات ماست، اصل توحید است. مطابق این اصل ما معتقدیم که خالق و آفریننده جهان و همه عوالم وجود و انسان، تنها ذات مقدس خداى تعالى است که از همه حقایق مطلع است و قادر بر همه چیز است و مالک همه چیز. این اصل به ما مى آموزد که انسان، تنها در برابر ذات اقدس حق باید تسلیم باشد و از هیچ انسانى نباید اطاعت کند مگر اینکه اطاعت او اطاعت خدا باشد. بر این اساس هیچ انسانى هم حق ندارد انسانهاى دیگر را به تسلیم در برابر خود مجبور کند و ما
از این اصل اعتقادى اصل آزادى بشر را مى آموزیم که هیچ فردى حق ندارد انسانى و یا جامعه و ملتى را از آزادى محروم کند، براى او قانون وضع کند، رفتار و روابط او بنا به درک و شناخت خود که بسیار ناقص است و یا بنا به خواسته ها و امیال خود تنظیم نماید. و از اصل ما نیز معتقدیم که قانونگذارى براى پیشرفتها در اختیار خداى تعالى است. (32)
الف. آزادى قانونى ( ytrebil lageL ) امام در بیانات خویش گاه در مواردى بر آزادى تاکید کرده و گاه برخى محدودیتها براى آزادى مصطلح در جهان قائل شدند که البته نمى توان با شمارش آنها به جمع بندى کاملى دست یافت. علاوه بر اینکه این کار به عهده علم حقوق و حقوق اساسى است در حالى که ما در صدد توضیح آزادى در «اندیشه سیاسى» امام هستیم. لذا در اینجا تنها به اشاره اى در زمینه موارد ذکر شده بسنده مى کنیم. به نظر امام آزادى عقیده و ابراز آن حتى براى مارکسیستها نیز وجود دارد. (33) مطبوعات در نشر حقایق آزادند (34) ولى نوشته هاى گمراه کننده مجاز نیست. (35) هر گونه اجتماع و تشکیل احزاب به شرط آنکه مصالح ملت را به خطر نیندازد آزاد است. (36) انواع فساد و دایر کردن مراکز فساد
ممنوع است. (37) تجاهر به فسق (38) بى حجابى، (39) کارهایى که توطئه بر علیه نظام باشد، (40) تجاوز به حقوق دیگران، (41) اعمال خائنانه (42) و خرابکارانه (43) در حکومت اسلامى ممنوع است. در یک اظهار نظر کلى امام معتقد است که حکومت اسلامى دو وظیفه مهم دارد که در عرض هم باید آنها را تحقق بخشد: 1( اجراى احکام اسلام و حدود الهى; 2( حفاظت از آزادیهاى مردم. ما نباید ظلم کنیم، یعنى تفتیش نماییم که در داخل خانه هاى مردم چه مى گذرد، کسى هم حق ندارد عشرتکده درست کند و یا قمارخانه. در حکومت اسلامى با اینگونه امور مبارزه مى شود. ما مى خواهیم احکام خدا جارى شود. آن طرفش هست، این طرفش هم هست ... دولت اسلامى موظف است مردم را مطمئن نماید در همه چیز... از آن طرف هم اگر کسانى که مخالف اسلام هستند بخواهند تجاهر به فسق نمایند، آنها هم تادیب خواهند شد. (44) امام تعیین حد و مرز «احکام الهى» و «آزادیهاى مدنى» را بر عهده قانون مى داند و به «آزادى قانونى» معتقد است: تنها قانون است که موارد آزادى و وظایف شهروندان را تعیین مى کند و دولت اسلامى موظف است به همان اندازه که دغدغه اجراى قوانین براى برقرارى نظم و امنیت و اخلاق در جامعه
را دارد، دغدغه پاسدارى از حریم آزادیهاى مردم را نیز داشته باشد. باید آزادیها در حدود قوانین مقدس اسلام و قانون اساسى به بهترین وجه تامین شود. (45) جالب اینجاست که امام به عنوان یک عالم اصولى (در مقابل اخباریون) معتقد است که آزادى «اصل اولى» است; در حالى که احکام الزام آور الهى که ناشى از خالقیت اوست در درجه دوم قرار دارد و بدین ترتیب محدودیتهاى شرعى و قانونى ثانوى است: تردیدى نیست که اصل اولیه مانند اصالت حل و اصالت اباحه و عمومیت اینکه همه آنچه در روى زمین است براى انسان خلق شده است، این است که از هر چیزى به نحوى جایز است استفاده کرد، مگر آنکه دلیلى قائم شود بر حرمت آن. (46) امام آنگاه به تقابل اخباریون و اصولیون در این مساله اشاره مى نماید و نقل مى کند که اخباریون براى رعایت «محرمات الهى» حدود آزادى مردم را محدود مى کنند و در موارد نامعلوم بودن احکام، حکم به لزوم احتیاط مى نمایند; (47) از جمله استدلال مى کنند: اصل در همه چیز ممنوعیت است، و اینکه جهان همه اش، از آسمان و زمین، مملوک خداست، همچنانکه خود مکلف، بنده خداى تعالى است. بنابراین باید همه کارهاى انسان اعم از حرکت و سکون از روى رضایت خدا و دستورى که از سوى
او صادر شده باشد انجام شود. و هیچ کس حق ندارد در جهان تصرف کند مگر به اجازه او; زیرا هم تصرف کننده و هم آنچه در او تصرف مى شود، هر دو مملوک خدا هستند. (48) امام این قبیل استدلالات را رد مى کند، (49) و به عنوان یک اصولى «اصل برائت عقلى و اباحه نقلى» را به اثبات مى رساند. (50) لکن ایرادى به نظریه «آزادى قانونى» وارد مى شود و آن اینکه: حفظ و حراست و آزادى از طریق قوانین عام، روشى است که محتواى قوانین در آن به حساب نمى آید. قانون عام ممکن است، از لحاظ مضمون، سرکوبگرانه و اختناق آور باشد. دولت ممکن است قوانین جزایى را به حد وحشیگرى برساند و براى کلیه جرایم کوچک نیز کیفر مرگ در نظر بگیرد. در نظریه قانونى هیچ چیزى براى جلوگیرى از این کار نیست. (51) ولى امام با اعتقاد به «حریم خصوصى» براى شهروندان حوزه اى از آزادى غیر قابل تجاوز را ترسیم مى کند که قانون نیز نباید به آن نزدیک شود. در این باره اگرچه امام به مکتب آزادیخواه نزدیک مى شود که معتقد به وجود حریم خصوصى براى شهروندان است و با پیوند زدن آن با «فردگرایى» ( msilaudividnI ) حوزه وسیع ترى را مشمول این حوزه قرار مى دهد، (52) لکن امام با مبانى
دیگر که از وحى الهى سرچشمه مى گیرد دایره «حریم خصوصى» را تنگتر مى کند و در این موضوع «اخلاق عمومى» را نیز ارج مى نهد. دولت اسلامى دولتى است که هم اخلاق عمومى و سعادت اخروى مردم را در نظر دارد و هم سعادت دنیوى و رفاه و آزادى آنان را در نظر مى گیرد. ب. حریم خصوصى از نظر امام شهروندان در حیطه زندگى خصوصى خود در محدوده قانون آزادند. حریم خصوصى ( ecaps laudividnI ) زندگى افراد در حوزه هاى زیر مشخص مى شود: 1. عقیده امام معتقد است ک نباید به حوزه عقاید افراد وارد شد و در این مورد تحقیق و تجسس و دخالت کرد: احکام اسلام در تمام ابعادش باید عمل بشود. یعنى نه جاسوسى شود و تفتیش عقاید و نه کسى متجاهر به فسق شود. (53) 2. بیان امام معتقد است که اسلام داراى منطقى نیرومند است و قدرت پاسخگویى به کلیه شبهات و استدلالات سایر مکاتب را دارد; لذا حکومت اسلامى آزادى بیان را به طور کامل اعطا مى کند و البته عمل خیانت به کشور نخواهد بود. دولت اسلامى، یک دولت دموکراتیک به معناى واقعى است ... و هر کس مى تواند اظهار عقیده خودش را بکند و اسلام جواب همه عقاید را به عهده دارد و دولت اسلامى، تمام منطقها را با
منطق جواب خواهد داد. (54) امام در پاسخ پرسش خبرنگارى که نظر ایشان را درباره فعالیت احزاب سیاسى چپ بدون اتکا به قدرتهاى خارجى در جمهورى اسلامى جویا مى شود مى فرماید: در جمهورى اسلامى هر فردى از حق آزادى عقیده و بیان برخوردار خواهد بود و لکن هیچ فرد یا گروه وابسته به قدرتهاى خارجى را اجازه خیانت نمى دهیم. (55) امام در جاى دیگر درست در پاسخ به همان پرسش مى فرماید: اگر مضر به حال ملت باشد جلوگیرى مى شود، اگر نباشد و فقط اظهار عقیده باشد مانعى ندارد. (56) به این ترتیب صرف اظهار عقیده را غیر مضر توصیف مى نماید و در نتیجه آزادى بیان را مطلق مى کند. 3. محل سکونت و کسب امام معتقد است که محل سکونت و محل کسب خصوصى افراد باید مصون از تعرض باشد و افراد در محدوده منزل و محل کارشان کاملا آزادند و صرفا به دلیل امنیتى مى توان به آن محدوده، آن هم به قدرى که امنیت کشور اقتضا مى کند، تعرض نمود: هیچ کس حق ندارند به خانه یا مغازه و یا محل کار شخصى کسى بدون اذن صاحب آن وارد شود یا کسى را جلب کند یا
به نام کشف جرم یا ارتکاب گناه تعقیب و مراقبت نماید... و یا براى کشف گناه و جرم هر چند گناه بزرگ باشد، شنود بگذارد و یا دنبال اسرار مردم باشد و تجسس از گناهان غیر نماید... تمام اینها جرم و گناه است و بعضى از آنها ... بسیار بزرگ است... . آنچه که ذکر شد و ممنوع اعلام شد، در غیر مواردى است که در رابطه با توطئه ها و گروهکهاى مخالف اسلام و نظام جمهورى اسلامى است که ... براى نقشه هاى خرابکارى و افساد فى الارض اجتماع مى کنند... [و] اگر براى کشف خانه هاى تیمى و مراکز جاسوسى و افساد علیه نظام جمهورى اسلامى از روى خطا و اشتباه به منزل شخصى یا محل کار کسى وارد شدند و در آنجا به آلت لهو یا آلات قمار و فحشا و سایر جهات انحرافى مثل مواد مخدره برخورد کردند حق ندارند آن را پیش دیگران افشا کنند، چرا که اشاعه فحشا از بزرگترین گناهان کبیره است... و حق جلب یا بازداشت یا ضرب و شتم صاحبان خانه و ساکنان آن را ندارند و تعدى از حدود الهى ظلم است... و اما کسانى که معلوم شود شغل آنان جمع مواد مخدره و پخش بین مردم است، در حکم مفسد فى الارض ... است و
باید... آنان را به مقامات قضایى معرفى کنند و همچنین هیچ یک از قضات حق ندارند ابتدائا حکمى صادر نمایند که به وسیله آن ماموران اجرا اجازه داشته باشند به منازل یا محلهاى کار افراد وارد شوند که نه خانه امن و تیمى است و نه محل توطئه هاى دیگر علیه نظام جمهورى اسلامى ... . چنین حکمى مورد تعقیب قانونى و شرعى است. (57) امام در بحث ولایت فقیه نیز بین «مسائل اجتماعى» و «زندگى خصوصى» تمیز قائل مى شود و اعلام مى دارد که دایره ولایت فقیه شامل زندگى خصوصى افراد نمى شود: در جنبه هاى مربوط به حکومت تمامى آنچه در اختیار رسول الله و امامان پس از او، صلوات الله علیهم اجمعین، بوده، در اختیار فقیه عادل است... ولى اگر براى پیامبر و امامان معصوم(ع) ولایتى نه از جهت حکومت ثابت بشود پس [این لایت براى فقیه ثابت] نیست. پس اگر معتقد شویم که معصوم(ع) ولایت بر طلاق همسر مرد یا فروش مال او یا گرفتن آن را دارد حتى اگر مصلحت عمومى هم چنین، اقتضا نکرده باشد، این ولایت براى فقیه ثابت نیست. (58) 4. رخص امام معتقد است که حوزه «مستحبات، مکروهات و مباحات» و در یک کلمه «رخص»، در «حریم خصوصى» قرار دارد و نباید به آن تجاوز کرد. آنچه موضوع اقامه یا
امر به معروف و نهى از منکر است، همانا «محرمات و واجبات» الهى است. تحمیلى در محدوده رخص نباید صورت گیرد (59) این مطلب روشن و بى نیاز از شرح است. 5. احکام الزامى اختلافى در حکومت اسلامى تقلید از مراجع تقلید به عهده خود شهروندان است و انتخاب مرجع تقلید به تشخیص خود شهروندان واگذار شده است; این مطلب واضح است و قابل بحث و تردید نیست. (60) بنابراین اگر شهروندان از مرجع یا مراجعى تقلید کنند که فتوا به جواز و اباحه برخى کارها مى دهند، دیگران (از جمله دولت و دستگاههاى دولتى) نمى توانند و حق ندارند به استناد برخى فتاواى دیگر، فتواى سختگیرانه را به مقلد فتواى سهلگیرانه تحمیل نمایند; امام در مساله دوم از فصل شرایط امر به معروف مى فرماید: اگر مساله اى مورد اختلاف نظر باشد و [امر به معروف] احتمال دهد فتواى انجام دهنده یک کار معین و یا ترک کننده آن، [در صورتى که او مجتهد باشد] و یا فتواى مرجعش [ در صورتى که مجتهد نباشد] مخالف با او است و احتمال دهد آنچه آن فرد انجام داده است به نظر خودش جایز است، واجب نیست بلکه جایز نیست او را از انجام آن کار نهى کند، تا چه برسد به اینکه به این مطلب یقین کند.
(61) در جاى دیگر امام خاطر نشان مى کند اینکه قوانین موضوعه نباید مخالف احکام اسلام باشد، به این معنا نیست که آن قانون نباید مخالف فتواى رهبر یا فتواى فقهاى شوراى نگهبان باشد; بلکه آن قانون نباید مخالف اسلام باشد. به نظر مى رسد که مقصود از «اسلام» در اینجا «فتواى اجماعى و حکم مسلم و غیر اختلافى فقهى» باشد. شوراى نگهبان نمى گوید که این [قانون مصوب مجلس] خلاف فتواى من است یا خلاف فتواى زید [یعنى رهبر] است، او مى گوید خلاف اسلام است. (62) پس اگر نمى توان و نباید فتوایى سختگیرانه را بر افرادى که از فتواى سهلگیرانه پیروى مى کنند تحمیل کرد، و اگر شوراى نگهبان نباید به صرف مخالفت قانون مصوب نمایندگان مردم با فتواى فقهاى شوراى نگهبان یا فتواى رهبر، (63) آن قانون را رد کند، و اگر دولت موظف است آزادیهاى مردم را پاس دارد و اگر اصل اولى برائت، اباحه و آزادى است; پس قوانین موضوعه که جنبه شرعى نیز پیدا مى کند باید «حداقل ممنوعیت» را ایجاد کند و صرفا حافظ احکام مسلم و اجماعى فقهى باشد. کلیه این موارد نتیجه منطقى اصولى است که امام به آن اعتقاد داشت. نتیجه آنکه «احکام فقهى اختلافى» در حوزه «حریم خصوصى» شهروندان قرار مى گیرد. 6. دخالتهاى موجب وهن اسلام
امام معتقد است دخالت در امورى که موجب وهن اسلام شود جایز نیست، حتى اگر آن عمل حرام مسلم باشد و انجام دهنده آن در جهان دیگر در پیشگاه خداى تعالى گناهکار باشد. ایشان در مساله دهم از شرایط امر به معروف مى فرماید: اگر امر [به معروف] و نهى [از منکر] در موردى نسبت به بعضى افراد موجب وهن دین مقدس [اسلام] شود، ولو در نزد دیگران، جایز نیست; بویژه اگر احتمال تاثیر نیز نرود; مگر آنکه آن کار از موارد مهم باشد، و موارد متفاوتند. (64) در جاى دیگر امام مى فرماید: چشمهاى دشمنان دوخته شده است که ... خرده گیرى کنند. آنهایى که با جمهورى اسلامى مخالفند... در [میان] مسلمین هم زیادند. حکومتهاى طاغوتى... خارجیها... که به اسلام اعتقاد ندارند [و نیز] در داخل... اینهایى که با جمهورى اسلامى مخالفند... اینها همه چشمهایشان را دوخته اند که از ما یک خطایى ببینند یکى را هزار تا کنند، در نوشته هایشان.. . در خارج، داخل یک مطلب جزئى را بزرگش کنند. این اشخاص دشمن با ما هستند که با قلمهاى زهر آلودشان مى خواهند این نهضت را آلوده کنند، ننگین کنند، به عالم نمایش بدهند که اسلام هم همین است [در حالى که] اینها ادعا مى کردند که حکومت اسلامى یک حکومت عدالت است... اگر خداى
نخواسته یک اشتباه و خطایى بکنید اینطور نیست که یک شخص اشتباه کرده... پاى شخص اینها حساب نمى کنند... پاى مکتب حساب مى کنند یعنى بى انصافى مى کنند... خدا نکند که یک وقت شهادت مکتب پیش بیاید...[ و] بگویند این رژیم [جمهورى اسلامى] مثل همان رژیم [پادشاهى پیش از انقلاب اسلامى است]، براى اینکه... وقتى اطراف و افرادش را ملاحظه مى کنیم مى بینیم اینها از همان سنخ کارها مى کنند، اینها همه منزل مردم مى ریزند. به حق هم باشد نباید کرد، در صورتى که به حق هم باشد، نباید یک کارى که صورت، صورت باطل است ولو واقع حق است، بعضى به صورت باطل مى دهند. (65)
تامین آزادى و امنیت اجتماعى همچنین آزادى در حریم خصوصى زندگى آرمانى بزرگ و ضرورى است که تحقق آن در گرو ضمانتهاى کارآمد و نهادینه است. حال سؤال است که چگونه مى توان از این حقوق پاسدارى نمود و نسبت به رعایت آنها از سوى حکومت اطمینان حاصل کرد؟ نظریه پردازان آزادیخواه روشهایى براى وصول به این منظور پیشنهاد کرده اند که در محورهاى ذیل خلاصه مى شود: مشروطیت و مهار قدرت به وسیله قانون اساسى، حکومت قانون و تفکیک قوا. (66) حضرت امام علاوه بر محورهاى مذکور به محور «نظارت رهبر منتخب و مسئول» نیز اشاره مى کنند. الف. مشروطیت در
حکومت مشروطه یا حکومت مبتنى بر قانون اساسى اداره کشور و عمل نهادهاى دولتى بر اساس سلسله قوانینى اداره مى شود که در راس آنها قانون اساسى قرار دارد. در دیدگاهى که معتقد است قوانین اساسى قواعدى پایه اى را تدوین مى کنند که حکومت تحت آنها عمل نماید، منطقى خواهد بود که قانون اساسى داراى تفوق ( noitutitsnoc fo ycamerpus ehT ) باشد که باید گفت قانون اساسى بر کلیه قوانین نوشته و نانوشته برترى دارد. (67) مشروطیت آموزه اى سیاسى است که مدعى است قدرت سیاسى باید مقید به نهادهایى باشد که اعمال قدرت را محدود و مهار مى کنند. چنین نهادهایى قواعدى را مطرح مى کنند که هم رؤساى حکومت و هم سازمانها و بدنه ها [ى حکومت] را که قدرت سیاسى را اعمال مى کنند مقید مى کنند. (68) نظریه مشروطیت و مهار قدرت دولتى در دو قرن اخیر در قالب نهادهایى تجسم پیدا کرده که «قانون اساسى» در نقطه مرکزى نهادهایى که این محدودیت را اعمال مى کنند قرار گرفته است. (69) قانون اساسى علاوه بر اینکه «سازمان حکومت» ( tnemnrevog fo noitazinagro ehT ) را ترتیب مى دهد و نهادهاى حکومتى را تعریف مى کند، حاوى یک «لایحه یا بیانیه حقوقى» ( sthgir fo noitaralced ro lliB ) است که در این قسمت، حقوق اساسى، عمومى، مقدس، طبیعى و غیر قابل تفکیک
مردم را بیان مى کند که حکومت موظف به رعایت آنها مى باشد. (70) امام درباره مشروطیت و حکومت مبتنى بر قانون اساسى فرموده است: رژیم جمهورى اسلامى متکى بر قانون اساسى اى [است] که از روى اسلام است، متکى بر اسلام، احکام اسلام [است]... . (71) مقصود این است که در حکومت اسلام، اسلام و قانون اسلام حکومت کند، اشخاص براى خودشان و به فکر خودشان حکومت نکنند... در اسلام حکومت، حکومت قانون، حتى حکومت رسول الله(ص) و حکومت امیرالمؤمنین(ع) حکومت قانون است. (72) امام در خصوص نقش قانون اساسى در مهار قدرت دولتى و جلوگیرى از استبداد و دیکتاتورى مى فرماید: ما اگر همه اشخاصى که در کشورمان هستند و همه گروههایى که در کشور هستند و همه نهادهایى که در سرتاسر کشور هستند اگر به قانون [اساسى] خاضع بشویم و اگر قانون را محترم بشمریم هیچ اختلافى پیش نخواهد آمد... البته دیکتاتورها... از قانون بدشان مى آید... لکن قانونى که مال همه ملت است... و براى آرامش خاطر همه ملت است... این قانون باید محترم شمرده بشود. (73) آنگاه امام خطاب به نمایندگان مجلس خبرگان که در حال تدوین قانون اساسى درباره «لایحه حقوق» مى فرماید: قانون اساسى [باید] جامع و داراى خصوصیات زیر باشد: الف - حفظ و حمایت حقوق و مصالح تمام قشرهاى
ملت دور از تبعیضهاى ناروا... (74) به این ترتیب امام رعایت حقوق و آزادیهاى مردم را از طریق مقید کردن حکومت اسلامى به قانون اساسى تضمین مى کند. ب. حکومت قانون حکومت قانون ( wal fo elur ) به وضعیت موجود در کشور گفته مى شود که در آن، قوانین وضع شده از سوى قوه مقننه توسط پلیس و دستگاه قضایى به اجرا گذاشته مى شود و این وضعیت به طور مساوى شامل همه شهروندان مى شود. (75) حکومت قانون در مقابل حکومتهاى پلیسى بکار مى رود که در آن، مقامهاى حکومتى و ادارى بنا به میل خود رفتار مى کنند و گاه بدون توجه به قوانین و قواعد به مداخله در امور خصوصى و عمومى مردم مى پردازند. (76) در نظریه آزادى خواهى، در آزادیهاى مدنى فرض بر وجود حقوق فردى و منع الزام و اجبار از ناحیه دولت است; مگر آنکه خلاف آن ثابت شود. دولت با استناد به «قانون» مى تواند در آزادى افراد دخالت کند. مقصود از قانون هم قوانین موضوعه اى است که مطابق با قانون اساسى از تصویب گذشته باشد. (77) قوانین موضوعه باید داراى ویژگیهایى باشد: اول اینکه قانون باید قاعده اى باشد که در آن ذکرى از موارد جزئى یا افراد خاص نیامده باشد و از قبل براى تطبیق بر کلیه موارد و همه افراد به طور مطلق وضع
شده باشد. به گفته روسو قانون باید اتباع را مجموعا و اعمالشان را مطلقا در نظر بگیرد. گرچه ممکن است برخى امتیازات را مقرر بدارد، ولى هیچ گاه نباید این امتیازات را به شخصى بدهد که از او نام برده شود. دوم اینکه قانون باید مشخص و روشن باشد. (78) به گفته هگل قانون باید داراى شمولى مشخص و تعریف شده باشد. (79) سوم اینکه قانون نباید عطف به ماسبق شود. اینها اصول مورد پذیرش جهان متمدن در خصوص حکومت قانون است. (80) امام ضمن تاکید بر نفى خودسرى در حکومت اسلامى (81) و اینکه همه حتى رهبر نیز تحت قانون الهى باید عمل کنند، (82) قوانین موضوعه مجلس شوراى اسلامى را که به تایید شوراى نگهبان رسیده باشد هم قانونى و هم شرعى توصیف سپس به حاکمیت مجلس مى رسد و آنجا را مرکز همه قوانین معرفى مى کند: (84) قانون یعنى قوانین موضوعه مجلس. سپس همه مقامات و نهادها حتى رهبر را تابع قوانین موضوعه مجلس مى نماید: همه باید مقید به این باشید که قانون را بپذیرید ولو خلاف راى شما باشد، باید بپذیرید براى اینکه میزان اکثریت است و تشخیص شوراى نگهبان که این مخالف قانون [اساسى] نیست و مخالف اسلام هم نیست، میزان این است، همه باید بپذیریم. من هم
ممکن است با بسیارى از چیزها، من که یک طلبه [رهبر] هستم مخالف باشم، لکن وقتى قانون شد و چیز [تصویب و تایید] شد، خوب ما هم مى پذیریم. (85) امام علاوه بر اینکه همه مقامات و نهادها و سازمانهاى دولتى را تابع قانون موضوعه مى نماید، اوصاف سه گانه مزبور را درباره قانون مقرر مى دارد: قانون باید عام و روشن باشد و عطف به ماسبق نشود. امام ضمن آنکه معتقد است خداى متعال در «تکوین» ( noitaerc ) بر اساس نظم کلى عمل نموده است، (86) در «تشریع» ( noitalsigel ) نیز بر اساس وضع قوانین کلى عمل شده است. امام در چند جاى مباحث اصول از اصلى سخن به میان آورده اند که سایر اصولیین به آن اعتقاد نداشتند و آن اصل فقه ابتکارى است که تحت عنوان «خطابات قانونى» عرضه مى شود. امام درباره کلیت قوانین الهى مى فرماید: اصل رایج [و روش عمومى] در قوانین جهان [بشریت] این است که فرمانروا پس از در نظر گرفتن صلاح و فساد چیزى و اعتقاد پیدا کردن به اینکه وضع حکم و فرمان براى آن، به صلاح حال پیروانش است، تصمیم و اراده وى به وضع حکم به صورت یک قانون کلى براى تمام بشر یا براى گروهى از انسانها تعلق مى گیرد. پس یک حکم کلى وضع مى نماید و آن را
در جایى قرار مى دهد که مراجعه کننده در آنجا آن را مى جوید و مکلف در تشخیص وظیفه به آنجا رجوع مى کند و در این مطلب تفاوتى نمى کند که فرمانروا یک نفر باشد یا چند نفر باشند; مگر آنکه در صورت دوم حکم تابع نظر اکثریت است... (87) در جاى دیگرى نیز مى فرماید: تکالیف و احکام شرعى دقیقا مانند قوانین عرفى [و بشرى] است که براى حفظ جامعه و هماهنگى کارها وضع و مقرر مى شود. پس همچنان که در مورد قوانین بشرى خطابها و فراخوانهاى متعدد [در هر کار و درباره هر شخص] وجود ندارد، بلکه هر قانون از آن جهت که یک خطاب است متعلق به یک عنوان کلى مى شود، و حجت بر تمامى انسانهاى مکلف خواهد بود، در مورد شرع هم خطابهاى متعلق به مؤمنان یا مردم، همین طور است، پس در اینجا نیز تنها یک خطاب قانونى واحد است که شامل همه مى شود. (88) امام در جاى دیگر در خصوص قوانین موضوعه نیز همین مطلب را بیان مى دارد: قانون توجه به تمام جامعه کرده است... اگر قانون بنا باشد که خودش را تطبیق بدهد به یک گروه... تطبیق بدهد به یک شخص، این قانون نیست. قانون در راس واقع شده است و همه افراد هر کشورى باید خودشان را با آن
قانون تطبیق بدهند... آن وقت است که کشور، کشور قانون مى شود. (89) امام در خصوص لزوم روشن بودن حکم و قانون ضمن آنکه در مباحث علم اصول به طور استدلالى بحث مى کند، (90) در پیامى خطاب به مجلس خبرگان تدوین قانون اساسى مى فرماید: قانون اساسى [باید] جامع و داراى خصوصیات زیر باشد: الف) ... ب) ... ج) صراحت و روشنى مفاهیم قانون به نحوى که امکان تفسیر و تاویل غلط در مسیر هوسهاى دیکتاتورى و خودپرستان تاریخ در آن نباشد... (91) تردیدى نیست که امام این نکته را در خصوص قانون اساسى بیان فرمودند لکن با توجه به استدلال ذیل آن یعنى العلة تعمم و تخصص مى توان آن را به قوانین عادى نیز سرایت داد. (92) سرانجام، امام در خصوص عطف به ماسبق نشدن قانون در مباحث اصول فقه مى فرماید: استدلال شده است بر برائت به ادله چهارگانه قرآن، سنت، اجماع و عقل; اما آیات. یکى از آیات گفته خداى متعال است: و ما عذاب نمى کنیم [کسى را] مگر آنکه پیامبرى را بفرستیم... (93). [این آیه در صدد] منزه نموده خداى متعال است و با این جمله مى خواهد بیان کند که عذاب کردن پیش از بیان [حکم] با مقام ربوبى منافات دارد... و به توضیح بهتر، این آیه یا در صدد فهماندن
این است که عذاب کردن [بندگان بر مخالفت با حکم الهى] پیش از بیان [آن حکم] با عدل و قسط او منافات دارد با رحمت و احسان و لطف او نسبت به بندگان منافات دارد... و اما دلیل عقلى [بر اصل برائت]: پس تردیدى نیست که عقل حکم مى کند به زشت بودن عذاب [بندگان] بدون بیان [بر حکم شرعى] به مکلف از بین مى رود... و این [اصل] از موارد مسلم است... . (94) و به این ترتیب امام با اعتقاد به حاکمیت قانون، آزادى و عدالت و امنیت را در حکومت اسلامى جستجو مى نماید. ج. تفکیک قوا گرچه افرادى چون راپن دوتوآرا ( sariohT ed nipaR ) و بالینگ بروک ( ekorB gniloB ) و جان لاک در مطالعه نظام سیاسى انگلستان به نظریه تفکیک قوا اشاره کرده بودند، لکن کسى که این نظریه را تدوین و تشریح کرد و به عنوان یک اصل مهم درآورد منتسکیو بود. (95) منتسکیو پس از آنکه به سه شاخه حکومت یعنى قوه مقننه ( evitalsigeL ) ، قوه مجریه ( evitucexE ) و قوه قضائیه ( yraiciduJ ) به عنوان ارکان هر حکومت اشاره مى کند، (96) اظهار مى دارد: همه [آزادیها و حقوق مردم] از بین خواهد رفت اگر فرد واحد یا گروه واحدى از افراد اصلى، خواه از نجیب زادگان و خواه از مردم عادى، هر سه قدرت
را اعمال نماید. یعنى:[1] قوه قانون گذارى، [2] قوه اى که تصمیمات عمومى را به اجرا مى گذارد،[3] و قوه اى که درباره جرایم و اختلافات و مشاجرات اشخاص قضاوت مى کند. (97) ماوریس وایل در کتاب مشروطه گرایى و تفکیک قوا سه مؤلفه در خصوص عقیده ناب درباره تفکیک قوا برمى شمرد: 1( او معتقد است که یک تمایز عملى بین کار قانونگذارى، اجرایى و قضایى وجود دارد. 2( سپس او پیشنهاد مى کند که حکومت به سه شاخه مزبور که از هم جدا نگه داشته شوند تقسیم مى شود. 3( او اصرار مى کند که نباید هیچ گونه تداخلى میان کارکنان این سه بخش وجود داشته باشد. (98) چهار فایده براى تفکیک قوا برشمرده شده است: 1( سوء استفاده هوسرانانه از قدرت عمومى در جهت نتایج خصوصى، یا عمل مبتنى بر هواهاى زودگذر، جاى خود را به قوانین روشن و باثباتى مى دهند که با اجراى بیطرفانه، منافع عمومى را افزایش مى دهد. 2( آزادى فردى در نتیجه امکان برنامه ریزى در محیط قابل پیش بینى و امن افزایش پیدا مى کند. 3( تقسیم فعالیتها، کارآیى مربوط به توزیع کارهاى پرزحمت را به ارمغان مى آورد. 4( چنین نظامى مسئولیت متقابل قوا در برابر یکدیگر را تضمین مى کند. (99) امام بدون اینکه به فلسفه و ثمرات تفکیک قوا به صورت مبسوط بپردازد، اصل تفکیک قوا را بر
طبق قانون اساسى ضرورى و عدم دخالت قوا در یکدیگر را فرض مى شمارد. این قانونى [قانون اساسى] که ملت برایش راى داده است... این قانون باید دست همه باشد و [باید] همه حدود را قانون معین بکند. قانون [اساسى] براى مجلس حدود معین کرده است، تخلف از این حدود نشود. براى رئیس جمهور تحدید کرده، حدود قرار داده، او هم تخلف نکند. براى نخست وزیر و امثال اینها و دولتها حدود معین کرده، آنها هم نباید خارج بشوند... (100) این یک وظیفه شرعى الهى است... براى همه است این، براى پاسدارهاست، براى پاسبانهاست، براى ارتش است، براى ژاندارمرى است، براى مجلس است، براى دولت است، براى رئیس جمهور است. این یک مساله شرعى است. همه مکلفند شرعا به اینکه... به وظایف قانونى خود... عمل کنند. قانون [اساسى] براى همه وظیفه معین کرده [است]. اگر یکى دست از قانون بردارد و بخواهد دخالت به کار دیگرى بکند، بر خلاف شرع عمل کرده [است]. (101) حال اگر جوهر ذاتى تفکیک قوا را تقسیم قدرت بدانیم مى توان امام را معتقد به آن دانست، ولى اگر جزء اصلى این اصل را مسئولیت متقابل و مقابله به مثل بدانیم گرچه ممکن است از فتاواى امام در فصل امر به معروف کتاب تحریر الوسیله، این اصل را استنباط
نماییم، ولى به نظر مى رسد که نتوان جایگاه مهم و قابل توجهى براى آن، در اندیشه سیاسى امام در نظر گرفت. د. نظارت رهبر منتخب و مسئول یکى دیگر از عوامل تضمین حقوق و آزادیهاى مردم در اندیشه سیاسى امام، این است که مردم مجتهدى عادل و سیاستمدار را انتخاب مى کنند تا به عنوان رهبر با نظارت عالیه خود بر نهادهاى قانونى، جلوى استبداد و زورگویى آنان را بگیرد و رعایت حقوق ملت را توسط دستگاههاى مختلف حکومتى تضمین نماید، از آنجا که رهبر، «عادل» یعنى مقید به انجام دستورهاى الهى است، نه ستمگرى مى کند و نه به حریم آزادیهاى مردم تجاوز مى کند. لکن از آنجا که «ملکه عدالت» قابل زوال است و ممکن است رهبر صفت عدالت را از دست بدهد، و نیز چون امکان «خطا» و اشتباه در او وجود دارد; پس باید مردم با انتقادهاى خود بر رهبر نظارت کنند و اگر انتقاد مؤثر نیفتاد و خود رهبر به یک «مستبد» تبدیل شد، «حق طغیان» بر علیه او براى مردم محفوظ است و ملت مى تواند با قیام بر علیه او، وى را بر کنار نماید. البته در چنین حالتى فرمانروایى» او از بین رفته است، در نتیجه مردم در این صورت «عامل اجراى حکم الهى» خواهند بود. در خصوص
وجود رکن رهبرى در حکومت اسلامى امام مى فرماید: بحثى نیست که بنابر مذهب حق، امامان و حاکمان پس از پیامبر(ص) سرور اوصیا، امیرمؤمنان، و فرزندان معصوم ایشان(ع) یکى پس از دیگرى هستند تا زمان غیبت. پس آنان ولى امرند و آن ولایت عام و خلاف کلیه الهیه که پیامبر(ص) داشت آنان هم دارند. و اما در زمان غیبت، گرچه ولایت و حکومت براى فرد خاصى قرار داده نشده است، ولى به موجب عقل و نقل واجب است به شیوه دیگرى باقى بماند... پس امر ولایت به فقیه عادل مربوط مى شود، و اوست که لیاقت لایت بر مسلمانان را دارد. (102) امام معتقد است که رهبرى در زمان غیبت به فرد و شخص معینى واگذار نشده است، و خداى متعال صرفا شرایطى را براى رهبر مقرر فرموده که مسلمانان باید آن را رعایت کنند. این شرایط عبارت است از: 1( علم دین در سطح اجتهاد; 2( تقوا و پاکى در حد عدالت;3( قدرت اداره کشور. چون حکومت اسلامى حکومت قانونى است، بلکه تنها، حکومت قانون الهى است و تنها علت تشکیل آن برقرارى قانون و گسترش عدالت اهلى در میان مردم است، پس بناچار فرمانروا باید دو صفت را دارا باشد که آن دو صفت اساس حکومت قانونى است و تحقق حکومت قانونى بدون آن قابل
تصور نیست: اول علم به قانون الهى و دوم عدالت. و مساله توانایى و کارآمدى در همان صفت علم به معناى وسیع ترش داخل مى شود و تردیدى در لزوم آن نیز در حاکم نیست و اگر خواستى بگو: کارآمدى شرط سوم از شروط اساسى [فرمانروا] است... پس بنابراین، مساله ولایت به فقیه عادل مربوط مى شود و اوست که لیاقت سرپرستى مسلمانان را دارد. (103) از آنجا که فرد معینى از سوى خداى متعال براى رهبرى در زمان غیبت تعیین نشده است، این مردم هستند که باید طبق احکام الهى، شخصى را براى تصدى مقام رهبرى برگزینند: ولایت فقیه... یک نفر آدمى [است] که همه جهات اخلاقیش و دیانتى اش و ملى بودنش و علم و عملش ثابت است پیش ملت، و خود ملت این [فرد] را تعیین مى کند. (104) لکن ملت حق انتخاب رهبر را به طور غیرمستقیم و از طریق نمایندگان خود اعمال مى کنند. امام در این باره مى فرماید: مجلس خبرگان براى تعیین رهبر یا شوراى رهبرى... اهمیت ویژه اى... دارا مى باشد... و همان طور که قبلا تذکر دادم در دادن راى به اشخاص واجد شرایط آزاد هستند، و هیچ کس را حق الزام کسى نیست... (105) [و] اگر مردم به خبرگان راى دادند تا مجتهد عادلى را براى رهبرى حکومتشان تعیین کنند، وقتى آنها هم
فردى را تعیین کردند تا رهبرى را به عهده بگیرد، قهرى او مورد قبول مردم است. در این صورت او ولى منتخب مردم مى شود و حکمش نافذ است. (106) آنگاه امام براى رهبر منتخب مردم، وظایف و نقشهایى را مقرر مى دارد که یکى از آنها عبارت است از: نظارت بر اجراى قانون الهى که از جمله حاوى «آزادیهاى مردم» است. (107) در این باره امام مى فرماید: غیر از قانون الهى کسى حکومت ندارد، براى هیچ کس حکومت نیست، نه فقیه و نه غیر فقیه، همه تحت قانون عمل مى کنند، مجرى قانون هستند همه، هم فقیه و هم غیر فقیه همه مجرى قانونند. فقیه ناظر بر این است که اینها [یى که قدرت دولتى را در دست دارند] اجراى قانون بکنند، خلاف نکنند، نه اینکه مى خواهد خودش یک حکومتى بکند، مى خواهد نگذارد این حکومتهایى که اگر چند روز بر آنها بگذرد بر مى گردند به طاغوتى و دیکتاتورى، مى خواهند نگذارد بشود... (108) فقیه نمى خواهد به مردم زورگویى کند، اگر یک فقیهى بخواهد زورگویى کند، این فقیه دیگر
ولایت ندارد [و منعزل است] . اسلام است، در اسلام قانون حکومت مى کند. پیغمبر اکرم هم تابع قانون بود، تابع قانون الهى، نمى توانست تخلف بکند... و دیکتاتورى در کار نیست، مى خواهیم جلوى دیکتاتورى را بگیرم. ولایت فقیه ولایت بر امور است که نگذارد این امور از مجارى خودش بیرون برود، نظارت کند بر مجلس، بر رئیس جمهور... بر نخست وزیر... بر همه دستگاهها، بر ارتش که مبادا یک کار خلافى [بکنند]... ولایت فقیه ضد دیکتاتورى است، نه دیکتاتورى. (109) آنگاه امام به دو دلیل لازم مى داند که بر خود رهبر هم نظارت صورت گیرد: هم به دلیل احتمال خطا در او و هم به دلیل احتمال زوال ملکه عدالت. در خصوص احتمال خطا، امام در پاسخ به پرسش خبرنگار مجله تایم که مى پرسد «آیا هرگز در مورد چیزى اشتباه کرده اید؟»، مى فرماید: فقط محمد رسول(ص) و دیگر پیامبران و ائمه اشتباه نمى کردند، هر کس دیگرى اشتباه مى کند. (110) ایشان در مورد امکان و نحوه زوال ملکه عدالت در مساله29 از مسائل تقلید مى فرماید: صفت عدالت حکما با انجام گناهان بزرگ و یا [تکرار و] اصرار بر گناهان کوچک، از بین مى رود، بلکه با انجام گناهان کوچک [حتى براى یک بار و بدون تکرار] هم بنابر احتیاط از بین مى رود. (111) در جاى
دیگر در همین خصوص مى فرماید: همه اینهایى که مى بینید فاسد شدند اینطور نبودند که اینها از اول به این درجه از فساد بودند... بعد هم وقتى که به مقامى رسیدند اینطور نبوده که از اول دیکتاتورى کرده باشند، لکن قدم به قدم، ذره به ذره به دیکتاتورى رفتند... شیطانى که در باطن انسان است با کمال استادى انسان را به تباهى مى کشد... هیچ یک از ماها هم باید تصور نکنیم که مامون از این هستیم که فاسد بشویم. همه در معرض فساد هستیم، همه ما دست به گریبان شیطان هستیم... هیچ کس هم از ابتدا فاسد فاسد نبوده است و هیچ کس هم مامون نیست از اینکه... به فساد و به دام شیطان نیفتد. (112) امام در یک بیان جامع تر و عمیق تر به تفاوتهاى میان خداى متعال و مخلوقات اشاره مى کند نتیجه مى گیرد که هر کس غیر از خداى تعالى چون موجودى «ناقص»، «نفع طلب» و «فاقد حکمت کامل» است باید از او درباره کارهایش «سؤال» کرد; بنابراین رهبر مقامى مسئول ( elbatanuoccA ) است: از براى فعل مطلق حق غایت و غرضى جز ذات مقدس و تجلیات ذاتیه او نیست... زیرا هر فاعلى که به قصد و غایت غیر ذات ایجادى مى کند، براى هر غایتى باشد ولو ایصال نفع و رسیدن مثوبت به غیر باشد
و یا براى عبادت و معرفت یا ثنا و محمدت باشد، متکمل به آن است و وجود آن برایش اولى از عدم آن است و این مستلزم نقص و انتفاع است و آن بر ذات مقدس کامل على الاطلاق و غنى بالذات و واجب من جمیع الجهات محال است، پس در افعال اولمیت نیست و سؤال از لمیت نیست ... و ایضا چون ذات مقدسش کامل مطلق و جمیل على الاطلاق است... پس غایت همه حرکات و افعال، ذات مقدس است و از براى خود ذات مقدس غایتى جز خود نیست «لا یسال عما یفعل و هم یسالون (113) و ایضا حق تعالى به واسطه آنکه حکیم على الاطلاق است هر فعل از او صادر شود در غایت اتقان است پس مورد سؤال نباید شود، به خلاف دیگران.... پس چون فعل حق در کمال تمام و نظام اتم است سؤال نشود از آنچه کند و دیگران چون چنین نیستند سؤال شوند. (114) بدین ترتیب امام نه تنها رهبر را مسئول مى داند، بلکه طبق توضیحات استدلالى ایشان اعتقاد به عدم مسئولیت وى نوعى «شرک» محسوب مى شود ایشان در جاى دیگر اعتقاد به عدم مسئولیت را «تکبر» ناروا محسوب مى نماید: در فقها و علماى فقه و حدیث و طلاب آن، نیز گاهى کسى پیدا
شود که مردم دیگر را حقیر شمارد و بر آنها تکبر فروشى کند و خود را مستحق همه اکرام و اعظام داند و لازم داند که همه مردم اطاعت امر او کنند و هر چه گوید چون و چرا نکنند. خود را «لایسال عما یفعل و هم یسالون» (115) انگارد... و جز علم خود را که از آن نیز بهره کافى ندارد، سایر علوم را ندیده و نسنجیده طرد کند، و اسباب هلاک داند، و علما و سایر علوم را از روى جهل و نادانى طرد کند و همچنین ارائه دهد که دیانتش موجب شده که اینها را تحقیر و توهین کند، با آنکه علم دیانت مبرا از این اطوار و اخلاقند... (116) در وصیت نامه حضرت صادق(ع) است به اصحاب خود... که بترسید از عظمت و کبر کردن، زیرا که کبر مختص به خداى عز و جل است، و کسى که منازعه کند خدا را در آن، خداى متعال او را در هم شکند، و ذلیلش کند روز قیامت. (117) همچنین امام به طور مطلق لزوم «تسلیم قلبى» و «اعتقاد به صحت فرامین رهبر» را واجب نمى داند: هیچ دلیلى وجود ندارد که خضوع و پذیرش قلبى و اعتقادى را نسبت به آنچه رهبر به آن دستور مى دهد، لازم و فرض نماید. به
این دلیل صرف نظر از عواملى که انتقاد و رد برخى اعمال و گفته هاى رهبر را ایجاب مى کند، هیچ دلیلى بر عدم جواز انتقاد و لزوم تسلیم قلبى در برابر او وجود ندارد. امام در مباحث «قطع» علم اصول در خصوص «وجوب موافقت التزامیه» یا عدم وجوب آن مى فرماید: تسلیم قلبى و پذیرش با دل، و اعتقاد قطعى نسبت به یک چیز، از روى اراده و اختیار به وجود نمى آید، بدون آنکه مقدمات و اصول آن به وجود نیامده باشد. و اگر فرض کنیم که علل و زمینه هاى آن به وجود آمده باشد، محال است که اعتقاد و پذیرش از آن تخلف کند... این [نکته] حق محض در این موضوع است، بدون تفاوتى میان اصول اعتقادى و فروع عملى... . پس صحیح نیست که تکلیف به چیزى که [یا] تحققش محال است و یا حتما بدون اراده و اختیار [مکلف] موجود مى شود، تعلق گیرد... . سپس اگر فرض کنیم که امکان دارد [که تکلیف به اعتقاد به احکام فرعى] تعلق گیرد، ظاهرا واجب نباشد; زیرا دلیلى بر آن در فروع نه از نوع نقلى و نه از نوع عقلى وجود ندارد، و [نیز] این که تکلیف [متعلق به افعال] صرفا مقتضى اطاعت عملى است، و [دیگر] اینکه وجدان قضاوت مى کند که...
بنده اگر عملا [تکلیف را] اطاعت کند ولى اعتقاد به آن نداشته باشد، مستحق عذاب نیست. (118) امام در این فراز این اصل را ابراز مى دارد که اولا، اعتقاد قلبى به یک حقیقت در اختیار انسان نیست; و آنچه اختیارى نباشد، متعلق تکالیف الهى واقع نمى شود. ثانیا، اگر فرض کنیم که تعلق تکلیف به اعتقاد ممکن باشد، دلیلى وجود ندارد که بر مکلفین لازم کند که نسبت به احکام فرعى دین حتى آنهایى که به طور مسلم «حکم الهى» هستند، اعتقاد پیدا کنند; آنچه واجب است نماز خواندن است نه اعتقاد قطعى نسبت به وجوب و لزوم نماز خواندن. پس اگر بندگان نماز بخوانند در حالى که در وجوب آن شک و تردید دارند و در دل نسبت به واجب شدن نماز از سوى خداى تعالى شبهه دارند و حتى این تردید را ابراز کنند، ایرادى ندارد و هیچ سرزنش و عقابى بر آنها روا نیست. بله، اگر حکم مسلم و ضرورى الهى را «انکار» کند (نه اینکه تنها به آن اعتقاد نداشته باشد یا در آن تردید داشته باشد) و این انکار به انکار رسالت حضرت محمد(ص)، یا تکذیب ایشان منجر شود و یا به ناقص دانستن شریعت پاک آن حضرت بینجامد، در این صورت این انکار موجب کفر مى شود (119) و طبعا
اظهار چنین انکارى جایز نیست. حال اگر اعتقاد به احکام فرعى و تسلیم قلبى نسبت به احکام مسلم الهى واجب نباشد، عدم وجود تسلیم قلبى نسبت به فرامین رهبر حتما واجب نخواهد بود، و در اینجا حتى انکار هم اشکال نخواهد داشت; زیرا هیچ یک از فرامین رهبر نمى تواند جزء ضروریات دین باشد (البته واضح است وقتى رهبر ضروریات دین را بیان مى نماید یا به آنها امر مى کند، اینجا فرمان خود او حساب نمى شود). (120) حاصل آنکه لزوم اطاعت از فرامین رهبر ربطى به قبول و تسلیم قلبى در برابر آنها ندارد و هر گونه ابراز تردید، یا نقد و یا انکار آنها به طور مطلق مجاز است. امام علاوه بر آنکه اعتقاد به «عدم مسئولیت رهبر» را «نوعى شرک» و «تکبر» توصیف مى کند، این اصل را اظهار مى دارد که مسئولیت رهبر روش و ابزارى براى تضمین حقوق و آزادیهاى مردم، و جلوگیرى از پایمال شدن آن، توسط زمامدار است. در مصاحبه با روزنامه ایتالیایى آمده: سؤال: با در نظر گرفتن اینکه هر حکومتى در خود حداکثر تمرکز قدرت را جمع مى کند، چگونه حکومت اسلامى مى تواند وجود داشته باشد و قدرت در آن تمرکز نیابد و رابطه مسلط و زیر سلطه برقرار نشود؟ جواب [امام]: اسلام در رابطه بین دولت و زمامدار
و ملت ضوابطى و حدودى را معین کرده است و براى هر یک بر دیگرى حقوقى تعیین نموده است که در صورت رعایت آن هرگز چنین رابطه مسلط و زیر سلطه به وجود نمى آید. اساسا حکومت کردن و زمامدارى در اسلام یک تکلیف و وظیفه الهى است... [و] وسیله فخر و بزرگى بر دیگران نیست که از این مقام بخواهد به نفع خود حقوق ملتى را پایمال کند. هر فردى از افراد ملت حق دارد که مستقیما در برابر سایرین زمامدار مسلمین را استیضاح کند و به او انتقاد کند و او باید جواب قانع کننده دهد و در غیر این صورت اگر بر خلاف وظایف اسلامى خود عمل کرده باشد، خود به خود از مقام زمامدارى معزول است و ضوابط دیگرى وجود دارد که این مشکل را حل مى کند (121) نهایتا امام معتقد است که ملت «حق طغیان» ( noilleber fo thgir eht ) بر علیه زمامدارى که از حق منحرف شده و حقوق مردم را پایمال مى کند، دارد: ملت وظیفه دارد که در جمهورى اسلامى پشتیبانى از دولتها بکند که به خدمت ملت هستند. [ولى] اگر دولتى را دید که خلاف مى کند، ملت باید به او تو دهنى بزند، اگر چنانچه دستگاه جابرى را دید که مى خواهد به آنها ظلم کند، باید
از او شکایت کنند و دادگاهها باید دادخواهى بکنند و اگر نکردند، خود ملت باید دادخواهى بکند، برود توى دهن آنها بزند، در جمهورى اسلامى ظلم نیست ... (122) باید مسلمان اینطور باشد که اگر هر که مى خواهد باشد، خلیفه مسلمین... [یا] هر [دولتمرد دیگرى] که مى خواهد باشد اگر دید پایش را کنار گذاشت، شمشیرش را بکشد که پایت را راست بگذار. (123) ولى امام براى مشروعیت «شورش» شرایطى را معتقدند و اینطور نیست که هر کس را مجاز به این کار بداند و بى نظمى و اخلال به نظم را تجویز کند. (124) البته امام در وصیت نامه شان یادآورى مى کند: بسیارى از مهمات و مشکلات به واسطه تعیین شایسته ترین و متعهدترین شخصیتها براى رهبرى یا شوراى رهبرى پیش نخواهد آمد، یا با شایستگى رفع خواهد شد. (125) بدین طریق امام، گرچه بر خلاف منتسکیو اصل تفکیک قوا را به طور اصولى مورد تاکید قرار نمى دهد، لکن همچون لاک بر حق طغیان مردم بر علیه حاکمى که از حدود قانونى خارج شده تاکید مى کند (126) و در این زمینه نظرشان به لاک نزدیک مى شود.
امام در اندیشه سیاسى خود «اصل آزادى» را ارج مى نهد و به این ترتیب از انواع حکومتهاى استبدادى سنتى و نوین فاصله مى گیرد. امام آزادى را یک ارزش
انسان و الهى توصیف مى کند که باید مورد احترام واقع شود. دولت اسلامى موظف است از آزادیهاى مشروع مردم پاسدارى کند، ولى آزادى باید در حدود و چهارچوب قانون قرار گیرد; آن هم قوانین موضوعه اى که منطبق با قوانین الهى باشد. بدین طریق امام نظریه «آزادى قانونى» را عنوان مى کند. آنگاه براى جلوگیرى از وضع قوانین سختگیرانه اى که به حقوق و آزادى مردم تجاوز کند «اصل حریم خصوصى» را مطرح مى نماید که حکومت حق وضع قانون در آن محدوده را ندارد. به این طریق علاوه بر کارکرد قانون در تامین نظم و امنیت، کارکرد تامین آزادى را نیز براى آن تصویر مى کند; و در مهمترین بخش به عنوان عوامل و راههاى تامین و تضمین آزادى «حکومت مبتنى بر قانون اساسى» را که حاوى و حامى حقوق اساسى مردم است پیش مى کشد و از این رهگذر کومت شخصى را مردود اعلام مى کند. امام با تاکید بر اصل «حکومت قانون» تصمیمات لحظه اى و برخاسته از تمایلات شخصى حکمرانان را نامشروع توصیف کرده، برقرارى نظم کلى را ضامن حفظ حقوق مردم قلمداد مى کند; و نهایتا با اصل ابتکارى «ولایت مطلقه فقیه»، فردى عالم و با فضیلت را در راس نهادها مى نشاند و او را موظف به نظارت بر عملکرد کلیه دستگاهها به منظور کسب اطمینان
نسبت به رعایت قانون و جلوگیرى از استبداد و زورگویى به مردم مى کند و براى مردم حق طغیان را بر علیه رهبر در صورت کوتاهى در ایفا این وظیفه محفوظ مى شمارد. در اندیشه سیاسى امام استبداد و دیکتاتورى محکوم مى شود و در نهایت خود مردمند که باید با استبداد مبارزه کرده حقوق خود را مطالبه کنند.
: » محقق و مدرس علوم سیاسى. 1 ( روح الله موسوى خمینى، طلب و اراده، ترجمه احمد فهرى، تهران: مرکز انتشارات علمى و فرهنگى، 1362، ص77. 2 ( همان، ص 61. 3 ( همان، ص 75. 4 ( همان، ص59. 5 ( انسان )30 :)76. 6 ( روح الله موسوى خمینى، همان، ص 74. 7 ( همان، صص 148-142. 8 ( آنتونى آربلاستر، ظهور و سقوط لیبرالیسم غرب، ترجمه عباس مخبر، تهران: نشر مرکز،1367، ص83. 9( nilreB haiasI : ytrebiL no yassE no ruo , sser ytisrevinU rofxO , 9691.421. 10( برلین این نوع آزادى را آزادى منفى مى نامد; اما به نظر نگارنده بهتر است آن را آزادى عدمى ( noN-moeerf laitnetsixe ) نام نهاد. 11 ( صحیفه نور، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، جلد9، 1361، ص 88. 12 ( همان، جلد 2، ص 130. 13 ( همان، جلد3، ص 48. 14 ( همان، جلد 2، ص67. 15( kcoL nhoJ , tnemnrevoG
liviC fo sesitaerT owt , namyrevE nodnoL , yrarbiL s , 2691, 16 ( روح الله موسوى خمینى، الرسائل، قم: مؤسسه اسماعیلیان، جلد 2، 1385 ق.، ص 100. 17 ( صحیفه نور، جلد 12، ص 80. 18 ( همان، جلد3، ص 75. 19 ( همان جلد9، ص 128. 20 ( روح الله موسوى خمینى، کتاب البیع، النجف الاشرف: مطبعة الاداب. جلد 2،1397 ق.، ص 461. 12( kcoL nhoJ , o. tic. 22( افلاطون، جمهور، ترجمه فؤاد روحانى، تهران: شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ ششم، 1374، صص220-219. 23 ( صحیفه نور، جلد 20، ص197. 24 ( روح الله موسوى خمینى، کتاب البیع، جلد 2، ص 462. 25 ( صحیفه نور، جلد 10، ص186. 26 ( همان، جلد، ص 225. 27 ( همان، ص227. 28 ( همان، ص279. 29 ( همان، جلد3، ص 300. 30 ( همان، ص207. 31 ( همان، جلد 2، ص 158. 32 ( همان، جلد 4، ص166. 33 ( همان، جلد 2، ص 45. 34 ( همان، ص 280. 35 ( همان، جلد 4، ص 260. 36 ( همان، جلد 2، ص 280. 37 ( همان، جلد7، صص 92و93. 38( همان، جلد17، صص 165-164. 39( همان، جلد 5، صص150-149. 40( همان، جلد6، صص 193-192. 41 ( همان، جلد7، ص196. 42 ( همان،
جلد3، ص 178. 43 ( همان، ص 100. 44 ( همان، جلد17، ص 118. 45 ( همان، جلد 12، ص 180. 46 ( روح الله موسوى خمینى، المکاسب المحرمة، قم: المطبعة العلمیة، جلد 1، 1381 ق.، ص 32. 47 ( جعفر السبحانى، تهذیب الاصول تقریرات درس الامام الخمینى، قم: مؤسسة النشر الاسلامى التابعةلجماعة المدرسین،1363، ص193. 48 ( همان، ص 212. 49 ( همان، صص 212 و213. 50 ( همان، صص139 و213. 51 ( فرانتس نویمان، آزادى و قدرت و قانون، گردآورى از هربرت مارکوزه، ترجمه عزت الله فولادوند، تهران: رکت سهامى انتشارات خوارزمى،1373، ص 98. 52 ( آنتونى آربلاستر، همان، صص 107-104. 53 ( صحیفه نور، جلد17، ص 118. 54 ( همان، جلد3، ص 88. 55 ( همان، ص 178. 56 ( همان، جلد 4، ص259. 57 ( همان، جلد17، صص106 و107. 58 ( روح الله موسوى خمینى، کتاب البیع، جلد 2، صص466 و489. 59 ( همان مؤلف، تحریر الوسیله، النجف الاشرف: مطبعة الاداب، الطبعة الثانیة، جلد 1، 1390 ق.، صص463 و 482. 60 ( همان، صص 5 و6. 61 ( همان، ص466. 62 ( صحیفه نور، جلد17، ص 164. 63 ( همان، جلد 14، ص 244. 64 ( روح الله موسوى خمینى، تحریر الوسیلة، جلد 1، ص467. 65 ( صحیفه نور،
جلد7، صص 264 و267. 66 ( آنتونى آربلاستر، همان، صص107 و 112. 76( lenoiB naeJ , tnemnrevo evitaramoC , niatirB : nallA ilih , 0991, .132. 86( kirE naJ , yroehT lacitilo na snoitutitsnoC , sser ytisrevinU retsehcnaM , 6991, . 19. 96( noitamrofsnarT ni msil anoitutitsnoC , e , enoilgitsaC oiraD na ymalleB rahciR , srehsilbu llewkcalB niatirB , 6991, .5. 07( lenoiB nae , o. tic. .612. 71( صحیفه نور، جلد 11. ص69. 72 ( همان، جلد7، ص 201. 73 ( همان، جلد 14، صص 268 و269. 74 ( همان، جلد 8، ص256. 75( P.H.nilloC , scitilo na tnemnrevo fo yranoitciD , niatirB : tL gnihsilbu nilloC rete ,2. noitie , 160. ,1997. 76 ( احمد نقیب زاده، سیاست و حکومت در اروپا، تهران: انتشارات سمت،1373. ص27. 77 ( فرانتس نویمان، همان، ص 71. 78 ( همان، ص 74. 79 ( همان، ص 134. 80 ( همان، صص 74و75. 81 ( صحیفه نور، جلد7، ص 201. 82 ( همان، جلد 10، ص53. 83 ( همان، جلد17، ص187. 84 ( همان، جلد 12، صص17و117. 85 ( همان، جلد 14، ص 244. 86 ( روح الله موسوى خمینى، طلب و اراده، جلد 2، صص 45 و 71 و 72 و 128. 87 ( جعفر السبحانى، تهذیب الاصول، جلد 1، ص 305. 88 ( همان، جلد 2، ص 280. 89 ( صحیفه نور، جلد
14، ص269. 90 ( جعفر سبحانى، همان، جلد 2، صص93و94. 91 ( صحیفه نور، جلد 8، ص256. 92 ( ذکر علت یک حکم، موجب تعمیم آن حکم به سایر مواردى که آن علت در آن باشد و نیز تخصیص حکم به همین شکل مى شود. 93 ( اسراء )15 :)17، «و ما کنا معذبین حتى نبعث رسولا». 94 ( جعفر السبحانى، همان، صص139، 140 و 188. 95 ( فرانتس نویمان، همان، صص 280و285. 69( C.S e.ueiuqsetnoM , swaL fo tiriS ehT , kroY weN : sser ytisrevinU egirbmaC , 9891,.651. 79 ( ibI , .751. 89( eliV eciruaM , srewo fo noitaraeS eht na msinoitutitsnoC , rofxO , noneralC , 7691,.8-031. 99( noitamrofsnarT ni msil anoitutitsnoC , .62. 100( صحیفه نور، جلد 12، ص 118. 101( همان، جلد 12. ص 264. 102( روح الله موسوى خمینى، کتاب البیع، جلد 2، صص 465-464. 103( همان، صص 264و265. 104( صحیفه نور، جلد 10، ص 155. 105( همان، جلد17، ص103. 106( همان، جلد 21، ص129. 107( واضح است که در اینجا بنا نداریم تمامى نقشها و وظایف رهبر را در حکومت اسلامى بیان کنیم. 108( صحیفه نور، همان، جلد 10، ص53. 109( همان، جلد 10، ص29. 110( همان، جلد 11، ص 201. 111 ( روح الله موسوى خمینى، تحریر الوسیله، جلد 1، ص 10. 112 ( صحیفه
نور، جلد 14، ص 238. 113 ( انبیاء )23:)21، «خداوند درباره آنچه انجام مى دهد مورد سؤال واقع نمى شود و آنانند که مورد سؤال واقع مى شوند». 114 ( روح الله موسوى خمینى، شرح چهل حدیث، تهران: مرکز نشر فرهنگى رجاء، 1368، صص 505 و06 115 ( انبیاء )23:)21، «خداوند درباره آنچه انجام مى دهد مورد سؤال واقع نمى شود و آنانند که مورد سؤال واقع مى شوند». 116 ( روح الله موسوى خمینى، شرح چهل حدیث، ص 71. 117( همان، ص 74. 118( جعفر السبحانى، تهذیب الاصول، جلد 2، صص 49-45. 119( روح الله موسوى خمینى، تحریر الوسیله، جلد 1، ص 118. 120( روح الله موسوى خمینى، کتاب البیع، جلد 2، ص477. 121( صحیفه نور، جلد 4، صص189 و 190. 122( همان، ج 5، ص247. 123( همان، جلد7، ص 34. 124( حمید حیدرى، توسل به زور در روابط بین الملل، تهران: انتشارات اطلاعات،1376، صص 170و171. 125( صحیفه نور، جلد 21، ص 188. 126( kcoL nhoJ , Op.tic. p. 242
مجله هنر دینی، شماره 17و18 یک کار خارجى که در خارج واقع مى شود هر کارى مى خواهد باشد انسان وقتى مى خواهد قلم دستش بگیرد و راجع به این کار یک چیزى بنویسد یا مى خواهد برود در مرجع مردم، در محضر ملت راجع به این مسأله یک مطلبى بگوید قبل از این که مى رود و این مسأله را مى گوید، ببیند که آیا این حبّ نفس که تابع او حبّ به علایق خودش است، حبّ به دوستان خودش است او را همچون کور کرده است که نمى تواند واقعیت را بگوید و واقعیت را فداى خودش مى کند یا نه این طور نیست و فداى خودش نمى خواهد بکند چیزى را. آن وقت اگر دید آن طورى است، بداند که قلم مال شیطان است و به دست اوست و زبان مال شیطان است و در قدرت اوست و اگر دید که نه، کار خوب را هر کس بکند این خوب است، چون خوب است، هر کس بکند این کار را، تحسین مى کند. کار، خود کار را ببیند، صدور کار از فلان، این است که انسان را مبتلا مى کند. خود کار را وقتى مى بیند نگاه بکند بدون صدورش از این و آن، انسان مى تواند حکم بکند، مى تواند حکم بکند که مجلس شوراى
اسلامى ما، این مجلس چطور است، مى تواند حکم بکند اگر خود مجلس چطور است، مى تواند حکم بکند اگر خود مجلس را نگاه کند، نه افراد را در نظر بگیرد، یک چیزى که از مجلس مى گذرد خود او را نگاه کند که این چیزى که از مجلس گذشته است این چطور است، اینجا مى تواند قضاوت کند، براى این که بسته به افراد نیست اگر پاى افراد پیش آمد به مجردى که پاى افراد پیش مى آید همین معنایى که قبلاً وقتى که بدون افراد، بدون توجه به افراد حکم به خوبیش یا بدیش کرده بود حالا وقتى که توجه به افراد کرد عوض مى شود، حکم عوض مى شود در باطن انسان. اکثرا هم خودشان غفلت دارند یعنى بینش از روى دوستى و بینش از روى عداوت یک جور یک چیزى است که در انسان تأثیر مى گذارد.(1)
باید اشخاصى که مى خواهند صحبت کنند، ببینند که آیا حق را مى خواهند براى حق؟ بزرگتر چیزى که انسان اگر آن را داشته باشد کمال بزرگ دارد این است که حق را براى حق بخواهد، از حق خوشش بیاید براى این که حق است و از باطل متنفر باشد براى این که باطل است. اگر حق از دست دشمنش هم اجرا شد، این
مالکیت داشته باشد براى نفس خودش که آن حق را تعریف کند و اگر باطل از فرزندش یا دوستانش وجود پیدا کرد، این مالکیت را داشته باشد که از او تنفر داشته باشد و اظهار تنفر کند. کسانى که حق را براى حق مى خواهند، اندکند و بسیار اندک، کسانى که باطل را براى باطل بودنش بغض بر آن دارند و تنفر از آن دارند، اندکند و بسیار اندک.(2)
توجه کنید که قلم هاى شما شریک خنجرهایى که از پشت به ما مى زنند نباشد، توجه کنید که زبان هاى شما، قلم هاى شما چماق نباشد و با همان قلم بنویسید که چماق بد است، توجه کنید که قلم هاى شما و زبان هاى شما مسلسل نباشد و به سینه این جوان هاى ما وارد بشود و آن وقت بگویید که به ما حمله شده است. شما هم حمله کردید، فقط صدام نیست شما هم شریک خواهید بود. قبل از این که به نطق ها بروید و قبل از این که مقاله هاى بخواهید بنویسید و قبل از این که تیترها را بخواهید درشت بنویسید با خودتان خلوت کنید و ببینید که براى چه این کار را مى کنید؟ مقصد شما چه؟ شما حق را براى حق مى خواهید یا حق را از رقباى
خودتان هم نمى پذیرید؟ باطل را براى باطل از آن متنفر هستید یا باطل را از دوستان خودتان مى پذیرید؟ شما خودتان را امتحان کنید، انسان یک موجود عجیب و غریبى است که تا آخر عمر خودش نمى تواند خودش را بشناسد.(3)
این طور نیست که ما مجبور باشیم و معاقب نباشیم از باب این که مجبور هستیم. نه، ما مختاریم، لکن با اختیار خودمان فساد ایجاد مى کنیم، با اختیار خودمان قلم هایمان را به کار مى اندازیم براى این که دیگران را بى آبرو کنیم، قلم هاى خودمان را و زبانهاى خودمان را به کار مى اندازیم براى این که حریفها را از میدان بیرون کنیم، اینها همه مسائلى است که در خود انسان هست و خود انسان خیال مى کند کار خوب مى کند و حال آن که کار بد دارد مى کند، خیال مى کند براى خداست و حال آن که براى شیطان است.(4)
ما تا اصلاح نکنیم خودمان را، نمى توانیم کشور خودمان را اصلاح کنیم. من نمى گویم که این طور باشید که خیر، از همه هواهاى نفس بیرون بروید، این نه براى من و نه براى شما و نه براى «الّا من عصمه اللّه» میسور نیست، لکن ما قدرت داریم که جلوى زبانمان را بگیریم، نمى توانیم
بگوییم زبانمان اختیار ندارد، ما قدرت داریم که جلوى قلم مان را بگیریم، نمى توانیم بگوییم قلم من اختیار ندارد. ما جلوى زبانمان را، جلوى بیانمان را، جلوى قلم مان را، جلوى عملمان را همه را مى توانیم بگیریم، قدرت داریم. این معنایى که مى توانیم و قدرت داریم و به واسطه او همه مؤاخذه ها و همه گرفتارى ها هست هر چه هم انسان حبّ به یک کسى داشته باشد، یا بغض به یک کسى داشته باشد، قلمش را نگه دارد، لااقل این قدر قدرت داشته باشد که در نوشته هایش دنبال این نباشد که بد از هر جا هست پیدا بشود و او بنویسید، ضعف از هر جا هست پیدا بشود و او بنویسید.(5)
ما اگر بخواهیم که واقعا کشور خودمان یک کشورى باشد که براى خودمان باشد، دیگران نتوانند به او تسلط پیدا کنند حالا باید همه قشرهایى که هستند، با هم دست به دست هم بدهند، دست بردارند از این حبّ و بغض هایى که اساسش هم همان حبّ نفس است، یک مقدار حبّ نفس را کنترلش کنند، نمى توانند خارجش کنند کمش کنند، موقتا کمش کنند تا این پیروزى حاصل بشود، موقتا جلوى قلم ها را بگیرند، و اگر مى خواهند نصیحت کنند، نصیحت باشد، نصیحت را آدم ممکن است قبول کند، اما
تندگویى را همان آدمى هم که هر چه باشد تندگویى را نمى تواند تحمل کند.(6)
وقتى ما بتوانیم با زبان نرم، با نصیحت، با قول سالم بدون نیش، بدون اظهار غرض مردم را اصلاح کنیم، دوستان خودمان را زیاد کنیم، براى خدا همین معنا باشد خوب چه ادعایى هست که آدم با قلم خودش به ضد خودش عمل کند. خیلى ها خیال مى کنند که این حرفى که من مى زنم ضد فلان است و سرکوب مى شود فلان، لکن اوّل خودش سرکوب مى شود. اینها توجهى به این معنا ندارند اوّل وقتى که یک همچو شد که دیدند قلم، قلم آلوده است، این مورد نفرت واقع مى شود. چه ادعایى دارد انسان که مى تواند یک انسانى را دعوت به خیر بکند با زبان ملایم، با قلم ملایم، با نصیحت، با دوستى او را به راه راست ببرد آن طور که انبیا مى کردند. انبیا بنایشان بر این بود که دست به شمشیر نبرند الّا براى آنها که علاجى ندارند جز شمشیر و فاسد مى کنند جامعه را.(7)
اگر قلم هاى ما و زبان هاى ما هم این طورى بشود که واقعا بخواهیم این جامعه پیش ببرد، این مملکت اصلاح بشود و در حالى که ما همه گرفتار هستیم، لااقل از این گرفتارى قلم ما، مردم بیرون بیایند،
آخر این گرفتارى گرفتارى زیادى است. اگر بخواهیم جامعه را اصلاح بکنیم باید یک قدرى فکر بکنیم که حالا خوب است که ما قلم ها را یک قدرى غلاف کنیم و یک قدرى مردم را نصیحت کنیم. اگر قلم، مى گویم قلم مان اصلاحى باشد، دنبال این نرویم هى عیب پیدا کنیم وهى بنویسیم، شما که این عیب را پیدا کردید و نوشتید حریف شما هم/همین/یک عیب دیگرى براى شما مى تراشد فردا زیادترش مى کند. آن یکى هم همین طور، همین طور تا آخر.(8)
اگر فرض کنید یک کدورتى فرض کنید بین دو طایفه باشد خوب ما باید دنبال این برویم که اصلاح کنیم این را با قلم مان، با گفتارمان، اجتماع کنیم، با هم باشیم، برادریم، همه مى خواهند که این مملکت اصلاح بشود. اگر با قلم ما، با قدم ما، گفتار ما، خداى نخواسته یک آسیبى به این مملکت برسد، یک آسیبى به این جمهورى اسلامى برسد، در خارج بگویند اینها نمى توانند اداره بکنند، خودمان هم دامن بزنیم به این. چرا باید ما به واسطه یک بغضى که با یک شخصى یا با یک جمعى داریم در دنیا یک طورى بگوییم که دنیا به جمهورى اسلامى بدبین بشود؟ جمهورى اسلامى را خودتان که مى خواهید آن را، یک کارى بکنید که دنیا
لااقل این طور که دارند خودشان تبلیغ مى کنند، دیگر دست ما هم دنبال تبلیغ نباشد، به حرف هاى ما هم استشهاد نکنند آنها. باید توجه به این مسائل داشت، انسان خیلى گرفتار است/انسان/خداوند ما را از این گرفتارى ها نجات بدهد و خداوند ما را از شر خودمان نجات بدهد.(9)
اى کاش! اشخاصى که در داخل هستند، از نویسندگان، از گویندگان، توجه به این معنا مى کردند که کمک به تبلیغات خارجى نکنند، کمک به جنایات دیگران نکنند، این قلم ها را یک مقدار متوقف کنند براى اسلام، براى خدا، براى کشور اسلام، براى ملت اسلامى، این قلم ها را یک قدرى متوقف کنند. هى دعوت نکنند مردم را که بیایید فحش بدهید، خودشان کم است براى فحش دادن دعوت مى کنند از این و آن که بیاید یا اللّه! بیایید مبارزه کنید با جمهورى اسلامى، بیایید فحش بدهید به جمهورى اسلامى، بیایید بگویید جمهورى اسلامى اصلاً اسلامى نیست، بیایید بگویید که این ارگان هایى که در ایران هستند، همه شان خلاف اسلامند. اینها یک قدرى توجه داشته باشند به مسؤولیت هاى که به عهده شان است، توجه داشته باشند، این متاع خوب را آن طور مشوه نکنند.(10)
شیاطینى که از اطراف دنبال این هستند که یک چیزى پیدا کنند و در بوق ها بزرگش
کنند در نظر بگیرید. چرا هر روز براى بوق هاى خارجى یک چیزى درست مى کنید و خوراکى درست مى کنید که آنها تبلیغ بر ضد شما بکنند؟ من تکلیف مى دانم این را که عرض کنم و الّا نمى خواستم چیزى بگویم.(11)
دو راه بیشتر نیست یا عبودیت خدا یا عبودیت نفس اماره. این دو راه است.اگر انسان از عبودیت دیگران آزاد بشود و عبودیت خدا را بپذیرد که لایق این است که انسان عبد او باشد، کارهایى که انجام مى دهد، انحراف ندارد؛ یعنى انحراف عمدى نخواهد کرد. تمام اینهایى که انحرافى هستند چه عقاید انحرافى و چه اعمال انحرافى و چه قلم هاى انحرافى، چه نطق هاى انحرافى است، اینها براى این است که از کانال عبودیت اللّه عبور نکرده اند، اینها بنده هواهاى نفسانى هستند.(12)
مسأله این طورى است که آن آقایان توى خانه هاشان مى نشینند و مى نویسند یا گاهى براى رفقایشان مى گویند و گاهى توطئه ها دارند که از آن توطئه ها هم بى خبر خیلى نیستیم مسأله این طورى آن مرضشان را بگویند، بیمارند اینها. آن مرض واقعى اى که دارند بگویند. مرض واقعى این است که اسلام آمد منافع ما رااز دستمان گرفت، ما از اسلامى که منافعمان را، منافع مادیمان را از دست بگیرد ما بیزاریم. من نه این
که اعتقادم این باشد که شما آقایان و همه ملت ما از این مطالبى که من امروز گفتم بى اطلاع باشند لکن تذکرش خوب است ممکن است در بین این جمعیت هاى زیادى که هستند بعضى ها توجه شان درست نباشد و بازى بخورند از این بازیگرها، این نویسنده ها بازیگرند، این قلم هایشان قلم هاى بازیگرى است، اینها با هرحیله اى که هست مى خواهند این ملت را دلسرد کنند.(13)
تذکر متواضعانه اش است به حضرات گویندگان و نویسندگان اعم از روحانیون معظم و سایر آقایان، مطبوعات و تمامى رسانه هاى گروهى. عزیزان من! شما مى دانید آنچه که به دست آوردید از نفى طاغوت و جایگزین کردن جمهورى اسلامى به جاى آن، ارزان نبوده است بلکه با خون هزاران جوان مؤمن و هزاران معلول و مجروح که ما باید تا آخر عمر خود را رهین آنان بدانیم، به دست آمده است. این نعمت بزرگ الهى را ارزان از دست ندهید. شما حضرات آقایان که در پیروزى انقلاب سهیم بودید و اسلام و ایران مال خودتان است، سعى کنید قلم ها و زبان هایتان در خدمت انقلاب و به ثمر رسیدن آن که آزادى واستقلال در سایه جمهورى اسلامى و زیر پرچم توحید و اسلام بزرگ است، باشد. سعى کنید روحیه ملت را تقویت نمایید و در
مقابل فحاشى هاى منحرفین که براى تضعیف روحیه ملت است بى دریغ فعالیت نمایید و از تضعیف اشخاص و یا گروه هایى که در خدمت جمهورى اسلامى هستند و تضعیف آنان مستقیما خدمت به جهانخوارانى است که در کمین نشسته اند تا از قلم ها و زبان هاى شما بهره گیرى کنند، بپرهیزید.(14)
این قلم ها مى خواهند که ملت را دلسرد کنند در عین حالى که ملت خودش وارد عمل هست لکن باز احتیاطا آنها حرف را مى زنند منتشر هم مى کنند به افراد هم مى گویند که نه، خبرى نشده است جمهورى اسلامى هم کارى از آن نیامد، اسلام هم از آن کارى نمى آید و همین ها در خارج منعکس بشود، آنهایى که در خارج هستند بى اطلاعند از وضع ایران، باورشان بیاید. آنها دلشان را خوش مى کنند به این که بگذارید خارجى ها باور کنند و شاید یک فرجى براى این ستمکارها پیدا بشود و ایران به آن حال برگردد و اینها هم مشغول بشوند به آن کارهایى که دلشان مى خواست بکنند. من این که شما را زحمت دادم و این واضحات را براى شما گفتم براى این است که توجه داشته باشید که این انگل هایى که مى خواهند نباشد اسلام و مى خواهند نباشد نظام جمهورى اسلامى و از این صدمه دیدند، در بین مردم، در
بین جوان ها، در بین مدارسى که هست، افتاده اند و از این حرف ها مى زنند و این بزرگتر اهانتى است که به یک ملت مى کنند که ملت خودش با دست خودش یک طاغوت را کنار گذاشته و یک طاغوت را به جاى او گذاشته.(15)
خدا را در نظر بگیرید، اى گویندگان! اى نویسندگان! اى کارکنان مملکت! اى کارمندان ادارى و غیرادارى و کشاورز و همه! خدا را در نظر بگیرید، خدا حاضر است همه جا، زبان شما در محضر خداست، چشم شما در محضر خداست وهمه قواى شمادر محضر خداست، در محضر خدا، خدا را معصیت نکنید. بزرگتر معصیت امروز در کشور ما ایجاد اختلاف است، ایجاد نفاق است. بزرگترین رحمت براى ما و تکلیف براى ما ایجاد آرامش است و ایجاد رفاه است. گویندگان ما، نویسندگان ما هر چند هم بسیار خوب باشند و بسیار متعهد باشند، لکن گمان نکنند که از آن شرور باطنى پاک شدند، از آن شیطان باطن پاک شدند. توجه کنند که شیطان باطنى انسان تا آخر هم همراه انسان هست و گاهى این شیطان کارى مى کند که انسان خودش را به هلاکت برساند، که رفیقش را به هلاکت برساند.(16)
چماق زبان و چماق قلم بالاترین چماق هاست که فسادش صدها
برابر چماق هاى دیگر است. آنهایى که مى خواهند صحبت بکنند و خصوصا در این چند روز زیاد هم هستند، باید توجه بکنند به این که قبل از این که مى خواهند صحبت بکنند، بنشینند و با خودشان فکر بکنند ببینند که این زبان چماق است و مى خواهد به سر یک دسته دیگر کوبیده بشود یا این که این زبان، زبان رحمت است و براى وحدت؟ اگر چنانچه مالک نفس خودشان هستند و این امر مهم را که مالکیت شخص بر نفس خودش است و حضرت موسى سلام اللّه علیه یک همچو ادعایى کرد و او بحق بود که به خداى تبارک وتعالى عرض کرد که من مالک هیچ کس نیستم الا مالک خودم و برادرم. این یک ادعاى بزرگ است که شایسته پیغمبران است. ماها مالک خودمان نیستیم، مالک برادرهایمان هم نیستیم، مالک فرزندانمان هم نیستیم، مالک دوستانمان هم نیستیم عمده مالکیت خودش است از خودش که انسان وقتى مى خواهد صحبت بکند زبان مملوک او باشد و او سلطنت بر زبان خودش داشته باشد نه این که شیطان بر نفس او و بر زبان او تسلط پیدا بکند و حرف ها و چماق ها و اسلحه هایى باشد که ازاسلحه صدام برنده تر است.(17)
به همه آقایان من مى گویم با هم جنگ نکنید،
روزنامه ها را پر نکنید دوباره از بدگویى از هم و از انتقاد از هم. انتقاد غیر انتقاجویى است. انتقاد، انتقاد صحیح باید بشود. هر کس از هر کس مى تواند انتقاد صحیح بکند اما اگر قلم که دستش گرفت انتقاد کند براى انتقامجویى، این همان قلم شیطان است. اگر روى مصالح عامه یک کسى به کسى اشکال مى کند و همچنین است که اگر خودش را بردارند یک کسى دیگر را این جا بنشانند وهمین حرف ها را بزند خودش ناراحت نشود، این میزان دستش باشد که قلم دست شیطان است مى نویسد یا دست رحمان است، زبان، زبان شیطان است یا زبان رحمان است.(18)
باید مطلب نشریات رو به انتقاد سالم و مصلحت اندیشى و هدایت باشد. گاهى ممکن است یک انتقادى از باب این که با سلامت نفس نوشته نشده است، انتقاد باعث بدتر شدن وضع شده باشد. انتقادى وضع را آرامش مى دهد که از روى مصالح باشد و نویسنده توجه به این داشته باشد که مسؤولیت الهى دارد و پیش خدا مسؤول است. کسى که قلم به دست مى گیرد، بداند که مورد سؤال قرار مى گیرد که اینکه نوشتى چه بود.(19)
من نمى رسم که همه مجلات را بخوانم اما گاهى مى بینم که بعضى ها انحراف دارند. خود آنها که مدعى هستند که ما
در راه اسلام قدم برمى داریم، باید بدانند که این قلم ها بسیاریشان با اسم اسلام است و نه براى اسلام. این عهد بزرگى است به دوش شما و مسؤولیتى بزرگ است و بدانید که یک روز از باب این مسؤولیت، سؤال خواهد شد و آن وقت دیگر چیزى پنهان نخواهد ماند. دل شما بر علیه شما شهادت مى دهد، دست شما بر علیه شما شهادت مى دهد، خود اعضا بر ضد انسان اگر خلاف کرده باشد، شهادت مى دهند.(20) تیراژ بیشتر، مسؤولیّت بیشتر اگر تیراژ روزنامه اى دویست هزار باشد، پانصد هزار نفر آن را مطالعه مى کنند واگر انحراف باشد، پانصد هزار نفر را منحرف مى کند واین مسؤولیت کوچکى نیست. این غیر از معصیتى است که در خانه است، آن هم معصیت است اما نه به بزرگى این. هر چه تیراژ شما بیشتر باشد، باید بیشتر توجه به اصلاح آن بکنید. آنها که مى گویند تیراژ بیشتر، توجه مردم بیشتر است پس هر چه مى خواهیم مى نویسیم، اشتباه مى کنند. آنها مسؤولیت بیشتر دارند. همان طورى که مردمى که در کوچه و محلات و کارخانه و صحرا مشغول فعالیتند، مردم سالمى هستند، نویسنده ها باید فکر کنند که این جمعیت این محیط را به وجود آورده و ما در پناه این جمعیت هاى میلیونى، منشور درست کرده ایم. در زمان سابق
شما یک سطر نمى توانستید بیرون بدهید واینکه حالا نشریه منتشر مى کنید، از برکت این مردم است، پس شما و همه ما مرهون این جمعیت هستیم. آنها هم اسلام مى خواهند و مملکتى را که قواعد اسلامى پیاده شود. باید مردم را به این راه دعوت کرده و منحرفین را به راه راست هدایت کرد. باید فساد آنها را به طور سالم با برهان از بین برد، نه با جنگ و جدال.(21)
در پنجاه سال اخیر زحماتى کشیده شد براى انحراف جوانان، آن همه مراکز فساد و نشریات فاسد و آزاد گذاشتن منکرات و همه براى این بود که صداى ملت در نیاید، اما آنچه که کردند برایشان اثر نداشت. آنها که دیدند تبلیغاتشان آن گونه نبوده که اسلام را کنار بزند، حالا بیشتر درصدد هستند که اسلام را کنار بگذارند و سرانشان در خارج مشغول فساد هستند و قلم هایشان از خارج مایه مى گیرد. باید همه دست به دست هم بدهید واین مملکت را در دست بگیرید وبه دامن آمریکا و شوروى ندهید که باز ما چند صد سال در دام آنها بیفتیم. و آنها که متصدى امور هستند و نویسنده ها، گوینده ها و روشنفکرها بیدار شوند و ببینند که چه بوده ایم، چه شده ایم و چه باید بشویم. باید همه
دست به دست هم بدهیم و کار بکنیم.(22)
بهوش باشید که از تفاله هاى رژیم طاغوتى و مکتب هاى انحرافى آسیب نبینید که دشمنان اسلام در کمینند و قلم هاى زهرآگین از هر سو از غلاف ها کشیده شده تا جمهورى اسلامى را از صحنه بدر کنند و به جز جمهورى اسلامى به هر چه باشد گردن نهند. اینان همان ها هستند که از اول از اسم جمهورى اسلامى وحشت داشتند و اکنون نیز وحشت دارند.(23)
با ادعاى اسلام مى خواستند اسلام زدایى کنند، منتها از اول نمى توانستند بگویند ما اسلام را قبول نداریم، مى گفتند قبول داریم، اما مرتب پاورقى مى زدند و یکى یکى احکام اسلام را از بین مى بردند.(24)
و من حالا به شما عرض مى کنم که قلم ها، قدم ها، نطق ها، شیطنت ها دنبال این است که نگذارند شما ادامه بدهید به این چیزى که مشغول شده اید، اینها مى خواهند نگذارند که قشر روحانى با قشر دانشگاهى یکى بشود. شما الان اول کارتان است، تازه شروع کردید. ممکن است به حسب حدسى که من مى زنم که بیایند بیخ گوش اشخاصى که در فیضیه و در جاهاى دیگر، در مراکز علمى هستند، بیخ گوش اینها چیزهایى بخوانند که نتیجه اش این باشد که شما با این
دسته کنار بروید، و بیایند بیخ گوش دانشگاهى ها مطالبى بگویند که شما را از آنها جدا کنند. اینها مى بینند این تظاهرات شما را، اینها مى بینند این اجتماعات شما را و این فریاد اسلامى شما و ناراحت مى شوند.(25)
امروز دست جنایتکار آمریکا و دیگر قدرت هاى چپاولگر از آستین بعضى عمال سرسپرده و از خدا بى خبرشان بیرون آمده و از داخل و خارج با اسلحه و قلم هاى بدتر و جنایت بارتر از سلاح هاى گرم به این ملت مظلوم حمله ور شده و درصدد شکست انقلاب اسلامى و شکست اسلام عزیز برآمده اند و از هیچ تهمت و افترا به ملتى که جز به احکام اسلام و قرآن کریم فکر نمى کنند خوددارى نمى کنند و با بهانه هاى بسیار موهوم به سرکوبى این انقلاب اسلامى بپاخاسته اند. آنان که از اسلحه گرم برخوردارند همچون صدام، با اسلحه و آنان که سلاح گرم ندارند، با قلم هاى زهرآگین که از سلاح گرم جنایت بارتر است ملت مظلوم ما را زیر ضربات خود قرار داده اند.(26)
ملت عزیز در طول 50 سال سیاه اخیر گرفتار مجلات و روزنامه هاى تخریب کننده و فاسدکننده نسل جوان و از آنها بدتر سینماها و رادیو تلویزیون بود که با برنامه هاى خود، ملت را به حد وافر در
آغوش غرب و غرب زده ها غلتانید و ضررهاى رسانه هاى گروهى از خرابى هاى توپ و تانک ها و سلاح هاى مخرب بالاتر و بدتر است، چه که ضررهاى سلاح ها گذر است و ضررهاى فرهنگى باقى و به نسل هاى بعد انتقال پیدا مى کند چنانچه دیدید و مى بینید. و اگر نبود لطف خاص خداوند منان و تحول برق آساى ملت در سراسر کشور، نمى دانیم سرانجام اسلام و کشور به کجا کشیده مى شد. امروز نیز که از تفاله آن رژیم فاسد عددى باقى مانده است، اگر به طور قاطع با آنان برخورد نشود، خطر ولو در دراز مدت کشور را تهدید مى کند و سهل انگارى در این مورد ساده اندیشى است. و بر متعهدان است که کوشش کنند و از انحرافات گرچه جزیى باشد جلوگیرى نمایند.(27)
شما انصاف مى دهید که یک مملکتى که خونش را داده و شما را به مسند نشانده، سرمسند جنگ بکنید، دعوا بکنید، هر روز صحبت بکنید، هر روز انتقاد بکنید، روزنامه ها هر روز انتقاد بکنند، هم را بکوبند، به هم تهمت بزنند، به هم افترا بزنند، آخر این انصاف است؟ پیش خدا چه مى خواهد شد این؟ پیش ملت چه انعکاسى دارد؟ خارجى ها چه استفاده از آن مى کنند؟ آنها همه دلشان مى خواهد که شما سر و کله هم بزنید و از
مصالح مملکت غافل باشید و آنها یک وقتى کار خودشان را، ضربه خودشان را بزنند.(28)
هر کس هر جوسازى بکند به ضرر خودش است و او را در بین مردم، ما اعلام مى کنیم. اگر کسى بخواهد یک جوسازى بکند که اسلام کار خودش را عمل نکند، این بدتر از آن کارى است که منافقین دارند مى کنند، براى این که آنها جوسازى اسلامى نمى کنند، شما مى خواهید جوسازى برخلاف قوانین اسلام بکنید و شما هم جزء آنها واقع مى شوید.(29)
مجلات و روزنامه ها و رسانه هاى گروهى توجه داشته باشند که تضعیف قوه قضائیه برخلاف موازین اسلامى است و از پخش چیزهایى که موجب تضعیف یا توهین مقام قضاست، احتراز کنند. این کشور اسلامى است وباید هر امرى موافق با موازین اسلامى باشد. شکایت از قاضى یا دادگاه باید به حسب مقررات شرعى باشد و شاکى هر کس هست حق ندارد در مطبوعات یا رسانه هاى گروهى یا در مجامع عمومى طرح دعوى کند و علیه قوه قضائیه جوسازى نماید، و روزنامه ها
و مجلات و رادیو تلویزیون توجه به این مسائل واشباه آن را داشته باشند. و بالجمله مسأله قضا و احترام از قضات محترم و اطاعت از احکام صادره آنها امرى است که مورد اهتمام اسلام است.(30)
وقتى که انسان فرض کنید از یک کسى گله دارد یا مى بیند نقیصه اى در کار هست، این نصیحت مى تواند بکند و باید بکند، اما لسان نصیحت غیرلسان لجن کردن و ضایع کردن است. من راجع به افراد هم عقیده ام هست یعنى شارع هم همین طور است، ما تابع او هستیم که اگر انسان یک مسلمانى را به خاطر هواى نفسش لگدمال کند، این در آن دنیا شاید مجازاتش بدترین مجازات باشد و در این دنیا هم موفق نخواهد شد. ما لسانمان باید لسان نصیحت باشد و انسان مى بیند که گاهى وقت ها لسان ها لسان نصیحت نیست، قلم ها قلم هاى نصیحت نیست. مطرح دولت نیست، مطرح جمهورى اسلامى ست.(31)
گاهى وقت ها انسان مى بیند که به واسطه یک قلمى، به واسطه یک نوشته اى ممکن است که در بازار یک مطلبى واقع بشود، یک زیادى قیمتى بشود، یک کسر قیمتى بشود، این طور چیزها، این کسى که قلم دستش مى گیرد باید توجه به این معنا بکند که مسأله، مسأله فرد نیست،
مسأله اسلام است و نظام اسلامى و ما مکلفیم این نظام را حفظ کنیم. همچو نباشد که وقتى قلم دستمان آمد، اگر من با آقاى نخست وزیر مخالفم یا با آقاى خامنه اى مخالفم، دیگر فکر این نباشم که قلمم کجا مى رود، هرجا رفت بنویسم، هر چه شد بکنم. این در حضور خداست، در حضور ملائکة اللّه است، ثبت مى شود اینها و/من/ ممکن است که اشخاص هم خوب باشند، اما این چیزهایى که در نفس انسان است نمى تواند انسان به این زودى بر آن مکاید شیطان و مکاید نفس اماره/انسان/ تسلط پیدا کند، انبیا هم دنبال این بودند که یک وقت خداى نخواسته گرفتار یک همچو مسائلى نشوند.(32)
الان به طورى که براى من گزارش دادند در عراق هیچ مطلبى را جز این که اداره اطلاعات اجازه بدهد نمى توانند بروز بدهند، هیچ مطلبى را؛ راجع به اقتصادشان، راجع به عرض مى کنم که ارزشان، راجع به نظامى شان، همه چیزها، باید اداره اطلاعات اجازه بدهد تا چى بشود. بعضى...(33) نوشته بود، لابد آقایان هم دیده اند که بعد از دو سال حق دارند که یک کلمه اى راجع به او بگویند خوب ما چى؟ ما هر چه دستمان آمد گفتیم. حالا اقتصاد ما این طورى است و و ما ورشکسته هستیم!
خوب ما ورشکسته، جناب عالى که مى فرمایید که ما ورشکسته شدیم، این براى اسلام مضر است یا براى دولت مضر است؟ این براى جمهورى اسلامى مضر است. وقتى فهمید طرف ما ورشکسته نیستیم، چون مردم مى دانند، اما تویى که برمى دارى مى نویسى ما ورشکسته هستیم تویى که مى نویسى ما هیچى دیگر نداریم تویى که این حرفها را مى نویسى، این براى اسلام مضر است نه براى دولت. اگر یک چیزى بود که مخصوص دولت بود، خوب! یک مسأله اى بود، باز مى شد یک چیزى، اما یک چیزى که براى نظام مضراست هست و این را توجه کنید به آن. دست هاتان را یک قدر نگه دارید، قلم هاتان را یک قدر نگه دارید، توجه بکنید به این که هر چیزى نباید نوشته بشود، هر چیزى نباید منتشر بشود. و من به شما عرض مى کنم که من ممکن است یک روزى اگر چنانچه خداى نخواسته تعقیب بکنند آقایان، ممکن است من یک وضع دیگرى پیش بیاید، برایم.(34)
شما ملاحظه کنید انسان چقدر ضعیف است، اگر من یک قلمى دستم بگیرم و بخواهم مطلبى بنویسم براى کسى که خیلى دوستش دارم، ممکن نیست در این قلم یک لغزشى پیدا بشود که این ولو هزار تا عیب داشته باشد یکى از آنها را اشاره
کنم، هیچ ممکن نیست، براى این که این دوستى نمى گذارد. اگر چنانچه از آن ور من با یک کسى دشمنى داشته باشم، یک قلمى دستم بگیرم بخواهم بنویسم، ممکن نیست که از محاسن او یک کلمه بنویسم، این قضیه، قلم شیطان است این.(35)
اگر خداى نخواسته برخلاف میزان یک وقت در روزنامه شما چیزى منعکس بشود، متوجه باشید که انعکاسش در آن «میزان» نیز هست. میزان اعمال ما پیش خداست؛ زیرا هر حرفى که از ما صادر مى شود در میزان اعمال ما منعکس مى شود ولى بناى این عالم بدین گونه است که اگر شما پیش استالین هم بروید، آن میزان را خودش قرار مى دهد واگر پیش آمریکا هم بروید، او میزان را خودش قرار مى دهد و هیچ کدام نمى گویند حرف ما میزان نیست. به طورکلى بشر خود را محور همه چیز قرار مى دهد، «هر چه من خواستم و گفتم، آن صحیح است» و این بر خلاف آن میزانى است که در آن جا هست، واضح و آشکار همه چیز روشن مى شود، قلب ها در آن جا همه اسنادشان منعکس مى شود و آن جا دیگر این نیست که بتوانیم یک مطلبى بگوییم و ادعا کنیم و در عمل خلافش را بکنیم و بعد هم توجیه بکنیم. آن جا این طور
نیست.(36)
عدل و حق را ملاحظه کنید. عدل از هرکس صادر بشود عدل است و جرم و جور از هرکس صادر بشود جرم است و انسان کامل آن است که آن چیزى که از خودش صادر مى شود اگر باطل است دنبال این باشد که اصلاحش بکند و ابایى از آن نداشته باشد که اقرار به باطلش بکند. البته نه این که معصیتى که در خفا کرده است بیاید علنا بگوید. این حرام است. فرض کنید در این روزنامه میزان که شما منتشر مى کنید در مقاله اى یا سرمقاله اى اشتباهى شده است و برخلاف آن چیزى که میزان اقتضا مى کند شده است، قدرت روحى انسان صحیح این است که بتواند در همان اول بنویسد که من اشتباه کرده ام، هر کس این قدرت را پیدا کند مالک خودش است و اگر این قدرت در انسان نباشد مالک خودش نیست، شیطان مالک اوست. شما توجه به این معنا بکنید حال که روزنامه شما این اسم را انتخاب کرده است در این راه کوشش کنید. در بین شما جوانان و پیران هستند و طرز فکر جوان ها با پیرها فرق مى کند. شما اگر دیدید جوانى به واسطه تندى که دارد و مقاله اى نوشته است که موجب
آزردگى جمعیتى مى شود و یا موجب تفرقه مى گردد، به پیرها عرضه کنید تا اصلاح کنند.(37)
برادرهاى من! خواهرهاى من! توجه بکنید که مسؤولیت داریم امروز، مسؤولیت هاى بزرگ داریم ما، اگر این نهضتى که تا این جا رسیده و این انقلابى که تا این جا رسید است و یک جمهورى اسلامى در مملکت ما تحقق پیدا کرده است اگر این از دست ما برود همه مامسؤولیم، اگر قلم هایى که در روزنامه ها به ضد هم چیز مى نویسند کمک کنند بر این از بین رفتن جمهورى، همه مسؤولند، ما مسؤولیم و ما اسلام امانت است پیشمان، احکام اسلام امانت است پیشمان و نباید با سر قلم ها خیانت کنیم براین امانت و نباید با زبان ها خیانت کنیم به این امانت و نباید با قلم ها و قدم ها به این امانت خیانت کنیم. اگر بخواهید کشورتان مستقل باشد، اگر بخواهید آزاد باشید، باید از این طور مناقشات دست بردارید و همه نظر حسن بکنید و برادروار همه با هم کمک بکنید تا این کشور به مقصد خودش برسد.(38)
4/11/1359 - 1 بیانات امام در جمع نمایندگان مجلس و اعضاى هیأت دولت، صحیفه نور، ج 14، ص 19-18 4/12/1359 - 2 بیانات امام در جمع مسؤولان عقیدتى
سیاسى نیروهاى انتظامى سراسر کشور، صحیفه نور، ج 14، ص 97. 3 4/12/1359 بیانات امام در جمع مسؤولان عقیدتى سیاسى نیروهاى انتظامى سراسر کشور، صحیفه نور، ج 14، ص 98. 4 4/12/1359 بیانات امام در جمع مسؤولان عقیدتى سیاسى نیروهاى انتظامى سراسر کشور، صحیفه نور، ج 14، ص 100. 4/11/1359 - 5 بیانات امام در جمع نمایندگان مجلس و اعضاى هیأت دولت، صحیفه نور، ج 14، ص 20 21. 4/11/1359 - 6 بیانات امام در جمع نمایندگان مجلس اعضاى هیأت دولت، صحیفه نور، ج 14، ص 22. 4/11/1359 - 7 بیانات امام در جمع نمایندگان مجلس و اعضاى هیأت دولت، صحیفه نور، ج 14، ص 22 23. 4/11/1359 - 8 بیانات امام در جمع نمایندگان مجلس و اعضاى هیأت دولت، صحیفه نور، ج 14، ص 23. 4/11/1359 - 9 بیانات امام در جمع نمایندگان مجلس و اعضاى هیأت دولت، صحیفه نور، ج 14، ص 23 24. 16/11/1359 - 10 بیانات امام در جمع شوراى هماهنگى تبلیغات اسلامى، صیحفه نور، ج 14، ص 44. 23/6/63 - 11 بیانات امام در دیدار با حجت الاسلام عباس واعظ طبسى، استاندار خراسان و... صحیفه نور، ج 19، ص 64. 10/11/1359 - 12 بیانات امام در جمع معلمان علوم دینى سراسر کشور، صحیفه نور، ج 14،
ص 51 .30 27/11/1359 بیانات امام در دیدار با اقشار مختلف مردم، صحیفه نور، ج 14، ص 87. 13 22/11/1359 پیام به مناسبت دومین سالگرد پیروزى انقلاب اسلامى، صحیفه نور، ج 14، ص 60. 27/11/1359 - 14 بیانات امام در دیدار با اقشار مختلف مردم، صحیفه نور، ج 14، ص 88. 4/12/1359 - 15 بیانات امام در جمع مسؤولین دوائر عقیدتى سیاسى نیروهاى انتظامى سراسر کشور، صحیفه نور، ج 14، ص 99 100. 4/12/1359 - 16 بیانات امام در جمع مسؤولین دوائر عقیدتى سیاسى نیروهاى انتظامى سراسر کشور، صحیفه نور، ج 14، ص 97. 20/6/59 - 17 بیانات امام در جمع اعضاى هیأت دولت برادر محمدعلى رجایى، صحیفه نور، ج 13، ص 78. 11/3/1360 - 18 بیانات امام در جمع کارکنان نشریه عروة الوثقى (نشریه دانش آموزان و جوانان حزب جمهورى اسلامى)، صحیفه نور، ج 14، ص 248. 11/3/1360 - 19 بیانات امام در جمع کارکنان نشریه عروة الوثقى (نشریه دانش آموزان و جوانان حزب جمهورى اسلامى)، صحیفه نور، ج 14، ص 249. 11/3/1360 - 20 بیانات امام در جمع کارکنان نشریه عروة الوثقى (نشریه دانش آموزان و جوانان حزب جمهورى اسلامى)، صحیفه نور، ج 14، ص 249. 11/3/1360 - 21 بیانات امام در جمع کارکنان نشریه عروة الوثقى (نشریه دانش آموزان و جوانان
حزب جمهورى اسلامى)، صحیفه نور، ج 14، ص 249 250. 16/3/1360 - 22 پیام به مناسبت روز پاسدار، صیحفه نور، ج 14، ص 266. 4/10/1361 - 23 بیانات امام در دیدار با وزیر دفاع و مسؤولان دوایر عقیدتى سیاسى و گروه تحقیقات صنعتى وزرات دفاع، صحیفه نور، ج 17، ص 121. 3/3/1359 - 24 بیانات امام در جمع اعضاى انجمن هاى اسلامى دانشجویان سراسر کشور و اساتید دانشگاه و حوزه و... صحیفه نور، ج 12، ص 109 110. 15/6/1360 - 25 پیام به مسلمانان جهان و زائران بیت اللّه الحرام، صحیفه نور، ج 15، ص 124. 22/11/1363 - 26 پیام به مناسبت سالگرد پیروزى انقلاب اسلامى، صحیفه نور، ج 19، ص 109 110. 20/6/1359 - 27 بیانات امام در جمع اعضاى هیأت دولت برادر محمدعلى رجایى، صحیفه نور، ج 13، ص 75 76. 28 20/6/1359 بیانات امام در جمع اعضاى هیأت دولت برادر محمدعلى رجایى، صحیفه نور، ج 13، ص 75 76. 29 - بیانات امام در جمع اعضاى ستاد پیگیرى فرمان 8 ماده اى امام، صحیفه نور، ج 17، ص 135. 22/11/1362 - 30 پیام به مناسبت پنجمین سالگرد انقلاب اسلامى، صحیفه نور، ج 18، ص 234 235. 8/6/1365 - 31 بیانات امام در دیدار با رئیس جمهور، نخست وزیر و هیأت دولت
به مناسبت هفته دولت، صحیفه نور، ج 20، ص 37. 8/6/1365 - 32 بیانات امام در دیدار با رئیس جمهور، نخست وزیر و هیأت دولت به مناسبت هفته دولت، صحیفه نور، ج 20، ص 37. 33 مفهوم نشد. 8/6/1365 - 34 بیانات امام در دیدار با رئیس جمهور، نخست وزیر و هیأت دولت به مناسبت هفته دولت، صحیفه نور، ج 20، ص 38. 8/6/1365 - 35 بیانات امام در دیدار با رئیس جمهور، نخست وزیر و هیأت دولت به مناسبت هفته دولت، صحیفه نور، ج 20، ص 38. 12/12/59 - 36 بیانات امام در جمع اعضاى هیأت تحریریه و کارکنان روزنامه میزان، صحیفه نور، ج 14، ص 114. 37 12/12/59 بیانات امام در جمع اعضاى هیأت تحریریه و کارکنان روزنامه میزان، صحیفه نور، ج 14، ص 115. 38 12/12/59 بیانات امام در جمع اعضاى هیأت تحریریه و کارکنان روزنامه میزان، صحیفه نور، ج 14، ص 115.
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 5 شریعتمدار جزائرى، سید نورالدین
در نگاه نخستین به مفاهیم آزادى و عدالت، ارتباط و هماهنگى خاصى میان این دو مفهوم نمى یابیم و آنچه را از این دو مفهوم دریافت مى کنیم دو گانگى و تا حدى بیگانگى است. لیکن پس از بررسى این دو حقیقت و دریافت واقعیت آنها، هیچ گونه بیگانگى را در این دو مفهوم درک نمى کنیم و درمى یابیم که وابستگى میان آنها به اندازه اى است که هر کدام با نبود دیگرى، تحقق نیافته و به وجود نمى آید; آزادى از عدالت سرچشمه مى گیرد و عدالت در پناه آزادى اجرا مى گردد و در نتیجه، پیدایش یکى از آنها بدون دیگرى امکان ندارد. تلاش ما در این مقاله، روشنگرى حقیقت این دو مفهوم از دیدگاه امام خمینى قدس سره و بیان ارتباط و وابستگى میان آنها در اندیشه والاى بزرگترین مجرى عدالت و سخت کوشترین آزادى خواه و آزادى بخش معاصر بنیانگذار جمهورى اسلامى امام راحل قدس سره است که در گفتار و کردار خود، این دو مفهوم را روشن کرده و با تلاشى همه جانبه، خواهان اجرا و پیاده ساختن آنها در جامعه اسلامى بود و روشن است که سخن ما، در روشنگرى مفهوم سیاسى آزادى و عدالت است، نه مفهوم کلامى
و فلسفى و دیگر مفاهیم آنها.
آزادى از مفاهیم بسیار روشنى است که هر کس آن را مى شناسد و نیازى به مراجعه به کتابهاى لغت و آوردن شواهد و نمونه ها از نثر و شعر و محاورات مردم و اهل سخن ندارد. اگر به کتاب لغت مراجعه کنى، همان را مى بینى که از مردم کوچه و بازار مى شنوى و همگان در پرسش از این مفهوم، پاسخ مى گویند: آزادى به معناى رهایى، در قید و بند نبودن و با اراده و اختیار خود کارها را انجام دادن است و بر همین اساس، زمانى که از امام خمینى درخواست مى شود معناى آزادى را بیان کنند، در پاسخ چنین مى گویند: «آزادى یک مساله اى نیست که تعریف داشته باشد، مردم عقیده شان آزاد است. کسى الزامشان نمى کند که شما باید حتما این عقیده را داشته باشید. کسى الزام به شما نمى کند که حتما باید این راه را بروید. کسى الزام به شما نمى کند که باید این را انتخاب کنید. کسى الزامتان نمى کند که در کجا مسکن داشته باشید یا در آنجا چه شغلى داشته باشید. آزادى یک چیز واضحى است». (1) در این سخن، امام به جاى پرداختن به تعریف مفهوم آزادى، به برخى از مصادیق آن اشاره مى کند; زیرا مفهوم آن نیاز به بیان
ندارد و بر همگان روشن است و از بدیهیات است. آنچه مهم است، پیاده کردن این مفهوم در عینیت خارجى و بیان پیش نیازها و شروط آن و چگونگى و همین طور شکل گیرى آن در زمانها و مکانها و دیگر نیازمندى هاى آزادى است که باید مطرح شود. آزادى از مفاهیمى است که براى شناخت آن، در آغاز، باید مفهوم مقابل آن را درک کرد تا بتوان گستره این مفهوم را دریافت نمود. زمانى که مى گوییم آزادى، اگر هیچ کدام از مفاهیمى که در برابر آن قرار گرفته اند را درک نکنیم، نمى توانیم حقیقت و گستره این مفهوم را نیز دریافت کنیم. در آغاز باید مقید بودن به یک قیدى را در نظر بگیریم، سپس حدود و مرزهاى آن قید را مشخص نماییم، آنگاه رهایى از آن قید را تصور نماییم و نام آزادى را بر آن قرار بدهیم، مقید بودن به سکونت در یک محل، خلاف آزادى است و رهایى از این قید، آزادى نسبى است که در برابر آن قرار گرفته است. محدود بودن در گفتار و یا در کردار و یا در اندیشه، خلاف آزادى است و رها بودن از محدودیتها، آزادى است. و بر همین اساس است که عنوان آزادى در هر جایى به کار برده شود، نمى توان آن
را به معناى رهایى از هر قید و بندى تلقى کرد; بلکه باید گفت که این کلمه در برابر چه قید و بندى منظور شده است. اگر در کلام خدا و یا در سخن پیامبر خدا و یا یکى از امامان معصوم علیهم السلام و یا یکى از بزرگان و اندیشمندان دینى و غیر دینى، این واژه آمده باشد، نمى توان آن را به معناى رها بودن از هر قید و بند و تکلیف و عادت و رسم استفاده کرد و مفهوم مطلق آن را به کار گرفت. این سخن نه تنها در مورد خداپرستان و اهل ادیان صادق است; بلکه در مورد اندیشمندانى که عقیده به خدا و دین ندارند نیز چنین است و هیچ اندیشمندى هر چند خداپرست نباشد و دینى را در زندگانى خود انتخاب نکرده باشد، آزادى را رهایى مطلق و بى بندوبارى بى حد و مرز ندانسته و گستره مفهوم آزادى را هر چند وسیع تلقى کند، در آخر براى آن حد و مرزى هر چند کم و کوتاه در برخوردها، رفتارها، پوشیدن لباس و دیگر نیازها قرارداده است و در هیچ زمانى و هیچ ملتى آزادى مطلق و بى بندوبارى از هر حد و مرزى اراده نشده است. هیچ آزادیخواهى از آغاز آفرینش تا امروز پیدا
نشده است که بگوید انسان از حیوانات دیگر پست تر است و به هیچ گونه عادت و رسمى براى زندگانى نیاز ندارد و مى تواند در رهایى بى حد و مرزى زندگى کند. پس در هر موردى که واژه آزادى به کار گرفته شده است، باید گفت که این واژه در برابر چه مفهوم مخالفى از آزادى به کار گرفته شده است و رهایى از کدام قید مقصود بوده است.
از دیدگاه اسلام، انسان آزاد است، آزاد آفریده شده و آزاد زندگى مى کند و از بهترین و بالاترین نوع آزادى برخوردار است، لیکن آزادى به شکل درست و معقول آن و در حد و مرز قانون. قانون براى تامین آزادى تمام افراد جامعه آمده است نه براى محدود ساختن و در تنگنا قرار دادن و گرفتن آزادى. اگر قانون نباشد، جامعه از آزادى محروم خواهد شد; زیرا اگر خواستها و خواهشها در افراد بدون مرز به کار گرفته شود، همه ناکام خواهند ماند و آرزوها در نزاع و کشمکش از میان مى روند و یا زورمند، ضعیف را پامال کرده و حق زندگانى را از او مى گیرد و گاهى همه افراد نابود خواهند شد. رانندگى در جاده هاى یک کشور براى رانندگان آزاد است و راننده حق رانندگى آزاد را در جاده ها
دارد; لیکن این آزادى با قوانین راهنمایى و رانندگى مرز بندى مى شود. قانون رانندگى سرعتها را کنترل مى کند، حرکت ها را منظم مى کند، حق تقدمها را روشن مى سازد و در نتیجه، رانندگى سالم و آزادى را در اختیار رانندگان قرار مى دهد. قوانین اسلام براى کنترل خواهشها و تنظیم خواستها آمده است تا هر انسانى در سایه قانون از حق آزادى بهره مند گردد. آزاد اندیشه کند; آزاد، زندگى کند; آزاد، نیازهاى خود را به کار گیرد و از هر قید و بندى رها بوده و تنها در سایه قانون قرار گیرد. امام خمینى در موضوع آزادى در اسلام چنین مى گوید: «شما اگر چنانچه به احکام اسلام اعتقاد دارید، این احکام اسلام است. اسلام، انسان را آزاد قرار داده است. انسان را مسلط بر خودش و بر مالش و بر جانش و بر نوامیسش ساخته است و مى گوید; هر انسانى در مسکن آزاد است، در مشروب و ماکول، آنچه خلاف قوانین الهیه نباشد، آزاد است. در مشى آزاد است. [این] حکم اسلام است [که] اگر کسى به منزل کسى حمله برد، براى آن کسى که مورد حمله واقع شده است، کشتن حمله کننده جایز است. [آیا] اسلام که این قدر با آزادیها موافق است، ارتجاع سیاه است؟... اگر اسلام را که همه ما
تابع او هستیم قبول دارید و اسلام سرمنشا همه آزادیها و همه آزادگیها، همه بزرگیها و همه استقلالهاست ; اگر اسلام را قبول دارید، این احکام اسلام است. کجایش ارتجاع است؟.» (2) و هم ایشان در موضوع محدود بودن آزادى در قانون چنین مى گوید: «آقایانى که اسم از آزادى مى آورند; چه آقایانى که در داخل مطبوعات هستند و چه قشرهاى دیگرى [که] فریادى از آزادى مى زنند، اینها آزادى را درست بیان نمى کنند ویا نمى دانند در هر مملکتى، آزادى در حدود قانون است. مردم آزاد نیستند که قانون را بشکنند و معناى آزادى این نیست که هر کس بر خلاف قانون اساسى یک ملت بر خلاف قوانین ملت هر چه دلش مى خواهد بگوید.» (3) پس آزادى در اسلام تنها به قانون خدا محدود شده است و جز قانون خدا براى آن، حد و مرزى نیست. زمانى که مى گوییم آزادى اسلامى ; یعنى رهایى از تمام قیدها و بندها جز قانون خدا، رهایى از بردگى در برابر زورمندان، رهایى از وابستگیهاى مادى، رهایى از شهوت و خواست نفس، رهایى از ستم پذیرى و چاپلوسى، رهایى از اندیشه، رهایى از عقیده، رهایى از انتخاب در سایه قانون خدا و حکم اسلام که تنظیم کننده تمام این رهاییها و آزادیها است. اما رهایى از همه چیز
حتى قانون خدا، آزادى سالم نیست ; بلکه حقیقت و واقعیت آن آزادى نیست ; خدا خواسته که انسان از این قید و بندها رها باشد و سرورى و سیادت و عزت را افتخار و سربلندى و کرامت داشته باشد; چنانچه مى فرماید: «و لقد کرمنا بنى آدم و حملناهم فى البر و البحر و رزقناهم من الطیبات.» (4) «به تحقیق فرزندان آدم را گرامى داشتیم و به آنها کرامت بخشیدیم و در خشکى و دریا وسیله سوارى براى آنها قرار دادیم و روزى آنها را از نعمتهاى پاکیزه و گوارا قرار دادیم.» انسان آزاده و با کرامت، آزادى را به معناى بى بند و بارى و رهایى از قانون خدا نمى داند و آن را به معناى پیروى از خواست و خواهش نفس قرار نمى دهد ; بلکه آزادى را در حد قانون خدا محدود مى داند. امام خمینى قدس سره در معناى صحیح آزادى چنین مى گوید: «حالا که من آزادم که هر کارى مى خواهم بکنم، آزادم که هر که را مى خواهم اذیت بکنم، آزادم که هر چه مى خواهم بکنم ولو به ضد اسلام باشد، ولو به ضد منافع مملکت باشد; [آیا] این آزادى است؟[آیا] این را ما مى خواستیم؟ ما آزادى مى خواستیم در پناه اسلام، ما مى خواستیم... اسلام هم آزادى دارد; اما آزادى بى بندوبارى نه، آزادى غربى
ما نمى خواهیم، بى بندوبارى است او.» (5) و در موضوع آزادى غلط در غرب، چنین مى گوید: «باید همه بدانیم که آزادى به شکل غربى که آن موجب تباهى جوانان و دختران و پسران مى شود، از نظر اسلام و عقل محکوم است و تبلیغات و مقالات و سخنرانیها و کتب و مجلات برخلاف اسلام و عفت عمومى و مصالح کشور حرام است. و برهمه ما و مسلمانان، جلوگیرى از آنها واجب است و از آزادى مخرب باید جلوگیرى شود.» (6)
راغب اصفهانى در مفردات، عدل و عدالت را به معناى مساوات قرار داده و گفته است: «عدل، تقسیم کردن به طور مساوى است و بر این اساس، روایت شده است که آسمان و زمین بر پایه عدالت برقرار شده است، براى آگاهى دادن به اینکه اگر یک رکن از چهار رکن جهان بر دیگرى بیشتر و یا کمتر باشد، بر مقتضاى حکمت جهان با نظم نخواهدبود.» (7) ابن منظور در لسان العرب نیز عدل را به معناى تساوى میان دو چیز معنا کرده است. (8) شیخ طوسى در معناى آن چنین مى گوید: «العدالة فى اللغة ان یکون الانسان متعادل الاحوال متساویا.» (9) عدالت در لغت، به معناى این است که انسان احوال متعادل و متساوى داشته باشد و علامه طباطبایى آن را چنین معنا
کرده است: «هى اعطاء کل ذى حق من القوى حقه و وضعه فى موضعه الذى ینبغى له.» (10) عدالت، این است که هر صاحب حقى از نیروها را به حقش برسانى و آن را در جایگاه مناسب خویش قرار دهى و این معنا، با معناى لغوى عدالت که تساوى است، منافات ندارد; زیرا مقصود از تساوى، تقسیم به طور متساوى نیست که به هر یک مقدارى مخصوص برسد و همه به یک اندازه بهره مند شوند; بلکه مقصود، رعایت تناسب و اعتدال است ; یعنى هر چیزى را مناسب با وضع خود رعایت کردن و به طور شایسته به کار گرفتن. از ارسطو نیز براى عدالت همین معنا نقل شده است: «عدالت، به معناى خاص کلمه، برابر داشتن اشخاص و اشیاء است. هدف عدالت همیشه تامین تساوى ریاضى نیست، مهم این است که میان سود و زیان و تکالیف و حقوق اشخاص، تناسب و اعتدال رعایت شود. پس در تعریف عدالت مى توان گفت ; فضیلتى است که به موجب آن، باید به هر کس آنچه را که حق اوست، داد.» (11) از پیشوایان راستین و امامان دین نیز عدالت به همین معنا نقل شده است: امام هفتم موسى ابن جعفر علیه السلام فرمود: «خداوند هیچ گونه مالى را رها نکرده ; بلکه آن را
قسمت کرده و حق هر صاحب حقى را به او داده است. اگر عدالت در میان مردم برقرار شود، خواص و عوام، فقرا و مساکین و همه قشرهاى مردم، بى نیاز خواهند شد.» (12)
آزادى فردى، اجتماعى، سیاسى، اقتصادى، قضایى، جزایى و آزادى در تمام انواع و بخشها از عدالت سرچشمه مى گیرد. عدالت است که فرد را آزاد ساخته و به افراد اجتماع در روابط و مناسباتى که با هم دارند، آزادى داده و نیز عدالت است که در سیاست ،اقتصاد، قضا، اندیشه و دیگر کارها به انسان آزادى بخشیده است. در طول تاریخ ، هرگاه انسانها از آزادى محروم شده اند، از بى عدالتى بوده است. به زندان رفتن آزادیخواهان و آواره شدن آنها از وطن و کشته شدن مردان خدا از امامان معصوم علیهم السلام تا افراد عادى، همه از بى عدالتى حاکمان و زمامداران خودسر بوده است. خداوند عادل است و از عدالت خود، انسان را آزاد آفریده و به انسان آزادى داده و اراده و اختیار را در نهاد او قرار داده است. از عدالت خدا است که نظام آفرینش منظم شده و هر پدیده اى در آفرینش خدا در جاى مناسب خود قرار گرفته و بر این اساس از هماهنگى و یگانگى و نظمى که در پدیده هاى جهان است،
عدالت خدا به اثبات مى رسد و یگانه بودن او ثابت مى گردد. عدالت در خدا، نظام تشریعى را در قالب یک قانون و قاعده در آورده است و آن، پیروى احکام شرع از مصالح و مفاسد واقعى در اشیاء جهان است. مجاز بودن هر کارى باید هماهنگ با وجود مصلحتى باشد که در آن است و ممنوع بودن هر کار، باید هماهنگ با وجود مفسده اى باشد که در آن کار است. عدالت خداوند، براى هر فردى حقى را آفریده است و این حق، گاهى مساوات و برابرى با دیگران را مى طلبد و گاهى تفاوت را ; تساوى همگان در برابر قانون و اجراى آن و تفاوت در برابر متفاوت بودن افراد در کوشش و تلاش براى نزدیک شدن به کمال و رحمت خدا. پیاده کردن عدالت پیش از اجراى مسابقه و پس از پایان آن مثل هم نیست. عدالت مى گوید آغاز مسابقه تمام افراد شرکت کننده در یک درجه هستند و همگان باید از امکانات موجود به طور مساوى استفاده کنند و لیکن پس از پایان مسابقه و روشن شدن تفاوت میان افراد در استعدادها و کوششها باید با هر فردى مطابق با درجه استعداد و کوشش او رفتار کرد و در تشویق و جایزه باید بین نفر اول با نفر دوم تفاوت قائل
شد. به کارگیرى آزادى در مسابقه نیز هماهنگ با پیاده ساختن عدالت در آن است. زندگى براى انسانها نیز میدان مسابقه است. انسانهایى که به سر حد عقل و تمیز مى رسند، به شرکت در این مسابقه دعوت شده اند و همگان از حقوق اولى و همگانى به طور متساوى برخوردار هستند و خداوند ابزار کار را به طور متساوى در اختیار آنها قرار داده و آنها را به تلاش و کوشش دعوت نموده است. این دعوت از طرف خدا به تعبیرهاى گوناگونى در قرآن آمده است: «و سارعوا الى مغفرة من ربکم و جنة عرضها السموات والارض اعدت للمتقین.» (13) «شتاب کنید به سوى بخشش پروردگارتان و بهشتى که پهناى آن آسمانها و زمین است که براى پرهیزگاران آماده شده است.» «واستبقوا الخیرات» (14) «و پیشى گیرید بر یکدیگر در کارهاى نیک»و پس از پایان مسابقه، تفاوت مردم در تلاش کردن به سوى هدف مسابقه روشن مى شود و عدالت و آزادى در مسابقه مى گوید; با افراد جامعه نباید با یک درجه نگاه کرد، و بر همین اساس گاهى از پیامبر صلى الله علیه و آله نقل شده که فرمود: «الناس سواء کاسنان المشط» (15) «مردم با هم مساوى و برابرند مانند دندانه هاى یک شانه»و یا فرمود: «لافضل لعربى على عجمى (16) «
«عرب هیچ گونه برترى بر عجم ندارد»و این، تساوى و برابرى افراد انسان است در دعوت الهى و به کارگیرى نعمتهاى او و فرمانبرى از دستورات او. لیکن قرآن مى فرماید: «ام نجعل اللذین آمنوا و عملواالصالحات کالمفسدین فى الارض ام نجعل المتقین کالفجار» (17) «آیا کسانى را که ایمان آورده اند و کار شایسته انجام داده اند مانند کسانى قرار مى دهیم که در زمین فساد مى کنند و آیا پرهیزگاران را مانند گنه کاران قرار مى دهیم.» پس تساوى و برابرى که در روایات آمده است، نسبت به قانون الهى و ابزار کار و حقوق همگانى است که خداوند آن را به طور متساوى به تمام افراد بشر عنایت فرموده است و به اصطلاح، تساوى و برابرى پیش از اجراى مسابقه در ایمان و انجام کارهاى شایسته است و تفاوتى که در آیه بیان شده است، نسبت به پایان مسابقه ایمان و عمل صالح است که برندگان در این مسابقه و تلاشگران در این میدان با کسانى که از کاروان عقب مانده و یا نخواسته اند تلاش کنند و یا در مسیر مخالف در حرکت بوده اند باید تفاوت داشته باشند. این عدالت خداوند است که همه را از حقوق مساوى بهره مند مى سازد و همه را به مسابقه در ایمان و عمل صالح دعوت مى کند و در پایان که مردم
در تلاش با هم تفاوت داشتند پاداشها نیز باید تفاوت داشته باشد. امام خمینى قدس سره در پیوندى که عدالت و آزادى با یکدیگر دارند، چنین مى گوید: «باید جوانان روحانى و دانشگاهى قسمتى از وقت را صرف کنند در شناخت اصول اسلام که در راس آن توحید و عدل و شناخت انبیاى بزرگ [و] پایه گزاران عدالت و آزادى است ; از ابراهیم خلیل تا رسول خاتم صلى الله علیه و آله» (18) و نیز مى گوید: «جمهورى اسلامى، عدل اسلامى را مستقر مى کند و با عدل اسلامى همه و همه در آزادى و استقلال و رفاه خواهند بود.» (19)
تبهکارانى که بر خود ستم کرده و یا به حقوق دیگران تجاوز مى نمایند و حق حیات و آزادى را از دیگران سلب کرده و با قلم و قدم خود، مردم را به فساد و بد اندیشى سوق مى دهند، نباید با آنها چون مردم پاک اندیش و پاک کردار برخورد شود و آزادى که براى پاکان وجود دارد، نباید براى ناپاکان هم باشد; زیرا پاکان با اندیشه پاک و نیک و کردار شایسته، خود را به کمال و سعادت مى رسانند و دیگران را نیز با خود همراه ساخته و به هدف عالى، هدایت رهبرى مى کنند; لیکن بد
اندیشان در اندیشه تباهى و فساد هستند و براى رسیدن به هدف زشت خود، از ارتکاب هر کار زشتى ابا ندارند. حقوق دیگران را پایمال کرده جان و مال و آبرو و ناموس دیگران را وسیله رسیدن به اهداف ناپاک خود قرار مى دهند. اجراى عدالت در اینگونه افراد حکم مى کند که از آزادى در عمل محروم شوند و دست آنها در خرابکارى و فساد و تعدى به دیگران قطع شود. آزادى دادن به این گروه، خلاف عدالت است ; زیرا خلاف آزادى دیگران است. اینان با فساد و تباهى که دارند و با سلب حق دیگران، مردم را از آزادى محروم ساخته و اجازه کار و فعالیت به آنها نمى دهند. پس رابطه دیگر عدالت و آزادى در اینجا روشن مى شود و آن اینکه، آزادى دادن به گروه بزهکار و تبهکار و مفسد، خلاف اجراى عدالت و خلاف اجراى آزادى در جامعه است ; چرا که اگر این گروه با آزادى حقوق دیگران را پایمال کرده و به آزادى دیگران تجاوز مى کنند و به این ترتیب، دیگران در اعمال حقوق خود آزاد نخواهند بود، آزادى از پیکره اجتماع رخت برمى بندد و از میان مى رود; چنانچه عدالت نیز پایمال شده و از میان مى رود. امام خمینى قدس سره چنین مى گوید: «ما هر چه خواستیم این
قشرهاى فاسد را هدایت کنیم و هر چه مهلت دادیم که هدایت بشوند و به خود بیایند و به مصالح کشور نظر کنند، عکس آن را عمل کردند. هر چه به آنها آزادى دادیم که آزادى را براى ملت وسیله رشد قرار بدهند; آزادى قلم دادیم، آزادى بیان دادیم، اجتماعات و احزاب را آزاد گذاشتیم که اگر راست مى گویند که براى ملت کار مى کنند و دموکرات هستند و حکومت مردم بر مردم مى خواهند، چرا نمى گذارند مردم سرنوشت خودشان را تعیین کنند چرا، با خرابکاریها مى خواهند [که مردم] حکومت خودشان را تعیین نکنند... آنها مى خواهند ما را غارت کنند و جوانهاى ما بى تفاوت باشند. جوانهایى که در عشرتگاه هستند، بى تفاوتند. جوانهایى که مبتلا به مخدرات هستند، در امور کشور بى تفاوت هستند، جوانهایى که در مراکز فحشا بزرگ مى شوند، نسبت به مصالح کشور بى توجهند و به مصالح کشور کار ندارند... ما مى خواهیم مملکت را حفظ کنیم و حفظ مملکت به آن آزادى که شما مى گویید، نیست. این آزادى مملکت را بر باد مى دهد... شما مى خواهید که ما آزاد بگذاریم تا جوانان ما فاسد بشوند و در پایان شما بهره ببرید.» (20)
آزادى با عدالت پیوند شدید و ارتباط مستحکم دارد. تمام انواع گوناگون عدالت با آزادى ارتباط دارند این عدالت در چند شکل تجلى پیدا مى کند. بدین
قرار: 1- عدالت ادارى اداره کردن اجتماع به گونه اى که اداره کننده بتواند صفات و ویژگیهاى افراد اجتماع را در نظر بگیرد و با هر فردى هماهنگ با استعداد و تلاش و کوششى که در پیشرفت کار اجتماع دارد، برخورد نماید. در امکانات موجود و در خدمات عمومى و حقوق همگانى در میان افراد، به تساوى رفتار کند و در تفاوت کوششها و تلاشها در رفتارها تفاوت قایل شود; نظیر میدان مسابقه اى که پیش از اجراى مسابقه با افراد به طور یکسان رفتار مى شود و پس از پایان آن، میان افراد به تفاوت کوشش آنها، تفاوت رعایت مى گردد. اداره جامعه باید به کسى سپرده شود که عدالت را بشناسد و بتواند آن را خوب اجرا کند، امام موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: «لایعدل الا من یحسن العدل» (21) «عدالت را اجرا نتواند کرد، مگر کسى که آن را نیک بشناسد و نیک اجرا کند.» اداره کننده جامعه اگر از مخالفان عدالت بترسد و یا در اجراى آن، ضعف نشان بدهد و یا نتواند آن را نیک شناسایى کند و نتواند با هر فردى همان طور که در خور و شایسته اوست، رفتار کند، نمى تواند عدالت را اجرا کند و کسى که عدالت را درست شناسایى نکرده باشد و از آن تصور درست
و کاملى نداشته باشد، نمى تواند آن را اجرا کند و بر این اساس است که امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «ایهاالناس لا خیر فى دین لا تفقه فیه» (22) «اى مردم در دینى که شناسایى و نیک شناسى نباشد، خیرى نیست». در سایه عدالت ادارى که حفظ حقوق افراد مى شود، آزادى اندیشه، بیان، کردار و دیگر انواع آزادى نیز تامین مى شود. 2- عدالت جزایى کیفرهاى جزایى که در ملتها قانونى مى شود، از عدالت سرچشمه مى گیرد و اندیشمندان هر ملتى براى برقرارى عدالت، قوانین کیفرى وضع مى کنند تا حقوق افراد جامعه پایمال نشده و تجاوزگران به کیفر کار زشت خود برسند و داد ستمدیده از ستمگر گرفته شود. در اسلام پیش از وضع قوانین کیفرى، رهنمودهایى در مورد ریشه یابى تباهى و جرم انجام شده و پیش از وقوع جرم، ریشه هاى آن شناسایى گشته است و مردم را از خطر و زشتى آنها آگاهى داده و از ارتکاب برحذر داشته است. به عنوان نمونه براى جلوگیرى از سرقت، تصرف در مال دیگران را بدون رضایت آنان ممنوع ساخته و از نتایج سوئى که این کار دارد، از باطل بودن عبادات با مال حرام و مستجاب نشدن دعا با خوردن حرام و کیفرهایى که در جهان آخرت براى تصرف کننده در مال حرام است، به مردم هشدار داده
است. براى جلوگیرى از قتل و آدم کشى، خون مسلمان را محترم دانسته و کمترین آزار را نسبت به دیگران حرام کرده تا راه آدمکشى را با این وسیله مسدود نماید. پس از وقوع جرم، انسان را از کار زشتى که کرده آگاه نموده و از مجرم مى خواهد توبه کند و از کار زشت خود پشیمان شود و خسارتى را که بر خود و یا دیگران وارد کرده، جبران نماید. و با این فرمان، مجرم را هدایت کرده و از اجراى کیفر نسبت به او جلوگیرى مى کند; زیرا هر مجرمى توبه کند و به خدا برگردد و جبران خسارت وارده نماید، کیفرى نسبت به او اجرا نمى گردد. و اگر این گونه اندرزها و هشدارها مؤثر واقع نشد و جرم اتفاق افتاد و مجرم توبه نکرد، آنگاه انواع کیفرهایى که با جرمها هماهنگى و تناسب کامل دارد، به کار مى گیرد و در مورد مجرم اجرا مى کند. کیفرى که مناسب جرمى است که مجرم انجام داده ; مثلا در آدم کشى عمدى، قصاص را قانونى کرده و فرمان داده است هر کس مسلمانى را بکشد، باید در برابر این جنایت کشته شود و در قرآن مى فرماید که این کیفر، باعث حیات و زندگانى جامعه مى گردد و براى ادامه حیات و زندگانى جامعه قاتل را باید کشت و قصاص
نمود و «لکم فى القصاص حیات یا اولوالالباب لعلکم تتقون.» (23) و «در اجراى قصاص براى شما حیات و زندگانى هست اى صاحبان عقل شاید پرهیزگار شوید.» قصاص هرچند ظاهرى خشن دارد ; لیکن اگر با اندیشه به آن نگاه شود، روشن خواهد شد که تنها عاملى که مى تواند جلوى کشتار افراد جامعه را بگیرد و حیات و زندگى را براى انسانها تضمین نماید، کشتن قاتل است. مصلحت اندیشى براى جامعه در اینگونه کیفرها، بر مصلحت اندیشى فرد برترى پیدا کرده و صلاح جامعه نسبت به صلاح فرد جنایتکار، اهمیت بیشترى پیدا مى کند، البته اگر بگوییم که فرد جنایتکار
صلاح و مصلحت دارد و با انجام جنایت، آن را از دست نمى دهد. بریدن دست دزد نیز از این قبیل کیفرهاست که براى حفظ اموال مردم از چپاول و غارت قانونى شده است و به همان نحو که قصاص از قاتل، سبب ادامه و استمرار حیات افراد جامعه است، بریدن دست دزد نیز سبب حفظ اموال مردم و حفظ ارزش حقوقى زحمتهاى دیگران است. اگر این گونه کیفرها اعمال نشود، جامعه به سوى نابودى خواهد رفت و جان و مال مردم از میان مى رود، عدالت پیاده نخواهد شد و آزادى براى افراد نیز از میان مى رود; زیرا زمانى آزادى براى افراد تامین مى شود که جان و مال آنان محفوظ باشد و با خاطرى آسوده و به دور از تشویش و نگرانى زندگانى کنند. کسى که در اندیشه از دست دادن جان و یا مال خود باشد، آزادى اندیشه ندارد، آزادى بیان ندارد، آزادى کردار ندارد و در یک کلام، به کارگیرى آزادى تنها در محیطى امن و خاطرى آسوده قابل تحقق و پیاده شدن است. 3- عدالت اقتصادى در اسلام بر عدالت اقتصادى تاکید بسیار شده و آن را مایه بى نیازى و غناى افراد اجتماع معرفى کرده است. امام صادق (ع) فرمود: «ان الناس یستغنون اذا اعدل بینهم.» (24)
«اگر در میان مردم به عدالت رفتار شود همه بى نیاز مى شوند.» و امام کاظم (ع) فرمود: «خداوند هیچ گونه مالى را رها نکرده است ; بلکه آن را قسمت نموده و حق هر صاحب حقى را به او داده است. و اگر در میان مردم به عدالت رفتار شود، خواص و عوام و فقیران و بینوایان و همه قشرهاى مردم بى نیاز مى شوند.» (25) آنچه بر خلاف عدالت اقتصادى باشد، در اسلام حرام شده است ; مانند ربا که در قرآن ظلم و ستم به حساب آمده است. آنجا که مى فرماید: «یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و ذروا ما بقى من الربا ان کنتم مؤمنین فان لم تفعلوا فاذنوا بحرب من الله و رسوله و ان تبتم فلکم رؤس اموالکم لا تظلمون و لاتظلمون.» (26) «اى اهل ایمان بترسید از خدا و واگذارید آنچه را که از ربا باقى مانده است، اگر ایمان دارید. پس اگر ربا را ترک نکنید، با خدا و پیامبرش اعلام جنگ کرده اید و اگر توبه کنید، پس سرمایه مال براى خودتان است. نه ستم کنید و نه زیر بار ستم بروید.» در هر حال، رباگیرى خلاف عدالت اقتصادى بوده و ظلم شمرده شده و در شرع نیز حرام و ممنوع است. امام خمینى
در تفسیر آیه ربا چنین گوید: «و ان قوله تعالى و ان تبتم فلکم رؤس اموالکم لا تظلمون و لا تظلمون ظاهر فى ان اخذ الزیادة عن راس المال ظلم فى نظر الشارع الاقدس و حکمة فى الجعل ان لم نقل بالعلیة و ظاهر فى ان الظلم لا یرتفع بتبدیل العنوان مع بقاء الاخذ عملى حاله و قد مرت ان الروایات الصحیحة و غیرها عللت حرمة الربا بانه موجب لانصراف الناس عن التجارات و اصطناع المعروف و ان العلة کونه فسادا و ظلما.» (27) «آیه شریفه که مى گوید اگر توبه کنید سرمایه مال از خودتان است، نه ستم کنید و نه زیر بار ستم بروید; دلالت دارد بر اینکه گرفتن زیاده از سرمایه در نظر شارع اقدس ظلم است و همین ظلم و ستم حکمت جعل تحریم است، اگر نگوییم که علت آن است. و روشن است که ظلم با تغییر عنوان از میان نمى رود; در حالى که زیاده از سرمایه را مى گیرد. و پیش از این گذشت که در روایات صحیحه، علت حرام بودن ربا، منصرف شدن مردم از تجارتها و کارهاى خیر قرار داده شده است و در روایات آمده است که علت حرام بودن ربا، فساد و ستمى است که در آن قرار گرفته است.» عدالت در اقتصاد، داد و
ستد و معاملات را بر موازین برابرى و قواعد عادلانه برقرار کرده است که اگر از آن موازین تجاوز شود، برخلاف عدالت است و آن داد و ستد لازم الاجرا نیست ; به گونه اى که اگر یکى از دو طرف قرارداد خسارت ببیند، باید خسارت او جبران شود و در موارد متعددى حق پشیمانى و به هم زدن معامله به کسى که خسارت دیده، داده شده است که از آنها در فقه به خیار تعبیر شده است. برخى از این خیارات عبارتند از: خیار عیب، خیار غبن، خیار شرط، خیار وصف و... کم فروشى و غش در معامله حرام شده و پولى که در برابر جنس فروخته شده در این معامله گرفته شود، در ملک فروشنده قرار نمى گیرد. عدالت اقتصادى سلامت قراردادها را تضمین کرده و پایدارى به آنها را تامین مى نماید. با اجراى این بخش از عدالت در اقتصاد، اقتصادى سالم در جامعه حاکم مى شود و با این اطمینان و آسودگى خاطر است که انسانها مى توانند هر نوع قراردادى را برقرار کنند و داد و ستد را رونق دهند و از آزادى اقتصادى که از عدالت اقتصادى سرچشمه مى گیرد، بازارهاى داد و ستد خود را رونق دهند و با هر شخص و در هر زمان و یا مکان، قراردادهاى خود
را امضا کنند. در هر صورت، این توانایى را مى توان آزادى اقتصادى نامید. پس آزادى اقتصادى از عدالت اقتصادى سرچشمه مى گیرد و هر گاه در اقتصاد، عدالت باشد، آزادى نیز هست و اگر در اقتصاد عدالت نباشد و قراردادها بر پایه زور و ستم و پایمال کردن حق و مال دیگران به انجام برسد، آزادى انسانها در برقرارى قراردادهاى خود دچار ابهام مى شود و مردم به انجام چنین قراردادهایى مایل نمى باشند و اگر معامله اى را انجام دهند، از روى اضطرار و ناچارى است نه از روى میل و اختیار. 4- عدالت در قضاوت قاضى باید عادل باشد و در قضاوت نیز عدالت را اجرا کند. عدالت در قاضى با عدالت در قضاوت بایکدیگر متفاوت است. عدالت در قاضى به معناى ترک گناه و نافرمانى خداست، از طریق انجام واجبات و ترک محرمات با نیروى نفسانى که او را بر این کار وادار مى کند. و عدالت در قضاوت، تساوى و برابرى میان دو طرف دعواست که قاضى باید به هر دو نفر با یک چشم نگاه کند و یکى را بر دیگرى برترى ندهد. خداوند در قرآن کریم در خصوص قضاوت و حکم میان مردم فرمان به عدالت داده است: «ان الله یامرکم ان تؤدوالامانات الى اهلها و اذا حکمتم بین الناس
ان تحکموا بالعدل.» (28) «همانا خداوند به شما فرمان مى دهد که امانت ها را به صاحبانشان برگردانید و هر گاه میان مردم حکم و قضاوت کنید، با عدالت حکم را اجرا نمائید.» «یا ایهاالذین آمنوا کونوا قوامین لله شهداء بالقسط و لا یجر منکم شنئان قوم على ان لا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوى» (29) «اى کسانى که ایمان آورده اید، در راه خدا استوار و پایدار باشید و براى سایر ملل عالم گواه عدالت و راستى و درستى باشید و دشمنى با گروهى سبب نشود که عدالت را اجرا نکنید. عدالت را اجرا کنید که به پرهیزگارى و تقوا نزدیکتر است. » امامان معصوم نیز ما را به عدالت در قضاوت فرمان داده اند: امام صادق (ع) فرمود: «هر کس گرفتار قضاوت شد، باید در اشاره و نگاه و محل نشستن [طرفین دعوا] تساوى را رعایت کند.» (30) و فرمود: مردى بر امیرالمؤمنین (ع) وارد شد و چند روزى مهمان او بود. سپس براى دادخواهى به نزد آن حضرت آمد. حضرت به او فرمود: طرف دعوا هستى؟ گفت: آرى. فرمود: از خانه ما بیرون برو ; زیرا پیامبر (ص) نهى فرمود از اینکه طرف دعوا مهمان[قاضى]، شود، مگر اینکه طرف دیگر او نیز مهمان بشود.» (31) عدالت در قضاوت به قاضى حق نمى دهد
که یکى از دادخواهان را بر دیگرى ترجیح دهد و یا راه پیروزى بر طرف دیگر را به او بیاموزد; زیرا این کار زیان رسانى به طرف دیگر محسوب شده و زیان رسانى در اسلام حرام است. قضاوت براى بستن راه دشمنى و کینه است ; در حالى که ستم در قضاوت، دشمنى و کینه را بیشتر مى کند و با عدالت در قضاوت که خداوند در قرآن و پیامبر و اهل بیت او در روایات به آن دستور داده اند، سازگار نیست. امام خمینى قدس سره در خصوص عدالت در قضاوت چنین مى گوید: «وظایف قاضى چند امر است ; واجب است میان دادخواهان تساوى برقرار کند، هر چند از نظر مقام تفاوت داشته باشند و این تساوى باید در سلام کردن به آنها، پاسخ گفتن به سلام آنها، نگاه کردن به آنها، سخن گفتن با آنها، ساکت شدن در برابر آنها، خوشرویى و دیگر آداب و احترامها رعایت بشود و اجراى عدالت در حکمرانى میان آنها واجب است. این تساوى در زمانى است که دادخواهان مسلمان باشند و اگر یکى از آنها کافر باشد، تساوى در احترام واجب نیست ; اما اجراى عدالت در حکم بر هر حال واجب است. قاضى نمى تواند به یکى از دادخواهان چیزى را بیاموزد که بتواند بر دیگرى
پیروز شود و نمى تواند کیفیت استدلال و دستیابى به راه پیروزى بر خصم را به یکى از آنان بیاموزد. اگر دادخواهان یکى پس از دیگرى وارد بشوند، باید در آغاز به دادخواهى اولین کسى که وارد شده است گوش فرا دهد، مگر اینکه به مقدم شدن دیگرى رضایت دهد و تفاوتى نیست در این حکم، میان دادخواهان که در یک رتبه باشند یا متفاوت ; مرد باشند یا زن و اگر با هم وارد بشوند و یا نداند کدام یک از آنها اول وارد شده است و راهى براى تشخیص آن نباشد، قرعه مى زند.» (32) این وظایف، نمونه اى از عدالت در قضاوت است که در اسلام بر آن تاکید شده است و اجراى این وظایف، براى قاضى دو اصل اخلاقى فقهى را زنده مى کند و آنها را در جامعه اجرا مى نماید; اصل عدالت و اصل آزادى. اصل اول که روشن است ; اما اصل دوم چگونه اجرا مى شود؟ پاسخ این است، زمانى که دادخواه بداند در محکمه قضاوت و حکم قاضى، عدالت اجرا مى گردد و اصل تساوى و برابرى حقوق تامین مى شود و حق او پایمال نمى گردد، با استفاده از آزادى کامل مى تواند دادخواهى کند، سخن خود را بگوید و حق خود را بخواهد; لیکن اگر بداند عدالت در قضاوت
اجرا نمى گردد، کسى به حرف او گوش نمى دهد و به حق خود نمى رسد، از دادخواهى صرف نظر مى کند و یا دروغ مى گوید، به بیراهه مى رود و بالاخره اراده و اختیار و آزادى و حق انتخاب صحیح را از دست مى دهد و به اضطرار و ناچارى گرفتار مى شود. و از این نکته، پیوند عدالت در قضاوت و آزادى براى ما روشن شده و ارتباط و همبستگى میان آنها معلوم مى شود.
کارگزاران اسلام که عهده دار خدمت به مردم هستند، باید عدالت را اجرا کرده و خدماتى را که به مسلمانان ارایه مى دهند، باید صادقانه و از روى عدالت باشد تا تمام افراد جامعه به حقوق اسلامى خود برسند و بر کسى ستم نشود. کارگزاران در اسلام عبارتند از رهبر یا مرجع تقلید، قاضى ، امام جماعت و جمعه، شاهد، کاتب، مترجم، عامل صدقات، مقوم، مقسم، نائب در انجام عبادات، امین حاکم بر مال ایتام و غائب و دیوانه و امین حاکم بر قبض حقوق مالى و دیگر کسانى که بخشى از خدمات جامعه را تحت هر عنوانى به عهده دارند، باید عادل باشند. اجراى عدالت در گروه کارگزاران، آزادى جامعه را نیز تضمین مى کند; زیرا در جامعه اى که عدالت باشد و حقوق مردم به طور شایسته به آنها برسد، حق آزادى که
یکى از حقوق اسلامى است نیز براى افراد به دست مى آید. امیرالمؤمنین (ع) مى فرماید: «و ان افضل قرة عین الولاة استقامة العدل فى البلاد» (33) «بالاترین چشم روشنى رهبران دینى و کارگزاران اسلامى، برپا داشتن عدالت در بلاد است.» و فرمود: «و ان افضل عبادالله عندالله امام عادل.» (34) «بالاترین بندگان در نزد خداوند، رهبر عادل است.» علاوه بر رهبر دینى که باید عادل باشد، دولتمردان او نیز باید عادل باشند و ستمگر را کمک ندهند. امیرالمؤمنین (ع) به مالک اشتر مى فرماید: «ولیکن وزرائک ممن لم یعاون ظالما على ظلمه.» )35 «اى مالک باید دولت مردان تو کسانى باشند که ستمگرى را در ستم کردن کمک نداده باشند.» و در اوصاف والى و حکمران مى فرماید: «و قد علمتم انه لا ینبغى ان یکون الوالى على الفروج و الدماء و المغانم والاحکام و امامة المسلمین البخیل فتکون فى اموالهم نهمة و لا الجاهل فیضلهم بجهله و لا الجافى فیقطعهم بجفائه و لا الحائف للدول فیتخذ قوما دون قوم.» (36) «و به تحقیق مى دانید که حکمران بر فروج و دماء و اموال غنیمتى و احکام دین و رهبرى مسلمین نباید بخیل باشد، تا چشم طمع به مال مسلمانان نداشته باشد و نباید نادان باشد، تا مردم را با نادانى خود گمراه نکند
و نباید جفاگر باشد، تا با جفاى خود، فروپاشى کانون اجتماع آنها را نکند و نباید ستمگر در تقسیم اموال باشد، تا برخى را بدون جهت بر برخى دیگر برترى ندهد.» امام خمینى قدس سره در خصوص عدالت کارگزاران اسلام و آزادى چنین مى گوید: «سیاست دولت اسلامى، حفظ استقلال، آزادى ملت و دولت و کشور و احترام متقابل، بعد از استقلال تمام مى باشد و فرقى بین ابرقدرتها و غیر آنها نیست.» (37) «اسلام بیش از هر دین و هر مسلکى به اقلیتهاى مذهبى آزادى داده است. آنان نیز باید از حقوق طبیعى خودشان که خداوند براى همه انسانها قرار داده است، بهره مند شوند. ما به بهترین وجه از آنان نگهدارى مى کنیم. در جمهورى اسلامى کمونیستها نیز در بیان عقیده خود آزادند.» (38) «در جمهورى اسلامى هر فردى از حق آزادى عقیده و بیان برخوردار خواهد شد ولیکن هیچ فرد و یا گروه وابسته به قدرتهاى خارجى را اجازه خیانت نمى دهیم.» (39) «با جمهورى اسلامى، سعادت، خیر، صلاح براى همه ملت است. اگر احکام اسلام پیاده بشود، مستضعفین به حقوق خودشان مى رسند. تمام اقشار ملت به حقوق حقه خودشان مى رسند. ظلم و جور و ستم ریشه کن مى شود. در جمهورى اسلامى زورگویى نیست، در جمهورى اسلامى ستم نیست، در جمهورى اسلامى آزادى است،
استقلال است. همه اقشار ملت در جمهورى اسلامى باید در رفاه باشند. در جمهورى اسلامى عدل اسلامى جریان پیدا مى کند.» (40) امام در باره ستمگرى کارگزاران جامعه و از میان رفتن آزادى افراد جامعه چنین مى گوید: «ما همه بدبختى هایى که داشتیم و داریم و بعد هم داریم، از این سران کشورهایى است که این اعلامیه حقوق بشر را امضا کرده اند. اعلامیه حقوق بشر را پنهانى امضا کردند که سلب آزادى بشر را در همه دوره هایى که کفیل بوده اند و دستشان به یک چیز مى رسیده است، کرده اند. سرلوحه اعلامیه حقوق بشر، آزادى افراد است. هر فردى از افراد بشر آزاد است، باید آزاد باشد، همه در مقابل قانون على السویه مى باشند، همه باید آزاد باشند... این اعلامیه حقوق بشر را آمریکا یکى از آنهاست که تصویب کرده اند این را و امضا کردند... این آمریکایى که اعلامیه حقوق بشر را به اصطلاح امضا کرده است، ببینید چه جنایاتى را بر این بشر واقع کرده است.» (41) «در محیطى گفته مى شود آزادى داریم که بهترین فرزندان و عزیزان ایران در زیر شکنجه و تبعید به سر مى برند. در محیطى دم از احترام به علماى اسلام مى زنند که علماى اسلام در حبس غیرقانونى و در تبعید گاهها بدون مجوز به سر مى برند.» (42)
اجتماع دینى، اجتماعى است که در آن موجبات رشد و تکامل وجود داشته باشد. موانع ترقى و سعادت از میان برداشته شود. اجتماعى که در آن سلامت روانى وجود نداشته باشد، به رشد و تکامل نمى رسد زمانى سلامت روانى اجتماع تامین مى شود که مردم در عقیده، بیان، انتخاب، راى و دیگر نیازها آزاد باشند. البته آزادى در حدود قانون اسلام که تامین کننده بهترین و بالاترین نوع آزادى است. بهترین راه اجراى عدالت، اجراى آن در اجتماعى است که سلامت روانى داشته باشد. اضطراب، ناکامى و تعارض و تضارب در نیازها وجود نداشته باشد. و از میان رفتن این گرفتاریها و ناراحتیها زمانى میسر خواهد شد که مردم از حق آزادى سالم برخوردار باشند. و از اینجا ارتباط عدالت اجتماعى با آزادى روشن مى گردد. اجراى عدالت بدون آزادى، امرى محال است و اجراى آزادى بدون عدالت اجتماعى، امرى ناممکن مى باشد.اسلام براى اجراى بهترین شکل عدالت و آزادى در اجتماع، اسباب وموجبات رشد آن را فراهم کرده و از موانع آن جلوگیرى کرده و افراد را هشدار داده است ; از بى دینى و بى اعتقادى گرفته تا بى عدالتى و هر آنچه مانع رشد و پیشرفت جامعه باشد. «اعبدوالله مالکم من اله غیره.» خدا را بپرستید جز خدا معبودى ندارید.» (43)
«فاوفوا الکیل و المیزان» «به کیل و پیمانه و وزن وفادار مانده از کم فروشى و نقصان بپرهیزید.» (44) براى اجراى عدالت اجتماعى، شناخت درست انسانها و ارزش و کرامت افراد جامعه نقش بسیار مهمى دارد.امیر مؤمنان (ع) در عهدنامه مالک اشتر، انسانها و افراد جامعه را بر دو گونه قرار داده است; 1- برادران دینى و مسلمانها که در اسلام با هم مشترکند. 2- همنوعان که در انسانیت با هم مشترک هستند; هر چند در دین و اعتقاد با هم اختلاف دارند و هیچ کدام از آنها نباید تحقیر گردند یا ستم ببینند. (45) آزادى تنها از عدالت سرچشمه نمى گیرد; بلکه تمام حقوق انسانى از عدالت سرچشمه مى گیرند و باید با آن هماهنگ باشند تا جایى که گفته شده است ; حقوق و عدالت دو همزاد تاریخى اند. یونانیان این اتحاد را بیش از دیگران دریافتند و رومیان اندیشه آنان را گرفتند. حکومت کفرى که عدالت را رعایت کند، باقى مى ماند و لیکن حکومتى که عدالت را رعایت نکند و حقوق افراد جامعه را به آنها ندهد، باقى نمى ماند. حقوق و قوانین اداره کننده جامعه باید از عدالت الهام گرفته و با آن هماهنگ باشد. «دوم، قاعده و قانونى را که با عدالت و انصاف هماهنگ نبینند، آن را با میل و رغبت
اجرا نمى کنند و براى فرار از آن به انواع سلیقه ها و ابزارها دست مى زنند. پس هر حکومتى که بخواهد جامعه را اداره کند وباقى بماند، باید قوانین اداره کننده خود را با عدالت هماهنگ سازد و براى حفظ نظام عمومى و ایجاد آرامش و امنیت عمومى ناگزیر است که تا سر حد امکان قواعد حقوقى را که در جامعه اجرا مى کند، با عدالت سازگار کند. در اخلاق و حکمت نیز والاترین ارزشها در کرامت انسانى، آزادى برابرى و عدالت است و این سه مفهوم چندان عزیز و گرانبها هستند و با روح آدمى سازگار، که برترى دادن یکى از آنها بر دیگرى دشوار است و شاید علت آن، وحدت و یگانگى است که بر روح و حقیقت آنها حکمفرماست ; لیکن هر کدام از دیگرى سرچشمه مى گیرد و از او جدا نیست. این هماهنگى و یگانگى تا جایى رسیده است که مرکزیت را براى هر کدام مجهول ساخته است و هر کس با تصوراتى که دارد، یکى از آنها را به عنوان مرکز براى دیگرى معرفى کرده است. برخى گفته اند مرکز، عدالت است که برابرى و آزادى از آن سرچشمه مى گیرند و برخى مرکزیت را از آن آزادى مى دانند و مى گویند; آزادى مرکز و قطب همه ارزشهاى انسانى است و هر
چه هست وابستگى و همبستگى میان این سه قطب است که تمام ارزشهاى اخلاقى و حقوقى انسان از آن سرچشمه مى گیرند. امام خمینى در موضوع عدالت و برابرى در اسلام چنین مى گوید: «ما عدالت اسلامى را مى خواهیم در این مملکت برقرار کنیم. اسلامى که راضى نمى شود حتى به یک زن یهودى که در پناه اسلام است، تعدى بشود. اسلامى که حضرت امیر سلام الله علیه مى فرماید: براى ما اگر چنانچه بمیریم ملامتى نیست و لشکر مخالف آمده است و با فلان زن یهودیه اى که ملحد بوده است خلخال را از پایش درآورده است. یک همچو اسلامى که عدالت باشد در آن، اسلامى که در آن هیچ ظلمى نباشد، اسلامى که در آن شخص اولش با آن فرد آخر، على السویه در مقابل قانون باشند. در اسلام چیزى که حکومت مى کند، یک چیزى است و آن قانون الهى... قانون حکومت مى کند. شخص هیچ حکومتى ندارد آن شخص ولو رسول خدا باشد ولو خلیفه رسول خدا باشد، شخص مطرح نیست، در اسلام قانون است، همه تابع قانونند و قانون هم قانون خداست. قانونى است که از روى عدالت الهى پیدا شده است. قانونى است که قرآن است. قرآن کریم است و سنت رسول اکرم است» (46) «جمهورى اسلامى عدل اسلامى را مستقر مى کند و با عدل
اسلامى همه و همه در آزادى و استقلال و رفاه خواهند بود.» (47) امام قدس سره در این سخن به روشنى بیان کرده است که آزادى از عدالت سرچشمه مى گیرد و اگر در جامعه عدالت اجرا شود، آزادى و استقلال و رفاه به دنبال آن خواهد آمد و پیوند عدالت و آزادى پیوند علت و معلول است واین پیوند نزدیکترین و شدیدترین پیوندهاست که در سخن امام به آن اشاره شده است. «ملت ایران مسلمان است و اسلام را مى خواهد ; آن اسلامى که در پناه آن، آزادى و استقلال است، رفع ایادى اجانب است، عدم پایگاه ظلم و فساد است، قطع کردن دستهاى خیانتکار و جنایتکاران است.» (48) «اگر احکام اسلام پیاده شود، مستضعفین به حقوق خودشان مى رسند. تمام اقشار ملت به حقوق حقه خودشان مى رسند، ظلم و جور و ستم ریشه کن مى شود... در جمهورى اسلامى، آزادى است، استقلال است. همه اقشار ملت در جمهورى اسلامى باید در رفاه باشند.... در جمهورى اسلامى عدل اسلامى جریان پیدا مى کند.» (49) زمانى که نابرابریهاى اجتماعى در زمینه اقتصاد، آزادى و دیگر حقوق ثابت تمام افراد جامعه پیدا شده، نیاز به برابرى و اجراى عدالت بیشتر مى گردد و ارزش والاى این دو مفهوم بیشتر احساس مى شود. و روشن است که مفهوم آزادى در اجتماع
تا زمانى ارزش دارد و براى انسانها کرامت به حساب مى آید که محکوم به عدالت و برابرى باشد و یا به عبارت دیگر از مفهوم عدالت برابرى سرچشمه گرفته باشد و اگر به فرض آزادى اى در جامعه باشدکه با عدالت و برابرى سازگارى نداشته باشد، آن آزادى ارزش خود را از دست مى دهد و از کرامت انسانى خارج مى شود. در فلسفه وجودى حقوق اجتماعى که هدف حکومت و قانون تامین برابرى اقتصادى و اجتماعى است، آزادى تا جایى محترم است که با این هدف سازگار باشد و به آن لطمه نزند و تاثیر همین فلسفه ها سبب شده است که در اجتماع آزاد بشرى نیز قانون از آزادیها بکاهد و انسان را در نیازهاى شخص خود رها و یله قرار ندهد تا بهره گیرى برابر تمام افراد از حقوق خود، در جامعه حکمفرما باشد و در حقیقت مرکزیت با عدالت است. آزادى باید در محدوده عدالت باشد و برابرى نیز از آن سرچشمه بگیرد. نیاز واقعى انسانها به عدالت است ; چرا که تساوى و تعادل در ذات و جوهر عدالت است; بلکه عدالت عین تساوى و تعادل است که در کتابهاى لغت به همین معنا آمده است و ما در بخش مفهوم عدالت به آن اشاره کردیم. و روشن است که مقصود از برابرى، تساوى تمام افراد
جامعه در تمام ارزشها نیست ; بلکه تساوى در حقوق همگانى و عمومى و ارج نهادن به سعى و کوشش و تلاش هر کس به فراخور حال خود است که پیش از این ; به آن اشاره رفت. پس، ارزشهاى انسانى و والاترین آنها که آزادى و برابرى است، در عدالت خلاصه مى شود و عدالت را باید به عنوان نخستین ارزش برگزید و آن را معیار و میزان تمام ارزشها و حقوقها قرار داد. و بر همین اساس است که خداى تبارک و تعالى، فرمان به عدالت مى دهد و آن را معیار ارزش و کرامت انسانى که تقوا و پرهیزگارى است، قرار مى دهد: «اعدلوا هو اقرب للتقوى» (50) «عدالت را اجرا کنید که به تقوى و پرهیزگارى نزدیکتر است» و در آیه دیگر، کرامت انسانى را تقوا دانسته و مى فرماید: «ان اکرمکم عندالله اتقیکم» (51) «همانا گرامى ترین شما در نزد خدا، باتقواترین شماست» و در آیه دیگر، ملاک و میزان در حکمرانى میان مردم را عدالت قرار داده است ; «و اذا حکمتم بین الناس ان تحکموا بالعدل» (52) «و هرگاه میان مردم حکم مى کنید از روى عدالت حکم کنید» و بالاخره به عنوان یک فرمان و یک دستور ویژه، از فرمان به عدالت یاد مى کند و مى گوید: «ان الله یامر بالعدل و
الاحسان» (53) «همانا خداوند فرمان به اجراى عدالت و نیکى کردن مى دهد.» امام خمینى در این باره، چنین مى گوید: «اسلام خدایش عادل است ; پیغمبرش هم عادل است و معصوم ; امامش هم عادل است و معصوم است ; قاضى اش هم معتبر است که عادل باشد; فقیهش هم معتبر است که عادل باشد; شاهد طلاقش هم معتبر است که عادل باشد ; امام جماعتش هم معتبر است که عادل باشد; امام جمعه اش هم باید عادل باشد. از ذات مقدس کبریا گرفته تا آن آخر زمامدار باید عادل باشد. ولات آن هم باید عادل باشد.» (54) خود امام، هدف پیامبران بزرگ خدا در رسالت و کوشش و تلاشى که براى هدایت مردم داشتند، اجراى عدالت و پیاده کردن قوانین عادلانه مى داند و در این زمینه، چنین بیان کرده است: «مقصود انبیا از کوششها و جنگهایى که با مخالفین مى کردند، کشورگشایى و اینکه قدرت را از خصم بگیرند و در ست خودشان باشد، نبوده ; بلکه مقصد این بوده که یک نظام عادلانه به وجود آورند تا به وسیله آن، احکام خدا را اجرا نمایند.» (55) «این سیره مستمره انبیا بوده است و اگر تا ابد هم فرض کنید انبیا بیایند، باز همین است. باز جهات معنوى بشر تا اندازه اى که بشر لایق
است، اقامه عدل در بین بشر و کوتاه کردن دست ستمکاران [خواهد بود] و ما باید این دو امر را تقویت کنیم.» (56) امام راحل در این سخن اخیر، پس از بیان اینکه اجراى عدالت هدف پیامبران بوده است، بر امر دیگرى تاکید مى کنند و آن، وظیفه ما نسبت به این هدف مقدس است که این هدف، تنها براى پیامبران نبوده و ما نباید به صرف حکایت و نقل آن اکتفا بکنیم و در مقام بیان فضایل پیامبران از آن یادآورى نماییم ; بلکه وظیفه ما تقویت آن دو امر است ; یعنى اقامه عدل و کوتاه کردن دست ستمکاران. باید
هدف از رسالت پیامبران را تقویت کرد و آن را اجرا نمود و باید از کوشش و تلاشى که مردان خدا در راه اقامه عدل از خود به یادگار گذاشته اند عبرت گرفت و در استمرار و تداوم آن، سختکوش باشیم.
آزادى با عدالت پیوند ناگسستنى دارد و این پیوند که پیوند بین علت و معلول است، نزدیکترین و شدیدترین پیوندهاست. عدالت، علت است و آزادى معلول آن. آزادى از عدالت سرچشمه گرفته و مرکزیت در ارزشها با عدالت است. والاترین ارزش و بلندترین کرامت انسان، اجراى عدالت است که با آن، ارزشهاى دیگر نیز تحقق مى یابند. هدف رسالت رسولان خدا، اقامه عدل و اجراى عدالت بوده است و وظیفه مردم در برابر رسالت پیامبران، استمرار این رسالت و تداوم پیام آنهاست و مردم باید همانند پیامبران خدا، در اقامه عدل و اجراى عدالت، سختکوش و تلاشگر باشند. ء
: 1. صحیفه نور، ج9، ص 88. 2. کتاب [امام] خمینى و جنبش سخنرانى مورخه 25/2/43، صص10 9. 3. صحیفه نور، ج7، ص 18. 4. سوره اسراء، آیه 70. 5. صحیفه نور، ج7، ص 61. 6. همان، ج 21،ص 195. 7. معجم مفردات الفاظ القرآن، دارالکتب العربى، ص336. 8. لسان العرب، نشر ادب الحوزه، قم، ج 11. 9. المبسوط، چاپ المکتبة المرتضویه، ج
8، ص217. 10. المیزان فى تفسیر القرآن، ج 1، ص 371. 11. عدالت، حقوق، دولت، چاپ انتشارات مطالعات، ص 8. 12. کافى، ج 11، ص 542، والحیاة، ج6، ص 345. 13. سوره آل عمران، آیه133. 14. سوره بقره، آیه 148. 15. بحارالانوار، ج76،ص 235. 16. همان، ج 22، ص 348. 17. سوره ص، آیه 28. 18. صحیفه نور، ج 2، ص 18. 19. همان، ج6، ص77. 20. در جستجوى راه، سخنرانى مدرسه فیضیه به مناسبت عید فطر، مورخه 4/6/58،ص 278. 21. کافى، ج 1، ص 542; و الحیاة، ج6، ص346. 22. بحارالانوار، ج 70، ص307. 23. سوره بقره، آیه179. 24. کافى، ج3، ص 568; و الحیاة، ج6، ص 345. 25. کافى، ج 1، ص 542، و الحیاة، ج6،ص 345. 26. سوره بقره، آیات 278 و279. 27. کتاب البیع، ج 2، ص 460. 28. سوره نساء، آیه 58. 29. سوره مائده، آیه 8. 30. وسایل الشیعه، باب3، آداب القاضى، حدیث 1. 31. همان، حدیث 2. 32. تحریرالوسیله، ج 2، صص410 -409. 33. نهج البلاغه، نامه53. 34. همان، خطبه 164. 35. همان، نامه53. 36. همان، خطبه 131. 37. صحیفه نور، ج3، ص89. 38. همان، ص 48. 39. همان، ص 178. 40. صحیفه نور، ج 5، ص279. 41. همان، ج 2، ص23. 42.
همان، ص 95. 43. اعراف، آیه 85. 44. همان. 45. کافى، ج 8، ص 32. 46. صحیفه نور، ج9، ص 42. 47. همان، ج6، ص77. 48. همان، ج 1،ص 250. 49. همان، ج 5، ص279. 50. سوره مائده، آیه 8. 51. سوره حجرات، آیه 12. 52. سوره نساء، آیه 58. 53. سوره نحل، آیه 90. 54. صحیفه نور، ج 2، ص6. 55. همان، ج 8، ص 81. 56. همان، ج 18، ص33.
مجله 15 خرداد، شماره 2 حاجی زاده، سیروس ظهور انقلاب در ایران به عنوان کشوری که در زمره ی مشهورترین و پر صداترین کشورهای در حال نوسازی تلقی می شد، امری نامنتظر بود. فی الواقع اگر به حافظه ی تاریخی خویش رجوع نماییم به سادگی به خاطر می آوریم که بسیاری از کارشناسان سیاسی و اصحاب فضایل علوم اجتماعی، انقلاب اسلامی را حتی هنگامی که در افق واقعیت هویدا شد، نمی دیدند. با این حال، آنچه در بهمن 57 روی داد واقعاً یک انقلاب در معنای کلاسیک آن بود. زیرا شامل طرحی ایدئولوژیک همراه با یک الهام گیری سراسری، ارتباطی بی گفتگو و مستحکم بین رهبری و توده های انقلابی، طرح بنیادین، آفرینش نظام سیاسی تازه و نهادهای مرتبط با آن، مبارزه ی طولانی کمابیش خشونت بار و مهم تر از همه، خلق علم سیاست جدیدی بود. این سیاست جدید حاوی مفاهیم جمعی پربار، فرضیه های جدید جهانداری و هنجارهای تحلیلی نوین برحسب معیارهای خود بود که به دور از گفتمان های حاکم، تمامی جهان را موضوع داوری های خود قرار می داد. از همین منظر انقلاب اسلامی تاریخ جدیدی را رقم زد که روش ها، مفاهیم، هنجارها و مبادی ارزشی جهان مدرن را در سطحی جهانی، به چالش کشید. بی تردید باید اعتراف نمود حضرت امام (ره) به عنوان
متفکر دوران گذار[2] از جامعه ای سنتی به جامعه ای مدرن (نه طبق پیش بینی هگلی که پس از ظهور حادثه، متفکران و فلاسفه با اندکی تأخیر ظاهر می شدند) با کوله باری از اندیشه و الهام از تاریخ تفکر انبیا و آگاهی از تحولات معاصر ملت ایران، در شرایطی که به زعم غربیان ایران در کانون ثبات خاورمیانه قرار داشت، توانست انقلابی با همان انگاره ها و الگوهای مختص خویش که برگرفته از جامعه ی توحیدی بود، استوار سازد. از آنجا که عنوان مقاله ی ما پیرامون آسیب شناسی انقلاب در نگاه حضرت امام است، مع هذا بحث خویش را روی این مقدمه تنظیم می نماییم. واژه ی آسیب شناسی ( ygolohtap ) از علوم پزشکی به علوم اجتماعی وارد شده و به معنای «مبحث مطالعه ی علل بیماری و عوارض و علائم غیر عادی»[3] می باشد. در اینجا مقصود از آسیب شناسی انقلاب در نگاه حضرت امام در حقیقت بحث از آفت هایی است که به نوعی چیستی، چرایی و چگونگی انقلاب اسلامی را مورد تهاجم قرار می دهد. اینها همان مطالباتی بود که منجر به فروپاشی رژیم گذشته گردید و بازگشت به گذشته ی نامطلوب در کلیه ی مختصات آن، از آسیب های نظام جمهوری اسلامی به شمار می رود. از این رو سخن از آسیب شناسی انقلاب بدون مطالعه ی فرآیند و عوامل این پیروزی، صبغه ی علمی نخواهد
داشت. در این مقاله فرآیند جنبش انقلابی ایران در اندیشه ی امام خمینی با وام گرفتن قالب تئوری آلن تورن[4] بررسی شده است. جامعه ی ایران در دو قرن گذشته شاهد جنبش هایی بوده است که این کشور را از دیگر کشورهای آسیایی ممتاز می کند. میشل فوکو[5] فیلسوف مشهور فرانسوی و نظریه پرداز فرامدرنیسم (که در جریان انقلاب اسلامی ایران به تهران و قم مسافرت کرده و از نزدیک شاهد وقوع انقلاب بوده) می گوید این انقلاب نمی تواند با انگیزه های اقتصادی و مادی صورت گرفته باشد. زیرا جهان شاهد شورش و قیام همه ی ملت علیه قدرتی بود که مشکلات اقتصادی آن به آن اندازه بزرگ و مهم نبود که در جریان آن میلیون ها ایرانی به خیابان ها ریخته و با سینه های عریان به مقابله با مسلسل ها بپردازند. پس دلیل انقلاب را باید در جایی دیگر جستجو نمود. یا نیکی کدی ضمن اذعان به انقلاب خیز بودن و فراوانی شورش ها و قیام ها در ایران در صدد تبیین چرایی این ویژگی برآمده[6] از میان این جنبش ها، انقلاب اسلامی که در سال 1357 به رهبری امام خمینی (ره) به پیروزی دست یافت به دلیل دامنه ی وسیع آن و تأثیرات عمیقی که به دنبال داشت از ویژگی ممتازی برخوردار است. بررسی چرایی پیدایش این جنبش و ماهیت آن در فهم
آسیب های انقلاب ما را یاری می رساند. مدل نظریه: آلن تورن معتقد است جنبش ها بر سه اصل اساسی استوار است: 1( همگانی بودن؛ 2( هویت؛ 3( ضدیت یا مخالفت.[7] همچنان که نیل اسمل سر خاطرنشان می سازد، جنبش های اجتماعی معلول فشار ساختاری موجود در جامعه است که باعث ایجاد منافع متعارض در درون جامعه می گردد.[8] پس اصل ضدیت در اندیشه ی آلن تورن اشاره به عناصری دارد که افراد آن جامعه با آن عناصر مخالفند. همین عناصر زمینه های ساختاری را برای تشکیل جنبش های اجتماعی و در نهایت هویت یابی این جنبش ها فراهم می کند. پس هر جنبشی همواره نماینده ی گروه های ویژه ای است که دارای منافع مشترک بوده و برای برطرف کردن موانع ساختاری تلاش می کنند. «هویت» جنبش ساخته ی عناصری است که جنبش در مخالفت با آنها شکل گرفته است. جنبش های اجتماعی معمولاً برای معرفی هویت خویش به اهداف و آرمان هایی چنگ می زنند که از زمره ی ارزش های مطلق و مورد قبول همگان است. همانند استقلال، آزادی، عدالت، برادری و برابری که آلن تورن برای تشریح این فرآیند از مفهوم «همگانی بودن» سود می جوید.[9] جنبش های اجتماعی وقتی اصل مخالفت را از دست دادند، دیگر نام جنبش به آنها اطلاق نمی گردد. برای مثال وقتی جنبش پیروز گردد و نظام جدیدی را پایه گذاری کند، ماهیت جنبش در گزاره های مثبت
جلوه گر می شود. یعنی رهبران جنبش که عمدتاً خود نیز نمادی از ماهیت[10] جنبش هستند، سعی می کنند «نظام جدید» عاری از معایب نظام قبلی بوده و موجد فشار ساختاری نباشد. از این رو دیدگاه های رهبران یک جنبش در تجزیه و تحلیل جنبش و آسیب شناسی نظام مبتنی بر آن بسیار اهمیت دارد. البته آسیب های انقلاب منحصر به عوامل موجده نیست چون جامعه ی نظامی پویا است و ممکن است ارزش ها تغییر کرده و ارزش های جدیدی خلق یا جایگزین شوند. اما در اینکه عناصر موجده ی انقلاب از جمله آسیب هاست از درجه ی اطمینان بالایی از صحت برخوردار است. زیرا دگرگونی ارزشی از چنان سرعتی برخوردار نیست که در زمان کوتاه ماهیت جامعه دگرگون شود. نکته ی قابل توجه اینکه بهترین معیار و سنجه برای آسیب شناسی نظام جدید، کالبد شکافی جنبش است که منجر به پایه گذاری جنبش شده است. بدین ترتیب سؤال از چرایی پیدایش انقلاب اسلامی و چیستی آن و آسیب شناسی اش، سه مسأله ی به هم پیوسته است.[11] که در این راستا در مقاله ی حاضر به سه سؤال ذیل پاسخ خواهیم گفت: 1 از دیدگاه امام خمینی (ره) چرا مردم با رژیم شاهنشاهی مخالفت کرده و انقلاب نمودند. 2 ماهیت انقلاب ایران به عبارت روشن تر، اصول اساسی نظام اسلامی کدامند؟ 3 چه عواملی
این انقلاب را تهدید می کند؟ آسیب های نظام اسلامی مبتنی بر انقلاب 1357 از دیدگاه بنیانگذار این نظام کدامند؟1
برخلاف اندیشمندان تقلیل گرا که به یک عامل در پیدایش انقلاب تأکید کرده و بر عواملی چون مذهب، اقتصاد، مدرنیزاسیون استبداد و توطئه انگشت می گذارند. رهیافت امام چند علتی است. برخی عوامل از دیدگاه ایشان را بیان می کنیم. الف) استبداد و سلب آزادی: امام خمینی در تحلیل هایش از قیام مردم ایران در سال 57 یکی از عوامل عمده ی آن را استبداد و اختناق شاهنشاهی و شیوه ی حکومتی شاه می دانند «آنکه اساس این انقلاب است، آنکه اساس این انفجارها است، خود این آقا (محمد رضا شاه پهلوی) است.»[12] امام خمینی قضیه ی اختناق و سلب آزادی را تئوریزه کرده و فرآیند آن را چونان یک جامعه شناس بیان می دارند: یکی از چیزهایی که موجب پیروزی شماها شد، همین زیادی ظلم و زیادی اختناق بود که این اختناق وقتی زیاد شد، انفجار از آن پیدا می شود، دنبال یک اختناق طولانی هی عقده ها زیاد می شود و منتظرند که یک صدایی در آید. صدای اولی، فریادی درآید، دیگران دنبالش بروند.[13] امام خمینی فرآیند مذکور را نه یک اتفاق و حادثه ی استثنایی بلکه یک قانون تلقی کرده و دیگر حکومت را به عبرت گیری
دعوت می نماید: حکومت ها باید عبرت بگیرند از این وضعی که در ایران پیش آمد و بدانند وضع برای این بود که محیط اختناق به طوری پیش آوردند که اختناق انفجار آورد.[14] ملت ما از آزادی محروم بود، کشور ما از استقلال صحیح محروم بود. ملت ما از این مظالم به جان آمد و قیام کرد یک قیام اسلامی بزرگ[15] ب) ماهیت طاغوتی رژیم شاهنشاهی: از دیدگاه امام خمینی هر حکومتی که مشی اسلامی را در همه ی زمینه ها مراعات نکند و محتوای آن اسلامی نباشد طاغوت است.[16] امام مفهوم حکومت طاغوت را در برابر حکومت عدل قرار داده و می فرمایند: ما امیدواریم که با پیوستن به هم بتوانیم این طاغوت ها را تا آخر از بین ببریم و به جای آن یک حکومت عدل اسلامی که مملکت ما برای خودمان باشد و همه چیزمان به دست خودمان باشد...[17] امام خمینی در سال 59 نیز گرایش جوانان ایرانی به اسلام و تمایل به شهادت را ادامه ی نهضت اسلام خواهی ملت ایران در برابر طاغوت در سال های قبل از انقلاب ارزیابی نموده و می فرمایند: «این تحولی که الان در کشور ما هست همه اش روی این مقصد است که از اول فریادشان بلند بود که ما اسلام را می خواهیم، طاغوت را نمی خواهیم.»[18] ج) ترویج فساد:
امام معتقد بود یکی از مسائلی که مردم ایران را به ستوه درآورد فساد دامنگیر نهادهای رژیم شاهنشاهی بود. البته به زعم امام خود نهاد سلطنت فساد برانگیز و ریشه ی مفاسد بود. این فسادی که در ایران پیدا شده است، همه ی فسادها زیر سر رژیم شاهنشاهی بود. در تاریخ از اولی که رژیم شاهنشاهی پیدا شده است تا حالا که ما مشاهده می کنیم، هر چه مفسده بوده رژیم شاهنشاهی این مفاسد را ایجاد کرده.[19] این رژیم و این حکومت، حکومتی است که می خواهد جوان های ما را فاسد کند و این مراکز زیاد فحشا و هم اطراف و هم جوانب فحشا را رواج دادن برای این است که جوان ها را از دانشگاه ها بکشند به میخانه ها و به کارهای زشت و بد.[20] انقلاب ایران در اثر مفاسدی است که در هیأت حاکمه وجود دارد و همچنین بر اثر کارهای مخالف عقل است که شاه انجام می دهد و خرابی هایی که با دست عمال شاه در سراسر مملکت انجام می گیرد.[21] مراکز فحشا در این کشور این قدر زیاد بود که احصاء نداشت. مراکز فساد این قدر بود که جوان های ما را به فساد کشاند... کاری کردند که ملت ما به جان آمد... و خدای تبارک و تعالی بر این ملت منت گذاشت و قیام کردند.[22] د)
وابستگی رژیم به بیگانه: همچنان که نیکی کدی به خوبی نشان می دهد ملت به دلیل داشتن هویت ایرانی دیرینه، وابستگی به بیگانه را بر نمی تابد، از این رو این هویت دیرینه در کنار حضور سنگین یک امپریالیست، مشوق انقلاب است.[23] درنظر امام خمینی علاوه بر تأثیر عامل مذکور در قیام ملت ایران، تأثیرات منفی وابستگی از جمله به یغما رفتن ثروت های ملی و آگاهی ملت از این امور در پیدایش انقلاب ایران دخیل بودند: در عصر ما ملت یافت که شاه به واسطه ی پیوندی که با غرب خصوصاً با امریکا دارد و همین طور با شرق تمام مخازن ما را به باد داده بلکه نیروهای انسانی ما را به هدر داده است و فهمیدند جنایات فوق العاده ای که مرتکب می شود به واسطه ی پیوندی است که شاه با ابرقدرت ها دارد از این جهت ملت ما به پا خاست.[24] [رژیم پهلوی] اقتصاد ما را به کلی به هم زد و همه چیز ایران را وابسته به اجانب کرد همه چیز ایران به باد رفت و خسته شدند مردم از این جهت قیام کردند و این نهضت را به پا داشتند.[25] از دیدگاه امام خمینی وابستگی رژیم گذشته صرفاً بعد اقتصادی نداشت بلکه در همه ی ابعاد سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی شاه وابسته
بود و همین امر موجب جدایی رژیم از مردم و اعمال فشار رژیم بر آنان و در نهایت بروز انقلاب شد: فشار بیش از حد شاه مردم را چنان در تنگنا قرار داد که آنان دست به یک قیام همگانی زدند. شاه استقلال سیاسی، نظامی، فرهنگی و اقتصادی ما را از بین برده است و ایران را در همه ی ابعاد وابسته به غرب و شرق کرده است. مردم ایران را زیر شکنجه و سیاهچال های زندان کشته است. از تمام علما و خطبا برای گفتن حقایق جلوگیری کرده است تمام اینها موجب شده است که مردم مسلمان ایران خواستار یک حکومت اسلامی باشند.[26] ه) جدایی از ملت: رژیم شاهنشاهی به دلیل ویژگی هایی که بیان شد از پایگاه مردمی برخوردار نبود. طبیعت وابستگی و اتکا به ذخایر زیرزمینی همچنان که تدا اسکاچپول در مقاله ی «حکومت تحصیلدار و اسلام شیعی در انقلاب ایران» خاطر نشان می سازد[27] موجب پیدایش دیوار بلند بی اعتمادی میان مردم و حکومت وابسته شده بود به طوری که شاه تا آخر به اهمیت مردم پی نبرده و انقلاب ایران را توطئه ی خارجی تبیین می کرد. بر خلاف شاه که با ارائه ی نظریه ی «توطئه» ناآگاهی خویش را تئوریزه نمود، از دیدگاه امام بیگانگان هیچ نقشی در پیدایش انقلاب نداشتند. به عقیده ی امام
اگر پایگاه داشت این مرد (شاه) بین مردم، اگر نصف قدرتش را صرف کرده بود برای ارضای مردم، هرگز این قدرت به هم نمی خورد.[28]... فقط آن رده های بالای ارتش و قوای انتظامی باقی را دیگر به هیچ نمی گرفتند نه ادارات و نه ارتش. آن رده های پایین، نه مردم و نه بازار و نه مسجد و نه روحانیت و نه دانشگاه هیچ یک را به حساب نمی آوردند، اینها چیزی نمی دانستند. اینها را و بزرگ تر خطای اینها همین بود که ملت را چیزی نمی دانستند. ملت همه با هم شدند برای اینکه همه ناراضی بودند.[92]2
نظام اسلامی بر اساس همان آرمان هایی بنیان نهاده شد که رژیم گذشته آنها را نادیده گرفت. اصول و آرمان های انقلاب در شعارهای سال 57 و اظهارات امام خمینی(ره) به خوبی منعکس شده است. شعار معروف «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» چکیده ی مطالبات مردمی بود که سال های متمادی جهت دستیابی به آن مبارزه کرده بودند. الف) استقلال: امام خمینی در پاسخ به سؤالی درباره ی اهداف و برنامه ی آینده شان، می فرمایند:... استقلال و آزادی را به وطن بازخواهیم گرداند، روابط ناسالمی را که به ضرر ملت است، اصلاح خواهیم کرد... دست دیگران را از ایران کوتاه خواهیم نمود.[30] باید ما توجه داشته باشیم که
ما خودمان کی هستیم و چی هستیم و مملکت ما احتیاج به چی دارد و به کی دارد. اگر ما این وابستگی های معنوی را به حال خودش و پیدا کنیم خودمان را، می توانیم یک ملت مستقل باشیم.[31] ب) آزادی: مردم ایران قیام کرده اند، برای یک مطلب واضحی است که همه ی بشر قبولش دارد که باید آزاد باشد. نباید هی در حبس کنند. نباید جلویش بگیرند که حرف نزن، بیخ گلویش را فشار دهند که نباید یک کلمه حرف بزنی، قلمش را بشکنند که نباید بنویسی... آنکه از حقوق بشر است و از اولین حقوق بشر است. آزادی، استقلال، حکومت عدل این را می خواهند مردم.[32] ج) جمهوریت: قالب حکومت مطلوب از دیدگاه امام جمهوری و محتوای آن اسلامی است. اما شکل حکومت ما جمهوری اسلامی است جمهوری به معنای اینکه متکی بر آرای اکثریت است و اسلامی برای اینکه متکی به قانون اسلام است و دیگر حکومت ها این طور نیستند که تکیه بر قانون اسلام داشته باشند.[33] ما خواهان استقرار یک جمهوری اسلامی هستیم و آن حکومتی است متکی به آرای عمومی، شکل نهایی حکومت با توجه به شرایط و مقتضیات کنونی جامعه ی ما توسط خود مردم تعیین خواهد شد.[34] د) اسلامیت: محتوای نظام مطلوب انقلاب ایران از دیدگاه امام اسلام و
اصول اساسی آن است که در قرآن و سنت بیان شده است: امروز که ملت ایران قیام کرده اند... حکومت اسلامی می خواهند، می خواهند که آزاد باشند. می خواهند که مستقل باشند. می خواهند که حکومتشان حکومت اسلامی باشد.[35]
با توجه به آنچه که اجمالاً گفته شد ملاک تشخیص آسیب ها تا حدودی روشن می گردد، زیرا با آسیب شناسی رژیم پهلوی می توان به شیوه ی «فرافکنی» روند آسیب های جمهوری اسلامی را به سهولت تشخیص داد. از اینرو امام خمینی کارگزاران نظام اسلامی را از آفت هایی که دامنگیر رژیم پهلوی شد بر حذر داشته و بر حفظ اصول اساسی انقلاب که در سال 57 با خون هزاران شهید امضا گشته تأکید می کنند. اندیشه های امام خمینی در این زمینه از چند جهت دارای اهمیت است: اولاً ایشان در جریان جنبش های انقلابی ایران حضور داشته و شاهد عینی وقایع سده ی اخیر ایران هستند. ثانیاً به علت قرار گرفتن در صدر عظیم ترین جنبش ایران به عنوان نماد هویت جنبش می باشند. ایشان دهه ی اول بعد از انقلاب را تجربه کرده و آسیب های آن را مشاهده نموده و با هشیاری تمام در مورد بروز آن تذکر داده اند. قبل از پرداختن به آسیبهایی که امام خمینی برای نظام اسلامی برشمرده تذکر این نکته ضروری است که آسیب
شناسی امام عمدتاً متوجه آسیب های درونی است. همچنان که ایشان نظریه ی توطئه در تبیین چرایی پیدایش انقلاب را نمی پذیرفت. خطر دشمنان خارجی را به شرط اتحاد ملت و حفظ محورهای اساسی انقلاب بی تأثیر دانسته و هیچ گونه خطری از این لحاظ احساس نمی کند: از هیچ یک از این قدرت هایی که در عالم هستند و ارعاب می کنند ملت ما را، ما نمی ترسیم... ملتی که برای خدا قیام کند از هیچ چیز نمی ترسد و آسیب نمی بیند.[36] البته امام خمینی اصل وجود دشمن خارجی را می پذیرند: «ما با یک ابرقدرتی در طرف غرب و یک ابرقدرتی در طرف شرق مواجه هستیم که هر دو آنها می خواهند ما را ببلعند» ولی خطر فیزیکی آنها را کم اهمیت ارزیابی می کند. اگر چنان چه گفته می شود دولت امریکا می خواهد نظامی بیاورد و این مملکت را به خاک و خون بکشد باور نکنید اولاً و ثانیاً اگر بیاید خواهد سزای خودش را ببیند از محاصرات اقتصادی و نظامی و دخالت های نظامی ابرقدرت ها نمی ترسیم.[37] ترور فیزیکی را امام بی تأثیر دانسته و معتقد بودند با ترور اشخاص نمی توان انقلاب را ترور کرد[38]. حتی فراتر از این امام دشمن خارجی را عامل انسجام ملت ارزیابی کرده و می گویند: تازه وقتی که یک جنگی شروع می شود، ملت ما بیدار می شود، بیشتر متحرک می شود.[39]
در مقابل، امام آسیب های درونی و از همه مهم تر «تفرقه ی امت» را ارزیابی کرده و معتقد بودند خطر دشمن خارجی نیز غیر مستقیم و از این ناحیه است. یعنی دشمن خارجی ممکن است به آسیب های داخلی دامن زده و از این طریق خدشه وارد کند. آنچه مهم است این ناسازگاری ها در ارگان های اسلامی است... مرتباً دعوت به توافق می کنند. لکن خودشان هم توافق ندارند. این امر موجب نگرانی است چون سبب می شود که کشور به حال تزلزل باقی بماند و اگر مدتی به حال تزلزل باقی بماند آسیب از خودش پیدا می شود و از داخل آسیب می بیند و محتاج به این نیست که از خارج بیایند و به ما آسیب برسانند.[40]
الف) تفرقه: امام خمینی ایران را به لحاظ ساختاری مستعد تفرقه دانسته و زمینه هایی چون وجود قبایل و عشایر مختلف، موقعیت جغرافیایی، تنوع زبانی، تنوع مذهبی و در نهایت تنوع خاستگاه روشنفکری یعنی وجود حوزه و دانشگاه را از عوامل تفرقه به شمار آورده اند.[41] از این رو به اعتقاد امام عواملی چون ملیت، زبان و وحدت مکانی نمی توانند به عنوان محورهای اتحاد مورد تأکید قرار گیرند و به جای آن اسلامیت و آن هم در مفهوم عام و در سطحی فراتر از تفسیرهای فرقه ای
می تواند عامل انسجام ایران باشد. تفسیر امام از اسلام، اقرار به کلمه ی لا اله الا الله و داشتن قبله ی واحد یعنی ارزش های فرافرقه ای است. مسلمانان که اهل حق هستند قرآن کتاب آنهاست. کعبه قبله ی آنهاست. کسانی که به اسلام ایمان آورده اند و به حق ایمان آورده اند در این حق خودشان مجتمع باشند و نگذارند این باطل ها که در باطل خودشان می خواهند مجتمع بشوند آنها پیروز بشوند.[42] امام خمینی ضمن توصیه به سعه ی صدر در برخورد با برادران دینی، منطق گفتگو و تن دادن به قوانین و مقررات را رمز بقای اتحاد می دانست، دو مؤلفه ی مذکور حتی می توانند اقلیت های دینی را همنوا کنند. اگر بخواهید مملکت خودتان را از دست ابرقدرت ها و چپاول گری های بین المللی نجات بدهید باید همه ی مقرراتی که تحت عمل هر یک هست، آن مقررات عمل بشود و هیچ نهادی با نهاد دیگر معارضه نکند... من امیدوارم که تمام برادرهای ما در اطراف ایران چه برادرهای اهل سنت و چه برادرهای اهل تشیع و تمام کسانی که در این ملت هستند از اقلیت های مذهبی همه با هم مجتمع باشند تا اینکه رفاه همه ی مسلمان ها و همه ی کسانی که در کشور اسلامی سکونت دارند، حاصل بشود.[43] بنابراین ایشان برای بقای اتحاد حکومت اسلامی را به حکومت انسانی ترفیع داده و
معتقدند با قانون گرایی می توان اختلافات را حل کرد و کشور را به ساحل نجات رهنمون ساخت. خواست همه یک جمهوری اسلامی، یک حکومت عدل، یک حکومت انسانی... اگر این دو تا جهت را حفظ کنید... و نگذارید اختلاف پیدا بشود اگر ما حفظ کنیم این وحدت کلمه و وحدت مقصد [اسلام] تا آخر پیروزیم.[44] در حکومت انسانی و حکومت عدل حتی بدون داشتن دین واحد نیز می توان با منطق گفتگو به تفاهم رسید: ما اگر اختلاف سلیقه داریم، اختلاف بینش داریم باید بنشینیم و در یک محیط آرام صحبت کنیم و مسائل خودمان را حل کنیم با تفاهم مسائل را حل کنیم نه اینکه جبهه گیری کنیم. یکی یک طرف بنشیند با دار و دسته ی خودش و کوشش کند در تضعیف یکدیگر و کوشش کنند در تضعیف کشور اسلامی... شماها اگر مسلم هستید، با احکام اسلام عمل کنید و اگر خدای ناخواسته تعهد اسلامی را قبول ندارید با دید سیاسی مسائل را حل کنید.[45] امام خاستگاه تفرقه را نه مردم که نخبگان، مسئولان و نهادهای نظام دانسته و خطاب به ایشان می فرمایند: شما همه برای خدا ان شاء الله عمل کنید همه تان با هم باشید پشت و پناه هم باشید. ملت خوب است. ملت یک ملت روشنی است. یک ملت خوبی
است شماها هم همه با هم مجتمع بشوید دولت و ملت و ارکان دولت، رئیس جمهورش، مجلسش همه ی این ها با هم مجتمع باشند.[46] اگر قلم هایی که در روزنامه ها به ضد هم چیز می نویسند کمک کنند برای از بین رفتن جمهوری هم مسئولند... احکام اسلام امانت پیشمان... و نباید با قلم ها و قدم ها به این امانت خیانت کنیم... اگر بخواهید کشورتان مستقل باشد و آزاد باشید باید از این طور مناقشات دست بردارید.[47] من باز تأکید می کنم اگر سران با هم خوب باشند. این کشور صدمه نمی بیند اگر صدمه این کشور ببیند از اختلاف سران است. همان طور که شارع مقدس فرموده باید دولت، مجلس و قوه ی قضائیه احساس کنند که یک تکلیف دارند و آن اینکه اختلاف نداشته باشند.[48] ب) ارائه ی چهره ی طاغوتی از حکومت: امام خمینی معتقد بود انقلاب ایران به لحاظ ماهوی از سایر انقلاب های دنیا متمایز است و وجه تمایز آن اسلامی بودن آن است.[49] همان گونه که در تعریف طاغوت از دیدگاه امام اشاره شد هر حکومتی که محتوای آن اسلامی نباشد طاغوت است. خواه متولیان آن پهلوی باشد یا دیگران. الان ما همه مکلفیم حالایی که جمهوری اسلامی شد ما همه اسلامی باشیم اگر بنا شد جمهوری اسلامی باشد اما ماها دیگر اسلامی نباشیم حکومت اسلام
نیست اگر بنا شد که جمهوری اسلامی باشد، پاسبان هایش اسلامی نباشند خدای نخواسته دادگاه هایش اسلامی نباشد، این حکومت طاغوتی است به اسم اسلام همان طاغوت است.[50] امام خمینی از تبدیل شدن جمهوری اسلامی به حکومت طاغوتی نگران بوده و آن را یکی از آسیب های عمده ی انقلاب برشمردند: طاغوت برای خاطر اینکه پسر کی بود و نوه ی کی بود که نبود برای اعمالش بود اگر اعمال ما هم یک اعمال طاغوتی باشد، برای خود باشد، نه برای ملت، دعوا بکنیم سر خودمان، نه برای مصالح ملت. این همان طاغوت است. منتها به یک صورت دیگری در آمده اما طاغوت است. طاغوت هم مراتب دارد. یک طاغوت مثل رضاخان و محمد رضا و یک طاغوت هم مثل کارتر و امثال آنهاست یک طاغوت هم مثل ماهاست.[51] ج) ارائه ی چهره ی واژگونه از اسلام: علی (ع) می فرمایند: «مردم اسلام را به تن می کنند ولی آن چنان که پوستین را وارونه به تن می کنند.»[52] ممکن است محتوای حکومتی به ظاهر اسلامی باشد ولی چهره ای که از اسلام ارائه می شود چنان واژگون و دور از واقعیت باشد که دل های پاک و توده ی مردمان به آن رغبت نکنند، زیرا مفروض امام خمینی این است که «اگر اسلام واقعی به مردم ارائه شود همه ی دنیا آن را می پذیرند.»[53]
وارونه نشان دادن چهره ی اسلام یکی از آسیب های تهدید کننده ی نظام اسلامی است که امام درباره ی آن هشدار می دادند. زیرا کنار گذاشتن ظاهر اسلامی در ایران ناممکن است ولی وارونه به تن نمودن آن آسان است. وانگهی اگر اسلام وارونه به تن شود نه تنها کارگزاران نظام ضربه می بینند که از دیدگاه امام مکتب (اسلام) از همه ی امور مهم تر است: اگر روحانیون که در این جامعه هستند روی موازین مقررات به طور دقیق عمل نکنند، اگر دولت به طور دقیق عمل نکند... و اعمالشان را تطبیق ندهند با اسلام یک صورت
قبیحی از اسلام در خارج منعکس می شود... الان یک تکلیف بسیار بزرگی به عهده ی همه ی ماست من یک طلبه هستم این تکلیف را دارم. آقایان [روحانیون] این تکلیف را دارند. سایر قشرها هم دارند که کوشش کنیم وجهه ی اسلام را آن طور که هست نمایش بدهیم نه آن طور که خلفایی مثل معاویه و یزید... جلوه می دادند... و اسباب این می شد که یک وقت وجهه ی اسلام را در دنیا دگرگون کنند.[54] اگر خدای نخواسته ما پیروز بشویم به این معنا که آن دسته ای از ظالم ها که بودند و آن دسته ای از چپاول گران که بودند بیرون کردیم لکن به جای آنها یک دسته ظلم دیگری با یک محدودیت خاص و چپاول گری های دیگری با یک محدودیتی به جای او نشست. این موجب این می شود که مکتب ما در دنیا منعکس بشود که مکتب درستی نبوده شکست در مکتب واقع بشود. آن شکستی که جبران نمی تواند بپذیرد.[55] از تحلیل فوق یک فرض ناخودآگاه به ذهن تبادر می کند و یک ملاک برای ارزیابی القا می شود و آن اینکه کارگزاران نظام در ارزیابی اقبالی مردم روی دیگر سکه را نیز ملاحظه نمایند. یعنی ممکن است آن اسلامی که ارائه می شود به دلیل رفتار سوء مسؤلان وارونه جلوه کند و پشت کردن مردم به برنامه ی
حکومت همواره پشت کردن به اسلام نیست. «خودارزیابی» اصل مهمی است که از گفتارهای گهربار امام استنباط می شود. د) سوء استفاده از آزادی: یکی از چهار ستون نظام اسلامی در اندیشه ی امام، آزادی است. هر حکومتی که میل به استبداد کند، طاغوت است زیرا خلاف موازین اسلامی عمل کرده است: اسلام به ما اجازه نداده است که دیکتاتوری بکنیم. ما تابع آرای ملت هستیم ملت ما هرطوری رأی داد ما هم از آن تبعیت می کنیم. ما حق نداریم، خدای تبارک و تعالی به ما حق نداده است پیغمبر اسلام به ما حق نداده است که به ملتمان یک چیزی را تحمیل کنیم.[56] آزادی سیاسی در اندیشه ی امام خمینی به حدی است که «هر فرد از افراد ملت حق دارد مستقیماً در برابر سایرین زمامدار مسلمین را استیضاح کند و به او انتقاد کند و او باید جواب قانع بدهد. در غیر این صورت اگر بر خلاف وظیفه ی اسلامی خود عمل کرده باشد خود به خود از مقام زمامداری معزول است»[57] با همه ی اهمیتی که امام به آزادی قائل است آزادی را ملازم با قانونمداری و به عبارت عام تر (محدودیت) می دانند آزادی در چارچوب مجاری قانونی معنا پیدا می کند و به مفهوم «هرج و مرج» و «دلبخواه» نیست از دیدگاه امام هرج
ومرج منجر به استبداد می گردد یعنی از دل «آنارشیسم»، «خودکامگی» و «استبداد» متولد می شود. همچنان که استبداد رضاخانی از درون کشمکش های طولانی و هرج و مرج پس از انقلاب مشروطه تولد یافت و مردم نیز استبداد را به هرج و مرج ترجیح می دهند. امام خمینی یکی از آسیب های مهم نظام اسلامی را سوء استفاده از آزادی دانسته و تذکر می دهند شکر نعمت آزادی حفظ حدود آن است و اگر حدود آن حفظ نشود ممکن است به حالت سابق برگردیم. اگر خدای نخواسته آزادی را صرف کردیم بر خلاف مسیر ملت و اسلام حالا که آزاد شدیم خودمان را به هرج و مرج بکشیم... حالا که آزاد هستیم بر خلاف نظامات اسلامی و بر خلاف نظامات ملی عمل کنیم، هرج و مرج به پا کنیم، تحت هیچ قاعده نباشیم، تحت هیچ یک از قواعد اسلامی و ملی نباشیم، اگر اینطور باشد آزادی را سلب کردیم بر خلاف مسیر ملت و بر خلاف مسیر اسلام.[58] مدل ذیل اقتباسی از اندیشه ی امام است : خواسته ی اسلام و ملت & lt ; آزادی & lt ; آزادی بدون قید (قید اسلام و مقررات مدنی یعنی مسیر ملت و خواسته ی ایشان) & lt ; استبداد و اختناق (افراط در استبداد و اختناق) & lt ; شکل گیری جنبش های انقلابی. ه) وابستگی اقتصادی: در اندیشه ی
امام خمینی نیز متغیر اقتصاد به عنوان انگیزه ی انقلاب غایب است. از دیدگاه امام تئوری (اقتصاد عامل انقلاب) چون نظریه ی «توطئه» مطرود است.[59] پس آنچه مردم ایران را به تحرک وامی داشت و غرور ملی ایرانیان را خدشه دار می ساخت، نه ضعف اقتصادی و فقر که «وابستگی» (اقتصادی، فرهنگی، سیاسی) بود. امام خمینی ضمن رد تبیین های اقتصادی به ویژه مارکسیستی از انقلاب، می فرمایند: آیا جوان های ما برای اینکه یک زندگی مرفهی در دنیا داشته باشند خون می دادند؟ این می شود که یک کسی خودش را بکشد که زندگی اش خوب باشد یا خیر این یک نهضتی الهی بود... نهضت ایران نهضتی بود که خدای تبارک و تعالی در آن نقش داشت و مردم به عنوان جمهوری اسلامی به عنوان اسلام، احکام اسلام در خیابان ها ریختند و همه گفتند: ما این رژیم را نمی خواهیم و حکومت عدل اسلامی و جمهوری اسلامی می خواهیم.[60] امام خمینی تقویت بنیه های اقتصادی را برای استقلال کشور ضروری دانسته و معتقد بودند بدون استقلال مادی و خودکفایی نسبی به ویژه در امر کشاورزی[61] و تولیدات مربوط به کالاهای ضروری و حیاتی استقلال در سایر زمینه ها نیز ممکن نیست. اگر مملکت شما در اقتصاد نجات پیدا نکند و وابستگی اقتصادی داشته باشد همه جور وابستگی دنبالش می آید و وابستگی سیاسی هم
پیدا می کنیم. وابستگی نظامی هم پیدا می کنیم. برای اینکه وقتی ما چیزی نداشتیم دستمان به طرف امریکا دراز می شود و امریکا همه چیز را به ما تحمیل می کند ما وقتی می توانیم زیر بار او نرویم که قدرتمند باشیم.[62] امام وابستگی اقتصادی را یکی از آسیب های انقلاب دانسته و آن را عامل رجعت به وضعیت پیش از انقلاب می داند که آن وضعیت زمینه های ساختاری بروز جنبش های انقلابی را فراهم کرد.[63] و) اشرافی گری و تجمل گرایی: همچنان که ابن خلدون خاطر نشان می سازد تجمل گرایی از عوامل عمده ی شکست حکومت ها و به سستی گراییدن عصبیت است. امام خمینی نیز تجمل گرایی را یکی از آسیب های عمده به شمار آورده و در تحلیل گرایش مردم به روحانیت و سپردن رهبری انقلاب به ایشان می گویند: آن چیزی که مردم از ما توقع داشته و دارند و به واسطه ی آن دنبال ما و شما آمده اند و اسلام را ترویج نموده و جمهوری اسلامی را به پا کردند و طاغوت را از میان بردند، کیفیت زندگی اهل علم است. اگر خدای نخواسته مردم ببینند که آقایان وضع خودشان را تغییر داده اند. عمارت درست کرده اند و رفت و آمدهایشان مناسب شان روحانیت نیست و آن چیزی را که نسبت به روحانیت در دلشان بوده است از دست بدهند از
دست دادن آن همان و از بین رفتن اسلام و جمهوری اسلامی همان.[64] در پندار امام خمینی عصبیت حاکم بین روحانیت و مردم نه بر خویشاوندی نسبی بلکه بر دین و معرفت استوار است که به زعم ابن خلدون عام تر از عصبیت خویشاوندی است و این معنویت که قوام این گونه عصبیت می باشد در اندیشه ی امام خمینی رابطه ی معکوس با تجمل گرایی دارد. هرچه بروید سراغ اینکه یک قدم بردارید برای که خانه هایتان بهتر باشد از معنویت تان همین مقدار از ارزش تان به همین مقدار کاسته می شود.[65] امام خمینی از کلیه ی مسئولان به ویژه روحانیون متواضعانه می خواهند برای حفظ نظام جمهوری اسلامی از تجمل گرایی و زرق و برق دنیا بپرهیزند: من متواضعانه و به عنوان یک پدر پیر از همه ی فرزندان و عزیزان روحانی خود می خواهم که در زمانی که خداوند بر علما و روحانیون منت نهاده است و اداره ی کشور بزرگ و تبلیغ رسالت انبیا را به آنان محول فرموده است از زی روحانی خود خارج نشوند و از گرایش به تجملات و زرق و برق دنیا که دون شأن روحانیت و اعتبار نظام جمهوری اسلامی ایران است پرهیز کنند. که هیچ آفت و خطری برای روحانیت و برای دنیا و آخرت آنان بالاتر از توجه به رفاه و
حرکت در مسیر دنیا نیست.[66] سؤال مهمی که در اینجا مطرح می شود این است که منظور امام از تجمل گرایی چیست؟ ملاک تشخیص آن چگونه است؟ و داوران تشخیص چه کسانی هستند؟ الگوی مورد نظر امام برای رهبران حکومت کدامین حکومت است؟ امام به همه ی این سؤالات پاسخ داده اند در اندیشه ی امام اشرافی گری و تجمل گرایی این است که زندگی متولیان امور جامعه متفاوت از توده ی مردم بوده و دارای امتیازات ویژه ای باشند و با سوء استفاده از مقام، ثروت اندوزی کنند و یا در زندگی روزانه امتیازی برای خود قائل شوند.[67] ملاک تشخیص نیز عدم تفاوت زندگی بعد از حاکمیت قشر حاکم با قبل از حکومت است و داوران تشخیص این امر نیز توده ی مردم هستند از این رو توصیه می فرمایند: یک وقت کاری نشود که ملت ها و دیگران کار را تعقیب کنند به اینکه شما دستتان نمی رسید حالا که دستتان رسید شما هم همان هستید.[68] الگوی مورد نظر امام برای حکومت اسلامی جهت مصون ماندن از گرایش به اشرافی گری، حکومت علوی است. همان روزی که بیعت کردند با حضرت امیر به خلافت، آن هم خلافتی که دامنه اش این قدر زیاد بود، همان روز بعد از اینکه بیعت تمام شد ایشان بیل و کلنگش را برداشت رفت سراغ آن کاری که
می کرد.[69] از آسیب های دیگر نظام اسلامی در دیدگاه امام می توان به عدم وظیفه شناسی مردم[70] سستی و از دست دادن حالت انقلابی[71] از خود بیگانگی[72] کم کاری در ادارات و کارخانه ها[73] اعوجاج در رسانه های جمعی به ویژه تلویزیون[74] ظاهرگرایی و چاپلوسی[75] سرگرم شدن به مسائل غیر اساسی[76] نفوذ افراد فاسد در بدنه ی حکومت[77] گفتارهای نسنجیده و آسیب زای برخی مسئولان[78] تضعیف نهاد ها[79] بزرگ نمایی مشکلات کوچک و فرافکنی مشکلات اجرایی به اصل اسلام[80] ایجاد یأس و نومیدی به جای امید به آینده[81] ترجیح مسائل شخصی بر مصالح جامعه[82] و... اشاره کرد. [1]. دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی [2] تقریرات نگارنده در درس اندیشه های سیاسی حضرت امام، استاد دکتر نامدار، دوره ی کارشناسی ارشد، دانشگاه آزاد واحد علوم و تحقیقات، نیمسال اول سال 1383. [3] عباس و منوچهر آریان پور، فرهنگ دو جلدی، دانشگاهی انگلیسی فارسی، جلد 2، ص1569. [4] آلن تورن یکی از محققان در حوزه ی جامعه شناسی امروز فرانسه است که آثار زیادی در حوزه ی مدرنیته و جنبش های اجتماعی مربوط به این حوزه دارد. [5] پژوهش نامه ی متین، شماره ی 1، ص ص 209 224 همچنین درباره ی فوکو و انقلاب اسلامی ر. ک: جرعه ی جاری، همان، ص ص 102 87. [6] نیکی کدی، چرایی انقلابی شدن ایران، ترجمه ی فردین قریشی، فصلنامه ی تبیین، سال اول،
بهار 1378، ص ص237 221. [7] گی روشه، تغییرات اجتماعی، ترجمه ی منصور وثوقی، نشر نی، چاپ هفتم، تهران: 1376، ص130. [8] آنتونی گیدنز، جامعه شناسی عمومی، ترجمه ی منصور صبوری، نشر نی، تهران: 1373. ص674. [9] گی روشه، همان، ص131. [10] تحلیل روان شناختی شخصیت رهبر جنبش و خاستگاه اجتماعی وی تا حد زیادی ماهیت جنبش را نشان می دهد. [11] مصطفی ملکوتیان و دیگران، انقلاب اسلامی و چرایی و چگونگی رخداد آن، نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها، چاپ سیزدهم، قم: 1380، ص159. [12] امام خمینی، صحیفه ی نور، ج 2، ارشاد اسلامی، تهران: ؟، ص57. [13] همان، جلد 7 ص279. [14] همان، جلد 7، ص73. [15] همان، ج 5، ص114. [16] همان، ج 7، ص31. [17] همان، ج 5، ص58. [18] همان، ج 10، ص233. [19] همان، ج 3، ص66. [20] همان، ص148. [21] همان، ص168. [22] همان، ج 18، ص219. [23] نیکی کدی، همان، ص164. [24] امام خمینی، همان، ج 4، ص183. [25] همان، ج 7، ص234. [26] همان، ج 3، ص164. [27] تدا اسکاچپول مجموع مقالات رهیافت های نظری بر انقلاب اسلامی، گردآورنده: عبدالوهاب فراتی، ص185 216. [28] امام خمینی، همان، ج 7، ص5. [29] همان، ج 11، ص128. [30] همان، ج 4، ص66. [31] همان، ج 9، ص110. [32]
همان، ج 4، ص47. [33] همان، ص37. [34] همان، ج 2، ص260. [35] همان، ج 3، ص198. [36] همان، ج 13، ص29. [37] همان، ج 12، ص92. [38] همان، ج 7، ص1. [39] همان، ج 13، ص157. [40] همان، ج 12، ص163. [41] همان، ص31 و ج 14، ص113 و ج 7، ص280 و ج 9 و 8، ص9 و ج 4. [42] همان، ج 13، ص48. [43] همان، ص27. [44] همان، ج 7، ص280. [45] همان، ج 14، ص38. [46] همان، ج 13، ص173. [47] همان، ج 14، ص7. [48] همان، ج 18، ص57. [49] همان، ج 14، ص190. [50] همان، ج 8، ص4. [51] همان، ج 13، ص75. [52] نهج البلاغه، ترجمه و تفسیر شیخ فیض الاسلام، خطبه ی 17، ص324. [53] ر. ک. همان، ج 7، ص33. [54] همان. [55] ص195. [56] همان، ج 10، ص181. [57] همان، ج 4، ص190. [58] همان، ج 7، ص42. [59] ر. ک به مجموعه ی مقالات انقلاب اسلامی و ریشه های آن، معاونت امور اساتید و دروس معارف، قم: 1374، ص86 139. [60] امام خمینی، همان، ج 7، ص60. [61] همان، ج 11، ص100. [62] همان، ج 11، ص117. [63] همان، ص204. [64] همان، ج 19، ص188. [65] همان، ص157. [66] حسن آئینه،
مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام، تهران: 1379، ج 1. [67] امام خمینی، همان، ج 2، ص280. [68] همان، ج 11، ص183. [69] همان، ج 2، ص233. [70] امام خمینی، همان، ج 11، ص215. [71] همان، ص167 و ج 8، ص83. [72] همان، ج 11، ص183. [73] همان، ص179 و ج 14، ص37. [74] همان، ج 12، ص84. [75] همان، ج 8، ص264. [76] همان، ج 8، ص112. [77] همان، ج 11، ص64. [78] همان، ج 14، ص24. [79] همان، ص40. [80] همان، ص44. [81] همان، ص4. [82] همان، ج 9، ص62.
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 20 خانمحمدی، کریم تاریخ دریافت: 4/8/81 تاریخ تایید: 25/10/81 در اندیشه امام خمینى، علل، ماهیت و آسیب شناسى انقلاب سه مفهوم همبسته است . همان تقاضاهایى که منجر به فروپاشى رژیم گذشته گردید ماهیت انقلاب را تشکیل مى دهد و برگشت به گذشته نامطلوب در کلیه شاخصه ها از آسیب هاى نظام جمهورى اسلامى به شمار مى رود، از این رو سخن از آسیب شناسى انقلاب بدون مطالعه فرآیند پیروزى آن، صبغه علمى نخواهد داشت . در این مقاله فرآیند جنبش انقلابى ایران در اندیشه امام خمینى، در قالب تئورى آلن تورن، بررسى شده است . واژه هاى کلیدى: انقلاب اسلامى، امام خمینى، ایران، آسیب شناسى .
جامعه ایران در دو سده گذشته شاهد جنبش هایى بوده است که این کشور را از دیگر کشورهاى آسیایى ممتاز مى کند . نیکى . ر . کدى ضمن اذعان به «انقلاب خیز» بودن و فراوانى شورش ها و قیام ها »» در ایران، در صدد تبیین چرایى این ویژگى بر آمده است . (1) از میان این جنبش ها، انقلاب اسلامى که در سال 1357 به رهبرى امام خمینى قدس سره به پیروزى دست یافت به دلیل دامنه وسیع آن و تاثیرات عمیقى که به دنبال داشت از ویژگى ممتازى برخوردار است . (2) بررسى چرایى پیدایش این جنبش
و ماهیت آن در فهم «آسیب هاى انقلاب» ما را یارى مى رساند، زیرا فهم آسیب هاى یک پدیده فرع بر فهم شاخصه ها و عناصر تشکیل دهنده آن است .
آلن تورن معتقد است جنبش ها بر سه اصل اساسى استوار هستند: )1 )3 . ضدیت یا مخالفت; 2 . هویت; 3 . همگانى بودن . همچنان که نیل اسملسر خاطر نشان مى سازد جنبش هاى اجتماعى معلول فشار ساختارى »»» موجود در جامعه است که باعث ایجاد منافع متعارض در درون جامعه مى گردد . (4) پس اصل «ضدیت یا مخالفت» در اندیشه آلن تورن اشاره به عناصرى دارد که افراد جامعه با آن عناصر مخالفند، همین عناصر زمینه هاى ساختارى را براى تشکیل جنبش هاى اجتماعى و در نهایت هویت یابى این جنبش ها فراهم مى کند . پس هر جنبشى همواره نماینده گروه هاى ویژه اى است که داراى منافع مشترک بوده و براى برطرف کردن موانع ساختارى تلاش مى کنند . «هویت» جنبش جمع جبرى عناصرى است که جنبش در مخالفت با آنها شکل گرفته است . جنبش هاى اجتماعى معمولا براى معرفى «هویت» خویش به اهداف و آرمان هایى چنگ مى زنند که از زمره ارزش هاى مطلق و مورد قبول همگان است، همانند آزادى، استقلال، عدالت، برادرى و برابرى که آلن تورن براى تشریح این فرآیند از مفهوم «همگانى بودن» سود مى جوید . (5) جنبش هاى اجتماعى وقتى
اصل «مخالفت» را از دست دادند دیگر نام جنبش بدانها اطلاق نمى گردد; براى مثال وقتى جنبش پیروز گردد و نظام جدیدى را پایه گذارى کند، ماهیت جنبش در گزاره هاى مثبت جلوه گر مى شود، یعنى رهبران جنبش که عمدتا خود نیز نمادى از ماهیت (6) جنبش هستند سعى مى کنند «نظام جدید» عارى از معایب نظام قبلى بوده و موجد فشار ساختارى نباشد; از این رو دیدگاه هاى رهبران یک جنبش در تجزیه و تحلیل جنبش و آسیب شناسى نظام مبتنى بر آن بسیار اهمیت دارد . البته آسیب هاى انقلاب منحصر به عوامل موجده نیست، چون جامعه نظامى پویا است و ممکن است ارزش ها تغییر کرده و ارزش هاى جدیدى خلق یا جایگزین شوند; اما در این که عناصر موجده انقلاب از جمله آسیب هاست از درجه اطمینان بالایى از صحت برخوردار است، زیرا دگرگونى ارزشى از چنان سرعتى برخوردار نیست که در زمان کوتاه ماهیت جامعه دگرگون شود . نکته قابل توجه این که بهترین معیار و سنجه براى آسیب شناسى نظام جدید، کالبدشکافى جنبش است که منجر به پایه گذارى نظام شده است; بدین ترتیب سؤال از چرایى پیدایش انقلاب اسلامى و چیستى آن و آسیب شناسى اش، سه مساله به هم پیوسته است (7) که در این راستا در مقاله حاضر به سه سؤال ذیل پاسخ خواهیم گفت:
1 . از دیدگاه امام خمینى قدس سره چرا مردم با رژیم شاهنشاهى مخالفت کرده و انقلاب نمودند؟ 2 . ماهیت انقلاب ایران، به عبارت روشن تر، اصول اساسى نظام اسلامى کدامند؟ 3 . چه عواملى این انقلاب را تهدید مى کند؟
مبتنى بر انقلاب 1357 از دیدگاه بنیان گذار این نظام کدامند؟
بر خلاف اندیشمندان تقلیل گرا که به یک عامل در پیدایش انقلاب تاکید کرده و بر عواملى چون مذهب، اقتصاد، مدرنیزاسیون، استبداد و توطئه انگشت مى گذارند، رهیافت امام خمینى قدس سره چند علتى است . برخى عوامل از دیدگاه ایشان را بیان مى کنیم . الف) استبداد و سلب آزادى: امام خمینى در تحلیل هایش از قیام مردم ایران در سال 57، یکى از عوامل عمده آن را، استبداد و اختناق شاهنشاهى و شیوه حکومتى شاه مى دانند: «آن که اساس این انقلاب است، آن که اساس این انفجارها است خود این آقا (محمدرضا شاه پهلوى) است» . (8) امام خمینى قدس سره قضیه اختناق و سلب آزادى را تئوریزه کرده و فرآیند آن را چونان یک جامعه شناس بیان مى دارند: یکى از چیزهایى که موجب پیروزى شماها شد همین زیادى ظلم و زیادى اختناق [بود] که این اختناق وقتى زیاد شد انفجار از آن پیدا
مى شود، دنبال یک اختناق طولانى هى عقده ها زیاد مى شود و منتظرند که یک صدایى در آید، صداى اولى، فریادى در آید . دیگران دنبالش بروند . (9) امام خمینى قدس سره فرآیند مذکور را نه یک اتفاق و حادثه استثنایى بلکه یک «قانون» تلقى کرده و دیگر حکومت ها را به عبرت گیرى دعوت مى کند: حکومت ها باید عبرت بگیرند از این وضعى که در ایران پیش آمد و بدانند که وضع براى این بود که محیط اختناق به طورى پیش آوردند که اختناق انفجار آورد . (10) ملت ما از آزادى ها محروم بود، کشور ما از استقلال صحیح محروم بود . ملت ما از این مظالم به جان آمد و قیام کرد، یک قیام اسلامى بزرگ . (11) ب) ماهیت طاغوتى رژیم شاهنشاهى: از دیدگاه امام خمینى قدس سره هر حکومتى که مشى اسلامى را در همه زمینه ها مراعات نکند و محتواى آن اسلامى نباشد طاغوت است . (12) امام مفهوم طاغوت را در برابر حکومت عدل اسلامى قرار داده و مى فرمایند: «ما امیدواریم که با پیوستن به هم بتوانیم این طاغوت ها را تا آخر از بین ببریم و به جاى آن یک حکومت عدل اسلامى که مملکت ما براى خودمان باشد و همه چیزمان به دست خودمان باشد ...» . (13) امام خمینى در
سال 59 نیز گرایش جوانان ایران به اسلام و تمایل به شهادت را ادامه نهضت اسلام خواهى ملت ایران در برابر طاغوت در سال هاى قبل از انقلاب ارزیابى نموده و مى فرمایند: «این تحولى که الآن در کشور ما هست، همه اش روى این مقصد است که از اول فریادشان بلند بود که ما اسلام را مى خواهیم، طاغوت را نمى خواهیم» . (14) ج) ترویج مفاسد: امام معتقد بود یکى از مسائلى که مردم ایران را به ستوه در آورد، فساد دامنگیر نهادهاى رژیم شاهنشاهى بود . البته به زعم امام خود نهاد سلطنت فساد برانگیز و ریشه مفاسد بود: این فسادى که در ایران پیدا شده است، همه فسادها زیر سر رژیم شاهنشاهى بود . در تاریخ از اولى که رژیم شاهنشاهى پیدا شده است تا حالا که ما مشاهده مى کنیم، هر چه مفسده بود، رژیم شاهنشاهى این مفاسد را ایجاد کرده . (15) این رژیم و این حکومت، حکومتى است که مى خواهد جوان هاى ما را فاسد کند و این مراکز زیاد فحشا و همه اطراف و همه جوانب فحشا را رواج دادن براى این است که جوان ها را از دانشگاه ها بکشند به میخانه ها و به کارهاى زشت و بد . (16) انقلاب ایران در اثر مفاسدى است که در هیات حاکمه
وجود دارد و همچنین بر اثر کارهاى مخالف عقل است که شاه انجام مى دهد و خرابى هایى که با دست عمال شاه در سراسر مملکت انجام مى گیرد . (17) مراکز فحشا در این کشور این قدر زیاد بود که احصا نداشت، مراکز فساد این قدر بود که جوان هاى ما را به فساد کشاند ... کارى کردند که ملت ما به جان آمد ... و خداى تبارک و تعالى بر این ملت منت گذاشت و قیام کردند . (18) د) وابستگى رژیم به بیگانه: همچنان که نیکى . ر . کدى به خوبى نشان مى دهد، ملت ایران به دلیل داشتن هویت ایرانى دیرینه، وابستگى به بیگانه را بر نمى تابد; از این رو این هویت دیرینه در کنار حضور سنگین یک امپریالیست، مشوق انقلاب است . (19) در نظر امام خمینى قدس سره، علاوه بر تاثیر عامل مذکور در قیام ملت ایران، تاثیرات منفى وابستگى از جمله به یغما رفتن ثروت هاى ملى و آگاهى ملت از این امور در پیدایش انقلاب ایران دخیل بودند: در عصر ما ملت یافت که شاه به واسطه پیوندى که با غرب خصوصا با آمریکا دارد و همین طور با شرق، تمام مخازن ما را به باد داده است، بلکه نیروهاى انسانى ما را نیز به هدر داده است و
فهمیدند جنایات فوق العاده اى که مرتکب مى شود به واسطه پیوندى است که شاه با ابرقدرت ها دارد . از این جهت ملت ما به پا خواست . (20) [رژیم پهلوى] اقتصاد ما را به کلى به هم زد و همه چیز ایران را وابسته به اجانب کرد، همه چیز ایران به باد رفت و خسته شدند مردم از این جهت قیام کردند و این نهضت را به پا داشتند . (21) از دیدگاه امام قدس سره وابستگى رژیم گذشته صرفا بعد اقتصادى نداشت، بلکه در همه ابعاد سیاسى، اقتصادى، فرهنگى و نظامى شاه وابسته بود و همین امر موجب جدایى رژیم از مردم و اعمال فشار رژیم بر آنان و در نهایت بروز انقلاب شد: فشار بیش از حد شاه، مردم را چنان در تنگنا قرار داد که آنان دست به یک قیام همگانى زدند . شاه استقلال سیاسى، نظامى، فرهنگى و اقتصادى ما را از بین برده است و ایران را در همه ابعاد وابسته به غرب و شرق کرده است، مردم ایران را زیر شکنجه و سیاهچال هاى زندان کشته است . از تمام علما و خطبا براى گفتن حقایق جلوگیرى کرده است . تمام اینها موجب شده است که مردم مسلمان ایران خواستار یک حکومت اسلامى باشند . (22) ه) جدایى از
ملت: رژیم شاهنشاهى به دلیل ویژگى هایى که بیان شد، از پایگاه مردمى برخوردار نبود . طبیعت وابستگى و اتکا به ذخایر زیرزمینى، همچنان که تدا اسکاچپول، در مقاله «حکومت تحصیلدار و اسلام شیعى در انقلاب ایران» خاطر نشان مى کند (23) ، موجب پیدایش دیوار بلند بى اعتمادى میان مردم و حکومت وابسته شده بود، به طورى که شاه تا آخر به اهمیت مردم پى نبرده و انقلاب ایران را با توطئه خارجى تبیین مى کرد . بر خلاف شاه که با ارائه نظریه «توطئه» ناآگاهى خویش را تئوریزه نمود، از دیدگاه امام بیگانگان هیچ نقشى در پیدایش انقلاب نداشتند . به عقیده امام قدس سره: اگر پایگاه داشت این مرد (شاه) بین مردم، اگر نصف قدرتش را صرف کرده بود براى ارضاى مردم، هرگز این قدرت به هم نمى خورد . (24) . فقط آن رده هاى بالاى ارتش و قواى انتظامى، باقى را دیگر به هیچ نمى گرفتند، نه ادارات و نه ارتش، آن رده هاى پایین، نه مردم و نه بازار و نه مسجد و نه روحانیت و نه دانشگاه، هیچ یک را به حساب نمى آوردند . اینها، چیزى نمى دانستند اینها را، و بزرگ تر خطاى اینها همین بود که ملت را چیزى نمى دانستند ملت همه با هم شدند براى این که همه ناراضى بودند .
(25)
نظام اسلامى بر اساس همان آرمان هایى بنیان نهاده شد که رژیم گذشته آنها را نادیده گرفت . اصول و آرمان هاى انقلاب در شعارهاى سال 57 و اظهارات امام خمینى به خوبى منعکس شده است . شعار معروف «استقلال، آزادى، جمهورى اسلامى» چکیده مطالبات مردمى بود که سال هاى متمادى جهت دست یابى به آن مبارزه کرده بودند . الف) استقلال: امام خمینى در پاسخ به سؤالى درباره اهداف و برنامه هاى آینده شان، مى فرمایند: . استقلال و آزادى را به وطن باز خواهیم گرداند، روابط ناسالمى را که به ضرر ملت است اصلاح خواهیم کرد ... دست دیگران را از ایران کوتاه خواهیم نمود . (26) باید ما توجه داشته باشیم که ما خودمان کى هستیم و چى هستیم و مملکت ما احتیاج به چى دارد و به کى دارد . اگر ما این وابستگى هاى معنوى را، برگردانیم به حال خودش و پیدا کنیم خودمان را، مى توانیم یک ملت مستقل باشیم . (27) ب) آزادى: مردم ایران که قیام کرده اند، براى یک مطلب واضحى است که همه بشر قبولش دارد که باید آزاد باشد . نباید هى در حبس کنند، نباید جلویش بگیرند که حرف نزن، بیخ گلویش را فشار بدهند که نباید یک کلمه
حرف بزنى، قلمش را بشکنند که نباید بنویسى ... آن که از حقوق بشر است و از اولین حقوق بشر است، «آزادى، استقلال، حکومت عدل» این را مى خواهند مردم . (28) ج) جمهوریت: قالب حکومت مطلوب از دیدگاه امام، جمهورى و محتوى آن اسلامى است: اما شکل حکومت ما جمهورى اسلامى است، جمهورى به معناى این که متکى بر آراى اکثریت است و اسلامى براى اینکه متکى به قانون اسلام است و دیگر حکومت ها این طور نیستند که تکیه بر قانون اسلام داشته باشند . (29) ما خواهان استقرار یک جمهورى اسلامى هستیم و آن حکومتى است متکى به آراى عمومى . شکل نهایى حکومت با توجه به شرایط و مقتضیات کنونى جامعه ما توسط خود مردم تعیین خواهد شد . (30) د) اسلامیت: محتواى نظام مطلوب انقلاب ایران از دیدگاه امام، اسلام و اصول اساسى آن است که در قرآن و سنت بیان شده است: «امروز که ملت ایران قیام کرده اند ... حکومت اسلامى مى خواهند، مى خواهند که آزاد باشند، مى خواهند که مستقل باشند، مى خواهند که حکومتشان حکومت اسلامى باشد» . (31)
با توجه به آنچه گفته شد، ملاک تشخیص آسیب ها تا حدودى روشن مى گردد، زیرا با آسیب شناسى رژیم پهلوى مى توان به شیوه «فرافکنى روند»
»»»» آسیب هاى جمهورى اسلامى را به سهولت تشخیص داد; از این رو امام خمینى کارگزاران نظام اسلامى را از آفت هایى که دامنگیر رژیم پهلوى شد بر حذر داشته و بر حفظ اصول اساسى انقلاب که در سال 57 با خون هزاران شهید امضا گشته تاکید مى کنند . اندیشه هاى امام خمینى در این زمینه از چند جهت داراى اهمیت است: اولا، ایشان در جریان جنبش هاى انقلابى ایران حضور داشته و شاهد عینى وقایع سده اخیر ایران هستند; ثانیا به علت قرار گرفتن در صدر عظیم ترین جنبش ایران به عنوان «نماد» هویت جنبش مى باشند; ایشان دهه اول بعد از انقلاب را تجربه کرده و آسیب هاى آن را مشاهده نموده و با هوشیارى تمام در مورد بروز آنها تذکر داده اند . قبل از پرداختن به آسیب هایى که امام خمینى براى نظام اسلامى برشمرده، تذکر این نکته ضرورى است که آسیب شناسى امام عمدتا متوجه «آسیب هاى درونى» است; همچنان که ایشان «نظریه توطئه» در تبیین چرایى پیدایش انقلاب را نمى پذیرفت، خطر دشمنان خارجى را به شرط اتحاد ملت و حفظ محورهاى اساسى انقلاب بى تاثیر دانسته و هیچ گونه خطرى از این لحاظ احساس نمى کند: «از هیچ یک از این قدرت هایى که در عالم هستند و ارعاب مى کنند ملت ما را، ما نمى ترسیم ... ملتى که
براى خدا قیام کند از هیچ چیز نمى ترسد و آسیب نمى بیند» . (32) البته امام خمینى اصل وجود دشمن خارجى را مى پذیرند: «ما با یک ابرقدرتى در طرف غرب و یک ابرقدرتى در طرف شرق مواجه هستیم که هر دوى آنها مى خواهند ما را ببلعند» ; ولى خطر فیزیکى آنها را کم اهمیت ارزیابى مى کند: اگر چنانچه گفته مى شود که دولت آمریکا مى خواهد نظامى بیاورد و این مملکت را به خاک و خون بکشد باور نکنید اولا و ثانیا اگر بیاید خواهد سزاى خودش را ببیند، از محاصرات اقتصادى و نظامى و دخالت هاى نظامى ابرقدرت ها نمى ترسیم . (33) ترور فیزیکى را امام بى تاثیر دانسته و معتقد بودند با ترور اشخاص نمى توان انقلاب را ترور کرد . (34) حتى فراتر از این، امام دشمن خارجى را عامل انسجام ملت ارزیابى کرده و مى گویند: «تازه وقتى که یک جنگى شروع مى شود، ملت ما بیدار مى شود، بیشتر متحرک مى شود» . (35) در مقابل، امام آسیب هاى درونى و از همه مهم تر «تفرق امت» را مهم ارزیابى کرده و معتقد بودند خطر دشمن خارجى نیز غیر مستقیم و از این ناحیه است، یعنى دشمن خارجى ممکن است به آسیب هاى داخلى دامن زده و از این طریق خدشه وارد کند: آنچه مهم است این ناسازگارى ها در ارگان هاى
اسلامى است ... مرتبا دعوت به توافق مى کنند، لکن خودشان هم توافق ندارند، این موجب نگرانى است، چون سبب مى شود که کشور به حال تزلزل باقى بماند و اگر مدتى به حال تزلزل باقى بماند آسیب از خودش پیدا مى شود و از داخل آسیب مى بیند و محتاج به این نیست که از خارج بیایند و به ما آسیب برسانند . (36)
الف) تفرقه: امام خمینى ایران را به لحاظ ساختارى مستعد تفرقه دانسته و زمینه هایى چون وجود قبایل و عشایر مختلف، موقعیت جغرافیایى، تنوع زبانى، تنوع مذهبى و در نهایت تنوع خاستگاه روشنفکرى یعنى وجود حوزه و دانشگاه را از عوامل تفرقه به شمار آورده اند . (37) از این رو به اعتقاد امام، عواملى چون ملیت، زبان و وحدت مکانى نمى توانند به عنوان محورهاى اتحاد مورد تاکید قرار گیرند و به جاى آنها «اسلامیت» و آن هم در مفهوم عام و در سطحى فراتر از تفسیرهاى فرقه اى، مى تواند عامل انسجام ایران باشد . تفسیر امام از اسلام، اقرار به کلمه «لا اله الا الله» و داشتن قبله واحد یعنى ارزش هاى فرا فرقه اى است: مسلمان ها که اهل حق هستند، قرآن کتاب آنهاست، کعبه قبله آنهاست، کسانى که به اسلام ایمان آورده اند و به حق ایمان آورده اند
در این حق خودشان مجتمع باشند و نگذارند این باطل ها که در باطل خودشان مى خواهند مجتمع بشوند، آنها پیروز بشوند . (38) امام خمینى ضمن توصیه به سعه صدر در برخورد با برادران دینى، «منطق گفت و گو» و تن دادن به قوانین و مقررات را رمز بقاى اتحاد مى دانست . دو مؤلفه مذکور حتى مى توانند اقلیت هاى دینى را همنوا کنند: اگر بخواهید مملکت خودتان را از دست ابرقدرت ها و چپاول گرهاى بین المللى نجات بدهید، باید همه مقرراتى که تحت عمل هر یک هست، آن مقررات عمل بشود و هیچ نهادى با نهاد دیگر معارضه نکند ... من امیدوارم که تمام برادرهاى ما در اطراف ایران، چه برادرهاى اهل سنت چه برادرهاى اهل تشیع و تمام کسانى که در این ملت هستند از اقلیت هاى مذهبى، همه با هم مجتمع باشند، تا این که رفاه همه مسلمان ها و همه کسانى که در کشور اسلامى سکونت دارند حاصل بشود . (39) بنابراین ایشان براى بقاى اتحاد، حکومت اسلامى را به حکومت انسانى ترفیع داده و معتقدند با قانون گرایى مى توان اختلافات را حل کرد و کشور را به ساحل نجات رهنمون ساخت: خواست همه یک جمهورى اسلامى، یک حکومت عدل، یک حکومت انسانى ... اگر این دو تا جهت را حفظ کنید ... و
نگذارید اختلاف پیدا بشود، اگر ما حفظ کنیم این وحدت کلمه و وحدت مقصد [اسلام] تا آخر پیروزیم . (40) در حکومت انسانى و حکومت عدل حتى بدون داشتن دین واحد نیز مى توان با منطق گفت و گو به تفاهم رسید: ما اگر اختلاف سلیقه داریم، اختلاف بینش داریم، باید بنشینیم و با هم در یک محیط آرام صحبت کنیم و مسائل خودمان را حل کنیم، با تفاهم مسائل را حل کنیم، نه این که جبهه گرى کنیم، یکى یک طرف بایستد با دار و دسته خودش و یکى یک طرف دیگر بایستد با دار و دسته خودش، و کوشش کنند در تضعیف یکدیگر و کوشش کنند در تضعیف کشور اسلامى ... شماها اگر مسلم هستید، با احکام اسلام عمل کنید و اگر خداى نخواسته تعهد اسلامى را قبول ندارید، با دید سیاسى مسائل را حل کنید . (41) امام خاستگاه تفرقه را نه مردم که نخبگان، مسؤولان و نهادهاى نظام دانسته و خطاب به ایشان مى فرمایند: شما همه براى خدا - ان شاءالله - عمل کنید، همه تان با هم باشید، پشت و پناه هم باشید، ملت خوب است، ملت یک ملت روشنى است، یک ملت خوبى است . شماها هم همه با هم مجتمع بشوید، دولت و ملت، ارکان دولت، رئیس جمهورش، مجلسش، همه
اینها با هم مجتمع باشند . (42) اگر قلم هایى که در روزنامه ها به ضد هم چیز مى نویسند کمک کنند براى از بین رفتن جمهورى، همه مسؤولند ... احکام اسلام امانت است پیش مان ... و نباید با قلم ها و قدم ها به این امانت خیانت کنیم ... اگر بخواهید کشورتان مستقل باشد و آزاد باشید، باید از این طور مناقشات دست بردارید . (43) من باز تاکید مى کنم اگر سران با هم خوب باشند، این کشور صدمه نمى بیند، اگر صدمه اى این کشور ببیند از اختلاف سران است . همان طور که شارع مقدس فرموده، باید دولت، مجلس و قوه قضاییه احساس کنند که یک تکلیف دارند و آن این که اختلاف نداشته باشند . (44) ب) ارائه چهره طاغوتى از حکومت: امام خمینى معتقد بود انقلاب ایران به لحاظ ماهوى از سایر انقلاب هاى دنیا متمایز است و وجه تمایز آن، اسلامى بودن آن است . (45) همان گونه که در تعریف طاغوت از دیدگاه امام اشاره شد، هر حکومتى که محتواى آن اسلامى نباشد طاغوت است، خواه متولیان آن پهلوى باشد یا دیگران: الآن ما همه مکلفیم حالایى که جمهورى اسلامى شد ما هم اسلامى باشیم، اگر بنا شد جمهورى اسلامى باشد اما ماها دیگر اسلامى نباشیم حکومت اسلام نیست . اگر بنا شد
که جمهورى اسلامى باشد پاسبان هایش اسلامى نباشند، خداى نخواسته دادگاه هایش اسلامى نباشند، وزارتخانه هایش اسلامى نباشند، این حکومت طاغوتى است به اسم اسلام، همان طاغوت است . (46) امام خمینى از تبدیل شدن جمهورى اسلامى به حکومت طاغوتى نگران بوده و آن را یکى از آسیب هاى عمده انقلاب برشمرده اند: طاغوت براى خاطر این که پسر کى بود و نوه کى بود که نبود، براى اعمالش بود، اگر اعمال ما هم یک اعمال طاغوتى باشد، براى خود باشد، نه براى ملت، دعوا بکنیم سر خودمان، نه براى مصالح ملت، این همان طاغوت است، منتها به یک صورت دیگرى در آمده، اما طاغوت است . طاغوت هم مراتب دارد، یک طاغوت مثل رضاخان و محمدرضا، و یک طاغوت هم مثل کارتر و امثال آنها است، یک طاغوت هم مثل ماهاست . (47) ج) ارائه چهره واژگونه از اسلام: على علیه السلام مى فرمایند: «مردم اسلام را به تن مى کنند ولى آنچنان که پوستین را وارونه به تن مى کنند» . (48) ممکن است محتواى حکومتى به ظاهر اسلامى باشد، ولى چهره اى که از اسلام ارائه مى شود چنان واژگونه و دور از واقعیت باشد که دل هاى پاک و توده مردمان به آن رغبت نکنند، زیرا مفروض امام خمینى این است که اگر اسلام واقعى به مردم ارائه شود همه
دنیا آن را مى پذیرند . (49) وارونه نشان دادن چهره اسلام یکى از آسیب هاى تهدید کننده نظام اسلامى است که امام درباره آن هشدار مى دادند، زیرا کنار گذاشتن ظاهر اسلام، در ایران ناممکن است ولى وارونه به تن نمودن آن آسان است . وانگهى اگر اسلام وارونه به تن شود نه تنها کارگزاران نظام ضربه مى بینند، که از دیدگاه امام، مکتب (اسلام) از همه امور مهم تر است: اگر روحانیون که در راس جامعه هستند روى موازین مقررات به طور دقیق عمل نکنند، اگر دولت به طور دقیق عمل نکند ... و اعمالشان را تطبیق ندهند با اسلام، یک صورت قبیحى از اسلام در خارج منعکس مى شود ... الآن یک تکلیف بسیار بزرگى به عهده همه ماست، من یک طلبه هستم این تکلیف را دارم، آقایان [روحانیون] این تکلیف را دارند، سایر قشرها هم دارند، که کوشش کنیم وجهه اسلام را آن طور که هست نمایش بدهیم، نه آن طورى که خلفایى مثل معاویه و یزید ... جلوه مى دادند ... و اسباب این مى شد که یک وقت وجهه اسلام را در دنیا دگرگون کنند . (50) اگر خداى نخواسته ما پیروز بشویم به این معنا که آن دسته اى از ظلالم ها که بودند و آن دسته اى از چپاولگران که بودند بیرون کردیم، لکن
به جاى آنها یک دسته ظلمه دیگرى با یک محدودیت خاص و چپاولگرى هاى دیگرى با یک محدودیتى به جاى او نشست، این موجب این مى شود که مکتب ما در دنیا منعکس بشود که مکتب درستى نبوده، شکست در مکتب واقع بشود، آن شکستى که جبران نمى تواند بپذیرد . (51) از تحلیل فوق، یک فرض ناخودآگاه به ذهن تبادر مى کند و یک ملاک براى ارزیابى القا مى شود و آن این که کارگزاران نظام در ارزیابى اقبال مردم، روى دیگر سکه را نیز ملاحظه نمایند; یعنى ممکن است آن اسلامى که ارائه مى شود به دلیل رفتار سوء مسؤولان وارونه جلوه کند و پشت کردن مردم به برنامه حکومت همواره پشت کردن به اسلام نیست . «خود ارزیابى» اصل مهمى است که از گفتارهاى گهربار امام استنباط مى گردد . د) سوء استفاده از آزادى: یکى از چهار ستون نظام اسلامى در اندیشه امام، «آزادى» است . هر حکومتى که میل به استبداد کند، طاغوت است، زیرا خلاف موازین اسلامى عمل کرده است: اسلام به ما اجازه نداده است که دیکتاتورى بکنیم . ما تابع آراى ملت هستیم . ملت ما هر طورى راى داد، ما هم از آن تبعیت مى کنیم . ما حق نداریم، خداى تبارک و تعالى به ما حق نداده است، پیغمبر
اسلام به ما حق نداده است که به ملتمان یک چیزى را تحمیل کنیم . (52) آزادى سیاسى در اندیشه امام خمینى قدس سره به حدى است که «هر فرد
از افراد ملت حق دارد مستقیما در برابر سایرین، زمام دار مسلمین را استیضاح کند و به او انتقاد کند و او باید جواب قانع کننده بدهد . در غیر این صورت، اگر بر خلاف وظیفه اسلامى خود عمل کرده باشد، خود به خود از مقام زمام دارى معزول است» . (53) با همه اهمیتى که امام به آزادى قائل است، آزادى را ملازم با قانونمدارى و به عبارت عام تر «محدودیت» مى دانند . آزادى در چارچوب مجارى قانونى معنا پیدا مى کند و به مفهوم «هرج و مرج» و «دلبخواه» نیست . از دیدگاه امام، هرج و مرج منجر به استبداد مى گردد، یعنى از دل «آنارشیسم» ، «خودکامگى» و «استبداد» متولد مى گردد . همچنان که استبداد رضاخانى از درون کشمکش هاى طولانى و هرج و مرج پس از انقلاب مشروطه تولد یافت، و مردم نیز استبداد را به هرج و مرج ترجیح مى دهند . امام خمینى یکى از آسیب هاى مهم نظام اسلامى را سوء استفاده از آزادى دانسته و تذکر مى دهند شکر نعمت آزادى حفظ حدود آن است و اگر حدود آن حفظ نشود ممکن است به حالت سابق برگردیم: اگر خداى نخواسته آزادى را صرف کردیم بر خلاف مسیر ملت و اسلام، حالا که آزاد شدیم خودمان را به هرج و مرج بکشیم ... حالا
که آزاد هستیم بر خلاف نظامات اسلامى و بر خلاف نظامات ملى عمل کنیم، هرج و مرج به پا کنیم، تحت هیچ قاعده نباشیم، تحت هیچ یک از قواعد اسلامى و ملى نباشیم، اگر این طور باشد آزادى را سلب کردیم بر خلاف مسیر ملت و بر خلاف مسیر اسلام . (54) مدل ذیل اقتباسى از اندیشه امام است: خواسته اسلام و ملت م آزادى م آزادى بدون قید (قید اسلام و مقررات مدنى یعنى مسیر ملت و خواسته ایشان) م استبداد و اختناق (افراط در استبداد و اختناق) م شکل گیرى جنبش هاى انقلابى ه) وابستگى اقتصادى: طبق تحقیقات آقاى محمدحسین پناهى که بر اساس شعارهاى انقلاب به بررسى و تحلیل زمینه ها و اهداف انقلاب اسلامى ایران پرداخته، اهداف اقتصادى نسبت به سایر هدف ها از اهمیت کمترى برخوردار است . (55) نوع اهداف و ارزش ها - تعداد - درصد اهداف و ارزش هاى فرهنگى انقلاب - 5/54 - 359 اهداف و ارزش هاى سیاسى انقلاب - 6/39 - 261 اهداف و ارزش هاى اقتصادى - 9/5 - 39 جمع - 100 - 659 جدول 1 - شعارهاى مربوط به اهداف و ارزش هاى انقلاب اسلامى با توجه به جدول فوق تنها 9/5 درصد شعارها به اهداف اقتصادى اختصاص دارند و به این اهداف نیز اگر با
تدبر نگاه کنیم باز بعد فرهنگى دارند و مردم خواستار عدالت اقتصادى هستند نه این که خواستار بهبود وضعیت باشند . جدول ذیل این ادعا را به خوبى نشان مى دهد . نوع اهداف و ارزش هاى اقتصادى - تعداد - درصد نفى فقر و محرومیت اقتصادى - 7/7 - 3 حمایت از طبقات محروم - 1/82 - 32 نفى سرمایه دارى و طبقات مرفه - 7/7 - 3 سایر امور اقتصادى - 5/2 - 1 جمع - 100 - 39 جدول 2 - توزیع شعارهاى مربوط به اهداف و ارزش هاى اقتصادى انقلاب در اندیشه امام خمینى نیز متغیر «اقتصاد» به عنوان انگیزه انقلاب غایب است . از دیدگاه امام تئورى «اقتصاد عامل انقلاب» چونان نظریه «توطئه» مطرود مى باشد . (56) پس آنچه مردم ایران را به تحرک وامى داشت و غرور ملى ایرانیان را خدشه دار مى ساخت نه ضعف اقتصادى و فقر که «وابستگى» (اقتصادى، فرهنگى، سیاسى) بود . امام خمینى ضمن رد تبیین هاى اقتصادى، به ویژه مارکسیستى از انقلاب، مى فرمایند: [آیا] جوان هاى ما براى این که یک زندگى مرفهى در دنیا داشته باشند خون مى دادند؟! این مى شود که یک کسى خودش را بکشد که زندگى اش خوب باشد یا خیر، این یک نهضتى الهى بود ... نهضت ایران نهضتى بود که خداى تبارک
و تعالى در آن نقش داشت و مردم به عنوان جمهورى اسلامى، به عنوان اسلام، به عنوان احکام اسلام در خیابان ها ریختند و همه گفتند: ما این رژیم را نمى خواهیم و حکومت عدل اسلامى و جمهورى اسلامى مى خواهیم . (57) امام خمینى تقویت بنیه هاى اقتصادى را براى استقلال کشور ضرورى دانسته و معتقد بودند بدون استقلال مادى و خودکفایى نسبى به ویژه در امر کشاورزى (58) و تولیدات مربوط به کالاهاى ضرورى و حیاتى، استقلال در سایر زمینه ها نیز ممکن نیست . اگر مملکت شما در اقتصاد نجات پیدا نکند و وابستگى اقتصادى داشته باشد، همه جور وابستگى دنبالش مى آید و وابستگى سیاسى هم پیدا مى کنیم، وابستگى نظامى هم پیدا مى کنیم براى این که وقتى ما چیزى نداشتیم، دستمان به طرف آمریکا دراز مى شود و آمریکا همه چیز را به ما تحمیل مى کند . ما وقتى مى توانیم زیر بار او نرویم که قدرتمند باشیم . (59) امام وابستگى اقتصادى را یکى از آسیب هاى انقلاب دانسته، و آن را عامل رجعت به وضعیت پیش از انقلاب مى دانند که آن وضعیت زمینه هاى ساختارى بروز جنبش هاى انقلابى را فراهم کرد . (60) و) اشرافى گرى و تجمل گرایى: همچنان که ابن خلدون خاطر نشان مى سازد، تجمل گرایى از عوامل عمده شکست حکومت ها و به سستى گراییدن «عصبیت» است . امام
خمینى نیز تجمل گرایى را یکى از آسیب هاى عمده به شمار آورده و در تحلیل گرایش مردم به روحانیت و سپردن رهبرى انقلاب به ایشان مى گویند: آن چیزى که مردم از ما توقع داشته و دارند و به واسطه آن دنبال ما و شما آمده اند و اسلام را ترویج نموده و جمهورى اسلامى را به پا کردند و طاغوت را از میان بردند، کیفیت زندگى اهل علم است . اگر خداى نخواسته مردم ببینند که آقایان وضع خودشان را تغییر داده اند، عمارت درست کرده اند و رفت و آمدهایشان مناسب شان روحانیت نیست و آن چیزى را که نسبت به روحانیت در دلشان بوده است از دست بدهند، از دست دادن آن همان و از بین رفتن اسلام و جمهورى اسلامى همان . (61) در پندار امام خمینى، عصبیت حاکم بین روحانیت و مردم نه بر خویشاوندى نسبى بلکه بر «دین و معنویت» استوار است که به زعم ابن خلدون عام تر از عصبیت خویشاوندى است و این معنویت که قوام این گونه عصبیت مى باشد در اندیشه امام خمینى رابطه معکوس با تجمل گرایى دارد: «هر چه بروید سراغ این که یک قدم بردارید براى که خانه هاتان بهتر باشد، از معنویتتان به همین مقدار، از ارزش تان به همین مقدار کاسته مى شود» . (62) امام خمینى از کلیه مسؤولان
به ویژه روحانیون متواضعانه مى خواهند براى حفظ نظام جمهورى اسلامى از تجمل گرایى و زرق و برق دنیا بپرهیزند: من متواضعانه و به عنوان یک پدر پیر از همه فرزندان و عزیزان روحانى خود مى خواهم که در زمانى که خداوند بر علما و روحانیون منت نهاده است و اداره کشور بزرگ و تبلیغ رسالت انبیا را به آنان محول فرموده است، از زى روحانى خود خارج نشوند و از گرایش به تجملات و زرق و برق دنیا که دون شان روحانیت و اعتبار نظام جمهورى اسلامى ایران است، پرهیز کنند، که هیچ آفت و خطرى براى روحانیت و براى دنیا و آخرت آنان بالاتر از توجه به رفاه و حرکت در مسیر دنیا نیست . (63) سؤال مهمى که در این جا مطرح مى شود این است که منظور امام از تجمل گرایى چیست؟ ملاک تشخیص آن چگونه است؟ و داوران تشخیص چه کسانى هستند؟ الگوى مورد نظر امام براى رهبران حکومت، کدامین حکومت است؟ امام به همه این سؤالات پاسخ داده اند . در اندیشه امام، اشرافى گرى و تجمل گرایى این است که زندگى متولیان امور جامعه متفاوت از توده مردم بوده و داراى امتیازات ویژه اى باشند و با سوء استفاده از مقام، ثروت اندوزى کنند و یا در زندگى روزانه امتیازى براى خود قائل
شوند . (64) ملاک تشخیص نیز عدم تفاوت زندگى بعد از حاکمیت قشر حاکم با قبل از حکومت است و داوران تشخیص این امر نیز توده مردم هستند; از این رو توصیه مى فرمایند: «یک وقت کارى نشود که ملت ها و دیگران کار را تعیب کنند به این که شما دستتان نمى رسید . حالا که دستتان رسید شما هم همان هستید» . (65) الگوى مورد نظر امام براى حکومت اسلامى، جهت مصون ماندن از گرایش به اشرافى گرى، حکومت علوى است: همان روزى که بیعت کردند با حضرت امیر به خلافت، آن هم خلافتى که دامنه اش این قدر زیاد بود، همان روز بعد از این که بیعت تمام شد، ایشان بیل و کلنگش را برداشت، رفت سراغ آن کارى که مى کرد . (66) از آسیب هاى دیگر نظام اسلامى در دیدگاه امام، مى توان به عدم وظیفه شناسى مردم (67) ، سستى و از دست دادن حالت انقلابى (68) ، از خود بیگانگى (69) ، کم کارى در ادارات و کارخانه ها (70) ، اعوجاج در رسانه هاى جمعى به ویژه تلویزیون (71) ، ظاهرگرایى و چاپلوسى (72) ، سرگرم شدن به مسائل غیر اساسى (73) ، نفوذ افراد فاسد در بدنه حکومت (74) ، گفتارهاى نسنجیده و آسیب زاى برخى مسؤولان (75) ، تضعیف نهادها (76) ،
بزرگ نمایى مشکلات کوچک و فرافکنى مشکلات اجرایى به اصل اسلام (77) ، ایجاد یاس و نومیدى به جاى امید به آینده (78) ، ترجیح مصالح شخصى بر مصالح جامعه (79) و ... اشاره کرد . آنچه تا کنون مطرح شد، در جدول ذیل نمایش داده شده است:
») حجةالاسلام کریم خانمحمدى، عضو هیات علمى گروه علوم اجتماعى موسسه آموزش عالى باقرالعلوم علیه السلام . »») stloveR »»») niartS larutcurtS »»»») noitcejorP 1 . نیکى . ر . کدى، «چرایى انقلابى شدن ایران» ، ترجمه فردین قریشى، فصلنامه متین، سال اول، ش 2 (بهار 1378( ص 237 - 221 . 2 . سعید حجاریان، مجموعه مقالات رهیافت هاى نظرى بر انقلاب اسلامى (گردآورنده: عبدالوهاب فراتى) - (قم: معاونت امور اساتید و دروس معارف اسلامى، چاپ اول، 1377( ص 313 . 3 . گى روشه، تغییرات اجتماعى، ترجمه منصور وثوقى (تهران: نشر نى، چاپ هفتم، 1376(، ص 130 . 4 . آنتونى گیدنز، جامعه شناسى عمومى، ترجمه منوچهر صبورى (تهران: نشر نى، 1373( ص 674 . 5 . گى روشه، پیشین، ص 131 . 6 . تحلیل روان شناختى شخصیت رهبر جنبش و خاستگاه اجتماعى وى تا حد زیادى ماهیت جنبش را نمایان مى سازد . 7 . مصطفى ملکوتیان و دیگران، انقلاب اسلامى و چرایى و
چگونگى رخداد آن (قم: نهاد نمایندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها، چاپ سیزدهم، 1380( ص 159 . 8 . امام روح الله خمینى، صحیفه نور، ج 2 (تهران: ارشاد اسلامى) ص 57 . 9 . همان، ج 7، ص 279 . 10 . همان، ج 7، ص 73 . 11 . همان، ج 5، ص 114 . 12 . همان، ج 7، ص 31 . اقتباس از سخنرانى امام . 13 . همان، ج 5، ص 58 . 14 . همان، ج 10، ص 233 . 15 . همان، ج 3، ص 66 . 16 . همان، ص 148 . 17 . همان، ص 167 . 18 . همان، ج 18، ص 219 . 19 . نیکى . ر . کدى، پیشین، ص 224 . 20 . امام روح الله خمینى، پیشین، ج 4، ص 183 . 21 . همان، ج 7، ص 234 . 22 . همان، ج 3، ص 164 23 . تدا اسکاچپول، مجموعه مقالات رهیافت هاى نظرى بر انقلاب اسلامى (گردآورنده: عبدالوهاب فراتى)، ص 216 - 185 . 24 . امام روح الله خمینى، پیشین، ج 7، ص 5 . 25 . همان، ج 11، ص 128 . 26 . همان، ج 4، ص 66 . 27
. همان، ج 9، ص 110 . 28 . همان، ج 4، ص 47 . 29 . همان، ص 37 . 30 . همان، ج 2، ص 260 . 31 . همان، ج 3، ص 198 . 32 . همان، ج 13، ص 29 . 33 . همان، ج 12، ص 92 . 34 . همان، ج 7، ص 1 . 35 . همان، ج 13، ص 157 . 36 . همان، ج 12، ص 163 . 37 . همان، ص 31 و ج 14، ص 113 و ج 7، ص 280 و ج 9 (پیام امام در خصوص مسائل کردستان در 6/6/58( و ج 8، ص 9 و ج 4، (مصاحبه امام با اهل تاریخ در 16/9/57(. 38 . همان، ج 13، ص 48 . 39 . همان، ص 27 . 40 . همان، ج 7، ص 280 . 41 . همان، ج 14، ص 38 . 42 . همان، ج 13، ص 173 . 43 . همان، ج 14، ص 7 . 44 . همان، ج 18، ص 57 . 45 . ر . ک: همان، ج 14، ص 203 . 46 . همان، ج 8، ص 4 . 47 . همان، ج 13، ص 75 . 48
. «و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا» . نهج البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، خطبه 17، ص 324 . 49 . ر . ک: همان، ج 7، ص 33 . 50 . همان . 51 . همان، ص 195 . 52 . همان، ج 10، ص 181 . 53 . همان، ج 4، ص 190 . 54 . همان، ج 7، ص 42 . 55 . محمدحسین پناهى، فصلنامه علوم اجتماعى علامه طباطبایى، ش 11 و 12، ص 81 - 65 . 56 . براى آگاهى از این تئورى ها، ر . ک: مجموعه مقالات انقلاب اسلامى و ریشه هاى آن - (قم: معاونت امور اساتید و دروس معارف، 1374( ص 139 - 86 . 57 . امام روح الله خمینى، پیشین، ج 7، ص 60 . 58 . همان، ج 11، ص 100 . 59 . همان، ج 11، ص 117 . 60 . ر . ک: همان، ج 11، ص 204 . 61 . همان، ج 19، ص 188 . 62 . همان، ص 157 . 63 . حسن آئینه (تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1379(، ج 1 . 64 . امام روح الله خمینى، پیشین، ج 2، ص 280 . 65 . همان، ج 12،
ص 69 . 66 . همان، ج 2، ص 233 . 67 . امام خمینى، پیشین، ج 11، ص 215 . 68 . همان، ص 167 و ج 8، ص 83 . 69 . همان، ج 11، ص 183 . 70 . همان، ص 179 و ج 14، ص 37 . 71 . همان، ج 12، ص 84 . 72 . همان، ج 8، ص 264 . 73 . همان، ج 8، ص 112 . 74 . همان، ج 11، ص 64 . 75 . همان، ج 14، ص 24 . 76 . همان، ص 40 . 77 . همان، ص 44 . 78 . همان، ص 4 . 79 . همان، ج 19، ص 62 .
رواق اندیشه، شماره 38 بهداروند، محمد مهدی
انقلاب شکوهمند اسلامى ایران، چه بخواهیم، چه نخواهیم، مرزهاى کشور را در نوردیده و حتى پس از آن، هیچ انقلاب دیگرى به عظمت آن به وقوع نپیوسته است. اما آنچه که بسیار اهمیت دارد و باید بدان پرداخت، آسیب هایى است که این انقلاب را تهدید مى کند. این نوشتار اشاره کوتاهى به آسیب شناسى انقلاب اسلامى خواهد داشت. انقلاب شکوهمند اسلامى، نظام طاغوتى سلاطین را پس از سالها حاکمیت ستمگرانه و نابودسازى حرث و نسل مسلمین، در هم شکست و در برابر نگاه ناباور جهانیان مرعوب و مقهور استکبار، روش نوینى را مبتنى بر خدا پرستى و باورهاى دینى، در اداره زندگى بشر و استقرار نظام اجتماعى و حکومتى مطرح ساخت. استکبار جهانى که سرگرم بهره بردارى از نتایج تبلیغات طولانى و گسترده خود در «جدایى دین از سیاست» و اعمال سلطه بر مسلمین بود، ناگاه، حیرت زده با این واقعیت روبرو گردید که دین باورى اجتماعى و انقلاب اسلامى نشأت گرفته از آن، معادلات قدرت وى را بر هم زده و منافع نامشروعش را به خطر انداخته است و به رغم پیش بینیها و حسابگریهاى مادى جهان غرب، جامعه اى بزرگ را با قدرت و اطمینان، سامان بخشیده و به پیش مى برد و در این راه مصمم و استوار،
بزرگترین معضلات را یکى پس از دیگرى از میان برداشته و شومترین توطئه ها را از جانب آن نظام سلطه گر، نقش بر آب نموده است. حرکتى چنین عظیم و انقلابى چنین باشکوه، برگرفته از فرهنگ اصیل اسلامى، معلول رهبریهاى داهیانه و بینش فوق تصور شخصیتى بود که با نیرو گرفتن از ایمان، اراده و اخلاص خویش، منزلت ایران اسلامى را قدرتمندانه و سربلند، برفراز قله رهبرى ملل مظلوم، استقرار بخشید؛ هر چند که این شخصیت الهى و کم نظیر از جهات گوناگون، شایسته تعظیم و تحسین و قدردانى است؛ امّا آنچه که ایشان را در میان بسیارى از علما و شخصیتهاى سیاسى، علمى و مذهبى قرون پیشین و معاصر، ممتاز و مشخص مى گرداند، بینش بلند اجتماعى و تفکر حکومتى نسبت به اسلام و طرح ابعاد سیاسى و حکومتى آن در دنیاى ظلمانى معاصر و عزم آهنین او بر اعتلاى عینى کلمه توحید است. وسعت دید نسبت به مصالح عینى مسلمین، مرتبط و منسجم دیدن امور فردى و اجتماعى و توجه اساسى به وظائف عمومى و سرنوشت ساز، دیدن حکومت و نظام اداره جامعه در جمیع شئون زندگى و در نهایت، مطرح کردن ضرورت ولایت فقیه به عنوان مهمترین اصل انکارناپذیر و تأمین کننده سعادت مسلمین در زمان غیبت، از جمله مطالب
اصولى است که از طرف ایشان، بطور اساسى طرح شده و مورد عنایت خاص قرار گرفته است. سالهاى طولانى مبارزه در جهت رفع ظلم و بى عدالتى، کشاندن تعالیم و ارزشهاى اسلامى از لابلاى متون کتابها و مجالس درس و بحث به عینیت جامعه، ایجاد زمینه هاى واقعى در جارى شدن باورهاى اسلامى و رویارویى عالمانه با حوادث و رویدادهاى پیچیده در مقاطع مختلف تکوین و رشد انقلاب و نظام اسلامى، همه بیانگر آن بینش بلند و تفکر اصولى برخاسته از «اسلام ناب محمدى» مى باشد و ثمره این مبارزات که با خون هزاران شهید آمیخته است، برپایى و استقرار شجره طیبه و مبارک جمهورى اسلامى در اوج حاکمیت کفر و استکبار جهانى است که حقا از آن باید به عنوان بهترین و گرانبهاترین یادگار امام راحل و عزیزترین امانت الهى، قدردانى کرد؛ همچنانکه ایشان خود بارها بر این امر تأکید ورزیده اند. از جمله در وصیتنامه سیاسى الهى خویش، پس از بیان توطئه هاى موذیانه و شیطانى دشمنان در جدا کردن اسلام و مسلمین از سیاست و حکومت و اشاره به وسعت تعالیم اسلام در این باب، چنین مى فرمایند: «امید آن دارم که نویسندگان و جامعه شناسان و تاریخ نویسان، مسلمانان را از این اشتباه بیرون آورند. و آنچه گفته شده و مى شود که انبیاء
به معنویات کار دارند و حکومت و سررشته دارى دنیایى مطرود است و انبیاء و اولیاء و بزرگان از آن احتراز مى کردند و ما نیز باید چنین کنیم، اشتباه تأسف آورى است که نتایج آن، به تباهى کشیدن ملتهاى اسلامى و باز کردن راه براى استعمار خونخوار است. حکومت حق براى نفع مستضعفان و جلوگیرى از ظلم و جور و اقامه عدالت اجتماعى همان است که مثل سلیمان بن داوود و پیامبر عظیم الشأن اسلام و اوصیاء بزرگوارش براى آن کوشش مى کردند از بزرگترین واجبات و اقامه آن از والاترین عبادات است.»(2) اقامه حکومت دینى، یکى از اهداف و آرمانهاى والاى امام خمینى قدس سره در عرصه نظام سیاسى دینى بود. همین دیدگاه، نقطه فارق و تمایز اندیشه هاى ایشان از سایر سران و رهبران انقلابها و فقهاى مجاهد در طول تاریخ بوده است. ایشان بر این حقیقت باور داشتند که دین، قدرت اداره و مدیریت را دارد و براى این ادعاى خود، تئورى مستدل هم ارائه نمود. در مقابل این ایده و دیدگاه امام، مخالفان زیادى در حوزه و دانشگاه قرار داشته و دارند و معتقدند که حکومت، نهادى برخاسته از ضرورت عقل عملى است و عقل عملى خود به تنهایى، قدرت سرپرستى و مدیریت جامعه را دارد. آن چه در تحلیل این
دیدگاه و نظریات امام مى توان بدان توجه محورى کرد، وجود سؤالات مبنایى ذیل است: 1 آیا بین دین و سیاست رابطه اى وجود دارد؟ 2 بر فرض وجود رابطه، آیا دین با مجموعه دانشهاى سیاسى ارتباط دارد؛ یعنى دین تنها یک اندیشه و مکتب سیاسى دارد و یا این که داراى فلسفه سیاسى و علم سیاست نیز مى باشد؟ 3 سیاست و امور سیاسى با تعالیم دینى چه ارتباطى دارد؟ 4 آیا دیندارى و خداپرستى، به مرزهاى سیاست محدود مى شود؟! شعار «جدایى دین از سیاست» از کجا نشأت گرفته، با چه اهدافى تبلیغ و ترویج مى گردید و سرانجام، چه آثارى را بر جاى نهاد؟ 5 آیا پیامبران و اوصیاى بزرگوارشان از دخالت در امور سیاسى احتراز مى کردند؟ آیا انجام رسالت بزرگ آنان مبنى بر اقامه قسط و عدالت اجتماعى، بدون دخالت در امور سیاسى ممکن است؟! 6 آیا دین اسلام نیز به عنوان کاملترین و آخرین دین سعادت بخش الهى به عبادات و تکالیف فردى محدود شده و نسبت به امور سیاسى اجتماعى ساکت است؟ 7 آیا دخالت در امور سیاسى با حفظ مقامات معنوى و قداست دینى منافات دارد؟! 8 آیاوظایف فقها و علماى دین به امور عبادى،مباحث علمى و بیان مسائل شرعى محدود مى گردد؟ 9 اگر اسلام، خود، داراى یک نظام سیاسى کامل و
متعالى است، این سیاست از چه ویژگیهایى برخوردار است و تفاوت آن با سیاستهاى غیر الهى چیست؟ مسلما در فرض اول اگر قائل به عدم ارتباط شویم، نوبت به فرض دوّم نخواهد رسید؛ مانند عدم اعتقاد به عدم رابطه بین فلسفه نظرى و علوم تجربى. امّا در صورت اعتقاد به وجود ارتباط و رابطه، باید مشخص کرد که رابطه دین و دانش سیاسى چیست؟ آیا دین، قدرت ارائه علم جدید را دارد؟ به عبارت دیگر، آیا دین تا حد تئورى هاى کلى ارائه طریق مى نماید و یا این که فراتر از این محدوده و تا ارائه معادلات کاربردى سیاسى جدید هم پیش مى رود؟ عده اى ادعا مى کنند که بین دین و دانش سیاسى رابطه است؛ ولى نیازى به تولید علم جدید سیاست نیست؛ زیرا علم، مقوله اى خنثى و بى جهت است و نوع کاربرد آن، جهتگیرى اش را مشخص مى کند. براستى در فرض اثبات ارتباط، آیا دخالت دین در مقوله سیاست، داراى نظام سیاسى بوده و یا این که تنها داراى احکام سیاسى است؟ اصولاً این که چه نوع ساختار قدرتى در جامعه شکل بگیرد، بر عهده دین قرار دارد یا عقل جمعى بشر؟ به نظر مى رسد براساس تعریفهاى بیشمار علما و فقهاى معظم در باب دین و گستره آن، بتوان ادعا کرد که دین
در نظام سیاسى، تمامى حوزه ها را تحت پوشش قرار داده و علاوه بر احکام سیاسى، داراى نظامى است که اهداف و مبناهایى دارد که ساختار قدرتى خاص را تعریف و تبیین مى کند. «... استکبار وقتى که از نابودى مطلق روحانیون و حوزه ها مأیوس شد، دو راه را براى ضربه زدن انتخاب نمود؛ یکى راه ارعاب و زور؛ دیگرى راه خدعه و نفوذ. در قرن معاصر وقتى حربه ارعاب و تهدید چندان کارگر نشد، راههاى نفوذ تقویت گردید. اولین و مهمترین حرکت، القاى شعار جدایى دین از سیاست است که متأسفانه این حربه در حوزه و روحانیت تا اندازه اى کارگر شده است تا جایى که دخالت در سیاست، دون شأن فقیه و ورود در معرکه سیاسیون، تهمت وابستگى به اجانب را به همراه مى آورد؛ یقینا روحانیون مجاهد از نفوذ بیشتر زخم برداشته اند. گمان نکنید که تهمت وابستگى و افتراى بى دینى را تنها اغیار به روحانیت زده است، هرگز؛ ضربات روحانیت ناآگاه و آگاه وابسته به مراتب کارى تر از اغیار بوده و هست....(3)« «... وقتى شعار جدایى دین از سیاست جا افتاد و فقاهت در منطق ناآگاهان غرق شدن در احکام فردى و عبادى شد و قهرا فقیه هم مجاز نبود که از این دایره و حصار بیرون رود و در سیاست
و حکومت دخالت نماید، حماقت روحانى در معاشرت با مردم، فضیلت شد. به زعم بعضى افراد، روحانیت زمانى قابل احترام و تکریم بود که حماقت از سراپاى وجودش ببارد؛ والا عالم سیاسى و روحانى کاردان و زیرک، کاسه اى زیر نیم کاسه داشت. و این از مسائل رایج حوزه ها بود که هر کس کج راه مى رفت متدین تر بود. یاد گرفتن زبان خارجى کفر و فلسفه و عرفان گناه و شرک به شمار مى رفت. در مدرسه فیضیه فرزند خردسالم مرحوم مصطفى از کوزه اى آب نوشید، کوزه را آب کشیدند، چرا که من فلسفه مى گفتم. تردیدى ندارم اگر همین روند ادامه مى یافت، وضع روحانیت و حوزه ها، وضع کلیساهاى قرون وسطى مى شد که خداوند بر مسلمین و روحانیت منت نهاد و کیان و مجد واقعى حوزه ها را حفظ نمود.»(4) در باب مباحث نظام سیاسى، یک بحث آن، رابطه دین و سیاست است؛ بدین معنا که آیا نظام سیاسى بر پایه آراى مردم (دموکراسى) است یا بر پایه جریان ولایت الهیه؟ قطعا در این عرصه و دوره زمانى انقلاب و نظام اسلامى، این مباحث و سؤالات بایستى بصورت منطقى و صحیح، طرح، بحث و بررسى و پاسخ داده شوند؛ زیرا در غیر اینصورت، با چالشهاى جدى در عرصه فرهنگى و سیاسى مواجه خواهیم شد.
اگر
در یک تحلیل تاریخى گذرا بخواهیم مراحل طى شده و مورد نظر انقلاب اسلامى را عنوان کنیم، مى توان بدین شکل بدان پرداخت:
به دنبال اوجگیرى تمدن مادى، حرکتى از لایه هاى باطنى و عمیق جامعه جهانى علیه این حرکت جهانى آغاز شد که نقطه ظهورش در انقلاب اسلامى است. بى تردید، انقلاب اسلامى یک انقلاب ضد استبدادى و ضد استعمارى است؛ ولى تعریف در این حد، ستم در حق آن است؛ در حق انقلابى که در فاصله بیست سال، مرزهاى خود را در مى نوردد و به همه جهان سایه مى افکند و یکى از عواملى است که ابرقدرت مطرح جهان یعنى سوسیالیسم را از میدان بیرون مى کند. بى تردید، یکى از عوامل شکست کمونیسم، ظهور انقلاب اسلامى بود. هر چند ضعف درونى کمونیسم و نبود برخى از آزادیهاى فردى هم تأثیر داشته است. شاهد گویا این است که در سالهاى قبل از سال 57، تمام نهضتهاى دنیا کمونیستى بود. اما در سال 58 و بعد از فتح لانه جاسوسى، حتى یک انقلاب کمونیستى در دنیا به وجود نیامد. همه جنبش هاى انقلابى مذهبى بودند. این امر، نقطه شروع فروپاشى شوروى بود. متحد او، کوبا در سال 57 در 17 کشور آفریقایى لشکر داشت و از مبارزات کمونیستى دفاع مى کرد؛ ولى در سال
58 در هیچ جایى لشکر نداشت. همچنین انقلاب اسلامى، جناح دوم (لیبرال دموکراسى) را نیز در معرض خطر جدى قرار داده است؛ با این بیان که بعد از فروپاشى شرق، برخى پایان تاریخ را ادعا مى کردند و مى گفتند، اینک لیبرال دموکراسى پیروز شده و تاریخ به مرحله پایانى خود رسیده است. یک تئوریسین بزرگ آمریکا که نظریه پرداز شوراى روابط خارجى آمریکاست و نظریه او به منزله مبناى عمل روابط خارجى آمریکاست، متوجه شد که این چنین نیست؛ بلکه عالم وارد فضاى جدیدى مى شود و هویتهاى تمدنى شکل مى گیرد. همین تئوریسین دوره جنگ سرد که تمام جنگ جهان را خلاصه در جنگ مادى بر سر دنیا بین لیبرال دموکراسى و سوسیالیسم مى دید، نظریه برخورد تمدنها را مطرح کرد و ادعا کرد جهان در شرایط جدیدى قرار گرفته؛ به گونه اى که هویتهاى تمدنى بر محور فرهنگ در حال شکل گیرى است و از گسل بین این تمدنها، لبه هاى خونین جهان در آینده پدید خواهد آمد. او متوجه شد که محور چالشها در جهان از محور دنیا در مقابل دنیا به محور دنیا در مقابل ایمان منتقل مى شود. عده اى از روز اول هم با جهانى شدن انقلاب مخالف بودند؛ ولى چه بخواهند و یا نخواهند، انقلاب اسلامى جهانى شد و این امر از دست
افراد خارج است؛ چرا که محور حرکت در دست وجود مقدس امام زمان«ارواحنا فداه» است که همان دست خداى متعال است و این دست، چالش جهانى را ایجاد کرده است.
انقلاب اسلامى، تمدن مادى غرب را در حال غروب و افول قرار داده است. قبلاً نیز بیان شد که ظهور یک تمدن به وسیله بروز و گسترش شعار محورى آن و به منزله پرچم آن تمدن مى باشد. اکنون، شعار محورى تمدن غرب، دیگر در میان جامعه جهانى جذابیت ندارد. در داخل مغرب زمین هم گرایش به معنویت و اسلام پیدا شده، یعنى دیگر هیچ کس در دنیا احساس ننگ نمى کند که بگوید مسلمان است. سیاه پوستان آمریکا که ضعف نژادى نیز دارند، در تجمعات خودشان شعار دینى مى دهند. این بدان معنا است که در موازنه جهانى، موازنه به نفع مذهب در حال تغییر و جابه جایى تمدنها تمام شده است. از دید فلسفه تاریخ، بدون شک نقطه سقوط و افول تمدن غرب آغاز شده؛ زیرا شعار محورى آن در حال غروب است. همه سروصداهایى که به گوش مى رسد، سروصداى تمدن در حال عقب نشینى از میدان جامعه جهانى است. بنابراین، در سال 22( 1357 بهمن ماه) با پیروزى انقلاب مبارک اسلامى به رهبرى امام خمینى قدس سره ، رژیم
سیاسى محمدرضا پهلوى سقوط کرد و در 12 فروردین با رأى قاطبه مردم، نظام جمهورى اسلامى معرفى و اعلام گردید. آن چه پس از پیروزى انقلاب اسلامى در عرصه دولت و نظام اجرایى صورت گرفت، تنها تغییر الگوى گزینش نیروى انسانى بود که دلیلى بر تعمیر ساختار اجتماعى براى رسیدن به اهداف و آرمانهاى انقلاب اسلامى بود. متأسفانه در عرصه فرهنگ و دانش، انقلاب اسلامى نتوانست حرکت قابل ملاحظه اى ارائه دهد، بلکه با تکیه بر همان ادبیات کهن و سابق به اداره امور پرداخت. بر این اساس، انقلاب اسلامى، گامى به سوى ظهور بود؛ یک تحول جدید در جامعه جهانى بود که از اعماق باطنى عالم آغاز شده و جامعه جهانى را به قرب ظهور نزدیک کرده است. زمینه پذیرش ولایت الهیه را در مرتبه جدیدى در جامعه جهانى به عرصه ظهور رسانده است؛ آن هم در شرایطى که تمدن جدید بشرى که در همه دنیا رایج بود، تمدن غیردینى و تمدن نفى کننده معنویت و قدسیت بود. هر چند این تمدن در دو چهره مختلف فرهنگى تجلى کرده بود؛ چهره اى که خود را طرفدار عدالتخواهى و جمع و جامعه مى دانست که نمود کامل آن در تفکرات سوسیالیستى و مارکسیستى بود و اعتقاد به معنویت را هم ناشى از واژگونگى
اقتصادى مى دانست. و چهره فرهنگى دیگر غرب هم نظام سرمایه دارى و لیبرال دموکراسى بود که بر آزادیهاى فردى انگشت مى نهاد. این دو، کاملاً در این جهت با یکدیگر شریک بودند، هیچ کدام مدافع مذهب، به عنوان پدیده اى که در عرصه اجتماعى ظهور کند نبودند؛ گرچه سرمایه دارى در مقام هماوردى با رقیب خود، یعنى سوسیالیسم ادعاى طرفدارى از خدا را داشت. این عبارتى که روى دلار ثبت شده که ما به خدا اعتماد و یا باور داریم، جمله ایى نفاق آلود است که در واقع ابزارى براى جلب انگیزه ها به سمت نظام لیبرال دموکراسى مى باشد. در چنین شرایطى، یک روشنفکر، پیش روى خود، دو راه بیشتر نمى دید؛ یا سرمایه دارى و یا سوسیالیسم. لذا، هر که پا به عرصه مبارزه مى نهاد، به یکى از این دو گرایش روى مى آورد؛ گروهى عدالتخواهى را مقابل دیندارى مى دیدند و مى گفتند در دنیا دو راه وجود دارد، اول عدالت خواهى و رویکرد به سوسیالیسم و کمونیسم و دوم گرایش به دین و نظام سرمایه دارى و این حاصل همان چهره نفاق سرمایه دارى بود که خود را معتقد و متکى به خدا مى دانست. گروهى از روشنفکران دنیاى اسلام هم که طرفدار عدالتخواهى بودند، تلاش مى کردند اسلام را به نوعى به سوسیالیسم نسبت بدهند. شخصیتهاى مبارز و بزرگ دنیاى اسلام، مثل ابوذر
را سوسیالیست معرفى مى کردند و یا حتى اگر با ماتریالیسم دیالکتیک مخالف بودند، ماتریالیسم فلسفى را شیوه مبارزه در مسیر دستیابى به عدالت مى دانستند. اینها در آثار روشنفکران دنیاى اسلام فراوانند. انقلاب اسلامى، یک حرکت از لایه هاى باطنى عالم و از اعماق عالم علیه این دو گرایش غالب در جهان بود؛ دو فرهنگ مسلطى که هر دو در یک چیز با هم شریکند و آن، نفى دیانت و معنویت و قدسیت است و به تعبیر استاد شهید و عزیزمان مطهرى، دو تیغه یک قیچى اند که مى خواهد اسلام را قیچى کند، یکى در قالب نفاق و دیگرى در قالب کفر. انقلاب اسلامى، ظهور مجدد مذهب از لایه هاى باطنى عالم علیه این دو جریان مسلط است. بنابراین، با این دو جبهه درگیر است. یکى در جبهه نفاق، درگیر با لیبرال دموکراسى و دیگرى در جبهه کفر، درگیر با سوسیالیسم و کمونیسم. انقلاب اسلامى، مبارزه خود را علیه کفر، از سنگر مبارزه با نفاق پیگیرى کرد و درست هم همین بود. یعنى وقتى ما پرچم عدالتخواهى، دین، خدا و مذهب به دست گرفته و با جریان سرمایه دارى درگیر شدیم، به خصوص وقتى که انقلاب اسلامى بر طبق مقتضاى خودش از مرزها گذشت و جهانى شد، بیش از این که به جبهه نفاق ضربه
بخورد، به جبهه کفر یعنى سوسیالیسم و کمونیسم ضربه وارد شد؛ زیرا نهضتهاى عدالتخواهانه، رنگ مذهبى گرفتند و این، نقطه اصلى فروپاشى نظام سوسیالیسم و کمونیسم بود. این دو حریف هم به سرعت معنى انقلاب اسلامى را فهمیدند و با هوشیارى تمام، وارد هماوردى و درگیرى با انقلاب اسلامى شدند. طبیعتا انقلاب با مشکلات بسیار جدى و چالشهاى بسیار شدیدى در جامعه جهانى مواجه شد. سختیهاى راه و کوره راه ها و امتحان سنگین الهى موجب شد که عده اى نتوانند همراهى کنند، به خاطر ضعفهاى درونى و یا هر دلیل دیگرى از میانه راه جدا شدند و بن بست هاى خود را به اسلام نسبت دادند و کم کم روى اصل مسأله خط کشیدند. یعنى این آرمان انقلاب اسلامى را که دین باید بر تعاریف مسلط بر جامعه جهانى حکومت کند و مفاهیم و معادلات نظام توسعه بین المللى، تحت چتر دین شکل گیرد و صبغه دینى پیدا کند و عدالت سیاسى، فرهنگى و اقتصادى در سطح جهان توسط دین تعریف شود، خط زدند و مدعى شدند که اسلام به بن بست رسیده است و قدرت اداره جامعه را ندارد و یا ادعا کردند دین، خصلت ایدئولوژیک ندارد و این چیزى است که از دوره مشروطه و قبل از آن نیز سابقه داشته است و
از این رو کسروى و امثال او آدمهایى بودند که در میانه راه نتوانستند همراه شوند. نتوانستند مقاومت و پایمردى کنند، لذا به مقابله با دین پرداختند. هیچ کس منکر دشمنى دنیاى کفر با اسلام، آن هم با این اسلام ناب نیست. کسى نمى تواند چشم به روى این واقعیت ببندد که ما در محاصره دنیاى کفر قرار گرفته ایم. اگر روزى در معرض تهدید دشمن نباشیم و دشمن ما را رها کند، این همان روزى است که باید در بنیاد و ریشه هاى خودمان شک کنیم. آن روز دیگر ما مانعى بر سر راه دشمن نیستیم و دشمن احساس مى کند ما را در نظام مسلط خودش فرو برده و منحل کرده است.
پس از فراز و نشیبهاى سخت در طى یک دهه، عاقبت پس از پذیرش قطعنامه 598، دوران بازسازى و توسعه اقتصادى شروع شد. بر آن اساس که توسعه اقتصادى بر محور فرهنگ و ارزشهایى همراه خود ظهور و بروز مى کند، تعارض آرمانها و ارزشهاى انقلاب اسلامى با برنامه ریزى، بروز جدى کرد؛ زیرا براى رسیدن به یک هدف جدید، نمى توان از فرهنگى که ماهیتا مغایر آن هدف است، استفاده کرد. به عبارت دیگر، این فرهنگ، لوازم و آثار و تبعات خاص خود را خواهد داشت که با هدف جدید،
همسان و همگن نخواهد بود. مشکل عمده ما در این زمان، تعارض فرهنگ برنامه ریزى حاکم بر دولت و نظام مدیریتى با فرهنگ انقلاب اسلامى است که غفلت از آن، پیامدهاى خسارتبارى را به همراه خواهد داشت. عمده ترین بازتاب منفى این تعارض این است که اساس فلسفه سیاسى انقلاب (آرمانها و ایده آل ها) مورد تردید قرار مى گیرد و این گمانه قوت خواهد گرفت که آرمانهاى انقلاب، هرگز عینى و حقیقى نبوده، بلکه تخیلى و ذهنى بوده و بایستى براى رسیدن به اهداف امروزین، آنها را فراموش و بر اساس یک مدیریت علمى (نه دینى) امر اداره و مدیریت را پى گرفت! آموزگار یکى از اقتصاددانهاى ایرانى در مقاله اى در خارج از کشور در مورد اوضاع اقتصادى ایران بعد از پیروزى انقلاب اسلامى مى نویسد: «مشکل عمده نظام سیاسى ایران هرگز مسائل اقتصادى نیست، تنها مقوله ولایت فقیه است که با اداره علمى جامعه، همسان و هماهنگ نمى باشد.» معتقدند انقلاب اسلامى در این مرحله باید مبانى فلسفى خود را در چالشى که قرار گرفته تئوریزه کند. در عرف رایج یک انقلاب در ابتداى پیروزى وقتى مى خواهد با ادبیات دیگران کشور را اداره کند و جامعه را هدایت نماید، بدلیل اینکه ادبیات دیگران، آهنگ اهداف و مبانى آنها را دارد، ما را به بن بست مى کشاند.
لذا تعارض بین راهکارها و مبانى ظهور مى کند. آنگاه، عده اى از راهکارها حمایت مى کنند و بر روى مبانى خط مى کشند اعتقاد پیدا مى کنند که مبانى علمى نیستند. از طرف دیگر، برعکس، عده اى از مبانى حمایت مى کنند و به دنبال ادبیات علمى و زبان جدید علمى براى گفت و گو هستند و مى خواهند از زبان تخصصى تا زبان عامیانه جامعه را بر محور ادبیات دین تغییر دهند. راهکارهاى عینى جهت آسیب شناسى انقلاب اسلامى آسیب شناسیها در بین طرفداران انقلاب اسلامى متفاوت است. برخى معتقدند که مشکل از عناصر است؛ اما مى گویند ما مشکل جدى نداریم، ما مى توانیم نیروهاى انسانى شایسته عادل وفادار به اسلام را تربیت کنیم و آنها را با ساز و کار جامعه جهانى و ادبیات اداره و علم اداره آشنا کنیم. وقتى کار در دست انسانهاى متعهد به دین و آشناى به اداره امور افتاد، جامعه در مسیر صحیح خود قرار مى گیرد و یا در نهایت، اندیشمندان و فرزانگان آنها معتقدند که احیانا ما باید در حوزه علوم انسانى، غلطها و خطاها را اصلاح کنیم و به اصلاح این علوم هم روى بیاوریم. اما این رویکرد در طول دو دهه گذشته تجربه شد و موفق نبوده است. ما تا ده سال، یعنى تا پایان دفاع مقدس، نظامهاى سوسیالیستى را
تجربه کردیم و مالکیت دولتى یا دولت متمرکز در کشور آزمایش شد و پس از پایان جنگ و آغاز بازسازى هم ده سال، نظام سرمایه دارى را تجربه کردیم، نیروهاى این دو دوره هم کارآمد و هم دیندار بودند. گرچه تلاش کردیم آهنگ مخالفت قطعیه این دو نظام را با شرع بگیریم و یک جاهایى فیلتر بر سر راه آنها قرار دادیم، ولى جواب نداده است. چرا؟ آیا واقعا نیروهایى که بر سر کار بودند، کار آمد نبودند؟ به دین وفادار نبودند؟ آنچه انقلاب اسلامى را تهدید مى کند این است که انقلاب اسلامى بخواهد براى دستیابى به آرمانهاى خودش، به الگوى دیگران روى بیاورد. از نرم افزار آنها استفاده کند، نوع آسیب شناسى آنها را آسیب شناسى انقلاب بداند. معتقد بودند که همه بحرانهاى انقلاب اسلامى مربوط به تحلیلهاى کارشناسانه سوسیالیستى یا لیبرالیستى از انقلاب و چالشهاى آن و بعد نسخه هاى آنهاست. اگر آسیب شناسى از یک بیمار، خودش آسیب داشته باشد، بدترین بحران را براى بیمار به وجود مى آورد. آسیب شناسى و مدل آسیب شناسى و مدل نسخه پیچى متداول جامعه را مدلى برخاسته از ادبیات سرمایه دارى و سوسیالیسم و مطلق گرایى حس است. شکى نیست که ما در جامعه دو نوع توسعه داریم؛ توسعه الهى و توسعه، مادى. مهندسى توسعه الهى، غیر از برنامه ریزى توسعه مادى است.
مهندسى توسعه الهى احتیاج به نرم افزار مخصوص به خود دارد یعنى تا توسعه فرهنگى در جامعه پیدا نشود و بر پایه فرهنگى دینى به کارآمدى هاى عینى که واسطه بین فرهنگ و نیاز اجتماعى ماست دست نیابیم، نمى توانیم مدعى برنامه توسعه الهى جامعه باشیم. توسعه فرهنگى، محتاج به دستیابى به روشهاى سرپرستى و هدایت فرهنگى جامعه است. بنابراین، «روش تولید فرهنگى» و «روش هدایت فرهنگى اجتماعى» بایستى موضوع تدبر و تفکر اندیشمندان ما قرار گیرد؛ زیرا دقت در این روش ها باید به تفکر در فلسفه روشها و آنچه این فلسفه روشها را در حوزه هاى مختلف هماهنگ مى کند، بیانجامد که همان فلسفه عمل و نه فلسفه نظر است. دنیاى اسلام از زاویه فلسفه نظر، هیچ کمبودى ندارد. این بنا در سده هاى گذشته به استوارى کامل رسیده است. فلسفه صدرایى، فلسفه اى است که تعریف نظرى جهان را به نحو احسن ارائه مى کند، اما خودش را عهده دار عمل نمى داند. از تحلیل نظرى
حقیقت هستى که مى گذرد، بقیه را به علوم مى سپارد و خود را عهده دار نمى بیند. چنین فلسفه اى، فلسفه هدایت و کنترل عینیت نیست؛ لذا آسیب اصلى جامعه، آسیب فرهنگى است. نرم افزار دشمن ولو در خدمت بهترین انسانها قرار بگیرد، به نفع اسلام تمام نمى شود. بنابراین، جابه جایى مهره ها و دست به دست شدن قدرت در بین مهره هایى که همه وفادار به دین و اسلام و انقلاب اسلامى هستند، مشکلى را حل نمى کند. بر این اساس، بایستى به دنبال نرم افزار بود و این نرم افزار هم باید به صورت شبکه اى باشد و تولید کننده نظام علوم کاربردى جدید باشد که این محتاج به دستیابى به متدولوژیها و قبل از آن، فلسفه روشها و فلسفه متدها و فلسفه شدن و فلسفه عمل اجتماعى و خلاصه، فلسفه تفسیر چگونگى تغییر است. قطعا اگر نتوانیم رابطه بین چدین و کارآمدى را تمام کنیم که این رابطه جز از طریق هدایت علوم کاربردى ممکن نیست، چگونه مى توانیم ادعا کنیم که دین، قدرت هدایت جامعه را دارد؟ ما مدّعى شده ایم و در عالم، صف بندى کرده ایم، ادعا کرده ایم که دین باید پرچمدار عدالت اجتماعى باشد. آیا مى خواهیم با ساز و کار و نرم افزار و سخت افزار آنها خودمان را در عالم مطرح کنیم؟ اگر حرف جدیدى داریم چیست؟ هنوز مهلت پاسخ
دادن انقلاب اسلامى نگذشته، تازه ابتداى آن است. در سده هاى اخیر، هیچ انقلابى به عظمت انقلاب اسلامى که در 22 و 23 سالگى خودش این قدر جوان و شاداب باشد نبوده است. مهمترین انقلاب ها انقلاب فرانسه و روسیه بود. 22 و 23 سالگى آنها را که مطالعه مى کنیم. هیچ یک به شادابى و نشاط انقلاب ما نیستند؛ ولى سؤال مهم این است که انقلاب ما در معرض چه خطرى است؟ چه کمبودى دارد؟! با وجود این کاستیها و بایستیها اگر بخواهیم انقلاب اسلامى همچنان در صدور و توسعه خود در جهان پایدار باشد، ضرورت دارد امور ذیل مورد توجه و علاقه قرار گیرد:
اولین گام، تدوین و تولید فلسفه سیاسى جدید بر محور دین و دفاع جانانه از آن است. مطمئنا عدم انجام این کار سبب خواهد شد انقلاب اسلامى با چالشهاى بزرگى مواجه و تا مرزهاى خطرناکى پیش رود. دشمنان داناى انقلاب اسلامى، امروزه این نقطه خلأ را به خوبى شناخته و مورد تهاجم قرار داده اند و بهترین دلیل حملات خود را عدم کار آمدى سیاسى دین در امر حکومت و اداره جامعه بشرى قرار داده اند و از سوى دیگر، روشنفکران داخلى هم با طرح مباحث فرهنگى و نظرى (دین حداقل عدم رابطه دانش و ارزش
حکمت و حکومت و...) به این هجمه کمک مى کنند؛ اما آنچه در این گیر و دار فرهنگى سیاسى، توجه به آن کارساز است، وجود این حقیقت تلخ خواهد بود که در صورت موفقیت تفکر سکولاریزم در امر حاکمیت و مدیریت کشور، شاهد حکومت لائیکى خواهیم شد که اولین بستر سازى و حرکت اصلى او، تغییر تمایلات و اخلاقیات مردم از طریق بسترهاى پرورشى خواهد بود. نمونه تاریخى این حرکت را مى توان در تاریخ سیاسى اجتماعى کشور ترکیه مشاهده کرد که از دوره آتاتورک، دولت لائیکى حاکمیت یافت که اجازه طرح نام دین را نمى داد و معتقد بود که عفت دین، عین بى عفتى است؛ زیرا به رشد سرمایه دارى و تکنولوژى کمک نخواهد کرد. در این وادى تنها سیاست، اخلاق و فرهنگى مطلوب است که به رشد و سود سرمایه مادى کمک کند. مسلما حاکمیت این تفکر به معناى حذف و هدم آرمانهاى انقلاب اسلامى و منکر واقع شدن معروف و معروف واقع شدن منکرات است (اقامه فحشا و نه تنها عمل فحشا). تهاجم فرهنگى یا شبیخون فرهنگى در صدد راه اندازى این موارد و مراحل است، نه پدیده هاى صورى و ظاهرى اجتماعى نظیر بدحجابى و.... بنابراین، اگر مباحث فرهنگى بیرونى و درونى مخالفین کارساز گردید و جامعه و قشرهاى مختلف، این شبهات
را قبول کردند که دین، قدرت اداره اجتماعى را دارانیست و روحانیت، بدنبال اهداف مادى و فردى و صنفى خود هستند، دیگر نیازى به حضور فیزیکى دشمن نخواهد بود و تمامى مقاصد، براحتى و بدست خودیهاى ناآگاه تحقق خواهند یافت (در امر مدیریت و برنامه ریزى) براى تبیین این ضرورت و بازتاب منفى آن به ذکر یک مثال مى پردازیم. روشنفکرى بیمار بر این باور است که براساس یک قرائت از دین، نکاح خاص اقتضاى شرایط زمانى خاصى بوده است، امّا در این عصر مدرنیته و فرامدرن، دیگر روابط جدیدى حاکم شده و باید از نکاح تعریف جدیدى داد و اگر در دین هم از این مسائل سخنى به میان آمده «عرضى دین» بود و هرگز از «ذاتیات» محسوب نمى شود. مشاهده مى شود که این نحوه نگرش، چیزى غیر از تهاجم به فرهنگ اسلامى و انقلاب و دین نیست.
ضرورت این امر، ارتباط مستقیم و انکار ناپذیرى با ضرورت تداوم «انقلاب سیاسى» دارد؛ به گونه اى که بدون دستیابى به ابزار لازم فرهنگى، نمى توان تداوم انقلاب سیاسى را متوقع بود. هر چند، اثبات کامل این مدعا، نیازمند تحقیقات وسیع میدانى در این خصوص است، اما قدر متیقن این است که اقتدار ملى، وحدت سیاسى، حضور مؤثر در سطح
بین الملل و به دست گرفتن ابتکار عمل در حاکمیت بر حوادث جهانى در جهت اعلاى کلمه حق و تغییر موازنه قوا به نفع دین و در یک کلمه، سرپرستى حوادث «سیاسى، فرهنگى و اقتصادى» در مقیاس جهانى، جز با در اختیار داشتن ابزارهاى فرهنگى مناسب که عنصرى مؤثر در پشتیبانى ایجاد حادثه در تمامى ابعاد و شئون اجتماعى بشمار مى رود ممکن نیست. لذا تداوم «انقلاب سیاسى» همراه با حفظ ارزشهاى مورد پذیرش آن در بدو تحقق و نیز مدیریت «انقلاب اقتصادى»، به گونه اى که استناد ساختار آن به شرع مقدس، قابل اثبات باشد، مادامى که به «روشهاى تولید فرهنگ» و قبل از آن، «مبناى» این روشها متکى نباشد، عملاً امکان پذیر نبوده و از قِبَل چنین خلاء عظیمى در عرصه فرهنگ، باید روز بروز شاهد رنگ باختن ارزشها و دورى روزافزون «نظام کارشناسى» کشور از مبانى مقدس اسلام ناب محمدى صلى الله علیه و آله و سلم باشیم؛ تا جایى که بسیارى از عناصر اصلى نظام مزبور، تحقق عینى توصیه ها و رهنمودهاى رهبرى جامعه اسلامى را غیر عملى، و تمسّک به شیوه هاى مجرب، اما غیراسلامى دیگران را تنها راه توسعه سیاسى، فرهنگى و اقتصادى نظام اسلامى قلمداد کنند! از دیگر ادله ضرورت توسعه انقلاب فرهنگى، «شناخت نقاط ضعف و قوت» نظام اسلامى است. به نظر مى رسد ریشه
اصلى نقصان موجود در خصوص عدم درک واقعى و مجموعه نگر از نقاط ضعف و قوت نظام اسلامى را که کشف آنها و رفع و تقویتشان عمدتا بر عهده دو نهاد فرهنگى «حوزه» و «دانشگاه» مى باشد. باید در ضعف «روشهاى» موجود جستجو کرد؛ چرا که از فلسفه موجود، استحصال «فلسفه تاریخ و ساختار نظام ولایت اجتماعى» انتظار نمى رود و نمى توان با چنین ابزارى، قدرت سرپرستى کفار را مضمحل و بر ساختار اصلى قدرت در نظام بین الملل تأثیر بنیادین گذاشت. اصولاً این فلسفه، براى چنین عرصه اى، خروج موضوعى از دایره برهان قائل است و دخالت براهین را در آن لازم، بلکه صحیح نمى شمرد. طبعا زمانى که در فلسفه تاریخ نتوانستیم موضعى فعال و با برهان داشته باشیم، در امر «توسعه» نیز حرفى براى گفتن نخواهیم داشت و ناچار از تمسک به مبانى، روشها و علوم، بازخواهیم ماند؛ در اینصورت، پیروى از الگوى دیگران براى سرپرستى جامعه اسلامى، امرى مجاز و حتّى مطلوب تلقى مى گردد. اگر ضرورت «بالندگى» در مبانى فلسفى حوزه به منظور ایجاد سنخیّت حرکت فرهنگى این نهاد مقدس با نرخ شتاب حرکت انقلاب اسلامى احساس مى شود، مطمئنا این نقیصه در بعد مبانى حاکم بر دانشگاه، صورتى پیچیده تر داشته و بر متولیّان امر اصلاح دانشگاهها، تکلیف را تمام مى کند. اندکى تأمل
در بنیان فلسفى و متد حاکم بر علوم «پایه، تجربى و انسانى» دانشگاه، ما را به عدم کارآیى و تناسب «جهت» حاکم بر آنها با مبانى اعتقادى مورد پذیرش جامعه اسلامى و ساختار الهى آن رهنمون مى سازد. تکامل الهى جامعه و تحقق عدالت اجتماعى اسلام، آنگاه راه منطقى خود را به عمل باز مى نماید که تنظیمات کمّى و کیفى و خرد و کلان اجتماعى بر مبناى احکام الهى و منویّات ولى عادل جامعه صورت پذیرد؛ یعنى همان کارى که بر عهده برنامه ریزان و کارشناسان «سیاسى، فرهنگى و اقتصادى» نظام اسلامى محوّل شده است و ایشان با استفاده از الگوهاى منطقى و روشهاى علمى و بکارگیرى معادلات کاربردى در نهایت، نظر کارشناسى خود را ابزار مى نمایند. لذا این مطلب، قابل انکار نیست که برنامه ریزى، داراى «روش» خاصى با «پیش فرضهایى» مشخص است که در پرتو آنها مى توان تنظیم فعالیتهاى اجتماعى را با بهره گیرى از علوم مختلف به منظور بالا بردن قدرت تشخیص، کنترل و هدایت وضعیت جامعه توسط کارشناسان سامان داد. در حقیقت، «علوم کاربردى» از طریق برنامه ریزى مى توانند به عنوان ابزار تصرفات و تنظیمات اجتماعى مورد استفاده واقع شوند. حال اگر هر یک از این مؤلّفه ها اعم از پیش فرض، روش و معادلات علوم کاربردى رنگ «دیانت» بپذیرند، محصولات نظام کارشناسى نیز
که بر این اساطین استوار است، قابل استفاده در نظام الهى و راهگشاى نیازمندیهاى خرد و کلان جامعه اسلامى قرار خواهد گرفت؛ و الا، اگر مجموعه آنها از آبشخورى دیگر تغذیه کرده باشند، حتما محصولاتى در خور را براى جامعه اسلامى به ارمغان نخواهند آورد. چنانچه پیداست، بحث بر سر عناصر بیشتر متدین نظام کارشناسى کشور نیست؛ بلکه روح سخن، متوجه «الگوى» حاکم بر چنین نظامى است که به اعتراف دوست و دشمن، الگویى وارداتى و قابل استفاده در ممالک مادى نگر و لائیک است. مسلما خواست چنین افرادى به خاطر وجود عرق مذهبى و انقلابى در ایشان چیزى جز مصلحت بینى نیست، اما وقتى ابزار موجود، ناتوان از تحقق چنین آمالى است، چگونه مى توان به کارآیى محصولات نظام کارشناسى در یک جامعه اسلامى با دیده یقین نگریست؟ آیا مى توان پذیرفت که محصول یک کارخانه تولید مسکرات، شربتى گوارا و حلال باشد، چون مدیران و کارگران چنین کارخانه اى را عناصر متدین و اهل تهجّد تشکیل دهند؟ تا زمانى که مبناى فلسفى چنین بنایى از نور وحى ارتزاق ننماید نمى توان روش و معادلات مبتنى بر چنین پیش فرضهایى را در حل معضلات نظام اسلامى بکار گرفت. ضعف موجود بر ساختار فلسفى و منطقى علوم دانشگاهى، دلیل دیگرى بر ضرورت جدیت بیشتر همگان در
توسعه انقلاب فرهنگى و اصلاح فضاى دانشگاههاست تا از این رهگذر، بتوان در کنار کارآیى همگن حوزه با شتاب روز افزون انقلاب، شاهد شکوفایى گل واژه هاى معادلات اسلامى در بوستان جامعه اسلامى باشیم. ژرف اندیشى در ساختار موجود «حوزه» و لزوم ارتقاى سطح فعالیت آموزشى، تحقیقى و تبلیغى آن از دو مقطع «حفظ» و «ترمیم» به سطح «بالندگى»(5) و تأسیس پیش فرضهاى الهى از یکسو و اجتناب از سطحى نگرى در اصلاح ساختار ناهمگن دانشگاه با آرمانهاى اصیل انقلاب و لزوم پى ریزى متدلوژى علوم اسلامى از دیگر سو، مى تواند کلید معماى حل ناشدنى انقلاب فرهنگى باشد. تقصیر و قصور در هر یک از این دو عرصه، حتما دست اندرکاران نظام اسلامى را در دستیابى به یک «بخش اجرایى» فعال براى سرپرستى جامعه، دچار مشکلات جدیترى خواهد کرد که امروزه با آنها دست به گریبانیم. بنابراین، اگر در مراحل اول و دوم انقلاب اسلامى موفقیت کامل را نصیب خود نمودیم، بایستى در مرحله سوم، جهت تحقق فلسفه سیاسى، انقلابى فرهنگى راه اندازى کرد و در حقیقت، تکامل فهم دینى و تغییرى در مطلق علوم بشرى و ایجاد علم جدید از جمله علم سیاست، صورت گیرد. البته این کار، زمان برى طولانى را خواهد داشت و هرگز معقول نیست در زمان کوتاهى این کار انجام
گیرد. انقلاب فرانسه پس از پیروزى توانست بعد از هشتاد سال، ادبیات خود را تولید و تأسیس نماید. متأسفانه انقلاب اسلامى پس از پیروزى سیاسى، مدام با موانع و هجمه هاى جدى روبرو بوده که کمتر فرصت پرداختن به این کار محورى و آکادمیک را یافته است. از این رو، شکى نیست که دین، علاوه بر کامل بودن، داراى جامعیت است و تمامى حوزه هاى زندگى بشرى را تحت پوشش خود قرار مى دهد (دین اکثرى) و با اداره خود، در حقیقت نوعى پرستش اجتماعى ایجاد مى کند و تمام رفتارهاى جامعه، رنگ عبودیت به خود خواهد گرفت (ان صلاتى و نسکى و محیاى و مماتى لله رب العالمین). بشر براى طریق هدایت در تمامى عرصه هاى بشرى راهى بغیر تمناى از دین نخواهد داشت و ندارد. «حکومت که شعبه اى از ولایت مطلقه رسول الله صلى الله علیه وآله است، یکى از احکام اولیه اسلام است و مقدم بر تمام احکام فرعیه حتى نماز و روزه و حج است... و مى تواند هر امرى را چه عبادى و یا غیر عبادى که جریان آن مخالف مصالح اسلام است از آن مادامى که چنین است جلوگیرى کند، آنچه گفته شده تا کنون و یا گفته مى شود ناشى از عدم شناخت ولایت مطلقه الهى است. آنچه گفته شده است که شایع است
مزارعه و مضاربه و امثال آن ها با آن اختیارات از بین خواهد رفت، صریحا عرض مى کنم که فرضا چنین باشد، این از اختیارات حکومت است و بالاتر از آن هم مسائلى است که مزاحمت نمى کنم.»(6) البته تعامل حوزه هاى سیاست، فرهنگ و اقتصاد بر محور دین، هرگز به معناى اقتباس و الگوگیرى و ابتلا به التقاط نمى باشد که ما ساختارهاى سیاسى اقتصادى مدل شرقى و غربى را گرفته و آنها را لعاب دینى زده و آنها را دینى تلقى کنیم؛ زیرا این کار چیزى غیر از اسلامیزه کردن نظام کفر و الحاد به عنوان نظام اسلامى نیست.
دین و مذهب به عنوان کهنترین و اثرگذارترین نهاد اجتماعى در تاریخ بشرى در همه نهادهاى فرهنگى و اجتماعى بشر و از جمله در مقوله «سیاست» و تحولات سیاسى تاریخى اثر گذار بوده است. پس از ظهور اسلام و افتادن گوى خلافت به دست بنى امیه، بذرهاى اندیشه جدایى دین از سیاست پاشیده شد و در زمان بنى عباس رشد یافت. ظلم و ستم این دو سلسله و دیگر حاکمان در تاریخ اسلام به نام دین و جانشین پیامبر بر مردم مسلمان، از جمله زمینه هایى بود که به این اندیشه مدد رساند. در غرب، پس از ظهور «اومانیزم» و در پى آن
«سکولاریزم» و «لیبرالیزم»، حوزه دین از حوزه علم و از جمله سیاست جدا گردید. پس از آشنایى روشنفکران عالم اسلام با تئوریها و مکاتب غربى، این اندیشه جاى پاى خود را بهتر یافت. رستم الحکما، آخوندزاده، ملکم خان و طالبوف تبریزى، از جمله روشنفکرانى بودند که در ایران اسلامى به این اندیشه قائل بودند. «دور ماندن ساحت مقدس دین از بازیها و آلودگیهاى سیاسى»، «عرفى و عقلى بودن سیاست، نه دینى بودن»، «پایان یافتن زمان دین و مربوط به گذشته بودن ادیان»، «شخصى و فردى بودن دین»، «ذهنى و معنوى بودن دین»، تمایز ماهوى «دین» و «سیاست»، «پلورالیسم و چندانگارى دینى» و «عقلانى و دموکراتیک نبودن حکومت دینى» از جمله دستاویزهاى منادیان اندیشه جدایى دین از سیاست است. احیاگر بزرگ معاصر، امام خمینى قدس سره با غریب خواندن اسلام از احیاى آن سخن گفتند. با نگارش «کشف الاسرار» اولین و مهمترین اثر سیاسى وارد کارزار سیاست شدند و رفته رفته با طرح مبانى ولایت فقیه و به تعبیر دیگر حکومت دینى در کتب پراکنده و متعدد از جمله «الرسایل»، «تحریر الوسیله»، «ولایت فقیه و حکومت اسلامى» و نیز سخنرانیها به تشیید مبانى ولایت و توضیح پیرامون حکومت دینى مبنى بر نظام ولایت پرداختند. به طور خلاصه، به دلیل «ماهیت سیاسى احکام
و دستورات دینى»، «نسبت صد به یک اجتماعیات قران به عبادیات آن»، «اجراى همیشگى احکام در سایه استقرار حکومت»، «تحقق حفظ نظام و سد طریق اختلال در جامعه»، «سیاسى بودن پیامبر و مبارزات ائمه» دیانت و سیاست، پیوندى میمون و بلکه عینیت یافت. ویژگیها و شرایط رهبرى طبق بیان ایشان، صرفا در یک فقیه قابل تحقق است. بر این اساس، به حضور فعال و جدّى روحانیان در صحنه هاى اجتماع و سیاست قایل بودند، به کار آمدى حکومت تأکید تام داشتند و فقه را از عرصه تئوریها، به وادى عمل کشانیدند. بنابراین، پس از اثبات رابطه دین و سیاست، بایستى اذعان داشت که مراد، نوعى رابطه منطقى و نهادینه شده و قاعده مند است. امروزه که این مهم را دو نهاد اصلى جامعه (حوزه و دانشگاه) به طور جدى پیگیر نشده اند، مى توان تأییدهاى بالاترین منصب جامعه یعنى مقام معظم ولایت فقیه را عامل و دلیل دینى تلقى کردن رفتارها و روابط دانست، اما این رفتار و منش در حقیقت، نوعى رابطه سیاسىِ دین و جامعه را حل مى کند؛ ولى هرگز از نوع ارتباط منطقى نخواهد بود؛ لکن تا زمانى که ما به یک نظام مدون فرهنگى دست نیافته ایم، یعنى در دوران موقت و اضطرار تأمل به این رابطه هستیم و لاغیر. مقام
معظم رهبرى در خطابى نسبت به حوزه مى فرمایند: «حوزه در کار کارشناسى پول، صنعت، فرهنگى... نظر فقهى و مجموعه اى درست کند» این کلام معظم له همان کار نهادینه شدن و منطقى مورد نظر است. براى تنویر افکار، مثالى را در دوران موقت و اضطرار بیان مى کنیم: مى دانیم که در نظام ربوى، سود بر سرمایه اصل است و بر این اساس، همه چیز بر محور سود سرمایه تعریف و ارزشگذارى مى شود که حتى تن فروشى در سبدهاى قیمت، جزو تولید ناخالص ملى قرار مى گیرد و مسلم است که این مقوله را با هیچ راه و قاعده اى نمى توان اسلامى و یا تعمیر کرد؛ زیرا ماحصل و زایش این نظام ربوى، غیر از اقامه فحشا و فرهنگ فساد، چیزى نیست. در امر تجارت، طبیعى است با آمدن یک کشتى کالا، در حقیقت یک کشتى فرهنگ و اخلاق وارد مى شود. البته این مثال، دلیل رها کردن ارتباطات سیاسى اقتصادى در عرصه بین الملل نیست. عده اى در مواجه با تمدن مادى موجود (مدرنیته) دیدگاهى متفاوتى دارند که عبارتند از:
دیدگاه گروهى که معتقد به «مدرنیته اسلامى» هستند به این معناست که بر این باورند که تجدد، امرى تجزیه پذیر است و لذا مى توان خوبیهایش را اخذ کرد و آن گاه به آن آهنگ اسلامى و
دینى بخشید. اما دو دیدگاه در مقابل آنها وجود دارد که این دو دیدگاه معتقدند تجدد و مدرنیته، تجزیه بردار نیست؛ چرا که تجدد، غیر از جنبه هاى کمّى و ملموس مانند سد، جاده، خیابان، برق، ماهواره، صنعت و... حتى غیر از ساختارهاى دموکراتیک، روح عمیقترى نیز دارد و آن، توسعه و تحول انسانى است که در مغرب زمین اتفاق افتاده است. این تمدن توصیه مى کند که باید توسعه را از آن جا آغاز کرد؛ و الا، مانند ساختن برج از طبقه پنجم است. مگر مى توان تجدد را بدون لایه هاى باطنى و عمیق آن وارد کرد؟! اصولاً غرض از این بحث که مى گویند توسعه سیاسى مقدم است، همین مطلب است. یعنى توصیه مى کنند که باید از لایه هاى باطنى شروع کرد و آن توسعه انسانى است. لذا این دو تفکر مقابل، معتقدند تجدد، یک مجموعه به هم پیوسته است که قابلیت تفکیک ندارد.
یکى از این دو تفکر فوق اعتقاد دارد که زیر بنا و روبناى تجدد، خوب بوده و تنها راه حیات بشرى در سایه مدرنیته است و تنها راه پیشروى انقلاب اسلامى و جامعه نیز مدرنیزاسیون مى باشد. وقتى از آنها سؤال مى شود که تعارضات تجدد با دین جامعه را چه باید کرد؟ در پاسخ
مى گویند: باید قرائت دینى اصلاح گردد و حتى این مسأله را به وسیله تئورى «قبض و بسط» و یا «نظریه هرمنوتیک» تئوریزه مى کنند. البته تئورى قبض و بسط، نمودى از همان نظریه هرمنوتیک و زبانشناسى حسى و تأویل زبانى مغرب زمین است که در قالب ادبیات شرقى ارائه شده است. پس، صاحبان این اندیشه مى گویند اصولاً نمى توان مدرنیته را تجزیه کرد. چگونه مى شود صنعت و هنر را از اقتضائات خودش تجزیه کرد و اصولاً تجدد، از صنعت آغاز نشده؛ بلکه از توسعه انسانى آغاز گردیده است. لیبرالیسم و قبل از آن اومانیسم، روح تجددند. انسان مدارى همان چیزى است که امروزه در علم حقوق، به نام حقوق طبیعى انسان تعریف مى شود و آن، حق در مقابل تکلیف است یعنى انسان حتى در مقابل خداى متعال هم مکلف نیست و این، اساس اندیشه سیاسى برخى از مسلمانان روشنفکر نیز مى باشد.
دیدگاه سومى وجود دارد که معتقدند نمى توان تجدد را تجزیه کرد و هرگز دینى شدنى هم نیست، بنابراین اسلامى کردن مدرنیته هم تخیلى بیش نیست. اگر مدرنیته در الگوى صنعت و تعریفى که از رفاه طبیعى انسان مى کند پذیرفته شود، در همه حوزه ها باید پذیرفته شود. لذا چون مدرنیته اسلامى شدنى نیست، از زیر تا بم قابل قبول
نیست و پیشنهاد آنها هم «تمدن اسلامى» است. به همین جهت به شدت با مدرنیزاسیون و اصلاح قرائت دینى یعنى این که دین به نفع مدرنیته قرائت شود و به تعبیر دیگر دین تخریب شود، مخالفت مى کند. هر چند براى ان منطقى درست شود؛ مانند تأویل حسى (هرمنوتیک) یا تئورى قبض و بسط یا دینامیسم قرآن و مانند آنها که اینها به معناى تأویل دین به نفع مدرنیته است و همان منطق تحریف قرآن و معارف دینى است، نه تفسیر آنها. پس دیدگاه سوم، مدعى تمدن اسلامى و خواستار تلاش جدى در این زمینه است. صاحبان این دیدگاه معتقدند این انقلاب سیاسى عظیمى که مرزهاى دنیا را طى کرده و دنیاى مادیت را در چالش جدید قرار داده و موازنه را به نفع مذهب تغییر داده است، باید «نرم افزار» خودش را در همه حوزه ها تولید کند؛ چرا که با تکیه به نرم افزار تجدد و علم و صنعت سکولار، هرگز نمى توان «تمدن اسلامى» را پى ریزى کرد. بر این اساس، در پیوند دین و سیاست، این حقیقت روشن است که سیاست دینى، به معناى سیاستى که اراده هاى جامعه را حول محور تقرب الهى، هماهنگ و سازماندهى مى نماید که تکامل اجتماعى این اراده ها، نقطه مقابل توسعه ابتهاج مادى است. لذا الگوبردارى از برنامه هاى
دیگران، هرگز ما را به جایى نخواهد رساند؛ زیرا ریشه و هویت اصلى آن غیردینى است. به عبارت دیگر، ریشه تمدن موجود، عصیان بر علیه مذهب است که پس از عصر نوزایى یا نوگرایى در اروپا اتفاق افتاد. باید باور کرد که این مدنیت غرب، فلسفه وجودى اش عقل محورى و عصیان بر علیه مذهب و خداپرستى بوده و قابل دینى کردن هم نمى باشد، بلکه بایستى تمدن جدیدى را پى ریزى کرد. مسلما با جاى دادن دروس معارف، اخلاق اسلامى در علوم دانشگاهى، پرورش دینى حاصل نمى شود و عاقبت، پرورش این مدیریت علمى، به راه آنها رفتن خواهد بود و لاغیر. امروزه استفاده از مدلها و الگوهاى اقتصاد غربى بر محور سرمایه دارى، همان فساد و فحشاى غربى را همراه خواهد آورد و این از امور غیر قابل انکار است. توسعه سیاسى آزادى بیان و قلم احزاب و نهادهاى سیاسى تساهل وتسامح، مولود نظام سرمایه دارى غربى بوده و عنوان و پدیده جدیدى نیست. آیا بدلیل آن که در اسلام، اصل مالکیت وجود دارد، مى توان حکم کرد این حرف شبیه مالکیت در نظام سرمایه دارى غربى است؟ مسلما جواب منفى است؛ زیرا نظام سرمایه دارى لیبرال بر محور و بنیان ربا و سود بهره است که در قرآن مجید از آن به عنوان جنگ با خدا و رسول خدا
یاد شده است (فاذنو بحرب من الله و رسوله) و در روایت ازامام صادق علیه السلام تصریح شده که یک درهم ربا برابر با هفتاد فحشا در بیت الله الحرام با محارم خود است. پس اصلى مثل ربا در اقتصاد، خود به تنهایى اقامه فحشا در جامعه مى کند و هرگز نمى توان آن را اصلاح و دینى کرد. این عدم امکان همانند مریضى است که کبد او تولید سم مى کند، ولى مدام به پوست او پماد مالیده شود؛ قطعا این کار هیچ تأثیرى در بهبود او نخواهد گذاشت و سم از درون، تمام بدن را فرا مى گیرد. البته با وجود علم به این مسائل باید دانست که گرچه در زمان حاضر، ابزار و اهرم در حل این مفاسد را نداریم، اما حداقل باید درک این حقیقت تلخ را نمود و دو نهاد حوزه و دانشگاه، فکرى براى آن کنند. در علاج این مشکل، جاى عجله و شتاب بى مورد نیست؛ زیرا هر انقلابى پس از پیروزى خود در کمتر از پنجاه سال نتوانسته است ادبیات اداره اش را تدوین کند.
بنابراین، اگر قرار است عبودیت و عشق به قرب، ساختار جدیدى در توسعه سیاسى پیدا کند، بایستى نظام سیاسى بر اساس فلسفه سیاسى خاص خود تولید کرد تا شاهد بهنجاریهاى اجتماعى باشیم. در نگاه اول
بیان شد که استفاده از الگوى دیگران سبب مى شود تا پوسته اسلام روى تمدن غربى کشیده شود و در قدمهاى بعدى، پوسته را که محدودیت دارد برداشته مى شود. مشکل امروزى غرب زدگى روشنفکران و بعضى کارشناسان این است که معتقدند نقش دین در سیاست و اقتصاد، اخلال به نظم است؛ زیرا حضور دین در این جایگاه سبب مى شود تا تمامى معادلات از ریشه به هم بریزد. گاهى شنیده مى شود. که بحث ثروتهاى باد آورده و مبارزه با مفاسد اقتصادى، نظام اقتصادى مملکت را آشفته کرده و هفتصد میلیارد براحتى از بازار ایران وارد بازار کشور دبى شده و این از ضربات جبران ناپذیر است. این ادعا بنا به دیدگاه مکتب لیبرال دموکراسى
غربى صحیح است؛ زیرا این آفتها، ضرورى نظام سرمایه دارى غربى است که جامعه به نظام طبقاتى مبدل شود. بنابراین، باید با تولید ادبیات جدید اداره بتوان از امضا نمودن تمدن موجود توسط دین جلوگیرى کرد؛ زیرا در غیر این صورت، در گام بعدى خواهند گفت اگر اداره به دست عقل و تجربه هاى بشرى است، دیگر نیازى به منصبى به نام ولایت فقیه در سطوح رهبرى و استراتژیک نیست. ملاحظه مى شود که طرح ضرورت یا عدم ضرورت ولایت فقیه، صرفا یک بحث فرهنگى نیست؛ بلکه داراى تبعات زیاد سیاسى و اجتماعى است و ریشه آن در حوزه دین، بحث دین حداقل و حداکثر است که در گام دوم، نمود سیاسى پیدا مى کند و ضرورت جایگاه ولایت فقیه نفى و انکار مى گردد. بنابراین، با توجه به کل مسائلى که گذشت مى توان باور کرد که جامعه و نظام انقلابى در مرحله اى است که بایستى پس از تثبیت نظرى فلسفه سیاسى خود، در صدد دستیابى به یک ادبیات اداره و دانش اداره جدید باشد که بخشى از آن را باید در حوزه هاى علمیه تولید گردد (احکام) و بخش دیگر آن در دانشگاه (معادله و برنامه ریزى) و عدم انجام این مهم در هر دو نهاد آثار منفى و جبران ناپذیر خود را خواهد نهاد
که در حوزه، عاملى خواهد بود در جهت پاسخگویى صرف به مسائل مستحدثه (موضع انفعالى) و ماشین امضا شدن جهت تمدن و تکنولوژى دین ستیز امروزى؛ و در دانشگاه سبب خواهد شد که نیروهاى انقلابى از زىّ آرمانها و مناصب خود خارج و به جرگه دگر اندیشان بپیوندند.
: 1 محقق و نویسنده. 2 صحیفه نور، ج 22، ص 163. 3 ر.ک.: صحیفه نور، ج 21، ص91. 4 همان. 5 رجوع شود به سخنرانى مقام معظم رهبرى«مدظله» در دارالشفاء قم سال 74. 6 صحیفه نور، ج21، ص171.
علما و آثار علمی و حرکت های سیاسی حوزه ها جمعی از نویسندگان حرکت شیخ کلینی )329 -255 ه) در زمان غیبت صغری و اواخر حکومت عباسیان شیخ کلینی حرکت علمی، فرهنگی خود را آغاز کرد و با تدوین کتاب کافی، مبانی و اصول شیعه را حفاظت و گردآوری نمود و در برابر افکار انحرافی قرامطه به کار فرهنگی پرداخت و ردیه ای بر آنان نوشت.حرکت شیخ کلینی زمینه ساز گامهای بعدی علمای شیعه همچون شیخ صدوق، شیخ مفید و...شد. حرکت شیخ صدوق )381 -306 ه) او که در اواخر دوران غیبت صغری و به دعای حضرت حجت (ع) به دنیا آمد )306 ه) منشا یک حرکت علمی، فرهنگی بزرگ در تاریخ تشیع گشت.شیخ با احاطه علمی خود بر احادیث و سیره معصومان (ع) به تدوین، تالیف و نشر کتاب های مفید اخلاقی، فقهی، همچنین تدریس و تلاش در جهت گسترش مذهب شیعه پرداخت.وی با مسافرتهای علمی و مناظرات با مخالفان و حل مشکلات مذهب شیعه و پاسخ به و سؤالات دینی جهان شیعه پایه های علمی فرهنگی تشیع را استوارتر ساخت. حرکت صاحب بن عباد )385 -326 ه) وی از علمای قرن چهارم هجری و هم عصر آل بویه بود.صاحب بن عباد با مقام علمی والایی که داشت به وزارت در حکومت آل بویه
برگزیده شد و از این راه خدمات بسیاری به تشیع نمود.از جمله نشر و ترویج علم و دانش، ضرب سکه، اصلاح امور کشور، براندازی بدعت های ناپسند و رسوم ظالمانه، آبادی شهرها، رونق بخشیدن به اقتصاد و ارتباط نزدیک با علماء دانشمندان و بزرگان و استفاده از آنان در جهت اصلاح امور.این تلاشهای اساسی از یک عالم و دانشمند شیعه و حرکت اصلاحی او تاثیری ژرف در ادامه حیات اجتماعی شیعیان داشت و در گسترش مذهب اثری عمیق بر جای گذاشت. حرکت شیخ مفید )413 -336 ه) در عصر او حکومت آل بویه قدرتمند بود و در قسمت هایی از ایران و عراق حکم می راند، از طرفی فاطمیان مصر نیز به قدرت رسیده و در جهت احیای مذهب شیعه تلاش می کردند.شیخ مفید در این دوران بسیار حساس که عقاید انحرافی جهان اسلامی را فرا گرفته بود ظهور کرد و با حرکت فرهنگی سیاسی قدرتمند خود عقاید حق شیعه را با منطق و استدلال قوی ثابت نمود و به دفاع از آن پرداخت.این حرکت نتیجه اقدامات قبلی علمای تشیع بود و خود نیز بر حوادث بعدی و نفوذ شیعه تاثیری به سزا داشت.وی با بر عهده گرفتن ریاست شیعیان، مبارزه کلامی خود را به شکل جامعی ادامه داد و همه مدعیان را مغلوب و منکوب
ساخت.در راه اعتلای تمدن اصیل اسلامی بسیار کوشید و مبادی و مبانی حکومت اسلامی و ولایت فقیه را مستدل به ادله شرعی ساخت.
)436 -355 ه) و سید رضی )406 -359 ه) سید مرتضی و سید رضی از شاگردان لایق شیخ مفید، در ادامه حرکت استاد خود بسیار کوشیدند و در گسترش قدرت سیاسی و رشد فرهنگی جامعه تشیع تلاش نمودند.آنان با احداث مراکز علمی فرهنگی، سیاسی همچون احداث کتابخانه ها، نقابت و امارت حج، نظارت بر دیوان مظالم کمک به مستضعفان و محرومان و تلاش برای رسمیت یافتن مذهب تشیع حرکت بزرگی را به انجام رساندند و حلقه دیگری بر سلسله حرکت علمای تشیع افزودند.
)460 -385 ه) شیخ طوسی از تاثیر گذاران بزرگ و برجسته تاریخ تشیع است که در دوران قدرت سلطان محمود غزنوی و به قدرت رسیدن سلجوقیان حرکت علمی، سیاسی و فرهنگی خود را به انجام رساند.وی با تاسیس نخستین حوزه علمیه شیعه در نجف و تالیف و تدریس و تدوین اساسنامه مکتب شیعه و دسته بندی عقاید شیعه در اصول و فروع و اصلاح آنها و رهبری و مرجعیت تشیع و فعالیت های اجتماعی و سیاسی خود گام بلندی در پیشبرد مکتب تشیع برداشت و با دو کتاب مهم خود تهذیب الاحکام و استبصار، مجموعه کتب روایی مهم شیعه
را به چهار کتاب رساند.کتب اربعه از مصادر مهم تشیع است.
)673 -597 ه) خواجه طوسی در زمان هلاکوخان، نوه چنگیز مغول حرکت خود را آغاز کرد.او در پرتو افکار بلند و تدبیر و پشت کار خود توانست از ویرانی و قتل عامهای بیشتر مغولان جلوگیری کند.همچنین او با تاسیس رصد خانه و فرهنگستان بزرگ مراغه حرکت فرهنگی بزرگی در آن روزگار به وجود آورد و منجمان و فلاسفه و مهندسان و ریاضی دانان و پزشکان و فقها و محدثان بسیاری را به آنجا دعوت نمود و در جهت اصلاح ویرانی ها از آنان بهره گرفت و مجد و عظمت گذشته را به ایران اسلامی بازگرداند.
)726 -648 ه) حسن بن یوسف معروف به علامه حلی در عصر خود منشا بسیاری از کارهای بزرگ شد.تلاش در جهت تدریس، تالیف، هجرت به ایران و اثبات حقانیت مذهب شیعه برای حاکم مغول، الجاتیو و گرایش دادن او به تشیع و مناظرات علمی با مخالفان و خدمات اجتماعی از جمله فعالیت های سیاسی فرهنگی اجتماعی این عالم بزرگوار شیعه است.
حوادث مهم عصر او انتقال حوزه علمی شیعه از بغداد به حله و رونق این حوزه و حمله هلاکوخان (دوم) به بغداد و به قدرت رسیدن سربه داران در خراسان بود.شهید
با تاسیس اولین حوزه علمیه در لبنان (شهر جزین) به حرکت علمی و اجتماعی تشیع در سرزمین لبنان، جبل عامل رونق بخشید.او با مسافرتهای فراوان خود در کشورهای اسلامی حقانیت شیعه را بر مذاهب دیگر به اثبات می رساند با نهضت سربه داران همکاری داشت.گفته اند که کتاب شریف لمعه را به درخواست خواجه علی مؤید آخرین حکمران سربه داران نوشت.او با تبحر علمی که نسبت به احکام و عقاید اهل سنت داشت با آنان مناظره می کرد.در حل و فصل امور مردم بسیار کوشا بود.
سربه داران سلسله ای از سرداران شیعه بودند که بین 55 تا 70 سال در خراسان حکم راندند.این نهضت در اثر ظلم های حاکمان مغول و فشار آنان بر مردم در منطقه شیعه نشین سبزوار آغاز شد.شیخ خلیفه روحانی شیعی به عنوان پایه گذار این رکت شناخته می شود.پس از به دار آویختن او در مسجد جامع سبزوار شاگردش شیخ حسن جوری حرکت او را ادامه داد و با مسافرتهای خود به شهرها و روستاهای منطقه افکار و عقاید انقلابی شیخ خلیفه و هدف نهضت را بیان کرد و مردم را علیه مغولان بسیج نمود.اولین امیر سربه داران عبد الرزاق علوی و پس از مرگ او برادرش وجیه الدین مسعود به حکومت رسید.شیخ حسن در جنگی با حسین کرت والی هرات به شهادت رسید.پس از وجیه الدین مسعود
ده نفر به از سربه داران به حکومت رسیدند که برخی میانه رو و برخی افراطی بودند.خواجه علی مؤید آخرین حکمران سربه دار بود که برای هدایت و رهبری صحیح شیعیان خراسان و گسترش درست فقه و احکام دینی بر اساس مکتب اهل بیت نامه گرانقدری به شهید اول نوشت و او را به خراسان دعوت نمود. شهید نپذیرفت و در عوض کتاب لمعه را تالیف و برای او فرستاد تا اهل علم شیعه بر اساس آن تدریس کنند.نهضت سربه داران یک نمونه از حکومت اسلامی بود که علمای شیعه در آن نقش اساسی داشتند.
(محقق ثانی 940 -870 ه) او در عصر حاکمیت شاه اسماعیل و شاه طهماسب صفوی حرکت سیاسی، فرهنگی و اجتماعی خود را انجام داد.وی با تدریس، تالیف و اصلاح روش صوفی مسلک صفویان و نظارت بر مسائل اخلاقی جامعه، و نابود کردن مراکز فساد به تلاش گسترده ای در جهت تبلیغ و توسعه تشیع پرداخت.وی با داشتن منصب شیخ الاسلامی و قدرت سیاسی و اجتماعی در حکومت، منشا آثار با برکت بسیاری از جمله زمینه سازی برای حرکت اصلاحی علمای شیعه در حکومت دیگر حاکمان صفویه شد.
)1031 -953 ه) او در دوران حکومت شاه عباس صفوی می زیست.وجود او آبروی حکومت صفویان بود که داعیه دار حکومت تشیع بودند.حرکت او علاوه بر تالیف و
تدریس، منصب شیخ الاسلامی اصفهان و هرات، امور عام المنفعه، همچون احداث مدارس، مساجد و دیگر کارهای اجتماعی، طراحی و ساخت گنبد و بارگاه امام رضا (ع) حمایت و پشتیبانی از فعالیت های فرهنگی، سیاسی دوران خود بود.
)1050 -980 ه) حرکت علمی ملا صدرا یکی از حرکت های اساسی در زمینه فلسفه و عرفان است.ایشان با تالیف و نوآوری های خود حرکت مهمی به فلسفه بخشید.حرکت جوهری ملا صدرا گوهری بود که تقدیم جهان بشریت شد و حلقه ای مهم در زنجیره علم فلسفه ایجاد نمود.
)1070 -1003 ه و 1111 -1038 ه) دوران صفویه فرصت مناسبی به دست علمای شیعه داد تا از آن در جهت احیای مذهب استفاده کنند.علامه محمد تقی مجلسی و محمد باقر مجلسی هر یک به سهم خود از این فرصت کمال استفاده را بردند و جامعه تشیع را برای چندین سال به جلو راندند.حرکت سیاسی، فرهنگی و اجتماعی مجلسی ها در قرن 11 و 12 بسیار مهم است.سروسامان دادن به اوضاع داخلی، مقابله با دشمنان خارجی و جلوگیری از نفوذ استعمارگران و عقاید منحرف صوفیانه، ترویج و احیای روایات معصومان (ع)، رسیدگی به امور طلاب و انجام وظایف شیخ الاسلامی در اصفهان و رسیدگی به محرومان همه از کارها و حرکت های این پدر و پسر
است.
)1205 -1118 ه) او در دورانی می زیست که مصادف با هجوم افاغنه و سقوط اصفهان بود.در دوران او اخباری گری بر حوزه های علمیه غلبه داشت.حرکت او علاوه بر تدریس و تالیف، مناظره علمی با اخباریان و دفاع از اصل اجتهاد و تبیین آن در فقه شیعه و کنار زدن تفکر اخباری گری از حوزه هاست.
)1242 -1180 ه) از حوادث دوران او حمله وهابیان به کربلا )1212 ه) حکومت فتحعلی شاه و جنگ ایران و روس بود.سید مجاهد بنا به تشخیص وظیفه و برای برداشتن ظلم و جور از مسلمانان آذربایجان حکم جهاد صادر فرمود و خود لباس رزم پوشید و به همراه علمای بزرگ راهی جبهه شد اما به دلیل بی کفایتی برخی سران حکومت قاجار ایران مغلوب شد.گفته اند هنگام گذشتن از یکی از شهرها برای رفتن به جنگ، مردم آب آن حوضی را که او از آن وضو ساخته بود را به تبرک بردند، اما پس از شکست و با تبلیغات معاندان چنان شد که در همان شهر بر روی او آنقدر آب دهان انداختند که همانجا از شدت ناراحتی جان سپرد.
)1306 -1220 ه) او در اواخر دوره حکومت شاهان قاجار می زیست.یکی از حوادث دوره ایشان رواج تشکیلات فراماسوزی (فراموشخانه) در ایران بود.این مرجع عالیقدر از
اقتدار سیاسی و ابهت دینی فراوانی برخوردار بود.وی علاوه بر تدریس و تالیف با خیانت های ناصر الدین شاه مبارزه کرد و حکم تکفیر فراماسون ها را صادر نمود و در جهت لغو قرار داد استعماری رویتر کوشید.او در راه کمک به محرومان جامعه و اصلاح امور آنان از هیچ کوششی دریغ نداشت. حرکت میرزای شیرازی )1312 -1230 ه) سید محمد حسن شیرازی یکی از بزرگان علماست که حرکت او در طول تاریخ شیعه به یاد ماندنی و مثال زدنی است.او با یک سطر نوشته خود استعمار پیر انگلیس را به لرزه انداخت.از آن پس استعمار متوجه قدرت دین و علمای دینی در ایران شد و در راه تضعیف این جایگاه مصمم شد.میرزا حکم تحریر تنباکو را صادر فرمود و این پیمان استعماری را در هم شکست.همچنین ملکه انگلستان را نسبت به جنایات عمال او در کشور اسلامی افغانستان تهدید کرد.علاوه بر اینها به رونق علمی و اجتماعی شهر سامرا و تاسیس اماکن رفاهی در آن شهر پرداخت.مدرسه تربیت مبلغ را تاسیس کرد و آثار ماندگاری از حرکت خود بر جای نهاد.
)1314 -1245 ه) این مرد بزرگ از جمله علمای شیعه است که حرکت و اثر او در تاریخ درخشندگی خاص خود را دارد.او در راه بیداری و احیای فرهنگی
مردم زمان خود بسیار کوشید و برای آن با سران بسیاری از کشورهای اسلامی به گفتگو پرداخت.وی با مسافرت های خود بذر بیداری اسلامی را در جان مشتاقان می کاشت.شاگردانی تربیت کرد که ادامه دهنده راه او بودند و در راه بیداری جامعه اسلامی کوشیدند.وی در کنار میرزای شیرازی، قبل و بعد از حکم تحریم تنباکو نقشی فعال داشت.حل مساله افغانستان و فعالیت های اصلاحی در مصر و مبارزات گسترده در اروپا و علیه استعمار انگلیس از جمله کارهای اوست.در راه نشر افکار اسلامی خود روزنامه های عروة الوثقی و شمس النهار را منتشر ساخت و در تاریخ شیعه حرکتی ماندگار به جای گذاشت.
حوادث مهم دوران این عالم ربانی جنگ جهانی اول، حمله انگلستان به عراق به توپ بسته شدن حرم امام رضا (ع) توسط روسها بود.این عالم مجاهد رهبری انقلاب اسلامی عراق علیه انگلیسی ها را بر عهده داشت و برای وحدت شیعه و سنی تلاش نمود.در صدور فتوای تحریم تنباکو همراه میرزای بزرگ بود و نقش مؤثری داشت.وی حکم جهاد علیه انگلستان را صادر فرمود و سرانجام در سال 1328 ه به شهادت رسید.شیخ الشریعه اصفهانی از همراهان و همرزمان او بود.
، این حرکت که در تاریخ ایران از جایگاهی ویژه برخوردار است.یکی از حرکت های
اصلاح طلبانه و آزادی خواهانه علما، آزاد اندیشان بود.زمینه های این نهضت پیدایش افکار نو درباره حکومت و مبارزه با استبداد شاهنشاهی و تاثیر حوادث جهانی بر افکار و اندیشه ها بود و در بعد اقتصادی، فشار و افزایش مشکلات کشور و مردم و نارضایتی از اوضاع نابسامان اجتماعی باعث بروز این فکر شد که باید در برابر استبداد ایستاد و مردم را بر سرنوشت خویش حاکم کرد.در این راه علمای بسیاری از ایران و عراق به حمایت از مشروطه و مشروطه خواهان برخاستند و کار را به پیش بردند تا سرانجام دولت مستبد قاجاریه را به خضوع واداشتند.بروز اختلافات در میان مشروطه خواهان فرصت مناسبی در اختیار شاه مستبد محمد علی شاه قرار داد.اختلاف بر سر تلقی و برداشت از نظام مشروطه بود.برخی ملاک عمل را قوانین کشورهای اروپایی می دانستند و برخی خواستار انطباق کامل مشروطه با قوانین اسلامی بودند. محمد علی شاه که از این اوضاع ناراحت بود به بهانه ای واهی مخالفت خود را با مشروطه و مشروطه خواهی اعلام کرد و سمبل مشروطه یعنی مجلس شورا را با همکاری دوستان روسی خود به توپ بست و نمایندگان را دستگیر نمود.از جمله آیت الله طباطبایی و آیت الله بهبهانی را تبعید نمود.برخی از نمایندگان مخفی شدند و برخی به دستور شاه قاجار اعدام گشتند.ملک
المتکلمین از وعاظ مشهور و میرزا جهانگیر شیرازی از جمله این افراد بودند.بار دیگر استبداد به جای مشروطه نشست و یک سال به طول انجامید این دوران به استبداد صغیر معروف شد. مردم دیگر شهرها نمی توانستند دوباره شاهد حضور استبداد باشند.در شهرهای تبریز، اصفهان و گیلان مخالفت خود را با شاه مستبد اعلام کردند و پس از یک هماهنگی به تهران هجوم بردند و آنجا را تصرف کردند.محمد علی شاه به سفارت روسیه پناهنده شد.روسیه دریافت که باید در نهضت مشروطه نفوذ نماید و همچون انگلستان به مهار حرکت نهضت بپردازد.در این میان آنان که تهران را تصرف کرده بودند هرگونه مخالفتی را با مشروطه سرکوب می کردند.حتی شیخ فضل الله نوری که خواهان مشروطه مشروعه بود را به عنوان طرفداری از استبداد محاکمه کردند.محاکمه ای ساختگی که نتیجه اش حکم اعدام روحانی آزادی خواهی همچون شیخ فضل الله نوری بود. دخالت بیگانگان و نوران داخلی آنان از عوامل انحراف مشروطیت از اهداف واقعی آن و باعث بروز مشکلات جدید در کشور شد. این حرکت چنانکه باید به نتیجه نرسید و زمینه ای برای روی کار آمدن احمد شاه، و پس از آن دیکتاتور دیگری به نام رضا خان شد که کشور را دربست در اختیار بیگانگان قرار داد.
)1327 -1259 ه) شهید سر به دار قرن
اخیر شیخ فضل الله نوری از علمای وارسته و پرهیزگار شیعه است که نقش او در جلوگیری از انحرافات نهضت مشروطه بسیار مهم و اساسی است.شیخ شهید از شاگردان میرزای بزرگ است که در راه به ثمر رساندن حکم تحریم تنباکو در ایران بسیار تلاش نمود.مشروطه خواهان غرب زده تحمل او را نداشتند و با مقاومت او که می گفت مشروطه باید مشروعه باشد مواجه بودند.اصلاح قانون اساسی و مبارزه با استعمار انگلیس و مبارزه با رژیم ستمشاهی قاجار از حرکت های اثر گذار این عالم شهید بود و بر سر آن جان داد.
)1338 -1297 ه) از فعالان و مبارزان علیه حکومت محمد علی شاه در تبریز بود در نهضت مشروطه رهبری مردم تبریز را بر عهده داشت و علیه تجاوزات و تهدیدات روسیه سخنرانی و مبارزه می کرد.نماینده دوره دوم و چهارم مجلس بود.در کارهای فرهنگی از جمله تدریس و انتشار روزنامه «تجدد» و بیداری اسلامی مردم بسیار تلاش نمود.
)1340 -1298 ه) از مبارزان سلحشور با استعمارگران و از فعالان و حامیان نهضت مشروطه است.وی به دنبال فروکش کردن قیام مشروطه خواهی راه مبارزه و جهاد را در پیش گرفت، نهضت جنگل را تاسیس و رهبری نمود او در امان و با نظامیان روس وارد جنگ
شد.رضاخان نیز از مبارزه او در امان نماند.وی به سهم خود در راه آزادی و طنش تلاش کرد و در کوههای گیلان بر اثر یخزدگی به شهادت رسید.عمال رضاخان از او دست برنداشتند و سر از بدنش جدا کردند.حرکت آزادی خواهانه او سرمشق حرکت های بعدی قرار گرفت.
)1355 -1367 ه) حرکت این عالم جلیل القدر در دوره خود حرکت زیر بنایی و قابل تحسین است.تاسیس حوزه علمیه قم و دعوت علما، فضلا و بزرگان علم و اجتهاد به این حوزه مقدسه یک حرکت سیاسی فرهنگی عظیم در برابر تهاجم فرهنگی رضاخان و استعمارگران بود که قصد داشتند دین و مذهب را به حاشیه برانند و از جامعه بزدایند.مبارزه با کشف حجاب رضاخانی و ارائه خدمات عمرانی به حوزه های کربلا و قم از جمله فعالیت های این عالم گرامی است.
)1356 -1287 ه) از چهره های مبارزه با استعمارگران است که حرکتش در دوران رضاخان شعله های امید را در دل مؤمنان برافروخت. مبارزه با ستمکاری های دولتمردان در اصفهان و پذیرفتن مسؤولیت نمایندگی مجلس در چندین دوره و مبارزه و مخالفت با نفوذ روسیه در یاران، مخالفت با قراردادهای استعماری انگلیس مجموعه فعالیت های این عالم مجاهد و سختکوش است.حرکت او در این دوره سیاه ادامه راه علمای سلف و الگویی برای آیندگان بود.
(1342 -1304 ه) وی از علمای بزرگ خطه فارس است که حرکت او تاثیر سرنوشت سازی در تاریخ ایران داشت.تاسیس گروههای مسلح برای نبرد با بیگانگان، هدایت مردم فارس در نهضت مشروطه، رهبری مجاهدان تنگستان علیه انگلستان و صدور فتوای جهاد در براندازی دولت قاجار و تشکیل دولت اسلامی در لارستان و حمایت از اصل ولایت فقیه و اثبات علمی آن، عناوین فعالیت های این عالم و مبارز است.
)1374 -1303 ه) این مجاهد انقلابی با قیام خود در بحبوحه جنگ دوم جهانی و نهضت ملی شدن صنعت نفت به روشنگری اقشار مختلف مردم بر ضد رژیم ستمشاهی دست زد.گروه نظامی فدائیان اسلام را پایه گذاری نمود و افرادی همچون کسروی خائن و...را از میان برداشت.حرکت نظامی او باعث بر هم ریختگی اهداف استعمار و نوکران داخلی آنان شد.
)1381 -1264 ه) مجاهد بزرگ سید ابو القاسم کاشانی از علمای تاثیر گزار در تاریخ صد ساله اخیر ایران است.مبارزه با حکومت قاجار، مبارزه فرهنگی و نظامی با انگلستان، تشکیل جمعیت اسلامی عراق علیه انگلیس مبارزه با رضاخان و پسرش از مسلمانان انقلابی تونس و مصر و رهبری نهضت ملی شدن صنعت نفت، از جمله تلاشها و حرکت های این عالم شیعه است.وی با حمایت و پشتیبانی از فدائیان اسلام در مقابل حکومت
طاغوت سدی محکم ایجاد کرده بود.کشته شدن رزم آرا بزرگترین سد راه ملی شدن صنعت نفت از میان برداشته شد و نهضت به ثمر رسید.اما با خیانت ملی گرایان و لیبرال آیة الله کاشانی این عالم مجاهد از وقعیت سیاسی اجتماعی خود کنار گذاشته شد.
)1387 -1292 ه) ابهت، وقار و صلابت آیة الله بروجردی و عمل کرد ایشان به گونه ای بود که دولت وقت جرات انجام کارهای ضد اسلامی را در خود نمی دید، مبارزه با بهائیان، تربیت طلاب، اعزام مبلغ به خارج از کشور، تاسیس مجمع تقریب المذاهب و خدمات عمومی و اسلامی از فعالیت های اساسی این عالم فرزانه است.وی پس از مرحوم حاج شیخ ریاست حوزه علمیه قم را بر عهده گرفت.
)1409 -1320 ه) پس از رحلت آیت الله بروجردی و به وجود آمدن خلاء در رهبری حوزه علمیه قم حکومت پهلوی دست به اقداماتی زد که موجب خروش علمای درجه اول حوزه علمیه قم شد.طرح لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی در دولت منشا خروش امام خمینی بر ضد طاغوتیان بود این لایحه شرط اسلام را از منتخبان و منتخبین برداشته و قسم به کتاب آسمانی جایگزین قسم به کلام الله مجید شده بود.با این طرح غیر مسلمانان و بویژه بهائیان در صحنه سیاسی قدرت و نفوذ
بیشتری می یافتند.این حرکت دولت با مخالفت شدید امام خمینی و دیگر علمای حوزه مواجه شد و پس از کشمکش های بسیار سرانجام دولت لایحه خود را پس گرفت و اولین پیروزی برای حوزه های علمیه پس از رحلت آیت الله بروجردی به ثبت رسید. پس از یک ماه شاه اصول شش گانه انقلاب سفید را مطرح کرد و به رفراندم گذاشت که با مخالفت حوزه و دانشگاه مواجه شد.علما اعلامیه صادر کردند و امام خمینی نیز در اعلامیه خود چنین نگاشت: این رفراندم مقدمه ای برای از بین بردن مواد مربوط به مذهب است.به دنبال این اعتراضات بازارها تعطیل شد و اعتصاب همه جا را فرا گرفت.امام رفراندم برگزار شد و پس از آن تبلیغات داخلی و خارجی بسیاری روی آن صورت گرفت.دولت های اروپایی و آمریکا به شاه تبریک گفتند. امام خمینی نوروز سال 42 را عزای عمومی اعلام کرد و در محرم همان سال وعاظ و مبلغان به افشاگری علیه شاه پرداختند.13 خرداد که روز عاشورا بود امام سخنرانی فرمود و علیه شاه و اسرائیل به افشاگری پرداخت.14 خرداد امام دستگیر شد و 15 خرداد مردم به خیابانها ریختند و آن واقعه عظیم و دلخراش به وقوع پیوست.در فروردین 1342 آزاد شد اما پیوسته مراقب اوضاع بود تا در مرداد 1342 حسنعلی منصور نخست وزیر
قانون مصونیت قضایی اتباع آمریکا را در مجلس به تصویب رساند. امام این قانون را استقلال و عزت ایران مغایر دانست و در روز چهارم آبان که مصادف با ولادت حضرت زهرا نیز بود سخنرانی کرد و نطقی آتشین ایراد فرمود که: قلب من در فشار است، ایران دیگر عید ندارد، عید ایران را عزا کردند، ما را فروختند، عزت ما را پای کوب کردند. این سخنان در آن شرایط حساس احساسات مردم را بر انگیخت آنان با چشمانی اشکبار به سخنان مرجع تقلیدشان گوش می دادند و خود را برای دفاع از ایران و اسلام آماده می کردند.امام یک هفته بعد دستگیر و به ترکیه تبعید شد.موج اعتراضات اعتصابات و نامه ها و اعلامیه های علما به طرف شاه و دولت سرازیر شد.اما دولت با فشار و تهدید بطور موقت بر اوضاع مسلط گشت. امام خمینی پس از ترکیه به عراق رفت و 14 سال در تبعید به سر می برد.در این مدت به سرکوب فعالیت های سیاسی مذهبی و قلع و قمع افراد و جریانهای اسلامی پرداخت.ساواک شاگردان و مروجان افکار امام را در زندانها شکنجه و آزار می داد، و عده ای را به شهادت رساند تا به خیال خود شعله های انقلاب را خاموش سازد. شاه از سال 1353 به ترویج شاه دوستی و باستانی ستایی به جای اعتقادات
مذهبی پرداخت در سال 1355 تاریخ هجری شمسی را که نمادی از حرکت و هجرت رسول خدا (ص) بود را به تاریخ شاهنشاهی 2500 ساله تغییر داد و در این مدت روابط گرمی با اسرائیل و آمریکا بر قرار کرد، تا اینکه در سال 56 جرقه ای موجب خروش مردم شد. 17 دی ماه 1356 در روزنامه اطلاعات به امام خمینی توهین شد.19 دی ماه حرکت مردم قم در اعتراض به این جسارت انجام گرفت.عمال رژیم در این اعتراض تعدادی را به شهادت رساندند این حادثه نقطه شروع انقلاب اسلامی ایران شد.چهلم شهدای قم در تبریز باعث کشته شدن تعدادی در این مراسم شد، و چهلم ها یکی پس از دیگری آغاز گشت تا به فرار شاه و ورود امام و پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن 1357 منجر شد.
آوای توحید پیام مهم و تاریخی حضرت امام خمینی (سلام الله علیه) به آقای گورباچف صدر هیئت رئیسه اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی بسم الله الرحمن الرحیم جناب آقای گورباچف صدر هیئت رئیسه اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی با امید خوشبختی و سعادت برای شما و لت شوروی. از آن جا که پس از روی کار آمدن شما چنین احساس می شود که جناب عالی در تحلیل حوادث سیاسی جهان خصوصا در رابطه با مسائل شوروی در دور جدیدی از بازنگری و تحول و برخورد قرار گرفته اید و جسارت و گستاخی شما در برخورد با واقعیات جهان چه بسا منشا تحولات و موجب به هم خوردن معادلات فعلی حاکم بر جهان گردد، لازم دیدم نکاتی را یادآور شوم هر چند ممکن است حیطه تفکر و تصمیمات جدید شما تنها روشی برای حل معضلات حزبی و در کنار آن حل پاره ای از مشکلات مردمتان باشد، ولی به همین اندازه هم شهامت تجدید نظر در مورد مکتبی که سالیان سال فرزندان انقلابی جهان را در حصارهای آهنین زندانی نموده بود، قابل ستایش است.و اگر به فراتر از این مقدار فکر می کنید اولین مساله ای که مطمئنا باعث موفقیت شما خواهد شد، اینست که در سیاست اسلاف خود دایر بر خدازدایی و دین زدایی از جامعه که تحقیقا بزرگترین و بالاترین
ضربه را بر پیکر مردم کشور شوروی وارد کرده است، تجدید نظر نمایید و بدانید که برخورد واقعی با قضایای جهان جز از این طریق میسر نیست. البته ممکن است از شیوه های ناصحیح و عملکرد غلط قدرتمندان پیشین کمونیسم در زمینه اقتصاد، باغ سبز دنیای غرب رخ بنماید ولی حقیقت جای دیگری است.شما اگر بخواهید در این مقطع تنها گره های کور اقتصادی سوسیالیسم و کمونیسم را با پناه بردن به کانون سرمایه داری غرب حل کنید، نه تنها دردی از جامعه خویش را دوا نکرده اید که دیگران باید بیایند و اشتباهات شما را جبران کنند.چرا که امروز اگر مارکسیسم در روش های اقتصادی و اجتماعی به بن بست رسیده است، دنیای غرب هم در همین مسائل البته به شکل دیگر و نیز در مسائل دیگر گرفتار حادثه است. جناب آقای گورباچف! باید به حقیقت رو آورد، مشکل اصلی کشور شما مساله مالکیت و اقتصاد و آزادی نیست.مشکل شما عدم اعتقاد واقعی به خدا است، همان مشکلی که غرب را هم به ابتذال و بن بست کشیده و یا خواهد کشید، مشکل اصلی شما مبارزه طولانی و بیهوده با خدا و مبدا هستی و آفرینش است. جناب آقای گورباچف! برای همه روشن است که از این پس کمونیسم را باید در موزه های تاریخ سیاسی
جهان جستجو کرد، چرا که مارکسیسم جوابگوی هیچ نیازی از نیازهای واقعی انسان نیست، چرا که مکتبی است مادی و با مادیت نمی توان بشریت را از بحران عدم اعتقاد به معنویت که اساسی ترین درد جامعه بشری در غرب و شرق است، به در آورد. حضرت آقای گورباچف! ممکن است شما اثباتا در بعضی جهات به مارکسیسم پشت نکرده باشید و از این پس هم در مصاحبه ها، اعتقاد کامل خودتان را به آن ابراز کنید، ولی خود می دانید که ثبوتا این گونه نیست.رهبر چین اولین ضربه را به کمونیسم زد و شما دومین و علی الظاهر آخرین ضربه را بر پیکر آن نواختید.امروز دیگر چیزی به نام کمونیسم در جهان نداریم، ولی از شما جدا می خواهم که در شکستن دیوارهای خیالات مارکسیسم، گرفتار زندان غرب و شیطان بزرگ نشوید.امیدوارم افتخار واقعی این مطلب را پیدا کنید که آخرین لایه های پوسیده هفتاد سال کژی جهان کمونیسم را از چهره تاریخ و کشور خود بزدائید.امروز دیگر دولتهای همسو با شما که دلشان برای وطن و مردمشان می طپد، هرگز حاضر نخواهند شد بیش از این منابع زیرزمینی و روزمینی کشورشان را برای اثبات موفقیت کمونیسم - که صدای شکستن استخوان هایش هم به گوش فرزندانشان رسیده است - مصرف کنند. آقای گورباچف! وقتی از گلدسته های مساجد بعضی
از جمهوری های شما پس از هفتاد سال بانگ الله اکبر و شهادت به رسالت حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله و سلم به گوش رسید، تمامی طرفداران اسلام ناب محمدی (ص) را از شوق به گریه انداخت، لذا لازم دانستم این موضوع را به شما گوشزد کنم که بار دیگر به دو جهان بینی مادی و الهی بیاندیشید.مادیون معیار شناخت در جهان بینی خویش را «حس» دانسته و چیزی را که محسوس نباشد، از قلمرو علم بیرون می دانند و هستی را همتای ماده دانسته و چیزی را که ماده ندارد، موجود نمی دانند.قهرا جهان غیب مانند وجود خداوند تعالی و وحی و نبوت و قیامت را یکسره افسانه می دانند.در حالی که معیار شناخت در جهان بینی الهی اعم از «حس و عقل» می باشد و چیزی که معقول باشد، داخل در قلمرو علم می باشد گرچه محسوس نباشد.لذا هستی اعم از غیب و شهادت است و چیزی که ماده ندارد، می تواند موجود باشد.و همان طور که موجود مادی به «مجرد» استناد دارد، شناخت حسی نیز به شناخت عقلی متکی است. قرآن مجید اساس تفکر مادی را نقد می کند و به آنان که بر این پندارند که خدا نیست و گرنه دیده می شد، لن نؤمن لک حتی نری الله جهرة; می فرماید: لا تدرکه الابصار و
هو یدرک الابصار و هو اللطیف الخبیر. از قرآن عزیز و کریم و استدلالات آن در موارد وحی و نبوت و قیامت بگذریم که از نظر شما اول بحث است.اصولا میل نداشتم شما را در پیچ و تاب مسائل فلاسفه، بخصوص فلاسفه اسلامی بیندازم.فقط به یکی دو مثال ساده و فطری و وجدانی که سیاسیون هم می توانند از آن بهره ای ببرند، بسنده می کنم: این از بدیهیات است که ماده و جسم هر چه باشد از خود بی خبر است.یک مجسمه سنگی یا مجسمه مادی انسان، هر طرف آن از طرف دیگرش محجوب است، در صورتی که به عیان می بینیم که انسان و حیوان از همه اطراف خود آگاه است; می داند کجاست، در محیطش چه می گذرد، در جهان چه غوغایی است.پس در حیوان و انسان چیز دیگری است که فوق ماده است و از عالم ماده جدا است و با مردن ماده نمی میردو باقی است.انسان در فطرت خود هر کمالی را به طور مطلق می خواهد و شما خوب می دانید که انسان می خواهد قدرت مطلق جهان باشد و به هیچ قدرتی که ناقص است، دل نبسته است.اگر عالم را در اختیار داشته باشد و گفته شود جهان دیگری هم هست، فطرتا مایل است آن جهان را هم در اختیار داشته باشد.انسان هر اندازه دانشمند
باشد و گفته شود علوم دیگری هم هست، فطرتا مایل است آن علوم را هم بیاموزد.پس قدرت مطلق و علم مطلق باید باشد تا آدمی دل به آن ببندد، آن خداوند متعال است که همه به آن متوجهیم گر چه خود ندانیم. انسان می خواهد به «حق مطلق» برسد تا فانی در خدا شود.اصولا اشتیاق به زندگی ابدی در نهاد هر انسانی نشانه وجود جهان جاوید و مصون از مرگ است. اگر جنابعالی میل داشته باشید در این زمینه ها تحقیق کنید، می توانید دستور دهید که صاحبان این گونه علوم علاوه بر کتب فلاسفه غرب، در این زمینه به نوشته های فارابی و بو علی سینا - رحمة الله علیهما - در حکمت مشاء مراجعه کنند تا روشن شود که: قانون علیت و معلولیت که هر گونه شناختی بر آن استوار است، معقول است نه محسوس، و ادراک معانی کلی و نیز قوانین کلی که هر گونه استدلال بر آن تکیه دارد، معقول است نه محسوس.و نیز به کتاب های سهروردی - رحمة الله علیه - در حکمت اشراق مراجعه نموده و برای جنابعالی شرح کنند که: جسم و هر موجود مادی دیگر به نور صرف که منزه از حس می باشد، نیازمند است و ادراک شهودی ذات انسان از حقیقت خویش، مبرا از پدیده حسی
است.و از اساتید بزرگ بخواهید تا به حکمت متعالیه صدر المتالهین - رضوان الله تعالی علیه و حشره الله مع النبیین و الصالحین - مراجعه نمایند تا معلوم گردد که: حقیقت علم همانا وجودی است مجرد از ماده و هر گونه اندیشه از ماده منزه است و به احکام ماده محکوم نخواهد شد. دیگر شما را خسته نمی کنم و از کتب عرفا بخصوص محیی الدین ابن عربی نام نمی برم که اگر خواستید از مباحث این بزرگمرد مطلع گردید، تنی چند از خبرگان تیزهوش خود را که در این گونه مسائل قویا دست دارند، راهی قم گردانید تا پس از چند سالی با توکل به خدا از عمق لطیف باریکتر ز موی منازل معرفت آگاه کردند که بدون این سفر آگاهی از آن امکان ندارد.جناب آقای گورباچف! اکنون بعد از ذکر این مسائل و مقدمات از شما می خواهم درباره اسلام به صورت جدی تحقیق و تفحص کنید و این نه به خاطر نیاز اسلام و مسلمین به شما، که به جهت ارزش های والا و جهان شمول اسلام است که می تواند وسیله راحتی و نجات همه ملت ها باشد و گره مشکلات اساسی بشریت را باز نماید.نگرش جدی به اسلام ممکن است شما را برای همیشه از مساله افغانستان و مسائلی از این قبیل
در جهان نجات دهد.ما مسلمانان جهان را مانند مسلمانان کشور خود دانسته و همیشه خود را در سرنوشت آنان شریک می دانیم. با آزادی نسبی مراسم مذهبی در بعضی از جمهوری های شوروی، نشان دادید که دیگر این گونه فکر نمی کنید که مذهب مخدر جامعه است.راستی مذهبی که ایران را در مقابل ابرقدرت ها چون کوه استوار کرده است، مخدر جامعه است؟ ! آیا مذهبی که طالب اجرای عدالت در جهان و خواهان آزادی انسان از قیود مادی و معنوی است، مخدر جامعه است؟ ! آری مذهبی که وسیله شود تا سرمایه های مادی و معنوی کشورهای اسلامی و غیر اسلامی در اختیار ابرقدرت ها و قدرت ها قرار گیرد و بر سر مردم فریاد کشد که دین از سیاست جدا است، مخدر جامعه است.ولی این دیگر مذهب واقعی نیست بلکه مذهبی است که مردم ما آن را مذهب امریکایی می نامند. در خاتمه صریحا اعلام می کنم که جمهوری اسلامی ایران به عنوان بزرگترین و قدرتمندترین پایگاه جهان اسلام به راحتی می تواند خلاء اعتقادی نظام شما را پر نماید و در هر صورت کشور ما همچون گذشته به حسن همجواری و روابط متقابل معتقد است و آن را محترم می شمارد. و السلام علی من اتبع الهدی روح الله الموسوی الخمینی 11/10/67
مجله صحیفه مبین، شماره 50 دکتر محمد بهنام فر
آیه.... فلما تجلى ربه للجبل...» بیش از همه الهام بخش شاعران و عارفان دراشاره به تجلى الهى شده است. حضرت امام (ره) در دیوان خود به کرات به آن اشارات لطیفى کرده اند و از تجلى نور حق تعالى بر دل بنده سخن گفته اند. در این مقاله ضمن بسط مفهوم تجلى در عرفان به بررسى این موضوع در دیوان امام (ره) پرداخته شده است. کلید واژه ها: تجلى الهى، آیه تجلى، آیه لن قرآنى.1.
شعر و عرفان براى بسیارى از بزرگان نام و آوازه اى در پى داشته و به وجود آنها اعتبارو شخصیتى بخشیده است; اما درباره امام خمینى باید گفت که: این بزرگ مرد دوران معاصر نه فقط یک شاعر است و نه تنها یک عارف، بلکه شخصیتى است متعالى درتمامى ابعاد که گاهى نیز براى تسلاى دل شیدا و شوریده اش اشعارى عرفانى زمزمه مى کرده تا روح پر شورش اندکى از غوغاى حیات مادى بیاساید و در سایه سارنغمه هاى روحانى و نجواهاى تنهایى آرامش یابد. آنچه که در اشعار امام به چشم مى خورد تنها مشتى اصطلاحات خشک و بى روح و یا بازى با الفاظ عرفانى نیست، بلکه سخنانى است که از دلى سوخته و سودازده -آنگاه که غرق دریاى معارف الهى بوده است -
برخاسته و در قالب الفاظ شکل گرفته است. و اما از آن جا که "تجلى " در عرفان جایگاه والایى دارد و عرفا خلقت جهان راناشى از تجلى ذات حق مى دانند، نگارنده در این مقاله کوشیده است تا موضوع تجلى حق را در دیوان امام (ره) با استناد به آیات و احادیث بررسى و تجزیه و تحلیل نماید.1.
تجلى در لغت به معنى ظاهر شدن، روشن و درخشنده شدن و جلوه کردن آمده است[1]، اما در اصطلاح صوفیه تجلى عبارت از جلوه انوار حق است بر دل صوفى[2]. صوفیان تجلى را سه قسم مى دانند: 1 - تجلى ذات «و علامتش اگر از بقاى وجود سالک چیزى مانده بود، فناى ذات وتلاشى صفات است در سطوات انوار آن... چنان که حال موسى - علیه السلام - که او رابدین تجلى از خود بستندند و فانى کردند[3]«. 2 - تجلى صفات و «علامت آن اگر از ذات قدیم به صفات جلال تلقى کند ازعظمت و قدرت و کبریا و جبروت، خشوع و خضوع بود... و اگر به صفات جمال تجلى کند، رافت و رحمت و لطف و کرامت، سرور و انس بود[4]«. 3 - تجلى افعال و «علامت آن قطع نظر از افعال خلق و اسقاط اضافت خیر و شر ونفع و ضرر بدیشان و استواى مدح و ذم
قبول و رد خلق، چه مشاهده مجرد فعل الهى خلق را از اضافت افعال به خود مغرور گرداند[5]«. در عرفان، خلقت جهان را عبارت از تجلى ذات حق مى دانند[6]، چنان که حافظمى گوید: در ازل پرتو حسنت ز تجلى دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد[7] حضرت امام نیز در موارد متعددى به این مساله اشاره کرده است، از جمله در یک رباعى سراید: آن کس که رخش ندید خفاش بود خورشید فروغ رخ زیباش بود[8] سر است و هر آنچه هست اندر دو جهان از جلوه نور روى او فاش بود در جایى دیگر تمام موجودات را سرگشته و حیران و غرق در عشق معشوق ازلى مى داند که با دلى سوخته تاب و توان خویش را از دست داده اند و از حضرت حق درخواست مى کند تا نقاب از رخ بر اندازد تا همگان به آرزوى خویش ست یابند: سرگشته و حیران همه در عشق تو غرقند دل سوخته هر ناحیه بى تاب و توانند بگشاى نقاب از رخ و بنماى جمالت تا فاش شود آنچه همه در پى آنند[9] عارفان معتقدند که راز آفرینش و سر وجود عشق است و این مطلب را بدین صورت تبیین و توجیه مى کنند که: «تجلى جمال[10] و جلوه حسن معبود ازلى وتعلق علم ازلى به حسن
ازلى مستلزم وجودى بود که به این جمال تام و حسن کامل عشق بورزد; یعنى حسن و جمال و تجلى جمال یار در صورتى تحقق مى یافت که متجلایى براى آن و صورت بى صورت معشوق در صورتى قابل تصور بود که آینه اى براى نمایش آن باشد... جمال و جلوه حسن ازلى که بى وجود عاشقى جمال پرست و آینه اى که محل انعکاس این جلوه و جمال باشد تجلى و تحققى نمى توانست داشته باشد، این استلزام و احتیاج بود که موجب ایجاد عالم وجود وشروع آفرینش شد[11]« و حدیث قدسى: «کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکى اعرف[12]« را شاهد این مدعا مى دانند. لذا رخ یار را در همه جا جلوه گرمى بینند و مى گویند: یار بى پرده از در و دیوار در تجلى است یا اولواالابصار در دیوان امام نیز بارها این مضمون آمده است، از جمله: همه جا منزل عشق است که یارم همه جاست کور دل آن که نیابد به جهان جاى تو را[13] در هر چه بنگر رخ او جلوه گر بود لوح رخش به هر در و هر رهگذر بود[14] جز رخ یار جمالى و جمیلى نبود در غم اوست که در گفت و مگوییم همه[15] هر کجا پا بنهى حسن وى آن جا پیداست هر کجا سر بنهى سجده گه آن زیباست[16] با عاقلان بگو
که رخ یار ظاهر است کاوش بس است این همه در جستجوى دوست[17] 1.
آن چه بیشتر از همه الهام بخش شاعران و عارفان در اشاره به تجلیات الهى شده،داستان متجلى شدن نور حق بر طور است که در قرآن کریم بدان اشاره شده است;آن جا که مى فرماید: «و لما جاء موسى لمیقاتنا و کلمه ربه قال رب ارنى انظر الیک قال لن ترانى و لکن انظرالى الجبل فان استقر مکانه فسوف ترانى فلما تجلى ربه للجبل جعله دکا و خر موسى صعقا [18]; وقتى موسى به میقات آمد و با خدا هم سخن شد، از خدا خواست که خودرا به او نشان دهد و خداوند فرمود: هرگز مرا نخواهى دید و لیکن به کوه بنگر، اگر درجایش استوار بماند مرا خواهى دید; پس چون خداوند بر کوه متجلى شد، کوه پاره پاره گردید و موسى بیهوش روى زمین افتاد.» بسیارى از شاعران و عارفان به این داستان اشارات لطیفى کرده اند و نتایج زیبایى گرفته اند، از جمله مولوى مى گوید: جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد عشق جان طور آمد عاشقا طور مست و خر موسى صاعقا[19] یا در جایى دیگر چنین مى سراید: کوه طور از نور موسى شد به رقص صوفى
کامل شد و رست او زنقص چه عجب گر کوه صوفى شد عزیز جسم موسى از کلوخى بود نیز[20] حضرت امام نیز به کرات به این واقعه اشارات لطیفى کرده اند و از تجلى نور حق بر دل بنده سخن گفته اند; از جمله در یک رباعى مى گویند: تا تجلى ذات حق سالک رافانى نکند و او را از خود رهایى ندهد با معشوق ازلى ندیم و همنشین نخواهد شد: موسى نشده کلیم کى خواهد شد؟ در طور رهش مقیم کى خواهد شد؟ تا جلوه حق تو را از خود نرهاند با یار ازل ندیم کى خواهى شد؟[21] و در رباعى دیگرى، دل سالک را رمزى از "جبل" مى دانند و معتقدند: تا آن راجلوه جمال حق پاره پاره نکند و هستى سالک را از او نگیرد همواره خطاب "لن ترانى" خواهد شنید و از وصال یار محروم خواهد ماند: تا جلوه او جبال را دک نکند تا صعق تو را از خویش مندک نکند پیوسته خطاب لن ترانى شنوى فانى شو تا خود از تو منفک نکند[22] و در جایى دیگر در تعریض به ابن سینا و فلاسفه، استدلالات عقلى را «برهان حیران ساز» مى دانند و معتقدند: کسانى که در این گونه استدلالات و برهانهاسرگردان شده اند راهى به طور سینا و جلوه گاه جمال حق ندارند، بلکه
غمزه یار وتجلى معشوق است که همچون تجلى ذات حق بر کوه طور سالک را موسى وار ازخود بیخود مى سازد و تمام دردها را درمان مى کند: پرتو حسنت به جان افتاد و آن را نیست کرد عشق آمد دردها را هر چه بود درمان نمود غمزه ات در جان عاشق بر فروزد آتشى کانچنان کز جلوه اى با موسى عمران نمود ابن سینا را بگو در طور سینا ره نیافت آن را که برهان حیران ساز تو حیران نمود[23] و در غزلى دیگر شبیه این مضمون را چنین بیان مى کنند: پاره کن پرده انوار میان من و خود تا کند جلوه رخ ماه تواندر دل من جلوه کن در جبل قلب من اى یار عزیز تا چو موسى بشود زنده دل غافل من در سراپاى دو عالم رخ او جلوه گر است که کند پوچ همه زندگى باطل من[24] همچنین در نظر امام تجلى غم زداى دل است: پرده را از روى ماه خویش بالا مى زند غمزه را سر مى دهد غم از دل و جان مى رود[25] و من و ما را از دل سالک مى زداید: این همه ما و منى صوفى درویش نمود جلوه اى تا من و ما را زدلم بزدایى[26] و سخن آخر این که حضرت امام معتقدند: اگر معشوق از ما مستور و
در حجاب است، عیب از خود ماست و الا اگر دیده حق بین وجود داشته باشد تمام عالم کوه طوراست و جلوه گاه جمال حق: عیب از ماست اگر دولت زما مستور است دیده بگشاى که بینى همه عالم طور است[27]4 1.
از آن جا که تجلى در عرفان جایگاه والایى دارد و عرفان خلقت جهان را ناشى ازتجلى ذات حق مى دانند، این موضوع در دیوان امام (ره) نیز باز تاب چشمگیرى دارد. حضرت امام در جاى جاى اشعارشان با اشاره به داستان تجلى حق بر کوه طور ازآن دریافتى رمزى و عرفانى دارند. ایشان قلب سالک را رمزى از کوه طور مى دانند ومعتقدند: تا نور حق بر دل سالک جلوه گر نشود و هستى او را فانى نسازد به وصال یارنخواهد رسید. همچنین با تعریض به فلاسفه مى گویند: غمزه یار و تجلى معشوق بر دل سالک اورا موسى وار از خود بیخود مى سازد و تمام دردها را درمان مى کند. در نظرایشان جمال یار در همه جا جلوه گر است و اگر از دید ما مستور است،عیب در خود ماست که چشم حق بین نداریم: عیب درماست اگر دوست زما مستور است دیده بگشاى که بینى همه عالم طور است
1 . سید جعفر سجادى، فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبیرات عرفانى، چاپ طهورى، تهران
1370، ذیل«تجلى». 2 . احمد على رجایى بخارایى، فرهنگ اشعار حافظ، چاپ پنجم، انتشارات علمى، تهران 1368، ذیل«تجلى». 3 . نجم رازى، مرصاد العباد من المبدا الى المعاد، به اهتمام دکتر محمد امین ریاحى، چاپ پنجم، انتشارات علمى و فرهنگى تهران 1373، ص130 به بعد. 4 . همان جا. 5 . همان جا. 6 . سید جعفر سجادى، فرهنگى لغات و اصطلاحات و تعبیرات عرفانى، ذیل «تجلى». 7 . شمس الدین محمد حافظ، دیوان غزلیات، به کوشش دکتر خلیل خطیب رهبر، چاپ ششم، انتشارات صفى على شاه، تهران 1369، ص206. 8 . امام خمینى، دیوان، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، تهران 1377، ص213. 9 . همان ماخذ، ص102. 10 . تعبیر «جمال» براى ذات حق برگرفته از این حدیث است: ان الله جمیل یحب الجمال رک: بدیع الزمان فروزانفر احادیث مثنوى، چاپ دوم، انتشارات امیر کبیر، تهران 1347، ص42. 11 . منوچهر مرتضوى، مکتب حافظ، چاپ دو، انتشارات توس، تهران 1365، صص 355 - 354. 12 . بدیع الزمان فروزانفر، احادیث مثنوى، ص 29. 13 . امام خمینى، دیوان، ص42. 14 . همان ماخذ، ص141. 15 . همان، ص179. 16 . همان، ص49. 17 . همان، ص64. 18 . قرآن کریم، اعراف 7/143. 19 . جلال الدین محمد مولوى، مثنوى معنوى،
تصحیح نیکلسون، به اهتمام دکتر نصر الله پور جوادى،انتشارات امیر کبیر، تهران 1364، دفتر اول ص4. 20 . همان ماخذ، ص54. 21 . همان، ص208. 22 . همان، ص210. 23 . همان، ص115. 24 . همان، ص174. 25 . همان، ص111. 26 . همان، ص186. 27 . همان، ص52. البته اشاره به تجلى حق بر دل عارف در جاى جاى دیوان حضرت امام (ره) به چشم مى خورد که در این مقاله جهت رعایت اختصار به ذکر چند نمونه اشاره شده است. از جمله رک:صص42، 49، 59، 62، 64، 102، 139، 141، 161، 174، 179، 213، 231و 246.
گلشن ابرار، ج 2 عباس زاده، سعید تولد سال 1326 ه -.ق در روستای ((مهرجرد)) یزد در خانه مردی پاکدل و پرهیزکار به نام ((محمد جعفر)) کودکی پا به عرصه حیات گذاشت و عبدالکریم نام گرفت .(1) وی دروان کودکی را در دامان پر مهر مادری سپری کرد تا به شش سالگی رسید. در آن روزگار که عبدالکریم بایستی پایش به مکتب باز می شد در مهرجرد از مدرسه و مکتب خبری نبود و کودکانی که بزرگ می شدند به دنبال کار و حرفه پدران خود رفته ، بهار عمرشان را در مزارع سپری می کردند، اما عبدالکریم که گویی سرنوشتی جز این داشت مورد لطف الهی قرار گرفت و خیلی زود وسیله درس و دانش د اندوزی برایش فراهم شد. آغاز تحصیل ((روزی یکی از بستگانش به نام محمد جعفر معروف به (میر ابو جعفر) - که خود عالم و در کسوت روحانیت بود - به مهرجرد آمد و (در دیدار نخست ) آثار استعداد و پرتو نبوغی خارق العاده را در سیمای این کودک مشاهده نمود و این بود که تحصیل عبدالکریم را عهده دار شد و در همین سفر با رضایت پدر و مادرش ، او را به اردکان برد و به مکتب سپرد.))
(2) عبدالکریم ، در شهر ناآشنا چندین سال در رفت و آمد بود. روزها در درس د استادان حاضر می شد و شبها در خانه میر ابو جعفر به سر می برد و گاهی در شبهای جمعه به منظور دیدار با پدر و مادر راه مهرجرد را پیش می گرفت . عبدالکریم هر چند بار رحلت پدر مدتی از تحصیل باز ماند اما این فراق از مکتب چندان طول نکشید و دیگر بار شوق مدرسه و مکتب ، قرار از کف اختیار او ربود و عشق به معارف قرآن در دلش جوانه زد و این بار راه حوزه علمیه یزد را در پیش گرفت . حوزه یزد در آن دروان (اواخر قرن سیزدهم ) یزد حوزه علمی پر رونقی داشت . پنج مدرسه علوم دینی در این شهر، بخش عمده ای از دانشجویان علوم اسلامی را در خود جای داده بود و دانشمندان بزرگی که تربیت یافته حوزه پر آوازه نجف و شاگردان شیخ بزرگ انصاری و میرزای شیرازی بودند، در آنجا به تدریس علوم مختلف اسلامی اشتغال داشتند. ((در میان مدرسه های مختلف علوم دینی ، مدرسه بزرگ (و زیبای ) ((محمد تقی خان )) از معروف ترین آنها به شمار می فت .)) (3) که بسیاری از درسهای
دوره سطح و خارج در آنجا تدریس می شد. عبدالکریم جوان ، در چنین جو معنوی وارد دارالعباده یزد گردید و در مدرسه محمد تقی خان سکنی گزید و سالها با شور و اشتیاق فراوان در پای درس استادان بزرگ به تحصیل علوم اسلامی پرداخت . شوق دیدار هنوز بیش از 18 بهار از عمر عبدالکریم سپری نگردیده بود که شوق دیدار عتبات در دل وی جوشیدن گرفت و راهی سرزمین عراق شد. چهار شهر مذهبی عراق (نجف ، کربلا، کاظمین و سامرا) که فرزندان پیامبر خدا را میزبان هستند و خاکشان وجود پاک امامان بزرگوار ما را در آغوش خود کشیده است ، عتبات می گویند. او به همراه مادر خویش با کاروان زیارتی راهی آنجا شد و بی درنگ به حلقه دانشوارن و عالمان بزرگی که گرداگرد امامان را گرفته بودند، پیوست . عبدالکریم ابتدا چند سالی در حوزه علیمه کربلا در محضر آیة الله فاضل اردکانی بود و پس از آن با راهنمایی استادش به حوزه علیمه سامرا و به محضر میرزای بزرگ شیرازی شتافت . در حوزه سامرا میرزای شیرازی در آن زمان مرجع وقت و در راس حوزه علمیه سامرا بود. وی از آنجا که به علم و معنویت آیة الله ادرکانی احترام زیادی می
گذاشت شیخ عبدالکریم را مورد توجه قرار داد. می گویند وقتی نامه فاضل اردکانی را خواند و رو به عبدالکریم کرد و فرمود: ((من به شما اخلاص پیدا کردم .)) (4) از همین رو آن طلبه جوان و پر تلاش را در منزل خود جای داد. آیة الله حائری پس از اینکه به مقام اجتهاد نایل گشته بود از این دوران به نیکی یاد کرده ، از خانه میرزا خاطراتی را این گونه نقل می کند: ((سرداب خانه میرزا هم محل مطالعه ام بود و هم محل استراحتم و در ماه مبارک رمضان سحری را نیز در آنجام می خوردم اما برای افطار به خانه میرزا باز نمی گشتم ، بلکه به علت گرمای طاقت فرسای هوا، به سوی فرات رفته ، آب مفصلی می خوردم و شنا می کردم )) (5) شیخ عبدالکریم در حوزه علیه سامرا دوازده سال تمام به تحصیل علم پرداخت . او در این مدت . با همه رنجها و مشتقها ساخت و فارغ از هرگونه اشتغال دیگری با دلی پر امید، به آینده روشن خویش چشم می دوخت و سرانجام نیز به کمالات علمی و معنوی نایل گشت . در محضر استادان گذشته از اراده محکم و تلاش خستگی ناپذیر شیخ عبدالکریم در راه
تحصیل دانش ، استادان پرمایه نیز در شکلی گیری شخصیّت علمی و معنوی او نقش اساسی ایفا می کردند. وی در سالهایی که در حوزه علمیه سامرا حضور داشت از خرمن دانش د فقهای بزرگی چون آیة الله سید محمد فشارکی ، آیة لله محمد تقی شیرازی و آیة الله شیخ فضل الله نوری ، که هر یک از ستاره های درخشان آسمان فقاهت به شمار می رفتند، خوشه علم و معنویت چید. اقامت در کربلا آیة الله حائری پس از رحلت میرزای شیرازی راهی نجف گردید و در آنجا رحل اقامت افکند اما به زودی در یافت که حوزه علمیه کربلا اکنون به وجود او نیاز بیشتر دارد. به همین سبب شهر امام مظلومان حسین علیه السلام را بر گزید و راهی کربلا گردید. کربلا که روزگاری حوزه علمیه معروف و باشکوهی داشت در آن روزها دیگر شکوه رونق خود را از دست داده بود و هیچ جنب و جوشی در مدرسه های علمیه به چشم نمی خورد و از تراکم طلاب مثل سالهای دوران تحصیل او خبری نبود. بارگاه مقدس حسینی نیز آرام و خالی از درس و بحث علمی ، روزگار خود را تنها با زمزمه شیفتگان اهل بیت و زائران مشتاق ضریح حسین علیه السلام می
گذارند. وی به موجب همین اوضاع تاءسف بار حوزه علمیه ، این شهر را انتخاب کرد و اینجا بود که او لقب حائری (6) را برای خود برگزید با حضور اندک مدت خود در حوزه علمیه کربلا، غبار عزلت و فراموشی سالهای گذشته را از چهره این شهر زدود و پس از سالها آرامش و سکوت بار دیگر همهمه طلاب در مدراس پیچید و بارگاه امام حسین علیه السلام نیز با طنین افکندن بحثهای علمی دانش پژوهان در آن ، جلوه ای دیگر گرفت . آیة الله حائری در مدت دو درس عمده خارج اصول و فقه تدریس می کرد و باقی اوقاتش را در اختیار طلاب علوم دینی قرار داد و علاوه بر اینها، در مقام کسی که آیة الله میرزا محمد تقی شیرازی مرجع تقلید شیعه احتیاطات خود را به ایشان ارجاع داده ، پاسخگویی به مسائل دینی مردم را نیز بر عهده گرفت . در حلقه خوبان آیة الله حائری در اواخر سال 1332 ه -.ق وقتی ماجراجوی انگلیس در عراق شدت گرفت و دامنه آشوب به شهر کربلا نیز کشیده شد به دعوت مردم اراک عزم سفر به ایران کرد. و تا سال 1340 که عازم قم شد در کنار مردم این دیار و در خدمت
حوزه علمیه شهر اراک بود. گویند در این ایام امام خمینی (ره ) جوانی بیست ساله بود که با شنیدن آوازه حوزه علمیه شهر اراک ، از عزیمت به حوزه اصفهان صرف نظر کرد و به سوی اراک شتافت و تا انتقال این حوزه به شهر مقدس قم از حوزه دانش و معروف این مرد بزرگ بهره ها جست .(7) آیة الله حائری به مدت هشت سال در این حوزه پر شکوه بر مسند تدریس د تکیه زد و در کنار مسؤ ولیت سنگین مرجعیت از پرورش و شکوفایی استعدادهای طلاب جوان نیز لحظه ای غافل نبود و به موجب اهمیت فوق العاده به این امر صدها جان پاک طینت دیگر را که امید آن می رفت همه در زمره مراجع بزرگ بشمار آینده در دامان پر مهر و محبت پدرانه خود پرورش داد. قم شهر فضلیت قم از بزرگترین شهرهای مذهبی جهان تشیع به بشمار می آید که از روزگاران نخست تولد تشیع در ایران ، به مرکزیت شیعه شهرت داشته و تاکنون نیز مرکزیت خود را دانش و بینش اسلامی و تصمیم گیری درباره حوادث سیاسی و اجتماعی حفظ کرده است . این شهر همانند شهرهای نجف و کربلا در سالهای پس از ظهور اسلام ایجاد گردید و
با ورود دختر امام موسی کاظم علیه السلام و بعدها به سبب وجود بارگاه عظیم آن حضرت به عظمتش افزوده شد و مورد توجه مشتاقان اهل علم و ایمان قرار گرفت . قم تاریخ درخشانی در خصوص برپای حوزه علمیه و پایگاه دینی مردم دارد. اولین کسانی که در این شهر برای تاءسیس حوزه علیمه قیام کردند محدثان و روات قبیله اشعری بودند که از یاران امامام معصوم علیه السلام به شمار می رفتند. سپس ظهور شخصیتهای بزرگی چون شیخ کلینی و شیخ صدوق و پس از آنها رو آوردن شیعیان علوی بدین حوزه بر رو نقش افزود. اما با اینهمه این شهر روزگاری نیز خالی از عالمان بوده است و از قرن ششم هجری تا دوران صفویه چندان رونقی نداشته است و بر حجره های مدارس د آن گرد غربت و تنهایی نشسته بود. ((در اوایل قرن یازدهم ه -.ق چند سالی شخصیتهای بزرگی چون صدرالدین شیرازی ، فیاض لاهیجی و فیض کاشانی و بعدها میرزای قمی در مدارس این شهر به بحث و اشاعه علوم اسلامی در فقه ، تفسیر کلام ، فلسفه و عرفان پرداختند.)) (8) و با تشکیل جلسات پر شکوه علمی مدتی کور سوی دانش را در این شهر روشن نگه داشتند. اما پس از
آن تا روزی که آیة الله حائری پا به این شهر می گذارد وضع حوزه های علمیه همچنان اسفبار و مدتها عضمت گذشته آن فراموش شده بود. آیة الله حائری پیش از آنکه از طرف اهالی قم به این شهر دعوت شود یک بار در سال 1332 ه -.ق در سفری که به مشهد رضوی عزیمت نمودند، از قم نیز دیدن کرده و چند شبی را در کنار حرم حضرت فاطمه معصومه علیه السلام گذارنده و اوضاع مدارس دینی را از نزدیک مشاهده نموده بود. مدرسه فیضیه را دیده بود که حجره های پر غوغای دیروزش اکنون خالی از همهمه محصلام علوم دینی شده و بر قفسه های کتاب گرد فراموشی نشسته است . انگار هیچ گاه زمزمه دانش پژوهان اسلامی در فضای قم طنین انداز نبوده است ! مدرسه بزرگ ((دارالشفا)) را دیده بود که سالنهای درس و بحث آن اکنون محل اسکان فقرای شهر یا زائران شده است ((و بعضا کسبه اطراف حرم از حجره هایش به عنوان انبار اجناس استفاده می کردند.)) (9) و از همه غمناک تر حال و روز طلاب جوانی بود که به علت محروم بودن از استادان چیره دست و نبود نظم با چهرهای افسرده ، عمر خود را به بیهودگی می گذارنیدند
و در آن حجره های تاریک و غبار گرفته با مباحثات سطح ، روزگار سپری می کردند. گویند ایشان پس از آنکه از نزدیک اوضاع اسفبار مدارس علمی این شهر را دید، بسیار ناراحت و افسرده خاطر قم را ترک گفت و اطرافیانش بارها از او شنیدند که می گفت : ((چه می شد اگر حوزه علمیه قم سرو سامان می گرفت !)) آیة الله حائری در اواخر زمستان 1300 ه -.ش )22 - رجب 1340 ق ) بود که با فرزند بزرگش حاج شیخ مرتضی حائری به همراه آیة الله محمد تقی خوانساری به قصد اجابت دعوت مردم ، از اراک به سمت قم حرکت کردند و در میان انبوه جمعیت استقبال کننده وارد شهر قم شدند. تاسیس حوزه تاسیس حوزه علمیه قم چیزی بود که زمزمه آن قرنها پیش از حوزه علمیه نجف شروع شده بود و ریشه در روایات امامان معصوم علیه السلام داشت امام صادق علیه السلام در قرن دوم هجری قمری به یاران خود درباره شهر قم و مرکزیت این شهر برای دانش اسلامی چنین فرموده بود: زود باشد که کوفه روزگاری از مؤ منان خالی گردد و دانش و در آن ناپدید شود... و به شهری که آن را ((قم )) گویند ظاهر شود
و معدن اهل علم و فضل شود.(10) حضور آیة الله حائری در قم این نوید امامان بزرگوار شیعه را که همواره زبان به زبان نقل شده و در ذهن شیعیان جای گرفته بود، تحقق می بخشید. اوایل بهار 1301 ش ، پس از دو ماه اقامت آیة الله حائری در شهر قم ، در منزل آیة الله پایین شهری ، جلسه ای از طرف علما، بازاریان ، و کسبه تهران تشکیل شد که بزرگانی از فقهای قم چون آیة الله بافقی ، آیة الله کبیر و آیة الله فیض در آن شرکت داشتند. در این جلسه ، گفتگو پیرامون حوزه علمیه قم ، ساعتها به درازاکشید و سرانجام نظر نهایی به آیة الله حائری محول شد. همه علما و بزرگان علم و معرفت قبول این امر مهم به آیة الله حائری اصرار کردند و نیز بسیاری از بازاریان و کسبه در تاءمین مالی حوزه اعلام آمادگی نمودند. آیة الله حائری ابتدا بر این عقیده بود که بزرگان قم خود این کار را انجام دهند و از عهده این امر خطیر نیز بر خواهند آمد. اما چون اصرار بی حد علما را مشاهده کرد تکلیف را بر عهده خود ثابت دید و این نکته را بیان فرمود: ((استخاره خواهیم کرد آیا
صلاح است در قم مانده ، به فضلا و محصلین حوزه اراک که انتظار بازگشت مرا دارند، بنویسم به قم بیایند یا نه ؟)) وی صبح روز بعد، پس از آنکه نماز صبح را به پایان رساند در حرم حضرت معصومه علیه السلام به دعا و نیایش ایستاد و به قرآن روی آورد. نقل است که آیة الله حائری به قرآن استخاره نمی کرد و می فرمود من درست نمی فهمم ععع ((یسبح له ما فی السموات و الارض ، عععع نسبت به موضوع استخاره خواب است یا بد.)) اما در مورد ماندن در قم به قرآن استخاره کرد و خود را به مشیت الهی سپرد، که آیه ای زیبا و مناسب حالش ععع ((...واتونی باهلکم اجمعین )) (11) عععع خط مشی آینده او را ترسیم نمود و آیة الله حائری را مصمم ساخت حوزه علمیه قم را سامان داده ، شاگردان خود را از اراک به این شهر فرا خواند.(12) با اقامت گزیدن آیة الله حائری در قم بنیان حوزه علمیه قم نیز نهاده شد و با گامهای بزرگی که ایشان بر داشت این حوزه بتدریج رشد کرد و در ردیف بزرگترین حوزه های علمیه جهان تشیع در آمد. اساسی ترین گام آیة الله حائری پس از تاسیس حوزه
، تعمیر مدراس دینی و تغییر روشن آموزشی بود که تحولی عظیم را در آنها به وجود آورد. و دوران نابسامان حوزه علمیه قم که پس از میرزای قمی وضع رقت باری یافته بود، پایان گرفت . ابتکار آیة الله حائری پس از توجه دادن محصلان علوم دینی به ژرف نگری در درس و بحث علمی گزینش ((هیات ممتحنه )) برای گرفتن امتحان از دروس حوزوی بود که امروز چنین روشی در آموزش و پروش د همه کشورها از ضروریات کار محسوب می شود. شکوه و عظمت حوزه علمیه قم از آغاز تا به امروز که بیش از هفتاد سال از شکل گیری آن می گذرد هر سال چشمگیرتر از گذشته در عرصه های مختلف ، نمود داشته است و پرتو آثار وجودی اش افقهای جدیدی از دورترین نقاط عالم را در نوردیده است . این حوزه با شکوه گذشته از اینکه بزرگ ترین دانشگاه علوم اسلامی است در رشته های اعتقادات ، فقه و حقوق ، عرفان ، فلسفه ، اقتصاد، تفسیر، کلام و... پاسخگوی نیازهای اجتماعی ، فرهنگی و فکری جامعه نیز بوده و هست و در این راه اندیشمندان و فرزانگان فراوانی در دامن خود پرورانده است و اکنون بیش د از 40 هزار دانشجوی علوم اسلامی
از ایران و هزاران نفر از 45 کشور اسلامی را در خود جای داده است . به طور کلی حوزه علمیه در زمینه های مختلف فرهنگی ، اعتقادی ، سیاسی و اجتماعی آثار و برکات فراوانی به جای گذاشت که می توان در یک کلام از آن ، احیای عظمتهای فراموش شده این سرزمین تعبیر آورد. پس از تاسیس د حوزه علمیه قم بود که در کمترین زمان ، روح بالندگی و تحرک علمی و فرهنگی در بسیاری از شهرهای ایران نمایان گردید. پرورش یافتگان حوزه علمیه قم به سایر بلاد سرازیر گشتند، و دهها کتابخانه و مدرسه علوم دینی در سراسر کشور تاسیس شد. در آن روزگار که چند مدرسه دولتی ایران محدود به شاهزادگان و حکومتیان بود درگاه حوزه های علمیه سراسر کشور، به روی فرزندان همه اقشار ملت گشوده بود و حتی در دورترین نقاط کشور هم به همت علمای اسلام آثار اسلامی انتشار می یافت و مکتبهای درسی رونق می گرفت و از هر خانه گلی در دل کوهها و میان جنگلها هم صدای دلنشین قرآن بچه های مسلمان در آسمان این کشور طنین انداز می شد و روز به روز فرهنگ اسلامی و معارف تشیع در ایران راه می یافت . به برکت شکل گیری
حوزه علمیه قم در زمانی اندک فروغ درخشان آن به افقهای دور دست رسید. وضع مدارس دیگر شهرستانها - نیز با گسیل شاگردان مکتب آیة الله حائری بدان مناطق - رو به بهبود گذاشت . و در خود شهر قم علاوه بر احیای مدرسه های علمیه قدیمی چون ، فیضیه ، دارالشفاء، مومنیه ، خان ، مدرسه های بزرگ دیگری نیز تاسیس شد که امروزه تعداد آنها ((به بیش از 70(( مدرسه می رسد. در قلمرو قلم در کنار همه تلاشهای خستگی ناپذیر آیة الله حائری آثار قلمی مهمی نیز از ایشان به یادگار مانده است که از آن میان می توان به کتابهای ذیل اشاره کرد: 1. کتاب الصلوة - کتاب مفصلی درباره مسائل نماز است . 2. کتاب دررالاصول - این کتاب تقریرات درس آیة الله سید محمد فشارکی است . گویند آیة الله محمد حسین کمپانی اصفهانی ، صاحب کتاب گرانقدر ((نهایة الدرایه فی شرح الکفایه )) بحثهای درس خارج خود را مطابق با سرفصلهای همین کتاب پیش می برده و از مؤ لف آن با عنوان ((بعض د الاءجله )) (یکی از مردان بزرگ ) تعبیر می فرموده است (13) 3. کتابهای دیگر آیة الله حائری مجموعه رسائلی است که در ابواب مختلف فقهی مانند احکام
ارث ، احکام شیر دادن و مسائل ازدواج و طالق به رشته تحریر درآورده است . شاگردان مکتب آیة الله حائری آیة الله حائری در دوران زندگی پربار خود علاوه بر خدمات بسیار ارزشمند فرهنگی و اجتماعی به اسلام و مسلمانان ، در مکتب خود فرزانگان و اندیشمندان بزرگی را تربیت کرد. او که در دوران تدریس توجه ویژه ای نسبت به شاگردان خود داشت افراد خوش استعداد را همواره تشویق می نمود و مورد حمایت خویش قرار می داد و بدین ترتیب توانست شخصیتهای بارزی را به جهان اسلام تقدیم دارد که از میان آنان می توان از آیة الله العظمی امام خمینی ، آیة الله العظمی آقای گلپایگانی ، آیة الله العظمی آقای اراکی ، آیة الله العظمی آقای مرعشی نجفی و صدها فرزانه دیگر نام برد.(14) در خدمت مردم آیة الله حائری کسی نبود که در مقام فقاهت و رسیدگی به امور دینی ، مشکلات دیگر اجتماعی و اقتصادی جامعه را به فراموشی سپارد. او در حالی که بر مسند مرجعیت تکیه زده و استوارترین انسان عصر خود به شمار می رفت ، در مقابل مشکلات و نیازهای مردم محروم ، تحمل را از دست می داد. از این جهت در کنار مسئولیت سخت اداره حوزه علمیه
برطرف کردن نیازهای اساسی مردم را از وظایف اصلی خویش می دانست ، که به طور خلاصه اشاره می شود. در حادثه سیل 1313 ش . سیل بسیاری از خانه های مردم فقیر ساحل رودخانه را طعمه خود ساخت و انبوهی از آنان را آواره و بی خانمان کرد. در این حادثه آیة الله حائری با ارسال پیام به سایر شهرهای ایران ، خواستار کمک دیگر هموطنان به این شهر سیل زده شد و انبوه کمکهای مردم را به شهر قم سرازیر ساخت . ایشان در رسیدگی به این مهم قطعه زمین وسیعی را در منطقه خاک فرج که متعلق به آستانه حرم حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها بود، خریداری نمود و با کمک دیگر اقشار جامعه ، خانه هایی منطبق با اصول مهندسی وقت ، به منظور اسکان آوارگان احداث کرد که هم اکنون این منطقه به کوچه رهبر شهرت دارد. در روزگاری که بسیاری از مردم در خیابانهای قم زندگی خود را به تکدی می گذراندند وی محلی را به ((خانه فقرا)) اختصاص داد و مستمندان شهر را در آن مکان گرد آورد و بدین ترتیب صدقات و کمکهای مالی مردم نیک اندیش را در مسیری صحیح ، صرف اداره امور آنان کرد. بیمارستان فاطمی قم به
پیشنهاد به آیة الله حائری و با مساعدت یکی از مؤ منین به نام آقا سید محمد فاطمی تاءسیس شده و بعدها با وجوهی از ارث آقای سهام الدوله توسعه یافته است . از خدمات دیگر آیة الله حائری انتقال قبرستان قم به خارج از شهر است . در آن روزها قبرستان بزرگ قم در جوار در شمالی حرم حضرت معصومه سلام الله علیها قرار داشت و چهره ناخوشایندی به بافت قدیمی شهر داده بود و شهری که پذیرای زائران اهل بیت و محل درس و بحث طلاب علوم دینی به شمار می رفت ، به صورت قبرستانی بزرگ به نظر می آمد و ای بسا این امر موجب هتک حرمت به مقبره بزرگان تلقی می شد. آیة الله حائری در این مورد نیز گام ارزشمندی برداشت و در آن سوی رودخانه که آن روزها خارج از شهر محسوب می شد زمین وسیعی را خریداری و آن را به عنوان قبرستان عمومی شهر کرد. (این قبرستان قدیمی هم اکنون به ((قبرستان نو)) معروف است ). ویژگی روحی از خصوصیات بارز آیة الله حائری که سایر خصوصیات اخلاقی دیگر او را تحت الشعاع خویش قرار می داد، زهد و ساده زیستی و زندگی بی آلایش - قبل و پس از مرجعیت
فقیه مکرم حاج شیخ عبدالکریم یزدی حائری - که از سال 1340 تا سال 1355 ریاست تامه و مرجعیت کامله قطر شیعه را داشت همه دیدیم که چه سیره ای داشت . با نوکر و خادم خود همسفره و هم غذا بود و روی زمین می نشست .))(16) از دیگر ویژگیهای روحی آیة الله حائری اینکه اخلاق بسیار در معاشرت با مردم داشت وی کم حرف بود و با مردم با مهربانی و ملایمت رفتار می کرد و در برخورد با طلاب جوان حال و روحیه آنها را مراعات می نمود و همواره چهره ای بشاش و بر لبهایش تبسم داشت . گاهی در دمادم سحر برای سرکشی و شناخت طلاب پرکار و سحر خیز، راهی مدارس می شد و در رفع مشکلات مالی و رفاهی آنان همواره تلاش د می کرد. بارها می شد که به صاحبان مغازه های اطراف حرم مراجعه می کرد و بدهی طلابی را که از آنها اجناس نسیه برده بودند، ادا می نمود. بردباری صبر و بردباری یکی از خصوصیات روحی آیة الله حائری در مقابل مشکلات بود که از وی رادمردی پراستقامت ساخته بود. ایشان در مقابل حوادث و مسائل سیاسی در اوایل شکل گیری حوزه که مصادف با روی کار آمدن رضاخان
پهلوی و به دنبال آن ماجرای کشف حجاب بود همواره صبر و بردباری را پیشه خود ساخت و حراست از حوزه علمیه نو پا را که انهدام آن در راءس توطئه دشمنان دین بود، تلاش بسیاری نمود و همواره می فرمود: ((من حفظ حوزه علمیه را اهم می دانم )) آیة الله حائری در ماجرای کشف حجاب بارها با رضاخان برخورد و ستیز نمود. معروف است که : پس از ماجرای کشف حجاب و کشتار مسجد گوهرشاد ایشان هیچ گاه حال و روز خوشی نداشت و این اندوه را تا پایان عمر در دل داشت . غروب آفتاب آیة الله حائری پس از عمری تلاش و تحمل رنج و مشقت ، در 81 سالگی ، در 17 ذیقعده 1355 ه - ق )1315 ه - ش ) به دیار ابدی شتافت و در جوار مرقد قدسی حضرت معصومه سلام الله علیها به آغوش خاک سپرده شد. پینوشتها: 1- مجله حوزه ، ش 12، سال 64؛ فصلنامه یاد، ش 4، سال 65. 2- یادداشتهای مرحوم آیه الله شیخ مرتضی حائری (فرزند بزرگ ایشان ). 3- تاریخ یزد، عبدالحسین آیتی ، ص 428. 4- آیة الله موسس ، کریم جهرمی ، ص 31، به نقل از یادداشتهای مرحوم آیة الله شیخ مرتضی
حائری . 5- همان ، ص 30 6- حائر در لغت به گودالی گفته می شود که در آنجا آب جمع می شود. از این رو زمین کربلا را حائر می خوانند. (مجمع البحرین ، ماده حار). 7- فصلنامه یاد، ش 17. 8- رک : آشنایی با حوزه های علمیه شیعه ، سید حجة موحدی ابطحی ، ج 1، ص 291. 9- به نقل از آیة الله اراکی (مصاحبه ). 10- گنجینه دانشمندان ، ج 1، ص 32. 11- سوره یوسف ، آیة 93، یعنی ((پدر: و همه کسان خود را نزد من بیاورید)). 12- گنجینه دانشمندان ، ج 1، ص 278. 13- آیة الله مؤ سس ، ص 103. 14- رک : گنجینه دانشمندان ، ج 1، ص 290، (در این کتاب نام 81 شاگرد آیة الله حائری ذکر شده است .) 15- صحیفه نور، ج 16، ص 92. 16- چهل حدیث ، امام خمینی ، ص 79
فقه اهل بیت فارسى، شماره 19و20 در گفتگو با آیات و اساتید: سیدعباس خاتم یزدى، سید حسن شمس خراسانى،& lt ; شیخ لطف اللّه صافى، حسین مظاهرى، هادى معرفت
فقه اهل بیت: رمفهوم ولایت مطلقه چیست؟ منظور امام از ولایت مطلقه فقیه چه بود؟ آیت اللّه خاتم یزدى: رمنظور امام از ولایت مطلقه، همان اطلاق و گستردگى در اختیارات و اداره امور است که براى ائمه(ع) وجود داشت. همان طور که ولایت انبیا و اولیا قیدى ندارد، ولایت فقیه نیز هیچ محدودیت و قیدى ندارد. به عبارت دیگر : منظور از مفهوم مطلقه در ولایت فقیه، فرا قانونى بودن است،نه محدودیت قانونى. حضرت امام درصحیفه نور، ج11مى فرماید: آنچه در قانون اساسى آمده، برخى از شوونات ولى فقیه است، نه تمام آن و به اصطلاح علمى آنچه در قانون به عنوان شرح وظایف ولى فقیه شمرده شده،اثبات شیىء است و اثبات شیىء نفى ماعدا نمى کند. کلیه کسانى که درمیان قدما عموم ولایت رامطرح کرده اند، همان ولایت مطلقه را در نظر دارند و ولایت مطلقه فقیه همان ولایت امامان معصوم(ع) است، البته به استثناى مقامات معنوى که معصوم دارد وولى فقیه ندارد. امام هم فرمود: ولایت مطلقه فقیه همان ولایت مطلقه رسول اللّه(ص) است. فقیه جامع الشرائط درتمامى عرصه هاى اجتماعى،سیاسى،
فرهنگى و سیاسى با استفاده از نظریات کارشناسى و مشاوران فنى براساس تشخیص و مصلحت امت، مى تواند تصمیم بگیرد. البته ولایت مطلقه به معناى دیکتاتورى و استبداد و تصمیمى نفسانى نیست، بلکه فقیه با شرایط ویژه که تالى تلو معصوم است، این ولایت را دارد و اگرخداى ناکرده دراعمال ولایت خویش جنبه هاى نفسانى را لحاظ کند، به قول حضرت امام، خود به خود از ولایت منعزل مى گردد. امام خمینى نیز به صورت صریح شبهاتى که امروزه مطرح مى شود، در بیانات خویش مطرح کرده اند و در پاسخ فرموده اند: این شبهات بیانگر این است که اینان فقیه را نشناخته اند.فقاهت و عدالت را نمى دانند یعنى چه، شرایط ولى فقیه را نمى دانند! فقه اهل بیت : ردلایل حضرت امام برولایت مطلقه چیست؟ آیا به نظر شما این دلایل تمام است؟ آیت اللّه خاتم یزدى: رامام با استفاده از مبانى کلامى و دلایل عقلى مبنى ربر ضرورت امامت و استمرار آن در عصر غیبت، ولایت مطلقه را اثبات مى کنند ودرمباحث فقهى هم روایات را از نظر دلالى و سندى تام مى دانند و درنهایت مى فرمایند: ازاین روایات(مقبوله عمربن حنظله،صحیحه ابى خدیجه، توقیع شریف، صحیحه زراره) و مانند آن عموم و اطلاق ولایت براى فقیه استفاده مى گردد وبه نظر ما نیز استدلال امام تمام است. و اثبات ولایت فقیه از
طریق امور حسبیه با مشکلات فقهى فراوانى مواجه است، و انگهى زعامت امور سیاسى و سرپرستى مسلمانان با محدودیتى که درامورحسبیه وجوددارد، امکان پذیر نیست. فقه اهل بیت : رامور حسبیه را تعریف کنید و تفاوت دیدگاه امام خمینى و محقق خویى در تشکیل حکومت اسلامى را بیان کنید و نظریه مختار را توضیح دهید. آیت اللّه خاتم یزدى: رامور حسبیه یعنى امورى که شارع مقدس و شریعت هرگز به فروگذارى آن رضایت نمى دهد(لایرضى الشارع بتعطیلها) بلکه به پا داشتن آن، واجب شرعى است و رها ساختن و تعطیل آن از نظر شرع، جایز نیست. امور حسبیه به گونه واجب کفایى برهمگان واجب مى گردد، تا اندازه اى که به اندازه کفایت انجام مى گردد. اگر عده اى برعهده گرفتند و توانایى انجام آن امور را داشتند و در انجام آن کوتاهى نکردند، از دیگران ساقط مى گردد. مثلا اموال یتیمان بى سرپرست و اموال قاصران و غایبان از مصادیق امور حسبیه است که شارع به اهمال و تعطیلى آن راضى نمى گردد. برخى از فقها امورحسبیه را در همین محدوده اموال قصر و غیب و یتامى خلاصه کرده اند، در صورتى که فقهاى بزرگى چون صاحب جواهر و امام راحل وآیت اللّهخویى، گستره آن را درتمامى احکام انتظامى اسلام دانسته ا ند. درمورد تشکیل حکومت اسلامى
تفاوت دیدگاه امام با مرحوم آقاى خویى این است که آقاى خویى احکام انتظامى اسلام و اجرایى و تشکیل حکومت را ازامورى مى دانند که شارع به فروگذارى آن رضایت نمى دهد. آیت ا للّه خویى معقتد است که فقیه جامع الشرائط درعصر غیبت مى تواند تشکیل حکومت دهد و احکام انتظامى را اجرا کند، زیرا اجراى احکام انتظامى در راستاى مصلحت عمومى تشریع شده تا جلو مفاسد و ظلم و ستم را بگیرد، به علاوه، دلایل اجراى قصاص و دیات و حدود و سایر احکام انتظامى اسلام،اطلاق دارد و نمى توان آن را مقید به زمان خاص یا حالت خاصى دانست. از منظر ایشان، براى جلوگیرى از هرج و مرج و اختلال نظام، قدر متیقن از اجراى احکام انتظامى اسلام، فقهاى جامع الشرائط هستند. ایشان با اشاره به (ان هناک امورا لابد ان تتحقق خارجا المعبر عنها بالامور الحسبیه و القدر المتیقن هو قیام الفقیه بها) () و با استفاده از توقیع شریف(اماالحوادث الواقعه فارجعوا فیها الى رواه احادیثنا فانهم حجتى علیکم و انا حجه اللّه) و روایات دیگرى که صدور حکم در عصر غیبت را شاى سته فقهاى جامع الشرائط مى داند، نتیجه مى گیرند که مساله حکومت و سرپرستى امور مردم درجهت حفظ مصالح امت وحراست از مبانى اسلام است و از مهمترین واجباتى که شرع مقدس تن به اهمال
آن نمى دهد و نمى توان در برابر آن بى تفاوت بود. قدر متیقن این است که وظیفه فقهاست تا این مسوولیت اجرایى را به عهده بگیرند. آیت اللّه خویى، ولایت را یک وظیفه و تکلیف براى فقیه جامع الشرائط مى شمرند و دلایل ثبوت ولایت فقیه در عصر غیبت را قبول ندارند و آنچه طبق نصوص شرعى براى او ثابت است، نفوذ قضا و حجیت فتواى اوست و جواز تصرف او در امور حسبیه از نظرمحقق خویى، از باب ولایت او نیست، بلکه تنها به جهت مورد متیقن بودن وى، دربه پاداشتن چنین امورى است. به همین جهت صرفا یک تکلیف ووظیفه شرعى از باب وجوب کفایى است و افرادى را که درجهات مختلف منصوب کرده، و کلاى او شمرده مى شوند وبامردن وى از وکالت منعزل مى گردند و به همین جهت فقیه حق جواز تصرف درامور را به اندازه قدر متیقن دارد و نه بیشتر. عبارت مرحوم آیت اللّه خویى در این باره چنین است: الولایه لم تثبت للفقیه فى عصر الغیبه بدلیل بل الثابت حسب النصوص امران: نفوذقضائه و حجیه فتواه و ان تصرفه فى الامور الحسبیه لیس عن ولایه و من ثم ینعزل وکیله بموته لانه انما جاز له التصرف من باب الاخذ بالقدر المتیقن فقط.() اما امام خمینى(ره) تشکیل حکومت اسلامى و مساله زعامت سیاسى
و ولایت مطلقه فقیه را دراستمرار ولایت ائمه(ع) مى داند و مى فرماید: همان دلیلى که برضرورت امامت اقامه مى گردد، عینا برضرورت تداوم ولایت در عصر غیبت دلالت دارد و آن لزوم برپا داشتن نظام و مسوولیت اجراى عدالت اجتماعى است. عین عبارت امام چنین است: فما هو دلیل الامامه بعینه دلیل على لزوم الحکومه بعد غیبه ولى الامر عجل اللّه تعالى فرجه الشریف.()امام خمینى ضمن اشاره به این که در عصرغیبت تمامى احکام انتظامى اسلام ادامه دارد، به ضرورت تشکیل حکومت اسلامى و رهبرى ملت توسط فقیه جامع مى پردازند ومى فرمایند: ولایت فقیه یک امربدیهى است که تصور اطراف و جوانب آن کافى درتصدیق آن است. هدف شارع جز با تعیین والى و حاکم اسلامى و مشخص شدن شرایط و صلاحیت لازم دراجراى امور، قابل تامین نیست . از دیدگاه امام خمینى فقاهت و عدالت از شرایط ولى فقیه است که با ازبین رفتن آن یا فقدان آن، فقیه خود به خود از ولایت منعزل مى گردد. به نظر ما نیز حق با امام خمینى است، زیرا با امور حسبیه مشکلات حکومت اسلامى و معضلات پیچیده عرصهء سیاست و مدیریت و نظام برطرف نمى گردد و به عبارت دیگربادست بسته نمى توان تشکیل حکومت داد. تمام دلایلى که در علم کلام براى ضرورت امامت مطرح است مثل (الامام لطلاف، فیجب
نصبه على اللّه، تحصیلا للغرض) در عصر غیبت نیز نسبت به فقیه جامع الشرائط جارى است، لذا حضرت امیر(ع) فرمود:(فرضت الامامه نظاما للامه) یعنى مساله هبرى و زعامت سیاسى امت، باعث نظم و انتظام درجامعه است. البته در روایات ما به شرایط وسیع ترى نیز براى حاکم اشاره شده است. حضرت امیر(ع) فرمود: ولایحمل هذا العلم الا اهل البصر و الصبر و العلم بمواضع الحق.()پرچم زعامت امت باید دردست کسى باشد که داراى بینش و استقامت و آگاهى کامل به مواضع حق باشد و توانایى تمییز حق از باطل را داشته باشد واین جز با احاطهءکامل برمبانى اسلام و فقاهت امکان پذیر نیست. فقه اهل بیت : رحضرت امام خمینى عبارتى دارد که مى فهماند ولایت از امور وضعى اعتبارى عقلایى است:(والولایه من الامور الوضعیه الاعتباریه العقلائیه). لطفا توضیح دهید منظور امام از این عبارت چیست؟ آیت اللّه خاتم یزدى: رمنظور این است که ولایت از امور اعتبارى است که عقلاى عالم آن را عتبار مى کنند وشارع هم به اعتبار این که اعقل العقلاست آن را امضا کرده است، مثل ملکیت که شارع امضا کرده است، اما گاهى امور اعتبارى، نظرى است وگاهى بدیهى. امام معتقد است که ولایت از امور اعتبارى بدیهى و روشن است که با صرف تصور اطراف وجوانب آن جزم به لزوم پیدا
مى کنیم، به همین جهت امام در بیانى دارندکه ولایت فقیه از امور عقلى و بدیهى است که تصور اطراف وجوانب آن در تصدیقش کافى است منافاتى هم نداردکه ولایت از امور عقلى باشد و عقل وعقلا،بدان حکم کنند و درعین حال بدیهى هم باشد. اعتبار گسترده ولایت هم گاهى عقل است و گاهى عقلا و گاهى هردو و گاهى شارع. ولایت از امور اعتبارى است که هم عقل بدان حکم مى کند و هم عقلاى عالم اعتبار مى کنند و هم شرع اعتبار عقل رامعتبر مى داند و امضا مى کند. فقه اهل بیت: رآیا تعبیر ولایت مطلقه درمیان فقهاى پیشین نیز بوده است؟ در بررسى برخى از متون فقهى تعابیرى مثل (الولایه العامه) یا (عموم الولایه) و...دیده مى شود، مثلا صاحب جواهر ضمن اشاره به راى مشهور فقها درولایت عامه فقیهان در باره تمامى شوون از جمله اجراى احکام انتظامى مى فرماید: (لظهور قوله(ع):(فانى قد جعلته علیکم حاکما )فى اراده الولایه العامه نحو المنصوب الخاص کذلک الى اهل الاطراف، الذى لا اشکال فى ظهور اراده الولایه العامه فى جمیع امور المنصوب علیهم فیه بل قوله(ع):(فانهم حجتى علیکم و اانا حجه اللّه...) اشد ظهورا فى اراده کونه حجه فیما انا فیه حجه اللّه علیکم و منه اقامه الحدود بل ماعن بعض الکتب(خلیفتى علیکم) اشد ظهورا، ضروره معلومیه کون المراد من الخلیفه عموم الولایه
عرفا نحو قوله تعالى: یا داود اناجعلناک خلیفه فى الارض فاحکم بین الناس بالحق.)() لطفا بفرمایید آیا مراد از (الولایه العامه) یا (عموم الولایه) همان ولایت مطلقه است که دربیانات امام خمینى مطرح شد؟ آیت اللّه خاتم یزدى: ربلى به نظر ما منظور قدما و فقیهان پیشین از این تعابیر، همان ولایت مطلقه اى است که امام خمینى مطرح کردند و از روایات هم همین مطلب استفاده مى شود، چنانچه درهمین عبارت که از صاحب جواهر خواندید، ایشان مى فرمایند:ظاهر تعبیر روایات (فانى قدجعلته علیکم حاکما) یا (فانهم حجتى علیکم) یعنى (فقیهان) حجت ما هستند، همان گونه که ما حجت خداییم برشما، فهمیده مى شود،که ولایت فقها، عام وفراگیر است، همان گونه که ولایت امامان معصوم شمول و گستردگى دارد. فقیهان حجت الهى بر مردم درتمام امورى هستند که امامان حجت خدایند که برخى ازآن امور اقامه حدود است، بلکه طبق تصریح صاحب جواهر دربرخى از کتب روایى به جاى (حجتى)، (خلیفتى) به کار رفته است که گستردگى ولایت فقیه رابا ظهور شدیدترى ثابت مى کند، چون مراد از خلافت، همان عموم ولایت است از نظر عرفى مانند آیه شریفه (یا داود انا جعلناک خلیفه فى الارض فاحکم بین الناس بالحق). فقه اهل بیت: رامام خمینى(ره) به نصب الهى ولى امر و نقش واقعى مردم اشاره مى کند با توجه به این دو نکته،
مبناى مشروعیت حکومت اسلامى را چه مى دانیدو نقش مردم در تعیین ولى امر ازمیان فقهاى جامع الشرائط چیست؟ آیت اللّه خاتم یزدى: حکومت وولایت را در دو بعد زیر مى توان تعریف کرد: بعد الهى و بعدمردمى. هریک از این دو بعد موقعیت مخصوص ویژه خود را در ولایت باید داشته باشد. درکلمات حضرت امام(ره) اشارات واضحى به هردو بعد دیده مى شود. اینک این جانب به هریک ازاین دوبعد درحد این مصاحبه اشاره مى کنم و در توضیح بیشتر به کتاب ولایت فقیه امام قدس سره رجوع مى کنم. بعد الهى ولایت - رولایت امر دراسلام یک امر الهى است یعنى فقط خدا برمردم ولایت دارد و هیچ کس دیگر جز خدا برمردم ولایت ندارد، مگر آن که به امرخدا باشد. بنا بر این بعد الهى ولایت دراین دو نقطه خلاصه مى شود: الف) ولایت و حاکمیت درزندگانى مردم، ازآن خداست و هیچ کس جز خداوند، برمردم ولایت وحاکمیت ندارد. ب) درصورتى ولایت مردم مشروع است که از طرف خدا اذن داده شود قرآن این دو معنا را صراحتا ذکر مى کند. در باره نکته نخست، قرآن با اصرار و تاکید، امر حکم وولایت را فقط مخصوص خداوند مى داند(ان الحکم الا للّه)() و این حکم نباید فقط احکام تکوینى باشد، بلکه هرحکمى چه تکوینى و چه تشریعى، چه حکومتى و چه
ولایتى و آیه شریفه صراحت در حصر دارد، به دلیل(ان و الا). درباره دومین نکته، قرآن مى گوید:(اللّه اکذنک لکم ام على اللّه تفترون). هرچه اختیار آن به دست خداوند است، هیچ کس حق مداخله درآن را جز بااذن خداندارد و هر کس دراین موارد ادعایى بکند، از او سوال خواهند کرد: خداوند به شما اذن داده یا به خدا افترا مى بندید؟! بنابر این هیچ ولایتى جز با اذن خدامشروعیت ندارد. بعد مردمى ولایت - رمردم در تصمیم گیرى هاى ولایت و حکومت در عصر غیبت دو نوع مشارکت دارند: یکى دراصل تصمیم گیرى است که باید الزاما با مشورت صورت بپذیرد و دلیل آن ازقرآن کریم: (و شاورهم فى الامر) و (امرهم شورى بینهم) و آیات دیگرمى باشد و همچنین روایات فراوانى است که مقدارى از آن را صاحب وسائل(ره) درجلد هشتم(چاپ جدید) جمع آورى کرده است که درآن روایات صحیح و صریحى هست که قابل خدشه از لحاظ سند ومتن نمى باشد، ولى به نظر بنده این نصوص اگر چه دلالت برالزام حاکم به شورا دارد و حاکم را ملزم مى کند که تن به شورا بدهد، ولى به هیچ وجه دلالت نداردکه نتیجه شورا براى حاکم ملزم باشد، یعنى ولى امر ناچارباشدکه به مشورت عمل بکند. شورا نه فقط درتصمیم گیرى ها الزاما باید به کار
برده شود، بلکه به نظر این جانب در اصل انتخاب ولى امر در عصر غیبت نیز باید به کار برده شود، چون درعصرغیبت نصى درکار نیست که دلیل تعیین ولى امر و امام باشد. بنا بر این راه دیگرى غیر از شورا تصور نمى شود. شاید در پاسخ سوالهاى دیگر فرصتى براى توضیح این مطلب پیش بیاید نقش دوم مشارکت مردمى در امور حکومتى وولایت درنظام اسلامى، مراقبت وپاسدارى ونگهبانى در اجراى قوانین است. مردم موظفند که هرجا خللى دراجراى قانون ببینند، تذکر دهند و اگر مفید نیافتاد، اعتراض کنند . این وظیفه امر به معروف و نهى از منکر است که خداوند درقرآن صریحا به آن امر مى کند: (ولتکن منکم امه یدعون الى الخیر و یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و اولئک هم المفلحون.)()دراین آیه شریفه تکلیف امر به معروف و نهى از منکر به عنوان یک مسوولیت تخصصى وویژه مطرح شده است که با اندک تاملى این مطلب واضح مى شود دراین آیه شریفه من تبعیضى است، یعنى گروهى از شما، و این همان معناى (منکم امه) است، یعنى امتى ازشما. بنابر این درامت اسلامى باید جمعى براى این کارتخصص پیدا کنند که بتوانند از کارهاى اجرایى دولت مراقبت کنند و نقاط ضعف وخلل و فساد ادارى واجرایى را تذکر بدهند. بنا براین
مردم در نظام اسلامى نقش دو گانه اى دارند: ازیک طرف در تعیین ولى امر(درعصر غیبت)، و در تصمیم گیرى هاى حکومتى باید به راى آنها الزاما توجه شود و دولت با پشتوانه افکار و آراى مردم تصمیم گیرى بکند، و از طرف دیگر در مرحله اجرا مردم باید مراقبت و نظارت داشته باشند. به کاربستن این نقش مردمى دوگانه در تشکیلات نظام اسلامى جدیدآکه پیچیدگى هاى فراوانى دارد ، باید به وسیله سازمانها و نهادها و تشکیلات منظم با طرح ونظم و آیین نامه و اساسنامه صورت بپذیرد و در قانون اساسى نظام اسلامى جایگاه مناسبى داشته باشد. فقه اهل بیت : رشیوه هاى تصمیم گیرى هاى کلان حکومتى درنظام اسلامى چگونه است؟ آیا حاکم ملزم به مشورت است و رعایت رضایت عمومى شرط است؟ آیت اللّه خاتم یزدى: برگشت این پرسش به سوال هاى زیر است: سوال اول آن که: تصمیم گیرى درنظام اسلامى فقط با راى ولى امر صورت مى گیرد یا مشارکت مردم درراى و مشورت الزاما شرط است؟سوال دوم: در صورتى که مشارکت مردم شرط باشد، آیا آراى مردم براى ولى امر به مقیاس اکثریت یا هرمقیاس دیگرى الزام آور است؟سوال سوم: درصورتى که آراى مردم(اهل حل و عقد) براى ولى امر الزام آور نباشد، آیا ولى امر و مسوولان نظام مى توانند بر خلاف افکار
عمومى مردم اقدامى بکنند؟من دراینجا تا آن اندازه که فرصت هست، سعى مى کنم به این سه پرسش پاسخ بدهم. پاسخ پرسش اول را قبلا توضیح دادم درنظام اسلامى رجوع به مردم و نظر خواهى ازمردم و مشورت کردن یک مساله الزامى است که هرحاکمى ناچار بایدآن را بپذیرد و به آن تن بدهد و هیچ استثنایى وجود ندارد. اگر دلیلى براى این مطلب به جز آیه 159 سوره آل عمران نداشته باشیم، کافى است. این آیه صراحت دارد که ولى امر باید مشورت بکند و امر در(وشاورهم) ظاهر دروجوب است و تعلیلى که در آخر این آیه ذکر شده(ولوکنت فظا غلیظ القلب لانفکضوا من حولک) منافاتى با این مطلب ندارد، ودر ماهیت امرو وجوب تغییرى نمى دهد. ما از تمسک به ادله دیگر خوددارى مى کنیم و همین آیه شریفه را براى استظهاروجوب مشورت براى ولى امر کافى مى دانیم. اما پاسخ پرسش دوم: هیچ دلیلى وجود ندارد که آراى مردم براى ولى امر الزام آور شود. این پاسخ منافاتى با پاسخ پرسش اول ندارد و اینها دو مطلب هستندودو جواب جداگانه دارند. بنده با مراجعه وسیعى که به ادله و نصوص شورا درکتاب و سنت کردم، هیچ گاه دلیلى برالزام آور بودن شورا براى ولى امر ندیدم. کسانى که به نصوص شورا بر این
مطلب تمسک کرده اند، از قبیل شیخ محمد عبده در تفسیر المنار( S 0 S )(به روایت شیخ رشید رضا) میان پرسش اول با پرسش دوم اشتباه کرده اند. این اشتباه عجیبى است، چون با کمترین تامل درادله شورا مرتفع مى شود وجایى براى این اشتباه باقى نمى ماند. علما و فقهاى اهل تسنن بیشتر متمایل به این راى هستد و تبعیت از آراى اکثریت شورا را برامام لازم مى دانند، از آن جمله دکتر (محمد رافت عثمان) درکتاب(رئاسه الدوله فى الفقه الاسلامى)( S 0 S ) است، و آقاى (عبدالرحمن عبدالخالق) درکتاب (الشورى فى ظل نظام الحکم الاسلامى)( S 0 S )از دیگر موافقان است، ولى جمعى از فقها و علماى اهل تسنن راى مردم را تایید مى کنند، از قبیل قرطبى در تفسیر خود( S 0 S ) علما و مفسران وفقهاى شیعه غالبا همین راى را اختیار مى کنند. مرحوم شیخ محمد جواد بلاغى در تفسیر خود(الاء الرحمن)( S 0 S ) در تفسیر آیه (وشاورهم فى الامر) همین راى را انتخاب کرده است،همچنین مرحوم سید عبداللّه شبر در تفسیر خود( S 0 S )، و فیض کاشانى نیز در تفسیر آیه (فاذا عزمت فتوکل على اللّه) در تفسیرخود(صافى)( S 0 S ) همین راى را اختیار کرده است. بنده این بحث را نسبتا مستوفى درکتاب (ولایه الامر)( S 0 S ) که به چاپ رسیده است، شرح داده ام، ولى این جا همین مقدار اشاره مى کنم که آیه159 سوره آل عمران گویاى این مطلب است، چون در
آیه بعد، پس از امر به شورا، خداوند به پیامبر خود صراحتا مى گوید: بعداز مشورت هاى کافى به هرچه عزم و اراده کردى، با توکل به خداعمل بکن(فاذا عزمت فتوکل على اللّه). درکتاب شریف نهج البلاغه، سید رضى(ره) از امیر المومنین(ع) روایت مى کند که وقتى عبداللّه بن عباس راى را به عنوان مشورت با امام(ع) درمیان گذاشت وامام(ع)نپسندید... به او فرمود: علیک ان تشیر على فاذا خالفتک فاطعنى. عیاشى در تفسیر خود از احمد بن محمد و او از على بن مهزیار روایت مى کند: کتب الى ابوجعفر(ع)(ان سکل فلانا ان یشیر على و یتخیر لنفسه، فهو اعلم بما یجوز فى بلده، و کیف یعامل السلاطین، فان المشوره مبارکه، قال اللّه لنبیه فى محکم کتابه: و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوکل على اللّه، فان کان ما یقول ممایجوز کتبت اصوب رایه و ان کان غیر ذلک رجوت ان اضعه على الطریق ان شاء اللّه.( S 0 S )دو روایت اخیر به جهت اشکال در سند فقط براى تایید ذکر شده است. و اصل دلیل همان است که شرح دادم که به نظر اینجانب کامل و کافى است. پرسش سوم آن که اگر به کاربستن آراء مشورتى مردم براى ولى امر لازم نباشد، آیا حاکم اسلامى مى تواند با افکار و آراى عمومى مردم مخالفت کند و خود به تنهایى تصمیمى بگیرد که اکثر
مردم با آن مخالف باشند؟جواب این سوال قطعا منفى است، ولى نه به دلیل آیات و روایات شورا، بلکه به این جهت که این گونه سیاستها حاکم اسلامى را از مردم جدا مى کند و نوعى احترام نگذاشتن به افکار عمومى مردم به حساب مى آید که خود سبب وهن وضعف نظام مى شود و این کار حرام است. حضرت رسول اللّه(ص) روزى که شنید قریش براى انتقام از شکست جنگ بدر، لشکرکشى کرده اند، مصلحت را دراین دید که مسلمانان درمدینه بمانند وقریش را به مدینه بکشانند، آنان درکوچه و از بالاى خانه ها با قریش بجنگند، ولى اصحاب که پیروزى بدر آنها را مغرور کرده بود اصرار داشتند که به جنگ آنهادرخارج از مدینه بروند و چون حضرت رسول اللّه(ص) اصرار اصحاب را براین مطلب مشاهده کرد، از راى خود تنازل کرد و با کراهت راى اصحاب را پذیرفت و به خانه برگشت و لباس رزم به تن کرد که از مدینه خارج شوند، اصحاب چون کراهت را برچهره مبارک رسول اللّه(ص) دیدند، یکدیگر را ملامت کردند و ازحضرت خواستند که به راى خود عمل کند و درمدینه بمانند، ولى رسول اللّه(ص) دیگر نپذیرفتند و فرمود:(لاینبغى لنبى لبس لامه حربه ان ینزعها). فقه اهل بیت: رمفاهیم و مبانى مختلف در نظریه انتصاب یا انتخاب ولى امر چیست؟ آیت
اللّه خاتم یزدى: ردرمساله ولایت امر در عصر غیبت دو نظریه وجود دارد: نظریه انتصاب و نظریه انتخاب . ادله نظریه نصب: دلیل نظریه انتصاب ظواهر روایاتى است که در ولایت فقیه به آن تمسک مى کنند، که این جا نمونه هایى از آن را بدون ذکر سند و مناقشه سندى ودلالتى ذکر مى کنم: 1. مقبوله عمر بن حنظله: من کان منکم قدروى حدیثنا و نظر فى حلالنا و حرامنا، و عرف احکامنا فلیرضوا به حکما فانى قد جعلته علیکم حاکما. 2.روایت صدوق از رسول اللّه(ص): اللهم ارحم خلفائى، قیل له: یا رسول اللّه و من خلفاوک؟ قال: الذین یاتون من بعدى یروون حدیثى و سنتى. 3. روایت (الفقهاء حصون الاسلام) و (العلماء ورثه الانبیاء). 4. توقیع شریف(اما الحوادث الواقعه ،فارجعوا فیها الى رواه احادیثنا فانهم حجتى علیکم). 5. روایت تحف العقول ازامام حسین(ع)(مجارى الامور و الاحکام على ایدى العلماء). وامثال این روایت که ظاهر آنها این است که هرفقیهى برمردم ولایت فعلى دارد.
مناقشه در این استظهار به نظر این جانب مناقشه بجایى است، چون نصب فعلى همه افرادى که صلاحیت ولایت را دارند، براى مقام ولایت یک شیوه غیرمالوفى نزدعقلاست. و شارع مقدس در شیوه هاى خود همان شیوه مالوف عقلا را به کار مى برد و یاد نداریم درجایى شارع از
شیوه هاى غیر مالوف عقلایى استفاده کرده باشد. واگر باشد، بسیار نادر است. ما شکى نداریم که این شیوه در نزد عقلا غیر مالوف است و هیچ جا درتاریخ و در مکانى دیده نشده است که همه کسانى که براى ولایت صلاحیت دارند، به ولایت نصب بشوند، افزون برآن که یک روش غیر عملى است. مثلا اگر فرض کنیم دریک وقت صد نفر فقیه در جامعه اسلامى داشته باشیم که درحدامکان است باید هرصد نفر برشوون مسلمانان حکومت فعلى کنند، که به هیچ وجه ممکن نیست و منشا بسیارى ازمشکلات و مفاسد مى شود که واضح است و نیاز به توضیح ندارد. راه حلهایى از قبیل آن که: هرکس قبلا متصدى ولایت شد، حق ولایت دارد و تمسک به عناوین ثانوى براى جلوگیرى از ولایت دیگر فقها تکلفهایى غیر مانوس و غیر مالوف در رویه شارع است که جاى بحث آن در اینجا نیست و این جانب درکتاب (ولایه الامر)آن را تا حدى شرح داده ام. بنا بر این از روایات فوق چنین باید استظهار شود که این روایات ناظر به شرطهایى است که به انسان اهلیت ولایت مى دهد، مثل این که بگوییم هر طبیبى مى تواند مدیر بیمارستان بشود یعنى دانش طب به انسان اهلیت مدیریت بیمارستان را مى دهد. یا اگر گفته شود: هرفرد نظامى مى تواند وزیر دفاع باشد، بدین معناست که
وزیردفاع باید دانش نظامى را داشته باشد تا شایستگى این کار را داشته باشد وخلاصه مساله را باید این طور طرح کرد که کل حاکم فقیه) باشد نه (کل فقیه حاکم). روایات ولایت فقیه دور ازاین استظهار نیستند و معناى (مجارى الامور و
الاحکام على ایدى الفقهاء) این مى شود: براى مجارى امور، مردم حتما باید به سمت فقها بروند و حاکم را از میان فقها انتخاب کنند و معنى (من کان منکم قد روى حدیثنا... فلیرضوا به حکما) این است که مردم براى حاکمیت باید به رواه حدیث و فقها رضایت بدهند. همچنین معناى (اللهم ارحم خلفائى) چنین مى شود که خلفاى رسول اللّه و حکام شرع کسانى هستند که حدیث و سنت او را روایت مى کنند، اما آنان که ازحدیث و سنت پیامبر بیگانه هستند، خلفاى او نیستند. بنابر این روایات باب ولایت فقیه ناظر به مسائلى است که شرط ولایت است و ناظر به مساله نصب براى ولایت نیست.
نظریه دوم، نظریه انتخاب است درصورتى که نظریه اول باطل باشد، خواه ناخواه باید نظریه انتخاب را پذیرفت، چون راه سومى درعصر غیبت متصور نیست، مگر آن که بگوییم حکومت لازم نیست یا به حکومتهاى ظالم مى توان داد، که هردوى اینها باطل است. بنابر این راهى غیر از انتخاب که یک شیوه عقلایى است، در پیش نداریم. این مطلب را اجمالا در مقدمات زیر توضیح مى دهیم: مقدمه اول آن که: ردرعصر غیبت چون برکسى تنصیص نشده(براى کسى نصى رنیامده)بنابر این تمسک به نص خاص غیر ممکن است. مقدمه دوم: رنصوص عامى که در ولایت فقها آمده به دلیل توضیحى
که دادیم، نمى توانند دلیل نصب باشند. مقدمه سوم: رشارع حتما در عصرغیبت حکومت و نظم را درزندگانى مسلمانان مى خواهد وراضى نیست آنان بدون نظم و حکومت زندگى کنند که کارى غیرعقلایى است. مقدمه چهارم: راسلام به نظامهاى غیر اسلامى رضایت نمى دهد، چون رضایت به این نظامها نوعى تن دادن به ظلم است. خداوند درقرآن از تن دادن به ظلم صریحا نهى کرده است: ولا ترکنوا الى الذین ظلموا فتمسکم النار/هود : 113، ولاتطیعوا امر المسرفین الذین یفسدون فى الارض و لایصلحون/شعراء : 152 - 151، فاصبر لحکم ربک و لاتطع منهم آثما او کفورا /انسان : 24، ولاتطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا واتبع هواه و کان امره فرطا /کهف : 28، الم ترالى الذین یزعمون انهم آمنوا بمآ انزل الیک و مآ انزل من قبلک یریدون ان یتحاکموا الى الطاغوت و قد امروا ان یکفروا به و یرید الشیطان ان یضلهم ضلالا بعیدا/نساء : 60، ان الذین توفاهم الملائکه ظالمى انفسهم قالوا فیم کنتم قالوا کنا مستضعفین فى الارض. قالوا: الم تکن ارض اللّه واسعه، فتهاجروا فیها فاولئک ماواهم جهنم و سآءت مصیرا/نساء : 97. مقدمه پنجم: راگر دلیلى برنصب نداشته باشیم و فرض آن باشد که اقامه حکومت لازم باشد، راهى به جز راهى که عقلاى عالم انتخاب کرده اند،
درپیش نداریم و آن راها(نتخاب) است میان (انتصاب) و (انتخاب) راه سومى نیست، مگر آن که بگوییم حکومت ونظام لازم نیست، که این قطعا منتفى است و یابگوییم تن دادن به نظامهاى غیر اسلامى اختیارا جایز است، که در مقدمه چهارم آن را رد کردیم. بنا براین راه منحصر به فرد درعصرغیبت، رجوع به انتخاب مردم است که در شریعت به عنوان (بیعت) مطرح شده است. مقدمه ششم: رچنانچه انتخاب همه مردم بالاجماع ممکن نباشد که نیست، خواه ناخواه به درجهء نازله آن که انتخاب اکثریت است، باید بسنده کرد،و اگراین هم ممکن نبود، باید به انتخاب جمع عظیمى که رقیبى نداشته باشند، اکتفا کرد که درجهء نازله اکثریت است، ولى به این شرط که در مقابل این جمع عظیم،اکثریتى نباشد که کس دیگرى را انتخاب کرده باشند. به این ترتیب انتخاب راهى است مشروع براى نصب ولى امر و عملا الان درجمهورى اسلامى همین راه ط ى مى شود، گرچه فقهاى معاصر رحمهم اللّه درمقام نظریه، خلاف آن را معتقدند. فقه اهل بیت : رشرط ولایت فقیه آیا اعلمیت است؟ تدبیر و مدیریت در ولى فقیه یعنى چه وچگونه قابل اجراست؟ آیت اللّه خاتم یزدى: ردو روایت حداقل وجوددارد که از نظر سند معتبر است و از نظر دلالت تاحدودى کافى به نظر مى رسد: روایت اول:
عن العیص بن قاسم عن ابى عبداللّه(ع) قال: علیکم بتقوى اللّه، وحده لاشریک له ، وانظروا لانفسکم ، فواللّه ان الرجل لیکون له الغنم فیها الراعى، فاذاو جدرجلاهو اعلم بغنمه من الذى هو فیها، یخرجه و یاتى بذلک الرجل الذى هو اعلم بغنمه منک الذى کان فیها.( S 0 S )این روایت از نظر سند صحیح است و اشکالى در سند آن نیست. اعلمیتى که دراین صحیحه آمده، باید در معرفت حلال و حرام و حدود الهى باشد، نه اعلمیت در تدبیر و سیاست و جنگ،گرچه آن اعلمیت هم مطلوب است،ولى اعلمیت دراین صحیحه مربوط به معرفت احکام اللّه است.این نظر با عنایت به اوضاع صدور روایت واضح مى شود، چون زمان صدور روایت، سقوط بنى امیه بود. دراین دوران سه گروه براى امامت مسلمانان مطرح بودند: یکى اهل بیت پیغمبر، یعنى فرزندان امام حسین(ع) و دوم سادات حسنى و سوم بنى العباس. مناقشه وخلاف برسراین نبود که کدام آشناتر به امور تدبیر دولت و سیاست و جنگ وصلح است، چون این مطلب قطعى بود که کسى به امامت راه پیدا مى کندکه آشنا به سیاست و اداره امور دولت باشد. اعتراض اهل بیت و در راس آنها امام صادق(ع) این بود که امامان اهل بیت از بنى الحسن و بنى العباس، به احکام خداو حلال و حرام آشنا تر و عالم تر
هستند. روایت دوم: صحیحه اى است که عبدالکریم بن عتبه از امام صادق(ع) روایت مى کند: اتق اللّه و انتم ایها الرهط فاتقوا اللّه فان ابى حدثنى و کان خیر اهل الارض و اعلمهم بکتاب اللّه عزوجل و سنه نبیه: ان رسول اللّه(ص) قال: من ضرب الناس بسیفه و دعاهم الى نفسه و فى المسلمین من هو اعلم منه فهو ضال.( S 1 S )این روایت نیز از لحاظ سند صحیح است دلالت آن از دلالت صحیحه اولى اقوى به نظر مى رسد، چون دراین صحیحه محمد بن عبداللّه بن الحسن(ع) براى امامت مسلمانان به امام صادق(ع) عرضه مى شود و جمعى با عمروبن عبیدبه محضر امام صادق(ع) مى رسند تا امام را به امامت محمدبن عبداللّه بن الحسن قانع کنند و زمینه رابراى جایگزینى بنى الحسن(ع) به جاى بنى امیه فراهم کنند.دراین مجلس امام صادق( ع) بعد از آن که به سخنان عمروبن عبید گوش داد، آنان را موعظه مى کند که دین خود را ارزان نفروشند و براى امامت مسلمانان، اعلم آنها را به کتاب و سنت انتخاب کنند. با دقت در وضع صدور روایت کاملا واضح مى شود که مقصود امام صادق(ع)از اعلمیت، ا علمیت به کتاب و سنت است. همچنین درنهج البلاغه از امیرالمومنین(ع) آمده است: ایها الناس ان احق الناس بهذا الامر اقواهم علیه و اعلمهم بامراللّه فیه، فان شغب شاغب استعتب،
فان ابى قوتل.( S 1 S )
باید این جا اضافه کنیم که این اعلمیت قطعا اعلمیت مطلق نیست، چون امامت شروط دیگرى هم دارد که از جمله کفایت و درایت و تدبیر و عدالت و تقواست.قطعا مقصوداز اعلمیت ، اعلمیت نسبت به کسانى است که از عدالت و درایت و کفایت ادارى و سیاسى برخوردار باشند، نه اعلمیت مطلق، چون اگر اعلمیت مطلق مقصود بود، چنانچه کسى حائز مقام اعلمیت بود، ولى از نظر کفایت و درایت ناتوان بود، باید برکسى که از او درفقاهت کمتر باشد، ولى دراداره امور وتدبیر مملکت لایق و کاردان باشد، مقدم باشد، و حال آن که قطعا چنین چیزى نیست و هیچ فقیهى نمى تواند چنین ادعایى بکند بنابراین اعلمیتى که دراین دوصحیحه آمده، اعلمیت مطلق نیست، بلکه اعلمیت نسبى است، یعنى نسبت به کسانى که حائز دیگر شرطهاى امامت باشند، اعلم باشد. فقه اهل بیت : رآیا ولایت فقیه محدودیت قانونى دارد یا فراقانونى است؟ آیت اللّه خاتم یزدى: ربراى این که بتوانیم به این سوال پاسخ بدهیم، رباید اول قانون را درنظام اسلامى تعریف بکنیم. در نظام اسلامى قانون، (حکم) و (الزامى) است که ولى امر حکم آن را به مردم مى دهد و به موجب همین حکم براى عامه مردم لازم الاجرا مى شود و صلاحیت قانون گذارى فقط دراختیار ولى امر
است و قانون گذارى چیزى جز اعمال ولایت نیست. مصوبه هاى مجلس شوراى اسلامى یا وزارتخانه ها و دیگر دستگاه هاى کشورى فقط با امضا و موافقت ولى امر حکم قانون را پیدا مى کنند و حق قانونگذارى در ارگان ها و نهادهاى کشور همیشه درطول ولایت است، نه در عرض آن. چنانچه وضع قانون فقط در صلاحیت ولى امراست، رفع قانون نیز به همان ملاک در صلاحیت اوست. بنابراین ولى امر مى تواند قانون را درهر محدوده اى که بخواهد رفع والغا بکند یا هر جور که صلاح بداند، مقید بکند، واین کار فراتر از قانون نیست، چون در این صورت دیگر قانونى نیست که عملى فراتر از آن صورت بپذیرد. ولى فقیه وقتى حکمى مى دهد، الزاما باید آن حکم به موجب یک عنوان ثانوى الزام آورى باشد، و آن عنوان ثانوى براى شخص خود او نیز الزام آور است وچنان که آن عنوان باقى باشد، نمى تواند برخلاف آن حکم، حکمى بدهد. مثلا اگر به عنوان ثانوى حفظ جان در دوران جنگ برمردم لازم باشد که درخانه خود پناهگاهى بسازند و این عنوان به نظر او محقق باشد، خود او نمى تواندازاین کار شانه خالى کند، مگر این که این عنوان به نظر او منتفى شده باشد. مساله دیگر این که نقض قانون از طرف ولى امر نباید سبب وهن
قانون باشد، چه آن که وهن به قانون مردم را در تخلف از قانون بى باک مى کند و این کارقطعاحرام است و سبب اختلال نظم درجامعه مى شود. فقه اهل بیت: رجایگاه مصلحت درتصمیم گیرى هاى ولى فقیه در نظام اسلامى چیست؟ آیا ملاک تصمیم گیرى مصلحت است یا ضرورت؟ آیت اللّه خاتم یزدى: رلازم است ابتدا درباره تخریج فقهى اعمال ولایت توضیحى ربدهیم. دراین مساله ما با دو سوال مواجه هستیم: سوال اول: این که ولى امر براساس چه ملاک هایى حکم مى کند؟ سوال دوم: به چه دلیل حکم ولى امر برمردم نافذ و الزام آور است؟این دو سوال باهمدیگرتفاوت دارند و جواب سوال دوم(اطیعوا اللّه واطیعوا الرسول و اولى الامر منکم) به درد جواب اول نمى خورد. درسوال اول دلیل حکم را مى پرسیم، چون بالاخره دراین حکم مباحى ، واجب یا حرام شده است یا احیانا واجبى، حرام یا حرامى،واجب شده است واین کار حتما باید دلیل داشته باشد، ولى سوال دوم چیز دیگرى است و در سوال دوم پرسش مى شود که چرا حکم ولى امر براى عامه مردم الزام آور است؟پاسخ سوال نخست این است که: دلیل حکم حاکم باید یکى از عناوین ثانوى که شرع آن را ملزم معرفى کرده، مثل (ضرر)، (ضرورت و اضطرار)، (ترس)،(خطر)، (نجات دادن نفس محترمه از هلاکت) و
امثال آنها باشد. وقتى ولى امر به تحقق عنوانى از عناوین ثانویه اطمینان پیدا کرد، مى تواند به موجب آن عنوان حکم بکند مثلا حکم کند، که براى دفع دشمن،مردم باید مالیات فوق العاده بدهند، یا خدماتى را پشت جبهه انجام بدهند. ولى امر بدون وجود چنین عنوان الزام آورى نمى تواند حکم بکند و مردم را ملزم کند. ولى درپاسخ به سوال دوم باید به ادله اطاعت از ولى امر تمسک کرد، از قبیل (اطیعو اللّه و اطیعوا الرسول و اولى الامرمنکم). حتى در صورتى که کسى به تحقق آن عناوین ثانوى اطمینان پیدا نکند، باز آن حکم براى اوالزام آور است، چون دلیل الزام براى عامه مردم ادله طاعت ازولى امراست، نه عناوین ثانویه. با توضیحى که این جادادیم، این عناوین ثانوى براى خود ولى امر امت، ملاک حکم است، نه براى مردم ملاک الزام. حالا برمى گردیم به اصل پرسش که آیا مصلحت نه ضرورت مى تواند ملاک تصمیم گیرى براى ولى امریا ارگان ها و نهادهاى کشورى که با موافقت ولى امرتصمیم مى گیرند باشد ؟جواب این است : مصلحت مراتبى دارد که بعضى از مراتب آن از حد ضرورت کمتر است و بعضى از مراتب آن در حد ضرورت است و به همه آنها مصلحت گفته مى شود. حال اگر مصلحتى درحد ضرورت باشد، مى تواند
ملاک حکم براى ولى امر باشد، اما اگرآن مصلحت درحد ضرورت نباشد، نمى تواند ملاک حکم الزامى باشد و مباح راو اجب یا حرام بکند یا احیانا واجبى را حرام یا حرامى راو اجب بکند.ر
فقه اهل بیت : رضمن تشکر از این که دعوت مارا پذیرفتید، لطفا بفرمایید مبانى مشروعیت ولایت فقیه چیست؟ از دیدگاه امام خمینى مشروعیت سیاسى نظام ولایت فقیه،چه منشایى دارد؟ آیت اللّه شمس خراسانى: ربحث درباره ولایت فقیه قبل از آنکه مبانى فقهى داشته باشد، مبانى کلامى دارد. از دیدگاه کلامى،ولایت فقیه در امتداد ولایت معصومان(ع) مى باشد و امامت که ریاست عامه درامور دین و دنیا مى باشد، براساس همان دلایلى که در ولایت انبیا و امامان معصوم(ع) مطرح است، مطرح مى گردد. در فقه هم ولایت فقیه به عنوان این که آیا یک حکم وضعى شرعى است و دلایلى درکتاب و سنت دارد یا حکم تکلیفى وواجب کفایى است که با دلیل ضرورت شرع و از راه حسبه به اثبات مى رسد، مطرح مى گردد. از دیدگاه امام خمینى، دلایلى که مبانى مشروعیت (ولایت فقیه) را روشن رمى سازد،آمیخته از هردو دیدگاه است که دو جنبه عقلى و نقلى استدلال را تشکیل مى دهد. از منظر امام خمینى اسلام یک نظام اجتماعى است و در قلب جامعه حضور و نفوذدارد و این مکتب
براى تنظیم حیات اجتماعى، مادى، معنوى،اقتصادى،سیاسى، فرهنگى... و برنامه دارد و قوانین اسلام به منظور نیل به سعادت و سلامت و تامین کمال نهایى انسان جعل شده است. اسلام در تمامى شوون فردى و اجتماعى انسان دخالت دارد و تمامى احوال و اوضاع را در نظر گرفته است و همواره سعى مى کند انسان را درجهت کمال مطلوب رهنمون سازد و در هیچ بعدى از ابعاد زندگى از (صراط مستقیم) منحرف نگردد تا عدالت اجتماعى در سرتاسر زندگى بشر حاکم گردد. قد جاءکم من اللّه نور و کتاب مبین یهدى به اللّه من اتبع رضوانه سبل السلام و یخرجهم من الظلمات الى النور باذنه و یهدیهم الى صراط مستقیم.() براساس این آیه، اسلام شریعتى فراگیر است و برنامه جهانى و جاودانى براى سعادت و نجات ابدى انسان دارد و تمامى شوون زندگى انسان را پیوسته براى نجات بشر از ظلمات و تاریکى ها و هدایت او به نور و صراط مستقیم،تحت نظر دارد معقول نیست که براى رهبرى جامعه ومسوولیت اجرایى عدالت اجتماعى، برنامه نداشته باشد، زیرا زعامت سیاسى و سرپرستى مسلمانان درابعاد مختلف زندگى و اداره جامعه وتشکیل حکومت یکى از مهم ترین نیازهاى زندگى اجتماعى انسان است و با حکم عقل، اسلام باید دراین بعد مهم نظر داشته باشد و شرایط لازم را ارائه کرده باشد وگرنه نظامى
ناقص و غیر قابل ثبات و دوام است. افزون برآن که اهمیت به بعد مسوولیت اجرایى و زعامت سیاسى در تمامى نظام هاى اجتماعى سیاسى ، موردتوجه ویژه بوده است. به همین جهت از مهم ترین ابعادى است که در اساسنامه ها مد نظر قرار مى گیرد و بیش از همه نظام ها قربانى داشته است و شمشیرى که در باب ولایت و حکومت و امامت کشیده شده، تاکنون پاى هیچ مساله اى کشیده نشده است. با این مقدمات عرض مى کنیم: حکمت الهى اقضا مى کند همان گونه که کتاب را ارسال کرده و شریعت را فرستاده و خیل انبیاء الهى را براى نجات بشر گسیل داشته است،امامت و جلودارى قافله انسانیت را نیز رهنمون گردد و هر آنچه موجب تقرب انسان به عبودیت و نیل به کمال نهایى و دورى از معصیت است،فراهم کرده باشد و این همان قاعده لطف است که اهل کلام در مساله امامت مطرح ساخته اند، زیرا رهبرى درست و شایسته از دیدگاه وحى، مهم ترین عامل موثر در نگاه داشتن جامعه برجاده صراط مستقیم است. به همین جهت در منابع دست اول کلامى ما در بحث امامت، قاعده لطف مطرح شده و امامت را لطف الهى دانسته اند که باید از جانب خداوند معرفى شود تاغرض از تشریع جامه عمل بپوشد. محقق طوسى در
تجرید الاعتقاد مى گوید: الامام لطف،فیجب على اللّه تحصیلا للغرض.() امام راحل(ره) با استفاده از همین قاعده مى فرمایند: دلیلى که برضرورت امامت اقامه مى گردد، عینا برضرورت تداوم ولایت درعصر غیبت دلالت دارد و آن لزوم برپاداشتن نظام و مسوولیت اجراى عدالت اجتماعى است، فماهو دلیل الامامه بعینه دلیل على لزوم الحکومه بعد غیبه ولى الامر عجل اللّه تعالى فرجه الشریف.()از منظر امام خمینى تمامى احکام انتظامى اسلام در باره نظام مالى، سیاسى،حقوقى و کیفرى همچنان ادامه دارد و مخصوص عصر حضور نبوده است و همین امر موجب مى گردد تاضرورت حکومت و رهبرى را ایجاب کند و مسوولیت تامین مصالح جامعه توسطفرد شایسته که همان فقیه جامع الشرائط است، تامین شود و اجراى عدالت اجتماعى تضمین گردد. شما مى دانید که ممکن نیست اسلام دستور اجراى قصاص و حدود و تعزیرات و احکام انتظامى را بدهد، اما جانب مسوولیت اجرایى را مهمل بگذارد،زیرااین امر به هرج و مرج و اختلال نظام منتهى مى گردد که به حکم عقل محکوم است، به علاوه حفظ نظام اسلام از اوجب واجبات است. و اختلال درامورمسلمانان از مبغوضات شرع مقدس است، بنا براین هدف شارع مقدس، جز با تعیین والى و حاکم اسلامى و مشخص ساختن شرایطو صلاحیت لازم دراولیاى امور قابل تامین نیست، به علاوه تامین مرزهاى اسلامى وحفاظت از آن و جلوگیرى
از اشغالگران خارجى به حکم عقل و شرع، واجب است و این جز با تشکیل حکومتى نیرومند و مقتدر و حاکم جامع الشرائط ،ا مکان پذیر نخواهد بود() و از صانع حکیم معقول نیست که این مسائل سیاسى اجتماعى را مهمل بگذارد. بنا بر این تمام دلایلى که برضرورت مقام امامت دلالت دارد، برضرورت امتدادمقام ولایت توسط فقیه جامع الشرائط که به معصوم از جهات علمى و اخلاقى وفقهى و دینى و تقوایى نزدیک تر است، دردوران غیبت نیز دلالت دارد. کلام مولاحضرت امیرمومنان(ع) نیز به همین حقیقت اشاره دارد که مساله امامت و رهبرى امت براى حفظ نظام، یک واجب شرعى و دینى است و به حکم عقل باید مورد توجه باشد(و فرضت الامامه نظاما للامه).()علاوه براین مبانى عقل و کلامى، به مبانى فقهى ولایت فقیه مى توان اشاره کرد که در کتب فقهى ما به طور مبسوط بحث شده است. آن مبانى عبارتند از : دلایلى از قرآن کریم: یاداود انا جعلناک خلیفه فى الارض فاحکم بین الناس بالحق. بنابر این که بگوییم مورد از حکم، فراتر از قضاوت و داورى است و شامل تشکیل حکومت و زعامت سیاسى هم مى گردد. وآیه: انا انزلنا الیک الکتاب بالحق لتحکم بین الناس بما اراد اللّه.() قرآن و شریعت را برتو فرستادیم، تا طبق آیین الهى درمیان
مردم حکم کنى. بنابر این که حکومت و حکم دراین آیه فقط قضاوت نباشد،بلکه قضاوت گوشه اى ازحکومت باشد. و آیاتى از این قبیل که بحث در باره دلالت آن مجالى دیگر مى طلبد. از روایات هم دلایلى وجود دارد، مثل مقبوله عمربن حنظله از امام صادق(ع) و صحیحه ابن خدیحه سالم بن مکرم جمال:(انظروا الی رجل منکم یعلم شیئا من قضائنا (قضایانا - خ ل) فاجعلوه بینکم قاضیا فانی قد جعلته قاضیا فتحاکموا الیه)() و توقیع شریف() مورد بحث قرار گرفته است. البته بحث در باره دلالت و سند این روایات مجالى دیگر مى طلبد. فقه اهل بیت: ربرخى از فقها مانند محقق خویى ولایت فقیه را از باب حسبه اثبات کرده اند. لطفا ضمن تقریر این دیدگاه، تفاوت آن بادیدگاه امام خمینى رابیان کنید. آیت اللّه شمس خراسانى: رمرحوم محقق خویى مى فرماید: به دو دلیل فقیه جامع الشرائط در عصر غیبت مى تواند مجرى احکامى مثل قصاص و حدود و دیات باشد آن دو عبارتند از: 1. اجراى احکام انتظامى درراستاى مصلحت عمومى تشریع گردیده تا جلو فساد گرفته شود و ظلم و ستم و تجاوز و فحشا و منکرات و بزهکارى و خلافکارى و سرکشى درجامعه ریشه کن شود و این اختصاص به زمان حضور ندارد، زیرا مصلحت یاد شده درهرزمانى ایجاب مى کند که احکام و اجراى آن
همچنان ادامه داشته باشد و حضور معصوم دراین مصلحت دخالتى ندارد. 2. از نظر مصطلحات علم اصول، دلایل اجراى حدود و قصاص و احکام انتظامى اسلام اطلاق دارد و نمى توان آن را مقید به زمان خاص یا حالت خاصى دانست و همین اطلاق، چنین اقتضا دارد که در امتداد زمان نیز این احکام اجرا شود، ولى این که مخاطب به این تکلیف کیست، از دلایل به دست نمى آید. قدرمتیقن از مخاطب ومکلفان، فقهاى عادل و جامع الشرائط مى باشند. ایشان درکتاب اجتهاد و تقلید، باب حسبه مى فرماید: ان هناک امور، لابد ان تتحقق خارجا، المعبر عنها بالامور الحسبیه و القدرالمتیقن هو قیام الفقیه بها... .() مساله حکومت و سرپرستى مردم درجهت حفظ مصالح امت و حراست از مبانى اسلام وبرقرارى نظم درجامعه، از مهم ترین واجباتى است که شرع مقدس، مهمل نگذاشته است و قدر متیقن این است که فقهاى آگاه، مسوولیت اجرایى آن را برعهده دارند، چراکه آنان اسلام شناسند و براساس سخن حضرت امیرمومنان(ع) : ان احق الناس بهذا الامر اقواهم علیه و اعلمهم بامر اللّه فیه.() کسى شایستگى مقام زعامت و حکومت و سیاستمدارى مسلمانان را دارد که علاوه بر شایستگى هاى لازم در سیاستمدارى و درتمامى ابعاد دین، آگاهى کامل داشته باشد و به امر الهى، علمى کامل داشته باشد و این
آگاهى کامل از امر الهى،همان فقاهت و اسلام شناسى است. بنابر این مبناى افرادى چون محقق خویى که تلاش مى کنند تا ولایت فقیه را از باب امور حسبیه درست کنند، با روشى که امام خمینى دارند و ضمن استفاده ازدلایل عقلى، به دلایل لفظ ى و نقلى تمسک مى کنند و به نصب فقیه براى ولایت از طرف معصومان قائلند، خیلى تفاوت دارد. اگر از امور حسبیه وارد شویم، مکلف معینى ندارد، هرچند که تحقق آن درخارج مورد نیاز جامعه باشد، لکن این تعریف کبرى است، کلام در صغرى است!آقایان فقها به ارامل و غیب و قصر مثال مى زنند که حفظ جان آنها و رعایت مصالح آنان واجب است، اگر مابخواهیم از طریق امور حسبیه هم وارد شویم، ولایت فقیه را نیز مى توان ثابت کرد، زیرا مگر حفظ ورسیدگى به امور صغیران و بیوه زنان و غایبان مهم ترازتشکیل حکومت اسلامى است؟!بنابراین مصداق کبراى کلى امور حسبیه، تشکیل حکومت اسلامى است که برخى ازامورش بدون وجود ولى فقیه امکان ندارد. فقه اهل بیت : حضرتعالى به مبناى کلامى ولایت فقیه که همان قاعده لطف است، اشاره کردید. دربیان قاعده لطف چند تقریر وجود دارد یکى این که (کلمایکون مقربا للطاعه و مبعدا عن المعصیه فهو لطف، هرچه باعث تقرب و نزدیکى بنده ر به اطاعت الهى و دورى او
از معصیت شود، لطف است). دریکى ازمباحث، شما تقریر دیگرى از قاعده لطف داشتید، لطفا مبناى خویش را در این زمینه بیان کنید! آیت اللّه شمس خراسانى: ربلى تقریر معروف از قاعده لطف همان است که اشاره گردید، اما به نظر ما معناى لطف این است: () خداوند بشر را خلق کرد تا به کمال نهایى برسد، در زمان حضور امام، امام معصوم( ع) به احکام الهى رهبرى مى کند و مقصود حاصل مى شود،ولى در عصر غیبت تنها فقیه است که متمم رساندن بشر به کمال نهایى است و اگر به فقیه این مسوولیت داده نشده باشد، نقض غرض مى شود. فقه اهل بیت : رولایت مطلقه فقیه یعنى چه؟ مراد حضرت امام از این تعبیر چه بوده است؟ آیت اللّه شمس خراسانى: یعنى در کل امورى که مربوط به مصالح عامه جامعه است، ولایت دارد، مثل ولایت اب وجد که محدود به طفل و صغیر و مال و تزویج است، نمى باشد. هرکجا مصلحت عامه تشخیص داده شود ولایت دارد. این مصداق خاصى هم ندارد. مصادیق و موارد گوناگون آن مربوط به زمان و مکان و مقتضیات آن دواست. درولى فقیه مسائل شخصى وجود ندارد، باید لحاظ مصالح عامه مسلمانان را بکند، نه منافع شخصى خویش را. امام وعده اى از فقها معتقد بودند که ولایت مطلقه براى
فقیه جامع الشرائط به دلیل عقل و نقل ثابت مى شود. فقه اهل بیت : ردرصورت عدم موافقت ولى فقیه با اجراى بعضى از اصول قانون اساسى چه باید کرد؟ آیا ولى فقیه مى تواند برخلاف قانون اساسى عمل کند؟ آیت اللّه شمس خراسانى: رقانون به کدام معنا؟ اگر قانون الهى را مى گویید، ولى فقیه باید براساس آن عمل کند. اگر فتواى ولى فقیه این است که مى توان برخلاف قانون اساسى عمل کرد، عمل مى کند. ولى فقیه محدودیت قانونى ندارد، زیراو لى فقیه دست بسته کارى نمى تواند بکند. محدودیت ولى فقیه بایدها و نباید هاى الهى است. قانون اساسى محصول افکار مجتهدان است و ولى فقیه باید به فتواو اجتهاد خویش عمل کند،نه تقلید از افکار دیگران و گرنه تقلید از میت یا شبه آن لازم مى آید. مرجع نهایى حل مشکل دراین موارد، فتواى ولى فقیه و نظر اوست. اگر مراجع دیگرهم در احکام ولایى با ولى فقیه مخالفت داشته باشند، واجب است براساس احکام ولایى او عمل کنند. الان درقانون اساسى کشور آورده اند: ولى فقیه چنین وظایفى دارد، اگر ولى فقیه از نظر مسائل اجتهادى به این نتیجه رسیدکه نظر فقهى اش همان است که در قانون آمده، عمل مى کند و اگر نظرش فراتر بود، بر طبق راى خودش عمل مى کند. فقه اهل بیت
: رنقش و جایگاه مردم در نظام ولایت فقیه از دیدگاه امام خمینى چیست؟ آیت اللّه شمس خراسانى: ربیعت مردم پشتوانه است و راى مردم طبق وظیفه الهى درست است. مردم باید حامى و بازوى ولى فقیه باشند و بیعت آنان به عنوان دادن قدرت و امکان تشکیل حکومت به فقیه است، اما انتخاب درکارنیست. بیعت به معناى شناختن و گزینش است، نه به معناى تعیین. بیعت، شرط تحقق ولایت ولى فقیه نیست،مثل اعتبار زوجیت که داراى آثارى است و درصورت قدرت، زوجین
باید وظایف را انجام دهند. ولایت هم از طرف شارع براى ولى فقیه جعل شده است و وظایفش برآن ولایت مترتب شده است. یکى ازشرایط عمل به وظیفه براى ولى فقیه، بیعت و پشتیبانى مردم است که قدرت او هستند. خانه نشستن امیرمومنان 25 سال به دلیل عدم حمایت مردم و نبود قدرت براى عمل به وظیفه بود.
فقه اهل بیت : رلطفا پیشینه بحث ولایت فقیه را در میان فقها مطرح کنید و دیدگاه امام خمینى را بیان فرمایید: آیت اللّه صافى: راصل ولایت فقیه در میان فقها مطرح بوده است. مرحوم شیخ مفید در کتاب المقنع و مرحوم شیخ صدوق در مقنعه و شیخ طوسى در النهایه ودیگران درمنابع فقهى، آن را مطرح کرده اند، لکن بحث در محدوده و اختیارات ولى فقیه بوده است. برخى به ولایت مطلقه و عموم الولایه معتقد بوده اند وبرخى در حد امورحسبیه که در عصر غیبت کبرى به فقهاى عادل سپرده شده است، یعنى تنها فقها صلاحیت دخالت در امور مسلمانان را طبق آنچه مصلحت اقتضا مى کند، دارند و هر تصمیمى که در مورد مسائل مسلمانان و اداره جامعه بگیرند و حتى قوانینى که تشریع مى کنند و هرحکومتى که با نظارت ایشان شکل گیرد، ناشى از ولایت مطلقه امام معصوم(ع)است. بنا بر
این با توجه به این که امام باید مصالح امت را رعایت کند و مواظب حفظ دین و احیاى سنت و دفع بدعت و حفظ شریعت و سرپرستى امت باشد و ازهرچه باعث تباهى و فساد و انحراف امت اسلامى مى گردد، ممانعت کند، این مسوولیت در عصرحضور امام(ع) با حضور امام و اعمال ولایت وى امکان پذیراست، اما در عصر غیبت این مسوولیت به عهده فقهاى جامع الشرائط سپرده شده و رهبرى تنها زیبنده آنان است و آنان جانشینان امام و قائم مقام او در شوون حکومتى هستند و حلال و حرام خدا را بیان و احکام را اجرا مى کنند. اگر به ضرورت ولایت و حکومت فقیهان درعصرغیبت قائل نباشیم، نه تنها با دلایلى مثل مقبوله و توقیع شریف مخالفت کرده ایم، بلکه دین مندرس و آثار شریعت مبین، محو مى گردد. در بستر تاریخى آنچه تاکنون دین را حفظ کرده وحلال و حرام خدا درجامعه بیان گشته، نفوذ فقها درقلب و دل مردم بوده است. به نظر ما قوى ترین سبب بقاى تشیع و حفظ آثار معصومان(ع) تا روزگار ما، اشراف فقها برامور و جایگاه معنوى و موقعیت اجتماعى و نفوذ کلمه آنان بوده است. فقه اهل بیت : ردلایل شما بر ضرورت ولایت و حکومت فقها در عصر غیبت چیست؟ آیت اللّه صافى: رعلاوه بر
اجماع و اتفاق امت که زعامت و سرپرستى ربه عنوان نیابت عامه تنها از آن فقهاى عادل است، عبارتست از: 1. روایاتى مثل توقیع شریف () ازاین روایت بخوبى استفاده مى شودکه حکومت مشروعى که از روزگار حضرت خاتم انبیاء(ص) شروع شد، هرگز منقطع نشده و تا زمانى که تکلیف باقى است، همچنان استمرار خواهد یافت و درتحقق این حکومت میان آن که ولى امر در هر آنچه خداوند در حوزه حکومتش یعنى دین و مافیها قرار داده کاملامبسوط الید باشد و یا تنها در بخشى از آن اختیار داشته باشد و یا هیچ اختیارى نداشته باشد و یا آن که در برابر دیدگان حاضر و یا از چشم ما غایب باشد،تفاوتى وجود ندارد. فقهاى عادل درعصر غیبت، حاکمان شرع و سرپرستان امور مردم هستند و این همان حکومت مشروعى است که برمکلفان واجب است که از آن اطاعت کنند وبرهر مسلمان واجب است حتى اگر در سرزمین دیگرى جز دارالاسلام به سرمى برند زیر پرچم حکومت اسلامى در آیند و واجب است از آن اطاعت کنند. بنابر این مومنان اگر چه در سرزمین کفر و کشورهاى خارجى غیر مسلمان(دارالکفر) زندگى کنند و یا آن که سرزمین مسلمانان تحت سلطهء نامشروعى باشد،برآنان واجب است که از این حکومت مشروع که امام معصوم(ع) در عصر غیبت به فقیهان جامع الشرائط
سپرده است، تبعیت کنند. دلایل دیگر حکومت فقیهان را مى توانید در وسائل الشیعه کتاب القضاء ملاحظه کنید، افزون برآن که مرحوم فاضل نراقى برخى از روایات را در عائده 54کتاب شریف عوائد الایام آورده است. فقه اهل بیت: رآیا به نظر شما استدلالهاى محقق نراقى در عائده 54 عوائد الایام تمام است یا قابل مناقشه مى باشد؟ آیت اللّه صافى: ربه نظر ما بیشترین آن روایات قابل مناقشه و تامل است و شاید قوى ترین آنها از نظر دلالت، توقیع رفیعى است که شیخ صدوق در اکمال الدین() به این شرح نقل کرده است: محمدبن محمدبن عصام کلینى(رض) براى ماحدیث کرد که محمد بن یعقوب کلینى از اسحاق بن یعقوب براى ما حدیث کرد که از محمدبن عثمان عمرى(رض) خواستم تا نامه اى را که درآن مسائلى را که برمن دشوار گشته بود و من طرح کرده بودم، به امام برساند، پس از مدتى توقیع شریف به خطمولایمان صاحب الزمان(ع) به دستم رسید و درآن فرموده بود: واما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الى رواه احادیثنا و امادر باره حوادث رخ داده و مسائل نوپیدا،به راویان حدیث ما رجوع کنید که آنان حجت من برشمایند و من حجت خدا برایشانم. و در آخر توقیع آمده است: اى اسحاق بن یعقوب! درود برتو و هرآن که پیرو هدایت
باشد! علامه طوسى، درکتاب الغیبه ، حدیث 247،ص290و293 روایت را به شرح ذیل آورده است: جماعتى از جعفربن محمدبن قولویه، ابى غالب زرارى و دیگران برایم از محمدبن یعقوب کلینى از اسحاق بن یعقوب نقل کرده اند که گفت: از محمد بن عثمان عمرى(ره) خواستم تا نامه اى را که درآن مسائلى را که برمن دشوار شده بود و نوشته بودم، به امام(ع) برساند، پس توقیعى به خط حضرت صاحب الزمان(عج) به دستم رسید و در آن فرموده بود: واما درباره حوادث واقعه و مسائل رخ داده، به راویان حدیث ما رجوع کنید که آنان حجت من برشمایند و من حجت خدا برایشان هستم. تا آن جا که فرموده: اى اسحاق بن یعقوب! درود برتو و هرآن که پیروهدایت باشد! فقه اهل بیت : رمستحضرید که سند این توقیع صادره از ناحیه مقدسه توسط برخى از دانشمندان مورد مناقشه قرار گرفته است، افزون بر آن که نحوه دلالت این توقیع نیز بحث انگیز است. نظر حضرتعالى چیست؟ آیت اللّه صافى: ردراین توقیع شریف نکاتى وجود دارد که توجه به آن ضرورى است: 1. همان گونه که مرحوم اردبیلى درجامع الرواه از استرآبادى نقل کرده است،منزلت والاى اسحاق بن یعقوب از این توقیع روشن مى گردد. 2. همان طور که عالمان علم رجال گفته اند و از این توقیع
استظهار کرده اند، چه بسا اسحاق، برادر محمدبن یعقوب کلینى باشد،گرچه نام و یاد او در کتاب هاى رجالى نیامده است، ولى افرادى مثل کلینى به او اعتماد کرده اند، به ویژه درمورد این توقیع شریف که مشتمل برنکات دقیقى است. 3. افزون برآن که بزرگانى چون شیخ صدوق و شیخ الطائفه(ره) براسحاق بن یعقوب کلینى اعتماد کرده اند. بنا بر این سند این حدیث به نظر ما قابل خدشه نیست،زیرا بسیار بعید است که مثل کلینى، اسحاق بن یعقوب را که از معاصرین خودش است، نشناسد و بااین وجود از اوحدیث را نقل کند که به حضرت حجت(ع) نامه مى نویسد وچنین مسائل مهم را که جز خواص و عالمان شیعه از آن پرسش نمى کنند، بپرسد و پاسخ حضرت(ع) به خط شریف خود ایشان به دست وى برسد. بنابر این کلینى چنین کسى را به وثاقت و اهلیت و عدالت مى شناخته است و مکاتبات اورا قبول دانسته است و درنتیجه صحت سند این توقیع مورد پذیرش ماست. و اما در مورد دلالت همان طور که فرمودید، دلالت حدیث هم به اشکال گوناگون مى تواند مقصود را برساند: الف) تعبیر (اما الحوادث الواقعه) بیانگر این است که مقصود از حوادث، حوادثى است که در باره آنها به سلطان و والى وحاکم شرع رجوع مى شود و این گونه وقایع است که نیازمند رجوع
به کسى است که حجت امام و دراین گونه مسائل مرجع و ملجا همگان باشد، زیرا اسحاق بن یعقوب احکام وقایع را مى دانسته و اهل بصیرت و معرفت بوده و مى دانسته که درباره احکام باید به راویان مراجعه کند. ب) (فانهم حجتى علیکم و انا حجه اللّه) بیانگر این است که همان طور که امام، حجت خدا برمردم است و با بودن او براى مردم حجتى بر خدا نیست راویان حدیث نیز حجت امام بر مردم اند و با بودنشان مردم در هیچ موردى حجتى بر امام ندارند. ج) همان طور که به مقتضاى حکمت و قاعده لطف برخداوند حکیم نصب امام و حجت ووالى بر بندگان واجب است، برامام معصوم(ع) که مظهر اسماى حسنى و صفات جلال و جمال خداوند هستند، نیز واجب است درمکانها و زمانهایى که حضور ندارند، جانشینى براى خود معین کنند وامام معصوم بااین توقیع شریف، فقیهان جامع الشرائطرا در عصر غیبت معین کرده است. فقه اهل بیت : رحوزه اختیارات و صلاحیت ولایت فقیهان را بیان کنید.ولى فقیه تا چه حدى مى تواند درزندگى خصوصى مردم دخالت کند؟ آیا عملکرد ولى فقیه مشروط به مصلحت نظام یا مصحلت مردم است؟ آیت اللّه صافى: ربا توجه به اتفاق و اجماع امامیه و با توجه به مفاد توقیع شریف ورروایاتى که به معناى آن است فقیهان داراى همان مناصبى
هستند که درعرف و شرع از شوون والى به شمار مى رود که برخى از آن اختیارات عبارتند از: 1. خمس، 2. میراث بلا وارث، 3. تصرف دراموال مردم به منظور حفظ کیان اسلام 4. دفاع از حریم دین، 5. اقدام به امورى که موجب شوکت و عزت شرع مبین و تقویت جماعت مسلمانان مى شود، مانند تاسیس حوزه هاى علمیه، کمک به طلاب علوم دینى که وجودشان مانع هدم واندراس آثار دین است و باعث آشنایى مردم با معارف دین وحلال و حرام میگردد، 6. گسترش دعوت به اسلام، 7. تاسیس بنیادهاى اقتصادى و تربیتى، ایجاد موسسات خیریه، چاپ و نشرکتابهاى اسلامى، مساجد و مدارس با تصرف در وجوهات و اموال مردم، 8. صرف اموال مردم ووجوهات درجهت کمک به بینوایان و ناتوانان و هرموردى که اگرامام(ع) ،حاضر بود، درآن هزینه مى کرد، 9. اعلاى کلمه توحید با رعایت اهم و مهم، 10. اعمال ولایت درجهت تامین مصالح مسلمانان و رفع تباهى و فساد از جامعه اسلامى، توضیحات بیشتر دراین باره را () را در سال 1414 ه.ق. به زبان عربى آورده ایم و در سال 1415 توسط دارالقران الکریم در قم چاپ شده است. فقه اهل بیت : ربرخى براین باورند که سهم مبارک امام و میراث بلا وارث ملک شخصى
امام(ع) است و درعصر غیبت مشمول حکم اموال شخصى غایب است که در صورت امکان باید براى صاحبش حفظ کرد و گرنه باید از جانب او صدقه داد. با توجه به این مطلب چگونه مى فرمایید از اختیارات فقها در عصر غیبت،تصرف دروجوهات و خمس است؟ آیت اللّه صافى: راولا اموال مجهول المالک را در صورتى باید از سوى او صدقه داد که نتوان به او رساند و رضایت وى محرز نباشد، اما درجایى که رضایت طرف محرزاست، صرف آن درموارد خاص بى اشکال است. ثانیا ، سهم امام ملک شخصى امام معصوم(ع) نیست، بلکه ازآن رو براى امام وضع شده است که شوون ولایت تقویت شود و در وظایف ولایى وى خرج گردد.لازمه جعل ولایت و حکومت براى فقیهان آن است که آنان براین سهم نیز ولایت داشته باشند وگرنه بدون منابع اقتصادى اعمال ولایت با مشکل مواجه مى شود. سهم امام از آن کسى است که به اذن شارع، منصب ولایت را دارا باشد. درحال ظهور شخص امام از این منصب برخوردار است و در عصر غیبت فقهاى عادل، از این حق برخوردارند.
فقه اهل بیت : رآیا از دیدگاه فقهى، اسلام حکومت دارد یا خیر؟ اگر دارد، رهبرى و زعامت آن انتصابى است یا انتخابى؟ آیة اللّه مظاهرى: (حکومت) براى بشر
یک امر ضرورى عقلى است، زیرا اجتماع بدون حکومت موجب هرج و مرج است و این حکومت است که تنظیم کننده امور فرد و اجتماع و اجرا کننده حدود و حقوق و تامین کننده عزت و استقلال جامعه انسانى ومایه توسعه و تکامل علوم و فنون بشرى است. این مطلب از امور بدیهى و غیر نیازمند به اقامه برهان مى باشد. ازسوى دیگر ادیان الهى به ویژه دین مبین اسلام نیز حکومت را امرى ضرورى ولازمه زندگى بشر محسوب نموده و برآن، ضرورت عقلى تاکید مى کند، به عنوان مثال روایت تفصیلى فضل بن شاذان نیشابورى که از قول حضرت رضا(ع) نقل شده است،در این زمینه کافى است() و اصولا اگر کسى دراهداف اصلى انبیاى الهى(ع) دقت کند،به خوبى درمى یابد که رسیدن به این اهداف بزرگ یعنى رهانیدن آدمى از سلطه و اسارت بیگانگان و درنتیجه اعطاى حریت و آزادى به وى،() تعلیم و تربیت فراگیر بشر،() احیاى ارزش هاى انسانى،() اقامه قسط و عدالت و مردم گرایى() و بالاخره اکمال و رسانیدن آدمیان به تعالى و رشد الهى ورستگارى() همه مستلزم برپایى و تشکیل حکومت است . اجراى این برنامه ها رسیدن به این آرمانها بدون ابزار حکومت،امکان پذیر نیست. درواقع حکومت و نظام و سیاست،وسیله و ابزار اجراى اهداف انبیا است . ازاین جهت مى بینیم که هرکدام از آن بزرگواران نظیر حضرت
داوود(ع)و حضرت سلیمان(ع) و نبى اکرم(ص) که موفق به تشکیل حکومت شده اند، تاچه اندازه درتعقیب و وصول به اهداف الهى خود موفق بوده اند و هرکدام که چنین ابزارى را به دست نیاورده اند، تاچه اندازه راه حرکت آنها ناهموار و در وصول به اهداف خود تا چه حد درتنگنا بوده اند. بى جهت نیست که طواغیت و دشمنان ادیان درهمیشه تاریخ، براى ایجاد حکومت هاى صالحان ایجاد مانع و معضل کرده اند وهمواره به دنبال براندازى حاکمیت صالحان بوده اند. ازآن جا که درمیان همه ادیان الهى، دین مبین اسلام براى (همه افراد) و (همه مکان ها) و (همه زمان ها) تا ابد و قیامت عمومیت دارد و این عمومیت سه گانه از نظر قرآن شریف و روایات اهل البیت(ع) از ضروریات و بدیهیات است، بنابراین اسلام درزمان غیبت امام معصوم(ع) نیز بدون تردید داراى حکومت است،به ویژه آن که اسلام دینى است عبادى و سیاسى و احکام مقدس آن درعبادات و مسائل شخصیه خلاصه نمى شود و همانند زمان حضور براى اداره حکومت، زعیم و حاکم تعیین و منصوب کرده است، تا مسلمانان درامور اجتماعى و حوادثى که پیش مى آید، به اورجوع کنند. لذا استاد بزرگوار ماحضرت امام خمینى(ره) دراین زمینه تصریح فرمودند: هرکه اظهار کند تشکیل حکومت اسلامى ضرورت ندارد، منکر ضرورت اجراى احکام شده وجامعیت احکام و جاودانگى دین
مبین اسلام را انکار کرده است.() استاد بزرگوار ما مرحوم آیة اللّه العظمى بروجردى قدس اللّه روحه دراین زمینه فرمودند: چون در جوامع اولیه شیعه روایات بسیارى بوده که همه این روایات به دست ما نرسیده است، لذا از اتفاق واجماع فقها دریک فتوا درمى یابیم که آنان روایت کامل و صحیحى از نظر سند و دلالت دردست داشته اند که درمسیر زمان به ما نرسیده است . اصولا ممکن نیست دینى که کلیه جزئیات عبادى وسیاسى و معاملاتى را ذکر فرموده است، مساله با اهمیت و داراى ضرورت و بداهتى مثل حکومت را فروگذارکرده باشد.شاید یکى از دلایل این که برخى روایات به دست ما نرسیده است، همان تلاش طواغیت و حکومت هاى جور براى جلوگیرى از تشکیل و برپایى حکومت صالحان بوده است. ازاین جهت آنهابراى رسیدن به این هدف دنبال محو افکار و اندیشه هاى ائمه طاهرین(ع) بوده اند، گر چه على رغم همه این حرکات هنوز هم مجامع روایى و حدیثى بسیارى دردست ما قرار دارد، نظیر حادثهء مبارک غدیر که با نهایت تلاش طواغیت براى محو آثار غدیریه،هنوز هم آثار با عظمتى از آن حادثه به نقل ازمعصومین(ع) دراختیار ماست. بنابراین وقتى از یک سو مى بینیم که اسلام درزمان غیبت امام معصوم(ع) بدون تردید داراى حکومت است و از سوى دیگر مى دانیم که حکومت دردرجهء اول ازآن ذات اقدس الهى است
و سپس براى هرکسى که خداوند به او اعطاى حکومت کند، لذا درمى یابیم که آن کسى حق حکومت دارد که از جانب خداوندبراى احراز این مسوولیت نصب شده باشد،چرا که توحید خداوند متعال در(خالقیت هستى) ملازم و مستلزم با توحید او در (حاکمیت برهستى) است وهمه حاکمیت هاى دیگر، چون (حاکمیت بالعرض) است، باید به حاکمیت خداوند که (حاکمیت بالذات) است، منتهى شود. پس حکومت از نگاه یک انسان موحدباید به نصب از سوى حاکم مطلق برجهان هستى یعنى خداوند متعال باشد و این مطلب مهم نشان دهنده آن است که اگر تفکرى، حکومت را از سوى پایین ببیند، این تفکر، توحیدى نیست،چرا که برطبق تفکر توحیدى، حکومت اولا ازآن خداست و ثانیاازآن هر کسى که خداوند به او اعطا کند، درنتیجه، حکومت امرى است که از سوى بالا مى آید، نه از سوى پایین و دقیقا باید دید که او این اختیار را به چه کسانى اعطا کرده است.لذا حکومت دینى (انتصابى) است، نه(انتخابى) و روایات و ادله مربوطه، تعیین و نصب حکومت کرده است و اهل خبره براساس این ادله، مصداقى ازاین نصب را، تشخیص داده و کشف مى کنند،همچنان که اگر مصداقى خود به خود زمام اموررا به دست گرفت، این سکمت در وى تعین پیدا مى کند، نظیر آنچه در جمهورى اسلامى ایران درخصوص حضرت امام
خمینى اعلى اللّه کلمته اتفاق افتاد. مساله حکومت درزمان غیبت امام عصر(ع) و موضوع ولایت فقیه از مسائلى است که به تعبیر زیباى استاد عظیم الشان ما حضرت امام خمینى اعلى اللّهکلامه (تصور آن موجب تصدیقش خواهد شد)() و لذاست که مى بینیم صاحب جواهر( قدس سره ) که کتاب ارزشمند او ابزار مهم مراجع ومجتهدان است،درچندین مورد ادعاى ضرورت درباره ولایت فقیه مى کند و ازجمله درکتاب امر به معروف و نهى از منکر، بیان بلندى دارد که: آن کس که درولایت فقیه وسوسه مى کند، ازطعم فقه هیچ چیز نچشیده است و از لحن گفتار فقها و رموز آنان هیچ امرى را نفهمیده است و درمراد ائمه طاهرین(ع) ازروایات مربوطه دقت نکرده است.() این گزارش اجمالى ازیک راه براى اثبات موضوع (حکومت) و زعامت درغیاب پیامبر واهل البیت علیهم صلوات اللّه است که در اصطلاح (علم اصول) به آن (کشف عقلى) مى گویند، راه و تقریب دیگر براى اثبات این موضوع از طریق (علم کلام) است و آن تمسک به قاعده اى است که دراصطلاح کلامى به آن (قاعده لطف) اطلاق مى شود و بیان مطلب به شکل منطقى این است: ارسال رسل و بعثت انبیا و همچنین تعیین و نصب اوصیاى آنان، فیض و لطف است، چرا که درسعادت و کمال انسان ها نقش اساسى و تاثیر اصولى داردو هر چه
فیض و لطف باشد، برخداوندى که فیاض على الاطلاق است، لازم وواجب است، زیرا خوددارى از فیض ولطف بخل است و خداى متعال از بخل و هرصفت ناشایست دیگرمنزه و پاکیزه است، پس نتیجه مى گیریم که بعثت پیامبران و تعیین جانشینان آنان برخداى متعال لازم وواجب است. همین برهان عقلى و شکل اول منطقى برنصب زعیم ورهبر در زمان غیبت نیز دلالت دارد، به این تقریب که: نصب زعیم درزمان غیبت فیض و لطف است، زیرا حفظ نظام درجوامع اسلامى و اجراى قوانین اسلام به ویژه قوانین اجتماعى و سیاسى و بیان احکام اسلام و تطبیق کلیات احکام برامورو حوادث واقعه، همه نیازمند حضور زعیم و رهبر است و بدون وى نظام به هرج و مرج مى انجامد وچون هر چه فیض و لطف است، برفیاض على الاطلاق لازم است،پس تعیین و نصب زعیم ازناحیه خداوند متعال در زمان غیبت لازم و واجب است و از آن جا که این نصب نمى تواند در غیر پیامبر(ص) و ائمه طاهرین(ع) به صورت (فردى) باشد، بلکه به صورت(عنوانى) است و یا به تعبیر دیگر(نصب به وسیله تنصیص) نیست، بلکه (نصب به وسیله توصیف)است و این (عنوان) و (وصف) ممکن است همیشه داراى مصادیق متعدد باشد، ازاین جهت مردم به وسیله اهل حل وعقد یعنى کارشناسان و خبرگان حکومت شناس،
یکى ازآن مصادیق متعدده را که حائز شرایط کامل است، تشخیص داده و کشف مى کنند، چنان که از روایات معتبره و از جمله مقبوله عمربن حنظله() استفاده مى شود که ائمه هدى(ع) درزمان عدم دسترسى به امام معصوم(ع) فقیه جامع الشرائط رامنصوب به حکومت فرموده اند و افرادحکومت شناس باید درهرزمان این مصداق را کشف و تشخیص و معرفى نمایند و آنچه به عنوان اشکال گفته شده که (دلالت روایات مذکوره برنصب فقها براى حکومت وولایت محل اشکال است و حتى مقبوله عمربن حنظله برفرض این که مفاد آن نصب باشد که آن هم محل اشکال است بربیش از منصب قضاوت دلالت ندارد) اشکالى غیر وارد و ادعایى بلاوجه است که رد و نقد آن موکول به محل خود و کتب مفصله است، لکن اجمالا باید اشاره کرد که اگر مقبوله عمربن حنظله را مختص به امر قضا بدانیم، نتیجهء آن عدم مماثلت بین سوال سائل و جواب امام(ع) است و درحقیقت،جواب،نسبت به سوال، ناقص و اجنبى خواهد بود و البته تفصیل این مطلب دراین مختصر نمى گنجد. درمیان فقها، اگر خود به خود یکى مقدم شود، همان شخص،ولى امر خواهد بود، زیرا تعدد، موجب هرج و مرج و از بین رفتن انسجام ملى کشور است وبنابراین درحقیقت انتخاب مردم یک عنوان ثانوى است، نه یک حکم اولى. پس مى توان گفت که
طبق ادله نصب، وظیفه اهل حل و عقد که درنظام مقدس جمهورى اسلامى ایران همان مجلس خبرگان رهبرى است، کشف وتشخیص ولى فقیه است. به عبارت دیگر: مسوولیت خبرگان، کشف شرایط ولى فقیه درشخص خاص و معرفى او به جامعه اسلامى است و نه (جعل مقام ولایت) یا (انشاء نصب ولى) یا (اعطاى مقام مجعول به فقیه واجد شرایط رهبرى) و براین اساس آنچه گفته شده که (رهبر از ناحیه خبرگان ومردم انتخاب مى شود)،امرى به کلى غلط و نادرست است. البته دو دلیلى که اختصارا بیان شد، تفاصیلى دارد که درکتب تفصیلى آمده است و ما نیز درفصل دوم از کتاب (مقایسه هاى بین سیستم هاى اقتصادى) دربحث حکومت وولایت در اسلام این دلایل را تفصیلا تبیین کرده ایم که علاقه مندان مى توانند به آن جا مراجعه کنند،() ضمن آن که براهین و نیز ادله نقلى دیگرى دراین خصوص وجود دارد که برخى از آن استدلال ها در همان کتاب آمده است و تفصیل این ادله که تماما برولایت مطلقه فقیه به صورت نصب ازجانب شرع مقدس دلالت دارد و پاسخ از اشکالات مختلفى که نسبت به آن طرح شده است و نیز بررسى و رد ادعاى وجودروایات معارض، همه مباحث علمى مفصلى است که در این مختصر نمى گنجد و ما این مباحث را دریک سال تحصیلى دردروس خارج
فقه به صورت مفصل بررسى کرده ایم که درشرف تحقیق وطبع است. براى تکمیل دودلیلى که گذشت، باید اضافه کنیم که مفاد این دو دلیل و ادله دیگر به ما مى فهماند که اسلام براى زمان غیبت امام معصوم(ع)، تعیین و نصب زعیم و رهبر کرده است، ولى این که آن زعیم چه کسى است، این مطلب را ازقاعده دیگرى که دراصطلاح علم اصول قاعده قدر متیقن نامیده مى شود، به دست مى آوریم. قاعده (قدر متیقن) دراین جا دلالت مى کند که آن زعیم باید فقیه جامع الشرائط یعنى (متخصص درعلوم اسلامى) و (متعهد به عدالت و تقوا) و(لایق درمدیریت و تدبیر) باشد، چنان که عقل نیز حکم مى کند که چنین شخصى بردیگران مقدم است، زیرا مردمان درعلوم ومعارف اسلامى صاحب نظرندو یانیستند و قطعا آن که صاحب نظر است، براى امر حکومت اسلامى شایسته تر است و آنان که صاحب نظرند، یا عادل هستند و یا نیستندو قطعا آن که عادل است، براى حکومت سزاوارتر است و آنان که عالم و عادلند، لیاقت قدرت و اداره جامعه اسلامى را دارند و یا ندارند و قطعا آن که قدرت مدیریت و تدبیرداشته باشد، براى زعامت و رهبرى اولى و در اولویت است و بنا براین زعامت دراسلام ویژه(فقیه عادل با کفایت) است. فقه اهل بیت : ربا فرض انتصابى ،نقش مردم درحکومت چیست؟
و ارتباط راى اکثریت و انتخابات با موضوع ولایت فقیه چگونه تبیین مى شود؟ آیة اللّه مظاهرى: ردر چنین سیستمى نقش مردم درحکومت از طریق راى به خبرگانى که مصداق فقیه عادل با کفایت را شناسایى و معرفى میکنند، روشن میشود و مادر هردو استدلال سابق به این مطلب اشاره کردیم، اما آنچه باید مورد توجه قرار گیرد، آن است که انتخاب هیچ نقشى در(مشروعیت) و یا حتى (فعلیت)ولایت فقیه ندارد، بلکه تنهاعامل مشروعیت ولایت فقیه، انتصابى است که ازجانب شرع مقدس صورت گرفته و درحقیقت حکومت اسلامى از آن جهت که بااذن و اجازه شرع مقدس انجام پذیرفته است و تجلى حکومت خداوند است، مشروعیت پیدا مى کند و لذا درروایات و سیره ا ئمه اهل بیت(ع)، از امرى به عنوان انتخاب درمساله ولایت فقیه هیچ اثرى (قولا) یا (فعلا) و یا (تقریرا)و جود ندارد، ولى خلاف این مبنا یعنى مبناى نصب درآیات و روایات مربوطبه ولایت و حکومت نظیران (الحکم الا للّه)() ، (اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول و اولى الامرمنکم)()، (فانهم حجکتى علیکم واناحجه اللّه)() و (فانى قد جعلته عکلیکم حاکما)() و... وارد شده است و ازاین جهت استاد بزرگوار ما حضرت امام خمینى قدس سره مى فرمودند: از نظر شیعه، این مطلب از امور بدیهى است که مفهوم حجت خدا بودن امام معصوم(ع) آن است
که او داراى منصب الهى و صاحب ولایت مطلقه برعباد است و چنان نیست که فقط، مرجع بیان احکام الهى باشد و لذا از گفتهء آن حضرت که فرموده اند: فانهم حجتى علیکم و انا حجه اللّه، به خوبى مى توان دریافت که هرآنچه از سوى خداوند به امام معصوم(ع) واگذار شده و در مورد آن امور، حکم ولایت دارد، فقها نیز از طرف امام معصوم(ع)، صاحب همان اختیارات هستندو ازاین حیث روشن مى شود که مرجع این حقوق، جعل ولایت از ناحیه مقدسهء الهیه براى امام معصوم(ع) وجعل ولایت ازجانب امام معصوم(ع) براى فقهااست.() اساسا درکلمات
فقها رضوان اللّه تعالى علیهم تعبیر (نیابت) وجود دارد، ولى تعبیر (انتخاب) وجود ندارد و معلوم است که نایب اعم از خاص و نایب عام از جانب منوب عنه تعیین و نصب مى شود، نه آحاد اجتماع،درحالى که درانتخاب مساله وکالت مطرح است و دروکالت نه تنها موکل موظف به پیروى از وکیل خود نیست، بلکه هرزمان که اراده کند،مى تواند او را برکنار نماید و حال آن که درامر ولایت وحکومت اولا همگان موظف به پیروى ازولى امر هستند، زیرا حکم او حکم خداست و ثانیا این گونه نیست که با اراده آنان، ولى امر از منصب خود عزل شود، چرا که به نصب آنان نیامده که با عزل آنان برود. بنابر این آنچه گاهى گفته مى شود که محتمل است (درزمان عدم دسترسى به امام معصوم( ع)، اداره امور عامه لازم الاجرا به خود جامعه مسلمانان واگذارشده، بدین گونه که آنان موظف باشند شخص صالح جامع الشرائط ى رابراى این امور انتخاب نمایند،یعنى درچارچوب شرایط ى که براى ولى امر از کتاب وسنت و عقل استفاده مى شود، تا او پس از انتخاب،اداره این قبیل امور را به عهده گیرد) احتمالى است بدون وجه واحتمال غیر موجه تحت قاعده (اذا جاءالاحتمال بطل الاستدلال) قرار نمى گیرد و اساسا این سخن، کلامى بى اساس و منتج به پدیده استعمارى جدایى دین از
سیاست ودرحقیقت حکم نمودن به نابودى اسلام است و این جا همان نقطهء اساسى اختلاف بین مذهب تشیع و تسنن است، چرا که شیعه دراصول دین با اهل سنت اختلافى ندارد، جزدرهمین که ولایت را انتصابى و از قبل خداوند مى داند،ولى اهل سنت معتقدند که امر ولایت و حکومت، منصوص و انتصابى نبوده و مردم مى توانند زعیم و رهبر خودرا انتخاب نمایند و حتى بالاتر ازاین باید گفت که انتخاب به معناى وکالت درنزداهل تسنن هم مطرح نیست و مساله بیعت که درنزد آنان به عنوان یک اصل مطرح است، ازنوع وکالت به ولى امر نبوده که درنتیجه، مقام ولایت،یک منصب اعطا شده از جانب مردمان باشد، چرا که اهل تسنن هم معتقدند که وقتى مردم باحاکم بیعت نمودند، باید ملتزم به این بیعت باشند و ازاین جهت نمى توانند هرگاه اراده کردند، وى را عزل نمایند و باید از اوامر و نواهى وى تبعیت کنند که این مبنا با مبناى وکالت درهمان دوجهت اساسى که قبلا ذکر شد، متفاوت است. خلاصهء کلام آن است که حجیت راى اکثریت، یک حجیت مطلقه نیست، بلکه مقید است به دو قید: قید اول آن است که باید (عقلایى) باشد، به این معناکه مثلا ناشى از مشورت با اهل خبره باشد و قید دوم آن است که باید (درمحدوده شرع مقدس و درچارچوب احکام الهیه)
باشد و نه درهر مساله و هرزمان وهرمکان.قید اول براساس سیره عقلایى و روش عقلاى عالم است که اسلام هم آن را حجت مى شمارد و قید دوم هم لازمه مسلمانى و تدین مابه دین خداونداست.لذا این طور نیست که همه جا راى اکثریت براى اقلیت،حجت بوده و انتخاب اکثریت یک مبناى مشروعیت بخشنده به همه اصول و مسائل باشد. بنابراین آنچه گفته شده که (ولایت فقیه از ناحیه مردم تثبیت مى شود ویا فعلیت حکومت به انتخاب مردم مى باشد و از طرف خداو ائمه(ع) فقط شرایطمنتخب تعیین شده است) نیز سخنى نادرست و غیر موجه است، چرا که معناى این سخن آن است که ولایت فقیه امرى (اقتضایى) باشد و این امر اقتضایى(فعلیت) پیدا نمى کند، مگر باانتخاب مردم که موجب جلب مساعدت و همکارى آنها درامر حکومت و اجراى قوانین و اوامر و نواهى نظام مى شود. این استدلال به کلى نادرست است و ازخلط بین (اعمال ولایت) و (فعلیت ولایت) سرچشمه مى گیرد.به بیان دیگر: آنچه منوط به مساعدت مردم که ناشى از امرانتخاب است مى باشد، اعمال ولایت است و فرق است بین اعمال ولایت با اصل ثبوت و فعلیت ولایت. البته ما درنکته اول در پایان هردو استدلال براى انتصابى بودن ولایت فقیه،نقش مردم در حکومت را مورد اشاره قرار دادیم و درنکتهء بعد به
نقش دیگرمردم درحکومت نیز اشاره خواهیم کرد. فقه اهل بیت : ردرنظام ولایت فقیه رابطهء رهبر با مردم چگونه است؟ آیة اللّه مظاهرى: ردلالت عقل ضرورى و شرع مقدس است که همه افراد جامعه اسلامى به ویژه مراجع و مجتهدان و متخصصان فنون وافراد ذى نفوذ و غیرهم باید درمساعدت و کمک به ولى فقیه زمان از هیچ تلاشى فروگذار ننمایند.از این جهت قرآن شریف خطابات سیاسى و اجتماعى رامتوجه همه افراد مى کند و نه فقط شخص حاکم. آیاتى مانند (الزانیه و الزانى فاجلدوا کل واحد منهما ماه جلده)()، (السارق و السارقه فاقطعوا ایدیهما)()، (فقاتلوا التى تبغى حتى تفیىء الى امراللّه)()،(فقاتلوا ائمه الکفر)()،(وقاتلوهم حتى لاتکون فتنه)()،(فقاتلوا اولیاءالشیطان)()،(وقاتلوا المشرکین کافه)()، که همانند آن درقرآن شریف فراوان است،درزمانى نازل گشت که حکومت از سوى خداوند متعال نصب شد و رهبر آن، شخص رسول اللّه(ص) بود و احدى حق دخالت نداشت و (ماکان لمومن و لامومنه اذا قضى اللّه و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم ).()چنان که دلالت عقل ضرورى و شرع مقدس است که ولى فقیه نیز باید از فکر و راى وکمک و تخصص و مشورت دیگران بهره بردارى کند، همان گونه که قرآن شریف خطاب به نبى اکرم(ص) مى فرماید:(وشاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوکل على اللّه)() وروشن است که این خطاب به شخص شخیص آن بزرگوار به عنوان (فردخاص)
نازل نشده،بلکه این خطاب به نبى اکرم(ص) به عنوان (رهبر امت وولى مسلمین) صادر شده است این آیه مبارکه، حجت مستندى براى ارج نهادن به امر مشورت و راى مسلمانان است، چنان که آیه شریفه (وامرهم شورى بینهم)() نیز به معناى ستایش جامعه اسلامى است ازآن جهت که در شوون عامه و مسائل مهمه به شور و مشورت مى نشینند. البته همان گونه که درمورد راى اکثریت گفته شد، روشن است که مشورت درعرض احکام شرعیه الهیه و یا مخالف آن نمى تواند باشد، بلکه باید در مسیرعمل به احکام شرعیه الهیه باشد، یعنى هم مشورت و هم راى اکثریت درحریم امورى که دین،تکلیف آن را روشن کرده، نیست. اگر هم بشود،از هیچ حجیتى برخوردار نیست و لذا نبى اکرم(ص) که مخاطب آیه شریفه و مامور به مشورت با مسلمانان است،درامر نبوت ورسالت باکسى مشورت نمى فرمود یا آن امورالهى و وکحلایانى را به راى اکثریت و درمعرض انتخابات مردمى نمى گذاشت، چرا که دین از جانب حضرت حق تعالى ا ست ومکلفان باید تابع باشند. همان گونه که گفته شد این خطاب مربوط به جنبه حکومتى و زعامت آن بزرگوار بوده است که مامور به مشورت با مسلمانان شده و این هم یکى دیگر از نقش هاى مردم در حکومت است که درنکتهء قبل وعده کردیم به آن اشاره کنیم. بنابراین نقش مردم درحکومت
دوران غیبت بردو محور اساسى است: اول: راى به خبرگان که مصداق ولى فقیه را شناسایى کرده و تشخیص مى دهند .فى الواقع این مردم هستند که به صورت غیر مستقیم، رهبر جامعه اسلامى راکشف کرده و تشخیص مى دهند. دوم: مشورت دادن و مساعدت نمودن و معاضدت کردن ولى فقیه هم (به صورت غیر مستقیم)از طرق مختلف مشارکت هاى سیاسى و حفظ اتحاد و حضوردر صحنه و تبعیت از ولایت مطلقه و هم (به صورت مستقیم) از طریق انتخاب مسوولانى نظیر رئیس جمهور و نمایندگان مجلس شوراى اسلامى و نمایندگان مجلس خبرگان و... که طرف شور و مشورت حکومت وولایت واقع مى شوند. به عبارت دیگر مى توان گفت: ملت درحکومت و حاکمیت، هم در مرحله حدوث و هم درمرحله بقا داراى مشارکت جدى و صاحب نقش وسهم تعیین کننده اى هستند. ازاین جهتجمهوریت جمهورى اسلامى به کلى تامین مى شود و چون این (جمهوریت) درچارچوب شریعت و با قید اسلامى است، بنابرتوضیحاتى که گذشت، (اسلامیت) آن نیز به نحو شایسته اى تامین خواهد شد. فقه اهل بیت : رشرایط لازم براى ولى فقیه چیست؟ آیا اعلمیت هم شرط است؟ آیة اللّه مظاهرى: راهم شرایط ولى فقیه،(فقاهت)، (عدالت) و (کفایت)است، همچنان که دراصول پنجم و یکصد و نهم قانون اساسى درمقام برشمردن شرایط و صفات رهبر، همین سه شرط، بیان شده است.
اشتراط هرسه شرط، ضرورت عقلى است، چرا که آشنایى کامل به قوانین هر مملکتى لازمه حکومت است و تعهد و تقوا و امانت نیز براى زعیمى که میخواهد درراس حکومت دینى واقع شود، بدون تردید لازم است و لیاقت و کفایت وقدرت براداره حکومت هم شرط است که بدون وجود آن هیچ حکومتى انسجام نمى یابد. لذا نظیر آیه شریفه(ان اللّه اصطفیه علیکم وزاده بسطه فى العلم و الجسم)() و (لاینال عهدى الظالمین)()که این سه شرط راطرح کرده اند،داراى بیان ارشادى هستندو برهمان ضرورت عقلى تاکید دارند. اما(اعلمیت)، (اعدلیت) و(اقدریت) درمورد ولى فقیه گرچه خوب است، ولى عقلا شرط نیست، زیرا دخالت درامر حکومت ندارد، همچنان که درامرقضاوت و یا تصدى امور حسبیه، اجتهاد و عدالت و قدرت شرط است، ولى قطعا اعلمیت، اعدلیت و اقدریت شرط نیست. روایاتى که اعلمیت را شرط دانسته و بیش ازده روایت است،اولا از ابعاد سه گانه (صدور)، (جهت صدور) و (دلالت) قابل بررسى است و ثانیا بهترین آنها سنداودلالتا صحیحه عکیص بن القاسم است که درآن حضرت صادق(ع) مى فرماید: (ف واللّه ان الرجل لیکون له الغنم فیها الراعى فاذاو جد رجلا هواعلم بغنمه من الذى هو فیها یخرجه و یجىء بذلک الرجل الذى هو اعلم بغنمه من الذى کان فیها)()، لکن: اولا، این روایت از آن جا
که ارشادى است، بربیش از آنچه عقل به آن حکم مى کند،دلالت ندارد و تابع مایرشد الیه است، یعنى تابع آن چیزى است که عقل آن را تعیین مى کند.عقل درمورد حکومت، اعلمیت دریک جهت خاص مثل فقه را شرط نمى بیند، بلکه درمجموع و اعلمیت دراداره حکومت را شرط مى داند،به خلاف موضوعى مانند مرجعیت یا رجوع به پزشک و لذا براى انجام یک عمل جراحى پزشکى باید به سراغ بهترین پزشک واعلم پزشکان دررشتهء مربوطه رفت، ولى براى اداره یک بیمارستان اعلمیت درپزشکى شرط نیست، بلکه اعلمیت دراداره و تدبیر بیمارستان شرط است. ثانیا، این روایت مربوط به خلافت ائمه(ع) است، چنان که بسیارى از روایات دیگر نظیر این روایت به این نکته تصریح دارد.اساسا این روایات درفضایى صادرشده است که درآن فضا مدعیان زیادى براى خلافت و امامت پیدا شده بودند و حتى بعضا شورش مى کردند. ثالثا، اصطلاح (اعلم) دراین روایت (افعل تفضیل) نیست،بلکه (صفت مشبهه) است، به این معناکه چون روایت مربوط به خلافت ائمه(ع) است، لذا نمى خواهد بگوید که مثلا امام صادق(ع) از ابوحنیفه اعلم است، بلکه مى گوید امام صادق(ع) عالم و بالنتیجه ابوحنیفه جاهل است پس اساسا بحث اعلمیت به معناى اکفعل تفضیلى آن مطرح نیست. رابعا، این روایت اطلاق ندارد و قدر متیقن ازآن، همان خلافت ائمه طاهرین(ع)است. خامسا، با صرف نظر از نکات فوق و
برفرض شمول این روایات نسبت به مساله ولایت فقیه باید گفت اعلمیت درحکومت غیر از اعلمیت درمرجعیت است واین روایات متعرض اعلمیت درحکومت است،نه اعلمیت درفقاهت.به بیان دیگر:(اصطلاح فقهى اعلم)، مقیاس تفسیر(اعلم) دراین روایات نیست و اصولا مادر استفاده ازیک روایت مجاز نیستیم که اصطلاح مر تککز درذهن خود را برروایت تحمیل کنیم. دراین روایات اعلم به معناى کسى است که به دلیل اجتماع جمیع شرایط زعامت دروى، بهتر بتواند حکومت اسلامى رااداره کند. لذا درتزاحم بین کسى که اعلم درفقه است و دیگرى که اعلم درفقه نیست، ولى بهترمى تواند حکومت رااداره کند، عقلا و شرعا فقیه دوم مقدم است، نه فقیه اول و اگر حکومت به فقیه اول سپرده شود، ظلم بزرگى به حکومت اسلامى و به آحادمسلمانان و به آن فقیه دوم که موخر انداخته شده و بلکه به آن فقیه اول که بدون جهت مقدم شده است، روا کرده اند.عمل فقهاى عظیم الشان(قدس سرهم)نیز برهمین شیوه دلالت داردکه آنان براى پذیرش مرجعیت عامه که نوعى زعامت دینى رابه همراه داشت،به اعلمیت فقهى اعتنایى نمى کردند،بلکه به اولویت دراداره حکومت و نظام و جامعه مسلمانان توجه داشتند، چنان که محدث قمى(قدس سره) نقل مى کند :مرحوم آیة اللّه العظمى سید محمد فشارکى(قدس سره) هنگامى که بزرگان براى قبول مرجعیت به ایشان مراجعه نمودند، درجواب آنها فرمود:(گرچه من اعلم
درفقه هستم، اما ریاست شرعیه و مرجعیت عامه دینیه به غیر ازعلم فقه،نیازمند اموردیگرى از قبیل وقوف برمسائل سیاسى و شناختن مواضع مواقع امور است و لذا من اهلیت براى چنین منصبى ندارد.)() این اهتمام بى نظیر براى این جهت است که آن بزرگوار مى دانسته که مرجعیت عامه، مستلزم اداره جامعه اسلامى است ومى دانسته که اگر ولى و حاکم براساس عدم تدبیر و آشنا نبودن به مقتضیات زمان و مکان و یابه واسطه سادگى در فکر و اندیشه، به گونه اى موضع گیرى یا عمل کند که نظام دچار انفعال شود یا مثلا جامعه اسلامى و منابع خود را به رایگان به دشمنان تحویل دهد، هر چند این شخص اعلم درفقه هم باشد، چه خسارت عظیمى گریبانگیر نظام و جامعه اسلامى خواهد شد. سادسا، آنچه درمورد این روایات مسلم است، حداقل،وجود احتمالاتى است که ما را از استناد به این روایات به صورت قطعى براى اثبات شرط اعلمیت دررهبرى، بازمى دارد، چرا که: اذا جاءک الاحتمال بکطل الاستدلال. خلاصهء سخن آن که این روایات کشف جدیدى نیست که به چنگ کسى افتاده باشد، بلکه اصحاب رضوان اللّه علیهم ازاین دسته احادیث به خوبى مطلع وآگاه بودند، لکن با توجه به اشکالاتى که گذشت، بالاتفاق به شرط اعلمیت درولایت، اعتنایى نکرده اند و بنابراین آنچه گفته شده که (ازاین اخبار و روایات
به نحو اجمال استفاده مى شود که ولایت امر مسلمانان نیز از شوون مجتهد علم زمان خود مى باشد و اجمالااعلم و افقه متعین است) ادعایى بدون دلیل و استفاده اى کاملا بلاوجه است. مضافا به این که جمع این ادعا و ادعاى دیگر یعنى انتخابى بودن ولایت فقیه، کاملا متناقض است، چرا که: اولا، اگر اعلمیت درمنصب رهبرى وولایت شرط باشد، قاعدتا ،آن اعلم،یک نفر از فقیهان واجد شرایط خواهد بود و دیگر جایى براى این ادعا نمى ماندکه بگوییم (اساس و زیر بناى حکومت فعلى فقیه، آراى مردم و انتخاب آنان مى باشد وولایت او از ناحیه مردم تثبیت مى شود). ثانیا، برطبق مبناى انتخاب، اگر مردم یا خبرگان کسى را انتخاب کردند که اعلم نبود، آن گاه چه باید کرد و درتزاحم بین اعلم و انتخاب مردم یا خبرگان کدام یک مقدم خواهد بود؟ باید درمقام بیان و ابراز یک نظریه علمى، همه جوانب آن را سنجید، درغیر این صورت، مثل بحث حاضر، درتناقض گویى واقع خواهیم شد. فقه اهل بیت : رآیا ولایت فقیه مطلقه است؟ معناى مطلقه چیست؟ آیة اللّه مظاهرى: رازقرآن شریف استفاده مى شود که اوامر و نواهى پیامبراکرم(ص)درهمه امور و از جمله در امر حکومت را همگان قبول کنند،حتى اگر برضرر آنها باشد. این ضرر اعم از ضرر جانى و مالى و آبرویى و غیر
این هاست: (النبى اولى بالمومنین من انفسهم)()، (ماکان لمومن ولا مومنه اذا قضى اللّه و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم)()و آنچه که درمورد اولویت نبى اکرم(ص) نسبت به مومنان گفته شده که (این اولویت ناظر به مسائل عمومى و اجتماعى مومنان است، نه امور شخصیه آنان ازقبیل مال و خانه وناموس آنان)، حرفى است نادرست و تقیید بدون دلیل آیه شریفه است، چنان که استاد بزرگوار ما و مفسر عظیم الشان مرحوم علامه طباطبایى قدس اللّه نفسه الزکیه درتفسیر شریف المیزان در ذیل آیه شریفه فرموده اندکه (این اولویت، مطلقه و درتمام امور دین و دنیاى انسان هاجارى است)() و هیچ دلیلى برانحصار آیه شریفه درامر خاصى نظیر تدبیر امور اجتماعى یا مساله قضاوت و یا امر دیگرى وجود ندارد.این مطلب جاى تعجب نیست، چرا که پیامبر(ص) نماینده خداوند است و جز خیر و صلاح فرد و جامعه را درنظر نمى گیرد.بنابراین همین اولویت در مسیر منافع بشر خواهد بود. مساله (اولویت برمومنان)، پس از نبى اکرم(ص) به معصومان(ع) اختصاص داده شده است و لذا آن بزرگوار درجریان غدیر خم پس از آن که از حاضران سوال فرمود که (الست اولى بکم من انفسکم، آیا من به شما اولى از خود شمانیستم؟) ،آنان پاسخ مثبت دادند، آن گاه فرمودند: (من کنت مولاه فهذا على مولاه).() اما پس از غیبت کبرى این امر
به ولى فقیه اختصاص داده شده، همان طور که در دلایل و روایات مربوطه آمده است.از این جهت حضرت صادق(ع) درمقبوله عمربن حنظله مى فرماید:(رد کننده فقیه، رد کننده ما، رد کننده ما،رد کننده خداوند است واین عمل درحدشرک به خداونداست.)()از این رو آن جا که تشخیص و صلاح حکومت باشد، نظیر امر به جنگ و اخذ مالیات وطلاق به عنف باید مسلمانان تابع صددرصدباشند. این وظیفه تبعیت حتى درمورد مراجع تقلید و مجتهد اعلم از ولى فقیه هم جارى است. این مطلب یک امر ضرورى است و بدون آن هرج و مرج واختلال نظم لازم مى آید. لذا این اشکال هم که گفته شده (ولایت فقیه اگر انتصابى باشد، لابد به عنوان عام فقهاست، نه به عنوان اشخاص، و انتخاب شخص خاصى توسط خبرگان، موجب عدم ولایت دیگران نمى شود و دراین صورت با تعدد فقهاى منصوب دریک زمان و با اختلاف نحوه درک و انظار آنان چه برسر اسلام و مسلمانان مى آید) بیشتر یک اشکال سطحى و ناشى از عدم دقت درمجموع روایات مربوطه است، تایک اشکال علمى، زیرا: اولا، آنچه که از مجموع روایات، مستفاد است، آن است که امارت وحکومت وولایت در مقام عمل براى یکى از فقها ثابت مى شود و بقیه فقها او را معاونت ومعاضدت مى کنند. به عبارت دیگر: برطبق برخى از روایات نظیر مقبوله
عمربن حنظله()،ولایت مطلقه به صورت (اقتضایى) و (شانى) براى هر فقیه واجد شرایط ى ثابت است، ولى روایات دیگرى وجود دارد که برکیفیت ولایت درمقام (اعمال)،دلالت مى کند که درحقیقت این دسته از روایات به یک معنا مفسر د سته قبل است که نمونه آن همان روایت فضل بن شاذان() از حضرت رضا(ع) و نیز روایت ابن ابى یعفور() از امام صادق(ع) و نیز چندین روایت دیگراست، که دراین روایات تصریح شده که درزمان واحد، بیش ازیک امام ووالى وولى وجود ندارد، چرا که تعدد، موجب هرج ومرج و اختلال نظام است. اساسا این روایات ارشادى است، چرا که عقل نیز براین مطلب و ضرورت آن حاکم است. ثانیا، ادل الدلیل على شىء وقوعه، بهترین دلیل بریک امر،وقوع خارجى آن امر است. آیا اعتقاد به ولایت مطلقه فقیه و اجراى آن از ابتداى تشکیل نظام اسلامى درکشور ایران که براساس نظریه بنیانگذار نظام قدس سره و بر طبق قانون اساسى مصوب ملت شکل گرفته تاکنون موجب اختلال و هرج و مرج شده است؟ خلاصه مطلب روشن تر از آن است که نیاز به بسط کلام داشته باشد. بنابرآنچه که گذشت، معناى (ولایت مطلقه فقیه) این است که مفاد دوآیه شریفه اى که در ابتداى این نکته ذکر شد، یعنى مساله (اولویت برمومنان) پس از غیبت کبرى به ولى فقیه اختصاص دارد. بنابراین آنچه
از سر نا آگاهى و یا از روى عناد در تفسیر ولایت مطلقه گفته شده که مثلا (ولى فقیه، ولایت بى حد و حصربرجان و مال و ناموس مردم دارد) وبعد هم به این استناد گفته مى شود که (تعبیر ولایت مطلقه فقیه بد تعریف کردن است وموجب اشمئزاز ووحشت مردم و موهم ولایت بى حد و حصر است وبوى استبداد و دیکتاتورى مى دهد و هرگز خداوند براى فرد غیر معصوم جائز الخطا چنین ولایتى راقرار نمى دهد و مورد رضایت او هم نیست و اگر فرضا ازنظر تئورى و بحث مدرسه اى، ولایت مطلقه فقیه را بپذیریم، درمحیط و جو امروز که مردم نوعا داراى رشدفکرى و شعور سیاسى مى باشند و با جهان خارج ارتباط دارند و آزادى هاى سیاسى کشورهاى جهان را مشاهده مى کنند، نادیده گرفتن آراو نظریات مردم و سلب آزادى هاى سیاسى از آنان و اصراربرولایت مطلقه فقیه و لزوم تسلیم همه اقشار در برابر نظر یک فرد غیر معصوم جائز الخطا موجب زدگى و عصیان آنان مى شود)! این گونه اظهار نظر هابیشتر شبیه به حرف هاى سیاسى و عوام پسند است، تا نظریه علمى و فقهى. آخر کدام یک از فقهاى عظام و کدام یک از اصحاب رضوان اللّهعلیهم ولایت مطلقه را این طور تعریف کرده اند که حالا مابخواهیم درصدد تخطئه ءآنها برآییم؟(ولایت
مطلقه فقیه) یعنى آن که ولى امر در هر سه منصب (فتوا)و(قضا) و (حکومت داراى ولایت است) و محدوده ولایت او محدود به منصب (فتوا) یا منصب (فتوا)و (قضا) نیست واودر چارچوب منافع اسلام و مصالح جامعه اسلامى، حق دخالت درهمه شوون اجتماع رادارد و از همین جهت است که هرسه رکن اساسى نظام یعنى تقنینى، قضایى و اجرایى تحت اشراف و اختیار ولایى او است. (ولایت مطلقه فقیه) یعنى آن که، به دلالت عقل و شرع، احدى حق دخالت و تصرف درشوون اجتماعى را ندارد و درحقیقت احدى ولایت ندارد مگرخداوند متعال و یا کسى که از ناحیه خداوند منصوب باشد و لذا درزمان غیبت امام معصوم(ع)، اگر کسى بخواهد در شوون حکومت وولایت تصرف کند،بایدماذون از سوى ولى فقیه باشد و عمل وى مورد تنفیذ رهبرى حکومت اسلامى قرار گیرد. از این جهت درنظام مقدس جمهورى اسلامى بر اساس اصول قانون اساسى کشور، مناصب رئیس قوه مجریه و رئیس قوه قضائیه به صورت مستقیم و قوه مقننه به واسطهء شوراى نگهبان از سوى مقام معظم رهبرى وولى فقیه موردتنفیذ قرار مى گیرد و بدون تنفیذ او، هیچ یک مشروعیت ندارند. (ولایت مطلقه فقیه) یعنى همان که استاد عظیم الشان ما، حضرت امام خمینى اعلى اللّه کلمته فرمودند که :(حکومت که شعبه اى از ولایت مطلقه رسول اللّه(ص) است،یکى از احکام
اولیه اسلام است و مقدم بر تمام احکام فرعیه حتى نماز، روزه و حج است... و مى تواند هر امرى را چه عبادى و چه غیر عبادى که جریان آن مخالف مصالح است از آن تاوقتى که چنین است، جلوگیرى کند...)() و به تعبیر دیگر ایشان: (اگر اختیارات حکومت درچارچوب احکام فرعیه الهیه است، باید عرض کنم که حکومت الهیه وولایت مطلقه مفوضه به نبى اکرم(ص) یک پدیده بى معنا و بى محتوا باشد.)()بنابراین لازم است کسانى که در رد ولایت مطلقه به برخى فرمایش هاى حضرت امام قدس سره استناد مى کنند،به این تعابیر بلند و نظایر آن نیز دقت کرده و چشم خودرا از این فرمایش ها نپوشانند که اخذ به بعض کلام و وانهادن بعض دیگر شیوه غیر مرضیه و غیر علمى است. خلاصه باید گفت: تعبیر (مطلقه) یک اصطلاح اصولى است و تاویل و تحول آن به (مطلقه) دراصطلاح رایج علوم سیاسى امروزى یعنى (حکومت مطلقه فردى) و قرار دادن آن درقبال(مشروطه) اساسا امرى است باطل و ناشى از خلط مباحث و عدم دقت و یا خداى ناکرده مغالطه و عناد است. اعوذباللّه من العناد و العصبیه. از آن جا که ولایت مطلقه فقیه، ادامه ولایت عامه ائمه طاهرین(ع) وولایت آن بزرگواران استمرار ولایت کلیه پیامبر عظیم الشان(ص) وولایت ایشان هم استمرار ولایت تامه الهیه
جلت عظمته مى باشد،براین اساس چنان که قبلا نیز گفته شد، کارى که خبرگان مى توانند انجام دهند، کشف و تشخیص مصداق ولى فقیه است، نه انشا یا جعل یا اعطاى مقام و نصب وى. اگر مصداقى داراى هیچ رقیب وعدیلى نباشد، ولایت وى درجامعه اسلامى به نحو تعین پدیدار مى شود، و دراین صورت خبرگان همین مسوولیت را هم نخواهند داشت، چرا که ولایت چنین مصداقى، نیاز به تشخیص و قیام آراى کارشناسانه اهل حل و عقد ندارد. به عبارت دیگر: درچنین فرضى مسوولیت خبرگان، سالبه به انتفاى موضوع است، نظیر آنچه درخصوص بنیانگذار و رهبر کبیر انقلاب اسلامى حضرت امام خمینى اعلى اللّه کلمته و درجته اتفاق افتاد. از این رو خبرگان نمى توانند براى مصداقى که به عنوان ولى فقیه تشخیص داده است، توقیت و محدودیت زمانى یا محدویت مسوولیتى قائل شوند که مثلامدت رهبرى شش سال یا ده سال است ، هرچند قابل تجدید باشد و یا بعض از شوون ولایت، به دیگر اشخاص یا مسوولان سپرده شود . اساسا چنین شروط ى هیچ وجه شرعى نداشته و بلکه خلاف شرع مقدس است،زیرا: اولا، این خبرگان نیست که جعل یا اعطاى مقام ولایت مطلقه به ولى فقیه کرده است که در نتیجه بتواند محدویتى چه از حیث زمانى و چه از جهت مسوولیتى وچه از نظرمکانى براى آن تعیین نماید، بلکه
ولایت وى ناشى از حکم شارع مقدس و نصب اوست. ثانیا ، سلب حقوقى که خداوند متعال به اشخاص اعم از حقیقى و حقوقى اعطا کرده،جایز نبوده و فاسد است، نظیر سلب حق شرعى ارث میت یا سلب حق قصاص از اولیاى دم و همانند آن. به عبارت دیگر: کلیه این شروط، مخالف کتاب و سنت است و شرطمخالف با کتاب و سنت، فاسد و باطل و بى جاست. بنابراین، آنچه گفته شده که (محدودیت رهبرى وولى فقیه، مردمى بودن نظام را تایید و به اعتماد ملت کمک مى کند و مطلق و نامحدود بودن انتخاب شخص غیرمعصوم براى چنین منصب مهمى با اختیارات وسیع، خلاف احتیاط است و بعد هم استدلال مى شود که مرجع تقلید نیز با فرض اعلم شدن دیگرى باید عوض شود تا چه رسد به رهبرى سیاسى با مسوولیت سنگینى که برعهده دارد)، رایى باطل و استدلالى بلاوجه است و ناشى از عدم توجه به مبانى شرع وقانون اساسى جمهورى اسلامى است، زیرا قانون اساسى نیز دراصل یکصدویازدهم تصریح مى کند که :(هرگاه رهبرى از انجام وظایف قانونى خود ناتوان شود یا فاقدیکى از شرایط مذکور دراصول پنجم و یکصد ونهم گردد، یا معلوم شود از آغاز فاقد بعضى از شرایط بوده است، ازمقام خود برکنار خواهد شد.
تشخیص این امر به عهده خبرگان مذکور دراصل یکصد و هشتم مى باشد). براساس مفاد این اصل مراقبت از استمرار اوصاف و شرایط ولى فقیه و نظارت برعدم فقدان این شرایط، به عهده مجلس خبرگان رهبرى است و ازاین جهت گرچه مقام رهبرى درنظام اسلامى محدودیت زمانى و مکانى مسوولیت ندارد، ولى روشن است که مشروط به وجود شرایط و ویژگى هاى معینه اى است که در طول زمان و مکان ودر بستر انجام مسوولیت ها، باید پایدار بماند و همچنان که درمرحله حدوث،وجود این شرایط درشخص ولى فقیه لازم بوده است، درمرحله بقا نیز استمرار این ویژگى ها در وى ضرورى است ووظیفه سنگین مجلس خبرگان درکشف مصداق ولایت فقیه، اختصاص به مقام حدوث نداشته، بلکه درمقام بقا نیز وجود دارد. فقه اهل بیت : راگر گفتیم ولى فقیه حاکم برقانون است دراین صورت قانون اساسى خدشه دار نمى شود؟ آیة اللّه مظاهرى: رولى فقیه حاکم برقانون اساسى است و اساسا این قانون به واسطهء تنفیذ ولى فقیه قابلیت اجرا پیدا مى کند، چنان که اصل یکصدوهفتاد و هفتم قانون اساسى تصریح دارد که مصوبات شوراى بازنگرى درقانون اساسى پس از تایید و امضاى مقام رهبرى، قابلیت ارائه به مردم براى همه پرسى را دارد. بنابراین روشن است که رهبرى حاکم و مافوق قانون اساسى است و چارچوب قانون اساسى محدود کننده حوزه
اختیارات و اقتدار ولایت مطلقه فقیه نیست، چرا که ،قوانین به صورت موقت وضع شده اند و با تغییرشرایط مختلف .تغییر مى کنند و دائما مورد اصلاح و اکمال واقع مى شوند ،ازاین جهت ممکن است درهمه حال، کارآمد و راهگشا نباشند زیراقوانین،قراردادهاى مبتنى برتجربه اند. بنابر این ابطال .ناپذیرى در آنها راه دارد درجامعه اسلامى که برخلاف جوامع غیر دینى، حکومت داراى ،منشا و مشروعیت الهى است، قوانین اعم از عادى و اساسى داراى (موضوعیت بالعرض)است و آنچه (موضوعیت بالذات) دارد، ارزش ها و فرامین الهى است.همین چارچوب ارزشى و مقدس است که حاکم بررفتار فردى و جمعى و حکومتى جامعه اسلامى است و کل نظام و شوون آن رامشروعیت مى بخشد و قوانین براى کارآمد شدن این نظام و چگونگى حکومت کردن و شیوه هاى اعمال حکومت و توزیع وظایف و تکالیف کارگزاران حکومت وضع شده است و این،البته به معناى کم اهمیت دانستن قانون اساسى یا قوانین .عادى نیست به عبارت دیگر: به مساله (حاکمیت ولى فقیه برقانون اساسى) از دو بعد (مشروعیت) و(کارآمدى) باید نگریست.(مشروعیت) جامعه اسلامى و دینى به حاکمیت ولایت مطلقه فقیه است و درنگاه از این بعد ولى فقیه حاکم برقانون است و البته نظام اسلامى کارآمد نیز هست و کارآمدى این نظام یعنى روشهاى حکومتى را قوانین، معین و تامین
مى کند. دراین صورت درست است که قوانین براى همگان لازم الاجراست و نقض قانون روا نیست و بر اساس اصل یکصدوهفتم قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران رهبردربرابر قوانین با سایر افراد کشور مساوى است)، اما) این بدان معنا نیست که دست ولى فقیه براى حل معضلات نظام اسلامى بسته شود،زیراو لى فقیه، اساس اداره حکومت اسلامى را برقوانین مى گذارد، اما مى تواند براى تامین مصلحت جامعه اسلامى ازروشهاى فوق قانون نیز بهره بردارى کند. نمونه برج سته آن فرمان حضرت امام خمینى قدس اللّه نفسه الزکیه مبنى بر بازنگرى درقانون اساسى مصوب سال 1358 بود که درآن قانون با فرض آن که با دقت نظر فراوانى تنظیم شده بود،ولى هیچ راه قانونى براى تجدید نظر و اصلاح و اکمال قانون اساسى جمهورى اسلامى پیش بینى نشده ووجود نداشت و این یکى از نقایص بزرگ آن قانون بود که بادرایت وتدبیر ولى فقیه حل شد اگر قرار بود که ولایت مطلقه فقیه برقانون اساسى حاکمیت نداشته باشد، این نقیصه و نقایص دیگر قانون اول، غیر قابل حل مى شد، در حالى که درفقه سیاسى اسلام، با توجه به حوزه اختیارات ولى فقیه، .براى حل معضلات جامعه اسلامى، بن بست وجود ندارد بنابراین حاکمیت ولى فقیه برقانون و فوق قانون بودن او به همین معناست که او مى تواند براى بازکردن بن بست ها دراداره حکومت
و تامین مصالح جامعه اسلامى،از چارچوب خشک و غیر قابل انعطاف قانون خارج شود، چرا که قانون، تقدس و ارزش و موضوعیت بالذات ندارد، بلکه قوانین درخدمت ارزش ها ومقدسات و تامین مصالح فرد و اجتماع اسلامى است و نقص و ضعف قوانین نباید ما رااز رسیدن و اجراى ارزش هاى الهى و سامان دادن مصالح امت اسلام بازدارد. اگر این هدف والا با توسل به احکام اولیه الهیه، قابل وصول و تامین باشد، ولى فقیه از همین طریق وارد خواهدشد، اما اگر با توجه به شرایط خاص وضرورت جامعه، اجراى آن احکام، منتج به آن نتیجهء اصلى و هدف والا نشود، دراین صورت از اختیارات و مسوولیت هاى ولایت مطلقه فقیه آن است که حتى به وسیله تعطیل موقت احکام اولیه و با استناد به .حکم حکومتى، مصالح اسلام و امت اسلامى راتامین نماید دراین صورت قانون که قطعا نسبت به احکام اولیه دررتبه پایین ترى قراردارد، بالفحوى و به نحو اولى، محکوم ولایت مطلقه فقیه بوده وولى فقیه برآن حاکمیت دارد. ازاین جهت استادبزرگوارما حضرت امام خمینى قدس سره فرمودند:(حکومت مى تواند قراردادهاى شرعى را که خود با مردم بسته است، درمواقعى که آن قراردادها، مخالف مصالح کشور و اسلام باشد، یک جانبه لغو کند و مى تواند هرامرى را چه عبادى و یا غیر عبادى که جریان آن مخالف مصالح
اسلام است، تا وقتى که چنین است، ازآن جلوگیرى نماید)() . دقیقا براساس همین مبنا، آن بزرگوار پس از تشخیص مصالح و مفاسد، درمقطع زمانى خاصى به دلایل ویژه اى، (حج) این واجب اهم الهى رابراى چند سال تعطیل .فرمود ازاین رو این اشکال که (با اعتقاد و قول به ولایت مطلقه فقیه، قانون اساسى گرفتار تضاد عجیبى خواهد بود و بالاخره با فرض قانونمند بودن کشور وداشتن تشکیلات وسیع و ارگان هاى مختلف قانونى، ولى فقیه فوق قانون نیست، بلکه در متن قانون است)، اشکالى کاملا غیر موجه و ناشى از خلط دو مقوله(مشروعیت) و (کارآمدى) و نیز ناشى از تفسیر .غلط قانون و قائل بودن موضوعیت بالذات براى قانون است اساسا برخلاف این اشکال، باید گفت که: اگر برولایت مطلقه فقیه و حاکمیت وفوقیت ولى فقیه برقانون اساسى معتقد نباشیم، این قانون، گرفتار تضاد وتناقض خواهد شد، چرا که دراصل یکصدودهم قانون اساسى درمقام شمارش وظایف مقام رهبرى به مواردى اشاره مى شود که حاکى از ولایت مطلقه است و ازآن جمله است بند اول، دوم، هفتم و هشتم از این اصل. همین که دربند هشتم، یکى از وظایف مقام رهبرى (را (حل معضلات نظام که از طرق عادى قابل حل نیست دانسته است، به خوبى دلالت دارد که ولى فقیه دربرخى از مواقع براى رفع مشکلات نظام
باید طرق عادى را که همان طرق قانونى و چارچوب قانون اساسى و قوانین عادى است (ترک کرده و با راى و نظر خود که همان (حکم حکومتى .است، مشکلات جامعه اسلامى را حل و فصل نماید به عبارت دیگر: این قانون اساسى نیست که فقه سیاسى شریعت اسلام را تفسیر مى کند،بلکه مبانى شرع است که باید مفسر قانون اساسى واصول مختلف آن واقع شود.البته این موضوع نه تنها از عظمت و احترام قانون اساسى نمى کاهد، بلکه عین عظمت واحترام به آن است. لذا اگر حاکمیت ولى فقیه برقانون مطرح مى شود، درحقیقت حاکمیت فقه بر(قانون) مطرح شده است، چرا که ولایت مطلقه فقیه یعنى ولایت مطلقه فقه، و ازاین جهت این حاکمیت برخودولى فقیه نیز هست، چرا که فقه قانون شریعت الهى است و برهمه عباد .لازم الاجر است خلاصه این ویژگى جدا نشدنى حکومت وولایت است که اعمال ولایت و صدور و نفوذ حکم حاکم اسلامى وولى امر مسلمین درچارچوب احکام و مقررات ثابت، محدود نمى شود وولى فقیه با تشخیص مصالح تامه ملزمه و یا مفاسد تامه ملزمه، نسبت به صدور .(حکم حکومتى) اقدام مى کند ازدیدگاه قرآن وروایات، این حکم همان (حکم اللّه تعالى)است. روشن است که اعمال این گونه اختیارات مفوضه به ولایت مطلقه فقیه که خارج از چارچوب احکام فرعیه اولیه است، به
عنوان احکام ثانویه نیست، چرا که احکام ثانویه ربط ى به اعمال ولایت مطلقه فقیه ندارد، چنان که نظر استاد بزرگوار ما حضرت امام خمینى رضوان اللّه تعالى علیه نیز همین است() و به تعبیر آن بزرگوار: (اساسا اگر چنین نباشد، حکومت الهیه مطلقه مفوضه به نبى اکرم(ص) یک پدیده بى معنا و محتوا خواهد بود.) () ما درزمینه احکام ولایى و حکومتى و فرق آن با احکام اولیه و ثانویه و مسائل مرتبطه درجاى دیگرى به تفصیل سخن گفته ایم که علاقه مندان مى توانند مراجعه کنند.() با توجه به توضیحاتى که گذشت و با توجه به آنچه که قبلا گفته شد که یکى ازشوون ولایت مطلقه، مقام قضا است، اینک روشن مى شود که مثلا گرچه هرمجتهد جامع الشرائطى مى تواند قضاوت کند، ولى درسایه حکومت اسلامى براى رفع هرج و مرج و جلوگیرى از گسستن شیرازه نظم و انتظام جامعه اسلامى، و برطبق قانون اساسى، عالى ترین مقام قوه قضائیه را ولى فقیه تعیین مى کند. بنابراین ولى فقیه چنان که شرعا و قانونا مى تواند رئیس قوه قضائیه را تعیین کند، مى تواند دادگاه یا قاضى .ویژه اى را براى امر خاص نظیر امورروحانیت تعیین نماید عجب این جاست که برطبق قوانین قضایى، رئیس هر دادگسترى مجاز است که قاضى ویژه اى براى امر خاصى تعیین کند، اما اشکال به ولى فقیه مى شود که او چرا
دادگاه و .قاضى ویژه اى براى روحانیت تعیین نموده است البته ذکر این نکته لازم است که: با استناد به نوع عملکرد یک دستگاه، نمى توان منکر مشروعیت آن شد، همچنان که اگر مسلمانان درعمل، رفتار شایسته مسلمانى را انجام ندهند، دلیلى برنقص یا انکار دین اسلام نیست. دراین صورت تقصیر با عامل است، نه با اصل عمل. نمى توان نقص عملکرد هیچ تشکیلاتى درنظام را به پاى کل نظام وولى فقیه نوشت، چنان که عملکرد ناشایست برخى از اصحاب نبى اکرم(ص) و یابعضى از کارگزاران حکومت امیرالمومنین(ع) رانمى توان .به حساب آن بزرگواران گذاشت ر
فقه اهل بیت: رولایت فقیه از چه زمانى در فقه شیعه مطرح شد و چه ادوارى را درطول تاریخ شیعه سپرى کرد؟ آیا در تمامى ادوار فقه، مفهوم ولایت فقیه همین نظریه به شکل امروزى آن بوده است یا در مفهوم ولایت بین فقها، اختلاف نظر وجود دارد؟ آیت اللّه معرفت: رمفهوم ولایت فقیه و مسائل آن درطول یازده قرن و در طول تاریخ فقاهت شیعه دائما مورد توجه ویژه فقها بوده و عجیب این است که همگى فقها ولایت فقیه را به معناى مسوولیت و سرپرستى امور گرفته اند، به طورى که شامل مصالح همگانى امت و تمامى احکام انتظامى اسلام .مى گردد على رغم گمان عده اى، مفهوم ولایت
فقیه در تاریخ فقه شیعه، هیچ گونه تحول یا تغییرى نکرده و از روز نخست .تاکنون با یک مفهوم مطرح بوده است مراجعه به متون فقهى قدما و متاخران،حقیقت این مطلب را .روشن مى سازد فقه اهل بیت: رشما معتقدید که مفهوم ولایت فقیه از آغاز فقه تاکنون به همین شکل امروزى مطرح بوده است. با توجه به این که حکومت در دست فقها نبوده ومسائل نوپیدا در حکومت اسلامى به دلیل عدم ابتلا درمیان فقها کمتر مطرح شده است، اکنون چگونه مى توان ادعا کرد مرحوم شیخ مفید و شیخ طوسى وعلامه حلى و شهیداول و ثانى و محقق و ابن فهد حلى و صاحب جواهر و شیخ انصارى، از ولایت فقیه همان نظریه و قرائتى را اراده کرده اند که امام خمینى به عنوان ولایت مطلقه فقیه مطرح کردند؟ اساسا مراد از اطلاق درولایت مطلقه درسخنان امام چه بوده و آیا مى توان گفت تمامى فقها به ولایت فقیه قائل بودند؟ لطفا دلایل مدعاى خویش را به طور مبسوط و مستند بیان کنید! آیت اللّه معرفت: رهمان طور که اشاره کردید بنده معتقدم مفهوم ولایت فقیه از روز اول تاکنون درطول تاریخ فقاهت شیعه به معناى مسوولیت و سرپرستى امور مربوطه بوده است که برحسب موارد تفاوت مى کند و در شوون عامه و مصالح همگانى امت،تمامى احکام انتظامى
اسلام را شامل مى گردد و وصف عامه یا مطلقه همین معنا را افاده مى کند. اکنون براى رسیدن به این مدعا که مفهوم ولایت مطلقه فقیه هیچ گونه تحول یا تغییرى از روز نخست تاکنون نکرده است، باید به بررسى کلمات بزرگان و اساطین فقه که شما نام بردید، .بپردازیم شیخ الفقهاء و المتکلمین ابوعبداللّه مفید در سال 413 درگذشت و کتاب معروف فقهى اش (المقنعه) است. ایشان در باب امر به معروف و نهى از منکرمى فرماید: اجراى حدود و احکام انتظامى اسلام را که وظیفه سلطان اسلام است و درعصر حضوربه دست امامان معصوم و نایبان خاص آنان اجرا مى گردد، دردورا ن غیبت، امامان شیعه(ع) آن را به فقهاى شیعه واگذار کرده اند فوضوا الى فقهاء شیعتهم تا درصورت امکان و با پشتوانه مردمى، مسوولیت اجرایى آن را عهده دارباشند.()شیخ الطائفه ابوجعفر طوسى که درسال 460 درگذشت، در (کتاب النهایه) باب جهاد و :سیره امام مى گوید اجراى حدود و احکام انتظامى اسلام، براى هیچ کس روا نباشد، جز سلطان وقت که ازجانب خداوند معرفى شده یا کسى که از جانب او منصوب گردید باشد.تاآن جا که مى گوید:وقد فوضوا ذلک الى فقهاء شیعتهم فى حال ....لایتمکنون فیه من تولیه بانفسهم )) 469 فقیه نامى حمزه بن عبدالعزیز سلار دیلمى وفات : مى فرماید فقد فوضوا الى الفقهاء اقامه
الحدود و الاحکام بین الناس بعد ان لایتعدوا واجبا ولایتجاوزوا حداو امروا عامه الشیعه بمعاونه الفقهاء على ذلک مااستقاموا على الطریقه و لم یجیدوا امامان معصوم(ع) اجراى حدود و احکام انتظامى اسلام را به فقها واگذار کرده اند و عموم شیعیان را به کمک و مساعدت آنان دستور داده اند، تاوقتى که برطریقهء حق استوار باشند.() علامه بن المطهر حلى(وفات 771( درکتاب :قواعد الاحکام درباب جهاد مى گوید اجراى احکام انتظامى اسلام که در عصر حضور وظیفه امام معصوم است، دردوران غیبت وظیفه فقهاست، تا در صورت امنیت از طرف دشمن، حکم کرده،فتوا دهند ومتصدى اخذ و پخش اخماس و زکوات و غیره گردند.() شهید اول محمد بن مکى(شهادت 786( درکتاب (الدروس :الشرعیه)مى فرماید دردوران غیبت، اجراى احکام انتظامى اسلام برعهده فقهاى جامع الشرائط است.()شهید ثانى زین الدین نورالدین(شهادت 965( در(مسالک الافهام) در شرح عبارت :محقق اول(وفات 676( به تفصیل سخن گفته و مى گوید وظیفه فقهاى جامع الشرائط است تا دردوران غیبت، عهده دار اجراى احکام انتظامى الهى باشند و برمردم است تا آنان را دراین راه یارى کنند.()محقق ثانى نیز در (شرح قواعد) علامه، سخن وى را پذیرفته() و در رساله اش صلاه الجمعه براین امر تاکید کرده است.()ابن فهد حلى(وفات 841( درکتاب (المهذب البارع) درباب جهاد و امر به معروف و نهى ازمنکر ضمن تاکید براجراى احکام :انتظامى اسلام
در همه دورانها مى گوید این فقهاى شایسته اند که باید عهده دار این وظیفه خطیر گردند.()دراین عبارتها ملاحظه مى کنید که پیوسته فقها ولایت فقیه به معناى سرپرستى ومسوولیت امور و اجراى احکام انتظامى اسلام(قصاص و دیات و حدود و تعزیرات) را مطرح کرده اند و این مساله از ضروریات فقه شیعه به شمارمى آید، به حدى که صاحب جواهر(وفات1266( پس از نقل اتفاق آرا فقیهان برثبوت ولایت و نیابت عامه فقیه جامع :الشرائط درعصر غیبت مى گوید بل لولا عموم الولایه لبقى کثیر من الامور المتعلقه بشیعتهم معطله و اضافه مى کند: ضمن الغریب وسوسه بعض الناس فى ذلک بل کانه ماذاق من طعم الفقه شیئاولافهم من لحن قولهم و رموزهم امرا... ، به اندازه اى مساله ثبوت ولایت عامه روشن و بروفق مبانى فقهى است که هرکه در آن تشکیک کند، مانند آن است که بویى از فقاهت نبرده و هرگز به سخنان معصومان .دراین باره آشنایى ندارد به همین جهت فقهاى متاخر از صاحب جواهر براین معنا اتفاق نظر دارند که ولایت فقیه به معناى ضرورت عهده دارى مسوولیت درشوون عامه است، تا مسائل مربوط به تنظیم .حیات اجتماعى به تعطیلى کشیده نشود محقق انصارى(وفات 1281( درکتاب قضا دراین باره :مى فرماید حکم فقیه جامع الشرائط درتمامى فروع احکام شرعى و موضوعات آن،صحت و نافذاست،زیرا مقصود از لفظ
حکم که درروایات آمده، نفوذ حکم اودرتمامى شوون و زمینه هاست و مخصوص مسائل قضایى نیست و این همانند آن است که سلطان وقت، کسى را به عنوان حاکم معین کند که مستفاد ازآن، تسلط او برتمامى آنچه مربوط با شوون حکومت چه جزئى باشد و چه کلى است و لذا حفظ (حکم) را که مخصوص باب قضاوت است، به کار نبرده، بلکه لفظحاکم را که .عمومیت نفوذ سلطه را مى رساند ، به کار برده اند بنابراین دراصل ثبوت ولایت به معناى مسوولیت و سرپرستى و اجراى احکام اسلام ورعایت مصالح همگانى براى فقیه جامع الشرایط، هیچ بحثى نبوده وهمگى آن را پذیرفته اند و این مساله اخیرا مورد تردید قرار گرفته که آیا ثبوت ولایت فقیه،از راه (حسبه) و یک تکلیف شرعى(به نحو واجب کفایى) است یا آن که یک منصب است و با عنوان نیابت از مقام ولایت کبرى مى باشد؟اکثر فقهاى سلف و اساطین فقه برمبناى نصب بوده اند و مساله ولایت فقیه را با عنوان تفویض از جانب معصوم(ع) مطرح ساخته اند لذا درعبارت ایشان کلماتى مانند وقد فوضوا ذلک الى فقهاء شیعتهم .آمده است البته درزمان امام خمینى به دلیل مسوولیت اجرایى حکومت اسلامى،برخى از مسائل جزئى و موارد و مصادیق و فروعات مساله،به صورت روشن تر مطرح شد که قبلا چندان
مطرح .نبود فقه اهل بیت: ریکى از مشکلات بنیادى ما درطرح و عرضه ولایت مطلقه فقیه، فقرتئوریک است، یعنى نظریه پردازان، این نظریه را به طور دقیق که پاسخگوى شبهات باشد، مطرح نکرده اند، به عنوان مثال برخى از طرفداران نظریه ولایت مطلقه فقیه این نظریه را این گونه مطرح مى کنند که:ولایت فقیه، امتداد ولایت امامان وپیامبر اکرم(ص) است و طبق آیه (النبى اولى بالمومنین من انفسهم)() و آیه وماکان لمومن ولامومنه اذا قضى اللّه ورسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم() اراده رسول خدا به عنوان ولى امر مسلمانان براراده همگان حاکم مى باشد و صلاحدید و نافذ است و نظر به این که ولى فقیه درعصر غیبت ولى امرمسلمانان است، اراده او نیز همانند اراده پیامبر نافذ است، و هرچه او صلاح دید، نافذ است وباید همگى درمقابل دستورهاى او تسلیم محض باشند و احساس حرج وسختى هم نکنند، همان گونه که در باره پیامبر(ص) آمده است: ثم لایجدوا .() فى انفسهم حرجا مماقضیت ویسلموا تسلیما براساس این نوع تبیین برخى نتیجه گرفته اند که شعاع حاکمیت و فرمانروایى فقیه به سوى بى نهایت کشانیده مى شود.() آیابه نظر شما این چنین نتیجه گیرى و برداشت از ولایت فقیه مطلقه فقیه صحیح است؟ اساسا تفسیر شما از ولایت مطلقه چیست و چگونه آن را تبیین مى کنید؟ آیت
اللّه معرفت: ربنده این برداشت و قرائت را از مفهوم اطلاق درنظریه ولایت مطلقه فقیه یک برداشت :انحرافى مى دانم و معتقدم سخن کسانى که مى گویند معتقدان به ولایت مطلقه فقیه، شعاع حاکمیت و فرمانروایى فقیه را به سوى بى نهایت کشانیده و فقیه را همچون خداوند کار روى زمین میدانند()، گفتارى است بى اساس و .به افتراو نسبت ناروا بیشتر مى نماید بنده درکتاب ولایت فقیه که درتابستان 77 چاپ شد ثابت کرده ام که هیچ فقیهى از کلمه عامه یا مطلقه این معناى غیر معقول و غیر منطقى را قصد نکرده و کلماتى که درالقاى برخى شبهات به کار مى رود، مانند نامحدودیت، (مطلق العنان) ،(دیکتاتورى و استبداد)،(اراده قاهره)،(تمامیت خواه) و (انحصارى طلب) مفاهیمى خود ساخت هاست که ناروا دراین بحث مطرح مى شود. اساسا ولایت فقیه مسوولیت اجرایى خواسته هاى فقهى را مى رساند که این خود،محدودیت را اقتضا مى کند و هرگز به معناى تحمیل اراده شخصى نیست، زیرا شخص فقیه حکومت نمى کند، بلکه فقه اوست که حکومت مى کند، حتى درقرآن مجید آن جا که مى فرماید خداوند (فعال ما یشاء) است، دلیل مى آورد: انه علیم حکیم یعنى فعالیت مطلقه خداوند و این که هرچه بخواهد، انجام مى دهد، به دلیل علم مطلق و حکمت مطلقه اوست و نظر به این که فعل الهى براساس علم و حکمت است، لذا
محدود نمى .گردد به نظر اینجانب تفسیرى که برخى از طرفداران تندرو ولایت مطلقه فقیه از آیاتى که اشاره کردید مى کنند، تفسیر به راى است، زیرا اولا این گونه نبوده که پیامبر اکرم(ص) در شوون سیاسى و نظامى و جنگ و صلح و دیگر امور مربوط به دنیا دارى ازشیوه هاى متعارف فراتر رفته و اراده و خوا سته خود را حاکم بداند و با اهل خبره و نظر مشورت نکرده و اراده خویش را تحمیل کرده باشد، دلیل این مدعا این است که درمتون روایى ما از مشورت با شیوه متعارف به عنوان اساسى ترین دستور عمل پیامبر(ص) و اصول بنیادى سیاست و حکومت و اداره جامعه، مطرح شده که درسیره عملى امیر مومنان(ع) و امامان معصوم(ع)بوده است، بنا براین ولایت فقیه که درامتداد ولایت امام معصوم قراردارد، چنین مفهوم غیر قابل قبولى .نخواهدداشت و هرگز فرع زائد براصل نخواهد گردید ولایت معصومان(ع) نیز درباره اجراى عدالت اجتماعى و پیاده کردن فرامین شرع درجامعه و درراستاى مصالح امت بوده است، لذاو لایت فقیهان حد و مرزى دارد که شرع چارچوب آن .را معین مى سازد و فراتر ازآن مشروعیت نخواهد داشت به علاوه درنظام اسلامى،حق فرد و حق جامعه هردو محترم است، ولى درصورت تزاحم،حق جامعه و مصلحت عمومى برحق فرد و مصلحت شخصى مقدم خواهد
بود و اگر درنظام ولایت فقیه، دولت اسلامى با حفظ رعایت مصلحت امت تصمیمى گرفت، باید همگى تسلیم باشند و دراین گونه موارد مصلحت عمومى برمصلحت شخصى تقدم دارد و جایى .براى اعتراض نیست آیه (النبى اولى بالمومنین من انفسهم) و (ویسلموا تسلیما) و (شاورهم فى الامر فاذاعزمت فتوکل على اللّه))6و36 احزاب) به این حقیقت سیاسى،اجتماعى اشارت دارد و هرگز به معناى تحکیم یا تحمیل اراده ولى امر .برخواسته هاى مردمى نیست به علاوه مادرجاى خود ثابت کرده ایم که براساس آیه مشورت(وشاورهم فى الامر) وآیه وامرهم شورى بینهم پیامبر موظف است که در باره امورسیاسى، نظامى واجتماعى مشورت کند و جامعه اسلامى، باید درتمامى ابعاد تشکیلاتى حکومت به اصل مشورت توجه کند و امور سیاسى و نظامى و ادارى و فرهنگى را با اصل مشورت به انجام برساند. مشورت موضوعى عرفى است و باید طبق متعارف عقلاى جهان انجام گردد که راى اکثر درآن نافذ خواهد بود. اگردرسطح عمومى انجام گیرد، راى اکثر نافذ است و اگر در سطح کارشناسان و اهل فن صورت گیرد، باز آنچه اکثریت قاطع راى دهند، باید تنفیذ گردد. معناى(فاذا عزمت فتوکل على اللّه) این است که مسوولان امر موقع تصمیم گیرى دراجراى راى اکثر، دغدغهء خاطر نداشته باشند و برخدا توکل کنند و کار را طبق مقررات عقلایى و اصول
حکمت سیاستمدارى انجام دهند که از جمله این اصول، پذیرش راى اکثر درمجارى .امور است و موفقیت درهمین است و بس فقه اهل بیت: رمطالبى که شما فرمودید، ممکن است با دیدگاه امام خمینى(ره) درباب ولایت مطلقه فقیه هماهنگ نباشد. شما به خاطر دارید که مقام معظم رهبرى درسال66 دردوران ریاست جمهورى دریکى از خطبه هاى نماز جمعه، ولایت فقیه را حرکت درچارچوب شرع بیان داشتند و مورد تذکر امام راحل قرار گرفتند. درهمین راستابود که امام به طور مبسوط ولایت مطلقه فقیه را همان ولایت مطلقه نبى اکرم(ص) دانستند. شما این جریان را چگونه تحلیل میکنید؟ آیت اللّه معرفت: ر!به نکتهء دقیقى اشاره کردید اساسا تذکر امام به اصل گفتار نبود، بلکه به برداشتى بود که .برخى فرصت طلبان درصدد سوء استفاده ازآن برآمده بودند مقصود مقام معظم رهبرى ازچارچوب شرع، همان ضوابط و اصول ثابتهء شرع است که مصالح و پیش آمدها را نیز شامل مى شود و خود ضوابط ى دارد که دراختیار فقیه قرار دارد، تا .براساس آن ضوابط، حکم شرعى هریک را استنباط کند درآن زمان برخى گمان بردند که مقصود امام صرفا احکام اولیه که مصالح آنها ازقبل پیش بینى شده و زمان و مکان هیچ .گونه تغییرى درآن نمى دهد، مى باشد (آنان خیال کردند که فقیه نمى تواند در(حوادث
و احکام نظر دهد و احکام تکلیفى ووضعى آنها را درپرتو قواعد عامه .روشن سازد لذا پنداشتند که این گونه امور باید به کارشناسان مربوطه واگذار شود و با فقیه و فقاهت ارتباط ى ندارد و ازجمله، مسائل سیاسى و امور کشوردارى و لشکرى رااز حیطهء ولایت .فقیه خارج دانستند امام راحل با این سو تفاهم و برداشت انحرافى مخالفت کردند و فرمودند: دست فقیه باز است و در پرتو ضوابط شرعى مى تواند درتمام ابعاد زندگى و همه شوون سیاسى،اجتماعى،فرهنگى و غیره، برابر مصالح روز نظر دهد و دیدگاه هاى شرع را درتمامى جزئیات روشن سازد(). بنابراین ولایت فقیه از دیدگاه امام خمینى، گسترده بوده وبا پیشرفت زمان و تغییر احوال و اوضاع، قابل حرکت و هماهنگ است و هیچ گاه دست .فقیه بسته نیست آرى صرفا درتشخیص مفاهیم درموضوعات، از متخصصان و کارشناسان مربوطه و احیانا ازعرف عام بهره مى گیرد و این .عینا همان حرکت درچارچوب مقررات شرع مى باشد فقه اهل بیت: راز مطالب شما چنین استنباط مى شود که
شعاع ولایت فقیه درگستره دامنه شرع است و مقصود از اطلاق، شمول و گسترش درتمامى زمینه هاى مربوط به شوون عامه و (مصالح امت مى باشد که این خود (تقیید درعین اطلاق است. بنابر دیدگاه شما دامنه ولایت فقیه را، دیدگاه هاى شرع و مصالح امت محدود مى سازد و اطلاق آن درشعاع همین .دایره است اکنون این سوال پیش مى آید که آیا قانون نیز مى تواند این محدودیت را ایجاب کند، تا تصمیمات ولى فقیه فراتر از قانون نباشد، یا آن که مقام رهبرى مقامى مافوق قانون است؟ آیت اللّه معرفت: ردرقانون اساسى اصل 110 وظایف و اختیارات رهبر را در یازده بند بیان داشته، ولى برحسب مصالح و با نظارت هیات خبرگان منتخب مردم مى توان از آنها کاست یا برآنها افزود از آن جا که ذکر این موارد، محدودیت را نمى رساند،بنا .براین نفى ما عدا نمى کند و اختیارات دیگر راانکار نمى کند اسلام نظامى قانونمند است و با هرگونه بى ضابطه اى ناسازگار است و درموقعیتهاى حاد و ضرورى که وضعى استثنایى ایجاب مى کند رهبر اقدامى مناسب وتصمیمى قاطع با صلاحدید کارشناسان مربوطه و مورد اعتماد اتخاذ کند که .آن نیز تحت ضابطهء شرعى و قانونى است بنابراین ولى امر مسلمانان مى تواند دروضع استثنایى،فراتر از وظایف مقرره درقانون اساسى، اعمال ولایت کند، ولى این، بى ضابطه نیست.
مقام رهبرى در مقابل مردم مسوولیت دارد، تا درانجام وظایف مربوطه کوتاهى نکند و همواره مصالح امت را در نظر گیرد، لذا باید داراى شرایط ى باشد که قانون تایید کرده است و هرگاه ازانجام وظایف قانونى خود ناتوان گردد یا فاقد یکى از شرایط یاد شده شود یامعلوم شود از آغاز فاقد شرایط بوده، از مقام خود برکنار مى شود.طبق اصل 111 قانون اساسى، تشخیص این امر به عهده خبرگان مردم است، همان گونه که نظارت برآن نیز برعهده آنان مى باشد. این مسوولیت .درپیشگاه خداومردم از فریضه نظارت همگانى برخاسته است فقه اهل بیت: رمستحضرید برخى از فقها مثل شیخ اعظم انصارى در کتاب شریف مکاسب وکتاب البیع یا حضرت آیت اللّه خویى(ره) و دیگران ولایت فقیه رابه آن صورتى که امام خمینى مطرح کردند، قبول ندارد: لطفا ضمن تبیین دو .دیدگاه عمده درباب ولایت فقیه، تفاوت آن را بیان کنید آیت اللّه معرفت: شایان ذکر است فقهایى که به عنوان مخالف دراین مساله مطرح شده اند مثل شیخ اعظم انصارى یا آیت اللّه خویى منکر ولایت فقیه نیستند، بلکه ایشان براین باورند که اثبات نیابت عامه وولایت مطلقه فقیه به عنوان منصب، ازراه دلایل یاد شده مشکل است. ایشان تصدى امور عامه به ویژه درباره اجراى احکام انتظامى اسلام در عصر غیبت راو ظیفه فقیه جامع الشرائط
و مبسوط الیددانسته و این را از .ضروریات فقه مى دانند توضیح این که تصدى امور حسبیه(امورى که شارع مقدس حتما خواستار آن است واجازه اهمال درآن را هرگز نمى دهد) مانند ایجاد نظم و حفاظت از مصالح همگانى، از ضروریاتى است که شرع مقدس اهمال درباره آن را اجازه نمى دهد و قدر متیقن،وظیفه فقهاى شایسته است که آن را عهده دار مى شوند، ولى طبق برداشت امام خمینى وصاحب جواهر و دیگر فقیهان، این یک منصب است که ازجانب شرع به آنان واگذار شده است، بنابراین عملا هردو دیدگاه، فقها راعهده دار اداره امور مملکتى مى دانند و تنها تفاوت درمبناست که گروه اول آن را یک وظیفه تکلیفى صرف مى دانند، مثل شیخ انصارى و محقق خویى، و گروه دوم که اکثریت فقهاى امامیه هستند مانند امام(ره) آن را منصبى واگذار شده از جانب امامان معصوم(ع) مى دانند. البته دربرخى از فروعات ولایت فقیه، این دودیدگاه، تفاوت دارند که درکتاب ولایت فقیه به ر تفصیل توضیح داده ایم فقه اهل بیت : رمستحضرید برخى از معاصران، ولایت به معناى حکومت را دربستر تاریخ فقه اسلامى انکار کرده اند و در این زمینه :نوشته اند متاسفانه هیچ یک از اندیشمندان که متصدى طرح مساله ولایت فقیه شده اند، تاکنون به تحلیل و بازجویى وشرح معانى حکومت وولایت، و مقایسهء
آنها با یکدیگر نپرداخته اند... ازنقطه نظر تاریخى نیز ولایت به مفهوم کشور دارى، به هیچ وجه () ...درتاریخ فقه اسلامى مطرح نبوده است آیت اللّه معرفت: راین تحلیل جاى تعجب دارد. ظاهرا نویسنده محترم به منابع فقهى و کتاب هاى تاریخى و متون لغوى دراین زمینه مراجعه نکرده است. فقهاى اسلامى ازدیرزمان کتاب هایى درباره احکام الولاه نوشته اند و ابواب و مسائل گوناگونى را درفقه با همین عنوان مطرح کرده اند که به نظر ایشان نرسیده است و از پیش خود(ولایت) را به معناى قیمومیت که لازمه آن تداعى مجهوریت درمولى علیه است، پنداشته و به همین جهت معناى قیمومیت را مفهوما و ماهیتا .با حکومت وحاکمیت سیاسى متفاوت دانسته اند به نظر بنده این تفسیر ازولایت کاملا نادرست است و شاهد نادرست بودن این تصورنارواو بى اساس، صراحت سخنان فقها دراین زمینه و براهینى است که براى اثبات ولایت فقیه اقامه .کرده اند بنده معقتدم درمفاهیم اصطلاحى باید به اهل همان اصطلاح رجوع کرد.وقتى به متون فقهى مراجعه مى کنیم، بخوبى مى یابیم که فقها ولایت فقیه را درراستاى خلافت کبرى ودرامتداد امامت مطرح کرده اند و همان رهبرى سیاسى را که درعهد حضور براى امامان معصوم ثابت بوده، همچنان براى .فقهاى جامع الشرائط درعصر غیبت ثابت دانسته اند :امام خمینى نیز دراین زمینه میفرمایند تمامى دلایلى را که براى
اثبات امامت پس ازدوران عهد رسالت آورده اند،بعینه درباره ولایت فقیه، دردوران غیبت جارى است و عمده ترین دلیل، ضرورت وجود کسانى است که ضمانت اجرایى عدالت را عهده دار باشند، زیرا احکام انتظامى اسلام مخصوص عهد رسالت یا عهد حضور نیست لذا بایستى همان گونه که حاکمیت این احکام تداوم دارد، مسوولیت اجرایى آن نیز تداوم داشته باشد و فقیه عادل و جامع الشرائط، .شایسته ترین افراد براى عهده دار شدن آن مى باشد شیخ مفید عبارت فقهایى همچون سلار یا شیخ طوسى و... را آورده که معقتدند امامان معصوم(ع) اجراى احکام انتظامى را به فقها واگذار کرده اند و به عموم شیعیان دستور داده اند تا از ایشان پیروى کنند و پشتوانه آنان باشند و فقها را درامر حکومت یارى کنند. ما درپاسخ، سوال دیگرى به آن اشاره .کردیم فقه اهل بیت : ربه نظر شما ولایت فقیه یک بحث فقهى است یا کلامى؟ لطفا مبانى مشروعیت ولایت فقیه را بیان کنید. آیت اللّه معرفت: ربحث ولایت فقیه درمیان فقهاء امامیه، بیش از آن که جنبه فقهى داشته باشد، مبانى کلامى دارد. درفقه از این دیدگاه بحث مى شود که ولایت فقیه یک حکم وضعى شرعى است که دلایل آن را درکتاب و سنت جستجو مى کنند یا حکم تکلیفى وواجب کفایى است که بادلیل ضرورت شرع و .از راه(حسبه)
به اثبات میرسد از دیدگاه کلامى، با عنوان امتداد ولایت معصومان(ع) و نیز امامت که ریاست عامه در امور دین و دنیا مى باشد، مورد بحث قرار مى گیرد. بنابراین دلایلى که مبانى مشروعیت ولایت فقیه را روشن مى سازد، آمیخته اى از هردو دیدگاه است که دوجنبه عقلى و نقلى استدلال را تشکیل مى دهد. از منظر کلامى همان دلایلى که ولایت به معناى امامت و زعامت سیاسى پیامبر اکرم( ص) و ائمه معصومان(ع) را اثبات مى کند، ولایت فقیه را نیز درعصر غیبت اثبات مى کند، زیرا اسلام نظامى است که براى تنظیم حیات اجتماعى مادى و معنوى برنامه دارد و آمده است تا راه سعادت و سلامت .درزندگى را براى انسان هموارسازد اسلام شریعتى است فراگیر و جاوید و تمامى شوون زندگى را براى همیشه تحت نظر دارد. ازاین رو معقول نیست که براى رهبرى جامعه و مسوولیت اجرایى عدالت اجتماعى، شرایط را ارائه نکرده باشد، زیرا زعامت سیاسى از بنیادى ترین نیازهاى جامعه انسانى است و به حکم ضرورت بایستى اسلام در این بعدمهم اجتماعى سیاسى ، نظر داشته و شرایط لازم و راهکارها را ارائه کرده باشد و گرنه نظامى ناقص وبدون .تعیین مسوول اجرایى،قابل ثبات و دوام نیست اکنون با توجه به این جهات، حکمت الهى اقتضا مى کند، همان گونه که شریعت فرستاده و خیل انبیا را براى نجات بشریت گسیل
داشته، امامت و قیادت وجلودارى قافله انسانیت را نیز رهنمون باشد و این همان قاعده لطف است که متکلمان درمساله امامت مطرح ساخته اند، زیرا رهبرى درست از دیدگاه وحى،مهمترین عامل موثر درنگاه داشتن جامعه برجاده حق و حرکت برصراط مستقیم است، روى همین اصل، دانشمند گرانقدر خواجه نصیر الدین طوسى درتجریدالاعتقاد مى نویسد:(الامام لطف، فیجب نصبه على اللّه ، تحصیلا للغرض، امامت لطف الهى است که باید از جانب خداوندمعرفى شود تا غرض از تشریع، جامه عمل پوشد). امام راحل تمام دلایلى را که برضرورت امامت اقامه مى گردد، عینا برضرورت تداوم ولایت، درعصر غیبت اقامه مى کند و :مى فرماید فما هو دلیل الامامه، بعینه دلیل على لزوم الحکومه بعد غیبه ولى الامر عجل اللّه تعالى فرجه الشریف . آن دلیل لزوم .داشتن نظام اسلامى و مسوولیت اجراى عدالت اجتماعى است امام سپس مى نویسد: تمامى احکام انتظامى اسلام در باره نظام ماى، سیاسى،حقوقى و کیفرى همچنان ادامه دارد و مخصوص عصر حضور نبوده است و همین امر موجب مى گردد تا ضرورت حکومت و رهبرى امت را برابر دیدگاه شرع ایجاب کند و فرد شاى سته مسوولیت تامین مصالح امت و تضمین اجراى عدالت را مشخص سازد و گرنه منتها پیشنهاد احکام انتظامى و به اهمال گذاردن جانب مسوولیت اجرایى مایه هرج و مرج واختلال درنظام خواهد بود، با این که
حفظ نظام از اوجب واجبات و اختلال درامور مسلمانان از مبغوضات شرع مقدس است، بنابراین هدف شارع جز با تعیین والى و حاکم اسلامى و مشخص ساختن شرایط و .صلاحیت لازم، قابل تامین نیست فقه اهل بیت : رشرایط ولى فقیه چیست؟ آیت اللّه معرفت: ربه نظر بنده دو شرط دارد، حضرت امیر(ع مى فرماید: .ان احق الناس بهذا الامر اقواهم علیه و اعلمهم بامراللّه فیه شرط اول: از لحاظ سیاستمدارى قدرتمند باشد، یعنى بینش سیاسى دقیق داشته باشد و این شرط،عقلایى است و تمام دنیا .آن را مى پذیرند شرط دوم: و اعلمهم بامراللّه فیه، ضمیر (فیه) به زعامت مى خورد، یعنى دیدگاه هاى اسلام درباره زعامت و .سیاستمدارى را بداند، و این شرط دوم طبیعى است ولى فقیه در تمام عرصه ها با استفاده از نظر کارشناسان فنى .تصمیم گیرى میکند.
فصلنامه حکومت اسلامى، شماره 12 حافظیان، ابوالفضل مقدمه اجازه به معنای اذن و رخصت و روا دانستن است. اجازه از دیرباز در بین علما و دانشمندان علوم مختلف مرسوم بوده و اساتید فن به منظور بزرگداشت از مقام علمی شاگردانشان و به نشانه کفایت ها و شایستگی هایی که در آنان وجود داشته برای شان اجازه صادر می نمودند. در حوزه های مختلف علوم اسلامی هم چون تفسیر, حدیث, فقه, طب, ادبیات و عرفان تبادل اجازه بین اساتید و شاگردان مرسوم بوده است; مثلاً اطبا برای شاگردان خود اجازه طبابت می نگاشتند, قاریان برجسته قرآن برای تلامذه خود اجازه قرائت قرآن می نوشتند و صوفیان و درویشان اجازه خرقه از مشایخ خویش دریافت می داشتند و محدثین اجازه روایت حدیث و یا روایت کتاب های حدیثی را به حدیث پژوهان اعطا نموده و فقها اجازه اجتهاد و یا تصدی امور حسبیه را برای لایقان این مناصب انشا می کردند. اجازات هم چون اسناد و مدارک علمی و فرهنگی ارزشمند در اختیار افراد لایق و شایسته قرار می گرفته و آثار و فواید بسیاری نیز بر آن ها مترتب بوده و هست. از جمله موجب اعتماد و اطمینان به گفته ها و نوشته های شخص مجاز می شود و مشتمل بر
اظهار نظرهای مشایخ نسبت به شاگردان و اساتید خود می باشد. در این جا نگاه کوتاهی به اجازات مرسوم در حوزه های علمیه شیعی می افکنیم و سپس از باب نمونه چند اجازه مختصر از اجازات حضرت امام خمینی(ره) در امور حسبیه را می آوریم. 1 اجازه روایت حدیث علمای حدیث, اجازه را یکی از مهم ترین طرق تحمل حدیث دانسته اند و به عنوان پشتوانه صحّت و درستی نقل احادیث, به اخذ و مبادله آن همّت گماشته اند. بدین صورت که اساتید علم حدیث به طور کتبی یا شفاهی اذن روایت احادیث از خود را به شاگردان شان اعطا می نمودند و معمولاً در این اجازات نام اساتید و مشایخ و تألیفات خود را می آوردند. از فواید مهم اجازه روایت, اتصال سند اخبار به ائمه معصومین(ع) است و معمولاً اساتید در اجازه روایی, سلسله سند را به یکی از مشایخ بزرگ هم چون ملامحمدتقی مجلسی, شهید اول, علامه حلی و یا شیخ طوسی رسانده و بر او توقف می کنند, چون طرق مشایخ بزرگ معلوم است. امام راحل اجازات روایی متعدّدی داشته و در ابتدای کتاب شریف (اربعین حدیث) چهارطریق روایت خود تا شیخ انصاری را آورده است و تأکید نموده که طرق دیگری نیز در روایت احادیث
دارد که به شیخ انصاری منتهی نمی شود. از بیانات امام در ابتدای اربعین استفاده می شود که ایشان اجازات روایی از شیخ محمد رضا اصفهانی (م2631ق), حاج شیخ عباس قمی (م9531ق), سیدمحسن امین عاملی (م1731ق) و سیدابوالقاسم دهکردی اصفهانی (م3531ق) دریافت کرده است, چنان که می فرماید: (اخبرنی اجازة, مکاتبة و مشافهة عدّة من المشایخ العظام والثقات الکرام منهم الشیخ العلاّمة المتکلّم الفقیه الاصولی الادیب المتبحّر الشیخ محمدرضا آل العلاّمة الوفی الشیخ محمدتقی الاصفهانی أ والشیخ العالم الجلیل المتعبّد الثقة الثَبْت الحاج شیخ عباس القمی کلاهما عن المولی العالم أ میرزا حسین النوری عن العلامة الشیخ مرتضی الانصاری. ومنهم السید السند الفقیه المتکلّم الثقة العین الثَبْت العلاّمة السید محسن الامین العاملی عن الفقیه العلام, صاحب المصنفات العدیدة السید محمد بن هاشم الموسوی الرضوی الهندی عن العلاّمة الانصاری. ومنهم السید العالم الثقة الثبت السیدابوالقاسم الدهکردی الاصفهانی عن السید السند الامجد میرزا محمدهاشم الاصفهانی عن العلاّمة الانصاری.) امام راحل پس از بیان طریق های مختلف خود به شخ انصاری, آن گاه طریق شیخ انصاری را تا امام صادق(ع) در کتاب شریف اربعین نقل می نماید. راقم سطور درباره این که آیا اجازات روایی کتبی مشایخ امام به ایشان باقی مانده یا خیر, اطلاعی به دست نیاورد, لعلّ اللّه یحدث بعد ذلک امرا. و
نیز اجازه روایت صادره از امام برای شاگردانشان به دست نیآمد. 2 اجازه اجتهاد تصدیق و تأیید کسی است که قدرت علمی لازم را برای استنباط فروع احکام شرعی از منابع اصلی آن ها یعنی قرآن و سنت و عقل را یافته و به مرتبه فقاهت رسیده باشد. شخصی که به دریافت چنین اجازه ای نایل می گردد, می تواند در فروع احکام شرعی اظهار نظر کند و فتوا بدهد و تقلید از دیگران برای او حرام خواهد بود. فقها و مدرسان بزرگ در صدور اجازه اجتهاد دقت فراوانی داشتند و تنها برای کسانی چنین اجازه ای صادر می نمودند که سال ها در درس و بحث علمی آن ها شرکت جسته و مراتب نبوغ و استعداد و صلاحیتش در این امر خطیر بر آنان ثابت می گشت. بدین جهت آمار اجازات اجتهاد از باقی اجازات کم تر است و نگارنده کم تر اجازه اجتهادی را قبل از دوره صاحب جواهر, به چشم دیده است. در این زمینه از امام راحل اجازه اجتهاد, که به صورت کتبی برای کسی نوشته باشند, به دست نیامد لکن ایشان افرادی را به مناصبی نصب فرمودند که لازمه آن منصب اجتهاد بوده است و بعضاً در تفریظی که بر تألیفات شاگردان شان نوشته اند,
تصریح به اجتهاد تلمیذ خود نموده اند. 3 اجازه تصدی امور حسبیه فقیه می تواند کسی را که شایسته بداند, برای رسیدگی و انجام امور حسبیه تعیین کند و به او اجازه تصدی امور حسبیه را بدهد. مقصود از امور حسبیه کارهایی است که محسوب برای خداست و به عنوان وظیفه عبادی انجام می گیرد هم چون قبض حقوق شرعیه (خمس و زکات وأ) و به مصرف رسانیدن آن ها در موارد خود و حفاظت از موقوفه هایی که متولی خاصی ندارند و نگهداری از اموال مسلمانی که غایب یا قاصر است و نظایر آن. تصدّی این امور در زمان حضور امام معصوم(ع) از شئون اوست و یا هر کس که برای انجام این امور تعیین فرماید, اما در عصر غیبت امام(ع), فقیه عادل متصدی این امور می باشد.1 مرحوم امام رضوان اللّه تعالی به جهت مرجعیت و زعامت عامی که داشتند, اجازات بسیاری را در این باب صادر فرمودند, که جمع آوری و تنظیم آن اجازات کتاب مستقلی را تشکیل می دهد. قائم مقام مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام(ره) در مصاحبه با کیهان فرهنگی(ش156, ص104( می گوید: فهرستی از پانصد مورد مجوّز شرعی در اختیار داریم که امام در نجف اشرف صادر کرده اند. اما اینک تنها به
صد و اندی از آن ها دست رسی داریم. معروف است که ایشان در صدور اجازه امور حسبیه بسیار محتاط بودند و اجازاتی که ایشان نگاشته اند از دقیق ترین اجازاتی است که فقها و مراجع برای افراد می نویسند. ما در این جا فقط به بیان چند اجازه مختصر از ایشان, اکتفا می کنیم. 1. اقتباس از: دایرة المعارف تشیع, ج1, ص471469.
علمای حدیث، اجازه را یکی از مهم ترین طرق تحمل حدیث دانسته اند و به عنوان پشتوانه صحّت و درستی نقل احادیث، به اخذ و مبادله آن همّت گماشته اند. بدین صورت که اساتید علم حدیث به طور کتبی یا شفاهی، اذن روایت احادیث از خود را به شاگردان شان اعطا می نمودند و معمولاً در این اجازات نام اساتید و مشایخ و تألیفات خود را می آوردند. از فواید مهم اجازه روایت، اتصال سند اخبار به ائمه معصومین (ع) است و معمولاً اساتید در اجازه روایی، سلسله سند را به یکی از مشایخ بزرگ هم چون ملامحمدتقی مجلسی، شهید اول، علامه حلی و یا شیخ طوسی رسانده و بر او توقف می کنند، چون طرق مشایخ بزرگ معلوم است. امام راحل اجازات روایی متعدّدی داشته و در ابتدای کتاب شریف (اربعین حدیث) چهار طریق روایت خود تا شیخ انصاری را آورده است و تأکید نموده که طرق دیگری نیز در روایت احادیث دارد که به شیخ انصاری منتهی نمی شود. از بیانات امام در ابتدای اربعین استفاده می شود که ایشان اجازات روایی از شیخ محمد رضا اصفهانی (م2631ق)، حاج شیخ عباس قمی (م9531ق)، سیدمحسن امین عاملی (م1731ق) و سیدابوالقاسم دهکردی اصفهانی (م3531ق) دریافت کرده است، چنان
که می فرماید: (اخبرنی اجازة، مکاتبة و مشافهة عدّة من المشایخ العظام و الثقات الکرام منهم الشیخ العلاّمة المتکلّم الفقیه الاصولی الادیب المتبحّر الشیخ محمدرضا آل العلاّمة الوفی الشیخ محمدتقی الاصفهانی أ و الشیخ العالم الجلیل المتعبّد الثقة الثَبْت الحاج شیخ عباس القمی کلاهما عن المولی العالم أ میرزا حسین النوری عن العلامة الشیخ مرتضی الانصاری. و منهم السید السند الفقیه المتکلّم الثقة العین الثَبْت العلاّمة السید محسن الامین العاملی عن الفقیه العلام، صاحب المصنفات العدیدة السید محمد بن هاشم الموسوی الرضوی الهندی عن العلاّمة الانصاری. و منهم السید العالم الثقة الثبت السید ابوالقاسم الدهکردی الاصفهانی عن السید السند الامجد میرزا محمدهاشم الاصفهانی عن العلاّمة الانصاری.) امام راحل پس از بیان طریق های مختلف خود به شخ انصاری، آن گاه طریق شیخ انصاری را تا امام صادق (ع) در کتاب شریف اربعین نقل می نماید. [1] [1] - برگرفته از : فصلنامه حکومت اسلامى & gt ; شماره 12 & gt ; مقاله: اجازات حسبیه امام (ره)
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 5 موسوى خوئینى ها حضرت امام(ره) چه مسائل جدیدى را وارد فقه سیاسى شیعه کردند که دستمایه هاى دولت انقلابى براى اداره جامعه اسلامى ایران باشد؟ به عبارت دیگر، تفاوت اندیشه سیاسى امام را با مجموعه تفکر سیاسى علماى شیعه در چه مى بینید؟ موسوى خوئینى ها: حضرت امام با بسیارى از فقهاى شیعه معاصر قبل از خودشان، در اصل نظریه ولایت فقیه، مشابهت هاى تام و تمام دارد. به بیان دیگر، حضرت امام اولین فقیهى نیست که نظریه ولایت فقیه را در مذهب شیعه مطرح کرده است. اصل ولایت فقیه به صورت فى الجمله در تمام کتب فقهاى شیعه وجود دارد. نظریه ولایت فقیه بر غایبین و... یا در بعضى از اموال مجهول المالک یا در بعضى از موارد اراضى موقوفه; اصل مساله تا حدودى همیشه بوده است که در حقیقت از آنها به امور حسبیه یاد مى شود. همچنین ولایت در امر قضا نیز از حقوق و اختیارات عالمان دینى است. و اما ولایت فقیه به معناى زعامت سیاسى و حکومت، البته از مسائل اختلافى بود. خود حضرت امام(ره) هم در مباحث خودشان به این نکته اشاره کردند که اصل ولایت (ولایت به معناى حکومت) محل اختلاف بین فقهاست. آنهایى هم که ولایت فقیه را قبول کرده اند، در حدود اختیارات
آن اختلاف دارند. شاید اولین نفر حضرت امام باشند که تعبیر به ولایت مطلقه کرده اند; ولى چه بسا در همین قضیه هم شرایط خاصى که براى حضرت امام پیش آمد، موجب شد که ایشان به مقتضاى نیاز زمانه، این استنباط را داشته باشند. و اگر این نیاز صد سال قبل هم اتفاق افتاده بود، شاید فقهاى آن زمان هم همین را مى گفتند. در اصل ولایت شخص فقیه بر امور جامعه (به معناى حکومت) به لحاظ تئورى و فتوا چندان تفاوتى بین امام و دیگران نبوده و شاید تفاوت عمده، در نوع فهم و درک حضرت امام(ره) از شرایط اجتماعى و مساعد بودن محیط براى انجام مساله امر به معروف و نهى از منکر، بخصوص در برابر سلطان جائر باشد که این مساله در کتب فقهى مطرح بوده است. منتها درک امام از شرایط جامعه، با دیگر عالمان دینى معاصر متفاوت بود. آنها، شرایط را براى این وظیفه فراهم نمى دیدند،مگر در حد نصایح جزئى و یا با رعایت یک سلسله شرایط;بنابراین،گاهى تذکراتى به سلاطین زمان خودشان مى دادند. اگر به دوران جوانى امام نگاه کنید، در خواهید یافت که ایشان با بسیارى از فقهاى معاصر متفاوت بوده اند. شاید امام تنها مرجعى بود که از قم به تهران مى رفت و در مجلس شوراى آن زمان، مذاکرات نمایندگان را گوش مى کرده است. البته ایشان شیفته
مرحوم مدرس بود، یعنى رفتار مدرس در مجلس بخصوص، برخوردش با رضاخان براى ایشان قابل تحسین بوده است. امام بارها از مدرس یاد مى کردند با اینکه در آن زمان، علماى دیگرى هم بودند. یکى از خصلتهاى فردى شجاعت است که فقدانش براى فقیه، باعث عدم احساس تکلیف مى شود. امام این مانع را نداشت. اگر شنیده باشید، امام اولین بارى که بازداشت شدند، بعد از آزادى، در اولین سخنرانى شان اشاره اى داشتند به آن لحظه اى که ایشان را مى بردند. به گفت و گوى خودشان با یکى از مراجع اشاره مى کنند که آن آقا به من گفت: لابد شما خیلى ترسیدید. امام در جواب مى فرمایند; والله که من تا کنون یک لحظه نترسیده ام. ما به امام ایمان و اعتقادى داشتیم و ایشان قسم خورده که یک لحظه نترسیده است. خوب، پس یک مقدار هم شخصیت ایشان، به لحاظ فضائل و معنویاتى است که در وجود ایشان و خصوصیات خانوادگى ایشان وجود داشته است. پدر امام، شخصیتى بوده که در محیط خودش، با مجموعه اى از اشرار درگیر شده و جان خود را بر سر این راه گذاشته است. یا خاطراتى که از عمه ایشان نقل مى کنند. که زن بسیار شجاعى بوده و مواردى دیگر که به شجاعت خانوادگى ایشان بر مى گردد. پس، یک بخش آن، به
خصوصیات تربیتى و فضائل معنوى و ویژگیهایى از قبیل شجاعت ایشان مربوط مى شود و بخشى هم، به عقل و تدبیر و درک ایشان از مسائل زمان و شناخت اوضاع و تشخیص شرایط مساعد باز مى گردد. اینها غیر از مساله استنباط مسائل فقهى است. در همان سالهاى اول شاید قبل از باز داشت اول ایشان، یکى از نزدیکان حضرت امام نقل مى کرد که امام بسیار تاسف مى خورد و با تاثر و ناراحتى شدید مى گفت که این مراجع بزرگ نمى دانند چقدر در بین مردم قدرت دارند، و از قدرتشان استفاده نمى کنند. مرحوم آیه الله بروجردى(ره) که در زمان خودش یک مرجع على الاطلاق بود، شاید به درستى نمى دانست که چقدر در میان جامعه قدرتمند است و لذا به تناسب آن، نتوانست در نظام سیاسى اجتماعى کشور اصلاحات لازم را انجام دهد، حالا چه اصل تغییر رژیم سلطنتى یا اصلاح همان رژیم، اگر اصلاح پذیر بود. لذا مرحوم بروجردى(ره) یک نوع سازش و مدارا با حکومت زمان خود دارد و هیچگاه با حکومت زمان خود رودررویى نداشته است. شاید تدبیر کافى را براى به فعلیت رساندن این اقتدار نداشته است. این هم یک بخش دیگرى است. حضرت امام(ره) علاوه بر آن درک و شناخت که از شرایط اجتماعى خود داشت، تدبیر کافى هم براى
کار داشت که این اقتدار مکنون را آشکار کرد و به فعلیت رساند و مردم را به صحنه کشاند و در فرصت کوتاهى، مرجعیت در ایران کانون قدرت شد و به همین دلیل هم، با قدرت حاکم اصطکاک شدید پیدا کرد. امام خمینى(ره) در تاریخ اندیشه سیاسى از شخصیتهاى بزرگ تاریخ است. ویژگى شخصیتهاى بزرگ سیاسى چنین است که چون سیاست، خصلت سیال و چند وجهى دارند. ذو وجوه و نیازمند تفسیر مى شوند. به نظر شما چند تفسیر بزرگ و عمده از امام(ره) بعد از رحلت ایشان وجود دارد؟ موسوى خوئینى ها: در مباحث ولایت فقیه حضرت امام که دقت مى کنیم یکى از نکات، تفاوتى است که بین آنچه در کتب فقهى ایشان و آنچه بعدا در اظهارات دوران رهبرى شان، پیدا شد، وجود دارد. در کتب فقهى ایشان، در بحث ولایت فقیه، هیچ رد پایى از مردم و نقش مردم دیده نمى شود. یعنى ایشان کاملا با استنباط از ادله فقهى، حاکم اسلامى را یک حاکم منصوب از جانب خداوند مى بیند و حتى تصریح مى فرماید که ولایت فقیه بر مردم، شبیه سایر ولایتها است که فقیه دارد، مثل ولایت پدر و جد پدرى بر فرزندان صغار یا ولایت بر دیگرانى که محجور هستند، یعنى ولایت فقیه بر مردم از مقوله همان ولایتهایى است که
در موارد دیگرى در فقه نسبت به محجورین وجود دارد. حتى ایشان تصریح مى کند که مثل همان است. اساسا براى مشروعیت حاکم دینى، جز نصب از جانب خداوند به چیز دیگرى اشاره ندارند. ایشان تصریح مى کنند که این، از قضایایى است که تصورش موجب تصدیق خواهد شد. طبعا وقتى مردم هیچ نقشى ندارند، قانون هم اصالتى ندارد. قانون هم باید به تبع نظر آن حاکم اسلامى ارزش پیدا بکند; یعنى مشروعیت قوانین و مشروعیت هر کس که مى خواهد اداره بخشى از امور جامعه را به عهده بگیرد، به اذن و تنفیذ حاکم اسلامى که منسوب من قبل الله است، بر مى گردد. از کتب فقهى امام همین مطالب استنباط مى شود . اما در اولین روزهایى که مساله تشکیل حکومت توسط خود امام در ایران جدى شد; یعنى زمانى که امام در پاریس بودند و همه اوضاع و احوال نشان داد که دوران حکومت شاه تمام شده و اوضاع براى برگشت امام به ایران و تشکیل حکومتى که وعده داده اند، مساعد است; در اینجا مى بینیم که امام بحث حکومت اسلامى را به جمهورى اسلامى تغییر مى دهند و حتى بعضى از افراد و رجال سیاسى که در آن دوره همراه امام در پاریس بودند، مثل دکتر یزدى نقل مى کنند که ما مقدمه قانون اساسى را تهیه کرده بودیم
و در آن نوشته بودیم حکومت اسلامى; اما امام حکومتش را خط زد و نوشت: جمهورى اسلامى بعد سؤال کرده بودند که منظور شما از جمهورى اسلامى چیست؟ فرموده بودند که جمهورى مثل همه جاى دنیا. جمهورى اسلامى; یعنى حکومت در چارچوب قوانین اسلام. اصل تاسیس حکومت را جمهورى مى دانند; منتها انجام وظائف حکومتى را در چارچوب قانون اسلام مى دانند، نه اینکه حکومت اسلامى منهاى جمهورى محقق بشود و جمهور به عنوان موید و حامى تلقى شود. ایشان جمهورى را به عنوان یک پایه در نظر مى گیرند و مى فرمایند جمهورى مثل همه جاى دنیا; و اما اسلامى یعنى این حکومت منبعث از جمهورى، باید کشور را در چارچوب قوانین اسلام اداره کند. اینجا یک تفاوت جوهرى مشاهده مى شود. بین این حرف و آنچه در کتب فقهى ایشان است. نظریه ولایت فقیه که تا آن زمان به نظر امام انتصابى بود - حتى ایشان بیان کرده که این ولایت نظیر سایر ولایتهایى است که فقیه بر محجورین دارد، یعنى جامعه از دخالت در اداره امور خودش محجور است و فقیه عادل، باید کشور را اداره کند - این، تبدیل مى شود به جمهورى اسلامى. این جمهورى اسلامى مفهومش با مفهوم ولایت فقیه انتصابى یک تفاوت جوهرى دارد. و پایه حکومت جمهورى، است.
گر چه بعضیها امروز توضیح مى دهند: مردم وظیفه دارند که از فقیه عادل حمایت کنند و بیعت، تکلیف آنها است. در این صورت، جمهورى مفهوم نداشته و مردم در حکومت، نقش ندارند و من الله است. به دوران مشروطیت که مراجعه مى کنیم، مى بینیم که علما به شدت از مجلس قانونگذارى پرهیز مى کردند. علمایى مثل مرحوم شیخ فضل الله نورى به شدت پرهیز مى کنند و اصلا تصریح مى کنند که ما قانون اساسى نداریم. اما امام با پذیرش قانون اساسى در ساختار نظام اسلامى، تفکیک قوا را مى پذیرند. یعنى قوه مقننه و قضائیه و مجریه و ساختار قانون اساسى را قبول کردند و مى فرمایند: در آن، چیزى خلاف اسلام ندیدم. تفاوت حضرت امام با بعضى فقهاى دیگر که بعضى از شاگردان ایشان بودند، این است که امام این نظام و ساختار سیاسى موجود در قانون اساسى را ملاحظه مى فرمایند و چنین مى گویند; چیزى بر خلاف اسلام ندیدم. بعضى از فقها، تفسیر شان از اینکه چرا نظام سیاسى موجود ما شرعى است، این است که مى گویند; چون ولى فقیه پذیرفته است که این نظام سیاسى در جامعه باشد و اجازه داده است پس شرعى است، یعنى شرعى بودن خودش را از تنفیذ ولى فقیه گرفته است. این دیدگاه امام به گمان من از
نظریه هایى است که راه را براى یک حکومت دینى مدرن باز کرده است، یعنى پذیرش حکومت مدرن را ممکن ساخته است. حضرت امام باز در همین دوران حکومتشان نشان مى دهد که یک تفاوت جوهرى بین دوران بعد از حکومت و نظریه هاى قبل از حکومت ایشان پیدا شده است، امام یک مطلب دیگرى دارند. و آن این است که وقتى قانونى در جامعه تصویب مى شود، این قوانین همچنان که محدود کننده همه افراد است، محدود کننده حاکم اسلامى نیز هست. یعنى بر خلاف نظریه اى است که مى گوید: این حاکم اسلامى است که قانون را تعیین مى کند و سعه و ضیق قانون را چه از لحاظ افراد و چه از لحاظ زمان، او باید تعیین کند. ایشان در مواردى تصریح کرده اند که همه باید تسلیم قانون باشیم. هنگامى که نمایندگان مجلس نامه اى خدمت ایشان مى نویسند و گلایه مى کنند از اینکه شما مواردى خلاف قانون عمل کرده اید، ایشان در جواب مى فرماید که تصمیم دارم همه امور طبق قانون انجام گیرد و آنچه تا کنون انجام گرفته، ضرورتهاى زمان جنگ بوده است. امام هر چه مى گوید، به عنوان فقیه صحبت مى کند و به مبانى فقهى و نظرات خود و آنچه که شرعى است، کاملا توجه دارد. این تعبیر ایشان که مى فرماید ضرورتهاى زمان جنگ
باعث شد که من مواردى را بر خلاف قانون عمل کنم، یعنى عمل، یک عمل غیر مجاز بوده و تنها به دلیل ضرورت این کار را کردیم; همان طورى که ضرورتا بعضى از احکام شرعى را بر خلافش عمل مى کنیم. در قانونگذارى ها و در اداره حکومت، مواردى بوده که ما بر خلاف احکام اولیه به خاطر مصلحت، عمل دیگرى را انجام داده ایم. نظر امام این است که قانون، وظیفه اولیه ما بوده است و مى بایست به آن عمل مى کردیم، ولى ضرورت ما را وادار کرد که از مرز قانون بیرون بیاییم. این نگرش با آن نظریه ولایت فقیه انتصابى که قبلا در کتب فقهى ایشان آمده است، متفاوت است. بنابراین، براى قانون، هم مشروعیت قائل شده و هم حتى براى خودشان تجاوز از قانون را منوط به ضرورت کرده اند; یعنى همان مبنایى که در ذهن ایشان است که در احکام شرع بر اساس ضرورت به حکم ثانوى رجوع مى کنیم، در قانون هم اگر جایى، شرایط جنگى و اوضاع غیر عادى است، مى توانیم از قانون عدول کنیم. در همه جاى دنیا این مساله پذیرفته شده است که در شرایط جنگ، اداره کشور متناسب با جنگ تنظیم شود. به نظر من، این، از مواردى است که امام راه را براى یک حکومت دینى مدرن
باز کرده اند. حکومت فردى و اینکه تمام جامعه دربست مطیع یک نفر باشد و هر چیزى را که آن فرد، مصلحت تشخیص داد، همه جامعه باید اطاعت کنند; این قبل از آنکه یک نظریه دینى و فقهى باشد، بحثى است که مربوط به جامعه شناسى ادوار تاریخ مختلف بشر مى شود. یعنى شما به قبل از اسلام هم که نگاه کنید، متوجه مى شوید که حکومت فردى چیزى نبوده که اسلام آن را آورده باشد. شرایط زمان و مراحل رشد جوامع در دو هزار سال پیش، به گونه اى بوده است که جوامع براى اداره خودشان راهى جز حاکم واحد مطلق نداشتند، یعنى راهى جز این پیدا نمى کردند و لذا در حکومتهاى قبیله اى هم یک نفر به عنوان رئیس قبیله حاکم بوده است. در کشورها هم یک نفر به عنوان سلطان، حاکم مطلق است. یعنى اگر ما در مدینه مى بینیم رسول خدا(ص) تشکیل حکومت مى دهند و همه حکومت، وابسته به شخص پیامبر(ص) است; این از آن باب نیست که رسول اکرم(ص) به عنوان شارع و به عنوان یک نظریه دینى، این نوع از حکومت را آورده باشد; بلکه در هر کجاى دنیا که حکومت تشکیل مى شده، همین گونه بوده است; یعنى یک نفر حاکم بوده است. گاه آن یک نفر با قهر، حکومت یک کشور
را گرفته بوده یا به دلیل اینکه داراى یک شخصیت ممتاز و معقولى بوده است، خودش را عرضه کرده و مردم هم رضایت داده اند; نه به مفهوم اینکه مردم آن حکومت را تشکیل داده باشند. آنهایى هم که قائل به ولایت فقیه هستند، به همان ادله اى که در صدر اسلام از شیوه حکومت حضرت محمد(ص) و حضرت على(ع) و هم آنچه که در بعضى از روایات مشاهده شده است، استفاده کرده اند. اینجا هم اعتقادم این است که این مستندات بیشتر ناظر به همان شرایطى است که در آن زمان بوده است. و بشر در آن مقطع از تاریخ راه دیگرى براى دادن اختیار حکومت جامعه به خودشان نداشته است; یعنى عقل بشر در آن موقع تا این حد بوده و لذا من اینجا اشاره کنم به چیزى که بارها تکرار کرده ام و آن، این است که اگر امام خمینى پانصد سال قبل از این قیام کرده بود و تشکیل حکومت داده بود، قطعا این نظام سیاسى اى را که الآن در قانون اساسى ماست، استنباط نمى کرد. ایشان هم متناسب با حکومتهاى رایج و تجربه بشرى، تشکیل حکومت مى داد; با همان نکاتى که فرمودند که آن حاکم، باید در چارچوب اسلام مملکت را اداره کند; هم خود حاکم منضبط باشد و مقید به
حدود شرعى باشد و هم اجراى حدود اسلامى و اجراى بقیه موازین شرعى که ما داریم و در این مقطع که نظام سیاسى، مردم سالارانه است، یعنى دنیا به این تجربه رسیده است که حکومت باید منبعث از مردم باشند، فکر مردم این زمان، درک و آگاهى مردم این زمان، اجازه نمى دهد که آن مطلب به عنوان یک نظریه برتر پذیرفته شود. حالا آنهایى که مقدارى آشنا با منابع استنباط فقهى هستند، اصلا در ادله تشکیک مى کنند. درباره روایت مى گویند یا سندش درست نیست، یا دلالتش کافى نیست. البته مردم که نمى توانند تشکیکى در ادله کنند و اطلاعات کافى ندارند، اگر هم برحسب ظاهر به عنوان یک مسلمان بپذیرند; اما در دنیاى امروز با این ارتباطات و با این گردش اطلاعات با این رشد و تکامل فزاینده، غیر طبیعى است. مى خواهم بگویم این بحث که در کتب فقهى است که یک حکومت دینى، حکومتى است که فرد بدون اراده و خواست مردم، حق حاکمیت پیدا مى کند; به این دلیل که مردم حق دخالت در امور خودشان را ندارند، متناسب با مقطعى از تاریخ بشر بوده و اسلام هم در آن مقطع، چیزى مخالف آنچه جلوتر از ظرف ذهن جامعه آن روز باشد، مطرح نمى کند. و ما نمونه هایى دیگر در احکام دینى
و در همین موازین شرعى اسلام داریم که در بسیارى از موارد امضایى است و این، خودش نشان دهنده این است که در آن جامعه اى که اسلام ظهور کرده است، جامعه، ظرفیت ذهنى و اجتماعى اش تاب بیش از آن نداشته و اسلام هم آن را تایید مى کند. کدام معامله است که اسلام اختراع کرده باشد؟ نوعا همان چیزى است که خود بشر در تجربه عملى به آن رسیده است. بعضى را اسلام تایید کرده و بعضى جزئیات را رد کرده و الا همه اصولش را پذیرفته; یعنى شما انواع معاملاتى را که ملاحظه مى فرمایید، از اجاره و ودیعه و مساقات و مشارکت و وکالت، همه این چیزها قبلا هم بوده است. اسلام همه اینها را قبول کرده و یک حدودى را کم و زیاد کرده; چون تضییع حقوق عمومى بوده است. اگر پیغمبر اسلام(ص) هزار سال بعد ظهور مى کردند، بیمه هم پیدا شده بود یک چیزهاى دیگر هم در قراردادهاى اجتماعى پیدا شده بود، اینها اگر موجب زیان جامعه نبود، اینها را هم تایید مى فرمودند. حکومت هم به نظر من از همین مقوله است. کما اینکه اصل حکومت هم لازم است و اسلام آن را انکار نکرده است. «لابد لکل قوم من امیر» یا حضرت رضا(ع) در حدیثى مى فرمایند; به
هر قومى مراجعه کنید، اینها رئیس دارند; یعنى این چیزى نیست که ما اختراع کرده باشیم. ما همان چیزى را مى گوییم که همه اقوام و همه ملل آن را انجام مى دهند. شما مى بینید بعد از گذشت 1400 سال، در قرن بیستم میلادى، ذهن جامعه در حال دور شدن از فرد است و قانون را به جایش مى گذارند، سیستم را به جاى افراد مى گذارد; به طورى که با رفتن و آمدن افراد، سیستمها به جاى خود بمانند; برخلاف گذشته، قوانین، کشور را اداره مى کنند. ما در یک ذهنیت سنتى بوده ایم و لذا شخصیت امام برایمان اصل بود و همه نگران بودند که اگر ایشان برود، چه مى شود. این نشان دهنده این است که ما هنوز در ساختار حکومتى، حداقل در ذهنیت جامعه مان، ذهنیت فردگرایى وجود دارد، به طورى که همه آرمانها به یک فرد در ذهنیتشان گره خورده بوده و همه نگران بودند، حتى مسؤولان مملکتى، که بعد از امام چه مى شود، و ما مى بینیم که امام در طول دوران حیات سیاسى خود، روى این نکته مکرر صحبت مى کنند که افراد مهم نیستند. یک جمله معروفى داشتند، که مرتب در رادیوهاى خارجى مى گویند که فلانى حالش بد است، دیگر روزهاى آخرش است. و بعد یک مثلى را زدند که آن شخص گفت،
برو دعا کن که خدا بمیرد. امام(ره) فرمودند; این مهم نیست که من باشم یا نباشم; یعنى ایشان با این بیان، با ذهنیت فردگرایى مبارزه مى کردند. محققین در بررسى اندیشه امام(ره) باید به کدام بخش از آثار ایشان استناد کنند؟ آیا باید به آثار مکتوب ایشان قبل از انقلاب اسلامى استناد کرد به این دلیل که سخنان ایشان بعد از انقلاب داراى آمیزه هاى غیر نظرى است یا باید سخنان امام(ره) را بر حسب تاریخ، ارزشگذارى کرد و سخنان و مکتوبات قبل از انقلاب ایشان را در حاشیه قرار داد؟ موسوى خوئینى ها: این به نظر من طبیعى است که حضرت امام تا زمانى که وارد عرصه حکومت نشده اند، همان مستنبطات سنتى خود را در حکومت دارند. همان چیزهایى که در روایات و این چیزها پیدا کرده اند و لکن بعد از آنکه وارد عرصه عملى حکومت شدند، با مسائل و نیازهاى حکومت روبرو مى شوند. تعبیرى دارند ایشان، مى فرمایند; در ایران آن چیزى که حاکم است، آراى ملت است و بعد در جمله اى مى فرمایند، ما حق نداریم برخلاف راى ملت عمل کنیم. امام به عنوان یک فقیه صحبت مى کند. آیا این با ولایت فقیه انتصابى مى سازد؟ یعنى من به عنوان ولى فقیه به آراى مردم اصالت و ارزش داده ام که خودم هم حق ندارم با
آن مخالفت کنم; چنین چیزى که معقول نیست. پس مى بینیم امام(ره) در رویارویى با ضرورتها یعنى واقعیات عینى، انعطاف در نظریه پیدا کرده است. این مساله از نوآورى هاى امام است. آیا مى توان به آن، گسست از نظریه اطلاق کرد؟ موسوى خوئینى ها: اگر تعبیرش این باشد، بله همین است. یعنى به نظر من این استنباط جدید ایشان است. حضرت امام با این تفسیرهایى که شما هم اشاره فرمودید، از دیدگاه سنتى خود فاصله مى گیرند. ولى تا این اواخر اصطلاحات سنتى را به کار مى بردند. مثلا مى گویند من ریاست جمهورى را تنفیذ کردم. باید توضیح داد که چرا حضرت امام از یک طرف مى فرمایند که حق با مردم است، و از طرف دیگر، چنین اصطلاحات سنتى را مى فرمایند. این دوگانگى را شما چگونه تفسیر مى کنید؟ موسوى خوئینى ها: البته آنچه محل اشکال است، تنفیذ نیست. محل اشکال این است که ایشان به رئیس جمهور مى فرمایند منصوب کردم و یا مثلا آیت ا... خامنه اى در نصب رئیس قوه قضائیه به آنها مى فرمایند، من امر قضا را به شما تفویض کردم; در حالى که اصلا ما طبق قانون اساسى چنین چیزى نداریم; یعنى یک فرد مجتهد عادل را رهبر به عنوان رئیس قوه قضائیه تعیین مى کند. اما ایشان در حقیقت با این تعبیر خود مى خواهد بگوید;
اولا و بالذات، قضا حق حاکم اسلامى است و او به دیگران تفویض مى کند; یعنى اذن در قضاوت مى دهد. حالا این محل بحث است که آیا مجتهد عادل خود به خود حق قضاوت دارد یا در نظام اسلامى باید اجازه قضاوت هم به او داده شود. مجتهد عادل خودش ولایت قضا دارد. البته اکثر فقها این را قبول دارند و شرط قضا را اجتهاد و عدالت مى دانند. فقیه عادل ولایت بر قضا دارد و اذن هم نمى خواهد اما وجود حاکم اسلامى حداکثر این است که بگویند، اذن مى خواهد; یعنى ولایت بر قضا را دارد; اما فعیلیتش منوط به اجازه حاکم است. آیةالله خامنه اى هم در ریاست جمهورى مى فرمایند: من منصوب کردم. به گمان بنده مى رسد که دو دلیل برایش دارند; یکى اینکه، حضرت امام احتیاط مى کرده است. ایشان از یک طرف براى مردم حق و ارزش قائل بود از طرفى هم هنوز جاى احتیاط را باقى مى گذارد که اگر به لحاظ شرعى راى مردم تاثیرى ندارد، کارها بدون اشکال باشد. توجیه دیگرش رعایت فتواى سایر فقهاست که به ولایت انتصابى فقیه نظر دارند و مشروعیت همه امور را به تنفیذ فقیه مى دانند. طبعا از نظر آنها، بعد از اینکه امام به عنوان یک مجتهد عادل رئیس جمهور را منصوب مى کند، در حقیقت امور
اجرائى کشور را با این عمل شرعیت مى بخشد. به نظر من، این دو دلیل وجود دارد. از طرفى، امام این نظر را درباره آراى مردم دارند و از طریق نصب هم در این موارد به گونه اى عمل کرده اند که گویا همچنان به نظریه ولایت انتصابى فقیه پاى بند هستند. چگونه مى توانیم از امام(ره) الگو بگیریم بگونه اى که پیامهایى فرا تاریخى براى زندگى سیاسى خود از ایشان دریافت کنیم؟ موسوى خوئینى ها: درباره حضرت امام که صحبت مى کنیم، فرضهایى را باید در ذهن داشته باشیم و آن، این است که از یک طرف، امام نظریه و استنباطات یک فقیه از ادله را دارد و از طرفى، یک سیاستمدار و زمامدار مواجه با واقعیتهاى جامعه مى باشند. اولا، فرض نکنیم که امام مطلق بوده است; ثانیا، فرض نکنیم که امام قبل از حکومت یا مثلا بیست سال قبل از پایان عمرشان، به هر استنباطى رسیده بودند، غیر قابل تغییر است. ایشان مثل بقیه فقها و رجال سیاسى دنیا، یک سلسله مسائل در حال بررسى در ذهن خود دارند. نکته اى که وجود دارد، این است که براى امام مقدور نبود در آن شرایط و در پایان عمر، مانند یک مجتهد فقیه فارغ البال حوزه علمیه، بحث فقهى - استدلالى بکند. مثلا در مورد تعزیرات، امام احساس مى کرد که
یک نیاز جدى وجود دارد. آیا مى توان با حداکثر 84 ضربه شلاق، این جرائم عجیب و غریب را که در جامعه پیدا شده است، کنترل کرد. هدف از تعزیر، پیشگیرى از گسترش جرم است و صرفا جنبه تنبیهى ندارد، یعنى هدف این است که دیگران این کار را نکنند و این شخص هم دنبال جرم نرود. ایشان از یک طرف، احساس نیاز مى کردند و از طرفى هم، خودشان آنچه در کتب فقهى نوشته بودند، همان تعزیراتى بود که بقیه فقها قائل به آن بودند ایشان مساله را به فقهاى دیگر ارجاع دادند و گفتند مطابق آن عمل کنید. ببینید، این مشکل وجود داشته است. یک وقتى من خدمت ایشان گفتم که افرادى در تصادفات رانندگى آسیب مى بینند، مثلا پا یا چشم کسى آسیب مى بیند، به طورى که وقتى به بیمارستان براى معالجه مى رود، هزینه بیمارستان بیش از دیه شرعى است. ایشان فرمودند، وقتى انسان کاسه کسى را مى شکند باید عین آن کاسه و یا پولش را بدهد. وقتى پاى کسى را مى شکنند، حتما باید خسارتش را بدهند. گفتم پس ما این را مى نویسیم خدمتتان و شما جواب دهید; چون در قوه قضاییه به شدت مورد نیاز است. بعد کتبا سؤال را خدمتشان دادیم. ایشان فرستادند قم و به آقایان هم
گفتیم که امام این مورد را پذیرفته اند، ولى آقایان به لحاظ فقهى حاضر نشدند، بنویسند. یعنى زمانى که ابتدا با نیاز جامعه مواجه مى شوند این تردید پیدا مى شود که، نمى شود آن را ملاک
قرار داد. وقتى دنبال مبانى استنباطى مى روند، نمى توانند از آن دست بکشند، زیرا قرنها روى آن مبانى کار شده است و به راحتى نمى توانیم از آن دست بکشیم. موارد این چنینى از این قبیل فراوان داشته ایم. فرض کنید ایشان در کتب فقهى شان حکم محارب را اعدام گفته اند. و در تعریف محارب، حمل سلاح آمده است، ولى حکم مفسد را اعدام نمى دانند در حالى که در زمان ایشان، قاچاقچیهاى مواد مخدر که خیلى قاچاقچى هاى بزرگى بودند، مسلح نبودند. ایشان فرمودند که اینها مفسد فى الارض هستند; اما در حکم شرعى و فقهى شان، حکم مفسد فى الارض اعدام نیست و حکم محارب اعدام است. با اینکه قوه قضائیه در اینجا به مشکل بر مى خورد، ایشان حاضر نشدند از فتواى خود ست بکشند. طبعا ایشان در این زمان امکان مراجعه به کتب فقهى نداشتند و احساس مى کردند این فتوا پاسخگوى نیاز جامعه نیست; ولى به دلیل پایبندى به مبانى فقهى خود، حاضر نبودند از آن دست بکشند. حالا اگر یک فقیه دیگر به نظریه جدیدى رسیده است، ایشان طبق نظریه جدید عمل مى کرد. مثلا فرض کنید در دیات اصول ششگانه که عبارتند از: شتر و گاو و گوسفند و درهم و دینار را اصل مى دانند، در حالى که این پاسخگوى شرایط و مقتضیات زمان ما نیست.
مثلا در شهرى مثل تهران، جنایتکار بگوید (چون اختیار با جانى است) که مى خواهم به عنوان دیه، شتر بدهم و برود صد شتر بیاورد جلوى دادگسترى تهران و بدهد به مجنى علیه، در حقیقت معنایش این است که بگوییم دیه نگیر. صد شتر را کجا ببریم؟ کجا بفروشیم؟ هر چند که اگر ما به اصل روایت هم نگاه کنیم کاملا روشن است که این اصول به این معنا نبوده که در همه جا اصل است. روایت هم دارد که «ابل لاهل الابل و غنم لاهل الغنم». عرب قبل از اسلام سروکارشان با شتر بود و تعداد آن را هم خود آنها تعیین کرده بودند.اگر دقت شود، این از همان امضایى ها است، براى اینکه دیه را اسلام تعیین نکرده است. دیه قبل از اسلام در همه اقوام و ملل رسم بوده است. به قول امام، وقتى کسى کاسه مردم را مى شکند، باید خسارت آن را بدهد. حالا اگر پدر مردم را کشتند، نباید خسارتش داده شود؟ حالا یک آدم که کشته اند، قیمتش چقدر است؟ قیمتش را که اسلام تعیین نکرده است. مگر قیمت خانه و گاو و گوسفند را اسلام تعیین مى کند؟ پیامبر اسلام(ص) هم اگر خواستند یک گوسفند بخرند و قربانى کنند، قیمتش را از بازار مى پرسیدند. قیمت یک آدم عرب قبل از
ظهور اسلام صد شتر بوده است. حالا چرا صد شتر شده است؟ دیگر چرا ندارد; یعنى اینها به تدریج به جایى رسیده بوده که صد شتر شده است. مى رسد به زمان امیرالمؤمنین(ع) حضرت دیدند که گوسفند رایج شده و در خیلى از بلاد اسلامى اصلا شتر نیست و فقط گوسفند است. حضرت مى فرماید که شتر را با گوسفند در عرف بازار مطابقت بدهید; چون در میدان گوسفند فروشان یک شتر را با ده گوسفند معاوضه مى کردند; دیه را بر اساس گوسفند تنظیم کردند. بعد از مدتى هم پول رایج شد. اینها نمونه هایى است از اینکه در این مسائل، مقتضیات زمان یا به تعبیرى دیگر، همان شرایط زمان و مکان تاثیر دارد. حتى در زمان معصومین(ع) یعنى در آنجا که ما فکر مى کنیم اصلا شروع مبدا حکم بوده، تا چه برسد به زمانى که فقط بخواهند از ادله و از آن روایات حکم شرعى را استنباط کنند. بنابراین، اگر ما تصور کنیم که حضرت امام از روزى که در قم قیام کردند; یعنى از 15 خرداد 42 تا سال 68 که از دنیا رفتند، ذهن ثابت و بسته اى دارند که همان چیزهایى است که در سال 42 استنباط کرده و به ذهنش رسیده این نوعى معرفى امام به واپسگرایى است. نظریات امام قبل از پیروزى
انقلاب در کتب فقهى ایشان با دوران زمامدارى و به دست گرفتن رسمى اداره کشور در همین مقوله حکومت تغییراتى پیدا کرده است; اما اینکه تبدیل بشود به یک نظریه جدید و همه لوازم و عوارض خود را پیدا بکند من فکر مى کنم زمان مهلت این کار را نداد. اگر زمان مهلت مى داد، حداقل این بود که با القاى این شبهات جدید در ذهن نسل جدید حوزه هاى علمیه، آنها را وادار مى کرد به تناسب شرایط زمان استنباط کنند. در باب حدود مالکیت، در کتب فقهى مى بینید اگر کسى مالک زمینى است، مى گفتند از زیر زمین تا آسمانها را مالک است. بعد از تشکیل حکومت اسلامى، همین مساله در مورد نفت سؤال شد و شوراى نگهبان جدى گرفته بود که در جنوب ایران جاهایى که نفت وجود دارد، کسانى که مالک آن زمینها هستند، نفتها مال آنها است; اگر چه نفت در عمق چند هزار مترى زمین باشد. بنابراین، دولت دیگر صاحب هیچ نفتى نیست تمام نفتها مال صاحبان زمین است. یا مثلا فرض کنید فضایى که بالاى ملک شخصى است، هواپیما از آنجا عبور نکند، چون سر و صدایش مزاحم است. ایشان در این مساله فرمودند; به مقدار متعارف از زیر زمین مال این شخص است; به مقدار متعارفى که افراد
مى توانند زمین را حفر کنند. بنابراین، اگر اینگونه فرض کنیم که امام آنقدر دانشمند و عالم بزرگى است که هر چه در بیست سال قبل استنباط کرد، هرگز نظرش عوض نمى شود، به نظر من این تقدیس یک عالم بزرگ نیست. در مورد چگونگى الهام از اندیشه ها و رفتارهاى امام(ره) در مراحل مختلف انقلاب توضیح بیشترى ارائه فرمایید; بطورى که بتوانیم از ایشان در مسائلى که نیاز امروز جامعه ماست، استفاده کنیم؟ موسوى خوئینى ها: ما امام را براى پاسخ دادن به نیازهاى زمان خود، لازم داریم. امام یک شخصیت برجسته اى بود که با قدرت فکر و آن شخصیتى که عرض کردم، توانست مشکل عظیمى را جهت توسعه کشور ایران از سر راه بر دارد و آن نظام سلطنتى بود. و از طرفى، توانست حوزه هاى دینى را به عرصه دنیایى مردم بکشاند و پاسخگوى مشکلات جامعه قرار بدهد. چون امام داراى چنین شخصیتى است، مى خواهیم از امام استفاده کنیم تا مشکل زمانمان را حل کنیم. امام مجموعه اى از قبل و بعد از پیروزى انقلاب است. مى خواهیم شخصیت امام از سال 42 تا سال 68، مشکل امروز ما را حل کند. مورد جنگ را در نظر بگیرید. اگر امام در همان اواخر عمر مبارکشان قطعنامه را نپذیرفته بودند و بعد از آن سخنرانى که فرمودند ما
تا آخرین نفر و تا آخرین نفس و تا آخرین خانه ایستاده ایم، رحلت مى فرمودند; آیا ما تا امروز که یازده سال از رحلت امام مى گذرد، مى توانستیم مشکل جنگ را حل کنیم؟ بنابراین، اگر امام قطعنامه را نپذیرفته بودند، آیا ما باید همیشه بر طبل جنگ مى کوبیدیم، در حالى که مى بینیم امام، خودش در فاصله یک هفته با دگرگونى شرایط، قطعنامه را مى پذیرد. در مقوله حکومت هم همین طور است من همیشه اصرارم بر این مطلب دارم که موضوع حکومت دقیقا مثل دیگر موضوعات اجتماعى است. یک موضوع عبادى نیست; مثل نماز و روزه و حج که صرفا تعبدى است و هیچ راهى براى فهم آنکه چرا نماز صبح دو رکعت است، نداریم که اگر آن چرایش را فهمیدیم، آن وقت بفهمیم که مثلا مى توان سه رکعتش هم کرد. تعبدى محض است. اما این مقوله ها مقوله تعبدى محض نیست; بخصوص مقوله هایى که امضایى است. یعنى اسلام بیان کرده است که جامعه دارد یک کارى انجام مى دهد و کار خوبى هم است. آیا اصلا اسلام تحولات اجتماعى را در مقطع ظهور خودش به قول امروزیها منجمد کرده است; یعنى از اول آیا این تصور را داریم که اسلام آخرین تحولات اجتماعى بشر را که در زمان ظهور اسلام بوده، قبول کرده و گفته چیز
خوبى است. همانطور که در باب معاملات اشاره کردم ولى از آنجا به بعد، اسلام گفته هر چه تحول رخ دهد این مورد قبول ما نیست. اصلا آیا ما اینگونه مى فهمیم از برخورد اسلام با آنچه که در زمان خودش بوده است، با توجه به آنکه مى بینیم بشر بعد از هزار سال نسبت به بشر قبل تکامل جدى پیدا کرده، یعنى بدون شک رشد امروزى انسان و کمال ناشى از استعدادهاى خودش، بیشتر شده است مى گویند 95% ( درصد) از دانشمندان جهان در این زمان وجود دارند. یعنى از اول تا به حال تعداد دانشمندان چقدر بوده از لحاظ کمى، یعنى آن قدر کم بوده که الآن 95% ( درصد) دانشمندان طول تاریخ در این عصر مى باشند. آیا مى شود بگوییم که بشر، قبل از این پیشرفتهاى علمى، همه مناسبات و روابط اجتماعى را فهمیده است و اسلام آنها را قبول و کرده است. ما هم نسبت به امام همین طور نگاه مى کنیم. امام هم امامى است از یک مبدا تا یک انتها در مسائل مختلف، در شرایط مختلف و با راه حلهاى مختلف، از مجموعه اینها ما مى خواهیم پاسخ براى حل یک مشکلى مثل جنگ بگیریم، اگر امام هم نمى بود. استفاده از امام این بوده است که در همان شرایطى که پیش آمد
و امام قطعنامه را پذیرفت، باید از نظریه ها و اعمال امام به گونه اى استنباط مى کردیم که ما هم مى توانستیم در آن شرایط قطعنامه را بپذیریم. در مساله حکومت هم همینطور شما ملاحظه مى کنید که امام در پاسخ به مجلس خبرگان در ارتباط با اینکه ولى فقیه باید یک مجتهد مرجع تقلید باشد، یعنى در حقیقت اعلم هم باشد - چون اکثرا حتى خود امام اعلمیت را هم شرط مى دانند - امام در آن نامه شان در بازنگرى قانون اساسى مى نویسد; اگر مردم خبرگان را انتخاب کردند و خبرگان ملت هم مجتهد عادلى را به رهبرى انتخاب کردند، قهرا این حکم نافذ خواهد شد. اصل یک تغییر در اینجا کاملا مشهود است; اما اینکه حالا امام در این مقطع، نظریه قبلى اش را کنار گذاشته و دقیقا آمده باشد به نظریه مشروعیت مردمى اعتقاد پیداکرده باشد، به نظر مى آید که این انتظار زیادى از یک فقیه است که به این سرعت تغییر پیدا کند. اما همین که این مطالب را مى نویسد، دلیل بر این است که در این مرحله از تاریخ به قطعیتى که سابق نگاه مى کرده، نگاه نمى کند. البته بعضى ها توجیه هم مى کنند. مى گویند که بله، امام از موقعى که ولى فقیه شده است، این شیوه را تنفیذ نموده است. اما شما
سیاق کلام را نگاه کنید; چون عبارت، عبارتى نیست که من چون اجازه مى دهم، آن ولى منتخب مردم، حکمش نافذ است. اساسا مى خواهد یک روش و الگوى دینى نشان دهد که اگر مردم خبرگان را انتخاب کنند و خبرگان هم رهبرى را انتخاب کند فقیه انتخاب شده. قهرا ولى، منتخب مردم خواهد شد و حکمش هم نافذ است. بعضى از آقایون معاصر مى گویند که نه منظور امام این است که مجتهد عادل خودش من عندا... ولى فقیه است. یعنى وقتى مردم این کار را کردند; کالحجر فى جنب الانسان مى شود. یعنى اگر مردم هم این کار را نمى کردند و خبرگان هم این را تعیین نمى کردند، این چون مجتهد عادل است، خود به خود ولایت داشت. من نظرم مى آید که ما به فقیه اینطورى نگاه نمى کنیم که یک امر لغو و عبثى را پذیرفته است که مردم اگر این کار را کردند، خبرگان تعیین کردند و خبرگان هم یک مجتهد عادلى را انتخاب کردند، همه بى تاثیر باشد. خوب، پس بقیه فقها که اعلم از او هستند. چه مى شود; امام در کتب فقهى اش، شرایط ولایت را همین اجتهاد و عدالت مى داند و مى گوید مجتهد عادل ولایت دارد و حتى اعلم اگر باشد، باز هم اگر مردم و خبرگان او را انتخاب
نکردند، ولایت ندارند. چطور مى شود این انتخاب چه نقشى پیدا کرده است؟ تازه انتخاب خبرگان هم بالاصاله نیست. نفرمودند که مجموعه اى از فقها جمع شوند و این کار را بکنند. گفتند اگر مردم خبرگان را انتخاب کردند و خبرگان هم مجتهدى عادل را انتخاب کردند، قهرا ولى، منتخب مردم مى شود و حکمش نافذ است. بالاخره معلوم است که امام یک سهمى براى راى مردم قائل شده است. این فى الجمله اش را که نمى شود انکار کرد. حالا شما مى خواهید بگویید بالجمله نه، من مى خواهم بگویم که احتمالا امام همچنان در مرحله احتیاط بوده، یعنى هم از راى مردم و هم از بحث قبلى دست نکشیده است، بلکه احتیاط مى کرده است. در بسیارى از مسائل فقهى، ابتدا وقتى موضوعى مطرح مى شود که فقیه مى گوید قبل از رجوع به روایتها، برویم سراغ قواعد، ببینیم حکم این موضوع على القاعده چه مى شود. بعد از اینکه قاعده را فهمیدیم، آن وقت به روایات رجوع مى کنیم. ببینیم روایات هم منطبق بر قاعده یا بر خلاف قاعده است. به هر حال، آن وقت راه حل پیدا مى کنند. آن قاعده را مى پذیریم و روایت را هم به همین قاعده، حملش مى کنیم. خوب، ببینید ما در این مسائل که به مسائل اجتماعى، سیاسى بر مى گردد، آن چیزهایى که متغیر است،
تغییر هم در این زمان بر خلاف گذشته که بطى بود، الآن تغییرات و تحولات واقعا گیج کننده شده، یعنى به فکر هجوم مى آورد. تحولات عجیبى و غریبى دارد، اتفاق مى افتد. بنابراین، ما با چنین مساله اى مواجه هستیم و مى خواهیم پاسخمان را به عنوان راهنما از امام استفاده کنیم. بله، ما اگر در ظواهر احکام امام دگم باشیم، آن وقت خیلى جاها باید بخشى از کلام امام را کنار بگذاریم; حداقل، تعارض پیدا مى کند. در فهم کلمات و سیره امام، مشکلاتمان بیشتر از فهم کلمات معصومین(ع) و سیره آنها که نیست. در متعارضین از روایات چه مى کنیم. بالاخره راه حل پیدا مى کنیم، راه جمع پیدا مى کنیم. مشکل را حل مى کنیم و نمى گوییم که چون دو روایت متعارضند، از موضوع صرف نظر مى کنیم. فرمایشات و سیره امام هم همین طور است، قطعا امام براى حرفهایى که مى زند، تحلیل دارد. وقتى که ما به تحلیل امام و به ملاکاتى که این حرفها از آن سرچشمه مى گیرد، رسیدیم، آن وقت ظاهر را بر آن حمل مى کنیم و جاهایى که حمل با آن نمى سازد، مى گوییم منسوخ شده است. درست مثل همان کارى که در ادله فقهى انجام مى دهیم. در قرآن هم همین کار را مى کنیم. حمل بعضى آیات بر بعضى دیگر; مثلا اگر با ادله
فلسفى و عقلى به یک نتیجه قطعى رسیدیم که خدا جسم نیست، حالا اگر بر حسب مثال به یک آیه رسیدید که ظاهرش بر جسم بودن خدا دلالت داشت، اینجا چه کار مى کنید آیه را حملش مى کنیم. پس، اول فرمایشات امام را از مبدا تا انتها تحلیل و ملاکاتشان را پیدا مى کنیم تا پاسخگوى نیازهایمان باشیم. امام پیامهاى ثابت داده اند که اینها تغییر هم نمى کند. این پیامها راهنماییهایى کلى است که در حقیقت استراتژیها را مشخص مى کند، اما در روشها، مسلما باید عقلمان را به کار بندیم و از امام حداکثر استفاده راهبردى را بکنیم. اما اگر در مورد مسائل جزئى بخواهیم از مطالب امام چیزى بیرون بکشیم، قطعا دچار دگماتیزم مى شویم که امام را به ضد امام تبدیل کرده ایم. به عنوان نمونه از چیزهایى که در وصیتنامه ایشان وجود دارد، این است که جوانها اگر بعضى مفاسد در جامعه پیدا شد و دیدید که دستگاههاى ذى ربط اقدام نمى کنند، شما اقدام کنید، یک توضیح و تفسیرش این است که مردم هر چیزى از منکرات را دیدند که به عقلشان مى رسد بد است و کسى هم نمى آید درستش کند، خودشان مى توانند اقدام کنند. این یک تفسیر است. این تفسیر مبهم و گنگى است که دهها سئوال بلاجواب دارد، کدام جوانها
جوانهاى خاص مورد خطاب بودند یا همه جوانهاى ایران؟ اگر همه جوانهاى ایران دیدند که یک منکرى واقع مى شود و دستگاههاى ذى ربط اقدام نمى کنند، جوانها خود اقدام کنند. آیا امام منظورش این است؟ حالا این سئوال مطرح است که آیا دستگاههاى ذى ربط به خاطر مصلحت اقدام نمى کنند یا چون فاسد شده اند و مثل قبل از انقلاب به دستگاههاى ضد دین شده اند اقدام نمى کنند. اگر این طور شدند و اقدام نکردند، شما اقدام کنید. مثلا اگر رادیو و تلویزیون ما الآن آهنگها یا فیلمهایى را گذاشت که از نظر عده اى از جوانها فاسد و منکر بود و رادیو تلویزیون هم به کار خودش ادامه داد و هر چه اینها اعلامیه مى دهند و سخنرانى مى کنند، رادیو و تلویزیون توجهى نمى کند، آیا باید اقدام کنند بروند رادیو تلویزیون را بگیرند. اصلا آیا مسؤول رادیو و تلویزیون مصلحت بالاترى را در نظر نگرفته و مجبور نشده است همین آهنگهایى را که ممکن است، شرعا به لحاظ فقهى و فتوایى خودش حرام بداند. مصلحتا پخش کند؟ بعضى از این فیلمها هم همینطور. این کلام ناظر به کجاست؟ یا همین کلام امام ناظر به این است که حکومت فاسد شده، خوب، فساد حکومت را چه کسى باید تشخیص دهد؟ این یک تفسیر است. تفسیر دیگر هم
مى شود از این کلام کرد که با بقیه مبانى امام سازگار باشد. امام براى عقد دختر و پسر سؤال مى کنند که ازدواج را در دفتر رسمى ثبت کردید اگر نکرده بودند، نمى خواندند، مى فرمودند باید طبق قانون وارد دفتر شود، بعد بخوانم. چرا که احتمال مى داد فساد پیدا شود و حقوق زن و مرد رعایت نشود. حداقل این است، که امام تا این مقدار رعایت قوانین را مى کرد. ما باید ملاکاتى را که امام در برخورد با مفاسد داشته است، آن را در باب امر به معروف و نهى از منکر نگاه کنیم. کلام را ممکن است که از ظاهرش برگردانیم، مهمتر از روایت که نیست. بله، من این طورى نگاه نمى کنم که نه امام را به تنهایى قبل از پیروزى انقلاب امام مى دانم نه امام را صرفا از مقطع پیروزى انقلاب به بعد، مى گویم: امام از اول تا آخرش یک حقیقت واحد را درست مى کند و ما باید از این حقیقت واحد، سئوالهاى خود را پاسخ بگیریم و این بر مى گردد به میزان درک و فهم ما از عمق کلام امام و سیره امام هر دو با هم. شخصیتى که امام داشتند در حدى نیست که من و امثال بنده بخواهیم و یا بتوانیم آن را تعریف و تفسیر کنیم
و فکر کنیم کار تمام شد. واقعا ابعاد امام به گونه اى بود که اگر عمر مبارک ایشان طولانى تر از این مى شد، خیلى از آن وجوه و ابعاد روشن مى گردید بزرگانى که با امام از نزدیک آشنا بودند هیچ وقت گمان نمى کردند که در سال 42 کاملا امام را شناخته باشند. کارهایى که امام از سال 42 انجام مى داد، احساس مى کردند که این وجه از امام را اصلا نشناخته اند و براى آنها تازگى داشت. بعد در دوران نجف و آن رفتار امام در نجف. اصلا هر دوره اى از زندگى امام، یک بعد جدیدى از شخصیت امام است که تا آن شرایط پیش نمى آمده، آن بعد هم ظاهر نمى شده است. حضور امام در پاریس کاملا یک پدیده شگفتى آور است که یک مرجع تقلید با آن فضاهایى که در حوزه هاى علمیه بر مراجع حاکم بود و آن نگاه و دیدى که در بلاد کفر در ذهن مراجع و حوزه هاى علمیه وجود داشت، این انتخاب براى محافل دینى و مردم متدین، ابتدا عجیب و غریب مى نمود. بعد بلافاصله متوجه شدند که شخصیت امام شخصیت یک مرجع تقلید است و بعد هم آثار پیاپى مثبتى را که مى دیدند، بلافاصله آن سؤال اول از ذهنشان محو مى شد که اصلا چرا امام، پاریس را انتخاب کرده، چرا نرفته
به اماکن مذهبى؟ اصلا این سؤال محو مى شد. روزى بود که امام مى خواست مرحوم آقاى مهندس بازرگان را به عنوان نخست وزیر نصب کند. در همان مدرسه رفاه، من بودم و آیةالله خامنه اى و آقاى صادق طباطبایى و یک نفر دیگر; چهار نفر بودیم دو نفر نشسته و دو نفر ایستاده بودند و با هم صحبت مى کردیم. منتظر بودیم که امام بیاید و بازرگان را به عنوان نخست وزیر تعیین کنند. آیةالله خامنه اى در مورد شخصیت امام خمینى فرمودند و جمله قشنگى هم بود. زیرا که کار امام، کار عجیب و غریبى بود. چون خیلى از شخصیتهاى سیاسى کار را خیلى به روال خودش نمى دیدند. چون هنوز بختیار حضور داشت و ارتش دست آنها بود و رادیو تلویزیون هم دست آنها بود. امام در مدرسه رفاه داشت نخست وزیر تعیین مى کرد. حالا بعضیها دولت در تبعید تشکیل مى دهند در خارج از کشور، یکى مى شود نخست وزیر و غیره کسى هم کارى به آنها ندارد. اما در داخل مملکت، در تهران، در مدرسه رفاه و خود مدرسه رفاه هر لحظه در معرض هجوم بود که از آسمان و زمین خمپاره بزنند. این، یک تصمیم گیرى خاص بود. که رهبرى یک انقلاب در حال انجام آن بود. با یک چیزهاى خاص است یعنى -
اینها علمى و تئورى نیست که بخواهند تدریس کنند. و قابل تکرار در یک صحنه مشابه باشد. من گاهى در سخنرانیهایم گفته ام که مثل داستان مادر حضرت موسى است که این بچه اش را گذاشته توى جعبه انداخت روى رود نیل، یعنى این یک چیزى کلاسیک نیست که بخواهند تعلیم دهند و درس دهند که یک مادر دیگر هم بخواهد چنین کارى را بکند. این، همین یک بار اتفاق افتاده براى یک مادر و این، ناشى از همان چیزى است که ما مى گوییم الهام شد به او آیه «و اوحینا الى ام موسى». این اصلا قابل تکرار نیست و امام هم، شخصیتش را نشان مى داد که این قابل تکرار هم نیست و نمى شود تقلید بکنید. آیت الله خامنه اى فرموند که شخصیتهاى بر جسته دنیا، معمولا این طورند که وقتى از آنها انسان دور است شخصیت آنها خیلى بزرگ جلوه مى کند; اما وقتى به آنها نزدیک مى شوید، مى بینید که عظمت و بزرگى که از دور به ذهن رسیده بود، از نزدیک آن قدر نیست. بعد ایشان مى گفتند که امام به عکس است. وقتى که آدم نزدیکتر مى شود، مى بیند خیلى بزرگتر از آن چیزى است که فکرش را مى کردیم و او را مى شناختیم. واقعا هر چه زمان مى گذشت بر خلاف اینکه سنشان بالا مى رفت و پیر
مى شدند; ابعاد وجودى جدیدى را از خود بروز مى دادند. یعنى حالا من به تعبیرى مى گویم که شاید تصور شود خیال بافى است. اما شاید واقعا همان بحثى که در عرفان وجود دارد که انسان به مرحله اى از تکامل مى رسد که در مراتب وصول انسان به حق، مورد خطاب خداوند قرار مى گیرد. آدم احساس مى کرد که امام به لحاظ وجودى و شخصیتى به یک منبعى متصل مى شود که بر حسب گذشت زمان، کهنه نمى شد; یعنى نو به نو تجلیات وجودى خاص داشت که آن شخصیت را حفظ مى کرد. و مثلا شما مى بینید در سنین هشتاد و چند سالگى، حرفهایى مى زد که جوانان دانشجوى بیست ساله چنان به وجد مى آمدند که گویى یک رهبر جوان سى ساله است، به طورى که باید بدوند تا به او برسند; به طورى که آدم احساس مى کرد پیر و فرتوت نیست; بلکه همچنان جوان است. در حل مشکلات حکومتى هم امام را مى بینید که در مقایسه با یک فقیه هشتاد ساله که فتوایى را که 40 سال پیش داده چنان به آن وابسته مى شود که اصلا نمى شود او را از آن فتوا جدا کرد; امادرحل مشکلات حکومتى مى بینیم که امام این طور نیست. این اجازاتى که مى دادند، این مجمع تشخیص مصلحتى که تشکیل دادند; این کارهایى بود
که از نظر بقیه فقها، کارهاى عجیب و غریبى به حساب مى آمد، فقط عظمت امام بود، هم به لحاظ فقهى، همه فقهاى حوزه علمیه او را قبول داشتند و هم به لحاظ قدرت سیاسى داراى محبوبیت اجتماعى بى نظیرى بود.
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 5 در گفتگو با: حجةالاسلام والمسلمین سید نورالدین شریعتمدار جزایرى گفت و گوى این شماره به اندیشه هاى حضرت امام اختصاص دارد; اگر حضرتعالى مطلب خاصى در مورد خصیت حضرت امام دارید، لطفا بیان بفرمایید؟ شریعتمدار جزایرى: قبل از ورود به مطلب، لازم به یادآورى است که این برنامه ها و تحقیق ها و مصاحبه ها همه از برکت وجود امام است. این مجله نیز از یک بعد، از برکت وجود خود امام است و مى توان گفت یک قطره از دریاى نوآورى ایشان در فقه و اصول و دیگر اندیشه هاى امام است. امام همه چیز را براى ما تازه و نو کرده است; اصل حکومت، اصل سیاست و بعد سیاسى اسلام و این تولد تازه اى که براى زندگى مسلمانان نه تنها در ایران; بلکه در تمام دنیا به وجود آمده، در اثر اندیشه هاى نو امام در فقه و اصول و فلسفه و...است. هنگامى که انسان آثار امام را مطالعه مى کند، احساس مى کند که آثار امام، ادامه جریان بزرگ فقه و فلسفه اسلامى است که ریشه در تفکرات شیخ مفید و سایر علماى شیعى دارد و از سوى دیگر، ابعاد تازه اى در اندیشه امام یافت مى شود. آیا هنگام بررسى عقاید امام،باید آن را به گونه اى تحلیل کرد که
ادامه مباحث گذشته باشد و یا اینکه از طرحى تازه باید صحبت کرد. و اگر از طرح نو صحبت مى شود، چه نسبتى با گذشته دارد و به طور کلى ویژگیهاى این طرح نو چیست؟ شریعتمدار جزایرى: از یک طرف، نوآورى در اندیشه هاى امام، در حرکت علمى ایشان، در مبانى فقهى و اصولى و دیگر اندیشه هاى معظم له وجود دارد و از طرف دیگر، تقید ایشان به فقه سنتى و علوم سنتى را نمى توان انکار کرد و گفت که نوآورى هاى ایشان جدا از فقه و علوم سنتى است; بلکه مى توان گفت این نوآورى ها از همان جا ریشه گرفته است. اصل نهال اندیشه امام در فقه و اصول گذشته بوده; لیکن امام این نهال را پرورش و رشد داده و بر شاخه هاى آن افزوده است. در حقیقت، میان اندیشه امام راحل و سایر فقها،عموم و خصوص مطلق است; یعنى آنچه در اندیشه هاى امام هست، جزئى از آن - البته با کم و زیاد - در فقهاى گذشته نیز وجود دارد; اما آنچه در اندیشه امام هست، در اندیشه گذشتگان نیست. به طور کلى اگر بخواهیم موضوع ویژگیهاى مبانى اندیشه اى امام را بررسى کنیم، باید آن را در دو بخش توضیح دهیم: اول، دیدگاه عمومى امام نسبت به فقه و اصول گذشته; دوم، ارائه برخى
از مصادیق و نشان دادن بخشى از مبانى فقهى و اصولى امام که تحولاتى در نظریات فقهى ایجاد کرد; هم در اجرا و هم در عمل به فقه که نتیجه آن، همان انقلاب و جمهورى اسلامى است. اما در بخش اول، یعنى دیدگاه عمومى ایشان نسبت به فقه; موضوع غنى بودن فقه شیعه و جامع بودن و کامل بودن آن است که ایشان سفارشات مخصوصى نسبت به فقه و فقها در این موضوع دارند. البته این سفارشها در گفته هاى فقهاى قبلى و آیات و روایات هم موجود است; اما از ویژگیها و نوآورى هاى امام در این بخش، تاکید ایشان بر غنى بودن فقه شیعه است که بیان مى کنند فقه شیعه مى تواند در تمام ابعاد زندگى داراى اثر باشد و تمام نیازمندى هاى افراد بشر را در حالات فردى و برخوردهاى اجتماعى برآورده ساخته و سعادت و سرفرازى دنیا و آخرت را تضمین نماید. و بر این اساس، یک عالم باید دانا به تمام احوال زمان خود باشد و بتواند مشکلات اجتماع را بفهمد و براى علاج آنها راه و اندیشه داشته باشد. این ویژگى در بخش اول; یعنى دیدگاه عمومى ایشان نسبت به فقه است که فقهاى دیگر ندارند و به این وسعت و گسترش به فقه نگاه نمى کنند. آنها به اهمیت فقه و
جنبه عبادى فقه توجه داشته و بر جنبه هاى فردى آن و علاج و درمانى که فقه براى حالت فردى دارد و مى تواند فرد مسلمان را به سعادت برساند و معنویات را در او تقویت نماید تاکید مى نمودند; اما جنبه هاى اجتماعى فقه را در نظر نداشتند; بلکه به تعبیر شهید صدر که باز الهام از امام است، فقهاى قبلى در دیدگاه خود به فقه فردگرا بودند تا جایى که در استنباط قضایاى شرعیه، فرد را در نظر مى گرفتند و هیچ وقت نظر به جامعه و اجتماع نداشتند و براى حل مشکلات مردم و اجتماع آنها چاره جویى نمى کردند. آنهایى که به فکر حل مشکلات مى افتادند، یک فرد مسلمان را در نظر مى گرفتند، مشکل او را بررسى مى نمودند و براى چاره جویى درمان آن را بیان مى کردند. براى مثال، در مورد بانکدارى قبل از انقلاب، آن دسته از علما که مى خواستند مشکل معاملات بانکى را حل کنند، این مشکل را از جهت فردى آن در نظر مى گرفتند و مى گفتند که بانکهاى فعلى برخلاف اسلام است. اگر مسلمانى بخواهد با بانک سر و کار داشته باشد و کار او حلال باشد، باید با رئیس بانک، عقد جدیدى ببندد و مصالحه کند. آنها راهکارهایى را در نظر مى گرفتند که تنها فرد بتواند مشکل خود را حل
کند. اما امام، قضیه فرد نگرى را از چهره فقه زدودند و گفتند; فقیه در مقام استنباط نباید حالت فردى را در نظر بگیرد. و براى آن علاج فردى بکند; بلکه باید جامعه و اجتماع را در نظر بگیرد برخوردهاى درونى افراد را با یکدیگر بررسى کند و براى آنها درمان گروهى و اجتماعى در نظر بگیرد. لذا براى همین قضیه بانک، بعد از انقلاب کارشناسان اسلامى نشستند و راه حل پیدا کردند. راه حل براى تمام افراد جامعه و یک درمان گروهى و اجتماعى; حالا یا از طریق مضاربه و یا وکالت در عقود شرعیه. به هر حال خواستند مساله بانک را از طریق قانونى کلى، حل کنند. البته این یک نمونه از فردگرایى در فقه بود. نمونه دیگر در علم اصول، در مورد احکام شرعى است. حکم شرعى را فقهاى دیگر، از باب خطاب شخصى تلقى مى کردند. فلذا در خیلى از مسائل گیر مى کردند و مى گفتند که شخص غافل را نمى شود خطاب کرد همچنین در مورد جاهل به جهل مرکب فقهاى قبلى احکام شرعى را شخصى قرار مى دادند و به مشکل برخورد مى کردند. اما امام در علم اصول، احکام شرعیه را به شکل قانونى و کلى تلقى کردند و گفتند; حکم شخصى، خطاب شرعى نیست; بلکه قانون کلى
الهى است که براى تمام افراد بشر به عنوان قانون کلى جعل شده است. در دنیاى امروز همه احکام به طور کلى وضع مى شود و هیچ کدام از قوانین به شکل شخصى وضع نمى شود که تک تک افراد را مورد خطاب قرار دهد تا در مورد غافل و جاهل به مشکل برخورد کنیم و بگوییم غافل و جاهل را نمى شود مورد خطاب قرار داد قانونگذاران مى نشینند و یک قانون کلى جعل مى کنند که شامل همه افراد مى شود. حال، آن کسى که جاهل و یا غافل است; مختص به خود آن شخص است که باید با او به صورت خاص بر خورد کرد. امام نیز احکام شرعى را این چنین در باب اصول تلقى کردند. وقتى که احکام، کلى شدند، دیگر نمى توان گفت که غافل را نمى شود خطاب کرد; بلکه قانون براى همه است و براى تمام افراد وضع شده است; عالم باشند یا غافل یا جاهل. از برکت این نگرش، این نتیجه حاصل مى شود که فردگرایى از فقه جدا مى شود. این قضیه خیلى از مسائل را حل مى کند. خیلى از احکام و قواعدى که در فقه و اصول است، محورش بر این مساله است که آیا قضیه فردى است یا کلى. به عنوان مثال، آیا در مساله لاضرر، ضرر شخصى است و
یا نوعى و همچنین در لاحرج، حرج شخصى برداشته شده است یا حرج نوعى و کلى. اگر در موردى ظن و یا علم حجت شد، ظن و علم شخصى است و یا کلى در هر صورت، اگر ما جنبه فردگرائى را در فقه و اصول در نظر بگیریم، داراى یک سرى اشکالات مى شویم; ولى اگر جنبه عمومى را در نظر بگیریم، بسیارى از مشکلات حل مى شوند. یکى از موارد دیدگاه عمومى امام به اصول و فقه، قضیه نگرش اجتماعى به فقه است که نوآورى در فقه و اصول بود; دومین مورد از نگرش، امام غنى بودن فقه و توجه دادن فقها به این امر بود که سرمایه بزرگى از فقه را نزد خود دارند. فقه یک منبع سرشار از قانون و هدایت در زندگى این دنیا و سعادت در دنیاى دیگر است. در اینجا از صحیفه نور نمونه اى را ذکر مى کنم. امام فرموده اند: یکى از مسائل بسیار مهمى که بر عهده علما، فقها و روحانیت است، مقابله جدى با دو فرهنگ ظالمانه منحط شرق و غرب و مبارزه با سیاستهاى اقتصاد سرمایه دارى و اشتراکى در جامعه است. (1) امام در این سخن، مبارزه با سیاستهاى اقتصادى رایج و باطل را بر عهده فقه قرار داده اند; یعنى ایشان گسترشى در فقه و اصول
مى دهند که از بطن این علوم، بتوانیم با اقتصاد سرمایه دارى و کمونیستى مبارزه کنیم. باز ایشان در جاى دیگر فرموده است که فقه شیعه، غنى ترین فقهى است که در دنیا موجود است. قانونى است که با زحمت علماى شیعه به اینجا رسیده است. غنى ترین قوانین است. در دنیا قوانینى به این غنا نیست. قوانین دیگر که آسمانى بود، غنى بوده; اما به ما نرسیده است. آنهایى که زمینى است، اهل زمین درست کرده اند، به اندازه ادراکات زمینى است. که روایت شده است که اگر گنجشکى مغز انسان را بخورد، سیر نمى شود که با این مغزها درست شده آنهایى که مغزشان درست کار مى کند و آنهایى که درست کار نمى کند اطلاع ندارند (2) این دیدگاه عمومى امام، علما را به غناى فقه توجه مى دهد. این یک دیدگاه تازه است که البته در فقهاى دیگر هم بوده; اما به این گسترش که فقه بتواند تمام مشکلات را حل کند و با اقتصاد دو بلوک شرق و غرب مبارزه کند; چنین دیدى نبوده است. دیدگاه ویژه امام نسبت به فقه است که مى گوید هیچ مشکلى نیست، مگر این که فقه مى تواند آن را حل کند. اما بخش دوم، نشان دادن نمونه هایى از مبانى فقهى و یا اصولى امام در مقایسه با آراى گذشتگان است تا هم نسبت آن
با گذشته مشخص شود و هم نوآورى اندیشه هاى امام معین گردد. یکى از آنها نظریه ولایت فقیه است که ریشه تاریخى دارد و در آثار گذشتگان بوده است. اگر به طور مختصر بخواهیم سیر تاریخى آن را بررسى کنیم، مى بینیم که در کتاب «مقنعة»، گستره ولایت فقیه را در زمان خودشان نسبت به بعدى ها گسترش بیشترى داده است . ایشان فرموده که فقهاى اهل راى که صاحب عقل و فضل باشند، مى توانند متولى آنچه سلطان عادل متولى آن است شوند. منظور از سلطان عادل، امام معصوم است که خودشان به آن تصریح مى کنند. ایشان مى فرماید، آنچه امام سرپرستى مى کند، فقیه سرپرستى مى کند. پس از شیخ مفید کسى که تصریح به نیابت عامه فقه کرده، محقق کرکى است. بعد ملامحسن فیض کاشانى است. بعد نراقى است تا مى رسد به صاحب جواهر که نسبت به گستره ولایت فقیه، دیدگاه باز و وسیعى دارد که از یک نظر، از دیدگاه امام وسیعتر است. صاحب جواهر معتقد است که فقیه مى تواند جهاد ابتدایى به راه بیندازد. برخلاف امام، صاحب جواهر عقیده دارد فقیه مانند امام معصوم است، مگر در ویژگیها و مختصات امامت و حالات شخصى. وى نیابت فقیه را در تمام ابعاد و زوایاى سرپرستى قرار داده است و در کتاب زکات مى فرماید: فقیه مى تواند زکات را
طلب کند; چون نیابت او تمام است و هر جایى که امام حق تصرف دارد. فقیه هم حق تصرف دارد; زیرا اطاعت از فقیه، اطاعت امام است. صاحب جواهر در این مورد سه دلیل مى آورد; سنت، اجماع و دلیل عقل. در سنت، خصوصا اطلاق ادله حکومت بخصوص روایت نصب که از صاحب امر(عج) صادر گردیده است، فقیه را جزو اولى الامر قرار داده که اطاعت از او بر ما واجب است: امام خمینى(ره) عقیده دارد در روایاتى که فقیه براى سرپرستى امت منصوب شده است اولى الامر است; آن اولى الامرى که اطاعت از او، بر مردم واجب و لازم است. دلیل دوم اجماع ... دلیل سوم دلیل عقل است... احتیاجى که به فقیه در موضوعات داریم، از نظر عقلى، بیشتر از احتیاج به فقیه در احکام شرعى است; زیرا اصولا آنچه در بحث ولایت است، ولایت موضوع است و در افتا بحثى وجود ندارد. هیچ کس پیدا نمى شود که افتا را از فقیه بگیرد و بگوید فقیه حق افتا، ندارد. حق افتا، و بیان حکم شرعى، از واضح ترین حقوق فقیه است و هیچ کس آن را انکار نکرده است. آنچه مورد اختلاف است، اطاعت فقیه در موضوعات است و صاحب جواهر مى گوید; نیاز ما به فقیه، در موضوعاتى است که در ارتباط با
شرع هستند و این نیاز، بیشتر از نیاز ما به حکم شرعى است. نظر صاحب جواهر از ولایت فقهى بازتر و گسترده تر از دیدگاه امام است; ولى ویژگى خاص امام، در نگرش خاصى است که به این مساله، جهت و معناى جدیدى مى بخشد. به هر حال، اوج نظریه ولایت فقیه که از لحاظ تاریخى از زمان شیخ مفید طرح شده، در زمان صاحب جواهر است. اولین فقیهى که براى اثبات ولایت فقیه، دلیل عقلى مى آورد، علامه حلى است در کتاب «تذکرة» و «منتهى». سپس فقهاى پس از علامه بویژه محقق کرکى و نراقى بر گستره ادله ولایت فقیه افزودند و آن را توسعه دادند. اما امام وقتى در کتاب بیع به ولایت فقیه مى رسد، به بحث ولایت فقیه، ویژگى خاص مى دهد. اگرچه گسترش دید صاحب جواهر بیشتر از امام مى باشد; لیکن ویژگى که در دیدگاه امام است، تشکیل حکومت است که صاحب جواهر از آن سخن نگفته است. امام وقتى به ولایت فقیه مى رسد، بحث از حکومت مى کند و مى فرماید: اسلام که آمده، براى تاسیس حکومت عادله است. اسلام حکومتى را تاسیس مى کند که نه استبدادى است که با هواهاى نفسانى یک شخص اداره شود و برخاسته از تمایلات شخصى یک فرد باشد و نه مشروطه و نه جمهورى است
که از قوانین بشرى نشات گرفته باشد; بلکه حکومتى است که در تمام ابعاد خود از قوانین الهى سرچشمه مى گیرد. در اینجا نمى خواهم به بررسى ولایت فقیه از دید امام بپردازم و مطالبى را که امام در ارتباط با آن بیان کرده است، مطرح نمایم; بلکه منظور، ویژگى دیدگاه امام و تفاوت آن با گذشتگان است. اگر چه در زمان صاحب جواهر، گستره ولایت فقیه به اوج خود مى رسد; اما صاحب جواهر معتقد به تشکیل حکومت نیست. برخلاف امام که مى گوید این، فقیه است که باید تشکیل حکومت بدهد و صلاحیت دارد که ولایت مسلمین را در دست بگیرد و مى گوید: اگر یکى از فقها بتواند تشکیل حکومت بدهد، بقیه باید از او پیروى بکنند و اگر یکى به تنهایى نمى تواند، همه باید دست به دست هم بدهند و حکومت را تشکیل بدهند. ایشان در ولایت فقیه، قضیه حکومت را پیش مى کشد که ویژگى خاص امام است. مورد دیگر، بحث تقیه است. تقیه دو نوع است تقید خوفى و تقیه مداراتى. این دو قضیه در فقهاى گذشته هم بوده است نوآورى امام در این قضیه، هم در تقیه خوفى است و هم در تقیه مداراتى. اما ویژگى امام قدس سره در تقیه خوفى، این است که فقهاى دیگر مى گویند; هنگامى که خوف بر جان و
یا مال باشد، انسان مى تواند عمل به وظیفه شرعى نکند و براى حفظ جان و آبروى خود، از عمل به وظیفه شرعى صرف نظر کند. آنها مى گویند; انسان مؤمن از کعبه یا قرآن بالاتر است که در روایت هم داریم که احترام مؤمن از کعبه و یا قرآن بالاتر است. اما امام در تقیه خوفى فرموده اند احکام دو قسم است; قسم اول ; احکام جزیى; مانند: کیفیت نماز، وضو و غسل و مانند اینها که در حال خوف بر جان و مال مى تواند سر را مسح کند یا تمام سر را فرقى نمى کند این احکام را اگر خوف از جان باشد، مى توان عوض کرد; قسم دوم; احکام مهم و اصلى اسلام; مانند: حفظ نظام اسلام و اصل مذهب و مانند اینها که امام مى فرماید; اگر احکام ضرورى و مهم و اصل نظام در خطر باشد، نباید تقیه و سکوت کرد. مثلا در حمله رژیم طاغوت به مدرسه فیضیه، در سالروز شهادت امام صادق علیه السلام که قرآنها پاره شد و طلاب زخمى و مجروح شدند و به شهادت رسیدند، خیلى از علما عقب نشینى کردند; زیرا فکر نمى کردند که به مهد علم و مرکز حوزه علمیه حمله شود و خون طلاب در مدرسه فیضیه به زمین ریخته شود. امام اعلامیه
بسیار تندى صادر نموده و همگان را به مبارزه با رژیم طاغوت دعوت کردند و در آن اعلامیه بیان کردند که جاى تقیه نیست و جمله اى را که از ایشان مشهور است بیان کردند: «تقیه حرام است ولو بلغ ما بلغ». عده اى گفتند در اینجا وظیفه ما تقیه است; اما امام برخلاف این، نظر داد. امام گفت; در جایى که به قرآن هانت شود و به مقدسات حمله شود، تقیه حرام است که از این لحاظ، آرا و نظریات امام در ارتباط با تقیه خوفى با دیگر علما متفاوت است. از اینجا مى شود بابى را باز کرد در امر به معروف و نهى از منکر که باز در اینجا دیدگاه ایشان با دیگران متفاوت است. در امر بمعروف و نهى از منکر، علما شرایطى را ذکر کرده اند، مانند: تاثیر امر به معروف و اینکه خوفى در کار نباشد. فقهاى دیگر، این موارد را از قبیل شرط وجوب قرار دادند; مثل: استطاعت در حج; یعنى اگر شرایط موجود بود، واجب است. اما امام اینها را از قبیل شرط واجب قرار داده اند که باید آنها را تحصیل کرد و به دست آورد; مانند: تحصیل طهارت در نماز. کسى که در اول وقت وضو ندارد، نمى تواند بگوید چون وضو ندارم، نماز نمى خوانم; بلکه باید به
دنبال تحصیل وضو برود. ایشان مى فرماید; تحصیل شرایط امر به معروف و نهى از منکر واجب است; یعنى مسلمان باید شرایط را ایجاد کند ایشان در کتاب «تحریر الوسیله» مى فرمایند; اگر در سکوت (3) علماى دین، ترس این باشد که منکرى معروف شود و بالعکس، مسلمانان باید اقدام کنند; اگرچه بدانند اثرى ندارد. این است نوآورى امام - فقهاى دیگر گفته اند که امر به معروف و نهى از منکر، وقتى واجب است که بداند تاثیر داشته باشد، برخلاف امام. و باز امام مى فرماید اگر در سکوت علما، تقویت ظالم و تایید او باشد، سکوت حرام است; حتى اگر با عدم سکوت، رفع ظلم نشود که این نیز یک نوآورى است، یعنى اگرچه مؤثر نباشد، باید اقدام کرد. در تقیه مداراتى علت تقیه، ترس از مخالفین نیست; بلکه براى ایجاد وحدت و جلب قلوب آنها انسان موظف است اعمالش را مطابق نظر آنها قرار مى دهد. البته فقهاى دیگر نیز همین را مى گویند و در روایتى از امام صادق علیه السلام هم این دستور را داریم. اما برداشتى که امام دارند، با دیگر فقها متفاوت است. دیگران مى گویند; فقط یک شرکت خشک و خالى باید باشد. حتى بعضیها مى گویند حمد و سوره در نماز جماعت باید خوانده شود; اما امام قائل به اقتداى حقیقى
است و مى فرماید که شرایط نماز جماعت تا جایى که ممکن است باید رعایت شود. ایشان مى گوید; در مسجدالحرام و مسجدالنبى نیاز به مهر در نماز نیست و نمازشان صحیح است. عقیده امام در تقیه مداراتى، باعث یک وحدت عظیمى در بین مسلمین شده و دلهاى مسلمانان را از مذاهب دیگر به سوى شیعیان و بویژه ایرانیان متمایل کرده است. در سفر حج، مى دیدم که مسلمانان دیگر کشورها مى گویند ما در گذشته فکر مى کردیم که ایرانیها از نماز گریزان هستند و نماز نمى خوانند; اما حال ملاحظه مى کنیم که آنها نماز مى خوانند... این است نتیجه عقیده امام در موضوع تقیه مداراتى که باعث نزدیکى دلهاى مسلمانان با یکدیگر شده است. مورد دیگر، فریضه حج است که امام با ویژگى خاصى در مکتوبات فقهى و سخنرانیها و اعلامیه هاى خود، آن را بیان کرده است. دیگران، حج را از دید عبادى اعتقادى و دیگر مزایایى که در آیات و روایات آمده است، نگاه مى کنند. اما امام با در نظر گرفتن تمام این مزایا که در حج است، بالاترین امتیاز آن را بعد سیاسى و اجتماعى آن مى داند و حتى در کتاب فقهى خود (که براى امور سیاسى هم نوشته نشده است)، بعد سیاسى حج را تذکر مى دهند. در کتاب بیع مى فرماید: در حج ابعاد اجتماعى و (4)
سیاسى در ارتباط با زندگى و معیشت دنیاست که مسلمانان از آن غافل مانده اند; بویژه اجتماعى بزرگ از مسلمانان در محیط وحى و مرکز ظهور اسلام پیدا مى شود. متاسفانه مسلمانان از برکات این اجتماع غافل ماندند که هیچ دولت و ملتى هر چند کوشش زیاد نماید و پولهاى زیاد خرج کند، نمى تواند این اجتماع عظیم را برگزار کند. اگر مسلمانان رشد سیاسى و اجتماعى داشتند، مى توانستند در اجتماع حج، بسیارى از مسایل مبتلا به خود را با تبادل افکار و تفاهم و اندیشه در نیازهاى سیاسى و اجتماعى خود، حل کنند. مورد بعدى، درباره احیاى نماز جمعه است که تا قبل از انقلاب نیز بوده، اما یک عبادت خشک و خالى بود. امام به این قضیه نظر دیگرى داشت و بعد سیاسى آن را زنده کرد. در روایتى از امام هشتم علیه السلام درباره علت دو خطبه داشتن نماز جمعه آمده که یک خطبه براى این است که، حمد الهى و معنویات را در مردم ایجاد کند و دیگرى هم براى حل مشکلات مسلمین و اطلاع مسلمانان از آنچه در بلاد مسلمین مى گذرد، که اشاره به بعد سیاسى نماز جمعه است. مورد دیگر از ویژگیهاى امام، نگرش امام بر قاعده لاضرر است. اندیشه امام در مورد این قاعده با اندیشه
دیگر علما تفاوت بسیار دارد و ویژگى نظریه امام را در ارتباط با این قاعده به روشنى لمس مى کنیم. اندیشه دیگر فقها - هر چند اندیشه هاى گوناگون دارند - در مورد این قاعده این است که مى گویند این قاعده برگشت به حکم اولى شرعى مانند نفى حکم ضررى دارد، نهى از ضرر رساندن به دیگران; اما امام در بررسى این قاعده، نظریه تازه اى را ارایه دادند و گفتند که نفى ضرر، حکم سلطانى و حکومتى است. و پیغمبر از جهت اینکه حاکم بر مردم بوده و در راس حکومت قرار گرفته، این حکم را صادر نموده است. پیغمبر سه منصب دارد: 1- منصب نبوت; 2 - منصب قضاوت ;3- منصب حکومت. نبوت یعنى خبررسانى از خداوند که فقط پیامبر واسطه بین خدا و خلق است. قضاوت براى رفع خصومت و منازعات بین مردم و حکومت، براى اداره امور سیاسى مسلمانان است. که خداوند این سمت را نیز به پیامبر عنایت کرده است. زمانى که شخصى به نام «سمره»درخت خرمایى در خانه انصارى داشت و بدون اجازه وارد مى شد، حاضر نشد اجازه بگیرد یا از درخت صرفنظر نماید و مقصودش ضرر رسانى به انصارى بود، پیغمبر از منصب حکومتى خود استفاده کرد و به مرد انصارى فرمود برو درخت «سمره» را از ریشه
برکن و آن را جلوى او بینداز. حکم حکومتى که امام از قاعده نفى ضرر استفاده مى کند، از ویژگیهاى اندیشه هاى اوست که در حل امور اجتماعى و حکومتى مى تواند گره گشا باشد. ویژگى که این نظریه دارد، یکى این است که فقیه مى تواند حکم حکومتى بدهد. همان گونه که پیامبر حکم حکومتى مى دهد، در نیابت از پیامبر، این حق به فقیه مى رسد. دوم، در قضایاى مشابه، فقیه مى تواند احکام حکومتى صادر کند. الآن دو جریان بزرگ فکرى در جامعه ما شکل گرفته است که هر دو به امام(ره) استناد مى کنند. بعضیها نظریه امام را به طرف نظریه نصب و بعضیها به طرف انتخاب مى برند. نظر شما در این مورد چیست؟ شریعتمدار جزایرى: آنچه که در ادراک من از اندیشه هاى امام وجود دارد، این است که نصب و انتخاب ولى فقیه از طرف امام معصوم علیه السلام درست است و دادن اختیار به مردم نیز درست است. مى توان گفت هر دو صحیح است. در مورد نصب که از طرف ائمه صورت گرفته و در کتاب «بیع» آمده است، در مورد مشروعیت ولایت فقیه است که قبل از انقلاب نوشته شده که با در نظر گرفتن آیات و روایات، به این نتیجه رسیده که فقیه از طرف امام منصوب است و درست است که
نصب، صورت تئورى مساله با بررسى کردن ادله است; منتهى قضیه حکومت و سرپرستى مردم، و دخالت در سرنوشت مردم امرى است که دست خود مردم است و خود مردم هستند که باید سرنوشت خود را تعیین کنند; اگرچه این سرنوشت، رجوع به فقیه است و اگر مردم به فقیه روى آوردند، فقیه; ولى مردم مى شود. و اگر روى نیاوردند، دیگر فقیه مغلول الید است و کارى نمى تواند انجام دهد. این دو دیدگاه، هر کدام در جاى خودش صحیح است. نظریه نصب، مربوط به اصل مشروعیت ولایت فقیه است و روى آوردن مردم به فقیه، براى بسط ید و اجراى ولایت اوست. همچنین اصل مشروعیت احزاب که ظاهرا حرفى در آن نباشد، مادام که مخالفت با نظام، مذهب و قانون اساسى نداشته باشد. اصل عقیده یا اظهار عقیده، تا زمانى که عناوینى مانند: کفر، نفاق و غیره پیدا نشده، اشکال ندارد و اظهار عقیده، ممکن است باعث پرورش نظام و عقائد مذهبى گردد، نه اینکه مخالفت با اصل نظام و ضروریات دین شود. چگونه مى توان از رفتار و گفتار امام براى رفع مشکلات و حل مسائل جدید، استفاده کرد. شریعتمدار جزایرى: حالات امام همه مى تواند الگو باشد; اما هر کدام در شرایط خاصى صادر شده است نه اینکه به زمان خودش اختصاص داشته باشد، زمانى
مى توان آن شرایط را الگو کنیم که شرایط مشابه آن، در زمان ما پیش آمده باشد. این مساله حتى در شخص خود پیامبر(ص) هم بوده است. پیامبر(ص) در صلح حدیبیه با اهل مکه صلح مى کند، حتى او را مجبور مى کنند که اسم رسول الله پاک کند و پیامبر مى پذیرد. اما همین پیامبر با قهر و غلبه در زمان و شرایط دیگرى به مکه وارد مى شود و جنگ مى کند. این دو حالات متضادى است که هر دو مى تواند الگو باشد. براى امام هم شرایط مشابهى پیش آمد. هم قبل انقلاب هم بعد انقلاب، مکتوبات و کتابها و سخنرانیهایى دارند ما نمى توانیم کتابهاى ایشان را پذیرفته و سخنرانیهاى بعد از انقلاب ایشان را رد کنیم;
همان طور که نمى توانیم سخنرانیهاى ایشان را بپذیریم و کتابهاى ایشان را رد کنیم; بلکه باید بگوییم سخنرانیهاى ایشان در شرایط خاصى صورت گرفته و باید شرایط را در نظر گرفت. صحبتهاى امام الگو هستند; اما باید شرایط خاص آنها را در نظر گرفت. اگر کسى بخواهد به مکتوبات یا سخنرانیهاى ایشان استناد کند، باید شخصیت امام را بشناسد و شرایط خاص آن را درک کند. در آن صورت مى تواند استناد کند. برخى با این استدلال که مکتوبات امام داراى استدلال فقهى هستند، در تفسیر نظریه هاى امام فقط به مکتوبات قبل از انقلاب ایشان مراجعه مى کنند، نظر شما چیست؟ شریعتمدار جزایرى: هیچ تفاوتى میان سخنرانیها و کتابهاى امام نیست، زیرا سخنرانیهاى امام نیز مستند به ادله فقهى است. حضرتعالى امام را به سبب دیدگاه عمومى شان به فقه داراى نوآوریهایى در فقه دانستید پس نقش عنصر زمان و مکان در این میان چیست؟ شریعتمدار جزایرى: اولا من نگفتم که منشا آن موارد خاصى که عرض کردم، دیدگاه عمومى ایشان به فقه است بلکه دیدگاه و مبانى امام را در دو بخش مطرح مى کنیم ولو اینکه با هم ارتباط نداشته باشند. دیدگاه عمومى امام به فقه و اصول و ارائه نمونه هایى از نوآورى هاى امام از فقه و اصول سخن اینجانب بوده است; نگفتم
که بخش اول، علت بخش دوم است و اما عناصر زمان و مکان - که در این مورد، سمینارى هم گرفته شد - امام در این مورد مطالبى فرموده اند که در صحیفه نور چنین آمده: من معتقد به فقه سنتى و اجتهاد جواهرى هستم و تخلف از آن را جایز نمى دانم و اجتهاد در همان سبک صحیح است، ولى این بدان معنا نیست که فقه پویا نیست. زمان و مکان دو عنصر تعیین کننده در اجتهاد است. مساله اى که در قدیم داراى حکمى بوده است، به ظاهر همان مساله در روابط حاکم بر سیاست و اجتماع و اقتصاد، حکم جدیدى پیدا مى کند، به آن معنا که با شناخت دقیق روابط اقتصادى و اجتماعى و سیاسى; همان موضوع اول از لحاظ ظاهر یا قدیم تغییرى نکرده است واقعا موضوع جدیدى شده است که قهرا حکم جدیدى مى طلبد مجتهد باید به مسائل زمان خود احاطه کافى داشته باشد و براى مردم و جوانان و حتى براى عوام، قابل قبول نیست که مرجع بگوید در مسائل سیاسى نظر نمى دهم. عنصر زمان و مکان و حتى عرف هم در احکام تاثیر دارد، چون ما خیلى از احکام در شرع داریم که تابع عرف و عقلا هستند، مثلا موضوعاتى مانند: بیع که مى گویند خرید و فروش
باید با پیمانه متعارف باشد و بیع وقتى صحیح است که با پیمانه متعارف باشد; یعنى دید عرف ممکن است یک بیع را صحیح بداند و دید دیگرى از عرف، همان بیع را باطل تلقى کند. تا آنجا عرف و عادت مؤثر است که احکام شرع را عوض مى کند و آن قدر به سیره عقلا بها داده شده است که در عرض کتاب و سنت است و حکم مى آورد. بناى عقلا هم حکم مى آورد; البته بناى عقلا در مقابل سنت نیست; و بلکه جزئى از سنت است حتى امهات مسائل اصولى ما بر بناى عقلا است،مانند: حجیت خبر واحد با اینکه عمده دلیل ما در فقه خبر واحد است، بسیارى از اصولیون گفته اند نه روایات و نه آیات، بر حجیت خبر واحد دلالت نمى کنند; بلکه عمده دلیل در حجیت خبر واحد، بناى عقلا است حجیت ظاهر قرآن و سنت که دلالت ادله است، با استناد به بناى عقلا ثابت مى شود. همچنین در مورد واجب شدن خمس، عرف است که مى گوید یک سال که گذشت و انسان اگر درآمدى که داشت، مازاد بر سال بود، باید خمس آن را بدهد. آیه و روایت دلالت بر وجوب خمس دارد; اما اینکه بعد از گذشت سال باید خمس داد، از عرف به دست مى آید. در روایت آمده است: «خمس در مازاد
بر مؤونه است». عرف است که مى گوید مقصود از مؤونه، مؤونه یک سال است. همین طور در باب احتکار، صاحب جواهر و امام فرموده اند که فقیه مى تواند نرخ گذارى بکند با اینکه در حالت عادى تعیین نرخ جایز نیست. عرف عقلا با تخصص و کار متخصص متفاوت است. مانند: تخصص دکتر و مهندس که شرع هم با آن مخالف نیست. در هر رشته تخصصى باید به متخصص آن رجوع کرد; اما زمانى که مى گوییم عقلا; یعنى عرف عام، مانند عنوان مفسد و محارب که بستگى به عرف عام دارد و در زمانهاى متفاوت، عرف تعریف خاصى براى آن دارد. در اینجا در حقیقت حکم عوض نمى شود، موضوع عوض مى شود و با تعویض موضوع، حکم نیز عوض مى شود. چگونه حکم ولى فقیه تابع مردم مى شود؟ شریعتمدار جزائرى: به نظر امام(ره)، در تعیین حکم شرعى، ولى فقیه تابع موضوع است و موضوع بایستى مشخص شود تا ولى فقیه حکم کند. موضوع را مردم معین مى کنند; یعنى عرف عام، آنگاه ولى فقیه حکم آن را مشخص مى کند. در حقیقت، تفاوت متخصصین سیاسى با عرف عام در اینجا، این است که متخصصین سیاسى قضیه را تشخیص مى دهند و عرف کارساز است. یعنى کار به دست مردم مى باشد و کارشناس تشخیص مى دهد که مردم چه کرده اند.
کارشناس از وضع موجود گزارش مى دهد و ولى فقیه بر طبق آن، حکم مى دهد. و ممکن است با تغییر دید عرف، چیزهاى گذشته با حال عوض شود، مثل اینکه چیزهایى بودند که در زمان پیامبر عنوان محارب و مفسد بر آنها صدق نمى کرد; لیکن در زمان ما عنوان محارب و مفسد بر آنها صدق مى کند. مبناى حضرت امام نیز به شخصیت ایشان باز مى گردد. آن وسعت نظرى که ایشان داشته اند، در دیگران نبوده است و مخصوص امام بوده است. امام به عنوان یک الگو در فقه، بارها از صاحب جواهر نام مى برند، به نظر شما علت آن چیست؟ شریعتمدار جزایرى: در جواهر مطالعه بسیارى کرده ام. حداقل یک بار از اول کتاب تا آخر آن را قطعا مطالعه کرده ام و چندین بار هم به طور پراکنده جاهاى مختلف آن را دیده ام. وسعت نظر صاحب جواهر در حل مسائل مورد توجه امام بوده است. نظر امام راجع به فقه جواهرى، به خاطر وسعت نظر صاحب جواهر است که گسترش فکرى بسیارى داشته است. وقتى وارد یک موضوع مى شود، آن را حل مى کند و در آن توقف و تردید نمى کند، مثل مساله حج تقیه اى که اگر هلال به نظر حاکم سنى ثابت شد و با شیعه متفاوت بود، چه باید کرد؟ علماى قبل از صاحب
جواهر با دید فردى که داشتند، مى گفتند; حاجى باید تنها و جداى از جمع مسلمانان، اعمال خود را طبق مذهب شیعه انجام دهد، اما صاحب جواهر مساله را حل کرده و مى گوید از آنجا که تقیه در احکام شرعى جایز است، تقیه در اینجا هم جایز است و حج تقیه اى درست است. فقهاى بعدى نیز همین نظر را داده اند و منظور امام از فقه جواهرى، استدلال قدیم و وسعت نظر و دید باز در بررسى مسایل است که ضامن پویایى فقه است; یعنى در نظر گرفتن شرایط زمان و مکان و وسعت نظر صاحب جواهر، مورد نظر خاص حضرت امام(ره) بوده است. تاکیداتى که امام راجع به فقه جواهرى مى فرماید و در وصیتنامه ایشان نیز آمده است، مربوط به همین است که علما و فقهاى آینده را به همین سمت هدایت مى کند; یعنى با وسعت نظر، مسائل جدید را بررسى کنند. بررسى نقش زمان و مکان در تاریخ فقه شیعه،نشان دهنده تکامل این بحث بوده است. سیر بحث از زمان شیخ مفید و صدوق شروع و وقتى که به زمان علامه حلى مى رسد، داراى جهش خاصى مى شود و رو به تکامل مى رود. البته مبناى اندیشه هاى امام نیز ریشه در همان اندیشه هاى قدیم دارد. امام با وسعت نظرى که در بررسى مسائل داشتند
و با درک نقش زمان و مکان، فقه سیاسى را با ویژگى هاى خاصى که به آن دادند، متحول کرده اند. فردى با وسعت نظر و مانند امام، خدا مى داند که در آینده به عرصه مى آید یا نه، ممکن است کسى هم پیدا شود. با توجه به عظمتى که حضرت امام (ره) داشتند و در سخنانتان به آن اشاره کردید، چرا با گذشت سالها از طرح نظریات ایشان، مجامع علمى ما کمتر به تفسیر دیدگاه هاى ایشان پرداخته اند؟ شریعتمدار جزایرى: در حوزه هاى علمیه آنچه که مربوط به دروس مى شود، نظریات همه را نقل مى کنند. و همه را بحث مى کنند. در حوزه علمیه، از جهت اینکه بحث علمى است و باید همه عقاید و اندیشه ها بررسى شود، نظریه امام هم مانند یک نظریه قوى، در کنار نظریه سایر علما و فقها نقل مى شود. متاسفانه در جامعه ما تحقیق کم است. در جوامع دیگر، هر پدیده جدیدى که رخ مى دهد در مورد آن تحقیق مى کنند، حتى در کشورى مثل سعودى پایان نامه هاى زیادى در مورد فقه و فقهاى شیعه انجام مى دهند; مانند: تحقیقاتى که در نظریات شیخ طوسى و شیخ انصارى دارند. ولى جاى این تحقیقات در کشور ما خصوصا در مورد فقه سیاسى و سایر اندیشه هاى امام بسیار خالى است و شاید ناشى از کم
کارى عمومى است که ما در تحقیقات و بررسیهاى علمى در مورد سیاست اسلامى داریم که شامل بررسى اندیشه هاى امام نیز مى شود. شخصیت امام، شخصیتى جهانى است و ملتهاى دیگر با اندیشه امام آشنا شده اند. یک مصرى را در مکه دیدم که خیلى از امام و ایرانیها تعریف مى کرد; اما مى گفت چرا شیعه ها هنگامى که وارد مسجدالحرام مى شوند، به کعبه سجده مى کنند. این شخص به مذهب شیعه بدبین بود و شیعیان را متهم به شرک مى کرد; اما مى گفت که اندیشه هاى امام را مى پذیرم و به آنها احترام مى گذارم و این اندیشه ها را وراى مذهب شیعه مى دانم. البته من به او گفتم که سجده ایرانیها براى خداست به شکرانه تشرف به مسجدالحرام. در پایان ضمن تشکر از حضرت عالى که قبول زحمت کردید، اگر مطالب یا خاطره اى در مورد امام دارید، بیان بفرمائید: شریعتمدار جزایرى: در نجف، ما همسایه دیوار به دیوار حضرت امام بودیم. ایشان از تواضع و فروتنى خاص در برخورد با مردم و همسایه برخوردار بودند. در اینجا به عنوان یادى از ایشان، این خاطره را نقل مى کنم: هنگام رفت و آمد روزانه، هر روز در کوچه با ایشان برخورد مى کردم و به عنوان وظیفه به استاد سلام مى کردم. روزى که در اندیشه خود غرق بودم، به ناگاه با
صداى امام به خود آمدم و متوجه شدم که ایشان با توجه، ابتداى به سلام کرده; همان گونه که ایشان قبل از شروع به درس، از دست راست شروع کرده و با سر به همه سلام مى کردند، و توجه خاصى به حال شاگردان خود داشتند. خیلى متشکریم.
1 - صحیفه نور، ج2، ص128. 2 - صحیفه نور ج 1، ص 258. 3 - تحریر الوسیله: ج 1، ص437. 4 - جز: دوم، صحفه 460.
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 5 سؤالى که همیشه براى ما مطرح بوده، این است که امام چه تفاوتى با سایر فقهاى شیعه داشته اند که توانسته اند این تحول عظیم را در جامعه ما ایجاد کنند؟ آیت الله احمدى فقیه: سئوالى که فرمودید، جهات مختلف و ابعاد گوناگون دارد. بهتراست ابتدا مقدارى به کار فقها اشاره کنم. فقه بخشهاى متعددى دارد: یکى بخش عبادات و دیگرى بخش معاملات و دیگرى هم بخش سیاسیات و یا احکام نه به معناى اخص و در حقیقت فقه اسلام، در این چند بخش مى باشد. عبادات، نوعا ابعاد فردى را شامل مى شود; اما شاخصه آن این است: عملى که مشروط به تقرب باشد. عبادت، قصد قربت مى خواهد، مثل: نماز، روزه و حج. یک بخش دیگر از فقه، معاملات است که در حقیقت، کارهاى روزمره در ابعاد اقتصادى و غیره را شامل مى شود. بسیارى از معاملات، جنبه اقتصادى دارد و به برخى دیگر هم معامله گفته مى شود; هر چند بعد خاص اقتصادى ندارد. حتى از این معنا وسیعتر را نیز شامل مى شود که در اینجا مى گویند: «معامله به معناى اعم»، بهر حال، معاملات به آن اعمالى گفته مى شود که مشروط به قصد قربت نیست. آن وقت معاملات به معناى خاص را تقسیم مى کنند به معامله اى
که نیاز به دو طرف دارد; طرف انشا ایجاب و طرف قبول، مثل: خرید و فروش; ولى در مساله طلاق، وجود یک طرف کافى است. به این دلیل، مى گوییم معاملات در دو بخش عقود و ایقاعات است. قسم چهارم را بعضى، با عنوان «احکام به معناى اخص»; یعنى احکام به معناى ویژه ذکر کرده اند; از باب اینکه احتیاج و نیازى به انشا ندارد. جالب این است که اینجا یک قسم اساسى به نام سیاسیات وجود دارد. بعضى، احکام به معناى اخص را دو قسم کرده اند; یک قسم عادیات; یعنى احکام مربوط به زندگى عادى; مثل: همان لقطه ، غصب و مانند آنها. یک بخش دیگر هم سیاسیات است. این تقسیم را باید این طورى ذکر کرد. بعضى از فقها، اساسا سیاسیات را یک قسم مستقلى ذکر کرده اند; ولى تعریف خاصى براى آن ذکر نکرده اند. تعریفى که ما براى سیاسیات داریم، نیاز به ملاک دارد. به این تعبیر، ملاک در سیاسى بودن چیست؟ یعنى چه ملاکى است که یک امرى مى شود فقه سیاسى. حالا اینجا، از جاهایى است که حضرت امام بیشتر از سایر فقها تعقیب کرده اند. چه بسا فقهاى دیگر چون مى دیدند فایده عملى چندانى ندارد، خیلى تعقیب نکرده اند و چون مسایل مختلف فقهى را مى نوشتند و یا بحث فقهى
مى کردند، آن را که بیشتر جنبه عملى بالفعل داشته است، مورد بحث و کنکاش و بررسى دقیق قرار داده اند، و آنچه را که فکر مى کردند جنبه عملى ندارد، چندان در اطرافش تحقیق نکرده اند. فرض کنید مرحوم میرزاى نائینى، بحث معاملات را خیلى جالب دنبال کرده که معاملات چند شکل است. بعد خود عقود را به عقود اذنیه و تعهدیه تقسیم نمود، و تقسیمات خیلى جالبى کرده است; ولى ایشان وقتى به سیاسیات رسیده، شاید اشاره اى کرده باشند، ولى آنجا را تعقیب نکرده و در مقام تعریف برنیامده اند. مرحوم صاحب جواهر فقط اجمالى در بحث عقود در ابتداى کتاب تجارت دارد. و حتى در اول کتاب «الطهارة» هم تعقیب نکرده اند. فقط شهید اول از میان فقها،خیلى خوب این تقسیم را ذکر کرده اند; هر چند براى سیاسیات نیز تعریف خاصى بیان نکرده است. ما براى سیاسیات ملاک داریم و بر اساس آن ملاک، مى توان تعریف کرد که امر سیاسى چیزى است که تدبیر نظام متوقف بر آن است. قهرا مساله ولایت قضا و حتى مسائلى در نحوه مالیات گیرى از اجتماع هم مطرح مى شود، دولت و مسائلى که مربوط به ولایت و ولایت فقیه است، مسائلى که مربوط به کیفیت اداره نظام مى شود، مسائلى که براى جلوگیرى از هرج و مرج لازم مى شود،
مثل: اجراى حدود، اجراى دیات همه اینها از مصادیق علوم سیاسى است. حضرت امام هم در بسیارى از جاها تاکید دارند که آقایان علما بروند در حدود و دیات کار کنند. هم در نجف بر این مساله خیلى تاکید داشتند و هم بعد از تشکیل حکومت اسلامى و بر همین اساس، مى بینیم امام در کتاب «تحریرالوسیله» خود که همان «وسیله النجاة» مرحوم سید ابو الحسن اصفهانى بوده است، روى این مساله کار کرده اند. با این تفاوت که مرحوم سید، تنها مقدارى از مباحث ارث را نوشتند و باقى را عمرشان وفا نکرده است; ولى حضرت امام اینها را تکمیل کرده: یعنى قضا و شهادات و حدود و دیات را آوردند. نماز جمعه و مسائل دیگرى که بعد سیاسى دارد، همه اینها را در «تحریرالوسیله» نوشته اند، یعنى عملا مسائل سیاسى اسلام را تعقیب کردند. اگر بگوییم تدبیر نظام مربوط به عقلا مى شود، بحث ولایت فقیه چه جایگاهى پیدا مى کند و آیا نقش فقه صرفا در حد نظارت باقى نمى ماند؟ آیت الله احمدى فقیه: سیاسیات جزء عمل مکلف است و چیزى نیست که جدا از سایر قسمتهاى فقه باشد. به نظر بنده این طور که ما ذکر کردیم، از بحث نظارت فقها دقیقتر مى شود; براى اینکه تدبیر و اداره نظام بدون ولایت
فقیه ممکن نیست. حالا ممکن است آنچه را که در سئوال، حضرت عالى اشاره کردید، به تدبیر مسائل اقتصادى و تدبیر امور ادارى بر گردد که اینها مربوط به عقلاست، ولى مسائلى که حقوقى است; مثل: حقوق ایتام و حقوق کسانى که غائب هستند، اینجا به نظر همه فقها، فقیه باید نظر بدهد و از همین جاست که من مى خواهم این مطالب را بگویم که بحث ولایت فقیه جزء امور سیاسى مى باشد; یعنى به عکس اینکه این بحث را برخى در قسمت معاملات ذکر مى کنند، از جمله حضرت امام و سایر علما; چرا که آنها در حقیقت بحث شیخ انصارى در کتاب «مکاسب» را دنبال کرده اند. این بحث ولایت فقیه در بین فقهاى گذشته هم بوده است، منتها در ضمن هر بخشى، به تناسب موضوع مطرح مى شده است. مى گفتند اینجا مربوط به حاکم شرع است; اما اگر بخواهیم بحثهاى فنى اش را مطرح کنیم; یعنى از نظر علمى، جایگاهش را در فقه مشخص کنیم، در باب فقه سیاسى مى آید; هر چند بعضى از معاصرین مى گویند که ولایت فقیه یک اصل عقیدتى است، یعنى جزو عقائد است. همان طور که نبوت و امامت را در کلام مطرح مى کنند، به دنباله امامت، بحث ولایت فقیه را مى آورند. بعضى از معاصرین مى خواستند بگویند ولایت فقیه یک
بحث کلامى است. البته ایشان بحث را از یک بعدش دیده اند و الا اگر از ابعاد اجرایى و نظارتى ولایتى اش حساب کنیم، یکى از مباحث اساسى بخش سیاسى فقه، بحث ولایت فقیه است; زیرا ولایت فقیه براى تدبیر نظام لازم است. گفتارى که در آن، در جهت تدبیر نظام، جلوگیرى از هرج و مرج مطرح مى شود; طبعا بحث اجراى قانون هم مطرح مى شود، چون ما معتقدیم که وقتى حاکم مى خواهد تدبیر نظام کند (تدبیر نظام اجرایى منظوراست، نه آن نظام تکلیفى عبادى که مربوط به عبادت انسان نسبت به پروردگار است.) اداره اجتماع، والى و حاکم مى خواهد و والى آن، باید کسى باشد که هم قانون شرع را بداند; یعنى فقیه و هم اینکه عادل باشد. حضرت امام روى این دو قسمت پا فشارى دارند و خوب هم بحث کرده اند و فرموده اند: ولى فقیه باید عادل متخصص، فقیه و قانون شناس باشد تا بتواند قوانین اسلام را به نحو صحیح اجرا کند، سپس بحثهاى دیگرى کنارش مطرح کردند که اصلا سابقه نداشته است. البته نمى توانیم بگوییم که فقهاى دیگر این مساله به ذهنشان نرسیده است. شاید فقهاى دیگر مورد ابتلایشان نبوده است. حضرت امام قبل از اینکه در مرحله اجرا بیایند، پایه هاى بحث را تکمیل کردند. ایشان با مقدمه اى وارد بحث شده و
فرموده اند; دین اسلام دینى است که در تمام شؤونات، حکم دارد، برنامه دارد. نظام اسلامى نظامى نیست که بر اساس استبداد و راى فرد باشد، مشروطه اى هم نیست; بلکه نظام اسلامى. مبتنى بر قانون است. ولایت فقیه; یعنى ولایت قانون. ایشان همچنین فرموده اند که اگر فقیه دست به کار یک موردى شد، فقیه دیگر هر چند که فقیه است; ولى چون این فقیه قصد انجام آن را دارد و حکومت را به فعلیت مى رساند، فقیه دیگر براى او نباید مزاحمت فراهم کند. بر این اساس; مشخص مى شود مبحث ولایت فقیه، و شعاع اجرایى ولایت فقیه، جزء سیاسیات اسلام است که مراحل امر به معروف و نهى هم از منکر را تعیین مى کند. در اجراى حدود، اگر هر کس بخواهد در اجتماع اجراى حد کند، هرج و مرج پیش مى آید، ممکن است کسى که حد شرعى مى خورد، به مبارزه بپردازد. خیلى مشکلات پیش مى آید; اما وقتى حاکم سرکار بود و فقیهى بود که نیرو و قدرت نظام را داشت، توانایى انجام آن را دارد. اینها مى شود از ابعاد ولایت فقیه. در باب شهادت، شهودى که مى خواهند در مساله اى که تنش زا است شهادت بدهند، احیانا چه بسا بعضى بیایند و بگویند چرا شما علیه ما شهادت دادید، لذا باید اینها تابع یک نظام و
یک تدبیرى باشد که شهادت صحیح پیاده شود. این نظریه حضرت امام، باعث چنین تحول عظیمى شد، نقش الزامات زمان مثل ظلم حکومت پهلوى در این تحولات چه اندازه بوده است؟ آیت الله احمدى فقیه: من یک مساله اساسى را ذکر کنم. البته اشاره شد که الزامات زمان ایشان را به این برنامه ها کشانده است; ولى نمى توانیم بگوییم که الزامات زمان یکى از منابع فکرى ایشان بوده است; هر چند جهت انجام تکلیف و عمل به وظیفه الهى نوعى از مبانى انگیزه اى ایشان شده است. همان گونه که در قضیه تحریم تنباکو توسط میرزاى شیرازى قدس سره، اصلى که داریم «اصل عدم سلطه بیگانه» است که از منابع فقهى و صریح آیه قرآن اتخاذ شده است. این، یک منبع فقهى و علمى داشته است. مرحوم میرزا از اول اتخاذ مبنا کرده که در آن زمان تحریم تنباکو به مصلحت اسلام است. این مبناى ایشان شده است. همچنین وقتى مبناى امام را مى بینیم که اسلام در شؤون سیاسى، در شئون مختلف اسلام، حکم دارد; و بعد نظرشان بر این قرار مى گیرد که نمى توانیم تبعیض قائل شویم. ایشان هیچ تغییر مبنا ندادند. ولایت فقیه را در نجف بحث کردند. همین مطالب اجتهاد و تقلید را که در ایران فرموده بودند و چاپ هم شده بود، همین
را به شکل گسترده ترى به تناسب در ولایت فقیه ذکر کردند و بر همین مبنا تاکید کرده و فرموده اند که حکومت اسلام، همان حکومت قانون است; یعنى حتى ولى فقیه نمى تواند مستبدانه رفتار کند. ولایت ولى فقیه بر اساس قانون اسلام است; لکن گاهى قانون اولى و گاهى، قانون ثانوى است; ولى به هر حال او اجراى قانون مى کند; البته ظلم پهلوى انگیزه اى شد که امام بفرمایند وقت پیگیرى این کار حالا است. همچنین در قضیه حاج آقا مصطفى و قضیه 15 خرداد که این دو را فرصت قرار دادند، یعنى انگیزه کار و زمینه انقلاب بوده است. منتها در 15 خرداد، هنوز جامعه پخته نشده بود که انقلاب به نتایج نهایى برسد. ایشان فعالیت خود را انجام دادند، باز بعد از 15 خرداد، در قضیه حاج آقا مصطفى کرارا فرمودند که الان در ایران وقت انقلاب است، و در خارج از کشور پیگیرى بیشترى کردند که انقلاب را به نتیجه برسانند. مواردى که ذکر شد، انگیزه هایى بوده است که این مبنا را به فعلیت برساند . بنابر این حضرتعالى تصریح دارید که حضرت امام مبانى را تغییر ندادند؟ آیت الله احمدى فقیه: این را با بیان دیگر هم مى توان گفت. در واقع ارتباط حکم و موضوع است. احکام ما همانى است که منبعث
از منابع است; ولى موضوعات تغییراتى دارد. گاهى موضوعات بازمان و مکان تغییر مى کند و موضوعات جدید پیش مى آید که حکم جدید مى طلبد; نه اینکه بگوییم آن حکم تغییر کرده است. آن حکم تا در ارتباط با آن موضوع قبلى بود، همان حکم را داشت. موضوع که وجهه اش عوض شد، حالا بفرمایید با زمان و مکان عوض شده است، به هر حال موضوع که عوض شد، حکم هم دیگر تغییر مى کند. امام فرمودند اجتهاد مصطلح کافى نیست. باید مجتهد شناس بود; یعنى بداند این مجتهدها هر کدام به درد چه کارى مى خورند. این مى شود ارتباط با موضوع اجتهاد یعنى در واقع همان اجتهاد بود که از نظر مبانى علمى و قدرت علمى یک چیزى هم ضمیمه مى شود براى اینکه مصادیق را باید بشناسد. آن مصادیق مى شود موضوعات. بنابر این، این طور نیست که دست از آن اجتهاد اولى برداشته، اجتهاد را عوض کرده شد. این موضوع شناس و حکم شناس باید یک نفر باشد یا باید جدا باشد؟ آیت الله احمدى فقیه: البته در صورت امکان با هم باشد بهتر است; ولى اگر میسر نشد، ممکن است جدا باشد و هیچ مانعى هم نیست که دیگران، خصوصیاتى و موضوعاتى را که دقیق است، بشناسند و به فقیه حکم شناس ارائه دهند. موضوعاتى مثل جامعه مدنى، احزاب و گروههاى سیاسى، آزادى و رابطه ولایت با مردم،
از موضوعات پیچیده علوم سیاسى هستند که به افرادى آگاه که به جوانب مختلف آن احاطه داشته باشند، نیاز دارد. آیا باید فقهاى ما به آن موضوعات هم مسلط باشند که بتوانند احکام را جارى بکنند یا ما به متخصص نیاز داریم که در این رشته هاى تخصصى علوم انسانى بیایند و در حوزه کارى خودشان، موضوعات را به مجتهدین ارائه کنند و بعد آنها این احکام را صادر بکنند؟ نظر امام در این مورد چیست؟ آیت الله احمدى فقیه: نظریه اى که ایشان راجع به شطرنج دادند، دقیقا به موضوع شناسى مربوط بوده است و الا از نظر حکم، این همه روایات داریم که شطرنج حرام است. من در یکى از حواشى بر «سراج العباد» مرحوم شیخ انصارى عرض کردم که یکى از کارهاى مهم فقیه، تفکیک دقیق بین موضوع و حکم است. یکى از خدمتهاى بزرگى که حضرت امام به حوزه ها کردند، همین مساله بود. ملاحظه بفرمایید، هر چه که قمار باشد، حرام است; اگر با تسبیح هم قمار شود، حرام مى شود; چون تسبیح، مصداق قمار مى شود. چه بسا در بعضى جوامع، شطرنج مصداق قمار است و حرام باشد، ولى اگر چنانچه شطرنج یکى از وسائل ورزش فکرى ریاضى شد، دیگر این شطرنج، مصداق آن حکم نیست. این موضوع از آن حکم تفکیک
شده است و نمى توان به آن روایات استناد کرد. حضرت امام در اینجا تفکیک بین موضوع و حکم داشتند. امروز موضوع شناسى یکى از وظایف مهم فقیه است. بعضى اشکال کرده اند که پس فقیه، هفتاد سال زحمت مى کشد تا احکام را بشناسد; دویست سال هم باید زحمت بکشد موضوعات را بشناسد پس عمر چه کسى وافى است؟ پاسخ این است که این طبعیت مساله است. یا باید یک فقیه خوش استعداد باشد تا موضوعات را بفهمد، ولى اگر موضوع را نفهمید یا حکم به احتیاط مى کند یا اینکه فتواى او بدون تشخیص موضوع صادر مى شود.که در این صورت به آن فتوا نمى توان عمل کرد. البته ممکن است فقیهى، موضوعات را با استفاده از اشخاص متخصص کارشناسى کند و از کسانى که کارشناس هستند نظر بخواهد تا به آن موضوع آگاه شود و بعد فتوا دهد. و اگر چنین نشد، راه حل دیگرى دارد و آن تبعیض در فتوا و مرجعیت است. ما باید مرجع سیاسى، مرجع معاملى و مرجع عبادى داشته باشیم. اگر گفته شود که فقیه باید دویست سال عمر بکند، بله ناچار است، براى اینکه ما مى گوییم حکم، بدون شناختن دقیق موضوع، امکان ندارد. اگر براى یک فقیه ممکن نشد، باید تقسیم کار کنند. فرض کنید در موضوعاتى که شما در سؤالتان
اشاره کردید، آن فقها نظر بدهند; مسائلى که مربوط به طهارت و نجاست و اینهاست، فقهاى دیگر نظر بدهند و دقیق بشوند. خیلى از نظریات فقهى که الآن با احتیاط عنوان شده است باید فقهاى متخصص حکمش را معین کنند. منظور شما تجزى در اجتهاد است؟ آیت الله احمدى فقیه: من تجزى نمى گویم. ببینید، به نظر من اجتهاد، همان اجتهاد مطلق است. علم و اجتهاد تخصصى غیر از تجزى است. اجتهاد متجزى، یعنى محدود به درد نمى خورد. باید اجتهاد مطلق باشد. تنها در عین اینکه اجتهاد مطلق است و نسبت به همه ابعاد، فقیه صاحب نظر است; ولى مع ذالک، به خاطر این گونه مشکلات،اعلم تخصصى نیاز است. و در حقیقت باید اعلمیت تخصصى جاى اعلمیت نسبى را بگیرد. - در حاشیه منتخب المسایل،ج1، ص53 این بحث مطرح شده است.در کتاب «عروة الوثقى» تصریح کرده اند; فقیهى که در بعضى از مسائل اعلم است و فقیه دیگر در بعضى مسائل دیگر اعلم مى باشد، مادامى که اصطکاکى پیش نیاید، در این مسائل به دیگرى مراجعه کند. یک سرى از موضوعات است که استنباط در آن لازم است و دخالت در آن، کار خود فقیه است. موضوعاتى; مثل: وطن، غنا، سفر، اینها خود فقیه باید برود دنبالش; ولى یک سرى از موضوعات استنباطى مثل همین مسائل سیاسى
و اقتصادى و پزشکى، اینها این طور نیست و فقیه از متخصصین کمک مى گیرد. سایر ویژگیهاى اجتهاد امام را در چه مى بینید؟ آیت الله احمدى فقیه: بسیار است و در این گفتار گنجایش ندارد ولى اشاره به بعضى از آن جهاتى که در ارتباط با فقه سیاسى و مانند آن مى باشد مناسب است مانند بحث تعبد و تحجر. تعبد غیر از تحجر است. تعبد آن است که از نظر استنباط، آنچه براى انسان ثابت شد، انسان به آن متعبد باشد، ولى آنچه ثابت نشد، نمى توان به آن متعبد بود. حضرت امام در مورد شطرنج وقتى به نتیجه اى همانند بعضى از علما مبنى بر حرمت آن نرسیدند، فتوا به حرمت آن (در فرض آنکه وسیله قمار نباشد) ندادند. ویژگى فقه سیاسى امام در مقایسه با سایر علما، شناخت دقیق موضوع و حکم شرعى آن بوده که ایشان توانسته اند این تحول را به وجود آورند. یکى از کارهایى که خیلى براى فقیه مهم است، این است که موضوعات و موارد مورد ابتلا راخوب بشناسد و آنگاه حکم آن را بیان کند. به نظر بنده، یکى از علمایى که این تحول را توانستند انجام بدهند و مشکل را چه از نظر موضوع و چه از نظر احکام، خوب تشخیص دادند و آنگاه در صدد
حکمش بر آمدند، حضرت امام بوده اند. حالا مثالى را عرض مى کنم. شما ملاحظه بفرمایید، من مى خواهم یک مثال از هماهنگى شناخت سیاسى با هماهنگى فقهى در کارهاى حضرت امام عرض کنم که اینها همه از خصوصیات حضرت امام است. ایشان ظلمهاى پهلوى و پسرش را در ایران دیده بودند. در این مورد، مرحوم حضرت آیةالله بهاء الدینى، مى فرمودند که زمان رضاخان، پهلوى اول در فیضیه بعضى از اساتید و مراجع بودند که خبر آوردند مامورین پهلوى مى خواهند به فیضیه حمله کنند. آقایان متحیر شدند که در این کار چه کنند و بعضیها در مانده شده بودند. حضرت امام فرمودند: اگر آمدند ما مقاومت مى کنیم. و شاید این نوع برخورد از ویژگیهاى خانوادگى حضرت امام باشد. براى مثال زمانى در خمین در دوره پهلوى اول، جلسه اى از طرف حکومت وقت براى کشف حجاب تشکیل شده بوده، که سران منطقه را هم به آن جلسه دعوت مى کنند. یکى از خویشان امام که ظاهرا دایى حضرت امام بوده است، در آن جلسه مى ایستد و شروع مى کند حقایق دینى را گفتن که جریان حضرت امام حسین و ائمه دیگر و جریان کربلا را نقل مى کند و جهات شرعى و جهاتى که مربوط به ائمه بوده و ظلمهایى که بر ایشان رفته را با بیانى رسا شرح
مى دهد، مى گویند; جلسه تبدیل به مجلس عزادارى امام حسین مى شود و به جاى کف زدنها و شادى، مجلس دگرگون مى شود همه گریه مى کنند. به هر حال، آیةالله بهاء الدینى مى فرمودند که حضرت امام نظرشان این بوده که اگر مامورین به فیضیه آمدند، مقابله و مقاومت کنند. گویا در یک جریانى هم ظاهرا ایشان یک سیلى به یکى از مامورین زده بودند. البته به این معنا که سایر علمایى که آن زمان بودند، آنها هم رضایت قلبى نداشتند. صحبت این است که ایشان یک شجاعت و صراحت در بیانى داشتند که این حالت شاید در دیگران کمتر بوده است. همان طور که یکى از مراجع سابق مى گفت: فهم و شجاعت و توانى که ایشان دارند ما نداریم، و اینها از خصوصیات فردى ایشان مى شود و گر نه حکم شرعى را علما دیگر هم مى دانستند; ولى چه بسا اگر درگیر مى شدند، نمى توانستند مثل امام به دفاع بپردازند. علماى خیلى بزرگ در مورد حضرت امام عین این تعبیر را گفته بودند و به نظر ایشان صحه مى گذاشتند. وقتى قضیه 15 خرداد شده بود، یکى از آقایان این طور گفته بوده که روز قیامت ظرف بزرگى از خون مى آورند جلوى ما و مى گویند تو در این خونها شریک هستى و ما وحشت داریم، اما حاج آقا
روح الله خمینى در مسائل روشن است و مسائل را خوب مى فهمد و لذا ما نمى توانیم مثل ایشان تصمیم بگیریم، بعضى از آقایان بعد از 15 خرداد مى گفتند که ما افتخار مى کنیم که کارى نکردیم که دستمان به خون آلوده شود. مثال دیگر، در موردى است که حضرت امام پیغام داده بودند که بروید به آقایان موضوع را بگویید و ایشان همیشه اصرار داشتند که سایر علما را در مسیر خود بکشاند. مورد دیگر، خدا رحمت کند مرحوم آیة الله گلپایگانى را، زمانى قبل از انقلاب که البته در خدمت ایشان در درس و مذاکرات علمى بودم در آن زمان، کتابى نوشته شده بود به نام »23 ساله بعثت» که گویا با قلم آقاى على دشتى نوشته شده بود. البته انشاى مطالب کتاب از دیگرى بود على دشتى پیر مردى بود که در آن زمان در مجلس و مانند آن بود تا این اواخر بعد از انقلاب هم زنده بود و بعد از انقلاب هم دستگیرش کرده بودند. على دشتى خیلى خوش قلم بود. آیةالله حاج شیخ مرتضى حائرى مى فرمودند که باید جلوى چاپ این کتاب گرفته شود. در این کتاب، نویسنده به تناقضات بین اندیشه هاى دینى و کشفیات جدید اشاره مى کرد. گویا انشا کننده مباحث آن کتاب، مقاصد خاصى
داشته است. براى مثال بعضى از متدینین مى گفتند، قرمز شدن خورشید هنگام غروب آفتاب، نشانه خون امام حسین علیه السلام است در حالى که این مطلب با استدلالهاى علمى وفق نمى دهد، به هر حال، این کتاب به نام23 ساله بعثت چاپ هم شده بود; منتها بعد، از انتشار آن جلوگیرى کرده بودند ما این کتاب را در نسخه هایى تکثیر کردیم و نسخش را به قم آوردیم و به علما هم دادیم به آقاى حائرى که یک نسخه دادم ایشان گفتند که باید جلوى چاپش گرفته شود خدمت حضرت آیةالله گلپایگانى هم رفتم البته با ایشان علاوه بر اینکه استاد ما بودند عقد اخوت هم بسته بودیم. روز ماه رمضانى بود و ما رفتیم آنجا. ایشان مشغول قرائت قرآن با صوت بودند. عرض کردم چنین موضوعى است و کتاب را به ایشان براى مطالعه دادم. گفتند; خودتان بخوانید من حالش را ندارم، وقتش را هم ندارم براى من بخوان، من چند صفحه از جاهاى حساسش را براى ایشان خواندم، ایشان فرمودند مى خواهد بگوید نه پیغمبرى، و نه خدایى، بوده این باید جوابش را بنویسند. بعد یک نکته بسیار جالبى فرمودند و آن اینکه دیگران بالاتر از این حرفها را هم گفتند ولى کسى که خوب توانست از عهده جواب آنها بر آید
و سر و صداها را بخواباند آقاى خمینى بودند آقاى خمینى که کشف اسرار را نوشتند سر و صداها خوابید، این خاطره فهم و درک بالاى امام را مى رساند. بعد آیة الله گلپایگانى فرمودند نسخه اى از آن را به نجف خدمت ایشان بفرستیم. یکى از اثراتى که به تبع همین قضیه است این است که حضرت امام وقتى از ایران به ترکیه تبعید شدند، به تحریر مسائل قضا، دیات و حدود پرداختند. فکرشان این بود که با سرنگونى طاغوت، همه این احکام مورد احتیاج ما مى باشد. این بصیرت ایشان بوده که بعدا وقتى انقلاب پیروز مى شود و نهضت نتیجه مى گیرد، همه این مسائل مورد احتیاج مى شود. یک مثال هم از ولایت فقیه بزنم. بسیارى این نظر را داشتند که اگر روحانیون سرکار بیایند خودشان با هم نمى سازند. این مساله را شما ببیند که امام در ضمن ولایت فقیه بیان کردند اگر فقیهى تصمیم گرفت کارهایى را انجام بدهد مخالفت دیگران با او جایز نیست. و نیز این مبنایى که حضرت امام داشتند در قضیه کاپیتولاسیون باعث شد که ایشان در چهارم آبان بفرمایند که اگر من به جاى آنها بودم آنها را منع مى کردم و مى گفتم که چادر سیاه بالا ببرند. کسانى که مى گویند باید خفه شد اینجا هم باید خفه
شد (این اشاره به بعضى از افرادى است که مى گفتند ما موظف به سکوت هستیم)، نه الان تکلیف سکوت نیست «والله گناهکار است کسى که داد» نزند براى اینکه اسلام در خطر است بعدش هم این تعبیر را دارند که «رفت اسلام» و همه مردم گریه کردند. با همین مبانى، ایشان تقیه مداراتى را تبیین کردند، البته نه به این معنا که تغییر داده باشند. در منابع هم بوده است. استخراج و نامگذارى این مورد; یعنى تقیه مداراتى در مقابل اهل تسنن است که ریشه قرآنى هم دارد. ایشان وقتى رساله اى در اصول به مناست مباحثى مى نویسند، همچنین وقتى که قاعده لاضرر را بحث مى کنند، به دید حکومتى هم نگاه مى کنند. همین طور در اجتهاد و تقلید، سبک ایشان با سبک مرحوم آخوند در کفایه فرق مى کند. در کفایه، تنها تعریف اجتهاد و تقلید و دو تا مساله مهم یعنى بقا بر تقلید میت و تقلید اعلم مطرح شده است; اما حضرت امام وقتى که بحث اجتهاد و تقلید را مطرح مى کند قضیه شؤون و مناصب فقیه را نیز مطرح مى نماید. یکى از مناصب فقیه، افتا است. حجیت فتوا براى خودش و افتا براى غیر، یکى دیگر از مناصب فقیه، مقام قاضى بودن فقیه است، به عبارت دقیقتر، نفوذ حکم او
را مطرح کرده اند که مربوط به بحث ولایت فقیه است و یک جهت جالبتر اینکه، تمام احکام اسلامى را در شعاعهاى مختلف شؤون فردى - اجتماعى - سیاسى اقتصادى
اشاره مى کنند. البته دیگران هم اینها را دیده اند; ولى چه بسا مى گفتند ما تکلیفمان احکام عبادى و معاملى است; چون عبادات و معاملات مورد ابتلا است و مردم از ما سؤال مى کنند. شعاع دیدشان این بود. امام وقتى ولایت فقیه را مطرح کردند، همین مباحث را بحث کردند، همراه با یک بیان جدیدترى که حکومت اسلامى از نوع حکومت قانون است، نه از نوع حکومت مشروطه; نه از نوع حکومت استبداد; بلکه حکومت قانون است. حکومت قانون، حکومت فقه است هر چند در همان «الرسائل» ایشان تعبیر به قانون کمتر دارند، ولى کل نظریات ایشان هماهنگ مى باشد و یکى از آقایان در جایى مى گفت: که بین اینها نوعى تفاوت است; باید توجه داشت که نه، این طور نیست. نظریات امام این جنبه را دارد; که با این سبک بیان یعنى همان مبانى حکومت اسلامى است که حاکم باید مجرى قوانین اسلام باشد. البته روشن است که باید همه مردم تابع قانون باشند. و امام اصول حکومت را بیان مى کردند و لذا آن بحث درباره ولایت (در نجف) بیشتر راجع به تاسیس حکومت اسلامى است. ولى وقتى زمان اجراى حکومت رسید، مى فرماید، مردم نقش پذیرش را دارند اما اساس را ولایت حکومت دارند و لذا در قضیه تغییر حکومت که مربوط
به 12 فروردین بود، ایشان اصرار دارند که مردم در قضیه بیایند; چرا که مردم نقش اساسى دارند. یعنى مبانى حکومت اسلامى را همان مبانى که حکومت را تصویب مى کند، تشکیل مى دهد و پیاده شدنش جز با حضور مردم امکان ندارد. حتى به نظر بنده، این فرمایش ایشان که فرمودند بدون حضور زنان انقلاب نمى شد، بعضى آقایان طرحشان این بود که نسبت به زنها، ما مانع آنها بشویم; زنان نباید در مجامع رسمى حضور داشته باشند; ولى حضرت امام از این تفکر نهى کرده بودند و مى گفتند; انقلاب ما مرهون زنهاست; چرا ما جلوى زنها را بگیریم. حالا ببیند که از دیدگاه بعضى، زنان حق آمدن ندارند; ولى امام مى گفتند در حکومت، زنها هم باید شرکت داشته باشند. در آیه اى از قرآن، مؤمنین و مومنات، مسلمین و مسلمات در کنار یکدیگر ذکر شده است. امام مى فرماید، همه مردم موظفند، چون امر به معروف و نهى از منکر و دفاع از دین، وظیفه همه است،بنا بر این،پشتیبانى از حکومت و نظام هم، وظیفه همه اهل ایمان است. چه تفاوتى بین دیدگاه حضرت امام و مرحوم نائینى در این مورد وجود دارد؟ آیت الله احمدى فقیه: البته مرحوم نائینى کلامى دارند که من ترجیح مى دهم که اینها را مخلوط نکنیم. ایشان حکومت مشروطه را دفع افسد به فاسد مى دانند;
لذا صد درصد مشروطه را امضا نکرده است; ولى صحبت حضرت امام این است که ایشان با آوردن جمهورى اسلامى، مى خواهند بفرمایند که همه احکام دین را باید با جمهورى پیاده و عملى کرد، نگذارید احکام و مقررات در کتابها دفن شود. این خیلى مهم است که ما مردم را به کار بگیریم و مردم هم خود را مؤظف بدانند که این کار را انجام بدهند. بعضى مى گویند اگر فقیه راى مردم را امضا نکند، راى مشروعیت ندارد. نظر حضرت عالى درباره دیدگاه امام در این خصوص چیست؟ آیت الله احمدى فقیه: مشروعیت و نفوذ حکومتى غیر از مشروعیت و نفوذ فردى است. ممکن است نفوذ فردى جاى خودش باشد; اما با آن بعد حکومتى که تنفیذ حکم مى کند، فرق داشته باشد، اساسا احکام حکومتى با احکام فردى با هم فرق دارند، اینکه حضرت امام فرمودند تا تنفیذ نشود، فایده اى ندارد; این، حکم حکومتى و مربوط به لوازم حکومت است. یک مثالى از وکالت مى زنم. از نظر شرعى، وکالت یک امر جایزى است. شما، بنده را مثلا براى خرید و فروش وکیل کردید. ساعت بعد اگر خواستید عزل کنید، مانعى ندارد; چون وکالت جایز است. وکالت در مجلس خبرگان و مجلس شوراى اسلامى هم از همین مقوله است; اما اگر کسى را وکیل مى کنند،
ما این را مى دانیم که با فوت مؤکل، وکالت باطل مى شود. این همه مردم به وکلاى مجلس راى دادند، خیلى از این مردم فوت مى کنند، آیا وکالت نمایندگان باطل مى شود؟ مى گوییم خیر، زیرا این وکالت از حوزه فردى بیرون آمده است، همان وکالت هم هست; ولى چون با حکم حکومتى ولى فقیه آمده، این وکالت تنفیذ مى شود. توجه فرمودید. ضمانت اجرایش، از بعد حکومتى است و از بعد حکومتى تنفیذ مى شود، و لذا، اساسا چه کسى گفته که راى مردم بى ارزش است. امام هیچ جا نفرمود که راى مردم بى ارزش است. مشروعیت و عدم آن از همین باب است. مبناى فقهى این ارزش دادن به راى مردم در حکومت چیست؟ آیت الله احمدى فقیه: راى مردم یا اصلا این انتخابها از باب وکالت است; چون خود وکالت یک امر معاملى است. همان طور که به محضر مى روند و وکالت یک نفر راجع به اموال تنفیذ مى شود; همین طور، در انتخابات، به اشخاص و کالت مى دهیم. آیا مى شود وکالت یک نفر براى کارهاى روزمره اقتصادى هیچ ارزشى نداشته باشد؟ این حرف از کجا در آمده است. ما در منابع شرعى داریم که عمل انسان محترم است، مگر مى شود که عمل انسان در وکالت، در تجارت، در بیع محترم باشد، ولى در انتخاب ها محترم نباشد؟
یقینا روح امام از این حرف راضى نیست و تصمیم و اراده انسانها در حد خودشان حجیت دارد; ولى از بعد حکومتى، احتیاج به تنفیذ ولى فقیه دارد. مساله دیگر رعایت مصلحت افراد است; همان طور که ولایت پدر بر فرزند، با رعایت مصالح فرزند است. آیا پدر مى تواند فرزندش را آتش بزند؟ اصلا معناى ولایت پدر بر فرزند یعنى مسائل او را حل کردن خداوند ولایت را به پدر داده براى مصالح او، ولایت پدر بر دختر نسبت به ازدواج براى چیست. براى اینکه مصالح او را رعایت کند. اصلا معناى ولایت; یعنى مصلحت کسى که زیر مجموعه این ولایت است، حفظ شود. کسى که حکومت امت را بر عهده مى گیرد، جز مصلحت مت به چیزى توجه ندارد. لذا جمع این دو نظریه، به این است که بگوییم حقوق فردى به جاى خودش محفوظ است. مصلحتى که ولى فقیه مى بیند، شعاع ولایت فقیه; یعنى مصلحت امت مى باشد. مصلحت نظام مربوط به ولایت فقیه است، تنفیذش هم مربوط به این حوزه است. و لذا حضرت امام مى فرمایند «پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت آسیبى نرسد»; یعنى موضوع ولایت فقیه مصلحت عامه مردم است.مطالب دیگرى هم هست که به فرصت مناسب و وقت وسیعترى موکول مى شود خداوند متعال توفیق علم و عمل
صالح بر اساس نیت صادق عنایت فرماید. از اینکه وقت خودتان را در اختیار فصلنامه گذاشتید سپاسگزاریم.
برداشتهایی از سیره امام خمینی، ج 3 رجایی، غلامعلی
روزی امام در مسیر راه خود به مدرسه فیضیه متوجه تجمع و غوغای برخی از طلبه ها بر سر کتاب «اسرار هزار ساله» گردیدند. از این رو پس از تهیه و مطالعه کتاب، درس خود را تعطیل کرده و در مدت یک ماه و نیم الی دو ماه «کشف الاسرار» را در رد کتاب یاد شده نوشتند و برای پرهیز از شهرت طلبی، کتاب بدون نام ایشان منتشر شد. (1)
امام کتابی دارند به نام «کشف الاسرار» این کتاب رد کتابی است که یکی از آقازاده های علما متأسفانه نوشته بود به نام «اسرار هزار ساله» و مسایل اعتقادی شیعه را در این کتاب به مسخرگی گرفته بود و به روحانیت و امامت و همه اینها جسارت کرده بود. امام بزرگوار روی دلسوزی به حال اسلام، درس و بحث و مطالعه شان و همه چیزشان را یکباره در حوزه تعطیل کردند و به نوشتن جواب به این کتاب پرداختند. این طوری که من شنیده ام و در ذهنم است حدود چهل روز تمام این کارها را کنار گذاشتند و کتابی به عنوان «کشف الاسرار» در رد آن کتاب نوشتند و برای اینکه شایبه این معنا نباشد که کسی بگوید
در آن یک نوع خودنمایی وجود دارد، آن کتاب در چاپهای اول و دومش حتی در یک جا اشاره به آن معنی ندارد که این کتاب مؤلفش امام بزرگوار است؛ یعنی ذکری از مؤلف در این کتاب اصلا مطرح نیست و فقط کتابی است برای جواب به کتاب «اسرار هزار ساله» ؛ که این کشف از خلوص ایشان در این مقام می کند که با وجودی که امام جواب را نوشته اند اما به خاطر اینکه نخواسته اند که کسی بگوید مثلا جواب دهنده چه مقامی دارد دستور داده اند که نامی از ایشان در این کتاب مطرح نشود . (2)
چاپ کتاب «مکاسب محرمه» امام را یکی از شاگردانشان به عهده گرفت. امام در آخر کتاب، نام خودشان را ننوشته بودند. وقتی به ایشان گفتم: آقا! شما لطفا بنویسید که این کتاب به دست چه کسی نوشته شده است.» فرمودند: نخیر! لازم نیست. مطالب باید باشد.» هر چه اصرار کردم، موافقت نکردند و سرانجام فرمودند: «نمی خواهد. همین طوری می خواهد چاپ بشود، نمی خواهد، نشود.» بالاخره یک حیله شرعی به کار زدم و گفتم: «آقا! شما لااقل اسمتان را در کتاب مرقوم بفرمایید که اگر کسانی اشکالاتی داشتند، بدانند به چه کسی می خواهند ایراد بگیرند و معلوم باشد که مطالب مال
کیست.» ایشان فرمودند: «خوب، اگر اینطور است، می نویسم.» و نوشتند: «این نوشته شد به ید اقل فانی روح الله الموسوی الخمینی» . (3)
حدود هفت سالی که در محضر امام بودیم و به منزلشان رفت و آمد می کردیم متوجه نشدیم که امام حاشیه بر «عروه» یا «وسیله» دارند، با اینکه دیگران معمولا در درس و بحث به شاگردانشان می گویند که مثلا من در فلان نوشته ام این مسأله را یادآور شده ام. اما امام اگر سؤالی می شد پاسخ می دادند ولی اشاره ای به نوشته های خویش نمی کردند. حتی پس از فوت حضرت آیت الله بروجردی که زمینه برای طرح اینگونه مسایل فراهم بود باز امام حرص مطرح کردن خود را نداشتند. و ما پس از هفت سال یک روز که در منزل ایشان در فصل زمستان زیر کرسی نشسته بودیم کتابی را روی کرسی مشاهده کردیم که شبیه کتابهای متعارف حوزه نبود از امام پرسیدیم این کتاب چیست؟ اجازه می دهید نگاه کنیم فرمودند: «حاشیه بر وسیله است.» اینها همه حکایت از زهد و تقوای امام می کرد. (4)
بعد از وفات حضرت آیت الله بروجردی با اینکه اولین حوزه درس در قم مجلس درس امام بود اما ایشان هیچ گاه به فکر مرجعیت و ریاست عامه مسلمین نبودند. حتی
مجالس و محافل قم که تشکیل می شد شرکت نمی فرمودند؛ لذا چند نفر از طلاب با خرج خودشان حاشیه بر «عروة الوثقی» ایشان را چاپ کردند ولی قدری از پول چاپ کم آوردند. بنده به مرحوم اشراقی گفتم : «اگر می توانید تتمه پول چاپ را از امام دریافت نمایید.» بعد از چند روزی جواب آوردند که امام فرمودند: «من که نگفتم چاپ کنید!» (5)
امام در دوران زندگی خویش کوچکترین گامی در راه بدست آوردن مقام و مسند برنداشتند. عکس و رساله خود را تا روزهای آغاز نهضت (که مردم چاپ و پخش کردند) اجازه چاپ و پخش ندادند و تازه در آن شرایطی که فریاد مقلدین از نداشتن توضیح المسائل ایشان به آسمان بلند شده بود، فقط چاپ آن را اجازه دادند ولی از وجوهات شرعیه صرف چاپ آن نکردند و بودجه اولین چاپ توضیح المسایل ایشان از طرف خود مردم جمع آوری و تأمین گردید و تا روزی که در قم می زیستند. حتی یک جلد رساله به طور رایگان در اختیار کسی نگذاشتند و اصولا در منزل ایشان رساله یافت نمی شد. (6)
افرادی که سالها با امام بوده اند محال است یک کلمه غیبت و یا حرفهایی مربوط به دیگران از ایشان شنیده باشند.
روزی یکی از برادران خدمت امام رسید و مسأله ای را مطرح کرد و در صحبت خود حرفی از یک شخص به میان آورد که ایشان ناراحت شدند و فرمودند: «در اینجا از کسی حرف نزنید» . (7)
امام در حالی که فردی متعبد و شب زنده دار بودند؛ ولی از تظاهر به تقدس و تقوا در انظار مردم فوق العاده بیزار بودند. در طول عمرشان دیده نشد در انظار مردم تسبیح بدست بگیرند و ذکر بگویند. ایشان در حالی که مردی زاهد و وارسته بودند و هرگز دل به دنیا نبسته بودند، سعی می کردند که از نظر لباس و وضع ظاهری در سطح مطلوبی باشند و از پوشیدن لباسهای کهنه و پاره و یا لباسهای کم قیمت اجتناب می ورزیدند. (8)
به اعتراف بسیاری از شاگردان امام، معظم له از نفاق و ریاکاری متنفر بودند و با اینکه ذاکر بودند اما پیش شاگردان ذکر نمی گفتند و تسبیح نمی گرداندند و نیز از حالت فقرنمایی بدشان می آمد و با اینکه مدتهای زیادی مبالغی مقروض بودند ولی به وضع ظاهری خود می رسیدند . (9)
امام در مباحثات علمی کاملا اهل بحث و دقت بودند و مطالب را به طور دقیق بررسی می کردند و به اشکالات پاسخ
می دادند، ولی در جلساتی که بحث به صورت خودنمایی و جدال مطرح می شد ایشان سکوت می کردند. اگر کسی سؤال می کرد جواب می دادند و الا ساکت بودند و گوش می دادند . (10)
والاترین ارزش اخلاقی حضرت امام، معیار حب و بغض ایشان نسبت به اشخاص، تقوا و خدمت به اسلام بود. امام حتی فرزند و عیال خودشان را هم به همان معیار دوست داشتند. (11)
امام ما را از تصدی پستهای حساس منع می کردند؛ مثلا دوست نداشتند دخترشان نماینده مجلس بشود. چون می گفتند: «دلم نمی خواهد این احساس و توهم پیدا شود که به خاطر منسوب بودن به من، دخترم فلان پست را گرفته است. یا می گفتند: «ما انقلاب نکردیم که پست بین خودمان تقسیم کنیم و اصلا برای اینکه این شایعه در ذهن مردم بوجود نیاید دنبال این کارها نروید . هزار جور کار دیگر هست که می توانید آنها را انجام دهید. (12)
امام در یکی از سفرهایشان به محلات که مصادف بود با ماه رمضان در مسجدی دور افتاده، متروک و بسیار کوچک که بیش از یک اتاق گلی نداشت به اقامه جماعت می پرداختند. این در حالی بود که عده ای از علما به ایشان پیشنهاد کردند که در مسجد جامع شهر اقامه جماعت
بفرمایند. اما آن بزرگوار قبول نکرده و فرمودند: «در مسجد جامع کسی هست که اقامه جماعت کند ولی در این مسجد کسی نیست که اقامه جماعت کند، لذا این مسجد را باید احیا کرد.» (13)
به هنگام ورود امام به نجف همه علما و طلاب به دیدار ایشان می آمدند. مدتی هم امام مشغول بازدید از آنها بودند. بعد از یکی دو ماه تقاضاهای مکرری از ایشان جهت تدریس به عمل آمد و پیشنهاد شد که در مدرسه آیت الله بروجردی نماز بخوانند و درس داشته باشند. امام پس از بررسی کامل، مسجد مرحوم شیخ انصاری را که مسجد متروکه ای شده بود انتخاب و در آن به تدریس مشغول شدند. (14)
در شب شهادت مرحوم حاج آقا مصطفی در مسجد هندی نجف مجلس فاتحه گذاشته بودند آقای سید جواد شبر منبر رفتند ایشان نقل می کرد در این مجلس که امام هم در آن شرکت کرده بودند روضه حضرت علی اکبر (ع) را خوانده و هفت بار هم در منبر به این روضه اشاره و گریزهایی زده بود اما امام با نهایت آرامش در مجلس نشسته بودند. ایشان با آن گریزهای متعدد می خواست از امام گریه ای بگیرد که دل ایشان سبک شود ولی موفق نشد با
اینکه مصیبت بزرگی بود یک عده که حال امام را دیدند گفتند از بس مصیبت سنگین است امام شوکه شده و گریه شان نمی آید ! لذا پس از مجلس خدمت امام که به منزل تشریف برده بود عرض کردند. آقا شما امشب در روضه گریه نکردید؟ ایشان فرمودند وقتی او روضه می خواند به من نگاه می کرد و من ترسیدم اگر گریه کنم برای غیر خدا گریه کنم یعنی گریه ام بابت مصیبت فرزندم باشد نه برای رضای خدا. (15)
اوایل نهضت، بعضی از روحانیون در قم به زندان افتاده بودند که مرحوم شهید محلاتی هم از جمله آنها بود. امام در همان اوایل آنها را جمع کرده و فرمودند: «اگر برای من این کار را کردید و زندان رفتید، من نه پاداشی دارم به شما بدهم، نه اینکه اقدامی می توانم بکنم. خوب، التماس دعا! برای من این کار را نکنید. اگر برای خدا می کنید، صبر کنید و از این چیزها باکی نداشته باشید و کار خودتان را انجام بدهید» . (16)
در جماران امام می آمدند و بعد از نشستن با دست مبارک خود برای رزمندگان آجیل پر می کردند . من می گفتم: «اجازه بدهید پشت آن بنویسیم که این آجیل توسط امام پر شده است، چون رزمندگان خوشحال
می شوند.» اما ایشان می گفتند: «نه» لازم نیست. (17)
: .1 حجة الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی حضور ش .1 .2 آیت الله فاضل لنکرانی. .3 حجة الاسلام و المسلمین علی اکبر مسعودی خمینی نور علم دوره 3 ش .7 .4 آیت الله حسن صانعی ویژه نامه روزنامه اطلاعات 69. 14/3/ .5 حجة الاسلام و المسلمین توسلی سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .2 .6 حجة الاسلام و المسلمین سید حمید روحانی تحلیلی از نهضت امام خمینی ج .1 .7 حجة الاسلام و المسلمین محمد رضا ناصری پا به پای آفتاب ج 4 ص 264 و .265 .8 آیت الله جعفر سبحانی حوزه ش .32 .9 سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج 1 ص .69 .10 آیت الله ابراهیم امینی پیام انقلاب ش .105 .11 آیت الله بنی فضل ویژه نامه روزنامه جمهوری اسلامی خرداد .70 .12 فاطمه طباطبایی ویژه نامه روزنامه اطلاعات 69. 17/3/ .13 حجة الاسلام و المسلمین توسلی حوزه ش 45 ص .52 .14 حجة الاسلام و المسلمین محتشمی ندا ش اول. .15 حجة الاسلام و المسلمین سید مرتضی موسوی اردبیلی ابرکوهی. .16 حجة الاسلام و المسلمین محمد رضا ناصری پا به پای آفتاب ج 4 ص .260 .17 زهرا مصطفوی.
برداشتهایی از سیره امام خمینی، ج 3 رجایی، غلامعلی
در اواخر سال 1328 شمسی به مناسبت ولیمه تولد نخستین فرزندم از امام دعوت کردم که به خانه ما تشریف بیاورند. جمعی از علما در این جلسه حضور داشتند. یکی از علمای حاضر رو کرد به مرحوم حاج آقا مصطفی که در آن روز نوجوانی لاغر اندام بسیار ظریف الطبع و خنده رو و دوست داشتنی بود و گفت: «آقا مصطفی شنیده ایم خواب عجیبی دیده ای، برای حاج آقا (امام) هم نقل کرده ای؟» مرحوم حاج آقا مصطفی نگاهی به امام کرد و منتظر اجازه ایشان شد. امام با گوشه چشم به وی نگاهی کردند. او گفت: «نه» آن عالم گفت: «بگو، حاج آقا اجازه می دهند .» ولی مرحوم آقا مصطفی در حالی که طبق معمول لبخندی بر لب داشت از گفتن ابا می کرد و در واقع با نگاهی که به امام می نمود منتظر اجازه ایشان بود. علما اصرار می کردند و امام ساکت و آقا مصطفی متحیر و منتظر بود. در آخر مرحوم حاج آقا عبد الله آل آقا به امام گفت: «حاج آقا اجازه بدهید بگوید. خواب عجیبی است و شنیدن دارد. خیلی ها شنیده اند .» امام همان طور که ساکت و آرام به یک نقطه نگاه می کردند تبسمی نموده و به
آقا مصطفی فرمودند: «چیه، بگو.» آن مرحوم گفت: «چند شب پیش خواب دیدم در مجلسی هستم که تمام حکما و فلاسفه به ترتیب نشسته اند: فارابی، شیخ الرییس ابن سینا، بیرونی، فخر رازی، خواجه نصیر طوسی، علامه حلی، ملاصدرا، حاج ملا هادی سبزواری و عده زیادی دیگر (گویا سقراط و افلاطون و ارسطو از حکمای یونان را هم نام برد). در همین حال دیدم شما وارد شدید و حکما و فلاسفه همه بلند شدند و به استقبال شما آمدند و شما را بردند و در صدر مجلس نشاندند .» وقتی سخن آن مرحوم تمام شد امام رو به ایشان کرد و گفتند: «این خواب را تو دیدی؟» گفت: «بله.» امام فرمودند: «تو بیخود چنین خوابی دیدی!» با این سخن امام همه به سختی خندیدند و خود امام هم لبخندی زدند. (1)
امام در صحبتهایشان حتی اگر یک جمله خوش طبعی و شوخی می کردند حتی در آن یک جمله هم نظر تربیت و سازندگی داشتند. (2)
آن شب در مدرسه علوی خبر آوردند کسی در عقبی حیاط کوچک مدرسه را می زند. آن زمان چون اسلحه نداشتیم، از آن در با چوب حفظ و حراست می شد. خلاصه در را باز کردند. دیدیم امام هستند، آن هم تنهای تنها و
شاید حاج احمد آقا نیز همراه ایشان بود و از در دیگر آمده بود. صدای شوق انگیز «امام آمد، امام آمد» به همه رسید و ده، بیست نفر از کسانی که در آن شب در مدرسه رفاه بودند، امام را دوره کردند و بنا کردند بوسیدن دست ایشان. امام نیز با وجود خستگی زیاد با روی خوش همه را مورد مرحمت قرار دادند. تعجب می کردم امام با اینکه از صبح تا آن موقع یک لقمه غذا و یک لیوان آب نخورده اند و با آن همه خستگی مسافرت و رفتن بهشت زهرا و سخنرانی، چطور می توانند با این روی خوش با مردم برخورد کنند. من هم آمدم و دم در ایستادم و از فاصله یک متری مشغول تماشای ایشان شدم، سالها بود که امام را ندیده بودم. اما نزدیکتر نرفتم تا حداقل به قدر یک نفر هم که شده مزاحمتی ایجاد نکنم . امام آمدند و رفتند طرف پله های سرسرا که به طبقه دوم منتهی می شد. حدود پنجاه الی شصت نفر پایین پله، مشتاقانه رهبرشان را نگاه می کردند. امام از پله ها بالا رفتند، همین که به پاگرد رسیدند، رویشان را به جمعیت کردند و چهار زانو نشستند روی زمین. حرکت خیلی جالبی بود. وقتی همه دیدند که امام روی زمین نشستند،
آنها نیز متوقف شدند. امام با تبسم محبت آمیزی از آنها احوالپرسی کردند و شروع کردند به صحبت. آن ده، پانزده دقیقه ای که امام در روی پله ها با تبسم زیبایشان برایمان صحبت کردند، از خاطرات جالب و فراموش نشدنی من است. (3)
امام بسیار با متانت بودند. ما هر موقع خدمت آقا می رسیدیم، تبسم بر لبان امام نقش داشت . (4)
امام به ما اجازه داده بودند در هر وقت از شب با یک «یا الله» گفتن خدمتشان برسیم. گفته بودند: «وقتی شما با من کار دارید فقط «یا الله» بگویید و بیایید» . وقتی ما «یا الله» می گفتیم، منتظر می شدیم که ایشان بگویند: «بسم الله» ، آن وقت وارد می شدیم و آن مراقبتی که باید می کردیم، انجام می دادیم و بر می گشتیم. من در تمام این اوقات استثنایی، ندیدم که ایشان اخم بکنند یا روی ترش به ما نشان دهند، بلکه با کمال خوشرویی ما را می پذیرفتند و این حاکی از نهایت صبر و شکیبایی ایشان بود. (5)
یک وقت یکی از آشنایان به منزل آمد و چون نسبت به مسأله ای معترض بود کمی بلند صحبت می کرد و نظرات خود را ابراز می نمود. امام با اینکه در دوران کسالت و نقاهت بسر می بردند
با آرامش و ملایمت به او فرمودند: «چرا ناراحتی می کنید؟ حالا بیایید با هم صحبت کنیم، بالاخره یکجوری با هم کنار می آییم» . (6)
امام ناراحتیهای جسمی ای را که داشتند خودشان احساس می کردند که مطابق با سنشان هست . ما وقتی از این امر جویا شدیم با لبخند و تبسم ملیحی می گفتند: «این ضعف به دلیل پیری است و شما می خواهید پیری را معالجه کنید، نمی توانید» . (7)
امام وقتی که روی تخت بیمارستان بودند وقتی تا مغز استخوانشان از درد می سوخت، با هر کس که ملاقات می کردند حتما لبخند می زدند. (8)
امام واقعا خلق و خوی محمدی داشتند. در تمام این مدتی که ما در خانه ایشان بودیم و اغلب کارهایی را که برای ایشان می کردیم و با آن عمل جراحی مشکلی که داشتند هرگز نشد که خم به ابرو بیاورند. ما به خاطر احترام خاصی که برای امام قایل بودیم قبلا به ایشان می گفتیم که مثلا بنشینید و یا اگر می توانید راه بروید و... هرگز نشد که اعتراضی بکنند. همیشه در کمال احترام با ما برخورد می کردند. و واقعا می توانم بگویم که از نظر من بیماری نمونه بودند. و من تصور نمی کنم که کسی بتواند تا این حد در مقام رضای الهی
باشد و تحمل درد داشته و چنین خلق و خویی را دارا باشد و کاری نکند که ما از او دل چرکین بشویم. (9)
: .1 حجة الاسلام و المسلمین محمد رضا سجادی اصفهانی سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .6 .2 آیت الله محمدی گیلانی. .3 آیت الله خامنه ای شاهد بانوان ش .167 .4 خادم (از محافظین بیت امام) در رثای نور ص .65 .5 دکتر پورمقدس پاسدار اسلام ش .96 .6 زهرا مصطفوی حضور ش .1 .7 دکتر حسن عارفی. .8 حجة الاسلام و المسلمین انصاری کرمانی یادواره اربعین ارتحال امام. .9 دکتر کلانتر معتمدی پیشین.
مجله کیهان فرهنگى، شماره 212 همتى، همایون امام خمینى (ره) معتقدند که ارزش هاى کلى اخلاقى را مى توان با عقل فهمید و اثبات کرد. فطرت الهى آدمى را قبول دارند و در این فطرت شناخت، تمیز و تشخیص فجور و تقوا به آدمى الهام شده است: «فا لهمها فجورها وتقواها» . این قدرت شناخت، این شعور اخلاقى، نیرو و «حس اخلاقى» (حژذحث دچزرت) و به تعبیر ژان ژاک روسو (حح ذحخحژرا) یا وجدان اخلاقى که از او به بعد در «دانش فلسفه اخلاق» مطرح شد، مورد تایید حضرت امام (ره) هست. یعنى ایشان، انسان را داراى یک «فطرت الهى» مى دانند که اگر در شرع هم نیامده بود و معرفى ارزش ها و ضدارزش هاى اخلاقى ناگفته مانده بود، خود آدمى مى توانست برخى از ارزش هاى کلى ومادر را تشخیص بدهد مثل «العدل حسن و الظلم قبیح» ، برخلاف اشاعره که کل ارزش هاى اخلاقى را شرعى مى دانستند نه ذاتى، اما معتزله و شیعه معتقد بودند که آدمى داراى قوه دراکه و نیروى درک و دریافتى آنچنان است که قدرت تشخیص برخى از مبانى و اصول اولیه اخلاق را دارد. اما حضرت امام (ره) از سویى عقل گرایانه به مساله مى اندیشند و به مبانى فلسفى ملتزم و وفادارند ولى این را پسندیده نمى بینند. از سوى دیگر معتقدند که
برخى ارزش ها هست که براى شناخت آنها و معیار تمیز و تفکیک آنها نیازمند شرع هستیم. به زبان اصولیون شیعه، برخى «مستقلات عقلیه» اند و برخى «استلزامات عقلیه» . برخى بدیهیات عقلیه هستند که شرع هم اگر به آنها حکم کند درواقع ارشاد به حکم عقل کرده است و به اصطلاح، حکم ارشادى است نه حکم مولوى. اما برخى امور هستند که اینها را ما نمى توانیم از پیش خود و مستقل از شرع و با قطع نظر و غمض نظر از شرع و شریعت به آنها پى ببریم. شناخت اینگونه ارزش هاى اخلاقى، رذیلت ها و فضیلت ها، محتاج تبعیت و التزام به شرع مبین است، لذا مى توان گفت که حضرت امام تابع تئورى اى هستند که در «فلسفه اخلاق» معاصر به آن (ش زرحخژ حذچذذرح حذخسخا) گفته مى شود یعنى «نظریه فرمان الهى» . حضرت امام درواقع مکتب اخلاقیشان نه فلسفى و عقل گرایانه محض (ح خژژخدچذرخژچث) و نه اشعرى مسلک است و نص گرایان محض (ح خژژخدچس ژس حث) است که هیچ سهمى و مدخلیتى براى عقل قایل نباشد، بلکه تلفیقى است از نوعى اخلاق فلسفى، استدلالى و عقلانى به ضمیمه فرمان ها و اوامر و نواهى شرعیه و دستورات الهى. لذا اخلاق امام (ره) اخلاق دینى است، نه غیردینى و سکولار. این اولین تفاوت بین این مکتب اخلاقى با مکتب اخلاق ارسطویى است
که در این مکتب از ماثورات و از داده هاى وحى، آموزه ها و یافته هاى وحیانى استفاده مى شود، مثلا بحث «تقوا» را شما در مکتب اخلاق ارسطویى نمى بینید. بحث تقوا و ضبط نفس، مراقبه، محاسبه، مشارطه، مؤاخذه که امام در کتاب «چهل حدیث» در باب «جهاد اکبر» اینهارا «ارکان اربعه سلوک» و تهذیب نفس مى دانند. نخست، مشارطه با نفس و بعد، مراقبه براین شرطى که با نفس گذاشته است آدمى، که بندگى کند، معصیت را کنار بگذارد و بعد محاسبه و حسابرسى از نفس و بعد مؤاخذه که اگر تخلفى یا تمردى و معصیتى از نفس سرزده، براى آنکه پیمان بندگى با خدا بسته است، اگر این میثاق بندگى را نقض کرده است، او را مؤاخذه کند. اینها کجا در اخلاق ارسطویى و کتاب «اخلاق نیکوماخوس» او هست؟ در متن انگلیسى آن، که من در اختیار دارم، او به تعریف (ژحس ژزخسحذچ حح خج) رذیلت و فضیلت مى پردازد، بعد خیر (حررب) را بحث مى کند، خیر مطلق و خیر همگانى، بعد (ذچحت حخژ ح ر ش زرحخژ حخث) یعنى مسئله اعتدال و تعادل و بعد هم مساله معروف (ژژذخررچب) یعنى سعادت موردبحث قرار مى گیرد، اما بحث تقوا کجاست؟ ذکر کجاست؟ مراقبه کجاست؟ محاسبه کجاست؟ نه در اخلاق نظرى و نه در اخلاق عملى ارسطو مسایلى مثل لقاءالله،
فلاح، وصول که در «دعاى عرفه» امام حسین (ع) آمده است: تهجد، نماز شب، دستورالعمل ها و آداب و توصیه هاى عملى براى معالجه بیمارى هاى اخلاقى و روحى، روزه گرفتن ها، نمازهاى مستحبى، دعاها، اینها در اخلاق ارسطویى نیست. از حیث نظرى هم ما، در اخلاق ارسطویى مسایلى مثل تقوا، ذکر، لقاء، عشق و مانند اینها را نمى بینیم. ولى در اخلاقى که در آثار حضرت امام (ره) به خصوص در احادیث اخلاقى اى که در کتاب «اربعین یا چهل حدیث» شرح شده اند همه اینها را مى بینیم. به نظر من، حضرت امام در علم اخلاق دو کار مهم کرده اند: یکى تعدیل اخلاق فلسفى و استدلالى و پیوند و تلفیق آن با داده هاى وحى و احکام شرعى و فقه، زیرا اخلاق عقل گرایانه و استدلالى محض به خصوص در تعیین و تشخیص مصادیق و جزئیات رذایل و فضایل با مشکل روبه رو مى شود و عقل در آنجا از سیر و از تک و تاز باز مى ماند. و براى همین است که ما نیاز داریم به یافته ها و آموزه هاى وحیانى مراجعه کنیم، همه ارزش ها و ضدارزش هاى اخلاقى را نمى توان بر عقل بنا کرد وگرنه نیازى به وحى نبود. من البته نمى خواهم مثل کانت بگویم که دین، همان اخلاق است، به نظر من، اخلاق جزیى از دین است، بخشى از دین است.
دین احکام سیاسى و اجتماعى هم دارد. ابعاد عرفانى، اساطیرى و نمادین هم دارد، بخش اعتقادات و معرفتى و شناختارى هم دارد، فراتر از اخلاق است، قطعا ولى اخلاق، جزء مهمى از دین است. و به همین سبب است که پیغمبر (ص) فرمود: «انى بعثت لاتمم مکارم الاخلاق» . و بدینسان آن حضرت هدف بعثتشان را تکمیل و به تحقق رساندن ارزش هاى اخلاقى بیان فرموده اند. خوب در کنار اخلاق ارسطویى مى توان از مکاتب دیگر هم نام برد مثلا اخلاق (ش خ ردرخژذرحا) یا وظیفه شناسى که خودش نیز اقسامى دارد. مثل: عمل نگر (ش خ ردرژذرحا - ژح آ) و قاعده نگر (ش خ ردرژذرحا - حدس ث) این مباحث را البته در کلاس هاى «فلسفه اخلاق» باید تدریس کرد. ابتکار مهم امام (ره) یکى تعدیل، تصحیح، تکمیل و تعمیق اخلاق ارسطویى بوده است و یک هم پیوند دادن آن با آموزه هاى فقهى، شرعى و وحیانى. دیگر کار مهم ایشان، نوعى تاسیس و تدوین یک نظام اخلاقى به سبک عرفان یعنى پیوند زدن اخلاق با عرفان، که اخلاق به سبک توحید و «اهل الله» و عارفان است. که در آثار حضرت امام، مثل «آداب الصلوة» و کتاب «اربعین حدیث» و نیز نامه هایى که ایشان به نزدیکان و بستگانشان نوشته اند دیده مى شود. یعنى درست همانگونه که «از مقامات توکل تا فنا/ پله پله
تا ملاقات خدا» عارف به جایى مى رسد که از «فنا» هم فارغ مى شود و به مقام «فناء عن الفناء» و بلکه «فناء عن الفنائین» مى رسد که به تعبیر قونوى در کتاب «مفتاح» : من رزق الطهارة حتى عن الاخلاص فقد رزق الخلاص» : اگر کسى از دیدن و رؤیت کمالات خود رست، آنگاه به راستى رسته است. وگرنه اگر کسى به کمالات برسد ولى هنوز رؤیت کمال و رؤیت نفس کند و خود را ببیند، خویش را در میانه حایل ببیند و به خود التفات داشته باشد، کمالات را از خود بداند و به خود بگیرد و از خود ببیند، چنین شخصى هنوز رسوباتى از ناخالصى ها و خودکامگى و سطوت نفس در او باقى است: در ره عشق از آن سوى فنا صد خطر است تا نگویى که چو عمرم به سر آمد رستم تا علم و فضل بینى بى معرفت نشینى یک نکته ات بگویم خود را مبین که رستى «حافظ» چنین نیست که با رسیدن به «مقام فنا» کار تمام شده باشد و آدمى از شر نفس و سیطره نفس خلاص شود، بلکه تازه مشکل در این است که این کمالات را که از خدا گرفته است به خویش نسبت دهد و استفاده و سوءاستفاده هاى نفسانى از آنها بکند، یعنى مشکل
رؤیت نفس. این خود بالاترین حجاب است و از «حجب نوریه» است. حضرت امام، نوعى نظام اخلاقى در «الهى منک اطلب الوصول الیک» : خدایا از تو وصول و رسیدن به تو را مى طلبم. یا در «مناجات شعبانیه» است که: «الهى هب لى کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتى ثخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الى معدن العظمة و تصیر ارواضا معلمة بعز قدسک» آثارشان ارایه داده اند که در واقع بعد از مرحله اى که بر شانه هاى ارسطو مى ایستند و اخلاق استدلالى و فلسفى او را تلطیف مى کنند، جامه اى از شریعت بر آن مى پوشانند، کسوتى از فقه بر آن مى پوشانند، «به سبک عارفان، آن را منزل به منزل در قالب مقامات و مراحلى براى حرکت و سیر نفس از «یقظه» یا «عزم» یا «اراده» تا مقام «فناء فى التوحید» بیان مى کنند. لذا حرکتى که در نظام اخلاقى امام هست، یک اخلاق استاتیک و ساکن و جامد نیست، نوعى سیر، رفتن و شدن است، نوعى صیرورت (خ ذخذرح حآ) گذار (حخ چژژچت) است و لذا به اعتقاد من، امام (ره) اخلاق را با عرفان پیوند مى دهند، در حالى که در زمان ارسطو، اخلاق علمى بود که موضوع آن یا سعادت بود یا شناخت رذایل و فضایل. خواجه نصیرالدین طوسى در کتاب «اخلاق
ناصرى» مى گوید که موضوع علم اخلاق، یکى از این دو چیز است یا رذایل و فضایل و ارزش ها و ضدارزش هایى مثل حسد که یک رذیلت است یا اخلاص و صدق که اینها فضیلتند، دروغگویى رذیلت است، پاکدامنى و عفت، راستگویى، فتوت و رادمردى، فضیلت است. موضوع علم اخلاق نیز یا شناخت رذایل و فضایل است یا نفس رذایل و فضایل و ملکات نفسانى است یعنى خلق و خوهاى نفسانى و حالات نفسانى یا موضوع علم اخلاق «نفس» است، من حیث الرذایل والفضایل یا من حیث الصحة و المرض» : روح آدمى از آن حیث که مى تواند آراسته شود به فضیلت هاى روحانى و معنوى یا بیمار و مبتلا شود به آلودگى هاى اخلاقى، اما در واقع، در نظام اخلاقى حضرت امام (ره) دیگر موضوع علم اخلاق، رذایل و فضایل نیستند، موضوع علم اخلاق «معرفةالنفس» است براى نیل به «معرفةالرب» و بلکه «لقاءالله» . و اینجا است که اخلاق و عرفان با هم گره مى خورند. روش درمان هم روش تجربه شده اى است که از ائمه (ع) گرفته شده است. بخشى از آن را، علم فقه تعیین مى کند، بخشى از آن را احادیث و ادعیه، نوافل و مراعات آداب شریعت. آدمى مى تواند رذیلت را از خود، دور بسازد. پس بنابراین، از حیث موضوع و روش، از حیث مفاهیم و
مسایل و غایت و هدف، بین مکتب اخلاقى حضرت امام (ره) که اخلاقى استدلالى، شریعت مآبانه و مدارانه و عارفانه و لطیف است با اخلاق استدلالى و ارسطویى تفاوت هاى مهم و متعدد و معتنابهى وجود دارد. من به مقایسه دیگر تئورى هایى که ما در «فلسفه اخلاق» درس مى دهیم، مثل «شهودگرایى» (ذژخذرخژخس ژذپ) جورج ادوارد مور نمى پردازم و اگر بخواهم مقایسه کنم بحث زیاد طول مى کشد. اما امام یک عارف بوده است این سخن را نه از سر ارادت مریدانه و عشق سوزانى که در درون جان و ژرفاى ضمیرمان نسبت به آن پیر راه دان و مرشد غیب بین، احساس مى کنیم، به زبان مى آوریم; امام به دلایلى و با استناد به قراین و مؤیدات فراوانى، یک عارف بوده است. همانطور که مى دانید حضرت امام (ره) استادان و مرشدان بزرگى داشته است. مثل: مرحوم آیت الله شاه آبادى بزرگ، میرزا جواد ملکى تبریزى و آقا سیدابوالحسن رفیعى قزوینى. و کیست که نداند همه کسانى که راهیان «حکمت متعالیه» هستند و مشرب عارفانه فیلسوف بزرگ صدرالدین شیرازى را پذیرا شده اند، باید گامى هم در عرفان زده باشند، چون «حکمت متعالیه» غیر از حکمت عامیانه و متعارفه و فراتر از استدلال و عقل محض است. خود ملاصدرا تعبیرى دارد که: «نحن ردنا مع البرهان کشفا» : یعنى ما علاوه
بر برهان، سیر عقلى و استدلال کشف، مشاهده را هم اضافه کردیم و در کتاب «شواهد الربوبیه» جایى که از ارسطو مطلبى را نقل مى کند که: «من فقد حسا فقد فقد علما» چنین مى افزاید که ما مى گوییم: «من لاکشف له لا علم له» . این بیان صریح ملاصدرا در کتاب «الشواهد الربوبیه فى المناهج السلوکیة» است که دومین کتاب ارجمند و بزرگ فیلسوف بزرگ عصر صفویه است. هرکس به مقام مکاشفه نرسیده و علم او صرفا از لابه لاى اوراق کتب فراهم آمده، گامى در سلوک و بندگى و صراط عبودیت برنداشته و به معرفتى نیز نرسیده است. مولاناى بزرگ گفت که: از قدح هاى صور کم باش مست تا نگردى بت تراش و بت پرست! مولانا هشدار مى دهد که تو جام بعد از جام، باده صورت مى نوش و مفهوم نوش مى کنى این صورت چیست؟ تصاویرى که ذهن ما از واقعیت هاى پیرامون مى سازد. صور ادراکیه، صور ذهنیه، صورت هایى که از اشیاء و واقعیتها در ذهن خود داریم، زیرا خود واقعیت که در ذهن ما نمى آید، مفهومى از آن (ژرحذرا) یک تصور از آن در ذهن ما نقش مى بندد که همان علم ارتسامى و حصولى است و علمى است که به قول آن دزد که به غزالى گفت برو علمى بیاموز که کسى نتواند آن
را از تو بگیرد. امام غزالى وقتى که مخفیانه و ناشناس، کرسى تدریس و کلاس درس در بغداد را ترک گفت در حالى که موقعیت و شهرت و نفوذ او به گونه اى بود که به اصطلاح امروزى ها یک استاد صاحب کرسى (ذچذزخچخا) بود که در حدود هزار تا هزار و پانصد دانشجو در سر کلاس او شرکت مى کردند و استاد با نفوذ ى هم بود در دربار خلیفه که هرگاه اراده مى کرد مى توانست بدون تعیین وقت قبلى با خلیفه ملاقات کند. اما وقتى آن دغدغه هاى مقدس و ناب در او بیدار شد و دردطلب به جانش افتاد دید که این علم هاى رایج و قیل و قال مدرسه، او را اقناع نمى کند و ناشناس و گمنام از شهر خارج شد و سر به بیابان گذاشت و دوره بیابان گردى و خلوت گزینى خود را آغاز کرد و در سر راه هر چه داشت دزدان بردند، توبره اى هم داشت که چند کتاب را در آنجا گذاشته بود. رئیس دزدان آن را هم برداشت غزالى گفت که آنها علم من است و اگر مى شود به من بازگردانید. رئیس دزدان خندید و گفت برو علمى بیاموز که نتوان آن را دزدید. و بعدها خود غزالى مى گفت که من مرشدم، یک دزد بود. بعدها که به مدرسه هاى دمشق
و حلب رفت و متولى بود در مسجد و جاروکشى مى کرد، مى گوید، طلبه ها را مى دیدم که مشغول بحث درباره کتاب «المستصفى فى علم الاصول» اند یعنى کتاب خود من را مباحثه مى کردند و آنها هنگام مباحثه با یکدیگر مى گفتند: قال الغزالى و من در دل با خود مى گفتم: «مات الغزالى» ، یعنى غزالى مرد. حال من اکنون برون از گفتن است! غزالى کنونى، کس دیگرى است. ما جامه نمازى به سر خم کردیم وز خاک خرابات تیمم کردیم باشد که در این میکده ها دریابیم آن عمر که در مدرسه ها گم کردیم! حافظ هم مى گوید: از قیل و قال مدرسه حالى دلم گرفت یک چند نیز خدمت معشوق و مى کنم! عارف، کسى است که به دنبال دیدار با خداست و به شناخت مفهومى (دچس ژرحح ذرا) و ذهنى از خدا قانع نیست. امام حسین (ع) در آن قطعه پایانى «دعاى عرفه» مى فرمایند که: «تعرفت الى فى کل شىء حتى لااجهلک فى شىء فرایتک ظاهرا فى کل شىء» : خدایا من مى خواستم به سوى تو بیایم اما: امرتنى بالرجوع الى الاثار فحصلنى بعد المزار: ولى تو مرا به شناخت آثارت رجوع دادى، آثار تو گر چه آیینه وجود تواند اما التفات و توجه به آثار نوعى غفلت از خود توست و من خود تو
را مى خواهم نه آثارت را. «فاجمعنى بخدمه توصلنى الیک» یا «فاجذبنى بخدمة توصلنى الیک: خدایا مرا با انجام خدمتى به وصل خویش نایل گردان. مى بینید سخن از وصال است و مى گوید: «تعرفت الى فى کل شىء» : خدایا در هرچیزى خود را به من نمایاندى، چون هر چه هست جلوه توست و ظهور توست، آن چیست که تجلى تو نباشد؟ آن کجاست که خالى از ظهور تو باشد؟ جهان و هر چه در آن است یک ظهور است و بس و یک فروغ رخ ساقى است، که در جام افتاد. خود را به من در هرچه نگریستم شناساندى و نمایاندى تا تو را در مشاهده و رؤیت هیچ شیئى از یاد نبرم و از تو غافل نباشم. سپس تو را در همه جا و همه چیز ظاهر و جلوه گر دیدم: «فرایتک ظاهرا فى کل شیىء» . کى رفته اى زدل که تمنا کنم ترا کى بوده اى نهفته که پیدا کنم تو را با صدهزار جلوه برون آمدى که من با صدهزار دیده تماشا کنم تو را «فروغى بسطامى» استادم حضرت آیت الله روشن (ره) در جلساتى که به مثل، عزیزتر از شب قدر بود براى این حقیر آن موقع جوانکى حدود 20 ساله بودم و در درس پیرى هشتادساله که همدرس امام و شاگرد
آیت الله شاه آبادى، میرزا مهدى آشتیانى و بسیارى از بزرگان دیگر مثل آقامیرزا طاهر تنکابنى بود، شرکت مى کردم. ایشان مکرر نمط نهم کتاب «اشارات» را براى من از بر مى خواند و بنده هم رفته رفته این بخش از کتاب را حفظ کردم تربتش همواره از شمع غفران الهى پرنور باد. (رحمةالله علیه رحمة واسعة) . ابن سینا در نمط نهم، «النمط التاسع فى مقامات العارفین» بعد از نمط هشتم کتاب «الاشارات والتنبیهات» که «فى البهجة والسعادة» است مى گوید: آن کس که فقط به دنبال ترک لذت هاى دنیایى است، اما لذت هاى اخروى را مى خواهد زاهد است. ابن سینا زاهد را سوداگرى بیش نمى داند: «الزهد عند غیرالعارف معاملة ماکانه یشترى متاع الدنیا بمتاع الاخره» . زهد غیرعارف سوداگرى و تجارت است. او لذت هاى زودگذر و محدود دنیایى را وا مى نهد و از آنها دست مى کشد تا به لذت هاى نامحدود و بى کران و پایدار آخرت برسد. پس او لذت پرست، نفس پرست، خویشتن خواه و خودکامه است، هنوز از سطوت نفس نرسته است و درپى خطوظ نفسانى است. دلیل دوم این که حضرت امام (ره) آثارعرفانى از خویش به جا نهاده است، مثل «سر الصلوة» ، شرح دعاى سحر، «مصباح الهدایة الى الخلافة و الولایة» . و «تعلیقه» برآثار مهمى مثل «فصوص الحکم» محى الدین ابن عربى که به تعبیر شهید
مطهرى در کتاب «تماشاگه راز» یا «عرفان حافظ» ، بنیانگذار عرفان نظرى است در اسلام. او صاحب کتاب «فتوحیات مکیه» و «فصوص الحکم» و رساله هاى دیگر است. شگفت مردى است در تاریخ عرفان، بلکه در تمام فرهنگهاى بشرى، عجیب است، این مرد با اینکه شاعر نبوده، عارف بوده، حرفه او ادبیات و شعر نبوده ولى پروفسور عثمان یحیى که اخیرا فوت کرد در جایى اظهار داشته که غیر از دیوان شعر او به نام «ترجکان الاشواق» و دو جلد شرحى که دارد به نام «ذخائر الاعلاق فى شرح ترجمان الاشواق» ، مجموعه اشعارى که در آثار او ذکر شده اگر جمع شود نزدیک به سى جلد خواهد شد. یعنى از مجموعه آثار ویلیام شکسپیر ادیب مشهور انگلیسى که بیست و دو جلد است، بیشتر خواهد شد. درحالى که شکسپیر، ادیب رسمى و ادیب محض است و ابن عربى عارف است نه ادیب و شاعر حرفه اى و رسمى. حضرت امام با آثار این عارف از جوانى دمخور و دمساز بوده است، حتى آن غزل معروف «خال لب» را از این بیت ابن عربى الهام گرفته است. اینکه: من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم «دیوان حضرت امام خمینى (ره)» ابن عربى سروده است: مرضى من مریضة
الاجفانى عللانى بذکرها عللانى این غزل در دیوان «ترجمان الاشواق» ابن عربى هست «مریضة الاجفان» ، بیمارى چشم عین همین تدبیر در آنجا به کار رفته است، خوب عرفا به یک حقیقت مى رسند، آنجا دیگر کثرتى درمیان نیست. اختلاف خلق از نام او فتاد چون به معنى رفت آرام اوفتاد کثرتى نیست آنجا. عارفان با اختلاف مراتب و درجاتى که دارند همه یک حقیقت را شهود مى کنند، منتهى «العطیات بذر القابلیات» ، به قدر استعداد و ظرفیت خودشان مشاهده مى کنند. پس دلیل دوم، وجود آثار عرفانى از حضرت امام است که زبان عرفانى، اصطلاحات عرفانى و تعبیرات و ترمینولوژى عرفانى، مفاهیم و اندیشه هاى عرفانى در آنها به کار رفته است. دلیل سوم: تربیت شاگردانى است در عرفان. استادم حضرت آیت الله جوادى آملى مى فرمودند که حتى در درس اصول، گاه که مباحث به بحث هاى فلسفى مثل «قاعده الواحد» کشیده مى شد، «الواحد لایصدر عنه الا الواحد» ، یا گاهى به تناسب بعضى بحث ها، قاعده «بسیط الحقیقة» مطرح مى شده است که: «بسیط الحقیقة کل الاشیاء و لیس بشیى منها» . مى دیدیم که حضرت امام (ره) گوى سبقت از همگان مى رباید. متوجه مى شدیم که ایشان نه تنها فقیه و اصولى و فیلسوف ماهرى است که عارفى است واصل، عارفى است کامل، که هم عرفان را خوب هضم کرده
و حقایق را با دل دریافته و هم طى مراتب و مراحل کرده، به وادى سلوک قدم نهاده و به عالیترین مراتب و درجات عرفانى رسیده است یکى از بزرگان به من مى گفت در یکى از حجره هاى حضرت معصومه (ع) قبل از سال چهل و یک، حضرت امام کتاب «شرح منازل السائرین» عبدالرزاق کاشانى را با متن «منازل السائرین» خواجه عبدالله انصارى براى عده اى از خواص که شمار آنها به ده نفر نمى رسید به طور خصوصى تدریس مى کرده اند و فرزند بزرگ آیت الله شاه آبادى چندین سال قبل در منزلشان در قم براى من تعریف مى کردند که کتابى را که تقریرات درس مرحوم پدرم بود به نام «منازل السالکین» و امام نوشته بودند که در حمله ساواک به منزل امام مفقود شد و از بین رفت. این کتاب براى امام آن قدر عزیز بود که (این عین تعبیر آیت الله شاه آبادى است که از خود ایشان شنیدم چند سال پیش که خدمت ایشان به قم رفته بودم) که مى فرمودند این کتاب منازل، از احمد براى من عزیزتر بود، حالا آن کتاب، حاوى چه اسرارى بوده است؟ نمى دانم. و ایشان مى گفت هرچه گشتم بعدها دیگر آن را پیدا نکردیم. دلیل چهارم که در واقع جزء مؤیدات است، آن حالات خاص عرفانى است که از حضرت
امام نقل شده و اینها را گاه به درایت مى توان گفت، نه از روایت. یعنى نزدیکان ایشان که شاهد این حالات بوده اند از این امور نقل کرده اند.پس در حالات ایشان، حالات عارفانه وجود داشته است، اما عرفان یک نوع معرفت قلبى و «علم حضورى» است. و در تعریف آن گفته اند که عرفان: «هوالعلم بالله من حیث تجلیاته و آثاره و اطوراه علما حضوریا.» عرفان، شناخت تجلیات خداست، چون به ذات خدا کسى راه ندارد. گفته اند کلام که به خدا و ذات خدا رسید، سکوت کنید بحث از ذات خدا مثل بحرپیمایى است و: آشنایان ره عشق در این بحر عمیق غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده! اما در عرفان، مکتب ایشان عمدتا همان مکتب محى الدین ابن عربى بوده است. یعنى در عرفان نظرى، قایل به «وحدت وجود» بوده اند، وحدت شخصیه نه وحدت تشکیکیه، مراتبى که ملاصدرا در «اسفار» مى گوید آن چیز دیگرى است، آن را با استدلال و برهان نمى شود بحث کرد. تشکیک عامى و خاصى و اصطلاحات دیگر، وحدت شخصیه بوده است که: لیس فى الدار غیره الدیار. یک وجود نامتناهى، نامحدود غنى بى نیاز که هستى، ذاتى اوست و وامدار هیچ وجودى نیست، وجود او محدود به هیچ حدى نیست، فوق لایتناهى بما لایتناهى است عبدتا و شدتا و
مدتا به قول حکیم سبزوارى در کتاب «شرح منظومه» ، او از نامتناهى هم بالاتر است، تنها این وجود است که حقیقتا موجود است و بقیه هرچه هستند پرتوهاى او هستند، مثل پرتوهاى شمس. او نیز یک خورشید است، در این عالم نورپاشى کرده است و ذرات عالم را آشکار و هویدا ساخته است. یک فروغ رخ ساقى است، که در جام وجود در جام این عالم طبیعت افتاده است. این همه عکس مى و نقش مخالف که نمود یک فروغ رخ ساقى است که درجام افتاد! این همان ظل ممدود و فیض مقدس و وجود منبسط است که درعرفان مى گویند. پرتوهاى خورشید، خورشیدهاى جداگانه و مستقلى در برابر خورشید نیستند: اگر هستند شعاع اویند پرتو اویند، نه خورشید دوم و سوم و چهارم در مقابل خورشید اول، شمس واقعى، یکى است. مثل آینه این آرایشگاههاى مردانه که چند آینه درمجاور هم هستند و آدمى خود را به صورت بى نهایت آدم و افراد متعدد در آن مشاهده مى کند در صورتى که فقط یک شخص و یک فرد در جلو میز نشسته است. و ما الوجه الا واحدا غیر انه اذا انت عدت المرایا تعددا. صورت یکى است، چهره یکى است اما وقتى آینه ها فراوان شد، آن وقت چهره ها هم فراوان
مى شود. لذا براى عارف وحدت، امرى حقیقى و کثرت، امرى اعتبارى است. حضرت امام، اساس و مبانى عرفان ابن عربى را پذیرفته بودند، بحث وحدت وجود، بحث حقیقت محمدیه (ص) انسان کامل، بحث اسماء و صفات، بحث عالم مثال، اقسام کشف، کشف صورى، کشف معنوى، اقسام تجلى، کیفیت سیر و ریاضیات تا رسیدن به خدا، اصطلاحات عرفانى که اینها را قیصرى در «شرح فصوص» بیان کرده و در «رسائل» هم آورده است. موضوع عرفان هم حق تعالى است، منتهى «لا من حیث ذاتة» بلکه «من حیث تجلیاته» ، عرفان نوعى خداشناسى است، منتهى خداشناسیش با خداشناسى کلامى و فلسفى فرق دارد، خداشناسى متکلمانه و فیلسوفانه، مفهومى استدلالى و ذهنى است، خداشناسى عارفانه، قلبى است، شهودى است، نه با ذهن و فکر. علم راه او و علم منزلش صاحب دل داند آن را با دلش! حاصل تتبع و تحقیق و مطالعه و غورو مقایسه بنده این است که ، حضرت امام از عرفان ابن عربى فراتر رفته است و این قالب ها را شکسته است. و سخت بدان اعتقاد دارم حضرت امام در دیوان اشعارشان یک نوع عرفان عاشقانه را بیان مى کنند. اشعار او سرشار از سوز و گداز و سخن از غم فراق و درد هجران و شوق وصال است. عارفى دلسوخته و به
جان آمده از درد فراق است که این درد را زار مى موید و با تضرع و زارى و انکسار از درگاه حق مى خواهد که او را به وصال خودش برساند و این فرصت وصل را از او باز مى گیرد. اما در آثارى که مثل «تعلیقه در مصباح الانس» تالیف ابن حمزه فنارى دارند که خود آن کتاب نیز شرحى است بر «مفتاح الغیب»
صدرالدین قونوى عارف بزرگ همعصر مولانا و تعلیقه اى که بر «شرح فصوص» قیصرى نگاشته اند، بر شرح قیصرى بر «فصوص الحکم» ابن عربى، در انجام امام (ره) یک عارف فیلسوف مآب استدلالى است که بر نهج و منهج عرفان ابن عربى سلوک مى کند. البته جا به جا هم با ابن عربى دست و پنجه نرم مى کند و هم بر قیصرى، ابن عربى و قاضى سعید قمى اشکال مى کند و حتى بر شیخ استادش آقاى شاه آبادى و میرزا جواد ملکى تبریزى و دیگران نیز نقدهاى علمى دارد. یعنى آن روحیه نقادى علمى و دقت عالمانه در امام هست ولى در دیوان اشعار، نشانى از اصطلاحات عرفانى مثل احدیت و واحدیت و بحث هاى فنى و فیلسوف مآبانه و پیچیده در باب وحدت وجود و تجلى و اسماء و صفات و امثال اینها نیست، بلکه سخن از درد هجران و شوق فناست: بیخود از خود شدم و کوس اناالحق بزدم همچو منصور خریدار سر دار شدم اینجا ظهور شخصیت عارفى است که در راه یار و معشوق حتى از آبرویش هم مى گذرد. یادتان هست که هنگام پذیرش قطعنامه فرمودند: «خدایا اگر من آبرویى هم داشتم در راه تو دادم» . این نهایت سیر است و در همانجا آرزوى مرگ مى کند که اول وصال
است براى عارفان، اول لقاء و دیدار است و مى گوید که خدایا طعم تلخ این روزهاى غمگین را با شهد وصال خودت جبران فرما. به این جملات خوب دقت کنید: این زبان، زبانى نبود که به گزافه باز شود و مبالغه گویى کند که خمینى اهل مبالغه و مداهنه نبود، دنیایى از صدق و صفا در او بود و مردم خوب و فهیم ما نیز شیفته همین صدق و صداقت او شده بودند، که با اشاراتى از او، جان را به مسلخ عشق قربان مى کردند. فرزند و عیال و خانمان را به جبهه هاى نور و شرف و مردمى علیه ظلمت و باطل و پلیدى و نامردمى مى فرستادند و سر در فرمان او داشتند و عاشقانه فرزندشان را به دستور او و در راه خدا و اسلام قربان مى کردند، چون صداقت از او مى دیدند. نفس مسیحایى این پیر معرفت آیین، چنان رایحه عطرآگین معنویت در این دیار افشانده که استعمار باید این رویا را براى همیشه تعبیر ناشدنى بداند که بر فرزندان خمینى سلطه و سیطره پیدا کند. امروز حتى کودکان دبستانى ما هم حاضر نیستند که بار دیگر زیر سلطه اجنبى بروند، نوکرصفتى کنند و تن به ذلت بدهند. امام نسلى پرورانده است دیندار، آزاده، وارسته و ستم سوز و شجاع. یکى
از علماء از شهید بهشتى برایم نقل کرد که راجع به یکى از اساتید عرفان. امام از ایشان پرسیدم که دستورالعملى هم براى سیر و سلوک به شما مى داد؟ مى گفت امام فرمودند: ایشان با نگاه و با سکوت تربیت مى کردند. هیکلش ذکر بود، دیدنش ذکر بود، تجسم ذکر بود، دیگر نیازى به ذکر و دستورالعمل نبود. مردان حق اینگونه اند، دل که خدایى شد، چشم که خدایى شد، چنین مى کند و هیهات که حوادث روزگار آشوبناک بتواند یاد او را از قلب ها و دل ها بر کند.بصیرت و آنها که دیده ورند، آنها که هنوز فروغى از آن آتش و شعله مقدس و فطرت الهى در آن عزیز سفر کرده از جان عزیزتر است، هر چند که حالیا دیرى است که در خاک خفته است، اما عشق مردنى نیست و مرگ ندارد، آرى پیرمرد چشم ما بود! لذت تخصیص تو وقت خطاب آن کند که ناید از صدخم شراب! آن نگاه هاى ملکوتى و چهره پرجاذبه الاهى که صلابت پیامبران را با خود داشت، مگر به این سادگى از یاد رفتنى است؟ امام یک عرفان نظرى فیلسوف مآبانه را بنیانگذارى کرده، همراه با ابتکارات و نقادى هایى که نسبت به ابن عربى و دیگر عارفان و حکیمان دارد. یک عرفان عاشقانه در دیوان اشعارش که منصوروار و خلاج وش
آرزوى سردار رفتن را دارد و در آن سخن از فنا و از خودگذشتن است و جان باختن و پاکبازى کردن در راه دوست، سخن از فراق و عشق وصال است و در این هر دو عنصر حماسه و شجاعت را وارد کرده است و این نکته بسیار مهمى است. عارفان گذشته ما غالبا مرد رزم و نبرد و فعالیت سیاستى و اجتماعى نبوده اند، اهل مبارزه و سلحشورى نبوده اند و اگر هم مثل ابن سینا در کتاب «اشارات» مى گفتند: «العارف شجاع و کیف لا و هو بمعزل عن تقیة الموت» ، این شجاعت فقط در تئورى بود وگرنه بوعلى کى مرد رزم بود؟ به قول ملاصدرا: «اونان ظلمه را خورد» و «به دربار ظلم رفت» و وزیر شد و این بود که ذهنش کند شد. مباحث فلسفى دشوارى مثل «حرکت جوهرى» و «معاد جسمانى» را نتوانست اثبات کند و ملاصدرا در یک جایى از آثارش به او اعتراض مى کند و مى گوید لقمه شبهه ناک خورده است. بوعلى مى گوید که عارف شجاع است و چرا نباشد؟ زیرا او پرواى مرگ را ندارد. مساله مرگ براى عارف حل شده است و هر لحظه آماده مرگ است. او مرگ را ترسانده است پس از چه بترسد؟ چیزى ندارد که ببازد یا از دست دهد
تا بترسد زیرا خود را صاحب چیزى نمى داند و مالکیتى براى خود قایل نیست پس چرا بهراسد؟ او با مرگ خرفه تن را مى اندازد و سبکبار به پرواز و طیران در فضاى عالم قدس مى پردازد و به قول حافظ: حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو! عارف با مرگش این خرقه پشمینه را مى اندازد و این اول راحتى و رهایى اوست و مثل امام على (ع) : «فزت و رب الکعبه» بر زبان مى آورد. مرگ براى عارفان و آزادگان اول آزادى و اول خلاصى است. از سجن طبیعت و زندان تن و محبس ماده رها مى شوند. روز مرگم نفسى وعده دیدار بده و آنگهم تا به لحد سرخوش و دلشاد ببر! ولى امام هم در نظر و هم در عمل حماسه گرایى و شجاعت عارفانه را نشان داده است و این حداقل یکى از ابتکارات امام است و نکته دیگر اینکه عرفان امام (ره) عرفان شرعى است و به دور از همه پیرایه ها و بدعت هاى شریعت ستیز صوفیان ناصافى است. عرفان، عزلت گزینى و مردم گریزى نیست، خانقاه نشینى و بى مسوولیتى و انفعال نیست، بلکه عرفانى است که خدمت به مردم و گزاردن رسالت الهى خویش مى آورد. پس مکتب عرفانى امام خمینى (ره) عرفانى است به دور از سلسله عرفانى است، بدون عزلت گزینى گرچه
خلوت هاى عارفانه و تجارب معنوى ناب را به وفور به همراه دارد. در پایان از خدا مى خواهم که همه ما را رهرو راه آن امام بزرگ قرار دهد و از شربت گواراى وصال خود سیراب سازد. تو مگو ما را بدان شه بار نیست با کریمان کارها دشوار نیست!
: 1 - ترجمه فرانسوى آن توسط انتشارات دانشگاه تهران در دو جلد و ترجمه دیگرى نیز از انگلیسى به فارسى برگردان شده است. خلاصه اخلاق نیکو ماخوس هم قبلا توسط دیوید راس در یک جلد شامل کتاب حیوان، متافیزیک، لوژیک، آنالوطیقا، منطق و طبیعیات، منتشر شده است. 2 - در دعاى عرفه امام حسین (ع) آمده است: «الهى منک اطلب الوصل الیک» : خدایا از تو وصول و رسیدن به تو را مى طلبم. یا در «مناجات شعبانیه» است که: «الهى هب لى کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتى تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الى معدن العظمة و تصیر ارواضا معلمة بعز قدسک»
اندیشه انقلاب اسلامى، شماره 3 دهشیری، محمد رضا
این مقاله سعى دارد با روش تحلیل محتوا به تعیین مفاهیم تقابلى، واژه هاى تعاملى و عبارات و واژگان ابداعى و انضمامى در ادبیات سیاسى امام خمینى بپردازد و اقدامات ایشان در فرهنگ سازى و جایگزین سازى ارزش هاى انقلاب و ایجاد همبستگى روحى و روانى در جامعه از رهگذر پیوند دال و مدلول و ابداع مفاهیمى روزآمد را به منصه ظهور رساند و نحوه ابلاغ پیام، ترسیخ معانى و نهایتاً درونى کردن ارزش ها را با نمادهاى کلامى تشریح نماید. »»»
انقلاب اسلامى ایران نفحه اى روحانى و امانتى الهى بود که با دمیده شدن نفس مسیحایى «روح اللّه» به پیکره جامعه و کالبد بشریت، گفتمانى انقلابى و فرهنگى استقلالى، مبتنى بر باورهاى اجتماعى و ایستارهاى ارزشى به ارمغان آورد. یکى از مؤلفه هاى این فضاى گفتمانى، ادبیات انقلابى بود که حضرت امام خمینى(ره) به عنوان رهبر مذهبى و مردمى، برخوردار از مرجعیت دینى و ایدئولوژى، فرمانده و معمار انقلاب، توانست با توجه به زمینه ها و بافت موقعیتى و جایگاه مقتدرانه خود براى بیان گزاره ها، آن را از حاشیه به متن بکشاند و با اتکاء به عنایت خداوندى، به تبیین و ترویج پیام هاى الهى، معنوى و الهى در «ثورةالکاسیت» یا انقلاب نوار و سیراب سازى تشنگان اسلام ناب
محمدى با پیام رساى خود از رهگذر دیوار نوشته ها به عنوان رسانه نوین مردمى اهتمام نماید. وى عرصه نوینى را در ادبیات سیاسى و بسترى مناسب را براى شکوفایى ادبیات انقلابى فراهم آورد که مهمترین ویژگى آن زبان صریح و بیان شفاف بود. او با زبان مقایسه اى بین متن انقلاب و بستر سایر انقلابهاى جهان و حرکتهاى پیشین مردمى در تاریخ سیاسى اجتماعى معاصر ایران توانست به تبیین و ترویج ادبیات گفتمانى نوین انقلاب از درون بپردازد و در عین غرب شناسى، غرب را در این ادبیات سیاسى نادیده انگارد، تندیس هاى طاغوت و انگاره هاى مادى گرایانه را درهم شکند، خورشید آزادى را به نقطه اوج برساند و از ملتى آرام، مردمى توفانى بسازد. ایشان با عطف نظر اندیشه گران دینى و سیاسى جهان به کلام نوین خود، توانست به اندیشه ها تابندگى، به دل ها شهامت و به دیده ها بصیرت بخشد و با واژگان خود، رهروان انقلاب را به تمییز سره از ناسره رهنمون سازد و با بهره گیرى از ایجاز معنایى عام و سخنان کوتاه و پر معنا که زبانزد خاص و عام مى گردید، نمادهاى کلامى را بر زبان ها جارى سازد. ایشان با علم به اینکه ساختار زبانى و جهت گیرى و رویکرد مفاهیم در تبیین معانى جدید تعیین کننده است، به واژه ها معانى اعلاى انسانى
و روحى مى بخشیدند تا از این رهگذر نوع نگاه جامعه انقلابى را تحوّل بخشند. در این رابطه مى توان به جایگزین سازى آزاده به جاى اسیر، تلقى نعمت از جنگ به جاى نقمت و محسوب داشتن شهادت به عنوان پیروزى، اوج، عروج روح ملکوتى و هنر مردان خدا اشاره کرد. امام نه تنها در عرصه سیاست هاى اعمالى، بلکه در حیطه سیاستهاى اعلامى واژه هایى را در ادبیات سیاسى انقلاب وارد کرد که قبل از آن یا وجود نداشتند و یا معانى دیگرى از آنها استنباط مى شد. ایشان با ابداع واژه هایى نوین و مفاهیمى جدید و یا ارائه معانى متحوّل از واژه هاى متداول و مستعمل و یا افزودن متعلق انضمامى و توصیفى به آن، به زیر سؤال بردن مشروعیت نظم قدیم، تبلیغ ارزش هاى دینى و پایه ریزى بنیادهاى فکرى و ادبى انقلاب اسلامى همت گماشت و با این ادبیات گفتمانى جدید که مشعِر بر اهداف، سیاستها و نهادها و نمادهاى انقلاب و ناظر بر بسیج مردم براى مبارزه و تداوم قیام تا پیروزى بود، شور و شوقى وصف ناپذیر را در میان مبارزان مسلمان و مردم انقلابى ایران به وجود آورد. ابداع چنین مفاهیم نوینى که افکار عمومى را شکل مى بخشید و دال و مدلول را درهم مى آمیخت، از تجلیات پربار اندیشه آن ابرمرد و رهبر
فرزانه به شمار مى آید، چرا که از این رهگذر توانست، در شعارهاى نهضت و گفتارهاى انقلابى و دیدگاههاى اعتراضى انسجام و نوعى همبستگى روحى و روانى را در جامعه پدید آورد. امام خمینى(ره) پارادیمى ادبى را ایجاد کرد که در نمایه هاى آن از ادبیات قرآنى، روایى و اصطلاحات حدیثى و فقهى الهام گرفته بود، امّا آن حضرت به معانى مزبور، مفاهیمى سیاسى و ابعادى اجتماعى بخشیده بود. ایشان با وضع واژه هایى ابداعى و انضمامى و مفاهیمى روزآمد و با معنا بخشى نوین به مفاهیمى مستعمل، واژگان سیاسى مذهبى را در ادبیات انقلابى جهان اسلام گسترش بخشیدند و با ایدئولوژیک کردن گزاره هاى مذهبى، ادبیاتى گفتمانى را به ارمغان آوردند که مظهر پیوند اهداف، آرمانها، خواسته ها و احساسات به شمار مى آمد. ایشان از این رهگذر، ماهیت خواسته ها، اهداف و آرمان نهضت را شناساندند؛ به هنجارسازى، فرهنگ سازى و ارزشگذارى اجتماعى در خصوص تحولى عمیق و بنیادین در عرصه هاى سیاسى اجتماعى جامه عمل پوشاندند؛ جهت دهى مردم به سمت و سوى مبارزه را به منصه ظهور رساندند؛ به تبلیغ و جایگزین سازى ارزش هاى انقلاب اهتمام ورزیدند و نمادها و نهادهاى نظام مطلوب و مصلحانه را تحقق بخشیدند. ادبیات گفتمانى امام خمینى(ره) گاه ماهیتى ایجابى و گاه ماهیتى سلبى داشت که در مجموع بیانگر زیبایى ادبى
جناس تضاد در پویش هاى سیاسى بود. اندراج اهداف و آرمانها در شعارهاى انقلاب که با عبارات و واژه هاى مختلف، ولى با معانى واحد بیان مى شد، مظهر نظریه «وحدت در عین کثرت» یا «عِباراتُنَا شَتَّى وَ حُسْنُکَ واحِدٌ» در ادبیات گفتمانى انقلاب به شمار مى آمد. آنچه در این نوشتار مى آید تلاشى است که با روش تحلیل محتوا به تبیین مفاهیم تقابلى، واژه هاى تعاملى و عبارات و واژگان ابداعى در ادبیات سیاسى امام خمینى(ره) اهتمام مى نماید تا مشخص کند که چگونه آن حضرت توانست از رهگذر کلام به ابلاغ پیام، ترسیخ معانى و نهایتا درونى کردن ارزش ها بپردازد.
امام خمینى(ره) با بهره گیرى از واژه هاى دوگانه(2) سعى داشتند از رهگذر تبیین تقابل و تباین، واژه هاى ادبى جدیدى را وارد حوزه مبارزه کنند و براساس «تُعْرَفُ الاْءشْیاء بِاَضْدادِها» به برخى از واژگان مفهوم خاصى ببخشند. در واقع، ایشان با گذار استعلایى بخش و شفاف از برخى واژگان از رهگذر مقایسه با اضداد خود بر غناى معنایى آن مى افزودند. قراردادن استکبار در مقابل استضعاف که هر دو از درونمایه هاى قرآنى نشأت گرفته بود، بیانگر اعطاى ابعاد سیاسى اجتماعى به مفاهیمى بود که داراى ابعاد روان شناختى و فردى بود. با این وجود، تعبیر تقابلى مزبور توانست کاربرد جدیدى از مستکبرین و مستضعفین را در ادبیات
سیاسى اجتماعى جهان اسلام به منصه ظهور برساند که تا آن زمان به این گستره و با این معنا مورد استفاده قرار نگرفته بود.(3) همچنین قرار دادن «شیطان بزرگ» به عنوان مظهر باطل، کفر و سلطه گرى در مقابل «نیروى ایمان» به عنوان مظهر حق، حقیقت، الوهیّت، شکست ناپذیرى و پیروزمندى نهایى، نشانگر اعطاى روحیه امید به امت اسلامى و حزب اللهى در مورد غلبه بر قواى شیطان و حزب شیطانى بود.(4) «جنگ فقر و غنا» که مظهر تقابل کوخ نشینان، پابرهنگان، زاغه نشینان و طبقه محروم و گودنشین و ساده زیست با کاخ نشینان، رفاه طلبان، دنیاگرایان و مترفان داخلى و خارجى به شمار مى آمد، بیانگر اهتمام امام به عدالت اجتماعى در سطوح ملّى، منطقه اى و بین المللى بود. به گونه اى که، آحاد مسلمانان و مستضعفان، از امکانات و فرصت هاى یکسان و مزایاى متعادل بنا به لیاقت و شایستگى خود بهره مند شوند.(5) همچنین برقرارى تقابل بین «خودى» و «اجنبى»، نشانگر تلاش ایشان در گسترش دایره خودى و نفى انشقاق درونى، از رهگذر نامگذارى یکدیگر به تندرو و کندرو، اهتمام به تجمع و وحدت نیروهاى انقلابى داخلى، بسیج و وحدت مجموعه نیروهاى طرفدار انقلاب علیه اجانب و ایادى بیگانگان بود. ایشان ضمن شفاف سازى مرز بین «خود» و «دیگران»، عنوان نیروهاى خودى را براى کلیه ملل مسلمان و
طرفداران انقلاب اسلامى اعم از شیعه و سنى و نیروهاى اجنبى را براى کلیه نیروهاى شرق گرا و غربگرا و قدرتهاى استکبارى مخالف اسلام و انقلاب اسلامى به کار مى بردند و از این رو بر این باور بودند که «اسلام سدّى است در برابر اجانب شرق و غرب».(6) در واقع ایشان امت اسلامى با دیده «نه شرقى و نه غربى» را در مقابل شرق و غرب مى دانستند و سیاست عدم تعهد بر مبناى استقلال تصمیم گیرى را مهمترین راهبرد سیاست خارجى اسلامى تلقى مى نمودند. از جمله واژگان تقابلى دیگر «اسلام ناب محمّدى» و «اسلام امریکایى» بود که مفهوم اول بر بنیادهاى فقه جواهرى، اسلام فقاهتى و انقلابى، پیوند دین و سیاست این همانى دو مقوله مزبور با توجه به جامعیت دین مبین اسلام استوار بود و واژه دوم «اسلام متحجرین»، «اسلام سرمایه دارى»، «اسلام مرفهین بى درد»، «اسلام راحت طلبان و مقدس نمایان» و جدایى دین از سیاست را افاده مى کرد که این بیانگر اعتقاد امام به پویایى دین و نگرش اکثرى ایشان به اسلام بود.(7) از دیگر سو، قراردادن «فرهنگ استقلالى» در برابر «فرهنگ استعمارى» بیانگر اهتمام آن حضرت به مقابله با افکار مسموم استعمارى، نفى فرهنگ اجنبى به عنوان ام الامراض و مخالفت با تربیت و فرهنگ استعمارى است که هدفى جز شیوع فحشاء
و استثمار جوانان به عنوان «ذخایر فوق الارضى» جامعه اسلامى ندارد و ضرورى است با عوض کردن مغز انگلى به تفکر استقلالى در عین بهره گیرى از علوم، فنون و مظاهر تمدن دنیاى صنعتى نسبت به تحقق استقلال فرهنگى با شکوفاسازى استعدادها و افزایش هنرآفرینى هاى داخلى اهتمام لازم مبذول گردد.(8) از این رو ایشان همواره با قراردادن «آزادى اسلامى» در مقابل «آزادى غربى» اعلام مى داشتند که «ملت ایران، آزادى منهاى اسلام نمى خواهد.»(9)؛ چرا که آزادى غربى فحشاء و منکرات را در جامعه رواج مى دهد و تفکر استقلالى را در معرض تهدید قرار مى دهد.(10) «اسلام منهاى روحانیت» و «اسلام با روحانیت» واژگان دوگانه دیگرى است که اولى موجب بروز تفرقه، اختلاف و جدایى بین دولت و ملّت و حوزه و دانشگاه و دومى موجب وحدت جامعه و مصونیت نهضت اسلامى مى شود. ایشان جامعه را نیازمند روحانیت به عنوان طبیب روحانى جامعه مى دانستند که پیشتاز عرصه هاى نبرد براى مقابله با توطئه ها و دسیسه هاى اجانب به شمار مى آید. در عین حال، ایشان روحانیت اصیل را از «روحانیون دربارى» و نیز افرادى که از «زى طلبگى» خارج شده اند متمایز مى دانستند.(11) از دیگر سو، تقابل «وظیفه» و «نتیجه» در کلام امام، بیانگر اصالت وظیفه و تکلیف گرایى و ضرورت اداى تکلیف و فرع بودن نتیجه و نفى اصالت عمل
یا هدف انگارى ابزارهاست. ایشان عمل به وظیفه را نوعى مسؤولیت و تکلیف شرعى در جهت خدمت به اسلام و قطع فتنه و دفع دسیسه سلطه جویان مى دانستند که فارغ از نتیجه پیروزمند ظاهرى یا شکست ظاهرى در جهت «حفظ مکتب»، «نگهبانى آینده نظام»، «حفظ چهره اسلام» و «حیثیت کشور» ضرورى به شمار مى آید.(12) با این منظر، ایشان مناصب حکومتى را نه به عنوان سیادت و مقام استعلایى، بلکه به عنوان نوعى خدمت و مسؤولیت «در جهت حفظ اسلام که امانت الهى است»(13) تلقى مى نمودند.(14) نهایتا واژگان «تمدن صادراتى» در مقابل «تمدن اسلامى»، نشانگر ضرورت حفظ ارزش ها و باورهاى اجتماعى توسط مسلمانان به منظور جلوگیرى از ورود ضد ارزش ها و ضد هنجارهاى بیگانگان به جامعه اسلامى است.(15)
امام خمینى(ره) پاره اى از واژه ها را به صورت انضمامى در کنار یکدیگر به کار مى بردند تا ضمن تأکید بر همزمانى دو واژه و تلقى ایشان از آن دو به عنوان دو بال براى یک پیکر، نسبت به مکمل و متعامل بودن آن مفاهیم با یکدیگر اشاره نمایند. «استقلال و آزادى»، که از بهترین مفاهیم متعامل در کلام آن حضرت بود و نخستین شعار از شعارهاى اصلى انقلاب اسلامى را تشکیل مى داد، از نظر حضرت امام مستلزم حاکمیت ملت بر سرنوشت خود با
رهایى از قیود وابستگى، اختناق و استبداد بود. از دیدگاه ایشان، آزادى اسلامى با استقلال فرهنگى ملازمت دارد؛ چرا که استقلال فکرى مستلزم خروج از غربزدگى و نفى تقلید فرهنگ غربى و طرد آزادى غربى، یعنى بى بندوبارى و فساد و فحشاء است. در عوض آزادى اسلامى در حدود قانون و مطابق فطرت انسانى وسیله اى براى دستیابى به اهداف کلان به ویژه استقلال فکرى و فرهنگى به شمار مى آید. در واقع، استقلال در تمامى ابعاد فرهنگى، سیاسى، اقتصادى و نظامى آن و آزادى از جنبه هاى انسانى و فطرى آن دو بال انقلاب اسلامى به شمار مى آیند که حضرت امام آن دو را غالبا در کنار یکدیگر به کار مى بردند ذکر نمونه هایى از کلام ایشان مؤید این سخن خواهد بود: «استقلال و آزادى در پیروى از قرآن کریم و رسول اکرم(ص) است.»(16) «لازمه استقلال، زدودن غربزدگى و یافتن فرهنگ اصیل شرق است.»(17) «ارزش حیات به آزادى و استقلال و پیروى از دستورات مذهبى است.»(18) «تا این مملکت از این غربزدگى بیرون نیاید، استقلال پیدا نمى کند ... اگر بخواهید مستقل باشید، اگر بخواهید شما را به این که یک ملت هستید بشناسند و بشوید یک ملت، از این تقلید غرب باید دست بردارید.»(19) وحدت «حوزه» و «دانشگاه» به عنوان دو نهاد تعلیمى و
تربیتى که همزمان به تعهد و تخصص و علوم معنوى و فنون جدید اهتمام دارند، از دیگر موضوعات مورد تأکید حضرت امام بود. ایشان ضمن تبیین ضرورت رفع اختلاف و شکاف بین دو قشر روحانى و دانشجو، بر اصلاح نظام آموزشى، سالم سازى فضاى فعالیت دانشجویى و «اسلامى شدن دانشگاه» تأکید داشتند.(20) همچنین نفى علم بدون تهذیب و تخصص بدون تعهد و علم بدون عمل از سوى ایشان و نیز تأکید بر توأم بودن آموزش و پرورش و حتى تقدم رتبى تربیت و تزکیه بر تعلیم و تربیت، بیانگر تلقى آن حضرت از «علم و تعهد» به منزله دو بال براى رسیدن به مراتب ترقى و تعالى است.(21) از دیگر واژه هاى تعاملى آن حضرت «ذخایر فوق الارضى» و «ذخایر تحت الارضى» بود که منظور از اصطلاح اول جوانان است که استعمارگران سعى در وابسته سازى روحى و شست وشوى مغزى و خودباخته کردن آنان با رواج فساد و فحشاء دارند و اصطلاح دوم ناظر بر منابع و ثروتهاى خدادادى است که استثمارگران خواهان چپاول آن جهت بهره کشى ملل مستضعف هستند.(22) امام از این رهگذر توانستند نوعى خودباورى متکى بر منابع فکرى و مادى را در جامعه اسلامى ایران تحکیم بخشند. از دیگر مفاهیم تعاملى «احکام اولیه» و «احکام ثانویه» بود. تمایز بین این دو نوع
حکم با الهام از کلام امام آن است که منابع حکم اولى ادله اربعه است، ولى منابع حکم ثانوى قواعد فقهى است. احکام اولى همیشگى و دائمى، ولى احکام ثانوى موقتى است. احکام اولى به منزله عام و احکام ثانوى به منزله تخصیص آن است. تشخیص مصلحت در حکم اولى با شارع است، ولى در احکام ثانوى با مجرى و ولى فقیه و یا مکلف است. احکام اولى، مقید به احکام و یا امتناع حکمى نیست، ولى اجراى احکام ثانویه منوط به عدم امکان حکم اولى است.(23) اصطلاح «حکم حکومتى» و «حکم شرعى» نیز از دیگر واژگان تعاملى امام خمینى(ره) بود که مطابق آن تشخیص مصلحت در احکام شرعى را از آنِ شارع و در احکام حکومتى به عنوان احکام اولیه، از آنِ ولىّ منصوب از سوى شارع اعم از پیامبر، امام یا فقیه مى دانستند.(24) «دین و سیاست» به عنوان دیگر واژگان تعاملى مورد نظر امام، توانست دین را از عرصه ذهن و پندار و فردیت به همه زندگى سیاسى و عینیت اجتماعى بکشاند و به همگان بفهماند که دین هم سازنده دنیا و هم تأمین کننده آخرت است و نورانیت آن تمام جنبه هاى فردى، اجتماعى و سیاسى انسان ها را دربرمى گیرد. بالأخره از دیگر واژگان تعاملى مورد تأکید حضرت امام،
«دولت و ملت»(25)، «ملّى و الهى»(26)، «جسمى و روحى»(27) بود که نشانگر عدم انفکاک معنایى این مفاهیم و ضرورت تلفیق، تکمیل و همزمانى مقولات مزبور براى پیشبرد اهداف و مقاصد نهضت اسلامى است.
امام خمینى(ره) با ابداع برخى واژه ها و یا افاده معانى نوین از واژه هاى مستعمل، تعابیرى یگانه را به منظور جهت دهى به حرکت انقلابى مردم مسلمان و یا نفى جریانهاى منحرف و حرکتهاى ضد اسلامى و یا ادبیات انقلاب وارد کردند. واژه «امت» که توسط ایشان حدود 138 بار تکرار شده بیانگر تأکید بر هویّت اسلامى و استقلال سیاسى پیروان آیین اسلام است که براساس آگاهى از تعلق به جامعه بزرگ واحد مبتنى بر برادرى اسلامى و ویژگى مذهبى انسانها شکل مى گیرد و در دارالاسلام تحت قیادتِ رهبرى فرهمند در جهت اعتلاى مردم و مقصد خود مى کوشند.(28) واژه ابداعى دیگر ایشان «مصلحت» است که از نظر امام به معناى رعایت مصالح و مقتضیات عصر و توجه به نقش زمان و مکان در اجتهاد است. با توجه به شأنیت و قابلیت ولایت فقیه براى صدور حکم حکومتى، مرز ولایت فقیه، مفهوم مصلحت عمومى است.(29) «طاغوت» که از نظر امام مظهر نظم کهن، فاسد و منحط و نمایانگر رژیم هاى غیرعادلانه، غیرانسانى و غیرتوحیدى به شمار مى آید،
از دیگر مفاهیم موجود در ادبیات سیاسى حضرت امام است که به جاى حکومت استبدادى، مطلقه و اقتدارگرا به کار مى رود. از نظر ایشان، طاغوت به جاى تکیه بر نیروى ایمان بر جنود شیطان اتکاء دارد.(30) همچنین تعبیر ایشان از «جبّه» براساس حدیث شریف «الإِسْلامُ یَجُبُّ ما قَبْلَهُ» و تعبیر ایشان از آن مبنى براینکه ملاک، حال افراد است و باید از برخى خطاهاى افراد در گذشته چشم پوشى کرد، بیانگر توسعه بخشى به حیطه جبّه (پوشش) است که قبلاً در صورت مسلمان شدن فردى کافر مورد استناد قرار مى گرفت؛ در حالى که از نظر امام دایره آن شامل افرادى نیز مى گشت که در رژیم طاغوتى سابقه مبارزاتى نداشته اند، اما به انقلاب اسلامى پس از پیروزى آن رویکرد مثبت نشان دادند. امام خمینى(ره) علاوه بر مفهوم سازى، اقدام به نهادسازى نیز مى نمودند. نامگذارى «مجلس خبرگان» به جاى «مجلس مؤسسان» بیانگر تأکید ایشان بر حضور نخبگان اسلامى، فقهى و حقوقى در دو عرصه تدوین قانون اساسى و تعیین رهبرى بود.(31) نامگذارى «مجلس شوراى اسلامى» به جاى «مجلس شوراى ملى» بیانگر تأکید ایشان بر اسلامگرایى و نفى ملى گرایى غیر متکى به اسلام بود. تأکید ایشان بر «شوراى نگهبان» نشانگر آن بود که به جاى «اصل طراز» در مشروطیت، باید واژگان جدیدى براى نظارت
عده اى فقیه و حقوقدان بر رعایت قانون اساسى وضع شود. ایجاد نهادهاى تأسیسى از قبیل «مجمع تشخیص مصلحت نظام» بیانگر تأکید ایشان بر مصلحت گرایى به منظور رعایت مصالح عالیه اسلام، کشور و ملت است.(32) اقدام آن حضرت به تأسیس «ارتش بیست میلیونى» نیز بیانگر تأکید ایشان بر راهبرد «بازدارندگى مردمى» از طریق بسیج آحاد جامعه اسلامى و تجهیز و سازماندهى ملت مسلمان براى دفاع از میهن اسلامى و فداکارى در راه اسلام و کشور است که این امر شور و شعفى وصف ناپذیر را در مردم ایران و به ویژه جوانان ایجاد کرد.(33) از همه مهمتر نهادسازى «حکومت اسلامى»، «جمهورى اسلامى» و «ولایت فقیه» نشانگر اهتمام امام به استقرار نظام اسلامى بر پایه رهبرى مقتدر و آگاه و ملتى مشارکت جو و مطلع از جریانات اسلامى است. اصطلاح «حکومت اسلامى» که 219 بار توسط ایشان به کار گرفته شده، بیانگر ضرورت استقرار حکومتى اسلامى براساس قانون الهى است.(34) «جمهورى اسلامى» که 714 بار توسط ایشان تکرار شده، بیانگر آن است که اسلام محتواى حکومت و جمهوریت شکل نظام «مردم سالارى دینى» است. لذا جمهورى اسلامى از نظر امام با اتکاء به آراى عمومى ملت و براى اجراى احکام اسلام و به عنوان «امانتى الهى به دست همه ملت» تأسیس گردیده است.(35) امام
خمینى از این رهگذر توانست الگویى حکومتى را ارائه دهد که جمهوریت با شرایط خاص بومى و هنجارهاى اجتماعى جامعه اسلامى ایران سازگار گردید به ویژه آنکه اسلام کارکرد وحدت بخش و هویت ساز خود را در درون نظام مردم سالار دینى به منصه بروز رساند. «ولایت فقیه» که از نظر امام «هدیه الهى» و «تداوم رسالت پیامبر اکرم(ص) و ائمه هدى(ع)» و ضامن حفظ مملکت و نظام به شمار مى آید.(36) همانا در جهت اجرا و حاکمیت قانون الهى و ادامه ولایت رسول اللّه(ص) وضع و تأسیس شده است.(37) این نوع حکومت که آمیزه اى از مشروعیت، مقبولیت، حقانیت و کارآمدى است و سعى کرد هم به ویژگى شخص حاکم و هم به چگونگى حکومت اهتمام ورزد، بیانگر توان امام در انتقال موضوع ولایت از فرهنگ آرمانى به فرهنگ واقعى سیاسى اجتماعى است. امام خمینى(ره) علاوه بر نهادسازى، به عبارت پردازى به منظور جهت دهى به حرکت انقلابى مردم مسلمان ایران و جهان اسلام اهتمام نمودند. ایشان به واژگان رایج و مفاهیم موجود معنایى دیگر بخشیدند تا عباراتى را به عنوان راهبرد امت اسلامى در اذهان مسلمانان ترسیخ نمایند و معناسازى و مفهوم پردازى را از این رهگذر در ادبیات انقلاب رایج گردانند. تعبیر ایشان از ایران به عنوان «مرکز ثقل اسلامى» یا ام القراى جهان اسلام
و کانون مبارزه و مخالفت با ابرقدرتهاى جهان، از جمله عبارات متداول ایشان است.(38) عبارت «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا»، بیانگر ایجاد روحیه حماسى و فرهنگ عاشورایى در متن ادبیات انقلاب توسط حضرت امام است. تعبیر «مساجد» به عنوان مرکز قیام، مرکز بسیج عمومى، مرکز تجهیز نیرو، دژ محکم، محل تشکل جوانان و مردم و مهمتر از همه به «سنگرها» نیز رویکرد امام را به مسجد به عنوان کانونى براى بسیج و سازماندهى حرکتهاى مقاومت جویانه اسلامى علیه مستکبران و مستبدان و محلى براى افزایش ارتباطات، آگاهى بخشى و آموزش دهى به منصه ظهور مى رساند؛(39) آنجا که مى فرمایند: «این مساجد سنگرهاى اسلام است. محراب محل حرب است. اینها سنگرند براى اسلام، حفظ کنید اینها را.»(40) همچنین عبارت «جنگ جنگ تا رفع فتنه»(41) با الهام از آیه شریفه «وَقاتِلُوهُمْ حَتَى لاَ تَکُونَ فِتْنَة» و جایگزین سازى آن به جاى «جنگ، جنگ، تا پیروزى» نشانگر تأکید ایشان بر اداى تکلیف براى فتنه زدایى و نه صرفاً اهتمام به پیروزى ظاهرى بود. یا عبارت «راه قدس از کربلا مى گذرد» نشانگر تأکید ایشان بر ضرورت اهتمام به مقدمه، قبل از رفتن به سراغ ذى المقدمه و رعایت مصلحت حفظ کیان مملکت اسلامى قبل از پرداختن به حمایت از سایر کانون هاى مبارزات اسلامى است. تعبیر
ایشان از صدا و سیما به عنوان «رساله تعلیمى تربیتى» که نهادى آموزشى، آگاهى بخش، هدایتگر، تعلیم و تربیت کننده مردم براساس اصول اسلامى و انتقال دهنده اهداف ، آرمانها و منعکس کننده آمال و آرزوهاى ملت مسلمان ایران به شمار مى آید، نشانگر رویکرد تعلیمى تربیتى به رسانه هاى دیدارى شنیدارى و حتى مکتوب به عنوان «دانشگاهى عمومى» و «بنگاه تعلیمات اسلامى» است.(42) تعبیر دیگر «ملت براى ملت» است که از سوى امام در مورد شهید بهشتى به کار برده شده و بیانگر الهام از ادبیات قرآنى است که گاه بر افرادى که از تأثیرگذارى عمده بر جریانات اجتماعى برخوردارند، واژه جمع اطلاق شده است که این مهم در آیه شریفه مباهله مشهود است. از دیگر سو تعابیر و عبارات امام در مورد دشمنان نیز قابل توجه است. تأکید ایشان بر گرگ صفتى ابرقدرتها که نشان از بى اعتمادى آنان به یکدیگر است.(43) یا نامیدن امریکا به عنوان «شیطان بزرگ» و مظهر «استکبار» و یا تلقى آنان به «جمع عوض و معوض» که حضرت امام از آن به «چرخه اکل سُحت» یا «رباخوارى در مقیاس بین المللى» تعبیر مى کنند، تعابیرى است که بر ماهیت و کارکرد امپریالیستها دلالت دارد، در عین آنکه مشعل عزت طلبى، حق جویى، عقلانیت گرایى، آزادى خواهى و عدالت محورى را فروزان
نگه مى دارد. در تبیین جمع عوض و معوض از سوى ابرقدرتها، امام خمینى(ره) معتقد است که امپریالیست ها در قبال اخذ معوض (مانند نفت) از کشورهاى ضعیف به اعطاى عوض (مانند سلاحهاى مخرب، مستشاران نظامى و پایگاههاى نظامى) به آنان مبادرت مى کنند و یا در قبال خرید نفت از کشورهاى ضعیف (مثمن) به جاى پرداخت بهاى آن (ثمن)، کالاهاى گران و غیرضرورى به آن کشورها مى فروشند که وجود این کالاها کالعدم است. بنابراین در واقع ثمن و مثمن از آنِ آنان مى گردد.(44) در واقع امام خمینى(ره) با این عبارت پردازى به گسترده کردن حیطه کاربرد قاعده فقهى به عرصه سیاسى بین المللى اهتمام نمودند. تعبیر دیگر امام، مربوط به اسرائیل است که از آن به «غده سرطانى» و «جرثومه فساد» یاد مى کنند و همه مسلمانان را مکلف به قطع شر این موجود غاصب از سربلاد اسلامى مى دانند.(45) و حتى صهیونیسم بین الملل را در عداد امپریالیسم امریکا و سوسیال امپریالیسم شوروى مى دانستند. نکته جالب توجه دیگر اینکه امام از آنچه که رژیم پهلوى آن را «سیاست مستقل ملّى»
نام مى نهاد با لحنى انتقادآمیز این گونه تعبیر مى کنند که «معنى سیاست مستقل ملّى شاه، این بود که او سیاستى مستقل و جدا از ملت ایران داشته است.»(46) از دیگر تعابیر ابداعى حضرت امام مى توان به تعابیر وصفى یا اضافى در کلام ایشان اشاره کرد که با تتابع اضافات و یا با واژگان توصیفى مقاصدى نوین را عرضه مى داشتند و یا با تعابیرى یگانه، به مفاهیم موجود بار سیاسى جدیدى مى بخشیدند و معنایى دیگر را به آن منضم مى کردند. به عنوان مثال، امام خمینى(ره) از قاعده «نفى سبیل» معناى جدیدى را از آیه 141 سوره نساء مراد کردند و آن را از عرصه تکوینى به حالت تشریعى کشاندند آنجا که فرمودند: «قرآن مى گوید هرگز خداى تبارک و تعالى سلطه اى براى غیرمسلم بر مسلم قرار نداده است. هرگز نباید یک همچو چیزى واقع شود. یک تسلط، یک راهى، اصلاً یک راه نباید پیدا بکند. لَنْ یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکافِرینَ عَلَى الْمُؤمِنینَ سَبیلاً اصلاً راه نباید داشته باشند مشرکین و این قدرتهاى فاسد.... بر مسلمین.»(47) تعبیر ابداعى دیگر «دانشگاه اسلامى» بود که به معناى اصلاح نظام آموزشى و استقلال فکرى دانشجویان و تدریس علوم معنوى است.(48) ابداع واژه «عقل سیاسى» از دیگر تعابیر آن حضرت بود که مقتضاى آن را حفظ وحدت
کلمه مى دانستند. آنجا که فرمودند: «ما اگر عقل سیاسى هم داشته باشیم. باید همگى دست در دست یکدیگر گذاریم تا بتوانیم راه برویم.»(49) تعبیر «صدور انقلاب» به معناى معنویت و ایصال پیام انقلاب اسلامى به جهانیان با بارور کردن تبلیغات اسلامى و نه به معناى صدور کالا با لشکرکشى یا سرنیزه، نیز از دیگر واژگان ابداعى حضرت امام است.(50) امام با ترویج این واژه ضمن آنکه توانستند امیدى در شبستان تاریک مستضعفان جهان و ملل آزادیخواه و استقلال طلب و وحشتى در دلهاى قدرتهاى استکبارى ایجاد کنند، آن را مترادف با آگاهى و بیدارى اسلامى بر ادبیات سیاسى جهان اسلام نمودند. ابداع واژه بسیج که بیانگر ایجاد هسته هاى مقاومت در مقابل شرق و غرب است و نیز «تفکر بسیجى» که طنین نواى دلنشین آن چشم طمع دشمنان و جهانخواران را از کشور اسلامى دور خواهد کرد، بیانگر فرهنگ سازى کلمات امام خمینى(ره) از رهگذر واژگان حرکت آفرین بود.(51) تعبیر دیگرحضرت امام «حفظ نظام» بود که آن را از اهم واجبات و وظیفه آحاد ملت مسلمان و انقلابى مى دانستند.(52) کاربرد واژه آزادگان به جاى اسیران، نشانگر نگاه مثبت امام به نقش اسارت در آزاد اندیشى و آزادگى مردان خدا بود. ابداع واژه «روز قدس» بیانگر حرکت امام براى نهادینه سازى مقابله
جهان اسلام و مستضعفین با استکبار و ایادى آن در منطقه به ویژه رژیم صهیونیستى بود که حضرت امام آن را «روز اسلام» و «یوم اللّه» مى دانستند.(53) همچنبن ابداع واژه «یوم اللّه» و کاربرد آن در مناسبت هاى مختلف شادى آفرین و گاه غم انگیز (در زمانى که از آن استنباط شکست ظاهرى و یا حذف جسمانى افراد مى شد) بیانگر اهتمام آن حضرت به اعطاى روحیه امید با تعمیم این واژه از بعد مذهبى به ابعاد سیاسى در عرصه هاى داخلى و بین المللى بود که آن را در مناسبت هایى چون روز قدس، 15 خرداد، 17 شهریور و 22 بهمن به کار مى بردند. ابداع واژه «شهید محراب» در مورد بزرگانى چون شهید مدنى، شهید دستغیب، شهید صدوقى و شهید اشرفى اصفهانى، بیانگر نگاه مثبت امام به شهادت به عنوان سعادت و هدیه الهى بود؛ چرا که موجب زنده شدن مکتب اسلام و پیشبرد اهداف و مقاصد آن مى گردید.(54) تعبیر «دولت خدمتگزار» واژه دیگرى بود که بیانگر توجه اسلام به خدمتگزارى ملتها توسط دولتها در ادبیات سیاسى امام خمینى(ره) بود که آن را در عرصه داخلى و در تمامى کشورهاى اسلامى مورد تأکید قرار مى دادند.(55) تعبیر «حج ابراهیمى» نیز از دیگر ابتکارات امام براى فرهنگ سازى «مراسم برائت از مشرکین» در موسم حج بود که قدرت مسلمانان،
به عنوان نیروى بزرگ و قدرت سوم جهان را به منصه ظهور مى رساند.(56) واژه «اجتهاد جواهرى» نشانگر اهتمام امام به انطباق فقه با تحولات زندگى و نقش زمان و مکان در اجتهاد و نوع تصمیم گیریها، انفتاح باب اجتهاد از سوى فقهاى عدول، پویایى دین مبین اسلام و تلقى فتاوى به عنوان مظهر پیوند تقنین و تنفیذ است که حضرت امام به صراحت اعلام مى داشتند: «این جانب معتقد به فقه سنتى و اجتهاد جواهرى هستم و تخلف از آن را جایز نمى دانم.»(57) تعبیر دیگر امام، «سیاست اسلامى» بود که نشانگر آن است که از نظر ایشان اسلام هدف و سیاست وسیله به شمار مى آید.(58)
با عنایت به آنچه گذشت مشخص مى گردد که امام خمینى(ره) گزاره هاى ادبى و ادبیاتى سیاسى را بنیاد نهاد که مظهر تحوّل در محیط ادراکى روان شناختى و محیط عینى عملیاتى به شمار مى آید. کارکرد گفتمان ادبى امام خمینى(ره) را مى توان در دو بعد پیوند «درون و برون» و «رفع شکاف بین ظاهر و باطن» دانست. ایشان با برقرارى پیوند بین ملت مسلمان ایران و ملل مسلمان و مستضعف جهان، مقابله با استکبار و ایادى داخلى و منطقه اى آن چون صهیونیسم را زمینه رفع مشکلات جهان اسلام براساس راهبرد «نه شرقى نه غربى» مى دانستند. همچنین ایشان با پیوند سیاستهاى
اعمالى و اعلامى، دوگانگى بین ظاهر و باطن را زدودند و از رهگذر تحریم تقیه بین موضعگیرى آشکار و انزجار قلبى ملّت مسلمان ایران از استبداد و استعمار ارتباطى ناگسستنى برقرار نمودند. این اقدام در عرصه ادبیات سیاسى ناشى از ایجاد بستر معرفتى و یک نظام دانایى خاص توسط فراگفتمان سیاسى امام خمینى بود که با ایجاد تشکل گفتمانى خاص، فراگیر و استعلایى و با ارزانى داشتن مدلولهاى سیاسى معنوى به فضاى روان شناختى، رفتارى، گفتارى و نوشتارى دالّها، توانست مفاهیم را لبریز از استغناى محتوایى نماید و با درهم آمیختن متن و زمینه هر دو را دچار تحولى ژرف و گسترده کند. حضرت امام از رهگذر تلفیق سطوح تحلیل داخلى و خارجى و ابداع واژگان تعاملى و تقابلى و تعابیر و عبارات حرکت آفرین توانستند خط بطلانى بر نظریه هاى سایه و ماسک در جامعه اسلامى بکشند. براساس نظریه سایه، انسانها با پرهیز از برخورد جسمى با یکدیگر، سعى مى کنند از رهگذر تلاقى سایه ها کمترین آسیب را متحمل شوند و نوعى نفاق و دوگانگى را در جامعه ترویج کنند، اما امام با درهم آمیختن جسم و سایه و تأکید بر ضرورت حضور گسترده مردم در صحنه و با شفاف سازى مفاهیم و تعابیر، به مدیریت بحران پرداختند و عرصه نبرد را
از هرگونه شائبه اى زدودند. ایشان با گذار عقلانى و استعلایى از تصور به تصدیق و از آگاهى به گواهى، همگونى زیبایى بین تصویر روشن انقلاب و گفتار همبسته با آن تصویر برقرار نمودند که در واژه «جمهورى اسلامى» بازتابیده شد و در صحنه عمل در نظام مردم سالار دینى تجلى یافت. براساس نظریه ماسک نیز، انسانها سعى مى کنند با ماسک هاى خود با یکدیگر سخن گویند تا دیگران از مکنونات قلبى، باطنى و فکرى آنان آگاه نگردند و نظرات خود را از پشت پرده خیال به جامعه عرضه کنند، اما امام خمینى(ره) با برانداختن نقاب از چهره متظاهران، ریاکاران و مزدوران، هویت واقعى ایادى اختناق و استکبار را به مردم نمایاندند و چهره واقعى آنان را براى مردم آشکار ساختند تا جامعه را از آفت فرمالیسم و ظاهرگرایى بازدارند و با ادبیات سیاسى صریح خود، شیوه اى شفاف را براى بیان واقعیات در جهت تحقق آمال و اهداف اصلاح طلبانه نهضت به منصه ظهور رسانند. در واقع، امام خمینى(ره) با ادبیات سیاسى خود و با نهادینه سازى انقلاب فرهنگى و ارزشى از رهگذر کلام و پیام، ساختار فرهنگى، ادبى و هنرى کشور را متحول کردند و تحوّلى را در اهداف و خواسته ها و نیز در ابزارها و روشها به وجود آوردند که بحق مى توان
از آن به «انقلاب ادبى» تعبیر کرد.
12، ص 54 ؛ ج 14، ص 278 ؛ ج 15، ص 250 ؛ ج 19، صص 142-141. 21. همان، ج 6، ص 11 ؛ ج 7، ص 215 ؛ ج 13، صص 206 و 266 ؛ ج 14، ص 29 ؛ ج 17، صص 18 و 241 ؛ ج 19، ص 193. 22. در جستجوى راه از کلام امام، دفتر چهاردهم، استعمار و ابرقدرتها، صص 60، 140، 144، 146، 147، 152، 196، 211، 285، 387، 424. 23. صحیفه نور، ج 17، صص 161-160. 24. همان، ج 20، ص 174. 25. سخنرانى هاى 3/5/1358 و 10/9/1360. 26. صحیفه نور، ج 6، ص 84. 27. همان، ج 7، ص 211 ؛ ج 11، ص 80. 28. همان، ج 8، ص 47. 29. همان، ج 20، ص 176. 30. همان، ج 7، صص 256-255 ؛ ج 8، ص 24. 31. همان، ج 17، ص 79. 32. همان، ج 21، ص 6. 33. همان، ج 15، صص 233-231 ؛ ج 21، صص 53-52. 34. همان، ج 8، ص 167. 35. همان، ج 12، ص 142. 36. همان، ج 9، ص 170 و 251 ؛ ج 10، صص 87 و 174. 37. همان، ج 10، صص 26 و 53 و 174. 38. همان، ج 15،
صص 117 و 119 ؛ ج 17، ص 29. 39. همان، ج 6، ص 49 / ج 15، صص 53-62. 40. همان، ج 15، ص 56. 41. همان، ج 19، صص 82-86. 42. همان، ج 6، صص 193-192 ؛ ج 12، صص 104-103، ج 5، ص 202 ؛ ج 8، ص 200. 43. همان، ج 10، صص 59-55 ؛ ج 12، صص 277-271. 44. امام خمینى(ره)، ولایت فقیه، ص 160. 45. صحیفه نور، ج 5، ص 242 ؛ ج 6، ص 50 ؛ ج 22، صص 162-159. 46. همان، ج 4، 23/10/1357، صص 216-212. 47. همان، ج 3، ص 4. 48. همان، ج 7، ص 61 ؛ ج 12، ص 54 ؛ ج 15، ص 205 ؛ ج 18، ص 133. 49. همان، ج 14، صص 116-114. 50. همان، ج 11، ص 166، ج 12، صص 283-278 ؛ ج 18، صص 132-126 و ص 143 ؛ ج 19، صص 242-241. 51. همان، ج 10، صص 184-178 ؛ ج 12، ص 44 ؛ ج 21، صص 53-52. 52. همان، ج 19، ص 50. 53. همان، ج 8، ص 233. 54. همان، ج 7، ص 70-67 و صص 268-264 ؛ ج 8، صص 43-40. 55. همان، ج 6، ص 76 / ج
10، ص 92. 56. همان، ج 20، صص 244-227. 57. کلمات قصار، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(ره)، ص 197. 58. صحیفه نور، ج 17، صص 143-137.
مجله فقه، شماره 11 غفوریان، محمد رضا هرکس با اندک آشنایى با بخشهاى معاملات فقه، اهمیت، گستردگى و پیچیدگى مساله ربا را درمى یابد. «ربا» موضوعى است که هم در پژوهشهاى فقهى، بویژه با پدیدار شدن روابط پیچیده نوین اقتصاد و بانکدارى، و هم در کاوشهاى دانش اقتصاد، جایگاه ویژه اى دارد و بسیار بدان مى پردازند. در این نوشته در پى آن نیستیم تا جنبه هاى گوناگون پدیده ربا را بکاویم و به بررسى فقهى آن در موضوع، ویژگیها، ارتباطات، پیامدها و... بپردازیم; زیرا موضوعى چنین مهم و گسترده از توان این خامه فراتر است و نیازمند آشنایى ژرف فقهى و اقتصادى. آنچه در این مقاله مى آید، بازخوانى روشهایى است که برخى فقیهان براى گریز از ربا در نوشته هاى خویش آورده اند. ارزیابى درستى و نادرستى این راهها را نباید دست کم گرفت; چرا که گونه پردازش به این مساله فقهى، گذشته از اهمیتى که نتیجه بررسى خود این فرع دارد، نشانگر سبکى ویژه و نگاهى خاص در بررسیهاى فقهى است. آیا در پذیرش این گونه راههاى گریز، مى توان با استناد جستن به یک یا چند روایت، آسوده خاطر بود، یا با نگاهى دیگر، این دست روایات را با معیارهاى برتر کلامى و جایگاه اجتماعى امامان معصوم و
راه کارهاى اقتصادى دین نیز باید سنجید؟ چگونه است که برخى فقیهان، چون امام خمینى، در ارزیابى روایات این باب، چشم انداز گسترده ترى را مى نگرند، ولى برخى دیگر را مى توان یافت که با بررسى سند و دلالت یک روایت، راه یا راههایى را براى گریز از ربا پیش مى نهند و هیچ معیار دیگرى را در این باره نمى بینند. کدام شیوه پسندیده و درست است؟ و در بررسى این گونه مسائل اجتماعى، چه ملاکهایى باید مهم به شمار آید؟ مى بینیم که کاوش در راههاى گوناگون گریز از ربا، گذشته از این که خود یک مساله سودمند فقهى است، از جنبه روش شناسى کار فقهى و سبک شناسى اجتهاد فقیهان نیز مهم است. جنبه دیگر اهمیت این مساله آن است که در روزگار ما، از یک سوى، دیدگاهها و نظامهاى پیچیده و گوناگون اقتصادى، در گستره مدیریت جوامع بزرگ و کوچک در جاى جاى جهان، ادعاى کارآمدى و توان مندى بیش ترى دارند، و از سویى دیگر، اهمیت پذیرش یا دورى گزیدن از ربا در ساختار اقتصادى یک جامعه نیازى به درازاى سخن ندارد. بدین سان مى بینیم که براى جهت دهى به زیرساختهاى اقتصادى جامعه نیز، باید تکلیف مساله مهمى چون ربا را روشن کنیم. حقیقت این است که اگر راههاى گریز از ربا بپذیریم، در واقع، ربا را به عنوان یک
واقعیت موجود در ساختار اقتصادى جامعه پذیرفته ایم و این خود، سمت و سوى ویژه اى را در روند برنامه ریزى اقتصادى به دنبال دارد. البته همه این سخنان، هنوز به معناى پذیرش یا رد راههاى گریزاز ربا نیست، بلکه نمایاندن اهمیت این مساله از دیدگاه برنامه ریزى اقتصادى براى جامعه است. به هر روى، بحث از راههاى گریز از ربا، پیش انگارهایى دارد که براى روشن شدن بهتر جنبه هاى گوناگون این بحث، ناگزیریم کوتاه سخنى از آنها به میان آوریم. نخستین نکته این است که حرام بودن ربا در فقه اسلامى، روشن تر از آن است که نیازمند نمایاندن منابع و مدارک بسیار باشد. تا جایى که گروهى از فقیهان، آن را از ضروریات دین به شمار آورده اند. (1) در آیات و روایات نیز، به زبانهاى گوناگون و گاهى با شدت و تندى از گناه بزرگ بودن ربا یاد شده است. این نکته به دو جهت درخور بررسى و درنگ است; یکى آن که اگر چنین تاکید و سخت گیرى درباره ربا نمى بود و سودآورى آن نیز، آسان و چشمگیر نبود، شاید اندیشه یافتن راه گریز از آن نیز به این اندازه رشد نمى کرد. دیگر آن که آیا این همه پافشارى و زشت خواندن پلیدى یک کار، با راههاى گریز پیشنهادى هماهنگ شدنى است یا خیر؟ و آیا
در پیدا کردن راهى براى گریز از آن، حرام بودن سنگین این کار تا چه اندازه ملاحظه شده است؟ نکته دوم و بسیار مهم این است که بایدمعناى درست ربا و گونه هاى آن را نیک دریابیم و اصطلاحهاى به کار رفته در این گستره را در روایات و سخنان فقیهان، به خوبى بکاویم. رباى دادوستدى که فقیهان از آن با رباى معاوضى یاد مى کنند، با رباى در وام، یا رباى قرضى، تفاوت بسیار دارد. باید دید هر یک از راههاى گریز، به کدام ربا برمى گردد، تا در ارزیابى و بررسى درست آن نلغزیم. نکته سوم که آن هم اهمیت بسزایى دارد، شناخت درست و دقیق پیش انگارها و سبک کار فقیهانى است که در این باب سخن گفته اند. اگر چه تلاش ما بر آن است که این مساله را در نگاه دو فقیه نام آور معاصر پى بگیریم، ولى ناگزیر، به مناسبت، سخن از دیدگاه دیگرى نیز به میان خواهد آمد. درنگ شایسته در این که هر یک از این اندیشه وران، با چه پیش فرضها و ذهنیتهایى به سراغ این مساله مى روند، بسیار با اهمیت است. آیا یک فقیه در بررسى این مساله باید برخى اصول کلامى را در نظر داشته باشد یا خیر؟ به یقین باید گفت تفاوت و تاثیر این دو دیدگاه را
هرگز نباید از نظر دور داشت; یکى دیدگاهى که مى گوید در چنین جاهایى، آن گاه که روایت یا روایاتى داراى شرایط لازم اعتبار سندى و دلالت پذیرفته شده باشد، باید بدان فتوا داد و اگر راههاى گریزى هم در این روایات بیابیم، بى هیچ درنگ دیگرى مى پذیریم. دیدگاهى دیگر بر آن است که حتى اگر اعتبار سند و دلالت این دسته از روایات هم پذیرفته شود، باز هم باید آنها را با اصول دیگرى سنجید. این که آیا شیوه زندگى امام معصوم درجامعه، با به کار بستن راههاى گریز از ربا، با هم تناسب دارند یا نه، و اگر چنین کارى با جایگاه اجتماعى امام(ع) سازگار نبود، بدین روایات فتوا نمى دهیم; تفاوت مهمى است که میان این دو دیدگاه یافت مى شود و اگر به همین شیوه گام برداریم، دو سبک فقهى جدا از هم خواهیم داشت. به هر روى، توجه به این نکته ها و ریشه یابى پیش انگارهاى دیدگاههاى گوناگون، بسیار مهم و راه گشا خواهد بود.
اکنون پس از روشن شدن این نکته ها به یک پرسش کلى درباره موضوع بحث مى پردازیم. آیا به راستى راههاى گریز از ربا را مى توان پذیرفت و با اصول کلى دیگرى که در کلام و اصول فقه داریم هماهنگ دانست؟ خاستگاه این پرسش آن است که
از یک سوى، حرام بودن ربا، چنانکه گذشت، بسیار روشن و سنگین است. یک درهم آن از برخى مفاسد سهمگین اخلاقى زشت تر است، تا آن جا که جنگ آشکار با خداوند بزرگ به شمار مى آید. از سویى دیگر، احکام شرعى داراى ملاک و مصالح و مفاسد واقعى و راستین اند. بدین سان ربا به عنوان یک پدیده اقتصادى در روابط میان انسانها، داراى زشتیها و پلیدیهایى است که تا این اندازه ناپسند و حرام شمرده مى شود. اکنون، باید دید آیا پدیده هاى اجتماعى و اقتصادى، چه خوب و چه بد، چه زشت و چه زیبا، چه سودمند و چه زیان آور، با دگرگون سازى و گریزهاى جزئى، ناگهان همه مصالح و مفاسد خویش را از دست مى دهند و دیگر حکم پیشین را با خود ندارند؟ آیا مى توان درباره پدیده هاى مثبت اقتصادى و اجتماعى نیز همین سخن را گفت؟ «بیع» را با اندک دگرگون سازى حرام کرد و «غش» را حلال؟ اگر این پدیده ها داراى واقعیتى اجتماعى و اقتصادى بوده و پیامدهاى ویژه خود را دارند و بر همین اساس هم حرام یا حلال شده اند، چگونه مى توان به این آسانى پذیرفت که همه آن زشتیها و زیانها به یکباره خت برمى بندد و از حرام به حلال مى رسد؟ البته این سخن را اکنون جدا از روایات موجود، مى گوییم.
آیا نمونه پذیرفته شده دیگرى در مسائل اقتصادى، اجتماعى، اخلاقى و مانند آنها مى توان نشان داد که به این آسانى بتوان احکام را جابه جا کرد؟ آیا راههاى گریز از غیبت، تهمت، دروغ و مانند آنها نیز به همین سادگى پذیرفتنى است؟ یا ربا در حرام بودنش سبک تر از آنهاست؟ حقیقت آن است که راههاى گریز تا به دگرگونى بنیادین یک پدیده در گستره زندگى اجتماعى نینجامد، به سادگى نمى توان ملاک زشتى یا نیکى یک پدیده را از میان بردارد و حکم آن را تغییر دهد. بیع بیع است و ربا ربا، با پیامدها و کارکردهاى ویژه خودشان. آرى، این سخن در عبادات و آنچه بدان مربوط مى شود پذیرفتنى است; چرا که همه آغاز و انجام کارهاى عبادى، به گونه اى تاسیسى از سوى شرع مى آید و هرگونه تغییر در کوچک ترین اجزاء و شرایط آن، با خود شارع است. مصالح و مفاسد این بخش با معیارهاى در دسترس، به آسانى سنجیده نمى شود. در نوشته هاى امام خمینى، رضوان الله تعالى علیه، در این هر دو بخش، نکته هاى گویایى مى یابیم. او درباره ربا و راههاى گریز از آن چنین مى نویسد: «ان الربا مع هذه التشدیدات والاستنکارات التی ورد فیه فی القرآن الکریم والسنة من طریق الفریقین، مما قل نحوها فی سائر المعاصی، ومع
ما فیه من المفاسد الاقتصادیه والاجتماعیة و السیاسیة، مما تعرض لها علماء الاقتصاد، کیف یمکن تحلیله بالحیل الشرعیة، کما وردت بها الاخبار الکثیرة الصحیحة وافتى بها الفقهاء الا من شذ منهم. وهذه عویصة بل عقدة فی قلوب کثیر من المتفکرین واشکال من غیر منتحلی الاسلام على هذا الحکم، ولابد من حلها. والتشبث له بالتعبد فی مثل هذه المسالة التی ادرکت العقول مفاسد تجویزها و مصالح منعها بعید عن الصواب.» (2) با توجه به سخت گیریها و انکارهایى که در قرآن کریم و روایات فرقه هاى گوناگون شیعه و سنى، درباره ربا وجود دارد، که مانند آن را در کم تر گناهى مى توان یافت و با توجه به پیامدهاى ناگوار اقتصادى، اجتماعى و سیاسى این پدیده، که دانشمندان اقتصاد از آن سخن گفته اند، چگونه مى توان آن را با راههاى گریز شرعى، حلال شمرد، چنانکه روایات بسیار و معتبرى نیز درباره این راههاى گریز داریم و فقیهان هم جز اندکى از ایشان، بدان فتوا داده اند. این مطلب، خود یک مشکل و بلکه عقده اى در قلب بسیارى از اندیشه وران شده و موجب خرده گیرى غیرمسلمانان به این حکم گردیده است، که باید از آن گره گشایى کرد. براى حل این مشکل، در چنین مساله اى که ناگوارى تجویز آن و مصالح بازداشتن آن را خرد خود درمى یابد، نباید سخن
از تعبد گفت که از راه درست بسى دور است. همو، درباره عبادات و امور مربوط بدان و در یک کلام، آنچه از سوى شرع تاسیس گردیده و تعبدى است، مى نویسد: «... اضعف من الجمیع استبعاد العفو عن الدم القلیل من غیر الماکول مع کونه نجسا و عدم العفو عن سائر اجزائه مع طهارتها، ضرورة عدم طریق للعقول الى فهم مناطات الاحکام التعبدیة، والا فای فارق عند العقول بین الدم وغیره، وبین مقدار الدرهم واقل منه، وبین دم القروح والجروح وغیره الى غیره، الى غیر ذلک من التعبدیات. فالفقیه کل الفقیه من یقف على التعبدیات ولایستبعد شیئا منها بعد ما راى روایة ابان فی الدیة.» (3) ... سست تر از همه، بعید شمردن این مطلب است که خون کم [تر از درهم] از حیوان حرام گوشت در نماز بى اشکال باشد، با این که خون نجس است، ولى دیگر اجزا و اعضاى این جانوران، با این که پاک هستند، در نماز بخشیده نشده اند. [سستى این گونه سخنان از آن روست که] به یقین، خرد را راهى به دریافت ملاکهاى احکام تعبدى نیست و گرنه نزد خرد، چه تفاوتى است میان خون و دیگر چیزها، یا اندازه یک درهم و کم تر از آن و یا خون زخمها و آسیبها و غیر آن و مانند این
نمونه ها از احکام تعبدى. بدین سان، فقیه راستین آن کسى است که در برابر احکام تعبدى بایستد و با دیدن و درنگ در روایت ابان در باب دیه، هیچ کدام از این دسته احکام را بعید نشمارد. با درنگى شایسته در این سخنان درمى یابیم که در نگاه و سبک فقهى امام خمینى، در بررسى چنین مسائلى، دو معیار بنیادین مى توان یافت. اگر مساله مورد بررسى، در بخش تعبدیات فقه جاى مى گیرد، هرگونه قید و شرطى وهرگونه دگرگونى در حکم را، آن گاه که از منابع و مدارک پذیرفته شده برآید، باید پذیرفت و جاى آن نیست که حتما آن را خردپسند کنیم. در برابر، اگر به بررسى مساله اى بپردازیم که خرد را راهى براى دریافت ملاکها و پیامدهاى آن باشد، روایات و منابع را باید با سنجش و در نظر گرفتن این معیارها و هماهنگ سازى میان همه اینها، کاوید و برایندى هماهنگ شده و خردپسند را برگزید. البته ممکن است شرع، نسبت به برخى پدیده هاى اجتماعى، اقتصادى و سیاسى، که به ظاهر خردپسند مى نماید، حکمى ویژه داشته باشد و آشکارا آن را نادرست شمارد. این گونه موارد، گرچه اندک است، ولى باید بدان سر سپرد و پذیرفت. براى نمونه مى توان از خرید و فروش و بهره جویى از اجزاى مردار، حتى در چیزهایى که مشروط به
پاکى نیستند نام برد. امام خمینى خود از آن دسته فقیهانى است که خرید و فروش اجزاى مردار را حتى براى بهره گیرى در چیزهایى که مشروط به پاکى نیستند، مشکل مى داند و احتیاط را در ترک چنین کارى لازم مى داند. (4) اما از چنین چیزى نباید هراس داشت. هر چند بهره ورى از مردار و خرید و فروش آن، براى چیزهایى که مشروط به پاکى نیستند، نباید مشکلى داشته باشد، ولى اگر همین عنوان در سخن شارع بیاید و از این کار نهى کند، باید پذیرفت; چرا که هیچ یک از اصول کلى تر و بنیادین تر دست نمى خورد و ناهماهنگى آشکار به وجود نمى آید. بنابراین، روشن شده است که حرام شمردن ربا بدان پایه که در آیات و روایات آمده، با گریزهایى به این سادگى، سازگار نیست. بدین سان، در یک پاسخ کلى به پرسش آغازین سخن مى توان گفت: جدا از روایاتى که در این باره وارد شده و باید همه آنها را بررسى کرد، گریز از ربا پذیرفتنى نیست. در بررسى روایات نیز باید دید که آیا با اصول بنیادین مهمى درگیر خواهد شد یا خیر؟ ممکن است برخى از همان اصول را مقید یا مخصص این روایات دانست و معناى دیگرى از آنها دریافت. این همه گذشته از سخنانى است که مى توان
در ارزیابى فنى راههاى گریز، بدان توجه کرد; زیرا برخى از راههاى پیشنهاد شده، کاستیهایى از نگاه قواعد فقهى بیع و قرض دارند. این نکته ها در نوشته هاى شهید صدر به خوبى آمده است که از آن سخن خواهیم گفت. به هر روى، چون بررسى شایسته راههاى گریز از ربا، به شناخت درست ربا و گونه هاى آن وابسته است، سخن را با بیان مطالبى در این باره و اصطلاحهاى آن پى مى گیریم، تا روشن شود هر یک از راههاى پیشنهادى به کدام گونه از ربا بر مى گردد و تا چه اندازه پذیرفتنى است.
ربا، در فقه، گاهى در دادوستد است و گاهى در وام و معناى واژگانى ربا، که همان فزونى است، در این هر دو گونه وجود دارد. 1. ربا در دادوستد:ربا در دادوستد آن است که در معامله اى، دو چیز همانند را بى آن که اندازه آنها برابر باشد، مبادله کنند. امام خمینى درعبارتى جامع به تعریف این گونه ربا پرداخته است: «هو بیع احد المثلین بالآخر مع زیادة عینیة، کبیع من من الحنطة بمنین او بمن منها ودرهم، او حکمیة، کمن منها نقدا بمن منها نسیئة. والاقوى عدم اختصاصه بالبیع، بل یجری فی سائر المعاملات کالصلح ونحوه، وشرطه امران. الاول: اتحاد الجنس عرفا... الثانى: کون العوضین من المکیل او الموزون،
فلا ربا فیما یباع بالعد والمشاهدة.» (5) رباى معاملى [ دادوستدى] همان فروختن چیزى است به چیز دیگرى همانند آن، همراه با افزایشى در یکى از آن دو. این افزایش، خواه عینى و خارجى باشد; مانند فروختن یک من گندم در برابر دو من آن، یا یک من گندم و یک درهم پول و یا افزایش حکمى; مانند یک من گندم نقد در برابر یک من گندم نسیه. دیدگاه قوى تر نیز آن است که این گونه ربا تنها در فروختن نیست، بلکه در دیگر معامله ها هم مى آید; مانند صلح و... شرط این ربا دو چیز است. نخست: همانندى در جنس نزد عرف... دوم: هر دو جنس با وزن یا پیمانه اندازه گیرى شوند، بنابراین چیزى که با شمارش یا دیدن فروخته مى شود، ربا در آن نیست. اهمیت دقت در این گونه ربا از آن روست که برخى از روایات گریز، درباره همین قسم آمده و سخنى از رباى در قرض در آن نیست. با این همه، یادآورى جنبه هاى گوناگون بحثهایى که در کتابهاى فقهى ما درباره رباى دادوستدى آمده است، در بحث ما روشنگر و راه گشاست. نکته مهم در این زمینه، تفسیر همانندى در جنس است که در سخنان فقیهان نیز گاهى اختلافهایى را پدید آورده است. اما این اندازه مسلم است که همه
گونه هاى یک جنس، مانند گندم، همانند به شمار مى آیند; بدین سان اگر یک کیلو گندم مرغوب را با گندمى پست تر مبادله کنیم، ناچار باید وزن هر دو یکسان باشد وگرنه ربا خواهد بود، هر چند بهاى آنها برابرنیست. سخن در همین جا به پایان نمى رسد، برخى از غلات در این مساله، همانند شمرده مى شوند، ولى نه در نگاه عرف و نه در باب زکات و دیگر بابهاى فقه، این همانندى را نمى توان یافت. براى نمونه، گندم و جو در حکم یک جنس هستند، در حالى که در زکات این گونه نیست; هرگز نصاب ناقص گندم، با جو کامل نمى شود. با این همه، در باب ربا نمى توان گندم و جو را با تفاوت در وزن مبادله کرد. این در حالى است که این دو در نگاه عرف، دو جنس به شمار مى آیند. گذشته از این، فرآورده هاى برخى چیزها هم همین حکم را دارد; پنیر که فرآورده اى از شیر است با خود شیر یک جنس شمرده مى شوند. دو فرآورده از یک چیز هم همین گونه اند; مانند پنیر و کره که هر دو از شیر گرفته مى شوند و سرکه و شیره اى که از خرما گرفته شوند. همه این چیزها با اصل خود و نیز دو فرع از یک اصل، یک جنس به شمار مى آیند. بنابراین، نمى توان کره
و پنیر را با اختلاف وزن مبادله کرد. در کتابهاى فقهى، سخنان بسیارى در این گونه موارد جزئى و مشخص کردن مصداقهاى ریز و درشت در کالاها و فرآورده ها به چشم مى خورد و دیدگاههاى بسیارى در این زمینه مى توان یافت، بویژه در «جواهر» که بحثهاى گسترده اى را در این باره آورده است. البته نباید پنداشت که همه این مسائل درباره دادوستد پایاپاى است و روزگارش به سر آمده و امروز دیگر موضوع ندارد; زیرا بررسى این موارد و احکام آن در رسیدن به تحلیلى فراگیر و دقیق از دیدگاه شرع درباره ربا و راههاى گریز از آن لازم است و از این گذشته، داد و ستد کالا با کالا هنوز هم در روزگار ما اهمیت بسیار دارد، بویژه در روابط تجارى میان دولتها. هنوز هم نفت و فرآورده هاى آن که با کیل و پیمانه خرید و فروش مى شود، در بسیارى از کشورها و شرایط گوناگون اقتصادى، پایا پاى مبادله مى شود. بسیارى از فرآورده هاى صنعتى و کشاورزى، به همین گونه دست به دست مى گردد. آیا امروز نمى توان پرسید: مبادله نفت خام با فرآورده هایش، که به چندین برابر بهاى خام مى رسد، چه حکمى دارد؟ گیریم که در روابط تجارى با کافران بگوییم که اگر به سود مسلمانان شد، رباى حرام در میان نیست، ولى دادوستد کشورهاى اسلامى
چگونه است؟ بنابراین، کاوش درست و فراگیر این مساله در روزگار ما نیز، کاربردى گسترده دارد. 2. ربا در وام: در زبان فقه، از این ربا به نام رباى قرضى یاد مى شود. اگر کسى مالى را، خواه پول و خواه چیزى دیگر، از کسى وام بگیرد، تنها پرداخت همان چیزى را که وام گرفته است بر او واجب مى باشد. بنابراین، اگر وام دهنده و وام گیرنده از آغاز شرط کنند که افزون بر مال وام گرفته شده، چیزى دیگر نیز بازپرداخته شود، این افزایش ربا و حرام است. البته این در جایى است که شرط کنند وگرنه اگر بدون شرط، وام گیرنده خود چیزى افزون بر اصل مال را به هنگام بازپرداخت به وام دهنده بدهد، کارى نیکو و پسندیده کرده و پاداش معنوى نیز خواهد داشت. شرطى هم که در وام سبب ربا مى شود تنها مال بیش تر نیست، بلکه اگر کارى را هم شرط کنند، ربا خواهد بود; مانند این که در برابر هزار تومان وام، هم هزار تومان را بپردازد و هم شرط کند که کارى مانند دوختن لباس و حمل بار و مانند آن را براى وام دهنده انجام دهد. یا در برابر مبلغ معینى، افزون بر آن مبلغ، بهره گیرى از خانه یا خودروى وام گیرنده را هم شرط کند. یا
ویژگى معینى را در بازپرداخت شرط کند; مانند این که درهمهاى شکسته اى را وام دهد و شرط کند که در بازپرداخت، درهمهایى سالم دریافت کند. امام در تحریرالوسیله مى نویسد: «مالى که وام مى دهند، چه وزنى و پیمانه اى باشد و چه شمارشى، نمى توان در بازپرداخت افزون بر اصل آن را گرفت.» (6) این مطلب، نقطه تفاوتى است میان رباى در دادوستد و رباى در وام; چرا که در آن جا، افزایش و کاهش دو مالى که مبادله مى شوند، تنها در صورتى نارواست که وزنى و پیمانه اى باشند، ولى در وام به هیچ روى تفاوت پذیرفته نیست. البته لازم است یادآور شویم که با پدیدار شدن پولهاى اعتبارى که از فلزهاى گرانبهایى چون زر و سیم ساخته نمى شوند و تنها به اعتبار پشتوانه خود ارزش مند مى شوند، مسائل بسیارى در فقه پیدا مى شود که باید بدان پاسخ گفت: مى دانیم که منابع اصلى فقه ما، در زمانى صادر شدند که پولهاى طلا و نقره درگردش بودند و چرخش اقتصاد و دادوستد در روزگار ما به گونه اى دیگر است. پولهاى اعتبارى و برگه هاى بهادار، اساس دادوستدها و کارهاى اقتصادى است. تورم نیز به شکل پیچیده امروزى خود، در گذشته نبوده است. این همه، پدید آورنده پرسشهایى است که نباید در بحث از ربا بى توجه از کنار آنها گذشت. پرسش
مهم در این جا که برخى فقیهان نیز کم وبیش بدان پرداخته اند، فراز و نشیب پول در گذر زمان و رخدادهاى مختلف یک جامعه است که کاهش یا افزایش ارزش آن پول را در پى دارد. آیا این کاهش و افزایش، باید در مسائل فقهى نادیده گرفته شود یا خیر. آیا برابرى وام گرفته شده با آنچه پرداخته مى شود، تنها در نام است; یعنى هزار تومان پول در گردش کشور ایران را باید به همان اندازه اسمى هزار تومان باز پس داد، یا توان خرید پول در هنگام وام گرفتن را نیز باید در نظر گرفت؟ این مساله مهم را باید در جاى خود بررسى و گره گشایى کرد، ولى آنچه در این نوشتار در پى آنیم آن است که برابرى وام و بازپرداخت آن، به هر معنا، چه برابرى اسمى و چه برابرى در قدرت خرید، در بحث ربا باید در نظر گرفته شود. بحث ما این است که آیا مى توان با یارى جستن از راههاى گریز، این برابرى را به گونه اى مصنوعى ایجاد کرد یا خیر؟ بنابراین، اصل برابرى وام و باز پرداخت آن براى دورى از ربا هم چنان درست و پا برجاست. برابرى وام و بازپرداخت و ایجاد و برهم زدن این برابرى، نیازمند شرح بیش ترى است که در بررسى
پاره اى از راههاى گریز خواهد آمد.
با روشن شدن گونه هاى ربا، به بیان نکته بسیار مهمى مى پردازیم که در بررسى راههاى گریز نقشى اساسى دارد. باید ببینیم که عرف، گونه هاى ربا را چگونه مى بیند. آیا ظالمانه بودن ربا در همه گونه هاى آن یکسان است و عرف، همه آنها را به یک چشم مى بیند؟ در این باره، بى گمان باید گفت: عرف، رباى در وام را ظالمانه مى داند. اساس قرض بر این است که همان مال نخستین، پس گرفته شود و نه بیش از آن. ستمگرانه بودن ربا در وام، بویژه با نرخهاى بالا و نامعقول، نیازمند شرح بسیار نیست. رباى دادوستدى را مى توان به دوگونه تقسیم کرد: گاهى یک کالاى وزنى یا پیمانه اى با کالایى همانند خود، حتى در مرغوبیت، مبادله مى شود، مانند این که یک کیلو برنج طارم را با برنج طارمى همسان مبادله کنند. در چنین دادوستدى، برابرى در وزن شرط است وگرنه ربا خواهد بود. نابرابرى در این مورد را نیز عرف نمى پسندد و آن را، ستمى آشکار مى داند. هر کیلو گندم مرغوب را با همان اندازه گندم مرغوب مى توان مبادله کرد و نه بیش و کم. بنابراین، ربا در دادوستد میان دو کالاى همانند که از نظرویژگیهایشان نیز مانند یکدیگرند، در نگاه عرف هم ناپسند
است. گاهى هم ممکن است دوگونه کالا که در شرع از یک جنس به شمار مى آیند، مبادله شوند، در حالى که ارزش آنها متفاوت است; مانند سه کیلو گندم مرغوب با چهار کیلو گندم نامرغوب و یا روشن تر از آن، دو کیلو گندم با یک کیلو جو و مانند آن. این گونه دادوستدها در شرع رباست، ولى در نگاه عرف چنین نیست. آیا عرف مى پذیرد که باید فرآورده هاى یک چیز را در حال برابرى وزن مبادله کرد وگرنه ربا خواهد بود؟ پنیر، کره، خامه، دوغ و ماست همگى فرآورده هاى لبنى به شمار مى آیند و باید همه را با یک وزن و پیمانه خرید و فروخت! هر یک کیلو خامه را با یک کیلوماست باید مبادله کرد و اگر بر وزن ماست بیفزاییم ربا خواهد بود. این چیزى است که عرف در نمى یابد و تنها با تعبد شرعى باید پذیرفت. اگر حرام بودن چنین دادوستدهایى در فقه ثابت باشد، تنها از راه تعبد است وگرنه عادلانه بودن عرفى این دادوستدها با اختلاف وزن این کالاها تامین مى شود. امام خمینى، درباره نگاه عرف به گونه هاى ربا عبارت گویایى دارد که سخن ما در حقیقت شرح گفته هاى ایشان است: «ثم ان الاقسام التی ذکرناها منها ما لایکون بحسب العرف و عند العقلاء من الربا... فان قیمة من من الارز
العنبر اذا ساوت منین من غیره، لایعد مبادلة من منه بمنین
رباء; اذ لانفع ولا زیادة فی ذلک الا حجما، والزیادة الحجمیة لیست میزانا للنفع والزیادة فی التجارة. ... واولى بذلک ما الحق بالمثلیات کالشعیر بالحنطة والفروع بالاصول; فاذا بودل من من السمن بامنان من اللبن او الجبن، لایکون ذلک من الربا بحسب نظر العرف وبحسب الواقع، کما ان المبادلات بالفضل فیها لافساد فیها ولاظلم، ولاتوجب انصراف الناس عن التجارات و الزراعات و هو واضح: ... بل لعل سر تحریم الشارع المقدس المبادلة فیها الا مثلا بمثل خارج عن فهم العقلاء وانما هو تعبد....» (7) برخى از گونه هاى یاد شده، در نگاه عرف و نزد خردمندان ربا شمرده نمى شود... اگر بهاى سه کیلو برنج عنبر با شش کیلو برنج از نوعى دیگر برابر باشد، مبادله سه کیلو با شش کیلو ربا به شمار نمى آید; چرا که سود بیش ترى در این دادوستد نیست و تنها افزایش حجم است که آن هم معیار سود و افزونى در تجارت نیست. از اینها روشن تر، چیزهایى است که از هم جنس ها به شمار مى آید; مانند دادوستد گندم با جو و فرآورده با اصل خود. اگر سه کیلو کره را با چندین سه کیلو شیر یا پنیر مبادله کنند، در نگاه عرف و واقعیت خارجى ربا پیش نمى آید، چنانکه این گونه دادوستدها همراه با افزایش وزن یا پیمانه در
یک طرف، نه فسادى را در بردارد و نه ستمى و هرگز سبب روى گرداندن مردم از تجارت و کشاورزى نیز نخواهد شد، چنانکه روشن است. ... بلکه شاید راز حرام شمردن دادوستد در این چیزها، مگر در صورت برابرى، از فهم خردمندان بیرون و تنها تعبدى باشد... جمله هاى پایانى در سخن ایشان، اشاره به این است که در روایات آمده که علت تحریم ربا، روى گردانى مردم از تجارت و کشاورزى و تباه شدن چرخش سالم اقتصاد است و این دسته از دادوستدها چنین پیامدهایى ندارند. چکیده سخن در این بخش آن است که در نگاه عرف و خردمندان، دوگونه از ربا ستمکارانه شمرده مى شود، یکى دادوستد کالاهاى هم جنس و برابر در کیفیت با اختلاف در وزن و پیمانه، مانند یک کیلو برنج مرغوب با دوکیلو برنج از همان نوع و دیگرى رباى در وام. گونه دیگرى از رباى در دادوستد است که حرام بودن شرعى آن را از روى تعبد مى پذیریم و آن مبادله دو کالاى هم جنس، اختلاف مرغوبیت و یا دو کالایى که در فقه هم جنس شمرده مى شوند.
اکنون، با توجه به آنچه گذشت، روایات این باب را مى کاویم تا راههاى گریز از ربا را در آنها به بوته بررسى نهیم. پیش از هر
چیز، نکته اى را باید یادآورد شویم که اساس سخن در ارزیابى این راههاست و آن این که پیشنهاد راه گریزى از ربا در آن گونه اى که عرف و خردمندان آن را ربا نمى شمارند و ستم و تباهى نمى دانند، هیچ مشکلى ندارد. اصل ربا بودن این گونه دادوستدها با تعبد شرعى پذیرفته شده و اگر خود شرع، راهى براى رهایى از ربا بیان کند، در نگاه عرف هم ناسازگارى پیش نمى آید. تنها در دوگونه دیگر رباست که حرام شمردن با آن همه شدت و سخت گیرى با پیشنهاد راههاى گریز به این آسانى، با هم ناسازگارند، که در آغاز این مقاله نیز اشاره اى به این مطلب کرده ایم.1.
بارى، بیش تر روایات این بخش به همان گونه اى از ربا برمى گردد که نزد عرف هم ربا نیست و پیشنهاد گریز در آن هم مانعى ندارد. گرچه در «کتاب البیع» بررسى این روایات انجام گرفته، ولى در این جا نیز اشاره اى بدان مى کنیم. این روایات که شمار آنها هم کم نیست و سندهاى معتبرى هم دارند، در «وسائل الشیعة» آمده اند. روایت نخست که هم سند معتبرى دارد و هم دلالت روشنى بر مورد خود، صحیحه عبدالرحمان بن حجاج است: «قال سالته عن الصرف فقلت له: الرفقة ربما عجلت فخرجت فلم نقدر على الدمشقیة والبصریة، وانما
یجوز نیسابور الدمشقیة والبصریة. فقال: وما الرفقة؟ فقلت: القوم یترافقون ویجتمعون للخروج، فاذا عجلوا فربما لم یقدروا على الدمشقیة والبصریة، فبعثنا بالغلة فصرفوا الفا وخمسین منها بالف من الدمشقیة والبصریة. فقال: لاخیر فی هذا، افلا یجعلون فیها ذهبا لمکان زیادتها. فقلت له: اشتری الف درهم ودینارا بالفی درهم. فقال: لاباس بذلک; ان ابی کان اجرا على اهل المدینة منی، فکان یقول هذا فیقولون: انما هذا الفرار، لوجاء رجل بدینار لم یعط الف درهم ولو جاء بالف درهم لم یعط الف دینار، وکان یقول لهم: نعم الشیء الفرار من الحرام الى الحلال.» (8) از امام(ع) درباره صرافى پرسیدم و به ایشان گفتم: گاهى کاروانها با شتاب از شهر بیرون مى روند و ما فرصت کافى براى تهیه درهم دمشق یا بصره را نمى یابیم، در حالى که در نیشابور، تنها درهمهاى دمشق و بصره در گردش است. حضرت فرمود: کاروان چیست؟ گفتم: گروهى که هماهنگى دارند برخارج شدن، گاهى در پى شتاب نمى توانند به درهمهاى دمشق و بصره دست یابند. ما نیز، درهمهایى ناخالص را به بازار مى فرستیم و آنان هزاروپنجاه درهم از آن را با هزار درهم دمشق یا بصره مبادله مى کنند. حضرت فرمود: خیرى در این کار نیست، چرا به خاطر بیش تر بودن آن، مقدارى طلا در آن قرار نمى دهند؟ گفتم: هزار درهم و یک دینار
را در برابر دو هزار درهم مى خرم. حضرت فرمود: باکى نیست، پدرم نسبت به مردم مدینه از من با جرات تر بود; او همین مطلب را مى گفت و اهل مدینه مى گفتند: این تنها راه گریزى بیش نیست; چرا که اگر کسى یک دینار با خود بیاورد، هرگز هزار درهم [در برابر آن] به او نمى دهند و اگر هزار درهم بیاورد، هزار دینار به او نمى دهند. پدرم به آنان مى گفت: چه نیکوست، گریز از حرام به حلال. در روایت دیگرى، یکى از اعتراضهاى مطرح شده به امام باقر(ع) آمده است. همان گونه که درصحیحه پیشین خوانده ایم مردم مدینه به امام باقر(ع) خرده مى گرفتند و این سخن حضرت را راه گریزى بیش نمى دیدند. این روایت نیز صحیحه است: «عبدالرحمان بن الحجاج عن ابی عبدالله(ع) قال: کان محمدبن المنکدر یقول لابی(ع) یا اباجعفر رحمک الله، والله انا لنعلم انک لو اخذت دینارا والصرف بثمانیة عشر فدرت المدینة على ان تجد من یعطیک عشرین، ماوجدته وما هذا الا فرار. فکان ابی یقول: صدقت والله، ولکنه فرار من باطل الى الحق.» (9) عبدالرحمان بن حجاج از امام صادق(ع) نقل کرده که حضرت فرمود: محمدبن منکدر به پدرم مى گفت: اى ابا جعفر رحمت خداوند بر تو باد، به خدا سوگند که ما مى دانیم اگر شما دینارى داشته باشید و نرخ تبدیل آن [با
درهم]، هیجده باشد و شما همه مدینه را بگردید تا کسى را بیابید که به شما بیست درهم بدهد، چنین کسى را نخواهید یافت; پس سخن شما تنها راه گریزى است. پدرم مى فرمود: سوگند به خدا که راست گفتى، ولى این گریز از باطل به سوى حق است. توجه به این روایت از آن روى مهم است که بیان راههاى گریز، حتى از زبان امامان(ع) نیز در ذهنها جاى نمى گرفت و برایشان خرده مى گرفتند. این خرده گیرى تنها از سوى دشمنان امامان نیز نبود; براى نمونه همین محمدبن منکدر، اگر چه از اهل تسنن بود ولى به امامان، دوستى و ارادت شدیدى داشت. (10) روایت روشن دیگر این باب صحیحه حلبى است که «منطوق» و «مفهوم» آن روى هم رفته بسیار روشن و راه گشاست. «عن ابی عبدالله(ع) قال: لاباس بالف درهم و درهم بالف درهم و دینارین اذا دخل فیها دیناران او اقل او اکثر فلاباس به.» (11) از امام صادق(ع) نقل کرده که فرمود: باکى نیست که هزار و یک درهم در برابر هزار درهم و دو دینار باشد. هرگاه دو دینار یا کم تر ویا بیش تر در آن قرار دهند، باکى بدان نیست. البته امام خمینى درباره این روایت گفته که آنچه از آن در مى یابیم، دادوستد نقدى است و
این افزایش نیز به خاطر اختلاف نرخهاى درهمها و دینارهاست، پس به باب ربا و گریز از آن ارتباطى ندارد. (12) شاید مقصود ایشان از دادوستد نقدى همان مبادله دوگونه درهم با اختلاف بها باشد، نه این که آنها را با در نظر گرفتن وزن بخرند و یا بفروشند. چنان مبادله اى در برخى صورتهایش ممکن است ارتباطى به ربا هم نداشته باشد; چنانکه اگر هزار درهم را باهزار و پنجاه درهم، که وزن برابرى دارند، مبادله کنند. چنین دادوستدى گرچه ربایى در آن نیست، ولى ممکن است ارزش آن هزار درهم از هزار و پنجاه درهم بیش تر باشد. در چنین جایى مى توان چند دینار بدان افزود، تا بهاى آنها نیز برابر گردد. پس اگر روایت به دادوستدهایى از این دست اشاره کند، ارتباطى به ربا و گریز از آن نخواهد داشت. با این همه، مى توان گفت روایت هیچ گونه اختصاصى به این مورد ندارد. همه دادوستدهاى میان درهمهاى نابرابر را مى توان در این روایت جاى داد و قاعده اى فراگیر به دست آورد. به هر روى، این روایت را به هر معنا بگیریم، هیچ ارتباطى به وام ندارد و اگر به ربا مربوط باشد، تنها رباى دادوستدى را در بر خواهد داشت. روایت دیگرى مانند صحیحه حلبى وارد شده که داراى توضیح روشن ترى
است، ولى سند آن اعتبار شایسته اى ندارد. «محمدبن الحسن باسناده عن محمدبن الحسن الصفار عن السندی بن الربیع عن محمدبن سعید المدائنی عن الحسن بن صدقة عن ابی الحسن الرضا(ع) قال: قلت له جعلت فداک، انی ادخل المعادن وابیع الجوهر بترابه بالدنانیر والدراهم. قال لاباس به. قلت: وانا اصرف الدراهم بالدراهم و اصیر الغلة وضحا واصیر الوضح غلة. قال: اذا کان فیها ذهب فلاباس. قال: فحکیت ذلک لعماربن موسى الساباطى، فقال لی: کذا قال لی ابوه، ثم قال لی: الدنانیر این تکون؟ قلت: لا ادری. قال عمار: قال لی ابو عبدالله(ع): یکون مع الذی ینقص.» (13) حسن بن صدقه از امام رضا(ع) پرسید: فدایت شوم، به معدنها سر مى زنم و خاک فلزهاى گرانبها را با دینار و درهم خرید و فروش مى کنم. حضرت فرمود: باکى بدان نیست. گفتم: من صرافى درهم با درهم نیز مى کنم; درهمهاى نامرغوب را با مرغوب مبادله مى کنم. حضرت فرمود: اگر طلا در آن باشد، باکى نیست. [حسن بن صدقه] گفت: این سخن را براى عماربن موسى ساباطى باز گفتم، او به من گفت: پدر او نیز همین را به من گفت. آن گاه به من گفت: دینارها در کجا قرار مى گیرند؟ گفتم: نمى دانم. عمار گفت: امام صادق(ع) به من فرمود: دینارها با کسى است که درهمهایش
کم تر است. در سند این روایت سندى بن ربیع است که وثاقت او اثبات نشده و محمدبن سعید مدائنى هم، برابر آنچه آیت الله خویى در «معجم رجال الحدیث» آورده، اشتباهى از نویسندگان یا نسخه برداران است; چرا که چنین کسى را در میان راویان نداریم و در چنین سندهایى، عمروبن سعید مدائنى درست است که شخص نام آورى در میان راویان است. (14) گذشته از سند، این روایت به دلیل روشن تر بودن پرسش مبادله درهمهاى گوناگون و پاسخ روشن، روایت گویایى است. روایت دیگر در این باره: «عن ابی عبدالله(ع) قال: سالته عن الدراهم بالدراهم و عن فضل مابینهما، فقال: اذا کان بینهما نحاس او ذهب فلا باس.» (15) از امام صادق(ع) درباره مبادله درهم با درهم و چیز افزوده دیگرى میان آنها پرسیدم. حضرت فرمود: اگر میان آن درهمها مس یا طلایى قرار دهند، باکى نیست. سند این روایت، بحثى دارد که در این نوشته نمى گنجد، ولى نمى توان آن را با آسودگى معتبر شمرد. قاعده اى که از متن روایت برمى گیریم این است که در مبادله درهمهاى گوناگون، براى آن که بهاى آنها را همسان کنیم، باید چیزى از جنسى دیگر در میان نهیم، نه این که همان درهمها را با اختلاف وزن، هم قیمت کنیم. روایت گویاى دیگر، صحیحه عبدالرحمان بن حجاج است: «قال سالته عن
رجل یاتی بالدراهم الى الصیرفی فیقول له: آخذ منک المئة و عشرین او بمئة و خمسة حتى یراوضه على الذى یرید، فاذا فرغ جعل مکان الدراهم الزیادة دینارا او ذهبا، ثم قال له: قد زاددتک البیع وانما ابایعک على هذا لان الاول لایصلح، او لم یقل ذلک وجعل ذهبا مکان الدراهم، فقال: اذا کان آخر البیع على الحلال فلاباس بذلک. قلت: فان جعل مکان الذهب فلوسا؟ قال: ماادری ما الفلوس.» (16) عبدالرحمان بن حجاج مى گوید: از حضرت پرسیدم: مردى درهمهایى را نزد صراف مى آورد و به او مى گوید: صد درهم را در برابر صدو بیست یا صدوپنج درهم مى گیرم. [این گفت و گو را پى مى گیرد] تا او را به نرخى که مى خواهد راضى مى کند. آن گاه به جاى درهمهاى بیش تر، دینار یا طلایى قرار مى دهد. سپس به او مى گوید: در این خرید و فروش از آن روى چیز دیگرى را به میان آوردم که مبادله به گونه نخست [ مبادله درهمها با اختلاف وزن] نادرست است. شاید هم چنین سخنى را به او نگوید و به جاى درهمها، طلا قرار مى دهد. حضرت فرمود: هرگاه پایان مبادله برحلال باشد، باکى بدان نیست. گفتم: اگر به جاى طلا، فلوس [ پولهاى کم ارزش] قرار دهد [چه حکمى دارد]؟ حضرت فرمود: چه مى دانم فلوس چیست. پرسش این
روایت بسیار گویاست ودرباره جمله هاى پایانى چنین به نظر مى رسد که مقصود از پاسخ این باشد که پایان خرید و فروش بر چیز حلالى انجام شود، به این معنا که آنچه افزون بر درهمها قرار مى دهند، چیز حلالى باشد... در پرسش و پاسخ پایانى نیز چون امام(ع) در روایت، قاعده فراگیر مساله را بیان فرموده است، به پرسش جزئى او درباره فلوس پاسخ نفرمود وگرنه فلوس چیزى نیست که امام(ع) آن را نشناسد; چه هر روز همه مردم با آن سروکار داشتند. ظاهرا مقصود این است که قاعده کلى همان است که گفته شد و این پرسشهاى جزئى نابجاست. این چند روایت، مهم ترین روایاتى بود که بیش تر آنها داراى سندهاى معتبر و دلالتهاى روشنى بوده و تکیه گاه بسیارى از فقیهان در بحث از ربا و راههاى گریز از آن است. البته روایات دیگرى نیز داریم که درباره وام سخن گفته اند و ما همه آنها را نیز بررسى مى کنیم، ولى درباره روایات گذشته باید این نکته را یادآور شویم: این روایات، همگى درباره گونه اى خاص ازرباى در دادوستد بودند و هیچ سخنى درباره گونه هاى دیگر رباى معاملى و رباى در وام در آنها نمى یابیم. پیش تر یادآور شده ایم که ربا را مى توان در سه دسته تقسیم کرد: نخست، رباى در وام; دوم، رباى
در دادوستد میان دو کالاى هم جنس که به صورت وزنى یا پیمانه اى مبادله مى شوند. دسته دوم از ربا خود به دوگونه تقسیم مى شود; گاهى دو کالا را که از نظر جنس، بها و مرغوبیت، همانند باشند، با اختلاف وزن و پیمانه مبادله مى کنند; مانند مبادله صد کیلو برنج مرغوب با صدوبیست کیلو از همان برنج، چه نقد و چه نسیه; گاهى هم کالاهاى هم جنس ولى داراى قیمتهاى گوناگون و مرغوبیت نابرابر مبادله مى شوند; مانند صد کیلو گندم با دویست کیلو جو یا صد درهم مرغوب با دویست درهم ناخالص. این را هم گفته ایم که حرام بودن ربا در دو گونه نخست، بسیار روشن و خردپسند است و عرف هم آن را مى پذیرد. ستم و کم رونق شدن رشد اقتصاد در این دوگونه بسیار آشکار است، ولى در گونه سوم چنین نیست. از این روى حرام بودن ربا را در آن تنها با تعبد مى پذیریم و عقل و عرف به تنهایى آن را ربا نمى شمارند. همه این مطالب را از لابه لاى سخنان امام خمینى، رضوان الله تعالى علیه، برگرفته و نمایانده ایم. باید گفت، همه این روایات درباره گونه سوم است و هرگز نمى توان از آن پا فراتر نهاد و براى دو گونه نخست هم راه گریزى یافت. همه سخن در دادوستد میان
درهمهایى نامرغوب و ناخالص و یا کم اعتبارتر است، در برابر درهمهایى بهتر و گران تر. روشن است که هرگز فروشنده اى تن به مبادله اى از این دست تنها با ملاحظه برابرى وزن و پیمانه نمى دهد و افزایش سهم خود را به گونه اى مى خواهد. راههاى گریز موجود در این روایات در واقع راهى است براى برابر کردن بهاى سهم هر کدام از خریدار و فروشنده. عبارت گویایى از امام در این باره در «کتاب البیع» آمده است. او در بخشى از سخن خود، در اساس، ربا بودن این گونه دادوستدها را نمى پذیرد و دادوستد کالاهاى هم جنس را همراه با افزایش یکى از دو کالا، عنوان جداگانه اى مى داند که خود حرام است و همه این روایات راههاى گریزى از این عنوان نشان مى دهند و نه گریز از ربا: «وبالجملة، ان فی الشرع الاقدس فی المقام عنوانین محرمین: احدهما الربا فی المثلیات و غیرها، وثانیهما مبادلة المثلیات مع الزیادة، کان فیها الربا ام لا. وتلک الاخبار على کثرتها وصحتها وردت فی التخلص عن مبادلة المثلیات التی لایصدق علیه الربا، کمبادلة الف درهم وضح بالفین غلة مما کان السعر السوقی کذلک. وتلک المبادلة غیر صحیحة لا لاجل الربا، بل لاجل عنوان آخر، هو مبادلة المثل بالمثلین، فوردت الحیلة للتخلص عنه من غیر ربط له بباب الربا، و اطلاق
الربا على مثله لو کان فهو توسع ومجاز.» (17) چکیده سخن این که در شرع مقدس، دو عنوان حرام یافت مى شود: یکى رباى در کالاهاى هم جنس و غیر آن [مانند وام] و دیگرى مبادله هم جنسها همراه با افزایش یکى از آنها، چه ربایى در میان باشد یا نباشد. این روایات با شمار بسیار و سندهاى صحیح، درباره گریزاز دادوستد کالاهاى هم جنسى است که ربا در آن صدق نمى کند; مانند مبادله هزار درهم مرغوب با دو هزار درهم نامرغوب که نرخ بازار نیز همین گونه است. چنین مبادله اى نادرست است، نه به خاطر ربا، بلکه به دلیل عنوان دیگرى که همان مبادله کالایى است با دو برابر از جنس خودش. این راههاى گریزهم براى دورى جستن از این عنوان است و هیچ ارتباطى به ربا ندارد و اگر هم آن را ربا ربا مى خوانند، تنها مجازى بیش نیست. عبارتهاى ایشان در دو صفحه دیگر پس از این صفحه هم بسیار گویا و درخور درنگ شایسته است. بدین سان مى بینیم که بهره جستن از این روایات براى پیدا کردن راههاى گریز از ربا، نادرست است. ممکن است بپرسید: آیا نمى توان از این روایات، حکمى کلى برگرفت و آن را به دیگر گونه هاى ربا نیز سرایت داد و گفت: اگر روایات معتبر این راهها را
درست مى داند، چرا در همه گونه هاى ربا نتوان از آن بهره جست؟ پاسخ آن است که: گونه سوم ربا نزد عرف و عقل، ربا شمرده نمى شود و علت یا حکمت حرام بودن ربا، که در روایاتى بدان اشاره شد و از آن سخن خواهیم گفت، در این گونه یافت نمى شود. بنابراین، نمى توان حکم این گونه را با دوگونه نخست، که آن همه سخت گیرى درباره اش رسید، یکى دانست. پس از آن که حرام بودن رباى در وام و دادوستد کالاهاى هم جنس وزنى و پیمانه اى در شرع ثابت شد، باید براى بیرون رفتن از این حکم، دلیل روشنى داشته باشیم، یا در خصوص همین گونه ها و یا دلیل گسترده و فراگیرى که همه آنها را در بر گیرد. روایات گذشته هیچ کدام «عام» نبوده اند. در چنین جاهایى تنها این راه مى ماند که بتوانیم از این روایات «خاص»، «ملاک» را برگیریم و به جاهاى دیگر سریان دهیم. این کار هم در مساله ما نشدنى است; چرا که این گونه ها و حرام بودن آنها داراى تفاوتهاى جدى است و در اساس حرام بودن گونه سوم را با تعبد مى توان پذیرفت. بدین سان، باید دید آیا در خصوص رباى در وام یا دادوستد کالاهاى هم جنس، روایت خاصى، که راه گریزى را بشناساند، رسیده است یا خیر.1.
بیش تر روایاتى
که در این باره آمده سند معتبرى ندارند، گذشته از این که دلالت پاره اى از آنها نیز روشن و بى اشکال نیست. این روایات را شیخ حر عاملى در باب نهم از بابهاى احکام العقود در «وسائل الشیعة» آورده است. روایت نخست را به دلیل وجود «على بن حدید» در سندش نمى توان معتبر شمرد. روایت دوم نیز در سندش «مسعدةبن صدقه» آمده که جاى سخن دارد. گذشته از این، پرسش مطرح شده در روایت درباره کسى است که با دیگرى قرارداد «عینة» داشته و بدین جهت بدهکار بوده است و چون چگونگى «عینة» در پرسش به روشنى نیامده، نمى توان آن را یک بدهى عادى دانست، که براى گریز از ربا در آن چاره مى اندیشند. البته سخن درباره «عینة» و گونه هاى آن از موضوع نوشته ما بیرون است (18) ، ولى همین اندازه باید توجه کنیم که در فرض این روایت، چگونگى قرارداد آنان روشن نیست. گذشته از همه اینها، درباره این روایت سخن مهم دیگرى است که در بررسى کلى این روایات خواهد آمد. روایتهاى دیگر این باب همگى از نظر سند اشکال دارند و در خور اعتماد نیستند. البته روایت چهارم سندى معتبر دارد و شایسته است که جداگانه آن را بررسى کنیم: «محمدبن الحسن باسناده عن احمد بن محمد عن ابن ابی
عمیر عن محمدبن اسحاق بن عمار قال: قلت لابی الحسن(ع): یکون لی على الرجل دراهم فیقول اخرنی بها و انا اربحک، فابیعه جبة تقوم علی بالف درهم بعشرة آلاف درهم، او قال: بعشرین الفا واؤخره بالمال. قال: لاباس.» (19) شیخ طوسى با سند خود از احمدبن محمد، از ابن ابى عمیر، از محمدبن اسحاق بن عمار نقل کرده که گفت: از امام هفتم(ع) پرسیدم: کسى به من درهمهایى بدهکار است و به من مى گوید: سر رسید باز پرداخت بدهى را تاخیر انداز تا من هم سودى به تو بپردازم. من نیز، لباسى را که هزار درهم مى ارزد، به ده هزار درهم به او مى فروشم و شاید هم گفت به بیست هزار درهم، آن گاه باز پرداخت مال را به تاخیر مى اندازم. حضرت فرمود: باکى نیست. این روایت، تکیه گاه کسانى است که راه گریزى از ربا مى جویند. پیش از بررسى متن روایت، درباره سند آن این نکته را یادآورد مى شویم که محمدبن اسحاق بن عمار صراف بود و چندین روایت نامعتبر و معتبر در این باب از اوست. با توجه به نکته هایى که درباره جایگاه اجتماعى و رفتار امام معصوم(ع) در میان مردم خواهیم آورد و از این راه تکیه بر این گونه روایات را نادرست خواهیم شمرد، چنین مى نماید که او به دلیل شغلى که داشت، در پى راهى براى
گریز از ربا بوده و چه بسا چند روایتى که نقل کرده، همگى را یک بار از امام(ع) شنید، ولى به چند گونه بامثالهاى مختلف نقل کرده است. البته چنین سخنى درباره سند روایات و اعتبار آنها در بخشهاى گوناگون فقه نمى کاهد، ولى با توجه به نسبتهایى که در روایات این راوى به امام(ع) داده شده، که از آن سخن خواهیم گفت، این احتمال مطرح مى شود. به هر روى، با چنین روایتى به عنوان روایت معتبر برخورد مى کنیم، ولى براى تکیه کردن بر یک روایت، به نکته هاى دیگرى نیز باید توجه کرد. امام خمینى، رضوان الله تعالى علیه، درباره این راوى چنین مى نویسد: «...و محمدبن اسحاق و ان وثقه النجاشی، لکن العلامة توقف فیه; لما نقل عن الصدوق من انه واقفی، ویظهر من محکی کلام ابن داود ایضا التوقف. ولقد تصدى بعضهم عدم کونه واقفیا. وکیف کان فهو اما واقفی ثقة، او امامی کذلک. ... ولهذا ففی نفسی شیء من محمدبن اسحاق الصراف الواقفی بقول الصدوق الذی هو اخبر من متاخری اصحابنا بحال الرجال.» (20) گرچه نجاشى، محمدبن اسحاق را ثقه شمرد، ولى علامه در آن توقف کرد; چرا که از صدوق نقل شده که او واقفى است و از سخنى هم که از ابن داود رسیده، توقف درباره او آشکارمى
شود. برخى از فقیهان نیز کوشیده اند تا واقفى نبودن او را اثبات کنند. به هر روى، او یا واقفى ثقه است و یا شیعه مورد اعتماد. ... از این روى، همچنان در دلم نسبت به محمدبن اسحاق صراف چیزى [ بدبینى] است. او که به گفته مرحوم صدوق، واقفى است و صدوق درباره راویان از متاخران ما آگاه تر است. درباره دلالت این روایات و به کار بستن آنها چند نکته مهم را باید یادآور شویم: 1. راه گریزى که در روایت معتبر محمدبن اسحاق بن عمار و برخى روایات دیگر این باب آمده، موضوع را از ربا بودن بیرون نمى برد، بلکه این به درستى همان رباى حرام است. توافق یاد شده براى خرید و فروش چیزى به چند برابر بهایش، همان به میان آوردن شرطى در وام است و ربا چیزى جز این نیست. گذشته از این، اگر هم چنین راه گریزى درست باشد، تنها در تاخیر انداختن سررسید باز پرداخت است و نمى توان به این روایت براى درستى این شرط، از آغاز وام دادن استدلال کرد. این نکته مهمى است; چرا که حرام بودن ربا در همه حال و همه جا ثابت است و اگر به استناد دلیلى بخواهیم برخى موارد را روا بشماریم، باید به اندازه برد همان دلیل بسنده کنیم. آنچه
در این روایت آمده تنها تاخیر بازپرداخت است و نه از آغاز وام. امام خمینى بر این نکته پاى مى فشارد که چنین شرطى همان رباست و گریزى در میان نیست: «طبع القضیة فی مورد تلک الروایات کون القرض او تاخیره مبنیا على بیع شیء باکثر من قیمته، وهذا لایخرج الموضوع عن الربا، فانه بمنزلة الشرط، فاذا قال المقترض: اقرضنی کذا او اخرنی الى کذا، فقال المقرض: بع کذا بکذا حتى افعل، یکون القرض والتاخیر مبنیا علیه لا داعیا لذلک، وهو عین الربا وعین القرض بالشرط.» (21) طبیعت مطلب در مورد این روایات آن است که وام یا واپس انداختن بازپرداخت آن، بر فروش چیزى به قیمت بیش تر مبتنى است و چنین چیزى موضوع را از ربا بودن بیرون نمى برد; چرا که این خود چونان شرط است. اگر وام گیرنده بگوید: مبلغى را به من وام بده یا باز پرداخت وام را واپس انداز و وام دهنده، بگوید: فلان کالا را باید به این بها بفروشى [یا بخرى] تا بپذیرم، آن وام و واپس انداختن مبتنى بر این شرط مى شود، نه این که تنها انگیزه [ داعى] باشد. چنین چیزى همان
ربا و همان وام همراه با شرط است. 2. اگر در دلالت این روایات هیچ اشکالى نباشد، آیا نمى توان گفت که با کتاب آسمانى و سنت یقینى ناسازگار است؟ در آیه شریفه قرآن کریم آمده است: «وان تبتم فلکم رؤوس اموالکم لا تظلمون و لا تظلمون» بقره/279 اگر باز گردید و پشیمان شوید، سرمایه هایتان از آن خودتان است، نه ستم کنید و نه بر شما ستمى رود. این آیه مى رساند که گرفتن رباگونه اى «ستم» است. در روایات نیز آمده است که ربا سبب فساد، تباهى و دورى مردم از کارهاى سودمند اقتصادى مى شود و تلاشهاى انگلى اقتصادى را گسترش مى دهد. در صحیحه هشام بن حکم آمده است: «انه سال ابا عبدالله(ع) عن علة تحریم الربا فقال: انه لو کان الرباحلالا لترک الناس التجارات و مایحتاجون الیه، فحرم الله الربا لتنفر الناس من الحرام الى الحلال والى التجارات من البیع والشراء، فیبقى ذلک بینهم فى القرض.» (22) از امام صادق(ع) درباره علت حرام بودن ربا پرسید، حضرت فرمود: به درستى که اگر ربا روا بود، مردم دادوستدها و آنچه را که بدان نیاز داشتند وا مى نهادند، پس خداوند ربا را حرام فرمود تا مردم از حرام بیزار شده و از آن به حلال بگریزند و به دادوستدها و خرید و فروش روى آورند
تا این [روابط] در میان آنان با وام پا برجاى بماند. در روایت دیگرى از امام رضا(ع) رسیده است: «عن محمد بن سنان ان علی بن موسى الرضا(ع) کتب الیه:... علة تحریم الربا بالنسیئة لعلة ذهاب المعروف وتلف الاموال ورغبة الناس فی الربح وترکهم القرض، والقرض صنائع المعروف. ولما فی ذلک من الفساد والظلم وفناء الاموال.» (23) امام رضا(ع) به محمدبن سنان نوشته است:... علت حرام بودن ربا در نسیه از میان رفتن شیوه هاى پسندیده [ معروف] و تباهى دارایى و روى آوردن مردم به گرفتن بهره و وانهادن وام است، در حالى که وام از راهکارهاى پسندیده است. همچنین در ربا تباهى، ستم و نابودى داراییهاست. درباره سند این روایت که شیخ صدوق در چند کتابش آن را آورده است، نکته اى را یادآورد مى شویم: در این سند محمدبن على ماجیلویه و محمدبن سنان جاى سخن دارند. شیخ صدوق روایات بسیارى را از راوى نخست با خرسندى از شخصیت وى نقل مى کند به گونه اى که به آسانى مى توان آن را توثیق به شمار آورد. روایاتى از او نقل مى کند که در بخشهاى گوناگون فقه راه گشا و کارساز است. آیت الله خوئى در «معجم رجال الحدیث» در شرح حال «محمدبن على ماجیلویه» و علامه اردبیلى در«جامع الرواة» در شرح سند صدوق به محمدبن سنان همین
برداشت را دارند. درباره محمدبن سنان هم سخن بسیار گفته اند و شاید بیش تر فقیهان او را ضعیف شمرده اند، ولى برخى دیگر او را نه تنها به عنوان ثقه، بلکه یکى از رازداران امامان مى دانند. امام خمینى در یکى از کتابهایش آشکارا او را ثقه مى شمارد. (24) بدین سان معتبر شمردن سند این روایت سخن نادرستى نیست. اکنون با دیدن چنین روایاتى آیا مى توان روایاتى که راههاى گریز را مطرح مى کنند، پذیرفت؟ مهم این است که نباید بپنداریم روایات گریز، شمار بسیارى دارند; چرا که دیده ایم: آنچه به رباى در وام بر مى گردد، تنها یک روایت معتبر است و روایات دیگر معتبر نیستند. آیا ستم، تباهى، کارهاى انگلى اقتصادى و... با انجام یک خرید و فروش نابخردانه رخت برمى بندد؟ آیا چنین تخصیص و تقییدى را در جاى دیگرى از فقه براى گناهان دیگر هم سراغ داریم. آیا باده گسارى و زنا را هم به همین سادگى مى توان روا شمرد؟ نکته مهم آن است که راههاى گریز در این روایات تخصیص موضوعى اند و نه حکمى; به این معنا که با به کار بستن این راهها دیگر کار دو طرف دادوستد، ربا نیست، نه این که رباست، ولى حرام نیست. بنابراین، باید گفت ممکن است بتوان راههاى گریز دیگرى هم اندیشید و به این راههاى موجود در
روایات افزود. پس تکیه بر روایات، نه از آن روست که تعبدى در کار باشد، بلکه روایات تنها ما را در این باره راهنمایى کرده اند. با این حال، آیا در گناهان دیگر نمى توان چنین راههاى گریزى را یافت؟ آیا اگر درباره پلیدیهاى سنگینى چون میگسارى و زنا چنین راه گریزى پیشنهاد شود، بى درنگ پاسخ نمى دهیم که این ترفندها واقعیت خارجى را دگرگون نمى سازد؟ به راستى درنگ شایسته در این سخنان، پذیرش این راههاى گریز را دشوار و ناپذیرفتنى مى کند. بدین سان، مى بینیم که سخن از تخصیص، تقیید، حکومت یا ورود در چنین مساله اى به یکباره نادرست و بى پایه است و اگر راهى براى گریز باشد، ناسازگارى و تنافى میان حرام بودن و گریز از آن خواهد بود. امام خمینى در این باره سخن گویایى دارد و ناسازگارى روشنى را یادآور مى شود: «ومعلوم انه اذا قیل: ان اخذ الزیادة بالربا ظلم و قیل خذ الزیادة بالحیلة وبتغییر العنوان، یرى العرف التنافی بینهما والتدافع فی المقال، نظیر ان یقول: ان شرب الخمر حرام ولعن رسول الله(ص) شاربه و ساقیه و... الى آخره، وقال ایضا: ان شر بها لفسادها وسکرها، ثم قال: لاباس بالقائها فى کبسولة واکلها مع ترتب الفساد والسکر، فانه یعد ذلک تناقضا فی المقال وتنافیا فی الحکم، ولایصح ان یقال: ان الشرب حرام لا
الاکل، وان العلة حکمة للتشریع.» (25) روشن است که اگر گفته شود: گرفتن افزایش مال در ربا ستم است و نیز گفته شود: این افزایش را با به کار بستن راه گریز و دگرگون سازى عنوان مى توان گرفت، عرف میان این دو سخن، ناسازگارى و تدافع مى بیند; مانند این که بگوید: نوشیدن مى حرام است و پیامبر(ص)، باده گسار و مى فروش و... را نفرین کرده است و نیز بگوید: این [حرام بودن] نوشیدن براى فساد و مست کنندگى آن است; سپس بگوید: باکى نیست اگر شراب را درکپسول جاى دهند و آن را بخورند، با این که همان فساد و مست کنندگى را نیز در پى دارد.چنین چیزى تناقض در گفتار و تنافى در حکم به شمار مى آید. این نیز نادرست است که گفته شود: آنچه حرام شده نوشیدن است و نه خوردن و این علت، حکمت تشریع است. ایشان سپس ارزیابى پایانى خود را درباره این روایات این گونه بیان مى کند: «فتلک الروایات وما هی لازم مفادها تحصیل الربا والحیلة فی اکل الربا، مما قال المعصوم(ع) فی حقها: «ما خالف قول ربنا لم نقله او «زخرف» او «باطل» الى غیر ذلک.» (26) این روایات و هر چه در بردارنده به دست آوردن ربا و راه گریزى براى خوردن آن باشد از آن دست چیزهایى است که معصوم(ع)
درباره آنها فرموده اند: «آنچه با سخن پروردگار ما ناسازگار باشد، ما نگفته ایم.» یا «سخن گزاف است» یا «بیهوده» و مانند این تعبیرها. سخن ایشان اشاره به روایاتى است که در «وسائل الشیعه» (27) درباره ارزیابى روایات رسیده از معصومان(ع) است. 3. نکته بسیار مهم دیگر در بررسى این گونه روایات، ارزیابى آنها و سنجش جایگاه امام(ع) درمیان مردم و رفتار اجتماعى او، با آنچه به عنوان یک کار عادى و یا حتى شیوه رفتارى به آنان نسبت داده شده است. آیا به راستى شیوه زندگى امام(ع) با این روش سازگار است که در میان مردم با بهره جویى از راههاى گریز به رباخوارى دست یازد؟ حقیقت آن است که از دیدگاه کلامى، شیوه زندگى امام معصوم(ع) در میان مردم و شخصیت فردى و همگانى او، که همواره در برابر دیدگان تیزبین دوست و دشمن قرار دارد، رفتارهاى ویژه اى را مى طلبد که درخور رهبرى و الگو بودن انسانها براى همیشه تاریخ باشد. آنان سیاست گذاران بشر و سرچشمه دانش و احکام خداوندى تا روز رستاخیزند; از این روى، نمى توان هرچه را که به آنان نسبت داده مى شود، به آسانى پذیرفت. دقت و تیزبینى نسبت به چنین نکته هایى یکى ازویژگیهاى اجتهاد زنده امام خمینى است. همو که در عبادتهاى فقه، فقیهى متعبد است و باکى از این ندارد
که برخى فتواهایش در نماز مسافر و سفر و حضر و... شگفت و نامانوس به نظر آید و دشواریهایى برانگیزد. همین فقیه، با جسارتى کم مانند در بابهاى دیگر فقه، چون معاملات، سیاسات و... از عرفان، کلام و تاریخ هم بهره مى گیرد و دریافت آیات و روایات را به یارى دستاوردهاى این دانشها به انجام مى رساند. نمونه اى از این گونه اجتهاد را نگارنده این مقاله در نوشته دیگرى در مجله «فقه» نمایانده است. (28) در این باره عبارتهاى شیواى این فقیه سترگ از هر توصیف روشن گرى گویاتر است: «بل بعضها مشتمل على مالایلیق بساحة الامام(ع) کروایة محمدبن اسحاق بطریق مجهول عن الرضا(ع) وفیها بعد السؤال عن الحیلة قال: «لاباس به قد امرنی ابی ففعلت» وفی الفقیه:... مثل ذلک وفی روایة مسعدةبن صدقة:...لاباس بذلک قد فعل ذلک ابی وامرنی ان افعل ذلک فی شیء کان علیه». وانت خبیر بان بعض الاعمال، وان کان مباحا فرضا، لایرتکبه المعصوم(ع) المنزه عن ارتکاب ما هو موجب لتنفر الطباع، کتحصیل النفع، بالحیلة وکاتیان النساء من الخلف، فهذا واشباهه لو کانت مباحة لم یرتکبه الامام(ع). ... ومقتضى تلک الروایات انه کان تحصیل النفع کذلک عملا لعدة من المعصومین وهم الباقر والصادق والکاظم والرضا(ع)... وانا لاارضى بذلک، فهذه الروایات نظیر روایات بیع العنب لمن یعلم انه یجعله خمرا، حیث اشتملت
على ان الائمة(ع) یفعلون ذلک، فمثل هذه الروایات غیر قابلة للعمل، لاشتمالها على امر منکر.» (29) پاره اى از این روایات در بردارنده چیزى هستند که شایسته شخصیت و جایگاه امام(ع) نیست، مانند روایت محمدبن اسحاق با سندى ناشناخته از امام رضا(ع) که در پى پرسشى درباره گریز از ربا گفت: «باکى نیست پدرم به من دستور داد و من هم چنین کردم» و در «من لایحضر» نیز مانند آن یافت مى شود. در روایت مسعدةبن صدقه نیز پس از پرسشى درباره گریز از ربا گفت: «باکى نیست پدرم این کار را انجام داد و به من نیز دستور داد که در یکى از بدهیهاى او چنین کنم». مى دانید که معصوم(ع) برخى از کارها، را هر چند بتوان آن را روا شمرد، انجام نمى دهد; چرا که او از انجام کارهایى که سبب بیزارى درونى مردم مى شود، پرهیز مى کند; کارهایى چون به کار بستن ترفندى براى به چنگ آوردن سود و برخى کارهاى جنسى ناپسند. امام(ع) این کارها را، اگر هم روا باشد، انجام نمى دهد. از این روایات بر مى آید که به دست آوردن سود از این راه، کار چند تن از معصومان بوده است; مانند امام باقر، امام صادق، امام کاظم و امام رضا(ع) و من هرگز چنین چیزى را نمى پسندم.
این روایات همانند روایاتى است که درباره فروش انگور به شراب ساز رسیده است. در آن احادیث آمده که امامان(ع) این کار را مى کردند. به این گونه روایات نمى توان عمل کرد; چرا که در بردارنده چیز ناپسند و نادرستى است. 4. واپسین نکته اى که در بررسى این روایات یادآور مى شویم، پاسخ به این پرسش است که آیا شهرت فتواهایى که از فقیهان در این باره وجود دارد، نمى تواند کارساز باشد؟ پاسخ آن است که اگر بخواهیم این شهرت را دلیل معتبر شدن سند این روایات بدانیم، باز هم سودى ندارد; چرا که پیامد نکته هاى دوم و سوم این است که این روایات اگر هم همگى داراى سندهاى معتبر باشند، باز هم نمى توان از آنها بهره اى گرفت. سخن در نادرستى این روایات است، آن هم نه از راه سند. در اساس، اختلاف سبکها و شیوه هاى اجتهاد در همین موارد آشکار مى گردد. این همان پرسشى است که در آغاز این مقاله آورده ایم، آیا مى توان با دیدن یک یا چند روایت معتبر در چنین جاهایى از فقه، دیدگان را بر هم نهاد و نتیجه گرفت یا باید سازگارى آن را با اصول برتو و والاتر نیز بررسى کرد. از همه اینها که بگذریم، این نکته روشن نیست که فقیهان ما با استناد به این روایات، تنها
از روى تعبد، فتوا داده اند، چرا که در این مساله پاى قواعد بسیارى به میان کشیده مى شود و چه بسا با توجه به آن قواعد سخن گفته اند و یا پنداشته اند که روایات معتبر دیگرى، که درباره رباى دادوستدى داریم، براى رباى در وام هم کارسازند. اگر هم گفته شود که شهرت یا اجماع خود حجت اند، نه این که سبب معتبر شدن روایات باشند، در پاسخ باید گفت که در چنین مسائلى با این همه اجتهاد و رایزنى، پیدایش شهرت یا اجماع تعبدى دچار تردید جدى است. بدین سان مى بینیم که شیوه بررسى و اجتهاد هر فقیه چگونه مى تواند در نتیجه گیریهاى او کارساز و تعیین کننده باشد. دیده ایم که امام خمینى چگونه با بررسى روایات گوناگون و جداسازى ربا در دادوستد و ربا در وام، بحث سامان مند و پربارى را عرضه کرده و کوشیده است تا برایند روایات را با اصول کلى و فراتر کلامى و فقهى نیز هماهنگ گرداند. اجتهاد راه گشا و کارآمدى که مى تواند انبوه پرسشها و دشواریهاى پیچیده روزگار ما را پاسخ دهد و توان مندى میراث سترگ فقهى را در گستره مدیریت جامعه امروزى بنمایاند، چنین اجتهادى است وگرنه با بازگویى چند باره آنچه پیشینیان گفته اند و بررسى کوتاهى در سند و دلالت یک یا چند روایت، بى آن که هیچ
یک از آرمانهاى فراتر و معیارهاى والاتر کلامى و فقهى را در نظر بگیریم، کار مهمى انجام نداده ایم. شگفت این است که در میان فقیهان دهه هاى اخیر، بوده اند کسانى که در رساله هاى عملیه خود این راههاى گریزرا با پافشارى بر درستى آن نگاشته اند و آنها را برگرفته از روایات هم مى دانند. براى نمونه در یکى از رساله ها مى بینیم که تنها در یک مساله، در سرتاسر آن رساله، استدلال به روایت نوشته شده است. در این رساله، براى گریز از رباى در وام دو راه پیشنهاد شده که راه دوم، همان فروختن چیزى با چند برابر بهایش در کنار وام است. نویسنده در پاسخ به این پرسش که چنین خرید و فروشى خردمندانه نیست و جز فریب انگیزه دیگرى ندارد، چنین مى نویسد: «توهم این که این معامله صورى است; زیرا که هیچ کس یک جعبه کبریت را، که قیمتش یک ریال است، به هزار ریال نمى خرد، توهم بى جایى است; زیرا که احدى بدون جهت چنین معامله اى نمى کند، اما در صورتى که صدهزار ریال قرض دادن بدون منفعت تا یک سال ضمیمه شود، همه مى خرند و در این موضوع چند روایت درکتاب «وسائل الشیعة» ابواب احکام عقود نقل فرموده اند و ما براى رفع شبهه یک روایت از آن را در این جا نقل
مى نماییم...» (30) آن گاه روایت پیشین محمدبن اسحاق بن عمار را آورده و سخن خویش را به پایان مى برد. شگفت است که در سرتاسر رساله عملیه، هیچ جاى دیگرى نیاز به «رفع شبهه» نبوده است. این تعبیر نشان مى دهد که نویسنده به این سبک اجتهاد و نتیجه گیرى تا آن اندازه پاى مى فشارد که شیوه رساله نگارى فارسى را در این مساله تغییر مى دهد. به باور ما، درست براى برخورد با چنین برداشتهایى است که امام خمینى نیز هم در رساله عملیه فارسى (31) و هم در «تحریر الوسیلة» این نکته را گوشزد مى کند که همه راههاى گریز از ربا نادرست و فریبى بیش نیست. امام درتحریر الوسیله مى نویسد: «قد ذکروا للتخلص من الربا وجوها مذکورة فی الکتب، وقد جددت النظر فی المسالة، فوجدت ان التخلص من الربا غیر جائز بوجه من الوجوه، والجائز هو التخلص من المماثلة مع التفاضل...» (32) براى گریز از ربا راههایى را در کتابها آورده اند. من مساله را بازبینى کرده و به این نتیجه رسیده ام که گریز از ربا، با هیچ یک از آن راهها، درست و روا نیست. آنچه جایزاست، رهایى از مبادله دو کالاى هم جنس با اختلاف در اندازه است... چنین مى اندیشم که این عبارتها گویاتر از آن است که نیازمند شرح و داورى باشد. ناگفته
نماند که تک تک راههاى گریز از ربا را از جنبه هماهنگى با قواعد فقهى نیز بررسى خواهیم کرد و خرده گیریهاى ارزش مند شهید صدر را برهمه آن راهها خواهیم آورد.
یکى دیگر از فقیهان معاصر که به ارزیابى راههاى گریز از ربا پرداخته، آیت الله شهید سید محمدباقر صدر است. این اندیشمند ژرف کاو در کتاب گران سنگ «بانک بدون ربا در اسلام»، پس از طرح مسائل تازه و نشان دادن راه کارهاى نو و گوناگون، به بررسى راههاى گریز از ربا پرداخته و به یک یک آنها پاسخ درخور داده است. (33) کارى که این شهید بزرگوار در کتاب خویش انجام داده تاکنون در میان فقیهان ما بدین گونه دیده نشده و این نوشته نیز، مانند بسیارى از آثار دیگر او، در زمینه خود، نوآورى سودمندى به شمار مى آید. تفاوت نگرش امام خمینى به مساله گریز ازربا با آنچه در نوشته شهید صدر مى بینیم آن است که امام، به بررسى روایات مساله پرداخته است و راههاى گریز را در «سنت» به ارزیابى نشسته و جایگاه معصومان را در میان مردم و رفتار و دادوستد آنان کاویده است، ولى شهید صدر تنها به بررسى فنى راههاى گریز پرداخته و تک تک آنها را از چشم انداز قواعد فقهى ارزیابى کرده
و در این باره سخنى از روایات به میان نیاورده است. این هر دوگونه نگرش، درجاى خود بسیار سودمند است و مى توان سبک فقهى و گونه نگرش هر یک از این دو فقیه توان مند را از لابه لاى بررسیهاى آنان دریافت. در این نوشتار مى کوشیم تا راههاى مطرح شده در کتاب شهید صدر را آورده و پاسخ او را نیز با هر یک از آن راهها همراه کنیم. ناگفته نماند چون هدف ایشان از نگارش کتاب بررسى و پیشنهاد کار بانک بدون رباست، برخى از راههاى مطرح شده تنها درباره بانک و فعالیتهاى آن است.
هر وامى بر دو پایه استوار است: یکى مالى که وام دهنده به وام گیرنده مى دهد، و دیگرى عمل وام دادن به عنوان یک کار از سوى وام دهنده. آنچه در ربا حرام شده، فزونى مالى است که در بازپرداخت در برابر مال وام داده شده قرار مى گیرد، ولى اگر مقدار افزوده شده را در برابر خود کار وام دادن و نه مال وام داده شده، بنهیم، دیگر نه ربا خواهد بود و نه حرام. بدین سان کسى که وام مى خواهد پیمان «جعاله»اى را اعلام مى کند و مى گوید: هر کس این اندازه به من وام دهد من در برابر کار وام دادن او مبلغى به او خواهم داد. بنابراین، مبلغ
یاد شده در برابر کار او و به موجب جعاله خواهد بود، نه در برابرمال وام گرفته شده. از این روى، اگر این جعاله به هر دلیل، باطل شود، بدهکارى و بستانکارى وام پابرجاى خواهد ماند. این درست مانند آن است که کسى بگوید: هر کس خانه ام را به فروش رساند، مبلغى به او خواهم داد. این مبلغ در برابر انجام کار فروش قرار مى گیرد و هیچ ارتباطى به خانه و بهاى آن به عنوان عوضین خرید و فروش ندارد. پاسخ: شهید صدر بر این راه، هم از جهت صغرا و هم کبرا خرده مى گیرد. اشکال صغروى این راه آن است که در نگاه خردمندان، چنین مبلغ افزوده اى در برابر همان وام نهاده مى شود و نه کار وام دادن و چنین چیزى جز بازى با کلمات نیست. جعاله نیز در جایى معنا دارد که مالى را در برابر کارى بنهند و نه در برابر مالى. بنابراین، چنین جعاله اى در مساله ما از پاى بست ویران است. اگر از اشکال چشم بپوشیم و بپذیریم که وام دهنده و وام گیرنده، برخلاف دید عرفى، بنا را بر آن بگذارند که مبلغ افزوده را در برابر کار وام دادن قرار دهند، آیا چنین جعاله اى مى تواند درست باشد و گریزى از ربا به شمار آید؟ براى پاسخ
به این پرسش، نکته اى را درباره خود جعاله و چیستى آن یادآور مى شویم. در حقیقت، معیار استحقاق مالى که درجعاله قرارمى دهند، همان ضامن بودن کارى است که به کسى دستور انجام آن را مى دهیم. هنگامى که به دوزنده اى سفارش دوختن پیراهنى را مى دهیم و او نیز، این کار را انجام مى دهد، دستمزد بازار [ اجرة المثل] را بدهکار مى شویم. این ضمان را در فقه «ضمان غرامت کار» مى نامند، چنانکه گونه اى دیگر از ضمان را «ضمان غرامت اموال». در چنین جاهایى انسان مى تواند از آغاز دستمزد را معین کند و آن را بیش یا کم تر از دستمزد بازار قرار دهد و بگوید: هر کس پیراهنم را بدوزد، این اندازه مزدش را خواهم داد یا به دوزنده معینى بگوید: اگر پیراهنم را بدوزى این اندازه پاداش تو را خواهم پرداخت. بدین سان ضمانى که در این جا مى آید، همان مبلغى است که گفته و نه دستمزد بازار و چنین چیزى را جعاله گویند. پس در حقیقت درجعاله دوپایه اساسى داریم: یکى دستور انجام کارى به شخصى معین یا به گونه اى کلى و دیگرى مبلغى که در برابر آن کار قرار مى دهیم. آنچه به راستى سبب ضمان مى شود، همان پایه نخست است و ضمان درجعاله از نوع «ضمان غرامت کار» است و نه
ضمان دادوستدى. پایه دوم چیزى جز معین کردن اندازه و مبلغ ضمان نیست، چه اگر آن را معین نمى کردیم، ناگزیر باید دستمزد بازار را مى پرداختیم. برایند آنچه گفته ایم این است که جعاله درجایى درست است که کارى در نگاه عرف، بى آن که جعاله اى در میان باشد، داراى ارزش بوده و ضمان بردار باشد و ما با جعاله، تنها مبلغ ارزش آن را قرارداد کنیم. بنابراین، درمساله ما جعاله درستى نخواهیم داشت; چرا که کار وام دادن در نگاه مردم به خودى خود، جدا از مالى که وام داده مى شود، داراى ارزش و مالیتى نیست تا بتوان جعاله اى بر آن استوار کرد. در واقع ارزش کار وام دادن همان مالى است که وام داده مى شود، پس ضمان دیگرى براى آن پذیرفتنى نیست. بنابراین، قرارداد کردن مبلغى افزون بر اصل وام، ناگزیر در برابر همان وام خواهد بود و نه کار وام دادن و این همان رباست.
روشن است که ربا درجایى است که عقد قرض در کار باشد و باز پرداخت آن افزون تر از اصل وام. اگر بتوانیم راهى را برگزینیم که پاى قرارداد دیگرى به میان آید و عقد قرض در کار نباشد، فزونى بازپرداخت ربا و حرام نخواهد بود. براى انجام چنین چیزى تفاوت میان دوگونه بازپرداخت را شرح
مى دهیم. اگر کسى هزار تومان به دوستش بدهکار باشد و براى بازپرداخت بدهى خود همین مبلغ را از بانکى وام گرفته به دوستش بپردازد، بدهى خویش را پاک کرده و باید در سر رسید وام، بدهى دوم را به بانک بپردازد. در روشى دیگر، همین بدهکار مى تواند به بانک بگوید که از سوى او مبلغ هزار تومان به دوستش بپردازد تا او نیز در سر رسید معینى، مبلغ یاد شده را به بانک پس دهد. تفاوت نخست این دو حالت آن است که در صورت نخست، شخص بدهکار پول را از بانک مى گیرد و به بستانکار خویش مى دهد، ولى در صورت دوم بانک خود این کار را انجام مى دهد. دراین حالت مبلغ هزار تومانى که بانک به بستانکار مى دهد، هیچ گاه به ملک شخص بدهکار درنمى آید، بلکه به طور مستقیم از بانک به ملک بستانکار در مى آید. بنابراین، در حالت نخست به راستى وامى از بانک گرفته شده، ولى درحالت دوم وامى گرفته نشده است. ریشه ضمان این شخص در برابر بانک درصورت نخست، همان وام گرفتن است، ولى در حالت دوم دستورى است که شخص به هزینه کردن مالى به بانک داده است و چون بانک این مبلغ را به دستور او هزینه کرده، او نیز ضامن آن خواهد بود. بدین سان
این بدهکار از عهده بدهى دوست خویش بیرون مى رود بى آن که پولى از بانک وام بگیرد، ولى ضامن پولى است که بانک به بستانکار پرداخته است. در چنین حالتى اگر شخص بدهکار، از آغاز به بانک بگوید: اگر بدهى هزارتومان مرا به بستانکارم بپردازید من در سر رسید معینى هزار وصدتومان به بانک خواهم پرداخت، هرگزربایى نخواهد بود; چرا که وامى درکار نبوده و افزایش مبلغ تنها در وام حرام است. از همین راه مى توان بهره جست و در همه دادوستدهایى که پول نقد در اختیار نیست، به بانک یا شخص دیگرى گفت: اگر بهاى کالایى که من از فلان فروشنده خریده ام بپردازید من در سر رسید معینى آن را با اندکى افزایش خواهم پرداخت. پاسخ: از این راه نیز دو پاسخ در سخن شهید صدر مى بینم: نخست: دلیلهایى که افزون خواهى بستانکار را از بدهکارحرام مى شمارد، در نگاه عرف و با نادیده گرفتن ویژگیهاى موردش [ الغاء خصوصیت]، بر این مطلب نیز دلالت دارد که هیچ بستانکارى نباید بدهکارش را به پرداخت مبلغى افزون تر وادارد، چه این بستانکارى از یک وام سرچشمه گرفته باشد و چه از ضمان دیگرى چون ضمان دستور به هزینه اى دادن. این پذیرفته نیست که بگوییم: اگر بستانکار چیزى را به ملک بدهکار در آورده باشد، نباید
چیزى افزون تر از بدهى او را بخواهد، ولى اگر چیزى را به ملک بدهکار درنیاورده باشد، چنانکه در مورد دستور پرداخت بدهى به بانک دیده ایم، مى تواند افزون خواهى کند. عرف چنین دوگانگى را نمى پذیرد. دوم: اگر از اشکال نخست، چشم بپوشیم و بپذیریم که فزون خواهى بستانکار در مورد دوم رواست، جاى این پرسش مى ماند که چرا باید افزایش درخواستى بستانکار را پرداخت. اگر در این جا عقد قرض وجود ندارد، پس چه چیزى ما را به دادن این مبلغ افزوده وادار مى کند؟ مى توان گفت: در این جا هم مى توانیم عقد جعاله اى داشته باشیم. بدهکار هنگامى که به بانک یا شخص پیشنهاد مى کند که بدهى او را بپردازد و او در آینده آن را پس دهد، از آغاز مى گوید اگر بدهى مرا به دوستم بپردازید من در سررسید پرداخت، هزار و صدتومان خواهم داد. بدین سان، عقد جعاله اى شکل مى گیرد و به موجب این عقد، بدهکار باید مبلغ افزوده را هم بپردازد. در پاسخ مى گوییم: همان اشکالى که در راه نخست آورده ایم،
در این جا نیز مى آید. در نگاه عرف پرداختن بدهى کسى به بستانکارش، جدا از مبلغ بدهى، ارزش دیگرى که بتوان بر آن جعاله اى قرارداد کرد ندارد. البته ناگفته نماند که اگر پرداختن همین بدهى با کار و تلاش همراه باشد که داراى ارزش است، مى توان بر آن جعاله اى قرارداد کرد; مانند این که بستانکار در شهر دیگرى است و بانک باید با انجام کارى بیش تر، چون مسافرت بدهى اش را به او برساند. در چنین جاهایى مى توان مزد کارهاى جنبى بانک یا شخصى دیگر را براساس جعاله پرداخت.
این راه در همه گونه هاى وام کاربرد ندارد، تنها در وامهایى که در شهرى دیگر به کسى داده مى شود مى توان از این راه بهره جست. براى نمونه اگر کسى در تهران از بانکى درخواست کند که به نماینده او در شیراز مبلغى را به عنوان وام بپردازد و بانک هم این کار را انجام دهد. از آن جا که در بازپرداخت وام اصل آن است که در همان شهرى باشد که وام را در آن گرفته اند، این شخص باید وام خود را در شیراز پس دهد، ولى او توان چنین کارى را ندارد و مى خواهد وام خود را پس از بازگشت از سفر در تهران بپردازد. در چنین جایى بانک مى تواند
در برابر گذشت از حق دریافت وام در شیراز، مبلغى افزون تر را از این شخص بگیرد و وام را هم در تهران باز پس گیرد. چنین مبلغى در واقع ربا نیست، بلکه بهایى است که بانک در برابر چشم پوشى از حق خویش، مى ستاند. البته باید بدانیم که این راه در همین موارد نیز، همیشه کارایى ندارد و گاهى هم دچار ربا مى شود; زیرا اگر قرارداد این شخص با بانک بدین گونه است که حتى اگر وام خود را در شیراز هم بپردازد، باید مبلغ اضافى را بدهد، این خود رباى آشکار است. آرى اگر چنین قرارى نگذارند، شخص مى تواند به هنگام سررسید وام خود از بانک دیگرى در شیراز بخواهد که وام او را به بانک نخست بپردازد و بدین سان از دادن مبلغ افزون تر رهایى یابد. با امکان چنین چیزى کدام بانک است که وامهاى این گونه دهد و هیچ سودى هم دریافت نکند.
این راه که در برخى پژوهشهاى فقهى نیز از آن نام مى برند، جایگزین کردن «بیع» است به جاى «قرض». اکنون که پولهاى درگردش، برخلاف گذشته، برگه هاى اسکناس است، به جاى وام دادن هزار تومان پول و باز پس گرفتن هزار و صد تومان به هنگام سر رسید وام، مى توان هزار تومان اسکناس را فروخت تا در سر رسید معینى هزار
و صدتومان باز پس داده شود. گرچه در این جا دو چیز هم جنس را به گونه اى نابرابر مبادله کرده اند، ولى چون این دو چیز وزنى یا پیمانه اى نیستند، رباى دادوستدى در کار نخواهد بود. بدین سان مى توان به جاى وام دادن پولهایى که از زر و سیم نیستند، آنها را فروخت و از ربا گریخت. البته ممکن است گمان کنیم که این خرید و فروش، همه بهره هایى را که در وام ربوى هست، در برندارد; چه در وام ربوى هرگاه بدهکار بدهى خود را در سر رسید معین نپردازد، براى واپس انداختن آن نیز جریمه اى معین مى کند، ولى در این خرید و فروش اگر بگویند هزار تومان را مى فروشم که تا دو ماه دیگر هزار و صدتومان بگیرم و براى هر ماه واپس انداختن، بازپرداخت نیز پنجاه تومان باید داده شود، چنین شرطى هم ربا خواهد بود، زیرا شرط باقى نگه داشتن دین است. با این همه، ازاین تنگنا مى توان گریخت. فروشنده پول مى تواند از آغاز بگوید: در این دادوستد شرط مى کنیم که از هنگام سر رسید بازپرداخت هزار و صدتومان، در هر ماه که خریدار این مبلغ را نپردازد و به تاخیر افتد، پنجاه تومان باید بدهد. این شرط به موجب قرارداد خرید و فروش است و نه وام و در برابر
مدت هم نیست تا ربایى پیش بیاید. این درست مانند آن است که فروشنده اى شرط کند که خریدار باید تا یک سال هر ماه ده تومان به او ببخشد. پاسخ: این راه را هم نمى توان پذیرفت; زیرا همان گونه که آیت الله خویى نیز گفته است، فروش هزار تومان در برابر هزار و صدتومان، در حقیقت وامى آمیخته با رباست که جامه خرید و فروش بر آن کرده اند. در نگاه عرف و واقعیت امر، این همان وام و رباست. این سخن، نه از آن روست که شرایط فروختن در این جا نیست. در این باره مطالبى است که از گنجایش و هدف این نوشتار بیرون است. نکته مهم این که وام یا قرض نزد خردمندان و عرف این است که مالى مثلى را با همانندش در عهده وام گیرنده مبادله کنند. وام دهنده یک کیلو گندم یا هزار تومان پول را به وام گیرنده مى دهد، تا به همان اندازه گندم یا پول را براى مدت معینى که سررسید مى نامیم، در عهده وام گیرنده مالک شود. هر جا چنین مبادله اى میان مال مثلى خارجى با همسان خودش در عهده کسى انجام گیرد، وام است، هر چند دو طرف نام تملیک در برابرعوض یابها بر آن نهند. بنابراین چنین خرید و فروشى، همان قرض است و همه احکام
آن را نیز داراست.
این راه در واقع گونه اصلاح شده راه چهارم است. از آن جا که در خرید و فروش پول، مبادله دو چیز همسان، که یکى در خارج بود و دیگرى در عهده، پیش مى آمد و از این رهگذر، پاى ربا در میان بود. در این راه دوگونه متفاوت پول با دو نام، با هم مبادله مى شود. اگر فرض کنیم که هر دینار کویتى با صدتومان ایرانى برابر باشد، فروشنده هشت دینار کویتى را به خریدار مى دهد تا پس از دو ماه هزار تومان ایرانى از او باز پس گیرد. به طور طبیعى اگر این دوگونه پول با یکدیگر مبادله شوند، براساس این نرخ فرضى، هرهزارتومان با ده دینار برابر است، ولى در این خرید و فروش، در برابر هشت دینار قرارگرفته و ربایى هم در میان نیست. پاسخ: همان سخن پیشین را در این جا نیز مى توان گفت. این مبادله ها در نگاه عرف همان وام است و نه چیزى دیگر. افزون بر این، درباره پول نکته دیگر آن است که در نگاه و برداشت عرفى، تنها به ارزش آن مى نگرند و نه ویژگیهاى دیگرش. بدین سان هنگامى که پولى را با پولى مبادله مى کنیم، در حقیقت ارزشهاى آنها را با یکدیگر مبادله کرده ایم، بر این اساس، قرض بودن
چنین مبادله هایى آشکارتر مى شود; چرا که میان دو چیز مبادله شده، هیچ دوگانگى نیست و این همان مبادله چیزى ست خارجى با همسان خود در عهده کسى و گفته ایم که این وام است و نه فروختن. آرى اگر نگاه عرفى یاد شده به ارزش مالى پول نباشد و خریدار و فروشنده، به راستى خواهان مبادله دو گونه پول با هدفهایى خردپسندانه باشند، مى توان پذیرفت که چنین خرید و فروشى در این صورت درست است، ولى باید بدانیم که گام نخست براى درستى این فرض، نبود هرگونه فریب و گریز از ربا در ذهن خریدار و فروشنده است.
مى دانیم که یکى از کارهاى بانک، نگهدارى سپرده هاى مردم و کار با این سپردها به عنوان نماینده یا وکیل است. بر این اساس بانک مى تواند از وام گیرندگان مبلغى را افزون بر اصل وام دریافت کند و آن را مزد نمایندگى یا وکالت خویش به شمار آورد. این مبلغ ربا نیست; چرا که ربا، مبلغ افزوده اى است که وام دهنده ازوام گیرنده به موجب شرط دریافت مى کند، ولى بانک پولهاى مردم را از سوى آنان به وام گیرندگان مى دهد و براى این کار خویش مى تواند مبلغى دریافت کند. این درست مانند آن است که کسى به دوستش وامى دهد و شرط کند که او مبلغ معینى را به یک
مستمند صدقه دهد. البته، درستى این راه در گرو آن است که از دلیلهاى حرام بودن ربا چنین برداشت کنیم که تنها مبلغ افزوده اى که به وام دهنده برسد ربا و حرام است، ولى اگر از این دلیلها چنین دریابیم که در برابر وامى که داده مى شود، تنها همان اندازه باید بازپس داده شود، چه به وام دهنده برسد و چه به دیگرى، بانک هم نمى تواند مبلغى افزون بر اصل وام دریافت کند. شاید بتوان گفت پذیرش این راه مى تواند گریزى ازربا باشد و رباخواران بى آن که مبلغ افزوده را براى خود شرط کنند، آن را براى خویشان و مزدوران خودشرط کنند و درپایان در یک چرخه فریب به همان ربا دست یابند. این نکته مهمى است که پیشنهاد فقهى ما براى راه اندازى کار بانک بدون ربا نیزهرگز نباید بهانه اى براى گریز فریبکارانه از ربا به دست دهد.
این راه نیز در واقع گریز از ربا نیست، بلکه بررسى درستى و نادرستى دریافت مبلغى است که برخى از بانکها به عنوان بیمه وام مى گیرند. بانکها براى این که از بازپرداخت وامهاى خود آسوده خاطر باشند، با سازمانهاى بیمه پیمانى مى بندند و وامها را بیمه مى کنند و این سازمانها نیز، براى بیمه کردن وامها مبلغى را خواهند گرفت. آیا مى توان مبلغ چنین بیمه هایى
را از وام گیرندگان دریافت کرد یا خیر و آیا شرط پرداخت مبلغ بیمه شرطى است که به ربا مى انجامد؟ در بررسى این راه مى گوییم: از نگاه فقهى، قرارداد بیمه را مى توان یک «عقد» مستقل به شمار آورد و مى توان آن را «هبه معوضه» [ بخشش دو سویه] دانست. اگر بیمه را عقدى جداگانه بدانیم هیچ مشکلى پدید نمى آید; چرا که در واقع بانک از وام گیرنده مى خواهد که باید کفیل معتبرى را پیش از گرفتن وام فراهم کند. بیمه براى تضمین وام، کفیل معتبرى است و وام گیرنده باید خواسته بانک را فراهم کند، هر چند این کار هزینه اى را هم در برداشته باشد. چنین هزینه اى ربا و حرام نیست، چنانکه اگر وام دهنده اى از وام گیرنده چیزى را به عنوان گرو یا رهن بخواهد و فراهم یا حاضرکردن رهن هزینه اى داشته باشد، این هزینه را هرگز نمى توان ربا به شمار آورد. بدین سان، پرداخت هزینه بیمه وام از سوى وام گیرنده ربا نیست، هر چند او این هزینه را به بانک بپردازد; چرا که بانک در این باره به عنوان نماینده یا وکیل او این مبلغ را به بیمه مى پردازد. اگر بیمه را هبه معوضه [ بخشش دو سویه] بدانیم، باید دید که قرارداد بیمه چگونه بسته مى شود. اگر بدین گونه باشد که وام گیرنده مبلغى
را به بیمه ببخشد تا درصورتى که او وام بانک را نپردازد، بیمه نیز مبلغ وام را به بانک هبه کند، شاید نتوان این را پذیرفت; زیرا شرط تضمین چنین بیمه اى از سوى بانک در واقع شرط این است که در صورت تاخیر یا چیزهایى مانند آن، وام گیرنده باید بیمه اى را فراهم کرده باشد که مبلغى برابر وام به بانک ببخشد و این همان شرط رباست. این سخن شهید صدر است، ولى مى توان در این جا هم گفت: اگر بانک از آغاز چنین شرط کند که هرگاه بیمه مبلغ وام را به او بخشید، بانک هم از بستانکارى خویش دست مى کشد، دیگر ربا نخواهد بود، چرا که این شرط هیچ چیز بیش ترى از اصل وام براى بانک نیاورده است. اگر وام گیرنده با بیمه چنین قرار داد کند که در صورت باز پس ندادن وام، بیمه مبلغ آن را به وام گیرنده ببخشد تا او نیز به حساب بانک وام دهنده واریز کند، اشکال پیشین را نخواهیم داشت; چرا که هیچ گونه مبلغ افزون بر وام به بانک نمى رسد و قرارداد بیمه، پیمانى است میان وام گیرنده و بیمه که بیرون از ارتباط بانک با وام گیرنده است و بدین سان ربایى پیش نخواهد آمد. در پایان این راه خوب است این نکته راهم یادآور
شویم که هبه شمردن بیمه با نگاه عرف و خود قرارداد کنندگان سازگار نیست. بیمه در نگاه اینان عقدى است جداگانه و خردپسند. امام خمینى، رضوان الله تعالى علیه، نیز در بحثهاى فقهى خود بر همین دیدگاه پاى مى فشارد (34) ، ولى نگارنده تاکنون نیافته است که خود شهیدصدر در این باره چه مى گوید. به هر روى، مساله ما بر اساس هر دو مبنا روشن است. این چند راه براى گریز از ربا، که برخى از آنها پیشنهادهایى براى چگونگى کار بانکهاست، در سخن شهید صدر آمده و بررسى شده است. راه دیگرى را هم در لابه لاى بررسیهاى امام خمینى دیده ایم که هم از نگاه روایات و هم سازگارى آن با قواعد فقهى، در همین نوشته، ازآن سخن رفته است. این راه همان فروختن چیزى است درکنار وام به چند برابر بهایش، که در واقع همان بهاى دروغین، سود وام است. بنابراین، بیش از هشت راه را، افزون بر روایات، در این نوشته به بررسى نهاده ایم.
پس از بررسى راههاى گوناگون گریز از ربا، شایسته است مساله اى فقهى را، که در روزگار ما گروه بسیارى از مردم با آن دست به گریبانند، بکاویم. با گسترش روز افزون شهرنشینى وافزایش جمعیت، مشکل مسکن یکى از دشواریهاى بزرگ در جوامع گوناگون شده
است. روشن است که دارا بودن مسکن شخصى براى همه مردم، با رشد فزاینده تورم در زمینه هاى گوناگون نیازهاى بشر، چیزى دست نیافتنى مى نماید. مردم، بویژه درکشورهایى مانند میهن ما، با توجه به الگوهاى سنتى که در فرهنگ مسکن آنان از دیر باز جاى گرفته است، خواسته یا ناخواسته به سوى اجاره نشینى کشیده مى شوند. نرخ بالاى اجاره بها و ناتوانى بسیارى از مردم در هماهنگ سازى در آمدشان باهزینه مسکن و برخى انگیزه هاى دیگر اقتصادى، رفته رفته پدیده اى را در میان مردم به وجود آورده که آن را «پول پیش» ، «ودیعه» یا «رهن» مى نامند. این پدیده به شکل امروزى آن در کشور ما پیشینه چندانى ندارد. اگر به سه دهه پیش بازگردیم، چنین چیزى را با این گستردگى و فراگیرى نمى یابیم. به هر روى، دارندگان خانه ها با مستاجران چنین قرارداد مى کنند که مبلغى پول به عنوان ودیعه یا رهن نزد صاحب خانه بسپارند و به فراخور مبلغ این پول، از اجاره بها مى کاهند; براى نمونه اگر اجاره خانه اى پنجاه هزار تومان در ماه باشد، مستاجر با سپردن یک میلیون تومان پول، آن را به بیست هزار تومان کاهش مى دهد. از سوى دیگر، صاحب خانه نیز، این پول را یا در برآوردن نیازهاى زندگى خویش و یا به دست آوردن درآمد به کار مى اندازد و به هر
روى از این پول، به عنوان اهرمى براى تخلیه خانه خویش در پایان مدت اجاره نیز بهره مى جوید. شرح این نکته ها با این که براى بسیارى روشن است، از آن روست که بتوانیم بهتر به بررسى فقهى این پدیده بپردازیم. نکته نخست این است که این پول به عنوان ودیعه یا امانت نزد صاحب خانه نیست، بلکه او به راستى مالک این پول مى شود. اگر او را امانت دار بدانیم و این پول در نزد او دزدیده شود و یا از میان برود و او در نگهدارى آن کوتاهى نکرده باشد، نمى توان او را ضامن شمرد، در حالى که او مالک پول است و هرگونه زیانى به خودش باز مى گردد. این خود نشان مى دهد که عنوان این پول، ودیعه یا امانت نیست; چرا که در فقه مى گویند: «الودیعة هی وضع المال عند الغیر لیحفظه لمالکه... الودیعة جائزة من الطرفین.» (35) ودیعه آن است که مالى را نزد دیگرى بنهند تابراى مالکش آن را نگه دارد.... ودیعه از هر دو سوى، عقدى جایز است. این پول را رهن هم نمى توان نامید، مگر این که اصطلاح تازه اى براى آن قرارداد کنیم، چرا که رهن در فقه به این معناست: «الرهن عقد شرع للاستیثاق على الدین.» رهن عقدى است که براى تضمین و اطمینان
[از پرداخت] بدهى قرارداد مى شود. «لایجوز للمرتهن التصرف فی الرهن بدون اذن الراهن.» (36) کسى که مال رهن نزد اوست، جز با اجازه رهن گذار نمى تواند در آن تصرف کند. اگر بپرسید: رهن تنها در وام نیست، بلکه براى هرگونه بدهى چون وام، بهاى کالاى خریده شده، اجاره بهاى زمین یا ساختمان و... مى توان از رهن بهره گرفت; بدین سان مستاجر در برابر اجاره بهایى که درعهده دارد، این پول را به عنوان رهن به صاحب خانه مى دهد تا اگر در دادن اجاره بها سستى کرده و در سر رسیدش آن را نپرداخت، او بتواند از پول رهن بردارد. در پاسخ مى گوییم: گرچه همه این سخنان درست است، ولى آنچه اکنون در میان مردم انجام مى گیرد این نیست; چرا که اگر رهن به معناى فقهى اش مورد نظر باشد، هنگامى که مستاجر بدهى خود را در سر رسید خودش مى پردازد، رهن در واقع هم چنان درملک مستاجر است و صاحب خانه تنها امانت دارى است که نمى تواند جز با اجازه او تصرفى در این مال بکند، در حالى که صاحبان خانه ها از آغاز اجاره، خود را مالک پول پیش مستاجر مى دانند و آن را به کار مى اندازند. بنابر آنچه گفته ایم، عنوان «قرض» از نگاه فقهى براى چنین پولى شایسته تر از دیگر عنوانهاست. اکنون جاى آن است
که به پرسش بنیادین این بخش بپردازیم. آیا این وام و این اجاره در بردارنده رباست یاخیر؟ خاستگاه این پرسش آن است که مستاجر وامى به مبلغ یک میلیون تومان به صاحب خانه مى دهد و خانه اش را براى یک سال اجاره مى کند. بهاى اجاره ماهى بیست هزار تومان قرارداد مى شود، در حالى که اگر آن وام نبود، اجاره این خانه ماهى پنجاه هزار تومان بود. بنابراین، پس از گذشت یک سال، مستاجر همه یک میلیون تومان پول خود را پس مى گیرد و در این مدت هم در خانه وام گیرنده زندگى کرده و از ماهى سى هزار تومان کاهش اجاره بها نیز بهره مند شده است. این درست همان وامى است که چیزى بیش از اصل مبلغ آن به وام دهنده بر مى گردد و ربا همین است.
با پذیرش نکته هاى اصلى این پرسش، نتیجه و حکم پایانى آن را نمى پذیریم. این نکته که پول پیش مستاجر، نه ودیعه است و نه رهن فقهى، سخن درستى است. این پول وامى است از مستاجر به صاحب خانه، ولى آنچه در میان مردم انجام مى گیرد ربا نیست; چرا که وام دادن به شرط اجاره رباست، نه اجاره دادن به شرط وام، اگر از آغاز چنین قرارداد کنند که صاحب خانه اى وامى از کسى دریافت کند و پس از یک سال آن
را باز پس دهد و شرط کنند که در این مدت خانه اش را نیز به وام دهنده اجاره دهد، این رباست، چه از اجاره بها چیزى بکاهند یا نه; چرا که شرط در وام به سود وام دهنده رباست و در این جا اگر هم چیزى از اجاره بها نکاهند، ولى همین که او از امتیاز دستیابى به این خانه بهره مند مى شود، هر چند با اجاره عرفى آن، این خود رباست. اما اگر از آغاز، این گونه قرارداد کنند که خانه اى را به اجاره دهند، ولى شرط این اجاره آن باشد که مستاجر وامى به صاحب خانه بدهد، چنین چیزى ربا نیست; چرا که هیچ فقیهى تاکنون نگفته است که شرط در اجاره، ربا را در پى خواهد داشت. از سویى دیگر، روشن است که هر شرطى در این گونه دادوستدها در کاهش یا افزایش بها کارساز خواهد بود. همان گونه که اگر بهاى خودرویى یک میلیون تومان باشد، هرگاه مالکش بخواهد آن را به این شرط بفروشد که خریدار بارى را تا شهرى دیگر برساند، این شرط به فراخور دورى و نزدیکى و اندازه آن بار، در بهاى خودرو تاثیر مى گذارد. در باب معاملات این نکته بسى روشن است که شرط همواره بر نرخ دادوستد تاثیر خواهد کرد. درمساله ما نیز اگر این خانه را بى هیچ
شرطى اجاره دهند، ماهى پنجاه هزار تومان اجاره خواهند گرفت، ولى هنگامى که شرط کنند مستاجر باید وامى به مبلغ یک میلیون تومان به صاحب خانه بدهد، این شرط کاهش اجاره بها را در پى خواهد داشت و چون شرط در اجاره ارتباطى با ربا ندارد، مشکلى در مساله نخواهد بود. البته، یادآورى این نکته بسیار ضروى است که وام به شرط اجاره، یا اجاره به شرط وام، تنها با واژه و ظاهرسازى انجام نمى پذیرد. اگر قصد درونى آنان به راستى اجاره کردن خانه است و وام تنها شرطى دراین میان باشد، ربایى در میان نیست، ولى اگر در آغاز بخواهند وامى بدهند و اجاره را یا براى گریز از ربا یا تضمین وام یا هرگونه گره گشایى دیگر از زندگى وام دهنده که سودى هم براى او خواهد داشت، به میان مى آورند، به یقین ربا و حرام خواهد بود. به باور ما، بیش تر مواردى که درکشور ما انجام مى گیرد، از گونه نخست است و اشکالى هم در آن نیست. به این معنا که قصد بیش تر مردم اجاره است و نه وام، وام به راستى مقصود دست دوم و ضمنى است. در آغاز این نوشته هم، بارها یادآورد شده ایم که پدیده هاى اجتماعى و اقتصادى، هرگز با دگرگون سازى واژه ها و شیوه ظاهرى بستن
قراردادها، دگرگون نمى شوند، ولى در این جا، به راستى اجاره اى واقعى بى هیچ فریب و دروغى بسته مى شود و همچون دیگر شرطهاى درست و خردپسندانه، شرط وامى هم در کار است. بنابراین، باید گفت طرح شبهه آمیز این مساله در میان مردم، بى آن که جنبه هاى گوناگون فقهى آن را درست بررسى کرده باشیم، چیزى جز دامن زدن به یک وسواسى نادرست نیست. مردم کار درستى را انجام مى دهند و بر آشفتن نابجاى ذهن آنان کار شایسته اى نیست. آرى، اگر به راستى کسانى بخواهند وامى بدهند و بگیرند و اجاره را گریزى براى ربا سازند، کارشان حرام است و تنها همین را باید گوشزد کرد تا چنین گمان نرود که چهره دین و فقه چیزى جز همان چهره دل پذیر، گوارا، آسان و هموار است. آنچه گفته ایم در پاسخهاى امام خمینى به پرسشهاى فقهى نیز آمده است. ایشان نیز همین جداسازى میان قراردادهاى درست و نادرست را به خوبى انجام داده اند و سخن ما نیز بر گرفته از نوشته پربار ایشان، همراه با اندکى توضیح است. در این جا، چند نمونه از این پرسشها و پاسخها را مى آوریم تا درست و نادرست این گونه قراردادها را در سخن ایشان ببینیم. «س: درمعامله امروزى که اکثر صاحب خانه ها قبلا مبلغ زیادى پول مى خواهند، تا فرضا دو اتاق در اختیار
مستاجر قرار دهند و مستاجر هم آن پول را مى پردازد، لکن یک کرایه اى از طرف صاحب منزل گفته مى شود و مطابق پولى که پرداخته است از کرایه کم مى کند، مثلا در ازاى دو اتاق هزار و پانصد تومان کرایه و ده هزار تومان پول نقد است، صاحب منزل مى گوید اگر شما فلان مبلغ بدهید، بنده دواتاق را مثلا هزاروسیصد تومان دراختیار شما قرار مى دهم. با توجه به این که اکثرا در مورد مساله مذکور، این گونه عمل مى کنند بفرمایید این موضوع چه صورت دارد، کم شدن پول نقد جهت کرایه چگونه است. ج: هر نحو معامله که براى فرار ازربا باشد محکوم به حکم ربا و باطل است و کم کردن وجه اجاره به حساب پول قرض، رباست، مگر آن که شرط قرض در ضمن اجاره باشد که در این صورت اشکال ندارد.» «س: شخصى خانه اى را به مبلغ ماهیانه پنج هزار و پانصد تومان اجاره مى نماید و مبلغ یکصدهزار تومان به عنوان ودیعه به مالک مى دهد که هنگام تخلیه پس بگیرد، ولى ماهیانه مبلغ چهارهزار و پانصد تومان اجاره مى پردازد و ماهى یکهزار تومان بابت پول که ودیعه گذارده کسر مى نماید. چون دادن و گرفتن ربا هر دو حرام است. لطفا روشن نمایید آیا کسر مبلغ یکهزار تومان صحیح بوده یا خیر؟ و
اگر ربا محسوب مى گردد، مستاجر مکلف به پرداخت آن مى باشد یا خیر؟ ج: در فرض مرقوم اجاره صحیح است، ولى باید تمام مال الاجاره را بدون کسر کردن مبلغى بپردازد. بلى، اگر اجاره به مبلغ کم تر شده باشد و در ضمن اجاره شرط شود که پولى به صاحب خانه به عنوان ودیعه یا قرض یا غیر آن داده شود، اشکال ندارد.» در پاسخ پرسش دیگرى درهمین زمینه مى نویسد: «کم کردن مال الاجاره اگر به حساب پولى باشد که به موجر سپرده اید حکم ربا را دارد.» (37) از این عبارتها هم به خوبى برمى آید که اگر اصل اجاره بود و شرط وام، به دنبال اجاره آمده باشد، ربا نیست، ولى اگر اجاره اى را به دلیل پولى که وام داده است کم کنند، رباست; چرا که همان وام به شرط اجاره خواهد بود. در پایان سخن از این مساله فقهى، یادآورى نکته اى دیگر بسیار ضرورى است. برخى از وامها و اجاره هاى امروزى بدین گونه است که مستاجر با وام دادن مبلغ بیش ترى، هیچ اجاره اى نمى پردازد و چنین چیزى را «رهن کامل» مى نامند. باید بدانیم که چنین وامى بى گمان رباست و هیچ راهى براى گریز از آن نمى توان یافت; چرا که دراین جا اساسا اجاره اى در کار نیست، اجاره اى که هیچ بهایى در برابر نداشته باشد،
نه در شرع داریم و نه نزد خردمندان. بنابر این تنها چیزى که مى ماند این است که او بهره گیرى از آن خانه را در برابر وامى که به صاحبش داده انجام مى دهد و این چیزى جز بهره بیش تر ازاصل وام نیست، که همان رباست. در پایان این نوشته بار دیگر این نکته را یادآور مى شویم که بحث از تاثیرکاهش ارزش پول درمسائل فقهى، بحث بسیار مهم و سرنوشت سازى است که شایسته کاوش بسیار گسترده تر و ژرف ترى است. این نوشته براساس آنچه تاکنون در میان فقیهان و نیز دادوستدهاى مردم جریان داشته، نگاشته شده و امید است با راهنمایى پژوهشگران و فرهیختگان، با بالندگى و بارورى بیش تر این گونه کاوشها بیفزاییم. ان شاءالله
در این روایت عبارت «لاخیر فی هذا، فلایجعلون فیها ذهبا...» در نسخه «وسائل» آمده است، ولى در
نسخه مرحوم کلینى آمده است:«... افلا یجعلون...» «فروع کافى»، شیخ کلینى، ج5/246، دار الکتب الاسلامیة، تهران، 1350 ش. 9. «وسائل الشیعة»، ج12/467; «فروع کافى»، ج5/247. 10. «معجم رجال الحدیث»، آیت الله خویى، ج17/287، مرکز نشر آثار شیعه، قم. 11. «وسائل الشیعة»، ج12/468. 12. «کتاب البیع»، ج2/412. 13. «وسائل الشیعة»، ج12/455. 14. «معجم رجال الحدیث»، ج8/314 درباره سندى بن ربیع و ج16/116 درباره محمدبن سعید مدائنى. 15. «وسائل الشیعة»، ج12/468. 16. همان مدرک، ج12/467. 17. «کتاب البیع»ج2/410. 18. براى روشن شدن معناهاى گفته شده درباره «عینة» و روایات آن، ر.ک، «فروع کافى» ج5/202، باب العینة در این کتاب پاورقیهاى روشنگرى نیز آمده که در شرح روایات و نقل سخنان برخى فقیهان و لغت شناسان سودمند است. 19. «وسائل الشیعة»، ج12/380. 20. «کتاب البیع»، ج2/413. 21. همان مدرک، ج2/414. 22. «وسائل الشیعة»، ج12/424. 23. همان مدرک، ج12/425. 24. «کتاب البیع»، ج1/338. 25. همان مدرک، ج2/415. 26. همان مدرک، ج2/416. 27. «وسائل الشیعة»، ج18/78، 79 و 89.برخى از این روایات از سند بسیار خوبى برخوردارند;مانند صحیحه ایوب بن حر و صحیحه هشام بن حکم. 28. مجله «فقه»، شماره 10 زمستان 1375، از انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى، مقاله: «فروش قرآن به غیرمسلمان از نگاه امام خمینى.» 29. «کتاب البیع»، ج414-2/413. 30. «رساله عملیه»، آیت الله خویى
528، چاپخانه مهر، قم، 1409ه.ق. 31. «رساله عملیه» امام خمینى/28 از بخش آخر از مسائل متفرقه و ملحقات. 32. «تحریر الوسیله»، ج1/495. 33. «البنک اللاربویی فی الاسلام»، آیت الله شهید محمد باقر صدر182 164/، دارالتعارف للمطبوعات، بیروت. 34. فصلنامه «فقه اهل بیت» شماره نخست، بهار74، مقاله بیمه، تقریر درسهاى امام خمینى از آیت الله محمدى گیلانى. 35. «تحریر الوسیلة»، ج1/547، 548. 36. همان مدرک، ج2/3، 7. 37. استفتائات، امام خمینى، ج2/136، 205، 206، انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین، قم، 1373.
رواق اندیشه، شماره 15 شیرودی، مرتضی
مفروض این نوشتار این است: «قیام امام حسین علیه السلام بر پیروزى انقلاب اسلامى تاثیر گذاشته است .» این مفروض بر اساس این کلام امام خمینى قدس سره «انقلاب اسلامى ایران، پرتوى از عاشورا . . . است .» (2) انتخاب شده است . بنابراین، در این نوشتار، تلاشى براى اثبات تاثیر انقلاب اسلامى از قیام امام حسین علیه السلام صورت نمى گیرد; بلکه مقاله حاضر به دنبال نشان دادن ابعاد تاثیر عاشورا بر وقوع انقلاب اسلامى است . از این رو، سؤال اصلى این تحقیق عبارت است از: «ابعاد تاثیر انقلاب اسلامى از قیام امام حسین علیه السلام چیست؟»
در پاسخ به سؤال فوق، به بررسى تاثیر قیام امام حسین علیه السلام بر عوامل اصلى پیروزى انقلاب اسلامى; یعنى مکتب اسلام، رهبرى امام خمینى قدس سره و حضور مردم مى نشینیم . انتخاب این عوامل به آن دلیل است که اغلب نوشته ها و گفته هاى مربوط به انقلاب اسلامى، این سه عامل را علل اصلى پیروزى انقلاب اسلامى مى دانند . به عنوان مثال: الف) «عامل اصلى که موجب بروز و پیروزى انقلاب اسلامى گردیده است، عامل اسلام زدایى شاه بوده است . . . مسلما غیر از این عامل، عامل وحدت بخش و حرکت آفرین رهبرى
دینى و مرجعیت والا مقامى نظیر امام خمینى را نباید به باد فراموشى سپرد .» (3) ب) «امام به عنوان وصل میان مردم و اسلام، با درس از نهضت عاشورا، محتواى سیاسى - انقلابى را بدان باز گرداند [. بنابراین . . .] مکتب اسلام، رهبرى امام و حضور مردم، سه عامل اصلى محدثه انقلاب به حساب مى آیند .» (4)
ارائه چهره جدیدى از اسلام که از آن به اسلام حسینى علیه السلام یاد مى شود، از مهم ترین عوامل پیروزى انقلاب اسلامى است . در حقیقت، اسلامى را که امام حسین علیه السلام و امام خمینى قدس سره به کار گرفتند، با اسلام عبدالله بن زبیر تفاوت داشت; زیرا اسلام عبدالله بن زبیر قادر به انقلاب کردن و جاودانه شدن نبوده اند . اما واقعا، چه تفاوتى بین اسلام آنان وجود داشت . توجه به موارد زیر، بخشى از تفاوت هاى این دو را نشان مى دهد . امام حسین علیه السلام در نامه اى به مردم بصره نوشت: «شما را به کتاب خدا و سنت پیامبر دعوت مى کنم . زیرا در شرایطى قرار گرفته ایم که دیگر سنت پیامبر از میان رفته و جاى آن، بدعت قرار گرفته است .» (5) «[امام خمینى قدس سره] در ظرف دو دهه توانستند چهره نوینى از اسلام بسازند، چهره اى مترقى،
انقلابى، مبارز . . . این اسلام احیا شده، همه آن چیزى بود که رژیم شاه نبود . . . با چنین تصویرى از . . . اسلام، [او] توانست میلیون ها نفر را در اعتراض و مخالفت با رژیم شاه به حرکت درآورد .» (6) اما اسلام حسینى علیه السلام و اسلام خمینى قدس سره، چه تفاوت هایى با اسلام یزیدى و اسلام پهلوى داشت . به برخى از این تفات ها بنگرید: تقیه: تقیه که ریشه در قرآن و سنت دارد، یک حکم قطعى براى همه زمان ها و مکان ها نیست . به همین دلیل، امام حسین علیه السلام و امام خمینى قدس سره تقیه را حرام و قیام خود علیه حکومت یزید و شاه را آغاز نموده و ادامه دادند . «روز هشتم ذى الحجه 61 هجرى، با تبدیل حج تمتع به عمره، تصمیم به قیام علنى علیه یزید گرفت و عزم خروج به سوى کوفه را داشت . عمرو بن سعد ایشان را از این کار خطرناک منع کرد و پرسید: اى حسین از خدا تقیه نمى کنى؟ از جماعت بیرون مى آیى و بین امت تفرقه مى اندازى؟ امام علیه السلام در پاسخ، این آیه را قرائت فرمود: (لى عملى و لکم عملکم انتم بریئون مما اعمل و انا برى مما تعملون; عمل من براى من، و عمل
شما براى خودتان، شما از کار من بیزارید و من از کارهاى شما بیزارم).» (7) امام خمینى قدس سره نیز پس از حمله دژخیمان شاه به مدرسه فیضیه در1342 در تلگرافى به آیات عظام تهران نوشت: «اینان با شعار شاه دوستى به مقدسات مذهبى اهانت مى کنند . شاه دوستى; یعنى غارت گرى، هتک اسلام، تجاوز به حقوق مسلمین، سوزاندن نشانه هاى اسلام، محو آثار اسلامیت، شاه دوستى; یعنى تجاوز به احکام اسلام و تبدیل احکام قرآن کریم، شاه دوستى; یعنى کوبیدن روحانیت و اضمحلال آثار رسالت، حضرات آقایان توجه دارند، اصول اسلام در معرض خطر است، قرآن و مذهب در مخاطره است، با این احتمال، تقیه حرام است و اظهار حقایق واجب (ولو بلغ ما بلغ) .» (8) بدعت زدایى: اسلام امام، قیام کربلا و اسلام امام، قیام پانزده خرداد، با بدعت گزارى دینى به مخالفت برخاسته اند . امام حسین علیه السلام در نامه اى به بزرگان بصره نوشت: «شما را به کتاب خدا و سنت پیامبرش دعوت مى کنم همانا سنت مرده و بدعت زنده شده است .» (9) امام خمینى قدس سره نیز در این باره فرمود: «ما باید سعى کنیم تا حصارهاى جهل و خرافه را شکسته، تا به سرچشمه زلال اسلام ناب محمدى برسیم و امروز غریب ترین چیزها در دنیا همین اسلام است و
نجات آن قربانى مى خواهد و دعا کنید، من نیز یکى از قربانى هاى آن گردم .» (10) شهادت خواهى: اسلام حسینى علیه السلام و اسلام خمینى قدس سره، بر عنصر شهادت طلبى استوارند . در یکى از نیایش هاى امام حسین علیه السلام در روز عاشورا چنین مى خوانیم: «خدایا! دوست دارم که کشته شوم و زنده گردم، هفتاد هزار بار در راه اطاعت و محبت تو، به خصوص اگر در کشته شدنم نصرت دین تو و زنده شدن فرمانت و حفظ ناموس شریعت تو نهفته باشد .» (11) امام قدس سره نیز به تاثیر از قیام عاشورا گفت «مرگ سرخ، به مراتب بهتر از زندگى سیاه است و ما امروز به انتظار شهادت نشسته ایم تا فردا فرزندانمان در مقابل کفر جهانى با سرافرازى بایستند .» (12) عدالت طلبى: حرکت امام حسین علیه السلام و قیام امام خمینى قدس سره بر پایه عدالت قرار داشتند . در زیارت اباعبدالله الحسین علیه السلام مى خوانیم: «شهادت مى دهم که تو به قسط و عدالت دستور دادى و به این دعوت کردى .» (13) و مسلم نیز پس از دستگیرى، خطاب به ابن زیاد فرمود: «ما آمده ایم تا به عدالت فرمان دهیم و به حکم قرآن فرا بخوانیم .» (14) امام خمینى قدس سره در سخنى مشابه این سخنان اظهار مى دارد: «مگر خون ما
رنگین تر از خون سیدالشهدا است . ما چرا بترسیم از این که خون بدهیم یا این که جان مى دهیم؟ آن هم در ماجراى دفع سلطان جایرى که مى گفت مسلمانم . مسلمانى یزید هم مثل مسلمانى شاه بود . اگر بهتر نبود، بدتر نبود .» (15)
امام حسین علیه السلام بارها به مقایسه یزید با خود و معاویه با على علیه السلام پرداخت و از این مساله براى برانگیختن مردم به قیام علیه یزید سود جست . در تایید این سخن، مى توان به فرازى از کلام امام حسین علیه السلام استناد کرد: «به خدا قسم، من به خلافت شایسته ترم، پدرم بهتر از پدر اوست، جدم برتر از جد اوست، مادرم بهتر از مادر اوست و خودم بهتر از اویم .» (16) امام خمینى قدس سره نیز با تاسى از قیام عاشورا، به مقایسه محمدرضا پهلوى با یزید بن معاویه پرداخت . البته، شباهت هاى فراوان موجود بین آن دو، مقایسه فرزند رضاخان و فرزند معاویة بن ابوسفیان را هم آسان تر و هم براى مردم قابل درک تر مى ساخت . به نمونه اى از این شباهت ها توجه کنید: یزید در سه سال پادشاهى خود، سه جنایت بزرگ را مرتکب شد . در سال 61 هجرى، امام حسین علیه السلام و یارانش را به شهادت رساند
. در سال 62 هجرى، به مدینه حمله کرد و به مدت سه روز، مردم شهر را کشت، اموال آن ها را به غارت برد و زنان آنان را غاصبانه به ملک خود و سربازانش درآورد . در سال 64 هجرى، به بهانه سرکوب عبدالله بن زبیر که در خانه خدا پناه گرفته بود، به مکه حمله برد و خانه خدا را با منجنیق به سنگ و آتش بست . (17) از خیانت هاى بزرگ شاه، جشن تاج گذارى وى در 1346 بود . بخشى از هزینه هاى این جشن عبارت بود از: تاج شاه با 3380 قطعه الماس، 50 قطعه زمرد، 368 حبه مروارید به وزن دو کیلو و هشتاد گرم و از نظر قیمت، غیر قابل تخمین . تاج همسر شاه با 1646 قطعه الماس و تعداد مشابهى از جواهرات دیگر و طلا به قیمت تخمینى 14 میلیون دلار ساخته شده بود . پیراهن همسر شاه مزین به 40 هزار الماس، وان حمام وى بلورین و به ارزش 75 هزار دلار و هزینه درشکه مخصوص او 150 هزار دلار بود . (18) بى شک مقایسه یزیدبن معاویه با محمدرضا شاه در شرکت و حضور مردم در براندازى رژیم پهلوى نقش ویژه داشته است . این واقعیت را مى توان در سند زیر
از مجموعه اسناد منتشر شده سفارت آمریکا (لانه جاسوسى) تحت عنوان نخبگان و توزیع قدرت در ایران یافت: «روحانیون مسلمان کشور از جمله جسورترین منتقدین شاه به حساب مى آیند . . . در وعظها، نشریات و مراسم مذهبى، شاه را مورد انتقاد قرار مى دهند . در یکى از بحث هاى مرسوم احساسى، شاه را با یزید که مسؤول قتل امام حسین علیه السلام در قرن هفتم بود، مقایسه مى نمایند . این رویداد تاریخى شیعه، هسته اصلى اسلام مرسوم در ایران بود و هرساله در صدها نقطه از کشور با برپایى نمایش هاى دراماتیک نحوه قتل امام حسین علیه السلام و خانواده اش را در اذهان زنده مى کنند .» (19) چرا چنین مقایسه اى به پیروزى انقلاب اسلامى در ایران مدد رساند؟ به آن دلیل که حاصل این مقایسه آن بود که در یک سو امام خمینى قدس سره را به جاى امام حسین علیه السلام و محمدرضا پهلوى را به جاى یزیدبن معاویه مى دیدند . از این رو، همان طورى که قیام امام حسین علیه السلام بر ضد یزید واجب بود، قیام بر ضد یزید زمان نیز واجب بود . به راستى هم قضاوت مردم در باره این شباهت ها (مقایسه شباهت بین این دو) درست بود . زیرا، بین امام خمینى قدس سره و امام حسین علیه السلام
نیز همانند محمدرضا پهلوى و یزید بن معاویه شباهت هاى زیادى وجود داشت . به دو نمونه از این شباهت ها اشاره مى کنیم: 1- قیام فى سبیل الله: امام حسین علیه السلام در پاسخ به سخنان ضحاک بن عبدالله مشرقى که مى گفت کوفیان آماده جنگ با تو هستند . فرمود: «حسبى الله و نعم الوکیل; یعنى: خدا براى من بس است و او خوب پشتیبان و تکیه گاهى است .» (20) مقام معظم رهبرى در این مورد، درباره امام خمینى قدس سره فرمود: «بزرگ ترین ستایش براى رهبر عزیز، همین است که او را عبدالله; یعنى بنده خدا و تسلیم اراده پرورگار یاد کنیم .» (21) 2- تکلیف گرایى: هنگامى که دو نفر از سوى حاکم مکه براى امام حسین علیه السلام امان نامه آوردند، تا به این وسیله مانع از ادامه سفر امام علیه السلام به عراق شوند، امام علیه السلام فرمود: «در خواب، پیامبر خدا را دیدم، به چیزى فرمان یافتم که در پى آن خواهم رفت، به زیانم باشد، یا به سودم .» (22) مشابه چنین برخوردى را در مورد قطعنامه 598 از امام خمینى قدس سره شاهد بوده ایم . ایشان در این باره فرمود: «شما را مى شناسم، شما هم مرا مى شناسید . در شرایط کنونى آنچه موجب [این] امر شد [قبولى قطعنامه] تکلیف الهى ام
بود .» (23)
نقش مردم در دو قیام حسینى علیه السلام و خمینى قدس سره غیر قابل انکار است . بر اساس یک نظریه، اگر دعوت هجده هزار نفرى کوفیان نبود، امام حسین علیه السلام به سوى کوفه حرکت نمى کرد . مثال هاى زیادى در تایید این مساله وجود دارد . از جمله: 1- امام علیه السلام پس از برخورد با سپاه حر که راه را بر او بستند، فرمود: «من پیش شما نیامدم مگر پس از آن که نامه ها و فرستاده هایتان رسید که نزد ما بیا که ما پیشوایى نداریم . . . اگر بر سر پیمان و سخن خویشید، که آمده ام، و اگر خوش ندارید و نمى خواهید، بر مى گردم .» (24) 2- در جاى دیگر، حضرت از انگیزه نامه نگارى و دعوت کوفیان این گونه یاد مى کند: «ان اهل الکوفة کتبوا الى یسالوننى ان اقدم علیهم، لما ارجوا من احیاء معالم الحق و اماتة البدع .» (25) یعنى: کوفیان به من نامه نوشته و از من خواسته اند که نزد آنان روم، چرا که امیدوارم معالم و نشانه هاى حق زنده گردد و بدعت ها بمیرد . 3- باز امام علیه السلام در این باره مى فرماید: «مردم! شما به من نامه ها نوشتید و پیام فرستادید که به سوى شما بیایم و وعده
دادید که دست از یارى من برندارید و پیمان شکنى نکنید . اینک که من به سرزمین شما آمده ام، اگر به عهد خود وفا کنید، مرا تنها نگذارید، به هدایت حقیقى مى رسید .» (26) بنابراین امام علیه السلام، به دعوت کوفیان به آن دیار رفت، ولى آنان خیانت ورزیدند، در مقابل، امام حسین علیه السلام فرمود: «اى مردم! مرگ بر شما! مگر شما نبودید که به من نامه نوشتید و استغاثه کردید و مرا به یارى خویشتن خواندید؟ ! ولى اکنون که به استغاثه شما پاسخ داده و به فریاد شما رسیده ام، شمشیرهاى خود را از نیام به روى من کشیده اید و شعله آتش را متوجه ما ساخته اید . . . چه شد که بعد از آن همه وعده ها و دعوت ها، صفحه زندگیتان ورق خورد و بر ضد دوستان خود گرد آمدید و به نفع دشمنان تان براى منکوب کردن دوستان خود آستین بالا زده اید و دشمنان شما نه عدالت گسترى کردند که شیفته عدالت آن ها شوید و نه امید آینده اى بهتر براى شما باقى گذاشتند، تا بهانه دل بستگى شما باشد . شما به خاطر اندکى از مال حرام دنیا که بنى امیه به شما دادند و براى این که به زندگى پست و ناچیزى برسید، به سوى من حمله مى کنید
. بدون آن که کوچک ترین گناهى داشته باشم .» (27) ولى پس از حادثه کربلا و عاشورا، موجى از بیدارى در جامعه مسلمانان پدید آمد و در پى آن مردم دریافتند که حق با اهل بیت پیامبر بود، و کشندگان آن حضرت، نه تنها به اصول اسلامى پایبند نیستند، بلکه سفاک و مستبدند . از آن که فرزند پیامبر صلى الله علیه و آله را یارى نکرده بودند، پشیمان بودند و به تدریج دست به اعتراض زدند از جمله: اعتراض عبدالله بن عمر به یزید; برگزارى پنج سال عزاى مداوم در مدینه; قیام عبدالله بن حنظله در مکه; اعتراض در بصره و قیام در کوفه; پدید آمدن نهضت توابین; قیام مختاربن ابى عبیده ثقفى; انقلاب مطرف بن مغیره و انقلاب عبدالرحمن بن اشعث . (28) تشابه فراوانى بین مشارکت سیاسى - اجتماعى مردم کوفه و ایران در دو حادثه انقلاب حسینى علیه السلام و انقلاب خمینى قدس سره وجود دارد . مانند: 1- پس از دستگیرى امام قدس سره در 13 خرداد 1342، مردم دست به اعتراض زدند، و حادثه 15 خرداد 1342 را آفریدند . 2- در یک دوره چهارده ساله پس از آن، مردم چندان حضور فعال در صحنه ندارند . بنابراین، نهضت امام خمینى قدس سره به ثمر نمى نشیند . 3- پس از آن، مردم
ایران به میدان آمدند، و انقلاب حسینى علیه السلام را نشر داده و انقلاب اسلامى را به پیروزى رساندند . از این رو، نمونه هاى بسیارى از الگوگیرى مردم ایران از عاشوراى حسینى علیه السلام در روند پیروزى انقلاب اسلامى به چشم مى خورد . از جمله: الف) «تظاهرات 250 تا 400 هزار نفرى با توجه به جمعیت 5/1 میلیونى تهران در روز عاشوراى 1383 ق/ . 13 خرداد 1342 ش . تهران از مسجد حاج ابوالفتح در میدان قیام (میدان شاه) آغاز و به مسجد امام قدس سره (مسجد شاه) ختم شد .» (29) ب) «سخنرانى معروف امام قدس سره در عصر عاشوراى 1383 ق/ . 13 خرداد 1342 ش . در مدرسه فیضیه آغاز شد که منجر به دستگیرى و بازداشت و زندانى شدن امام قدس سره گردید، و در اعتراض به آن، حرکت هاى مردمى در مساجد شهرهاى مختلف شکل گرفت .» (30) ج) «راهپیمایى عاشوراى دوازدهم محرم 1384 ق/ . 1343 ش . از مسجد امام قدس سره (شاه سابق)، آغاز گردید . این راهپیمایى براى بزرگداشت پانزده خرداد صورت گرفت که امام قدس سره، آن را ایام الله نامیده بود . سربازان رژیم شاه نیز به سرکوب آن پرداختند .» (31) د) «حدود چهار میلیون نفر در تهران در عاشوراى 1399 ق/ .
1357 ش . علیه رژیم شاه دست به تظاهرات زدند و شعار مرگ بر شاه سر دادند . پس از آن ها ژنرال هایزر روانه تهران شد و شاه متقاعد گردید یک چهره به ظاهر ملى را به عنوان نخست وزیر برگزیند و خود ایران را ترک کند .» (32) ه) «مردم براى نشان دادن همبستگى خود بر ادامه مبارزه تا برپایى جمهورى اسلامى، راهپیمایى عظیم اربعین را برپا کردند که در آن فریاد الله اکبر و درود بر خمینى توسط چند میلیون زن، مرد و کودک دنیا را به تعجب و حیرت وا داشت .» (33) ارتباط بین مردم، عاشورا، مسجد و انقلاب اسلامى را در گزارشات ساواک هم مى بینیم . به عنوان مثال، کمیته مشترک ضد خراب کارى در گزارشى به ریاست پلیس تهران مى نویسد: «از فعالیت مساجد هدایت، الجواد و حسینیه ارشاد که اقدامات آن ها مخالف مصالح کشور بود، جلوگیرى به عمل آمد تا با مذاکره با مسؤولین مساجد و حسینیه مزبور اقدامات آن ها در آینده با مصالح کشور هماهنگى داشته باشد . على هذا نظر به این که توافق هایى که با واقفین و هیات مؤسس مساجد و حسینیه موصوف به عمل آمده از این به بعد کلیه مسائل مربوط به این سه مؤسسه مذهبى زیر نظر مستقیم سازمان اوقاف
خواهد بود .» (34) در دستورالعمل نحوه تشکیل مجالس عزادارى در ماه هاى محرم و صفر ستاد فرماندارى نظامى تهران و حومه (رکن 2( در 7/9/1357 آمده است: «الف) از طریق دولت به طور قاطع طى اعلامیه اى نکاتى را که مردم بایستى در ایام عزادارى ماه هاى محرم و صفر رعایت نمایند وسیله دستگاه هاى ارتباط جمعى ابلاغ مى گردد . ب) در شهرهایى که مقررات حکومت نظامى برقرار مى باشد، اجراى دستورات درباره نحوه برگزارى مجالس عزادارى با فرماندارى نظامى بوده و در سایر شهرها با شهربانى و ژاندارمرى محل مى باشد . پ) مجالس عزادارى در مساجد، تکایا و حسینیه ها در تهران و شهرستان ها محدود گردد، به طورى که در حوزه استحفاظى هر کلانترى بیش از دو مجلس تشکیل نشود .» (35)
مباحث گذشته نشان از تاثیر انقلاب امام حسین علیه السلام بر عوامل پیروزى انقلاب اسلامى دارد . اما چگونه مى توان از هضت حسینى علیه السلام بر ادامه نهضت خمینى قدس سره استفاده کرد؟ قبل از پاسخ گفتن به این سؤال، باید به پرسش دیگرى پاسخ داد، و آن این که، آیا گره زدن این دو نهضت براى ادامه انقلاب اسلامى ضرورى است؟ پاسخ امام خمینى قدس سره را در این باره ببینید: «اگر ما بخواهیم مملکتمان، یک مملکت مستقلى باشد، یک مملکت آزاد باشد، باید این رمز [قضیه
سیدالشهداء] را حفظ کنیم . . . (36) اگر بخواهید نهضت شما محفوظ باشد، باید این سنت ها [عزادارى و] . . . را حفظ کنید . . . (37) عاشورا را زنده نگه دارید که با زنده نگه داشتن عاشورا، کشور شما آسیب نخواهد دید .» (38) بنابراین، تنها راه حفظ انقلاب اسلامى، عاشورایى کردن آن است . نگارنده بر آن است که تاسى و توسل به مؤلفه هاى عاشورایى زیر، همان گونه که عامل پیروزى انقلاب اسلامى بوده اند، بر همه نگرانى هایى که درباره حیات و ممات انقلاب اسلامى وجود دارد، پایان مى دهد . زیرا، رمز بقاى انقلاب اسلامى همان رمز پیروزى انقلاب اسلامى است . بنابراین، با توجه به نکات زیر لازم است: 1- کار براى خدا: امام حسین علیه السلام فرمود: «الهى رضا برضاک و تسلیما لامرک .» (39) یعنى: خدایا، با تمام سختى ها و مصیبت ها به خشنودى تو خشنود و تسلیم فرمان تو هستم . 2- نترسیدن از دشمن: امام حسین علیه السلام فرمود: «الا انى زاحف بهذه الاسرة على قلة العدد و حذلان الناصر .» (40) یعنى: آگاه باشید که من با همین گروه اندکى که به من پیوسته اند و با این که یاران به من پشت کرده اند، آماده جهاد هستم . 3- تحمل در مصائب: امام حسین علیه
السلام فرمود: «یا اخیة، اتق الله و تعزى بعزاء الله و اعلمى ان اهل الارض یموتون و اهل السماء لا یبقون .» (41) یعنى: خواهرم، [زینب علیها السلام] صبر داشته باش و بدان که اهل زمین و آسمان همه مى میرند . 4- پذیرش ولایت: امام حسین علیه السلام فرمود: «فانى لا اعلم اصحابا اولى و لا خیرا من اصحابى ولا اهل بیت ابر و لا اوصل من اهل بیتى .» (42) یعنى: من اصحابى والاتر و بهتر از اصحاب خودم نمى شناسم و خاندان نیکوکارتر و بهتر از خاندانم سراغ ندارم . 5- عزت خواهى: امام حسین علیه السلام فرمود: «هیهات منا الذلة .» (43) یعنى: هیهات که ما زیر بار ذلت برویم . فرجام سخن این که: «ما که از نقطه قیام آفرین عاشورا آغاز کرده ایم، باید به همان نقطه باز گردیم: عدالت، این انقلاب خود را حامل پیام عاشورا مى خواند، پس اکنون که قدرت را در دست گرفته است، باید عامل به آن پیام باشد . حامل پیام بود (براى بسیج کردن شورانگیز مردم . .). و براى اجراى عدالت، و قیام به قسط (لیقوم الناس بالقسط). اکنون باید عامل به پیام باشد (براى حاضر نگاهداشتن تعهدآمیز مردم . .). براى اجراى عدالت و قیام به قسط .» (44)
: 1( عضو هیات علمى
پژوهشکده تحقیقات اسلامى و مدرس دانشگاه، محقق و نویسنده . 2( امام خمینى رحمه الله، صحیفه نور، 22 جلدى، ج 18، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران، 1368، ص 22 . 3( مجید کاشانى، جامعه شناسى انقلاب ، دانشگاه پیام نور، تهران، 1376، ص 248 . 4( جمیله کدیور، نقش عاشورا در شکل گیرى و تداوم انقلاب اسلامى ایران، چکیده مقالات کنگره بین المللى امام خمینى رحمه الله و فرهنگ عاشورا، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى رحمه الله، ، تهران، 1374، ص 189 . 5( محسن نصرى ، رویکرد جامعه شناختى به نهضت عاشورا، مجموعه مقالات دومین کنگره بین المللى امام خمینى رحمه الله و فرهنگ عاشورا، دفتر دوم، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى رحمه الله، تهران، 1376، ص 650 . 6( صادق زیبا کلام، مقدمه اى بر انقلاب اسلامى، روزنه، تهران، 1372، ص 89 . 7( رضا موسوى، اسوه تقیه و مقتداى متقین، مجموعه مقالات . . . ، همان، ص 599 . 8( علیرضا زهیرى، عصر پهلوى به روایت اسناد، معارف، تهران، 1379، ص 222 . 9( حیاة الامام الحسین بن على، ج 2، ص 322، به نقل از: جواد محدثى، پیام هاى عاشورا، پژوهشکده تحقیقات اسلامى، قم، 1377، ص 44 . 10( امام خمینى رحمه الله، پیشین، ج 21،
ص 41 . 11( معالى السبطین، ج 2، ص 18، به نقل از: جواد محدثى، پیشین، ص 115 . 12( امام خمینى، پیشین، ج 14، ص 266 . 13( مفاتیح الجنان به نقل از: محدثى، پیشین، ص 182 14( شیخ مفید، ارشاد، ج 2، ص 39، به نقل از: همان . 15( امام خمینى، پیشین، ج 2، ص 218 . 16( موسوعة کلمات الامام الحسین، ص 268، به نقل از: جواد محدثى، پیشین، ص 41 . 17( على مؤمن، فرهنگ حسینى و فرهنگ یزیدى، چکیده مقالات . . . ، ص 166 . 18( عباس على عمید زنجانى، انقلاب اسلامى و ریشه هاى آن ، نشر کتاب سیاسى، تهران، 1369 ، ص 475 . 19( علیرضا زهیرى، پیشین، ص 292 . 20( امام خمینى رحمه الله، پیشین، ج 1، ص 72 . 21( مجله حوزه، شماره 49، ص 160 . 22( تاریخ طبرى، ج 4، ص 292، به نقل از: جواد محدثى، پیشین، ص 75 . 23( امام خمینى رحمه الله، پیشین، ج 8، ص 12 . 24( تاریخ طبرى، ج 4، ص 303، به نقل از: محدثى، پیشین، ص 77 . 25( دینورى، الاخبار الطوال، ص 246، به نقل از: همان، ص 222 . 26( محمد مهدى شمس الدین، ارزیابى انقلاب
امام حسین (ع)، ترجمه مهدى پیشوایى، الست فردا، تهران، 1380، ص 172 . 27( همان، ص 175 . 28( ر . ک .: ابوالفضل اردکانى، پیامدهاى عاشورا، منبع، قم، 1380 . 29( جواد منصورى، سیر تکوینى انقلاب اسلامى، دفتر مطالعات سیاسى و بین المللى، تهران، 1379، ص 180 . 30( همان، ص 182 . 31( همان، ص 195 . 32( همان، ص 330 . 33( همان، ص 339 . 34( علیرضازهیرى، پیشین، ص 333 . 35( همان، ص 366 . 36( امام خمینى رحمه الله، پیشین، ج 10، ص 216 . 37( همان، ج 15، ص 204 . 38( همان، ص 205 . 39( شیخ عباس قمى، نفس المهموم، ص 244، به نقل از: سید حسین اسحاقى، جام عبرت، دفتر تبلیغات اسلامى، قم، 1380، ص146 . 40( ابن طاووس، اللهوف، ص 57، به نقل از: همان، ص 145 . 41( شیخ مفید، ارشاد، ج 2، ص 97، به نقل از: همان، ص 147 . 42( تاریخ طبرى، ج 3، ص 315، به نقل از: همان، ص 153 . 43( همان، ص 326، به نقل از: همان، ص 155 . 44( محمد رضا حکیمى، قیام جاودانه، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، 1373، ص 117 .
مجله پیام زن ش 91 امیری، ابراهیم 1357 22/11/
ملت مسلمان ایران با اتکا به خداوند و با رهبری امام خمینی، نظام دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی را سرنگون کرد و ثمره سالها مبارزه و جهاد و شهادت به بار نشست و حکومت «جمهوری اسلامی» برای اولین بار در ایران برپا شد. وقایع انقلاب اسلامی به قدری سریع بود که حتی مقامات آمریکایی در آخرین روزها نمی دانستند انقلاب پیروز شده است و اتاق عملیات کاخ سفید از طرف برژینسکی، تلفنی از ویلیام سولیوان آخرین سفیر آمریکا در تهران می پرسید: آیا هنوز امکان کودتا وجود دارد؟ ! امام خمینی در پیامی پس از پیروزی انقلاب خطاب به مردم فرمود: «توجه داشته باشید که انقلاب ما از نظر پیروزی بر دشمن هنوز به پایان نرسیده است. دشمن از انواع وسایل و دسایس بهره مند است و توطئه ها در کمین است. تنها هوشیاری و انضباط انقلابی و اطاعت از فرمانهای رهبری و دولت موقت اسلامی است که توطئه ها را نقش بر آب می سازد» . ایشان همچنین در یکی از بیانات خود از انقلاب، تعبیر به «انفجار نور» نمودند. 1357 30/11/
پس از گذشت یک هفته از پیروزی انقلاب اسلامی، عوامل ضد انقلاب، اقدام به توطئه علیه نظام نمودند
که امام خمینی با صدور اعلامیه ای، به ضد انقلاب اخطار کرد: «در این موقع حساس که اشرار، با نامهای فریبنده، مشغول توطئه بر ضد انقلاب اسلامی هستند و خطر بازگشت اجانب با دست ایشان بر سر چپاول کشور می رود، لازم است نیروهای انتظامی ملی فورا به مراکز حفاظتی خود برگردند و با نیروی انتظامی همکاری برای حفاظت شهر و مراکز حساس مربوط به شهر نمایند. اینان که دست به خرابی و اعمال ضد اسلامی و انسانی زده اند و کوشش دارند مراکز حساس را به نفع بیگانگان به دست بیاورند، باید بدانند که قدرت آنان، بیش از قدرت شیطانی شاه و پشتیبان آنان نیست و در صورتی که به ملت نپیوندند و به طور معقول عمل نکنند، تکلیف را برای ملت شجاع ایران و تهران معلوم خواهم کرد... من حتی الامکان میل دارم تمام اقشار با هم با صدق و صفا رفتار نمایند، ولی اجازه هرج و مرج نخواهم داد» . 1357 5/12/
امام خمینی طی حکمی آیت الله خلخالی را مسؤول محاکمه متهمان و زندانیان نمودند. متن حکم چنین بود: «به جناب عالی مأموریت داده می شود تا در دادگاهی که برای محاکمه متهمین و زندانیان تشکیل می شود، حضور به هم رسانده و پس از تمامیت مقدمات
محاکمه با موازین شرعیه حکم شرعی صادر کنید» . 1357 10/12/
امام خمینی پس از حدود یک ماه اقامت در تهران، به شهرستان قم عزیمت کردند و تا زمان ابتلا به بیماری قلبی دوم بهمن 1358 قریب یازده ماه در آن شهر اقامت داشتند. مراجعت حضرت امام به قم پس از سالها دوری، با استقبال بسیار گسترده مردم قم و در اوج شادی و شادمانی آنان انجام شد. 1357 19/12/
امام خمینی با صدور نامه ای به نخست وزیر وقت توصیه نمود هیچ کدام از منسوبان و نزدیکان ایشان حق دخالت در عزل و نصبها را ندارند. متن نامه ایشان چنین بود: «لازم است به جمیع وزارتخانه ها و ادارات دولتی اخطار نمایید کسانی که از منسوبین و یا اقربای اینجانب هستند و برای توصیه اشخاص و یا نصب و عزل اشخاص به مراکز مربوطه مراجعه می کنند، به هیچ وجه به آنان ترتیب اثر ندهند. منسوبین و نزدیکان مطلقا حق دخالت در این گونه امور را ندارند» . 1358 5/1/
به دنبال صلح ننگین مصر و اسرائیل، امام خمینی پیامی خطاب به ملل مسلمانان جهان صادر کردند. در این پیام آمده است: «اینجانب بیش از پانزده سال است که خطر اسرائیل غاصب را گوشزد کرده ام و
به دول و ملل عرب این حقیقت را اعلام نموده ام. اکنون با طرح استعماری صلح سادات و اسرائیل این خطر بیشتر و نزدیکتر و جدی تر شده است. مصر با قبول این صلح وابستگی خود را به دولت استعمارگر آمریکا آشکارتر نمود. از دوست شاه سابق ایران بیش از این نمی توان انتظار داشت. ایران خود را همگام با برادران مسلمان کشورهای عربی دانسته و خود را در تصمیم گیریهای آنان شریک می داند. ایران صلح سادات و اسرائیل را خیانت به اسلام و مسلمین و برادران عرب می داند و موضعهای سیاسی آنان را تأیید می کند» . ایشان در تاریخ 10/2/1358 فرمان قطع رابطه با مصر را صادر نمود و خطاب به وزیر امور خارجه وقت مرقوم داشت: «با در نظر گرفتن پیمان خائنانه مصر و اسرائیل و اطاعت بی چون و چرای دولت مصر از آمریکا و صهیونیست، دولت موقت جمهوری اسلامی ایران قطع روابط دیپلماتیک خود را با دولت مصر بنماید» . 1358 12/1/
مردم مسلمان ایران پس از گذشت پنجاه روز از پیروزی انقلاب اسلامی، در یکی از آزادترین انتخابات تاریخ و با بیش از 2/98 درصد به استقرار نظام جمهوری اسلامی رأی مثبت دادند . امام خمینی در بزرگداشت این روز فرمود: «صبحگاه دوازده فروردین که
روز نخستین حکومت الله است، از بزرگترین اعیاد مذهبی و ملی ما است. ملت باید این روز را عید بگیرند و زنده نگه دارند. روزی که کنگره های قصر 2500 سال حکومت طاغوتی فرو ریخت و سلطه شیطانی برای همیشه رخت بر بست و حکومت مستضعفین که حکومت خدا است، به جای آن نشست» . 1358 9/2/
امام خمینی دستور تهیه آیین نامه اجرایی شوراهای شهر و روستا را به شورای انقلاب صادر نمود. متن فرمان ایشان به این شرح است: «در جهت استقرار حکومت مردمی در ایران و حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش که از ضرورتهای نظام جمهوری اسلامی است، لازم می دانم بی درنگ به تهیه آیین نامه اجرایی شوراها برای اداره امور محل شهر و روستا در سراسر ایران اقدام و پس از تصویب به دولت ابلاغ نمایید، تا دولت بلافاصله به مرحله اجرا درآورد» . لازم به یادآوری است بعدا موادی از قانون اساسی به مسأله شوراها اختصاص یافت. 1358 26/2/
امام خمینی به مناسبت اعلام سالروز ولادت حضرت فاطمه (س) به عنوان روز زن پیامی صادر کردند، ایشان در بخشی از پیام خود، ضمن بیان مقام والای حضرت فاطمه زهرا (س) یادآور شدند: «تمام ابعادی که برای زن متصور است و برای یک انسان متصور است،
در فاطمه زهرا سلام الله علیها جلوه کرده و بوده است، یک زن معمولی نبوده است. یک زن روحانی، یک زن ملکوتی، یک انسان به تمام معنا انسان، تمام نسخه انسانیت، تمام حقیقت زن، تمام حقیقت انسان، او زن معمولی نیست. این موجود ملکوتی است که در عالم به صورت انسان ظاهر شده است، بلکه موجود الهی جبروتی، در صورت یک زن ظاهر شده است» . ایشان در قسمت دیگری از پیام خود به مسؤولیت و شأن زنان پرداخته و نوشته اند: «زن مربی جامعه است. از دامن زن انسانها پیدا می شود. مرحله اول مرد و زن صحیح، از دامن زن است . مربی انسانها زن است. سعادت و شقاوت کشورها بسته به وجود زن است. زن با تربیت صحیح خودش انسان درست می کند و با تربیت صحیح خودش کشور را آباد می کند. مبدأ همه سعادتها از دامن زن بلند می شود... زن مبدأ همه خیرات است» . 1358 4/3/
امام خمینی طی حکمی به مهندس مهدی بازرگان دستور تدوین و تکمیل هرچه سریعتر قانون اساسی را صادر کردند. در قسمتی از این حکم آمده است: «طرح تدوین قانون اساسی را که شورای طرحهای انقلاب مشغول تدوین و تکمیل آن هستند، با سرعت تکمیل [کرد] . و
به تصویب شورای انقلاب رسانده و هرچه زودتر در اختیار افکار عمومی بگذارید، تا همه صاحب نظران و تمامی اقشار ملت در مدت محدودی که تعیین می نمایید، پیشنهادها و نظرات خود را درباره آن ابراز نمایید ... و مجلس متشکل از نمایندگان مردم با توجه به پیشنهادهای مفیدی که رسیده است، مواد قانون اساسی را به صورت نهایی بررسی و تنظیم نمایند و سعی شود که در آن کلیه حقوق و آزادیها و فرصتهای رشد و تعالی و استقلال این ملت بر مبنای موازین اسلامی که ضامن حقوق همه افراد است و اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران بدان رأی مثبت داده است، پیش بینی گردد...» . پس از گذشت کمتر از یک سال از پیروزی انقلاب اسلامی، و تلاش سه ماهه اعضای مجلس خبرگان، قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران در تاریخ 28/8/1358 تصویب شد. 1358 29/3/
در آستانه تشکیل مجلس خبرگان، امام خمینی با چند تن از مراجع تقلید در منزل آیت الله العظمی گلپایگانی تشکیل جلسه دادند و درباره مسایل جاری کشور در محیطی همراه با صفا و صمیمیت مذاکراتی را انجام دادند. تشکیل چنین جلساتی تا هنگامی که امام خمینی در قم ساکن بودند، برگزار می شد. 1358 16/5/
امام خمینی با انتشار پیامی به
منظور حمایت از مبارزه ملت مسلمان و مظلوم فلسطین، آخرین جمعه ماه مبارک رمضان را به عنوان روز قدس اعلام کردند. در بخشی از پیام ایشان آمده است: «من در طی سالیان دراز، خطر اسرائیل غاصب را گوشزد مسلمین نمودم... من از عموم مسلمانان جهان و دولتهای اسلامی می خواهم که برای کوتاه کردن دست این غاصب و پشتیبانان آن، به هم بپیوندند و جمیع مسلمان جهان را دعوت می کنم آخرین جمعه ماه مبارک رمضان را که از ایام قدر است و می تواند تعیین کننده سرنوشت مردم فلسطین نیز باشد، به عنوان روز قدس انتخاب و طی مراسمی همبستگی بین المللی مسلمانان را در حمایت از حقوق قانونی مردم مسلمان اعلام نمایند» . این اقدام امام خمینی با استقبال گسترده ملتهای مسلمان رو به رو شد. این روز به عنوان یکی از بزرگترین تجمعات و اعتراضات عمومی نسبت به اشغالگران صهیونیست به شمار می رود و نقش مهمی در تقویت روحیه مردم رنجدیده و مظلوم فلسطین دارد. 1358 26/5/
به دنبال جنایات و اعمال وحشیانه گروهی ضد انقلاب در کردستان و مسامحه برخی مسؤولان در برخورد با توطئه گران، امام طی سخنانی در جمع گروهی از مردم، خواستار سرکوب توطئه گران شد و فرمود: «این توطئه گرها در صف کفار واقع هستند. این توطئه گرها در
کردستان و غیر آن در صف کفار هستند. با آنها باید با شدت رفتار کرد. دولت با شدت رفتار کند. ژاندارمری با شدت رفتار کند. ارتش با شدت رفتار کند. اگر با شدت رفتار نکنند، ما با آنها با شدت رفتار می کنیم. مسامحه حدودی دارد... ما باز تا چندی مهلت می دهیم به این قشرهای فاسد و این اعلام آخر است و اگر چنانچه در کار خودشان تعدیل نکنند و به ملت برنگردند و دست از توطئه برندارند، خدا می داند انقلابی عمل می کنم. می آیم تهران و رؤسایی را که مسامحه می کنند، با آنها انقلابی عمل می کنم. عذرها را کنار بگذارید. بروید فاسدها را سرکوب کنید. بروید توطئه گرها را سرکوب کنید. مسامحه نکنید» . 1358 13/8/
در سالروز تبعید امام به ترکیه، گروهی از دانشجویان مسلمان که خود را پیرو خط امام معرفی کردند، سفارت آمریکا در تهران را از جمله در اعتراض به ملاقات بازرگان با برژینسکی اشغال کرده و جاسوسان آمریکایی را بازداشت کردند. اسناد به دست آمده از سفارت، نشانگر اسرار جاسوسیها و دخالتهای بی شمار آمریکا در ایران و کشورهای مختلف جهان می باشد. به دنبال این امر، دولت موقت مهندس بازرگان، استعفا نمود که مورد موافقت امام قرار گرفت . امام خمینی ضمن حمایت از حرکت انقلابی دانشجویان،
آن را انقلابی بزرگتر از انقلاب اول نامید. 1358 15/11/
امام خمینی در مراسم تنفیذ حکم ریاست جمهوری بنی صدر، اولین رئیس جمهور ایران که در بیمارستان قلب تهران انجام شد، ضمن تذکرات و نصایح ارزشمندی خطاب به ایشان فرمود: «من یک کلمه به آقای بنی صدر تذکر می دهم. این یک تذکر برای همه است. حب الدنیا رأس کل خطیئة . هر مقامی که برای بشر حاصل می شود، چه مقامهای معنوی و چه مقامهای مادی، روزی گرفته خواهد شد و آن روز هم نامعلوم است. توجه داشته باشند همه کسانی که برای بشر خدمت می کنند، کسانی که دارای مقام هستند، دارای پستی هستند، که مقام آنها را مغرور نکند. این مقام رفتنی است و انسان در حضور خدای تبارک و تعالی ماندنی است...» . متأسفانه نصایح سودمند امام خمینی در بنی صدر مؤثر واقع نشد و وی در تاریخ 31/3/1360 توسط مجلس شورای اسلامی به دلیل عدم کفایت سیاسی از ریاست جمهوی عزل شد. وی به همراه سرکرده منافقان به نحو مفتضحانه ای از کشور گریخت. 1359 19/1/
به دنبال قطع رابطه ایران و آمریکا، امام با انتشار پیامی ضمن استقبال از این امر فرمود : «ملت شریف ایران! خبر قطع رابطه بین ایران و آمریکا را
دریافت کردم. اگر کارتر در عمر خود یک کار کرده باشد که بتوان گفت به خیر و صلاح مظلوم است، همین قطع رابطه است. رابطه بین یک ملت به پا خاسته برای رهایی از چنگال چپاولگران بین المللی با یک چپاولگر عالمخوار، همیشه به ضرر ملت مظلوم و به نفع چپاولگر است. ما این قطع رابطه را به فال نیک می گیریم؛ چون که این قطع رابطه دلیلی بر قطع امید دولت آمریکا از ایران است. ملت رزمنده ایران این طلیعه پیروزی نهایی را که ابرقدرت سفاکی را وادار به قطع رابطه یعنی خاتمه دادن به چپاولگریها کرده، اگر جشن بگیرد، حق دارد» . 1359 5/2/
به دنبال دخالت نظامی آمریکا در ایران از طریق طبس، به منظور آزادسازی جاسوسان آمریکایی و شکست مفتضحانه آنان با امداد الهی، حضرت امام پیامی خطاب به ملت ایران صادر کرد و در بخشی از پیام خود مرقوم داشت: «اشتباه کارتر در آن است که گمان می کند با دست زدن به این مانورهای احمقانه می تواند ملت ایران را که برای آزادی و انسانیت است، منصرف کند. کارتر باز احساس نکرده با چه ملتی روبه رو است و با چه مکتبی بازی می کند. ملت ما ملت خون و مکتب ما جهاد
است... کارتر باید بداند که اگر این گروه به مرکز جاسوسی آمریکا در تهران حمله کرده بودند، اکنون از هیچ یک از آنها و از پنجاه نفر جاسوس محبوس در لانه جاسوسی خبری نبود و همه رهسپار جهنم بودند» . 1360 21/2/
به دنبال ارسال نامه ای از سوی سازمان منافقین به حضرت امام و تقاضای ملاقات اعضا و هواداران آنها با امام، ایشان در بخشی از بیانات خود با اشاره به خدمات ارائه شده در مدت دو سال پس از انقلاب و قضاوتهای غیر منصفانه سازمان فوق فرمود: «ما به آنها کرارا گفته ایم و حالا هم می گوییم که ما دامی که شما تفنگها را در مقابل ملت کشیده اید، یعنی در مقابل اسلام با اسلحه قیام کرده اید، نمی توانیم صحبت کنیم و نمی توانیم مجلسی با هم داشته باشیم. شما اسلحه ها را زمین بگذارید و به دامن اسلام برگردید. اسلام شما را می پذیرد و اسلام هوادار همه شماها است. فقط گفتن به اینکه ما حاضریم و در آن نوشته ای که نوشته اید، باز ناشی گری کردید و ما را تهدید به قیام مسلحانه کردید، ما چطور با کسانی که قیام مسلحانه بر ضد اسلام می خواهند بکنند، می توانیم تفاهم کنیم...» . 1361 24/9/
امام خمینی در مورد اسلامی شدن قوانین و عملکردها، فرمان هشت
ماده ای مهمی را خطاب به قوه قضائیه و تمام ارگانهای اجرایی صادر کردند. ایشان در این فرمان ضمن توصیه به تهیه قوانین شرعی و تصویب و ابلاغ آنها با دقت لازم و سرعت و قوانین مربوط به مسایل قضایی و رسیدگی به صلاحیت قضات و دادستانها و دادگاهها با سرعت و دقت و نیز صدور حکم از سوی قضات واجد شرایط، با استقلال و قدرت و بدون ملاحظه از مقامی، تصریح کردند: احدی حق ندارد با مردم رفتار غیر اسلامی داشته باشد. در این پیام تاکید شده بود: احضار و یا توقیف افراد بدون حکم قاضی که از روی موازین شرعی باشد هر چند به مدت کم و یا تصرف در اموال مردم یا توقیف و مصادره آن بدون حکم حاکم شرع آن هم پس از بررسی دقیق و ثبوت حکم از نظر شرعی و نیز ورود به خانه یا مغازه و یا محل کار افراد بدون اذن صاحب آن ممنوع می باشد. ایشان در پایان متذکر شدند: «باید همه بدانیم که پس از استقرار حاکمیت اسلام و ثبات و قدرت نظام جمهوری اسلامی با تأیید و عنایات خداوند قادر کریم و توجه حضرت خاتم الاوصیاء و بقیة الله ارواحنا لمقدمه الفداء و پشتیبانی بی نظیر ملت متعهد ارجمند از نظام
و حکومت، قابل قبول و تحمیل نیست که به اسم انقلاب و انقلابی بودن خدای نخواسته به کسی ظلم شود و کارهایی خلاف مقدرات الهی و اخلاق کریمه اسلامی از اشخاص بی توجه به معنویات صادر شود» . ایشان همچنین هیأتی را به عنوان اعضای ستاد پیگیری فرمان فوق تعیین نمودند، تا متخلف یا متخلفان را پس از تشخیص، عزل نمایند. 1361 15/10/
به دنبال روند نامطلوبی که در طرح سؤالات سخیف و غیر مرتبط با اسلام از سوی هیأتهای گزینش پیش آمده بود، امام طی فرمانی به ستاد پیگیری تخلفات اداری، تمامی هیأتهای گزینش را منحل اعلام کردند و خواستار تعیین هیأتهایی متشکل از افراد صالح و متعهد و عاقل و صاحب اخلاق کریمه و فاضل و متوجه به مسایل روز شده و مرقوم داشتند: «اخیرا چند کتاب به عنوان سؤالات دینی و ایدئولوژی اسلامی را ملاحظه نمودم و بسیار متأسف شدم از آنچه در این کتابها و جزواتی از این قبیل به اسم اسلام، این دین انسان ساز الهی، برای گزینش عمومی مطرح شده است و آنها را میزان رد و قبولی افراد قرار داده اند. این نوشته ها که مشحون از سؤالات غیر مربوط به اسلام و دیانت و احیانا مستهجن و اسف آور است، از آنجا که
به اسلام منتشر شده است، از کتب و جزوات انحرافی است که برای حیثیت اسلام و جمهوری اسلامی مضر است و به وزیر ارشاد توصیه نمودم که امثال این کتب را در اسرع وقت جمع آوری و فروش و خرید و نشر آنها را ممنوع شرعی اعلام نمایند» . ایشان همچنین در این فرمان دستوری مبنی بر تهیه کتابچه های مختصری شامل بعضی از مسایل شرعی مورد نیاز عموم و مسایل اعتقادی لازم، و نیز احتراز از تجسس از احوال شخصی در غیر مفسدان و غیر گروههای خرابکار صادر نمودند. 1361 26/11/
امام خمینی وصیتنامه سیاسی الهی خود را نوشتند. ایشان در ابتدای وصیتنامه خود با ذکر تذکراتی درباره حدیث شریف «ثقلین» و حوادث اسفباری که بر کتاب خدا و عترت پیامبر پس از شهادت حضرت علی (ع) آغاز شد. راههای حفظ و بقای اسلام و حکومت اسلامی را متذکر می شوند و در بخشی از آن می نویسند: «اینجانب به همه نسلهای حاضر و آینده وصیت می کنم که اگر بخواهید اسلام و حکومت الله برقرار باشد و دست استعمار و استثمارگران خارج و داخل از کشورتان قطع شود، این انگیزه الهی را که خداوند تعالی در قرآن کریم بر آن سفارش فرموده است، از دست ندهید و در مقابل این انگیزه
که رمز پیروزی و بقای آن است، فراموشی هدف و تفرقه و اختلاف است» . امام خمینی در ادامه، تذکرات و نصایح ارزشمند و مفیدی را برای همه مسؤولان نظام و مردم مسلمان ایران بیان می فرمایند که تحقق و جامه عمل پوشاندن به آنها، رمز حفظ حکومت اسلامی از جمیع توطئه ها و دسایس دشمنان داخلی و خارجی خواهد بود. 1365 6/1/
امام خمینی به دنبال سکته قلبی، دچار مرگ ناگهانی شدند. پزشک معالج بلافاصله شروع به ماساژ قلبی و تنفس دهان به دهان می کند و با استفاده از اکسیژن و وصل کردن سرم به داخل رگ موفق به حیات مجدد قلب و تنفس می شود. بدین وسیله امام حیات دوباره یافته و به مرکز درمانی مجاور محل اقامت منتقل شدند و تحت مراقبت های پزشکی قرار گرفتند و دوران نقاهت را در بخش سی سی یو سپری کردند. ایشان یک روز پس از این حادثه که حالشان بهبود نسبی یافت، مسؤولان طراز اول کشور را به حضور پذیرفتند و خط مشی آینده را چنین بیان کردند: «از هیچ قدرتی غیر از خدا نترسید . محکم و استوار در مقابل قدرتهای بزرگ بایستید. اگر قدرتهای بزرگ احساس کنند ضعیف هستید و احساس ضعف دارید، بر شما بیشتر خواهند تاخت. پیروزی با شما و ملت است»
. 1366 17/11/
با توجه به فوریتهایی که در مسایل مهم کشور پیش می آمد و نیز به دنبال کسب تکلیف مسؤولان درباره شیوه اعمال حق حاکم اسلامی در مورد احکام حکومتی در مواردی که میان مجلس شورای اسلامی و شورای نگهبان توافقی حاصل نمی شود. امام مجمعی را به این منظور تشکیل دادند . ایشان در بخشی از پیام خود می نویسند: «حضرات آقایان توجه داشته باشند که مصلحت نظام، امور مهمه ای است که گاهی غفلت از آن موجب شکست اسلام عزیز می گردد. امروز جهان اسلام، نظام جمهوری اسلامی ایران را تابلوی تمام نمای حل معضلات خویش می دانند. مصلحت نظام و مردم از امور مهمه ای است که مقاومت در مقابل آن ممکن است که اسلام و پابرهنگان زمین را در زمان دور و نزدیک زیر سؤال برد و اسلام آمریکایی مستکبران و متکبرین را با پشتوانه های میلیاردها دلار توسط ایادی داخل و خارج آنان پیروز گرداند» . این مجمع بعدا در بازنگری قانون اساسی، در این قانون جای گرفت. 1367 29/4/
قطعنامه 598 شورای امنیت مبنی بر پایان جنگ توسط امام پذیرفته شد. ایشان ضمن تعبیر نوشیدن «جام زهر» در پذیرش قطعنامه، در بخشی از پیام مهم خود فرمودند: «اما در مورد قبول قطعنامه که حقیقتا مسأله بسیار تلخ
و ناگواری برای همه و خصوصا برای من بود، این است که من تا چند روز قبل معتقد به همان شیوه دفاع و مواضع اعلام شده در جنگ بودم و مصلحت نظام و کشور و انقلاب را در اجرای آن می دیدم، ولی به واسطه حوادث و عواملی که از ذکر آن فعلا خودداری می کنم و به امید خداوند در آینده روشن خواهد شد و با توجه به نظر تمامی کارشناسان سیاسی و نظامی سطح بالای کشور که من به تعهد و دلسوزی و صداقت آنان اعتماد دارم، با قبول قطعنامه و آتش بس موافقت نمودم و در مقطع کنونی آن را به مصلحت انقلاب و نظام می دانم و خدا می داند که اگر نبود انگیزه ای که همه ما و عزت و اعتبار ما باید در مسیر مصلحت اسلام و مسلمین قربانی شود، هرگز راضی به این عمل نمی بودم و شهادت برایم گواراتر بود . اما چاره چیست که همه باید به رضایت حق تعالی گردن نهیم و مسلم ملت قهرمان و دلاور ایران نیز چنین بوده و خواهد بود» . 1367 17/6/
مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، بر اساس مسؤولیتی که حضرت امام به فرزند گرامیشان حجت الاسلام و المسلمین حاج سید احمد
خمینی واگذار نمودند، فعالیت رسمی خود را آغاز کرد. وجود اغلاط و اشتباهات آشکار در آثار منتشره امام و انتساب مطالب نادرست به حضرت امام و یا نقل ناصحیح وقایع و رخدادهای نهضت در روزنامه ها و آثار منتشره، انگیزه تقدیم نامه ای از سوی مرحوم حاج احمد آقا به حضرت امام گردید. در این نامه با استناد به نمونه هایی از اشکالات و اغلاط یاد شده، از محضر امام خمینی درخواست تعیین فرد و یا نهادی به منظور نظارت بر انتشار آثار ایشان شد. حضرت امام در پاسخ به این نامه مرقوم فرمودند: «فرزند عزیزم احمد! حفظه الله تعالی! از آنجا که شما را بحمد الله تعالی در مسایل سیاسی و اجتماعی صاحب نظر می دانم و در تمامی فرازها و نشیبها در کنار من بوده ای و هستی، لهذا شما را برای تنظیم و تدوین کلیه مسایل مربوط به خود که بسا در رسانه های گروهی اختلافات و اشتباهاتی رخ داده است انتخاب می نمایم و از خداوند متعال که حاضر و ناظر است، توفیقات شما را خواستارم. امید است با صرف وقت و دقت نظر، این امر را به پایان برسانی» . 1367 11/7/
پس از برقراری صلح نسبی، امام با انتشار پیامی در نه بند، سیاستها و خط مشی
بازسازی کشور را برای مسؤولان ترسیم نمودند. مطالعه دقیق این دستورات عمل برای دریافت عمق دوراندیشی امام و در عین حال، اصالت ارزشها از نگاه ایشان کافی است. ایشان در بخشی از پیام خود ضمن تأکید بر سیاست «نه شرقی و نه غربی» مرقوم داشتند: «جمهوری اسلامی ایران نباید تحت هیچ شرایطی از اصول و آرمانهای مقدس و الهی خود دست بردارد. ان شاء الله مردم سلحشور ایران کینه و خشم انقلابی و مقدس خویش را در سینه ها نگه داشته و شعله های ستم سوزان را علیه شوروی جنایتکار و آمریکای جهانخوار و اذناب آنان به کار خواهند گرفت، تا به لطف خداوند بزرگ پرچم اسلام ناب محمدی (ص) بر بام همه عالم قد برافرازد و مستضعفان و پابرهنگان و صالحان، وارثان زمین گردند» . 1367 10/8/
امام خمینی در پاسخ به نامه حجت الاسلام انصاری از اعضای دفتر امام که خواستار تبیین نظرات معظم له درباره اختلاف نظرهای موجود میان جناحهای فکری وفادار به انقلاب شده بود،
مطالب مهمی مرقوم فرمودند که در واقع منشور برادری جناحهای فکری وفادار به انقلاب می باشد . ایشان ضمن توصیه همه جناحها به برخورد برادرانه و دوستانه و تألیف قلوب و تلاش جهت زدودن کدورتها و نزدیک ساختن مواضع می فرمایند: «البته یک چیز مهم دیگر هم ممکن است موجب اختلاف گردد که همه باید از شر آن به خدا پناه ببریم که آن حب نفس است، که این دیگر این جریان و آن جریان نمی شناسد...» . 1367 8/10/
چارچوب فعالیت مجمع تشخیص مصلحت نظام از سوی امام تعیین شد. ایشان در پیام خود با توجه به پایان جنگ و عدم فوریت مسایل به منظور طرح مستقیم آنها در مجمع، مسؤولیت مجمع را رفع اختلاف بین مجلس و شورای نگهبان دانسته و خطاب به اعضای شورای نگهبان فرمود: «تذکری پدرانه به اعضای عزیز شورای نگهبان می دهم که خودشان قبل از این گیرها مصلحت نظام را در نظر بگیرند. چرا که یکی از مسایل بسیار مهم در دنیای پرآشوب کنونی نقش زمان و مکان در اجتهاد و نوع تصمیم گیریها است. حکومت، فلسفه عملی برخورد با شرک و کفر و معضلات داخلی و خارجی را تعیین می کند و این بحثهای طلبگی مدارس که در چارچوب تئوریها است، نه تنها قابل
حل نیست که ما را به بن بستهایی می کشاند که منجر به نقض ظاهری قانون اساسی می گردد» . 1367 11/10/
امام خمینی با انتشار پیام مهمی به گورباچف، ضمن پیش بینی فروپاشی قطب مارکسیستی جهان نوشتند: «از این پس کمونیسم را باید در موزه های تاریخ سیاسی جهان جستجو کرد» . ایشان در این نامه با ارائه تحلیلهای محکم و قوی از تحولات شوروی، از آن به «صدای شکستن استخوانهای کمونیسم» تعبیر کردند. امام خمینی ضمن طرح مسایل عمیق فلسفی و عرفانی و با اشاره به ناکامی کمونیستها در سیاستهای مذهب ستیز، خواستار آن شدند که گورباچف به جای امید بستن به ماده پرستی غرب، به خداوند و مذهب روی آورد. امام تصریح کردند: «مشکل اصلی کشور شما مسأله مالکیت و اقتصاد و آزادی نیست؛ مشکل شما عدم اعتقاد واقعی به خدا است. همان مشکلی که غرب را هم به ابتذال و بن بست کشیده و یا خواهد کشید» . 1367 25/10/
امام خمینی طی نامه ای خطاب به حجت الاسلام سید حمید روحانی ضمن تقدیر از تلاش وی در تدوین تاریخ انقلاب، خواستار استمرار تدوین دقیق تاریخ انقلاب شد. ایشان در بخشی از نامه خود با توجه به ضرورت ثبت تاریخ انقلاب به صورت واقعی مرقوم داشتند : «از شما
می خواهم هر چه می توانید سعی و تلاش نمایید تا هدف قیام مردم را مشخص نمایید، چرا که همیشه مورخین اهداف انقلابها را در مسلخ اغراض خود و یا اربابانشان ذبح می کنند . امروز هم چون همیشه تاریخ انقلابها، عده ای به نوشتن تاریخ پرافتخار انقلاب اسلامی مشغولند که سر در آخور غرب و شرق دارند... اگر شما می توانستید تاریخ را مستند به صدا و فیلم حاوی مطالب گوناگون انقلاب از زبان توده های مردم رنجیده کنید، کاری خوب و شایسته در تاریخ ایران نموده اید» . 1367 9/11/
به دنبال پخش برنامه ای به عنوان الگوی زن مسلمان از صدای جمهوری اسلامی که در آن به بعضی از مقدسات اهانت شده بود، امام نامه ای خطاب به مدیر عامل صدا و سیما فرستاد. متن نامه به این شرح است: «با کمال تأسف روز گذشته از صدای جمهوری اسلامی مطلبی در مورد الگوی زن پخش گردیده است که انسان شرم دارد بازگو نماید. فردی که این مطلب را پخش کرده است، تعزیر و اخراج می گردد و دست اندرکاران آن تعزیر خواهند شد. در صورتی که ثابت شود قصد توهین در کار بوده است، بلاشک فرد توهین کننده محکوم به اعدام است. اگر بار دیگر از این گونه قضایا تکرار گردد، موجب تنبیه و توبیخ و
مجازات شدید و جدی مسؤولین بالای صدا و سیما خواهد شد. البته در تمامی زمینه ها قوه قضائیه اقدام نماید» . 1367 25/11/
به دنبال انتشار کتاب موهن «آیات شیطانی» توسط سلمان رشدی، امام حکم ارتداد و اعدام وی و ناشران مطلع از محتوای کفر آمیز این کتاب را صادر کردند. تدوین و انتشار وسیع کتاب مبتذل «آیات شیطانی» و حمایت رسمی دولتهای غربی از آن، سرآغازی بر فصل جدید تهاجم فرهنگی و حمله به مقدسات اسلامی بود که اگر مسلمانان جهان در مقابل توهینهای این کتاب از خود حساسیت نشان نمی دادند، خاکریز اول براحتی فتح شده بود و پس از آن مبانی دینی و مقدسات و ارزشهای معنوی با انواع شیوه ها مورد هجوم قرار می گرفت . متن این پیام مهم به این شرح است: بسم الله الرحمن الرحیم انا لله و انا الیه راجعون به اطلاع مسلمانان غیور سراسر جهان می رسانم مؤلف کتاب آیات شیطانی که علیه اسلام و پیامبر و قرآن تنظیم و چاپ و منتشر شده است، همچنین ناشرین مطلع از محتوای آن محکوم به اعدام می باشند. از مسلمانان غیور می خواهم تا در هر نقطه که آنان را یافتند سریعا آنها را اعدام نمایند تا دیگر کسی جرأت نکند به مقدسات مسلمین توهین نماید و
هر کس در این راه کشته شود شهید است، ان شاء الله. ضمنا اگر کسی دسترسی به مؤلف کتاب دارد ولی خود قدرت اعدام آن را ندارد او را به مردم معرفی نماید تا به جزای اعمالش برسد. و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته. روح الله الموسوی الخمینی 1367 3/12/
امام خمینی پیام مهمی را خطاب به مراجع، روحانیون و علما صادر کردند. در این پیام که به «منشور روحانیت» شهرت یافت، امام ضمن تجلیل از شهدای حوزه و روحانیت در طول نهضت و انقلاب و دفاع مقدس و ذکر خدمات علما و فقها در طول تاریخ، خطر تحجر گرایان و مقدس نمایان در حوزه های علمیه را متذکر شدند و فرمودند: «طلاب عزیز لحظه ای از فکر این مارهای خوش خط و خال کوتاهی نکنند. اینها مروج اسلام آمریکایی اند و دشمن رسول الله . آیا در مقابل این افعیها نباید اتحاد طلاب عزیز حفظ شود؟» ایشان در ادامه با توجه به تحلیلهای غلط و قضاوتهای غیر منصفانه درباره روند ده ساله انقلاب و جنگ تحمیلی، ضمن معذرت خواستن از خانواده های شهدا می نویسند: «از خداوند می خواهم مرا در کنار شهدای جنگ تحمیلی بپذیرد. ما در جنگ برای یک لحظه هم نادم و پشیمان از عملکرد خود نیستیم. راستی مگر
فراموش کرده ایم که ما برای ادای تکلیف جنگیده ایم و نتیجه، فرع آن بوده است» . امام خمینی در بخشهای دیگری از این پیام مهم و تاریخی در اواخر عمر خود ضمن تأکید بر حفظ اصول در گذشته و آینده انقلاب، توصیه های ارزشمندی را به مردم و علما بیان می فرمایند . 1368 8/1/
امام خمینی موافقت خود را با استعفای قائم مقام رهبری اعلام کرد. ایشان در پاسخ به درخواست کتبی استعفای قائم مقام رهبری، مرقوم داشتند: «همان طور که نوشته اید رهبری نظام جمهوری اسلامی کار مشکل و مسؤولیت سنگین و خطیری است که تحملی بیش از طاقت شما می خواهد و به همین جهت هم شما و هم من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودیم و در این زمینه هر دو مثل هم فکر می کردیم، ولی خبرگان به این نتیجه رسیده بودند و من هم نمی خواستم در محدوده قانونی آنها دخالت کنم» . امام امت در بخش دیگری از پاسخ خود آورده اند: «به شما نصیحت می کنم که بیت خود را از افراد ناصالح پاک نمایید و از رفت و آمد مخالفین نظام که به اسم علاقه به اسلام و جمهوری اسلامی خود را جا می زنند، جدا جلوگیری کنید» . 1368 4/2/
امام خمینی به منظور
اصلاح و تکمیل ارکان تشکیلات نظام اسلامی طی نامه ای به رئیس جمهور وقت حضرت آیت الله خامنه ای هیأتی از شخصیتهای صاحب نظر و کارشناسان را مسؤول بررسی و تدوین اصلاحات لازم در قانون اساسی بر اساس هشت محور تعیین شده در این نامه، نمودند . اصلاح مواد مربوط به شرایط رهبری، تمرکز در قوه مجریه و قضاییه و صدا و سیما و وظایف مجمع تشخیص مصلحت نظام بود. مواد اصلاح شده قانون اساسی در تاریخ دوازدهم آذر 1368 بعد از رحلت امام به نظر خواهی عمومی گذاشته شد و با اکثریت مطلق آرا به تأیید ملت ایران رسید. 1368 13/3/
روح بلند بنیانگذار جمهوری اسلامی، امام خمینی در سن 87 سالگی و پس از تحمل چندین عمل سخت و طولانی در ساعت 22 و 20 دقیقه به ملکوت اعلی پرواز کرد و به دیدار حق تعالی شتافت و هجرتش داغی التیام ناپذیر بر قلبهای مسلمانان ایران و جهان بر جای نهاد. ایشان در پایان وصیتنامه سیاسی الهی خود نوشته اند: «با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص و به سوی جایگاه ابدی سفر می کنم و به دعای خیر شما احتیاج مبرم
دارم و از خدای رحمن و رحیم می خواهم که عذرم را در کوتاهی خدمت و قصور و تقصیر بپذیرند و با قدرت و تصمیم و اراده به پیش بروند» . بدن مطهر ایشان پس از تشییع حدود نه میلیون نفر از عاشقان آن حضرت، در روز شانزدهم خرداد در بهشت زهرا و در جوار حق آرمید و میلیونها ارادتمند را در فراق خود تنها گذاشت. پس از رحلت امام، مجلس خبرگان در روز چهاردهم خرداد 1368 با تشکیل جلسه و قرائت وصیتنامه امام خمینی برای اولین بار و بحث و تبادل نظر برای جانشین ایشان، فرزند صالح او حضرت آیت الله خامنه ای را به عنوان رهبر انقلاب اسلامی و پیشوای جمهوری اسلامی ایران انتخاب کرد. و سلام علیه یوم ولد و یوم مات و یوم یبعث حیا.
1 نهضت امام خمینی، سید حمید روحانی. 2 کوثر مجموعه سخنرانیهای امام خمینی، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی. 3 صحیفه نور. 4 حدیث بیداری، حمید انصاری. 5 مهاجر قبیله ایمان، حمید انصاری. 6 زندگینامه سیاسی امام خمینی، محمد حسن رجبی. 7 هفت هزار روز، غلامرضا کرباسچی. 8 شهیدی دیگر از روحانیت. 9 خمین در انقلاب، محمد جواد مرادی نیا. 10 خاطرات آیت الله پسندیده، محمد جواد مرادی نیا. 11 روزنامه جمهوری اسلامی.
مجله 15 خرداد، شماره 4 یکی از بحث های مربوط به اختیارات فقیه جامع الشرایط به عنوان نایب عام حضرت ولیعصرعج، «جهاد ابتدایی» است. فقها در این مسأله دو گروه هستند؛ عده ای معتقدند جهاد ابتدایی، تنها در اختیار پیامبر و امامان معصوم علیهم السلام است و گروه دیگر بر این عقیده اند که فقیه جامع الشرایطی که در عصر غیبت زمام امور مسلمین را در دست دارد، همه ی اختیارات حکومتی پیامبر و امامان معصوم را بدون هیچ استثنائی داراست و بدین ترتیب جهاد ابتدائی را هم یکی از اختیارات ولی فقیه می دانند. حضرت امام در زمان تألیف کتاب ارزشمند «تحریرالوسیله»، در زمره ی گروه اول بوده و همین نظر را در تحریرالوسیله آورده است، اما با افزایش تحقیقات و پژوهش های فقهی، به این نتیجه رسید که «در تمامی مسائل مربوط به حکومت، همه ی آنچه که از اختیارات و وظایف پیامبر«ص» و امامان پس از او محسوب می شود، در مورد فقهای عادل نیز معتبر است.»[1] در پی اعلام این نظر، تعدادی از فضلای نجف اشرف در نامه ای که در صفحه ی بعد به چاپ رسیده، از امام اجازه خواستند که عبارت تحریرالوسیله را در چاپ های بعدی، مطابق نظر اخیر اصلاح نمایند. امام ضمن تأیید دیدگاه جدید با «تغییر» عبارت تحریرالوسیله به منظور حفظ اعتبار آن، مخالفت نمود اما
اجازه داد قسمتی را که صریحا مخالف این نظر است، «حذف» شود: بسمه تعالی گر[چه] الان نظرم مساعد با همین امر است که مرقوم شده است، لکن اکتفا کنید به حذف آن جمله ولی عبارت تحریر را تغییر ندهید. فقط حذف آن جمله را بکنید. [1]. امام خمینی، شئون و اختیارات ولی فقیه، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران: 1365. ص33.
مجله پیام زن، شماره 91 امیری، ابراهیم /3/15 1342
به دنبال انتشار خبر دستگیری امام، در تمام کشور، مردم با بستن مغازه ها و تعطیلی دروس دانشگاهها، اقدام به تظاهرات عظیمی برای حمایت از رهبر خود نمودند. رژیم پهلوی برای سرکوب کردن قیام مردم، تظاهرات مردم را به خاک و خون کشید و گروهی از مردم بی دفاع را مجروح کرده یا به شهادت رساند. پانزده خرداد 42 سرآغاز انقلاب اسلامی مردم ایران به رهبری امام خمینی بود و رژیم با اعلام حکومت نظامی در تهران و قم خواست با حرکت مردم مقابله نماید. 1342 30/3/
بیش از چهل و پنج نفر از بزرگان و علمای حوزه های مختلف ایران، به منظور تلاش برای آزادی امام خمینی در تهران اجتماع کردند. آیت الله روح الله کمالوند، از طرف علمای مهاجر، نزد شاه رفت و شاه به ناچار در مورد جان امام، به ایشان اطمینان داد. همچنین آیت الله سید احمد خوانساری، با اصرار نماینده مهاجران (حاج آقا روح الله کمالوند) با امام خمینی در زندان ملاقات کرد. در دوم مرداد همین سال اعلامیه مشترک علمای مهاجر با سی و شش امضا مرجعیت امام خمینی را تأیید کردند. صدور چنین اعلامیه ای، رژیم را بیش از پیش
در تنگنا و فشار قرار داد؛ چرا که بر اساس قانون اساسی، مراجع تقلید از مصونیت قضایی برخوردار بودند، به دنبال اعمال فشار علما و مراجع داخل و خارج کشور، امام خمینی پس از مدتی از زندان عشرت آباد به خانه ای در داوودیه تهران منتقل شد. 1342 11/5/
امام خمینی از بازداشتگاه به منزلی تحت محاصره نیروهای امنیتی در منطقه داوودیه تهران منتقل شد. جمع زیادی از مردم تهران به محض اطلاع از انتقال رهبر خود به سمت داوودیه سرازیر شدند . ساعاتی از ازدحام جمعیت نگذشت که رژیم ناگزیر از پراکندن جمعیت و محاصره علنی منزل، توسط نیروهای نظامی گردید. عصر آن روز، روزنامه های رژیم خبری جعلی مبنی بر تفاهم مراجع تقلید با مقامات دولتی را منتشر ساختند، و از آنجا که اطلاع و تکذیب خبر فوق برای امام خمینی ممکن نبود، علمای وقت با انتشار بیانیه هایی هرگونه تفاهم را تکذیب کردند. 1343 18/1/
امام خمینی پس از گذشت حدود ده ماه، از زندان و حصر آزاد و به قم بازگشت. مردم به محض اطلاع، به شادمانی پرداختند و به همین مناسبت جشنهای با شکوهی در مدرسه فیضیه و شهر به مدت چند روز برپا شد. امام خمینی پس از سه روز، در نطق انقلابی خود مهر
بطلانی بر همه تصورات و تبلیغات رژیم زد و فرمود: «امروز جشن معنا ندارد. تا ملت عمر دارد، غمگین در مصیبت پانزده خرداد است» . ایشان همچنین در پاسخ به گزارش کذب روزنامه ها مبنی بر تفاهم با رژیم فرمود: «در سرمقاله نوشته بودند که با روحانیت تفاهم شده و روحانیت با انقلاب سفید شاه و ملت موافق هستند . کدام انقلاب؟ کدام ملت؟ ... خمینی را اگر دار بزنند، تفاهم نخواهد کرد. با سرنیزه نمی شود، اصلاحات کرد» . 1343 26/1/
یکی از توطئه ها و ترفندهای رژیم و ساواک پس از آزادی امام خمینی از زندان، تحلیل بردن نیروهای مبارز در حوزه علمیه قم از طریق ایجاد اختلاف بین علما و مراجع بود. امام خمینی با بینش عمیق خود و آگاهی از این توطئه نطق تاریخی خود در مسجد اعظم قم فرمود : «اگر کسی به من اهانت کرد، سیلی به صورت من زد، سیلی به صورت اولاد من زد، و الله تعالی راضی نیستم در مقابل او کسی پا شود و دفاع کند! راضی نیستم. من می دانم که بعضی از افراد یا به جهالت یا به عمد می خواهند تفرقه ها بین این مجتمع بیندازند... من که اینجا نشسته ام، دست تمام مراجع را می بوسم. تمام مراجع اینجا، نجف، سایر بلاد، مشهد،
تهران هرجا هستند، دست همه علمای اسلام را می بوسم. مقصد بزرگتر از اینها است. من دست برادری دراز می کنم به تمام ملتهای اسلام، به تمام مسلمین دنیا در شرق و غرب عالم» . 1343 25/2/
رژیم شاه به منظور دولتی کردن روحانیون و منزوی نمودن آنها و ویران ساختن حوزه های علمیه، اقدام به تأسیس «بنیاد دانشگاه اسلامی» نمود. امام با دریافت این حقیقت که انگیزه رژیم پیشبرد توطئه اسلام زدایی می باشد، پس از آزادی از زندان در این باره هشدار دادند: «... این دانشگاه اسلامی که می خواهند درست کنند، نه اینکه خیال کنید با اسلام آشتی کرده اند، بلکه قضیه قرآنی است که در مقابل امیرالمؤمنین سلام الله علیه سر نیزه کردند. معاویه با حربه قرآن، امیرالمؤمنین را شکست داد. .. مگر می شود با دانشگاه اسلامی، اسلام را شکست داد؟ مگر ما می گذاریم شما دانشگاه اسلامی درست کنید؟ ما آن کسی را که در این دانشگاه وارد شود، تفسیق می کنیم و میان ملت از بین خواهد رفت. مگر می توانند اسلام و مسلمین و علمای اسلام را تحت نظر وزارت فرهنگی که در امر دیانت و اسلام دخالت می کند...» . 1343 4/8/
به دنبال تصویب لایحه ذلت بار «کاپیتولاسیون» (مصونیت بخشی به مستشاران آمریکایی) در مجلس شورای ملی در
تاریخ 21 مهر 1343 که برای مصونیت مستشاران و دیگر تبعه آمریکا در ایران بود، امام در نطق مهم و تاریخی خود، اقدام به افشای لایحه کاپیتولاسیون نمود. امام در سخنان پرشور خود، حمله را مستقیما متوجه آمریکا کرد و ایالات متحده را با شدیدترین لحن به باد انتقاد و اعتراض گرفت. در بخشی از بیانات فوق که با آیه شریفه «انا لله و انا الیه راجعون» آغاز می شود، و همراه با تأثر و گریه شدید حضار است، آمده است: «من تأثرات قلبی خودم را نمی توانم اظهار کنم. قلب من در فشار است. این چند روزی که مسایل اخیر ایران را شنیده ام، خوابم کم شده است. ناراحت هستم. قلبم در فشار است. با تأثرات قلبی روزشماری می کنم که چه وقت مرگ پیش بیاید. ایران دیگر عید ندارد. عید ایران را عزا کرده اند. عزا کردند و چراغانی کردند . عزا کردند و دسته جمعی رقصیدند. ما را فروختند. استقلال ما را فروختند... قانونی در مجلس بردند؛ در آن قانون اولا ما را ملحق کردند به پیمان وین، و ثانیا الحاق کردند به پیمان وین. مستشاران نظامی، تمام مستشاران نظامی آمریکا با خانواده هایشان، با کارمندهای فنی شان، با کارمندان اداریشان، با خدمه شان، با هر کس که بستگی به آنها دارد، اینها از هر
جنایتی که در ایران بکنند، مصون هستند. اگر یک خادم آمریکایی، اگر یک آشپز آمریکایی، مرجع تقلید شما را در وسط بازار ترور کند، زیر پا منکوب کند، پلیس ایران حق ندارد جلوی او را بگیرد. دادگاههای ایران حق ندارند محاکمه کنند، بازپرسی کنند، باید برود آمریکا آنجا در آمریکا اربابها تکلیف را معین کنند!» . 1343 13/8/
بار دیگر کماندوهای مسلح اعزامی از تهران، منزل امام در قم را محاصره کردند و در سحرگاه این روز در حالی که ایشان مشغول نیایش بودند بازداشت شدند و به همراه نیروهای امنیتی مستقیما به فرودگاه مهر آباد تهران اعزام گردیدند و با یک فروند هواپیمای نظامی که از قبل آماده شده بود، تحت الحفظ مأموران امنیتی و نظامی به ترکیه تبعید شدند. عصر آن روز ساواک خبر تبعید امام را به اتهام اقدام علیه امنیت کشور! در روزنامه ها منتشر ساخت. علی رغم فضای خفقان، موجی از اعتراضها به صورت تظاهرات در بازار تهران، تعطیلی طولانی مدت دروس حوزه ها و ارسال طومارها و نامه ها به سازمانهای بین المللی و مراجع تقلید جلوه گر شد. آیت الله مصطفی خمینی نیز در روز تبعید امام بازداشت و زندانی شد و پس از چندی در سیزده دیماه 1343 به ترکیه نزد پدر تبعید گردید. دوران تبعید امام
در ترکیه بسیار سخت و شکننده بود و حضرت امام حتی از پوشیدن لباس روحانیت ممنوع شده بود. اما هیچ یک از فشارهای روحی و جسمی نتوانست آن حضرت را وادار به سازش کند. 1343 ش
امام خمینی در مدت اقامت و تبعید در ترکیه اقدام به نگارش کتاب «تحریر الوسیله» نمود و با طرح مسایل شرعی سیاسی و اجتماعی اسلامی در کنار احکام عبادی همچون امر به معروف و نهی از منکر، نماز جمعه، دفاع، قضا و تبیین احکام مورد نیاز روز، گامهای مؤثر و ارزنده ای در جهت خنثی سازی شعار استعماری «تفکیک دین از سیاست» برداشت و با این امر، رساله های عملیه را از رکود و مسایل فردی خارج ساخت. 1344 13/7/
امام خمینی پس از یازده ماه اقامت اجباری در ترکیه به همراه فرزند بزرگوارشان حاج سید مصطفی خمینی به عراق عزیمت کرد. ورود امام به عراق، واکنشهای متفاوتی را به دنبال داشت. ایشان پس از زیارت مشاهد مشرفه کاظمین، سامرا و کربلا در تاریخ 23 مهر 44 با استقبال کم نظیر وارد نجف اشرف شد. دیدار امام با برخی از مراجع و علما، در نخستین روزهای ورود به نجف، بازتابهایی به دنبال داشت و شوکت و عظمت امام را بیش از پیش
نمایان ساخت. امام خمینی پس از چهل روز اقامت در عراق، دروس خود را در حوزه علمیه نجف با بیان سخنان مبسوطی درباره وظایف سران ممالک اسلامی و مسؤولیت علما در مبارزه با استعمار و صهیونیزم آغاز کرد. ایشان در حوزه علمیه نجف به مدت سیزده سال در مسجد شیخ انصاری معارف اهل بیت و فقه را در عالی ترین سطوح تدریس نمود. مبانی متقن ایشان در فقه اصول و تسلط ایشان بر رشته های گوناگون معارف اسلامی در حدی بود که پس از مدت کمی، علی رغم کارشکنیهای مرتجعان، حوزه درسی ایشان به عنوان یکی از برجسته ترین حوزه های درسی نجف از لحاظ کیفیت و کمیت شاگردان شد. امام خمینی از بدو ورود به نجف با ارسال نامه و پیکهایی به ایران و ایراد سخنرانیها، ارتباط خویش را با مبارزان حفظ نموده و هدایت و رهبری نهضت را از خارج کشور بر عهده داشتند. 1346 17/3/
به دنبال حمله گسترده و همه جانبه رژیم اشغالگر قدس به کشورهای عربی و جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل، امام خمینی با صدور بیانیه ای پر شور و آتشین، بار دیگر ملل اسلامی را به یگانگی و اتحاد فرا خواند و با توجه به رابطه تنگاتنگ سیاسی، نظامی و اقتصادی رژیم ایران با صهیونیستهای اشغالگر
و تأمین نفت مورد نیاز اسرائیل از سوی ایران، وجود هرگونه رابطه با اسرائیل و فروش نفت به آن را تحریم کرد و این عمل را مخالفت با اسلام اعلام نمود . در بخشی از اعلامیه ایشان آمده است: «... این ماده فساد که در قلب ممالک اسلامی با پشتیبانی دول استعماری بزرگ، جایگزین شده است و ریشه های فسادش هر روز ممالک اسلامی را تهدید می کند، باید با همکاری ممالک اسلامی و ملل بزرگ اسلام، ریشه کن شود... کمک به اسرائیل و عمال آن، چه رابطه تجاری و چه رابطه سیاسی، حرام و مخالفت با اسلام است...» . در آن زمان رادیو عراق با قطع برنامه های عادی خود متن اعلامیه امام را به زبان عربی و فارسی پخش کرد، که نشانه ای از اهمیت موضوع و تأثیر کلام امام در بین سران عرب و نقش ایشان در به حرکت در آوردن ملل جهان بود. 1346 22/8/
مأموران ساواک و شهربانی همراه با نماینده دادسرای قم ضمن یورش به منزل امام در قم، کلیه کتابهای امام را همراه با اوراق و اسناد تاریخی فراوان، ضبط و به ساواک انتقال دادند. مأموران رژیم همچنین به کتابخانه نو بنیاد امام در قم، به نام «ولی عصر» دستبرد زدند و هزاران جلد کتاب
در زمینه های گوناگون علمی، سیاسی، اقتصادی و اخلاقی را به یغما بردند . رژیم همچنین مسؤولان پرداخت شهریه امام را به ساواک فرا خواند و با تهدید و ارعاب از آنان التزام گرفت از پرداخت شهریه امام خودداری نمایند. در همین راستا تعدادی از یاران امام دستگیر و تبعید شدند. در تابستان این سال رژیم با حمله به مدرسه فیضیه که کانون عناصر انقلاب و مرکز پخش اعلامیه های امام بود، در صدد جلوگیری از نصب عکسهای مختلف امام، نوشتن شعارهای انقلابی بر در و دیوار و پخش اعلامیه ها شد. کلیه اقدامات فوق توسط رژیم، در واکنش به حرکت سیاسی امام در نجف و استمرار نهضت در ایران صورت گرفت. 1348 30/5/
مسجد الاقصی یکی از مقدسترین مکانهای اسلامی و نخستین قبله مسلمانان، توسط اشغالگران فلسطین به آتش کشیده شد و خسارتهای زیادی بر آن وارد شد. در نتیجه موجی از خشم و انزجار مسلمانان را نسبت به اشغالگران قدس به وجود آورد. شاه که تحت فشار افکار عمومی قرار داشت، با پیشنهاد قبول هزینه تعمیر مسجد، به کمک اسرائیل شتافت، تا از استمرار خشم مسلمانان کاسته شود. امام خمینی با انتشار پیامی، فریبکاری شاه را افشا کرده و در مقابل پیشنهاد کرد: «تا زمانی که فلسطین اشغال
شده [و] آزاد نشده است، مسلمانان مسجد الاقصی را نباید تجدید بنا کنند. بگذارند جنایت صهیونیسم همواره در برابر چشمان مسلمانان مجسم باشد و مایه حرکتی برای آزادی فلسطین گردد» .
1348 1/11/ امام خمینی پس از چهار سال حضور در نجف اشرف و در ادامه بحث فقهی خود در موضوع «بیع» به موضوع ولایت فقیه رسید که سرآغازی دوباره برای مباحث حکومت اسلامی و مبارزه علیه رژیم شاه و تشکیل حکومت اسلامی بود. ایشان به مناسبت آغاز درس ولایت فقیه، ضمن سخنانی به بررسی مصایب و مشکلات مسلمانان، خصوصا حوزه های علمیه پرداختند و توطئه و انحراف فکری جدایی دین و سیاست و عدم دخالت روحانیون در سیاست را متذکر شدند. پس از گذشت یک هفته از شروع درس ولایت فقیه، عده ای از افراد حوزه علمیه نجف اشرف به مخالفت با مباحث ایشان پرداختند، که ایشان در جواب فرمود: «خدا می داند که این صحبتها از مسایل واجب تر است. این صحبتها شما را زنده می کند. این وضع نکبت بار شما را تغییر می دهد» . 1349 21/3/
آیت الله سعیدی یکی از مبارزان و انقلابیون به دلیل مخالفت با ورود هیأتی از بزرگترین سرمایه داران آمریکایی به سرپرستی راکفلر، دستگیر شد و پس از تحمل شکنجه های وحشیانه ساواک
در زندان قزل قلعه به شهادت رسید. امام خمینی با انتشار پیامی ضمن تجلیل از مبارزه وی، تأکید کرد: «این تنها مرحوم سعیدی نیست که با این وضع اسف انگیز در گوشه زندان از پای در می آید» . ایشان در بخش دیگری از پیام خود آورده اند: «کارشناسان و سرمایه داران بزرگ آمریکا به اسم عظیم ترین سرمایه گذاری خارجی برای اسارت این ملت مظلوم به ایران هجوم نمودند.. . هر قرار دادی که با سرمایه داران آمریکا و دیگر مستعمرین بسته شود، مخالف خواست ملت و مخالف احکام اسلام است» . 1350 1/4/
به دنبال اعلام برگزاری جشنهای دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی با هزینه های گزاف، امام خمینی طی بیاناتی ضمن اعتراض به برگزاری چنین جشنهایی و سکوت محافل دینی فرمود: «جشن را برای او [امیرالمؤمنین (ع)] باید گرفت که برای اینکه یک خلخالی از پای یک نفر معاهد در می آید، آرزوی مرگ می کند؛ نه کسی که اگر یک دفعه یک شعاری بر خلاف هوای نفس او داده بشود، بفرستد بریزند در دانشگاه... چرا؟ برای اینکه شعار دادند که ما جشن دو هزار و پانصد ساله را نمی خواهیم. ما گرسنه هستیم. گرسنگی مسلمانها را رفع کنید. جشن نگیرید . روی مرده ها جشن نگیرید» . ایشان در پیام
دیگری فرمود: «این جشنها و عیاشیها مربوط به ملت شریف و مسلمان ایران نیست و دایر کننده و شرکت کننده این جشنها خائن به اسلام و ملت ایران می باشد» . 1356 1/8/
آیت الله حاج آقا مصطفی خمینی یکی از نزدیکترین و صدیق ترین یاران و خدمتگزاران ایشان به طرز مشکوکی توسط عمال رژیم به شهادت رسید. امام خمینی پس از اطلاع از شهادت فرزند، برنامه روزانه خود را طبق معمول انجام داد و در حالی که پیکر پاک شهید را به کربلا تشییع می کردند، امام طبق برنامه معمول خود، در نماز جماعت ظهر و شب حاضر شد و پس از آن برای عرض تسلیت و توصیه به صبر، به خانه فرزند شهیدشان رفت و به مادر داغدار حاج آقا مصطفی فرمود: «امانتی خداوند به ما داده بود و اینک از ما گرفت. من صبر می کنم. شما هم صبر کنید و صبرتان هم برای خدا باشد» . امام خمینی در اولین جلسه درس خود، پس از این مصیبت، یعنی ده روز پس از شهادت فرزندش، در نطق کوبنده و حماسی، فقدان عزیزترین فرد را از «الطاف خفیه الهی» دانسته و فرمود : «... اگر اطلاع داشتیم از آن الطاف خفیه ای که خدای تبارک و تعالی نسبت به عبادش دارد
و انه لطیف علی عباده و اطلاع بر آن مسایل داشتیم، در این طور چیزهایی که جزیی است و مهم نیست، این قدر بی طاقت نبودیم. می فهمیدیم که یک مصالح و الطافی در کار است» . 1356 19/10/
پس از شهادت حاج آقا مصطفی و چاپ مقاله ای توهین آمیز به امام خمینی و همه مراجع تحت عنوان «ارتجاع سرخ و سیاه در ایران» که به دستور ساواک و با نام مستعار احمد رشیدی مطلق در هفدهم دی 1356 در روزنامه اطلاعات انجام شد، مردم و روحانیون قم با انجام راهپیمایی و اجتماع در منازل علما، اعتراض خود را نسبت به اعمال اهانت آمیز رژیم ابراز داشتند . در این واقعه، عده ای از طلاب و مردم قم شهید و جمعی نیز مجروح و عده ای دستگیر شدند . امام خمینی پس از دریافت گزارش کشتار نوزده دی، در بیاناتی، ضمن تسلیت به ملت مظلوم ایران با اشاره به سفر کارتر به ایران، به تشریح پنجاه سال جنایات سلطنت غیر قانونی پهلوی پرداخت و مفاسد ارتش، دانشگاه و مجلس شاهنشاهی را برشمرد، و در پایان همه طبقات را به وحدت کلمه به منظور ادامه مبارزه با رژیم فرا خواندند از تفرقه و تشتت بر حذر داشت. شایان یادآوری است در چهلم
قیام قم، تبریز و پس از آن شهرهای یزد و قم و مشهد شاهد اعتراضات و قیامهای مردمی علیه رژیم بود. 1357 10/3/
امام خمینی در آخرین سخنرانی خود در نجف اشرف به مناسبت فرا رسیدن سالروز قیام خونین پانزده خرداد 42، قیام بر ضد شاه و دخالتهای آمریکا در ایران را تکلیفی شرعی اعلام کرد و در تجلیل از پانزده خرداد فرمود: «پانزده خرداد باید زنده بماند... ملت ایران نباید پانزده خرداد را از یاد ببرند» . ایشان سیاست اعطای آزادی فرمایشی از سوی رژیم را حیله ای برای نجات رژیم برشمرده و فرمود : «این چه وضعی است که در ایران هست؟ این چه آزادی است که اعطا فرموده اند آزادی را؟ مگر آزادی اعطا شدنی است؟ ! خود این کلمه جرم است. کلمه اینکه اعطا کردیم آزادی را، این جرم است. آزادی مال مردم است. قانون آزادی داده، خدا آزادی داده به مردم، اسلام آزادی داده، قانون اساسی آزادی داده [است] به مردم. اعطا کردیم چه غلطی است! به تو چه که اعطا بکنی!» . ایشان آنگاه آمریکا را مجرم اصلی دانسته و فرمود: «همه گرفتاریها [یی] که ما داریم، از دست آمریکا است. مجرم دست دوم عبارت از این شاه است» . 1357 14/7/
امام
خمینی کشور عراق را به قصد فرانسه ترک کرد. این امر پس از محاصره خانه امام در نجف توسط مأموران عراقی و اعمال فشار و دیدار وزرای خارجه ایران و عراق در نیویورک صورت گرفت. ایشان در برابر اخطارهای مقامات عراقی فرمود: «من، هم اهل سیاست هستم و هم مذهبی. هیچ وقت از نظرات سیاسی خود عدول و نزول نخواهم کرد» . به دنبال این اظهارات مقامات عراقی ضمن هماهنگی با هیأت اعزامی از ساواک، تصمیم به اخراج امام از نجف گرفتند. حضرت امام پس از ممانعت و مخالفت مقامات کویتی با عزیمت ایشان به کویت، عازم پاریس شد . انتشار خبر ورود امام به پاریس موجی از شادی در ایران و رفع نگرانی و اضطراب از میلیونها زن و مرد ایرانی و مشتاقان آن حضرت شد. امام یک روز پس از ورود به پاریس جزئیات برخورد خود با مقامات عراقی و سپس سفر به پاریس را چنین تشریح کرد: «مقامات عراق به من هشدار دادند که به دلیل روابطی که با رژیم ایران دارند، نمی توانند فعالیتهای مرا تحمل کنند. من به آنها پاسخ دادم که اگر شما مسؤولیتهایی نسبت به حکومت ایران داشته باشید، من هم در برابر اسلام و ملت ایران مسؤولم و باید به وظیفه الهی و
معنوی خود عمل کنم» . ایشان در بخش دیگری از اعلامیه خود یادآور شد: «اگر می ماندم، خود را در برابر ملت ایران، گنهکار احساس می کردم، اما من نمی توانم بی تفاوت بمانم» . 1357 30/8/
مأموران رژیم با هجوم به حرم مطهر امام رضا (ع) و به مسلسل بستن حرم و مردم بی دفاع، عده ای را شهید و مجروح کردند. امام خمینی به محض اطلاع از این خبر تأثرانگیز با انتشار پیامی، پنجم آذر را عزای عمومی اعلام کرد و در قسمتی از پیام خود فرمود: «دولت یاغی نظامی به امر شاه، تر و خشک را به آتش کشیده و یکی از بزرگترین ضربه های این جنایتکار به اسلام، به مسلسل بستن بارگاه قدس حضرت علی بن موسی الرضا صلوات الله علیه است. این بارگاه مقدس در زمان رضاخان به مسلسل بسته شد و قتل عام مسجد گوهرشاد به وجود آمد و در زمان محمدرضا خان آن جنایت تجدید [شد] و دژخیمان شاه در صحن و حریم آن حضرت ریخته و کشتار کردند... بر تمام طبقات لازم است با هر وسیله ممکن به سقوط این دستگاه جبار قیام کنند. اطاعت [از] این دستگاه، اطاعت [از] طاغوت و حرام است...» 1357 26/10/
محمد رضا شاه به همراه همسرش با
خواری و ذلت از ایران فرار کرد و پس از چند روز اقامت در مصر به مراکش رفت و میهمان شاه حسن، پادشاه آن کشور شد. محمدرضا که در این روزها سخت افسرده و خسته به نظر می رسید، برای عزیمت به کشورهای اروپایی تلاش می کرد، اما تلاشهای او بی حاصل بود و کشورهای فرانسه، اسپانیا، انگلیس و سویس در مورد عدم تضمین امنیت او به وی خبر داده بودند. در واقع دوران سرگردانی و خفت او آغاز شده بود. 1357 12/11/
امام خمینی پس از چهارده سال تبعید و دوری از وطن در میان استقبال بی سابقه مردم ایران وارد کشور شد. استقبال چنان عظیم و غیر قابل انکار بود که خبرگزاریهای غربی نیز مستقبلان را چهار تا شش میلیون نفر تخمین زدند. پرواز فوق به عنوان «پرواز انقلاب» معروف شد. امام خمینی طی بیاناتی در فرودگاه تهران فرمود: «من از عواطف طبقات مختلف ملت تشکر می کنم . عواطف ملت ایران به دوش من بار گرانی است که نمی توانم جبران کنم» . ایشان همچنین در اولین سخنرانی در میان انبوه مستقبلان در بهشت زهرا فرمود: «من وقتی چشمم به بعض از اینها که اولاد خودشان را از دست داده اند می افتد، سنگینی ای در دوشم پیدا می شود که نمی توانم تاب بیاورم. محمدرضا
پهلوی فرار کرد و همه چیزما را به باد داد. مملکت ما را خراب کرد و قبرستانهای ما را آباد» . در همین نطق تاریخی بود که ایشان با صدای بلند فرمود: «من دولت تعیین می کنم. من توی دهن دولت می زنم... من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین می کنم» . امام خمینی قبل از ترک دهکده نوفل لوشاتو طی پیامی از مهمان نوازی مردم و دولت فرانسه بویژه اهالی نوفل لوشاتو تشکر کرده بود. 1357 16/11/
امام خمینی پس از چهار روز اقامت در ایران، مهندس مهدی بازرگان را به پیشنهاد شورای انقلاب به عنوان نخست وزیر دولت موقت انقلاب منصوب نمود. ایشان در طلیعه فرمان خود تعیین نخست وزیر را حق شرعی و قانونی ناشی از آرای اکثریت قاطع قریب به اتفاق ملت ایران که طی اجتماعات عظیم و تظاهرات وسیع و متعدد در سراسر ایران نسبت به رهبری جنبش ابراز شده است، عنوان کرد. حضرت امام در حکم خویش، هوشیارانه تأکید کرده بود: «...جناب عالی را بدون در نظر گرفتن روابط حزبی و بستگی به گروهی خاص مأمور تشکیل دولت موقت می نمایم... مقتضی است که اعضای دولت موقت را هر چه زودتر با توجه به شرایطی که مشخص نموده ام، تعیین و معرفی نمایید» . لازم به یادآوری است امام
خمینی در پیام 3/12/67 به روحانیت با تواضع خاص نوشت: «من امروز بعد از ده سال از پیروزی انقلاب اسلامی همچون گذشته اعتراف می کنم که بعض تصمیمات اول انقلاب در سپردن پستها و امور مهمه کشور به گروهی که عقیده خالص و واقعی به اسلام ناب محمدی نداشته اند، اشتباهی بوده است که تلخی آثار آن براحتی از بین نمی رود. گرچه در آن موقع هم من شخصا مایل به روی کار آمدن آنان نبودم، ولی با صلاحدید و تأیید دوستان قبول نمودم» .
فرازهای فروزان گلی زواره، غلامرضا وصف آن گویم که او روح خداست آن که گفتارش همه ذکر خداست آن که در حکمت چو لقمان حکیم حدس او الهامی از سوی خداست صبر ایوب است، صبر آن عزیز همچو اسماعیل، در صدق و وفاست بت شکن، خصم همه نمرودیان چو خلیل الله، آن روح خداست پر خروش اندر مصاف کافران خشم و قهرش موسی عمران نماست از دم عیسایی آن رادمرد زنده دلها و همه اندیشه هاست خلق او یادآور «خلق عظیم» راستی، او یادگار مصطفی است با صلابت استوار و با نشاط در شجاعت چون علی مرتضاست باشد او سرچشمه خیر کثیر گوهری از کوثر خیر النساست (1) امام خمینی، شخصیت بزرگی بود که تحولات عظیمی را در دنیای معاصر پدید آورد، آن عارف خلد آشیان با گذر از مسیری که عالمان شیعه هموار کرده بودند; طرحی نو در انداخت و بر مبنای اسلام ناب محمدی (ص) معماری بنیان با شکوه و پرابهت انقلاب اسلامی را عهده دار گشت و چراغ فروزان دین را بر زوایای زندگی فردی و اجتماعی آدمیان تاباند و برای افزایش این درخشندگی به نفی حاکمیت استبدادی و سلطه استعماری پرداخت و به نحو شایسته ای از تلفیق حکومت الهی و رای مردم، نظام جمهوری اسلامی را پدید آورد که بر
نیروی معنوی تشیع، اتکاء داشت. از مهمترین امتیازات آن یگانه دوران، این بود که; ضمن رویکرد به سنت های مذهبی و اصالتهای دینی، مقتضیات زمان و مسایل روز را در نظر داشت و افکار و برنامه هایش، با نوآوری; ابتکار; خلاقیت و نشاط آفرینی و بهجت روحانی و شادمانی ملکوتی، توام بود. او نسیم آرامش; کوه استوار اطمینان; چشمه امید و چشم بیدار مظلومان و محرومان صالح بود، با وجود آن که در وصف این نامدار میدان دیانت و تداوم بخش طریق خاندان عصمت و طهارت (ع)، سخن ها گفته، مقالات و کتبی نگاشته اند; هنوز ابعادی از فروزندگی این خورشید تابناک در هاله ای از گمنامی و ناشناخته بودن می باشد و آنچه هم در وصفش گفته اند مصداق این شعر مولوی است: مادح خورشید مداح خود است که دو چشمم روشن و نامرمد است مقام معظم رهبری، حضرت آیت الله العظمی خامنه ای نوشته اند: «هنوز هیچ بیانی نتوانسته عظمت امام و عظمت فقدان او را باز گوید و هنوز هیچ زبان گویایی نتوانسته مرثیه او را بسراید، پیش از این در هر مصیبتی ما به او پناه می بردیم و او وزن و مقدار آن را در بیان خود به ما می فهمانید و هم ما را تسلی می داد. . . اما امروز کجاست آن میزان عظیم که وزن
و مقدار این مصیبت (فقدان امام راحل) را بسنجد و کیست آن دریا دلی که جویبارهای خروشان و آشفته ما را در سینه پر عمق خود به سکینه و اطمینان تبدیل سازد؟ . .» . (2) محمد العاصی; امام جمعه واشنگتن، در مراسم شب هفت امام نیز گفت: امام عزیز ما برج و تکیه گاه عظیمی بود که مانند او شاید هر چند صد سال یک بار پدیدار شود. روزنامه السفیر در مقاله ای به مناسبت چهلمین روز عروج ملکوتی آن میهمان قدسیان نوشت: انسان در فهم وجود چنین رادمردی عاجز است; زیرا امام خمینی از جمله تاریخ سازان قرن حاضر بود که طنین انقلابش، دنیا را به لرزه درآورد. وی نه تنها فرهنگ و ارزش های اسلامی را به ایران بازگرداند; بلکه اراده سردمداران کاخ سفید را به پشت کیسه های شن و سنگرهای بتونی کشاند و جنبش تغییر در نظام شوروی سابق را سرعت بخشید. (3) آقای «آلوارو ماچورو دوم کومینز» شاعر; نویسنده; روزنامه نگار و محقق اسپانیایی - که چندین بار به ایران آمده و مشغول تحقیق و بررسی، برای تحریر کتابی درباره امام خمینی می باشد - امام را مرد قرن بیستم نامیده و می افزاید: «آن بزرگوار، انسانی برجسته; خردمند; زاده فرهنگ غنی و پرمحتوای اسلام است. او دریای معرفت; علم و ایمان
بود و چون نوری بر من نمایان گردید و تکانم داد، او دو هزار سال تاریخ را دگرگون ساخت. کسی را نمی توان با وی مقایسه نمود. من شدیدا و عمیقا اعتقاد دارم که حتی مردم ایران، امام خمینی را درک نکردند» . (4) روزنامه تشرین - چاپ سوریه - چنین نگاشت: او (امام خمینی) کاروان انقلاب اسلامی را با درایت و تدبیر از میان طوفان، شن زارها و صحراهای مخوف جهان متلاطم امروز، به سوی نور هدایت کرد. امروز، امام در میان امت خود نمی باشد; اما خطی را ترسیم کرد که به عنوان منشور ابدی و جاودانه انقلاب باقی خواهد ماند. (5) ذکر احوال شخصیتی چون امام، مصداق بیان لطیف حدیث نبوی است که می فرمایند: «عند ذکر الصالحین تنزل الرحمة» (6) و رحمت همان سعادت راستین و لقای پروردگار است که عین آن را در هنگام سخن گفتن از بندگان وارسته و پرهیزگار و اولیای الهی نازل می شود و رغبت و شوق در دلهای مستعد و شایسته پدید می آورد، خصوصا در نسل جوان، اثر ژرف تری دارد; چنانکه حضرت علی (ع) فرموده اند: «دل نوجوان همچون زمین بکر و تهی است آنچه در آن می پاشند; پذیرا می شود و بخوبی قبول می کند» . (7) ولی پیچیدگی انسانی چون امام خمینی و وسعت و عظمت او
کار بیان و بنان را دشوار می کند و ترسیم سیمای چنین وجودی را مشکل می نماید; زیرا تفکر در آثار; احوال و ویژگی های چند جانبه او همچون شناوری در دریای مواجی است که اندیشه ها پیاپی موج ایجاد می کنند و بیان و قلمی که بتواند به وصف او بپردازد نادر است; و قالب از معنای مقصود لبریز می گردد; اما این مشکلات، هیچگاه نخواهد توانست، وقفه ای در شناخت ابعادی از سیره عملی و نظری امام پدید آورد و ما را از انوار درخشان، جرعه های حیات بخش او محروم کند. البته باید در هر زاویه ای از زندگیش با دقت و دیدی جامع نگریست تا بتوان او را چنان که بوده; بشناسیم و به دیگران معرفی کنیم. امام خمینی; به پیروی از سالار شهیدان، بر دشمنان، پیروز شد و فکر و راهش بعد از ارتحالش، تضمین گردید و آن چه که دشمنان می خواستند، بر زبانش جاری نگردید و این برنامه، نشان از استقامت حسینی وار او دارد و به همین علت، خصم را از تهدید و فشار، مایوس نمود. خردمندان عالم، اگر با نگرش منطقی و واقعی بر افکار و کردار امام بنگرند و تحلیلی دقیق در این زمینه داشته باشند; متوجه خواهند شد که راه صحیح همان طریقی بود که او پیمود و از این حرکت مقدس
با فتح و ظفر و سربلند بیرون آمد. امام بانفوذترین رهبر سیاسی بود، و شیوه اش در استماع سخنان گروه ها و افراد سیاسی بر این بود که به گفته و سخن فردی در مساله ای خاص، اکتفا نمی نمود; هر چند که به آن فرد اطمینان داشت و چون به اظهارات او گوش می داد نظرهای مخالفش را هم می شنید و در این زمینه، سخنان دیگران را نیز گوش می کرد و از مجموع شنیده ها، با استنباط عالی و ذکاوت فوق العاده ای که داشت به نتیجه می رسید. و این که برخی ادعا می کنند; امام بر حسب برخی اوضاع و احوال و آگاهی های افراد، تصمیماتی اتخاذ می نمود; صحت ندارد. و دوراندیشی، ژرف نگری و شناخت دقیق امام در مورد افراد و تصمیم های حکیمانه ایشان، امروزه بخوبی برای طالبان حق و مشتاقان معرفت، روشن است. امام خمینی با وجود همه عظمت، ابهت و مکارمی که داشت; درباره خویشتن می فرمود: «اگر به من خدمتگزار بگویند بهتر است که رهبر بگویند.» و در کلامی دیگر فرموده اند: «طلبه ای خدمتگزارم که زندگی ام خدمتی به اسلام نکرد، شاید مرگم باعث خدمتی شود.» . (8) ذخیره الهی مرحوم آیة الله بروجردی، در مورد ایشان گفته اند: «چشم حوزه علمیه، به وجودشان روشن است و حوزه تدریس ایشان، سرآمد حوزه های دیگر و [جای] بس امیدواری هاست. و برخی از
افاضل حوزه نجف اشرف، از مرحوم حاج شیخ محمد تقی بروجردی، نقل می کنند که مرحوم آیة الله بروجردی می فرمود: «قصد دارم که در موقعیت مناسبی زیر بازوی جوانی را بگیرم که برای اسلام و مسلمین ثمربخش باشد (و اشاره به امام خمینی کرده بود) . آن مرجع عالیقدر، به ایشان اعتماد و اطمینان ویژه ای داشت و در مواقع حساس با وی ارتباط برقرار می کرد و مشورت می نمود. (9) آیة الله حاج شیخ عبد الکریم حائری، در مکتب خود، فرزانگان و خردمندان سترگ را پرورش داد که در میان آنان، امام خمینی چون خورشیدی در آسمان معرفت و فقاهت می درخشید. او که در دوران تدریس، عنایت ویژه ای به این شاگرد خود داشت همواره او را تشویق و حمایت می نمود و به آینده اش امیدوار بود. آیة الله حائری، نه تنها از نبوغ و استعداد ذاتی و شایستگی های امام خمینی بر خود می بالید و در موجی از نشاط واقع می شد، بلکه اراده قوی; شجاعت و شهامت امام در آن سالهای جوانی و واقف بودنش بر اوضاع جهان اسلام و آگاهی گسترده و کنجکاوانه در مورد نقشه های استعماری و ظلم و جور رضاخانی او را به شگفتی، وا می داشت. (10) علامه نستوه; آیت الله عبد الحسین امینی که با مطرح نمودن ولایت و امامت
و بحث های علمی و کاوشگرانه پیرامون آن، از نخستین متفکران اسلامی بود که به ولایت فقیه در عصر غیبت رسید و حکومت را از آن ولی فقیه به حساب آورد و گفت: «دیگران غاصبند و این مقام، حق مسلم آن فریادگر است (11) و در جای دیگر به صراحت هر چه تمام تر ندا برداشت: الامام الخمینی ذخیرة الله للشیعة; یعنی، امام خمینی ذخیره خدا برای جهان تشیع است» . (12) زیرا او از طلوع فجر صادق و رسالتی که بر دوش آن مجدد قرن نهاده شده بود آگاهی داشت و شاگردی چون نواب صفوی تربیت کرد تا حکومت علوی را فریاد زند و با یاران خویش، پایه های سلطه غاصبان را به لرزه درآورد. وی (نواب صفوی) طی رفت و آمدی که به حوزه علمیه قم داشت با امام خمینی آشنا گردید و ملاقات هایی با آن روح قدسی انجام داد (13) و به سوی اندیشه های والای ایشان متمایل گردید و در تالیف کتاب «جامعه و حکومت اسلامی» از پرتو انوار مشعشع امام برخوردار گشت. (14) امام خمینی در آن روزگار اختناق بر طبق تعالیم قرآن و عترت وظیفه خود را مبارزه می دانست; اما از هرگونه حرکت و عمل حساب نشده و صرفا احساساتی اجتناب می کرد و با به کار بستن روش های انقلابی
به گونه ای حرکت می کرد که تا آغاز روز نهضت، حتی نزدیکترین افراد و دوستانش به حقیقت، افکار و منویاتش پی نبردند، اما گویا آیة الله کاشانی، تا حدی مقصد ایشان را درک کرده بود و از برنامه هایش آگاهی داشت. چنانکه نقل کرده اند در مجلسی اظهار کرده بود: «تنها کسی که بعد از من امید است به درد ملت ایران بخورد آقای خمینی [قدس سره] است (15) و ایشان را الخیر الموجودین یاد می کند. (16) حضرت آیة الله میلانی با تاسی به برخورد شدید اللحن امام خمینی با دولت علم، در خصوص تصویب لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی، نامه ای به نخست وزیر «شش کلاسه» وقت شاه نوشت و خواستار لغو آن گردید و پس از حادثه روز سوم فروردین 1343 ه ش مدرسه فیضیه - که از دردناکترین صحنه ها در تاریخ نهضت اسلامی است - آیة الله میلانی، ساکت ننشست و در نامه ای برای علمای حوزه علمیه قم از حرکت اما خمینی حمایت کرد. حمله به این مکان با شرافت را، یورش چنگیزانه نامید. با وقوع قیام 15 خرداد 1342 و دستگیری حضرت امام خمینی; آیة الله میلانی طی حرکتی اعتراض آمیز، از مشهد عازم تهران گردید و با صدور اعلامیه ای سرکوب خونین مسلمانان را در این ماجرا از سوی عوامل حکومتی تقبیح
نمود و خطاب به امام خمینی نوشت: «. . . . خواستم به تهران آیم و از نزدیک پشتیبانی و هماهنگی خود را اعلام کنم و بگویم; آنچه شما گفته اید، گفته همه روحانیون بلکه گفته اولیاء خدا و ائمه اطهار (ع) است» . (17) و چون امام به ترکیه تبعید گردید طی تلگرافی در پنجم رجب 1364 ه ق با تایید اقدامات و برنامه های سیاسی ایشان خاطرنشان ساخت: خوشا به سعادت آن سرزمینی که حضرت عالی در آن تشریف دارید، قلوب همه مردم با ایمان متوجه شما است - فانه تعالی جعل افئدة من الناس تهوی الیک - و همگی برای نصرت و تایید شما که لسان ناطق همه مجامع روحانی و دینی هستید و گفته شما کلام حق و حقیقت است دعا می نمایند و در چهارم صفر 1383 در جواب اصناف بازار که راجع به مقام امام پرسیده بودند، نوشت: «حضرت آیة الله حاج آقا روح الله خمینی از مفاخر عالم اسلام و یکی از مراجع تقلید می باشند، موقعیت دینی و شخصیت اسلامی ایشان بر کسی پوشیده نیست متعجبم چرا چنین سؤال می شود» . (18) شهید آیة الله سعیدی می گوید: «هنگامی که نام امام نزد آیة الله میلانی برده می شد، می فرمودند: «سلام الله علیه» پس عده ای معترض بودند، فرمودند
ساکت باشید ای فلانی! اینجا مساله تقلید در بین نیست که گفته شود فلانی اعلم است یا من؟ بحث رهبری است و چنین نمی باشد که هر مجتهدی لیاقت رهبری داشته باشد، لیاقت رهبری را تنها فقیه سیاستمدار دارا است که عالم به زمان خویش باشد و در راه خدا از ملامت ملامتگران هراسی نداشته باشد و اکنون در این مشخصات کسی جز آیة الله خمینی نمی باشد» . (19) آیة الله سید ابوالحسن رفیعی قزوینی در تلگرام خود به سفارت ترکیه می گوید: «میهمان عالیقدر که در این ایام قدم به خاک ترکیه نهاده یکی از مراجع بزرگ اسلام و نمونه کامل علم; فضیلت و تقواست. مرحوم آیة الله حاج شیخ محمد تقی آملی ضمن اعلامیه ای در سال 1383 ه ق نوشت: «مقامات علمی و عملی حضرت آیة الله آقای خمینی (مد ظله العالی) پوشیده نیست تا محتاج به بیان باشد. این جانب جناب ایشان را به عنوان یک نفر از مجتهدین و مراجع تقلید طراز اول می شناسم. (20) خورشید آسمان فضیلت امام خمینی به همراه علما و مراجع و فرزانگانی که به دفاع از حریم تشیع پرداختند و از ارزش های معنوی صیانت کردند و در صحنه های علمی و سیاسی و فرهنگی برای محو استبداد و استکبار جدیت داشتند، همچون منظومه نورافشانی هستند که
در آسمان فضیلت به درخشندگی پرداخته و ظلمت ها و جهالت ها را از بین برده و فضای سرشار از معنویت را برای علاقه مندان به دیانت به ارمغان آورده اند. بدیهی است در این مجموعه پرفروغ، امام، چون شمس می درخشد و دیگران نیز به مثابه ستارگانی فروزان در هدایت مردمان به سوی طریق حق گام های مؤثر و مفیدی برداشته اند و وصف این خورشید پرصلابت از دیدگاه آن ستارگان فضیلت می تواند ما را به سوی حقایق و مضامینی آموزنده و ارزنده سوق دهد. حضرت آیة الله العظمی گلپایگانی با رهبر کبیر انقلاب - قدس سرهما - از دیرباز ارتباطی صمیمی داشتند، بعد از تبعید امام به ترکیه، این مرجع عالی قدر بدون درنگ، فرزند برومندش حاج آقا مهدی را برای اطلاع از وضع روحی و جسمانی امام خمینی (ره) به این کشور فرستاد و از احوال ایشان جویا گردید و در تلگرامی که مخابره نموده مراتب نگرانی خویش را از این وضع اسف بار اعلام کرد، در موقع ورود امام به تهران نامه ای حاکی از شادمانی و شعف به امام نگاشت (21) و در وقت ورود امام فقید به قم آن مرجع بزرگوار تا مدخل شهر - مسجد امام حسن مجتبی (ع) - به استقبال شتافته و بدین وسیله اشتیاق خود را نسبت به ایشان بروز داد. شهید
رجایی پس از ملاقات با آیة الله گلپایگانی می گوید در وهله اول پرسیدم که چه فرمایشی دارید؟ مجموعه مطالبشان این بود که هر چه در توان دارید امام را تقویت نمائید (22) و چون امام رحلت فرمود آیة الله گلپایگانی طی پیامی نوشت: «شخصیتی دعوت حق را لبیک اجابت گفت که با مجاهدت بزرگ و فداکاریها و رهبری های قاطع و محکم خود اسلام را در عالم معاصر زنده کرد و ندای تکبیر توحید را به گوش جهانیان رسانید و مجد و عظمت مسلمانان را به آنان بازگردانید و فریاد کوبنده اش دلهای مستکبران ابرقدرت را به لرزه درآورد. مردی دنیای فانی را وداع نمود. . . که با اتکا به نصرت الهی و شجاعت و ایمانی انقلاب اسلامی ایران را به وجود آورد و بر جریان استبداد و استعماری که به این ملت استضعاف شده حکومت داشت، پایان داد و در همه جا مسلمانان مستضعفان را علیه تباهی برانگیخت. فقیهی بزرگ و مرجعی مسلم. . . که در زهد و عبادت و شب زنده داری و خوف از خدا و حق گویی و حقیقت طلبی و صفات ممتاز دیگر از آیات الهی بود» . (23) حضرت آیة الله العظمی اراکی (ره) خاطرنشان نموده است: ایشان (امام خمینی) مرد بسیار جلیلی است و شناختم او را
به جلالت، بسیار مرد پاکی است، پاکی نفس دارد، پاکی ذاتی و درونی دارد و این بر همه خلق معلوم شده است، ما در مدت پنجاه سال که با این شخص بزرگ آشنایی پیدا کرده ایم جز تقوا، دیانت، سخاوت، شجاعت، شهامت، بزرگی نفس، بزرگی قلب، کثرت دیانت و جدیت در علوم نقلی و عقلی و مقامات عالی در او نیافتیم و ندیدیم. مردی با تقوا به تمام معنی و فداکار اسلام به تمام معنی. این مرد قد مردانگی علم کرد و در مقابل کفر ایستاد و ید غیبی هم با او همراهی کرد به طوری که محیر العقول بود و در هیچ خانه ای و زاویه ای از زوایای مملکت باقی نماند مگر که گفته شد: مرگ بر شاه. . . او مانند جدش علی بن ابی طالب (ع) است، یک چنین کسی که کمیاب است و نظیر ندارد. .» . (24) آیة الله العظمی حاج میرزا هاشم آملی، در اعلامیه ای به مناسبت رحلت امام نوشت: «با فاجعه دردناک و جانگداز رحلت حضرت آیة الله العظمی امام خمینی - رضوان الله تعالی علیه - ملت مسلمان را اندوهی عمیق و غمی جانکاه فرا گرفت، شخصیت امام که جامع علم و عمل و ایثار و مجاهده بود توانست با رهبری خالصانه خویش در دنیایی که غرق
در ماده پرستی، ظلم و جور بوده و هست کلمه اسلام و توحید را بلندآوازه سازد. از خداوند متعال می خواهم که مساعی جمیله و مجاهدات خستگی ناپذیر معظم له را به رضوان و قرب خویش ماجور فرماید. (25) آیة الله العظمی مرعشی نجفی، در جواب جمعی از طلاب می نویسد: «حضرت آیة الله آقای خمینی - دامت برکاته - که یکی از مراجع عالم تشیع هستند، از اساطین روحانیت اسلام و مفاخر عالم تشیع (بوده و می باشند) . در غائله انتخابات انجمن های ایالتی و ولایتی، آیة الله مرعشی همگام با امام خمینی، شدیدترین اعلامیه ها و تلگراف های اعتراض آمیز را صادر نمود و همراه با اوج گیری مبارزات سیاسی مردم ایران به رهبری امام خمینی، به عنوان یکی از پایه های ثابت مبارزه و جهاد درآمد و دفاعیات ایشان از امام در حادثه پانزده خرداد و دستگیری آن قائد بزرگ معروف است و با بیانات آتشین و شدید اللحن خواستار آزادی امام و سایر علما گردید، مکاتبات آن فقیه فقید با حضرت امام خمینی نشان دهنده صمیمیت، همدلی و ارتباط تنگاتنگ بین نامبرده و امام بوده است. (26) آیة الله العظمی حاج آقا رضا بهاءالدینی، همواره با اخلاص و صفا از امام خمینی یاد می کرد و آمال و آرزوهای آن فرزانه خودساخته را گوشزد می نمود. ایشان طی بیاناتی
فرموده اند: «ما بیش از شصت سال امام را می شناختیم. ایشان از ابتدای امر متعبد بودند. در پنجاه سال قبل که شایع بود استاد فلسفه اند، در عین حال همه می گفتند ما چنین مرد حکیمی که تا این اندازه به مسائل، ائمه (ع) و اوضاع امور وارد باشد سراغ نداریم. . . از نظر اخلاق هم بی نظیر بودند جلسات نشست او با شاگردانش که تشکیل می گردید عاری از مساله استاد و شاگردی بود، نمی گفت: این ها شاگردان من هستند، این حرف ها نبود، گاهی ریاست جلسه به ست شاگردان می افتاد، اما امام استاد جلسه بود خلاصه این که از ابتدای تاسیس حوزه علمیه قم تاکنون ما برای امام نظیر نیافتیم و همه به خاطر خودسازی و تهذیب ایشان بوده است. . . اعتقاد ما این است که مثل امام خمینی در زمان فعلی نداریم. . . درک او فوق درک ها و شجاعت ایشان فوق شجاعت هاست. . . باید انسان مؤید من عندالله باشد تا بگوید: آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند» . (27) آیت الله العظمی فاضل لنکرانی، از همان دوران کودکی با امام خمینی انس پیدا کرد، زیرا آن بزرگوار از دوستان والدش بود و بین آنان رفت و آمد زیادی وجود داشت، از همان دوران این معنا در ذهن آیة الله لنکرانی مسلم گردید که
امام با سایر رفقای پدرش فرق دارد، خودشان می گویند: «دیدم یک وضع خاصی در ایشان هست و از جهات اخلاقی حالت ویژه ای در وی مشاهده می گردید و یادم است از همان موقع که این تمییز در من به وجود آمد ایشان را با این خصوصیات ویژه شناختم. یک ارادت بسیار قوی و محکمی نسبت به او پیدا کردم. کم کم رسیدیم به مقامی که می توانستیم در درس ایشان حضور یابیم، ایشان همان طور که در مسایل سیاسی و رهبری از یک فکر صحیح و بینش کامل برخوردار بود و تحت تاثیر دیگران قرار نمی گرفت، در خصوص مسایل علمی هم این گونه بود. شهامت ایشان از حد و حصر بیرون است و دستگاه جبار طاغوت هم به این معنا پی برده بود که آن چه فشار، تهدید و زندان و تبعید در مورد امام به عمل آورد کمترین اثری در روحیه ایشان نخواهد داشت و بلکه روز به روز بر اثر این مسایل مقاوم تر و مصمم تر می شود» . (28) ایشان در جای دیگر اظهار داشته اند، تحولی را که امام در جامعه ایران پدید آورد شبیه همان دگرگونی است که رسول اکرم (ص) در مردم جاهلیت به وجود آورد. او در پرتو اسلام نه تنها قوانین این آیین را پیاده کرد بلکه به مردم ایران
و جهان بینش داد و به مردم ایران به تمام معنا آزادی و استقلال اعطا نمود» . (29) آیة الله العظمی مکارم شیرازی، درباره شخصیت امام خمینی (ره) می گوید: «چگونه می توان باور کرد مردی که مایه آن همه شور و حرکت و صاحب آن همه قدرت و عظمت بود اکنون در میان ما نیست. ما به هر جا قدم می گذاریم به هر ارگانی مراجعه می کنیم در هر اجتماعی وارد می شویم و به هر نماز جمعه ای سر می زنیم، حضور او را لمس می کنیم. . . چگونه می توان کسی را که آثار وجودی اش صحنه اجتماع را پر کرده و در هر جا گام می نهیم با اثر تازه ای از او روبرو می شویم و کران تا کران عالم هنوز از او سخن می گویند در صف مردگان دانست» . (30) آیة الله العظمی حسین نوری همدانی، طی مصاحبه ای به گوشه هایی از ابعاد زندگی امام اشاره کرده و گفته اند: «امام به کار خودشان صد در صد مطمئن بودند و به پیروزی و پیشرفت کار خود یقین داشتند، در بلندنظری، کرم، بزرگواری، و رعایت موقعیت، اشخاص براستی ممتاز بودند، برای ساختن افراد و مهیا کردن آنان جهت حرکت و انقلاب خیلی تلاش می کردند، بیانات ایشان در پیشرفت انقلاب و پیدا کردن افکار و بسیج کردن مردم نیز خیلی مؤثر
بود، هر چند در بیان و قلم نبوغ داشتند ولی قلمشان قوی تر بود» . (31) آیة الله مشکینی، ضمن تشریح جوانب معنوی و زوایای سیره ملکوتی امام خمینی، به این حقیقت اشاره دارند که: امام امت با توکل به خدا قیام کرد و مردم را به نهضت دعوت کرد و پیروز شد. اگر ما می خواهیم بر شیطان بزرگ پیروز شویم باید با اتکا به الله به فرامین امام عمل کنیم. (32) آیة الله سید محمود طالقانی، با شناخت دیرینه ای که از امام داشت وی را یگانه شخصیتی لایق برای به دست گرفتن پرچم رهبری انقلاب اسلامی می دانست و در این ارتباط گفت: «من از دوران طلبگی از نزدیک با ایشان بوده ام و افکار و نظریات و حسن سوابق ایشان برای همه روشن است حضرت آیة الله العظمی خمینی از همان آغاز دارای تقدس خاص و از هر جهت ممتاز بوده و هستند» . (33) و در سخنرانی روز سی ام تیر در میدان بهارستان تهران گفت: «رهبری . . . به قدری قاطع به قدری دارای ایمان و حسن نیت است که شما کمتر می توانید مثل او پیدا کنید» . (34) و در جای دیگر اظهار داشت: «من اخیرا می بینم که امام مطالبی را مطرح می کنند که برای من دارد ثابت می شود که
حتما از جایی الهام می گیرند. .» . (35) و در بیاناتی جالب اظهار داشت: «من هر وقت احساس ضعف می کنم گاهی یاس برایم پیش می آید (به قم) می روم پیش چنین رهبری قاطع و از توکل و ایمان و خلوص او الهام می گیرم» . (36) علامه حسن زاده آملی، قبل از 15 خرداد 1342 در تهران مشغول تحصیل و تدریس بود و چون شنید امام خمینی (ره) مبلغینی را که برای ایام محرم به نقاط گوناگون برای تبلیغ می روند موظف نموده که مسایل سیاسی اجتماعی جهان اسلام را به گوش مردم برسانند و آنان را از مصائب مسلمین آگاه کنند، از تهران به قم عزیمت نمود و به محضر امام شرفیاب گردید و به ایشان عرض کرد بنده هم مانند دیگران در خدمتم و شما نیز ان شاء الله در اهدافتان موفق خواهید شد و همه با هم دست به دست هم می دهیم و ان شاء الله تعالی کشور را از دست فاسقان و فاجران نجات داده و دین خدا را پیاده می نمائیم» . (37) و در سمینار تعلیم و تربیت در اسلام که در دانشگاه کرمان برگزار گردید، چنین دعا کرد: خدایا از پیشگاه والای تو خواهانیم که این کشتی انقلاب عظیم اسلامی ما را و این ملت به حق قیام کرده و
رهبر گرامی (امام خمینی) را. . . در کنف عنایات خود . . . محفوظ فرما.» . (38) حضرت آیة الله جوادی آملی، که از پرورش یافتگان مکتب امام خمینی است در بیان و بنان به تشریح سیره عملی و نظری استاد خویش پرداخته، در اظهارات خویش می گوید: حضرت امام خمینی - قدس سره - نوآوری های فرهنگی و فکری فراوانی داشت که در سایه آنها رهبری را تصاحب نموده و قافله دلها را تسخیر کرد. امام راحل از فکری
بلند برخوردار بود که احیانا در لابه لای کتب و آثار علمی سلف صالح به چشم می خورد اما آن ها آن توان را نداشتند که این اندیشه را از علم به عین آورند، اما او این اندیشه های بلند را کاملا ترسیم کرده، عملا پیاده نموده و به همگان فهمانید که می توان آن را عینیت بخشید. . . امام راحل - قدس سره - در نهان و نهاد خود دو کار را انجام داد; یعنی همه خواسته ها را بر قرآن درونی عرضه کرد آن گاه عاقل شد و از نظر کارهای بیرونی نیز سعی کرد که فرشته خوی شود. (39) عالم محقق حضرت آیة الله سبحانی، که در جلسات درس امام حضور داشته و از پرتو افکار آن بزرگوار محفوظ بوده در سخنانی گفته است: (امام) در تدریس و سخنرانی استاد بزرگی بود و سخت ترین مسایل را به روشن ترین بیان برای ما می گفت و در سخنرانی هایی که برای جامعه می کرد اندیشه های عرفانی و اجتماعی را درست روشن می کرد و دارای قلم بود، هم فارسی و هم عربی، مسایل علمی و اندیشه های خود را از همان دوران جوانی می نوشت و ضبط می کرد و آن چه از ایشان منتشر شده روشن است بنابراین امام در میان علما ذو ریاستین است هم ریاست بیان را دارد و هم
ریاست قلم را و البته در حوزه هم معروف بودند. (40) و طی مصاحبه ای می گوید: امام خمینی، در روحیه عمیق و گسترده خود عناصر دور از هم را جای داده بود، او مظهر عاطفه و در عین حال قهرمان خرد بود، در برابر ناملایمات سخت متاثر و در برابر گردن کشان مقاوم و سرسخت بود، عارف و سالکی بود که متجاوز از شصت سال نماز شبش ترک نشد و با معبود خود راز و نیازی داشت و احیانا مناجات های خود را در قالب شعر عرفانی ریخته است، غرق در تفکر بود ولی در عین حال سیاست مدار عادل، مدبر و رشیدی بود که با دست آهنین خود سکان کشتی کشور (ایران) را به ساحل نجات رسانید، فیلسوف موشکافی بود که به حق الهیات را خوب درک کرده و بلکه چشیده بود، ولی در مجال و قلمرو فقه انسانی عرفی بود که اندیشه خود را به حد یک پرسشگر عادی که مساله را از امام می پرسید تنزل می داد. (41) آیة الله سید عز الدین زنجانی، که محضر پرفیض امام را در حکمت و فلسفه درک کرد، اظهار داشته است: «از ابتدای آشنایی ام با امام خمینی - قدس سره - یک خلوص نیت عجیبی را در ایشان مشاهده کردم. . . یکی از عمده ترین موجبات
محبوبیت ایشان در بین مردم نوع هدایت و رهبری آن بزرگوار بود، حضرت امام پیش از هر کس دیگر مردم را شناخته بود و به آنان اطمینان کامل داشت، از جمله مسائل مهمی که در پیروزی انقلاب مؤثر بود، بعد از توکل به خدا همین اطمینان ایشان به مردم بود. امام در مقصد خود که همان اسلام خواهی بود، راست می گفت و هیچ گونه شائبه دیگری دخالت نداشت، کاملا خالص بود و این حقیقت را در سرتاسر زندگی نورانی و آکنده از خیر و برکت خود ثابت کرد و امتحان های سخت و توانفرسایی را پشت سر گذاشت» . (42) حضرت آیة الله محمد هادی معرفت، فقه و اصول را از محضر امام خمینی (ره) استفاده نموده و از همان دوران طلبگی با اندیشه ها و حالات اخلاقی امام آشنا بود. وی در فرازی از اظهارات خود در خصوص ویژگی های آن روح قدسی می گوید: «امام رایی (فکری) را که انتخاب می کرد، جوانبش را بررسی می نمود و با این سابقه این تفکر برایش چون کوه صلابت داشت و بر همین اساس برای مخاطبین قاطعیت می آورد، چون با تعمق و اندیشه به آن رای دست یافته از آن برنمی گشت، برای ساختن انسان ها مهارت فوق العاده ای داشت و جامعه را برای پذیرش حرف های خودش مهیا می کرد. در بحث ها
سکوت می کردند و گوش می دادند و وارد بحث نمی شدند مگر این که بگوئیم آقا چه می فرمایید آن وقت به طور جدی وارد می شدند نه این که بخواهد ما را اقناع کند یا مثلا از بحث در برود، این روش هایی که ایشان داشت برایمان کاملا افتخارآمیز، حیات بخش و آموزنده بود. (43) رواق عشق دانشوران شهید کاروانی شکوهمند از انسان های رشد یافته اند که از دنیای لرزان و فریبنده «من» و «ما» رها گشته و با خویشتنی اصیل و راستین بر قله عشق هستی آفرین صعود نموده اند. آنان در طول حیات با برکت خویش با قلم، بیان و قدم ارزش های والای انسانی را از چنگال خون بار درندگان انسانیت رهانیدند و از صدق و اخلاص که توسط مبتلایان به بیماری مهلک خودخواهی زیر پا گذاشته شده بود، دفاع کردند. این پروانه های شمع فروزان ملکوت، درخشش انوار معنوی و فروغ های ربانی را بر آدمیان نوید دادند و در اقیانوس حیات طیبه، کشتی نشینانی بودند که در ساحل آرام بخش نفس مطمئنه لقای الهی را مشاهده می کردند; مسیر حق را طی طریق کردند و کمال برین را دریافتند و به دشتی رسیدند که رایحه روان بخش توحید در فضایش پیچیده بود، در آن جا گوش دل را باز کردند و نغمه های قدسی و طنین لبیک های پروردگار فیاض و هستی بخش را
شنیدند. مبارزان میدان حق با باطل که خویش را آماج تیرهای ستم، قدرت و نفاق نمودند و در حالی که ذکر حق بر زبان داشتند و هیچ فکری جز اعتلای اسلام و تقویت ولایت در سر نمی پرورانیدند به قربان گاه عشق شتافتند، ببینیم این قهرمانان میدان معرفت و معنویت در خصوص رهبری که مردی از سلاله حماسه آفرین کربلاست چه گفته اند و معلم آگاه خود; یعنی امام خمینی (ره) را در چه مضامینی وصف کرده اند. متفکر به خون خفته شهید آیة الله مرتضی مطهری، که در درس اخلاق و عرفان امام شرکت می نمود می نویسد: «. . . اگر چه در آغاز مهاجرت به قم هنوز از مقدمات فارغ نشده بودم و شایستگی ورود در معقولات را نداشتم اما درس اخلاقی که وسیله شخصیت محبوبم در هر پنج شنبه و جمعه گفته می شد و در حقیقت درس معارف و سیر و سلوک بود نه اخلاق به مفهوم خشک علمی، مرا سرمست می کرد، بدون هیچ اغراق و مبالغه ای این درس مرا آن چنان به وجد می آورد که تا دوشنبه و سه شنبه هفته بعد خودم را شدیدا تحت تاثیر آن می یافتم. بخش مهمی از شخصیت فکری و روحی من در آن درس و سپس در درسهای دیگری - که در طی دوازده سال از
آن استاد الهی فرا گرفتم - انعقاد یافت و همواره خود را مدیون او دانسته و می دانم راستی که او روح قدس الهی بود. (44) در جای دیگر می گوید: «من نسبت به امام حالتی چون مولوی به شمس دارم. (45) آن سفر کرده که صدها قافله دل همراه اوست نام او، یاد او، شنیدن سخنان او، روح گرم و پرخروش او، اراده و عزم آهنین او، استقامت او، شجاعت او، روشن بینی او، ایمان جوشان او، زبانزد خاص و عام است یعنی جان جانان، قهرمان قهرمانان، نور چشم و عزیز روح ملت ایران، استاد عالی قدر و بزرگوار ما حضرت آیة الله العظمی خمینی. . . حسنه ای است که خداوند به قرن ما و روزگار ما عنایت فرموده است. . . قلم بی تابی می کند که به پاس دوازده سال فیض گیری از محضر آن استاد بزرگوار و به شکرانه بهره های روحی و معنوی که از برکت نزدیک بودن با آن منبع فضیلت و مکرمت کسب کرده ام، اندکی از بسیار را بازگو کنم» . (46) وقتی حضرت امام خمینی به ترکیه تبعید گردید، شهید آیة الله سید محمد باقر صدر، که به قیام ایران به رهبری آن بزرگوار امیدوار بود، اندوهگین شد، در سال 1344 در نامه ای به یکی از دوستان خود نوشت: «اما در
مورد ایران وضع هم چنان است که بود و آقای خمینی از سوی مزدوران آمریکا در ایران، به ترکیه تبعید شده است، این بار آقای خمینی توانست دهان شاه را ببندد که همواره جنبش مخالف خود را در ایران به ارتجاع و عقب ماندگی متهم کند و در تاریخ نهم جمادی الثانی 1385 ه - ق که امام به نجف آمد، آیة الله صدر با اشتیاق تمام به همراه علمای دیگر در مراسم استقبال و پیشواز از امام شرکت و شاگردان و هم فکرانش را نیز به این مراسم دعوت کرد و عظمت معنوی امام را برایشان بیان کرد و در طول چهارده سال اقامت رهبر کبیر انقلاب در نجف با او ارتباط نزدیکی داشت و به وی عشق می ورزید» . (47) هنگامی که امام در پاریس اقامت داشت، ضمن تجلیل از قیام پرشکوه امت مسلمان ایران به رهبری ایشان آمادگی خود را برای هرگونه همکاری اعلام کرد و پیامی خطاب به شاگردان و علاقه مندان خود در ایران فرستاد و در آن خاطرنشان ساخت هم چنان از فداکاری در راه پیروزی انقلاب اسلامی ایران دریغ نورزند، در این پیام آمده است: «در وجود امام خمینی ذوب شوید. همان گونه که او در اهداف الهی و اسلامی خود ذوب گردید» .
(48) او در سخنی دیگر اظهار داشته است: «امام خمینی در طرح شعار جمهوری اسلامی تجلی گر تداوم دعوت انبیاء و استمرار حضور حضرت محمد (ص) و علی (ع) در برپایی حکومت الهی در زمین بوده است، مرجعیت امام خمینی امروزه امیدهای اسلام را در ایران تجسم بخشیده است.» فرازهایی از بیانات شهید مظلوم دکتر بهشتی درباره امام خمینی: سخن امام این بود و لو سرکوب کنند، همه ما را بگیرند و بکشند و نابود کنند برای این که ما می میریم اما آرمانمان زنده خواهد بود. . . امام در میان فقهای گران قدر عالم تشیع یکی از ویژگی هایش همین چند بعدی بودن است. از نظر وسعت نظر امام هم فلسفه، هم عرفان، هم فقه، هم اصول، هم حدیث، هم قرآن، همه این ها در دوران خودسازی خود را ساخته و پرداخته و چند رشته از این ها را سال ها در قم تدریس فرموده، به همین دلیل خیلی باز و وسیع می نگرد» . (49) همه هستی شهید آیة الله سعیدی، در امام خلاصه شده و او زندگی بدون خمینی را بیهوده می دانست و هیچ روزی را بی زمزمه نام او سپری نمی کرد، گزیده ای از سخنان آن شهید درباره امام چنین است: «. . . حضرت آیة الله خمینی نمونه بزرگی است که نظیری برای
او نیست. . . من افتخار می کنم که مداح ایشانم و تا جان در بدن دارم از آیة الله خمینی سخن خواهم گفت. . . آنچه امام خمینی را پیشوای امت قرار داد غیر از علم و تقوا و شجاعت. . . ساده زیستی و غم محرومین خوردن او بود. .» . (50) شهید آیة الله غفاری، خالصانه در راه اهداف امام گام برداشت و در زندان شاه با فریاد رسا گفت: دشمن خمینی کافر است و چون به او گفتند بیا و دست از تبعیت امام بردار، در جواب خاطرنشان ساخت: خداوند همه شماها را ریشه کن کند، من بیایم و دست از مرد شریفی مثل او بردارم که حیثیتم محفوظ باشد و بتوانم چهار صباحی یک لقمه نانی بخورم و بعد دست به محاسنش برد و گفت: این محاسنی که در اثر مخالفت با آقای خمینی - مرجع تقلید من - باقی باشد محاسن نیست و به همین دلیل پاهایش را با مته سوراخ کردند و تا زانو در روغن زیتون جوش گذاشتند و با این شکنجه ها وی را شهید کردند» . (51) شهید محراب آیة الله شهید صدوقی گفته است: «ما هر چه داریم قبل از پیروزی و بعد از آن از این مرد شریف و بزرگوار حضرت امام هست
که مرده بودیم و زنده مان کرد حیاتی نداشتیم و او به ما حیات اسلامی و سیاسی داد. . . (52) پوشیده نیست که اگر رهبری های داهیانه آن حضرت نمی بود دشمنان انقلاب خاصه آمریکای مکار و خیانت پیشه می توانستند به مقاصد شوم و استعماری خود نائل آیند. شکر خدا را که با توجهات و عنایات خود امام را برای رهبری امت اسلامی و نجات مسلمین از حت سلطه استعمار و استثمار بیگانگان برای ما حفظ فرمود» . (53) شهید آیة الله سید اسد الله مدنی، با آن همه مقام و لیاقت شخصی خویشتن را در امام فانی می دانست و بی نهایت به آن وجود مبارک عشق می ورزید و هر موقع می خواست از تبریز خارج شود از رهبر کبیر انقلاب اجازه می گرفت، با وجود آنکه به درجه اجتهاد رسیده بود به خود اجازه نمی داد تبلیغ از خویشتن نماید و می گفت: «کسانی که مرا می شناسند می دانند برای مثل من به اصطلاح کسر شان است که از شخص دیگری غیر از خود ترویج کنم. قاعدتا باید از خود بگویم، ولی چه کنم دینم به من می گوید باید امروز خودت را فراموش کنی و خود را زیر پای این مرد (امام خمینی) بگذاری تا یک قدم بالا بیاید و به دنبال ایشان حرکت کنی و عده ای از من می پرسند و
خواسته اند که چرا رساله نمی نویسی؟ وقتی مرجعی چون حضرت آیة الله العظمی خمینی - روحی له الفدا - وجود دارد ما باید همه مروج چنین مرجعی باشیم. شهید مدنی بارها می گفت: امام هر فرمانی بدهند باید بدون چون و چرا آن را اطاعت کنیم، حتی اگر به ضرر جانمان هم باشد» . (54) آن شهید در تمام مراحل قدم به قدم از حرکت و رهنمودهای امام پیروی می کرد و در نجف همیشه در نماز جماعت شرکت می نمود و به حضورش شرفیاب می گردید و از محضرش استفاده می کرد. (55) شهید محراب آیة الله اشرفی اصفهانی، در وصف امام گفته است: «کسی که در تمام عمرش یک ترک اولایی از او صادر نشده امام امت است، دیگران را با امام خمینی نمی شود مقایسه کرد. امروز خداوند به ما لطف کرده که نه تنها یک رهبر بلکه مجتهد جامع الشرایط اعلم و افقه و اورع به ما عنایت کرده وظیفه ما همه این است که باید از ایشان تبعیت کنیم. در زمان غیبت (امام زمان) مانند امام امت ما دیگر ندیده ایم کسی را، امام امت نظیر ندارد. (56) شهید آیة الله دستغیب، در میعادگاه عبادی - سیاسی نماز جمعه در دفاع از رهبری و ولایت فقیه اظهار داشت: «واجب است در هر دوره ای مسلمین
دور یک محور باشند، یک رهبر الهی داشته باشند. . . در زمان غیبت مهدی (عج) فقیه عادل زمان و امروز حضرت آیة الله العظمی امام خمینی (رهبر) است و هر کسی در مقابل او ایستاد قانون خدا را شکسته است. ولایت فقیه; یعنی حکومت خدا، حکومت رسول خدا (ص)، رسول خدا (ص) ولایت کرد سرپرستی کرد، لشکرکشی کرد و تمام امور مسلمین را به عهده داشت، حال امام هم دنباله آن را گرفته اند، بزرگترین گناه یک قوم که دارای یک رهبر الهی است، مخالفت با این رهبر است و بزرگترین عبادت جهت آن قوم اطاعت از چنین رهبری است و بزرگترین دام شیطان جدایی ملت مسلمان از رهبر الهی است. (57) شهید دستغیب از آن جایی که به امام خمینی، عشق می ورزید یکی از مساجدی را که در شیراز بنا نهاد، روح الله نامید، مثل این که در امام امت بیش تر محو می شد و می خواست نام او تا ابد زنده تر بماند، هر چه می پرسند نام فلان مسجد یا مکان را چه بگذاریم می فرمود: خمینی روح الله. (58) شهید آیة الله قاضی طباطبایی، پس از تحمل زندان و مدتی بستری شدن در بیمارستان در اواخر سال 1343 ه ش به عراق تبعید گردید، در این مدت با امام خمینی که مدتی قبل از
ایشان به نجف تبعید گردیده بود، ارتباطی نزدیک پیدا کرد. و چون به ایران بازگشت منزلش یکی از عمده محل های توزیع بیانیه ها، نوارها و رساله امام بود، او که سال ها نزد امام تلمذ کرده و از انوار وجودی بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران بهره برده بود عشق و علاقه عمیقی به امام داشت و حتی در سال هایی که نام بردن از امام بزرگوار ممنوع بود، علنا در منابر از ایشان اسم برده و خود را شاگرد او می خواند و بر این امر افتخار می نمود. (59) شهید آیة الله دکتر مفتح، عرفان و دروس خارج فقه و اصول را در عالی ترین سطح نزد رهبر کبیر انقلاب آموخت و علاوه بر روابط شاگردی و استادی با امام پیوندی صمیمانه داشت، وی در سخنان پرشوری که در سیزدهم بهمن 1357 ایراد نمود خاطرنشان ساخت: تشریف فرمایی رهبر بزرگ، با این شوکت و عظمت و هیجان بار دیگر این آیه کریمه «قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا» را مصداق عملی داد، واقعا چنین هیجانی در تاریخ بی سابقه بوده است. این همه شور و احساس نشان دهنده عشق و علاقه به حقیقت است. . . بدون علت نیست که یک فرد این قدر در دنیا عظمت پیدا می کند این نمودار همان
آیه کریمه حق پایدار است همین سخن معروف «ان الباطل جولة و للحق دولة» باطل یک چند روزی جولان دارد و نابود می شود و حق ثبات دارد. (60) و در سخن دیگری می گوید: «مردم به این دلیل قانون اساسی را تصویب کردند که امام تصویب کرده بود و این یک امر موقت و زودگذر نیست مردم به این دلیل از امام حمایت می کنند چون به صداقت و رهبری ایشان اعتقاد دارند» . (61) شهید آیة الله قدوسی، در محضر امام خمینی دریایی از علوم، دقت و قدرت علمی یافت و در مکتب آن رهبر فرزانه علاوه بر مسائل درسی جنبه های معنوی، تقوا و زهد و اخلاص امام خمینی به شدت مورد توجه او قرار گرفت و در وجود آن بزرگوار شخصیتی را مشاهده کرد که از مرز هوی و هوس و مسایل دنیایی گذشته و چنان محو در انجام وظیفه و متوجه به خداوند است که کوچک ترین لغزشی در مسائل از او سر نمی زند، جنبه های معنوی امام تاثیری شگرف و عظیم در روح شهید قدوسی باقی گذاشت که تا آخر عمر نه تنها اثر آن باقی ماند، بلکه آن شهید پیوسته از این تاثیرات و از عجایب و شگفتی هایی که از امام دیده بود با احترام، تکریم و تجلیل سخن
می گفت. (62) شهید دکتر محمد جواد باهنر، در مصاحبه با حامد الگار برای معرفی امام و تاریخ آشنایی خود با رهبر کبیر انقلاب اظهار داشت: «از سال های 1333 تا 1341 به مدت هشت سال به عنوان یک طلبه در کلاس درس ایشان شرکت می کردم، بهتر از این نمی توان گفت که امام خمینی یک انسان اسلامی است با همه ابعادش، بدون این که اظهار تعجبی در این قضاوت بشود. . . همیشه حالتی از وارستگی، غنای فکری و حالت عهد در وجودشان دیده می شود. در درس عرفان چنان اوج روحی به انسان می داد که احساس می کردیم دیگر تهی از تمامی این متعلقات مادی می باشیم و پروازی روحی به ما دست می داد. امام خمینی در برخوردهای شخصی خود همیشه همراه با قاطعیت و پاسخ های کوتاه می باشد و از اتلاف وقت و بیهودگی جلوگیری می کنند ولی در عین حال انسان احساس انس می کند و هیچ وحشتی از تماس نیست» . (63) عشق شهید هاشمی نژاد، به رهبری در اطاعت از ولی فقیه جلوه می کرد، خانه دلش با یاد امام مصفا می گشت و گفتار و کردارش آئینه قلب امام بود و در صحبت از آن رهبر فرزانه می گفت: «اگر روزی خطر متوجه امام شود و ما به قیمت از دست دادن جان خود توان رفع خطر را
داشته باشیم در آن صورت چقدر از سر و جان گذشتن آسان است. شکر نعمت ولایت فقیه بر زبان و دلش جاری بود و با شناخت کامل امام را صاحب کرامت می دانست» . (64) شهید آیة الله محلاتی، در خصوص نقش شگفت انگیز امام در محو استبداد و استکبار می گوید: «نامه هایی از چهل سال قبل، پنجاه سال قبل از امام مانده که از روحیه امام حکایت دارد که از همان وقت در مقام این بود که در حوزه افرادی را تربیت کند و یک قدرتی برای روحانیت به وجود بیاورد تا بتواند این قدرت استبداد که وابسته به استعمار خارجی است در هم بکوبد و اسلام را حاکم کند. اگر کسی با تفکر امام آشنا باشد می داند در درس هایشان هم مباحثی که نقل می کردند، مثلا در درس اصولشان، مبحث اجتهاد و تقلید مباحث ولایت را تشریح می کردند در آن جا عنوان را ریشه ای بحث می کردند که اصلا یک مجتهد در زمان غیبت چه اختیاری دارد. این را روی ادله، روایات، آیات قرآن، اصول و مسایل عقلی مورد بررسی قرار می دادند. . . شاگردهایی که امام تربیت کرده بود به او اعتقاد داشتند و مراتب علم، تقوا و طرز تفکر امام را درک کرده بودند. (65) همسر شهید محلاتی، می گوید: «آن شهید متجاوز
از چهل سال با حضرت امام آشنایی داشت و یک روز را بدون رهبر نزیست و رهرو واقعی، مؤمن و شجاع حضرت امام بود تا به محبوب خود رسید، نسبت به امام عشق می ورزید و ایشان را در وصیت نامه خود شفیع قیامت قرار داد» . (66)
استاد محمدرضا حکیمی، یکی از عناصر برجسته و والایی را که در ساختن انقلاب اسلامی نقشی شگرف داشت ویژگی های شخص رهبر می داند و می افزاید: امام خمینی از نظر عمل و علم، درک وسیع اسلامی، تقوای اصولی و مراحل باطنی در حد یکی از بزرگترین شخصیت های اسلامی در میان عالمان بزرگ اسلام، در طول قرون تاریخ این دین می باشد و به نظر وی جامعیت امام خمینی در علوم اسلامی، تهذیب نفس، پاکی اخلاقی، شور و شوق مناجات، سلوک قلبی، زهد و اعراض از دنیا و شجاعت کم مانند، هوش بیکران در شناخت دسیسه ها و نیرنگ ها، قطع علاقه از هر چه غیر از حکمت و حقیقت است، دلنشین بودن سیما و حسن هیئت ظاهر، نفوذ عمیق و خدانگاهی که حاکی از صدق و پاکی عمیق قلب است، این ها همه (پس از مقام نیل ناپذیر پیامبران و امامان) بدانگونه که در امام خمینی است در کمتر کسی به هم می رسد و این حاکی است
از عنایت خاص ازلی و زمینه تقدیر که خداوند برای این برهه از تاریخ اسلام، و حفظ دین و دفاع از حقوق محرومین حضور این انسان بزرگ را در حیات بشری مقدر کرده است» . (67) آیة الله ربانی املشی، از تاثیر نفس امام در درس اخلاق سخن گفته و خاطرنشان ساخته: برای ما همه چیز امام آموزنده بود، همه خوبی ها را داشت، شهامت، شجاعت و صراحت لازم رهبری را دارا بود. افکار سیاسی خیلی عالی و بلندی داشت، ولی مسئله ای که برایم خیلی مهم بود و بیش از همه چیز جلب توجه می کرد، تقوا و تارک هوی بودن امام بود، این خصلت های برجسته بود که مرا و عده کثیری را فریفته امام ساخته بود به طوری که از جان و دل او را دوست می داشتیم. در وجنات امام همیشه آینده درخشان را مشاهده می کردم و بعدها معلوم شد که نظرم صائب بود. خیلی وقت ها در کارهای ایشان نصرت و امداد الهی را می بینم» . (68) علامه محمد تقی جعفری، طی بیاناتی به تشریح ابعاد گوناگون عرفان مثبت پرداخته و در فرازی از سخنان خود این حقیقت را مطرح کرده که شخص عارف قدرت را در مسیر حیات معقول به کار می اندازد و به این اعتقاد رسیده که مقدس ترین تجلی قدرت
در مهار کردن، تعدیل و تنظیم آن در مسیر جاذبه کمال می باشد و این تجلی مقدس قدرت الهی در دست امیر المؤمنین (ع) بود که هرگز جز در احیای حق و امحای باطل به کار نیفتاد، هماهنگی عرفان با قدرت همان فرو رفتن در قدرت الهی است و به نفس مطمئنه رسیدن چون در جلسه ای از هر دری درباره قدرت های بزرگ دنیا سخن می رفت، حضرت امام خمینی فرمود: تا کنون به یاد ندارم از چیزی یا کسی ترسیده باشم، جز خداوند متعال در سال 1343 بعد از آن که آزاد شدند و در مسجد اعظم قم سخنرانی نمودند، گفتند: «والله من به عمرم نترسیدم، آن شبی هم که آن ها مرا می بردند، من آن ها را دلداری می دادم، آری قدرت علمی و معرفتی گاهی به درجه ای می رسد که شخص عالمی چون امام خمینی این قدر قدرت ها را ناچیز می بیند و گامی فراتر نهاده از بالا به امور می نگرد. (69) امام خمینی، از نظر عرفان عملی نیز اندیشه هایی والا و تفکرات ارزشمندی داشت و کتاب مصباح الهدایة الی الخلافة و الولایة از جمله آثار قلمی آن انسان سترگ در عرصه عرفان است که استاد سید جلال الدین آشتیانی در معرفی آن چنین می نگارد: «یکی از آثار نفیس در مبحث نبوت و ولایت به طریقه
محققان از عرفا و کمل از حکمای اسلامی رساله «مصباح الهدایة الی الخلافة و الولایة» اثر سید السادات و اماجد العرفاء و الفقها قدوة الحکماء المتالهین استاد محقق در حکمت متعالیه، مرحوم مبرور حضرت امام خمینی سقی الله تربته می باشد، مرحوم امام خمینی کتاب سر الصلوة که به حق اثری است بی نظیر و شرح دعاء السحر و اثر حاضر را به زبان عرفان تصنیف فرموده اند. . . مصنف همه جا به لسان خواص از عرفا با عبارات پرمعنا سخن می گوید و سعی فرموده که اثر خود را از صورت رساله در حلیات کتاب مبسوط در نیاورد و از تعرض به مسایل غیر نافع احتراز نموده است. .» . (70) آیة الله عمید زنجانی، که از دومین سال ورود به حوزه علمیه قم در سال 1331 ه - ش با نام و شخصیت امام آشنا شده است، طی خاطراتی می گوید: «آن چه در اولین برخورد در خود احساس نمودم با توجه به سابقه ذهنی که از شخصی به نام حاج آقا روح الله داشتم جلوه ای از علم امام صادق (ع) و شجاعت و وقار جدش علی (ع) و شمایی از شخصیت جامع پیامبر (ص) بود. در آن روزها طلبه هیجده ساله ای بودم که می خواستم از همه حالات امام برای خود اسوه و
الگو بگیرم، علم جامع، اخلاق، عرفان، وقار و تعبد و حتی پاکیزگی ظاهری امام برایم الگو بود» . (71) خطیب مشهور مرحوم حجة الاسلام فلسفی، خاطرنشان ساخته است: «من از همان اوایل آشنایی با حضرت امام یک ایمان قوی و ثابت در او دیدم، به علاوه فهمیدم که او مردی فقیه، مجتهد، آگاه به دقایق احکام اسلام است، از این گذشته او را دارای عزمی آهنین یافتم. من می دانستم هدف او خیلی بلند است، ولی نیل به آن مستلزم پیمودن این راه پرخطر است. او این گونه نبود که در راه رسیدن به هدف دو دل و مردد باشد و یا حرفش را پس بگیرد و عقب برود. (72) حضرت آیة الله سید مصطفی خوانساری، که با حضرت امام ارتباط زیادی داشته، می گوید: «هرگاه از ایشان صحبت به میان می آید متاثر می شوم، واقع مطلب این است که منقلب می گردم شاید باور نکنید اگر بگویم کمتر کسی را سراغ دارم که مانند ایشان اهل عبادت و تهجد باشد، در امام عبادت و تهجد اگر بی نظیر نبود یقینا کم نظیر بود، آن شخصیت بزرگ دارای ابعاد گوناگونی بود، فضائل علمی و عملی داشت که منحصر در خودش بود و با خودش هم برد و به هیچ کس نداد. تهجدات، گریه ها و حالت فوق العاده ای
که داشت منحصر به فرد بود، ایشان استعداد ذاتی منحصر به خودش داشت، مجمع الفضایل و ذخیره الهی برای اسلام و مسلمانان بودند» . (73) حضرت آیة الله سید محمد حسینی همدانی (از شاگردان مرحوم آیة الله میرزا حسین نائینی) حضرت امام خمینی را به عنوان نابغه جهان اسلام معرفی کرده و افزوده است: امام خمینی (ره) به راستی لقمان علماست، (او) به گونه ای استقامت ورزید و بخشید که هیچ کس نمی تواند منکر شود مگر کسی بخواهد امور بدیهی را انکار کند، ما در گذشته عرفا، فقها و علمای بزرگی داشتیم اما تاریخ هیچ نشان نمی دهد که آن بزرگان به جز در رشته خودشان در زمینه دیگری کار فوق العاده ای داشته باشند، در مدت کمی واقعا تمام مردم را به صورت یک عده فدایی اسلام درآوردند، این امر فوق العاده نیست؟ این یک کرامت بزرگ و در خور تحسین نیست؟ من نمی دانم چگونه کسانی می توانند منکر این حقایق شوند؟ (74) حجة الاسلام و المسلمین سید عباس مهری، عقیده دارد: «هیچ کس نمی تواند امام را مدح کند، به علاوه مادح باید بر ممدوح استیلا داشته باشد، ما واقعا معتقدیم که او انسانی عالی است، خیلی از علما و بزرگان را دیده ام تاکنون مثل ایشان را ندیده ام و این یک اعتقاد واقعی
است، آن چه را که خودم پیدا کردم و یقین حاصل کردم این بزرگوار مافوق همه رجال عادی است» . (75) آیة الله محمدی گیلانی، امام را وارث راستین انبیا دانسته و می افزاید: در فصل جوانی پیام حماسه آفرین و حیات بخش سید الشهداء (ع) صورت جوهریه نفس زکیه اش گردید و تکیه گاه بسیاری از خطابه ها و پیام های آینده وی شد، وی اعتقاد دارد آن شجاع و بت شکن که ترس و جبن از ترس او از دل های اهل ایمان پا به فرار می گذاشت همواره پیامش این بود که دل سراپرده محبت خدای متعال است. . . آن وارسته از غیر خدا در پرتو الزام شدید به شریعت و تعالیم الهی دل ها را به هم پیوست و مغناطیس قلوب شد و پیروز گردید» . (76) وی در کلام دیگری امام را چنین معرفی می کند: «رهبر عظیم الشان انقلاب اسلامی اجتماعی در فرد بوده است آن هم نه هر اجتماعی فشرده شده در فرد بلکه اجتماع انوار انبیاء (ع) و حکما و اولیاء پاک و بی باک در مسایل الهی و به یک کلام او وارث حسین (ع) بوده است» . (77) آیة الله محمد مؤمن، از سال 1337 ه - ش با شرکت در درس های خارج فقه و اصول حضرت امام با آن بزرگوار آشنا
شد وی بی توجهی به دنیا و تسلیم در برابر وظیفه و مسؤولیت را از ویژگی های امام خمینی برشمرده و گفته است: «از اموری که در رفتار و گفتار حضرت امام به وضوح مشهود بود، اعتقاد ایشان به توحید افعالی حق متعال بود که همه چیز را از ناحیه او و در ید قدرت او می دانستند و وجود و بیانات ایشان در حوزه مبارکه، طلاب را به همین توحید افعالی و در عین حال مبارزه دعوت می کردند به طوری که واقعا مبارزه با طاغوت وجهه عبادتی بزرگ به خود گرفته بود» . (78) آیة الله امامی کاشانی، گفته است: «در مدت هفت سالی که در جلسات درس امام بودم نکاتی به چشمم می خورد که عبارت است از جنبه معنوی و روحانی ایشان که وقتی جایی وارد می شدند، حتی اگر کسی شاگرد ایشان نبود به طرف امام جذب می شدند، ایشان توحید عجیبی داشتند، نصایحی می کردند که از آن توحید می بارید، حضرت امام در احترام نسبت به بزرگان از علما و فقها تکریم خاصی داشتند و بزرگان را با عظمت یاد می کردند، در عین قاطعیت مهربان و دلسوز بودند، تمام وجودش برکت و بهره رساندن بود. (79) آیة الله حسین مظاهری، در سال 1332 ش. برای تحصیل علوم دینی به قم عزیمت نمود و چون مقدمات
و سطح را در اصفهان به پایان رسانیده بود از همان بدو ورود به قم در درس امام خمینی حضور یافت. و پس از چند ماه از خواص ایشان گردید و متجاوز از سی سال از محضر امام استفاده نمود. وی طی خاطراتی می گوید: «درس ایشان (امام) فقط تعلیم و تعلم نبود بلکه مقید بودند در ضمن تعلم، تهذیب هم باشد، آنچه برای ما اعجاب انگیز و از الطاف بزرگ ایشان بود. تهذیب عملی بود، آنچه من فراموش نمی کنم ابهتی بود که از معظم له در مجالس حکمفرما می شد و محبتی بود که در دل همگی رسوخ داشت» . (80) آیة الله ابراهیم امینی می گوید: «خصوصیات اخلاقی و مراتب اخلاص و ایثار و استقامت و قاطعیت و صفای باطنی امام خمینی در این زمان بر کسی پوشیده نیست، یکی از ویژگی های امام مبارزه با خواسته ها و هواهای نفسانی و کوشش برای اخلاص بود از مناظره، جدال و خودنمایی در بحث اجتناب می کرد، از مجموع حالات امام استنباط می کردم که مراقب و مواظب نفس خودش می باشد و با تمایلات مبارزه می کند و به همین جهت از عمق جان دوستش می داشتم» . (81)
: 1- ابیاتی از قصیده حجة الاسلام و المسلمین علی ربانی گلپایگانی که در تاریخ 26/3/1368 سروده است. 2- فصلنامه
علمی - پژوهشی انقلاب اسلامی، سال اول، پیش شماره دوم، بهار1378، ص 7. 3- همان. 4- فصلنامه حضور، بهار 1376 شماره 19 ص 32 -31. 5- فصلنامه انقلاب اسلامی، همان، ص 8. 6- سفینة البحار، ج 1، ص 447. 7- شرح نهج البلاغه عبده، ج 3، ص 42. 8- خورشید بی غروب، محمد سپهری، مقدمه. 9- بررسی و تحلیلی از نهضت امام خمینی، سید حمید روحانی، ص 101. 10- شیخ عبدالکریم حائری نگهبان بیدار، سعید عباس زاده، ص 83. 11- فریاد روزها، محمدرضا حکیمی، ص 24. 12- علامه امینی مصلح نستوه سید علیرضا سید کباری، ص 118. 13- مجله 15 خرداد، شماره 10، ص 62. 14- نواب صفوی سفیر سحر، سید علی رضا سید کباری، ص 101 -100. 15- بررسی تحلیلی از نهضت امام خمینی، ص 96. 16- مجله 15 خرداد، شماره 9 -8، ص 100. 17- آیة الله میلانی مرجع بیدار، سعید عباس زاده، ص 128. 18- مجله نور علم، دوره سوم، شماره 31، ص 134. 19- آیة الله میلانی مرجع بیدار، ص 134 پاورقی. 20- مجله نور علم، همان، ص 134. 21- روزنامه اطلاعات، پنج شنبه 19 بهمن 1357. 22- فرزند ملت در آیینه انقلاب اسلامی، ص 224 -222. 23- آیة الله گلپایگانی فروغ فقاهت، ناصرالدین انصاری قمی، ص 92. 24- سرگذشت های
ویژه از زندگی حضرت امام خمینی، به روایت جمعی از فضلا، ج 6 ص 15 -14. 25- مجله نور علم، همان، ص 136. 26- بر ستیغ نور، علی رفعیی، ص 55 -54. 27- حاج آقا رضا بهاءالدینی آیت بصیرت، سید حسن شفعیی - احمد لقمانی، ص 79 و 141 نیز مجله حوزه شماره ص 63. 28- سرگذشت های ویژه از زندگی امام خمینی، ج 6 ص 114 -311. 29- مصاحبه با حضرت آیة الله محمد فاضل لنکرانی، مجله حوزه شماره 23 ص 133 132. 30- پرتوی از خورشید (ویژه نامه روزنامه رسالت) چهارشنبه 12 خرداد 1378، ص 5. 31- مصاحبه با حضرت آیة الله میرزا حسین نوری، مجله حوزه، شماره 32، ص 90 و نیز 110 -109. 32- یاد یار (ویژه اولین سالگرد رحلت امام خمینی) . روزنامه جمهوری اسلامی، 13 خرداد 1369، ص 63. 33- مجله پیام انقلاب، شماره 40، ص 26. 34- مجله اعتصام، ش 5 ص 29. 35- آیة الله طالقانی ابوذر امام، علی محمدی، ص 86. 36- مجله نور علم، مقاله نجوم امت، ناصر باقری بیدهندی، دوره سوم، شماره مسلسل 31، ص 109. 37- جرعه های جانبخش، از نگارنده، ص 158. 38- مجموعه مقالات، علامه حسن زاده آملی، ص 86. 39- بنیان مرصوص امام خمینی در بیان و بنان حضرت
آیة الله جوادی آملی، ص 37 و ص 107. 40- رئیس قلم و بیان (سخنرانی حضرت آیة الله سبحانی درباره امام خمینی)، مجله حضور، بهار 76، ش 19، ص 43 -42. 41- مصاحبه با حضرت آیة الله سبحانی، مجله حوزه سال ششم، شماره 32، ص 123 -122. 42- همان مجله، مصاحبه با حضرت آیة الله سید عزالدین زنجانی، ص 72، 81، 86 -85. 43- همان مجله، ماخوذ از مصاحبه با حضرت آیة الله محمد هادی معرفت. 44- علل گرایش به مادی گری، شهید مطهری، ص 10. 45- یاد یار، ص 63. 46- پرتوی از خورشید، ص 4. 47- شهید صدر بر بلندای اندیشه و جهاد، مصطفی قلیزاده، ص 37، 39. 48- زندگی نامه شهید آیة الله صدر، سید محمد موسوی، ص 20. 49- یاد یار، ص 64. 50- شهید سعیدی فریادی در سکوت، سید محمد سعیدی - حسن ابراهیم زاده، ص 88 -87. 51- سرگذشتهای ویژه از زندگانی امام خمینی، ج، 6، ص 162. 52- یاد یار، ص 63. 53- پرتوی از خورشید، ص 4. 54- یادواره شهید مدنی، علی شیرازی، ص 50 -49. 55- شهید مدنی جلوه اخلاص، سعید عباس زاده ص 66. 56- یاد یار، ص 64 پرتوی از خورشید ص 5. 57- یادواره شهید محراب (دستغیب) و یارانش، سپاه پاسداران
انقلاب اسلامی، ص 21. 58- یادواره شهید محراب (بخش سوم)، ضمیمه کتاب «نبوت» شهید دستغیب، ص 79. 59- مجلس نشین قدس، علی اصغر شعر دوست، ص 33 -32. 60- شهید مفتح تکبیر وحدت، از نگارنده ص 151 -150. 61- یاد یار، ص 65. 62- شهید قدوسی پارسای پرتلاش، محمد حسین قدوسی، ص 33 -32. 63- شهید دکتر باهنر الگوی هنر مقاومت (دفتر اول)، واحد فرهنگی بنیاد شهید انقلاب اسلامی، ص 353 -352. 64- شهید هاشمی نژاد فریاد فضیلت، مرتضی بذر افشان، ص 102 -101. 65- سرگذشت های ویژه از زندگی امام خمینی، ج 4، ص 84. 66- صحیفه دل، واحد خاطرات مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ص 127. 67- تفسیر آفتاب، محمد رضا حکیمی، ص 144 -143. 68- سرگذشت های ویژه از زندگی امام خمینی، ج 3، ص 20 -19. 69- مجموعه مقالات و سخنرانی های کنگره بین المللی بررسی ابعادی چند از شخصیت امام خمینی (تیر 1368(، ص 60. 70- با تو چشم انداز روشن خدا (ویژه نامه به مناسبت پنجمین سالگرد ارتحال امام خمینی قدس سره) همشری 12 خرداد 73، ص 8. 71- صحیفه دل، ص 101، سرگذشت های ویژه از زندگی امام خمینی، ج 5، ص 136 -135. 72- پرتوی از خورشید، ص 32. 73- ماموذ از اظهارات آیة الله خوانساری
در مصاحبه با مجله حوزه ش 32، ص 54 -53. 74- مصاحبه با حضرت آیة الله سید محمد حسینی همدانی، مجله حوزه، ش 32، ص 7 -6. 75- سرگذشت های ویژه از زندگی امام خمینی، ج 6، ص 162. 76- فصلنامه ندا، شماره اول، ص 79. 77- مجموعه مقالات و سخنرانی های کنگره بین المللی بررسی ابعادی چند از شخصیت حضرت امام خمینی، ص 28. 78- صحیفه دل، ص 139. 79- فصلنامه نداء، شماره اول، ص 21 -20، سرگذشت های ویژه. . . ج 6، ص 19. 80- سرگذشت های ویژه، ج 5، ص 169. 81- همان، ج 4، ص 113 -112.
مجله 15 خرداد، شماره 2
25 اسفند ماه مصادف با دهمین سالروز درگذشت ناگهانی، مرموز و شبهه انگیز یادگار امام مرحوم حاج سید احمد خمینی است. یار وفاداری که سینه ی او گنجینه ای از اسرار انقلاب بود. به جرأت می توان گفت که هیچ کس چون او از نزدیک در جریان همه ی اتفاقات پیرامون حضرت امام نبود. اما افسوس که به ناگاه از میان ما رفت و فقدان او بر اسلام و انقلاب اسلامی، تاریخ و فرهنگ این مرز و بوم و نسل های آینده، ضایعه ی جبران ناپذیری به همراه داشت. به پاس گرامی داشت یاد آن عزیز، بخشی از خاطرات او از دوران سرنوشت ساز هجرت امام از نجف به پاریس، نامه ای که از پاریس برای همسر محترمه اش از اوضاع غرب می نویسد و همچنین وصیتنامه ی او که کمتر منتشر شده و در معرض قضاوت خوانندگان قرار گرفته است، تقدیم می گردد. فصلنامه ی 15 خرداد
بسم الله الرحمن الرحیم از حال ما بخواهی همگی خوب هستیم؛ گوش به حرف روزنامه ها و زید و عمرو نکن که می دانم نمی کنی. آقا[2] بحمدالله خوب است و مشغول چه مشغولی. درست است که کارش زیاد است ولی مهیا هم شده است. وضع ما اینجا معلوم نیست مرتب از طرف الیزه[3]
که آقا سر ما را کلاه گذاشتید و یک مرتبه در این دیار که نامش به آزادی همه جا را گرفته است، وارد شدید ولی آخر ما با ایران معاهدات اقتصادی داریم و سایر کشورها هم دست کمی از فرانسه ندارند، موجب وحشتشان شده است. مرزها را برای این پیر مرد نه تنها نگشوده اند که شدیداً کنترل می کنند. دیروز قریب دو هزار پسر و دختر در سالنی جمع شده بودند از سراسر اروپا تا به سخنرانی امامشان گوش دهند که ناگهان نماینده ی ژیسکار دیستن با دستی لرزان که فکر می کرد وارد درباری می شود و از سادگی اوضاع تعجب کرده بود، از رفتن ایشان با کمال احترام جلوگیری کردند. می بینی که این غرب است که یک عمر است ما را به اسم آزادی بازی می داده. اینجا با شرق تنها این فرق را دارد که در اینجا با پنبه سر می برند و در شرق با شمشیر! ولی ماحصل یکی است. این مرد که برای نجات امتش لباس مرجعیتش را در نجف کند و یک مرتبه با یک تصمیم محیرالعقول از نظر آخوندی، خود را با حصارهای تنیده از همه چیز غیر از اسلام رهانید در فضایی خود را یافت که این بار دربانانش همه به دوش کشندگان پرچم آزادیند. او با دست لرزانش
که لرزشش این روزها بیشتر شده است از فرودگاه بغداد پیامی برای مردمش که خود را جلوی گلوله ی غرب و شرق می دهند، فرستاد و در اعلامیه ها نیز همچون همیشه می غرد که اگر قطعه قطعه ام کنند، دست از کار نمی کشم. ما در غرب غریبیم؛ چرا که فکر می کردیم دراینجا چیزی را می یابیم که شرق فاقد آن است و آن آزادی است. شاید بیش از سیصد خبرنگار و فیلم بردار بر سر پیر مرد ریخته اند که همه بالاتفاق در این روزها نوشته اند که هر چه هست زیر سر این یک مشت استخوان است و جلودار اینها بیش از 150 پلیس فرانسه که به اسم محافظ چون نجف شدیداً همه جا را کنترل کرده اند و الحق که دنیایی است و پیر مرد به تمام اینها می خندد و معتقد است که همه کشک است و کسی به او هیچ کاری ندارد[4] ومن هم به هر دو معتقد یعنی اعتقاد به طرفین دو ضد.[5] امشب آقا محمود[6] گفت که آمده ای تهران و همه رفته اند قم و دیگر هیچ نگفت. آخر تو تنها آمده ای تهران که چی؟ آیا حسن طوری شده خودت خدای ناکرده بلایی سرت آمده؟ آقا محمود ساکت بود، امیدوارم که مواظبت کنند. خانم[7] احساس ناراحتی و اظهار تنهایی کرده است با اینکه وضعمان هیچ
معلوم نیست و بناست اینجا را ترک کنیم با این وضع می خواهیم که این زن که زندگی پر ماجرایش دیدنی است را بیاوریم هر چه شد، شد.[8] زنی که زندگی اش را بر برگ غربت نوشته اند. اوضاع اینجا: تیپ ها مختلف، عقاید متضاد، حرف ها مترادف و محتوا و مفهوم در صورتی که ترادف در کلام باشد قهراً یکی است و ژست ها مشترک، شکایات متناقض، و دین آری دین، دین یک بعدی، که حرکت رکوع را موجی می دانند که در نهایت شاه را بر می دارد[9]!!! اگر بگویی چه گل قشنگی است فریاد اعتراض که مردم زیر شکنجه اند[10] و من در این محیط مسمومیتم قطعی و قهری است، اکثراً با شور و شوق و کثیراً بی اطلاع و تک توک هایی که مطلب دستشان است خیلی ناکس[11] و فهیم و اما محیط [غرب] همه سگ باز و اگر راستش را بخواهی همه ی سگ ها آدم باز. و منزل ما سه اتاق دارد یکی برای آقا و یک اتاق 5/1»5/1 برای من که درش توی اتاق آقا باز می شود و اگر احتیاجی شود، درها صدا دار و من[ برای رعایت حال آقا ] از پنجره به حیاط می روم و باید مواظب باشم که افسر روبروئیم تیرم نزند به عنوان یک تروریست!! می بینی که چه شلم شوربایی است!
در اتاق دیگر 10 نفر می خوابند که درِ اتاق آقا توی اون باز می شود یعنی من اگر بخواهم بیرون بروم باید از اطاقم برم توی اطاق آقا از آنجا باید برم توی اطاق ده نفری [ و در آن اطاق ده نفری؛] همه تا قبل از خواب وزیر و وکیل مملکت آینده!! و بر سر رئیس جمهور این ملک دعوا، همین حالا یاد حرف جلال افتادم که می گوید روشنفکران ما از هر چهار نفر دور میز یک رئیس جمهور! الحق همین طور است. همین الان نماینده ی ابوعمار آمده است که یاسر گفته است که این مردی که می گوید من فرودگاه به فرودگاه می روم تا حرفم را بزنم باید بیاید اینجا تا به این عرب ها شجاعت را یاد دهد. گمانم خیال دارد آقا آنجاها شهید شود من که نیستم!!! از قول من به آقا جون[12] سلام برسان. خیلی پر حرفی کردم، آخه خیلی دلم برایتان تنگ شده... حسن عزیزم را می بوسم و می بویم. هر طوری شده فردا به وسیله ی تلفن باهات تماس می گیرم انشاالله. احمد 23 مهر 57
به نقل از یادگار امام علت هجرت امام به پاریس به جریاناتی که چند ماهی قبل از این تصمیم روی داد برمی گردد. با اوج گیری مبارزات
مردم ایران، دو دولت ایران و عراق در جلساتی متعدد که در بغداد تشکیل گردید، به این نتیجه رسید که فعالیت امام نه تنها برای ایران که برای عراق هم خطرناک شده است. توجه مردم عراق به امام و شور و احساسات زائرین ایرانی چیزی نبود که عراق بتواند به آسانی از کنار آن بگذرد و بدین جهت برادر عزیزمان آقای دعایی را خواستند تا خیلی روشن نظرات شورای انقلاب کشور عراق را به عرض امام برساند. آقای دعایی نظرات عراق را برای حضرت امام بیان داشت که ملخص آن عبارت است از: 1 حضرت عالی چون گذشته می توانید در عراق به زندگی عادی خود ادامه دهید ولی از کارهای سیاسی ای که باعث تیرگی روابط ما با ایران می گردد، خودداری نمایید. 2 در صورت ادامه ی کارهای سیاسی باید عراق را ترک کنید. تصمیم امام معلوم بود. رو کردند به من و فرمودند گذرنامه ی من و خودت را بیاور و من چنین کردم. آقای دعایی عازم بغداد شد، ولی از گذرنامه ها خبری نشد. چندی بعد سعدون شاکر رئیس سازمان امنیت عراق خدمت امام رسید و مطالبی در ارتباط با روابط ایران و عراق، اوضاع عراق و منطقه و گزارش هایی از این دست را به عرض امام رسانید. ولی در خاتمه چیزی بیشتر
از پیغام قبلشان نداشت. امام خیلی صحبت کردند که متأسفانه ضبط نشد، مثلاً فرمودند: من هر کجا بروم و (اشاره به زیلوی اتاقشان) فرشم را پهن کنم منزلم است و یا گفتند: من از آن آخوندها نیستم که تنها به خاطر زیارت دست از تکلیفم بردارم و از این قبیل. چندی گذشت و خبری نشد. احساسات مردم عراق و ایران در موقع تشرف امام به حرم مولای متقیان، صد چندان دیدنی بود. لذا منزلشان محاصره شد و کسی را حق ورود نبود. برادرم دعایی به بغداد احضار شد و تصمیم آخر قیاده الثوره مبنی بر اخراج امام، به او گفته شد و در مراجعت گذرنامه ها را به همراه داشت. با اجازه ی امام، تصمیم معظم له، مبنی بر سفر به کویت، به دوستان نزدیکمان در نجف گفته شد. به هفت هشت نفر از خصوصی ترین افراد. بلافاصله دو دعوت نامه برای من و امام توسط یکی از دوستانمان در کویت تهیه شد. (نام فامیل ما مصطفوی است لذا دولت کویت تشخیص نداده بود.) سه ماشین سواری تهیه شد و فردای آن روز بعد از نماز صبح حرکت کردیم. در یکی از ماشین ها، من و امام و در دوتای دیگر دوستان نزدیک در جریان منزلمان. شبی که قرار بود فردایش حرکت کنیم، دیدنی بود.
مادرم و خواهرم و حسین برادرزاده ام و همسرم و همسر برادرم همگی حالتی غیر عادی داشتند. تمام حواس من متوجه امام بود. ایشان چون شب های قبل سر ساعت خوابیدند و چون همیشه یک ساعت و نیم به صبح برای نماز شب برخاستند. درست یادم هست اهل بیت را جمع کردند و گفتند هیچ ناراحت نباشید، که هیچ نمی شود. آخر نمی شود ساکت بود. جواب خدا و مردم را چه می دهید. عمده تکلیف است، نمی شود از زیر بار تکلیف شانه خالی کرد. ایشان گفتند: اینکه هیچ، اگر می گفتند یک روز ساکت باش و اینجا زندگی کن و من می دانستم سکوت یک روز مضر است، محال بود قبول کنم. و باز از این قبیل بسیار. زمانی که می خواستیم سوار ماشین بشویم در تاریکی مردی غیر معمم نظرم را جلب کرد. دقیق شدم او آقای دکتر یزدی بود. او برای گرفتن پیامی از امام برای انجمن های اسلامی ایران و کانادا و امریکا آمده بود که مواجه با این وضع شد. تا آن لحظه او به هیچ وجه از جریان مهاجرت امام اطلاع نداشت. دکتر هم سوار یکی از آن دو ماشین شد، متوجه شدیم که یک ماشین از مأموران عراقی ما را همراهی می کنند. قرار بود آن روز آقای رضوانی (عضو شورای نگهبان) کار
معمولی روزانه ی خود را به صورتی عادی دنبال کرد. همه به نماز جماعت رفته بودند. اما نجف از امام خالی بود. صبحانه در یک قهوه خانه صرف شد. نان و پنیر و چای. نماز ظهر در مرز عراق به امامت امام خوانده شد. کارهای مرزی به سرعت انجام شد. مأمورین عراقی خداحافظی کردند و رفتند. دوستان هم به جز مرحوم املائی رحمه الله علیه و آقای فردوسی نماینده ی طبس و آقای دکتر یزدی راهی نجف شدند و ما پنج نفر روانه ی مرز کویت. آقایان یزدی و فردوسی و املائی کارشان تمام شد، من و امام ماندیم. گفتند صبر کنید! معلوم شد که کویت مطلع شده، از مرکز، شخصی آمد که خلاصه، صحبت یک ساعته اش این بود که ورود ممنوع! بازگشتیم. عراقی ها منتظرمان. اهلاً و سهلاً! از دو بعدازظهر تا 11 شب معطلمان کردند. مرحوم املایی با زرنگی خاص خودش، روانه ی بصره شد و «نجفی ها» را از چند و چون قضیه آگاه ساخت و با مقداری نان و پنیر و کتلت و از این قبیل چیزها برگشت. امام شدیداً خسته شده بودند و من برای ایشان شدیداً متأثر. امام از قیافه ی من فهمیدند که من از اینکه ایشان را این همه معطل کردند ناراحتم. گفتند تو از این قضایا ناراحت می شوی؟ گفتم برای
شما شدیداً ناراحتم. گفتند ما هم باید مثل بقیه سر مرزها بلا سرمان بیاید تا یکی از هزارها ناراحتی ای که بر سر برادرانمان می آید لمس کنیم. محکم باش. گفتم چشم! در حالی که ما توی اتاقی کثیف گرد امام که دراز کشیده بودند جمع شده بودیم تفألی به قرآن زدم: اذهب الی فرعون انه طغی قال رب اشرح لی صدری و یسرلی امری. باور کنید که نیروی تازه ای گرفتم. خیلی عجیب بود. بیهوده ما را بیش از نه ساعت معطل کردند. در حالی که ما گفته بودیم که می خواهیم به بغداد برگردیم امام عصبانی شدند و آنان را تهدید کردند. هر وقت من به آنها می گفتم که چرا معطل می کنید می گفتند باید از بغداد خبر برسد. بعد از عصبانیت امام آنها بلافاصله با بغداد تماس گرفتند و برخورد امام را با خودشان گفتند. امام به آنها گفتند آنچه بر من در اینجا بگذرد به دنیا اعلام می کنم! این را هم به بغدادیون خبر دادند، چیزی نگذشت که آمدند که ببخشید ما نتوانسته بودیم به مرکز خبر دهیم و الا آنها حاضر به این وضع نبودند و نیستند. تو را به خدا آنچه بر شما گذشته است به مرکز نگویید و از این قبیل مطالب که چی؟ که مرکز نیست، ماییم.
که چی؟ که امام یک مرتبه چیزی علیه مرکز ننویسند. ما را سوار کردند ولی دکتر یزدی را نگاه داشتند. دکتر به من گفت ناراحت نباشید، اینها نمی توانند من را نگاه دارند! چهار نفری عازم بصره شدیم، در هتلی نسبتاً خوب و تمیز شب را به صبح رساندیم. من و امام در یک اتاق، آقایان فردوسی و املائی در اتاق دیگر. با تمام خستگی ای که امام داشتند بعد از سه ساعت استراحت برای نماز شب بلند شدند. نماز صبح را با امام خواندم و بعد از نماز از تصمیمشان جویا شدم. گفتند سوریه. گفتم اگر راه ندادند؟ اگر آنها هم برخوردی مثل کویت کردند بعد کجا؟ کشورهای همسایه یکی یکی بررسی شد. کویت که نگذاشت، شارجه و دوبی و از این قبیل به طریق اولی نمی گذارند، عربستان که مرتب فحش می داد. افغانستان و پاکستان که نمی شد. می ماند سوریه و امام درست تصمیم گرفته بودند، ولی بی گدار به آب نمی شد زد. می بایست وارد کشوری شد که ویزا نخواهد و از آنجا با مقامات سوری تماس گرفته شود که آیا حاضرند بدون هیچ شرطی ما را بپذیرند. یعنی امام به هیچ وجه محدود نگردند. چرا که اگر محدودیت بود عراق که منزلمان بود. فرانسه را پیشنهاد کردم. زیرا توقف کوتاهمان در فرانسه
می توانست مثمر ثمر باشد و امام می توانستند بهتر مطالبشان را به دنیا برسانند. امام پذیرفتند. خوابیدیم. ساعت هشت صبح به مأموران عراقی گفتم می خواهیم برویم بغداد. گفتند می توانید برگردید نجف. گفتم نمی رویم. ساعتی بعد آمدند که مرکز می گوید تصمیمتان چیست؟ گفتم پاریس. با تعجب رفت. آقای یزدی ساعت 115/10 صبح آمد. خوشحال شدیم. می خواستند با ماشین عازم بغدادمان کنند. حال امام مساعد نبود، با اصرار با هواپیما رفتیم. بلافاصله بعد از پیاده شدن با پاریس تماس گرفتم که عازم آنجاییم. آقای دکتر حبیبی گفتند چه کنم؟ گفتم تا ورودمان به آنجا از تلفن فاصله نگیر. شب را در بغداد بودیم. دوستانمان را دوباره دیدیم. امام همان شب برای زیارت کاظمین مشرف شدند. احساسات مردم عجیب بود. صبح به فرودگاه رفتیم. هواپیما را معطل کردند. دو ساعت تأخیر داشت. جمبوجت بود. ما پنج نفر در طبقه ی دوم بودیم به اضافه ی سه نفر که آنها را نمی شناختیم. حالت عجیبی برای دوستان بدرقه کننده دست داده بود. نمی دانستند به سر امام چه می آید. مأموران، آقای دعایی را خواستند با حالتی متغیر برگشت. خجالت کشید که به امام بگوید. به من گفت که گفتند: امام دیگر برنگردد. چه پررو و وقیح! با تأثر خندیدم. ما در طبقه ی دوم بودیم. طبقه ی اول را هم ندیدم.
ولی مسافرانی بودند که می خواستند فرنگی شوند. هواپیما دو سه ساعت پریده بود که ما متوجه شدیم در آنجا زندانی هستیم. چرا که یکی از ما تصمیم گرفت دستشویی برود (البته در همان طبقه) با این وصف یکی از آن سه نفر بلند شد و دنبالش کرد. برای اینکه یقین کنیم درست فهمیدیم، مرحوم املائی بلند شد تا گشتی در طبقه ی اول بزند نگذاشتند. برگشت، بحث و گفتگو بین چهار نفرمان شروع شد. آیا می خواهند سر به نیستمان کنند؟ آیا می خواهند بدزدنمان؟ آیا خیال دارند در کشوری زندانیمان کنند و از این آیاها بسیار! امام پایین را نگاه می کردند. تو گویی در چنین سفری نیستند. بعد از صحبت های بسیار به این نتیجه رسیدیم که آقایان یزدی و املائی در ژنو پیاده شوند و من و فردوسی، پهلوی امام بمانیم و اگر نگذاشتند آنان پیاده شوند داد و بیداد کنیم تا مردم پایین متوجه شوند. دکتر به یکی از آن سه نفر گفت که ما می خواهیم ژنو پیاده شویم، کار داریم، لحظه ای بعد بلندگوهای هواپیما اعلام کرد موقعی که هواپیما در ژنو می نشیند کسی غیر از مسافران آنجا پیاده نشود! خیالاتی شدیم. امام به پایین نگاه می کردند. تصمیمان را اجرا کردیم. املائی یکی از آنها را که می خواست مانع پیاده شدنشان
شود از عقب گرفت. یزدی پرید توی پله ها! چیزی نگفتند. فقط دو نفرشان سلاح هایشان را که تا آن موقع دیده نمی شد در قفسه ای گذاشتند و دنبال آنها رفتند. بنا بر قرار، آقای حبیبی در منزل بود، پشت تلفن منتظر. به او گفتند که همه ی دوستانتان را جمع کنید در فرودگاه که اگر مسافران آمدند و ما نبودیم به هر وسیله ای هست نگذارید هواپیما پرواز کند (چون احتمال این معنی را می دادیم که بعد از پیاده کردن مسافران، ما را روانه ی دیاری دیگر کنند). در این هنگام به امامت امام نماز ظهر و عصر را خواندیم. چند دقیقه بعد آنها آمدند و ما خوشحال شدیم، تازه جریان را به امام گفتیم و خیالاتی که کرده بودیم. فرمودند دیوانه شدید! رسیدیم پاریس: برای اینکه عمامه ها جلب نظر نکند امام تنها رفتند و بلافاصله من و بعد از من و امام آن دو بزرگوار. همان شب از کاخ الیزه آمدند پیش من که ما مواجه شدیم با این قضیه چه بخواهیم و چه نخواهیم آیت الله آمده است. اگر معطل می شدیم، نمی گذاشتیم. وقت خواستند. امام گفتند بیایند، آمدند و گفتند حق ندارید کوچک ترین کاری انجام دهید و امام گفتند: ما فکر می کردیم اینجا مثل عراق نیست، من هر کجا بروم حرفم را می زنم.
من از فرودگاهی به فرودگاه دیگر و از شهری به شهر دیگر سفر می کنم تا به دنیا اعلام کنم که تمام ظالمان دنیا دستشان را در دست یکدیگر گذاشته اند تا مردم جهان صدای ما مظلومان را نشوند ولی من صدای مردم دلیر را به دنیا خواهم رساند، من به دنیا خواهم گفت که در ایران چه می گذرد. امام در فرانسه شبانه روز کار می کردند. روزی نبود مگر اینکه سخنرانی ای داشتند و یا مصاحبه و اعلامیه ای و این پدر پیر انقلاب با تمام وجود برای سقوط شاهنشاهی ایران و شکست امریکا که به امید خدا در منطقه خواهد بود، سر از پا نمی شناخت. گاهی مصاحبه گران می گفتند که این گونه ندیده اند در اتاقی 3»4 بدون تشریفات و بیا و برو و بدون میز و صندلی، روحانی ای سخن می گوید و به دنبال آن ایرانی به سخن و حرکت در می آید. رفت و آمدهای سیاسیون ایرانی شروع شد. از ایران و کشورهای اروپایی، آسیایی و امریکا. تقریباً همه آمدند و گفتند به رفتن شاه راضی شوید. چرا که امریکا و ارتش را نمی شود شکست داد، ولی امام می فرمودند: شما به مردم کاری نداشته باشید. آنان جمهوری اسلامی را می خواهند. اگر بخواهید این مطلب را رسماً بکویید شما را به مردم معرفی می کنم! و
بارها امام می فرمودند که ارتش از خودمان است به امریکا هم که مربوط نیست. شاه رفتنی است. ریشه ی رژیم شاهنشاهی را باید قطع کرد و مردم را آزاد نمود. مردم ایران هم خوب فهمیده بودند و به قول یکی از دوستان خوبمان که می گفت امام و امت یکدیگر را شناخته اند، بقیه هم حرف های نامربوط می زنند! مردم شعارهایشان را هم از اعلامیه های امام می گرفتند. در اینجا باید این مطلب را تذکر دهم که امام خیلی سریع می نویسند. مثلاً در ظرف یک ربع، یک صفحه ی بزرگ. واقعاً مشکل است. آخر امام است و روی هر جمله شان حساب می شود و می بینند که در نوشتن دارای سبک خاصی هستند. با اینکه وقتی که قرار شد درباره ی موضوعی موضعی گرفته شود، رسم است که دستیاران مطالبی را تهیه می کنند و برای رئیس جمهور و یا شخصیتی می خوانند و آنها هم نظرات خودشان را می گویند و پس از حک و اصلاح امضا می کنند. ولی امام، تمامی اعلامیه هایشان را خودشان نوشته اند و می نویسند. یک اعلامیه نیست، مگر اینکه امام تمامی آن را نوشته باشند. ما فقط گزارش ها را به امام می رساندیم و هم اکنون هم می رسانیم و باقی با امام بود و هست. شیرین است که با تمام این اوصاف، بعضی ها با کمال بی شرمی مدعی شدند
که ما اعلامیه ها را می نویسیم! اصلاً ما به امام گفتیم تا حکومت اسلامی را در نجف تدریس کنند! ما گفتیم با شاه مبارزه کن و این چنین هم مبارزه کن! ما و ما و ما! و من در اینجا صریحاً اعلام می کنم: 1 امام خود تصمیم به هجرت گرفتند و هیچ کس حتی به اندازه ی سرسوزنی در رفتن امام به پاریس دخالتی نداشت. فقط من پاریس را در آن شب عنوان نمودم که امام پذیرفتند. 2 تمام اعلامیه هایشان را خودشان می نوشتند و می نویسند و امام حاضرند و ناظر. اگر غیر از این بود و هست تکذیب بفرمایند و اگر کسی مدعی است که امام را به پاریس آورده است و یا برده است و یا کلمه ای برای امام نوشته است دروغ محض است و من خواهش می کنم که در این صورت مطلب را آفتابی کند. چرا در غیر این صورت بعداً ادعایی پذیرفته نیست. و اما من چرا روی این دونکته تکیه کردم با اینکه از عهده ی این نوشتار که داستان هجرت امام امت است خارج می باشد، زیرا تاریخ ما و مسیر تاریخی انقلاب ها و انقلاب ما در نتیجه ی نظام جمهوری اسلامی ما از مسیر اصلی و اصیل خود منحرف می شود و دیری نمی پاید که حرکت اصیل و مردمی و خدایی امام
به یک حرکت سیاسی و مترشح از غرب و شرق و یا این گروه مبدل می گردد. چنان که گفته شد و چه بی پروا و تقوا گفته شد که در تمام حرکات و سفرها، این ما بودیم که در کنار امام بودیم! دوستان خرده نگیرند که کسی در ذهنش هم چنین چیزهایی آن هم نسبت به امام نمی آید و تو چرا عنوان کردی! برادران و خواهران عزیز تا امام هست که خدا او را تا انقلاب مهدی زنده نگه دارد باید روشن شود که: 1 هیچ کس از هجرت امام به جز من و تنی چند از دوستان معمم نجف خبری نداشت. 2 امام خود تصمیم به هجرت به فرانسه را گرفتند و این حرکت به هیچ کس و هیچ یک از گروه های سیاسی چه داخل و چه ایرانیان خارج مربوط نیست. فردا ادعا نشود که ما آمدیم تا امام را راهی پاریس کنیم و یا به ما از ایران گفته شد تا به امام بگوییم در فرانسه بهتر می شود مبارزه کرد و از این قبیل لاطألاتی که اگر با بودن امام روشنش نکنیم، فردا از بزرگ ترین انحرافات اساسی این انقلاب و نهضت به شمار خواهد رفت! پس از دو روز توقف به دهاتی در هفت فرسنگی پاریس رفتیم نوفل لوشاتو.
آنجا منزل آقای عسگری بود. ایشان به ما خیلی محبت کرد. منزلی در پاریس گرفته شد تا هر کس بخواهد به نوفل لوشاتو بیاید از آنجا راهنمایی شود و یا با مینی بوس که در آنجا بود و روزی یکی دو بار رفت و آمد می کرد به دیدار امام بیاید. دو سه ماه پرخاطره ای بود. وقتی که شاه از ایران رفت خود امام به این فکر افتادند که به ایران بیایند و از طرفی از اینکه امریکا و ایرانی های مقیم امریکا اصرار داشتند که آقا به ایران نیاید، در جمع به این نتیجه رسیدیم که این عده ای که در ایران فشار می آورند که امام نیاید دارای روحیاتی هستند که می خواهند قصه را به بختیار تمام کنند. امام تصمیم گرفتند که بیایند. یک هفته قبل از آمدن امام به ایران که درست خاطرم نیست یکشنبه بود یا پنجشنبه، امام اعلام کردند که به ایران می آیم. به دنبال این قصه، بختیار فرودگاه را بست و گفت تا دو روز بسته است. امام گفتند من روز سوم می روم. دوباره فرودگاه را بست، دوباره امام گفتند به محض اینکه باز شد می رویم. نکته ی مهم این است که در این بازی هیچ وقت امام بازنده نمی شد. چرا چونکه فرودگاه نمی توانست برای همیشه بسته بماند و
هر موقع که باز می شد آن روز، روز ورود امام به ایران بود، بالأخره همین طور هم شد. ما بلیط تهیه کردیم، در حدود 50 نفر ایرانی بودیم و 150 نفر هم خبرنگار خارجی با ما بودند که آمدیم به ایران. در ایران قرار شد که من اول پیاده شوم و وضع سالن را ببینم که چه جوری است. آمدم پایین و دیدم و بعد با آقای عمو برگشتیم به داخل هواپیما و به همراه امام پیاده شدم. باز به نکته ای باید اشاره کنم که از اهمیت بسزایی برخوردار است و آن این است که در توی هواپیما امام واقعاً آرام بودند. هیچ گونه تشویشی نداشتند، حتی همان شب قبل [از] پرواز، نماز شب و نماز صبح خود را خیلی به آرامی برطبق معمول هر شب خودشان به جای آوردند و استراحت مختصری هم کردند تا اینکه سوار هواپیما شدیم و به ایران رسیدیم. همه معتقد بودند به اینکه امام نباید به بهشت زهرا (س) بروند، چونکه راه بهشت زهرا (س) خیلی شلوغ است و ما می گفتیم اگر برویم به میان مردم عادی چه می شود. ولی امام گفتند خیر من باید بروم بهشت زهرا (س). باید یادآور شویم که طرح رفتن به بهشت زهرا (س) را امام خودشان وقتی در
پاریس بودیم اعلام کردند. با وجود اصرار آن مستقبلین برای منصرف کردن امام از این تصمیم، ما عازم بهشت زهرا (س) شدیم؛ چون امام خودشان چنین تصمیمی داشتند. به علت زیاد بودن تعداد ماشینهای همراه در بین راه، فقط چندبار مردم متوجه اتومبیلی که امام در آن قرار داشت شدند که ریختند و خیلی خطرناک شد. در ماشین امام که فقط من و راننده همراه امام بودیم در جلوی بهشت زهرا (س) شلوغ شد و مردم ریختند. با ماشین به سوی بهشت زهرا (س) می رفتیم. و وضع جوری شد که ماشین حرکت عادی نداشت تا اینکه اصلاً موتور ماشین سوخت و از آن پس دیگر این فشار جمعیت بود که اتومبیل را به هر جهت می برد، حتی یک بار نزدیک بود ماشین توی
جوی آب بیافتد. همین حین هلیکوپتر آمد و امام و من سوار هلیکوپتر شدیم و از آنجا در نزدیکی قطعه ی 17 پیاده شدیم. امام فاصله ی هلیکوپتر تا روی کرسی خطابه را راحت طی کردند. امام صحبت خودشان را ایراد کردند که همه می دانید و بعد با آمبولانس از در بهشت زهرا (س) خارج شده و ماشین به دست راست پیچید، پس از طی مسافت در جاده به طرف قم باز به سمت راست پیچید و به داخل بیابان رفت و با سرعت زیادی جلو رفت، هلیکوپتر ما هم روی آمبولانس حرکت می کرد. سریع خود را به آنجا رساندیم و امام را که از آمبولانس پیاده شده بود، سوار کردیم و تا جمعیت برسد از روی زمین بلند شدیم. مسأله ای که در این حال برای ما مطرح شد این بود که حالا کجا برویم؟ آیا به فرودگاه مهرآباد برویم؟ تصمیم بر این شد و رفتیم آنجا. ولی دیدیم هنوز جمعیت در فرودگاه و میدان آزادی موج می زند. بنا شد برویم جلوی بیمارستان امام خمینی. توی هلیکوپتر من از امام پرسیدم حالتان چطور است. گفتند هیچ خوب نیست در نتیجه ی فشار جمعیت امام حالشان بد شده بود. وقتی که هلیکوپتر در محوطه ی بیمارستان فرود آمد، کارکنان بیمارستان به خیال اینکه بیماری
آورده اند به طرف هلیکوپتر دویدند. در این بین با امام رو به رو شدند که یک حالی شده بودند. نمی دانستند چه بکنند. یکی از دکترهای بیمارستان ماشین خودش را که یک پژو بود آورد و ما توی آن نشستیم و رفتیم. یک ماشین جیپ هم که از خود دکترها و کارکنان بیمارستان بود به عنوان محافظ از جلوی بیمارستان پارک کرده بود، از ماشین دکتر پیاده شدیم و با ماشین آقای ناطق نوری به منزل دختر آقای پسندیده رفتیم. شب هم از آنجا به مدرسه ی رفاه رفتیم که ساعت 10 شب بود. امام خیلی خسته شده بودند. این، قضیه ی ورود امام از پاریس به تهران بود. در اینجا لازم می دانم یک بار دیگر یادآوری کنم که تصمیم آمدن به تهران را فقط خود امام گرفتند و در حالی که تقریباً همه مخالفت می کردند، امام گفتند «نه» ما باید برویم ایران و این چیزی بود که حتی از تهران هم به ما فشار آورده می شد. یعنی همه می ترسیدند که قصه چه می شود ولی امام خودشان آمدند.
و راه امام می توانست داشته باشد. اما هنگامی که وصیت نامه ی او را بررسی می کنیم، می بینیم که اساساً مخاطب وی در این وصیت نامه، خانواده اش هستند نه ملت ایران. به همین دلیل این وصیت نامه خیلی مختصر و در حد ادای تکلیف شرعی تنظیم شده است. به نظر می رسد آن مرحوم همان گونه که در زمان حیات حضرت امام همواره پشتِ سر پیشوایش حرکت می کرده و هیچ گاه به عنوان فرزند رهبر انقلاب بروزی نداشت، پس از رحلت امام نیز همین سیره را حفظ نموده و نمی خواسته وصیت نامه ی مفصلی در کنار وصیت نامه ی حضرت امام بر جا گذارد و به این ترتیب تلاش داشته است تا همواره توجه عموم مردم و مسئولان به وصیت نامه ی امام باشد. بدین ترتیب پیام نانوشته ی وصیت آن مرحوم این است که همه ی گفتنی ها و سفارش های لازم در ارتباط با انقلاب، در وصیت نامه ی امام آمده است. راجع به وصیت نامه ی آن عزیز نکات زیر را متذکر می شویم: 2. هر چند در این وصیت نامه، اشاره ی چندانی به مسائل مربوط به انقلاب و نظام اسلامی نشده، اما از میان مسائل مختلف و ارکان نظام اسلامی، تنها به مسأله ی رهبری سفارش شده است که نشان از اهمیت این مسأله از نگاه آن مرحوم دارد و مهم تر اینکه به عنوان کلی «رهبری» و «ولایت فقیه»
بسنده نشده بلکه علاوه بر اینها به طور مشخص با تعبیر رهبر بزرگوارمان حضرت آیت الله خامنه ای (دامت برکاته) از مقام معظم رهبری نام برده شده و بعد در فراز دیگری خطاب به فرزندانش آمده است: به حسن و برادرانش این توصیه را مینمایم که همیشه سعی کنند در خط رهبری حرکت کنند و از آن منحرف نشوند که خیر دنیا و آخرت در آن است و بدانند که ایشان موفقیت اسلام و نظام و کشور را می خواهند. هرگز گرفتار تحلیل های گوناگون نشوند که دشمن در کمین است. 3. مسأله ی مهم دیگری که در این وصیت نامه به چشم می خورد، بی بضاعتی مادی مرحوم حاج احمد آقا است و این نکته ی حائز اهمیتی است که وضع زندگی فرزند رهبر یک کشور در آخر عمر، حتی در حد بسیاری از مردم معمولی کشورش هم نیست. 4. نکته ی جالب توجه دیگری که در این وصیت نامه به چشم می خورد، سفارش فرزندان به لباس مقدس روحانیت است: به فرزندان عزیزم حسن و یاسر (رضا) و علی سفارش می کنم متدین و با تقوی باشند و دوست دارم در حوزه ی علمیه ی قم درس دینی بخوانند و در موقعش متلبس به لباس روحانیت شوند. معتقدم این طور بیشتر محفوظ می مانند. رحمت خدا بر آزاد مردانی که دامان خویش را از غبار
دنیا و آلودگی هایش پیراستند و هیچ گاه در برابر فشارها تسلیم نشدند.
بسم الله الرحمن الرحیم با امید به رحمت واسعه ی حضرت حق جل جلاله و ایمان به حقانیت آنچه حضرت خاتم الانبیاء محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم آورده است و با اقرار به تبعیت محض از معصومین بزرگوار به خصوص مولای متقیان امیر مؤمنان و خلیفه ی بلا فصل رسول اکرم صلی الله علیهما و آلهما. اینجانب احمد خمینی فرزند حضرت امام خمینی رضوان الله تعالی علیه در تاریخ 30 شهریور 71 هجری شمسی مطابق با 23 ربیع الاول 1413 قمری چند سطری به عنوان وصیت می نویسم تا به این اصل اسلامی عمل کرده باشم. وصی خود فرزندم حسن خمینی را قرار دادم تا در صورت امکان به آنچه مورد نظرم است عمل نماید انشاء الله خداوند به ایشان پاداش خیر دهد. مرا حتی المقدور نزدیک پدر عزیزم و مراد و امامم دفن کند تا شاید به حساب حضرت امام فاتحه ای هم نصیب من سراپا گناه گردد و خداوند به خاطر آن حضرت مورد لطفم قرار دهد. بعد از من کار مرقد حضرت امام با ایشان است تا با کمک و هدایت برادر عزیزم جناب حجت الاسلام و المسلمین آقای انصاری که با در نظر گرفتن
تمامی جهات بهترین فرد و دلسوزترین شخص نسبت به حرم حضرت امام است، کارهای آنجا را بعد از من دنبال کند. بعد از من حسن خمینی تولیت آن مزار شریف را عهده دار باشد. کلیه ی اعلامیه ها و کتاب ها و نوشتجات حضرت امام قدس سره بعد از من در اختیار حسن خمینی است که هرگونه می خواهد چاپ و منتشر کند و در صورتی که وضع مالی خانواده ام خوب نباشد از درآمد آن برای گذران زندگیشان استفاده کند والا بهتر است پول حاصل از آن به فقرا و یا خرج حرم امام گردد درآمد آن مال همه ی افراد خانواده است. کار مؤسسه ی نشر امام نیز با صلاحدید حسن آن گونه که تشخیص می دهد، است. کتابهایی که در دفتر فرهنگی است و متعلق به من است در صورتی که خانواده ام (فاطی) احتیاج مادی داشته باشد، بفروشند و پولش را در اختیار او بگذارند ولی بهتر است همه ی بچه ها از آنها استفاده کنند در صورتی که نه احتیاج مادی باشد و نه بچه ها از آن استفاده می کنند، به کتابخانه ی آیت الله العظمی آقای نجفی سپرده شود تا طلاب از آن استفاده کنند و اگر حرم امام دارای کتابخانه شد در آنجا گذارده شود. کلیه ی اثاث منزل که مال من است، به همسرم بخشیدم البته اثاثی که
مربوط به من است، خیلی ناچیز است. من شخصاً در هیچ بانک و مؤسسه ای و یا شرکتی و از این قبیل، وجهی ندارم و اگر مختصر پولی در بانک تعاون اسلامی دارم، شهریه های مراجع بزرگوار قم است که باید صرف فقراء گردد. وجوهی که نزد خودم است یا پول شخصی و یا وجوه شرعیه است که جای هر کدام مشخص و روی هر کدام نوشته شده است. اگر به پولی برخورد شد که مشخص نبود، از اموال خودم محسوب نگردد. کلیه ی وجوهی که سهم مبارک و یا خیرات است در اختیار رهبر بزرگوارمان حضرت آیت الله خامنه ای (دامت برکاته) قرار گیرد تا در موارد مقرره اش صرف گردد. به فرزندان عزیزم حسن و یاسر (رضا) و علی سفارش می کنم متدین و با تقوی باشند و دوست دارم در حوزه ی علمیه ی قم درس دینی بخوانند و در موقعش متلبس به لباس روحانیت شوند معتقدم این طور بیشتر محفوظ می مانند و سفارش مادرشان فاطی عزیزم که زن فاضل و بسیار متدینی است را به آنها می کنم او زن عارف مسلکی است که مورد علاقه ی شدید امام بود. نکند خدای ناکرده بعد از من به او کم محبتی شود، نکند خدای ناکرده صدای فرزندان نسبت به او بلند شود. او لطیف و دانا است و گوش
دادن به نصایح او مسلماً به نفع فرزندانم است. سفارش مادرم که جان عزیزم فدای او باد را می کنم. او که سختی ها و مرارت های بسیار کشیده است و همیشه انیس و مونس اماممان بوده است، فرزندانم و فاطی خیلی مواظب ایشان باشند. امروز خدمت به خانم، روح امام را شاد می کند. فاطی عزیزم؛ تو خود بهتر از همه می دانی که دیر یا زود همه رهسپار دیار آخرتیم. سعی کن زندگی عادی خود را ادامه دهی و راضی باشی به رضای حق جل و علا. بین خود و خدای خود رضایت کامل دارم که تمام تلاشم برای تقویت اسلام و نظام و امام بوده است و از این جهت در آرامش کامل به سر می برم. البته من هم مانند همه ی کسانی که درگیر کارهای مختلف مبارزاتی و سیاسی هستند، بی اشتباه نبودم و به این اعتراف می کنم ولی تنها کسانی اشتباه نمی کنند که کاری نمی کنند. در زد و خوردهای سیاسی ممکن است کارهایی انجام داده باشم که مناسب شأن امام و یا یاران امام نبوده باشد. تقاضایم از خدا و یاران امام این است که مورد عفوم قرار دهند. من در جهت مصلحت امام به هیچ فرد و گروهی رحم نکرده ام و خیلی ها را در این راستا رنجانده ام که هنوز هم از این
جهت ناراحت نیستم. از همه به خصوص مادر، فاطی، خواهرها و بچه هاشان و قوم خویشان مادری و پدری، نسبی و سببی امید عفو و دعای خیر دارم. به حسن و برادرانش این توصیه را می نمایم که همیشه سعی کنند در خط رهبری حرکت کنند و از آن منحرف نشوند که خیر دنیا و آخرت در آن است و بدانند که ایشان موفقیت اسلام و نظام و کشور را می خواهند. هرگز گرفتار تحلیل های گوناگون نشوند که دشمن در کمین است. خداوندا عبد تو پیش تو می آید و تنها امیدش به توست. عبدی شرمگین و گناه کار. او را به رحمت و بزرگواری خود ببخش. یاارحم الراحمین. والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته. برای من ده (10) سال نماز و روزه بدهید. وصیتنامه های قبل از این تاریخ فاقد ارزش است. احمد خمینی 23 ربیع الاول1413 30 شهریور 1371 [1]. نامه ای برای همسر [2]. حضرت امام خمینی [3]. کاخ الیزه مقر«والری ژیسکار دستن» رئیس جمهور وقت فرانسه [4]. منظور: بی اعتنایی حضرت امام به تشریفات حفاظتی و این از جمله برخوردهای شگفت انگیز حضرت امام است چه در ماجرای حوادث سال 42 و چه در ایام تبعید در ترکیه و عراق و اقامت در پاریس و چه در بازگشت مخاطره آمیز به ایران و
در تمام ادوار پس از آن، با وجود آن همه دشمنان و دشمنی ها و ترورها و سازمان هایی که به خون ایشان تشنه بودند و با وجود خبرها و گزارش هایی که در تمام این سال ها از طرح های ترور به گوش می رسید، حضرت امام خمینی همواره در مواجهه با برنامه های حفاظتی از ایشان مشابه همین برخورد را داشته و در برابر اظهار نگرانی دوستان و منسوبین از ناکارآیی هرگونه سوء قصدی نسبت به خود اطمینان می داده است که گویی بر این واقعیت وقوف کامل داشته است. والله العالم. [5] منظور یادگار امام خمینی این است که ایشان از یک سو به اطمینانی که حضرت امام می داده آگاهی و ایمان داشت و از سوی دیگر در برابر عشقی که به امام داشت و با آگاهی که از حجم دشمنی ها و توطئه های مخالفین داشته است، نسبت به احتمال هرکونه اتفاق سوئی نگران بوده است. [6]. آقای دکتر محمود بروجردی داماد امام. [7]. منظور والده ی مکرمه ایشان، بانوی نمونه ی انقلاب اسلامی خانم خدیجه ثقفی (همسر حضرت امام) است که در آن زمان هنوز در نجف به سر می بردند. [8]. اشاره به سفر قریب الوقوع همسر حضرت امام از نجف به پاریس [9]. اشاره به برداشت رایج و منفی متحجرین از اسلام که با مبارزه با شاه
و بیدادگری مخالف بوده و معتقد بودند فقط باید دعا کرد و نماز خواند. [10]. اشاره به افراطی گری ها و روحیات نامتعادلی که در اوایل انقلاب تحت تأثیر روحیه ی انقلابی گری بر بسیاری از انقلابیون به ویژه جوانان در آن ایام دارد که همه چیز را حتی مسائل ذوقی و احساسی و عرفانی از دریچه ی برخورد انقلابی می نگریستند. [11]. اشاره به سیاست بازانی که برای عقب نماندن از قافله ی انقلاب و بهره برداری های بعدی در نوفل لوشاتو گرد آمده بودند، چهره هایی همچون بنی صدر و قطب زاده و همفکرانشان از لیبرال ها و ملی گرایان و دیگران... [12]. حضرت آیت الله طباطبائی (پدر همسر یادگار امام )
مجله پیام زن، ش 91 امیری، ابراهیم
تاریخ نویسی 90 سال زندگی بزرگمردی که انقلابی به عظمت و عمق و تأثیرگذاری و ثمر دهی انقلاب اسلامی ایران را رهبری کرد و در پی آن، نظام بی بدیل جمهوری اسلامی را در این سرزمین که قرنها گرفتار استبداد بی حساب شاهان و سایه سیاه استعمارگران بود، استوار ساخت، کاری است بسیار دشوار و اگر محدودیتهای انکار ناپذیری که در بازنویسی این تاریخ بلند و پر ماجرا وجود دارد را در نظر آوریم اذعان خواهیم کرد که کاری است ناشدنی. براستی که چگونه می توان رمز و راز شکل گیری شخصیت حضرت آیت الله العظمی امام خمینی، این مرد بزرگ قرنها را بازگو کرد در حالی که آنچه از جلوه های سالهای نخستین، و نوجوانی، و جوانی، و میانسالی وی مانده است تنها بخشی از زندگی ایشان است؛ چه رسد به خلوت امام و رازهای سر بمهری که در محفل انس معنوی او، با خدای بزرگ و اولیاء عظیم الشأن اسلام (ع) نهفته است. حتی مرور بر نقاط عطف و سرفصلهای زندگی آن بزرگوار نیز کاری نیست که در این مختصر بگنجد. این است که از آن «آفتاب» شرق، تنها جرعه ای برگرفتیم و چون «ماه» بازتابی از بخش کوچکی از شعاعهای جهانتاب
آن وجود نازنین شدیم. با اینهمه سخن به درازا می کشید و با همه اختصار، چاره ای نبود جز اینکه پیام زن، «ماه» شمار «آفتاب» زندگی امام، از آغاز تا انجام را در سه بخش سامان دهد و در سه دفتر ولی همه در همین ویژه نامه، تقدیم کند؛ دفتر نخست: «از غنچه جمادی تا خروش خرداد» ؛ دفتر دوم: «از خرداد خونین تا بهمن سپید» ؛ و دفتر سوم: «از بهار بهمن تا سوگ خرداد» . آنچه اینک می خوانید بخش نخست این مجموعه است. دو بخش دیگر چنان که اشارت رفت، در صفحات بعدی آمده است. 1/7/1281 ش 20 جمادی الثانی 1320 ق
امام خمینی همزمان با سالروز میلاد مسعود بانوی بزرگ اسلام، حضرت فاطمه (س) در خانواده ای از اهل علم و تقوا و هجرت و جهاد، در خاندانی از سلاله زهرای اطهر (س)، در شهر خمین دیده به جهان گشود. پدر بزرگوار امام خمینی، آیت الله سید مصطفی موسوی از معاصران مرحوم آیت الله العظمی میرزای شیرازی، پس از آنکه سالیانی را در نجف اشرف به تحصیل علوم و معارف اسلامی پرداخته و به درجه اجتهاد نایل آمده بود، به ایران بازگشت و در شهر خمین ملجأ و هادی مردم در امور دینی گشت. در حالی که بیش از 5
ماه از ولادت آقا «روح الله» نمی گذشت، طاغوتیان و خوانین تحت حمایت عمال حکومت وقت، ندای حق طلبی پدر را که در برابر زورگوییهایشان به مقاومت برخاسته بود، خاموش کرده و وی را در مسیر خمین به اراک به شهادت رساندند. بدین ترتیب، امام خمینی از اوان کودکی با رنج یتیمی آشنا و با مفهوم شهادت رو به رو گردید و پس از شهادت پدر بزرگوارش، دوران کودکی و جوانی را تحت سرپرستی مادر با ایمانش، بانو هاجر که خود از خاندان علم و تقوا و از نوادگان مرحوم آیت الله خوانساری صاحب کتاب زبدة التصانیف بود و همچنین نزد عمه بزرگوارش صاحبه خانم که بانویی شجاع و حق جو بود، رشد کرد. 21/11/1281 12 ذیقعده 1320
آیت الله سید مصطفی موسوی پدر بزرگوار امام خمینی در راه خمین اراک، مورد سوء قصد گروهی از اشرار منطقه قرار گرفت و بر اثر اصابت چند گلوله به کتف و کمر در سن 47 سالگی به شهادت رسید. مرحوم سید مصطفی فرزند علامه جلیل القدر مرحوم سید احمد موسوی است که به گفته برخی، از خاندان جلیل صاحب «عبقات الانوار» می باشد. ایشان تحصیلات خود را در نجف اشرف و سامرا در زمان میرزای شیرازی پیگیری نمود و جزء علما و مجتهدان عصر
خود قرار گرفت. از اجازه ها و اوراق و کتابهایشان استفاده می شود ایشان به درجه اجتهاد رسیده و لقب «فخر المجتهدین» گرفته بود. وی پس از بازگشت از نجف اشرف و از سال 1312 تا 1320 ق که در خمین سکونت داشت، رهبری و هدایت اهالی خمین و حومه را به عهده می گیرد و مشغول اداره امور مردم می گردد. پدر بزرگوار بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران در مدت اقامت خود در خمین، به شدت در مقابل زورگوییهای ظالمان و خوانین منطقه ایستادگی می کرد و در راه دفاع از مردم مظلوم از هیچ کوششی دریغ نمی نمود، تا اینکه در سال 1320 در حالی که به همراه عده ای سوار و تفنگدار جهت مطلع کردن عضد السلطان حاکم اراک و خمین از اوضاع و احوال نابسامان خمین و روستاهای اطراف، عازم اراک بود، در بین راه توسط دو سرکرده خوانین (جعفر قلی خان و رضا قلی خان) مورد حمله قرار می گیرد و در اثر اصابت تیر به لقاء الله می پیوندد. جنازه ایشان پس از انتقال به نجف اشرف، با حضور علما و مردم به خاک سپرده شد. قاتلان، پس از ارتکاب جنایت ددمنشانه خود، متواری گشته، ولی پس از مدتی دستگیر و به زندانی در تهران منتقل شدند. یکی از آن دو در زندان فوت
کرد و فرد دیگر به واسطه پیگیری قاطعانه و مستمر بستگان آن شهید، به اعدام محکوم شد و به جزای خود رسید. ایشان دارای سه پسر و سه دختر بود. پسرها عبارتند از: سید مرتضی، معروف به آیت الله پسندیده؛ سید نورالدین که از محترمان مقیم تهران بود و سید روح الله امام خمینی که آخرین فرزند آن مرحوم می باشند. 1288 ش 1327 ق
امام خمینی به منظور تحصیل دروس ابتدایی در سن 7 سالگی عازم مکتبخانه آخوند «ملا ابو القاسم» در خمین شد و ادامه درس و آموزش را نزد «آقا شیخ جعفر» شاگردی کرد و آنگاه وارد مدرسه شد و تمرین و آموزش خط را نزد استاد «آقا حمزه محلاتی» فرا گرفت و قبل از پانزده سالگی تحصیلات دبستان را به پایان برد. 1336 ق
والده فاضله و مکرمه امام خمینی، بانو هاجر خاتون در این سال عالم فانی را وداع گفت . مرگ مادر در حالی اتفاق افتاد که امام خمینی بیش از پانزده سال از عمر خود را نگذرانده بود. این پیشامد اندوهی جانکاه بر چهره امام نشاند، امام هیچ یک از رنجها و سختیها و سیل حوادث روزگار او را در زندگی متزلزل نساخت و وی در سایه اعتماد به نفس، به کسب پیشرفت و
تکامل و تحصیل علم و دانش و فضیلت پرداخت. «هاجر خاتون» بانوی با ایمان و بزرگواری بود که نگهبان و مربی یتیمانش که کوچکترین آنها «روح الله» چند ماهه بود، شد. وی استوار ایستاد و از فرزندانی خرد و ناتوان، زنان و مردان بزرگ و پاکدامنی تربیت کرد که فرزند کوچکتر او، حکومت دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی را به زباله دان تاریخ فرستاد و قرن بیستم را با قیام الهی خود زیر و رو کرد. ایشان با همیاری و کمک «صاحبه خانم» عمه بزرگوار امام، پس از شهادت پدر امام خمینی به منظور اجرای عدالت و خونخواهی شهیدشان سفری مخاطره آمیز را آغاز کردند و در پایتخت با استقامت و شهامت خویش آنقدر ماندند تا سرانجام عدالت را درباره قاتل آیت الله شهید اجرا کردند. 1336 ق
در این سال بانو «صاحبه خانم» عمه بزرگوار امام خمینی در اثر بیماری دار فانی را وداع گفت. عمه مکرمه امام شیر زن دلاور و شجاعی بود که در برابر دزدان و اشرار می ایستاد و کلامش همچون فرمانده ای متنفذ بود. آیت الله پسندیده در خاطرات خود از وی به عنوان «عالمه با شهامت» نام می برد. مقبره این بانوی مؤمنه و فاضله در کنار قبر مادر بزرگوار امام خمینی در «خاکفرج» در
جوار امامزاده احمد از نوادگان امام سجاد (ع) قرار گرفته است. 1339 ق
امام خمینی پس از آموزش صرف و نحو و منطق به مدت سه سال در محضر برادر بزرگش (آیت الله سید مرتضی پسندیده) رهسپار حوزه علمیه اراک که تحت زعامت مرحوم آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی رونق بسزایی داشت، شد و در محضر اساتید فن به آموختن ادبیات مشغول گردید . ایشان فراگیری کتاب مطول را نزد مرحوم «شیخ محمد علی بروجردی» و ادامه منطق را نزد مرحوم «حاج شیخ محمد گلپایگانی» و شرح لمعه را نزد مرحوم «آقای عباس اراکی» آغاز کرد. همچنین ایشان از محضر اساتید دیگری همچون «آقا میرزا محمود افتخار العلما» ، «آقا میرزا مهدی داعی» و «میرزا رضا نجفی خمینی» استفاده نمود. فروردین 1300 رجب 1340 ق
امام خمینی همزمان با هجرت آیت الله حائری یزدی به قم، رهسپار حوزه علمیه قم گردید. ایشان پس از ورود به قم در مدرسه «دار الشفا» مسکن گزید و در حوزه تازه تأسیس آن سامان تحصیلات خود را با جدیت دنبال نمود و به سرعت مراحل تحصیلات علوم حوزوی را نزد استادان طی کرد و از محضر اساتیدی بزرگ همچون مرحوم آقا میرزا محمد علی ادیب تهرانی، آیت الله سید محمد
تقی خوانساری و آیت الله سید علی یثربی کاشانی بهره برد. 1345 ق
امام خمینی پس از اتمام دوره سطح، شرکت در درس خارج آیت الله حائری را آغاز نمود. در محضر آن استاد بزرگ بود که توانست سطوح عالی علمی و مبانی فقهی و اصولی خود را تحکیم و تکمیل نموده و به درجه اجتهاد برسد. هنگام رحلت آیت الله حائری در سال 1355 که امام در 35 سالگی بود، دارای مبانی متقن، محکم و مستقل بود و در زمره فضلای نامی و نوابغ علمی حوزه قرار داشت. ایشان علاوه بر مقام ممتاز فقاهت، در علوم هیأت و فلسفه، حکمت و عرفان و اخلاق نیز دارای مهارت ویژه و تخصصی کامل بود. استاد ایشان در علوم هیأت و ریاضیات و فلسفه، مرحوم حاج سید ابوالحسن رفیعی قزوینی بود. امام ادامه این دروس، به اضافه علوم معنوی و عرفانی را نزد مرحوم آقا میرزا علی اکبر حکمی یزدی آموخت و عروض، قوافی و فلسفه اسلامی و غرب را نزد مرحوم آقا شیخ محمد رضا مسجد شاهی اصفهانی و اخلاق و عرفان را مقداری نزد مرحوم آیت الله حاج میرزا جواد ملکی تبریزی و عالیترین سطوح عرفان نظری و عملی را به مدت شش سال نزد مرحوم آیت الله
آقا میرزا محمد علی شاه آبادی فرا گرفت. امام خمینی علاوه بر دروس رایج حوزه، به دلیل توجه به مسایل علمی و فرهنگی خارج از حوزه و مجامع روشنفکری و دانشگاهی در سن 26 سالگی به آموختن فلسفه داروین و نقد آن نزد مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد رضا نجفی اصفهانی مسجد شاهی پرداخت. بنا به گفته برخی، امام مدتی را نیز صرف فراگیری زبان انگلیسی کرد. 1347 ق
امام خمینی تدریس کتب فلسفی را در سن 27 سالگی آغاز نمود، لیکن دقت و احتیاط کامل را در انتخاب شاگرد و کتاب مورد بحث می نمود. ایشان مقید بود در مجلس درس، افراد لایق و فاضل و معتقد شرکت نمایند. امام دایما با برگزاری امتحان کتبی و شفاهی، میزان فراگیری شاگردان را کنترل می نمود و در صورت احراز عدم شایستگی، از شرکت آنان در مجلس درس جلوگیری می کرد. ضمنا همزمان با تدریس فلسفه، برای افراد شایسته و مورد اعتماد به طور خصوصی بحثی از علوم عرفان را نیز شروع کرد. 1307 ش 1347 ق
امام خمینی از سن 27 سالگی در کنار تحصیل و تدریس، اقدام به تألیف و تصنیف نمود. حاصل این کوشش، تألیف دهها جلد کتاب و شرح و حاشیه بر
چند کتاب در موضوع فقه، اصول، تفسیر، عرفان، اخلاق، احکام و فلسفه بود که تعداد زیادی از آنها چاپ و منتشر شده است. شوق به تألیف و تصنیف در تمام دوران نهضت تا آغاز انقلاب همچنین ادامه داشت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به علت گرفتاریهای متعدد، امام فرصت نگارش نیافت، اما همچنان با ایراد سخنرانی و صدور پیامها و اطلاعیه های متعدد به مناسبت های گوناگون و برگزاری چند جلسه تفسیر که از سیما پخش شد گنجینه ارزشمندی از احکام علمی و عملی اسلام را که چون «صحیفه نور» است، برای امت اسلام به یادگار گذاشت. «شرح دعای سحر» ظاهرا اولین اثری است که توسط امام خمینی در سن 27 سالگی تحریر شده است . این کتاب از کتابهای عرفانی حضرت امام و مانند تألیف دیگر ایشان، مصباح الهدایة قابل استفاده کسانی است که با فلسفه و عرفان آشنایی کامل داشته باشند. سال تألیف این کتاب، همزمان با ورود مرحوم آیت الله شاه آبادی به قم است و تألیف این کتاب در سال اول شاگردی در نزد آن مرحوم این نکته را روشن می کند که حضرت امام همان طور که خود در اولین برخورد و ملاقات با آقای شاه آبادی اظهار داشته بود فلسفه را قبلا خوانده و در عرفان نیز
کار کرده و استاد دیده بود. این کتاب به زبان عربی نگاشته شده و با ترجمه فارسی، پس از پیروزی انقلاب منتشر شده است. امام خمینی کتابهای عرفانی دیگری همچون «حاشیه بر مصباح الانس» و «رساله لقاء الله» را نیز تحریر نمود. 1308 ش 1347 ق
امام خمینی در سن 28 سالگی با خانم قدس ایران ثقفی، فرزند مکرمه آیت الله حاج میرزا محمد ثقفی تهرانی ازدواج نمود. آیت الله حاج میرزا محمد ثقفی فرزند مرحوم آیت الله حاج شیخ ابوالفضل کلانتر که در آن زمان در حوزه علمیه قم می زیست، به واسطه مرحوم آیت الله لواسانی با امام آشنا شد و در همان برخورد اول، شیفته فضایل علمی و اخلاقی و مجذوب روح با عظمت ایشان شد؛ از این رو بدون تأمل پیشنهاد ایشان را در امر ازدواج پذیرفت. خانم ثقفی در مدت قریب به 60 سال زندگی مشترک با امام خمینی متحمل سختیها و مشکلات فراوانی شد و در پیشبرد نهضت اسلامی، همگام و همراه با امام بود. همسر مکرمه امام متولد 1292 ش می باشد و ثمره این ازدواج، هفت فرزند به نامهای: مصطفی، صدیقه، فریده، فهیمه، سعیده، احمد و لطیفه می باشد که در حال حاضر سه دختر در قید حیات می باشند. آذر 1309 12 رجب 1349
«حاج
آقا مصطفی» اولین فرزند امام در شهرستان قم دیده به جهان گشود. ایشان پس از اتمام دروس ابتدایی، به تحصیل علوم اسلامی در حوزه علمیه قم پرداخت و دوره سطح را از محضر اساتید حوزه همچون آیت الله مرتضی حائری، آیت الله شهید صدوقی، آیت الله سلطانی و آیت الله شیخ محمد جواد اصفهانی بهره برد، و در سن 21 سالگی از حوزه درس خارج و فقه مرجع بزرگ وقت مرحوم آیت الله بروجردی استفاده کرد و درس خارج اصول را در محضر امام شروع کرد و پس از درگذشت آیت الله بروجردی، در حوزه درس فقه و اصول پدر بزرگوارش و نیز علامه بزرگ مرحوم میرداماد شرکت کرد. آیت الله سید مصطفی خمینی علاوه بر مقام و درجه اجتهاد در فقه و اصول، در علوم معقول و فلسفه و کلام نیز تبحر داشت و قبل از سن 30 سالگی جامع دانش معقول و منقول گردید و مدت ده سال در حوزه علمیه نجف خارج اصول تدریس می کرد. از ایشان تألیفاتی در زمینه های مختلف فقهی، اصولی، تفسیر و ... به جا مانده است. ایشان از سال 1341 وارد فعالیتهای سیاسی شد و پس از تبعید امام به ترکیه، وی نیز تبعید شد و تا هنگام شهادت همراه و یاور امام
بود. مقبره آن مرحوم در نجف اشرف می باشد. 1318 ش 4 محرم 1358 ق
کتاب «اربعین» شرح چهل حدیث از پیشوایان معصوم (ع) است که توسط امام و به زبان فارسی تألیف شده است. کتاب فوق در اصل عمدتا تقریرات درس ایشان است که مضامین آن را در مدرسه فیضیه و ملا صادق در قم برای شاگردان خود ایراد فرموده و سپس تصمیم گرفتند آن را به صورت کتاب بنگارند . حضرت امام در آغاز کتاب فرموده اند: «این بنده بی بضاعت ضعیف مدتی بود با خود حدیث می کردم که چهل حدیث از احادیث اهل بیت عصمت و طهارت (ع) [را] که در کتب معتبره اصحاب و علما ثبت است، جمع آوری کنم، که با حال عامه مناسبتی داشته باشد و از این جهت آن را به زبان فارسی نگاشته که فارسی زبانان از آن بهره گیرند...» . امام در آغاز حدیث اول، چهار نفر از مشایخ را که به ایشان اجازه روایت حدیث داده اند، به این ترتیب نام برده اند: شیخ محمد رضا آل علامه، حاج شیخ عباس قمی، سید محسن امین و سید ابوالقاسم دهکردی اصفهانی. 30/1/1321 ش 1361 ق
کتاب «آداب الصلاة» یکی از تألیفات امام است که نگارش آن در این تاریخ به پایان
رسید . در این کتاب آداب قلبی و اسرار معنوی نماز مطرح شده است. در این کتاب تفسیر سوره های حمد و توحید و قدر به صورت عرفانی و نسبتا مفصل آمده است . سه سال پیش از تألیف این کتاب، در یکی از آثار گرانقدر حضرت امام به نام «سر الصلاة» همین معانی به صورت موجز و به زبان خاص اهل عرفان به نگارش در آمده بود، لکن ایشان به منظور استفاده مردم به تألیف کتاب حاضر به زبان ساده پرداختند.
امام خمینی با انتشار کتاب «کشف الاسرار» فعالیت علنی سیاسی خود را که آکنده از انتقاد به سیاستهای استعماری و ضد اسلامی رضاخان و پس از او بود، آغاز کرد و نسبت به ادامه همان سیاستها بلکه بدتر از آن پس از فرار رضاخان، به همه مردم بخصوص علما و روحانیون حوزه های علمیه هشدار داد. ایشان کتاب فوق را در رد کتاب «اسرار هزار ساله» که توسط شخصی منحرف و به منظور ترویج وهابیت و در رد تشیع و اسلام نوشته شده بود، به رشته تحریر در آوردند. امام به جهت اهمیت موضوع، تدریس خود را در قم تعطیل و پاسخ کتاب فوق را به طور مستدل بیان کردند؛ به گونه ای که در اثر فعالیت شبانه روزی در
نگارش کتاب فوق از ناحیه چشم بیمار شدند. حضرت امام میفرمود: «یک روز برای درس به طرف مدرسه فیضیه می رفتم. در وسط راه متوجه شدم که عده ای راجع به کتاب اسرار هزار ساله بحث و گفتگو می کنند. یک مرتبه به ذهنم آمد که عجب، ما داریم می رویم درس اخلاق می گوییم و حال آنکه این بحثها در حوزه مطرح است!» ایشان از وسط راه بر می گردند و ظرف مدت یک ماه تا چهل روز تقریبا تمام کارهایشان را رها می کنند و کتاب فوق را می نویسند. ایشان در مقدمه کتاب می نویسند: «امروز که دنیای آتش خیز بناچاری دست خود را به طرف دین و روحانیت دراز کرده... بعضی از نویسندگان ما حمله به دین و دینداری و روحانیت را بر خود لازم دانسته، بدون آنکه خودشان نیز مقصودی جز فتنه انگیزی داشته باشند، با قلمهای ننگین خود اوراقی را سیاه کرده، بین عامه مردم پخش کرده اند. غافل از آنکه سست کردن مردم، امروز به دین و دینداری و روحانیت از بزرگترین جنایات است که برای فنای کشور اسلامی هیچ چیز بیش از آن کمک کاری نمی کند» . امام خمینی همچنین در کتاب فوق برای اولین بار به طرح مسأله «ولایت فقیه» و حکومت اسلامی پرداختند و بر لزوم حکومت اسلامی تأکید ورزیدند. 15/2/1323
ش 11 جمادی الاولی 1363
پس از کشف الاسرار تاریخی ترین سند مبارزه امام قطعه ای است که به درخواست مرحوم حجت الاسلام وزیری در یزد، در دفتری که به منظور گردآوری دستنوشته علما و بزرگان قرار داده بود، نوشته اند. در این سند که با آیه شریفه «قل انما اعظکم بواحدة ان تقوموا لله مثنی و فرادی» آغاز شده است، حضرت امام «قیام لله» را تنها راه اصلاح دو جهان بیان می کنند و می نویسند : «قیام برای خدا است که خاتم النبیین (ص) را یک تنه بر تمام عادات و عقاید جاهلیت غلبه داد و بتها را از خانه خدا برانداخت و به جای آن توحید و تقوا را گذاشت» . ایشان در ادامه درباره عواقب و مضرات ترک قیام برای خدا و اقدام برای منافع شخصی نوشته اند : «خودخواهی و ترک قیام برای خدا ما را به این روزگار سیاه رسانده و همه جهانیان را بر ما چیره کرده و کشورهای اسلامی را زیر نفوذ دیگران در آورده [است]» . امام خمینی در پایان این سند از همه علما و روحانیون و دینداران خداخواه دعوت می نمایند برای نجات دین از دست مشتی شهوتران قیام کنند. این نامه که در واقع بیانیه ای سیاسی و مبارزاتی است، در آغاز نخستین جلد مجموعه
صحیفه نور آمده است. 1363 ق
تخصص ویژه امام در علوم عقلی موجب شد ایشان در همان اوان جوانی، پاسخگویی اشکالات و شبهات عقلی نسبت به اسلام باشد. در آن زمان کسانی که نسبت به مسایل دینی سؤال داشتند، به قم رجوع می کردند و با اینکه علمای طراز اول در قم حضور داشتند، آنان را برای برطرف کردن ابهام و اشکال به حضور امام راهنمایی می کردند. هنگامی که شخصی، به علت شبهاتی که معاندان به او تلقین کرده بودند، در ایمان و عقاید دینی خود دچار لغزش شده و برای به دست آوردن حقیقت به قم مراجعه کرده بود، وی را به امام خمینی معرفی کردند. ایشان با پشتکار و اهتمام فراوان در مقام رفع شبهه و ابهامات برآمد.اهتمام امام به این موضوع در حدی بود که سه روز درس خویش را تعطیل نمود و سرانجام موفق شد شبهات را از بین ببرد و از انحطاط فکری و سقوط آن شخص در منجلاب تباهی و گمراهی جلوگیری نماید و به راه حق و حقیقت راهنماییش کند. 1364 ق
امام خمینی تدریس خارج فقه و اصول را همزمان با ورود مرحوم آیت الله بروجردی به قم آغاز کرد. ایشان قبل از شروع درس خارج،
سالیان درازی به تدریس «سطح» اشتغال داشت و کتب فقه و اصول را با بیانی شیوا برای گروهی از فضلا و محصلان علوم اسلامی تبیین می نمود. ایشان با شروع درس خارج فقه و اصول و در ادامه آن، با سرمایه سرشار علمی خویش، جویبارهایی از علم و دانش و فضیلت را در بوستان روحانیت روان ساخت و ابواب و نظرات جدیدی را در فقه گشود و فقه و حکومت را در هم آمیخت و صدها شاگرد فاضل و مبرز تربیت نمود که بسیاری از آنها نقش مهمی در ایجاد و استمرار نهضت اسلامی ایفا نمودند. امام طی سالهای طولانی، در حوزه علمیه قم به تدریس چندین دوره فقه، اصول، فلسفه و عرفان و اخلاق اسلامی در مدرسه فیضیه، مسجد اعظم، مسجد محمدیه، مدرسه حاج ملا صادق، مسجد سلماسی و ... همت گماشت. 24/12/1324 ش
در این سال مرحوم حاج سید احمد آقا دیده به جهان گشود. ایشان دوران کودکی خود را در حالی سپری کرد که والد بزرگوارش، مبارزه سیاسی خویش علیه ظلم و ستم را به مقتضای فضای آن روز آغاز کرده و به عنوان مجتهد برجسته و پرآوازه در حوزه علمیه قم مطرح بود. وی پس از طی دوران تحصیل موفق به اخذ دیپلم در
رشته طبیعی از دبیرستان حکیم نظامی قم شد و پس از آن تحصیل علوم دینی را آغاز نمود. مرحوم حاج سید احمد پس از تبعید امام، چندین بار مخفیانه به نزد پدر در نجف رفت، که در مواردی با واکنش ساواک روبه رو گشت. ایشان در طول زندگانی خویش به عنوان یار و همراه امام مطرح بود. حضرت امام در تاریخ 23/8/1361 درباره مواضع گذشته و حال احمد آقا نوشت: «... اینجانب در پیشگاه مقدس حق شهادت می دهم که [احمد] از اول انقلاب تا کنون و از پیش از انقلاب در زمانی که وارد این نحو مسایل سیاسی شده است، از او رفتار یا گفتاری که بر خلاف مسیر انقلاب اسلامی ایران باشد، ندیده ام و در تمام مراحل از انقلاب پشتیبانی نموده و در مرحله پیروزی شکوهمند انقلاب معین و کمک کار من بوده و هست و کاری بر خلاف نظر من انجام نمی دهد...» . ایشان سرانجام پس از عارضه قلبی و تنفسی و علی رغم پنج روز تلاش پزشکان در شامگاه 25 اسفند ماه 1373 دعوت حق را لبیک گفت و به دیدار پدر در پیشگاه حق نایل شد. 1325 ش
به دنبال رحلت آیت الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی و طرح مسأله جانشینی ایشان در دوره حساس
پس از رضاخان، امام که در آن سالها از مدرسان بنام حوزه علمیه قم به شمار می رفت، با توجه به بینش عمیق نسبت به موقعیت و مسؤولیت مراجع تقلید در جامعه و امور سیاسی تلاشهای گسترده ای را برای تثبیت مرجعیت آیت الله بروجردی آغاز کرد. امام از سالهای سیاه و دیکتاتوری رضاخان به خوبی به یاد داشت در اثر بی اعتنایی و عدم مداخله برخی از مراجع در امور سیاسی، رضاخان پایه های حکومت دیکتاتوری خود را محکم کرد و به حریم اسلام، روحانیت و حوزه های علمیه یورش برد و حتی حریم محدود درس و بحث حوزه را محترم نشمرد. با توجه به تجربیات تلخ فوق و با شناختی که امام از مقام و مرتبه آیت الله بروجردی داشت و می دانست ایشان از شاگردان برجسته آخوند خراسانی رهبر روحانی مشروطه است و نیز با عنایت به موضعگیری شجاعانه ای که ایشان در مقابل خلافکاریها و قانون شکنیهای رضاخان داشت، کوشش فراوانی کرد تا ایشان را متقاعد سازد به قم مهاجرت نموده و مرجعیت و رهبری دینی و سیاسی مردم را پذیرا شوند. بدین منظور با ارسال نامه و سفر به شهرهای مختلف، نظر موافق علمای شهرها را نسبت به مرجعیت ایشان جلب نمود. پس از سکونت آیت الله بروجردی در قم، بزودی
ایشان مورد توجه علما و طلاب حوزه و عموم مردم قرار گرفت و در مدت کوتاهی مرجعیت تقلید اکثر مردم کشور و شیعیان خارج از کشور را احراز نمود. پس از یک دوره فترت چند ساله در حوزه ها، نظم و انضباط در امر تعلیم و تربیت و شهریه طلاب به وجود آمد و مدارس علمیه جدیدی در شهرستانها تأسیس شد، تا بتواند به تعلیم و تربیت طلاب بومی بپردازد و بدین وسیله تبلیغات مذهبی و امور دینی ولایات اداره شد. برای نخستین بار روحانیون
فاضل و دانشمند به خارج از کشور و از جمله اروپا اعزام شدند، تا امور تبلیغی و مذهبی شیعیان خارج از کشور را هدایت و اداره نمایند. امام همچنین طلاب فاضل و جوان حوزه را تشویق به نویسندگی کرد. در آن اوقات سعی امام در این بود که مسایل حوزه و جامعه و جریان سیاسی کشور به اطلاع آیت الله بروجردی برسد. متقابلا آیت الله بروجردی احترام و اعتماد خاصی برای امام قایل بود و در موارد متعددی ایشان را به عنوان نماینده تام الاختیار خود در اداره حوزه و گفتگوهای سیاسی می گماشت. 1340 9/1/
به دنبال ارتحال آیت الله العظمی بروجردی، مرجعیت امام خمینی فراگیر شد و مورد استقبال مردم ایران قرار گرفت و بسیاری از علما، ایشان را به عنوان مرجع اعلم معرفی نمودند. این در حالی بود که حضرت امام بشدت از مطرح شدن خویش به عنوان مرجع تقلید پرهیز داشت؛ این در حالی بود که فتاوای امام بر تمام ابواب کتاب عروة الوثقی پنج سال قبل از رحلت آیت الله بروجردی پایان یافته بود و در همین سالها حاشیه بر کتاب وسیلة النجاة به عنوان رساله عملیه ایشان نیز نگارش یافته بود. ایشان حتی حاضر به چاپ رساله خود نبود و در برابر این درخواست
فرموده بود: «آنهایی که به رساله من احتیاج دارند، خودشان ببرند و چاپ کنند» . شایان ذکر است شاه پس از درگذشت آیت الله بروجردی تلگرام تسلیتی به آیت الله حکیم در نجف فرستاد، تا بدین وسیله نظرها را به خارج ایران معطوف دارد! 1340 1/10/
علی امینی، نخست وزیر رژیم شاه که برای دیدار با مراجع قم به این شهر آمده بود، مورد استقبال و احترام قرار گرفت، اما امام وی را تعظیم و تکریم نکرد. ایشان با بیانات صریح و قاطعانه امکان سوء استفاده و بهره برداری از این ملاقات را سلب نمود. علی امینی پس از مراجعت به تهران، در گفتگو با آیت الله کاشانی از ابهت و عظمت روحی ایشان تجلیل کرد. 1341 16/7/
به دنبال تصویب طرح «لایحه انتخابات انجمنهای ایالتی و ولایتی» و اعلام آن در مطبوعات مبنی بر حذف قید اسلام از شرایط انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان و ادای سوگند به «کتاب آسمانی» به جای قرآن کریم، که در جهت اسلام زدایی صورت گرفت، امام و جمعی از مراجع و علمای قم با تشکیل جلسه ای در منزل مرحوم آیت الله شیخ مرتضی حائری به بحث و تبادل نظر پرداختند. پس از آن هر کدام از
مراجع، تلگرامی به شاه مخابره کردند. متن تلگراف امام لحن تندتری داشت. در بخشی از تلگراف امام چنین آمده بود: «به طوری که در روزنامه ها منتشر است، دولت در انجمنهای ایالتی و ولایتی، «اسلام» را در رأی دهندگان و منتخبین شرط نکرده و این امر موجب نگرانی علمای اعلام و سایر طبقات مسلمین است. صلاح مملکت در حفظ احکام دین مبین اسلام و آرامش قلوب است. مستدعی است امر فرمایید مطالبی را که مخالف دیانت مقدسه و مذهب رسمی کشور است، از برنامه های دولتی و حزبی حذف نمایند» . اما شاه در پاسخ تلگرام مراجع، موضوع را به نخست وزیر محول کرد! شایان ذکر است شاه پاسخ تلگرام امام را چند روز پس از پاسخ سایر مراجع ارسال کرد. تشکیل جلسه فوق و صدور اعلامیه و مخابره تلگرام به شاه و سخنرانیهای روشنگرانه امام رژیم را با مشکلاتی مواجه ساخت. امام خمینی در جلسه یاد شده پیشنهاد کرد متن تلگرامهایی که علما و به هیأت حاکمه مخابره می کنند، چاپ شود و در دسترس عموم قرار گیرد، تا عامه مردم از اقدامات و نظر پیشوایان اسلامی درباره تصویب لایحه فوق مطلع شوند. امام در این پیشنهاد، مانند همیشه، حضور مردم را در صحنه مبارزه لازم و اجتناب ناپذیر دانسته و به
حاضران در جلسه تأکید کرد بدون حضور آگاهانه مردم، مبارزه به پیش نمی رود. 1341 20/8/
امام خمینی در اعتراض به سکوت دولت در غائله انجمنهای ایالتی و ولایتی و عدم توجه به مخالفتهای مراجع و علما و مردم و در پاسخ به کسب تکلیف مردم در این قضیه طی سخنانی فرمود : «... خوب است کسانی که این بیانات را می نویسند، به مقامات دولتی اطلاع دهند که بیش از این با احساسات مردم بازی نکنند. علمای اسلام دست بردار نیستند. اگر آنها خیال می کنند با امروز و فردا کردن می توانند موضوع را مسکوت بگذارند، اشتباه است. ابدا این طور نیست . کار خیلی مهم است. صحبت خطر برای اسلام است. علمای اسلام نمی توانند ساکت بمانند.. . قضیه منحصر به علمای ایران نیست. علمای عراق، علمای مصر، علمای یمن و علمای سایر نقاط اسلامی هم در این موضوع با ما هستند...» . 1341 9/9/
به دنبال اعتراضات گسترده امام و سایر مراجع و علما و قیام و خروش ملت علیه لایحه «انجمنهای ایالتی و ولایتی» و افشای توطئه های رژیم، اسد الله علم در یک مصاحبه مطبوعاتی، لغو تصویبنامه را رسما اعلام داشت و روزنامه ها نیز در تیتر اول خود نوشتند: «در هیأت دولت تصویب شد که تصویبنامه مورخه 14/7/41
قابل اجرا نخواهد بود» . و بدین ترتیب غائله پس از گذشت کمتر از دو ماه پایان یافت. شایان ذکر است رژیم قبل از این با ارسال تلگرامهای خصوصی به مراجع لغو تصویبنامه را اعلام کرده بود، لکن امام پایان ماجرا را منوط به اعلام رسمی لغو تصویبنامه و درج آن در روزنامه ها دانسته و طی سخنانی فرموده بود: «... هرچند مضمون تلگرافی که برای علمای قم فرستاده، قانع کننده می باشد، ولی تا در جراید رسمی کشور لغو تصویبنامه به طور صریح اعلام نگردد. ما نمی توانیم به این تلگراف ترتیب اثر دهیم، و هیأت حاکمه بداند که اگر خبر لغو تصویبنامه را در جراید اعلام نکند، ما این تلگراف را کأن لم یکن فرض کرده، به مبارزه ادامه خواهیم داد» . 1341 19/10/
پس از اعلام لغو تصویبنامه انتخابات انجمنهای ایالتی و ولایتی، شاه به منظور تحکیم سلطه آمریکا و کاهش فشارهای مردمی علیه رژیم، برنامه رفورمی خود تحت عنوان «اصول ششگانه انقلاب سفید!» را اعلام کرد و به رفراندم گذاشت. لوایح فوق طرح امپریالیستی بود که کاخ سفید، اجرای آن را در کشورهای توسعه نیافته و از جمله ایران در نظر گرفته بود و آن را مانع بزرگی برای نفوذ کمونیسم می دانست. آمریکا بر این عقیده بود
که دهقانان و کارگران، نیروی عظیمی هستند که با جنبشهای خود در فرصتهای مناسب می توانند وضعی شبیه آنچه در چین، کوبا، ویتنام و ... اتفاق افتاد، به وجود آورند و اجرای طرحهایی چون اصلاحات ارضی و سهیم کردن کارگران در سود کارخانه می تواند مانع وقوع چنین رخدادهایی شود. امام با درایت و هوشیاری خاص خود و با وقوف بر آثار شوم این توطئه، با علما درباره لوایح ششگانه به گفتگو پرداخت و نقشه های پلید رژیم را تشریح کرد اما با توجه به عدم اطلاع برخی از مقامات روحانی از مسایل پشت پرده و بیگانه بودن با مبارزه سیاسی گفتگوها بی نتیجه ماند. جلسات فوق ادامه یافت، تا اینکه مقرر شد نماینده شاه به قم فراخوانده شود و اهداف و انگیزه های رژیم از طرح باصطلاح «انقلاب سفید» برای مراجع و علما تشریح شود و ضمنا نظرات علمای قم به شاه و دیگر سردمداران رژیم منعکس شود. نماینده ای از طرف شاه با امام و مراجع به گفتگو پرداخت که نتیجه مطلوبی به دنبال نداشت و نکات مبهم لوایح پیشنهادی شاه روشن نشد. حضرت امام پس از آن، آیت الله روح الله کمالوند یکی از روحانیون دارای نفوذ را برای مذاکره مستقیم با شاه فرستاد. شاه به جای پاسخگویی به ابهامات، به انتقاد
شدید از روحانیون پرداخت. پس از این ملاقات، جلسه ای به ابتکار امام با حضور مراجع و علمای برجسته قم، به منظور شنیدن گزارش ملاقات و اخذ تصمیم نهایی تشکیل و نظرات مختلفی ارایه شد. حضرت امام پس از شنیدن دیدگاه سایر علما طی سخنانی به تشریح خط مشی مبارزه، در آغاز وضعیت حساس پیش آمده، پرداخت و فرمود: «آقایان توجه داشته باشند که با وضعی که پیش آمده، آینده تاریک و مسؤولیت ما سنگین و دشوار می باشد... آن که روبه روی ما قرار دارد و طرف خطاب و حساب ما می باشد، شخص شاه است که در مرز مرگ و زندگی قرار گرفته [است] ... خطری که هم اکنون عموم مردم را تهدید می کند، بزرگتر از آن است که بتوان از آن چشم پوشید ... ملت اسلام در معرض فنا و نیستی قرار خواهد گرفت... کاری که از ما ساخته است، بیدار کردن و متوجه ساختن مردم است. آن وقت خواهید دید که دارای چه نیروی عظیمی خواهیم بود که زوال ناپذیر است و توپ و تانک هم حریف آن نمی شود» . پس از بیانات فوق مقرر شد مراجع و علما، هر یک با صدور اعلامیه ای به مخالفت با «رفراندم» تحمیلی شاه بپردازند و اقدام به افشاگری علیه رژیم نمایند. اوایل بهمن 1341
به دنبال حوادث روز دوم و سوم بهمن 1341 در تهران که پیامد پیام تحریم رفراندم از سوی امام و دیگر مراجع بود و سرکوب تظاهرات آرام مردم و موج عظیم دستگیری روحانیون و مردم و محاصره منزل آیت الله بهبهانی و آیت الله خوانساری، امام اعلامیه تاریخی خود را با آگاهی از وقایع خونین تهران صادر کرد و با این اقدام شجاعانه، با تمام وجود در مقابل رژیم که خود را برنده حوادث می دانست، ایستاد. در این اعلامیه که با جمله: «مسلمین آگاه باشند که اسلام در خطر کفر است» آغاز می شد، امام ماهیت کفرآلود رژیم را افشا کردند و در بخشی از آن نوشتند: «... با معامله بردگان قرون وسطی می کنند. به خدای متعال! من این زندگی را نمی خواهم، انی لا اری الموت الا سعادة و الحیوة مع الظالمین الا برما. کاش مأمورین بیایند و مرا بگیرند، تا تکلیف نداشته باشم! فقط عموم علمای اسلام و سایر مسلمین آن است که دفاع از قرآن و ناموس اسلام و استقلال مملکت می نمایند و با استعمار مخالفت دارند» . 1341 3/11/
یک روز پیش از ورود شاه به قم، مراجع و علمای برجسته قم جلسه ای با حضور حضرت امام تشکیل دادند، تا نسبت به اوضاع تصمیم
گیری نمایند. فرماندار قم که به منظور ترتیب ملاقات علما با شاه درخواست حضور در جلسه را نموده بود، تأکید کرد در صورت پذیرش این درخواست، رژیم به تمام خواسته های روحانیت پاسخ مثبت خواهد داد. امام به منظور خنثی نمودن ترفند جدید رژیم. قبل از اظهار نظر دیگران و احتمال جبهه بندی و تشتت آرا، سخنان مهم و صریحی را خطاب به فرماندار قم ایراد فرمود. ایشان در بخشی از سخنان خود اظهار داشت: «با یورش وحشیانه دیروز مأمورین دولت به علما و مردم شریف تهران و هتک مقام مقدس روحانیت پایتخت و نیز رفتار غیر انسانی امروز مأمورین دولت با اهالی محترم قم و جامعه روحانیت این شهر و تجاوز به حریم این حوزه مقدسه، دیگر جای هیچ گونه تفاهم و حسن مراوده با دستگاه حاکمه باقی نمانده است و هیچ راهی جهت ملاقات با شاه وجود ندارد، مگر آنکه شاه برای جبران اهانت و تجاوزی که به حریم مقدس روحانیت شده، آقای علم را به عنوان مجرم اصلی از مقام نخست وزیری عزل نماید و به این بگیر و ببندها و اعمال پلیس پایان بخشد، تا راه برای ملاقات و مذاکره با او هموار گردد» . سخنان امام در دیدار با شاه و شرایطی که از جانب ایشان برای ملاقات
طرح شد، چنان صریح و شجاعانه بود که راه را بر هر بحث و اختلاف بست و اجازه نداد موضعگیری بعضی از حضار در جلسه موجب تفرقه گردد. از این رو علمای دیگر ضمن تأیید بیانات امام، نسبت به عواقب اعمال خشونت آمیز رژیم اعلام خطر کردند. پس از آن فرماندار قم با سرافکندگی جلسه را ترک کرد. شاه در چهارم بهمن 1341 در حالی وارد قم شد که شهر به صورت یک پایگاه نظامی درآمده بود و استقبالی از سوی علما و مردم صورت نگرفت. وی با شدت عصبانیت وارد حرم مطهر شد و طی سخنانی ضمن حمله شدید به روحانیت و بازاریان، حرکت علمای اسلام را «ارتجاع سیاه» نامید ! 1341 7/12/
در شرایطی که رژیم با تبلیغات همه جانبه از پیروزی خود در رفراندم باصطلاح انقلاب سفید خبر می داد، امام طی بیاناتی در مخالفت با رفراندم غیر قانونی و انقلاب سفید فرمایشی، بار دیگر روح تازه ای در پیکر ملت مسلمان دمید و روحانیت و گروههای مختلف مردم را به ادامه مقاومت در برابر رژیم فرا خواند. ایشان در بخشی از بیانات خود با اطمینان به وعده نصرت الهی و پیروزی نهضت اسلامی بر رژیم طاغوتی شاه فرمود: «شما آقایان محترم در هر مقامی که هستید، با
کمال متانت و استقامت در مقابل کارهای خلاف شرع و قانون این دستگاه بایستید. از این سرنیزه های زنگزده و پوسیده نترسید. این سرنیزه ها بزودی خواهد شکست. دستگاه حاکمه با سرنیزه نمی تواند در مقابل خواست یک ملت بزرگ مقاومت کند و دیر یا زود شکست خواهد خورد» . 1341 29/12/
به دنبال تهدیدات شاه و تصمیم به یورش به حوزه علمیه قم، امام خمینی طی بیاناتی، آمادگی خود را برای فداکاری در راه اسلام و مبارزه با طاغوت اعلام کرد. ایشان با ژرف نگری ویژه خود و پیش بینی حوادث آینده، درس مبارزه و مقاومت را آموزش داد و مردم مسلمان را برای استقامت در برابر رویدادهای تلخ روزهای آینده آماده است. امام خمینی بیانات خود را در حضور گروهی از مردم و در مسجد اعظم با این آیه شریفه آغاز کرد: ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة الا تخاقوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة التی کنتم توعدون؛ [فصلت، آیه 30[ یعنی آنها که گفتند پروردگار ما خدا است، سپس استقامت ورزیدند، ملائکه بر آنها نازل می شوند که: مترسید و اندوهگین نباشید و به بهشتی که وعده داده می شوید، شادمان باشید. آن گاه فرمودند: «مربی ما آمریکا نیست. مربی ما انگلیس نیست. مربی
ما اسرائیل نیست. مربی ما خدا است. پس برای چه بترسیم؟ ! برای چه اندوهگین باشیم؟ ! اینها که آدم نیستند که ما از آنها بترسیم! ما را به چه تهدید می کنند اینها؟ ! برای چه باید از تهدید اینها بترسیم؟ ! من امسال 63 سالم تمام است. پیغمبر اکرم 63 سالش بود که وفات کرد (گریه حضار) . حضرت علی بن ابی طالب 63 سالش بود که به شهادت رسید. (گریه حضار) . برای چه باید از اینها بترسیم؟ ما پیرو پیغمبر اکرم هستیم. ما پیرو حضرت امیر (س) هستیم. ترس برای چه؟ ! خود را آماده کنید برای کشته شدن! خود را آماده کنید برای زندان رفتن! خود را آماده کنید برای سربازی رفتن! خود را آماده کنید برای کتک و اهانت! خود را آماده کنید برای تحمل مصایبی که در راه دفاع از اسلام و استقلال برای شما در پیش است! کمربندها را محکم ببندید برای حبس، برای تبعید شدن، برای سربازی رفتن، برای عمامه برداشتن، برای...» . اواخر اسفند/ 1341
حضرت امام به منظور افشای نقشه های خطرناک شاه در جلسه ای با حضور علمای قم، پیشنهاد کردند عید نوروز سال 1342، از سوی روحانیت قم و شهرستانها و حوزه های علمیه، اعلام عزا شود. این پیشنهاد مورد
موافقت سایر مراجع و علما قرار گرفت و به دنبال آن علمای شهرستانها در جریان امر قرار گرفتند. حضرت امام در پیامی خطاب به علما فرمود: «دستگاه حاکمه می خواهد با تمام کوشش به هدم احکام ضروریه اسلام قیام [کند] و به دنبال آن مطالبی است که اسلام را به خطر می اندازد . لذا اینجانب عید نوروز را به عنوان عزا و تسلیت به امام عصر عجل الله تعالی فرجه جلوس می کنم و به مردم اعلام خطر می نمایم» . همچنین در پیام دیگری که با عنوان «روحانیت امسال عید ندارد» منتشر گردید، هشدار دادند : «دستگاه جابر در نظر دارد... دخترهای هیجده ساله را به نظام اجباری ببرد و به سربازخانه ها بکشد؛ یعنی با زور و سرنیزه دخترهای جوان عفیف مسلمان را به مراکز فحشا ببرد... من این عید را برای جامعه مسلمین عزا اعلام می کنم... و اگر زنده مانم، تکلیف بعدی خود را به خواست خداوند ادا خواهم کرد» . اعلامیه های شدید اللحن امام، شاه و رژیم را به وحشت و انفعال انداخت؛ به طوری که شاه درصدد تکذیب مواردی برآمد که در اعلامیه امام به آنها اشاره شده بود و در نطق دوازده فروردین 1342 در مشهد، ضمن تکذیب سربازی بردن دختران، این موضوع را جعلی دانست! 2/1/1342.ش 25
شوال 1382.ق
به مناسبت شهادت امام صادق (ع) مراسم عزاداری با حضور گروهی از مردم در منزل امام برپا شد. یکی از روحانیون ضمن بیان فضایل امام صادق (ع) و مبارزه اساسی آن حضرت با دستگاه اموی و عباسی به طرح مسایل روز پرداخت. عوامل ساواک به قصد ایجاد ناآرامی و اغتشاش در مجلس، صلوات نابجا و پی در پی می فرستادند. در این حال حضرت امام به محض اطلاع و مشاهده اوضاع، آیت الله خلخالی را مأمور ساختند با صدای بلند، اخلالگران را تهدید کند که: « ... اگر یک بار دیگر حرکت سوء و ناشایسته ای که موجب اخلال در نظم و آرامش در مجلس باشد، از خود نشان دهند و خواسته باشند از رسیدن سخنان آقایان خطبا به گوش مردم جلوگیری نمایند، فورا به طرف صحن مطهر حرکت می کنم و در کنار مرقد مطهر حضرت فاطمه معصومه (س) سخنانی را که لازم است به گوش مردم برسد، شخصا ایراد خواهم کرد» . این تهدید مؤثر واقع شد و مراسم بدون هرگونه تشنجی پایان یافت. 1342.2/1/ ش 25 شوال .1382 ق
مراسم سوگواری سالروز شهادت امام صادق (ع) در مدرسه فیضیه که از سوی آیت الله گلپایگانی برگزار شده بود، مورد هجوم وحشیانه مزدوران
رژیم قرار گرفت که در اثر حمله آنها، دهها نفر شهید و مجروح شدند. امام خمینی پس از اطلاع از حادثه فیضیه به میان مردم وحشتزده ای که در بیرونی خانه اجتماع کرده بودند، آمدند. عده ای قصد بستن در خانه امام را داشتند که ایشان از این اقدام ناراحت شدند و در مقابل تلاش کسانی که به بستن در اصرار داشتند، فرمودند: «من باید به فیضیه بروم و ببینم به طلبه هایم چه می گذرد.» امام با خواهش حاضران، از این کار منصرف شدند . در وضعی که بسیاری از افراد و روحانیون، پس از حمله عمال رژیم به مدرسه فیضیه، روحانیت را شکست خورده و کار نهضت را تمام شده می دانستند و در حالی که در آن موقعیت خطرات بسیاری امام را تهدید می کرد، ایشان با استقامت و روحیه عالی طی سخنانی، پیروزی نهضت و شکست رژیم را به همگان نوید دادند. ایشان در بخشی از بیانات خود فرمودند: «... ناراحت و نگران نشوید! مضطرب نگردید! ترس و هراس را از خود دور کنید! شما پیرو پیشوایانی هستید که در برابر مصایب و فجایع صبر و استقامت کردند. که آنچه ما امروز می بینیم، نسبت به آن، چیزی نیست. پیشوایان بزرگوار ما، حوادثی چون روز عاشورا و شب یازدهم محرم را پشت سر
گذاشته اند و در راه دین خدا یک چنان مصایبی را تحمل کرده اند. شما امروز چه می گویید؟ ! ... دستگاه حاکمه با ارتکاب این جنایت، خود را رسوا و مفتضح ساخت و ماهیت چنگیزی خود را بخوبی نشان داد. دستگاه جبار با دست زدن به این فاجعه، شکست و نابودی خود را حتمی ساخت. ما پیروز شدیم. ما از خدا می خواستیم که این دستگاه ماهیت خود را بروز دهد و خود را رسوا کند ...» 1342 9/1/
امام خمینی در پاسخ به تلگرام علما و روحانیون تهران در محکومیت حمله به فیضیه، حمله کماندوها و مأموران دولت به مرکز روحانیت را، مشابه حمله مغول دانستند؛ با این تفاوت که حمله مغول به یک مملکت اجنبی بود، ولی یورش مأموران شاه، به ملتی مسلمان و روحانیون و طلاب بی پناه؛ آن هم در روز شهادت امام صادق (ع) ! ایشان در این اعلامیه کوبنده، «شاه دوستی» را به معنای غارتگری، هتک اسلام، ضربه زدن به پیکر قرآن و اسلام، تجاوز به احکام اسلام و تبدیل احکام قرآن کریم و کوبیدن روحانیت و اضمحلال آثار رسالت برشمردند و به نام ملت، نخست وزیر اسد الله علم را مورد استیضاح قرار دادند. امام در اعلامیه خود ضمن حرام دانستن «تقیه» در این وضع، تأکید
کردند: «حضرات آقایان توجه دارند اصول اسلام در معرض است. قرآن و مذهب در مخاطره است. با این احتمال، تقیه حرام است و اظهار حقایق واجب و لو بلغ ما بلغ» . در پایان اعلامیه آمده بود: «من اکنون قلب خود را برای سرنیزه های مأمورین شما حاضر کردم... من به خواست خدا، احکام خدا را در هر موقع مناسبی بیان خواهم کرد و تا قلم در دست دارم، کارهای مخالف مصالح مملکت را بر ملا می کنم» . 1342 23/1/
امام خمینی در پاسخ به تلگرام آیت الله حکیم که از ایشان و علمای قم دعوت به مهاجرت دسته جمعی به نجف کرده بود، در حضور علمای قم اعلام داشتند: مهاجرت از ایران جز خالی کردن میدان برای رژیم و بی رهبر و سرگردان ساختن مردم، چیزی در بر نخواهد داشت. ایشان همچنین طی تلگرامی به آیت الله حکیم فرمودند: «ما عجالتا در این آتش سوزان به سر برده و با خطرهای جانی صبر نموده، از حقوق اسلام و مسلمین و از حریم قرآن و استقلال مملکت اسلام دفاع می کنیم، و تا سرحد امکان مراکز روحانیت را حفظ نموده، امر به آرامش و سکوت می نماییم» . 1342.13/3/ ش دهم محرم 1383.ق
امام خمینی در عصر عاشورای حسینی،
در میان جمع زیادی از طلاب و روحانیون و مردم قم در مدرسه فیضیه، شاه و اسرائیل را اساس گرفتاریهای مردم ایران اعلام کردند و در نطق کوبنده خود، حکومت پهلوی را با دودمان بنی امیه و یزید مقایسه نمودند و نسبت به همسویی رژیم با اسرائیل و عمال صهیونیسم در ایران به شاه هشدار داده و تهدید کردند در صورت ادامه مخالفتهای شاه با اسلام و ملت، او را از مملکت بیرون خواهند کرد. ایشان در بخشی از بیانات خود فرمودند: «اسرائیل نمی خواهد در این مملکت دانشمند باشد . اسرائیل نمی خواهد در این مملکت قرآن باشد. اسرائیل نمی خواهد در این مملکت علمای دین باشند. اسرائیل نمی خواهد در این مملکت احکام اسلام باشد. اسرائیل به دست عمال خود مدرسه فیضیه را کوبید. ما را می کوبند. شما ملت را می کوبند. می خواهد اقتصاد شما را قبضه کند. می خواهد زراعت و تجارت شما را از بین ببرد...» . بخش عمده ای از سخنان امام به بیان نتایج زیانبار سلطنت دودمان پهلوی و افشای روابط پنهانی شاه و اسرائیل اختصاص داشت. ایشان در این سخنرانی با صدای بلند خطاب به شاه فرمود: «آقا! من به شما نصیحت می کنم! ای آقا شاه! ای جناب شاه! من به تو نصیحت می کنم! دست بردار از این کارها! آقا!
اغفال می کنند تو را. من میل ندارم که یک روز اگر بخواهند تو بروی، همه شکر کنند... اگر دیکته می دهند دستت و می گویند بخوان، در اطرافش فکر کن ... نصیحت مرا بشنو... ربط بین شاه و اسرائیل چیست که سازمان امنیت می گوید: از اسرائیل حرف نزنید؟ ! ... مگر شاه اسرائیلی است؟ !» . 1342 15/3/
با توجه به رهبری نهضت اسلامی توسط امام و اقدامات روشنگرانه ایشان و مخالفتهای مردمی علیه رژیم، امام خمینی توسط مزدوران شاه دستگیر و بازداشت شد. مأموران اعزامی رژیم، ابتدا با هجوم به منزل امام، به ضرب و شتم افراد منزل پرداختند و در حالی که ایشان مشغول نماز شب بود، دستگیر شده و سراسیمه به تهران برده شدند و در بازداشتگاه باشگاه افسران زندانی گردیدند و غروب آن روز به زندان قصر منتقل شدند و به مدت 19 روز در آنجا محبوس بودند. پس از آن به پادگان عشرت آباد منتقل شدند و پس از طی یک شبانه روز در سلول انفرادی، در اتاقی زندانی گردیدند.
امام خمینی و جهان معاصر، ج 1 مؤسسه چاپ و نشر عروج اجازه بدهید ابتدا از پیشینه زندگی و سوابق فعالیتهای فکری و تحصیلیتان بپرسیم: جمعه علی خان: من در سال 1937 م، در ناحیه تلس - زادگاه چنگیز آیتماتف - که برای قرقیزها جای مشهوری است متولد شدم. سال تولد من مصادف است با تشدید خشونتهای استالینی، فشار اختناق در این سالها، (یعنی سالهای 1936 -37( چنان بالا گرفته بود که حقیقتا زندگی برای مردم شوروی، بخصوص اهالی جمهوریهای مسلمان نشین بسیار دشوار شده بود. پنج ماهه بودم که پدرم را به جرم اینکه زبان عربی می دانست و در حوزه علوم اسلامی تحصیل کرده بود دستگیر و به ده سال زندان محکوم کردند، و بدین ترتیب تربیتم به عهده مادر و مادر بزرگم گذاشته شد. بدون شک این حادثه برای شما یک تراژدی بود! تحصیلات مقدماتی من در چنین شرایطی به پایان رسید، بعد از اتمام تحصیلات متوسطه، وارد دانشگاه شدم. ابتدا در رشته ادبیات از دانشگاه ملی جمهوری قرقیزستان فارغ التحصیل شدم و بعد از آن در رشته درسی ژورکر (معلمی گروه عمومی موسیقی) در دانشگاه عالی موسیقی تاشکند (کنسروتاریا) به تحصیل ادامه دادم. بعد از پایان تحصیلات در چه زمینه ای به فعالیت پرداختید؟ ابتدا از یک سنت خانوادگی
پیروی نموده، کارم را با تعلیم بچه ها آغاز کردم. و در این راه، هر آنچه را که از موسیقی نزد گذشتگان آموخته بودم به آنان آموختم. حدود هجده سال عمرم صرف تعلیم و آموزش شده است و شاگردان زیادی تربیت کرده ام. در همین دوره، چند سال در مدرسه مخصوص شبانه روزی به تدریس اشتغال داشتم و از میان شاگردانم هشت تن صاحب عنوان افتخاری هنرمند شایسته و یا هنرمند مردمی شدند. ده سال رهبر گروه کر دانشگاه ملی بودم، که طی آن این گروه دو بار به مقام دومی مسابقات سراسری اتحاد شوروی رسید. بار اول این مسابقات در مسکو و دومین بار در شهر تالین برگزار شده بود. تاکنون دو کتاب تالیف کرده ام، اولی آلبومی است شامل مجموعه آثار آهنگسازان قرقیزستان و دومی کتابی است نظری درباره اجراهای کر موسیقیدانان قرقیزستانی. در کتاب اخیر، موسیقی کر را از جنبه های گوناگون تحلیل کرده ام. هم چنین دهها مقاله، سخنرانی، کنفرانس در موضوع فرهنگ ملی و راههای رشد آن در آینده، و درباره اصول آموزشی هنر، آموزش موسیقی به کودکان در مهد کودک، و آموزش موسیقی به جوانان، حاصل فعالیتهای من در زمینه فرهنگ و هنر بوده است. بعد از این دوره فعالیتهای من در این خصوص پایان یافت و جذب امور اجرایی
شدم. ابتدا مرا به ریاست کانون موسیقیدانان انتخاب کردند، مدتی بعد مسئولیت بخش فرهنگی - اجتماعی در هیات دولت به عهده من گذاشته شد. و هم اکنون نیز چهار سال است که معاون وزیر فرهنگ هستم. از نظر خانوادگی نیز، بسیار راضی و خرسندم. همسرم استاد اقتصاد در دانشگاه تربیت معلم است. واحدی که او تدریس می کند قبلا اقتصادی سیاسی نام داشت که اخیرا به مبانی علوم اقتصادی تغییر یافته است. دو فرزند دارم. پسر بزرگ من نوازنده پیانوست. و در کنسرواتوری یعنی همان دانشگاه عالی موسیقی در مسکو درس خوانده است و الان در دانشگاه موسیقی استانبول تدریس می کند. شما اکنون به مناسبت شرکت در مراسم پنجمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی به ایران سفر کردید. تاکنون چه اطلاعاتی درباره شخصیت حضرت امام داشتید، در ایران چه اطلاعات تازه ای دستگیرتان شده است و درباره انقلاب اسلامی و آرمانهای بزرگ امام راحل چگونه می اندیشید. شناخت اولیه ما بسیار ناچیز بود، زیرا در زمان اتحاد جمهوریها حکومت مرکزی بیشتر در جهت تحمیق آگاهی مردم فعالیت می کرد. ما همین اندازه می دانستیم که امام خمینی شخصیتی سازش ناپذیر است که سالها در تبعید زندگی کرده و به چیزی جز پیروزی انقلاب اسلامی و تاسیس حکومت اسلامی رضایت نمی دهد. با توجه به اخبار در دسترس شناخت اولیه ما
همین اندازه بود. سفر شما به ایران چه تاثیری در تکمیل این شناخت اولیه شما داشته است. یک مثل قدیمی هست که می گوید یک بار دیدن بهتر از هزار بار شنیدن است. ما هرگز نمی توانستیم عمق واقعیتهای موجود در کشور ایران و ابعاد گسترده انقلاب اسلامی را از راه مطالعه کتابها و خواندن یا شنیدن اخبار مطبوعات و رسانه ها و حتی با دیدن تصاویر تلویزیونی دریابیم. انقلاب اسلامی ایران پدیده ای تک با شاخصهای ویژه یک انقلاب الهی است. ما از مشهد تا اینجا را با اتوبوس آمدیم، این سفری دشوار اما خاطره انگیز بود. به نیشابور رفتیم. با مردم از نزدیک دیدار کردیم. مردم روحیه سازندگی بالایی داشتند. در روستاها و نهرهای کنار جاده خانه سازی رواج چشمگیری داشت. همه به فکر آبادانی هستند. ایرانیان مردمانی صمیمی و مهربان اند. اشتیاق زیادی در نگاهشان موج می زد. معلوم است که از زندگی خود راضی اند. ساختن خانه، عمران و آبادانی نشانه امیدواری به فرداست. همه می خواهند شرایط زندگی بهتری داشته باشند. در تهران نیز همین طور است. تقریبا چهل یا پنجاه درصد زیبایی بنای شهری به نظر می رسد که جدید است. عمران ادامه دارد. ساختمانهای در حال احداث زیاد به چشم می خورد. به نظر من این از نتایج انقلاب اسلامی است. و نشان می دهد که
ملت و دولت ایران راه درستی انتخاب کرده اند. بهبود وضع زندگی مردم خیلی مهم است و این درخور منافع ملت شماست. در نظر حضرت امام خمینی، چه در مراحل تکوین و گسترش انقلاب اسلامی و چه بعدها در ایام تاسیس و استقرار جمهوری اسلامی، همواره این بود که ایران می تواند و باید در شرایط فعلی الگوی شایسته ای در سطح جهان اسلام و در میان ملل آزاده جهان باشد. شما که از نزدیک با وضعیت کشور ما آشنایی یافته اید، موقعیت فعلی کشور ما را چگونه می بینید. در ایران همه اقشار جامعه از افکار امام خمینی پیروی می کنند. به طوری که می توان گفت این امر در میان رهبران سایر کشورها سابقه ندارد. همین پشتیبانی مردمی از اهداف و آرمانهای امام است که چنین موفقیتهای خیره کننده ای را نصیب ایرانیان کرده است. برای یک رهبر، خصوصا رهبری دینی و معنوی این امر بسیار حایز اهمیت است. و همین پشتیبانی او را به هدف رساند، چون نظرات او به سود مردم بود و برای مردم نتیجه عملی داشت. به ما قبلا گفته بودند که امام رهبری بنیادگرا و معتقد به شدیدترین قوانین است. اما، دیدار من از ایران درست عکس این پندار را ثابت می کند. در ایران مسئولین مملکتی و کلیه کارگزاران حکومتی با مردم
رفتاری مهربان و انعطاف پذیز دارند. بدون شک وزارت ارشاد اسلامی تنها به عنوان یکی از نمونه های موجود برای سخنان من شاهد خوبی است. مسئولین این وزارتخانه در برابر بسیاری از مواردی که حتی در کشورهای غیر اسلامی هم محدودیت زیادی برای انتشار آن ممکن است قایل بشوند نرمش نشان می دهد. موازین پذیرفته شده دمکراتیک همه در ایران محترم است. در سایر موارد نظیر اقتصاد، سیاست و . .. هم وضع از همین قرار است و این به نظر من نشانگر آن است که دستاوردهای انقلاب ایران بسیار ارزشمند است. شما برای چندمین بار است که به ایران می آیید؟ اولین بار. کلا این گردهماییها را که در آن افراد مختلفی با ملیتهای گوناگون حضور دارند چگونه می بینید؟ خیلی آموزنده است. امام خمینی آخرین پدیده بزرگ قرن ماست. یعنی درست در حالی که امریکا و شوروی جهان را به دو قطب بزرگ تقسیم کرده بودند و خطر هیچ قدرتی را تصور نمی کردند، امام خمینی ظهور کرد و این حرکتی بسیار جسورانه است. و شگفتی در اینجاست که وی نزد هر ملتی محترم است. و این از تیز هوشی و نبوغ اوست که توانست چنین تاثیری در جهان معاصر باقی بگذارد. هم اکنون دیدگاه شما درباره شخصیت امام چیست؟ امام خمینی رهبری مقتدر
و دوراندیش، انسانی والا و منزه، برخوردار از باطنی شفاف و زلال و طبعی غنی و سرشار بوده است. به نظر من رهبری او، و رهنمودهای او چه در خصوص مسائل ملل اسلامی و چه درباره معضلات جهانی، هدیه ای الهی بوده است. وی به باطن انسانها نظر دارد و انسان را به زبانی ساده به آن سرچشمه های ازلی، و ارتباط با مبدا وجود دعوت می کند. و این هدف غایی زندگی است. معنی زندگی و نهایت تمدن رسیدن به همین منظور است. وی به این نکته توجه خاصی دارد و همه انسانها را با همین ملاک، یعنی انسان بودن ارزیابی می کند. و این در هر شرایطی ارزشمند است. فکر می کنم رمز تمامی پیروزیها و دستاوردهای انقلاب اسلامی نیز در همین است. این یک واقعیت است که هر رهبری که در کوران مبارزات قرار می گیرد، در گردابی از مشکلات غوطه می زند. اما او مسیر درستی را مشخص کرد و این دیگر با آیندگان است که راه او را تا حصول نتایجی پیگیری کنند. و ما می بینیم که مردم نیز به راه او می روند و از آرمانهای او پشتیبانی می کنند، و این برای آینده ایران خیلی مهم است. آیا از آثار حضرت امام تاکنون چیزی خوانده اید. متاسفانه هیچ یک از آثار یا پیامهای
مهم امام به زبان قرقیزی ترجمه نشده اند، یکی از برنامه های من این است که بعضی از آثار مهم امام را با خود به آنجا ببرم تا ترجمه کنند، بدون شک این آثار برای ما بسیار مفید خواهد بود. نامه حضرت امام به گورباچف را به بعضی از آقایان دادیم و وصیت نامه را نیز خواهیم داد. بله، من از طریق آقای قریب قولف اطلاع یافته ام که راجع به نامه امام به گورباچف هماهنگیهایی صورت گرفته است. اما در اینجا به من گفته شده که امام شاعر نیز بوده اند و اشعار ایشان چاپ شده است. متاسفانه تاکنون هیچ یک از اشعار ایشان را نخوانده ام.
امام خمینی و جهان معاصر، ج 1 مؤسسه چاپ و نشر عروج استاد خواهشمندیم ضمن معرفی خود، بفرمایید چه شد که همزمان با مراسم پنجمین سالگرد ارتحال حضرت امام به ایران آمدید، و هم چنین بگویید میزان آشنایی شما و مردم نخجوان قبل از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی با انقلاب اسلامی ایران و شخصیت امام خمینی تا چه اندازه بود و سطح این آشنایی بعد از استقلال تا چه حد ارتقا یافته است. استاد حسین ابراهیم اف: من هم اکنون، در شهر نخجوان زندگی می کنم، هفتاد و پنج سال دارم و بیش از پنجاه سال است که کارم نویسندگی است، و حدود بیست سال از عمرم را در مجامع ادبی شعرا و نویسندگان و محافل ادبیات شناسان سپری کرده ام. این دومین باری است که در مراسم سالگرد ارتحال امام شرکت می کنم، قبلا همزمان با برگزاری مراسم دومین سالگرد ارتحال نیز به ایران آمده بودم. من شرکت در این مراسم را برای خود یک فریضه می دانم، حضور در این مراسم به من یک عزت نفس و غرور خاصی می دهد، چرا که من همواره امام را رهبری الهی و مبشر جهانی می دانم که برای نجات جهان از شر ظلم و ستم استکبار قیام کرده است. امام خمینی تاریخ دو هزار و
پانصد ساله شاهنشاهی را دگرگون کرد، و با آرمانهای والایی که داشت، به عنوان یک رهبر سیاسی مقتدر، بین تمامی آزادیخواهان و افراد مترقی امام دردمند سراسر جهان که به آب و خاک میهن خویش عشق می ورزند و در قبال آن احساس مسئولیت می کنند سمبل آزادگی، شجاعت و انقلاب جهانی به شمار می رود. و درست به همین دلیل است که بنده شرکت در مراسم سوگواری آن بزرگوار را، حتی در این شرایط سنی، برای خود یک فریضه می دانم. متاسفانه شناخت ما از ایران تا قبل از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی چندان عمیق نبود. من در آن مدت، ایران را بیشتر از طریق مطالعه کتابهای تاریخی و بعضی سفرنامه ها شناخته ام. و مانع اصلی در راه شناخت مستقیم و بی واسطه ما از ایران، انقلاب اسلامی و شخصیت و اندیشه های امام خمینی، وجود حکومت اتحاد جماهیر شوروی بود. ما در زمان اتحاد جماهیری با کشور ایران رابطه ای نداشتیم ولی بعد از فروپاشی اتحاد شوروی این موانع رفع شد. با این همه، اگر چه ما با ایران بیشتر از طریق مطالعه کتابهای تاریخی و سایر نوشته ها آشنا شدیم، اما فراموش نباید کرد که ما با ایران همسایه و هم مرز نیز هستیم و این خود یکی از عوامل مهم استحکام روابط سیاسی و فرهنگی
ما در طول تاریخ بوده است. بین ما مشترکات زیادی وجود دارد. و از دیر باز در سایه روابطی محکم و حسن همجواری، همیشه جویای احوال یکدیگر بوده ایم. ما حوادث انقلاب ایران را از لحظه به لحظه دنبال کردیم، از هنگامی که شاه سرمایه های ملی ایرانیان را به یغما برد و مردم شریف ایران را به فقر و بدبختی کشاند - و چه رنجهایی که بر ایرانیان اعم از فارسی زبانان و یا همزبانان آذری ما تحمیل نکرد - ما نگران ملت ایران بودیم. ما تمام این حوادث ملال آور را تعقیب کرده و از آن رنج می بردیم. آنچه در تاریخ ایران ورق می خورد انگار برای ما ورق خورده بود، و ما پیوسته از خدا می خواستیم تا مردم ایران را از این گرفتاری برهاند. با آنکه هرگز از طریق تلویزیون در جریان رویدادهای تاریخ ایران قرار نمی گرفتیم، ولی با مطالعه مطبوعات متوجه می شدیم که بر ملت ایران چه می رود و چگونه معنویات انسانها توسط عوامل استعمار لگد مال می شود. این موضوعات تاسف ما را در پی داشت و همواره از خودمان می پرسیدیم کشوری مانند ایران که دارای پتانسیل عظیمی از سرمایه های مادی و معنوی است، و از لحاظ اقلیمی با آن وسعت و پهناوری و زیبایی طبیعتش، در واقع مورد التفات
خداوند قرار گرفته و خداوند بدان موهبتهای فراوانی بخشیده است با آن مردمان خونگرم و مهربان و صمیمی که همگی اهل کار و فعالیت اند، چرا باید چنین سرنوشتی داشته باشد. به طور کلی عواملی که سبب می شود انسان به طور ناخودآگاه به ایران روی آورد اینهاست: 1- ایران کشوری ثروتمند، با پنانسیل عظیم سرمایه های مادی و معنوی است. 2- از لحاظ اقلیمی، کشوری زیبا، با آب و هوایی مطلوب است. 3- ایرانیان مردمانی هستند خونگرم، صمیمی، اهل هنر و فرهنگ و برخوردار از کمالات والای معنوی. اینها مجموعه اطلاعاتی است که ما از کشور شما و مردم ایران داریم. از لحاظ فرهنگی هم شاعران و متفکران بزرگی چون فردوسی، خیام، سعدی، حافظ و ابو علی سینا، سهروردی، غزالی از چهره های درخشان تاریخ اسلام و فرهنگ جهانی به شمار می روند. خوب همینها کافی است که نشان دهد ملت ایران، ملتی است بزرگ و شایسته زندگانی ای متعالی. اما حکومت شاه این زندگی را از مردم ایران دریغ داشته بود. ما اینها را می دانستیم و از این جهت بسیار هم نگران بودیم، اما چه کار می توانستیم بکنیم؟ تا آنکه پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی به تمام این نگرانیها پایان داد، رژیم شاه سرنگون شد و جمهوری اسلامی به جای آن استقرار یافت. امام خمینی رهبری
الهی و سروش غیبی بود. از من اکنون سن و سال زیادی سپری شده، در طول عمرم چندین خاطره از حوادث مربوط به کشورهای جهان به یاد دارم که هرگز آنها را فراموش نخواهم کرد، چرا که دیگر برایم حالتی سمبلیک یافته اند. یکی از این خاطره ها مربوط به حوادث پاکستان است، وقتی ذوالفقار علی بوتو از کار برکنار شد، جانشین وی اظهار داشت چنانچه بوتو فرجام بخواهد از اعدام وی صرفنظر خواهد کرد. ولی بوتو با کمال شهامت مرگ را پذیرفت و گفت من هرگز از دشمن امان نمی خواهم تا آنکه سرانجام، او را در زادگاهش اعدام کردند. این روحیه برای من سمبلی از شجاعت و مردانگی است. خاطره دیگرم به ایران باز می گردد و آن از حضرت امام خمینی است. هنگامی که امام خمینی در جریان انقلاب اسلامی شجاعانه طی اعلامیه های خود شرق و غرب، آمریکا و شوروی را به شدت محکوم می کردند و این در حالی بود که ایشان می دانستند که آمریکا و شوروی از شاه حمایت می کنند. من برای ایشان به عنوان سمبلی از شجاعت و مردانگی احترام زیادی قایلم. زیرا با پایمردی علیه حکومت شاه قیام کردند و حقوق ملت مظلوم ایران را از رژیم شاه و سایر ایادیش باز ستاندند. حضرت امام (س) در مقابل آن
روح انقلابی و نستوه، در بعد معنوی دارای قلبی رئوف و طبعی لطیف و فیاض نیز بوده اند که در اشعار ایشان تجلی یافته است، گویا شما بعضی از اشعار ایشان را ملاحظه کرده اید. لطفا نظرتان را درباره محتوا و سبک اشعار امام بیان بفرمایید. متاسفانه تا کنون موفق به خواندن همه اشعار حضرت امام نشده ام. زیرا هنوز اشعار امام به طور کامل به زبان ما ترجمه نشده و در دسترس ما قرار نگرفته است. اما از مطاوی چند شعری که از ایشان خوانده ام دریافته ام که امام هم چنان که بر کل حوزه فرهنگ اسلامی احاطه کم نظیری داشته اند، در عرصه شاعری نیز همچون اسلاف بزرگ خود از آن سرچشمه ازلی برخوردار بوده اند. غنای مضامین و سبک اشعار امام، انسان را بی اختیار به یاد شاعرانی چون سنایی و عطار و حافظ می اندازد. یکی از دلایل اصلی تاخیر در ترجمه اشعار امام، این بود که معظم له تمایلی به چاپ اشعارشان نداشتند. ولی پس از ارتحال ایشان، کار گردآوری، تنظیم و طبع این اشعار به سرعت انجام یافته و اکنون این عناوین از مجموعه اشعار ایشان منتشر شده و در دسترس همگان قرار گرفته است: سبوی عشق، باده عشق، ره عشق، محرم راز، نقطه عطف و اخیرا هم دیوان حضرت امام
انتشار یافته و همچون دیوان حافظ، مورد توجه ویژه مردم ایران است. البته از شخصیتی چون امام انتظاری جز این نیز نمی توان داشت. ولی تصوری که ما از امام داریم بیشتر از کار بزرگ ایشان، یعنی رهبری انقلاب اسلامی و هدایت صحیح آن الهام پذیرفته است. به نظر من امام هم چون سلف خود حضرت علی (ع) شیر روز و زاهد شب بودند و این حقیقتی است که انسان با تعمق در اندیشه ها، سخنان و زندگی امام، قلبا بدان می رسد. اگر ممکن است از آثار و نوشته های خودتان، و رابطه ای که شما از طریق تالیف آنها با مردم پیدا کرده اید برای خوانندگان حضور توضیح دهید. تا قبل از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، اغلب نویسندگان همین که قلم به دست می گرفتند شروع می کردند به قلمفرسایی از مارکسیسم. ولی یکی از افتخارات بنده این است که هرگز چنین کاری نکرده ام. آثارم در میان مردم آذربایجان شناخته شده است و آنان مرا بیشتر، نویسنده ای می دانند که برای اصلاح وضعیت اجتماعی مردم می نویسد. تا کنون درباره زندگی و مشکلات اجتماعی حدود هفتاد رساله نوشته ام. همچنین پنج جلد رمان بزرگ منتشر کرده ام که موضوع یکی از آنها تاریخی است، و مربوط به دولت آتابیلر در حکومت اران است که شامل نخجوان و شیروان و. .
. می شده است.
امام خمینی و جهان معاصر، ج 1 مؤسسه چاپ و نشر عروج ابتدا از خودتان، از گذشته ها و از تالیفات و آثارتان برایمان بگویید. استاد حسین رازی: من، حسین رازی، اهل نخجوانم و هم اکنون نیز در آنجا زندگی می کنم. کارم نویسندگی و شاعری است، مدت پنجاه سال است که به این کارها اشتغال دارم. تاکنون پانزده اثر در زمینه های شعر اعم از قصاید و غزلیات، و داستان منتشر کرده ام، همچنین شش اثر دراماتیک از بنده به روی صحنه نمایش رفته است. چندمین باری است که به ایران سفر می کنید. این، بار سوم است که برای شرکت در مراسم بزرگداشت سالگرد ارتحال امام خمینی به ایران سفر می کنم. در سفرهای گذشته، چندین بار به بهشت زهرا، مزار شهیدان بزرگ انقلاب اسلامی و جنگ رفتم. دوبار در قم و مشهد حضور یافتم و عتبات عالیات را زیارت کردم، یک بار هم به تبریز رفتم. شما به عنوان یک مسلمان، مسلمانی که سالها حاکمیت رژیمی الحادی را تاب آورده و در عین حال ایمان خویش را به دین و ارزشهای الهی اسلام از دست نداده است، و از نزدیک شاهد فروپاشی بنیادهای یکی از قطبهای شرک و الحاد روزگار خویش بوده است، نسبت به اندیشه ها و آرمانهای حضرت امام
خمینی (ره) چه احساسی دارید. من تنها حرفی که در وصف مقام والای امام خمینی می توانم به زبان آورم این است که ایشان در دشوارترین دوره های تاریخ بشریت در روزگاری که هر مکتبی از جمله کمونیسم، ماتریالیسم، کاپیتالیسم، و سایر نحله های غیر الهی غرب، جهان را از صدای خود کر کرده بودند، ظهور می کند، قیامی الهی به راه می اندازد و تا پیروزی آن نهضت نیز از پا نمی نشیند و سرانجام آن بیرق بجای مانده از پیامبر اسلام و اهل بیتش را بر فراز رفیعترین جایگاه قرن ما بر می افرازد. اگر از شما بخواهیم برجسته ترین وجه تمایز حکومت ایران را در مقایسه با سایر حکومتهای بزرگ جهانی بیان کنید به چه نکته ای اشاره می کنید. شما به نکته بسیار جالبی اشاره کردید که من قبلا هم به آن اندیشیده بودم. یک بار در تبریز به خدمت آقای ملکوتی (امام جمعه شهر) رسیدم و در این ملاقات آقای ملکوتی طی سؤالی از من، به نکته ای اشاره نمودند که در ارتباط با موضوع گفتگوی ماست. ایشان پرسیدند آیا می دانید چرا حکومت اتحاد جماهیر شوروی از هم پاشید؟ نکته ای که آقای ملکوتی در پاسخ به سؤال مزبور بیان نمودند دقیقا همان پاسخ مورد نظر شما را در بردارد. ایشان گفتند: به این دلیل که رژیم
کمونیستی پشتوانه الهی نداشت. به نظر من بزرگترین عامل تمایز انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی در قیاس با سایر انقلابها و حکومتها در همین نکته است. جمهوری اسلامی ایران پشتوانه الهی دارد. مردم ایران از باورهای دینی و معنوی خود الهام می گیرند. آنان در سایه مرد بزرگی به سر برده اند که احیاگر بزرگ ارزشهای معنوی به شمار می رود. بدون شک امام خمینی بزرگترین چهره دینی قرن ماست. به نظر شما دلایل محبوبیت جمهوری اسلامی ایران نزد مسلمانان در چیست؟ جمهوری اسلامی ایران، که امام خمینی آن را بنا نهادند، ام القرای مسلمین جهان است و چشم همه مسلمین جهان به گامهای بلندی است که ایرانیان در جهت ترویج اسلام برمی دارند. کسانی که قلبشان برای اسلام می تپد، موفقیت جمهوری اسلامی را نشانه توفیق اسلام در عصر ما می دانند. این انقلاب مشعل فروزانی است که جهان را روشن می کند. الان ما باید، تا آنجا که می توانیم تلاش نماییم تا این روشنایی فروزانتر باشد و همه مردمان در لوای اسلام با یکدیگر متحد شوند و این هدف ممکن نمی شود مگر با تبلیغ اسلام در بین همه ملل عالم، بخصوص ملل ساکن آسیای میانه که بتازگی از سلطه حکومت کمونیستها رهایی یافته اند. می توانم بگویم که چندین جمهوری اتحاد شوروی سابق مسلمان اند. قرقیزها، قزاقها، تاجیکها، ترکمنها،
و ترکها، اینها همگی مسلمان اند و باید در وحدت فرهنگی و دینی آنها تلاشهای هماهنگ صورت گیرد. شما با اندیشه های حضرت امام خمینی چگونه آشنا شده اید؟ من از طریق مطالعه روزنامه های «بیرلیگ» و «وارلوخ» که در تهران و به زبان ترکی منتشر می شود با سخنان امام خمینی آشنا شدم. امام خمینی در سخنان خود مردم را به اتحاد و همبستگی دعوت می کردند. متاسفانه، آثار امام در مطبوعات کشور ما انعکاسی آنچنان که شایسته این سخنان است نداشته است، و ضروری است که آثار مهم امام به زبان ما ترجمه شود. آیا شما تا کنون آثاری از حضرت امام خمینی مطالعه کرده اید؟ بجز بعضی از پیامهای سیاسی در ارتباط با مسئله حج و سایر رویدادهای مهم عالم اسلامی، کتاب خاصی را از ایشان مطالعه نکرده ام. فقط اشعار ایشان را خوانده ام که عاشقانه اند و انسان را به سوی عشق بزرگ و الهی هدایت می کنند. ندای امام خمینی از خلال این اشعار چنان عمیق و با شکوه است که تمام وجدانهای خفته را بیدار می کند. در یک کلام این اشعار بسیار شیرین است و انسانها را به عشقهای واقعی دعوت می کند. شما خودتان در زمینه انقلاب اسلامی و بیداری مسلمانان چه آثاری تالیف کرده اید؟ من کتابی دارم به نام «ساحل حسرت» که در
آن به تاریخ و سابقه روابط فرهنگی و سیاسی کشورمان پرداخته شده است. بخشی از این کتاب به روابط ما با ایران مربوط می شود. هنگامی که من سرگرم تحقیق در روابط ایران با کشورمان بودم با امواج واحساسات اسلامخواهی ایرانیان روبرو شدم و صدای گامهای کسانی که با ندای الله اکبر پیش می آمدند را می شنیدم و این درست مصادف بود با زمانی که امام خمینی در فرانسه به سر می بردند، و مدتی بعد پیروزمندانه وارد کشور شدند و بیرق اسلام را برافراشتند. من در اشعارم از امام و راه او و اندیشه هایش تاثیر پذیرفته ام و از ایشان یاد کرده ام. آشنایی نسل جوان با اندیشه های امام خمینی تا چه حد می تواند در ترسیم چشم اندازی امیدوار کننده برای آینده بشریت مؤثر واقع شود و چگونه می توان اندیشه های حضرت امام خمینی را به میان جوانان مسلمان برد و به آنان معرفی کرد. طی هفتاد سال اخیر، اسلام در آذربایجان مورد بی مهری قرار گرفت و جوانان ما را از قرآن و نماز بی خبر نگاه داشتند، ولی در عرض پنج، شش سال گذشته، همه چیز تغییر کرده، و مردم به ندای فطرت خود پاسخ می دهند و روز به روز بر شمار افراد قرآن خوان و علاقه مند به آشنایی با معارف اسلامی افزوده
می شود. در حال حاضر، دانشجویان ما برای فراگیری علوم دینی به شهرهای قم، مشهد، تهران و تبریز می آیند. و بعضی از افراد که این سفر برایشان مقدور نیست خود به مطالعه در حوزه معارف اسلامی می پردازند. مردم ما در این مدت اخیر، فوج فوج به اسلام روی می آورند. در مورد نسل جوان هم من نظرم این است که باید به گونه ای سازمان یافته به تبلیغات بپردازیم تا قوانین شریعت اسلامی که مدتها مورد فراموشی واقع شده بود از نو احیا شود. با چاپ و نشر رساله های امام خمینی، و سایر مجتهدین در بین نسل جوان، ما می توانیم راهمان را در پیشبرد این امر مهم هموار کنیم.
امام خمینی و جهان معاصر، ج 1 مؤسسه چاپ و نشر عروج لطفا خلاصه ای از زندگانی و سوابق فعالیتهای علمی و فرهنگی خودتان را برای خوانندگان ما بازگو فرمایید. یعقوب یحیی: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین الصلوة و السلام علی نبیه و آله و اصحابه رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی، السلام علیکم و رحمة الله من اهل نیجریه، کشوری از غرب آفریقا هستم، در شهر قدسینا، در شمال نیجریه به دنیا آمدم. الحمد لله از یک خانواده مسلمان هستم، دروس اسلامی را نزد پدرم خواندم سپس در دانشکده معلمین زبان عربی در شهر قدسینا پذیرفته و در همین رشته فارغ التحصیل شدم و از آن پس در رشته الهیات و زبان عربی تحصیلاتم را ادامه دادم. فعالیتهای من زمانی آغاز شد که از امام خمینی چیزهایی را شنیدم و آنگاه که امام به پاریس تبعید شد ایشان را شناختم و از طریق رادیو به سخنرانیها و پیامهای ایشان تا پیروزی انقلاب اسلامی گوش جان می دادم. خداوند سبحان عشقش را در قلبم انداخت و بینهایت بدو عشق می ورزیدم. اندیشه امام را گام به گام تعقیب می کردم بویژه از طریق مجلات صوت
الوحدة که برای ما فرستاده می شد. درسهای بسیاری را از این مجله آموختم، زیرا صفحاتی از این مجله به اندیشه های حضرت امام درباره اسلام و مسلمین در سطح جهانی اختصاص داشت. من امام را از این زاویه شناختم و او را بسیار دوست دارم. از طرف دیگر در نیجریه با شخص فعال و صاحب همتی به نام شیخ ابراهیم زاکزاکی آشنا شدم که افکارش همسوییهایی با افکار امام دارد و مثل افکار امام است. وقتی که در دانشگاه او را یافتیم اندیشه هایش به اندیشه های ما پیوند خورد و در قلبهایمان انقلابی ایجاد کرد. بعد از اینکه دانشگاه را به اتمام رساندم در دانشکده معلمین زبان عربی تدریس می کردم. آنها به محض اینکه فهمیدند من با قلبهای دانشجویان صحبت می کنم مرا دستگیر و از دانشکده اخراج کردند و بین من و آنها جدایی افکندند. سپس تمام اوقاتم را به تدریس و بیداری مردم اختصاص دادم زیرا اول چیزی که از رهنمودهای امام دریافتم بیدار کردن مردم بوده، از این رو به بیدار کردن مردم خصوصا جوانان پرداختم. در طول 24 ساعت شبانه روز کاری جز همین کار نداشتم. من تالیفاتی ندارم ولی نوارهای بسیاری از من منتشر شده است که تعداد آن بیش از 300 نوار می شود. هر جمعه یک ساعت با مردم
مسلمان در مسجد جلسه داریم. رابطه مسلمانان با پیروان سایر نحله های مذهبی در نیجریه چگونه است، آیا در کنار یکدیگر به آرامی به سر می برند؟ مسلمانان علاوه بر رژیم حاکم، از کفاری که ساکن نیجریه هستند نیز رنج بسیار می کشند. متاسفانه حکومت، کفار را بر ضد مسلمانان تایید می کند. کفار مسلمانان را به صورت دسته جمعی می کشند و حکومت آنها را تایید می کند. چنانکه می بینید مسلمانان علی رغم تعداد زیادشان در آنجا مظلوم هستند. بدین دلایل مردم نیجریه شوق فراوانی به افکار امام خمینی و آزادی از زنجیر استعمار دارند. البته همانطوری که امام فرموده است در بین مسلمانان نیجریه متحجرینی پیدا می شوند که هیچ اطلاعی از آنچه که بر آنان می گذرد ندارند و نسبت به مسئولیتی که بر عهده دارند بی مبالات اند. در بین مسلمانان برخی دیده می شوند که بین صفوف مسلمانان نیجریه تفرقه ایجاد می کنند، که من نمی دانم به نفع چه کسی این کار را انجام می دهند، به نفع شیطان است یا شیطان اکبر. این وضع مسلمانان در نیجریه است لیکن الحمد لله مردم رفته رفته بیدار شده اند و نسبت به رشد و آگاهی خود بعد از آنکه در خواب غفلت فرو رفته بودند هوشیار شده اند. آیا آثار حضرت امام در آنجا ترجمه شده است و شما آنها را مطالعه کرده اید؟ من بعضی
از کتابهایی را که در مورد ایشان نوشته شده است خوانده ام و شرح زندگانی امام را در مجلات از آغاز تولد نهضت امام، تبعید ایشان تا پیروزی و بعد از آن تا ارتحال خوانده ام. کتاب خود حضرت امام به نام حکومت اسلامی را چند بار مطالعه کرده ام و همچنین کتابی به نام امام القدوة (تجسید الخلق الاسلامی)، کتاب زبدةالاحکام، وصیت نامه الهی سیاسی ایشان، و نیز کتاب مجزرة المکة المکرمة که پیام امام در باره کشتار مکه مکرمه است. از افق دید مردم نیجریه نسبت به امام و تاثیر امام بر جوانان نیجریه برایمان صحبت کنید. تاثیر امام بسیار زیاد است. اولا جوانان در نیجریه هم اکنون به عبادات اهمیت زیادی می دهند و نیز به امور سیاسی که کفار آن را از اسلام جدا کرده اند. ولی امام اندیشه وحدت دین و سیاست را مطرح کردند. به عنوان مثال امام فرمودند که عبادتمان همان سیاست و سیاستمان همان عبادت است، این اندیشه زیبایی است. قبل از انقلاب مردم نمی توانستند تظاهرات کنند، ولی بعد از انقلاب مردم به برپایی تظاهرات علیه حکومتهای ظالم و تصمیماتی که بر خلاف اسلام صادر می کنند اشتیاق فراوان دارند و علیه آنها مخالفت علنی می کنند. استاد ابراهیم زاکزاکی به ما دستور داد که در تمام نقاط کشور به صورت
گروههای هزاران نفری بیرون بریزیم و در تظاهرات علیه حکومت شرکت کنیم و همین امر منجر شد که حکومت، بسیاری از مسلمانان را دستگیر و در زندان حبس کرد و بعد از اینکه از زندان بیرون آمدند این امر به صورت آشکاری شدت گرفت. در نیجریه خانمهایی که با افکار امام آشنا هستند در مورد حجاب و حیای اسلامی و وقار، نسبت به دیگران وجه تمایز ویژه ای دارند و در تمام زمینه های درسی، تظاهرات و دیگر امور در کنار آقایان، حضور قابل توجهی دارند. نظر شما در مورد روز قدس و مراسم برائت از مشرکین چیست، چه تاثیری بر مردم شما گذاشته است؟ از زمانی که امام فرمان جهانی روز قدس را صادر کردند ما هر سال روز قدس یعنی آخرین جمعه ماه مبارک رمضان در نیجریه تظاهراتی بر پا می کنیم و ابراهیم زاکزاکی رهبریت آن را به عهده دارند و از تمام نقاط کشور در شهر «زاریا» جمع می شویم و شکلی از قدس می سازیم که مردم آن را به دوش می کشند، زنان و جوانان و همه در تظاهرات روز قدس شرکت می کنند، تظاهرات از مسجد آغاز و به خیابانها کشیده می شود. شعارهایی از قبیل مرگ بر آمریکا و اسرائیل و حقوق شرعی فلسطین و برگرداندن بیت المقدس به مسلمانان را اعلام می کنیم.
همچنین روز عاشورا و حوادثی که در آن روز اتفاق افتاد نزد ما روز ویژه ای است که هر سال آن را به پا می داریم و روز شهداء که ما در هر سالی به نام روز شهدای خودمان داریم و در این روزها اجتماع می کنیم و مجلس ختم و عزا می گیریم. در خصوص برائت از مشرکین روز خاصی را به آن اختصاص نداده ایم بلکه هر روزی برای ما روز برائت است، برائت از طاغوت، از ظلم، و از استبداد، البته ممکن است در آینده روزی را به مسئله برائت از مشرکین اختصاص دهیم. به نظر شما، انقلاب اسلامی، در مقایسه با سایر نهضتهای جهان چه ویژگیهایی دارد که اینگونه مورد استقبال ملل محروم قرار گرفته است؟ یکی از ویژگیهای عمده انقلاب اسلامی این است که اعتماد مسلمانان را به دینشان باز می گرداند و ویژگی دوم متحد کردن مسلمانان از هر گروه و فرقه و آشنا کردن آنان با یکدیگر است، زیرا قبل از انقلاب برخی از مسلمانان نمی دانستند که فلسطینی هم وجود دارد که از طرف صهیونیستها اشغال شده و حقوق مردمش غصب گردیده است، ولی آنگاه که امام ظهور کرد و انقلاب پیروز شد مسلمانان به این امر پی بردند و نیز پی بردند که مسلمانان در آسیا مظلوم هستند
و نیز مطلع گشتند از اینکه مسلمانانی در روسیه سابق زندگی می کنند. اینها ویژگیهای بزرگی است. نظر شما درباره شخصیت حضرت امام خمینی و رهبری ایشان در هدایت انقلاب اسلامی چیست؟ رهبری امام حکیمانه و هوشیارانه بود. ایشان در آغاز نصیحت و موعظه و ارشاد کردند، سپس تهدید نمودند، و بعد از آن بود که اقدامات لازمه را برای انقلاب اتخاذ فرمودند. رهبری امام حکیمانه بود، و بخوبی می دانستند که مردم را به کدام سمت هدایت کنند. از خداوند سبحان می خواهم که مثل این شخصیت را برای جهان اسلام دوباره به عرصه وجود آورد و از جمله ویژگیهای امام علاوه بر هوشیاری و حکمت، شجاعت و جهاد و تلاش بود. شما چند بار به ایران آمدید و از وضعیت فرهنگی و اجتماعی ایران چه می دانید؟ من برای اولین بار است که به ایران آمده ام. در اینجا همه چیز بر وفق مراد است، بویژه اینکه مردم بیدار هستند و از حقوقشان دفاع می کنند. آنها راه و مسیر خود را می شناسند و ارتباط خوبی بین حکومت و مردم وجود دارد. شما نقش این مراسم و گردهماییها را در راستای نزدیک شدن به آرمان حضرت امام که همانا وحدت مسلمین است چگونه می بینید؟ این مراسم با اینکه بیانگر حزن و اندوه ناشی از ارتحال
امام است ولی بحمدلله فرصت گرانبهایی است برای ایجاد اخوت و برادری بین مسلمانان و تبادل آرا و افکار و مشکلات مشترک میان آنها، و غیرت اسلامی بین برادران مسلمان که از نقاط مختلف آمدند برانگیخته می شود و این فرصت گرانبهایی است که به جز در مثل این گردهمایی در جای دیگری به دست نمی آید و ما در اینجا مشرف شدیم و با برادران اسلامی خود از ازبکستان و قرقیزستان و قزاقستان و کشورهای دور دست دیگری که زیارت آنان به فکر ما خطور نمی کرد دیدار کردیم و گردهمایی مبارکی است. اگر پیامی برای برادران ایرانی خود دارید بفرمایید. پیام من به ملت ایران اتحاد و پیوستگی و تحمل مشکلات و سختیهاست. چه خداوند سبحان و تعالی آنان را در این قرن برگزیده است تا این رسالت سنگین را به دوش کشند و به سر منزل مقصود برسانند. بنابراین باید صبر و پایداری و استقامت فراوانی در رویارویی با دشمنان از خود نشان دهند و این قرن ان شاء الله قرن اسلام و مسلمانان است. از این روست و اندوهگین نشوند که خداوند با آنهاست و آنان را یاری می کند، اگر چه همه کفر و تمام دنیا از آنان روی گردانند. و نیز اینکه هرگز از راه امام راحل به اندازه یک
وجب جدا نشوند، چه اگر راه امام را بپیمایند پیروز خواهند شد و اسلام از پیروزیشان پیروز می شود، ولی اگر خدای نخواسته از راه امام جدا شوند فاجعه بزرگی دامن اسلام و مسلمانان را فرا می گیرد، زیرا ایران اولین الگوی اسلام و مسلمانان در سطح جهان است و هر مصیبتی که بر این ملت و دولت وارد آید بر مسلمانان وارد شده است که در این صورت همه مسلمانان جهان امیدشان را از دست خواهند داد، به همین دلیل بر آنان لازم است که دست به دست هم دهند و متحد شوند و به گرد رهبر عظیم امام آیت الله خامنه ای و سایر مسئولین نظام مقدس اسلامی باشند.
فصلنامه نامه مفید، شماره 20 محمد حسن قدردان قراملکى (1) چکیده این مقاله به بررسى و گزارش قرائتهاى مختلف عالمان دین و امام خمینى از بعضى آموزه هاى کلامى فقهى مى پردازد. نویسنده مى کوشد این نظر را که «تنها از اسلام یک قرائت وجود دارد» با ارایه قرائتهاى مختلف و چه بسا متناقض برخى از بزرگان دین از آموزه هاى دینى و کلام معصومان مورد تحلیل قرار دهد. در متن مقاله خواهد آمد که عالمان در تفسیر مهم ترین آموزه هاى دینى (توحید، نبوت، امامت، معاد) قرائتهاى مختلفى را عرضه داشته اند. و در حوزه فقه، مقاله تنها به تحلیل و مقایسه حدود ده قرائت متفاوت از «ولایت فقیه» مى پردازد و نشان مى دهد که فقها چگونه از روایات، قرائتهاى متکثرى عرضه داشته اند. آفریدگار حکیم براى هدایت و سعادت انسان، ادیان و پیامهاى آسمانى را فروفرستاده است. از آنجا که دین و اکثر آموزه هاى آن، متعلق به عالم الوهى و فراطبیعى است، شناخت و ادراک آن به صورت کمال و تمام، براى انسان، به دلیل تعلقش به عالم ماده و تاثر از آن، چندان سهل و میسور نیست. از این رو خداوند براى تعلیم تعالیم آسمانى و ترویج آن، پیامبرانى که واجد صفات لازم براى
دریافت وحى و تبلیغ آن مانند عصمت و علم و آگاهى کامل بودند، برانگیخته است که مردم بتوانند با یارى جستن از آنان به عمق معارف دینى نایل آمده و با تخلق به آنها بر ساحل سعادت فرود آیند. در زمان حضور سفیران الهى که مفسر و مرجع شریعت و دین بشمار مى آمدند بر مردم و خصوصا اندیشوران پرسش ها و شبهاتى در مقولات دینى مطرح مى شد، که به آسانى مى توانستند پاسخهاى خودشان را از صاحبان شریعت به صورت شفاف، دریافت کنند. اما بعد از فقدان پیامبران و همچنین بعد از غیبت امام دوازدهم، پرسشها و شبهات جدیدى در خصوص آموزه هاى دینى براى عالمان پدیدار گشت، که پاسخ بعضى از آنها در متن دین یافت نمى شد، زمینه فوق، دین باوران و اندیشوران را بر آن داشت که در جهت حمایت از دین، به تفسیر و اعلام پاسخ دین دست بزنند. اما از آن جا که تفاسیر و قرائتهاى عرضه شده، منقطع از وحى و آمیخته با کاستیهاى معرفت بشرى بودند، احتمال تطابق و عدم تطابق آن با اصل دین را محتمل ساخته است. زایش قرائتهاى مختلف و بعضا متضاد از سوى نحله هاى مختلف دینى اعم از کلامى، فلسفى، تفسیرى، حدیثى و عرفانى، امکان و احتمال مزبور را به جزم تبدیل کرد. ما در این نوشتار،
در صدد تبیین و پردازش علل و ادله پروسه فوق نیستیم، بلکه در این مقال مى کوشیم با اعتماد به واقعیتها، قرائتهاى مختلف و متضاد عالمان اسلامى از یک گزاره دینى را نشان دهیم. اما این که کدام قرائت سره و کدامیک ناسره است، نمى توان آن را در این مقال بل در مقالهاى دیگر، ترسیم و اثبات کرد، چرا که خود آن نیز، یک قرائت بیش نیست. به قول شاعر: «دست ما کوتاه خرما بر نخیل» براى تبیین مدعا به اصول و معارف کلى و مهم اشاره مى شود و از گزارش معارضه خود عالمان با یکدیگر و وارد کردن اتهام هایى مانند تکفیر، تنجیس، بطلان اعمال عبادى حتى هم مذهبى خود، تاثر از فلاسفه روم و رویگردانى از دین و دهها مورد دیگر که خود مجال دیگر مى طلبد، صرف نظر شد. الف: صفات خدا اصل وجود خداوند گوهر و لب ادیان را تشکیل مى دهد، اما در صفات خداوند و تفسیر آن بین عالمان دین، اختلافات و تفاسیر مختلفى وجود دارد که به بعضى اشاره مى شود. 1( اراده: بیشتر متکلمان و محدثان مانند خواجه طوسى و علامه حلى (2) و علامه مجلسى (3) صفت اراده خدا را بر حسب ظواهر روایات (4) به عنوان صفت حادث، تفسیر کرده اند. امام خمینى (5) همگام با فلاسفه (6) ،
اراده را صفت ذاتى خداوند دانسته و انگاشتن آن از صفات فعل را بر خلاف برهان متین توصیف مى کند. انگیزه اصرار و تاکید متکلمان و محدثان بر حدوثى انگاشتن صفت اراده، توجیه مبناى خودشان در قول به حدوث زمانى عالم امکان است، اما از آنجا که فلاسفه منکر حدوث زمانى و قایل به حدوث ذاتى عالم ممکن اند، نیازى به غیر ذاتى انگاشتن اراده ندارند. 2( قدرت: درباره تعریف قدرت میان متکلم و حکیم اختلاف قرائت وجود دارد. حکیم آن را به «ان شاء فعل و ان لم یشاء لم یفعل» (7) و متکلم به «صحه الفعل و الترک» تفسیر مى کند. امام(ره) نیز از تعریف حکلیم جانبدارى مى کند و تعریف متکلم را تشبیه و تنقیص، وصف مى کند. (8) و در مقابل، متکلمان فلاسفه را تکفیر نموده اند.چرا که لازمه تعریف فلاسفه از اراده و قدرت، انکار حدوث زمانى و اختیار خداوند است. 3( فاعلیت: چگونگى فاعلیت خداوند و تدبیر امور عالم از طریق اصل علیت یا نظام «عادت»، از مباحث جنجالى و حساس الهیات است. اشاعره طرفدار نظام عادت و جبر و معتزله سر از تفویض درآوردند. اما امامیه در پرتو رهنمودهاى ائمه هدى، قایل به «امر بین الامرین» شدند. لکن نکته ظریف پیدایش قرائتهاى مختلف از همین اصل است. فلاسفه و عرفا با
پذیرش قاعده «الواحد لا یصدر منه الا الواحد» فاعلیت و مداخله خداوند در عالم را از طریق نظام سببیت ممکن مى دانند و فاعلیت مباشر و مستقیم خدا را تنها در صادر اول مى پذیرند. (9) در سوى دیگر، اشاعره و امامیه (متکلمان، مفسران و محدثان) به شدت قاعده فوق را انکار مى کنند و آن را موجب تقیید قدرت و فاعلیت خدا مى دانند. و افعال مادى از آن جمله معجزات را جزء افعال مباشر الهى وصف مى کنند. مرحوم امام نیز در همین نظریه، از مبناى فلاسفه جانبدارى کرده و استناد مستقیم افعال مادى به خداوند را موجب ترکیب و تفسیر ذات الهى ذکر مى کند. (10) 4( علم: تفسیر علم خداوند نیز از مسایل مناقشه برانگیز الهیات است، که در آن حدود ده قرائت عرضه شده است. نکته اوج مناقشات نسبت انکار علم خدا به امور مادى و جزئى به گروهى از فلاسفه است. فخر رازى، اکثر متقدمان و متاخران فلاسفه را منکران علم خدا به جزئیات گزارش مى کند (11) و در میان لیست مخالفان، هشام بن حکم شیعه را نیز جا مى دهد. (12) امام در این مقوله طرفدار علم خدا به جزئیات است اما در تفسیر آن با متکلمان اختلاف نظر دارد. (13) ب: نبوت در مقوله نبوت اختلاف مهمى در میان عالمان
اسلامى خصوصا امامیه مطرح نیست. مهم ترین مساله بحث انگیز، مساله عصمت پیامبر است که اشاعره و معتزله در بعضى موارد آن تردید کردند. اما امامیه آن را به صورت مطلق مى پذیرد، تنها شیخ صدوق و استادش ابن ولید قایل به سهو پیامبر در نماز هستند که معتقدند انکار آن از مصادیق غلو است، (14) اما مورد هجمه بیشمارى از بزرگان قرار گرفته است. (15) این در حالى است که شیخ صدوق در مقام تالیف کتابى مستقل در اثبات سهو نبى برمى آید و براى این کار از خداوند طالب اجر و پاداش است. استناد معجزه به خود پیامبر یا خدا از مسایل اختلافى بین متکلمان و فلاسفه است. فلاسفه بنابر پذیرفتن اصل علیت و قاعده «الواحد» معجزات را فعل خود پیامبر مى دانند، اما متکلمان معجزات را فعل مباشر خدا و انگاشتن آن فعل پیامبر را از مصادیق تفویض باطل توصیف مى کنند. چنان که علامه مجلسى نظریه فلاسفه را کفر صریح یاد مى کند که هیچ عاقلى در تکفیر آن تردیدى نمى کند. به زعم وى، ادله عقلى و نقلى بر استحاله دیدگاه فلاسفه دلالت مى کند. (16) مرحوم امام خمینى (ره) در نقد موضع علامه مجلسى، ضمن رد دلیل وى مبنى بر شمردن نظریه فلاسفه از مصادیق تفویض باطل، آن را برهانى توصیف مى کند. (17)
ج: امامت بیان شد که اصل نبوت حضرت محمد (ص) و صفات او چالشهاى عمیقى در میان علماى اسلام ایجاد نکرده است. اما مساله جانشینى آن حضرت، از مسایل بحث انگیز و اختلافى دینى شد که بستر پیدایش قرائتهاى مختلف از کتاب و سنت و به دنبال آن پیدایش فرق و مذاهب مختلفى شد. به گونه اى که بعضى فرق و مذاهب یکدیگر را تکفیر و چه بسا قایل به نجاست آنها شده اند. مذهب تشیع که قرائت اهل بیت از اسلام است از بدو پیدایش نکته نظرات مختلفى درباره فرق دیگر «اهل سنت» اظهار داشته است که اینجا با اشاره مى گذریم. 1( امامت از اصول دین یا مذهب اکثر متکلمان امامیه امامت را از اصول دین اسلام بر مى شمارند، به این معنا که با انکار یا فقدان اصل امامت، حقیقت اسلام شخص، از بین خواهد رفت به گونه اى که اعمال عبادى وى باطل و در آخرت خسران و عذاب جهنم نصیب او خواهد شد. متکلمان نامى امامیه مانند شیخ صدوق (18) ، شیخ مفید (19) ، سید شریف رضى (20) ، ابن نوبخت، شیخ طوسى (21) ، علامه حلى (22) و دیگران در تکفیر اهل سنت که تعبیر به مخالفان مى شود اتفاق کلمه دارند. اختلاف امامیه تنها در پذیرفتن اسلام ظاهرى مخالفان است به
این صورت که آیا مخالفان که در کفر واقعى و باطنى آنان شبهه اى نیست، در ظاهر نیز محکوم به کفر و لوازم آن مانند نجاست هستند یا نه؟ صاحب حدائق مدعى است که اکثر قدماء فقهاء قایل به نجاست مخالفان شده اند (23) ، اما صاحب جواهر (24) قول اقوى را حکم به طهارت و اسلام ظاهرى آنان در عصر غیبت مى داند، اما خاطر نشان مى سازد که حضرت حجت در زمان حضور، با آنان مطابق کفار رفتار خواهد کرد. ادله قرائت فوق به شرح ذیل است: (25) 1- روایات دال بر کفر مخالفان 2- روایات دال بر بناء اسلام بر امامت 3- روایات دال بر ارتداد مخالفان بعد از وفات پیامبر 4- ادعاى ضرورت 5- ادعاى اجماع جداانگاران امامت از اصول دین به پاسخ ادله فوق پرداختند که ما به پاسخ هاى حضرت امام اشاره مى کنیم: پاسخ اول: امام در پاسخ دلیل اول به مغالطه کاربرد لفظ مشترک در استدلال اشاره مى کند و آن کاربرد لفظ کافر در معناى «مقابل اسلام» و «مقابل ایمان» است، مراد از کافر انگاشتن مخالفان معناى دوم آن است یعنى آنان واجد ایمان برتر نیستند، نه این که فاقد اسلامند. (26) مرحوم امام، آن گاه فقهاء را مورد هجمه قرار مى دهد که به دلیل خلط مباحث معرفتى و
عرفانى با مباحث فقهى، از تفسیر حقیقى روایات درمانده و دست به تفسیر فقهى نابجا زده اند. (27) پاسخ دوم: ایشان حقیقت و ماهیت اسلام را سه اصل: توحید، نبوت و معاد ذکر مى کند و امامت را در اصول مذهب مى گنجاند. «ماهیه الاسلام لیس الا الشهاده بالوحدانیه و الرساله و الاعتقاد بالمعاد و لایعتبر سوى ذلک، سواء فیه الاعتقاد بالولایه و غیرها، فالامامه من اصول المذهب لاالدین» (28) پاسخ سوم: ایشان ارتداد مخالفان و مردم بعد از وفات پیامبر را ارتداد و خروج نه از اصل دین بلکه مقصود ، نقض پیمان ولایت حضرت على (ع) تفسیر مى کند که مردم آن را در غدیر خم و در سایر مواضع بسته بودند (29) ، و بنابر فرض ارتداد از اصل اسلام، اختصاص به عناد و قصد خواهد داشت. پاسخ چهارم: ایشان همچنین ادعاى ضرورت رامختص به ولایت بمعناى محبت و مهرورزى به اهل بیت و عدم عداوت با آنان مى داند، اما این که ولایت به معناى عام آن که شامل حکومت و خلافت نیز شود، یک اصل ضرورى باشد، نه تنها ثابت نشده، بلکه عکس آن ثابت است. (30) امام احتمال اختصاص ضرورت به صدر اول اسلام را به عنوان احتمال ذکر مى کند. (31) پاسخ پنجم: وى قدر متیقن اجماع را تنها کفر خوارج و نواصب مى داند. (32) اندیشوران دیگر مانند صاحب جواهر، شیخ انصارى،
حکیم، کاشف الغطاء، خوئى، شاه آبادى و شهید مطهرى در بعضى از پاسخ ها با امام هم عقیده هستند. 2( علم امام علم غیب پیامبر و به تبع آن ائمه اطهار یکى دیگر از آموزه هاى دینى و مذهبى است که از سوى امامیه قرائتهاى مختلفى مطرح شده است. 1- علم فعلى به تمامى جزئیات از طریق لوح محو و اثبات و لوح محفوظ. 2- علم فعلى به جزئیات از طریق علم به لوح محو و اثبات فقط. 3- علم شانى با درخواست و افاضه خداوند. 4- قول به توقف. آگاهى امامان از زمان موت و شهادتشان و عدم آن از ثمرات قرائتهاى فوق است که موجب ارائه تفاسیر و توجیهات مختلفى در مواردى مى شود که ائمه با علم و آگاهى به سوى مرگ مى شتافتند. مانند علم حضرت على (ع) و امام حسین (ع) به زمان دقیق شهادت خود و حرکت آنان به سوى مسجد کوفه و کربلا که در ظاهر القاء به تهلکه مى شود. بعضى عالمان بزرگ امامیه در توجیه حرکت فوق منکر آگاهى امام على(ع) و امام حسین(ع) به شهادت خودشان شدند که اینجا مى توان به سید مرتضى (33) ، شیخ مفید (34) ، شیخ طوسى (35) ، ابن شهر آشوب (36) و شیخ طبرسى (37) اشاره کرد. برخى دیگر
با پذیرفتن علم آن بزرگواران به تمامى جزئیات و امور گذشته و آینده و به تبع آن علم به شهادت خود، به ارائه توجیهات مختلف پرداختند که از آنان مى توان از شیخ صدوق (38) ، ابن طاووس (39) ، یوسف بحرانى (40) ، علامه مجلسى (41) ، علامه طباطبایى (42) ، شهید مطهرى (43) و آیات عظام بروجردى، گلپایگانى، اراکى و مرعشى، نام برد. اما عقیده امام خمینى با قرائت دوم همساز است و تصریح مى کندکه به حسب روایات، امام حسین (ع) علم به شهادت خود داشت. (44) د: معاد معاد و وجود عالم رستاخیز از مسلمات ادیان آسمانى خصوصا اسلام به شمار مى آید، اما درباره چگونگى تصویر و تبیین بعضى آموزه هاى آن از قبیل روحانى یا جسمانى بودن، قبر، صراط، میزان، ارتباط نفس با بدن دنیوى و اعاده بدن دنیوى و به تبع آن شبهه معروف آکل و ماکول، نظرات مختلفى وجود دارد. ما در این مختصر به بررسى قرائتهاى عرضه شده در خصوص نوع کیفر اخروى و انقطاع یا خلود آن مى پردازیم. نوع عذاب (اعتبارى یا تکوینى) هر چند ضرورت اصل کیفر مورد توافق عالمان دین قرار گرفته است اما درباره نوع آن سه قرائت وجود دارد: الف) تکوینى: به این معنا که عذابهاى قیامت از هنگام فوت
تا پایان عذاب، رابطه تکوینى و حقیقى با شخص مجرم دارد، کیفر عمل و فعل تکوینى شخص گناهکار است که در قیامت، انسان توسط آن معذب مى شود و رابطه آن دو، رابطه «علت و معلول» و به تعبیر دقیق تر «عینیت»است. درباره چگونگى عذاب توسط عمل معصیت دنیوى، طرفداران آن مى کوشند، با قول به «تجسم اعمال» که ظاهر کتاب و سنت است با دو تقریر مختلف یعنى وجود صورت باطنى براى اعمال دنیوى انسان و تجسم و تمثل انواع عذاب و نعمت توسط نفس انسان، به تبیین آن بپردازند. قرائت فوق متعلق به عالمان معرفت مانند صدرالمتالهین، شیخ بهائى، علامه طباطبایى و شهید مطهرى است. (45) ب) اعتبارى و قراردادى: مدعاى این قرائت آن است که انواع عذاب و نعمت هاى آخرت تنها مجازات و تفضل خداوند است که هیچ رابطه تکوینى با شخص گناهکار یا مطیع ندارند، بلکه خداوند در مقابل ثواب و عصیان بندگان خود، بهشت و جهنمى را با ماموران ویژه مهیا کرده است که هر گروهى به حسب اعمال خود وارد آن خواهند شد. بیشتر متکلمان، مفسران و محدثان از این تفسیر حمایت کرده و دست به تاویل آیات و روایات تجسم اعمال زده اند که شیخ مفید، شیخ طبرسى و طوسى، از آن جمله مى باشند. (46) علامه مجلسى نظریه تجسم
اعمال را ناسازگار با معاد جسمانى وصف کرده است. (47) ج) اعتبارى و طبیعى: برخى از معاصران که مبانى هر دو قرائت را ملاحظه کرده و نمى توانستند به طرد یکى و اخذ دیگرى دست بزنند، ناچار به جمع هر دو قرائت پرداختند و مدعى شدند ثواب و عقاب آخرت تلفیقى از تکوینى و اعتبارى است. که اینجا مى توان به محقق کمپانى، جوادى آملى، جعفر سبحانى، مصباح یزدى و سید جلال الدین آشتیانى اشاره کرد. (48) اما قرائت حضرت امام (ره) با مبناى دوم مطابقت دارد و با قول به وجود صورت باطنى براى اعمال مادى انسان، سخن علامه مجلسى را «کلام غریب» مى داند که ترکش اولى است. نظریه خلود بعضى فرق اسلامى قایل به عذاب جاودانه آخرت براى بعضى مسلمانان گناهکار مى باشند; اما امامیه در خروج مؤمنان از جهنم بعد از تحمل کیفر خودشان، اتفاق نظر دارند. محل مناقشه درباره عذاب جاوید براى کفار است که ظاهر بعضى آیات و روایات بر آن دلالت مى کند. اکثریت امامیه قایل به نظریه خلود هستند. اما دیدگاه دومى نیز وجود دارد که معتقد به انقطاع عذاب جهنم است که قائلان آن بیشتر از علماء کشف مانند محى الدین عربى، عبدالرزاق کاشانى، عبدالکریم جیلى، صدرالمتالهین، فیض کاشانى مى باشند. (49) اما قرائت امام در این مقوله با
نظر عرفا که بیشتر موارد با آن منطبق است مغایرت دارد و از ظواهر عبارت ایشان، نظریه خلود استنتاج مى شود. (50) ه: ولایت فقیه اندیشوران امامیه مساله حکومت در عصر غیبت و بطور عموم فلسفه سیاسى اسلام و مکتب امامیه را به صورت مستقل و جامع مورد بررسى و تحلیل قرار نداده اند، بلکه فقهاء اکثرا در ضمن مساله تبیین ولایت پدر و یا قیم شرعى بر اموال صغار و یتامى و محجورین به تبیین برخى از زوایاى آن پرداخته اند. امامیه در مشروعیت الوهى و آسمانى حکومت معصومان (پیامبر و ائمه) اتفاق کلمه دارند و بر این اعتقادند که پیامبر اسلام علاوه بر منصب نبوت و دریافت وحى، از سوى خداوند داراى سه منصب دیگر، به نامهاى «مرجعیت دینى»، «قضاوت» و «حکومت» بود که آنها را به امر الهى به ائمه معصومین واگذار کرده است . قرائتهاى مطرح در ولایت فقیه عالمان دین و فقها در باب حکومت دینى و شان فقها در عصر غیبت قرائتهاى مختلفى را ابراز داشتند که مى توان مجموع آنها را در فروض ذیل استقراء کرد: 1- شان مرجعیت دینى: طرفداران این نظریه معتقدند که شان فقیه در عصر غیبت تنها تبلیغ دین و تفسیر آن با توجه به مبانى معتبر آن است. اما اجراى احکام اجزائى
اسلام نیز از شؤون فقها به شمار نمى آید. ابن ادریس و ابن زهره از آن جانبدارى کرده اند و صاحب شرایع و علامه حلى در بعضى آثار خود قایل به توقف شدند. (51) 2- شان قضا به نحو امور حسبیه و اجازه 3- شان قضا به نحو ولایت طرفداران دو قرائت فوق شان فقها را به مقوله قضاوت و دادرسى نیز تسرى داده اند، اما معتقدند که پرداختن فقهاء به امور اجتماعى و سیاسى و حکومتى خارج از شان و وظیفه فقهاست. و به دیگر سخن، ولایت فقیه منحصر در امر قضاست. این دیدگاه، مختار اکثر فقهاى امامیه است، (52) و مغایر با ولایت فقیه اصطلاحى امروزى است که شامل حکومت نیز مى شود. 4- نظارت بر امور: این دیدگاه ولایت فقیه را بدست گرفتن زمام کشور وامور حکومتى و اجرائى نمى داند. بلکه نظارت بر امور و حاکم تفسیر مى کند. بنابراین قول، حاکم دینى لازم نیست که فقیه باشد، بلکه یک شخص مثل سلطان عادل نیز و شهید مطهرى (54) به قرائت فوق تصریح نموده اند، و مى توان آن را از مواضع نظرى و عملى فقهاى متقدم نیز استظهار کرد. چنانکه حضرت امام در این باره مى گوید: «ما مى گوییم حکومت باید با قانون خدایى که صلاح کشور و مردم است اداره شود و این بى نظارت
روحانى، صورت نمى گیرد». (55) 5- شان قضا و حکومت به نحو اجازه وامور حسبیه که مختار آیه الله خوئى و تبریزى است. (56) 6- شان قضا و حکومت به نحو ولایت مقیده با تنصیص محض. 7- شان قضا و حکومت به نحو ولایت مطلقه با تنصیص محض. 8- شان قضا و حکومت به نحو ولایت با انتخاب فقها(نوعى اریستوکراسى). 9- شان قضا و حکومت به نحو ولایت با انتخاب مردم (نوعى دموکراسى). حضرت امام که خود یکى از فقهاى نامور معاصر است به تکثر قرائتهاى فقها آگاهى کامل دارد و در تایید اختلافى بودن آن مى گوید: «در کتابهاى فقهاى بزرگوار اسلام پر است از اختلاف نظرها و سلیقه ها و برداشتها در زمینه هاى مختلف نظامى، فرهنگى، سیاسى و اقتصادى و عبادى. تا آن جا که در مسایلى که ادعاى اجماع شده است، قول و یا اقوال مخالف وجود دارد و حتى در مسایل اجتماعى هم ممکن است قول خلاف پیدا شود... مهم تر از همه اینها، ترسیم و تعیین حاکمیت ولایت فقیه در حکومت و جامعه است، که همه اینها گوشه اى از هزاران مساله مورد ابتلاى مردم و حکومت است که فقهاى بزرگ در مورد آنها بحث کرده اند و نظراتشان با یکدیگر مختلف است» (57) ایشان ضمن تایید و جود قرائت اختصاص شان فقها به امر قضا مى گوید: «در این
که فقهاى عادل، به حسب تعیین ائمه، منصب قضا (دادرسى) را دارا هستند و منصب قضا از مناصب فقهاى عادل است، اختلافى نیست. بر خلاف مساله ولایت که بعضى مانند مرحوم نراقى و از متاخران مرحوم نائینى تمام مناصب و شؤون اعتبارى امام را براى فقیه ثابت مى دانند. و بعضى نمى دانند». (58) روایات (قرائتهاى موافق و مخالف) اما نظر امام موافقت با ولایت فقیه به معناى عام آن، یعنى ولایت در امر قضا و حکومت به نحو مطلق است. مهم ترین مبناى این قول روایات متعددى است که امام و دیگران به آن استناد کرده اند در اینجا به مقایسه قرائتهاى مختلف فقها از روایات معصومان اشاره مى کنیم تا روشن شود که چگونه از کلام معصوم، قرائتهاى مختلفى پدید آمده است. 1- علما خلفاء پیامبر از پیامبر اسلام (ص) روایت شده است که سه بار فرمود: «اللهم ارحم خلفائى، قیل یا رسول الله و من خلفائک؟ قال: الذین یاتون من بعدى یروون حدیثى و سنتى فیعلمونها الناس من بعدى» (59) حضرت امام (ره) دلالت روایت بر مدعا را بدون اشکال مى داند و معتقد است که مقصود از خلیفه، جانشینى از مناصب سه گانه پیامبر (مرجعیت دینى، قضا، حکومت) است و فقها نیز از مصادیق «خلفاء» است. (60) صاحب جواهر (61) ، نراقى (62) ، میرزا عبدالفتاح
مراغى (63) ، شیخ عبدالله مامقانى (64) و آیه الله گلپایگانى (65) ، مشابه تفسیر فوق عرضه داشتند. اما بعضى قرائت دیگرى از «خلفاء» و تطبیق آن بر فقها ارائه کرده اند و بر این اعتقادند که مراد روایت از خلیفه، خلافت و جانشینى از پیامبر در مرجعیت دینى و ترویج و تبلیغ آن است. استفاده امر قضا و از آن بالاتر امر حکومت، نیاز به قرینه دارد. سید محمد بحرالعلوم (66) ، آخوند خراسانى (67) ، محقق نائینى (68) ، ضیاء الدین عراقى (69) ، سید محمد هادى میلانى (70) ، خوئى (71) ، شیخ جواد تبریزى (72) و مکارم شیرازى (73) به چنین تفسیرى معتقدند. 2- رجوع به راویان در حوادث واقعه حضرت حجت در پاسخ سؤال یکى از صحابه که از حکم حوادثى سؤال کرده بود، فرمود: «و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الى رواه حدیثنا فانهم حجتى علیکم و انا حجه الله علیهم». روایت فوق راویان را ملجا و مرجع و حجت مردم در حوادث واقعه مى داند. امام خمینى در تقریر استدلال مى گوید: «منظور از «حوادث» که در این روایت آمده، مسایل و احکام شرعیه نیست... منظور از «حوادث واقعه» پیش آمدهاى اجتماعى و گرفتاریهایى بوده که براى مردم و مسلمین روى داده است. آنچه به نظر مى اید، این است
که [راوى] بطور کلى سؤال [کرده] و حضرت طبق سؤال جواب فرموده اند». (74) از سوى موافقان، روایت مزبور مهم ترین دلیل شرعى براى اثبات ولایت فقیه از حیث دلالت، توصیف شده است. و عالمانى مانند، آقارضا همدانى (75) ، صاحب جواهر (76) ، شیخ انصارى (77) ، میلانى (78) ، کاشف الغطا (79) به آن استناد کرده اند. با این وجود، برخى فقهاى دیگر دلالت روایت مزبور بر مدعا را مخدوش مى دانند که عمده ترین دلیل آنان، تفسیر «حوادث» به حوادث معهود و جزئى سائل است و لااقل محتمل آن است و لذا نمى توان آن را بر حوادث کلى و اجتماعى تطبیق کرد. آخوند خراسانى (80) ، شیخ على ایروانى (81) ، محقق نائینى (82) ، کمپانى (83) ، محسن حکیم (84) ، آقا ضیاء الدین عراقى (85) ، ، شیخ جواد تبریزى (88) از منتقدان قرائت مزبور هستند. 3- علما حاکمان مردم امام صادق (ع) در مقبوله عمر بن حنظله، راویان و عارفان به احکام دین را به منصب «حاکم» برگزیده است. «من کان منکم قد روى حدیثنا و نظر فى حلالنا و حرامنا و عرف احکامنا فلیرضوا به حکما فانى قد جعلته علیکم حاکما» (89). وجه استدلال بر تفسیر حاکم به معناى عام آن یعنى اعم از قضاوت و امور اجتماعى
و حکومتى است. بنابر این عارفان به دین که همان فقهاء اند از سوى امام صادق (ع) به منصب حکومت مسلمین انتخاب شده اند. امام خمینى در تبیین آن مى گوید: «این فرمان - که امام (ع) صادر فرموده- کلى و عمومى است. تعبیر به «حاکما » فرموده، تا خیال نشود که فقط امور قضایى مطرح است و به سایر امور حکومتى ارتباط ندارد» (90) ایشان دلالت روایت بر مدعا را از واضحات ذکر مى کند. (91) فقهاى دیگرى مانند: محقق کرکى (92) ، نراقى (93) ، نائینى (94) ، صاحب جواهر (95) ، بحرالعلوم (96) ، شیخ انصارى (97) ، گلپایگانى (98) از تفسیر فوق جانبدارى کرده اند. اما مخالفان تاکید مى کنند که در عصر امام صادق (ع) واژگان «حاکم» به صورت متعدد در امر قضا و قاضى استعمال مى شد و شاهد آن کاربرد فوق در روایات متعدد است پس قدر متیقن رجوع به عالم دین در مساله فتوى و امر قضا و امور حسبیه است. آخوند خراسانى (99) ، میرعبدالفتاح حسینى مراغى (100) ، فاضل دربندى (101) ، سید محسن حکیم (102) ، میلانى (103) ، سید احمد خوانسارى (104) ، منتظرى (105) ، خوئى (106) ، شیخ جواد تبریزى (107) و مکارم شیرازى (108) از مخالفان استدلال مزبور هستند. از امام على
(ع) نقل شده است که وى علماء
را حکام و حاکمان مردم توصیف کرده است. «العلماء حکام على الناس» موافقان «حکام» را به معناى حاکم و رهبر اجتماعى مردم تفسیر مى کنند. (109) دلالت روایت همانطور که امام ذکر کرده اند. (110) واضح است و توجیه بعضى بر این که مقصود از «حکام» و حکومت، حاکمیت بر قلوب مردم است، خلاف ظاهر مى باشد. (111) لکن اشکال عمده روایت همانطورى که امام متذکر شدند اشکال سندى (مرسله بودن) آن است. 4- مجارى امور در دست علماء امام حسین (ع) علما دین را متکفل مجارى امور و احکام ذکر مى کند. «مجارى الامور و الاحکام على ایدى العلماء بالله، الامناء على حلاله و حرامه» (112) روایت تصریح مى کند که مجارى امور که مقصود، امور اجتماعى و حکومتى است، باید در دست «علماء» و تحت اختیار و نظارت آنان قرار گیرد. و «علماء» نیز عام و شامل ائمه و فقهاء مى شود. روایت از حیث دلالت بر اصل ولایت تقریبا تام و شفاف است اما منتقدان مانند خوانسارى، شیخ جواد تبریزى، مکارم شیرازى (113) آن را به دلیل ضعف سند (مرسله بودن) نمى پذیرند. و حضرت امام نیز به این اشکال توجه داشته و لذا آن را به عنوان موید ذکر مى کند. نقد دیگر مخالفان متوجه تفسیر «علماء» به فقهاء است. آنان تاکید مى کنند که واژه
«العلماء» در اکثر روایات مانند روایت «مداد العلماء افضل من دماء الشهداء»، تنها بر ائمه معصومین، تطبیق مى کند. نقد فوق از سوى آخوند خراسانى، میرزا فتاح شهیدى (114) ، شیخ موسى نجفى خوانسارى، محقق نائینى، کمپانى و شیخ مرتضى حائرى یزدى مطرح شده است. نقد سوم پس از پذیرفتن اصل دلالت مدعى، این است که روایت درباره انتخاب علماء براى زمامدارى حکومت به صورت انتصاب یا انتخاب یا تلفیقى از آن دو، ساکت است. 5- علماء ورثه انبیاء «ان العلماء ورثه الانبیاء» (115). این که عالمان دین ورثه پیغمبر باشند معناى آن انتقال شؤون و وظایف دینى مورث یعنى شؤون سه گانه پیغمبر به علماء است. و مراد از علماء، ائمه و عالمان دین هستند و دلیلى بر حصر نیست. جمعى از اندیشوران مانند: نراقى، مراغى، کاشف الغطا، و امام خمینى بر این روایت استشهاد کرده اند. شبهات پیشین مانند اختصاص «العلماء» به ائمه و انتقال شان مرجعیت دینى و امر قضا فقط به علماء در این روایت نیز مطرح است. علاوه بر آن معناى متبادر از وارث بودن علماء از انبیاء، وراثت در امر تبلیغ و ترویج احکام مبین است. مشابه روایت فوق روایات دیگرى نیز وارد شده است که در آنها از علماء و فقهاء به «امناء پیامبر»، «وصى پیامبر»،
«مانند پیامبران بنى اسرائیل» و «حصون اسلام» تعبیر شده است که مشابه استدلالات و نقدهاى یاد شده را در پى خود دارد که مجال اشاره نیست. قرائتهاى نهایى از روایات حاصل آن که در تفسیر روایات و استنتاج ولایت فقیه از آن قرائتهاى مختلف وجود دارد. 1- عدم دلالت: برخى از فقهاء بر این باورند که نظریه ولایت فقیه از ادله شرعى و لفظى استنتاج نمى شود، چرا که مجموعه روایات خالى از اشکال سندى یا دلالتى نیستند. از این رو، اکثر فقهاى متقدم، منکر ولایت فقیه در امر کومت شدند، و بعضى نیز تصریح به عدم دلالت روایات کرده اند، مانند: صاحب حدائق، سید احمد خوانسارى، شیخ موسى نجفى خوانسارى و از معاصران: آیه الله خوئى، شیخ جواد تبریزى، مکارم شیرازى و شهید مطهرى (116) و برخى دیگر که در صفحات پیشین گذشت. 2- انتصاب صرف (مشروعیت یک سویه): برخى ضمن پذیرفتن دلالت روایات بر اصل ولایت فقیه، مدعى هستند که روایات فوق فقهاى واجد شرایط را به منصب زعامت و رهبرى مسلمین نصب کرده و مردم مى بایست فرمانبردار آنان باشند و هیچگونه نقش و تاثیرى در مشروعیت آنان ندارند، به بیانى مردم حق انتخاب رهبر و حاکم خود را ندارند. لازمه قرائت فوق تکثر حاکم و ولى فقیه است که به صرف داشتن شرایط لازم،
از سوى شرع به منصب ولایت منصوب مى شوند. قرائت فوق مختار بعضى معاصران مانند: جوادى آملى (117) و مصباح یزدى (118) است. 3- انتصاب کلى (مشروعیت دو سویه): این قرائت مدعى است که روایات تنها شرایط و صفات لازم حاکم اسلامى را تعیین و ترسیم کرده است و فقیه به صرف دارا بودن شرایط لازم به منصب ولایت فعلى منتصب نمى شود، بلکه مکمل و شرط لازم فعلیت یافتن ولایت، انتخاب و پذیرش آن از سوى مردم است و به تعبیر بعضى فقهاى معاصر (119) خداوند فرمان حکومت و ولایت را به فقیه، زمانى اعطا مى کند که نخست مردم او را براى رهبرى برگزیده باشند. اندیشوران و مشروعیت مردمى ولایت فقیه بعضى از فقها و اندیشوران معاصر بر خلاف نظریه انتصاب محض بر این باورند که خداوند متعال در عصر غیبت، تنها چارچوب کلى حکومت را مشخص و ترسیم کرده است، اما اجرا و تشکیل حکومتى دینى و همچنین احکام اجتماعى دین را بر عهده خود مردم نهاده است. مردم نیز با توجه به معیارهاى کلى دین در نوع حکومت و شخص رهبر و حاکم، دست به تشکیل حکومت دینى و تعیین شخص حاکم مى زنند و در واقع مشروعیت حاکم مستند به دین و انتخاب مردم است. علامه طباطبایى «امر حکومت اسلامى بعد از
پیامبر و غیبت امام زمان (عج) بدون اشکال به خود مردم واگذار شده است. نهایت این که آنچه از قرآن استفاده مى شود، مردم مى بایست در تعیین رهبر خود بر سیره پیامبر (امامت) و مقتضاى احکام دین عمل نمایند. اما درباره غیر احکام و حوادث زمان و محیط، با اصل شورى به تدبیر کشور بپردازند». (120) آیه الله خامنه اى «بعد از این دوران [عصر امام معصوم] آن جایى که یک شخص معینى به عنوان حاکم از طرف خداى متعال معین نشده است. در این جا حاکم داراى دو پایه و دو رکن است: رکن اول آمیخته بودن و آراسته بودن با ملاک ها و صفاتى که اسلام براى حاکم اسلامى معین کرده است. رکن دوم قبول مردم و پذیرش مردم است. اگر مردم آن حاکمى را، آن شخص را که داراى ملاکهاى حکومت است، نشناختند و او را به حکومت نپذیرفتند، او حاکم نیست. اگر دو نفر که هر دو داراى این ملاک ها هستند، یکى از نظر مردم شناخته و پذیرفته شد، او حاکم است، پس قبول و پذیرش مردم شرط در حاکمیت است». (121) برخى از فقها و عالمان معاصر مانند: آیه الله منتظرى (122) ، جعفر سبحانى (123) و دیگران (124) از این قرائت جانبدارى کرده اند. موقتى بودن ولایت فقیه
بنابر قرائت انتصاب صرف فقیه یا فقها داراى ولایت و حق حاکمیت از سوى دین به صورت دایمى هستند. البته مادامى که شرایط و صفات لازم را از دست ندهند. اما بنابر نظریه دو سویه بودن مشروعیت ولى فقیه که مردم یکى از دو مصدر مشروعیت به شمار مى آیند مى توانند حاکم و فقیه را به صورت موقت (مثلا ده ساله) به ولایت برگزینند. در پرتو همین اصل فقها و خبرگان حاضر در شوراى بازنگرى قانون اساسى (1368) به بررسى اصل توقیت مقام ولایت فقیه پرداختند. که با طرح و پیشنهاد آن ما شاهد ظهور دو قرائت مختلف مى شویم. برخى مانند: هاشمى رفسنجانى، امامى کاشانى، ابراهیم امینى به شدت از اصل توقیت حمایت کرده و آن را موافق شرع و فقه توصیف کردند. (125) نکته جالب این که بعد از ارسال نامه اى از جامعه مدرسین حوزه علمیه قم براى شوراى بازنگرى که خواهان حذف پیشنهاد توقیت بود، پیشنهاد مزبور، با کسب دوازده راى موافق در مقابل چهارده راى مخالف، تنها با دو راى اختلاف حذف شد. (126) امام خمینى و مشروعیت مردمى امام خمینى بدون تردید قایل به مشروعیت الهى ولایت فقیه است و آن را مستفاد از ادله نقلى و عقلى مى داند. «نظریه انتصاب». اما نکته اساسى در اکتفا به آن و عدم نیاز به
ضمیمه کردن مشروعیت مردمى است. به این بیان که آیا امام مشروعیت ولایت فقیه را یک سویه مى داند، یا این که آن را ترکیبى از دو مؤلفه (انتصاب کلى و پذیرش مردم) ترسیم مى کند؟ در تفسیر مبنا و نظر امام، دو قرائت متفاوت مطرح شده است. برخى با استناد به بعضى سخنان و مکتوبات اواخر عمر شریفش قرائت دوم را ترجیح داده اند، که مهم ترین آن، نامه ایشان به رئیس مجلس خبرگان[آیه الله مشکینى] در نهم اردیبهشت 68، یعنى، 65 روز پیش از رحلتش است که مى فرماید: «اگر مردم به خبرگان راى دادند تا مجتهد عادلى را براى رهبرى حکومتشان تعیین کنند، وقتى آنها هم فردى را تعیین کردند تا رهبرى را بر عهده بگیرد، قهرى او مورد قبول مردم است. در این صورت او ولى منتخب مردم مى شود و حکمش نافذ است». (127) در این مکتوب، معظم له، ولایت و نافذ بودن حکم را متفرع بر انتخاب رهبر از سوى مردم کرده است. حضرت امام در جاى دیگر، مجلس خبرگان[نمایندگان مردم در تعیین رهبرى] را علت و موجب شرعى بودن نظام اسلامى یاد مى کند: «مجلسى که براى ادامه نظام جمهورى اسلامى و شرعیت بخشیدن به آن نقش اساسى دارد.» (128) و در آثار مختلف خود دولتها را به شرعى و غیر
شرعى تقسیم مى کند و ملاک غیر شرعى بودن حکومت را غیر مردمى بودن آن مى داند. اما اتصاف حکومت به شرعیت در دیدگاه ایشان با دو ملاک (توجه به قانون الهى و نقش مردم) تحقق مى یابد: «واضح است که حکومت به جمیع شئونه، و ارگانهایى که دارد، تا از قبل شرع مقدس و خداوند تبارک و تعالى شرعیت پیدا نکند، اکثر کارهاى مربوط به قوه مقننه و قضائیه و اجرائیه بدون مجوز شرعى خواهد بود، و دست ارگانها که باید به واسطه شرعیت باز باشد، بسته مى شود و اگر بدون شرعیت الهى کارهایى انجام دهند، دولت به جمیع شئونه، طاغوتى و محرم خواهد بود». (129) این فراز از پیام امام صریح در یک سویه انگاشتن مشروعیت ولایت فقیه و حکومت دینى است لکن این کلام ذیلى دارد که مقصود امام را بیشتر روشن مى کند: «... و لهذا تعیین خبرگان و فقیه شناسان از تکالیف بزرگ الهى است». (130) حضرت امام در فراز اول به صورت کلى به ضرورت شرعى بودن حکومت از طرف شرع مقدس اشاره کرده اما این که با انتصاب صرف یا با پذیرش و انتخاب مطلق مردم است، در ذیل آن اشاره کرده است، و تصریح مى کند که چون نظام ما باید متصف به «شرعیت» شود. از این رو انتخاب مردم نمایندگان
خود را - به عنوان خبرگان و فقیه و رهبر شناسان- ضرورى و از تکالیف شرعى و الهى است. واضح است که در این کلام، امام تحقق شرعیت نظام را منوط به تعیین خبرگان توسط مردم کرده است. و اگر شرعیت نظام با وجود یک فقیه جامع شرایط و بدون انتخاب مردم امکان پذیر بود (نظریه انتصاب صرف) ذیل کلام ایشان لغو و تناسب بین علت و معلول از بین مى رفت. ره آورد اختلاف قرائتها از مطالب گذشته روشن شد که عالمان نامى و معتبر در تفسیر دین ازاصول و ارکان مانند: خدا، نبوت، امامت و معاد گرفته تا مسایل جزئى و فرعى، قرائتهاى مختلفى را عرضه داشتند. درباره خدا، لازمه قرائت بعضى از اراده، فقدان ذات الهى از اراده است و بعضى نیز خدا را فاعل مباشر در عالم طبیعت نمى دانند و علم او را به جزئیات انکار مى کنند. در نبوت بعضى امکان سهو پیامبر در نماز را مطرح کردند. و بعضى دیگر منکر تاثیر تکوینى پیامبران در معجزات شدند و قایلان آن را تکفیر نمودند. در امامت، بعضى آن را از اصول دین انگاشتند و منکران آن یعنى اهل تسنن را تکفیر و چه بسا حکم به نجاست دادند و براى اثبات مدعاى خود ادله اى را اقامه کردند که مورد نقد
قرائت دیگر قرار گرفت. در علم غیب امامان خصوصا آگاهى امام على(ع) و امام حسین(ع) از زمان شهادتشان ما شاهد دو قرائت مخالف بودیم. در اصل معاد، برخى کیفرهاى اخروى را منحصر به اعتبارى و برخى منحصر به تکوینیش کردند. قرائت سوم تلفیق آن دو بود. مساله تجسم اعمال که مورد تایید ظواهر آیات و روایات و بزرگانى بود. برخى آن را انکار کرده و لازمه آن را انکار معاد جسمانى دانستند. همچنین در خلود یا عدم خلود عذاب آخرت دو تفسیر مختلف وجود داشت. اما مساله ولایت فقیه در تبیین آن ما شاهد حدود ده قرائت مختلف از سوى فقها هستیم، که هر قرائت مدعاى خود را به دین استناد مى داد. موافقان بعد از استنتاج آن از روایات، در تبیین مشروعیت آن، دو قرائت متفاوت ارائه کردند. ملاک سره بودن قرائت کدام یک از قرائتها معتبر و منطبق بر دین است؟ و مى توان آن را به ضرس قاطع به دین استناد داد؟ ملاک آن چیست؟ الف) اعتبار و شخصیت صاحب قرائت: اگر گفته شود که قرائت حق و معتبر را با توجه به مقام علمى و معنوى صاحب آن مى توان تشخیص داد. باید گفت که چه بسا طرفداران دو قرائت از عالمان برجسته و نامى ترکیب یافته باشد مثلا در یک
قرائت شیخ صدوق و در سوى دیگر شیخ مفید واقع شده یا در مساله ولایت فقیه، خود فقهاى نامى مانند صاحب حدائق، محقق نائینى، آیه الله اراکى و محقق خوئى قرائت کاملا متفاوت با امثال امام خمینى عرضه داشتند. ب) تطابق با قرائت معصوم: اگرمیزان وملاک تطابق آن باقرائت معصومان است دراین باره بایدگفت همه قیل و قال ها در محور تشخیص آن برخاسته است. آنچه از معصومان رسیده است یا با اشکال سندى مواجه است یا در دلالت آن بر یک قرائت، قرائت موافق و مخالف وجود دارد. چنانکه متکلمان و محدثان از ظواهر آیات و روایات بسیارى مانند تجسم اعمال رو بر گردانده و دست به تاویل آن زدند، همانطورى که فلاسفه از ظواهر بعضى آیات و روایات دیگر مانند صفت فعل بودن اراده، دست کشیدند و در استنتاج ولایت فقیه از روایات دیدیم که فقهاء چگونه قرائتهاى خاص و متفاوتى از آنها ابراز کرده اند. لذا این ادعا که «در اسلام یک قرائت حق و معتبر است، آن هم قرائت پیامبر و ائمه اطهار و بقیه قرائتها باطل و باید بر دیوار زد». (131) ادعاى غیر علمى است. چرا که سخن در اعتبار و حقانیت قرائت معصوم نیست، بلکه تمام حرف و حدیث بر تطبیق قرائت عالمان دین بر قرائت معصومان است و هر عالم دینى مى تواند ادعاى آن را
داشته باشد. وانگهى بعد از پذیرفتن دلالت ظاهرى آیات و روایات مناقشه در اعتبار و حجیت آن در آموزه هاى کلامى و غیر فقهى است که بستر دو قرائت مختلف است. (132) ج) وجود ادله عقلى: اما اگر ملاک تمییز سره از ناسره، وجود ادله عقلى ضرورت، بداهت و ادعاى اجماع باشد. در این باره نیز باید گفت که متاسفانه یا خوشبختانه چنان که در صفحات پیش گذشت قرائتهاى متکثر هر کدام مدعاى خود را بدیهى و مقتضاى براهین عقلى وصف مى کنند و چه بسا ادعاى اجماع و ضرورت نیز کرده اند، روشن است که درباره یک نظریه براهین عقلى نمى تواند به سود دو قرائت مختلف باشد. بلکه ادله عقلى موافق یک قرائت است اما از آن بر نمى آید که مثلا مدعیان وجود ادله عقلى در هر دو جهت، یکى به کذب - نعوذ بالله - ادعا کرده باشد، بلکه وجه چنین ادعاهاى متناقض به عدم فحص کامل، نگرش بسته و یک بعدى بر مى گردد، مثلا محدث یا متکلم یا مفسر با تاثر از مسایل و واقعیتهاى حول و حوش خود و فهمهایى که با آن مواجه است، به تفسیر دین مى نگرد و همانطور که فیلسوف و عارف امام خمینى(ره) در این باره مى گوید: «هر طایفه اى روى ادراک خودش; روى علم خودش،
اسلام را مطالعه مى کرده است و آیات قرآن را و همه اخبار پیامبر و ائمه را روى آن ادراک خودش، برداشتى که خودش کرده بوده است از اسلام، روى آن برداشت حساب کرده. همه اوراق را بر گردانده به آن ورقى که خودش فهمیده است». (133) علاوه بر این که نگرش از منظر فقه، کلام، حکمت و عرفان به آموزه هاى دینى، بستر قرائتهاى متکثرى مى شود، بلکه در حوزه یک علم مثلا فقه، عوامل مختلفى مانند پیش فرضها و سوابق ذهنى، شرایط زمانى و مکانى فقیه، موجب اختلاف قرائت و فتوا مى شود. توضیح آن محتاج شرح نیست امروزه در پرتو همین اختلاف فتوا یک عمل در یک زمان خاص مثلا شطرنج، سرود (موسیقى)، معامله ربوى با حیله خاص، براى عده اى حلال و جایز و براى جمعى دیگر حرام و موجب عذاب خواهد بود. مسلمانان قرنها آب چاه را به مجرد تماس با شئى نجس، نجس مى پنداشتند. اما حالا فقیهى حکم به نجاست آن نمى دهد. شهید مطهرى درباره تاثیر زمان و مکان و پیش فرضهاى ذهنى در فتواى فقیه مى نویسد. «اگر کسى فتواهاى فقها را با یکدیگر مقایسه کند و ضمنا به احوال شخصیه و طرز تفکر آنها در مسایل زندگى توجه کند، مى بیند که چگونه سوابق ذهنى یک فقیه و اطلاعات خارجى او از
دنیاى خارج، در فتواهایش تاثیر داشته; بطورى که فتواى عرب بوى عرب مى دهد و فتواى عجم بوى عجم، فتواى دهاتى بوى دهاتى مى دهد و فتواى شهرى بوى شهرى». (134) آرى به تعبیر امام (ره) اسلام از اول غریب بوده و تا عصر معصوم هم غریب خواهد ماند: «اسلام بدا غریبا . و هنوز هم غریب است. از اول تا حال اسلام غریب بوده است و کسى اسلام را نشناخته است» (135) بنظر مى رسد ره آورد تکثر قرائتها در حوزه دین این است که ما نمى توانیم در آموزه هاى غیرضرورى یکى از دو قرائت مختلف را اخذ کرده و آن را به دین استناد داده و قرائت دیگر را غیر دینى بنامیم. بلکه باید هر دو قرائت را البته با توجه به گذر از مبانى معتبر ارج نهیم و تکثر و اعتبار آن را بپذیریم (نظریه مخطئه). به دیگر سخن، فقیه، متکلم، مفسر، فیلسوف، و عارف، کاشف و مالک دین نیستند، بلکه طریق و طالب آنند. هر چند که یکى دینى و منطبق با حق خواهد بود اما چون دستمان از شجره طوبى یعنى معصومان کوتاه است، چاره اى جز این نداریم. بر این اساس است که باید براى همیشه شمع اجتهاد در شب طولانى «غیبت» در عرصه هاى معارف دینى اعم از نظرى و
فقهى، روشن نگه داشته شود، تا جامعه اسلامى بیش از این درد و اندوه فقدان آفتاب ولایت معصومان را تحمل نکند. حسن ختام مقاله را توصیه حکیمانه و فقهى امام راحل قرار مى دهیم که فرمودند. «در حکومت اسلامى همیشه باید باب اجتهاد باز باشد و طبیعت انقلاب و نظام همواره اقتضا مى کند که نظرات اجتهادى، فقهى در زمینه هاى مختلف ولو مخالف با یکدیگر آزادانه عرضه شود و کسى توان و حق جلوگیرى از آن را ندارد». (136) «ممکن است برداشتهاى اشخاص با ما مخالف باشد و ما باب اجتهاد را نمى توانیم ببندیم، همیشه اجتهاد بوده، هست و خواهد بود. و حال آن که مسائلى که امروزه پیش آمده است با مسایل سابق خیلى فرق مى کند و برداشت از احکام اسلام مختلف است». (137)
: 1- نویسنده و محقق حوزه. 2- ر.ک: علامه حلى، کشف المراد فى شرح تجرید الاعتقاد، انتشارات مصطفوى، قم، ص 224; علامه حمصى رازى، المنقذ من التقلید، انتشارات اسلامى، قم، ج 1، ص 84. 3- ر.ک: علامه مجلسى، مرآه العقول، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1363، ج 2، صص 24-15. 4- ر.ک: اصول کافى، ج 1، ص 109، کتاب التوحید، باب الاراده من صفات الفعل. 5- ر.ک: طلب و اراده با ترجمه و شرح احمد فهرى، مرکز انتشارات علمى و فرهنگى،
تهران، 1362، ص 24 و نیز: شرح دعاى سحر، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، تهران، 1374، ص 106. 6- ر.ک: بوعلى سینا، الهیات شفا، ص 367; صدرالمتالهین، الحکمه المتعالیه، انتشارات مصطفوى قم، ج 6، ص 371. 7- ر.ک: ابن سینا، التعلیقات، صص 54-50 و 61-60 و 71; القبسات، صص 447-444. 8- ر.ک: شرح دعاى سحر، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام، تهران، 1374، صص 110-109. 9- ر.ک: اشارات، نمط 5; التحصیل، ص 341; المطارحات، ص 385; اسفار، ج 2، ص 204. 10- ر.ک: طلب و اراده، ص 69; مصباح الهدایه، ص 64; چهل حدیث، ص 551. 11- ر.ک: المباحث المشرقیه، ج2، ص 498 و نیز: کشف المراد، ص222. 12- ر.ک: المطالب العالیه، ج3، ص 321. لازم به ذکر است که استناد فوق قابل تردید جدى است، شیخ مفید در اوائل المقالات، ص 56، آن را تکذیب مى کند و بعضى دیگر آن را عقیده هشام پیش از انتخاب تشیع مى دانند. 13- ر.ک: چهل حدیث، ص 599; کشف الاسرار، ص 50. 14- ر.ک: شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، انتشارات جامعه مدرسین، قم، ج 1، ص 360-359. 15- ر.ک: سید شبر، حق الیقین، ج1، ص93; سید نعمت الله جزایرى، انوار النعمانیه، ج 4، ص 36; علامه مجلسى، بحارالانوار، طبع کمپانى،
ج 6، ص 299297. 16- ر.ک: مراه العقول، ج3، ص143. 17- ر.ک: چهل حدیث، صص 551-550. 18- ر.ک: شیخ صدوق، الهدایه، کتابفروشى اسلامیه، تهران، 1377 ق، صص 7-6. 19- ر.ک: شیخ مفید، المقنعه، مؤسسه النشر الاسلامى، قم 1410 ق، ص 32; اوائل المقالات، دانشگاه تهران، ص 7. 20- ر.ک: سید شریف رضى، الرسائل، ج 1، ص 166. 21- ر.ک: شیخ طوسى، تلخیص الشافى، ج 4، ص 131 و نیز تهذیب الاحکام. 22- ر.ک: علامه حلى، شرح فص. 23- ر.ک: شیخ یوسف بحرانى، الحدائق الناظره، ج 5، ص 175. 24- ر.ک: محمد حسن نجفى، جواهر الکلام، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1367، ج 6، ص 56. 25- براى توضیح بیشتر از ادله نظریه و همچنین بحث مبسوط از «نظریه جداانگارى امامت از اصول دین» رجوع شود به مقاله نگارنده به همین نام در فصلنامه نامه مفید شماره 14، تابستان 1377. 26- ر.ک: کتاب الطهاره، مطبعه الاداب فى النجف، 1382 ق، ج 3، صص 323-322. 27- ر.ک، همان، ص 320. 28- ر.ک: همان، ص 322. 29- ر.ک: همان، ص 329. 30- ر.ک: همان، ص 325. 31- ر.ک: همان، ص 329. 32- ر.ک: همان، ص 369. 33- ر.ک: سید مرتضى علم الهدى، تنزیه الانبیاء، منشورات المطبعه الحیدریه، نجف، 1379 ق، ص 436. 34- ر.ک: شیخ مفید،
الفصول المختاره، مکتبه الداورى، قم، 1396 ق، صص 80-79; المسائل العکبریه، مساله 20. 35- شیخ طوسى، تلخیص الشافى، ج 4، صص 188-183، شهید قاضى طباطبایى در مقدمه خود بر کتاب علامه طباطبایى در بحثى کوتاه درباره علم امام عبارات صریح علم الهدى و مفید را حمل بر علم ظاهر مى کند. 36- ر.ک: ابن شهر آشوب، متشابهات القرآن و مختلفه، شرکت سهامى طبع کتاب، تهران، 1328 ق، ص 211. 37- ر.ک: شیخ طبرسى، تفسیر مجمع البیان، ج 1، ص 289، ذیل آیه 195 بقره. 38- ر.ک: شیخ صدوق، اعتقادات الامامیه، ص 99. 39- .رک: ابن طاووس، اللهوف، منشورات المطبعه الحیدریه، نجف، 1369 ق، ص 11. 40- ر.ک: الدرر النجفیه، ص 86. 41- ر.ک: مراه العقول، ج 3، ص 124. 42- ر.ک: بحثى کوتاه در علم امام، با مقدمه شهید قاضى طباطبایى، تبریز 1396 ق، ص 34. 43- ر.ک: حماسه حسینى، ج 3، ص 189، در موضوع علم امام حسین(ع) به زمان دقیق شهادت خویش دو کتاب متفاوت به نام «شهید آگاه» و «شهید جاوید» نگاشته شده است که به تبیین مدعاى خود و نقد ادله قرائت دیگر پرداخته اند. 44- ر.ک: صحیفه نور، ج 3، ص 182; ج 4، ص 15; ج 17، ص 58 و ج 18، ص 140. 45- براى توضیح
بیشتر از اصل نظریه و آراى موافقان رجوع شود به کتاب جهنم چرا؟ فصل اول و دوم، از همین قلم. 46- ر.ک: همان. 47- ر.ک: مراه العقول، ج 9، ص 95. 48- ر.ک: جهنم چرا؟ فصل اول و دوم. 49- ر.ک: همان، فصل سوم. 50- ر.ک: چهل حدیث، صص 21، 69، 111 و 312. 51- نقل از آیه الله خوئى، مبانى تکمله المنهاج، ج 1، ص 225. 52- همان; کتاب المسائل و ردود، ج 1; از متاخران رجوع کنید به: شیخ انصارى (المکاسب، صص 153-5(; آخوند خراسانى (حاشیه المکاسب، ص 196(، آیه الله حکیم (نهج الفقاهه، ص 300(، محقق نائینى (حاشیه کتاب المکاسب، ج 1، صص 216-4(، آیه الله اراکى (المکاسب المحرمه، ص 94(، شیخ محمد شمس الدین (نظام الحکم و الاداره فى الاسلام، صص 419 و 420(. 53- ر.ک: شهید صدر، الاسلام یقود الحیاه، ص 170 تا 172. 54- «ولایت فقیه یه این معنا نیست که فقیه، خود در راس دولت قرار بگیرد و عملا حکومت کند. نقش فقیه در یک کشور اسلامى، یعنى کشورى که در آن، مردم، اسلام را به عنوان یک ایدئولوژى پذیرفته و به آن ملتزم هستند، نقش یک ایدئولوک است، نه نقش یک حاکم» (پیرامون انقلاب اسلامى، ص 67(. ایشان در ادامه تصریح مى کند
که تصور ما از ولایت فقیه در قرون گذشته این نیست که فقها حکومت کنند. 55- کشف الاسرار، ص 222 و نیز 185، 232 و 233. امام بر نقش هدایتى و نظارتى خود در اوایل انقلاب نیز تاکید داشتند. (ر.ک: صحیفه نور، ج 3، صص 88، 96 و ج 4، صص 170، 186، 198( لکن بعد از پیروزى انقلاب و مشاهده کاستى ها در نقش مدیریت و رهبرى انقلاب، به ناچار شخصا زمام امور را به عهده مى گیرند. چنان که خودش تصریح کرده است: «این کلمه را گفته ام که روحانیون شغلشان بالاتر از مسایل اجرایى است و اگر چنانچه اسلام پیروز شود، روحانیون مى روند سراغ شغل هاى خودشان. لکن وقتى که ما آمدیم و وارد معرکه شدیم دیدیم که اگر روحانیون را بگوییم همه بروید سراغ مسجدتان، این کشور به حلقوم آمریکا یا شوروى مى رود. الان هم عرض مى کنم که هر روزى که مى فهمیدیم که این کشور را یک دسته از این افرادى که روحانى نیستند، به آن طورى که خدا تبارک و تعالى فرموده است، اداره مى کنند، آقاى خامنه اى تشریف مى برند سراغ شغل روحانى بزرگ خودشان و نظارت بر امور» (صحیفه نور، ج 16، صص 212-211 و ج 18، ص 178. 56- ر.ک: آیه الله شیخ جواد تبریزى، ارشاد الطالب الى
اسرار المکاسب، ج 3، صص 35 و 36. ایشان در تازه ترین اظهار موضع خود در بررسى مبناى ولایت فقیه مى گوید: «مبناى نخست مبناى امام خمینى است که معتقدند به مقتضاى ادله لفظى، ولایت براى فقیه ثابت است. مبناى دیگر، مبناى «حسبه»است که از جمله مورد قبول محقق خوئى است.
طبق این مبنا ادله عقلى و نقلى «ولایت مطلقه فقیه» تمام نیست، اما در جامعه امورى هست که شارع رضایت به تعطیل ماندن آنها ندارد». (نقل از اندیشه حکومت، نشریه کنگره امام خمینى و اندیشه حکومت اسلامى، شماره 2، مرداد 1378، ص4(. 57- صحیفه نور، ج 21، صص 46 و 47. 58- ولایت فقیه، انتشارات امیر، تهران، 1361، ص 70. 59- شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، ج 4، ص 420، با تصحیح على اکبر غفارى. 60- ر.ک: کتاب البیع، ج 3، ص 467; ولایت فقیه، صص 52، 56 و 57. 61- جواهر الکلام، ج 21، ص 395. 62- عوائد الایام، ص 531. 63- العناوین، ص 355، براى توضیح بیشتر از آراء و شبهات دیگر ر.ک: محسن کدیور، حکومت ولایى از ص 242 تا 318. 64- هدایه الانام فى حکم اموال الامام، ص 142، چاپ سنگى. 65- الهدایه الى من له الولایه، ص 34. 66- بلغه الفقیه، ج 3، ص 228. 67- حاشیه المکاسب، ص 94. 68- المکاسب و البیع، ص 355. 69- شرح التبصره، ج 5، ص 41. 70- محاضرات فى فقه الامامیه، کتاب الخمس، ص 270. 71- مصباح الفقاهه، ج 5، ص 44. 72- ارشاد الطالب، ج 3، ص 27. 73- انوار الفقاهه، ج 1، ص 508. 74- ولایت
فقیه، صص 73 و 75. 75- مصباح الفقیه، کتاب الخمس، ج 14، ص 289. 76- جواهر، ج 15، ص 422 و ج 21، ص 395. 77- کتاب القضا و الشهادات، ص 49. 78- کتاب الخمس، ص 275. 79- الفردوس الاعلى، ص 54. 80- حاشیه المکاسب، ص 94. 81- حاشیه المکاسب، ص 155. 82- منیه الطالب، ج 3، ص 326. 83- حاشیه المکاسب، ج 2، ص 214. 84- ابتغاء الفضیله، ج 2، ص 225. 85- شرح التبصره، ج 5، ص 41. 86- منیه الطالب، ج 1، ص 326. 87- دراسات فى ولایه الفقیه، ج 1، ص 478. 88- ارشاد الطالب، ج 3، ص 30. 89- اصول کافى، ج 1، ص 67. 90- ولایت فقیه، ص 67. 91- همان، ص 87. 92- رسایل المحقق الکرکى، المجموعه الاولى، رساله فى صلوه الجمعه، ص 143. 93- عوائد الایام، ص 533. 94- المکاسب و البیع، ج 1، ص 236. 95- جواهر، ج 21، ص 395 و ج 40، ص 17. 96- بلغه الفقیه، ج 3، ص 233. 97- کتاب القضا و الشهادات، ص 48 (چاپ کنگره بزرگداشت). 98- الهدایه الى من له ولایه، ص 37. 99- حاشیه المکاسب، ص 94. 100- العناوین، ص 356. 101- خزائن الاحکام، بدون شماره صفحه. 102- نهج الفقاهه، ص 300.
103- کتاب الخمس، ص 275. 104- جامع المدارک، ج 3، ص 99. 105- دراسات فى ولایه الفقیه، ج 1، ص 427. 106- مصباح الفقاهه، ج5، ص 45; التنقیح، کتاب الاجتهاد، ص 420. 107- ارشاد الطالب، ج 3، ص 31. 108- انوار الفقاهه، ج 1، ص 493. 109- ر.ک: الهدایه الى من له الولایه، ص 36; عوائد الایام، ص 532. 110- کتاب البیع، ج 2، ص 286; ولایت فقیه، ص 102. 111- ر.ک: محسن کدیور، حکومت ولایى، ص 280. 112- تحف العقول، ج 1، ص 238. 113- در این موضوع و منابعى که به دلیل تکرار ذکر نخواهد شد، به منابع پیشین با چند صفحه اختلاف رجوع شود. 114- هدایه الطالب، الى اسرار المکاسب، ص 329. 115- اصول کافى، ج 1، ص 34. 116- «ما همین الان در فقه خودمان مواردى داریم که فقها بطور جزم به لزوم و وجوب چیزى فتوى داده اند، فقط به دلیل اهمیت موضوع. یعنى با این که دلیل نقلى از آیه و حدیث بطور صریح و کافى نداریم و همچنین اجماع معتبرى نیز در کار نیست... مثل آنچه در مساله ولایت حاکم و متفرعات آن فتوا داده اند» (نقل از مقاله اجتهاد در اسلام، مندرج در کتاب، در بحثى در باره مرجعیت و روحانیت، شرکت سهامى انتشار، ص 60(. 117-
«انتصاب الهى نه به یک نصب واحد است، و نه به نصب مجموع من حیث المجموع، بلکه به نصب جمیع [فقهاء] است. به این صورت که همه فقهاء جامع الشرایط منصوب به ولایت هستند و لذا عهده دارى این منصب بر آنها واجب است، لیکن به نحو وجوب کفایى به این معنا که هر گاه یکى بر این مهم مبادرت ورزید، تکلیف از دیگران ساقط است». (ولایت فقیه رهبرى در اسلام، ص 186(. 118- ر.ک: حکومت اسلامى و ولایت فقیه، سازمان تبلیغات اسلامى، تهران، ص 165. 119- آیه الله معرفت در تبیین آن مى گوید: «تلازمى میان فقاهت و ولایت بالفعل وجود ندارد. و هر فقیهى به دلیل آن که فقیه است، فعلا داراى مقام ولایت نیست، بلکه صرفا شایستگى آن را دارد... پس از شناسایى و پذیرفتن [فقیه از سوى مردم]، مردم مورد امضاى شارع قرار مى گیرد، حق پس گرفتن را ندارد. زیرا فرد انتخاب شده، فرمان ولایت را پس از شناسائى و پذیرش مردم، از جانب شارع دریافت مى دارد (مجله حکومت اسلامى، ش 5، ص 12; ولایت فقیه، ص 91(. 120- المیزان فى تفسیر القرآن، ج 4، ص 124; ظهور شیعه، ص 59. 121- در مکتب جمعه، خطبه هاى نماز جمعه، وزارت ارشاد، تهران، ج 7، ص 3 و 4. 122- دراسات
فى ولایه الفقیه، ج 1، ص 405. 123- مبانى حکومت اسلامى 176-170; مفاهیم القرآن، ج 2 و 191، معالم الحکومه الاسلامیه. 124- اندیشورانى مانند: شهید بهشتى، محمدى گیلانى، سید محمد حسینى شیرازى، صدرالدین قبانچى، سید محمد موسوى بجنوردى، موافق قرائت فوق، که نویسنده آراء آنان را همراه با مبانى قرائت فوق در مقاله اى به نام «مبانى حاکمیت مردمى در اندیشه امام خمینى و اندیشوران» آورده است که بزودى در مجموعه مقالات، توسط کنگره امام خمینى و اندیشه حکومت اسلامى انتشار خواهد یافت. 125- ر.ک: مشروح مذاکرات شوراى بازنگرى قانون اساسى، ج 2، ص 678، ج 3، ص 1209، 1210، 1250، 1253. 126- همان، ص 1284، جلسه 32. 127- صحیفه نور. ج 21، ص 129. 128- همان.ج 18، ص 41. 129- همان. ج 17، ص 103. 130- همان. 131- استاد مصباح یزدى. سخنرانى پیش از خطبه هاى نماز جمعه تهران. سیماى جمهورى اسلامى، 20 مهر 1378. 132- اتساد مصباح یزدى در نقد نظریه حجیت ظواهر آیات و روایات در آموزه هاى غیر فقهى مى گوید: «در مورد ظواهر آیات و روایات نیز به نظر مى رسد که ظواهر در مورد اصول دین حجت نمى باشند و در واقع عدم اعتبار و حجیت ظواهر در حوزه اصول دین با تامل در معناى «ظاهر» روشن مى شود. یعنى با
وجود احتمال خلاف و عدم تطابق با واقع در ظواهر، اعتقاد به حجیت و مطابقت با واقع آن، قابل تمشى از انسان نیست» (فصلنامه قبسات، تابستان 1378، شماره 12، ص12(. 133- صحیفه نور. ج 2، ص 153. 134- مقاله اجتهاد در اسلام. بحثى درباره مرجعیت و روحانیت، ص 59 و 60. 135- همان. ج 1، ص 238. 136- همان. ج 21، ص 47. 137- همان. ج 19، ص181.
مجله معرفت، شماره 67 صادقی ارزگانی، محمد امین
بى تردید، اساسى ترین و ضرورى ترین بحث در حوزه دین پژوهى، مسأله شناخت حق سبحانه و اسماء حسناى اوست؛ و به دلیل آن که بحث از اسماء حق سبحانه محور اصلى و اساسى همه علوم الهى همچون کلام، فلسفه و عرفان و مانند آن است، هر کدام از آن ها از منظر خاصى، خود به تشریح آن پرداخته و حقایق ظریف و مهمى در این زمینه ارائه نموده اند، گرچه حلاوت و ظرافتى را که در این باره در عرفان اسلامى وجود دارد، در هیچ جاى دیگر نمى توان یافت. و از آن رو، که رهاورد فکرى فقیه مجاهد، حکیم ژرف اندیش و عارف نکته آموز، حضرت امام خمینى قدس سره ، در احیا، پویایى، معرفى ونشر معارف الهى در حوزه هاى فقهى، کلامى، فلسفى و عرفانى، بلیغ، پرجاذبه، گویا، آموزنده و مؤثر است، طرح شناخت اسماء الهى از منظر عرفانى آن بزرگ مرد اندیشه و عرفان، ضرورتى انکارناپذیر دارد و در نشر حقایق توحیدى، تأثیرى بسزا خواهد داشت. بخصوص آن که این گونه معارف الهى بیش از مسائل و موضوعات دیگر مهجور بوده و در پرتو اندیشه آن عارف حماسه آفرین امکان ظهور پیدا کرده، و زمینه طرح، پژوهش و نشر آن فراهم شده است. بدین روى، در این
مقاله به جلوه اى از رهاورد عرفانى حضرت امام خمینى قدس سره درباره اسماء الهى اشاره مى شود.
یکى از مباحث کلیدى در شناخت اسماء الهى از نگاه امام خمینى بحث «تعریف مفهوم عرفانى اسم الهى» است. حضرت امام بر اساس مبانى عرفانى در این باره گفته است: «اسم الهى عبارت است از: ذات یا صفتى معیّن از صفات و تجلّى اى از تجلّیات؛ مثلاً، هرگاه ذات حق سبحانه با صفتى معیّن تجلى کند، اسمى از اسماء از آن پدید مى آید؛ مثلاً، از تجلّى خداوند با رحمت واسعه او، اسم «الرّحمن» پدید آمده و از تجلّى او با رحمت خاصه کمالى، اسم «الرّحیم» ظاهر شده است، و از تجلى حق با وصف انتقام، اسم «المنتقم» ظهور یافته است.»(1) در جاى دیگر نیز گفته است: «اسم عبارت است از: ذات که به تعیّنى خاص متعین شده و منشأ اثر گردیده باشد.»(2) همچنین فرموده است: «اسم علامت است، و این علامت یک شناسایى است. اسماء خدا هم علامت هاى ذات مقدّس اوست، و آن قدرى که بشر مى تواند به ذات مقدّس حق تعالى اطلاع ناقص پیدا کند، از اسماء حق است.»(3) پس معلوم شد که اسماء الهى از منظر عرفانى حضرت امام قدس سره عبارت از تجلیّات ذات حق سبحانه و ظهورات وجودى اویند، و
این معنا براى اسم الهى بر مبنایى استوار است که بزرگان اهل عرفان به تفصیل درباره آن بحث کرده اند و از آن میان، عارف قاسانى در این باره گفته است: «اسم در اصطلاح عرفا از سنخ لفظ نیست، بلکه عبارت است از خود ذات، وقتى با صفت خاص وجودى، مانند علیم، قدیر، قدّوس، سلام و مانند آن، در نظر گرفته شود.»(4) یکى دیگر از بزرگان نیز گفته است: «اسم الهى عبارت است از: ذات حق سبحانه به لحاظ تقیدّش؛ یعنى ذات هرگاه موصوف به صفت معیّن در نظر گرفته شود اسم نامیده مى شود؛ مانند «الرّحمن» که ذاتى داراى رحمت است، و «قهّار» ذات داراى قهر است.»(5) حکیم سبزوارى درباره اسم الهى مى گوید: «اسم نزد عرفا عبارت از حقیقت وجود است، هنگامى که با تعیّنى صفاتى در نظر گرفته شود یا با تجلّى خاصى از تجلیّات الهى، ملاحظه گردد.»(6) از بررسى مجموع رهاورد اهل معنا به دست مى آید که تقریبا همه آن ها، با تعبیرات مشابه، درباره تعریف اسم الهى اتفاق نظر دارند. نکته اى که در این بحث، باید بدان اشاره شود، تفاوت اسم و صفت الهى است. اهل معنا بر آنند که هستى را بى هیچ گونه تعیّن، مسمّى؛ و به شرط تعیّن اسم، و خود تعیّن را صفت مى گویند.(7) همچنین گفته شده است
تفاوت بین اسم و صفت مانند تفاوت عرضى و عرض یا فصل و صورت است؛ مثلاً، ناطق اگر به شرط شىء لحاظ شود، عرضى بوده و قابل حمل نیست، اسماء و صفات الهى نیز چنین هستند؛ مثلاً، عالم و قادر، سمیع، بصیر را «اسم»، و علم، قدرت، سمع، و بصر را «صفت» گویند.(8)
از نگاه اهل معرفت، گرچه همه اسماء الهى اسم ذاتند، اما از جهت دیگر، به اسماء ذات، صفات و افعال تقسیم مى شوند؛ چون اسمایى که دلالت آن ها بر ذات ظاهرتر است، به نام «اسماء ذات» خوانده مى شوند؛ مانند: «الله، قدّوس، سبّوح، اوّل، آخر، سلام، عزیز، عظیم، ظاهر، باطن، صمد، غنى و امثال آن و اسمائى که دلالت آن ها بر صفات اظهر است، «اسماء صفات» نامیده مى شوند؛ مثل: عالم، قادر، سمیع، بصیر، رحمان، رحیم، علیم، و اسمایى که دلالت آن ها بر افعال ظاهرتر است، «اسماء افعال» نامیده مى شوند؛ مانند: وکیل، باعث، مجیب، خالق، مصوّر، وهّاب، رزّاق، فتّاح، قابض، باسط، رافع، منتقم، جامع، نافع و امثال آن.(9) حضرت امام خمینى گذشته از تعلیقه فصوص الحکم،(10) در تفسیر سوره حمد، پس از طرح و تحلیل این مسأله بر اساس سخنان ابن عربى در انشاء الدوایر،(11) دیدگاه خاص خود را درباره تفاوت
اسماء ذات، و صفات و افعال چنین اظهار نموده است: «این مطلب در مذاق نویسنده درست نیاید و مطابق ذوق عرفانى نشود، بلکه آنچه در این تقسیم به نظر مى رسد آن است که میزان در این اسماء آن است که سالک به قدم معرفت پس از آن که فناى فعلى براى او دست داد، حق تعالى تجلّیاتى که به قلب مى کند، تجلّیات به اسماء افعال است. و پس از فناى صفاتى، تجلّیات صفاتیه و پس از فناى ذاتى، تجلّیات به اسماء ذات براى او مى شود. و اگر قلب او قدرت حفظ داشت، پس از محو، آنچه که از مشاهدات افعالیه خبر دهد اسماء افعال است، و آنچه که از مشاهدات صفاتیه، اسماء صفات و و هکذا اسماء ذات.»(12) حضرت امام در ادامه با استناد این بحث به آیه قرآن کریم در تحلیل دیگرى از این مسأله گفته است: «مى توان گفت که این تقسیم به اسماء ثلاثه در قرآن شریف نیز اشاره شده و آن آیات شریفه آخر سوره «حشر» است که فرمود: "هو اللّهُ الّذى لا اله الاّ هو عالمُ الغیب و الشهادة هو الرّحمن الرّحیم" الى آخر آیات.(13) این آیات شریفه شاید اوّلى آن ها اشاره به اسماء ذاتیه، و دومى اشاره به اسماء صفاتیه، و سومى اشاره به اسماء افعالیه
باشد و تقدیم ذاتیه بر صفاتیه، و آن بر افعالیه به حسب ترتیب حقایق وجودیه و تجلیّات الهیه است، نه حسب ترتیب مشاهدات اصحاب مشاهده و تجلّیات به قلوب ارباب قلوب.»(14) آن گونه که پیداست، حضرت امام در تقسیم اسماء الهى به ذاتى و صفاتى و افعالى، نظر عرفانى خاصى ارائه کرده و مسیرى را که بسیارى از بزرگان اهل معرفت همچون محیى الدین عربى،(15) داود قیصرى،(16) ابن فنارى،(17) سید حیدر آملى(18) و امثال آن ها در تبیین این بحث پیموده اند، نادیده گرفته و مبناى آنان را در این باره ناتمام دانسته است. با این حال، به نظر مى رسد که دیدگاه حضرت امام با نظر سایر اهل معرفت کاملاً قابل جمع بوده و هر دو صحیح است؛ زیرا حضرت امام از لحاظ قوس صعود و از نگاه عرفان عملى تقسیم اسماء را به ذاتى، صفاتى و افعالى مطرح کرده و دیگران از قوس نزول و نگاه عرفان نظرى به مسأله پرداخته اند. اما هر دو تحلیل مى تواند درست باشد؛ چون با قطع نظر از تجلّیات اسمائى حق بر قلب سالک و خبردادن او از مشاهدات خویش، اسماء حق سبحانه قابل این تقسیم است. شاهد بر صحّت این مدّعا بیان دوم خود حضرت امام است که آیه مبارکه سوره «حشر» را ناظر به تقسیم اسماء الهى
به ذاتى و صفاتى و افعالى در متن واقع دانسته است، بدون آن که سخنى از تجلّى و شهود سالک مطرح باشد.
یکى از مباحث ظریف درباره اسماء الهى، بحث «اسماء مستأثره» است. اصطلاح «اسم مستأثر» که از مفاهیم لطیف عرفانى در بحث اسماء الهى محسوب مى شود، ریشه در روایات دارد. حضرت امام محمدباقر علیه السلام پس از بیان این مطلب، که اسماء الهى 73 حرفند و نزد اهل بیت علیهم السلام 72 حرف آن وجود دارد، مى فرماید: «و حرفٌ واحدٌ عندالله تعالى استأثر به فى علمِ الغیبِ عندَه.»(19) همچنین امام هادى علیه السلام نیز پس از بیان تعداد اسم اعظم الهى مى فرماید: «و حرفٌ عنداللهِ مستأثرٌ به فى علمِ الغیبِ.»(20) بیهقى از عبدالله بن مسعود در کتاب الاسماء و الصفات نقل نموده که پیامبراکرم صلى الله علیه وآله ضمن دعایى فرمودند: «و اسأَلکَ بکلِ اسمٍ هو لکَ... او استأثرتَ به فى علمِ الغیبِ عندَکَ.»(21) بحث اسماء مستأثره الهى، گذشته از آن که در آثار عرفانى همچون مفتاح غیب الجمع و الوجود(22) و شرح آن، یعنى مصباح الانس،(23) مورد بررسى قرار گرفته، در منظر عرفانى امام خمینى نیز مورد توجه خاص واقع شده و در چند جا درباره آن بحث گردیده است. از آن میان گفته است: «وجود یا به تجلّى غیبى احدى، که همه
اسماء و صفات در ساحتش مقهور و مستهلکند، تجلّى مى کند و این تجلى به اسم مستأثر، که هفتاد و سومین حرف از حروف اسم اعظم است، واقع مى شود و این مقام به شرط لائى وجود است. پس در این مقام، وجود اسم دارد، لکن آن اسم در علم غیب او مستأثر است.»(24) پرسش و نکته مهم در بحث اسماء مستأثره آن است که آیا اسماء مستأثره مظهر دارد یا نه؟ حضرت امام از استادش، مرحوم شاه آبادى، نقل کرده است که فرمود: «اسم مستأثر همان ذات احدیت مطلقه است (اطلاق اسم اگرچه اشعار به تعیّن دارد، لکن به نحو مسامحه بر ذات احدیث مطلقه اطلاق مى شود)؛ زیرا ذات با حیثیت تعیّن منشأ ظهور است، بخلاف ذات مطلقه و بدون تعیّن، و از ظاهر کلام صدرالدین قونوى معلوم مى شود که اسم مستأثر از اسماء ذاتیه اى است که در خارج مظهر ندارد.»(25) اما حضرت امام گرچه در یک مورد اظهار داشته است که "چون اسم مستأثر در حقیقت جزو اسماء محسوب نمى شود، لذا ظهور و مظهر ندارد»،(26) اما در چندین جاى دیگر اصرار نموده است که اسماء مستأثره نیز مظهر دارند؛ از آن میان گفته است: «از نظر من، اسم مستأثر نیز آثارى در خارج دارد، مگر این که اثر او همانند خودش مستأثر
است.»(27) در مورد دیگر مى گوید: «اسماء مستأثره داراى مظاهر مستأثره است؛ چون هیچ اسمى بدون مظهر نیست.»(28) همچنین در مقدّمه وصیت نامه الهى سیاسى خود نیز به مظهر داشتن اسماء مستأثره الهى اشاره کرده است.(29) بعضى از بزرگان در تحلیل این دیدگاه حضرت امام (مظهر داشتن اسماء مستأثره) بر این نکته عنایت کرده اند که حیثیت اسمى ایجاب مى کند که حتى اسماء مستأثره نیز مظهر داشته باشند؛ چون پیدایش اسم بر اساس اقتضاى نیاز ممکنات است و اسماء الهى قبله مناجاتند. در ادامه، پس از بیان فرازى از سخنان امام خمینى مى گوید: «پس چگونه ممکن است اسم گرچه مستأثر باشد، بدون مظهر و اثر باشد و قبله حاجات نباشد، مضافا به این که در بعضى از دعوات مأثوره اسم مستأثره مورد تمسّک جهت قضاى حاجات واقع شده است؟»(30) از مجموع آنچه گفته شد، این نکته به خوبى معلوم گردید که حضرت امام در بحث اسماء مستأثره نیز داراى دیدگاه خاص عرفانى بوده است. اما پرسش مهم و اساسى این جاست که اطلاع حاصل کردن از اسماء مستأثره چگونه امکان پذیر است تا درباره آن ها بحث شود که آیا مظهر و اثر دارند یا نه؟ چون حتى برابر نظر حضرت امام خمینى، که قایل به مظهر داشتن اسماء مستأثره است، مظهر او نیز همانند خود آن
اسماء در علم غیب الهى مستأثر است.(31) پس حکم بر مظهر داشتن و یا عدم آن چگونه میسور خواهد بود، بخصوص آن که در دعاى شب عرفه آمده: «و باسمک المخزونِ فی خزائِنکَ الّذی استأثرتَ به فی علمِالغیبِ عندکَ لم یَظهر علیه احدٌ مِن خلقکَ لا ملکٌ مقرّبٌ و لا نبىٌ مرسلٌ و لا عبدٌ مصطفىً.»(32)
یکى از مباحث دیگر درباره اسماء الهى، تقسیم آن به اسم تکوینى و لفظى است. «اسم تکوینى» عبارت از حقیقت عینى و خارجى است که شأنى از شؤون ذات واجب الوجودى است. و «اسم لفظى» عبارت از همان تلفظ به این اسماء است. براى تقریب به ذهن به آب مثال مى زنیم همراه با صفت معیّن که اسم است؛ مانند این که امواج دریا تطوّرات، شؤون و شکن هاى آب دریایند؛ هر موجى که برمى آید تشأّن به شکن و حدّى است، و این امواج استقلال وجودى ندارند. چه این که هیچ یکى از آن امواج، دریا نیستند اما از دریا هم جدا نیستند. هر یک از آن امواج اسم خاص است و اگر بخواهیم براى این امواج، که شؤون دریا هستند الفاظى به اقتضاى خواص آب در این مظاهر و به حسب غلبه، وصفى از اوصاف آن وضع شود، این الفاظ، اسماء آن
اسم هاى شؤونى هستند که اسماء اسماء خوانده مى شوند.(33) این بحث در منظر عرفانى حضرت امام نیز مورد توجه قرار گرفته است. از این رو، با اشاره به اسماء لفظى در چند مورد،(34) به دلیل روشن بودن اسماء لفظى، به طرح اسماء تکوینى پرداخته و از آن میان گفته است: «و بالجمله، "اسم" عبارت است از: نفس تجلّى فعلى که به آن، همه دار هستى تحقق یافته، و اطلاق اسم بر امور عینیه در لسان خدا و رسول و اهل بیت عصمت علیهم السلام بسیار است؛ چنانچه "اسماء حسنى" را فرمودند ما هستیم.»(35) و در جاى دیگر فرموده: «این مقدارى که همه موجودات عالم اسم خدا هستند و نشانه خدا هستند، این یک مقدار اجمالى است که همه عقول این را مى توانند بفهمند و همه عالم را اسماءاللّه بدانند.»(36) همچنین در جاى دیگر، با تکیه بر جزئیات، از بسیارى از پدیده هاى عالم به «اسماء الله» نام برده و گفته است: «تمام عالم زنده است؛ همه هم اسم الله هستند. همه چیز اسم خداست؛ شما خودتان از اسماءالله هستید، زبانتان هم از اسماءالله است، دستتان هم از اسماءالله است، حرکات قلبتان هم اسم اللّه است، حرکات نبضتان هم اسم اللّه است، این بادهایى که وزیده مى شود، همه اسم اللّه اند.»(37) نکته قابل ذکر در این بحث
آن که اگر اهل معرفت، بخصوص حضرت امام، از همه عالم و آدم به اسماء الهى یاد نموده، بر اساس تعریفى است که آن ها از اسم الهى اراده کرده اند. بر این مبنا، عالم هستى با تمام پدیده هاى آن آیه، علامت و مظهر خداى سبحان است و هر کدام به اندازه کمال وجودى خود خدا را نشان مى دهد و دلیل بر وجود خالق، مدبّر و مصوّر عالم است. از این رو، اهل معرفت از عالم هستى به اسماء الهى یاد نموده اند.
یکى از مباحث دیگر درباره اسماء الهى، بحث اتحاد و یا عدم اتحاد اسم با مسمّى است. این بحث گذشته از عرفان اسلامى، در میان اهل کلام نیز مطرح بوده است.(38) از این رو، به تفصیل درباره آن بحث کرده و همه معتقد به اتحاد اسم با مسمّى بوده اند. اما باید توجه داشت آنچه متکلّمان اشعرى درباره اتحاد اسم با مسمّى گفته اند و به تعبیر شیخ بهائى،(39) کاغذهایى را سیاه نموده و مباحث بى فایده اى انجام داده اند، مربوط به اسم لفظى است که به یقین، غلط و بى اساس است؛ زیرا اسم لفظى هیچ گاه نمى تواند عین مسمّى باشد؛ چون به اصطلاح علمى، لفظ از مقوله کیف، و مسمّى از مقوله جوهر است و نمى توانند عین هم بشوند. بدین روى، در
روایات، اتحاد اسم با مسمّى کاملاً مردود دانسته شده است.(40) اما آنچه را اهل معرفت درباره اتحاد اسم با مسمّى گفته اند، غیر از توهّم اهل کلام بوده و ناظر به حقیقتى دیگر است. از این رو، فیض کاشانى در این باره گفته است: «اسم به لحاظ هویّت و وجود، عین مسمّى است و از نظر مفهوم، غیر مسمّى است.»(41) عارف قیصرى نیز مى گوید: «همه حقایق اسمائى در حضرت احدیت عین ذات است، اما در حضرت واحدیت به یک اعتبار مصداق و وجود عین ذات، و به لحاظ دیگر مفهوم و حدود غیر ذات است.»(42) این بحث در نگاه عرفانى امام خمینى نیز مورد توجه و دقت قرار گرفته و ایشان در این باره فرموده است: «اسم عین مسمّى، و صورت اسم یعنى اعیان، عین اسم و مسمّى، و ظل منبسط عین حقیقت الهى و مستهلک در آن است و هیچ گونه استقلالى ندارد.»(43) و در جاى دیگر نیز گفته است: «اسم در عین حال که عین مسمّى است، حجاب او نیز هست.»(44) از این جا معلوم مى شود که حضرت امام نیز با بزرگان از اهل معرفت در این مسأله هم عقیده است که اسم الهى عین مسمّى است، اما نکته مهم در این بحث آن است که باید مشخص شود اتحاد و عینیت اسم با
مسمّى از دیدگاه اهل معرفت، بخصوص حضرت امام خمینى، به چه معناست؟ بعضى از عرفا پس از آن که اسم را عبارت از ذات با صفت متعیّن و تجلّى مشخص معنا کرده اند، گفته اند: «از این معلوم مى گردد که مراد از عینیت اسم با مسمّى چیست.»(45) هدف قیصرى آن است که چون اسم الهى تجلّى و تعیّن ذات با صفت مشخص است، پس عین مسمّى محسوب مى شود. از دقت در کلام حضرت امام به خوبى معلوم مى شود که ایشان گذشته از مبناى عرفا، عینیت اسم را با مسمّى در فانى بودن اسم در مسمّى و مستهلک بودن اسم در مسمّى نیز جست وجو و طرح کرده و از این رو، گفته است: «اسم در مسمّاى خود فانى است. ما خیال مى کنیم که خودمان یک استقلالى داریم، لکن این طور نیست. اگر آنى آن شعاع وجود، که موجودات را با آن شعاع اراده، و با آن تجلّى موجود فرمود، برداشته شود، تمام موجودات لاشىءاند. "اللّه نور السموات والارضَ" یعنى وجود سماوات و ارض، که عبارت از نور است، از خداست و آن قدر فانى در اوست که اللّه نور السموات، نه این که اللّه ینوّرالسموات.»(46) بنابراین، هدف اهل معرفت از «اتحاد اسم با مسمّى» آن است که حقایق عینى عالم و پدیده هاى هستى چون جلوه، مظهر و آیت
مسمّى (ذات حق سبحانه) هستند، از باب اتحاد ظاهر و مظهر و فنا و استهلاک اسم در مسمّى، و تعیّن ذات در اسمى از اسماء خواهند بود.
یکى از مباحث اسماء الهى که مورد توجه همگان بوده و بزرگان اهل حکمت(47) و معرفت(48) به تفصیل درباره آن بحث کرده اند، «اسم اعظم الهى» است. این مسأله در منظر عرفانى حضرت امام نیز به طور دقیق و همه جانبه مورد بحث قرارگرفته و از جمله در شرح دعاى سحراز جنبه هاى گوناگون به تبیین این بحث پرداخته و از آن میان، درباره حقیقت غیبى آن گفته است: «اسم اعظم را به حسب حقیقت غیبى، جز خداوند هیچ کسى از آن آگاهى ندارد.»(49) بحث دیگر حضرت امام درباره اسم اعظم مربوط به مقام لفظى آن است که درباره آن مى گوید: «حقیقت اسم اعظم به حسب لفظ و عبارت، پس آن را تنها اولیاى اهل ریاضت و علماى راسخین در علم مى دانند و از دیگران مخفى است و آنچه در کتاب هاى عرفا و مشایخ از حروف اسم اعظم و یا کلمات آن آمده، یا از روایات صحیحه گرفته شده و یا در اثر کشف و ریاضت، که به هنگام فراغ و انصرف از دنیا براى آنان حاصل
شده است.»(50) بحث ظریف عرفانى درباره «اسم اعظم» در کلام حضرت امام، مسأله حقیقت عینى اسم اعظم است که درباره آن گفته است: «اسم اعظم به حسب حقیقت عینى عبارت از انسان کامل است که خلیفه خدا در همه عالم هستى است و او حقیقت محمّدى است که عین ثابت او در مقام الهیّه بااسم اعظم متحد است و سایر اعیان ثابته، بلکه اسماء الهى از تجلّیات این حقیقت شمرده مى شود؛ چون اعیان ثابته تعیّن هاى اسماء الهى است و عین ثابت حقیقت محمدى عین اسم الله اعظم است و سایر اسماء و صفات و اعیان از مظاهر و فروع آن است. پس همه پدیده هاى نظام آفرینش تجلّى و ظهور حقیقت محمدى است.»(51) این مسأله که حقیقت محمدى صورت عینى اسم اعظم است، از مباحث مهم عرفانى در بحث اسماء الهى است. از این رو، بعضى از بزرگان ضمن بحثى مبسوط، بدین نکته ظریف اشاره کرده اند که «اسم اعظم خاتم صلى الله علیه وآله نصیب کسى دیگر نمى شود. آرى بدان قدر که به آن حضرت تقرّب عینى جستى نه أینى به اسم اعظم حق نزدیک شدى؛ چون قرآن بیان دفتین صورتِ کتبیّه خاتم است؛ این اسم کتبى نیز اسم اعظم است.»(52)
یکى از مباحث اساسى در بحث اسماء الهى، بحث
توقیفیت یا عدم توقیفیت آن است؛ یعنى میان صاحب نظران بحث است که آیا تنها اسمائى که در متون دینى براى خداوند بیان شده بر خدا اطلاق مى شوند و یا هر اسمى را که شائبه نقص و عیب در آن نباشد، مى توان بر خداوند اطلاق کرد؟ در این باره، دیدگاه هاى متعددى وجود دارند و بعضى از بزرگان(53) رساله اى مفید و مستقل در این باره تنظیم نموده و نظرات بزرگان اهل اندیشه را به خوبى طرح و تحلیل کرده اند. در ارتباط با این مسأله، حضرت امام به نکته اى بسیار ظریف و عمیق اشاره نموده و گفته است: «بعد از بیان ضابطه، معلوم شد که اثبات صفتى براى ذات بارى، عقل و بصیرت کامل و هوشیارى لازم داشته تا بتوان اوصافى را که با صرافةالوجود ثابت بوده، از اوصافى که در مرتبه تنزّل با تخصّص به استعداد ثابت است، تشخیص داده و آن ها را تحقیق نمود. فلذا، در شرع مقدس فرمود: اسماء الله توقیفیه است. لیکن این توقیف نسبت به اشخاصى است که عقل آن ها در مراحل وجود سیر نکرده و به حدّ بصیرت و بینایى نرسیده اند تا مراتب وجود را دیده وبتوانند وصفى هم عنان با وجود را بیابند و بفهمند که کدام وصف و صفت نمى تواند از حد مخصوص و افق خاصى
و تخصیص استعداد بیرون رود. با این حال، مى توان "یا ثابت" را، که در خبر آمده، به حق اسناد داد و "واجب الوجود" را نیز با این که در قرآن نیست، بر او اطلاق نمود.»(54) از مجموع سخنان حضرت امام در قبل و بعد از کلام یادشده به دست مى آید، مراد ایشان این است که: اولاً، اوصافى را مى توان بر خداوند اطلاق کرد که اوصاف صریح الوجود باشند؛ یعنى همطراز با وجود و مساوق با آن حرکت کنند؛ هر اندازه وجود کامل تر باشد، آن اوصاف هم کامل تر گردند؛ مانند علم، قدرت و حیات. این گونه اوصاف لایق جناب حق سبحانه هستند و مى توان آن ها را بر خدا اطلاق کرد، گرچه در متون دینى نیامده باشند. و اوصافى که صریح الوجود نیستند و هم آغوش وجود نمى باشند، گرچه در متون دینى آمده باشند، باز هم باید به طور مجاز بر خدا اطلاق نمود؛ مانند «یداللّه» چون «ید» لازمه جسم است. ثانیا، براساس مبناى یادشده، توقیفیت اسماء مربوط به کسانى است که سیر عقلى و عرفانى نکرده اند. اما کسانى که در هستى شناسى کامل اند، مى توانند اوصاف و اسمائى را که هیچ گونه شائبه نقصى در آن ها وجود ندارد، همانند تعبیر واجب الوجود، نورالانوار، حقیقةالحقایق و مانند آن، به خداوند اطلاق کنند.
1 امام خمینى، شرح دعاى سحر، ترجمه سیداحمد
فهرى، قم، دارالکتاب. 2 همو، تعلیقة على فصوص الحکم، موسسه پاسدار اسلام، 1410، ص 152. 3 همو، تفسیر سوره حمد، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى،1378،ص97. 4 عبد الرزاق قاسائى، اصطلاحات الصوفیه، قم، بیدار، 1370، ص 28. 5 محسن فیض کاشانى، علم الیقین، قم، بیدار،1358،ج 1،باب 6،فصل 1، ص 97. 6و7 ملاهادى سبزوارى، شرح الاسماء، چاپ سنگى، قم، انتشارات مکتبة بصیرتى، بند 56 (یا من له الاسماء الحسنى)، ص 214. 8 صدرالمتألهین ، شرح اصول کافى، تهران، انتشارات مکتبة المحمودى، 1391 ق، کتاب «توحید»، ص 282. 9 داود قیصرى، مقدمه شرح فصوص الحکم، چاپ سنگى، قم،بیدار، فصل 2، ص 14. 10 امام خمینى، تعلیقه على فصوص الحکم. 11 محیى الدین ابن عربى، انشاء الدوایر، چاپ لیدن المحروسة، ص 28. 12 امام خمینى،تفسیرسوره حمد،ص38. 13 حشر: 22. 14 امام خمینى،تفسیرسوره حمد،ص 38. 15 محیى الدین ابن عربى،پیشین،ص 28. 16 داود قیصرى، پیشین،فصل2،ص 14. 17 محمدبن حمزه بن فنارى، مصباح الانس، تعلیقه حسن حسن زاده آملى، چاپ رحلى، فجر، 1363، مقام 3، فصل2، تمهید جملى، ص 111. 18 سید حیدر آملى، جامع الاسرار و منبع الانوار، چ دوم، انتشارات علمى و فرهنگى،1368،اصل1،قاعده4،ص 133. 19 محمدبن یعقوب کلینى، اصول کافى، بنیاد رسالت، 1364، ج 1، ص 334، باب «ما اعطى الائمة من اسم الاعظم»، حدیث 1. 20 همان، حدیث 3. 21 ابى بکر احمد حافظ بیهقى، الاسماء و الصفات، بیروت، داراحیاء التراث العربى،
ص 6و7. 22و23 محمدبن حمزه ابن فنارى، پیشین، ص 14. 24 امام خمینى، تعلیقة على فصوص الحکم، ص 14. 25،26و27 امام خمینى، تعلیقه مصباح الانس، چ دوم، پاسدار اسلام، 1410، ص 218 / ص 259 / ص 218. 28 امام خمینى، تعلیقه على فصوص الحکم، ص 26. 29 امام خمینى، وصیت نامه الهى سیاسى، وزارت ارشاد اسلامى، ص 1. 30 محمد محمدى گیلانى، رساله اسم مستأثره در وصیت امام و زعیم اکبر، چ سوم، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1372، فصل 6، ص 51. 31 امام خمینى، تعلیقه على فصوص الحکم، ص 27. 32 شیخ عباس قمى، مفاتیح الجنان، دعاى «شب عرفه». 33 حسن حسن زاده آملى، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، قم، قیام، 1373، باب 2، ص 109. 34 امام خمینى، شرح دعاى سحر، ص 201 / همو، تفسیر سوره حمد، ص 120. 35،36و37 امام خمینى، تفسیر سوره حمد، ص 17 / ص 100 / ص 102. 38 سعیدالدین مسعود تفتازانى، شرح المقاصد، قم، انتشارات شریف رضى، 1409، ح 54، فصل 7، ص 337. 39
محمدبن حسین شیخ بهائى، کشکول، قم، انتشارات شرکت طبع و نشر، دفتر 5، ص 459. 40 محمدبن یعقوب کلینى، پیشین، ج 1، باب «المعبود»، حدیث 2، کتاب «توحید». 41 محسن فیض کاشانى، پیشین، ج 1، باب 6، فصل 1، ص 97. 42 داود قیصرى، پیشین، باب «آدمى»، ص 62. 43 امام خمینى،شرح دعاى سحر،ص263. 44 امام خمینى،تفسیرسوره حمد،ص79. 45 داودقیصرى،پیشین،فصّ 2، ص 13. 46 امام خمینى،تفسیرسوره حمد،ص103. 47 سید محمدحسین طباطبائى، المیزان، بیروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1390ق، ج 8، ص 354. 48 عبدالرزاق قاسانى، پیشین ، ص 29. 49و50و51 امام خمینى، شرح دعاى سحر، ص 188 / ص 201 / ص 190. 52 حسن حسن زاده، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، باب 2، ص 138. 53 حسن حسن زاده آملى، کلمه العلیا در توقیفیت اسماء، قم، دفتر تبلیغات اسلامى، 1371. 54 امام خمینى، تقریر فلسفه شرح منظومه، مؤسسه نشر آثار امام خمینى، 1381، ج 2، ص 34.
امام خمینی و جهان معاصر، ج 1 مؤسسه چاپ و نشر عروج انگیزه اصلی شما از سفر به ایران چه بود و در ایران با چه فضا و واقعیتهایی آشنا شدید که قبلا در باره آنها اندیشه های خبری داشتید؟ اسماعیل ولی اف: در ابتدا مایلم نهایت تشکر و قدردانی خود را نسبت به این دعوت ابراز نمایم که امکان حضور ما در این مراسم روحانی را فراهم آوردند. من از دیرباز آرزو می کردم که روزی به ایران سفر کنم و از نزدیک تجربه های ملت انقلابی ایران را حس کنم و دستان برادران دینی ام را بفشارم و به زیارت مرقد حضرت امام خمینی نایل شوم. در پاسخ به اولین سؤال انگیزه سفرتان به ایران را علاقه مندی به انقلاب اسلامی ذکر کردید، در این خصوص توضیحات بیشتری بفرمایید و در واقع می خواستم ویژگیهای ایران امروز و انقلاب اسلامی را از زبان شما و از دید و نظر شما دریافت کنم. برای من، که یک نظامی هستم، بیان این احساسات چندان ساده نیست. در فرهنگ ما، کبوتر سمبل آزادی است. و می توانم بگویم که کشور ایران هم مانند همین کبوتر است ولی کبوتری که به جنگ اژدها می رود. آمریکا تمثیل اژدهایی است که تا دندان مسلح است، اژدهایی که ناخنهایش
موشکها و راکتهای هسته ای و اتمی است. این کبوتر به جنگ اژدها می رود و با آن دست و پنجه نرم می کند. شما با دست خالی در مقابل اژدهای استکبار جهانی ایستادگی کردید و از خود ضعف و زبونی نشان ندادید. ایرانیان همه برادران دینی و همخون ما هستند، ما باید خیلی چیزها را از آنان بیاموزیم تا طریقه واقعی به دست آوردن استقلال و نگاهداری آن را یاد بگیریم. عامل اصلی این رویارویی را باید در شخص امام خمینی جست، ایشان با افکار و اندیشه های خود زمینه های این رویارویی را فراهم ساختند و در فرصت مناسب، خود رهبری ایرانیان را در این رویارویی حیاتی به دست گرفتند. شما می دانید که ما در زمان اتحاد جمهوریها با ایران ارتباطی نداشتیم. من از طریق تلویزیون بعضی از برنامه های شما را می دیدم. در حقیقت به طور پنهانی آنتنی تهیه نمودم تا توسط آن بتوانم برنامه های ایران را تماشا کنم، هر چند که زبان فارسی نمی دانستم ولی از تماشای صحنه های آن لذت می بردم. با توجه به فضای ارعاب وجود سیستمهای اطلاعات از سوی کا - گ - ب - شما چگونه به چنین عملی مبادرت می کردید. همین طور بود. وقتی از ما می پرسیدند این آنتن برای چیست، در جواب می گفتم که می خواهم از برنامه های جمهوری های دور
شوروی اطلاع یابم. یک بار من در حین تماشای تصاویر تلویزیونی، شاهد صحنه ای بودم که طی آن نوجوانان به خود نارنجک بسته و به جنگ تانکها می شتافتند. من تا آن زمان از شجاعت ایرانیها در جنگ با عراق حرفهای زیادی شنیده بودم ولی نمی توانستم باور کنم. آن روز به عمق نهضت اسلامی ایران پی بردم و دریافتم که چرا هیچ کس نمی تواند در برابر امواج انقلاب ایران مقاومت نماید. شما در مقام فردی نظامی که ریاست مدرسه دفاع را در کشور خود به عهده دارید، با ساختار و واقعیت یکی از مهمترین تشکیلات نظامی ایران که طی جنگ شکل گرفت و با نام «بسیج» شناخته شد آشنایی دارید و آیا می دانید که این ارتش نیرومند مردمی به فرمان امام خمینی شکل گرفت و یکی از مهمترین تدابیر ایشان محسوب می شود. ما در آن زمان در شرایطی نبودیم که بتوانیم از اوضاع و احوال ایران اطلاعات درستی داشته باشیم، و تا قبل از اینکه به ایران بیایم، از نزدیک با ماهیت این جریان مردمی آشنا نبودم و از وجود چنین تشکل نیرومندی در صحنه جنگ ایران با عراق اطلاعی نداشتم. حتی اطلاعات ما از انگیزه های واقعی این جنگ هم بسیار ناچیز بود. همین قدر می دانستیم که آمریکا نمی خواهد کشورهایی چون ایران و
عراق با یکدیگر متحد باشند زیرا اتحاد آنها را برای قدرت خود نوعی تهدید به حساب می آورد. در هر صورت وجود چنین نیروی پر قدرت، با انگیزه، و یکپارچه ای که در ایران شکل گرفت دلیل حقانیت انقلاب اسلامی و نتیجه رهبری خردمندانه امام خمینی بوده است. در واقع یکی از ثمرات رهبری امام خمینی، احیای حاکمیت معنوی و ترک جباریت و طاغوت از صحنه سیاسی ایران بود. امام خمینی به کرامت معنوی انسان عمیقا اعتقاد داشتند و جز خداوند را شایسته حاکمیت بر انسان نمی دانستند. به همین دلیل خودشان، درست زمانی که برنامه با شکوهترین استقبال قرن برای ورود ایشان به میهن شکل می گرفت از مردم خواستند تا با ایشان همچون یک «طلبه» روبرو شوند نه یک حاکم. و حتی تا زمان ارتحال بر این باور بودند و در نهایت سادگی زیستند و از کمترین امکانات زندگی برخوردار بودند. شما که از نزدیک از محل سکونت ایشان دیدار داشتید در این باره چه احساسی دارید. این واقعیتی تردید ناپذیر است که امام خمینی با آن شکوه و عظمتی که داشتند در کمال سادگی زندگی کردند. من به شخصه در محل سکونت امام خمینی حضور یافتم و از نزدیک اتاقی را که در آن زندگی می کردند دیدم. قبل از آنکه به آن مکان
وارد شوم احساس می کردم که وارد فضایی بزرگ خواهم شد که جلوی در آن انواع ماشینهای آخرین سیستم پارک شده است. گمان می کردم که ایشان هم در بنایی با شکوه زندگی می کرده اند، زیرا القائات سوء دشمنان انقلاب اسلامی به ما اینگونه تفهیم کرده بود. ولی وقتی در آنجا حضور یافتم همه تصوراتم تهی از آب درآمد، زیرا زندگی این انسان بزرگ با زندگی عادی ایرانیها کاملا همانند و یکسان بوده است و بلکه باید بگویم که ایشان زندگی خود را صرف اعتلای مذهب و امت اسلامی کرده است. زندگی امام، از زندگی من که معلم هستم هم ساده تر بود. او همیشه زنده است و من در سایه اوست که به ایران آمدم. وقتی پشت در اتاق ایشان قرار گرفتم از پشت پنجره عکس او را بوسیدم و در دلم گفتم: اماما تو هرگز از یادها فراموش نخواهی شد. تو همیشه زنده ای.
مبانی مشروعیت در نظام ولایت فقیه کواکبیان، مصطفی نظریات مربوط به حکومت در عصر غیبت، را می توان در یک تقسیم بندی کلی در سه دیدگاه «مشروعیت الهی» ، «مشروعیت مردمی» و «مشروعیت دوگانه» گنجانید. بدیهی است برای یافتن پاسخ پرسش مربوط به ملاک مشروعیت در نظام ولایت فقیه، بررسی تفصیلی آن دسته از نظریاتی که اساسا در عصر غیبت، سیستم ولایت فقیه را قبول ندارند، ضرورتی ندارد.کما اینکه در تحقیق حاضر مجال بررسی همه نظریات مبتنی بر ولایت فقیه نیز وجود ندارد. به همین خاطر، تنها یک نظریه از دیدگاه «مشروعیت الهی» یعنی نظریه «ولایت مطلقه فقیه» و یک نظریه از دیدگاه «مشروعیت مردمی» یعنی نظریه «ولایت انتخابی فقیه» را مورد بررسی تفصیلی قرار داده و آنگاه به اثبات فرضیه اصلی پژوهش و یا همان دیدگاه «مشروعیت دوگانه» یعنی نظریه «ولایت الهی مردمی فقیه» خواهیم پرداخت. هر چند سه نظریه مذکور («ولایت مطلقه فقیه» ، «ولایت انتخابی فقیه» و «ولایت الهی - مردمی فقیه») در باب منشا مشروعیت، با یکدیگر تفاوتهایی دارند، اما می توان برخی نقاط اشتراک نیز در این سه نظریه یافت که در اینجا به ده مورد از آنها تحت عنوان پیش فرضهای نظریه های مشروعیت ولایت فقیه، به اجمال و اختصار اشاره می شود.
ضرورت وجود
اصل حکومت، امری نیست که برای کسی کوچکترین ابهام و سؤالی در مورد آن وجود داشته باشد، جامعه بدون حکومت، نه تنها فساد و هرج و مرج را با خود همراه دارد، سهل است که حتی نمی توان از امکان معیشت عادی و معمولی انسانها نیز در چنین جامعه ای سخن گفت. در مکتب حیات بخش اسلام، حکومت جزء لا ینفک دین است به گونه ای که تصور جامعه اسلامی بدون حکومت اساسا غیر منطقی و نا معقول است.زیرا بدون حکومت عملا بخشهای مهمی از احکام شرع باید تعطیل شود.به همین خاطر، اصل ضرورت حکومت اسلامی به عنوان امر مفروغ عنه، قطعی و غیر قابل انکار در هر سه نظریه تلقی می گردد.
اسلامیت حکومت فقط به وجود نام و عنوان اسلامی بر حکومت تامین نمی شود بلکه باید محتوی آن از طریق اجرای شریعت الهی تضمین گردد.لذا باید همه قوانین در حکومت اسلامی که مربوط به نظام تشریع خداوندی است و در انطباق کامل با نظام تکوین اسلام کاملا رعایت گردد. خداوند سبحان از طریق پیامبر اکرم (ص) شریعت را فرستاده است و چون آن آفریدگار انسانها با همه نیازهای فطری بشریت آشنایی کاملی دارد لذا قوانین ثابتی را بیان فرموده است که هرگز گذشت زمان و تغییر شرایط زندگی و اختلاف مکانها
و فرهنگها در آنها تاثیری ندارد. علاوه بر احکام ثابت لا یتغیر شریعت، شارع مقدس یک سلسله امور را به خود مکلفین واگذار فرموده است و دست بشر را نیز برای وضع قانون متناسب با مصالح جامعه و هماهنگ با مقتضیات هر زمان، در امور متغیر بازگذاشته است که از آن به «منطقه الفراغ» تعبیر می شود. بنابراین قانونگذار حقیقی صرفا خداوند متعال است و هرگونه قانونگذاری در امور ثابت، معارضه با خداست.و همه افراد حتی رسول الله (ص) نیز باید تابع این قوانین باشند.زیرا پیامبر عظیم الشان اسلام هم با تمام عظمت و نزدیکی اش به خداوند سبحان مکلف به اطاعت از حکم خداست و هر آنچه از آن حضرت صادر می شود نیز می بایست منطبق با «ما انزل الله» باشد. قرآن کریم با صراحت کامل از پیامبر اکرم (ص) می خواهد بین مردم بر اساس «ما انزل الله» حکم نموده و از هواهای نفسانی آنان تبعیت ننماید.زیرا حکم خداوند برای آن گروهی که اهل یقین هستند، بهترین حکم است. «و ان احکم بینهم بما انزل الله و لا تتبع اهواءهم و احذرهم ان یفتنوک عن بعض ما انزل الله الیک...افحکم الجاهلیه یبغون، و من احسن من الله حکما لقوم یوقنون» (1) خداوند سبحان در آیات دیگری، حکم کنندگان و یا تصویب کنندگان هر قانونی
را که بر ضد حکم خداست، جزو کفار و ظالمین و فاسقین می داند. (2) بنابراین، رعایت احکام و ضوابط و قوانین شرعی در تمامی زوایای جامعه اسلامی و لزوم اجرای شریعت الهی در همه ارکان و نهادهای حکومت در هر سه نظریه الزامی است.و از آنجایی که اجرای احکام الهی موجب تامین سعادت دنیوی و اخروی است، لذا باید کلیه تصمیمات سه قوه مقننه، قضاییه و مجریه و تمامی آرا و خواسته های مردم در چارچوب و مقید به رعایت شریعت الهی باشد.
رهبری حکومت اسلامی در عصر بنیانگذار مکتب اسلام حضرت رسول اکرم (ص) بر عهده ایشان است و بعد از آن حضرت نیز بر اساس اعتقاد مکتب امامت، هدایت مردم و رهبری حکومت با امامان بر حقی است که از جانب خداوند منصوب شده و ازسوی پیامبر اکرم (ص) معرفی شده اند. در زمانی که آخرین حجت خدا و دوازدهمین امام بر حق به واسطه امر الهی در حال غیبت هستند و این غیبت نیز مادامی که شرایط لازم برای ظهور آن حضرت جهت رهبری حکومت جهانی صالحان فراهم نگردد ادامه خواهد داشت، چه کسی باید رهبری امت و سرپرستی حکومت اسلامی را بر عهده گیرد؟ پاسخ هر سه نظریه به این سؤال این است که حکومت در عصر
غیبت با فقهای عادل است.به عبارت دیگر، فقاهت شرط اساسی حاکم در دوره غیبت آخرین معصوم (ع) است. در پیش فرض دوم به این نکته اشاره شد که شریعت و قانون الهی باید بر همه شؤن جامعه اسلامی حاکم شود.لذا استنباط شریعت و قوانین الهی نیز در تخصص هر کسی نیست، و تنها آن دسته از کسانی که آشنا به فن استنباط هستند، حق اظهار نظر در این زمینه را دارند.پس قبل از هر چیز حاکم اسلامی باید یک فقیه و اسلام شناس باشد.و این بر خلاف عقل و سیره عقلاست که مجری قانون از قانون سر در نیاورد، بلکه عقل می گوید که او باید خود قانون شناس متبحر باشد. اجتهاد و فقاهت، نه تنها در دیدگاه مکتب امامت، شرط اساسی حاکم اسلامی است بلکه علمای بزرگ و فقهای برجسته مکتب خلافت و اهل سنت نیز به ضرورت وجود چنین شرطی در حاکم اسلامی تصریح نموده اند که در اینجا بیان نمونه ای از این سخنان خالی از لطف نیست. عضد الدین ایجی و شریف جرجانی می گویند: «یکی از شرایط امامت و رهبری بر مردم مقام اجتهاد در اصول و فروع دین است» (3) ماوردی فقیه بزرگ اهل سنت می گوید: «علمی که به اجتهاد در پیشامدها و احکام منجر شود از شرایط امام است» (4)
عبد الملک جوینی مشهور به امام الحرمین می گوید: «شرط اجتهاد برای امام به گونه ای که نیازمند نباشد در فهم احکام حوادث از غیر خویش استفاده کند، مورد اتفاق همه است» (5) عبد الرحمن الجزیری در «کتاب الفقه علی المذاهب الاربعه» در مبحث «شروط الامامة» می گوید: «مذاهب اربعه بر این معنی اتفاق نظر دارند که امام باید مسلمان...علم و مجتهد...باشد» . (6)
از تفاوتهای عمده حکومت اسلامی با دیگر حکومتها در این است که رسیدن به هر مقام و منصبی در حکومت اسلامی بدون داشتن صلاحیتهای لازم و شرایط و ویژگیهای خاص امکانپذیر نیست. یکی دیگر از مهمترین شرایط حاکم اسلامی (علاوه بر شرط فقاهت) شرط عدالت است.وجود همین شرط عدالت مانع بسیاری از انحرافات و اعوجاجات رایج حکومتهاست.زیرا اگر حاکم اسلامی مرتکب گناه کبیره ای گردد و یا بر انجام گناهان صغیره اصرار ورزد، شرط عدالت در وی ساقط شده و در نتیجه نمی تواند سرپرستی جامعه اسلامی را عهده دار گردد. علاوه بر عدالت، داشتن صفاتی همچون عقل و درایت کافی، ایمان و تعهد مکتبی، قدرت مدیریت و کارایی، ذکوریت، پاکزادی، بصیرت در عمل و تدبیر در امور، شجاعت و توانایی برخورد با مشکلات، بینش صحیح سیاسی و اجتماعی و دوری از بخل و جبن و سازشکاری و
مصانعه و امثال آن، از جمله شرایط دیگری است که هر سه نظریه در مورد آنها اتفاق نظر داشته و با استناد به آیات و روایات، چنین ویژگیها و صفاتی را شرعا برای حاکم اسلامی لازم می دانند. بنابر این، هر سه نظریه در لزوم برخورداری حاکم اسلامی از شرایطی همچون فقاهت، عدالت و دیگر صفات پیش گفته، هیچ اختلاف نظری ندارند.به همین خاطرمی توان گفت نظریه های مشروعیت ولایت فقیه در مرتبه اول از مراتب مختلف ولایت، یا همان مرتبه صلاحیت و شانیت، و یا همان بعد «حقانیت» حاکم اسلامی با یکدیگر اتفاق نظر داشته و معتقدند سرپرست جامعه اسلامی بر اساس دلایل شرعی حتما باید از صفات مذکور برخوردار باشد.
در جهان بینی اسلام، جهان هستی پدیده ایست که از مبدیی مدبر، عالم، حکیم و قادر مطلق سر چشمه می گیرد که اراده اش بر تمامی روابط و عوامل مادی و طبیعی حکمفرماست و هرگز موجودی را توان خارج بودن از تحت سرپرستی و ولایت الهی نیست. خداوند سبحان نه تنها صاحب ولایت تکوینی و تشریعی است، بلکه اساسا حاکمیت مطلق و انحصاری بر جهان و انسان از آن خداوند است و احدی غیر از خدا دارای چنین حقی نیست. (7) البته خداوند سبحان خودش ولایت خویش را به رسول
اکرم (ص) و ائمه اطهار (ع) تفویض فرموده و انسان را نیز بر روی زمین «خلیفه» قرار داده است. (8) به عبارت دیگر، درست است که اولا بالذات، ولایت به ذات اقدس خداوندی اختصاص دارد، اما همین ولایت به اذن الهی می تواند در مراتب بعدی به دیگران واگذار شود. شکی نیست که ولایت دیگران در طول ولایت خداوند است و نه در عرض آن، و به تعبیر یکی از بزرگان، ولایت خداوند واسطه در عروض ولایت برای رسول اکرم (ص) و معصومان (ع) و اولیاست، و نه حتی واسطه در ثبوت. (9) بنابر این، هر سه نظریه مورد بحث، در استناد نهایی مشروعیت به ذات اقدس الهی مشترکند.تنها تفاوت در این است که در نظریه «مشروعیت مردمی» امت حق تفویض شده از جانب خداوند را به فقیه واگذار می کند.و در نظریه «مشروعیت الهی» این حقوق مستقیما به فقیهان تفویض شده است.و در نظریه سوم یعنی در «مشروعیت دوگانه» در عین حالی که امت حق خدادادی را به فقیه واجد شرایط با واسطه واگذار می نماید، خداوند نیز مستقیما این حق را به چنین فقیهی تفویض خواهد کرد. به همین خاطر، هیچیک از نظریات مذکور موجب ایجاد اشکال در باب اصل توحید نیست.زیرا منشا نهایی مشروعیت در هر سه نظریه، ذات اقدس باری تعالی است.
از اصل حاکمیت انحصاری خداوند سبحان دو نکته اساسی در مورد ولایت فقیه استنتاج می شود. اولا: ولایت حقیقی برای فقیه وجود ندارد بلکه ولایت وی جنبه قراردادی و اعتباری دارد.زیرا در صورتی که چند ولایت حقیقی وجود داشته باشد موجب محدودیت در ولایت الهی خواهد شد و هرگونه محدودیتی هم با وجوب واجب الوجود منافات دارد. ثانیا: هر چند برای رسول اکرم (ص) و ائمه اطهار (ع) علاوه بر ولایت تشریعی، ولایت تکوینی نیز وجود دارد، اما برای فقیه صرفا می توان قایل به ولایت تشریعی شد. در مباحث مربوط به مفهوم واقعی «ولایت» فقیه نیز بیان شد که ولایت تکوینی و مقامات معنوی رسول اکرم (ص) و ائمه معصومین (ع) از مواردی نیست که به فقها برسد.سهل است که بر اساس برخی روایات، این مقامات معنوی حتی به ملک مقرب و نبی مرسل هم نمی رسد. (10) بنابر این، هر سه نظریه مورد بحث در تشریعی بودن (آن هم نه بالذات بلکه بالعرض) و اعتباری بودن ولایت فقیه اشتراک نظر دارند.
یکی دیگر از پیش فرضهای مشترک بین سه نظریه مربوط به نظریه های مشروعیت ولایت فقیه این است که سرپرستی جامعه اسلامی و حکومت فقیه عادل در عصر غیبت از باب «ولایت»
است و نه از باب «وکالت» .زیرا در بحث وکالت اولا: موکل هیچگاه موظف بر اطاعت از وکیل منتخب خویش نیست.ثانیا: بر فرض هم موکل از وکیل خود اطاعت نماید، هرگز بر افرادی که چنین وکیلی را انتخاب نکرده اند واجب نیست که از وکیل دیگران تبعیت نمایند. اما بدیهی است وقتی امر سرپرستی جامعه اسلامی از باب «ولایت» شد، ولی حق دارد آنچه در جهت خیر مصلحت مولی علیه است دخالت و تصرف کند و مولی علیه نیز الزاما باید از «ولی» اطاعت و تبعیت نماید. ممکن است گفته شود که شبهه وکالت در نظریه «مشروعیت مردمی» قابل طرح است.اما قائلین چنین نظریه ای نیز معتقدند مردم با عقد لازم و نه جایز خویش، سلطه و ولایت حاکم را بر خود می پذیرند و یا به عبارت دیگر، مردم از طریق عقد لازم، به ایجاد ولایت و سلطه برای فقیه جامع الشرایط مبادرت می ورزند. (11) بنابر این هر سه نظریه مورد بحث، سرپرستی فقیه عادل را در جامعه اسلامی صرفا در امر «وکالت» و امور روزمره معمولی مردم منحصر نمی دانند بلکه آن را مرحله ای بالاتر از وکالت، یعنی از باب «ولایت» (به همان مفهومی که در مباحث قبل متذکر شدیم) می دانند.
هر چند
بحث از ولایت رسول اکرم (ص) و ائمه معصومین (ع) خارج از بحث ولایت فقیه است، اما از آنجایی که برخی از نویسندگان، دخالت رسول اکرم (ص) و ائمه معصومین (ع) در امر سیاست و حکومت را خارج از جنبه منصب الهی آنان تصور کرده اند و آن را به ابتکار مردم مرتبط نموده و بر همین مبنا مشروعیت مردمی حکومت دوران غیبت امام زمان (عج) را آن هم بدون ولایت فقیه توجیه کرده اند (12) ، لذا این نکته رابه عنوان یکی از نقاط اشتراک و از جمله پیش فرضهای سه نظریه مورد بحث قرار دادیم که هر سه نظریه، هیچ شک و شبهه ای در مشروعیت الهی ولایت پیامبر گرامی اسلام (ص) و امامان دوازده گانه ندارند. عموم علمای اسلام در باب ولایت رسول اکرم (ص) و عموم صاحبنظران و فقهای شیعه در باب ولایت ائمه معصومین (ع) اتفاق نظر دارند که ولایت آن بزرگواران صرفا از طریق مشروعیت الهی و نصب خداوند سبحان تحقق یافته است و پذیرش مردم صرفا از باب مقبولیت و تحقق عینی ولایت آن ائمه هدی بوده است و نه از باب مشروعیت.
هر سه نظریه ولایت فقیه درباره موارد زیر اشتراک نظر دارند: الف - زمامداری، ریاست عالیه
و سرپرستی جامعه و یا همان مفهوم حکومت، بهترین و جامعترین معنای «ولایت» فقیه است.و هر چند در باب مبانی مشروعیت چنین ولایتی برای فقیه بین نظریات مختلف اختلاف نظر وجود دارد، اما در مورد تثبیت اصل چنین ولایتی برای فقیه عادل در عصر غیبت بین سه نظریه مذکور اتفاق نظر وجود دارد. ب - اطلاق، تقیید و یا عمومیت حدود اختیارات ولی فقیه، ربطی به بحث مشروعیت وی ندارد.زیرا بر اساس هر سه نظریه می تواند متفاوت باشد.یعنی ممکن است کسی به مطلقه بودن اختیارات ولی فقیه معتقد باشد، اما طرفدار نظریه «مشروعیت مردمی» ولایت فقیه باشد.و یا بر عکس، ممکن است فقیهی به مقید بودن اختیارات ولی فقیه اعتقاد داشته باشد، اما از نظریه «مشروعیت الهی» ولایت فقیه دفاع نماید. ج - آنچه بر اساس روایات و ادله فقهی ثابت شود که از وظایف حتمی و اختیارات مسلم فقها و یا ولی امر مسلمین است، در زمره ولایت شرعی فقیه عادل محسوب می گردد.لذا نه تنها از بحث مبنای مشروعیت خارج است بلکه اساسا ربطی به مولی علیهم ندارد.به عنوان مثال ولایت در افتا و یا ولایت در قضا و یا صدور احکام ثانویه و احکام حکومتی و ولایتی و یا ولایت در امور حسبیه و یا جمع آوری و صرف سهم مبارک امام و...و خلاصه همه احکامی
که در فقه اسلامی به «سلطان الاسلام» ، «حاکم» ، «والی» و «امام» ارجاع داده شده است.در همه این موارد، فقیه دارای ولایت شرعی است که از سوی شرع به وی تفویض شده است.به همین خاطر در این گونه موارد اختلاف نظری وجود ندارد. (13) د - در مورد قالب و شکل حکومت، هیچیک از این سه نظریه بر شیوه ویژه ای تاکید ندارند.به عبارت دیگر آنچه مهم ست سرپرستی جامعه اسلامی از سوی یک فقیه عادل واجد شرایط است.حال اینکه سه قوه مقننه و مجریه و قضاییه با چه ساز و کاری زیر نظر ولایت فقیه انجام وظیفه نمایند؟ آیا حکومت جمهوری حتما باید به شکل ریاستی باشد و یا لزوما باید پارلمانی باشد و یا به شیوه جمهوریهای نیمه پارلمانی - نیمه ریاستی اداره گردد و امثال اینها، از جمله مباحثی است که بر اساس مقتضیات زمان و با در نظر گرفتن اهداف حکومت اسلامی و چگونگی تامین بهتر مصالح عمومی تعیین می گردد.
همانگونه که هر سه نظریه در مرتبه اول از مراتب ولایت حاکم اسلامی یعنی مرتبه صلاحیت و شانیت و یا همان «حقانیت» وی هیچگونه اختلاف نظری ندارند، در مرتبه سوم از مراتب ولایت ولی فقیه یعنی مرتبه فعلیت و سلطه و یا همان
«مقبولیت» وی نیز بین آنها اختلافی وجود ندارد. به عبارت دیگر، تا اکثریت مردم و یا خبرگان منتخب آنان، فقیهی را جهت رهبری نپذیرند، هر چند آن فقیه از تمامی صلاحیتهای لازم نیز برخوردار باشد، عملا موفق نخواهد شد که حکومتی تشکیل دهد.لذا در تحقق عینی «ولایت» فقیه و اجرای عملی اهداف حکومت، «مقبولیت» فقیهی که در راس حکومت اسلامی قرار می گیرد نقش بسیار مهمی دارد.
: 1- آیات 49 و 50 سوره مائده. 2- آیات 44، 45 و 47 سوره مائده. و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون و کسانی که مطابق آنچه خداوند نازل کرده است حکم نکنند آنان همان کافرانند. و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الفاسقون و کسانی که مطابق آنچه که خداوند نازل کرده است حکم نکنند آنان همان فاسقانند. و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الظالمون و کسانی که مطابق آنچه که خداوند نازل کرده است حکم نکنند آنان همان ستمگرانند. 3- رجوع شود به: الایجی، عضد الدین عبد الرحمن، شرح مواقف، محقق علی بن محمد الجرجانی، منشورات الشریف الرضی، قم، ج 8، ص 349. 4- رجوع شود به: الماوردی، ابی الحسن علی بن محمد، الاحکام السلطانیه، ص 6. 5- رجوع شود به: الجوینی (امام الحرمین) ابی المعالی، غیاث
الامم فی التیاث الظلم، تحقیق عبد العظیم الدیب، کلیه الشریعة، قطر، به نقل از کتاب نظام الحکم و الادارة فی الاسلام، ص 222. 6- رجوع شود به الجزیری، عبد الرحمن، کتاب الفقه علی المذاهب الاربعه، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1046 ه.ق، ج 5، ص 416. 7- آیه 57 سوره انعام ان الحکم الا الله حکم به جز برای خداوند برای هیچکس دیگر نیست.و همچنین رجوع شود به آیات: 14 سوره انعام، 10 سوره شورا، 40 سوره یوسف، 54 سوره اعراف، 154 سوره آل عمران. 8- آیه 30 سوره بقره و اذ قال ربک للملائکه انی جاعل فی الارض خلیفة و هنگامیکه پروردگار تو به فرشتگان فرمود من در زمین جانشینی قرار می دهم. 9- آیت الله جوادی آملی می گوید «ولایت رسول و معصومان و اولیا، عدل ولایت الله نیست و چون ولایت منحصر در اوست، لایت خدا واسطه در ثبوت ولایت برای غیر خدا هم نیست، یعنی (اینگونه نیست) اولیای خدا واقعا ولی باشند، منتها ثانیا و بالتبع، بلکه ولایت آنها بالعرض است نه بالتبع.برای مطالعه بیشتر رجوع شود به: جوادی آملی، عبد الله، سیری در مبانی ولایت فقیه، مجله حکومت اسلامی، دبیرخانه مجلس خبرگان، سال اول، شماره اول، ص 54. 10- «ان لنا مع الله حالات لا یسعه ملک مقرب و
لا نبی مرسل» ما با خدا حالاتی داریم که نه فرشته مقرب آن را می تواند داشته باشد و نه پیامبر مرسل.رجوع شود به: علامه مجلسی، اربعین، شرح حدیث 15، ص 177. 11- رجوع شود به: منتظری، حسینعلی، مبانی فقهی حکومت اسلامی، ج 2، ص 368. 12- رجوع شود به: حائری یزدی، مهدی، حکمت و حکومت. 13- برای آشنایی بیشتر به اقسام ولایتهای فقیه رجوع شود به: موسوی خلخالی، سید محمد مهدی، حاکمیت در اسلام (بررسی مراحل ده گانه ولایت فقیه در عصر غیبت امام زمان (عج))، ص 203 به بعد.و همچنین رجوع شود به: استاد عمید زنجانی، عباسعلی، فقه سیاسی، ج 2، مبحث پنجم ص 376 -366.
فصلنامه متین، شماره 4,3 خمینی، سید حسن چکیده: در این مقاله نویسنده با بررسى راى اصولى حضرت امام در باب شرطیت قدرت در تکالیف و مقایسه آن با آراء مقابل، تاثیر آن را در اندیشه و عمل سیاسى امام نشان داده است. در این مقاله بر آنیم تا با نگاه به یکى از مسائل اصولى، ضمن آنکه نظر حضرت امام خمینى(س) را در مورد آن بررسى مى کنیم به تاثیر مبانى اصولى آن بزرگوار در حوادث و جریانات انقلاب اسلامى اشاره نماییم. نگارنده ضمن اعتراف به عجز علمى خویش، امیدوار است این سطور فتح بابى باشد در یافتن رد پاى اصول فقه شیعه در سیره معمار انقلاب شکوهمند اسلامى. 1- مرحوم آخوند خراسانى، صاحب کفایة الاصول، بر آن است که حکم شرعى چهار مرتبه دارد: نخست، مصلحت ذاتى حکم که آن را حکم اقتضایى مى نامد. دوم، حکم انشایى که نوعا به وسیله امر کردن به مامور صورت مى پذیرد. سوم، فعلیت حکم که عبارت است از تحقق و به فعلیت رسیدن محکوم به در حق محکوم. چهارم، تنجز حکم که از آن با عنوان حکم منجز یاد مى کنند و عبارت است از مرحله اى که عبد حکم فعلى را درمى یابد و با دارا بودن
شرایط عقلا موظف به اتیان مامور به مى گردد. این تقسیم بندى اگر چه توسط بسیارى مورد مناقشه واقع شده است; لکن از زمان حضور در اصول فقه، احکام و تقسیم بندیهایى یافته و همچنین باعث وضوح و تمایزى در حدود و ثغور احکام شده است. در این مقال بدون ارزش گذارى بر این تقسیم اثراتى را که بر آن مترتب است ذکر مى کنیم: الف) مادام که حکم در مرحله اقتضا باشد، هیچ تکلیفى را بر مکلف ثابت نمى کند. این مرحله، در حقیقت، ریشه در این عقیده مذهب عدلیه دارد که احکام تابع مصالح و مفاسد واقعى است. البته بسیارى از احکام اقتضایى به واسطه موانعى هرگز از این مرتبه تجاوز نمى کنند. ب) حکم انشایى هنگامى پدید مى آید که مولا آن را انشاء کند. بعد از صدور حکم، تا فعلیت یافتن شرایط این حکم متوقف باقى مى ماند. مثلا اگر قبل از ظهر به کسى امر کردند که نماز ظهر را به جاى آورد، حکم انشاء شده است; لکن فعلیت آن پس از اذان ظهر حاصل مى شود. حکم انشایى به تنهایى تکلیف آور نیست. (طبق عقیده مرحوم آخوند اوامر امتحانى هرگز فعلیت نمى یابند; هر چند بزرگانى این دسته از اوامر را نیز داراى فعلیت مى دانند.) ج) حکم فعلى در حق عالم و جاهل ثابت است و این
مرتبه، آخرین مرتبه اى است که شارع مقدس در آن نقش مستقیم دارد. به عبارت دیگر وقتى حکمى بالفعل ثابت شد و به مرتبه فعلیت رسید، در حق همه مکلفین ثابت است و در صورت آگاهى مکلفین از آن و دارا بودن شرایط تکلیف (بلوغ) جملگى موظف به اطاعت آن مى باشند. د) حکم فعلى آنگاه که معلوم گردید، به واسطه حکم عقل به اینکه باید از حق تعالى (و یا هر منعم دیگر) اطاعت کرد، در حق مکلف منجز مى گردد و چنین حکمى اگر از ناحیه مکلف مورد مخالفت قرار گیرد، باعث استحقاق عقاب مى شود و در عرف عام چنین حکمى اگر از ناحیه عبد ترک شود، عبد مستحق مذمت عقلا مى گردد. ه) معلوم گردید که وجه ممیزه حکم فعلى و حکم منجزى، علم و جهل است. به عبارت روشن تر، حکم فعلى در حق عالم و جاهل مشترک است و تنها تفاوت عالم و جاهل در مرتبه تنجز مى باشد. و) اگر مکلفى مى داند که از فلان تکلیف آگاهى ندارد و مى داند که تکلیف به خصوصى را نمى داند، به عبارت دیگر، علم اجمالى به تکلیف دارد ولى تفصیلا آن را نمى داند به واسطه اینکه تکلیف در مقام فعلیت مى باشد باید کسب آگاهى کند. (قابل توجه آنکه عمده دلیل اشتراک احکام بین عالم و
جاهل را لزوم دور ذکر کرده اند که برخى نیز به آن پاسخ داده اند. مرحوم اصفهانى معتقد است اگر خطاب مخصوص به عالمین بالقوه به معناى امکان وصول به علم باشد مشکلى پدید نمى آید.) ز) اگر مکلفى نمى داند که مى تواند از تکلیف ثابتى آگاه گردد یا نه، اینجا نیز اصل اشتغال است; چرا که فعلیت تکلیف در حق جاهل مسلم است و آنچه محل شک است تنجز تکلیف است. فعلیت یقینى محتاج برائت یقینى است و در نتیجه مکلف باید تا آنجا که در توان دارد براى یافتن حکم تلاش کند. 2- اکنون که نسبت حکم و علم به حکم را دانستیم به بررسى نسبت حکم و قدرت بر حکم مى پردازیم: الف) قدرت بر دو نوع است: قدرت عقلى و قدرت شرعى. قدرت عقلى، یعنى توانایى انجام کار و قدرت شرعى یعنى اجازه شرعى براى انجام کارى داشتن. هرگاه مکلف به واسطه منع شرعى نتواند فعلى را انجام دهد گفته مى شود که وى فاقد قدرت شرعى است. مراد ما از قدرت در اینجا قدرت عقلى است. ب) علم و قدرت و بلوغ و عقل از شرایط عامه تکلیف هستند. به این معنا که جمیع تکالیف براى کسى وارد شده است که این چهار شرط را داشته باشد. دانستیم که جهل مانع از تنجز حکم است.
به این دلیل کسى که عالم است داراى حکمى است که عدم اتیان آن منجر به عقاب مى گردد. ج) اما برخلاف علم، قدرت در کلام بزرگان، شرط فعلیت تکلیف دانسته شده است. نتیجه کلام ایشان آن است که اگر کسى قدرت ندارد، در حقیقت هیچ حکمى در حق او فعلیت نمى یابد و به طریق اولى منجز نمى گردد. د) مرحوم امام قدرت را در خطابات قانونى شرط تنجز مى دانند و معتقدند احکام بین قادر و غیر قادر مشترک است و حکم همان طور که در حق قادر فعلیت دارد، در حق غیر قادر نیز فعلیت دارد و غیر قادر تنها در پیشگاه حق معذور است. به عبارت دیگر، حکم در حق او منجز شده است. در نتیجه، طبق عقیده امام عجز مانع است و نه اینکه شرط تکلیف باشد. 3- دلیل عمده کسانى که مدعى هستند احکام فعلى مخصوص به قادرین است لزوم لغویت مى باشد. به این بیان که مولا براى امر کردن باید انگیزه اى داشته باشد، انگیزه مولا آن است که عبد از بعث کردن، منبعث گردد و به عبارت دیگر امر مولا در عبد مؤثر باشد و اگر مولا بداند عبد نمى تواند از امر او متاثر شود، امر کردن لغو است. 4- مرحوم امام استدلالاتى بر مدعاى خویشتن دارند
که به واسطه اهمیت بحث ترجمه اى آزاد از آن را ارائه مى کنیم. احکام کلى قانونى با احکام شخصى از جهاتى تفاوت دارد و خلط بین این دو نوع حکم منشا اشتباهاتى گردیده است. از جمله اشتباهات این است که توهم شده معقول نیست خطاب شرعى به عاجز و غافل و ساهى متوجه گردد. چرا که خطابات شرعى ضرورتا براى انبعاث است و انبعاث عاجز و مثل عاجز معقول نیست. چنین نظرى از موارد خلط بین حکم کلى و جزئى است; چرا که خطاب شخصى به عاجز و مثل عاجز لغو است و چنین خطابى از انسان متوجه صادر نمى شود. برخلاف خطابات کلیه اى که به عناوین کلیه همانند مردم و مؤمنین متوجه همگان مى شود. اینگونه خطابات در صورتى که در میان مردم کسى باشد که از این خطاب منبعث شود صحیح و غیر مستهجن است و براى رفع استهجان لازم نیست تا تمام مکلفین منبعث شوند یا امکان انبعاثشان موجود باشد. آیا نمى بینید خطاب شخصى به کسى که عاصى است و یا خطاب کلى به عنوان عصیانگران (به اینکه بگوییم اى عصیانگران) مستهجن است و ممکن نیست از عاقلى که توجه دارد صادر شود. در حالى که خطاب عمومى مستهجن نیست بلکه واقع شده است; چرا که ضرورتا خطابات و اوامر الهى شامل عصیانگران نیز مى شود
و حتى مبناى محققین آن است که این دسته خطابات شامل کفار نیز مى باشد. در حالى که خطاب خصوصى به کفارى که طغیان آنها معلوم است از اقبح مستهجنات است. پس اگر خطابات عام همانند خطاب جزئى بود مجبور بودیم ملتزم شویم به آنکه چنین خطاباتى مخصوص به غیر عصیانگران است. در حالى که این سخن، سخنى سخیف است و همین طور است سخن در جاهل، غافل و انسان خواب و هر کس دیگرى که معقول نیست خطابى بخصوص متوجه او گردد. حال که در یک مورد خطاب عمومى صحیح است در تمام مواردى که در مناط با آن مشترکند خطاب به این صورت صحیح است. در نتیجه خطاب عمومى به عامه مردم بدون آنکه مخصوص به قادرین باشد صحیح است و همه را شامل مى شود. اگر عاجز، جاهل، فراموشکار و غافل و امثال ایشان معذور مى باشند به واسطه آن است که مخالفت با حکم فعلى به واسطه عذر جایز است و سر آنچه گفته شد آن است که خطابات عامه به خطابهاى جزئى به اندازه تعداد مکلفین منحل نمى گردد تا لازم بیاید که هر خطاب متوجه فرد بخصوصى گردد; بلکه خطاب عمومى خطابى واحد است که عموم را مخاطب قرار داده است. همچنین اینطور نیست که مولا در اراده تشریعیه ایشان مکلف
و انبعاث او را اراده کرده باشد; و الا لازم مى آید انفکاکى بین اراده حق و انبعاث عبد پدید نیاید و امکان عصیان برداشته شود. بلکه اراده تشریعیه عبارت است از اراده قانونگذارى و جعل حکم عمومى و در چنین مواردى صحت و فساد خطاب با توجه به جعل قانون تعریف مى شود نه با انبعاث و یا عدم انبعاث و یا عدم انبعاث تک تک افراد. کما اینکه این مطالب با تامل در قوانین عرفى روشن مى شود. 5- پس از آنکه بیان مرحوم امام را از نظر گذراندیم، به نکاتى پیرامون آن و همچنین ثمره مهم بحث مى پردازیم: الف) از جمله مسلمات فقه شیعه آن است که تفحص در شبهات موضوعیه لازم نیست و اگر شک در موضوع پدید آید اصل برائت است. در حالى که در مورد کسى که شک دارد که آیا قدرت بر فعل بخصوصى دارد یا نه، از جمله موارد تسالم است که باید فحص و جستجو صورت پذیرد. به عبارت دیگر، در مورد کسى که در قدرت شک دارد، اکثریت فقها گفته اند فحص از قدرت لازم مى باشد. ب) بر طبق مبناى امام احتیاط در مورد شک در قدرت بر طبق قاعده است; چرا که طبق عقیده ایشان اصل تکلیف به صورت بالفعل بر عهده مکلف
ثابت است و مکلف باید احراز نماید که به واسطه عدم قدرت، تکلیف در حق او منجز نگردیده است. در حالى که کسانى که قدرت را شرط فعلیت تکلیف مى دانند در حقیقت هر گاه شک در قدرت داشته باشند، شک در فعلیت حکم دارند و طبیعى است که حکم به برائت صادر مى نمایند. ج) بعضى از بزرگان خواسته اند براى احتیاط در مورد شک در قدرت دلایلى اقامه کنند و از طریقى غیر از طریقه امام، حکم به احتیاط را ثابت نمایند. به این بیان که: وجوب تنها به واسطه امر حاصل نمى شود; بلکه اگر عبد از راه دیگرى بفهمد که مولا خواسته اى دارد، شرعا و عقلا موظف به اطاعت است. در مساله مورد بحث مى توان گفت کشف ملاک فقط از راه خطاب نیست تا در صورتى که خطاب مقید به قادرین شد راه کشف مسدود شود; بلکه مى توان به اطلاق ماده تمسک کرد، یا از طریق تناسب حکم و موضوع، حکم را در مورد غیر قادرین نیز ثابت دانست و یا بگوییم: حتى اگر قدرت در لسان، دلیل اخذ شده باشد، عرف ملاک وجود حکم در شان عاجز را درک مى کند و لذا حکم به احتیاط مى نماید. د) با آنچه گفته شد روشن مى شود که تفاوت دو مبنا به دو اختلاف
عمده مى انجامد: اول آنکه احتیاط طبق عقیده کسانى که قدرت را شرط فعلیت مى دانند مادامى است که جستجو صورت نپذیرفته است و بعد از فحص از قدرت اگر کماکان شک داشته باشیم که آیا قدرت داریم یا نه، به اصالة البرائه متمسک مى شویم. در حالى که طبق مبناى امام اگر بعد از جستجو نیز شک باقى باشد، مقام، مقام احتیاط است. دوم آنکه طبق عقیده مخالفین، در مورد شک در قدرت، در صورتى حکم به احتیاط مى شود که ملاک احراز شده باشد و در صورتى که ملاک احراز نشده باشد، احتیاط لازم نیست. اما طبق عقیده حضرت امام، احراز ملاک لازم نیست و صرف وجود خطاب و امر شرعى باعث مى شود که تکلیف در حق عاجز فعلیت یابد. 6- از جمله آنچه گفته شد روشن مى شود، مبناى مذکور در زندگى امام راحل تا چه میزان منشا اثر بوده است. الف) مبارزه با ظلم از واجبات مسلم اسلام است، لکن اگر کسى شک کند که قدرت محو ظلم را دارد یا نه; طبق مبناى دیگر بعد از فحص از قدرت و بقاى حیرت و شک، اصالة البرائه را جارى مى کند چرا که فعلیت تکلیف در حق او مسلم نیست، الا اینکه توانسته باشد ملاک را در حق عاجز نیز احراز کند; ولى
امام قائل است که باید مبارزه کرد تا یقین حاصل شود که قدرت موجود نیست و احتیاجى به احراز خارجى ملاک وجود ندارد. ب) رد پاى این ثمره را در جنگ تحمیلى هم مى توان یافت. جواز به زیر تانک رفتن و انهدام تانک دشمن را شاید بتوان از موارد و مصادیق این ثمره دانست. خلاصه آنکه توسعه مصادیق این نگاه اصولى ایشان راهگشاى بسیارى از سؤالات در حوزه فقه سیاسى است. امید آنکه بتوانیم در فرصتى مناسب به یافتن مصادیق و بررسى یکایک آنها مبادرت نماییم.
مجله علوم سیاسى، شماره 19 رضوانی، محسن تاریخ دریافت: 81 4/ 3/ تاریخ تأیید: 81 8/ 13/ «بحران کارآمدى» مسأله اى است که امروزه کشور ما را مورد تهدید جدى قرار داده است. طرح و تبیین دیدگاه هاى اندیشمندان و فیلسوفان سیاسى اسلام، مى تواند راهکارهاى مهم و اساسى را براى حل این معضل ارائه دهد. در این راستا مقاله حاضر به طرح اندیشه امام خمینى(ره)، یکى از بارزترین فیلسوفان سیاسى معاصر، در خصوص کارآمدى پرداخته و بیست شاخصه مهم کارآمدى دولت تحت عنوان کارآمدى اخلاقى، حقوقى، اقتصادى، مدیریتى و سیاسى با استفاده از مجموعه صحیفه امام، ارائه و تبیین شده است. واژه هاى کلیدى: کارآمدى، کارآمدى دولت، اندیشه سیاسى اسلام، اندیشه سیاسى امام خمینى، امام خمینى.
کارآمدى دولت از مباحث بسیار مهم در اندیشه سیاسى است و دولت ها با وجود داشتن مشروعیت، اگر کارآمد نباشند، این امر موجب بحران کارآمدى و در نهایت بحران مشروعیت مى شود. از جمله بحران هاى جدى و تهدید کننده کشور ما، بحران کارآمدى است. متأسفانه در کشور ما هنوز درباره این مفهوم کارى علمى صورت نگرفته است و تنها کتابى که در این زمینه نوشته شده،1 در عین برخوردارى از غناى علمى، تنها به جنبه هاى تئوریک مسأله پرداخته و تئورى هاى مهم کارآمدى را
مورد ارزیابى قرار داده است. طرح و تبیین دیدگاه هاى اندیشمندان و فیلسوفان سیاسى اسلام در این زمینه راهکارهاى مهم و اساسى را پیش روى محققان مى گذارد. در این بیان، دیدگاه هاى امام خمینى با عنایت به تصدى ده ساله مسؤولیت رهبرى جمهورى اسلامى، مى تواند بسیار راهگشا باشد و مقاله حاضر به این موضوع پرداخته است. در این مقاله، دولت به مفهوم عام و گسترده مد نظر است و واژه کارآمدى در مفهوم کلان آن به معناى «موفقیت» به کار رفته و نه صرفاً به معناى اقتصادى آن.
در حکومت اسلامى، رفاه و سعادت دنیا و آخرت براى همه بشر تضمین شده است، اما شرط آن اجراى اسلام به تمام معنا، یعنى آن گونه که بر پیامبر اکرم نازل شده و توجه مسؤولان نظام و مردم به همه ابعاد آن است: ان شاءالله اگر حکومت اسلامى جریان پیدا بکند، براى همه رفاه هست، براى همه سعادت است، براى همه رفاه و سعادت دنیا و آخرت است.2 حکومت اسلامى اگر همه ان شاءالله پیاده بشود، به آن طورى که بر پیغمبر اسلام نازل شده است، سعادت دنیا و آخرت ملت ها را ضمانت کرده است.3 این امر به سبب وجود و گرد آمدن شاخصه هاى همه جانبه و کم نظیر در حکومت اسلامى است. عمده
این شاخصه ها به گونه اى هستند که به تنهایى قادرند کارآمدى حکومت اسلامى را تضمین کنند. برخى از این شاخصه ها عبارتند از: 1. حکومت اسلامى مساوى تمدن و ترقى است: «حکومت اسلامى مساوى با پیشگرایى و تمدن و ترقى است، نه مخالف با آن است»؛4 2. حکومت اسلامى مبتنى بر رعایت حقوق بشر است: «حکومت اسلامى مبتنى بر حقوق بشر و ملاحظه آن است. هیچ سازمانى و حکومتى به اندازه اسلام ملاحظه حقوق بشر را نکرده است»؛5 3. آزادى و دموکراسى به تمام معنا در حکومت اسلامى وجود دارد: «آزادى و دموکراسى به تمام معنا در حکومت اسلامى است»؛6 4. در حکومت اسلامى بین دولت و ملت رابطه سلطه و تسلط وجود ندارد: «اسلام در رابطه بین دولت و زمام دار و ملت ضوابطى و حدودى معین کرده است و براى هر یک بر دیگرى حقوقى تعیین نموده است که در صورت رعایت آن هرگز رابطه مسلط و زیر سلطه به وجود نمى آید»؛7 5. فضاى حکومت اسلامى فضاى محبت است: «در حکومت اسلام جوّ، جوّ محبت است. بین شخص اول مملکت با ادنى فردى که به حسب نظر مردم ادنى حساب مى شوند فرق اساسى مربوط به دنیا نیست»؛8 6. در حکومت اسلامى همه چیز براى رفاه مردم است: «در حکومت اسلامى،
اداره اش براى رفاه مردم است، نظامش براى رفاه مردم است، رئیس جمهورش براى رفاه مردم است، نخست وزیرش براى رفاه مردم است، و محیط، محیط محبت، [است]».9 بنابراین حکومت اسلامى اقتضائات لازم و ضرورى براى کارآمدى همه جانبه را داراست؛ اما شانیت و اقتضا کافى نیست، بلکه حکومت اسلامى باید نگاهى صحیح به حکومت داشته و سپس اصول و شاخصه هایى را که دولت اسلامى را کارآمد مى کند به خوبى شناسایى کند و در مرحله بعد آنها را بدون کم و کاستى به اجرا در آورد.
در اندیشه سیاسى امام خمینى، ماهیت دولت و حکومت در اسلام، خدمت گزارى به مردم است. هر میزان که دولت ها بتوانند خدمت گزار باشند، به همان میزان خواهند توانست پشتیبانى ملت را به خود جلب کرده، کارآمد باشند و جلو هر گونه شکست و ناکامى را بگیرند.10 در دیدگاه امام، این مسأله آن قدر اهمیت دارد که اساساً معتقدند اسلام حکومت به معناى متعارف ندارد؛ بلکه آنچه در اسلام مورد تأکید است «خدمت گزارى به مردم» است: «اسلام حکومت به آن معنا ندارد، اسلام خدمت گزار دارد. شما خودتان را حاکم مردم ندانید، شما خودتان را خدمت گزار مردم بدانید. حکومت همان خدمت گزارى است».11 خدمت گزارى مردم فضیلتى آنچنان والاست که حتى انبیا و اولیاى بزرگ خدا
نیز خود را خدمت گزار مردم مى دانستند: انبیا خودشان را خدمت گزار مى دانستند، نه این که یک نبى اى خیال کند حکومت دارد بر مردم، حکومت در کار نبوده، اولیاى بزرگ خدا، انبیاى بزرگ همین احساس را داشتند که اینها آمدند براى این که مردم را هدایت کنند، ارشاد کنند، خدمت کنند.12 در نظر امام؛ مفهوم مقابل خدمت گزارى، فرمانفرمایى است. دولت ها تا زمانى مى توانند ادعاى خدمت گزارى به مردم کنند و کارآمد باشند که خود را واقعاً نوکر مردم قلمداد کنند: «دولت ها خدمت گزار مردم هستند، نه فرمانفرما»13 «دولت مال مردم است، نوکر مردم است، دولت ها خدمت گزار مردمند».14 «دولت ها اقلیتى هستند که باید براى خدمت این ملت باشند. دولت خدمت گزار ملت باید باشد نه حاکم بر ملت».15 دولت کارآمد باید بتواند خدمت گزارى خویش را هم در مقام بیان و هم در مقام عمل به ملت نشان دهد. «حکومت باید در خدمت مردم باشند و به مردم حالى کنند که ما خدمتگزاریم، حالى کنند لفظاً، حالى کنند عملاً».16 این نوع نگاه به دولت، اصول و شاخصه هاى خاصى را براى کارآمدى ارائه مى دهد که مختص «دولت خدمت گزار» است. در این جا اصول و شاخصه هاى کارآمدى دولت بر اساس اندیشه سیاسى امام خمینى را تبیین مى کنیم.
در اندیشه سیاسى امام خمینى، اصول و شاخصه هاى کارآمدى
دولت را مى توان در چند بخش تقسیم بندى کرد که کارآمدى اخلاقى، حقوقى، اقتصادى، مدیریتى و سیاسى از جمله موارد مهم آن به شمار مى روند. البته تقسیم بندى مذکور بدان معنا نیست که مباحث زیرمجموعه آن به طور کامل و دقیق مرتبط با همان بخش هستند، بلکه اساساً برخى از مباحث در ارتباط با چند حوزه هستند که در این جا تنها در یکى از بخش ها ذکر شده است.
غلبه کردند».19 اما این که چه حکومت هایى بر قلوب مردم حکومت دارند، بنا بر دیدگاه امام، حکومت هاى مردمى، ملى، خدمت گزار، الهى، اسلامى و عادلانه همگى حکومت هایى هستند که حکومت بر قلوب مردم دارند.20 2. تزکیه دولتمردان: در حکومت اسلامى، حاکم و کارگزاران باید از نظر اخلاقى خود را تزکیه کرده باشند. اصلاح و افساد کشور و حتى کشورها بستگى به رعایت یا ترک این اصل مهم دارد. تزکیه دولتمردان اهمیت بیشترى نسبت به تزکیه افراد عادى دارد. تزکیه براى دولتمردان، براى سلاطین، براى رؤساى جمهور، براى دولت ها و براى سردمداران بیشتر لازم است تا براى مردم عادى. اگر افراد عادى تزکیه نشوند و طغیان پیدا کنند، یک طغیان بسیار محدود است. لکن اگر طغیان در کسى شد که مردم او را پذیرفته اند، این گاهى یک کشور و گاهى کشورها را به فساد مى کشد.21 معیار نامیدن حکومتى با عنوان «حکومت اسلامى»، عمل و پاى بندى به این اصل است، به طورى که شخصى یا اشخاصى که در رأس حکومت قرار دارند باید خود را از حیث اخلاقى تزکیه کنند. اگر آن کسى که در رأس حکومت است، خودش را اصلاح نکند و تابع قوانین اسلام نباشد، قوانین اسلام را در مملکت وجود خودش اجرا نکند، این نمى تواند حکومت اسلامى باشد و حاکم
اسلامى باشد.22
خصوصاً قانونى که قانون اسلام است، این کشور را نمى توانیم اسلامى حساب کنیم، کسانى که با قانون مخالفت مى کنند، اینها با اسلام مخالفت مى کنند».25 بنابراین امام معتقدند، هر کشورى که به قوانین اسلام عمل نماید بدون شک از پیشرفته ترین کشورها خواهد شد».26
در کمبودها و مشکلات مسؤولان را نیز همراه و شریک خود بدانند طبیعتاً قانع شده و دست از شورش و عصیان بر مى دارند. با رعایت همین اصل مى توان کارآمدى دولت را تضمین کرد. «اگر یک حکومت و دستگاه هاى حکومت زندگى شخصى شان جورى باشد که مردم ببینند نزدیک به زندگى آنهاست، مردم قانع مى شوند، مردم راضى مى شوند، عصیان تمام مى شود».29 توجه و عمل نکردن به این اصل، از عوامل مهم انحطاط و زوال دولت هاست. آن روزى که دولت ما توجه به کاخ پیدا کرد، آن روز است که باید فاتحه دولت و ملت را بخوانیم. آن روزى که رئیس جمهور از آن خوى کوخ نشینى بیرون برود و به کاخ نشینى توجه بکند، آن روز است که انحطاط براى خود و براى کسانى که با او تماس دارند پیدا مى شود. آن روزى که مجلسیان خوى کاخ نشینى پیدا کنند و از این خوى ارزنده کوخ نشینى بیرون بروند، آن روز است که ما براى این کشور باید فاتحه بخوانیم.30 6. توجه به قشر کم درآمد: تمرکز دولت در برنامه ریزى اقتصادى باید در طبقه ضعیف و کم درآمد و اقشار پایین جامعه باشد. «ما باید براى این طبقه کارگر و کارمند، که ضعیف هستند، طبقه اى که شما اینها را پایین مى دانید در حالى
که اینها از همه شما بالاتر و بلند مقام تر هستند، باید دولت ها براى اینها کار بکنند».31 دولتى که بر اساس مدل حکومتى امام على علیه السلام اداره مى شود، باید با تمام قدرت براى این قشر دلسوزى و خدمت کند؛ امرى که متأسفانه همیشه دولت ها به جهت رعایت نکردن اصل «ریاضت اقتصادى مسؤولان» از آن غفلت مى کنند. «دولت واقعاً باید با تمام قدرت آن طورى که على علیه السلام براى محرومین دل مى سوزاند، دل بسوزاند. مثل یک پدرى که بچه هایش اگر گرسنه بمانند، چطور با دل افسرده دنبال این مى رود که آنها را سیر کند».32 7. پرهیز از فشار بر مردم: اگر اسلام براى تأمین زندگى دنیا و آخرت مردم است، باید نظام اسلامى به گونه اى باشد که مردم در آن احساس آرامش کنند. سختگیرى و فشار، به ویژه در مقوله هاى اقتصادى، باعث دلسردى مردم و در نتیجه خارج شدن آنها از صحنه مى شود. «اگر دولت بخواهد مردم را در فشار قرار دهد، بازار را در فشار قرار دهد، بداند که فاتحه آن دولت هم خوانده خواهد شد».33 «ما باید بسیار به فکر مردم باشیم و بر آنان سخت نگیریم که از صحنه خارج شوند».34 در مقابل فشار و سختگیرى، جلب نظر مردم از جمله امور لازم و ضرورى است. «جلب نظر مردم
از امورى است که لازم است. پیغمبر اکرم جلب نظر مردم را مى کرد، دنبال این بود که مردم را جلب کند».35 8. دولت محدود: اگر دولت بخواهد کارآمد باشد باید از گسترش حوزه دولتى پرهیز کند. دولت با مشارکت دادن مردم در امور، مى تواند به عنوان نهاد نظارت کننده بر تمامى امور عمل کند. بر اساس دیدگاه امام، کشورى که در آن مالکیت دولتى فراگیر باشد، به گونه اى که مردم از صحنه مالکیت کلان حذف شوند، آن کشور به بیمارى مهلکى دچار شده است. دنبال این نباشید که هر چیزى را دولتى کنید، دولتى کردن در یک حدودى است که معلوم است، لکن مردم را شرکت بدهید، بازار را شرکت بدهید.36 دولت بى شرکت ملت و توسعه بخش هاى خصوصى جوشیده از طبقات محروم مردم و همکارى با طبقات مختلف مردم با شکست مواجه خواهد شد. کشاندن امور به سوى مالکیت دولت و کنار گذاشتن ملت، بیمارى مهلکى است که باید از آن احتراز شود.37 9. امنیت اقتصادى: دولت اسلامى باید امنیت سرمایه گزارى هاى اقتصادى، تجارى و تولیدى مردم را تأمین کند. دولت اسلامى باید مردم را در همه چیز مطمئن کند، در سرمایه هایشان، در کسبشان، در کارخانه هایشان، در همه چیز مردم در آرامش باشند و دولت ابداً نمى تواند به آنها تعدى بکند
و نباید تعدى بکند و اگر کسى تعدى کرد، تأدیب خواهد شد.38
رشته هاى گوناگون استفاده کند. گزینش مدیران در دولت یا هر نهاد دیگرى باید کاملاً منطبق بر اصول و ضوابط باشد. در دیدگاه امام مى توان به برخى از این موارد، از جمله کاردانى، تعهد، خدمت بهتر و در خدمت منافع ملت بودن اشاره کرد. اگر گزینش ها بر اساس روابط دوستى، آشنایى... باشد، طبیعتاً موجب ناکارآمدى دولت و آن نهاد مى گردد؛ البته دوستى و آشنایى اى موجب ناکامى و ناکارآمدى مى شود که بر اساس منطق، فکر و تأمل نباشد. دولت بدون گزینش اشخاص متعهد و متخصص در رشته هاى مختلفه موفق نخواهد شد و دولتمردان در گزینش همکاران به کاردانى و تعهد آنان و بهتر خدمت کردن آنها به کشور و در منافع ملت بودن تکیه کنند تا در پیش حق تعالى و ملت رو سفید باشند، نه بر دوستى و آشنایى و حرف شنوى بى تفکر و تأمل که این رویه موجب ناکامى در خدمت به کشور است. دوست خوب براى دست اندرکاران آن است که در پیشرفت امور محوله به آنان مؤثر باشد و در خدمت ملت باشد، نه در خدمت آنان. هر که و هر چه خواهد بود. دولتمردان از دانشمندان و متخصصان متعهد استمداد کنند تا راز موفقیت را به دست آورند.42 11. وجدان کارى: در حکومت اسلامى، دولتمردان، کارمندان، روحانیان،
بازاریان، همه باید وظایفى را که به آنان محول شده، به خوبى انجام دهند و در این صورت است که مشکلات کشور حل مى شود. اگر یک مملکت کارمندش و دولتش و ملتش و روحانیتش و بازارش و همه چیز، وقتى هر کدام به آن وظایفى که خداى تبارک و تعالى محول کرده بر آنها، خوب عمل کردند، این مملکت بعد از چندى همه اش درست مى شود.43 وجدان کارى از عوامل مهم پشتیبانى ملت از دولت است، چون «وقتى دولت خوب کار کند براى ملت، آنها هم پشتیبان اند».44 استعفاى مدیران ناکارآمد، عملى صالح و عبادت به شمار مى رود. اى متصدیان و دولتمردان از رده به اصطلاح بالا تا پایین، به هوش باشید که در دو راهى سعادت و شقاوت قرار دارید. اگر به واسطه سوء مدیریت و ضعف فکر و عمل شما، به اسلام و مسلمین ضررى و خللى واقع شود و خود مى دانید و به تصدى ادامه مى دهید، مرتکب گناه عظیمى و کبیره مهلکى شده اید که عذاب بزرگ دامنگیرتان خواهد شد. هر یک در هر مقام احساس ضعف در خود مى کند، چه ضعف مدیریت و چه ضعف اراده، از مقاومت در راه هواهاى نفسانى، بدون جو سازى، دلاورانه و با سرفرازى نزد صالحان از مقام استعفا کند که این عمل صالح
و عبادت است.45 12. رسیدگى سریع به امور مردم: تجمل پرستى، اسراف و کاغذبازى ادارى، یکى از عوامل مهم ناکارآمدى دولت محسوب مى گردد. این عمل باعث طولانى تر شدن رسیدگى به امور مردم شده و در نتیجه مردم را به پشتیبانى از نظام و دولت دلسرد مى کند. «باید تمام ادارات از تجمل پرستى و اسراف و کاغذبازى بپرهیزند و کار مردم را سریعاً انجام دهند».46 13. اصلاح ادارى: دولت براى بالا بردن رشد کارآمدى خویش نیازمند اصلاح ادارى در مقاطع مختلف است. این عمل از جمله امورى است که انجام ندادن به موقع آن باعث رشد معکوس کارآمدى دولت است. «اصلاح دولت و اصلاح ادارات و اصلاح جامعه و بازسازى، همه اینها بر دوش شما آقایانى است که در رأس امور هستید و چنانچه همت نگمارید چه بسا که ما قدم را به واپس برداریم».47 14. فساد زدایى: وجود فساد در جامعه و تعقیب و ترمیم نکردن آن یکى از عوامل مهم زوال و انحطاط دولت است. «دولت و همه موظفند، وقتى فسادى واقع شد، اغماض نکنند، و همان یک مورد را از بین ببرند تا سرایت نکند تا این که یک جمهورى به فساد کشیده بشود و یا در دنیا بد نام شود».48 15. پرهیز از برخورد تکلیفى با مردم:
حکومتِ بر اساس تکلیف و تکلف بر مردم یکى از عوامل جدایى مردم از دولت و مسؤولان است. اگر این احساس پیش بیاید که من آن بالا هستم و دیگران باید از من اطاعت بکنند و یک تکلیفى است، و بخواهید با تکلیف و تکلف به مردم حکومت کنید، این باز به حالت سابقه بر مى گردد و مردم از شما جدا مى شوند.49
اقتصادى، اخلاقى، ادارى، سیاسى و ...، هم در میان مردم و هم در میان دولتمردان رشد یافته و باعث پوسیده شدن بدنه اصلى نظام مى گردد. جدایى دولت ها از ملت ها منشأ همه گرفتارى هایى است که در یک کشورى تحقق پیدا مى کند.52 دولت و مردم نبایستى از یکدیگر جدا باشند، اگر جدا شدند، ملت از گرفتارى دولت خشنود مى شود و مردم از مالیات و کار مى دزدند، ولى هرگاه یکى باشند، مردم گلیم زیر پاى خود را در مواقع لزوم مى فروشند و به دولت مى دهند تا رفع نیاز دولت بشود.53 در اندیشه امام، حل مشکل جدایى ملت و دولت، در دست دولت هاست. جدایى ملت از دولت بلکه رو در رو قرار گرفتن آنها، موجب ضعف آنها و گرفتارى دولت و ملت شده است، و تا این مشکل راخود دولت ها رفع نکنند روى سعادت را نخواهند دید و همیشه گرفتار دست خیانتکاران و اجانب خواهند بود.54 اساساً قدرت ملى و مردمى، بالاترین قدرت هاست. این یک اشتباهى از حکومت ها بوده است که خیال مى کردند که اگر قدرت هاى بزرگ را به دست بیاورند، بهتر از این است که قدرت ملت خودشان را به دست بیاورند، و این علاوه بر این که یک خیانت به ملت ها بوده است، آن کامیابى که باید براى یک انسان باشد و
آن ارزشى که باید براى یک انسان باشد اینها از دست داده بودند.55 17. مشارکت مردم: رمز موفقیت و کارآمدى دولت، برخوردارى از مشارکت و حمایت همه جانبه تمام اقشار مردم است. دولت به تنهایى هرگز قادر به انجام دادن همه وظایفش نیست. من از شما خواستارم که به دولت کمک کنید، و فقط این نباشد که منتظر باشید دولت همه کارها را بکند، دولت نمى تواند همه کارها را انجام بدهد، شماها باید پشتیبانى کنید.56 نمى شود که ملت کنار بنشیند و بگوید دولت همه کارها را بکند، یک همچو خرابه بزرگى را دولت به این زودى ها، اگر قدرت ملت نباشد، نمى تواند آباد کند.57 مشارکت و حمایت مردمى از عوامل مهم انحطاط ناپذیرى حکومت هاست. «اگر مردم پشتیبان یک حکومتى باشند، این حکومت سقوط ندارد. اگر یک ملت پشتیبان یک رژیمى باشند، آن رژیم از بین نخواهد رفت».58 دولت ها در صورتى که به ملت خویش بها و اعتبار ندهند، طبیعى است که از حمایت مردمى برخوردار نخواهند بود. امروزه تنها راه موفقیت و کارآمدى دولت ها، برخوردارى از حمایت مردمى و جلب رضایت آنان است. دولت ها خودشان را فرمانفرما و ولى امر و همه چیز مى دانند و براى ملت هیچ اعتبارى قائل نیستند، از این جهت از پشتیبانى ملت محرومند.59 ملت ها اگر با
یک چیزى مخالفت کردند، دولت ها نمى توانند اجرا بکنند. امروز مثل سابق نیست که یک دولتى بیاید هر غلطى مى خواهد بکند، خیر، باید موافق امیال صحیحه ملت عمل بکند، نوکر ملت باید باشد، نه آقاى ملت.60 یکى از جلوه هاى مشارکت مردمى، مشورت و مشاوره دولت با مردم و نمایندگان مردم است. تصمیمات دولت هنگامى کارآمد است که همراه با مشورت و مشاوره با مردم یا نمایندگان آنان باشد. «در حکومت به طور قطع باید زمام داران امور دائماً با نمایندگان ملت در تصمیم گیرى ها مشورت کنند و اگر نمایندگان موافقت نکنند نمى توانند به تنهایى تصمیم گیرنده باشند».61 18. عدالت پرورى: حکومت عادل مردم عادل پرورش مى دهد. اگر حکومت ها عادل باشند، کم کم مردم را به صورت خودشان در مى آورند.62
آن کسى که به یک ملتى حکومت دارد، چنانچه عدالت پرور باشد، دستگاه او عدالت پرور خواهد شد، قشرهایى که به او مرتبط هستند به عدالت گرایش پیدا مى کنند، تمام اداراتى که تابع آن حکومت است، خواه نا خواه به عدالت گرایش پیدا مى کنند و عدالت گسترده مى شود.63 باید دولتى به وجود بیاید که با همه قشرها به عدالت رفتار کند، و امتیاز بین قشرها ندهد، مگر به امتیازات انسانى که خود آنها دارند.64 حکومت عادل مى تواند تمام مصالح کشور را تأمین کند، در حالى که حکومت ظالم عامل تمام بدبختى هاى کشور است. «مفاسد از حکومت ها سرچشمه مى گیرد، حکومت عدل تمام مصالح کشور را تأمین مى کند و حکومت ظلم تمام بدبختى ها را براى یک ملتى ایجاد مى کند».65 19. انتقاد پذیرى: حکومت اسلامى باید انتقادات را تحمل و از آن استقبال کند. انتقادات از دولت و عملکردهاى آن باعث رشد و بالندگى کارآمدى دولت خواهد بود «کوچک ترین فرد مى تواند آزادانه و بدون وجود کمترین خطر به بالاترین مقام حکومتى انتقاد کند و از او در مورد اعمالش توضیح بخواهد».66 20. پرهیز از سیاست بازى هاى گروهى: براى رسیدن به کارآمدى باید از سیاست بازى هاى گروهى پرهیز کرد. سیاست صحیح اسلامى آن است که در کشور شیوه و فکر واحد حکومت کند.
دولتمردان با رویه و فکر واحد براى رسیدن به آنچه صلاح اسلام و کشور است به پیش روند و این سیاست صحیح اسلامى است و خداى نخواسته در سیاست بازى هاى گروهى وارد نشوند که با ناکامى مواجه مى شوند.67 من از همه ارگان هاى دولتى و ملى و همه گروه ها مى خواهم که از گروه گرایى و دسته بندى و فرصت طلبى و هواهاى نفسانى احتراز کنند و خود را در راه خدمت به ملت و خلق مستضعف قرار دهند و از راهى که ملت مى رود منحرف نشوند.68 علاوه بر این، وحدت و همدلى میان دولتمردان، کارآمدى و موفقیت دولت را بالا مى برد. سفارش دوم آن است که بین خودتان، بین وزرا، بین دولتى ها برادرى باشد. شما براى اسلام مى خواهید خدمت کنید، نمى خواهید که براى خودتان کارى بکنید، شما مى خواهید براى این ملت محروم در طول تاریخ خدمت بکنید، نمى خواهید که جیب خودتان را پر کنید.69
ج 7، ص 238. 10. همان، ج 9، ص 42. 11. همان، ج 13، ص 202. 12. همان، ج 15، ص 358. 13. همان، ج 9، ص 18. 14. همان، ج 1، ص 297. 15. همان، ج 11، ص 89. 16. همان، ج 13، ص 382. 17. همان، ج 1، ص 121. 18. همان، ج 7، ص 510. 19. همان، ج 14، ص 180. 20. همان، ج 7، ص 527 529. 21. همان، ج 14، ص 392. 22. همان، ج 8 ، ص 284. 23. همان، ج 14، ص 414. 24. همان. 25. همان. 26. همان، ج 5 ، ص 204. 27. همان، ج 1، ص 137. 28. همان، ج 6، ص 57. 29. همان، ج 7، ص 259. 30. همان، ج 17، ص 376. 31. همان، ج 7، ص 335. 32. همان، ج 18، ص 159. 33. همان، ج 17، ص 251. 34. همان، ج 19، ص 44. 35. همان، ج 17، ص 251. 36. همان، ج 19، ص 409. 37. همان، ج 19، ص 157. 38. همان، ج 17، ص 161. 39. همان، ج 5، ص 314. 40. همان، ج 6، ص 46. 41. همان، ج 16، ص 19. 42. همان، ج 19، ص 157. 43. همان، ج
9، ص 480. 44. همان، ج 17، ص 383. 45. همان، ج 19، ص 157. 46. همان، ج 6، ص 266. 47. همان، ج 15، ص 492. 48. همان، ج 16، ص 173. 49. همان، ج 13، ص 371. 50. همان، ج 8 ، ص 230. 51. همان، ج 9، ص 144. 52. همان، ج 9، ص 118. 53. همان، ج 1، ص 123. 54. همان، ج 9، ص 129. 55. همان، ج 14، ص 232. 56. همان، ج 6، ص 529. 57. همان، ج 10، ص 332. 58. همان، ج 8 ، ص 372. 59. همان، ج 11، ص 94. 60. همان، ج 15، ص 373. 61. همان، ج 5، ص 436. 62. همان، ج 5، ص 442. 63. همان، ج 9، ص 135. 64. همان. 65. همان. 66. همان، ج 5، ص 449. 67. همان، ج 19، ص 157. 68. همان، ج 12، ص 443. 69. همان، ج 18، ص 81. 1 حجةالاسلام محسن رضوانى، پژوهشگر مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمینى.
برداشتهایی از سیره امام خمینی (س)، ج 2 رجائی، غلامعلی
امام در همان اولین ساعات ورود به ترکیه به آموزش زبان ترکی پرداختند.ایشان می خواستند با فراگیری زبان ترکی رسالت خود را در میان ترک زبانان دنبال کنند، به حدی که، اهتمام امام به فراگیری زبان ترکی، سرهنگ افضلی از مقامات ساواک را که در ترکیه مراقب ایشان بود سخت به وحشت انداخت که مبادا امام با آموختن زبان بتواند با مردم ترکیه ارتباط برقرار کند و مبارزه را در تبعیدگاه دنبال کند.لذا در گزارش خود به تهران نوشت: «نباید وی را تنها گذاشت!» از این رو در ترکیه هر روز امام را به جایی منتقل می کردند. (1)
در طول این نه الی ده سالی هم که امام در جماران تشریف داشتند، یکی از آقایانی که مامور امور مالی ایشان بودند و باید هر روز صبح به این امر رسیدگی می کردند می گفتند: ایشان هر روز راس ساعت مقرر آماده پذیرفتن ما بودند.چنانچه اگر روزی به خاطر عدم شرایط مساعد به موقع به حضور ایشان نمی رسیدیم، امام پنج دقیقه بعد از موعد مقرر زنگ اتاق مربوطه را به صدا در می آوردند و آنان را برای حضور دعوت می کردند. در ملاقاتهای عمومی گاهی بعد از آماده شدن ایشان،
به دلیل به حد نصاب نرسیدن تعداد ملاقات کنندگان مستلزم چند دقیقه انتظار برای به حد نصاب رسیدن بود که با فزونی یافتن مدت انتظار به ده دقیقه تبدیل می شد، امام نسبت به نامنظم بودن برنامه های ملاقات لب به اعتراض می گشودند و می فرمودند: «چرا قبل از فراهم ساختن مقدمات ملاقات مرا به محل ملاقات فرا می خوانید؟» و یا اگر در ملاقاتهای خویشان، افراد در زمان معین برنمی خواستند و وقت بیشتری را پر می کردند با اعتراض ایشان مبنی بر اینکه، «باید مطابق ظرفیت زمانی افراد وقت صرف کنید نه بیشتر و نه کمتر» ، روبرو می شدند. (2)
امام در بسیاری از اوقات در آن واحد و همزمان به کارهای متعدد اشتغال داشتند.در یکی از روزهای اوایل فروردین 68 حدود ساعت هفت بعد از ظهر حقیر را برای انجام کاری احضار فرمودند.وقتی مشرف شدم حدود یک ساعت از غروب گذشته بود.ایشان در حالی که هنوز مشغول تعقیبات نماز مغرب و عشا بودند، تسبیح در دستشان بود و ذکر می گفتند، به پشت خوابیده بودند و با بالا و پایین بردن پاهایشان نرمش مخصوصی را که پزشک توصیه کرده بود انجام می دادند، تصویر بدون صدای تلویزیون را مد نظر داشتند، به صدای رادیو گوش می دادند، علاوه بر این همه امور، علی نوه عزیزشان را در حالی که در
کنار ایشان دراز کشیده بود و سعی می کرد حرکتهای امام را تقلید کند مورد تفقد و نوازش پدرانه قرار می دادند و انجام نرمش مانع از ابراز عطوفت نسبت به نوه خردسالشان نمی شد. (3)
ما به طور مکرر شاهد بودیم که امام به هنگام قدم زدن عصرانه که به عنوان ورزش، کاری مهم و لازم برای تامین سلامت ایشان بود در دستی تسبیح داشتند و به ذکر خدا مشغول و در دست دیگر رادیویی کوچک داشتند که با استماع آن در جریان مسایل داخل و خارج می گرفتند. بدین سان می توان گفت عمر واقعی امام نه هشتاد و هفت سال که از نظر کاربرد و به کارگیری دو چندان این مدت بود. (4)
امام هیچ گاه نمی گذاشتند وقتشان به هدر برود.بارها می دیدیم که در دقایق قبل از آماده شدن سفره که معمولا به بطالت می گذرد ایشان به مطالعه و تلاوت قرآن می پرداختند.یک بار برای کاری خدمت ایشان بودم، صحبت که تمام شد نگاهی به ساعتشان کردند و گفتند: «می توانی یک تعریف یک دقیقه ای بکنی؟» تا من خواستم به آن مساله فکر کنم و ذهنم را بگردم یک دقیقه گذشت و امام رادیو را روشن کردند و من تازه متوجه شدم که ایشان می خواستند همین یک دقیقه قبل از اخبار
هم به بطالت نگذرد، چون عادت داشتند که خلاصه اخبار را سر وقت بشنوند. (5)
امام در منزل یا رادیو گوش می کنند یا تلویزیون نگاه می کنند یا نامه های رسیده را می خوانند یا اخبار رسیده را مطالعه می کنند. یک دقیقه ایشان بیکار نیستند.حتی در حمام هم، رادیو همراهشان است، یا هنگام وضو گرفتن رادیو روی دوششان است.من می توانم با اطمینان بگویم که ایشان اصلا وقت تلف شده ندارند. (6)
امام در فاصله ای که بعد از نماز ظهر و عصر برای ناهار می آمدند، اگر در این مدت کوتاه چند دقیقه ای فرصت پیدا می شد، قرآن برمی داشتند و می خواندند که گاهی این اوقات کمتر از دو دقیقه بود. (7)
امام حتی در شب قبل از عمل و روی تخت بیمارستان با وجود سرمهای غذایی و دارویی و ضعف مفرط از مطالعه و قرائت قرآن و تهجد و نماز شب غافل نمانده و حاضر نبودند لحظه ای هر چند کوتاه و گذرا از عمر خود را بیهوده بگذرانند. (8)
: 1.حجة الاسلام و المسلمین سید حمید روحانی - بررسی و تحلیلی از نهضت امام خمینی - ج 2. 2.حجة الاسلام و المسلمین امام جمارانی - روزنامه جمهوری اسلامی - ویژه اربعین ارتحال امام. 3 و 4.حجة الاسلام و
المسلمین رحیمیان. 5.حجة الاسلام و المسلمین مسیح بروجردی - ویژه نامه روزنامه سلام - 12/3/72. 6.زهرا مصطفوی - شاهد بانوان - ش 148. 7.مرضیه حدیده چی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 4. 8.حجة الاسلام و المسلمین رسولی محلاتی - حوزه - ش 37 -38.
مجله پیام زن، شماره 91 گلی زواره، غلامرضا رواق منظر چشم من آشیانه توست
حضرت امام خمینی چون منشوری منور کثیری از فضایل و مکارم را در وجود خویش محقق ساخته بود. یکی از جنبه های جالب که در زندگی این بزرگمرد میدان حکمت و معرفت درخشندگی دارد، ساده زیستی، قناعت و اعراض از تشریفات و تجملات می باشد. امام که این شیوه را به نحو بارزی در زندگی خود پیاده کرده بود طی بیاناتی دیگران و خصوصا مسؤولین را به چنین روشی فرا می خواند و می فرمود: «ارزش انسان به خانه نیست، به باغ نیست. اگر ارزش انسان به اینها بود باید انبیا یک همچنین کاری بکنند. انبیا سیره شان را دیده اند که چه جور بوده است. ارزش انسان به این نیست که یک هیاهو داشته باشد و رفت و آمد زیاد داشته باشد» . (1) و در فرازی از یکی از سخنرانیهای خود خاطر نشان ساخته: «صاحب جواهر ... یک منزل محقر داشتند و در یک اتاقشان باز بود و به یک دالانی از قراری که نقل می کنند که در آن هوای گرم نجف یک نسیم، نسیم داغی می آمده و ایشان مشغول تحریر «جواهر» بوده اند» . (2) و در بیان دیگری به زهد و تقوای علما اشاره کرده
و اظهار داشته اند: «در آن وقتی که آمدیم قم که در آنجا چه اشخاصی بودند، شخص اول قم در حیث زهد و تقوا... مرحوم آشیخ ابوالقاسم قمی، مرحوم آشیخ مهدی و عده دیگری و شخص نافذ آنجا و متقی، مرحوم آمیرزا محمد برقعی و مرحوم آمیرزا محمد ارباب، همه اینها را من منزلهایشان رفتم... در زندگی مشابه بودند ... مرحوم آمیرزا محمد ارباب که من رفتم مکرر منزلشان یک منزلی داشت دو سه تا اتاق داشت خیلی ساده، بسیار ساده. مرحوم آشیخ مهدی همین طور... وقتی انسان در آن محیط واقع می شد که اینها را می دید، همین دیدن اینها برای انسان یک درسی بود.» (3) همان گونه که از بیانات حضرت امام استفاده می شود آشنایی با منزل مشاهیر خود می تواند برای علاقه مندان به مکارم آموزنده باشد و از این جهت در این نوشته کوشش شده است در یک بررسی اجمالی خوانندگان با محل سکونت حضرت امام خمینی، از خمین تا جماران آشنا شوند .
در دوران حکومت قاجارها ایران در آتش ناامنی و ستم می سوخت. اشرار از این فرصت بدست آمده سوء استفاده می کردند و شهرهای این مرز و بوم را مورد تاخت و تاز وحشیانه خویش قرار می دادند. شهر کوچک خمین که در دامنه ارتفاعاتی به نام «بوجه» آرمیده
است، به کام آشوب فرو رفته و کمر مردمانشان از ستم شاهزادگان و خوانین خم شده است. در این شرایط آشفته هر گونه روزنه امیدی به روی مردم بسته است. در آن زمان تنها یک در بر روی مسلمانان این دیار باز بود و ملجأیی برای محرومان محسوب می گشت و دلها در یک خانه آرامش می یافت و آنجا مکانی جز منزل حاج سید مصطفی موسوی پدر حضرت امام نبود. این منزل را محسن نامی که از متنفذین خمین بود و با تجاوزات افراد شرور نیز مخالفت داشت در تاریخ 15 ربیع الثانی 1255 ق به فردی که تازه وارد شهر شده ولی محبوب مردم بود و خوی شرارت نداشت واگذار کرد. این شخص کسی جز جد بزرگوار حضرت امام نبود. عمارت مذکور در پس دروازه محله سادات شرق خمین واقع است که شامل اندرونی و بیرونی می شود، اتاقها و منضمات این مکان تغییر آنچنانی نکرده اند و در توسعه و تعریض خیابان بروج و باروی جهت شرقی بنا را از بین برده است. این بیت از طریق کوچه ای مارپیچ و باریک به بازار و مسجد جامع متصل می شود. پدر امام در خانه مزبور را بر روی بی پناهان و پابرهنگان باز گذاشته و برای دفع اشرار و دفاع از محرومان سلاح بر
دوش گرفته و این مکان را به محل مبارزه با متجاوزان و جایگاه امن مظلومان تبدیل کرده بود. (4) امام خمینی در بیستم جمادی الثانی سال 1320 ق همزمان با سالروز میلاد خجسته کوثر ولایت حضرت فاطمه زهرا (س) در این خانه دیده به جهان گشود و دوران کودکی و نوجوانی را در منزل مزبور سپری ساخت. صحن این خانه خاموش و ساکت در زیر بارش باران و تابش آفتاب با دیوارهای کهن درد دل می کند، زیرا خاطرات خوش و ناگواری را در خود جای داده است. آجرهای کف حیاط هنوز باقی هستند ولی عبور از تاریخی نسبتا طولانی و قدمتی یکصد و هفتاد ساله از آنها رنگ و رویی باقی نگذاشته و سخت فرسایش یافته اند. خانه های خشت و گلی اطراف به مرور ایام جای خود را به بناهای نوساز داده اند. تنها زادگاه امام است که با مختصر تعمیراتی به همان سبک سنتی قدیمی و معماری جالب که از هویت بومی و دینی حکایت دارد نظر هر فردی را به سوی خود جلب می کند. دیوارهایش زمزمه می کنند: آن مرد نستوه و سازش ناپذیر، ستیز با ظلم را در اینجا تجربه کرد و محروم نوازی و خوشخویی با مردمان را در این خانه از پدر به ارث برد و نخستین آثار
آمیختگی تدین با سیاست را در منزل مورد اشاره، مشاهده کرد. اگرچه این خانه تنها هیجده بهار میزبان امام بود اما خاطراتی زیاد را در دل خود جای داده است. منزل امام در سازمان میراث فرهنگی به عنوان یکی از آثار ملی به ثبت رسیده و به یک مرکز ایرانگردی و زیارتی تبدیل شده است. (5) آقای «آلمارو ماچوردوم» ، مسلمان اهل اسپانیا که شدیدا تحت تأثیر زادگاه رهبر کبیر انقلاب اسلامی قرار گرفته در جملاتی ساده اما از دل برخاسته، شرح سفر خود را به خمین نوشته است. او در آغاز می گوید: وقتی روح الله موسوی به مرحله ای از پختگی فکری، درجات اول روحانیت و آگاهی کامل از ارزشهای اخلاقی، اجتماعی و سیاسی می رسد خود را به خمین منسوب می دارد و این نمادی است از باورهای دینی مردمی ساده، پویا، پراخلاص و مؤمن. وی در ادامه به شرح خانه ای که امام در آن متولد گردید پرداخته و افزوده است: من وقتی وارد اتاقی شدم که امام خمینی در آن متولد شده بودند لرزش شدیدی مرا فرا گرفت. یک دنیا خاطره به ذهنم سرازیر شد، خاطراتی که از ملاقاتم با رهبر روحانی ایران و فرزندش ناشی می شد و من اینک غرق در آن حادثه فراموش نشدنی بودم. به یاد آوردم
وقتی در مقابلش قرار گرفتم نوری در ضمیرم درخشیدن گرفت، پیامهایی از عمق زوایای روحی برایم داشت که محتوای آموزشی خاصی داشتند. (6)
امام خمینی پس از شکوفایی در این بوستان معطر در سال 1299 ش )1339 ق) جهت ادامه تحصیل رهسپار سلطان آباد (اراک) گردید تا در حوزه علمیه این شهر دنباله تحصیلات را پی گیرد . حجره حضرت امام در مدرسه علمیه اراک که حدود یک سال در آن اقامت داشتند در ضلع شرقی ساختمان قرار دارد که قرار است به یادبود آن بزرگوار توسط سازمان میراث فرهنگی کاشی کاری شود. (7)
در سال 1340 ه.ق که مرحوم آیت الله حائری حوزه علمیه اراک را به شهر مقدس قم انتقال داد، امام خمینی که تازه کتاب «مطول» را شروع کرده بود در سن 30 سالگی به قم رفت و در مدرسه دارالشفای این شهر مسکن گزید و در حوزه جدید التأسیس قم تحصیلات را با جدیت بیشتری دنبال نمود. با ورود آیت الله حائری به این دیار اهل بیت ( علیهم السلام)، مدرسه دارالشفا بازسازی گردید و مدرسه فیضیه احیا شد. امام خمینی حدود هفت سال یعنی تا سن 27 سالگی در حجره ای از مدرسه فیضیه اقامت داشت. (8) حجره شماره 23 محل خلوت انس و سیر و سلوک
عهد شباب بود و به همین دلیل در دوران تبعید امام مکان شریفی برای طلبه ها به شمار می آمد. پس از ارتحال جانگداز او این حجره به شکل سابق مرمت گردید و به عنوان یکی از مواریث امام نگهداری می شود. البته پس از ازدواج، امام مدرسه فیضیه را به پایگاه علم و مبارزه تبدیل نمود و در سال 1315 ه.ش پس از رحلت آیت الله حائری محل تشکیل درس اخلاق امام خمینی بود که مأموران رضاخان آن را تعطیل کردند و پیرو این ممانعتها درس مزبور به صورت جلسات خصوصی در خانه تشکیل می گردید و بعد به مسجد سلماسی انتقال یافت. (9) امام خمینی در سن 28 سالگی با دختر محترم آیت الله ثقفی (خانم خدیجه معروف به قدس ایران) ازدواج نمود و پس از تشکیل خانواده مدتی در تهران در خیابان «آب سردار» اقامت داشتند و سپس به قم عزیمت نمودند و وارد خانه ای شدند که همسر امام قبل از ازدواج در عالم رؤیا آن را دیده بود. (10) این اولین خانه ای بود که آیت الله حاج سید احمد زنجانی به امام معرفی کرد و آن بزرگوار به همراه خانواده شش ماه در آن سکونت داشت گویا صاحب خانه می خواست منزلش تخلیه گردد یا آنکه به دلیل کرایه سنگین، امام
ناچار به تخلیه آن گردید. دومین خانه که ایشان در قم اجاره نمود در محله ای نزدیک عشق علی بود که به آنجا الوندیه می گفتند و گویا حالا خراب شده است. در 21 رجب سال 1309 ش در این خانه مرحوم شهید آیت الله سید مصطفی خمینی متولد گردید. (11) حضرت امام خمینی پس از چند بار جابجایی و زندگی در مکانهای اجاره ای، خانه ای در محله یخچال قاضی قم تهیه کردند. این خانه که سیصد متر مساحت دارد با سبک قدیمی و از خشت ساخته شده و در دو سوی حیاطش بنایی (ضلع شمالی و غربی) دو طبقه دارد. ساختمان اول که در ورودی آن قرار دارد به عنوان بیرونی و ساختمان بعد از حیاط به عنوان اندرونی مورد استفاده قرار می گرفت. اتاقهای طرفین ساختمان بیرونی به همدیگر راه دارند و در و پنجره های آن هنوز یاد ایام گذشته را در اذهان تداعی می کنند و معماری بومی و سنتی خود را در شیشه های کوچک مربع و مستطیلی شکل حفظ کرده اند. این خانه در سالهای تبعید امام، به عنوان بیت حضرت امام محل مراجعات علاقه مندان بود و نخست آیت الله محمد صادق تهرانی امر وجوهات و رسیدگی به امور طلاب را در آن به نمایندگی از طرف امام انجام می داد که پس از
تبعید وی، این خانه در اختیار آیت الله پسندیده برادر ارشد حضرت امام خمینی قرار گرفت . آن مرحوم نیز فعالیتهای مورد اشاره را در آن انجام می داد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی، نیز این امر ادامه داشت و با ارتحال آن روح قدسی این خانه تبدیل به دفتر مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای گردید. بیمارستان فاطمیه که در مجاورت این بیت قرار داشت تخریب شده و خیابان معلم از کنارش گذشته است. وضع ساده منزل حضرت امام در قم در طول زندگی، از قناعت ایشان حکایت دارد و معروف است که آجرهای پله حیاط سائیده شده بود، بنا می گوید تعدادی آجر تهیه شود تا آن آجرهای سائیده شده را عوض کنیم، امام می فرمایند: همان آجرهای کهنه را پشت و رو کنید و کار بگذارید ! (12)
در نیمه شب دوازدهم محرم سال 1383 ق مطابق با پانزدهم خرداد 1342 در پی سخنرانی افشاگرانه امام علیه رژیم وابسته پهلوی و استعمار عوامل ساواک به همراه کماندوهای رژیم به سوی خانه امام حرکت کردند و از سر کوچه تا درب منزلشان که بیش از صد متر نبود تحت کنترل قرار داده و درب هر خانه سربازی گماردند و در اطراف منزل و باغ اناری که در پشت این
منزل قرار داشت سنگر گرفتند و جمعی دزدانه وارد منزل شدند و امام را سوار ماشین فولکس واگن که دم درب خانه ایستاده بود نمودند و مستقیما به تهران در باشگاه افسران بردند . غروب آن روز ایشان را با اتومبیل جیپی که پنجره هایش با پارچه سیاه رنگی پوشیده شده بود از باشگاه افسران خارج ساخته و به پادگان قصر بردند و نوزده روز تمام یعنی تا چهارم تیر ماه را در زندان مذکور گذرانیدند. سپس ایشان را از آنجا به پادگان عشرت آباد منتقل ساختند. (13) سلولی که امام در آنجا زندانی بود، محلی کوچک به اندازه شش متر مربع به ابعاد دو متر در سه متر بود. رژیم شاه تحت فشارهای فراوان داخلی و اعتراضات شدید حوزه های علمیه عراق و ایران و مهاجرت علما به تهران نتوانست رهبر قیام را در این سلول نگه دارد و پس از دو ماه در دوازدهم مرداد 1342 ش ایشان را به «داوودیه» که به تصور رژیم شاه جایی دور افتاده بود، منتقل کرد. مردم مسلمان تهران به محض شنیدن خبر انتقال امام به این مکان، راهی داوودیه شدند و در ملاقات با ایشان از فجایع 15 خرداد و سفاکیهای ستمگران سخن گفتند و امام از این بابت سخت متأثر گردیدند. نیمه های
شب نیروهای امنیتی خطاب به رهبر نهضت گفتند: باید مکان دیگری برای اقامت بیابید. بلافاصله آقای روغنی که از تاجران صاحب اعتبار تهران بود از حضرت امام درخواست نمود تا به منزل ایشان در قیطریه بیایند و امام پیشنهاد وی را پذیرفتند و به خانه وی رفته و چند روز بعد به منزل دیگری نقل مکان کردند و هشت ماه در آنجا اقامت داشتند. این خانه رو به روی کوچه تهرانچی قرار داشت و مرحوم روغنی هم در آن زندگی می کرد . در این مکان تنها افراد خاصی اجازه داشتند با امام ملاقات کنند و مأموران امنیتی رژیم سخت مراقب ارتباطهای امام بودند. خانه نخست در سالهای اخیر ویران شده و به جایش یک مجتمع مسکونی ساخته اند ولی بنای دوم باقی است. رژیم برای فرونشاندن نارضایتیهای عمومی و به دنبال آخرین تلگراف که از حوزه علمیه قم خطاب به حسنعلی منصور نخست وزیر وقت مخابره و انتشار یافت در شب سه شنبه هیجدهم فروردین 1343 ش امام خمینی را آزاد نمود. پس از ده ماه ایشان وارد خانه خویش در شهر مقدس قم گردید و موجبات شادمانی علاقه مندان را فراهم ساخت. (14) اما در شب سیزدهم آبان 1343 و یک هفته پس از اعتراض امام خمینی به تصویب لایحه کاپیتولاسیون،
خانه ایشان را محاصره نموده و با وحشی گری خاصی معظم له را شبانه دستگیر کرده به تهران انتقال دادند و روز بعد که مطابق 29 جمادی الثانی سال 1384 ق بود ایشان را به ترکیه تبعید نمودند و به هتلی در بلوار پالاس طبقه چهارم اتاق شماره 514 که از قبل مهیا شده بود بردند. این هتل در مرکز شهر آنکارا قرار داشت و چون خبرنگاران به آنجا آمدند بعد از ظهر پنج شنبه 14 آبان 1343 ش امام خمینی را به ساختمان دیگری در خیابان آتاتورک به نام ساختمان «فتوتم» انتقال دادند. پس از تغییرات پیاپی محل اقامت امام، در 21 آبان، مطابق 7 رجب سال 1384 ق ایشان را به شهر بورسا واقع در 460 کیلومتری غرب آنکارا حوالی دریای مرمره منتقل کرده و در یکی از ساختمانهای جنوبی آن اسکان دادند و در سیزدهم دی همین سال، رژیم فرزند ارشد امام را نیز به ترکیه تبعید کرد و شهید حاج آقا مصطفی خمینی به نزد پدر بزرگوار خویش شتافت. مدت اقامت امام در ترکیه یازده ماه به طول انجامید . (15) در این مدت با وجود آنکه امام در شرایطی سخت به سر می برد کتاب تحریر الوسیله را به رشته تحریر در آورد. (16)
شاه با تصور
اینکه اهل جمود و خمود در عراق می توانند در شخصیت حضرت امام تأثیر منفی بگذارند، در تاریخ 13 مهر 1344 قائد بزرگ را همراه فرزند برومندشان از تبعیدگاه ترکیه به عراق منتقل ساخت. (17) امام در بدو ورود به عراق، همراه فرزند ارشدش عازم شهر کاظمین شد. و در مسافرخانه جمالی این دیار مقدس اقامت گزید. صاحب مسافرخانه چون رهبر نهضت ایران را شناخت در مقام تکریم برآمد و با اصرار زیاد، ایشان را به منزل شخصی خویش برد. در پانزدهم مهر ماه امام و شهید سید مصطفی خمینی در حالی که انبوهی از روحانیان نجف و کاظمین آن دو را همراهی می نمودند به سوی سامرا حرکت کردند و در میان استقبال صمیمی علما و مردم این دیار ابرار، به مدرسه مرحوم شیرازی وارد شدند و عصر روز بعد به کربلا عزیمت نمودند و با شور و اشتیاق خاصی بارگاه مقدس امام حسین (ع) و سایر شهیدان کربلا را زیارت کردند. حضرت امام پس از سکونت در نجف به مناسبتهای ویژه به این شهر می آمد و در مدت کوتاه اقامت خویش در خانه ای که به یک نفر کویتی تعلق داشت، اقامت می کرد. این خانه در انتهای بازار رو به روی حرم حضرت سید الشهدا (ع) قرار داشت و فاصله اش تا
حرم طولانی نبود. (18) حاج شیخ نصر الله خلخالی که از دوستان آقا بود برای امام در نجف منزلی محقر تهیه نمود که برخی طلبه ها و مردم به سفارش وی، لوازمی چون فرش کهنه، گلیم مندرس، سه چهار دست رختخواب، وسایل چای برای پذیرایی از جمعیت، تدارک دیدند. امام از کربلا که آمد وارد این منزل کوچک شد که چون آشپزخانه اش خیلی کوچک بود دیگ غذا را در حیاط می گذاشتند. دو اتاق به مساحت هر کدام دوازده متر مربع در پایین و دو اتاق در بالا داشت که یکی قابل استفاده نبود؛ یکی از اتاقها برای امام مفروش گشت و خانه مجاور را جهت بیرونی اجاره کردند. (19) این خانه محقر و فرسوده در یکی از کوچه های خیابان الرسول نجف قرار داشت و امام همچون صدها طلبه معمولی در آن اجاره نشین بود. (20) اما این خانه کوچک کانون قیام بود و نقطه امید امت مسلمان بشمار می رفت و به همین دلیل دستگاه استکبار فشارهای زیادی را متوجه آن ساخت. در آغاز، رژیم عراق چون با ایران روابط خوبی نداشت اجازه داد رهبر کبیر انقلاب اسلامی تلاشهای سیاسی خود را ادامه دهد. (21) حضرت آیت الله فاضل لنکرانی نقل می کند: وقتی وارد بیرونی منزل امام شدم دیدم خانه بسیار محقر
و کوچکی است که شاید حیاطش مجموعا 13 یا 14 متر مساحت بیشتر نداشت، اتاقهایی در قسمت پایین داشت. اتاق بالا سالها بود که رنگ آمیزی نشده و یک حالت تقریبا ناراحت کننده ای در آن دیده می شد امام راضی نمی شدند تعمیر شود و می گفتند: به همین سبک باشد و اگر به آن صورتی بدهیم با زندگی طلبگی ما مناسبت و موافقتی ندارد. (22) در بیرونی این منزل فرش قالی نبود و آن را با زیلوهایی که از ایران آورده بودند، فرش کردند، چون گاهی نماز جماعت برگزار می شد و جا تنگ بود و فرش نبود برخی از یاران امام به ایشان گفتند این گلیمها مناسب نمی باشند، امام فرمود، مگر منزل صدر اعظم است و سرانجام اجازه نداد و حتی راضی نبود در آن پتو بیاندازند و آن را یک امتیازی تصور می کرد. (23) در نجف رسم بود برای خنکی داخل خانه از کولرهای دستی استفاده می کردند تا از هوای زیرزمین استفاده شود و چون نجار آوردند تا مقدمات کار را فراهم سازد و جعبه ای برای پنکه درست کند امام با لحنی که شدت داشت خطاب به اطرافیان فرمود: شما همه دست به یکی کنید که مرا جهنمی نمایید! ! همه ترسیده بودند. سرانجام با اصرار زیاد، امام قبول کرد که
آن دو قطعه فیبر نصب گردد و پنکه در آن جای گیرد. (24) ساختمان بیرونی این منزل خیلی فرسوده بود و آیت الله اشراقی پیشنهاد کرده بود که رنگ آمیزی شود ولی امام فرموده بود: از پول بیت المال نمی توانم بدهم. آقای اشراقی قبول کرده بود از پول خود بدهد و وقتی امام به کربلا مشرف می شود، فرصت را غنیمت شمرده اتاق بیرونی را درست کردند و در اطراف آن تشک گذاشتند هنگامی که امام بازگشت و اتاق را دید ناراحت شده و به آقای رضوانی فرمود: من گفته بودم رنگ کنید ولی نه این طور. با آنکه کار زیادی نشده بود و فرش اتاق همان زیلو بود و در اطراف آن تشک انداخته و پارچه های ارزان هم برای روی آنها خریده بودند. (25) خانه ای که امام در نجف اجاره کرده بود پله های خیلی بلند و تنگی داشت که رفتن به طبقات دوم و سوم و پشت بام از طریق آنها مشکل بود. پشت بام دری داشت که روزها آن را باز می کردند و شبها باید بسته می شد. امام بعد از صرف شام و مسواک کردن هر شب این پله ها را طی می کرد و شخصا این در را می بست. روزی یکی از افراد خانواده گفت: این کار شما نیست. امام
فرمود : نه برای من زحمتی ندارد و سخت نیست. (26) دکتر صاحب حکیم می گوید: منزل امام در وسط کوچه ای تنگ و آسفالته قرار داشت که در میان آن جوی آب کوچکی روان بود و دو قسمت بیرونی و اندرونی داشت. من معاینه امام را به عنوان دندانپزشک در اندرونی انجام می دادم که از حیاطی بدون سایبان تشکیل شده و دیوارهایش با آجر زرد مربع شکل ساخته شده و در لابلای آنها برای استحکام بیشتر گچ بکار رفته بود، همه پنجره ها مشرف به حیاط بودند. (27) خبرنگار روزنامه لوموند چنین گزارش می دهد: اکنون ما در حضور آیت الله خمینی در اتاقی به مساحت دو متر در دو متر و در خانه ای هستیم که در دورترین قسمت نجف واقع است؛ شهری که از لحاظ آب و هوا یکی از مناطق کویری عراق است... در پیچ یکی از کوچه های تنگ نجف که خانه ها برای آنکه سپری در مقابل تابش سوزان آفتاب باشد، سخت به هم فرو رفته اند، مسکن محقر آیت الله خمینی قرار دارد. این خانه نظیر مسکن فقیرترین افراد نجف است، در سه اتاق آن حداکثر دوازده تن از نزدیکان وی حضور داشتند. در این منزل کوچک از قدرت رؤسای شورش و یا مخالفانی که در تبعید به سر می برند نشان
و علامتی دیده نمی شود و بدین جهت آیت الله خمینی قدرت آن را دارد که ایران را به حرکت درآورد و قیام برانگیزد. (28) خانم حائری، همسر مرحوم آیت الله سید مصطفی خمینی نیز می گوید: زندگی ما در نجف خیلی ساده بود و با کمترین وسایل روزگار می گذرانیدیم. در آن هوای گرم نجف هشت سال یخچال و کولر نداشتیم و از فرش بی بهره بودیم ولی سید مصطفی می گفت باید این طور زندگی کرد . (29)
بعد از آشتی ایران و عراق بلافاصله برای فعالیتهای سیاسی امام و یارانش محدودیت ایجاد شد و مأمورین، بیت حضرت امام را محاصره کردند و نگذاشتند کسی وارد شود. این وضع پانزده روز ادامه داشت، وقتی رهبر کبیر انقلاب این مراقبت و محاصره شدید را ملاحظه فرمود تصمیم به هجرت گرفت و فرمود: از عراق به کویت خواهم رفت. و سرانجام در یازدهم مهر سال 1357 هجرت تاریخ ساز امام صورت گرفت و به مرز کشور کویت رفت ولی با ممانعت دولت کویت تصمیم گرفته شد به فرانسه عزیمت نماید. (30) حضرت امام خمینی پس از ورود به پاریس در منزل یکی از دانشجویان در محله کشان یکی از محلات مرکز حکومت فرانسه اقامت گزید. البته منزل اجاره ای بود و شرط امام برای
سکونت نیز پرداخت اجاره آن بود. از آنجا که خانه در طبقه چهارم یک ساختمان واقع شده بود، رفت و آمد زیاد به منزل امام باعث ناراحتی همسایه ها می شد. لذا خانه ای در نوفل لوشاتو که از روستاهای حومه پاریس بود و در پنجاه کیلومتری آن قرار داشت انتخاب شد و به آنجا تشریف برد. نظر امام این بود که محل اقامتشان ساختمانی باشد که در اطرافش همسایه ای وجود نداشته باشد تا برای مجاورین زحمتی فراهم نشود. برادرانی که در پاریس بودند موفق نشدند منزلی با این ویژگی در پاریس بیابند، از این رو منزل یکی از برادران ایرانی مقیم نوفل لوشاتو را که خالی از سکنه بود پیشنهاد کردند. این خانه کوچک دارای دو اتاق تودرتوی به مساحت هفت و نه متر مربع بود که در انتهای اتاق عقبی پستوی کوچکی قرار داشت. در کنار اتاق اول آشپزخانه شش متری و یک دستشویی قابل مشاهده بود. حمام در زیرزمین بود که دستگاه تکثیر نوارهای امام را در زیر زمین قرار دادند. امام در اتاق عقبی، حاج احمد آقا در پستو و برادران همراه در اتاق جلویی استقرار یافتند. زمانی که هوا مساعد بود در محوطه نسبتا وسیع مقابل خانه فرشی می گسترانیدند که امام به آنجا تشریف می برد. ایشان برای وضو
ساختن و یا به هر دلیل دیگری که قصد خروج از اتاق را داشت باید از اتاق برادران می گذشت. (31) سرانجام حضرت امام پس از 14 سال در دوازدهم بهمن 1357 در میان استقبال گرم و پرشور امت مسلمان ایران به این سرزمین بازگشت و پس از زیارت شهدا در بهشت زهرا و ایراد آن سخنرانی تاریخی به مدرسه رفاه واقع در تهران وارد شد. این مدرسه با حیاط محقرش و کوچه ای که در آن باز می شد گنجایش جمعیت مشتاق دیدار کننده را نداشت. لذا ستاد استقبال از امام که به تشکیلات اداره انقلاب تبدیل شده بود به این مدرسه انتقال یافت و مقر امام و ستاد اداره منزلشان به مدرسه علوی که نزدیک مدرسه رفاه در نزدیکی میدان بهارستان یعنی در شرق آن قرار داشت منتقل شد. مشتاقان امام از روز سیزدهم بهمن به بعد از در شرقی مدرسه علوی که به کوچه بن بستی در خیابان ایران باز می شد وارد حیاط شده و حضرت امام در کنار پنجره ساختمان به ابراز احساسات آنان پاسخ می گفت. سپس جمعیت از در غربی که در مدرسه رفاه قرار داشت خارج می شد. اتاق زندگی و محل ملاقاتهای رهبر کبیر انقلاب جای محقری بود با ابعاد دو و نیم متر در سه و
نیم متر که با فرشهای ارزان مفروش گشته بود و جز پتو و پشتی امکانات دیگری در آن مشاهده نمی گردید.
در تاریخ دهم اسفند ماه سال 1357 حضرت امام خمینی مدرسه علوی را ترک نموده و عازم قم شد. خانه امام در محله یخچال قاضی که قبل از دوران تبعید در آن می زیست در محلی قدیمی قرار داشت و کوچه های باریک آن ظرفیت هزاران دیدار کننده را نداشت. در جنوب شرقی پل حجتیه کوچه ای 6 متری قرار داشت که فاصله آن را با مسیر رودخانه فصلی محوطه ای وسیع که زمین خالی بود تشکیل می داد. آیت الله اشراقی داماد حضرت امام در این خانه می زیست ایشان به حضرت امام پیشنهاد نمود که این کوچه را برای
اقامت انتخاب کند زیرا با وجود محوطه ای وسیع این ازدحام برای مجاورین زحمتی فراهم نمی کند. منزل آیت الله یزدی که در مجاورت آن قرار داشت به عنوان محل سکونت امام در اختیار ایشان قرار گرفت و منزل آیت الله اشراقی، محل استقرار دفتر امام گردید. خانه مساحتی در حدود 300 متر داشت و یک سوم آن حیاط خانه بود. ساختمان دارای یک سرداب و یک طبقه بود و با نصب بلندگو روی پشت بام، حضرت امام برای دیدار با مردم روی بام می رفتند؛ به نحوی که برای همه مردم قابل رؤیت بود و ایشان هم می توانستند همه مردم را مشاهده کرده و به ابراز احساسات آنان پاسخ گویند. این خانه مرکز رهبری انقلاب و تصمیم گیریهای سرنوشت ساز بود. (32) در این خانه بعضی روزها امام متجاوز از شش ساعت با مردم دیدار می کرد و هیچ گاه از ملاقات با آنان خسته نمی شد. برخی شبها تا ساعت ده نیز مردم خانه امام را ترک نمی کردند و از پشت خانه فریاد می زدند: ما منتظر رهبر هستیم و امام با فریاد آنان از خانه بیرون می آمد . بسیاری از روزها در اتاقی محقر متجاوز از صد و پنجاه نفر در هوای گرم و با روشنایی نورافکنهای تلویزیون و در حالی که بوی
عرق و تنفس مردم آنجا را مثل یک بخاری گرم کرده بود می نشست. نقل کرده اند ازدحام گروههای ملاقات کنندگان به حدی بود که استاد مطهری یک هفته قبل از شهادتشان جهت ملاقات با امام آمد و از ساعت هشت صبح تا هشت شب در کنار اتاق امام نشست ولی موفق به دیدار با آن بزرگوار نشد و در ملاقاتهای بعد توانستند امام را زیارت کنند. یک روز امام زودتر از برنامه هر روز به بیرون خانه رفت در حالی که مردم پشت نرده های خانه در فشار ایستاده بودند و در هنگام آمدن رهبرشان کوشیدند که دربها زودتر باز شود. امام که این وضع را مشاهده کرد به اطرافیان تأکید نمود که تا فردا باید اینها جمع آوری شود. در هوای سرد و گرم امام به پشت بام می آمد و به احساسات مردم پاسخ می داد و دست مبارکشان همچون پرچمی استوار که بر دوش قهرمانی باشد بالا می ماند. وقتی برف می بارید می خواستند بالای سر امام چتر بگیرند ایشان عصبانی شده و می فرمود: مگر مردم چه می کنند. (33) سرانجام در روز سوم بهمن ماه سال 1358 امام خمینی به دلیل کسالت قلبی به بیمارستان قلب تهران انتقال یافت.
به دلیل آنکه امکانات کافی برای معالجه امام در قم نبود و ایشان
به مراقبت بیشتری نیاز داشت از این جهت بنا به دستور پزشکان این جابه جایی صورت گرفت و رهبر کبیر انقلاب حدود دو ماه در بیمارستان قلب شهید رجایی واقع در پارک ملت در خیابان ولی عصر بستری گردید . پس از حصول بهبودی نسبی، پزشکان توصیه کردند محل مناسبی برای اقامت امام در تهران انتخاب شود که آلودگی هوایی کمتری داشته باشد و در دسترس پزشکان و تجهیزات بیمارستانی باشد و صلاح ندیدند دوباره امام به قم برگردد. البته یک روز خود امام در بیمارستان قلب فرمود که باید از این محیط بیرون بروم، اینجا بیشتر مرا بیمار می کند و من باکی ندارم و اگر وسایل را فراهم نکنید خودم می روم. شورای پزشکی با بیرون رفتن امام در صورتی موافق بودند که فاصله بین محل سکونت ایشان و بیمارستان قلب زیاد نباشد. جنوب تهران مشکل آلودگی هوا و بعد مسافت داشت و در اطراف بیمارستان تفحص گردید اما خانه مناسبی پیدا نشد. شرایط قلب امام به گونه ای بود که باید حتما در مکانی که هوای مناسب دارد ساکن شود؛ در نتیجه در خیابان دربند برای امام جایی را در نظر گرفتند که چون با بیمارستان فاصله داشت تجهیزات مراقبتهای پزشکی را در همان منزل مستقر کردند. ساختمان مزبور سه طبقه
داشت. روزهای نخست در طبقه هم کف پاسداران می نشستند. طبقه دوم برای خانواده و سومین طبقه به دیدارها و ملاقاتها اختصاص یافت. امام از ابتدا که به اینجا آمد ناراحت بود، زیرا ساختمان بلند به نظر می رسید و نمای بیرونی آن سنگ بود. البته از نظر فضای درونی این منزل به درد یک فرد متوسط تهرانی می خورد و تجملات و تشریفاتی نداشت. با این وجود امام تأکید داشت که حتما منزل مناسب با وضع خودشان پیدا شود که یافتن چنین خانه ای مقدور نبود. بعد از چهار ماه امام تأکید فرمود که اگر برایم منزل مناسبی نیابید به قم می روم. این اتمام حجت در حالی بود که پزشکان بر اقامت ایشان در تهران اصرار می ورزیدند و یافتن خانه ای ساده با خشت و گل هم در شمال تهران و نزدیک بیمارستان کار آسانی نبود. (34) تا آنکه در جماران ابتدا در منزل یک بنا که حدود صد متر مساحت داشت ساکن گردید و محل کارشان همانجا بود. (35) حجت الاسلام و المسلمین امام جمارانی در همین زمینه نقل می کند: یک روز حاج احمد آقا آمدند منزل ما که برویم جای مناسبی برای سکونت امام بیابیم ولی گویا موفق نشدیم. ظهر در منزل ناهار می خوردیم که خطاب به مرحوم احمد آقا گفتم: اگر
منزل ما به دردتان بخورد، خانه کوچک اخوی و خواهرم را با حسینیه یکی کرده تا بتواند خواسته های ایشان را برآورده سازد. احمد آقا برآوردی نمود و گفت مناسب است ولی باید مادرم آن را بپسندد. خانم همان روز تشریف آوردند و آنجا را دیدند و با اینکه مطلوبشان نبود، ولی به خاطر امام پذیرفتند . حسینیه در جداگانه ای داشت که آن را تنها به خاطر رهبر کبیر انقلاب گشودند. سه چهار روز بنایی صورت گرفت زیرا ساختمان تکمیل نبود. قرار شد کارها زودتر پیش برود ولی این تعمیرات جزئی چهار روز طول کشید و امام چون متوجه شدند اصلاحات مزبور لازم است راضی شده و چهار روز مهلت دادند. و پس از آن به مکان مزبور انتقال یافته و فرمودند: منزل مناسب ما اینجاست. با وجود اینکه کسی از ساعت ورود امام به منزل مزبور اطلاع نداشت ولی در کوچه باریک منتهی به حسینیه تا چشم کار می کرد جمعیت با هیجان شگفتی فریاد می زدند : صلی علی محمد، رهبر ما خوش آمد. و امام در میان این فریادها و هیجان مردم و چراغانیهای اهالی محل با یک اتومبیل بلیزر وارد جماران گردیده و چون داخل خانه شد و به اطراف و اتاقی که در آن می نشست نگاهی کرد، فرمود:
«حالا راحت شدم، چون در این چهار ماه مدام در عذاب بودم.» هر کسی هم به ایشان مراجعه می نمود، می فرمود: جای بسیار خوبی است. و در همان شب اول برای نخستین ملاقات با مردم به حسینیه جماران آمد. (36) یک روز امام ملاحظه فرمود که در طبقه بالای حسینیه بناها و کارگران مشغول گچ کاری هستند . با عصبانیت فرمود: بگذارید من بمیرم و بعد شما این کارها را انجام دهید. با اینکه اجاره منزل پرداخت می شد قبل از ماه مبارک رمضان امام دستور داد اعضای این خانه ها بیایند و با من صحبت کنند من خاطرم جمع نیست که آیا در این منزل که می مانم صاحبانش راضی هستند یا خیر. امام جمارانی، برادرش و اعضای خانواده آمدند، امام اول از مردها پرسیدند: آیا شما راضی هستید یا خیر؟ آنان در مقابل رهبر خیلی تعارف کردند که شما به ما، فامیل و محلمان افتخار دادید و تا قیامت از این موهبت الهی قدردانی می کنیم، امام فرمود: این تعارفات را کنار بگذارید و به طور جدی بگویید: آیا رضایت دارید یا خیر؟ که آنان توضیح دادند و اظهار رضایت کرد. آنگاه به زنها فرمود بیایند. خانمها وارد شدند . از آنان سؤال شد که امکان دارد شما به چیزی در زندگی علاقه مند
باشید و نخواهید جای دیگر بروید، بانوان نیز اظهار رضایت کردند، آنگاه امام فرمودند: حالا می مانم. (37) این خانه که بعد از رحلت پدر آقای امام جمارانی در اختیار بازماندگان ایشان قرار گرفت بخش کوچکی داشت با مساحت حدود 120 متر مربع و هفتاد متر زیر بنا که در اجاره امام قرار گرفت. منزل ساده و کوچک مزبور را همه از نزدیک یا از طریق سیمای جمهوری اسلامی دیده اند و طی یک دهه جایگاه انسانی بود که بر اریکه دلهای مشتاق صدها میلیون مسلمان و انسانهای محروم جهان حکومت می راند و با تکیه بر ایمان و نفوذ معنویش ابرقدرتها را به لرزه درآورد . یکی از خبرنگاران خارجی که سخت از مشاهده این خانه و اقامتگاه امام شگفت زده شده بود و با وجود آنکه با چشم خود این واقعیت را می دید باز هم برایش قابل هضم و باور نبود و دنبال چیزی غیر عادی می گشت تا حس کنجکاوی خود را ارضا کند، روی حیاط کوچک منزل امام داربستی فلزی نصب شده بود تا به منظور جلوگیری از سرمای زمستان و آفتاب و گرمای تابستان روی آنها پارچه برزنت پهن شود؛ پرسید این لوله ها و نرده ها برای چیست و بعد افزود: آیا واقعا خانه امام همین است؟ ! با توضیح حجت
الاسلام و المسلمین رحیمیان تعجب او زیادتر شد، زیرا ایشان اظهار داشت: تازه این خانه ملک امام نمی باشد و اجاره ای است. شگفتی او شدت یافت و تصور چنین واقعیتی او را چنان تحت تأثیر قرار داد که اشک در چشمانش حلقه زد و منقلب شد؛ انگار که افق جدیدی به رویش گشوده شده که دیدگانش از مشاهده آن ناتوان است. (38) امام خمینی در نگهداری از خانه به رعایت موازین و احکام شرعی به ویژه در مورد حقوق صاحب منزل پایبندی و تأکید زیادی داشت و الگویی از یک مستأجر خوب و متشرع بود. با آنکه موجر سکونت امام را در خانه خویش بهترین و بزرگترین افتخار می دانست و از مقلدان و دلباختگان آن حضرت بود ولی ایشان همچون فردی عادی گویی که هیچ گونه ارتباطی بین مالک و مستأجر وجود ندارد به احکام شرعی مربوطه التزام داشت. روزی برای تأمین نور کافی و متناسب که برای فیلمبرداری از برخی ملاقاتها مورد نیاز بود سه نقطه از گچ سقف اتاق را که هر یک به ابعاد پنج سانتی متر در پنج سانتی متر بود، زیر تیر آهن تراشیده بودند تا نورافکنها را به آن نقاط جوش دهند. صبح وقتی عده ای از اعضای دفتر امام طبق معمول خدمت ایشان مشرف شدند
امام پیش از هر سخنی با لحنی آمیخته به تغیر و سیمایی ناراحت و مضطرب فرمود: چرا این کار را کرده اند؟ به عرض رسید: برای تأمین نور جهت فیلمبرداری است. امام پس از لحظه ای تأمل و سکوت تلخ افزود: چرا بدون اجازه صاحب خانه این تصرفات را می کنند؟ با این برخورد شدید، آن برنامه منتفی گردید و جاهای تراشیده شده مرمت گشت. (39) در منزل امام یک چراغ اضافه پیدا نمی شد که روشن باشد و برخی مواقع خود امام در حالی که مشغول ملاقات با شخصیتها و افراد بود وقتی متوجه می شد که چراغ دستشویی بی جهت روشن است شخصا بلند می شد؛ بدون آنکه به دیگری امر کند آن را خاموش کند. ایشان مدام به اطرافیان توصیه می کرد در استفاده از امکانات خانه نهایت دقت را نموده و در حفظ و حراست ملزومات منزل کوشا باشند. (40) برای انتخاب منزل امام در جماران کسی مقدمه چینی برای مراعات برخی مسایل امنیتی را نکرده بود ولی خواست خدا بود که این خانه در مقابل کوه قرار گیرد و در زیر پوششی از درختان سربفلک کشیده استتار گردد و از لحاظ حملات هوایی دشمن محیط امنی محسوب گردد. به همین دلیل رادیو آمریکا در گزارش خود گفت جایی را برای سکونت ایشان در نظر گرفته اند
که به هیچ وجه حمله هوایی به آن میسر نمی باشد! پس از مدتی از طرف ارتش آمدند تا جایی را برای فرود هلی کوپتر فراهم آورند که اگر حادثه ای روی داد بتوانند بدون درنگ امام را از جماران به جای دیگر انتقال دهند. وقتی امام متوجه صدای ماشینهایی شد که مشغول مسطح کردن زمین در حوالی محل اقامت ایشانند، بلافاصله پرسید: چه می کنند؟ پاسخ داده شد: برای فرود آمدن هلی کوپتر. فرمود: برای چه منظوری و چه کسی گفته است؟ در آن ایام نماینده ایشان در ارتش، حضرت آیت الله خامنه ای بود. وی را فراخوانده و خطاب به ایشان فرمود: راضی نیستم چنین کاری صورت گیرد و این را بدانید هر شرایطی در اینجا پیش آید به هیچ کجا نمی روم و از ادامه این برنامه رضایت ندارم. بلافاصله آن زمین را به همان حال گذاشتند. (41) حضرت امام راضی نبود زندگی متفاوتی از قشر محروم جامعه داشته باشد. روزهای سخت جنگ تحمیلی بود و دشمن با حملات هوایی و موشکی نقاط گوناگون کشور را مورد هدف وحشیانه خود قرار داده بود. افراد متمکن با پناه بردن به محلهای امن، خود را از تیررس یورشهای خصم نجات داده بودند ولی مردمان عادی و محرومان با استقامت و پایداری وصف ناپذیری به سکونت
خود در شهرها ادامه دادند. در این هنگام قرار شد برای امام پناهگاهی احداث شود. وقتی ایشان از موضوع مزبور باخبر شد، فرمود: به هیچ وجه آنجا نخواهم رفت! پناهگاه ساخته شد ولی تا آخرین لحظه امام را در خود ندید. اصرار مسؤولان کشور هم فایده ای نداشت، (42) یک مرتبه حاج آقا احمد به ایشان گفت: بیایید و حداقل اینجا را ببینید! امام فرمود: از همین بیرون پیداست. و چون باز هم به ایشان برای استفاده از پناهگاه در هنگام حملات هوایی اصرار شد، فرمود: نمی روم. مردم باید بدانند که اگر من به جایی بروم که بمب، پاسداران اطراف منزلم را بکشد و مرا نکشد من دیگر به درد رهبری این مردم نخواهم خورد، زمانی می توانم به مردم خدمت کنم که زندگی ام مثل آنان باشد. (43) من هرگز محل اقامت خود را ترک نخواهم کرد و می خواهم موشک به سرم اصابت کند و شهید شوم ! (44) خانه و حسینیه جماران مدت ده سال میزبان حضرت امام خمینی بود. تیم پزشکی متشکل از متخصصان متعهد در مجاورت خانه امام استقرار داشتند. خانه روبه روی حسینیه به منظور ارایه خدمات درمانی و معالجات لازم در نظر گرفته شد و حضرت امام مشروط به اینکه مرکز طبی مزبور خدمات عمومی ارایه دهد با
تأسیس آن موافقت کرد. امام دو بار در این بیمارستان بستری گردید که بار دوم عروج اندوهبار حضرتش رقم خورد اما پس از رحلت آن بزرگوار این مکان به مثابه یادگار او بر جای ماند و اتاق عمل وی اکنون به کانون زیارت عاشقانش تبدیل گشته است. در روز و شب پانزدهم خرداد 1368 میلیونها نفر از مردم تهران و سوگوارانی که از شهرهای دیگر آمده بودند در مصلای بزرگ تهران اجتماع کردند تا برای آخرین بار با پیکر معطر و مطهر عبد صالحی که با قیامش به احیای ارزشها و میراندن رذایل پرداخت، وداع نمایند و در نخستین ساعات بامداد روز بعد، آن عاشقان کوی ولایت با چشمانی اشکبار به امامت حضرت آیت الله گلپایگانی بر پیکر رهبر محبوب خویش نماز گزاردند و با تشییع با شکوهی بدن آن روح قدسی را که میهمان عرشیان گشته بود در مکانی که اکنون به عنوان حرم مطهر امام خمینی به میعادگاه و زیارتگاه مسلمانان جهان و شیفتگان عالم تبدیل شده، به خاک سپردند. این بود شرحی مختصر از محل سکونت رهبری که به عنوان احیاگر اسلام ناب محمدی و بازگرداندن عزت بر باد رفته و ارزشهای از یاد رفته در جهان مشهور است و آسمان دنیای تشیع را با طلوع خویش
پرتو افشان نمود و بوستان معنویت را عطرآگین ساخت و چشمه ساز حکمت و اندیشه و معارف قرآن و عترت را به سوی مزارع تشنه حقیقت جاری نمود. باشد که علاقه مندان به ساخت مقدس آن وجود پر برکت ساده زیستی و قناعت آن مرد خدا را سرمشق زندگی خویش سازند و سیره و سنت امام راحل را چون جویباری جاویدان در روابط اجتماعی خویش جلوه گر نمایند .
: 1 روزنامه جمهوری اسلامی، 26 تیر ماه .1364 2 صحیفه نور، ج 17، ص .217 3 همان، ج 19، ص .157 4 مجله حضور، شماره اول خرداد، 1370، ص .36 5 آن موج آرام (ویژه نامه هشتمین سالگرد رحلت امام خمینی)، ناشر مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ص .11 6 روزنامه اطلاعات (ضمیمه)، ویژه هشتمین سال فراق یار، 13 خرداد 1376، شماره .21066 7 آن موج آرام، ص .11 8 بررسی و تحلیلی از نهضت امام خمینی، ج اول، سید حمید روحانی، ص 36 .27 9 آن موج آرام، ص .17 10 فصلنامه ندا، شماره اول، ص .18 11 مصاحبه با مادر محترم شهید آیت الله سید مصطفی خمینی، مجله حضور، شماره 21، پاییز 1376، ص 7 .23 12 پا به پای آفتاب، ج دوم، ص .313 13 همگام با خورشید،
خاطرات حجت الاسلام و المسلمین اسماعیل فردوسی پور، ص 102 103 14 همان، ص 125، و نیز فصلنامه ندا، شماره اول، ص 35 36 و شماره 12، ص .16 15 آن موج آرام، ص .13 16 مقدمه کتاب تحریر الوسیله و نیز نک: همگام با خورشید، ص .177 17 همگام با خورشید، ص .181 18 آن موج آرام، ص .14 19 پای صحبتها و خاطرات یار آفتاب، مجله ندا، شماره دوازدهم، ص .17 20 در سایه آفتاب، ص .82 21 دلیل آفتاب، ص 142؛ فصلنامه ندا، شماره اول، ص 75؛ همگام با خورشید، ص .195 22 سرگذشتهای ویژه از زندگی حضرت امام خمینی، ج 6، ص .123 23 همان، ص 140 و نیز ج اول، ص 17 18؛ گلهای باغ خاطره، ص .60 24 سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی، ج اول، ص 12 .13 25 همان، ج 4، ص 134 .135 26 پا به پای آفتاب، ج اول، ص .140 27 مجله حضور، ویژه نامه چهاردهمین سالگشت انقلاب اسلامی، بهمن 1370، ص .85 28 اسناد و تصاویری از مبارزات خلق مسلمان ایران، ج اول، قسمت اول، ص 2 3 (انتشارات ابوذر، مهر 1357( ؛ تفسیر آفتاب، محمد رضا حکمی، ص 410 411؛ مجله نور علم، دوره سوم، شماره 31، مقاله نجوم
امت به قلم ناصر باقری بیدهندی، ص 111 .112 29 اطلاعات بانوان، سه شنبه 25 شهریور 1359، شماره 8، ص .6 30 همگام با خورشید، ص 379 و .421 31 پا به پای آفتاب، ج دوم، ص 144؛ سرگذشتهای ویژه ...، ج اول، ص 43 45؛ همگام با خورشید، ص 335 .446 32 آن موج آرام، ص .16 33 سرگذشتهای ویژه، ج دوم، ص 73 .74 34 پا به پای آفتاب، ج دوم، ص 249؛ سرگذشتهای ویژه...، ج دوم، ص .85 35 دلیل آفتاب، ص .155 36 پا به پای آفتاب، ج دوم، ص .251 37 ویژگیهایی از زندگی امام خمینی، انصاری کرمانی، ص 61؛ سرگذشتهای ویژه...، ج دوم، ص 84؛ پا به پای آفتاب، ج اول، ص 249؛ فرازهایی از ابعاد روحی، اخلاقی و عرفانی امام خمینی، مجله پیام انقلاب، شماره 52، اول اسفند 1360، ص .26 38 در سایه آفتاب، ص 83 .84 39 همان، ص 52 .53 40 مجله پیام انقلاب، شماره 52، ص .25 41 پا به پای آفتاب، ج دوم، ص 252 .253 42 همان، ج اول، ص 249 .250 43 همان، ج اول، ص .85 44 همان، ص .052
صحیفه مبین، شماره 48
سردبیر امام خمینى عارفى کامل و واصل بود، از این روى در اندیشه هاى قرآنى او عرفان موج مى زند. نگاه عرفانى به موضوعات قرآنى چشم انداز جدیدى از معارف قرآنى رامى نمایاند. اکنون به مناسبت نامگذارى سال جارى به نام آن عزیز و نظر به قلت تبیین هاى عرفانى از موضوعات قرآنى شایسته به نظر مى رسد اشارات عرفانى حضرت امام (ره) به این موضوعات از رهگذر تدبر و تتبع قرآن پژوهان محترم بسط و شرح یابد.فصلنامه زمستان سال جارى صحیفه مبین به منظور عرضه گوهرهاى ناب قرآنى -عرفانى اندیشه هاى آن اندیشور فقید اختصاص یافته است. در این زمینه نکات ذیل در خور توجه به نظر مى رسد: 1- حضرت امام (ره) در پاره اى از سخنان خود رابطه قرآن را با عناصر دیگر بیان کرده است: قرآن و خدا، قرآن و رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم، قرآن و ائمه علیهم السلام، قرآن و کلام نفسى، قرآن و اسم اعظم، قرآن و باطن آدمى، قرآن و سایر کتب آسمانى، قرآن وعرفان، و قرآن و عقل . 2- در بخشى از کلام امام (ره) از موضوعاتى در زمینه فهم و تفسیر قرآن سخن رفته است; نظیر: امکان فهم قرآن، شرایط فهم قرآن ، حجابهاى فهم قرآن ، مراتب فهم قرآن ،رسول خداصلى الله علیه وآله
وسلم و فهم قرآن، ائمه علیهم السلام و فهم قرآن ، مردم و فهم قرآن ، محکم و متشابه،حروف مقطعه، تدبر در قرآن، نقش طهارت نفس در فهم قرآن ، تفسیر حقیقى قرآن ،تفسیر به راى، مشربهاى تفسیرى و یکسونگرى در تفسیر. 3- پاره اى از مباحثى که امام (ره) در مطاوى آثارش مطرح کرده، در زمینه زبان قرآن است; مانند: عرفى یا رمزى بودن زبان قرآن، مجاز در قرآن، وحدت یا تعدد زبان قرآن ،طولى یا عرضى بودن زبانهاى قرآن . 4- باطن قرآن محور شمارى از موضوعاتى است که امام (ره) با نگاه عرفانى خود به آنها نظر افکنده است; مثل: امکان فهم باطن قرآن ، شرایط فهم باطن قرآن ، مراتب بطون قرآن ، مقایسه بطون قرآن با مراتب عوالم، ارتباط نزول قرآن به هفت حرف با مراتب بطون قرآن ، معصومین علیهم السلام عالمان به بطون قرآن ، رابطه تاویل و باطن قرآن ، ارتباطظاهر و باطن قرآن ، معصومین علیهم السلام عالمان به بطون قرآن ، رابطه تاویل و باطن قرآن ، وارتباط ظاهر و باطن قرآن . امید است قرآن پژوهان ارجمند با نگارش مقالات ابتکارى و تحقیقى در زمینه موضوعاتى که مذکور افتاد، صحیفه مبین را در بسط اندیشه هاى ژرف قرآنى حضرت امام خمینى(ره) مدد رسانند.
صحیفه مبین، شماره 50 خاستگاه قرآنى اندیشه هاى امام خمینى (ره) قرآن به مثابه ماه و خورشید پیوسته روان است. اگر چنان بود که قرآن با مرگ مردمانى که بر آنان نازل شده، مى مرد، چیزى از آن باقى نمى ماند; بلکه براى هر مردمى آیه اى است که آن را قرائت کنند[1]. گفتار و رفتار حضرت امام خمینى به عنوان شخصیتى که از اندیشه هاى قرآنى اشباع شده، فهمى مناسب با عصر و نسل جدید از قرآن تلقى مى شود; بنابراین تطبیق سخن و عمل ایشان بر آیات قرآن فهمى روزآمد از قرآن به دست خواهد داد. برخى از مهمترین موضوعاتى که به اقتضاى نیازهاى فرهنگى عصر حاضر از این منظر شایسته پژوهش به نظر مى رسد، به شرح ذیل است: 1. تهذیب نفس: امام خمینى تهذیب نفس را مقصد نهایى انبیا و اولیا،منشا همه کمالات واصلاحات و مایه استقلال و بقاى نظام اسلامى خوانده اند و آن را براى جوانان مؤثرتر و براى روحانیون و مسؤولان ضرورى تر شمرده اند[2] . مطالعه خاستگاه قرآنى این اندیشه شایسته به نظر مى رسد. 2. ولایت مطلقه فقیه: نوعى از ولایت فقیه که به منزله جانشینى معصومان علیهم السلام شمرده شود و بر اساس آن همان اختیاراتى که براى آنان بوده است، براى ولى فقیه باشد، از نظریات ویژه امام خمینى تلقى مى شود[3] بررسى اینکه کدامیک از آیات قرآن این نظریه را تایید مى کند، درخور پژوهش است.
جهت زمینه سازى ظهور دیدگاه هاى مختلف فکرى و سیاسى مهر تایید گذارده اند[10] . منشاقرآنى این اندیشه ها درخور مطالعه و تحقیق است.
1 . محمد باقر مجلسى; بحار الانوار ج 35، ص403. 2 . امام خمینى; صحیفه نور، ج6، ص138 و ص146 و ج7، ص15 و ج15، ص201 و ج16، ص1 و 8 و ج 17،ص17 ج18، ص16. 3 . صحیفه نور، ج20، ص170. 4 . همان، ج 20، ص193 و ج 18 ص242. 5 . همان، ج1، ص54 و ص132 و ج2، ص100 و ص116 و ج3، ص225 و ج5، ص224 و ج6، ص42 و233 و241 و ج7، ص207 و264 و ج8، ص40. 6 . همان ج4، ص128 و ج5، ص71 و ج7، ص223 و ج8، ص237 و 269. 7 . همان ج1، ص67 و ج2، ص43. 8 . ج8، ص53. 9 . ج20، ص210 و ج18، ص134 و ج21، ص46.
فصلنامه حکومت اسلامى، شماره 11 نظم اجتماعى و روابط انسانى جامعه بشرى، که بستر آسایش، امنیت، رشد و بالندگى است، بر تعیین وظایف و حقوق، و رعایت آن استوار است. قوانین، دولت، نهادهاى اجتماعى، قواى قهریه، همه ابزارى براى تحقق چنین نظم اجتماعى و روابط انسانى اند. از همین رو بخش مهمى از رسالت پیامبران به مرزبندى وظایف و حقوق انسانى برمى گردد، و چنان که بخش دیگر آن روشن ساختن وظایف بندگى و حریم عبودیت است. ادیان الهى، به ویژه آیین اسلام، به دقت و روشنى از این وظایف و حقوق سخن گفته اند، خواه در حوزه زندگى خصوصى و یا زندگى اجتماعى. فروگذار نکردن تعیین خسارت خراش پوست (ارش الخدش) و نیز چگونگى اداى قراردادها و، از این دقت و شفافیت حکایت دارد. این دقت و روشنى در قوانین مربوط به عبادات و شعائر مذهبى نیزجاى تمثیل ندارد. به جز پرداختن به تبیین قوانین، تاکید بر انجام وظایف و رعایت حقوق، و نیزبرابرى انسان ها و شهروندان در برابر قانون، در سیره پیامبران و پیشوایان دینى بسى آشکار است. امیر مؤمنان مى فرمود: (اگر آن چه دخترم به امانت از بیت المال گرفته، شرط ضمان در آن نبود نخستین حد سرقت را در بنى هاشم بر او اجرامى کردم.) 1 و نیز مى فرمود:
(به خدا قسم، اگر اقلیم هاى هفت گانه یا آن چه درزیر آسمان ها است به من دهند که خداوند را با گرفتن پوست جوى از دهان مورچه اى نافرمانى کنم، هرگز نخواهم کرد.) 2 تشویق به انجام وظایف; بیان پاداش هاى اخروى و نیز تبیین کیفرهاى دنیوى درتخلف از وظایف همه از اجراى مقررات و قوانین گواهى مى دهد. اگر سه عنصر تبیین و شفافیت قوانین، اجراى قوانین و نیز تساوى انسان ها دربرابر قانون را ارکان مقوله قانون گرایى بدانیم، سابقه دینى و تاریخى آن به قرن ها قبل برمى گردد. و فضل سبقت، از آن ادیان آسمانى و پیامبران الهى خواهد بود. امروزه پاى فشردن بر آن، فراتر از مشاجره هاى سیاسى، احیاى یک ارزش دینى انسانى است. امام خمینى (ره) که صدمین سال ولادتش را، مقام معظم رهبرى حضرت آیت الله خامنه اى مد ظله، سال امام نام گذارى کردند، درس آموخته همین مکتب است، وى گوى سبقت رادر عصر انقلاب اسلامى در احیا و تاکید بر قانون گرایى ربوده است، چرا که وى پیش از پیروزى انقلاب اسلامى و پس از آن، قانون گرایى را یکى از عناصر کلیدى در نظام اسلامى معرفى مى کرد. او بر همه ارکان قانون مندى و قانون گرایى تاکید داشت; از این رو، همیشه تصویب قوانین، اجراى صحیح آن ها، برابرى در قبال
قوانین و احترام به نهادهایى قانون گذار را گوشزد مى فرمود. در این جا به پاس گرامیداشت یاد و اندیشه هاى والاى امام گزیده اى از سخنانش را در سه بخش مى آوریم: یک. اهتمام به اجراى قانون امام در پیام ها و سخنان بسیارى از تاثیر تعهد به قانون در پیشرفت زندگى سخن راندند، و بى قانونى را سبب همه مفاسد اجتماعى مى دانستند: «در کشورى که قانون حکومت نکند خصوصا قانونى که قانون اسلام است این کشور را نمى توانیم اسلامى حساب کنیم.» 3 «در اسلام، قانون حکومت مى کند. پیغمبر اکرم هم تابع قانون بود; تابع قانون الهى، نمى توانست تخلف بکند.» 4 «بارى حکومت در اسلام به مفهوم تبعیت از قانون است و فقط قانون بر جامعه، حکم فرمایى دارد. آن جا هم که اختیارات محدودى به رسول اکرم (ص) و ولات داده شده ازطرف خداوند است. حضرت رسول اکرم (ص) هر وقت مطلبى را بیان یا حکمى را ابلاغ کرده اند، به پیروى از قانون الهى بوده است.» 5 «در اسلام آن چیزى که حکومت مى کند یک چیز است و آن قانون الهى است، پیغمبراکرم (ص) هم به همان عمل مى کرده است، خلفاى او هم به همان عمل مى کردند، حالاهم ما موظفیم که به همان عمل کنیم، قانون حکومت مى کند، شخص هیچ حکومتى ندارد،آن شخص ولو رسول
خدا باشد، ولو خلیفه رسول خدا باشد، شخص مطرح نیست در اسلام، در اسلام قانون است، همه تابع قانون اند.» 6 «ما مى خواهیم یک حکومت داشته باشیم که این حکومت قانون را ملاحظه کند حکومت قانونى باشد.» 7 «آن حکومتى که تمام قوانین بشرى را، تمام قانون عالم را زیر پا بگذارد و هر جوردلش بخواهد با یک ملتى عمل بکند ما با او مخالفت داریم. ما مى خواهیم یک حکومتى باشد مثل حکومت اسلام که غیر از قانون هیچ چیز حکومت نکند، هیچ، قانون فقط حکومت بکند.» 8 «من امیدوارم، مملکت ما در سال آینده و در این سال در همین سالى که هستیم مملکتى باشد که قانون فقط حکم کند. هیچ کس غیر قانون حکم نکند و تمام مجرى قانون باشند و کسى در حدود غیر قانونى عمل نکند و همه در حدود خودشان عمل کنند.» 9 «ما اگر همه اشخاصى که در کشورمان هستند و همه گروه هایى که در کشور هستند وهمه نهادهایى که در سرتاسر کشور هستند اگر به قانون خاضع بشویم و اگر قانون را محترم بشمریم، هیچ اختلافى پیش نخواهد آمد. اختلافات از راه قانون شکنى هاپیش مى آید.» 10 «کسانى که مى خواهند قانون را بشکنند این ها دیکتاتورانى هستند که به صورت اسلامى پیش آمده اند یا به صورت آزادى و امثال این حرف ها.» 11 «بپذیرید
قانون را، همه تان روى مرز قانون عمل بکنید و اگر همه روى مرز قانون عمل بکنند اختلاف دیگر پیش نمى آید. » 12 «قانون در راس واقع شده است و همه افراد هر کشور باید خودشان را با آن قانون تطبیق بدهند. اگر قانون برخلاف خودشان حکمى کرد، باید خودشان را در مقابل قانون تسلیم کنند. آن وقت است که کشور، کشور قانون مى شود.» 13 باید توجه داشت که پاره اى اختیارات فراقانونى که براى رهبران در هر نظام سیاسى و رهبرى فقیه عادل در جمهورى اسلامى ایران پیش بینى شده، امرى عقلایى است، و براى خروج از بن بست ها و تنگناهاى اجرایى و اداره جامعه مى باشد، واین خود امرى قانونى است، گرچه مدون و مکتوب نیست. بر این مطلب در سومین فرازى که از امام نقل شد نیز به صورت ضمنى اشاره شده است. دو. برابرى در قبال قانون تاکید امام بر مساوات همه اقشار و اصناف در برابر قانون اعجاب برانگیز است: «... قانون که همه بدون استثنا بایستى از آن پیروى و تبعیت کنند. حکم الهى براى رئیس و مرئوس متبع است، یگانه حکم و قانونى که براى مردم متبع و لازم الاجرااست، همان حکم و قانون خداست.» 14 «فرقى ما بین اشخاص نیست در قانون اسلام، فرقى میان گروه ها نیست.» 15 همه باید مقید به این باشید
که قانون را بپذیرید ولو برخلاف راى شما باشد.باید بپذیرید براى این که میزان اکثریت است. » 16 سه. احترام به نهادهاى قانون گذار الف. مجلس شوراى اسلامى امام، مجلس شوراى اسلامى را بالاترین مقام و در راس تمام نهادها جاى مى داد و به هیچ کس حق نمى داد به این ارگان جسارت روا دارد: «من تکرار مى کنم مجلس بالاترین مقامى است در این مملکت، مجلس اگر راى داد وشوراى نگهبان هم آن راى را پذیرفت هیچ کس حق ندارد یک کلمه راجع به این بگوید، من نمى گویم راى خودش را نگوید، بگوید راى خودش را بگوید، اما اگربخواهد فساد کند، به مردم بگوید که این شوراى نگهبان کذا و این مجلس کذا، این فساد است و مفسد است و یک همچو آدمى، تحت تعقیب مفسد فى الارض، باید قراربگیرد.» 17 «مجلس شوراى اسلامى که در راس تمام نهادهاى نظام جمهورى اسلامى است از ویژگى هاى خاصى برخوردار است که مهم ترین آن ها اسلامى - ملى بودن آن است.» 18 «من تایید مى کنم مجلس را و همیشه سفارش مى کنم به ملت که مجلس را باید تاییدکنند و مجلس از ارگان هایى است که لازم است بر همه ما که او را تایید کنیم وهیچ کس حق ندارد که به مجلس جسارتى بکند.» 19 البته همیشه در پیام ها و سخنرانى ها،
توصیه ها و سفارش هایى داشت که به حفظمقام بلند مجلس و جایگاه دینى آن برمى گشت، در این جا به برخى از این نکته هاکه در پیام ایشان به مناسبت گشایش دومین دوره مجلس شوراى اسلامى مى باشد،فهرست وار اشاره مى شود: 1. عالم را جلوه خداوند دانستن; 2. اجراى سیاست نه شرقى و نه غربى; 3. رسیدگى هرچه بیشتر به امور محرومان و قشرهاى کم درآمد; 4. رعایت اخلاق اسلامى و ارزش هاى انسانى در: - برخورد با یکدیگر در محیط مجلس و مباحثات بین مخالف و موافق. - برخورد با دولت و وزرا و سایر کارمندان و فرق گذاردن بین نظارت و عیب جویى و استیضاح و انتقام گیرى. - در نطق هاى قبل از دستور. و در همین جا مى نویسد که: «این نکته نیز قابل ذکر است که اگر در مجلس به کسى که حاضر نیست و راه به مجلس ندارد که از خود دفاع نماید حمله اى شد، به او اجازه داده شود یا در مجلس ازخود دفاع کند و اگر قانونا اشکالى در این عمل مى بینید، رادیو تلویزیون ومطبوعات این وظیفه سنگین را به دوش کشند تا حق مظلومى ضایع نشود و شخصیتى بى دلیل خرد نگردد.» - رعایت ضوابط و جوانب حق در بررسى اعتبارنامه ها و... - ساده زیستى و پرهیز از تعلق قلب به مال و منال
و جاه و مقام. 20 ب. شوراى نگهبان امام با قاطعیت فراوان و در بحران ها از نهاد شوراى نگهبان و اعضاى آن دفاع مى کند و بر قوت و کارآمدى آن تاکید مى ورزد: «من با نهاد شوراى نگهبان صد در صد موافقم و عقیده ام هست که باید قوى و همیشگى باشد.» 21 «شوراى محترم نگهبان که حافظ احکام مقدس اسلام و قانون اساسى هستند مورد تاییداین جانب مى باشند و وظیفه آنان بسیار مقدس و مهم است و باید با قاطعیت به وظایف خود عمل کند.» 22 «من به این آقایان هشدار مى دهم که تضعیف و توهین به فقهاى شوراى نگهبان امرى خطرناک براى کشور و اسلام است. همیشه انحرافات به تدریج در یک رژیم وارد مى شودو در آخر رژیمى را ساقط مى نماید. لازم است همه به طور اکید به مصالح اسلام ومسلمین توجه کنیم و به قوانین هرچند مخالف نظر و سلیقه شخصى مان باشد احترام بگذاریم.» 23 البته در کنار تاکید بر حفظ حریم و جایگاه قانون شوراى نگهبان یادآورى هاى لازم را نیز گاهى بیان داشت: «من با نهاد شوراى نگهبان صد در صد موافقم و عقیده ام هست که باید قوى و همیشگى باشد ولى حفظ شورا مقدارى به دست خود شماست. برخورد شما باید به صورتى باشدکه در آینده هم به این شورا صدمه نخورد...
شما روى مواضع اسلام قاطع بایستید، ولى به صورتى نباشد که انتزاع شود [که]شمادر همه جا دخالت مى کنید. صحبت هاى شما باید به صورتى باشد که همه فکر کنند درمحدوده قانونى خودتان عمل مى کنید نه یک قدم زیاد و نه یک قدم کم.» 24 «تذکر پدرانه به اعضاى عزیز شوراى نگهبان مى دهم که خودشان قبل از این گیرها،مصلحت نظام را در نظر بگیرند، چرا که یکى از مسائل بسیار مهم در دنیاى پرآشوب کنونى، نقش زمان و مکان در اجتهاد و نوع تصمیم گیرى ها است.» 25 پایان بخش مقال را این سخن امام قرار مى دهم که: «اسلام به قانون نظر «آلى» دارد; یعنى آن را آلت و وسیله تحقق عدالت در جامعه مى داند، وسیله اصلاح اعتقادى و اخلاقى و تهذیب انسان مى داند. قانون براى اجراو برقرار شدن نظم اجتماعى عادلانه، به منظور پرورش انسان مهذب است.» 26 سردبیر
: 1. بحار الانوار، ج40، ص2 .338. نهج البلاغه، خطبه 3 .224. صحیفه نور، ج14، ص4 .268. همان، ج10، ص5 .29. ولایت فقیه، ص6 .35 34. کوثر، ج2، ص7 .215. صحیفه نور، ج9، ص8 .42. کوثر، ج2، ص9 .215. صحیفه نور، ج14، ص10 .148. همان، ص11 .268. همان. 12. همان، ص13 .244. همان، ص14 .268. ولایت فقیه، ص15 .35-34. صحیفه نور، ج9، ص16 .42. همان، ج14، ص17
.244. همان، ص18 .293. همان، ج18، ص19 .273. همان، ج19، ص20 .232. همان، ص21 .7. همان، ص22 .51. همان، ص23 .106. همان، ج18، ص24 .280. همان، ج19، ص25 .51. همان، ج21، ص26 .61. ولایت فقیه، ص62.
رواق اندیشه، شماره 42 گلایری
بازشناسى اسلام اصیل و ناب محمدى صلى الله علیه وآله از اسلام آمریکایى یکى از درخشان ترین اندیشه سیاسى حضرت امام خمینى رحمه الله بود که در برهه اى خاص و سرنوشت ساز انقلاب مانع از ورود و نفوذ افکار التقاطى و دگراندیشى در جامعه اسلامى ایران گردید. نگارنده به بررسى مبناى چنین تقسیم بندى و علت نام گذاریها پرداخته و با بیان انواع اسلام امریکایى و اوصاف و ویژگیهاى آن در صدد ارائه راه هایى براى شناخت آن است. یکى از مهمترین و درخشانترین نقطه در اندیشه سیاسى امام خمینى رحمه الله ، بازشناسى اسلام اصیل از اسلام غیراصیل است. بازشناسى اى که موجب رهایى از کوچه هاى تحجر و التقاط و دگراندیشى گردید. چنین امرى از عهده کسى بر مى آید، که اسلام اصیل را به معناى واقعى کلمه بشناسد و خطراتى که در کمین چنین اسلامى است را گوشزد نماید و براى مردم روشن نماید. اسلام در متن خویش داراى تضاد نیست و اگر تناقضى دیده مى شود مثلاً از یک سو فریاد ظلم ستیزى سر داده و از طرف دیگر با ظالمان بر سر یک سفره مى نشیند، ناشى از التقاط و دگراندیشى است نه تضاد در احکام اسلام: «روشن ساختن این حقیقت که ممکن نیست در یک مکتب و در یک آیین
دو تفکر متضاد و رو در رو وجود داشته باشد، از واجبات سیاسى بسیار مهم است... وظیفه همه علماست که با روشن کردن این دو تفکر، اسلام عزیز را از شرق و غرب نجات دهند.»(2) بررسى این نکته از آن جهت حائز اهمیت است که این مباحث از طرف حضرت امام رحمه الله زمانى طرح شد، که مشکلات متعددى همچون جنگ، ویرانى و پیامدهاى آن در جامعه اسلامى وجود داشت؛ اما هیچ یک از اینها مانع از طرح این تقسیم نشد. این خود نشان دهنده خطر مهمى بود که نظام اسلامى را تهدید مى کرد. خطرى که مهمتر و حساستر از مشکلات موجود در جامعه بود. از آنجا که این انقلاب به نام اسلام پیروز شده بود، در صورت غفلت از این تقسیم، ضربات جبران ناپذیرى بر پیکر انقلاب، بلکه بر پیکر اسلام وارد مى شد. چرا که گروهى با ماسک اسلام بر نقاط حساس نظام اسلامى دست مى یافتند و هوا و هوسهاى خود را به نام دین بر مردم عرضه مى کردند. از این رو تقسیم اسلام به اسلام ناب محمدى صلى الله علیه وآله و اسلام آمریکایى، مانع سوء استفاده کسانى مى شود که گرچه به ظاهر مسلمانند؛ اما در حقیقت به تعبیر حضرت امام رحمه الله : «اینها مروج اسلام آمریکایى اند و دشمن رسول الله.»(3) گرچه بحث
اسلام غیر اصیل را مى توان، از راههاى گوناگون همچون از دیدگاه قرآن، روایات و تاریخ مورد بررسى قرار داد؛ اما آنچه نویسنده در این نوشتار بدنبال آن است، تبیین آن در پرتو سخنان حضرت امام رحمه الله مى باشد. از این رو سعى مى شود، با توجه به سخنان آن حضرت، علت نامگذارى اسلام غیراصیل به اسلام آمریکایى و خصوصیات چنین اسلامى، مورد بررسى قرار گیرد.1
تقسیم اسلام به اسلام ناب محمدى صلى الله علیه وآله و اسلام آمریکایى(4) بیانگر این نکته است که حق، همیشه ثابت بوده و تغییر نمى کند. به همین دلیل با نامگذارى اسلام اصیل به نام اسلام ناب محمدى صلى الله علیه وآله به حقیقت اشاره شده است؛ اما ماسک اسلام ناب و اسلام غیراصیل، در هر عصرى چهره عوض مى کند تا بتواند با سوار شدن بر موج هر عصرى، عده اى از انسانهاى ساده لوح را در دام بیاندازد. مى دانیم از بدو تولد اسلام، مخالفتهاى زیادى با آن صورت گرفت؛ ولى یکى از موفق ترین کارهایى که صورت گرفت، آن بود که در مقابل اسلام اصیل، اسلام بدل ساختند. مهمترین نمونه آن را در برخورد حضرت على علیه السلام با معاویه مى توان دید. گرچه تحلیل سیاستهاى معاویه و حضرت على علیه السلام از حوصله این نوشتار خارج است؛ اما توجه
به این نکته ضروریست، که معاویه از کسانى بود که بناى انهدام اسلام را داشت. موید این مطلب بیان مسعودى و ویل دورانت است. نمونه اول: مسعودى در مروج الذهب مى نویسد: «مطرف بن مغیرة بن شعبه مى گوید: شبى پدرم به خانه آمد بسیار گرفته و ناراحت بود و شام نخورد. مدتى بعد پیش او رفتم و علت ناراحتى را پرسیدم. گفت: من از نزد پلیدترین انسانها مى آیم. گفتم: چه شد؟ گفت: امشب نزد معاویه بودم به او گفتم تو دیگر پیر شدى، پس حق اهل بیت از بیت المال را به آنها بده. گفت: هرگز چنین کارى نمى کنم. سپس از عمر و ابوبکر و عثمان یاد کرد و گفت: هر یک از آنها حکومت یافتند. وقتى مردند اسمشان از میان رفت؛ ولى روزى پنج مرتبه بانگ «اشهد ان محمدا رسول الله» از مأذنه ها شنیده مى شود با این برنامه چه چیزى باقى مى ماند؟ باید این مراسم، متروک و دفن شود»(5) نمونه دوم: ویل دورانت در تاریخ تمدن مى نویسد: «معاویه در کار دنیا ورزیده بود و به دین پایبند نبود و دین را پل کم خرجى مى دانست که نمى باید میان او و تمتع از لذات دنیا حائل شود».(6) معاویه با داشتن چنین روحیه اى، بر مسند حکومت اسلامى تکیه زد و بدعتهاى متعددى را
در دین به وجود آورد؛ به گونه اى که یعقوبى در تاریخ خویش، حدود هفده مورد از بدعتهاى وى را برمى شمارد مانند: گرفتن مال مردم به نام خودش، احداث پادشاهى در اسلام، خود بر صندلى مى نشست و مردم پایین تر از او مى نشستند و...(7) البته تمام این امور توسط وى، به نام دین انجام مى شد. و چه زیباست سخن امیرالمؤمنین علیه السلام که مى فرماید: «فان هذا الدین قد کان اسیرا فى ایدى الاشرار یعمل فیه الهوى و تطلب فیه الدنیا» یعنى: همانا این دین در دست بدکارانى اسیر گشته بود، که با نام دین به هواپرستى پرداخته و دنیاى خود را بدست مى آوردند.(8) اما همین شخص، با نام دین به جنگ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام رفت و در ظاهر نیز حضرت را شکست داد: «با حربه قرآن معاویه، امیرالمؤمنین را شکست داد؛ با حربه قرآن، و الا چند دقیقه دیگر، چند ساعت دیگر اگر مانده بود، آثارى از بنى امیه باقى نمى ماند، لکن حیله کردند، قرآن آوردند که ما مسلم، شما هم مسلم..»(9) این برخورد، در دوران امام حسین علیه السلام و یزید، به اوج خود رسید. در زیارت اربعین مى خوانیم: «و بذل مهجتک فیک لیستنقذ عبادک من الجهالة و حیرة الضلاله» یعنى: خون پاکش را در راه تو ریخت، تا بندگانت را از جهالت و گمراهى
نجات دهد.(10) آنچه در زیارت اربعین آمده، مبین این است که عده اى به خاطر جهل نسبت به اسلام ناب، و رفتن به سمت اسلام بدلى و غیر اصیل، منادى اسلام اصیل را به شهادت مى رسانند. از این رو باید آنها را از این جهالت نجات داد. بنابراین تبیین این نظریه و شناساندن چنین اسلامى، کارى حسینى است؛ یعنى شناساندن همان اسلام معاویه و یزیدى که امروزه در قالب جدید و چهره آمریکاپسند، به بازار عرضه شده است. به همین جهت، شناخت دقیق این تفکر، کارى ضرورى است. از اینرو این تقسیم را مى توان، مصداق آیه شریفه «وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسى وَ هارُونَ الْفُرْقانَ وَ ضِیاءً وَ ذِکْراً لِلْمُتَّقِینَ» یعنى: همانا ما به موسى و برادرش هارون کتاب تورات را عطا کردیم که جدا سازنده میان حق و باطل و روشنى بخش دلها و یادآور متقیان است،(11) دانست. چرا که در لباس دوست در آمدن، بهترین راه براى ضربه زدن به کیان و هستى اوست. دشمن دوست نما را نتوان کرد علاج دانه را مرغ چه داند که قفس خواهد شد اینجاست که به نظر مى رسد، یکى از مهمترین نقاط اندیشه حضرت امام رحمه الله تقسیم اسلام به اسلام اصیل و اسلام آمریکایى است، و اوست که خطر این نوع تفکر را
گوشزد مى کند. آنجا که مى فرماید: «طلاب جوان باید بدانند که پرونده تفکر این گروه همچنان باز است و شیوه مقدس مآبى و دین فروشى عوض شده است.»(12) اما گذاردن نام آمریکا بر چنین اسلامى، براى آن است که شیطنتها و قلدرمآبى این شیطان بزرگ، بر کسى پوشیده نیست. امروزه در اکثر جنایتهایى که در گوشه و کنار جهان بوقوع مى پیوندد، رد پاى آمریکا دیده مى شود. امام راحل در ابتدا از چنین اسلامى با نام «اسلام ساختگى امثال معاویه» نام مى برند(13) و بعد از آن که کارتر، عامل کشته شدن مردم را روحانیون مى دانست، حضرت امام در یک موضع گیرى، منطق کارتر را منطق معاویه خواند: «در جنگ صفین وقتى که عمار یاسر براى خاطر جنگ با معاویه در رکاب امیرالمؤمنین کشته شد، بین لشکر معاویه حرف واقع شد که پیغمبر به عمار فرمودند که تو را فرقه یاغى و باغى شهید مى کنند و حالا لشکر معاویه شهید کرده است عمار یاسر را، پس باید فرقه یاغى و طاغى همین معاویه و لشکر او باشند. معاویه گفت که نه، این را امیرالمؤمنین کشته براى این که او فرستاده او را به جنگ، ... منطق کارتر همین منطق معاویه است که گفته است به این که اینها مردم را به کشتن مى دهند...»(14) و
بعد از این به دلیل شرارتها و قلدرمابى آمریکا، چنین اسلامى از سوى حضرت امام، به اسلام آمریکایى نام گرفت. به همین دلیل، نامگذارى چنین اسلامى به اسلام آمریکایى داراى چند ویژگى است: 1 اسلامى وجود دارد که با اسلام ناب در تعارض است و با توجه به آن که آمریکا مهمترین منشأ فساد در عصر حاضر است، چنین اسلامى مخالف با منافع آنها نیست. از این رو با توسل به چنین اسلامى، نمى توان حق مظلومى را از این ظالمان گرفت و از آنجا که کسانى به سراغ چنین اسلامى مى روند که منفعت شخصى و رفاه فردى را، بر مصلحت دین و ملت ترجیح مى دهند، با وجود این در صورت نشستن بر سریر حکومت جامعه اسلامى، با احساس کوچکترین خطر، حاصل همه زحمات ملت را یکشبه بر باد مى دهند؛ چرا که آنها هرگز عمق راه طى شده را ندیده اند.(15) 2 هر کجا آمریکا از اسلام طرفدارى کرده و از آن حمایت و آن را ترویج مى نماید، همان ماسک اسلام و اسلام غیراصیل است، که مسلمان واقعى باید از آن اجتناب نماید. به عنوان مثال کشتار مسلمانان فلسطین هرگز منطبق با انسانیت نیست؛ چه برسد که اسلام آن را تأیید کند. پس هرگاه مسلمانى با چنین گروهى که مورد حمایت شدید
آمریکاست رابطه برقرار کند، مهمترین نشانه براى شناخت اوست. خلاصه آن که تأیید آمریکا از چنین اسلامى، مهمترین دلیل بر غیرواقعى بودن آن اسلام است. 3 این تقسیم براى تثبیت نظام یک امر مهم و ضرورى به شمار مى رفت. چون اگر چه قیام، موجب به ثمر نشستن این انقلاب شد؛ اما این تقسیم، موجب حفظ و بقاى این انقلاب گردید؛ زیرا با این تقسیم، براى مردم روشن شد، هر چیزى که برچسب اسلام را داشته باشد، اسلام حقیقى نیست و این که چگونه مدعیان دروغین در ضربه زدن به نظام مقدس، تلاش نمودند تا با نام دین، سد راه آن گردند و نگذارند انقلاب اسلامى به بار بنشیند: «در پانزده خرداد 42 مقابله با گلوله تفنگ و مسلسل شاه نبود که اگر تنها این بود مقابله را آسان مى نمود. بلکه علاوه بر آن از داخل جبهه خودى گلوله حیله و مقدس مآبى و تحجر بود: گلوله زخم زبان و نفاق و دورویى بود که هزار بار بیشتر از باروت و سرب، جگر و جان را مى سوخت و مى درید.»(16) از این رو به نظر مى رسد این تقسیم مهمتر از اصل قیام بود، چرا که در غیر این صورت، انقلاب از مسیر اصلى منحرف شده و تمام ندانم کاریها و بى تجربگى به نام
دین مبین اسلام تمام مى شد.1
امام خمینى رحمه الله با چند شیوه طرفداران چنین اسلامى را معرفى مى کند: ابتدا به بیان ویژگى آنها مى پردازد، سپس عناوینى کلى را ذکر مى کند که زیرمجموعه اسلام آمریکایى است و در نهایت، برخى از گروه ها را به طور مستقیم، مورد اشاره قرار مى دهد.
امام راحل رحمه الله طرفداران اسلام غیراصیل را عده اى مى داند که اهل نفاق و حیله هستند: «شما باید به روشنى ترسیم کنید که در سال 41، سال شروع انقلاب اسلامى و مبارزه روحانیت اصیل در مرگ آباد تحجر و تقدس مآبى چه ظلمها بر عده اى روحانى پاکباخته رفت، چه ناله هاى دردمندانه کردند، چه خون دلها خوردند، متهم به جاسوسى و بى دینى شدند...»(17) اصحاب اسلام غیراصیل با تحجر خویش به ظواهر اسلام چسبیده اند لذا سخنان آنان بسیار دردناکتر و خطرناکتر از گلوله هاى دشمنان آشکار است. و از آنجایى که وابسته به چنین اسلامى منفعت طلب مى باشد، هرگز موقعیت خویش را به خطر نمى افکند. بنابراین در خانه هاى مجلل، بى توجه به زحمات طاقت فرساى پابرهنگان، آرمیده است و براى حفظ منفعت خویش همه چیز را زیر سؤال مى برد: «آنهایى که در خانه هاى مجلل، راحت و بى درد آرمیده اند و فارغ از همه رنجها و مصیبتهاى جانفرساى ستون محکم انقلاب و
پابرهنه هاى محروم، تنها ناظر حوادث بوده اند و حتى از دور، هم دستى بر آتش نگرفته اند...»(18) چنین کسانى به خاطر آن که مورد این سؤال واقع نشوند که چرا عده اى معتقد به اسلام، خود را به آب و آتش مى زنند و در مقابل زورگویى و فساد و فحشا مى ایستند، اما شما آرام نشسته اید؟ به راحتى رهبران نظام و آنانکه در کوران مشقت و سختى به سر مى برند را، انسانهایى بى دین، ایادى اجانب و... معرفى مى کنند؛ همان گونه که در دوران امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت تارک الصلوة به حضرتش دادند، تا خود را بهتر از حضرت نشان داده و موجه جلوه نمایند. «در آن زمان روزى نبود که حادثه اى نباشد، ایادى پنهان و آشکار آمریکا و شاه به شایعات و تهمتها متوسل مى شدند. حتى نسبت تارک الصلوة و کمونیست و عامل انگلیسى به افرادى که هدایت مبارزه را بر عهده داشتند مى دادند. واقعا روحانیت اصیل در تنهایى و اسارت خون مى گریست...»(19) افتراء و تهمت زدن یکى از ساده ترین کارها براى رهایى از فشارهایى است که بر انسانهاى جاهل، در مواجهه با حق، پیش مى آید. همان طور که در هنگام نزول کتابهاى آسمانى هم، به رسولان نسبتهاى ناروایى چون مجنون، ساحر، کذاب و... مى دادند و کتاب آسمانى را نیز سحر و جادو و اساطیر
پیشینیان مى دانستند. عمده ترین توجیه این گروه آن بود که نباید زندگى روزمره مبتنى بر ظلم و جهالت بر هم بخورد و در مبارزه بین حق و باطل، چنین تهمت زدنها و افتراء بستنها عمرى به درازاى تاریخ دارد. به همین دلیل است که دوران انقلاب اسلامى نیز عده اى آگاهانه و برخى ناآگاهانه، به خاطر متوقف کردن انقلاب، از این حربه استفاده کرده اند تا مگر جلوى آن را بگیرند. غافل از آن که: « یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ اللّٰهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکٰافِرُونَ »(20) یعنى: کافران مى خواهند تا نور خدا را بگفتار باطل خاموش کنند و البته خداوند نور خود را محفوظ خواهد داشت گرچه کافران نپسندند.
براى شناخت اسلام ناب محمدى صلى الله علیه وآله از اسلام آمریکایى مهمترین راه، عرضه آنها به قرآن کریم است. در این صورت، تضادهاى موجود به خوبى آشکار مى گردد. همچنین مى توان به افرادى که اسلام حقیقى را به طور کامل مى شناسند مراجعه نمود، تا اسلام اصیل و غیراصیل را معرفى نمایند. با توجه به آن که حضرت امام خمینى رحمه الله یکى از مهمترین انقلابهاى جهان را با معیار اسلامى به جهان عرضه کرد، طبیعیست که در جهت تبیین اسلام آمریکایى بکوشد تا انقلاب به بیراهه کشیده نشود. مهمترین مواردى که به عنوان اسلام
آمریکایى معرفى شدند عبارتند از: 1 اسلام سرمایه دارى؛ 2 اسلام راحت طلبان؛ 3 اسلام مقدس مآبها.
مخالفت سرمایه داران و مرفهین با اسلام مخالفتى به درازاى تاریخ است. شاهد این کلام فرموده خداوند در قرآن کریم است. آنجا که مى فرماید: «مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلاّٰ قٰالَ مُتْرَفُوهٰا إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَلىٰ أُمَّةٍ وَ إِنّٰا عَلىٰ آثٰارِهِمْ مُقْتَدُونَ قٰالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُکُمْ بِأَهْدىٰ مِمّٰا وَجَدْتُمْ عَلَیْهِ آبٰاءَکُمْ قٰالُوا إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کٰافِرُونَ» (21) یعنى: هیچ کس از رسل را پیش از تو در شهرى نفرستادیم جز آن که اهل ثروت و مال آنجا، گفتند: ما پدرانمان را بر آراء و عقایدى یافتیم و از آنها پیروى خواهیم کرد. رسول گفت: اگر چه من به آیین بهتر از دین پدرانتان هدایت کنم؟ گفتند: ما به آنچه شما به رسالت آوردید کافریم. با توجه به آیه شریفه و آنچه گذشت بیان چند نکته ضرورى است: 1 نزاع بین انبیاء و افراد زراندوز، دائمى بوده و هیچ پیامبرى نیامده مگر این که این نزاع در دوران وى وجود داشته است. 2 آنها که با پیامبران به درگیرى مى پرداختند، افراد چپاول گرى بودند که با استفاده از زور و ظلم، به ثروت دست یافته بودند. به همین دلیل، مى ترسیدند در صورت ایمان
به پیامبران، اموال خود را باید بین فقراء و صاحبان حق تقسیم نمایند. از این رو با آنها به مخالفت مى پرداختند. 3 چنین کسانى داراى یک تعصب کورکورانه بوده و از منطق و برهان پیروى نمى کنند. علت اصلى این تقابل، این است که مرفهین، به دنبال چپاول و غارت اموال دیگران هستند و براى آن که بتوانند در جوامع اسلامى به این هدف شوم خود برسند، ناچارند که خود را متدین نشان دهند: «فریاد برائت ما فریاد دفاع از مکتب و نوامیس و فریاد دفاع از منابع و ثروتها و سرمایه ها فریاد دردمندانه ملتهایى است که خنجر کفر و نفاق قلب آنان را دریده است. فریاد برائت ما فریاد فقر و تهى دستى گرسنگان و محرومان و پابرهنه هاییست که حاصل عرق جبین و زحمات شبانه روزى آنان را زراندوزان و دزدان بین المللى به یغما برده اند و حریصانه از خون دل ملتهاى فقیر و کشاورزان و کارگران زحمت کشان را از رسیدن کمترین حقوق حقه خود محروم نمودند»(22) «ارائه طرحها و اصولاً تبیین جهت گیرى اقتصاد اسلام در راستاى حفظ منافع محرومین و گسترش مشارکت عمومى آنان و مبارزه اسلام با زراندوزان، بزرگترین هدیه و بشارت آزادى انسانها از اسارت فقر و تهیدستى به شمار مى رود»(23) حضرت امام در بیانى دیگر، ضمن رد آشتى
بین سرمایه داران زالوصفت و روحانیون متعهد، مفاسد اسلام سرمایه دارى را برمى شمارد و پذیرفتن چنین اسلامى را خفت و خواریى مى داند که با شرافت انسانى و اسلام ناب در تعارض است. «علماى اصیل هرگز زیربار سرمایه داران و پول پرستان و خوانین نرفته اند و همواره این شرافت را براى خود حفظ کرده اند و این ظلم فاحشى است که کسى بگوید دست روحانیت اصیل طرفدار اسلام ناب محمدى صلى الله علیه وآله با سرمایه داران در یک کاسه است. روحانیت متعهد به خون سرمایه داران زالوصفت تشنه است و هرگز با آنان سرآشتى نخواهد داشت...»(24) آرى! طرفدار اسلام ناب محمدى صلى الله علیه وآله ، هرگز با مرفهین بى دردى کنار نخواهد آمد؛ چرا که اسلام ناب محمدى صلى الله علیه وآله با اسلام غیراصیل و آمریکایى بر سر یک سفره نمى نشیند. از این رو شناساندن این حقیقت که اسلام سرمایه دارى، اسلامى غیراصیل و بدلى است، از وظایف مهم روحانیون متعهد به شمار مى رود.
طرفداران اسلام راحت طلبى سعیشان در این است که راحت طلبى را با دیندارى، یک جا جمع نمایند و پرواضح است آنچه که معارض با راحت طلبى و منفعت شخصى آنها باشد را، نخواهند پذیرفت و براى حفظ رفاه خویش از کمک به دیگران پرهیز کرده و غیر از خودشان، همه را به هیچ مى انگارد. در صدر اسلام کسانى بودند که هرگاه خطرى
احساس مى کردند خود را در خانه ها محبوس مى کردند و به بهانه حفاظت از خانه و فرزندان، از رفتن به جنگ سرباز مى زدند و هرگاه بحث غنائم پیش مى آمد، دندان تیز کرده و خواهان سهم خویش از غنائم بودند و در صورتى که پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله به آنها چیزى نمى داد، نسبت حسادت به آن حضرت مى دادند. هنگامیکه پیامبر صلى الله علیه وآله از حدیبیه به سوى مدینه مى رفت، عده اى از اعراب از رفتن و همراهى با آن حضرت سرباز زدند. خداوند به آن حضرت فرمود: اینان پیش تو آمده و بهانه تراشى خواهند کرد. و وقتى آن حضرت به همراه مؤمنینى که همراه ایشان بودند برگشتند، به حضور حضرت شتافته و علت همراه نشدن خود را محافظت از اموال و اولاد و خانه عنوان کردند: «سَیَقُولُ لَکَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الأَْعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا فَاسْتَغْفِرْ لَنا» یعنى: اعراب بادیه نشین که از حضور در جنگها در سفر فتح مکه، تخلف مى ورزند براى عذر و تعلل خواهند گفت: ما را محافظت اهل بیت و اموالمان، از آمدن بازداشت.(25) آنگاه خداوند مى فرماید: اینان دروغ مى گویند، واقعیت آن است که آنها فکر نمى کردند پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله به همراه مؤمنین بر گردند، به همین دلیل از ترس کشته شدن نیامدند: «بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ یَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُوءْمِنُونَ إِلى
أَهْلِیهِمْ أَبَداً وَ زُیِّنَ ذلِکَ فِی قُلُوبِکُمْ وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَ کُنْتُمْ قَوْماً بُوراً»(26) یعنى: بلکه شما پنداشتید که رسول و مؤمنان با او به سوى وطن و اهل بیت خود هرگز برنخواهند گشت و این خیال در دل شما بخطاء جلوه کرد و بسیار گمان بد و اندیشه باطلى کردید و مردمى در خور قهر و هلاکت بودید. جالب آن که، همین افراد که از رفتن به جنگ سرباز زدند، هنگامى که بحث غنائم پیش آمد، خواهان غنیمت شدند: «سَیَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلى مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها ذَرُونا نَتَّبِعْکُمْ» یعنى: هنگامى که شما براى به دست آوردن غنایمى حرکت کنید، متخلفان (حدیبیه) مى گویند: بگذارید ما هم در پى شما بیاییم.(27) وقتى به آنها گفته شود: کسى که تخلف کرده بهره اى از آن نمى برد خواهند گفت شما به ما حسادت مى کنید: «فَسَیَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنا بَلْ کانُوا لا یَفْقَهُونَ إِلاّ قَلِیلاً» یعنى: بزودى مى گویند شما با ما حساد مى ورزید. بلکه آنها جز عده قلیلى همه بى ایمان و جاهل و نادانند.(28) آرى! راحت طلبان، تنها زمانى که بحث منفعت پیش آید به سراغ دین و مؤمنین مى روند... در حالیکه طرفدار اسلام ناب در صورت نیاز هم آن را در راه حق و به جهت کمک به محرومین انفاق مى کند: «لکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ
بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الآْخِرِ وَ الْمَلائِکَةِ وَ الْکِتابِ وَ النَّبِیِّینَ وَ آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ»(29) یعنى: نیکى آن است که کسى ایمان بیاورد به خدا و روز قیامت و به ملائکه و به کتابهاى نازل شده از طرف خداوند؛ بدهد مال را، با این که به مال علاقه دارند. «طرفداران اسلام ناب و مؤمنین واقعى کسانى هستند، بذل مال نموده نشر خیر مى کنند و به دیگران کمک مى کنند در حالى که بر آنها واجب نیست؛ اما با این وجود نمى گذارند محتاجین چرخه زندگیشان از حرکت باز ایستد.»(30) حضرت امام رحمه الله با افشاگرى خویش، چهره کسانى که منافع خود را بر احکام دین مقدم مى کنند بخوبى روشن نمود. «از صدر اسلام تاکنون دو طریقه، دو خط بوده است: یک خط، خط اشخاص راحت طلب که تمام همشان به این است که یک طعمه اى پیدا بکنند و بخورند و بخوابند و عبادت خدا هم آنهایى که مسلمان بودند مى کردند؛ اما مقدم هر چیزى در نظر آنها راحت طلبى بود... یکدسته دیگر هم انبیاء بودند... تمام عمرشان را صرف مى کردند در این که با ظلمها و با چیزهایى که در ممالک دنیا واقع مى شود، همشان را اینها صرف مى کردند در مقابله با اینها... من در طول نهضت، اشخاصى را دیدیم، بسیار هم مردم نماز خوان
و ملا و معتبر و اینها بودند، لکن در همان یورش اول که سازمان امنیت برد و یک دسته اى را اذیت کرد و زد، راحت طلبى را برداشتند و انتخاب کردند و کنار نشستند؛ و حالا یا ساکت نشستند و یا بعضى هم ساکت نشدند و کنار ننشستند؛ یعنى موافقت کردند با دستگاه»(31) حضرت امام رحمه الله در جاى دیگر بیان مى کند که نباید به چنین افرادى فرصت داد که بر پستهاى کلیدى تکیه زنند؛ زیرا چنین افرادى با کوچکترین فشار، دنیاطلبى را بر مى گزینند و بیم آن مى رود که انقلاب را یکشبه بفروشند: «آنهایى که در خانه هاى مجلل راحت و بى درد آرمیده اند و فارغ از همه رنجها و مصیبتهاى جانفرساى ستون محکم انقلاب و پابرهنه هاى محروم، تنها ناظر حوادث بوده اند و حتى از دور هم دستى بر آتش نگرفتند، نباید به مسؤولیتهاى کلیدى تکیه کنند، که اگر به آنجا راه پیدا کنند چه بسا انقلاب را یکشبه بفروشند، و حاصل همه زحمات ملت ایران را بر باد دهند، چرا که اینها هرگز عمق راه طى شده را ندیده اند و فرق و سینه شکافته نظام و ملت را به دست از خدا بیخبران مشاهده نکرده اند... .»(32)
از آنجا که این گروه به ظواهر اسلام اهمیت زیادى مى دهند، شناخت آنها از
مسلمانان واقعى، کارى بس دشوار است و به همان اندازه خطرناک نیز هستند، چرا که آنها در عمق جامعه اسلامى نفوذ کرده اند و جدا ساختن آنها از مسلمانان واقعى نیاز به درایت و تیزهوش و یا به عبارت درست تر نیاز به موهبت الهى دارد. «در حالات عبدالله ذى الحویصره رأس خوارج آوردند: که عبادت وى باعث تعجب همگان شد. اصابه از انس روایت کرد که در زمان رسول خدا علیه السلام
مردى بود که تعبد و اجتهادش ما را به تعجب واداشت و او را براى حضرت توصیف کردیم اما حضرت وى را نشناخت. تا این که روزى به طرف ما مى آمد او را به حضرت نشان دادیم. حضرت وقتى او را دید فرمود: از شخصى خبر مى دهید که از چهره اش علامت شیطان هویداست.(33) وقتى به نزدیک حضرت و یارانش آمد سلام نکرد. حضرت فرمود: آیا براى این نبود که خیال کردى از همه بالاتر هستى؟ گفت: آرى.»(34) «و او همان کسى است که به پیامبر عرض کرد: غنائم را به عدالت تقسیم کن. حضرت فرمود: واى بر تو! اگر من عادل نباشم پس چه کسى عادل است؟! آنگاه فرمود: از نژاد وى افرادى به وجود مى آیند، که نمازشان و روزه شان شما را به تعجب وا مى دارد و اینان چنان از دین خارج مى شوند که تیر از کمان خارج مى شود.»(35) آرى! آن زمان که حضرت از وجود فتنه اى عظیم در جامعه اسلامى خبر داد، کسى نمى توانست عمق خیانت این گروه را تصور کند. تا در جنگ نهروان که بزرگترین رویارویى اسلام حقیقى و اصیل با مقدس مآبها بود دشمنان در لباس دوست درآمده، مشخص شدند. هر چند جنگ نهروان به معناى پایان کار این گروه شوم نبود و وقتى از
امیرالمؤمنین علیه السلام بعد از جنگ نهروان سؤال مى شود، یا امیرالمؤمنین! آیا این قوم از بین رفتند؟ فرمود: «کلا و الله انهم نطف فى اصلوب الرجال و قرارات النساء کلما نجم منهم قرن قطع حتى یکون آخرهم لصوصا سلاّبین» یعنى: نه، سوگند بخدا آنها نطفه هاى در پشت پدران و رحم مادران وجود خواهند داشت هرگاه که شاخى از آنان سر برآورد قطع مى گردد، تا این که آخرینشان به راهزنى و دزدى تن در مى دهند.(36) مقدس مآبان قرنها بعد، در چهره هاى متفاوت اما با همان انگیزه و روش، به وجود آمدند تا تیشه بر ریشه اسلام ناب محمدى صلى الله علیه وآله بزنند؛ اما فریاد امام امت رحمه الله و هشدار آن بزرگوار که همانند اجداد طاهرینش، هشدارى از سر دلسوزى و احساس خطر بود، خطرى که نه تنها در کمین انقلاب اسلامى، که در کمین اسلام ناب محمدى نشسته بود را از سر آن دور ساخت. از این رو روحانیت متعهد و مسلمانان طرفدار اسلام ناب، مى بایست با تمام وجود هوشیار بوده و مبارزه با آنها را جدى بگیرند و ذره اى از آنان غافل نشوند: «در حوزه هاى علمیه هستند افرادى که علیه انقلاب و اسلام ناب محمدى صلى الله علیه وآله فعالیت دارند. امروز عده اى با ژست تقدس مآبى چنان تیشه به ریشه دین و انقلاب و نظام مى زنند
که گویى وظیفه اى غیر از این ندارند. خطر تحجرگرایان و مقدس نمایان احمق در حوزه هاى علمیه کم نیست.»(37) البته وجود چنین گروهى در جامعه اسلامى به صدر اسلام بر مى گردد و ضربه هاى بس خطرناک، توسط این گروه بر پیکر اسلام وارد شده است که برخى از آنها غیرقابل جبران است: «ما باید این تأسف را بگور ببریم که نگذاشتند آن طورى که حضرت امیر مى خواست حکومت تشکیل بدهد. جنگهاى که در داخل پیش آوردند آنهایى که مدعى اسلام بودند و با اسم اسلام با ایشان معارضه کردند، و با اسم اسلام، اسلام را کوبیدند و با اسم قرآن کریم ایشان را از مقصد باز داشتند. اگر آن حیله اى که معاویه و عمرو عاص به کار برده بودند، آنهایى که از طبقه مقدسین باصطلاح بودند مانع نشده بودند از این که حضرت امیر بشکند آن حیله را و آن حیله شکسته مى شد، سرنوشت اسلام غیر از این بود که حالا هست، نه غیر از آن بود که بعدها بود. شاید قضایاى امام حسن سلام الله علیه و آن ابتلائاتى که او پیدا کرد و قضیه کربلا پیش نمى آمد. و جرم و گناه همه این امور به گردن آن مقدسین نهروان بود که لعنت خدا از ازل تا ابد با آنها باشد...
یکدسته به اسم اسلام به دشمنى برخاستند، و یک دسته احمق هم که اطراف ایشان بودند باز به اسم قرآن دست ایشان را بستند، دست امیرالمؤمنین را.»(38) دقت در بیان حضرت امام رحمه الله این حقیقت تلخ را روشن مى سازد که ضربه هاى جبران ناپذیرى، توسط این افراد بر پیکر اسلام وارد شده است و این ضربات همچنان ادامه دارد؛ به همین دلیل، باید بسیار مواظب بود: «خون دلى که پدر پیرتان از این دسته متحجر خورده است هرگز از فشارها و سختیهاى دیگران نخورده است.»(39) اینان همیشه خواهند بود و تنها شیوه دین فروشى عوض شده است. این افراد چنان ضرباتى بر پیکر اسلام و مسلمین وارد کرده و مى کنند که بزرگترین انسانها را نیز دچار مشکل مى کند. کسانى که به تعبیر زیباى امیرالمؤمنین علیه السلام مردنمایان نامردى هستند که هدفى جز تیشه به ریشه دین زدن ندارند: «یا اشباه الرجال فلا رجال حلوم الاطفال و عقول ربات الحجال لوددت انى لم ارکم و لم اعرفکم معرفةً و الله جرّت ندما و اعقبت سرما قاتلکم الله لقد ملأتم قلبى قیحا و شحنتم صدرى غیظا» یعنى: اى مردنمایان نامرد، اى کودک صفتان بى خرد که عقلهاى شما به عروسان پرده نشین شباهت دارد. چقدر دوست داشتم که شما را هرگز نمى دیدم و هرگز نمى شناختم. شناسایى
شما که جز پشیمانى حاصلى نداشت و اندوهى غم بار، سرانجام آن شد. خدا شما را بکشد که دل من از دست شما پر خون و سینه ام از خشم مالامال است.(40) و از آنجا که خود هیچ هنرى ندارند و تحمل رشد و پیشرفت دیگران را نیز نمى توانند داشته باشند، بهترین کار را در این یافتند که دیگران را مرتد و کافر بدانند. به تعبیر مرحوم شهید مطهرى رحمه الله : «همیشه بى سوادها و نادانها و جاهلها، وقتى که در مقابل دانشمندها، با قدرتها و با هنرها قرار مى گیرند و مى بینند جامعه، براى اینها احترام قائل است، نمى دانند چه بکنند، ابزار دیگرى ندارند. اگر بگویند بى سواد است آثار علمى اش را مى بینند؛ اگر بگویند بى هنر است هنرش را دارند مى بینند؛ اگر بگویند بى عقل است عقلش را دارند مى بینند چه بگویند؟ آخرش مى گویند این دین ندارد و این کافر است.»(41) آرى براستى که: «آنقدر که اسلام از این مقدسین روحانى نما ضربه خورده است، از هیچ قشر دیگر نخورده است ...»(42)
شاید مهمترین مسأله در نگهدارى اسلام اصیل، شناختن مقدس مآبهایى است که تنها به ظواهر اسلام دل خوشند و هر چه که مخالف ظواهر اسلام باشد با آن به مخالفت مى پردازند. از آنجاییکه این افراد داراى عقل و منطق نیستند،
فهماندن حقائق دین به آنها کار سخت و طاقت فرساست. شهید مطهرى رحمه الله داستانى را نقل مى کند که شنیدنى است: «یک مرد ساده لوحى ما داشتیم که آدم خیلى مقدسى هم بود. او شنیده بود که نباید بدون اجازه به خانه وارد شد. شنیدم یک وقت در مشهد مى خواست وارد یکى از کاروانسراهاى بزرگ شود تا از همشهرى هایش خبر بگیرد. پشت در کاروانسرا ایستاد و یک کسى را فرستاد که اجازه هست من داخل شوم یا نه؟»(43) براستى چنین اسلامى چگونه با منافع شرق و غرب در تضاد است و چگونه دنیاداران بى درد از چنین اسلامى حمایت نکنند و آن را ترویج ننمایند؟ آیا صرف نماز خواندن و کارهاى عبادى اسلام را انجام دادن اما از کارهاى اجتماعى و سیاسى و فرهنگى اسلام غافل بودن، مصداق «نومن ببعض و نکفر ببعض» نیست؟ کسانى که مجریان احکام سیاسى و فرهنگى اسلام را با انواع تهمتها آزردند، آیا جز خدمت به دشمن، نام دیگرى بر آن مى توان نهاد؟! «راستى اتهام آمریکایى و روسى و التقاطى، اتهام حلال کردن حرامها و حرام کردن حلالها، اتهام کشتن زنان آبستن و حلیت قمار و موسیقى از چه کسانى صادر مى شود؟ از آدمهاى لامذهب یا از مقدس نماهاى متحجر و بى شعور؟»(44) «دیروز حجتیه ایها مبارزه را حرام کرده بودند
و در بحبوحه مبارزات تمام تلاش خود را نمودند تا اعتصاب چراغانى نیمه شعبان را به نفع شاه بشکنند، امروز انقلابى تر از انقلابیون شده اند!»(45) و در مورد ولایتى ها مى فرماید: «ولایتى هاى دیروز که در سکوت و تحجر خود آبروى اسلام و مسلمین را ریخته اند، و در عمل پشت پیامبر و اهل بیت عصمت و طهارت را شکسته اند و عنوان ولایت برایشان جز تکسّب وتعیّش نبوده است، امروز خود را بانى و وارث ولایت نموده و حسرت ولایت دوران شاه را مى خورند!»(46) نتیجه آن که: در طول تاریخ بهترین راه براى مبارزه با دین اصیل، ساختن دینى در مقابل آن بود که بت پرستى مشرکان بهترین شاهد بر صدق این ادعاست؛ چرا که در مقابل پرستش خداوند، که توسط دین اصیل ترویج مى شد، خداى بدلى و غیراصیل را جایگزین مى کردند تا آن گونه که خود مى خواهند، براى چنین خدا و چنین دینى تصمیم بگیرند، به گونه اى که با منافع آنها در تضاد نباشد. عده اى در این میان براى راحت طلبى و عده اى به خاطر کج فهمى و برخى نیز به خاطر نافهمى حقایق دین، بدین سمت سوق پیدا نمودند. به همین دلیل، در بین مسلمانان اسمى، شناخت مسلمان حقیقى، کارى سخت و طاقت فرساست و حضرت امام رحمه الله با ترسیم دو تفکر اسلام اصیل و
اسلام غیر اصیل و یا به تعبیر آن حضرت، اسلام آمریکایى مهمترین کار را در عصر حاضر انجام دادند، که عدم توجه به این تقسیم مى تواند پیامد خطرناکى براى کشورهاى اسلامى خصوصا انقلاب اسلامى داشته باشد. اگر تا دیروز از راه مقدس مابى، در مقابل دین موضع مى گرفتند، امروزه با طرح تعدد قرائت و پلورالیسم دینى، سعى در ترویج اسلامى دارند که به تعبیر حضرت امام رحمه الله مصداق اسلام آمریکاییست، هر چند مقدس مآبى نیز رواج دارد. از این رو تنها راه رسیدن به جامعه متمدن اسلامى آن گونه که اسلام ناب محمدى صلى الله علیه وآله ترسیم نمود و توسط اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام تفسیر و اجرا شده است شناخت اسلام حقیقى از اسلام غیراصیل و اسلام آمریکایى است و چنین امرى از عهده کسانى بر مى آید که دین واقعى را درک کرده باشند. آنچه که در بیانات حضرت امام رحمه الله آمده است معیار بسیار روشنى براى شناسایى اسلام غیر اصیل است که از اسلام جز عنوان چیزى نداشته و از محتوا تهى شده است. بنابراین شناخت چنین اسلامى از وظایف بسیار مهم اندیشمندان به خصوص روحانیون متعهد است. 1 محقق و نویسنده. 2 صحیفه امام، نشر مؤسسه آثار امام خمینى رحمه الله ، ج 21، ص 121. 3 همان، ج 21،
ص 278. 4 همان، ج 21، ص 240. 5 مسعودى، مروج الذهب، مصر، ج 3، ص 363. 6 ویل دورانت، تاریخ تمدن عصر دین، فصل 10، نشر آموزش انقلاب اسلامى، 1368، ترجمه مرزبان و دیگران، ج 4، ص 247. 7 یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج 2، ص 217240. 8 نهج البلاغه، نامه 53، بند 71. 9 صحیفه امام، پیشین، ج 1، ص302. 10 شیخ عباس قمى، مفاتیح الجنان، نشر اوسه، 1379، چاپ چهارم، ص 781. 11 انبیا / 48. 12 صحیفه امام، ج 21، ص 280. 13 همان، ج 2، ص 487. 14 همان، ج 5، ص 243. 15 ر.ک.: صحیفه امام، پیشین، ج 20، ص 334. 16 همان، ج 21، صص 279280. 17 همان، ج 21، ص 240. 18 همان، ج 20، ص 333. 19 همان، ج 21، ص 280. 20 صف / 8. 21 زخرف / 2324. 22 صحیفه امام، پیشین، ج 20، ص 318. 23 همان، ج 20، ص 340. 24 همان، ج 21، صص 276277. 25 فتح / 11. 26 فتح / 12. 27 فتح / 15. 28 همان. 29 بقره / 177. 30 ر.ک.: سید محمدحسین طباطبایى، المیزان، نشر دار الکتب الاسلامیه، 1397، ج 1، ص 437. 31 صحیفه امام، پیشین، ج 14، صص 519521. 32 همان،
ج 20، صص 333334. 33 در روایت «لسعفة الشیطان» آمده است و لبعف بمعناى دُمَل است که در چهره به وجود مى آید. 34 علامه عسکرى، معالم المدرستین، نشر مؤسسه نعمان، بیروت، 1410، ج 1، ص 68. 35 محمد بن اسماعیل بخارى، صحیح بخارى، نشر دار الفکر، بیروت، 1401، ج 8، ص 152. 36 نهج البلاغه، خطبه 60، نسخه المعجم. 37 صحیفه امام، پیشین، ج 21، ص 278. 38 همان، ج 18، صص 408409. 39 همان، ج 21، ص 278. 40 نهج البلاغه، نسخه المعجم، خطبه 27، بند 13. 41 شهید مطهرى، سیرى در سیره ائمه اطهار، نشر صدرا، 1373، ص 43. 42 صحیفه، ج 21، ص 380. 43 آشنائى با قرآن، نشر صدرا، 1369، ج 4، ص 82. 44 صحیفه امام، پیشین، ج 21، ص 281. 45 همان. 46 همان.
مجله رواق اندیشه، شماره 30 گلایرى، على
اصل عدم تحقیر مهمترین اصل در روابط اجتماعى است و انسان زمانى مى تواند به این اصل مهم دست یابد که خود را بشناسد و بداند همه در مقابل موجودى که خیر مطلق و خالق همه موجودات است، ضعیف بوده و وابسته به او هستند. در این مقاله با توجه به آیات و روایات به اصل عزتمندى انسان پرداخته شده است؛ و با عنایت به آیه 139 سوره نساء که مى فرماید: همه عزّتها از آن خداست؛ حال، خداوند این عزت را به هر کس که بخواهد ارزانى مى کند؛ چنان که در آیه 8 سوره منافقون افرادى که به خاطر اتصال به منبع الهى داراى عزت شدند را معرفى مى کند و مى فرماید: «لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُوءْمِنِینَ» و اگر کسى به این مرحله رسید داراى ویژگیهایى چون نترسیدن، محدود نبودن، اعتقاد کامل به هدف و براى همیشه زنده بودن مى شود. و در زمان ما حضرت امام خمینى«سلام الله علیه» با رسیدن به این مرحله حقیقةً داراى این ویژگیها شد و منادى عزت مسلمین در عصر حاضر گردید. هر انسانى از آن جهت که انسان است داراى حقوقى مى باشد و در جامعه اى که زندگى مى کند باید این حقوق به رسمیت شناخته شود و از
آنجا که انسان مدنى الطبع است، یعنى به گونه اى خلق شده است که حوائج خود را به کمک همنوعان خویش برآورده مى سازد، توجه به این نکته یعنى به رسمیت شناخته شدن حقوق افراد در جامعه جدى تر مى شود؛ از طرفى وجود برخى نارساییهاى مادى و معنوى موجب مى شود عده اى موج سوار، خود را قیم بقیه دانسته و آنها را تحت فشار قرار دهند تا کارهاى آنها و سرنوشت آنها را آن گونه که خود مى خواهند رقم بزنند؛ و از طرف دیگر به خاطر وجود همین نارساییها برخى حاضرند خود را تحت اختیار چنین انسانهایى قرار داده و تحت سیطره آنان قرار گیرند، در حالى که شاید بتوان مدعى شد یکى از مهمترین مؤلفه هایى که بشر به دنبال آن مى باشد مسأله داشتن آبرو، احترام و عزت در بین افراد جامعه است. اسلام به عنوان دینى که منطبق با فطرت انسانى است و به نداى درونى انسانها پاسخ مى دهد این امر طبیعى را مورد امضا و تأکید جدى قرار داده است به گونه اى که در روابط اجتماعى اصل عدم تحقیر را مطرح مى سازد؛ چرا که لازمه رسیدن به این نقطه یعنى، احترام به حقوق دیگران و داشتن آبرو در اجتماع مدیون دو امر است: 1 هیچ انسانى حق ندارد خود را تحقیر کند، تا زمینه
استعمار خویش را توسط دیگران فراهم سازد و براى رسیدن به برخى از امور خود را پیش دیگران تحقیر نماید و باعث تسلط دیگران بر خویش شود. 2 هیچ کسى حق ندارد دیگران را تحقیر کند؛ در این مسأله فرقى نیست که طرف مقابل مسلمان باشد یا غیر مسلمان، بلکه مهم این است که هر کس انسان است، باید به حقوق او توجه شود. این اصل عدم تحقیر را در هر دو وجه آن در کلمات حضرت امیرالمؤمنین على علیه السلام مى توان یافت؛ چرا که از یک طرف مى فرماید کسى حق ندارد خود را تحقیر کند: «اکرم نفسک عن کل دنیة و ان ساقتک الى الرغائب فانک لن تعتاض بماتبذل من نفسک عوضا و لا تکن عبد غیرک قد جعلک الله حرا.»(2) نفس خویش را از هر پستى عزیزدار اگر چه تو را به آنچه مى خواهى برساند؛ بدرستى که آنچه بدست مى آورى نمى تواند عوض آن عزت نفسى که از دست مى دهى باشد؛ و بنده دیگرى مباش که خداوند تو را آزاد آفریده است. از طرف دیگر مى فرماید کسى حق ندارد دیگران را تحقیر کند: «و لا تکونّن علیهم سبعا ضاریا فانهم صنفان اما اخ لک فى الدین او نظیر لک فى الخلق»(3) مانند حیوان درنده بر آنان متاز بدرستى که مردم دو
دسته اند یا برادران دینى تو هستند یا مانند تو از حیث خلقت، انسان هستند. بنابراین اصل عدم تحقیر مهمترین اصل در روابط اجتماعى است و انسان زمانى مى تواند به این اصل مهم دست یابد که خود را بشناسد و بداند همه در مقابل موجودى که خیر مطلق و خالق همه موجودات است ضعیف بوده و وابسته به او هستند و همان طور که انسانها را ایجاد کرد و داراى سیر نزولى بودند «انا لله»، دوباره به سوى او برخواهند گشت «الیه راجعون»(4)؛ پس باید تنها به وى پاسخگو بود و تنها از وى دستور گرفت و خداوند بر همه چیز آگاه است؛ «وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ»(5) و نسبت به هر چیزى تواناست؛ «بکل شىء قدیر»(6) و همه عالم محتاج به او هستند و او از همه کس بى نیاز است؛ «أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللّهِ وَ اللّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ»(7)؛ و با رحمت واسعه خویش به هستى نظر دارد: «قُلْ لِمَنْ ما فِی السَّماواتِ وَ الأَْرْضِ قُلْ لِلّهِ کَتَبَ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ»(8) بگو آنچه در آسمان و زمین است از آن کیست؟ بگو از آن خداوندى است که بر خویش رحمت و بخشایش را فرض و واجب کرد. زمانى که انسان این رابطه اى که بین او و خداوند متعال است را باور
نماید و در جهت استحکام آن بکوشد و همیشه به ذات اقدس الهى توجه داشته باشد به طور طبیعى همه چیز براى او در مقایسه با عظمت خداوند بزرگ، کم ارزش مى شود و تنها به او تمسک مى کند و تنها براى او خضوع مى کند، و وقتى به خداوند قادر، توکل نماید، دیگر هیچ کس نمى ماند که خود را در مقابل آنها خوار نماید؛ و از طرف دیگر چون در مقابل چنین موجود با عظمتى قرار مى گیرد خویش را فردى ضعیف و وابسته به او مى داند؛ دیگر جایى براى گردن فرازى و برخوردهاى قیم مآبانه نمى ماند؛ از این رو نسبت به دیگران احترام قائل است؛ چرا که خود و همه را در مقابل او مساوى مى داند؛ براى همین است که هدف بعثت انبیا عبادت خداوند و اجتناب از طاغوت عنوان شده است: «وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ»(9) در هر امتى رسولى را فرستادیم تا مردم را به عبادت خداوند و اجتناب از طاغوت دعوت نمایند. عبادت کردن خداوند، یعنى، طى طریقى که خداوند براى انسان در نظر گرفته است و انسانى که در این مسیر قرار مى گیرد رحمت الهى شامل او مى شود و در مسیر نسیم رحمت الهى قرار مى گیرد و چنین انسانى چون متصل
به دریا مى شود خود نیز دریا مى شود از این رو در قرآن کریم عزت را از آن خداوند مى داند. «الَّذِینَ یَتَّخِذُونَ الْکٰافِرِینَ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ أَ یَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلّٰهِ جَمِیعاً» (10) آن گروه که کافران را دوست دارند نه مؤمنان را آیا نزد کافران عزت را مى طلبند؟! بدرستى که عزت، همه نزد خداوند است. عزت یعنى: قاهرى که مقهور نمى شود و غالبى که مغلوب نمى شود، حقیقةً مختص به خداست و غیر خداوند فى نفسه ذلیل است و هیچ چیزى را مالک نیست؛(11) حال خداوند این عزت را به هر کس که بخواهد ارزانى مى کند؛ «تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ»(12) هر کس را بخواهد عزیز مى کند و هر کس را بخواهد ذلیل مى کند. چون در ابتداى این آیه مى فرماید خداوند به هر کسى بخواهد ملک مى دهد و از هر کس بخواهد مى گیرد، مرحوم علامه طباطبائى رحمه الله از آن استفاده مى کند که عزت از فروعات ملک است و چون ملک از آن خداوند است پس عزت نیز از آن خداوند است.(13) آنگاه در آیه شریفه دیگرى افرادى که به خاطر اتصال به منبع الهى داراى عزت شدند را معرفى مى کند؛ «لِلّٰهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ» (14) عزت براى خداوند و براى رسولش و براى مؤمنین است. اگر کسى به این مرحله رسید داراى ویژگیهایى مى شود که در
ذیل به برخى از آنها اشاره مى کنیم:
با اتصال انسان به منبع لایزال الهى دیگر چیزى او را به هراس نخواهد افکند؛ «أَلاٰ إِنَّ أَوْلِیٰاءَ اللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ» (15) بدرستى که اولیاى الهى داراى خوف و ترس و نگرانى نیستند. سرش آن است که ذات اقدس الهى از هیچ کس واهمه ندارد و هیچ چیز خداوند را محزون نمى کند؛ براى این که همه در مقابل خداوند خوار و ذلیل هستند. «الحمد لله الذى لیس له معادل یعادله و لا شبیه یشاکله و لا ظهیر یعاضده قهر بعزته الاعزاء و خضع لعظمته العظماء و بلغ بقدرته ما یشاء»(16) ستایش مخصوص خدایى است که نه کسى مقابلش به خصومت برخیزد و نه شریکى که مانندش باشد و نه معینى که مددکار او باشد؛ عزیزان در مقابل عزتش همه مقهورند و بزرگان در پیشگاه عظمتش فروتن و خاضعند و قدرت کاملش به هر چه خواهد رساست. وقتى انسانى به چنین منبعى متصل باشد هرگز نخواهد ترسید؛ زیرا همانگونه که ذات اقدس الهى مقهور کسى واقع نمى شود چنین انسانى نیز مقهور کسى واقع نخواهد شد و همانگونه که همه در مقابل خداوند خاضع هستند در مقابل چنین انسانى خضوع مى کنند و وقتى عوامل ترس یعنى مقهور واقع شدن و... از
بین رفت، ترس نیز از بین خواهد رفت. مرحوم علامه امینى رحمه الله در الغدیر به هشت سند روایت مى کند وقتى حضرت امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام در لیلة المبیت در جایگاه پیامبر خوابید جبرئیل نزد سرش و میکائیل در پایین پاى على علیه السلام نشسته و مى گویند به به آفرین، خدا به تو بر فرشتگان افتخار و مباهات مى کند.(17) بر این اساس است که حضرت امام رحمه الله در مقابل شرق و غرب ایستاد و هرگز واهمه نداشت و با آن همه فشارها و تحریمهایى که علیه ایران بود حضرت امام خمینى رحمه الله بدون ذره اى وحشت در مقابل آنها ایستاد و جالب آن که خودش مى فرماید: «والله تا حالا نترسیدم، آن روز هم که مى بردنم آنها مى ترسیدند، من آنها را تسلى مى دادم که نترسید.»(81)
از آنجا که ذات اقدس الهى در مرزها نمى گنجد و پروردگار تمام عالمیان است «رب العالمین»(19) چنین انسانى که خود را متصل به ذات اقدس الهى نمود و متصل به این دریا شد هرگز محدود به مکان جغرافیایى خاص نیست و براى این است که نسبت به همه احساس مسؤولیت مى کند و نسبت به همه دل مى سوزاند؛ از این رو پیامبر گرامى اسلام به مردم ایران نامه مى نویسد، گرچه خود در جزیرةالعرب است؛ پس مؤمن واقعى و
مسلمان پیرو چنین پیامبرى نمى تواند نسبت به دیگران بى تفاوت باشد؛ براى همین است که اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام فرمودند: «من اصبح و لم یهتم بامور المسلمین فلیس بمسلم»(20) کسى که صبح کند در حالى که نسبت به امور مسلمانان بى اهمیت باشد مسلمان نیست. زیرا چنین کسى خدایى نمى اندیشد، در حالى که رحمت الهى بر همه هستى گسترده شده است؛ «و رحمته وسعت کل شىء»(21) پس انسانى که نسبت به مسلمانان دیگر بى تفاوت است یا حتى نسبت به سایر مردم بى تفاوت است، بهره اى از اسلام نبرده است؛ «من سمع رجلا ینادى یا للمسلمین و لم یجبه فلیس بمسلم»(22) اگر مسلمانى، استغاثه کسى هر چند غیرمسلمان را بشنود و به آن پاسخ ندهد، مسلمان نیست. سرش آن است که انسانیت محور اصلى تعلیمات اسلامى است و این اصل نباید به فراموشى سپرده شود و همه انسانها بندگان خداوند هستند و در تاریخ اسلامى فراوان به چشم مى خورد که ائمه طاهرین علیهم السلام در دستگیرى از غیر شیعه و غیرمسلمان کوتاهى نکردند؛ به عنوان نمونه زمانى که حضرت على علیه السلام مى شنود خلخال از پاى زنى غیر مسلمان گرفته مى شود مى فرماید: اگر مرد مسلمان به خاطر این موضوع بمیرد من او را سرزنش نمى کنم.(23) و حضرت امام قدس سره چون اجداد طاهرینش نسبت
به امور مسلمانان و مردم جهان بى تفاوت نبود؛ به این جهت از یک طرف با معرفى آمریکا به عنوان شیطان بزرگ، طاغوت زمان را به مسلمانان معرفى مى کند و از سوى دیگر با اعلام روز جمعه آخر ماه مبارک رمضان هر سال به عنوان روز قدس، خود و دیگران را در سرنوشت مردم فلسطین شریک مى کند(24) تا مبادا این کشور مسلمان به دست فراموشى سپرده شود و براى چنین انسانهایى منطقه جغرافیایى خاصى مطرح نیست، بلکه وطن آنها هر کجایى است که مظلومى در آنجا محتاج به کمک و یارى است. این وطن مصر و عراق و شام نیست این وطن شهریست کو را نام نیست
از آنجا که چنین انسانهایى تربیت شده مکتب اهل بیت علیهم السلام هستند و آنها نیز تربیت شده ذات اقدس الهى هستند(25) و به مقام یقین رسیده اند به آنچه مى گویند و به آنچه انجام مى دهند اعتقاد کامل دارند؛ از این رو راهى را که پیش گرفته اند ثابت قدم بوده و در این راه از هیچ چیزى واهمه نداشته و عقب نشینى نمى کنند. توضیح: قرآن کریم اولیاى خداوند و اولیاى شیطان را معرفى مى کند و اولیاى الهى را کسانى مى داند که دچار ترس و حزن نمى شوند؛ «أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللّهِ لا
خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ»(26) آن گاه خصوصیت اولیاى الهى را چنین معرفى مى کند: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّکاةَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ»(27) کسانى که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند و اقامه نماز کرده و زکات مى دهند، براى آنها مزد و پاداشى نزد پروردگار است و داراى ترس و حزن نیستند. اما در مقابل، اولیاى شیطان دچار شک، تردید و دو دلى خواهند شد؛ در نتیجه دچار وحشت و حزن مى شوند؛ یعنى، سر عدم خوف اولیاى الهى، اعتقاد و یقین آنهاست؛ این مطلب با بیان مشخصات اولیاى شیطان به خوبى روشن مى شود. قرآن کریم مى فرماید: «إِنَّ الشَّیاطِینَ لَیُوحُونَ إِلى أَوْلِیائِهِمْ»(28) شیاطین به اولیاى خویش وحى مى کنند. و ولىّ شیطان را کسانى معرفى مى کند که دچار شک و دو دلى هستند: «وَ ما کانَ لَهُ عَلَیْهِمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاّ لِنَعْلَمَ مَنْ یُوءْمِنُ بِالآْخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْها فِی شَکٍّ»(29) شیطان بر مردمان تسلطى نداشت (بلکه از حرص دنیا پیرو او شدند) و شیطان را بر این داشتیم تا به امتحان، آن کس که به عالم قیامت ایمان آورد، از آن کس که شک دارد معلوم گردانیم. پس هنگامى که انسانى دچار شک شود، شیطان بر
او تسلط پیدا مى کند؛ از این رو براى چنین انسانى یک وسوسه کافى است تا به مسیر شیطانى سوق پیدا کند؛ «یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النّاسِ»(30) براى همین، شیطان در قیامت نسبت به پیروان خویش طلبکار است؛ «فَلا تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ»(31) مرا سرزنش نکنید بلکه خود را سرزنش نمایید؛ پس از آنجا که انسان دچار شک، با کوچکترین اشاره اى از مسیر منحرف مى شود، وقتى در قیامت به اشتباه خویش پى مى برد و شیطان را مقصر انحراف خویش مى داند، شیطان او را سرزنش مى کند؛ چون دچار شک شد، اسیر شیطان گردید و گرنه انسانى که در مسیر الهى گام بر دارد دچار شک نشده در نتیجه دچار دلهره و وسواس نشده و شیطان نیز بر او مسلط نمى شود. بنابراین اگر کسى از اولیاى الهى باشد دچار شک و تردید نخواهد شد و به مسیرى که انتخاب نموده با اطمینان، به کمک و عنایت الهى اعتقاد کامل داشته و از آن عدول نخواهد کرد؛ از این رو حضرت امام رحمه الله هرگز از راهى که انتخاب کرد پشیمان نشد و هرگز تسلیم فشارها نشد. مرحوم شهید مطهرى رحمه الله در این باره مى گوید: «از قرارى که به من اطلاع داده اند چند روز پیش، کارتر به آیت الله خمینى راجع به بختیار اخطار کرد، که هر دو ابر قدرت بر
روى این دولت توافق دارند و شما حساب کار خودتان را بکنید، اما این مرد بزرگ اعتنایى به این تهدید نکرد. «من که قریب دوازده سال در خدمت این مرد بزرگ تحصیل کرده ام باز وقتى که در سفر اخیر به پاریس به ملاقات و زیارت ایشان رفتم چیزهایى از روحیه او درک کردم که نه فقط بر حیرت من بلکه بر ایمانم نیز اضافه کرد؛ وقتى برگشتم، دوستانم پرسیدند چه دیدى؟ گفتم چهار تا «آمَنَ» دیدم؛ «آمَنَ بهدفه» به هدفش ایمان دارد؛ دنیا اگر جمع بشود نمى تواند او را از هدفش منصرف کند. «آمن بسبیله» به راهى که انتخاب کرده ایمان دارد؛ امکان ندارد بتوان او را از این راه منصرف کرد؛ شبیه همان ایمانى که پیغمبر به هدفش و به راهش داشت. «آمن بقوله»؛ در میان همه رفقا، دوستانى که سراغ دارم احدى مثل ایشان به روحیه مردم ایران ایمان ندارد. و بالاخره از همه مهمتر «آمن بربّه»؛ در یک جلسه خصوصى ایشان به من گفت فلانى این ما نیستیم که چنین مى کنیم، من دست خدا را به وضوح حس مى کنم.»(32) آرى انسانى که خویش را به خداوند فروخته باشد، «إِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُوءْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ»(33) خداوند از مؤمنین نفسشان را مى خرد، دیگر از چیزى وحشت نخواهد داشت و
هدفى را که بر مى گزیند هدف الهى است؛ چرا که خداوند مسیر را به چنین انسانى نشان خواهد داد؛ «وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا»(34) هر کس در راه ما (خداوند) جهاد کند ما نیز راه را به او نشان خواهیم داد و مسیرى را که خداوند نشان دهد، دیگر انحرافى در آن نیست؛ پس تردیدى در آن نخواهد بود؛ از این رو چنین انسانهایى نه تنها خود از مسیرى که انتخاب کردند بر نمى گردند، بلکه دیگران نیز به خاطر صلابت، جدیت و اعتقاد راسخ آنها نیرو گرفته و به آن سمتى که چنین انسانهایى مى روند سوق پیدا مى کنند؛ «وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النّاسِ»(35) براى او نورى است که به وسیله آن بین مردم مى رود. و خاصیت نور این است که هم خود روشن است و هم اطراف خود را روشن مى کند.
از آنجا که ذات اقدس الهى زمان بردار نیست و براى همیشه زنده است، «وَ تَوَکَّلْ عَلَى الْحَیِّ الَّذِی لاٰ یَمُوتُ» ؛(36) انسانى که خود را در مسیر رحمت الهى قرار داد، زنده خواهد ماند و براى چنین انسانى مرگ معنا ندارد؛ از این رو حضرت امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام مى فرماید: «العلماء باقون ما بقى الدهر اعیانهم مفقودة و امثالهم فى القلوب موجودة»(37)
علما زنده هستند تا وقتى که دهر و زمان است؛ گرچه بدنشان از دنیا مى رود و در میان مردم نمى باشند، اما یاد آنها در دلها همیشه زنده است. به خاطر همین است که کلامشان براى همیشه حجت است و آنها براى همیشه دلیل راه مى باشند؛ از این رو حضرت مى فرماید: «نصب نفسه لله سبحانه فى ارفع الامور من اصدار کل وارد علیه و تصیر کل فرع الى اصله مصباح ظلماتٍ کشاف عشوات مفتاح مبهمات دفّاع معضلات دلیل فلوات... فهو من معادن دینه و اوتاد ارضه»(38) در برابر خداوند خود را به گونه اى تسلیم کرد که هر فرمان او را انجام مى دهد و هر فرعى را به اصلش باز مى گرداند؛ چراغ تاریکیها و روشن بخش تیرگیها، کلید درهاى بسته و برطرف کننده دشواریها و راهنماى گمراهان در بیابانهاى سرگردانى است؛ پس چنین انسانى از گنجینه هاى آیین خدا و از ارکان زمین است. براى همین، کلامشان همیشه نافذ و راهشان همیشه مستدام است. هنگامى که خداوند چنین نعمتى را به انسانها ارزانى کند اگر آن نعمت را سبک بشمارند آن را بر مى دارد؛ زیرا خداوند با هیچ کس عهد اخوت نبسته است. «ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى قَوْمٍ حَتّى یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»(39) خداوند هیچ نعمتى را از قومى نمى گیرد
مگر آن که خودشان آن را از دست بدهند. و بى تفاوت بودن در مقابل چنین نعمتى از طرف ذات اقدس الهى بى پاسخ نخواهد ماند. «مَنْ یُبَدِّلْ نِعْمَةَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُ فَإِنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ»(40) هر کس نعمت خدا را بعد از آن که در اختیارش قرار گرفت تغییر دهد باید بداند که خداوند در عقاب دادن شدید است. پس باشد که با حفظ این انقلاب اسلامى میراث گرانقدر آن یار سفر کرده قدردان نعمت الهى باشیم. 1 - مدرس حوزه، محقق و نویسنده. 2 نهج البلاغه، نامه 31، نسخه معجم، ص 128. 3 همان، نامه 53، ص 137. 4 بقره / 156. 5 بقره / 29. 6 بقره / 20. 7 فاطر / 15. 8 انعام / 12. 9 بقره / 156. 10 نساء / 139. 11 علامه طباطبایى، المیزان فى تفسیر القرآن، نشر دار الکتب الاسلامیه، ج 17، ص 20. 12 آل عمران / 26. 13 علامه طباطبایى، پیشین، ج 5، ص 121. 14 منافقون / 8. 15 یونس / 62. 16 حاج شیخ عباس قمى، مفاتیح الجنان، دعاى افتتاح. 17 علامه امینى رحمه الله ، الغدیر، نشر دار الکتب الاسلامیه، ج 2، ص 48. 18 امام خمینى رحمه الله ، صحیفه نور، ج 1، ص 293. 19 حمد /
ماهنامه اسلام و غرب، شماره 30 و 31
«تفکر دینى» نوعى اندیشه است که در آن متغیرهاى اندیشه و عمل انسان به صورت تابعهایى از ثابتهاى دینى عمل مى کنند. «ثابتهاى دینى» حقایق جاودانى هستند که در خارج از ذهن انسانى، چنان که وحى شده اند، وجود دارند. این ثابتها هرگز نابود یا دستخوش کاهش و افزایش نمى شوند. اما این ذهن و اندیشه انسان است که در چگونگى و میزان دریافت، جذب و عمل به آنها، شدت یا ضعف، نشان مى دهد که در عرف جامعه شناسى دینى، ولو به غلط، در صورت شدت و قدرت تفکر دینى از «زنده بودن دین» و در وضعیت عکس آن، از «نابودى و پایان حیات دین» سخن به میان مى آید. تفکر دینى که الزاما در جهت مخالف اندیشه هاى غیر دینى قرار مى گیرد، در حیات کلیه ادیان فراز و نشیبهاى متنوع و تبعات آنها را تجربه کرده است. در عصر ما که سرعت تحولات و آثار سوء مدنیت با شتاب مادى و به بن بست رسیدن تفکرات غیر دینى مولود آن، بشریت را در وادى دستیابى به بهزیستى و رستگارى واقعى سرگردان ساخته است، روند بازگشت بسوى تفکر دینى به عنوان راه اصلى نجات در سر تا سر
جهان آهنگ روبه رشدى یافته است.
با آنچه گفته شد، «احیاى تفکر دینى» نیز در واقع به چرخش درآوردن منظومه فکرى و عملى انسان در مدار ثابتهاى دینى است. این پدیده که طى 20 سال محققان و جامعه شناسان جهان، بویژه دنیاى غرب را به خود معطوف کرده و موضوع صدها سمینار، کنگره، کنفرانس، میز گرد، کتاب و هزاران مقاله و گزارش تحقیقى در مجامع علمى و رسانه هاى جمعى شده است، یک احیاگر بزرگ و نستوه به نام حضرت آیت الله العظمى امام خمینى (ره) و یک جغرافیاى آغاز به نام ایران اسلامى و انقلابى دارد. (1) موضوع اصلى این نوشتار، صرفا «گشودن باب تمهیدى براى تبیین این نقش بلا منازع، قاطع و روشن حضرت امام خمینى (ره) و اثرى گذارى عمیق و گسترده انقلاب اسلامى بر روند شتابان و فراگیر تفکر دینى در جغرافیاى اسلامى و سایر نقاط جهان است که گواه ما در این تلاش، اعترافات صریح یا مستتر و ضمنى برخى از خاورشناسان، جامعه شناسان، نویسندگان، رهبران دینى و آمار و حقایق منتشره در این زمینه مى باشد. از آن جمله پرو فسور دکتر راینهاردلو، مدیر انستیتوى پژوهشهاى فلسفى درها نوور آلمان (2) در کتابى که خلاصه مباحث 30 تن از متخصصان اسلامى، علماى الهیات مسیحى و
فیلسوفان را در سمینار «اسلام و مسیحیت در اروپا» (1992) منتشر کرده است، اعتراف مى کند که «نقش اسلام در بیست سال اخیر قرن ما یک جهش و پیشرفت مهم و در عین حال شگفت آفرین پیدا کرده است». وى سپس از اثرگذارى احیاى تفکر دینى برخاسته از انقلاب اسلامى در شرق و غرب جهان و حتى بر «تمدن غربى» سخن مى گوید و به مسیحیان توصیه مى کند که اسلام را بهتر بشناسند و با مسلمانان باب گفت و گو را بگشایند.
منحنى روند افزایش و گسترش تفکر دینى طى تقریبا دو دهه گذشته در جهان اسلام و سایر مناطق گیتى، یک سیر صعودى با شتاب را نشان مى دهد. مؤسسات پژوهشى و آمارگیران غربى درباره جهان اسلام و مسلمانان مقیم خارج جهان اسلام متفق القولند که طى 18 سال گذشته:
بسیارى از مناطق جهان، بویژه در اروپاى شرقى، به عنصر اصلى هویت ملى و اعتقادى تبدیل شده است. (4) - کاهش شدید نفوذ ایدئولوژیک و تفکرات غیر دینى در جوامع اسلامى روند تکاملى خود را آغاز کرده است. - گرایش پیروان سایر ادیان و ایدئولوژیها به اسلام در سطح جهانى رو به رشد مى باشد. مثلا (به عنوان نمونه) ژان لین کابل (5) ، یکى از سرشناسترین تحلیلگرایان فرانسه، اعتراف توام با هشدار کرده است که هر سال در فرانسه 000/50 (پنجاه هزار نفر) به آئین اسلام گرایش مى یابند. (6) - افزایش تعداد کشورهاى مستقل اسلامى از46 کشور در سال1979 به56 کشور در سال1997 که یک سوم کل اعضاى سازمان ملل، بیش از 25 درصد مناطق مسکونى را در اختیار خود دارند و با احتساب 400 میلیون مسلمانانى که در خارج جهان اسلام بسر مى برند، 25 درصد جمعیت جهان را تشکیل مى دهند. (7)
کاهش تفکر بى دینى (اته ایسم) در بسیارى از کشورهاى جهان غرب و به صورت قاطع در اروپاى شرقى (9) که یکى از نتایج بارز آن کساد شدن بازار تبلیغات ضد دینى و ترویج بى دینى در میان توده هاى عظیم مردم است. - افزایش و تنوع جنبشهاى اصولگراى دینى سازمان یافته که خطر ظهور انواع فرقه هاى شبه دینى و گمراه کننده تجارتى را پدید آورده است. - باور به این موضوع که ادیان در بردارنده شیوه صحیح زندگى هستند، پیوسته ولى با تامل گسترش مى یابد. - حرکتهاى سازمان یافته و منظم براى ایجاد اصلاحات و گزینش راهکارهاى نوین «تجدید حیات انجیلى» (10) در جهان مسیحیت و نیز در سایر ادیان آغاز شده است. اینها موارد انتخابى از یک فهرست کامل رویدادهایى هستند که در بستر احیاى تفکر دینى مشاهده شده اند. برخى از این موارد را که در میان کلیه ادیان مشابهتهایى با هم دارند، پروفسور کراوس کینتسلر، نویسنده کتاب «بنیاد گرایى دینى»، (11) به عنوان عناصر مشترک کلیه نهضتهاى نوین گرایش دینى مى داند. به این سؤال که احیاى تفکر دینى با چنین گستردگى و تنوعى، بخصوص طى 18 سال اخیر، در جوامع اسلامى و غیر اسلامى، چه نیروى محرکى با انگیزه هاى دینى مى تواند داشته باشد، پاسخهاى گوناگون ولى غیر قانع کننده داده شده است.
برخى از جامعه شناسان غربى ناشیانه رویدادهایى نظیر سقوط شوروى سابق، وحدت دو آلمان، پایان جنگ سرد و وحدت اروپا را به عنوان عوامل مؤثر در این زمینه قلمداد کرده اند، اما پاى استدلال آنان چوبین است; زیرا علل، عوامل و انگیزه هاى معنوى این رستاخیز عظیم را نمى توانند با ابزار پوزیتویستى خویش مشاهده و تجربه کنند، و گرنه بوضوح مشاهده مى کردند که این تحولات خود زائیده بازگشت توده هاى عظیم مردم جهان به تفکر دینى بوده و بیش از اینکه علت باشند، معلول هستند. چنان که خواهیم دید، این قول را اعتراقات صریح یا ضمنى جامعه شناسان و خاورشناسان نیز به نحوى تایید مى کنند و امام راحل ما را آغازگر کبیر این احیاگرى مى دانند.
سنخ شناسى آراى خاورشناسان در مورد ابعاد گوناگون شخصیت متعالى حضرت امام خمینى (ره) با مقیاسهایى که از خطوط فکرى، اهداف و روشهاى کارى آنان در دست داریم، بسیار سهل و ساده است. این آرا از سه مقوله سکوت و کتمان، اظهارات معاندانه و مجعول، اعترافات ضمنى محتاطانه تجاوز نمى کند. البته حساب معدودى از خاورشناسان آگاه که پایبند به صداقت علمى خود هستند، از این خیل عظیم جداست که خود آنان نیز از این کج اندیشى ها در فریادند، کما اینکه پروفسور آن مارى شیمل،
دانشمند و خاور شناسان برجسته آلمانى که بیشترین همدلى و صداقت را با اسلام نشان داده است، فریاد مى زند که: «آنچه مرا خیلى ناراحت کرده و آزار مى دهد این است که شخص نبى گرامى اسلام (ص) در غرب بسیار ناشناخته است. عده کمى در اروپا هستند که مى دانند ایشان حلقه عشق میلیونها مسلمان است». (از مصاحبه شیمل با شماره 30 بهمن ماه 18 - 1375 فوریه1997 روزنامه اطلاعات چاپ لندن) همچنین ماکسیم رودینسون، خاور شناس نامدار فرانسوى، در کتاب «جاذبه هاى اسلام»، ضمن انتقادهاى تلخ از خطوط فکرى و روشهاى ناصواب خاورشناسان مى نویسد: «... البته همیشه هدف از تحقیقات خاورشناسان درباره اسلام این بود که با اسلام مبارزه شود». (12) مطالعات اسلام شناسى در اروپا از قرون وسطى تا امروز - یعنى از زمانى که از اسپانیا با هدف خدمت به میسیونرهاى مذهبى کاتولیک آغاز شده و تا دوران اصحاب دایرةالمعارف و هگل و بالاخره تا دوران ما - ادامه یافته است. در بسترهاى اروپا محورى، اختلاف شدید و اغلب ناسازگار سلیقه ها و روشهاى تحقیقى، فرضیه پردازیهاى نادرست و بکار گیرى روشهاى فنى غیر دائمى تر، قرار داشته است. بنابراین رشته هاى به اصطلاح علمى که در این راستا تحت عناوین «دین شناسى تطبیقى» «تاریخ ادیان» و «علوم دینى» بوجود آمده، تاکنون موفق نشده اند اسلام
را چنانکه هست، به اروپاییان بشناسانند; چرا که معیارهاى بررسى تفکر دینى در اسلام را عروج و نزول این تفکر در تاریخ فکرى مسیحیت قرار داده اند. مشکل اصلى اسلام شناسان غربى در این است که ندانسته اند اسلام در حالى که یک دین جامع و کامل و آخرین دین از ادیان ابراهیمى است، تمدنى است ریشه دار، گسترده و مستقل از سایر تمدنها. از این رو، اسلام شناسان غربى که مصداق استعاره زیباى قرآنى «فى کل واد یهیمون» (الشعراء - 225( مى باشند، اسلام را به عنوان «دین» چنان که هست، مطالعه نمى کنند و با پیشداوریها، آلایشها و پالایشهاى دلخواه خویش در جایى قرار مى گیرند که امروز قرار دارند و به طریق اولى، از شناسایى واقعى مفهوم، تعالیم، احکام و پویایى آن عاجز مى دانند. با آنچه گفته شد، موضع اصلى خاورشناسان در رابطه با اسلام و بالتبع انقلاب اسلامى وبالاخص ابعاد درخشان خصیت حضرت امام خمینى (ره) روشن است، اما اثرگذارى ایشان بر روند احیاى تفکر دینى چنان عمیق، گسترده، ریشه دار و واضح است که گزیرى جز اعتراف ولو نیم بند و ضمنى و یا صریح ندارند. به نظر من، بدون تردید گذشت زمان گواه صادقى براى آشکار شدن حقایق اندیشه هاى امام راحل (ره) مى باشد و جریان اعترافات را قویتر و گسترده تر خواهد ساخت.
اکثریت قاطع خاورشناسان و جامعه شناسان غربى متفق القولند که حضرت امام خمینى (ره) بزرگترین احیاگر تفکر وارزشهاى اسلامى هستند و اعتراف مى کنند، آنچه را که «پان اسلامیست ها» (13) ، «اصلاحگران» - ، «تجدید گرایان»، «متجددها» - و «بیدارگران» اسلامى، از قرن19 میلادى تا زمان آغاز نهضت امام خمینى (ره) صرفا به عنوان یک آرمان، «تبلیغ» مى نمودند، حضرت امام خمینى (ره) در صحنه عمل پیاده فرموده، دوران جدید رنسانس اسلامى را آغاز نمودند. پروفسور دکتر کلاوس کینتسلر، استاد کرسى اصول الهیات در دانشگاه آوگسبورگ و مؤلف آثارى مهم از جمله کتب «قیامت» (1976)، «اسطوره و ایمان» (1985)، «فلسفه دین» (1988)، «بنیادگرایى نوین» (1990) و کتاب «بنیادگرایى دینى» (1996)، در صفحه 11 کتاب «بنیادگرایى دینى» خود مى نویسد: «از سالهاى دهه هفتاد، اصطلاح «بنیادگرایى» بر جریانهایى که احیاگر حیات اسلامى نامیده مى شوند، اطلاق شد. در این رابطه، بیش از همه، افکار همگانى معطوف به ایران انقلابى تحت رهبرى (امام) خمینى مى شود که این نهضت پس از ایران، بسیارى از کشورهاى اسلامى را در نوردید. این رنسانس اسلامى در نهایت براى همگان و بیش از همه، براى جهان غرب شگفت انگیز و غافلگیرانه بوده، زیرا در غرب تا آن زمان تصور مى شد که در نتیجه تجاوزات واقعا «بیرحمانه قدرتهاى استعمارى و
امپریالیستى به کشورهاى اسلامى و عربى در سده19 میلادى، آیین اسلام دستخوش لیبرالیسم وتعصب شده است...» وى سپس مى افزاید: «مفهوم بنیادگرایى با فعال شدن نیروى سیاسى آیین اسلام در کشور شیعى ایران (امام) خمینى، معنى و سنخیت جدیدى یافت که مشخصه آن، سیاسى شدن دین اسلام است. گروههایى از اهل تسنن نیز در سودان، پاکستان و بسیارى از کشورهاى اسلامى از همین نوع بنیادگرا هستند. هدف این گونه بنیادگرایى، استقرار یک حکومت دینى (دولت الهى) بر روى زمین است که در حال حاضر به شکل احیاى خشونت آمیز نظام حقوقى سنتى اسلام یعنى شریعت اسلامى بروز کرده و پایبندى و انقیاد دقیق این سنخ بنیادگرایى به تعالیم قرآنى که از الزامات آن است، در بسیارى از کشورهاى اسلامى منجر به طرد سرسختانه کلیه انواع نفوذ عقلگرایانه و لیبرالى غربى شده است. پروفسور دکتر برنارد لوئیس، سرشناسترین خاورشناس یهودى تبار آمریکایى که آثارش تاکنون بر23 زبان ترجمه شده است، (14) در صفحه 214 کتاب «نفس الله، جهان اسلام و غرب: نبرد فرهنگها؟» - مى نویسد: «در سالهاى آغازین بر پایى جمهورى اسلامى، آیین اسلام، اساس اعلام شده هویت و وفادارى بود. هدف سیاست خارجى و همچنین سیاست دولت را به صورت کلى، تجدید حیات اسلام، تثبیت مجدد قدرت و عظمت اسلامى بوسیله توسعه دامنه
انقلاب اسلامى و احیاى اعتقاد و حقوق اسلامى، تشکیل مى داد. آمریکا به عنوان قدرتى که شاه و مزدورانش را حمایت و در امور داخلى ایران مداخله مى کرد و مهمتر از آن، رهبرى دشمن قدیم، غرب را به عهده داشت، نخستین و بزرگترین دشمن این برنامه مى دانست». وى در ادامه، ضمن توضیحاتى که درباره صفت «شیطان بزرگ» براى آمریکا که از طرف امام راحل (ره) داده شد، مى نویسد: «(امام) خمینى از موضع گیریهاى دشمنانه ابر قدرت آمریکایى نمى هراسید، ولى از آن چیزى که از ناحیه آمریکا هراس داشت، گمراه کنندگى و فریبندگى شیوه زندگى آمریکایى بود. خطر گمراهى غربى که در ایران غربزدگى خوانده مى شود، از مدتها قبل یکى از مورد توجه ترین موضوعات مورد بحث نویسندگان ایرانى شده است». پروفسور برنارد لوئیس در صفحه177 همین کتاب خود، ضمن مقایسه موفقیتهاى جنبشهاى نوین نهضت احیاى تفکر دینى در کشورهاى اسلامى مى نویسد: «افراطیون مصرى صرفا موفق شدند حاکم خود را نابود کنند، اما رژیم مصر نجات یافت و سیاست خویش را ادامه مى دهد، اما افراطیون ایرانى موفقیت بیشتر را از آن خود کردند، رژیم را نابود ساختند و در کشور خود چنان انقلاب فراگیرى را به پیروزى رساندند که شهرت آن سر تا سر جهان اسلام را فرا گرفت». هیات محققان و نویسندگان انجمن تحقیقاتى خدمات ارتشى
وزارت دفاع ملى اتریش در کتابى با عنوان «نیروهاى ارتشى در کشورهاى خاور نزدیک و شمال آفریقا» در سال 15( 1995( در صفحات282 - 283، مى نویسند: «همزمان با سقوط رژیم شاه و آغاز حکومت (امام) خمینى در ایران، یک تجدید حیات اسلامى در پیمانه وسیع و غیر قابل انتظارى آغاز شد که طى مدت زمان کوتاهى، تاثیرات بسیار مهم سیاسى و فرهنگى خویش را بر سر تا سر جهان اسلام به نحوى وارد کرد که هرگز قابل پیش بینى نبود. بدون تردید، این نهضت تجدید حیات اسلامى چنان با شخصیت (امام) خمینى گره خورد که (امام) خمینى به عنوان سمبل و مظهر «بیدارى اسلامى» شناخته شدند. همزمان با طلوع سیاسى (امام) خمینى، دین اسلام به عنوان مهمترین نیروى موجد انگیزه براى رویدادهاى سیاسى شد». پروفسور دکتر اودو اشتاین باخ ( forP.Dr.hcabnietS odU ) ، مدیر انستیتوى خاورشناسان آلمان (هامبورگ) و یکى از دو مؤلف کتاب «اسلام در دوران معاصر»، طى مصاحبه اى با شماره 24 هفته نامه «دى سایت» ( tieZ eiD ) مورخ9 ژوئن1989 اظهار نمود: «(امام) خمینى همان شخصیتى بود که براى نخستین بار اصول گرایش به بنیادهاى اسلامى را در شکل یک دولت اسلامى، دولت جمهورى اسلامى ایران، تحقق بخشید و (امام) خمینى همان شخصیتى بود که نیروهاى اصولگرا را بوسیله یک انقلاب
اسلامى علیه رژیم نیرومند طرفدار غرب، یعنى رژیم شاه، بسیج کرد». کلاوس برینگ ( gnireB sualK ) ، از نویسندگان برجسته مسائل اسلامى روزنامه «سالزبورگر نخریشتن» ( nethcirhcan regrubzlaS ) در شماره 8 آوریل 1994 در تحلیلى که به مناسبت پیروزى حزب رفاه اسلامى ترکیه در انتخابات آن زمان شهرداریهاى ترکیه تحت عنوان «سرمشق (امام) خمینى اسلام گرایان را در سرتا سر گیتى به حرکت در آورده است»، نوشت: «نه تنها کلیه محرومان جوامع اسلامى شنوندگان پر و پا قرص مبلغان بازگشت به تعالیم قرآن و شریعت اسلامى هستند، بلکه بسیارى از عقلا و نخبگان نیز از بازگشت به ارزشهاى اصلى اسلامى جانبدارى مى کنند و مخالفت با شیوه زندگى نوع غربى را یک راه رهایى از قیمومیت سیاسى و تکنیکى غرب و راه سرنگونى رژیمهاى ظالم خویش مى دانند. آنان به دولت اسلامى که در سال1979 توسط آیت الله خمینى در ایران مستقر شد، اقتدا مى کنند، در واقع، گرچه اکثریت سنى ها حاکمیت اسلامى نوع شیعى ایران را رد مى کنند، با این وجود، مساعى (امام) خمینى و جانشینانش که مى کوشند کشور خویش را به استقلال سیاسى و اقتصادى برسانند، مى ستایند. (امام) خمینى از نظر بسیارى از مسلمانان، آخرین شخصیت از سلسله آموزگاران و داعیان بازگشت به خود آگاهى اسلامى در عصر جدید است». پروفسور دکتر لودویگ هاگه من ( forP.Dr.nnamegaH giwduL ) ، استاد
کرسى «الهیات عملى» در دانشگاه ورتسبورگ آلمان، طى مقاله اى که تحت عنوان «بین دیانت و سیاست، اصولگرایى اسلامى در حال پیشتازى» در شماره 21 ژانویه 1992 روزنامه کثیر الانتشار سویسى نویه زوریخر تسایتونگ ( Z euen د gnutieZ hcr ) نوشته است. از تحلیل تاریخى روند تکاملى نهضتهاى اسلامى قرن19 و اوایل سده بیستم، سه اصل احیاى تفکر اسلامى را چنین بر مى شمارد: 1- اسلام باید بار دیگر به صورت وحدت دیانت و سیاست مطرح شود. 2- اسلام باید بار دیگر بدون استثنا کلیه بخش حیات انسانى را در برگیرد. 3- حکومت دینى اسلامى باید بار دیگر عنصر تعیین کننده شکل دولت باشد. وى سپس تاکید مى کند که: «ایجاد نظامى به نام جمهورى اسلامى که توسط آیت الله خمینى در ایران عملى شد، براى تحقق این آرمان، یگانه مثال برازنده و روشن است. رهبران انقلاب اسلامى در ایران على رغم اینکه شیعه هستند و شیعیان صرفا 15 درصد جمعیت جهانى مسلمانان را تشکیل مى دهند، هیچ گاه جاى تردید باقى نگذاشته اند که انقلاب آنان نه یک انقلاب شیعى و نه یک انقلاب ایرانى است، بلکه یک انقلاب وحدت بخش امت اسلامى (پان اسلامیستى) مى باشد. اصولگرایى اسلامى، اعم از نوع شیعى و سنى آن، به طور کلى یک حرکت وحدت اسلامى است». پروفسور دکتر آندریا مایر ( forP.r.reieM aerdnA )
، اسلام شناس و متخصص الهیات مسیحى و مؤلف کتاب جالب «ماموریت سیاسى اسلام» (16) در صفحه299 این کتاب مى نویسد: «با استقرار جمهورى اسلامى ایران که نتیجه انقلاب اسلامى است، ماموریت سیاسى اسلام به نحوى نهادینه شد که تاکنون بى نظیر بوده است. براى نخستین بار، یک نظام سیاسى برخاسته از اسلامگرایى به شیوه انقلابى جایگزین یک رژیم غیر دینى (سکولار) غربگرا شد. این تحول در نگاه بسیارى از مسلمانان، یک پیروزى علیه تفوق طلبى قدرت استعمارى و بعد از استعمارى بود. غرض از این قدرت برترى طلب غربى، ابر قدرت آمریکا است. از این رو، انقلاب اسلامى در ایران براى مسلمانان سر تا سر جهان، الگویى جهت تحقق کامل «دولت آرمانى اسلام گرا» شد. آرنولد هوتینگر ( regnittoH dlonrA ) سوئیسى روزنامه نگار و محقق مسائل خاورمیانه، در مقاله اى که تحت عنوان «اصولگرایى، احیاى شریعت به عنوان ابزار قدرت» در شماره 382 مورخ دسامبر1987 نشریه داخلى «جامعه خدمات صلح مسیحى» که در برن سوئیس منتشر شده است، مى نویسد: «بخش کلى بنیادگرایان اسلامى، همچنین (امام) خمینى و پیروانش در ایران، در موضع معادله ساده اسلام مساوى قانون شریعت اسلامى، حرکت مى کنند و دکتر کریستیان یگگر ( Dr.J naitsirhC.iggJ ) ، معاون پژوهشى انستیتوى علوم دینى دانشگاه فرایبورگ، در کتاب خود تحت عنوان «بنیادگرایى اسلامى» چاپ زوریخ در سال
1991 تاکید مى کند که این مجموعه قوانین (قوانین شریعت) که تا سده دهم میلادى از طرف علما گردآورى شد، براى کلیه مسائل حیاتى، دستوراتى روشن و صریح ارائه مى کند». این خاورشناس معاصر سوئیسى بعد از نقل چند جمله اى از آخر فراز (ف) وصیتنامه سیاسى - الهى حضرت امام راحل که وصیت به مسلمانان و مستضعفان جهان است ( چون وى متن اصلى وصیتنامه را در اختیار نداشته است، لذا از روزنامه سوئیسى «تا گس انتسایگر ( segaT- regieznA ) شماره 2/8/1989 اقتباس نموده است)، مى نویسد: «در اینکه جمهورى اسلامى ایران قدرت آشکار مسلمانان در تقریبا کلیه کشورهاى خاورمیانه مى باشد، هیچ کس تردیدى به خود راه نمى دهد، اما قابل یادآورى است که اصولگرایى اسلامى لااقل سابقه یک صد ساله دارد که تحولات نوین، نتیجه جدیدترین روند تاریخى را نشان مى دهد، البته تحقق بینش اسلامى در جامعه به وسیله اصولگرایانى که پیرامون آیت الله خمینى گرد آمدند، به پیمانه وسیعى جلو برده شد. در چهارچوب شناخت اسلامى از دین و جامعه، جدایى بین نظام الهى و دنیوى و بسیار بیشتر از آن، جدایى بین بخشهاى شخصى و اجتماعى زندگى، مشخص گردید». دکتر آندرى گیریر ( Dr.rebrG rdnA ) ، اسلام شناس و عرب شناس (17) که از سال 1991 ریاست یک پروژه تحقیقاتى را در امان اردن به
عهده دارد، در کتاب بسیار جالب خود تحت عنوان «اسلام، زیر بناى مالى و توسعه اقتصادى» (این کتاب در سلسله متون دانشگاهى براى دانشگاههاى اروپایى در سال 1992 منتشر شده است) درباره احیاى حیات اسلامى و جغرافیاى نفوذ آن مى نویسد: «تجدید حیات اسلامى پدیده اى فرا ملى و فرا کشورى است که تعداد زیادى از کشورها با جغرافیاى عربى - اسلامى را بدون توجه به وسعت یا محیطهاى سیاسى، اقتصادى و فرهنگى آنان در برگرفته است. این نهضت صرفا «محدود به کشورهاى جهان عرب، کشورهاى آسیایى و آفریقایى که در ترکیب جمعیتهاى خویش داراى اکثریت مسلمانان هستند، نمى شود، بلکه کشورهایى را نیز در برگرفته است که در آنها مسلمانان در اقلیت مى باشند، مانند کشورهاى هند، چین، فیلیپین و اتحاد شوروى سابق. فراتر از آنچه گفته شد، تجدید حیات اسلام پدیده اى است که صرفا «گروههاى ویژه اجتماعى و اقتصادى را در برنمى گیرد، بلکه بیشتر اقشار را تحت نفوذ و تاثیر خود قرار داده است. این در حالى است که گروههاى ذیربط این جوامع که اصولا در پایینترین پله نردبان طبقات اجتماعى قرار دارند - از جمله دوره گردهاى بى خانمان و اهل حرفه پایین شهرى که در این طبقه اکثریت دارند - نهضت تجدید حیات اسلامى را صمیمانه تایید مى کنند».
درباره نقش حضرت امام خمینى در احیاى تفکر دینى در سطح جهانى، خاورشناسان و جامعه شناسان غربى على رغم برخوردهاى مشحون از کتمان و محافظه کارى معاندانه، اعترافاتى دارند که گزیده هایى از این اعترافات را نقل مى کنیم. پروفسور دکتر کارستن کولپه ( forP.Dr.eploC netsraC ) که یکى از برجسته ترین خاورشناسان غربى و ایران شناسى نامدار است، (18) در صفحه67 کتاب خود به نام «مشکل اسلام» (1989) حضرت امام خمینى (ره) را آغازگر نهضتى مى خواند که تاثیر جهانى دارد. وى مى نویسد: «انقلاب اسلامى و رهبر آن (امام) خمینى که بسیارى از مسلمانان مقیم خارج جهان اسلام را در مسیر بازیابى هویت اسلامى خویش قرار داد، بدون تردید، آغازگر جنبش تجدید حیات اسلام است که اثرگذارى فرا ملیتى داشته است.» وى در مقدمه همین کتاب خود، ضمن اعتراف به احیاى تفکر دینى در میان طبقات مختلف احتماعى اروپایى و عطش آنان براى شناخت حقایق اسلام و انقلاب اسلامى، مى نویسد: «بعد از پیروزى انقلاب ایران در سال1979، به طور کلى اوضاع سیاسى به گونه اى شد که از طرف گروههاى مختلف، اعم از زن و مرد مسلمان، شاگردان مدارس، دانشجویان، دست اندرکاران آموزشهاى دینى، پلیس، کارمندان، اعضاى جوامع مذهبى و کلیسایى کاتولیکى و پروتستانى و همچنین احزاب سیاسى، پیوسته تقاضاهایى را در این رابطه (معرفى جامع
و کامل اسلام و انقلاب اسلامى) مطرح مى کردند». پروفسور دکتر کلاوس کینتسلر (که در فرازهاى قبلى این نوشتار معرفى شده است) در بخش معرفى کتاب خود تحت عنوان «بنیادگرایى دینى» (ص 2( چنین اعتراف مى کند: «از مدتها قبل سخن گفتن از بنیادگرایى و «تمایلات بنیادگرایانه» و آن هم در کلیه زمینه هاى اجتماعى، فرهنگى و سیاسى تشدید شده است. تحولات دراماتیک در ایران که به وسیله انقلاب اسلامى در سالهاى دهه 1980 ایجاد شد و به عنوان بازگشت به بنیادهاى دینى از مرزهاى دین اسلام بسیار فراتر رفت، افکار عمومى جهان را به این پدیده حساس و در خور توجه معطوف کرد». وى سپس از شکل گیرى جدید بنیادگرایى دینى در مسیحیت، یهودیت، آیینهاى هندو و بودا و سایر ادیان بحث مى کند که همه به شیوه و متابعت از احیاى تفکر دینى به وسیله
حضرت امام خمینى، بازگشت به اصول اولیه آیینه ها و احیاى اندیشه دینى خویش را هدف قرار داده اند. او در همین رابطه، از نظر تاریخى، اصطلاح «بنیادگرایى نوین» را جایگزین «بنیادگرایى کلاسیک» مى کند. مترجمان زبان آلمانى کتاب «حکومت اسلامى» حضرت امام خمینى در مقدمه اى بر آن مى نویسند: (19) «درست در ژانویه1977، هنگامى که در شهر مقدس قم نخستین گلوله شلیگ شد و در اندک زمانى بعد از آن، تبریز با تظاهرات نیرومند خویش رژیم شاه را به مبارزه طلبید، براى دستیابى به کتاب حکومت اسلامى، کتابى که سند کلیدى انقلاب اسلامى شد، علاقمندى بوجود آمده بود. با سقوط رژیم شاه در فوریه1979 که تا آن زمان بدون توجه به تشنجات اجتماعى و سیاسى موجود در کشور، به عنوان «جزیره ثبات» خوانده مى شد و با استقرار نظام جمهورى اسلامى در ایران، علاقمندى براى دستیابى به اثر آیت الله خمینى در سر تا سر جهان افزایش یافت. دکتر پیتر شول ( llohcS reteP- ruotaL ) ، روزنامه نگار و کارشناسان جهان اسلام که چندین اثر تالیف کرده است، در کتاب «شمشیر اسلام، انقلاب به نام الله» که در سال 1990 منتشر شده است، (20) مى نویسد: «پیام (امام) خمینى به میخائیل گورباچف این بود که کمونیسم از نظر معنوى و مادى شکست خورده و اکنون زمان آن فرا
رسیده است که اتحاد شوروى، نجات خود را در اسلام جست و جو کند. این در واقع، یک دعوت ظریف سورئالیستى براى بازگشت به سوى خدا بود». شول - لاتور سپس مفسران غربى را در مورد اشتباه سنگینى که در مورد ارزیابى انقلاب اسلامى به رهبرى حضرت (امام) خمینى (ره) مرتکب شده اند، سرزنش مى کند و مى نویسد: «اینجا سخن از یک پدیده جهانگیر است. (حضرت) محمد (ص)، پیامبر اسلام نیز از ماموریت آفاقى خویش آگاه بود. در آن زمان به عنوان شخصیتى که هنوز ناشناخته بود و صرفا رهبرى تعدادى از قبایل بدوى را به عهده داشت، پیامهایى را به ابرقدرتهاى معاصر خود فرستاد. بر مبناى روایات، فرستادگان پیامبر اسلام نزد قیصر بیزانس، شاهنشاه ساسانى در ایران و سالار قبطى ها در اسکندریه آمدند تا از آنان دعوت کنند به آیین جدید وحى و اراده خداوند تسلیم شوند. این دعوت، گرچه در آن زمان پذیرفته نشد، ولى هر سه نظام دولتى که مورد خطاب دعوت بودند، مدتى بعد مجبور شدند مغلوب تهاجم بزرگ اسلامى شوند. بیدارى اسلامى یک مساله محدود محلى نیست. از طریق اسرائیل، آمریکایى ها نیز به طور غیر مستقیم اثر این بیدارى را احساس کرده اند. اتحاد شوروى در جمهوریهاى جنوبى خود که به سوى اعتقادات قرآنى بازگشته اند، شاهد یک دگرگونى مى باشد.
اروپا از مدتها پیش از داعیه حاکمیت بر کل دریاى مدیترانه دست کشیده و بین شمال مدیترانه و سواحل جنوبى آن یک شکاف بزرگ پدید آمده است». نویسندگان و محققان کتاب «نیروهاى ارتشى در خاورمیانه شمال آفریقا» (این کتاب در فرازهاى قبلى این نوشتار معرفى شده است) در صفحه 285 مى نویسند: «تجدید حیات اسلامى در دهه 1970، در عین حال که مهمترین مبناى موفقیت (امام) خمینى بود، به همان سان زمینه ظهور و طلوع سیاسى «بنیاد گرایى نوین» نیز شد. اسلام با مبدل شدن به ایدئولوژى سیاسى این توانایى را بازیافت که یک خود آگاهى جدید را در ملتها احیا کند». دکتر ژیل کیپل ( Dr.lepeK selliG ) ، جامعه شناس فرانسوى و استاد کرسى مطالعات عربى در مرکز پژوهشهاى بین المللى پاریس، طى سخنرانى خود در کنفرانس «اروپاى ادیان»، در اکتبر 1994 در وین، تایید کرد: تفکر دینى در فرانسه، بویژه دربین مسلمانان، احیا شده و «جوانان مسلمان که در اروپا متولد شده اند، نیروهاى فعال نوینى را به صورت هسته هایى بوجود آورده اند که بین اراده براى ماندن و تبعیض در نوسانند». وى به طور ضمنى اثرگذارى نقش امام خمینى را در احیاى تفکر دینى در مسلمانان اروپایى تایید مى کند و مى نویسد: مسلمانان اروپایى به خاطر ماجراى سلمان رشدى و حجاب اسلامى، یک حرکت
اخلاقى و اجتماعى را آغاز کرده اند». کاردینال دکتر فرانتس کونیگ ( rD lanidraK.K znarF خ gin ) ، اسقف اعظم سابق وین که از چهره هاى بسیار برجسته جهان مسیحیت است نیز در کنفرانس «اروپاى ادیان» ادامه خدمت به احیاى تفکر دینى را که روند جهانگیر پیدا کرده است، در گرو مبارزه جدى با تفکرات ضد دینى از جمله انکار وجود خدا و الحاد دانست و گفت: «امروزه مهمترین وظیفه گفت و گو بین پیروان ادیان توحیدى این است که یک جبهه مشترک را جهت مبارزه علیه بروز فرقه سازیها و آنانى که به خداوند یکتا ایمان ندارند و دشمنان هر دینى هستند، ایجادکنند»دکتر گوتفرید شایبر ( Dr. W deirfttoG.rebiehcS ) ، معاون انستیتوى اصول الهیات مسیحى و مؤلف کتابها و نوشتارهاى تحقیقاتى، فیلسوف و خاورشناس اتریشى، در کتاب خود تحت عنوان «پاسخ صریح » (1984) (21) مى نویسد: «مبحث اصولگرایى اسلامى صرفا براى دانشمندان تاریخ و علوم سیاسى نکات بسیار زیادى را ارزانى نکرده است، بلکه براى یک علاقمند علوم دینى که از نگاه علم کلام ادیان، وارد بحث مى شود نیز نکات زیادى را عرضه مى کند». وى در جایى دیگر از کتاب خود مى نویسد: «آنچه ناظران امروزى اوضاع در ایران را کاملا شگفت زده مى کند، وفادارى بلاقید و شرطى است که ملت در قبال آیت الله ابراز مى نماید.
البته این واقعیت بدون یک استدلال و برهان کلامى براى چنین حاکمیتى قابل توجیه نیست. جالب است گفته شود که در این نقطه، بنیادگرایى یا به اعتبار مفهوم متعارف کنونى، بنیادگرایى نیست; زیرا در عرف امروزى، بنیادگرایى معنى پذیرش بى چون و چراى ساختار فکرى ناسازگار با زمان را مى دهد، در حالى که (امام) خمینى انتقال یک الگوى فکرى موجود را با عنایت به اوضاع زمان و سنجش با معیارهاى کلامى اسلام انجام داده است». این بود نمونه هایى از اقوال و اعترافات خاورشناسان، جامعه شناسان و ارباب تفکر غربى در مورد نقش حضرت امام خمینى در احیاى تفکر دینى در جهان اسلام و سطح جهانى که على رغم وجود خط انحرافى نیرومند، اروپا محورى، اشتباهات فنى با زمینه هاى تاریخى، کمبود اطلاعات دقیق و واقعى از اسلام، انقلاب اسلامى و حضرت امام خمینى، مورد دستیابى قرار گرفتند. حقیر وثوق کامل دارد که هرگاه یک استراتژى دقیق و فراگیر و مطابق نیازهاى علمى مؤسسات تحقیقى و شخصیتهاى دانش پژوه جهان، اعم از غرب و شرق، در مورد معرفى مجدد اسلام، اهل بیت (ع) و انقلاب اسلامى و بویژه شخصیت و آثار جاودانى حضرت امام خمینى طرح و اجرا گردد، روند برخورد خاورشناسان و سایر نخبگان علمى و فرهنگى جهان بهبود کیفى و کمى قابل توجهى خواهد
یافت. زیرنویسها: 1- مرحوم دکتر کلیم صدیقى، رئیس مؤسسه مطالعات اسلامى مسلم در لندن، در سخنرانى که در هفتمین کنفرانس اسلامى در تهران ایراد کرد، یک لیست ده ماده اى از خلاقیتهاى اسلامى ملت ایران که خدمت به احیاى تفکر دینى و عمل به آن است ذکر نمود که احیاى فرهنگ، تمدن، نظام سیاسى و ایجاد نهادهاى جدید اجتماعى، اقتصادى و سیاسى اسلامى و بالاخره رهاسازى انرژى جدید در جنبش جهانى اسلام از آن جمله است. (به شماره 165 بهمن ماه 1368 کیهان هوایى مراجعه شود.) 2- forP.Dr.L drahnieR خ W : aporuE ni mutnetsirhCdnu malsI , galreV drahnreB , 1994, miehseliH. 3- کتاب شمشیر سبز در این رابطه ترکیه را در کنار سایر کشورهاى اسلامى جالب مى داند و مى نویسد: در ترکیه به صورت کلى، روند رو به رشد بازگشت به اسلام نشان مى دهد که بر پایه ارقام دولتى در سال 1990،155403 دانشجو در 4715 مدرسه دینى مشغول تحصیل بودند و این در حالى است که در سال 1974، تعداد دانشجویان ونیز مدارس دینى صرفا در حدود نصف این رقم بود. طى سالهاى1979 تا1987، تیراژ قرآنهاى چاپى از 31075 نسخه به حدود یک میلیون نسخه بالغ شد. rg saD د trewhcS en ; malsI thcamtleW-lrE redo gnuhordeB خ gnus ? Hg.trehcuK etaeB ,2991, galreV enyeH , M د nehcn. 4- این واقعیت در سمینار «دینامیسم حیات دینى در اروپاى شرقى» که
تحت عنوان «سمینار دانشگاهى وین93« از طرف چند دانشگاه و انستیتوى آلمان و اتریش از 21 تا23 ژانویه1993 در کاخ اتحادیه صنایع اتریش برگزار شده بود و نگارنده نیز در آن سهیم بود، از طرف دانشمندان و خاورشناسان نیز با ارائه آمار و مدارک تحقیقى تایید شد. 5- naeJ- ellepacaL niL ; kitnaltA snarT 9891/2 6- لطفا به نمودار شماره (1) آمارى کل مسلمانان مراجعه شود. 7- نمودار آمارى شماره (2) ضمیمه 8- trahlegnI dlanoR ( gsrH. ): tleW nehciltsew red ni lednawtreW hcurbmU rellerutluK , trurknarF , kroY wen ,9891 9- به جدول آمارى گرایشهاى اعتقادى بر پایه تفاوت سنى در غرب و شرق اروپا و آمریکاى شمالى که در ضمیمه قرار دارد، مراجعه فرمایید. 10- این اصطلاح را براى نخستین بار، پاپ ژان پل دوم، رهبر مسیحیان کاتولیک جهان، در تاریخ 24 ژوئن1989 و در جریان سفر خود به اتریش مطرح کرد و آن را به عنوان نهضت نوینى خواند که براى کل قاره اروپا و مسیحیان جهان یک ضرورت احیاى تفکر دینى و اصلاحات اجتماعى را به دنبال خواهد داشت. پس از آن، در سال1993 کاتیخیسم جدید جهانى (رساله احکام مسیحیان) را در شرح 10 فرمان معروف در676 صفحه در بردارنده 2865 مساله، منتشر ساخت. این اقدام پاپ که پس از426 سال در تاریخ کلیساى کاتولیک انجام شد،
بازنویسى تعالیم اخلاقى و اعتقادى کاتولیکى با در نظر گرفتن تحولات جدید جهانى معنى مى دهد. پاپ براى این اقدام خود، از 25000 پیشنهاد که از طرف 1000 اسقف و کنفرانسهاى اسقف طى چند سال مطرح شده بود، استفاده کرد. 11- forP.Dr.relzneiK sualK : igiler reD خ sumsil atnemadnuF es , C galreV.H.kceB , 6991, M د nehcn. 21- nosnidoR mixaM : Led noitanicsaf aL ¦ malsI , siraP , 0891 13- «پان اسلامیسم» عنوانى بود که مطبوعات غربى در اواخر قرن19 به نهضتهاى اسلامى آن زمان دادند و به جاى درک صحیح اتحاد اسلامى و نهضتهاى آن، این اصطلاح را گاهى موازى و زمانى متضاد با ملى گرایى هاى موجود در جهان بکار گرفتند. در حالى که احیاگران اسلامى همیشه از وحدت امت اسلامى سخن گفته اند. عین این روش، در زمان ما نیز در مورد نهضتهاى نوین اسلامى از طرف رسانه هاى غربى بکار گرفته مى شود که احیاى تفکر دینى و رویکرد به ارزشها و اعتقادات اسلامى را بکارگیرى اصطلاحات نادرست اسلامیسم (اسلامگرایى)، افراد رادیکالیسم (افراطى گریى)، فاندمنتالیسم (بنیادگرایى)، فناتیسم (تعصب گرایى)، انتگریسم (اصولگرایى) به اصطلاح بیان مى کنند، متاسفانه اغلب این اصطلاحات را براى اهداف منفى از قبیل تروریسم، عقب افتادگى، جهود، تحجر و تعصب سنتى بکار مى برند. 41- forP.Dr. siweL dranreB : shallAmetA reD , u tleW ehcsimalsi eiD.galreV aporuEnetseW red , neiW- M د nehcn , 1994 وى که استاد کرسى تاریخ خاور نزدیک و
آسیاى میانه در دانشگاه پرینستون آمریکاست، قبل از مهاجرت خود به آمریکا، مدت 25 سال در دانشگاه لندن نیز همین موضوع را تدریس مى کرد. وى از مؤلفان و ناشران اثر معروف malsI fo yrotsiH egdirbmaC و دایرةالمعارف اسلام ( masI fo aidepolcycnE ) است. 51- ehieR akirfadron dnu netsOnehan sed netaats red etfrktiertS eiD- ereeH edmerF ; galreV dloreH , neiW , 5991 61- forP. Dr. reieM arednA : galreV remmaH retep malsI sed gartfuA ehcsitilop reD , latreppuW ,1994 71- Dr. rebrG rdnA : malsI , gnulkciwtnE ehciltfahcsttiw dnu rutkurtsarf nIelleiznanif :( netfirh csluhcshcoH ehcsipporuE ) retePgalreV : gnaL , 1992 81- forP. Dr. eploC netsraC : malsI melborP ; galreV munehtA , 9891, fknarF / M وى که آثار متعدد و مهمى درباره معرفت شناسى دین، اساطیر ایرانى و اسلام نوشته است، در دانشگاههاى آمریکایى ییل، نیوهاون و شیکاگو و نیز در فرهنگستان انگلیس (بریتیش آکادمى لندن) تدریس کرده است. 91- iniemohC hallotajA : taatSehcsimalsi reD , galreV zrawhcSsualK , 3891, nilreB , dnaB neilairetaM ehcildnukmalsI 9 02- Dr. llohcS reteP- ruotaL : galreV enyeH malsI sedtrewhcS saD , 0991, M د nehcn. 12- Dr. W deirfttoG. rebiehcS : tfahcslleseG dni noigeleR ni gnuhcusreV ehcsit silatnemadnF netrowtnA egituedniE , خ galrevrutluK rehcsihcierrets , 9891
ماهنامه اسلام و غرب، شماره 30 و 31 هدی، محمد حسین
«تفکر دینى» نوعى اندیشه است که در آن متغیرهاى اندیشه و عمل انسان به صورت تابعهایى از ثابتهاى دینى عمل مى کنند. «ثابتهاى دینى» حقایق جاودانى هستند که در خارج از ذهن انسانى، چنان که وحى شده اند، وجود دارند. این ثابتها هرگز نابود یا دستخوش کاهش و افزایش نمى شوند. اما این ذهن و اندیشه انسان است که در چگونگى و میزان دریافت، جذب و عمل به آنها، شدت یا ضعف، نشان مى دهد که در عرف جامعه شناسى دینى، ولو به غلط، در صورت شدت و قدرت تفکر دینى از «زنده بودن دین» و در وضعیت عکس آن، از «نابودى و پایان حیات دین» سخن به میان مى آید. تفکر دینى که الزاما در جهت مخالف اندیشه هاى غیر دینى قرار مى گیرد، در حیات کلیه ادیان فراز و نشیبهاى متنوع و تبعات آنها را تجربه کرده است. در عصر ما که سرعت تحولات و آثار سوء مدنیت با شتاب مادى و به بن بست رسیدن تفکرات غیر دینى مولود آن، بشریت را در وادى دستیابى به بهزیستى و رستگارى واقعى سرگردان ساخته است، روند بازگشت بسوى تفکر دینى به عنوان راه اصلى نجات در سر تا سر جهان آهنگ روبه
رشدى یافته است.
با آنچه گفته شد، «احیاى تفکر دینى» نیز در واقع به چرخش درآوردن منظومه فکرى و عملى انسان در مدار ثابتهاى دینى است. این پدیده که طى 20 سال محققان و جامعه شناسان جهان، بویژه دنیاى غرب را به خود معطوف کرده و موضوع صدها سمینار، کنگره، کنفرانس، میز گرد، کتاب و هزاران مقاله و گزارش تحقیقى در مجامع علمى و رسانه هاى جمعى شده است، یک احیاگر بزرگ و نستوه به نام حضرت آیت الله العظمى امام خمینى (ره) و یک جغرافیاى آغاز به نام ایران اسلامى و انقلابى دارد. (1) موضوع اصلى این نوشتار، صرفا «گشودن باب تمهیدى براى تبیین این نقش بلا منازع، قاطع و روشن حضرت امام خمینى (ره) و اثرى گذارى عمیق و گسترده انقلاب اسلامى بر روند شتابان و فراگیر تفکر دینى در جغرافیاى اسلامى و سایر نقاط جهان است که گواه ما در این تلاش، اعترافات صریح یا مستتر و ضمنى برخى از خاورشناسان، جامعه شناسان، نویسندگان، رهبران دینى و آمار و حقایق منتشره در این زمینه مى باشد. از آن جمله پرو فسور دکتر راینهاردلو، مدیر انستیتوى پژوهشهاى فلسفى درها نوور آلمان (2) در کتابى که خلاصه مباحث 30 تن از متخصصان اسلامى، علماى الهیات مسیحى و فیلسوفان را در
سمینار «اسلام و مسیحیت در اروپا» (1992) منتشر کرده است، اعتراف مى کند که «نقش اسلام در بیست سال اخیر قرن ما یک جهش و پیشرفت مهم و در عین حال شگفت آفرین پیدا کرده است». وى سپس از اثرگذارى احیاى تفکر دینى برخاسته از انقلاب اسلامى در شرق و غرب جهان و حتى بر «تمدن غربى» سخن مى گوید و به مسیحیان توصیه مى کند که اسلام را بهتر بشناسند و با مسلمانان باب گفت و گو را بگشایند.
منحنى روند افزایش و گسترش تفکر دینى طى تقریبا دو دهه گذشته در جهان اسلام و سایر مناطق گیتى، یک سیر صعودى با شتاب را نشان مى دهد. مؤسسات پژوهشى و آمارگیران غربى درباره جهان اسلام و مسلمانان مقیم خارج جهان اسلام متفق القولند که طى 18 سال گذشته:
جهان، بویژه در اروپاى شرقى، به عنصر اصلى هویت ملى و اعتقادى تبدیل شده است. (4) - کاهش شدید نفوذ ایدئولوژیک و تفکرات غیر دینى در جوامع اسلامى روند تکاملى خود را آغاز کرده است. - گرایش پیروان سایر ادیان و ایدئولوژیها به اسلام در سطح جهانى رو به رشد مى باشد. مثلا (به عنوان نمونه) ژان لین کابل (5) ، یکى از سرشناسترین تحلیلگرایان فرانسه، اعتراف توام با هشدار کرده است که هر سال در فرانسه 000/50 (پنجاه هزار نفر) به آئین اسلام گرایش مى یابند. (6) - افزایش تعداد کشورهاى مستقل اسلامى از46 کشور در سال1979 به56 کشور در سال1997 که یک سوم کل اعضاى سازمان ملل، بیش از 25 درصد مناطق مسکونى را در اختیار خود دارند و با احتساب 400 میلیون مسلمانانى که در خارج جهان اسلام بسر مى برند، 25 درصد جمعیت جهان را تشکیل مى دهند. (7)
(اته ایسم) در بسیارى از کشورهاى جهان غرب و به صورت قاطع در اروپاى شرقى (9) که یکى از نتایج بارز آن کساد شدن بازار تبلیغات ضد دینى و ترویج بى دینى در میان توده هاى عظیم مردم است. - افزایش و تنوع جنبشهاى اصولگراى دینى سازمان یافته که خطر ظهور انواع فرقه هاى شبه دینى و گمراه کننده تجارتى را پدید آورده است. - باور به این موضوع که ادیان در بردارنده شیوه صحیح زندگى هستند، پیوسته ولى با تامل گسترش مى یابد. - حرکتهاى سازمان یافته و منظم براى ایجاد اصلاحات و گزینش راهکارهاى نوین «تجدید حیات انجیلى» (10) در جهان مسیحیت و نیز در سایر ادیان آغاز شده است. اینها موارد انتخابى از یک فهرست کامل رویدادهایى هستند که در بستر احیاى تفکر دینى مشاهده شده اند. برخى از این موارد را که در میان کلیه ادیان مشابهتهایى با هم دارند، پروفسور کراوس کینتسلر، نویسنده کتاب «بنیاد گرایى دینى»، (11) به عنوان عناصر مشترک کلیه نهضتهاى نوین گرایش دینى مى داند. به این سؤال که احیاى تفکر دینى با چنین گستردگى و تنوعى، بخصوص طى 18 سال اخیر، در جوامع اسلامى و غیر اسلامى، چه نیروى محرکى با انگیزه هاى دینى مى تواند داشته باشد، پاسخهاى گوناگون ولى غیر قانع کننده داده شده است. برخى از جامعه
شناسان غربى ناشیانه رویدادهایى نظیر سقوط شوروى سابق، وحدت دو آلمان، پایان جنگ سرد و وحدت اروپا را به عنوان عوامل مؤثر در این زمینه قلمداد کرده اند، اما پاى استدلال آنان چوبین است; زیرا علل، عوامل و انگیزه هاى معنوى این رستاخیز عظیم را نمى توانند با ابزار پوزیتویستى خویش مشاهده و تجربه کنند، و گرنه بوضوح مشاهده مى کردند که این تحولات خود زائیده بازگشت توده هاى عظیم مردم جهان به تفکر دینى بوده و بیش از اینکه علت باشند، معلول هستند. چنان که خواهیم دید، این قول را اعتراقات صریح یا ضمنى جامعه شناسان و خاورشناسان نیز به نحوى تایید مى کنند و امام راحل ما را آغازگر کبیر این احیاگرى مى دانند.
سنخ شناسى آراى خاورشناسان در مورد ابعاد گوناگون شخصیت متعالى حضرت امام خمینى (ره) با مقیاسهایى که از خطوط فکرى، اهداف و روشهاى کارى آنان در دست داریم، بسیار سهل و ساده است. این آرا از سه مقوله سکوت و کتمان، اظهارات معاندانه و مجعول، اعترافات ضمنى محتاطانه تجاوز نمى کند. البته حساب معدودى از خاورشناسان آگاه که پایبند به صداقت علمى خود هستند، از این خیل عظیم جداست که خود آنان نیز از این کج اندیشى ها در فریادند، کما اینکه پروفسور آن مارى شیمل، دانشمند و خاور
شناسان برجسته آلمانى که بیشترین همدلى و صداقت را با اسلام نشان داده است، فریاد مى زند که: «آنچه مرا خیلى ناراحت کرده و آزار مى دهد این است که شخص نبى گرامى اسلام (ص) در غرب بسیار ناشناخته است. عده کمى در اروپا هستند که مى دانند ایشان حلقه عشق میلیونها مسلمان است». (از مصاحبه شیمل با شماره 30 بهمن ماه 18 - 1375 فوریه1997 روزنامه اطلاعات چاپ لندن) همچنین ماکسیم رودینسون، خاور شناس نامدار فرانسوى، در کتاب «جاذبه هاى اسلام»، ضمن انتقادهاى تلخ از خطوط فکرى و روشهاى ناصواب خاورشناسان مى نویسد: «... البته همیشه هدف از تحقیقات خاورشناسان درباره اسلام این بود که با اسلام مبارزه شود». (12) مطالعات اسلام شناسى در اروپا از قرون وسطى تا امروز - یعنى از زمانى که از اسپانیا با هدف خدمت به میسیونرهاى مذهبى کاتولیک آغاز شده و تا دوران اصحاب دایرةالمعارف و هگل و بالاخره تا دوران ما - ادامه یافته است. در بسترهاى اروپا محورى، اختلاف شدید و اغلب ناسازگار سلیقه ها و روشهاى تحقیقى، فرضیه پردازیهاى نادرست و بکار گیرى روشهاى فنى غیر دائمى تر، قرار داشته است. بنابراین رشته هاى به اصطلاح علمى که در این راستا تحت عناوین «دین شناسى تطبیقى» «تاریخ ادیان» و «علوم دینى» بوجود آمده، تاکنون موفق نشده اند اسلام را چنانکه هست،
به اروپاییان بشناسانند; چرا که معیارهاى بررسى تفکر دینى در اسلام را عروج و نزول این تفکر در تاریخ فکرى مسیحیت قرار داده اند. مشکل اصلى اسلام شناسان غربى در این است که ندانسته اند اسلام در حالى که یک دین جامع و کامل و آخرین دین از ادیان ابراهیمى است، تمدنى است ریشه دار، گسترده و مستقل از سایر تمدنها. از این رو، اسلام شناسان غربى که مصداق استعاره زیباى قرآنى «فى کل واد یهیمون» (الشعراء - 225( مى باشند، اسلام را به عنوان «دین» چنان که هست، مطالعه نمى کنند و با پیشداوریها، آلایشها و پالایشهاى دلخواه خویش در جایى قرار مى گیرند که امروز قرار دارند و به طریق اولى، از شناسایى واقعى مفهوم، تعالیم، احکام و پویایى آن عاجز مى دانند. با آنچه گفته شد، موضع اصلى خاورشناسان در رابطه با اسلام و بالتبع انقلاب اسلامى وبالاخص ابعاد درخشان خصیت حضرت امام خمینى (ره) روشن است، اما اثرگذارى ایشان بر روند احیاى تفکر دینى چنان عمیق، گسترده، ریشه دار و واضح است که گزیرى جز اعتراف ولو نیم بند و ضمنى و یا صریح ندارند. به نظر من، بدون تردید گذشت زمان گواه صادقى براى آشکار شدن حقایق اندیشه هاى امام راحل (ره) مى باشد و جریان اعترافات را قویتر و گسترده تر خواهد ساخت.
اکثریت قاطع خاورشناسان و جامعه شناسان غربى متفق القولند که حضرت امام خمینى (ره) بزرگترین احیاگر تفکر وارزشهاى اسلامى هستند و اعتراف مى کنند، آنچه را که «پان اسلامیست ها» (13) ، «اصلاحگران» - ، «تجدید گرایان»، «متجددها» - و «بیدارگران» اسلامى، از قرن19 میلادى تا زمان آغاز نهضت امام خمینى (ره) صرفا به عنوان یک آرمان، «تبلیغ» مى نمودند، حضرت امام خمینى (ره) در صحنه عمل پیاده فرموده، دوران جدید رنسانس اسلامى را آغاز نمودند. پروفسور دکتر کلاوس کینتسلر، استاد کرسى اصول الهیات در دانشگاه آوگسبورگ و مؤلف آثارى مهم از جمله کتب «قیامت» (1976)، «اسطوره و ایمان» (1985)، «فلسفه دین» (1988)، «بنیادگرایى نوین» (1990) و کتاب «بنیادگرایى دینى» (1996)، در صفحه 11 کتاب «بنیادگرایى دینى» خود مى نویسد: «از سالهاى دهه هفتاد، اصطلاح «بنیادگرایى» بر جریانهایى که احیاگر حیات اسلامى نامیده مى شوند، اطلاق شد. در این رابطه، بیش از همه، افکار همگانى معطوف به ایران انقلابى تحت رهبرى (امام) خمینى مى شود که این نهضت پس از ایران، بسیارى از کشورهاى اسلامى را در نوردید. این رنسانس اسلامى در نهایت براى همگان و بیش از همه، براى جهان غرب شگفت انگیز و غافلگیرانه بوده، زیرا در غرب تا آن زمان تصور مى شد که در نتیجه تجاوزات واقعا «بیرحمانه قدرتهاى استعمارى و امپریالیستى به کشورهاى
اسلامى و عربى در سده19 میلادى، آیین اسلام دستخوش لیبرالیسم وتعصب شده است...» وى سپس مى افزاید: «مفهوم بنیادگرایى با فعال شدن نیروى سیاسى آیین اسلام در کشور شیعى ایران (امام) خمینى، معنى و سنخیت جدیدى یافت که مشخصه آن، سیاسى شدن دین اسلام است. گروههایى از اهل تسنن نیز در سودان، پاکستان و بسیارى از کشورهاى اسلامى از همین نوع بنیادگرا هستند. هدف این گونه بنیادگرایى، استقرار یک حکومت دینى (دولت الهى) بر روى زمین است که در حال حاضر به شکل احیاى خشونت آمیز نظام حقوقى سنتى اسلام یعنى شریعت اسلامى بروز کرده و پایبندى و انقیاد دقیق این سنخ بنیادگرایى به تعالیم قرآنى که از الزامات آن است، در بسیارى از کشورهاى اسلامى منجر به طرد سرسختانه کلیه انواع نفوذ عقلگرایانه و لیبرالى غربى شده است. پروفسور دکتر برنارد لوئیس، سرشناسترین خاورشناس یهودى تبار آمریکایى که آثارش تاکنون بر23 زبان ترجمه شده است، (14) در صفحه 214 کتاب «نفس الله، جهان اسلام و غرب: نبرد فرهنگها؟» - مى نویسد: «در سالهاى آغازین بر پایى جمهورى اسلامى، آیین اسلام، اساس اعلام شده هویت و وفادارى بود. هدف سیاست خارجى و همچنین سیاست دولت را به صورت کلى، تجدید حیات اسلام، تثبیت مجدد قدرت و عظمت اسلامى بوسیله توسعه دامنه انقلاب اسلامى و
احیاى اعتقاد و حقوق اسلامى، تشکیل مى داد. آمریکا به عنوان قدرتى که شاه و مزدورانش را حمایت و در امور داخلى ایران مداخله مى کرد و مهمتر از آن، رهبرى دشمن قدیم، غرب را به عهده داشت، نخستین و بزرگترین دشمن این برنامه مى دانست». وى در ادامه، ضمن توضیحاتى که درباره صفت «شیطان بزرگ» براى آمریکا که از طرف امام راحل (ره) داده شد، مى نویسد: «(امام) خمینى از موضع گیریهاى دشمنانه ابر قدرت آمریکایى نمى هراسید، ولى از آن چیزى که از ناحیه آمریکا هراس داشت، گمراه کنندگى و فریبندگى شیوه زندگى آمریکایى بود. خطر گمراهى غربى که در ایران غربزدگى خوانده مى شود، از مدتها قبل یکى از مورد توجه ترین موضوعات مورد بحث نویسندگان ایرانى شده است». پروفسور برنارد لوئیس در صفحه177 همین کتاب خود، ضمن مقایسه موفقیتهاى جنبشهاى نوین نهضت احیاى تفکر دینى در کشورهاى اسلامى مى نویسد: «افراطیون مصرى صرفا موفق شدند حاکم خود را نابود کنند، اما رژیم مصر نجات یافت و سیاست خویش را ادامه مى دهد، اما افراطیون ایرانى موفقیت بیشتر را از آن خود کردند، رژیم را نابود ساختند و در کشور خود چنان انقلاب فراگیرى را به پیروزى رساندند که شهرت آن سر تا سر جهان اسلام را فرا گرفت». هیات محققان و نویسندگان انجمن تحقیقاتى خدمات ارتشى وزارت دفاع ملى
اتریش در کتابى با عنوان «نیروهاى ارتشى در کشورهاى خاور نزدیک و شمال آفریقا» در سال 15( 1995( در صفحات282 - 283، مى نویسند: «همزمان با سقوط رژیم شاه و آغاز حکومت (امام) خمینى در ایران، یک تجدید حیات اسلامى در پیمانه وسیع و غیر قابل انتظارى آغاز شد که طى مدت زمان کوتاهى، تاثیرات بسیار مهم سیاسى و فرهنگى خویش را بر سر تا سر جهان اسلام به نحوى وارد کرد که هرگز قابل پیش بینى نبود. بدون تردید، این نهضت تجدید حیات اسلامى چنان با شخصیت (امام) خمینى گره خورد که (امام) خمینى به عنوان سمبل و مظهر «بیدارى اسلامى» شناخته شدند. همزمان با طلوع سیاسى (امام) خمینى، دین اسلام به عنوان مهمترین نیروى موجد انگیزه براى رویدادهاى سیاسى شد». پروفسور دکتر اودو اشتاین باخ ( forP.Dr.hcabnietS odU ) ، مدیر انستیتوى خاورشناسان آلمان (هامبورگ) و یکى از دو مؤلف کتاب «اسلام در دوران معاصر»، طى مصاحبه اى با شماره 24 هفته نامه «دى سایت» ( tieZ eiD ) مورخ9 ژوئن1989 اظهار نمود: «(امام) خمینى همان شخصیتى بود که براى نخستین بار اصول گرایش به بنیادهاى اسلامى را در شکل یک دولت اسلامى، دولت جمهورى اسلامى ایران، تحقق بخشید و (امام) خمینى همان شخصیتى بود که نیروهاى اصولگرا را بوسیله یک انقلاب اسلامى علیه رژیم
نیرومند طرفدار غرب، یعنى رژیم شاه، بسیج کرد». کلاوس برینگ ( gnireB sualK ) ، از نویسندگان برجسته مسائل اسلامى روزنامه «سالزبورگر نخریشتن» ( nethcirhcan regrubzlaS ) در شماره 8 آوریل 1994 در تحلیلى که به مناسبت پیروزى حزب رفاه اسلامى ترکیه در انتخابات آن زمان شهرداریهاى ترکیه تحت عنوان «سرمشق (امام) خمینى اسلام گرایان را در سرتا سر گیتى به حرکت در آورده است»، نوشت: «نه تنها کلیه محرومان جوامع اسلامى شنوندگان پر و پا قرص مبلغان بازگشت به تعالیم قرآن و شریعت اسلامى هستند، بلکه بسیارى از عقلا و نخبگان نیز از بازگشت به ارزشهاى اصلى اسلامى جانبدارى مى کنند و مخالفت با شیوه زندگى نوع غربى را یک راه رهایى از قیمومیت سیاسى و تکنیکى غرب و راه سرنگونى رژیمهاى ظالم خویش مى دانند. آنان به دولت اسلامى که در سال1979 توسط آیت الله خمینى در ایران مستقر شد، اقتدا مى کنند، در واقع، گرچه اکثریت سنى ها حاکمیت اسلامى نوع شیعى ایران را رد مى کنند، با این وجود، مساعى (امام) خمینى و جانشینانش که مى کوشند کشور خویش را به استقلال سیاسى و اقتصادى برسانند، مى ستایند. (امام) خمینى از نظر بسیارى از مسلمانان، آخرین شخصیت از سلسله آموزگاران و داعیان بازگشت به خود آگاهى اسلامى در عصر جدید است». پروفسور دکتر لودویگ هاگه من ( forP.Dr.nnamegaH giwduL ) ، استاد کرسى «الهیات عملى»
در دانشگاه ورتسبورگ آلمان، طى مقاله اى که تحت عنوان «بین دیانت و سیاست، اصولگرایى اسلامى در حال پیشتازى» در شماره 21 ژانویه 1992 روزنامه کثیر الانتشار سویسى نویه زوریخر تسایتونگ ( Z euen د gnutieZ hcr ) نوشته است. از تحلیل تاریخى روند تکاملى نهضتهاى اسلامى قرن19 و اوایل سده بیستم، سه اصل احیاى تفکر اسلامى را چنین بر مى شمارد: 1- اسلام باید بار دیگر به صورت وحدت دیانت و سیاست مطرح شود. 2- اسلام باید بار دیگر بدون استثنا کلیه بخش حیات انسانى را در برگیرد. 3- حکومت دینى اسلامى باید بار دیگر عنصر تعیین کننده شکل دولت باشد. وى سپس تاکید مى کند که: «ایجاد نظامى به نام جمهورى اسلامى که توسط آیت الله خمینى در ایران عملى شد، براى تحقق این آرمان، یگانه مثال برازنده و روشن است. رهبران انقلاب اسلامى در ایران على رغم اینکه شیعه هستند و شیعیان صرفا 15 درصد جمعیت جهانى مسلمانان را تشکیل مى دهند، هیچ گاه جاى تردید باقى نگذاشته اند که انقلاب آنان نه یک انقلاب شیعى و نه یک انقلاب ایرانى است، بلکه یک انقلاب وحدت بخش امت اسلامى (پان اسلامیستى) مى باشد. اصولگرایى اسلامى، اعم از نوع شیعى و سنى آن، به طور کلى یک حرکت وحدت اسلامى است». پروفسور دکتر آندریا مایر ( forP.r.reieM aerdnA ) ، اسلام شناس
و متخصص الهیات مسیحى و مؤلف کتاب جالب «ماموریت سیاسى اسلام» (16) در صفحه299 این کتاب مى نویسد: «با استقرار جمهورى اسلامى ایران که نتیجه انقلاب اسلامى است، ماموریت سیاسى اسلام به نحوى نهادینه شد که تاکنون بى نظیر بوده است. براى نخستین بار، یک نظام سیاسى برخاسته از اسلامگرایى به شیوه انقلابى جایگزین یک رژیم غیر دینى (سکولار) غربگرا شد. این تحول در نگاه بسیارى از مسلمانان، یک پیروزى علیه تفوق طلبى قدرت استعمارى و بعد از استعمارى بود. غرض از این قدرت برترى طلب غربى، ابر قدرت آمریکا است. از این رو، انقلاب اسلامى در ایران براى مسلمانان سر تا سر جهان، الگویى جهت تحقق کامل «دولت آرمانى اسلام گرا» شد. آرنولد هوتینگر ( regnittoH dlonrA ) سوئیسى روزنامه نگار و محقق مسائل خاورمیانه، در مقاله اى که تحت عنوان «اصولگرایى، احیاى شریعت به عنوان ابزار قدرت» در شماره 382 مورخ دسامبر1987 نشریه داخلى «جامعه خدمات صلح مسیحى» که در برن سوئیس منتشر شده است، مى نویسد: «بخش کلى بنیادگرایان اسلامى، همچنین (امام) خمینى و پیروانش در ایران، در موضع معادله ساده اسلام مساوى قانون شریعت اسلامى، حرکت مى کنند و دکتر کریستیان یگگر ( Dr.J naitsirhC.iggJ ) ، معاون پژوهشى انستیتوى علوم دینى دانشگاه فرایبورگ، در کتاب خود تحت عنوان «بنیادگرایى اسلامى» چاپ زوریخ در سال 1991 تاکید مى کند
که این مجموعه قوانین (قوانین شریعت) که تا سده دهم میلادى از طرف علما گردآورى شد، براى کلیه مسائل حیاتى، دستوراتى روشن و صریح ارائه مى کند». این خاورشناس معاصر سوئیسى بعد از نقل چند جمله اى از آخر فراز (ف) وصیتنامه سیاسى - الهى حضرت امام راحل که وصیت به مسلمانان و مستضعفان جهان است ( چون وى متن اصلى وصیتنامه را در اختیار نداشته است، لذا از روزنامه سوئیسى «تا گس انتسایگر ( segaT- regieznA ) شماره 2/8/1989 اقتباس نموده است)، مى نویسد: «در اینکه جمهورى اسلامى ایران قدرت آشکار مسلمانان در تقریبا کلیه کشورهاى خاورمیانه مى باشد، هیچ کس تردیدى به خود راه نمى دهد، اما قابل یادآورى است که اصولگرایى اسلامى لااقل سابقه یک صد ساله دارد که تحولات نوین، نتیجه جدیدترین روند تاریخى را نشان مى دهد، البته تحقق بینش اسلامى در جامعه به وسیله اصولگرایانى که پیرامون آیت الله خمینى گرد آمدند، به پیمانه وسیعى جلو برده شد. در چهارچوب شناخت اسلامى از دین و جامعه، جدایى بین نظام الهى و دنیوى و بسیار بیشتر از آن، جدایى بین بخشهاى شخصى و اجتماعى زندگى، مشخص گردید». دکتر آندرى گیریر ( Dr.rebrG rdnA ) ، اسلام شناس و عرب شناس (17) که از سال 1991 ریاست یک پروژه تحقیقاتى را در امان اردن به عهده دارد، در
کتاب بسیار جالب خود تحت عنوان «اسلام، زیر بناى مالى و توسعه اقتصادى» (این کتاب در سلسله متون دانشگاهى براى دانشگاههاى اروپایى در سال 1992 منتشر شده است) درباره احیاى حیات اسلامى و جغرافیاى نفوذ آن مى نویسد: «تجدید حیات اسلامى پدیده اى فرا ملى و فرا کشورى است که تعداد زیادى از کشورها با جغرافیاى عربى - اسلامى را بدون توجه به وسعت یا محیطهاى سیاسى، اقتصادى و فرهنگى آنان در برگرفته است. این نهضت صرفا «محدود به کشورهاى جهان عرب، کشورهاى آسیایى و آفریقایى که در ترکیب جمعیتهاى خویش داراى اکثریت مسلمانان هستند، نمى شود، بلکه کشورهایى را نیز در برگرفته است که در آنها مسلمانان در اقلیت مى باشند، مانند کشورهاى هند، چین، فیلیپین و اتحاد شوروى سابق. فراتر از آنچه گفته شد، تجدید حیات اسلام پدیده اى است که صرفا «گروههاى ویژه اجتماعى و اقتصادى را در برنمى گیرد، بلکه بیشتر اقشار را تحت نفوذ و تاثیر خود قرار داده است. این در حالى است که گروههاى ذیربط این جوامع که اصولا در پایینترین پله نردبان طبقات اجتماعى قرار دارند - از جمله دوره گردهاى بى خانمان و اهل حرفه پایین شهرى که در این طبقه اکثریت دارند - نهضت تجدید حیات اسلامى را صمیمانه تایید مى کنند».
درباره
نقش حضرت امام خمینى در احیاى تفکر دینى در سطح جهانى، خاورشناسان و جامعه شناسان غربى على رغم برخوردهاى مشحون از کتمان و محافظه کارى معاندانه، اعترافاتى دارند که گزیده هایى از این اعترافات را نقل مى کنیم. پروفسور دکتر کارستن کولپه ( forP.Dr.eploC netsraC ) که یکى از برجسته ترین خاورشناسان غربى و ایران شناسى نامدار است، (18) در صفحه67 کتاب خود به نام «مشکل اسلام» (1989) حضرت امام خمینى (ره) را آغازگر نهضتى مى خواند که تاثیر جهانى دارد. وى مى نویسد: «انقلاب اسلامى و رهبر آن (امام) خمینى که بسیارى از مسلمانان مقیم خارج جهان اسلام را در مسیر بازیابى هویت اسلامى خویش قرار داد، بدون تردید، آغازگر جنبش تجدید حیات اسلام است که اثرگذارى فرا ملیتى داشته است.» وى در مقدمه همین کتاب خود، ضمن اعتراف به احیاى تفکر دینى در میان طبقات مختلف احتماعى اروپایى و عطش آنان براى شناخت حقایق اسلام و انقلاب اسلامى، مى نویسد: «بعد از پیروزى انقلاب ایران در سال1979، به طور کلى اوضاع سیاسى به گونه اى شد که از طرف گروههاى مختلف، اعم از زن و مرد مسلمان، شاگردان مدارس، دانشجویان، دست اندرکاران آموزشهاى دینى، پلیس، کارمندان، اعضاى جوامع مذهبى و کلیسایى کاتولیکى و پروتستانى و همچنین احزاب سیاسى، پیوسته تقاضاهایى را در این رابطه (معرفى جامع و کامل اسلام
و انقلاب اسلامى) مطرح مى کردند». پروفسور دکتر کلاوس کینتسلر (که در فرازهاى قبلى این نوشتار معرفى شده است) در بخش معرفى کتاب خود تحت عنوان «بنیادگرایى دینى» (ص 2( چنین اعتراف مى کند: «از مدتها قبل سخن گفتن از بنیادگرایى و «تمایلات بنیادگرایانه» و آن هم در کلیه زمینه هاى اجتماعى، فرهنگى و سیاسى تشدید شده است. تحولات دراماتیک در ایران که به وسیله انقلاب اسلامى در سالهاى دهه 1980 ایجاد شد و به عنوان بازگشت به بنیادهاى دینى از مرزهاى دین اسلام بسیار فراتر رفت، افکار عمومى جهان را به این پدیده حساس و در خور توجه معطوف کرد». وى سپس از شکل گیرى جدید بنیادگرایى دینى در مسیحیت، یهودیت، آیینهاى هندو و بودا و سایر ادیان بحث مى کند که همه به شیوه و متابعت از احیاى تفکر دینى به وسیله حضرت
امام خمینى، بازگشت به اصول اولیه آیینه ها و احیاى اندیشه دینى خویش را هدف قرار داده اند. او در همین رابطه، از نظر تاریخى، اصطلاح «بنیادگرایى نوین» را جایگزین «بنیادگرایى کلاسیک» مى کند. مترجمان زبان آلمانى کتاب «حکومت اسلامى» حضرت امام خمینى در مقدمه اى بر آن مى نویسند: (19) «درست در ژانویه1977، هنگامى که در شهر مقدس قم نخستین گلوله شلیگ شد و در اندک زمانى بعد از آن، تبریز با تظاهرات نیرومند خویش رژیم شاه را به مبارزه طلبید، براى دستیابى به کتاب حکومت اسلامى، کتابى که سند کلیدى انقلاب اسلامى شد، علاقمندى بوجود آمده بود. با سقوط رژیم شاه در فوریه1979 که تا آن زمان بدون توجه به تشنجات اجتماعى و سیاسى موجود در کشور، به عنوان «جزیره ثبات» خوانده مى شد و با استقرار نظام جمهورى اسلامى در ایران، علاقمندى براى دستیابى به اثر آیت الله خمینى در سر تا سر جهان افزایش یافت. دکتر پیتر شول ( llohcS reteP- ruotaL ) ، روزنامه نگار و کارشناسان جهان اسلام که چندین اثر تالیف کرده است، در کتاب «شمشیر اسلام، انقلاب به نام الله» که در سال 1990 منتشر شده است، (20) مى نویسد: «پیام (امام) خمینى به میخائیل گورباچف این بود که کمونیسم از نظر معنوى و مادى شکست خورده و اکنون زمان آن فرا رسیده
است که اتحاد شوروى، نجات خود را در اسلام جست و جو کند. این در واقع، یک دعوت ظریف سورئالیستى براى بازگشت به سوى خدا بود». شول - لاتور سپس مفسران غربى را در مورد اشتباه سنگینى که در مورد ارزیابى انقلاب اسلامى به رهبرى حضرت (امام) خمینى (ره) مرتکب شده اند، سرزنش مى کند و مى نویسد: «اینجا سخن از یک پدیده جهانگیر است. (حضرت) محمد (ص)، پیامبر اسلام نیز از ماموریت آفاقى خویش آگاه بود. در آن زمان به عنوان شخصیتى که هنوز ناشناخته بود و صرفا رهبرى تعدادى از قبایل بدوى را به عهده داشت، پیامهایى را به ابرقدرتهاى معاصر خود فرستاد. بر مبناى روایات، فرستادگان پیامبر اسلام نزد قیصر بیزانس، شاهنشاه ساسانى در ایران و سالار قبطى ها در اسکندریه آمدند تا از آنان دعوت کنند به آیین جدید وحى و اراده خداوند تسلیم شوند. این دعوت، گرچه در آن زمان پذیرفته نشد، ولى هر سه نظام دولتى که مورد خطاب دعوت بودند، مدتى بعد مجبور شدند مغلوب تهاجم بزرگ اسلامى شوند. بیدارى اسلامى یک مساله محدود محلى نیست. از طریق اسرائیل، آمریکایى ها نیز به طور غیر مستقیم اثر این بیدارى را احساس کرده اند. اتحاد شوروى در جمهوریهاى جنوبى خود که به سوى اعتقادات قرآنى بازگشته اند، شاهد یک دگرگونى مى باشد. اروپا
از مدتها پیش از داعیه حاکمیت بر کل دریاى مدیترانه دست کشیده و بین شمال مدیترانه و سواحل جنوبى آن یک شکاف بزرگ پدید آمده است». نویسندگان و محققان کتاب «نیروهاى ارتشى در خاورمیانه شمال آفریقا» (این کتاب در فرازهاى قبلى این نوشتار معرفى شده است) در صفحه 285 مى نویسند: «تجدید حیات اسلامى در دهه 1970، در عین حال که مهمترین مبناى موفقیت (امام) خمینى بود، به همان سان زمینه ظهور و طلوع سیاسى «بنیاد گرایى نوین» نیز شد. اسلام با مبدل شدن به ایدئولوژى سیاسى این توانایى را بازیافت که یک خود آگاهى جدید را در ملتها احیا کند». دکتر ژیل کیپل ( Dr.lepeK selliG ) ، جامعه شناس فرانسوى و استاد کرسى مطالعات عربى در مرکز پژوهشهاى بین المللى پاریس، طى سخنرانى خود در کنفرانس «اروپاى ادیان»، در اکتبر 1994 در وین، تایید کرد: تفکر دینى در فرانسه، بویژه دربین مسلمانان، احیا شده و «جوانان مسلمان که در اروپا متولد شده اند، نیروهاى فعال نوینى را به صورت هسته هایى بوجود آورده اند که بین اراده براى ماندن و تبعیض در نوسانند». وى به طور ضمنى اثرگذارى نقش امام خمینى را در احیاى تفکر دینى در مسلمانان اروپایى تایید مى کند و مى نویسد: مسلمانان اروپایى به خاطر ماجراى سلمان رشدى و حجاب اسلامى، یک حرکت اخلاقى
و اجتماعى را آغاز کرده اند». کاردینال دکتر فرانتس کونیگ ( rD lanidraK.K znarF خ gin ) ، اسقف اعظم سابق وین که از چهره هاى بسیار برجسته جهان مسیحیت است نیز در کنفرانس «اروپاى ادیان» ادامه خدمت به احیاى تفکر دینى را که روند جهانگیر پیدا کرده است، در گرو مبارزه جدى با تفکرات ضد دینى از جمله انکار وجود خدا و الحاد دانست و گفت: «امروزه مهمترین وظیفه گفت و گو بین پیروان ادیان توحیدى این است که یک جبهه مشترک را جهت مبارزه علیه بروز فرقه سازیها و آنانى که به خداوند یکتا ایمان ندارند و دشمنان هر دینى هستند، ایجادکنند»دکتر گوتفرید شایبر ( Dr. W deirfttoG.rebiehcS ) ، معاون انستیتوى اصول الهیات مسیحى و مؤلف کتابها و نوشتارهاى تحقیقاتى، فیلسوف و خاورشناس اتریشى، در کتاب خود تحت عنوان «پاسخ صریح » (1984) (21) مى نویسد: «مبحث اصولگرایى اسلامى صرفا براى دانشمندان تاریخ و علوم سیاسى نکات بسیار زیادى را ارزانى نکرده است، بلکه براى یک علاقمند علوم دینى که از نگاه علم کلام ادیان، وارد بحث مى شود نیز نکات زیادى را عرضه مى کند». وى در جایى دیگر از کتاب خود مى نویسد: «آنچه ناظران امروزى اوضاع در ایران را کاملا شگفت زده مى کند، وفادارى بلاقید و شرطى است که ملت در قبال آیت الله ابراز مى نماید. البته
این واقعیت بدون یک استدلال و برهان کلامى براى چنین حاکمیتى قابل توجیه نیست. جالب است گفته شود که در این نقطه، بنیادگرایى یا به اعتبار مفهوم متعارف کنونى، بنیادگرایى نیست; زیرا در عرف امروزى، بنیادگرایى معنى پذیرش بى چون و چراى ساختار فکرى ناسازگار با زمان را مى دهد، در حالى که (امام) خمینى انتقال یک الگوى فکرى موجود را با عنایت به اوضاع زمان و سنجش با معیارهاى کلامى اسلام انجام داده است». این بود نمونه هایى از اقوال و اعترافات خاورشناسان، جامعه شناسان و ارباب تفکر غربى در مورد نقش حضرت امام خمینى در احیاى تفکر دینى در جهان اسلام و سطح جهانى که على رغم وجود خط انحرافى نیرومند، اروپا محورى، اشتباهات فنى با زمینه هاى تاریخى، کمبود اطلاعات دقیق و واقعى از اسلام، انقلاب اسلامى و حضرت امام خمینى، مورد دستیابى قرار گرفتند. حقیر وثوق کامل دارد که هرگاه یک استراتژى دقیق و فراگیر و مطابق نیازهاى علمى مؤسسات تحقیقى و شخصیتهاى دانش پژوه جهان، اعم از غرب و شرق، در مورد معرفى مجدد اسلام، اهل بیت (ع) و انقلاب اسلامى و بویژه شخصیت و آثار جاودانى حضرت امام خمینى طرح و اجرا گردد، روند برخورد خاورشناسان و سایر نخبگان علمى و فرهنگى جهان بهبود کیفى و کمى قابل توجهى خواهد یافت.
زیرنویسها: 1- مرحوم دکتر کلیم صدیقى، رئیس مؤسسه مطالعات اسلامى مسلم در لندن، در سخنرانى که در هفتمین کنفرانس اسلامى در تهران ایراد کرد، یک لیست ده ماده اى از خلاقیتهاى اسلامى ملت ایران که خدمت به احیاى تفکر دینى و عمل به آن است ذکر نمود که احیاى فرهنگ، تمدن، نظام سیاسى و ایجاد نهادهاى جدید اجتماعى، اقتصادى و سیاسى اسلامى و بالاخره رهاسازى انرژى جدید در جنبش جهانى اسلام از آن جمله است. (به شماره 165 بهمن ماه 1368 کیهان هوایى مراجعه شود.) 2- forP.Dr.L drahnieR خ W : aporuE ni mutnetsirhCdnu malsI , galreV drahnreB , 1994, miehseliH. 3- کتاب شمشیر سبز در این رابطه ترکیه را در کنار سایر کشورهاى اسلامى جالب مى داند و مى نویسد: در ترکیه به صورت کلى، روند رو به رشد بازگشت به اسلام نشان مى دهد که بر پایه ارقام دولتى در سال 1990،155403 دانشجو در 4715 مدرسه دینى مشغول تحصیل بودند و این در حالى است که در سال 1974، تعداد دانشجویان ونیز مدارس دینى صرفا در حدود نصف این رقم بود. طى سالهاى1979 تا1987، تیراژ قرآنهاى چاپى از 31075 نسخه به حدود یک میلیون نسخه بالغ شد. rg saD د trewhcS en ; malsI thcamtleW-lrE redo gnuhordeB خ gnus ? Hg.trehcuK etaeB ,2991, galreV enyeH , M د nehcn. 4- این واقعیت در سمینار «دینامیسم حیات دینى در اروپاى شرقى» که تحت
عنوان «سمینار دانشگاهى وین93« از طرف چند دانشگاه و انستیتوى آلمان و اتریش از 21 تا23 ژانویه1993 در کاخ اتحادیه صنایع اتریش برگزار شده بود و نگارنده نیز در آن سهیم بود، از طرف دانشمندان و خاورشناسان نیز با ارائه آمار و مدارک تحقیقى تایید شد. 5- naeJ- ellepacaL niL ; kitnaltA snarT 9891/2 6- لطفا به نمودار شماره (1) آمارى کل مسلمانان مراجعه شود. 7- نمودار آمارى شماره (2) ضمیمه 8- trahlegnI dlanoR ( gsrH. ): tleW nehciltsew red ni lednawtreW hcurbmU rellerutluK , trurknarF , kroY wen ,9891 9- به جدول آمارى گرایشهاى اعتقادى بر پایه تفاوت سنى در غرب و شرق اروپا و آمریکاى شمالى که در ضمیمه قرار دارد، مراجعه فرمایید. 10- این اصطلاح را براى نخستین بار، پاپ ژان پل دوم، رهبر مسیحیان کاتولیک جهان، در تاریخ 24 ژوئن1989 و در جریان سفر خود به اتریش مطرح کرد و آن را به عنوان نهضت نوینى خواند که براى کل قاره اروپا و مسیحیان جهان یک ضرورت احیاى تفکر دینى و اصلاحات اجتماعى را به دنبال خواهد داشت. پس از آن، در سال1993 کاتیخیسم جدید جهانى (رساله احکام مسیحیان) را در شرح 10 فرمان معروف در676 صفحه در بردارنده 2865 مساله، منتشر ساخت. این اقدام پاپ که پس از426 سال در تاریخ کلیساى کاتولیک انجام شد، بازنویسى
تعالیم اخلاقى و اعتقادى کاتولیکى با در نظر گرفتن تحولات جدید جهانى معنى مى دهد. پاپ براى این اقدام خود، از 25000 پیشنهاد که از طرف 1000 اسقف و کنفرانسهاى اسقف طى چند سال مطرح شده بود، استفاده کرد. 11- forP.Dr.relzneiK sualK : igiler reD خ sumsil atnemadnuF es , C galreV.H.kceB , 6991, M د nehcn. 21- nosnidoR mixaM : Led noitanicsaf aL ¦ malsI , siraP , 0891 13- «پان اسلامیسم» عنوانى بود که مطبوعات غربى در اواخر قرن19 به نهضتهاى اسلامى آن زمان دادند و به جاى درک صحیح اتحاد اسلامى و نهضتهاى آن، این اصطلاح را گاهى موازى و زمانى متضاد با ملى گرایى هاى موجود در جهان بکار گرفتند. در حالى که احیاگران اسلامى همیشه از وحدت امت اسلامى سخن گفته اند. عین این روش، در زمان ما نیز در مورد نهضتهاى نوین اسلامى از طرف رسانه هاى غربى بکار گرفته مى شود که احیاى تفکر دینى و رویکرد به ارزشها و اعتقادات اسلامى را بکارگیرى اصطلاحات نادرست اسلامیسم (اسلامگرایى)، افراد رادیکالیسم (افراطى گریى)، فاندمنتالیسم (بنیادگرایى)، فناتیسم (تعصب گرایى)، انتگریسم (اصولگرایى) به اصطلاح بیان مى کنند، متاسفانه اغلب این اصطلاحات را براى اهداف منفى از قبیل تروریسم، عقب افتادگى، جهود، تحجر و تعصب سنتى بکار مى برند. 41- forP.Dr. siweL dranreB : shallAmetA reD , u tleW ehcsimalsi eiD.galreV aporuEnetseW red , neiW- M د nehcn , 1994 وى که استاد کرسى تاریخ خاور نزدیک و آسیاى
میانه در دانشگاه پرینستون آمریکاست، قبل از مهاجرت خود به آمریکا، مدت 25 سال در دانشگاه لندن نیز همین موضوع را تدریس مى کرد. وى از مؤلفان و ناشران اثر معروف malsI fo yrotsiH egdirbmaC و دایرةالمعارف اسلام ( masI fo aidepolcycnE ) است. 51- ehieR akirfadron dnu netsOnehan sed netaats red etfrktiertS eiD- ereeH edmerF ; galreV dloreH , neiW , 5991 61- forP. Dr. reieM arednA : galreV remmaH retep malsI sed gartfuA ehcsitilop reD , latreppuW ,1994 71- Dr. rebrG rdnA : malsI , gnulkciwtnE ehciltfahcsttiw dnu rutkurt sarfnI elleiznanif :( netfirhcsl uhcshcoH ehcsipporuE ) retePgalreV : gnaL , 1992 81- forP. Dr. eploC netsraC : malsI melborP ; galreV munehtA , 9891, fknarF / M وى که آثار متعدد و مهمى درباره معرفت شناسى دین، اساطیر ایرانى و اسلام نوشته است، در دانشگاههاى آمریکایى ییل، نیوهاون و شیکاگو و نیز در فرهنگستان انگلیس (بریتیش آکادمى لندن) تدریس کرده است. 91- iniemohC hallotajA : taatSehcsimalsi reD , galreV zrawhcSsualK , 3891, nilreB , dnaB neilairetaM ehcildnukmalsI 9 02- Dr. llohcS reteP- ruotaL : galreV enyeH malsI sedtrewhcS saD , 0991, M د nehcn. 12- Dr. W deirfttoG. rebiehcS : tfahcslleseG dni noigeleR ni gnuhcusreV ehcsits ilatnemadnF netrowtnA egituedniE , خ galrevrutluK rehcsihcierrets , 9891
رواق اندیشه، شماره 9 رضایی مهر، حسن
آنچه در ذیل مى آید نگاهى به زوایاى مختلف احیاى تفکر دینى در مکتب امام خمینى رحمه الله است . سلوک و روش ایشان در احیاى اندیشه اسلامى برگرفته از سنت و روش پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله در صدر اسلام یعنى انعکاس شیوه رفتارى او و نیز تاسى از رویه اهل بیت علیهم السلام بود . از مهمترین ویژگیهاى نهضت بزرگ احیاگرى امام خمینى رحمه الله تشخیص موانع و تحریفات عارض بر دین و جامعه دینى و ارائه راهکارهاى جدى و اهتمام در اجراى آنها بود . بازسازى تفکر دینى از ناحیه ایشان در دو حوزه نظرى و عملى صورت پذیرفت . بعضى از مؤلفه هاى این بازسازى در عرصه نظرى احیاى قلمرو دین از حیث جامعیت آن نسبت به تمامى شؤونات دنیوى و اخروى انسان و مبارزه با سکولاریزم است . تشکیل حکومت اسلامى، احیاى حج ابراهیمى و نماز جمعه نمونه هایى از این بازسازى در حوزه عملى است . بازسازى و احیاى تفکر دینى، یکى از مقوله هایى است که از گذشته هاى دور، مورد توجه احیاگران دینى بوده و هست . این مقوله از حیث غایتى که دنبال مى کند، امرى شریف و ستودنى است; چرا که در پى صیانت از دین
و دیندارى در جوامع دینى است; یعنى از آن جا که احیاگرى دینى در پى کالبد شکافى دین از حیث شناخت و رفع چالش ها و موانعى است که رشد و بالندگى دین را به مخاطره مى اندازد و در واقع حفظ و بازسازى دین را در مقطعى که دچار آسیبها و تحریف هایى در عرصه نظرى و عملى مى گردد، به عهده دارد، از توجه خاص شرع مقدس برخوردار بوده و امرى ضرورى مى نماید . با یک نگاه تاریخ گرایانه به گذشته درمى یابیم که تاریخ، معرف افراد بزرگى است که در برهه هاى مختلف به احیاى تفکر دینى پرداخته اند . و به گواهى تاریخ، بدون تردید موفقترین احیاگر مسلمان دوره معاصر، بنیانگذار جمهورى اسلامى، حضرت امام خمینى رحمه الله است . نوشته حاضر به اصول و مبانى احیاى تفکر دینى از نظرگاه این بزرگ مرد الهى مى پردازد، اما قبل از پرداختن به این مهم، توجه به نکاتى ضرورى است . 1- فرق اصلاح و احیا: از آن جا که دو اصطلاح مذکور از حیث بار معنایى، در جهت یارى رساندن به دین و تفکر دینى مشترکند، توجه به وجه تمایز آنها به منظور عدم القاى در مغالطه، امرى بجا و تبیین ماهوى هر یک از آنها خالى از فایده نخواهد بود . اصلاح: عموما اصلاح و اصلاح طلبى
در عرف متداول سیاسى و اجتماعى را مى توان: «هوادارى از سیاست تغییر زندگى اجتماعى یا اقتصادى و یا سیاسى اما با روشهاى ملایم و بدون شتاب» (2) دانست . امروزه وقتى مى گویند اصلاح، یعنى سامان دادنهاى آرام و تدریجى غیربنیادى (3) و اصلاح در عرف سیاسى نیز ایجاد و تغییرات در بخش هایى از یک نظام است، البته با تحفظ بر ساختار اساسى و اصلى آن . نکته قابل توجه آن است که اصولا اصلاح در دین، معقول نیست بلکه آنچه متصور است اصلاح در اندیشه دینى است و اصلاح در اندیشه دینى «زمانى معنا خواهد داشت که جهت اصلى دین در اندیشه دینى محفوظ باشد . اندیشمند دینى، روح و جان دین و سمتگیرى دین را به خوبى دریافته باشد، اما در لابه لاى مجموعه عقاید و باورهاى دینى اش، مواردى بر خطا مى رود . و مصلح اندیشه دینى آن کسى است که مى کوشد تا این موارد خطا را به صلاح و صواب مبدل سازد . اگر ناراستیهایى در جاى جاى اعتقادات دینى یک دیندار مشاهده شد و در حالى که سمت و سوى اندیشه دینى بر صواب باشد، این جا، جاى اصلاح اندیشه دینى است .» (4) احیا: احیا به معناى زنده کردن است . اماته نقطه مقابل آن است، پس احیا
زنده کردن چیزى است که از بین رفته است . آیات و روایات عدیده اى، احیا را جان دادن به کالبد بى جان و روح بخشیدن به موجود بى روح دانسته اند «و الله انزل من السماء ماء فاحیا به الارض بعد موتها» (5) احیا براى کالبد بى جان ضرورت دارد و عدم تحقق آن مستلزم محقق نشدن آن موجود بى جان است و یا این که موجودى که رو به زوال است در صورت عدم احیا، از بین مى رود; یعنى همان طور که اگر روح در کالبد بى جان جارى نشود، آن کالبد ذى روح نمى گردد، عدم احیاى آن نیز با از بین رفتن آن، مساوق خواهد بود . از طرفى احیا از امور اضافیه است; یعنى بدون تصور طرف و متعلق، تصور معقول ندارد . تعلق احیا به هر امرى نیز ممکن است; از جمله به دین و تفکر دینى، اما هرگاه متعلق آن، دین باشد نمى توان به ظاهر معناى احیا تمسک کرد; چرا که متعلق احیا از این خصوصیت جدا نیست که هم مى تواند بمیرد و هم زنده شود و هرگاه دین متعلق احیا قرار گیرد، لازمه آن تصور از بین رفتن دین است در حالى که دین از بین رفتنى نیست و مردن دین تصور معقول و مثبت ندارد . پس
مى توان گفت: «منظور از احیا یا بیدارى به طور عموم، توجه کردن به جنبه هایى است که دچار غفلت یا فراموشى شده اند; براى مثال یک مکتب فکرى [را در نظر بگیرید که] در بعضى جنبه ها مورد توجه است در حالى که جنبه هاى دیگر آن به طور کلى به دست فراموشى سپرده شده که در نتیجه آن پوششى از غفلت و فراموشى، آن مکتب را در بر مى گیرد . شخصیت هایى که منجى جوامع انسانى هستند، جنبه هاى فراموش شده یک مکتب فکرى را احیا کرده و شکلى جدید به آن مى بخشند و به جامعه مرده خود، روح تازه اى اعطا مى کنند .» (6) از این روى موضوع احیاى دینى، تلقى و برداشتهاى غلط از دین و آموزه هاى دینى است که در این صورت وظیفه احیاگر دینى، ازاله ابهام و تصحیح برداشتهاى ناصواب و نیز زدودن غبار انحراف از ساحت دین است .
اصولا واگذارى امور تخصصى به عنصر غیر متخصص، امرى است غیر معقول که پیامدهاى جبران ناپذیرى را به دنبال دارد . نه تنها آن امر به سر منزل مقصود نمى رسد بلکه چنین گزینشى موجب انحراف و تباهى آن مى گردد . احیاگرى نیز از این مقوله مستثنى نیست . درک صحیح اصول و مبانى دین، آشنایى کامل به موقعیت زمانى و مکانى
احکام، و نیز شبهات و بدعتهاى زمانه که بر ساحت دین وارد مى شود، قدرت تشخیص حقیقت از باطل، از شرایط احیاگرى دینى است . احیاگر دینى، زمانى مى تواند غبار تحریف را از چهره دین بزداید که به این اصول مسلم متصف باشد و در آن صورت نه تنها احیاگرى او امرى ممدوح بلکه واجب خواهد بود . حضرت نبى اکرم صلى الله علیه و آله مى فرمایند: «اذا ظهرت البدع فى امتى لیظهر العالم علمه فمن لم یفعل فعلیه لعنة الله» (7) اگر در امت من بدعتها ظاهر شوند، بر عالم لازم است که علم خود را آشکار سازد که اگر چنین نکند لعنت خدا بر او باد . و در روایتى دیگر در خصوص عالمى که به احیاى دین نپردازد آمده است که متعفن ترین بو را در جهنم خواهد داشت و تمام جنبندگان او را لعنت مى کنند . (8)
از آن جا که احیا در مقابل اماته است، پس از هر اماته اى باید در انتظار احیا و تحقق آن بود . بدیهى است ادیان الهى در طول دوره هاى خود، از کینه توزى دشمنان در امان نبوده اند . از این رو در تشعشع و نورافشانیشان دچار قبض و بسطهایى مى شدند و گاهى به سبب دسیسه هاى دین ستیزان، حقایق دینى بر
خداپرستان مخفى مى گردید . و همین امر اعتقاد به احیاگرى تمام انبیا را تصحیح مى سازد . و در خصوص احیاگرى دینى در اسلام باید گفت: «گذشته احیا، گذشته بسیار غم انگیز و دردناکى است; چرا که گمراهان از همان ابتداى بعثت رسول خدا صلى الله علیه و آله فعالیتهاى وسیع و گسترده اى را شروع کردند و در اولین فرصت بعد از رحلت رسول اکرم صلى الله علیه و آله دین را جداى از سیاست قلمداد کردند . آنها اسلام را در حد پرستش و عبادت محدود کرده بودند . این روند همچنان ادامه داشت تا این که در زمان بنى امیه و بنى عباس روشهاى دیگرى را برگزیدند . ممنوع کردن نقل احادیث پیامبر صلى الله علیه و آله و احادیث مربوط به فضائل خاندان رسالت، اشاعه احادیث جعلى و ساختگى، توهین و گستاخى به حضرت على علیه السلام، اذیت و آزار ائمه علیهم السلام، قتل عام مسلمانان، ترویج عقاید یهود و نصارا و به فراموشى سپردن سیرت نبوت از جمله عواملى بودند که حقایق دینى را محو و یا کمرنگ کردند [ . از این رو مى توان گفت] احیاى دین از زمان رسول اکرم صلى الله علیه و آله شروع شد و تا زمانهاى مختلف ادامه داشت .» (9) در چنین
موقعیتهاى غمبارى، احیاى دین و فرهنگ دینى، امرى لازم و واجب بود و این امر نه تنها از زمان پیغمبر صلى الله علیه و آله انجام گرفت بلکه ائمه علیهم السلام و پس از آنها علما و فقهاى دینى نیز، امر احیاى دین را در راس امور قرار دادند . در قرون اخیر، امر احیاگرى توسط افرادى از قبیل سید جمال الدین اسدآبادى، شهید آیت الله مدرس، سید قطب، شهید مطهرى و . . . و بالاخره حضرت امام خمینى رحمه الله به اوج خود رسید . «عماد بزى» که نویسنده اى از کشور استرالیاست، مى نویسد: «عظیمترین و موفقترین احیاگر مسلمان دوره معاصر، بى شک امام خمینى رحمه الله است که با اعلان دوره اى جدید، سیر تاریخ را تغییر داد و با فرستادن نیروهاى جدید به میدان انقلاب، تغییرات عمیقى بوجود آورد که عمق آنها را نسلهاى آینده بهتر درک خواهند کرد» . (10)
چنان که از سلوک و عملکرد امام خمینى رحمه الله مشهود است، شیوه ایشان در احیاى اندیشه اسلامى، شیوه حضرت رسول الله صلى الله علیه و آله بوده است; یعنى انعکاس همان شیوه رفتارى پیامبر صلى الله علیه و آله در صدر اسلام و نیز ادامه طریق و روش اهل بیت علیهم السلام .
مهمترین ویژگى نهضت احیاگرى امام خمینى رحمه الله در تشخیص موانع و تحریفات و انحرافات عارض بر دین و جامعه دینى و سپس ارائه راهکارهاى جدى و اهتمام در اجراى آنها بود; چرا که احیاى حقایق دینى بر شناخت دقیق موانع و آسیبهاى موجود در راه احیاى فرهنگ دینى متوقف است که چنین امرى با توجه به جامعیت حضرت ایشان، به شکل بایسته و شایسته اى به وقوع پیوست . اکنون به بعضى از این موانع اشاره مى شود:
از سویى سلطه فراگیر فرهنگ غرب و شرق بر جوامع اسلامى و باوراندن این مطلب که چنین جوامعى بدون اتکاى بر فرهنگ غربى و شرقى نمى توانند به حیات خود ادامه دهند و از طرفى، تاثیرپذیرى برخى از روشنفکران داخلى از فرهنگهاى بیگانه، این باور را در آنها بوجود آورد که با عدم اتکا بر قدرتهاى اجنبى، نمى توانند زنده باشند و یا حق حیات براى آنها ثابت نیست . و چنین تفکرى باعث جایگزینى فرهنگ بیگانه به جاى فرهنگ دینى و نقطه انحراف از اسلام ناب محمدى صلى الله علیه و آله گردید . امام خمینى رحمه الله در این زمینه مى فرمایند: «یکى از مصیبتهاى مهمى که براى ملت بار آوردند این که ملت را نسبت به خودشان
هم بدبین کردند . به این معنا که ما اگر یک مریض پیدا کنیم در تهران، . . . مى گویند که این جا نمى شود، بروید به انگلستان، بروید به پاریس، این مطلبى است که از دست آنها براى ما پیدا شده است; یعنى ما خودمان را باختیم در مقابل آنها .» (11) و بر این مساله گوشزد مى کنند که: «آن خودباختگیهایى را که دولت سابق و دولتهاى سابق داشتند و چشم گو بودند . . . . آنها دیگر نباید باشد .» (12) و در پیام خود به زائران بیت الله الحرام فرمودند: «. . . به خود آیید و شخصیت اسلامى خود را بیابید; زیر بار ظلم نروید و هشیارانه نقشه هاى شوم جهانخواران بین المللى را که در راس آنها آمریکا است، افشا کنید .» (31)
قدرت عظیم مسلمانان که حاصل گسترش فراگیر اسلام در جهان خصوصا مغرب زمین بود و نیز ناسازگارى این پدیده مبارک با مذاق قدرتهاى بیگانه و استعمارگر، آنان را بر آن داشت تا در راستاى تضعیف و انحلال این قدرت بزرگ و نیز به منظور جلوگیرى از توسعه روزافزون اسلام، به ایجاد اختلاف در جوامع مسلمین بپردازند و با ترویج فرقه گرایى و ایجاد درگیریهاى مقطعى و قومى قبیله اى، مسلمانان را به خود
مشغول کرده تا در سایه این ترفند استعمارى، هم قدرت عظیم و یکپارچه آنان را از بین ببرند و هم به مقاصد شوم خود و غصب سرزمینها و منابع مسلمین برسند; چرا که تنها راه انحلال قدرت و عزت جوامع مسلمان را بر هم ریختن وفاق و وحدت کلمه آنها مى دانستند . حضرت امام خمینى رحمه الله با تشخیص این توطئه در جاى جاى پیامها و سخنرانیهاى خود، نسبت به این امر هشدار داده است . به یک نمونه دقت کنید: «آمریکا و شوروى براى تضعیف اسلام و دولتهاى اسلامى، مشغول فعالیت از قبیل تفرقه افکنى و ایجاد تشنجات داخلى به دست عمال مزدور یا فریب خورده و برافروختن جنگ بین کشورهاى اسلامى و مستضعف جهان هستند .» (14)
یکى از معضلات عمده در باب احیاى دین و اندیشه اسلامى، وجود تحجرگرایان و مقدس نماهاى وابسته است . امام خمینى رحمه الله در گوشزد کردن خطر این افراد براى دین و نظام این چنین مى فرمایند: «امروز عده اى با ژست مقدس مآبى چنان تیشه به ریشه دین و انقلاب و نظام مى زنند که گویى وظیفه اى غیر از این ندارند . خطر تحجرگرایان و مقدس نمایان احمق در حوزه هاى علمیه کم نیست . طلاب
عزیز، لحظه اى از فکر این مارهاى خوش خط و خال کوتاهى نکنند . اینها مروج اسلام آمریکایى اند و دشمن رسول الله .» (15)
یکى دیگر از موانع احیاى تفکر دینى، وجود برخى روایات و یا استنباطها و برداشتهاى نادرست از روایاتى است که در منابع اسلامى آمده است; از جمله، روایاتى که پرچمداران قیامها را، طاغوت معرفى کرده (16) و یا قیامهاى قبل از ظهور حجت را شکست خورده تلقى مى کند، (17) در حالى که تمسک به چنین اخبارى از جهاتى ممنوع است; چرا که برخى از آنها جعلى و برخى هم به موضوع و حادثه شخصى مربوط است . بعضى از روى تقیه صادر شده و قسمتى هم از برداشتهاى غلط ناشى بوده است . علاوه بر این، تمسک به چنین روایاتى با ادله قطعى عقلى و نقلى سازگارى ندارد; چرا که آیات و روایات زیادى مثلا درباره امر به معروف و نهى از منکر، مبارزه و جهاد با دشمن و عدم پذیرش ظلم و . . . وارد شده است، که با مفاد آن روایات در تعارض است . در هر حال این هم یکى از چالشهاى موجود بوده است که حضرت امام خمینى رحمه الله بارها در مقابل آن موضع گیرى کرده اند .
ایشان در این خصوص مى فرمایند: «ممکن است فراوان، روایت را نشان بدهند که [بوسیله] عمال ظلمه و آخوندهاى دربارى در تعریف و تمجید سلاطین جعل شده است . به طورى که ملاحظه مى کنید با دو روایت ضعیف چه بساطى راه انداخته اند و آن را در مقابل قرآن قرار داده اند . قرآنى که جدیت دارد [که] بر ضد سلاطین قیام کنید و موسى را به قیام علیه سلاطین وا مى دارد .» (18) و در خصوص عدم لزوم تمهید و تحصیل مقدمات جهت ظهور حضرت حجت علیه السلام که عقیده بعضى افراد غافل است، مى فرمایند: «نظر بعضى عامى هاى منحرف آن است که براى ظهور آن بزرگوار باید کوشش در تحقق کفر و ظلم کرد تا عالم را ظلم فرا گیرد و مقدمات ظهور فراهم شود، فانا لله و انا الیه راجعون .» (19)
برخى عقیده دارند تشکیل حکومت اسلامى تنها وظیفه امام معصوم علیه السلام است و هر حکومتى جز حکومت معصوم علیه السلام ناحق است . یکى از طرفداران این نظریه مى گوید: «شما آن مصداق حاکم اسلامى را نشان بدهید، آنى که معصوم از گناه باشد . آنى که از هوا و هوس و حب ریاست و . . . به هیچ وجه در او
اثر نکند، نشان بدهید، او بیاید میدان، جلو بیفتد، ملت مى افتد به پایش .» حضرت امام راحل رحمه الله در پاسخ به این نوع تفکر مى فرمایند: «اعتقاد به چنین مطالبى یا اظهار آنها، بدتر از اعتقاد و اظهار منسوخ شدن اسلام است . . . هر که اظهار کند که تشکیل حکومت اسلامى ضرورت ندارد، منکر ضرورت اجراى احکام شده و جامعیت احکام و جاودانگى دین مبین اسلام را انکار کرده است .» (20)
یکى دیگر از عوامل انحراف و سقوط مسلمین از قدرت، تلقى جدا بودن دین از سیاست و نیز ترویج آن است . لازم به ذکر است که ریشه چنین تفکرى به پایان قرون وسطى در اروپا بر مى گردد و پیدایش این تفکر در اروپا به منظور تقلیل و یا از بین بردن قدرت کلیسا و نیز فلسفه «اسکولاستیک» حاکم بر آن بود . بدیهى است وارد کردن چنین تفکرى در فرهنگ اسلامى سزاوار نبوده و امرى نابخردانه است . قیاس اسلام با مسیحیت موجود از جهاتى مع الفارق است: الف) رویکرد کلیساى سنتى در تبیین جهان و شکوفایى علم، متحجرانه بود در حالى که چنین رویکردى مطرود اسلام است و با شکوفایى علم، مخالف نبوده است بلکه در تعالى آن کوشیده و
در موقعیتهاى متعدد مشوق عالمان بوده است . ب) سیره و سنت عملى کلیسا، پرداختن به حوزه اخلاق و غفلت از حوزه هاى دیگر بود . تفکیک کار حکومت از کار خدا و دین و به عبارتى جدا انگارى نهاد دین از نهاد سیاست به صراحت در گفتار کشیشان مطرح بوده است . مارسل بوازار مى نویسد: «در مسیحیت قرون وسطا، کشیشان به پیروان خود توصیه مى کردند که به تزکیه و زهد و عبادت مشغول باشند و برنامه و روشى براى فعالیتهاى اجتماعى و مشارکت مردم در کارها ارائه نمى کردند .» (21) در حالى که اسلام چنین رویکردى را نپذیرفته و براى تمام شؤونات فردى و اجتماعى دنیوى و اخروى انسان برنامه ارائه کرده است . (22) متاسفانه جوامع مسلمین از خطر این نوع تفکر در امان نماند و بعضى از عمال حکومتهاى مسلمین و نیز بعضى از روشنفکران وابسته، به ترویج و اشاعه این تفکر نامیمون در جوامع اسلامى پرداختند و اثرات نامطلوب آن هم بر این جوامع و جامعه اسلامى ایران، هویدا گردید و این خود، موجب وارد آمدن ضربه سنگینى بر پیکره قدرت سیاسى اسلام گردید . و این بود که امام خمینى رحمه الله به مبارزه با این تفکر برآمد و بارها و بارها بر عدم جدایى دین از
سیاست و نیز منحرف بودن کسانى که به این قضیه دامن مى زنند، تصریح مى فرمودند که در بخش ویژگیهاى نهضت احیاگرى امام خمینى رحمه الله به آن مى پردازیم .
تاثیرپذیرى شتابزده از فرهنگ بیگانه و باور این نکته که سعادت و رشد ما در گرو پذیرش بى چون وچراى فرهنگ و عملکرد بیگانه است، اثر هجوم افکار بیگانگان غربى و شرقى در کشورهاى اسلامى بود . این عامل نیز یکى از مشکلات مهم در استقرار فرهنگ و حکومت دینى و استقلال عزت اسلامى به شمار مى رفت . آنچه گذشت اشاره اى به بعضى از موانع و مشکلات موجود در راه احیاى تفکر دینى بود; اکنون به پاره اى از ویژگیها و مشخصه هاى نهضت احیاگرى امام خمینى رحمه الله مى پردازیم .
بازسازى تفکر اسلامى از ناحیه حضرت امام خمینى رحمه الله در دو حوزه نظرى و عملى و با توجه به موانع فوق الذکر، صورت پذیرفت که اکنون به بعضى از مؤلفه هاى این بازسازى اشاره مى شود .
سکولاریسم در لغت به معناى عرف گرایى و اعتقاد به اصالت امور دنیوى، جدا شدن دین از دنیا، غیر دین گرایى و . . . آمده است .
(23) و بعضى نیز آن را مخالفت با شرعیات، روح دنیادارى، طرفدارى از اصول دنیوى و عرفى دانسته اند . (24) و معناى مصطلح و مشهور آن جدا شدن دین از دنیا است . سکولاریسم ابعاد و وجوهى دارد که در هر کدام از آنها اسقاط دین از دنیا و ارتباطزدایى بین آن دو، مشخصه مهم آنهاست . الف) سکولاریسم در باب فلسفه علم: یعنى بدون توجه به این که در جامعه ما چه نظامى حاکم است و اخلاق و اقتصاد و مسائل قضایى و . . . ما چگونه بوده و چه ساختارى دارد، هر دانشمندى در حوزه علمى که دارد مى تواند سکولاریستى بیاندیشد . بدین معنا که ما براى فهم و تبیین پدیده هاى طبیعى و کیفیت رخ دادن آنها، به مطرح کردن یک اصل متافیزیکى و دینى و وحیانى محتاج نیستیم; چرا که این امور یک سرى مباحث طبیعت شناسانه مى باشند و بحث در آنها این است که علل و اسباب چنین امورى، مادى است . ب) سکولاریسم در فلسفه اخلاق: در این بعد بر آنند که با اتکا به تحقیقات و پژوهشهاى علمى و عقلى مبناى دین، اخلاق را مستقلا بوسیله عقل عملى و بدون استناد و اعتماد به وحى و داده هاى دینى تعریف کنند . ج) سکولاریسم در فلسفه
سیاست: چنین دیدگاهى که از برجسته ترین مکاتب سکولاریسم بشمار مى آید در پى آن است که نظام سیاسى جامعه و سیاست و نهادهاى اصلى سیاسى را از دخالتهاى دین جدا کند و به طور کلى در همه حوزه هاى اجتماعى به صورت کلان و فراگیر، دین و آموزه هاى دینى و قوانین و احکام دین مطرح نباشد بلکه صرفا بر اساس دستاوردها و تجربیات علم و دانش، روابط افراد جامعه و اخلاق اجتماعى و سیاسى آنها را تنظیم کند . (25) با توجه به تعریفى که از سکولاریسم شد، اسلام با هیچ یک از وجوه سه گانه مذکور سازگارى ندارد; چرا که مفهوم همه آنها بر کنارى دین به طور کلى از صحنه هاى علمى و مسائل مدیریتى و سیاسى جامعه است . حضرت امام خمینى رحمه الله با دور اندیشى خاص خود با این تفکر به مبارزه برخاست و تشکیل حکومت اسلامى از طرف ایشان، طلیعه مبارزه با این تز بود . «شاید بتوان ادعا کرد که مهمترین حادثه اى که به دست با کفایت امام فقید رحمه الله تحقق پیدا کرد، شکستن جو حاکم بر جوامع اسلامى بالاخص روحانیت و حوزه هاى علمیه، مبنى بر جدایى دین از سیاست بود . جوى که استعمارگران، مستکبران و عده اى منحرف و نادان، زمینه ساز تحقق آن بودند .» (26)
آن مرجع والا مقام در این خصوص مى فرمایند: «اولین و مهمترین حرکت [استعمار براى اخلال در کار روحانیت و حوزه هاى علمیه ] القاى شعار جدایى دین از سیاست است که متاسفانه این حربه در حوزه و روحانیت تا اندازه اى کارگر شده است، جایى که دخالت در سیاست، دون شان فقیه و ورود در معرکه سیاسیون، تهمت و وابستگى به اجانب را همراه دارد .» (27) ایشان از اول نهضت اسلامى تا پایان حیاتشان، با تکیه بر معارف اسلامى و سنت نبوى و ائمه علیهم السلام و تلاشهاى فراوان، توانستند مجددا دین را در عرصه اجتماع و سیاست وارد کرده و پس از مدتى که خمودى، آن را فرا گرفته بود، احیا کنند . امام خمینى رحمه الله جدایى دین از سیاست را دسیسه استعمارگران براى تسلط بر مسلمین مى داند آن جا که مى فرماید: «جدایى دین از سیاست را . . . استعمارگران درست کرده اند تا دین را از تصرف امور دنیا و تنظیم جامعه مسلمانان بر کنار سازند و ضمنا علماى اسلام را از مردم و مبارزان راه آزادى جدا کنند . در این صورت مى توانند بر مردم مسلط شده و ثروتهاى ما را غارت کنند .» (28) و در باره سنت نبوى صلى الله علیه و آله در زمینه
تشکیل حکومت اسلامى مى فرمایند: «رسول الله صلى الله علیه و آله پایه سیاست را در دیانت گذاشته است; رسول الله صلى الله علیه و آله، تشکیل حکومت داده است تشکیل مراکز سیاست داده است .» (29) و نیز فرمودند: «بسیارى از احکام عبادى اسلام، منشا خدمات اجتماعى و سیاسى است، عبادتهاى اسلام، اصولا توام با سیاست و تدبیر جامعه است; مثلا نماز جماعت و حج و جمعه، در عین معنویت و آثار اخلاقى و اعتقادى، حایز آثار سیاسى است .» (30) و بدین ترتیب، پیوند دین و سیاست را پس از جدایى در چند قرن، حاکم بر جامعه کرد . تشکیل حکومت اسلامى را که طریق مبارزه با ظلم و اجراى عدالت بود، مى توان سواى از ایجاد پیوند بین دین و سیاست، یکى دیگر از احیاگرى هاى آن بزرگ مرد تاریخ معاصر دانست . ایشان در باب لزوم تشکیل حکومت اسلامى مى فرمایند: «سنت و رویه پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله دلیل بر لزوم تشکیل حکومت است; زیرا اولا خود تشکیل حکومت داد . . . و ثانیا براى پس از خود به فرمان خدا، تعیین حاکم کرده است .» (13)
تعریف و تبیین سیاست اسلامى یکى از روشهاى امام راحل رحمه الله در مبارزه با تفکر جدایى
دین از سیاست و نیز تشکیل حکومت اسلامى بود; زیرا قدرت طلبانى که شعار جدایى دین از سیاست را سر مى دادند، براى دستیابى به اهداف خود، به یکى از شگردهاى فریبنده تمسک مى جستند و آن تعریف نادرست از سیاست و ترویج این تلقى در بین مردم بود . آنان حقیقت سیاست را در مکر و حیله و فریب براى تسلط بر دیگران، معرفى مى کردند و در پى آن با ترفند «دامن مردان خدا از آن منزه است .» به القاى تفکر خویش مى پرداختند . راستى اگر سیاست این باشد پس سر سلسله سیاستمداران به این معنا معاویة بن ابى سفیان است که گاهى مردم غافل او را از حضرت على علیه السلام باهوشتر مى دانستند . امام على علیه السلام در این خصوص مى فرماید: «و الله ما معاویة بادهى
منى و لکنه یغدر و یفجر . و لولا کراهیة الغدر لکنت من ادهى الناس و لکن کل غدرة فجرة و کل فجرة کفرة و لکل غادر لواء یعرف به یوم القیامة .» «سوگند به خدا، معاویه زیرکتر از من نیست . و لیکن او بى وفا، حیله و خیانت کرده و معصیت و نافرمانى مى نماید . و اگر مکر و بى وفایى نکوهیده نبود، من زیرکترین مردم بودم، ولى هر مکر و بى وفایى گناهى است و هر گناهى نافرمانى است و روز قیامت براى هر عهد و پیمان شکنى، پرچمى و نشانه اى است که به آن شناخته مى شود .» (32) به کاشف الغطاء که خود از مصلحان بزرگ دین بود، گفتند: شما که عالم دینى هستید چرا در سیاست دخالت مى کنید؟ ایشان در پاسخ فرمودند: «اگر مقصود از سیاست، ارشاد مردم و نصیحت به حاکمان و هشدار دادن به آنها و همه مردم است تا گرفتار دام استعمار نگردند، این چیزى است که من با تمام وجود در آن غرق هستم; زیرا آن را بر خود واجب مى دانم و در این خصوص در برابر خدا، احساس مسؤولیت مى کنم .» (33) و حضرت امام خمینى رحمه الله به این مساله اشاره مى فرماید که: «به علماى دینى مى گفتند: مقام و شخصیت شما بالاتر از این است
که وارد سیاست شوید که امرى دنیوى است .» (34) یا مى گفتند: «قداست روحانیت باید محفوظ بماند .» (35) و قداست هم این گونه پیش آنها معنا مى شد که: «روحانى باید به مسجد و مدرسه برود تا قداستش محفوظ بماند . بگویند آدم خوب و مهذبى است . آدمى است که اگر نفتش را هم ببرند حرفى نمى زند و مى گوید: مال دنیا چه ارزشى دارد .» (36) بدیهى است، سیاستى که مورد تاکید اسلام و از مؤلفه هاى دینى است، چیزى غیر از دروغگویى و خدعه و فریب و نیرنگى مى باشد که ویژگى قدرت طلبان و سلطه اندوزان و استعمارگران است بلکه سیاستى اسلامى در پى هدایت مردم به سوى سعادت و متنبه کردن آنها از توطئه دشمنان مى باشد . حضرت امام خمینى رحمه الله سیاست اسلامى را هدایت جامعه به سمت صلاح و سعادت، تعریف مى کنند (37). و این است همان چیزى که در نظام سیاسى اسلام به عنوان یک مؤلفه دینى و اسلامى مورد توجه است . و این تلقى از سیاست نه تنها از دین جدا نیست بلکه با آن عینیت دارد .
یکى دیگر از موارد احیاى اندیشه دینى که حضرت امام قدس سره آن را از قالب تئورى بیرون آورد و به مرحله فعلیت رساند، ولایت فقیه است . ایشان
با مطرح کردن مساله ولایت فقیه، مصداق حکومت اسلامى در زمان غیبت را مشخص کرد . امام خمینى رحمه الله پس از استدلال به ادله عقلى و نقلى بر ضرورت وجود حکومت اسلامى که در راس آن، ولایت فقها به عنوان قانون شناسان و دین شناسان است، محوریت حکومت اسلامى را به دست علما و دانشمندان دینى قرار داد و بدینوسیله توطئه اسلام منهاى روحانیت را نقش بر آب کرد . چنان که فرمودند: «اگر گفتند اسلام منهاى روحانیت، بدانید با اسلام موافق نیستند . این را براى گول زدن مى گویند . . . اسلامى که گوینده اسلامى ندارد، این اسلام نیست .» (38)
پس از تبیین حکومت اسلامى و مبانى آن، مطرح شدن شکل آن از سوى امام راحل قدس سره خط بطلانى بود که بر افکار متاثر از فرهنگ بیگانه، کشیده شد; یعنى کسانى که تلاششان در حذف کلمه «اسلامى» از جمهوریت بود تا بدینوسیله انقلاب اسلامى را به سمت دول شرقى و غربى بکشانند، امام راحل با قاطعیت تمام در مقابل این تفکرات انحرافى بر جمهورى اسلامى تاکید و اصرار فرمود که شکل حکومت، جمهورى اسلامى است نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد . و باز فرمود: «شکل حکومت ما جمهورى اسلامى است . جمهورى
به معناى این که متکى بر آراى اکثریت است . و اسلامى براى این که متکى به قانون اسلام است . و دیگر حکومتها این طور نیستند که تکیه بر قانون اسلام داشته باشند .» (39) و در جاى دیگر فرمودند: «حکومت اسلامى، حکومتى است بر پایه قوانین اسلامى . در حکومت اسلامى استقلال کامل حفظ مى شود ما خواستار جمهورى اسلامى مى باشیم . جمهورى، فرم و شکل حکومت را تشکیل مى دهد و اسلامى یعنى محتواى آن فرم که قوانین الهى است .» (40)
از آن جا که فقه، در واقع تئورى کامل اداره شؤونات انسان است، پس بایستى بتواند در حوادث و رویدادهاى جدید جهانى، صاحب راى و واکنش متناسب با آنها باشد . امام خمینى رحمه الله با توجه به این نکته و با اعتقاد به اجتهادى که بتواند در تمام شؤونات فردى و اجتماعى انسان و در عرصه هاى مختلف، متناسب با مقتضیات زمان و مکان، بپردازد، به احیاى این دو عنصر در اجتهاد پرداخت و همین امر در شکوفایى نهضت روشنگرى او نقش به سزایى داشت . ایشان در خصوص توجه به این مساله مى فرمایند: «یکى از مسائل بسیار مهم در دنیاى پر آشوب کنونى نقش زمان و مکان در اجتهاد و
نوع تصمیم گیرى است .» (41) و نیز در پیامى به اعضاى تشخیص مصلحت فرمودند: «شما در عین این که باید تمام توان خودتان را بگذارید که خلاف شرع صورت نگیرد - و خدا آن روز را نیاورد - باید تمام سعى خودتان را بنمایید که خداى ناکرده، اسلام در پیچ و خمهاى اقتصادى، نظامى، اجتماعى و سیاسى، متهم به عدم اداره جهان نگردد .» (42) و باز فرمودند: «این جانب معتقد به فقه سنتى و اجتهاد جواهرى هستم، ولى این بدان معنا نیست که فقه اسلام پویا نیست، زمان و مکان دو عنصر تعیین کننده در اجتهادند . مساله اى که در قدیم داراى حکمى بوده است، به ظاهر، همان مساله در روابط حاکم بر سیاست و اجتماع و اقتصاد یک نظام ممکن است حکم جدیدى پیدا کند بدان معنا که با شناخت دقیق روابط اقتصادى و اجتماعى و سیاسى، همان موضوع اول که از نظر ظاهر با قدیم فرقى نکرده است، واقعا موضوع جدیدى شده است که قهرا حکم جدیدى مى طلبد . مجتهد باید با [بر] مسائل زمان خود احاطه داشته باشد .» (43) البته بدیهى است که منظور از پویا بودن، تجدید نظرطلبى در اصول و مبانى فقه نیست چنان که بعضى چنین برداشتى را از زنده و جارى بودن
فقه در همه اعصار، القا مى کنند غافل از این که تجدید نظرطلبى را به ساحت ثابتات فقه، راهى نیست . و رهبر معظم انقلاب نیز در سخنان خویش به این نکته تصریح کردند . (44)
این مساله نیز از اندیشه هایى بود که با زمان و مکان پیش نرفته بود و امام رحمه الله آن را احیا کرد . در پایان، شایان ذکر است اندیشه هایى که در قالب تئورى مانده و به مرحله فعلیت نرسیده بود، از قبیل امر به معروف و نهى از منکر، جهاد در راه خدا، فرهنگ شهادت، نماز جمعه و وحدت مسلمین در برابر ظلم و ستم جهانى، نیز از نگاه ریزبین ایشان دور نماند و مشمول نهضت احیاى تفکر دینى او گردید . در خصوص احیاى وحدت اسلامى و فراخوان اتحاد اسلامى، نویسنده اى از استرالیا چنین مى نویسد: «وحدت اسلامى آرزوى تمام احیاگران مسلمان مخلص است . . . مى توان ادعا کرد که در دوره هاى اخیر، هیچ یک از احیاگران مسلمان به اندازه امام خمینى رحمه الله به ایجاد وحدت اسلامى، اشتیاق و اعتقاد نداشته است . روشهایى که امام به منظور دست یابى به وحدت اتخاذ کرد عبارت است از: آگاهى دادن به مسلمانان درباره این که اختلافات آنها
سطحى و جزیى است . ایراد سخنرانى درباره اهمیت رسیدن به وحدت و در واقع باز یافتن شرافت از دست رفته و شکست دادن استعمارگران و کسب استقلال واقعى . . . ایجاد جوى برادرانه به منظور بحث و تبادل نظر میان علماى شیعى و سنى . . . آشنا ساختن مسلمانان به معناى حقیقى و اولیه اشکال مختلف عبادتهاى اسلامى بویژه نماز جمعه و حج و . . .» (45) دفاع از محرومان و مستضعفان نیز یکى از ویژگیهاى نهضت احیاگرى امام خمینى رحمه الله است که ایشان به پیروى از مکتب انبیا به مبارزه با استضعاف پرداخت و بارها و بارها، به مسؤولان در خصوص اهمیت و توجه به این امر، هشدار مى دادند . ایشان در پاره اى از سخنانشان مى فرمایند: «ما باید تمام تلاشمان را بنماییم تا به هر صورتى که ممکن است خط اصولى دفاع از مستضعفین را حفظ کنیم .» (46) بررسى ابعاد وسیع نهضت احیاى تفکر دینى امام خمینى رحمه الله در حوزه هاى مختلف نظرى و عملى، مجال دیگرى را مى طلبد . امید است با توجه به مسؤولیت خطیر حفظ دین و صیانت از آموزه هاى دینى بتوانیم در سایه کتاب و سنت و رهنمودهاى عالمان دین، خصوصا احیاگر بزرگ معاصر، حضرت امام، روح الله الخمینى، پاسدار و نگهبان شایسته اى
براى دین و نظام اسلامى باشیم .
: 1( محقق و نویسنده . 2( داریوش عاشورى، دانشنامه سیاسى (فرهنگ اصطلاحات و مکتب هاى سیاسى)، انتشارات مروارید، تهران، چاپ ششم 1380، ص 72 . 3( مرتضى مطهرى، نهضت هاى اسلامى در صد ساله اخیر، انتشارات صدرا، چاپ بیست و پنجم، مهر 1378، ص 6 . 4( همان، ص 324 . 5( نحل65/ . 6( سید محمد ثقفى، احیاى هویت اسلام در انقلاب امام خمینى، مجموعه «بازسازى تفکر دینى در اندیشه امام خمینى» به کوشش على داستانى بیرکى، چاپ و نشر عروج، ص 153 . 7( شیخ کلینى، اصول کافى، ج 1، باب البدع و الراى و المقاییس، ج 2، ص 70 . 8( علامه مجلسى، بحارالانوار، دار احیاء التراث العربى، بیروت، چاپ سوم، 1403 ق، 1983 م . ج 2، ص 72 . 9( سید حسن حسینى بلخى، امام خمینى و احیاى اندیشه فراگیر دین، مجموعه «بازسازى تفکر دینى در اندیشه امام خمینى» به کوشش على داستانى بیرکى، چاپ و نشر عروج، چاپ اول 1380، ص 94 . 10( عماد بزى، مبادى و اصول احیاى دین بر مبناى اندیشه امام خمینى، مجموعه مقالات، ج 2، ص 439 . 11( امام خمینى رحمه الله، صحیفه نور، انتشارات وزارت ارشاد اسلامى، بهمن 1361، ج 5، ص
215 . 12( همان، ج 7، ص 85 . 13( همان، ج 9، ص 226 . 14( امام خمینى، صحیفه نور، پیشین، ج 18، ص 120 . 15( همان، ج 21، ص 91 . 16( شیخ حر عاملى، وسایل الشیعه، باب 13 از ابواب جهاد العدو و مایناسبه، حدیث 6، تحقیق مؤسسه آل البیت، انتشارات مهر، قم، چاپ دوم، 1414 ق، ج 15، ص 52 . 17( همان، ص 51 . 18( امام خمینى، ولایت فقیه، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، نشر عروج، چاپ هفتم، 1377، ص 135 . 19( اسلام ناب در کلام و پیام امام خمینى (تبیین آثار موضوعى، دفتر پنجم)، موسسه نشر آثار امام خمینى، چاپ پنجم، تابستان 79، ص 53 . 20( مجله حوزه، شماره 71 -70، ص 217 -218 . 21( مارسل بوازار، اسلام و حقوق بشر، ترجمه محسن مؤیدى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، 1358، ص 104 . 22( جهت مطالعه بیشتر به مقاله قدسیت و عرفى بودن دین از نگارنده، منتشر شده در روزنامه ایران مورخ 15/8/80 مراجعه شود . 23( پرویز بابایى، فرهنگ اصطلاحات فلسفه، ص 361; عبدالرسول بیات و دیگران، فرهنگ واژه ها، چاپ و نشر باقرى، چاپ اول، 1381، ص 326 . 24( فرهنگ آکسفورد، ص 1062 . 25(
ر . ک: على ربانى گلپایگانى، دین وسکولاریسم، کانون گفتمان دینى مرکز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علمیه، ص 9 -10 . 26( سید جواد ورعى، امام خمینى و احیاى تفکر اسلامى، مؤسسه چاپ و نشر عروج، چاپ اول، مهر 1378 ص 226 . 27( امام خمینى، صحیفه نور، پیشین، ج 21، ص 91 . 28( امام خمینى، ولایت فقیه، پیشین، ص 19 . 29( امام خمینى، صحیفه نور، پیشین، ج 17، ص 138 . 30( امام خمینى، ولایت فقیه، پیشین، ص 156 . 31( همان، ص 25 . 32( نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه 191، ص 648 . 33( محمدحسین کاشف الغطاء، السیاسة و الحکمة، ص 105، به نقل از امام خمینى و احیاى تفکر اسلامى، پیشین . 34( امام خمینى، صحیفه نور، پیشین، ج 8، ص 182 . 35( همان، ج 9، ص 135 . 36( همان، ص 182 . 37( ر . ک: همان، ج 13، ص 217 . 38( امام خمینى رحمه الله، صحیفه نور، پیشین، ج 6، ص 260 . 39( همان، ج 4، ص 37 . 40( همان، ص 157 . 41( امام خمینى رحمه الله، صحیفه نور، پیشین، ج 21، ص 61 . 42( همان . 43( همان، ص 98 . 44( ر . ک:
سخنرانى رهبر معظم انقلاب حضرت آیةالله العظمى خامنه اى در حرم مطهر امام خمینى رحمه الله به ناسبت سیزدهمین سالگشت ارتحال امام . 45( عماد بزى، پیشین، ص 442 . 46( امام خمینى رحمه الله، صحیفه نور، پیشین، ج 20، ص 235 .
مجله رواق اندیشه، شماره 9 رضایی مهر، حسن
آنچه در ذیل مى آید نگاهى به زوایاى مختلف احیاى تفکر دینى در مکتب امام خمینى رحمه الله است . سلوک و روش ایشان در احیاى اندیشه اسلامى برگرفته از سنت و روش پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله در صدر اسلام یعنى انعکاس شیوه رفتارى او و نیز تاسى از رویه اهل بیت علیهم السلام بود . از مهمترین ویژگیهاى نهضت بزرگ احیاگرى امام خمینى رحمه الله تشخیص موانع و تحریفات عارض بر دین و جامعه دینى و ارائه راهکارهاى جدى و اهتمام در اجراى آنها بود . بازسازى تفکر دینى از ناحیه ایشان در دو حوزه نظرى و عملى صورت پذیرفت . بعضى از مؤلفه هاى این بازسازى در عرصه نظرى احیاى قلمرو دین از حیث جامعیت آن نسبت به تمامى شؤونات دنیوى و اخروى انسان و مبارزه با سکولاریزم است . تشکیل حکومت اسلامى، احیاى حج ابراهیمى و نماز جمعه نمونه هایى از این بازسازى در حوزه عملى است . بازسازى و احیاى تفکر دینى، یکى از مقوله هایى است که از گذشته هاى دور، مورد توجه احیاگران دینى بوده و هست . این مقوله از حیث غایتى که دنبال مى کند، امرى شریف و ستودنى است; چرا که در پى صیانت از
دین و دیندارى در جوامع دینى است; یعنى از آن جا که احیاگرى دینى در پى کالبد شکافى دین از حیث شناخت و رفع چالش ها و موانعى است که رشد و بالندگى دین را به مخاطره مى اندازد و در واقع حفظ و بازسازى دین را در مقطعى که دچار آسیبها و تحریف هایى در عرصه نظرى و عملى مى گردد، به عهده دارد، از توجه خاص شرع مقدس برخوردار بوده و امرى ضرورى مى نماید . با یک نگاه تاریخ گرایانه به گذشته درمى یابیم که تاریخ، معرف افراد بزرگى است که در برهه هاى مختلف به احیاى تفکر دینى پرداخته اند . و به گواهى تاریخ، بدون تردید موفقترین احیاگر مسلمان دوره معاصر، بنیانگذار جمهورى اسلامى، حضرت امام خمینى رحمه الله است . نوشته حاضر به اصول و مبانى احیاى تفکر دینى از نظرگاه این بزرگ مرد الهى مى پردازد، اما قبل از پرداختن به این مهم، توجه به نکاتى ضرورى است . 1- فرق اصلاح و احیا: از آن جا که دو اصطلاح مذکور از حیث بار معنایى، در جهت یارى رساندن به دین و تفکر دینى مشترکند، توجه به وجه تمایز آنها به منظور عدم القاى در مغالطه، امرى بجا و تبیین ماهوى هر یک از آنها خالى از فایده نخواهد بود . اصلاح: عموما اصلاح و
اصلاح طلبى در عرف متداول سیاسى و اجتماعى را مى توان: «هوادارى از سیاست تغییر زندگى اجتماعى یا اقتصادى و یا سیاسى اما با روشهاى ملایم و بدون شتاب» (2) دانست . امروزه وقتى مى گویند اصلاح، یعنى سامان دادنهاى آرام و تدریجى غیربنیادى (3) و اصلاح در عرف سیاسى نیز ایجاد و تغییرات در بخش هایى از یک نظام است، البته با تحفظ بر ساختار اساسى و اصلى آن . نکته قابل توجه آن است که اصولا اصلاح در دین، معقول نیست بلکه آنچه متصور است اصلاح در اندیشه دینى است و اصلاح در اندیشه دینى «زمانى معنا خواهد داشت که جهت اصلى دین در اندیشه دینى محفوظ باشد . اندیشمند دینى، روح و جان دین و سمتگیرى دین را به خوبى دریافته باشد، اما در لابه لاى مجموعه عقاید و باورهاى دینى اش، مواردى بر خطا مى رود . و مصلح اندیشه دینى آن کسى است که مى کوشد تا این موارد خطا را به صلاح و صواب مبدل سازد . اگر ناراستیهایى در جاى جاى اعتقادات دینى یک دیندار مشاهده شد و در حالى که سمت و سوى اندیشه دینى بر صواب باشد، این جا، جاى اصلاح اندیشه دینى است .» (4) احیا: احیا به معناى زنده کردن است . اماته نقطه مقابل آن است، پس
احیا زنده کردن چیزى است که از بین رفته است . آیات و روایات عدیده اى، احیا را جان دادن به کالبد بى جان و روح بخشیدن به موجود بى روح دانسته اند «و الله انزل من السماء ماء فاحیا به الارض بعد موتها» (5) احیا براى کالبد بى جان ضرورت دارد و عدم تحقق آن مستلزم محقق نشدن آن موجود بى جان است و یا این که موجودى که رو به زوال است در صورت عدم احیا، از بین مى رود; یعنى همان طور که اگر روح در کالبد بى جان جارى نشود، آن کالبد ذى روح نمى گردد، عدم احیاى آن نیز با از بین رفتن آن، مساوق خواهد بود . از طرفى احیا از امور اضافیه است; یعنى بدون تصور طرف و متعلق، تصور معقول ندارد . تعلق احیا به هر امرى نیز ممکن است; از جمله به دین و تفکر دینى، اما هرگاه متعلق آن، دین باشد نمى توان به ظاهر معناى احیا تمسک کرد; چرا که متعلق احیا از این خصوصیت جدا نیست که هم مى تواند بمیرد و هم زنده شود و هرگاه دین متعلق احیا قرار گیرد، لازمه آن تصور از بین رفتن دین است در حالى که دین از بین رفتنى نیست و مردن دین تصور معقول و مثبت ندارد .
پس مى توان گفت: «منظور از احیا یا بیدارى به طور عموم، توجه کردن به جنبه هایى است که دچار غفلت یا فراموشى شده اند; براى مثال یک مکتب فکرى [را در نظر بگیرید که] در بعضى جنبه ها مورد توجه است در حالى که جنبه هاى دیگر آن به طور کلى به دست فراموشى سپرده شده که در نتیجه آن پوششى از غفلت و فراموشى، آن مکتب را در بر مى گیرد . شخصیت هایى که منجى جوامع انسانى هستند، جنبه هاى فراموش شده یک مکتب فکرى را احیا کرده و شکلى جدید به آن مى بخشند و به جامعه مرده خود، روح تازه اى اعطا مى کنند .» (6) از این روى موضوع احیاى دینى، تلقى و برداشتهاى غلط از دین و آموزه هاى دینى است که در این صورت وظیفه احیاگر دینى، ازاله ابهام و تصحیح برداشتهاى ناصواب و نیز زدودن غبار انحراف از ساحت دین است .
اصولا واگذارى امور تخصصى به عنصر غیر متخصص، امرى است غیر معقول که پیامدهاى جبران ناپذیرى را به دنبال دارد . نه تنها آن امر به سر منزل مقصود نمى رسد بلکه چنین گزینشى موجب انحراف و تباهى آن مى گردد . احیاگرى نیز از این مقوله مستثنى نیست . درک صحیح اصول و مبانى دین، آشنایى کامل به موقعیت زمانى و
مکانى احکام، و نیز شبهات و بدعتهاى زمانه که بر ساحت دین وارد مى شود، قدرت تشخیص حقیقت از باطل، از شرایط احیاگرى دینى است . احیاگر دینى، زمانى مى تواند غبار تحریف را از چهره دین بزداید که به این اصول مسلم متصف باشد و در آن صورت نه تنها احیاگرى او امرى ممدوح بلکه واجب خواهد بود . حضرت نبى اکرم صلى الله علیه و آله مى فرمایند: «اذا ظهرت البدع فى امتى لیظهر العالم علمه فمن لم یفعل فعلیه لعنة الله» (7) اگر در امت من بدعتها ظاهر شوند، بر عالم لازم است که علم خود را آشکار سازد که اگر چنین نکند لعنت خدا بر او باد . و در روایتى دیگر در خصوص عالمى که به احیاى دین نپردازد آمده است که متعفن ترین بو را در جهنم خواهد داشت و تمام جنبندگان او را لعنت مى کنند . (8)
از آن جا که احیا در مقابل اماته است، پس از هر اماته اى باید در انتظار احیا و تحقق آن بود . بدیهى است ادیان الهى در طول دوره هاى خود، از کینه توزى دشمنان در امان نبوده اند . از این رو در تشعشع و نورافشانیشان دچار قبض و بسطهایى مى شدند و گاهى به سبب دسیسه هاى دین ستیزان، حقایق دینى
بر خداپرستان مخفى مى گردید . و همین امر اعتقاد به احیاگرى تمام انبیا را تصحیح مى سازد . و در خصوص احیاگرى دینى در اسلام باید گفت: «گذشته احیا، گذشته بسیار غم انگیز و دردناکى است; چرا که گمراهان از همان ابتداى بعثت رسول خدا صلى الله علیه و آله فعالیتهاى وسیع و گسترده اى را شروع کردند و در اولین فرصت بعد از رحلت رسول اکرم صلى الله علیه و آله دین را جداى از سیاست قلمداد کردند . آنها اسلام را در حد پرستش و عبادت محدود کرده بودند . این روند همچنان ادامه داشت تا این که در زمان بنى امیه و بنى عباس روشهاى دیگرى را برگزیدند . ممنوع کردن نقل احادیث پیامبر صلى الله علیه و آله و احادیث مربوط به فضائل خاندان رسالت، اشاعه احادیث جعلى و ساختگى، توهین و گستاخى به حضرت على علیه السلام، اذیت و آزار ائمه علیهم السلام، قتل عام مسلمانان، ترویج عقاید یهود و نصارا و به فراموشى سپردن سیرت نبوت از جمله عواملى بودند که حقایق دینى را محو و یا کمرنگ کردند [ . از این رو مى توان گفت] احیاى دین از زمان رسول اکرم صلى الله علیه و آله شروع شد و تا زمانهاى مختلف ادامه داشت .» (9) در
چنین موقعیتهاى غمبارى، احیاى دین و فرهنگ دینى، امرى لازم و واجب بود و این امر نه تنها از زمان پیغمبر صلى الله علیه و آله انجام گرفت بلکه ائمه علیهم السلام و پس از آنها علما و فقهاى دینى نیز، امر احیاى دین را در راس امور قرار دادند . در قرون اخیر، امر احیاگرى توسط افرادى از قبیل سید جمال الدین اسدآبادى، شهید آیت الله مدرس، سید قطب، شهید مطهرى و . . . و بالاخره حضرت امام خمینى رحمه الله به اوج خود رسید . «عماد بزى» که نویسنده اى از کشور استرالیاست، مى نویسد: «عظیمترین و موفقترین احیاگر مسلمان دوره معاصر، بى شک امام خمینى رحمه الله است که با اعلان دوره اى جدید، سیر تاریخ را تغییر داد و با فرستادن نیروهاى جدید به میدان انقلاب، تغییرات عمیقى بوجود آورد که عمق آنها را نسلهاى آینده بهتر درک خواهند کرد» . (10)
چنان که از سلوک و عملکرد امام خمینى رحمه الله مشهود است، شیوه ایشان در احیاى اندیشه اسلامى، شیوه حضرت رسول الله صلى الله علیه و آله بوده است; یعنى انعکاس همان شیوه رفتارى پیامبر صلى الله علیه و آله در صدر اسلام و نیز ادامه طریق و روش اهل بیت علیهم السلام
. مهمترین ویژگى نهضت احیاگرى امام خمینى رحمه الله در تشخیص موانع و تحریفات و انحرافات عارض بر دین و جامعه دینى و سپس ارائه راهکارهاى جدى و اهتمام در اجراى آنها بود; چرا که احیاى حقایق دینى بر شناخت دقیق موانع و آسیبهاى موجود در راه احیاى فرهنگ دینى متوقف است که چنین امرى با توجه به جامعیت حضرت ایشان، به شکل بایسته و شایسته اى به وقوع پیوست . اکنون به بعضى از این موانع اشاره مى شود:
از سویى سلطه فراگیر فرهنگ غرب و شرق بر جوامع اسلامى و باوراندن این مطلب که چنین جوامعى بدون اتکاى بر فرهنگ غربى و شرقى نمى توانند به حیات خود ادامه دهند و از طرفى، تاثیرپذیرى برخى از روشنفکران داخلى از فرهنگهاى بیگانه، این باور را در آنها بوجود آورد که با عدم اتکا بر قدرتهاى اجنبى، نمى توانند زنده باشند و یا حق حیات براى آنها ثابت نیست . و چنین تفکرى باعث جایگزینى فرهنگ بیگانه به جاى فرهنگ دینى و نقطه انحراف از اسلام ناب محمدى صلى الله علیه و آله گردید . امام خمینى رحمه الله در این زمینه مى فرمایند: «یکى از مصیبتهاى مهمى که براى ملت بار آوردند این که ملت را نسبت به
خودشان هم بدبین کردند . به این معنا که ما اگر یک مریض پیدا کنیم در تهران، . . . مى گویند که این جا نمى شود، بروید به انگلستان، بروید به پاریس، این مطلبى است که از دست آنها براى ما پیدا شده است; یعنى ما خودمان را باختیم در مقابل آنها .» (11) و بر این مساله گوشزد مى کنند که: «آن خودباختگیهایى را که دولت سابق و دولتهاى سابق داشتند و چشم گو بودند . . . . آنها دیگر نباید باشد .» (12) و در پیام خود به زائران بیت الله الحرام فرمودند: «. . . به خود آیید و شخصیت اسلامى خود را بیابید; زیر بار ظلم نروید و هشیارانه نقشه هاى شوم جهانخواران بین المللى را که در راس آنها آمریکا است، افشا کنید .» (31)
قدرت عظیم مسلمانان که حاصل گسترش فراگیر اسلام در جهان خصوصا مغرب زمین بود و نیز ناسازگارى این پدیده مبارک با مذاق قدرتهاى بیگانه و استعمارگر، آنان را بر آن داشت تا در راستاى تضعیف و انحلال این قدرت بزرگ و نیز به منظور جلوگیرى از توسعه روزافزون اسلام، به ایجاد اختلاف در جوامع مسلمین بپردازند و با ترویج فرقه گرایى و ایجاد درگیریهاى مقطعى و قومى قبیله اى، مسلمانان را به
خود مشغول کرده تا در سایه این ترفند استعمارى، هم قدرت عظیم و یکپارچه آنان را از بین ببرند و هم به مقاصد شوم خود و غصب سرزمینها و منابع مسلمین برسند; چرا که تنها راه انحلال قدرت و عزت جوامع مسلمان را بر هم ریختن وفاق و وحدت کلمه آنها مى دانستند . حضرت امام خمینى رحمه الله با تشخیص این توطئه در جاى جاى پیامها و سخنرانیهاى خود، نسبت به این امر هشدار داده است . به یک نمونه دقت کنید: «آمریکا و شوروى براى تضعیف اسلام و دولتهاى اسلامى، مشغول فعالیت از قبیل تفرقه افکنى و ایجاد تشنجات داخلى به دست عمال مزدور یا فریب خورده و برافروختن جنگ بین کشورهاى اسلامى و مستضعف جهان هستند .» (14)
یکى از معضلات عمده در باب احیاى دین و اندیشه اسلامى، وجود تحجرگرایان و مقدس نماهاى وابسته است . امام خمینى رحمه الله در گوشزد کردن خطر این افراد براى دین و نظام این چنین مى فرمایند: «امروز عده اى با ژست مقدس مآبى چنان تیشه به ریشه دین و انقلاب و نظام مى زنند که گویى وظیفه اى غیر از این ندارند . خطر تحجرگرایان و مقدس نمایان احمق در حوزه هاى علمیه کم نیست .
طلاب عزیز، لحظه اى از فکر این مارهاى خوش خط و خال کوتاهى نکنند . اینها مروج اسلام آمریکایى اند و دشمن رسول الله .» (15)
یکى دیگر از موانع احیاى تفکر دینى، وجود برخى روایات و یا استنباطها و برداشتهاى نادرست از روایاتى است که در منابع اسلامى آمده است; از جمله، روایاتى که پرچمداران قیامها را، طاغوت معرفى کرده (16) و یا قیامهاى قبل از ظهور حجت را شکست خورده تلقى مى کند، (17) در حالى که تمسک به چنین اخبارى از جهاتى ممنوع است; چرا که برخى از آنها جعلى و برخى هم به موضوع و حادثه شخصى مربوط است . بعضى از روى تقیه صادر شده و قسمتى هم از برداشتهاى غلط ناشى بوده است . علاوه بر این، تمسک به چنین روایاتى با ادله قطعى عقلى و نقلى سازگارى ندارد; چرا که آیات و روایات زیادى مثلا درباره امر به معروف و نهى از منکر، مبارزه و جهاد با دشمن و عدم پذیرش ظلم و . . . وارد شده است، که با مفاد آن روایات در تعارض است . در هر حال این هم یکى از چالشهاى موجود بوده است که حضرت امام خمینى رحمه الله بارها در مقابل آن موضع گیرى کرده اند
. ایشان در این خصوص مى فرمایند: «ممکن است فراوان، روایت را نشان بدهند که [بوسیله] عمال ظلمه و آخوندهاى دربارى در تعریف و تمجید سلاطین جعل شده است . به طورى که ملاحظه مى کنید با دو روایت ضعیف چه بساطى راه انداخته اند و آن را در مقابل قرآن قرار داده اند . قرآنى که جدیت دارد [که] بر ضد سلاطین قیام کنید و موسى را به قیام علیه سلاطین وا مى دارد .» (18) و در خصوص عدم لزوم تمهید و تحصیل مقدمات جهت ظهور حضرت حجت علیه السلام که عقیده بعضى افراد غافل است، مى فرمایند: «نظر بعضى عامى هاى منحرف آن است که براى ظهور آن بزرگوار باید کوشش در تحقق کفر و ظلم کرد تا عالم را ظلم فرا گیرد و مقدمات ظهور فراهم شود، فانا لله و انا الیه راجعون .» (19)
برخى عقیده دارند تشکیل حکومت اسلامى تنها وظیفه امام معصوم علیه السلام است و هر حکومتى جز حکومت معصوم علیه السلام ناحق است . یکى از طرفداران این نظریه مى گوید: «شما آن مصداق حاکم اسلامى را نشان بدهید، آنى که معصوم از گناه باشد . آنى که از هوا و هوس و حب ریاست و . . . به هیچ وجه در
او اثر نکند، نشان بدهید، او بیاید میدان، جلو بیفتد، ملت مى افتد به پایش .» حضرت امام راحل رحمه الله در پاسخ به این نوع تفکر مى فرمایند: «اعتقاد به چنین مطالبى یا اظهار آنها، بدتر از اعتقاد و اظهار منسوخ شدن اسلام است . . . هر که اظهار کند که تشکیل حکومت اسلامى ضرورت ندارد، منکر ضرورت اجراى احکام شده و جامعیت احکام و جاودانگى دین مبین اسلام را انکار کرده است .» (20)
یکى دیگر از عوامل انحراف و سقوط مسلمین از قدرت، تلقى جدا بودن دین از سیاست و نیز ترویج آن است . لازم به ذکر است که ریشه چنین تفکرى به پایان قرون وسطى در اروپا بر مى گردد و پیدایش این تفکر در اروپا به منظور تقلیل و یا از بین بردن قدرت کلیسا و نیز فلسفه «اسکولاستیک» حاکم بر آن بود . بدیهى است وارد کردن چنین تفکرى در فرهنگ اسلامى سزاوار نبوده و امرى نابخردانه است . قیاس اسلام با مسیحیت موجود از جهاتى مع الفارق است: الف) رویکرد کلیساى سنتى در تبیین جهان و شکوفایى علم، متحجرانه بود در حالى که چنین رویکردى مطرود اسلام است و با شکوفایى علم، مخالف نبوده است بلکه در تعالى آن کوشیده
و در موقعیتهاى متعدد مشوق عالمان بوده است . ب) سیره و سنت عملى کلیسا، پرداختن به حوزه اخلاق و غفلت از حوزه هاى دیگر بود . تفکیک کار حکومت از کار خدا و دین و به عبارتى جدا انگارى نهاد دین از نهاد سیاست به صراحت در گفتار کشیشان مطرح بوده است . مارسل بوازار مى نویسد: «در مسیحیت قرون وسطا، کشیشان به پیروان خود توصیه مى کردند که به تزکیه و زهد و عبادت مشغول باشند و برنامه و روشى براى فعالیتهاى اجتماعى و مشارکت مردم در کارها ارائه نمى کردند .» (21) در حالى که اسلام چنین رویکردى را نپذیرفته و براى تمام شؤونات فردى و اجتماعى دنیوى و اخروى انسان برنامه ارائه کرده است . (22) متاسفانه جوامع مسلمین از خطر این نوع تفکر در امان نماند و بعضى از عمال حکومتهاى مسلمین و نیز بعضى از روشنفکران وابسته، به ترویج و اشاعه این تفکر نامیمون در جوامع اسلامى پرداختند و اثرات نامطلوب آن هم بر این جوامع و جامعه اسلامى ایران، هویدا گردید و این خود، موجب وارد آمدن ضربه سنگینى بر پیکره قدرت سیاسى اسلام گردید . و این بود که امام خمینى رحمه الله به مبارزه با این تفکر برآمد و بارها و بارها بر عدم جدایى دین
از سیاست و نیز منحرف بودن کسانى که به این قضیه دامن مى زنند، تصریح مى فرمودند که در بخش ویژگیهاى نهضت احیاگرى امام خمینى رحمه الله به آن مى پردازیم .
تاثیرپذیرى شتابزده از فرهنگ بیگانه و باور این نکته که سعادت و رشد ما در گرو پذیرش بى چون وچراى فرهنگ و عملکرد بیگانه است، اثر هجوم افکار بیگانگان غربى و شرقى در کشورهاى اسلامى بود . این عامل نیز یکى از مشکلات مهم در استقرار فرهنگ و حکومت دینى و استقلال عزت اسلامى به شمار مى رفت . آنچه گذشت اشاره اى به بعضى از موانع و مشکلات موجود در راه احیاى تفکر دینى بود; اکنون به پاره اى از ویژگیها و مشخصه هاى نهضت احیاگرى امام خمینى رحمه الله مى پردازیم .
بازسازى تفکر اسلامى از ناحیه حضرت امام خمینى رحمه الله در دو حوزه نظرى و عملى و با توجه به موانع فوق الذکر، صورت پذیرفت که اکنون به بعضى از مؤلفه هاى این بازسازى اشاره مى شود .
سکولاریسم در لغت به معناى عرف گرایى و اعتقاد به اصالت امور دنیوى، جدا شدن دین از دنیا، غیر دین گرایى و . . . آمده است
. (23) و بعضى نیز آن را مخالفت با شرعیات، روح دنیادارى، طرفدارى از اصول دنیوى و عرفى دانسته اند . (24) و معناى مصطلح و مشهور آن جدا شدن دین از دنیا است . سکولاریسم ابعاد و وجوهى دارد که در هر کدام از آنها اسقاط دین از دنیا و ارتباطزدایى بین آن دو، مشخصه مهم آنهاست . الف) سکولاریسم در باب فلسفه علم: یعنى بدون توجه به این که در جامعه ما چه نظامى حاکم است و اخلاق و اقتصاد و مسائل قضایى و . . . ما چگونه بوده و چه ساختارى دارد، هر دانشمندى در حوزه علمى که دارد مى تواند سکولاریستى بیاندیشد . بدین معنا که ما براى فهم و تبیین پدیده هاى طبیعى و کیفیت رخ دادن آنها، به مطرح کردن یک اصل متافیزیکى و دینى و وحیانى محتاج نیستیم; چرا که این امور یک سرى مباحث طبیعت شناسانه مى باشند و بحث در آنها این است که علل و اسباب چنین امورى، مادى است . ب) سکولاریسم در فلسفه اخلاق: در این بعد بر آنند که با اتکا به تحقیقات و پژوهشهاى علمى و عقلى مبناى دین، اخلاق را مستقلا بوسیله عقل عملى و بدون استناد و اعتماد به وحى و داده هاى دینى تعریف کنند . ج) سکولاریسم در
فلسفه سیاست: چنین دیدگاهى که از برجسته ترین مکاتب سکولاریسم بشمار مى آید در پى آن است که نظام سیاسى جامعه و سیاست و نهادهاى اصلى سیاسى را از دخالتهاى دین جدا کند و به طور کلى در همه حوزه هاى اجتماعى به صورت کلان و فراگیر، دین و آموزه هاى دینى و قوانین و احکام دین مطرح نباشد بلکه صرفا بر اساس دستاوردها و تجربیات علم و دانش، روابط افراد جامعه و اخلاق اجتماعى و سیاسى آنها را تنظیم کند . (25) با توجه به تعریفى که از سکولاریسم شد، اسلام با هیچ یک از وجوه سه گانه مذکور سازگارى ندارد; چرا که مفهوم همه آنها بر کنارى دین به طور کلى از صحنه هاى علمى و مسائل مدیریتى و سیاسى جامعه است . حضرت امام خمینى رحمه الله با دور اندیشى خاص خود با این تفکر به مبارزه برخاست و تشکیل حکومت اسلامى از طرف ایشان، طلیعه مبارزه با این تز بود . «شاید بتوان ادعا کرد که مهمترین حادثه اى که به دست با کفایت امام فقید رحمه الله تحقق پیدا کرد، شکستن جو حاکم بر جوامع اسلامى بالاخص روحانیت و حوزه هاى علمیه، مبنى بر جدایى دین از سیاست بود . جوى که استعمارگران، مستکبران و عده اى منحرف و نادان، زمینه ساز تحقق آن بودند .»
(26) آن مرجع والا مقام در این خصوص مى فرمایند: «اولین و مهمترین حرکت [استعمار براى اخلال در کار روحانیت و حوزه هاى علمیه ] القاى شعار جدایى دین از سیاست است که متاسفانه این حربه در حوزه و روحانیت تا اندازه اى کارگر شده است، جایى که دخالت در سیاست، دون شان فقیه و ورود در معرکه سیاسیون، تهمت و وابستگى به اجانب را همراه دارد .» (27) ایشان از اول نهضت اسلامى تا پایان حیاتشان، با تکیه بر معارف اسلامى و سنت نبوى و ائمه علیهم السلام و تلاشهاى فراوان، توانستند مجددا دین را در عرصه اجتماع و سیاست وارد کرده و پس از مدتى که خمودى، آن را فرا گرفته بود، احیا کنند . امام خمینى رحمه الله جدایى دین از سیاست را دسیسه استعمارگران براى تسلط بر مسلمین مى داند آن جا که مى فرماید: «جدایى دین از سیاست را . . . استعمارگران درست کرده اند تا دین را از تصرف امور دنیا و تنظیم جامعه مسلمانان بر کنار سازند و ضمنا علماى اسلام را از مردم و مبارزان راه آزادى جدا کنند . در این صورت مى توانند بر مردم مسلط شده و ثروتهاى ما را غارت کنند .» (28) و در باره سنت نبوى صلى الله علیه و آله در
زمینه تشکیل حکومت اسلامى مى فرمایند: «رسول الله صلى الله علیه و آله پایه سیاست را در دیانت گذاشته است; رسول الله صلى الله علیه و آله، تشکیل حکومت داده است تشکیل مراکز سیاست داده است .» (29) و نیز فرمودند: «بسیارى از احکام عبادى اسلام، منشا خدمات اجتماعى و سیاسى است، عبادتهاى اسلام، اصولا توام با سیاست و تدبیر جامعه است; مثلا نماز جماعت و حج و جمعه، در عین معنویت و آثار اخلاقى و اعتقادى، حایز آثار سیاسى است .» (30) و بدین ترتیب، پیوند دین و سیاست را پس از جدایى در چند قرن، حاکم بر جامعه کرد . تشکیل حکومت اسلامى را که طریق مبارزه با ظلم و اجراى عدالت بود، مى توان سواى از ایجاد پیوند بین دین و سیاست، یکى دیگر از احیاگرى هاى آن بزرگ مرد تاریخ معاصر دانست . ایشان در باب لزوم تشکیل حکومت اسلامى مى فرمایند: «سنت و رویه پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله دلیل بر لزوم تشکیل حکومت است; زیرا اولا خود تشکیل حکومت داد . . . و ثانیا براى پس از خود به فرمان خدا، تعیین حاکم کرده است .» (13)
تعریف و تبیین سیاست اسلامى یکى از روشهاى امام راحل رحمه الله در مبارزه با تفکر
جدایى دین از سیاست و نیز تشکیل حکومت اسلامى بود; زیرا قدرت طلبانى که شعار جدایى دین از سیاست را سر مى دادند، براى دستیابى به اهداف خود، به یکى از شگردهاى فریبنده تمسک مى جستند و آن تعریف نادرست از سیاست و ترویج این تلقى در بین مردم بود . آنان حقیقت سیاست را در مکر و حیله و فریب براى تسلط بر دیگران، معرفى مى کردند و در پى آن با ترفند «دامن مردان خدا از آن منزه است .» به القاى تفکر خویش مى پرداختند . راستى اگر سیاست این باشد پس سر سلسله سیاستمداران به این معنا معاویة بن ابى سفیان است که گاهى مردم غافل او را از حضرت على علیه السلام باهوشتر مى دانستند . امام على علیه السلام در این خصوص مى فرماید: «و الله ما معاویة
بادهى منى و لکنه یغدر و یفجر . و لولا کراهیة الغدر لکنت من ادهى الناس و لکن کل غدرة فجرة و کل فجرة کفرة و لکل غادر لواء یعرف به یوم القیامة .» «سوگند به خدا، معاویه زیرکتر از من نیست . و لیکن او بى وفا، حیله و خیانت کرده و معصیت و نافرمانى مى نماید . و اگر مکر و بى وفایى نکوهیده نبود، من زیرکترین مردم بودم، ولى هر مکر و بى وفایى گناهى است و هر گناهى نافرمانى است و روز قیامت براى هر عهد و پیمان شکنى، پرچمى و نشانه اى است که به آن شناخته مى شود .» (32) به کاشف الغطاء که خود از مصلحان بزرگ دین بود، گفتند: شما که عالم دینى هستید چرا در سیاست دخالت مى کنید؟ ایشان در پاسخ فرمودند: «اگر مقصود از سیاست، ارشاد مردم و نصیحت به حاکمان و هشدار دادن به آنها و همه مردم است تا گرفتار دام استعمار نگردند، این چیزى است که من با تمام وجود در آن غرق هستم; زیرا آن را بر خود واجب مى دانم و در این خصوص در برابر خدا، احساس مسؤولیت مى کنم .» (33) و حضرت امام خمینى رحمه الله به این مساله اشاره مى فرماید که: «به علماى دینى مى گفتند: مقام و شخصیت شما بالاتر از این
است که وارد سیاست شوید که امرى دنیوى است .» (34) یا مى گفتند: «قداست روحانیت باید محفوظ بماند .» (35) و قداست هم این گونه پیش آنها معنا مى شد که: «روحانى باید به مسجد و مدرسه برود تا قداستش محفوظ بماند . بگویند آدم خوب و مهذبى است . آدمى است که اگر نفتش را هم ببرند حرفى نمى زند و مى گوید: مال دنیا چه ارزشى دارد .» (36) بدیهى است، سیاستى که مورد تاکید اسلام و از مؤلفه هاى دینى است، چیزى غیر از دروغگویى و خدعه و فریب و نیرنگى مى باشد که ویژگى قدرت طلبان و سلطه اندوزان و استعمارگران است بلکه سیاستى اسلامى در پى هدایت مردم به سوى سعادت و متنبه کردن آنها از توطئه دشمنان مى باشد . حضرت امام خمینى رحمه الله سیاست اسلامى را هدایت جامعه به سمت صلاح و سعادت، تعریف مى کنند (37). و این است همان چیزى که در نظام سیاسى اسلام به عنوان یک مؤلفه دینى و اسلامى مورد توجه است . و این تلقى از سیاست نه تنها از دین جدا نیست بلکه با آن عینیت دارد .
یکى دیگر از موارد احیاى اندیشه دینى که حضرت امام قدس سره آن را از قالب تئورى بیرون آورد و به مرحله فعلیت رساند، ولایت فقیه است .
ایشان با مطرح کردن مساله ولایت فقیه، مصداق حکومت اسلامى در زمان غیبت را مشخص کرد . امام خمینى رحمه الله پس از استدلال به ادله عقلى و نقلى بر ضرورت وجود حکومت اسلامى که در راس آن، ولایت فقها به عنوان قانون شناسان و دین شناسان است، محوریت حکومت اسلامى را به دست علما و دانشمندان دینى قرار داد و بدینوسیله توطئه اسلام منهاى روحانیت را نقش بر آب کرد . چنان که فرمودند: «اگر گفتند اسلام منهاى روحانیت، بدانید با اسلام موافق نیستند . این را براى گول زدن مى گویند . . . اسلامى که گوینده اسلامى ندارد، این اسلام نیست .» (38)
پس از تبیین حکومت اسلامى و مبانى آن، مطرح شدن شکل آن از سوى امام راحل قدس سره خط بطلانى بود که بر افکار متاثر از فرهنگ بیگانه، کشیده شد; یعنى کسانى که تلاششان در حذف کلمه «اسلامى» از جمهوریت بود تا بدینوسیله انقلاب اسلامى را به سمت دول شرقى و غربى بکشانند، امام راحل با قاطعیت تمام در مقابل این تفکرات انحرافى بر جمهورى اسلامى تاکید و اصرار فرمود که شکل حکومت، جمهورى اسلامى است نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد . و باز فرمود: «شکل حکومت ما جمهورى اسلامى است .
جمهورى به معناى این که متکى بر آراى اکثریت است . و اسلامى براى این که متکى به قانون اسلام است . و دیگر حکومتها این طور نیستند که تکیه بر قانون اسلام داشته باشند .» (39) و در جاى دیگر فرمودند: «حکومت اسلامى، حکومتى است بر پایه قوانین اسلامى . در حکومت اسلامى استقلال کامل حفظ مى شود ما خواستار جمهورى اسلامى مى باشیم . جمهورى، فرم و شکل حکومت را تشکیل مى دهد و اسلامى یعنى محتواى آن فرم که قوانین الهى است .» (40)
از آن جا که فقه، در واقع تئورى کامل اداره شؤونات انسان است، پس بایستى بتواند در حوادث و رویدادهاى جدید جهانى، صاحب راى و واکنش متناسب با آنها باشد . امام خمینى رحمه الله با توجه به این نکته و با اعتقاد به اجتهادى که بتواند در تمام شؤونات فردى و اجتماعى انسان و در عرصه هاى مختلف، متناسب با مقتضیات زمان و مکان، بپردازد، به احیاى این دو عنصر در اجتهاد پرداخت و همین امر در شکوفایى نهضت روشنگرى او نقش به سزایى داشت . ایشان در خصوص توجه به این مساله مى فرمایند: «یکى از مسائل بسیار مهم در دنیاى پر آشوب کنونى نقش زمان و مکان در اجتهاد
و نوع تصمیم گیرى است .» (41) و نیز در پیامى به اعضاى تشخیص مصلحت فرمودند: «شما در عین این که باید تمام توان خودتان را بگذارید که خلاف شرع صورت نگیرد - و خدا آن روز را نیاورد - باید تمام سعى خودتان را بنمایید که خداى ناکرده، اسلام در پیچ و خمهاى اقتصادى، نظامى، اجتماعى و سیاسى، متهم به عدم اداره جهان نگردد .» (42) و باز فرمودند: «این جانب معتقد به فقه سنتى و اجتهاد جواهرى هستم، ولى این بدان معنا نیست که فقه اسلام پویا نیست، زمان و مکان دو عنصر تعیین کننده در اجتهادند . مساله اى که در قدیم داراى حکمى بوده است، به ظاهر، همان مساله در روابط حاکم بر سیاست و اجتماع و اقتصاد یک نظام ممکن است حکم جدیدى پیدا کند بدان معنا که با شناخت دقیق روابط اقتصادى و اجتماعى و سیاسى، همان موضوع اول که از نظر ظاهر با قدیم فرقى نکرده است، واقعا موضوع جدیدى شده است که قهرا حکم جدیدى مى طلبد . مجتهد باید با [بر] مسائل زمان خود احاطه داشته باشد .» (43) البته بدیهى است که منظور از پویا بودن، تجدید نظرطلبى در اصول و مبانى فقه نیست چنان که بعضى چنین برداشتى را از زنده و جارى
بودن فقه در همه اعصار، القا مى کنند غافل از این که تجدید نظرطلبى را به ساحت ثابتات فقه، راهى نیست . و رهبر معظم انقلاب نیز در سخنان خویش به این نکته تصریح کردند . (44)
این مساله نیز از اندیشه هایى بود که با زمان و مکان پیش نرفته بود و امام رحمه الله آن را احیا کرد . در پایان، شایان ذکر است اندیشه هایى که در قالب تئورى مانده و به مرحله فعلیت نرسیده بود، از قبیل امر به معروف و نهى از منکر، جهاد در راه خدا، فرهنگ شهادت، نماز جمعه و وحدت مسلمین در برابر ظلم و ستم جهانى، نیز از نگاه ریزبین ایشان دور نماند و مشمول نهضت احیاى تفکر دینى او گردید . در خصوص احیاى وحدت اسلامى و فراخوان اتحاد اسلامى، نویسنده اى از استرالیا چنین مى نویسد: «وحدت اسلامى آرزوى تمام احیاگران مسلمان مخلص است . . . مى توان ادعا کرد که در دوره هاى اخیر، هیچ یک از احیاگران مسلمان به اندازه امام خمینى رحمه الله به ایجاد وحدت اسلامى، اشتیاق و اعتقاد نداشته است . روشهایى که امام به منظور دست یابى به وحدت اتخاذ کرد عبارت است از: آگاهى دادن به مسلمانان درباره این که اختلافات
آنها سطحى و جزیى است . ایراد سخنرانى درباره اهمیت رسیدن به وحدت و در واقع باز یافتن شرافت از دست رفته و شکست دادن استعمارگران و کسب استقلال واقعى . . . ایجاد جوى برادرانه به منظور بحث و تبادل نظر میان علماى شیعى و سنى . . . آشنا ساختن مسلمانان به معناى حقیقى و اولیه اشکال مختلف عبادتهاى اسلامى بویژه نماز جمعه و حج و . . .» (45) دفاع از محرومان و مستضعفان نیز یکى از ویژگیهاى نهضت احیاگرى امام خمینى رحمه الله است که ایشان به پیروى از مکتب انبیا به مبارزه با استضعاف پرداخت و بارها و بارها، به مسؤولان در خصوص اهمیت و توجه به این امر، هشدار مى دادند . ایشان در پاره اى از سخنانشان مى فرمایند: «ما باید تمام تلاشمان را بنماییم تا به هر صورتى که ممکن است خط اصولى دفاع از مستضعفین را حفظ کنیم .» (46) بررسى ابعاد وسیع نهضت احیاى تفکر دینى امام خمینى رحمه الله در حوزه هاى مختلف نظرى و عملى، مجال دیگرى را مى طلبد . امید است با توجه به مسؤولیت خطیر حفظ دین و صیانت از آموزه هاى دینى بتوانیم در سایه کتاب و سنت و رهنمودهاى عالمان دین، خصوصا احیاگر بزرگ معاصر، حضرت امام، روح الله الخمینى، پاسدار و نگهبان
شایسته اى براى دین و نظام اسلامى باشیم .
: 1( محقق و نویسنده . 2( داریوش عاشورى، دانشنامه سیاسى (فرهنگ اصطلاحات و مکتب هاى سیاسى)، انتشارات مروارید، تهران، چاپ ششم 1380، ص 72 . 3( مرتضى مطهرى، نهضت هاى اسلامى در صد ساله اخیر، انتشارات صدرا، چاپ بیست و پنجم، مهر 1378، ص 6 . 4( همان، ص 324 . 5( نحل65/ . 6( سید محمد ثقفى، احیاى هویت اسلام در انقلاب امام خمینى، مجموعه «بازسازى تفکر دینى در اندیشه امام خمینى» به کوشش على داستانى بیرکى، چاپ و نشر عروج، ص 153 . 7( شیخ کلینى، اصول کافى، ج 1، باب البدع و الراى و المقاییس، ج 2، ص 70 . 8( علامه مجلسى، بحارالانوار، دار احیاء التراث العربى، بیروت، چاپ سوم، 1403 ق، 1983 م . ج 2، ص 72 . 9( سید حسن حسینى بلخى، امام خمینى و احیاى اندیشه فراگیر دین، مجموعه «بازسازى تفکر دینى در اندیشه امام خمینى» به کوشش على داستانى بیرکى، چاپ و نشر عروج، چاپ اول 1380، ص 94 . 10( عماد بزى، مبادى و اصول احیاى دین بر مبناى اندیشه امام خمینى، مجموعه مقالات، ج 2، ص 439 . 11( امام خمینى رحمه الله، صحیفه نور، انتشارات وزارت ارشاد اسلامى، بهمن 1361، ج 5،
ص 215 . 12( همان، ج 7، ص 85 . 13( همان، ج 9، ص 226 . 14( امام خمینى، صحیفه نور، پیشین، ج 18، ص 120 . 15( همان، ج 21، ص 91 . 16( شیخ حر عاملى، وسایل الشیعه، باب 13 از ابواب جهاد العدو و مایناسبه، حدیث 6، تحقیق مؤسسه آل البیت، انتشارات مهر، قم، چاپ دوم، 1414 ق، ج 15، ص 52 . 17( همان، ص 51 . 18( امام خمینى، ولایت فقیه، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، نشر عروج، چاپ هفتم، 1377، ص 135 . 19( اسلام ناب در کلام و پیام امام خمینى (تبیین آثار موضوعى، دفتر پنجم)، موسسه نشر آثار امام خمینى، چاپ پنجم، تابستان 79، ص 53 . 20( مجله حوزه، شماره 71 -70، ص 217 -218 . 21( مارسل بوازار، اسلام و حقوق بشر، ترجمه محسن مؤیدى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، 1358، ص 104 . 22( جهت مطالعه بیشتر به مقاله قدسیت و عرفى بودن دین از نگارنده، منتشر شده در روزنامه ایران مورخ 15/8/80 مراجعه شود . 23( پرویز بابایى، فرهنگ اصطلاحات فلسفه، ص 361; عبدالرسول بیات و دیگران، فرهنگ واژه ها، چاپ و نشر باقرى، چاپ اول، 1381، ص 326 . 24( فرهنگ آکسفورد، ص 1062 .
25( ر . ک: على ربانى گلپایگانى، دین وسکولاریسم، کانون گفتمان دینى مرکز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علمیه، ص 9 -10 . 26( سید جواد ورعى، امام خمینى و احیاى تفکر اسلامى، مؤسسه چاپ و نشر عروج، چاپ اول، مهر 1378 ص 226 . 27( امام خمینى، صحیفه نور، پیشین، ج 21، ص 91 . 28( امام خمینى، ولایت فقیه، پیشین، ص 19 . 29( امام خمینى، صحیفه نور، پیشین، ج 17، ص 138 . 30( امام خمینى، ولایت فقیه، پیشین، ص 156 . 31( همان، ص 25 . 32( نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه 191، ص 648 . 33( محمدحسین کاشف الغطاء، السیاسة و الحکمة، ص 105، به نقل از امام خمینى و احیاى تفکر اسلامى، پیشین . 34( امام خمینى، صحیفه نور، پیشین، ج 8، ص 182 . 35( همان، ج 9، ص 135 . 36( همان، ص 182 . 37( ر . ک: همان، ج 13، ص 217 . 38( امام خمینى رحمه الله، صحیفه نور، پیشین، ج 6، ص 260 . 39( همان، ج 4، ص 37 . 40( همان، ص 157 . 41( امام خمینى رحمه الله، صحیفه نور، پیشین، ج 21، ص 61 . 42( همان . 43( همان، ص 98 . 44( ر .
ک: سخنرانى رهبر معظم انقلاب حضرت آیةالله العظمى خامنه اى در حرم مطهر امام خمینى رحمه الله به ناسبت سیزدهمین سالگشت ارتحال امام . 45( عماد بزى، پیشین، ص 442 . 46( امام خمینى رحمه الله، صحیفه نور، پیشین، ج 20، ص 235 .
فصلنامه حکومت اسلامى، شماره 27 حسین شیدائیان امام خمینى که فرهنگ عاشورا را گنجینه عظیم سیاسى دینى و پشتوانه فرهنگ غنى و انسان ساز اسلام مى دانست با بهره گیرى از آموزه هاى عاشورایى، حماسه حسینى را اساس قیام و مبارزه خویش قرار داده به احیاى دین پرداخت. نویسنده در این مقاله با نگاه به نهضت امام خمینى از دریچه الهام گیرى از نهضت حسینى، احیاى روح سیاسى نهضت عاشورایى توسط حضرت امام را تحلیل کرده است و گامهاى عملى ایشان در این راستا را بر مى شمارد. وى تربیت شاگردان، طرح تئورى حکومت اسلامى و ولایت فقیه، بهره بردارى صحیح از مناسبت هاى اسلامى در جهت هدایت و به کارگیرى مردم و الگودهى منطبق بر آموزه هاى قیام حسینى را به عنوان اقدامات عملى حضرت امام در تشکل بخشى شیعه، مورد بررسى قرار مى دهد. وى در همین بستر تشکیل نظام جمهورى اسلامى را برخاسته از متن مکتب حسینى و استمرار آن را آمادگى براى ظهور ولى مطلق الهى قلمداد مى کند. رمز و راز جاودانگى حادثه عظیم و حماسى عاشورا در گستره تاریخ بشریت، الهى بودن این رویداد مهم تاریخى است هر چند در تاریخ پس از عاشورا با نگرش هاى متفاوت و از جنبه هاى گوناگون درباره ابعاد و عظمت این حماسه بزرگ سخن
گفته شده است که هر کدام به نوعى داراى نکات بدیع است; اکنون نیز با هر رویکردى به نهضت عاشوراى حسینى، مشاهده مى گردد که نکات ناگفته بسیارى وجود دارد که به تحقیق گسترده نیاز دارد تا جوانب مختلف این واقعه شناسانده شود. سؤالاتى که از عنوان این مقاله به ذهن متبادر مى شود و این مقاله در صدد روشن ساختن و پاسخ گویى به آن هاست عبارتند از: 1. نگرش سیاسى امام به عاشورا چیست و چگونه آن را احیا کرد؟ 2. امام با بهره گیرى از این نگرش سیاسى به چه شیوه اى به شیعه تشکل بخشید؟ 3. تشکل بخشى شیعه به چه شکلى تبلور یافت؟ در طول تاریخ شیعه و پس از غیبت کبرى، بسیارى از عالمان دینى و متعهد، با قیام و مبارزه احیاى دین اسلام را وجهه مت خویش قرار دادند که موفق ترین و شگفت انگیزترین آن ها، انقلاب اسلامى ایران به رهبرى امام خمینى است. امام با شناخت دقیق از سیاست هاى استکبار جهانى در تحمیل و حمایت رژیم پهلوى در ایران و مشابهت هاى فراوان این رژیم باحاکمان اموى با الهام از فرهنگ احیاگر عاشورا و بهره گیرى از دو عنصر تحرک آفرین دینى، یعنى «امر به معروف و نهى از منکر» و «تکلیف الهى» که شالوده و اساس شکل گیرى حماسه عاشوراى حسینى را پایه ریزى کردند; رژیم دو
هزار و پانصد ساله شاهنشاهى را فرو ریخت و مکتب انسان ساز اسلام را حیات مجدد بخشید و غبار تحریف و بدعت را از چهره دین زدود. از مهم ترین دلایل موفقیت امام در پیروزى انقلاب و تشکیل حکومت جمهورى اسلامى احیاى نگرش سیاسى ایشان به آموزه هاى دینى و آمیختگى دین با سیاست بود. درباره سیاست و تعریف آن، دیدگاه هاى متفاوتى ارائه شده است; برخى از متفکران مغرب زمین سیاست را معادل با «علم قدرت» ، «علم به زیر سلطه درآوردن» ، یا «علم به اطاعت وا داشتن» مى دانند. هارولد.ژ.لاسکى موضوع سیاست را بررسى نهادهاى رسمى کشور و دولت مى داند. مک آیور، سیاست را به معنى حکومت مى داند، موریس دو ورژه، استاد علم سیاست دانشگاه پاریس در این باره مى گوید: سیاست وسیله اى است براى تامین نوعى نظم اجتماعى. (1) متفکران و اندیشمندان اسلامى هم تعریف هاى مختلفى در مفهوم سیاست بیان نموده اند: فارابى، رابطه فرماندهى و فرمان برى و خدمات حکومت را سیاست مى داند. غزالى، سیاست را به معناى اصلاح جامعه و مردم براى نجات دنیا و آخرت آنان بیان مى کند. (2) ابن خلدون، جامعه شناس معروف اسلامى، سیاست را معادل با قدرت حکومت مى داند. (3) امام خمینى در تعریف سیاست مى فرماید: «سیاست این است که جامعه را هدایت کند و راه ببرد، تمام مصالح جامعه را در نظر
بگیرد و تمام ابعاد انسان و جامعه را در نظر بگیرد و این ها را هدایت کند به طرف آن چیزى که صلاحشان هست، صلاح ملت است و صلاح افراد است.» (4) و در ادامه مطلب، مجریان صالح و شایسته این «سیاست» را معرفى مى نماید: «این مختص به انبیاست، دیگران این سیاست را نمى توانند اداره کنند، این مختص به انبیا و اولیاست و به تبع آن ها به علماى بیدار اسلام.» (5) مطلب دیگر پیوند دین و سیاست است که یکى از مباحث مهم در حوزه اندیشه سیاسى اجتماعى امروز به شمار مى رود. برخى با انکار هرگونه پیوند میان این دو مقوله، تداخل یکى از آن ها را در امور دیگرى موجب ناکارآمدى طرف مقابل مى دانند و به جدایى کامل و پرهیز از تداخل آن ها براى حفظ حرمت هر یک توصیه مى نمایند. اندیشه سکولار مروج چنین نظریه اى مى باشد. نقطه مقابل این تفکر; نظریه رابطه میان دین و سیاست است، اما در نوع رابطه و قلمرو تداخل دین و سیاست در میان برخى از اندیشمندان اسلامى اختلاف نظر وجود دارد. در اندیشه سیاسى امام آمیختگى دین و سیاست مطرح است، نه رابطه میان این دو. ایشان ضمن نقد نظریه تفکیک، معتقد بودند که دین و سیاست از یکدیگر منفک و مجزا نیستند تا با
استدلال یا بررسى نوع رابطه به چگونگى پیوند یا تعامل بین این دو بپردازند ایشان دراین باره مى فرماید: «دیانت اسلام یک دیانت عادى تنها نیست و فقط وظیفه عبد و خداى تبارک و تعالى، وظیفه روحانى تنها نیست; و همین طور یک مذهب و دیانت سیاسى تنها نیست; عبادى است و سیاسى، سیاستش در عبادت مدغم است و عبادتش در سیاست مدغم، یعنى همان جنبه عبادى یک جنبه سیاسى دارد.» (6) ایشان در تحریرالوسیله نیز در بحث و مساله خطبه هاى نماز جمعه چنین مى نویسد: «اسلام دین سیاست است با همه شؤون سیاست، و این معنا براى کسى که کمترین دقتى در احکام حکومتى و سیاسى اجتماعى و اقتصادى اسلام بکند به خوبى و روشنى ظاهر مى گردد، پس کسى که خیال مى کند دین اسلام جداى از سیاست است هم سبت به معارف اسلام جاهل است و هم سیاست را نمى داند.» (7) در اندیشه امام «دین» خاستگاه و منشا نظام سیاسى اسلام است و کلیه برنامه ها و مباحث سیاسى اسلام بر مبناى قوانین و احکام دینى پایه ریزى شده است و دلیل توسعه یافتن و فراگیر شدن حکومت اسلامى درنیمه اول قرن ظهور اسلام را آمیختگى دین و سیاست مى داند و مى فرماید: «رسول الله (ص) پایه سیاست را در دیانت گذاشته است» . (8) با توجه به آن
چه که بیان گردید روشن شد که در اندیشه سیاسى امام آموزه هاى دینى داراى صبغه سیاسى مى باشند، از این رو یکى از ابعاد احیاگرى امام (ره) احیاى روح سیاسى نهضت عاشوراى حسینى با توجه به اهداف آن در میان اندیشمندان و شیعیان جهان است که اثرات بسیارى را در پیشبرد نهضت اسلامى به دنبال داشت، هر چند این مساله در طول تاریخ تحولات جامعه مسلمانان به فراموشى سپرده شده بود. در فضاى فرهنگى قبل از انقلاب و قیام امام هم دیدگاه ها نسبت به نهضت عاشورا توجه بیشتر به اجر و پاداش معنوى عزادارى امام حسین (ع) بدون درک صحیح از فلسفه سیاسى قیام امام حسین (ع) بود. یکى از نویسندگان درباره وضعیت سیاسى فرهنگى عزادارى شیعیان قبل از انقلاب مى نویسد: «افسوس که شیعه بیشتر بر مصائب عاشورا گریست و کمتر در مسائل عاشورا اندیشید، شیعه عاشورا را نگه داشت لیکن درست نشناساند، آفرین بر او که نگاه داشت و دریغا از او که نشناساند.» (9) در میان برخى متفکران و صاحبان اندیشه و قلم هم بیشتر به مباحثى پرداخته مى شد که به بروز اختلاف در میان پیروان حقیقى ولایت مى انجامید و دستمایه اى براى بهره گیرى دستگاه هاى امنیتى رژیم در ایجاد تنش و کشمکش میان سخنرانان مذهبى در ایام محرم و جوانان متدین مى گردید
(10) تا اندیشمندان از تبیین فلسفه اصلى قیام عاشورا غفلت نمایند در نتیجه عملا فرصت هاى مناسب ایام عزادارى به جنجال هاى بیهوده صرف مى شد. نگرش امام به حادثه عظیم عاشورا به عنوان یک ضایعه تاریخى نبود، بلکه ایشان در یک افق برتر قیام امام حسین (ع) را یک حرکت هدفمند و برنامه ریزى شده در جهت احیاى اسلام مى دانست و مى فرمود: «او [امام حسین (ع)] مى دانست که چه مى کند و کجا مى رود و هدفش چیست؟» (11) «امام حسین (ع) با فداکارى بى نظیر و نهضت الهى خود واقعه بزرگى را به وجود آورد که کاخ ستمگران را فرو ریخت و مکتب اسلام را نجات بخشید.» (12) ایشان فرهنگ عاشورا را گنجینه عظیم سیاسى دینى و پشتوانه فرهنگ غنى و انسان ساز تشیع مى دانست و با بهره گیرى از آموزه هاى عاشورایى به احیاى دین پرداخت و حماسه حسینى را اساس قیام و مبارزه و تحول و بیدارى قرار داد. نگرش امام به سیاست و اندیشه سیاسى ایشان باعث شد تا نوع نگاه به مفهوم وکارکرد سیاست در میان مردم مسلمان و حتى اندیشمندان اسلامى تغییر کند و شعائر دینى و مذهبى را آمیزه اى از دین و سیاست بدانند.امام با تفسیرى جدید از مؤلفه هاى فرهنگ عاشورا غبار بدعت و تحریف را از فرهنگ شیعه زدود و به برخى از
نظریه هاى ناصواب خط بطلان کشید. «گریه» در مراسم عاشورا و عزادارى امام حسین در نظر بعضى از اندیشمندان نشانه دلسوزى و ترحم بر حادثه عاشورا قلمداد مى شد و برخى آن را باعث عجز و ضعف روحى مى دانستند. امام با تفسیر حدیث «تباکى» (13) به تاثیرات سیاسى گریه در جامعه اشاره مى کند و ملت ایران را ملت «گریه سیاسى» (14) مى نامد که این گریه نهال ایمان و جهاد را در قلوب مردم شکوفا مى سازد و یک ملت حماسه ساز پدید مى آورد ایشان در این باره مى فرماید: «مساله تباکى نیست، مساله سیاسى است.» (15) «مجلس عزا نه براى این است که گریه بکنند براى سیدالشهداء اجر ببرند، البته براى این هم هست...بلکه مهم آن جنبه سیاسى است که ائمه ما در صدر اسلام نقشه اش را کشیده اند که تا آخر باشد.» (16) همچنین، حدیث «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» را استمرار نهضت حسینى در گستره تاریخ تشیع مى دانست و آن را سرلوحه زندگى شیعیان معرفى مى کرد که در هر زمان و مکانى باید حسینیان به مصاف یزیدیان بروند. امام رویدادهاى انقلاب و دفاع مقدس را مصداقى از این حدیث مى دانست و حوادث آن را مکرر عاشورا و مخالفان و دشمنان انقلاب اسلامى را مکرر یزیدیان تفسیر مى کرد. و به بیانى دیگر این حدیث را تصویرگر
صحنه مقابله اسلام و کفر و رویارویى عدل و ظلم مى دانست که یعنى باید روح حماسه همواره در جامعه شیعه زنده بماند. (17) تاکید ائمه معصومین علیهم السلام بر اقامه عزاى امام حسین (ع) و احیاى عاشورا در جامعه بر همین نکات اشاره دارد.
بخش عظیم و مهم نگرش احیاگرانه امام خمینى به نهضت عاشوراى حسینى در سیره سیاسى ایشان در قیام و مبارزه علیه ظلم و تشکل بخشى به جامعه شیعه تبلور مى یابد. امام نهضت خود را به پیروى از قیام خونین امام حسین (ع) و بر پایه تجربه تاریخى و عبرت آموزى از نقاط ضعف و قوت قیام هاى شیعیان در طول تاریخ، خصوصا مبارزات عالمان شیعى در سده هاى اخیر استوار کرد و مسیر مبارزه و اهداف و آینده انقلاب اسلامى را مشخص نمود. سیره عملى ایشان قبل از قیام و پس از آن مبین این حقیقت است که امام بر پایه فرهنگ انسان ساز و عزت آفرین عاشورا، راه کارهایى را بستر تشکل بخشى به شیعه قرار داده است که به مهم ترین آن ها اشاره مى شود. 1. تربیت شاگردان; حوزه درس امام به گونه اى بود که یک طلبه واقعى تربیت مى کرد و فقط یک سلسله مباحث خشک علمى نبود، بلکه شاگردانى تربیت مى کرد که براى آینده اسلام فایده داشته باشند. (18) و هنگامى که به درس خارج فقه مى پرداخت زمینه
ظهور انقلاب اسلامى را مهیا مى کرد و در هر دوره شاگردانى بیشتر از دوره قبل تربیت مى یافت و نسل جدید روحانیت با افکار انقلابى پدید مى آمد. (19) 2. درس ولایت فقیه و حکومت اسلامى; در دورانى که در حوزه هاى علمیه و میان اندیشمندان هیچ گونه بحثى مستدل و جامع درباره حکومت اسلامى ارائه نمى شد و اگر هم سخنى از حکومت اسلامى به میان مى آمد بیشتر با معیارهاى حکومت دمکراسى در غرب مطرح مى گردید; امام در سال 48 در ایام تبعید بحث مستدل و منظم حکومت اسلامى و ولایت فقیه را مطرح ساخت و با استشهاد به دلایل عقلى و نقلى مشروعیت و کارآمدى (20) حکومت اسلامى را به مجامع علمى و فرهنگى معرفى کرد، و از روحانیون درخواست نمود تا براى معرفى اسلام و حکومت اسلامى، نهضتى «عاشورایى» بر پا کنند. (21) امام با ترویج اندیشه ایجاد حکومت اسلامى در صدد حاکمیت دین و اجراى قوانین اسلامى در همه شؤون فردى و اجتماعى، سیاسى و اقتصادى برآمد و بر این باور بود که تا اسلام حکومت نداشته باشد، نمى توان آن را از بدعت ها و تحریف ها حفظ نمود و این اقدام امام بیانگر برنامه ریزى و آینده نگرى براى تشکل بخشیدن به دین و شیعه است. در دوران فراگیرى و شتاب انقلاب ایشان طى
نامه اى به یکى از مراجع قم خواهان حمله به شخص شاه شده بود اما پاسخ شنید که نمى دانیم بعد از رفتن شاه چه خواهد شد امام گفتند: «من فکرش را کرده ام» . (22) در اندیشه و نگرش سیاسى امام حکومت اسلامى برابر با تمام مفهوم سیاست است. (23) و معتقد بود که امام حسین (ع) براى دستیابى به حکومت اسلامى قیام کرده است; ایشان مى فرماید: «... آمده بود حکومت هم مى خواست بگیرد و این یک فخرى است و آن هایى که خیال مى کنند که حضرت سیدالشهداء (ع) براى حکومت نیامده، خیر; این ها براى حکومت آمدند.» (24) درباره فرستادن مسلم بن عقیل به شهر کوفه نیز مى فرماید: «او مسلم را فرستاد تا مردم را دعوت کند به بیعت تا حکومت اسلامى تشکیل بدهد.» (25) قدر مسلم در پرتو ایجاد حکومت اسلامى است که عدل و قسط در جامعه فرا گیر مى شود و اجراى احکام مترقى اسلام تحقق مى پذیرد. 3. بهره بردارى صحیح از مناسبت هاى اسلامى در جهت هدایت و به کارگیرى مردم; سیره سیاسى امام در مبارزه با رژیم ستمشاهى و تشکیل حکومت هیچ گاه بر مبناى فعالیت براى تشکیل یک حزب یا سازمان سیاسى خاصى نبود، بلکه ایشان همانند سیره انبیاء عظام برنامه اصلى خود را بر پایه آگاهى توده هاى میلیونى و مسلمان ایران بنا نهاد
و با شناخت کامل از تاثیرات عمیق روحى و روانى مناسبت هاى اسلامى خصوصا ایام عزادارى امام حسین (ع) در جان و افکار مردم به هدایت سیاسى آنان پرداخت. امام با نگرشى نو به ابعاد سیاسى عاشورا و با توجه به انرژى متراکم و اثر بخش اما فراموش شده توده مردم به جهت دهى عزادارى هاى حسینى پرداخت; ایشان از آغاز نهضت به توانمندى هاى عظیم و کارساز مردم هدایت یافته معتقد بود و هنگامى که در سال هاى اول نهضت برخى از عالمان غافل از قدرت سیاسى کارآمد مردم آگاه و هدایت یافته به امام مى گفتند که ما بمب نداریم که بر سر شاه بزنیم، این فقیه دوراندیش و روشن ضمیر با توجه به قابلیت هدایت یافتن مردم در پرتو زحمات و تلاش هاى روحانیت متعهد در ایام عزادارى و حضور در صحنه مبارزه سیاسى براى سرنگونى رژیم پهلوى فرمود: «ما نیرویى داریم که به مراتب از بمب کارسازتر است» . (26) امام همواره به بهره بردارى صحیح از ابعاد سیاسى عاشورا در جهت تعمیق معارف دینى و سیاسى مردم همت مى گماشت و مى فرمود: «این اجتماع در مجالس روضه را خیال نکنید که فقط این است که ما گریه کنیم براى سیدالشهدا، نه سیدالشهدا احتیاج به این گریه ها دارد و نه این گریه خودش فى نفسه یک کارى از آن مى آید...جنبه سیاسى این
مجالس بالاتر از همه جنبه هاى دیگرى است که هست» . (27) به سخنرانان و خطیبان هم فرمود: «اهل منبر ایدهم الله تعالى کوشش کنند در این که مردم را سوق بدهند به مسائل اسلامى و مسائل سیاسى اسلامى» . (28) نقش مساجد و حسینیه ها در احیاى فرهنگ و ارزش هاى حماسى عاشورا بر هیچ کس پوشیده نیست. اجتماع مردم در این مراکز بهترین فرصتى بود که امام در جهت تحکیم مبانى اعتقادى و سیاسى مردم بهره بردارى نمود و به گسترش انقلاب در جمیع اقشار ملت و شهرهاى مختلف ایران انجامید. نکته مهم دیگرى که در پرتو این بهره بردارى تبلور یافت وحدت و وفاق ملى است. با توجه به اکثریت قریب به اتفاق شیعه مذهب بودن ملت ایران، امام براى به حرکت در آوردن مردم از مناسبت هاى دینى خصوصا عاشورا در جهت وحدت و همدلى مردم استفاده مى جست. امام به محور وحدت جامعه اهمیت فراوانى قائل بود و با سیرى در اندیشه و آثار ایشان مطالب موضوع وحدت نسبت به سایر موضوعات از درصد بیشترى برخوردار است. ایشان با تاکید بر حدیث «یدالله مع الجماعة» (29) وحدت و همدلى را زمینه ساز نزول عنایات و امدادهاى الهى در حل مشکلات سیاسى اجتماعى ملت مى دانست و همواره اقشار مختلف مردم را به محورهاى وحدت توجه مى داد.
یکى از مهم ترین و فراگیرترین محورهاى وحدت که کلیه اقشار مردم را تحت یک پرچم به حرکت خود جوش دینى و مردمى وا مى داشت ایام محرم و عاشوراى حسینى بود.امام در این باره مى فرماید: «... [مکتب اسلام] روزهایى را پیش آورده است که با خود این روزها و انگیزه این روزها تحکیم وحدت مى شود، مثل عاشورا و اربعین» . (30) امام عاشورا را به یکى از نمادهاى وحدت شیعه در جهان براى مبارزه با ظلم تبدیل ساخت که اقشار مختلف و احزاب سیاسى با هر گرایش و سلیقه اى بر اساس این محور به وفاق و همدلى براى پیروزى بر دشمن تلاش نمایند; ایشان به اثرات و نتایج مهم این وحدت در پیروزى انقلاب اسلامى اشاره مى نماید: «تمام این وحدت کلمه اى که مبدا پیروزى ما شد، براى خاطر این مجالس عزا و این مجالس سوگوارى و این مجالس ترویج و تبلیغ اسلام شد» . (31) مطلب دیگر سازمان یافتن مردم در مراسم عزادارى ها براى مبارزه و منظم شدن برنامه ها بدون دخالت هیچ حزب سیاسى بود و این امر بنا به رهنمودهاى امام توسط روحانیت که پرچمدار مبارزه و رهبران معنوى مردم و پیشتازان عرصه انقلاب بودند در شهرهاى مختلف ایران صورت مى گرفت. چهار راهپیمایى عظیم و گسترده مردم در روزهاى تاسوعا، عاشورا، اربعین و
بیست و هشتم صفر سال 57 که سرنوشت انقلاب اسلامى را رقم زد و تعجب سیاستمداران جهان را بر انگیخت و سردمداران استکبار جهانى را از ادامه حمایت هاى سیاسى رژیم پهلوى مایوس ساخت، دستاورد بهره بردارى صحیح و مناسب از ایام الله عزادارى و جهت دهى به حرکت هاى مردمى از سوى امام بود. 4. الگودهى; از بر جسته ترین روش هاى سیاسى امام از آغاز دوران رهبرى تا پایان حیات طیبه و مبارکشان توجه دادن مسؤولان نظام و مردم ایران به سیره ائمه معصومین علیهم السلام به خصوص تاسى به سیره امام حسین (ع) و الگوگیرى از فرهنگ عاشورا بود. البته ایشان از سیاست الگوسازى دو هدف مهم و راهبردى را دنبال مى کرد: ابتدا مشروعیت بخشیدن به اقدامات و برنامه هاى مبارزاتى خود هنگام رویارویى با رژیم ستمشاهى و استکبار جهانى در احتجاج با مخالفان و منتقدان داخلى انقلاب اسلامى. دوم احیاى انگیزه هاى دینى و معنوى در مردم شیعه تا خود را شیعه واقعى قرار دهند و پیروى از ائمه (ع) را از لفظ به مرحله عمل آورند زیرا دراندیشه امام تشیع همان اسلام اصیل است و خصلت ذاتى آن مبارزه علیه ظلم است. امام نهضت عاشورا را مناسبت ترین الگو در تمام زمینه هاى سیاسى، اجتماعى و فرهنگى مى دانست. ایشان با این سیره ارزش هاى نهضت حسینى و فرهنگ
عاشورا را در قالب نوین ارائه نمود و قیام امام حسین (ع) را به عنوان یک تابلو جامع ارزش هاى دینى براى راهنمایى شیعیان جهان معرفى کرد. دراین قسمت به مهم ترین نمونه هاى الگودهى امام از نهضت عاشورا مى پردازیم. 1/4. مبارزه با ظلم; تاسى به سیره امام حسین (ع) در مبارزه با رژیم ستمشاهى به استناد حدیث امام حسین (ع): «من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله...» (32) امام خمینى خطاب به ملت ایران مى فرماید: «[امام حسین] تصریح مى کند که اگر کسى ببیند که حاکم جائرى در بین مردم حکومت مى کند، ظلم به مردم مى کند باید مقابلش بایستد و جلوگیرى کند هر قدر که مى تواند» . (33) و رژیم طاغوت را مظهر حکومت جائر معرفى مى کند و مردم را به مبارزه دعوت مى نماید. 2/4. سازش ناپذیرى در برابر ظلم; با مطرح ساختن شعار عاشورایى «هیهات منا الذلة» (34) هیچ گاه تلاش هاى سازش کارانه را بر نمى تابید و به ملت ایران نیز سفارش مى کرد که به پیروى از شعار امام حسین (ع) که فرمود: «انى لا ارى الموت الا سعادة و لا الحیاة مع الظالمین الا برما» (35) به ملت ایران گوشزد نمود که: «باید با قدرت به پیش برویم و با قدرت با همه کسانى که به ما مى خواهند تجاوز و تعدى کنند مبارزه کنیم
و زندگى آبرومند نداشتن و زیر بار [ظلم] بودن هزار مرتبه [بدتر] از این که انسان بمیرد، مردن بر او شرف دارد.» (36) 3/4. صبر در برابر مشکلات; امام با الهام از تحمل مصائب کربلا در فروردین سال 42 که هجوم مزدوران رژیم به مبارزان اسلامى آغاز شده بود فرمود: «... شما پیرو پیشوایانى هستید که در برابر مصائب و فجایع صبر و استقامت کردند که آن چه ما امروز مى بینیم نسبت به آن چیزى نیست، پیشوایان بزرگوار ما، حوادثى چون روز عاشورا و شب یازدهم محرم را پشت سر گذاشته اند و در راه دین خدا یک چنان مصائبى را تحمل کرده اند.» (37) 4/4. ایثار و فداکارى; امام با مطرح ساختن فداکارى هاى امام حسین میان نهضت عاشورا و انقلاب اسلامى و دفاع مقدس پیوند بر قرار مى سازد: «در حالى که شهادت حضرت سیدالشهدا از همه خسارت ها بالاتر بود، ولى چون او مى دانست که چه مى کند و کجا مى رود و هدفش چیست فداکارى کرد و شهید شد و ما هم باید روى آن فداکارى ها حساب کنیم که سیدالشهدا چه کرد و چه بساط ظلمى را به هم زد و ما هم چه کرده ایم» . (38) «... [محرم] به ما تعلیم مى دهد که باید همان نحوى که مولاى شما حسین بن على سلام الله علیه
فداکارى کرد و همه چیز خودش را در راه اسلام فدا کرد، شما هم که شیعیان او هستید، محبان او هستید باید اقتدا به او کنید و هر چه دارید بدهید.» (39) امام تمام ابعاد نهضت امام حسین (ع) را یک حرکت کاملا سیاسى مى دانست (40) و با احیاى فرهنگ عاشورا و الگو ساختن معیارهاى عاشورایى، یک ملت حماسه ساز پدید آورد که با درس آموزى از مکتب امام حسین (ع) منشا تحولات عظیمى در جهان اسلام گردید و معجزه قرن را پدید آورد. عاشورا سمبل تجلى و تبلور ارزش هاى ناب اسلامى در تمام ابعاد سیاسى، فرهنگى و اجتماعى آن است که نقش مهمى در گسترش فرهنگ اسلامى در جامعه شیعه داشته است; از همین روى امام در باره مهم ترین عامل موفقیت و پیروزى انقلاب اسلامى مى فرماید: «اگر قیام حضرت سیدالشهدا سلام الله علیه نبود، امروز هم ما نمى توانستیم پیروز شویم.» (41) زیرا از دیدگاه ایشان عوامل معنوى الهام گرفته از فرهنگ عاشورا در پیروزى نقش دارند: «افراد کم با بازوان قوى و قلب مطمئن و قلب متوجه به خداى تبارک و تعالى و عشق به شهادت و عشق به لقاءالله، این هاست که پیروزى مى آورد پیروزى را شمشیر نمى آورد، پیروزى را خون مى آورد.» (42)
انقلاب اسلامى ایران، استمرار نهضت هاى شیعى در طول تاریخ
است که با شعارهاى آرمان خواهانه خود براى تحقق عدل اسلامى فراز و نشیب هایى را گذرانده است. امام به این آرمان ها در جمهورى اسلامى عینیت بخشید و خطوط کلى انقلاب اسلامى و جمهورى اسلامى را بر اساس نهضت حسینى ترسیم کرد: «این کشور ما که قیام کرد از اول هم که قیام کرد جمهورى اسلامى و استقلال کامل و نه شرقى و نه غربى را اعلام به دنیا کرد و از اول اعلام کرد به دنیا که ما نه تحت حمایت آمریکا و نه تحت حمایت شوروى و نه تحت حمایت هیچ قدرتى نیستیم، ماییم و تحت عنایات خداى تبارک و تعالى و پرچم توحید که همان پرچم امام حسین (ع) است.» (43) از مهم ترین و برجسته ترین نمود عینى تشکل یافتگى شیعه توسط امام خمینى، حاکمیت دین در جامعه است که پس از دوران حکومت پیامبر (ص) و حضرت على (ع) کم سابقه یا بى نظیر است امام در عصر پیشرفت صنعت و تکنولوژى و فن آورى و افزایش نظریه هاى جامعه شناسى و سیاسى کارآمدى دین اسلام را هم در زمینه نظریه پردازى و هم در عرصه اداره جامعه و تشکیل حکومت اسلامى به منصه ظهور رساند. امام حکومت اسلامى را بر دو مبناى مستحکم ولایت فقیه (مشروعیت دینى) و مقبولیت مردمى (مردم سالارى دینى) پایه ریزى کرد و آن را قوام بخشید و
نهادهاى حکومتى را بر محور این دو مبنا برقرار نمود: 1. ولایت فقیه; پیروزى انقلاب اسلامى و حاکمیت دین در جمهورى اسلامى جمله امام حسین (ع) «مجارى الامور و الاحکام بایدى العلماء بالله» (44) را محقق ساخت و رهبرى دینى را در جهان بشریت با تمام ابعاد و معیارها و مشخصاتى که در احادیث ائمه معصومین (ع) در شان و رسالت فقیه بیان شده است احیا نمود. و ولایت فقیه منشا مشروعیت الهى و دینى نظام اسلامى گردید تا اجراى تمام سیاست هاى کلى نظام منطبق بر معیارهاى اسلامى باشد. نقش محورى رهبرى در هدایت جامعه اسلامى و عزل و نصب و تنفیذ حکم مسؤولیت کارگزاران عالى رتبه نظام اسلامى در جهت اجراى احکام شرع مجوزى بر مشروعیت دستگاه هاى اجرایى،
قانون گذارى و قضایى است. (45) امام درباره این مبناى اسلامى مى فرماید: «..فقهاى جامع الشرایط از طرف معصومین نیابت در تمام امور شرعى و سیاسى و اجتماعى را دارند و تولى امور در غیبت کبرى موکول به آنان است.» (46) 2. مردم سالارى دینى; با رویکردى به نهضت هاى پیشین عمده ترین علت شکست یا ناکامى رهبران آن ها را فقدان پشتوانه قدرتمند و گسترده مردمى مشاهده مى کنیم و امام جهت نمونه علت ناکامى سید جمال الدین اسدآبادى را نداشتن چنین پایگاهى بیان کرده است، (47) از این رو ایشان همان گونه که با هدایت مردم ایران و تظاهرات میلیونى و حضور در صحنه مبارزه رژیم را ساقط نمود پس از پیروزى نیز یکى از پایه هاى مستحکم حکومت راحضور و نقش مردم در شکل گیرى نهادهاى مدنى و انقلابى حکومت قرارداد. امام بر خلاف برخى سیاستمداران غربى که مردم سالارى مطلق یا دمکراتیکى غربى را ترویج مى کنند، ایشان بر حضور مردم مسلمان در چهارچوب احکام و قوانین کلى اسلام در جهت تحقق حاکمیت دین که منشا مشروعیت سیاسى در عرصه بین المللى و استحکام نظام محسوب مى گردد تاکید داشتند. امام هم بر اسلامیت و هم بر جمهوریت تاکید داشتند و مى فرمودند: «حکومت از مردم جدا نیست.» (48) نقش مردم پس از پیروزى انقلاب در تحقق و تثبیت نظام جمهورى اسلامى با
بیعت و پذیرش دستورات امام و اجراى قانون در عرصه هاى گوناگون به شکل شرکت در راهپیمایى ها، رفراندوم، انتخابات مجلسین (شوراى اسلامى و خبرگان رهبرى) انتخابات ریاست جمهورى، حضور فعال در بسیج، حضور در جبهه براى دفاع از میهن اسلامى و... ظاهر گردید. تبلور این دو رکن مهم نظام باعث استحکام و استمرار نظام اسلامى گردید و یگانه نهضت شیعى موفق در تاریخ به ثبت رسید.
اندیشه و سیره سیاسى امام خمینى به تشکیل و تثبیت نظام جمهورى اسلامى محدود و بسنده نمى شود، ایشان حکومت جمهورى اسلامى را مقدمه اى براى بیدارى مسلمانان و مستضعفان جهان مى داند تا از زیر یوغ بردگى مدرن رهایى یابند، از این رو مظلومان جهان را به مبارزه با ستمگران و آماده ساختن جامعه براى ظهور ولى مطلق فرا مى خواند. ایشان با تفسیر صحیح انتظار ظهور امام زمان (عج) و معرفى معیارهاى منتظران حقیقى در فرهنگ شیعه، به تحلیل هاى غلط درباره انتظارات خط بطلان کشید، و انتظار ظهور را استمرار اقتدار اسلام تبیین نمود: «ما همه انتظار فرج داریم، و باید در این انتظار خدمت بکنیم، انتظار فرج، انتظار قدرت اسلام است، و ما باید کوشش کنیم تا قدرت اسلام در عالم تحقق پیدا کند.» (49) استمرار و گسترش حاکمیت دین غبار
بدعت و تحریف را از انتظار ظهور و آمادگى براى حکومت جهانى مصلح کل زدود و نسل انقلاب را به تلاش و پویایى در تهیه مقدمات ظهور مهدى موعود (عج) و فراگیر شدن حکومت اسلامى در جهان فرا خواند. امام درباره مبارزه با ظلم و آماده ساختن جهان براى ظهور مهدى منتظر (عج) مى فرماید: «... ارزش دارد که انسان در مقابل ظالم بایستد و مشتش را گره کند و توى دهنش بزند و نگذارد که این قدر ظلم زیاد بشود. ما تکلیف داریم آقا! این طور نیست که حالا که ما منتظر ظهور امام زمان سلام الله علیه هستیم پس دیگر بنشینیم در خانه هاى مان، تسبیح را در دست بگیریم و بگوییم عجل على فرجه، عجل، با کار شما باید تعجیل بشود، شما باید زمینه را فراهم کنید براى آمدن او.» (50) «ما [اگر] بتوانیم جلوى ظلم را بگیریم، باید بگیریم تکلیفمان است، ضرورت اسلام و قرآن تکلیف ما کرده است که باید برویم همه کار را بکنیم...فراهم کردن اسباب این است که کار را نزدیک کنیم، کار را همچو بکنیم که مهیا بشود عالم براى آمدن حضرت [مهدى] سلام الله علیه.» (51) پى نوشت: 1( مبانى سیاست، عبدالحمید ابوالحمد، صص22و 24 و 25. 2( همان، صص14 و 16. 3( سیاست در اسلام،
ابوالفضل عزتى، ص152. 4( صحیفه نور، ج13، ص218. 5( همان. 6( همان، ج3، ص120. 7( تحریرالوسیله، ج1، ص369 (ترجمه سید محمد باقر موسوى همدانى) . 8( صحیفه نور، ج17، ص138. 9( قیام جاودانه، محمد رضا حکیمى، ص78. 10( کتاب شهید جاوید و برخى از اندیشه هاى دکتر شریعتى از جمله مسائلى بود که بحث هاى مخالف و موافق را به دنبال داشت. براى آشنایى با دیدگاه امام در مورد فرسایش نیروهاى انقلاب بر محور این موضوع ر.ک. صحیفه امام، ج7، ص42 و 410; ج8، ص460 و 533 و 534. 11( صحیفه امام، ج17، ص54. 12( قیام عاشورا در کلام و پیام امام، ص30. 13( من بکى او ابکى واحدا فله الجنة و من تباکى فله الجنة» بحارالانوار، ج44، ص288. 14( ر.ک: صحیفه نور، ج13، ص156. 15( همان، ج8، ص26. 16( صحیفه امام، ج16، ص346. 17( براى آشنایى با دیدگاه هاى امام در این زمینه ر.ک. صحیفه امام، ج9، ص445 و ج10، ص8 و 122 و ج16، ص151. 18( نک: مجله حضور، ش1، ص24. 19( آخرین انقلاب قرن، ج2، ص90. 20( ر.ک.ولایت فقیه، صص58 - 32 و کتاب البیع، ص463 - 460. 21( همان، ص121. 22( نهضت روحانیون ایران، على دوانى، ج10، ص232، پاورقى ش 1. نامه امام خمینى به آیة الله گلپایگانى. 23( ر.ک. صحیفه نور، ج20،
ص28. 24( صحیفه امام، ج21، ص3. 25( همان، ج2، ص373. 26( تحلیلى از نهضت امام خمینى، سید حمید روحانى، ج2، ص153. 27( صحیفه نور، ج13، ص153 و 154. 28( همان، ص158. 29( سنن ترمذى، ج3، ص316. 30( صحیفه نور، ج15، ص262. 31( همان، ج17، ص60. 32( تاریخ طبرى، ج4، ص304. 33( صحیفه نور، ج2، ص208. 34( مقتل خوارزمى، ج2، ص7. 35( تحف العقول، ابن شعبه حرانى، ص249. 36( صحیفه نور، ج18، ص21. 37( ایثار و شهادت در مکتب امام خمینى، ص227 - 226. 38( صحیفه نور، ج17، ص54. 39( همان، ج18، ص168. 40( ر.ک، همان، ص177. 41( همان، ج17، ص60. 42( همان، ج16، ص68. 43( همان، ج17، ص62. 44( تحف العقول، ص242. 45( ر.ک. صحیفه امام، ج17، ص103. 46( صحیفه نور، ج19، ص237. 47( صحیفه امام، ج5، ص290. 48( صحیفه امام، ج 8، ص 372. 49( همان، ص374. 50( صحیفه نور، ج18، ص195. 51( همان، ج20، ص 198 و 199.
صحیفه مبین، شماره 50 عاشوری، نادعلی
امام خمینى (ره) قرآن کریم را پس از آنکه مهجور و متروک شده بود، با قیام و رهبرى خود به صحنه آورد. از مهمترین علل مهجوریت قرآن بى توجهى مسلمانان بویژه علماى اسلامى به معارف و احکام قرآن در مدارس مذهبى و مجامع عمومى و نیز تبلیغات سوء دشمنان مبنى بر کهنه و افیون بودن تعلیمات قرآن بوده است. حضرت امام (ره) بازگشت به قرآن را وسیله سعادت آدمى و نفى سلطه بیگانه مى دانستند و بر آن تاکید مى ورزیدند. کلیه واژه ها: مهجوریت قرآن، بازگشت به قرآن، تبلیغات سوء، سلطه بیگانه.1.
بى تردید یکى از بارزترین ویژگى نهضت هاى اصلاحى سده هاى اخیر در ممالک اسلامى، خصیصه "بازگشت به قرآن" است که به وسیله رهبران مسلمان این جنبش هااظهار شده است. از سلسله جنبان این نهضت ها یعنى سید جمال الدین اسد آبادى )1254- 1314ق) گرفته تا بزرگ ترین مصلح جهان اسلام در قرن حاضر، یعنى حضرت امام خمینى )1279 - 1368 ش) که نهضت اصلاحى خویش را به انقلابى مردمى بر ضداستبداد داخلى و استعمار خارجى تبدیل نمود، جملگى شعار "بازگشت به قرآن" راسر لوحه برنامه هاى خویش قرار دادند و جوامع اسلامى را به اتحاد حول محور قرآن و اسلام فرا خواندند. نتیجه این دعوت و اهتمام آن شد که قرآن تا حدودى از زاویه نسیان و فراموشى به درآید و در دو
صحنه علم و عمل، چراغ پر فروغ و مشعل روشنگر راه باشد که نگارش ده ها تفسیر تمام و نیمه تمام بر قرآن و برپائى صدها و بلکه هزارها جلسات تفسیر قرآن در محافل و مجامع اسلامى نشان دهنده حضور علمى قرآن در میان ملت هاى مسلمان در قرن حاضر است. همان گونه که برپائى ده ها نهضت اصلاحى وجنبش آزادى بخش در کشورهاى مسلمان، که همگى بازگشت به قرآن را اساس کارخویش قرار داده بودند، بهترین گواه حضور عملى قرآن، و خاصیت انقلابى و رهائى بخش آن در صحنه زندگى مسلمانان و حیات مجدد آنان است. یکى از محققان در این باره مى نویسد: "تفسیر نگارى در قرن چهاردهم از هر قرن دیگرى در تاریخ اسلام، متفاوت و ممتاز است. این امتیاز صرفا به فراوانى انبوه تفاسیر هر مشرب و مکتبى ارتباط ندارد; بلکه به تحول دیدگاه تفسیرنویسى نیزمربوط است. در این قرن سمت و سوى تفسیرنویسى از دیدگاه فردى و اخروى به دیدگاه عرفى و اجتماعى تحول یافته است. چنین به نظر مى رسد که بازگشت به قرآن و نهضت عظیم تفسیر نویسى در قرن چهاردهم، بارزترین مختصه و مشخصه انقلاب اصلاحى فراگیر یا رنسانس اسلامى است. آهنگ همواره شنیدنى در این نهضت سراسرى اصلاح در عالم اسلامى، نواى دل انگیز قرآن، این قلب تپنده زندگى بخش اسلام و ایران است. بارى، در یک کلام، هیچ مشخصه اى
از بازگشت به قرآن و کشف مجدد قرآن وارزش اصلاحگر و انقلاب انگیز آن، در رنسانس اسلامى بارزتر نیست»[1]. پنهان نیست که قرآن در هیچ دوره اى به طور کلى در زاویه فراموشى و نسیان نبود; بلکه مراد از این فراموشى، عملى نشدن احکام اجتماعى و حکومتى قرآن است که قرنها تحت الشعاع احکام فرعى و فقهى قرار داشت. چنانکه امام خمینى از این غفلت جوامع اسلامى بارها با اندوه و تاثر سخن گفت و از جمله در وصیت نامه سیاسى - الهى خود فرمود: "هر چه این بنیان کج به جلو آمد، کجى ها و انحراف هاافزون شد، تا آنجا که قرآن کریم را که براى رشد جهانیان و نقطه جمع همه مسلمانان[است]... چنان از صحنه خارج نمودند که گویى نقشى براى هدایت ندارد و کار به جایى رسید که نقش قرآن به دست حکومت هاى جائر و آخوندهاى خبیث بدتر ازطاغوتیان، وسیله اى براى اقامه جور و فساد و توجیه ستمگران و معاندان حق تعالى شد و مع الاسف به دست دشمنان توطئه گر و دوستان جاهل قرآن، این کتاب سرنوشت ساز، نقشى جز در گورستانها و مجالس مردگان نداشت و ندارد و آن که باید وسیله جمع مسلمانان و بشریت و کتاب زندگى آنان باشد، وسیله تفرقه واختلاف گردید و یا به کلى از صحنه خارج شد[2]". ناگفته پیداست که تکیه بر شعار "باز گشت به قرآن" هرگز به
معناى حذف سنت وبسنده کردن به کتاب خدا نبوده و نیست. این شیوه مذمومى است که یکبار در تاریخ اسلام تجربه شد و در قالب شعار "حسبنا کتاب الله" جلوه کرد و تایج سوء و ثمرات زیان بخش این تجربه نامیمون، هنوز هم به مانند شرنگى، کام جوامع اسلامى راشدیدا تلخ ساخته است. شهید مطهرى که از عالمان بیدار دل و درد آشناى جامعه ما است، آنجا که درباره اهداف اصلاح طلبانه سید جمال سخن مى گوید، در این باره مى نویسد: "باز گشت به اسلام نخستین دور ریختن خرافات و پیرایه ها و ساز و برگ هایى است که به اسلام درطول تاریخ بسته شده است. بازگشت مسلمانان به اسلام نخستین از نظر سید به معناى بازگشت به قرآن و سنت معتبر و سیره سلف صالح است. سید در بازگشت به اسلام تنها بازگشت به قرآن را مطرح نکرده است; زیرا او به خوبى مى دانست که خودقرآن رجوع به سنت را لازم شمرده است; به علاوه، او به خطرات «حسبنا کتاب الله» که در هر عصر و زمانى، به شکلى، بهانه براى مسخ اسلام شده است، کاملا پى برده بود[3]. شک نیست که پرداختن به بحث و بررسى پیرامون نهضت "بازگشت به قرآن" درقرون اخیر، نه تنها در حوصله یک یا دو مقال نمى گنجد; بلکه نیازمند تالیف هاى مستقل و جداگانه اى در این زمینه است تا به همه زوایاى
آشکار و نهان این بحث، آن گونه که شایسته است رسیدگى شود. آنچه در این مجال مطرح خواهد شد، صرفاطرح موضوع مذکور از دیدگاه امام خمینى (رضوان الله تعالى علیه) است تا بلکه اندیشمندان با کفایت و صاحب نظران با صلاحیت، در فرصت هاى مناسب به بررسى همه جانبه آن اقدام نمایند. امید آن که در همین اندازه هم توفیق، رفیق راه باشد و بتوانیم گوشه اى از مسائل فراوان این بحث را طرح کنیم.1.
با مطالعه و دقت در آثار مکتوب و اظهارات شفاهى حضرت امام چنین بدست مى آیدکه دو عامل سبب مهجوریت قرآن در میان مسلمانان شده است: یکى بى توجهى خودمسلمانان به قرآن و مشغولیت به غیر قرآن و دیگرى تلاشهاى تبلیغى دشمنان.
امام خمینى (ره) ریشه اى ترین مشکل و بزرگ ترین درد جوامع اسلامى را دورى مردم از قرآن و در نتیجه مهجور ماندن این آخرین صحیفه آسمانى مى دانست و براین واقعیت تلخ همواره تاکید مى کرد که "مشکلات مسلمین زیاد است، لکن مشکل بزرگ مسلمین این است که قرآن کریم را کنار گذاشته اند و تحت لواى دیگران درآمده اند"[4]. به اعتقاد ایشان "دورى دول اسلامى از قرآن کریم، ملت اسلام را به این وضع سیاه و نکبت بار مواجه ساخته و سرنوشت ملتهاى مسلمان و کشورهاى اسلامى رادستخوش سیاست سازشکارانه استعمار چپ و راست قرار
داده است"[5]. مساله مهجوریت قرآن و دور شدن جوامع اسلامى از قرآن، از جمله نگرانى هاى بسیار جدى حضرت امام و دغدغه خاطر مستمر ایشان است که از همان آغازین روزهاى نهضت در سال 42 تا بعد از پیروزى انقلاب اسلامى و حتى تا واپسین روزهاى حیات هم، بارها و بارها بدان اهتمام ورزیده و لزوم توجه به قرآن را تاکیدفرمودند. مثلا در یک سخنرانى در سال 43 در مورد نقشه هاى استعمار بیان داشتند که سلطه مستکبرین بر دولتهاى اسلامى در اثر دست برداشتن از قرآن کریم و اتکانداشتن بر قواعد اسلام بوده است [6] و در مقدمه مفصل وصیت نامه سیاسى - الهى خود که در واقع آخرین دیدگاه هاى ایشان درباره مسائل مختلف است، نوشتند:"شاید جمله «لن یفترقا حتى یردا على الحوض» اشاره باشد، بر این که بعد از وجودمقدس رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) هر چه بر یکى از این دو گذشته است بردیگرى گذشته است و مهجوریت هر یک، مهجوریت دیگرى است، تا آن گاه که این دو مهجور بر رسول خدا در «حوض» وارد شوند... اکنون ببینیم چه گذشته است برکتاب خدا، این و دیعه الهى و ما ترک پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم). مسائل اسف انگیزى که باید براى آن خون گریه کرد، پس از شهادت حضرت على علیه السلام شروع شد، خود
خواهان و طاغوتیان قرآن کریم را وسیله اى کردند براى حکومت هاى ضدقرآنى... و با قرآن در حقیقت قرآن را، که براى بشریت تا ورود به حوض، بزرگ ترین دستور زندگانى مادى و معنوى بوده و هست، از صحنه خارج کردند"[7]. همچنین در جاى دیگرى فرمودند: "قرآن مهجور و احکام قرآن مهجور است. به این که در ماذنه ها اذان بگویند و نماز بجا آورند، قرآن از مهجوریت بیرون نمى رود.البته قرائت قرآن و حاضر بودن قرآن در تمام شؤون زندگى انسان از امور لازم است،لکن کافى نیست. قرآن باید در تمام شؤون زندگى ما حاضر باشد...[8]. نکته مهمى که به عنوان یکى از محورى ترین ارکان بازگشت به قرآن در بیانات امام به چشم مى خورد، این است از نظر حضرت امام، بازگشت به قرآن، یعنى بازگشت به اسلام راستین و حقیقى که پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم منادى آن بود. این چنین دیدگاهى درباره قرآن، نه تنها به هیچ روى نمى تواند از سنت جدا باشد; بلکه در واقع، عین پیروى از سنت نیز هست. این حقیقتى است که با نگاهى گذرا به مقدمه وصیت نامه ایشان به خوبى قابل درک و دریافت است; علاوه بر این در موارد متعدد دیگرى هم بدان تصریح فرمودند. مثلا در کتاب "ولایت فقیه" در این باره مى نویسند: "قرآن مجید و سنت، شامل همه دستورات و احکامى است که بشر براى سعادت و
کمال خود احتیاج دارد. در کافى فصلى است به عنوان «تمام احتیاجات مردم در کتاب وسنت بیان شده است» و کتاب یعنى قرآن، «تبیان کل شى» است. روشنگر همه چیز وهمه امور است. امام سوگند یاد مى کند (طبق روایات) که تمام آنچه ملت احتیاج دارد،در کتاب و سنت است و در این شکى نیست." [9] و در جایى دیگر مى فرمایند: "انبیاهم، همه چیزهایى که مربوط به روح و مربوط به مقامات عقلیه و مربوط به مراکزفیضیه است، براى ما بیان کرده اند و قرآن هم بیان کرده است و اهلش مى دانند. هم آن چیزهایى که وظایف شخصیه است و دخیل در ترقیات انسان و تکامل انسان است درسنت و در کتاب بیان شده است و هم آن چیزهایى که مربوط به امور سیاسى اجتماعى است، بیان فرموده است [10]. همچنین در نخستین ماه هاى پس از پیروزى انقلاب، در جمع نمایندگان شیعیان لبنان در این باره اظهار داشتند: "در قرآن همه چیز هست، لکن مع الاسف ما از آن استفاده نکرده ایم و مسلمین مهجورش کردند; یعنى استفاده اى که باید از آن بکنندنکردند. باید مردم را به قرآن توجه داد [11]. در موردى دیگر، تقریبا در همان ایام، فرمودند: "از پیغمبر اکرم صلى الله علیه وآله وسلم منقول است که اسلام در ابتدا مظلوم بود و بعد هم مظلوم خواهد بود. در
قرآن شریف هم پیغمبر اکرم صلى الله علیه وآله وسلم به خداى تبارک و تعالى شکایت کرده است که «ان قومى اتخذوا هذا القرآن مهجورا» [فرقان، 30[. مهجوریت و مظلومیت قرآن و اسلام در این است که معارف آن مورد توجه نباشد و به احکام آن عمل نشود; لذا باید گفت در این زمان نیز اسلام و قرآن مهجور ومظلومند[12]. از جمله احکام قرآن که به عقیده حضرت امام، همانند خود قرآن مهجور مانده است و ایشان اصرار داشتند که آن را به حقیقت اصلى و اولى خود برگردانند، احکام عبادى- سیاسى حج ابراهیمى است. چون به اعتقاد امام، حج مظهر کامل احکام فردى و عبادى قرآن و نمونه اعلاى مقررات عبادى و سیاسى آن است. دشمنان اسلام وقرآن پیوسته سعى داشتند که این حکم و فرمان الهى را از محتوا تهى سازند وپوسته اى به ظاهر اسلامى به جامعه مسلمان عرضه کنند. از این رو، گویا که امام تجلى عینى و عملى همه معانى و مضامین قرآن را در چهره تابناک حج مجسم مى بینند و درمقایسه آن با قرآن مى فرمایند: "حج بسان قرآن است که همه از آن بهره مند مى شوند;ولى اندیشمندان و غواصان و درد آشنایان امت اسلامى، اگر دل به دریاى معارف آن بزنند و از نزدیک شدن و فرو رفتن در احکام و سیاستهاى اجتماعى آن نترسند،
ازصدف این دریا، گوهرهاى هدایت و رشد و حکمت و آزادگى را بیشتر صید خواهندنمود و از زلال حکمت و معرفت آن تا ابد سیراب خواهند گشت. ولى چه باید کرد، واین غم بزرگ را به کجا باید برد که حج بسان قرآن مهجور گردیده است و به همان اندازه اى که آن کتاب زندگى و کمال و جمال در حجاب هاى خود ساخته ما پنهان شده است و این گنجینه اسرار آفرینش در دل خروارها خاک کج فکرى هاى ما دفن و پنهان گردیده است و زبان انس و هدایت و زندگى، و فلسفه زندگى ساز او به زبان وحشت و مرگ و قبر، تنزل کرده است; حج نیز به همان سرنوشت گرفتار گشته است"[13]. همان گونه که مشاهده مى شود، حضرت امام از یک سو، با غم و اندوه فراوان ازمهجوریت قرآن سخن مى گوید و از سوى دیگر مسلمانان را بیدار باش مى دهد که ازخواب غفلت چند صد ساله برخیزند و قرآن را با تمام ابعادش هادى و راهنماى خویش قرار دهند و از جهت سوم بر این نکته اصرار مى ورزد که مراد از توجه به قرآن، توجه به تمامیت اسلام و سنت پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم است که قرآن جامع و حاکى آن است. نکته آخرى که در خور طرح است، این است که مهجوریت از دیدگاه امام داراى مراتب
و درجات است و محروم ماندن از معارف عمیق قرآن به واسطه حجاب هاى غلیظ شیطانى از همه تاسف بارتر است. ایشان در کتاب "آداب الصلوة" در این باره مى فرمایند: "مهجور گذاردن قرآن مراتب بسیار و منازل بى شمار دارد که به عمده آن شاید ما متصف باشیم. آیا اگر ما این صحیفه الهیه را مثلا جلدى پاکیزه و قیمتى نمودیم و در وقت قرائت یا استخاره بوسیدیم و به دیده نهادیم آن را مهجور نگذاشتیم؟ آیا اگر غالب عمر خود را صرف در تجوید و جهات لغویه و بیانیه و بدیعیه آن کردیم این کتاب شریف را ازمهجوریت بیرون آوردیم؟ آیا اگر قرائات مختلفه و امثال آن را فرا گرفتیم، از ننگ هجران از قرآن خلاصى پیدا کردیم؟ آیا اگر وجوه اعجاز قرآن و فنون محسنات آن راتعلم کردیم از شکایت رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم مستخلص شدیم؟ هیهات که هیچ یک از این امور مورد نظر قرآن و منزل عظیم الشان آن نیست. قرآن کتاب الهى است و در آن شؤون الهیت است. قرآن حبل متصل ما بین خالق و خلق است و به وسیله تعلیمات آن باید رابطه معنویه و ارتباط غیبى بین بندگان خدا و مربى آنها پیدا شود. از قرآن بایدعلوم الهیه و معارف لدنیه حاصل شود. رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم به حسب روایت
کافى شریف فرمود: انما العلم ثلاثة: آیة محکمة و فریضة عادلة و سنة قائمة. قرآن شریف حامل این علوم است. اگر ما از قرآن این علوم را فرا گرفتیم آن را مهجور نگذاشتیم.اگر دعوت هاى قرآن را پذیرفتیم و از قصه هاى انبیا علیهم السلام که مشحون ازمواعظ و معارف و حکم است، تعلیمات گرفتیم، اگر ما از مواعظ خداى تعالى ومواعظ انبیا و حکما که در قرآن مذکور است موعظت گرفتیم قرآن را مهجورنگذاشتیم و الا غور در صورت ظاهر قرآن نیز اخلاد الى الارض است و از وساوس شیطان است که باید به خداوند از آن پناه برد"[14]. اکنون بى مناسبت نیست که بخش هایى از سخنان یکى از برجسته ترین شاگردان مکتب امام، یعنى استاد شهید مطهرى را در این زمینه نقل کنیم که با تاسى از استادفرزانه خویش، با دلى پر درد، از مهجور ماندن قرآن سخن مى گوید و همگان را به بازگشت به قرآن فرا مى خواند. ایشان در ضمن یک سخنرانى که در سال 41 شمسى تحت عنوان "رهبرى نسل جوان" ایراد شد در این باره مى فرمایند: "ما امروز از این نسل گله داریم که چرا با قرآن آشنا نیست؟ البته جاى تاسف است. اما باید از خودمان بپرسیم آیا با همین فقه وشرعیات و قرآن که در مدارس است، توقع داریم نسل جوان با قرآن آشنایى
کامل داشته باشد؟ عجبا! که خود نسل قدیم قرآن را متروک و مهجور کرده، آن وقت از نسل جدید گله دارد که چرا با قرآن آشنا نیست. قرآن در میان خود ما مهجور است. اگرکسى علمش علم قرآن باشد و تفسیر قرآن را کاملا بداند، در میان ما چندان احترامى ندارد. اما اگر کسى «کفایه» آخوند ملا کاظم خراسانى را بداند، یک شخص محترم و باشخصیتى شمرده مى شود. عجیب است که اگر کسى عمر خود را صرف قرآن بکند،به هزار سختى و مشکل دچار مى شود، از نان، زندگى، شخصیت، احترام و از همه چیز محروم مى شود; اما اگر عمر خود را صرف کتابهایى از قبیل کفایه بکند، صاحب همه چیز مى شود. در نتیجه هزارها نفر پیدا مى شوند که کفایه را چهار لا بلدند، یعنى خودش را مى دانند، رد کفایه را هم مى دانند، رد رد آن را هم مى دانند، رد رد رد آن راهم مى دانند; اما چندان کسانى که قرآن را به درستى بداند، پیدا نمى شوند. از هر کسى درباره آیه اى قرآن سؤال شود مى گوید: باید به تفاسیر مراجعه کرد. در رهبرى نسل جوان، بیش از هر چیز دو کار باید انجام شود: یکى باید درد این نسل را شناخت وآن گاه در فکر درمان و چاره شد. زیرا بدون شناختن آن هر گونه اقدامى بى مورداست. دیگر این که
نسل کهن باید اول خود را اصلاح کند. نسل کهن از بزرگ ترین گناه خود باید توبه کند و آن مهجور قرار دادن قرآن است )15[ )1[.
امیر مؤمنان، على بن ابى طالب علیه السلام که قرآن ناطق و تجلى معارف و فضائل این کتاب جاودانه الهى است و از دوستان جاهل و نادان و دشمنان عالم و دانا رنجها دیده، ودردها در سینه داشته است، در زمینه دیدگاه این دو طایفه درباره خود مى فرماید: قصم ظهرى رجلان: عالم متهتک او جاهل متنسک[16]. اگر فضاى حاکم بر جامعه اسلامى آن روزگار، به گونه اى زهرآلود و مسموم بوده است که قرآن ناطق و مجسمه عینى حقایق قرآن را وادار ساخته تا به "زبان قال" چنین بفرماید که دو طایفه، یعنى دوست نادان و دشمن دانا پشت مرا شکستند; بدون کم ترین تردیدى باید منتظر شنیدن همین بانگ و فریاد از قرآن صامت و کتاب جاودانه الهى بوده که به " زبان حال" بفرماید: دوستان ناآگاه و دشمنان آگاه در حق من جفا کردند و شؤون الهى مرا نادیده گرفتند و آن گونه که شایسته بود مرا در جایگاه واقعى خود قرار ندادند. البته گله از دشمن دانا نیست. او اقتضاى طبیعتش عناد ودشمنى است; بلکه شکایت از دوست نادان است که آن همه سفارش پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله وسلم را
در حق قرآن فراموش کرد و آن چنان که سزاوار بود شان قرآن را حفظ نکرد. شاید امام خمینى نظر به این حدیث شریف داشته است; آنجا که مى گوید: «هان اى حوزه هاى علمیه و دانشگاههاى اهل تحقیق بپاخیزید و قرآن را از شر جاهلان متنسک و عالمان متهتک که از روى علم و عهد به قرآن و اسلام تاخته و مى تازند، نجات دهید»[17]. پس از پیروزى انقلاب اسلامى ایران در سال 57 که اقشار مختلف مردم یانمایندگان آنان براى دیدار حضرت امام مى آمدند، علاوه بر مردم ایران، از دیگرممالک اسلامى نیز نمایندگانى براى ملاقات با امام مى آمدند، لحن کلام امام درمواجهه با مخاطبان مختلف به نحو محسوسى تفاوت داشت. معمولا وقتى امام بامهمانانى از دیگر بلاد اسلامى مواجه بودند، سعى مى کردند مشکلات جهان اسلام وتوطئه دشمنان قرآن را براى نابودى اساس اسلام و قرآن مطرح نمایند، تا از این رهگذر به بیدارى ملتهاى مسلمان و دعوت آنان به پایبندى به قوانین و مقررات قرآن کمک نمایند; زیرا معتقد بودند" در یک همچو زمانى که سیاست هاى ابر قدرتها،بلعیدن همه جاست، مسلمین باید بیدار شوند." [18] و چون به تعبیر خودشان ازبیدارى دولتها و حکومتها مایوس شده بودند، تلاش مى کردند که به هر وسیله ممکن و در هر فرصت پیش آمده دعوت "بازگشت به قرآن" را به گوش همه
ملتهابرسانند."مسلمین باید بیدار بشوند، ملتها، دولتها را من از اکثرشان مایوس هستم،لکن ملتها باید بیدار بشوند و همه تحت لواى اسلام و تحت سیطره قرآن باشند"[19];بر این اساس، در اولین ماه هاى پیروزى انقلاب اسلامى، در جمع نمایندگان مردم بحرین و پاکستان مطالبى ایراد فرموده، از جمله چنین اظهار داشتند:" یکى از کارهاى بزرگى که شده است و گمانم این است که آنها را آن شیاطین کرده اند، این است که قرآن و اسلام را آن طورى که هست نگذاشتند ما مسلمانان بفهمیم، این تبلیغات حتى در عمق حوزه هاى دینى نجف و قم نفوذ کرده است. براى این که یکى از خطرهایى که براى خودشان مى دیدند، همین بود که اگر اسلام را آن جورى که هست بفهمند، همه به آن رو مى آورند و براى آنها دیگر مقام باقى نمى ماند."[20]به اعتقاد ایشان، این توطئه شیاطین نه تنها اتفاقى و تصادفى نبود; بلکه صد درصد آگاهانه و با مطالعه قبلى و همراه با طرح و برنامه از پیش تعیین شده بود. به باورحضرت امام"دستهاى خیانتکار اجانب که مى خواستند شرق و خصوصا بلاد اسلامى را براى منافع خودشان قبضه کنند، با مطالعاتى که در این بلاد کرده بودند و تمام بلادرا اعم از بیابانهایش، قصبه اش و شهرستانهایش را وجب به وجب مطالعه کرده اند،نیز روحیه گروه هایى که در این بلاد زندگى مى کردند و آیین هایى که
این ها داشتند وکیفیت نفوذ آیین ها در این ها مطالعه کردند، به آنجا رسیده اند که نباید بگذارندمسلمین به قرآن تمسک جویند; چون آنها قرآن را سد راه مى دانستند. اگر همه مسلمین به قرآن تمسک مى جستند، براى آنها مجال سلطه باقى نمى ماند; لذا قرآن واسلام را از مردم جدا کردند"[21]. همچنین درباره نحوه تبلیغات بر ضد اسلام فرمودند: "آنان مى خواهند ملت اسلام را از قرآن و اسلام جدا کنند. یکى از تعبیراتشان این است که «اسلام افیون جامعه است». آنان متن قرآن را مطالعه کرده اند و فهمیده اند که قرآن یک کتابى است که اگر مسلمان ها به آن پیوند بخورند، آنانى را که قصد سلطه براى مسلمین را دارند،کنار خواهند زد. قرآن مى گوید: هرگز خداى تبارک و تعالى سلطه اى براى غیر مسلم بر مسلم قرار نداده است; هرگز نباید راه پیدا کند: «لن یجعل الله للکافرین على المؤمنین سبیلا»[نساء، 141[،[22]. همچنین ایشان پیوسته در پى ترویج این اندیشه صحیح و صواب بوده اند که "درپناه قرآن بود که اسلام در نیم قرن بر همه امپراتورى ها در آن وقت غلبه کرد و ما،مادامى که در پناه قرآن هستیم بر دشمنان غلبه خواهیم کرد و اگر خداى نخواسته دشمنان اسلام ما را از اسلام و قرآن جدا کردند، باید در ذلت، خفت و بندگى زندگى کنیم. استقلال و آزادى در پیروى از قرآن کریم و
رسول اکرم صلى الله علیه وآله وسلم است"[23]. به اعتقاد امام، تنها راه نجات و رهایى از فتنه دشمنان، روى آوردن به قرآن، و پناه جستن در حصن حصین اسلام و رکن رکین ایمان است و بس. ایشان بر این باورصحیح به درستى پاى مى فشردند که یگانه عامل موفقیت انقلاب ملت مسلمان ایران،گرایش به قرآن و بازگشت به احکام الهى این آخرین کتاب آسمانى است و شرط دوام پیروزى را هم عمل به قوانین قرآن و پیاده کردن حقایق نورانى آن مى دانستند. حضرت امام (ره) در یک مورد در این باره فرمودند: "شما دیدید علیرغم آنکه جمعیت سى و پنج میلیونى که در مقابل یک میلیارد چیزى نیست و چندان ابزارجنگى پیشرفته اى در دست نداشتند، به واسطه قدرت ایمان و به اتکاى قرآن و اسلام، بر این قدرت شیطانى که پشت سر او قدرت هاى بزرگ تر شیطانى بود غلبه کرد ودست آنها را از مخازن ایران قطع کرد" [24] و در موردى دیگر اظهار داشتند: "رمزپیروزى، اتکاى به قرآن و این شیوه مقدس شیعه که شهادت را استقبال مى کردند،بوده است"[25] و درباره علت و انگیزه این نهضت که در واقع شرط دوام پیروزى آن نیز هست، مى فرمایند: "ما براى آن نهضت کردیم که قرآن و قوانین آن در کشور ماحکومت کند و هیچ قانونى در مقابل اسلام و قرآن
عرض اندام نکند"[26].
هیچ چیز براى جامعه اسلامى و جماعت مسلمانان مقدس تر و بر انگیزاننده تر ازقرآن نیست. از این رو باید همه کوشش ها و تمام جنبش ها یک سو و یک جهت شده،صرفا سمت و سوى قرآنى به خود بگیرد. این آن چیزى است که مورد خواست ورضایت حضرت امام است. امام در یکى از پیامهاى خود به زائران بیت الله الحرام، به انس با قرآن و توجه به کتاب آسمانى و انسان ساز سفارش اکید فرموده، چنین اظهار داشتند: "به زائران محترم تذکر مى دهم که در این مواقف معظمه و در طول سفر به مکه مکرمه و مدینه منوره، از انس با قرآن کریم، این صحیفه الهى و کتاب هدایت، غفلت نورزند; که مسلمانان هر چه دارند و خواهند داشت در طول تاریخ گذشته و آینده، از برکات سرشار این کتاب مقدس است و از همین فرصت از تمام علماى اعلام و فرزندان قرآن و دانشمندان ارجمند تقاضا دارم که از کتاب مقدسى که «تبیان کل شیئى» است وصادر از مقام جمع الهى به قلب نور اول و ظهور جمع الجمع تابیده است غفلت نورزند... و اکنون [که] صورت کتبى آن که به لسان وحى، بعد از نزول از مراحل ومراتب بى کم و کاست و بدون یک حرف کم و زیاد به دست ما افتاده
است، خداى نخواسته مبادا که مهجور شود... و هر طایفه اى از علماى اعلام و دانشمندان معظم به بعدى از ابعاد الهى این کتاب مقدس، دامن به کمر زده و قلم به دست گرفته و آرزوى عاشقان قرآن را برآورند و در ابعاد سیاسى، اجتماعى، اقتصادى، نظامى، فرهنگى وجنگ و صلح قرآن، وقت صرف نمایند تا معلوم شود این کتاب سرچشمه همه چیزاست. از عرفان و فلسفه تا ادب و سیاست... و
شما اى فرزندان برومند اسلام،حوزه ها و دانشگاه ها را به شؤونات قرآن و ابعاد بسیار مختلف آن بیدار کنید. تدریس قرآن در هر رشته اى از آن را مد نظر و مقصد اعلاى خود قرار دهید"[27]. از دیدگاه امام بازگشت به قرآن نفى سلطه بیگانه را به دنبال دارد; چنانکه پس ازپیروزى انقلاب اسلامى در سال 60 اظهار داشتند: "تا ملتهاى اسلام و مستضعفان جهان بر ضد مستکبران جهانى و بچه هاى آنان خصوصا اسرائیل غاصب قیام نکنند،دست جنایتکاران آنان از کشورهاى اسلامى کوتاه نخواهد شد... چاره براى دفع این ستمکاران، پناه به اسلام و گرایش متعهدانه به قرآن کریم و در زیر پرچم توحید باوحدت و انسجام به پاخاستن است"[28]. این دعوتى است که امام از آغاز برپائى نهضت از سال 42 به بعد پیوسته از آن سخن مى گفتند. مثلا در سخنرانى اى که به مناسبت تصویب لایحه کاپیتولاسیون ایراد فرمودند، از جمله چنین اظهار داشتند:" آیا ملت ایران مى داند که افسران ارتش به جاى سوگند به قرآن مجید، «سوگند به کتاب آسمانى که به آن اعتقاد دارم» یادکردند؟ من نمى دانم دستگاه جبار از قرآن کریم چه بدى دیده است، که این قدر پافشار براى محو اسم آن مى کند؟ اگر پناه به قرآن و اسلام بیاورید، اجنبى به خود اجازه نمى دهد که از شما سند بردگى بگیرد و مفاخر ملى
و اسلامى شما پایمال شود"[29]. سخن را با دعایى از ایشان به پایان مى بریم. "اى قرآن، اى تحفه آسمانى، واى هدیه رحمانى! تو را خداى جهان براى زنده کردن دل هاى ما و باز کردن گوش وچشم توده فرستاده. تو نور هدایت و راهنماى سعادت ما هستى. تو ما را از منزل حیوانى مى خواهى به اوج انسانى و جوار رحمانى برسانى. فسوسا که آدمى زادگان قدر تو را ندانسته و پیروى از تو را فرض خود نشمردند. اسفا که قانون هاى تو درجهان عملى نشد تا همین ظلمت خانه و جایگاه مشتى وحشیان و درندگان که خود رامتمدنین جهان مى دانند رشک بهشت برین شود و عروس سعادت در همین جهان درآغوش همه در آید"[30].
تلخیص. 13. همان، ج20، ص229. 14. همو; آداب الصلوة، ص218 - 219 با تصرف و تلخیص. 15. مطهرى، مرتضى; ده گفتار، ص219 - 222. 16. ینابیع الموده، ج2، ص415 و فیض القدیر، ج6، ص378. 17. خمینى (امام)، صحیفه نور، ج20، ص20. 18. خمینى (امام); صحیفه نور، ج6، ص218. 19. همان، ج6، ص218. 20. همان، ص205 با تلخیص. 21. همان، ج5، ص172 با تصرف. 22. همان، ج3، ص3 - 4 با تلخیص و تصرف. 23. همان، ج6، ص113 با تلخیص. 24. همان، ص81 با تصرف. 25. همان، ص17. 26. همان، ج8، ص171 با تلخیص و تصرف. 27. همان. 28. همان، ج9، ص246. 29. همان، ج1، ص110 با تلخیص. 30. همو; کشف الاسرار، ص220. پى نوشت: 1( چنانکه اشاره شد، این سخنرانى مربوط به سال 41 و حال و هواى آن دوران است; اما اکنون به یمن استقرار نظام اسلامى، تلاشهاى چشمگیر و گسترده اى در زمینه علوم و معارف قرآن در حال انجام است که شاید در هیچ دوره اى از تاریخ این مرز و بوم نتوان نظیرى براى آن سراغ گرفت.
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 4 سالها مى گذرد، حادثه ها مى آید انتظار فرج از نیمه خرداد کشم خرداد، درتاریخ انقلاب اسلامى ایران، اهمیت بسیارى دارد. مظهر جلوه هایى فراموش ناشدنى است، و به همین لحاظ، ماه امامت و اجتهاد و،نیز، ماه یکى از مردمى ترین انقلاب هاى جهان شناخته شده است. اماخرداد هفتاد و هشت ویژگى خاصى دارد; تقارن دهمین سالگرد عروج ملکوتى بنیان گذار «جمهورى اسلامى»، با یکصدمین سال میلادش، که از سوى رهبر فرزانه انقلاب «سال امام خمینى» نام گرفته است،فرصتى است که سروشى از اندیشه ها و رهنمودهاى امام راحل موردتاملى مجدد قرار گیرد. اهمیت این گونه تاملات از آن رو است که به نظر مى رسد بسیارى از ارکان اندیشه و عناصر اساسى نوآوریهاى امام، در سایه ناشى از «حجاب معاصرت»،«شخصیت ویژه»و یا(محبوبیت سیاسى)،وى، ناخواسته مورد غفلت قرار مى گیرد.یکى از همین نوآورى هاى اساسى که به رغم برخى توجهات مقطعى، همچنان در محاق مانده و هرگز تاکنون به جریانى مسلط و رایج در مراکز علمى تبدیل نشده است، نگاه تازه امام خمینى به رابطه دین و سیاست،و بطور کلى مقدمات انقلابى است که در رسالت و ماهیت اجتهادشیعه فراهم نموده است. این نکته عقیده رایج است که رهبران مقتدر، در عین حال که با تکیه بر نظریه و دانش ویژه هر جامعه و فرهنگى، انقلابى فراگیر در ساختارهاى سیاسى اجتماعى ایجادمى کنند،
همچنین، مقدمات انقلاب در نظریه و اندیشه هاى آفریننده همان انقلاب سیاسى را نیز تدارک مى نمایند. با این تفاوت که انقلاب فراگیر در «نظریه انقلاب»، به لحاظ زمانى، سالها پس ازانقلاب سیاسى و نهادینه شدن نظام هاى زندگانى برآمده از انقلاب تحقق مى یابد. امام خمینى نیز، با انقلاب اسلامى ایران، در واقع، چنین تحولى را در اجتهاد و فقاهت شیعه تمهید نموده است. زیرا، هر چند که معمار «جمهورى اسلامى»، انقلاب عظیم اسلامى را که خود «معجزه قرن» مى نامد، با تکیه بر اجتهاد شیعه و بر بنیاد ره یافت هاى فقه سنتى و جواهرى استوار کرده بود. اما همین انقلاب سیاسى باتوجه به احتکاک اجتناب ناپذیر فقه و سیاست، و حضور عملى فقه سنتى در عرصه هاى عمومى جامعه، لاجرم، مقدمات انقلابى در درون فقه و اجتهاد سنتى را، به تدریج، فراهم نموده است. این پرسش که کدامین عناصر و جلوه هاى ویژه، در آینده نزدیک، و در نتیجه مواجهه فقه شیعه با قلمروهاى سیال سیاست و بین الملل، وارداندیشه سیاسى شیعه مى شود؟ و چگونه مى توان ضمن حفظ توانمندیهاى کنونى فقه، تحولات ناگزیر در درون همان اسلوب فقاهتى را توضیح داد؟ پرسش هایى هستند که توجه هر پژوهشگر دین پژوه امروز رابرمى انگیزد. اما نکته مهم این است که بتوان با تکیه بر اشارات اجمالى در اندیشه هاى حضرت امام، سیماى این تحول را در آینه افکار آن فقیه فرزانه دید و از همان اشارات، مشعل هایى
را براى روشن نمودن تالارهایى طى نشده در اجتهاد و سیاست شیعه تدارک نمود. رهبر کبیر انقلاب و بنیان گذار جمهورى اسلامى، با توجه به سالها سلوک علمى در حوزه هاى دینى، و نیز حضور مستقیم درسیاست، در موقعیت مهمى قرار داشت که مى توانست توانمندى ها ومشکلات اجتهاد سنتى را در مواجهه با شرایط جدید سیاست و حکومت،و بطور کلى زندگى مدرن تجربه نماید و جلوه هایى از این تجربه مهم و دوران ساز را به گوش هاى شنواى آیندگان زمزمه کند.هوشمندانه مى دانست که ممکن است در آینده نه چندان دور، به بهانه برخى مشکلات ناشى از کاربرد فقه سنتى در سیاست، زمینه هاى جدایى دین از سیاست فراهم شود، و یا شاید بر عکس، به بهاى فظفقاهت سنتى، بسیارى از ابعاد سیاسى و اجتماعى تعالیم اسلام،همانند گذشته، مورد غفلت قرار گرفته و تباه شود. به همین جهت،به عنوان یکى از مهمترین فراز از وصیت الهى سیاسى خویش مى فرماید: «و لازم است علما و مدرسین محترم نگذارند دردرس هایى که مربوط به فقاهت است، و حوزه هاى فقهى و اصولى ازطریقه مشایخ معظم که تنها راه براى حفظ فقه اسلامى است منحرف شوند وکوشش نمایند که هر روز بر دقت ها و بحث ونظرها و ابتکار و تحقیق ها افزوده شود و فقه سنتى که ارث سلف صالح است و انحراف از آن سست شدن ارکان تحقیق و تدقیق است، محفوظ بماند(صحیفه
نور، ج21، ص189«). چنین مى نماید هدف اساسى امام این بوده است که ضمن حفظ ارکان فقه سنتى، این مسئله را توضیح دهدکه «ما چگونه مى خواهیم [و مى توانیم] اصول محکم فقه را در عمل فرد و جامعه پیاده کنیم» و بتوانیم براى معضلات زندگى درجمهورى اسلامى جواب متقن داشته باشیم (همان، ص98(. امام خمینى در راستاى این هدف، با تاکید بر اینکه; «همه ترس استکبار ازهمین مسئله است که فقه و اجتهاد جنبه عینى و عملى پیدا کند وقدرت برخورد در مسلمانان بوجود آورد»، مى فرمایند: «حکومت درنظر مجتهد واقعى فلسفه عملى تمامى فقه در تمامى زوایاى زندگى بشریت است. حکومت نشان دهنده جنبه عملى فقه در برخورد باتمامى معضلات اجتماعى و سیاسى و نظامى و فرهنگى است. فقه تئورى واقعى و کامل اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است(همان صفحه)». روشن است که اگر حکومت فلسفه عملى فقه است، ضرورت بالندگى ونشاط حکومت مستلزم آزادى و رونق اجتهاد خواهد بود. و بدین لحاظ که «اجتهاد الشیعة تفقه ثم تعبد» و نمى تواند در گردونه تقلید از گذشتگان بماند، حضرت امام مى نویسند: «لذا در حکومت اسلامى همیشه باید باب اجتهاد باز باشد و طبیعت انقلاب و نظام همواره اقتضاء مى کند که نظرات اجتهادى فقهى در زمینه هاى مختلف، و لو مخالف با یکدیگر، آزادانه عرضه شود و کسى توان وحق جلوگیرى از
آن را ندارد ولى مهم شناخت درست حکومت و جامعه است... و همین جا است که اجتهاد مصطلح در حوزه ها کافى نمى باشدبلکه یک فرد اگر اعلم در علوم معهود حوزه ها هم باشد ولى نتواند مصلحت جامعه را تشخیص دهد...، این فرد در مسائل اجتماعى و حکومتى مجتهد نیست و نمى تواند زمام جامعه را به دست گیرد (همان، ص47(«. حضرت امام در توضیح بیشتر دیدگاه خود مى افزاید: «در مورد روش تحصیل و تحقیق حوزه ها، این جانب معتقد به فقه سنتى و اجتهاد جواهرى هستم و تخلف از آن را جایز نمى دانم.اجتهاد به همان سبک صحیح است ولى این بدان معنى نیست که فقه اسلام پویا نیست، زمان و مکان دو عنصر تعیین کننده دراجتهادند. مسئله اى که در قدیم داراى حکمى بوده است، به ظاهرهمان مسئله در روابط حاکم بر سیاست و اجتماع و اقتصاد یک نظام ممکن است حکم جدیدى پیدا کند... مجتهد باید به مسائل زمان خوداحاطه داشته باشد (همان، ص98(«. اشارات فوق، که تفصیل آن راباید به آینده موکول نمود، مشترکات و تفاوت «اجتهاد امام خمینى» را حداقل با برخى وجوه «اجتهاد سنتى» نشان مى دهد که به نظر مى رسد در صورت بسط این تفاوتها، مقدمات انقلابى در درون اجتهاد سنتى و با حفظ بسیارى از ارکان و توانمندیهاى آن فراهم خواهد شد. اما به راستى، ویژگیهاى عمومى و ماهیت «اجتهادخمینى» چیست؟ چگونه
مى توان عناصر اساسى آن را از اجتهاد سنتى تمیز داد؟ چگونه مى توان بارقه این تمایز را که نیرو محرکه انقلاب و نظام جمهورى اسلامى است همچنان حفظ و برجسته نمود؟همچنین، بحث اساسى این است که براى جلوگیرى از کم رنگ شدن یاحذف این «تمایز» و بازگشت مجدد از «اجتهاد خمینى (ره)» به«اجتهاد سنتى» که به دلیل سابقه طولانى خود در حوزه هاى علمیه راه هموارى هم دارد، چه باید کرد؟ به هر حال، این پرسش ها وامثال آنها از جمله پرسشهاى اساسى اى هستند که به نظر مى رسد«سال امام خمینى(ره») فرصت مناسبى براى پرداختن به آنهااست. والله ولی التوفیق سردبیر
فصلنامه حکومت اسلامى، شماره 7 حیات مکتب ها و شخصیت هاى بزرگ الهى بر سه رکن استوار است که راز ماندگارى و جاودانگى آنان نیز در پس این ارکان نهفته است: 1 اصول ثابت; 2 قواعد منعطف; 3 مواضع و تطبیقات. اصول ثابت, معیارها و موازینى است که رنگ زمانه و محیط نمى گیرد و شرایط بر آن تأثیر نمى گذارد, و مى توان به عنوان نشانه هاى مکتبى و شخصیتى از آن یاد کرد. ویژگى این اصول, شمول, جاودانگى و وضوح مفهومى و مصداقى است. قواعد منعطف, اصولى درجه دوم است که در عین کلیّت و ماندگارى, تفسیرهایى گوناگون مى پذیرد, ولى تنها در کنار اصول ثابت, تفسیر بایسته را مى یابد. مواضع و تطبیقات, نیز ظهور عینى و خارجى آن دو رکن است. ییکى از آفت هاى بزرگ در شناخت مکتب ها و شخصیت ها, نگاه تجزیه اى به این سه رکن است. اگر تنها به رکن اول اندیشه شود, پى آمدِ آن, جمود, ایستایى و یک سونگرى است, و چنان چه تنها رکن دوم منظور گردد, به برداشت هاى دل خواهانه و بى ثبات منجر خواهد شد, و اگر تنها به مواضع و تطبیقات نگریسته شود, در دید نخست تعارض و ناسازگارى در اندیشه و
فکر, چهره مى نماید. نگاه جامع, توجه به سه رکن یاد شده در پژوهش, شناخت, شناساندن و الگوگیرى است. که این نگاه مى تواند ما را به دو خصلت جاودانگى و عصرى گرى رهنمون سازد; یعنى از یک سو با نشانه ها خود را براى همیشه محفوظ مى دارد و از دیگر سو واقعیت هاى عینى و اجتماعى را منظور مى دارد. امام خمینى که ملت مسلمان ایران چندى پیش نهمین سالگرد ارتحالش را گرامى داشت و با همه آرمان ها, اهداف و راه او بیعتى دوباره کرد از شخصیت هاى برجسته و بى نظیر تاریخ اسلام و ایران در عصر حاضر است. شناخت درست ایشان بر پایه مقدمه پیش گفته زمانى میسر است که اصول ثابت, قواعد منعطف و مواضع و تطبیقات وى در حیات علمى و سیاسى اش, دانسته شود و گرنه تحریف ها و آفت ها بر پیکره اندیشه و عمل, آسیب مى رسانند و آن را رنجور و ناتوان مى سازند. پیروان اندیشه و راه امام اگر به این قاعده نیندیشند و بدان پاى بند نشوند, بى شک به بیراهه خواهند رفت. امام در حیات علمى و سیاسى خود مبنا و قاعده داشت, وى بر اصولى ثابت و قواعدى منعطف تکیه کرده و به مواضع شفاف
و ژرفى رسیده بود. اینک تحلیل موضع گیرى هایش نیز باید در پرتو آن دو اصل باشد. در این صورت است که تصمیم وى بر جنگ و صلح, تعطیلى حجّ و شروع آن وأ تفسیرپذیر است. امام خمینى هویتى جامع داشت و جاودانگى و عصرى گرى را در کنش و منش به هم پیوند داده بود. از این رو اقتباس معیارهاى جامد و لاینعطف, انحراف از مشى امام است; چنان که ترویج ابتذال سیاسى و فرهنگى به نام او, گونه اى دیگر از انحراف است. امام دین و دیندارى را رکن اصلى در جامعه اسلامى مى دانست و از مسلمات دینى به هیچ روى عدول نمى کرد. امام, اگرچه اجتهاد مصطلح را براى اداره جامعه کافى نمى دانست, امّا حاکمیت فقیه را به عنوان حاکمیت دین و مظهر آن پذیرفته بود و فقه را تئورى کامل انسان سازى از گهواره تا گور مى دانست. امام مردم را صاحبان حق مى دانست و آنان را در شکل گیرى, انتخاب و نظارت بر حکومت سهیم مى دانست. امام در درون جامعه اسلامى با تکیه بر اصلِ رحمت (رُحَماءُ بَیْنَهُمْ) به نوعى تساهل پاى بند بود و به طبقات مردم و درجات ایمان توجه داشت. امام در برخورد با دشمنان به ویژه دشمنان
فکر و اندیشه, به منشور (اشّداءُ عَلَى الْکُفّار) باور داشت و آن را در مناسبات و روابط خارجى منظور مى کرد. امام به پاکى فطرى انسان ها اعتقاد داشت و حساب توده هاى مردم را از هر نحله و ملت از حساب زورمداران و زرمدارانِ ستمگر و طاغیان و باغیان جدا مى کرد. امام همه جناح هاى سیاسى را در چهارچوب اصول ثابت مى پذیرفت و تعادل و موازنه قدرت آن ها را در جامعه حفظ مى کرد و توانمندى هاى افراد و گروه ها را به کار مى گرفت. امام, رضایت عامه را بر خشنودى خواص مقدم مى داشت. امام, مسؤولان را به زهد و ساده زیستى توصیه کرد و بر آن پا مى فشرد. امام, محرومان و مستضعفان و پابرهنه ها را گرامى مى داشت و رسیدگى به آنان را وظیفه حکومت اسلامى مى دانست. امام, از طبقات مرفه بى درد, که انسانیتشان در لابه لاى چرخ هاى ثروت مسخ شده, نفرت داشت. امام, صداقت انسانى در همه روابط را ترویج مى کرد. امام, حرمت همه نهادهاى قانونى را نگه مى داشت و مردم را بدان ملزم مى کرد. امام به استعداد و شایستگى بانوان باور داشت و بر مشارکت فرهنگى, اجتماعى و سیاسى آنان تأکید مى کرد.
و امام أ به هر حال سلوک فکرى و عملى امام و آموزه هاى سترگ آن پیشوا, که در قالب وصیت نامه, صحیفه نور و آثار علمى دیگر به یادگار مانده, مشعلِ فروزانى براى هدایت انقلاب اسلامى است, لیک باید از (یُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَیَکْفُرُ بِبَعْضٍ) که نتیجه آن (کُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ) است, پرهیز شود; زیرا امام همه این ها است و کسى که گزینش کند و بر بعضى از آن انگشت مى گذارد, خود را به جاى امام نشانده است. امید است همه کسانى که به امام و اندیشه هاى والایش مى اندیشند, او را نه از زاویه اى تنگ, که در همه فراسو بنگرند و چونان اسوه اى فراگیر, فراروى دارند. سردبیر
مجله اندیشه انقلاب اسلامی، شماره 5 دکتر محمدحسن شیبانى فر(1)
رشد و توسعه از دیدگاه امام(ره) مفهومى وسیع و فراگیر دارد به گونه اى که همه ى ابعاد وجود انسان را شامل شده و او را از تک بعدى و تک ساختى بودن در گرایشات مادى رها ساخته و معنویت، اخلاق، تهذیب نفس و قرب الى اللّه را در مسیر اهداف و زندگى او قرار مى دهد. فرهنگ، هم زیر بناى توسعه وهم عامل آن و هم هدف و نتیجه ى توسعه تلقى شده است. فرهنگ هر ملّتى نشانه ى هویت و استقلال اوست. کسب و حفظ استقلال فرهنگى و فکرى نشانه ى حیات و قدرت یک جامعه است. ویرانى و انهدام یک فرهنگ، ویرانى یک ملّت است. تمدن سیماى تجسم یافته ى فرهنگ و از مظاهر بر جاى ماندنى و باقى آن است. همه ى مردم عموما و حکومت خصوصاً و بالأخص بخش هاى مربوطه همانند حوزه و دانشگاه و... در حفظ و ارتقا و توسعه ى فرهنگ ملى و اسلامى مسئول مى باشند. در این مقاله به ابعادى از توسعه ى فرهنگى اشاره شده که داراى سه ویژگى است: 1. از دیدگاه امام داراى اولویت و اهمیت مى باشد. 2. این عوامل برآمده از توسعه ى فرهنگى بوده و معلول آن به شمار مى آید. 3. همچنین علت و تأثیرگذار بر توسعه ى
فرهنگى نیز تلقى شده و در رشد و سرعت آن مؤثر مى باشد. سوادآموزى، خودباورى، حوزه و دانشگاه، آزادى، صدا و سیما و رسانه ها از مباحث این مقاله است. امروز جایگاه و اهمیت توسعه به گونه اى است که یکى از شاخص هاى تفکیک و تشخیص کشورهاى پیشرفته از عقب مانده به شمار مى آید. یکى از ابعاد توسعه در کشورها توسعه ى فرهنکى است، و با توجه به تأثیرگزارى فرهنگ هر جامعه در اقتصاد و سیاست آن، نقش توسعه ى فرهنگى و اهمیت آن در هر جامعه به خوبى به دست مى آید. ذکر این نکته لازم است که منظور از فرهنگ مجموعه اعتقادات، باورها و سنّت ها در یک جامعه است؛ و از توسعه لزوماً معناى گسترش و افزایش منظور نیست، بلکه گاه اصلاح و یا تغییر در جهت رشد و تعالى جامعه منطبق با اهداف و سیاست هاى توسعه در همین راستا انجام مى پذیرد. به دلیل آنکه موضوع سخن، تبیین دیدگاه امام خمینى(ره) در توسعه ى فرهنگى است ابتدا تعریف امام از فرهنگ و جایگاه آن در جامعه لازم به نظر مى رسد. از دیدگاه امام، فرهنگ هویّت و موجودیّت یک جامعه را شکل مى دهد و در تحّولات اجتماعى نقش اساسى و زیربنایى دارد و اصلاح آن نخستین گام، در اصلاحات ابعاد دیگر جامعه باید دیده شود: «اساساً فرهنگ
هر جامعه هویّت و موجودیّت آن جامعه را تشکیل مى دهد؛ و با انحراف فرهنگ، هرچند جامعه در بعدهاى اقتصادى، سیاسى، صنعتى و نظامى قدرتمند و قوى باشد ولى پوچ و پوک و میان تهى است.»1 «فرهنگ مبدأ همه ى خوشبختى ها و بدبختى هاى ملت است.»2 «راه اصلاح یک مملکتى (اصلاح) فرهنگ آن مملکت است، اصلاح باید از فرهنگ شروع شود.»3
بر اساس دیدگاه امام هدف از توسعه ى فرهنگى: زدودن وابستگى، دستیابى به استقلال، خوشبختى، شرافت و انسانیّت و اصلاح جامعه و ساختارهاى آن در دیگر ابعاد است. و به دلیل ارتباط توسعه ى اقتصادى و سیاسى با توسعه ى فرهنگى و وابسته بودن هر یک به دیگرى امام براى توسعه ى فرهنگى نسبت به آن دو اولویّت قایل است، و هر توسعه ى واقعى را متأثر از توسعه ى فرهنگى مى بیند. امام ریشه ى سلطه غرب را در سلطه ى فرهنگى او دیده است «این غرب یا شرق که سلطه پیدا کرده است بر همه ممالک اسلامى، مهمّش این سلطه فرهنگى بوده است.»4 امام در پیامى که به مناسبت بازگشایى مدارس و دانشگاهها در سال 1358 صادر شد چنین مى گویند: «بزرگترین وابستگى ملّت هاى مستضعف به ابر قدرتها و مستکبرین، وابستگى فکرى و درونى است که سایر وابستگى ها از آن سرچشمه مى گیرد. تا استقلال فکرى براى ملّتى حاصل
نشود، استقلال در ابعاد دیگر حاصل نخواهد شد.... براى به دست آوردن استقلال فکرى و بیرون رفتن از زندان وابستگى خود، مفاخر و مآثرملى و فرهنگى خود را دریابید. بزرگترین فاجعه براى ملّت ما این وابستگى فکرى است که گمان مى کنند همه چیز از غرب[ است] و ما در همه ى ابعاد فقیر هستیم و باید از خارج وارد کنیم.»5 بر اساس نظریه هاى توسعه، هدف از توسعه و سیاست هاى اتخاذى در توسعه متفاوت است. امام هدف توسعه را در تولید امکانات فرهنگى، توسعه علم، رفاه و بهبود کیفیت زندگى محدود نمى کند، بلکه این همه را زمینه و ابزار هدف واقعى توسعه یعنى الهى شدن انسان، شکوفایى ابعاد معنوى و روحانى در انسان و تهذیب نفس او مى داند. از این رو مى توان از دیدگاه امام انسان را محور توسعه دانست و هدف نهایى توسعه را در ارتقاى معنوى و تهذیب انسان خلاصه نمود. با این توضیح به تبیین برخى از ابعاد توسعه ى فرهنگى با منظور داشتن دیدگاه امام در توسعه و گسترش فرهنگى مى پردازیم.
1 سواد آموزى نخستین گام در توسعه ى فرهنگى در هر کشورى، توانایى زن و مرد آن جامعه در بهره مند شدن از متون و مکتوبات و قدرت بر مکتوب کردن خواسته ها و امیال و دانش و تجربه خویش است.
بدون بهره مندى از این نعمت، تمامى اقدامات و فعالیتهاى دولت و جامعه در گامهاى بعدى بى تأثیر و یا کم تأثیر و ابتر خواهد بود. جامعه اى که دچار چنین محرومیتى است، قطعاً در فقر و رنج مضاعف درگیر خواهد بود. با اهتمام اسلام و پیامبر او بر فراگیر شدن دانش، روشن مى شود که افراد و جوامعى که از این بینایى محروم اند، از این دین و آیین آن فاصله دارند. دینى که معجزه اش کتاب است. نام آن «قرآن» (خواندنى) است، اوّلین آیه ى نازل شده ى آن با «بخوان» شروع مى شود، به «قلم» سوگند یاد کرده و آن را بزرگ و مقدّس مى شمارد و سوره اى را به آن اختصاص مى دهد و پیامبرش اسیران جنگى را در برابر با سواد کردن ده مسلمان آزاد مى کند و براى دانشمندان و قلم آنان ارزشى بیش از جهاد و خون مجاهدان قایل است. طبعاً دانش آموزى در این گونه جوامع بایستى رایج و فراگیر باشد. امام خمینى(ره) با پیروزى انقلاب دستور تأسیس نهادى با عنوان «نهضت سوادآموزى» داد. و تعلیم و تعلّم در آن را عبادت دانسته و همه ى افراد محروم از نعمت سواد را به یادگیرى و علم آموزى فرا مى خواند. امام در این زمینه چنین مى گوید: «ما مبارزه با بى سوادى را به نحو احسن اجرا خواهیم
کرد.»6 «مایه ى بس خجالت است در کشورى که مهد علم و ادب بوده و در سایه ى اسلام زندگى مى کند که طلب علم را فریضه دانسته، از نوشتن و خواندن محروم باشد.»7 «تمام بى سوادان براى یادگیرى و تمام خواهران و برادران باسواد براى یاد دادن بپاخیزند.»8 این اهتمام به دلیل آن است که سوادآموزى آغاز کار و مقدمه دانش آموزى است. علم و دانش و لزوم فراگیرى آن در اسلام به دوره خاصّى از عمر، یا اشخاص خاص و یا به زمان و مکان خاصى محدود نیست و فراغت از تحصیل را اساساً واژه اى بى معنى مى داند. «هر انسانى تا آخر عمرش هم علم احتیاج دارد و هم به آموزش و پرورش...» رشد تحقیقات و گسترش امر پژوهش باچنین رویکردى از ارزش گذارى میسر خواهد بود و نتیجه اى که مطلوب اسلام است، یعنى غلبه قلم ها بر مسلسل ها در این هنگام قابل دستیابى است. «بشر تا در سایه مسلسل و توپ و تانک مى خواهد ادامه حیات بدهد، نمى تواند به مقاصد انسانى برسد. آن وقتى مردم به مقاصد اسلامى وانسانى مى رسند، و به کمال دانش و علم مى رسند که قلم ها بر مسلسل ها غلبه کند، و دانش ها در بین بشر به آنجا برسد که مسلسلها را کنار بگذارد و میدان، میدان قلم باشد، میدان علم باشد.»9
و بالأخره در پیامى مهمترین عامل در خودکفایى را توسعه ى مراکز علمى و پژوهشى مى داند «مهمترین عامل در کسب خودکفایى وبازسازى، توسعه ى مراکز علمى وتحقیقاتى و تمرکز و هدایت امکانات، و تشویق همه جانبه ى مخترعین و مکتشفین و نیروهاى متخصص و متعهدى است که شهامت مبارزه با جهل را دارند، واز لاک نگرش انحصارى علم به غرب وشرق را به درآمده، و نشان داده اند که مى توانند کشور را روى پاى خود نگه دارند.»10 2 خود باورى بى تردید یکى از بزرگترین انگیزه هاى امام در قیام علیه نظام شاهنشاهى وابستگى رژیم به قدرتهاى بیگانه بوده است. خودباختگى، سلطه پذیرى، از خود بیگانگى و غرب زدگى عناصرى است که روح غیور او را رنج داده است. البته تعامل فرهنگ ها و دادوستد در آن امرى طبیعى است. داشتن علم دیگران، فرهنگ دیگران و صنعت دیگران تا آنجا که به سلطه گرى نینجامد مسأله اى نیست، بلکه اسلام به فراگیرى آن مسلمانان را واداشته است. مرعوب بیگانه شدن، به تمسخر گرفتن ذخایر و اندوخته هاى خودى و از بیگانه نسخه گرفتن که چه بکنیم؟ چه باشیم؟ که باشیم و چگونه زندگى کنیم؟ مورد نکوهش است. همان برهنگى که اقبال از آن مى گوید و با نقل داستانى به زیبایى نیاز مسلمانان را در بازگشت به هویت اسلامى خویش بیان کرده است:
ما از آن خاتون طى عریانتریم پیش اقوام جهان بى چادریم در یکى از جنگها دختر حاتم طایى اسیر شد، وقتى این دختر را پیش پیامبر(ص) آوردند نیمه برهنه بود. پیامبر(ص) عباى خود را روى آن دختر انداختند تا پوشیده بماند. اقبال مى گوید ما در این روزگار، از دختر حاتم طایى هم لخت تر مانده ایم و آن همه عزت و شرف خود را از کف داده ایم و پیش تمام اقوام دنیا، بى چادر شده ایم. پیامبرى مى خواهیم که دوباره با عباى خودش ما را بپوشاند. نظام سلطه براى تحمیل و ترویج فرهنگ و ارزش هاى نظام خود ناچار است ملت ها را علیه فرهنگ، سنت ها، علایق روحى و فکریشان بشوراند، و به گفته ى شاد روان جلال آل احمد: «هجوم استعمار نه تنها به قصد غارت مواد خام معدنى و مواد پخته آدمى فرار مغزها از مستعمرات صورت مى گیرد، بلکه این هجوم، زبان، آداب و موسیقى و اخلاق و مذهب محیطهاى مستعمراتى را نیز ویران مى کند.»11 امام با شناختى که از عملکرد استعمار در سال هاى پیش از انقلاب داشته است، خطر آن را این گونه گوشزد مى کند: «به قدرى ما را از پیشرف هاى خود و قدرت هاى شیطانیشان ترسانده اند که جرأت دست زدن به هیچ ابتکارى نداریم و همه چیز خود را تسلیم آنان کرده و سرنوشت خود و
کشورهاى خود را به دست آنان سپرده و چشم و گوش بسته مطیع فرمان هستیم. و این پوچى و تهى مغزى مصنوعى، موجب شده که در هیچ امرى به فکر و دانش خود اتکا نکنیم و کورکورانه از شرق و غرب تقلید کنیم. بلکه از ادب و فرهنگ و صنعت و ابتکار، اگر داشتیم، نویسندگان و گویندگان غرب و شرق زده ى بى فرهنگ، آنها را به باد انتقاد و مسخره گرفته و فکر و قدرت بومى ما را سرکوب و مأیوس نموده و مى نمایند و رسوم و آداب اجنبى، هر چه مبتذل و مفتضح باشد، با عمل و گفتار و نوشتار ترویج و با مداحى و ثنا جویى، آنها را به خورد ملتها داده و مى دهند. فى المثل، اگر در کتاب یا نوشته یا گفتارى، چند واژه فرنگى باشد، بدون توجه به محتواى آن، با اعجاب پذیرفته وگوینده و نویسنده ى آن را، دانشمند و روشنفکر به حساب مى آورند. و از گهواره تا قبر، به هر چه بنگریم، اگر با واژه غربى و شرقى اسم گذارى شود، مرغوب و مورد توجه و از مظاهر تمدن و پیشرفتگى محسوب، واگر واژه هاى بومى خودى به کار رود، مطرود و کهنه و واپس زده خواهد بود.»12 استاد شهید مطهرى ضمن آنکه استعمار فرهنگى را مقدمه ى استعمار اقتصادى و سیاسى
مى داند، چنین مى گوید: «براى بهره کشى از فرد باید شخصیت فکرى او را سلب کنند و او را به آنچه مال خودش است بد بین کنند و در عوض او را شیفته ى هر آنچه از ناحیه ى استعمار عرضه مى شود بسازند. مى باید در مردم حالتى به نام تجدد زدگى به وجود بیاورند به طورى که از آداب و رسوم خودشان متنفر بشوند، امّا از آداب و رسوم بیگانه خوششان بیاید. مى باید آنها را به ادبیات خودشان، به فلسفه خودشان، به کتابهاى خودشان، به دانشمندان و مفاخر علمى و فرهنگى خودشان بد بین کنند و در عوض مسحور ادبیات، فلسفه و کتاب هاى دیگران کنند.»13 خودباورى در نگاه امام جایگاه ویژه اى دارد. و پیشبرد همه امور را در گرو آن مى داند. اگر این معماى روحى وفکرى حل شود اولین و اساسى ترین قدم براى رسیدن به خودکفائى و استقلال برداشته شده است. «اعتماد به نفس بعد از اعتماد به خداوند منشأ خیرات است.»14 «بدانید که نژاد آریاوعرب از نژاد اروپا و آمریکا و شوروى کم ندارد و اگر خودى خود را بیابد و یأس را از خود دور کند و چشمداشت به غیر خود نداشته باشد، در دراز مدّت قدرت همه کار و ساختن همه چیز را دارد.»15 تلاش بزرگ امام تزریق روحیه ى خودباورى و
خود اتکایى به کالبد جامعه بود: «باید به خود بباورانیم که اگر یک ملت بخواهند بدون وابستگى ها زندگى کنند مى توانند، و قدرتمندان جهان بر یک ملت نمى توانند خلاف عقیده آنان را تحمیل کنند.»16 در سخنان امام، از دلبستگى به فرهنگ بومى و هویت اسلامى و ملى و کوشش در جهت حفظ و اعتلاى آن، اعتماد به نفس و قطع امید از بیگانگان به همراه عزم واراده، تلاش و هشیارى و شناخت استعدادها و امکانات و ذخایر درونى شرط خود باورى و موفقّیت در توسعه ى فرهنگى و راه رسیدن به آن یاد شده است. 3 حوزه و دانشگاه، نقش و جایگاه امام(ره) نقش حوزه و دانشگاه را در تحولات فرهنگى و توسعه ى آن بسیار مهم ارزیابى مى کند. ریشه ى صلاح و فساد مردم و جامعه را در آنجا مى بیند. از این رو اجرا و تحقق اصلاح و توسعه ى واقعى را ابتدا در همین مراکز لازم مى داند. حوزه و دانشگاه را مکرر به تهذیب و تعهد فرامى خواند. و از تحجّر و غرب زدگى باز مى دارد. در همان زمان روحانیت و حوزه ها را در برابر انحرافات و استعمار سدّ بزرگى دانسته است. «تردیدى نیست که حوزه هاى علمیه و علماى متعهد، در طول تاریخ اسلام و تشیع، مهمترین پایگاه محکم اسلام در برابر حملات و انحرافات و
کج روى ها بوده اند.»17 امّا از اجتهاد مصطلح در حوزه، مقدّس مآبى، تحجّر گرایان و روحانى نمایان بارها نالیده است و حوزه ها را به هشیارى و پیشتازى دعوت کرده: «حوزه ها و روحانیت باید نبض تفکر و نیاز آینده جامعه را همیشه در دست خود داشته باشند، و همواره چند قدم جلوتر از حوادث، مهیّاى عکس العمل مناسب باشند.»18 همچنین دانشگاهها را مراکز اداره امور کشور، تربیت نسل ها و تعیین کننده مقدرات کشور مى بیند. «دانشگاه مبدأ همه تحولات است.»19 استقلال دانشگاهها، به روز شدن حوزه ها، پیوند این دو در کنار تعهد و تهذیب موجب سعادت یک ملت و کشور و اصلاح توسعه آن است. «توجه داشته باشید که اگر دانشگاه و فیضیه اصلاح بشود، کشور شما استقلال خودش را بیمه مى کند.»20 4 آزادى آزادى سیاسى و اجتماعى ضمن آنکه برآمده از توسعه ى فرهنگى است، خود نیز مقدّم و گسترش دهنده آن است. آزادى هاى فردى، اجتماعى و سیاسى و از جمله آزادى قلم و آزادى بیان تا جایى که به ضرر مردم نباشد و در چارچوب اسلام و قوانین کشورى باشد، هیچ کس نمى تواند آن را محدود کند. قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران در هنگام تصویب، نسبت به آزادى مطبوعات با ابهام مواجه بود. هنگامى که کمیسیون، اصل مربوطه را تصویب کرد متن آن
چنین بود: «بیان و نشر افکار و عقاید و مطالب از طریق مطبوعات، سینما، تئاتر، نوار و رسانه هاى گروهى در جهت خدمت به فرهنگ جامعه و تنویر افکار و انتقادات سازنده آزاد است و آنچه مخالف عفت عمومى، توهین به شعایر دینى، فاش کردن اسرار نظامى یا مخل به استقلال و تمامیت ارضى و امنیت عمومى کشور یا موجب گمراهى مردم باشد ممنوع است. مجازات تخلّف از این اصل را قانون تعیین مى کند.»21 امام نسبت به مشارکت هاى اجتماعى و سیاسى مردم و آزادى هایى که موجب شکوفایى استعدادها و در جهت توسعه ى سیاسى، فرهنگى اقتصادى جامعه باشد واز جمله انتقادات سازنده از دولت تأکید داشتند: «مسأله ى دیگر راجع به انتقاد. البته روزنامه ها باید مسایلى را که پیش مى آید نظر کنند. یک وقت انتقاد سالم است، این مفید است؛ یک وقت انتقام است نه انتقاد، این نباید باشد؛ این با موازین جور در نمى آید. انسان چون با یکى خوب نیست او را در مطبوعات بکوبد کار درستى نیست. اما اگر کسى خلاف کرده است باید او را نصیحت کرد. پرده درى نباشد ولى انتقاد خوب است.»22 نسبت به آزادى زنان ونقش آنان درفعالیت هاى اجتماعى در نگاه دینى کلیه ى آزادى هایى که مطرح است محدود و مقید به قشر خاصى نیست. اما سابقه ى
تاریخى نشانگر محرومیت زنان از حقوق اجتماعى برابر با مردان به ویژه در جوامع سنتى آن هم به اسم دین مى باشد. امام(ره) درباره موضع اسلام نسبت به آزادى هاى زنان، نه تنها زنان را در اسلام آزاد، مى داند بلکه اسلام را پایه گذار آزادى زنان مى بیند. «اسلام با آزادى زنان نه تنها موافق است، بلکه خود پایه گذار آزادى زن در تمام ابعاد وجودى زن است.»23 «اسلام به زن ها بیشتر عنایت کرده است تا مردها. اسلام زن ها را، بیشتر حقوقشان را ملاحظه کرده است تا مردها. زن ها حق رأى دارند، از غرب بالاتر است این مسایلى که ما براى زن ها قایل هستیم، حق رأى دادن دارند، حق انتخاب دارند، حق انتخاب شدن دارند، همه این ها هست؛ معاملاتشان به اختیار خودشان هست و آزاد هستند، اختیار شغل آزاد را دارند.»24 5 صدا و سیما و رسانه ها قانون اساسى یکى از مهم ترین رسالت هاى صدا و سیما را توسعه ى فرهنگ و حفاظت و پاسدارى از آن در سراسر کشور مى داند. رسانه ها به ویژه صدا و سیما همان گونه که در انتقال فرهنگ نقش اساسى دارند در توسعه ى فرهنگى نیز یک عامل مهم به شمار مى آیند. امام نقش صدا و سیما را در جامعه به یک دانشگاه عمومى تعبیر مى کند. به این معناست که مسایل علمى و
داده هاى آن پس از تصفیه از قالب هاى تخصصى به قالب هاى عمومى تبدیل گردد و به صورت همه کس فهم درآید. این نه به معناى کشانده شدن آموزش هاى دانشگاهى به صدا و سیما و نه به معناى تنزل دادن علم است، بلکه به معناى قابل فهم شدن عمومى مسایل علمى و فرهنگى است، تا با ارتقا و رشد سطح آگاهى و بینش مردم، توسعه در آن جامعه رشد بیشترى یابد. امام با بینشى عمیق و مردم گرایانه از این که رسانه ها در خدمت دولت باشد یا از منافع طبقه ى خاصى حمایت کند، پرهیز مى دهد. «روزنامه ها مال طبقه سوم است، مال طبقه اول نیست، و این هم نیست که همه اش مال حکومت باشد»25 و نقش رسانه ها و نشر را هم چون جهاد و با اهمیتى هم چون خون شهیدان مى داند: «آن که از همه خدمت ها بالاتر است این است که نیروى انسانى ما را رشد بدهد، و این به عهده ى مطبوعات است. اهمیت انتشارات مثل اهمیت خون هایى است که در جبهه ها ریخته مى شود.»26
رشد و توسعه از دیدگاه امام(ره) مفهومى وسیع و فراگیر دارد به گونه اى که همه ابعاد وجود انسان را شامل شده و او را از تک بعدى و تک ساختى بودن در گرایشات مادى رها ساخته و معنویت، اخلاق،
تهذیب نفس و قرب الى اللّه را در مسیر اهداف و زندگى او قرار مى دهد. فرهنگ، هم زیر بناى توسعه وهم عامل آن و هم هدف و نتیجه ى توسعه تلقى شده است. فرهنگ هر ملّتى نشانه ى هویت و استقلال اوست. کسب و حفظ استقلال فرهنگى و فکرى نشانه ى حیات و قدرت یک جامعه است. ویرانى و انهدام یک فرهنگ، ویرانى یک ملّت است. تمدن سیماى تجسم یافته ى فرهنگ و از مظاهر بر جاى ماندنى و باقى آن است. همه ى مردم عموما و حکومت خصوصاً و بالأخص بخش هاى مربوطه همانند حوزه و دانشگاه و... در حفظ و ارتقا و توسعه ى فرهنگ ملى و اسلامى مسئول مى باشند.
17، ص 65. 15. همان، ج 21، ص 184. 16. همان، ص 198. 17. کلمات قصار، ص 189. 18. همان، ص 194. 19. همان، ص 199. 20. همان، ص 203. 21. صورت مشروح مذاکرات مجلس بررسى نهائى قانون اساسى ج.ا.ا.، ج 1، ص 645. 22. صحیفه نور،ج 19، ص 216. 23. همان، ج 4، ص 192. 24. همان، ج 5، ص 221. 25. کلمات قصار، ص 179. 26. همان. 1. مدیر پژوهش و تحقیقات مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 5 سجادی، سید عبدالقیوم اگر قبل از پیروزى انقلاب اسلامى ایران، اغلب جنبشهاى اسلامى در مواجهه با مظاهر زندگى عصر جدید و تمدن خیره کننده غرب، موضع انفعالى داشته و در مورد کارآمدى تعالیم دینى در مدیریت معقول و شایسته جوامع اسلامى در شک و تردید به سر مى بردند، تحول همه جانبه انقلاب اسلامى به رهبرى حضرت امام(ره) این باور وثیق را در اذهان نیروهاى مسلمان جاى داد که اسلام به عنوان یک مکتب آسمانى مى تواند مهمترین تحولات جهانى را رقم زده و براى پرسشهاى عصر جدید و مدیریت جوامع، نسخه شفابخشى را ارایه نماید. همین یک نکته، مهمترین تاثیر افکار سیاسى - دینى حضرت امام(ره) بود که از یک سو جنبشهاى موجود را در بعد نظرى بر مبناى وثیق دینى استوار مى ساخت و از سوى دیگر، باورهاى دینى را به عنوان عامل بالنده و تحرک آفرین در سرنوشت جوامع انسانى مطرح مى نمود. حضرت آیةا... خامنه اى در این زمینه مى گویند: آثار و برکات انقلاب اسلامى بر حرکتهاى رهایى بخش و نهضتهاى جهانى اسلام را مى توان از موج اسلام خواهى و گسترش مبارزات انقلابى علیه نظام ظالمانه حاکم بر جهان از خاورمیانه تا شمال آفریقا و از آسیاى مرکزى تا قلب اروپا، مشاهده نمود...
. احیاى هویت اسلامى در میان مسلمانان، بیدارى ملتها و ایجاد نشاط و امید در نیروهاى مبارز و انقلابى جهان، از ثمرات مسلم و انکارناپذیر انقلاب اسلامى ایران است. (1) در حوزه عملى و عینى نیز قیادت پیروزمندانه حضرت امام و استراتژى موفق و بالنده وى، تجربیات ارزشمند و غنى را فرا روى مسیر مبارزاتى جنبشهاى اسلامى قرار داده و بارقه هاى امید و پیروزى را براى آنان به ارمغان گذاشت. تجربیات عینى و استراتژى مبارزاتى حضرت امام، بزرگترین دستاوردهاى عینى و موفق رهبرى جنبش دینى را در تاریخ نهضتهاى دینى و جنبشهاى اسلامى از خود به یادگار گذاشت ; زیرا نهضتهاى تجدید حیات سیاسى که به تازه گى در میان مسلمانان رایج گردیده بود، هیچ کدام نتوانستند به اهداف مطلوب خویش برسند و انقلاب اسلامى ایران نخستین تجربه موفق و پیروزمندانه نهضت دینى بود که توانست براى نخستین بار، اهداف و آرمانهاى خیزشهاى اسلامى و جنبشهاى دینى را در ایران اسلامى جامه عمل پوشاند. (2) این امر از یک سو مجموعه گرانسنگ تجربیات سیاسى و دینى را فرا روى پیشگامان نهضتهاى اسلامى قرار داده و از سوى دیگر، امید به پیروزى و توفیق نیل به آرمان والاى این نهضتها را که سالیان متمادى صرفا به عنوان آرمان و اهداف مقدس در مرحله
نظر باقى مانده بود، به وجود آورد. بنابر این، مى توان گفت که «در تاریخ معاصر اسلام، این نخستین بار است که جنبش اسلامى قدرت آن را پیدا کرده است که انقلابى را شکل دهد و آن را توسط شیوه اى مردمى پیاده کند. در نتیجه، مى توان گفت که با حرکت اسلامى مردم ایران، اسلام توانسته است هم از جنبه نظرى و هم از بعد عملى عینیت یابد و مصداق خارجى پیدا کند. ابعاد اجتماعى اسلام، در تمامى مراحل انقلاب اسلامى ایران جلوه مى کند و در همان زمان، ایرانیان به شدت در مقابل متجاوزین و استکبار جهانى که محاصره اقتصادى را به عنوان ابزارى در جهت تضعیف انقلاب به دست گرفته اند، مقاومت مى کنند و رنج کمبودها را به جان مى خرند. در نتیجه، مى توان گفت در میان جنبشهاى اسلامى، انقلاب سیاسى - اجتماعى ایران، از لحاظ مقاومت در مقابل تجاوز خارجى و همچنین در برخى از ابعاد اجتماعى ; چون بعد مذهبى، موقعیت چشمگیر و درخشان دارد.» (3)
هر چند انقلاب اسلامى ایران به رهبرى حضرت امام(ره) یک رخداد سیاسى بود که در درون جامعه ایران صورت گرفت ; اما ویژگى عام و جهانى آن که برخاسته از عنصر مذهب و خصلت دینى آن بود، موجب مى شد که این تحول تاریخى
در مرزهاى جغرافیایى ایران اسلامى محدود نمانده و تا اقصى نقاط جهان اسلام و بلکه جوامع بشرى تاثیرات عمیق و جدى از خود به جاى گذارد. بدین ترتیب، «رویدادهاى ایران، مهمترین رویدادهاى جهان اسلام طى تاریخ اخیر است. این رویدادها به هیچ وجه یک سرى وقایع مجرد و محدود به شرایط ایران نیست.» (4) بنابراین، انقلاب اسلامى ایران که تبلور اندیشه سیاسى رهبرى این نهضت دینى است، با توجه به خصلت دینى و مکتبى خود به همان سان که در بعد نظرى خود را در محدوده جغرافیایى خاص محصور ننموده و اهداف و آرمان سیاسى - اجتماعى فرا مرزى و جهان وطنى را طرح و پى ریزى نموده است ; در حوزه عملى نیز استراتژى و سیاستگزارى عملى و عینى خویش را به گونه اى سامان داده است که دقیقا اهداف جهانى و انسانى انقلاب را که برخاسته از عقاید دینى مسؤولیت مکتبى یک انقلاب دینى و اسلامى است، مورد توجه قرار داده است. این نکته در اندیشه سیاسى حضرت امام در تبیین ماهیت انقلاب اسلامى از اهمیت خاص برخوردار مى باشد. در فرازى از سخنان بنیانگذار نهضت اسلامى ایران مى خوانیم: «ما که نهضت کردیم براى اسلام نهضت کردیم. جمهورى، جمهورى اسلامى است. نهضت براى اسلام نمى تواند محصور باشد در یک کشور و نمى تواند محصور
باشد ; حتى در کشورهاى اسلامى. نهضت براى اسلام همان دنباله نهضت انبیاست. نهضت انبیا براى یک محل نبوده است. پیغمبر اکرم(ص) اهل عربستان است ; لکن دعوتش مال عربستان نبوده، محصور نبوده به عربستان، دعوتش مال همه عالم است.» (5) و در همین راستا، تاثیرگذارى انقلاب اسلامى و اندیشه هاى دینى و جهانى حضرت امام بر نهضتهاى اسلامى و خیزشهاى رهایى بخش، به دلیل رابطه عمیق ماهوى و ذاتى آن، آشکار و هویدا خواهد شد. «نهضت مقدس ایران، نهضت اسلامى است و از این جهت، بدیهى است که همه مسلمین جهان تحت تاثیر آن قرار مى گیرند.» (6)
در یک برآورد کلى، مى توان مهمترین شاخصهاى جهانى بودن انقلاب اسلامى که به نوبه خود بازتاب اندیشه جهانى رهبر انقلاب اسلامى و بنیانگذار آن نیز مى باشد، در محورهاى زیر طرح و مورد وارسى قرار داد: 1- تاکید بر اصول ثابت دعوت، نفى سبیل و حفظ دارالاسلام ; 2- حمایت از مستضعفین و مظلومان عالم ; 3- استکبار ستیزى و ظلم زدایى ; 4- تاکید بر «امت اسلامى».
اصل دعوت و صدور انقلاب، یکى از اصول اساسى سیاست خارجى جمهورى اسلامى است که حضرت امام(ره) آن را تا سطح اهداف غیر قابل تسامح نهضت دینى ایران ارتقا داده
و به عنوان رسالت و وظیفه کارگزاران نظام اسلامى معرفى نموده اند: «مسؤولان ما باید بدانند که انقلاب ما محدود به ایران نیست. انقلاب مردم ایران نقطه شروع انقلاب بزرگ جهان اسلام به پرچمدارى حضرت حجت (ع) است... مسایل اقتصادى و مادى اگر لحظه اى مسؤولین را از وظیفه اى که بر عهده دارند، منصرف کند، خطر بزرگ و خیانت سهمگین را به دنبال دارد. باید دولت جمهورى اسلامى تمامى سعى و توان خود را در اداره هرچه بهتر مردم بنماید ; ولى این بدان معنا نیست که آنها را از اهداف عظیم انقلاب که ایجاد حکومت جهانى اسلام است، منصرف کند.» (7) حضرت امام خمینى(ره) در جاى دیگر، اصل صدور انقلاب را از ملزومات و تبعات ماهیت دینى و اسلامى آن عنوان نموده و استمرار و دوام آن را مورد تاکید قرار مى دهند: «ما انقلابمان را به تمام جهان صادر مى کنیم، چرا که انقلاب ما اسلامى است و تا بانگ لااله الا الله و محمد رسول الله (ص) بر تمام جهان طنین نیفکند، مبارزه هست و تا مبارزه در هر کجاى جهان علیه مستکبرین هست، ما هستیم.» (8) صدور انقلاب که در منظومه اندیشه سیاسى حضرت امام به عنوان یکى از اصول سیاست خارجى جمهورى اسلامى عنوان مى گردد، با آنچه بیگانگان و دشمنان انقلاب
اسلامى از آن با عنوان کشور گشایى و دخالت در امور و سرنوشت سایر ممالک اسلامى یاد و تبلیغ نموده اند، تفاوت جدى و آشکارى دارد; زیرا صدور انقلاب در اندیشه سیاسى حضرت امام نه به مفهوم دخالت در امور دیگران، که به معناى ترویج و اشاعه تفکر ظلم ستیزى و استکبار زدایى در میان ملل مستضعف و اسلامى است. صدور انقلاب به مفهوم انتقال تجربیات ارزشمند یک نهضت دینى است که بر بنیان باورهاى مکتبى امت اسلامى شکل گرفته و امت در بند و تحت اسارت اسلامى را نوید رهایى و آزادگى مى بخشد. دقیقا یک چنین تلقى از صدور انقلاب است که جایگاه نهضت دینى ایران و تاثیر عمیق اندیشه هاى مکتبى بنیانگذار این نهضت بر جنبشهاى اسلامى و نهضتهاى دینى را بازگو مى نماید. «اینکه مى گویم باید انقلاب ما به همه جا صادر بشود، این معناى غلط را از آن برداشت نکنند که ما مى خواهیم کشور گشایى کنیم. ما همه کشورهاى مسلمین را از خودمان مى دانیم. همه کشورها باید در محل خودشان باشند. ما مى خواهیم این چیزى که در ایران واقع شد و خودشان از ابرقدرتها فاصله گرفتند و دست آنها را از مخازن خودشان کوتاه کردند، این در همه ملتها و در همه دولتها بشود. آرزوى ما این است. معناى صدور انقلاب
ما این است که همه ملتها بیدار بشوند و همه دولتها بیدار شوند و خودشان را از این گرفتارى که دارند و از این تحت سلطه بودنى که هستند و از اینکه همه مخازن آنها دارد به باد مى رود و خودشان به نحو فقر زندگى مى کنند، نجات بدهد.» (9) بدین ترتیب، اصل دعوت و صدور انقلاب که یکى از مفروضات اساسى اندیشه سیاسى حضرت امام در روابط خارجى با دیگر کشورهاى اسلامى است، ارتباط عمیقى را میان انقلاب اسلامى ایران و نهضتهاى اسلامى به وجود مى آورد. ارتباطى که در فرایند آن، بنیانگذار نهضت دینى ایران تلاش دارد تا تجربیات عینى و مبارزاتى خویش را همراه با تفکر و باورهاى انقلابى و دینى خویش، به پیشگامان جنبشهاى اسلامى و رهایى بخش انتقال داده و زمینه هاى رشد و شکوفایى آنان را فراهم سازد.
حمایت از مستضعفین و ملل تحت ستم، از دیگر پیش فرضهاى سیاست خارجى حکومت اسلامى در اندیشه سیاسى حضرت امام محسوب مى گردد. داعیه حمایت از مستضعفین پدیده اى است که انقلاب اسلامى و اندیشه هاى رهبرى آن را فراتر از مرزهاى جغرافیایى ایران اسلامى امتداد داده و آن را چونان حلقه اى با تمامى جنبشهاى اسلامى بلکه کلیه خیزش هاى رهایى بخش مرتبط مى سازد. «ما طرفدار مظلوم هستیم ; هرکسى در هر
قطبى که مظلوم باشد، ما طرفدار آنها هستیم. و فلسطینى ها مظلوم هستند و اسرائیلى ها به آنها ظلم کرده اند، از این جهت ما طرفدار آنها هستیم.» (10) تلاش براى تشکیل جبهه واحد مستضعفین یکى از محورهاى اساسى اندیشه سیاسى حضرت امام(ره) بود که اثرات خاصى روى ملل محروم و جنبشهاى رهایى بخش از خود به جاى گذاشت. «مستضعفین جهان، چه آنها که زیر سلطه آمریکا و چه آنها که زیر سلطه سایر قدرتمندان هستند، اگر بیدار نشوند و دستشان را به هم ندهند و قیام نکنند; سلطه هاى شیطانى رفع نخواهد شد. و همه باید کوشش کنیم که وحدت بین مستضعفان در هر مسلک و مذهبى که باشند، تحقق پیدا کند... ما عازم هستیم که تمام سلطه ها را نابود سازیم و شما هم کوشش کنید که ملتها را با حق همراه کنید...» (11) بدین ترتیب مى توان گفت ; استراتژى وحدت در اندیشه سیاسى امام خمینى(ره) که به عنوان یک استراتژى کارآمد و ضرورى براى هر گونه مبارزه و رفع ظلم شناخته شده است، مرزهاى وطنى و مذهبى را در نوردیده و به عنوان یک ضرورت، میان کلیه جوامع تحت سلطه مطرح مى گردد. هر چند اندیشه وحدت اسلامى از دیرباز در راس برنامه هاى اسلامى و آزادى خواهى مصلحان بزرگ اسلامى و پیشگامان نهضتهاى اسلامى
قرار داشته است ; اما حضرت امام(ره) با اهتمام و تاکید بر این عنصر اساسى، نه تنها استراتژى وحدت را میان ملل اسلامى دنبال نمود که آن را در حوزه وسیعتر; یعنى ملل مستضعف و تحت ستم، مورد تاکید قرار داد. تاکید بر پدیده وحدت ملل مستضعف در قالب جبهه واحد مستضعفان، از یک سو به لحاظ نظرى جبهه مستضعفین را امیدوار مى ساخت واز سوى دیگر، تجربیات عینى و دستاوردهاى این پدیده میمون در ایران اسلامى را پیش روى نهضتهاى نوپا و ضد استعمارى در جاى جاى عالم قرار مى داد.
مبارزه با ظلم و نفى استکبار، از اصول اساسى اندیشه مبارزاتى حضرت امام(ره) بوده و همواره مورد تاکید قرار گرفته است. ظلم زدایى و مبارزه با استکبار به عنوان یک مسؤولیت دینى - سیاسى، جدى ترین آثار را در قیام ملل مستضعف علیه نظام ظالمانه حاکم بر جهان از خود به جاى گذاشته است. اندیشه ظلم ستیزى حضرت امام(ره) که برخاسته از تفکر دینى و باور ناب مذهبى ایشان بود، از یک سو با طرح پدیده ظلم ستیزى به عنوان تکلیف دینى، موجب مى شد که این تفکر با غیرت دینى امت اسلامى گره خورده و براى همیشه به عنوان یکى از الزامات و تکالیف دینى نقش
آفرین گردد و از سوى دیگر، روحیه مبارزه با ظلم و قدرتهاى استکبارى را در عمق جان توده هاى تحت ستم کاشته و بدین سان، زمینه خیزش و جنبشهاى رهایى بخش و ضد استعمارى را بیش از بیش فراهم مى ساخت. مواجهه و رویارویى جدى و همه جانبه حضرت امام در برابر دنیاى استکبار و بویژه ابرقدرت آمریکا، در ابعاد نظرى و عملى، تاثیرات خاص و عمیقى را در جهان و بویژه جنبشهاى اسلامى از خود به جاى گذاشت. اگر تا قبل از پیروزى انقلاب شکوهمند اسلامى ایران، رویارویى با دنیاى استکبارى و ایستادگى در برابر غرب و آمریکا، تنها یک آرمان و ذهنیت دور از واقعیت تلقى مى شد; با شکل گیرى انقلاب اسلامى و پیروزى همه جانبه آن، جهان مستضعف به مبارزات ضد استعمارى و رهایى بخش شان امیدوار گردیدند و نهضتهاى اسلامى در عرصه جهانى جان تازه اى یافت. «پیش از پیروزى انقلاب اسلامى ایران، جنبشهاى اسلامى بسیارى در جهان اسلام بود; اما این جنبشها به دلیل فشارهاى سیاسى در ترس و هراس و نگرانى بودند و به دلیل وضعیت حاکم، هراس داشتند که حرکت خود را علنى سازند و مسلمانان را بسیج کنند و به مبارزه بپردازند. انقلاب اسلامى این دیوار ترس را فرو ریخت و به حرکتهاى اسلامى این درس را آموخت که
مى توان با بهره گیرى از نیروهاى مسلمان، بزرگترین قدرتها را به زیر کشید. لذا پس از پیروزى انقلاب اسلامى در ایران، توده هاى مسلمان در سودان، الجزایر، تونس، مصر و... به پا خاستند و ملتهاى مسلمان گامهایى به پیش برداشتند و حرکت توده هاى مسلمان در سراسر جهان اسلام رشد فزاینده اى یافت و خیزش فرهنگى و آگاهى بخش سیاسى، همه منطقه را فراگرفت.» (12) سالها مبارزه ناموفق ضد استعمارى و ضد استبدادى در کشورهاى اسلامى، به تدریج جوانه هاى امید را در دل جوانان امت مسلمان به یاس و ناامیدى مبدل ساخت. تجربیات ناکام نهضتها و جنبشهاى اسلامى در اغلب جوامع اسلامى، آرام آرام میان اندیشه سیاسى و مبارزاتى اسلام و شعایر عبادى و اخلاقى دین، فاصله ایجاد مى کرد. اندیشه جدایى دین و سیاست، که تحمل و سازش با قدرتهاى استکبارى و حکام جایر را توجیه مى کرد، به تلقى عام و فراگیرى تبدیل گشته بود. در چنین فضا و شرایطى، ظهور حضرت امام و رهبرى پیروزمندانه وى در انقلاب اسلامى ایران، روند جدیدى را در مسیر حرکت تکاملى نهضتهاى اسلامى ایجاد نمود و پس از سالها رکود و وقفه بدان تحرک و پویایى بخشید. شاید نادیده گرفتن نفوذ بین المللى انقلاب ایران ممکن نباشد. حتى در مواردى که برخى از مسلمانان نسبت به جنبه سیاسى
اسلام بى اعتقاد شده بودند، انقلاب اسلامى ایران با احیاى این جنبه، اعتقاد راسخ آنان را به این مطلب اعاده کرد و نشان داد که مسلمانان بار دیگر قادر خواهند بود استقلال اقتصادى، سیاسى و فرهنگى خود را به دست آورند و یک بار دیگر به قدرتمندترین نیروى بین المللى تبدیل شوند. (13) برنامه ظلم ستیزى حضرت امام(ره) به عنوان تکلیف دینى و الهى، پیوند عمیق و همه جانبه اى را میان اندیشه هاى سیاسى - دینى آن حضرت و نهضتهاى اسلامى در سراسر جهان برقرار مى سازد. همین پیوند ناگسستنى، براساس تکلیف شرعى و دینى، میان تمامى نهضتها و جنبشهاى دینى برقرار بوده و زمینه هاى بارورى و شکوفایى هرچه بیشتر این خیزشها را از طریق اتحاد و همسویى نظرى و عملى فراهم مى آورد. امام خمینى(ره) این نکته را چنین بازگو مى نمایند: «براى من، مکان مطرح نیست ; آنچه مطرح است، مبارزه بر ضد ظلم است. هر جا بهتر این مبارزه صورت بگیرد، آنجا خواهم بود.» (14) بنابراین، ظلم ستیزى و مبارزه با استکبار زمانى که صبغه دینى و مکتبى به خود مى گیرد، از قوى ترین انگیزه ها نیز برخوردار مى گردد. نگرش سیاسى حضرت امام به تکالیف اجتماعى دین، موجب شد، تا دین و تعالیم دینى در عرصه هاى اجتماع حضور یافته و نقش چشمگیر خود را
در انگیزش، تحریص و بسیج توده هاى مردم علیه نظام ظالمانه حاکم بر جوامع مستضعف بیش از پیش ایفا نماید. اگر در اندیشه سیاسى حضرت امام(ره)، مبارزه با ظلم و استکبار به عنوان یک تکلیف دینى مطرح مى گردد، طبیعى است که این امر در تقویت و دلگرمى نهضتهاى اسلامى نقش بارزى ایفا خواهد کرد: «خداى تبارک و تعالى ما را مکلف کرده که با این طور اشخاص، با این طور ظلم، با اینهایى که اساس اسلام را دارند متزلزل مى کنند و همه مصالح مسلمین را دارند به باد مى دهند، ما مکلفیم که با اینها معارضه و مبارزه بکنیم. اگر یک وقتى هم دستمان برسد، دست به تفنگ مى کنیم و معارضه مى کنیم. خودمان تفنگ به دوشمان مى کنیم و معارضه مى کنیم.» (15) فراز فوق، بیانگر موضع همه جانبه حضرت امام(ره) در قبال نارساییها و ناروایى هاى موجود در جوامع بشرى است. اگر اغلب نهضتهاى اسلامى و اصلاحى در کشورهاى اسلامى جهت گیرى اصلاحى و مبارزاتى شان را در ابعاد خاص متمرکز نموده و احیانا به وعظ و ارشاد و جهت دهى افکار و اذهان توده هاى مردم اکتفا نموده اند، حضرت امام با ارایه استراتژى جدید و فراگیر، روند مبارزات ضد استعمارى و آزادى خواهانه را در کلیه ابعاد سیاسى، اجتماعى، فرهنگى و نظامى پیشنهاد مى نمایند. شکل گیرى خیزشهاى
اسلامى در قالب مبارزه همه جانبه علیه استبداد و استعمار در برخى جوامع اسلامى، کاملا از این استراتژى بهره برده و همین نکته، ضرورت انتقال نهضتهاى اسلامى از رویکرد اصلاحى به نگرش انقلابى و ضرورت انقلاب اسلامى را موجب مى گردد.
اندیشه شکل گیرى و تحقق امت واحده اسلامى بر بنیان اعتقادى و ایدئولوژى اسلامى، از دیرباز مورد اهتمام و تاکید مصلحان دینى و پیشگامان نهضت اسلامى قرار داشته است. استراتژى وحدت حول محوریت امت واحده اسلامى، در اندیشه سیاسى، دینى حضرت امام(ره) از جایگاه بلندى برخوردار مى باشد. رابطه عمیق و همه جانبه اعتقادى و دینى میان نهضتهاى اسلامى، موجب شد که حضرت امام(ره) از طریق ترویج و اشاعه تز امت واحده اسلامى، انقلاب اسلامى ایران را با نهضتهاى اسلامى جهان پیوندى استوار و ناگسستنى بخشیده و تحقق این ایده را کارسازترین استراتژى در مبارزه با جهان خواران و نیل به پیروزى عنوان نمایند. حضرت امام(ره) در این زمینه مى گویند: «ما براى دفاع از اسلام و ممالک اسلامى و استقلال ممالک اسلامى، در هر حال مهیا هستیم. برنامه ما که برنامه اسلام است ; وحدت کلمه مسلمین است ; اتحاد ممالک اسلامى است، برادرى با جمیع فرق مسلمین است در تمام نقاط عالم، هم پیمانى با تمام دول اسلامى است
در سراسر جهان... .» (16) دقیقا همین نگرش در نهضت دینى ایران و بنیانگذار آن است که نهضت اسلامى را خصلتى فرا مرزى و فراگیر بخشیده و مبارزات رهایى بخش را در اقصى نقاط جوامع اسلامى و بلکه جوامع بشرى هدایت مى کند: «ما براى اینکه وحدت امت اسلام را تامین کنیم، براى اینکه وطن اسلام را از تصرف و نفوذ استعمارگران و دولتهاى دست نشانده آنها خارج و آزاد کنیم ; راهى نداریم جز اینکه تشکیل حکومت بدهیم... .» (17) ثمرات ارزشمند و عمیق این تفکر در ایجاد همسویى میان جبهه نهضت جهانى اسلام است که کارسازترین استراتژى در مبارزه ضد استعمارى ملل مسلمان و مستضعف محسوب مى گردد: «امروز مسلمانان در همه جاى آسیا تا قلب آفریقا، در تمام خاورمیانه و در اروپا و آمریکا همه احساس مى کنند که جزء یک جامعه جهانى بزرگ هستند ; یعنى جزو امت اسلامى. این را امام(ره) در دنیا به وجود آورد. احساس شعور نسبت به امت اسلامى، بزرگترین حربه در دفاع از اسلام در برابر استکبار است.» (18) با توجه به اصول و مبانى سیاست دینى حضرت امام در قبال امت اسلامى و جوامع بشرى، مى توان رابطه عمیق و همه جانبه انقلاب اسلامى و نهضتهاى دینى در سراسر جهان را به خوبى کشف و مطالعه
نمود. در همین راستا، تاثیرات ژرف و گسترده اندیشه هاى سیاسى آن حضرت بر نهضتهاى اسلامى را مى توان شناسایى کرد. عمق این تاثیر را زمانى مى توان دریافت که در اعتراضات و گفته هاى بیگانگان و مخالفین انقلاب اسلامى را مورد غور و وارسى قرار دهیم. رابین رایت، یکى از متفکرین غربى در این زمینه اظهار مى دارد که: «سیزده سال پس از آنکه اولین حکومت مذهبى مدرن جهان با انقلاب ایران پایه گذارى شد، اسلام بار دیگر به عنوان یک اسلوب سیاسى قدرتمند مطرح شده است.» (19) و بدین سان، مى توان گفت نهضتهاى اسلامى پس از سالها تجربه ناکام و ناموفق که با رکود و سکون همراه گشته و نسبت به توانمندى مدیریت معقول جامعه به وسیله تعالیم دینى نوعى تلقى منفى و ناباورانه را در میان جوامع موجب گردیده بود; با ظهور احیاگرایانه پیشگام نهضت دینى ایران، حضرت امام خمینى(ره) از تحرک و پویایى جدیدى برخوردار گردید و یک بار دیگر سیماى موفق و کارامد اسلام و ایدئولوژى دینى در حوزه سیاست و مدیریت زندگى جمعى انسان، در بخشى از قلمرو جهان اسلام به شکل خیره کننده اى تبلور یافت. بدین ترتیب، نهضتهاى اسلامى نسبت به مبانى اعتقادى و فکرى خود ایمان راسخ یافته و به آینده روشن و موفق مبارزاتى خویش، امیدوار گردیدند. اگر
اثرات ژرف و همه جانبه امام خمینى(ره) بر نهضتهاى اسلامى را در یک نگاه گذرا و کلى بررسى نماییم، خواهیم دید که نهضت اسلامى در کلیه جوامع دینى، در دو بعد نظرى و عملى تاثیرپذیرى جدى از انقلاب اسلامى ایران داشته است. هر چند برشمردن و تبیین تمامى دستاوردهاى جهانى انقلاب اسلامى ایران، خود بحث جداگانه اى را مى طلبد; (20) اما در پایان این نوشتار صرفا مهمترین تاثیر امام خمینى(ره) بر نهضتهاى اسلامى در دو بعد نظرى و عملى طرح و مورد جمع بندى قرار مى گیرد.
همان طور که در لابلاى مطالب قبل اشاره شد، به لحاظ نظرى، اندیشه هاى سیاسى - دینى حضرت امام(ره) تاثیرات عمیق و همه جانبه اى را بر نهضتهاى اسلامى از خود به جاى گذاشت. رویکرد مثبت نسبت به مدیریت معقول تعالیم دینى در حوزه هاى مختلف حیات جمعى انسان، امید به آینده روشن و موفق و مهمتر از همه، اعتماد به هویت دینى و اسلامى جوامع مسلمان، از بارزترین تاثیرات حضرت امام در بخش نظرى محسوب مى گردد. پیوند عمیق و همه جانبه اى که امام(ره) بین انقلاب اسلامى ایران و نهضتهاى دینى در سراسر عالم برقرار مى نمایند، از یک سو نهضت دینى مردم ایران را به عنوان نقطه اتکا و منبع حمایتى براى این نهضتها قرار
داد و از سوى دیگر، بنیان قدرتمند ایدئولوژى انقلاب، نهضتهاى اسلامى را نیز از مبانى فکرى و ایدئولوژى پویا و بالنده اى برخوردار نمود. پیروزى انقلاب اسلامى به رهبرى امام خمینى و تفسیرى که او از اسلام ارایه کرد، دو انقلاب در سطح دنیاى اسلام ایجاد کرد; انقلاب در داخل اسلام و گرایشات فقهى اسلام، به طورى که لزوم حرکت و جنبش را در این عصر مورد تاکید قرار مى داد... و انقلاب دوم، آن بود که در سطح دنیاى خارج از دین اسلام، فقهى را به وجود آورد و تاکید بر این موضوع داشت که اسلام مى تواند تغییر ایجاد کند و مى تواند به حاکمیت برسد و دولت تاسیس کند; بر خلاف فکرى که از دوره نهضت اروپا علیه اسلام بود، برخلاف دوره انتشار افکار مارکسیستى که اعتقاد داشت دین ملتها را ضعیف مى کند و افیون ملتها است. به همین دلیل، انقلاب امام به مثابه تغییر بزرگى است که در دهه هشتم قرن بیستم در دنیا و در سطح حرکتهاى اسلامى و شخصیتها رفته رفته بوجود آمد. (21)
بنیانگذار جمهورى اسلامى به دور از سازشهاى سیاسى و تعارفات رایج دیپلماسى معاصر، با اعتقاد راسخ به مسؤولیت دینى خویش در قبال امت اسلامى، همواره بر موضع حمایتى خود از نهضتهاى
اسلامى پاى فشرده و تا آخرین مرحله، پشتیبانى همه جانبه و بى دریغ خویش را از این جنبشها اعلام داشته اند. «ما از تمام نهضتهاى آزادى بخش در سراسر جهان که در راه خدا، حق و حقیقت و آزادى مبارزه مى کنند، پشتیبانى مى کنیم. ما بار دیگر پشتیبانى بى دریغ خود را از برادران مسلمان و مظلوم افغانى اعلام مى داریم و اشغال اشغال گران را شدیدا محکوم مى نماییم.» (22) امام در جاى دیگر مى فرمایند: «من بار دیگر پشتیبانى
خودم را از تمام نهضتها و جبهه ها و گروههایى که براى رهایى از چنگال ابرقدرتهاى چپ و راست مى جنگند، اعلام مى نمایم. من پشتیبانى خود را از فلسطین رشید و لبنان عزیز اعلام مى دارم.» (23) حمایت و پشتیبانى از جنبشهاى رهایى بخش و اسلامى که بر باورهاى سیاسى، دینى حضرت امام(ره) استوار بوده، موضع حمایتى و ظلم زدایى او را نه تنها در محدوده نهضتهاى اسلامى محدود ننموده که فراتر از آن، تمامى جنبشهاى رهایى بخش و ضد استعمارى را مورد توجه قرار داده است: «ما از تمام کشورهاى زیر سلطه براى به دست آوردن آزادى و استقلال، کاملا پشتیبانى مى نماییم و به آنان صریحا مى گوییم که حق گرفتنى است.» (24) در یک بررسى گذرا و اجمالى، مى توان گفت که جنبشهاى اسلامى عمدتا با دو معضل اساسى روبرو بوده اند: 1- درک ناقص و احیانا متضاد پیشگامان نهضت از تعالیم و آموزشهاى دینى; 2- واکنش تند و منفى در برابر پدیده هاى فرهنگى و تمدن مغرب زمین. نقیصه نخست، جنبشهاى اسلامى را از داشتن یک بنیان اعتقادى جامع و قدرتمند که پاسخگوى معضلات و نیازمندى هاى جوامع معاصر باشد، محروم مى ساخت و مشکل دوم، موجب مى شد که از یک سو جنبشهاى مزبور از دستاوردهاى علمى و فرهنگى جدید محروم شده و از سوى
دیگر، این جنبشها در میان جوامع به عنوان بنیادگرایى غیر موجه و خشونت طلب معرفى گردد. در مورد نخست، حضرت امام(ره) با ارایه تفسیر جامع و همه جانبه از تعالیم دینى، تلاش نمود تا بنیان فکرى و ایدئولوژیکى جنبشهاى اسلامى را غنا و قدرت بخشد. در این راستا، ایشان میراث گرانقدر و مهم اندیشه تحول در اذهان مسلمین را سامان داده و با نگرش فقاهتى و واقع گرایانه خویش بین میراث اسلامى گذشته و باورهاى دینى با تغییرات و نوآوریهاى عصر جدید، نوعى پیوند و ارتباط منطقى را برقرار نمود. حضرت امام با تاکید بر اسلام به عنوان دین مترقى، زنده و خردمندانه، هویت دینى مسلمین را احیا و احساس افتخار و اعتقاد به اینکه اسلام مى تواند جوابگوى نیازهاى انسان معاصر باشد، به وجود آورد. (25) در مورد دومین نقطه ضعف جنبشهاى اسلامى، حضرت امام(ره) با یک نگرش دو سویه در برابر غرب و مظاهر جدید تمدن و فرهنگ غربى، تلاش نمود تا جمود فکرى و فرهنگى را از اندیشه دینى زدوده و نوعى تفکیک میان جنبه هاى مثبت و منفى تمدن جدید بوجود آورد. ایشان در این راستا، نگرانیهاى داخلى جامعه را با ضرورت پاسخگویى به تهدید فرهنگ غربى و ملزومات نوگرایى درهم آمیخته و تلاش نمود تا بین نوگرایى
غیر دینى و سنت گرایى مذهبى، ارتباط و همسازى ایجاد نماید. نوگرایى دینى حضرت امام(ره) یک برخورد دوگانه و جذب و دفع همزمان با غرب را ارایه مى دهد. (26) بنابراین، تاثیرى که حضرت امام(ره) در بعد نظرى بر جنبشهاى اسلامى از خود به جا گذاشت، علاوه بر اینکه پاسخ منطقى و مناسبى براى چالش نهضتهاى اسلامى با غرب ارایه نمود، قوى ترین احساس هویت دینى و باور راسخ بر کارامد بودن تعالیم دینى و ایدئولوژى اسلامى را نیز از خود به یادگار گذاشت. بنابراین،«تاثیر قابل توجه انقلاب اسلامى به رهبرى امام خمینى، آن است که اسلام و مسلمانان به عنوان نیروى سیاسى و مذهبى جدى تلقى شدند و در نتیجه، مسلمین و تفکر آنها موضعى بسیار قوى تر از سابق در محاسبات و ارزیابیهاى سیاسى ابرقدرتها پیدا کرد. براى اثبات این مدعا، مى توان به آثارى که تحت عناوین ; «قدرت جهان اسلام» «حضور اسلام در صحنه» در تجدید حیات اسلام نوشته شده است، استناد کرد.» (27)
اثرات عمیق اندیشه هاى والاى رهبر دینى نهضت اسلامى ایران بر نهضتهاى اسلامى، تنها در بعد نظرى و فکرى محصور نگردیده; بلکه در بعد عملى نیز روند حرکت نهضتهاى اسلامى را تحت تاثیر داشته است. این امر در اندیشه سیاسى حضرت امام
نیز از جایگاه بلندى برخوردار بوده است. اگر حضرت امام(ره) صدور انقلاب را به مثابه یک اصل اساسى عنوان نموده و آن را در قالب انتقال تجربیات انقلاب اسلامى ایران تعریف مى کنند، (28) این امر به مفهوم تاثیرگذارى عینى و عملى اندیشه هاى سیاسى و انقلابى ایشان بر نهضتهاى اسلامى است. از سوى دیگر، اغلب جنبشهاى اسلامى و کشورهاى مسلمان، در روند مبارزات ضد استعمارى شان، از تجربیات و دستاوردهاى عینى انقلاب اسلامى ایران بهره برده اند که خود، جنبه هایى از تاثیرپذیرى عملى این جنبشها از امام خمینى را به نمایش مى گذارد. «امتیازات خاصى که امام راحل(ره) به جاى گذاشت و بر تمام مردم جهان تاثیر نهاد، علاوه بر افکار و سیاستهایش، روش حیات و زندگى امام است. روش ساده و خاضعانه با روشى که براى دنیاى معاصر نامانوس است.» (29) دقیقا همین درس زندگى است که روحیه مبارزه و تقابل کوخ نشینان و مستضعفین در بند را در برابر استکبار و زورمندان جوامع بشرى، جان دوباره بخشید. در همین زمینه، از زبان یکى از نویسندگان مصرى چنین مى خوانیم: استقلال جدید نامیبیا و موج صلح موجود در جنوب آفریقا به هر صورت، نتیجه اى از این حرکت ایران است. علاوه براین، جمهورى اسلامى ایران با رهبرى امام خمینى، یک حامى سیاسى، دیپلماتیک
و مادى براى حرکتهاى آزادى بخش در جنوب آفریقا و استانهاى مرزى تحت حمایت آن به شمار مى رفت. انقلاب ایران به مستضعفان در حال جنگ جنوب آفریقا نیز کمک دومى در جنگ علیه سلطه نژادى داد. (30) اتکا و اعتماد جنبشهاى اسلامى بر توده هاى مردم به عنوان مهمترین استراتژى موفق و پیروزمند و تکیه بر نیروى معنوى ایمان مردم به دور از سازشهاى سیاسى، از مهمترین آثار و دستاوردهاى نهضت دینى حضرت امام بود که مسیر مبارزاتى جنبشهاى اسلامى را روندى جدید بخشیده و به آینده موفق امیدوار ساخت. «نتیجه گیرى دیگرى از انقلاب اسلامى، این است که یک نهضت اسلامى نه تنها به خودى خود با مخالفت کلیه ابرقدرتها و عمال محلى آنها روبرو مى گردد; بلکه چنین نهضتى براى اینکه اصیل باشد و شانس موفقیت داشته باشد، باید سازش ناپذیر بماند.» (31) همچنین سیره عملى و موفق حضرت امام، تامین منافع عموم مردم مسلمان و گره زدن نهضت اسلامى با توده هاى مردم را به عنوان یک استراتژى موفق در مسیر مبارزات ضد استعمارى بازگو نمود. «این انقلاب، نتیجه دیگرى نیز در بردارد. و آن، این است که نهضت اسلامى چنانچه با منافع و خواستهاى مردمى به نحو صمیمى تلفیق یابد و یا در سطح ایدئولوژى محض محصور نگردد و چنانچه سازش ناپذیر بوده
و هر گونه مشارکت در نظام موجود را رد کند، قادر خواهد بود بر کلیه رقباى غیر مذهبى سبقت جوید.» (32) و بالاخره اینکه، اسلام تولد مجدد خود را از امام خمینى دارد و او بود که با احیاى ارزشهاى فراموش شده میلیونها انسان، تعجب رهبران غرب و جهانیان را برانگیخت. و دقیقا در همین راستا است که دشمنان تاریخى انقلاب اسلامى، عاجزانه مجبور به اعتراف مى شوند که «آیةا... خمینى الهام بخش مبارزات ضد اسرائیلى در لبنان و اراضى اشغالى است و تمامى گروههاى مبارز اسلامى در مصر، فلسطین اشغالى، لبنان، اردن و سوریه را باید طرفدار امام خمینى نامید.» (33) پیشگامان جنبشهاى اسلامى در گذشته، عمدتا از رابطه جدى و همه جانبه با توده هاى مردم محروم بوده و همین نکته، یکى از عوامل ناکامى این جنبشها را تشکیل مى دهد. تاثیر عملى امام خمینى بر نهضتهاى اسلامى در ارایه یک استراتژى عینى و موفق مبارزاتى بود که بر اساس آن، علما و روشنفکران به عنوان پیشگامان جنبش اسلامى با توده هاى مردم ترکیب مى گردند. این، در حالى است که اغلب پیشگامان نهضت اسلامى، توده هاى مردم را به عنوان جاهل و مسلمان ظاهرى مى خواندند و به همین دلیل، از حمایت توده ها نیز محروم مى گردیدند. ترکیب علما و توده هاى مردم مسلمان در ایران،
قدرت ممتاز و شکست ناپذیر اسلام را پدید آورد که رژیم حاکم را سرنگون ساخت.» (34)
گفته شد اندیشه سیاسى حضرت امام(ره) که تشکیل حکومت اسلامى در ایران متبلور عینى آن است، به دلیل خصلت دینى و ماهیت مکتبى خود، از پیوند عمیق و ناگسستنى با نهضت اسلامى در جهان برخوردار بوده است. به طور کلى آثار و دستاوردهاى نهضت دینى و پیروزمندانه حضرت امام در ارتباط با جنبشهاى اسلامى و نهضت جهانى اسلام را در دو بخش نظرى و عملى مى توان تحلیل و ارزیابى کرد. خصلت جهانى بودن انقلاب اسلامى ایران و اصولى چون; دعوت ; صدور انقلاب، جبهه مستضعفین، ظلم زدایى و استکبار ستیزى و تاکید بر امت اسلامى و وحدت جهانى اسلام، مهمترین محورهایى است که مى توان رابطه تاثیر انقلاب اسلامى ایران بر نهضت اسلامى و جنبشهاى اسلامى را ذیل آن طرح و وارسى نمود. از سوى دیگر، مجموعه آثار و دستاوردهاى جهانى انقلاب اسلامى و نقش امام خمینى(ره) نسبت به نهضتهاى اسلامى را در دو بعد کمى و کیفى مى توان مورد بحث و بررسى قرار داد. از فرداى پیروزى انقلاب اسلامى به رهبرى امام خمینى(ره) و تحت تاثیر آن، جهان اسلام متحول شد. یکى از تجلیات این تحول را باید در تغییر کمى و کیفى جنبشهاى
اسلامى و رهایى بخش جست و جو کرد. از نظر کمى، شمار جنبشهاى اسلامى افزایش یافت و از خاور دور تا کرانه هاى اقیانوس اطلس و مغرب اسلامى را در برگرفت که در این خصوص، جنبشهاى رهایى بخش در کشمیر، افغانستان، تونس، الجزایر، آسیاى میانه و کشورهاى حوزه خلیج فارس را مى توان نام برد. تغییرات کیفى محسوس تر بود; حرکتهاى ملى، مارکسیستى و التقاطى رنگ باخته و تحرکات اسلامى نضج گرفت. افغانستان، نمونه جایگزینى قیام اسلامى به جاى حرکات مارکسیستى است و لبنان و فلسطین نمود جانشینى اسلام انقلابى به جاى حرکات قومى و التقاطى است. (35) نمونه روشن تغییر کیفى نهضتهاى اسلامى را در اظهار نظر یکى از پیشگامان نهضتهاى اسلامى چنین مى خوانیم: «در نتیجه تاثیر انقلاب اسلامى تحت رهبرى امام خمینى، مسلمانان سراسر جهان به یک زبان و افکار تازه سیاسى براى محاوره دست یافتند. این زبان و افکار سیاسى جدید، به کالبد فرهنگ سیاسى اسلام جان تازه اى بخشید و مسلمانان را در سراسر جهان وارد معادلات سیاسى کرد. (36) حضرت آیةا...خامنه اى مقام معظم رهبرى در خصوص تاثیر کمى انقلاب اسلامى و امام خمینى(ره) بر نهضتهاى اسلامى معاصر چنین مى گویند: «امروز جوانان مسلمان در مصر، الجزایر، سودان و دیگر کشورهاى شمال آفریقا، خاورمیانه و شرق آسیا به نام جمهورى اسلامى ایران
و امام عظیم الشان شعار مى دهند و این، در حالى است که پیوسته صدها کتاب علیه تشیع و نظام اسلامى، در جهان انتشار مى یابد و هدف از آن، خاموش کردن شعله عشق و ایمان جوانان مسلمان در سراسر جهان نسبت به ایران اسلامى است... مسلمانان در اقصى نقاط جهان از حاکمیت اسلام در سرزمین ایران امید و نشاط مى گیرند و جوانان و روشنفکرانى که به اسلام روى آورده اند، با الهام از همین کانون نورانى، در راه احساسات اسلامى خود مبارزه و فداکارى مى کنند.» (37) آنچه امروز نهضتهاى اسلامى با آن روبرو است، نه ضعف بنیانهاى فکرى و ایدئولوژیکى است و نه فقدان تجربیات کارى و استراتژى مبارزاتى ; بلکه مشکل امروزه جنبشهاى اسلامى، فقدان انسجام و همسویى و در نتیجه فقدان یک جهت گیرى قاطع و جدى در برابر نظام سیاسى حاکم بر جهان است. بدون تردید، اندیشه هاى امام خمینى(ره) و راه و رسم زندگى سیاسى او مى تواند جنبشهاى اسلامى را در این زمینه یارى رسانده و کاستیهاى موجود را رفع و یا حداقل تقلیل بخشد.
: 1. روزنامه جمهورى اسلامى،19/11/1371. 2. کلیم صدیقى، مسایل نهضتهاى اسلامى، ترجمه سیدهادى خسروشاهى، انتشارات اطلاعات، تهران، 1375، ص 108. 3. راشد الغنوشى، حرکت امام خمینى و تجدید حیات اسلام، ترجمه سیدهادى خسرو شاهى،
موسسه اطلاعات، تهران، 1372،ص97. 4. حامد الگار، انقلاب اسلامى در ایران، ترجمه مرتضى اسعدى و حسن چیذرى، انتشارات قلم. تهران، 1360، ص 145. 5. صحیفه نور، ج10، ص 115. 6. صحیفه نور، ج 4، ص 114. 7. صحیفه نور، ج 20، ص 118. 8. صحیفه نور، ج 11، ص266. 9. صحیفه نور، ج13، ص127. 10. صحیفه نور، ج 4، ص3. 11. صحیفه نور، ج17،ص249. 12. حسن الترابى، گفتگو با روزنامه کیهان، 8/12/1371. 13. محمد امین امین، نهضتهاى بین المللى اسلامى و تاثیر آن بر نهضت اسلامى اندونزى، مجله حضور، شماره13، 1374، ص 180. 14. آیین انقلاب اسلامى، ص 390. 15. صحیفه نور، ج3، ص 184. 16. صحیفه نور، ج 1، ص 84. 17. ولایت فقیه یا حکومت اسلامى، ص 42. 18. حضرت آیةا... خامنه اى، روزنامه جمهورى اسلامى،1371 / /11 19/. 19. مجله سیاست خارجى، سال هفتم، بهار 1372، ص13. 20. استاد عمید زنجانى بیش از ده مورد را به عنوان نمونه هایى از تاثیر و دستاوردهاى جهانى انقلاب اسلامى ایران برمى شمارد. ر. ک به: عمید زنجانى، انقلاب اسلامى و ریشه هاى آن، نشر طوبى، تهران،1376،ص 351. 21. طلال عتریسى در گفتگو با مجله حضور، شماره 11، خرداد 1374، ص 21. 22. در جست و جوى راه از کلام امام، دفتر 15، صص250-249. 23.
همان، ص 251. 24. همان، ص 250. 25. مجله سیاست خارجى، سال دهم، بهار 1375،ص69. 26. همان، ص 74. 27. کلیم صدیقى، روزنامه کیهان، /3/1369 10. 28. صحیفه نور، ج13، ص117. 29. طلال عتریسى در گفتگو با مجله حضور، شماره 11، خرداد 1374، ص23. 30. فهیمى هویدى، مجله حضور، پیشین، ص 281. 31. حامد الگار، پیشین، ص 148. 32. همان، ص149. 33. مجله حضور، شماره9، ص297. 34. کلیم صدیقى، پیشین، ص 85. 35. جعفر حق پناه، تاثیر تفکر و حرکت امام خمینى در جهان اسلام، کیهان،1370 / /3 9. 36. کلیم صدیقى، روزنامه کیهان ،1370 / /3 9. 37. حضرت آیةالله خامنه اى، روزنامه اطلاعات، 1374 / /6 21.
فصلنامه حکومت اسلامى، شماره 12 سادات، سید محمد بی تردید اندیشه حکومت دینی و بنیان گذاری نظام جمهوری اسلامی در ایران از سوی امام خمینی(قده) رویکردِ جدیدی را به دین به همراه داشت. موج جدید نگاه به دین از یک سو افق های روشنی را از منظر تفکر و خردورزی دینی نوید می داد, و از سوی دیگر, دل نگرانی و دغدغه های خاطر ایجاد می کرد. دل نگرانی از این که رویکردِ جدید به دین از سر شوق زدگی به نظریه پردازی شتاب زده در معارف و حقایق دین بپردازد و با چشم پوشی از تمام ابعاد دین و جامعیت آن آرا و دیدگاه های یک بُعدی و متغیّر را جایگزین دیدگاه های جامع و ثابت اصول و معارف دین کند. و افق های روشن و امیدهای تازه به این که رویکردِ نو به دین و حکومت دینی سمت وسوی تحلیل منطقی و پژوهشی و ماهیت دین شناسانه داشته و با جامع نگری همراه باشد; روی کردی که با انگیزه, بازشناسی آموزه های دینی با توجه به تحولات بنیادین شرایط زندگی اجتماعی, فرهنگی, سیاسی انسان و با توجه به دو اصل خاتمیت اسلام و جهان شمولی آن باشد که در این صورت رویکردی مبارک بوده و
شاهد نمودی دیگر از ورود تفکر و اندیشه دینی در عرصه های جهانی دین و فرهنگ خواهیم بود. البته آن چه تا هم اکنون با این ماهیّت و انگیزه انجام یافته بسیار درخشان و از برجستگی هایِ تاریخ دین پژوهی به شمار می رود. با ارج نهادن به تمامی گام ها و پژوهش های ارزنده ای که در این مقوله انجام یافته است و یا در حال انجام است, به نظر می رسد هم چنان اولویت ها و محورهایی با زمینه و نیاز کامل به پژوهش وجود دارد که بایسته است از نگاه پژوهش گران و صاحب نظران دور نماند که در این جا به مواردی هر چند کوتاه و فشرده اشاره می کنیم: 1. تحلیل ماهیت حکومت دینی و جایگاه و نسبت آن با مجموعه دین; 2. نسبت و رابطه فلسفه دین با فلسفه حکومت دینی; 3. حوزه های ورود و نوع ورود حکومت دینی در حریم های فرد و جامعه; 4. تأثیرگذاری حکومت دینی بنابرمبنای اولی بودن حکومت درمحدوده قوانین و احکام دیگر; 5. تأثیرگذاری حکومت بنابر مبنای ثانوی بودن در محدوده های قوانین و احکام دیگر; 6. نوع و ماهیت روابط حکومت دینی با جهان خارج از مرزهای جغرافی خود. این محورها برخی از بایسته های تحلیل
نظریه حکومتی دینی است که نه تنها برای اثبات و تبیین برخی ابعاد احکام اجتماعی, سیاسی اسلام روشن گر است بلکه خود پاسخی به برخی شبهه افکنی ها در عرصه اندیشه و تفکر حکومت دینی خواهد بود. این نوشتار پیش درآمدی است کوتاه در محور (امام خمینی و روابط بین الملل); به دیگر سخن روابط بین المللی حکومت اسلامی از منظر امام خمینی که با توجه به اهمیت و گستره موضوع آن, امید است این مقال کوتاه زمینه ساز تحلیلی جامع و کامل گردد. روابط یک کشور با جهان خارج از مرزهای جغرافیایی خود از منظرهای متفاوتی مورد توجه قرار می گیرد: گاهی مدیریت سیاسی یک کشور از منظر ارتباطات خاصی, سیاسی و دیپلماتیک به رابطه با کشورهای دیگر می نگرد. و این نگاه فلسفه روابط را هم مشخص می کند, و گاهی چشم انداز روابط یک کشور با کشورهای دیگر را تحولات, نیاز و شرایط اقتصادی ترسیم می کند و گاهی هم نگاه پیوند به اردوهای قدرت و سلطه های منطقه ای, جهانی, آنچه در همه نگاه ها به روابط بین المللی یک کشور مشترک است تفکر حاکم بر مدیریت سیاسی جامعه است. از آن جا که ماهیت حکومت دینی از اصول و مبانی دینی شکل می پذیرد به
کلام امام خمینی در بیان آن می نگریم, امام در بیان مبانی تفکر حاکم بر مدیریت سیاسی در حکومت اسلامی می فرمایند: (الف: حکومت اسلامی به آن طوری که خدای تبارک و تعالی مقرّر فرموده, شرایط حاکم را شرایط مأمورین دولت را, کیفیت حکومت را, آن طوری که در اسلام مقرّر است, همان طوری که در صدر اسلام بود.1 ب: حکومت اسلامی مشروطه است از این جهت که حکومت کنندگان در اجرا و اداره مقید به یک مجموعه شرط هستند که باید رعایت و اجرا شود, از این جهت حکومت اسلامی حکومت قانون الهی بر مردم است.2 ج: روابطی را که هر فرد بشر با خداوند دارد, روابطی را که هر فرد بشر با پیغمبر اسلام(ص) دارد, با حکومت دارد, روابطی را که هر فرد با فرد دیگر باید داشته باشد, روابطی را که هر فرد با غیر ملت خودش باید داشته باشد, کلیه روابطی را که امکان دارد بین یک فرد بشر با افراد دیگر بشر یا جوامع بشری باشد در اسلام مطرح است و حکم دارد.3 د: بنابراین ما یک کتابی داریم که مصالح شخصی, مصالح اجتماعی, مصالح سیاسی, کشورداری و همه چیزها در آن هست, البته با آن تفسیرهایی که از اهل تفسیر وارد شده است.4( دراین
فرازها از کلام امام اصول حاکم بر مدیریت سیاسی, قوانین, ضوابط در تمامی ابعاد حکومت اسلامی از جمله روابط بین المللی حکومت اسلامی ترسیم شده است. روابط بین المللی به شکل کنونی, در دوران صدر اسلام ابعاد و شکل دیگری داشته است و با عنوان روابط مسلمانان با غیر مسلمانان شناخته می شود. البته نگاه به این موضوع می تواند نگاه تاریخی به روابط باشد که در آن صورت عوامل و فراز و نشیب آن روابط از آغاز تاکنون بررسی و تحلیل می شود و می تواند نگاه به اصول و مبانی رفتاری روابط مسلمانان با غیرمسلمانان و در این جا نگاه به روابط را براساس احکام اسلام و اصول آن بررسی می کنیم. مسئله روابط مسلمانان با غیر مسلمانان از جمله موضوعات خاصی است که در قرآن مجید با عناوین مختلفی چون: شرکت در مجالس کافران, دوستی با کافران, هم رازی با کافران, ازدواج با کافران وأ مورد توجه قرار گرفته است. دیدگاه قرآن نسبت به روابط با غیر مسلمانان چون دیگر دیدگاهای این کتاب جامع آسمانی به پدیده ها و حقایق فردی و اجتماعی همه جانبه, جامع و بنیادی است, تا آن جا که حتی در این مسئله به ظاهر ساده, انگیزه های انسانی, عاطفی, اجتماعی, سیاسی از
نظر دور نمانده است. با توجه به تعدّد آیات و نیاز گسترده به تفسیر تحلیلی نسبت به عناوین و موضوعات بررسی شده در آیات در این مقام فقط اشاره ای کوتاه و گویا به پیام نخستین آیات قرآن در موضوع می کنیم. قرآن و روابط عاطفی با خویشاوندان کافر (یا ایها الذین آمنوا لاتتخذوا اباءکم و اخوانکم اولیاء ان استحبوا الکفر علی الایمان أ;5 ای کسانی که ایمان آورده اید, اگر پدرانتان و برادرانتان کفر را بر ایمان ترجیح دهند [آنان را] به دوستی مگیرید.) (لاتجد قوما یؤمنون بالله والیوم الاخر یُوادّون مَن حادّ الله ورسوله ولو کانوا آباءهم أوأ6; قومی را نیابی که به خدا و روز باز پسین ایمان داشته باشند [و] کسانی را که با خدا و رسولش مخالفت کرده اند هر چند پدرانشان یا پسرانشان یا برادرانشان یا عشیره آنان باشند دوست بدارندأ.) در این آیات قرآن مجید مسلمانان را از دوستی و روابط دوستانه با خویشاوندان کافر نهی می کند. تفاوت دو خطاب و توجه به زمان و شرایطِ نزول قابل تأمل است. روشن است که دوستیِ نامطلوب و نهی شده در این آیات, حالت و وصف قائم به نفس که خارج از اختیار انسان است نیست, بلکه آن رابطه دوستانه و محبتی مورد نکوهش قرار
گرفته که بر محبّت ایجاد شده از منشأ ایمان به خدا و به پیامبر(ص) غلبه کند و بر رفتار اسلامی و عقاید آنان تأثیرگذار باشد; چنان که در آیه دیگر اشاره می فرماید: (قل ان کان اباؤکم و ابناءکم و اخوانکم و ازواجکم و عشیرتکم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون کسادها و مسکن ترضونها احب الیکم من الله و رسوله أ;7 بگو:اگر پدران و پسران و برادران و زنان و خاندان شما و اموالی که گرد آورده اید و تجارتی که از کسادش بیمناک اید و سراهایی که خوش می دارید, نزد شما از خدا و پیامبرش و جهاد در راه وی دوست داشتنی تر است, پس منتظر باشید تا خدا فرمانش را [به اجرا در] آورد.) توجه به شرایط عمومی مسلمانان دوران صدر اسلام که برخی از خویشاوندان آنان (پدران, فرزندان, برادران و همسران) هم چنان کافر بوده و در جمع مخالف مسلمانان شرکت داشتند و مسلمانان با آنان ألفت دیرینه خویش را حفظ نموده بودند, در زمان هجرت و دوری خویشاوندان نوعی دل نگرانی پنهان آنان را احاطه کرده و چه بسا ظهور نموده اند اعلام خطر و نوع بیان قرآن مجید بسیار لطیف است که چگونه نسبت به تأثیرگذاری این نوع عواطف بر عقاید و اندیشه های دینی
حساسیت نشان می دهد. قرآن و روابط دوستانه با کافران (لایتخذ المؤمنون الکافرین اولیاء من دون المؤمنین أ8; مؤمنان نباید کافران را به جای مؤمنان به دوستی بگیرند, و هر که چنین کند, در هیچ چیز [ او را] از [دوستی] خدا [بهره ای] نیست, مگر این که از آنان نوعی تقیّه کند.) (یا ایها الذین آمنوا لاتتخذوا الکافرین اولیاء من دون المؤمنین أتریدون ان تجعلوا لله علیکم سلطانا مبیناً;9 ای کسانی که ایمان آورده اید, به جای مؤمنان, کافران را به دوستی خود مگیریدأ.) در این آیات, نهی الهی به نوعی خاص از رابطه دوستانه با کافران تعلق گرفته است و آن رابطه با کافران که به جای رابطه با مسلمانان باشد. چه این که معاشرت و دوستی با کافران بدون توجه و با چشم پوشی از دوستی با مسلمانان به مفهوم ورود به جمع و مجموعه کافران و خالی گذاردن مجموعه مسلمانان است که طبعا آثار خاصی به همراه دارد و ابتدایی ترین آن آسیب پذیر شدن روح جمعی مسلمانان و اظهار توان مندیِ ظاهری از ناحیه کافران و ایجاد خلل بر پیوند اجتماعی و عاطفی مسلمانان است; اگرچه این نوع رابطه, انگیزه خاصِ دوستانه داشته باشد. قرآن و روابط اجتماعی با کافران از آن جا که روابط اجتماعی
شکل ها و گونه های متفاوتی داشته و دارد قرآن مجید به نمونه های برجسته ای از آن اشاره نموده است: الف شرکت در مجالس کافران: آمیختگی زندگانی مسلمانان با غیر مسلمانان در شهرهای مکه و مدینه, وجود قبیله ها و طایفه هایی از غیر مسلمانان, یهودیان بنی قریظه, بنی نضیر, سفرهای مسلمانان وأ نوعی زندگی جمعی و روابط فشرده اجتماعی, فرهنگی, سیاسی ضروری و طبیعی بین مسلمانان و غیر مسلمانان ایجاد کرده بود. در این شرایط, حضور مسلمانان در اجتماعات کافران به مفهوم تصمیم و اراده مسلمانان برای شرکت و همراهی با کافران نبوده است. با این وصف, قرآن کریم این شرایط را از نظر دور نداشته و با جداسازی و تفکیک آن به نقطه خاصی از این آمیختگی در روابط اجتماعی مسلمانان اشاره می فرماید: (وقد نزّل علیکم فی الکتب ان اذا سمعتم آیات الله یکفر بها و یستهزأ بها فلاتقعدوا معهم حتّی یخوضوا فی حدیث غیره, انکم اذا مثلهم أ;10 و البته [خدا] در کتاب [قرآن] بر شما نازل کرده که: هرگاه شنیدید آیات خدا مورد انکار و ریشخند قرار می گیرد, با آنان منشینید تا به سخنی غیر از آن در آیند, چرا که در این صورت شما هم مثل آنان خواهید بودأ.) قرآن مجید با بیانی
شگفت و حکیمانه تأثیر گذاری تلاش فرهنگی تبلیغاتی کافران را از نظر دور نداشته و برای در امان ماندن مسلمانان دستوری صریح و قاطع می فرماید. البته تعیین زمان و ملاک حکم را بیان نموده تا در آن شرایط زندگی مسلمانان در عسر و حرج قرار نگیرد. ب هم رازی باکافران: (یا ایها الذین آمنوا لاتتخذوا بطانة من دونکم لایألونکم خبالاأ;11 ای کسانی که ایمان آورده اید, از غیر خودتان, [دوست و] هم راز مگیرید [آنان] از هیچ نابکاری در حق شما کوتاهی نمی ورزند. آرزو دارند که در رنج بیفتید.) رابطه همرازی با کافران با انواع دیگر رابطه با کافران تفاوت های روشنی دارد که صورت پنهانی و اعلام نشده آن بخشی از تفاوت ها است. با توجه به شأن نزول آیه شریفه این نوع رابطه پنهانی و اطلاعاتی با کافران نهی شده است اگرچه ماهیت جاسوسی و خیانت نداشته باشد. ج ازدواج با کافران: (ولاتنکحوا المشرکات حتی یؤمن ولامة مؤمنة خیر من مشرکة ولو اعجبتکم, ولاتنکحوا المشرکین حتی یؤمنوا و لعبد مؤمن خیر من مشرک ولو اعجبکم;12 و با زنان مشرک ازدواج نکنید, تا ایمان بیاورند, قطعاً کنیز با ایمان بهتر از زن مشرک است هر چند [زیبایی] او شما را به شگفت آورد, و به مردان مشرک زن
مدهید تا ایمان بیاورند. قطعاً برده با ایمان بهتر از مرد آزاد مشرک است, هر چند شما را به شگفت آورد. آنان [شما را] به سوی آتش فرا می خوانند و خدا به فرمان خود, [شما را] به سوی بهشت و آمرزش می خواند.) از مواردی که دین برای پیروان خود جایگاه و منزلت خاصی قائل می شود و به صورت کنایی این منزلت را به مؤمنان یادآور شده مسئله ازدواج مسلمانان با کافران است تعبیر (خیرٌ من مشرکة) و (خیرٌ من مشرک) در آیه شریفه است. اگرچه این تعبیر معنای کنایی حکمی داشته و انشای حکم می باشد, اما به زبان بیان مصلحت و با حکمت حکم برای مؤمنان و توجه دادن به رعایت مصالح در روابط حقوقی و اجتماعی و این روش در عموم مسائل عرفی و جاری زندگی که دین برای آن دستور و برنامه دارد جاری است چه به صورت عام و چه خاص و این روش بیان مصلحت اگرچه حکم در مقام ثبوت ملاک و حکمت دیگری هم داشته باشد اما در مقام اثبات موجب می گردد مسلمانان آگاهانه رفتار اجتماعی خود را با احکام و مصالح تبیین شده از سوی دین تطبیق کنند. احسان به کافران (لاینهیکم الله عن الذین لم یقاتلوکم فی الدین
ولم یخرجوکم من دیارکم ان تبروهم و تقسطوا الیهم ان الله یحب المقسطین;13 [امّا] خدا شما را از کسانی که در [کار] دین با شما نجنگیده و شما را از دیارتان بیرون نکرده اند, باز نمی دارد که با آنان نیکی کنید و با ایشان عدالت ورزید, زیرا خدا دادگران را دوست می دارد.) جداسازی کافران محارب و در حال جنگ از کافران دیگر و توجه به ارزش های انسانی و برجسته نمودن ارزش عدالت حتی در حق غیرخودی ها در این بخش از روابط مسلمانان با غیر مسلمانان پیام صریح و روشن این آیه شریفه است. از برجستگی های دیدگاه های قرآن به مسائل و موضوعات چند بعدی این که موضوعات را اندام واره می بیند, اما در همان حال از پیوند اجزای آن در ترکیب دیگر و در شرایط دیگر غفلت نمی کند و برای آن شرایط هم نظر و حکم می دهد. قرآن و دفاع در برابر کافران (انما ینهیکم الله عن الذین قاتلوکم فی الدین و أخرجوکم من دیارکم أ;14 فقط خدا شما را از دوستی با کسانی باز می دارد که در [کار] دین با شما جنگ کرده و شما را از خانه هایتان بیرون رانده و در بیرون راندتان با یکدیگر همنشینی کرده اند, و
هر کس آنان را به دوستی گیرد, آنان همان ستمگران اند.) دیدگاه دین به مسائل و موضوعات حقوقی بسیار دقیق و حساس است. طبقه بندی حقوق و تعیین و مشخص نمودن حقوق خدا, حقوق انبیا, حقوق انسان ها, با تعیین اولویت, تعیین روش اثبات و دریافت حقوق, جایگاه و منزلت حقوق را در اندیشه دینی مشخص می کند. دین آن گاه که به حقوق انسان ها می نگرد. آن چنان که در تعیین حدود آن نظر می دهد, به لزوم اثبات و دریافت حقوق هم توجه می کند تا آن جا که از فروگذاری و فراموشی حقوق هم نمی گذرد نگاهی به احکام و ظرافت های فقهی در کتاب قضاوت, احکام فقهی جهاد, ارزش گذاری دین به حیثیات و آبروی انسان ها و مسائلی چون غیبت, تهمت و توبه از غیب و تهمت بخشی از نمودهای توجه خاص دین به حقوق اجتماعی, و حقوق انسانی است. از ریزنگری های دین در حقوق, دیدگاه های دین در تزاحم حقوق است, تزاحم حقوق خدا با حقوق پدر, مادر, تزاحم حقوق جامعه با حقوق فرد. در آیه شریفه حق دفاع در برابر متجاوزان مانع از احسان و دوستی [که حق مشخص هر انسانی است] به متجاوزان بیان گردیده و بسیار ظریف است, بخش
آیه که می فرماید دوستان متجاوز همان ستمگران اند از این آیات که بخشی از اصول بیان شده در موضوع رابطه با غیر مسلمانان می باشد این نکات استفاده می شود: 1. مسلمانان از روابط دوستانه و دوستی با کافران تا آن جا که بر محبت ایمانی مسلمانان و بر عقاید و اندیشه های مورد پذیرش آنان تأثیرگذارد منع شده اند; 2. مسلمانان از رابطه پنهانی و اطلاعاتی با کافران حتی با انگیزه عاطفی منع شده اند; 3. مسلمانان از شرکت در مجالس کافران که با هدف استهزای احکام اسلام برگزار می شود تا زمانی که مجلس کافران در این سمت و سوی قرار دارد منع شده اند; 4. در صورت تقیه حکم روابط مسلمانان با غیر مسلمانان تابع شرایط جدید است; 5. کافران طرف رابطه و موضوع احکام, روابط کافران در حال جنگ, در زمان جنگ و شرایط جنگی می باشند و کافران غیر محارب از موضوع استثنا شده اند و شمول اهل کتاب در برخی احکام قابل بررسی است. روابط مسلمانانِ دوران صدر اسلام در شهر مدینه با غیر مسلمانان و نوع آمیختگی زندگانی آن ها با قبیله های دیگر مثل یهود بنی نضیر, بنی قریظه وأ با روابط جاری مسلمانان با غیر مسلمانان تفاوت های بسیار دارد
اگرچه در برخی از جهات شباهت نیز وجود دارد. آن چه اکنون به عنوان روابط بین المللی شناخته می شود ماهیتی مستقل و بسیار پیچیده یافته است اگرچه روابط عاطفی که در دوران صدر اسلام بین مسلمانان و غیر مسلمانان قهری و غیر ارادی می نمود امروز کمتر وجود دارد اما روابط فرهنگی, اقتصادی به شکلی گسترده اما بسیار طبیعی و در برخی موارد قهری و غیرقابل جداسازی گردیده است. مشخصه های روابط بین المللی در جهان امروز باید شناخته شود تا بتوان نسبت به آن از منظر دین داوری کرد. مشخصه های روابط بین المللی 1( روابط بین المللی هم اکنون از مرحله لازم حکومت عبور کرده و از ارکان و مصالح اداره جامعه و مدیریت سیاسی گردیده است. تا آن جا که حتی تصویر ذهنی از اداره نظام اجتماعی, سیاسی, بدون رابطه با جهان خارج غیرممکن و یا در نهایت بسیار دشوار است. 2( نوع و کیفیت روابط بین المللی آن چنان که از درون براساس مبانی و اصول پذیرفته شده ترسیم می گردد, از بیرون هم نمایانگر همان اصول و مشخصه ها است, و تحلیل گران از روابط برون مرزی هر کشوری مواضع و دیدگاه های اصولی و مورد احترام آن کشور را بازشناسی می کند. به
دیگر سخن, روابط بین المللی یک کشور تجسم و نمود ایده ها, آرمان ها, تفکر و روش مدیریت سیاسی آن کشور است, این نمود طبیعی خارجی است که نوع و سطح رابطه با جهان خارج از مرزها را در حکومت دینی با دشواری خاصی روبه رو می کند و می تواند زمینه ایجاد گرایش به شناخت و اصول و حقایق دین را در خارج فراهم نماید; چنان که می تواند نسبت به حقانیت و ماهیت دین ایجاد شبهه نماید. 3( از مشخصه های بسیار مهم در روابط بین المللی تأثیرگذاری متغیّرهای متنوعی است که حاکم بر روابط کشورها است, و این مسئله ای روشن است که هر کشور روابط خود را با دیگران براساس شرایط اجتماعی, سیاسی, فرهنگی مورد پذیرش خود مورد توجه قرار می دهد و این شرایط همیشه متأثر از عوامل متنوعی است که در حال پیدایش و زوال هستند. رشد اقتصادی, بحران سیاسی تغییر اقلیّت, اکثریت وأ بخشی از عواملی است که روابط کشورها را با دیگران مورد تأثیر و تغییر قرار می دهد. 4( اهداف و سطح روابط مانند اصلِ روابط بین المللی پیچیدگی و ظرافت هایی به همراه دارد و چه بسا در برخی موارد دشوارتر و دقیق تر باشد. روابط بین المللی در حکومت
دینی روابط بین المللی در حکومت اسلامی مانند ابعاد دیگر حکومت, اصول و شرایط خاصی دارد. امام خمینی در بیان مشخصه ها و اصول روابط بین المللی در حکومت دینی در پاسخ خبرنگار می فرمایند: (حکومت اسلامی, حکومتی است آزاد و مستقل و روابطش با شرق و غرب به یک نحو است, و اگر آن ها روابط حسنه داشته باشند, دولت اسلام هم با آن ها روابط حسنه دارد و اجازه نمی دهیم, کسی در مقدرات مملکت مان دخالت کند.)15 و در پاسخ به پرسش خبرنگار از جهت و تمایل روابط حکومت اسلامی می فرمایند: (حکومت ما, حکومت مستقل است, در صورتی که کشورها دخالتی در امور داخلی ما نداشته باشند, ما با آن ها روابط دوستانه داریم.)16 در پاسخ خبرنگار دیگری [از تغییر تعادل در روابط جهانی با انقلاب اسلامی و در نتیجه وقوع جنگ] امام می فرمایند: (ما امیدواریم که تعادل دنیا به خطر نیفتد برای این که ما به هیچ طرفی از دو طرف شرق و غرب تمایلی نداریم و ما با همه روابطی علی السواء داریم و با همه رفتاری عادلانه داریم, البته در صورتی که آن ها عدالت را در رابطه با ما رعایت کنند.)17 امام در این چند پاسخ کوتاه اصل روابط بین المللی
و محدوده آن را در حکومت اسلامی ترسیم فرمودند. در خصوص ماهیت روابط بین المللی نیز, کلام امام بسیار عمیق و قابل توجه است. ایشان در پاسخ به پرسش خبرنگاری که پرسید: (آیا شما قراردادهایی را که با کشورهای خارجی امضاء شده حفظ خواهید کرد?) فرمودند: (اولاً: ما از مضمون و مواد مندرج در این قراردادها اطلاعی نداریم; یعنی رژیم شاه هرگز ملت را از مفاد این قراردادها مطلع نکرده و از مردم ایران مخفی نگاه داشته است. ولیکن حکومت آینده آن ها را مجدداً مورد بررسی قرار می دهد و از آن ها آن چه را با منافع و مصالح ملت ما موافق نباشد, لغو می کند, ولی ما در نوسازی کشور از همه امکاناتی که دولت های خارجی مایل باشند در اختیار ما بگذارند, با حفظ آزادی و استقلال کشور, براساس احترام متقابل از آن امکانات استفاده می کنیم و قراردادهایی منعقد می نماییم.)18 امام در این بیانِ جامعِ خود, ماهیت روابط بین المللی را منطبق بر مصالح و منافع ملّی در حکومت دینی می دانند; به این معنا که مصالح و منافع ملی است که روابط بین المللی را در حکومت اسلامی شکل می بخشد. در این دیدگاه مصالح ملی, نوسازی کشور, آزادی و استقلال همیشه بر
روابط خارجی حکومت اسلامی حاکم است. امام در پاسخ به پرسش دیگری که: (آیا شما می خواهید ماندن تکنسین ها و مستشاران را در ایران ببینید?) فرموده اند: (در مورد هر یک از این گروه ها و نقش آن ها در ایران و میزان احتیاج کشور به آن ها حکومت آینده مطالعه و بررسی می کند و تصمیم می گیرد, حکومت آینده هیچ تعهدی جز در برابر ملت و حفظ منافع و مصالح آن ها ندارد.)19 مشخصه های مصالح ملی, آزادی و استقلال در مقام ثبوت و اثبات در دیدگاه امام, تعیین کننده مسیر و ماهیت روابط برون مرزی حکومت اسلامی اند. مصالح ملی و مصلحت نظام از اصول ثابت و غیرقابل تغییری است که در حکومت اسلامی همواره باید مورد توجه قرار گیرد که در تاریخ حکومت دینی جلوه های خاصی را از توان مندی دین در حلّ دشواری های اجتماعی سیاسی وأ به مرحله بروز و ظهور رسانده است. مصلحت نظام گرچه خود امری ثبوتی است اما مصادیق مختلف و متنوع آن در مقام اثبات گستره توجه و نگاه دین را به مقتضیات زمان و مکان در مدیریت اجتماعی و سیاسی به اثبات می رساند و این مصادیق خارجی عموماً ترکیبی از مقولات متفاوت و گاه متباین اند
و عموماً موضوعات عرفی هستند که با نظر عرف خاص مشخص می گردند و این از جمله مواردی است که سمت و سوی دین را در امور عرفی و اجتماعی مشخص می نماید. التبه مصالح ملی و مصلحت نظام در اندیشه و حکومت دینی تعریفی خاص و حدود آن متناسب با اهداف و فلسفه دین و حکومت دینی است و با مصالح ملی در حکوت های غیر دینی تفاوت دارد و این تفاوت به مفهوم محدودیت مصالح در دین نیست. در اندیشه دینی مصالح ملی و مصلحت نظام دایره گسترده ای دارد, چنان که منزلت و جایگاه خاصی را هم داراست و امام در اهمیت و نقش مصلحت نظام در حکومت فرموده اند: (مصلحت نظام از امور مهمه ای است که گاهی غفلت از آن موجب شکست اسلام عزیز می گردد, امروز جهان اسلام نظام جمهوری اسلامی ایران را تابلوی تمام نمای حلّ معضلات خویش می دانند, مصلحت نظام و مردم از امور مهمه ای است که مقاومت در مقابل آن ممکن است اسلام پابرهنگان زمین را در زمان های دور و نزدیک زیر سؤال ببرد.)20 امام در حالی که از یک سو روابط بین المللی حکومت اسلامی و محدوده آن را بر اساس مصالح ملّی و مصلحت نظام می
دانند و از سویی دیگر مصلحت نظام را امری مهم که گاهی غفلت از آن موجب شکست اسلام عزیز می گردد, اصول حاکم بر روابط بین المللی را در حکومت دینی مورد توجه قرار داده و با استناد به آیه ای از قرآن می فرمایند: (قرآن می گوید: هرگز خدای تبارک و تعالی سلطه ای برای غیر مسلم بر مسلم قرار نداده است. هرگز نباید یک همچو چیزی واقع شود, یک تسلطی, یک راهی, اصلاً یک راه نباید پیدا بکند: لن یجعل اللّه للکافرین علی المؤمنین سبیلاً; اصلا راه نباید داشته باشند این قدرت های فاسد بر مسلمین.)21 این اصلِ حاکم و جاری است که روابط بین المللی را درحکومت اسلامی بسیار دقیق و حساس می نماید. از یک سو روابط بین المللی ضرورت حکومت, از سوی دیگر محدوده روابط مصلحت نظام و مصالح ملی و شرط حاکم حساسیت بر راه های ورود و سلطه
کافران بر مسلمانان. این موضوع پیچیده که ابعاد متفاوتی هم دارد چنان که گذشت همواره باید در حکومت اسلامی با پژوهش و تجزیه و تحلیل جامع و جهانی به دور از شتاب زدگی و نگاه تاریخی به گذشته ها انجام گیرد, چرا که در این سوی موضوع مصلحت اسلام و مسلمانان باید بدون هیچ تسامح و غفلت مورد توجه قرار گیرد و در آن سوی مصلحت نباید راه سازی برای سلطه کافران نماید. و این از مصادیق روشن باب تزاحم است که به تناسب ابعاد موضوع باید نخبگان هر بخش دیدگاه های خود را ارائه دهند و مجموعه ای از نخبگان با جمع نگری و ارزیابی آن ها اهم و مهم را در مسئله تبیین نموده و تشخیص دهند. این حرکت کارشناسانه هیچ گاه نباید متوقف شود و هر لحظه باید از انطباق حکم بر موضوع اطمینان حاصل شود, چرا که بر روابط بین المللی عوامل متعددی هر لحظه تأثیر می گذارد; به تعبیر دیگر, چون روابط بین المللی همیشه در حال دگرگونی است ا ین موضوع همیشه متغیّر باید در حال پیگیری و شناخت باشد تا نسبت به ترتیب حکم بر آن موضوع صدق ترتب حکم بر موضوع خودش بنماید.
: 1. صحیفه نور, ج11, ص26.
فصلنامه علوم حدیث، شماره 14 مهریزی، مهدی شخصیت هاى بزرگ که از جامعیت علمى و عملى برخوردارند، به سختى شناخته مى شوند; زیرا غالبا یک جنبه از علوم یا رفتار و خصلت هایشان، سبب پنهان ماندن دیگر زوایا و ابعاد شخصیتى آنان مى گردد. امام خمینى(ره) در دوران معاصر از معدود اندیشمندان، نظریه پردازان و مصلحانى است که بعد سیاسى او حجاب دیگر ابعاد شخصیت وى شده است. بسیارى از پیروان ایشان در داخل کشور و نیزارادتمندان وى در فراسوى مرزها و همچنین بسیارى مراکز علمى،از افکار و اندیشه هاى او بى خبرند و او را تنها سیاستمدار ویا حداکثر مصلحى مى دانند که در بیدارى مسلمانان کوشید وتوانست با همدلى و همراهى امتى غیور و فهیم، نظامى ریشه داررا سرنگون سازد. یکصدمین سال میلاد امام که (سال امام خمینى) نامگذارى شد، فرصتى بود تا اندکى از زوایاى علمى آن بزرگمرد، نمایانده شود.فصلنامه علوم حدیث نیز به پاس ارج نهادن به خدمات امام(ره) به سنت و حدیث، شماره اى را به دیدگاه هاى حدیثى ایشان اختصاص داد، بدان امید که در معرفى چهره علمى آن عالم حدیث شناس، سهیم باشد. امام خمینى علاوه بر شرحهایى که بر احادیث نگاشت (از قبیل: چهل حدیث، شرح حدیث جنود عقل و جهل، شرح دعاى سحر)، دیدگاه هاى ارزنده اى نیز در زمینه علوم حدیث، در
لابه لاى نوشته هاى اصولى، فقهى، عرفانى و حتى سخنرانى هاى خویش مطرح ساخته است که گردآورى آنها مى تواند درآمدى بر مکتب حدیثى او باشد. دراین ویژه نامه، همکاران علمى مجله تلاش کرده اند هر کدام به گوشه اى از این دیدگاه ها بپردازند، مانند: 1 دیدگاه هاى فقه الحدیثى امام(ره)، 2 آراى رجالى امام(ره)، 3 نگاه امام(ره) به کتابهاى حدیثى، 4 معرفى شرحهاى امام(ره) بر روایات، و... این مقاله عهده دار مبحث اول است و مى کوشد فقه الحدیث را ازنگاه امام خمینى بکاود و با ارائه نمونه هاى عینى از لابه لاى آثار و گفته هاى ایشان به معرفى روش تحقیق او در دانش فقه الحدیث بپردازد. سردبیر قواعد فقه الحدیث در نگاه امام(ره) فقه الحدیث که همان دانش فهم روایات و شرح و تفسیر آنهاست،اصول و قواعدى دارد. هر کس که به شرح و تفسیر روایات رو کند،مى باید بر این قواعد واقف باشد; گرچه آن را مدون نکرده و درآغاز اثر علمى خویش، بدان نپرداخته باشد. بدین جهت، ما بر این باوریم که مى توان مسلک شارحان حدیث را در فقه الحدیث، ازشروح آنان به دست آورد; چنانکه مى توان مسلک فقها را در فقه الحدیث، از کتب فقهى و اصولى آنان استخراج نمود. بر این پایه، با مرورى اجمالى بر کتب فقهى،
اصولى، عرفانى وشرح الحدیث امام(ره) اصول و قواعدى را در فقه الحدیث به دست آوردیم، بدین شرح: 1. فهم حدیث برپایه فهم محاورات عرفى; 2. قاعده وضع الفاظ براى روح معنا; 3. توجه به بعد اجتماعى پیامبر(ص) و ائمه(ع); 4. ارشاد روایات به امور عقلایى; 5. توجه به نقد محتوایى حدیث; 6. پرهیز از جمود در فهم اخبار; 7. توجه به تحولات زمانى و مکانى در فهم حدیث; 8. شناخت روش هاى جمع بین اخبار متعارض. اینک به شرح هر یک از اصول یاد شده با ذکر نمونه ها و تبیین تاثیر هریک در فقه الحدیث مى پردازیم. یک. فهم حدیث برپایه فهم محاورات عرفى امام(ره) بر این باور است که محاورات کتاب و سنت، بر پایه عرف است و شارع، جز عرف، رویه اى در القاى سخن خود ندارد. از این رو، فقیه و مجتهد، براى آنکه بتواند مراد کتاب و سنت را به درستى فهم کند، باید با این محاورات، آشنایى و انس داشته باشد: و منه الانس بالمحاورات العرفیه و فهم الموضوعات العرفیه مماجرت محاوره الکتاب والسنه على طبقها والاحتراز عن الخلط بین دقائق العلوم والعقلیات الدقیقه و بین المعانى العرفیه العادیه، فانه کثیرا ما یقع الخطاء لاجله کما یتفق کثیرا لبعض المشتغلین بدقائق العلوم، حتى اصول الفقه بالمعنى الرائج فى اعصارنا، الخلط بین المعانى العرفیه السوقیه الرائجه بین اهل المحاوره
المبنى علیها الکتاب والسنه والدقائق الخارجه عن فهم العرف، بل قد یقع الخلط لبعضهم بین الاصطلاحات الرائجه فى العلوم الفلسفیه او الادق منها و بین المعانى العرفیه فى خلاف الواقع لاجله. (1) یکى از شرایط اجتهاد، انس با محاورات عرفى و فهم موضوعات آن است; چرا که روش کتاب و سنت، محاوره بر طبق آن است. همچنین ازدیگر شرایط اجتهاد، پرهیز از اختلاط بین مفاهیم عقلى دقیق ومعانى عرفى است; چرا که از این راه، خطاى بسیار رخ مى دهد;چنانکه براى بسیارى از دانش آموختگان مباحث عقلى و حتى اصول فقه (با معناى امروزى اش) ، خلط میان معانى عرفى متداول میان مردم (که مبناى کتاب و سنت است) با دقت هاى بیرون از فهم عرف،اتفاق افتاده است; بلکه برخى با خلط اصطلاحات فلسفى و عرفانى با معانى عرفى، به همین اشتباه دچار شده اند. ایشان در جاى دیگر گفته است: ان الشارع لایکون فى القاء الاحکام على الامه الا کسائر الناس وتکون محاوراته و خطاباته کمحاورات بعض الناس بعضا، فکما ان المقنن العرفى اذا حکم بنجاسه الدم لا یکون موضوعها الا مایفهمه العرف مفهوما و مصداقا، فلا یکون اللون دما عنده و لیس موضوعا لها، کذلک الشارع بالنسبه الى قوانینه الملقاه الى العرف فالمفهومات عرفیه، و تشخیص مصادیقها ایضا کذلک. (2) شارع در القاى احکام بر امت، مانند یکى
از مردمان است. محاوره و خطاب او مانند محاوره مردمان با یکدیگر است; همان گونه که قانونگذار عرفى اگر به نجس بودن خون حکم راند، موضوع آن سخن در مفهوم و مصداق، همان است که عرف داورى مى کند. از این رو،رنگ را خون نمى داند و رنگ، موضوع نجاست قرار نمى گیرد. همچنین است شارع در قوانینى که به عرف القا کرده است; مفاهیم احکامش عرفى است و شناسایى مصداقش نیز موکول به عرف است. ایشان این مطلب را در موارد دیگر نیز گوشزد کرده است. (3) تاثیر این قاعده در فهم روایات فقهى، جاى تردید ندارد; گرچه بعید به نظر مى رسد غرض ایشان، تعمیم این اصل به روایات اعتقادى و معارف هم باشد. دو. قاعده وضع الفاظ براى روح معنا یکى از اصولى که در فهم روایات اعتقادى و معارف دینى کلید حل بسیارى از مشکلات شمرده مى شود، توجه به این نکته است که الفاظ براى روح معنا وضع شده اند. به این نکته مبنایى، تعدادى از محدثان و اندیشمندان اسلامى، در شرح و تفسیر نصوص دینى تصریح نموده اند که مى توان از جمله آنها فیض کاشانى (4) و علامه طباطبایى (5) را نام برد. امام خمینى نیز بر این نکته تاکید کرده است: هل بلغک اشارات الاولیاء وکلمات العرفاء(رض) ان الالفاظ وضعت لارواح المعانى و حقائقها؟ و هل
تدبرت فى ذلک؟ ولعمرى ان التدبر فیه من مصادیق قوله(ع): (تفکر ساعه خیر من عباده ستین سنه); فانه مفاتیح المعرفه واصل اصول فهم الاسرار القرآنیه. ومن ثمرات ذلک التدبر کشف حقیقه الانباء و التعلیم فى النشات والعوالم. (6) آیا سخن عارفان و رهیافتگان به تو رسیده که (واژه ها براى روح معنا و حقیقت آن وضع شده اند»؟ و آیا در این مطلب درنگ کرده اى؟ به جانم سوگند که اندیشه کردن در این سخن، از نمونه هاى برجسته این حدیث است که (یک ساعت اندیشه از شصت سال عبادت برتر است); زیرا که این نکته کلید معرفت و اساس فهم اسرار ورموز قرآنى است و از نتایج آن، روشن شدن حقیقت (انباء) و(تعلیم) در عوالم گوناگون است. علامه طباطبایى پس از تبیین این قاعده چنین نتیجه گیرى کرده است: فکان ینبغى لنا ان نتنبه ان المدار فى صدق الاسم اشتمال المصداق على الغایه والغرض ، لاجمود اللفظ على صوره واحده، فذلک مما لامطمح فیه البته; ولکن العاده والانس منعانا ذلک، و هذا هو الذى دعى المقلده من اصحاب الحدیث من الحشویه والمجسمه ان یجمدواعلى ظواهر الایات فى التفسیر، ولیس فى الحقیقه جمودا على الظواهر، بل هو جمود على العاده والانس. (7) سزاوار است که آگاه شویم که معیار در صدق اسمها، مشتمل بودن مصداق بر غایت و غرض است، نه آنکه لفظ
را بر صورتى واحد وشکلى خاص، منحصر سازیم که دستاوردى ندارد. البته عادت و انس،مانع این تعمیم مى شود و همین، سبب شده که درمیان اصحاب حدیث،مقلدان (یعنى حشویه و مجسمه)، در تفسیر آیات قرآنى جمود ورزندو این در واقع تمسک به ظاهر آیه نیست; بلکه جمود ورزى بر عادت و انس است. فیض کاشانى نیز بر پایه همین قاعده، صراط، میزان، قلم، لوح و... را شرح کرده است. (8) سه. توجه به بعد اجتماعى پیامبر(ص) و ائمه(ع) تمام روایات صادر شده از پیامبر و ائمه(ع)، تبلیغى و بیان کننده حکم خدا نیستند; بلکه دسته اى از فرمانهاى رسیده، ازمنصب و مقام ولایت امرى آنان صادر گشته است. روشن است که دسته اول، ثابت و جاودانه و براى همه زمانهاست; اما دسته دوم به شرایط و موقعیت هاى ویژه بسته است. برپایه همین قاعده، پاره اى از تعارضها در سیره و رفتار معصومان و نیز در موضعگیرى هاى متفاوت آنان، حل مى گردد. امام خمینى(ره) بر این نکته التفات داشت و آن را در فهم روایات و استنباطهاى فقهى به کار مى گرفت. وى براى پیامبر(ص)، به سه منصب معتقد بود: تبلیغ احکام، رهبرى جامعه و قضاوت که همین منصبها به امامان معصوم(ع) منتقل شده است. ایشان بر پایه این تقسیم، حدیث (لاضرر) را حکم سلطانى و حکومتى مى داند: [در
حدیث «لاضرر»] احتمال چهارمى است که به نظر من رسیده است ودر سخن دیگر عالمان ندیده ام، و آن این است که نهى در این حدیث، به معناى نهى الهى نیست تا حکمى الهى باشد، مانند حرمت نوشیدن شراب و حرمت قمار; بلکه به معناى نهى حکومتى است که ازپیامبر(ص) به عنوان رئیس حکومت و دولت صادر شده است، نه به عنوان بیان کننده احکام شریعت. (9) وى براساس همچنین قاعده فرموده است در روایات، هر کجا واژه هاى(قضى)، (امر) و (حکم) آمده است، به همان معناى حکم حکومتى است. (10) سپس مى فرماید که از این دسته، در روایات ما بسیار است و نمونه هایى را بدین شرح مى آورد: (11) قال رسول الله(ص): انما اقضى بینکم بالبینات والایمان. (12) رسول خدا(ص) فرمود: میان شما با بینه و سوگند، داورى مى کنم. عن امیرالمؤمنین(ع) قال: کان رسول الله(ص) یحکم بین الناس بالبینات و الایمان. (13) امیرمومنان(ع) فرمود: رسول خدا(ص) میان مردم با شاهد و قسم داورى مى کرد. عن ابى عبدالله(ع) قال: کان رسول الله(ص) یقضى بشاهد واحد مع یمین صاحب الحق. (14) امام صادق(ع) فرمود: رسول خدا با یک شاهد و قسم مدعى، داورى مى نمود. ان رسول الله(ص) قد قضى بشاهد و یمین. (15) رسول خدا با یک شاهد و یک قسم، داورى کرد. اجاز رسول
الله(ص) شهاده شاهد مع یمین طالب الحق. (16) رسول خدا گواهى یک شاهد را با قسم مدعى طالب حق، مجاز شمرد. عن ابى جعفر(ع) قال: لو کان الامر الینا اجزنا شهاده الرجل الواحد اذا علم منه خیر مع یمین الخصم فى حقوق الناس; فاما ماکان من حقوق الله عز وجل او رویه الهلال، فلا. (17) امام باقر(ع) فرمود: اگر حکومت دست ما بود، شهادت یک مرددرستکار را با سوگند خصم در مسائل حقوق مردم مى پذیرفتیم; امادر حقوق خداوند و دیدن ماه، چنین نمى کنیم. ان النبى(ص) قضى فى هوائر النخل ان یکون النخله والنخلتان للرجل فى حائط الاخر، فیختلفون فى حقوق تلک، فقضى فیها ان لکل نخله من اولئک من الارض مبلغ جریده من جرائدها حین یعدها. (18) رسول خدا(ص) نسبت به باغهاى خرما که یک نفر یک درخت یا دو درخت خرما در ملک دیگرى دارد و اختلافى نزد آنان پیدا مى شود، چنین داورى کرد: براى هر درختى به اندازه اى که شاخه هایش در روزفروش گسترده است، زمین اختصاص مى یابد. قضى النبى(ص) فى رجل باع نخلا، واستثنى علیه نخله، فقضى له رسول الله(ص) بالمدخل الیها والمخرج منها و مدى جرائدها. (19) رسول خدا(ص) نسبت به کسى که باغ خرمایى را فروخت و یک درخت رااستثنا کرد، چنین داورى فرمود که راه رفت و آمد
و مقدارى که شاخه هاى آن گسترده است، از آن فروشنده است. قضى رسول الله(ص) فى سیل وادى مهزور للزرع الى الشراک وللنخل الى الکعب، ثم یرسل الماء الى اسفل من ذلک. (20) رسول خدا نسبت به آبیارى زمینهاى سست، داورى کرد که براى زراعتها آب را نگه دارند تا به بندکفش برسد و براى درختهاى خرما تا آب به روى پا برسد و سپس آب را رها کنند. ان رسول الله(ص) قال: اقتلوا المشرکین واستحیوا شیوخهم وصبیانهم. (21) رسول خدا(ص): مشرکان را بکشید و پیران و کودکان آنها را زنده بگذارید. کان رسول الله اذا اراد ان یبعث سریه دعاهم، فاجلسهم بین یدیه،ثم یقول: سیروا بسم الله وبالله و فى سبیل الله و على مله رسول الله(ص) لاتغلوا ولا تمثلوا، ولا تغدروا، ولا تقتلوا شیخافانیا ولا صبیا و لا امراه، ولا تقطعوا شجرا الا ان تضطرواالیها. (22) هرگاه رسول خدا گروهى را براى نبرد مى فرستاد، آنان را نزد خودمى نشاند و مى فرمود: با نام خدا و استعانت از او و براى او وبر سنت پیامبرش حرکت کنید. مردمان را زنجیر نکنید; کسى رامثله نکنید; در نبرد، مکر و فریب به کار نبندید; پیران،کودکان و زنان را مکشید و درختان را قطع نکنید، مگر ناچارشوید. ان امیرالمؤمنین(ع) کان یامر فى کل موطن فیه عدونا، فیقول: لاتقتلوا
القوم حتى یبدووکم، فانکم بحمدالله على حجه، وترککم ایاهم حتى یبدووکم حجه اخرى لکم; فاذا هزمتموهم فلاتقتلوا مدبرا، ولا تجهزوا على جریح، ولا تکشفوا عوره ولا تمثلوابقتیل. (23) امیرمومنان به هنگام نبرد مى فرمود: شما نبرد را آغاز نکنید،مگر آنکه آنان شروع کنند. شما بحمدالله براى جنگ، حجت وبرهان دارید و شروع آنان به نبرد، برهانى دیگر براى شما خواهدبود. هنگامى که آنان را شکست دادید آنهایى را که به جنگ پشت کرده اند، مکشید. مجروحان را مکشید. کشته ها را برهنه مسازید وآنان را مثله منمایید. چهار. ارشاد روایات به امور عقلایى بدون تردید، مضمون برخى از روایات، تایید روش هاى عقلا در زندگى است. در این گونه موارد، اگر بدین نکته توجه نشود، آن روایت به درستى فهم نخواهد شد. یکى از نمونه هایى که در نوشته هاى امام خمینى بر آن تاکیدشده، روایات مربوط به قرعه و مصادیق آن است، مانند: «کل مجهول ففیه القرعه; (24) در هر ناشناخته اى، قرعه به کار مى رود» و «ان القرعه لکل امر مشتبه; (25) در هر امر مشتبهى قرعه به کار مى رود». روایتهاى بسیارى در این زمینه وارد شده و مصادیق فراوانى برایش ذکر گردیده که امام، آنها را استقصا کرده است. (26) ایشان پس از ذکر روایات مى گوید فقیهان در فهم این روایات،
به مشکل برخورده اند; چرا که روایتهاى عام، تخصیص بسیار دارد و هرجا تخصیص فراوان باشد ، صادر شدن عام، امرى مستهجن است. ازاین رو، عمومات مربوط به قرعه را از حجیت انداخته اند. (27) امام خمینى با توجه دادن به نکته اى این مشکل را حل کرده وفرموده است: قرعه امرى عقلایى است و یکى از راههاى حل منازعات است، در جایى که رجحان در میان نباشد و نزاع در حقوق الناس باشد. این امر،از دیرباز در میان مردم رایج بوده است. (28) بنابراین، روایات مربوط به قرعه، ناظر به همین امر عقلایى است وعمومى فراتر از آن ندارد تا مستلزم تخصیص مستهجن گردد. (29) خلاصه نظر ایشان، آن است که روایات قرعه، در مقام بیان امرى تعبدى نیست تا با مشکل یاد شده روبه رو گردیم; بلکه تاکید وتایید امرى عقلایى است و فراتر از آن، عمومیتى ندارد. پنج. توجه به نقد محتوایى حدیث ارزیابى صدور حدیث و انتساب آن، همیشه برپایه سند و رجال حدیث نیست; چرا که جاعلان و وضع کنندگان تلاش مى کردند دروغهاى خود رادر قالبى عالم پسند ارائه کنند. از این رو، بجز توجه به اسنادو رجال، باید به محتوا نیز نظر داشت و محتوا را بر قرآن و سنت قطعى، عقل مسلم و تاریخ قطعى عرضه کرد و
سپس در درستى ونادرستى آن، داورى نمود. غفلت از این امر، بسیارى از علما رالغزانده و سبب ارائه چهره مشوه و ناهمگونى از سنت معصومان(ع)گشته است. امام خمینى به این اصل، توجه کامل داشت و آن را به نیکى ودرستى در فهم حدیث به کار مى گرفت. در اینجا به چند نمونه اشاره مى شود: 1. در حرمت ربا تردید نیست; چرا که قرآن با قاطعیت به طرد آن پرداخته و روایات فروانى نیز در طرد و ذم آن نقل شده است; امادر لابه لاى روایات به احادیثى بر مى خوریم که به گونه اى راه فرار از ربا را تعلیم مى دهند و چگونگى خلاصى جستن از آن را مى آموزند، مانند: عن محمد بن اسحاق بن عمار، قال، قلت لابى الحسن(ع): یکون لى على الرجل دراهم، فیقول اخرنى بها وانا اربحک، فابیعه جبه تقوم على بالف درهم بعشره آلاف درهم او قال بعشرین الفا و اوخره بالمال. قال(ع): (لاباس). (30) محمد بن اسحاق گوید، به امام کاظم(ع) گفتم از مردى چند درهم طلبکارم و او از من مهلت مى خواهد که در برابر، سودى به من بدهد. من هم پوستینى که هزار درهم مى ارزد، به او به ده هزاریا بیست هزار درهم مى فروشم و به او مهلت مى دهم.امام(ع)فرمود: «مانعى ندارد». امام خمینى با تاکید بر آیات
قرآنى در طرد ربا و نیز قاعده عدالت، این روایات را نمى پذیرد و مى گوید: ان قوله تعالى: «وان تبتم فلکم رووس اموالکم لاتظلمون ولاتظلمون»ظاهر فى ان اخذ الزیاده عن راس المال ظلم فى نظر الشارع الاقدس و حکمه فى الجعل ان لم نقل بالعلیه، و ظاهر ان الظلم لایرتفع بتبدیل العنوان مع بقاء الاخذ على حاله، و قدمرت ان الروایات الصحیحه و غیرها عللت حرمه الربا بانه موجب لانصراف الناس عن التجارات واصطناع المعروف و ان العله کونه فسادا وظلما. (31) این سخن خداوند که «سرمایه از آن شماست، بدون آنکه ستم کنید یامورد ستم قرار گیرید)، دلالت دارد بر اینکه گرفتن زیاده بر اصل مال، از دیدگاه شارع، ظلم و ستم است و همین ظلم و ستم، حکمت تحریم یا علت آن است. این ستم، با تبدیل عنوان از میان نمى رود. همچنین گفته شد که روایات صحیح، حرمت ربا را چنین تعلیل کرد که ربا سبب رویگردانى مردم از معاملات و کار نیک است و علت آن، این است که ربا فساد و ظلم است. امام(ره) بر همین پایه مى گوید روایات حیله، جعلى اند و جهت مشوه ساختن چهره معصومان(ع) جعل شده اند: ولااستبعد ان تکون تلک الروایات من دس المخالفین لتشویه سمعه الائمه الطاهرین. (32) بعید نمى دانم که این احادیث، براى تیره ساختن چهره امامان پاک(ع) جعل
شده باشد. 2. محبت به اولیاى الهى و اعتقاد به مناقب و فضایل آنان، باانحرافى به نام غلو همراه شده است. این پدیده تاریخى، از دوره هاى نخستین تاریخ اسلام شکل گرفته و هنوز نیز باقى است. این دوستى افراطى، سبب شده که گاه، چهره اى ناموزون و غیر معقول از پیشوایان به نمایش گذارده شود. یکى از این نمونه هاروایتهایى است که در تفسیر آیه «انما ولیکم الله» (33) وارد شده است، مانند: عن ابى عبدالله(ع) فى قول الله عزوجل: «انما ولیکم الله ورسوله...» و کان امیرالمؤمنین فى صلوه الظهر و قد صلى رکعتین وهو راکع و علیه حله قیمتها الف دینار و کان النبى(ص) اعطاهاایاه و کان النجاشى اهداها له، فجاء سائل فقال: (السلام علیک یاولى الله و اولى بالمؤمنین من انفسهم! تصدق على کل مسکین»; فطرح الحله الیه واومى بیده الیه ان احملها. (34) امام صادق(ع) در تفسیر آیه (انما ولیکم الله...)فرمود:... امیرمومنان، نماز ظهر مى گزارد. دو رکعت از آن را به جا آورده بود و در رکوع بود. بر او پارچه اى بود که هزار دینار [هزارمثقال طلا] ارزش داشت و پیامبر(ص) آن را به وى هدیه داده بود وآن را نجاشى به رسول خدا هدیه کرده بود. سائلى آمد و گفت:«درود بر تو اى دوست خدا و اى کسى که بر مومنان از
خودشان سزاوارترى! به درماندگان کمک کن». او پارچه را از خود افکند واشاره کرد که آن را بردار. امام خمینى در نقد این روایات، با تکیه بر شواهد تاریخى وشخصیت ملکوتى حضرت امیر(ع) گفته است: شما ملاحظه کنید که یک نفر که خلیفه مسلمین است، زمامدار اموراست، این، چه وضعى داشته است. در حالى که خلیفه است، مى خواهدنماز جمعه بخواند، لباس زیادى ندارد. مى رود بالاى منبر، آن لباس که دارد، حرکت مى دهد به حسب نقل تا خشک بشود. دو تالباس ندارد. (35) یک کفشى را که خودش وصله مى کرده است، کفاشى مى کرده است، ازش مى پرسند،حضرت مى فرماید که: این کفش، چقدر ارزش دارد؟ مى گوید: هیچ! مى گوید که: «امارت بر شما هم، خلافت هم، در نظرمن، مثل این کفش و پایین تر از این کفش است، مگر اینکه اقامه عدالت کنم». شما کجا سراغ دارید که یک نفر، خلیفه باشد و وضعش این طور باشد؟حضرت امیر سلام الله علیه حقیقتا مظلوم است و مظلوم بوده است; حتى در بین شیعیان هم مظلوم است. وقتى مى خواهند تعریف کنند از حضرت امیر، تعریف مى کنند به چیزهایى که برخلاف واقع است و توهین به حضرت است. مثلا مى گویند که انگشترش را که مى خواسته هدیه بدهد به فقیر، قیمتش خراج شامات بوده
است! آن کسى[که] لباسش آن است، انگشتر مى پوشد که قیمتش خراج [شامات]باشد؟ ! این یک دروغى است که اگر روایت هم داشته باشد، دروغ است در صورتى که ندارد . (36) شش. پرهیز از جمود در فهم اخبار تدبر و تعقل در فهم حدیث، آن است که با در نظر داشتن حریم وحصار روایت، با آن از سر سادگى و بلاهت برخورد نشود; بلکه بااین اعتقاد در فهم آن تلاش شود که: گویندگان حدیث، انسانهایى حکیم، دوراندیش، انسان شناس و آگاه به پیدا و پنهان هستى بوده اند. همچنین دانسته شود که مخاطب آنان، همه انسانها در تمامى اعصار هستند و در میان اینان، فرزانگان، نابغه ها و... خواهندبود. این اصل، دو آفت دارد: یکى اجتهاد در برابر نصوص است که به معناى لاابالیگرى در برخورد با نص، بغى فکرى بر متن دینى، مقدم داشتن راى بر شرع و تجاوز از شریعت است. آفت دوم، تحجر و جمود است که خطر آن، کمتر از آفت اول نیست;چرا که تحجر، به ناکامى دین در اداره زندگى مى انجامد و ازدین، چهره اى خشن، غیر قابل انعطاف درونى و بى توجه به واقعیت هاى وجود آدمى، نشان خواهد داد. امام خمینى بر پرهیز از خطر تحجر و جمود، تاکید کرده و در فقه نیز بدان ملتزم بوده است. ایشان در
پاسخ به نامه یکى ازشاگردان خود چنین نگاشت: این جانب، لازم است از برداشت جناب عالى از اخبار و احکام الهى اظهار تاسف کنم. بنابر نوشته جناب عالى، زکات، تنها براى مصارف فقرا و سایر امورى است که ذکرش رفته است و اکنون که مصارف به صدها مقابل آن رسیده، راهى نیست; و رهان در سبق ورمایه مختص است به تیر و کمان و اسب دوانى و امثال آن که در جنگهاى سابق به کار گرفته مى شده است و امروز هم تنها در همان موارد است; وانفال که بر شیعیان تحلیل شده است ، امروز هم شیعیان مى توانند بدون هیچ مانعى با ماشین هاى کذایى، جنگلها را از بین ببرند و آنچه را که باعث حفظ و سلامت محیط زیست است، نابود کنندو جان میلیون ها انسان را به خطر بیندازند و هیچ کس هم حق نداشته باشد مانع آنها باشد. منازل و مساجدى که در خیابان کشى ها براى حل معضل ترافیک و حفظ جان هزاران نفر مورد احتیاج است، نباید تخریب کرد و امثال آن. و بالجمله، آن گونه که جناب عالى از اخبار و روایات برداشت دارید، تمدن جدید، بکلى باید از بین برود و مردم، کوخ نشین بوده و یا براى همیشه در صحراها زندگى نمایند. (37) در پایان همین نامه نیز فرموده است: از جناب عالى که
فرد تحصیلکرده و زحمت کشیده اى مى باشید، توقع نبود که این گونه برداشت کرده و آن را به اسلام نسبت دهید. شماخود مى دانید که من به شما علاقه داشته و شما را مفید مى دانم;ولى شما را نصیحتى پدرانه مى کنم که سعى کنید تنها خدا را درنظر بگیرد و تحت تاثیر مقدس نماها و آخوندهاى بى سواد واقع نشوید; چرا که اگر بناست با اعلام و نشر حکم خدا به مقام وموقعیتمان نزد مقدس نماهاى احمق و آخوندهاى بى سواد صدمه اى بخورد، بگذارید هرچه بیشتر بخورد. (38) امام(ره) در این نامه بجز تاکید بر پرهیز از جمود در فهم روایات و اینکه این امر به ناکامى دین در اداره زندگى مى انجامد، به سه مورد اشاره کرده است که به اجمال، بدان اشاره مى شود: 1( مصرف زکات. در آیات قرآنى و احادیث، براى مصرف زکات، مواردى مشخص ذکر شده که عبارت اند از: انما الصدقات للفقراء والمساکین و العاملین علیها والمولفه قلوبهم و فى الرقاب والغارمین و فى سبیل الله وابن السبیل فریضه من الله. (39) صدقات، تنها به تهیدستان و بینوایان و متصدیان [گردآورى و پخش]آن، و کسانى که دلشان به دست آورده مى شود، و در [راه آزادى]بردگان، و وامداران، و در راه خدا، و به در راه مانده، اختصاص دارد. [این] به عنوان
فریضه از جانب خداست. و روایات در شرح این آیه و موارد آن، بسیار است که از ذکر آنهاصرف نظر مى شود. (40) 2( سبق ورمایه. در روایات، موارد شرط گذارى در مسابقات، منحصرشده به تیراندازى، اسب سوارى، و شنا: عن ابى عبدالله(ع): لاسبق الا فى خف او حافر او نصل، یعنى النضال. (41) امام صادق(ع) فرمود: [شرط گذارى] در مسابقه جایز نیست، مگر درشترسوارى، اسب دوانى و تیراندازى. قال رسول الله(ص): لا سبق الا فى حافر
او نضل او خف. (42) رسول خدا فرمود: [شرط گذارى] در مسابقه جایز نیست، مگر در اسب دوانى، تیراندازى و شتر سوارى. 3( تحلیل انفال بر شیعیان در عصر غیبت. مطابق پاره اى روایات،انفال، در عصر غیبت بر شیعیان حلال شده و همگان مى توانند ازآن بهره برند: عن ابى جعفر(ع) ... قال: یا نجیه، ان لنا الخمس فى کتاب الله ولنا الانفال، ولنا صفو الله... اللهم انا قد احللت ذلک لشیعتنا. (43) امام باقر(ع) فرمود: اى نجیه! خمس بر حسب آیات قرآنى از آن ماست. انفال از آن ما است. سهم خداوند از آن ماست... بارخدایا همه آنها را براى پیروان خود حلال کردیم. عن الصادق(ع):... و کل ما کان فى ایدى شیعتنا من الارض فهم فیه محللون و محلل لهم ذلک الى ان یقوم قائمنا. (44) امام صادق(ع) فرمود: هر زمینى که در دست شیعیان ما باشد، براى آنان هلال است تا زمانى که قائم ما به پاخیزد. بجز این سه مورد، موارد دیگرى نیز در آثار امام به چشم مى خوردکه بدان اشاره مى شود. 4( شطرنج. در روایات متعددى بازى با شطرنج تحریم شده است،مانند: عن الصادق(ع): ... و ذلک انما حرم الله الصناعه التى هى حرام کلها، التى یجىء منها الفساد محضا نظیر البرابط و المزامیر و الشطرنج. (45) امام صادق(ع): ... خداوند، ابزارى را که
بجز فساد، بهره اى ازآنها برده نمى شود، حرام کرده است، مانند بربط و نى و شطرنج. عن ابى عبدالله(ع): النرد والشطرنج والاربعه عشر بمنزله واحدوکل ما قومر علیه فهو میسر. (46) امام صادق(ع) فرمود: نرد، شطرنج و بازى چهارده گانه، مانند هم اندو هرچه با آن برد و باخت شود، آن، میسر است و حرام مى باشد. مشهور فقها، از این روایات، خصوصیت را استفاده مى کنند و بازى با شطرنج را حرام مى دانند، گرچه وسیله قمار نباشد; اما امام خمینى از این جمود، فراتر رفته و در پاسخ سوالى درباره شطرنج فرموده است: سؤال: اگر شطرنج، آلت قمار بودن خود را به طور کلى از دست داده باشد و چون امروز تنها به عنوان یک ورزش فکرى از آن استفاده گردد، بازى با آن، چه صورتى دارد؟ جواب: بر فرض مذکور، اگر برد و باختى در بین نباشد، اشکال ندارد. (47) 5( ابزار اجراى قصاص. مشهور فقها، براساس پاره اى روایات،معتقدند که قصاص باید با شمشیر اجرا گردد; چرا که در روایات چنین آمده است، مانند: ان رسول الله(ص) قال: لاقود الا بالسیف. (48) پیامبر(ص) فرمود: قصاص، جز با شمشیر نیست. سالنا ابا عبدالله(ع) عن رجل ضرب رجلا بعصا فلم یقلع عن الضرب حتى مات، ایدفع الى ولى المقتول فیقتله؟ قال: نعم ولکن لایترک یعبث به، ولکن یجیز علیه بالسیف.
(49) گویند از امام صادق(ع) پرسیدیم: مردى، مردى را تا جایى که جان در بدن دارد، با عصا مى زند. آیا باید کشنده را به ولى کشته شده سپرد تا وى را بکشد؟ حضرت فرمود: قاتل را در اختیاراولیاى مقتول مى گذارند; اما نباید گذاشت هر گونه خواستند اورا بکشند. باید او را با ضربه شمشیر مجازات کنند. امام خمینى در (تحریر الوسیله) از فتواى مشهور، عدول کرده وقصاص با ابزار مدرن (مانند: تفنگ و صندلى برقى) را نیز جایزمى شمرد: لایجوز الاستیفاء فى النفس والطرف بالاله الکاله و ما یوجب تعذیبا زائدا على ما ضرب بالسیف، مثل ان یقطع بالمنشار ونحوه، ولو فعل اثم و عزر، لکن لا شىء علیه ولا یقتص الا بالسیف ونحوه. و لایبعد الجواز بما هو اسهل من السیف، کالبندقه على المخ، بل وبالاتصال بالقوه الکهربائیه. (50) قصاص نفس و اعضا، با ابزار کند و هرآنچه آزار آن بیش از ضربه شمشیر باشد، به سان اره و مانند آن، جایز نیست و اگر کسى چنین کرد، گناهکار است و باید تعزیر شود; ولى جریمه اى بر او نیست.قصاص، تنها باید با شمشیر و مانند آن انجام پذیرد. البته بعیدنیست که بتوان با ابزار کشنده اى، آسان تر از شمشیر (مانندتفنگ و صندلى برقى)، قصاص کرد. هفت. توجه به تحولات زمانى و
مکانى در فهم حدیث تردیدى نیست که در حوزه زندگى، بخشهایى با دگرگونى و تحول همراه است. بسیارى از ابزارها، شکلها و قالبها در طول زمان،دگرگون مى شوند و شکل گذشته خود را از دست مى دهند. در این گونه موارد، احکام و دستورهاى دینى نیز از کلیت و انعطافى برخوردارند تا بتوانند نقش هدایتى خود را ایفا کنند. جمود برشکل و ابزارى خاص، به ناتوانى دین در اداره زندگى مى انجامد.آنان که سراغ نصوص دینى مى روند، باید از این نکته غفلت نورزند; وگرنه دچار لغزش و انحراف مى گردند. امام خمینى براین امر، واقف بود و در فهم احادیث، بر آن اصرار مى ورزید.اینک به نمونه هایى اشاره مى کنیم: 1. فروش سلاح به کفار ایشان معتقد است که فروش سلاح، تابع مصالح روز است. گاهى ممکن است فروش سلاح به تقویت کفار بینجامد و ممنوع شود و گاه چنین نباشد. معیار و میزان، صلح و جنگ نیست; چنانکه مشرک و کافربودن خریدار نیز ملاک نیست. باید در هر زمان، شرایط و مصالح رابررسى کرد و روایات نیز به همین مطلب اشاره دارند و اگر غیراز این باشد، تاویل خواهد شد: وبالجمله ان هذا الامر من شوون الحکومه والدوله ولیس امرامضبوطا، بل تابع لمصلحه الیوم ومقتضیات الوقت; فلا الهدنه مطلقا موضوع حکم لدى العقل ولا
المشرک والکافر کذلک... والظاهر عدم استفاده شىء زائد مما ذکرناه من الاخبار، بل لو فرض اطلاق لبعضها یقتضى خلاف ذلک، اى یقتضى جواز البیع فیما خیف الفساد و هدم ارکان الاسلام او التشیع او نحو ذلک، لا مناص عن تقییده او طرفده، او دل على عدم الجواز فیما یخاف فى ترکه علیهما کذلک لابد من تقییده و ذلک واضح. (51) خلاصه آنکه این امر به حکومت و دولت مربوط است و ضابطه اى ندارد; بلکه تابع شرایط و اوضاع و احوال است. از این رو، نه صلح به طور کلى موضوع حکم عقلى و شرعى است و نه مشرک و کافر... روشن است که بیش از آنچه گفتیم، از روایات به دست نمى آید واگر روایتى عمومیتى فراتر از این داشته باشد که خرید و فروش را در صورت در خطر بودن اسلام و تشیع تجویز کند یا از خرید وفروش منع کند، در صورتى که ترک معامله ضررى داشته باشد، بایدآن را تقیید کرد. بر همین پایه روایتى مانند این دو حدیث را چنانکه ذکر شد، معناکرده است: سالته عن حمل المسلمین الى المشرکین التجاره؟ قال: اذا لم یحملوا سلاحا فلا باس. (52) پرسیدم آیا مسلمانان مى توانند اموال تجارى را به مشرکان بفروشند؟ فرمود: اگر اسلحه نباشد، مانعى ندارد. فى وصیه النبى(ص) لعلى(ع) قال: یا على: کفر
بالله العظیم من هذه الامه عشره [الى ان قال:]... و بائع السلاح من اهل الحرب. (53) در سفارش پیامبر به على(ع) آمده است: ده نفر از این امت، به خداوند، کفر ورزیده است...و از آنان، فروشنده اسلحه به اهل حرب است. 2. استفاده از اشیاى نجس ایشان معتقد است از اشیاى نجس (مانند خون و مردار و...) مى توان بجز براى خوردن، بهره بردارى کرد و روایات دلالت کننده برحرمت، تنها خوردن را شامل مى شوند; زیرا در آن زمان، استفاده اى جز خوردن نداشته اند; لیکن امروزه که بر اثر رشد علم وصنعت، استفاده عقلایى از خون و... صورت مى پذیرد، منعى در آن نیست. از این رو، روایات ذیل را: عن ابى عبدالله(ع): السحت ثمن المیته. (54) بهاى مردار، حرام است. حرم من الشاه سبعه اشیاء: الدم والخصیتان... (55) هفت چیز از گوسفند، حرام شده است: خون، دنبلان و... به استفاده در خوردن، مقید کرده و سایر استفاده ها را تجویز مى کند و مى گوید: فتحصل مما ذکرناه، جواز الانتفاع بصنوف النجاسات، ولا دلیل عام على حرمه جمع الانتفاعات بها کما لا دلیل على حرمه بیعها. (56) خلاصه سخن آنکه مى توان از تمامى نجاسات، بهره برد و دلیلى برحرمت آن نیست; چنانکه دلیلى بر ممنوعیت خرید و فروش آنها وجودندارد. به هر حال به
صورت یک قاعده کلى فرموده است: ان اللازم على الفقیه الباحث فى الاستظهار من الروایات و دعوى الانصراف والغلبه والندره ملاحظه العصر والمحیط الذین صدرت الروایات فیهما. (57) بر فقیه لازم است که براى به دست آوردن مطلبى از روایات یاادعاى انصراف و غلبه و ندرت کردن، زمان و مکان صدور حدیث رامنظور دارد. هشت. شناخت روش هاى جمع بین اخبار متعارض یکى از اصول کلیدى در فقه الحدیث، آگاهى از چگونگى جمع بین اخبار متعارض است. این مسئله که از دیرباز مورد توجه بود،هنوز در جایگاه واقعى اش قرار نگرفته است. (58) حضرت امام در این باب در کتاب (التعادل و الترجیح) به چند نکته اساسى اشاره کرده که حائز اهمیت است: 1. ایشان معتقد است بحث تعارض را در علم اصول، باید به تعارض اخبار اختصاص داد; زیرا تعارض در غیر اخبار و روایات، نادراست: ان مبحث التعارض و ان کان بعنوانه اعم من تعارض الاخبار، لکن لما کان البحث عن تعارض غیرها غیر معنون فى هذا البحث فى هذه الاعصار لاهمیه تعارضها وندره تعارض غیره کتعارض اقوال اللغویین مثلا فلابد من عقد البحث فى تعارضها. (59) مبحث تعارض، گرچه عنوانى اعم است و فراتر از تعارض اخبار وروایات مى باشد، لیک چون انواع دیگر تعارض در این زمانها مطرح نیست (به جهت ندرتش و نیز اهمیت مبحث
تعارض روایات)، از این رو، شایسته است عنوان بحث را تعارض اخبار قرار دهیم. 2. ایشان بر این باور است که دو خبر متعارض را باید در محیطتشریع و قانونگذارى دید; زیرا قانونگذار، نخست اصول و کلیات را القا مى کند، و آن گاه به بیان تبصره ها و قیدهایش مى پردازد: فلابد فى تشخیص الخبرین المتعارضین والحدیثین المختلفین من فرض الکلام فى محیط التشریع والتقنین و فى کلام متکلم صارت عادته القاء الکلیات والاصول و بیان المعضلات والشرائط و الاجزاء و المقیدات و القرائن منفصله. (60) براى شناسایى دو خبر متعارض و دو حدیث مختلف، باید آنها را درحوزه تشریع و قانونگذارى فرض کرد; یعنى در محیطى که گوینده،رویه اش بیان قواعد و اصول کلى است و پس از آن به شرایط وقیودش مى پردازد. ایشان بر این اساس، نتیجه مى گیرد که ادله احکام واقعى و ادله احکام شک و حاکم و محکوم، عام و خاص متعارض نیستند و مشمول اخبار علاجیه قرار نمى گیرند. ایشان این موارد را به عنوان موارد جمع عرفى برشمرده و یکجا گردآورده است: الف) موارد نص و ظاهر یا ظاهر و اظهر، مانند: 1 یکى از دو دلیل، قدر متیقن در مقام گفتگو داشته باشد; 2 تخصیص یکى از دو دلیل، مستهجن باشد; 3 یکى از دو دلیل، نسبت به مورد اجتهاد و تعارض، ورود
داشته باشد. ب) وجود ترجیح دلالى، مانند: 1 تعارض عموم و اطلاق، 2- دوران بین تخصیص و نسخ، 3- دوران میان تقیید مطلق یا حمل امر و نهى بر استحباب وکراهت، ج) تعارض میان بیش از دو دلیل، مانند: 1 یک عام و دو خاص، 2- دو عام و یک خاص. (61) 3. امام(ره) در بحث تعادل و ترجیح، با کنار نهادن بحثهاى انتزاعى و ذهنى، به تجزیه و تحلیل روایات علاجیه پرداخته است. تا اینجا به اختصار، پاره اى از اصول و قواعد را در حوزه فقه الحدیث از لابه لاى آثار و گفتار آن مرد بزرگ استخراج کردیم وامیدواریم این نوشتار، درآمدى باشد براى بحثهاى گسترده تر وعمیق تر.
: 1- الرسائل، ج2، ص97-96. 2- الاستصحاب، ص220. 3- همان، ص219-218. 4- بحارالانوار، ج7، ص242; علم الیقین، ج2، ص 5- المیزان، محمد حسین الطباطبائى،ج1، ص10 و 14و130-129. 6- مصباح الهدایه، ص79. 7- المیزان، ج1، ص10. 8- بحارالانوار، ج7، ص242. 9- بدائع الدرر فى قاعده نفى الضرر، ص 86 و114-113. 10- همان، ص109. 11- بدائع الدرر فى قاعده نفى الضرر، ص 113-109. 12- الکافى، ج7، ص414; وسائل الشیعه، ج 18، ص169. 13- وسائل الشیعه، ج 18، ص 170-169. 14- همان، ص 193. 15- همان جا. 16- همان، ص-195. 17- وسائل الشیعه، ج 18،
ص 196-195. 18- همان، ج 17، ص 337. 19- همان، ج12، ص406. 20- وسائل الشیعه، ج17، ص334. 21- همان، ج11، ص48. 22- همان، ص43. 23- وسائل الشیعه، ج11، ص69. 24- همان، ج18، ص189. 25- بحارالانوار، ج88، ص234. 26- الاستصحاب، ص391-384. 27- الرسائل، ص423; کفایه الاصول، ص493; فوائد الاصول، ج4، ص680;نهایه الافکار، ج4، ص107 (القسم الثانى); درر الفوائد،ص614-613. 28- الاستصحاب، ص392. 29- همان، ص393. 30- وسائل الشیعه، ج12، ص380. 31- کتاب البیع، ج2، ص451. 32- همان، ج5، ص354. 33- سوره مائده، آیه 55: انما ولیکم الله و رسوله والذین آمنواالذین یقیمون الصلاه و یوتون الزکاه و هم راکعون; ولى شما،تنها خدا و پیامبر اوست و کسانى که ایمان آورده اند; همان کسانى که نماز را برپا مى دارند و در حال رکوع، زکات مى دهند. 34- تفسیر نورالثقلین، ج1، ص643; البرهان فى تفسیر القرآن، ج2،ص317. 35- الحیاه، ج2، ص229، ح7. 36- صحیفه نور، ج20، ص185. 37- صحیفه نور، ج21، ص34. 38- صحیفه نور، ج21، ص35. 39- سوره توبه، آیه 60. 40- وسائل الشیعه، ج9، ص213209. 41- وسائل الشیعه، ج11، ص253. 42- همان، ص253. 43- همان، ج9، ص549. 44- همان، ص548. 45- همان، ج12، ص57; بحارالانوار، ج100، ص48. 46- وسائل الشیعه، ب101، ح1. 47- صحیفه نور، ج21، ص15. 48- مستدرک الوسائل، ج18، ص254
(ب51، ح1، 2،3، 4(; سنن ابن ماجه، ج2، ص889 (ب25، ح2667(. 49- وسائل الشیعه، ج19، ص95. 50- تحریرالوسیله، ج2، ص535. 51- المکاسب المحرمه، ج1، ص229-228. 52- وسائل الشیعه، ج12، ص70. 53- همان جا. 54- همان، ص62. 55- همان، ج16، ص359. 56- المکاسب المحرمه، ج1، ص56. 57- کتاب البیع، ج4، ص180. 58- ر.ک به: علوم حدیث، ش9، ص8 2. 59- التعادل والترجیح، ص31. 60- همان، ص33. 61- همان جا.
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 5 ستوده، محمد
قلمرو مطالعاتى سیاست خارجى همانند سایر حوزه هاى مطالعاتى، با نظرات، تحلیلها و دیدگاههاى متفاوتى مواجه شده است و تلاش محققان و اندیشمندان جهت مفهومى و نظرى کردن وقایع، رخدادهاى بین المللى و مبانى رفتار دولتها، همواره با موانع و مشکلات خاص نظریه پردازى مشابه سایر رشته هاى علوم انسانى روبرو گردیده است. این امر در عرصه اى که همچنان فاقد اقتدار محیط داخلى است و مهمترین خصلت آن، عدم قوه فائقه یا آنارشى است، دو چندان مى گردد (1) و این سئوال اساسى همیشه مطرح بوده که چگونه مى توان سیاست خارجى را مطالعه نمود؟ مبانى رفتارهاى تخاصمى دولتها چیست؟ دولتها چگونه در شرایط بحرانى تصمیم گیرى مى نمایند؟ فرایند سیاستگزارى خارجى چگونه شکل مى گیرد و به طور کلى، متغیرهاى مؤثر در شکل دهى به جهت گیریها و اهداف سیاست خارجى کدامند؟ برخى اندیشمندان از جمله مک کلاند، مدلسکى، روزکرانس و کاپلان، سیاست خارجى را از منظر نظام بین المللى یا سطح کلان مورد توجه قرار داده اند. (2) از نظر این صاحب نظران، دولتها صرفا در چارچوب نظام بین المللى توان اقدام داشته و سیاست خارجى، با توجه به ساختار و فرایندهاى نظام بین الملل محدود مى شود. در این دیدگاه، یا تمایزات داخلى دولتهاى عضو نظام بین المللى لحاظ نمى گردد و یا براى
متغیرهاى داخلى نقش ناچیزى قائل مى شوند. بر این اساس، در مطالعه سیاست خارجى، باید ساختارها، فرایندها، قواعد، ارزشها و اهداف نظام بین المللى را شناخت. متفکران دیگرى از جمله ریچارداسنایدر، ژوزف فرانکل، بیشتر توجه خود را به متغیرهاى داخلى معطوف داشته و رفتار خارجى کشورها را عمدتا تابعى از عوامل و عناصر داخلى دانسته اند. در این سطح، متغیرهاى متعددى مورد مطالعه قرار مى گیرد و از میان آنها، باورها، ارزشها و تصاویر ذهنى فرد سیاستگزار، از اهمیت خاص بر خوردار است. (3) و دسته دیگرى از متخصصان روابط بین المللى; مانند هانریدر و جیمز روزنا به اتصال دو محیط داخلى و بین المللى پرداخته و براى مطالعه سیاست خارجى توجه به هردو سطح را لازم مى دانند. (4) برخى نیز با توجه به نظریه سیستمها، به بررسى یاست خارجى از جمله بازده هاى آن پرداخته اند. (5) مقاله حاضر که در پى فهم و شناخت سیاست خارجى با عنایت به اندیشه هاى امام خمینى(ره) مى باشد، در صدد است مبانى نظرى و نقطه عزیمت امام(ره) را در نگرش به سیاست خارجى مشخص سازد و با بهره گیرى از نظرات ایشان، حوزه سیاست خارجى را که مشحون از همکارى، رقابت، تعارض و خصومت است، مطالعه و تحلیل نماید. بدین منظور و در پاسخ به مساله اصلى، آنچه به عنوان چارچوب مفهومى جهت مطالعه سیاست خارجى پیشنهاد مى گردد، پژوهش
سیاست خارجى با توجه به سه متغیر انسان، محیط و نقشهاى ملى است که از میان آنها، متغیر انسان بیشترین اهمیت را دارد.
1-1- ماهیت انسان حضرت امام خمینى(ره) با نگرش عرفانى و اخلاقى خود، توجه ویژه اى به باطن، روحیات، صفات، خلقیات و کردار انسان نموده و در بیانات و تقریرات خود در بررسى انسان، به فرد یا انسان مهذب و غیر مهذب پرداخته است، در آثار امام(ره)، انسان، گاهى «انسان بما هو انسان» و زمانى در مقام یک زمامدار و فرد سیاستگزار و در جائى به صورت افراد یا جامعه انسانى مورد توجه قرار مى گیرد و اقدامات آن، سیاست داخلى و خارجى را بر حسب موقعیت، به درجات متفاوت تحت تاثیر قرار مى دهد. امام(ره) در رابطه با خلقت انسان مى فرماید: «بدان که انسان اعجوبه اى است داراى دو نشئه و دو عالم; نشئه ظاهره ملکیه دنیویه که آن بدن اوست و نشئه باطنیه غیبیه ملکوتیه که از عالم دیگر است» (6) امام (ره) نفس انسان را در بدو فطرت همانند صفحه اى خالى از مطلق نقوش مى داند که نور استعداد و لیاقت براى حصول هر مقامى در او ودیعه گذاشته شده است و درباره نحوه رشد و نمو نفوس انسانیه مى فرماید: «بدان که نفوس انسانیه در بدو ظهور و تعلق آن به ابدان و
هبوط آن به عالم ملک، در جمیع علوم و معارف و ملکات حسنه و سیئه; بلکه در جمیع ادراکات و فعلیات بالقوه است و کم کم رو به فعلیت گذارد به عنایت حق جل و علاء و ادراکات ضعیفه جزئیه اول در او پیدا شود، از قبیل احساس لمس و حواس ظاهرى دیگر الاخس فالاخس، و پس از آن، ادراکات باطنیه نیز به ترتیب در او حادث گردد; ولى در ملکات باز بالقوه باشد، و اگر در تحت تاثیراتى واقع شود، به حسب نوع ملکات خبیثه در او غالب شود و متمایل به زشتى و ناهنجارى گردد...و چون عنایت حقتعالى و رحمتش شامل حال فرزند آدم در ازل بود، دو نوع از مربى و مهذب به تقدیر کامل در او قرار داد که آن دو به منزله دو بال است...و این دو یکى مربى باطنى، که قوه عقل و تمیز است و دیگر، مربى خارجى که انبیا و راهنمایان طرق سعادت و شقاوت مى باشند» (7). امام (ره)از وجود سه قوه در باطن انسان یاد مى کند و آن را سرچشمه تمام ملکات حسنه و سیئه و منشا تمام صور غیبیه ملکوتیه مى داند. این سه قوه عبارتند از: «واهمه»، «غضبیه» و«شهویه». که افراط و تفریط در هر یک، براى انسان مضر است. امام (ره) ضمن
اشاره به حدیث امام صادق (ع); الغضب مفتاح کل شر»; خشم کلید همه شرهاست (8) ، مى فرماید: «بیشتر فتنه هاى بزرگ و کارهاى فجیع در اثر غضب و اشتعال آن واقع شده است.» (9) 2-1- سیاست فرد غیر مهذب امام (ره) سیاست خارجى دولتهاى دست نشانده و قدرتهاى بزرگ را مرتبط با قواى باطنى و عدم تهذیب دانسته و درباره اقدامات و رفتارهاى آنها مى فرماید: «به هر کس دستش رسید، با قهر و غلبه ظلم کند و هر کس با او مختصر مقاومتى کند هر چه بتواند با او بکند و با اندک ناملایمى جنگ و غوغا به پا کند و به هر وسیله شده، مضار ناملایمات خود را از خود دور کند و لو منجر به هر فسادى در عالم هم بشود... و همین طور قوه غضب در انسان طورى مخلوق است که اگر مالک الرقاب مطلق یک مملکت شود، متوجه مملکت دیگر مى شود که آن را به دست نیاورده، بلکه هر چه به دستش بیاید، در او این قوه زیادتر مى شود. هر کس منکر است، مراجعه به حال خود کند و به حال اهل این عالم از قبیل سلاطین و متمولین و صاحبان قدرت و حشمت، آن وقت خود تصدیق ما را مى کند». (10) امام در بیانات خود درباره وضع سلاطین و صاحبان
قدرت، به بررسى سیاستگزارى رژیم دست نشانده پهلوى مى پردازد و مى فرماید: «رژیم دست نشانده پهلوى در مدت بیش از پنجاه سال، این کشور از هر جهت به سقوط کشانده بود و ذخایر سرشار آن را به نفع جیب اجانب; خصوصا انگلستان و امریکا، ریخته و باقى مانده آن را به نفع خود و انگلستان و سر سپردگان خود برداشت کرده و ما را با مشکلات بسیار روبرو کرده است.» (11) امام (ره) علت وضع جهت گیریهاى سیاست خارجى دوره پهلوى را ناشى از یک مساله روحى در شخص رضا شاه و پسرش و سیاستمداران غیر مهذب خارجى مى داند و مى فرماید: «اینکه این عمل را آنها انجام مى دادند، یک نکته روحى دارد و آن، این است که انسان در باطن خودش و فطرت خودش تناهى ندارد. آمالش غیر متناهى است، وقوف نمى کند. آمال انسان وقتى که این طور است، اگر انسان اسیر همین آمال غیر متوقف بشود و ببیند که یک ابر قدرتى این آمال او را و آن خواسته هاى مادى او را و آن قدرت او را سلطه او را بر لت خودش حفظ مى کند، او دیگر در بند این نیست که براى ملت کار بکند; براى اینکه از طبقه مرفه است و از طبقه قدرتمند است و قدرتمندى هم و همین طور حب مال
و جاه هم حدى ندارد، مرزى ندارد. آن براى حفظ قدرت خودش و پشتوانه اى که دارد، براى این حفظ قدرت با ملت آن مى کند که همیشه حیثیت ملت و گنجینه هاى ملت را در دسترس او قرار بدهد و یک سهم ناچیزى هم براى خودش قرار بگیرد.» (12) امام (ره) سیاستهاى تهاجمى و ورود قدرتهاى خارجى به کشورهاى جهان سوم و ممالک اسلامى را ناشى از زمامدارانى مى داند که بدون توجه به مصالح ملتها براى دستیابى به قدرت و مطامع خود به هر اقدامى دست مى زنند. (13) از دیدگاه ایشان مشکل، دنیاى امروز که گرفتار جنگ و خونریزى است، ناشى از افراد غیر مهذب است (14) و وقوع دو جنگ جهانى اول و دوم و سایر فجایع جهانى را ناشى از این مى داند که اسلحه در دست افراد غیر صالح است (15) امام (ره) در این رابطه چنین مى گوید: «وقتى سیاستمدارى به طریقه اخلاقى انسانى نباشد، او چاقوکش از کار در مى آید، اما نه چاقوکش سر محله;[بلکه] چاقوکش در یک منطقه وسیعى در دنیا. اینکه در روایت هست که اذا فسد العالم فسد العالم، مصداق بالاترش همینها هستند که علماى سیاست هستند، فاسد هستند، عالم را به فساد کشاندند... .اگر اینها حذف بشوند از دنیا، مردم آرامش بهترى پیدا مى کنند.» (16)
امام (ره) درباره اینکه چرا سیاستمداران بزرگ و ابر قدرتها به سمت سیاستهاى تهاجمى و چپاولگرانه مى روند و این حرکت در سیاست خارجى آنها وقفه بردار نیست مى فرمایند: «این ابرقدرتها که ما اسمش را ابرقدرت مى گذاریم، تمام قدرتشان را روى هم مى گذارند و صرف آمال حیوانى و شیطانى مى کنند، به آن هم درست نمى رسند. اگر بنا بود که به آن چیزى که مى خواهند برسند که باید وقوف کنند. اینکه مى بینید که این ابرقدرتها جلو مى روند و هر چه داشته باشند، باز یک قدم جلوتر مى روند و اگر تمام این دنیا را هم داشته باشند، باز کافى برایشان نیست... . (17) و تمام مقصد این جنایتکاران رسیدن به یک نقطه است; قدرت، قدرت براى کوبیدن هر کس که در مقابلشان است» (18) 3-1- سیاست فرد مهذب: از دیدگاه امام (ره)، اگر فرد مهذب; یعنى انسانى که خود را تحت تربیت انبیا (19) قرار داده است، در راس امور سیاسى قرار گیرد، جهت گیرى سیاست خارجى آن بر مبناى لاشرقیه و لاغربیه خواهد بود و این امر، ریشه در صراط مستقیم دارد. امام (ره) ضمن بیان مفهوم صراط مستقیم در سیاست خارجى، سیاست نه شرقى و نه غربى را مبنایى ابدى و تخلف ناپذیر در سیاست خارجى ایران اسلامى مى داند. (20) امام درباره مفهوم صراط مستقیم مى فرماید: «...حق تعالى
به مقام اسم جامع و رب الانسان بر صراط مستقیم است، چنانچه فرماید ان ربى على صراط المستقیم.» (21) امام (ره) ضمن بیان آیه شریفه «افمن یمشى مکب على وجهه اهدى ام من یمشى سویا على صراط مستقیم »مى گوید: «در احادیث شریفه، در ذیل آیه شریفه، «صراط مستقیم» را به حضرت امیر المؤمنین و حضرات ائمه معصومین علیهم السلام تفسیر فرمودند.» (22) امام (ره) مؤمنین را تابع انسان کامل مى داند که سیر و قدم خود را جاى قدم او گذارد و به نور هدایت و مصباح معرفت او سیر کنند. (23) امام(ره) در جمع اعضاى وزارت امور خارجه، سیاست نه شرقى و نه غربى را با توجه به صراط مستقیم اینگونه بیان مى کند: «بنابر این، وقتى ما مى توانیم در مقابل همه دنیا بایستیم [ و ]بگویم ما نه طرف «مغضوب علیهم» مى رویم و نه طرف «ضالین»، نه طرف غرب مى رویم; و نه طرف شرق مى رویم وقتى ما مى توانیم این طور باشیم و به صراط مستقیم عمل بکنیم که همه مان با هم باشیم، ید واحده باشیم...» (24) امام(ره) با توجه به سیاست نه شرقى و نه غربى، استراتژى ایران اسلامى را سیاست واقعى عدم تعهد مى داند و تاکید مى نماید که از این سیاست عدول نخواهد شد (25); زیرا دوام و قوام
جمهورى اسلامى بر پایه این سیاست استوار است (26) و در چارچوب همین سیاست، استقلال، آزادى، حمایت از محرومین و مستضعفان، مبارزه با ظلم و ستم و سایر نقشها و اهداف جمهورى اسلامى شکل مى گیرد. امام(ره) در مقایسه انقلاب اسلامى با دیگر انقلابها، یکى از ویژگیهاى اساسى آن را در سیاست لاشرقیه و لاغربیه مى داند (27) و در وصیتنامه خود مى فرماید: «من اکنون به ملتهاى شریف ستمدیده و به ملت عزیز ایران توصیه مى کنم که از این راه مستقیم الهى که نه به شرق ملحد و نه به غرب ستمگر کافر وابسته است; بلکه به صراطى که خداوند به آنها نصیب فرموده است، محکم و استوار و متعهد و پایدار پاى بند بوده و لحظه اى از شکر این نعمت غفلت نکرده، دستهاى ناپاک عمال ابر قدرتها، چه عمال خارجى و چه عمال داخلى بدتر از خارجى، تزلزلى در نیت پاک و اراده آهنین آنان رخنه نکند... (82)
متغیرهاى محیطى را به دو دسته کلى محیط داخلى (کشورى) و محیط عملیاتى (نظام بین المللى) تقسیم نموده اند (29). امام(ره) ضمن رجوع به باطن انسان و بیان تاثیر آن، در اعمال و اقدامات فرد سیاستگزار، متغیرهاى هر دو محیط را در ارتباط با متغیر انسان توضیح مى دهد. 1 - 2 - محیط داخلى
از آنجا که متغیرهاى محیط داخلى متعدد است، صرفا به سه متغیر به صورت خلاصه اشاره مى شود. الف - نوع حکومت; ب - نوع جامعه; ج - امکانات و توانائیها. الف - نوع حکومت تاکنون درباره انواع حکومت تقسیم بندیهاى متفاوتى ارائه شده است. آنچه مسلم است، سیاست داخلى و خارجى کشورها تحت تاثیر نوع هدف و ساختارهاى حکومتى مى باشد. امام(ره) در کتاب ولایت فقیه، ضمن اشاره به حکومتهاى استبدادى، سلطنتى، مطلقه، مشروطه متعارف، شاهنشاهى و امپراطورى، درباره حکومت اسلامى مى فرماید: «حکومت اسلامى، حکومت قانون است. در این طرز حکومت، حاکمیت منحصر به خداست و قانون فرمان و حکم خداست. (30) امام(ره) پس از ذکر شرایط عامه مثل عقل و تدبیر، دو شرط علم به قانون و عدالت را براى زمامدار بیان مى کند (31). و معتقد است; اگر این سیره حفظ مى گردید، خضوع در مقابل آمریکا و انگلیس واقع نمى شد: «هرگاه این سیره حفظ مى شد و حکومت به شیوه اسلامى بود، نه تسلط بر جان و مال مردم، نه سلطنت و نه شاهنشاهى، این ظلمها و غارتگریها و دستبرد به خزانه عمومى و فحشا و منکرات واقع نمى شد... . اگر این تشریفات پر خرج سلطنتى و این ریخت و پاشها و اختلاسها نبود، بودجه مملکت کسرى نمى آورد تا در برابر آمریکا و
انگلیس خاضع شوند و تقاضاى قرض و کمک کنند...از طرف دیگر، تشکیلات ادارى زائد و طرز اداره توام با پرونده سازى و کاغذ بازى که از اسلام بیگانه است، خرجهایى بر بودجه مملکت تحمیل مى کند که از خرجهاى حرام نوع اول، کمتر نیست». (32) ب - نوع جامعه جامعه مورد نظر امام(ره)، جامعه اى توحیدى است (33) که برخى از ویژگیهاى آن، عبارتند از: هدفمند بودن، (34) نظم، (35) وحدت و استقلال خواهى. (36) امام(ره) در تعریف جامعه توحیدى مى فرماید: «جامعه توحیدى، عبارت از جامعه اى است (توحیدى به معناى حقیقى، نه به آن معناى غلطى که گفته شده است)...که با حفظ همه مراتب یک نظر داشته باشد; کانه یک موجودند». (37) از دیدگاه امام(ره)، انسان به منزله جامعه توحیدى است:...مغز، فرمان مى دهد. دست، فرمان مى برد; اما همه یک راه دارند، همه براى این است که این کشور فردى را (انسانى) را اداره کنند (38) و در جامعه توحیدى همه قوا در خدمت به اسلام است. از دیدگاه امام(ره)، وجه دیگر جامعه توحیدى، نظم آن است. در صورتى که جامعه دچار بى نظمى و هرج و مرج شد، دنیا حکم مى کند که این کشور قیم لازم دارد و زمینه براى آوردن قیم فراهم مى شود. به علاوه در زمان هجوم دشمن، دیگر نمى توان از کشور
دفاع کرد و از طرفى، کشورهائى که دولت اسلامى را الگو قرار داده اند، دیگر به آن اقتدا نمى کنند. (39) از نظر امام(ره)، با استقرار نظم، وحدت و انسجام حاصل مى شود و تمام پیروزى و پیشرفت کشور اسلامى ناشى از وحدت و انسجام است که خود باعث حفظ نظام مى گردد. (40) ج - امکانات و تواناییها(منابع قدرت) منابع قدرت را به دو دسته مادى و معنوى تقسیم مى کنند. امام (ره) ضمن توجه به منابع مادى قدرت، بیشترین اهمیت را به منابع معنوى قدرت مى دهند. ایشان امدادهاى غیبى، ایمان مردم، وحدت و روحیه شهادت طلبى را از عوامل پیروزى انقلاب مى دانسته و مى فرماید: «ما به قدرت طبیعى بر این مشاکل و بر این مصیبتهایى که وارد شده است، فائق نیامده ایم; براى اینکه قدرت ما بر حسب طبیعت یک قدرت بسیار ناچیزى بود...ملت ما که در این نهضت پیروز شد، این فقط براى اتکال به خدا بود.» (41) امام(ره) در زمینه منابع معنوى قدرت، تاکید زیادى بر باورهاى ذهنى مردم دارند و در این مورد معتقداست: «اگر افکارتان و باورتان این باشد که ما مى توانیم مستقل باشیم، وابسته به غیر نباشیم، خواهید توانست...اگر شماهایى که در صنعت هستید و در پرسنل صنعتى کار مى کنید...این باور را داشته باشید... که مى توانید صناع باشید و مى توانید کارهاى ابتکارى
بکنید، خواهید توانست.» (42) در قلمرو منابع مادى قدرت امام ضمن تاکید بر نو سازى و صنعتى شدن کشور (43) ، یکى از منابع مادى دولت اسلامى را منابع مالى آن مى داند که از جمله آنها مالیات، خمس، انفال...مى باشد. امام مالیات را بر دو گونه تقسیم مى نماید که عبارتند از: مالیات اجبارى و مالیات اختیارى. مالیاتهاى اجبارى، خود بر دو گونه است: مالیات سالیانه و مالیات فوق العاده. مالیات فوق العاده که در شرایط انقلاب و بحرانى مصداق دارد، غیر محدود است و دولت در صورت صلاح مى تواند به عنوان قرض و یا مالیات غیر مستقیم و فوق العاده به مقدار نیاز کشور با تقسیم عادلانه دریافت دارد و آن را براى استقلال کشور اسلامى خرج نماید. (44) 2 - 2 - محیط عملیاتى (محیط خارجى) سیاست خارجى تحت تاثیر متغیرهاى متعدد محیط بین المللى است که از جمله آنها نظام بین الملل، دولتها، ملتها، سازمانها و حقوق بین المللى است. دیدگاهها و نظرات امام (ره) پیرامون این متغیرها بسیار گسترده است که در اینجا صرفا به چند مورد به صورت خلاصه اشاره مى شود. الف - نظام بین الملل از نظر امام (ره)، ساختار نظام بین الملل همچنان فاقد قدرت فائقه است (45) و منطق قدرتهاى بزرگ بر آن حاکم مى باشد.
این قدرتها با هر کشورى که بخواهد مستقل باشد، وحشیانه مقابله نموده و دست از توطئه بر نمى دارند. (46) امام با توجه به موانع محیط عملیاتى سیاست خارجى جمهورى اسلامى ایران مى فرماید: «از آنجا که محرومیت زدایى، عقیده و راه و رسم زندگى ماست، جهانخواران در این مورد ما را آزاد نگذاشته اند و براى ناتوان ساختن دولت و دست اندرکاران کشور ما، حلقه هاى محاصره را تنگتر کرده و بغض و کینه و ترس و وحشت خود را در این حرکت مردمى و تاریخى تا مرز هزاران توطئه سیاسى و اقتصادى ظاهر ساخته اند.» (47) ب - دولتها امام (ره) دولتها را به دو دسته اسلامى و غیر اسلامى تقسیم نموده و رابطه با آنها را چنین ترسیم مى کند: «دولتهاى اسلامى با ما روابط دارند، آن هم تا حدى که روى مصالح اسلام، روى مصالح مسلمین باشد، ما با آنها روابط داریم...دول غیر اسلامى هم هر کدامشان با ما بخواهند با عدالت رفتار بکنند، ما را به حساب بیاورند... تفاهم مى کنیم و به استثناى اینکه باید آن ظلمهایى که به ما کرده است، باید جبران کند.» (48) امام (ره) سیاست انزوا را مردود دانسته (49) و قطع رابطه با دولتها را بر خلاف عقل و شرع ذکر مى کند; (50) زیرا بر قرارى رابطه براى
پیشرفت و حفظ نظام لازم است. ج - ملتها امام (ره) در رابطه با تاثیر ملتها بر سیاست خارجى ایران اسلامى، به دو مشکل مسلمین اشاره مى کند که شامل اختلاف میان دولتها و اختلاف دولتها با ملتها است. از نظر ایشان، علت عدم حمایت ملتها از دولتها رفتار نامناسب دولتهاست. (51) ایشان در این رابطه مى فرماید: «مشکل اسلام، دولتهاى اسلامى است نه ملتها، (52) اگر این مشکل از پیش پاى مسلمین بر داشته شود، مسلمین به آمال خودشان خواهند رسید و راه حلش به دست ملتهاست.» (53)
نقشهاى ملى به آن دسته از تعهدات و وظایفى اطلاق مى شود که دولت خواهان ایفا و اجراى آنهاست. نقشها از یک طرف با جهت گیریها و از سوى دیگر، با اهداف سیاست خارجى رابطه نزدیک دارد. (54) دولت اسلامى نیز در سیاست خارجى براى خود داراى نقشهایى است که مهمترین آنها را مى توان به صورت زیر بیان نمود: 1- دولت مستقل و فعال; 2- حفظ نظام و تمامیت ارضى کشور; 3- دولت الگو; 4- مخالفت با وضع موجود; 5- حامى ملل محروم و مستضعف; 6- عامل وحدت بخش; 7- دولت میانجى; 8- حامى عدالت جهانى; 9- حامى حکومت جهانى اسلام. نظرات حضرت امام (ره) را مى توان درباره نقشهاى فوق بیان نمود; ولى در اینجا به اختصار
به چند مورد اشاره مى شود. 1 -3- دولت مستقل و فعال مقصود از استقلال در سیاست خارجى یک کشور، استقلال در سه مرحله سیاستگزارى، تصمیم گیرى و اجراى تصمیم است که مصادیق آن، در زمینه هاى سیاسى، فرهنگى، اقتصادى، دفاعى و غیره ظاهر مى شود. گر چه در نگاه اول، استقلال سیاسى با اهمیت به نظر مى رسد; اما از دیدگاه امام(ره)، استقلال فرهنگى مهمتر از آن است. از آنجا که امام (ره) بر متغیر انسان و باورها و ذهنیتهاى فردى تاکید دارد، خودیابى و خودباورى فکرى را شرط دستیابى به استقلال کشور مى داند. امام (ره) در این رابطه مى فرماید: «اساس، باور این دو مطلب است: باور ضعف و سستى و ناتوانى و باور قدرت و قوه و توانایى. اگر ملت این باور را داشته باشد که ما مى توانیم در مقابل قدرتهاى بزرگ بایستیم، این باور، اسباب این مى شود که توانایى پیدا مى کنند و در مقابل قدرتهاى بزرگ ایستادگى مى کنند.» (55) امام (ره) مبدا همه خوشبختى ها و بدبختى هاى یک ملت را فرهنگ آن دانسته و مى فرماید: «راه اصلاح یک مملکتى، فرهنگ آن مملکت است. اصلاح باید از فرهنگ شروع شود...براى اینکه از فرهنگ است که در وزارتخانه ها مى رود، از فرهنگ است که در مجلس مى رود، از فرهنگ است که کارمندان دولت مى شود.» (56) از دیدگاه امام(ره)، دولت
اسلامى نه تنها باید در راه استقلال فرهنگى، سیاسى اقتصادى و...بکوشد; بلکه باید نسبت به جریانات بین المللى حساس باشد و براى اصلاح آن، اقدام نماید. از نظر ایشان، منطق دولت اسلامى بر اساس منطق انبیا است و با توجه به آیه شریفه «اشداء على الکفار رحماء بینهم»، مى فرماید: «منطق انبیا این است که «اشداء» باید باشند بر کفار و بر کسانى که بر ضد شریعت هستند [و] بین خودشان رحیم باشند و آن شدت هم رحمت است بر آنها.» (57) 2 -3- حفظ نظام اسلامى و تمامیت ارضى کشور امام (ره) در کتاب بیع، در بحث شؤون و اختیارات ولى فقیه و در کتاب ولایت فقیه، در بحث لزوم تشکیل حکومت اسلامى، حفظ نظام اسلامى را از واجبات الهى تلقى نموده و مى فرماید: «حفظ مرزهاى کشور اسلامى از هجوم بیگانگان و جلوگیرى از تسلط تجاوزگران بر آن، عقلا و شرعا واجب است.» (58) همچنین در کتاب ولایت فقیه، در ذیل احکام دفاع ملى با توجه به آیه «و اعدوا لهم مااستطعتم من قوه...»مى فرماید: «آیه دستور مى دهد که تا حد امکان نیرومند و آماده باشید، تا دشمنان نتوانند به شما ظلم و تجاوز کنند.» (59) 3-3- دولت الگو (سرمشق) امام (ره) با توجه به ویژگیهاى انقلاب اسلامى و ملت ایران، آن را براى
سایر ملتها الگو و سرمشق مى داند و با توجه به آیه شریفه «ان الله لایغیروا ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم»، تحول در ملت ایران را یک تحول نفسانى مى داند که نتیجه آن، رفتن یک رژیم طاغوتى و آمدن یک رژیم اسلامى شد. (60) لذا درباره ملت ایران مى فرماید: «من با جرات مدعى هستم که ملت ایران و توده میلیونى آن در عصر حاضر، بهتر از ملت حجاز و عهد رسول الله صلى الله علیه واله و کوفه عراق در امیرالمؤمنین و حسین ابن على صلوات ا علیهما مى باشند.» (61) امام در وصیتنامه خویش نیز چنین مى گوید: «آنچه که شما ملت شریف و مجاهد براى آن به پا خاستید و دنبال مى کنید و براى آن جان و مال نثار کرده و مى کنید، والاترین و بالاترین و ارزشمندترین مقصدى است و مقصودى است که از صدر عالم در ازل و از پس این جهان تا ابد عرضه شده است و خواهد شد آن مکتب الوهیت به معناى وسیع آن و ایده توحید با ابعاد رفیع آن است که اساس خلقت و غایت آن در پهناور وجود و در درجات و مراتب غیب و نمود است.» (62) با توجه به مطالب فوق، امام مى فرماید: «و اما به ملتهاى اسلامى توصیه مى کنم که از حکومت جمهورى اسلامى
و از ملت مجاهد ایران الگو بگیرید و حکومتهاى جائر خود را در صورتى که با خواست ملتها که خواست ملت ایران است سر فرود نیاوردند، با تمام قدرت به جاى خود بنشانید که مایه بدبختى مسلمانان، حکومتهاى وابسته به شرق و غرب مى باشند.» (63) امام، ملت ایران را براى سایر ملتها حجت مى دانند و مى فرماید: «ملت ایران اعزهم ا راه عذرها را مسدود نموده و اثبات نمود که در مقابل قدرتهاى بزرگ، مى توان ایستاد و حق انسانى خود را باز پس گرفت.» (64) 4 -3- مدافع اعتقادى خاص و گسترش آن حضرت امام (ره) اسلام امریکائى را از اسلام ناب محمدى(ص) متمایز ساخته و ملت و دولت اسلامى را موظف به دفاع و گسترش آن مى دانند و در این راستاست که صدور انقلاب ایران معنا و مفهوم مى یابد. امام درباره مرز اسلام ناب محمدى(ص) با اسلام آمریکائى مى فرماید:
«اسلامى که پرچمداران آن، پا برهنگان و مظلومین و فقراى جهانند و دشمنان آن، ملحدان و کافران و سرمایه داران و پول پرستانند، اسلامى که طرفداران واقعى آن همیشه از مال و قدرت بى بهره بوده اند و دشمنان حقیقى آن زراندوزان حیله گر و قدرت مداران بازیگر و مقدس نمایان بى هنرند... .» (65) از دیدگاه امام(ره)، فلسفه گسترش اسلام ناب محمدى(ص)، در رسالت جهانى اسلام به منظور اقامه نظام عادلانه جهانى قرار دارد و منظور از صدور انقلاب، همان گسترش اسلام است. (66) امام در این رابطه معتقداست: «ما با صدور انقلابمان که در حقیقت صدور اسلام راستین و بیان احکام محمدى(ص) است، به سیطره و سلطه و ظلم جهان خواران خاتمه مى دهیم.» (67) بر اساس مطالب فوق، هر کشورى براى خود نقشهاى قائل است که در چارچوب استراتژى سیاست خارجى شکل مى گیرد و بر اساس آن، اهداف سیاست خارجى خود را ترسیم مى کند. در این نوشتار برخى، نقشهاى دولت اسلامى با توجه به سیاست خارجى جمهورى اسلامى ایران مطرح شد و بررسى نقشهاى دول غیر اسلامى را به وقت دیگرى موکول مى نمائیم.
آنچه مطرح شد بیان مختصرى از چارچوب کلى مبانى نظرى سیاست خارجى از دیدگاه امام خمینى(ره) بود. در این بحث نظرى که نیازمند تحقیق و پژوهش بیشترى است مطالعه سیاست خارجى با توجه
به سه متغیر انسان، محیط و نقشها مورد بررسى قرار گرفت از پژوهش انجام شده مى توان استنباط نمود که نقطه عزیمت امام(ره) در نگرش به سیاست خارجى و داخلى، انسان و رفتار اوست بنابر این با استفاده از سطح تحلیل خرد بهتر مى توان نظرات امام(ره) را مطالعه نمود. از دیدگاه امام(ره) همچنان که براى انسان صراط مستقیم وجود دارد براى دولت و زمامداران نیز صراط مستقیم متصور است و تجلى آن در سیاست خارجى همان سیاست نه شرقى و نه غربى است، اگر دولتى در صراط مستقیم قرار گیرد، استراتژیها، اصول، اهداف و عملکرد سیاست خارجى او نیز استمرار حرکت انبیا علیهم السلام خواهد بود. امام(ره) ضمن توجه به عوامل محیطى داخلى و بین المللى مؤثر بر سیاستگزارى خارجى، بر تقویت باورها و ذهنیت عامه مردم، بیدارى و آگاه شدن ملتها جهت تحقق اهداف سیاست خارجى دولت اسلامى تاکید دارند. از دیدگاه امام(ره) صدور انقلاب که همان صدور اسلام ناب محمدى(ص) است، رسالت و تعهد دولت اسلامى مى باشد و حمایت از ملل محروم و مستضعف و حمایت از حکومت جهانى اسلام و سایر نقشهاى دولت اسلامى در این راستا مفهوم و معنى مى یابد. امیداست مطالب بیان شده مقدمه مباحث گسترده تر و مفیدتر در شناخت ابعاد نظرى آراء و اندیشه امام خمینى در قلمرو سیاست خارجى قرار گیرد.
پى نویسها: 1. جهت مطالعه ماهیت نظام بین المللى ر.ک: yeldeH , lluB : yteicoS lacihcranA ehT. ( nodnol : sserp mallimcaM ehT.DTL 7791) PP. 3_ 25 2. ر.ک. حسین سیف زاده، مبانى و مدلهاى تصمیم گیرى در سیاست خارجى، دفتر مطالعات سیاسى و بین المللى تهران 1375، صص 148 - 128. 3. ر.ک: همان. همچنین براى مباحث نظریه پردازى در سیاست خارجى ر.ک: : A erodoehT.H semaJ dna sibmuoluoC.efloW : ecitsujdna rewoP smoitaleR laoitanretnI ot noitcudortnI. ( ihleD weN : detlmiI etavirP aidnI fo llaH ecitnerP , 6891) PP. 521_ 841 4. ر.ک: semaJ.N.uanesoR , yciloP ngieroF fo ydutS cifitneics ehT : 5 . ر.ک: mailliW.o. kcittihC. U stuptuO yciloP ngieroF fo sisylanA ehT.S.A : E selrahc. ynapmoC ynihsllbuP llirreM. 6. امام خمینى، شرح چهل حدیث مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(ره)، تهران، 1375، ص 5. 7. همان، ص237 و 272. 8. همان، ص133. 9. همان، ص137; همچنین درباره علت وجود این قوا در انسان، ر.ک: امام خمینى، طلب و اراده، شرح و ترجمه سید احمد فهرى ، مرکز انتشارات علمى و فرهنگى تهران، 1362، ص156; و شرح چهل حدیث، ص9. 10. همان، ص19. 11. در جستجوى راه از کلام امام (دفتر چهاردهم)، استعمار و ابر قدرتها امیر کبیر، تهران، 1362 ص 295. 12. در جستجوى راه از کلام امام (دفتربیست و دوم)، فرهنگ و تعلیم و تربیت، امیر کبیر، تهران، 1364، صص
161-160. 13. همان، ص 175. 14. صحیفه نور، مجموعه رهنمودهاى امام خمینى(ره)، مرکز مدارک فرهنگى انقلاب اسلامى، تهران، جلد 11، ص 14. 15. صحیفه نور، ج 2، ص 2. 16. صحیفه نور، ج 18، ص 175. 17. در جستجوى راه از کلام امام (دفتر چهاردهم)، ص 62. 18. همان، ص59. 19. صحیفه نور، ج 14، ص103. 20. فریاد برائت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران، ص 14. 21. شرح چهل حدیث، ص 531. 22. همان، ص533; سوره ملک، آیه 22. 23. همان، ص 531. 24. صحیفه نور، ج19، ص 194. 25. صحیفه نور، ج7، ص 114، و ج 21، ص36، و ج 12، ص 122. 26. صحیفه نور ، ج 21، ص36. 27. صحیفه نور، ج19، ص 5. 28. صحیفه انقلاب، ص 5. 29. ر.ک. جیمز باربر - مایکل اسمیت، ماهیت سیاستگزارى خارجى در دنیاى وابستگى متقابل کشورها ترجمه و تحشیه حسین سیف زاده، نشر قومس، تهران، 1372( صص190 - 123. 30. امام خمینى، ولایت فقیه [بى نا]، [بى جا]، [بى تا] ص 54. 31. همان، ص 58. 32. همان، ص58 - 57. 33. صحیفه نور، ج 11، ص136. 34. همان، ص136. 35. همان، ص139. 36. همان، صص140 - 139. 37. همان، ص136. 38. همان، ص136. 39. همان، صص140 - 139. 40.
همان، صص 110 و223. 41. گزیده اى از اندیشه و آراء امام خمینى، آیین انقلاب اسلامى،مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(ره)، تهران،1373، ص167. 42. همان، ص179. 43. همان، ص 471. 44. جهت مطالعه بیشتر ر.ک. همان، ص 464. 45. نهضت هاى رهایى بخش در کلام امام، نخست وزیرى، تهران، [بى تا] ص 14. 46. صحیفه نور، ج 11، ص 165. 47. فریاد برائت،پیشین، ص43. 48. صحیفه نور، ج 11، ص36. 49. در جستجوى راه از کلام امام (دفتر چهاردهم)، پیشین، ص 400. 50. صحیفه نور، ج19، ص73. 51. آئین انقلاب اسلامى، ص 51. 52. صحیفه نور، ج 14، ص93. 53. صحیفه نور، ج 12، ص 278. 54. در بیان انواع نقشهاى دولت اسلامى و مفهوم آن، از کتاب زیر استفاده شده است: کى. جى .هالستى. مبانى تحلیل سیاست بین الملل، دفتر مطالعات سیاسى و بین المللى، تهران،1373، صص208 - 199. 55. در جستجوى راه از کلام امام (دفتر بیست و دوم)، ص 205. 56. همان، ص183. 57. صحیفه نور، ج19، ص56. 58. شؤون و اختیارات ولى فقیه، ص23. 59. ولایت فقیه، ص 38. 60. آیین انقلاب اسلامى، صص 173- 172. 61. همان، ص449. 62. صحیفه انقلاب، ص 35. 63. همان، ص13. 64. صحیفه نور، ج19، ص42. 65. آیین انقلاب اسلامى، ص 460.
فصلنامه حکومت اسلامى، شماره 12 واعظی، احمد درمطالعه تمدن معاصر غربی این واقعیت را از نظر دور نمی توان داشت که این تمدن علی رغم برخی ضعف ها و کاستی های بنیادین, و صرف نظر از بعضی پی آمدها و دست آوردهای ناگوار, مشتمل بر پدیده های نوظهور فراوانی در عرصه های مختلف است. در بطن این تمدن, رویکردها و جهت گیری ها و مسائلی مطرح شد که در تاریخ بشر سابقه نداشت و تنها می توان آن ها را از ویژگی های مدرنیسم و تمدن معاصر غربی بر شمرد. نوع نگاه به علم و اهداف و غایات و روش آن, بازنگری در جایگاه خرد آدمی و به بوته نقد کشیدن فلسفه و عقل محض, ترویج خودبسندگی عقل و دانش بشری و استغنای از وحی, پی ریزی دولت مدرن, رواج دموکراسی و حکومت مبتنی بر مشارکت مردمی, طرح مسئله آزادی در ابعاد مختلف سیاسی, فرهنگی و اقتصادی از اهم این ویژگی های نوظهور تمدن معاصر است. از نگاه دینی و با توجه به آموزه های اسلامی, ره آوردهای تمدن غربی برای انسان معاصر در مواضع متعددی غیر قابل قبول و نقد پذیر است, بررسی ابعاد این چالش و تحلیل تفصیلی آن مواضع خود محور بحث جالب و تأمل
برانگیز دیگری است که نگارنده در مقام آن نیست. در این نوشتار سعی بر آن است که به طور اجمالی و محدود برخی جوانب تفسیر مدنیت معاصر از آزادی را مورد ارزیابی قرار دهیم و در باب نسبت آن با آموزه های دینی به داوری برخیزیم و در جهت تأمین این غرض به بیان و بنان اسلام شناس فرهیخته و مجاهدی که عرفان و برهان و قرآن و فقاهت و سیاست را به هم درآمیخت توجه خاص خواهیم داشت; امام بزرگواری که در عین پای بندی حیرت برانگیز به اصول و مبانی و ارزش های اسلامی در میدان عمل و نظر, درکی واقع بینانه و منصفانه از شرایط جهانی و واقعیت های مدنیت معاصر داشت و اگر در مواضعی به طرد و نقد برخی وجوه آن می پرداخت نه از سر تعصب بلکه از سر دوراندیشی و روشن بینی بود.1 جایگاه امام راحل به عنوان رهبر یک انقلاب و بنیان گذار یک حکومت نوپا اقتضا می کرد که با وجوهی از تمدن معاصر درگیری فکری و چالش بیش تری داشته باشند. جمهوریت, دموکراسی و آزادی از مقولاتی بودند که ایشان به عنوان رهبر انقلابی و مؤسس یک نظام بایستی مواضعی روشن در مورد آن ها اتخاذ کنند و تاریخ انقلاب
نشان داد که تلفیق اسلامیت با جمهوریت و پر رنگ شدن نقش مردم و مشارکت آنان در حاکمیت به مدد تصویر روشنی است که ایشان از حکومت دینیِ متناسب با شرایط نوین فرهنگی, سیاسی, اجتماعی بشر معاصر داشتند. نسبت میان دین و آزادی نیز از مسائل مورد توجه جدّی حضرت ایشان بود و بارها در این مورد اظهار نظر نمودند. پیش از پرداختن به بحثی تفصیلی تر در این زمینه لازم است که ابعاد و جوانب بحث های مختلفی که در باب آزادی امکان طرح دارد را مورد اشاره قرار دهیم تا روشن شود که بحث این مقال در کدام محور از مباحث آزادی جریان دارد. ساحت های مختلف بحث از آزادی تفسیر نوین از آزادی به ویژه در سنت تفکر لیبرالی بحث ها و نزاع های فراوانی را درافکنده است مجموعه مباحث قابل طرح در این زمینه را می توان به شرح ذیل دسته بندی کرد: الف) بحث در مفهوم آزادی: آزادی از مفاهیم کش دار و قابل تفسیر فراوان است. به طور طبیعی هر نحله فکری باید مشخص کند که به کدام تفسیر از آزادی گرایش دارد و نفی و اثبات خویش را متوجه کدام تلقی از آزادی کرده است. مقاله معروف (آیزایا برلین) به نام (دو مفهوم
از آزادی) که در سال 1957 نگاشت تأثیر فراوانی در تشدید بحث درباره مفهوم آزادی نهاد و آن را به بحثی محوری در زمینه آزادی بدل کرد. ب) آزادی یک حق است یا یک ارزش: آیا آزادی یکی از حقوق طبیعی و فطری بشر است یا آن که یک ارزش است. معنای ارزشی بودن آزادی آن است که نظر به آثار و نتایج مطلوبی که آزاد بودن انسان به همراه دارد باید از آن دفاع کرد و به انسان آزادی بخشید. امّا اگر آزادی را یک حق بدانیم, آزاد بودن انسان ها واقعیتی است که باید بدان تمکین کرد و سلب آن محتاج دلیل و مدرک است نه اعطای آن. آزادی حقی است که خداوند یا طبیعت و خلقت به بشر داده است. نگاه ارزشی به آزادی آن را به مثابه یک روش می بیند. روشی که سودمندی و کارآیی خود را نشان داده است و از نظر انسان معاصر به عنوان روشی سودمند در عرصه سیاست و فرهنگ و اقتصاد اعمال می شود. ج) مطلق یا مقید بودن آزادی: آیا آزادی مطلق مطلوب است یا آن که بایستی در جهاتی مقید شود. آیا این حق وجود دارد که در قالب قوانین موضوعه برخی آزادی ها را در برخی موارد
تحدید و تضییق کرد? د) ارزش مطلق بودن آزادی: سنت تفکر لیبرالی بر آن است که آزادی ارزش مطلق است; یعنی اگر آزادی را حق بدانیم فوق همه حق هاست و اگر آزادی را یک ارزش بدانیم باز هم فوق همه ارزش هاست. معنای این مطلق بودن آن است که به واسطه و به بهانه هیچ ارزشی نمی توان آزادی را تحدید و تضییق کرد. تنها یک ارزش است که می تواند آزادی را تحدید کند و آن نیز خود آزادی است. اگر آزادی یک فرد, مخلّ به آزادی فرد دیگر شد در این جا می توان آزادی فرد اوّل را محدود کرد. بنابراین مدافعان ارزش مطلق بودن آزادی برآنند که به واسطه عدالت یا دین و یا به خطر افتادن اخلاق فردی و ارزش های دینی نمی توان برخی آزادی ها را سلب و محدود کرد. ه) منابع تحدید آزادی: آزادی مطلق طرفداران چندانی ندارد (برخلاف ارزش مطلق بودن آزادی) و به ناچار در هر جامعه ای قدری از آزادی های فردی توسط دولت و تدابیر و قوانین موضوعه آن تضییق و تحدید می شود. پرسش اصلی در این محور آن است که منابع تحدید آزادی چیست. به چه معیارهایی می توان آزادی فردی را در عرصه های مختلف
اقتصادی, سیاسی, فرهنگی (اندیشه و بیان) محدود کرد? آیا اخلاق و مذهب و سنت های قومی می توانند مبنای تحدید آزادی قرار گیرند? و) نحوه سازگاری حفظ اقتدار دولت در عین دفاع از آزادی ها: از مباحث مهم و اساسی اندیشه سیاسی در قرون اخیر آن است که میان دو ضرورت چگونه می توان وفاق و سازگاری ایجاد کرد. از یک طرف حفظ اقتدار دولت در جامعه یک ضرورت است و از طرف دیگر, دولت مقتدر به طور طبیعی برخی آزادی های شهروندان را در قالب قوانین و تصمیم گیری های خود, سلب می کند پس چگونه می توان دولت مقتدری داشت که پاسدار حریم آزادی های فردی باشد. این معضله محور اصلی تدوین حقوق اساسی در بسیاری از سیستم های حکومتی و سیاسی است و هر نظام سیاسی به گونه ای به این مشکل پرداخته و راه حلّ خاص خویش را عرضه کرده است. ز) مبانی نظری آزادی: در محور اوّل اشاره داشتیم که تلقی ها و تفاسیر متنوعی از آزادی وجود دارد. هر یک از این تفاسیر بر پشتوانه های نظری خاصی تکیه زده اند. تنقیح این مبانی و تبیین انسان شناسی و معرفت شناسی و فلسفه اخلاقی که هر یک از آن ها را احاطه کرده است
از مباحث جالب و ضروری مربوط به آزادی است. مباحث هفت گانه فوق, بحث های عامی است که نگاه همه جانبه به آزادی ضرورت طرح آن ها را ایجاب می کند امّا برای یک عالم دینی فضای دیگری از بحث نیز گشوده می شود. و آن نسبت سنجی میان تلقی غالب و رایج از آزادی در اندیشه معاصر غرب با اسلام و آموزه های آن است. عالم دینی با تکیه بر ارزش ها و آموزه های دینی خود می تواند در این ساحت ها وارد شود و موضع گیری نماید و در باب میزان انطباق دیدگاه های مختلف با اسلام به داوری برخیزد و در برخی موارد از وجه منطقی ناسازگاری برخی تعالیم دینی با تلقی های رایج از آزادی دفاع کند یعنی عالم دینی باید بتواند از فلسفه برخی احکام شریعت که ناسازگار با برخی آزادی های متداول و پذیرفته شده می نماید, دفاع کند. این گونه مباحث از مباحث خاص آزادی محسوب می شود. باید اعتراف کرد که بحث از ساحت های مختلف آزادی و نسبت آن با دین در جامعه ما کم رونق است و چه روشن فکران و چه عالمان دینی به طور جدّی و همه جانبه به این مباحث نپرداخته اند. امام راحل نیز در
برخی از این عرصه ها اظهار نظر کرده اند و البته اظهار نظر ایشان بیش تر در قالب موضع گیری کلی و تفکیک و ترسیم خطوط بوده است نه در غالب بحثی آکادمیک و ردّ و اثبات های فلسفی و علمی رایج در مباحث نظری و فکری. امام خمینی در مجموعه بیانات خویش در باب آزادی دو محور از محورهای هفت گانه فوق را بیش تر مورد توجه قرار داده اند: یکی بحث مفهوم آزادی است و این که تلقی اسلام از آزادی متفاوت با تلقی رایج در غرب از آزادی است. دیگری بحث از لزوم تقیید آزادی در چارچوب اسلام وقوانین آن است; یعنی از نظر ایشان آزادی هرگز (ارزشی مطلق) نیست بلکه به واسطه ارزش ها و قوانین اسلامی باید محدود و مضیق شود.3 با توجه به این نکته, دامنه بحث در ادامه مقاله را محدود می کنیم و تنها از انحای تفاسیر موجود از آزادی و نقطه نظر خاص حضرت امام در باب ماهیت آزادی بحث می کنیم و بحث در سایر جنبه ها را به مجالی واسع تر موکول می کنیم. تفسیرهای آّزادی از آزادی تعاریف زیادی ارائه کرده اند با این وجود می توان تمامی آن ها را در سه تلقی و تفسیر اصلی گنجاند
یعنی علی رغم اختلاف در تعابیر و تنوع بیان هر تعریفی لزوماً داخل در یکی از سه رویکرد اصلی در باب ماهیت آزادی است. این سه تلقی و رویکرد اصلی عبارتند از: الف) آزادی منفی; ب) آزادی مثبت حداقلی; ج) آزادی مثبت حداکثری. آزادی منفی ( modeerf evitagen ) به معنای فقدان موانع و اجبار برای انجام اعمال است و به همین جهت است که این تلقی از آزادی را (آزادی از) ( morf modeerf ) می نامند. بر طبق این تفسیر, فردی که در انجام افعال ارادی و انتخابی خویش توسط فرد یا افراد یا گروه یا دولت تحت فشار و اجبار نباشد, آزاد است یعنی آزاد (از) اجبار و تحمیل است. آزادی منفی در سنت فردگرایی و لیبرالیسم اروپایی نقش محوری داشت. لیبرال ها همواره از این ایده دفاع می کردند که هر انسانی خود باید انتخاب کند که چگونه و چطور رفتار کند بی آن که از ناحیه کسی یا قدرتی در رفتارش مورد اجبار و فشار باشد. در نزد لیبرال ها, آزادی به معنای رهایی از تحمیلات خاص بیرونی افراد دیگر است. کتاب (در باب آزادی) ( ytrebil no ) (جان استوارت میل) شاید در زبان انگلیسی بهترین کتابی باشد که به روشنی این مفهوم از آزادی فردگرایانه و لیبرالی را تبیین
کرده است.4 بر اساس این تلقی کلاسیک از آزادی, هر نوع اجباری از آن جا که سدّ راه آرزوهای بشر می شود به خودی خود بد است هر چند این اجبار برای جلوگیری افراد از ارتکاب به شرّ بزرگ تری استفاده شود, و عدم مداخله که نقطه مقابل اجبار است فی نفسه خوب است هر چند تنها امر خوب نیست.5 درآمیختگی لیبرالیسم با این تلقی از آزادی به حدّی است که برخی لیبرال های معاصر نظیر فردریک هایک( keyaH ) برخی تجدید نظرهای صورت گرفته در ربع پایانی قرن نوزدهم را موجب سقوط و زوال لیبرالیسم انگلیس می دانند و معتقدین به این آزادی تجدید نظر شده (آزادی مثبت) را لیبرال نمی دانند.6 آزادی مثبت ( evitisop ) را که (آزادی برای) ( ot modeerf ) نیز تعبیر می کنند بر آن است که صرف فقدان فشار و اجبار بیرونی شخص یا اشخاص دیگر تأمین کننده آزادی بشر نیست, زیرا چه بسا در ظرف و شرایطی هیچ اجبار و اکراه بیرونی توسط دیگران بر من تحمیل نمی شود در عین حال من آزاد نیستم. به قول هربرت ساموئل: (کسی که در زندان فقر و عدم امنیت اسیر است, آزادی حقیقی ندارد, آزادی حقیقی به این است که از قید این امور نیز آزاد باشد.)7 معتقدین به
آزادی مثبت برآنند که صرف غایت تحمیل و فشار شخص یا اشخاص دیگر برای آزادی و اختیار انسان کافی نیست. برای آزاد بودن فراهم بودن علل و اسباب طبیعی نیز لازم است. لیبرالیسم کلاسیک و پیروان آزادی منفی تنها به نقش اجبار و تحمیل انسانی در سلب آزادی توجه کرده اند و از نقش علل و اسباب طبیعی که گاه مانع تحقق آزادی می شوند غفلت ورزیده اند. برای رسیدن انسان به مطلوب و غایتش سه شرط لازم است: نخست فقدان اجبار و تحمیل بیرونی و دیگری فقدان علل و موانع طبیعی که سد راه وصول به مطلوب می شوند و شرط سوم وجود اسباب و توانایی هایی که شخص را در وصول به هدفش یاری می دهند. در اواخر قرن نوزدهم در ذهن و اندیشه برخی لیبرال ها این تفکر جوانه زد که آزادی اقتصادی به تلقی کلاسیک آن (این که هر شخص رها و آزاد باشد که بدون ایجاد محدودیت و فشار از طرف دوست عمل اقتصادی انجام دهد) منتهی به شکل جدیدی از فقر و بی عدالتی می شود و آزادی اقتصاد عدّه ای موجب آفت و پژمردگی شانس زندگی عده زیادی از افراد می شود و در عمل, آزادی آن ها را سلب می کند, بنابراین
اگر بخواهیم که همه آزاد باشند (آزادی به معنای مثبت) یعنی همگی زمینه و اسباب وصول به غایات خویش را داشته باشند باید به اجبار از برخی فعالیت های اقتصادی جلوگیری کرد و آزادی برخی (آزادی منفی) را سلب کرد. آقای گرین ( T.H.neerG ) در سال 1880 منادی این تفکر بود و از این رو موجب بروز تحولی در اندیشه لیبرالیسم گردید و زمینه زوال لیبرالیسم کلاسیک را فراهم آورد. این طرز تلقی از آزادی به نوعی در سنت سوسیال دموکراسی های قرن بیستم مورد توجه قرار گرفت.8 همان طور که مشاهده می شود (آزادی مثبتِ حداقلی) به ابزار و وسائط توجه دارد و صرف فقدان اجبار را کافی نمی داند و آزادی را یک قدرت مثبت برای انجام دادن یا لذت بردن می داند; قدرتی که در سایه تأمین وسائط و اسباب و فقدان موانع (اعم از موانع طبیعی و اجبار و تحمیل اشخاص و گروه ها) حاصل می شود. این تلقی از آزادی به نیازها و ظرفیت ها و شرایط اجتماعی توجه دارد و خواهان فراهم شدن شرایط و ظرفیت های اجتماعی برای همگان در جهت وصول به غایاتشان است در غیر این صورت آن ها را آزاد نمی داند ولو تحت فشار و اجبار اشخاص و دیگران
نباشند.9 آزادی مثبتِ حداقلی داوری و قضاوتی در باب نوع غایات و اهداف آحاد افراد ندارد بلکه آن را مبهم می گذارد و خواهان فراهم آمدن زمینه ها و شرایط برای رسیدن افراد به غایاتشان است بی آن که در باب نوع این غایات و تعیین و تشخیص آن ها نقطه نظر و دیدگاهی داشته باشد. امّا (آزادی مثبت حداکثری) قدمی فراتر می رود و غایات خاصی را معین می کند و آزادی بشر را مشروط به فراهم آمدن اسباب و شرایط برای وصول به آن غایات خاص می داند. آزادی مثبتِ حداکثری در اصل جهت گیری در باب آزادی با دیدگاه حداقلی مشترک است که آزادی بشر به صرف رها بودن او از اجبار و تحمیل بیرونی و اعمال محدودیت اختیاری تأمین نمی شود بلکه اسباب و علل و شرایط باید مهیا باشد و سایر موانع نیز باید برطرف شود تا بتوان انسان را حقیقتاً آزاد و آزاده نامید. تفاوت این دو دیدگاه صرفاً در آن است که دیدگاه حداکثری غایاتی نظیر خود شکوفایی ( noitazilaer fles ) یا تکمیل نفس را مطرح می کند. اموری به عنوان کمال نفس آدمی بر شمرده می شوند و آن گاه آزادی انسان در سایه فراهم بودن زمینه برای رسیدن به این کمالات تعریف
می شود. آزادی مثبتِ حداکثری مبتنی بر انسان شناسی خاصی است و من انسانی را فراتر از من غریزی و شهوی می داند به قول آیزایا برلین: (اگر آزادی را به ارباب خود بودن و بنده دیگری نبودن تفسیر کنیم این بحث مهم پیش می آید که کدام خود? هگل و افلاطون و طرفداران آنان با در نظر گرفتن خود طبیعی و پست تر و خود معنوی و برتر, از چیزی به نام بردگی طبیعت یاد می کنند. انسان ممکن است در عین حال که هیچ اجبار بیرونی در کار نیست, برده طبیعت و من سفلی خود باشد و در عین حال که مفهوم منفی آزادی خدشه دار نشده در عین حال آزادِ به معنای مثبت آن نباشد به تعبیر دیگر, آزاد سازی خود همیشه توأم با نوعی بردگی برای خودِ دیگر ماست. خود طبیعی و لجام گسیخته اگر آزاد باشد معنایش در بند شدن خود معقول و پنهان و معنوی ماست.)10 امام و مفهوم آزادی امام خمینی در بیانات متعددی آزادی لیبرالی غرب را که همان آزادی به تفسیر اوّل است را طرد می کند. از نظر ایشان رهایی و به خود وانهادگی انسان در همه جا مطلوب نیست و برای صلاح و رشد جامعه لازم است که در
مواردی آزادی های فردی تحدید و تضییق شود: (آن آزادی که در غرب است یک قدری فحشاست که هر جوری دلشان می خواهد عمل کنند, در شهوات هیچ قید و بندی نباشد, آزادند هر طوری دلشان می خواهد در فحشا غوطه ور شوند.)11 (باید همه بدانیم که آزادی به شکل غربی آن که موجب تباهی جوانان و دختران و پسران می شود از نظر اسلام و عقل محکوم است و تبلیغات و مقالات و سخنرانی ها و کتب و مجلات برخلاف اسلام و عفت عمومی و مصالح کشور حرام است.) (گفته می شود که مطبوعات آزادند, بیان آزاد است این ها معنایش این نیست که مردم آزادند که هر کاری می خواهند بکنند; مثلاً آزادند دزدی بکنند, به فحشا بروند, آزادند مراکز فحشا درست کنند. این آزادی, آزادی غربی است البته به استثناء دزدیش این آزادی غربی است که هر کس هر کاری دلش می خواهد بکند ولو این که یک کارهایی باشد ناشایسته. این طور آزادی در ایران نمی تواند باشد.)13 همان طور که ملاحظه می شود. ایشان به طور صریح آزادی لیبرالی یا آزادی منفی را کاملاً مردود اعلام می کنند و به سمت آزادی مثبت آن هم از نوع حداکثری آن گرایش پیدا می کنند. از نظر
حضرت امام, محدودیت های اعمال شده توسط شریعت و قوانین اسلامی نه تنها مخلّ آزادی نیست بلکه آزاد کردن بیشتر انسان است و این تحلیل جز با پذیرش مفهوم آزادی حداکثری سازگار نمی باشد. (این مقدار آزادی که خدای تبارک و تعالی به مردم داده است بیش از آن آزادی هایی است که دیگران داده اند. آن ها آزادی غیر منطقی داده اند و آزادی هایی که خدا داده است آزادی منطقی است. همه چیزهایی را که آن ها داده اند آزادی نیست, آزادی باید منطقی و طبق قانون باشد.)14 از نظر ایشان آزادی حقیقی در چارچوب تعالیم اسلام معنا پیدا می کند, پس آزادی گرچه ارزش است و نعمت الهی اما برتر از سایر ارزش ها نیست و اسلام و ارزش ها و تعالیم آن فوق همه چیز است و حدود آزادی باید در چارچوب اسلام و قوانین آن ترسیم شود. (ما آزادی در پناه اسلام می خواهیم, استقلال در پناه اسلام می خواهیم, اساس مطلب اسلام است.)15 تلقی حداکثری از مفهوم آزادی مثبت در اندیشه امام ریشه در تعالیم اسلامی دارد. آیات و روایات ما تقویت کننده این تفسیر از آزادی می باشند. در این جا به پاره ای از آن ها اشاره می کنیم. قرآن شریف دعوت
رسول اللّه(ص) به توحید و نفی شرک و ترغیب به عبودیت و بندگی را آزاد کردن انسان ها می داند; یعنی عقاید باطل و آداب غیر اسلامی گرچه با میل و خواست و اراده و انتخاب انسان ها پذیرفته شوند و انجام گیرند, موجب بردگی و بندگی و اسارتند. (یأمرهم بالمعروف و ینهیهم عن المنکر و یحلّ لهم الطیبات و یحرّم علیهم الخبائث ویضع عنهم إصرهم والاغلال التی کانت علیهم.)16 امر به معروف و نهی از منکر و تحریم برخی افعال در دیدگاه لیبرالی از آزادی, تضییق آزادی انسان هاست امّا از آن جا که موجب کمال آدمی و فربهی من واقعی او می شود در تلقی مثبت حداکثری از آزادی, عین رهایی و آزادسازی آدمی است و آیه شریفه به این مضمون گواهی می دهد که این امور بند اسارت از پای آدمی باز کردن است. در روایات اسلامی نیز آزادی مثبت مورد توجه قرار گرفته است, زیرا برخی اعمال محدودیت ها بر خوشتن و خود را در مسیر بندگی خداوند قرار دادن و کنترل غرایز و شهوات به عنوان مسیر حریّت و آزادگی انسان معرفی شده اند, امام علی(ع) می فرماید: (من ترک الشهوات کان حرّاً.)17 هم چنین فرمود: (من زهد فی الدنیا أعتق نفسه و ارضی ربّه.)18
(من قام یشراط العبودیّة اهلّ للعتق.)19 آن چه در این مقاله از نسبت دین و آزادی مورد بررسی قرار گرفت تنها بحث از مفهوم آزادی بود امید آن که اهل تحقیق به سایر ابعاد و جوانب گوناگون این بحث توجه جدّی مبذول دارند و در آینده نزدیک شاهد تحقیقات جالب و راه گشایی در این زمینه باشیم.
: 1. به عنوان نمونه ایشان در باب تمدن معاصر چنین اظهار نظر می کنند: (در اسلام تمام آثار تجدد و تمدن مجاز است مگر آن هایی که فساد اخلاق بیاورند.) (صحیفه نور, ج4, ص85( (همه مظاهر تمدن را انبیا قبول دارند لکن مهار شده, نه مطلق و رها.) (همان, ج8, ص63( 2 . (دولت اسلامی قهقراگرا نیست و با همه مظاهر تمدن موافق است مگر آنچه که به آسایش ملت لطمه وارد آورده و با عفت عمومی ملت منافات داشته باشد.) (همان, ج4, ص192( 3 . (باید همه بدانیم که آزادی به شکل غربی آن که موجب تباهی جوانان و دختران و پسران می شود از نظر اسلام و عقل محکوم است.) (همان, ج21, ص195( (ما آزادی در پناه اسلام می خواهیم, استقلال در پناه اسلام می خواهیم, اساس مطلب اسلام است.) (همان, ج6, ص259( 4. yhposolihp fo aidepolcycnE , sdrawdE
luap , lov. 5. مایکل ساندل, لیبرالیسم و منتقدان آن, ترجمه احمد تدین, ص34. 6. seigoloidI lacitilop nredoM , tnecniv werdnA , p. 7. dibI , p. 8. seigoloidI lacitiloP , doowyeH werdnA. seigoloidI lacitilop nredom dna P , p. 9. thguoht lacitilop nredoM , tnalp dnomyaR , p. 10. آیزایا برلین, چهار مقاله درباره آزادی, محمد علی موحد (تهران, انتشارات خوارزمی) ص251. 11. صحیفه نور, ج8, ص123. 12. همان, ج21, ص195. وصیت نامه سیاسی الهی حضرت امام(ره) 13. همان, ج7 ص19 18. 14. همان, ص202. 15. همان, ج6, ص259. 16. اعراف (7), آیه157. 17. تحف العقول, ص99. 18. غرر الحکم, 8816. 19. همان, 8529.
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 5
گسست از سنت اقتدار و طرحى براى تاسیس نظم جدید بر بنیاد آموزه هاى دین، ویژگى عمده تجدد اسلامى در حوزه فکر سیاسى است، و هر پژوهنده تاریخ اندیشه در تمدن اسلامى، چنین تجدید بنایى را در سیماى نظام «جمهورى اسلامى» چونان نتیجه پیکار الهى - سیاسى امام خمینى (ره) ملاحظه مى کند. روشن است که سرچشمه هاى سنت ستیزى و نوگرایى اسلامى و مکنون در بنیاد نظام جدید بگونه اى است که هرگز نمى توان بر پایه سنت هاى فلسفى بزرگى چون فارابى، ابن سینا و صدرالمتالهین از یک سوى، و بخش عظیمى از میراث فقه شیعه از سوى دیگر، توجیهى نظرى بر وجوب و وجود آن در هفت اقلیم تفکر اسلامى تدارک نمود. لاجرم باید سراغ اندیشه اى در آثار امام(ره) رفت که با تهافت همان سنت به طرحى از نظم و تمدن جدید توفیق یافته و طلوع گونه اى خاص از تجدد اسلامى - سیاسى را نوید داده است. اما، هرچند که مشاهده یا لمس این «تفاوت» میان اندیشه امام(ره) و سنت سیاسى مسلمین کار چندان دشوارى نیست، لیکن توضیح علمى این دگردیسى آغاز شده در «گفتمان سیاسى شیعه» نیز آسان نمى نماید. بنابراین، آن چه در این مختصر مى آید، نه توصیف همه وجوه این تحول، بلکه صرفا بخشى از خصایص
منطقى گفتمان جدید است. به هر حال، اگر این فرض درست باشد که; اندیشه امام(ره)، یا به طور کلى تجدد اسلامى، در واقع، به معناى آغاز نوعى تجدید - اگر نه خروج کامل - از سنت سیاسى گذشته است، شاید بتوان با تکیه بر «تحلیل گفتمانى»، تمایزات اساسى آن را با ارکان تفکر قدیم اسلامى برجسته نموده، و مقدمات نظرى براى تحلیل فهم جدید امام (ره) از نصوص دینى فراهم نمود.
وقتى سخن از نوگرایى و تجدد در جامعه اسلامى است، در واقع، دو مفروض اساسى را به همراه دارد; نخست آنکه روند یا پروژه تجدد الزاما یک خطى و منحصر به الگوى تجدد سکولار و غربى نیست. و با توجه به خصائص قیاس ناپذیرى و تکثر و ترجمه ناپذیرى ( ytilibat alsnartnu ) قهرى فرهنگ ها و تمدن ها، تعمیم خصایص پدیده هاى نوگرایانه در فرهنگى چون فرهنگ غرب بر دیگر تمدن ها، موانع نظرى و عملى فراوانى دارد; ثانیا فرهنگ اسلامى نشان داده است که ضمن حفظ ارزشهاى اساسى دین، توان نظرى گسترده اى براى تولید یا حداقل انطباق با بسیارى از عناصر و الزامات زندگى و سیاست مدرن را دارد. تحولات سده اخیر در فرهنگ سیاسى اسلامى از یک سو، و بخصوص تلاشهاى نوگرایانه حضرت امام به عنوان یکى از مهمترین نمایندگان اجتهاد اسلامى از سوى
دیگر، عدم تعارض دین و تجدد، و فراتر از آن مختصات منحصر به فرد تجدد در جامعه اسلامى را نشان مى دهد. درست به همین دلیل است که به نظر مى رسد که سخن از «تجدد اسلامى» خالى از مبانى و خاستگاه هاى نظرى نمى باشد. در سطور ذیل، برخى مختصات تجدد اسلامى را با تکیه بر آثار حضرت امام(ره) و به اجمال مورد اشاره قرار مى دهیم.
نخستین ویژگى تجربه تجدد، طرح «آزادى» و مشخصه اقتدار گریز آن است. آزادى چیزى است که در ذات خود، بعضا ملازم با نقد گذشته است. مى توان گفت که وجه غالب مفهوم آزادى، جهت گیرى آن به سمت آینده است و چنان ساخته شده است که نفوذ عظیمى در دگرگونى سنت ها و سازماندهى مجدد آنها بر اساس الزامات حال و آینده دارد. بدین ترتیب، هرچند آزادى مغایر با مطلق سنت نیست، اما بازسازیهاى گسترده اى نیز در همان سنت ها ایجاد مى کند. لیکن آنچه در تجدد اسلامى ملحوظ است، بنیاد آزادى و بازاندیشى در سنت هاى گذشته، بر اساس اسلام و نصوص اسلامى است. امام خمینى(ره) یکى از مهمترین اهداف مبارزه خود را مبارزه براى آزادى معرفى مى کند و مى گوید; «زندگانى که در آن آزادى نباشد، زندگانى نیست. زندگانى که در آن استقلال نباشد... اینکه زندگانى نیست». (1) در عین حال اضافه
مى کند که; «اگر تمام آزادى ها را به ما بدهند و تمام استقلالها را بدهند و بخواهند قرآن را از ما بگیرند، ما نمى خواهیم ما بیزار هستیم از آزادى منهاى قرآن، ما بیزار هستیم از استقلال منهاى اسلام». (2) نکات و اظهارات فوق، ماهیت و جهت آزادى در تجدد اسلامى را نشان مى دهد. حضرت امام(ره) به عنوان یک مجتهد شیعى در حالى که در جست و جوى آزادى است اما هرگز بین دین و آزادى تمایزى نمى افکند بلکه معتقد است که آزادى با تمام ویژگى هاى خاص خود، در درون اسلام نهفته است و باید ظرافت ها و ظرفیت هاى آن را کشف و اجرا کرد. امام به عنوان یک جمع بندى از مفهوم آزادى اسلامى مى فرماید: «اسلام هم آزادى دارد اما آزادى [به معناى] بى بند و بارى نه، آزادى غربى ما نمى خواهیم، بى بندو بارى است این... آزادى اى که ما مى خواهیم، آزادى در پناه قرآن ما مى خواهیم، استقلال مى خواهیم، آن استقلالى که... اسلام بیمه اش کند.» (3) امام خمینى(ره) در ادامه تحلیل خود درباره نسبت اسلام با آزادى اشارات بسیار ظریفى دارد. وى در مصاحبه اى با اوریانا فالاچى، در پاسخ به این سؤال که چرا در طراحى نظام سیاسى بعد از انقلاب اسلامى روى کلمه «دموکراتیک» خط کشیده و نوشته اند «جمهورى اسلامى» نه یک کلمه بیشتر
و نه یک کلمه کمتر، توضیح مى دهد که افزودن قید دموکراتیک به اسلام ممکن است این توهم را ایجاد کند که محتواى اسلام خالى از دموکراسى است در حالى که در اسلام همه چیزها (از جمله آزادى و دموکراسى) به نحو بالاتر و مهمترش هست. (4) بنیانگذار جمهورى اسلامى با تکیه بر تحلیل فوق از آزادى و تجدد اسلامى، در پیامى به مناسبت سومین دوره انتخابات مجلس شوراى اسلامى، تاکید مى کنند که; «بارها گفته ام مردم در انتخابات آزادند و احتیاج به قیم ندارند و هیچ فرد و گروه و دسته اى حق تحمیل فرد و یا افرادى را به مردم ندارند. جامعه اسلامى ایران که با درایت و رشد سیاسى خود جمهورى اسلامى و ارزش هاى والاى آن و حاکمیت قوانین خدا را پذیرفته اند و به این بیعت و این پیمان بزرگ وفادار مانده اند، مسلم قدرت تشخیص و انتخاب کاندیداى اصلح را دارند. البته مشورت در کارها از دستورات اسلامى است... ولى هیچ کس نباید توقع داشته باشد که دیگران اظهار نظر و اظهار وجود نکنند.» (5) عبارت فوق هرچند طولانى است، اما تمایز و فاصله قطعى «گفتمان تجدد اسلامى»، و امام خمینى به عنوان بزرگترین نماینده آن را، با دو الگوى تجدد اروپایى و نیز سنت قدیم اسلامى، بوضوح نشان مى دهد. ضمن
پرهیز از مشکلات مکنون در آزادى و تجدد غربى، به طور ضمنى و بنیادى اقتدار گرایى مکنون در سنت اسلامى را نیز به چالش مى خواند. در اندیشه امام، همه مردم هم برابرند و هم قدرت تشخیص و انتخاب و اظهار نظر و اظهار وجود دارند، مجلس خانه مردم و امید مستضعفین است که بر همه ارکان دولت و سیاست نظارت دارد. اما فارابى به عنوان بزرگترین نماینده فلسفه سنتى اسلام که تاثیر قاطعى بر مجموعه فرهنگ سیاسى مسلمانان دارد، انسان ها را کاملا نابرابر و بیشتر آنان را مردمانى نیازمند ریاست و قیمومت مى داند. به نظر فارابى، فطرت همه انسان ها، براى قبول معقولات و تشخیص مصالح خود آمادگى ندارد. اشخاص انسان، بالطبع، باقواى متفاضل و استعدادهاى متفاوت خلق شده اند. بنابراین، در حالى که دیگر انسان ها در زندگى درست نیازمند رئیس اول و حاکم على الاطلاق هستند، «رئیس اول، هیچ حاجتى در هیچ چیزى به انسان هاى دیگرى ندارد که او را ارشاد نمایند.» (6) ابن سینا نیز به تبع فارابى، و بر خلاف تجدد اسلامى که در اندیشه امام(ره) اشاره شد، نگاه اقتدارگرا و نابرابرانه به نظم سیاسى دارد. بوعلى تاکید مى کند که: «[خداوند] با فضل و رحمت خویش بر مردمان منت نهاد و آنان را در عقل ها و اندیشه هایشان نابرابر آفرید، همچنان
که در دارایى و منازل و رتبه هاى [اجتماعى] متفاوت نمود. زیرا در برابرى احوال و نزدیکى توانایى هایشان فسادى نهفته است که آنان را به نابودى سوق مى دهد.» (7) روشن است که اندیشه هاى فارابى و ابن سینا، و به طور کلى، سنت سیاسى مبتنى بر آن آندیشه ها، که سال هاى سال بر زندگى سیاسى مسلمانان سلطه داشت، نه تنها تمایز آشکار با اندیشه هاى پیش گفته از حضرت امام(ره) دارد بلکه آشکارا در تقابل با آن قرار گرفته است. بگونه اى که معادله مردم / قدرت سیاسى را معکوس مى کند. اکنون به مورد دیگرى از ویژگیهاى تجدد اسلامى اشاره مى کنیم.
دومین ویژگى تجدد اسلامى، که با امام خمینى طرح و تاسیس شد، تقدم مردم و جامعه بر دولت اسلامى است. در حالیکه در سنت سیاسى و گذشته تاریخ اسلام، این دولت و حاکم بود که بر جامعه تقدم رتبى و وجودى داشت. پرسش ها و برداشتهایى که به اقتفاى فارابى و ابن سینا در مجموعه فلسفه، کلام و فقه اسلامى، درباره سرشت قدرت سیاسى طرح شده و به سنت متبع مسلمانان بدل شده بود، همگى با تکیه بر تقدم دولت و حاکم بر مردم و جامعه، صبغه اقتدارى داشت. به عنوان مثال، رئیس مدینه در اندیشه معلم ثانى، همواره مقدم بر
مدینه بوده و وجود و دوام شهر و نظام سیاسى قائم به او بود. در این اندیشه هرگاه اتفاق بیفتد که رئیس مدینه فاقد صلاحیت ها و شایستگى لازم باشد، مردمان شهر و جامعه قادر نخواهند شد فضیلت و موجودیت شهر را مطابق تشخیص جمعى خود حفظ نمایند و «قهرا طولى نخواهد کشید که آن مدینه و جامعه تباه و فنا گردد». زیرا که مردمان جامعه در ذات و فطرت خود ناتوان از آن هستند که به جاى رئیس مدینه و درست همانند او به تدبیر امور بپردازند. (8) مطابق این سنت سیاسى، ریاست جامعه بطور طبیعى از صلاحیت بسیارى از اعضاى جامعه خارج است. زیرا ریاست فقط به دو چیز تحقق مى یابد; یکى آنکه به طور فطرى و طبیعى مهیا و آماده ریاست باشد، و دوم بواسطه هیات و ملکه خاص ارادى که قهرا براى کسى حاصل مى شود که بالطبع چنین فطرت ریاست را دارد. (9) بدین سان رئیس جامعه در سنت فکرى و گذشته مسلمانان نه تنها مقدم بر مدینه است بلکه ویژگیهاى منحصر به فردى دارد که او را ظل الله فى الارض مى کند. برخلاف تصور سنتى فوق درباره نسبت حاکم و مردم در جامعه اسلامى، ملاحظه آثار به جاى مانده از امام(ره) درست معادله اى عکس معادله سنتى فوق را نشانه رفته است. در اندیشه حکومتى
امام، مردم آشکارا مقدم بر دولت است; «مردم داراى چنان رشد دینى سیاسى مطلوب مى باشند» (10) که «مسلم قدرت تشخیص و انتخاب اصلح را دارند». (11) و «در چنین اوضاعى هیچ فرد و گروهى و هیچ نهاد و سازمان و حزب و دفتر و تجمعى نمى تواند در حوزه انتخابات دیگران دخالت نماید». (12) حضرت امام(ره) نمایندگانى را که این چنین توسط مردم برگزیده شده اند، خلاصه و عصاره ملت معرفى مى کند. (13) و درباره نسبت و رابطه مردم با ولى فقیه به عنوان رکن و اساس جمهورى اسلامى مى نویسد: «اگر مردم به خبرگان راى دادند تا مجتهد عادلى را براى رهبرى حکومتشان تعیین کنند، وقتى آن ها هم فردى را تعیین کردند تا رهبرى را به عهده بگیرد، قهرى او مورد قبول مردم است. در این صورت او ولى منتخب مردم مى شود و حکمش نافذ است.» (14)
تجدد اسلامى که با امام خمینى(ره) طرح شده است، در صورتى مى توانست و مى تواند توفیق تداوم یابد که «بتواند» با فاصله گرفتن از حافظه جمعى ( yromeM evitcelloc ) حاکم بر حوزه هاى فکر دینى از ناحیه سنت، به شالوده شکنى آن حافظه سنتى بپردازد. و قادر باشد که به جاى حافظه جمعى حاکم بر نهادهاى مذهبى، اندیشه خود، یا هویت فکر سیاسى
جدیدالظهور را چونان معیار مشروعیت دینى جایگزین نماید. سنت سیاسى ما، به هر حال، واجد یک حافظه جمعى ویژه است که جریان هاى مختلف فکر سیاسى را در خود ادغام نموده و با هویت کلى خاصى که دارد، حوزه هاى دینى را نیز تحت شعاع خود قرار داده و مى دهد. صورت بندى معینى از اندیشه درباره دین و سیاست ارائه مى دهد. این سنت، به همراه حافظه اى که ایجاد کرده است یک فرایند اجتماعى فعال بوده و هست که بطور مداوم به باز تولید گذشته پرداخته و در تلاش مستمر به تفسیر و بازپرداخت هویت سنتى اقدام مى کند. سنت، به دلیل همین ویژگى ارزشى، غیریت ساز و محدود کننده است که تجدد اسلامى ایجاد شده توسط حضرت امام را با موانع بزرگى از درون سنت دینى و حوزه هاى علمیه مواجه مى کرد. حافظه جمعى سنت اگر با تلاش شالوده شکنانه و نقادى بنیانگذاران فکر جدید همراه نباشد، کوشش براى تعیین ویژگى ها، عناصر، و به طور کلى هویت تجدد اسلامى نیز، بویژه در قلمرو امر سیاسى - اجتماعى، بسیار دشوار خواهد بود. حضرت امام(ره) به روشنى مى دید که تثبیت هویت جدید اسلامى تنها از طریق پنهان کردن و انکار تدریجى احتمالات معنایى مکنون در سنت قابل تحقق است. وى به همین لحاظ، تفکر سنتى جدایى دین از سیاست در حوزه هاى علمیه
را، سنتى هرچند پایدار، اما اندیشه اى انحرافى و نامرتبط با روح اسلام معرفى مى کند و مى نویسد: «وقتى شعار جدایى دین از سیاست جا افتاد و فقاهت در منطق ناآگاهان غرق شدن در احکام فردى و عبادى شد و قهرا فقیه هم مجاز نبود که از این دایره و حصار بیرون رود و در سیاست و حکومت دخالت نماید». (15) فقره فوق، معناى مهمى از دیدگاه «تحلیل گفتمانى» دارد. بیان امام حکایت از سلطه بلامنازع حافظه جمعى سنت بر آحاد متفکران و اندیشمندان دین پژوه دارد. «تا جایى که دخالت در سیاست دون شان فقیه و ورود در معرکه سیاسیون تهمت وابستگى به اجانب را به همراه مى آورد.» (16) حضرت امام با اشاره به سلطه این سنت (جدایى دین و سیاست) و حافظه جمعى برخاسته از آن، اضافه مى کند که; «این از مسایل رایج حوزه ها بود که هر کس کج راه مى رفت متدین تر بود. یادگرفتن زبان خارجى کفر و فلسفه و عرفان گناه و شرک به شمار مى رفت».خ(17) به هر حال، چنان که تلاش هاى امام(ره) نشان مى دهد، ظهور هویت جدید نتیجه همین انکار و ابرام هاى متوالى در مواجهه با سنت است. همین انکار و ابرام هاى متوالى است که موجبات تمایزها و مرزگذارى هاى ممتد را بین سنت گرایى اسلامى از یک سو، و تجدد اسلامى از
سوى دیگر فراهم مى کند. امام(ره) با اصرار فراوان در ادامه پیام خود مى افزاید: «البته هنوز حوزه ها به هر دو تفکر آمیخته اند و باید مراقب بود که تفکر جدایى دین از سیاست از لایه هاى تفکر اهل جمود به طلاب جوان سرایت نکند». (18) بدین ترتیب، حضرت امام(ره) کوشش مى کند فهم جدیدى از نصوص و اندیشه دینى، در حوزه سیاست و اجتماع عرضه نماید که بسط منطقى و سلطه اجتماعى آن، لاجرم، اندیشه ها و تفسیرهاى سنتى از اسلام و سیاست را به حاشیه رانده و پنهان مى کند. و بر بیگانه سازى و نفى فهم سنتى از مجموعه حوزه ها و تحقیقات دین شناسانه مى پردازد.
یکى دیگر از خصایص تجددگرایى اسلامى، نفى تقلید از آراء اجتهادى گذشتگان است. اندیشه سنتى روش شناسى خاصى دارد. این اندیشه، اعتقاد به برترى و مرجعیت متقدمان را اصل بنیادین تفکر و زندگى قرار مى دهد، و بر مبناى این اصل، فضل تقدم پیشینیان را دلیل بر تقدم فضل آنان تلقى مى کند که به ضرورت، بهتر از متاخرین و طبعا انسان هاى امروز مى فهمیده اند. این برداشت از سنت، و مرجعیت مجتهدان و اجتهادات متقدم، آرمان خود را در نظریه ها و متون گذشته مى بیند و اصرار مى کند که هرگونه احیاء و تذکرى جز از مجراى
بازگشت به اعلام الاولین ممکن نیست. اما حضرت امام(ره)، ضمن احترام به گذشتگان و تاکید بر حفظ طریقه مشایخ معظم که حافظان فقه سنتى چونان ارث سلف صالح بودند، بر شرایط جدید زندگى و تبعا اجتهاد مناسب زمان و مکان تاکید مى کند. بنیانگذار جمهورى اسلامى در وصیت نامه الهى - سیاسى خویش که در بهمن 1361 نگاشته شده، با اشاره به اهمیت فقه سنتى مى نویسد: «و لازم است علماء و مدرسین محترم نگذارند... حوزه هاى فقهى و اصولى از طریقه مشایخ معظم که تنها راه براى حفظ فقه اسلامى است منحرف شوند... و فقه سنتى که ارث سلف صالح است و انحراف از آن سست شدن ارکان تحقیق و تدقیق است محفوظ گردد و تحقیقات بر تحقیقات اضافه گردد.» (19) حضرت امام (ره) در نامه اى به تاریخ آبان1367 مى نویسند: «مهم شناخت درست حکومت و جامعه است که بر اساس آن نظام اسلامى بتواند به نفع مسلمانان برنامه ریزى کند... و همین جا است که اجتهاد مصطلح در حوزه ها کافى نمى باشد.» (20) عبارت فوق آشکارا مرزبندى ها و فاصله جویى امام نسبت به «مرجعیت مطلق متقدمان» در قلمرو فکر دینى را نشان مى دهد. سرانجام حضرت امام در اسفند 1368 ضمن تاکید بر فقه سنتى و اجتهاد جواهرى، تبیین دقیق ترى از ملاک هاى مرزبندى با گذشتگان ارائه مى کند. وى
توضیح مى دهد که «مجتهد باید به مسائل زمان خود احاطه داشته باشد... زمان و مکان دو عنصر تعیین کننده در اجتهادند». (21) بدین سان، حضرت امام با تکیه بر «نسبت احکام اجتهادى با زمان و مکان» مقدمات نظرى نفى هرگونه گذشته گرایى، و تقلید و مرجعیت متقدمان را تدارک مى کند. زمان و مکان موجب ظهور روابط ویژه اى در سیاست و اجتماع و اقتصاد هر نظام حکومتى مى شوند. و بدین لحاظ که این گونه روابط حاکم بر زندگى خصایص منحصر به فرد و بعضا قیاس ناپذیر دارند، و از طرف دیگر نیز احکام اجتهادى مبتنى بر این روابط ...مى باشند، لاجرم باید به قیاس ناپذیرى ذاتى و غیرقابل تقلید و تعمیم بودن احکام اجتهادى حکم نمود. نتیجه این نگرش، ظهور عقلانیت جدید اسلامى است که بیش از آنکه گذشته گرا باشد، ناظر به مسائل و مصالح حال و آینده است. بیش از آنکه ناظر به ثبات و سکون باشد، روى مفاهیم تغییر و تحول در حکمت عملى تاکید مى نماید.
در این سطور فرصت آن نیست که تفصیلى از این مفهوم جدید آورده شود. اما، نکات پیش گفته شاید مهمترین خصائص تجدد اسلامى - شیعى، بمثابه گفتمان جدیدى است که توسط امام خمینى(ره) طرح و با
جدیت تعقیب مى شده است. نکات فوق، همچنین پایه هاى فکرى چنان مفهومى از دولت اسلامى را تشکیل مى دهند که نه تنها از دیدگاه غرب دولتى کاملا جدید و ناشناخته است، بلکه از زاویه سنت اسلامى نیز مفهومى بى بدیل، خاص و قیاس ناپذیر مى نماید. از این حیث، وقتى از حضرت امام پرسیده مى شود که مفهوم «جمهورى اسلامى» را جهت توضیح بیشتر با دیگر دولت هاى موجود در امروز و گذشته مقایسه کند، امام بى آنکه شباهتى را ذکر کند، تاکید مى نماید که «جمهورى اسلامى... در وقتى که عمل شود، دنیا خواهد فهمید که چیست». (22) بدین سان دولت جدید امام از یک سوى دولتى کاملا خاص و قیاس ناپذیر است و از سوى دیگر متکى بر تعریف جدیدى از هویت اسلامى است. در گفتمان «جمهورى اسلامى» معناى اجتماعى - سیاسى کلمات، کلام، اعمال و نهادهاى مورد نظر امام(ره) همه در رابطه با زمینه اى کلى فهمیده مى شوند که هر کدام از آن اعمال و نهادها، جزئى از کلیت دولت جدید را تشکیل مى دهند. هر بخشى از اندیشه ها و توصیه هاى امام فقط در رابطه با گفتمان خاص «جمهورى اسلامى» قابل فهم است. بنابراین، ما فقط در صورتى قادر به فهم، تبیین و ارزیابى طرح سیاسى امام بمثابه یک امر یا جریان سیاسى هستیم که توان توصیف عمل و
چنان گفتمان و نظریه اى را که عمل سیاسى امام در درون آن رخ داده است، داشته باشیم. به هر حال، تجدد گرایى امام اسلوبى خاص از تفکر درباره دین و سیاست در دنیاى جدید را نشان مى دهد که او خود عناصرى از این نظام فکرى - سیاسى را بطور «نسبتا» روشن ارائه داده است. اما این نکته که چگونه مى توان از همین اشارات امام، دانشى منسجم و قابل تعلیم استخراج نموده، و ماهیت قدرت سیاسى در نظام جدید التاسیسى چون جمهورى اسلامى را مورد ارزیابى قرار داد؟ دانشى که خصلت بین الاذهانى داشته باشد؟ از جمله پرسشهاى اساسى است که هر جستجوگر راه از کلام امام را با چالش هاى جدى و در عین حال امیدآفرین مواجه مى کند. امید است که ویژه نامه حاضر درآمدى هرچند کوتاه بر این تلاش بزرگ باشد. والله ولى التوفیق سردبیر
: 1. در جست وجوى راه از کلام امام (تهران، امیرکبیر1363( دفتر هفدهم و بیستم، ص319. 2. همان. 3. همان، ص321. 4. همان، ص327. 5. صحیفه نور (تهران: سازمان مدارک فرهنگى انقلاب اسلامى،1369( جلد بیستم، ص،194. 6. ابونصر فارابى، السیاسة المدنیة، تحقیق فوزى مترى نجار (بیروت: دارالمشرق،1993( صص 79- 74. 7. ابن سینا، رسالة فى السیاسة، صص 4 - 2. و نیز بنگرید به: - ابوعلى
سینا، الهیات شفا (قم: کتابخانه آیة الله مرعشى نجفى، 1404( ص435 به بعد. 8. ابونصر فارابى، آراء اهل المدینة الفاضله، تحقیق على ابو ملحم (بیروت: دارالهلال، 1995( صص 126- 118. 9. همان، صص119- 118. 10. صحیفه نور، ج20، ص101. 11. همان، ص194. 12. همان، ص101. 13. همان، ص14. 14. همان، جلد21، ص129. 15. منشور روحانیت، صحیفه نور، ج21، ص91. 16. همان. 17. همان. 18. همان، ص92. 19 همان، ص189. 20. همان، ص47. 21. همان، ص98. 22. در جست و جوى راه از کلام امام، پیشین، ج هفدهم و بیستم، ص203.
فصلنامه مشکوة، شماره 26-65 ترجمه حسین صابرى امام خمینى: نگاهى آغازین به جامعه شناسى، روانشناسى، سیاست و فقه وى. این نام کتابى است که دکتر مصطفى رافعى درباره امام خمینى قدس سره و ظاهرا به سفارش رایزنى فرهنگى جمهورى اسلامى ایران در بیروت نوشته و در سال 1994 م / 1414ق / 1373 ش دارالاسلامیه بیروت آن را منتشر کرده است. کتاب از زاویه هایى تازه به اندیشه امام خمینى قدس سره پرداخته و مناسب مى نماید نگاهى گذرا به آن بیفکنیم. پیش از بررسى کتاب به زندگى مؤلف اشاره مى کنیم:
رافعى از شخصیتهاى فرهنگى لبنانى است که به سال 1924 م در طرابلس دیده به جهان گشوده و تحصیلات ابتدایى و متوسطه خود را در همان شهر گذرانده است. وى نخستین مدرک دانشگاهى خود را در سال 1945 از دانشکده شریعت دانشگاه ازهر گرفته و دو سال بعد از همین دانشگاه اجازه تخصصى قضاوت شرعى را اخذ کرده است. رافعى در سال 1948 به دوره دکتراى حقوق دانشگاه پاریس و در همان سال به دوره دکتراى ادبیات در دانشگاه سوربون درآمده و در سال 1950 دکتراى حقوق خود را از دانشگاه پاریس گرفته است. او پس از به پایان رساندن تحصیلات عالى به لبنان بازگشته
و مدت کوتاهى دست به کار وکالت بوده است. سپس از سال 1951 عهده دار سمت حاکم شرع استان بقاع، از سال 1953 قاضى طرابلس و پس از آن در سال 1954 قاضى بیروت شده است. رافعى در کنار کار قضاوت به تدریس در دانشگاه لبنان پرداخته، و در مجلس اعلاى شرعى اسلامى عضویت داشته و نایب رئیس کمیته دائمى آن بوده است. وى از سال 1962 به سمت رایزن فرهنگى لبنان در مصر، سودان و حبشه گماشته شده و در قاهره به ایفاى وظایف خود در این سمت پرداخته و پس از ده سال در پى بازگشت به لبنان دیگر بار کار قضاوت و تدریس را پى گرفته است. او که در شمارى از کنفرانسهاى وحدت اسلامى در تهران حضور داشته از منادیان وحدت مذاهب و در شمار عالمان آشنا با شیعه است. رافعى افزون بر نوشتن مقاله هایى براى مطبوعات لبنان، مصر، فرانسه و عربستان سعودى کتابهایى چند به رشته تحریر درآورده که از آن جمله است: - طرابلس الفیحاء، چاپ شده به سال 1942 در قاهره. - الطلاق فی الاسلام، چاپ شده در حریصا (لبنان) و به زبان فرانسه. - الاسلام نظام انسانى، با چندین چاپ در قاهره و بیروت. - الاسلام انطلاق لاجمود، چاپ شده در بیروت براى چندین نوبت و ترجمه شده
به زبان فارسى. - حضارة العرب، با چندین چاپ در بیروت. - نحن و امیرکا، چاپ شده در بیروت به سال 1960. - من فوق المنبر، با چندین چاپ در قاهره. - التنظیم القضائى فی لبنان من الناحیتین: الشرعیه و القانونیه، چاپ شده در قاهره. - الاسلام و مشکلات العصر، چاپ لبنان. - الدعوة و الدعاة فی الاسلام، چاپ لبنان. - فنون صناعة الکتابه، چاپ لبنان. - الاحوال الشخصیه، با چندین نوبت چاپ در لبنان. - الدبلوماسیه، چاپ لبنان. - اسلامنا: فی التوفیق بین السنة و الشیعه، با چاپ عربى در بیروت و ترجمه به زبان انگلیسى، فارسى و اردو - نظام الاسرة فی لبنان فقها و قضاء. - الاسلام دین المدینة القادمة. - تاریخ الفقه و الفقهاء عند المذاهب السته. - تاریخ التشریع. - القواعد القانونیة و الشرعیه. - المبادى الشرعیة فی علمى الفقه و اصوله - احکام الجرائم فی الاسلام - و الامام الخمینى لبنة اساسیه فی سوسیولجیته و سیکولوجیته و سیاسته و فقهه
کتاب الامام الخمینى لبنة اساسیه فی سوسیولجیته و سیکولوجیته و سیاسته و فقهه شامل 392 صفحه است که در قطع وزیرى و به زبان عربى در مؤسسة الدار الاسلامیه للطباعة و النشر و التوزیع بیروت، و به سال 1414ق / 1994 م. منتشر
شده است. آغاز کتاب مزین به تصویرى از امام خمینى است و متن اصل کتاب پس از مقدمه ناشر (ص 1 و 2(، مقدمه مؤلف (ص 3 و 4(، دیباچه (ص 5 و 6( و درآمدى بدون عنوان (ص19-7( از صفحه 21 شروع و به صفحه 386 ختم مى شود. صفحه هاى 387 تا 392 نیز در بردارنده فهرست کتاب است. مؤلف در درآمدى که بر این کتاب نوشته از حرکتهاى اصلاح طلبانه در جهان اسلام سخن به میان آورده و نهضت امام خمینى را در ردیف حرکتهاى بیدارگرانه سید جمال الدین اسدآبادى، محمد عبده، رشید رضا، کواکبى، علامه طباطبایى و محمد حسین کاشف الغطاء بررسیده است. مؤلف آنگاه در ده باب مباحث اصلى کتاب را مطرح کرده است. نخستین باب در بردارنده دو فصل است و مؤلف در فصل نخست کلیاتى را درباره حرکتهاى اصلاح طلبى و بیدارگرى در جهان اسلام که پیش از انقلاب امام خمینى روى داده است مطرح مى کند و از آن جمله به بررسى حرکت و تلاش جماعةالتبلیغ، تلاش اخوان المسلمین و حسن البناء، تلاش حزب التحریر الاسلامى پنهانى، تلاش اقبال لاهورى، تلاش جماعة الاسلامیه مودودى مى پردازد. همچنین در فصل دوم بحثى فشرده درباره ایران فراروى مى نهد و از جمله درباره موقعیت جغرافیایى ایران، ایران پیش از ساسانیان، ویژگیهاى ایرانیان، ایران در روزگار
ساسانیان و ایران در پرتو اسلام مى نویسد. دومین باب کتاب درباره امام خمینى و متشکل از دو فصل است: فصل نخست بتفصیل از ولادت امام خمینى، تبار والاى ایشان، و به مناسبت از اهل بیت امام على علیه السلام، حضرت فاطمه علیها السلام، امام حسن علیه السلام، امام حسین علیه السلام، هر یک جداگانه و سپس از سایر ائمه اطهار علیهم السلام و منزلت علمى آنان سخن به میان مى آورد و در پایان همین فصل، ریشه داشتن و اصالت اندیشه مهدى موعود را در منابع اهل سنت اثبات مى کند و یادآور مى شود که «به دلالت بسیارى از احادیث صحیح، اندیشه مهدى نزد اهل سنت ثابت است، درست همان گونه که به صورتى یقینى نزد شیعه امامیه ثابت است (ص 75(. مؤلف در سومین باب کتاب در سه فصل از شخصیت امام خمینى بحث مى کند: در نخستین فصل به تعریف شخصیت و عناصر بنیادین در شکل گیرى آن مى پردازد، در دومین فصل به ویژگیهاى شخصى امام خمینى اشاره مى کند و در سومین فصل ویژگیهاى خلقى و اجتماعى امام را برمى رسد. او در این فصل پس از اعتراف به ناتوانى در برشمردن ویژگیهاى امام، بتفصیل از ورع و تقواى امام، تهجد امام، جدا نکردن دین از سیاست نزد امام، تواضع امام، شجاعت و پایدارى امام، اعتماد به نفس امام، حفظ حرمت خود و دیگران
و ساده زیستى امام مى نویسد و در هر بخش نمونه هایى نیز نقل مى کند. چهارمین باب کتاب دربردارنده یک پیشگفتار و سه فصل است: پیشگفتار به نحوه رویارویى امام با صهیونیزم، فراماسونرى و استعمار اشاره مى کند، در فصل نخست از صهیونیزم و اهداف آن سخن به میان مى آید، در دومین فصل فراماسونرى به عنوان جانشین صهیونیزم بررسى مى شود، و در فصل سوم به استعمار و نیز مضمون نامه امام خمینى به گورباچف پرداخته است. پنجمین باب با عنوان «نابودى اسرائیل حتمى است» مشخص شده و در آن در طى چهار فصل به مباحث زیر پرداخته شده است: فصل اول، امام خمینى و فلسطین; فصل دوم انتفاضه در سرزمینهاى اشغالى، فصل سوم مخلص منتظر و فصل چهارم، فریضه جهاد. باب ششم کتاب درباره مشکلات زن مسلمان معاصر و مشتمل بر هفت فصل است: فصل نخست درباره مساله مساوات میان زن و مرد، فصل دوم درباره دو برابر بودن میراث مرد نسبت به زن، فصل سوم درباره تعدد زوجات، فصل چهارم درباره طلاق، فصل پنجم درباره حجاب در اسلام، فصل ششم درباره مساله جوانان در روزگار حاضر و فصل هفتم درباره تبلیغ و ابزارهاى آن و نیز وظایف مبلغان و طلاب حوزه در این خصوص. گفتنى است هر چند ظاهرا برخى از این عناوین
مستقیما به بررسى ابعاد شخصیتى امام برنمى گردد، اما مؤلف به مناسبت به دیدگاه امام در این عرصه ها و راه حلى که امام براى این مشکلات ارائه کرده است اشاره مى کند. در باب بعدى که به خطا باب ششم عنوان شده و این خطا هم در متن و هم در فهرست از چشم نگارنده و دیگر عوامل تولید پنهان مانده، در سه فصل از انقلاب امام خمینى بحث مى شود: در فصل اول سیاست تعریف مى شود، در فصل دوم انقلاب و عوامل آن تعریف و بررسى مى شود و سومین فصل به انقلاب سیاسى، اقتصادى و اجتماعى امام خمینى قدس سره اختصاص مى یابد. باب هفتم کتاب [و در واقع باب هشتم و به همین ترتیب تا پایان] درباره اجتهاد و تقلید و در سه فصل است: فصل اول در تعریف اجتهاد و ضرورت و شروط آن، فصل دوم درباره انقلاب فقهى امام خمینى، و فصل سوم درباره انقلاب فرهنگى امام خمینى قدس سره. مؤلف در فصل دوم و در بررسى انقلاب فقهى امام برخى از مبانى اندیشه فقاهتى امام را برمى شمارد و از آن جمله به مساله هدفدارى دین، مساله ربا و برخورد با آن، فتواى امام در مورد معادن، فتواى امام در مبحث ولایت فقیه و فتواى امام در مورد مصرف زکات و حمایت از انقلاب
فلسطین اشاره مى کند. هشتمین فصل کتاب، خود از پنج فصل تشکیل مى شود: فصل اول درباره وجوب برپا کردن حکومت اسلامى و نهادهاى مربوط به آن، فصل دوم درباره تعریف حکومت اسلامى، فصل سوم درباره شکل حکومت اسلامى، فصل چهارم درباره اهداف حکومت اسلامى، و فصل پنجم درباره امامت و مرجعیت و ولایت فقیه. مؤلف در باب نهم کتاب از مبانى حکومت در جمهورى اسلامى و نهادهاى برخاسته از این حکومت سخن به میان مى آورد و در پنج فصل به بررسى مباحث زیر مى پردازد: فصل اول، شورا و مسؤولیت و بازخواست از مسؤولان; فصل دوم، دیوان مظالم و نظام حسبه; فصل سوم، مسؤولیت مشترک اقتصادى همه مردم; فصل چهارم، وحدت مسلمانان; فصل پنجم، اختصاص ولایت به خداوند. سرانجام آخرین باب کتاب متشکل از چهار فصل به این شرح است: فصل اول با عنوان خط امام خمینى و ویژگیهاى آن، فصل دوم با عنوان آثار و تالیفات امام و در بردارنده 46 اثر، فصل سوم با عنوان نمونه هایى از نامه هاى امام که در آن نامه امام خمینى به گورباچف و نیز پیام ایشان به حجاج در سال 1407ق و وصیتنامه الهى - سیاسى امام بررسى شده است. البته در این باب یا چاپ کلمه «اربعة فصول» (چهار باب) در ابتداى باب خطاست و یا
مؤلف مى خواسته است فصل مستقل به وصیتنامه اختصاص دهد و این کار از یاد رفته است. کتاب حاضر هر چند از ضعفهایى در تالیف و درهم ریختگیهایى در تنظیم مباحث و همچنین احتمالا از نوعى شتابزدگى و پرهیز از فرورفتن به ژرفاى مباحث خبر مى دهد و هر چند خطاهایى چون استناد به قانون اساسى جمهورى اسلامى قبل از اصلاحات، روزآمد نبودن پاره اى از منابع مؤلف را مى نمایاند، اما در مجموع از نگاه بیرونى و در معرفى امام خمینى و اندیشه هاى او، براى جهان عرب مى تواند اثرى مفید باشد.
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 5 مقیمی، غلام حسن
امام خمینى «ره» هم در عرصه نظر و هم در مقام عمل; پایه و اساس نظام سیاسى خود را بر «ولایت مطلقه فقیه» استوار نموده و الگوى حکومتى «دین و ولى فقیه، بدون مردم» و نیز الگوى حکومتى «دین و مردم، بدون ولى فقیه» را مورد نفى و انکار قرار داد. بنابراین، نقش مردم در چارچوب اسلام و تفسیر امام از «ولایت مطلقه فقیه» در نظام سیاسى اسلام، معنا و مفهوم مى یابند. امام خمینى در زمینه جدایى شریعت و سیاست و نیز الگوى حکومتى «دین و ولى فقیه بدون مردم» در بیان صریحى چنین مى گوید: «بیدار باشید، توجه کنید، اینها مى خواهند با شیطنت کار خودشان را انجام بدهند. آن وقت شیطنت این بود که سیاست از مذهب خارج است... این مطلب شکست خورده[است]، حالا مى گویند که سیاست حق مجتهدین است; یعنى در امور سیاسى در ایران پانصد نفر دخالت کنند، باقى بروند سراغ کارشان; یعنى مردم بروند سراغ کارشان، هیچ کارى به مسائل اجتماعى نداشته باشند و چند نفر پیرمرد ملا بیایند دخالت کنند. این، از آن توطئه سابق بدتر است براى ایران; براى اینکه آن، یک عده از علما را کنار مى گذاشت; این، تمام ملت را مى خواهد کنار بگذارد. (1) «
بدین ترتیب، الگوى نظام سیاسى امام خمینى، مبتنى بر مثلثى سه پایه است. به عبارت دیگر، امام به همان میزان که از جدایى دین از سیاست نگران بودند، به همان نسبت، از جدایى مردم از بدنه حکومت نیز نگران بودند. در اندیشه سیاسى امام; همچنان که بدون شریعت، نظام سیاسى جامعه اسلامى شکل نمى گیرد، بدون مردم و ولى فقیه نیز حکومت اسلامى محقق نمى شود; یعنى شرط فعلیت نظام سیاسى اسلام، تنها ولایت نیست; بلکه مردم نیز به همان میزان بلکه بیشتر نقش دارند.لذا بنیادى ترین عناصر نظام سیاسى در تفسیر امام راحل ; شریعت، ولایت و مردم هستند. در واقع، امام خمینى نقطه آغازین حرکت سیاسى خود را با همین سه عنصر شروع نموده و رمز پیروزى انقلاب اسلامى نیز در ترکیب سه گانه فوق نهفته است. اما آنچه براى این مقاله مهم است، جستجوى عناصر فوق به شکل مجزا و انتزاعى نیست; بلکه مهم نوع ترکیب آنها و میزان رابطه و تاثیر پذیرى آنها نسبت به همدیگر است. و اینکه سه پارامتر فوق در اندیشه امام چگونه جمع مى شوند؟ آیا جمع «جمهورى اسلامى» با مبانى فکرى امام تنافى دارد؟ به عبارت ساده تر، اگر ترکیب مردم و ولایت را سیاست بنامیم، آنگاه مى توان نوآورى امام را در نوع تفسیر و تلقى ایشان از رابطه
سیاست و شریعت ذکر کرد. اینکه شریعت و فقه شیعه در مواجهه با جلوه هاى سیال سیاست و دولت مدرن چه پاسخ و موضعى دارد؟ چگونه مى توان در برابر قلمرو سیال سیاست، از اصول و مبانى فقه شیعه پاسدارى نمود؟ با توجه به الزامات زمان و مکان، نظام سیاسى اسلام چه الگویى دارد؟ مردم در این الگو چه نقشى دارند؟ حدود اختیارات ولى فقیه تا کجاست؟ چه نسبتى بین ولایت و مردم است؟ آیا مردم محق هستند یا مکلف؟ محجورند یا رشید؟ و اساسا ادله و مبانى نظرى توجیه کننده راى مردم کدام است؟ این مقاله در پاسخ به پرسشهاى فوق سعى مى نماید تا به اصول و مبانى مشارکت سیاسى مردم از دیدگاه امام خمینى اشاره نموده و تا حد امکان از بحثهاى فرعى و روبنایى پرهیز نماید.
مهمترین ابتکار امام در زمینه حکومت اسلامى، ترکیب مفهوم «جمهورى» با «اسلام» بوده است. به اعتراف اکثر اندیشمندان، این ابتکار بهترین تلفیق بین حقیقت اسلامى و واقعیت محیطى بوده است و لذا با طرح این تئورى و تفسیر از نظام سیاسى اسلام، براى اولین بار در تاریخ حکومتهاى ایران، کفه مردم در ترازوى حکومت و مردم، رسما سنگینى قابل ملاحظه اى یافت. آقاى هاشمى رفسنجانى درخصوص میزان توجه امام خمینى(ره)
به حقوق مردم چنین اظهار مى کند: «یکى از کارهاى بسیار مهمى که امام انجام داد و همچنان تداوم دارد و ما آخرین نتایج آن را در این روزها دیدیم، اتکاى به مردم در حرکتهاست. ایشان اتکاى به مردم را، همانهایى که حق حکومت از آن آنان مى باشد، همیشه به ما متذکر مى شد و هیچ استثنایى در اظهاراتشان هم وجود نداشت. (2) « بنابراین، این نکته که در اندیشه سیاسى - اجتماعى و عرفانى امام، مردم جایگاه ویژه اى دارند جاى تردید و شبهه نیست; اما آنچه مهم است، کشف اصول و ادله و مبناى چنین تفکرى است. آیا اساسا براى مشارکت مردم، مى توان در اندیشه امام، مبنایى، تصور کرد؟ یا اینکه ایشان در موضعگیرى هاى سیاسى دچار روزمره گى بوده است؟ و اگر چنانچه اندیشه و رفتار سیاسى ایشان تابع اصول و قواعد بوده است، آن قواعد و مبنا کدامند؟ الف) اصل لزوم تاسیس بهترین شیوه حکومت براى عمل به تعهدات دینى سؤال اساسى این است که در چه حکومتى، عمل به تکلیف الهى آسانتر است؟ آیا در حکومتهاى مردمى، احکام و شعائر اسلامى سهلتر اجرا مى شوند یا در حکومتهاى اقتدارى ؟ با مراجعه اجمالى به گفته هاى امام خمینى(ره) مى توان این قاعده را استخراج نمود: «مکتبهاى توحیدى نمى خواهند فتح کنند بلاد را، نمى خواهند با
مردم با خشونت رفتار کنند. آنها مى خواهند مردم را از ظلمتهاى ماده، به نور بکشند، توجه به خدا بدهند و لهذا تا آنجا که امکان دارد در مکتبهاى غیر مادى مدارا هست، خوش رفتارى هست، دعوت هست. تا آنجا که ممکن است، با دعوت، مردم را برمى گردانند به عالم نور. (3) « از این منظر، امام به طور ضمنى اعلام مى کند که با خشونت و حکومتهاى اقتدارى نمى توان مردم را ملزم به انجام تعهدات دینى نمود و آنها را به سوى خدا هدایت کرد. بلکه تنها در شرایط مدارا با مردم و جلب رضایت آنها مى توان احکام الهى را اجرا نمود. نظیر عبارت فوق را امام بارها تکرار نموده تا حدى که حتى براى درخواست و پیشنهاد مهمترین تئورى حکومتى (جمهورى اسلامى) خود واژه «تقاضاى متواضعانه» را به کار مى برد. «خداى تبارک و تعالى به ما حق نداده است، پیغمبر اسلام به ما حق نداده است که ما به ملتمان یک چیزى را تحمیل بکنیم. بله، ممکن است گاهى وقتها ما یک تقاضاهایى از آنها بکنیم، تقاضاهایى متواضعانه ; تقاضاهایى که خادم یک ملت، از ملت مى کند»... (4). «من خودم به جمهورى اسلامى راى مى دهم و از شما تقاضا دارم که براى اسلام راى بدهید. به جمهورى اسلامى راى بدهید.» (5)
البته امام هیچ وقت براى حکومت مردمى خود از واژه دموکراتیک، دموکراسى، و... استفاده نکرد; بلکه همواره چنین واژه هایى را با توجه به مبانى و اصول حاکم بر آنها نفى مى کرد: «اسلام دموکراتیک نیست و حال آنکه از همه دموکراسیها بالاتر است » (6); «دموکراسى اسلام کاملتر از دموکراسى غرب است » (7); «در اسلام دموکراسى مندرج است. و مردم آزادند در اسلام، هم در بیان عقاید و هم در اعمال». (8) این عبارت و دیگر عبارتهاى امام نشانگر این است که ایشان با توجه به تجربه حکومتهاى استبدادى و اقتدارى، با اصل شیوه حکومت دموکراتیک موافق است و اسلام را نیز داراى بالاترین مبانى براى استقرار حکومت دموکراسى مى داند; در عین حال، امام با شیوه حکومت با مبانى و مبادى غربى و لیبرالى مخالف بود. در هر صورت، امام خمینى با توجه به عملکرد حکومتهاى اقتدارى تاریخ گذشته ایران و با عنایت به مزایاى حکومتهاى مردم سالارى عصر مدرنیته، و باتوجه به این نکته که حکومت را «فلسفه عملى احکام الهى» تفسیر مى نمودند; بهترین شیوه حکومتى جهت عمل به تعهدات دینى را حکومت جمهورى اسلامى دانستند و خود، رسما لزوم تاسیس حکومت جمهورى را متذکر و براى مردم حق مشارکت سیاسى قایل شدند: «رژیم باید راه و رسمى را انتخاب کند که مورد
موافقت و علاقه مجموع جامعه باشد و این جمهورى اسلامى است» (9); «هر فردى حق دارد که مستقیما در برابر سایرین، زمامدار مسلمین را استیضاح و به او انتقاد کند.» (10) در اندیشه امام که اصل لزوم تاسیس حکومت جهت اجراى حدود و احکام الهى، از ارکان مهم اندیشه سیاسى وى محسوب مى شود، نوع و شکل و شیوه کار چنین حکومتى، دموکراتیک و جمهورى است; اما جمهورى اى که اساس و محتوایش اسلام است. از دیدگاه امام، تنها در «جمهورى اسلامى» است که حقوق مردم ایران به طور کامل احکام و شعائر الهى آسانتر محقق مى شود; چون مردم به صورت نهادینه و قانون مند، از آزادى عقیده، بیان، تبلیغ، فعالیتهاى مطبوعاتى، گروهى، حزبى و امثال آن برخوردار مى شوند و در انتخابات مختلف; مجلس، ریاست جمهورى و... وارد رقابتهاى سیاسى شده و در سرنوشت سیاسى - اجتماعى خود مشارکت فعال مى کنند که در نتیجه، از هر گونه انحراف در زندگى سیاسى و حوزه عمومى جامعه جلوگیرى مى شود. ب) اصل لزوم سیر من الخلق الى الحق به واسطه دیدگاه و سلوک عرفانى، مى توان رگه هایى از اندیشه و رفتار عرفانى امام خمینى(ره) را، در صحنه عمل و اندیشه سیاسى ایشان مشاهده نمود. به عبارت دیگر، پیشینه و تاثیر اندیشه و سلوک عرفانى وى در تفسیر و
در تلقى از مردم و جایگاه آنها در نظام سیاسى - اسلامى، کاملا قابل ردیابى است. یکى از ویژگى هاى برجسته امام، تلفیق عرفان اسلامى با جهاد، مبارزه و قدرت سیاسى بوده است. در حالى که عرفا قرنها از دنیا، حکومت و مبارزه سیاسى فاصله مى گرفتند، ایشان زهد را به درون تالارهاى رنگارنگ کاخ «قدرت سیاسى» کشاند و هنرمندانه زیباییها و ارزشهاى عرفان اسلامى را به پیروانش نشان داد و بدین سبب بود که تئورى کاریزماتیک «ماکس وبر»، با باورها و ارزشهاى اسلامى، قرائتى نو یافت و سیل جمعیت عاشق اخلاص و صداقت را در جمال عرفانى خود مجذوب ساخت. اگر چه مشارکت مردم با توجه به بعد عرفانى امام حالت مریدى و مرادى به خود گرفت و تئورى «توماس کارلایل» را به تجربه اثبات نمود که: «قهرمانان، تاریخ را مى سازند»; ولى باید توجه داشت که امام، هیچ گاه تک بعدى نبوده است. امام را باید به عنوان یک کل نگریست. محمد واعظ زاده خراسانى در زمینه بعد عرفانى امام صحبتهایى دارد که به دلیل مناسبت ذکر مى کنیم: «اگر قرار باشد در زمان ما مصداقى براى اولیاى الهى پیدا کنیم که عبد مخلص خدا باشد; سخنش سخن خدا باشد; اراده اش اراده خدا باشد; عرفانش کامل باشد; اخلاقش اخلاق الهى باشد; فتوا
و حکمش، حکم خدا باشد آیا یک مرد کاملترى از این پیشواى مقدس مى توانیم پیدا کنیم؟ او راه خدا را به مردم نشان داد. به عقیده من، صدها و میلیونها نفر اکنون تحت هدایت او به مقام عبد مخلص رسیده اند. بسیارى از جوانهایى که ما مى دیدیم به جبهه مى رفتند و برمى گشتند; در قیافه آنها، سیماى اولیاى الهى را مى دیدیم. «الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون»، در قیافه و عمل آنها متجلى بود و اگر امام، خود از اولیاءالله نبود; نمى توانست چنین عناصر و افرادى را بسازد.» (11) اما آنچه که با مقاله حاضر بیشتر ارتباط دارد، خصلت مردمى عرفان امام است. در حالى که بسیارى از سالکان طریق تهذیب نفس، معتقد بودند; کمال معرفت جز از راه انزوا و فاصله گرفتن با خلق حاصل نمى شود و مردم گریزى و ایجاد فاصله با توده و عزلت، از خصائص مهم عرفان آنها بود و حتى معاشرت با عامه مردم را مضر به حال خود مى دانستند و همچنین قیودات سخت سیر و سلوک ایشان، باعث عدم جذب اکثر مردم مى گردید و لذا معمولا اقلیتى از مرید در حواشى آنها، یافت مى شد. (12) عرفان در تفسیر امام خمینى، درست در نقطه مقابل این طرز تلقى قرار دارد. «در عرفان امام،
مردم، پذیراى همه مدارج عرفانى بودند. امام معتقد بود که شخصیت عارف هم در این ارتباط بارور مى شود» (13) به عقیده ایشان، عرفان اصیل اسلامى در بستر ارتباط با مردم شکل مى گیرد و وصال به حق، از درون سیر در خلق حاصل مى شود اما نه به بهاى خارشمردن خلق; بلکه به بهاى ولى نعمت دانستن آنها و خادم دانستن خود. «امام خدمت به مردم را عرفان مى دانست; امام درک روح مردم را عرفان مى دانست; امام معتقد بود اگر آدم در خدمت مردم باشد، آن عرفان بارورتر خواهد شد.» (14) چنین تفسیرى از عرفان اسلامى، به طور طبیعى امام را وا مى داشت مى کرد تا درجهت مصالح الهى و دنیوى مردم عمل کند و حتى در فقاهت و اجتهاد، مردم را به عنوان یک اصل ملاحظه کند و دستاورد چنین تفسیرى از عرفان اسلامى، تکریم و خضوع سرشار امام به خواست مشروع مردم است. «خداى تبارک و تعالى به ما حق نداده است... که به ملتمان یک چیزى را تحمیل بکنیم. بله ممکن است گاهى وقتها ما یک تقاضاهایى از آنها بکنیم، تقاضاهایى متواضعانه». (15) «کوشش کنید که پایگاه ملى براى خودتان درست کنید. این، به این است که گمان نکنید که شما صاحب مقام هستید، منصب هستید و باید به مردم فشار
بیاورید. هر چه صاحب منصب، ارشد باشد، باید بیشتر خدمتگزار باشد، مردم بفهمند که هر درجه اى که این بالا مى رود، با مردم متواضع تر مى شود. اگر یک همچو کارى شد و یک چنین توجهى به مسایل شد و یک همچو عبرتى از تاریخ براى ما شد، هر قوه اى پایگاه ملى پیدا کند، پایگاه ملى حافظ اوست.» (16) ; «ما تابع آراى ملت هستیم» (18);«هیچ گروه و شخصى نمى تواند با خواست ملت ایران مخالفت کند،... ملت ایران خواستار حکومت اسلامى است.» (19) ج) اصل خوش بینى به فطرت انسان یکى از مهمترین اصولى که از ابتداى ورود به صحنه اندیشه و عمل سیاسى، به سهولت در مکتب امام خمینى قابل درک است، اصل اعتماد و خوش بینى نسبت به شعور و استعداد مردم در درک مصالح و مفاسد خود است. این اصل، متاثر از تفسیر و تلقى اسلامى ایشان از انسان در عصر مدرن است. این تلقى از انسان که مهمترین ویژگى آن، اعتماد و خوش بینى نسبت به انسانها و درک مصلحت فردى و اجتماعى خود است، موجب شده است تا مسلمانانى که چندین قرن خفته بودند، وارد صحنه زندگى سیاسى - اجتماعى خود شوند و عظیمترین انقلاب را به لحاظ مشارکت مردمى، ایجاد نمایند. امام بر خلاف بسیارى از علماى معاصرش، جوهره
مردم را در جهت اقامه حکومت اسلامى و مبارزه با ظلم و بى عدالتى و وصول به استقلال و آزادى، مطمئن و قابل اتکاء تفسیر کرد و مردمى را که به واسطه استعمار خارجى و استبداد داخلى از اسلام و مصالح فردى و اجتماعى خویش غافل شده بودند، امیدوارانه مورد اطمینان دانست. در حالى که اکثر قریب به اتفاق اندیشمندان و مصلحان اسلامى معاصر وى، مایوس شده بودند و فقط منتظر فرج امام زمان (عج) بودند، امام با خطابه ها و اعلامیه هاى صریح خود، به بیدارى وجدانها و فطرت خفته انسانها پرداخت و آن قدر بر آن اصرار ورزید تا اینکه ثابت نمود، اصل خوش بینى به فطرت انسانها، قاعده درستى است. و اینکه هرگز در هیچ شرایطى ولو بسیار سخت، نباید به سرشت انسان بدبین بود و نباید دلسرد و مایوس شد: «همه ملت رهبرند و بیدار شده اند». (20) «من با کمال مباهات، از رشد سیاسى و تعهد اسلامى ملت شریف ایران تشکر مى کنم. من در ایام آخر عمر با امیدوارى کامل و سرافرازى از نبوغ شما به سوى دار رحمت حق کوچ مى کنم». (21) امام بر خلاف رهیافت نخبه گرایى و اقتدارى که تنها براى فلاسفه و نخبگان، استعداد قضاوت و قوه تشخیص مصالح و مفاسد اجتماعى را قایل هستند، معتقد
است که هر فرد مسلمان ظرفیت و قابلیت تشخیص دارد. به عبارت دیگر،«همه ملت رهبر» هستند و قدرت نظارت و انتقاد دارند; «جامعه فردا، جامعه اى ارزیاب و منتقد خواهد بود که در آن، تمامى مردم در رهبرى امور خویش شرکت خواهند جست» (22) «همه ملت موظفند که نظارت کنند بر امور، نظارت کنند اگر من یک پایم را کنار گذاشتم، کج گذاشتم، ملت موظف است که بگوید پایت را کج گذاشتى، خودت را حفظ کن.» (23) حضرت امام در ادامه صحبتهاى خود، لحن کلام خویش را تندتر کرده و مى گویند: «باید مسلمان این طور باشد که اگر هر که مى خواهد باشد، خلیفه مسلمین و هر که مى خواهد باشد اگر دید پایش را کنار گذاشت شمشیرش را بکشد که پایت را راست بگذار». (24) در اندیشه سیاسى امام، مردم در زندگى سیاسى - اجتماعى به تساوى و برابرى مى رسند و بدون تبعیض طبقاتى و صنفى مى توانند در سرنوشت عمومى خود مشارکت نموده و حتى در صورت تخلف در رهبر و خلیفه مسلمین ، شرعا موظفند اعتراض کنند. در هر صورت، آنچه براى ما در این قسمت از مقاله مهم است، مبناى انسان شناختى امام و نسبت آن با مشارکت سیاسى مردم مى باشد. امام، انسان را موجودى ملکوتى مى دید که دائما در حال مبارزه و مجاهده
با موانع درونى و بیرونى براى کنار زدن حجابهایى است که خویش و جامعه اسلامى وى را از وصول به اصل فطرت پاک خویش، بازداشته است. (25) در اندیشه او، انسان دائما در حال مبارزه است و در این مبارزه فقط یک هدف دارد و آن، بازگشت به اصل فطرت خود که نیک و نور است: «انسان نور است». (26) از دیدگاه امام، «نور» جز خدا و احکام و مقررت الهى نیست: «مکتبهاى توحیدى... مى خواهند مردم را از ظلمتهاى ماده، به نور بکشند.» (27); «تحت تاثیر خودشان و مکتب خودشان قرار بدهند.» (28) در مهر ماه سال 1344 (ایام تبعید امام در نجف اشرف)، بین امام و آیةالله العظمى حکیم، گفتگویى انجام شده است که بخشى از آن، به خوبى بیانگر طرز فکر و تلقى خوش بینانه امام از مردم و تفاوت ایشان نسبت به برخى از فقهاى بزرگ است: امام خمینى: خوب است... به ایران بروید و اوضاع آنجا را از نزدیک ببینید... درزمان مرحوم بروجردى عدم اقدام ایشان را علیه دولت جابره حمل به صحت مى کردم و مى گفتم مطالب را به ایشان نمى رسانند. نسبت به جناب عالى هم این طور معتقدم که فجایع حکومت ایران را به سمع شما نمى رسانند و الا شما هم ساکت نمى ماندید... آیةالله حکیم: ... چه مى شود
کرد؟ چه اثرى دارد؟... امام خمینى: قطعا تاثیر دارد. آیةالله حکیم: اقدام حاد کنیم، مردم از ما تبعیت نمى کنند. مردم دروغ مى گویند. آنها پى شهوتند. براى دین، سینه چاک نمى کنند. امام خمینى: ... چطور مردم بقال و عطار سر محل که سینه جلوى گلوله دادند [در 15 خرداد42[ دروغ مى گویند؟! آیةالله حکیم: اگر قیام کنیم و خونى از بینى کسى بریزد، سرو صدا بشود، مردم به ما ناسزا مى گویند و سرو صدا راه مى اندازند. امام خمینى: ماکه قیام کردیم، از احدى به جز مزید احترام و سلام و دست بوسى ندیدیم و هرکه کوتاهى کرد، حرف سرد شنید و مورد بى ارادتى مردم واقع شد... (29) د) اصل لزوم آگاهى (سرشت تربیت پذیرى انسانها) در قبل اشاره کردیم که امام، جوهره وجود انسان را «نور» و «نیک» مى دانست و لذا نسبت به تربیت، آموزش و شارکت سیاسى مردم امیدوار و خوش بین بود. اما گذشته از اصل فوق، یک اصل دیگرى هم از بحث انسان شناسى امام قابل استخراج است. به نظر مى رسد که در اندیشه امام، نقطه آغازین حرکت درونى و بیرونى انسانها، متوقف بر آگاهى است; چرا که سرشت انسانها نیک است. فقط کافى است این فطرت خفته بیدار و آگاه شود. این آگاهى از دیدگاه امام، براى مشارکت سیاسى نه تنها ممکن
است، بلکه لازم و ضرورى است: «تردیدى نیست که اگر مسلمانان بر رشد سیاسى - اجتماعى خود بیفزایند، به راحتى مى توانند بسیارى از مشکلات... نیازهاى سیاسى اجتماعى خود را... برطرف کرده، براى اداره امور خود به روشهاى سودمندى دست یابند.» (30) بنابر این، از دیدگاه امام موتور حرکت تاریخ، جامعه و انسان، «آگاهى» است. مشارکت فعال سیاسى & lt ;-ی d ت a + ق p ک qy jn ک» a بیغ & lt ;- mp ع cq ض d » c و d ت l ک k ع dw غ cp ى w ؟ n میزان مشارکت سیاسى lt ;- mp ع ع cr ى» +(بیغ) و k کخ ad غ یدا n ق ضش cq cv ی d ت a ع cr ى» امام راحل براساس همین باور، حرکت سیاسى و مبارزاتى خود را آغاز نمود. ابتدا براى آگاهى و روشنگرى مردم، اصل «تقیه» را شکست. سپس براى بازگشت مردم به فطرت پاک و اسلام ناب محمدى، دست به روشنگرى و بیدارى مسلمین زد. و لذاست که وقتى به تحلیل انقلاب اسلامى مى پردازد، رمز پیروزى آن را دو رکن مى داند; یکى انگیزه الهى و مقصد اسلام، دوم اجتماع آگاهانه مردم در جهت مقصد اسلام. (31) امام وقتى حضور آگاهانه و اسلام خواهانه پیروانش را در صحنه سیاسى - اجتماعى مشاهده مى کند، بالاترین تعبیرات را نسبت به مردم به کار مى برد: «به پیشگاه پیامبر بزرگ اسلام (ص) و حضرت بقیةالله (روحى لمقدمه فداء) به خاطر چنین امتى و پیروانى متعهد و مجاهد، تبریک عرض مى کنم.» (32) «من به جرات مدعى
هستم که ملت ایران و توده میلیونى آن در عصر حاضر بهتر از ملت حجاز در عهد رسول الله (ص) و کوفه در عهد امیرالمؤمنین و حسین بن على (ع) مى باشد... و اینها همه از عشق و علاقه و ایمان سرشار آنان است... در صورتى که نه در محضر مبارک رسول اکرم(ص) هستند و نه در محضر امام معصوم(ع)... و این رمز موفقیت و پیروزى در ابعاد مختلف است و اسلام باید افتخار کند که چنین فرزندانى تربیت نموده است.» (33) از عبارت فوق به راحتى مى توان درک کرد که آنچه موجب تمایز مردم مسلمان عصر ایشان از عصر صدر اسلام شده است، آگاهى مردم ایران به تکلیف الهى خویش و بازگشت آنها به طبع و فطرت ناآلوده خود است. بنابراین، از مجموع بحث تا اینجا مى توان نتیجه گرفت که: & lt ;-ض kp » و k کخ ad غ ذى س c Ḍ g ظ ق ع d طک c + ذى س c ضش vc ق f ض kp » یṬ d ت a +ضش cv بى pcn ئک» lckk ā cvo ر مشارکت فعال مردم از دیدگاه امام، فلسفه ارسال رسل و انزال کتب آسمانى براى آگاهى و تربیت انسان بوده است و اساسا اسلام و پیامبر اسلام، اولین دستور و ابتداى کار خود را با آگاهى و علم (اقرء باسم ربک) شروع نموده است و لذا انسان، موضوع تعلیم انبیاء بوده است. «اگر براى هر علمى موضوعى است، علم همه انبیاء
هم موضوعش انسان است و اگر براى هر دولتى برنامه اى است، برنامه رسول اکرم (ص) را مى شود گفت; همان سوره اى [است] که در اول وارد شده است; آن برنامه رسول خداست: بسم الله الرحمن الرحیم اقرء باسم ربک... تمام انبیاء موضوع بحثشان، موضوع تربیتشان، موضوع علمشان، انسان است... مبعوث شدند براى انسان و براى تربیت انسان... رژیمهاى غیر انبیاء، هیچ کارى به اینها ندارند. آنها فقط وقتى که انسان، انسانى شد که آمد توى جامعه، جلو مفسده ها را مى گیرند، آن هم مفسده هایى که مضر به نظم باشد و الا مفاسدى که عیش و نوش و عشرت باشد، هیچ کارى به آن ندارند... آن که به همه چیز کار دارد... اسلام است. (34) « بنابراین از دیدگاه امام، اسلام ضمن اینکه براى انسان ارزش و حقوق فوق العاده اى قایل است; اما برخلاف رژیمهاى لیبرال دموکراسى، یک قیوداتى را نیز منظور کرده است. یعنى حقوق سیاسى مردم (آزادى، برابرى، عدالت و...) در چارچوب مصالح و مفاسدى که خداوند تعیین نموده است، تعریف و تفسیر مى شوند. در نتیجه، رفتار سیاسى و نقش سیاسى مردم از دیدگاه امام، در یک حالت مابین جبر و اختیار قرار مى گیرد; یعنى بشر همواره در بین حق و تکلیف قرار دارد. ه) اصل جامعیت اسلام (اندراج دموکراسى
درمتن اسلام) این اصل که پایه کلامى «مشارکت سیاسى مردم» است مرتبط با حقیقت و جوهره دین است. دین عبارت است از: مجموعه دستورالعملها و مقرراتى که براى هدایت و سعادت بشر نازل شده است. و چون اسلام خاتم دین است، لازمه اش جامعیت آن است; یعنى تمام آنچه را که براى سعادت دنیوى و اخروى بشر لازم است، بیان کرده است. امام خمینى با اعتقاد به مطالب فوق، معتقد است که اسلام، آنچه را براى زندگى فردى و اجتماعى بشر نیاز بوده است، بیان و مطرح نموده است و لذا اسلام فى نفسه قدرت جامعه پذیرى و به صحنه سرنوشت سیاسى کشاندن مردم را دارد: «اسلام، خود مکتبى است غنى که هرگز احتیاجى به ضمیمه کردن بعضى از مکاتب با آن نیست» (35); «اسلام همه چیز دارد» (36); «اصلا سلطه در اسلام مطرح نیست» (37); «این اسلام و قرآن است که خانمها را آورده است بیرون، و همدوش مردها، بلکه جلوتر از مردها; وارد صحنه سیاست کرده» (38); «آن که مردم را برانگیخت، اسلام بود.» (39) امام خمینى در زمینه جامعیت اسلام و مقایسه حکومت اسلام و دیگر حکومتهاى معاصر مى گوید: «اسلام نه دعوتش به خصوص معنویات است و نه دعوتش به خصوص مادیات است; هر دو را دارد» (40); «اینکه ما مى گوییم که
هیچ رژیمى مثل حکومت اسلامى نمى تواند انسان را و ملتهاى انسانى را آن طورى که باید اداره کند... براى این است که... رژیمهاى بشرى بر فرض اینکه صالح باشند، تا حدودى که دیدشان هست، انسان را پیش مى برند... شعاع بینش بشر را باید دید تا کجاست؟... حدود دیدشان همین طبیعت است... اسلام است که مى تواند انسان را از مرتبه طبیعت تا مرتبه روحانیت و فوق روحانیت تربیت کند.» (41) آنگاه امام با توجه به جامعیت اسلام به مقایسه حکومت پیامبر اسلام (ص) و حکومتهاى صدر اسلام مى پردازد و میزان نقش مردم را در سیاست متذکر مى شوند: «آن روز که... دو مملکت پهناور ایران و روم، محکوم استبداد و اشرافیت و تبعیض و تسلط قدرتمندان بودند و اثرى از حکومت مردم و قانون در آنها نبود، خداى تبارک
و تعالى به وسیله رسول اکرم (ص) قوانینى فرستاد که انسان از عظمت آن به شگفت مى آید. براى همه امور، قانون و آداب آورده است. براى انسان پیش از آنکه نطفه اش منعقد شود تا پس از آنکه به گور مى رود، قانون وضع کرده است. همان طور که براى وظائف عبادى قانون دارد; براى امور اجتماعى و حکومتى[نیز] قانون و راه و رسم دارد. حقوق اسلام یک حقوق مترقى و متکامل و جامع است. کتابهاى قطورى که از دیرزمان در زمینه هاى مختلف حقوقى تدوین شده; از احکام قضا و معاملات و حدود و قصاص گرفته تا روابط بین ملتها و مقررات صلح و جنگ و حقوق بین المللى عمومى و خصوصى، شمه اى از احکام و نظامات اسلام است. هیچ موضوع حیاتى نیست که اسلام تکلیفى براى آن مقرر نداشته و حکمى درباره آن نداده باشد.» (42) بنابراین، از دیدگاه امام، اسلام دین جامعى است و از هیچ مساله اى فروگذار نکرده است در تمام قضایاى مربوط به دنیا، سیاست، اجتماع، اقتصاد، رابطه فرد با دولت، دولت با دولت و... حکم و نظر دارد; و کشف این حقوق و قوانین به واسطه اجتهاد قابل استخراج است. حقوق سیاسى مردم و نحوه مشارکت و رابطه مردم با نظام اسلامى که از جمله مهمترین مسایل
حکومت مى باشد، باید از دیدگاه جامعیت اسلام به آن نگریست چرا که «در اسلام دموکراسى مندرج است» (43) و لذا باید مساله و مفهوم دمکراسى، در سیستم و نظام کلى اسلام تبیین شود نه جداى از دیگر مسایل اسلامى. و) اصل امر به معروف و نهى از منکر (حق نظارت همگانى) منظور از معروف، کارهایى است که اسلام واجب کرده است و منظور از منکر، انجام کارهاى قبیح و زشتى است که اسلام راضى به ارتکاب آنها نیست. از دیدگاه امام خمینى، امر به معروف و نهى از منکر از اشرف واجبات و از ضروریات اسلام است; چرا که به واسطه آن دو، فرائض اسلام اقامه مى شوند: «و هما من اسمى الفرایض و اشرفها، و بهما تقام الفرائض، و وجوبهما من ضروریات الدین، و منکره مع الالتفات بلازمه والالتزام به من الکافرین.» (44) این اصل، از ارکان مهم سیاست داخلى نظام سیاسى اسلام است; چرا که تمامى روابط و مسائل اجتماعى - سیاسى درون امت اسلامى بر اساس آن، حل و فصل مى شود. از دیدگاه امام خمینى(ره)، مساله امر به معروف، به روابط فردى مسلمانان ختم نمى شود; بلکه امر تاسیس حکومت اسلامى از اعظم مصادیق «معروف» شمرده مى شود; زیرا تصرف «غیرولى» در امور مربوط به ولایت سیاسى، از مصادیق منکر است.
(45) در اندیشه امام، اسلام بر مبناى تکلیف امر به معروف و نهى از منکر، به همه مسلمین حق نظارت به همدیگر داده است. این نظارت، اولا عمومى است، ثانیا قطع نظر از موقعیت، پست و مقام اجتماعى افراد است: «همه ملت موظفند به اینکه نظارت داشته باشند در همه کارهایى که الان مربوط به اسلام است... باید مسلمان این طور باشد که اگر هر که مى خواهد باشد، خلیفه مسلمین و هرکه مى خواهد باشد، اگر دید پایش را کنار گذاشت، شمشیرش را بکشد که پایت را راست بگذار.» (46) «اصل امر به معروف و نهى از منکر [براى] همین است که جامعه اصلاح شود» (47) «کلکم راع... [یعنى] همه تان راعى هستید... مسؤولیم در مقابل خدا و در مقابل وجدان... یعنى نه اینکه مراعات خودمان را، من مراعات همه شما را بکنم، شماهر یک، مراعات همه را. یک همچو برنامه است که همه را وادار کرده که به همه «چرا» بگوییم... به هر فردى لازم کرده به اینکه امر به معروف کند. اگر یک فرد خیلى به نظر مردم مثلا پایین از یک فردى که به نظر مردم خیلى اعلا رتبه هم هست، اگر از او یک انحرافى دید، اسلام گفته برو به او بگو، نهى کن، بایستد در مقابلش، بگوید
این کارت انحراف بود، نکن.» (48) تفسیر حضرت امام از امر به معروف و نهى از منکر، امکان ایجاد فرهنگ سیاسى مشارکتى، در جامعه ایده آل اسلامى را فراهم مى کند. این فرهنگ در صورت تحقق، تاثیر شگرفى در بافت سیاست داخلى جامعه اسلامى خواهد داشت; زیرا در چنین جامعه اى، در جهت انجام تکلیف امر به معروف و نهى از منکر، هیچ کس از هیچ کس دیگر ترسى ندارد و تنها متخلفین، از عمل خلاف خویش هراسناک هستند. بنابراین، جامعه اسلامى به طور اتوماتیک و خودکار فساد زدایى شده و به طرف مصالح فردى و عمومى رشد مى کند. (49) در اندیشه امام، این اصل مهم، نقش تنظیمى حساسى را در جامعه ایفاء مى کند; چرا که تمامى آحاد مسلمین را مکلف به مشارکت در سرنوشت سیاسى - اجتماعى خود مى نماید و لذا اساس شرعى مشارکت سیاسى مردم را باید در این اصل جستجو نمود که تمامى ابعاد زندگى (رابطه فرد و دولت، رابطه دولت و فرد، رابطه فرد با فرد) مسلمان را شامل مى شود. اهمیت این اصل از دیدگاه امام آن قدر زیاد است که اولین جمله ایشان در کتاب امر به معروف و نهى از منکر، «و به تقام الفرائض»، است. البته امر به معروف و نهى از منکر داراى مراتب (قلبى - زبانى -
عملى) است که حضرت امام در کتاب تحریرالوسیله به طور مفصل آن را طرح نموده اند. (50) ز) اصل شورا و مشورت از جمله اصول و قواعدى که در اندیشه و سیره عملى امام، به وضوح قابل درک وفهم مى باشد، مساله شورا و مشورت است. از مجموع قول و فعل امام خمینى(ره)، مى توان نتیجه گرفت که مساله شورا و مشورت در نظام سیاسى اسلام اصالت دارد و کارهاى حکومت اسلامى باید بر اساس مشاوره و استشاره انجام گیرد. شورا به معناى نظرخواهى از دیگران و دخالت دادن آنها در یک امر و پرهیز از تک روى و استبداد راى است. ضرورت عمل به شورا و مشاوره، ناشى از ماهیت خاص زندگى بشرى مى باشد; چون عقلها متفاوت، فهم ها گوناگون و تجربیات زندگى فردى و اجتماعى افراد، همسان نیست. (51) در مکتب سیاسى امام، مساله شورا از صرف اندیشه خارج شده و مصادیق نهادى نیز، یافته است. از جمله این نهادها; مجلس شوراى اسلامى، شوراى نگهبان، مجمع تشخیص مصلحت، شوراى عالى امنیت ملى، شوراى شهر و روستا و... «مجلس شوراى اسلامى مجلس «مشورت» است، مجلسى است که باید متفکرین، آقایان مسائلى که مایحتاج ملت است و کشور است در میان بگذارند و با هم مشورت کنند، مباحثه کنند; فقط آن چیزهایى که مربوط به
ملت است و به اسلام... اغراض شخصیه را باید همه ما کنار بگذاریم... مجلس شوراى اسلامى در یک محفظه سربسته نیست... این سرباز است و رادیو و تلویزیون این را منتشر مى کند همه ایران مى بینند و مى شنوند. (52) « از دیدگاه امام خمینى، در راس تمامى نهادهاى حکومت جمهورى اسلامى، مجلس شوراى اسلامى است که باید اساس کارش مشورت باشد. ضمن اینکه نمایندگان مردم با هم مشورت مى کنند، باید از افراد خارج از مجلس نیز مشورت بخواهند تا خواست مشروع مردم به نحو احسن قانون مند شود: «مجلس محترم شوراى اسلامى که در راس همه نهادهاست، در عین حال که از اشخاص صالح و متفکر و تحصیل کرده برخوردار است، خوب است در موارد لزوم از دوستان متعهد و صاحب نظر خود در کمیسیونها دعوت کنند که با برخورد نظرها و افکار، کارها سریعتر و محکمتر انجام مى گیرد... پس از راى مجلس و انفاذ شوراى نگهبان، هیچ مقامى حق رد آن را ندارد و دولت در اجراى آن باید بدون هیچ ملاحظه اى اقدام کند. (53) « از دیدگاه امام اگر تصمیمات سیاسى و حقوقى با شور و مشورت اتخاذ شوند، موجب استحکام و قوام احکام حکومتى و ثبات نظام سیاسى خواهد شد. بدین لحاظ، هر چه اصل شورا و مشارکت مردم
در جامعه اسلامى بیشتر رعایت شود، انجام امور عمومى سریعتر و پایه هاى حکومت اسلامى محکمتر خواهدشد.
تردیدى نیست که محور اساسى اندیشه و حرکت سیاسى امام خمینى به واسطه مرجعیت دینى، بر مبناى اسلام و عمل به تکلیف شرعى (54) بوده است. بنابراین، نوع حاکمیت سیاسى را باید در تفسیر ایشان از رابطه شریعت و سیاست جست وجو نمود. از طرف دیگر، به اعتراف اکثریت قریب به اتفاق اندیشمندان و صاحب نظران، امام خمینى تنها مرجع دینى است که بیشترین بها را به مردم و راى مردم و مشارکت آنها در سرنوشت سیاسى شان، داده است. این اندیشه مردم گرایى امام را مى توان هم در بینش عرفانى، مشى عمل سیاسى و در بحثهاى انسان شناسى و هم در شیوه حکومتى ایشان ردیابى نمود. اما آنچه براى ما مهم بود، شیوه ترکیب تکلیف الهى با اختیار و نقش مردمى مى باشد. امام راحل به عنوان مهمترین شخصیت الهى - سیاسى، آنچنان اراده مردم را با انقلاب درآمیخت که هیچ فرازى از انقلاب اسلامى و حکومت جمهورى را منهاى اراده مردم سازگار و مؤثر ندانست; اما در عین حال، اصالت و مشروعیت همه امور را به ضوابط دینى مقید نموده است. از دیدگاه امام خمینى(ره): خداوند حاکمیت مطلق انسان و جهان را بر عهده دارد و همو، این
حاکمیت را به واسطه قاعده لطف و حکمت، از طریق مقررات و احکام الهى به انسان واگذار نموده است و حکومت که شعبه اى از ولایت عام و مطلقه رسول ا...است درزمان غیبت با همان اختیارات حکومتى، به ولى فقیه مى رسد. مشروعیت و هویت شرعى تمامى امور عمومى،منوط به امضاى فقیه عادل و قانون شناس است. (55) بنابراین، مى توان نتیجه گرفت که حاکمیت سیاسى از دیدگاه امام یک منشور سه بعدى است: 1( قوانین و احکام الهى که نمایانگر حاکمیت مطلق الهى است که در راس منشور قرار دارد; 2( ولایت مجتهد عادل; ولى فقیه، با آشنایى و شناختى که از الزامات زمان و مکان دارد، قوانین و تکالیف الهى عصر خویش را از منابع اسلامى کشف و استخراج مى نماید و لذا حاکمیت، مشروعیت شرعى و هویت اسلامى تمامى امور و تصمیم گیریها با امضاى وى محقق مى شود;3( مردم; مردم نیز در چارچوب مقررات و احکام شرعى موظف هستند تا ولى فقیهى را که داراى شرایط لازم است، انتخاب نموده و زمام امور را به او بسپارند و خود نیز بر وى نظارت دائم داشته باشند. در حکومت اسلامى حضرت امام، مشروعیت همه چیز به اسلام بازمى گردد. همچنان که راى و خواست مردم در صورت عدم مغایرت با شرع اعتبار دارد، حاکمیت ولى فقیه نیز تا هنگامى که در چارچوب موازین اسلامى است، معتبر است. (56) در این اندیشه،
نقش و جایگاه مردم، همانند ولایت در حکومت اسلامى، نه تنها تعارضى با حاکمیت ولایت ندارد; بلکه یکى از ارکان لازم براى تحقق حاکمیت سیاسى اسلام است; چرا که آنچه این دو (ولایت و مردم) را لازم و ملزوم هم مى کند، دین اسلام است. با چنین تفسیرى از رابطه سیاست و شریعت، مردم بر اساس تکلیف الهى در چارچوب ضوابط شرعى، مشارکتى فعال خواهند داشت. راى مردم در نفى یا اثبات اصل ولایت بى تاثیر است; چرا که اصل ولایت، انتصابى (57) و از ضروریات دین اسلام است، ولى در انتخاب مصداق و نظارت بر او; یعنى اینکه مثلا «فى زماننا حاضر» ولى فقیه چه کسى است؟، مردم حق نظر و حاکمیت دارند. آنچه راى اکثریت مردم را محدود و تعریف مى کند در مرحله اول، اسلام و در مرحله بعد، امضاى ولى فقیه است (58) و از طرف دیگر، آنچه تصمیمات و احکام ولى فقیه را محدود و تعریف مى نماید، ابتدا مقررات اسلام (59) (عدالت، فقاهت، زهد و...) و در مرحله بعد، نظارت مردم مسلمان است. (60) از یک طرف و آگاهى و بلوغ سیاسى (62) مردم مسلمان از طرف دیگر، سازوکارى را شکل مى دهد که از استبدادى شدن حکومت جلوگیرى و امکان مشارکت سیاسى فعال مردم را، فراهم مى کند. در زمینه جایگاه مردم
در نظام و حکومت ولایى از منظر امام خمینى(ره)، دیدگاههاى متفاوتى وجود دارد. برخى با استفاده از تعبیرات بلند امام نسبت به نقش راى مردم، از جمهورى اسلامى به «ولایت انتخابى فقها» تعبیر نموده اند و عده اى دیگر، با تقسیم نمودن گفته هاى امام به محکم و متشابه، تعبیرات امام را در زمینه حقوق سیاسى مردم متشابه تلقى نموده و آن را به محکمات کلام وى (منصوب بودن ولى فقیه) برگرداندند و لذا حاکمیت را «ولایت انتصابى فقها» تفسیر کرده اند. اما دسته سومى هستند که بین ولایت و نقش مردم، جمع طولى برقرار نموده، و براى فقیه، حق مشروعیت و براى مردم، حق مقبولیت قایل شده اند. به نظر مى رسد باتوجه به مباحث گذشته، دیدگاه اول و دوم با مبانى امام کاملا منافات داشته باشد و دیدگاه سوم نیز تفسیرى صحیح نیست; چرا که نقش مردم از دیدگاه امام، بیش از حد مقبولیت و کارآمدى است. به نظر ما، نظریه امام نه انتخابى مطلق است و نه انتصابى مطلق; بلکه «امر بین الامرین» است. از نظر امام، در اسلام دموکراسى مندرج است (63) و مردم در تعیین سرنوشت خود حق دارند (64) و بدون راى آنها هیچ چیزى محقق نمى شود و از طرف دیگر ولایت، منصبى الهى است که جوهره اش، مسؤولیت شرعى است; یعنى فقها به
نصب عام و تعیین ضوابط شرعى منصوبند و لذا مشروعیت شرعى تمامى تصمیمات سیاسى، وابسته به امضاى ولى فقیه است. به عبارت دیگر، اگر چه امام خمینى(ره) به نظریه انتصابى باور داشته اند; اما به دلایلى از جمله: اصل امر به معروف و نهى از منکر، علاقه و احترام وافر به مردم، در نظر گرفتن نوع حکومتهاى مردمى زمان و مکان خود، توجه به خواست مشروع مردم به عنوان بهترین راهکار جهت اجراى احکام الهى و توجه به نظرات و احکام دموکراتیک اسلام مثل شورا و مشورت و... به نظریه انتخابى هم توجه نموده اند; به نحوى که در سخت ترین شرایط و در مهمترین تصمیمات سیاسى، سعى مى نمودند تا رضایت آراى عمومى را جلب نمایند. در نتیجه، همچنان که در بینش اسلامى، رفتار فرد از دیدگاه کلامى و اعتقادى بین جبر و اختیار (امر بین الامرین) قرار دارد، شاید بتوان گفت که امام خمینى با الهام از آموزه هاى دین اسلام، رفتار سیاسى جمعى را نیز نه تحت حاکمیت آزادى و اختیار مطلق مردم مى دانستند و نه تابع حاکمیت و خواست مطلق فقیه مى شمردند; بلکه حاکمیت سیاسى اسلام را همانند شمشیر دو لب مى دیدند که مشروعیت شرعى آن به واسطه نصب عام توسط ولایت فقیه کسب شده و مشروعیت قانونى آن نیز توسط راى و مقبولیت مردمى محقق
مى شود. بدین ترتیب، جایگاه و نقش مردم از حد مقبولیت و کارآمدى فراتر مى رود و در حد مشروعیت قانونى ارتقا مى یابد; یعنى مردم بر اساس ضوابط، معیارها و مقررات شرعى که اکنون در چارچوب قانون اساسى متبلور شده است، رهبران و مسؤولین حکومتى را انتخاب نموده و بر اساس امر به معروف و نهى از منکر و... بر آنها نظارت دائمى دارند. دیدگاه امام را به شکل دیگرى نیز مى توان طرح نمود و آن اینکه; اعطاى حاکمیت سیاسى در اسلام به دو صورت است: 1( در زمان حضور حاکم معصوم، به واسطه خداوند تعیین مى شود و مردم در تعیین حاکم اسلامى نقشى ندارند; منتها معصوم (ع) در تصمیم گیریهاى سیاسى مکلف شده است تا با مردم مشورت کند و اگر چه امتش تصمیمى برخلاف تصمیم وى هم گرفتند، باید ملتزم به مشورت باشد ولو اینکه به واسطه علم و نبوت و امامت از نتیجه شکست تصمیم مردم (همانند جنگ احد) مطلع باشد. 2( در زمان غیبت، فقها نیز همانند معصومین به نصب عام، ولایت دارند (چون حکمت الهى و قاعده لطف اقتضا دارد که زمین خالى از حجت نباشد); اما نصب خاص ولى (انتخاب مصداق عینى در اعصار غیبت) به مردم واگذار شده است. به عبارت دیگر، فقها به واسطه نصب عام
همیشه ولایت شرعى دارند; ولى حکومت و حق انتخاب (تعیین مصداق عینى) متعلق به مردم است و این دو، دو بحث مجزا و متفاوت هستند. یعنى این طبیعى است که عقلاى هر ملتى، رئیس خود را بر اساس ارزشها و باورهاى حاکم بر ملت خود (نصب عام) تعیین مى نمایند; ولى حق تعیین مصداق و رئیس مورد نظرشان با خود مردم است. به نظر مى رسد تنها با این تفسیر و جمع است که مى توان به عمق و جوهره کلام امام خمینى(ره) ( دمکراسى در متن اسلام مندرج است.) رسید. بنابراین، اگر میزان نقش مردم را متغییر وابسته بنامیم، آنگاه تفسیر امام خمینى(ره) از حاکمیت سیاسى اسلام و تلقى وى از مبانى نظرى حقوق سیاسى مردم و نیز از لایت سیاسى فقها، متغیر مستقل خواهد شد. بنابراین در اندیشه امام، «جمهورى اسلامى» به واسطه قوانین اساسى منبعث از اسلام، هم مشروعیت شرعى مى یابد و هم مشروعیت قانونى. البته روشن است که مقبولیت، جزئى از مشروعیت است; چرا که مشروعیت چیزى جز موجه سازى حکومت در نزد شهروندان نیست و لذاست که امام خمینى مى گوید: دموکراسى اسلامى از دموکراسى غربى بالاتر است و یا اینکه مى گوید: «اینکه ما «جمهورى اسلامى» مى گوییم، این است که هم شرایط منتخب و هم احکامى که در ایران جارى مى شود، اینها بر اسلام متکى
است; لیکن انتخاب با ملت است و طرز جمهورى هم همان جمهورى است که همه جا هست.» (65)
1 ء . امام خمینى، صحیفه نور، ج 18، ص 245. 2. نشریه شعائر، مرکز پژوهشهاى اسلامى صدا و سیماى مرکز قم، شماره 4. 3. امام خمینى، صحیفه نور، ج 8، ص 238، (مورخ 22/5/58(. 4. همان، ج 10، ص 181 (مورخ19/8/58(. 5. امام خمینى، در جستجوى راه از کلام امام، دفتر ششم، ص49. 6. امام خمینى، صحیفه نور، ج 11، ص 130، (مورخ 2/10/58(. 7. همان، ج 2، ص216. 8. همان، ج 4، ص 234، (مورخ 25/10/57(. 9. همان، ج 4، ص6، (مورخ 11/9/57(. 10. همان، ج3، ص86، (مورخ19/10/57(. 11. نشریه شعائر، پیشین. 12. اخوان کاظمى، بهرام، خدمت و تداوم نظریه ولایت مطلقه فقیه از دیدگاه امام خمینى(ره)، سازمان تبلیغات اسلامى، تهران، 1360، ص 142. 13. همان به نقل از: محمدعلى انصارى، امام، مردم و پاسدارى از ارزشهاى انقلاب. (ر.ک به: مجموعه مقالات سومین سمینار بررسى سیره نظرى و عملى حضرت امام خمینى; ص156(. 14. همان. 15. امام خمینى، در جستجوى راه از کلام امام، پیشین، ص 181. 16. امام خمینى، صحیفه نور، ج7، ص6، (مورخ6/3/58(. 17. امام خمینى، در جستجوى راه از کلام امام، دفتر نهم، (ملت، امامت)، امیرکبیر،
تهران، 1362، ص343. 18. امام خمینى، صحیفه نور، ج 10، ص 181، (مورخ19/8/58(. 19. امام خمینى، در جستجوى راه از کلام امام، پیشین، صص14 - 13. 20. امام خمینى، در جستجوى راه از کلام امام، دفتر ششم، ص 85. 21. همان، ص 95. 22. امام خمینى، صحیفه نور، ج3، ص53، (مورخ16/8/58(. 23. همان، ج7، صص 34 - 32 (مورخ9/3/58(. 24. همان. 25. اخوان کاظمى، بهرام، پیشین، ص 141. 26. امام خمینى، تفسیر سوره محمد، دفتر انتشارات اسلامى، قم، 1360، ص 12. 27. امام خمینى، صحیفه نور، ج 8، ص 238، (مورخ 22/5/58(. 28. همان، ج7، ص 192، (مورخ3/4/58(. 29. روحانى، سید حمید، نهضت امام خمینى، چاپ اول، بنیاد شهید، تهران، 1344، ج2، صص152 - 151. 30. امام خمینى، شؤون و اختیارات ولى فقیه، ارشاد اسلامى، تهران، 1365، ص 20. 31. امام خمینى، وصیت نامه سیاسى - الهى، ارشاد اسلامى، تهران، 1368، ص 8. 32. امام خمینى، در جستجوى راه از کلام امام، دفتر ششم، ص106، (مورخ23/11/61(. 33. امام خمینى، وصیت نامه سیاسى - الهى، پیشین، ص 12. 34. امام خمینى، صحیفه نور، ج7، صص284 - 283 (مورخ13/4/58(. 35. امام خمینى، بلاغ، سازمان تبلیغات اسلامى، تهران،1366، ج2، ص 98. 36. همان، ص 102. 37. همان، ص 105. 38. همان، ص 108.
و نیز ج 1، ص 31. 60. همان، ج3، ص53. و نیز ج7، صص34 - 33. 61. امام خمینى، ولایت فقیه، پیشین، صص 33- 32. و نیز کتاب البیع، ج2، ص 461. و نیز صحیفه نور، ج 10، ص 181، (مورخ19/8/58(. 62. امام خمینى، در جستجوى راه از کلام امام، پیشین، دفتر ششم، ص 90. 63. امام خمینى، صحیفه نور، ج 4، ص 34. 64. امام خمینى، صحیفه نور، ج11، ص189. 65. امام خمینى، صحیفه نور، ج3، ص 145.
مجله رواق اندیشه، شماره 19 قاسمی، مجید
در این نوشتار ابتدا مشروعیت ولى فقیه که همان مشروعیت حکومت دینى محسوب مى شود، از دیدگاه حضرت امام رحمه الله مورد بحث قرار گرفته و سپس به مشروعیت یا مقبولیت دادن راى مردم در اندیشه امام راحل پرداخته شده است و ضمنا به نقش مردم در حکومت و آزادیهاى آنها اشاره گردیده و در پایان نیز دیدگاه آن حضرت در وضع قوانین و اختیارات و محدودیتهاى نمایندگان مردم در این مورد بیان شده است .
از نگاه حضرت امام خمینى رحمه الله، مشروعیت حکومت دینى، الهى است . این سؤال به صورت جدى مطرح مى شود که چرا امام اصالت را به خداوند مى دهد و چرا از دیدگاه ایشان، مردم منبع مشروعیت حکومت دینى به شمار نمى روند؟ ابتدا باید گفت که مشروعیت ولى فقیه همان مشروعیت حکومت دینى محسوب مى شود . به صورت کلى در اندیشه سیاسى امام، آنچه که محوریت دارد، خداست . امام همه عالم هستى، حکومت، قانون و ... را متعلق به خداوند مى داند . از این رو، معتقد است اگر حکومت خدا نباشد، در مقابل، طاغوت و شیطان حکومت دارد . از این جهت امام مى گوید: «واضح است که حکومت به جمیع شؤون آن و ارگانهایى که دارد، تا از قبل شرع مقدس و
خداوند تبارک و تعالى شرعیت پیدا نکند، اکثر کارهاى مربوط به قوه مقننه و قضائیه و اجرائیه، بدون مجوز شرعى خواهد بود ... و اگر بدون شرعیت الهى کارها را انجام دهند، دولت به جمیع شؤون طاغوتى خواهد بود .» (2) حضرت امام با توجه به مشروعیت فقیه از طرف خداوند و مشروعیت دیگر ارکان حکومت به وسیله مشروعیت الهى فقیه، مى گوید: «اگر چنانچه ولایت فقیه در کار نباشد، طاغوت است . یا خداست یا طاغوت . اگر به امر خدا نباشد، رئیس جمهور با نصب فقیه نباشد، غیرمشروع است، وقتى غیرمشروع شد، اطاعت او اطاعت طاغوت است . طاغوت وقتى از بین مى رود که به امر خداى تبارک و تعالى یک کسى نصب بشود .» (3) همان طور که امام تصریح مى کند، اگر چه مردم به رئیس جمهور راى مى دهند ولى مشروعیت دینى اختیارات رئیس جمهور بر اساس تنفیذ [و در حقیقت نصب] ولى فقیه مى باشد . در جاى دیگر امام با اشاره به حکومت شاهنشاهى مى گوید: «اگر گذاشته بودند ... حکومت، حکومت اسلامى باشد، حاکم، حاکم منتخب منصوب من قبل الله تعالى باشد، آن وقت مردم مى فهمیدند که اسلام چیست؟ و معنى حکومت اسلامى چیست .» (4) به عبارت دیگر چون سعادت ابدى و همه جانبه بشر ملاک اصلى خلقت مى باشد، بنابراین،
خداوندى که تمامى برنامه هاى لازم براى انسان را از قبل براى او مهیا مى کند، حکومت مورد نیاز او را نیز خود مشروعیت مى دهد تا عوامل مختلف سبب تعالى دین و انسان شود، از این جهت امام مى گوید: «اگر [خداوند] براى آنان، امام بر پا نگهدارنده نظم و قانون، خدمتگزار امین و نگهبان پاسدار و امانتدارى تعیین نکند، دین به کهنگى و فرسودگى دچار خواهد شد، و آیین از میان خواهد رفت; و سنن و احکام اسلامى دگرگون و وارونه خواهد گشت; و بدعتگزاران چیزها در دین خواهند افزود; و ملحدان و بى دینان چیزها از آن خواهند کاست، و آن را براى مسلمانان به گونه اى دیگر جلوه خواهند داد .» (5) از این رو، چون از سویى مردم توانایى دفاع همه جانبه از دین را ندارند و از حکمت خدا هم به دور است که براى این مساله راه حلى نیاورده باشد، و از سوى دیگر ویژگى ابدى دین اسلام براى امام مسلم است، لذا یک مجرى امانتدار و نگاهبان دین و قوانین آن لازم مى باشد و بدون شک این حاکم، مشروعیتى الهى دارد . ممکن است این سئوال مطرح شود که این دلایل و ویژگیها مربوط به امام معصوم است نه براى هر حاکمى . امام خمینى معتقدند چون دلایل لزوم
«ولى امر» براى مسلمانان در همه زمانها، جارى است، این مشروعیت براى همه حاکمان دینى که واجد شرایط و صفات مورد نظر خداوند باشند، وجود دارد . لذا امام مى گوید: «آن علل و ضرورتهایى که آن حضرت را [حضرت على علیه السلام و دیگر امامان] امام کرده است، الان هم هست; با این تفاوت که شخص معینى نیست، بلکه موضوع را «عنوانى» قرار داده اند تا همیشه محفوظ باشد .» (6) به عبارت دیگر، از دیدگاه ایشان حفظ دین و لزوم وجود حاکم جامعه در همه زمانها لازم است: «روند مشروعیت حکومت از زمان پیامبر صلى الله علیه و آله تا به حال جارى مى باشد: بعد از رسول اکرم کسى افضل از او در هیچ معنایى نیست و نخواهد بود . لکن در مراتب بعد هم که باید این امت هدایت بشود، پیغمبر اکرم که از دنیا مى خواست تشریف ببرد، تعیین جانشین و جانشینها را تا زمان غیبت کرد، و همان جانشینها، تعیین امام امت را هم کردند . به طور کلى این امت را به خود وانگذاشتند که متحیر باشند، براى آنها امام تعیین کردند، رهبر تعیین کردند تا ائمه هدى علیهم السلام بودند، آنها بودند و بعد فقها ... آنها را تایید کردند براى پایدارى این امت .» (7) همان طور که
از این عبارات معلوم است، چون امام لزوم هدایت و تربیت انسان را همیشگى مى داند، لذا همانطور که پیامبر براى این هدف اصلى مبعوث شدند، امامان بعدى نیز آن روند را ادامه دادند و در دوره غیبت این وظیفه بر عهده فقهاست تا از آنها پاسدارى کنند . البته لازم به ذکر است که امام، مشروعیت ولایت فقیه را در همین چارچوب تفسیر مى کند با این تفاوت که او صالح ترین فرد براى هدایت جامعه اسلامى است . امام تشکیل مجلس خبرگان را نیز براى تصویب امر خداوند مى داند و مى گوید: «مجلس خبرگان مى خواهند ولایت فقیه را اثبات کنند، ... مى خواهند تصویب کنند آن چیزى را که خداى تبارک و تعالى فرموده است .» (8) همچنین در موارد مختلفى در تشکیل نهادهاى انقلاب و تعیین و نصب افراد در مراکز مختلف به حق شرعى خود اشاره کرده و آن را در جهت شرعیت ولایت فقیه بر امور جامعه معرفى مى کند . مثلا در حکم تشکیل شوراى انقلاب اعلام مى کند: «به موجب حق شرعى و بر اساس راى اعتماد اکثریت قاطع مردم ایران که نسبت به اینجانب ابراز شده است، در جهت تحقق اهداف اسلامى ملت، شورایى به نام شوراى انقلاب اسلامى مرکب از افراد با صلاحیت و مسلمان و متعهد و مورد وثوق
موقتا تعیین شده و شروع به کار خواهند کرد .» (9) امام در این عبارت از حق شرعى براى خود صحبت مى کنند که این مساله همان مشروعیت مورد نظر ایشان براى ولى فقیه مى باشد و از راى مردم نیز به عنوان مقبولیت و تایید این حق استفاده مى کنند . در مورد مشروعیت دولت موقت نیز مى گوید: «ما دولت را تعیین کردیم به حسب آن که هم به حسب قانون، ما حق داریم و هم به حسب شرع حق داریم . ما به حسب لایت شرعى که داریم و به حسب آراى ملت که ما را قبول کرده است . آقاى مهندس بازرگان را مامور کردیم که دولت تشکیل بدهد . .. آقاى مهندس بازرگان حکومت شرعیه دارد از قبیل من و بر همه واجب است که اطاعتش را بکنند .» (10) از این رو، مشروعیت الهى ولایت فقیه، زمانى محقق مى شود که توسط مردم این امر پذیرفته شده باشد . و براى همین است که امام از جهت دینى، به «حق شرعى و ولایت» اشاره نموده و از جهت سیاسى، به «قبول مردم» استناد مى کند .
به هر حال در اندیشه امام، مردم نمى توانند مشروعیت دهنده حکومت الهى باشند . علت این مساله را صرفا باید در رابطه خدا و انسان جستجو کرد
. چرا که خدا کمال مطلق است و انسان نیازمند هدایت مى باشد و از این جهت انسان باید توسط خداوند مورد هدایت قرار گیرد . امام خمینى در جهت اثبات این مساله، حدیثى را از امام رضا علیه السلام نقل نموده و در توضیح آن مى گوید: «اگر کسى بپرسد چرا خداى حکیم «اولى الامر» قرار داده و به اطاعت آنان امر کرده است، جواب داده خواهد شد که به علل و دلایل بسیار چنین کرده است . از آن جمله، این که چون مردم بر طریقه مشخص و معینى نگهداشته شده، و دستور یافته اند که از این طریق تجاوز ننمایند و از حدود و قوانین مقرر در نگذرند، زیرا که با این تجاوز و تخطى دچار فساد خواهند شد، و از طرفى این امر به تحقق نمى پیوندد و مردم بر طریقه مردم نمى روند و نمى مانند و قوانین الهى را بر پا نمى دارند مگر در صورتى که فرد [یا قدرت] امین و پاسدارى برایشان گماشته شود که عهده دار این امر باشد و نگذارد پا از دایره حقشان بیرون نهند، یا به حقوق دیگران تعدى کنند . زیرا اگر چنین نباشد و شخص یا قدرت بازدارنده اى گماشته نباشد، هیچ کس لذت و منفعت خویش را که با فساد دیگران ملازمه دارد، فرو نمى گذارد
و در راه تامین لذت و نفع شخصى به ستم و تباهى دیگران مى پردازد .» (11) این عبارات را مى توان در چارچوب مبانى کلامى نیز جستجو کرد . چرا که انسان در قرائت امام از دین شیعه، موجودى است که بالفعل دچار هواى نفس است و تمام پلیدیها از خواسته هاى نفس ناشى مى شود . از این رو، باید تمامى امکانات، شرایط و تلاشها صورت بگیرد تا انسان از این پلیدى به خیر مطلق رهنمون گردد . حکومت دینى، یکى از شرایطى است که انسان مختار، خود را در این بستر قرار مى دهد . این هدایت و حرکت انسان به سوى خدا، قسرى نمى باشد بلکه کاملا اختیارى است . کلام در آنجاست که انسان به نیاز مطلق خود به خدا و نقص خود، آگاهى کامل داشته باشد . و از این جهت مى تواند خود را در بستر اعمال حکومت دینى قرار ندهد . در این صورت هیچ تضمینى براى وصول به سعادت ابدى و الهى وجود ندارد . اگر چه ممکن است افراد، رفاه مادى و نیازهاى دنیوى خود را بخوبى تامین کنند . امام در جهت اثبات این مساله با استناد به حدیث مورد نظر مى گوید: «زیرا مى بینیم که مردم ناقص اند، و نیازمند کمال اند و ناکامل اند; علاوه بر این که
با هم اختلاف دارند و تمایلات گوناگون و حالات متشتت دارند . بنابراین، هرگاه کسى را که برپا نگهدارنده نظم و قانون باشد و پاسدار آنچه پیامبر آورده بر مردم گماشته نبود، به چنان صورتى که شرح دادیم، فاسد مى شدند; و نظامات و قوانین و سنن و احکام اسلام دگرگون مى شد و عهدها و سوگندها دگرگون مى گشت . و این تعبیر سبب فساد همگى مردمان و بشریت به تمامى است .» (12) بنابراین، خداوند باید حاکمى را براى چنین مردمى به حکومت برساند چرا که «در حکمت خداوند حکیم روا نیست که مردم; یعنى آفریدگان خویش را بى رهبر و بى سرپرست رها کند; زیرا خدا مى داند که به وجود چنین شخصى نیاز دارند، و موجودیتشان جز به وجود وى قوام و استحکام نمى یابد» (13) نکته بسیار مهم آن است که وجود امام معصوم به هدایت تکوینى نیز مى انجامد ولى در صورت غیبت امام معصوم مدیریت جامعه دینى نباید بدون سرپرست باقى بماند . علاوه بر این اگر دین و هدف از بعثت انبیا براى خداوند اهمیت اساسى داشته باشد، باید تدابیرى را بیاندیشد که این دین از بین نرود و دچار انحطاط نگردد از این رو، حاکمى در هر زمان نیاز است که گوهر ذاتى دین را پاک نگاه دارد .
بحث جایگاه
مردم، در اندیشه سیاسى امام خمینى، از اهمیت خاصى برخوردار است . با ذکر مطالب گذشته، ممکن است، این تصور به وجود آید که مردم موجوداتى ناقص، غیرقابل هدایت و ... هستند که محکوم به اطاعت از یک حکومت، قانون و حاکم از پیش تعیین شده هستند . به صورت کلى باید گفت که رابطه مستقیمى میان مباحث کلامى امام و مباحث سیاسى ایشان، وجود دارد . از نگاه امام حتى در شناختن توحید و رسیدن به خداوند که مقصد اعلاى خلقت مى باشد، اجبارى وجود ندارد . به عبارت دیگر داشتن اختیار براى انسان در رسیدن به سعادت و شقاوت، از ویژگیهاى خاصى است که تمام نکات مثبت و منفى انسان را در بر مى گیرد . همان طور که قبلا گفته شد، حکومت دینى، بستر ساز سعادت انسان است و در این بستر، برنامه هاى لازم براى او اجرا مى شود . و حکومت، حق ندارد که با سوء استفاده از «نفسانیت» مردم، آنها را اجبارا به خداوند برساند . دقیقا به همین دلیل، مردم نه تنها مختار در انتخاب راه سعادت و شقاوت هستند، بلکه اختیار کامل در انتخاب نوع حکومت و زمامدار آن دارند . اگر چه در دید کلامى امام، انسان محتاج هدایت و تربیت است، قانون الهى، یگانه قانون شفابخش
هستى مى باشد، و اسلام جامع ترین دین الهى براى سعادت بشر مى باشد و حکومت دینى بستر این سعادت است، ولى استفاده از این قوانین و برنامه ها، منوط به اختیار و اراده انسان در پذیرش و عدم پذیرش آنها مى باشد . نکته مهمى که در اندیشه سیاسى امام، همیشه وجود داشته است، نگاه مثبت به ملت جمهورى اسلامى مى باشد . امام، جمهورى اسلامى را همان حکومت مطلوبى مى داند که قدم اولیه رسیدن انسان به سعادت را برنامه ریزى مى کند و مردم ایران را کسانى مى داند که با انتخاب این نظام خود را در این بستر، قرار دادند و از این رو، در مسیر «انسان شدن و سعادت کامل» مى باشند . امام در این باره مى گوید: «من با جرات مدعى هستم که ملت ایران و توده میلیونى آن در عصر حاضر بهتر از ملت حجاز در عهد رسول الله صلى الله علیه و آله و کوفه و عراق در عهد امیرالمؤمنین علیه السلام و حسین بن على علیه السلام مى باشند .» (14) این برترى در جهت اعتقاد به خداوند و ایمان به هدف مى باشد که «همه از عشق و علاقه و ایمان سرشار آنان است به خداوند متعال و اسلام و حیات جاویدان . با آن که نه در محضر مبارک رسول اکرم صلى الله علیه و
آله هستند و نه در محضر امام معصوم علیه السلام و انگیزه آنان ایمان و اطمینان به غیب است ... و ما همه مفتخریم که در چنین عصرى و در پیشگاه چنین ملتى مى باشیم .» (15) چرا امام با توجه به مبانى فکرى خود درباره سرشت پلید انسان، اینچنین از مردم ایران تمجید مى کند؟ چون شرط هدایت، آگاهى و انتخاب آزادانه سعادت مى باشد . اگر انسان خود را در این مسیر قرار داد، همه شرایط و عوامل و مهمتر از همه، خداوند او را یارى مى کند و حکومت دینى موظف است که از طرف خداوند، مشکلات فردى و اجتماعى چنین انسانى را برطرف کرده و او را به زندگى دلگرم و امیدوار کند تا نهایتا انسان به لقاء الله برسد . از این جهت چون مردم ایران از این ویژگى برخوردارند، مورد رضایت الهى هستند . علاوه بر آن که مردم، از جهت سیاسى محور و صاحب حق در حکومت هستند به همین دلیل حقوقى دارند که بدان اشاره مى کنیم . به عبارت دیگر بعد کلامى انسان امرى فردى است که خود باید این مشکل را حل نماید ولى حقوق سیاسى او در جاى خود محفوظ است . به همین دلیل است که امام على علیه السلام در نهج البلاغه از
حقوق متقابل مردم و حکومت صحبت مى کند .
«از حقوق اولیه هر ملتى است که باید سرنوشت و تعیین شکل و نوع حکومت خود را در دست داشته باشد .» (16) حکومت بدون قبول مردم، اصلا شکل نمى گیرد . همچنین در افکار امام از مهمترین ضوابطى که نباید از حکومت جدا باشد، این است که «متکى به آراى ملت باشد به گونه اى که تمامى آحاد ملت در انتخاب فرد و یا افرادى که باید مسؤولیت و زمام امور را در دست بگیرند، شرکت داشته باشند .» (17) از این رو، نظام جمهورى اسلامى به تاکید امام خمینى به آراى عمومى گذاشته شد تا خواسته مردم مورد ارزیابى قرار گیرد، اگر چه نتیجه این ارزیابى، به علت خصوصیت ویژه مردم، از قبل قابل پیش بینى بود چنان که امام مى گوید: «ما نظام جمهورى را به آراى عمومى مى گذاریم و ایران چون همه شان مسلمان هستند، راى بدین قضیه خواهند داد و بعد از راى آنها حکومت جمهورى اسلامى، تشکیل خواهد شد .» (18) از این رو مردم، اولویت در انتخاب دارند و اسلام اولویت در حکومت . و در جاى دیگرى نیز با اشاره به حق مردم در انتخاب حاکم مى گوید: «کسى که مى خواهد یک مملکتى را اداره بکند ... [و] مقدراتمان را
دستش بدهیم باید آدمى باشد که مردم انتخاب کنند و با انتخاب مردم پیش بیاید . قهرا وقتى با انتخاب مردم پیش آمد، صالح است .» (19) شرط امام براى حاکم، شروط دینى (قانون و عدالت) مى باشد و این، سبب نصب الهى مى شود . از این رو، اگر مردم این نصب الهى را نپذیرند، مشروعیت الهى عینیتى پیدا نمى کند . از این رو، نقش مردم در حکومت دینى به کارآمدى آن مرتبط مى باشد و حکومت در ارتباط کامل با مردم شکل مى گیرد . به صورت کلى امام به رابطه مردم و حکومت از دو زاویه مى نگرد، حق حکومت بر مردم و حق مردم بر حکومت . در هر دو صورت، مردم از لحاظ سیاسى تعیین کننده و رسمیت دهنده به حکومت مى باشند . از این جهت اگر مردم، حکومت و اجزاى آن را قبول نداشتند، کسى، حق اجبار و تحمیل بر آنان را ندارد: «ما تابع آراى ملت هستیم . ملت ما هر طورى راى داد ما هم از آنها تبعیت مى کنیم . ما حق نداریم، خداى تبارک و تعالى به ما حق نداده است . پیغمبر اسلام به ما حق نداده است که ما به ملتمان یک چیزى را تحمیل کنیم .» (20) تمام هنر انسان و لذت سعادت ابدى،
در گرو اختیار انسان است و حتى خداوند پذیرش ربوبیت خود را نیز بر انسان تحمیل نکرده است، چه برسد به تحمیل حکومت دینى . از نگاه امام، هرگونه تحمیل به استبداد منجر مى شود و «رژیم اسلامى با استبداد جمع نمى شود .» (21)
در اندیشه امام، مردم محور حکومت مى باشند و این حکومت است که باید براى مردم برنامه ریزى کند و در خدمت آنان باشد چرا که «باید اساس را مردم و فکر مردم قرار داد و باید به فکر مردم بود ... باید مردم خودشان [امور] حکومت را به دست بگیرند .» (22) امام در عبارت دیگرى به وظیفه حکومت در مقابل مردم تصریح مى کند و معتقد است در حکومت اسلامى که بر پایه عدالت پى ریزى شده است حکومت باید براى مردم باشد نه مردم براى حکومت، «حکومت اسلامى حکومتى است که براى مردم خدمتگزار است، باید خدمتگزار باشد .» (23) از این جهت حکومت اسلامى جنبه تحمیلى، استبدادى و زورگویى ندارد، بلکه باید به وظیفه خود براى خدمت به مردم عمل کند . در این صورت حکومت دینى، حکومتى عاطفى است که با دلهاى افراد ارتباط برقرار مى کند و پس از آن، مردم پشتیبان این حکومت مى شوند . «کارى بکنید که دل مردم را به دست بیاورید، پایگاه پیدا کنید در بین مردم [در
این صورت] خدا ... و ملت از شما راضى است، قدرت در دست شما مى ماند و مردم هم پشتیبان شما هستند .» (24) حکومت بر قلوب و دلهاى مردم آنقدر مهم است که «در بسیارى از حکومتها، حکومت بر ابدان است آن هم با فشار، و لذا موفق نیستند» (25) و به سران کشورهاى اسلامى توصیه مى کند: «شما کوشش کنید که حکومت بر قلوب کشورهاى خودتان بکنید، نه حکومت بر ابدان، و قلوب از شما کناره بگیرند ... حکومت بر قلوب یک حکومت شیرین است به خلاف حکومت بر ابدان که قلوب با آنها نباشد ... حکومت صدر اسلام، حکومت بر قلوب بود و لذا با جمعیتهاى کم بر امپراتوریهاى بزرگ غلبه کردند .» (26)
همچنین آزادى حق انتخاب، براى مردم، در اجزاء و نهادهاى حکومتى نیز به طریق اولى وجود دارد از این رو، امام مى گوید: «هر کس آزاد است همیشه و به هر کسى که مى خواهد، راى مى دهد .» (27) امام اگر چه این آزادى را براى مردم به رسمیت مى شناسد و معتقد است که: «باید مردم را براى انتخابات آزاد گذاریم و نباید کارى بکنیم که فردى بر مردم تحمیل شود .» (28) ولى در عین حال از نتیجه اختیار و آزادى مردم مطمئن هستند: «بحمدالله مردم ما داراى رشد دینى - سیاسى مطلوب مى باشند و خود،
افراد متدین و درد مستضعفان چشیده و آگاه به مسائل دینى - سیاسى و همگام با محرومین را انتخاب خواهند کرد .» (29) در جاى دیگرى نیز با اشاره به تذکر مردم در انتخاب درست مى گوید که این انتخابات باید براى رضاى خدا و صلاح اسلام و مسلمین باشد . (30) در چارچوب اسلام ناب محمدى صلى الله علیه و آله مهمترین توصیه ها به مردم در استفاده درست از حق انتخاب خود شکل مى گیرد . با این معیار بین دو گروه مهم، تفاوت قائل مى شود: «مردم شجاع ایران با دقت تمام به نمایندگانى راى دهند که معتقد به اسلام و وفادار به مردم باشند و در خدمت به آنان احساس مسؤولیت کنند و طعم تلخ فقر را چشیده باشند و در قول و عمل مدافع اسلام پابرهنگان زمین، اسلام مستضعفین، اسلام رنجدیدگان تاریخ، اسلام عارفان مبارزه جو، اسلام پاک طینتان عارف و در یک کلمه، مدافع اسلام ناب محمدى صلى الله علیه و آله باشند و افرادى را که طرفدار اسلام سرمایه دارى، اسلام مستکبرین، اسلام مرفهین بى درد، اسلام منافقین، اسلام راحت طلبان، اسلام فرصت طلبان و در یک کلمه، اسلام آمریکایى هستند، طرد نموده و به مردم معرفى نمایند .» (31)
از دیگر حقوق مسلم مردم، نظارت آنها بر عملکرد
حکومت و مسؤولین آن مى باشد، این مساله که به «امر به معروف و نهى از منکر» نیز تعبیر مى گردد از حقوق جامعه انسانى در حکومت دینى مى باشد . از این رو، امام مى گوید: «همه ملت موظفند که نظارت کنند بر این امور ... با کمال دقت توجه کنید که یک قدم خلاف اسلام نباشد به عنوان اسلام، به عنوان مسلمین ... یک قدم خلاف برندارند .» (32) این حق مردم در تمامى ارکان حکومت از حاکم اصلى جامعه گرفته تا مردم عادى، جارى است لذا امام هر گونه عدم نظارت را موجب خسارت به خود مردم و جامعه مى داند و مى گوید: «ملت اگر نظارت نکنند در امور دولت و مجلس ... ممکن است یک وقت به تباهى بکشد .» (33)
امام در کشف الاسرار، این سؤال را مطرح مى کند که «آیا بشر حق دارد براى خود قانون وضع کند یا نه؟ اگر دارد آیا اطاعت چنین قانونى واجب است یا نه؟ در صورت وجوب [اطاعت از قانون] اگر کسى تخلف کند، سزایش چیست؟» (34) در پاسخ ضمن اشاره به مباحث قبلى خودشان در تعریف مفهوم قانونى بشرى مى گوید: «مقصود از این که بشر قانون وضع کند این است که یک نفر یا چند نفر از پیش خود
یک قانونى وضع کنند و آن گاه بر افراد یک کشور واجب مى شود که به آن عمل کنند و اگر عمل نکنند عقل، آنها را نکوهش کند و براى آنها جزایى قائل شود . چنانچه قوانین کشورهاى جهان از این قرار است .» (35) امام قانونگذارى بشر را مخالف خرد مى داند و این مطلب را به علل مختلف رد مى کند . اولین دلیل امام آن است که بشر، نمى تواند براى دیگرى تعیین تکلیف نماید چرا که انسان توانایى فهم مصالح خود را ندارد چه رسد به توانایى فهم مصالح دیگران . از این رو، امام مى گوید: «هیچ کس نمى تواند بگوید که قانون یک نفر یا چند نفر بى جهت براى یک کشور لازم الاطاعه باشد .» (36) اولین علت این مساله به اختیار انسان مرتبط است از این رو، دلیل اصلى آن را باید در مبانى کلامى امام جستجو کرد: «به عقل ... . رجوع کنید، ببینید حدود اختیار یک انسان چیست؟ آیا جز تصرف در حدود دارایى خود و آنچه به طور مشروع به دست آورده مى تواند باشد؟ انسان چنین اختیارى در قانون عقل دارد که در مال و جان یک توده دخالت و بر خلاف آنها دست درازى کند .» (37) و دومین علت آن به عدم احاطه بشر
بر مصالح عامه انسانها برمى گردد: «[انسانهائى که] قانونگذارى مى کنند ... احاطه به همه جهات و خصوصیات ندارند و از خطاکارى و غلط اندازى و اشتباه مامون نیستند چه بسا حکمى کنند که بر ضرر مردم تمام شود و بر خلاف مصالح کشور باشد .» (38) نکته بسیار مهم این است که امام، نمى خواهد قوانین بشرى را کاملا مردود بداند، آنچه که به هیچ وجه قابل قبول نمى باشد، جایگزینى انسان به جاى خدا در امر قانونگذارى است . این جایگزینى به هیچ وجه از نگاه امام پذیرفته نیست . ولى این دلیل نمى شود که بشر به قوانین جدید نیاز نداشته باشد . در این صورت با شکل گیرى امکانات و تمدن جدید و به خصوص نیازهاى جدید، افراد بشر مى تواند واضع این قوانین باشد ولى به شرطى که از چارچوب موافقت با موازین مسلم اسلامى، خارج نباشد . و به تعبیر دیگر مخالفتى با قوانین اسلامى نداشته باشد . از این رو، امام با توجه به این مساله مى گوید: «مثلا در صدر اسلام به واسطه محدود بودن، کشور اسلامى نیازمند به بانک، ثبت املاک، سرشمارى و مانند اینها نبود و ساز و برگ ارتش در آن زمان با این زمان مخالف بوده و وزارت پست و تلگراف نبوده ... لکن قانون اسلام
از تشکیل آنها اساسا جلوگیرى نکرده است . اکنون باید کارشناسان دینى که علماى اسلامند نظر کنند، هر یک از این تشکیلات که مخالف قوانین اسلام نبود و کشور نیز به آن نیازمند بود، در تشکیل آن موافقت کند [و از این جهت] قانون اسلام ابدا با این گونه ترقیات مخالفت نکرده و قوانین اسلام با هیچ یک از پیشرفتهاى سیاسى و اجتماعى مخالف نیست .» (39) از این رو، تشکیل مجلس شورا به شرط موافقت با احکام شرع امرى لازم مى باشد: «با تشکیل مجلس براى وفق دادن مصالح کشور با کلیات قانونهاى آسمانى ... موافق هستیم .» (40) فرضا نیز انسان بتواند مصالح دنیوى خود را به صورت کامل تشخیص دهد، ولى مصالح اخروى خود را نمى تواند
تشخیص دهد . لذا از نگاه امام «براى انسان دو زندگانى است، یک زندگانى مادى و دنیوى که در این جهان است و یکى زندگانى معنوى آخرتى که در جهان دیگر است .» (41) بشر نهایتا مى تواند قوانین مادى و دنیوى را وضع کند و در همین مرحله نیز دچار نقصانهاى عمده مى باشد چرا که انسان را محصور در همین دنیا مى کند . «قانونهاى بشرى، انسان را به همان زندگانى مادى دنیایى دعوت مى کند و از زندگانى همیشگى ابدى غافل مى کند و چنین قانونى براى انسان که داراى دو زندگانى است و ساز و برگ هر دو را نیازمند است، زیانهاى ناگفتنى دارد .» (42) علت این مساله نیز صرفا آن است که قوانین بشرى که در دنیا محقق مى گردد، باید از خصوصیتى برخوردار باشد که بشر را براى سعادت در جهان دیگر مهیا کند و چون انسان، به مصالح واقعى خود آگاه نیست، از این رو قوانینى وضع مى کند که او را در محدوده تنگ مادى، محصور مى کند و هدف اصلى خلقت، اصلا به وجود نمى آید .
همانطور که گفته شد قانونگذار در قانون الهى کسى جز خداوند نمى تواند باشد . چرا که «قانونگذار باید کسى باشد که از نفع بردن و شهوت رانى و هواهاى
نفسانى و ستمکارى بر کنار باشد و درباره او احتمال این گونه چیزها ندهیم و آن غیر از خداى عادى نیست . پس قانونگذار غیرخدا نباید باشد .» (43) لذا صالح ترین مرجع قانونگذارى خداوند است . چرا که تنها خیرخواه واقعى انسان مى باشد، «خداى جهان است که عالم به همه مصالح است و هم مهربان به همه افراد است و هم دستخوش عوامل [گوناگون] نیست و تحت تاثیر کسى واقع نمى شود و منافع کشورى را فداى کشور دیگر نمى کند .» (44) به صورت کلى وجود قانون الهى و انحصار این قانون به خداوند مفروض مى باشد براى همین امام در صدد نتیجه گیرى سیاسى از این مساله مى باشد: «فرق اساسى حکومت اسلامى با حکومت هاى مشروطه سلطنتى و جمهورى در همین است; در این که نمایندگان مردم و پادشاه در این گونه رژیمها به قانونگذارى مى پردازند، در صورتى که قدرت مقننه و اختیار تشریع در اسلام به خداوند متعال اختصاص یافته است . شارع مقدس اسلام، یگانه قدرت مقننه است، هیچ کس حق قانونگذارى ندارد، و هیچ قانونى جز حکم شارع را نمى توان به مورد اجرا گذاشت .» (45) همان طور که گفته شد از نگاه امام، عالم بر پایه اراده خداوند و قوانین الهى شکل گرفته است . لذا اثبات این مساله
با توجه به اصل اساسى «توحید» اینچنین مى باشد: «از این اصل ما نیز معتقدیم که قانونگذارى بر این پیشرفتها در اختیار خداى تعالى است . همچنان که قوانین هستى و خلقت را نیز، خداوند مقرر فرموده است و جوامع، تنها در گرو اطاعت از قوانین الهى است که توسط انبیا به بشر ابلاغ شده است .» (46) بنابر نظر امام، از تدبیر خداوند به دور است که براى سعادت ابدى انسان، قانونگذارى نکرده باشد چرا که در این صورت خداوند به ربوبیت تشریعى خود عمل نکرده است . «عقل حکم [مى کند] که قانونگذارى، وظیفه خداست و هیچ کس چنین وظیفه اى ندارد [از اینرو] باید [بگوییم] به این که خداى عادل وظیفه خود را انجام داده است .» (47) از خصوصیات بسیار مهم قانون الهى، جامعیت آن مى باشد . چرا که همه اشیاى عالم، تحت تدبیر الهى هستند . امام معتقد است: «این قانون که از جنبه هاى عمومى ممالک جهان گرفته تا خصوصیات عامه اشخاص و از زندگانى اجتماعى تمام بشر تا زندگانى شخصى انسان که تنها در یک غار زندگى مى کند [جارى مى باشد] و از قبل از قرار نطفه آدمى در رحم تا پس از رفتن در تنگناى قبر، هزارها قانون گذاشته است .» (48) این امتیازات نمى تواند امرى بشرى
باشد . چرا که بسیارى از این قوانین اصول ثابتى هستند که قبل از به دنیا آمدن وى نیز وجود دارند و براى همین «دین، قانون بزرگ خدایى است که براى اداره کشورهاى جهان و چرخانیدن چرخهاى زندگى آمده است و هر کس به آن عمل کند، به سعادت دو جهان مى رسد .» (49) این دین همان قانون الهى اسلام مى باشد که شامل «قرآن کریم و سنت رسول اکرم است .» (50) ویژگى دیگر قانون الهى، استحکام این قانون است که به وسیله خرد و عدل ایجاد مى شود به عبارت دیگر قانون الهى «قانونى است که از روى عدالت الهى پیدا شده است .» (51) از ویژگیهاى دیگر قانون الهى، ابدى بودن آن مى باشد . چرا که خداوند وجودى ازلى دارد . لذا امام مى گوید: «چون آن که قانون اسلام را آورده است، خداست [پس اوست که] محیط بر همه چیزهاست، بر همه اعصار است .» (52) بنابراین، قوانین الهى ابدى و براى همه زمانهاست .
قانون اساسى، مهمترین قانون بشرى مى باشد که در دوران معاصر به رسمیت شناخته شده است . امام، با پذیرفتن قانون اساسى در اول انقلاب و دعوت همه افراد به اطاعت از آن، نشان دادند که اطاعت از آن به عنوان میثاق نظام
اجتماعى، امرى لازم است . ولى نکته بسیار مهم این است که این قانون صرفا در چارچوب شرع، مورد قبول امام بود . به عبارت دیگر چون بشر براى حیات اجتماعى خود، احتیاج به قوانین الهى دارد، از این رو، هر قانونى را که خود بخواهد وضع کند، باید با مبانى شرعى مطابقت داشته باشد . در این جهت امام یکى از اهرم هاى مبارزه خود را در قبل از انقلاب اسلامى، به عدم مشروعیت قوانین آن دوران معطوف مى کند چرا که در آن زمان به متمم قانون اساسى، مبنى بر لزوم نظارت مجتهدین بر قوانین عمل نمى شد . به همین دلیل، اطاعت از این قانون لازم نبود که در موارد بسیار متعددى این مساله مورد اشاره ایشان قرار گرفت . نکته بسیار مهم این است که از نگاه امام «تمام قوانینى که غیر از قانون اسلام است، قانون نیست .» (53) علت این مساله نیز کاملا روشن است . چرا که در اندیشه کلامى امام یک قانون وجود دارد و آن هم قانون خداست و هر چه غیر از آن باشد، اگر چه عنوان «قانون» را داشته باشد ولى مفهوم واقعى و صحیح آن را ندارد و نباید بدان عمل شود چرا که بر اساس عقلانیت واقعى شکل نگرفته است
. پس از انقلاب اسلامى نیز، امام خمینى، بر مطابقت قانون اساسى و قوانین مجلس [به عنوان مردمى ترین نهاد حکومت] با احکام شرع، تاکید داشتند . به عبارت دیگر قوانین مجلس بدون آن که مشروعیت دینى پیدا کند، رسمیت ندارد . اصولا تمامى مبانى کلامى و سیاسى ایشان بر لزوم چنین مطابقتى دلالت دارد . و حکومت دینى، بدون قانون الهى هیچ مفهومى ندارد . از این رو، امام با اشاره به جایگاه مجلس، مى گوید «مجلس شوراى اسلامى که در راس تمام نهادهاى نظام جمهورى اسلامى است، از ویژگیهاى خاص برخوردار است که مهمترین آنها اسلامى - ملى بودن آن است . اسلامى است که تمام تلاشش در راه تصویب قوانین غیرمخالف با احکام مقدس اسلام است .» (54) اهمیت جایگاه و نقش مجلس به اندازه اى مهم است که هر گونه ابهام در کارکرد آن مى تواند تمامى مشروعیت حکومت دینى را زیر سؤال ببرد . بدین جهت، امام در مباحث خود، ضمن تاکید بسیار در این زمینه خاطرنشان مى کند: «باید هر مساله اى با دقت رسیدگى بشود و در کمسیونها اولا و بعد در مجلس ثانیا و بعد هم در شوراى نگهبان ثالثا رسیدگى بشود که وقتى یک قانون از مجلس بیرون آمد، یک قانون صد در صد شرعى باشد . چه موافق
با احکام اولیه که مال اسلام است یا موافق با احکام ثانویه که آن هم مال اسلام است .» (55) در اندیشه امام، جمهوریت و نقش آن نیز در راستاى کارکرد صحیح دین، به رسمیت شناخته مى شود . بدین جهت، چون نمایندگان مجلس بر اساس وکالت از طرف مردم انتخاب مى شوند، باید کلیات راى مردم را نیز در نظر بگیرند . از این جهت امام با در نظر گرفتن راى مردم به جمهورى اسلامى و رسمیت این نظام در داخل و خارج کشور، مى گوید: «با توجه به مراتب فوق، قانون اساسى و سایر قوانین در این جمهورى باید صد در صد بر اساس اسلام باشد و اگر یک ماده هم بر خلاف احکام اسلام باشد، تخلف از جمهورى و راى اکثریت قریب به اتفاق ملت است . بر این اساس هر راى یا طرحى که از طرف یک یا چند نماینده به مجلس داده شود که مخالف اسلام باشد، مردود و مخالف مسیر ملت و جمهورى اسلامى است و اصولا نمایندگانى که بر این اساس انتخاب شده باشند، وکالت آنان محدود به حدود جمهورى اسلامى است و اظهار نظر و رسیدگى به پیشنهادهاى مخالف اسلام یا مخالف نظام جمهورى، خروج از حدود وکالت آنهاست .» (56) در این عبارات امام، نمایندگى نمایندگان
مجلس را بر اساس وکالتى مى دانند که از طرف مردم معتقد به جمهورى اسلامى انتخاب شدند . از این رو، چون عنوان نظام، «جمهورى اسلامى» است هر قانونى که مخالف این دو رکن (جمهوریت - اسلامیت) باشد، قانونى نمى باشد . به عبارت دیگر، اگر چه مردم در هر نظامى اولویت دارند ولى در جمهورى اسلامى با انتخاب آزادانه مردم، اسلام اولویت دارد . در عین حال، شوراى نگهبان نیز به علت جایگاه حقوقى خود از اهمیت زیادى برخوردار است از این رو، امام مى گوید: «و اما شوراى نگهبان، که حافظ احکام مقدس اسلام و قانون اساسى هستند . مورد تایید اینجانب مى باشند . و وظیفه آنان بسیار مقدس و مهم است و باید با قاطعیت به وظیفه خود عمل نمایند .» (57) این وظیفه نیز، فقط از جهت برترى احکام الهى مطرح مى شود . امام با اشاره به این مساله مى گوید: «شما [شوراى نگهبان] ناظر بر قوانین مجلس باید باشید و باید بدانید که به هیچ وجه ملاحظه نکنید . باید قوانین را بررسى نمایید که صد در صد اسلامى باشد .» (58) امام به این مساله نیز توجه دارد که مجلس شوراى اسلامى نیز در صدد مخالفت با شرع نیست ولى در عین حال شوراى نگهبان ضامن رعایت دقیق احکام شرعى در
وضع قوانین مى باشد . امام مى گوید: «بحمدالله مجلس ما مجلسى است اسلامى و قوانین خلاف اسلام تصویب نخواهد شد ولى شما وظیفه دارید ناظر باشید .» (59) در همین توصیه ها امام به مساله بسیار مهمى اشاره مى کند که دقت ویژه اى را مى طلبد: «به هیچ وجه گوش به حرف عده اى که مى خواهند یک دسته کوچک مردم ما خوششان بیاید و به اصطلاح مترقى هستند، ندهید . قاطعانه با این گونه افکار مبارزه کنید خدا را در نظر بگیرید . اصولا آنچه که باید در نظر گرفته شود خداست نه مردم . اگر صد میلیون آدم، اگر تمام مردم دنیا یک طرف بودند و شما دیدید که همه آنان حرفى مى زنند که بر خلاف اصول قرآن است بایستید و حرف خدا را بزنید و لو این که تمام بر شما بشورند . انبیا همین طور عمل مى کردند . مثلا موسى در مقابل فرعون مگر غیر از این کرد؟ مگر موافقى داشت .» (60) البته در ادامه همین مطلب، جملات مربوط به تایید مجلس و تصویب قوانین اسلامى توسط آن نهاد، آورده مى شود . ولى به هر حال مى تواند دلیل بسیار واضحى از حساسیت فوق العاده امام مبنى بر اهمیت رعایت احکام الهى باشد . در طى انقلاب اسلامى نظرات کارشناسى مجلس شوراى اسلامى
بعضا با نظرات فقهى، شوراى نگهبان سازگارى نداشت . امام با توجه به این مساله، نصایحى را به مجلس شوراى اسلامى و شوراى نگهبان مبنى بر رعایت مصالح جامعه و حقوق مردم و همکارى با هم در این زمینه مى کند . ضمن آن که باید به این نکته نیز اشاره کنیم که جایگاه مردم، به عنوان مصداق مفاهیم فقهى و محور بودن حل مشکلات آنان یکى از ابعاد اساسى فقه حکومتى امام را تشکیل مى دهد همچنین لازم به ذکر است امام این مساله را به عنوان تاکید بر رعایت حقوق الهى مطرح کردند، ضمن آن که به مردم بى اعتنا نمى باشند و تاکید بر ارزش و احترام مردم، در بسیارى از فرازهاى سخنان و پیامهاى ایشان نمود دارد .
امام در نامه اى به نمایندگان خبرگان قانون اساسى، ویژگیهاى قانون اساسى مطلوب را مطرح مى کنند، به صورت کلى در اندیشه امام، شرط اسلامى بودن قوانین از ضروریات و بدیهیات قانون اساسى مى باشد . بعد از آن، شروط دیگرى نیز ذکر مى شود . اولین شرطى را که امام براى قانون اساسى مطلوب مطرح مى کند به رعایت مصالح مردم در قوانین مربوط مى شود . از این رو، شرط اول، «حفظ و حمایت حقوق و مصالح تمام قشرهاى ملت دور از تبعیض ناروا» (61) مى باشد
. در این بند، امام به لزوم مساوات انسانها در برخوردارى از حقوق قانونى و رعایت مصالح آنها تاکید مى کند . دومین شرط به «پیش بینى نیازها، منافع نسلهاى آینده آن گونه که مد نظر شارع مقدس در معارف ابدى اسلام است» (62) ، چرا که در اندیشه امام، اسلام به عنوان جامع ترین دین داراى برنامه هاى دائمى براى هدایت اخروى و تامین نیازهاى مادى افراد مطرح مى شود و هر نوع قانونگذارى جدید باید در چارچوب حقانیت ابدى این معارف جاى بگیرد . خصوصیت دیگر قانون اساسى و یا قانون بشرى از نگاه امام به «صراحت قانون» بر مى گردد; یعنى «صراحت و روشنى مفاهیم قانون به نحوى که امکان تفسیر و تاویل غلط در مسیر هوسهاى دیکتاتورها و خودپرستان تاریخ در آن نباشد .» (63) به طور طبیعى استبداد و خودکامگى مورد مخالفت شدید اسلام است . از این رو، اگر این قانون به نفع منافع فردى و گروهى باشد، هیچ ارزشى ندارد، همچنین چون برداشت امام، ثبات و جاودانگى قانون اساسى بوده است، ویژگیهاى آن به گونه اى اعلام مى شود که براى همیشه راه سوء استفاده از آن بسته شود . در عین حال امام در سال 68 به لزوم بازنگرى در قانون اساسى اشاره کرده و علت آن را این گونه
بیان مى کند: «از آنجا که پس از کسب ده سال تجربه عینى و عملى از اداره کشور، اکثر مسؤولین و دست اندرکاران ... بر این عقیده اند که قانون اساسى با این که داراى نقاط قوت بسیار خوب و جاودانه است، داراى نقایص و اشکالاتى است که در تدوین و تصویب آن به علت جو ملتهب ابتداى پیروزى انقلاب و عدم شناخت دقیق معضلات اجرایى جامعه، کمتر به آن توجه شده است ... [لذا] رفع نقایص آن یک ضرورت اجتناب ناپذیر [است . . ]. و چه بسا تاخیر در آن موجب بروز آفات و عواقب تلخى براى کشور و انقلاب گردد .» (64) در ادامه امام به مصادیق این مشکلات همچون مساله - رهبرى - تمرکز در قواى مجریه و قضائیه، مجمع تشخیص مصلحت و ... اشاره مى کنند ولى نکته قابل ذکر این مى باشد که امام لزوم این بازنگرى را در جهت حل معضلات جامعه و مردم، مطرح مى کنند . از این رو، پرداختن قانون بشرى به حل مشکلات جامعه و شکل گیرى زندگى مساعد براى همه مردم، در جهت رسیدن به سعادت ابدى، از دغدغه هاى فکرى امام خمینى مى باشد . و در اصلاحات مورد نظر امام، پایبندى قاطع بر رعایت موازین شرع و محوریت قانون الهى اسلام، امرى خدشه ناپذیر است . لذا در
جاى دیگرى ویژگیهاى قانون مطلوب را این گونه بیان مى کند: «قانون براى نفع ملت است، براى نفع جامعه است، براى نفع بعضى اشخاص و بعضى گروهها نیست . قانون توجه به تمام جامعه کرده است . قانون براى تهذیب تمام جامعه است . البته دزدها از قانون بدشان مى آید و دیکتاتورها هم از قانون بدشان مى آید و کسانى که مخالفتها مى خواهند بکنند، از قانون بدشان مى آید . لکن قانونى که مال همه ملت است و براى آرامش خاطر همه ملت است و براى مصالح همه ملت است، باید محترم شمرده شود .» (65) همانطور که از این عبارات نیز معلوم مى گردد . در اندیشه امام، خصوصیت مهم قانون توجه به مصالح همه مردم مى باشد که به آرامش خاطر آنها منجر مى گردد . و زمینه براى رشد و تعالى انسان فراهم شود . همچنین از نگاه امام چون قوانین مجلس و نظارت شوراى نگهبان، اسلامى بودن قوانین را مى رساند . از این رو، همه باید از آن اطاعت کنند و مخالفت با آن جایز نیست: «کسانى که با مصوبات مجلس، بعد از این که شوراى نگهبان نظر خودش را داد، باز مخالفت مى کنند، اینها دانسته یا ندانسته با اسلام مخالفت مى کنند .» (66) در ادامه امام به حفظ نظم عمومى اشاره مى کنند
و معتقدند این نظم فقط در اطاعت از قوانین متجلى مى شود: «اگر همه اشخاصى که در کشورمان هستند و همه گروههایى که در کشور هستند و همه نهادهایى که در سرتاسر کشور هستند، به قانون خاضع بشویم و قانون را محترم بشماریم، هیچ اختلافى پیش نخواهد آمد . اختلافات از راه قانون شکنى ها پیش مى آید .» (67) لذا هر گونه نافرمانى از قانون، دیکتاتورى است (68) ، چرا که «همه باید مقید به این باشید که قانون را بپذیرید ... براى این که میزان اکثریت است .» (69) پى نوشت: 1( کارشناس ارشد علوم سیاسى و محقق . 2( امام خمینى، صحیفه نور، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، چاپ اول، 1361، ج 17، ص 103 . 3( همان، ج 9، ص 253 . 4( امام خمینى صحیفه امام، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام، تهران، چاپ اول، 1379، ج 2، ص 358 . 5( امام خمینى، ولایت فقیه، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى رحمه الله، تهران، چاپ اول، 1373، ص 31 . 6( همان . 7( صحیفه امام، پیشین، ج 11، ص 22 . 8( صحیفه نور، پیشین، ج 10، ص 27 . 9( همان، ج 4، ص 207 . 10( همان، ج 5، صص 34 - 35 . 11(
ولایت فقیه، پیشین، ص 30 . 12( همان . 13( همان، ص 30 . 14( صحیفه نور، پیشین، (وصیت نامه)، ج 21، صص 180 - 181 . 15( همان . 16( همان، ج 3، ص 42 . 17( همان، ج 4، ص 212 . 18( همان، ج 3، صص 29 - 258 . 19( همان، ج 4، ص 122 . 20( همان، ج 10، ص 181 . 21( همان، ج 2، ص 205 . 22( همان، ج 15، ص 190 . 23( همان، ج 5، ص 241 . 24( همان، ج 7، ص 6 . 25( همان، ج 14، صص 117 - 118 . 26( همان . 27( همان، ج 17، ص 95 . 28( همان، ج 20، ص 101 . 29( همان . 30( همان، ج 18، ص 152 و ج 17، ص 95 . 31( همان، ج 20، ص 197 . 32( همان، ج 7، صص 34 - 35 . 33( همان، ج 15، ص 60 . 34( امام خمینى، کشف الاسرار، دفتر نشر فلق، بى تا، ص 288 . 35( همان . 36( همان . 37( همان، ص 289 . 38( همان، ص 182 . 39( همان، ص 295 . 40( همان، ص 91 . 41( همان،
ص 312 . 42( همان، ص 312 . 43( همان، ص 291 . 44( همان، ص 191 . 45( ولایت فقیه، پیشین، ص 34 . 46( صحیفه نور، پیشین، ج 4، ص 166 . 47( کشف الاسرار، پیشین، ص 291 . 48( همان، ص 189 . 49( همان، ص 291 . 50( صحیفه نور، پیشین، ج 9، ص 425 . 51( همان . 52( همان، ج 9، ص 171 . 53( صحیفه امام، پیشین، ج 8، ص 201 . 54( صحیفه نور، پیشین، ج 18، ص 273 . 55( همان، ج 17، ص 472 . 56( همان، ج 9، صص 254 - 256 . 57( همان، ج 19، ص 155 . 58( همان، ج 12، ص 258 . 59( همان . 60( همان، ج 12، ص 258 . 61( همان، ج 8، ص 256 . 62( همان . 63( همان . 64( صحیفه امام، پیشین، ج 21، ص 363 . 65( همان، ج 14، ص 414 . 66( همان . 67( همان، ج 14، ص 414 . 68( همان، ج 14، ص 415 . 69( همان، ج 14، ص 377 .
فصلنامه کتاب نقد، شماره 13 حدادعادل، غلامعلى
خصوصیت تاریخى امام خمینى که او و انقلاب او را از کلیه جنبشهاى سیاسى معاصر،متمایز مى کند چیست؟ مخاطبه او با فطرت انسان، در هم شکستن پارادایم جارى در جهان وحرکتى اعجازآمیز در جهت عکس شیب فرهنگ جهانى، اتکاء به خدا و اعتماد به مردم و گره زدن زمین به آسمان، گرانیگاهى خارج از عالم معیارهاى غربى بود که امام، اهرم خود را بر آن نهاد و مسیر تاریخ را تغییر داد. نوشتار ذیل، این پدیده را تحلیل و آن را حتى در اعترافات منتقدان به امام«رض»، تعقیب مى کند. امام خمینى، در عالم سیاست و حکومت،بى گمان یک رهبر انقلابى و مرد سیاسى درجه اول محسوب مى شود که انقلابى نیرومند در کشورى بزرگ را به پیروزى رساند. وى توانست یک نظام حکومتى تاسیس کند که در طول دو دهه پرحادثه و پرمخاطره پایدارى و دوام داشته است. براین اساس اگر امام خمینى را با دیگر رهبران و مردان سیاسى و انقلابى جهان مقایسه کنیم، کارى نابجانکرده ایم. در هر مقایسه اى وجوه اشتراک و وجوه امتیاز،هر دو در کار است که اولى موجب شباهت و دومى منشا تفاوت مى شود. اما حقیقت این است که درمقایسه امام با سایر رهبران سیاسى و انقلابى جهان تفاوتها بسى بیشتر و مهمتر از شباهتهاست.اگر از دوران جوانى و تحصیل امام
آغاز کنیم تصدیق مى کنیم که فضاى نشو و نماى روحى وفکرى او با فضاى رشد و ربیت سایر رهبران سیاسى شباهتى نداشته است. او با آنکه دهها سال از عمر خود را به تحصیل علم و تحقیق و تالیف گذرانده اما نه تنها در «دانشگاه» به معناى خاص این کلمه، درس نخوانده، حتى به دبستان ودبیرستان نیز نرفته و در نظام تعلیم و تربیت مخصوصى رشد یافته است که از سوى دولت وحکومت به رسمیت شناخته نمى شده است. رشته تحصیلى او نیز علوم سیاسى و علوم اجتماعى وتاریخ و حقوق و روزنامه نگارى نبوده است. وى باآنکه از آغاز جوانى اهل تفکر و عمل سیاسى بوده فعالیت و مبارزه سیاسى را در مقیاس اجتماعى،یعنى به صورت یک «نهضت» بر خلاف سایررهبران سیاسى و انقلابى جهان، نه در سالهاى جوانى، بلکه در حدود شصت سالگى یعنى درسالخوردگى آغاز کرده است. فعالیت و مبارزه سیاسى امام، مسبوق به سابقه عضویت و فعالیت وى در هیچ حزب سیاسى نبود. خود نیز مبارزه سیاسى را در قالب یک حزب سیاسى سازماندهى نکرد و در انقلاب خود به شیوه معمول انقلابیون دنیا نظیر تشکیل سازمان زیرزمینى و انتخاب مشى چریکى و مبارزه مسلحانه و ترور دشمنان متوسل نشد. وى هیچ قشر و طبقه خاصى از قبیل طبقه کارگر یا دهقان یا بورژوا و یا زنان و جوانان را نیز مخاطب ویژه خود قرار نداد و انقلاب را بر
پایه نیروى گروه معینى بنا نکرد و حتى در طول مدت نهضت وانقلاب خود، واژگان و ادبیات مرسوم در متون ومحاورات سیاسى متعارف را به کار نگرفت. او هم دربرپائى نهضت و بسیج مردم براى انقلاب، روشى یگانه و منحصر به فرد داشت و هم در ایجاد حکومت، صاحب نظریه اى بدیع وبى سابقه بود. در بسیج توده هاى مردم براى پیروزى در انقلاب، روى سخن او به فطرت انسانهابود و همگان را از آن جهت که انسان و داراى فطرتى خداجو و حقیقت طلب و عدالت خواه واخلاقى هستند به مبارزه با شیطان صفتان ودروغگویان و ستمگران و فاسدان دعوت مى کرد.مردم نیز سخن او را فهمیده و به دعوت او پاسخ مى دادند. او به جاى آنکه در مبارزه با دشمن به قشر خاصى تکیه کند، اقیانوس انسانها را به تلاطم در مى آورد. در مرحله تاسیس حکومت نیز فلسفه سیاسى وى شباهتى به فلسفه هاى مرسوم و متداول نداشت. او در پى ایجاد حکومت دینى و بازگرداندن دین به صحنه سیاست و حکومت بود و حال آنکه چندین قرن بود که عملا و نظرا در جهان تبلیغ مى شد دوران حکومت دینى به پایان رسیده وحکومت دینى یک اندیشه قرون وسطائى است. امااو که مثل دیگران نبود، خواهان «جمهورى اسلامى» بود، نه یک کلمه کم، و نه یک کلمه زیاد. امام در جهان بینى و اندیشه و در روش و عمل استقلال داشت و در
قالبهاى موجود نمى گنجید.مهندس بازرگان در مصاحبه اى با حامد الگار که درآذر ماه سال 58 صورت گرفته در مقام انتقاد از امام مى گوید: «خمینى یک آدمى است که اصلا زیر بارسیستم مدیریت، به آن معنا که ما مى فهمیم نمى رود، حال ما متهم (هستیم) به اینکه غربزده هستیم، سیستم حزبى، متدیک،کارتزین، لوژیک... مثلا دکتر یزدى یک ناراحتى داشت و مى گفت ما هر چى گردنش مى گذاریم که آقا بالاخره شما در مقام یک رهبر کل، نمى دانم یک رئیس جمهور، ازرئیس جمهور بالاتر هستید، دفترى داشته باش، سخنگوئى داشته باش که اقلا مردم تکلیفشان را بدانند... ایشان قبول نمى کرد...حالا هم باز همینطور است.» (1) این روش متفاوت و این تفرد را نباید به معنى استبداد راى دانست، مخالفت او با آراء غربیان وروشهاى غربى متعارف در سیاست و انقلاب نیزنباید به معنى سرکشى و ستیزه جوئى بى دلیل یا نوعى آنارشیسم تلقى شود. خوب است در این باب هم نظر بازرگان را در همان مصاحبه انتقادى بشنویم: «البته آقاى خمینى کم صحبت و خیلى خشک است. شاید با ملاها بحث کند، اما اهل اینکه بنشینیم استدلال و تجزیه و تحلیل سیاسى بکنیم نیست. حرفى مى زند، نظرش را مى گوید، قاطع هم هست. زود تصمیم مى گیرد. ضمنا این حسن را دارد که لجاجت هم ندارد، اگر تصمیمى که گرفته، مبدامتقاعدش کنند که درست نبوده ابا ندارد،مى پذیرد و مى گوید که من اشتباه کرده ام.ایمان و تقوا و
توکلش هم خیلى زیاد هست.یعنى آنچه را واقعا فکر مى کند که حکم اسلام،حکم خدا و قانون اسلام است در آن هیچ ملاحظه اى ندارد که ممکن است اشخاص بدشان بیاید یا حتى به لحاظ تبلیغ اسلام هم بد باشد و مثلا طرف نظر مخالفى اتخاذ کند، یاحتى به ضرر مصالح باشد، نه، عقیده اش این است که حق این است و حق هم پیروزاست. حال دیگران هر چه مى خواهندبگویند...» (2). استقلال امام و امتیاز و تفاوتى که در اندیشه وعمل نسبت به دیگر رهبران انقلابى و رجال سیاسى داشت، در واقع، برخاسته از شناخت اونسبت به اسلام و ایمان وى به حقانیت و کارائى این مکتب بود. او در اسلام ذوب شده بود و درنتیجه همان استقلال و تشخص و تفردى که دراسلام به عنوان یک دین و مکتب، وجود دارد دروجود او نیز متجلى شده بود. آنچه براى او اصل بودمخالفت باا دیگران نبود، بلکه وفادارى به اسلام وموافقت و متابعت از اصول و ارزشها و آرمانهاى اسلام براى او اصل بود و اگر در این وفادارى ومتابعت، بعضى آراء او با آراء دیگران موافق مى افتادباکى نداشت، چنانکه اگر مخالف هم مى افتاد هیچ گونه وحشتى از این حیث به دل راه نمى داد. باور عمیق و آگاهانه و خردمندانه او به اسلام،سبب شده بود تا برخلاف بسیارى مصلحان ورهبران سیاسى کشورهاى تحت ستم، مقلداندیشه ها
و روشهاى سیاسى غربیان نباشد. او به خویشتن اعتماد داشت زیرا به خداى خویش اعتماد داشت. «اعتماد به نفس» او ناشى از اعتماد اوبه پروردگارش، و خودباورى او ثمره خداباورى وى بود. او خود مى گوید: «اى مسلمانان جهان که به حقیقت اسلام ایمان دارید بپاخیزید و در زیر پرچم توحید ودر سایه تعلیمات اسلام مجتمع شوید و دست خیانت ابرقدرتها را از ممالک خود و خزائن سرشار آن کوتاه کنید و مجد اسلام را اعاده کنید و دست از اختلافات و هواهاى نفسانى بردارید که شما داراى همه چیز هستید. برفرهنگ اسلام تکیه زنید و با غرب و غربزدگى مبارزه نمائید و روى پاى خودتان بایستید و برروشنفکران غربزده و شرقزده بتازید و هویت خویش را دریابید که روشنفکران اجیر شده بلائى بر سر ملت و مملکتشان آورده اند که تامتحد نشوید و دقیقا به اسلام راستین تکیه نمائید، بر شما آن خواهد گذشت که تاکنون گذشته است. امروز زمانى است که ملت هاچراغ راه روشنفکرانشان شوند و آنان را ازخودباختگى و زبونى در مقابل شرق و غرب نجات دهند که امروز روز حرکت ملتهاست وآنان هادى هدایت کنندگان تاکنونند... اى اقیانوس بزرگ مسلمانان! خروش برآورید ودشمنان انسانیت را در هم شکنید که اگر به خداى بزرگ رو آورید و تعلیمات آسمانى راءوجهه خود قرار دهید، خداى تعالى جنودعظیم او با شماست.» (3) در جاى دیگر مى گوید: «هیچ ملتى
نمى تواند استقلال پیدا بکند الااینکه خودش، خودش را بفهمد و تا زمانى که ملتها خودشان را گم کرده اند و دیگران را به جاى خودشان نشانده اند، نمى توانند استقلال پیدا کنند. کمال تاسف است که کشور ما حقوق اسلامى و قضاى اسلامى و فرهنگ اسلامى داردو این فرهنگ و حقوق را نادیده گرفته و به دنبال غرب است. چنان غرب در نظر یک قشرى از این ملت جلوه کرده است که گمان مى کنیم غیر ازغرب، دیگر هیچ چیز نیست. این وابستگى فکرى، عقلى و مغزى غربى، منشا اکثربدبختى هاى ملتها و ملت ما نیز هست و تا این غربزدگى از ملت ها و مغزهاى ملت زدوده شودوقت طولانى لازم است... شرق، فرهنگ اصیل خود را گم کرده است و شما که مى خواهیدمستقل و آزاد باشید باید مقاومت کنید... جوانان ما، دانشمندان ما اساتید دانشگاههاى ما ازغرب نترسند، اراده کنند در مقابل غرب قیام کنند و نترسند.» (4) باور به خود و به توانائیهاى خود و توانائیهاى ملت خود سبب شده بود که امام، از تهدید دشمنان دائر بر منزوى کردن ایران نترسد وخطاب به ملت بگوید: «تا منزوى نشوید نمى توانید مستقل بشوید. ازانزوا ما چه ترسى داریم، ما آن روزى که منزوى نبودیم همه گرفتاریها را داشتیم،حالائى که منزوى هستیم، مستقل هم هستیم.» (5) همین روحیه و استقلال باعث شده بود که امام گاهى در عالم سیاست پیروزى را نه تنها درمتابعت نظر
غربیان نداند، بلکه درست برخلاف نظر آنان عمل کند و به پیروزى رسد. در نخستین سالگرد هجرت از نجف به پاریس،امام در بیان خاطرات خود از بازگشت به میهن دردوازدهم بهمن، این نکته را بدین صورت بیان مى کند: «... اخیرا که بنا گذاشتیم که بیائیم به ایران،فعالیتهاى شدید شروع شد براى اینکه نیائیم به ایران، البته قبلش هم از طرف دولت آمریکاو آنها خیلى پیغام ها مى دادند... که شما حالانروید به ایران، حالا زود است رفتن به ایران،نورس است الان،... حتى از ایران... به وسیله دولت فرانسه براى ما آوردند که خواندند که شما حالا نیایید ایران و اسباب چه هست وچه مى شود، اگر شما بروید به ایران، حمام خون راه مى افتد و از این حرفها زیاد زدند واین اسباب این شد که من در ذهنم آمد که رفتن ما به ایران براى اینها یک ضررى دارد.اگر چنانچه نفع داشت برایشان و مى توانستندکه ما وقتى رفتیم ایران، فورا ما را توقیف کنند، این حرفها را نمى زدند، مى گفتند بیائیدایران. ما عازم شدیم و آمدیم و خداى تبارک وتعالى در همه مسائل از اول نهضت تا حالا با ماو شما و با ملت ایران همراهى فرمود...» (6). امام همواره مصدر افعالى استثنائى و اقدامات بدیع و شگفت آور بود. به عنوان نمونه، کافى است به دو اقدام حیرت انگیز ایشان «نامه به گورباچف» و«فتواى اعدام سلمان رشدى» اشاره
کنیم وحیرت آورتر از این گونه اقدامات امام، آن بود که باوجود همه خصوصیات استثنائى و صفات منحصربه فرد خویش، وسیعترین ارتباط و عمیقترین تفاهم را با توده هاى مردم بویژه جوانان داشت. دراین خصوص نیز سخن بازرگان شنیدنى است: «... عجیب است که یک آدم هشتاد ساله تفاهمش با جوآنهاخیلى بیشتر از مثلا بنده که توى جوآنهاو دانشگاه بزرگ شده ام و درانقلاب و نهضت بزرگ شده ام و به اینها سنانزدیکترم. ایشان تفاهمش ده مقابل است.یک خاصیت و قدرت مقابله روحى و فکرى بین ایشان و جوانان انقلابى وجود دارد... من بین خودم و کسانى که در انقلاب هستند،یعنى جوآنها طلاب، دانشگاهیها و سپاهیها...واقعا یک فاصله و یک بیگانگى حس مى کنم...ولى آقا هیچ» (7). چنانکه پیش از این اشاره کردیم تفاوت امام بادیگران در حقیقت، ناشى از تفاوت جهان بینى او بادیگران است، او با عالم و آدم از نظرگاه دیگرى غیراز نظرگاه غربى نگاه مى کرد و منظره متفاوتى پیش چشم خود داشت که همان را نیز پیش چشم ماترسیم مى کرد. در جهان بینى او تعریف انسان باتعریف رایج در غرب، متفاوت بود و طبیعى است که سعادت انسان و اخلاق و ارزشهاى او نیزمتفاوت مى شد. رمز پیروزى و موفقیت امام درهمین بود که براى نجات از سلطه غربى در همان راهى که غربیان به پیش مى تازند قدم ننهاد وجهت متفاوت و مسیر
جدیدى انتخاب کرد. ازارشمیدس نقل کرده اند که بعد از آنکه خواص وقوانین اهرمها را کشف کرد گفته بود اگر یک نقطه در خارج از این عالم به من بدهید من کل عالم را بایک اهرم تکان مى دهم و جابجا مى کنم. امام هم براى ایجاد تحول و انقلاب در ایران، به نقطه اى خارج از عالم معیارها و پندارهاى غربى اتکا کرد.انقلاب سیاسى او همانند انقلابهاى علمى یک پارادایم یا سرمشق جدید براى زندگى فردى واجتماعى ایجاد کرد. او خدا را از آسمان به زمین نیاورد و زمینى و زمین گیر نکرد. زمین را هم به آسمان نبرد، بلکه سعى کرد میان زمین و آیمان،یعنى میان زندگى فردى و حیات جمعى و شئون اجتماعى و سیاسى آدمى در کره خاک، با عالم ملکوت و غیب و در یک کلمه با خدا، رابطه ایجادکند و این همان پارادایم جدید او بود. امام خوب مى دانست که نباید و نمى توان تکرار کننده غرب بود. او مى دانست که اگر بخواهددر همان بازى و مسابقه معمول و مرسوم نزدغربیان وارد شود، مسابقه را باخته است. این بود که خود مسابقه اى دیگر با قواعد و قوانین جدید ابداع کرد. مى توان گفت که پیام او امروز در یکصدمین سال تولد و دهمین سال وفاتش به ما این است که انقلاب او را با متر و معیار غربى اندازه نگیریم وارزش و اهمیت انقلاب
اسلامى را به میزان شباهت آن با راه و رسم غربى ندانیم. او آمده بود تا با زبان دیگرى، که همان زبان از یاد رفته همه انسانها بودبا ما سخن بگوید. او مثل دیگران نبود، انقلاب اونیز مثل انقلابهاى دیگر نیست. البته این متفاوت بودن و مستقل بودن نیز به معنى سرکشى وستیزه جویى بى دلیل نیست. به هوش باشیم مبادازبان او را فراموش کنیم و قواعد و دستور زبان او رااز یاد ببریم. او مى خواست ما را با خدا آشتى دهد وآشنا کند تا ما با خود حقیقى خود آشنا شویم.کوتاه سخن اینکه او آمده بود تا همان پیام دیرینه قرآن را در گوش ما بخواند که: «ولا تکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم» (8). «چونان کسانى مباشید که خدا را فراموش کردند و خدا هم، خود آنان را از یادشان برد».
: 1( مصاحبه دکتر حامد الگار با مهندس بازرگان انجام شده در تاریخ 20 آذر 1358 چاپ شده در مجله نصر سال1359، ص 7. 2( همان / ص 13. 3( صحیفه نور، جلد 13، ص 83، قسمتى از پیام امام به زائران بیت الحرام. 4( همان، جلد 11، ص 186، در دیدار با گروهى از مردم درتاریخ 13/10/58. 5( همان، جلد 13، ص 147، در جمع دانشجویان پیروخط امام در تاریخ 12/8/59. 6( همان، جلد 9، ص 239،
در جمع اعضاى هیات دولت جمهورى اسلامى به مناسبت سالروز هجرت ایشان ازنجف به پرایس در تاریخ 10/7/58. 7( مصاحبه حامد الگار با بازرگان، صص 12 و 13. 8( قرآن مجید، سوره حشر، آیه 19.
حوزه و دانشگاه، شماره 30 وریج کاظمی، عباس
مقاله حاضر، احیاگرایى را به مانند برنامه اى پژوهشى در نظر مى گیرد که در آن، دو گروه روشنفکران دینى و عالمان دینى در طریقى متفاوت مشغول به کارند. تأکید بر این است که در مقایسه با رویکرد عالمانى که پروژه احیاگرایى را به پیش مى برند، روش امام خمینى در نوع خود بدیع و بى نظیر بوده است. بدیع بودن برنامه پژوهشى امام به این لحاظ است که وى مدعى احیاى دین در کامل ترین شکل آن (بازسازى جامعه دینى) با ابزارها و امکانات و لوازم سنتى است؛ چرا که ایشان به آن بُعد از دین یعنى فقه که در دیگر برنامه هاى تحقیقاتى مورد غفلت قرار مى گیرد یا به آن توجه چندانى نمى شود، بسیار تأکید مى کند. در هسته مرکزى برنامه تحقیقاتى امام، "فقه" قرار دارد. از این رو مدعاى نوشتار حاضر این است که "نظریه ولایت مطلقه فقیه" باید براساس برنامه تحقیقاتى امام به عنوان پروژه اى احیاگرانه درک گردد و نه نظریه اى صرفا سیاسى. در واقع این نظریه، از طریق بازاندیشى در دین و افزایش توان سنت، امکان بازسازى جامعه را در عصر مدرن براساس شالوده هاى دینى فراهم مى سازد. واژه هاى کلیدى: احیاگرایى؛ روشنفکران دینى؛ جامعه دینى؛ ولایت فقیه؛ ولایت مطلقه فقیه؛ سنت؛
شریعت؛ انسان کامل؛ احکام اولیه؛ احکام ثانویه.
طرح مسأله و بیان موضوع در این مقاله نیازمند توضیح چند مطلب است: 1. امام خمینى(ره) شخصیتى چند بُعدى است که هریک از ابعاد آن مى تواند به طور مستقل مطالعه گردد. از یک منظر مى توان ایشان را به عنوان فقیه مطالعه کرد و درباره آثار و کتب فقهى ایشان داورى کرد. از بعدى دیگر امام به عنوان یک فیلسوف قابل مطالعه هستند. هم چنین امام را مى توان به عنوان عارف بازشناساند. از منظر دیگر، امام یک مرد سیاسى است که در بخش عمده اى از حیات خود فعالیت سیاسى داشته است. فرایند فعالیت هاى سیاسى ایشان و پیامدهاى این فعالیت ها نیز مى تواند به گونه اى مستقل مطالعه شود. آن چه در این مقاله، امام با آن صفت مورد توجه قرار مى گیرد، احیاگرى است. به نظر مى رسد مهمترین محصول حیاتِ مبارک امام و هدف عمده ایشان از همه فعالیت ها، احیاى دین خدا بوده است. 2. احیاگرى دین نیز، پدیده اى نوظهور نیست و در تاریخ حیات مسلمانان، پیشینه اى طولانى دارد ( lloV , 6891, No. 5)، به گونه اى که فرهنگ احیاگرى، پاره اى از فرهنگ دینى ما را تشکیل داده است. احیاگران بزرگى ظهور کرده اند که احتمالاً در پشت همه تلاش هایشان این پرسش نهفته بود که براى احیاى دین چه باید کرد؟ احیاى دین منوط به احیاى کدام
بخش از دین است؟ آنچه احیاگران را از یکدیگر جدا مى سازد پاسخ به همین پرسش ها بوده است. برخى از این پاسخ ها بدین قرارند: الف) احیاى دین منوط به احیاى بخشى از معارف دین است که متروک مانده است. (مثل اخلاق و عرفان: رویکرد عرفانى). ب) در صورتى که نظام عقلانى دینى نزد مسلمین احیا شود (مثل فلسفه) دین احیا خواهد شد (رویکرد فلسفى). ج) احیاى دین برابر با احیاى شریعت است (التزام مسلمین به آداب و مناسک دین: رویکرد فقهى). د) اگر جامعه اسلامى احیا شود و مسلمانان بیدار گردند، دین احیا شده است (رویکرد اجتماعى). ه ) اگر حکومت هاى اسلامى متعهد و ملتزم به اسلام گردند، دین احیا خواهد شد (رویکرد سیاسى). هریک از احیاگران، احیاى یک بخش را برابر با احیاى دین مى دانستند. در این میان، امام خمینى ضمن آنکه به احیاى همه ابعاد دین توجه داشته اند، تکیه عمده شان بر یک بخش از دین بوده است، که چنانچه آن بخش از دین احیا شود، زمینه احیاى سایر ابعاد دین فراهم خواهد شد. اکنون این پرسش مطرح مى شود که آن بخش از دین کدام است؟ چه چیز در دین اگر احیا شود، دین احیا خواهد شد. کدام بخش از دین توانایى دارد که همه ابعاد دین را زنده کند؟
پاسخ امام به این سؤال چیزى جز احیاى فقه نیست. بخشى از احیاگران در طول تاریخ، براى احیاى دین، یا به فقه بى توجه بوده اند و یا معتقد به تضعیف آن. به نظر آنان فقه موجب شده است که ابعادى از دین مورد بى توجهى قرار گیرد (احیاء علوم الدین، ج4، ص401، ج1، ص18(. عرفا، شاعران و صاحبان ذوق عموما از فقها مى نالیده اند. صفتِ ممتاز امام این است که احیاى دین را در توجه به فقه و اقتدار فقیهان مى دانستند(2) و نه تنها بدان باور داشتند، بلکه از لحاظ نظریه سازى و عملى سازى نیز براى آن تلاش کردند؛ تلاشى که به طور کامل ایشان را از دیگر احیاگران جدا مى سازد (امام خمینى، منشور روحانیت، ص255(. 3. گرچه «ولایت مطلقه فقیه» در سنت فکر دینى ما بیگانه نیست و در بستر تاریخى خود متولد گردیده اما محتواى نظرى آن با تکیه بر شرایط و تجارب سیاسى، ابداع امام خمینى بوده و به طور خاص براى حل مشکلات موجود در پیش پاى حکومت اسلامى گشوده شده است. این نظریه هدفى جز این ندارد که فقه هم چنان بتواند به حیات سیاسى خود ادامه دهد تا از آن طریق به احیاى دین در جامعه مدرن یارى رساند. به نظر مى رسد مطالعه ولایت مطلقه فقیه به عنوان یک طرح تحقیقاتى
احیاگرانه، دریچه جدیدى بر روى ما مى گشاید و تا حد بسیار، از تقلیل آن به پروژه اى سیاسى مى کاهد.
قرائت هاى متفاوتى از این نظریه وجود دارد. در اینجا براى اینکه به قرائت موردنظرمان دست یابیم تنها سه قرائت را که به نوعى باهم مرتبط اند، مطرح مى کنیم: 1. قرائت سیاسى: این رویکرد، محور گفتمان «دین سیاسى» در جامعه ماست. براساس این قرائت، نظریه ولایت مطلقه فقیه پروژه اى سیاسى است و بیشتر ناظر به حل مسائل مربوط به سیاست، کشوردارى و حکومت اسلامى است. مباحثى چون جایگاه حکومت مبتنى بر ولایت مطلقه در طبقه بندى حکومت هاى سیاسى، رابطه مردم و ولى فقیه، تعارض آراى مردم با رأى رهبر، انتخابى بودن یا انتصابى بودن آن، مقدس بودن یا نقدپذیرى رهبر، فراقانون بودن یا قانونى بودن آن و... در این قرائت مطرح مى شود (کواکبیان، دموکراسى در نظام ولایت فقیه، ص117-170(. در این گفتمان، تلاش بخش عمده اى از مخالفان و بخش قابل توجهى از طرفداران این است که حکومتِ مبتنى بر ولایت فقیه از نظام دموکراتیک فاصله دارد. از این رو هردو جریان آن را در عمل، نظامى غیردموکراتیک قلمداد مى کنند. 2. قرائت فقهى: این قرائت تکیه بر «نقل» دارد و مبتنى بر مستندات روایى است. مطالعه در کتاب و سنت، بررسى تاریخ فقه و فلسفه
فقه نیز مى تواند در این قرائت جاى گیرد. مخالفان و موافقان این نظریه در بررسى مفهوم ولایت مطلقه و حدود و اختیارات فقیه و... تکیه بر روایات دارند. با وجود اینکه این رویکرد پیامدهاى بسیارى دارد، صرفا متعلق به حوزه آکادمیک فقهى است، و براى ورود در این بحث به تخصص در این زمینه نیاز است. با این حال، این دو قرائت دائما با یکدیگر در داد و ستد هستند. داده هاى قرائت فقهى، مواد لازم را براى تحلیل در حوزه سیاست فراهم مى سازد (براى آگاهى بیشتر به نمونه اى از تعامل میان حوزه فقه و حوزه سیاست، ر.ک: کدیور، محسن، نظریه هاى دولت در فقه شیعه). 3 قرائت احیاگرانه: این قرائت نه بر جایگاه آن در حوزه سیاست و نه بر مباحث و مستندات روایى متکى است. قرائت احیاگرایانه، این دو مقوله را بى اهمیت نمى داند، بلکه آنها را خارج از حیطه و قلمرو موضوع خود مى داند. آنچه براى این رویکرد مهم است این است که این نظریه چه نقشى در احیاى دین دارد؟ کارکرد اصلى آن چیست؟ تلاش نوشتار حاضر این است که قرائتى احیاگرانه از نظریه ولایت مطلقه فقیه ارائه دهد و در پى این است که ببیند امام بر مبناى این قرائت چگونه به احیاى دین آن گونه که موردنظر ایشان
بوده یارى رسانده است. بنابراین، چارچوب تحلیل این مقاله مبتنى بر این قرائت از ولایت مطلقه فقیه است و از این رو از مجادلات فقهى و سیاسى اجتناب مى ورزد.
احیاگرایى دینى، تنها متعلق به جهانِ اسلام نیست. همه ادیان بزرگ، این جریان را در تاریخ خود تجربه کرده اند. تاریخ احیاگرایى دینى را در عصر مدرن به دو بخش مى توان تقسیم کرد: بخش اولِ حیات احیاگرایى در عصر جدید، تلاش ها و کوشش هاى احیاگرایان را براى سازگار نمودن دین با دنیاى جدید شامل مى شود. تلاش عمده عالمان دینى این بوده که به نوعى دین را با ارزش هاى جدید منطبق کنند. لذا درتعامل دین و مدرنیته آنچه اصل، فرض مى شد مدرنیته بود. مباحثى چون «باب روز نمودنِ کلیسا» در جهان مسیحیت و «متجددکردن اسلام» در دنیاى اسلام، نمونه اى از این تلاش هاست. احیاگرى، اوج این بخش از حیات خود را در دهه 60 قرن بیستم مشاهده کرده است. از دهه 70 به بعد، این جریان معکوس مى شود؛ تلاش احیاگرایان دیگر براى منطبق شدن با ارزش هاى دنیوى نیست بلکه هدف آنان ارائه مجدد مذهب به سازمان اجتماعى است. از این دهه به بعد مباحثى چون «مسیحى ساختن دوباره اروپا» و «اسلامى کردن تجدد»، جاى مباحث پیشین مى نشیند. براساس رویکرد اخیر، این
جهان مدرن است که باید جنبه دینى به خود بگیرد. از این رو در کشورهاى اسلامى پدیده اى دینى شکل مى گیرد که در نوسازى جامعه مشارکت مى نماید (ژپل کپل، اراده خداوند). در کشور ما پدیده احیاگرایى دو خاستگاه متفاوت دارد: یکى جریان برخاسته از روشنفکرى و دیگرى جریان احیاگرى دینى برخاسته از عالمان دینى (سنت) است. بنابراین، دو جریان پروژه احیاى دین را رهبرى مى کنند. براى روشنفکرى دینى، احیاگرایى بخشى از پروژه بزرگتر «سازگارى دین با مدرنیته» است. براساس این رویکرد، احیاى دین به نوعى با بحث سازگارى با مدرنیته پیوند مى خورد. دغدغه اصلى روشنفکرى دینى آن است که دین در دنیاى مدرن به حیات خود ادامه دهد. به نظر مى رسد که این جریان پایین ترین سطح احیا را در نظر دارد (احیاى حداقل). براساس همین «احیاى حداقل» است که دین باید براى جهان جدید از نو ترجمه گردد و در مواجهه با خرد عصر، باز تفسیر شود.(3) اما براى عالم دینىِ احیاگر، مدرنیته محور نیست؛ لذا بحث سازگارى دین با مدرنیته مطرح نیست: «هى دم از غرب چقدر مى زنید! چقدر میان تهى شدید! باید احکام اسلام را با غرب بسنجیم! چه غلطى است!» (امام خمینى، صحیفه نور، ج4، ص346(. بلکه تلاش این جریان، این است که اسلام به بهترین گونه در شکل بندى
جهان مدرن حضور یابد. نه تنها جایى در جهان مدرن براى نفس کشیدن داشته باشد، بلکه جهان متناسب با انگاره هاى دین شکل گیرد. این دین نیست که باید از نو تفسیر گردد، بلکه جهان مدرن باید از نو ساخته شود: «قانون اسلام مى خواهد سرحدات را از جهان برچیند و یک کشور همگانى تشکیل دهد» (امام خمینى، ولایت فقیه، ص4(.(63) امام خمینى(ره) را که از جریان عالمان سنتى دین برخاسته است مى توان به عنوان سرسلسله احیاگران دین شمرد؛ زیرا جریان نوظهورى را که احیاگرایى دینى بعد از دهه 70 تجربه کرد، تا حد بسیار، از انقلاب اسلامى ایران متأثر بوده است ( diyyoS , 1997). تلاش عمده امام، معطوف به نوسازى جهان با عناصر دینى بوده است. از این رو پروژه احیاگرایانه امام واجد عناصرى است که آن را با پروژه احیاگرایانه روشنفکرى دینى کاملاً متمایز ساخته است. روشنفکرى دینى براى سازگار کردن اسلام با مدرنیته، مى کوشد تا بخشى از دین را که با آن سازگار است برجسته نماید و آنچه را با مدرنیته ناهمساز است نادیده بگیرد ( helaS , 1991, No. 5). و چون بنابراین قرائت فقه سرناسازگارى با دنیاى مدرن دارد باید تضعیف شود و بخش هاى دیگر که واجد عناصرى از همسازى با دنیاى مدرن هستند برجسته گردند. برخلاف این رویکرد، پروژه احیاگرانه امام تلاش
دارد تا بخشى از دین را برجسته سازد که داعیه یا توانایى دخالت و تصرف در جهان مدرن را داشته باشد. عناصرى باید در پروژه احیاگرایانه امام جاى یابند که در چالش دین با مدرنیته بتوانند بیشترین مقاومت را بنمایند. به نظر مى رسد فقه، تنها بخشى از دین است که داعیه دخالت در زندگى اجتماعى آدمیان را دارد: «در این نظام حقوقى هر چه بشر نیاز دارد فراهم آمده است...» (امام خمینى، ولایت فقیه، ص2(. از این رو برخلاف روشنفکران دینى که پروژه «کوچک سازى فقه» را دنبال مى کنند و احیاى دین را در کمتر شدن جایگاه فقه در کالبد دین مى دانند، امام خمینى نوسازى فقه و اقتدار فقیه را موجب احیا و عزت دین مى داند و لذا همواره خوف آن را داشتند که مبادا فقه ستیزى گرایش غالب جامعه شود: «من خوفم این است که ما نتوانیم، روحانیت نتواند آن چیزى که به عهده اوست، صحیح انجام بدهد،... من خوف این را دارم که ... حوزه هاى علمى از آن کار اساسى که حفظ فقاهت است سستى بکنند و کم کم فقه منفى بشود و در درازمدت اینها نتیجه بگیرند...» (امام خمینى، منشور روحانیت، ص257(. از آنجا که احیاى فقه با تحقق احکام شریعت معنا مى یابد، ضرورت دارد که فقیه از اقتدار لازم
برخوردار گردد (امام خمینى، کشف الاسرار، ص191، 202 و 212(. اقتدار فقیه در جهت بیان نمودن کامل احکام شریعت جز در سایه حکومت دینى ممکن نمى گردد (امام خمینى، انقلاب اسلامى، ص97( و بهترین حکومت دینى آن است که حاکمش به احکام شریعت آشنا باشد (امام خمینى، شؤون و اختیارات ولى فقیه، ص3019(. این اعتقاد سبب مى شود که امام، احیاى دین را در حکومت مبتنى بر ولایت فقیه جستجو کند.
آیا علم فقه و فقیه از جایگاه جامعه شناختى ویژه اى برخوردار است که سایر معارف دین فاقد آنند؟ از دیدگاه «جامعه شناسى احیاى دین»، چرا امام از میان معارف مختلف دین، فقه را براى احیاى دین برگزیده و از میان سایر شقوق (فیلسوف، متکلم، عارف و ...) فقیه را براى احیاى دین مناسب دانسته اند؟ بدیهى است که پرسش ما، پرسشى درون دینى نیست تا استدلالات دینى آورده شود، بلکه پرسشى برون دینى و با رویکرد جامعه شناختى است. از این رو باید نقش اجتماعى فقه و جایگاه فقیه از لحاظ کارکردى نشان داده شود و از رابطه فقه با قدرت بحث شود و نسبت سایر معارف دین با قدرت و مقوله اقتدار در جامعه مشخص گردد. در اینجا دلیل جامعه شناختى اینکه چرا امام احیاى دین را در احیاى فقه مى دانستند
مطرح مى شود. امام به سه حوزه مستقل عرفان، فلسفه و فقه علاقه بسیار نشان داده اند. از اولین حوزه هایى که امام بدان دل بست و نقشى بنیادى در شخصیت ایشان ایفا نمود، عرفان بود. در کتاب هایى که ایشان از خود به یادگار نهاده اند این علاقه مشهود است. از این رو جهان شناسى، انسان شناسى و معرفت شناسى ایشان متأثر از رویکردى عرفانى و ملهم از آراى ابن عربى و فلسفه ملاصدرا بوده است. دانش فقه، فلسفه و سایر معارف دین، در کار امام آغشته به آموزه هاى عرفانى است. براین اساس است که مى توان گفت شخصیتِ مجتهد تنها محدود به فقه دانى نیست؛ چراکه قبل از هر چیز فقیه باید انسانى کامل باشد (امام خمینى، شرح دعاى سحر). با توجه به علاقه امام به عرفان و فلسفه، پرسش هایى از این دست مطرح مى شود که چرا امام احیاى دین را در برجسته نمودن نقش عارف یا فیلسوف نمى داند و به تکمیل دروس فقهى خود در سال هاى بعد مى پردازد؟ چه مطلبى او را از بستر اصلى اش به سوى فقه سوق داد؟ چرا عرفان و فلسفه به تنهایى نمى تواند براى احیاى دین کافى باشد؟ حساسیت امام به مسائل اجتماعى مسلمین از همان ابتدا در آثار منتشر شده شان محسوس بود. این حساسیت، ایشان را بیش از پیش درگیر ابعاد عینى و ملموس
حیات مسلمانان نمود (امام خمینى، کشف الاسرار). درگیرى با مسائل اجتماعى سیاسى، امام خمینى را متوجه آن بخش از معارف دین مى کند که بتواند پاسخگوى آن مسائل باشد. نه عرفان، نه فلسفه و نه معارف دیگر، ادعاى پاسخ گویى به مسائل و حل مشکلات عینى جامعه دینى را نداشته اند. از سوى دیگر در اعتقاد امام، دین کامل است؛ لذا توانایى آن را دارد که به حل مشکلات دنیایى آدمیان نائل آید. این گونه بوده است که امام پى مى برد که فقه، تنها بخشى از معارف دین است که داعیه شکل دهى زندگى اجتماعى دینداران را دارد و از قواعد، قوانین اجتماعى و احکام مربوط به روابط انسانى سخن مى گوید. این علم فقه است که کوچک ترین مشکلات بشر را مغفول نمى نهد: «فقه تئورى واقعى اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است» (صحیفه نور، ص98(. عرفان در جامعه هواخواهان اندکى دارد و عده کمى را مى تواند به دور خود جمع کند. عارف در برقرارى رابطه با همه دینداران ناتوان است؛ او معدودى از افراد مستعد را از جامعه جدا مى سازد و حلقه مراد و مریدى را بنا مى نهد. از طرف دیگر زبان عرفان سراسر رمزآمیز و کنایه آلود است و توان انتقال مسائل مورد نیاز را به مردم ندارد. مهم تر از همه اینکه عارفان
همواره مورد طعن بسیارى از علماى دین بوده و پایگاه اجتماعى قوى و نیرومندى میان توده نداشته اند و امام به این مطلب واقف بودند: «... فلسفه و عرفان گناه و شرک به شمار مى رفت، در مدرسه فیضیه فرزند خردسالم، مرحوم مصطفى از کوزه اى آب نوشید، کوزه را آب کشیدند؛ چرا که من فلسفه مى گفتم. تردیدى ندارم که اگر همین روند ادامه مى یافت، وضع روحانیت و حوزه ها، وضع کلیساهاى قرون وسطى مى شد» (امام خمینى، منشور روحانیت، 1372(. فلسفه نیز به لحاظ ماهیت انتزاعى و رفیعش نمى تواند به طور مستقیم با مسائل مردم مواجه شود. فیلسوف، توانایى ارتباط با توده مردم را ندارد، و هیچ گاه رابطه اى مبتنى بر اقتدار را برقرار نکرده است. فیلسوفان همواره در این آرزو بوده اند تا افرادى پدید آیند که ایده هاى آرمانگرایانه شان را به کار گیرند؛ چرا که خودشان هیچ گاه درگیر مسائل اجرایى نشده اند. این در حالى است که توده مردم همواره از طریق شریعت به دین توجه کرده اند و آنچه را که به عنوان دین مى شناسند شریعت و احکام مربوط به آن بوده است. در مقایسه با بخشهاى دیگر معارف دین، تنها احکام فقهى است که همواره ذهن مردم را به خود مشغول مى کند؛ به گونه اى که مردم در سراسر زندگى شان با آن مرتبط اند. از لحظه تولد تا مراسم
تدفین همواره احکام فقهى است که حضور دارند نه عرفان و فلسفه. وابستگى مردم به شریعت و حضور وسیع احکام شریعت در سراسر زندگى دینداران، به نوعى میان آنان با صاحبان علم فقه رابطه اى تنگاتنگ برقرار کرده است ( nitraM , 7991, No. 1)؛ به گونه اى که مردم همواره براى دانستن احکام به فقها رجوع مى کرده اند. این امر رابطه اى مبتنى بر اقتدار را براى فقیه رقم زده است. تاریخ دینى ما نیز خود سراسر مشحون از اقتدار فقیهان و نفوذ آنها در زندگى اجتماعى دینداران است. علم فقه، درون خود واجد عناصرى است که به طور ذاتى با زندگى دینداران گره خورده است و این عناصر و این پیوستگى با زندگى اجتماعى، به فقیهان قدرتى بخشیده است که سایر معارف دین فاقد آن عناصر و دیگر عالمانِ به معارف دین فاقد آن اقتدار و قدرتند. لذا دانش فقه و دانشمند فقیه واجد قدرتى قابل توجه میان توده مردم است (امام خمینى، کشف الاسرار، ص212(. فقیهان با در دست داشتن قدرت فتوایى، توانایى راندن رقیبان خود را در سایر معارف دین همواره حفظ کرده اند. چه بسیار عارفان و فیلسوفانى که به دست همین قدرت هاى دینى، «مرتد» شناخته شده و مطرود توده واقع شدند. بنابراین مى توان براى علم فقه خصوصیاتى جامعه شناختى قائل شد که آن
را از سایر معارف دین متمایز مى سازد. این خصوصیات عبارتند از: 1. علم فقه و دانش شریعت به طور ذاتى قابلیت پیوند دادن دین با اجتماع و سیاست را دارد. 2. تنها دانش فقه، توانایى اعطاى مشروعیت یا سلب مشروعیت را از یک حکومت یا حاکم دارد. 3. گرچه معارف دیگر زنجیره هایى چون حلقه «مراد مریدى»، «استاد شاگردى» و ... دارد، اما علم فقه، فقیه را از طریق یک حلقه وسیع «مجتهد مقلد» به کل اجتماع متصل مى نماید، لذا تنها فقیه است که با توده مردم ارتباط تنگاتنگ و گسترده دارد. 4. علم فقه به فقیه سلاحى به نام فتوا مى بخشد که از طریق سیستم مجتهد مقلد، آرا و نظریات وى را واجد ضمانت اجرایى مى نماید. 5. دانش فقه با ابزار ارتداد (به مثابه رویه هاى طرد) مى تواند به تحدید مرزهاى سایر معارف، اعطا یا سلب مشروعیت از آنان، سرکوب رقیبان و در نهایت استحکام قدرت خود بپردازد. 6. تنها فقیه است که توانایى بسیج توده ها را دارد؛ هم توانایى دارد انقلابى را هدایت کند و هم از طریق احکام فقهى سیستم حکومتى بنا نهد. 7. سازمان ها و نهادهایى چون مسجد، مدرسه علمیه، نهادهاى اخذ وجوهات شرعى، دفتر ازدواج و طلاق و ... زیر نظر کسانى اداره مى شوند که از دانش فقه
برخوردارند. این سازمان ها همان شاهراه هاى ارتباطى با توده ها هستند. 8. علم فقه توانایى آن را دارد که نظریه اى بنا کند تا در دل آن، نوعى نظام سیاسى شکل گیرد که فقیه در رأس آن قرار داشته باشد. این خصایص، فقه و فقیه را با مقوله قدرت و اقتدار پیوند مى دهد؛ رابطه اى که دیگر عالمان دین فاقد آنند. با این وصف، در صورتى که امام(ره) با سایر معارف قصد اصلاح و احیاى دین را مى کردند، به توفیق چندانى دست نمى یافتند، چون سایر معارف فاقد مقبولیت و اقتدار لازم بوده اند. احراز مشروعیت آن معارف و احیاى آنها، تنها به مدد علمى ممکن مى گردد که قدرت کافى داشته باشد. شاید توانایى بالقوه اى که امام در فقه دیدند، ایشان را به گونه خاص به سمت آن سوق داد. اینها علت هاى اجتماعى است که مى توان در توجیه جهت گیرى امام به سمت فقه عنوان داشت. بدیهى است که دلایل معرفتى امام از توجه خاص به فقه، مقوله دیگرى است.
امام(ره) میان همه شقوق معارف دین که یک احیاگر مى تواند براى احیاى دین به آن تکیه کند به فقه توجه نمود؛ چرا که به اعتقاد ایشان، زنده کردن فقه و تحقق احکام شریعت راه را براى احیاى همه ابعاد دین مى گشاید. در عین حال هیچ بخش از
معارف دین را نیز نادیده نگرفت، بلکه هر بخش را به سهم خود، زنده نمود؛ به ویژه رابطه اى میان علم فقه، فلسفه و معرفت عرفانى بنا نهاد و با پیوند تعاملى میان آنها، نظام معرفتى و دینى جدیدى به وجود آورد. با این حال امام اعتقاد داشتند آن بخش از معارف که اول و آخر از همه، همچنان باید حضور داشته باشد، فقه است: «حوزه هاى فقاهت را به همان قوت خودش حفظ کنید، این فقه است که اسلام را حفظ کرده و تا آخر حفظ مى کند...» (امام خمینى، منشور روحانیت، ص257(. از این رو دیدگاه امام در احیاى دین، دیدى عمل گرایانه (پراگماتیستى) است ( edazfies , 1996). بر این اساس دین هنگامى احیا مى شود که در زندگى اجتماعى مردم حضور یابد و بالاتر از آن، ثمره اى ملموس داشته باشد؛ مسائل بشرى را حل کند؛ زندگى اجتماعى را جهت دهد، و از حکومت تا زندگى خانوادگى دخالت نماید. هرگاه چنین هدفى صورت گیرد در اعتقاد امام دین احیا شده است: «باید سعى خودتان را بنمایید که خداى ناکرده اسلام در پیچ وخم هاى اقتصادى، نظامى، اجتماعى و سیاسى متهم به عدم قدرت اداره جهان نگردد» (امام خمینى، صحیفه نور، ص61(. حال آنکه بخشى از احیاگران دین، این دیدِ عمل گرایانه را نسبت به احیاى دین
نداشتند. همین دید عمل گرایانه امام را به تئورى سازى در فقه سوق داده است. با این حال مى دانیم که رویکردهاى متفاوتى در برابر فقه وجود دارد و قرائت هاى ویژه اى از نقش فقه و حدود آن مطرح شده است. علاوه بر آنکه قرائت امام از احیاى دین و مسیرى که براى تجدید حیات دین پیموده اند، راهى بدیع بود (توجه به فقه براى احیاى دین) قرائت امام از فقه نیز به گونه اى ویژه، از بسیارى از فقیهان متفاوت است. قرائت جدیدى که امام از فقه ارائه دادند، ایشان را از سایر کسانى که از دریچه فقهى در طلب احیاى دین برآمده اند، جدا مى سازد. باید تأکید کرد تنها با قرائتى که امام از فقه ارائه کردند، مى توان به تداوم حیات پروژه احیاى دین امیدوار بود. قرائت هاى بسیارى از فقه وجود دارد که این پروژه را از همان اول با شکست مواجه مى سازد. ولایت فقیه تقریبا اصلى پذیرفتنى میان همه فقیهان عصر اخیر است. تفاوت، تنها بر سر درک مفهوم ولایت و گستره آن است. این گستردگى و فراخىِ مفهوم، از «ولایت بر صغار و دیوانگان» شروع مى شود و تا «ولایت بر فرزانگان» ختم مى گردد (عبداللّه جوادى آملى، نشریه حکومت اسلامى، ص8050(. در مورد اینکه حدود و اختیار فقیه به عنوان نائب امام معصوم (ع)
در زمان غیبت تا چه حد است، اختلاف نظر بسیار است. با کم نمودن قدرت فقیه و اقتدار فقه و توانایى آن، نمى توان پروژه احیاگرانه اى را که مدعى نوسازى جامعه و دینى کردن جامعه است به پیش برد. لذا ولایت فقیه با «نقش حداقلى» که بسیارى از فقیهان براى آن قائل شده اند، نمى تواند اهداف احیاگرانه را دنبال کند. از این رو نظریه ولایت فقیه امام، به صورتى جدید به شکل یک تئورى سیاسى
درآمد که در آن فقه مى خواهد زندگى مردم را سامانى مجدد دهد و فقیهِ عالم به آن باید در رأس حکومت قرار گیرد (امام خمینى، منشور روحانیت، 1372(. از این رو براى تداوم پروژه احیاى دین و به تبع آن، فعال نگاه داشتن فقه، سه اعتقاد اساسى باید به وجود بیاید: الف) نظام اجتهاد فقهى باید تحول یابد. لذا اگرچه امام پایبند به فقه جواهرى و سنتى بود و از آن دفاع مى نمود، اما خواستار تحول اجتهاد از لحاظ روش شناسى شد و آن، توجه به دو عنصر زمان و مکان در اجتهاد بود. این توجه، موجب گردید فقه در برابر مسائل جدید توانایى بیشترى کسب کند (صحیفه نور، ج 21، ص 98(. ب) شأن فقیه باید افزایش یابد، از این رو در نظریه امام، فقیه به لحاظ شأن حکومتى، هم شأن پیامبر و امامان معصوم است: «همه آنچه براى معصوم ثابت است، براى فقیه نیز ثابت مى باشد» (کتاب البیع، ج2، ص496(. با این «نگرشِ موقعیتى» که امام مطرح کردند، فقیه را واجد قدرتى نمودند که توانایى ارائه احکام حکومتى و ولایى را داشته باشد؛ قدرتى که ما تنها براى پیامبر و امامان معصوم مى توانیم متصور شویم: «تصرفات ولایى و قوانین حکومتى که از سوى ولى فقیه صادر مى شود، در کنار سایر
احکام اسلام بوده، چون در ارتباط با مصلحت نوعى اسلام و حکومت اسلامى مى باشد، در صورت تعارض با سایر قوانین بر آنها مقدم مى باشد» (امام خمینى، صحیفه نور، ص 152(. ج) حکومت دینى باید واجد مصلحتى فراتر از هر مصلحت دینى تصور گردد و مصلحت نظام باید در زمره احکام اولیه باشد: «حکومت که شعبه اى از ولایت مطلقه رسول اللّه(ص) است، یکى از احکام اولیه اسلام است و مقدم بر تمام احکام فرعیه، حتى نماز، روزه، حج و ...» (امام خمینى، صحیفه نور، ص17(. بدین سان گفتمان «فقه المصلحة» شکل مى گیرد: «مصلحت نظام از مسائلى است که مقدم بر هر چیز است و همه باید تابع آن باشیم» (امام خمینى، صحیفه نور، ص112(. بر مبناى مصلحت نظام، احکام اولیه و ثانویه مى تواند موقتا تعطیل شود. این سه گزاره، که به اجمال بیان شد، تحولى شگرف در نظام فقهى ایجاد نمود؛ به گونه اى که آن را در خور «پروژه احیا» کرد. این منظومه اعتقادى، امام را از ولایت فقیه به ولایت مطلقه فقیه سوق داده است. بر مبناى قرائت احیاگرایانه از ولایت مطلقه فقیه: 1. فقه در پروژه احیاگرى امام، ادعاى ایجاد سازگارى میان دین و مدرنیته را ندارد چراکه (این رویکرد متعلق به روشنفکرى دینى است)، بلکه آنچه منظور امام است
دخالت دین از طریق فقه در جهان جدید و حضور هر چه بیشتر آن براى نوسازى جامعه است. لذا هیچ التزامى وجود ندارد که دین خود را با مدرنیته سازگار کند؛ بلکه احیاى دین در این بیان به معناى حضور فعال دین در عرصه جامعه است. 2. حال که قرار شد فقه قافله سالار احیاى دین گردد، باید توانمندى خود را در جهان جدید نشان دهد. ابتدا باید منابع قدرت را به دست آورد تا از ابزارهاى لازم براى توانمندى برخوردار گردد (امام خمینى، صحیفه نور، ص19(، لذا فقیه به منظور تحقق احکام باید در رأس قدرت قرار گیرد و بدین گونه ولایت فقیه به حوزه سیاست نزدیک مى گردد. 3. با تسلط فقیه بر منابع قدرت، از سویى فقه در فرایند اجرا و آزمون قرار گرفته، اعتبار تجربى و کفایت عملىِ آن آزمایش مى شود: «حکومت نشان دهنده جنبه عملى فقه در برخورد با معضلات اجتماعى، سیاسى، نظامى و فرهنگى است» (امام خمینى، منشور روحانیت، ص16( و از سوى دیگر، توانمندى درونى فقه نیز ارزیابى مى شود. از این رو ضرورت دارد تا نظام اجتهادى فعال شود و با توجه به مقوله «زمان» و «مکان»، از مسائل حادث در دنیاى مدرن غفلت نکند (امام خمینى، منشور روحانیت، ص19(. هم موقعیت فقیه و هم ابزار دست او
(اجتهاد) تا حدودى باید تغییر کند تا توانمندى فقیه حفظ گردد. بدین گونه، اجتهاد وارد مرحله جدیدى مى شود. 4. ولایت فقیه با استفاده از احکام اولیه و احکام ثانویه، نمى تواند همه مشکلات و مسائل حکومتى را حل کند. حکومت فقیه در دایره اى وسیع و گستره اى بیش از ظرفیت بالفعل فقه قرار دارد. از این رو با افزودن اقتدار فقیه و هم شأن دانستن او با پیامبر و معصومین(ع) او را باید صاحب احکام ولایتى و حکومتى(5) نمود تا در کنار احکام اولیه و احکام ثانویه به حل مسائل جامعه بپردازد. 5. با توجه به این ضرورت، ولایت مطلقه فقیه(6) شکل مى گیرد. مفهومى که لایه ظاهرى آن سیاسى است و لایه عمیق تر آن مبیّن دیدگاه بقاى جامعیت دین در دنیاى مدرن است. ولایت مطلقه فقیه در معناى احیاگرایانه به این معناست که فقیه همانند پیامبر و معصومین، در احکام حکومتى و احکام مربوط به اجتماع اختیار مطلق دارد، و حتى مى تواند احکام اولیه و ثانویه را موقتا تعطیل کند (امام خمینى، صحیفه نور، ص17(. 6. با طرح ولایت مطلقه فقیه است که به بسیارى از مسائل جدید، پاسخ داده شده، فتواهاى جسورانه ارائه گردیده و بسیارى از پاسخ هایى که فقه سنتى ناتوان از درک آن بوده، بر مبناى این تئورى به وجود آمده است.
بسیارى از مسائل مربوط به دنیاى معاصر را امام با همین نگرش حل نمودند.(7) بنابراین، ولایت مطلقه فقیه راه را همچنان براى ادعاى دین جهت دخالت در اجتماع بازگذارده است. حضور تعیین کننده دین در اجتماع، همان چیزى بود که امام آن را با احیاى دین برابر مى دانستند.(8)
نظریه ولایت فقیه، درون پروژه احیاگرایى معناى دیگرى مى یابد. امام با توجه به تجارب سیاسى و عملى خود، به این درک رسیدند که تنها با همطراز نمودن اختیارات فقیه با پیامبر و ائمه معصومین (ع) است که فقه مى تواند همچنان به عنوان برنامه اى احیاگرایانه مورد توجه قرار گیرد: «روحانیت تا در همه مسائل و مشکلات حضور فعال نداشته باشد نمى تواند درک کند که اجتهاد مصطلح براى اداره جامعه کافى نیست» (امام خمینى، صحیفه نور، ص100(. تنها با کسب اختیارات مطلق توسط فقیه است که «دین حداکثرى» مى تواند به حیات خود ادامه دهد. با شکست فقه و محقق نشدن شریعت، دین به حاشیه رانده خواهد شد. احیاى دین به احیاى شریعتِ آن وابسته است. بنابراین در دیدگاه امام هر نوع جریانى که به تضعیف قدرت فقه و فقیه بینجامد، نمى تواند جریانى احیاگرایانه قلمداد شود. در مجموع مى توان گفت که پروژه ولایت مطلقه فقیه، با تجربه زیست سیاسى امام نسبت مستقیم دارد و از دل مشکلات موجود
بر سر راه احیاى دین خلق شده است. لذا درک احیاگرانه از آن، ما را از تقلیل گرایى سیاسى باز مى دارد. در باب چگونگى خلق این نظریه و امکان ظهور آن بیان کردیم که چنین نظریه اى تنها در کنار سه حوزه معرفتىِ فقه، فلسفه و عرفان که امام در آنها صاحب نظر بوده اند امکان ظهور یافت. بسیارى از مفاهیمى که در گفتمان «ولایت مطلقه» یافت مى شود، وام هایى است که از حوزه هاى معرفتى دیگر اخذ شده است. مفهوم ولایت و ترجمه عرفانى از آن بر مبناى انسان کامل (ولى اللّه) این امکان را ایجاد کرد که فرد غیرمعصوم نیز بتواند «ولى» خوانده شود. هم چنین راجع به مفهوم «امام» نیز مى توان سخن گفت. جهان شناسى عرفانى امام، مانع از آن شد که شریعت و فقه نقشى انحصارى در معرفت دینى وى بازى کند. لذا فقه تنها در حکم وسیله اى براى رساندن آدم ها به سوى توحید تلقى مى شود و چنین دیدى موجب شد که نظام فقهى در مواجهه با مشکلات، دست به اصلاح خود زند. توانایى چنین اصلاحى را فقیهان دیگر در خود نمى دیدند. معرفت فلسفى امام نیز زمینه را براى حضور یک حاکم صالح و انسان کامل (متأثر از فلسفه ملاصدرایى) در رأس اداره جامعه فراهم آورد. وجود جاذبه هاى کاریزماتیکِ امام نیز ناشى از جاذبه هاى
عرفانى ایشان بود. داشتن معرفت شهودى (معرفتى که فراتر از جهان محسوس است) امام را از انسان هاى عادى جدا مى کرد و مقامى بالاتر به ایشان مى داد؛ مقامى که یک فقیه، با دانستن فقه تنها به آنجا نمى رسد. همه این جاذبه هاى شخصیتى امام، در نهایت به تئورى «ولایت مطلقه فقیه» منتقل شده است. ولى فقیه با ولایت مطلقه، تنها فقه دان نیست بلکه واجد همه خصوصیات یک انسان کامل است، و تنها با چنین درکى است که مى توان به احیاى دین پرداخت. به طور خلاصه اگر بخواهیم درباره نظریه ولایت مطلقه فقیه امام در بستر اجتهاد سنتى قضاوت کنیم، خواهیم دید که این طریق، بهترین راه حلى است که مى تواند به احیاى دین کمک کند و آن را در جهان مدرن، حاضر سازد. به نظر مى رسد هر نوع طرح دیگرى (با تکیه بر اجتهاد سنتى) نمى تواند به این حد، حضور فعال دین را در جهان معاصر تضمین نماید. منابع فارسى: امام خمینى، شرح دعاى سحر، تهران: مؤسسه نشر و تنظیم آثار امام خمینى(ره)، 1416. امام خمینى، شؤون و اختیارات ولى فقیه، تهران: وزارت فرهنگ، 1369. امام خمینى، صحیفه نور، ج2، ج4، ج21، تهران: مؤسسه نشر و تنظیم آثار امام خمینى(ره)، 1372. امام خمینى، کتاب البیع، ج2، قم: اسماعیلیان، 1368. امام خمینى، کشف الاسرار، انتشارات محمد،
بى جا، بى تا. امام خمینى، منشور روحانیت، دفتر هشتم، امیرکبیر، 1362. امام خمینى، ولایت فقیه، 1372. جوادى آملى، عبداللّه، سیرى در مبانى ولایت فقیه، نشریه حکومت اسلامى، ش1، 1376. غزالى، ابوحامد امام محمد، احیاء علوم الدین، ج4 و ج1، بیروت: دارالقلم، بى تا. کپل، ژیل، اراده خداوند، ترجمه عباس آگاهى، [بى جا]، نشر فرهنگ اسلامى. [بى تا]. کدیور، محسن، نظریه هاى دولت در فقه شیعه، تهران: نشر نى، 1376. کواکبیان، مصطفى، دموکراسى در نظام ولایت فقیه، سازمان تبلیغات اسلامى، 1370. منابع انگلیسى: V nitraM. (7991) " iniamuhK , ssecorP lacitilop eht dna egdelwonK ", dlrow milsum ehT , No. 1. B helaS. (1991) " malsi ni yraropmetnoc ni stnerruc lautcelletni " dlrow milsum ehT , No. 5. H edazfieS. (6991), malsI , etats nredom eht dna smilsum , nallimcam. diyyoS. B. (7991), raef latnemadnuF A , skoob dez , kroywen dna nodnol. lloV. J. (6891), " yrotsih cimalsI ni snoitamrofsnart laicos msilaviver " dlraw milsum ehT , No. 5. 1 دانشجوى دکترى جامعه شناسى دانشگاه تهران. 2. «کوشش کنید آقایان ... در تحکیم فقه اسلام، در بسط فقه اسلام، این فقه غنى است. در عالم مثل فقه شما چیزى نیست، این فقه غنى را بسطش بدهید...» 3. مراجعه شود به کتب و مقالات و آراى دکتر عبدالکریم سروش، به عنوان نمونه ر.ک: مقاله «دین اقلى و اکثرى»، ماهنامه کیان، ش41، 1376 و
کتاب قصه ارباب معرفت. 4. براى آگاهى بیشتر ر.ک: ttaW. W , (9891), cimalsI , ytinredom dna msilatnemadnuf , nodnoL egdeltuoR. 5. احکام حکومتى به جمیع احکامى گفته مى شود که حاکم اسلامى بنا بر تشخیص مصالح نوعیه و به عنوان رئیس حکومت اسلامى حق وضع و اجراى آن را دارد. 6. «ولایت مطلقه فقیه» ولایتى است فارغ از هر قید، بدون لزوم اجراى مصلحت در امور عمومى یا خصوصى، ولایت استقلالى که جواز تصرف ولى، اراده وى است. (کدیور، محسن، «قلمرو حکومت دینى از دیدگاه امام خمینى»، مجموعه مقالات احیاء تفکر دینى، 1376، ص398(. 7. نمونه اى از احکام حکومتى که امام استفاده نموده اند: جواز خیابان کشى ها که مستلزم تصرف در منزل یا حریم منزل اشخاص است؛ جواز تحدید نسل و جلوگیرى از ازدیاد بى رویه جمعیت؛ احکام راجع به شطرنج، مجسمه و تصویر، خرید و فروش خون، غنا و موسیقى، پیوند اعضاى بدن و ... (ر.ک: فقیهان و زمان و مکان، مجموعه مقالات، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ج4، 1374.( 8. امام خمینى براى استقرار نظریه «ولایت مطلقه فقیه» بیش از همه، از روحانیان متحجر مورد فشار و تهمت قرار گرفته اند. مهم ترین مخالفان با این نظریه روحانیان بوده اند نه غیر روحانیان. «راستى اتهام امریکایى و روسى و التقاطى، اتهام حلال کردن حرام ها و
حرام کردن حلال ها، اتهام کشتن زن آبستن و حلیت قمار و موسیقى از چه کسانى صادر مى شود، از آدم هاى لامذهب یا مقدس نماهاى متحجر و بى شعور» (منشور روحانیت، 1372(.
مجله فصلنامه معرفت، شماره 31 فاضل حسامى مقدمه درباره انسان، گفته ها و ناگفته هاى فراوانى وجود دارد و هر یک از اندیشمندان و متفکران از زاویه اى به او نگریسته است. یکى از موضوعات جالب توجه سیر تحول و دگرگونى هایى است که حیات جوامع بشرى شاهد آن بوده اند. شاید بهترین تبیین در جهت تحلیل دگرگونى هاى درون نظام هاى اجتماعى، سیر تکامل و پویایى جوامع است. این سیر تکاملى موجب شده که اجزاى درون نظام نیز به فراخور تحولات کلان و همراه آن دگرگون شود تا متناسب با آن رشد کند و پاسخ گوى نیازهاى آن گردد. نظام ارتباطات نیز به تبعیت از این اصل کلى، دوره هاى گوناگونى به خود دیده است. ایجاد روابط (1) و اشکال آن ازپیک ها و چاپارها گرفته تا علایم صدایى همانندکوبیدن بر طبل و پیام هاى تلگرافى و امواج رادیویى و سایر ارتباطات جهانى، همه روش ها و الگوهایى بوده اند تا از طریق آن ها، پیام هایى را به مخاطبان خود برسانند. بدین روى، ایجاد ارتباط امرى اجتناب ناپذیر بوده است. لنسکى مى گوید: «نخستین نیاز ناشى از نظام عبارت است از وجود ارتباط میان اعضا. این امر در هر نوع سازمان اجتماعى انسانى یا حیوانى ضرورتى اجتناب ناپذیر است.» (2) ناگفته پیداست که به فراخور نوع و شکل پیام، زبان آن نیز تغییر مى کند.
اما آنچه مسلم است این که ارتباط در گرو زبان محاوره اى است تا تعامل و تفهیم بین اعضا امکان پذیر شود. همان گونه که دگرگونى ها کلیت نظام را در برمى گیرد و روش هاى مبادله اطلاعات و ایجاد ارتباطات را شامل مى شود، محتواى پیام ها نیز در معرض تغییر و دگرگونى قرار مى گیرد و چه بسا نظام هاى فرهنگى، که متشکل از باورها و ا رزش هاى بنیادین آن جامعه است، دست خوش تغییر و دگرگونى شود که البته این ممکن است زاییده تحولات درونى و یا بیرونى باشد. اما در عین حال، ویژگى جامعه بشرى به طور طبیعى، در معرض نابودى است; زیرا مرگ سرنوشت محتوم هر انسانى است. براى مقابله با این پدیده، جامعه باید تدبیرى اتخاذ کند تا بقاى فرهنگى خود را تضمین نماید و این ممکن نیست، مگر از طریق فرایند اجتماعى شدن (3). مطالعه ویژگى هاى جوامع سنتى این واقعیت را به وضوح آشکار مى سازد که یکى از کارکردهاى اساسى خانواده، (4) اجتماعى کردن کودکان و آماده ساختن آن ها براى ایفاى نقش هاى آینده و نیز کسب موقعیت هاى مختلف اجتماعى است. در فرآیند اجتماعى شدن، افراد ارزش ها و هنجارها را مى آموزند و بدان ها پاى بند مى گردند و از طریق این فرآیند اجتماعى، به اعضاى موظف جامعه تبدیل مى شوند. (5) امروزه بر اساس تغییرات ناشى از رشد جوامع
صنعتى و نفوذ ویژگى هاى آن در تار و پود بافت هاى جامعه، سلول هاى آن متاثر و منفعل گشته است. این انفعال همان تغییرات و دگرگونى هایى است که قبلا بدان اشارت رفت. خانواده امروزى، خانواده دیروزى نیست. اگر در جامعه سنتى روابط انسان در حوزه اعضاى خانواده، خویشان و همسایگان و همسالان خلاصه مى شد، امروزه به کمک وسایل ارتباط جمعى، ارتباط با دورترین انسان ها امکان پذیر شده است. شکل این ارتباط به گونه اى است که فرد درگیر در تعامل، حضور دیگران را کاملا حس مى کند. به همین دلیل، از او مى آموزد که چگونه عمل کند، چه چیزهایى را باور نماید و به چه اندیشه اى فرو رود. در حقیقت، رسانه ها به میزان زیادى جایگزین خانواده شده و کارکرد اجتماعى کردن را به عهده گرفته اند. علاوه بر آن که افراد مستقیما تحت تاثیر رسانه ها مى باشند، گروه ها و سازمان هاى اجتماعى کننده و نیز خود خانواده تحت تاثیر این پدیده است. نهاد آموزش و پرورش با تمام وسعت و طول و عرض خود، منفعل و متاثر از رسانه هاست. گروه هاى خویشاوندى، شغلى و نیز همسالان از این موضوع مستثنا نیستند. برقرارى این ارتباطات «فرهنگ» ساز است و موجب تعالى و تکامل فرهنگ (6) و یا انحطاط آن مى گردد. بر این اساس، وسایل ارتباط جمعى از اهمیت خاصى برخوردار است; زیرا
به دلیل فرهنگ سازى، الگوهاى رفتارى اعضا را تنظیم مى کند. در عین حال، همواره تخطى از آموخته ها براى هر یک از اعضا و نیز هر گروهى محتمل است. بدین منظور، راهکارهاى نظارت اجتماعى براى اعضا و گروه ها طراحى شده تا از این رهگذر، رفتار اعضا تنظیم گردد. براى تنظیم روابط میان افراد، دو دلیل عمده وجود دارد: 1. حصول اطمینان از این که کارهاى حیاتى جامعه انجام مى گیرد; 2. پیش گیرى از اختلال ها و آشفتگى هایى که ممکن است به سبب کشمکش هاى درونى جامعه در زندگى اجتماعى پدید آید. (7) على الاصول، ویژگى هاى زیستى، فطرى و غریزى انسان به گونه اى طراحى شده که ناخودآگاه این اهداف تامین مى شود و روابط به گونه خاص خود تنظیم مى گردد. اما این ویژگى ها کافى نیست و زمینه کج روى کاملا از بین نمى رود، بلکه همواره احتمال تخطى و اهمال زیاد است. بنابراین، لازم است عنصر دیگرى بدان افزوده شود تا اهمال کارى ها به حداقل ممکن برسد. علاوه بر آن، چه بسا رفتارها مبتنى بر ویژگى زیست شناختى نباشد، بلکه خاستگاه اجتماعى داشته باشد. در این صورت است که ضرورت وجود عوامل و کارگزاران «اجتماعى شدن» رخ مى نمایاند. همچنین در این موارد است که راهکارهاى نظارت اجتماعى ضرورتى دو چندان مى یابد: «با وجود این [مهارهاى زیست شناختى]، قابلیت اهمال در جوامع انسانى، به ویژه در
زمینه انجام وظایف ضرورى و تنظیم رفتارهاى انفرادى، چنان نیرومند است که مکانیسم هاى ژنتیکى را لزوما باید با مکانیسم هاى فرهنگى بسیار نیرومندتر تکمیل کرد. این مکانیسم ها، که معمولا «کنترل هاى اجتماعى» خوانده مى شوند، تنظیم زندگى گروهى را بر اساس تشویق رفتارهاى مطلوب و تنبیه رفتارهاى نامطلوب سازمان مى دهند.» (8) تجربه و مطالعات جامعه شناسان و سایر اندیشمندان این حقیقت را به اثبات رسانده که راهکارهاى نظارت اجتماعى و ضمانت هاى اجرایى به تنهایى ناکارا بوده و در مواردى بى کارکرد و یا حتى داراى کارکرد منفى است. بدین دلیل، مى توان از عوامل و کارگزاران اجتماعى شدن حداکثر بهره را برد تا بتوان راهکارهاى نظارت و ضمانت اجرایى را به درون اعضا نفوذ داد و از این رهگذر است که علاوه برموارد یاد شده، رسانه هاى جمعى اهمیت مى یابد. چنان که جامعه شناسان به تفصیل خاطرنشان ساخته اند، هیچ گونه روش نظارت اجتماعى، در صورتى که منحصرا به تشویق و تنبیه هاى برونى متکى باشد - یعنى بر تصمیم هایى که گروهى از افراد در مورد افراد دیگر اخذ مى کنند - مؤثر واقع نخواهد شد. مساله اساسى این است که نظام فرهنگى جامعه باید چنان محیطى به وجود آورد که افراد به نوعى نظم اخلاقى درونى پایبند گردند. به همین علت، یکى از هدف هاى عمده فرایند اجتماعى شدن باید عبارت باشد از ادغام
موازین و ارزش هاى گروهى در وجدان هاى انفرادى به نحوى که اعضاى جامعه ارزش هاى گروهى را نه به عنوان معیارهاى تحمیلى از خارج، بلکه به عنوان ارزش ها و معیارهاى شخصى خویش نیز بپذیرند. با عنایت به آنچه گذشت، هدف از این مقال، بررسى جایگاه و نقش رسانه هاى عمومى از جمله مطبوعات و رادیو و تلویزیون از دیدگاه امام خمینى رحمه الله به عنوان بنیان گذار انقلاب اسلامى است. به همان میزان که پرداختن به جایگاه رسانه ها در ساختار اجتماعى حایز اهمیت است، دیدگاه هاى حضرت امام رحمه الله درباره آن ها و مواضع ایشان در این باره نیز شایان توجه است.
یکى از ارکان ایجاد ارتباط و انتقال مفاهیم و نظرات در دنیاى امروز، مطبوعات است. مطبوعات حوزه و گسترش فراوانى را در خود جاى مى دهد. از یک منظر، هر آنچه به طبع مى رسد در قلمرو مطبوعات قرار مى گیرد. به همین دلیل، نوشتار حاضر درصدد است که از این وسعت مفهومى بهره جسته، گونه هاى مختلف را مورد مداقه قرار دهد. حضرت امام رحمه الله نیز از این عمومیت مفهوم بهره برده و در سخنرانى ها و پیام هاى کتبى خود، گاهى «مطبوعات» را با برخى مصادیق آن مثل «روزنامه» (9) به کاربرده اند. تردیدى نیست که قوام و بنیاد نظام هاى اجتماعى بر اصل ایجاد ارتباط در بین اعضاى جامعه و
نیز رابطه با بیرون نظام است. ایجاد رابطه بدون اطلاع و آگاهى از کنش هاى درون و برون نظام ممکن نیست; بدین معنا که وجود اطلاعات و اخبار از یک سو بر تعامل ها مؤثر بوده و آن ها را تحت تاثیر قرار مى دهد و از سوى دیگر، همین عمل ها و عکس العمل ها موضوعات جدیدى براى مطبوعات فراهم مى نماید. مطبوعات یکى از ابزارهاى تعیین کننده خطمشى هاى حاکم بر جامعه است که مى تواند مصلح یا مفسد باشد. «اما قلم ها اگر لغزش پیدا کنند یک ملت را مى لغزانند... قلم شما اگر ارشادى باشد، ملت را به راه راست هدایت مى کند و مى تواند مردم را از انحرافات نجات دهد.» (10) یکى از کارکردهاى مطبوعات انتشار اطلاعات (11) و اخبار و تازه هاى علم و فرهنگ است، مطبوعات همانند سایر کارگزاران جامعه پذیرى، موظفند انسان ها را به صورت اعضاى مفیدى براى جامعه تربیت کنند. «رسالت علم و قلم و بیان، آموزش و تعلیم و تربیت انسان است تا انسان الهى شود.» (12) همان گونه که حضرت امام رحمه الله صراحتا بیان مى فرمایند، رسالت قلم علم آموزى است که براى انجام این مهم، لازم است اهل قلم موقعیت و جایگاه خود را در ساختار اجتماعى همانند یک معلم دل سوز در نظر بگیرند تا هم به دنبال کسب علم و دانش باشند و همواره اندوخته هاى علمى
خود را افزایش دهند و هم اندوخته هاى علمى خود را به کمک قلم به دیگران منتقل کنند. به طور معمول، معلم باید یافته هاى علمى خود را با زبانى بیان کند که آن ها که در کلاس درس نشسته اند بتوانند از آموخته هاى او بهره ببرند. اما این کافى نیست، بلکه تعلیم و آموزش باید همراه با تربیت باشد، علم آموزى باید جهت دار باشد و انسان را متوجه رابطه شخص با خدا و خالقش کند تا از این رهگذر الهى شود. از این منظر، قلم و مطبوعات کارکردى ابزارى دارند و تا زمانى ارزشمندند که بتوانند مقصدى متعالى را تامین نمایند. در غیر این صورت، نه تنها مفید فایده نیستند، بلکه حتى مانع رشد و تعالى مى شوند. بنابراین، اولین کارکرد مطبوعات در عرصه روابط اجتماعى، زمینه سازى براى رشد معنوى اعضاى جامعه است. از این موضوع معلوم مى گردد که مطبوعات و فراورده هاى قلمى در دیدگاه حضرت امام رحمه الله از اهمیت ویژه اى برخوردار است. «و آن که از همه خدمت ها بالاتر است این است که نیروى انسانى ما را رشد بدهد و این به عهده مطبوعات است...» (13)
معمولا انسان مرتکب خطا و اشتباه مى شود و هیچ انسانى - مگر معصومان علیهم السلام - مبراى از خطا و اشتباه نیست. اما دیدن اشتباهات، خود هنر است که باید به موقع
و به نحو شایسته، اشتباهات را دید. در درون ساختار اجتماعى نیز ممکن است این گونه موارد وجود داشته باشد و احیانا اجزاى نظام کاملا با یکدیگر همنوا و هماهنگ نباشند. یکى از کارکردهاى مطبوعات مشاهده این ناسازگارى ها است و چه بساتذکرات مطبوعات و سایر رسانه ها موجب شود که اعضاى درگیر در خطا و اشتباه متوجه آن شده، روند انجام کارها را به گونه اى طراحى نمایند و تغییر دهند که خسارات احتمالى به دنبال نداشته باشد و از آسیب هاى جدى آشکار و پنهان جلوگیرى به عمل آید. «... مساله دیگر راجع به انتقاد، البته روزنامه ها باید مسائلى که پیش مى آید را نظر کنند، یک وقت انتقاد است - یعنى: انتقادسالم است - این مفیداست...» (14) با این دیدگاه، که اصولا انتقاد سالم، مفید است، انتقاد سالم از دیدگاه حضرت امام رحمه الله آن شکل بیانى است که در آن انگیزه تکمیل کاستى ها وجود دارد، نه آن که در پى تخریب افراد و ترور شخصیت آن ها باشد. «انسان چون با یکى خوب نیست، در مطبوعات او را بکوبد، کار درستى نیست...» (15) یکى دیگر از ویژگى هاى مطبوعات و نوشتار سالم آن است که علاوه بر حفظ کلیت نظام، (16) آرامش آن دچار اختلال نگرداند و در عین آرامش و حفظ تعادل، نکات مورد نظر را به گونه اى
بیان کند که تنش زا نباشد. «روزنامه ها نباید یک چیزهایى راکه موجب تهییج مردم است و موجب انحراف مردم است در آن جا بنویسند.» (17) حضرت امام رحمه الله در جاى دیگر، مرز بین انتقاد و انتقام یا تضعیف و تخریب را به گونه دیگرى بیان مى کنند: «وقتى که انسان فرض کنید از یک کسى گله دارد یا مى بیند نقیصه اى در کار هست این نصیحت مى تواند بکند، اما لسان نصیحت غیر لسان لجن کردن و ضایع کردن است. ... شما ملاحظه کنید انسان چه قدر ضعیف است. اگر من یک قلمى دستم بگیرم و بخواهم مطلبى بنویسم براى کسى که خیلى دوستش دارم، ممکن نیست در این قلم یک لغزشى پیدا بشود که این ولو هزار تا عیب داشته باشد، یکى از آن ها را اشاره کنم: هیچ ممکن نیست; براى این که این دوستى نمى گذارد. اگر چنانچه از آن ور، من با یک کسى دشمنى داشته باشم، یک قلمى دست بگیرم بخواهم بنویسم، ممکن نیست که از محاسن او یک کلمه بنویسم. این قضیه، قلم شیطان است این، آن کسى قلمش قلم انسانى است، آنى است که از روى انصاف چیز بنویسد، از روى انصاف صحبت کند.» (18)
آنچه تاکنون درمورداهمیت و کارکردهاى مطبوعات عنوان شد، به نوعى بیانگر خط مشى
مطبوعات در دیدگاه حضرت امام رحمه الله به شمار مى آید. در نظر ایشان، مطبوعات باید دل مشغولى هاى عدیده اى داشته باشند که در راس آن ها، وظیفه آموزش مردم در جهت تعالى و تکامل است. مطبوعات باید به طور جدى از ذکر مطالب و اخبارى که زمینه انحراف دیگران را فراهم مى آورد و آنان را به ورطه کژى سوق مى دهد اجتناب نمایند. این یک شاخص و معیار اصولى است که هر چیز دیگر را تحت الشعاع قرار مى دهد (19) در زمینه این اصل اساسى و بنیادین، موضع مطبوعات در مقابل کلیت اسلام و احکام اسلامى و نیز کلیت نظام و انقلاب روشن مى شود. در دیدگاه حضرت امام رحمه الله مطبوعات باید بدان گونه عمل نمایند که تحت هیچ شرایطى، کلیت اعتقاد به دین اسلام وباورها و ارزش هاى موجود در آن ها خدشه دار نشود. «احکام اسلام امانت است پیشمان و ما نباید با سر قلم ها خیانت کنیم بر این امانت و نباید با زبانها خیانت کنیم به این امانت..» (20) در جاى دیگر، به هنگام اعطاى حکم حجةالاسلام والمسلمین خاتمى به مسؤولیت روزنامه کیهان تاکید مى رزند که مطبوعات باید همیشه در خدمت اسلام عزیز و مردم و کشور باشند. (21) ایشان معتقدند که یکى از رسالت هاى اصلى مطبوعات خدمت به مردم است. آن ها باید از ذکر مطالب غیر مفید به حال
مردم اجتناب کنند. (22) «حتى مطبوعات باید این توجه را داشته باشند که چیزهایى که براى ملت مفید نیست در روزنامه ها ننویسند; کاغذ صرف این نکنند، وقت صرف این نکنند.» حضرت امام رحمه الله در بحث رسالت مطبوعات در خدمت به مردم و کشور، به این امر بسنده نکرده و به توضیح بیشتر فایده رسانى مى پردازند و اعلام مى دارند: «... مطبوعات مال عموم است... آنچه خوب است در رادیو و تلویزیون و مطبوعات باشد آن است که براى کشور اثرى داشته باشد; مثلا اگر زارعى خوب زراعت کرد و زراعتش خوب بود شما این شخص را به جاى مقامات کشور در صفحه اول بگذارید و زیرش بنویسید این زارع چگونه بوده است.» (23) یکى از موضوعات مورد نظر حضرت امام رحمه الله حفظ حرمت مردم است. ایشان هیچ گاه بین مردم و اسلامیت نظام و جهت گیرى آن تمایزى نمى دیدند و به صورتى زیبا و جذاب، این دو عنصر اساسى انقلاب را با هم آمیخته مى کردند، به طورى که تفکیک آن ها کارى بسیار سخت و دشوار است; زیرا انقلاب را مردم به وجود آوردند و این در حالى است که انگیزه آن ها اسلام بوده است. بر این اساس، جهت گیرى مطبوعات نیز باید همین راه و مسیر باشد. بهترین دلیل براى اسلامیت مردم و همراهى این دو عنصر با هم،
آن است که اگر عشق و علاقه به اسلام نبود، وحدت و انسجام درونى حاصل نمى شد و در نتیجه، انقلاب به پیروزى نمى رسید. بنابراین، انقلاب مرهون اسلامیت و مردم است. (24) این مضمون در حکم انتصاب حجةالاسلام دعائى نیز به وضوح روشن و آشکار است. (25) امام خمینى رحمه الله در طراحى خطمشى مطبوعات تنها به بعد ایجابى و بایدها اکتفا نمى کردند و وارد حوزه «سلبى» نیز مى شدند و نبایدها را نیز عنوان مى کردند: هر چند ممکن است از توجه به ابعاد ایجایى، ابعاد سلبى آن نیز مشخص شود، اما در عین حال، بدان تصریح مى کردند. گاهى به صورت واضح و روشن به اندیشه هاى غربزده نظر افکنده، به آن ها حمله مى کردند. «هى دم از غرب چه قدر مى زنید؟ چه قدر میان تهى شدید؟! باید احکام اسلام را با احکام غرب بسنجیم؟! چه غلطى است! شکر نعمت این است که به اسلام وفادار باشید... (26) « در جاى دیگر نیز این معنا را تذکر داده و خطر قلم هاى مسموم را براى یاران خود بر شمرده اند. «آن ها که قلم هاى مسموم را گرفته اند و بر خلاف اسلام چیز مى نویسند و ملى و دموکراتیک و این حرف ها را به میان مى آورند، از آن ها نپذیرند...» (27) ایشان معتقدند که قلم اسلحه اى است که باید در دست افراد صالح و شایسته
باشد. (28) در عین حال، از موعظه و نصیحت اهل قلم دست بر نمى داشتند و به آن ها یادآورى مى کنند که: «توجه کنید که قلم هاى شما شریک خنجرهایى که از پشت به ما مى زنند، نباشد، توجه کنید که زبان هاى شما، قلم هاى شما چماق نباشد و با همان قلم بنویسید که چماق بد است. توجه کنید که قلم هاى شما و زبان هاى شما مسلسل نباشد و به سینه این جوان هاى ما وارد بشود و آن وقت بگویید که به ما حمله شده است. شما هم حمله کردید.» (29)
از آن جا که حضرت امام رحمه الله معتقد بودند که خاستگاه انقلاب، توان حرکتش و تمام بافت ها و سلول هایش از اسلام است، آنچه را به اسلام مرتبط است ارج مى نهادند و معتقد بودند که باید حریم و حرمت آن حفظ گردد و به هیچ کس حق نمى دادند که بدان متعرض گردد; چه آن که روحانیت براى اسلام و انقلاب همانند طبیب است. همان گونه که پزشک از ابتدا با سلامت و بیمارى اشخاص آشنا مى شود و راه حفظ سلامتى و نیز درمان بیمارى ها را مى داند، روحانیت اسلام و راه هاى شناخت آن را فرا گرفته است. تخصص در کارها و انجام کارشناسى هاى لازم در کارها نیز ما را بر آن مى دارد تا اسلام شناسى را به اسلام شناسان و کارشناسان فن ارجاع دهیم. «آقایان ننشینند که
دیگران قلم ها را بردارند و قانون را بررسى کنند و به خیال خودشان آن را اصلاح کنند. این حق شماست. درباره قانون اسلام، باید اسلام شناس نظر بدهد، قانون اساسى جمهورى اسلامى یعنى: قانون اساسى اسلام. حق این مطلب با شماست.» (30) با این دیدگاه، امام رحمه الله یک شاخص و معیار براى شناخت قلم هاى مسموم از قلم هاى سالم و خادم ترسیم کردند و اعتقاد داشتند که قلم فرسایى بر ضد روحانیت (31) اقدام علیه اسلام است. «من این نصیحتى که مى کنم براى شماست و براى نسل هاى آینده که بدانند این را که هر وقت یک قلم فاسدى خواست مطلق روحانیت را از بین ببرد، یا به یک صورتى منزوى کند یا روحانى که در بین ملت مؤثر است او را خواست که منعزل کند، این روى آن نقشه دارد عمل مى کند.» (32) اما ممکن است دشمن با برانگیختن احساسات و عواطف مردم و روشنفکران، مسیرى انحرافى در اذهان و تحلیل ها ایجاد نماید. براى پیش گیرى از ایجاد این مسیر انحرافى، امام رحمه الله در پیشگاه خداوندمتعال و در حضور مردم سوگند یاد کردند. و خدا را بر آن گواه گرفتند که این موضع گیرى و دفاع از روحانیت بدان سبب نیست که خود از صنف روحانى اند در واقع، دفاع امام رحمه الله از روحانیت اسلام، حرکتى سیاسى، حزبى و
صنفى نبود بلکه آنچه را وظیفه دینى و الهى خود احساس مى کردند بیان مى نمودند.
امام خمینى رحمه الله همواره در ذهن خود، دغدغه حفظ کیان و ارکان اعتقادات دینى جامعه اسلامى را داشتند به منصه ظهور رساندن این اعتقادات دینى منوط بر آن است که چارچوب و شالوده کار منطبق با اسلام باشد. بدین منظور، مجلسى تحت عنوان مجلس خبرگان تاسیس کردند; مجلسى که اعضاى آن کارشناسان اسلام باشند. به طور عادى و معمول، این گونه اتفاق نمى افتد که این جمع قابل توجه، همگى به تنظیم احکام منافى اسلام راى بدهند; زیرا آنان احکام اسلامى را بهتر از دیگران مى شناسند. به همین منظور و براى حفظ وصیانت از احکام اسلام و حرمت فقهاى اسلام، با بیانى سلبى از قلم هایى که براى تضعیف خبرگان به میدان آمده اند با عنوان «زهرآگین» یاد کردند و آنان را عمال بیگانه معرفى نمودند. «... آن ها با قلدرى عمل مى کردند، حالا این ها با تشکل وباقلم هاى زهرآگین و صحبت هاى انحرافى مشغول شده اند. آن ها سابق با سرنیزه اهل علم را، اهل تقوا را، مؤمنین را مى کوبیدند، با سرنیزه مجالس وعظ و خطابه را، مجالس عزادارى بر شهداء را مى کوبیدند، این ها با قلم. قلم ها همان سرنیزه سابق است. آن سرنیزه به صورت قلم درآمده، ساواک به منزله، به صورت گروه هاى دیگر درآمده
و مقصد همان مقصد است. باید بیدار بشود ملت ما. به صورت هاى مختلف، با اسلام مخالفت مى کنند. در مجلس خبرگان، به مجرد این که صحبت ولایت فقیه شد، شروع کردند به مخالفت... در یکى از مجالس شان این منحرفین; این هایى که از اسلام هیچ اطلاعى ندارند; این هایى که مخالف با اسلام هستند، در مجلس شان گفتند که این مجلس خبرگان باید منحل بشود و دیگران هم دست زدند، براى آن تظاهرات کردند. این ها از مجلس خبرگان مى ترسیدند; براى این که مجلس خبرگان مى خواهند ولایت فقیه را اثبات کنند، مجلس خبرگان مى خواهند تصویب کنند آن چیزى را که خداى تبارک و تعالى فرموده است و این ها از او مى ترسند.» (33) بنابراین، اگر مطبوعات مى خواهد مصلح باشد و حافظ کیان اسلام و انقلاب و دین، باید از طرح هرآنچه موجب تضعیف مجلس خبرگان مى شود خوددارى کند.
اصولا دستگاه قضایى در هر جامعه اى، عهده دار برخورد با خاطیان و منحرفان است تا آنان را مجبور به همنوایى با کل نظام نماید. تضعیف این دستگاه به هر شکل که باشد، موجب تقویت کسانى است که دستگاه قضایى باید با آنان برخورد نماید تا امنیت و عدالت در جامعه پابرجا باشد. در هر نظام اجتماعى، طراحى قوانین و مقررات قضایى مبتنى بر باورها و عقاید حاکم بر آن
جامعه است. به دلیل آن که انقلاب ریشه در اسلام دارد، قوانین و مقررات حاکم بر اجزاى آن نیز باید موافق با احکام و موازین اسلامى باشد. علاوه بر آن، سایر اجزا و بخش هاى نظام نیز باید بر اساس اصول و موازین اسلامى با آن رابطه برقرار نمایند. مطبوعات و سایر رسانه ها به عنوان جزئى از این نظام، روابطى با دستگاه قضایى خواهندداشت که حضرت امام رحمه الله آن را بدین گونه طراحى مى نمایند: «مجلات و روزنامه ها و رسانه هاى گروهى توجه داشته باشند که تضعیف قوه قضاییه بر خلاف موازین اسلامى است و از پخش چیزهایى که موجب تضعیف یا توهین مقام قضاست، احتراز کنند.» (34) اما این امکان وجود دارد که دستگاه قضایى طى مراحل قانونى بررسى و نهایتا صدور حکم، دچار اشتباه گردد. در این صورت، آیا موازین اسلامى اجازه مى دهد که اشخاص حقیقى یا حقوقى وارد پرونده شده و درباره آن اظهارنظر نمایند؟ «شکایت از قاضى یا دادگاه باید به حسب مقررات شرعى باشد و شاکى هر کس هست حق ندارد در مطبوعات یا رسانه هاى گروهى یا در مجامع عمومى طرح دعوا کند و علیه قوه قضاییه جوسازى نماید.» (35) در صورتى که دستگاه قضایى مرتکب اشتباه و خطا شد واعتراضى به حکم وجود داشته باشد باید: «... به مقامات صالحه رجوع
نمایند و به هیچ وجه، خودسرانه عملى را انجام ندهند وباید بدانند که احکام صادره از قضات شرعى، مادامى که خلاف شرع بودن آن در محاکم و مراجع صالحه ثابت نشده، واجب العمل است.» (36) رعایت حریم و شان قاضى و امر قضاوت آن قدر اهمیت دارد که هیچ کس به هیچ عنوان، حق دخالت در کار قضاوت ندارد. حتى دخالت کردن مسوولین نیز خلاف شرع قلمداد شده است. اجازه نداشتن دیگران در دخالت موجب مى شود که دستگاه قضایى و شخص قاضى استقلال خود را حفظ کند. (37) و علاوه بر آن که وامدار دیگران نباشد، از ترس جوسازى ها، حکمى منافى با موازین شرع صادر ننماید; زیرا جوسازى مطبوعاتى ممکن است بدان جا ختم شود که قاضى و یا دستگاه قضایى تحت فشارهاى بیرونى و یا افکار عمومى واقع شده و به چیزى حکم کند که نباید. ممنوعیت در کار قضاوت شمول زیادى دارد و حتى سایر مجتهدان را نیز در بر مى گیرد. ممانعت از اجراى حکم از ناحیه هر کس که باشد خلاف شرع قلمداد شده است. بنابراین، مطبوعات باید موضع خود را آن گونه طراحى نمایند که دخالت در کار دستگاه قضایى شمرده نشود.
یکى دیگر از نهادهاى زاییده اسلامیت انقلاب، شوراى نگهبان است که وظیفه آن نگهبانى از حریم قوانین و موازین اسلام و
قانون اساسى است. تاریخ انقلاب ها این واقعه تلخ را نمایان مى سازد که همواره پس از تثبیت انقلاب ها، حکام و سردمداران
حکومت و نظام از عقاید و نگرش هاى اولیه خود فاصله گرفته و به تدریج، بر معتقدات اولیه خود خط بطلان کشیده اند. حضرت امام رحمه الله که با بینش عمیق خود چنین پدیده اى را پیش بینى مى نمودند، ابتکار عمل را براى همیشه در دست گرفتند و شوراى نگهبان را تاسیس کردند تا همواره مصوبات مجلس را مدنظر داشته باشند و از ورود افراد ناصالح و ناشایست به مجموعه قانون گذارى و مدیریتى نظام اسلامى ممانعت به عمل آورند. این ممانعت البته همواره با فشارهایى از بیرون و درون روبه رو بوده است تا از طریق تضعیف این شورا، راه هاى ورود به پیکره نظام فراهم گردد. اما حضرت امام رحمه الله با جدیت تمام، وارد عرصه گردیدند و از کیان شوراى نگهبان دفاع نمودند. دفاع ایشان در برابر مطبوعات ومحافل و سخنرانى ها از دو موضع قابل توجه است: اولا، ایشان نه تنها از شوراى نگهبان دفاع نمودند و تضعیف آن را به مصلحت اسلام و مسلمین ندیدند، بلکه اعضاى این شورا را نیز مورد حمایت قرار دادند و از آنان دفاع کردند. ثانیا، از مطبوعات و اشخاصى که در مطبوعات ذى نفوذ هستند خواستند قوانین و مقررات را ارج نهند و بدان پایبند باشند،هر چند مخالف منافع شخصى و گروهى آن ها باشد. (38)
معمولا هرگونه حرکت و جنبش جدید، اشخاص و گروه هایى را با
خود بیگانه احساس مى کند و متقابلا آنان نیز با آن حرکت و جنبش بیگانه بوده، به ستیز با آن بر مى خیزند تا شاید بتوانند، قدرت مقابله آن جنبش و حرکت را در رویایى با مشکلات تضعیف نمایند. براى افزایش تاب مقاومت در برابر دشمنان، هر حرکتى نیازمند بازوان نظامى و قواى مسلح است، به خصوص وقتى دشمنان بیرونى متحد و متشکل باشند تا ممانعت جدى بر سر راه آن جنبش ایجاد کنند. از این رو، رسانه هاى گروهى همواره باید این اصل را مد نظر داشته باشند که قواى مسلح انقلاب هیچ گاه نباید تضعیف شوند. تضعیف قواى مسلح، راه بر بیگانگان مى گشاید. بلکه به عکس، مطبوعات باید در مسیر تقویت بنیادهاى نظامى و انتظامى گام بردارند تا مبادا دشمن به کمک تضعیف عناصر داخلى، بر آن ها غلبه کند. (39) حضرت امام رحمه الله به عنوان یک رهبر سیاسى - دینى، از تحلیل هاى سیاسى یا عقلانى صرف اجتناب مى کردند و توده مردم را با مفاهیم و دل مشغولى هاى اعتقادى و باورهاى ایدئولوژیک همراه مى ساختند تا وظایف اجزا و اعضاى نظام نهادینه شود; زیرا عجین شدن وظایف سیاسى با تکالیف دینى، نهادینه کردن آن وظایف را به دنبال دارد. (40) اما همواره این مشکل به عنوان یک واقعیت اجتماعى وجود داشته است. که چه بسا برخى افراد
ناهمنوایى کنند و مرتکب کج روى شوند. در چنین شرایطى، رهبر سیاسى و دینى از مؤلفه هاى اقتدار دینى و سیاسى بهره جسته، براى حفظ کیان وانقلاب و تمامیت ارضى و اعتقادى آن، با تمام توان وارد میدان مى شود. (41) اما تضعیف اجزا و تشکل هاى درون نظام همواره برخاسته از عناصر بیرونى و دشمنان نیست، چه بسا برخى دوستان نادان مرتکب این اشتباه شوند و بازوان مسلح و حفاظ انقلاب را به گونه اى تضعیف نمایند. در این صورت، لحن کلام و بیان دگرگون مى شود و باید زبان نصیحت و پند و اندرز گشود و آنان را آگاه ساخت. «انصاف نیست که جوانان عزیز اسلام از ارتش و سپاه و ژاندارمرى و بسیج و شهربانى گرفته.... در سراسر کشور در خدمت اسلام و مسلمین خون خود را نثار و جان خود را فدا کنند، ما در کنارى بنشینیم و با قلم ها و زبان هاى خود قلب نورانى آنان را آزار دهیم. (42)
در نگاه امام خمینى رحمه الله هرچه از مسؤولان در پیکره نظام و حکومت رخ دهد، رنگ و بوى رسالت و وظیفه را دارد. با این نگرش، نامزدى در انتخابات مجلس نیز به عنوان یک وظیفه دینى وملى مطرح مى شود. اگر نمایندگى مجلس یک وظیفه تلقى شود که بر دوش اشخاص سنگینى
مى کند، باید هر که اصلح است به میدان بیاید و طبعا در این میان، باید اخلاق انتخاباتى را مبتنى بر داده هاى دینى و آموزه هاى اخلاقى استوار سازد. آموزه هاى دینى و اخلاقى حکم مى کند که اگر کسى نامزد انتخابات شد و صلاحیت او تایید نگردید و یا مردم به او راى مثبت ندادند، اصل انتخابات را مورد هجوم قرار ندهد و در اذهان عمومى نسبت به نتیجه انتخابات تشکیک ایجاد ننماید. خدمت و انجام وظیفه جاى خاصى نمى خواهد، در هر جاى این نظام حکومتى مى توان خدمت کرد. اصحاب مطبوعات و قلم نباید با جوسازى فضاى حاکم بر جامعه را متشنج سازند. (43) پس از تشکیل مجلس نیز مطبوعات و اهل بیان و قلم باید کمک کنند تا قوانین مطابق با موازین اسلام طرح، تصویب و اجرا شود. بنابراین، نمایندگان نیز موظف اند تا طرح ها و لوایح پیشنهادى را براساس موازین اسلام تصویب کنند و از قلم هاى مسموم و گفتارهاى منحرفان نترسند. (44)
هر انسانى نسبت به آب و خاک و میهن خود و ویژگى هاى فرهنگى اش تمایلات ویژه اى دارد و در حفاظت و حراست از آن ها تلاش و جدیت مى نماید و در مقابل دشمنان خارجى که بیرون از مرزها هستند و به دنبال تجاوز به حریم کشور مى باشند، به مقابله و دفاع بر مى خیزند. این اصل
کاملا پذیرفتنى و قابل قبول است و هیچکس در مقابل این تلقى و طرز فکر واکنش نشان نمى دهد، مگر آن که بیگانه با خود و یا خودفروخته و وابسته به خارج باشد که مؤلفه هاى شهروندى و ملیت خود را نادیده گیرد و همه چیز را به بیگانگان بفروشد. اما معنا و مفهوم دیگرى از «ملى گرایى» در ادبیات انقلاب اسلامى وجود دارد غیر از آنچه ذکر شد و آن تسلیم مطلق در برابر مؤلفه هاى ملى است، اگر چه متعارض و متناقض با باورهاى دینى باشد. یکى از ویژگى هاى برجسته حضرت امام رحمه الله آن بود که توانست در اندیشه خود ویژگى هاى ملى و دینى را جمع نماید و به پیروان خود این را بیاموزد که ملیت و ملى گرایى در ادامه باورهاى دینى، مقدس است اما اگر در مقابل دین دارى قرار گیرد مذموم و مطرود است. در زمینه این تفکر و اندیشه، همواره مطبوعات را نیز به این مهم متوجه مى کردند که مبادا ویژگى ملى گرایى بر دین باورى ترجیح یابد و آن را تحت الشعاع قرار دهد. «آن ها که قلم هاى مسموم را گرفته اند و بر خلاف اسلام چیز مى نویسند و ملى و دموکراتیک و این حرف ها را به میان مى آورند، از آن ها نپذیرند.» (45) دقت در این فراز در بر گیرنده نکاتى است که ذکر آن خالى
از لطف نمى باشد. اولا، قلم هاى مسموم قلم هایى است که بر خلاف اسلام به حرکت درآمده و قلم فرسایى مى کنند. ثانیا، ملى گرایى، که بر خلاف اسلام باشد، مذموم است، و قابل پذیرش نیست. حضرت امام رحمه الله به این بیان اکتفا نکردند و شاخص هاى روشن ترى براى قلم هاى مسموم معرفى کردند تا مبادا دشمنان انقلاب و دگراندیشان با به کارگیرى واژه هاى مقدس، تقدس زدایى کنند و انقلاب و یارانش را از مسیر خود منحرف سازند. «قلم هاى مسموم را بشناسند، اشخاصى که قلم دست مى گیرند و بر ضد اسلام، بر ضد روحانیت، بر ضد مسیر ملت قلم فرسایى مى کنند، بشناسید آن ها را... . زحمت ملت ما براى اسلام است، براى اسلام بود. اسلام است که سعادت همه را تامین مى کند و اسلام است که ما را به پیروزى رساند و اسلام است که ما را به پیروزى مى رساند... اگر اسلام نبود، اینها که براى آزادى قلم فرسایى مى کنند، اینجا نبودند، آزادى نداشتند. آزادى را اسلام به ما داده. قدر این آزادى را بدانید و قدر این اسلام را بدانید. کسانى که براى کشور مى خواهند خدمت کنند، به اسلام خدمت کنند باید روحانیت را تقویت کنند، دانشگاه را تقویت کنند. (46) دقت در مطالب ذکر شده این واقعیت را نمایان مى سازد که از قلم فرسایى بر ضد روحانیت و بر ضد
مسیر ملت - که همانا اسلام بوده است - قلم هاى مسموم شناخته مى شود. ملت ما با نام و یاد «اسلام» به پا خاست و چون قیام و انقلاب زیر لواى اسلام بوده دستاوردهاى این انقلاب و قیام نیز اسلامى است در نتیجه، آزادى ارمغان اسلام به مردم، به ویژه به اهل قلم است. حال که چنین است، اگر ملى گرایى به معناى عشق به آب و خاک و میهن در وجود کسى شعله ور است، باید از اسلام و مؤلفه هاى حاکى از اسلامیت دفاع کند در غیر این صورت، موضع گیرى در مقابل اسلام و خواسته ملت است. یکى از زیبایى هاى کلمات حضرت امام رحمه الله این است که همواره خواسته ملت را «اسلام» معرفى کرده و بین این دو تفکیک قایل نشده اند، گویى این دو واژه و مفهوم مترادف یکدیگرند. بنابراین، منظور از «خواسته ملت و مردم» بعد اسلام خواهى آنان است. براى تقویت این مهم نیز خطاب به اهل قلم و روشنفکرانى که مى خواهند اسلام را با دنیاى متمدن جدید مقایسه کنند وغرب گرایى را رواج دهند، به شدت هشدار داده اند و مجددا آنها را به اسلام و همراهى بامردم - که همان اسلام است (47) - دعوت کرده اند. این شکل برخورد امام رحمه الله با جریان روشنفکرى وابسته و غربزدگان موجب گردید که آنان منفعلانه وارد میدان شوند
و این بار با نام «اسلام» و دین خواهى و دین باورى، شبهاتى را القاء کنند تا اذهان عمومى بدین وسیله مسموم شود. بنابراین، این قشر محکوم اند به رفتار خودپسندانه خود، نه اسلام پسندانه. آنچه را هم از این دسته به اسلام نسبت داده مى شود از روى بى اطلاعى از اسلام است که این نوع عملکرد دقیقا یکى دیگر از شاخص هاى قلم هاى مسموم است که «سمپاشى» مى کنند. (48) شکل برخوردهاى حضرت امام رحمه الله با جریان روشن فکرى بیمار و منحرف از اسلام همواره شکل جدى ترى نیز به خود گرفت: زیرا آنان به هوش نیامدند و این عدم هوشیارى، اگرچه بعضا از روى نادانى بود، اما گاهى هم از روى عناد و دشمنى و سرسپردگى به حساب مى آمد. حضرت امام رحمه الله این بار با قاطعیت تمام، در خانه نشین کردن جریان ملى گرایى وابسته وارد میدان شدند و اعلام داشتند: «... تا من هستم، نخواهم گذاشت حکومت به دست لیبرال ها بیفتد، تا من هستم، نخواهم گذاشت منافقین اسلام این مردم بى پناه را از بین ببرند. تا من هستم، از اصول «نه شرقى و نه غربى» عدول نخواهم کرد. تا من هستم، دست ایادى امریکا و شوروى را در تمام زمینه ها کوتاه مى کنم و اطمینان کامل دارم که تمامى مردم در اصول، همچون گذشته پشتیبان نظام و انقلاب اسلامى خود هستند...» (49) بررسى
مواضع حضرت امام رحمه الله در مقابل روشنفکران وابسته این واقعیت را نشان مى دهد که آن بزرگوار مراحل نصیحت و آگاهى دادن را پشت سر گذاشته و در این باره، هیچ چیزى را فرو گذار نکرده اند، با وجود آن که بر عجین شدن خصوصیت مردمى با اسلام تاکید داشته اند; زیرا ایشان دشمن را خوب شناخته بودند. (50) و به همین دلیل، توانسته بودند الگوهاى مناسبى براى مواضع خود طراحى نمایند. تقویت قلم هاى ملى گرایان وابسته از طرف دشمنان، بیانگر این واقعیت است که این قلم ها در خدمت اهداف دشمنان است.
همان گونه که قبلا ذکر شد، ایجاد ارتباط یکى از ضروریات دنیاى امروز است که در تعامل افراد با یکدیگر نقش مهمى ایفا مى نماید. اصولا تعامل اعضا بر این اصل استوار است که متعاملین اعمال خود را به گونه اى تنظیم کنند که احساس رضایت و خشنودى و میل به بقا و استمرار تعامل در هر دو به وجود آید: اگر این احساس خشنودى به هر دلیل، به نارضایتى تبدیل گردد، تعامل قطع مى شود و ادامه نمى یابد. یکى از دلایل نبود رضایت و خشنودى آن است که اعمال افراد درگیر در تعامل مبتنى بر الگوهاى پذیرفته شده رفتارى باشد. ابتنا بر الگوهاى رفتار، خود به نحوى بیانگر محدوده آزادى اعمال متعاملین است; بدین معنا که
افراد درگیر در تعامل باید در آن قالب ها عمل نمایند تا تعامل به شکل مطلوب ادامه یابد و منجر به قطع یا ستیز و خشونت نگردد. حال سخن در این جاست که این قالب ها و الگوهاى عمل چگونه باید طراحى شود و خاستگاه آن ها کجاست؟ صورت هاى متعددى مى توان براى آن به تصویر کشید; گاه ممکن است این الگوها صرفا جنبه توافقى داشته باشد. این توافق گاه در سطح وسیع و کلان مطرح است و به وفاق اجتماعى باز مى گردد و گاهى ممکن است در یک سطح خرد صورت پذیرد در هر دو صورت، مبناى رضایت، توافق است. اما گاهى ممکن است این الگوها از سوى یک دستگاه مستبد و خود راى القا شده باشد و نادیده گرفتن آن با انواع تنبیه ها روبه رو گردد. گاهى نیز ممکن است در وراى این الگوها، ارزش هاى بنیادین دیگرى نهفته باشد و بر اساس آن، این قالب ها طراحى شده باشد. آنچه مسلم است این است که همواره در اعمال بشر محدودیت هایى وجود داشته تا موجب تضییع حقوق دیگران نشود. حال باید دید که حضرت امام رحمه الله چه موضعى در قبال آزادى مطبوعات داشتند. در نظر ایشان، مطبوعات رسالت سنگینى بر عهده دارند تا آنچه زمینه آزادیشان را فراهم نموده حفظ کنند. در اوایل پیروزى انقلاب و در
نشست با کانون نویسندگان، (51) اظهار داشتند که آزادى قلم هاى شما مرهون ملت و اسلام است. بنابراین، باید در راه تعالى اهداف این دو کانون قدرت گام بردارید. و براى آن که ذهن ها دچار تضاد نگردد، این دو کانون را در راستاى یکدیگر تبیین کردند; زیرا اقتدار اسلام بود که موجب قدرت ملت شد. چه بسا فریبکاران و فرصت طلبانى بخواهند از ویژگى مردمى بودن سوء استفاده کنند، اما وظیفه آحاد مردم است که از مکر مکاران جلوگیرى کنند وتوطئه هاى آن ها را خنثى سازند. (52) امام رحمه الله در جاى جاى پیام ها و سخنرانى هاى خود، همواره متذکر گشته اند که قلم و بیان آزاد است که بنویسد و بگوید، اما توطئه نباید بکند. معیار توطئه در دیدگاه آن بزرگوار عبارت بود از آنچه مصلحت کشور و انقلاب را به مخاطره مى اندازد یا مسائل مربوط به نهضت و اسلام را تحریف کند. ))53 در جاى دیگر نیز شاخص توطئه را تحریف دانسته و اظهار نموده اند: «دشمن خودتان را بشناسید. من حالا دارم معرفى مى کنم و این نوارى که من مى گویم، امروز، امشب، باید یا هر وقت که مى شود، باید در رادیو بى یک کلمه این طرف و آن طرف، اگر اهل یک حرف اهل روزنامه یا رادیو این ور و آن ور بکنند، من خراب مى کنم آن روزنامه را; براى این که
بر خلاف مسیر ملت است، آزادى نیست، توطئه است، ما توطئه ها را مى شکنیم. بشناسید آن ها را. من حجت را دارم تمام مى کنم بر ملت ایران. من مى بینم بدبختى هایى که از همین اشخاصى که فریاد آزادى مى کشند براى ملت ایران. من بدبختى را دارم مى بینیم.» (54) در این کلام، حضرت امام رحمه الله تصریح مى کنند که قلم هاى توطئه گر مطالب را به صورت واقع بیان نمى کنند، بلکه «این ور و آن ور» مى کنند. علاوه بر آن، ایشان به صورتى کاملا روشن و شفاف به دفاع از حدود و ثغور دین بر آمده اند و به جد، با قلم هاى مسموم - که همان قلم هاى نافى اسلام و احکام اسلامى است - به مبارزه برخاسته و اجازه توهین به مقدسات (55) را نداده اند، تعرض به اسلام راآزادى نمى دانند. (56) بلکه آزادى غربى معرفى مى کنند که براى به فساد کشیدن جوانان طرح مى گردد. (57) «مقاله ها به جاى مسلسل ها، حالا به روى اسلام بسته شده است. الان ما گرفتار سرنیزه نیستیم، ما گرفتار قلم هستیم، اهل قلم، ما گرفتار روشنفکرها هستیم، ما گرفتار آزادیخواه ها - که آزادى را نمى دانند چى است - هستیم. یعنى چه آزادى؟ ما الان گرفتار این ها هستیم و من امیدوارم که بیدار بشود یک وقت ملت ما» (58) امام رحمه الله در برخورد با جریان وابستگى و اسلام زدایى
به موعظه و پند و اندرز اکتفا نمى کردند و به صورت آشکار و صریح اعلام مى نمودند که نشریات مسموم نباید اجازه نشر داشته باشند; زیرا ممکن است موجب اغفال توده ها گردند. )59 معتقد بودند مسؤولان مستقیم نشریات باید با اعمال نظارت هاى جدى، از ایجاد انحراف جلوگیرى نمایند، وگرنه ممکن است ملت براى حفظ دستاوردهاى خود، وارد میدان عمل شوند که در آن صورت، ملاحظات کنار مى رود. (60) «اکنون وصیت من به مجلس شوراى اسلامى در حال و آینده... آن است که نگذارند این دستگاه هاى خبرى و مطبوعات و مجله ها از اسلام و مصالح کشور منحرف شوند و باید همه بدانیم که آزادى به شکل غربى آن که موجب تباهى جوانان و دختران و پسران مى شود، از نظر اسلام و عقل محکوم است. و تبلیغات و مقالات و سخنرانى ها و کتب و مجلات بر خلاف اسلام و عفت عمومى و مصالح کشور حرام است و بر همه ما و همه مسلمانان جلوگیرى... و از آنچه در نظر شرع حرام و آنچه بر خلاف مسیر ملت و کشور اسلامى و مخالف با حیثیت جمهورى اسلامى است، به طور قاطع اگر جلوگیرى نشود همه مسؤول مى باشند» (61) بنابراین، حضرت امام رحمه الله مصرا معتقد بودند که حد و مرز آزادى ها در قلم و بیان احکام دین
اسلام و نیز مصالح کشور است. چه بسا مواردى وجود داشته باشد که مستقیما با شرع مقدس مرتبط نباشد، اما مصالح نظام و کشور اسلامى را به مخاطره بیندازد که در این صورت حفظ مصالح عمومى کشور بر همه کس شرعا و عقلا لازم است.
یکى از رسانه هاى عمومى، که از مظاهر تمدن جدید به شمار مى رود، سینما مى باشد که مى تواند به سهم خود، اثر شایان توجهى در جامعه پذیرى و آموزش هنجارها داشته باشد و در عین حال، در دنیاى امروز یکى از وسایل گذران اوقات فراغت نیز به شمار مى آید. با توجه به نقش سینما و قابلیت تاثیرگذارى آن بر بینندگان، اگر این وسیله در جهت رشد و تعالى اخلاقى به کار گرفته شود ابزارى بسیار کارآمد و مهم است به همان اندازه، اگر در جهت فساد و تباهى اخلاقى گام بردارد، اثر تخریبى مهمى دارد. حضرت امام رحمه الله با اصل کاربرد سینما و استفاده از آن موافق بودند، به شرط آن که موجب فساد اخلاق و تخریب فرهنگى اسلامى نباشد. (62) ایشان در اولین سخنرانى خود، در بین مردم مسلمان وانقلابى کشور به صراحت بیان داشتند. «سینما یکى از مظاهر تمدن است که باید در خدمت این مردم، در خدمت تربیت این مردم باشد.» (63) موضع گیرى هاى حضرت امام این واقعیت را
نشان مى دهد که ایشان پیوسته دغدغه دین دارى مردم و حفاظت از کیان فرهنگى اسلامى را داشتند و کلیه دولتمردان و شخصیت هاى فرهنگى کشور را دعوت به این مهم مى کردند که تمام اجزاء و عناصر تشکیل دهنده نظام و کشور اسلامى محتواى اسلامى داشته باشد; زیرا وقتى راى به جمهورى اسلامى داده شد همه چیز باید اسلامى باشد. (64) بنابراین، وقتى گفته مى شود سینما باید اسلامى باشد فقط بدین منظور نیست که به نوعى جایگاه تماشاگران جدا شود و زنان در محل خاص و مردان در جاى دیگرى استقرار یابند، بلکه علاوه بر این مهم، باید محتواى فیلم هاى سینمایى مملو از معارف و شعایر دینى باشد تا از این طریق بینندگان آموخته هاى دینى را در فرایند اجتماعى شدن بیاموزند و از روش هاى غیر مستقیم با معارف دینى آشنا گردند.
امروزه رادیو و تلویزیون در گونه هاى متفاوت خود، یکى از اساسى ترین وسایل ارتباط جمعى و ابزار اطلاع رسانى است که کارکردهاى متعددى براى نظام اجتماعى دارد و نقش هاى عمده اى ایفا مى کند. آگاهى مردم از رویدادها و اتفاقات در عرصه هاى گوناگون سیاسى، اقتصادى و فرهنگى از کارکردهاى این بخش به حساب مى آید. پیش بینى رخدادهاى طبیعى و احیانا فراهم کردن زمینه هاى لازم براى استفاده هاى علمى و تحقیقاتى و یا پیشگیرى از
خسارات احتمالى نیز از دیگر زمینه هاى استفاده از رادیو و تلویزیون است. دنیاى صنعتى امروز و تاثیرات قابل توجه آن بر حیات انسان، به خصوص در زمینه روابط فردى واجتماعى، کناره گیرى از زیبایى هاى طبیعى و احیانا تخریب آن ها، زندگى شهرى و مجتمع نشینى، به کارگیرى وسایل و امکانات خدماتى و رفاهى همه موجب شده است که انسان امروزه براى پر کردن اوقات خود، از این دستگاه ها حداکثر بهره را ببرد و به جاى آن که خود را به دامن طبیعت و زیبایى هاى آن بسپارد، عکس و فیلم آن را به درون خانه خود ببرد، به جاى آن که کودکان منتظر شب هاى یلدا و قصه هاى مادربزرگ باشند، همه روزه از طریق رادیو و تلویزیون چشم و گوش خود را به داستان هاى گویا و مصور مى سپارند. آموزش هاى گوناگون دیگر نیز از طریق این دستگاه ها صورت مى پذیرد. یادگیرى آداب و سنن اجتماعى، ارتباطات اجتماعى و مانند آن، همه از کارکردهاى این دستگاه هاست. حضرت امام رحمه الله با توجه به همین واقعیت ها، مواضع کاملا روشن و آشکارى در قبال مسؤولین و مدیران این دستگاه ها اتخاذ کردند و توصیه هاى لازم را ارائه نمودند; چه آن که این دو رسانه به لحاظ قدرت تاثیرگذارى، هم در جهت اصلاح و هم در جهت افساد، قابل توجه است. حوزه و قلمرو این وسیله ارتباطى آن قدر
گسترده است که ایشان آن را دانشگاهى مى داند که در سطح کلى کشور گسترده است. (65) چون دانشگاه است، کارکرد اصلى اش آموزش است. و چون آموزش کارکرد اصلى است، پس موقعیت هاى معلم و شاگردى قابل تصور است. (66) بر همین اساس، مى توان نقش ها و انتظارات را طراحى نمود تا به تاثیر این دستگاه ها، در ساختار فرهنگى - اجتماعى بهتر و بیش تر واقف شد. براساس این اهمیت ویژه و جایگاه رادیو و تلویزیون در ساختار فرهنگى - اجتماعى، توجه به مدیران و کارگزاران و سیاست هاى کلان در آن نیز اهمیت پیدا مى کند. شکل گفتارى ایشان با هیات دولت موقت بیانگر آن بود که وضعیت موجود در آن وقت موجبات رضایت خاطر را فراهم نمى کرد. بنابراین، تاکیدات بیش ترى صورت گرفت و اعلان داشتند که توجه بیش ترى مبذول گردد تا از عناصر ناسالم پاک سازى شود. (67) نکته قابل توجه دیگر در دیدگاه حضرت امام رحمه الله این است که چون این دو دستگاه امکانات فراوانى براى آموزش و پرورش اعضاى جامعه فراهم مى آورد، باید در زمینه تفکر دینى به عنوان یک وسیله و ابزار دین آموزى به کار گرفته شود. در این صورت، نه تنها بد و مذموم نیست، بلکه در خدمت اسلام به کار گرفته مى شود. (68) در به کارگیرى آموزه هاى دینى براى آموزش دین از هیچ کوشش و تلاشى
نباید دریغ ورزید و از هیچ تهدید و تهمتى نیز نباید هراسید، هرچند اتهام ارتجاع و کهنه پرستى مطرح شود. (69) نه تنها این دستگاه عظیم و مهم را باید به لحاظ محتوایى اسلامى کرد، بلکه باید حضور فیزیکى و فکرى وابستگان و غربزدگان را نیز از بین برد. (70) زیرا عناصر وابسته هیچ گاه راضى نمى شوند، مگر آن که به انحراف کارگزاران بینجامد. (71) علاوه بر آن چه گذشت یعنى رسالت آموزش و پرورش و نیز اسلامى کردن جامعه، رادیو و تلویزیون مى بایست در زمینه هاى دیگر مورد توجه قرار گیرد. وظیفه واقع نمائى و بیان آن چه واقعیت هاست از رسالت هاى رادیو و تلویزیون است. در در دیدگاه حضرت امام، رادیو و تلویزیون مى بایست اخبار و اطلاعاتى که واقعى هستند و صحت آنها کاملا تایید شده است به اطلاع مردم رسانده شود. (72) ضمن آن که نباید دستگاه ها و نهادهاى درون نظام تضعیف گردند. (73) همان گونه که قبلا نیز بیان شد، رادیو و تلویزیون از اهمیت ویژه اى برخوردار است; زیرا مخاطب مطبوعات قشر خاصى است - یعنى: فقط افراد باسواد مى توانند از آن استفاده کنند - سینما نیز مخاطبان خاص خود را دارد، زیرا محدودیت زمانى و مکانى دارد، اما رادیو و تلویزیون بسیار فراگیرتر است; چون رسانه اى شنیدارى و دیدارى است و با توجه به شرایط دنیاى امروز،
در همه زمان ها و مکان ها قابل استفاده است. (74) «... آن وقت هم قضیه رادیو و تلویزیون فرق دارد با قضایاى دیگر. ممکن است در یک وزارتخانه یک مطلب خلافى باشد، اگر ده سال دیگر هم مردم نفهمند، اما رادیو و تلویزیون، اگر یک کار خلافى بشود و بخواهد یک چیزى باشد که بر خلاف شرع، بر خلاف مسیر ملت یک چیزى نمایش بشود یا گفته بشود، همان روز اول و ساعت اول همه کشور... سرتاسر کشور یکدفعه ملتفت مى شوند که یک همچو مساله اى است.... بنابراین، حیثیت اسلام، حیثیت جمهورى اسلامى بسته به این دستگاه هاست». (75) چون شناخت جمهورى اسلامى و اسلام با عملکرد رادیو و تلویزیون گره خورده است، این دستگاه ها مى توانند خدمات قابل توجهى به فرهنگ اسلامى و ملى بکنند. (76) علاوه بر این، چون هزینه آن ها از بیت المال مسلمانان تامین مى شود، باید عملکردشان در راستاى مصالح مسلمانان باشد. (77)
یکى از ابتکارات و ویژگى هاى حضرت امام رحمه الله، که اختصاص به ایشان داشته است، نگاه کل نگر و اصولى به نظام مى باشد.این امر، باعث شده که آن بزرگوار همواره بین کلیت نظام جمهورى اسلامى و اجزاى آن تفکیک قایل شود. در اندیشه سیاسى امام رحمه الله، حفظ نظام چنان مهم است که حاکم اسلامى براى حفظ نظام، مى تواند بسیارى از احکام اسلام را
تعطیل کند. از جمله این موارد، مى توان به تعطیل شدن حج به دستور ایشان اشاره کرد. به همین دلیل است که حضرت امام در جاى جاى گفتار و اندیشه هاى خویش دفاع از ارکان نظام را مد نظر داشته اند. (78) و على رغم اطلاعاشان از کمبودها و کاستى ها و احیانا تخلف ها، سکوت اختیار مى کردند تا مبادا نظام دچار اختلال و دگرگون شود. براى انجام این مهم، همواره اهل قلم و زبان را دعوت به آرامش و عدم شایعه پراکنى
مى کردند. چه بسا این امر، توطئه دشمنان و تضعیف دولت اسلامى را به همراه داشته باشد. (79) و نیز چه بسا تضعیف ارکان نظام با فتنه هاى مطبوعاتى انجام شود که بخش ها و اجزاى درون کشور را در مقابل یکدیگر قرار دهند. (80) و اختلافات را با برنامه هاى طراحى شده دامن بزنند. (81) امام در طول حیات خود در جمهورى اسلامى، همواره از دولت و سایر دستگاه هاى نظام حمایت جدى مى کردند. و همه اعضاى جامعه را، اعم از مسؤولین و غیر مسؤولین، دعوت به حمایت از دولت مى نمودند. ایشان بر این عقیده بودند که تضعیف دولت اصولا از سر بى اطلاعى و بعضا غرض ورزى است و در وراى آن توطئه هاى دشمنان اسلام نهفته است. آنها از دشمنى با دولت شروع مى کنند و آرام، آرام سایر دستگاه ها را نشانه خواهند گرفت. (82) در حالى که، قبلا این دشمنى را احساس کرده وتذکرات لازم را داده اند. (83) و بیان داشته اند که اگر عضوى ازدولت متخلف باشد مى بایست او را نصیحت کرد.
1- ارتباط را مى توان جریانى دانست که طى آن دو یا چندنفر به تبادل افکار، نظرات، احساسات و عقاید خود مى پردازند. باقر ساروخانى، جامعه شناسى ارتباطات، ج دوم، تهران، اطلاعات، 1368، ص6 2- گرهاردوجین لنسکى، سیر جوامع بشرى، ترجمه ناصر موفقیان، تهران، سازمان
انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1369، ص46. 5 -4 -3- همان، ص47 / ؟ / ص47 6- باقر ساروخانى، پیشین، ص6 و7 8 -7- لنسکى، پیشین، ص /49 48 9- امام خمینى، صحیفه نور، ج19، سخنرانى در جمع مقامات مملکتى،13/6/64 10- همان، ج19، ص 216- 215 سخنان معظم له در جمع مسؤولان روزنامه هاى کیهان، اطلاعات، جمهورى اسلامى، 10/6/64 12 -11- همان، ج 14، ص259- 257 / ج13، ص 231 - 228 13- همان، ج 8، ص 25 - 22 سخنان معظم له در جمع مسؤولان و کارکنان مجله خواندنى ها، 14/4/58 14- همان، ج19، ص 216- 215 سخنان معظم له در جمع مسؤولان روزنامه هاى کیهان، اطلاعات، و جمهورى اسلامى، 19/6/64 15 و16- همان، ج 20، ص 39- 35 سخنان معظم له در جمع رئیس جمهور و هیات دولت، 8/6/65 17- همان، ج 12، ص210 - 207 پیام به مناسبت نیمه شعبان7/4/59 18- همان، ج 20، ص 39-35 - سخنان معظم له در جمع رئیس جمهور، نخست وزیر و هیات دولت، 8/6/65 19- همان، ج 8، ص 25 -22 - سخنان معظم له در جمع کارکنان مجله خواندنى ها، 14/4/58 20- همان، ج13، ص289-283 - سخنان معظم له در جمع اقشار، نهادها و ارگان ها و سازمان ها،29/10/59 21- همان، ج 22، ص283 - سخنان معظم له در جمع مقامات مملکتى، 25/8/59 22- همان، ج19،
ص226- 223 سخنان معظم له در جمع مسؤولین روزنامه کیهان، اطلاعات و جمهورى اسلامى، 10/6/64 24 -23- همان، ج19، ص 215 / ج13، ص247 تا253 سخنان معظم له در جمع اعضاى هیات تحریریه مجله سروش، 15/10/59 25- همان، ج 12، ص 80 26- همان، ج7، ص 53-58 - سخنان معظم له به مناسبت سالگرد 15 خرداد، 15/3/58 27- همان، ج 5، ص179 تا 182 سخنان معظم له در جمع فرهنگیان و دانش آموزان قم،17/12/57 28- همان، ج 1، ص276- 267 29- همان، ج 14، ص 94 تا 100، سخنان معظم له در جمع شهربانى هاى سراسر کشور، 4/12/59 32-31 -30- همان،ج7، ص153-152 / ص30 - 29 / ج13، ص 182 - 175 33- همان، ج 10، ص32 - 26 - سخنان معظم له در جمع علماى غرب تهران، 30/7/58 34 و 35 و36- هما، ج 18، ص239- 227 پیام معظم له به مناسبت پنجمین، سالگرد انقلاب اسلامى، 22/11/62 37- همان، ج19، ص87، سخنان معظم له در دیدار با شوراى عالى قضایى، 2/10/63 38- همان، ج 18، ص 280 39- همان، ج13، ص282 - 279 سخنان معظم له در جمع گروهى از اصناف و بازاریان تهران و جوانان خوزستان، 25/10/59 42 -41 -40- همان، ج13، ص 94 / ج 8، ص 262 - 261 / ج 14، ص63- 59، پیام معظم له به مناسبت دومین
سالگرد پیروزى انقلاب اسلامى، 22/11/59 43- همان، ج 12، ص18 - 16، پیام معظم له به مناسبت تحویل سال نو،29/12/58 44- همان، ج 12، ص 123- 121، پیام معظم له به مجلس شوراى اسلامى،7/3/59 45- همان، ج 5، ص182 - 179، سخنان معظم له در جمع فرهنگیان و دانش آموزان قم،17/12/57 46- همان، ج7، ص30 - 29، سخنان معظم له در جمع علماى سبزاوار و بانوان قم،9/3/58 47- همان، ج7، ص58 - 53، سخنان معظم له به مناسبت سالگرد 15 خرداد، 15/3/58 48- همان، ج 10، ص90 - 86 49- همان، ج 21، ص 101 - 88، پیام معظم له به مراجع و روحانیون،3/12/67 50 الى83- همان، ج6، ص 287- 281 / ج 5، ص 103- 100 / ص123- 119 / ج6، ص 193- 191 / ج6، ص 262 - 255 / ج7، ص 20 - 18 / ج7، ص 93- 91 / ج9، ص 236- 232 / ج7، ص25 - 23 / ج 12، ص؟ / ج 12، ص 277- 271 / ج 21، (وصیت نامه) ص169 / ج 2، ص262 - 257، 10/8/57 / ج 4، ص 287- 281 / ج9، ص 76- 71 / ج 5، ص 204 - 198 / ج 5، ص 204 - 198 / ج 5، ص 251 - 248 / ج
8، ص201 - 197 / ج 12، ص 86- 84 / ج 14، ص 34 / ج13، ص 94 / ج 12، ص105 - 103 / ج 8، ص 176- 175 / ج9، ص265 - 263 / ج19، ص 111 - 101 / ج19، ص226- 223 / ج7، ص237 / ج 8، ص 93- 91 /ج13، ص 174 - 168 / ج 14، ص 129- 128 / ج 12، ص 277- 271 / ج 18، ص 187- 181
ماهنامه ره آورد نور، شماره 10 شبکه جهانى اطلاع رسانى نور - بخش پژوهش سال گذشته به نام امام خمینى (قدس سره) مزین گشته بود. این اقدام هوشمندانه حضرت آیة الله خامنه اى رهبر معظم انقلاب اسلامى بالطبع، وظایف خاصى را بر دوش تمامى شخصیتهاى حقیقى و حقوقى از جمله رسانه هاى گروهى قرار مى داد. شبکه اینترنت امروزه گسترده ترین وسیله اطلاع رسانى و یکى از بهترین جایگاهها براى معرفى ابعاد گسترده شخصیت، اندیشه ها و آثار امام خمینى مى باشد. اما اینکه تا کنون چه اندازه از این مجموعه عظیم براى آن هدف بزرگ و مقدس استفاده شده; سؤالى است که جواب آن با مطالعه نوشته حاضر، براى شما روشن خواهد شد. آنچه که پیش روى شماست نتیجه جست وجویى در اینترنت است که به معرفى پایگاههایى مى پردازد که از ابعاد و جوانب شخصیت و افکار و سیره عملى آن فرزانه فقید سخنى گفته اند.
www.nari.fti.moc این پایگاه بخشى از مطالب خود را به امام خمینى (قدس سره) اختصاص داده و مطالب آن به سه زبان فارسى، عربى و انگلیسى ارائه شده است. فهرست عناوین این بخش: 1- زندگینامه 2- گزیده اى از وصیت نامه امام(قدس سره) 3- آثار: معرفى مجموعه اى از 21 کتاب و اثر علمى حضرت امام خمینى(قدس سره) 4- سخنرانى: در این قسمت فهرست چهل موضوع از موضوعات
مختلف مشاهده مى شود که با انتخاب هر موضوع مى توان بخشهایى از سخنان حضرت امام را در آن رابطه مشاهده کرد 5- دیوان اشعار: این بخش شامل گزیده اى از غزلهاى دیوان حضرت امام است. 6- عکس: شامل تعداد زیادى از عکسهاى حضرت امام از دوران مختلف زندگى ایشان 7- فیلم: این قسمت شامل فیلم هایى از چند ماه زندگى امام در فرانسه، مناجات،سید احمد خمینى، تشییع و سوگوارى ایام رحلت امام خمینى(قدس سره)است. 8- موسیقى: پخش 28 سرود و آهنگ در رابطه با رحلت حضرت امام(قدس سره) 9- تمبر: شامل تصویر کلیه تمبرهاى پستى که مزین به تمثال امام خمینى(قدس سره)است : ارائه چهار محافظ صفحه نمایش از تصاویر مربوط به امام خمینى که قابل daolnwoD مى باشد 11- مسابقه: کاربران در این قسمت مى توانند در مسابقه جمله نویسى در باره امام خمینى شرکت کرده و جزء برندگان این مسابقه باشند. به سه نفر که زیباترین جمله را بنویسند، اشتراک سالانه مجله دلخواه خودشان به عنوان جایزه تقدیم مى شود.
www.anri.moc خانه خورشید، عنوان بخش ویژه اى است که در این پایگاه به امام خمینى(قدس سره) اختصاص داده شده و به سه زبان فارسى، عربى و انگلیسى تدوین گردیده است. فهرست عناوین این بخش: 1- زندگینامه 2- کلمات قصار: شامل گزیده هایى از سخنان امام خمینى(قدس سره) در موضوعات حکومت اسلامى، تعلیم و
تربیت، انقلاب اسلامى، نقش زن در اجتماع، دین اسلام و تهذیب نفس، سیاست خارجى دولت اسلامى 3- اشعار: شامل بیست غزل و بیست رباعى منتخب از دیوان امام(قدس سره) 4- نداى توحید: پیام مهم و تاریخى امام به گورباچف صدر هیئت رئیسه اتحاد جماهیر شوروى 5- وصیت نامه: شامل متن کامل وصیت نامه حضرت امام و پخش فیلم قرائت وصیت نامه حضرت امام توسط مقام معظم رهبرى و همین طور پخش آن به صورت صوت 6- پیام رهبر: پیام حضرت آیة الله خامنه اى رهبر معطم انقلاب اسلامى به مناسبت اولین سالگرد رحلت حضرت امام در تاریخ 10/3/1369 7- تصویر آفتاب: شامل عکسها و تصاویرى از امام در موضوعات مختلف از جمله امام در تبعید، مهاجرت به پاریس، بازگشت به وطن، زندگى امام در جماران، امام و خانواده، و رحلت امام 8- در رثاى خورشید: شامل پخش سرودها و آهنگهاى مختلف مربوط به رحلت امام و سالگردها به صورت صوت 9- در سوگ خورشید: پخش نوحه هاى مختلف در رابطه با رحلت و مراسم مختلف سالگرد رحلت امام به صورت صوت 10- جلوه هاى خورشید: شامل مصاحبه ها و بیانات امام در پاریس، بخشهاى موضوعى از وصیت نامه امام، وصیت نامه امام به زبان انگلیسى، صحنه هاى مختلفى از روزهاى بیمارى امام در بیمارستان، مراسم تشییع و سوگوارى امام، زیارت نامه امام، مراسم اولین سالگرد رحلت
امام و جلوه هاى منتخب دیگر نظیر عکسهاى امام، عزادارى امام، آثار امام، نماز در حرم امام، نگاهى گذرا به مبارزات امام، ورود امام به میهن و تصاویرى از حجة الاسلام و المسلمین سید احمد خمینى با امام مى باشد وهمه این موارد به صورت فیلم پخش مى شود 11- اخبار سالگرد: شامل کلیه اخبار مربوط به سالگرد رحلت امام خمینى در سال 1377 که بعضى از آنها همراه با صوت مى باشد 12- مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى: معرفى کامل این مؤسسه و کلیه مجموعه هایى که در این رابطه فعالیت دارند در این بخش صورت گرفته است.
www.biri.moc این پایگاه نیز بخش ویژه اى را به معرفى ابعاد شخصیت امام خمینى(قدس سره)اختصاص داده و مطالب آن را به دو زبان فارسى و انگلیسى ارائه کرده است. عناوین این بخش: 1- زندگینامه: شامل یک زندگینامه مختصر و کوتاه و یک زندگینامه مفصل 2- سخنرانى: شامل 20 قطعه کوتاه از سخنان حضرت امام(قدس سره) در موضوعات مختلف به صورت صوت 3- دیوان اشعار: شامل هشت غزل، دو قطعه و شش رباعى برگزیده از دیوان اشعار امام 4- سرود: پخش ده مورد از سرودهاى مربوط به رحلت حضرت امام خمینى(قدس سره) 5- وصیت نامه: متن کامل وصیت نامه حضرت امام(قدس سره) 6- امام از نظر شخصیتها: گفته هاى شنیدنى
شخصیتهاى ایرانى و خارجى در رابطه با امام خمینى(قدس سره) 7- معرفى آثار: فهرست کلیه آثار امام خمینى همراه با معرفى اجمالى آنها 8- فیلم: پخش چهار فیلم منتخب از امام خمینى(قدس سره) با عنوانهاى غروب ستاره امید، وداع با معشوق، طلوع آفتاب، ودر آستانه ملکوت 9- آلبوم تصاویر: نمایش تصویرهاى متعددى از مقاطع مختلف زندگى حضرت امام(قدس سره)
www.hayalliw.gro پایگاه ولایت که از سوى دفتر مقام معظم رهبرى در قم با هدف پاسخگویى به سؤالات شرعى و آشنایى با نظرات فقهى حضرت امام خمینى و حضرت آیة الله خامنه اى بر روى شبکه ایجاد شده، بخشى را نیز به امام خمینى(قدس سره) اختصاص داده است. کلیه مطالب این پایگاه نیز به سه زبان فارسى، عربى و انگلیسى ارائه گردیده است. در این رابطه مى توان عناوین زیر را مشاهده کرد: 1- زندگینامه: شامل زندگینامه مفصل حضرت امام خمینى(قدس سره) 2- دیدگاهها: شامل کلمات قصار و سخنرانى هاى حضرت امام به صورت موضوعى 3- وصیت نامه: شامل متن وصیت نامه حضرت امام 4- نگارخانه: شامل تعداد قابل ملاحظه اى از تصاویر و عکسهاى ایشان یکى از کارهاى بسیار جالب و مفیدى که این پایگاه انجام داده، قرار دادن بخشى به نام احکام است که در این قسمت علاوه بر دو جلد «اجوبة الاستفتائات» و «مناسک حج» حضرت آیة الله خامنه اى، متن کامل
دو جلد تحریر الوسیله حضرت امام نیز موجود است; این بخش تا کنون فقط به زبان عربى بوده است و ان شاءالله به زودى زبانهاى فارسى و انگلیسى آن نیز فعال خواهند شد.
www.iniemohk.gro این پایگاه یکى از بهترین پایگاههایى است که در رابطه با امام خمینى، مطالب خود را در سه بخش فارسى، عربى و انگلیسى ارائه کرده است. (البته زبان عربى آن هنوز فعال نشده است) جالب توجه است که این پایگاه مزین به نام حضرت امام است و تمامى اطلاعات موجود در آن نیز در همین جهت تهیه شده است. عناوین زیر، گزینه هاى اصلى آن را تشکیل مى دهند که با مختصرى توضیح به طرح آنها مى پردازیم: 1- کتاب: شامل کتابهاى مختلفى به زبان فارسى و انگلیسى است که اکثر آنها جمع آورى کلمات و سخنان موضوعى و یا مقطعى حضرت امام است. در این خصوص مى توان به کتابهاى کلمات قصار، اخلاق کارگزاران، اسلام ناب، کوثر و واقعه عاشورا اشاره کرد. کتابها و مقالات دیگرى نیز در این قسمت آمده است که اختصاص به آن دسته آثارى دارد که توسط برخى از مؤلفان در باره امام خمینى تالیف شده است. از جمله آنها مى توان از این کتابها یاد کرد: امام در سنگر نماز، حدیث بیدارى و مقاله «اى پدر» از حاج
سید احمد خمینى. 2- زندگینامه: در این قسمت متن کامل کتاب حدیث بیدارى نوشته آقاى حمید انصارى به دو زبان انگلیسى و فارسى قرار داده شده است. 3- عکس: شامل تصاویر برگزیده از طول دوران زندگى امام خمینى(قدس سره) 4- نظرات 5- پرسش 6- احکام (سه عنوان اخیر تا کنون فعال نشده اند.)
www.nraeldnayalp.gro این پایگاه که یکى از پایگاههاى فعال در زمینه ارائه معارف اسلامى و شیعى است در بخش علماى اسلامى به معرفى امام خمینى(قدس سره) به زبان انگلیسى پرداخته که عناوین مباحث آن عبارت اند از: 1- زندگینامه امام خمینى(قدس سره) 2- بخشى از کتاب ارزشمند چهل حدیث امام 3- پیام امام به روحانیت
www.gspasm.gro مطالب این پایگاه به دو زبان فارسى و انگلیسى در زمینه هاى اسلامى و شیعى است. گزارش کامل سمینار شخصیت و اندیشه هاى امام خمینى(قدس سره) در آمریکا و کانادا (ژوئن 1999( از قسمتهاى مهم مطالب این پایگاه است که به زبان انگلیسى ارائه شده و داراى عناوین زیر مى باشد: 1- زندگینامه، فرمایشات، کتابها، آلبوم عکس و تصاویر حضرت امام(قدس سره) 2- دو مقاله مفصل در موضوعات: امام خمینى از تولد تا رهبرى، و امام خمینى ترکیبى از عرفان و سیاست
www.hallarsan.ten پایگاه مربوط به سید حسن نصر الله رهبر شیعیان لبنان به مناسبت یکصدمین سال میلاد
امام خمینى، بخش ویژه اى را به امام خمینى(قدس سره) اختصاص داده است که عناوین گزینه هاى اصلى آن در پى مى آید. (البته ذکر این نکته لازم است که برنامه هاى این پایگاه به سه زبان عربى و انگلیسى و فرانسه تهیه شده است که بعضى از گزینه ها در زبانهاى غیر عربى هنوز فعال نشده اند): 1- زندگینامه: زندگینامه مفصلى از مام خمینى(قدس سره) 2- فیلم: شامل فیلم هاى مختلفى از زندگى امام خصوصا رحلت ایشان 3- عکس: شامل تصاویر مختلفى از زندگى امام که به صورت موضوعى دسته بندى شده است 4- وصیت نامه: متن کامل وصیت نامه حضرت امام 5- کلمات قصار: بعضى از سخنان امام خمینى به صورت موضوعى 6- آثار امام: معرفى اجمالى کلیه آثار امام خمینى 7- کتاب: متن کامل بعضى از آثار امام که به قلم خودشان یا به قلم دیگران در باره ایشان تدوین شده است. در این خصوص مى توان کتابهاى زیر را نام برد: حدیث الانطلاق، لمحات من سیرة الامام الخمینى، الحکومة فى الاسلام، سر الصلاة، احکام الاسلام بین السائل و الامام.
www.iniemohk.moc این پایگاه گر چه به نام حضرت امام نامگذارى شده اما تاکنون تنها بخش مختصرى را به ایشان اختصاص داده است. با این حال آنچه که در این پایگاه در باره حضرت امام آمده بدین قرار است: 1- زندگینامه
مفصل امام خمینى: در این قسمت متن کامل کتاب زندگینامه امام خمینى نوشته ragla dimaH به زبان انگلیسى قرار داده شده است. 2- شرح چهل حدیث امام خمینى: بخش عمده اى از احادیث چهل گانه این کتاب به زبان انگلیسى در این قسمت موجود است.
www.rahtwakla.moc تعداد قابل توجه اى از کتابهاى امام خمینى(قدس سره) در بخش کتابخانه پایگاه الکوثر ارائه شده است. لیست کتابهاى موجود را ذیلا مشاهده مى کنید: 1- الآداب المعنویة للصلاة 2- الاربعون حدیثا 3- التعلیقة على الفوائد الرضویة 4- تفسیر البسملة 5- تهذیب الاصول )3 جلد) 6- الحکومة الاسلامیة 7- الخلل فى الصلاة 8- سر الصلاة 9- شرح دعاء السحر 10- الطلب و الارادة 11- الطهارة12- کتاب البیع )4 جلد) 13- مصباح الهدایة 14- المکاسب المحرمة )2 جلد) 15- مکانة المراة فی فکر الامام 16- مناسک حج 17- موعد اللقاء 18- نهضة عاشوراء 19- وصیة الامام 20- وصیة العارف آنچه از نظر شما گذشت، عمده پایگاههایى بود که بخشى از مطالب خود را به امام خمینى(قدس سره) اختصاص داده بودند. البته یادآورى این نکته لازم است که در این جهت نوشته ها، مقالات و مطالب دیگرى هم در اینترنت وجود دارد که هر کدام در حد خود داراى ارزش است، اما به راستى باید گفت که حق آن اندیشمند و حکیم فرزانه آنگونه که
باید ادا نشده است. آیا سزاوار نیست که از طریق این شبکه گسترده جهانى که بهترین وسیله براى امر اطلاع رسانى و سریع ترین حلقه ارتباط ملتهاى جهان است، شخصیت والاى امام راحل به طور شایسته معرفى شود و افکار و عقاید، اعمال و گفتار و جلوه هاى زیباى رفتارى ایشان به تفصیل بیان شود؟ امام خمینى(قدس سره) یک شخصیت چند بعدى و جامع الاطراف بود. خصلتهاى برجسته اى که ایشان در طى سالهاى طولانى به دست آورده بود، از او یک شخصیت عظیم و جذاب و تاثیرگذار پدید آورد بود که همه صاحبان خرد و درک را به شگفتى و تحسین وا مى داشت. ویژگیهاى علمى او در زمینه هاى فلسفه، عرفان، اخلاق، ادبیات، و فقه و اصول زمینه اى مناسب براى طرح بسیارى از ناگفته ها و نظرات ارزشمند آن انسان کامل است که هر کدام در جاى خود داراى مباحث مفصل و مورد نیاز براى جامعه امروزى است. به امید اینکه به زودى شاهد ابتکارات و تلاشهاى دیگرى براى معرفى آن بزرگوار به عموم جهانیان خصوصا جوانان مسلمان باشیم. ان شاءالله.
فصلنامه حکومت اسلامى، شماره 29 مهدى پور، حسین حضرت امام خمینى - قدس سره - در سال 1348 خورشیدى، براى نخستین بار طرح حکومتى خود براى اداره جامعه اسلامى را در نجف اشرف بیان کردند . مباحث حکومتى اسلام، در قالب «ولایت فقیه» اگر چه در آثار بیشتر فقهاى شیعه، به تناسب وضعیت زمان، کم و بیش مطرح بوده، لیکن به صورت طرح حکومتى براى اداره جامعه، در فقه شیعه سابقه نداشته است . اکنون در این مختصر برآنیم با اشاره به پیشینه مباحث حکومت در دیدگاه اندیشمندان شیعى، طرح حکومتى حضرت امام را بازخوانى نموده، بازتاب هاى آن در میان طیف هاى مختلف دخیل در این امر را مورد بررسى قرار دهیم .
با نگاه به سیر تکوین اندیشه حکومت در میان متفکران وعالمان شیعى، جایگاه دولت در اندیشه آنان حداقل در سه حوزه مجزا قابل پى گیرى است: الف) فلسفه سیاسى ب) کلام سیاسى ج) فقه سیاسى . فیلسوفان سیاسى، معمولا دولت را به «فاضله» و «غیر فاضله» تقسیم کرده، بر اساس آن، دولت غیر فاضله را غیر مشروع شمرده اند . براى نمونه، در نگاه فارابى دولت فاضله در شکل دولت «رئیس اول» ، «رئیس مماثل» و «رئیس سنت» تحقق یافته یا قابل تحقق است . رئیس اول همان
پیامبر خدا (ص)، رئیس مماثل ائمه اطهار - علیهم السلام - و رئیس سنت کسى است که سیره رئیس اول و مماثل را مى شناسد، بر قرآن و اصول دینى تسلط دارد و بر اساس اصول داده شده از سوى رئیس اول و مماثل، احکام لازم را استنباط مى کند و این شخص کسى جز فقیه نیست . دولت غیر فاضله نیز به فاسقه، ضاله و جاهله تقسیم مى شود . (1) اینگونه تقسیمات، در آراء سیاسى خواجه نصیر نیز وجود دارد . (2) در این دیدگاه نظام هاى غیر شیعى کج راه و فاسق اند . نظامهایى که از سوى حاکمان شیعى اما غیر مشروع تاسیس مى شوند; ضاله و حاکمان کافر، دولت جاهله را تشکیل مى دهند . (3) فیلسوفان اسلامى پس از شناساندن حکومت مشروع با رئیس سنت (فقیه) در زمان غیبت به تبیین بهترین حکومت در میان حکومت هاى بد و غیر مشروع رو آورده اند و در این راستا هر یک از اقسام سه گانه دولت غیر فاضله را، بر حسب وضعیت حاکم بر چنین دولتهایى، به شش مدینه تقسیم کرده اند و در میان آنها مدینه «جماعیه» یا «احرار» (دموکراسى) را - که افراد خوب هم مى توانند در آن آزادانه به زندگى دل خواه خود بپردازند - بر دیگر جوامع ترجیح داده اند . (4) بنابراین، در
اندیشه فیلسوفان سیاسى، جاى تئورى حکومت اسلامى و مشروع در دوره غیبت خالى مانده است . (5) در دیدگاه متکلمان شیعى، امامت عهده دار منصب زعامت و رهبرى است (6) و پس از دوره نبوت، رهبرى مردم بر عهده امامان است و در دوره غیبت نیز الگوى امامت، در قالب «نیابت خاص» و «نیابت عام» تداوم یافته است; حکومتى که از این طریق شکل نگیرد نا مشروع است و قابل تبعیت نیست و طاغوت محسوب مى شود . در این نگاه نیز با این که شالوده حکومت اسلامى، پى ریزى شده و تلاش هاى خوبى صورت گرفته است، اما ابعاد حکومت مشروع در دوره غیبت و یا شکل مطلوب آن تبیین نشده است . بیشترین تلاش در این عرصه، از آن فقهاى شیعه است . براى فقها همواره این بحث مطرح بوده است که حکومت مشروع، کدام است . از نگاه آنان حکومتى مشروع است که از حاکمیت الهى ناشى شده و به اذن خداوند متعال باشد . از این رو، پیامبر گرامى اسلام بر اساس دستورات الهى، حکومت تشکیل داده و موقعیت بعد از خود را نیز مهمل نگذاشته است . آن حضرت، امیرالمؤمنان، على (ع) را به امر خدا به جانشینى خود و رهبرى امت برگزید و تا امام دوازدهم، حق حکومت با آن پیشوایان معصوم است
و در عصر غیبت، بر اساس نیابت عامه، حق حکومت از آن فقیه جامع الشرایط است . از این رو، حکومت را به عادله و غیر عادله تقسیم کرده، حکومت عادله را از آن امام معصوم یا نایبان خاص یا عام آنان دانسته اند . این خط سیر، در آثار بیشتر فقهاى شیعه - با اختلاف نظریه در محدوده ولایت - به چشم مى خورد; در آثار شیخ مفید که نخستین فقیه سال هاى آغازین غیبت کبرا است (7) و ابى الصلاح حلبى )447 - 374( که براى نخستین بار فصلى مجزا و مستقل را به بررسى زوایاى مختلف ولایت فقیه اختصاص داده است . (8) و در فرجام حضرت امام خمینى است که دراین زمینه نظریه پردازى کرده و تشکیل حکومت داده است و این تنها حکومت مشروع در دوره غیبت، حکومت فقیه مى باشد . اکنون پرسش اساسى این است که با این حال، چرا تاکنون زوایاى گوناگون و قابل عمل حکومت اسلامى در لسان فقها تبیین نگردیده است و یا حداقل در سیره سیاسى آنان نمود پیدا نکرده است؟
وضعیت تاریخى دشوارى که براى شیعیان پدید آمد، زندگى دائمى در حکومت هاى غیر شیعى و سخت گیر را
براى آنان رقم زد . در چنین وضعى پنهان کردن مبارزه و یا انجام مبارزه سرى، به ویژه کار فکرى سیاسى و نظریه پردازى در زمینه حکومت و نظام سیاسى که مى توانست آثار مخربى براى نظام حاکم ببار آورد، امرى طبیعى و عقلانى محسوب مى شود; از این رو بیشتر فقهاى شیعه به جهت تقیه و طبعا عدم رویارویى با مسائل و مشکلات نظام سیاسى و حکومت، فرصت تبیین این امر را نیافته اند .
در مقاطعى از تاریخ تشیع، شکل گیرى دولت هاى شیعى; مانند دولت هاى صفوى و قاجارى، امکان نسبى فعالیت سیاسى براى فقهاى شیعه را فراهم آورد . این زمینه بعضى از آنان را در عمل به پذیرش حاکمیت دو گانه و موازى سوق داده و بر آن داشت تا با عدم تعرض نسبت به حکومت هاى غیر مشروع; در حد مقدور به اصلاح حکومت و بهره بردارى از موقعیت به دست آمده، بپردازند . اصل این رویکرد نیز به اعتقاد عدم امکان تشکیل حکومت مشروع در آن وضعیت بر مى گردد . بنابراین، تبیین ابعاد حکومت مطلوب جایگاه واقعى خود را پیدا نکرده است .
همان اقدام براى براندازى حکومت غیر مشروع وجایگزینى حکومت مطلوب دینى بر اساس نیابت عامه است که در تاریخ شیعه به دست با کفایت امام خمینى - قدس سره
; اقتضا مى کند که حکومت اسلامى شکل بگیرد . (9) بنابراین، اسلام در دوره غیبت، داراى حکومت بوده و نظریه «تعطیل حکومت مشروع» باطل است، اما با این حال، حکومت اسلامى مشروع در زمان خود را دست یافتنى نمى داند; لذا براى دفع افسد به فاسد، حکومت سلطنتى مشروطه را پیشنهاد مى کند . (10) از اینجا است که تلاش محقق نائینى براى تحقق حکومت در گفتمان اصلاح جاى مى گیرد; چرا که وى با حفظ سلطنت غیر مشروع - که به اعتقاد ایشان ظلم به امام زمان (ع) است - در صدد اصلاح حاکمان و کنترل قوانین جارى، بر اساس شریعت و کاهش ظلم است و طرحى اصیل، منطبق بر دیدگاه هاى فقهى خود بیان نمى کند .
عمده ترین منبع اندیشه سیاسى امام خمینى - قدس سره - در این مقطع، کتاب «کشف الاسرار» است که در سال 1322، در رد کتاب موهن «اسرار هزار ساله» حکمى زاده نگاشت . امام خمینى رحمه الله در این کتاب براى نخستین بار از حکومت اسلامى سخن به میان آورده اند . ایشان با اشاره به آیه 62، سوره نساء مى فرماید: «خداى تعالى به تمام مؤمنین واجب نموده اطاعت خود و اطاعت پیغمبر خود و اطاعت صاحبان امر را . خداى تعالى در این آیه تشکیل حکومت اسلام
را داده است تا روز قیامت . و پر روشن است که فرمان بردارى کسى دیگر جز این سه (خدا، رسول و اولوالامر) را واجب نکرده بر تمام امت . و چون بر تمام امت واجب کرده اطاعت از اولوالامر را، ناچار باید حکومت اسلامى یک حکومت بیشتر نباشد و بیش از یک تشکیلات در کار نباشد و گرنه هرج و مرج لازم مى آید .» (11) و براى تسرى آن به دوران بعد از رسول الله و طبعا دوره غیبت مى فرمایند: «از احکام روشن عقل است که هر قانون گذارى در عالم، قانون را براى جریان و عملى کردن مى گذارد، نه براى نوشتن و گفتن و ناچار جریان قانون ها و احکام خدایى فقط منحصر به زمان خود پیغمبر نبوده، پس از او هم بایستى آن قانون ها جریان داشته باشد; چنان که واضح است و ما پس از این ثابت مى کنیم . ناچار دراین صورت باید کسى را خداى عالم تعیین کند که گفته او و پیغمبر او را یگان یگان، بى کم و کاست، بداند و در جریان انداختن قانون هاى خدایى، نه خطا کار و غلط انداز باشد و نه خیانتکار و دروغ پرداز و ستمکار ونفع طلب و طماع و نه ریاست خواه و جاه پرست، و نه خود از قانون تخلف
کند و مردم را به تخلف وا دارد و نه در راه دین و خدا از خود و منافع خود دریغ کند .» (12) در همان دوره، امام معتقد بودند: «قانون اسلام در طرز تشکیل حکومت و وضع قانون مالیات و وضع قوانین حقوقى و جزایى و آنچه مربوط به نظام مملکت است، از تشکیل قشون گرفته تا تشکیل ادارات، هیچ چیز را فرو گذار نکرده است .» (13) بنابراین، این کلمات روشن نشان مى دهد که اصل وجود حکومت در اسلام و لزوم تشکیل آن در دوره غیبت، آن هم توسط فقیه جامع الشرایط، دو دهه قبل از آغاز نهضت، براى حضرت امام قدس سره مسلم بوده است اما او نیز همچون مرحوم نائینى شرایط آن زمان را براى تحقق چنین آرمانى مناسب نمى بیند و اعتقاد دارد چنین حکومتى را از فقها نمى پذیرند . بنابراین باید به حد مقدور اکتفا کرد: «هیچ فقیهى تاکنون نگفته و در کتابى هم ننوشته که ما شاه هستیم یا سلطنت حق ما است . آرى، آن طور که ما بیان کردیم اگر سلطنتى و حکومتى تشکیل شود، هر خردمندى تصدیق مى کند که آن خوب است و مطابق مصالح کشور و مردم است . البته تشکیلاتى که بر اساس احکام خدا و عدل الهى تاسیس شود
بهترین تشکیلات است، لیکن اکنون که آن را از آنها نمى پذیرند، اینها هم با این نیمه تشکیلات هیچ گاه مخالفت نکرده و اساس حکومت را نخواستند بهم بزنند .» (14) تا اینجا باید حضرت امام را چون نائینى در گفتمان اصلاح جاى داد; چنان که خود ایشان تصریح کردند که: «نمى گوییم حکومت باید با فقیه باشد بلکه مى گوییم حکومت باید با قانون خدایى، که صلاح کشور و مردم است، اداره شود و این بى نظارت روحانى صورت نمى گیرد .» (15) یعنى حضرت امام با پذیرش وجود حکومت سلطنتى که قطعا نزد ایشان جائر است; به نظارت فقیه، براى تامین حداقل، رضایت داده اند . اما فرق اساسى میان امام و امثال نائینى این است که اولا: امام خمینى قدس سره براى رسیدن به وضعیت آرمانى طرح مشخص دارد . ثانیا: هرگز از امکان تغییر وضع موجود مایوس نشده و سعى بلیغ داشته اند در اولین فرصت ممکن، حکومت مطلوب خود را به اجرا گذارند . امام خمینى - قدس سره - در آثار بعدى خود نیز به جد مساله حکومت اسلامى را تعقیب مى کند; مثلا در رساله «اجتهاد و تقلید» (چاپ شده در 1332( مجددا به طرح این موضوع مى پردازد . ایشان در فصل اول این کتاب در مقام ذکر شؤون فقیه مى گوید: «... و من
تکون له الولایة و الزعامة فی الامور السیاسیة الشرعیة; فقیه کسى است که در امور سیاست شرعى داراى ولایت و عامت سیاسى باشد . سپس در امر ثالث این فصل، با نقل آیات و روایات عدیده و بررسى اجتهادى آنها، منصب قضاوت و حکومت را براى فقیه درعصر غیبت اثبات مى کنند اما حدود و متفرعات آن را به محلى دیگر موکول مى نمایند» . (16) هم چنین در هنگام تبعید به ترکیه و نگارش تحریر الوسیله، مساله را به صراحت مطرح مى کند . حضرت امام در اینجا براى نخستین بار در یک رساله عملیه فقهى، در باب امر به معروف و نهى از منکر، به مسائل سیاسى روز پرداخته، فقیه جامع الشرایط را جانشین امام عصر (عج) مى شناساند: «فی عصر غیبة ولی الامر و سلطان العصر - عج الله فرجه الشریف - یقوم نوابه العامة، و هم الفقهاء الجامعون لشرائط الفتوى و القضاء، مقامه فی اجراء السیاسات و سائر ما للامام (ع) الا البداة بالجهاد» (17). «در عصر غیبت ولى امر و سلطان عصر (عج) نایبان عام آن حضرت که فقهاى جامع شرائط فتوى و قضاوت باشند، جانشین او خواهند شد در اجراى امور سیاسى و سایر امورى که از شؤون امام (ع) است مگر در جهادابتدایى» . ایشان در این بخش با بیان وظایف علما، مردم
و حکام اسلامى; روابط بین الملل اسلامى، روابط تجارى، استعمار سیاسى و اقتصادى، نفوذ اجانب بر کارگزاران حکومتهاى اسلامى را مورد توجه قرار داده، دفاع در مقابل هرگونه نفوذ خارجى که موجب استیلاى آنان بر ممالک اسلامى یا وهن اسلام و مسلمین باشد را بر همگان واجب مى شمارند .
یکى از اهداف رژیم شاه براى تبعید حضرت امام در سال 44 به عراق، این بود که ایشان را در جو نجف هضم نماید و صداى حق طلبانه او را از سوى هم کیشان او تحت الشعاع قرار دهد . امام نیز با آگاهى از این توطئه، با درایت تمام سعى کرد طى چهار سال با مراعات موقعیت نجف، شرایط را براى برداشتن گامى اساسى در نهضت، مهیا نماید . بالاخره اول بهمن 1348، بحث بیع مکاسب حضرت امام جاى خود را به مبحث «ولایت حاکم شرع» داد و امام بر خلاف رویه معمول خود، به برخى نزدیکان پیغام دادند که از اول بهمن درسها را ضبط کنند . ایشان طى 13 جلسه ولایت فقیه را به بحث گذاشت و در یک حرکت بى سابقه در فقه شیعه، حکومت اسلامى را تدریس کرد . (18)
هنر حضرت امام در این طرح این بود که با موازین شناخته شده فقهى و با
استفاده از متون دینى، که به گمان بعضى با پیشرفت فوق العاده زمانه، کارآیى خود را از دست داده است، نظریه حکومتى اسلام را مطرح کرد و راههاى عملى تحقق آن را به خوبى نشان داد . حضرت امام معتقدند ولایت فقیه از موضوعاتى است که تصور آن موجب تصدیق مى شود و چندان به برهان نیاز ندارد اما نقش استعمار خارجى در معرفى ناقص و نادرست اسلام و خود باختگى نیروهاى داخلى در مقابل پیشرفتهاى مادى دنیاى غرب، اعث شده است که وجود طرح حکومتى در اسلام نیاز به اثبات داشته باشد . از چند صد سال پیش تاکنون، استعمار چنین تبلیغ کرده است که اسلام سیاست و حکومت ندارد . استعمار با این توطئه مى خواهد مسلمانان و روشنفکران مسلمان و نسل جوان را از اسلام منحرف کرده، با آوردن قوانین غربى، احکام اسلام را از میدان عمل و اجرا خارج کند و از این طریق به مطامع خود دست یابد . دامنه این نقشه، علاوه بر این که تمامى مسلمانان عادى را تحت تاثیر قرار داده است، به حوزه هاى دینى و علمى که باید منادیان آموزه هاى دینى باشند نیز سرایت کرده است; «به طورى که اگر کسى بخواهد راجع به حکومت اسلامى صحبتى بکند، باید با تقیه صحبت کند و با مخالفت
استعمار زدگان روبه رو مى شود» . (19) امام در این طرح براى شبهه زدایى از ساحت دین، ابتدا جامعیت آن را مورد توجه قرار داده است . ایشان با اشاره به تبلیغ دشمنان به این که: «اسلام دین جامعى نیست، دین زندگى نیست; براى جامعه نظامات و قوانین ندارد; طرز حکومت و قوانین حکومتى نیاورده است» خاطر نشان مى کنند: «آن روزى که در غرب هیچ خبرى نبوده و ساکنانش در توحش به سر مى بردند و آمریکا سرزمین سرخ پوستان نیمه وحشى بود، دو مملکت پهناور ایران و روم محکوم استبداد و اشرافیت و تبعیض و تسلط قدرتمندان بودند و اثرى از حکومت مردم و قانون در آنها نبود; خداى تبارک و تعالى به وسیله پیامبر گرامى (ص) قوانینى فرستاد که انسان از عظمت آنها به شگفت مى آید . براى همه امور، قانون و آداب آورده است . براى انسان پیش از آن که نطفه اش منعقد شود تا لحظه اى که به گور مى رود، قانون وضع کرده است . همان طور که براى وظایف عبادى قانون دارد، براى امور اجتماعى و حکومتى نیز قانون و راه و رسم دارد . حقوق اسلام یک حقوق مترقى و متکامل و جامع است .» (20) سپس با عنایت به رابطه دین و سیاست در راستاى جامعیت دین مى گویند: «مگر
زمان پیغمبر اکرم (ص) سیاست از دیانت جدا بود؟ مگر در آن دوره عده اى روحانى بودند، وعده دیگر سیاست مدار و زمامدار؟ مگر زمان خلفاى حق، یا ناحق، زمان خلافت حضرت امیر (ع) سیاست از دیانت جدا بود؟ دو دستگاه بود! این حرفها را استعمارگران و عمال سیاسى آنها درست کرده اند تا دین را از تصرف امور دنیا و از تنظیم جامعه مسلمانان بر کنار سازند و ضمنا علماى اسلام را از مردم و مبارزان راه آزادى و استقلال جدا کنند . دراین صورت مى توانند بر مردم مسلط شده و ثروتهاى ما را غارت کنند . منظور آنها همین است .»
حضرت امام پس از اثبات جامعیت دین و تبیین رابطه تنگاتنگ دین و سیاست، با سه به اعتقاد حضرت امام هرکس ادعا کند تشکیل حکومت اسلامى ضرورت ندارد، در واقع منکر ضرورت اجراى احکام اسلام شده و جامعیت احکام و جاودانگى دین مبین اسلام را انکار کرده است . دلیل لزوم تشکیل حکومت اسلامى را ثابت مى کند: 1 . سنت و رویه رسول الله (ص) و امیرمؤمنان (ع): اولا پیامبر خدا (ص) خود تشکیل حکومت داد و به اجراى قوانین اسلام و اداره جامعه بر خاست، بدون اینکه هیچ مسلمانى در رابطه با لزوم حکومت تردید کرده باشد .
ثانیا: براى پس از خود، به فرمان خداوند حاکم تعیین کرد . لذا پس از رسول الله متصدیان خلافت و حضرت امیر (ع) حکومت تشکیل دادند و کسى هم در اصل تشکیل حکومت پس از رسول الله تردید نداشت . 2 . ضرورت استمرار اجراى احکام: بدیهى است ضرورت اجراى احکام، که تشکیل حکومت رسول الله (ص) را لازم آورده است، منحصر و محدود به زمان آن حضرت نیست; چون اجراى احکام پس از رسول الله (ص) و تا ابد ضرورت دارد . لذا تشکیل حکومت و برقرارى دستگاه اجراى قوانین نیز ضرورت مى یابد . بدون تشکیل حکومت که همه جریانات و فعالیت هاى افراد را از طریق اجراى احکام تحت نظام عادلانه در آورد، هرج و مرج به وجود مى آید . بنابراین، هرکس ادعا کند تشکیل حکومت اسلامى ضرورت ندارد، در واقع منکر ضرورت اجراى احکام اسلام شده و جامعیت احکام و جاودانگى دین مبین اسلام را انکار کرده است . 3 . ماهیت و کیفیت قوانین اسلام: ماهیت و کیفیت قوانین اسلام مى رساند که این دین براى تکوین یک دولت و براى اداره سیاسى و اقتصادى و فرهنگى جامعه تشریع گشته است; چرا که اولا: احکام شرع حاوى قوانین و مقررات متنوعى است که یک نظام کلى اجتماعى را
مى سازد و دراین نظام حقوقى هر چه بشر نیاز داشته، فراهم آمده است . ثانیا: ماهیت و کیفیت آنها بگونه اى است که بدون تاسیس یک دستگاه عظیم و پهناور اجرایى، نمى توان به وظیفه اجراى احکام الهى عمل کرد; به عنوان مثال احکام مالى و مالیاتهاى مقرر در اسلام، احکام دفاع ملى و احکام راجع به حفظ نظام اسلام و دفاع از تمامیت ارضى و استقلال امت و احکام احقاق حقوق و احکام جزایى از قبیل دیات، حدود و قصاص، به گونه اى تنظیم شده است که بدون حکومت قابلیت اجرا ندارد .
پس از اثبات ضرورت تشکیل حکومت و وجوب رفع موانع از طریق انقلاب سیاسى، امام خمینى قدس سره به چند پرسش اساسى در اندیشه سیاسى پاسخ مى دهد:
از آنجا که در دیدگاه امام اصل لزوم حکومت، براى اجراى قوانین اسلام است، وى مشروعیت الهى حکومت را نیز از این طریق تبیین مى کند; به این بیان که حکومت اسلام، حکومت قانون است . در چنین طرز حکومتى، حاکمیت منحصر به خدا است و قانون، فرمان و حکم خداست . تبعیت از رسول خدا و اولوالامر و متصدیان حکومت، به حکم خداست . لذا راى اشخاص حتى راى رسول الله (ص) در حکومت و قانون
الهى هیچ گونه دخالتى ندارد و همه تابع اراده الهى هستند . بنابراین، حکومت اسلامى با دو شیوه عمده و رایج حکومت، در دنیاى معاصر تفاوت اساسى دارد: » حکومت اسلامى حکومت دموکراسى به معناى متعارف آن نیست; چرا که در این نوع حکومت ها، مردم یا نمایندگان آنان، خود به قانون گذارى مى پردازند، در حالى که در حکومت اسلامى قانون گذارى از آن خداوند است و نمایندگان مردم در پرتو احکام اسلام، براى امور اجرایى برنامه ریزى مى کنند . در عین حال وجهه مردمى آن نیز محفوظ است; زیرا مجموعه قوانین اسلام که در قرآن و سنت گرد آمده است، از پیش توسط مسلمانان پذیرفته و مطاع شناخته شده است . این توافق و پذیرش مبناى حکومت، کار نظام را آسان نموده، آن را متعلق مردم مى کند . »» همچنین حکومت اسلامى، حکومت سلطنتى و استبدادى هم نیست; زیرا در این نوع از حکومت ها، رییس دولت مستبد و خود راى است، مال و جان مردم را به بازى گرفته، به دل خواه در آن تصرف مى کند . اما در حکومت اسلامى همه افراد از پیغمبر گرفته تا جانشینان آن حضرت و سایر افراد اجتماع، تابع قانون الهى هستند و فقط در این چارچوب مى توانند حکمرانى کنند . بنابراین، در حکومت اسلامى خود رایى
و استبداد معنا پیدا نمى کند .
از نگاه امام قدس سره شرایط زمامدار در اسلام مستقیما ناشى از طبیعت حکومت اسلامى است; یعنى پس از شرایط عام; مانند عقل و تدبیر، دو شرط اساسى براى او لازم است که عبارتند از: الف: علم به قانون ب: عدالت چون حکومت اسلامى، حکومت قانون است . براى حاکم، علم به آن قوانین لازم مى باشد . بنابراین، حکام حقیقى در زمان غیبت، فقها خواهند بود; چرا که فقط اینان هستند که بدون تقلید، به قوانین الهى دست رسى دارند، اما دیگران اگربخواهند قانون اسلام را اجرا نمایند، باید از آنان تبعیت کنند . از طرف دیگر حاکم باید داراى کمال اعتقادى و اخلاقى بوده و عادل باشد تا در اجراى قوانین اسلام و تسلط بر جان، مال و عرض مردم به آنها خیانت نکند .
به اعتقاد امام قدس سره فردى که داراى شرایط پیشگفته باشد و تشکیل حکومت دهد، همان ولایتى را دارد که حضرت رسول (ص) در امر اداره جامعه داشت که در تمام عرصه ها سارى بود و این توهم که اختیارات حکومتى رسول الله (ص) بیش از حضرت امیر (ع) یا اختیارات حکومتى على (ع) بیشتر از فقیه باشد; باطل است . در منطق اسلام حاکم
موظف است احکام و حدود الهى را اجرا کند و در این جهت هیچ فرقى میان رسول الله و غیر او نیست . آرى، معصومان - علیهم السلام - در اعتقاد شیعه داراى مقامات تکوینى هستند که براى فقیه وجود ندارد اما این مقام با شان ریاست و رهبرى اجتماع، متفاوت است .
در نگاه حضرت امام، عهده دار شدن حکومت به خودى خود شان و مقام نیست بلکه وسیله اى است براى انجام وظایف الهى . عالى ترین هدف حکومت آن است که احکام اسلام اجرا شود و از طریق آن، نظام عادلانه اسلام برقرار گردد . هدف حکومت همان است که امیرمؤمنان (ع) فرمود: «خدایا! تو خوب مى دانى که آنچه از ما سرزد و انجام شد، رقابت براى به دست گرفتن قدرت سیاسى یا جستجوى چیزى از اموال ناچیز دنیا نبود بلکه براى این بود که اصول روشن دینت را باز گردانیم و به تحقق رسانیم و اصلاح را در کشورت پدید آوریم تا در نتیجه آن، بندگان ستمدیده ات ایمنى یابند و قوانین تعطیل شده و بى اجرا مانده ات به اجرا در آید و برقرار گردد .» (21)
با این که در نگاه امام خمینى - قدس سره - ولایت فقیه به ادله عقلى ثابت است، با این حال در
فصل بعد با استناد به اخبار و روایات متعدد، جانشینى فقهاى عادل براى رسول اکرم (ص) و ائمه اطهار را اثبات مى کند . ایشان با نقل روایاتى چون: «اللهم ارحم خلفائى» ، «الفقهاء حصون الاسلام» ، «الفقها امناء الرسل» ، «توقیع شریف از ناحیه مقدس امام زمان (عج)» ، «مقبوله عمر بن حنظله» ، «روایت ابو خدیجه» ، «صحیحه قداح» ، «روایت ابو البخترى» ، «ان العلماء ورثة الانبیاء» و مؤیدات دیگر از آیات
و روایات، آنها را به شیوه فقهى متقن، بررسى نموده، مى فرمایند: «ما اصول موضوع ولایت فقیه و حکومت اسلامى را در اینجا مورد بحث قرار دادیم و جزئیات این مساله باید بعدا پى گیرى شود ... لازم است نسل حاضر و نسل آینده در اطراف آن بحث و فکر نمایند و راه به دست آوردن آن را پیدا کنند، سستى، سردى و یاس را از خود دور نمایند .» (22)
حضرت امام را باید از دو جهت فقیه یگانه محسوب داشت: الف: در عرصه نظریه و اندیشه دینى جسارت به خرج داد . اندیشه سیاسى شیعه را به معناى واقعى تجدید بنا کرد و نظریه «حکومت اسلامى» را در عصرى که نظریه هاى رنگارنگ و ایسم هاى مختلف قدرت نمایى مى کردند، در دنیاى اسلام زنده و پویا نمود . ب: این عرصه را با عمل سیاسى و دنیاى خارج پیوند زد . در حالى که شرایط سیاسى حاکم بر جوامع اسلامى، هر دوعرصه را از علماى اسلام ربوده بود، امام، با هنر و شاهکار، این دو عرصه را به هم پیوند داد و پس از قرن ها، آرزوى پیروان راستین اسلام و مکتب سرخ تشیع را جامه عمل پوشاند و مجاهدان راه خدا را سر بلند نمود . به تصور کسى
نمى آمد در چنین وضعیتى که دامن گیر دنیاى معاصر شده است و دین و دین دارى عقب ماندگى محسوب مى شود، کسى بتواند حکومت اسلامى بر پا کند، اما امام خمینى - قدس سره - استوار و امیدوار به آینده اى روشن، پس از اتمام مباحث نظرى حکومت، در مسجد شیخ انصارى نجف، برنامه مبارزه را نیز ترسیم مى کند . حضرت امام در این مرحله چند اصل مهم مبارزاتى را براى تحقق حکومت اسلامى در ایران پیشنهاد مى کند:
ایشان معتقد است براى پایه ریزى یک دولت حق اسلامى، ابتدا باید تبلیغ، تعلیم و همفکر سازى صورت بگیرد و باید موجى تبلیغاتى و فکرى به وجود آید تا یک جریان اجتماعى پدیدار شود و کم کم توده هاى آگاه، وظیفه شناس و دیندار، در نهضت اسلامى، متشکل شوند وبا قیام خود حکومت اسلامى را تشکیل دهند و این «وظیفه فقها است که عقاید و احکام و نظامات اسلام را تبلیغ کنند و به مردم تعلیم دهند تا زمینه براى اجراى احکام و برقرارى نظامات اسلام در جامعه فراهم شود .» (23)
اسلام و مسلمانان اجتماعاتى دارند که کشورها و ملت هاى دیگر اگر بخواهند چنان اجتماعاتى فراهم آورند، باید میلیون ها تومان از ثروت و بودجه مملکت را صرف کنند،
نمازهاى جماعت و جمعه، حج، مجالس روضه و هیئت هاى عزادارى براى امام حسین (ع) از این دست اجتماعات هستند که اسلام آنها را فراهم آورد تا از آن ها استفاده دینى و سیاسى شود . عواطف برادرى و همکارى افراد تقویت شده، رشد فکرى بیشترى پیدا کنند تا براى مشکلات سیاسى و اجتماعى خود راه حل هایى بیابند . بنابراین، باید این اجتماعات را در جهت مبارزه قرار داد و به منظور تبلیغات و تعلیمات دینى و توسعه نهضت اعتقادى و سیاسى از آنها استفاده کرد .
مبارزان نباید انتظار داشته باشند که فعالیت آنان براى تشکیل حکومت اسلامى به زودى محقق شود . باید در راه رسیدن به اهداف، پایمردى کرد; «عقلاى عالم یک سنگ در جایى مى گذارند تا بعد از دویست سال، دیگرى پایه اى بر آن بنا کند و نتیجه اى از آن به دست آید» (24) بنابراین، فعالیتهاى سیاسى اگر هم براى نسل آینده نتیجه دهد، باید دنبال شود . همان گونه که امامان ما در شرایط دشوار، تمام جهات مادى خود را در معرض خطر قرار مى دادند، ما نیز باید از آنان تاسى کنیم .
از دیدگاه امام - قدس سره - حوزه هاى روحانیت محل تدریس و تعلیم و تبلیغ و
رهبرى مسلمانان است . جاى فقهاى عادل و مدرسان فاضل و طلاب است; جاى آنهایى است که امانت دار و جانشین پیغمبران هستند . حوزه ها، محل امانت دارى است . بدیهى است امانت الهى را نمى توان به دست هر کس داد، بنابراین اولا: باید ترتیبى اتخاذ گردد که حوزه هاى علمیه اصلاح شوند . برنامه درسى و روش تبلیغات و تعلیمات در حوزه، متناسب با اهداف مورد نظر تکمیل گردد . ثانیا: افکار روحانیت نیز دراین جهت اصلاح شود . بر اساس تلقینات بیگانگان و سیاست دولت هاى خائن و فاسد، این باور براى بعضى از روحانیان ایجاد شد که کارهاى سیاسى از ما ساخته نیست، در نتیجه یاس و سستى و تنبلى بر آنان عارض شد . براى برپایى حکومت دینى ابتدا باید این آثارفکرى و اخلاقى از روحانیت، زدوده شود . مقدس نماها اصلاح و آخوندهاى در بارى طرد شوند .
یکى از مقدمات برقرارى حکومت اسلامى این است که مردم مسلمان، روابط خود را با مؤسسات دولت جائر قطع کنند و از هرگونه کارى که کمک به آنان محسوب مى شود پرهیز نمایند . - ائمه اطهار - علیهم السلام - و پیروانشان; یعنى شیعه، همیشه با حکومت هاى جائر و قدرت هاى سیاسى باطل مبارزه داشته اند
و از هرگونه همکارى با آنان خوددارى مى کرده اند . ما هم براى براندازى حکومت طاغوت وجایگزینى حکومت اسلامى باید این شیوه را در پیش گیریم . بالاخره حضرت امام خمینى بعد از 13 جلسه معرفى نظام سیاسى اسلام و نشان دادن راهکارهاى تحقق آن، نتیجه مى گیرند: مسلمانان هنگامى مى توانند در امنیت و آسایش به سر برده، ایمان و اخلاق فاضله خود را حفظ کنند که در پناه حکومت عدل و قانون قرار گیرند - حکومتى که اسلام نظام و طرز اداره و قوانینش را طراحى کرده است - اکنون وظیفه ماست که طرح حکومتى اسلامى را به اجرا درآوریم و پیاده کنیم . امیدواریم که معرفى طرز حکومت و اصول سیاسى و اجتماعى اسلام به گروه هاى عظیم بشر، موجى در افکار به وجود آورد و قدرتى که از نهضت مردم پدید مى آید، عامل استقرار نظام اسلام شود .
طرح اندیشه حکومت از یک سو، به خاطر تلقى رایجى که از آموزه هاى اسلام در اذهان جایگزین شده بود و از سوى دیگر به جهت وضعیتى که بر امور سیاسى - اجتماعى جهان اسلام عموما و ایران و گروه هاى فعال سیاسى خصوصا، حاکم بود واکنش هاى گسترده اى را در میان موافقان ومخالفان ایجاد کرد . این عکس العمل ها را در
میان چند طیف مى توان مورد بررسى قرار داد:
تبعید حضرت امام به ترکیه و سپس به عراق، جو جدیدى را در اردوگاه مبارزان، در داخل و خارج کشور ایجاد کرده بود . دورى حضرت امام از ایران از یک طرف و جو خفقان و خشونت بار ایجاد شده از سوى رژیم حاکم از طرف دیگر، نوعى یاس و سرخوردگى را بر مبارزان حاکم نمود . عده اى از مبارزان، سرخورده شدند و دست از مبارزه کشیدند . گروهى براى ساختن آینده اى بهتر و تجهیز علمى خود، به مباحث علمى و فکرى روى آوردند و جمع اندکى که در صحنه مبارزه باقى مانده بودند، یا گرفتار زندان، شکنجه و تبعید شدند و یا چاره اى جز مبارزه پنهان و زندگى در خفا نیافتند . اختلافات درونى نیز مزید بر علت شده بود . وضع مبارزان در خارج از کشور نیز بهتر از این نبود . تنهایى حضرت امام در ترکیه و جو نامناسب نجف، خود حضرت امام را نیز در یک حرکت مصلحت اندیشانه، به سکوتى دراز مدت واداشت . در چنین وضعیتى به یک باره فریاد بلند «احیاى حکومت اسلامى» ; نشان از وجود امید پیروزى در رهبرى مبارزه مى دهد و سکوت آزار دهنده در میان یاران امام را شکست . آنان
که آینده را مبهم مى پنداشتند، امیدوارشدند و جنب و جوش فوق العاده اى به وجود آمد . پس از دو روز، از شروع درس حکومت اسلامى، عده اى مامور پیاده کردن نوار درس، گروهى مامور تنظیم و جمعى مسؤول امور چاپ آن شدند و در کمتر از یک هفته، چند درس از ولایت فقیه از چاپ خارج و در سطح وسیعى منتشر شد . بلافاصله چند درس از آن به همراه اصل نوار سخنرانى امام به موسم حج ارسال و از آن طریق به ایران فرستاده شد . «کتاب ولایت فقیه امام در ایران چاپ و توزیع گردید (به طور عمده کار نشر رساله امام و کتاب حکومت اسلامى در قم، توسط صاحب انتشارات دارالفکر مرحوم مولانا و دارالعلم از مرحوم آذرى قمى بود، گرچه کسان دیگرى نیز به آنان کمک مى کردند) به دست گروه هاى مبارز معتقد به مرجعیت رسید و آنان به کار نشر و تکثیر آن مى پرداختند . براى مثال، نخستین دستگیرى مرتضى الویرى در سال 1350 خورشیدى، به دلیل شرکت او در تکثیر کتاب ولایت فقیه صورت گرفت» (25) همزمان با چاپ و نشر جزوه هاى فارسى، متن درس ها به عربى ترجمه شد و در کشورهاى عربى; از جمله سوریه، لبنان و میان فلسطینیان توزیع گردید . (26) مباحث امام
در نجف، حوزه علمیه قم را بیدار کرد حتى عده اى از علماى قم که به این نوع مباحث بى اعتنا بودند، بحث ولایت فقیه را شروع کردند . (27) محافلى براى تحقیق و بررسى در باره این اندیشه با محوریت شاگردان مبرز امام شکل گرفته بودکه راه هاى عملى و اجرایى طرح حکومت اسلامى را بررسى و فهرست بندى مى کردند و برخى از مطالعات خود را در جزوه اى براى نجف مى فرستادند . (28) مرحوم ربانى شیرازى در گزارشى که در همان ایام به نجف ارسال کرد، و ضعیت قم را اینچنین تشریح مى کند: «در مورد ولایت فقیه شش درس به خوبى منتشر و در شرف انتشار است و نوارها زیاد و جزوات به صورت پلى کپى به حد وافر بوده و افرادى که نمى شناسم به خوبى به پخش مشغولند، از این حیث نگرانى نیست . عمده ایجاد موج است که باید سخنگویان تعقیب کنند که متاسفانه جز یکى دونفر، کسى متعرض نشده چون که فشار شدید است . ولى مایوس نیستم . ان شاءالله در ماه صفر تا حدودى عمل مى شود اما جمع آورى مباحث به صورت کتاب، کتب مختلفى براى مراجعه ارسال گردید، رفقا در آنجا باید جلسه تحقیقى درست کنند و با فراهم کردن کتب دیگرى که در عراق موجود است ... تحقیقاتى در
این باره نموده و به نظر حاج آقا برسانید و چاپ کنید . البته قم هم به نوبه خود، در این امر جدیت کامل مبذول مى دارد .» سپس خود ایشان، نتیجه تحقیقات خود در این زمینه را در هشت بند بیان مى کند که جالب توجه است و قابل تامل . (29) و بالاخره بر اساس گزارش نویسنده نهضت امام خمینى: «آگاهان امت و جوانان روشن ضمیر ایران هر یک به نحوى آنچه را که در توان داشتند، براى تشکیل حکومت اسلامى به کار گرفتند . گویندگان متعهد در منابر به تشریح و تفسیر حکومت اسلامى پرداختند . جمعى به توزیع و تکثیر نوارها وجزوه هاى حکومت اسلامى، همت گماردند و با وجود کنترل شدید و همه جانبه ساواک، توانستند آن را در سطح گسترده اى پخش کنند و در دسترس عموم قرار دهند، جوانان دلیر و فداکار پیرو فرمان امام در طرح حکومت اسلامى، مبنى بر برداشتن عمامه از سر روحانى نماهایى که در خدمت رژیم شاه بودند، عمامه شمارى از آنان را برداشتند . محققان و پژوهشگران ژرف اندیش حوزه هاى علمیه با وجود آن که از طرف ساواک شدیدا زیر نظر قرار گرفته بودند و بارها نوشتجات آنان در مورد مسائل و موضوعات اسلامى، از طرف ساواک به یغما رفته بود، با پشتکار
و کوشش فراوان به تحقیق و بررسى پیرامون حکومت اسلامى نشستند و تلاش گسترده و همه جانبه اى را براى روشن ساختن سیستم حکومتى و کشوردارى اسلام آغاز کردند . لیکن دستگیرى هاى پى در پى و زندان و تبعید درازمدت، هیچگاه به آنان فرصت نداد تا بتوانند تحقیقات و بررسى هاى خود را در این باره به انجام برسانند و سیتسم حکومتى اسلام را همراه باتبیین خطوط آن ارائه دهند .» (30)
بر خلاف حوزه علمیه قم، در حوزه نجف تب و تاب دیگرى بود . بعضى از آقایان نجف، بیوت و گروه هاى سیاسى نسبت به باحث حکومت اسلامى نگران بودند و از خود حساسیت نشان مى دادند . این حساسیت ها عمدتا به دو دلیل صورت مى گرفت: الف: جمعى بدون اینکه سوء نیتى داشته باشند یا انگیزه هاى سیاسى در کار باشد، فقط به خاطر برداشت نادرست خود از باحث حضرت امام، واکنش نشان دادند، مرحوم آیت الله خاتم یزدى در این باره مى گوید: «این مساله با تمام دلایل قوى و مستحکمش به خاطر برداشت هاى ناصواب جمعى از علماى نجف، با واکنش شدید آنها روبه رو گشت . این عده مى پنداشتند که حضرت امام براى ولى فقیه نیز همانند امام معصوم قائل به ولایت تکوینى وامورى از قبیل معجزه و کرامت ویژه است; به همین جهت با جار و
جنجال فراوان به تخطئه ایشان پرداختند و امام نیز متقابلا به آنها جواب داد و با رد این برداشت غلط، مانع گسترش تبلیغات منفى آنها شد، ولى اینها دست بردار نبودند و دو باره با تشکیک در اطلاق ولایت فقیه گفتند: ولى فقیه نمى تواند مثل امام معصوم (ع) در اموال مردم تصرف کند و به فرض، خانه کسى را از او بگیرد و یا همسر کسى را بدون اذن شوهرش طلاق بدهد، این اشکال که نسبتا قوى به نظر مى رسید سر و صداى زیادى را بر انگیخت، منتهى حضرت امام جواب این اشکال را هم داد . ایشان فرمود: اگر شما چنین ولایتى را براى معصومین قائلید، قطعا مى پذیرید که امام معصوم (ع) بر طبق مصالح و حقایقى که خود تشخیص مى دهد اعمال ولایت مى کند نه بر طبق میل و - العیاذ بالله - هوى وهوس . بنابراین، چه مانعى دارد که یک فقیه جامع الشرایط نیز مطابق مصالح و شرایط، چنین تصرفاتى بنماید» . (31) ب: گروه دیگر که دچار تحجر شدید دینى بوده و یا فریب تبلیغات دشمنان را خورده بودند و یا احیانا وابستگى به عوامل رژیم شاه داشتند; به انگیزه هاى سیاسى، شدیدترین واکنش ها را در مقابل طرح امام به خرج دادند، حضرت امام نیز در مقابل آنان
واکنش نشان داده، فرمودند: «من نمى دانم این حرف هاى من بر بعضى نفوس چقدر گران آمد که اعتراض کردند ... خدا مى داند که این صحبت ها از مسائل واجب تر است . این صحبت ها شما را زنده مى کند . این وضع نکبت بار شما را تغییر مى دهد . این تبلیغات سوء اجانب است که شما را این طورى کرده و این وضع را براى شما پیش آورده است و شما را در بین ملل دنیا، گروهى کهنه پرست معرفى کرده اند .» (32) این گروه که موقعیت خودرا در خطر مى دیدند و خواب آرام خود را آشفته مى پنداشتند، با شیوه هاى مختلف سعى کردند این مباحث را تعطیل ویا از نفوذ کلام امام بکاهند:
آنان کوشیدند با شایعه سازى هایى بحث حکومت اسلامى امام را مرموز، نادرست وغیر اصولى جلوه دهند; مثلا شایعه کردند که: «بحث حکومت اسلامى طبق نقشه تیمور بختیار است که مى خواهد ایران را جمهورى کند!» (33) و یا «این مطالب حرفهاى کمونیست ها است و محمود پناهیان آنها رااز سفات شوروى در بغداد مى گیرد و هر شب در نجف به آقاى خمینى - قدس سره - مى رساند و ایشان روز بعد به عنوان درس تحویل شاگردانش مى دهد!» (34) و پس از این که ترجمه عربى این مباحث منتشر شد، شایعه کردند که این جزوه را حزب بعث حاکم بر عراق
ترجمه کرده و بر آن مقدمه زده است . چنانکه به اسم دل سوزى سر و صدا راه انداختند که این ترجمه غلطهاى ادبى دارد واصلا به عربى نمى ماند . ! (35) از این بى شرمانه تر آن که چند عنصر مرموز را وا داشتند که جارو جنجال راه بیندازند وشایع کنند که از «طرف هواداران [امام] خمینى حزب حکومت اسلامى تشکیل شده است!» و دیگران در صدد رد و تکذیب آن برآمدند و جریان تا آنجا دنبال شد که نشستى تشکیل دادند تا به اصطلاح تحقیق و بررسى کنند که آیا چنین حزبى تشکیل گردیده است یا نه! و این نقشه اى بود حساب شده جهت بد نام کردن حکومت اسلامى تا کسى را جرئت دم زدن از آن نباشد و جانبدارى از حکومت اسلامى بسان طرفدارى از یک مکتب الحادى و انحرافى وانمود شود! (36) حضرت امام با شنیدن این شایعات فرمودند: «از آنجاکه ما از حوزه هاى علمیه خواستیم که روى حکومت اسلامى بحث و بررسى کنند و براى پیاده کردن آن فکرها را به کار اندازند، دشمن به وحشت افتاده است و با این گونه شایعه پراکنى ها مى خواهد جوى بسازد تا کسى جرات نکند اسم حکومت اسلامى را بر زبان آورد .» (37)
این عده، از سویى تلاش گسترده و همه
جانبه اى را براى بازداشتن افراد از شرکت در درس امام آغاز کردند و از سوى دیگر جمع قابل توجهى از مخالفان براى ابراز مخالفت و ایراد و اشکال در جلسات درس حاضر مى شدند و با طرح مسائلى در کلاس سمپاشى مى کردند . از جمله اقدامات عملى آنان این بود که افراد را از هرگونه همکارى براى پخش و نشر این بحث باز دارند و حتى از برگرداندن حث به عربى جلوگیرى کنند . بر اساس گزارش آقاى سید حمید روحانى، یکى از عناصر رده بالاى یک حزب سیاسى گفته بود: «چون در این بحث موضع گیرى ها به گونه اى است که در حقیقت به نفع شوروى است، از ترجمه آن معذورم!» فراتر از آن، بعضى از گروه ها، به عنوان طرفدارى از امام و اندیشه حکومت اسلامى، جزوه هاى عربى را به اسم پخش و نشر در میان جوانان تحصیل کرده، مى گرفتند و آنها را روانه دجله، فرات و چاه هاى خانه ها مى ریختند . (38)
رژیم شاه با طرح حکومت اسلامى از سوى حضرت امام قدس سره به شدت مخالفت ورزید; چرا که مى دانست امام اولین پایگاهى که براى تحقق آن در نظر دارد، ایران است . از این رو در مرحله اول سعى کرد از توزیع جزوات این درس در داخل کشور جلوگیرى نماید، به همین خاطر
از مرکز به کلیه ساواک هاى کشور ابلاغ کرد: «اخیرا خمینى در نجف سخنرانى نموده و گفتار وى به صورت جزوه و نوار به ایران آورده شده، از توزیع آن جلوگیرى و عاملین شناسایى و نتیجه را اعلام نمایند . ضمنا برخى از حجاج حامل جزوه مزبور مى باشند .» مقدم39( 7/12/48( و در مرحله دوم، براى جلوگیرى از تکثیر و نشر آن در داخل، تمامى چاپخانه ها، کتاب فروشى ها و مراکز نشر را تحت مراقبت شدید ماموران ساواک قرار داد، سپس با یورش هاى شبانه به منازل علما و روحانیون و یاران امام، تلاش کردند، نوارها و جزوات حکومت اسلامى را جمع آورى نمایند . ضمن این که با تحت فشار قرار دادن گویندگان و سخنرانان سعى کردند در آستانه محرم و صفر آن سال، از پخش این مسائل از طریق منابر و مساجد جلوگیرى نمایند . بدین منظور تعداد 19 تن از مبارزان روحانى را براى ماههاى محرم و صفر ممنوع المنبر کردند . (40)
با توجه به سیطره فرهنگ غرب بر تعدادى از شخصیت ها و گروههاى سیاسى و دورى آنان از اسلام اصیل، طرح حکومت اسلامى براى آنان ثقیل آمد و موجب حیرت و وحشت شد . گروههاى غرب زده، سخت تلاش کردند این طرح را در انزوا قرار دهند و با سکوت
خود حداقل از رونق آن بکاهند . جبهه ملى، نهضت آزادى، اتحادیه انجمنهاى اسلامى دانشجویان در اروپا و طیف بنى صدر، قطب زاده از این دسته بودند . حتى بعضى از آنان، آنچه را که از روحانیان مجاهد نجف از کتاب، نشریه و ماهنامه به دستشان در اروپا مى رسید، کنترل مى کردند تا اگر در آنها موضوعى بود که با اندیشه لیبرالیستى و فرنگ مآبى نمى خواند سانسور نمایند و از پخش آن در میان جوانان دانشجو در اروپا، جلوگیرى به عمل آورند . براى بعضى از مدعیان مبارزه، طرح حکومت اسلامى، مایه شرم سارى! بود . صادق قطب زاده در یک اظهار نظر مى گوید: «بعضى نظریات امام در بحث حکومت اسلامى از نظر جهان امروز درخور پذیرش نیست و نمى توان آن را عرضه داشت و باید روى آن بیشتر تامل و بررسى کرد!» (41) براى بعضى دیگر از این نوع شخصیت ها نیز، تا سالها بعد، حکومت اسلامى قابل درک نبود . شهید محلاتى در این باره مى گوید: «یک شب یادم هست که جبهه ملى درخواست کرد که چند نفر از طرف جامعه روحانیت بیایند و جلسه مشترکى داشته باشیم تا بتوانیم مبارزه را هماهنگ کنیم ... من در آنجا یک مقدارى تند شدم، به آنها گفتم که این کیفیت مبارزه شما با ما
هماهنگ نیست . با امام هم نمى خواند . شما اگر راست مى گویید باید بیایید دنبال امام، این امت امروز دنبال شما نیستند . دنبال امام هستند . دکتر سنجابى گفت: آخر امام مى گوید حکومت اسلامى، من دو دفعه کتاب ولایت فقیه ایشان را خواندم و هیچ نفهمیدم من اصلا معناى حکومت اسلامى را درک نمى کنم! شما براى من توجیه کنید . یک مقدارى هم که توضیح مى دادیم، مى دیدیم که اصلا خیلى دور است از مسائل .» (42) گروههاى دیگرى که دراین زمینه موضع داشتند، گروههاى مارکسیستى بودند . آنان با مغفول گذاشتن روح طرح امام، فقط آن بخش از سخنان امام که علیه رژیم شاه و استعمار بود را بر جسته مى کردند . احزاب و گروههاى اسلامى در کشورهاى عربى نیز با این طرح به مخالفت برخاسته، در مقابل آن کارشکنى مى کردند . براى اینکه حضرت امام در این طرح لبه تیز حمله اش را روى غرب و آمریکا قرار داده بود و این احزاب فقط جهت گیرى ضد کمونیستى داشتند . به هر حال امام با همه این کارشکنى ها، ثابت و استوار در مسیرى که انتخاب کرده بود، پایدارى کرد و با الطاف الهى به نتیجه مطلوب خود رسید و در زمانى که اسلام به دست فراموشى بود، حکومت اسلامى تشکیل داد
و اسلام را احیا کرد . در منطق مردان الهى شکست معنا ندارد تا در مقابل دشوارى ها زانو خم کنند; چرا که خود در شروع نهضت اعلام کرده بود: «شکست براى کسى است که آمال و آرمانش دنیا باشد و ذخایر دنیوى قلب او را فرا گرفته است . شکست براى کسانى است که معتمد به شیطانند و به عالم دیگر ارتباط ندارند ولى کسى که رابطه با خدا دارد، کسى که به ماوراء الطبیعه مرتبط است، شکست ندارد . انسان موحد، انسان مسلم، انسان متصل به خدا شکست ندارد .» (43) پى نوشت: 1( متن عربى کتاب المله، تحقیق محسن مهدى، چاپ شده در مجله علوم اسلامى، ش12، ص300 2( اخلاق ناصرى، ص280 3( اندیشه سیاسى خواجه نصیرالدین طوسى، بوستان کتاب، ص188 به بعد . 4( همان، ص208، نقل از اساس الاقتباس، ص549 5( براى تفصیل بیشتر در این زمینه، نک: تاملات سیاسى در تاریخ تفکر اسلامى، به اهتمام موسى نجفى، ج اول، بخش دوم، اندیشه سیاسى متفکران بزرگ اسلام . 6( آیت الله جوادى آملى، پیرامون وحى و رهبرى، ص141 7( المقنعه، صص675 و 810 8( الکافى فى الفقه، صص172 - 174 . 9( در این زمینه، نک: به تنبیه الامه و تنزیه المله، تصحیح و تحقیق سید جواد ورعى، انتشارات دفتر
تبلیغات اسلامى قم، چاپ اول 1382، صص39، 63 و 75 10( همان، صص46، 47، 113 و 114 11( کشف الاسرار، ص109 12( همان، ص134 13( همان، ص184 14( همان، ص186 15( همان، ص222 16( الاجتهاد و التقلید، صص5 و 18 17( تحریر الوسیله، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ج1، ص459 18( این مباحث بعدا بنام «ولایت فقیه» یا «حکومت اسلامى» چاپ شد و در اینجا از این کتاب استفاده شده است، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، چاپ دهم، 1379 19( ولایت فقیه، ص18 20( همان، ص12 21( نهج البلاغه، خطبه 3 (شقشقیه) 22( ولایت فقیه، ص125 23( همان، ص128 24( همان، ص134 25( رسول جعفریان، جریانها و جنبشهاى مذهبى - سیاسى ایران، سالهاى 1357 - 1320، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامى، 1380، ص145 26( آقاى على جنتى در خاطرات خود مى گوید: مرحوم محمد منتظرى هر وقت از نجف مى آمد (به لبنان) یک گونى از کتابهاى حکومت اسلامى امام را با خود مى آورد و در سوریه و لبنان و جاهاى دیگر توزیع مى کرد . گاهى نیز آن ها را به دست افراد مؤمن و انقلابى مى داد . «سخنرانى هاى امام در باره ولایت فقیه و حکومت اسلامى و مانند آن را، که به عربى ترجمه شده بود، در اختیار آن ها
(فلسطینى ها) قرار مى دادیم» ; خاطرات على جنتى - مرکز اسناد انقلاب اسلامى، زمستان 81، ص134 27( مرحوم آیت الله احمدى میانجى دراین رابطه مى فرمایند: مباحث امام در نجف راجع به ولایت فقیه، در ایران نیز مؤثر واقع شد . آقاى شریعتمدارى و آقاى گلپایگانى هم ولایت فقیه تدریس مى کردند; خاطرات فقیه اخلاقى، مرکز اسناد انقلاب اسلامى، چاپ اول 1380، ص240 28( خاطرات سیاسى محتشمى، خانه اندیشه جوان، ج2، چاپ اول زمستان 78، ص54 29( سید حمید روحانى، نهضت امام خمینى، ج2، ص522 30( همان، ص521 31( خاطرات آیت الله خاتم یزدى، مرکز اسناد انقلاب اسلامى، بهار 81، صص95 - 96 32( مبانى نهضت امام خمینى، ج2، ص496 33( همان، ص509 34( خاطرات سیاسى محتشمى، همان، ص56 35( نهضت امام خمینى، همان 36( همان مدرک 37( همان مدرک 38( همان مدرک، ص510، خاطرات سیاسى محتمشى، ص56 39( مبانى نهضت امام خمینى، همان، ص518; پرونده امام، ج24 سند شماره 59 40( همان مدرک، ص518 و 519 41( همان مدرک، ص514 42( شهید فضل الله محلاتى، خاطرات و مبارزات شهید محلاتى، مرکز اسناد انقلاب اسلامى، چاپ اول1376، ص100 و 101 43( .
مجله 15 خرداد، شماره 2 نامدار، مظفر
در علوم سیاسی وقتی بحث از پدیده هایی چون انقلاب، اصلاحات، نوسازی و دگرگونی های اجتماعی، تغییرات سیاسی، مردم سالاری، تجدد و ترقی، پیشرفت تاریخی، مشارکت و توسعه ی سیاسی، آزادی، عدالت، برابری و مفاهیمی مانند اینها می شود، ذهن از همان ابتدا سراغ تعابیر و تعاریف مشهور و مأنوسی خواهد رفت که در پیش فهم های معرفتی و تاریخی خود دارد. در سیطره ی گفتمان های رسمی در حوزه ی سیاست، این پیش فهم ها تحت تأثیر الگوهای فلسفه ی سیاسیِ غرب است. به دلیل اینکه سال ها در تعالیم رسمی، رسانه ها، متون و منابع، این مفاهیم به عنوان مفاهیم حقیقی و منطبق با واقعیات به جامعه القا شده است. غلبه ی این پیش فهم ها در سطوح تحلیل، تعاریف، استنتاج های علمی و منطقی و دسته بندی های متون سیاسی در دویست سال اخیر، یکی از معضلات و از ارکان موانع فهم سیاست، سامان سیاسی و نظم اجتماعی در جوامعی شبیه به جوامع ماست که دارای تمدن و فرهنگ بارور و پویایی در طول تاریخ بوده است. غلبه ی گفتمان های رسمی غرب در حوزه ی سیاست، باعث شده است که پاره ای از محققین، روشنفکران و متفکران ایران، بی توجه به زیرساخت های فرهنگی جامعه ی ما،
سیر دگرگونی های سیاسی و اجتماعی را با رجوع به مفاهیم و اصطلاحاتی که زاییده ی اندیشه ها و روش های زندگی و تحولات فکری، اجتماعی و سیاسی غربی بوده و دارای معانی و کارکردهای خاص در شیوه ی تفکرات و ارزش ها و اخلاق حاکم بر جوامع غربی هست، تحلیل کنند. از پیش مشخص است که چنین تحلیل هایی نتایج مثبتی برای فرهنگ ها، ارزش ها و ساختارهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی جوامع غیر غربی به ویژه جوامع اسلامی، مخصوصاً کشور ایران به همراه نخواهد آورد. به گونه ای که فرآیند انحطاط گرایی و زوال نامه نویسی در میان روشنفکرانی که به انحای مختلف، شالوده ی افکار آنها تحت تأثیر گفتمان های رسمی سیاست و معرفت سیاسی در غرب است در دویست سال اخیر، ادبیات ما را شدیداً مورد تهدید قرار داده است.[2] حتی پدیده ی انقلاب اسلامی که یک پدیده ی ساختار شکن است در تحلیل های این جریان، تحت تأثیر همین گفتمان ها تبیین و شناخته می شود. با نگاه سطحی به بخش قابل توجهی از متونی که پیرامون تحلیل و تبیین انقلاب اسلامی، نظام جمهوری اسلامی و اندیشه های سیاسی امام خمینی و در رأس آن نظریه ی ولایت فقیه (به عنوان دستاورد انقلاب اسلامی در حوزه ی سیاست) نوشته شده، به راحتی می توان فهمید که سطوح تحلیل و تبیین این متون، تحت تأثیر همان پیش
فهم های معرفتی و تاریخی و سیطره ی گفتمان های رسمی در حوزه ی سیاست است. بحث بر سر این نیست که آیا این گفتمان ها علمی هستند یا نیستند بلکه پرسش اصلی و اساسی در اینجاست که در تبیین پدیده هایی چون انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی از چنین قالب هایی که ارکان وجودی آنها تحت تأثیر فرهنگ و ارزش های خاصی است تا چه حد می توانیم بهره بگیریم و نتایج آن قالب ها را در این پدیده تسری بخشیم؟ آیا این شیوه ی پژوهش، مفید و راهگشا خواهد بود؟ یکی از مشکلات بزرگ جریان های فرهنگیِ تحت تأثیر گفتمان های رسمی غرب برای ایران، برای فهم نظریه ی انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی و اندیشه ی ولایت فقیه، در همین مسأله نهفته است. این جریان ها نمی خواهند بپذیرند که انقلاب ها وقتی به وقوع می پیوندند نه تنها ساختارهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، نوع نگاه به جامعه، باورها و ارزش ها را دگرگون می کنند، بلکه شالوده ی مفاهیم و اصطلاحات و نقش های از پیش تعریف و تعیین شده را نیز شدیداً دچار دگرگونی می سازند. دیگر نمی توان با همان تعابیر سنتی و رسمی به تفسیر پدیده های سیاسی و اجتماعی پرداخت. آزادی، عدالت، مشارکت سیاسی، مردم سالاری و ده ها مفهوم دیگر در شرایط جدید، تبدیل به مفاهیمی جدید و تجربه های تازه می گردند که تحلیل آنها با تفاسیر سنتی
و رسمی، دور از منطق عقلی و تجربی است. چه برسد به اینکه این تفاسیر را با همه ی عناصر و ارکانش از یک فرهنگی به فرهنگ دیگر و از باورهایی به باورهای دیگر، مو به مو بدون همسازی و همگونی تحمیل کنیم و معتقد باشیم که این تجربیات، آخرین تجربیات بشر بوده و نردبان تجربه ی بشری در حوزه ی سیاست، سامان سیاسی و نظم اجتماعی به پایان رسیده است و گفتمان های رسمی غرب، عالی ترین و آخرین محصول در این حوزه است. از دستاوردهای امام خمینی و انقلاب اسلامی در شالوده شکنی سیطره ی گفتمان های رسمی در حوزه ی سیاست، تردید در ظرفیت ها، امکانات و استعدادهای دستگاه مفاهیم فلسفی، سیاسی و اجتماعی غرب (مدرنیته و پست مدرنیته)، در فهم بنیادهای فلسفه ی سیاست بود. به دنبال این تردید، نقش های از پیش تعریف شده ی کنش گران اجتماعی، نهادهای سیاسی، نقش مردم در سامان سیاسی، جایگاه دین در حوزه ی سیاست و در نهایت بسیاری از مفاهیم و نقش ها دچار دگرگونی و از سیطره ی این گفتمان ها رها گردید. امام خمینی (ره) با مطالعه ی دقیق تاریخ یکصد ساله ی ایران و اثرات حاکمیت رژیم مشروطه (به عنوان یکی از الگوهای حکومت مدرن) در سامان سیاسی و نظم اجتماعی کشور ما، متوجه شد که ظرفیت ها و استعدادهای دستگاه مفاهیم فلسفی و سیاسی
غرب در ایران تماماً به فعلیت رسیده و دیگر چیز جدیدی برای عرضه کردن ندارد. با این دستگاه و مفاهیم آن، روش های تحقیق و پژوهش های آن، فتواهای اقتدارگرایانه ی علمی و فلسفی مبتنی بر تعطیلی عقل و بسته بودن باب تفکر در مقابل دستاوردهای غرب و از همه مهم تر اتوپیاهای تجدد و ترقی مبتنی بر ساختن انسان های استاندارد شده ی مدرن که فکر، عمل، آداب، اخلاق، عادات، شیوه ی زندگی کردن، شیوه ی خوردن و خوابیدن و خلاصه همه چیز آنها یک شکل بوده، دیگر چیز جدیدی برای فرهنگ ایران اسلامی به ارمغان نخواهد آورد. امام خمینی (ره) در آرمان شهر این تفکر تردید کرد. این تردید صرفاً یک تردید ذهنی نبود بلکه برآورد نتایج حاکمیت یکصد ساله ی تجدد طلبان غرب گرا در ساختارهای سیاسی، فکری، فرهنگی و اجتماعی ایران و همه ی الگوهایی بود که تحت عنوان الگوهای تجدد و ترقی در کشور ما به اجرا در آمده بود. این یک حقیقت تاریخی است که در آستانه ی انقلاب اسلامی، ایران یک کشور عقب مانده ی اقتصادی، فرهنگی و سیاسی بوده که دست و پا بسته تحت نفوذ مطلق سیاست های کشورهای مقتدر غربی و در رأس آن امریکا قرار داشت. روستاهای عقب مانده و فاقد هرگونه امکانات توسعه (مانند آب، برق، بهداشت، آموزش و غیره)، شهرهای در هم
ریخته ی بی بنیاد و متأثر از حاشیه ها و خزانه های شبیه به روستا، دانشگاه های وابسته (که حتی توانایی آموزش پزشک عمومی برای حل پاره ای از مشکلات عادی مردم را نداشت و کشور ما برای این معضل باید چشم به راه کرامت پزشکان نیم بند هندی و پاکستانی می بود)، از بین رفتن نشاط علمی ایران و خروج مطلق متفکران و نخبگان علمی از باز تولید علم و معرفت در جهان، صنایع مونتاژ بی بنیاد که جز نابودی ذخایر ملی و از بین بردن استعدادهای تولیدی کشور، ارمغان جدیدی به همراه نداشت، نخبگان فکری تحقیر شده در زیر دست کارشناسان و مستشاران خارجی که جسارت ریسک اندیشه را نیز از جامعه ی علمی ایران گرفته بودند و خلاصه کشوری که علی رغم حاکمیت یکصد ساله ی انواع و اقسام نظریه های تجدد و ترقی و آزمون های رشد و توسعه، هیچ چشم انداز مثبتی برای دگرگونی آینده به همراه نداشت. امام خمینی(ره) مانند یک فیلسوف سیاسی بازتاب حاکمیت اندیشه های تجدد و ترقی غرب گرایانه را در یکصد و خورده ای سال حاکمیت بر ایران تحلیل کرد و متوجه شد که تکیه بر چنین اندیشه هایی، نتایج مثبتی برای فرهنگ و تمدن ایران اسلامی به ارمغان نیاورده و نخواهد آورد. برای امام خمینی(ره) تاریخ ایران در دوره ی معاصر چیزی فراتر از سایه های مبهم آرزوهای سرکوب شده
و بر باد رفته ی یک جامعه ی ریشه دار تاریخی نبود که با بستن عقل و تعطیلی تفکر در این جامعه و رواج تقلیدهای سطحی، قدرت فکر و اندیشه و خلاقیت و از همه مهم تر استعدادهای طبیعی و خدادادی آن را از بین برده بودند. به گونه ای که آرمان های روشنفکران این مرز و بوم آن بود که بلاد فرنگستان منّتی نهاده و در ذیل تاریخ غربی، جایی هم برای این تیره یِ آریاییِ نگون بختِ از تمدن عقب مانده، باز کنند! شرایط فلاکت بار ایران در طول حاکمیت اندیشه های تجدد و ترقیِ غرب گرایانه از ناحیه ی امام خمینی(ره) نقد جانانه ای می شود. او عالمانه این پروژه را در همه ی ارکانش به چالش کشیده و اذهان جامعه را معطوف به عواقب أسف بار حاکمیت این اندیشه در تاریخ معاصر ایران می کند. بالاترین فاجعه ای که حاکمیت این جریان بر ملت ایران تحمیل کرد، احساس تهی بودن و خود باختگی در مقابل دیگران بود. امام خمینی در این باره می نویسد: بالاترین فاجعه ای که برای این ملت اتفاق افتاده است در این ظرف های طولانی این است که فکرشان عوض شده است. یک فکری شده است، فکر غربی شده، فکرشان و توجهشان همه به این است که ما خودمان چیزی نداریم، از خارج باید بیایند.[3] بر همین اساس، امام خمینی دستاورد بزرگ
انقلاب اسلامی را تبدیل یک رژیم به رژیم دیگر نمی دانست. از دیدگاه ایشان، بیشترین و عظیم ترین دستاورد انقلاب، تغییر ساخت تفکر در ایران است. از دیدگاه امام با انقلاب اسلامی، عقل ایرانی تجدید حیات یافت. با تجدید حیات عقل ایرانی، انسان جدید، فکر جدید و جامعه ی جدید و روح جدید جایگزین آن خودباختگی و احساس تهی بودن شد: من کراراً این مطلب را گفته ام که این نهضت یک تحولاتی آورده است که آن تحولات، تحولات روحی و انسانی است که در نظر من بسیار اهمیتش بیشتر از این پیروزی در مقابل شاه سابق و قدرت های بزرگ است. در ظرف یک مدت کوتاه، ملت ما متحول شد به حسب نوع، از یک حالی به حال مقابل او... این تحول روحی یک تحولی بود که اعجاب آور و هیچ نمی شد اسمی روی این گذاشت.[4] از دیدگاه امام خمینی آنچه که شاه به نام مدرنیزه کردن انجام داده، جز خرابی و ویرانی چیز دیگری به ارمغان نیاورد: خاندان پهلوی یعنی شاه و پدرش بیش از پنجاه سال است که با دیکتاتوری بر ایران حکومت می کنند و با پشتیبانی قدرت های استعماری، از هیچ جنایتی به ملت ایران دریغ نکردند. ذخایر کشور مخصوصاً نفت را در اختیار اجانب گذاشته اند. هرگونه فریاد آزادی خواهی و اعتراض به دیکتاتوری
را با سرنیزه خاموش کرده اند. قتل عام های مکرر در این پنجاه سال به دست این دودمان انجام شده است. آزادی به تمام معنا از مردم سلب شده است. هیچ گاه مردم حق انتخاب نداشته اند. گویندگان و نویسندگان کشته شده اند یا در زندان هستند... در یک کلمه تمامی مبانی بنیادی و دموکراسی را نابود کرده اند که تمامی این واقعیت های تلخ را در یک سال اخیر، هم شاه و هم اطرافیانش اعتراف کرده اند و حالا من می پرسم، ملتی که تا این حد ستم دیده و سلطانی که تا این حد دیکتاتور، مدرنیزه کردن کشور چه مفهومی می تواند داشته باشد؟ آیا طلای سیاه ما را تاراج کنند و در ازای آن میلیاردها دلار اسلحه را در کشور انبار کنند، این معنی نوسازی کشور است؟ تأسیس کارخانجات صنعتی مونتاژ با سرمایه های خارجی و سرمایه های وابستگان داخلی آنها، از جمله خود شاه، مملکت را به طرف مستعمره ی تمام عیار پیش می برد و کارگر ایرانی را با دستمزد ناچیز در خدمت آنها در می آورند، این به معنی مدرنیزه کردن کشور است؟ کشاورزی را نابود کرده اند و در عوض گندم و برنج و سایر مواد غذایی به مقدار بیش از نود درصد مصرف داخلی را از خارج وارد می کنند. این به معنی مدرنیزه کردن کشور است؟ تحصیل کرده های ما را
از دانشجو و دکترا و مهندس و سایر متخصصین و روشنفکران، زندان ها را پر کرده اند و از خارج، دکتر و مهندس وارد می کنند اینها در منطق شاه و جرائدی که از او پول گرفته اند به معنی نوسازی کشور است؟[5] ملاحظه می شود که امام در آرمان های نظام مشروطه ی سلطنتی تردید کرد و برای باز تولید آرمان های مبتنی بر فرهنگ ایرانی، ارکان، مفاهیم و نقش های از پیش تعیین شده ی این نظام را مورد تهاجم قرار داد. با طرح نظریه ی انقلاب اسلامی و نظام حکومت اسلامی (در قالب یک الگوی مشارکت مردمی) برای تحقق آن آرمان ها که در باورها، علائق و سلائق جامعه ی ایرانی بود، فصل جدیدی در تاریخ گشود و اثبات کرد تاریخ تجدد طلبی مقلدانه در ایران به پایان رسیده است.
امام خمینی(ره) در حوزه ی سیاست و توسعه ی اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی هیچ چشم انداز مثبتی در اتوپیاهای تفکر مدرنیته برای جامعه ی ایران مشاهده نکرد. زیرا: 1 مدرنیته و مدرنیسم در دیدگاه امام، از ورود و شرکت موفق در تولید اندیشه، ایجاد نشاط علمی، توسعه ی دولت رفاهی، تحکیم حقوق شهروندی، آزادی های مدنی، توسعه ی فرهنگی، تحکیم ارزش های انسانی و آرمان هایی مانند اینها، نه تنها در ایران توفیقی به دست نیاورد بلکه با حمایت بی چون و چرا
از رژیم های استبدادی و جنایت های آنها علیه فرزندان این مرز و بوم و توطئه علیه فرهنگ ایرانی، مقابله با باورها و ارزش ها و اعتقادات مردم و از همه مهم تر چپاول ذخایر و منابع ملی به نوعی درناکامی های الگوهای توسعه و تجدد ایران سهیم بود. از دیدگاه امام، تمدن غرب هیچ گاه بنیادهای اصلی و مبانی فکری و فلسفی خود را بدون ابهام و ارزان به دیگر جوامع منتقل نمی کند. آنچه منتقل می شود کالاهای این تمدن است، آن هم کالاهایی که جز ترویج روحیه ی مصرفی هیچ سودی برای جوامع عقب نگه داشته، نخواهد داشت. غرب به ما چیزی نمی دهد که مفید باشد. دارد چیز مفید اما به ما نمی دهد. صادر نمی کند. آنی که... برای ما صادر می کند، آن چیزهایی است که مملکت های ما را به تباهی می کشد. آزادی صادر می کند، اما آزادی برای اینکه هر که هر فحشایی می خواهد بکند، آزاد است... الان ما گرفتار یک همچو مسائلی هستیم و جوانان ما هم گرفتار این وابستگی به غرب را دارند. ما باید همه دست به دست هم بدهیم و این گرفتاری را بیرون کنیم. غرب را فراموش کنید.[6] 2 مدرنیته و مدرنیسم از دیدگاه امام، نه تنها در عقب ماندگی ایران نقش اساسی داشت، بلکه با توجه به حمایت از رژیم های
فاسد و مستبد در دنیای اسلام و سایر نقاط جهان، استفاده ی وسیع و دیوانه وار از تولید و به کارگیری سلاح های کشتار جمعی، دخالت نظامی در جهان و ایجاد جنگ های خانمان سوز، ترویج تبعیض نژادی، تولید سلاح های میکروبی و شیمیایی و استفاده از این سلاح ها علیه بشریت، تولید سلاح های اتمی و استفاده ی وسیع از این سلاح ها در کشتار مردم ژاپن، غارت و نابودی ذخایر ملت ها، فقیر کردن بخش اعظمی از جهان، از بین بردن محیط زیست، نابودی حقوق بشر در پناه دفاع ازاین حقوق و خلاصه هزاران فجایع دیگر که تحت عنوان بسط تجدد و ترقی و پیشرفت تاریخی و توسعه در طول حاکمیت چند صد ساله ی خود انجام داده بود، عقلاً ناتوانی و بی کفایتی خود را برای دگرگونی و سعادت مردم جهان از یک طرف و بازسازی کشورهای عقب مانده و فقیر از طرف دیگر، به اثبات رسانید. چنین اتوپیایی برای امام خمینی(ره) که یک انسان گرای متدین، واقع بین، حقیقت طلب و پای بند به قواعد اخلاقی و کرامت انسانی بود، نمی توانست مبنای پایه ریزی یک اندیشه ی اجتماعی جدید باشد. در تفکرات مدرنیته و مدرنیسم هیچ چشم انداز مثبتی برای امام خمینی و نظریه ی انقلاب اسلامی وجود نداشت. امام خمینی بارها توصیه کرد که برای پیشرفت، تجدد و ترقی، غرب را باید فراموش
کرد. بنابراین پایه ریزی یک نظریه ی اجتماعی جدید و گشودن باب تفکر و تعقل در این حوزه و تردید مطلق در پیش فهم های معرفتی و تاریخی گفتمان های رسمی و شالوده شکنی این گفتمان ها و تشکیک در نقش های از پیش تعیین شده، اولین و مهم ترین نقشی بود که امام خمینی در پایه ریزی تفکر جدید ایفا نمود. برای درک اهمیت اقدام امام خمینی در شالوده شکنی سیطره ی گفتمان های رسمی در حوزه ی سیاست به مهم ترین وجوه دگرگونی مفاهیم سیاسی و نقش های از پیش تعریف شده که نقش بنیادینی در باز تولید اندیشه های سیاسی در ایران و دنیای اسلام و جهان داشته است، اشاره می کنیم:
این دیدگاه حقیقت دارد که انقلاب اسلامی، کنشی انسانی و برخاسته از یک نظام معنایی است که خود این نظام معنایی از یک نظام دانشی و این نظام دانشی از یک نظام شناختی و آن نظام شناختی نیز برخواسته از یک نظام جهان شناختی است.[7] از دل چنین نظامی، جهان پدیداری، جهان بینی و جهان داری خاصی استخراج می شود که اگر چه ممکن است از جنبه ی پاره ای علائم، زمینه ها و علل و عوامل با پاره ای از نظام های دیگر شباهت هایی داشته باشد لیکن با تکیه ی انحصاری بر این علائم، زمینه ها، شرایط
و عوامل نمی توان آن را: اولاً شناخت، ثانیاً تفاوت آن را با نظام های دیگر درک کرد، ثالثاً بنیادهای معرفت شناختی حاکم بر آن را در قالب یک الگوی مشخص ساماندهی نمود. شناخت جهان پدیداری، جهان بینی و جهان داری ناشی از تفکر انقلاب اسلامی با تکیه بر گفتمان های رسمی و مفاهیم تحت تأثیر این گفتمان ها، بی تردید توانایی تحلیل و تفسیر پدیده ی انقلاب اسلامی را نخواهد داشت و اگر بپذیریم که در این تحلیل، پدیده ی انقلاب اسلامی را تا سطح یک جنبش اجتماعی برای گذار ایران از سنت به مدرنیته تقلیل نخواهد داد، حداکثر در ردیف سایر انقلاب هایی تلقی خواهد شد که در تفکرات چپ مدرنیته، تحت تأثیر اندیشه های مارکسیستی یا شبه مارکسیستی در قالب نظریه های رسمی و مشهوری چون نظریه های سوسیالیستی، بسیج سیاسی، نظریه های اسکاچپول، چارلز تیلی، نظریه های استانفورد کوهن و امثال آن تأویل خواهد شد. در گفتمان های رسمی غرب، برای تفسیر دگرگونی های سیاسی و اجتماعی و در رأس آنها انقلاب، به کنش های اقتصادی و سیاسی و نقش هایی که نهادهای رسمی جامعه ی مدنی مثل احزاب، گروه های ذی نفوذ و نخبگان فکری و سیاسی (که عموماً تأویل به روشنفکری می شود) ایفا می کنند، بیش از سایر عوامل بها داده می شود. به گونه ای که نقش انسان، عوامل انسانی، انگیزه و باورها، نهادهای فرهنگی و
اعتقادات آنها اگر مورد توجه قرار گیرد، عموماً نقش حاشیه ای و تحت نفوذ و سیطره ی آن عوامل مادی است. بنابراین، اراده ی عمومی تحلیل های مربوط به نظریه های انقلاب در گفتمان های رسمیِ تفکر مدرنیته، معطوف به یک اراده ی جبری است که برخاسته از شیوه ی عملکرد و اثرات عوامل تولید، روابط تولیدی و موقعیت های اجتماعی است. انسان ها عموماً تحت تأثیر این فرآیند به کنش سیاسی و اجتماعی می پردازند و جهان بینی و جهان داری آنها نیز تحت تأثیر دگرگونی های این فرآیند می باشد. این شیوه ی تولید و عوامل تولید و روابط تولیدی است که دگرگونی در اندیشه و اجتماع را شکل می دهد. انقلاب چه در مرحله ی فروپاشی نظم کهنه و چه در مرحله ی تأسیس نظم جدید در گفتمان های رسمی مدرنیته، بازتاب تفکر در عالم و آدم نیست بازتاب ضرورت دگرگونی های ناشی از روابط تولیدی و نقش های جدیدی است که این گونه به وجود می آید. بنابراین، در گفتمان های رسمی غرب، شناخت انقلاب از طریق شناخت علل و عوامل و عناصر ملموس و مادی که عموماً تحت تأثیر روابط تولیدی هستند، امکان پذیر است. بزرگ ترین نظریه پردازان غرب مانند کارل مارکس[8]، گوتشالک[9]، کرین برینتون[10]، هاری اکشتاین[11]، امیل دورکهایم[12]، الکسی توکوویل[13]، چارلز تیلی[14]، تدا اسکاچ پول[15] و دیگران، به اتفاق در آثار خود برای تبیین پدیده ی انقلاب به عواملی چون
1 پیشرفت اقتصادی 2 تضاد طبقاتی شدید 3 از خود بیگانگی 4 ناتوانی و عدم ناکارآمدی دولت 5 انعطاف ناپذیری طبقه ی حاکم 6 عدم جامعه پذیری 7 فقر 8 مدرنیزه کردن جامعه و ورود تکنولوژی جدید 9 تحول سریع و ورود ارزش های جدید مغایر با ارزش های سنتی و عواملی شبیه به این به عنوان عوامل مؤثر در ظهور دگرگونی های اجتماعی یاد می کند.[16] با این تفاصیل از جنبه ی مفهومی و معنایی در گفتارهای غالب و رسمی در حوزه ی نظریه های انقلاب، توجه چندانی به باورها، اعتقادات و ارزش های انسانی نمی شود، چه رسد به اینکه اصولاً نقشی برای مذهب در دگرگونی های اجتماعی قائل شویم. امام خمینی نظریه ی انقلاب اسلامی را در دورانی طرح کرد که گفتارهای غالب و رسمی در حوزه ی سیاست نقشی برای مذهب در دوران اجتماعی بشر و تغییرات سیاسی قائل نبودند. نزدیک به دویست سال حوزه ی تفکر مذهبی مسدود و دین و شریعت به حاشیه ی زندگی انسان ها در بخشی از حوزه ی شخصی رانده شده بود. به گونه ای که حتی عده ای به استناد فرضیه ی توهمی دین افیونی، پذیرفته بودند که پدیده ی انقلاب اساساً متعلق به تفکر مدرن است و از دل باورهای مذهبی چیزی به نام انقلاب ظهور نخواهد کرد. غلبه ی تفسیر چپ بر نظریه های انقلابی آن چنان تردید ناپذیر بود
که حتی در دوره ای از تاریخ ایران پاره ای از جریان هایی که تا حدودی رنگ و بوی مذهبی داشتند، برای توجیه نظریه های انقلابی خود به تفسیرهای مارکسیستی و سوسیالیستی دست زدند و همین تفسیر و توجیه ها، راه را برای عدول از دین و رفتن به سوی التقاط و بی دینی برای آنها هموار کرد و دیدیم که همین جریان ها بعد از انقلاب اسلامی چه مصائبی بر سر مردم آوردند. امام خمینی در چنین شرایط سختی که برای دین، باورهای دینی ومتدینین فراهم ساخته بودند، به مقابله با سیطره ی گفتمان های رسمی در حوزه ی مفاهیم سیاسی آمد و تفسیر جدیدی از مفهوم انقلاب ارائه داد که این تفسیر مطلقاً با تعاریف موجود نه تنها سنخیتی نداشت بلکه در تضاد کامل بود. اولین تضاد تفسیر امام با تفاسیر رسمی، تضاد در انگیزه و هدف انقلاب بود. انگیزه ی مطلق انقلاب هایی مثل انقلاب های فرانسه، شوروی و غیره تغییر یک رژیم سیاسی و جایگزینی رژیم دیگر بود. در بنیادهای این انقلاب ها اندیشه و نوع نگاه به عالم و آدم تفاوت چندانی بین رژیم های قبلی و رژیم جدید وجود نداشت. اراده ی همه ی این انقلاب ها معطوف به انگیزه های مادی بود. امام خمینی می فرماید: انقلابات در دنیا زیاد واقع شده است و یک حکومت رفته است و یک حکومت دیگر آمده
است، باید دید انگیزه ی انقلاب چه بوده است و برای چه چیز انقلاب واقع شده و ثمره ی این انقلاب چیست و چه بوده؟ انقلاب فرانسه، شوروی، سایر انقلاباتی که در عالم واقع شده است، یک انقلاباتی بوده است و یک رژیم ها[یی] تغییر کرده اند به رژیم دیگر، حکومت تغییر کرده به حکومت دیگر، اما انگیزه، انگیزه ی مادی بوده است، انگیزه ی دنیایی بوده است... اینها اعمالشان اعمال دنیایی هست... مثل همان حیواناتی که با هم جنگ می کنند و یکی دیگری را از بین می برد. انگیزه، یک انگیزه ی طبیعی است، یک انگیزه ی دنیایی است. این دنیا را او می خواهد برای خودش حفظ کند. آن هم می خواهد برای خودش... اما انگیزه ی انبیا از انقلاباتشان [و] در قیامشان دنیا نبوده است، اگر دنیا را اصلاح کردند تبع بوده است. انگیزه ی الهی بوده است برای خدا بوده و برای معارف الهی و برای بسط عدالت الهی در جامعه، آن انگیزه است که این انقلابات را از هم جدا می کند.[17] بنابراین در منطق سیاسی اجتماعی امام خمینی(ره)، انقلاب بر خلاف گفتمان های رسمی با جابه جایی قدرت سیاسی به وقوع نمی پیوندد. بلکه تغییر انگیزه و نوع نگاه به عالم و آدم است که انقلاب واقعی را به وجود می آورد. همان کاری را که انبیای الهی کردند. با این توصیف
به نظر می رسد که نمی توان انقلاب اسلامی را با استفاده از مفاهیم سنتی، رسمی و از پیش تعیین شده در گفتمان های غربی تحلیل کرد. چرا که در اراده ی این گفتمان ها، انقلاب معطوف به انگیزه های ملموس مادی است؛ جابه جایی رژیم، جابه جایی قدرت، جابه جایی طبقات اجتماعی، جابه جایی نقش های تاریخی و امثال آن. در حالی که در گفتمان انقلاب اسلامی، صرف دگرگونی در عوامل مذکور به معنی انقلاب نیست. انقلاب ایران انقلاب غیر وابسته است، یک انقلاب دولتی نیست یک انقلاب ارتشی نیست، یک انقلاب حزبی نیست، یک انقلاب ملی است. لیکن بر اساس اسلام، انقلاب اسلامی است. نظیر انقلاباتی که در طول تاریخ به دست انبیا انجام می گرفت که وابستگی در کار نبود.[81]
دومین تضاد تفسیر امام از مفهوم انقلاب با تفاسیر رسمی غالب بر گفتمان های غربی، تضاد در خاستگاه فکری انقلاب است. خاستگاه فکری همه ی انقلاب های بزرگ در دوران معاصر، تحت تأثیر مطلق اندیشه های چپ و یا راست مدرنیته است. یعنی این انقلاب ها یا تحت تأثیر تمایلات مارکسیستی و سوسیالیستی هستند یا تحت تأثیر گرایش های لیبرالیستی. خاستگاه فکری هیچ کدام از انقلاب های بزرگی چون انقلاب فرانسه، انقلاب روسیه، انقلاب چین و غیره تحت تأثیر باورهای مذهبی نیست. زیرا از
دیدگاه نظریه پردازان این انقلاب ها، مذهب در عصر مدرنیته هیچ نقشی در دگرگونی های عمیق اجتماعی و ظهور بالنده در غالب یک انقلاب بزرگ اجتماعی نخواهد داشت. در حالی که در منطق امام خمینی و نظریه ی انقلاب اسلامی، خاستگاه فکری انقلاب، مذهب است. امام خمینی بنیادهای نظم سیاسی جدید را با تکیه به مذهب پایه ریزی می کند: حکومت جمهوری اسلامی مورد نظر ما از رویه ی پیامبر اکرم ص و امام علی علیه السلام الهام خواهد گرفت و متکی به آرای عمومی ملت می باشد.[19] شکل حکومت ما جمهوری اسلامی است؛ جمهوری به معنای اینکه متکی به آرای اکثریت و اسلامی برای اینکه متکی به قانون اسلامی است و دیگر حکومت ها این طور نیستند.[20] از جنبه های دیگر می توان تفاوت تفسیر امام خمینی از مفهوم انقلاب را با تفاسیر رسمی حاکم بر فرهنگ غربی تحلیل کرد و به نتایج مهم و متفاوتی با آنچه که بر گفتارهای سیاسی حاکم است، رسید. ارج و قرب اندیشه ی سیاسی امام خمینی در این است که نظریه ی دولت شریعت و گذار از جامعه ی مدنی به جامعه ی توحیدی را دقیقاً در دورانی مطرح کرد که چشم انداز مثبتی برای نقش مذهب در دگرگونی های سیاسی و اجتماعی در دنیا وجود نداشت. امام اثبات کرد که کارکرد دین در جوامع پیشرفته به مراتب قوی تر و
عمیق تر از جوامع عقب مانده است. نظریه ی انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی، زمانی در ایران به ثمر نشست که ساختار سیاسی و اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی ایران دقیقاً یک ساختار مدرن و تحت تأثیر الگوهای مدرنیته بود. با وجودی که انقلاب مشروطه نیز تحت تأثیر گرایش های دینی دوران خود بود و فرصت پایه ریزی یک نظام مبتنی بر باورهای دینی نیز به وجود آمد اما نیاکان ما در انقلاب مشروطه، علی رغم تمایل شدیدی که به مذهب و حکومت مذهبی داشتند، توفیق تأسیس یک نظام دینی را به دست نیاوردند و در مقابل گرایش های غیر دینی ناکام شدند. اما در انقلاب اسلامی علی رغم اینکه ساختار جامعه به مراتب مدرن تر از دوره ی مشروطه بود، امام خمینی توانست یک انقلاب دینی و در پی آن یک نظام سیاسی مبتنی بر شریعت در ایران تأسیس کند و در مقابل سیطره ی فکری، سیاسی، اقتصادی تفکر مدرن و عناصر قدرت آن بایستد. این نشان می دهد که کارکرد دین در جوامع عقب مانده، به مراتب ضعیف تر از جوامع پیشرفته است. همان مردمی که به آموزه های متفکران بزرگی چون شیخ فضل الله نوری، آخوند خراسانی و میرزای نائینی، برای تأسیس یک نظام سیاسی مبتنی بر شریعت در دوره ی مشروطه، اقبالی نشان ندادند، همان مردم در انقلاب اسلامی آن
چنان شگفت زده دل در اعتقاد مذهبی نهادند که در تاریخ هیچ ملتی سابقه نداشته است. به گونه ای که پاره ای از تحلیل گران خارجی که به تبیین ماهیت انقلاب اسلامی پرداختند، می نویسند: شاه چگونه به این مرحله رسید؟ مدت های دراز از مسکو تا واشنگتن و لندن تا پکن به تشریح و تفسیر این سقوط باور نکردنی پرداخته خواهد شد. حادثه بدون تردید نظیر ندارد... ارزش آن را دارد که مورد تجلیل قرار گیرد. امری متداول نیست که ملتی با تظاهرات غیرمسلحانه، یک دیکتاتوری را که تا دندان مسلح است، واژگون کند. به ندرت دیده می شود که ملتی برای ماه ها از زندگی مطابق قاعده (قاعده ی کار، آسایش و انتظار مزد، قاعده ی مصرف) دست بردارد تا چیزی را که می خواهد به چنگ بیاورد. در فرانسه، در ژوئن 1968 کافی بود که دولت پمپ های بنزین را تغذیه کند تا در خلال یک روز تعطیل معروف، افراد هم قسم شده ی جنبش، اندک اندک متزلزل شوند. ایرانی ها به میل خود و با اراده ی خود اقتصاد خود را برای ماه ها متوقف کردند و آگاهانه این خطر را پذیرفتند که سال ها را صرف جبران آن کنند. برای این کار، قدرتی نه خیلی متداول، اراده ای که در هیچ نوع شناخته شده ی عمل انقلابی جایی نمی گیرد، لازم بود. ایرانی ها این اراده
را در مذهب یافته اند... کلمات مذهبی این تعلیمات که با آهنگ ایرانی خود آن قدر زیبا است دارای چنان کششی هستند که در خود ایران بسیاری از بی ایمانان را منقلب کرده اند. این کلمات مانند شیپورهای طلسم شکن، حصارهای کاملاً مورد مراقبت قلاع را ویران کرده اند.[21] امام نه تنها انقلاب و نظریه های انقلابی را از سیطره ی اندیشه های چپ و راست مدرنیسم رهایی بخشید بلکه خود این پدیده را تعریف جدیدی کرد. عموماً در تعاریف رسمی از انقلاب از جنبه ی فلسفی، سیاسی و جامعه شناختی، انقلاب به معنای خلع و لبس تلقی می شد. در این خلع و لبس، پدیده از گذشته ی خود به طور کلی خلع می شد و لباس جدیدی به تن می کرد که این لباس جدید نسبت چندانی با گذشته نداشت. مفهوم پیشرفت تاریخی در تفکر مدرن به همین معنا به جدال سنت آمد و در پس این تفکر بود که تضاد شبه تاریخی سنت ومدرنیته شکل گرفت و به عنوان یک معادله ی دو طرفه، تاریخ همه ی جوامع را به چالش کشید. امام خمینی(ره) در نظریه ی انقلاب اسلامی، مفهوم خلع و لبس را نمی پذیرد و به تعبیر فلسفه ی صدرایی، انقلاب را لبس بعد از لبس تلقی می کند. یعنی این لباس جدید به معنای نفی مطلق گذشته نیست بلکه لباس جدیدی است
بر اصول واصالت های گذشته. برای همین است که بازگشت به اصول اولیه و اصالت ها، اساسی ترین شعار انقلاب اسلامی است. این فضا نیاز به تحقیقات عمیق تری دارد که جای آن در این مقاله نیست و می تواند یک موضوع تحقیقی باشد. اجمالاً در این مسأله نمی توان تردید کرد که در نظریه ی انقلاب اسلامی، بازگشت به اصول اولیه و اصالت ها و بازبینی مجدد آنچه که بر سر اندیشه ی اسلامی و تاریخ تفکر اسلامی آمد و رسیدن به مفهوم جدیدی که ماحصل این بازنگری هست، یک اصل اساسی و بنیادی است. هرگونه تلاشی که برای جداسازی نظریه ی انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی از گذشته ی تاریخی تفکر اسلامی صورت پذیرد، چیزی جز تهی کردن زمینه های تاریخی تفکر امام خمینی(ره) نبوده، و نتایج مفیدی به همراه نخواهد آورد.
در گفتمان های رسمی حوزه ی سیاست که گفته شد تحت سیطره ی تفکرات غرب است، نقش نیروهای انقلابی از پیش تعریف شده است. این نیروها معمولاً ابزار تولید و نیروهای مولده و روابط تولیدی حاکم بر نسبت بین ابزار تولید و نیروهای مولده است. بنابراین به طور جبری برای یافتن نیروهای انقلابی و میزان تأثیرات نقش آنها در فرآیند انقلاب، باید به دنبال چند طبقه ی مشخص و محدود گشت. بقیه ی اقشار جامعه از حیطه ی
باورهای انقلابی و کنش های تحت تأثیر این باورها، به دورند و اگر هم نقشی در فرآیند انقلاب داشته باشند، نقش حاشیه ای است. در گفتمان های رسمی غرب، دو طایفه در تفکرات انقلابی نقش اصلی را ایفا می کنند: 1 کسانی که در روابط بین ابزار تولید و روابط تولیدی جزء نیروهای مولده هستند. یعنی در بازتولید ارزش افزوده بر کالا و خدمات، محور اصلی هستند (کارگران به معنای خاصی که در غرب مورد نظر است و در پاره ای از دیدگاه ها، کشاورزان) 2 روشنفکران که عناصر اصلی تفسیرهای رسمی نحوه ی عملکرد روابط تولیدی در احزاب سیاسی، گروه های ذی نفوذ و سندیکاهای کارگری می باشند. در تحلیل های انقلابی غرب، روشنفکران و کارگران هسته های اصلی جوامع انقلابی تلقی می شوند و بقیه ی اقشار، نقشی حاشیه ای ایفا کرده و به طور طبیعی در دستاوردهای انقلابی نیز سهم چندانی نخواهند داشت. بنابراین، این مسأله حقیقت دارد که انقلاب های اجتماعی در تفسیر مدرنیته و مدرنیسم، انقلاب های طبقاتی است. انسان ها به شأن و ارزش انسانی خود شناخته نمی شوند، بلکه از طریق پایگاه طبقاتی است که هویت کسب می کنند و با پایگاه طبقاتی، جایگاه اجتماعی پیدا می کنند و قابل تعریف می گردند. انسان هایی که در هیچ یک از طبقات به رسمیت شناخته شده عضو نباشند، نه اهمیتی دارند و نه قابل شناسایی هستند. نقش
انقلابی در غرب متعلق به نخبه ها (کارگران روشنفکران) است. انقلاب در غرب با نخبه ها آغاز می شود نه با مردم، این معرفت و دانش نخبه ها است که به انقلاب ها شکل می دهد. بنابراین، معرفت شناختی دانش غربی به تعبیر برخی از محققین معرفت شناختی، ناشی از سوژه های برتر و ذهنیت های نخبه گراست. ذهنیت های برتر در غرب، روشنفکران هستند. دانش آنها متکی بر دانش های ذهنی است. در دانش ذهنی، اراده ی معطوف به استعلاطلبی و برتری جویی قرار دارد. اراده ی چنین دانشی معطوف به قدرت و تصرف است. برای همین است که دانش استعلایی غرب، دانش قدرت محور است نه دانش زندگی محور.[22] دانش قدرت محور، اراده ی معطوف به جنگ و خونریزی دارد. بر اساس همین باورها است که نظریه های انقلابیِ تحت تأثیر این دانش ها؛ با خشونت و خونریزی عجین شده است. به دلیل سیطره ی چنین گفتمان هایی حتی پاره ای از متفکرین ارزشمند مسلمان نیز تصور کردند که خشونت و خونریزی از لوازم ذاتی هر انقلابی می باشد. امام خمینی(ره) با نظریه ی انقلاب اسلامی نه تنها مفهوم انقلاب را مجدداً تعریف کرد بلکه نقش های از پیش تعیین شده را نیز دگرگون ساخت. انقلاب اسلامی بر خلاف انقلاب های تحت تأثیر نظریه های غربی، با نخبه ها آغاز نشد بلکه با مردم آغاز شد. باید گفت که انقلاب ایران... بهترین انقلابی...
است که در دنیا تا کنون پیدا شده است و نکته اش هم این است که ملت مسلمان انقلاب کردند. انقلاب، مربوط به حزبی... نبوده است... بلکه مال خود ملت است و خود ملت قیام کرده است.[23] از آنجایی که دانش مردم دانش فطری است و بر خلاف دانش نخبگان، ذهنی نیست، دانش زندگی محور است. در تفکر انقلاب اسلامی، اگر مردم اراده ی معطوف به انقلاب دارند، برای آن نیست که منافع طبقه یا گروه خاصی را تأمین یا روابط تولیدی جدیدی را ساماندهی نمایند. در انقلاب اسلامی اراده ی مردم اراده ی معطوف به یافته های فطری است که در رأس این یافته ها، عدالت، امنیت، آزادی و فراوانی نعمت وجود دارد. در انقلاب اسلامی نقش های از پیش تعریف و تعیین شده ی نظریه های غربی، جایی برای خودنمایی ندارند. روشنفکران غرب گرا به این دلیل میانه ی خوبی با انقلاب اسلامی ندارند که این انقلاب با گرایش های فطری و مردم گرایی غیر طبقه ای، جایی برای ایفای نقش انحصاری این طبقه باقی نگذاشت. اگر دیده می شود که روشنفکران با پوپولیست (توده ای) خواندن انقلاب اسلامی، تلاش می کنند آن را تا سطح یک حرکت اجتماعی غیر عقلانی و خرد گریز جلوه دهند، نباید تصور کرد که آنها در پی تحقیر انقلاب اسلامی هستند. آنها به عظمت انقلاب اسلامی واقف هستند
و بارها به این عظمت اذعان کرده اند. آنها پیش از آنکه با توده ای خواندن انقلاب اسلامی در پی تحقیر انقلاب باشند در پی بازسازی موقعیت از دست رفته ی خود در ایران هستند. زیرا روشنفکران به دلیل بهره گیری از دانش ذهنی (نه فطری و نه دینی) همه چیز را در انحصار خود می دیدند و باور نمی کردند که جامعه ای فارغ از توهمات روشنفکری و ذهنیات آنها، توانایی ایجاد یک حرکت بزرگ اجتماعی، به نام انقلاب اسلامی را داشته باشد. عظمت امام خمینی(ره) و انقلاب اسلامی در این است که مشکل تجدد در ایران و نظریه های تجدد در دنیا را با حذف جریان شبه روشنفکری برای همیشه با معادله های جدیدی پیوند زدند. نقش این جریان به عنوان تنها وارث علم جدید و تکنیک های آن، نه تنها در باورهای امام مورد تردید قرار گرفت بلکه حتی به حقانیت این نقش نیز ضربه های جدی وارد شد. امام خمینی(ره) در نظریه ی انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی، یکی از مشکلات بزرگ عقب ماندگی ایران در عصر مشروطه و علل ناکامی مشروطه را سیطره ی همین جریان بر ساختار سیاسی و اجتماعی ایران معرفی می کند. این جریان با فهم سطحی و نادرستی که از علم و تکنولوژی داشت، سطحی از تجدد را در ایران تبلیغ کرد که بازتاب
آن چیزی جز انعقاد خطرناک ترین قراردادهای استعماری و نابودی ذخایر ملی، باز شدن پای بیگانگان در ارکان سامان اجتماعی و نظم سیاسی و از همه بدتر، عقب ماندگی مطلق ایران از قافله ی علم و معرفت تا زمان حکومت مشروطه ی پهلوی نبود. روشنفکران غرب گرا با توجه به اطاعت کورکورانه ای که از آبشخورهای غربی خود داشتند، با همان دانش ذهنیت گرا نه تنها به مقابله با فرهنگ تمدن ساز ایران آمدند بلکه با رواج تقلید، فتوای تعطیلی عقل و بسته بودن باب تفکر و رواج آداب و عادات و اخلاق مبتذل غربی، نشاط پژوهشی و علمی را در چندین نسل ایران از بین بردند. این جریان در طول دوران سیطره ی دویست ساله ی خود بر فرهنگ، ساختار سیاسی و اجتماعی ایران و حمایت پیوسته از استبداد و رژیم های خودکامه و لاابالی گری و ضدیت با اخلاق، ایران را در حساس ترین دوران تاریخی، جامعه ای روستایی و عقب مانده نگه داشت. در اندیشه های امام خمینی(ره) و نظریه ی انقلاب اسلامی، مشکل تجدد و ترقی ایران قبل از اینکه مردم، باورها و اعتقادات آنها باشد، همین جریان روشنفکری است. امام خمینی(ره) در گفتمان انقلاب اسلامی سیطره ی نقش های از پیش تعریف و تعیین شده ی این جریان را در فرآیند دگرگونی های انقلابی به کلی حذف کرد و اثبات نمود که انقلاب
و نظریه های انقلابی به نقش های ذهنیت گرای روشنفکری نیازی ندارد. در اندیشه های امام خمینی(ره)، جریان روشنفکری ایران فهم درستی از تجدد و ترقی نداشته و باعث گردید که سطح فهم مراکز علمی و دانشگاهی ایران نیز در طول این مدت، فراتر از فهم آنها رشد علمی و سیاسی نداشته باشد. از آنجا که اینها مبشران محصولات اندیشه های غربی در ایران بودند، غرب هم ایران، فرهنگ ایرانی، فرهنگ و تمدن اسلامی و سطح شعور سیاسی و اجتماعی جامعه ی ما را از چشم انداز سطح فهم این جریان شناسایی کرد و به این باور رسید که جامعه ی ما یک جامعه ی عقب مانده، استبداد زده و ساکن است که می توان به راحتی بر منابع و ذخایر آن سلطه پیدا کرد. یکی از دلایل عدم توانایی غرب در شناخت انقلاب اسلامی و جامعه ی ایرانی، به همین سطح فهم نازل برمی گردد. اگر جریان روشنفکری یکی از موانع بزرگ عدم رسیدن ایران به تجدد و ترقی و یافته های علمی در دویست ساله ی اخیر تا قبل از انقلاب اسلامی بود، به جرأت می توان گفت که این جریان یکی از موانع بزرگ عدم شناخت معقولانه ی غرب از فرهنگ ایران، نقش اسلام در این فرهنگ و انقلاب اسلامی نیز می باشد. متفکران، سیاستمداران و کارگزاران غربی برای درک انقلاب اسلامی و آرمان های
آن و همچنین شناخت امام خمینی(ره) و اندیشه های آن باید دریچه های چشم انداز خود به جامعه ی ایران را که همین جریان شبه روشنفکری کم مایه است، ببندد. همان طور که امام خمینی(ره)، انقلاب اسلامی و مردم ایران، با حذف این مانع بزرگ به دستاوردهای گران قدری دست یافتند. شاید غرب نیز با حذف این مانع به شناخت عمیق تر و دقیق تر از ایران نائل آید! متفکرین و محققینی که تصور می کنند جریان روشنفکری در ایران، یگانه حلقه ی رابطه ی ما با تمدن و فرهنگ غربی است، سخت در اشتباه هستند. این جریان در فرصت یکصد و اندی سال های که در اختیار داشت، نشان داد که حلقه ی فکری و فرهنگی مناسبی برای درک دگرگونی هایی که در طرف دیگر دنیا اتفاق افتاد و ما اکنون تحت عنوان تمدن غربی از آن یاد می کنیم، نیست. ما با سیر حکمت در اروپا نمی توانیم غرب را بشناسیم. حتی با این اثر به سطح نازلی از فهم فلسفه های غربی نیز نائل نخواهیم شد. همان طور که غرب نمی تواند با ایران شناسی یا اسلام شناسی، کنت گوبینو، ادوارد براوت، هانری کربن و سایر نحله های وابسته به این حلقه ها به شناخت درستی از ایران و اسلام نائل آید. اینها قوی ترین جریان های تعامل فرهنگی ایران و غرب بودند که متأخرین آنها امثال تقی زاده، کاظم زاده ایرانشهر، سید
حسین نصر تا به شبه روشنفکران دستپاچه ی دو دهه ی اخیر، بیش از آنچه اینها به غرب معرفی کردند، چیزی ندارند که به آن طرف منتقل کنند و غرب ضایعات سنگینی خواهد دید اگر چشم انداز فهم خود از انقلاب اسلامی، امام خمینی(ره) و بازیابی تمدن اسلامی را در سطح معارف انتقالی اینها محدود کند. همان طور که ایران و دنیای اسلام ضایعات سنگینی دید چون سطح فهم خود از غرب را به سطح معارف انتقالی از همین جریان روشنفکری قرار داد. امام خمینی(ره) در نامه ی تاریخی خود به گورباچف آخرین چشم انداز دگرگونی مفاهیم و نقش های از پیش تعیین شده را در چشم انداز انقلاب اسلامی به درستی نشان می دهد. نامه ی تاریخی امام صرفاً نامه به گورباچف نبود. نامه به سرنوشت محکوم آن جریانات و دیدگاه هایی است که تصور می کنند فرآیند دگرگونی های پدیده ی انقلاب اسلامی را می توان با گفتمان های رسمی حاکم بر غرب، تحلیل کرد. نامه ی امام به گورباچف در حقیقت نقدی بر تغییرهای اقتدار طلبانه و انحصاری مدرنیته و مدرنیسم و مدرنیزاسیون با وجوه متفاوت چپ و راست است که تصور می کنند هیچ تحولی در دنیا، دگرگونی علمی، مردمی و انسانی نیست مگر اینکه مطابق با استانداردهای اتوپیای غربی باشد. امام در این نامه، افق دگرگونی مفاهیم و نقش ها را در آینده ی نزدیک جهان
نشان می دهد. 1 افول مارکسیسم و کمونیسم و رفتن این جهان نگری به موزه های تاریخ 2 رشد خداگرایی و دین باوری در میان ملل جهان 3 رهایی فرزندان انقلابی جهان از حصارهای آهنین تغییرهای مارکسیستی و تئوری های انقلابی چپ 4 پوشالی بودن اتوپیای سرمایه داری غرب، 5 ضرورت تجدید نظر در فهم مفاهیمی چون خدا، دین، باغ سبز دنیای غرب، حقیقت، ابتذال و بن بست، مبدأ هستی و آفرینش، زندان غرب وشیطان بزرگ، خیالات مارکسیسم، معقول و محسوس، ترقی و تحول، انسان و حیوان، خلأ اعتقادی، نظام جهانی و...[24] مباحث مذکور و ده ها مطلب دیگر نشان می دهد که تعریف مفاهیم و بازنگری در نقش های از پیش تعریف و تعیین شده در حوزه ی گفتمان های رسمی غرب، یک ضرورت عقلی و تاریخی است که در ایران با انقلاب اسلامی شرایط شکل گیری این گفتمان جدید فراهم شد. اگر چه عده ای تلاش می کنند با عصبیتی که نسبت به مفاهیم رسمی و سنتی گفتمان های غالب نشان می دهند، حوزه ی نظریه پردازی انقلاب اسلامی را با همان اصطلاحات تحلیل کنند اما چنین تحلیل هایی راه به جایی نخواهد برد. برای درک نقش های تاریخی انقلاب اسلامی و اندیشه های امام خمینی(ره)، باید از سطوح تحلیل و مباحث حاشیه ای جریان شبه روشنفکری و حتی مفاهیمی که بر گفتمان های این جریان سیطره دارد، عبور
کرد تا به لایه های عمیق و اصلی نظریه ی انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی رسید. جامعه ی ما وقتی مدرنیته، مدرنیسم، مدرنیزاسیون، دگرگونی های اجتماعی، تجدد و ترقی، انقلاب اسلامی و پدیده هایی مانند اینها و حتی غرب را درک خواهد کرد که از سطح فهم و سطح تحلیل این جریان عبور کند. آنها پیوسته، ما را با مفاهیمی چون حقوق بشر، دموکراسی، لیبرالیسم، سوسیالیسم، مدرنیسم، مدرنیزاسیون و... درگیر خواهند کرد و پیوسته از ما خواهند خواست که تکلیف خودمان را با این مفاهیم روشن کنیم. دویست سال است که جامعه ی علمی، سیاسی و فکری ایران درگیر این مفاهیم است و پیوسته باید تکلیف خودش را با این پدیده ها روشن کند. امام و انقلاب اسلامی اثبات کردند که گفتمان های غالب در تفاسیر رسمی غرب معیار فهم سیاست، تاریخ، دگرگونی و تجدد نیستند. شک نباید کرد که انقلاب اسلامی ایران از همه ی انقلاب ها جداست. هم در پیدایش و هم در کیفیت مبارزه هم در انگیزه ی انقلاب و قیام.[25] انقلاب اسلامی یک گفتمان جدید است. امام خمینی(ره) همه ی گنجینه های ادبی، تاریخی، سیاسی و دینی پراکنده ی دنیای اسلام و ایران را که در ظاهر میان آنها پیوندی وجود نداشت، از فرزانگان، متفکران، حکما، فقها، فلاسفه، متکلمین و ادبای تاریخ این مرز و بوم گرد آوری کرد
و سپس این گنجینه را در قالب یک نظام سیاسی کارآمد، عرضه کرد. این حقیقتی است در تاریخ معاصر که باید، به دور از عصبیت های غیرمنطقی، غیر عقلانی و غیر تاریخی آن را درک کرد. [1]. دکترای علوم سیاسی. [2]. برای آشنایی با این گونه متون ر.ک سید جواد طباطبایی، دیباچه ای بر نظریه ی انحطاط ایران، مؤسسه ی پژوهشی نگاه معاصر، تهران، 1380 همچنین کتاب زوال اندیشه ی سیاسی در ایران، نشر کویر تهران، 1373. به طور کلی سید جواد طباطبایی از جمله پژوهشگرانی است که تحت تأثیر گفتمان های رسمی غرب در سیاست و تاریخ، نظریه ی انحطاطی به فرهنگ و تمدن ایران دارد. [3]. صحیفه ی نور، جلد 9، ص ص 174، 175. [4]. صحیفه ی نور، جلد 9، ص ص 174، 175. [5]. امام خمینی(ره) در مصاحبه با روزنامه ی اونیتا ارگان حزب کمونیست ایتالیا، 23/9/57، صحیفه ی نور، جلد 4، ص69. [6]. صحیفه ی نور، جلد 10، ص ص 56، 57. [7]. ر.ک ابراهیم فیاض، انقلاب اسلامی و دانش زندگی محور، پگاه حوزه، شماره ی 152، شنبه 3 بهمن 1383 ص2. [8[. xraM. [9[. klahcsttoG. [01[. notnirB. [11[. nietskcE. [21[. miehkruD. [31[. elliveuqcoT. [41[. ylliT. [51[. lopcokS. [16]. برای مطالعات بیشتر ر. ک جان فورن، نظریه پردازی انقلاب ها، ترجمه ی فرهنگ ارشاد، نشر نی، تهران، 1382 همچنین فرامرز رفیع پور، توسعه و تضاد،
کوششی در جهت تحلیل انقلاب اسلامی و مسائل اجتماعی ایران، شرکت سهامی انتشار، تهران، 1377، چاپ دوم. [17]. امام خمینی، صحیفه ی نور، جلد 20، ص ص64،63. [18]. صحیفه ی نور، جلد 18، ص118. [19]. صحیفه ی نور، جلد3، ص27. [20]. صحیفه ی نور، جلد 4،ص 37. [21]. کلربریر، پیر بلا، نشر ایران، انقلاب به نام خدا، ترجمه ی قاسم صنعوی، انتشارات سحاب کتاب، تهران، 1358، ص17. [22]. در تنظیم پاره ای از مباحث این بخش از نوشته های مختصر لیکن عمیق جناب آقای ابراهیم فیاض بهره گیری شد. ر. ک انقلاب اسلامی و دانش زندگی محور، همان، ص2. [23]. صحیفه ی نور، جلد10، ص68 [24]. صحیفه ی نور، جلد21، ص ص 69 66. [25]. وصیت نامه ی الهی سیاسی امام خمینی(ره)، صحیفه ی نور، جلد21، ص176.
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 5 علیرضا زهیرى پس از پیروزى انقلاب اسلامى و استقرار دولت جدید، که محصول دگرگونى عمیق در ساختار سیاسى کشور بود، فصل جدیدى از مناسبات میان نیروهاى اجتماعى و نظام سیاسى بر قرار گردید. تاسیس دولت نوپدید، برایند ائتلاف مهمترین نیروهاى چالشگر علیه حاکمیت پیشین و استقرار نظمى جدید مبتنى بر ارزشهاى دینى بود. بنابر این، تبیین نقش و میزان تاثیر گذارى نیروهاى اجتماعى بر فرایندهاى سیاسى، کنکاش درباره ماهیت و کارکرد این نیروها، از ضروریات جامعه کنونى ماست . در این میان، روحانیت شیعه که در تاریخ معاصر ایران بویژه پس از نهضت امام خمینى(ره) بر حیات سیاسى این کشور تاثیر بسزایى بر جاى گذاشته است، جایگاه ویژه اى دارد. بدین ترتیب، نقطه عزیمت ما، شناخت و بررسى روابط پیچیده میان این بخش از جامعه سیاسى و حکومت اسلامى در ایران مى باشد. تاسیس جمهورى اسلامى در ایران توسط معمار بزرگ آن، امام خمینى (ره)، حمایت گسترده روحانیون و حضور آنان در بخشهاى مهمى از سازمان حکومت را به دنبال داشت. این وضعیت، موجب تداخل و تطابق منابع و اهداف نهاد وحانیت بانظام سیاسى و ایجاد نوعى تعلق و همنوایى میان این دو شده است. مهمترین عامل پیوند دهنده روحانیت به نظام سیاسى، بر پایه تمایلات ایدئولوژیک استوار گردیده
که همانا مبتنى بر فرهنگ شیعى است. چنانکه «جان فوران» هم مى گوید، در میان فرهنگهاى گوناگون مخالفت در دهه 1970، اسلام مبارز موفق شد قدرت دولتى را به دست گیرد. علیه شاه، جاذبه و صراحت و صداقت شخصى و نظرات امام خمینى در مسائل مهم سیاسى، به دلیل موضعگیرى سازش ناپذیر و دراز مدت ایشان علیه شاه در صف اول جاى گرفت. به نظر وى، امام خمینى توانست اسلام مردم گرایى ارائه دهد که براى گروههاى مختلف اجتماعى جاذبه داشت; هر چند که پایگاه اولیه اجتماعى اش در صفوف برخى از علما، طلاب دینى و...بود. (1) بدین سان، امام خمینى در راس ترکیبى نیرومند که به طور عمده از میان شاگردان و پیروان وى بودند، توانست حکومت اسلامى را جایگزین رژیم پیشین کند. حکومتى که بر آرا و نظریات وى، که توسط شاگردانش تفسیر و ترویج مى شد، استوار بود. بدین ترتیب، دو متغیر قابل اعتنا وجود دارد که این مقاله مى بایست از آن بهره جوید. نخست، آرا و نظریات سیاسى امام درباره روحانیت و رابطه آن با نظام سیاسى و دیگرى، ساخت روحانیت و گونه هاى موجود در درون این ساخت که به طور طبیعى رفتار سیاسى متفاوتى از خود بروز داده اند. اکنون به این پرسشها باید پاسخ داد که: آیا رابطه روحانیت - که بخش مهمى
از ساخت حکومت را در دست دارد - با نظام سیاسى جدید کاملا حمایتى است؟ یا اینکه روحانیت تقاضاها و مطالبات خود رانیز وارد سیستم سیاسى مى کند؟ اینکه برخى معتقدند; روحانیت باید از دولتها مستقل باشد چه تاثیرى در رابطه روحانیت و نظام سیاسى بر جاى مى گذارد؟ و اساسا این استقلال به چه معنى است؟ پیش از یافتن پاسخ براى پرسشهاى فوق، ذکر چند نکته ضرورى به نظر مى رسد: یکم: روحانیون به عنوان مهمترین مدافعان انقلاب اسلامى عمدتا از شاگردان و پیروان امام خمینى (ره) به شمار مى آیند و در مبانى کنش سیاسى خود، از آرا و نظریات ایشان تاسى مى جویند. بنابر این، یکى از عوامل مؤثر در گروه بندیهاى درون نهاد روحانیت، ناشى از قرائتهاى متفاوت از اندیشه ها و سیره سیاسى حضرت امام مى باشد. شکل گیرى دو جریان عمده سیاسى در میان روحانیون که هر دو مدعى فهم درست اندیشه هاى امام خمینى (ره) هستند، محصول تاثیر شرایط محیطى و علائق تاریخى در تکوین تعبیرهاى گوناگون آنان است. از این رو، برخى مفاهیم ارائه شده از سوى امام که در زمان حیاتشان مصادیق روشنترى داشت، در شرایط پیچیده عصر حاضر دچار ابهام گردیده است. براى نمونه، ایشان در یکى از پیامهاى خود آورده اند که «به همه شما وصیت و سفارش مى کنم که نگذارید انقلاب به
دست نااهلان و نا محرمان بیفتد.» (2) اینکه نامحرمان کیانند؟ خود یکى از ابهامات عصر حاضر است که گروههاى مختلف سیاسى بر اساس پیش فرضهاى خود، مصداقهاى متفاوتى براى آن ارائه مى کنند. دوم: در دوره پیشین (دهه اول انقلاب) اساسى ترین پرسش در باب مؤلفه هاى «استقرار و ثبات» دولت اسلامى بوده است; حال آنکه در دهه دوم، سخن از «تعادل و حفظ» نظام سیاسى به میان رفته است. در شرایط بحرانى دهه اول انقلاب; جنگ هشت ساله با دشمن خارجى، فشارها و توطئه هاى دولتهاى متخاصم، رفتار منازعه آمیز گروههاى ضد انقلاب و تروریسم، نابودى بخش مهمى از منابع اقتصادى، نخبگان و رهبران سیاسى را به تلاش براى تثبیت نظام سیاسى وادار ساخت. بنابر این، امام خمینى، در این دوره، همواره رفتار حمایتى را تجویز نموده و از پیروان خود مى خواستند که از نظام اسلامى دفاع کرده و آن را مورد حمایت قرار دهند. پس از گذار از دوران دشوار و پر تنش دهه اول انقلاب، بسیارى از نیروهاى درون نظام سیاسى که براى بیت حاکمیت بسیج شده بودند، وارد دورانى شدند که موجى از تحولات سیاسى، اجتماعى و اقتصادى را به دنبال داشت. در این شرایط، مدافعان دیروز دولت اسلامى، در جست وجوى ساز و کارهاى «مشارکت در دولت» مى باشند. اگر دیروز دوران دفاع از
نظام بود، امروز دوران مشارکت در نظام اسلامى است و بدین ترتیب، مقتضیات علمى امروز، تحقیقات و رهیافتهاى ویژه خود را طلب مى کند. (3) بدین سان، بخش مهمى از پرسشهاى دوره دوم، ناظر به نوع مناسبات جامعه اسلامى با حکومت اسلامى مى باشد. حال که دولت انقلابى استقرار یافته و بنیانهایش استوار گردیده است، تقاضاها و مطالبات تازه اى شکل گرفته است که اگر به درستى وارد سیستم سیاسى نشود، نظام سیاسى را دچار عدم تعادل خواهد کرد. دیگر، وضع موجود توانایى یاراى پاسخگویى به پرسشهاى بى شمارى که از دل تجربه هاى دوره اول زاده شده است، ندارد. بدین ترتیب، پاسخگویى به مطالبات این دوره و تعیین نوع رفتار سیاسى، نیاز به بازنگرى و باز سازى منظومه فکرى امام خمینى را بیش از پیش نمایان مى سازد.
ظهور دین اسلام از ابتدا قرین تشکیل حکومت بود. با تاسیس دولت مدینه توسط پیامبر عظیم الشان اسلام، اهتمام شریعت اسلام بر سازوارى و نظام مند ساختن جوامع بشرى، بر بنیانهاى دینى استوار بود. در این میان شیعیان، هم به لحاظ تاریخى (ستمى که از سوى حاکمان جور بر آنان روا شد) و هم به واسطه آموزه هاى رهبران دینى (از امامان معصوم (ع) گرفته تا مراجع دینى)، به تقویت روح عدالت خواهى و ستیز
با ستمگران همت گماشته و آن را از ویژگیهاى بارز اندیشه سیاسى خود قرار دارند. در میان ادیان و مذاهب مختلف، دین اسلام در مقابل مذاهب دنیاگریز، علاوه بر تامین وسایل رستگارى براى پیروان خود، به تنظیم حوزه زندگى مادى آنها نیز مى پردازد. این امر، سبب شده است که روحانیون و مفسران دین بویژه در ایران، رغبت بیشترى نسبت به امور دنیوى و سیاسى از خود نشان دهند. آنان بر این اعتقادند که مذهب، خود را با شرایط متحول تاریخى (با استفاده از عنصر زمان و مکان) تطبیق مى دهد و امکان تعبیر و تفسیر پذیرى مذهب و انطباقش باشرایط هر عصرى وجود دارد. امام خمینى با اشاره به این دو عنصر تعیین کننده در اجتهاد و ضرورت آشنایى با روابط حاکم بر سیاست واجتماع و اقتصاد مى گوید: «حکومت در نظر مجتهد واقعى، فلسفه عملى تمام فقه در تمامى زوایاى زندگى بشریت است. حکومت نشان دهنده جنبه عملى فقه در بر خورد با تمامى معضلات اجتماعى و سیاسى و نظامى و فرهنگى است. فقه، تئورى واقعى و کامل اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است.» (4) یکى دیگر از عوامل دخالت روحانیت در سیاست، عوارض ناشى از نوسازى در برخى کشورهاى در حال گذار، از جمله ایران است. جریان نوسازى از یک
سو، پاسخى به نیازهاى عصر جدید و فرایندى است تدریجى و اجتناب ناپذیر که جوامع بشرى خود را ملزم به حرکت به سوى آن مى کنند، و از سوى دیگر، گسستى است با برخى از سنتهاى پیشین که هر چه میدان عمل آن فراختر شود، به همان نسبت، سنتهاى درون جامعه را مورد تهدید نوگرایى حاصل از توسعه قرار مى دهد و به این ترتیب، زمینه هاى غیر دینى شدن جامعه فراهم مى آید. نتیجه توسعه و نوسازى هر چه باشد، از بعد اجتماعى، دگرگونى در ساختارها و روابط و ارزشهاى اجتماعى حتمى است. پیدایش وضعیت جدید و تهدید ارزشهاى نوپدید، باعث واکنش مذهب و روحانیون گشته و افزایش دخالت آنان در سیاست به منظور جلوگیرى از غیر دینى شدن جامعه را به همراه مى آورد. البته مراد از این سخن، این نیست که توسعه الزاما جامعه را با ارزشها و سنتهاى دینى بیگانه مى سازد; اما باید گفت تا نسبت بین توسعه و دیندارى روشن نشود، سنتها همواره مورد تهدید دگرگونیهاى ناشى از نوسازى جامعه واقع خواهند شد. بنابر این، زمانى که میان ارزشهاى روحانیت و ارزشهاى تبلیغ شده از سوى نظام سیاسى تعارض حاصل شود، آنان از خود واکنش نشان خواهند داد. امام خمینى به رغم مذمت کسانى که به تمدن جدید بى توجه بودند، در خطاب به یکى
از شاگردان خود مى گوید: «آنگونه که جنابعالى از اخبار و روایات برداشت دارید، تمدن جدید به کلى باید از بین برود و مردم کوخ نشین بوده و یا براى همیشه در صحراها زندگى نمایند.» (5) در عین حال یکى از عوامل اساسى در خیزشهاى سیاسى علیه رژیم شاه را، برنامه هاى نوسازى دولت قلمداد کرد که به شدت ارزشهاى دینى را مورد تهدید قرار داده بود. ایشان در این باره چنین مى گوید: «مخالفت روحانیون با بعضى از مظاهر تمدن در گذشته، صرفا به جهت ترس از نفوذ اجانب بوده است. احساس خطر از گسترش فرهنگ اجنبى، خصوصا فرهنگ مبتذل غرب موجب شده بود که آنان با اختراعات و پدیده ها بر خورد احتیاط آمیز کنند... ابزارى از قبیل رادیو و تلویزیون در نزدشان مقدمه ورود استعمار بود; لذا گاهى حکم به منع استفاده از آنها را مى دادند...آیا رژیم گذشته از رادیو و تلویزیون براى بى اعتبار کردن عقاید مذهبى و نادیده گرفتن آداب و رسوم ملى استفاده نمى نمود؟» (6) به طور کلى، احتمال دخالت روحانیون در سیاست و بروز کنشهاى حمایت جویانه یا منازعه آمیز در قبال نظام سیاسى، به چند عامل بستگى دارد: 1- هر چه داعیه هاى سیاسى و اجتماعى مذهب بیشتر باشد، احتمال دخالت روحانیون در زندگى سیاسى بیشتر مى شود; 2- هر
چه روحانیون یک مذهب، به عنوان یک نیروى سیاسى از نظر تاریخى، موقعیت ممتاز و قوت بیشترى داشته باشند، احتمال دخالت مستقیم و گسترده آنها در سیاست افزایش مى یابد; 3- هر چه امکان تعبیر و تفسیر پذیرى مذهب و تطبیق آن با شرایط متحول تاریخى بیشتر باشد، توانایى روحانیون براى مداخله مستقیم در سیاست افزایش مى یابد; 4- هر چه نهادهاى مذهبى سازمان یافته تر و منسجم تر باشند، توانایى روحانیت براى دخالت در سیاست بیشتر مى شود. (7)
جامعه شناسى نیروهاى اجتماعى، یکى از عرصه هاى مهم جامعه شناسى سیاسى است. در این میان، رویکرد ساختارى در میان نظریه پردازان علوم اجتماعى بسیار رایج بوده و هست و این تحقیق نیز از این رویکرد متاثر است. در رویکرد ساختارى، به نقش و کارکرد ساخت هاى سیاسى توجه شده و تاثیر آن را بر فرایندهاى سیاسى مورد بررسى قرار مى دهد. (8) هر ساختارى مجموعه فعالیتهایى را به اجرا در مى آورد که به نوبه خود، سازمان سیاسى را قادر به تدوین و اجراى خط مشى هاى خود مى سازد. این فعالیتها یا کار ویژه ها ( snoitcnuf ) چگونگى تاثیر واحدهاى سیاسى بر فرایندهاى سیاسى را توضیح مى دهد. ساخت سیاسى و اجتماعى روحانیت نیز داراى کار ویژه هایى است که از ظرفیت و تواناییهاى موجود در آنان ناشى مى شود. بعد از انقلاب و تغییر در ساخت روحانیت، کار ویژه هاى آن نیز دچار تحول شده و کار
ویژه هاى دیگرى نیز الزاما به آن واگذار گردیده است; مانند: کار ویژه هاى اقتصادى، سیاسى و اجتماعى. اگر چه نمى توان ادعا کرد که این نوشتار به همه کار ویژه ها و تواناییهاى این نهاد پرداخته است; اما شاید بتوان گفت که این موارد، نمود و بروز بیشترى دارد. الف - دفاع از شریعت و ترویج آن;این مورد، اساسى ترین کار ویژه روحانیت تلقى مى شود: «تردیدى نیست که حوزه هاى علمیه و علماى متعهد در طول تاریخ اسلام و تشیع، مهمترین پایگاه محکم اسلام در برابر حملات و انحرافات و کجرویها بوده اند. علماى بزرگ اسلام در همه عمر خود، تلاش نموده اند تا مسایل حلال و حرام الهى را بدون دخل و تصرف ترویج نمایند.» (9) این کار ویژه، نشانگر فلسفه وجودى روحانیت است. چنانکه ستیز آنان بارژیم پیشین نیز به دلیل رفتار ضد شرعى و تهدید مبانى دینى حکومت بود. و البته تحلیل رفتار سیاسى روحانیت به عنوان حاملان، مفسران و مروجان شریعت، بدون شناخت این کار ویژه، دچار کاستى است. ب - کار ویژه هبستگى و وفاق اجتماعى; یکى از آفتهایى که جوامع در حال گذار را تهدید مى کند، بحرانهاى ناشى از دگرگونى است. این وضعیت، جامعه در حال تغییر را دچار از هم گسیختگى ساخته و شکافهاى اجتماعى رافعال و فرایند نوسازى را دچار چالش مى سازد.براى
حل و رفع این بحران، روحانیت مى تواند با برخوردارى از تواناییهاى نمادین، بویژه به کارگیرى نمادهاى دینى، به برانگیختن حس همبستگى در جامعه کمک نماید. منظور از همبستگى و وفاق اجتماعى، به هم پیوستن و مجتمع ساختن اجزاى یک جامعه و واحدهاى کوچک آن به یک کل همبسته تر مى باشد; به نحوى که توان آن اجزاء و واحدهاى کوچک و پراکنده و مختلف، انباشته و متمرکز شود و از طریق همیارى و همکارى آحاد جامعه و حمایت آنان از نظام سیاسى بحرانهاى حاصل ازدوران گذار را حل نماید. ج - فرایند بسیج اجتماعى; موضوع مشارکت توده اى و اقدام عمومى در فعالیتهاى سیاسى - اجتماعى، از پیش شرطهاى ایجاد تعادل یا عدم تعادل در سیستم سیاسى به شمار مى رود.تبدیل مردم به شهروندان فعال، موجب افزایش ظرفیت نظام سیاسى در پاسخگویى به تقاضاها و مشکلات اجتماعى مى گردد. روحانیت به لحاظ تاریخى نشان داده است که از مهمترین عوامل بسیج کننده، حمایت کننده و حرکت دهنده جامعه به سوى ارزشهاى سیاسى است و به تعبیر امام خمینى، «آنکه ملت را بسیج کرد، آن روحانیون بودند.» (10) در نظام روحانیت شیعه، به واسطه وجود مساله تقلید، نوعى رابطه معنوى میان توده مردم و رهبران مذهبى ایجاد شده است; به طورى که مردم تحت دستورات ونظرات رهبرى مذهبى قرار
داشته و نوعى همنوایى میان آنان وجود دارد. روحانیت به عنوان شبکه ارتباطى مستمر میان رهبر و مردم، نقش مهم در بسیج توده ها داشته است; به گونه اى که بزرگترین بسیج در تاریخ انقلابها را سامان داده است. (11) د جامعه پذیرى سیاسى; جامعه پذیرى سیاسى،یعنى آشنا شدن فرد با ارزشها و ایستارهاى جامعه خویش که طى آن ایستارهاى سیاسى فرد شکل مى گیرد. جامعه پذیرى سیاسى، موجب انتقال و دگرگونى فرهنگ سیاسى شده و راهى است براى انتقال اندیشه ها و باورهاى سیاسى یک نسل به نسل دیگر; همان فرایندى که انتقال فرهنگ نامیده مى شود. (12) از آنجا که مذاهب دنیا، حاملان ارزشهاى فرهنگى و اخلاقى هستند; به طور طبیعى پیامدهاى سیاسى داشته و بر مسایل سیاسى و سیاستهاى عمومى تاثیر مى گذارند.بنابر این، روحانیت شیعه نیز در کنار سایر عاملان و نهادهایى که در جامعه پذیرى سیاسى نقش ایفا مى کنند، قرار مى گیرد. آنان مى توانند از طریق داخل کردن ارزشهاى دینى در فرهنگ سیاسى جامعه، به طور چشمگیرى اعتماد به دولت اسلامى را افزایش داده و با پذیرش فرایندهاى سیاستگذارى، میزان مشروعیت نظام سیاسى را فزونى بخشند و از این طریق، به حل شکافهاى اجتماعى یارى رسانند. ه- کنترل نخبگان سیاسى (کنترل سیاست); تاسیس دولت دینى سبب گردید تا بر اساس یک همسویى ایدئولوژیک، روحانیون که از دیر
باز داراى نفوذ اجتماعى قابل توجهى بوده اند، از جایگاه معنوى ویژه اى در میان نظام سیاسى بر خوردار شوند. این توجه و عنایت حکومت، فرصتهاى مطلوبى را در اختیار آنان قرار داده است تا بتوانند با تاثیر بر فرایند سیاستگذارى و تصمیم گیرى، ارزشهاى مورد نظر خود را وارد نظام سیاسى کنند. بنابر این، زمانى که نخبگان سیاسى از پذیرش ارزشهاى آنان خوددارى کرده و یا آن را مورد تهدید قرار دهند، از خود واکنش نشان مى دهند. امام خمینى درباره ارشاد و هدایت دولت و حکومت توسط روحانیون، نظراتى دارند (13) که در بخشهاى بعدى، به برخى از آموزه هاى ایشان اشاره خواهیم کرد. و - کار ویژه هاى اقتصادى روحانیت; یکى از مهمترین منابع مالى که در عصر غیبت امام زمان (عج) در اختیار فقهاى شیعه قرار مى گیرد، وجوهى است که مردم تحت عنوان خمس و زکات و...، با شرایط خاصى به عنوان تکلیف شرعى در اختیار آنان قرار مى دهند.تا پیش از انقلاب اسلامى، مراجع و علماى عصر، از این در آمدهاى شرعى براى حفظ هویت فرهنگى و استقلال شیعه بهره جسته و بر اساس یک رابطه سلبى با دولتها و به دور از هر گونه وابستگى به آنها ، آن را صرف امور مسلمین مى کردند. بر همین اساس، با تاسیس مراکزى در جهت خدمات رسانى
به طلاب و روحانیون، در حفظ استقلال آنان از دولتها تلاش مى نمودند. پس از انقلاب و تشکیل دولت دینى که به همسونگرى در اهداف میان روحانیون و دولت اسلامى انجامیده است، این منابع، وسیله اى است در دست مراجع وعلما تا از طریق آن، وارد فرایند توسعه فرهنگى، اجتماعى و حتى اقتصادى بشوند.
حضور امام خمینى در پاریس فرصتى بود تا ابعاد تازه اى از آرمانها و آیین اندیشه سیاسى ایشان بازگو شود. در این میان، آنچه ذهن کنجکاو و پرسشگر خبرنگاران را به تحرک وا مى داشت، پرسشهایى درباره حکومت اسلامى و نقش روحانیون و رهبران مذهبى در حکومت بود. امام خمینى بارها در پاسخ به این پرسش اعلام نمودند.«روحانیون در حکومت آینده، نقش ارشاد و هدایت دولت را دارا مى باشند.» (14) حدود یک سال پس از پیروزى انقلاب، ایشان با همان اعتقاد سابق و در پاسخ به پرسش مشابه، مى فرماید: «اینکه شما سؤال کردید آیا روحانى مى خواهد به دولت منضم بشود یا چى؟ نه، نمى خواهد دولت باشد; اما خارج از دولت [هم]نیست. نه دولت است، نه خارج از دولت. دولت نیست; یعنى نمى خواهد برود در کاخ نخست وزیرى بنشیند و کارهاى نخست وزیرى را بکند. غیر دولت نیست، براى اینکه نخست وزیر اگر پایش را کنار بگذارد، این
جلویش را مى گیرد، مى تواند بگیرد، بنابر این، نقش دارد و نقش ندارد.» (15) اما حوادث و تحولات بعدى، ضرورت حضور فعالتر روحانیون را در بخشهاى مختلف ساختمان حکومت نشان داد. زمانى که امام خمینى، مهندس بازرگان را به نخست وزیرى دولت موقت برگزید; طى حکمى به وى، بنیان مشروعیت را به دو حق «شرعى» و «قانونى ناشى از آراى مردم» پیوند زد. (16) و براى دستیابى به «حق شرعى» بنابه تجربه تاریخى اعلام داشت: «ما تجربه کردیم و دیدیم که اشخاصى که در راس واقع شدند و از روحانیون نبودند، در عین حالى که بعضى شان هم متدین بودند، از باب اینکه آن راهى که ما مى خواهیم برویم...با سلیقه آنها موافق نبود...ما آن روز خیال مى کردیم که در این قشرهاى تحصیل کرده و متدین و صاحب افکار، افرادى هستند که بتوانند این مملکت را به آن جورى که خدا مى خواهد، ببرند; آن طور اداره کنند. وقتى دیدیم که نه، ما اشتباه کردیم...» (17) بنابر این، تعبیر دخالت در سیاست، نزد روحانیون، مفهومى فراتر از نظارت و ارشاد یافت و در سیاستگذارى و اجرا نیز، نقشهاى گسترده اى را بر عهده گرفتند. به هر روى، روحانیون بر اساس هنجارهاى مورد قبول خود، در مواجهه با نظام سیاسى از خود کنشهایى را نشان مى دهند.
شالوده این سمت گیرى آنان نسبت به نظام که همانا مبتنى بر فرهنگ سیاسى شان است، آنان را به گونه هاى مختلف سیاسى دسته بندى مى کند در جوامع مختلف مردم به طرق گوناگون با دولت خود رابطه دارند; بعضى صرفا به سائغه حمایت و حفاظت از دولت عمل نموده، رفتار خود رابر اساس نیازها و تقاضاهاى حکومت تنظیم مى کنند، برخى درتلاش براى اصلاح یا تغییر نظام و یا حداقل در صدد تغییر تصمیم و جهت نظام حکومتى هستند و برخى دیگر نیز بر خلاف دو گروه فوق، مواضع انفعالى و یا بى طرفانه دارند. بعضى از نویسندگان، سه نوع رفتار سیاسى فوق را به دو دسته عام مشارکت فعال و مشارکت انفعالى تقسیم کرده اند. (18) «گابریل آلموند» با استخدام سه اصطلاح مشارکت جو ( و کوچک اندیش ( laihcorap ) ، گونه هاى رفتارى فوق را توضیح مى دهد. وى با توجه به سمت گیرى افراد نسبت به کنشهاى سیاسى حکومت، به انواع فرهنگ سیاسى آنان مى پردازد. بر این اساس، آلموند سه نوع فرهنگ سیاسى را مفروض مى انگارد. (19) بنابر این مى توان گونه هاى رفتارى در ساخت سیاسى روحانیت را به سه دسته تقسیم کرد که عبارتند از: الف - مشارکت جویان: آنان کسانى هستند که از مسایل سیاسى آگاه بوده و مى توانند تقاضاهاى سیاسى مطرح سازند و حمایت سیاسى خود را در اختیار رهبران
قرار دهند. آنان، در کل نظام یعنى هم در فرایندهاى دروندادى (تقاضاها و حمایتها) و هم در فرایندهاى بروندادى (تصمیمات و سیاستها) آن فعالیت و مشارکت دارند و بر روى تصمیمات و سیاستگذاریها نیز تاثیر مى گذارند. مشارکت جویان به دو دسته کلى تقسیم مى شوند: اول، آن دسته از روحانیونى که در مقام نخبگان رسمى نظام سیاسى عمل مى کنند و علاوه بر کار ویژه هاى عمومى که روحانیت داراست، با پذیرش کارکردهاى جدید به خدمت نظام سیاسى در مى آیند; مانند: روحانیون عضو مجلس خبرگان و فقهاى شوراى نگهبان. اینان، به طور عمده رفتار حمایتى دارند و بیشترین نقش را در فرایند بروندادى (تصمیمات سیاسى و سیاستگذارى) ایفا مى نمایند. دسته دوم، شامل روحانیون مشارکت جویى مى شود که خارج از ساختمان حکومت قرار دارند. اینان نیز به دو گونه بر فرایندهاى سیاسى تاثیر مى گذارند. نخست، گروههاى سازمان یافته(نهادینه) مانند: جامعه روحانیت مبارز، مجمع روحانیون مبارز و جامعه مدرسین حوزه علمیه قم. دوم، افراد و گروههاى بدون سازمان که شامل بسیارى از شخصیتها و اجتماعات سیاسى است و اغلب به صورت صاحبان نفوذ عمل مى کنند. روحانیون مشارکت جو، اغلب متاثر از آموزه هاى سیاسى امام خمینى هستند و از رفتار واندیشه هاى سیاسى وى بهره جسته و به طور عمده، شاگردان و تربیت شدگان اویند. بنابر این در
مجموع، آنان داراى وجوه همسانى از نظر علائق ارزشى هستند و به شرکت در حیات سیاسى علاقه مند بوده و به این منظور، از خود کنش سیاسى نشان مى دهند. مشارکت جویان، علاوه بر آنکه در مقابل رفتار غیر شرعى نهادهاى نظام سیاسى و اجراى سیاستهاى نامطلوب حکومت از خود واکنش نشان مى دهند براى تاثیر بر فرایند سیاستگذارى، خود راموظف مى دانند. بنابر این، علاوه بر انتقاد و اعلام تقاضاهاى خود به سیستم، در انتخابات مجلس قانونگذارى و ریاست جمهورى مشارکت مى کنند. آنان با تاسى به سخنان امام، درخواستهاى خودرا به سیستم سیاسى اعلام مى دارند: «اینها (اهل علم) باید ارشاد کنند دولت را، ارشاد کنند به اینکه این مامورى که اینجا فرستادى اشتباه بوده است و دولت را وادار کنند، مجلس را وادار کنند تا اینکه اصلاح بشود.» (20) امام در جاى دیگرى مى فرماید: «هر دو جریان [جامعه روحانیت و مجمع روحانیون ]باید با تمام وجود تلاش کنند که ذره اى از سیاست «نه شرقى و نه غربى، جمهورى اسلامى» عدول نشود که اگر ذره اى از آن عدول شود، آن را با شمشیر عدالت اسلامى راست کنند.» (21) از سوى دیگر، ایشان، نقش روحانیت را در برنامه ریزى کشور تعیین نمودند: «مساله برنامه از مهمات یک کشور است...لکن یک نکته راعرض کنم و آن
اینکه، اگر برنامه ریزى را بدون نظارت روحانیون بکنند (یعنى متخصصینى که از روحانیون هستند)، این موجب این مى شود که برنامه که ریختید ببرید مجلس، مجلس رد کند. آنها قبول کردند، ببرید در کمیسیونى که تخصص در این امر دارند، آنها رد کنند. از اینجا بگذرید ببرید در شوراى نگهبان، آنجا رد کنند.» (22) باتوجه به اینکه نظام سیاسى، مکانیسم اساسى توزیع «ارزشهاى قدرت بخش» در جامعه است و حکومت خود، مجموعه امکانات و تواناییها و ابزارهایى است که هر گروهى طبعا مى کوشد سهم خود را از آن افزایش دهد; اغلب گروههاى اجتماعى وقتى امتیازات یا منافعشان در خطر مى افتد و یا توزیع جدیدى از امتیازات در شرف تکوین است، به فعالیت سیاسى دست مى زنند. (23) بر این اساس روحانیت که کار ویژه ى اصلى خود را دفاع از شریعت وترویج مبانى دینى میداند، مى کوشد در مناسبات خود با نظام سیاسى، امتیازات بیشترى کسب کند تا به تکلیف خود عمل نماید. علاوه بر نقشهاى عمومى که روحانیت در سیاست ایفا مى نماید
هر یک از گروههاى فعال سیاسى در درون روحانیت نیز رفتار خاص سیاسى از خود نشان مى دهد .به طور مثال، جامعه روحانیت مبارز در تلاش بوده است که دخالت و نظارت دولت در امور اقتصادى را کاهش دهد و براین اساس، توانسته است حمایت بخشهاى مهمى از بازار را نیز بدست آورد. از سوى دیگر، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، بیش از دیگران نظارت بر اعمال شرعى نظام دارد و در قبال پاره اى از رفتارهاى غیر شرعى، از خود حساسیت نشان مى دهد;اما مهمترین نقشى که جامعه مدرسین ایفا مى نماید، تعیین مرجعیت عامه شیعیان است. این عمل آنان با توجه به تفکیک رهبرى از مرجعیت، مى تواند تاثیرات عمده اى در روند سیاسى کشور داشته باشد. (24) در این میان، مجمع روحانیون مبارز که در دهه دوم، بخش مهمى از قدرت خود را از دست داده است، در دولت هاشمى رفسنجانى به عنوان نیروهاى منتقد دولت، وارد عمل شدند. آنان، نوسازى و توسعه بروندادهاى اقتصادى را که مهمترین هدف هاشمى رفسنجانى (رئیس جمهور وقت) بود و براى دستیابى آن از انرژى بخش خصوصى نیز بهره مى گرفت، مورد انتقاد قرار دادند. این گروه در مقابل راهبرد جدید دولت مبتنى بر بهره گیرى از توانمندى هاى بخش خصوصى، (25) نظارت دولت بر بخش اقتصاد را تجویز مى کردند و معتقد بودند
که براى ایجاد عدالت اجتماعى، باید بخشهاى دولتى فعال شود. هر یک از این گروهها در زمان حیات امام خمینى مورد حمایت ایشان بوده واز رفتار و اندیشه هاى ایشان نیز تاثیر مى پذیرفتند; اما با توجه به پیش فرضهایى که داشتند، قرائتهاى متفاوتى از اندیشه هاى امام را برگزیدند. ب - پیرومنشان (شبکه هاى حامى - پیرو): صاحبان این فرهنگ سیاسى بر خلاف مشارکت جویان که عهده دار نقشهاى مهم سیاسى مى شوند یا در مبارزات انتخاباتى و امور حزبى فعالند، بیشتر ناظر بر کنشهاى سیاسى بوده و در فعالیتهایى چون راى دادن و بحث سیاسى شرکت مى کنند.این افراد افراد از نتایج کار حکومت آگاهند، ولى در فرایندهایى که به سیاست گذارى منجر مى شود، شرکت نمى کنند. آنان از مقامات حکومتى و قوانین، منفعلانه اطاعت مى کنند; اما خود را درگیر سیاست نمى کنند. پیرومنشان اگر چه معمولا بى انجمن هستند; اما گاهى در واکنش به یک اقدام ناگهانى از سوى بخشى از هیات حاکمه که با آرمانها و بویژه منافع ایدئولوژیک آنان سازگار نیست، به تاسیس انجمنهاى ناپایدار مبادرت ورزیده و از خود واکنش نشان مى دهند. گاهى نیز به ابزارى در دست مشارکت جویان تبدیل شده و مورد بهره بردارى قرار مى گیرند. این موضوع زمانى خود را بیشتر نمایان مى سازد که برخى افراد داراى نفوذ و یا مقامهاى سیاسى،
در صدد بر مى آیند تا از طریق کسب پشتیبانى و حمایت شهروندان، شبکه هاى حامى - پیرو براى خود تاسیس نمایند.حمایت از نظام سیاسى این امکان را به وجود مى آورد که انرژى لازم براى ادامه کار نظام فراهم شود. از آثار این گونه حمایتها، مشروعیت اقدامات اعضاى نظام و قانونى شناختن تصمیمات آنهاست. (26) همگونى و همگرایى میان روحانیت و نظام سیاسى، این بخش از کارکرد روحانیت را بویژه در دهه اول، آشکارتر مى سازد. پیوندهاى محکمى که آنان با نخبگان سیاسى دارند، میزان وفادارى شان به نظام سیاسى را افزایش مى دهد. این امر، سبب فزونى شبکه هاى حامى - پیرو در ساخت روحانیت گردیده است. با توجه به شرایط دوره: اول انقلاب و بحران گذار از ساخت سیاسى - اجتماعى رژیم پیشین و جایگزین ساختن نظام ارزشى نوین، روحانیت از دو طریق توانست موجد رفتار حمایتى شود و پیروان خود را نیز به سمت حمایت از نظام سیاسى بکشاند. نخست; از طریق ارایه پاسخهاى مناسب به خواستهاى جامعه تا انگیزه هاى لازم براى حمایت از نظام فراهم آید. پیرو منشان در دهه اول انقلاب، به دلیل خواستهاى محدود و تقاضاهاى ناچیز و با توسل به تواناییهاى نمادین، از بسط وفاداریها، در جهت پیشبرد اهداف نظام بهره مى گرفتند. این رفتار آنان کاملا از رهنمودهاى امام خمینى، سرچشمه مى گرفت: «علماى
اعلام و ائمه جماعات و خطباى محترم بر حجم ارشاد و رهنمودهاى خود بیفزایند و قشرهاى میلیونى مردم را متوجه طرق نگهبانى از اسلام و احکام مقدسه آن و حراست از جمهورى اسلامى نمایند.» (27) گر چه به دلیل حمایتهاى بى شائبه از نظام سیاسى در دهه اول، مرز میان مشارکت جو و پیرومنش را دشوار مى سازد. اما با تغییر خواستهاى جامعه و طرح پرسشهاى تازه، در دهه دوم، این مرز بندى آشکارتر مى شود. بدین سان، برخى شیوه هاى رفتارى پیرومنشان; مانند: بر انگیختن احساسات و ایجاد هیجانات براى جلب حمایتهاى اجتماعى، ناکارآمدى خود را نمایان مى سازد. اثبات این موضوع با توجه به تحولات سالهاى آخر دهه دوم کار دشوارى نیست. در طریق دوم مى توان از فرایند سیاسى کردن نام برد که در کار ویژه جامعه پذیرى سیاسى روحانیت، از آن سخن به میان آمد. یافتن مصادیق روشنى جهت توضیح شیوه هاى رفتارى پیرومنشانه در میان روحانیون که کاملا بر آنان مطابقت کند، کار دشوارى است; زیرا اغلب آنان، رفتار مشارکتى نیز از خود نشان مى دهند. متغیرهایى که مرز میان آنان و مشارکت جویان را معین مى سازد، پذیرش منفعلانه آنان از قوانین و مقامات حکومتى است. ارادت سالارى نسبت به نظام و نخبگان سیاسى باعث کاهش تحرک سیاسى آنان گردیده است; چرا که
قداست، بنیانى ترین عنصر در اندیشه سیاسى آنان مى باشد. این سخن امام خمینى که: «این یک تکلیف الهى است براى همه که اهم تکلیفهاى است که خدا دارد; یعنى حفظ جمهورى اسلامى از حفظ یک نفر و لو امام عصر باشد، اهمیتش بیشتر است.» (28) مى تواند منبع مهمى براى اعتقادات آنان باشد. پیرومنشان اغلب بى سازمان هستند و گروههاى انجمنى ناپایدارى هستند که اهداف غیر سیاسى دارند. به هر ترتیب، براى بیان مصادیق نه چندان روشن، شاید بتوان به روحانیون عضو تیپ83 امام جعفر صادق (ع)، شوراى عالى مدیریت و مجمع طلاب و فضلاى حوزه علمیه قم اشاره نمود. تیپ امام صادق (ع) متشکل از طلاب تبلیغى رزمى است. اینان، از وفاداران به نظام اسلامى بوده و در طول سالهاى دفاع مقدس، کار ویژه ترغیب و تجهیز روحانیون براى حضور در جبهه هاى جنگ را بر عهده داشتند. سرامدان این نهاد رسمى، هر چند داراى تمایلات مشارکت جویانه مى باشند; اما به دلیل منع قانونى نمى توانند در مقام مشارکت جو در فعالیتهاى حزبى، تعیین نامزدهاى نمایندگى و...شرکت نمایند; اگر چه اعضاى خود را در راى دادن و حمایت از نظام سیاسى ترغیب مى نمایند. شوراى عالى مدیریت حوزه و همچنین مجمع طلاب و فضلاى حوزه علمیه قم نیز که کار برنامه ریزى و سیاستگذارى کلان حوزه
علمیه را بر عهده دارند، مى توانند با تاثیرگذارى بر طلاب که در آینده از ارکان نظام خواهند بود، بر فرایند سیاست تاثیر مى گذارند. همانگونه که اشاره شد، این دسته، اغلب ازمیان افراد و گروههاى غیر نهادینه تشکیل مى شود. ج - کوچک اندیشان (افراد محدودنگر): اینان افرادى هستند غیر فعال و از نظر سیاسى، اجتماعى کاملا خنثى و در مسایل اجتماعى، انزوا اختیار مى کنند. البته اگر منافع محدودشان به خطر بیفتد، واکنشهاى ناپایدارى از خود نشان مى دهند.ویژگى دیگر آنان این است که از نظام سیاسى خود آگاهى چندانى نداشته یا اصلا آگاهى ندارند. بعد از پیروزى انقلاب اسلامى و افزایش تحرک سیاسى در میان روحانیت، بى تفاوتى نسبت به هدفهاى سیاسى و تصمیمات ملى به شدت کاهش یافت. در عین حال هنوز کسانى یافت مى شوند که نه فقط خود را درگیر سیاست نمى سازند; بلکه از حکومت و سیاست نیز اطلاع چندانى ندارند. امام خمینى در ماه هاى آخر حیات پر برکت خویش، در پیامى به روحانیت، با تاکید فراوان از مقدس مآبان و تحجرگرایان نام مى برد که از تفکر جدایى دین از سیاست سخن مى رانند: «البته هنوز حوزه ها به هر دو تفکر آمیخته اند، باید مراقب بود که تفکر جدایى دین از سیاست، از لایه هاى تفکر اهل جمود به طلاب جوان سرایت نکند ویکى از مسائلى
که باید براى طلاب جوان ترسیم شود، همین قضیه است که چگونه در دوران وانفساى نفوذ مقدسین نافهم وساده لوحان بى سواد، عده اى کمر همت بسته اند وبراى نجات اسلام و حوزه و روحانیت از جان و آبرو سرمایه گذاشته اند...از همه شکننده تر، شعار گمراه کننده «حکومت قبل از ظهور امام زمان (ع) باطل است»...دیروز حجتیه اى ها مبارزه را حرام کرده بودند و در بحبوحه مبارزات، تمام تلاش خود را نمودند تا اعتصاب چراغانى نیمه شعبان را به نفع شاه بشکنند، امروز انقلابى تر از انقلابیون شده اند! ولایتى هاى دیروز که در سکوت وتحجر خود آبروى اسلام ومسلمین را ریختند...» (29) تعبیر«انقلابى تر از انقلابیون» مى تواند اشاره به همان ویژگى کوچک اندیشان باشد که هرگاه منافع محدودشان به خطر مى افتد، از خود واکنش نشان مى دهند. البته در میان بى تفاوتها، کسانى هم یافت مى شوند که به دلایل شخصى و بى رغبتى به سیاست، به لحاظ اجتماعى در انزوا به سر مى برند.
چنانکه گذشت هدف از نوشته حاضر، بررسى کنش سیاسى روحانیت در قبال نظام سیاسى است. پیروزى انقلاب اسلامى و تاسیس جمهورى اسلامى ایران، به همسویى و هم نگرى ابن بخش از نیروهاى اجتماعى با نظام سیاسى، انجامید. در نتیجه، روحانیان در سه سطح وارد فرایند سیاستگزارى شدند: 1( درتصمیم سازى; 2(دراجرا;3( در حل بحرانها. نگاهى به کار ویژه هاى
روحانیت، درک این کنشها را آسان تر مى سازد. حال براى بررسى مبانى رفتارى و سمت گیرى روحانیت نسبت به نظام سیاسى، بهره گیرى از الگوى فرهنگ سیاسى، بهتر راه گشاست. این نکته دور از واقع نیست که در میان روحانیون نیز مانند بسیارى از جوامع کوچک و بزرگ، تسلط یک فرهنگ سیاسى مشخص وجود ندارد و به طور معمول، تالیفى از گونه هاى مختلف فرهنگ سیاسى به چشم مى خورد. بنابر این، از سه گونه کلان فرهنگ سیاسى; مشارکت جو، پیرومنش و کوچک اندیش (محدود) مى توان سخن گفت; مشارکت جویان افزودن بر رفتار حمایتى، تقاضاها و مطالبات خود را وارد سیستم سیاسى مى کنند و بر بروندادها (تصمیم سازى و سیاستگذارى) تاثیر مى گذارند. پیرومنشان، اگر چه در سطحى محدود، تقاضاهاى خود را به سیستم عرضه مى کنند، اما ماهیت اصلى آنان، حمایت از نظام سیاسى و انفعال در برابر حکومت است. و سر انجام کوچک اندیشان که علاقه اى به شرکت در سیاست ندارند. آنچه در دهه دوم شاهد آن بودیم، افزایش تعداد مشارکت جویان مى باشد و همین امر، نشانگر مطالبات جدیدى است که از نظام سیاسى درخواست شده و همچنین سبب بروز رفتار جدیدى از سوى روحانیت در قبال نظام سیاسى گردیده است به گونه اى که به دسته بندى هاى تازه اى میان روحانیون منجر شده است. منازعات میان روحانیون در حالى صورت مى گیرد که
گروههاى جدیدى در حال شکل گیرى است که مى تواند با طرح پرسش هاى تازه اى، موقعیت روحانیت را دچار چالش هاى سختى نماید. به نظر مى رسد اگر روحانیون نتوانند به یک انسجام نیرومند دست یابند و خود، به بازسازى و نوسازى ارزش هاى دینى همت گمارند، در آینده ممکن است قدرت اجتماعى آنان کاهش یابد و بخشى از قدرت سیاسى خود را کف دهند. ذکر این نکته ضرورى است که امام خمینى همواره نسبت به تنازع و اختلاف ابراز نگرانى کرده و معتقد بودند که در این تنازع، «جناحى که پیروز [مى]شود، یقینا روحانیت نیست. (30) پرسش دیگرى که در ابتداى سخن به آن اشاره رفت، درباره «استقلال روحانیت از دولت» بود. اینکه روحانیت از دولت مستقل است تا پیش از انقلاب مفهوم روشنى داشت. چرا که آنان هیچگاه مشروعیت دولتهاى پیشین را به رسمیت نشناخته و بدون مماشات همواره با حکومتهاى وقت، در ستیز بودند. همین امر سبب شده بود که رژیم هاى وقت، به شیوه هاى گوناگون در صدد کنترل حوزه و روحانیت برآیند و از طریق دولتى کردن روحانیت، آزمون گیرى از طلاب، تاسیس دانشکده ها و مؤسسات علوم اسلامى و...تضییقاتى آنان فراهم سازند.اما پس از تشکیل حکومت اسلامى که در راس آن مجتهدى برجسته قرار دارد و روحانیت خود، بخشى از ساختار حکومت بشمار مى آید، سخن از استقلال روحانیت از
دولت بیشتر به یک تناقض نما شبیه است. اگر چه استاد مطهرى در توضیع نظرات امام خمینى، مى گوید: «...مقصودشان [مقصود امام درباره وزارت امر به معروف] یک مؤسسه مستقل و وابسته به روحانیت است و این نظریه بر اساس نظریه دیگرى است که ایشان درباره روحانیت دارند که روحانیت باید مستقل بماند همچنانکه در گذشته مستقل بوده است... حالا هم که باز حکومت، حکومت اسلامى مى شود، با اینکه حکومت اسلامى است، ایشان[امام خمینى] معتقدند که روحانیت باید مستقل و به صورت مردمى مانند همیشه باقى بماند و روحانیت آمیخته با دولت نشود... به هر حال روحانیت نه به طور مجموعه و دستگاه روحانیت باید وابسته به دولت بشود و نه افرادى از روحانیین بیایند پستهاى دولتى را به جاى دیگران اشغال کنند بلکه روحانیت باید همان پست خودش را که ارشاد و هدایت و نظارت و مبارزه با انحراف حکومتها و دولت هاست، حفظ بکند.» (31) در عین حال استاد مطهرى در بخشى از همین تفسیر خود از سخن امام(ره) استقرار روحانیین در پست هاى اجرایى را از باب اضطرار واجبار حاصل از شرایط زمانى پذیرا مى شوند. همانگونه که امام خمینى نیز حضور روحانیون در درون سازمان حکومت را جهت اجراى احکام شریعت در حکومت اسلامى مى پذیرند. همین تطور و تحول در اندیشه سیاسى امام خمینى، ما را
به امر دیگرى رهنمون مى سازد و آن وجود دو عنصر بنیادین«زمان» و «مکان» در اندیشه سیاسى ایشان است که مى تواند به کشف بسیارى از احکام سیاسى یارى رساند. بنابر این استفاده جزمى به نظرات ایشان و نادیده گرفتن این دو عنصر، به قرائت هاى ناکارآمد منجر مى شود. ء
: 1، رهیافتهاى نظرى بر انقلاب اسلامى (مجموعه مقالات)، به کوشش عبدالوهاب فراتى، معاونت امور اساتید و دروس معارف اسلامى، قم1377، ص 361. 2. صحیفه نور، ج 20، ص 240. 3. داود فیرحى، مفهوم مشارکت سیاسى، فصلنامه علوم سیاسى، سال اول، ش اول، تابستان1377، ص43. 4. صحیفه نور، ج 21، ص 98. 5. همان، ص 34. 6. همان، ص 90. 7. براى اطلاع بیشتر از رابطه روحانیون، مذهب و سیاست، ر. ک به: حسین بشیریه، جامعه شناسى سیاسى، نشر نى، تهران، ص 222. 8. «پارسونز» در تحلیل ساختار مى گوید: «مجموعه همبسته اى از نقشها، گروهها، هنجارها و ارزشها و نهادهایى که کنشهاى خاصى را تجویز، تحریم، تشویق و تقبیح مى کنند.»; رونالد چیلکوت، نظریه هاى سیاست مقایسه اى، ترجمه وحید بزرگى و علیرضا طیب، رسا، تهران،1377، ص277. 9. صحیفه نور، ج 21، صص 89- 88. 10. صحیفه نور، ج 11، ص 130. 11. شجاع احمدوند، فرایند بسیج سیاسى در انقلاب اسلامى ایران، مجموعه مقالات سمینار انقلاب اسلامى و ریشه هاى
آن، معاونت امور اساتید و دروس معارف اسلامى، قم، 1374، ج 2، ص 61. 12. براى اطلاع بیشتر از بحث جامعه پذیرى سیاسى، ر. ک به: آلموند و دیگران، پیشین، فصل سوم; و عبد العلى قوام، نقد نظریه هاى نو سازى و توسعه سیاسى، مرکز چاپ و انتشارات دانشگاه شهید بهشتى، تهران، 1374، صص85 - 77. 13. - ،روحانیت و حوزه هاى علمیه از دیدگاه امام خمینى (تبیان، آثار موضوعى)، دفتر دهم، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، تهران، 1374 صص140 - 139 و ص 162 و 218. 14. صحیفه نور، ج 4، ص 180. 15. صحیفه نور، ج 11، ص 134. 16. کوثر (مجموعه سخنرانیهاى امام خمینى)، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، تهران، 1374، ج3، ص 150. 17. صحیفه نور، ج16، ص 211. 18. حسین سیف زاده، تحول از مشارکت منفعلانه به مشارکت فعالانه; تامل نظرى، فصلنامه دانشکده حقوق و علوم سیاسى، تیر ماه1373، شماره 32، صص 193- 165. 19. براى آشنایى با نظرات آلموند در این باره، ر.ک به: گابریل آلموند و دیگران، چارچوبى نظرى براى بررسى سیاست تطبیقى، ترجمه علیرضا طیب، مرکز آموزش مدیریت دولتى، تهران،1377، فصل سوم و چهارم; و رونالد چیلکوت، پیشین، ص 345 به بعد; و عبدالرحمن عالم، بنیادهاى علم سیاست، نشر نى،
تهران، 1375 صص 115 - 114. 20. صحیفه نور، ج 12، ص 230. 21. صحیفه نور، ج 21، ص 48. 22. صحیفه نور، ج17، ص96. 23. حسین بشیریه، پیشین، صص98 - 97. 24. محمد تقى آل غفور، ساختار سیاسى نظام جمهورى اسلامى ایران، فصلنامه علوم سیاسى (دوره پیشین)، ش 8، بهار73، صص 19- 18. 25. انوشیروان احتشامى، سیاست خارجى ایران در دوران سازندگى، ترجمه ابراهیم متقى و زهره پوستین چى، مرکز اسناد انقلاب اسلامى، تهران، 1378، ص23. 26. عبد العلى قوام، سیاست هاى مقایسه اى، سمت، تهران،1373، صص 35 - 34. 27. صحیفه نور، ج 15، ص 232. 28. همان، ص 221. 29. صحیفه نور، ج 21، صص 93- 92. 30. همان، ص97. 31. مرتضى مطهرى، پیرامون جمهورى اسلامى، صدرا، تهران، 1375، ص 26- 25.
برداشتهایی از سیره امام خمینی (ره)، ج 1 رجایی، غلامعلی
بارها و بارها شاهد احترام بیش از حد امام نسبت به آیت الله پسندیده بودیم. ایشان به عنوان برادر بزرگتر و استاد امام در دوران کودکی و نوجوانی در حد یک استاد و شبیه یک پدر، مورد احترام امام قرار می گرفت. مجلس انس امام با برادر بزرگترشان به دور از مسائل سیاسی و رهبری جهان اسلام، احوالپرسی و تفحص از مشکلات احتمالی برادر بود. در این حال شنیدن مسائل عادی زندگی و چکه کردن شیر آب و خرابی دستشویی منزل ایشان برای امام کاملا قابل تحمل بود. (1)
امام علاقه عجیبی به همسر و فرزندان و نوه ها و حتی وابستگان خود دارند. حتی اگر یکی از اعضا دفتر ایشان بیماری پیدا کند، امام مرتب احوالپرسی می کنند. سفارش می کنند به مداوا و پزشک و مرتب از وضع آنان جستجو می کنند و امر به رفتن بیمارستان. یک روز حاج احمد آقا برای خواندن پیام امام به جایی رفته بود. امام صحبت ایشان را از رادیو می شنیدند. ایشان قبل از پیام گفت که امروز حال من مساعد نبود. امام فورا سراغ گرفتند که حال ایشان چطور است و چرا بیمارند؟ (2)
من ساکن قم بودم. هر وقت که می رفتم با امام خداحافظی کنم به من می فرمودند: «به مجردی که به قم رسیدی تلفن کن» . و قید می کردند که: «تلفن که می کنی به حاج عیسی بگو که بیاید بمن بگوید. همین طور تلفن نکن که من رسیده ام . اینها نمی آیند به من بگویند. فکر نمی کنند که من دلواپسم. تو قید کن به حاج عیسی که برو به آقا بگو» . من پیش خودم فکر می کردم که آقا چقدر دلواپس من هستند. در صورتی که خیلی ها هم بودند، ولی هیچکس به من چنین حرفی نمی زد و دیگر بعد از ایشان هم هیچکس به من چنین حرفی نزد . این سخن آقا باعث می شد که من فکر کنم لابد آقا خیلی نسبت به من علاقمند بودند. (3)
خانم امام می گفتند بنده تا یاد دارم و با ایشان زندگی می کنم هر شب (همیشه) به نماز شب می ایستادند و سعی داشتند که مزاحم من یا بچه ها نباشند. حتی یک شب هم ما به خاطر نماز شب آقا بیدار نشدیم، مگر اینکه مثلا خودمان بیدار بودیم. مسافرت هم که می رفتیم آقا برای نماز شب که بیدار می شدند طوری حرکت می کردند و آهسته راه می رفتند و وضو می گرفتند که مزاحم دیگران نبودند.
(4)
من شاهد بودم که افرادی می آمدند و توهین می کردند. شدید توهین می کردند اما در ایشان هیچ حالت خشونت یا تندی ظاهر نمی شد. مثلا (حرف مال خیلی سال پیش است که من هنوز ازدواج نکرده بودم) یکروز سر سفره شام بودیم که یکی از بستگان ما روی مسئله ای عصبانی شد، چنان از جا بلند شد که ما فکر کردیم رفت طرف حضرت امام که ایشان را مثلا بزند. ولی امام هیچ عکس العملی نشان ندادند. البته او فقط هجوم برد و خودش نیز متوجه شد و برگشت. اما امام آرام همین طور که نشسته بودند سر سفره شام بادمجون سرخ کرده داشتیم یادم است، ایشان هیچ برخوردی نشان ندادند و هیچ حالت خشم یا عکس العملی اصلا نشان ندادند. (5)
یکروز دایی من می گفت که رفتم خدمت امام، داشتند رادیو گوش می کردند، اما نخواستند به من بگویند حرف نزن بلکه رادیو را نزدیک گوششان گذاشتند. گاهی که ما دو سه نفری در خدمت ایشان صحبت می کنیم، ایشان به صورت اشاره به ما می گویند حرف نزنید و مستقیما به ما نمی گویند حرف نزنید. یک وقت می بینیم بلند می شوند می روند نزدیک تلویزیون و به آن نگاه می کنند و ما متوجه می شویم که صحبت هایمان موجب شده است که ایشان نتوانند از
تلویزیون استفاده کنند. (6)
ما وقتی پهلوی آقا بودیم خیلی احساس راحتی می کردیم و خیلی رابطه خوبی داشتیم. همه مان حالت امام، پدر بزرگ و همه را می گذاشتیم کنار. دو تا رفیق بودیم، وقتی پهلوی هم بودیم . با همه همین طور بودند. همه همین احساس آرامش را پهلوی ایشان داشتند. جذبه به جای خود، دوستی هایمان، حرفهایی را که با ایشان می زدیم همه خیلی صمیمانه بود. به ما نصیحت می کردند، ولی نه نصیحتی مثل بقیه پدر بزرگها و بزرگترها. جوری به آدم نصیحت می کردند که آدم اصلا احساس نمی کرد. وقتی آدم شب می رفت و رویش فکر می کرد، می فهمید امام دارند راه را به ما نشان می دهند. (7)
در خانه امام، کمتر اختلافی پیش می آمد. اگر هم موردی بود سعی می کردیم که آقا متوجه نشوند و این مسئله باعث ناراحتی ایشان نشود. ولی اگر متوجه می شدند، ما را به صبر، گذشت و سازش دعوت می کردند و کوچکترین دخالتی در زندگی فرزندانشان نمی کردند. (8)
امام در تمام طول شبانه روز حتی یک دقیقه وقت تلف شده و بدون برنامه از قبل تعیین شده نداشتند. ایشان با توجه به شرایط سنی و میزان فعالیتی که داشتند باز هم ساعات خاصی را در سه نوبت (هر کدام
بین نیم تا یک ساعت) به اهل منزل اختصاص داده بودند که هر کدام از ما که مایل بودیم خدمت ایشان می رسیدیم و مسائلمان را مطرح می کردیم. اما در این ساعات معمولا، فکرا و روحا توجهشان به خانواده بود، هر سوالی می کردیم بدون جواب نمی گذاشتند . حتی هیچگاه خودشان ابتدا مسائل را مطرح نمی کردند و می خواستند که از این وقت، اعضای خانواده استفاده کرده و بر حسب ضرورت مسائلشان را عنوان کنند. اگر سؤالی را به دلیل کمبود وقت پاسخ نمی دادند، حتما در خاطرشان بود که در فرصت مناسب دیگری پاسخ دهند. (9)
امام برای اولادشان احترام خاصی قایل بودند و بسیار خوشرو و با متانت با آنها رفتار می کردند. گاهی اوقات امام بدون آنکه چیزی به ما بگویند به بهانه ای به آشپزخانه می رفتند و برای ما چای می ریختند. البته ما از این رفتار ایشان احساس شرمندگی می کردیم. ولی امام با این کارها کمال مهمان نوازی و در حقیقت بهترین رفتار را نسبت به فرزندان خود نشان می دادند. حالا وقتی به یاد آن روزها می افتم، تمام وجودم از این همه خضوع و خشوع امام به درد می آید. (10)
امام در برخوردهایشان با افراد آن چنان صمیمی بودند که انسان فکر می کرد ایشان هیچ کار و
مشغله دیگری ندارند جز اینکه با او صحبت کنند. گاهی از مسائل شخصی و مشکلات ما سؤال می کردند به گونه ای که واقعا انتظار نمی رفت امام با این همه مسئولیت هایی که بر دوش دارند و با این وقت اندک، این قدر نسبت به مسائل خانواده دقت داشته باشند. (11)
برخورد امام با خانواده شان پیامبر گونه بود. بعد از ظهرها که می شد خانواده امام، نوه ها، دخترها و عروس می آمدند و دور ایشان می نشستند و چنان با امام گرم می گرفتند و شوخی و مزاح می کردند که تصور چنین حالتی برای یک رهبر سیاسی با آن همه مشغله شاید غیر ممکن است. من بعضی از روزها شاهد بودم که امام با این سن و سال و مشغله کاری با علی بازی می کرد . ایشان یک طرف اتاق می ایستاد و علی در طرف دیگر و با علی توپ بازی می کرد. (12)
امام با افراد خانواده بسیار گرم و مهربان بودند و در عین اینکه ما به خاطر جذبه ای که داشتند حساب می بردیم ولی در همان حال خیلی با پدر، گرم و مهربان و صمیمی بودیم. امام همه اولادشان را به یک نظر نگاه می کنند و به همه به یک اندازه محبت دارند به طوری که بعد از این همه
سال ما هنوز متوجه نشدیم امام کدام فرزندشان را بیشتر دوست دارند . (13)
اگر ما یک روز، دو روز به خانه شان نمی رفتیم، وقتی می آمدیم می گفتند: «کجاها بودید شما؟ اصلا مرا می شناسید؟» یعنی این طور مراقب اوضاع بودند. این قدر متوجه بودند. من بچه خودم را؛ فاطمه را، بعضی اوقات می بردم. یک روز وارد شدم دیدم آقا توی حیاط قدم می زنند. تا سلام کردم گفت: «بچه ات کو؟» گفتم: «نیاورده ام، اذیت می کند.» به حدی ایشان ناراحت شدند که گفتند: «اگر این دفعه بدون فاطمه می خواهی بیایی، خودت هم نباید بیایی .» این قدر روحشان ظریف بود. می گفتم: «آقا شما چرا این قدر بچه ها را دوست دارید؟ چون بچه های ما هستند دوستشان دارید؟» می گفتند: «نه، من به حسینیه که می روم اگر بچه باشد حواسم می رود دنبال بچه ها؛ این قدر من دوست دارم بچه ها را. بعضی وقتها که صحبت می کنم می بینم که بچه ای گریه می کند یا بچه ای دارد دست تکان می دهد، یا اشاره به من می کند، حواسم می رود به بچه.» (14)
امام نسبت به بچه های کوچک به قدری مهربان و صبور هستند که آدم حیرت می کند. از ناراحتی و بیماری فرزندانشان بسیار ناراحت می شوند و در مراجعه به دکتر عجله می کنند. از توجه زیادی که به مریض
پیدا می کنند ناراحتی شان را درک می کنم. (15)
بعضی وقتها که ما با هم اختلافی بر سر یک مسئله پیدا می کردیم امام ناراحت می شدند، ولی حتی لفظ تو نمی فهمی را هم در عصبانیت به ما نمی گفتند بلکه می فرمودند شما متوجه نیستید. یعنی تا این حد امام متوجه بودند در هنگام عصبانیت لفظ زشت یا خلاف شرع و اخلاق به کار نمی بردند. فقط می فرمودند: «شما متوجه این مسئله نیستید» . (16)
یادم می آید یکی از بچه های مرحوم اشراقی، که نوه امام بود، یک روز به راهرو آمد و یک لنگه کفش برداشت و گفت می خواهد امام را بزند. من دنبالش دویدم تا لنگه کفش را بگیرم، ولی او در را باز کرد و به داخل اتاق رفت. تا رفتم او را بگیرم امام دستشان را بلند کردند و به من فهماندند که کاری نداشته باشم. بچه سه چهار بار با کفش به امام زد. بعد امام او را بغل کردند و بوسیدند و گفتند: «باباجون اگر من به شما می گویم که به این کاغذها دست نزنی به این خاطر است که اینها مال مردم است و من باید آنها را بخوانم و جواب بدهم و اگر پاره شوند پیش خدا مسئولم» . یعنی
بدون آنکه حالت خاصی در چهره شان پیدا شود خیلی راحت با آن بچه برخورد کردند. بالاخره بچه لنگه کفش را همانجا گذاشت و از اتاق بیرون رفت. (17)
امام نسبت به نوه ها هم همان طور که نسبت به اولادها آزادی می دادند هستند. یعنی الآن چه نوه من و چه نوه خودشان که پسر احمد آقا حدود 5/12 سال است و یا نوه های دیگر یا حتی نتیجه، وقتی دور ایشان می آیند خیلی دوستشان دارند. اگر مادرشان بخواهد جلوی آنها را بگیرد که امام را اذیت نکنند، امام قبول نمی کنند چون می گویند بچه هستند بگذارید بازی کنند. مثلا ریش ایشان را چنگ می زنند. روی زانو از بین پاها و دور پاهای ایشان می گردند و پا روی ایشان می گذارند که مثلا کلید برق را خاموش یا روشن کنند، ایشان اصلا ناراحت نمی شوند. مگر اینکه کار داشته باشند. امام وقتی نگاهشان به تلویزیون است بچه هم کار خودش را می کند. بچه دارد اذیت می کند، امام تلویزیون نگاه می کنند، یا اینکه رادیو گوش می دهند! هیچ ناراحت هم نمی شوند. (18)
یک روز که همه دور هم در اتاق جمع بودیم. علی گفت: «من می شوم امام، مادر هم سخنرانی کند، آقا هم بشوند مردم» . علی از من خواست که سخنرانی کنم. من
کمی صحبت کردم و بعد به آقا اشاره کردم که شعار بده. آقا هم همان طور که نشسته بودند، شعار دادند. علی گفت : «نه، نه، باید بلند بشی. مردم که نشسته شعار نمی دهند» . بعد آقا بلند شدند و شعار دادند. (19)
بارها می شد که من وارد اتاق می شدم به طوری که امام مرا نمی دیدند. می دیدم که امام به زانو روی زمین نشسته اند و پسرم علی روی دوششان سوار است و با امام دارد بازی می کند . خیلی دلم می خواست از آن صحنه ها و لحظه ها فیلم یا عکس بگیرم اما می دانستم که امام نمی گذارند. صمیمیت و صداقت امام با بچه ها و مادرم خیلی عجیب بود. (20)
امام به کودکان علاقه زیادی داشتند. ایشان همیشه نصیحت می کردند که تا پیش از مکلف شدن، بچه ها را راحت بگذاریم تا آزادانه بازی کنند. موانع را از سر راه آنها برداریم و کمتر به آنها امر و نهی کنیم. بیشتر خاطره های من از امام، خاطرات برخورد ایشان با علی، پسر پنج ساله ام است. علی علاقه بسیار زیادی به آقا داشت. امام هم او را دوست داشتند. همیشه می گفتند: «من خودم بچه داشته ام، اما علی چیز دیگری است» . علی عشقش آقا بود. هر روز به اتاق ایشان می رفت.
دوست داشت با عینک و ساعت آقا بازی کند. یک روز که ساعت و عینک آقا را برداشته بود، به علی گفتند: «علی جان! عینک چشمهایت را اذیت می کند. زنجیر ساعت هم خدای ناکرده ممکن است به صورتت بخورد. صورتت مثل گل است . ممکن است اتفاقی برایت بیفتد» . علی عینک و ساعت را به امام داد و گفت: «خوب، بیایید یک بازی دیگر بکنیم. من می شوم آقا، شما بشوید علی کوچولو» . فرمودند: «باشد» . علی گفت: «خوب، بچه که جای آقا نمی نشیند» . امام کمی خودشان را کنار کشیدند. علی کنار امام نشست و گفت: «بچه که نباید دست به عینک و ساعت بزند» . آقا خندیدند و عینک و ساعت را به علی دادند و گفتند: «بگیر، تو بردی» . (21)
امام صبح ها کسی را برای نماز از خواب بیدار نمی کردند و می گفتند: «خودتان اگر بیدار می شوید، بلند شوید نماز بخوانید. اگر بیدار نشدید مقید باشید که ظهر قبل از نماز ظهر و عصر نماز صبحتان را قضا کنید» . زمستان هم که بلند می شدیم می رفتیم سر حوض وضو بگیریم، اگر مثلا کمی آب گرم داشتند می گفتند بیایید با این آب گرم وضو بگیرید. و اگر نبود که هیچ. در مورد نماز با ما هیچ
سختگیری نکردند. (22)
امام راجع به بچه ها بسیار سفارش می کردند. نسبت به اینکه فرزندانشان نمازهای خود را در اول وقت به جا بیاورند، بسیار حساس بودند. یکی دیگر از مسائلی که آقا برای آن اهمیت قائل بودند درس و تحصیل بچه ها بود و به هیچ وجه نمی پسندیدند که بچه ها در طول سال تحصیلی وقت خود را به بازیگوشی و بطالت بگذرانند. امام همیشه از وضعیت درسی نوه ها و نتیجه های خود جویا می شدند. (23)
من وقتی وارد اتاق امام می شدم به ایشان سلام می کردم، ولی امام سعی می کردند زودتر به من سلام کنند و من هم جواب می دادم. خیلی مهربانانه و دلنشین با من حرف می زدند و رفتار می کردند که مرا خیلی خوشحال می کرد. (24)
امام به دختر من که از شیطنت بچه خود گله می کرد، می گفتند: من حاضرم ثوابی را که تو از تحمل شیطنت حسین می بری با ثواب تمام عبادات خودم عوض کنم. عقیده داشتند که بچه باید آزاد باشد تا وقتی که بزرگ می شود آن وقت باید برایش حدی تعیین کنند. در مورد تربیت کودکان می فرمودند: با بچه ها رو راست باشید تا آنها هم رو راست باشند. الگوی بچه پدر و مادر هستند. اگر با بچه درست رفتار
کنید بچه ها درست بار می آیند. هر حرفی را که به بچه ها زدید به آن عمل کنید» . (25)
امام در همه چیز سفت و محکم بودند، اما به خانواده که می رسیدند نرم بودند. بارها می شد عصای ایشان را می بردم و با آن بازی می کردم. بعد مادرم با اعتراض می گفت ایشان خسته اند . امام می فرمودند: «نه، بگذار بازی کند. بچه اگر بازی نکند مریض است. بچه باید شیطونی کند» . (26)
امام خیلی با بچه ها مهربان بودند، از جمله با علی نوه خودشان؛ مثلا علی به امام می گفت شما علی باشید من امام هستم و بعد شروع می کرد به خواندن سوره توحید و با دستش ادای امام را در می آورد. می گفت من دولت تعیین می کنم، من توی دهن این دولت می زنم و امام هم می خندیدند. یا مثلا می گفت من دکتر هستم شما بخواب من می خواهم شما را معاینه کنم، امام هم دراز می کشیدند و او گوشی را روی سینه ایشان می گذاشت. (27)
امام بارها به من می گفتند: «اینکه می گویند بهشت زیر پای مادران است؛ یعنی باید این قدر جلوی پای مادر صورت به خاک بمالی تا خدا تو را به بهشت ببرد» . (28)
امام نقش مادر را در خانه
خیلی تعیین کننده می دانستند و به تربیت بچه ها خیلی اهمیت می دادند. گاهی که ما شوخی می کردیم و می گفتیم: «پس زن باید همیشه در خانه بماند؟» می گفتند: «شما خانه را کم نگیرید، تربیت بچه ها کم نیست. اگر کسی بتواند یک نفر را تربیت کند، خدمت بزرگی به جامعه کرده است» . ایشان معتقد بودند که تربیت فرزند از مرد برنمی آید و این کار دقیقا به زن بستگی دارد، چون عاطفه زن بیشتر است و قوام خانواده هم باید بر اساس محبت و عاطفه باشد. (29)
اگر یکی از نوه های امام که در سنین جوانی است پیش امام باشد. ایشان کاملا برخوردشان با آنها و ما فرق می کند. در این حال با ما جدی تر برخورد دارند و مطالب را جدی تر مطرح می کنند. اما با دختران جوان به صورت شوخی برخورد می کنند. حتی اگر ما گاهی گله کنیم که مثلا دخترمان گوش به حرفمان نداده ایشان همیشه جانب جوانها را می گیرند؛ یعنی معتقدند این جوانها هستند که باید رعایت حالشان را کرد. (30)
امام شوخی با مزه ای با آقا مسیح (نوه ایشان که فرزند خانم مصطفوی است) کرده بودند. روزی که مسیح از جبهه برگشته و به خدمت امام رسیده بود، امام خطاب به مسیح گفتند: «تو شهید نشدی
که بنیاد شهید ما را یک سفر به سوریه بفرستد» ! (31)
یک تابستان بود. در دوران طفولیت ما، که امام در حیاط با مادرم مشغول گل کاشتن بودند؛ یعنی امام بعد از نماز مغرب و عشا بود که با کارد آشپزخانه باغچه را آماده می کرد و مادرم نشاء را می کاشتند و خاک می ریختند. ما بچه ها توی اتاق مشغول بازی بودیم. هشت سال، ده سال همین حدود بودیم با بچه های همسایه . پشت پنجره رختخواب چیده شده بود تا بالا. یکی از دخترها را خواهر من بلند کرد و محکم نشاند روی رختخواب، به طوری که پشت این بچه خورد به شیشه و شیشه از بالا تا پایین خرد شد و ریخت درست آنجایی که مادرم و ایشان مشغول کاشتن گلها بودند، ما هم خیلی آماده بودیم برای اینکه ایشان اعتراض بکنند، ولی با اینکه دستشان زخمی شد و خون آمد هیچ چیزی به ما نگفتند. فقط کارگری را که توی منزل بود صدا کردند که بیا شیشه ها را جمع کن. (32)
امام، دوران بچگی آزادی مطلق به ما می دادند و به هیچ یک از کارهای ما کاری نداشتند، اما در دورانی که ما به سن بلوغ رسیدیم و بزرگتر شدیم، ایشان بر
بعضی مسائل ما نظارت می کردند. (33)
به دلیل آشنایی و رفاقتی که با مرحوم حاج آقا مصطفی داشتم، اطلاع پیدا کردم که امام در منزل هیچ گونه تحمیل و استبدادی را نسبت به همسر و فرزندان خود اعمال نمی کردند و برای آنها نوعی آزادی قائل بودند. چنانکه حتی به وسیله سؤال نمی خواستند که عقیده خود را تحمیل کنند. تنها محدودیتی که در خانواده امام وجود داشت، رعایت مسائل دینی بود. به طور مثال آنها هرگز نباید به غیبت، تهمت و نظایر این موارد دست می یازیدند. (34)
روزی مادرم به من که 12 13 ساله بودم یک چیزی را گفتند از اطاق به من بده. من خیلی راحت گفتم: «نه نمی دهم» ! اطاعت نکردم، امام صحبت مادرم را از توی حیاط شنیدند، البته از جهت تربیتی قدمها را آرام آرام به طرف من برداشتند، اما در عین حال اینکه قیافه نشان می داد که دستها را بالا می زدند که یعنی می خواهند مرا کتک بزنند چرا؟ چون گوش به حرف مادرم ندادم مرا ترساندند. اما این فرصت را می دادند که در عین اینکه می ترسم فرار کنم و کتک نخورم، اما من فرار نکردم و ایشان به من رسیدند و من کتک خوردم و این هنوز به
یادمان است که اگر مادرمان به ما کاری گفتند، بگوییم «چشم!» (35)
وقتی که بچه بودم نانم را داخل کاسه ماست زدم و خوردم. همینکه می خواستم بزنم توی ماست انگشتم به ماست خورد. آقا زدند روی دست من. خیلی کوچک بودم، 6 5 سالم بود؛ یعنی آقا متوجه شدند که من ناراحت شدم و دستم را کشیدم کنار، دست مرا گذاشتند توی دهانشان و گفتند : «من از دست تو بدم نمی آید، اما باید سر سفره ای که جمع نشسته اند دقت داشته باشیم که قاشق هست برای ماست» . یعنی در نظافت خیلی رعایت می کنند، در عین سادگی. (36)
امام کم نصیحت می کردند. از هفت سالگی در تربیت دینی دقت داشتند؛ یعنی می گفتند از هفت سالگی نماز بخوان. می گفتند اینها (بچه ها) را وادار به نماز کن تا وقتی 9 ساله شدند عادت کرده باشند. من به ایشان می گفتم تربیتهای دیگرشان با من، نمازشان با شما. شما بگو، من که می گویم گوش نمی کنند. خودشان مقید بودند و می پرسیدند، اما همین که بچه ها می گفتند نماز خوانده ام قبول می کردند و کنجکاوی نمی کردند. (37)
امام مقید بودند که ما از بچگی حجاب شرعی مان را حفظ کنیم. در منزل حق انجام هیچ گونه معاصی، از جمله غیبت، دروغ، بی احترامی به
بزرگتر و توهین به مسلمان را نداشتیم. خصوصا روی معصیت توهین به مسلمان، حساسیت زیادی داشتند. ضمنا ایشان همیشه تأکید می نمودند که بندگان خدا هیچ امتیازی، جز از نظر تقوی و پرهیزکاری بر هم ندارند و این مسئله را از بچگی به ما گوشزد می نمودند. ایشان همیشه می گفتند: «بین شما و کارگری که در منزل کار می کند هیچ فرقی نیست» . (38)
امام در منزل با بچه ها خیلی مهربان و صمیمی بودند و کلا محیط خانواده ما پر از رفاقت و صمیمیت بود. البته در عین حال خیلی هم قاطع و جدی بودند. ما می دانستیم و عملا این طور به ما تفهیم کرده بودند (نه اینکه لفظا به ما بگویند که اگر من یک حرفی می زنم نباید شما بر خلاف آن رفتار کنید) که اگر چیزی مخالف میل شان باشد، نباید آن را انجام دهیم و ما هم انجام نمی دادیم. البته ایشان هم نسبت به فروعات ما را آزاد می گذاشتند، خیلی سخت نمی گرفتند ولی راجع به اصول که خیلی به آنها مقید بودند، هیچ کس قدرت مخالفت نداشت . همیشه ما را مقید می کردند که معصیت نکنیم و مؤدب به آداب اسلامی باشیم. هر چقدر در منزل بازی یا شلوغ می کردیم، هیچ ایرادی نمی گرفتند، ولی اگر می فهمیدند کاری
کرده ایم که همسایه ای اذیت شده، به شدت به ما اعتراض می کردند و ناراحت می شدند که «چرا این کار را کرده اید؟» (39)
امام در ارتباط با نامحرم خیلی سخت گیرند. الآن پسرهای من و حاج احمد آقا 15، 16 ساله اند و ما یک روز اگر منزل آقا برای ناهار دعوت شویم پسرها حق آمدن ندارند و یا اگر هم بیایند مثلا ما خانه خانم می نشینیم و سفره می اندازیم و آنها منزل احمد آقا. آن هم برای اینکه پسرها و دخترهای اهل فامیل و خانه با هم غذا نخورند. نه فقط سر سفره بلکه حتی به همدیگر سلام هم نکنند، چون واجب نیست. به هر حال آقا این نوع مهمانی رفتن خانمها و آقایان نامحرم و با هم دور سفره نشستن را حرام می دانند. (40)
من 15 ساله بودم که مرحوم آقای اشراقی با خواهرم ازدواج کرد. و داماد ما شده بودند. یک روز ما منزل ایشان دعوت داشتیم. همین جور که من و امام با هم وارد شدیم، دیدم آقای اشراقی دارند به استقبال می آیند. ما در یک باغچه ای داشتیم حرکت می کردیم. من به امام گفتم: «سلام بکنم آقا؟» گفتند: «واجب نیست» من هم رویم نشد که سلام نکنم و از داخل باغچه رد شدم که با
آقای اشراقی روبرو نشوم. (41)
وقتی امام را به ترکیه تبعید کردند و عمویم (آیت الله پسندیده) می خواستند خدمت آقا به ترکیه بروند، درب منزل ما آمدند و از پشت در گفتند می خواهم با خود خانم صحبت کنم که اگر بخواهند پیغامی بدون واسطه برای آقا داشته باشند، بگویند و مادرم ناچار شدند سلام کنند. بعد یادم است که به من گفتند که ناراحت هستند چون اولین سلام را به نامحرم در نبودن آقا کرده اند و گفتند: «حالا اگر آقا راضی نباشند چه؟» البته این را بگویم که امام در مورد کار واجب و ضروری حرفی ندارند که البته باید به طور جدی صحبت کرد، نه اینکه دور هم بیخودی بنشینند و سلام و علیک کنند. (42)
گاهی اوقات بعضا لازم می شد که ما به طور سرزده به خدمت ایشان برسیم و مطلبی را عرض نمائیم. بلافاصله بعد از زدن درب و تقاضای ورود از جانب ما، اگر از بستگان امام نزد ایشان بودند، خیلی سریع می گفتند که کمی صبر کنید و بعد به بستگان خویش تذکر
می دادند چادر خود را بر سر گذارند تا ما وارد شویم و بالعکس اگر ما در داخل خانه بودیم و یکی از بستگان امام قصد دخول داشتند. بلافاصله امام می فرمودند که: «یا الله، یا الله، نامحرم داخل اتاق است» . البته امام برای تذکر اعلام می کردند و گرنه بستگان امام همیشه رعایت حجاب خویش را می نمودند. (43)
امام از کار خیلی ساده مثل نماز جمعه رفتن، وقتی می بینند ما رفتیم اظهار رضایت می کنند و این رضایت را در صورتشان می بینیم. یا تظاهراتی که پیش می آید به طور غیر مستقیم می گویند : «شما که فردا می روید» . و به این صورت عنوان می کنند این چیزها ایشان را خیلی خوشحال می کنند. (44)
آن زمان که در مراسم نماز جمعه بمب گذاری کرده بودند من هم در نماز جمعه شرکت داشتم . مادرم و بقیه فامیل در خانه آقا بودند. چون خبری از من نشده بود همه دلواپس و نگران بودند. وقتی وارد خانه شدم، دیدم مادرم با حالت اعتراض آمیزی (چون از قبل هم شایع شده بود که یا عراقی ها به نماز جمعه حمله می کنند یا بمب می گذارند) به من گفتند: «تو چرا رفتی، تو که باردار بودی، به خاطر بچه ات هم که شده
نباید می رفتی» ولی آقا که سر ناهار نشسته بودند با خنده ای به من گفتند: «سالمی؟» من تشکر کردم و آقا آهسته در گوش من گفتند : «خیلی کار خوبی کردی که رفتی. خیلی ازت خوشم آمد که به چنین نمازی رفتی» . (45)
امام ما را از تصدی پست های حساس منع می کردند. مثلا دوست نداشتند دخترشان نماینده مجلس بشود. چون می گفتند دلم نمی خواهد این احساس و توهم پیدا شود که به خاطر منسوب بودن به من، دخترم فلان پست را گرفته است. یا می گفتند: «ما انقلاب نکردیم که پست بین خودمان تقسیم کنیم و اصلا برای اینکه این شایعه در ذهن مردم به وجود نیاید دنبال این کارها نروید. هزار جور کار دیگر هست که می توانید آنها را انجام دهید» . (46)
امام در انتخاب همسر، چه برای دخترانشان و چه برای پسرانشان روی خانواده هایشان خیلی تکیه می کردند. امام می فرمودند: «خانواده ها باید هم مسلک باشند، سنخیت داشته باشند و مؤمن و متعهد باشند» . (47)
از جمله آزادیهایی که امام در مورد همه و نیز فرزندانشان معتقد بودند، حق انتخاب همسر بود؛ لذا به هنگام ازدواج دخترهایشان می فرمودند: «من فلانی را مناسب تشخیص دادم، اما
نظر صائب و نهایی به عهده شما فرزندان است» . و در صورت عدم تمایل دختران به ازدواج، مسئله منتفی بود. (48)
یک بار از خانم پرسیدم که آیا امام در مورد انتخاب دامادهایشان استخاره می کردند. ایشان گفتند: به این معنا که اگر استخاره خوب آمد قبول کنند و اگر بد آمد رد کنند، نه. امام اعتقادی به این استخاره در این معنی نداشتند. در مورد یکی از دخترهایشان دقیقا یادم هست که اول وضو گرفتند، بعد سر سجاده نشسته دو رکعت نماز خواندند و از خدا طلب خیر کردند . (49)
از وقتی که جنگ شروع شد مسائل تأثر آور زیادی به گوش امام می رسید که آنها را اصلا با ما مطرح نمی کردند. گاهی که به اتاقشان می رفتم می دیدم کسی قبل از من خبری داده و ناراحت شده اند، می پرسیدم: «چه شده؟» مردد می شدند و می گفتند: «چه اصراری است که من مطلب را بگویم و تو هم ناراحت شوی؟» ولی اگر خبر خوشی داشتند به محض اینکه از در وارد می شدم می گفتند: «بیایید این خبر را دارم» . امام خوشی را با همه مطرح می کردند، ولی ناراحتی را برای خودشان نگاه می داشتند. (50)
روزی که فاو فتح شد، بعد از
ظهر آقا به منزل ما آمدند و خبر فتح فاو را به ما دادند . ما نمی دانستیم که فاو کجاست. آقا به طور دقیق در مورد منطقه جغرافیایی فاو به ما توضیح دادند. حتی بعضی از مسائل عملیات و مشکلات بچه ها را حین کار برایمان شرح دادند و مسئله آب اروند و جریان انحرافی و جزر و مد آن را نیز گفتند. البته در حدی بود که مسائل نظامی فاش نشود. (51)
تنها یکی دو مورد بوده که ایشان به ما نصیحت هایی کرده اند. یکی در ازدواج دختر خودم بوده که موقعی که خطبه عقد ایشان را خواندند و ما خصوصی خدمت ایشان بودیم به دختر من نصیحت کردند که: «تو هر وقت شوهرت وارد می شود و دیدی خیلی عصبانی است و حتی در آن عصبانیت به تو تهمت زد و یک چیزهای خلاف گفت، تو در آن موقع به ایشان هیچی نگو، بعد از آنکه از عصبانیت افتاد، بعدها بگو این حرفت تهمت بوده» و بعد برگشتند رو به داماد کردند و گفتند: «شما هم همین طور، اگر یک وقتی وارد شدید و دیدید ایشان عصبانی است، آن موقع تذکرات را ندهید» . (52)
خانم بارها می گفت: «من شصت سال با امام زندگی کردم ندیدم که ایشان
یک معصیت بکند» . در عین حال به ما اصلا سخت گیری نمی کردند، فقط نصیحت می کردند. همیشه به ما می گفتند سعی کنید معصیت نکنید. همیشه هدفتان این باشد که گناه نکنید. اگر نمی توانید ثواب کنید، اگر توانائیش را ندارید، سعی کنید لااقل معصیت نکنید. (53)
اواخر سال 67، اول ماه شعبان بود که خدمت آقا رسیدم. مفاتیح دستشان بود و می خواستند دعاهای مخصوص ماه شعبان را بخوانند. تا رفتم دست ایشان را ببوسم که مرخص شوم، فرمودند : «هر کاری که می خواهی بکنی در جوانی بکن. در پیری باید بخوابی و ناله کنی» . (54)
یکی از مسائلی که حضرت امام روزهای آخر به من توصیه می کردند، خواندن دعای عهد است که در آخر کتاب مفاتیح آمده است. می گفتند: «صبح ها سعی کن این دعا را بخوانی چون در سرنوشت دخالت دارد» . چیزی که به خانواده می گفتند تا اول از همه به آن عمل کنند انجام واجبات و دوری از محرمات بود. (55)
روزی از برادران سپاه مستقر در بیت امام درخواست کردم جلوی ایوان بیت را نرده ای نصب کنند. وقتی مشغول این کار شدند امام وارد شدند و فرمودند: «احمد چه کار می کنی؟» عرض کردم: «برای حفاظت جان سید علی
(فرزندم) که خدای ناکرده به پایین پرت نشود، از برادران خواسته ام که نرده ای جلوی ایوان نصب کنند و این کار مرسومی در همه خانه هاست» . امام فرمودند: «شیطان از همین جا سراغ آدم می آید. اول به انسان می گوید منزل شما احتیاج به نرده دارد، بعد می گوید رنگ می خواهد، سپس می گوید این خانه کوچک است و در شأن شما نیست و خانه بزرگتر می خواهد و آرام آرام، انسان در دام شیطان می افتد» . (56)
یک بار آقا همه اهل خانه را صدا کردند و گفتند: «من بنا داشتم یک دفعه که همه با هم جمع هستید چیزی برای شما بگویم» . بعد گفتند: «شما می دانید غیبت چقدر حرام است؟» گفتیم بله. بعد گفتند: «شما می دانید آدم کشتن عمدی چقدر گناه دارد؟» گفتیم بله. فرمودند: «غیبت بیشتر!» بعد گفتند: «شما می دانید فعل نامشروع و عمل خلاف عفت (زنا) چقدر حرام است؟» گفتیم بله. فرمودند: «غیبت بیشتر» . (57)
یاد ندارم کسی جرأت کرده باشد در منزل، نزد امام حتی به شوخی هم غیبت بکند چون آقا بسیار ناراحت می شوند. (58)
یک روز قبل از اینکه امام به بیمارستان بروند توصیه ای در مورد غیبت کردند. ایشان نمی گفتند غیبت نکنید چون آن را نباید بکنیم، بلکه
می گفتند سعی کنید حتی در مجالسی که غیبت می شود شرکت نکنید، امام در پرهیز از غیبت و مسخره کردن خیلی تأکید داشتند. توصیه دیگر ایشان اهمیت دادن به نماز اول وقت بود. (59)
امام وقتی می بینند من روزهای تعطیل مشغول درس هستم می گویند: «به جایی نمی رسی، چون باید موقع تفریح، تفریح کنی» . این مسئله را به پسر من جدی می گویند. این نقل قول از خود امام است که در حضور من مکرر به پسر من می گفتند: «من نه یک ساعت تفریحم را گذاشتم برای درس و نه یک ساعت وقت درسم را برای تفریح گذاشتم» ؛ یعنی هر وقت را برای چیز خاصی قرار می دادند و به پسر من این نصیحت را می کنند که تفریح داشته باش. اگر نداشته باشی نمی توانی خودت را برای تحصیل آماده کنی. (60)
یک روز که وارد اتاق امام شدم به من فرمودند: «درست را خوب می خوانی؟» گفتم: «بله» گفتند : «خوب کاری می کنی، چون اگر می خواهی وقتی بزرگ شدی کار خوب و زندگی خوبی داشته باشی باید درست را خوب بخوانی. همینطور اگر می خواهی در جهان آخرت خوب زندگی کنی باید درس بخوانی و چیزهایی را که یاد نگرفته ای یاد بگیری و به آنها عمل کنی» . (61)
در جمع که نشسته بودیم یک مرتبه می دیدیم که آقا دارند به طرف آشپزخانه می روند. از ایشان سؤال کردیم کجا تشریف می برید، می گفتند: می روم آب بخورم. می گفتیم: «به ما بگوئید تا برایتان آب بیاوریم» . می فرمودند: «مگر خودم نمی توانم این کار را انجام بدهم؟» بعد با خنده می گفتند: «انسان باید خود کفا باشد» . (62)
امام مقید بودند تا آنجا که امکان دارد کار خود را بر دیگری تحمیل نکنند و کار خودشان را خودشان انجام بدهند. در نجف گاهی اتفاق می افتاد که امام روی پشت بام متوجه می شدند که چراغ آشپزخانه یا دستشویی روشن مانده؛ به خانم و دیگران که طبقه بالا بودند دستور نمی دادند که بروند چراغ را خاموش کنند. خود راه می افتادند و سه طبقه را در تاریکی پایین می آمدند و چراغ را خاموش می کردند و باز می گشتند. گاهی قلم و کاغذ می خواستند که در اتاق طبقه دوم منزل بود؛ به هیچ کس. حتی به فرزندان مرحوم حاج آقا مصطفی دستور نمی دادند که برای او بیاورند. خودشان برمی خاستند از پله ها بالا می رفتند و کاغذ و قلم برمی داشتند و باز می گشتند. (63)
تواضع و برخورد امام با آن کهولت سن نسبت به کسانی که در منزل ایشان بودند خیلی عجیب بود. ایشان
در منزل دائما یا مشغول مطالعه بودند یا کتاب می نوشتند. ما قبض های وجوهات را خدمت ایشان می بردیم تا مهر بزنند. قبای ایشان توی اتاق دیگری بود که مهر آقا هم توی آن بود. تا امام قبض ها را می دیدند بدون اینکه به من بفرمایند یا به یکی از کارگرهایشان که بیکار نشسته بودند بگویند که مثلا قبای مرا بیاورید، خدا شاهد است عینکشان را در می آوردند و قلمشان را زمین می گذاشتند و خودشان بلند می شدند و مهرشان را می آوردند . عرض می کردیم. «آقا چرا نفرمودید ما بیاوریم؟» می فرمودند: «نخیر» و یکی یکی قبض ها را اول ملاحظه می کردند بعد مهر می کردند و دوباره بدون اینکه به ما بگویند بلند می شدند و قبایشان را آویزان می کردند. (64)
در یکی از آن روزها که نوبت شستن ظروف به عهده من بود، احساس خستگی می کردم و از خواهر خود خواستم که به جای من آن مسئولیت را انجام دهد. او ابا کرد. نزدیک ظهر، وقت نماز حضرت امام بود. ایشان برای تجدید وضو رفته بودند که به علت طولانی شدن غیبتشان نگران شده و به جستجویشان به آشپزخانه سر زدم. ناگاه متوجه شدم که امام تمام ظروف را شسته اند و فرمودند: «سخن تو را شنیدم و احساس کردم نوبت من است» و
من از خجالت و شرم، تنها توانستم تشکر کنم. (65)
امام خودشان چایی شان را درست می کنند و خودشان قوری و استکان خود را می شویند. حتی برای ما هم اگر به دیدنشان برویم چای می ریزند و می آورند. هنوز ایشان با این سن و با این مقام به من که اولاد کوچکشان هم هستم نمی گویند پاشو یا مثلا این کار را بکن و یا آن چیز را بیاور. (66)
ما بارها شاهد بودیم که امام عصرها پس از استراحتی که داشتند به آشپزخانه می رفتند و چای را خودشان درست می کردند و به اتاق خصوصیشان می آوردند و میل می کردند. این برای ما خیلی آموزنده بود که ایشان با وجود خدمتکار منزل به هیچ کس دستور نمی دادند که برای من چای بیاورید. (67)
روزی بر حسب اتفاق که تعداد میهمانان منزل امام زیاد شده بود، پس از صرف غذا و جمع کردن ظروف دیدم امام به آشپزخانه آمدند. چون وقت وضو گرفتنشان نبود، پرسیدم چرا امام به آشپزخانه آمدند. امام فرمودند: «چون امروز ظروف زیاد است، آمدم کمکتان کنم» . (68)
مرحوم حاج آقا مصطفی نقل می کرد وقتی امام عیال گرفتند (معمولا آدم وقتی تازه زن می گیرد قدری از اشتغالات معمولی
دور می شود؛ از کتاب و مطالعه). غروب پس از نماز جماعت می آمدند شام می خوردند و می خوابیدند. از آن طرف آخرهای شب بلند می شدند نماز شب و تهجد و مطالعاتشان را دنبال می کردند. یک برنامه ای تنظیم کرده بودند که هم خانواده ناراحت نشود و هم به تهجدشان و به مطالعه شان برسند. (69)
خانم تعریف می کردند که چون بچه هایشان شبها خیلی گریه می کردند و تا صبح بیدار می ماندند؛ امام شب را تقسیم کرده بودند؛ یعنی مثلا دو ساعت خودشان از بچه نگهداری می کردند و خانم می خوابیدند و دو ساعت خود می خوابیدند و خانم بچه ها را نگهداری می کرد. روزها بعد از تمام شدن درس، امام ساعتی را به بازی با بچه ها اختصاص می دادند تا کمک خانم در تربیت بچه ها باشند. (70)
امام تا آخر عمرشان هرگز به خانم نگفتند: «یک لیوان آب به من بده» . اما خودشان مکررا این کار را برای خانم انجام می دادند. مثلا می دانستند خانم گاهی فراموش می کنند قرصشان را بخورند، به ایشان یادآوری می کردند. (71)
بعد از اینکه تصدیق ششم را گرفتم و یک سالی گذشت، رفتم دبیرستان بدریه و کلاس هفتم را خواندم. کلاس را که شروع کردم دو ماه گذشته بود و برای زبان فرانسه معلم گرفتم و
دو ماه هم پیش یک خانم کلیمی درس خواندم. ماهی 2 تومان می دادم. پدرم که از قم به تهران آمدند، «جامع المقدمات» را مدتی پیش ایشان خواندم و وقتی که ازدواج کردم، آقا به من تعلیم دادند و چون با استعداد بودم به من گفتند که احتیاج به تعلیم ندارم و شروع کردند به تدریس «جامع المقدمات» . همه درسهای جامع المقدمات را خواندم. البته سال اول هیئت خواندم و بعد از آن، جامع المقدمات. دو بچه داشتم که سیوطی را شروع کردم و وقتی سیوطی تمام شد چهار بچه داشتم. بچه چهارم که فریده خانم است وقتی به دنیا آمد من دیگر وقت مطالعه و درس خواندن نداشتم ولی «شرح لمعه» را شروع کردند، مقداری شرح لمعه خواندم که دیدم عاجزم و هیچ نمی توانم بخوانم. مجموعا هشت سال طول کشید. بعدا که در انقلاب به عراق رفتیم شروع کردم به یادگیری زبان عربی و چون معاشر نداشتم زبان عربی را از روی کتب درسی آنها شروع کردم. کتاب سوم ابتدایی را گرفتم و خواندم و بعد کتاب ششم و بعد کتاب نهم را از «حسین» گرفتم. چون بعضی لغت ها را نمی دانستم، وقتی احمد جان به تهران آمد کتاب لغت عربی به فارسی برایم تهیه کرد. سپس به کتب رمان
و رمان های شیرین و قشنگ و حکایت ها علاقمند شدم و چون از آنها خوشم می آمد، تشویق می شدم. (72)
امام علاقه و محبت وافری به همسرشان داشتند به طوری که از نظر امام همسرشان در یک طرف قرار داشت و بچه هایشان در طرف دیگر و این دوست داشتن با احترام خاصی همراه بود. یادم هست یک بار که خانم مسافرت رفته بودند آقا خیلی دلتنگی می کردند. وقتی ایشان اخم می کردند، ما به شوخی می گفتیم اگر خانم باشند آقا می خندند، وقتی نباشند آقا ناراحت هستند و اخم می کنند. خلاصه ما هرچه سر به سر آقا گذاشتیم اخم ایشان باز نشد. بالاخره من گفتم خوش به حال خانم که شما اینقدر دوستشان دارید و امام گفتند: «خوش به حال من که چنین همسری دارم. فداکاری که خانم در زندگی کردند، هیچ کس نکرده است» . (73)
علت علاقه عمیق حضرت امام به همسرشان، فداکاری خانم بود. همیشه می گفتند: «خانم، بی نظیر است» ایشان 15 سال در آب و هوای گرم نجف مشکلات را تحمل کرده و همه جا همراه امام بودند. در حالی که در خانواده پدری شان در رفاه به سر می بردند. و دختر خانم 15 ساله ای بیش نبودند که به خانه امام وارد شدند. مثل
اینکه در آن موقع قم را دوست نداشتند، ولی هرگز این مسئله را نزد امام اظهار نکرده بودند. امام همیشه در پاسخ ما که می پرسیدیم : «چه کنیم که شوهرانمان به ما این همه علاقمند باشند؟» ایشان می گفتند: «اگر شما هم این قدر فداکاری کنید، همسرانتان تا آخر همین قدر به شما علاقه خواهند داشت. (74)
هر وقت برای حضرت امام حادثه ای مانند بیماری اتفاق می افتاد، ایشان نزدیکان را فرا می خواندند و سفارش مادرمان را می کردند. از سختی ها و مشقاتی که مادرمان کشیده است صحبت می کردند و می فرمودند که باید رضایت مادرتان را جلب کنید. روزهای آخر عمر، ایشان مرا خواستند و باز سفارش مادرم را کردند و فرمودند: «مادرت به جز خدا کسی را ندارد، مبادا بر خلاف میلش کاری انجام دهی» . (75)
امام با مادرم ارتباط عاطفی عجیبی داشتند. اینکه من در مسئله ای مانند حج با حکم رهبر عزیزمان صرف اینکه والده ام به من گفتند من راضی نیستم، یک مرتبه زدم زیر همه چیز، این نبود الا اینکه پدرم در روزهای آخر زندگی، دست مادرم را گرفتند و در دست من گذاشتند و گفتند: «بر خلاف رضایت ایشان هیچ کاری نکن» با اینکه می دانستم این کار صدمه و
تنشی دارد و برای من خوب نیست، گفتم هر طور می خواهد بشود. به مقام معظم رهبری گفتم شما اگر به من دستور دهید برو، که من از نظر شرعی آن قول را قطع کنم، حرفی ندارم و الا با آن رابطه عاطفی که با مادرم دارم وارد این کار نمی شوم. (76)
در مورد صفا و صمیمیت و عطوفت و مهربانی امام نسبت به خانواده و همسر و دختران خودشان شاید بتوانم ادعا کنم که کسی را در آن حد ندیده ام. امام هیچ گاه وقتی خانم در منزل بود تنها غذا نمی خوردند؛ یعنی اگر سفره را پهن می کردند و غذا در سفره آماده بود و خانم از اتاق بیرون رفته بودند، امام دست به غذا نمی زدند تا خانم تشریف بیاورند و بنشینند و با یکدیگر غذا بخورند. (77)
در همان ایامی که در فرانسه بودیم روزی خانم به منزل یکی از فامیلهایشان به میهمانی رفتند، اما موقع برگشتن دو ساعت از وقتی که به حضرت امام گفته بودند که برمی گردند، دیرتر شده بود و هنوز برنگشته بودند. امام که همه کارهایشان را با ساعت و دقیقه تنظیم می کردند، سه بار از اتاق به آشپزخانه آمدند و پرسیدند: «خانم نیامدند؟» دفعه سوم فرمودند : «نگران شده ام، شما نمی توانید
وسیله ای پیدا کنید که تماس بگیریم؟» تا اینکه خانم تشریف آوردند، اما وقتی خانم آمدند با یک محبت خاصی روبروی خانم نشستند و فقط گفتند : «مرا دل نگران کردی» ! (78)
یک بار خانم امام ناراحتی معده پیدا کرد که قرار شد به بیمارستان منتقل شوند و نمونه برداری شود. امام به من فرمودند لحظه به لحظه وضعیت خانم را تلفنی بپرس و به من اطلاع بده، که نشانگر توجه و اهتمام خاص امام به وضع مزاجی خانم بود. من هم حسب الامر ایشان هر چند دقیقه یک بار خبری می گرفتم و به امام می دادم. همزمان با اینکه خانم را آماده عمل در بیمارستان می کردند، امام به من پنجاه هزار تومان پول دادند و فرمودند که اینها را ببر و در میان مردم مستضعف جنوب شهر تقسیم کن که معلوم شد ایشان برای بهبودی خانم صدقه می خواهند بدهند. بنده هم به فرمایش ایشان عمل کردم و پولها را تقسیم کردم و برگشتم. بعد که خبر موفقیت عمل جراحی خانم و بهبودی ایشان را به امام عرض کردم از لطف و مرحمتی که داشتند بیست هزار تومان دیگر به من مرحمت کردند. گفتم آقا اینها را هم به همانجا ببرم و تقسیم کنم فرمودند: نه، اینها
دیگر مال خودت است» . (79)
یادم می آید بچه که بودیم و با توپ توی اتاق بازی می کردیم. توپ را زدیم و شیشه را شکستیم . آقا خیلی ناراحت آمدند که ما را تأدیب کنند که چرا این کار را کردیم؟ من گفتم: «خانم به ما گفتند: در اتاق بازی کنید، عیبی ندارد» . تا من این را گفتم، ایشان هیچ نگفتند و سرشان را پایین انداختند و از اتاق بیرون رفتند و اگر می خواستند ما را تنبیه کنند، نکردند. (80)
امام نسبت به مسائل منزل، مادرمان را مختار تام معرفی می کردند و این را خود آقا می خواستند که این طور باشد، مگر به ندرت، آن هم مثلا با فلان خانواده که از نظر اخلاقی درست نیست، معاشرت نکن، که مادر ما حتما گوش می کنند. چون شاید دو سال یک بار نگویند که فلان کار را انجام بدهید یا چرا انجام دادید. کارهای شخصی مسئولیتش به عهده مادرمان است. در خرج منزل هم همین طور است؛ یعنی از اول خرج دست مادرم بوده، ایشان خودشان را گرفتار نکردند . در صورتی که اگر ما زمان را در نظر بگیریم، آن زمان آقایان خودشان نظارت داشتند بر خرید منزل، حتی درست کردن غذا،
اما ایشان خودشان را درگیر این مسائل نمی کردند. (81)
امام هیچ وقت دستور انجام کاری را به خانم نمی دادند. خانم می گویند امام وقتی یک دکمه پیراهنشان می افتاد، می گفتند: «می شود این را بدهید بدوزند؟» نمی گفتند خودت بدوز یا احیانا اگر روز بعد دوخته نشده بود، نمی گفتند چرا ندوختید. می گفتند: «کسی نبود بیاید بدوزد؟» ، لذا تا آخر عمرشان هیچ وقت به خانم نگفتند یک لیوان آب به من بده؛ خودشان این کار را انجام می دادند. (82)
خانم وقتی می خواهند مسافرت بروند، در هر ساعتی از روز باشد، حتی اگر ساعت 2 بعد از ظهر باشد امام تا درب حیاط ایشان را بدرقه می کنند. یا موقعی که بر می گردند، اطلاع می دهند که خانم می خواهند برگردند، اگر فصل گرما باشد امام دستور می دهند که یک چیز خنکی درست کنید، هندوانه ای آماده کنید یا اگر نباشد آب خنکی درست کنید و اگر فصل سرما باشد، می گویند اتاقی را گرم کنید. (83)
سال 66 که می خواستم به مکه مشرف شوم خدمت امام رفتم که خداحافظی کنم، امام از سفر من که مطلع شدند فرمودند: «بیا جلو در گوشت دعای سفر بخوانم» . بعد آغوش باز کرده در گوش من دعای سفر را خواندند. (84)
در پاریس یک
روز که هوا برف و بارانی بود، امام از اطاقشان بیرون آمدند که وضو بگیرند . من قبلا رفته بودم و محوطه دستشویی را تمیز کرده بودم. قبل از اینکه امام وارد شوند حسین آقا (فرزند شهید حاج آقا مصطفی خمینی) از بیرون آمد و رفت به محوطه دستشویی. چون کف کفش شان گلی بود، آنجا گلی شد. بعد که بیرون آمد و امام وارد دستشویی شدند، حسین آقا مرا صدا زد و گفت خواهر بیا، ببین امام دارد چه کار می کند، نگاه که کردم دیدم امام تی را برداشته اند و دارند کف دستشویی را تمیز می کنند. بدنم شروع به لرزیدن کرد. امام که بیرون آمد، عرض کردم: امام، واقعا من از این کار شما خجالت کشیدم. فرمودند: «نه، شما اینجا را تمیز کرده بودید» . بعد رو به حسین کرده گفتند: «شما رعایت حال این خانم را بکنید، ایشان که اینجا وظیفه ای ندارد ولی شما باید رعایت بکنید» . (85)
امام مقید هستند که هر کس که از اولادها و نوه ها مریض بشود، حتما به دکتر برده شود و سفارش هم می کنند و خودشان هم دو سه دفعه بالای سر او می آیند و اگر احیانا آن فرد خواب باشد بار دیگر که از خواب بیدار شد امام تشریف
می آورند و حال او را شخصا از خودش می پرسند و این مختص اولادها و نوه ها هم نیست. حتی در مورد خدمتکارهای منزل هم چنین رفتاری دارند. اتفاقا یک مرتبه یک کارگری در منزل ایشان مریض شد که اهل دهات بود و زبانی هم نداشت. امام خیلی سفارش او را می کردند که برایش دکتر بیاورید. دکتر آمد و او را دید و نسخه داد، که نسخه او را گرفتند. امام باز دو مرتبه از دواهای او می پرسیدند و خود من می دیدم که از پشت پنجره، احوال او را می پرسیدند و گاهی پله ها را طی می کردند و به داخل اتاق او تشریف می آوردند و بالای سر او می رفتند و او را صدا می کردند و از او می پرسیدند برایت دکتر آمد؟ یا دوا داری و دواها را برایت گرفته اند؟ یا دواهایت را خورده ای؟ غذا چه می خواهی؟ یا حالت چطور است؟ و اینطور نبود که فقط سفارش بکنند و بگویند لابد به او می رسند. (86)
یادم
است یکی از خواهران که در جماران خدمت می کرد، مریض شده بود. امام چندین مرتبه به اتاقش رفتند و احوال او را پرسیدند و مرتب سفارش می کردند: «اگر دکتر می خواهد برایش بیاورید. اگر دارو می خواهد برایش دارو تهیه کنید. مواظب باشید صدمه نخورد» . مرتب از او می پرسیدند: «مادر چطوری؟ خوب شدی؟ اگر کاری داری بگو برایت انجام دهیم» . (87)
اصلا در دوران زندگی امام من تا کنون ندیدم یک مرتبه با یک کسی بلند صحبت کنند؛ یعنی اسم یک کارگرشان را سبک نمی بردند. همیشه اسم را به خوبی می بردند یا یک چیزی به آن اضافه می کردند و مثلا اگر آنها کسالت پیدا می کردند به آنها سرکشی می کردند، مثلا به در اتاقشان می رفتند. در می زدند و می گفتند: «بتول خانم حالت چطور است؟ حالت خوب شده؟ تب داشتی دیشب» . از اتاقشان می آمدند بالای سر این و از او احوالپرسی می کردند، سراغ این را می گرفتند و همین خیلی باعث خوشحالی کارگران می شد. (88)
حاج عیسی فردی است که در منزل امام از مدتها پیش خدمت می کرد و همواره مورد عنایت حضرت امام بود. روزی آقای حاج عیسی برای کندن میوه از درخت منزل بالا رفت و به ناگاه به زمین افتاد و مجروح شد.
پس از آنکه حاج عیسی را به بیمارستان منتقل کردند، امام از ایشان عیادت کردند و بعدها طی فرصتی گفتند: «حاج عیسی، دیگر بالای درخت نرو» . (89)
در آخرین ملاقاتی که با امام داشتم، فرزند چند ماهه ام را همراه برده بودم. امام دستی بر سر او کشیده و دعا فرمودند. من کنار دیواری روبروی امام ایستادم تا برنامه دست بوسی ها تمام بشود. امام پس از اتمام ملاقاتشان رو کرد به من که بچه ام را بغل کرده بودم و فرمودند : «بیا جلو» . خدمت ایشان که رفتم دستشان را باز کرده و انگشتری را که در دست داشتند به من داده و گفتند: «این انگشتر را برای این بچه نگهدار» . (90)
یک روز در حیاط نشسته بودم که یکی از خدمتکاران با عجله و خوشحال آمد و گفت: «حاجی خوشا به سعادتت، خوشا به حالت!» گفتم: «چه شده است؟» گفت: «آقا برایت هدیه فرستاده اند» . گفتم: «آخر ما چه قابلیتی داریم؟» خدمتکار، هدیه امام را به من داد. هدیه امام یک عبا بود. عبایی که از زمان طلبگی شان مانده بود. لای یک کاغذ کادوی قشنگ پیچیده و با چسب چسبانده بود. این قدر محبت داشتند. البته نه تنها به من، بلکه
به همه. هر کس کاری برای آقا انجام می داد چند مرتبه به او می گفتند: «ببخشید شما را زحمت دادم. از شما تشکر می کنم. خیلی معذرت می خواهم» . (91)
برخورد امام با افراد در محوطه بیت، بسیار متین بود. خاطرم هست که روزی آقا در حین قدم زدن به یکی از افراد انتظامات برخورد نمودند و درختی را نشان داده و سؤال کردند: «نام این درخت چیست؟» آن برادر به اشتباه فکر کرده بود که امام درخت دیگری را نشان می دهند و گفته بود که درخت کاج است و در این موقع حضرت امام سؤال کرده بودند که شما می دانید من کدام درخت را می گویم؟ بعدا آن برادر متوجه شده بود که منظور امام درخت دیگری است و گفته بود نام این درخت را نمی دانم. فردای آن روز این برادر از دیگران سؤال کرده بود و وقتی که امام آمده بودند از آنجا عبور کنند، گفته بود، آقا جان نام این درخت اقاقیا می باشد و امام ضمن تشکر از وی، گفته بودند که خودم از شخص دیگری سؤال کردم. (92)
سال 65 که امام مدتی در بیمارستان بستری بودند دکتر عارفی به من گفت برو به امام بگو شما باید روزی یک سیخ کباب بخورید. خدمت امام
عرض کردم. فرمودند: «من نمی خورم» . برگشتم و به دکتر عارفی گفتم آقا فرمودند نمی خورم. باز دکتر گفت برو به امام بگو به خاطر اینکه کمتر دارو بخورید باید این یک سیخ کباب را میل کنید. باز امام فرمودند: «نمی خورم» . به دکتر که گفتم، گفت به امام بگو برای اینکه فلان قرص را نخورید کباب را بخورید. مطلب را که به امام گفتم ایشان یک نگاهی به من کرده فرمودند: «این میز را بخور» گفتم بله آقا؟ فرمود این میز را بخور. خانم حاج احمد آقا و نوه امام (خانم اعرابی) هم بودند که زدند زیر خنده. خود امام هم خندیدند. گفتم آقا من که نمی توانم میز را بخورم. امام فرمودند همانطور که تو نمی توانی این میز را بخوری، من هم نمی توانم هر روز کباب بخورم» . رفتم به دکتر گفتم کاری کردی که امام یک جوک بارم کرد. این بار خود دکتر خدمت امام آمد و به ایشان قبولاند. (93)
سال 65 یک شب که در کنار امام خوابیده بودم و در ایامی بود که امام تازه از بیمارستان مرخص شده بودند، امام هنوز حال نقاهت داشتند. با این همه برای نماز شب برخاستند. ایشان وقتی خواستند وضو بگیرند موقع مسح کشیدن پا، چون نمی توانستند و برایشان
مشکل بود دستشان را به شانه بنده تکیه کردند و فرمودند: فلانی، گفتم: بله، فرمودند: تا جوان هستید عبادت خدا را بکنید اگر پیر شدید مثل من دیگر نمی توانید. (94)
قبل از کسالت اخیر امام، شبها یکی از برادران پاسدار پشت در اتاق ایشان می خوابید. یک وقت من از ایشان سؤال کردم شما که مدتی شبها مراقب امام بودید، خاطره ای از امام دارید؟ گفتند: بله، امام شبها معمولا دو ساعت به اذان صبح مانده بیدار بودند. (95)
یک شب متوجه شدم امام با صدای بلند گریه می کند من هم متأثر شدم و شروع کردم به گریه کردن. ایشان برای تجدید وضو بیرون آمدند، متوجه من شدند، فرمودند: فلانی تا جوان هستی قدر بدان و خدا را عبادت کن. لذت عبادت در جوانی است آدم وقتی پیر می شود دلش می خواهد عبادت کند اما حال و توانی برایش نیست. (96)
: 1 حجت الاسلام و المسلمین رحیمیان پاسدار اسلام ش 108 و 107 2 حجت الاسلام و المسلمین انصاری کرمانی پیام انقلاب ش 50 3 فریده مصطفوی 4 مصطفی کفاش زاده 5 و 6 زهرا مصطفوی 7 لیلی بروجردی (نوه امام) شاهد بانوان ش 167 8 فریده مصطفوی 9 فرشته اعرابی راه نور 10 عاطفه اشراقی
(نوه امام) 11 فرشته اعرابی راه نور 12 سید رحیم میریان (عضو بیت امام) 13 فریده مصطفوی روزنامه اطلاعات 60 11/12/ 14 زهرا اشراقی سروش ش 476 15 خدیجه ثقفی (همسر امام) راه زینب ش 38 16 زهرا اشراقی 17 مرضیه حدیدچی 18 زهرا مصطفوی 19 فاطمه طباطبایی 20 حجت الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی آشنا ش 1 21 فاطمه طباطبایی پا به پای آفتاب ج 1 ص 189 22 فریده مصطفوی 23 زهرا اشراقی سروش ش 476 24 سید عماد الدین طباطبایی (نتیجه امام) 25 فریده مصطفوی 26 نوه امام پا به پای آفتاب ج 1 ص 231 27 عیسی جعفری 28 زهرا مصطفوی سخنرانی در دانشگاه شهید چمران اهواز 29 فاطمه طباطبایی ویژه نامه روزنامه اطلاعات 69 14/3/ 30 زهرا مصطفوی 31 حجت الاسلام و المسلمین سید حسن خمینی (نوه امام) حماسه مقاومت ج 2 32 زهرا مصطفوی 33 زهرا مصطفوی 34 آیت الله محمد فاضل لنکرانی پا به پای آفتاب جلد چهارم ص 72 35 زهرا مصطفوی سخنرانی در دانشگاه شهید چمران اهواز 36 زهرا مصطفوی 37 همسر امام ندا ش 12 38 فریده مصطفوی زن روز ش 966 39 فریده مصطفوی 40 زهرا مصطفوی شاهد بانوان ش 149 41 زهرا مصطفوی شاهد بانوان ش 149 42
زهرا مصطفوی شاهد بانوان ش 149 43 خادم از محافظین بیت امام در رثای نور ص 65 44 زهرا مصطفوی 45 زهرا اشراقی ویژه نامه روزنامه اطلاعات 69 14/3/ 46 فاطمه طباطبایی روزنامه اطلاعات 69 14/3/ 47 فریده مصطفوی 48 مرضیه حدیدچی 49 فاطمه طباطبایی ویژه نامه روزنامه اطلاعات 69 14/3/ 50 فاطمه طباطبایی ویژه نامه روزنامه اطلاعات 69 14/3/ 51 حجت الاسلام و المسلمین سید حسن خمینی حماسه مقاومت ج 2 52 زهرا مصطفوی 53 نعیمه اشراقی پلیس انقلاب سال 9 ش 100 54 حجت الاسلام و المسلمین مسیح بروجردی 55 فاطمه طباطبایی شاهد بانوان ش 168 56 حجت الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی رسالت 72 9/3/ 57 زهرا مصطفوی روزنامه اطلاعات 67 17/3/ 58 فریده مصطفوی روزنامه اطلاعات 60 11/12/ 59 فاطمه طباطبایی روزنامه اطلاعات 69 14/3/ 60 زهرا مصطفوی 61 سید عماد الدین طباطبایی 62 فریده مصطفوی 63 حجت الاسلام و المسلمین سید حمید روحانی سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج 1 64 حجت الاسلام و المسلمین فرقانی 65 نعیمه اشراقی ندا ش 1 66 زهرا مصطفوی شاهد بانوان ش 149 67 دکتر حسن عارفی 68 مرضیه حدیدچی سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج 4 79 آیت الله شهید محلاتی 15 خرداد ش 10 70 فاطمه
طباطبایی ویژه نامه روزنامه اطلاعات 69 14/3/ 71 فاطمه طباطبایی 72 همسر امام ندا ش 12 73 زهرا اشراقی ویژه نامه روزنامه اطلاعات 69 14/3/ 74 زهرا اشراقی زن روز ش 1220 75 حجت الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی روزنامه ابرار 72 12/3/ 76 حجت الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی آشنا ش 1 77 حجت الاسلام و المسلمین سید علی اکبر محتشمی 78 مرضیه حدیدچی ندا ش 1 89 عیسی جعفری 80 فریده مصطفوی 81 زهرا مصطفوی 82 فاطمه طباطبایی ویژه نامه روزنامه اطلاعات 69 14/3/ 83 مصطفی کفاش زاده 84 سید رحیم میریان 85 مرضیه حدیدچی 86 زهرا مصطفوی 87 سید رحیم میریان 88 صدیقه مصطفوی سروش ش 476 99 حجت الاسلام و المسلمین آشتیانی مرزداران ش 86 90 سید رحیم میریان 91 سید رحیم میریان 92 یکی از محافظین بیت امام در رثای نور ص 62 93 و 94 سید رحیم میریان 95 حجت الاسلام و المسلمین توسلی حوزه ش 45 96 حجت الاسلام و المسلمین توسلی حوزه ش 54
شورای فرهنگی و اجتماعی زنان، شماره 4 EGAP حضرت آیت اللّه محمد هادى معرفت، فقیه، محقق و اندیشمند معاصر، از مدرسین حوزه علمیه قم و از اعضاء محترم مجلس خبرگان مى باشند. ایشان در زمینه هاى مختلف علوم اسلامى، به ویژه فقاهت و علوم قرآنى، داراى آثار فراوان و ارزشمندى به زبانهاى عربى و فارسى است که بسیارى از آنها به چاپ رسیده و برخى آماده چاپ مى باشند. از جمله آثار این فرزانه حکیم عبارتند از: رساله هاى «حقوق المرأة فى الاسلام» درباره حقوق زن در اسلام؛ - «تمهید القواعد» در باب نمازهاى قضا؛ - «ولایت فقیه» به عربى؛ و رساله هاى متعدد دیگر در موضوعات مختلف فقهى، قرآنى و اجتماعى و کتابهاى: «ولایت فقیه» به زبان فارسى، «تناسخ الارواح» که در فارسى به نام «بازگشت روح» است. «التفسیر والمفسرون» در دو جلد و ترجمه آن به نام «تفسیر و مفسران» به فارسى، «صیانة القرآن من التحریف»؛ «عصمت انبیا»؛ «تاریخ قرآن» به عربى و فارسى؛ «علوم قرآنى» به عربى و فارسى؛ «سیاست در اسلام» به فارسى؛ «الموسوعة القرآنیة الکُبرى» مجموعه اى 30 جلدى، جامع مباحث قرآنى که در پایان مرحله تدوین است و «تعلیقه اى بر جواهر الکلام» در 10 مجلد آماده چاپ است و مقالات ارزنده فراوانى که در بسیارى از نشریات علمى
و فرهنگى کشور تاکنون به چاپ رسیده است. حضرت آیت اللّه معرفت از شاگردان و همراهان امام خمینى (ره) در نجف اشرف بوده و دوران جوانى را در محضر آن بزرگوار گذرانده اند. از خدمات ارزنده دیگر ایشان به ساحت اسلام و فقاهت، ترجمه دروس و آثار استاد خود، حضرت امام خمینى (ره) مى باشد. به مناسبت سال امام خمینى و آشنایى بیشتر با شخصیت آن حضرت به محضر حضرت آیت اللّه معرفت رسیدیم و از آشنایى ایشان با امام و ابعاد شخصیتى ایشان و موضوعاتى در این راستا سؤال نمودیم: حضرت استاد لطفا کمى از سابقه تحصیلى و دوران کسب علمتان بفرمائید. بسم اللّه الرحمن الرحیم. بنده اصالتا اصفهانى هستم و متولد کربلا. پدر و اجدادم روحانى بودند. کسب علم را قبل از سن بلوغ آغاز کردم و در رشته علوم حوزوى مشغول شدم، تا پایان سطح را در کربلا نزد اساتید معتبر کسب فیض کردم. بعد از آن به نجف اشرف آمدم، در دروس آیت اللّه حکیم و آیت اللّه خویى شرکت مى کردم. بعدها که حضرت امام «ره» به نجف آمدند، شیفته شخصیت و درس ایشان شدم و به اتفاق چند تن از جوانان طلبه تصمیم گرفتیم که در درس امام شرکت کنیم البته به نحوى که درسهاى قبلى را
نیز دنبال مى کردیم. سال 1351 به قم مهاجرت کردم و آنجا نیز از محضر علماى برجسته چون آقا میرزا جواد آملى بهره گرفتم. بنده تقریبا از ابتداى تحصیل تاکنون خود را موظف به ایفاى سه وظیفه کرده ام: تحصیل، تدریس و تحقیق که الان در تحقیق و تدریس منجّز شده است. همواره پابه پاى تحصیل و تدریس از تحقیق که از کارهاى مورد علاقه من بوده است، فارغ نبوده ام و بحمداللّه توفیقاتى داشته ام و هرگز احساس خستگى نکرده ام. آشنایى شما با حضرت امام (ره) از چه زمانى آغاز شد و ارتباط شما با ایشان تا چه حد بوده است؟ قبل از اینکه حضرت امام به نجف تبعید شوند ما از قیام ایشان مطلع بودیم و در نجف به همراه پدران و دوستانمان از ایشان حمایت مى کردیم. قیام امام (ره) آرزوى همه کسانى بود که به دین علاقه مند بودند. براى من مسایل سیاسى از روزهاى اول همپاى تحصیل و تدریس و در کنار مسایل اعتقادى و عبادى اهمیت داشت و علاقه مفرطى به آن داشتم، پدرم هم با اینکه واعظ و روحانى بود، فردى سیاسى و مشوق مابود. وقتى حضرت امام به نجف آمدند بنده براى شرکت در درس ایشان تفألى به قرآن زدم. این آیه آمد: «ولا تیأسو من روح اللّه ....»
با جدیت خاصى در درس ایشان شرکت مى کردم و ما در نجف از یاران ایشان بودیم. من بحثهاى امام را به عربى ترجمه مى کردم. بحث حکومت اسلامى و ولایت فقیه و بسیارى از مباحث درسى ایشان را مى نوشتم و آماده چاپ مى کردم. حضرت استاد مایلیم بدانیم کدام بعد از شخصیت حضرت امام شما را بیشتر جذب کرده بود؟ دو بعد از شخصیت جامع ایشان براى من قابل توجه بود یکى علمیّت و دیگرى سیاست ایشان. کلاً من از ابتداى آشنایى با امام، مجذوب شخصیت ایشان شده بودم و در برابر او بسیار خضوع داشتم؛ با این حال در میان ابعاد مختلف و جذابیت حضرت امام، دو بعد علمى و سیاسى ایشان براى من بسیار جالب بود؛ همینطور صلابت ایشان. ما به علمیت ایشان ایمان داشتیم. و چون براى ما محرز شد، نظرگاههاى سیاسى ایشان براى ما مُتّبع بود. اهل علم بیشتر از کسانى پیروى مى کنند که تفوق علمى و ولایت او را قبول داشته باشند. و امام این موقعیت را پیدا کرده بودند. همه به ایشان اعتماد داشتند، ایشان اسلام را کامل و درست فهمیده بودند و این براى مردم و حوزه ها به اثبات رسیده بود که امام راه را درست تشخیص داده و درست حرکت مى کند. مجذوبیت ایشان در
درجه اول در همین بود که مردم بالاخص قشر تحصیل کرده شناخت او را نسبت به اسلام و حقیقت دین دقیق و عمیق مى دیدند و پذیرفته بودند که نظرات ایشان، اعلامیه هایشان و حرکات سیاسى شان تحت تأثیر نفس نیست.لذا تبعیت مى کردند، در حقیقت به هیچ وجه سیاست ایشان را جداى از دیانتشان نمى دانستند، و همه را الهى و براى خدا مى دیدند. یکى از شاخصه هاى امام، صلابت امام بود چیزى را که درست تشخیص مى داد روى آن ایستادگى مى کرد، رمز موفقیتش هم همین بود. تحت تأثیر هیچ کس قرار نمى گرفت و در این راه ملاحظه هیچ کس را نمى کرد. از هیچ چیز هراس نداشت. از چیزهایى که در زندگى امام راه پیدا نمى کرد، ترس بود. و خلاصه این صلابت امام، همچنین شجاعتشان، خیل عظیم مردم، محصلین، بازاریها و همه و همه را به دنبال ایشان مى کشاند. طبیعى است که علمیت، سبب تشخیص درست و تشخیص درست، موجب سیاست صحیح و صلابت مى گردد. در وجود امام، همه این ویژگیها با شجاعت همراه بود و موفقیت امام در همین بود. حضرت امام در بُعد علمى، فقهى، فلسفى، عرفانى و کلام و حدیث و شعر بسیار سرآمد و متبحّر بودند. حتى در فقه، ایشان مؤسس و داراى مبنا و مکتب بودند. مکتبى بسیار اصیل،
که حوزه نجف و شاگردانش را جذب کرده بود. به طورى که در برابر شخصیت علمى او، همه متواضع بودند. مستحضرید که مقام معظم رهبرى امسال را بنام مقدس حضرت امام (ره) تشرف بخشیدند و فرمودند: «امیدوارم امسال که سال امام خمینى و زنده کننده یاد امام بزرگوار است، فرصتى براى بررسى هر چه بیشتر در زندگى و خصوصیات و اهداف و غایات مورد نظر آن بزرگوار باشد.» بهترین بهره گیرى از این سال، آشنایى بیشتر با شخصیت علمى و عملى حضرت امام و سعى در تبعیت بیشتر از آن حضرت است. در این رابطه تقاضا داریم با توجه به اینکه حضرتعالى سالهایى را در کنار امام بوده اید و با اعمال و کردار ایشان از نزدیک آشنا هستید، از جنبه هاى عملى آن حضرت نکاتى را بفرمایید. بطور مثال سعه صدر امام در برابر افراد تا چه حد بود؟ از اصل تساهل و تسامح، چگونه استفاده مى کردند؟ و اصولاً کاربرد این اصل را شما در شریعت مقدس اسلام چگونه مى بینید؟ اساسا تساهل و تسامح یکى از اصول شریعت اسلامى است. «شریعةٌ سهلةٌ سَمِحَة»، این اصل از پایه هاى شریعت است. اما مسئله مهم این است که تساهل و تسامح با مداهنه فرق دارد. مداهنه یعنى سازش. در اسلام سازش با مخالف معنى ندارد.
مسلمان با مخالف خودش سازش نمى کند، امام مسامحه دارد، مسامحه یعنى تحمل. آیه «وَاِن أحدٌ من المشرکین استجارکَ فَاجِرهُ حتى یَسمع کلام اللّه ...» این مساهله است، روح تسامح است، اما سازش نیست. مى گوید: «هرگاه یکى از مشرکان به تو روى آورد که از دین آگاه شود، بدو پناه ده تا کلام خدا را بشنود.» همین قرآن است که مى گوید: «فاقتلوا المشرکین حیث وجد تموه ...» پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله فرمود: «در جزیرة العرب نباید یک عدد مشرک وجود داشته باشد.» با آنها برخورد شدید داشتند. پس تحمل کردن با سازش کردن متفاوت است. سازش مداهنه است، یعنى تنازل از ایده ها و مبادى براى رضاى خصم. یعنى من با طرف اختلاف دارم و براى سازش با او از نظراتم پایین مى آیم. قرآن هم تصریح مى کند و مى فرماید: «اگر مى خواهى اینها را راضى کنى، اینها راضى نمى شوند.» حضرت امام هم در برابر دشمنان اهل مداهنه و سازش نبودند و فرمودند: «اگر در برابر دشمن یک قدم تنازل کنیم آنها جلو مى آیند و به این هم قانع نیستند.» در اسلام، ما به دشمن مجال مى دهیم. مسامحه یعنى مجال دادن به کسى که قصد اضرار ندارد و در مکتب و مرام خودش است. به او فرصت مى دهیم که در کشور اسلامى زندگى کند.«...حتى یسمع
کلام اللّه...» ما هم از عرض و دین و اموال او حفاظت و حمایت مى کنیم تا تحت لواى اسلام مصون بماند، ولى باید شرایط ما را بپذیرد. توطئه در سر نداشته باشد. فرصت و مجال، براى زندگى مسالمت آمیز در کنار هم است، نه سوء استفاده و ضربه زدن. یعنى خلاصه مسامحه و مساهله براى ایجاد زمینه نزدیکى او به اسلام است نه تنازل ما. معناى دیگر مساهله، این است که اسلام در انجام تکالیف سخت گیرى نمى کند. در احکام با مکلف راه مى آید. مثلاً اگر نمى تواند وضو بگیرد، تیمم کند. یا در روزه، در حج و ...، توانایى استطاعت فرد لحاظ مى شود. امروزه متأسفانه برخى همان معناى مداهنه را از مسامحه بهره مى گیرند، یعنى قایلند در برابر مخالفین، ایادى غرب و سیاستهاى غربى، ما از اصولمان تنازل کنیم. امام در این قسمت سخت مى ایستادند. زمانى که در نجف بودند، میان حزب بعث و شاه اختلاف شده بود، صدام حسین توسط مأمورینش از امام خواستند که یک بیانیه علیه شاه بدهد، امام نپذیرفتند و نظرشان این بود که ما به همان دلیل که با شاه مى جنگیم، با تو هم مى جنگیم. ما با شاه به دلیل کفر و ظلمش مى جنگیم و در این زمینه بین تو و شاه فرقى نیست. زمان دیگرى
رژیم عراق تصمیم گرفت، به حوزه هاى علمیه یک نظم و برنامه بدهد و حوزه ها را تحت نظامى قرار دهد. وقتى این درخواست را از امام کردند، امام فرمودند: «انحلال الحوزة أهونُ عَلىَّ» «اگر من حوزه را منحل کنم برایم آسان تر از قبول این برنامه است.» خلاصه حضرت امام (ره) براى اساس اسلام همه جا محکم مى ایستادند و ذره اى تخفیف یا عقبگرد نداشتند. به نظر شما آیا مى توان محدوده خاصى را براى تساهل و تسامح در شریعت تعیین کرد و مرزى یا به اصطلاح خط قرمزى را قایل شد؟ ما در هیچ یک از ابعاد شریعت، چه عبادیات، چه معاملات، چه انتظامیات و ...، در هیچ بخشى حاضر نیستیم یک گام به عقب برویم. اگر به عقب رفتیم مداهنه است و مسلمان اهل مداهنه نیست. اما نسبت به افراد بیگانه سخت گیر نیستیم. آنها را مى پذیریم، اکرام مى کنیم ولى چیزى را به او تحمیل نمى کنیم. زیرا در پذیرش دین اکراهى نیست. دین یک باور است و باور با فشار و اکراه امکان ندارد. ما در اسلام نه تنها اکراه در دین نداریم، بلکه به منکر دین فرصت مى دهیم اشکالاتش را مطرح کند، در سایه نظام اسلامى آرامش داشته باشد و آنچه در دل و ذهنش دارد طرح کند و شبهاتش برطرف شود.
اما شبهه را باید در محافل علمى طرح کند تا پاسخ علمى بشنود نه اینکه در مجامع عمومى یا رسانه ها بخواهد یک حرف شبهه ناک را که براى خودش هم حل نشده، مطرح کند. خلاصه حق توطئه و ایجاد انحراف در افکار ندارد. بنابراین در این اصل، حد و مرز ما اسلام است. در همه شئون، براى اینکه حق خصم ضایع نشود و مهلت یابد براى اصلاح و نزدیک شدن به ما، نه اینکه ما از خواست و نظر خود دور شویم. یا فرود آییم. حضرت امام همواره این مرز را نگه داشتند و اجازه تعدى و تعرض نمى دادند. از خود مى گذشتند اما از اسلام نه. زمانى ما در دادگاه انقلاب بودیم. فردى نامه توهین آمیزى براى امام نوشتند. امام فرمودند اگر کسى به من اهانت یا جسارت کرد، من اجازه نمى دهم به او متعرض شوید، ولى اگر به اسلام اهانت شد یا علیه اسلام توطئه بود، شما بایستید. توصیه شما براى بهره بردارى بیشتر در این سال و یافتن رهگشودى براى ملت ایران چیست؟ سفارش بنده این است که همه سعى داشته باشیم تا خط امام احیا شود. بر این قضیه همه پافشارى کنند و مراقب باشند که انحرافى در این صف ایجاد نشود. من متأسفانه احساس مى کنم دستهایى از طرق
مختلف دارد به خط امام خدشه وارد مى کند. هرگونه انحراف از خط امام انحراف از اسلام و انقلاب است. و بر همه مسلمین و دلسوزان انقلاب است که خود را ملزم به حفظ خواست و اهداف امام بدانند و ببینند خط مشى امام چگونه بود و اجازه بروز ضعف و سستى چه از حیث نظرى و چه عملى در این راه ندهند. تفکر و راه امام را زنده نگه دارند، که این بزرگترین ارمغان براى مردم دنیاست.
مجله شورای فرهنگی و اجتماعی زنان، شماره 4 EGAP حضرت آیت اللّه محمد هادى معرفت، فقیه، محقق و اندیشمند معاصر، از مدرسین حوزه علمیه قم و از اعضاء محترم مجلس خبرگان مى باشند. ایشان در زمینه هاى مختلف علوم اسلامى، به ویژه فقاهت و علوم قرآنى، داراى آثار فراوان و ارزشمندى به زبانهاى عربى و فارسى است که بسیارى از آنها به چاپ رسیده و برخى آماده چاپ مى باشند. از جمله آثار این فرزانه حکیم عبارتند از: رساله هاى «حقوق المرأة فى الاسلام» درباره حقوق زن در اسلام؛ - «تمهید القواعد» در باب نمازهاى قضا؛ - «ولایت فقیه» به عربى؛ و رساله هاى متعدد دیگر در موضوعات مختلف فقهى، قرآنى و اجتماعى و کتابهاى: «ولایت فقیه» به زبان فارسى، «تناسخ الارواح» که در فارسى به نام «بازگشت روح» است. «التفسیر والمفسرون» در دو جلد و ترجمه آن به نام «تفسیر و مفسران» به فارسى، «صیانة القرآن من التحریف»؛ «عصمت انبیا»؛ «تاریخ قرآن» به عربى و فارسى؛ «علوم قرآنى» به عربى و فارسى؛ «سیاست در اسلام» به فارسى؛ «الموسوعة القرآنیة الکُبرى» مجموعه اى 30 جلدى، جامع مباحث قرآنى که در پایان مرحله تدوین است و «تعلیقه اى بر جواهر الکلام» در 10 مجلد آماده چاپ است و مقالات ارزنده فراوانى
که در بسیارى از نشریات علمى و فرهنگى کشور تاکنون به چاپ رسیده است. حضرت آیت اللّه معرفت از شاگردان و همراهان امام خمینى (ره) در نجف اشرف بوده و دوران جوانى را در محضر آن بزرگوار گذرانده اند. از خدمات ارزنده دیگر ایشان به ساحت اسلام و فقاهت، ترجمه دروس و آثار استاد خود، حضرت امام خمینى (ره) مى باشد. به مناسبت سال امام خمینى و آشنایى بیشتر با شخصیت آن حضرت به محضر حضرت آیت اللّه معرفت رسیدیم و از آشنایى ایشان با امام و ابعاد شخصیتى ایشان و موضوعاتى در این راستا سؤال نمودیم: حضرت استاد لطفا کمى از سابقه تحصیلى و دوران کسب علمتان بفرمائید. بسم اللّه الرحمن الرحیم. بنده اصالتا اصفهانى هستم و متولد کربلا. پدر و اجدادم روحانى بودند. کسب علم را قبل از سن بلوغ آغاز کردم و در رشته علوم حوزوى مشغول شدم، تا پایان سطح را در کربلا نزد اساتید معتبر کسب فیض کردم. بعد از آن به نجف اشرف آمدم، در دروس آیت اللّه حکیم و آیت اللّه خویى شرکت مى کردم. بعدها که حضرت امام «ره» به نجف آمدند، شیفته شخصیت و درس ایشان شدم و به اتفاق چند تن از جوانان طلبه تصمیم گرفتیم که در درس امام شرکت کنیم البته
به نحوى که درسهاى قبلى را نیز دنبال مى کردیم. سال 1351 به قم مهاجرت کردم و آنجا نیز از محضر علماى برجسته چون آقا میرزا جواد آملى بهره گرفتم. بنده تقریبا از ابتداى تحصیل تاکنون خود را موظف به ایفاى سه وظیفه کرده ام: تحصیل، تدریس و تحقیق که الان در تحقیق و تدریس منجّز شده است. همواره پابه پاى تحصیل و تدریس از تحقیق که از کارهاى مورد علاقه من بوده است، فارغ نبوده ام و بحمداللّه توفیقاتى داشته ام و هرگز احساس خستگى نکرده ام. آشنایى شما با حضرت امام (ره) از چه زمانى آغاز شد و ارتباط شما با ایشان تا چه حد بوده است؟ قبل از اینکه حضرت امام به نجف تبعید شوند ما از قیام ایشان مطلع بودیم و در نجف به همراه پدران و دوستانمان از ایشان حمایت مى کردیم. قیام امام (ره) آرزوى همه کسانى بود که به دین علاقه مند بودند. براى من مسایل سیاسى از روزهاى اول همپاى تحصیل و تدریس و در کنار مسایل اعتقادى و عبادى اهمیت داشت و علاقه مفرطى به آن داشتم، پدرم هم با اینکه واعظ و روحانى بود، فردى سیاسى و مشوق مابود. وقتى حضرت امام به نجف آمدند بنده براى شرکت در درس ایشان تفألى به قرآن زدم. این آیه آمد:
«ولا تیأسو من روح اللّه ....» با جدیت خاصى در درس ایشان شرکت مى کردم و ما در نجف از یاران ایشان بودیم. من بحثهاى امام را به عربى ترجمه مى کردم. بحث حکومت اسلامى و ولایت فقیه و بسیارى از مباحث درسى ایشان را مى نوشتم و آماده چاپ مى کردم. حضرت استاد مایلیم بدانیم کدام بعد از شخصیت حضرت امام شما را بیشتر جذب کرده بود؟ دو بعد از شخصیت جامع ایشان براى من قابل توجه بود یکى علمیّت و دیگرى سیاست ایشان. کلاً من از ابتداى آشنایى با امام، مجذوب شخصیت ایشان شده بودم و در برابر او بسیار خضوع داشتم؛ با این حال در میان ابعاد مختلف و جذابیت حضرت امام، دو بعد علمى و سیاسى ایشان براى من بسیار جالب بود؛ همینطور صلابت ایشان. ما به علمیت ایشان ایمان داشتیم. و چون براى ما محرز شد، نظرگاههاى سیاسى ایشان براى ما مُتّبع بود. اهل علم بیشتر از کسانى پیروى مى کنند که تفوق علمى و ولایت او را قبول داشته باشند. و امام این موقعیت را پیدا کرده بودند. همه به ایشان اعتماد داشتند، ایشان اسلام را کامل و درست فهمیده بودند و این براى مردم و حوزه ها به اثبات رسیده بود که امام راه را درست تشخیص داده و
درست حرکت مى کند. مجذوبیت ایشان در درجه اول در همین بود که مردم بالاخص قشر تحصیل کرده شناخت او را نسبت به اسلام و حقیقت دین دقیق و عمیق مى دیدند و پذیرفته بودند که نظرات ایشان، اعلامیه هایشان و حرکات سیاسى شان تحت تأثیر نفس نیست.لذا تبعیت مى کردند، در حقیقت به هیچ وجه سیاست ایشان را جداى از دیانتشان نمى دانستند، و همه را الهى و براى خدا مى دیدند. یکى از شاخصه هاى امام، صلابت امام بود چیزى را که درست تشخیص مى داد روى آن ایستادگى مى کرد، رمز موفقیتش هم همین بود. تحت تأثیر هیچ کس قرار نمى گرفت و در این راه ملاحظه هیچ کس را نمى کرد. از هیچ چیز هراس نداشت. از چیزهایى که در زندگى امام راه پیدا نمى کرد، ترس بود. و خلاصه این صلابت امام، همچنین شجاعتشان، خیل عظیم مردم، محصلین، بازاریها و همه و همه را به دنبال ایشان مى کشاند. طبیعى است که علمیت، سبب تشخیص درست و تشخیص درست، موجب سیاست صحیح و صلابت مى گردد. در وجود امام، همه این ویژگیها با شجاعت همراه بود و موفقیت امام در همین بود. حضرت امام در بُعد علمى، فقهى، فلسفى، عرفانى و کلام و حدیث و شعر بسیار سرآمد و متبحّر بودند. حتى در فقه، ایشان مؤسس و داراى مبنا
و مکتب بودند. مکتبى بسیار اصیل، که حوزه نجف و شاگردانش را جذب کرده بود. به طورى که در برابر شخصیت علمى او، همه متواضع بودند. مستحضرید که مقام معظم رهبرى امسال را بنام مقدس حضرت امام (ره) تشرف بخشیدند و فرمودند: «امیدوارم امسال که سال امام خمینى و زنده کننده یاد امام بزرگوار است، فرصتى براى بررسى هر چه بیشتر در زندگى و خصوصیات و اهداف و غایات مورد نظر آن بزرگوار باشد.» بهترین بهره گیرى از این سال، آشنایى بیشتر با شخصیت علمى و عملى حضرت امام و سعى در تبعیت بیشتر از آن حضرت است. در این رابطه تقاضا داریم با توجه به اینکه حضرتعالى سالهایى را در کنار امام بوده اید و با اعمال و کردار ایشان از نزدیک آشنا هستید، از جنبه هاى عملى آن حضرت نکاتى را بفرمایید. بطور مثال سعه صدر امام در برابر افراد تا چه حد بود؟ از اصل تساهل و تسامح، چگونه استفاده مى کردند؟ و اصولاً کاربرد این اصل را شما در شریعت مقدس اسلام چگونه مى بینید؟ اساسا تساهل و تسامح یکى از اصول شریعت اسلامى است. «شریعةٌ سهلةٌ سَمِحَة»، این اصل از پایه هاى شریعت است. اما مسئله مهم این است که تساهل و تسامح با مداهنه فرق دارد. مداهنه یعنى سازش. در
اسلام سازش با مخالف معنى ندارد. مسلمان با مخالف خودش سازش نمى کند، امام مسامحه دارد، مسامحه یعنى تحمل. آیه «وَاِن أحدٌ من المشرکین استجارکَ فَاجِرهُ حتى یَسمع کلام اللّه ...» این مساهله است، روح تسامح است، اما سازش نیست. مى گوید: «هرگاه یکى از مشرکان به تو روى آورد که از دین آگاه شود، بدو پناه ده تا کلام خدا را بشنود.» همین قرآن است که مى گوید: «فاقتلوا المشرکین حیث وجد تموه ...» پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله فرمود: «در جزیرة العرب نباید یک عدد مشرک وجود داشته باشد.» با آنها برخورد شدید داشتند. پس تحمل کردن با سازش کردن متفاوت است. سازش مداهنه است، یعنى تنازل از ایده ها و مبادى براى رضاى خصم. یعنى من با طرف اختلاف دارم و براى سازش با او از نظراتم پایین مى آیم. قرآن هم تصریح مى کند و مى فرماید: «اگر مى خواهى اینها را راضى کنى، اینها راضى نمى شوند.» حضرت امام هم در برابر دشمنان اهل مداهنه و سازش نبودند و فرمودند: «اگر در برابر دشمن یک قدم تنازل کنیم آنها جلو مى آیند و به این هم قانع نیستند.» در اسلام، ما به دشمن مجال مى دهیم. مسامحه یعنى مجال دادن به کسى که قصد اضرار ندارد و در مکتب و مرام خودش است. به او فرصت مى دهیم که
در کشور اسلامى زندگى کند.«...حتى یسمع کلام اللّه...» ما هم از عرض و دین و اموال او حفاظت و حمایت مى کنیم تا تحت لواى اسلام مصون بماند، ولى باید شرایط ما را بپذیرد. توطئه در سر نداشته باشد. فرصت و مجال، براى زندگى مسالمت آمیز در کنار هم است، نه سوء استفاده و ضربه زدن. یعنى خلاصه مسامحه و مساهله براى ایجاد زمینه نزدیکى او به اسلام است نه تنازل ما. معناى دیگر مساهله، این است که اسلام در انجام تکالیف سخت گیرى نمى کند. در احکام با مکلف راه مى آید. مثلاً اگر نمى تواند وضو بگیرد، تیمم کند. یا در روزه، در حج و ...، توانایى استطاعت فرد لحاظ مى شود. امروزه متأسفانه برخى همان معناى مداهنه را از مسامحه بهره مى گیرند، یعنى قایلند در برابر مخالفین، ایادى غرب و سیاستهاى غربى، ما از اصولمان تنازل کنیم. امام در این قسمت سخت مى ایستادند. زمانى که در نجف بودند، میان حزب بعث و شاه اختلاف شده بود، صدام حسین توسط مأمورینش از امام خواستند که یک بیانیه علیه شاه بدهد، امام نپذیرفتند و نظرشان این بود که ما به همان دلیل که با شاه مى جنگیم، با تو هم مى جنگیم. ما با شاه به دلیل کفر و ظلمش مى جنگیم و در این زمینه بین تو
و شاه فرقى نیست. زمان دیگرى رژیم عراق تصمیم گرفت، به حوزه هاى علمیه یک نظم و برنامه بدهد و حوزه ها را تحت نظامى قرار دهد. وقتى این درخواست را از امام کردند، امام فرمودند: «انحلال الحوزة أهونُ عَلىَّ» «اگر من حوزه را منحل کنم برایم آسان تر از قبول این برنامه است.» خلاصه حضرت امام (ره) براى اساس اسلام همه جا محکم مى ایستادند و ذره اى تخفیف یا عقبگرد نداشتند. به نظر شما آیا مى توان محدوده خاصى را براى تساهل و تسامح در شریعت تعیین کرد و مرزى یا به اصطلاح خط قرمزى را قایل شد؟ ما در هیچ یک از ابعاد شریعت، چه عبادیات، چه معاملات، چه انتظامیات و ...، در هیچ بخشى حاضر نیستیم یک گام به عقب برویم. اگر به عقب رفتیم مداهنه است و مسلمان اهل مداهنه نیست. اما نسبت به افراد بیگانه سخت گیر نیستیم. آنها را مى پذیریم، اکرام مى کنیم ولى چیزى را به او تحمیل نمى کنیم. زیرا در پذیرش دین اکراهى نیست. دین یک باور است و باور با فشار و اکراه امکان ندارد. ما در اسلام نه تنها اکراه در دین نداریم، بلکه به منکر دین فرصت مى دهیم اشکالاتش را مطرح کند، در سایه نظام اسلامى آرامش داشته باشد و آنچه در دل و ذهنش دارد
طرح کند و شبهاتش برطرف شود. اما شبهه را باید در محافل علمى طرح کند تا پاسخ علمى بشنود نه اینکه در مجامع عمومى یا رسانه ها بخواهد یک حرف شبهه ناک را که براى خودش هم حل نشده، مطرح کند. خلاصه حق توطئه و ایجاد انحراف در افکار ندارد. بنابراین در این اصل، حد و مرز ما اسلام است. در همه شئون، براى اینکه حق خصم ضایع نشود و مهلت یابد براى اصلاح و نزدیک شدن به ما، نه اینکه ما از خواست و نظر خود دور شویم. یا فرود آییم. حضرت امام همواره این مرز را نگه داشتند و اجازه تعدى و تعرض نمى دادند. از خود مى گذشتند اما از اسلام نه. زمانى ما در دادگاه انقلاب بودیم. فردى نامه توهین آمیزى براى امام نوشتند. امام فرمودند اگر کسى به من اهانت یا جسارت کرد، من اجازه نمى دهم به او متعرض شوید، ولى اگر به اسلام اهانت شد یا علیه اسلام توطئه بود، شما بایستید. توصیه شما براى بهره بردارى بیشتر در این سال و یافتن رهگشودى براى ملت ایران چیست؟ سفارش بنده این است که همه سعى داشته باشیم تا خط امام احیا شود. بر این قضیه همه پافشارى کنند و مراقب باشند که انحرافى در این صف ایجاد نشود. من
متأسفانه احساس مى کنم دستهایى از طرق مختلف دارد به خط امام خدشه وارد مى کند. هرگونه انحراف از خط امام انحراف از اسلام و انقلاب است. و بر همه مسلمین و دلسوزان انقلاب است که خود را ملزم به حفظ خواست و اهداف امام بدانند و ببینند خط مشى امام چگونه بود و اجازه بروز ضعف و سستى چه از حیث نظرى و چه عملى در این راه ندهند. تفکر و راه امام را زنده نگه دارند، که این بزرگترین ارمغان براى مردم دنیاست.
فصلنامه نامه مفید، شماره 20 ضمن تشکر از این که به ما وقت مصاحبه دادید، لطفا بفرمایید وقتى وارد حوزه شدید وضعیت حوزه قم و حوزه درسى امام چگونه بود؟ و اگر خاطراتى دارید بیان فرمایید. من در سال 1322 به قم آمدم. آن موقع ظاهرا 17 ساله بودم البته صرف، نحو، معانى، بیان، معالم، شرایع و شرح لمعه را خوانده بودم و بعد به قم آمدم و در همان مدت، تدریس هم مى کردم. حوزه قم آن روزها بسیط بود و طلبه زیادى نداشت، فکر مى کنم حداکثر دو هزار و پانصد تا سه هزار نفر (از علماى شهر، قدیم و جدید و طلبه ها و فضلا) بودند. لذا کسى که وارد حوزه مى شد، هم زود شناخته مى شد و هم آقایان و بزرگان را زود مى شناخت. از کسانى که اسم آنها در آن روزها در حوزه برده مى شد سه نفر در راس بودند. مرحوم آقاى حجت، مرحوم آقاى سید محمدتقى خوانسارى، مرحوم آقاى صدر، اشخاص دیگرى هم معروف بودند از جمله: آقا سید احمد خوانسارى که در بازار نماز مى خواند و در خانه اش درس مى گفت، مرحوم آقاى فیض، مرحوم آقاى کبیر، مرحوم آقاى سید محمود روحانى (پدر مرحوم آقا سید محمد صادق و آقا سید
محمد روحانى)، مرحوم میرزا مصطفى (پدر آقاى صادقى که فعلا در دانشگاه هستند و پدرزن آقاى خاتمى)، مرحوم آقاى صدوقى (چون مقسم شهریه آقاى صدر بود و معمولا کارهاى حوزه را هم مى رسید)، مرحوم آقاى سید عبدالوهاب (ایشان هم مقسم شهریه آقاى حجت بود)، آقاى شیخ عبدالحسین قزوینى، مرحوم آقاى گلپایگانى، مرحوم امام، مرحوم سید محمد داماد، مرحوم سید احمد زنجانى، مرحوم آقا میرزا مهدى مازندرانى (که فقط فلسفه مى گفت) و مرحوم شیخ عبدالرضا چالحصارى (که اخبارى بود) مجموعا اینها بودند، دو سه نفر دیگر هم نظیر اینها بودند. شهریه طلاب هم ماهى سه تومان بود. به اضافه مهر نان آقاى حجت. مرجعیت حوزه هم در نجف در دست [آیت الله العظمى] آقاى سید ابوالحسن اصفهانى بود. طولى نکشید دو شخصیت وارد قم شدند: یکى آقازاده آقاى اصفهانى بود (حاج آقا حسین) که با آقاى بجنوردى به قم آمد و دومى [آیت الله العظمى] آقاى بروجردى بود. آقاى بروجردى که به قم آمدند (تقریبا اواخر 23 یا 24( همه به استقبال ایشان رفتند. حضرت امام در آمدن آقاى بروجردى به قم نقش محورى داشت. و ایشان به این فکر افتادند که قم را تعمیق ببخشند.لذا نامه نوشتند و امضا گرفتند، و آقایان را جمع کردند حتى در استقبال آقاى بروجردى امام نقش زیادى
داشتند. با آمدن آقاى بروجردى، آقایان ثلاثه، چهار نفر شدند. و از موقعى که آقاى بروجردى آمدند شهریه هم مى دادند و شهریه ایشان از همه بیشتر بود. درس شروع کردند و درجه دومى ها مى رفتند; یعنى امام، آیت الله گلپایگانى، آقا شیخ مرتضى حائرى (البته [آیت الله] آقاى اراکى نمى رفت) و... آقاى صدر، استقبال شایسته اى از آیت الله بروجردى کرد. در مجلسى که به مناسبت ورود ایشان برگزار شد، به میهمانان خوشآمد مى گفت و امامت جماعت و محل تدریس خود را به آیت الله بروجردى واگذارد. عده زیادى از فضلا در درس آیت الله بروجردى حاضر شدند; از جمله مرحوم میرزا محمد تقى اشراقى. به خاطر دارم یک بار ایشان در درس، اشکالى به مرحوم آقاى بروجردى گرفت. استاد، جواب داد. مرحوم آقاى اشراقى بر سخن خود پافشارى کرد، بعد گفت آقا من عناد ندارم. ایشان چطور شنید و چه برداشتى کرد؟ فرمود: من و عناد؟ (مثل اینکه اینجور برداشت کردند که آقاى اشراقى مى گوید شما عناد مى کنید) دو سه بار این جمله را گفت و آقاى اشراقى ساکت شد. در آن موقع امام، درس رسائل مى گفت. آقاى گلپایگانى، کفایه تدریس مى کرد. آقا سید احمد خوانسارى، مکاسب تدریس مى کرد. آقا سیدمحمد داماد هم رسائل تدریس مى کرد. شاگردان هر کدام هم 10 تا
20 نفر بودند. امام و آقاى گلپایگانى در حجره دارالشفا تدریس مى کردند. از همان روزها، برخورد و پوشش و رفت آمد امام با دیگران تفاوت هایى داشت; بسیار منظم و وزین بود. از همان وقت ها، رفتار و منش ایشان تحسین همگان را بر مى انگیخت و همه جا از ایشان با وقار یاد مى شد. در آن سال ها معمولا از حضرت امام با عنوان آقا روح الله یاد مى شد، بعضى ها هم مى گفتند: حاج آقا روح الله. دیگران هم خوب بودند، اما ایشان وقار خاصى داشتند. نخست فلسفه مى گفتند بعد ادامه ندادند.فقط یک فلسفه خصوصى مى گفتند که آقایان اخوان مرعشى، شرکت مى کردند، و قید کرده بودند که درس عمومى نشود و هر کسى شرکت نکند. آقاى سید عبدالغنى اردبیلى که در درس فقه و اصول امام شرکت مى کرد، شنیده بود امام درس فلسفه مى گویند، رفته بود درس فلسفه، اخوان مرعشى به او گفته بودند شرکت نکنید (من این را از خود عبدالغنى نقل مى کنم).ایشان مى گفت من رفتم به امام گفتم: مى خواستم بیایم درس فلسفه ولى اخوان مرعشى ممانعت کردند، امام به آنها گفته بود به ایشان کار نداشته باشید، لذا ایشان در درس شرکت کردند و درس امام را در منظومه از اول تا آخر نوشته اند، الان هم دارند آن را تصحیح مى کنند. تا به
عنوان تقریر درس منظومه امام چاپ کنند. شما درس ایشان رفته بودید؟ نخیر، من تازه سطح مى خواندم. من سطح رسائل را نزد آقاى حاج مرتضى حائرى خواندم. بعد کفایه را نزد آقاى سلطانى خواندم و در سال 26 به نجف رفتم. هنوز به نجف نرفته بودم امام درس خارج را شروع کرد. خاطرم هست اول که درس خارج شروع کرد بحث خیارات مکاسب بود. جمعیت زیادى شرکت کرده بودند که مقبره اى که از درب ورودى حرم بیرون مى آیید دست چپ، مقبره دوم; مقبره درازى است. آن مقبره تقریبا پرشد. من آن وقت رفته بودم درس ایشان. از اول که امام درس خارج شروع کرد، بعضى از طلبه ها با کتاب آمده بودند. و سن آنها جورى بود که معلوم بود خارج خوان نیستند. امام فرموده بود: این بحثها سطح هم نیست. مثلا جورى ى خواست بگوید که کتاب نیاورید. و آنهایى که به قصد سطح آمده اند، نیایند. یکى از امتیازات امام این بود که در روزهاى جمعه در مدرسه فیضیه; مدرس زیر کتابخانه، درس اخلاق مى گفت، طلبه کم بود، آقاى مطهرى بود، آقاى سیدعبدالغنى اردبیلى بود و چند نفر دیگر، من هم مى رفتم. بقیه بازارى بودند. و تقریبا مدرس از بازاریها پر مى شد.امام تعدادى مخالف هم داشت. همین طور که ایشان فرموده بودند ظرف
آقا مصطفى را آب مى کشیدند. من یادم هست وضو مى گرفتم که بروم درس اخلاق ایشان، یک نفر از همشهرى هاى ما آمد (عصر بود و وقت نمار نبود) گفت:حالا وضو مى گیرى نماز بخوانى؟ گفتم: مى روم درس اخلاق. گفت: درس صوفیه مى روى، صوفى بشوى؟ امام به طور مرتب ظهرها در فیضیه پشت سر آقا سید احمد زنجانى نماز مى خواند. وقتى آقاسید احمد زنجانى نمى آمد امامت با ایشان بود. بعضى از مقدسین با امام نماز نمى خواندند. به خاطر روحیه عرفانى بود یا اشکال دیگر داشتند؟ نه اشکال دیگر نداشتند. اصرار امام از اینکه آقاى بروجردى بیایند به قم به خاطر این بود که از نظر علمى حوزه علمیه قم بالا برود یا جهات دیگرى هم مدنظر بود؟ امام معتقد بود که آقاى بروجردى خیلى فاضل است. لذا درس ایشان که مى رفت درس را هم جدى مى گرفت و مى نوشت. اصولش را قریب یک دوره نوشته است. اخیرا سید حسن [خمینى] را که دیدم، گفت: ما تقریر امام از درس آقاى بروجردى را چاپ مى کنیم. آن وقت من شنیدم; امام گفته بودند: آقاى بروجردى اصول را خوب هضم کرده است. یکى این جهت بود. یکى هم مى خواستند قم را رونق ببخشند زیرا معاصر آقاى اصفهانى در قم کسى نبود. و آقاى بروجردى معاصر آقاى اصفهانى بود. مرحوم آقاى
اصفهانى هم احتیاطات خود را با وجود حاج آقا حسین قمى به ایشان ارجاع داده بودند. یعنى از ایشان سوال کرده بودند احتیاطات شما را به چه کسى مراجعه کنیم. فرموده بود به آقاى بروجردى. البته ایشان ساکن بروجرد بودند. وقتى ایشان مریض شدند، آمدند تهران; شاه به عیادت ایشان رفته بود مى خواستند از تخت پایین بیایند، مشکل داشتند، شاه زیر بغل آقاى بروجردى را گرفته از تخت پایین آورده بود. کسى از آن صحنه عکس گرفته بود ولى درباریها فهمیده بودند و عکس را توقیف کردند. نگذاشتند منتشر شود چون شاه مثل یک خادم نشان داده شده بود. آقاى بروجردى مرد با تقوا و از نظر علمى هم مورد قبول همه بود. آقاى نخودکى که در میان طلبه هاى مشهد به زهد و تقوى معروف بود، مروج آقاى بروجردى بود. به یاد دارم در استقبال از مرحوم آقاى بروجردى، آقاى صدر و آقاى خوانسارى رفتند بیرون شهر چادر زدند و همراه آنان جمعیت زیادى منتظر آقاى بروجردى بودند. آقاى حجت هم یکى دو کیلومتر جلوتر چادر دیگرى زدند. شایع است در آن زمان اختلافاتى بین امام و آیت الله بروجردى وجود داشته است. اگر ممکن است در این مورد توضیح بفرمایید. خود امام فرمود راجع به حوزه پیشنهادهایى به آقاى
بروجردى مى دادیم آقاى بروجردى تامل مى کرد. امام مى گفت من رفتم نزد آقاى بروجردى (من دقیقا یادم نیست گفت آقا مرتضى حائرى یا کس دیگرى را گفت و یا اصلا کس دیگرى نبوده) به آقاى بروجردى مجددا اصرار کردیم. ایشان قبول نکرد بعد گفت من چاى مى خوردم، فرمود: چه کنم؟ من استکان را زمین گذاردم و گفتم همان که گفته بودیم و بلند شدم رفتم. بعضى از اطرافیان آقاى بروجردى خیلى به امام خوش بین نبودند. به عقیده خودشان مثلا امام جسارت کرده به آقاى بروجردى. امام براى مدتى به منزل آقاى بروجردى رفت و آمد نکرد. با این که امام در مرجعیت آقاى بروجردى نقش اساسى داشت. من یادم هست بعد از مرحوم آقاى اصفهانى (ره) به دنبال مرجع اعلم بودم. از آقاى بروجردى پرسیدم چیزى نفرمود از آقاى شیخ محمد على اراکى هم پرسیدم او هم چیزى نگفت. گفتم از چه کسى بپرسم؟ حداقل این را به من بگویید. گفت از حاج آقا روح الله بپرس. گفتم شما، حاج آقا روح الله را از لحاظ علم و تقوى و اهل خبره بودن تایید مى کنید؟گفت بله; امام در میان آنها مورد احترام بود. بعدها رفتم نجف، مدتى در نجف بودم (دو سال و اندى) بعد برگشتم به قم، در آن زمان دیگر درس
امام عمومى، و از درسهاى دیگر هم شلوغتر بود; البته نه از درس آقاى بروجردى. محل درس هم آمده بود مسجد سلماسى. اول در مسجد محمدیه بود. آقاى شریعتمدار هم در مسجد مدرسه حجتیه درس مى گفت. یک نفر از طلبه ها رفته بود به آقاى شریعتمدار گفته بود شما بیایید مسجد محمدیه تدریس کنید، تا امام که جمعیت درسشان بیشتر است در مسجد مدرسه حجتیه تدریس کند. آقاى شریعتمدار جواب نداده بود. در خیابان حضرت امام را دیده بود گفته بود شما تشریف بیاورید در مسجد مدرسه حجتیه درس بگویید من درسم را به مسجد محمدیه منتقل مى کنم. امام از دست این طلبه که این حرف را زده بود، خیلى منکسر شده بود. آقا شیخ اسدالله نجف آبادى نقل مى کند: امام آمد بعد از درس منقلب بود. گفت یکى از شماها به بزرگان حوزه جسارتى کرده و گفته جاى درسشان را بدهند و بیایند اینجا درس بگویند. بعد فرمود: این آقا برود توبه کند. و از آن آقا عذرخواهى کند. البته من عذرخواهى کردم اما من جسارت نکرده بودم، آن آقا که جسارت کرده، او باید عذرخواهى مى کرد. امام خیلى به آداب و حریم افراد مقید بود. در سال 1356 که به حج مشرف شده بودم از مکه به عراق رفتم، یکى
دو روز پس از تشرف به نجف امام را در حرم مطهر حضرت امیرالمومنین (ع) ملاقات کردم. کارى هم انجام گرفته بود و من شرمنده شده بودم. مى خواستم بروم خدمت ایشان. در آن وقت توسط آقاى شیخ نصرالله خلخالى 500 هزار تومان فرستاده بودم که براى لبنانى ها به آقا موسى صدر در لبنان بدهد. آقا شیخ نصرالله اشتباها این را به امام داده بود. آن موقع حاج شیخ على خلخالى تهران بود من به حاج على گفتم پول را من فرستادم براى آقا موسى مثل این که به او نرسیده است. گفت پول را داده به آقاى خمینى. من چیزى نگفتم. او با پدرش تماس مى گیرد که آن پول مال لبنان بوده. پدرش مى گوید: چیزى نشده; از امام پس مى گیرم. حاج على به من گفت. من گفتم: نه به ایشان بگویید دست نگه دارد. گفتم من پول را تهیه مى کنم و مى فرستم لبنان. پول زیادى بود و تهیه آن سخت بود; در عین حال پول را تهیه کردیم و به حاج على دادیم و گفتیم به آقا موسى صدر برساند. البته شیخ نصرالله هم بى مورد اشتباه نکرده بود. چون من گاهى به وسیله او پول براى آقاى خمینى مى فرستادم. او سابقه ذهنى اش این بود که این پول هم مال آقاى
خمینى است. در عین حال از سوى ایشان اشتباه شده بود یا در ایران از سوى من؟ شایع شده بود یک پولى اشتباها به آقاى خمینى داده شده و در نجف مشهور شده بود که پول آقاى خویى را شیخ نصرالله برده به آقاى خمینى داده است. و پول را من فرستاده بودم و اصلا صحبت آقاى خویى در میان نبود. علت این بود که چون شیخ نصرالله مروج آقاى خمینى بود آنهایى که به آقاى خویى ارادت داشتند از این جهت اراحت بودند. از من پرسیدند گفتم نه این ریشه ندارد. و به بعضى هم مى گفتم مربوط به آقا موسى صدر بود. و چیزى هم به گوش امام خورده بود لذا من شرمنده شده بودم. مى خواستم آقاى خمینى را ببینم ایشان را در مسجد بالاسر دیدم. (این در زمانى بود که با فاصله کمى انقلاب شروع شد) امام فرمود: شب بیایید منزل ما. دعوت ایشان را اجابت کردم. وقتى رفتم خود امام در را باز کرد و با پیراهن و بیرجامه از لاى در نگاه کرد. بعد رفت داخل، لباس پوشید و آمد. آنجا مسایلى مطرح کردیم راجع به انقلاب. از جمله اینکه یک نفر که امام به او اجازه داده بود در تهران و به امام گفته بودند که
او با انقلاب خیلى خوب نیست و کارهایش هم خوب نیست. امام به من فرمودند که شما بروید به ایشان بگویید که این کارها را نکند. گفتم: من در حدى نیستم که به ایشان بگویم و حرف من در ایشان اثر کند. اگر شما مى خواهید نامه بنویسید. عرض کردم اگر مى خواهید وکالت را از ایشان بگیرید. امام گفت: اگر این کار را بکنم بکلى آبروى ایشان مى رود. قبل از آنکه من به او اجازه وکالت بدهم آبرویى داشته; حیثیتى داشته و با وکالت دادن من، آبروى او بیشتر شده. حالا اگر وکالت را بگیرم تمام آبروى او مى رود. گفتم: پس اجازه بدهید من نگویم. من با چه مجوزى بگویم. چون اگر بگویم تاثیر ندارد. بهرحال منظور این است که امام خیلى مقید بود به این جور موارد، که از زبان، از قلم از رفتار او، به کسى صدمه اى وارد نشود. یادم هست وقتى که دولت موقت مى خواست استعفا بدهد من فکر مى کردم چون من به وسیله اى شنیده بودم; آن هنگام برادر بنى صدر که دادستان تهران بود او خبر را به کسى گفته بود. بعد او به من گفت که دولت موقت مى خواهد استعفا بدهد. من تلفن کردم به آقاى صانعى چون فکر مى کردم یک کار مهمى در شرف اتفاق است.
با این که وقت گذشته بود و امام خواب بودند ولى اصرار کردم به ایشان بگویید. بالاخره امام را بیدار کرده بود اما امام قبل از من شنیده بود. از طریق صادق طباطبایى که سخنگوى دولت بود. توسط آقاى صانعى پیغام داده بود فردا با دو سه نفر بیایید قم. و من هم دستم جز به آقاى بهشتى و باهنر نرسید. شب دیروقت بود لذا من به اینها گفتم فردا صبح بیایید برویم قم. هر سه با ماشین آقاى بهشتى رفتیم در راه هرچه فکر کردیم عقلمان به جایى نرسید، که حالا دولت موقت استعفا بدهد چه کنیم؟ همین طور متحیر رفتیم خدمت امام. ایشان آمد نشست و هیچ آثار اضطراب در امام نبود. چون کار را من شروع کرده بودم شروع کردم به سخن گفتن که دولت موقت استعفا داده و قرار است فردا اعلام کند. از برخورد امام معلوم شد ایشان قبلا خبر را شنیده بود. ادامه دادم حال چه باید کرد؟ گفت: بروید مملکت را اداره کنید. گفتیم: آقا ما شوراى انقلابیم، دولت مى خواهیم. فرمود: مگر شوراى انقلاب نمى تواند اداره کند؟! خیلى عادى. گفتیم که چه جور اداره کنیم.گفت: شما خیال مى کنید آنها چه جور اداره کردند. کار خیلى مهمى انجام مى دهند! مردم خودشان، خودشان را اداره مى کنند. حالا
یک کسى هم بالاى سر آنها هست. خودتان بروید یاد بگیرید. آن وقت بازرگان هم رییس دولت بود و هم عضو شوراى انقلاب. گفتم برویم اصرار کنیم در شوراى انقلاب بماند. فرمود لازم نیست. خیلى اصرار کردیم. گفت مى ترسم بازرگان کندتان کند. قبول نکرد تا اینکه مى خواستیم برویم گفتیم آقا شما حاضرید با این کار، مسلمانى که یک عمر با مسلمانى زندگى کرده آبرویش برود؟ اگر بازرگان این جور کنار برود، آبرویش مى رود. امام فقط براى این که صدمه اى به خود بازرگان نخورد، فرمود عضو شوراى انقلاب بماند.امام بنى صدر را هم در شوراى انقلاب گذاشت. آمدیم اینجا به بازرگان گفتیم گفت: اگر بنى صدر باشد من نیستم. هر چه اصرار کردیم آقاى بهشتى رحم الله علیه در بیان مطلب و جا انداختن مطلب ید طولایى داشت گفتیم بروید بازرگان را راضى کنید. گفت اگر بنى صدر باشد من نیستم. گفتیم شما به ایشان نگفتید بنى صدر را ما نیاوردیم و امام گذاشته اند. بیایید یا نیایید بالاخره بنى صدر مى آید چون امام فرموده باید بیاید. وقتى که بهشتى گفته بود او فهمیده بود نمى شود و این شدنى نیست، قبول کرد. بعد آمد و یک عضو شوراى انقلاب شد. کارها را مجددا تقسیم کردیم و هر کدام کارى را به عهده گرفتیم. این
برخوردهایى که شما از حضرت امام نقل مى کنید ظاهرش این است که امام با افراد برخوردى نمى کردند. در عزل به آن صورت برخورد نمى کردند. در نصب برخورد مى کردند. مثلا پیش از آنکه بنى صدر را از فرماندهى کل قوى عزل کند خیلى زحمت کشید که او را متنبه کند. وقتى که مایوس شد و دید نمى شود و قبلا هم اعلام کرد که به هر کسى هر چیزى داده ام مى گیرم، بعد از همه این مقدمات او را عزل کرد. لطفا درباره ویژگیهاى فقه امام مقدارى صحبت بفرمایید. من قدرى اطلاعات عمومى از امام دارم که متیقن است اینها را عرض مى کنم حضرت امام جزء آن طلبه هایى بوده که در دوران طلبگى دائما اهل درس بود، و دنبال فهم و کار بوده. این جور طلبه کم پیدا مى شود. خصوصا برهه اى از زمان شاید براى بعضى ها پیش بیاید یک سالى، دو سالى، سه سالى، پنج سالى در علمیات محض باشد بعد یک دفعه افسردگى یا سیرى یا دل زدگى پیدا مى شود. ولى ما مى بینیم صاحب کتاب جواهر، صاحب حدائق، یا مثلا فلان کس هشت سال، ده سال، بیست سال، سى سال در یک رشته کارکرده جدا اینها آدمهاى استثنایى هستند. آدمهاى معمولى این قدر تحمل ندارند. امام جزء این افراد استثنایى بود. تا آن وقتى که من سراغ
دارم حال داشت، کار علمى مى کرد; البته ده سال آخر عمرشان را عرض نمى کنم، چون در آن سالها، ایشان خسته مى شد. گاهى صحبتهاى علمى که پیش مى آمد، مى فرمود: من که الان حال فکر کردن ندارم. گاهى فکر مى کرد گاهى هم مى گفت: حال تفکر و فکر کردن را ندارم (این را من در اواخر عمر از ایشان مى شنیدم); آدم تا 75 سال تا 80 سال کار مهم او علم و علمیات باشد آن وقت یک آدمى که غیر از علمیات شغل دیگرى ندارد شاید گاهى پیدا شود; ولى افرادى که شغل دیگرى هم دارند کار دیگرى هم دارند، کار سیاسى، کار اجتماعى، مسوولیتهاى متعدد و امثال اینها، این مشکل است. من گاهى فکر مى کنم چه کسى را مى توانیم با حضرت امام مقایسه کنیم؟ مثلا سید جمال الدین اسدآبادى که وارد سیاست شده; از او تنها آثار علمى که مانده یک «عرو الوثقى» است که شیخ محمدعبده مى گوید: الفاظش مال من است، مطالبش مال سید است. مقالات سیاسى آن هم به چه حد؟ یک کتاب (ناسیونالیسم) نوشته، جزوه خیلى مختصرى است; فرصت کارهاى علمى را پیدا نکرد. با این که مسوولیتهاى او در استانبول ایران یا مصر با مسوولیتهایى که بر عهده امام بود قابل قیاس نیست. اما مى بینیم از امام «تحریرالوسیله» مانده که تقریبا
یک دوره فقه است. ما مى دانیم کسى بخواهد یک دوره فقه بنویسد، گرچه به طور سطحى باید یک دوره جواهر را مطالعه کند; باید یک دوره حدائق را مطالعه کند، به اضافه چیزهاى دیگر که باید مطالعه کند. چگونه مى شود با این همه گرفتاریها؟ مثلا وقتى حضرت امام در نجف بود همپاى مراجع دیگر به شمار مى آمد. اگر مقدم نبود همتراز آقاى حکیم و آقاى خویى مى آمد. آن وقت شما آثار ایشان را با آنهایى که فراغتى داشتند مقایسه کنید. مرحوم شیخ محمد حسین کاشف الغطاء با این که یلى بود همین که یک مقدار در سیاست دخالت کرد، همان مقدار از آن جنبه روحانیت و کار و کوشش او کم شد. من او را هم دیدم. وقتى رفتم کتابخانه ایشان، دیدم با آنکه در اثر کهولت سن قدش خمیده شده بود، از مطالعه دست نمى کشید. کتابخانه وى هم خیلى مفصل بود. من کتاب «الکوخ الهندى» را که نویسنده آن یک فرانسوى به نام «برنارد حسین پیر» است و به عربى ترجمه شده بود در آنجا مطالعه مى کردم.او در کتابخانه مرتب مشغول مطالعه بود. در عین حال وقتى مى خواهیم کار او، مسوولیت او را در حوزه و در جامعه بررسى کنیم مى بینیم گاهى مى رفت مثلا در مسجد کوفه سخنرانى مى کرد. نماز هم
در صحن مى خواند.گاهى هم از حکومت عراق مى آمدند پیش ایشان نظر مى خواستند. شما ببینید آثارى که از کاشف الغطاء مانده چقدر است. کتابى که نوشته «المجله» را فقط شرح کرده «تحریرالمجله» را نوشته آن را مقایسه کنید با تحریر الوسیله. اصلا قابل قیاس نیستند. مثلا «الفردوس الاعلى» یا «اصل الشیعه و اصولها» را نوشته و امثال اینها در این سطح در این حجم کارش بوده. اینها افراد استثنایى ما هستند. مرحوم مدرس را هم نگاه کنید. آثار علمى چقدر از وى باقى مانده با اینکه مدرس از نظر علمى یک آدم بالغى بوده. امام خیلى وسیع کار مى کرد. من یادم هست ایشان درس فلسفه در صحن حضرت معصومه (س) مى گفت بلافاصله درس دیگرى مى گفت. این درس که تمام مى شد مى آمد بیرون قدم مى زد. حدود 5 دقیقه از این طرف صحن به آن طرف و بر مى گشت درس دیگرى را شروع مى کرد. همین قدر در عرض 5 دقیقه که از حجره بیرون بیاید قدم بزند و برگردد و یک فرجه اى بود براى او. شاگردانش هم زیاد بودند مسجد سلماسى پر مى شد. در عین حال که امام از جوانى وارد مسائل علمى شده بود، جدى بود و منزوى و گوشه گیر هم نبود که کتابهایش را دور خودش جمع کند و کارى به
کار دیگران نداشته باشد. حتى پس از آنکه آقاى بروجردى به قم آمد ایشان نقش محورى داشت و برنامه مى داد. هر کارى مى کرد با مشورت آقاى بروجردى بود. براى اداره حوزه گاهى پیشنهادهایى را مستقیما خود اینها مى دادند. یک امتیاز دیگر امام این بود که داراى ابعاد مختلف بود. نوع آقایان دیگر وارد علمیات که مى شوند فقط در همان بعد رشد مى کنند و ابعاد دیگرشان را تحت الشعاع قرار مى دهد. امام درعین حالى که فقیهى متضلع بود، عرفانش هم بسیط نبود. مثلا بگوییم فلان کس عرفان بلد است، این جورى نبود; بلکه در عرفان صاحب نظر بود. نکته اعجاب انگیز براى من، این است که مى گویند: شیخ بهایى گفته من به هر کسى که برخورد کردم داراى یک بعد بود مغلوبش شدم. اما اگر داراى ابعاد بود غالب شدم. ایشان داراى ابعاد مختلفى بود. بعد اجتماعیش خیلى وسیع بود. در سیاست، در فقه در اصول وارد بود. آن وقتى که امام مستقل به تدریس بود معمولا وقتى فضلا به تدریس مشغول مى شوند، دیگر درس نمى خوانند خودشان را مستغنى مى دانند; اگر بخوانند هم تشریفاتى مى خوانند. مثلا آقاى سلطانى به درس آقاى صدر مى رفت خودش هم اظهار مى داشت که ما باید تشریفاتى برویم. این رفتن را براى خودشان تشریفات حساب مى کنند. یکى از
افرادى که در این سطح بودند و درس آقاى بروجردى مى رفتند و به جد درس را به عنوان درس و به عنوان آموزش نگاه مى کردند، امام بود; دلیلش نوشتن درس آقاى بروجردى بود. من کتاب بیع امام را که مطالعه مى کردم در بحث معاطا به سیره که مى رسد راجع به تاریخ طبیعى (البته اسم تاریخ طبیعى را نمى آورد) اینکه معاطا از چه زمانى در میان مردم شروع شده مطالب مفیدى طرح نموده است فقهاء معمولا با تاریخ کارى ندارند. معمولا مى گویند در شرایع سابق چیزهایى بوده و همان (کتب علیکم الصیام کما کتب على الذین من قبلکم) به این جور چیزها تمسک مى کنند اما اینکه بیایند ریشه یابى کنند و سابقه مساله را بررسى کنند که مثلا الفاظ در میان بشر نبوده، حرف زدن نبوده و مبادلات در میان مردم با معاطا انجام مى شده بنابراین بیع فعلى و عملى از نظر تاریخى مقدم بر بیع لفظى است کارى به این امور ندارند ایشان در تمسک به سیره مى گویند: سیره متشرعه نیست که به دوره ائمه برگردد. این سیره عقلا است. سیره بنى نوع بشر است. مردم معاملات داشتند در حالى که هنوز الفاظ در میان مردم رواج پیدا نکرده بود. اینها را که من در آنجا دیدم تعجب کردم که
این مطالعات را هم امام داشته. نمونه دیگر از گستردگى مطالعات حضرت امام، این بود که کتاب شعر مطالعه مى کرد. امام یک شاعر قوى است. پیداست مطالعاتى در شعریات و ادبیات داشته. چگونه ایشان جمع کرده؟ خود ایشان
گاهى مى گفت من از مقدس اردبیلى از این جهتش خوشم مى آید، در عین حال که خیلى مقدس است، خیلى روشنفکر است; بسته فکر نمى کند. درباره ایشان این صادق است که درعین حال که جهانى و طبق روز فکر مى کرد از جنبه سنتى بودنش هم ذره اى کم نشده بود. در موارد مختلفى در بحثهاى فقهى دیده مى شود دیدگاههاى امام با دیگران فرق مى کند و خیلى هم با وضوح همین برداشت از روایات فهمیده مى شود. در مدتى که من با ایشان مانوس بودم دریافتم در مسایل خیلى روشن، فکر مى کرد; حتى در مسائل مذهبى اجتماعى. مثلا گاهى یک مساله، جنبه فقهى هم داشت جنبه اجتماعى هم داشت. مثلا راجع به این مالکین بزرگ که در ایران بودند. امام مى دانست، خوب حس مى کرد که نمى شود ما بگوییم هر کس هر زمینى را گرفت و به ثبت رساند، مالک است. حتى در احیاء قید و قیوداتى قایل بود. مساله در اینجا دوگونه است: یک وقت آدم سلیقه اى فکر مى کند، ایشان سلیقه اى هم فکر نمى کرد. یکى از مراجع معاصر نامه اى به او نوشته و ایشان هم جواب داده هر دو پیش من موجود است. او نوشته که مالکیت محترم است و این اشخاص، شیعه محترمند. امام از کنار این مسایل رد شده اند و مى فرمایند:
اینهایى که به شما گفتند باور نکنید که اینها با موازین شرعى تطبیق مى کند. این جور براى شما نقل مى کنند در حالى که این جور نیست. بهرحال منظور این است که ایشان روشن فکر مى کرد و مواظب بود دنیا سرش کلاه نگذارد. یک وقتى بنى صدر مى خواست به انگلستان برود. ایشان فرمود: وقتى سوار هواپیما شدید و رفتید هنوز هواپیما در آسمان اوج نگرفته از دست من خواهید رفت.مى گفت: من عقیده ندارم که شما بتوانید بروید آنجا و بتوانید از چنگال آنها خلاص بشوید. به هرقیمت، چیزى گردن شما مى گذارند و امضا مى دهى ما هم بخواهیم پشت سرت بایستیم! این کار را نمى کنیم. در این گونه مسایل در این حد محتاط بود، روشن هم بود.در عین حال راجع به این که بعد از ایشان چه کسى ولى باشد، آقایان گلپایگانى، اراکى، خویى هم زنده بودند. یکى دو بار که در منزل حاج آقا صحبت پیش آمد ایشان فرمود: این آقایان مراجع در این حال و هوا نیستند که مملکت در چه حالى است، مردم در چه حالى هستند. (در قانون اساسى اول نوشته شده بود که رهبر در میان مراجع باشد) من گفتم: شما اول هم همین را مى فرمودید که «از میان مراجع» را بردارید. من و آقاى بهشتى به شما اصرار
کردیم. بعد به احمدآقا فرموده بود که فلانى راست مى گوید آن موقع اینها مرا مجبور کردند. نسبت به مراجع چیزى هم نمى گفت، فقط مى گفت اینها در حال و هواى دیگرى هستند. امام در اصول فقه و عرفان آثارى دارند و در این امور اگر از دیگران بالاتر نبود کمتر هم نبود حتى نسبت به آنهایى که در یک بعد کار کرده اند، و یا سابقه تاریخى بیشترى دارند. سالهایى که ما آمده بودیم ایشان با حاج سید احمد زنجانى (ره) و شیخ محمد على کرمانى بحث داشتند و بحث مى کردند که مثلا فلان نسخه جواهر درست است; فلان نسخه غلط است. اینجا این کلمه اضافه است یا نیست. تا این حد دقت مى کردند. سوال دیگر این است که در فقه، عناوین ثانویه داریم از باب ضرورت (مثل اکل میته). امام مصلحت را هم وارد این عناوین ثانویه کرده اند و مصالح نظام را مقدم بر احکام اولیه دانسته اند. این را توضیح دهید. این را همه گفته اند مصالح را همه گفته اند مصالح همان اضطرار است. زمان و مکان را امام گفته اند. هیچ کس اجازه نمى دهد کفار بر مسلمانان مسلط شوند، یا مملکت اسلامى را از بین ببرند، هیچ کس اجازه نمى دهد. تنها چیزى که امام داشت چون روى این نظام خودش کارکرده بود، مى دانست پایه و اساس
یک نظام را اسلام و فقه قرار دادن چقدر مشکل است چون در تاریخ چنین چیزى سابقه نداشته. لذا اهمیت موضوع را امام دقت مى کرد که اگر این نظام در خطر بیفتد، نتیجه چه مى شود. حضرت امام راجع به قرضى که تجار از بانکها گرفته بودند و نداده بودند مثلا کارخانه هایى که با پول دولت خریده شده بود و ترقى کرده بود. مثلا 5 میلیون، شده بود 50 میلیون یا 100 میلیون، نظرشان این بود که معامله اینها صحیح است و ربا را هم جایز نمى دانست و مى گفت آنها این ربا را نباید بدهند. اینها پول زیادى از دولت گرفته بودند و ماشین وارد کرده بودند، بعضى از اقساط را پرداخت کرده بودند و بقیه را نمى دادند مى گفتند ربا است و شما باید پولى را هم که از ما اضافه گرفته اید، پس بدهید; چون ربا گرفته اید. در آن زمان آقاى نوربخش رییس بانک مرکزى بود. ایشان گفت اگر این کار را بکنید دولت ورشکست مى شود. باید فاتحه همه چیز را خواند. امام از من پرسیده بود، من گفتم: نظر من این نیست; من معتقدم اصلا معامله اینها باطل است، و این کارخانه ها مال دولت است. چون اینها اصلا قرض نگرفته اند. اول قصدشان این بوده که پول را از دولت بگیرند و کارخانه
وارد کنند و از منافع آن مقدارى از بدهى را بدهند بقیه پولها را هم ندهند و حیله کنند. امام به من نگفته بود طبق نظر خودتان عمل کنید; وقتى نوربخش به ایشان گفته بود نظام در خطر است و از نظر اقتصادى مشکلات جدى داریم گفته بود با موسوى اردبیلى صحبت کنید. نوربخش آمد به من گفت. گفتم: نه چون نظر امام این نیست، من عمل نمى کنم. ایشان برگشت نزد امام و امام به من گفتند: طبق نظر خودتان عمل کنید گفتم مردم مقلد شما هستند. شما اگر فتوا ندهید و من طبق نظر خودم عمل کنم من در وسط قربانى مى شوم. در یک جاى دیگرى هم نظر من با امام اختلاف پیدا کرد. و آن مساله مستامن بود. یهودیهایى که در ایران بودند، رفته بودند به آمریکا و اسرائیل اموال غیر منقولشان در ایران مانده بود. امام نظرش این بود که مستامن وقتى از استیمان خارج شد بایستى اموالش به او داده شود.مشهور فقه هم همین است. اما من معتقد بودم این احترام اموال به خاطر احترام نفس است. وقتى از استیمان خارج شد و کافر حربى شد این مال کافر حربى است و ما نمى توانیم این را با همان نظر نگاه کنیم. لذا عقیده من این بود
که اینها را باید مصادره کنیم. اما امام فتوا نمى داد. ایشان به من اصرار مى کردند که طبق نظر خودتان عمل کنید.گفتم: من عمل نمى کنم چون مردم مقلد شما هستند، و بعد مى گویند: موسوى اردبیلى خودسر عمل مى کند. هر چه امام اصرار کرد، گفتم من عمل نمى کنم، لذا این پرونده ها را جمع کردم در دیوان عالى کشور به محاکم ندادم که آنها را تبرئه کنند. اما خودم هم فتوا ندادم. تا من بودم این جور شد بعد که امام از دنیا رفت و ما هم آمدیم، آرام آرام همان جور طبق قوانین فعلى عمل کردند. منظور این است که امام اینجور مى گفت. تنها امام نیست دیگران هم این را مى گویند. مصالح را مقدم مى دارند. منتها تشخیص آنها مشکل است. مثلا آمدند به حضرت امام گفتند اینهایى که مواد مخدر قاچاق مى کنند منظورشان علاوه بر این که ترویج اعتیاد است ضربه زدن به اقتصاد نظام نیز هست و مى خواهند اقتصاد نظام را از بین ببرند. امام نتوانست قانع بشود; مردد بود; فتوا نداد. دو سه بار هم به من گفت، من زیر بار نرفتم. به آقاى منتظرى ارجاع دادند. گفت: به فتواى ایشان عمل کنید چون ایشان نوشته بود و گفته بود. گفت به فتواى او عمل کنید. آیا در این موارد تشخیص
ضرورتها با متخصصین نیست؟ چرا با متخصصین است ولى کسى که مى خواهد فتوا بدهد، حکم بدهد در یک مورد باید براى او اثبات شود; تا ثابت نشود نمى تواند حکم بدهد. به حکم هم نیاز دارد؟ آرى، منظورم این است که امام خیلى مقید بود زمان و مکان را هم در مواردى که صلاح مى دانست اعمال مى کرد. زمان و مکان را مشروحا خودشان نوشته اند. در نتیجه تحول روزگار، دنیا متحول شده. این مسائل هم متحول شده بعضى از اینها ریشه و سابقه داشته منتها با تحول دنیا تحول پیدا کرده مثلا در فقه داریم «البیعان بالخیار ما لم یفترقا و اذا افترقا وجب البیع». یکى از خیارات خیار مجلس است، اما حالا با تلفن معامله مى کنند، اینها اصلا حضور در مجلس واحد ندارند یکى در این شهر است یکى در شهر دیگر، این خیار مجلس چطور مى شود؟ هنوز بعضى ها جرات نمى کنند بگویند این معامله مجلس ندارد. مى گویند تلفن را اگر گذاشت و یک قدم آن طرفتر رفت مجلسش بهم مى خورد، با اینکه قیاس را جایز نمى داند اما قیاس مى کند یا مثلا با اینترنت معامله مى کند; یک وقت معامله مى کردند. با معاطا مثلا «یدا بید» دست بدست مى داد و مى گرفت مى گفت: ایجاب و قبول ندارد. یا مثلا حالا شما یک سکه مى اندازید به دستگاه،
دستگاه یک نوشابه به شما مى دهد. ایجاب و قبولش کجاست؟ اگر ما بخواهیم بگوییم ایجاب و قبول لفظى مى خواهد، که وجود ندارد. مردم در اینترنت معامه مى کنند معاملات بزرگ هم مى کنند. خوب زمان و مکان معنایش این است یعنى تحولى که آمده چه بگوییم؟ آیا بگوییم مردم باید دوران ایجاب و قبول را با خودشان تا قیام قیامت داشته باشند؟ یا بگوییم در همه کارها تابع تمدن باشید تابع رفاه باشید. فقط در عقد و ایقاع تابع ایجاب و قبول باشید؟ نمى شود این حرف را زد. امام التفات داشتند که دیگر در این دنیایى که کارها با رباط انجام مى گیرد، نمى شود گفت: باید «یدا بید» باشد; یا چه باشد. آدم آهنى است. آن وقت بعضى جاها سوالاتى مى کنند. مثلا یکى از استفتائاتى که کرده اند مى گویند آیا کانالهاى هوایى که بعضى دولتها در آن سهم دارند ملکیت دارد یا نه؟ یعنى اینها مالک این کانال هستند؟ مى شود اینها را وقف کرد؟ اگر کسى از این اسرار آگاه شود و در اختیار دیگران قرار دهد، این دزدى است ؟ دستش را ببرند یا نبرند؟ این جور مسائل را در گذشته نداشتیم. الان باید مسائل جدید را یک جورى بر آن قواعد اولیه تطبیق کنیم. تطبیق را هم ما باید بدهیم. آن فقهى که بدست
ما رسیده آن در اینجا کاربرد ندارد. شما کتابهاى علامه، شیخ طوسى را داشته باشید معامله با رباط را آنجا پیدا نخواهید کرد. پس آشنایى به زمان براى فقیه لازم است؟ بلى، فقیه در این روزگار با این مسائل مواجه است. وقتى مردم پرسیدند باید بفهمى چه مى گویند، تا جواب آنها را بدهى. مثلا سوار شده با هواپیما (خیلى روزمره شده) مى گوید سوار شدم اینجا غروب یا یک ساعت به غروب بود رفتم طرف غرب، در جایى که دو ساعت دیگر آفتاب را مى بینم یک ساعت دیگر غروب خواهد کرد. اما آنجا که قبلا بودم حالا یک ساعت از مغرب گذشته، بالاخره من نماز مغرب و عشا را بخوانم یا نخوانم؟ بعضى مسائل خیلى ساده است هر کسى مى تواند جواب بدهد. بعضى پیچیده است بسادگى نمى شود جواب گفت. مثلا یک وقتى حاج سید احمد خوانسارى از ما مى پرسید: مى شود اینجا بنشینیم جمعه شما باشد پنج شنبه من. آن وقت من نماز جمعه را بخوانم یا نخوانم؟ این جور فرض مى کرد. مى گفت حالا فرض کنید روز جمعه با هم اینجا بودیم. من سوار هواپیما شدم رفتم به طرف غرب. دو ساعت، سه ساعت، چهار ساعت بعد، جمعه من تمام شد و شنبه شد، من از آنجا باز رفتم به سمت غرب 7 یا 8 ساعت بعد شنبه
من تمام شد. بالاخره تا جمعه دیگر بیاید پنج شنبه آمدم رسیدم اینجا. نج شنبه خودم یعنى در عرض 6 روز آمدم رسیدم اینجا.اینجا هفت روز گذشته در حالى که براى من 6 روز گذشته است. حالا شما مى خواهید نماز جمعه بخوانید بر من واجب است یا نه؟ این را حاج سید احمد خوانسارى از من مى پرسید. این مسائل است. بالاخره مى خواهیم بگوییم آرى یا نه؟ باید بفهمیم یا نه؟ البته مسائل اقتصادى مهمتر است. فهمش مشکلتر از اینها است. چون مسائل اقتصادى پیچیدگیهاى خاص دارد. ایشان مى گفت اینها را شما باید حل کنید و جواب مردم را بدهید. ازفقه سنتى نمى توانید اینها را در بیاورید. شما باید به متون مراجعه کنید و مجددا استنباط کنید. مسائل پزشکى، مسائل پیوند، مسائل تلقیح و امثال اینها داریم. اصلا بعضى از آقایان تا حالا هم مى گویند بیمه حرام است. چون در اسلام نداریم در حالى که ضمان جریره همان بیمه است. یا مثلا تعاونى، دیه بر عاقله آن روز است. اثبات کردن اینها از روى مدارک مشکل است بنشینند روایتش را بخوانند; آیه اش را بخوانند; معناى آیه را بدانند; استنباط کنند، و الا همان جورى گفتن فایده ندارد. چطور شد که مرحوم امام شما را به عنوان دادستان کل کشور بعد هم به عنوان رییس
قوه قضائیه منصوب کردند؟ آیا شناخت قبلى بود یا دلایل دیگرى داشت؟ از آن وقتى که انقلاب شروع شد رابطه ما با امام هر روز قوى تر مى شد. من از اردبیل که مى خواستم به قم یا تهران بیایم نامه اى به امام نوشتم و اوضاع آنجا را براى امام توضیح دادم و نوشتم که: تصمیم دارم از اردبیل بروم نظر شما چیست؟ نامه را به آقاى لواسانى دادم و به امام رسانده بود. ایشان جواب دادند که ما نمى خواهیم دوستان ما شهرها را ترک کنند; تا مى توانند با مشکلات عادت کنند یا تن بدهند. در عین حال در آخر فرمودند شما مختار هستید. جواب امام که آمد من تصمیم گرفتم از اردبیل به تهران بیایم بعد که آمدم تهران روابط ما بیشتر شد قبلا هم که امام مرا مى شناخت. وقتى رفتم پاریس نزد امام، حساس ترین مواقع انقلاب بود. رژیم شاه هنوز برپا بود. هنوز سازمان امنیت مردم را بى حساب و کتاب مى گرفت. من از طرف شوراى انقلاب آنجا رفتم. همه مدارک را در یک کیف سامسونت جمع کرده بودم; اسناد و پیشنهادهاى مهمى را جمع کرده بودم و اگر سامسونت را از دست من مى گرفتند، 50 نفر را اعدام مى کردند و همه چیز لو مى رفت. همان را دست گرفتم رفتم. خدا
کمک کرد، رفتیم به پاریس. از طرف امام براى واردین جایى تهیه دیده بودند که از آنجا مى رفتند به نوفل لوشاتو. آنجا که رفتم جمعى حاضر بودند. امام آمدند نماز بخوانند آقاى منتظرى آنجا بود قبل از من برخاست به امام گفت: موسوى از طرف شوراى انقلاب آمده. امام فرمودند بعد از نماز بیایند داخل. بعد از نماز من رفتم داخل سلام رفقا را رساندم، اوضاع ایران را گفتم که چه جورى است. بعد سامسونت را باز کردم مطالب را یکى یکى بازگو کردم و پیشنهادها را هم گفتم; و گزارشى از کار شورا ارایه کردم. امام گوش داد و تمام نشد. بقیه ماند براى فردا. رفتیم به جایى که گرفته بودند براى مهمانها جاى خوبى نبود. من مى ترسیدم این کیف سامسونت بدست کسى بیفتد، این امانت دست من بود لذا وقتى مى خوابیدم آنرا زیر سر مى گذاشتم. بالاخره فردا رفتیم ساختمانى که همه بودند بعد از نماز رفتم نزد امام گزارش دادم و امام خوب گوش مى کرد. من در آنجا چیزى که شورا مشخصا پیشنهاد داشت چون همه ما در ایران در خطر بودیم. و از طرفى شناختن اعضاى شورا و کشتن آنها بسیار آسان بود. چون جلسات شورا در این خانه ها بود و کافى بود یک نفر مى ایستاد همه را مى دید
و شناسایى مى کرد لذا شورا پیشنهاد کرده بود یک جناح خارجى داشته باشد. که اگر در ایران ریختند و همه را کشتند آنها در خارج کار را ادامه دهند. امام گفتند: ما در خارج چه کسى را بیاوریم؟ گفتم نظر شورا این است که دکتر یزدى، قطب زاده، بنى صدر، حبیبى و هر کسى را که شما صلاح مى دانید. فرمود اینها با هم نمى سازند. هر کدام یک آهنگى دارند. یک فکرى دارند. حالا شما جلسه اى بگذارید اینها را دور هم جمع کنید; ببینید آیا اینها حاضرند دور هم جمع شوند و با هم همکارى کنند؟ من گفتم قبل از من آقاى بهشتى این کار را کرده و نتوانسته توافقى ایجاد کند. و اینها با آقاى بهشتى نزدیکترند تا من. او که نتوانسته توافق ایجاد کند و خیلى هم وقت مصرف کرده من چگونه مى توانم؟ گفت پس ما چه کنیم؟ گفتم آقا اگر اعضاى شوراى انقلاب را در یک شب بکشند همه چیز از بین مى رود. یزدى را خواستیم با او صحبت کردیم. حتى داماد امام آقاى اشراقى خواست بیاید گفتیم خیر شما کار نداشته باشید. احمد آقا خواست بیاید گفت: نه. آقاى سلطانى آمد امام بلند شد آقاى سلطانى نشست ولى تا خواستیم شروع کنیم گفت: آقاى سلطانى بفرمایید اندرون. ایشان رفت اندرون.
بعد یزدى آمد امام فرمود: یک پیشنهاد از شوراى انقلاب ایران آمده شماها باهم مى سازید گفت: نه نمى سازیم. ما همراهى نمى کنیم. من آنجا بودم که ازهارى رفت. کابینه اش ساقط شد. و بختیار آمد. یک قانون اساسى آقاى حبیبى با کمک اشخاص نوشته بود. آن قانون اساسى را امام نگاه کرد فرمود شما آن قانون اساسى را ببرید ایران، این قانون اساسى را بدهید تا ملاحظه کنند. دستور کمتیه ها را هم امام داد. و فرمود شما به شوراى انقلاب بگویید آقایان را دعوت کنند; علماى محترم شهر را و معتمدین محلى را براى این که شهر را در دست بگیرند تا وقتى که دستگاه بهم مى خورد; شهر بهم نخورد. بعد امام فرمود حاج سید ابوالفضل زنجانى و آقاى طالقانى را هم به شوراى انقلاب دعوت کنید. اینها را من یادداشت کردم. وقتى به ایران آمدم گفتند چون امام به شما گفته ولو خطاب به شوراى انقلاب بوده اما مخاطبش شما بودید لذا شما بروید آنها را از طرف امام دعوت کنید. من رفتم با آقاى زنجانى صحبت کردم ایشان گفتند من فکر کنم. بعد رفتم با آقاى طالقانى صحبت کردم. ایشان گفتند با سید ابوالفضل مشورت کنم. در نتیجه آقاى طالقانى به شوراى انقلاب آمد و سید ابوالفضل نیامد. سید ابوالفضل نامه اى
نوشت آقاى طالقانى بیاید کافى است. خلاصه در اثناى حوادث و رویدادهاى انقلاب رابطه ما با امام قوى تر شد. از شما صمیمانه تشکر مى کنیم که وقت خود را در اختیار ما گذاشتید.
شورای فرهنگی و اجتماعی زنان، شماره 6 گفتگویى باحجت الاسلام والمسلمین سیدحمیدروحانى سال امام (ره) را در حالى به پایان مى بریم که هر روز بیش از پیش بر یقینمان از تعالى و بزرگوارى آن شخصیت تاریخ ساز، در آگاهى به زمان، درک موقعیت اسلام و طراحى متعالى ترین راهکرد سعادت بشرى افزون گردیده و دریغ و سوزمان از حرمان و آن چشمه معرفت و هدایت بیشتر مى گردد. در پى آشنایى بیشتر با شخصیت همه جانبه آن حضرت، در چهارمین شماره از فصلنامه هاى این سال، با یکى دیگر از شاگردان نزدیکشان به گفتگو پرداخته و تلالؤ انوار آن حضرت را در مصباح اندیشه ایشان به نظاره مى نشینیم. حجة الالسلام و المسلمین جناب آقاى سید حمید روحانى اندیشمند و مورخ ممتاز عصر حاضر مى باشند که با اشاره اى از سوى حضرت امام (ره) سعى و همت عالى خود را از سال 1345، در کنار مبارزات و همراهیشان با ایشان به جمع آورى و تدوین تاریخ انقلاب - از قیام پانزده خرداد به بعد - مصروف داشته اند. ضمن سپاس فراوان از قبول این مصاحبه، تقاضا مى کنیم در حد امکان از ویژگیها و برجستگیهاى شخصیت حضرت امام (ره) برایمان بیان بفرمائید. با تشکر از شوراى فرهنگى - اجتماعى زنان، که بر پیشبرد آراء و اندیشه هاى
حضرت امام(ره) اهتمام داشته و در این راه گام برمى دارند. در این خصوص باید عرض کنم که دیدگاهها و اندیشه هاى حضرت امام (ره) به راستى عمیق تر و گسترده تر از آن است که بتوان در یک مصاحبه کوتاه بدان پرداخت. لکن به مصداق «مالا یدرک کله لایُترَک کُلّه» یا بقول شاعر: آب دریا را اگر نتوان کشید، هم به قدر تشنگى باید چشید، اجمالى از ابعاد علمى، سیاسى، اجتماعى و اخلاقى ایشان را تا آنجا که فرصت اجازه دهد، عرض مى کنم. نخستین ویژگى حضرت امام (ره) این بود که امام در همه ابعاد صاحبنظر و اندیشمند بودند. به عبارت دیگر جامعیت شخصیت علمى و الهى حضرت امام(ره) نخستین ویژگى ایشان است که باید به آن توجه شود. در بعد علمى، کمتر کسى را مى توان یافت که در همه علوم حوزوى متخصص و متبحّر باشد. اما حضرت امام(ره) در همه علوم رایج در حوزه ها، در حد اعلاى تخصص بودند. در فقه، جامع الشرایط بودند. در اصول، کمتر کسى همطراز ایشان بود. در فلسفه و عرفان ممتاز و در حد اعلاى تخصص بودند. حتى در علومى که در حوزه هاى علمیه رایج نیست و کمتر کسى در آن تخصص دارد حضرت امام (ره) در آن علوم سرآمد بودند، مثل جامعه شناسى که ایشان در این
علم صاحبنظر بودند. در حوزه هاى علمیه یا مراکز علمى دیگر، تا آنجا که ما مطلعیم، افرادى که به زهد و عرفان رو کرده اند، کم کم از جامعه فاصله گرفته و منزوى شده اند و کمتر در مسایل سیاسى و اجتماعى وارد شده و بیشتر به مسائل عبادى و عرفانى مشغول شده اند. یا کسانى که در جامعه به عنوان سیاستمدار شناخته شده و مسائل سیاسى را دنبال مى کنند کمتر به امور عرفانى و زهد و تقوا توجه دارند. سیاستمداران دنبال سیاستشان و عارف مسلکان، دنبال عرفان خود مى روند. کسانى هم که دنبال کارهاى علمى هستند همین طور، از دایره تخصص خود فراتر نمى روند. در این میان امام ویژگى خاصى دارند که اسلام را در همه ابعادش شناختند و معرفى کردند و این طور نبود که اسلام را در سیاست یا در عبادت خلاصه کنند. وقتى حضرت امام (ره) در مسند تحقیق و تدریس مى نشستند انسان احساس مى کرد جز به مسایل علمى و تحقیقى به چیز دیگرى توجه ندارند. آنگاه که به مسایل عرفانى و معنوى مى پرداختند، احساس مى شد که جز به معنا به چیز دیگرى نمى اندیشند. ایشان در همه زمینه ها کارایى داشتند. آغاز این مبارزه ایشان را از مسائل علمى باز نداشت. چرا که هر یک از رسالت ایشان به جاى خود انجام
مى گرفت. رمز موفقیت حضرت امام (ره) در همین جامعیت شخصیت علمى و الهى ایشان بود که توانستند رسالت مقدس خود را به درستى به پایان برند. مسلما اگر حضرت امام (ره) نیز یک بعدى فکر مى کردند یا هرگز موفق نمى شدند در اهداف اسلامى و نشر آرمانهاى اسلامى خود، گامهاى مؤثرى بردارند و یا اگر موفق مى شدند معلوم نبود بتوانند آنچه را که با واقعیت اسلام تطبیق مى کند، ارائه دهند. لذا ایشان معتقد بودند که در جامعه، کسانى مى توانند خدمت کنند که اسلام را در همه ابعاد شناخته و به کار بسته باشند. کسانى که یک بعدى فکر مى کنند، نمى توانند خدمت کنند. عملاً نیز دیدیم کسانى که تنها به مسایل معنوى و عرفانى چسبیده بودند، نه تنها نتوانستند خدمت شایسته اى انجام دهند، بلکه گاهى خودشان دچار انحراف شده و در جامعه نیز انحراف به وجود آوردند؛ یا مثلاً آنهایى که تنها به مسایل سیاسى مى پرداختند، در جامعه نتوانستند نقش مؤثرى داشته باشند و چه بسا دچار انحراف شدند. ویژگى دیگر حضرت امام (ره)، دقت و اصرار ایشان بر رعایت دقیق موازین اسلام بود. لذا وقتى در مسایل اخلاقى و یا در مسایل سیاسى و اجتماعى وارد مى شدند اجازه نمى دادند کسى از حریم و موازین قرآنى خارج شود. مثلاً بعضى از افراد
سیاسى را مى بینیم که فکر مى کنند چون در حال مبارزه سیاسى هستند، مى توانند به حق دیگران تجاوز کرده و به حریم دیگران وارد شوند یا اموال کسى را تصرف کنند و ... ولى حضرت امام (ره) به شدت در این گونه موارد برخورد مى کردند. در زمینه حرکت پیشوایان اسلام نیز گاهى همین مسائل مطرح مى شود، انسانهایى که شناخت درستى از اسلام ندارند بر برخى از بزرگان اسلام اشکال وارد مى کنند که مثلاً چرا حضرت على علیه السلام در جنگ صفین، هنگام رویارویى با عمروعاص (هنگامى که عمروعاص براى نجات خود از چنگ حضرت على علیه السلام خود را برهنه کرد، حضرت از او روى برگرداند و این باعث نجات عمرو عاص شد) او را نکشت،اگر همانجا او را مى کشت معاویه شکست مى خورد و آن مصیبتهایى که از طرف معاویه بر اسلام رفت وارد نمى شد. یا وقتى که لشکریان معاویه بر آب دست پیدا کردند آب را بر روى لشکریان حضرت على علیه السلام بستند. ولى وقتى که لشکریان حضرت على علیه السلام به آب دست پیدا کردند، حضرت اجازه نداند که آب بر روى لشکریان معاویه بسته شود. و یا حضرت مسلم وقتى که در خانه حضرت هانى پنهان بود. ابن زیاد به ملاقات هانى آمد، هانى به حضرت مسلم پیشنهاد دادند که وقتى ابن
زیاد وارد مى شود شما از پشت پرده حمله کنید و او را بکشید ولى حضرت مسلم این کار را نکردند که بر حسب ظواهر قضیه، اگر حضرت مسلم این کار را مى کردند شاید سرنوشت نهضت حسینى به گونه دیگرى رقم مى خورد. چرا حضرت مسلم این کار را نکردند؟ حقیقت این است که شاید در این موقعیت ها شخص حضرت على علیه السلام و یا امام حسین علیه السلام پیروز مى شدند، ولى این دیگر پیروزى اسلام نبود. در مکتب اسلام موازینى وجود دارد که ارزشمندند. پیروزى و فتحى که با زیر پا گذاشتن این موازین و ارزشها به دست بیاید پیروزى مادى است که دنیاداران و جهانخواران دنبال آن هستند. ولى اسلام پیش از آنکه دنبال پیروزى ظاهرى باشد، دنبال پیروزى مکتب خود مى باشد و مسلما کسى که مى خواهد مکتب خود را پیش ببرد، باید به موازین آن پایبند باشد و نمى تواند به هر قیمتى دنبال کسب پیروزى باشد و امام نیز در نهضت خود به پیروزى مکتب اسلام مى اندیشیدند نه به پیروزى شخص خود. به همین جهت کاملاً مواظب موازین اخلاقى و اسلامى بودند. مثلاً در آغاز نهضت، بسیارى به ایشان پیشنهاد حرکت چریکى دادند. مخصوصا بعد از جریان 15 خرداد 42، وقتى که رژیم شاه در برابر منطق و انتقاد و اعتراض
امام، به آن حرکت وحشیانه دست زد و مردم را به جرم تظاهرات در دفاع از امامشان، به خاک و خون کشید، این فکر بوجود آمد که چون با رژیم جرّار خون آشام شاه جز با زبان زور نمى توان سخن گفت اندیشه ها کاملاً به سوى حرکت مسلحانه جذب شد. وقتى که امام در 16 فروردین 43 از زندان آزاد شدند، جوانهاى مسلمان و گروههاى اسلامى حضرت امام (ره) پیشنهاد حرکت هاى چریکى دادند. ایشان به شدت با این گونه حرکتها مخالف بودند و یکى از دلایلشان این بود که این گونه کارها باعث کشته شدن عده اى بى گناه شده و در جامعه اسلامى هرج و مرج ایجاد مى کند و زیان آن براى مسلمانان است. لذا هیچگاه اجازه چنین حرکتى را ندادند و تا آخر نیز مبارزه چریکى را تأیید نکردند. چون نمى خواستند پیروزى به هر قیمتى به دست بیاید، حتى به قیمت از بین رفتن نظام جامعه و پدید آمدن هرج و مرج در اجتماع، اینها از ویژگیهاى برجسته حضرت امام(ره) بود که کاملاً به آن توجه و دقت داشتند. از ویژگیهاى خاص حضرت امام(ره) این بود که از تاریخ، درسهاى برجسته اى گرفته بودند که کمتر کسى به آن توجه داشت. علیرغم اینکه در حوزه هاى علمیه نه تاریخ تدریس مى شد و نه
تاریخ مطالعه مى شد. شاید الان تعدادى از روحانیون ما به مطالعه تاریخ روى آورده باشند. ولى در حوزها تاریخ تدریس نمى شود اما امام از تاریخ درسهاى فراوانى گرفته بودند. از جمله درسهایى که امام از تاریخ گرفته بودند این بود که دریافته بودند یکى از شگردهایى دشمن علیه نهضت ها، ایجاد اختلاف و مقابل هم قرار دادن رهبران نهضتها و انقلابها است. مثلاً در جریان حرکت علما علیه استبداد در دوران مشروطه، بزرگترین خیانتى که به نهضت عدالتخواهى شد این بود که فراماسونرها و منورالفکرها نفوذ کردند و نهایت تلاش را براى ایجاد اختلاف میان رهبران آن نهضت انجام دادند. به اسم دفاع از بهبهانى به آیت اللّه شیخ فضل اللّه نورى اهانت کردند و به اسم دفاع از شیخ فضل اللّه، بهبهانى را ناسزا گفتند و مورد هتک حرمت قرار دادند و در نتیجه پس از تضعیف آنها، شیخ فضل اللّه را شهید و آیت اللّه بهبهانى را ترور کردند و حتى رهبران غیر روحانى مانند باقرخان را شهید کردند و ستارخان را مجروح کردند، طورى که تا آخر عمر زمین گیر بود، نهضت مشروطه به این ترتیب منحرف شد. در سایر حرکتها و نهضت ها هم همین شرایط را مى بینیم. کودتاى 28 مرداد در شرایطى به پیروزى رسید و نهضت ملى شدن صنعت
نفت را ریشه کن کرد که توانست بین رهبران نهضت اختلاف ایجاد کرده و آنها را رویاروى هم قرار دهد. لیکن مى بینیم حضرت امام (ره) از آن روزى که (از 1341( در قم نهضت را آغاز کردند، چه در زمانى که در قم بسر مى بردند و چه در زمانى که در نجف در حال تبعید بودند، علیرغم توطئه هاى گسترده براى ایجاد اختلاف و کشاندن ایشان به کشمکشهاى داخلى هرگز وارد اختلافات نشدند. من در نجف شاهد بودم که امام در طول 15 سالى که در آنجا تبعید بودند، تحجرگرایان و عناصر مرموزى که در آن حوزه حضور داشتند، دائما علیه حضرت امام (ره) به جوسازى و سم پاشى مى پرداختند و بر علیه ایشان تبلیغ مى کردند. لیکن هرگز حضرت امام (ره) در مقابل جوسازیهاى آنان به مقابله برنخاست و هر چه حمله تحجرگرایان علیه ایشان زیادتر مى شد، حضرت امام (ره) مبارزه علیه شاه را تشدید مى کردند. و هر چه که حمله در آن محافل ارتجاعى نجف علیه امام زیادتر مى شد، امام جهت حمله را طرف شاه مى کردند و همین باعث فراگیر شدن نهضت شده و انقلاب را به پیروزى رساند و این یکى از درسهاى بزرگى بود که حضرت امام (ره) از تاریخ گرفته بودند. اما متأسفانه کسانى که امروز ادعاى پیروى
از راه امام را دارند، کمتر به این نکته توجه دارند که ایجاد اختلاف و کشمکش میان نیروهاى وفادار به انقلاب باعث سوء استفاده دشمن شده و نیروهاى وفادار به انقلاب را تضعیف مى کند. قرآن مى فرماید: «لقدکان فى قصصهم عبرةٌ لاولى الالباب» در سرگذشت گذشتگان براى خردمندان عبرتى است، شاید اشاره به این نکته باشد که هر کسى نمى تواند از تاریخ و از سرگذشت گذشتگان عبرت بگیرد و پند بپذیرد. باید این فرد یک ویژگى داشته باشد، باید اهل خرد باشد، اهل عبرت باشد و یا به تعبیر قرآن اولوالالباب باشد. حضرت امام (ره) عبرتهاى تاریخ را دقیقا به کار مى بستند و با آن عبرت پذیرى، خود و قیام خود را از موانع و مشکلاتى که نیاکان ما داشته، دور نگه داشتند و از انحراف در مسیر نهضت کاملاً جلوگیرى کردند. از دیگر برجستگى هاى حضرت امام (ره) این بود که توطئه انحراف در مسیر نهضت را به خوبى مى شناختند و با آن رویارویى مى کردند. دشمن وقتى نمى تواند نهضتى را در نطفه خفه کند، سعى مى کند یک جریان انحرافى پدید آورده (یک جریان موازى آن نهضت) در همان جریان مشروطه حرکت علما طبق موازین قرآنى و اسلامى یک حرکت عدالتخواهى بود. ولى عوامل نفوذى این نهضت عدالتخواهانه را به نهضت مشروطه
کشانده و به دنبال آن توانستند با ایجاد یک سلسله مسایل بسیار انحرافى، آن قیام مقدس را به کلى از مسیر خود منحرف کنند. تا آنجا که رضا خان مأمور را از اسطبل انگلیس بیرون آوردند و بر تخت سلطنت نشاندند. با شروع انقلاب و اوج گیرى این نهضت، ملى گراها و چهره هاى به اصطلاح سیاسى از فرصت استفاده کردند تا زمینه انحراف در مسیر انقلاب را پدید آورند. آنان، از انتخابات آزاد و از آزادى مطبوعات و اجراى قانون اساسى حرف مى زدند که امام بلافاصله از نجف پیام دادند کسانى که از قانون اساسى، انتخابات آزاد و مطبوعات دم مى زنند، مى خواهند رژیم شاه را از سقوط نجات دهند و این خیانت به آرمان ملت است. اگر از این روش دست برندارند من آنها را به ملت معرفى خواهم کرد که این اتمام حجت امام آنها را بر سر جاى خود نشاند و آنها از اجراى نقشه هایشان باز ماندند. امام هوشیار بودند که در مسیر نهضت عواملى نفوذ نکنند که خط موازى بوجود بیاورند و نهضت را منحرف کنند. سیر دیدگاهها و اندیشه هاى حضرت امام(ره) و سیر مبارزات و مشى عالمانه و مدبرانه ایشان حاکى از یک نظام متقن و اصولى است. برخى آن را به یک نظریه سیاسى تعبیر مى کنند و
سعى دارند آن را با ویژگیهاى یک نظریه مطرح کنند. نظر حضرتعالى و تحلیل شما از این نظام چیست؟ در مورد دیدگاه حضرت امام(ره) باید به این نکته توجه کرد که بیشتر پیامها و رهنمودهاى حضرت امام (ره)، برخاسته و برگرفته از اصول مسلم اسلام است و نمى توان آن را به عنوان یک نظریه پنداشت. اصول و مبانى حرکت حضرت امام(ره) که منجر به انقلاب شد و انقلاب را به پیروزى رسانید، برگرفته از اصول مسلم اسلام و قرآن بود. این گونه نبود که به نظریه شخصى و استنباطى ایشان برگردد. مثلاً یکى از اصول مسلم اسلام مبارزه با ظلم و مخالفت با ستمگران و طاغوتیان است. وقتى ما زندگى حضرت رسول صلى الله علیه وآله و ائمه اطهار علیهم السلام را مطالعه مى کنیم یا به آیات قرآن توجه مى کنیم مى بینیم که یکى از اصول مسلم، مبارزه با ظلم و طاغوت است. حال اگر احیانا شرایط اجازه نداد که یک مسلمان به وظیفه دینى خود در مبارزه با ظلم و ستمکاران عمل کند، عنوان ثانوى است که شرایط و موانع حاکم، باعث شده که نتواند به وظیفه خود عمل کند. ولى این اصل به قوت خود باقى است. همانطور که وظیفه یک مسلمان است که نماز به جا بیاورد ولى اگر موانعى بوجود آمد
و کسى را از نماز خواندن بازداشتند و یا بیماریش در حدى بود که براى او امکان نماز خواندن نبود، اصل اولیه به جاى خود پابرجاست. بنابراین اگر حضرت امام (ره) مبارزه با طاغوت را دنبال کرده و به پیروزى رساندند و نظام 2500 ساله را واژگون کردند، این نظریه اجتهادى و استنباطى حضرت امام (ره) نیست، این جزء اصول مسلم اسلام است و سیره ائمه اطهار علیهم السلام و حضرت رسول صلى الله علیه وآله چنین بوده است. حضرت رسول اکرم صلى الله علیه وآله زمانى که بعثت خود را در جزیرةالعرب گسترش دادند و در مرحله نخست زورمداران و گردنکشان جزیرةالعرب را قلع و قمع کردند، بى درنگ نامه به سلاطین آن روز جهان نوشتند و آنها را دعوت به اسلام نمودند و حتى اولتیماتوم دادند که اسلام بیاورید تا سالم بمانید. یعنى اگر دین حق و عدالت را نپذیرید و کفر و شرک را که خلاف فطرت و نظام تکوین است، کنار نگذارید ما به حکم مأموریت الهى بر علیه شما مبارزه مى کنیم و آرامش و آسایش شما را به هم مى زنیم. مسلما اگر حضرت رسول صلى الله علیه وآله رحلت نمى فرمودند در مبارزه با سلاطین ظلم درنگ نمى کردند و مبارزه را از جزیرةالعرب به سراسر جهان گسترش مى دادند. این سیره حضرت رسول صلى الله علیه وآله است که براى
ما متّبِع مى باشد و باید از آن پیروى کنیم و یا دستوراتى در آیات و روایات در جهت مبارزه با ظلم و اقامه عدالت در جامعه مى باشد که همه اینها جزء اصول مسلم اسلام است و تردیدى در آنها نیست. حضرت امام (ره) نیز همین اصول مسلم را به کار بستند و اجراء کردند. صریح قرآن است که «وما لکم الاّتقاتلون فى سبیل اللّه والمستضعفین من الرجال و النساء و الولدان الذین یقولون ربنا اخرجنا من هذه القریة الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک ولیا و اجعل لنا من لدنک نصیرا» «چرا مبارزه نمى کنید، چرا به پا نمى خیزید، مگر نمى بینید که مستضعفان شبانه روز از خدا مى خواهند که آنها را از چنگال ستمگران نجات دهد و براى آنها یاورانى بفرستد.» در مبارزه با ثروتمندان و زراندوزان مى بینیم که قرآن هشدار مى دهد که: «والذین یکَنزون الذَهَبِ والفضه ولاینفقونها فى سبیل اللّه فبَشّرهم بعذاب الیم» «کسانى که زراندوزى مى کنند و از آنچه بدست آورده اند در راه خدا انفاق نمى کنند آنها را به عذاب دردناکى بشارت بده» بنابراین مسئله مبارزه با سرمایه دارى و زراندوزى چیزى نیست که به نظریه حضرت امام (ره) برگردد. اینها همه جزء اصول مسلم قرآن است. و یا مبارزه با آمریکا مسئله اى نیست که به نظریه حضرت امام
برگردد که قرآن مى فرماید: «لن یجعل اللّه للکافرین على المؤمنین سبیلاً» خداوند اجازه نمى دهد کافرین بر مسلمانان سلطه داشته باشند. ما وقتى که مى بینیم آمریکا جهانخوارگى و ژاندارمى و تجاوز خود را نشان داده و به چیزى جز ظلم و تجاوز و سلطه تن در نمى دهد، مسلما اسلام اجازه نمى دهد که چنین دشمن غدار و جهانخوارى در کشور اسلامى نفوذ کند و مسلمانان را اسیر و ذلیل مطامع استعمارى خود کند. وظیفه هر مسلمانى است که در برابر چنین توطئه اى بایستد و اجازه ندهد بر کشورش مسلط شوند و یا قرآن مى فرماید: «لا تَتَخذوا عدوّى و عَدوَّکم اولیاء» دشمنان مرا و دشمنان خودتان را دوست نگیرید و به آنها نزدیک نشوید. الان دشمنى آمریکا با اسلام ثابت شده است. نه تنها با ایران، بلکه هر کشور دیگر که خواسته روى پاى خود بایستد و به موازین اسلامى پایبند باشد، آمریکا با او برخورد مى کند. سودان را چرا اینگونه تحت فشار قرار داد و بیمارستان این کشور محروم را با خاک یکسان کرد؟ براى این که سودان بر موازین اسلامى (تا حدى که خودشان شناخت دارند) تکیه کرده و مى خواهد اسلام را در آن کشور پیاده کند. آمریکا به شدت با کشورهایى که بخواهند به موازین اسلامى پایبند باشند مقابله مى کند،
حتى بالاتر از آن، شما در دنیا کشورى را پیدا نمى کنید که حکومت مردمى داشته باشد و آمریکا با آن مخالفت نکند و سر ناسازگارى نداشته باشد. آمریکا با دولتهایى که ضد ملى هستند و با مردمشان فاشیستى و با خودکامگى برخورد مى کنند روابط کاملاً نزدیک و حسنه دارد. اما اگر دولتى مردمى و برخاسته از آراء ملت باشد، با او مبارزه آشتى ناپذیر دارد؛ یعنى آمریکا یک نظام ضد مردمى و ضد خلقى است. اصل مسلم اسلام اجازه نمى دهد با چنین دشمنى که هم مخالف اسلام و هم دشمن بشریت است، رابطه برقرار گردد. بنابراین مبارزه ما با امریکا، که به فرموده حضرت امام (ره) مبارزه اى آشتى ناپذیر است،مطابق با این اصل مسلم اسلامى است. یا حکم اعدام سلمان رشدى نه تنها مطابق با اجتهاد و نظریه امام (ره) است، بلکه همه اسلام شناسان اعم از شیعه و سنى این اصل را قبول دارند که هر کس به مقام شامخ پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله اهانت کند، جرمش اعدام است و باید او را کشت. طرح تشکیل ارتش 20 میلیونى از سوى حضرت امام (ره) نیز به اصل مسلم اسلام بر مى گردد. این قران مجید است که اعلام مى کند «و اعدوا لهم مااستطعتم من قوه» آماده شوید، توانایى کسب کنید و با دشمن
خدا بجنگید بنابراین مى توان گفت که بیشتر دیدگاههاى حضرت امام (ره) در مورد مسائل سیاسى - اجتماعى و کشور دارى و روابط ما با سایر کشورها از اصول مسلم اسلام است و همان طور که اصول مسلم اسلام با شرایط زمان و مکان تغییر نمى کند بنابر این خط امام، راه امام و اندیشه ها و آرمانهاى امام که برخاسته از اصول اسلام است، تغییر ناپذیرند. و در یک کلام مى توان گفت دیدگاههاى حضرت امام (ره) اصل است نه نظریه. فلسفه نهضت حضرت امام (ره) و شیوه مبارزاتى ایشان به نظر شما چگونه بود؟ فلسفه حرکت امام (ره) و نهضت ایشان، همان فلسفه ورود اسلام به جوامع بشرى است، اندیشه اى که اسلام براى فتح دلها و رساندن بشریت به سعادت دنیوى و اخروى داشته است. حضرت امام (ره) نیز آن آرمانها و اهداف اسلامى را مطرح کردند و تا حدى پیش بردند و انگیزه اى و غیر از اسلام و احکام و مبانى اسلام و ادامه راه پیامبران الهى مخصوصا پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله و ائمه هدى علیهم السلام و تحقق اهداف قرآنى نداشتند. شیوه مبارزاتى حضرت امام (ره) همان شیوه رسولان الهى بود. اگر ما در قران مى خوانیم که حضرت ابراهیم علیه السلام با یک تبر نمرودیان را از بین برد و یا حضرت موسى
(ع) با یک عصا نظام 400 ساله فرعونى را از بین برد، پذیرفتن این وقایع براى نسل امروز مشکل مى نمود که چگونه امکان دارد که یک نفر بدون داشتن تجهیزات لازم و بدون جنگ مسلحانه بتواند چنین تغییرات عظیمى در صحنه تاریخ ایجاد کند، اما مى بینیم در قرن بیستم و در دنیاى امروز شخصیتى که از تبار ابراهیم علیه السلام بود، نه معجزه داشت و نه ادعاى اعجاز، با دست خالى و با قلم و بیان توانست نظام 2500 ساله شاهنشاهى را واژگون کند و دست ابر قدرت خون آشام تا به دندان مسلح را که به مخرب ترین و مدرنترین سلاحهاى روز مجهز بود از ایران قطع کند. حضرت امام (ره) با آن پشتوانه علمى و عظمت معنوى که الهام گرفته از مکتب وحى و سیره بزرگان دین بود در تشخیص مسائل و مهم قضایا فاصله اى بسیار با امت داشتند چگونه از ابتدا تا انتهاى نهضت تا این حد به مردم توجه و تکیه داشتند؟ مردان خدایى، هر چه به خدا نزدیکتر هستند نسبت به مردم رئوف تر و مهربانتر و وابسته تر هستند، حضرت رسول اکرم صلى الله علیه وآله حتى نسبت به کفار نیز رأفت داشتند و دلسوز بودند و تا آنجا در راه هدایت آنها رنج مى کشیدند که قرآن ایشان را دلدارى مى دهد
و یادآور مى شود که براى ما هیچ کارى نداشت که آیاتى را بفرستیم که آنها هدایت شوند ولى مى خواهیم آنها با اراده خود راه راستگارى را انتخاب کنند. مسلما انسانهاى خدایى، مردمى هستند و به چیزى جز سعادت مردم نمى اندیشند، اگر مى بینید افرادى به مردم خیانت مى کنند براى این است که نفسشان برایشان مهم است و «خود» برایشان مطرح است. مسلما چنین کسى نمى تواند به توده هاى مردم فکر کند. انسان هر چه از خودش دور شود به خدا نزدیکتر مى شود و کسى که به خدا نزدیک شد، در راه سعادت انسانها گام بر مى دارد. حضرت امام (ره) این گونه نبود که فقط با اتکاء به مردم کار را تمام کند بلکه با هدایت مردم مى خواست راه اسلام را پیش ببرد که موفق هم شد. یادم مى آید که در سال 1342 بعد از به خاک و خون کشیده شدن مدرسه فیضیه، یک شب در ملاقاتى که حضرت امام(ره) با فضلا و روحانیون داشتند این بحث پیش آمد حالا که رژیم به جاى پاسخ صحیح منطق و نصیحت و اندرز شما، با شیوه بسیار فاشیستى به میدان آمده و تحمل نصیحت انتقاد را ندارد و جواب منطق را با خونریزى مى دهد با این وضع با دست خالى ما چگونه مى توانیم نهضت را
پیش ببریم؟ حضرت امام (ره) فرمودند: اگر ما مردم را آگاه و روشن کنیم، تا به وظیفه اسلامى خود آشنا شوند، من یقین دارم که شاه و ساواک نمى توانند در این کشور به حکومت خود ادامه دهند. فهم این سخن براى امثال من بسیار مشکل بود و نمى توانستیم درک کنیم که رژیم تا به دندان مسلح شاه چگونه ممکن است با آگاهى مردم از بین برود. معنى این فرمایش حضرت امام (ره) را در سال 1357 فهمیدیم، آن روز که انقلاب فراگیر شد و اوج گرفت و مردم یکپارچه در سایه روشنگریها و افشاگریهاى 15 ساله حضرت امام (ره) به صحنه آمدند، دیدیم که بدنه ارتش هم به مردم پیوست و رژیم شاه خلع سلاح شد و با وجود ساواک هم نتوانست در ایران دوام بیاورد و به سلطنت ادامه دهد و ناگهان این نظام شاهنشاهى فرو پاشید. حضرت امام (ره) با آگاهى تمام نقش اول و مؤثر را به مردم مى دادند و آنرا در گرو آگاهى مردم مى دانستند. در آغاز نهضت در نخستین جلسه اى که شب 17 مهر ماه 1341 با علماى قم داشتند، پیشنهاد کردند هر گونه نامه و تلگرافى که میان شاه و علما رد و بدل مى شود چاپ گردد و در اختیار مردم قرار داده شود.
و این یک حرکت نوینى بود که در حوزه ها سابقه نداشت، علما مکرر
با رژیم در گیر مى شدند و پیام هایى میان آنها رد و بدل مى شد، اما مردم بى خبر بودند. به عنوان مثال، مرحوم آیت ا... بروجردى گاهى پیام هاى بسیار تندى را به شاه مى دادند، در یکى از ملاقاتهایى که با دکتر اقبال نخست وزیر وقت داشتند، در باره بعضى از قوانینى که مى خواستند به اجرا در بیاورند و با اسلام مغایرت داشت بحث شده بود و دکتر اقبال تمسک به اجراى این قوانین در بعضى از کشورهاى اسلامى مى کرد و اینکه ما اولین کشورى نیستیم که این قانون را اجرا مى کنیم. آیت ا...بروجردى جواب داده بودند که اگر شما واقعا مى خواهید از کشورهاى اسلامى تبعیت کنید آنها اول شاه بازى را کنار گذاشتند. البته مردم هیچ اطلاعى از این گونه مسائل نداشتند. ولى امام پیشنهاد دادند که مردم از این مکاتبات مطلع باشند و از آن طرف نیز وعاظ و خطبا را موظف کردند که مردم را آگاه سازند و توطئه هاى پشت پرده را براى مردم تبیین کنند. ایشان به همان شیوه پیامبران، با تکیه بر مردم مبارزه را آغاز و دنبال کردند و به ثمر رساندند و تا آخرین روز زندگى به فکر مردم بودند و مردم را ولى نعمت خود مى دانستند و مى گفتند که ما هر چه داریم از
این مردم داریم. توجه حضرت امام (ره) و تمجید و عنایت ایشان نسبت به زنان مبنى بر کدام اصل بود و آیا این حرکت بدیع، در تاریخ اسلام در حد ظرفیت جامعه آن عصر بود یا خیر؟ یکى از برجستگیهاى نهضت حضرت امام (ره)، توجه ایشان به نقش و رسالت زنان بود. قبل از آغاز این نهضت در جامعه ما نسبت به زن دو نوع اندیشه وجود داشت. اندیشه اى که زنان را به عنوان آلت دست براى هوسرانیها و استفاده هاى شیطانى و حیوانى یک مشت مرد هوسباز مطرح مى کرد تا جاییکه شاه در یک مصاحبه با خبرنگار خارجى گفته بود که «زن به درد این مى خورد که فریبا باشد و جز این از او کارى بر نمى آید». اندیشه دیگر، این بود که از زن فقط به عنوان آشپز و یا اگر خیلى احترام قائل بودند به عنوان مادر بچه ها از او نام برده مى شد. ولى حضرت امام (ره)علیرغم آن تعبدى که نسبت به مسائل دینى داشتند به زن طور دیگرى نگاه مى کردند و انتظار دیگرى داشتند ایشان هرگز اهل شعار نبودند و اغراق نمى کردند این که امام بارها در صحبتهایشان فرمودند که: «سهم زنان در این نهضت بیشتر از مردان بود و ما در پیروزى انقلاب مدیون زنها هستیم»، واقعیتى
بود که حضرت امام (ره) به آن اعتقاد داشتند و توانائیهاى زنان را در مبارزات و فعالیتهاى اجتماعى، فوق العاده مى دیدند و انصافا دریافتیم که پایدارى زنان و مقاومت آنها در برابر مشکلات به مراتب از مردها بیشتر است. این امر نیز برمى گردد به آن روح معنوى امام و الهامى که از مبانى اسلام گرفته بودند و نسبت به زنان نه تعصب داشتند و نه اجازه سوء استفاده از زنان را مى دادند و مى گفتند که زنان باید در مرز قوانین اسلام حرکت کنند. دیدیم زنان نیز ثابت کردند از نظر روحى، فکرى، جسمى نه تنها از مردان کمتر نیستند بلکه در مواردى قویتر نیز هستند اینها از نکاتى بود که که امام از مکتب اسلام گرفته بودند و واقعا حق عظیمى بر گردن جامعه ما خصوصا زنان دارند. امام با همسر و دختران خویش کاملاً برخورد انسانى و اسلامى داشتند و به همسرشان فوق العاده احترام مى گذاشتند، تا خانم بر سر سفره نمى نشستند، امام دست به طرف غذا دراز نمى کرد. به خانم هیچگاه نمى گفتند کجا بودید و یا به کجا مى روید. همچنین دختران خود را در انتخاب راه زندگى، تحصیل علوم، لباس و پوشاک آزاد مى گذاشتند و در امور آنان هیچگونه دخالتى نمى کردند و امر و نهى نابجا نداشتند. البته خانم
امام نیز از نظر فکرى و اخلاقى از جایگاه والایى برخوردار بودند، به موازین اسلامى و اخلاقى پایبند بودند، نه تنها یک عمل خلاف اسلامى از ایشان سرنمى زد بلکه هیچگاه کارى بر خلاف شئون امام و خواست ایشان انجام نمى دادند و به وظایف خویش به درستى آشنا بودند. دختران امام نیز همینطور. اگر زنان امروز تا حدى با حقوق خود آشنا شده اند و مى توانند از آن دفاع کنند، به برکت اندیشه و روشنگریهاى حضرت امام (ره) است. امام از زنها آن چیزى را مى خواست که اسلام مى خواست. ما تا رسیدن به اهداف حضرت امام (ره) در مورد زنان راه درازى در پیش داریم. البته من فکر مى کنم زنها خود باید بیش از هر کسى در جهت تأمین حقوق خود بکوشند، قران مجید مى فرماید:«ان اللّه لا یغیّر ما بقومٍ حتى یغیّروا ما بانفسهم» هر کسى باید سرنوشت خود را خودش تغییر بدهد و دگرگون کند. خدا آن ملتى را برترى داد که تقدیرش بدست خویش بنوشت به آن مردم سر و کارى ندارد که دهقانش براى دیگرى کشت اگر بانوان معزز و متعهد دست روى دست بگذارند و بنشیند تا آقایان حقوق آنها را بدهند این امر هرگز عملى نخواهد شد و همان سرنوشتى را خواهند داشت که در طول تاریخ
داشته اند. علیرغم اینکه در صدر اسلام پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله آن همه در جهت تأمین حقوق زنان تلاش کرد، بعد از رحلت آن بزرگوار زنان با چماق دین از حقوق خود محروم شدند. امروز هم با شعارها و وعده هاى دروغین و با دور کردن زنان از جایگاه واقعى خود در نظام خلقت ظلم نوینى بر آنان تحمیل مى شود. و همچنان جامعه به سوى مرد سالارى پیش مى رود. زنان باید در مرحله نخست به تحصیل بپردازند خصوصا در زمینه علوم اسلامى، چرا که زنان و مردان مادامى که در زمینه مسائل اسلامى به اجتهاد نرسیده و صاحب نظر نباشند، نمى توانند بدرستى وظایف اسلامى خود را درک و دنبال کنند. در جامعه علیرغم قوانین مسلمه در باره حقوق زنان، ظلمهایى در خانواده ها به زنان و دختران مى شود که دردناک است در این زمینه ها نیز باید فکر اساسى بشود و دلیل همه آنها این است که اسلام در جامعه ما اجرا نمى شود و به حقوق زن کمتر توجه مى شود. باید در این زمینه از نظر قانونى فکرى کرد که این مسائل حل بشود ولى در هر صورت در جامعه ما زنان وقتى مى توانند به تمام حقوق حقه خود برسند که کاملاً به حقوق خود آشنا شوند. تشکیلات پدید بیاورند، سمینارهاى علمى پیرامون حقوق زن
و نقش او در مسایل اجتماعى، سیاسى و فرهنگى تشکیل دهند و مشکلات گوناگون زنان را به بحث بگذارند. از برخوردهاى شعارى و گفتگوهاى تشریفاتى و اظهار نظرهاى صرفا کلیشه اى اجتناب کنند. زن در طول تاریخ مظلوم بوده و امروز نیز مظلوم است. ظلمى که در طول تاریخ به زن شده به هیچ جنبنده اى نشده است و این مظلومین تاریخ باید امروز با الهام از مکتب حضرت امام (ره) و با تکیه بر اسلام ناب محمدى در راه پایان دادن به ظلم ها و رنج هاى بى پایانى که تا امروز داشته و دارند پایان بخشند و به حقوق حقه خود برسند. به امید آن روز. در پایان باید روى این نکته تکیه کنم که ادامه راه حضرت امام (ره) مستلزم این است که راه ایشان شناخته شود. باید افراد صاحب نظر و اندیشمند در کنگره ها و سمینارها، خط امام و راه امام را تبیین کنند. باید به نسل جوان بگویند خط امام چیست؟ و شامل چه مسائلى است، آیا خط امام فقط مرگ بر آمریکا است؟ اگر این باشد بى جهت نیست که حزب توده گفته بود که ما از همه به خط امام نزدیکتر هستیم چون فکر مى کردند که خط امام فقط مرگ بر آمریکاست. حقیقت این است که خط
حضرت امام (ره) به درستى تبیین و بررسى نشده است. لذا باید در جهت تدریس و تبیین آن براى نسل جوان کوشش کرد. یکى از پیامهایى که حضرت امام (ره) در یکى از ملاقاتها به اولیاء مدارس بیان داشتند این بود که بچه هاى ما را با همه ابعاد اسلام آشنا کنید این گونه نباشد که فقط در زمینه مسائل عبادى تربیت شوند اما از بینش سیاسى لازم محروم بمانند و افراد مرموز که بینش سیاسى قوى دارند آنها را به انحراف بکشانند. این سفارش و هشدارى بود که امام در سال 58 به اولیاى مدارس دادند ولى متأسفانه ما نتوانستیم آن طور که امام مى خواستند در آموزش و پرورش نونهالان بکوشیم و به آنان بینش صحیح سیاسى بدهیم و وقتى آنها وارد اجتماع شدند، دیگران به آنها بینش انحرافى دادند و عده اى را به انحراف کشاندند و این نیز مسئله اى است که بایستى مورد توجه قرار گیرد. والسلام علیکم و رحمة اللّه
شورای فرهنگی و اجتماعی زنان، شماره 3 ذات قدسى و کمال طلب انسان، پیوسته طالب حق و جویاى طریق طهارت و صواب است و از این روست که همواره سر بر مسلک انبیاء سپرده و به حبل متین ادیان دست یازیده و اعتصام به این طریق را بهترین راه فلاح یافته است. رسولان الهى نیز که خود در سایه سلوک، از راه یافتگان درگاه محبوب اند، رسالتى جز معرفى صراط و زدودن تیرگى هاى جهالت و ضلالت از ادراک بشرى و رساندن آنها به مرتبه ایمان و ایقان نداشته اند. و این نه رسالت آنان، که وظیفه و مسئولیت تمام مؤمنان و شیفتگان حاکمیت حق و عدل بر روى زمین است، چه! بناى هستى بر طهارت و قداست بوده و وراثت زمین از آنِ حق مداران و حقیقت جویان است. اما هموار کردن این راه و هدایتِ جماعت بر این مسیر، جز به صبورى نوح، استوارى موسى، روحانیت عیسى، ابتلاء ابراهیم و اصطفاى محمد (ص) میسور نبوده و نیست. و بعد از انبیاء، مردان حقى بوده و هستند که بر طریق آنان سیر نموده اند، صلاى دعوت آنان را سر داده و حیات بخش امتها مى گردند. امام خمینى (ره) از جمله رادمردان طریقت یافته اى بود که به رسم اسلاف صالح خود
با ظهورش لمعان پر فروغ هدایت الهى را تابشى دیگر بخشید و در سایه فراگیرش، به آزاد سازى اندیشه ها و رهایى ملتها توفیق یافت. شخصیت بى بدیل آن قائد ربانى بنیان مرصوصى است که معرفى آن جز در بیان و بنانِ فرزانگان راه یافته و شاگردان پناه یافته او شایسته نیست. سالى را که شاگرد فرید و خلف وحیدش امام خامنه اى (دام ظله العالى) به نام آن عزیز دردانه تشرف بخشید؛ فرصت مغتنمى شد تا به امید نزدیکى بیشتر و رهیافتى روشن تر با او و اندیشه هاى تابناکش قرین گردیم و از آن گنج مستور گوهرى برگیریم. همانگونه که در توحید، هر یک از مخلوقات را نماد و مظهرى از صفات جمال خداوند مى بینیم؛ شاگردان خاص مکتب امام را نیز مظاهرى از ویژگیهاى آن حضرت مى یابیم. در این میان نقش مؤثر و عمیقِ حکیم عالیقدر و مفسر توانمند، حضرت آیة اللّه جوادى آملى (دام ظله العالى)، در تبیین دانشهاى متعالى و تشریح ارزشهاى متکامل امام راحل (رحمة اللّه علیه) جایگاهى ویژه داشته و طریقى بس نزدیک به دستیابى بر آن بنیان مرصوص است. بیان و بنانِ این باقیه صالحه، معالم شفافى از آن همه عظمت و تجلّى به حقى از آن مقام قدسى است. آنچه ذیلاً آورده مى شود گزیده هایى از بیانات
ایشان در زمان حیات و بعد از رحلت حضرت امام (ره) است که از جهات گوناگون به تجلیل شخصیت آن بزرگ در ابعاد مختلف مى پردازند:
حضرت امام خمینى (قدس سره) نه تنها «مهندس اسلام» بود، بلکه «معمار اسلام» نیز بود، ایشان نه تنها فهمید که دین چه مى گوید، بلکه کوشید تا دین را از صفحه کتاب بدر آورده و در صحنه جامعه پیاده کند. امام امت (قدس سره) معمارى بود که بر اسلوب هندسه اسلام شناسى، ساختمان عظیمى را پى افکنى کرده و به پایان رساند و همه دیوارها و سقفهاى آن را چون «بنیان مرصوص» ساخت.
امام راحل (قدس سره) یک سیر تاریخى دارد که مورخان مى توانند درباره او و شناسنامه او بررسى کرده و سخن بگویند: «او 19 سال در خمین زندگى کرد، و پس از آن کم کم وارد مسایل علمى شد، ادبیات، فقه و اصول را مانند دیگران فرا گرفت، تا به حدود سن 27 سالگى رسید، و ...»، که دیگران نیز این مراحل را داشته اند، ولى در سن 90 ساله امام امت (قدس سره)، دو دهه را باید از یکدیگر جدا کرد، که دیگران این دو دهه را نداشتند و این دو دهه مخصوص ایشان است: دهه اول، دهه انس او
به جهان «غیب» و «عرفان» است. دهه دوم، دهه انس او به عالم «شهادت» و «رهبرى» است. دهه اول از اواخر سن 27 سالگى تا اوایل 38 سالگى است از سال )1347 ه- ق) شروع و تا سال 1358 (ه- ق) ادامه مى یابد یعنى سالهایى که حضرت امام (قدس سره) کتابهاى عمیق عرفانى را مى نوشت؛ در 27 سالگى کتاب شریف «مصباح الهدایة إلى الخلافة و الولایة» را نوشت؛ سپس تعلیقات بر فصوص، تعلیقات بر مصباح الأُنس و آنگاه «سرّ الصلاة» را به رشته تحریر درآورد. اینها کتابهایى نیستند که هر کس ده یا بیست سال در حوزه علمیه بود و درس مى خواند، بتواند بفهمد. اینها نظیر رسائل، مکاسب، جواهر یا منظومه نیست. این دهه 27 تا 37 سالگى دهه غیب و قلمرو غیبى شخصیت امام راحل (قدس سره) است. اما دهه دوم که دهه شهادت و نشأة شهادت اوست، از پایان سال )1357 ه- ق) تا آغاز سال )1368 ه- ق) است که در این دهه عالم را زیر و رو کرد. دوران زندان و تبعید نشانه «مظلومیت» بود، نه اقتدار، و خیلى از افراد به زندان رفتند، ولى آیا توانستند پس از آزاد شدن، کشور را رهبرى و جنگ را هدایت کرده، انقلاب را به سامان برسانند؟ بسیارى مظلوم
بودند، ولى آیا این قدرت را داشتند که اگر بر سریر اقتدار بنشینند، چون حضرت على (ع) حکومت کنند؟ این مطلب براى دیگران ثابت نشد، ممکن بود که «مدرس» بتواند، ولى ثابت نشد، ممکن بود که دیگران بتوانند، ولى عملى نشد. آنکه همه یافته ها و اسفار اربعه را از علم به عین آورد و از گوش به آغوش رساند، امام امت (قدس سره) بود. این دو دهه شاخص و بارز، تمیز دهنده زندگى حضرت امام خمینى (قدس سره) از دیگران است، بقیه آنچه که ایشان در قم بود، یعنى چهل سال وسط، هرچند با ریاضت و تهذیب نفس هماهنگ بود، تدریس مى کرد، ولى دیگران نیز چنین دورانى را پشت سر گذاشتند و تفاوتى که با دیگران بود، در این جهات قابل تبیین بود، اگر تعمق در «اصول» یا تحقیق در «فقه» داشت، هرچند با دیگران فاصله داشت، ولى نه آنقدر که عالم آرا و عالمگیر باشد. بنابراین امام راحل (قدس سره) را باید با این دو دهه شناخت: دهه اول، دهه «غیب» و دهه دیگر دهه «شهادت» اوست. طوبى براى کسى است که بین غیب و شهادت از یک سو، بین عرفان و سیاست از سوى دیگر، و بین فلسفه و سیاست از سوى سوم جمع کرد. او نه تنها
قایل به «ولایت فقیه» بلکه چون حکیم بود، قایل به «ولایت حکیم» بود و چون عارف، قایل به «ولایت عارف» بود؛ او «ولایتى» را آورد که در آن فقاهت، آمیخته با حکمت و حکمت، عجین شده با عرفان بود(1).
امام راحل (قدس سره) که هنگام ارتحال در آستانه 90 سالگى بود، تا آخرین لحظه همان حرفى را داشت که در اوایل فرمود. درحالى که رهبران دیگر در این سن بازنشست هستند. فرق اساسى بین این دو آن است که آنها براى آب و خاک مى جنگند، درحالى که او براى «فرشته شدن» نبرد مى کند؛ آنها براى نان و رفاه مبارزه مى کنند، و حال آنکه او براى تحصیل عقل وکسب بهشت مى جنگد. لذا هرچه سن او بیشتر مى شود، خوى رزم جویى و جهاد در او تقویت مى شود. فرق جهاد اسلامى با جهاد غیر اسلامى در همین است. لذا هرچه سن انسان بالاتر مى رود، رزم او بیشتر مى شود؛ چه اینکه نماز و روزه وى نیز بیشتر مى شود. چون انسان براى مقام نمى جنگد. اگر کسى براى مقام مبارزه مى کرد، وقتى دوران بازنشستگى او فرارسید، دیگر داعیه و انگیزه نظامى ندارد. همچنین اگر کسى براى مال یا اعمال غرایز جنسى جنگ مى کردوقتى پیر و فرتوت شد و همه این نیروها را از دست داد، چنانکه
نه غذاى سالمى مى تواند بخورد نه خواب خوبى دارد، او که دیگر داعى براى جنگ ندارد! اما اگر کسى براى رضاى خدا جنگ و جهاد کرد، هرچه پیرتر مى شود، مبارزه را با نشاط بیشترى ادامه مى دهد. لذا شخصیت والاى امام راحل (قدس سره) از آن جهات یاد شده تأمین شده است؛ یعنى او: اولاً: خود را به منطقه فرشته ها نزدیک کرد. ثانیا: در نظام درونى، همه خواسته هاى خود را بر «عقل» عرضه کرد. ثالثا: بازده این دو فعالیت علمى و عملى آن بود که موفق شد همه عبادات مخصوصا «حج» را اقامه کند.
حضرت امام خمینى (قدس سره) در تفسیر شریف سوره حمداین تعبیر را داشتند که: جوانها بهتر از سالمندان مى توانند خود را نجات دهند. همه ما باید بکوشیم تا خاطراتى را که برایمان خوشایند و جاذبه دار است، طرد کنیم چون این نوع جاذبه ها مصداق این حدیث شریف است که: «فإنما مثل الدنیا کَمِثل الحیّة لیِّنٌ مسّها و قاتلٌ سمّها»(2) دنیا مانند مار است که تماس با بدن آن نرم و سم آن کشنده است. یکى از نوآوریهاى امام بزرگوار (قدس سره) آن است که در تبیین معناى «دنیا» مى فرمود: دنیا خود شما هستید، انسان «بد» خود دنیاست، و گرنه آسمان، زمین، درخت، کوه، صحرا و
دریا هیچ کدام دنیا نبوده بلکه از «آیات الهى» هستند و خداى سبحان از همه آن ها با تجلیل یاد کرده است(3). هرگز از آسمان به بدى یاد نشد، از اختران گنبد مینا به زشتى نام برده نشد و از زمین، کوهها، معادن دل زمین، دریا و موجودات دریایى بدگویى نشد، اینها دنیا نیستند. «دنیا» (که ضمیر و قلب، متوجه اوست) مجموعه اى از «عناوین اعتبارى» است که انسان تبهکار را به خود سرگرم و مشغول کرده است. مجموعه خودخواهى ها است که دنیا را تشکیل داده و به جهنم تبدیل خواهد شد. گاهى انسان، خود هیزم جهنم است و نمى داند که چه مى کند: «و أما القاسطون فکانوا لِجَهَنَّمَ حطبا»(4). کسى که اهل قَسط (جور و ظلم) است، هیزم افروخته جهنم است وگرنه شما به آسمان یا زمین بروید، دنیا را پیدا نمى کنید؛ زیرا همه اینها «آیات الهى» هستند، موجوداتى که تسبیح گوى حقّاند و مستقیما براى عبادت خداى سبحان و به طور غیر مستقیم براى نفع ما خلق شده اند. همانطورى که بین صاحب نظران و اندیشمندان تفاوت و اختلاف است، بین صاحب دلان و صاحب بصران نیز تمایز و تفاوت است، نه آنها که از راه فکر قدم بر مى دارند همتا و همسان هستند، و نه آنها که با شهود این راه
را طى مى کنند هم سنگ یکدیگرند. امام راحل (قدس سره) هم در بخش صاحب نظران حضور دارد و هم در صحنه صاحب دلان. او در صحنه صاحب نظران یک اندیشمند فائق است و در میدان صاحب دلان، یک صاحب بصر صائب است. نشانه اش آن است که هم در براهین فکرى بر بزرگان، نقدى قابل توجه دارد و هم در مسایل عرفانى بر ره آورد صاحب بصران نقدى عمیق و عارفانه دارد؛ مثلاً بر «اسفار اربعه»، آنگونه که عارف نامدار میرزا محمد رضا قمشه اى (قدس سره) بیان مى کند، نقد داشته و آن را به سبک خاص خود تبیین مى کند و سرّ مطلب این است که هر چه «بَصَر» قوى تر باشد، ره آورد آن نیز بیشتر و بهتر خواهد بود.
امام راحل (قدس سره) دلش براى معرفت بلند انسان سوخته و درباره قرآن کریم اظهار نظر کرده، مى گوید: «ما چقدر بیچاره ایم و قرآن کریم چقدر مظلوم شده که باید خداى سبحان را به وسیله «شتر» معرفى کرده و به ما بگوید: «أفلا ینظُرون إلى الإبل کیف خُلِقَت»(5).« امام راحل (قدس سره) این مسئله را با احساس درد مى گوید، ایشان در تفسیر شریف سوره حمد مى فرماید: ما براى آن مى نالیم که کار معرفت به جایى رسیده که به جاى اینکه خدا را با
«هو الاوّل و الاخرُ و الظاهرُ و الباطنُ»(6) بشناسیم، باید خدا را با شتر بشناسیم. چرا خدا را با «فلمّا تجلّى ربهُ للجبل جعله دکّا»(7)نشناسیم؟ چرا خدا را باید با شتر بشناسیم که شترشناسى باید معرّف «اللّه» باشد؟
امام راحل شاخصه اى دارد که نه شریعتیان دارند، نه طریقتیان داشتند، و نه حقیقتیان از آن برخوردار هستند؛ چون شریعتیان میگفتند: «شریعت» منهاى «سیاست» است، و طریقتیان مى گفتند: «طریقت» منهاى «سیاست» است و حقیقتیان هم باورشان این بود که: «حقیقت» منهاى «سیاست» است ولى امام امت هم سخن مرحوم مدرس (قدس سره) را فرمود که: «شریعت و دیانت ما عین سیاست است»، وهم بالاتر از مدرس، آنچه را که ما از مدرس نشنیده بودیم، فرمود، که: «طریقت» ما عین «سیاست» ماست، و بالاتر از آن، سخن حقیقتیان را هم سیر کرد که: «حقیقت» ما عین «سیاست» است. البته سیاست در شریعت به سبکى، در طریقت به سبک دیگر، و در حقیقت نیز به روش خاص خود مى باشد.
ادامه راه انبیا نه تنها در سالگرد انقلاب، دهه فجر و نه فقط سالى چند بار یا هفته اى یک بار، بلکه «هربامداد» و «هر شامگاه» خواهد بود. اگر سخن از نماز در اوقات پنج گانه مطرح است، پیام آن ناظر به صَرف
نعمت در راهى که متنعّمین صرف کرده اند مى باشد. انسان باید قدرت علم و توان عمل را علیه باطل به پیکار گیرد که این خود برخاسته از محتواى نماز است. اگر رزمندگان در جبهه هاى نبرد ما در هنگام محاصره مى گفتند: «کلّا انّ معى ربّى سیهدینِ»(8)، از برکت «نماز» بود و اگر آنها وقتى در کام خطر قرار مى گرفتند، مى گفتند: «لا تحزن انّ اللّه معنا»(9)، در سایه «نماز» است؛ بنابراین پاس داشتن نعمت الهى و بجا صرف نمودن آن، مایه تدوام انقلاب اسلامى خواهد بود. وظیفه اى که امت اسلامى در برابر این نعمت الهى دارد این است که دیْن خود را به خداوند سبحان ادا کند. قرآن کریم از دو گروهى که به اسلام رأى مثبت داده اند چنین یاد مى کند: گروهى تعهد کردند که در تدوام دین، پایدارى را از کف ندهند، ولى لغزیده و افتادند: «ولقد کانوا عاهدواللّه لا یُولون الادبار و کان عهدُ اللّه مسؤولاً»(10)این گروه با رأیى که به اسلام داده اند، تعهّد پایدارى کرده اند تا نگریخته و صحنه را ترک نکنند و این تعهّد الهى مورد سؤال است، ولى در روز خطر، دیْن خود را به دین ادا نکرده، برگشتند و صحنه دین را خالى و دین را تنها گذاشتند. قرآن کریم به این گروه مى گوید: «قل لن ینفعکم
الفرار إن فررتم من الموت أو القتل و إذا لا تُمتّعون الّا قلیلاً»(11). خداوند سبحان به پیامبر گرانقدر الهى صلى الله علیه وآله فرمود: به فرارى ها بگو: نه فرار کردن از مرگ طَرْفى دارد و نه گریختن از کشته شدن سودى، شما در این میان جز اندک مدتى نمى مانید. این گروه به اسلام رأى دادند، ولى پایدارى نکرده و گریختند. گروه دیگر پایمردى را از کف رها نکردند: «مِن المؤمنین رجالٌ صدقوا ما عاهدوا اللّه علیه فمنهم من قضى نحبَه و منهم من ینظرُ و ما بَدلوا تبدیلاً»(12). یعنى در برابر گروه اول که فرار کرده و صحنه را ترک نمودند، رادمردانى پایدار و مستقیم هستند که به عهد خود وفادار بوده، به آن حرمت مى نهند و جان دادن در راه دین را یک دیْن مى دانند. اگر گروه اول تعهد کردند و فرار کردند، در مقابل، گروه دوم تعهد سپردند و ایستادند و راه انبیا را ادامه داده و از امدادهاى آن ذوات مقدسه بهره ها بردند. آنها تعهد کردند که صحنه را رها نکنند، به این تعهد ارج نهاده، آن را محترم شمرده و صحنه را ترک نکردند، چنین گروهى یا خون داده و شهید شدند و یا براى خون دادن آماده بوده، به انتظار شهادت نشسته اند؛ نه پیشگامان آنها که خون دادند
پشیمان هستند و نه آنان که منتظر بوده و در پشت جبهه هستند، نگران مى باشند، آنها هرگز تصمیم خود را عوض نکردند: «... و ما بدّلوا تبدیلاً»(13).
وقتى حضرت امیرالمؤمنین علىّ بن ابیطالب (علیه أفضل صلوات المصلّین) مالک اشتر را به رهبرى حکومت مصر منصوب فرمود، دستورى به رهبر مصر داد و فرمانى هم خطاب به امت مصر صادر کرد. دستورى که حضرت، به رهبر مصر (مالک اشتر) داد این بود که فرمود: «إنّ هذا الدّین قد کان أسیرا فی أیدی الأشرار، یُعمَل فیه بالهوى و یُطلَب به الدّنیا»(14). اى مالک! هدف نهایى نهضت من آزاد کردن دین از چنگال طاغوتِ زمانه بوده و هست، قیام من تنها براى آزادى مردم نیست؛ زیرا مردم بنده ى خدا هستند، بلکه قیام من براى آزاد کردن دین از چنگال خون آشام اشرار پیشین بود. (هم اکنون نیز مشاهده مى شود کعبه و قدس که بهترین پایگاه دین خداست، اسیر اشرارى از بدترین دولتمردانى به نام اسلام است). حضرت فرمود: اى مالک! بکوش که دین را آزاد کنى، معارف بلند و عقلى دین را از چنگال خرافات، اوهام و پندارهاى عوامانه برهان تا آن معارف بلند با بیان و بنان عرضه شود. اى مالک! احکام الهى را مانند حکم دین در جامعه آزاد کن
و زنده کن تا طمع آزمندان، احکام الهى را عوض نکند. اى مالک! با علما و رجال علم بسر ببر، تا حکم دین را از دام جهل و وَهْم آزاد کنند، با فقها و دیگر اسلام شناسان بسر ببر، تا احکام دین را رهایى بخشند: «و أَکثِر مُدارسة العلماء، و مُناقشةَ الحکماء»(15). اگر علما، حِکَم دین را از پرده هاى وَهْم آزاد کرده و دیگر اسلام شناسان، احکام دین را از آز و طمع زورمداران رهایى بخشند، دین، آزاد و رها خواهد شد، اگر دین از اوهام و خرافات آزاد شد و از چنگال دینداران صورى رهایى یافت، آنگاه مى تواند عامل آزادى جامعه باشد. مردى که مالکِ اشتر عصر و نسل ما بود و فرمان مولى الموحّدین حضرت امیرالمؤمنین علىّ بن ابیطالب (علیه أفضل صلوات المصلّین) را به خوبى ادراک کرده و احیا نمود، رهبر گرانقدر و عظیم الشأن انقلاب اسلامى ایران حضرت امام خمینى (قدس سرّه) است که خداى سبحان را به انبیا و اولیایش سوگند مى دهیم که روح بلند آن حضرت را با اجداد طاهرینش علیهم السلام محشور فرماید. این بزرگ رهبر الهى، هم احکام الهى را آزاد کرد و هم حِکَم الهى را رهایى بخشید. حضرت على علیه السلام نامه اى به طور جداگانه خطاب به مردم مصر نوشت که در
آن به مسلمانان مصر چنین خطاب کرد: اى مسلمین مصر! ما در حال نبرد و جنگ علیه باطل هستیم و جامعه اى که در خواب باشد، دشمن او بیدار بوده و او را رها نمى کند: «من نامَ لم یُنَمْ عنه»(16). اگر خواستید انقلاب اسلامى در مصر مستقر شود و عمروعاص ها در قلمرو دین طمع نکنند، نخوابید تا دشمن بیدار نتازد. این بیان نورانى، شعار انقلابى رهبر مسلمین، امیرالمؤمنین علیه السلام است: هر آن غافل زِیَد، غافل خورَد تیر. شیطان، خواه در جهاد اکبر، خواه در جهاد اصغر، از راهى مى آید که انسان از آن غافل است: «إنّه یَراکم هو و قبیلُه من حیث لا ترونَهم»(17). یعنى شیطان و ستادش از راهى بر شما مى تازد که شما نمى بینید. این دستور علوى هم اکنون نیز زنده است، یعنى اگر مسئولین کشور به وظایف خود وفاوار نباشند، خوابیده اند، اگر امت اسلامى در همه ى مراسم اجتماعى و سیاسى در صحنه حضور پیدا نکند، خوابیده است، اگر تلاش اسلام شناسان بر این محور نباشد که معارف بلند و عمیق دین را از چنگال و حجاب وَهْم و خرافات رها کنند، خوابیده اند، اگر احکام دانان دین نکوشند تا احکام الهى در جامعه به درستى تبیین و اجرا شود، خوابیده اند، اگر حِکَم شناسان دین تلاش نکنند تا کلمات حکیمانه
کسى که مى گوید: «أُعطیتُ جوامع الکَلِم»(18) به درستى شناخته و عرضه شود، خوابیده اند، اگر جامعه بخوابد، بیگانگان مى تازند.
کلمه «خطّ امام» بودن، یا «ادامه دهنده ى راه امام» بودن و مانند آن، یک سلسله واژه ها و داعیه هاى پر جاذبه است، ولى اگر مسئله به درستى بررسى و تحلیل شود، آنگاه روشن خواهد شد که کمتر کسى به خود اجازه مى دهد که بگوید من تابع خط امام هستم. امام راحل (قدس سره) مسئولیتى به نام مرجعیت (مقام افتاء) داشت، که عصاره ى فتاوى ایشان به صورت رساله هاى فارسى و عربى جلوه کرده است، که مشتمل بر کلیاتى است که دیگر فقها نیز آنها را گفته اند. فاصله فقهى ایشان با دیگران، خیلى نیست و از طرفى درک آن معانى کلى نیز خیلى سخت نیست؛ لذا بقاى بر تقلید در زمان ارتحال ایشان امرى دشوار نخواهد بود. اصولاً بقاى بر تقلید میّت کارى است آسان؛ زیرا آن مرجع تقلید فتاوى کلّى را بیان کرد و آن فتاوى کلى همواره زنده است. اما ادامه دادن راه امام راحل (قدسّ سرّه) ادامه دادن راه یک «رهبر» و «ولىّ» است. کار «ولى» آن است که دستور جزیى داده و رهنمود خاص ارائه مى کند. «ولىّ» درباره هر کارى که باید انجام شود، به طور روزانه تصمیم تازه مى گیرد، چنانکه
گاهى شهد پیروزى مى نوشد و گاهى نیز سمّ و زهر پذیرش قطعنامه را سر مى کشد. کار او مقطعى، جزیى و روزانه است؛ لذا گاهى تلخ و زمانى شیرین است. حال باید دید که چه کسى مى تواند بگوید: «من تابع امامم»، و پیروى خطّ آن حضرت به چه معناست؟ «تابع امام» کسى است که بینشى چون امام راحل (قدسّ سرّه) داشته باشد، چنانکه اگر فهمید امروز باید جام زهر را، گرچه تلخ است، بنوشد نکول نکند، و اگر دریافت که روز دیگر باید شهد را، با شُکر نه با فخر، بنوشد، شاکرانه قبول کند. «بقا بر ولایت ولىّ»، به معناى داشتن پیوند تنگاتنگ جزیى با روح ولىّ و ارتباط ناگسستنى غیبى با روح اوست. اینکه انسان به درستى فهمیده و تشخیص دهد که کجا جاى فریاد است و کجا جاى سکوت، و دریابد که کجا جاى نوشیدن زهر و سمّ است و کجا جاى نوشیدن شهد، کار آسانى نیست. بنابراین هرگز کسى به خود اجازه ندهد که به آسانى ببافد که «من تابع خطّ امام هستم!»، مگر اینکه ولاى آن حضرت را از نزدیک در جان خود احساس کند، بدین معنا که اگر به او بگویند: اکنون زمان پذیرش قطعنامه و نوشیدن شرنگ است و این زهر کشنده را باید بنوشى،
دریغ نورزیده، صابرانه پذیرفته و تحمل نماید، چه اینکه اگر گفتند فتح خرمشهر و جاى نوشیدن شهد است، شاکرانه قبول کند. در این صورت است که انسان مى تواند مدّعى پیروى از خط امام باشد. بنابراین داعیه ى تابعیّت خطّ امام و ادّعاى پیروى مسیر امامت آن حضرت، از توان بسیارى از افراد عادى خارج و از تحملّ آنها بیرون است. به نقل از کتاب: «امام خمینى در بیان و بنان آیةاللّه جوادى آملى» - محمد امین شاهجویى- مرکز نشر اسرا 1- اتحاد ولایت و فقاهت در شخصیت ممتاز امام خمینى (قدس سره): آواى توحید (نامه امام خمینى (قدس سره) به گورباچف و شرح آن) - ص 23 2- نهج البلاغه فیض الاسلام - نامه 68 - ص 1065 3- فصلت - 11 4- جن - 15 5- غاشیه - 17 6- حدید - 3 7- اعراف - 143 8- شعرا - 61 9- توبه - 40 10- احزاب - 15 11- احزاب - 16 12- احزاب - 23 13- همان مصدر 14- نهج البلاغه فیض الاسلام - نامه 53 (عهدنامه مالک اشتر) - ص 1010 15- همان مصدر - ص 1001 16- نهج البلاغه فیض الاسلام - نامه 62 - ص 1050 17- اعراف - 27 18- بحار الانوار - ج
98 - ص 38 ؛ خصال - باب الخمسة - ج 75
مجله شورای فرهنگی و اجتماعی زنان، شماره 6 سال امام (ره) را در حالى به پایان مى بریم که هر روز بیش از پیش بر یقینمان از تعالى و بزرگوارى آن شخصیت تاریخ ساز، در آگاهى به زمان، درک موقعیت اسلام و طراحى متعالى ترین راهکرد سعادت بشرى افزون گردیده و دریغ و سوزمان از حرمان و آن چشمه معرفت و هدایت بیشتر مى گردد. در پى آشنایى بیشتر با شخصیت همه جانبه آن حضرت، در چهارمین شماره از فصلنامه هاى این سال، با یکى دیگر از شاگردان نزدیکشان به گفتگو پرداخته و تلالؤ انوار آن حضرت را در مصباح اندیشه ایشان به نظاره مى نشینیم. حجة الالسلام و المسلمین جناب آقاى سید حمید روحانى اندیشمند و مورخ ممتاز عصر حاضر مى باشند که با اشاره اى از سوى حضرت امام (ره) سعى و همت عالى خود را از سال 1345، در کنار مبارزات و همراهیشان با ایشان به جمع آورى و تدوین تاریخ انقلاب - از قیام پانزده خرداد به بعد - مصروف داشته اند. ضمن سپاس فراوان از قبول این مصاحبه، تقاضا مى کنیم در حد امکان از ویژگیها و برجستگیهاى شخصیت حضرت امام (ره) برایمان بیان بفرمائید. با تشکر از شوراى فرهنگى - اجتماعى زنان، که بر پیشبرد آراء و اندیشه هاى
حضرت امام(ره) اهتمام داشته و در این راه گام برمى دارند. در این خصوص باید عرض کنم که دیدگاهها و اندیشه هاى حضرت امام (ره) به راستى عمیق تر و گسترده تر از آن است که بتوان در یک مصاحبه کوتاه بدان پرداخت. لکن به مصداق «مالا یدرک کله لایُترَک کُلّه» یا بقول شاعر: آب دریا را اگر نتوان کشید، هم به قدر تشنگى باید چشید، اجمالى از ابعاد علمى، سیاسى، اجتماعى و اخلاقى ایشان را تا آنجا که فرصت اجازه دهد، عرض مى کنم. نخستین ویژگى حضرت امام (ره) این بود که امام در همه ابعاد صاحبنظر و اندیشمند بودند. به عبارت دیگر جامعیت شخصیت علمى و الهى حضرت امام(ره) نخستین ویژگى ایشان است که باید به آن توجه شود. در بعد علمى، کمتر کسى را مى توان یافت که در همه علوم حوزوى متخصص و متبحّر باشد. اما حضرت امام(ره) در همه علوم رایج در حوزه ها، در حد اعلاى تخصص بودند. در فقه، جامع الشرایط بودند. در اصول، کمتر کسى همطراز ایشان بود. در فلسفه و عرفان ممتاز و در حد اعلاى تخصص بودند. حتى در علومى که در حوزه هاى علمیه رایج نیست و کمتر کسى در آن تخصص دارد حضرت امام (ره) در آن علوم سرآمد بودند، مثل جامعه شناسى که ایشان در این
علم صاحبنظر بودند. در حوزه هاى علمیه یا مراکز علمى دیگر، تا آنجا که ما مطلعیم، افرادى که به زهد و عرفان رو کرده اند، کم کم از جامعه فاصله گرفته و منزوى شده اند و کمتر در مسایل سیاسى و اجتماعى وارد شده و بیشتر به مسائل عبادى و عرفانى مشغول شده اند. یا کسانى که در جامعه به عنوان سیاستمدار شناخته شده و مسائل سیاسى را دنبال مى کنند کمتر به امور عرفانى و زهد و تقوا توجه دارند. سیاستمداران دنبال سیاستشان و عارف مسلکان، دنبال عرفان خود مى روند. کسانى هم که دنبال کارهاى علمى هستند همین طور، از دایره تخصص خود فراتر نمى روند. در این میان امام ویژگى خاصى دارند که اسلام را در همه ابعادش شناختند و معرفى کردند و این طور نبود که اسلام را در سیاست یا در عبادت خلاصه کنند. وقتى حضرت امام (ره) در مسند تحقیق و تدریس مى نشستند انسان احساس مى کرد جز به مسایل علمى و تحقیقى به چیز دیگرى توجه ندارند. آنگاه که به مسایل عرفانى و معنوى مى پرداختند، احساس مى شد که جز به معنا به چیز دیگرى نمى اندیشند. ایشان در همه زمینه ها کارایى داشتند. آغاز این مبارزه ایشان را از مسائل علمى باز نداشت. چرا که هر یک از رسالت ایشان به جاى خود انجام
مى گرفت. رمز موفقیت حضرت امام (ره) در همین جامعیت شخصیت علمى و الهى ایشان بود که توانستند رسالت مقدس خود را به درستى به پایان برند. مسلما اگر حضرت امام (ره) نیز یک بعدى فکر مى کردند یا هرگز موفق نمى شدند در اهداف اسلامى و نشر آرمانهاى اسلامى خود، گامهاى مؤثرى بردارند و یا اگر موفق مى شدند معلوم نبود بتوانند آنچه را که با واقعیت اسلام تطبیق مى کند، ارائه دهند. لذا ایشان معتقد بودند که در جامعه، کسانى مى توانند خدمت کنند که اسلام را در همه ابعاد شناخته و به کار بسته باشند. کسانى که یک بعدى فکر مى کنند، نمى توانند خدمت کنند. عملاً نیز دیدیم کسانى که تنها به مسایل معنوى و عرفانى چسبیده بودند، نه تنها نتوانستند خدمت شایسته اى انجام دهند، بلکه گاهى خودشان دچار انحراف شده و در جامعه نیز انحراف به وجود آوردند؛ یا مثلاً آنهایى که تنها به مسایل سیاسى مى پرداختند، در جامعه نتوانستند نقش مؤثرى داشته باشند و چه بسا دچار انحراف شدند. ویژگى دیگر حضرت امام (ره)، دقت و اصرار ایشان بر رعایت دقیق موازین اسلام بود. لذا وقتى در مسایل اخلاقى و یا در مسایل سیاسى و اجتماعى وارد مى شدند اجازه نمى دادند کسى از حریم و موازین قرآنى خارج شود. مثلاً بعضى از افراد
سیاسى را مى بینیم که فکر مى کنند چون در حال مبارزه سیاسى هستند، مى توانند به حق دیگران تجاوز کرده و به حریم دیگران وارد شوند یا اموال کسى را تصرف کنند و ... ولى حضرت امام (ره) به شدت در این گونه موارد برخورد مى کردند. در زمینه حرکت پیشوایان اسلام نیز گاهى همین مسائل مطرح مى شود، انسانهایى که شناخت درستى از اسلام ندارند بر برخى از بزرگان اسلام اشکال وارد مى کنند که مثلاً چرا حضرت على علیه السلام در جنگ صفین، هنگام رویارویى با عمروعاص (هنگامى که عمروعاص براى نجات خود از چنگ حضرت على علیه السلام خود را برهنه کرد، حضرت از او روى برگرداند و این باعث نجات عمرو عاص شد) او را نکشت،اگر همانجا او را مى کشت معاویه شکست مى خورد و آن مصیبتهایى که از طرف معاویه بر اسلام رفت وارد نمى شد. یا وقتى که لشکریان معاویه بر آب دست پیدا کردند آب را بر روى لشکریان حضرت على علیه السلام بستند. ولى وقتى که لشکریان حضرت على علیه السلام به آب دست پیدا کردند، حضرت اجازه نداند که آب بر روى لشکریان معاویه بسته شود. و یا حضرت مسلم وقتى که در خانه حضرت هانى پنهان بود. ابن زیاد به ملاقات هانى آمد، هانى به حضرت مسلم پیشنهاد دادند که وقتى ابن
زیاد وارد مى شود شما از پشت پرده حمله کنید و او را بکشید ولى حضرت مسلم این کار را نکردند که بر حسب ظواهر قضیه، اگر حضرت مسلم این کار را مى کردند شاید سرنوشت نهضت حسینى به گونه دیگرى رقم مى خورد. چرا حضرت مسلم این کار را نکردند؟ حقیقت این است که شاید در این موقعیت ها شخص حضرت على علیه السلام و یا امام حسین علیه السلام پیروز مى شدند، ولى این دیگر پیروزى اسلام نبود. در مکتب اسلام موازینى وجود دارد که ارزشمندند. پیروزى و فتحى که با زیر پا گذاشتن این موازین و ارزشها به دست بیاید پیروزى مادى است که دنیاداران و جهانخواران دنبال آن هستند. ولى اسلام پیش از آنکه دنبال پیروزى ظاهرى باشد، دنبال پیروزى مکتب خود مى باشد و مسلما کسى که مى خواهد مکتب خود را پیش ببرد، باید به موازین آن پایبند باشد و نمى تواند به هر قیمتى دنبال کسب پیروزى باشد و امام نیز در نهضت خود به پیروزى مکتب اسلام مى اندیشیدند نه به پیروزى شخص خود. به همین جهت کاملاً مواظب موازین اخلاقى و اسلامى بودند. مثلاً در آغاز نهضت، بسیارى به ایشان پیشنهاد حرکت چریکى دادند. مخصوصا بعد از جریان 15 خرداد 42، وقتى که رژیم شاه در برابر منطق و انتقاد و اعتراض
امام، به آن حرکت وحشیانه دست زد و مردم را به جرم تظاهرات در دفاع از امامشان، به خاک و خون کشید، این فکر بوجود آمد که چون با رژیم جرّار خون آشام شاه جز با زبان زور نمى توان سخن گفت اندیشه ها کاملاً به سوى حرکت مسلحانه جذب شد. وقتى که امام در 16 فروردین 43 از زندان آزاد شدند، جوانهاى مسلمان و گروههاى اسلامى حضرت امام (ره) پیشنهاد حرکت هاى چریکى دادند. ایشان به شدت با این گونه حرکتها مخالف بودند و یکى از دلایلشان این بود که این گونه کارها باعث کشته شدن عده اى بى گناه شده و در جامعه اسلامى هرج و مرج ایجاد مى کند و زیان آن براى مسلمانان است. لذا هیچگاه اجازه چنین حرکتى را ندادند و تا آخر نیز مبارزه چریکى را تأیید نکردند. چون نمى خواستند پیروزى به هر قیمتى به دست بیاید، حتى به قیمت از بین رفتن نظام جامعه و پدید آمدن هرج و مرج در اجتماع، اینها از ویژگیهاى برجسته حضرت امام(ره) بود که کاملاً به آن توجه و دقت داشتند. از ویژگیهاى خاص حضرت امام(ره) این بود که از تاریخ، درسهاى برجسته اى گرفته بودند که کمتر کسى به آن توجه داشت. علیرغم اینکه در حوزه هاى علمیه نه تاریخ تدریس مى شد و نه
تاریخ مطالعه مى شد. شاید الان تعدادى از روحانیون ما به مطالعه تاریخ روى آورده باشند. ولى در حوزها تاریخ تدریس نمى شود اما امام از تاریخ درسهاى فراوانى گرفته بودند. از جمله درسهایى که امام از تاریخ گرفته بودند این بود که دریافته بودند یکى از شگردهایى دشمن علیه نهضت ها، ایجاد اختلاف و مقابل هم قرار دادن رهبران نهضتها و انقلابها است. مثلاً در جریان حرکت علما علیه استبداد در دوران مشروطه، بزرگترین خیانتى که به نهضت عدالتخواهى شد این بود که فراماسونرها و منورالفکرها نفوذ کردند و نهایت تلاش را براى ایجاد اختلاف میان رهبران آن نهضت انجام دادند. به اسم دفاع از بهبهانى به آیت اللّه شیخ فضل اللّه نورى اهانت کردند و به اسم دفاع از شیخ فضل اللّه، بهبهانى را ناسزا گفتند و مورد هتک حرمت قرار دادند و در نتیجه پس از تضعیف آنها، شیخ فضل اللّه را شهید و آیت اللّه بهبهانى را ترور کردند و حتى رهبران غیر روحانى مانند باقرخان را شهید کردند و ستارخان را مجروح کردند، طورى که تا آخر عمر زمین گیر بود، نهضت مشروطه به این ترتیب منحرف شد. در سایر حرکتها و نهضت ها هم همین شرایط را مى بینیم. کودتاى 28 مرداد در شرایطى به پیروزى رسید و نهضت ملى شدن صنعت
نفت را ریشه کن کرد که توانست بین رهبران نهضت اختلاف ایجاد کرده و آنها را رویاروى هم قرار دهد. لیکن مى بینیم حضرت امام (ره) از آن روزى که (از 1341( در قم نهضت را آغاز کردند، چه در زمانى که در قم بسر مى بردند و چه در زمانى که در نجف در حال تبعید بودند، علیرغم توطئه هاى گسترده براى ایجاد اختلاف و کشاندن ایشان به کشمکشهاى داخلى هرگز وارد اختلافات نشدند. من در نجف شاهد بودم که امام در طول 15 سالى که در آنجا تبعید بودند، تحجرگرایان و عناصر مرموزى که در آن حوزه حضور داشتند، دائما علیه حضرت امام (ره) به جوسازى و سم پاشى مى پرداختند و بر علیه ایشان تبلیغ مى کردند. لیکن هرگز حضرت امام (ره) در مقابل جوسازیهاى آنان به مقابله برنخاست و هر چه حمله تحجرگرایان علیه ایشان زیادتر مى شد، حضرت امام (ره) مبارزه علیه شاه را تشدید مى کردند. و هر چه که حمله در آن محافل ارتجاعى نجف علیه امام زیادتر مى شد، امام جهت حمله را طرف شاه مى کردند و همین باعث فراگیر شدن نهضت شده و انقلاب را به پیروزى رساند و این یکى از درسهاى بزرگى بود که حضرت امام (ره) از تاریخ گرفته بودند. اما متأسفانه کسانى که امروز ادعاى پیروى
از راه امام را دارند، کمتر به این نکته توجه دارند که ایجاد اختلاف و کشمکش میان نیروهاى وفادار به انقلاب باعث سوء استفاده دشمن شده و نیروهاى وفادار به انقلاب را تضعیف مى کند. قرآن مى فرماید: «لقدکان فى قصصهم عبرةٌ لاولى الالباب» در سرگذشت گذشتگان براى خردمندان عبرتى است، شاید اشاره به این نکته باشد که هر کسى نمى تواند از تاریخ و از سرگذشت گذشتگان عبرت بگیرد و پند بپذیرد. باید این فرد یک ویژگى داشته باشد، باید اهل خرد باشد، اهل عبرت باشد و یا به تعبیر قرآن اولوالالباب باشد. حضرت امام (ره) عبرتهاى تاریخ را دقیقا به کار مى بستند و با آن عبرت پذیرى، خود و قیام خود را از موانع و مشکلاتى که نیاکان ما داشته، دور نگه داشتند و از انحراف در مسیر نهضت کاملاً جلوگیرى کردند. از دیگر برجستگى هاى حضرت امام (ره) این بود که توطئه انحراف در مسیر نهضت را به خوبى مى شناختند و با آن رویارویى مى کردند. دشمن وقتى نمى تواند نهضتى را در نطفه خفه کند، سعى مى کند یک جریان انحرافى پدید آورده (یک جریان موازى آن نهضت) در همان جریان مشروطه حرکت علما طبق موازین قرآنى و اسلامى یک حرکت عدالتخواهى بود. ولى عوامل نفوذى این نهضت عدالتخواهانه را به نهضت مشروطه
کشانده و به دنبال آن توانستند با ایجاد یک سلسله مسایل بسیار انحرافى، آن قیام مقدس را به کلى از مسیر خود منحرف کنند. تا آنجا که رضا خان مأمور را از اسطبل انگلیس بیرون آوردند و بر تخت سلطنت نشاندند. با شروع انقلاب و اوج گیرى این نهضت، ملى گراها و چهره هاى به اصطلاح سیاسى از فرصت استفاده کردند تا زمینه انحراف در مسیر انقلاب را پدید آورند. آنان، از انتخابات آزاد و از آزادى مطبوعات و اجراى قانون اساسى حرف مى زدند که امام بلافاصله از نجف پیام دادند کسانى که از قانون اساسى، انتخابات آزاد و مطبوعات دم مى زنند، مى خواهند رژیم شاه را از سقوط نجات دهند و این خیانت به آرمان ملت است. اگر از این روش دست برندارند من آنها را به ملت معرفى خواهم کرد که این اتمام حجت امام آنها را بر سر جاى خود نشاند و آنها از اجراى نقشه هایشان باز ماندند. امام هوشیار بودند که در مسیر نهضت عواملى نفوذ نکنند که خط موازى بوجود بیاورند و نهضت را منحرف کنند. سیر دیدگاهها و اندیشه هاى حضرت امام(ره) و سیر مبارزات و مشى عالمانه و مدبرانه ایشان حاکى از یک نظام متقن و اصولى است. برخى آن را به یک نظریه سیاسى تعبیر مى کنند و
سعى دارند آن را با ویژگیهاى یک نظریه مطرح کنند. نظر حضرتعالى و تحلیل شما از این نظام چیست؟ در مورد دیدگاه حضرت امام(ره) باید به این نکته توجه کرد که بیشتر پیامها و رهنمودهاى حضرت امام (ره)، برخاسته و برگرفته از اصول مسلم اسلام است و نمى توان آن را به عنوان یک نظریه پنداشت. اصول و مبانى حرکت حضرت امام(ره) که منجر به انقلاب شد و انقلاب را به پیروزى رسانید، برگرفته از اصول مسلم اسلام و قرآن بود. این گونه نبود که به نظریه شخصى و استنباطى ایشان برگردد. مثلاً یکى از اصول مسلم اسلام مبارزه با ظلم و مخالفت با ستمگران و طاغوتیان است. وقتى ما زندگى حضرت رسول صلى الله علیه وآله و ائمه اطهار علیهم السلام را مطالعه مى کنیم یا به آیات قرآن توجه مى کنیم مى بینیم که یکى از اصول مسلم، مبارزه با ظلم و طاغوت است. حال اگر احیانا شرایط اجازه نداد که یک مسلمان به وظیفه دینى خود در مبارزه با ظلم و ستمکاران عمل کند، عنوان ثانوى است که شرایط و موانع حاکم، باعث شده که نتواند به وظیفه خود عمل کند. ولى این اصل به قوت خود باقى است. همانطور که وظیفه یک مسلمان است که نماز به جا بیاورد ولى اگر موانعى بوجود آمد
و کسى را از نماز خواندن بازداشتند و یا بیماریش در حدى بود که براى او امکان نماز خواندن نبود، اصل اولیه به جاى خود پابرجاست. بنابراین اگر حضرت امام (ره) مبارزه با طاغوت را دنبال کرده و به پیروزى رساندند و نظام 2500 ساله را واژگون کردند، این نظریه اجتهادى و استنباطى حضرت امام (ره) نیست، این جزء اصول مسلم اسلام است و سیره ائمه اطهار علیهم السلام و حضرت رسول صلى الله علیه وآله چنین بوده است. حضرت رسول اکرم صلى الله علیه وآله زمانى که بعثت خود را در جزیرةالعرب گسترش دادند و در مرحله نخست زورمداران و گردنکشان جزیرةالعرب را قلع و قمع کردند، بى درنگ نامه به سلاطین آن روز جهان نوشتند و آنها را دعوت به اسلام نمودند و حتى اولتیماتوم دادند که اسلام بیاورید تا سالم بمانید. یعنى اگر دین حق و عدالت را نپذیرید و کفر و شرک را که خلاف فطرت و نظام تکوین است، کنار نگذارید ما به حکم مأموریت الهى بر علیه شما مبارزه مى کنیم و آرامش و آسایش شما را به هم مى زنیم. مسلما اگر حضرت رسول صلى الله علیه وآله رحلت نمى فرمودند در مبارزه با سلاطین ظلم درنگ نمى کردند و مبارزه را از جزیرةالعرب به سراسر جهان گسترش مى دادند. این سیره حضرت رسول صلى الله علیه وآله است که براى
ما متّبِع مى باشد و باید از آن پیروى کنیم و یا دستوراتى در آیات و روایات در جهت مبارزه با ظلم و اقامه عدالت در جامعه مى باشد که همه اینها جزء اصول مسلم اسلام است و تردیدى در آنها نیست. حضرت امام (ره) نیز همین اصول مسلم را به کار بستند و اجراء کردند. صریح قرآن است که «وما لکم الاّتقاتلون فى سبیل اللّه والمستضعفین من الرجال و النساء و الولدان الذین یقولون ربنا اخرجنا من هذه القریة الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک ولیا و اجعل لنا من لدنک نصیرا» «چرا مبارزه نمى کنید، چرا به پا نمى خیزید، مگر نمى بینید که مستضعفان شبانه روز از خدا مى خواهند که آنها را از چنگال ستمگران نجات دهد و براى آنها یاورانى بفرستد.» در مبارزه با ثروتمندان و زراندوزان مى بینیم که قرآن هشدار مى دهد که: «والذین یکَنزون الذَهَبِ والفضه ولاینفقونها فى سبیل اللّه فبَشّرهم بعذاب الیم» «کسانى که زراندوزى مى کنند و از آنچه بدست آورده اند در راه خدا انفاق نمى کنند آنها را به عذاب دردناکى بشارت بده» بنابراین مسئله مبارزه با سرمایه دارى و زراندوزى چیزى نیست که به نظریه حضرت امام (ره) برگردد. اینها همه جزء اصول مسلم قرآن است. و یا مبارزه با آمریکا مسئله اى نیست که به نظریه حضرت امام
برگردد که قرآن مى فرماید: «لن یجعل اللّه للکافرین على المؤمنین سبیلاً» خداوند اجازه نمى دهد کافرین بر مسلمانان سلطه داشته باشند. ما وقتى که مى بینیم آمریکا جهانخوارگى و ژاندارمى و تجاوز خود را نشان داده و به چیزى جز ظلم و تجاوز و سلطه تن در نمى دهد، مسلما اسلام اجازه نمى دهد که چنین دشمن غدار و جهانخوارى در کشور اسلامى نفوذ کند و مسلمانان را اسیر و ذلیل مطامع استعمارى خود کند. وظیفه هر مسلمانى است که در برابر چنین توطئه اى بایستد و اجازه ندهد بر کشورش مسلط شوند و یا قرآن مى فرماید: «لا تَتَخذوا عدوّى و عَدوَّکم اولیاء» دشمنان مرا و دشمنان خودتان را دوست نگیرید و به آنها نزدیک نشوید. الان دشمنى آمریکا با اسلام ثابت شده است. نه تنها با ایران، بلکه هر کشور دیگر که خواسته روى پاى خود بایستد و به موازین اسلامى پایبند باشد، آمریکا با او برخورد مى کند. سودان را چرا اینگونه تحت فشار قرار داد و بیمارستان این کشور محروم را با خاک یکسان کرد؟ براى این که سودان بر موازین اسلامى (تا حدى که خودشان شناخت دارند) تکیه کرده و مى خواهد اسلام را در آن کشور پیاده کند. آمریکا به شدت با کشورهایى که بخواهند به موازین اسلامى پایبند باشند مقابله مى کند،
حتى بالاتر از آن، شما در دنیا کشورى را پیدا نمى کنید که حکومت مردمى داشته باشد و آمریکا با آن مخالفت نکند و سر ناسازگارى نداشته باشد. آمریکا با دولتهایى که ضد ملى هستند و با مردمشان فاشیستى و با خودکامگى برخورد مى کنند روابط کاملاً نزدیک و حسنه دارد. اما اگر دولتى مردمى و برخاسته از آراء ملت باشد، با او مبارزه آشتى ناپذیر دارد؛ یعنى آمریکا یک نظام ضد مردمى و ضد خلقى است. اصل مسلم اسلام اجازه نمى دهد با چنین دشمنى که هم مخالف اسلام و هم دشمن بشریت است، رابطه برقرار گردد. بنابراین مبارزه ما با امریکا، که به فرموده حضرت امام (ره) مبارزه اى آشتى ناپذیر است،مطابق با این اصل مسلم اسلامى است. یا حکم اعدام سلمان رشدى نه تنها مطابق با اجتهاد و نظریه امام (ره) است، بلکه همه اسلام شناسان اعم از شیعه و سنى این اصل را قبول دارند که هر کس به مقام شامخ پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله اهانت کند، جرمش اعدام است و باید او را کشت. طرح تشکیل ارتش 20 میلیونى از سوى حضرت امام (ره) نیز به اصل مسلم اسلام بر مى گردد. این قران مجید است که اعلام مى کند «و اعدوا لهم مااستطعتم من قوه» آماده شوید، توانایى کسب کنید و با دشمن
خدا بجنگید بنابراین مى توان گفت که بیشتر دیدگاههاى حضرت امام (ره) در مورد مسائل سیاسى - اجتماعى و کشور دارى و روابط ما با سایر کشورها از اصول مسلم اسلام است و همان طور که اصول مسلم اسلام با شرایط زمان و مکان تغییر نمى کند بنابر این خط امام، راه امام و اندیشه ها و آرمانهاى امام که برخاسته از اصول اسلام است، تغییر ناپذیرند. و در یک کلام مى توان گفت دیدگاههاى حضرت امام (ره) اصل است نه نظریه. فلسفه نهضت حضرت امام (ره) و شیوه مبارزاتى ایشان به نظر شما چگونه بود؟ فلسفه حرکت امام (ره) و نهضت ایشان، همان فلسفه ورود اسلام به جوامع بشرى است، اندیشه اى که اسلام براى فتح دلها و رساندن بشریت به سعادت دنیوى و اخروى داشته است. حضرت امام (ره) نیز آن آرمانها و اهداف اسلامى را مطرح کردند و تا حدى پیش بردند و انگیزه اى و غیر از اسلام و احکام و مبانى اسلام و ادامه راه پیامبران الهى مخصوصا پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله و ائمه هدى علیهم السلام و تحقق اهداف قرآنى نداشتند. شیوه مبارزاتى حضرت امام (ره) همان شیوه رسولان الهى بود. اگر ما در قران مى خوانیم که حضرت ابراهیم علیه السلام با یک تبر نمرودیان را از بین برد و یا حضرت موسى
(ع) با یک عصا نظام 400 ساله فرعونى را از بین برد، پذیرفتن این وقایع براى نسل امروز مشکل مى نمود که چگونه امکان دارد که یک نفر بدون داشتن تجهیزات لازم و بدون جنگ مسلحانه بتواند چنین تغییرات عظیمى در صحنه تاریخ ایجاد کند، اما مى بینیم در قرن بیستم و در دنیاى امروز شخصیتى که از تبار ابراهیم علیه السلام بود، نه معجزه داشت و نه ادعاى اعجاز، با دست خالى و با قلم و بیان توانست نظام 2500 ساله شاهنشاهى را واژگون کند و دست ابر قدرت خون آشام تا به دندان مسلح را که به مخرب ترین و مدرنترین سلاحهاى روز مجهز بود از ایران قطع کند. حضرت امام (ره) با آن پشتوانه علمى و عظمت معنوى که الهام گرفته از مکتب وحى و سیره بزرگان دین بود در تشخیص مسائل و مهم قضایا فاصله اى بسیار با امت داشتند چگونه از ابتدا تا انتهاى نهضت تا این حد به مردم توجه و تکیه داشتند؟ مردان خدایى، هر چه به خدا نزدیکتر هستند نسبت به مردم رئوف تر و مهربانتر و وابسته تر هستند، حضرت رسول اکرم صلى الله علیه وآله حتى نسبت به کفار نیز رأفت داشتند و دلسوز بودند و تا آنجا در راه هدایت آنها رنج مى کشیدند که قرآن ایشان را دلدارى مى دهد
و یادآور مى شود که براى ما هیچ کارى نداشت که آیاتى را بفرستیم که آنها هدایت شوند ولى مى خواهیم آنها با اراده خود راه راستگارى را انتخاب کنند. مسلما انسانهاى خدایى، مردمى هستند و به چیزى جز سعادت مردم نمى اندیشند، اگر مى بینید افرادى به مردم خیانت مى کنند براى این است که نفسشان برایشان مهم است و «خود» برایشان مطرح است. مسلما چنین کسى نمى تواند به توده هاى مردم فکر کند. انسان هر چه از خودش دور شود به خدا نزدیکتر مى شود و کسى که به خدا نزدیک شد، در راه سعادت انسانها گام بر مى دارد. حضرت امام (ره) این گونه نبود که فقط با اتکاء به مردم کار را تمام کند بلکه با هدایت مردم مى خواست راه اسلام را پیش ببرد که موفق هم شد. یادم مى آید که در سال 1342 بعد از به خاک و خون کشیده شدن مدرسه فیضیه، یک شب در ملاقاتى که حضرت امام(ره) با فضلا و روحانیون داشتند این بحث پیش آمد حالا که رژیم به جاى پاسخ صحیح منطق و نصیحت و اندرز شما، با شیوه بسیار فاشیستى به میدان آمده و تحمل نصیحت انتقاد را ندارد و جواب منطق را با خونریزى مى دهد با این وضع با دست خالى ما چگونه مى توانیم نهضت را
پیش ببریم؟ حضرت امام (ره) فرمودند: اگر ما مردم را آگاه و روشن کنیم، تا به وظیفه اسلامى خود آشنا شوند، من یقین دارم که شاه و ساواک نمى توانند در این کشور به حکومت خود ادامه دهند. فهم این سخن براى امثال من بسیار مشکل بود و نمى توانستیم درک کنیم که رژیم تا به دندان مسلح شاه چگونه ممکن است با آگاهى مردم از بین برود. معنى این فرمایش حضرت امام (ره) را در سال 1357 فهمیدیم، آن روز که انقلاب فراگیر شد و اوج گرفت و مردم یکپارچه در سایه روشنگریها و افشاگریهاى 15 ساله حضرت امام (ره) به صحنه آمدند، دیدیم که بدنه ارتش هم به مردم پیوست و رژیم شاه خلع سلاح شد و با وجود ساواک هم نتوانست در ایران دوام بیاورد و به سلطنت ادامه دهد و ناگهان این نظام شاهنشاهى فرو پاشید. حضرت امام (ره) با آگاهى تمام نقش اول و مؤثر را به مردم مى دادند و آنرا در گرو آگاهى مردم مى دانستند. در آغاز نهضت در نخستین جلسه اى که شب 17 مهر ماه 1341 با علماى قم داشتند، پیشنهاد کردند هر گونه نامه و تلگرافى که میان شاه و علما رد و بدل مى شود چاپ گردد و در اختیار مردم قرار داده شود.
و این یک حرکت نوینى بود که در حوزه ها سابقه نداشت، علما
مکرر با رژیم در گیر مى شدند و پیام هایى میان آنها رد و بدل مى شد، اما مردم بى خبر بودند. به عنوان مثال، مرحوم آیت ا... بروجردى گاهى پیام هاى بسیار تندى را به شاه مى دادند، در یکى از ملاقاتهایى که با دکتر اقبال نخست وزیر وقت داشتند، در باره بعضى از قوانینى که مى خواستند به اجرا در بیاورند و با اسلام مغایرت داشت بحث شده بود و دکتر اقبال تمسک به اجراى این قوانین در بعضى از کشورهاى اسلامى مى کرد و اینکه ما اولین کشورى نیستیم که این قانون را اجرا مى کنیم. آیت ا...بروجردى جواب داده بودند که اگر شما واقعا مى خواهید از کشورهاى اسلامى تبعیت کنید آنها اول شاه بازى را کنار گذاشتند. البته مردم هیچ اطلاعى از این گونه مسائل نداشتند. ولى امام پیشنهاد دادند که مردم از این مکاتبات مطلع باشند و از آن طرف نیز وعاظ و خطبا را موظف کردند که مردم را آگاه سازند و توطئه هاى پشت پرده را براى مردم تبیین کنند. ایشان به همان شیوه پیامبران، با تکیه بر مردم مبارزه را آغاز و دنبال کردند و به ثمر رساندند و تا آخرین روز زندگى به فکر مردم بودند و مردم را ولى نعمت خود مى دانستند و مى گفتند که ما هر چه داریم
از این مردم داریم. توجه حضرت امام (ره) و تمجید و عنایت ایشان نسبت به زنان مبنى بر کدام اصل بود و آیا این حرکت بدیع، در تاریخ اسلام در حد ظرفیت جامعه آن عصر بود یا خیر؟ یکى از برجستگیهاى نهضت حضرت امام (ره)، توجه ایشان به نقش و رسالت زنان بود. قبل از آغاز این نهضت در جامعه ما نسبت به زن دو نوع اندیشه وجود داشت. اندیشه اى که زنان را به عنوان آلت دست براى هوسرانیها و استفاده هاى شیطانى و حیوانى یک مشت مرد هوسباز مطرح مى کرد تا جاییکه شاه در یک مصاحبه با خبرنگار خارجى گفته بود که «زن به درد این مى خورد که فریبا باشد و جز این از او کارى بر نمى آید». اندیشه دیگر، این بود که از زن فقط به عنوان آشپز و یا اگر خیلى احترام قائل بودند به عنوان مادر بچه ها از او نام برده مى شد. ولى حضرت امام (ره)علیرغم آن تعبدى که نسبت به مسائل دینى داشتند به زن طور دیگرى نگاه مى کردند و انتظار دیگرى داشتند ایشان هرگز اهل شعار نبودند و اغراق نمى کردند این که امام بارها در صحبتهایشان فرمودند که: «سهم زنان در این نهضت بیشتر از مردان بود و ما در پیروزى انقلاب مدیون زنها هستیم»،
واقعیتى بود که حضرت امام (ره) به آن اعتقاد داشتند و توانائیهاى زنان را در مبارزات و فعالیتهاى اجتماعى، فوق العاده مى دیدند و انصافا دریافتیم که پایدارى زنان و مقاومت آنها در برابر مشکلات به مراتب از مردها بیشتر است. این امر نیز برمى گردد به آن روح معنوى امام و الهامى که از مبانى اسلام گرفته بودند و نسبت به زنان نه تعصب داشتند و نه اجازه سوء استفاده از زنان را مى دادند و مى گفتند که زنان باید در مرز قوانین اسلام حرکت کنند. دیدیم زنان نیز ثابت کردند از نظر روحى، فکرى، جسمى نه تنها از مردان کمتر نیستند بلکه در مواردى قویتر نیز هستند اینها از نکاتى بود که که امام از مکتب اسلام گرفته بودند و واقعا حق عظیمى بر گردن جامعه ما خصوصا زنان دارند. امام با همسر و دختران خویش کاملاً برخورد انسانى و اسلامى داشتند و به همسرشان فوق العاده احترام مى گذاشتند، تا خانم بر سر سفره نمى نشستند، امام دست به طرف غذا دراز نمى کرد. به خانم هیچگاه نمى گفتند کجا بودید و یا به کجا مى روید. همچنین دختران خود را در انتخاب راه زندگى، تحصیل علوم، لباس و پوشاک آزاد مى گذاشتند و در امور آنان هیچگونه دخالتى نمى کردند و امر و نهى نابجا نداشتند. البته
خانم امام نیز از نظر فکرى و اخلاقى از جایگاه والایى برخوردار بودند، به موازین اسلامى و اخلاقى پایبند بودند، نه تنها یک عمل خلاف اسلامى از ایشان سرنمى زد بلکه هیچگاه کارى بر خلاف شئون امام و خواست ایشان انجام نمى دادند و به وظایف خویش به درستى آشنا بودند. دختران امام نیز همینطور. اگر زنان امروز تا حدى با حقوق خود آشنا شده اند و مى توانند از آن دفاع کنند، به برکت اندیشه و روشنگریهاى حضرت امام (ره) است. امام از زنها آن چیزى را مى خواست که اسلام مى خواست. ما تا رسیدن به اهداف حضرت امام (ره) در مورد زنان راه درازى در پیش داریم. البته من فکر مى کنم زنها خود باید بیش از هر کسى در جهت تأمین حقوق خود بکوشند، قران مجید مى فرماید:«ان اللّه لا یغیّر ما بقومٍ حتى یغیّروا ما بانفسهم» هر کسى باید سرنوشت خود را خودش تغییر بدهد و دگرگون کند. خدا آن ملتى را برترى داد که تقدیرش بدست خویش بنوشت به آن مردم سر و کارى ندارد که دهقانش براى دیگرى کشت اگر بانوان معزز و متعهد دست روى دست بگذارند و بنشیند تا آقایان حقوق آنها را بدهند این امر هرگز عملى نخواهد شد و همان سرنوشتى را خواهند داشت که در طول
تاریخ داشته اند. علیرغم اینکه در صدر اسلام پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله آن همه در جهت تأمین حقوق زنان تلاش کرد، بعد از رحلت آن بزرگوار زنان با چماق دین از حقوق خود محروم شدند. امروز هم با شعارها و وعده هاى دروغین و با دور کردن زنان از جایگاه واقعى خود در نظام خلقت ظلم نوینى بر آنان تحمیل مى شود. و همچنان جامعه به سوى مرد سالارى پیش مى رود. زنان باید در مرحله نخست به تحصیل بپردازند خصوصا در زمینه علوم اسلامى، چرا که زنان و مردان مادامى که در زمینه مسائل اسلامى به اجتهاد نرسیده و صاحب نظر نباشند، نمى توانند بدرستى وظایف اسلامى خود را درک و دنبال کنند. در جامعه علیرغم قوانین مسلمه در باره حقوق زنان، ظلمهایى در خانواده ها به زنان و دختران مى شود که دردناک است در این زمینه ها نیز باید فکر اساسى بشود و دلیل همه آنها این است که اسلام در جامعه ما اجرا نمى شود و به حقوق زن کمتر توجه مى شود. باید در این زمینه از نظر قانونى فکرى کرد که این مسائل حل بشود ولى در هر صورت در جامعه ما زنان وقتى مى توانند به تمام حقوق حقه خود برسند که کاملاً به حقوق خود آشنا شوند. تشکیلات پدید بیاورند، سمینارهاى علمى پیرامون حقوق
زن و نقش او در مسایل اجتماعى، سیاسى و فرهنگى تشکیل دهند و مشکلات گوناگون زنان را به بحث بگذارند. از برخوردهاى شعارى و گفتگوهاى تشریفاتى و اظهار نظرهاى صرفا کلیشه اى اجتناب کنند. زن در طول تاریخ مظلوم بوده و امروز نیز مظلوم است. ظلمى که در طول تاریخ به زن شده به هیچ جنبنده اى نشده است و این مظلومین تاریخ باید امروز با الهام از مکتب حضرت امام (ره) و با تکیه بر اسلام ناب محمدى در راه پایان دادن به ظلم ها و رنج هاى بى پایانى که تا امروز داشته و دارند پایان بخشند و به حقوق حقه خود برسند. به امید آن روز. در پایان باید روى این نکته تکیه کنم که ادامه راه حضرت امام (ره) مستلزم این است که راه ایشان شناخته شود. باید افراد صاحب نظر و اندیشمند در کنگره ها و سمینارها، خط امام و راه امام را تبیین کنند. باید به نسل جوان بگویند خط امام چیست؟ و شامل چه مسائلى است، آیا خط امام فقط مرگ بر آمریکا است؟ اگر این باشد بى جهت نیست که حزب توده گفته بود که ما از همه به خط امام نزدیکتر هستیم چون فکر مى کردند که خط امام فقط مرگ بر آمریکاست. حقیقت این است که
خط حضرت امام (ره) به درستى تبیین و بررسى نشده است. لذا باید در جهت تدریس و تبیین آن براى نسل جوان کوشش کرد. یکى از پیامهایى که حضرت امام (ره) در یکى از ملاقاتها به اولیاء مدارس بیان داشتند این بود که بچه هاى ما را با همه ابعاد اسلام آشنا کنید این گونه نباشد که فقط در زمینه مسائل عبادى تربیت شوند اما از بینش سیاسى لازم محروم بمانند و افراد مرموز که بینش سیاسى قوى دارند آنها را به انحراف بکشانند. این سفارش و هشدارى بود که امام در سال 58 به اولیاى مدارس دادند ولى متأسفانه ما نتوانستیم آن طور که امام مى خواستند در آموزش و پرورش نونهالان بکوشیم و به آنان بینش صحیح سیاسى بدهیم و وقتى آنها وارد اجتماع شدند، دیگران به آنها بینش انحرافى دادند و عده اى را به انحراف کشاندند و این نیز مسئله اى است که بایستى مورد توجه قرار گیرد. والسلام علیکم و رحمة اللّه
مجله شورای فرهنگی و اجتماعی زنان& gt ;شماره 5 امام پدیده اى شگرف بود که کفایت و کمال توانمندى مکتب را در تربیت نفوس انسانى در عصر حاضر به نمایش گذارد. او بهترین گواه، بر عملى بودن برنامه هاى اسلام در اعلى مرتبه ایمان، عزم، نظم، هدایت، اخلاص، آزادگى و عدالت خواهى در دوران کنونى بود. امام قرائت عملى اسلام در چگونه زیستن است، همواره دغدغه بودن بر مدار تکلیف را داشت و نه ماندن در متون تاریخ، امام در تشخیص تکلیف، بصیر و تیزبین بود و در انجام تکلیف، شجاع و خالص و ثابت قدم، او در لحظه لحظه عمرش زانوى ادب و بندگى در پیشگاه خدا داشت و لحظه اى از عبودیت دائم، رخ برنتافت. امام عبد صالح خدا بود، در عبد بودن با عالى ترین جذبه هاى عرفان و عشق، در منازل عالیه سلوک با محبوبش «ملاقات» داشت و در صالح بودن با تمامیت عشق و عرفان، در مناسک حیات ابراهیمى اش «یکپارچه عمل بود و عمل» آنچه را که ما درباره او مى گوییم وصفى است شبح گونه و نامأنوس، که این خود حاکى از جان دور مانده ما از افق اعلایى است که امام بدان دست یافته، و از این رو به سراغ کسى مى رویم که درد و قرابت، یعنى جان
الهى و جایگاه خدایى با او پیوند دارد. سراغ خورشید را از جان خورشید شده، مى گیریم و از فرزانه و حکیم و عارف و مدبّر و سیاستمدارى که در عالى ترین تقدیر ممکن بر جایگاهى جلوه کرد که امام آن را جان بخشید، به محضر حضور و آگاهى و عشق و عرفان و بندگى کسى مى رویم که در یک لحظه رمزآمیز و با شکوه و الهىِ «ثم انشأناهُ اخرین» بر کالبد نیاز امت به هدایت و رهبرى، جان بخشید و روحى، روح اللّه گونه و نگاهى به سان امام با صلابتى عالمانه، ناخداى سفینه نجاتمان شد، تا در امواج متلاطم روزگارمان آن را رهبرى کند. اگر چه همیشه دلِمان داغدار دردها، تنهایى ها، مظلومیتها و مشکلات عظیمى است که بر سر راه زعامت على گونه اش هست، اما مى دانیم سینه باصفا و سینایى امت، صفوف آماده باشى است که با اشاره او حضور مى گیرند و با فرمانش حماسه مى سازند. مفتخریم که روح امام در راه نائب الامام جارى و زنده است و ما نیز تا آخرین رمق پاسدار همه ارزشها و آرمانها و اصالتهایى خواهیم بود که امروز به دست رهبر عزیزمان تبیین و ترسیم مى گردد. با این امید جانمان را به کلام جانباز مکتب امام، رهبر عزیز و معظم انقلاب اسلامى مى سپاریم و
سراغ «او» را از «او» مى گیریم که این سلسله تربیت شدگانِ «او»یند.
امام خمینى، شخصیتى آنچنان بزرگ بود که در میان بزگواران و رهبران جهان و تاریخ، بجز انبیا و اولیاء معصومین علیهم السلام به دشوارى مى توان کسى را با این ابعاد و این خصوصیات تصور کرد.. آن بزرگوار، قوت ایمان را با عمل صالح، ارداه پولادین را با همت بلند، شجاعت اخلاقى را با حزم و حکمت، صراحت لهجه را با صدق و متانت، صفاى معنوى و روحانى را با هوشمندى و کیاست، تقوا و ورع را با سرعت و قاطعیت، ابهت و صلابت را با رقّت و عطوفت و خلاصه بسى خصایص نفیس و کمیاب را که مجموعه ى آن در قرنها به ندرت ممکن است در انسان بزرگى جمع شود؛ همه و همه را با هم داشت. الحق شخصیت آن عزیز یگانه، شخصیتى دست نیافتنى و جایگاه والاى انسانى او جایگاهى دور از تصور و اساطیرگونه بود. او، رهبر و پدر و معلم و مراد و محبوب ملت ایران و امید روشن همه ى مستضعفان جهان و بخصوص مسلمانان بود.
یقینا خصوصیات امام، استثنایى و ممتاز و بى نظیر است و هرچه در ابعاد شخصیت ایشان تأمل کنیم؛ این استثنا و امتیاز را بهتر و بیشتر مى یابیم.
شخصیت عظیم رهبر کبیر و امام عزیز ما، حقا و انصافا پس از پیامبران خدا و اولیاى معصومین، با هیچ شخصیت دیگرى قابل مقایسه نبود. او ودیعه خدا در دست ما، حجت خدا بر ما و نشانه ى عظمت الهى بود. وقتى انسان او را مى دید، عظمت بزرگان دین را باور مى کرد. ما نمى توانیم عظمت پیامبر صلى الله علیه وآله ، امیرالمؤمنین علیه السلام ، سیدالشهداء علیه السلام ، امام صادق علیه السلام و بقیه ى اولیا را حتى درست تصور کنیم؛ ذهن ما کوچکتر از آن است که بتواند عظمت شخصیت آن بزرگمردان را در خود بگنجاند و تصور کند؛ اما وقتى انسان مى دید شخصیتى با عظمت امام عزیزمان و با آن همه ابعاد گوناگون: ایمان قوى، عقل کامل، داراى حکمت، هوشمندى، صبر و حلم و متانت، صدق و صفا، زهد و بى اعتنایى به زخارف دنیا، تقوا و ورع و خداترسى و عبودیت مخلصانه براى خدا، دست نیافتنى است و مشاهده مى گردد که همین شخصیت عظیم، چگونه در برابر آن خورشیدهاى فروزان آسمان ولایت، اظهار کوچکى و تواضع و خاکسارى مى کند و خودش را در مقابل آنها، ذره اى به حساب مى آورد؛ آن وقت انسان مى فهمید که پیامبران و اولیاى معصومین علیه السلام چقدر بزرگ بودند. او اصلاً از جنس و خمیره ى انبیا بود. توصیف و ترسیم چهره آن
عزیز خدا و عزیزِ بندگان صالح او، واقعا خیلى مشکل است. ویژگیهاى بشرى او کمتر در افراد عادى پیدا مى شود. اگر یکى از آن خصوصیات در فردى مشاهده شود، او انسان بزرگى به شمار مى رود؛ چه رسد به آنکه همه ویژگیهاى ممتاز را در یک جا در خود جمع کرده باشد. امام (ره) انسانى بسیار عاقل، دوراندیش، حکیم، آدم شناس، تیزبین، حلیم، متین و آینده نگر بود که هر کدام از این صفات، کافى بود که شخصى را در مرتبه اى والا جاى دهد و احترام همگان را جلب کند.
اما خرسندیم که میراث او در دست ماست و آن، «جمهورى اسلامى» توأم با ارزشهایى است که او در این جمهورى به وجود آورد، یا بهتر است بگوییم با ارزشهایى که او جمهورى اسلامى را با آن ساخت. ما مس بودیم، او ما را طلا کرد. او کیمیا بود، او اکسیر بود. ما زندگى معمولى داشتیم، او خمودگیها را تبدیل به تحرک و تپش کرد و انسان ساخت.
در پیامى، به مناسبت یکى از فتوحات ارزنده شما در جبهه، فرمودند: «فتح الفتوح»، عبارت از ساختن اینگونه انسانها و جوانهاست. در حقیقت، فاتح این فتح الفتوح، خود او بود. او بود که این انسانها را ساخت. او بود که این فضا
را مهیا کرد. او بود که مسیر را به وجود آورد. او بود که ارزشهاى اسلامى را بعد از انزوا و خمول، دوباره احیا کرد. میراث او همین ارزشها و همین جمهورى اسلامى است. هر کدام از ما در هر مسؤولیتى که هستیم؛ عشق و محبت وافرمان را به آن عزیز، باید در حفظ و تداوم ارزشها و نظام جمهورى اسلامى مجسم کنیم.
او، عبد صالح و بنده خاضع خدا و نیایشگرِ گریان نیمه شبها و روح بزرگ زمان ما بود. او، الگوى کامل یک مسلمان و نمونه بارز یک رهبر اسلامى بود. او، به اسلام عزت بخشید و پرچم قرآن را در جهان به اهتزاز درآورد. او ملت ایران را از اسارت بیگانگان نجات داد و به آنان غرور و شخصیت و خودباورى بخشید. او، صلاى استقلال و آزادگى را در سراسر جهان سرداد و امید را در دلهاى ملل تحت ستم جهان زنده کرد. او، در عصرى که همه دستهاى قدرتمند سیاسى براى منزوى کردن دین و معنویت و ارزشهاى اخلاقى تلاش مى کردند، نظامى بر اساس دین و معنویت و ارزشهاى اخلاقى پدید آورد و دولت و سیاستى اسلامى بنیان نهاد. او جمهورى اسلامى را ده سال در میان طوفانهاى سهمگین و حوادث سرنوشت ساز، قدرتمندانه اداره
و حراست و هدایت کرد. و به نقطه اى مطمئن رسانید. ده سال رهبرى او براى مردم و مدیران ما، یادگارى فراموش نشدنى و ذخیره یى بس گرانبهاست.
حقیقتا براى انسان بزرگ و شخصیت بى نظیرى مثل امام عزیز و بزرگوارمان، جا دارد که برگزیده ترین انسانها و هوشمندترین ذهنها و صافترین و پاک ترین دلها و جانها، از احساس تعظیم و تکریم، سرشار شوند. فرق است میان شخصیتى که به خاطر مقام و سمت ظاهریش، مورد احترام و تجلیل واقع مى شود و کسى که شخصیت و عظمت و عمق وجود و آراستگیهاى گوناگون او، هر انسان بزرگ و قوى و هوشمندى را به تعظیم و تجلیل و ستایش و تکریم وادار مى کند. امام عزیز ما، از این نوع انسانها بود. امام (ره)، خصلتهاى گوناگونى داشت، بسیار خردمند و عاقل و متواضع و هوشیار و زیرک و بیدار و قاطع و رئوف و خویشتن دار و متّقى بود. نمى شد حقیقتى را در پیش چشم او واژگونه جلوه داد. داراى اراده یى پولادین بود و هیچ مانعى نمى توانست او را از حرکت باز دارد. انسانى بسیار دل رحم و رقیق بود؛ چه در هنگام مناجات با خدا که از خود بى خود مى شد و چه در هنگام برخورد با نقطه هایى از زندگى انسانها که به طور
طبیعى دلها را به عطوفت و رأفت وادار مى کند. انگیزه هاى نفسانى، جاذبه هاى مادى، هواها و هوسها، نمى توانست به قله رفیع وجود با تقواى او دست اندازى کند. او امیر هواها و خواهشهاى خود بود.
نکته اصلى این است که اگر در مجموعه ذى قیمتى که شخصیت معنوى امام (ره) را تشکیل داده بود، عنصر عبودیت و اخلاص وجود نمى داشت؛ او به این موفقیتها نمى رسید. بنابراین، کارهاى انجام شده، خیلى عظیم تر از آن است که شخصیتى با همه آن خصوصیات - منهاى ارتباط با خدا - بتواند آن کارها را انجام دهد.
حیات و ممات این مرد بزرگ، براى خدا بود: «سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیّا»(1). قیامش، تبعیدش، آمدنش، زندگى پربرکتش و از دنیا رفتنش، براى خدا بود.
روزى که ما پشت سر امام عزیز و علمدار اسلام ناب، شعارهاى اسلام واقعى را مطرح مى کردیم؛ مى دانستیم که دشمنها و قدرتها و ابرقدرتها، در مقابل ما صف آرایى مى کنند. در صدر اسلام هم همین گونه بود. آن روزى که یهودیها و منافقان و کفار و مشرکان، اطراف مدینه پیامبر را محاصره کردند و جنگ احزاب و خندق را به وجود آوردند، مؤمنین واقعى گفتند: «هذا ما وعدنااللّه
و رسوله»(2) این، چیز تازه یى نیست، خدا و رسولش به ما گفته بودند که بدها و شریرها و فاسدها، علیه شما همدست خواهند شد. بنابراین، آنها چون صدق وعده الهى را دیدند؛ ایمانشان قویتر شد.
آرمانهاى بزرگى که امام (ره) بیان مى کردند، عبارت بود از: مبارزه با استکبار جهانى، حفظ اعتدال قاطع در خط «نه شرقى و نه غربى»، اصرار فراوان بر استقلال حقیقى و همه جانبه ملت، (خودکفایى به معناى کامل)، پافشارى فراوان و تمام نشدنى بر حفظ اصول دینى و شرع و فقه اسلامى، ایجاد وحدت و همبستگى، توجه به ملتهاى مسلمان و مظلوم دنیا، عزت بخشیدن به اسلام و ملتهاى اسلامى و مرعوب نشدن در مقابل قدرتهاى جهانى، ایجاد قسط و عدل در جامعه اسلامى، حمایت بى دریغ و همیشگى از مستضعفان و محرومان و قشرهاى پایین جامعه و لزوم پرداختن به آنها. همه ما شاهد بودیم که امام در این خطوط، مصرّانه و بدون تعلل، حرکتش را ادامه داد. ما باید راه و اعمال صالح و حرکت مداوم او را دنبال کنیم. فرداى آن شبى که امام عزیز (ره) به جوار رحمت الهى پیوسته بودند، سحرگاه در حالت التهاب و حیرت، تفألى به قرآن زدم؛ این آیه شریفه سوره کهف آمد: «واما من امن و عمل
صالحا فله جزاء الحسنى و سنقول له من امرنا یسرا»(3). دیدم واقعا مصداق کامل این آیه، همین بزرگوار است. ایمان و عمل صالح و جزاى حسنى، بهترین پاداش براى اوست. اگر چه امام (ره) عوامل و عناصر و مقدماتى که وجود ظاهرى او را به وجود مى آورد و تشکیل مى داد، با خود برد؛ اما افکار، آرمانها، جهان بینى، هدفها، توصیه ها، راهها و ابزارها را در اختیار ما گذاشت. هم اکنون بخش عظیمى از شخصیت امام در اختیار ماست. آرمانهاى اعلام شده به وسیله او، برترین و بالاترین آرمانهاست. ما باید اینها را دنبال کنیم. ملتى که این طور بر سر و سینه مى زنند و اشک مى ریزند و دل در سینه هاشان، تاب ماندن ندارد و هر کدام اگر مى توانستند همه دنیا را مى داند تا امام را لحظه اى دیگر به حیات بازگردانند؛ اینها دنبال افکار امام (ره) هستند و او را به خاطر فکر و ایده و آرمان و راه و مجاهدت و مقاومتش دوست مى دارند. ما باید آرمانهاى این مردم و شما رزمندگان را نگه داریم.
شخصیت امام تا حد بسیار زیادى به اهمیت و عظمت آرمانهاى او مربوط مى شد. او با همت بلندى که داشت، هدفهاى بسیار عظیمى را انتخاب مى کرد.تصور این هدفها، براى انسانهاى معمولى دشوار بود
و مى پنداشتند آن هدفهاى والا، دست نیافتنى هستند؛ لیکن همت بلند و ایمان و توکل و خستگى ناپذیرى و استعدادهاى فراوان و توانایى هاى اعجاب انگیزى که در وجود این مرد بزرگ نهفته بود؛ به کار مى افتاد و در سمت هدفهاى مورد نظرش پیش مى رفت و ناگهان همه مى دیدند که آن هدفها محقق شده است. نقطه اساسى کار او، این بود که در اراده الهى و تکلیف شرعى محو مى شد. هیچ چیز برایش غیر از انجام تکلیف، مطرح نبود. واقعا او مصداق ایمان و عمل صالح بود. ایمانش به استحکام کوهها مى مانست و عمل صالحش با خستگى ناپذیرىِ باورنکردنى، توأم بود. آنچنان در تداوم عمل، صبور و کوشا بود که انسان را دچار حیرت مى کرد. به همین خاطر هدفهاى بزگ او وصول شد و امکان دست یافتن به قله ها، حتمى گردید. جمهورى اسلامى، در حالى به وجود آمد که هیچ کس در دنیا باور نمى کرد این نظام پابرجا بماند و بر دشمنان کینه ورز و قدرتمند خود، فایق آید. ما باید این راه را ادامه دهیم. آن چیزى که از امام براى ما قابل تقلید است، هدفهاى او و حرکت به سمت آن اهداف است. هیچ کدام از هدفها و آرمانهایى که امام معین کردند، صرف نظر کردنى نیست. آن بزرگوار براى
ملت ایران و انقلاب و نظام جمهورى اسلامى، بهترین و والاترین و اصیل ترین هدفها را انتخاب کردند و به زبان آوردند و آنها را در دهها اثر از ادبیاتِ مخصوصِ خود، ثبت کرده و حرکت به سمت آنها را نشان داند.
مجله شورای فرهنگی و اجتماعی زنان، شماره 3 ذات قدسى و کمال طلب انسان، پیوسته طالب حق و جویاى طریق طهارت و صواب است و از این روست که همواره سر بر مسلک انبیاء سپرده و به حبل متین ادیان دست یازیده و اعتصام به این طریق را بهترین راه فلاح یافته است. رسولان الهى نیز که خود در سایه سلوک، از راه یافتگان درگاه محبوب اند، رسالتى جز معرفى صراط و زدودن تیرگى هاى جهالت و ضلالت از ادراک بشرى و رساندن آنها به مرتبه ایمان و ایقان نداشته اند. و این نه رسالت آنان، که وظیفه و مسئولیت تمام مؤمنان و شیفتگان حاکمیت حق و عدل بر روى زمین است، چه! بناى هستى بر طهارت و قداست بوده و وراثت زمین از آنِ حق مداران و حقیقت جویان است. اما هموار کردن این راه و هدایتِ جماعت بر این مسیر، جز به صبورى نوح، استوارى موسى، روحانیت عیسى، ابتلاء ابراهیم و اصطفاى محمد (ص) میسور نبوده و نیست. و بعد از انبیاء، مردان حقى بوده و هستند که بر طریق آنان سیر نموده اند، صلاى دعوت آنان را سر داده و حیات بخش امتها مى گردند. امام خمینى (ره) از جمله رادمردان طریقت یافته اى
بود که به رسم اسلاف صالح خود با ظهورش لمعان پر فروغ هدایت الهى را تابشى دیگر بخشید و در سایه فراگیرش، به آزاد سازى اندیشه ها و رهایى ملتها توفیق یافت. شخصیت بى بدیل آن قائد ربانى بنیان مرصوصى است که معرفى آن جز در بیان و بنانِ فرزانگان راه یافته و شاگردان پناه یافته او شایسته نیست. سالى را که شاگرد فرید و خلف وحیدش امام خامنه اى (دام ظله العالى) به نام آن عزیز دردانه تشرف بخشید؛ فرصت مغتنمى شد تا به امید نزدیکى بیشتر و رهیافتى روشن تر با او و اندیشه هاى تابناکش قرین گردیم و از آن گنج مستور گوهرى برگیریم. همانگونه که در توحید، هر یک از مخلوقات را نماد و مظهرى از صفات جمال خداوند مى بینیم؛ شاگردان خاص مکتب امام را نیز مظاهرى از ویژگیهاى آن حضرت مى یابیم. در این میان نقش مؤثر و عمیقِ حکیم عالیقدر و مفسر توانمند، حضرت آیة اللّه جوادى آملى (دام ظله العالى)، در تبیین دانشهاى متعالى و تشریح ارزشهاى متکامل امام راحل (رحمة اللّه علیه) جایگاهى ویژه داشته و طریقى بس نزدیک به دستیابى بر آن بنیان مرصوص است. بیان و بنانِ این باقیه صالحه، معالم شفافى از آن همه عظمت و تجلّى به حقى از آن مقام قدسى است.
آنچه ذیلاً آورده مى شود گزیده هایى از بیانات ایشان در زمان حیات و بعد از رحلت حضرت امام (ره) است که از جهات گوناگون به تجلیل شخصیت آن بزرگ در ابعاد مختلف مى پردازند:
حضرت امام خمینى (قدس سره) نه تنها «مهندس اسلام» بود، بلکه «معمار اسلام» نیز بود، ایشان نه تنها فهمید که دین چه مى گوید، بلکه کوشید تا دین را از صفحه کتاب بدر آورده و در صحنه جامعه پیاده کند. امام امت (قدس سره) معمارى بود که بر اسلوب هندسه اسلام شناسى، ساختمان عظیمى را پى افکنى کرده و به پایان رساند و همه دیوارها و سقفهاى آن را چون «بنیان مرصوص» ساخت.
امام راحل (قدس سره) یک سیر تاریخى دارد که مورخان مى توانند درباره او و شناسنامه او بررسى کرده و سخن بگویند: «او 19 سال در خمین زندگى کرد، و پس از آن کم کم وارد مسایل علمى شد، ادبیات، فقه و اصول را مانند دیگران فرا گرفت، تا به حدود سن 27 سالگى رسید، و ...»، که دیگران نیز این مراحل را داشته اند، ولى در سن 90 ساله امام امت (قدس سره)، دو دهه را باید از یکدیگر جدا کرد، که دیگران این دو دهه را نداشتند و این دو دهه مخصوص
ایشان است: دهه اول، دهه انس او به جهان «غیب» و «عرفان» است. دهه دوم، دهه انس او به عالم «شهادت» و «رهبرى» است. دهه اول از اواخر سن 27 سالگى تا اوایل 38 سالگى است از سال )1347 ه- ق) شروع و تا سال 1358 (ه- ق) ادامه مى یابد یعنى سالهایى که حضرت امام (قدس سره) کتابهاى عمیق عرفانى را مى نوشت؛ در 27 سالگى کتاب شریف «مصباح الهدایة إلى الخلافة و الولایة» را نوشت؛ سپس تعلیقات بر فصوص، تعلیقات بر مصباح الأُنس و آنگاه «سرّ الصلاة» را به رشته تحریر درآورد. اینها کتابهایى نیستند که هر کس ده یا بیست سال در حوزه علمیه بود و درس مى خواند، بتواند بفهمد. اینها نظیر رسائل، مکاسب، جواهر یا منظومه نیست. این دهه 27 تا 37 سالگى دهه غیب و قلمرو غیبى شخصیت امام راحل (قدس سره) است. اما دهه دوم که دهه شهادت و نشأة شهادت اوست، از پایان سال )1357 ه- ق) تا آغاز سال )1368 ه- ق) است که در این دهه عالم را زیر و رو کرد. دوران زندان و تبعید نشانه «مظلومیت» بود، نه اقتدار، و خیلى از افراد به زندان رفتند، ولى آیا توانستند پس از آزاد شدن، کشور را رهبرى و جنگ را هدایت کرده،
انقلاب را به سامان برسانند؟ بسیارى مظلوم بودند، ولى آیا این قدرت را داشتند که اگر بر سریر اقتدار بنشینند، چون حضرت على (ع) حکومت کنند؟ این مطلب براى دیگران ثابت نشد، ممکن بود که «مدرس» بتواند، ولى ثابت نشد، ممکن بود که دیگران بتوانند، ولى عملى نشد. آنکه همه یافته ها و اسفار اربعه را از علم به عین آورد و از گوش به آغوش رساند، امام امت (قدس سره) بود. این دو دهه شاخص و بارز، تمیز دهنده زندگى حضرت امام خمینى (قدس سره) از دیگران است، بقیه آنچه که ایشان در قم بود، یعنى چهل سال وسط، هرچند با ریاضت و تهذیب نفس هماهنگ بود، تدریس مى کرد، ولى دیگران نیز چنین دورانى را پشت سر گذاشتند و تفاوتى که با دیگران بود، در این جهات قابل تبیین بود، اگر تعمق در «اصول» یا تحقیق در «فقه» داشت، هرچند با دیگران فاصله داشت، ولى نه آنقدر که عالم آرا و عالمگیر باشد. بنابراین امام راحل (قدس سره) را باید با این دو دهه شناخت: دهه اول، دهه «غیب» و دهه دیگر دهه «شهادت» اوست. طوبى براى کسى است که بین غیب و شهادت از یک سو، بین عرفان و سیاست از سوى دیگر، و بین فلسفه و سیاست از
سوى سوم جمع کرد. او نه تنها قایل به «ولایت فقیه» بلکه چون حکیم بود، قایل به «ولایت حکیم» بود و چون عارف، قایل به «ولایت عارف» بود؛ او «ولایتى» را آورد که در آن فقاهت، آمیخته با حکمت و حکمت، عجین شده با عرفان بود(1).
امام راحل (قدس سره) که هنگام ارتحال در آستانه 90 سالگى بود، تا آخرین لحظه همان حرفى را داشت که در اوایل فرمود. درحالى که رهبران دیگر در این سن بازنشست هستند. فرق اساسى بین این دو آن است که آنها براى آب و خاک مى جنگند، درحالى که او براى «فرشته شدن» نبرد مى کند؛ آنها براى نان و رفاه مبارزه مى کنند، و حال آنکه او براى تحصیل عقل وکسب بهشت مى جنگد. لذا هرچه سن او بیشتر مى شود، خوى رزم جویى و جهاد در او تقویت مى شود. فرق جهاد اسلامى با جهاد غیر اسلامى در همین است. لذا هرچه سن انسان بالاتر مى رود، رزم او بیشتر مى شود؛ چه اینکه نماز و روزه وى نیز بیشتر مى شود. چون انسان براى مقام نمى جنگد. اگر کسى براى مقام مبارزه مى کرد، وقتى دوران بازنشستگى او فرارسید، دیگر داعیه و انگیزه نظامى ندارد. همچنین اگر کسى براى مال یا اعمال غرایز جنسى جنگ مى کردوقتى پیر و فرتوت شد و همه
این نیروها را از دست داد، چنانکه نه غذاى سالمى مى تواند بخورد نه خواب خوبى دارد، او که دیگر داعى براى جنگ ندارد! اما اگر کسى براى رضاى خدا جنگ و جهاد کرد، هرچه پیرتر مى شود، مبارزه را با نشاط بیشترى ادامه مى دهد. لذا شخصیت والاى امام راحل (قدس سره) از آن جهات یاد شده تأمین شده است؛ یعنى او: اولاً: خود را به منطقه فرشته ها نزدیک کرد. ثانیا: در نظام درونى، همه خواسته هاى خود را بر «عقل» عرضه کرد. ثالثا: بازده این دو فعالیت علمى و عملى آن بود که موفق شد همه عبادات مخصوصا «حج» را اقامه کند.
حضرت امام خمینى (قدس سره) در تفسیر شریف سوره حمداین تعبیر را داشتند که: جوانها بهتر از سالمندان مى توانند خود را نجات دهند. همه ما باید بکوشیم تا خاطراتى را که برایمان خوشایند و جاذبه دار است، طرد کنیم چون این نوع جاذبه ها مصداق این حدیث شریف است که: «فإنما مثل الدنیا کَمِثل الحیّة لیِّنٌ مسّها و قاتلٌ سمّها»(2) دنیا مانند مار است که تماس با بدن آن نرم و سم آن کشنده است. یکى از نوآوریهاى امام بزرگوار (قدس سره) آن است که در تبیین معناى «دنیا» مى فرمود: دنیا خود شما هستید، انسان «بد» خود دنیاست، و
گرنه آسمان، زمین، درخت، کوه، صحرا و دریا هیچ کدام دنیا نبوده بلکه از «آیات الهى» هستند و خداى سبحان از همه آن ها با تجلیل یاد کرده است(3). هرگز از آسمان به بدى یاد نشد، از اختران گنبد مینا به زشتى نام برده نشد و از زمین، کوهها، معادن دل زمین، دریا و موجودات دریایى بدگویى نشد، اینها دنیا نیستند. «دنیا» (که ضمیر و قلب، متوجه اوست) مجموعه اى از «عناوین اعتبارى» است که انسان تبهکار را به خود سرگرم و مشغول کرده است. مجموعه خودخواهى ها است که دنیا را تشکیل داده و به جهنم تبدیل خواهد شد. گاهى انسان، خود هیزم جهنم است و نمى داند که چه مى کند: «و أما القاسطون فکانوا لِجَهَنَّمَ حطبا»(4). کسى که اهل قَسط (جور و ظلم) است، هیزم افروخته جهنم است وگرنه شما به آسمان یا زمین بروید، دنیا را پیدا نمى کنید؛ زیرا همه اینها «آیات الهى» هستند، موجوداتى که تسبیح گوى حقّاند و مستقیما براى عبادت خداى سبحان و به طور غیر مستقیم براى نفع ما خلق شده اند. همانطورى که بین صاحب نظران و اندیشمندان تفاوت و اختلاف است، بین صاحب دلان و صاحب بصران نیز تمایز و تفاوت است، نه آنها که از راه فکر قدم بر مى دارند همتا و همسان هستند، و
نه آنها که با شهود این راه را طى مى کنند هم سنگ یکدیگرند. امام راحل (قدس سره) هم در بخش صاحب نظران حضور دارد و هم در صحنه صاحب دلان. او در صحنه صاحب نظران یک اندیشمند فائق است و در میدان صاحب دلان، یک صاحب بصر صائب است. نشانه اش آن است که هم در براهین فکرى بر بزرگان، نقدى قابل توجه دارد و هم در مسایل عرفانى بر ره آورد صاحب بصران نقدى عمیق و عارفانه دارد؛ مثلاً بر «اسفار اربعه»، آنگونه که عارف نامدار میرزا محمد رضا قمشه اى (قدس سره) بیان مى کند، نقد داشته و آن را به سبک خاص خود تبیین مى کند و سرّ مطلب این است که هر چه «بَصَر» قوى تر باشد، ره آورد آن نیز بیشتر و بهتر خواهد بود.
امام راحل (قدس سره) دلش براى معرفت بلند انسان سوخته و درباره قرآن کریم اظهار نظر کرده، مى گوید: «ما چقدر بیچاره ایم و قرآن کریم چقدر مظلوم شده که باید خداى سبحان را به وسیله «شتر» معرفى کرده و به ما بگوید: «أفلا ینظُرون إلى الإبل کیف خُلِقَت»(5).« امام راحل (قدس سره) این مسئله را با احساس درد مى گوید، ایشان در تفسیر شریف سوره حمد مى فرماید: ما براى آن مى نالیم که کار معرفت به جایى رسیده
که به جاى اینکه خدا را با «هو الاوّل و الاخرُ و الظاهرُ و الباطنُ»(6) بشناسیم، باید خدا را با شتر بشناسیم. چرا خدا را با «فلمّا تجلّى ربهُ للجبل جعله دکّا»(7)نشناسیم؟ چرا خدا را باید با شتر بشناسیم که شترشناسى باید معرّف «اللّه» باشد؟
امام راحل شاخصه اى دارد که نه شریعتیان دارند، نه طریقتیان داشتند، و نه حقیقتیان از آن برخوردار هستند؛ چون شریعتیان میگفتند: «شریعت» منهاى «سیاست» است، و طریقتیان مى گفتند: «طریقت» منهاى «سیاست» است و حقیقتیان هم باورشان این بود که: «حقیقت» منهاى «سیاست» است ولى امام امت هم سخن مرحوم مدرس (قدس سره) را فرمود که: «شریعت و دیانت ما عین سیاست است»، وهم بالاتر از مدرس، آنچه را که ما از مدرس نشنیده بودیم، فرمود، که: «طریقت» ما عین «سیاست» ماست، و بالاتر از آن، سخن حقیقتیان را هم سیر کرد که: «حقیقت» ما عین «سیاست» است. البته سیاست در شریعت به سبکى، در طریقت به سبک دیگر، و در حقیقت نیز به روش خاص خود مى باشد.
ادامه راه انبیا نه تنها در سالگرد انقلاب، دهه فجر و نه فقط سالى چند بار یا هفته اى یک بار، بلکه «هربامداد» و «هر شامگاه» خواهد بود. اگر سخن از نماز در اوقات پنج گانه
مطرح است، پیام آن ناظر به صَرف نعمت در راهى که متنعّمین صرف کرده اند مى باشد. انسان باید قدرت علم و توان عمل را علیه باطل به پیکار گیرد که این خود برخاسته از محتواى نماز است. اگر رزمندگان در جبهه هاى نبرد ما در هنگام محاصره مى گفتند: «کلّا انّ معى ربّى سیهدینِ»(8)، از برکت «نماز» بود و اگر آنها وقتى در کام خطر قرار مى گرفتند، مى گفتند: «لا تحزن انّ اللّه معنا»(9)، در سایه «نماز» است؛ بنابراین پاس داشتن نعمت الهى و بجا صرف نمودن آن، مایه تدوام انقلاب اسلامى خواهد بود. وظیفه اى که امت اسلامى در برابر این نعمت الهى دارد این است که دیْن خود را به خداوند سبحان ادا کند. قرآن کریم از دو گروهى که به اسلام رأى مثبت داده اند چنین یاد مى کند: گروهى تعهد کردند که در تدوام دین، پایدارى را از کف ندهند، ولى لغزیده و افتادند: «ولقد کانوا عاهدواللّه لا یُولون الادبار و کان عهدُ اللّه مسؤولاً»(10)این گروه با رأیى که به اسلام داده اند، تعهّد پایدارى کرده اند تا نگریخته و صحنه را ترک نکنند و این تعهّد الهى مورد سؤال است، ولى در روز خطر، دیْن خود را به دین ادا نکرده، برگشتند و صحنه دین را خالى و دین را تنها گذاشتند. قرآن کریم
به این گروه مى گوید: «قل لن ینفعکم الفرار إن فررتم من الموت أو القتل و إذا لا تُمتّعون الّا قلیلاً»(11). خداوند سبحان به پیامبر گرانقدر الهى صلى الله علیه وآله فرمود: به فرارى ها بگو: نه فرار کردن از مرگ طَرْفى دارد و نه گریختن از کشته شدن سودى، شما در این میان جز اندک مدتى نمى مانید. این گروه به اسلام رأى دادند، ولى پایدارى نکرده و گریختند. گروه دیگر پایمردى را از کف رها نکردند: «مِن المؤمنین رجالٌ صدقوا ما عاهدوا اللّه علیه فمنهم من قضى نحبَه و منهم من ینظرُ و ما بَدلوا تبدیلاً»(12). یعنى در برابر گروه اول که فرار کرده و صحنه را ترک نمودند، رادمردانى پایدار و مستقیم هستند که به عهد خود وفادار بوده، به آن حرمت مى نهند و جان دادن در راه دین را یک دیْن مى دانند. اگر گروه اول تعهد کردند و فرار کردند، در مقابل، گروه دوم تعهد سپردند و ایستادند و راه انبیا را ادامه داده و از امدادهاى آن ذوات مقدسه بهره ها بردند. آنها تعهد کردند که صحنه را رها نکنند، به این تعهد ارج نهاده، آن را محترم شمرده و صحنه را ترک نکردند، چنین گروهى یا خون داده و شهید شدند و یا براى خون دادن آماده بوده، به انتظار شهادت
نشسته اند؛ نه پیشگامان آنها که خون دادند پشیمان هستند و نه آنان که منتظر بوده و در پشت جبهه هستند، نگران مى باشند، آنها هرگز تصمیم خود را عوض نکردند: «... و ما بدّلوا تبدیلاً»(13).
وقتى حضرت امیرالمؤمنین علىّ بن ابیطالب (علیه أفضل صلوات المصلّین) مالک اشتر را به رهبرى حکومت مصر منصوب فرمود، دستورى به رهبر مصر داد و فرمانى هم خطاب به امت مصر صادر کرد. دستورى که حضرت، به رهبر مصر (مالک اشتر) داد این بود که فرمود: «إنّ هذا الدّین قد کان أسیرا فی أیدی الأشرار، یُعمَل فیه بالهوى و یُطلَب به الدّنیا»(14). اى مالک! هدف نهایى نهضت من آزاد کردن دین از چنگال طاغوتِ زمانه بوده و هست، قیام من تنها براى آزادى مردم نیست؛ زیرا مردم بنده ى خدا هستند، بلکه قیام من براى آزاد کردن دین از چنگال خون آشام اشرار پیشین بود. (هم اکنون نیز مشاهده مى شود کعبه و قدس که بهترین پایگاه دین خداست، اسیر اشرارى از بدترین دولتمردانى به نام اسلام است). حضرت فرمود: اى مالک! بکوش که دین را آزاد کنى، معارف بلند و عقلى دین را از چنگال خرافات، اوهام و پندارهاى عوامانه برهان تا آن معارف بلند با بیان و بنان عرضه شود. اى مالک! احکام الهى را
مانند حکم دین در جامعه آزاد کن و زنده کن تا طمع آزمندان، احکام الهى را عوض نکند. اى مالک! با علما و رجال علم بسر ببر، تا حکم دین را از دام جهل و وَهْم آزاد کنند، با فقها و دیگر اسلام شناسان بسر ببر، تا احکام دین را رهایى بخشند: «و أَکثِر مُدارسة العلماء، و مُناقشةَ الحکماء»(15). اگر علما، حِکَم دین را از پرده هاى وَهْم آزاد کرده و دیگر اسلام شناسان، احکام دین را از آز و طمع زورمداران رهایى بخشند، دین، آزاد و رها خواهد شد، اگر دین از اوهام و خرافات آزاد شد و از چنگال دینداران صورى رهایى یافت، آنگاه مى تواند عامل آزادى جامعه باشد. مردى که مالکِ اشتر عصر و نسل ما بود و فرمان مولى الموحّدین حضرت امیرالمؤمنین علىّ بن ابیطالب (علیه أفضل صلوات المصلّین) را به خوبى ادراک کرده و احیا نمود، رهبر گرانقدر و عظیم الشأن انقلاب اسلامى ایران حضرت امام خمینى (قدس سرّه) است که خداى سبحان را به انبیا و اولیایش سوگند مى دهیم که روح بلند آن حضرت را با اجداد طاهرینش علیهم السلام محشور فرماید. این بزرگ رهبر الهى، هم احکام الهى را آزاد کرد و هم حِکَم الهى را رهایى بخشید. حضرت على علیه السلام نامه اى به طور جداگانه
خطاب به مردم مصر نوشت که در آن به مسلمانان مصر چنین خطاب کرد: اى مسلمین مصر! ما در حال نبرد و جنگ علیه باطل هستیم و جامعه اى که در خواب باشد، دشمن او بیدار بوده و او را رها نمى کند: «من نامَ لم یُنَمْ عنه»(16). اگر خواستید انقلاب اسلامى در مصر مستقر شود و عمروعاص ها در قلمرو دین طمع نکنند، نخوابید تا دشمن بیدار نتازد. این بیان نورانى، شعار انقلابى رهبر مسلمین، امیرالمؤمنین علیه السلام است: هر آن غافل زِیَد، غافل خورَد تیر. شیطان، خواه در جهاد اکبر، خواه در جهاد اصغر، از راهى مى آید که انسان از آن غافل است: «إنّه یَراکم هو و قبیلُه من حیث لا ترونَهم»(17). یعنى شیطان و ستادش از راهى بر شما مى تازد که شما نمى بینید. این دستور علوى هم اکنون نیز زنده است، یعنى اگر مسئولین کشور به وظایف خود وفاوار نباشند، خوابیده اند، اگر امت اسلامى در همه ى مراسم اجتماعى و سیاسى در صحنه حضور پیدا نکند، خوابیده است، اگر تلاش اسلام شناسان بر این محور نباشد که معارف بلند و عمیق دین را از چنگال و حجاب وَهْم و خرافات رها کنند، خوابیده اند، اگر احکام دانان دین نکوشند تا احکام الهى در جامعه به درستى تبیین و اجرا شود، خوابیده اند، اگر حِکَم
شناسان دین تلاش نکنند تا کلمات حکیمانه کسى که مى گوید: «أُعطیتُ جوامع الکَلِم»(18) به درستى شناخته و عرضه شود، خوابیده اند، اگر جامعه بخوابد، بیگانگان مى تازند.
کلمه «خطّ امام» بودن، یا «ادامه دهنده ى راه امام» بودن و مانند آن، یک سلسله واژه ها و داعیه هاى پر جاذبه است، ولى اگر مسئله به درستى بررسى و تحلیل شود، آنگاه روشن خواهد شد که کمتر کسى به خود اجازه مى دهد که بگوید من تابع خط امام هستم. امام راحل (قدس سره) مسئولیتى به نام مرجعیت (مقام افتاء) داشت، که عصاره ى فتاوى ایشان به صورت رساله هاى فارسى و عربى جلوه کرده است، که مشتمل بر کلیاتى است که دیگر فقها نیز آنها را گفته اند. فاصله فقهى ایشان با دیگران، خیلى نیست و از طرفى درک آن معانى کلى نیز خیلى سخت نیست؛ لذا بقاى بر تقلید در زمان ارتحال ایشان امرى دشوار نخواهد بود. اصولاً بقاى بر تقلید میّت کارى است آسان؛ زیرا آن مرجع تقلید فتاوى کلّى را بیان کرد و آن فتاوى کلى همواره زنده است. اما ادامه دادن راه امام راحل (قدسّ سرّه) ادامه دادن راه یک «رهبر» و «ولىّ» است. کار «ولى» آن است که دستور جزیى داده و رهنمود خاص ارائه مى کند. «ولىّ» درباره هر کارى که باید انجام شود،
به طور روزانه تصمیم تازه مى گیرد، چنانکه گاهى شهد پیروزى مى نوشد و گاهى نیز سمّ و زهر پذیرش قطعنامه را سر مى کشد. کار او مقطعى، جزیى و روزانه است؛ لذا گاهى تلخ و زمانى شیرین است. حال باید دید که چه کسى مى تواند بگوید: «من تابع امامم»، و پیروى خطّ آن حضرت به چه معناست؟ «تابع امام» کسى است که بینشى چون امام راحل (قدسّ سرّه) داشته باشد، چنانکه اگر فهمید امروز باید جام زهر را، گرچه تلخ است، بنوشد نکول نکند، و اگر دریافت که روز دیگر باید شهد را، با شُکر نه با فخر، بنوشد، شاکرانه قبول کند. «بقا بر ولایت ولىّ»، به معناى داشتن پیوند تنگاتنگ جزیى با روح ولىّ و ارتباط ناگسستنى غیبى با روح اوست. اینکه انسان به درستى فهمیده و تشخیص دهد که کجا جاى فریاد است و کجا جاى سکوت، و دریابد که کجا جاى نوشیدن زهر و سمّ است و کجا جاى نوشیدن شهد، کار آسانى نیست. بنابراین هرگز کسى به خود اجازه ندهد که به آسانى ببافد که «من تابع خطّ امام هستم!»، مگر اینکه ولاى آن حضرت را از نزدیک در جان خود احساس کند، بدین معنا که اگر به او بگویند: اکنون زمان پذیرش قطعنامه و نوشیدن شرنگ است
و این زهر کشنده را باید بنوشى، دریغ نورزیده، صابرانه پذیرفته و تحمل نماید، چه اینکه اگر گفتند فتح خرمشهر و جاى نوشیدن شهد است، شاکرانه قبول کند. در این صورت است که انسان مى تواند مدّعى پیروى از خط امام باشد. بنابراین داعیه ى تابعیّت خطّ امام و ادّعاى پیروى مسیر امامت آن حضرت، از توان بسیارى از افراد عادى خارج و از تحملّ آنها بیرون است. به نقل از کتاب: «امام خمینى در بیان و بنان آیةاللّه جوادى آملى» - محمد امین شاهجویى- مرکز نشر اسرا 1- اتحاد ولایت و فقاهت در شخصیت ممتاز امام خمینى (قدس سره): آواى توحید (نامه امام خمینى (قدس سره) به گورباچف و شرح آن) - ص 23 2- نهج البلاغه فیض الاسلام - نامه 68 - ص 1065 3- فصلت - 11 4- جن - 15 5- غاشیه - 17 6- حدید - 3 7- اعراف - 143 8- شعرا - 61 9- توبه - 40 10- احزاب - 15 11- احزاب - 16 12- احزاب - 23 13- همان مصدر 14- نهج البلاغه فیض الاسلام - نامه 53 (عهدنامه مالک اشتر) - ص 1010 15- همان مصدر - ص 1001 16- نهج البلاغه فیض الاسلام - نامه 62 - ص 1050 17- اعراف
اندیشه انقلاب اسلامى، شماره 6 افتخاری، اصغر
نویسنده در این مقاله با تأکید بر اینکه اندیشه سیاسى امام(ره) به علت «به روز بودن» و بهره مندى از مبانى استدلالى و عقلى لازم، به گونه اى است که از توان بالایى براى پاسخ گویى به مسایل روز و نوین دارد؛ اقدام به طرح سؤال نموده است. امام(ره) در مقام یک رهبر سیاسى چگونه امنیت ملى را تعریف و در عرصه خارجى عملیاتى نموده اند؟ براى پاسخ گویى به این سؤال نویسنده با تفکیک بین دو بعد نظرى و عملى امنیت ملى و طراحى چارچوب تئوریک مناسب براى این معنا که مبتنى بر مطالعات نوین امنیتى است؛ از وجود دو تصویر امنیتى نزد امام(ره) سخن به میان آورده است. در بعد نظرى دیدگاه ها و اصول مورد قبول امام(ره) حکایت از آن دارد که ایشان قائل به الگوى «واگرایى متعهدانه» بوده اند که در آن بین دو اصل تکثرگرایى سیاسى اجتماعى و التزام به اصول بنیادین نظام جمع مى شود. این الگو بدیل مناسبى براى دو الگوى یکسان سازى و هرج و مرج گرایى است که از حیث نظرى امام(ره) نسبت به نقد آنها اقدام نموده اند. اما در عرصه عملى، امام (ره) به علت شرایط ویژه جامعه ایران در آغاز پیروزى انقلاب اسلامى که دلالت بر
بروز کانون هاى ناامنى در داخل و خارج ایران دارد استراتژى چند مرحله ایى را براى ایجاد ثبات و امنیت پیشه نموده اند که رکن نخست آن را قبض محورى در مراجعه ى با هرج و مرج گرایى سال هاى آغازین جمهورى اسلامى شکل مى دهد. خلاصه کلام آنکه امام (ره) توانستند با کاربرد مناسب گفتمان قبض محور، زمینه مناسب براى ورود کشور را به دوره ى «واگرایى متعهدانه» فراهم سازند و از این حیث مى توان ادعا کرد که «قبض محورى» تاکتیک امنیتى امام(ره) و نه استراتژى ایشان بوده است.
«امام خمینى (ره) به عنوان یک انقلابى، دولتمرد و ایدئولوگ همزمان [در جامعه ما ظاهر شده است] و این موقعیت سرحدى اى است که کمتر فقیهى در تاریخ تحولات شیعه امکان دست یابى به آن را داشته است.»(2) اندیشه سیاسى شیعه اگر چه در گذار از فراز و فرودهاى تاریخى - و بویژه تجربه ارزنده دوران حضور که دو الگوى حکومتى نبوى و علومى را شامل مى شود - توانست به مبانى و مبادى استدلالى محکمى براى الگوى حکومت دینى خود برمحوریت «ولایت معصوم» دست یابد، اما شروع عصر غیبت چالش بزرگى را پدید آورد که توجه بزرگان شیعه را براى چندین قرن متوجه خود ساخت. در این راستاست که تلاش اندیشه گران و فقهاى شیعه براى طراحى الگویى مستقل، به
روز و کارآمد از حکومت دینى صورت پذیرفته و در نهایت در جریان انقلاب اسلامى به رهبرى امام خمینى (ره) به ثمر مى نشیند. این نگرش دینى که مبتنى بر مجاهدت هاى دو مکتب سامرا و نجف است،(3) موفق مى شود تا با طراحى «جمهورى اسلامى» الگویى را عرضه بدارد که ضمن بهره مندى از استانداردهاى جهانى براى حکومت در عصر حاضر. مبتنى بر اصول و مبادى دینى براى اداره جامعه نیز باشد. براین اساس «جمهورى اسلامى» را مى توان در قالب گفتمان هاى معاصر تجزیه و تحلیل و فهم کرد و چنان نیست که به علت ابتناى آن بر آموزه هاى دینى، از گفتمان معاصر فاصله گرفته و به تعبیرى دچار گسست گفتمانى با جهان معاصر باشد. به همین خاطر است که نقد اندیشه گران قابل به اینکه «حکومت دینى» پدیده اى در حد و اندازه جوامع سنتى بوده که با گفتمان مدرن امروزى سنخیتى ندارد، در خصوص جمهورى اسلامى - برخلاف بسیارى از الگوهاى جارى در کشورهاى اسلامى که ماهیت سنتى داشته و با آموزه هاى الگوهاى سلطنتى، پادشاهى، استبدادى و یا جمهوریهاى تک حزبى و مادام العمرى اداره مى شوند(4) - صادق نیست.(5) ماهیت انقلاب اسلامى، اصول مدرن الگوى جمهورى اسلامى و شخصیت جامع الاطراف حضرت امام خمینى (ره) که تماما حکایت از حضور خدا، مردم، رهبرى
در بطن سیاست و حکومت دینى دارند؛ این امکان را به ما مى دهد تا نسبت به طرح پرسش هاى نوین امروزى و دریافت پاسخ از اندیشه امام خمینى(ره) اقدام نماییم. در همین ارتباط نوشتار حاضر با طرح سؤال در خصوص «الگوى تأمین امنیت ملى» سعى دارد به پاسخى «دینى» و «به روز» مبتنى به گفتمان امام خمینى(ره) دست یابد. بدیهى است که بررسى اندیشه و عمل آن رهبر فقیه مى تواند در مقام تحلیل و سیاستگذارى براى عصر حاضر یارى گرما باشد و به عبارت دیگر، ثمرات علمى و عملى اى براین تحلیل نظرى استوار است که جامعه و حکومت ما مى تواند از آن بهره مند گردد. براى این منظور به بررسى گفتمان اخیر امام خمینى(ره) در دو بعد داخلى و خارجى با عنایت به شرایط خاص کشور در آن دوره مى پردازیم.
«این واقعیت که امنیت از جمله نیازهاى اولیه زندگى انسان بوده و تاریخى به درازاى سکوت بشر بر روى کره خاکى دارد، حکایت از پیشینه طولانى مطالعات امنیتى مى تواند داشته باشد؛ و اینکه تفکر در این باره و ارائه نظریه و راهبرد، مراحل اولیه خود را طى کرده و هم اکنون دوران بلوغ خود را با تولید حجم قابل توجهى از متون پشت سر مى گذارد.»(6) با عنایت به آنچه اندیشه گرانى
چون «ترى تریف»( ffirreT yrreT ) ، «استوارت کرافت» ( tforC trautS )، «لوسى جیمز» ( semaJ ycuL ) و «پاتریک مورگان» ( nagroM kcirtaP ) اظهار داشته اند،(7) مى توان ادعا کرد که «امنیت ملى» امروزه دیگر مفهومى «عقب مانده» ارزیابى نمى شود؛(8) بلکه از کثرت دیدگاههاى کارشناسى برخوردار است که از آن مفهومى «توسعه یافته» ارائه مى نماید. به همین دلیل است که طراحى تئورى و چارچوب نظرى جامعى که بتواند در برگیرنده عمده ملاحظات امنیتى باشد، کارى دشوار ارزیابى مى شود. نگارنده در حد مقاله حاضر با استفاده از متون امنیتى ناظر بر تحولات جهان سومى، الگویى سه بعدى از امنیت ملى را طراحى و پیشنهاد مى نماید که به نظر مى رسد از قابلیت انطباق بیشترى با تحولات جامعه ما در دوران حضور حضرت امام(ره) برخوردار است.
«[در پاره اى از کشورها] رشد سریع میزان مشارکت مردمى در نهایت به بروز بحران منجر مى شود؛ چرا که نخبگان حاکم به وحشت مى افتند و لذا براى حفظ خود به سرکوب و مقابله روى مى آورند.»(9) نقد «مایرون واینر» ( renieW noryM ) مخصوص وضعیت کشورهاى جهان سوم، ناظر بر بروز رفتارهاى افراطى اى است که منجر به شخصیت اجماع ملى و بسته شدن فضاى ملى از سوى قدرت حاکمه به بهانه صیانت از امنیت مى شود. وجود همین آفت است که «ساموئل هانتینگتون» ( S. notgnitnuH ) را به
آنجا رهنمون مى شود تا وجود «حاکمیت مقتدر» را به عنوان یکى از پیش زمینه هاى لازم براى توسعه مورد توجه قرار داده و اظهار دارد: نظام هاى سیاسى کار آمد اساسا نظام هاى قویى هستند از این توانایى برخوردارند تا بین آزادى و التزام به مبانى رفتارى واحد جمع نمایند.(10) مجموع تلاشهاى نظریى که در این حوزه به انجام رسیده، دلالت بر آن دارند که «تامین امنیت ملى» نیازمند وجود مرجعیت واحدى است که بتواند بین رفتار بازیگران مختلف هماهنگى لازم را ایجاد نماید. در غیر اینصورت رفتارهاى نابهنجار بازیگران موجب زوال انسجام ملى و مساعد شدن فضاى ملى براى نفوذ عوامل بیگانه خواهد شد. «هرج و مرج گرایى» بر این اساس وضعیتى نامطلوب ارزیابى مى گردد که در آن به علت نبود «دولتى مقتدر» رفتارهاى خارج از اصول و چهارچوب بازیگران، منجربه بروز ناامنى در داخل و تضعیف توان کشور با عوامل مداخله گر خارجى مى گردد.(11) البته باید توجه داشت که یعنى «دولت مقتدر» با «دولت قوى» تفاوت وجود دارد و معناى این سخن تأیید حکومت هاى توتالیتر نیست. این معنا به بهترین وجهى توسط «جوئل میگدال» ( ladgiM leoJ ) در کتاب «جوامع قوى و دولتهاى ضعیف» بیان شده است؛ آنجا که «دولتهاى قوى» را نظام هاى استبدادى و تمرکزگرایى مى شناساند که از طریق افزایش توان سرکوب
خود بدنبال تحصیل اجماع هستند؛ اما در مقابل «دولت هاى مقتدر» را نظامهاى کارآمدى مى شناساند که با اتکاء به اجتماع عمومى و کسب رضایت بازیگران مختلف، پیوسته حمایت آنها را از قدرت سیاسى براى خود دارند.(12) از حیث تاریخى نیز این نظریه تأیید مى گردد. به عنوان مثال «جیمز بیل» ( lliB semeJ ) و «کارل لیدن» ( nediel lraC ) در بررسى کشورهاى جهان سومى به آنجا مى رسند که مشکل بسیارى از این کشورها نه در «اقتدار حکومت» یک در شیوه تحصیل «اقتدار» است. دلیل این مهم نیز آن است که وجود اقتدار اصل اولیه توسعه و پیشرفت به شمار مى آید و نفى آن به معناى نفى الگوى توسعه نیز مى باشد. بدین ترتیب «پاتریمونیالیسم» الگوى نامناسبى براى تولید اقتدار ارزیابى مى گردد که به غلط توسط عمده کشورهاى خاورمیانه اى مورد توجه قرار گرفته و لذا نتیجه اى معکوس داده و نه تنها اقتدار حاصله به تولید توسعه منجر نشده بلکه افزون بر آن خود به مانعى دو برابر آن تبدیل شده است.(13)
در واکنش به الگوى هرج و مرج گرایى و به منظور جبران نقایص آن، برخى از اندیشه گراى به ضرورت تمرکز در قدرت و یکسان سازى تمامى بازیگران با هدف تحصیل امنیت تمایل یافته اند.(14) نتیجه این استراتژى، تاسیس دولتهاى استبدادى است که از حیث تاریخى سابقه
طولانى اى داشته و در هر دو حوزه شرق و غرب مى توان گونه هاى مختلف آن را سراغ گرفت.(15) جوهره امنیتى این الگو را این گزاره شکل مى دهد که: مسائل حکومتى در فضایى برتر از سطح جامعه و دخالت گروهها و دستجات مختلف اجتماعى قرار دارد و به عبارتى حوزه تخصصى فرد، گروه یا طبقه خاصى است که رسالت تعیین مقدرات جامعه با ایشان است و دیگران جز تبعیت و اجتماع برحول قدرت مرکزى، وظیفه دیگرى ندارند.(16) از این منظر «مشارکت جمعى» در قدرت بنا به ماهیت وحدت گراى قدرت، توهمى بیش نخواهد بود: «هیچ نمادى وجود ندارد که بتواند مشارکت همه اشخاص را در اعمال قدرت، امکانپذیر سازد. زیرا قدرت عبارت است از فرماندهى و همه نمى تواند فرمان برانند. بنابراین حاکمیت مردم توهمى بیش نیست. توهمى که نهایتا ویرانگر آزادى هاى مردمى است»(17)
نگارنده این الگو را به مثابه الگوى برآمده از تقابل «یکسان سازى» با «هرج و مرج گرایى» مى شناسد که در آن دو گزاره امنیتى بصورت توامان مد نظر هستند: گزاره اول. امنیت ملى در عصر حاضر بدون وجود و مشارکت بازیگران متنوع و متعدد در لایه هاى داخلى، منطقه اى و بین المللى، غیر قابل تحصیل است.(18) گزاره دوم. تحصیل امنیت ملى بدون وجود چارچوب بنیادینى که مورد اجماع کلیه بازیگران بوده ونقش
تحدید کننده رفتارها و جهت دهنده سیاستها را ایفاء نماید؛ غیرممکن است.(19) معناى این الگو آن است که نظام هاى سیاسى باید نسبت به تعریف اصول بنیادین خود به پشتوانه مردمى اقدام ورزند و با تعریف حقوقى آنها، کلیه بازیگران خود را ملزم به رعایت آنها بدانند. تنها در این صورت است که مى توان بین تکثر و امنیت جمع کرد و امید داشت که جامعه به مثابه پیکره اى زنده و پویا، بتواند ضمن پذیرش «تغییر» در صیانت از هویت و ماهیت خود، توفیق کسب نماید.(20)
در بحث از الگوى امنیتى امام (ره) لازم مى آید تا بین دو سطح از تحلیل تفکیک قایل شویم: نظرى و علمى. علت این امر نیز آن است که ملاحظات نظرى به هنگام اجرایى شدن، با مقاومت محیط مواجه مى شوند که به تعبیر «برایان فى» ( B. yaF ) عامل اصلى در «باز تعریف علمیاتى» یک نظریه هستند.(21) براین اساس نظریه به هنگام ورود به فضاى عینى با موانعى مواجه مى شود که مى طلبد نظریه خود را اصلاح و باز تعریف نماید. در این حالت است که نظریات اصیل بین وضعیت موجود و وضعیت مطلوب تفکیک قایل شده؛ با هدف رسیدن به وضعیت مطلوب، در اندازه توان و شرایط موجود به طراحى و برنامه سازى همت
مى گمارد. این نظریات اگر چه در کوتاه مدت تغییر چهره مى دهند - در حد فروع - اما در بلندمدت به سوى اصول گرایش دارند و سعى مى نمایند تا شرایط را متناسب با اهداف کلان خویش اصلاح نمایند. براین اساس مشخص مى گردد که تفکیک فوق الذکر با «فرصت طلبى» یا «استحاله»(22) تفاوت بنیادین دارد وثمره این بحث در بستر زمان و در جهان خارج، خود را نشان مى دهد. بر این اساس، دیدگاه امنیتى امام خمینى(ره) را مى توان در دو فضاى نظرى و علمیاتى به شرح زیر مورد بررسى قرار داد.
شاخصه هاى نظریه امنیتى امام (ره) با ویژگى هاى الگویى «واگرایى متعهدانه» که پیش از این به آن اشاره شد، مطابقت دارد؛ براین اساس مى توان مجموع ملاحظات امنیتى امام(ره) را در ذیل دورکن اصلى این الگو به شرح زیر جمع بندى نمود:
در این قسمت امام(ره) با استناد به تکلیف الهى و حمایت مردمى، اقدام به معرفى اصولى مى نماید که از رهگذر انقلاب اسلامى وراى قاطع مردم به جمهورى اسلامى، تبدیل به «اصول بنیادین جمهورى اسلامى» شده و لذا تمامى بازیگران سیاسى مکلّف به رعایت آنها وتحدید فعالیت هایشان به این اصول مى شوند. اصول مورد نظر عبارتند از:
محور اصلى اندیشه امام (ره) را این ایده تشکیل
مى داد که قیام مردم براى «اسلام» و حاکمیت بخشیدن به «اصول اسلامى» است. بنابراین هر چه از اقتصاد، سیاست یا فرهنگ گفته مى شود، با نگاه به اسلام است. لذا تصریح مى نمایند: «ما که نهضت کردیم براى اسلام نهضت کردیم... نهضت براى اسلام همان دنبال نهضت انبیاء است.»(23) بنابراین درمواضع مختلف تاکید مى نمایند که «جوهره اسلامى» نظام باید پاس داشته شود و در صورت انحراف نظام سیاسى از این شاخصه، دیگر نمى توان بر بقاى «جمهورى اسلامى» حکم داد: «مقصد این است که اسلام... احکام جهانگیر اسلام زنده بشود و پیاده بشود.»(24) به همین دلیل است که ایشان از همان ابتدا در این خصوص هیچ گونه مجامله اى را روانداشته و درست در زمانى که دستگاههاى تبلیغاتى سعى داشتند با متهم کردن نهضت امام خمینى(ره) به یک نهضت انحصارگرایى مذهبى، از جذابیت آن بکاهند در مقابل سوال خبرنگاران به تصریح بیان مى دارند که: اگر چه استبداد و انحصار را به هیچ وجه تایید نمى نماید، اما محوریت جایگاه مذهب در حکومت آتى را امرى بدیهى ارزیابى مى نمایند: «هیچ قدرتى به اندازه مذهب نخواهد بود و نظامى ها و سیاسى ها اکثرا تحت نفوذ مذهب هستند.»(25) و یا در جاى دیگر اظهار داشته اند. «اساس اسلام است و،... بقیه اش دیگر فرع هستند.»(26) این اندیشه متعاقبا بصورت حقوقى درآمده
و در قانون اساسى در ذیل اصول مربوط به ولایت فقیه و ضرروت وجود شوراى نهگهبان بصورت صریح و شفاف تعریف مى شوند.
جمهوریت در اندیشه امام (ره) ارزشى هم سنگ اسلامیت برخوردار است، لذا مشاهده مى شود که ضمن «صریح الگوهاى بسته سلطنتى براساس اصول اسلامى، تاکید مى نمایند که الگوى پیشنهادى نهضت اسلامى «جمهورى اسلامى» - نه یک کلام زیاد و نه یک کلام کم - است.(27) در واقع تجربه ترکیب دواصل اسلامیت و جمهوریت، از جمله ابتکارهاى ارزنده نهضت خمینى به شمار مى آید که در نهایت توانست الگویى مدرن از اسلام براى اداره جوامع در قرن بیستم و بیست و یکم، ارایه دهد. شهید مطهرى در مقام تبیین این معنا، چنین مى گوید: «جمهورى اسلامى از دو کلمه مرکب شده است: کلمه جمهورى و کلمه اسلامى، کلمه جمهورى شکل حکومت پیشنهاد شده را مشخص مى کند و کلمه اسلامى محتواى آن را... یعنى پیشنهاد مى کند که این حکومت با اصول و مقررات اسلامى اداره شود و در مدار اصول اسلامى حرکت کند.»(28) این تلقى بصورت یک اصل حقوقى در قانون اساسى وارد شده و در اصل 156 مى خوانیم: «حاکمیت مطلق برجهان و انسان از آن خداست و هم او، انسان را بر سرنوشت اجتماعى خویش حاکم ساخته است. هیچکس نمى تواند
این حق الهى را از انسان سلب کند یا در خدمت منافع فرد یا گروهى خاص قرار دهد. و ملت ایران این حق خود را از طرفى که در اصول بعد مى آید، اعمال مى کند.» خلاصه کلام آنکه، امام (ره) قایل به حضور اراده مردم دراصل تفویض قدرت بودند و لذا قدرت سیاسى را بدون حضور مردمى از مشروعیت لازم برخوردار نمى دیده و تصریح داشتند که: «اراده مردم باید در اصل تفویض قدرت دخیل باشد و الا قدرت مشروعیت لازم را ندارد.»(29) در خصوص نهضت انقلابى مردم ایران و تاسیس جمهورى اسلامى نیز همین مبنا را مورد استناد قرار داده، خطاب به منتقدینى که عملکرد امام (ره) را در انحلال نظام اقدامى غیر قانونى ارزیابى مى کردند، اظهار داشتند: «فشار افکار عمومى به معنى قانون است. ما به استناد همین قانون قدرت را به دست مى گیریم وحکومت مستقر مى کنیم.»(30)
امام خمینى(ره) چه در مقام یک رهبر انقلابى و چه در مقام مسؤل عالى مرتبه یک نظام سیاسى، تاکید داشتند که وفادارى نسبت به «وطن» امرى فطرى، عقلى و باتایید شرعى است که هیچ کس نمى تواند نسبت به آن بى توجه باشد. لذا صیانت از استقلال کشور را یک رسالت فراگیر ارزیابى کرده و بر این باور بودند که هیچ فرد یا
گروهى نمى تواند - و حق ندارد - اقدامى بنماید که بصورت مستقیم یا غیر مستقیم استقلال کشور را به خطر بیاندازد. عدم تسامح امام (ره) در این زمینه مثال زدنى است، آنجا که خطاب به مردم اظهار داشتند: «اگر بخواهید بر همه مشکلات پیروز شوید باید همه محکم بایستید در مقابل قدرتها و استقلال خودتان را... محکم نگه دارید.»(31) از دیدگاه امام(ره)، اسلام آمده است تا ملت ها را از یوق استعمارگران رهایى بخشد و به آنها استقلالى را که حق ایشان است، ببخشد. این نگرش است که در اصل نهم قانون اساسى به عنوان یکى دیگر از حدود فعالیت هاى سیاسى - اجتماعى مورد توجه قرار گرفته است: در جمهورى اسلامى ایران، آزادى و استقلال و وحدت و تمامیت ارضى کشور از یکدیگر تفکیک ناپذیرند و حفظ آنها وظیفه دولت و آحاد ملت است. هیچ فرد یا گروه یا مقامى حق ندارد به نام استفاده از آزادى به استقلال سیاسى، فرهنگى، اقتصادى، نظامى و تمامیت ارضى ایران، کمترین خدشه اى وارد کند.»(32) همین معنا در اصل 26 نیز مورد تاکید قرار گرفته و احزاب سیاسى به ضرورت توجه به این اصل تذکر داده شده اند. با عنایت به اهمیت این موضوع است که در سوگند نامه ریاست جمهورى، اصول مربوط به سیاست خارجى
و حتى در قوانین موردى مربوط به احزاب و گروههاى مختلف، تصریح بر این التزام امرى ضرورى دانسته شده است. تمام این موارد حکایت از آن دارد که اصل استقلال محورى حیاتى و غیرقابل تعرض نزد امام (ره) بوده است.
«قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران، مبین نهادهاى فرهنگى، اجتماعى، سیاسى و اقتصادى جامعه ایران براساس اصول و ضوابط اسلامى است که انعکاس خواست قلبى امت اسلامى مى باشد... پیروى از اصول چنین قانونى... برعهده همگان است. (33) فراز فوق که برگرفته از مقدمه قانون اساسى است، منعکس کننده یکى از اندیشه هاى چشمگیر امام(ره) است که براساس آن نظام جمهورى اسلامى نسبت به تعریف یک منشور ملى که وظایف کلیه بازیگران را مشخص ومعلوم مى سازد، اقدام مى نماید. از این منظر انقلاب اسلامى به رهبرى امام(ره) پس از پیروزى در مسیرى متفاوت با بسیارى از حرکت هاى اعتراض آمیز در گستره جهانى، حرکت کرده و مشاهده مى شود که نسبت به تعیین اصول و حدود خود، اقدام مى کند. قانونى شدن رفتارها که از دیدگاه بسیارى از حرکتهاى انقلابى امر مطلوبى ارزیابى نمى شود، نزد امام (ره) نسبت به ضرورت تشکیل مجلس خبرگان اول تشکیک کرده، امام (ره) بشدت مخالفت نموده و خود شخصا وارد میدان مى شوند تا پیش نویس قانون اساسى تهیه و
براى تصویب به راى مردم گذارده شود. نکته قابل توجه که امام (ره) خود در مقابل کارشکنى برخى از افراد و گروهها موضع گرفته و تاکید مى کنند که مجلس خبرگان قانونى است وهر که در مقابل آن بایستد، عملى غیر قانونى انجام داده است. «مجلس خبرگان با رأى اکثریت ملت مشغول به کار است، حال بدانیم که یک دسته چند نفرى دور هم جمع مى شوند و مى گویند مجلس خبرگان باید منحل شود. من نمى دانم که این آقایان چه کاره هستند و چرا مجلس خبرگان باید منحل شود؟... مجلس منحل نمى شود و کسى حق انحلال ندارد و خود ملت حق دارند.»(34) پس از تأسیس این قانون است که امام(ره) به ضرورت التزام عملى کلیه گروهها و افراد به اصول آن تاکید ورزیده و اظهار مى دارند که گذشته از مباحث قبلى، حال که این قانون تصویب شده است، برهمگان است تا آن را به مثابه یک منشور ملى پاس دادند و از آن تخطى نکنند.ایشان در پاسخ به نامه تنى چند از نمایندگان مجلس که انجام برخى از اعمال مافوق قانونى را از سوى امام(ره) مورد پرسش قرار داده بودند، با نگاه به همین معناست که اظهار مى دارند: «با سلام. مطلبى که نوشته اید کاملاً درست است. ان شاءالله تصمیم دارم در تمام زمینه ها
وضع به صورتى در آید که همه طبق قانون اساسى حرکت کنیم. آنچه در این سالها انجام گرفته است، در ارتباط با جنگ بوده است. مصلحت نظام و اسلام اقتضاء مى کرد تا گره هاى کور قانون سریعا به نفع مردم و اسلام بازگردند. از تذکرات همه شما سپاسگزارم و به همه شما دعا مى کنم.»(35) براین اساس مشخص مى شود که از جمله حدود مهم عمل سیاسى در نظام اسلامى ایران، پذیرش جایگاه محدود «قانون اساسى» است که مى تواند مبناى عمل مشترک کلیه بازیگران و حل و فصل اختلافات باشد.
وحدت را مى توان موضوع محورى اندیشه امام(ره) ارزیابى کرد که از درصد فراوانى بسیار بالایى دراندیشه امام (ره) برخوردار است. از این منظر انواع وحدت، لایه هاى وحدت، مکانیزم هاى تحصیل وحدت، اصول عمل صیانت از وحدت و ثمرات امنیتى امنیت محورهاى مستقل اندیشه امام (ره) درارتباط؛ وحدت شکل مى دهد که در مجموع حکایت از آن دارد که «وحدت» از جمله قطب هاى اندیشه امام(ره) به شمار مى آید که بسیارى از خرد موضوعات در ذیل آن فهم مى شوند.(36) «دستور همان است که آیه شریفه واعتصموا بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا [مى فرماید]... این که مهم است. این است که تنها این نباشد که همه با هم در یک امرى مجتمع باشید و متفرق نباشید. امر
این است که همه با هم اعتصام به حبل الله بکنید. راه، راه حق باشد.»(37) و این امر را امام(ره) به مقتضاى عقل سیاسى - افزون برمبانى دینى - مورد تاکید قرار داده و تصریح داشتند که رمز استمرار این نظام همان رمز پیروزى اش است. بر این اساس هر گونه تعرضى به اصل وحدت، اقدامى غیر قانونى و غیر مشروع تلقى شده و امام (ره) در عمل و نظر آن را اقدامى مغایر با ثبات و آرامش جامعه ارزیابى مى کردند.(38)
امام(ره) همزمان با توجه به اصول بنیادین نظام که ماهیتى تحدید گردارند، به اصول عملیاتى اشاره دارند که راه را به «تکثرگرایى سیاسى - اجتماعى» در جامعه هموار ساخته و بدین ترتیب مانع از شکل گیرى الگوى استبدادى در کشور مى شد. علت این امر نیز آن بود که مطابق روایت امام (ره) از اسلام، الگوهاى سلطنتى را استبدادى ماهیتا با سیاست اسلامى همخوانى ندارند و لذا هر آن اقدامى که به پیدایش چنین نظام هایى منجر شود، مردود بوده و باید به نفى گردد.
«ما بناى براین نداریم که یک تحمیلى بر ملتمان بکنیم. اسلام به ما اجازه نداده است که دیکتاتورى بکنیم. ماتابع آراء ملت هستیم. ملت ما هر
طورى راى داد، ما هم از آن تبعیت مى کنیم. ما حق نداریم، خداى تعادلى به ما حق نداده است، پیغمبر اسلام به ما حق نداده است که به ملتمان چیزى را تحمیل کنیم.»(39) با عنایت به فراز بالا مشاهده مى شود که «دیکتاتورى» از حیث ماهیت مغایرت با قرآن و سنت نبوى دارد و لذا امام (ره) الگوى جوامع قالبى را که با استفاده از زور پدید آمده نفى نموده و تصریح مى نمایند که حکومت مردم ملاک عمل خواهد بود: «در اینجا آراى ملت حکومت مى کند. اینجا ملت است که حکومت را در دست دارد و این ارگانها را ملت تعیین کرده است.»(40)
«ساختن یک مملکت با دست یک گروه امکان ندارد. محول کردن مطالب را به دولت یا به روحانیت [تنها[ صحیح نیست، براى اینکه اینها [به تنهایى] قدرت این کار را ندارند. تمام گروهها و تمام افراد، هر فردى وظیفه دارد که در این نهضت خدمت بکند.»(41) به تعبیر امام(ره) اداره جامعه امرى پیچیده و رسالتى بسیار سنگین است که هیچ نظامى نمى تواند بااتکاء به گروه و یا دسته اى خاص از عهده آن برآید. لذا بهترین شیوه آن است که در عین وجود تکثر سیاسى - اجتماعى، تمامى افراد و گروهها نسبت
به این مهم اقدام
نمایند؛ که در آنصورت مى توان به تحصیل منافع و حاکمیت آرامش برجامعه امیدوار بود.
با مراجعه به دیدگاه امام(ره) درخصوص جامعه و فرد مشاهده مى شود که ایشان در مقام آینده شناسى با اشاره به ملاحظات محیط داخلى و خارجى، براین باور بوده اند که یکسان سازى افراد و یکدست کردن نحوه اندیشه و عمل گروهها و سازمانها، امرى غیر طبیعى - و لذا غیر ممکن است. ایشان در همین ارتباط اظهار داشته اند: «جامعه فردا جامعه اى ارزیاب و منتقد خواهد بود که در آن تمامى مردم در رهبرى امور خویش شرکت خواهند جست»(42) به همین خاطر است که نسبت به آراء و اندیشه هاى مختلف در درون جامع و حتى حکومت تا آنجا که در چارچوب اصول بنیادین قرار دارند، احترام گذارده و این نوع اختلافات را مایه رحمت براى جامعه اسلامى مى دانند. مصداق بارز این امر را مى توان موافقت ایشان با تشکیل مجمع روحانیون مبارز تهران مشاهده کرد که این نوع از تکثر را مایه پیشرفت و ترقى جامعه قلمداد کردند.
اندیشه امنیتى امام(ره) که مبتنى بر «واگرایى متعهدانه» بود، متعاقب پیروزى انقلاب اسلامى و تشکیل جمهورى اسلامى بخاطر ملاحظات محیطى (داخلى و خارجى) امکان و فرصت عملیاتى شدن نمى یابد. به همین دلیل است که امام(ره) نخست براى
صیانت از اصل انقلاب اسلامى گفتمان «قبض محور» را در دستور کار قرار مى دهند و با فراهم آمدن زمینه لازم، به اصلاح استراتژى حکومت و گرایش آن به سوى الگوى «واگرایى متعهدانه» اقدام مى نمایند. در این قسمت به بررسى اجمالى تاریخ تحول جمهورى اسلامى مى پردازیم.
در پى پیروزى انقلاب اسلامى، به علت حضور برخى از گروههاى فرصت طلب از یک سو، و کم تجربگى برخى از مسؤلان کشور از سوى دیگر، روندى درون جامعه شکل مى گیرد که بیشتر با شاخص هاى هرج و مرج گرایانه انطباق دارد و از این حیث نوید دهنده، ناامنى و آشوب براى جامعه بود. این رفتارها را در دو دوره تاریخى مى توان مورد بررسى قرار داد.
حوادث این دوره کوتاه از آن روى موید هرج و مرج گرایى بود که جریان انقلابى هنوز اصول بنیادین رفتارهاى سیاسى را تعریف و حاکم نساخته بودند و جریان هاى سیاسى رقیب نیز در پى آن بودند تا بنوعى از این فرصت به نفع افزایش سهم خود از قدرت سیاسى استفاده ببرند. به همین دلیل است که چالش برانگیزترین پرسشهاى سیاسى - حکومتى دراین دوره مطرح شده و شاهد آن هستیم که کلیه آموزه هاى بنیادین انقلاب اسلامى مورد نقدو یا نفى قرار مى گیرد. به عنوان مثال در
حالى که ایده جمهورى اسلامى از سوى امام(ره) و اکثریت جامعه بطور غیر رسمى مورد تایید قرار گرفته بود، مشاهده مى شود که جریان هاى چپ و لیبرال از در تعارض با این الگو برآمده، اصلى ترین رکن انقلاب را زیر سوال مى برند. دراین خصوص نیز دو رویکرد کاملاً متفاوت را مى توان از یکدیگر تمیز داد: نخست گروههاى افراطى دینى که مایل به پذیرش الگوى «جمهورى» نبوده و آن را پدیده اى غربى ارزیابى مى کردند؛ و دوم گروهاى افراطى غیر دینى که با وصف «اسلامیت» مشکل داشته و صرف «جمهورى» را مى پذیرفتند. رقابت بین این دو گروه با انقلابیون پیرو امام (ره) در مقطع نخست از انقلاب اسلامى ابعاد وسیع و گسترده اى مى یابد و فشارهاى سیاسى - روانى زیادى را بر جامعه تحمیل مى کند که در نهایت با برگزارى همه پرسى به نفع پیروان امام (ره) به پایان مى رسد. راى مردم در همه پرسى 10 و 11 فروردین 1358 را باید اولین اقدام براى تعیین اصول بنیادین نظام ارزیابى کرد که در کاهش تنش هاى بعدى نقش موثرى را ایفاء کرد.(43) پس از آن مى توان به رقابت هاى لجام گسیخته سیاسى در جامعه که در خصوص بود یا نبود قانون اساسى جریان داشت، اشاره نمود که وفاق ملى و آرامش عمومى را به میزان زیادى مخدوش
ساخته بود. لطمات ناشى از این حرکتها براى انقلاب اسلامى بسیار زیاد بود تا آنجا که یکى از فصول ارزشمند انقلاب اسلامى - یعنى تشکیل مجلس خبرگان اول و تصویب نهایى قانون اساسى - با مشارکت کمترى از مردم صورت پذیرفت. در این دوره نیز مشاهده مى شود که قدرت طلبى گروههاى سیاسى، عدم اتفاق نظر بر اصول مهمى چون اسلامیت و ولایت فقیه، عدم توجه به منابع ملى و بى توجهى به رهنمودهاى رهبرى منجر مى شود تا فضاى داخلى جامعه ملتهب گردد.(44)
متعاقب تصویب قانون اساسى اگر چه مشکل مشخص نبودن حدود فعالیت هاى قانونى رفع مى شود، اما التهابات جامعه نه تنها کاهش نمى یابد بلکه افزایش نیز مى یابد. علت این امر به تقویت گرایش هاى جناحى نزد بازیگران سیاسى برمى گردد. امام(ره) که پیشاپیش از این آفت مطلع بودند، خطاب به کلیه بازیگران سیاسى اظهار مى دارند که: «از الان بنا را بر آن نگذارید که یک جبهه کذا و یک جبهه کذا. و از اول مبارزه باشد... مبارزه نیست. مباحثه، مباحث نرم اسلامى [است]...»(45) اما روند عمومى جامعه در مسیرى دیگر سیر نموده و شاهد اختلال امنیت عمومى از ناحیه درگیریهاى جناحى در دوران جامعه مى باشیم. از جمله مهمترین مصادیق تاریخى این دوره که در بروز بى ثباتى - در لایه هاى
مختلف جامعه اعم از حکومتى تا مردمى - نقش برجسته اى داشته است، مى توان به مشکل نخست وزیرى اشاره داشت. در این رخداد است که گسست سیاسى بین مجلس و رئیس جمهور گسترش یافته ودر نتیجه کشور از داشتن یکى از مهمترین ارکان اجرایى وقت - یعنى نخست وزیر - محروم مى ماند. متاسفانه این اختلاف سیاسى به درون جامعه تسرى یافته و درگیریهاى جناحى به زخمى و کشته شدن برخى از مردم (به عنوان مثال در حادثه 14 اسفند دانشگاه تهران) منتهى گردید.(46) دومین مورد که از حیث آسیب دیدن منافع ملى جمهورى اسلامى ایران از اهمیت بیشترى برخوردار است. ناظر برجریان گروگان گیرى دیپلمات هاى آمریکایى است که در ایران مشغول به جاسوسى بودند. این حادثه طبیعى که سپس از سوى امام(ره) تایید گردید، در پیچ و خم رقابت هاى سیاسى بسیارى از کارکردهاى مثبت خویش را از دست داد بدین صورت که على رغم حمایت مؤثر امام(ره) از این اقدام و واگذارى نحوه حل و فصل آن به تصمیم مجلس شوراى اسلامى، گروههاى لیبرال و ملى گرا با اتخاذ سیاست هاى متفاوت - که در نهایت به استعفا از حکومت و یا طرح مذاکرات مخفیانه با آمریکایى ها منتهى شد. این اجماع را مخدوش نمودند. رقابت جدى بین پیروان امام(ره) از یکسو، با گروههاى طرفدار
بنى صدر و دولت موقت از سوى دیگر، منجر شد تا این پرونده با منافع بسیار کمترى از آنچه که براى جمهورى اسلامى ایران تصور مى رفت، بسته شود و بدین ترتیب جامعه گامى دیگر بسوى هرج و مرج گرایى بردارد. در واقع این جریان نشان داد که اجماع در قدرت سیاسى نیز تضعیف شده و این مى توانست علامت منفى اى براى آینده انقلاب و ایران باشد.(47) نتیجه آنکه در مقطع تاریخى نخست به علت توسعه رفتارهاى خارج از چهارچوب، جامعه دستخوش فرآیندهاى ناامنى سازى مى شود که نتیجه آن درگیرى بیش از حد مردم و تهییج دشمنان خارجى به تعرض به ایران اسلامى است. در همین فضا است که ترورهاى وسیع و گسترده گروههاى معارض و تروریست بوقوع مى پیوندد مهمتر از آن رژیم بعثى عراق با حمایت مؤثر قدرت هاى برتر جامعه بین المللى و با هدف از بین بردن نظام اسلامى، به ایران حمله مى کند. بررسى تاریخى به عمل آمده حکایت از آن دارد که جمهورى اسلامى بواسطه تجارب تلخ سالهاى آغازین پیروزى انقلاب، در سال 1360 در موقعیتى خاص قرار مى گیرد که دو گزینه اصلى در آن بیشتر مطرح نیست: یا توسعه رفتارهاى هرج و مرج گونه و به خطر افتادن اصل انقلاب و منافع ملى به بهانه توسعه حقوق و آزادیهاى فردى
شاخص هاى عمده جامعه ایران در آغاز دهه 60 که امام (ره)را به اتخاذ سیاست هاى قبض محور رهنمون شدند. عبارتند از: 1. ظهور گروه ها و دستجات و احزاب فرصت طلب و حتى ضد انقلاب که التزامى به منشور ملى و آرمان هاى اسلامى نداشتند. 2. ظهور گروهها، دستجات و احزاب رادیکالى که با دامن زدن به سیاستهاى افراطى، به تهییج دیگران و رادیکالى شدن فضاى سیاسى در جامعه کمک مى نمودند. طرح اندیشه انترناسیونالیسم اسلامى و تلاش براى درگیر کردن جمهورى اسلامى ایران در کلیه حوادث منطقه اى و جهانى، از جمله رفتارهاى این گروهها به شمار مى رفت که بطور مشخص به مخدوش شدن چهره انقلاب اسلامى در گستره خارجى کمک مى کرد. 3. ظهور و قوت یافتن ستادهاى مرکزى شوراهاى خلق ترکمن، کرد و... که با تهییج احساسات قومى و مذهبى سعى در دامن زدن به خواسته هاى جدایى طلبانه در مردم ایران داشتند. 4. وجود حجم قابل توجهى از تسلیحات نزد گروهها و دستجات و حتى مردم عادى که در
رهگذر اقدامات انقلابى از پایگاهها خارج شده بود. 5 . تلاشهاى قدرت هاى خارجى براى تضعیف نظام و زمینه سازى جهت براندازى آن.(48) مجموع این ملاحظات منجر شد تا امام(ره) تحقق الگوى «واگرایى متعهدانه» را در آن زمان دشوار و غیر ممکن بیابند. لذا براى صیانت از دست آوردهاى انقلاب و مساعد شدن فضاى سیاسى، سیاست هاى قبض محورانه اى را پیش گرفتند که اگر چه اصالت ماهوى نداشتند، اما ابزار کارآمدى براى تحقق اهداف کلان انقلاب به شمار مى آمدند. برخورد با بسیارى از احزاب و گروههاى معارض و صدور حکم تعطیلى ایشان در راستاى حمایت از نیروهاى انقلابى به منظور ایجاد ثبات هدفمند در جامعه و کاهش تنش هاى داخلى، در همین دوره بوقوع مى پیوندد که در نهایت آرامش نسبى را براى جامعه به ارمغان مى آورد. ارکان این سیاست تازه را موارد چهارگانه زیر تشکیل مى دهد:
نظر به اینکه اختلافات در حوزه قدرت رسمى معمولاً تاثیرات بسیار مؤثرى را به دنبال دارد و مى تواند به بروز انواع ناامنى در جامعه منجر شود - و حتى در سطح بین المللى ایجاد مشکل بنماید - و این وضعیت در سالهاى پیش از 1360 به نوعى در ساخت رسمى قدرت ایران پدیدار شده بود؛ امام (ره) با محوریت بخشیدن به جایگاه «شوراى انقلاب»
تلاش نمودند به نوعى براین معضل فایق آیند. به همین دلیل است که در مواضع اختلاف برانگیز با حمایت از این شورا، کلیه بازیگران را نسبت به ضروت حمایت از تصمیمات شورا عملاً تذکر مى دادند. براین اساس مى توان چنین بیان داشت که شوراى انقلاب مرکز تصمیم سازى اصلى نزد امام(ره) بود و لذا به هنگام بروزاختلاف بین این شورا و دولت موقت، امام(ره) بر حق رسمى این شورا براى مداخله در امور اجراى تاکید مى نماید.(49)
پرتنش ترین بخش جامعه مربوط به فعالیت سیاسى احزاب و گروههاى مختلف مى شد که به علت سوءاستفاده برخى از بازیگران وضعیت آشفته اى را یافته بود و آرامش روانى کلیه مردم از این ناحیه مختل شده بود. امام (ره) براى اصلاح این وضعیت؛ تاسیس حزب جمهورى اسلامى ایران با هدفى عالى موافقت نمودند. این در حالى بود که امام(ره) از حیث مبنایى با وجود یک حزب واحد و فراگیر چندان موافقتى نداشتند(50) اما بخاطر وضعیت ویژه آن زمان و به منظور اهداف عالى، با این کار موافقت کردند. «حزب جمهورى اسلامى... باید در پاسدارى خود از هویت اصیل اسلامى انقلاب ملت ایران، همچنان پراستقامت بوده... و در این راه از عکس العملهاى افراد و گروهها نهراسد.»(51) تأسیس حزب جمهورى اسلامى
در آغازین روزهاى پیروزى انقلاب اسلامى حکایت از دغدغه امنیتى امام(ره) و پیروان ایشان در آن زمان دارد و لذا در اساسنامه حزب این دغدغه بصورت آشکارى مورد توجه قرار مى گیرد: «این حزب، متولى هدایت و سازماندهى نیروهاى با ایمان و فعال کلیه قشرهاى اجتماعى است که در انقلاب اسلامى ایران شرکت دارند و هیچ بسیج نیروهایى که هنوز در این انقلاب عظیم نقش مؤثرى بر عهده نگرفته اند.»(52) نتیجه آنکه حزب جمهورى مطابق اصول بیان شده توسط افرادى از قبیل آیات عظام بهشتى، اردبیلى و حجةالسلام باهنر و رفسنجانى. تلاش مى نماید تا با توسعه کاربرى هایش بتواند به نوعى بر فضاى سیاسى وقت حاکم گشته و از این طریق هیجانات سیاسى را کاهش دهد. درهمین ارتباط است که آیت الله بهشتى تصریح مى کنند که: «کسانى در جمهورى اسلامى مسؤولیت هاى خرد و کلان را قبول بکنند که با این نظارت مزاجشان سازگار باشد. آنهایى که این نظارت را نمى توانند تحمل بکنند، لطفا جایشان را به کسانى بدهند که از این نظارت صمیمانه استقبال مى کنند.»(53) البته این یکسان سازى از سوى امام(ره) نیز حمایت مى شد، تا آنجا که امام (ره) در واکنش به مخالفت هاى اظهار شده بر عملکرد نظارت فراگیر حزب، اظهار داشتند: «کمونیست ها هم باید جمهورى اسلامى را بخواهند؛ اگر بخواهند براى
این ملت کار بکنند و راست بگویند همه باید جمهورى اسلامى را بخواهند.»(54) بدین ترتیب در فضاى تازه حزب جمهورى اسلامى به عنوان یک بازى اجرایى در حوزه رقابت هاى سیاسى براى قدرت سیاسى عمل مى نماید واز این طریق به یکسان سازى رفتارها با هدف کاهش برخوردها، کمک مى کند. درواقع بقاى این حزب تا زمانى بود که انجام این کارکرد ضرورى بودو چون جامعه به ثبات نسبى در این حوزه رسید، تعطیلى کار حزب نیز از سوى امام(ره) براى جلوگیرى از شکل گیرى جامعه اى تک حزبى، مورد توجه قرار گرفت.(55)
اگر چه حضور گسترده مردم در صحنه و انقلاب و حمایت مؤثر از آرمانهاى امام(ره) نقش بسزایى در به حاشیه راندن گروهها و احزابى داشت که رفتارهاى نابهنجار آنها آرامش جامعه را مخدوش مى کرد؛ اما این گروهها به جاى عبرت گرفتن و همراهى با مردم اقدام به تحمیل عقاید خود به مردم نمودند که عموما با رفتارهاى خشن همراه بود. تاسیس سپاه پاسداران در واقع به معناى تعریف یک بازوى نظامى کارآمد براى جمهورى اسلامى بود تا بتواند در این مواقع و در واکنش به مداخلات خارجى، وارد عمل شود. آیت الله لاهوتى دراولین سخنرانى خود در مقام معرفى سپاه پاسداران اظهار داشت: سپاه رسالت حفظ انقلاب از شر
ضد انقلابیون و عوامل مخرب را داراست. پس از آن نیز مشاهده مى شود که این نیرو با حضور در صحنه هاى سیاسى چون ناآرامیهاى تبریز و یا در برخورد با گرایش هاى تجزیه طلبانه در گوشه و کنار کشور، به خوبى ایفاى نقش مى نماید؛ به گونه اى که تصویر امنیت جامعه بدون توجه به نقش سپاه، تصویرى ناقص مى نماید.(56)
امام(ره) با طرح نظریه ولایت فقیه در واقع از نقش و جایگاه محورى، رهبرى، در جامعه اسلامى پرده برداشتند و نشان دادند که «ولایت فقیه» محور اصلى سیاست اسلامى است که مى تواند به یک نقطه وفاق تبدیل شود. برهمین اساس ضمن تاکید بر بعد نظرى مساله (با گفتن جملاتى ازاین قبیل که: پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبى نرسد)، از حیث علمى نیز خود چنین نقشى را ایفا نمودند. شخصیت جذاب و مقتدر امام(ره) منجر شد تا کلیه افراد و گروهها جایگاه رهبرى ایشان را بپذیرند و بدین ترتیب امام(ره) به فصل الخطابى تبدیل شدند که از عرب رهبرى مى توانستند، به بحرانها خاتمه بخشند. معناى این سخن آن است که امام (ره) خود تبدیل به یک عامل مؤثر براى حل و فصل مایل وایجاد ثبات در جامعه شدند که از مصادیق بارز آن مى توان به سیاستگزارى قاطعانه
ایشان در برخورد با دشمن خارجى (آمریکا و رژیم بعثى) و عوامل داخلى (احزاب و گروههاى وابسته) اشاره داشت.(57) خلاصه کلام آن که سیاست قبض محور امام (ره) با استفاده از مجموع توان مندى هاى ملى توانست انقلاب و جمهورى اسلامى را از گزند تهدیدات داخلى و خارجى حفظ نماید و بدین ترتیب دوره استقرار خود را تجربه کند. بر بنیاد این تجربه کارآمد است که جمهورى اسلامى ایران پس از گذار از دوره تاسیس و استقرار وارد سومین مرحله حیات خودش - یعنى توسعه - مى شود؛ توسعه اى که با دو بعد اقتصادى و سیاسى - در دولتهاى آقایان هاشمى و خاتمى - شناسانده مى شود. جمهورى اسلامى با طراحى برنامه هاى پنج ساله درپى تکمیل این پروژه و رسیدن به امنیت اطمینان بخش از طریق تجربه نمودن توسعه همه جانبه است که در آن صورت مى توان ادعا نمود، تلاشهاى امام(ره) به ثمر نشسته و آرمانهاى عالى ایشان محقق شده اند.
«... در این میان وجهى از سرآمدى وجود دارد که معمولاً کمتر بدان پرداخته مى شود، حال آنکه ریشه تمام وجوه سرآمدى امام (ره) بوده ومهمترین آنها نیز مى باشد. سرآمدى تئوریک یا پیشگامى امام (ره) در بناى مکتب سیاسى تازه اى که در عین دینى بودن داعیه حکومت و مملکت دارى در قرن حاضر را دارد، شاخصه
مهمى است که در حیات دینى - سیاسى امام(ره) نمود بسیار بارزى داردو از این حیث کلیه دینداران، وامدارایشان هستند.»(58) اعتقاد به گزاره بالا نگارنده را بر آن مى دارد تا نسبت به طرح پرسش هاى ناظر بر حیات سیاسى معاصر از اندیشه امام خمینى (ره)، مصر بوده وبر این باور باشد که اندیشه امام(ره) قابلیت پاسخ گویى به آنها را دارا مى باشد. پرسش از امنیت از جمله این سؤالات است که در نوشتار حاضر به آن پرداخته شد. مطابق گفتمان امام (ره) امنیت با دو چهره نظرى و عملى شناسانده مى شود در حالى که از حیث تئوریک امام(ره) بیشتر تمایل به الگوى «واگرایى متعهدانه» داشتند. اما این نگرش تئوریک مانع از توجه ایشان به مقتضایت جامعه نشده ومشاهده مى شود که در مقام اجراء سیاست تدریجى اى را پیشه مى نمایند که از اتخاذ سیاست هاى قبض محورانه تا زمینه سازى براى تحقق الگوى «واگرایانه متعهدانه» را شامل مى شود. هنر امام(ره) در جمع بین آرمان امنیتى با واقعیت هاى اجتماعى مى باشد که نتیجه آن صیانت کشور از تهدیدات بیرونى و جریان هاى معارض داخلى است.
تهران، ناجا، 1380. ص 25. 3. مکتب سامرا با نام میرزاى شیرازى شناخته مى شود و در حدود سالهاى 1291هق در حوزه سامرا پایه گذارى شد. بزرگانى چون آخوند خراسانى، شیخ فضل الله نورى، میرزاى نائینى و سید حسن مدرس از ارکان آن به شمار مى آیند. ایجاد ارتباط بین سیاست و حکومت، محور اصلى این مکتب ها را شکل مى داد. این ایده متعاقبا در مکتب نجف که توسط آیت الله آخوند ملامحمد کاظم خراسانى معروف به آخوند خراسانى که خود تجربه حضور در مکتب نخست را داشت، پرورش یافته و در حدود سالهاى 1314ه.ق با کمک بزرگانى چون، تیز، ابوالقاسم کاشانى، حاج آقا نورالله اصفهانى و جمع دیگرى از مجتهدان، تکوین و شیوع مى یابد. این مکتب بدنبال تعریف و ایجاد نظم سیاسى اى بود که با دین تعارض نداشته باشد. به منظور آشنایى تفصیلى به این مکاتب رک. مظفرنامدار، رهیافتى به مبانى مکتب ها و جنبشهاى سیاسى شیعه درصد ساله اخیر، تهران، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، 1376. 4. nosduH leahciM eeS , scitiloP barA ehT : ycamitigel roF hcraeS ehT , sserP ytisrevinU elaY nodnoL , 7491, pp. 22-301. 5. otisopsE nhoJ eeS ( ed ), noitisnarT ni malsl , drofxO , O.U.p. , 2891. 6. به نقل از: اصغر افتخارى (گزینش و ترجمه)، مراحل بنیادین اندیشه در مطالعات امنیت ملى، تهران، پژوهشکده، مطالعات
راهبردى، 1381، ص 33. 7. به منظور آشنایى با دیدگاه این اندیشه گران رک. - T. te dna ffirreT.al. , yadoT seidutS ytiruceS , sserP yliloP , 1999. 8. این دیدگاه توسط بارى بوزان بصورت میسوط تبیین شده است. رک. بارى بوزان، مردم، دولت ها و هراس، مترجم: ناشر، تهران، پژوهشکده، مطالعات راهبردى، 1378. 9. renieW noryM , ( noitapicitrap lacitiloP ) , tnempoleveD lacitilop ni secneuqes dna sesirC ni , notecnirp , P.U.P. , 1791, p. 391. 10. ساموئل هانتینگتون، سان سیاسى در جوامع دستخوش دگرگونى، محسن ثلاثى، تهران، نشر عله، 1370. 11. رک. اصغر افتخارى، درآمدى بر خطوط قرمز در رقابتهاى سیاسى، تهران، فرهنگ گفتمان، 1381، صص 48 - 50. 21. ladgiM leoJ eeS , setatS kaew dna seifeicoS gnortS , notecnirP , P.U.P. , 8891. 31. nedieL lraC dna lliB semaG eeS , tsaE elddiM eht ni scitiloP , nworB elttil dna notoB. ynapmoC , 4791, pse. pp. 551 - 08. این موضوع با نگاه به وضعیت ایران نیز در آثار زیر مورد توجه قرار گرفته است: سید محمد خاتمى، آیین و اندیشه در دام خوکامگى: سیرى در اندیشه سیاسى مسلمانان در فراز و فرود تمدن اسلامى، تهران، طرح نو، 1379؛ امیر حسین على نقى (به اهتمام)، مهمترین مسایل امنیت ملى ج.ا.ایران، تهران، پژوهشکده مطالعات راهبردى، 1380، بوپژه: صص 17 - 7. 14. به
منظور مطالعه درمبادى نظرى و تاریخى این دیدگاه رک. ساموئل هانتینگتون، سامان سیاسى در جوامع دستخوش دگرگونى، پیشین؛ ساموئل هانتینگتون، سومین موج دموکراسى، احمد شهسا، تهران، روزنه، 1373؛ برینگتن مور، ریشه هاى اجتماعى دیکتاتورى و دموکراسى، حسین بشیریه، تهران، مرکز نشر دانشگاهى، 1369. 15. موسى غنى نژاد، «دموکراسى در پرتو مفهوم آزادى و قدرت»، کیان، شماره 32، سال 75. 16. در این باره رک. حسن آیت، درسهایى از تاریخ سیاسى ایران، تهران، حزب جمهورى اسلامى، 1363؛ ببراوند آبراهامیان، مقالاتى در جامعه شناسى سیاسى ایران، سهیلا ترابى فارسانى، تهران، شیرازه، 1376؛ تدا اسکاچ پل، دولتها و انقلابهاى اجتماعى، سید مجید روئین تن، تهران، سروش، 1376. 17. موسى غنى نژاد، پیشین، ص 47. 18. جهت مطالعه در مبادى امنیتى این گزاره رک. مراحل بنیادین اندیشه در مطالعات امنیت ملى. پیشین، صص 153 - 85. 19. جهت مطالعه در مبادى امنیتى این گزاره رک. درآمدى برخطوط قرمز رقابتهاى سیاسى، پیشین، فصل2. 02. N dna abreV yendiS eeS.H.S dna eiN.Q.miK , ytlilauqE lacitiloP dnA noitapicitraP : noisirapmoC noitaN neveS A , egdirbmaC , C.U.P. , 7891; reniew noryM dnA arabmalapaL hpesoJ , tnempoleveD lacitiloP dnA seitraP lacitiloP , sserP ytisrevinU notecnirP , 5691. 21. مبادى فلسفى این بحث را در کتاب زیر بخوانید: - yaF niarB , ccitcarP lacitiloP dnA yroehT laicoS , nodnoL , niwnU dnA nellA
egeerG , 1975. 22. navilluS mailliw dna wonibaR luaP eeS ( sde ), ecneicS laicoS eviterpretnl , ainrofilaC , sserP ainrofilaC fo ytisrevinU selegnA soL dnA yelekreB. 7891. 23. صحیفه نور، ج 1، ص 115. 24. صحیفه نور. ج 6، ص 161. 25. صحیفه نور، ج 4، ص 200. 26. صحیفه نور، ج 13، ص 50. 27. جهت بررسى محورها و ابعاد مختلف این ایده رک. جمهوریت و انقلاب اسلامى (مجموعه مقالات)، تهران، سازمان مدارک فرهنگى انقلاب اسلامى، 1377. 28. مرتضى مطهرى، پیرامون انقلاب اسلامى، تهران، صدرا، 1370، صص 79 - 80. 29. صحیفه نور، ج 3، ص 170. 30. صحیفه نور، ج 4، ص 262. 31. صحیفه نور، ج 17، ص 238. 32. اصل نهم قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران. 33. مقدمه قانون اساسى مجهورى اسلامى ایران 34. به نقل از: روزنامه جمهورى اسلامى، مورخه 3/8/1358 35. به نقل از: على اکبر هاشمى رفسنجانى «نقادى نظریه ورزى ها درباره مجمع تشخیص مصلحت (گفتارگو)، راهبرد، ش 26 زمستان (1381)، ص 20. 36. این بحث را بصورت مستقل در اثر زیر مورد بررسى قرار داده ام. اصغر افتخارى، وفاق ملى: جامعه شناسى سیاسى وحدت از دیدگاه امام خمینى(ره)، تهران، ناجا، 1382. 37. وحدت از دیدگاه امام خمینى (ره)، ص 14. 38. جهت مطالعه ثبت دراین زمینه رک. مهدى حاضرى، امام
خمینى (ره) و وفاق اجتماعى، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1379. 39. صحیفه نور، ج 10، ص 181. 40. صحیفه نور، ج 14، ص 109. 41. وحدت از دیدگاه امام خمینى (ره). ص 30. 42. صحیفه نور، ج 3، ص 51. 43. جهت مطالعه تفصیلى رخدادهاى تاریخى این دوره رک. عباسعلى عمید زنجانى، انقلاب اسلامى و ریشه هاى آن، تهران کتاب سیاسى، 1371، صص 530 - 5؛ مسعود رضوى، هاشمى و انقلاب، تهران، همشرى. 1376. 44. جهت مطالعه تفصیلى رخدادهاى تاریخى - حقوقى این دوره رک. عباسعلى عمید زنجانى، مبانى فقهى کلیات قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران، تهران جهاد دانشگاهى، بى تا؛ سید جلال الدین مدنى، حقوق اساسى در جمهورى اسلامى ایران، تهران، سروش، 1362. 45. به نقل از: روزنامه ابرار، مورخه 12/3/1366. 46. رک. روابط عمومى نخست وزیرى، چگونگى انتخاب اولین نخست وزیر جمهورى اسلامى ایران، تهران، روابط
عمومى نخست وزیرى، 1360، مشروح مذاکرات مجلس شوراى اسلامى، دوره اول: مجموعه کتب آشنایى با مجلس شوراى اسلامى، تهران، روابط عمومى مجلس شوراى اسلامى، سالهاى 1360 و 1362. 47. به منظور بررسى و تحلیل این رخداد رک. چگونگى انتخاب اولین نخست وزیر جمهورى اسلامى ایران، پیشین؛ چگونگى انتخاب اولین نخست وزیر و مکاتبات رجایى؛ بنى صدر، تهران، دفتر تحقیقات و انتشارات روابط عمومى نخست وزیرى، 1360؛ دادگسترى جمهورى اسلامى ایران، غائله 14 اسفند 1359، تهران، دادگسترى جمهورى اسلامى ایران، 1364؛ هاشمى و انقلاب، پیشین. 48. دراین خصوص رک. اکبر خلیلى، گام به گام با انقلاب اسلامى، پیشین، اصغر افتخارى، «چهره متغیر امنیت داخلى،» فصلنامه مطالعات راهبردى، تابستان (1378)، ش 4، صص 1951. 49. رک. هاشمى و انقلاب، پیشین. 50. رک. از حزب چه مى دانیم؟ مصاحبه با دکتر باهنر و عسگراولادى، شاخه دانش آموزان حزب جمهورى اسلامى، بى جا، بى تا. 51. هاشمى و انقلاب، پیشین، ص 204. 52. مرامنامه حزب، 1357. 53. هاشمى و انقلاب، پیشین، ص 201. 54. صحیفه نور، ج 5، سخرانى مورخه 18/12/1357 55. هاشمى و انقلاب، پیشین، صص 199 - 220. 56. در این ارتباط رک. هانجا، صص 1736. 57. در این ارتباط رک. اصغر افتخارى، اقتدار ملى: جامعه شناسى قدرت از دیدگاه امام خمینى(ره)، پیشین صص، 29 17. 58.
همانجا، ص 22
امام خمینی و جهان معاصر ج 1 مؤسسه چاپ و نشر عروج جناب آقای عثمانف از اینکه در مراسم برگزاری پنجمین سالگرد رحلت حضرت امام در این فضای صمیمانه و روحانی به ایران سفر کردید و برای مردم و ملت قرقیزستان خاطره و دستاوردهایی خواهید برد خوشحالیم شاید بد نباشد در ابتدای این گفتگو معارفه ای از شما برای خوانندگان حضور از زبان خودتان داشته باشیم. امیربیک عثمانف: نام کامل من امیدبک عثمانف است، و معاون صدا و سیمای جمهوری قرقیزستان هستم و در آنجا سئولیت بخش تلویزیون را به عهده دارم. تحصیلات من در رشته اقتصاد است. بعد از فارغ التحصیل شدن در این رشته حدود پنج سال در سازمان آمار دولتی به عنوان کارشناس امور اقتصادی به کار پرداختم و بعد از آن به تلویزیون دعوت شدم. این اولین باری است که به ایران سفر می کنید. بله. پیش از این، ایران را چگونه می شناختید. من بیشتر ایران را از طریق مطالعه روزنامه ها و نشریات و کتابهای درسی می شناختم. آیا این کشور، همان ایرانی است که شما آن را با خواندن کتابها شناخته اید. نه! ایران به نحو غیر قابل توصیفی مرا غافل گیر کرد. بیش از انتظارات من بود. ایران امروز را چطور می بینید. امیدواری در همه جا موج
می زند. اگر چه مشکلات زیادی است و به نظر می رسد که به آسانی نمی توان بر آن فایق آمد، اما اراده سازندگی همه موانع را از میان بر می دارد. این اراده هم اکنون در ایران محسوس است. من وضع ایران را از این نظر با کشورهای بزرگ صنعتی مقایسه نمی کنم، آنها حتی اگر مسائلی از نوع مشکلات ایران را در کشور خودشان حل کرده باشند، در عوض با بحرانهای حادتری مواجه اند. وضع ایران را نمی توان با آن کشورها سنجید. در ایران روح و معنویتی جاری است که هرگز امکان ظهور و بروز چنین بحرانهایی را به وجود نمی آورد، بحرانهایی که از فرهنگ و ارزشهای غیر الهی غرب برخاسته اند. کی و چه هنگامی شما احساس کردید که حوادث و تحولات ایران و انقلاب اسلامی انعکاس جهانی دارد و بر حوادث جهانی اثر می گذارد. درست از وقتی که آمریکاییها بدگویی علیه ایران را شروع کردند ما متوجه تحولات ایران شدیم و اخبار مربوط به ایران را از روزنامه ها و رادیو دنبال کردیم. حکومت شوروی هم، اگر چه قبلا از حوادث ایران خشنود نبود ولی از آنجا که انقلاب اسلامی را در رویارویی با آمریکا می دید اخبار آن را بازتاب می داد تا به هر حال وجهه انقلابی خود را حفظ کند. البته از موقعیت ایران
و جایگاهی که در تمدن جهانی دارد همه ما به خوبی آگاهی داشتیم، با وقوع انقلاب اسلامی ابعاد جدید این تمدن هم شناخته شد. خود من در بچگی داستان پهلوانان ایران بویژه حماسه فردوسی و سرگذشت رستم را به زبان قرقیزی خوانده بودم و از طریق این داستانها با فرهنگ ایرانی آشنا شده ام. امروز تحصیلکردگان و روشنفکران ما فرهنگ ایرانی را بیشتر از طریق مطالعه آثار شاعران بزرگش چون فردوسی، خیام، حافظ، سعدی، مولوی می شناسند. اشعار آنان معنویت عظیم فرهنگ ایرانی را بازگو می کند. معنویتی که در هیچ یک از فرهنگهای جدید بشری احساس نمی شود. به نظر شما انقلاب اسلامی در میان مردم کشورهای تازه استقلال یافته بیشتر از چه جهاتی حایز اهمیت است. برای ملت ما یا سایر ملتهای کشورهای تازه استقلال یافته، انقلاب اسلامی از جهات گوناگون مهم است. اول از جهت معنویتی که دارد، دوم به خاطر روح خود اتکایی و بریدن از سلطه، سوم از جهت راهی که برگزیده، نه از شرق پیروی کرده و نه به راه غرب می رود بلکه راهی خاص را، برگزیده و با الهام از دین اسلام و معنویت ایرانی آن راه را طی می کند. حضرت امام خمینی در پیامشان به گورباچف، به یکی از فرازهای درخشان انقلاب اسلامی ایران اشاره کردند
و آرمان اصیل انقلاب اسلامی را که همان ایمان به توحید است به ایشان یادآوری نمودند و او را به تامل در جلوه های هستی و دین الهی اسلام فرا خواندند. آیا شما این پیام را مطالعه کرده اید. بله. البته! با پیام امام خمینی به گورباچف ما در حقیقت به عمق شخصیت ایشان پی بردیم و فهمیدیم که امام خمینی شخصیتی سیاسی در ردیف سایر رهبران کشورها نیست. بلکه مقام مذهبی دارد و در میان مردم شخصیتی مقدس است. آن پیام، مهمترین و رساترین صدای انقلاب ایران در میان ملت ما بود. چه دیگر آثاری از حضرت امام خوانده اید. بعضی از آثاری که به زبان روسی ترجمه شده و هم چنین ترجمه انگلیسی پیامهای امام به مناسبت حج را خوانده ام. ولی در اینجا فهمیدم که امام خمینی آثار بسیاری تالیف کرده اند که غالبا به زبان عربی است و به فارسی هم ترجمه شده است. خیلی دوست دارم ترجمه های این آثار به زبانهای روسی یا انگلیسی را بخوانم.
برداشتهایی از سیره امام خمینی، ج 3 رجایی، غلامعلی
امام چهارده سال نجف بودند. از تمام بچه ها دور بودند، هوای به آن گرمی نجف را تحمل می کردند و در آنجا روزهایی به آن بلندی را روزه می گرفتند. کارگر منزلشان صبح که می آمد گلایه می کرد می گفت: «خانم من سینی غذای آقا را که می برم، اصلا وقتی برمی گردانم احساس نمی کنم از این سینی غذایی خورده شده است، شاید یک کمی مثلا یک نصفه کتلت خورده اند .» آقا با این شرایط روز به آن بلندی نجف را روزه می گرفتند. (1)
امام هر وقت وضو می گرفتند، تمام جزییات وضو را رو به قبله انجام می دادند. حتی اگر دستشویی رو به قبله نبود، در هر مورد پس از اینکه یک کف دست آب بر می داشتند شیر را می بستند و رو به قبله آب را به صورت یا به دست می زدند. (2)
یک روز که امام مشغول وضو گرفتن بودند به نحوه وضو گرفتن ایشان دقت کردم. دیدم ابتدا دستشان را زیر شیر آب می گیرند و با دست دیگر آهسته شیر را به مقدار کمی باز می کنند دستشان که پر می شد شیر را می بستند و آب را به صورتشان می زدند. بعد دوباره این کار
را تکرار می کردند و بعد دو مرتبه دستشان را زیر شیر آب می گرفتند، که دست چپ را بشویند و یک بار آب می ریختند و با نم دست، دست دیگر را تر می کردند و باز یک بار دیگر آب می ریختند و ضمن اینکه ذکرهایی را هم می خواندند هر حرکت را که می خواستند انجام دهند رو به طرف قبله بر می گشتند و آن عمل را انجام می دادند. (3)
امام در اواخر عمر نیز مانند دوران جوانیشان عبادت می کردند. زمانی که در بیمارستان بستری بودند، با وجودی که سرم به دست و پایشان وصل بود، بر روی تخت بیمارستان، حتی یکی از مستحبات را ترک نکردند. تعقیبات، قرآن، عطر، تحت الحنک، شانه و تمامی مستحبات نماز را به جا می آوردند. (4)
امام در نمازهای نافله مثل نمازهای معمولی که می خواندند قبل از اینکه سوره حمد را شروع کنند ذکر اعوذ بالله من الشیطان الرجیم را می گفتند. (5)
امام پس از هر نماز تسبیحات حضرت زهرا (س) را شروع می کردند و این تسبیحات را با دست می شمردند. با تسبیح نمی شمردند. (6)
امام بعد از سلام نماز و ذکر سه تکبیر به تعقیبات مشترکه می پرداختند. ابتدا تسبیحات حضرت زهرا (س) را که
عبارتست از تعداد سی و چهار ذکر «الله اکبر» سی و سه ذکر «الحمدلله» و سی و سه ذکر «سبحان الله» معمولا با انگشتان مبارکشان شماره می فرمودند. سپس با ذکر «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم» آغاز به تلاوت سوره مبارکه حمد می کردند و به خوبی مشهود بود که قبل از سوره حمد استعاذه می فرمودند، چه در نماز واجب یا مستحب البته در رکعت اول و چه در تعقیبات. پس از قرائت سوره حمد آغاز به تلاوت آیة الکرسی می فرمودند و بعد از آن چند آیه دیگر که به ترتیب به آنها اشاره می کنیم. الله لا اله الا هو الحی القیوم لا تأخذه سنة و لا نوم له ما فی السماوات و ما فی الارض من ذا الذی یشفع عنده الا باذنه یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم و لا یحیطون بشیء من علمه الا بما شاء وسع کرسیه السماوات و الارض و لا یؤده حفظهما و هو العلی العظیم. (سوره بقره آیه 255( «شهد الله انه لا اله الا هو و الملائکة و اولوا العلم قائما بالقسط لا اله الا هو العزیز الحکیم» . (سوره آل عمران آیه 18( «قل اللهم مالک الملک تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من
تشاء بیدک الخیر انک علی کل شیء قدیر» . (سوره آل عمران آیه 26( «تولج اللیل فی النهار و تولج النهار فی اللیل و تخرج الحی من المیت و تخرج المیت من الحی و ترزق من تشاء بغیر حساب» . (سوره آل عمران آیه 27( «استغفر الله الذی لا اله الا هو ذو الجلال و الاکرام و اتوب الیه» اینها تعقیبات مشترکه بود. ولی بعد از نماز مغرب و تعقیبات مذکوره هفت مرتبه می فرمودند : «بسم الله الرحمن الرحیم لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم» (7)
یکی از بستگانمان که از علمای بزرگ حوزه علمیه بود می گفت: «دعایی است که خواندنش بعد از نماز صبح مستحب است. آن دعا سلام به انبیا و ملائکه است. من حدود بیست و چهار سال است که این تعقیبات را می خوانم. بیست و چهار سال قبل حاج آقا روح الله خمینی به من فرمودند: «فلانی به این دعا مداومت کن که من سالهاست این دعا را می خوانم» . (8)
امام پس از برگزار کردن نماز مغرب و عشا به داخل حیاط خانه و رو به قبله در حالی که با انگشت به طرف قبله اشاره می کردند حدود پنج دقیقه دعایی را زیر لب
زمزمه می کردند . در این مورد از یک فرد موثق شنیدم که ایشان ذکر «تحصنت بدار سقفها لا اله الا الله و ثورها محمد رسول الله و بابها علی ولی الله و ارکانها لا حول و لا قوة الا بالله» ، را مرتبا تکرار می کردند. (9)
امام در نجف هر وقت می خواستند به حرم مشرف بشوند، کفشهایشان را دستمال می کشیدند. همان طوری که خانمشان می گویند، همیشه کفشهایشان را دستمال می کشیدند. یک آینه هم توی حیاط داشتند که جلوی آینه می رفتند و محاسنشان را شانه می زدند، عطر می زدند و از خانه بیرون می رفتند. ایشان حتی مستحبات زیارت را هم ترک نمی کردند. (10)
امام در نوافلی که انجام می دادند بعضی مستحبات را رعایت می کردند مثلا در نمازها، چه فریضه و چه نافله بعد از تکبیرة الاحرام ذکر «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم» را که مستحب است خیلی مقید بودند و می خواندند. یا مثلا در نمازهای نافله خواندن سوره توحید شرط نیست و می توان آن را حذف کرد ولی امام مقید بودند و می خواندند. (11)
وقتی امام در ماه مبارک رمضان در فصل گرمای نجف برای نماز جماعت ظهر و عصر با زبان روزه به مدرسه مرحوم آیت الله بروجردی تشریف می آوردند
اول هشت رکعت نوافل ظهر را می خواندند و بعد نماز ظهر را با اذان و اقامه نسبتا طولانی به جا می آوردند و بعد از تعقیب نماز ظهر هشت رکعت نوافل عصر را می خواندند و بعد نماز عصر را با اذان و اقامه مانند نماز ظهر ادا می کردند و بعد از تعقیبات تشریف می بردند. این کار در آن سن و آن هوای گرم و آن حال روزه کار آسانی نبود که حتی جوانها بتوانند موفق به آن بشوند. اما امام با اقبال تمام این گونه جدیت در عبادت داشتند. (12)
امام همیشه قبل از اذان ظهر روز جمعه غسل می کردند و هیچ وقت غسل جمعه ایشان ترک نمی شد . (13)
در پاریس یکی از آقایان آمد و گفت آمریکاییها آمده اند مصاحبه ای با امام انجام دهند و این برنامه که مستقیم پخش می شود اگر صورت بگیرد بالطبع سایر کشورهای اروپایی هم چنین کاری را انجام می دهند و این می تواند برای نشان دادن مواضع و حرکت انقلاب مؤثر باشد . اتفاقا روز جمعه بود، بنده آمدم خدمت امام و موضوع را عرض کردم. امام فرمودند: «حالا وقت انجام مستحبات است، وقت مصاحبه نیست.» بعد که مستحبات روز جمعه را بجا آوردند فرمودند : «من برای مصاحبه آماده هستم»
. (14)
شبها که امام تصمیم می گرفتند بخوابند چراغ را خاموش می کردند. ایشان معمولا یک ذکری را می خواندند. اول «بسم الله الرحمن الرحیم» می گفتند و بعد اذکاری را می خواندند که پیدا بود مربوط به قبل از خوابیدنشان است. (15)
امام در جزیی ترین شئون زندگی خود نه فقط ملزم به انجام واجبات و اجتناب از محرمات بودند، بلکه در آداب مستحب نیز همین التزام را داشتند و بالاتر این که در این مناجات و مستحبات مقید به انتخاب احسن و اصلح بودند و به مستحبات عمل می کردند. مثلا طی دهها و صد بار که برای تشرف خدمت ایشان لازم بود برای ورود یا دق الباب به در یا غیر آن اذن گرفته شود، امام به جای آنکه از کلمه بفرمایید که کلمه مطبوع و متعارفی است استفاده کنند، می فرمودند: «بسم الله» و ضمن ذکر نام خدا با استعاره ای لطیف اجازه ورود و آغاز دیدار را با نام خدا قرین می کردند. (16)
روزهای ملاقات عمومی در حسینیه جماران که مردم از یکی دو ساعت قبل تدریجا جمع می شدند، گاه و بیگاه صدای صلواتشان بلند می شدند و طبعا صدای این صلواتها در داخل به گوش امام می رسید. متوجه می شدیم که امام با شنیدن صدای صلوات و نام
مبارک پیامبر اکرم (ص) آهسته صلوات می فرستادند من مدتها دقت کردم ولی هیچ گاه ندیدم که ایشان صدای صلوات مردم را بشنوند و صلوات نفرستند. (17)
امام به انجام شعائر دینی خیلی مقید بودند. به طور مثال درباره آداب مسجد آمده است، چنانچه کسی به مسجدی وارد شود، مستحب است دو رکعت نماز به عنوان تحیت مسجد بخواند. من به این خصلت یا عادت امام خیلی توجه کردم. ایشان هر وقت به مسجدی وارد می شدند، اول دو رکعت نماز تحیت می خواندند. مسجدی بود به نام «گذر قلعه» که آقای خوانساری در آنجا نماز می خواندند و امام به عنوان مأموم و نمازگزار در این مسجد حاضر می شدند. امام در غیاب آقای خوانساری در این مسجد امامت می کردند. من هر دفعه دقت می کردم متوجه می شدم امام علاوه بر نمازهای نافله نماز تحیت مسجد را هم می خواندند. (18)
(زمان حیات مرحوم آیت الله بروجردی) که امام در قم تشریف داشتند و ما در جلسه درس ایشان حاضر می شدیم، یکی از دوستان امام از کربلا آمده آقا اظهار علاقه کردن که به دیدار او بروند من با پسر آن آقا هم مباحثه بودم. به واسطه او از پدرشان وقت ملاقات گرفتم. اتفاقا روزی که قرار شد برویم
باران آمده بود و کوچه ها پر از گل بود. وضع شهر قم در سالهای 36 و 37 غیر حالا بود. وسیله رفت و آمد، درشکه بود. در خدمت ایشان با درشکه تا سر کوچه رفتیم، پسر آن آقا چون کوچه پس کوچه ها را می شناخت تصمیم گرفت از راهی برویم که نزدیک باشد تا امام کمتر در مضیقه قرار بگیرند. مسجدی آنجا بود که ایشان راهنمایی کرد و با هم وارد حیاط مسجد شدیم و از بغل مسجد، از در فرعی خارج شدیم و از کوچه سر درآوردیم . بعد از پیچ و خم کوتاهی به منزل دوست امام رسیدیم و آقا با ایشان دیدار کردند. وقتی برگشتند، باز به در آن مسجد رسیدیم تا خواستیم از همان راه برگردیم که راه نزدیکتر بشود و امام اذیت نشوند. امام فرمودند: «مسجد را نباید طریق قرار داد. از کوچه برویم» گفتیم : «آقا! گل است اذیت می شوید، ناراحت می شوید» گفتند: «مانعی ندارد.» راهشان را گرفتند و رفتند و اصلا به ما هم اعتنایی نکردند. ما هم به دنبال ایشان رفتیم. این نکته ای بود که به دلیل برخورد عملی امام در ذهن من جای گرفته است که خیلی رعایت می کردند حتی یک عمل مکروه هم انجام ندهند. (19)
به جرأت می توانم بگویم هیچ گاه نشد که من در مسیر رفت و آمد امام را زیارت کنم و ایشان در سلام کردن پیش دستی نکرده باشند. گاهی اوقات در هنگام دیدنشان فاصله ما حدود ده الی پانزده متر بود و من احتمال می دادم که اگر سلام کنم نمی شنوند لذا تصمیم می گرفتم وقتی فاصله کمتر شد سلام کنم. ولی ایشان همیشه قبل از اینکه من اراده کنم سلام می کردند. (20)
امام به ندرت می خندیدند و همیشه به جای خنده بلند، تبسم می کردند چون خنده بلند و یا قهقهه کراهت داشت. (21)
امام ما را از مکروهات منع می کردند مثلا گاهی که ما در منزل با صدای بلند می خندیدیم می گفتند: «این طور نخندید، خنده بلند مکروه است» . (22)
شب اول ماه شعبان امام فرمودند: برو دفتر به آقای انصاری بگو چند نفر را بفرستند در یک نقطه بلندی که ماه را ببینند، خودتان هم سعی کنید. گفتم چشم. اتفاقا آن شب ماه بلند بود و هوا هم صاف و ماه خیلی راحت رؤیت شد. فورا آمدم که بگویم آقا ماه دیده شد، دیدم خود امام در ایوان ایستاده اند. فرمودند: خودم ماه را دیدم. (23)
امام در اوقات خاصی که دارند بعضی از دعاها مانند دعای کمیل و
اینها را می خوانند و کاری هم ندارند که کی آمده و چه کسی مهمان است و یا کسی در اتاق هست یا نیست. فقط خیلی که بخواهند محبت کنند می گویند: «اجازه می دهید؟» و ما هم می گوییم آقا خواهش می کنیم، ما هم می شنویم و استفاده می بریم. (24)
: .1 صدیقه مصطفوی سروش ش .476 .2 دکتر محمود بروجردی سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .2 .3 زهرا مصطفوی. .4 آیت الله سید محمد موسوی بجنوردی پا به پای آفتاب ج 4 ص .208 5 و .6 حجة الاسلام و المسلمین مسیح بروجردی البته همانگونه که در تصاویر دیده می شود گاهی هم با تسبیح این ذکر را می گفتند. .7 زهرا مصطفوی ندا ش .1 .8 حجة الاسلام و المسلمین احمد صابری همدانی. .9 حجة الاسلام و المسلمین آشتیانی پاسدار اسلام ش .92 .10 زهرا اشراقی سروش ش .476 .11 حجة الاسلام و المسلمین مسیح بروجردی. .12 آیت الله قدیری ویژه نامه روزنامه جمهوری اسلامی خرداد .70 .13 دکتر محمود بروجردی سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .3 .14 مرضیه حدیده چی ج .4 .15 حجة الاسلام و المسلمین مسیح بروجردی. .16 حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. .17 حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .4 .18 آیت
الله عباس ایزدی نجف آبادی پا به پای آفتاب ج 2 ص .292 .19 آیت الله محمد یزدی حوزه ش .49 .20 حجة الاسلام و المسلمین مرتضی صادقی تهرانی. .21 حجة الاسلام و المسلمین قرهی اطلاعات هفتگی ش .2442 .22 فاطمه طباطبایی زن روز ش .1267 .23 سید رحیم میریان. .24 زهرا مصطفوی شاهد بانوان ش .941
فصلنامه نامه مفید، شماره 20 مؤمنی، فرشاد چکیده در این مقاله برخى از نارسائیها و غفلتهایى که در اندیشه و تفکر اسلامى بویژه در بعد اقتصادى بعد از انقلاب روى داده اشاره و سه اشتباه بزرگ مورد توجه قرار مى گیرد. اولین آنها غفلت کم اهمیت پنداشتن وجه اقتصادى در نظام اجتماعى اسلام است. دومین اشتباه بزرگ اجراى برنامه تعدیل ساختارى است که متناسبت با مقتضیات و شرایط کشورهاى توسعه نیافته از جمله ایران نبوده و هزینه هاى سنگینى بر کشور ما تحمیل نموده سپس به تحلیل اشتباه سوم یعنى عدم درک صحیح از نحوه رابطه میان اصلاحات اقتصادى و سیاسى و نسبت میان آنها مى پردازد و به طور کلى ایده جنگ فقر و غنا از جانب امام خمینى (ره) به عنوان راهگشاى اشتباهات گذشته و منشا آثار و برکات براى آینده مطرح مى گردد. و در پایان به ویژگیهاى نظریه جنگ فقر و غنا در کلام امام پرداخته مى شود. مقدمه نهضت اسلامى در دوران معاصر فراز و نشیبهاى بسیارى را طى نموده است و البته هر یک از این فراز و نشیبها، بهره ها و نصیبها و دستاوردهاى خاص خود را دارد. تلاش بزرگى که در مواجهه با هماورد جوییهاى مکاتب رقیب با کتاب «ردیه بر
فلسفه نیچه» توسط مرحوم سید جمال الدین اسد آبادى آغاز شد با تدوین کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم» مرحوم علامه طباطبائى به اوج رسید و در اندیشه امثال شریعتى، مطهرى و بهشتى به بار نشست، اما این فرایند به غایت پردستاورد که حداقل براى پژوهشگران مسلمان نوعى اعتماد همراه با اتکاء به نفس همراه داشت مانند هر تجربه اجتماعى، هزینه هاى خاص خود را نیز به جامعه ما تحمیل نمود. واقعیت این است که حداقل از زمان پیدایش گروه 53 نفر معروف تا امروز بخش قابل توجهى از اوقات و ذهنیت اندیشه ورزان و دلسوزان جامعه اسلامى به مبارزه فکرى با مارکسیستها و مارکسیزم سپرى شده و این مساله هم به واسطه رویاروئى بى پرده اندیشه مارکسیستى با اساس دین و هم به دلیل شرایط خاص اجتماعى - فرهنگى کشورمان اجتناب ناپذیر بوده است. بزرگانى که از برخى از آنها نام برده شد و تعداد بى شمارى از آنها نیز وجود داشته و دارند که مجاهدتهاى آنان نیز در بالندگى و پیشرفت اندیشه و فرهنگ اسلامى موثر بوده و نامى از آنها در میان نیست; در این فرایند از یک سو نارساییها و محدودیتهاى نظریه رقیب را بر ملا ساخته و از سوى دیگر عرصه هاى جدیدى از اندیشه اسلامى را متناسب با
شرایط و مقتضیات زمان مورد باز خوانى و تفسیر قرار دادند; اما این کنش ها و واکنش ها یک هزینه بزرگ براى جامعه ما همراه داشت و آن هم عبارت از دست کم گرفتن تا مرز نادیده انگاشتن دیدگاه اسلام درباره اقتصاد بود. نگارنده بر این باور است که مرحوم امام خمینى با مطرح کردن ایده «جنگ فقر و غنا» راه را براى جبران نارساییها و غفلتهایى که در این عرصه موجود است و تا همین امروز هزینه هاى سنگینى را بر جامعه ما تحمیل نموده هموار ساخته اند و بابى را گشوده اند که مى تواند منشا آثار و برکات عظیم باشد. سه اشتباه بزرگ تاریخى درگیرى شدید اندیشمندان مسلمان با آموزه هاى فکرى - فلسفى مارکسیستى و ادعاى مطلق انگارانه مارکس و مارکسیستها درباره نقش اقتصاد به عنوان زیر بناى هرگونه عمل اجتماعى به همراه دیدگاه تعصب آلود ایشان درباره دین و نقش آن در جامعه موجب گردید که در راستاى تعدیل آن دیدگاه نادرست و مطلق انگارانه درباره نقش اقتصاد و عوامل اقتصادى در جامعه به اندازه اى تمرکز انرژیها صورت گیرد که انبوهى از استدلال ها و شواهد تاریخى - فکرى فراهم گردد که ناظر بر بى اهمیتى یا کم اهمیتى عامل اقتصادى در توضیح بسیارى از مسایل اجتماعى و تاریخى بود. این تمرکز اذهان
و انبوه شواهد بتدریج نوعى گرایش در ضمیر ناخود آگاه اندیشمندان و متفکران مسلمان درباره جایگاه اقتصاد و عوامل اقتصادى بوجود آورد که بر محور کم اهمیت بودن یا حتى گاه بى اهمیت بودن آن پیش مى رفت. مهمترین اثر این واکنش اشتباه تاریخى این است که در حالى که حداقل طى نیم قرن گذشته، ده ها اثر بزرگ و کوچک درباره ابعاد گوناگون اندشه اسلامى به رشته تحریر درآمده است، تعداد کتابهاى مربوط به اقتصاد اسلامى به طرز حیرت انگیزى ناچیز است و در میان همین تعداد به غایت ناچیز نیز تنها یک کتاب - «اقتصادنا» اثر شهید سید محمد باقر صدر - است که چون نگینى کمیاب و استثنایى مى درخشد و بقیه آثار مکتوب موجود در این زمینه یا به شدت تحت تاثیر این کتاب هستند و یا آن که از نظر جامعیت و عمق، به هیچ وجه قابل مقایسه با اثر ارزشمند شهید صدر نیستند. البته در این میان دو استثنا وجود دارد که عبارتند از آثار اقتصادى به جامانده از 2 شهید بزرگ انقلاب اسلامى یعنى آیت الله مرتضى مطهرى و آیت الله سید محمد حسینى بهشتى که تلاشهاى ارزشمند هر دو، جنبه مقدماتى داشت و به واسطه شهادت زود هنگام هر دو ایشان ناتمام ماند، و درباره همین آثار نیز حتى
از سوى دوستان و نزدیکان این دو بزرگوار به قدرى واکنشهاى غیر منطقى و تعصب آلود ظاهر گشت که شرح آن از حوصله این مقاله خارج است.اما شدت حساسیت همراه با ترس و عصبانیت موجود را درباره هرگونه بحثى در باره اقتصاد از منظر اسلام به خوبى نشان مى دهد بطوریکه حتى دامن بهشتى و مطهرى را نیز احکام غلاظ و شداد گرفت و برخى آثار مطهرى را تا حکم به خمیر شدن کشاند! اگر کم اهمیت پنداشتن وجه اقتصادى نظام اجتماعى را اولین اشتباه به حساب بیاوریم شاید بتوان ادعا کرد که دومین اشتباه بزرگ، در این زمینه، در دوران بلافاصله پس از رحلت امام (ره) اتفاق افتاد. در سال 1368، از یک سو جهان با فروپاشى بلوک شرق مواجه شد و از سوى دیگر در ایران نظام اجرایى کشور دستخوش یک تحول بزرگ شده بود. با این که در طى سالهاى قبل، براى پیشبرد اهداف توسعه ملى، بخش اعظم کارهاى مربوط به تدوین برنامه توسعه اقتصادى- اجتماعى- فرهنگى کشور به انجام رسیده بود و در بخشهاى مربوط به اهداف و خط مشى هاى این برنامه تا حدود زیادى جهت گیریهاى آرمانى اسلام در عرصه هاى اقتصادى اجتماعى مورد توجه قرار گرفته بود، دیرى نگذشت که این برنامه با وجود طى کردن
همه مراحل قانونى، به کنارى گذاشته شد و جاى خود را به برنامه غیر قانونى و به تصویب مجلس نرسیده «تعدیل ساختارى» داد. تردیدى نیست که بنیانهاى هستى شناختى و معرفت شناختى برنامه «تعدیل ساختارى» را اصول موضوعه اقتصاد سرمایه دارى تشکیل مى داد. مرحوم امام امت در آخرین سالهاى عمر پر برکت خویش هنگامى که فروپاشى بلوک شرق را پیش بینى مى کرد، پیشگیرانه طى پیامى به همه دست اندرکاران امور اجرایى کشور و نیز اندیشمندان مسلمان در سراسر جهان، هشدار داد که نبایست شکست مارکسیسم و فروپاشى بلوک شرق را به منزله پیروزى سرمایه دارى قلمداد نمود. یکى از ابعاد عظمت و صلابت فکرى و عملى ایشان که به نظر این جانب به همان اندازه پیش بینى فروپاشى بلوک شرق و شکست مارکسیسم اهمیت داشته، اما تاکنون متناسب با اهمیتش به آن پرداخته نشده است، همین پیش بینى ترفندهاى سردمداران بلوک غرب در مواجهه با فروپاشى بلوک شرق بود، به این معنا که دقیقا به همان ترتیبى که ایشان پیش بینى نمودند، امواج سهمگین سیاسى تبلیغاتى راه افتاده از سوى کشورهاى صنعتى بزرگ غرب، یک پیام عمده بیشتر نداشت، و آن هم عبارت از گسترش و تعمیق این باور بد بود که شکست مارکسیسم فقط به یک صورت قابل تفسیر است و آن هم، این که در
این ماجرا پیروزى سرمایه دارى آشکار شده است. گرایش به اجراى برنامه «تعدیل ساختارى»، به یک اعتبار قابل تفسیر به مرعوب شدن مدیریت توسعه کشور در برابر این امواج تبلیغاتى بود. شاید مهمترین علامت قابل اشاره درباره این ادعا، جمله ثابت و یکنواختى بود که اکثریت قریب به اتفاق مسوولان و دست اندرکاران امور توسعه کشور، بویژه در عرصه اقتصاد مرتب به زبان جارى مى کردند: «این تنها راه نجات کشور است»! به گمان این جانب اشتباه اول و اشتباه دوم، چندان نامربوط با یکدیگر نیستند و این که طى سالهاى 1368 تا 1375 علیرغم آن که ما بى سابقه ترین سطوح منابع ارزى - ریالى و انسانى را نسبت به طول تاریخ اقتصادى کشور طى یک دوره 8 ساله به کار گرفتیم و در عین حال بى سابقه ترین سطوح بدهى خارجى، بدهى دولت به نظام بانکى، نرخ تورم و... را تجربه نمودیم را نمى بایست تصادفى تلقى نمود. واقعیت این است که عمق اندیشه اقتصادى در بیان مدیریت اقتصادى وقت کشور بى تاثیر از سوابق تاریخى نحوه مواجهه ما با مسایل اقتصادى و ریشه و عمق درک و قدرت تحلیل ایشان از مسایل مزبور نبوده و نیست وگرنه درک این که بنیانهاى هستى شناختى و معرفت شناختى اقتصاد نئوکلاسیک با اصول جهان شناختى حاکم بر یک
جامعه دینى از اساس مغایرت دارد، مطلبى نیست که در سطح جهان ناشناخته باشد. این که جهت گیریهاى نظرى مزبور از اساس با عدالت اجتماعى منافات دارد، این که گروهى دیگر از کشورهاى توسعه نیافته و در حال توسعه یک دهه قبل از ما این سیاستها را به اجرا درآوردند و به نتایجى دست یافتند که با عناوینى چون «دهه از دست رفته» یا «دهه فاجعه آفرین» مورد خطاب قرار گرفته و بالاخره این که دستاوردهاى انتظارى از کاربست این چارچوب نظرى مشروط به شرایطى است که جامعه ما به کلى فاقد اغلب آنها است، مسایلى نیستند که حتى با منابع «فارسى» در دسترس نیز به آسانى قابل شناخت نباشند; اما ساده اندیشیها و سهل گیریهایى که به غلط «خوش بینى» انگاشته مى شد با طیف متنوعى از مسایل دیگر از قبیل عدم اعتقاد به لزوم مشارکت دادن اندیشمندان و صاحبنظران غیر مطیع و عدم پاى بندى به موازین قانونى، بى توجهى به مسایل تخصصى و غرور بیش از حد و... دست به دست هم دادند و بالاخره شد آنچه که شد! مستقل از آن نقیصه زیر بنایى و تاریخى درباب اندیشه اقتصادى و نحوه نگرش به مسایل اقتصادى، بطور طبیعى، انتظار مى رفت که در دوره مدیریت بعدى، حداقل به واسطه نزدیکى زمان آن تجربه
تلخ و درگیر بودن با بسیارى از عوارض آن از قبیل بدهیهاى خارجى که سر رسیدهاى آن بگونه اى تنظیم شده بود که با پایان زمان حکومت دولت مرتکب بدهى خارجى و شروع به کار دولت جدید همراه باشد، بدهیهاى عظیم ریالى، پروژه هاى معوقه و نیمه تمام بیشمار و... اشتباهات مزبور تکرار نشود و جهت گیریهاى انتقادى ریاست محترم جمهورى نسبت به عوارض آن تجربه تلخ طى مبارزات انتخاباتى نیز چنین نویدى را مى داد، اما با کمال تاسف ما در دوره جدید نیز البته از موضعى دیگر و با تکیه بر استدلالهایى از نوع دیگر در معرض وقوع یک اشتباه سوم هستیم. دولت جدید یک شعار اصولى و درست مطرح کرد مبنى بر تقدم امر سیاسى در فرایند اصلاحات. این شعار که با عنوان اولویت توسعه سیاسى در دوره جدید به بحث گذاشته شد تا آنجا که ناظر بر واقعیتهایى از این قبیل است که: تجارب تاریخى ایران طى چند صد ساله گذشته نمایانگر این واقعیت است که اغلب نابسامانیهاى تحمیل شده به کشورمان ریشه در عدم پاى بندى دولتها به قانون و عدم تعهد آنها به مبارزه با فساد موجود در ساختار دیوانسالارى دولتى و بى اعتنایى آن ها و عدم تمایل ایشان به پاسخگویى نسبت به اقداماتشان دارد. طى نیم قرن اخیر نیز
که مساله توسعه در قالب یک مساله جهانى مطرح شده است تنها دولتهایى توانسته اند دستاوردهاى قابل توجهى در امر توسعه داشته باشند که اصلاح را از هیات حاکمه و نظام اجرائى آن شروع کرده اند. دولتى که متولى امر توسعه است ابتدا باید خود به حداقلى از توسعه یافتگى دست پیدا کند و بدون آن امکان جلب مشارکت عامه وجود ندارد. تقدم امر سیاسى با توجه به استدلالهایى از این قبیل، مساله اى کاملا قابل دفاع است و در مباحث توسعه ملى نیز از پشتوانه هاى نظرى و تجربى کافى برخوردار است.اما اگر این تقدم را به بى اعتنایى محض به زیر سیستم اقتصادى، تاویل و تحویل نمائیم، بدیهى است که خود را درگیر ورطه اى کرده ایم که ملت ما یک بار تجربه تلخ آن را در انقلاب مشروطیت داشته است و از یاد نبرده ایم که یکى از مهمترین دلایل انحراف انقلاب مزبور، نداشتن هیچ ایده و برنامه، عدالت خواهانه اقتصادى بوده است. در عین حال که جسته و گریخته از زبان نزدیکان ریاست جمهور جدید، بحثهایى با مضمون بى اعتنایى به مسایل اقتصادى شنیده مى شود، یک تصور نادرست از نحوه رابطه میان اصلاحات اقتصادى و اصلاحات سیاسى و نسبت میان آنها نیز ملاحظه مى شود که ناخود آگاه دولت جدید را نیز در ورطه تکرار
اشتباه دولت قبلى انداخته است. نزدیک به چهل سال پیش «میلتون فریدمن» اقتصاددان برجسته مکتب پولى در اثر کلاسیک خود به نام «سرمایه دارى و آزادى» بحثى را درباره نسبت آزادى سیاسى با آزادى اقتصادى مطرح کرده که برخى از طرفداران دولت نیز در قالب دیگرى به تکرار آن مى پردازند. فریدمن مى گوید: «آزادى در تصمیم گیریهاى اقتصادى، جزیى از آزادى به معناى وسیع آن است; بنابراین آزادى اقتصادى از یک سو به عنوان یک هدف فى نفسه قابل طرح است و از سوى دیگر به عنوان یک ابزار ضرورى براى دست یابى به آزادى سیاسى!» (2) تا آنجا که به رهنمود اول فریدمن- آزادى اقتصادى به عنوان یک هدف فى نفسه - مربوط مى شود، به نظر مى رسد که تجارب موجود، خواه در کشورهاى صنعتى و خواه در کشورهاى توسعه نیافته، مى توانند به عنوان یک گواه صادق در باب بى اعتبارى آن به کار گرفته شوند و در این میان اقتصاد ایران در قرن نوزدهم با دولتى، با میزان دخالت نزدیک به صفر در اقتصاد و نیز با حساسیت نزدیک به صفر در زمینه حمایت از تولیدات داخلى در برابر رقباى خارجى یک شاهد مثال به سهولت قابل دسترسى است و نتایج حاصل از چنین رویکردى نیز امروز براى ما کاملا روشن است و اغلب
آثارى که درباره تاریخ اقتصادى کشورمان بحث کرده اند مطالب روشنى در این باب دارند. درباره محدودیتهاى این سیستم نیز امروز حتى در میان طرفداران سرسخت اقتصاد بازار نیز مطلق انگاریها جاى خود را به واقع بینى نسبتا بیشترى داده است. براى مثال «پل ساموئلسن» اقتصاددان برجسته نئوکلاسیک درباره محدودیتهاى اقتصاد بازار مى نویسد: «حتى اگر نظام بازار به صورت کامل عمل کند باز هم بسیارى از افراد به آن به عنوان یک نظام ایده آل نگاه نمى کنند به دلیل آن که نظام توزیع کالاها [و خدمات] در چنین سیستمى از «آراء دلارى» تبعیت مى کند نه از حیاتى ترین نیازها! شیرى که موجب تداوم سلامت یک بچه فقیر مى شود ممکن است نصیب گربه یک فرد متمول شود... این مکانیسم، کالاها [و خدمات] را به دست کسانى مى دهد که قادر به پرداخت بهاى بیشترى هستند، آنهایى که بیشترین آراء پولى را در اختیار دارند. مدافعین و منتقدین مکانیسم قیمت ها باید بدانند که یک نظام کارآمد بازار ممکن است منشا [انواع] نابرابرى ها گردد.» (3) اما در مورد گزاره دوم، یعنى رابطه میان آزادى سیاسى و آزادى اقتصادى «فریدمن» در توضیح آن که آزادى اقتصادى را منشا یا پیش نیاز آزادى سیاسى مى داند اضافه کرده است: «تدابیر اقتصادى اگر به عنوان وسیله اى براى دستیابى به آزادى سیاسى در نظر
گرفته شوند، به دلیل اثرى که بر تمرکز یا پراکندگى قدرت مى تواند داشته باشد از اهمیت ویژه اى برخوردار خواهد بود. سرمایه دارى مبتنى بر رقابت، به عنوان سازمان اقتصادى ویژه اى که بصورت مستقیم به آزادى اقتصادى معطوف است به پیشبرد آزادى سیاسى نیز منجر مى گردد; زیرا با تفکیک قدرت اقتصادى از قدرت سیاسى منشا تعادل و توازن متقابل هر دو مى شود.» (4) در ایران نیز گروهى با همین منطق، چنین مى پندارند که با تضعیف منزلت اقتصادى دولت، اصلاحات سیاسى از درجه امکانپذیرى بیشترى برخوردار خواهد شد. در حالى که آنچه که «فریدمن» بر پایه تجربیات معطوف به مدل «انگلوساکسون» مطرح ساخته به طرزى بنیادى با شواهد تجربى موجود در کشورهاى در حال توسعه و به طریق اولى با ویژگیهاى تاریخى و اجتماعى ایران منافات دارد. این که در دهه 1980 یعنى دهه آزاد سازیها و رهاسازیها و تعدیل ساختارى در جهان توسعه نیافته دهه حاکمیت ژنرالها و کودتاهاى پى درپى نظامى بوده است، شاهد مثالى است بر این که اگر بسترهاى فرهنگى - اجتماعى - سیاسى، آزاد سازى اقتصادى شکل نگرفته باشد، آزادى اقتصادى منشا انسداد بیشتر سیاسى و اقتصادى مى شود و در ایران نیز اتفاقا قدرت سیاسى با تکیه بر تواناییهاى نظامى ایلات و قبایل ابتدا شکل گرفته و به دنبال آن
است که با تکیه بر «قدرت سیاسى» قدرت اقتصادى نیز حاصل مى شده است; و این دقیقا عکس تجربه مدل «انگلوساکسون» است که «قدرت سیاسى» در آنجا به دنبال شکل گیرى قدرت اقتصادى موضوعیت مى یافته است. تعمیم شرایط و مسایل کشورهاى صنعتى، مستقل از تفاوتهاى بنیادى میان آن شرایط و مسایل با نیازها و اقتضائات ایران نیز در واقع بازتابى از ضعف اندیشه درون زاى اقتصادى مى تواند ارزیابى شود; و به این ترتیب است که اشتباهات سه گانه تاریخى ایران با یکدیگر رابطه برقرار مى کنند و با توجه به ابعاد تهدیدهایى که از این ناحیه متوجه کشورمان شده و مى شود مى توان اهمیت اندیشه درون زا و راه گشا در عرصه اقتصاد و بویژه در قالب ایده «جنگ فقر و غنا» را دریافت. ویژگیهاى ایده «جنگ فقر و غنا» هنگامى که طرح مباحث بدیع در عرصه اقتصاد حتى از سوى امثال شهید مطهرى و شهید بهشتى با واکنشهاى به غایت غیر منطقى و با انگها و برچسبهایى غیر متعارف همراه باشد، شدت دشوارى ورود در این مباحث براى دیگران بهتر درک خواهد شد. در این میان بخصوص فعالیت کسانى که با طرح اندیشه هاى اصولى اسلام در عرصه اقتصاد «منافع» خود را در خطر مى بینند و همسوئى و هم صدایى مقدس نماها و متحجرین، بسیار قابل
تامل است. البته توجه داریم که از میان اشتباهاتى که بر شمردیم، تنها اولى مربوط به دوران حیات امام خمینى (ره) است; اما براى ایشان حتى همان شرایط نیز قابل تحمل نبود و چنین بنظر مى رسد که امام خمینى (ره) با این که از سالها قبل به اشکال گوناگون اصول غیر قابل خدشه و جهت گیریهاى محورى اسلام در بعد اقتصاد را مطرح مى ساختند، اما مترصد فرصتى بودند تا از یک سو پیوند ضد اندیشه متحجرین و زرسالاران را افشا کنند و فضاى خوفناک و غیر اسلامى ایجاد شده از طرف آنان را از بین ببرند و از سوى دیگر طرح بحث بگونه اى باشد که تا افقهاى زمانى دور راه گشایى خود را حفظ کند. در اوایل تابستان 1366 پس از مطرح شدن نظریات استاد شهید، آیت الله مطهرى در زمینه نظام اقتصادى اسلام بین عده اى از آقایان علما و همچنین در مطبوعات، این بحث مطرح شد که آیا از دیدگاه اسلام، بین فقر و غنا جنگى وجود دارد یا نه؟ در آن زمان، یکى از فقهاى محترم صراحتا اظهار داشت که در اسلام، جنگ حق و باطل مطرح است و نه جنگ فقیر و غنى. طرح این مباحث در مطبوعات ادامه داشت تا آنکه امام خمینى (ره)در مرداد ماه 1366 مطابق
با ذیحجه 1407 در پیام تاریخى خویش به حجاج بیت الله الحرام یعنى همان پیام معروف «فریاد برائت» از نهضت مقدس اسلامى با تعبیر «جنگ فقر و غنا» یاد کرده و با تاکید بر قداست چنین جنگى فرمودند: «باید... نسل به نسل و سینه به سینه، شرافت و اعتبار پیشتازان این نهضت مقدس و جنگ فقر و غنا محفوظ بماند». (5) در مرحله بعدى، ایشان با مطرح کردن وجود دو طرز تفکر به نام اسلام. و با برشمردن و ویژگیهاى هر یک از این دو بینش ابعاد دیگرى از مساله را باز کردند: «فرزندان عزیز جهادى ام! به تنها چیزى که باید فکر کنید، به استوارى پایه هاى اسلام ناب محمدى (ص) است. اسلامى که غرب و در راس آن امریکاى جهانخوار و شرق در راس آن شوروى جنایتکار را به خاک مذلت خواهد نشاند; اسلامى که پرچمداران آن پا برهنگان و مظلومین و فقراى جهان اند و دشمنان آن ملحدان و کافران و سرمایه داران و پول پرستان اند، اسلامى که طرفداران واقعى آن همیشه از مال و قدرت بى بهره بوده اند و دشمنان حقیقى آن زراندوزان حیله گر و قدرتمندان بازیگر و مقدس نمایان بى هنرند.» (6) در پیام دیگرى، ایشان در تشریح ویژگیهاى این دو نوع اسلام مى فرمایند: «اسلام ناب محمدى (ص)... اسلام مستضعفین; اسلام رنجدیدگان
تاریخ; اسلام عارفان مبارزه جو; اسلام پاک طینتان عارف [است و...] اسلام آمریکایى... اسلام سرمایه دارى; اسلام مستکبرین; اسلام مرفهین بى درد; اسلام منافقین; اسلام راحت طلبان و اسلام فرصت طلبان...[است].» (7) در پیام استقامت )29/4/1367( به طرز صریحترى درباب ویژگیهاى اسلام امریکایى بحث کرده آن را با مصادیقى چون اسلام اشرافیت، اسلام ابوسفیان، اسلام ملاهاى کثیف دربارى، اسلام مقدس نماهاى بى شعور حوزه هاى علمى و دانشگاهى، اسلام ذلت و نکبت، اسلام پول و زور، اسلام حاکمیت سرمایه و سرمایه داران بر مظلومان و پابرهنه ها معرفى مى نمایند. در باب اهمیت بحث جنگ فقر و غنا، در همان پیام مشهور به «فریاد برائت» بزرگترین هدیه و بشارت آزادى انسان را آزادى از اسارت فقر و تهیدستى معرفى کرده و اظهار مى دارند که این هدیه و بشارت در چارچوب جهت گیرى اقتصاد اسلام در راستاى حفظ منافع محرومین و گسترش مشارکت عمومى آنان و مبارزه اسلام با زراندوزان قابل تحقق است. از نظر ایشان وقتى که اعیان و اشراف و متمکنین و یال و کوپال دارها متصدى امور یک کشور شوند. قهرا اینها مردم را به حساب نمى آورند، اما در عین ظلم و جورى که به مردم روا مى دارند در مقابل قدرتمندتر از خودشان خاضع خواهند بود [سخنرانى ایشان در جمع اعضاى دولت - هفته
دولت 7/6/61[ و بهمین خاطر است که تصریح مى کنند که هر قدر کشور بطرف فقرزدایى و دفاع از محرومان حرکت کند، امید جهانخواران از ما منقطع و گرایش ملتهاى جهان به اسلام زیادتر مى شود. [فریاد برائت - مرداد 1366[ و بالاخره در پیام به روحانیت )3/12/1367( با صراحت بیشترى اظهار مى دارند: که مفاهیمى از قبیل جنگ حق و باطل، جنگ ایمان و رذالت و... در یک کلام در قالب مفهوم جنگ فقر و غنا قابل جمع هستند. بنظر مى رسد که ایشان با مطرح کردن این مفهوم چند ایده را که نقش تعیین کننده براى سرنوشت انقلاب اسلامى و همه مسلمانان جهان دارد به صورت یکجا آورده و موانعى را هم که در چارچوب اتحاد آگاهانه یا ناآگاهانه میان صاحبان زر و زور و تزویر [به تعبیر مرحوم دکتر شریعتى] موجب ترس و واهمه اندیشمندان و روشنفکران مى شد، تلاش کرده اند که به صورت یکجا بر طرف سازند. بکار بردن تعبیر «جنگ» براى رویاروئى میان «فقر و غنا» ناظر بر شدت اهمیت و حساسیت مساله براى نظام اسلامى است. همانطور که «جنگ» در راس امور است و باید با آن برخورد شود. این مساله از یک سو اهمیت نحوه مواجهه با فقر مادى را براى سرنوشت امروز و فرداى نظام اسلامى مشخص مى سازد،
و از سوى دیگر نحوه شکل گیرى و ویژگیهاى ارکان و اجزاء نظام اسلامى را مشخص مى سازد: «آن روزى که دولت ما توجه به کاخ پیدا کرد، آن روز است که باید ما فاتحه دولت و ملت را بخوانیم. آن روزى که رئیس جمهور ما خداى نخواسته از آن خوى کوخ نشینى بیرون برود و به کاخ نشینى توجه بکند، آن روز است که انحطاط براى خود و براى کسانى که با او تماس دارند، پیدا مى شود. آن روزى که مجلسیان خوى کاخ نشینى پیدا کنند خداى نخواسته و از این خوى کوخ نشینى بیرون بروند، آن روز است که ما باید براى این کشور فاتحه بخوانیم ما در طول مشروطیت از این کاخ نشین ها خیلى صدمه خوردیم، مجلس هاى ما مملو از کاخ نشینان بود و از بین آنها معدودى بودند که از آن کوخ نشین ها بودند و همین معدودى که از کوخ نشین ها بودند از خیلى از انحرافات جلوگیرى مى کردند و سعى مى کردند براى جلوگیرى. آن روزى که توجه اهل علم به دنیا شد و توجه به این شد که خانه داشته باشند چطور و زرق و برق دنیا خداى نخواسته در آنها تاثیر بکند آن روز است که باید ما فاتحه اسلام را بخوانیم» (8) اما بگمان این
جانب بزرگترین خدمتى که ایشان با طرح اندیشه جنگ «فقر و غنا» کردند این است که با رسوا کردن اتحاد شوم زراندوزان و متحجرین و مقدس نماها و برملا کردن نقاط ضعف هر یک از آن ها، نوعى امید بخشى و اعتماد به نفس را در میان اندیشمندان به وجود آوردند تا بدون واهمه از ملامت ملامت کنندگان، درباره مسایل مربوط به حوزه اقتصاد ژرف اندیشى کنند و با مطرح کردن اندیشه هاى بدیع در این زمینه، موانع پیش روى نظام اسلامى را آگاهانه تر و عالمانه تر از سر راه بردارند. امید که چنین باد.روحش شاد و راهش پررهرو باد!
: 1- عضو هیات علمى دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایى. 2- namdeirF notliM. " modeerf dna msilatipac " sserp ogacihs fo ytisrevinu eht , 2691. pp. 7-8 3- W dna nosleumas luaP.D. suahdroN " monocE : es " 12 noitidE ht 3891. p. 94 4- namdeirF.M.dibi.
pp 01-11 5- مصطفى کواکبیان، «جنگ فقر و غنا از دیدگاه امام خمینى (ره)، منتخبى از مقالات اولین کنگره بررسى اندیشه هاى اقتصادى امام خمینى. موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى. چاپ دوم 1377 ص 332. 6- صحیفه نور. ج 21، ص 59. بنقل از «اسلام ناب در کلام و پیام امام خمینى، چاپ سوم 1376. ص 38«. 7- صحیفه نور. ج 20، ص 194. بنقل از «اسلام ناب در کلام و پیام امام خمینى، چاپ سوم 1376. ص 38«. 8- صحیفه نور. ج 17، ص 218. بنقل از «اسلام ناب... همان. ص 325«.
مجله فصلنامه حکومت اسلامى، شماره 12 محمدباقر فولادکار الف مقاله شناسی ذیل, حاصل جست و جو در بین مطبوعات از سال 1366 تا خرداد 1378 است. ب مقاله های حاضر به ترتیب تاریخِ مندرج در مطبوعات می باشد. 1 پاسخ امام خمینی(ره) به استفسار وزیر کار, رسالت, 17 آذر 1366 2 پاسخ امام خمینی(ره) به سؤال شورای نگهبان, اطلاعات, 3 دی 1366 3 اظهار نظر صریح حضرت امام درباره اختیارات مطلقه حکومت اسلامی, اطلاعات, 17 دی 1366 4 فتاوی امام تئوری سیاسی اسلام (13), محسن آرمین, کیهان, 24 و 26 و 27 دی 1366 5 تبیین ابعاد سیاسی و اجتماعی فتاوی )1و 2(, سید محمد موسوی خوئینی ها, کیهان, 27و 28 دی 1366 6 در حاشیه فتاوی جدید امام خمینی(18), علی حجتی کرمانی, کیهان, مهرماه و 1 و 4 و11 و17 و 25 آبان و 2 آذر 1367 7 پاسخ به اشکالات (146), احمد آذری قمی, رسالت, آبان و آذر و دی 1367 8 نقش امام خمینی در تجدید بنای نظام امامت, عبداللّه جوادی آملی, کیهان اندیشه, ش24, خرداد و تیر 1368 9 بررسی بینشهای سیاسی امام خمینی, محمد واعظ زاده خراسانی, مشکوة, ش23, تیر 1368 10 بررسی تفکر امام خمینی در سیاست, احمد حامد مقدم, مشکوة, ش
23, تیر1368 11 رسانه ها و اندیشه های امام خمینی(ره), بی نام, پاسدار اسلام, ش 96, آذر 1368 12 قراءة فی النظریة السیاسیة للامام من خلال وصیته, بی نام, الحوار الفکری و السیاسی, ش40, زمستان 1990(1368) 13 مفهوم القدرة السیاسیة فی قیادة الامام الخمینی, زین العابدین البکری, الحوار الفکری والسیاسی, ش40, زمستان 1990(1368) 14 نقش امام خمینی در تدوین و تنقیح فلسفه سیاسی, محمد جواد صاحبی, کیهان اندیشه, ش29, فروردین و اردیبهشت 1369 15 واقع نگری در بینش فقهی امام خمینی, محمد هادی معرفت, کیهان اندیشه, ش29, فروردین و اردیبهشت1369 16 بینش فقهی امام در برخورد با رویدادهای نوین جهان, عبدالکریم بی آزار شیرازی, کیهان اندیشه, ش29, فروردین و اردیبهشت 1369 17 فقه اجتهادی و اصلاح حوزه ها از دیدگاه امام خمینی, محمد ابراهیم جنّاتی, کیهان اندیشه, ش29, فروردین و اردیبهشت1369 18 امام خمینی و رهبری نهضتهای اسلامی معاصر جهان, راشد الغنوشی, ترجمه سیدهادی خسروشاهی, کیهان اندیشه, ش29, فروردین و اردیبهشت1369 19 حضرت امام خمینی و کارگزاران نظام اسلامی, جهانبخش ثواقب, کیهان, 16 خرداد 1369 20 قضا و حکومت از منظر امام خمینی, ابوالقاسم گرجی, کیهان فرهنگی, سال هفتم, ش3, خرداد 1369 21 امام, اسلام ناب و اسلام امریکایی, بی نام, بیان, ش1, خرداد1369 22 نقش امام در احیای دین,
بی نام, حوزه, ش3738, بهار 1369 23 امام و عزت مسلمین, عبدالکریم سروش, حوزه, ش3738, بهار 1369 24 امام, حوزه و سیاست, سید احمد خمینی, حضور, ش1, خرداد1370 25 امام خمینی مبارزی آگاه از آغاز, محمد دهقانی آرانی, حضور, ش1, خرداد1370 26 امام خمینی سیاستمداری بزرگ و بزرگ سیاستمدار, علی محمد بشارتی, حضور, ش1, خرداد1370 27 امام خمینی و ترسیم استراتژی هدم اسرائیل, بی نام, پاسدار اسلام, ش115, تیر1370 28 امام خمینی و سیاست خارجی, بی نام, پاسدار اسلام, ش116, مرداد 1370 29 امام و شورای نگهبان, اسد اللّه بیات, پاسدار اسلام, ش116, مرداد1370 30 فقه تئوری اداره جامعه, بی نام, حوزه, ش54, مرداد و شهریور1370 31 امام خمینی و سیاست خارجی, بی نام, پاسدار اسلام, ش117, شهریور1370 32 امامت و رهبری در کلام امام, اسداللّه بیات, پاسدار اسلام, ش117, شهریور1370 33 امام و سیاست خارجی, بی نام, پاسدار اسلام, ش118, مهر1370 34 شرایط رهبری و نمایندگان مجلس در کلام امام, اسداللّه بیات, پاسدار اسلام, ش118, مهر1370 35 امام خمینی و سیاست خارجی, بی نام, پاسدار اسلام, ش119, آبان1370 36 رهبران حرکت اسلامی معاصر بنا, مودودی و امام خمینی, راشد الغنوشی, حضور, ش2, آبان1370 37 دشمن شناسی امام, علی محمد حاضری, حضور, ش2, آبان1370 38 آراء سیاسی امام خمینی, میشال
نوفل, حضور, ش3, بهمن1370 39 امام خمینی و حکومت, محمود محمد, حضور, ش3, بهمن1370 40 پرتویی از مدیریت امام, عبدالرضا ایزدپناه, حوزه, ش494, فروردین و اردیبهشت1731 41 غیرت دینی امام خمینی, بی نام, حوزه, ش49, فروردین و اردیبهشت1731 42 امام و مرجعیت, سید عباس صالحی, حوزه, ش5657, خرداد شهریور1372 43 آزادی و اهمیت آن از دیدگاه اسلام و امام, اسداللّه بیات, پاسدار اسلام, ش141 و241, شهریور و مهر 1372 44 اخطار امام برای بقای انقلاب و نظام, محمد محمدی معین, پاسدار اسلام, ش142, مهر 1372 45 اخطار امام به مشتاقان رابطه با امریکا, محمد محمدی معین, پاسدار اسلام, ش142, آبان 1372 46 اخطار امام در مورد غفلت از بسیج, محمد محمدی معین, پاسدار اسلام, ش144, آذر 1372 47 پژوهشی در خطوط کلی اندیشه های سیاسی امام خمینی, کاظم قاضی زاده, راهبرد, ش3, بهار 1373 48 حکومت از دیدگاه امام خمینی, موحدی کرمانی, اندیشه دانشجو, ش1373 ,1 49 امام خمینی و جهان اسلام, بی نام, پاسدار اسلام, ش150, خرداد 1373 50 وحدت از دیدگاه امام خمینی, سید احمد خمینی, حضور, ش8, پاییز 1373 51 دستاوردهای معنوی و سیاسی نهضت امام خمینی, مقام معظم رهبری, مسجد, ش18, بهمن و اسفند1373 52 مرجعیت و رهبری تفکیک یا وحدت و نظر امام, حمید انصاری,
حضور, ش9, زمستان1373 53 امام خمینی احیاگر اندیشه حکومت اسلامی, نجف لک زایی, حضور, ش9, زمستان1373 54 الامام الخمینی فی الدراسات الغربیة, عماد بزی, التوحید, ش1374 ,76 55 فقه و فقیه از دیدگاه امام خمینی, محمد مهدی بهداروند, رسالت, 28 خرداد1374 56 مقابله با شیوه های نفوذ غرب از دیدگاه امام, مشاعی, حضور, ش11, خرداد1374 57 تحلیلی تطبیقی از قیام امام حسین(ع) و قیام امام خمینی(ره), ابراهیم پای غلامحیدر سلامی, حضور, ش12, تابستان1374 58 دفاع از ملت ها در اندیشه دفاعی حضرت امام, مسیح بروجردی, جمهوری اسلامی, 4مهر 1374 59 سه اصل بنیادین انقلاب اسلامی, حمید انصاری, جمهوری اسلامی, 20 آبادن 1374 60 دین و دولت در اندیشه سیاسی امام خمینی, سعداللّه زارعی, جمهوری اسلامی, 21 آبان 1374 61 امام خمینی و نظریه اندیشه سیاسی اسلامی معاصر, یونس حسین, ترجمه سید ضیاء مرتضوی, جمهوری اسلامی, 22 آبان 1374 62 تأملی در مفهوم جامعه از دیدگاه امام خمینی, سید جواد طاهایی, حضور, ش1374 ,13 63 امام خمینی درهم کوبنده صهیونیزم و تبعیض نژادی, پیتر کازانکو, حضور, ش13, پاییز1374 64 امام خمینی و ماجرای فلسطین, فتحی شقاقی, ترجمه تابش, پاسدار اسلام, ش168, آذر 1374 65 امام خمینی و اندیشه دولت بزرگ اسلامی, زهرا رهنورد, مجموعه آثار کنگره مبانی فقهی حضرت امام, ش1374
,13 66 امام خمینی حکومت و خاستگاه ثبات و تغییر در احکام, سید ضیاء مرتضوی, مجموعه آثار کنگره مبانی فقهی حضرت امام, ش1374 ,6 67 امام خمینی در عرصه فقه و حکومت, ابوالقاسم گرجی, مجموعه آثار کنگره مبانی فقهی حضرت امام, ش1374 ,5 68 امام خمینی و نقش زمان و مکان در احکام حکومتی, علی اصغر حقدار, مجموعه آثار کنگره مبانی فقهی حضرت امام, ش1374 ,7 69 مبانی احکام حکومتی از دیدگاه امام خمینی, سیف اللّه صرامی, مجموعه آثار کنگره مبانی فقهی حضرت امام, ش1374 ,7 70 ماهیت اهداف و اصول حکومت اسلامی (گزیده ای از سخنان حضرت امام), جمهوری اسلامی, 9فروردین 1375 71 مبانی فقهی حکم تاریخی حضرت امام خمینی, آیة اللّه یوسف صانعی, جمهوری اسلامی, 27 فروردین1375 72 لزوم مشارکت مردمی در انتخابات از دیدگام امام خمینی, فرزانه نیکو برش, کیهان, 28 فروردین 1375 73 نظری به اندیشه اصلاحی امام خمینی, سید محمد ناصر تقوی, کلمه دانشجو, ش15, فروردین 1375 74 امام خمینی و فقه سنتی پویا, عباس ایزد پناه, رسالت, 9 اردیبهشت 1375 75 دولت اسلامی و عدالت اجتماعی, سید جواد ورعی, ویژه نامه جمهوری اسلامی, خرداد1375 76 عدالتخواهی امام خمینی, بی نام, ویژه نامه جمهوری اسلامی, خرداد1375 77 اسلام و سرمایه داری, بی نام , ویژه
نامه جمهوری اسلامی, خرداد1375 78 عدالت اجتماعی در مصاف با اسلام آمریکایی, سید ضیاء مرتضوی, ویژه نامه جمهوری اسلامی, خرداد1375 79 جلوه عدالت در سیره اسوه عدالت, کاظم قاضی زاده, ویژه نامه جمهوری اسلامی, خرداد1375 80 عدالت اجتماعی و انقلاب اسلامی, مجتبی محدث, ویژه نامه جمهوری اسلامی, خرداد1375 81 امام خمینی منادی حکومت مطلوب و سیاستمدار مطلوب, فیروز دولت آبادی, حضور, ش15, بهار 1375 82 فقه سنتی و پویا در نگرش امام خمینی(ره), سید علی اشکوری, حضور, ش1375 ,15 83 تئوری حکومت اسلامی, دیدگاه های حضرت امام و نقش روشنفکران, گفت و گو با محمدجواد لاریجانی, رسالت, 13 خرداد1375 84 امام خمینی و فقاهت مبتنی بر عنصر زمان و مکان, کاظم قاضی زاده, نقد و نظر, ش1375 ,5 85 بررسی شرائط و فرآیند تکوین نظریه ولایت فقیه حضرت امام خمینی, یوسف احمدی قاسم آبادی, بصائر, ش1375 ,23 86 خلاصه ای از اندیشه سیاسی حضرت امام خمینی درباره دین و دولت, سعد اللّه زارعی, حضور, ش1375 ,18 87 امام خمینی در پژوهش های غربی, عماد بزی, ترجمه مهدی اسدی, پاسدار اسلام, ش1375 ,182 88 مفهوم نظریه ولایت فقیه از دیدگاه امام خمینی, حمید عنایت, کیان, ش1375 ,34 89 گزارشی از گردهمایی دیدگاه های حضرت امام, بی نام, کلمه دانشجو, ش1375 ,16
90 مقایسه نظریه ولایت فقیه آیة اللّه خمینی و شرح ابن رشد بر جمهوری افلاطون, مارتین ونسا, ترجمه سیما حاج حریری, حضور, ش1375 ,71 91 امام و سیاست خارجی, قدرت اللّه رحمانی, حضور, ش1375 ,17 92 ویژگیها و شیوه های رهبری امام خمینی, محمدی عراقی, مصباح, ش1375 ,19 93 امام خمینی در پنج حوزه معرفت سیاسی, سید علی قادری, حضور, ش1375 ,18 94 جایگاه مردم در اندیشه امام, منوچهر اکبری, حضور, ش1375 ,18 95 امام خمینی احیاگر حکومت دینی)1و2(, عبدالجواد ابراهیمی, رسالت, 7 و 14 بهمن 1375 96 ترسیم ولایت فقیه از دیدگاه امام خمینی, سید رضا همراه, کیهان, 17 فروردین1376 97 مروری بر اندیشه جدایی دین از سیاست و نقش امام در احیای پیوند دین و سیاست, محمد علی برزنونی, مجموعه مقالات کنگره امام و احیاء تفکر دینی, ج1376 ,1 98 مفهوم تفکر و مشخصات تمدن اسلامی در اندیشه امام خمینی, نعمت اللّه باوند, موعود, ش2, خرداد1376 99 انقلاب امام خمینی در گام سوم, سید حسن خمینی, حضور, ش19, بهار 1376 100 پاسخ امام خمینی به پرسش هایی در باب ولایت فقیه, بهرام بهرامسیری, کتاب نقد, ش2و1376 ,3 101 آرمان های انقلاب اسلامی از دیدگاه امام خمینی)1و2(, اصغر افتخاری, پاسدار اسلام, ش190 و1376 ,191 102 امام خمینی احیاگر تفکر
دینی, عباس ایزدپناه, رسالت, 11 خرداد 1376 103 امام خمینی در عرصه فقه و حکومت, ابوالقاسم گرجی, مسجد, ش1376 ,36 104 امام خمینی محیی حکومت اسلامی, محمد سروش محلاتی, جمهوری اسلامی, خرداد 1376 105 امام خمینی و احیای اندیشه تشکیل حکومت اسلامی, اسد اللّه لطفی, اطلاعات, 13 خرداد1376 106 زمان و مکان از دیدگاه امام خمینی, مجید امینی, مسجد, ش1376 ,32 107 نوآوریهای فقهی امام خمینی)1و2(, عبداللّه جوادی آملی, کیهان هوایی, 14 و21 خرداد1376 108 ولایت از دیدگاه امام خمینی, محمدحسین زاده یزدی, اطلاعات, 17 خرداد1376 109 امام خمینی و زمینه حکومت اسلامی)1و2(, عباسعلی عمید زنجانی, کیهان, 23 و 26 مرداد1376 110 پویایی در رهبری امام خمینی, محمد رسول الماسیه, مشکوة, ش56 و57, پاییز 1376 111 مبانی سیاست خارجی ج.ا.ا از نگاه قرآن کلام امام خمینی و قانون اساسی, عبدالرحیم گواهی, مجله سیاست خارجی, ش1376 ,2 112 امام خمینی و احیای نماز جمعه, حامد الگار, حضور, ش1376 ,20 113 وحدت از دیدگاه عرفانی دینی سیاسی امام خمینی, محمدجواد حجتی کرمانی, حضور, ش1376 ,20 114 امام و انقلاب مشروطیت ایران, محسن بهشتی سرشت, حضور, ش, 1376 ,20 115 تمدن و تفکر اسلامی در اندیشه عرفانی و سیاسی امام خمینی, نعمت اللّه باوند, حضور, ش1376 ,20 116 تمدن اسلامی در اندیشه سیاسی امام
خمینی, یونس شکر خواه, حضور, ش1376 ,22 117 امام خمینی ولایت فقیه و انقلاب اسلامی, زهرا کریم بیگی, حضور, ش1376 ,22 118 احیاء اندیشه اعتقاد به حکومت اسلامی و رهبری دینی, ادیبی سده, حضور, ش1377 ,23 119 رهیافت دین شناسی امام خمینی, همایون همتی, کیهان فرهنگی, ش1376 ,136 120 احیاء الهویة الاسلامیة فی حرکة الامام الخمینی, محمد الثقفی, التوحید, ش1376 ,90 121 الإنبعاث الکبیر خصائص الامام خمینی فی الاحیاء الدینی و الاصلاح الاجتماعی, سید محمد خاتمی, التوحید, ش1376 ,90 122 الانسان و المجتمع والدین فی الفلسفة السیاسیة للامام الخمینی, کامل الهاشمی, التوحید, ش1376 ,90 123 حرکة الاحیاء الفکر الدینی عند الامام خمینی قراءة فی معالم الفکر السیاسی, جلال الانصاری, التوحید, ش1376 ,90 124 نظریه پردازی متقابل دین و علم از دیدگاه امام خمینی, ابراهیم فیاض, دانشگاه اسلامی, ش1376 ,1 125 الامام خمینی واحیاء الخطاب الدینی, فرح محمد موسی, التوحید, ش1376 ,91 126 نوآروی ها و احیاگری های امام خمینی در حوزه اندیشه سیاسی اسلام, گفت و گو با غلامحسین الهام و حمید پارسانیا, صبح, ش1376 ,71 127 دیدگاه امام خمینی درباره حکومت اسلامی, عباسعلی عمید زنجانی, مجموعه مقالات کنگره امام و احیاء تفکر دینی, ج1377 ,2 128 نقش امام خمینی در تفکیک اسلام حکومتی و حکومت اسلامی, محسن قنبریان, مجموعه
مقالات کنگره امام و احیاء تفکر دینی, ج1377 ,2 129 نگاهی به اصول توسعه از دیدگاه امام خمینی, ابوالفضل مروی, حضور, ش1377 ,24 130 امام خمینی و طرح تجدید سیاست دینی, رضا داوری, نامه پژوهش, ش8, بهار1377 131 امام قدرت و گفتمان, محمد رضا تاجیک, نامه پژوهش, ش8, بهار 1377 132 امام و نگرش به جامعه, سید جواد طاهایی, نامه پژوهش, ش8, بهار1377 133 دین و دموکراسی از دیدگاه امام خمینی, عباس منوچهری, نامه پژوهش, ش8, بهار1377 134 امام خمینی و احیای اندیشه دینی, محمد حسین جمشیدی, نامه پژوهش, ش78 بهار1377 135 استراتژی بازدارندگی از دیدگاه امام خمینی(ره), محمد رضا دهشیری, نامه پژوهش, ش9, تابستان1377 136 امام خمینی و احیای خاستگاه الهی دولت(13), محمد سروش محلاتی, جمهوری اسلامی, 17 و18و19 خرداد1377 137 پیوند دین و سیاست از نگاه امام خمینی(16), علیرضا انصاری, کوثر, ش22-17و1377 138 تبیین اندیشه سیاسی امام خمینی )1و2(, عبدالجواد ابراهیمی, رسالت, 6 و 9 خرداد1377 139 امام خمینی و برجستگی فقه اسلام, سید جواد ورعی, جمهوری اسلامی, 6 تیر1377 140 نظرات امام پیرامون منشأ ولایت فقهاء)1و2(, محمد رضا گائینی, رسالت, 12و 13 خرداد1377 141 جامعه مدنی در اندیشه سیاسی حضرت امام خمینی(13), سیدعلی قادری, کیهان هوایی, 24و31 تیر و 7مرداد 1377 142 سیاست و دولت در اندیشه
امام خمینی, امیر حسین اصغری, کیهان, 28 مرداد1377 143 ردّ اندیشه امام و شبهه افکنی در مبانی قانون اساسی چرا?!, بی نام, شما, 5 شهریور1377 144 گستره دین در اندیشه امام خمینی)1و2(, سید جواد ورعی, جمهوری اسلامی, 28 شهریور و 4مهر 1377 145 رهیافت تصمیم گیری در منظر امام خمینی, محمدرحیم عیوضی, حضور, ش1377 ,24 146 آرمان های انقلاب از دیدگاه امام خمینی, اصغر افتخاری, اندیشه حوزه, ش1377 ,12 147 راهبردهای امام خمینی در سیستم بین المللی معاصر, مصطفی مصلح زاده, مجموعه مقالات کنگره امام و احیاء تفکر دینی, ج1377 ,2 148 امام خمینی تئوکراسی و دموکراسی, مصطفی مصلح زاده, مجموعه مقالات کنگره امام و احیاء تفکر دینی, ج1377 ,2 149 مبانی و مبادی کلامی ولایت فقیه از دیدگاه امام خمینی, عباس مخلصی, حوزه, ش85و 1377 ,86 150 مصلحت نظام از دیدگاه امام خمینی, محمد صادق مزینانی, حوزه, ش85 و 1377 ,86 151 ولایت مطلقه فقیه از دیدگاه امام خمینی و قرائتهای گوناگون, محمدصادق مزینانی, حوزه, ش85 و 1377 ,86 152 امام خمینی اسوه جامع, مهدی مهریزی, حکومت اسلامی, ش1377 ,7 153 مجلس خبرگان از نگاه امام خمینی, مهدی مهریزی, حکومت اسلامی, ش1377 ,8 154 اعتقاد به لزوم تشکیل حکومت دینی در اندیشه احیاگرانه امام خمینی, غلامرضا ذاکر صالحی, مجموعه مقالات
کنگره امام و احیاء تفکر دینی, ج1377 ,3 155 بررسی ثبات و تحول اندیشه امام خمینی(ره) درباره ولایت فقیه, کاظم قاضی زاده, مجموعه مقالات کنگره امام و احیاء تفکر دینی, ج1377 ,3 156 قدرت از دیدگاه امام خمینی, محمد باوی, علوم سیاسی, ش1377 ,2 157 احیاء تفکر ظلم ستیزی و عدالتخواهی در اندیشه سیاسی امام خمینی, محمدحسین جمشیدی, مجموعه مقالات کنگره امام و احیاء تفکر دینی, ج1377,2 158 جایگاه حکومت در اندیشه امام خمینی, گفت و گو با سید حسین موسوی تبریزی, متین, ش1377 ,1 159 امام خمینی و چالش های نظری حکومت ولایی, عبدالحسین خسروپناه, دانشگاه اسلامی, ش1377 ,6 160 مصلحت در سیاست خارجی با تأکید بر اندیشه امام خمینی(ره), محمد ناصر تقوی, سیاست خارجی, ش3, ص589, پایی1377 161 سیاست و حکومت در نظریه سیاسی امام خمینی, محسن کریمی, دانشگاه اسلامی, ش1377 ,6 162 مشارکت سیاسی مردم از دیدگاه امام خمینی, سید حسین موسوی, کیهان, 12مهر 1377 163 امام خمینی و احیاء امر به معروف و نهی از منکر(13), سید جواد ورعی, جمهوری اسلامی, 2و9و16 آبان1377 164 نگرش امام خمینی به مقوله انتصاب و انتخاب در ولایت فقیه, علیرضا انصاری, کیهان, 17 آبان 1377 165 امام خمینی و فلسفه امر به معروف و نهی از منکر, سید جواد ورعی, جمهوری
اسلامی, 28 آذر 1377 166 هرمنوتیک در اندیشه امام خمینی, سید محمدعلی ایازی, حضور, ش, 1377 -24 167 امام خمینی و احیای حاکمیت قانون, سید رضا اکرمی, حضور, 1377 -25 168 توسعه فرهنگی از دیدگاه امام خمینی(ره), محمدمهدی احمدی, حضور, ش1377 ,25 169 نظریه انقلاب اسلامی از دیدگاه امام خمینی(ره), محمدرضا دهشیری, حضور, ش1377 ,62 170 جامعه مدنی در اندیشه سیاسی الهی امام)1و2(, شهاب الدین شکری مازندرانی, سلام, 18 و20 بهمن1377 171 ولایت مطلقه از نگاه امام خمینی, بی نام, سیاست, 10 اسفند 1377 172 هرمنوتیک و اندیشه های تفسیر امام خمینی)1و2(, مهدی هادوی تهرانی, حضور, ش26و78 ,27و 1377 173 بایستگی پدیداری قانون اساسی ج.ا.ا در دیدگاه امام خمینی, محسن خلیلی, حضور, ش1378 ,27 174 دموکراسی و تکلیف موردی امام خمینی)1و2(, حاتم قادری, ایران, 15 و 17 فروردین 1378 175 امام خمینی فقیه دوران گذار (از فقه جواهری تا فقه المصلحة), جهانگیر صالح پور, کیان, ش1378 ,46 176 جلوه هایی از تابش حکومت علوی در کلام امام خمینی (13),سید ضیاء مرتضوی, جمهوری اسلامی, 14 و 21 و28 فروردین 1378 177 امام خمینی رهبری که باید از نو شناخت, بی نام, قدس, 22 فروردین 1378 178 گذری بر توسعه در اسلام و کلام امام خمینی, محمدتقی رضایی, رسالت, 22فروردین 1378 179 امام
خمینی و انقلاب اسلامی در ذهن و زبان جهان معاصر, منوچهر اکبری, حضور, ش1378 ,27 180 اندیشه سیاسی امام خمینی, معصومه خالقی, کتاب ماه, 30 فروردین 1378 181 تئوری انقلاب از دیدگاه امام خمینی, اصغر افتخاری, کتاب ماه, 30 فروردین 1378 182 جایگاه مردم در نظام حکومتی ولایت فقیه بر اساس اندیشه های امام خمینی, جاوید روستایی, کتاب ماه, 30 فروردین 1378 183 سال امام خمینی و اصول انقلاب )1و2(, محمد تقی رهبر, پاسدار اسلام, ش209 و 1378 ,210 184 عدالت حاکم اسلامی از دیدگاه امام خمینی, محمد باوی, حضور, ش1378 ,27 185 تطور اندیشه سیاسی امام خمینی(ره), سید عبدالامیر نبوی, مسجد, ش43, فروردین و اردیبهشت 1378 186 آزادی از دیدگاه امام خمینی(ره)(13), بی نام, جوان, 2و9و12 اردیبهشت 1378 187 ارزیابی دیدگاه فقهی امام خمینی و دیگر فقیهان درباره قیام سیدالشهداء(ع), سیدضیاء مرتضوی, اطلاعات, 12 اردیبهشت 1378 188 بدایع الدرر بدیعه ای در شرح حدیث نفی ضرر, سید ضیاء مرتضوی, جمهوری اسلامی, یکم خرداد 1378 189 امام خمینی و آزادی سیاسی )1و2(, همشهری, 11 و 12 خرداد 1378 190 مفهوم انزوا در بینش سیاسی امام خمینی(ره) (16), بی نام, جمهوری اسلامی, 13 8 خرداد 1378 191 آزادی در اندیشه امام خمینی, محسن غرویان, رسالت, 16 خرداد 1378 192 میراث فکری
امام خمینی ارزشهای ماندگار انقلاب)1و2(, علی شکوهی, ارزشها, ش120 و1378 ,121 193 سیاست خارجی و دیپلماسی از نگاه امام, بی نام, ویژه نامه سلام, خرداد 1378 194 امام خمینی محور همیشه جاوید انقلاب اسلامی, سلیمان خردمند, ویژه نامه سلام, خرداد 1378 195 دین و آزادی در اندیشه امام خمینی, سید هادی جعفری امان آبادی, ویژه نامه صبح امروز, خرداد 1378 196 شرح صدر امام در حل مسائل سیاسی, انصاری کرمانی, ویژه نامه صبح امروز, خرداد 1378 197 نقش مردم در حاکمیت سیاسی معصوم(ع), سید عباس قائم مقامی, ویژه نامه رسالت, خرداد 1378 198 سیاست و مصلحت از منظر امام خمینی, سید محمدناصر تقوی, ویژه نامه رسالت, خرداد 1378 199 اسلام و آزادی از نگاه امام خمینی, علی ربانی گلپایگانی, ویژه نامه رسالت, خرداد 1378 200 امر به معروف و نهی از منکر از دیدگاه امام خمینی(ره), بی نام, ویژه نامه رسالت, خرداد 8731
فصلنامه حوزه و دانشگاه & gt ; شماره 18 سال 1378 از سوى رهبر معظم انقلاب به عنوان «سال امام»نامیده شد، بى شک هدف و فلسفه اى در وراى این نامگذارى کامن ومنطوى است و آن چیزى جز معرفت افزون، اقتدا و تاسى بیشتر به امام و شناساندن امام نیست، بر این اساس اینجا و آنجا و ازسوى محافل، گروهها و مراکز رسمى و غیررسمى کوششهایى در احیا ونکوداشت امام بعمل آمده، و این همه البته درخور تقدیر و شایان تحسین است. اما بر هیچ صاحب بصیرت و فرهیخته اى نهان نیست این اقدامها و کوششها اگر سنجیده نباشد; نه تنها سودى نمى بخشد،بلکه چه بسا زیانبار هم خواهد بود. از سوى دیگر عظمت، والایى و جامع الاطراف بودن شخصیت امام و همین طور این نکته که سخن و سیره امام تفسیر ناب و نمایانگر معارف اسلام است و نیز شکل گیرى خیزش بزرگ اسلامى و پدیدایى انقلاب اسلامى بر محور اندیشه امام موجب ارزش و اعتبار ویژه سخن وسیرت آن فرزانه یگانه شده است و از این رو، زنده داشتن این میراث گرانبها و مصون دارى آن از تحریف و دگرگونى و سپردن امانت دارانه آن به نسلهاى آینده وظیفه و تکلیف منجزى است بردوش همه متعهدان به مبانى اسلام و راه امام و همه علاقه مندان عزت و سربلندى میهن اسلامى، اینجاست که تفسیر سخنان، مواضع،رفتارهاى اجتماعى و سیاسى
امام راحل (قدس سره) و ارائه قرائتهاو تحلیلهاى گوناگون آغاز مى شود و اهمیت مى یابد، ما بر این باوریم که در این ساحت شناخت ملاکها و شاخصهاى تفسیر روشمندگفتار و رفتار امام، داراى نقش بارز در صیانت اندیشه و راه امام است، و اینک به چند نکته و شاخص مهم در تبیین دیدگاهها واندیشه هاى امام(ره) اشارت مى نماییم:
کاربست قانون «محکم و متشابه» در بیان و خامه امام نیزمى تواند ما را در فهم و دریافت بهتر آثار امام یارى رساند. 5. بحث «ثابت و متغیر» در بیان و موضع امام نیز نکته مهمى است که نباید از آن غفلت ورزید، کشف اصول و قواعد بنیادى وثابت در آثار امام و توافق بر آن و تفکیک آن از پاره اى ازمواضع و سخنانى که به اقتضاى شرایط ویژه و متغیر صادر شده است، از مسائل محورى در «تفسیر آثار امام» است.
در شناخت امام بازشناسى، خاستگاه فکرى و معرفتى امام و نیزشخصیت متعالى و جامع ایشان مى تواند بسى راهگشا باشد، این یگانه دوران، ملتقاى بسیارى از ممتازترین رشته هاى علوم اسلامى به صورت کم نظیرى بودند، جامعیت تفسیر، فقه، اصول، فلسفه،عرفان و اخلاق در اندیشه امام نکته بسیار مهمى است; از سوى دیگر، بعد ادبى و هنرى و نیز سیاست شناسى به ایشان چهره اى برجسته بخشیده است و اگر این همه را با خصلتهاى فضیلت مدارروحى و توانایى هاى رهبرى و مدیریت وى درآمیخته بنگریم; انسانى کامل و تمام عیار رویاروى ما تجلى خواهد کرد.
دخالت دادن انگیزه هاى شخصى و نگرشهاى گروهى و جناحى در فهم وتفسیر سخنان و مواقف امام، خطر و دام دیگرى در برابر مفسر کلام امام است و به جد باید از هرگونه
تفسیر به راى، تفسیرغیرمضبوط و ناروشمند اجتناب ورزید.
در عرصه شناخت اندیشه ها و دیدگاههاى امام(ره) ممکن است تفسیرها و قرائتهاى مختلفى ظهور یابد، که هم طبیعى و هم براى تعمیق و پیشبرد افکار و اندیشه ها مغتنم و ضرورى است; با این حال، در عرصه عمل معمولا نمى توان تمامى تفسیرها و برداشتهاى مختلف را ملاک عمل قرار داد، در چنین شرایطى حصول وحدت عملى درسایه تفسیر رهبرى میسر خواهد بود. چنانچه با رعایت اصول و ضوابط اساسى به معرفت امام راحل و فهم آرا و اندیشه هاى وى پرداخته شود، در آن چارچوب تنوع و تکثرقرائتها و تفسیرها را مى توان برتافت و در عین حال به وحدت اصولى دست یافت. از مبحث «معرفت امام» که بگذریم، باید به «معرفى امام»اشارتى بنماییم، معرفى امام به نسل جدید و آیندگان هم به عنوان معمار یک مقطع بزرگ تاریخ اسلام و آفریننده برگى درخشان از تاریخ ملت بزرگ ایران و هم به مثابه الگوى جذاب اسلامى که اسلام در آینه وجودش تجلى یافته است وظیفه اى الهى اندیشمندان،حوزویان و دانشگاهیان است، بى شک انتقال این میراث به آیندگان و نسل جوان باید با رعایت اصول ذیل انجام پذیرد: 1. اصل همه جانبه نگرى و معرفى کامل ابعاد شخصیت امام و پرهیزاز گزینشى عمل کردن، نخستین نکته اى است که باید ملحوظ قرارگیرد. 2. تکیه بر «منطق و استدلال» در معرفى و شناساندن
میراث امام به کسانى که در متن حوادث و جریانها نبوده اند، مساله بسیارمهم در موفقیت در این عرصه است. 3. نشان دادن جاذبه هاى وجودى امام و به ویژه زیباییهاى روحى وعرفانى امام و سیره عملى پاک و زیباى وى با روشها و قالبهاى هنرى باید مورد اهتمام والا قرار گیرد. 4. به منظور کامیابى در اداى این تکلیف الهى باید از افراط وگزافه گویى و مبالغه پرهیز نمود و بر جوشش و مشارکت مردمى به ویژه نسل جوان و دانشگاهیان و روشنفکران متعهد اعتماد ورزید وامام را برتر از سلایق گروهى خواست و در همان حال، از اصول ومبانى وى صیانت مجدانه بعمل آورد. 5. ترسیم سیماى امام و انقلاب اسلامى از رهگذر تصویر دقیق شرایطتاریخى ملى و جهانى، قبل و پس از انقلاب قابل دستیابى است، وبا این روش مى توان عظمت و کارآیى اندیشه امام را شناساند. سخن و پیام آخر آنکه در میان اصول و مبانى اندیشه امام مساله «وحدت حوزه و دانشگاه» از برجستگى ممتازى برخورداراست، و چه زیبا است در یکصدمین سالگرد تولد امام بار دیگرحوزویان و دانشگاهیان به انبوه سخنان و پیامها و وصیتنامه امام و آن همه توصیه ها و تاکیدها مراجعه نمایند و ژرفاى این آموزه سرنوشت ساز را بکاوند و پایه هاى نوینى براى ارتباط،تبادل، تعامل و وحدت این دو نهاد بنا نهند
و در این قلمرو به بازنگرى و بازسازى اندیشه وحدت بپردازند و این مهم میسر نیست جز با تحقیق نوین، عطف توجه به واقعیات موجود در روابط میان حوزه و دانشگاه، پرهیز از شعار دادن و افراطگرایى، درک واقع بینانه و متقابل از یکدیگر، نقدپذیرى و آینده نگرى، چنین باد به لطف حق.
برداشتهایی از سیره امام خمینی، ج 3 رجایی، غلامعلی
برنامه امام اینطور نیست که هر وقت بخواهند قرآن بخوانند، ایشان دقیقا و سر ساعت روزی هفت مرتبه قرآن می خواندند. (1)
امام بعد از نماز شب قرآن می خواندند تا هنگام نماز صبح. پس از نماز صبح نیز قرآن می خواندند . ایشان در هر فرصتی که بین کارها فراغت داشتند بین کار، قرآن قرائت می کردند و روزانه هشت مرتبه قرآن می خواندند. امام ماهی یک مرتبه قرآن را تمام می کردند. (2)
امام روزانه چندین نوبت قرآن می خوانند و در هر فرصت مناسب که برای ایشان پیش می آید قرآن می خوانند و معمولا بعد از نماز صبح قبل از نماز ظهر و عصر و نماز مغرب و عشا و یا در هر فرصت دیگر مقید به این مستحب الهی هستند و ما بارها که ضمن روز خدمت ایشان می رسیم امام را مشغول خواندن قرآن می یابیم. (3)
امام در ماه مبارک رمضان بسیار با قرآن مأنوس بودند. من یاد ندارم که در این ماه شریف خصوصا در ماه رمضان آخر عمرشان که اوایل سال 68 بود به محضر ایشان مشرف شوم و ایشان را جز در حالت قرآن خواندن ببینم. هر وقت که
کاری پیش می آمد و به محضرشان می رسیدم می دیدم مشغول تلاوت قرآن مجید هستند. (4)
امام در فاصله ای که بعد از نماز ظهر و عصر برای نماز می آمدند، اگر در این مدت کوتاه چند دقیقه ای فرصت پیدا می شد قرآن برمی داشتند و می خواندند که گاهی این اوقات کمتر از دو دقیقه بود ولی ایشان نمی گذاشتند بیهوده عمرشان به هدر رود. (5)
نجف که بودیم آقا چشمشان ناراحت شده بود. دکتر آمد و چشم ایشان را دید و گفت: «شما چند روز قرآن نخوانید و استراحت کنید.» امام یک دفعه خندیدند و گفتند: «دکتر من چشمم را برای قرآن خواندن می خواهم، چه فایده ای دارد اگر چشم داشته باشم و قرآن نخوانم. شما یک کاری بکنید که من بتوانم قرآن را بخوانم» . (6)
امام هیچ گاه نمی گذاشتند وقتشان به هدر برود. بارها می دیدیم که در دقایقی قبل از آماده شدن سفره که معمولا به بطالت می گذرد ایشان به تلاوت قرآن می پرداختند. (7)
حاج احمد آقا نقل می کرد، زمانی که در نجف حاج آقا مصطفی شهید شدند امام پس از شنیدن خبر شهادت ایشان، استوار و بردبار تنها به گوشه ای رفته و به تلاوت کلام الله مشغول شدند. (8)
امام در ماه رمضان هر روز ده جزء قرآن می خواندند. یعنی هر سه روز یک مرتبه قرآن را ختم می کردند. بعضی برادران خوشحال بودند که دو دوره قرآن را در این ماه خوانده اند . ولی بعد متوجه می شدند امام ده یا یازده دور قرآن را در طول این ماه شریف خوانده اند . (9)
در مورد احترام امام به قرآن نکته جالبی از ایشان به طور مکرر دیده ام. گاهی به دلایلی قرآنهایی را در کیف دستی در محضر امام می بردیم، در دفعات اولیه بدون توجه قرآن را همراه با چیزهای دیگر از کیف بیرون آورده روی زمین می گذاشتیم و امام که مراقب بودند می فرمودند : «قرآن را روی زمین نگذارید.» بعد بلافاصله دستشان را جلو آورده آن را از ما می گرفتند و روی میزی که در کنارشان بود می گذاشتند. بعد ما متوجه شدیم که امام چون روی کاناپه نشسته اند نمی خواهند قرآن روی زمین و در نتیجه پایین تر از جایی باشد که ایشان نشسته اند . (10)
یکبار فردی تعدادی قرآن در قطع کوچک که فقط محتوی چند عدد از سوره های قرآن است را آورده بود تا پس از امضای امام برای رزمندگان جبهه ها هدیه برد. وقتی یکی از آقایان پاکت محتوی قرآنها را برداشت
و به طرف امام نزدیک کرد، امام به گمان آنکه طبق معمول که گاهی نبات و امثال آن را برای تبرک خدمتشان می بردیم دستشان را جلو آوردند ولی وقتی چشمشان به داخل پاکت افتاد فرمودند: «اینها چیست؟» به عرض رسید: «قرآنهایی است که برای تبرک خدمتتان آورده اند.» امام که همیشه حرکاتش کاملا آرام و معقول بود ناگهان به طور بی سابقه ای با شتاب و شدت مضطربانه ای دستشان را عقب کشیده و با لحن تند و عتاب آمیز فرمودند: «من قرآن را تبرک کنم؟» این چه کارهایی است که می کنید؟» (11)
یکبار همه دیدند که امام در یک مراسم ملاقات در حسینیه جماران بطور استثنایی به جای آن که در جایگاه همیشگی شان روی صندلی بنشینند، وقتی وارد شدند روی زمین نشستند. و این در همان روزی بود که برندگان مسابقات قرائت قرآن به حضور امام آمده بودند و قرار بود در آن جلسه چند آیه قرآن تلاوت شود. (12)
من در حرم حضرت علی (ع) قرآن می خواندم و دایما آنجا بودم. امام مرا در آنجا دیدند و علاقه مند بودند که مرا بپذیرند. پیش از آن یک نفر را به سراغ بنده فرستادند. ابتدا نرفتم چون تصور می کردم امام از من دلگیر هستند و قصد شکایت دارند.
بار دوم همان شخص به سراغم آمد و گفت: امام با تو کار دارند. گفتم: شما را به خدا بگویید چه کار دارند . گفت: به خدا من نمی دانم. گفتم: نکند از دست من ناراحت هستند. گفت: نه فقط به من گفته اند که برو و آن مردی را که در حرم است به اینجا بیاور. به او گفتم: شما بروید من خواهم آمد. او هم رفت. وقتی خدمت امام رسیدم از بنده پرسیدند. اسمت چیست؟ گفتم: حاج ابراهیم خادم نجفی. فرمودند: دوست داری در این خانه بمانی و به ما کمک کنی؟ گفتم: آقا من چه کاری از دستم ساخته است؟ فرمودند: در کارها وارد می شوی. مطمئن باش که در اینجا راحت هستی. ضمنا من به خودت علاقه مند شده ام و مهم نیست که چقدر در انجام کارها توانا باشی . چون تو آدم مؤمنی هستی و من هر موقع که به حرم می آمدم تو را مشغول قرآن و دعا می دیدم . (13)
: .1 زهرا مصطفوی شاهد بانوان ش .149 .2 حجة الاسلام و المسلمین انصاری کرمانی روزنامه رسالت 72. 9/3/ .3 حجة الاسلام و المسلمین انصاری کرمانی پیام انقلاب ش .48 .4 حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. .5 مرضیه حدیده چی سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .4 .6
فاطمه طباطبائی حضور ش .3 .7 حجة الاسلام و المسلمین مسیح بروجردی روزنامه سلام 72. 2/3/ .8 حجة الاسلام و المسلمین آشتیانی مرزداران ش .84 .9 حجة الاسلام و المسلمین ناصری سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .4 .10 حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .5 .11 حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. .12 حجة الاسلام و المسلمین محمد فاضلی اشتهاردی سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .5 .13 ابراهیم خادم نجفی خدمتکار منزل امام در نجف.
مجله رواق اندیشه، شماره 38 شیرودی، مرتضی
انقلاب اسلامى، پس از دو دهه مبارزه امام خمینى رحمه الله ، مردم و روحانیت با رژیم پهلوى، در بهمن 1357 به پیروزى رسید. پیروزى این انقلاب، تعجب همگان را برانگیخت؛ زیرا اولاً مردمى بدون سلاح، رژیمى با سابقه تمدنى 2500 ساله را به زیر کشیدند. ثانیا قدرتهاى حامى آن، بویژه آمریکا، نتوانستند مانع سقوط یکى از مهمترین متحدین خود در منطقه خاورمیانه شوند، اما آیا این انقلاب عظیم، به استثناى ساقط کردن رژیم پهلوى، پیامد و دستاورد دیگرى هم داشته است؟ نوشتار حاضر مى کوشد پاسخى براى پرسش فوق بیابد.
پیروزى انقلاب اسلامى با شعار نه شرقى ونه غربى باعث شد تا این اندیشه انقلاب را، همان کسانى جهانى کنند که شعار سلبى انقلاب علیه آنان بود. جابجایى نظامى که پس از جنگ اول و دوم جهانى شکل گرفت، به شدت حال و هواى ایدئولوژیک داشت. فرهنگ سیاسى ابتدا در یک کلیت به غرب و شرق تقسیم شد و ظاهرا دو ایدئولوژى که یک سویش کمونیسم بود و سوى دیگرش، لیبرالیسم، روى درروى هم قرار گرفتند. در دل لیبرالیسم نیز، ده ها ایسم ظهور کرد و بخش وسیعى از مکاتب گوناگون از اومانسیم تا فاشیسم را در خود
جاى داد. تمام ایسمها در شیوه حکومتى، لائیسم را تبلیغ مى کردند. تبلیغات چنان توفنده بود که حتى مسلمانانى که مى خواستند جمهورى تشکیل دهند، راه گریزى جز لائیسم پیش پاى خود نمى دیدند. در چنین شرایطى، گاندى شجاعانه حرفهایى را به زبان مى راند که گاه خبرگزاریها این جملات را به عنوان طنز سال مخابره مى کردند، اما کم کم این سخنان جدى شد و هواداران بسیار یافت تا جایى که وقتى پاکستان از هند جدا شد، نام آن را جمهورى اسلامى پاکستان گذاشتند.(3) اولین شوک جدى که در این قرن بر اندیشه لائیسم وارد شد و بسیارى از مطبوعات جهان به عنوان جملاتى جنجالى، آن را در صفحه اول، با خطى درشت درج کردند، از رهبر بزرگ هند، گاندى بود: براى من سیاست محروم از مذهب، کثافتى است که همواره باید از آن اجتناب داشت. سیاست با سرنوشت ملتها بستگى دارد و آنچه با رفاه ملتها مربوط مى شود، باید براى کسى که تمایلات مذهبى دارد یا به عبارت دیگر، جستجو کننده خدا و حقیقت است، مورد توجه و علاقه باشد. در نظر من خدا و حقیقت کلماتى مترادف یکدیگرند و اگر کسى به من بگوید که خدا، خداى ناراستى و خداى شکنجه و آزار است، من از پرستش چنین خدایى سر مى پیچم. از
این رو در سیاست نیز، ما باید سلطنت خداوند را برقرار سازیم. سلطنت خداوند در غرب، به علت حاکمیت نادرست و طولانى کلیسا، به واژه ناپسندى تبدیل شد و در پى آن، صدها سال دستگاه تبلیغى غرب، تلاش کرد سیاست جدا از مذهب را به جهانیان تلقین و تحمیل نماید. در این باره، ده ها هزار مقاله، کتاب، سخنرانى و فیلم تولید و منتشر شد، اما کلام گاندى که توانسته بود، بانظریه عدم خشونت، ابهت یک امپراطورى کهنه کار را بشکند و سیصد میلیون گرسنه برهنه بى سواد را آزاد سازد، شگفتى اى ایجاد کرد که از معنویت گرایى سیاسى برآمده بود. شگفت آورتر این که، معنویت گرایى را در عالیترین شکل دموکراسى بروز داد.(4) وقتى امام خمینى رحمه الله هم سخن از انفکاک ناپذیرى سیاست و دیانت به میان آورد، نظم لائیسم، این اندیشه مدعى فراگیرى در عرصه حکومت دارى، شکاف بیشترى برداشت. امام با نزدیک به نیم قرن مشاهده و تجربه، از ساختار نظام بین الملل چنین دریافته بودند که دیگر، وضعیت به گونه اى نیست که کشورهاى ابرقدرت، بتوانند بر تمام شؤون مردم جهان حکم برانند. در یکى از سخنانشان، سخنى به این مضمون فرمود: گذشت آن زمانى که قدرتها هر کارى مى خواستند، مى توانستند انجام دهند.(5) دائما هشدار مى دادند که هر چه بدبختى داریم، به علت دخالت قدرتهاى بزرگ
است که حتى براى ما شاه تعیین مى کنند. امام با این بینش، تحول اجتماعى را هدایت کرد. اولین اثر مهم و شگرف این انقلاب، (که در تاریخ هیچ انقلابى سابقه نداشت) این است که اساس نظام اسلامى، به همه پرسى گذاشته شد. به رفراندم گذاشتن یک نظام نه تنها عملى شگفت، بلکه اندیشه اى فراتر از دموکراسى است. از این رو، جانشینى براى جهان خسته از لیبرال دموکراسى شد. سرعت بخشیدن به تدوین قانون اساسى نیز، از شگفتى هاى دیگر بود که بخشى از آن، با ترسیم اصول سیاست خارجى جمهورى اسلامى، نظام سلطه جهانى را به چالش مى طلبید. جالبتر آن که در این انقلاب، مردم خبرگانى را انتخاب مى کنند تا تدوین قانون اساسى نیز بر اساس رأى مردم باشد. پس از تدوین، مراجعه به آراى عمومى اغراق آمیز جلوه مى کرد، ولى گویا این اغراق، ضرورى بود تا جاى هیچ شبهه اى نباشد که در اندیشه جدایى ناپذیرى سیاست و دیانت، دیانت مقوله اى در کنار سیاست نیست، بلکه عین آن است؛(6) پیامى که جهانیان را به تعمق در ضرورت همگن بودن دین و دولت فرا مى خواند. اگر این انقلاب در همین مرحله ساقط مى شد، این اندیشه نیز، ساقط شده تلقى مى شد و اگر شرایط به گونه اى فراهم مى شد که انقلاب (هر چند به طور موقت) دست از
شعارهاى اصلى خود برمى داشت، شاید حکومت مى ماند، اما اندیشه آن استحاله مى شد. به همین جهت، براندازى، جنگ خیابانى و جنگ تحمیلى، تدارک دیده شد، تا واقعا به براندازى منجر شود و یا شعارهایى که نمود یک اندیشه بود، تعدیل گردد. اما هیچ کدام نتوانست امام و رهبران انقلاب را یک گام از دموکراسى و مردم سالارى عقب بنشاند. در اوج جنگ به مسؤولان نظام اجازه داده شد، مجلس از حق قانونى خود براى استیضاح اولین رئیس جمهور (که فرماندهى جنگ را نیز عهده دار بود) استفاده کند اما اجازه ندادند پیشنهاد «دولت نظامى» به منظور بهتر اداره شدن جنگ، طرح گردد؛ حتى اجازه ندادند مخارج انتخابات در دوران جنگ و تحریم، صرف جبهه ها شود، بلکه برعکس توصیه مى کردند که حتى یک روز، انتخابات مجلس شورا، مجلس خبرگان و ریاست جمهورى عقب نیفتد؛ در صورتى که بعد از مشروطه، و حتى در دهه 1320، به علت تعطیلى مجلس ماه ها کشور بدون مجلس اداره گردید. امام خمینى رحمه الله بسیار آگاهانه، رفتارى را در پیش گرفت که شاید در زمان خود، دوگانه جلوه مى کرد، اما با بررسى دقیقتر، درمى یابیم که دو وجه یک موضوع بوده است؛ از سویى انتقادهاى شدیدى به سازمانهاى بین المللى، بویژه به سازمانهایى که موضوع آنها حقوق بشر بود، داشت و از
سوى دیگر، اجازه نمى دادند شعارهایى که علیه سازمانهاى بین المللى در مطبوعات، سخنرانیها و تظاهرات خیابانى داده مى شد و احتمال داشت تا آنجا پیش برود که واقعا منجر به خارج شدن ایران از آنها شود. حتى وقتى در جنگ شواهدى نشان مى داد که بعضى از سازمانهاى بین المللى، مانند جاسوس عمل مى کنند، باز هم مانع بیرون آمدن از این سازمانهاى بین المللى مى شد و این خود مى توانست بخشى از قدرت جهانى را از کشورهاى قدرتمند، به سازمانهایى انتقال دهد که هرچند قدرت ها در آنها اعمال نفوذ مى کردند، اما اعمال نفوذ، متقابل بود. اگر بگوییم سازمانهاى بین المللى پس از انقلاب اسلامى، توانمندتر از سابق به ایفاى نقش مى پردازند، سخن گزافى نیست. هر چند مسؤولان ایرانى، انتقادهاى فراوانى در مورد سازمانهاى بین المللى مطرح مى کردند، اما طرحها و پیشنهادهاى فراوانى نیز به آن سازمانها ارائه مى کردند. مهمتر آن که پیشنهادهاى جمهورى اسلامى ایران با تغییراتى در آن و یا بدون تغییر، به تصویب مى رسید؛ در نتیجه، این را هم مى توان بیان داشت که به رغم بى تجربگى سیاسى، درکى از نظام بین الملل وجود داشت که با جوهره نظامى که در حال تغییر شکل بود مطابق بود. این امر دلالت مى کند که تعیین موضوع در نظام فعلى بین المللى، چندان مرتبط به قدرت، به مفهوم کلاسیک آن نیست. به دیگر
عبارت، نظامى که بر جهان فعلى حکم مى راند و آمریکا تلاش دارد آن را به نفع خویش حفظ نماید، فارغ از مقوله توان قوا، موضوع تعیین مى کند. آمریکا گرچه با قدرت نظامى اقتصادى، سرانجام توانست در خلیج فارس و افغانستان حضور یابد و یا به عراق حمله کند، اما با این قدرت در دهه اخیر نتوانسته است هیچ موضوعى را در دستور کار معادلات جهانى قرار دهد و پیروزمندانه تا به آخر پیش ببرد. وقتى شوروى فرو ریخت فوکویاما(7) بحث پایان تاریخ را مطرح کرد و تمام نهادهاى سیاسى ایالات متحده آمریکا بسیج شدند تا این نظریه را در سطح جهانى به طور جدى عمومى کنند. این نظریه به تمام زبانهاى زنده دنیا ترجمه شد و میلیونها ساعت در سراسر جهان مورد بحث و گفتگو قرار گرفت و صدها مقاله علیه آن نوشته شد، ولى عاقبت در گوشه اى از تاریخ بایگانى گردید. این مسأله بدان معنا بود که نظام تک قطبى شدن جهان، مورد پسند و اقبال اندیشمندان و دولتها، نخبگان سیاسى و فرهنگى قرار نگرفت. رویارویى با «برخورد تمدنها» موضوع دیگرى بود که توسط ساموئل هانتینگتون طرح شد. این ایده با پشتوانه قویترى در سطح جهان مطرح گشت. این مسأله هم، به همان میزان که اذهان را مشغول کرد،
مورد نقد قرار گرفت. عدم پذیرش چنین ایده هایى به معناى آن بود که قدرت نظامى، اقتصادى، تکنولوژیکى و حتى اطلاعاتى قادر نیست موضوعى که ذاتا قابلیت برجسته شدن را ندارد، به عنوان موادى از موضوع هاى طرح شدنى در نظام بین الملل، در دستور کار قرار دهد، با وجود این، گفتگوى تمدنها بدون پشتوانه اقتصادى یا نظامى، بیولوژیکى و اطلاعاتى توانسته است، بدون مخالف جاى خود را باز کند و با رأى بالاى اعضاى سازمان ملل در مجمع عمومى به رسمیت شناخته شود. مهمترین و اساسى ترین پشتوانه آن، اندیشه اى بود که از ابتداى انقلاب تاکنون نتوانسته، موردنقد جدى نخبگان ملل مختلف قرار گیرد، بلکه به برکت شیشه اى شدن(8) جهان، از پس تبلیغات نادرست، تصویرى قابل احترام و دوست داشتنى از خود ترسیم کرده است. فهرستى از بازتابهاى این اندیشه که توانست، آگاهانه و ناخودآگاه به اذهان نخبگان و حتى مردم عادى جهان تلنگر بزند، عبارتند از: الف) توجه عمیق به دموکراسى ومردم سالارى؛ ب) بنانهادن سیاست خارجى بر بنیانهاى مصالح بشرى بدون نفى ملیت. پذیرش پناهندگان افغانى درایران، یکى از نمونه هاى بارز چنین اندیشه اى است. اگر چه افغانیها در ایران نیروى کار فعالى بودند، اما هرگز پناه دادن به افغانیها براى استفاده از نیروى کار آنها نبود بلکه وظیفه الهى و انسانى
تلقى گردید. پناه دادن به آوارگان عراقى اوج نمایش کارایى این اندیشه است؛ اندیشه اى که فارغ از سود و زیان، به بشر مى اندیشد، حتى به سرنوشت کسانى که با آنها سابقه تخاصم داشته، علاقه مند است. در حمله نیروهاى چند ملیتى به عراق هنوز دردهاى مردم ایران از حمله عراق به کشورشان، فراموش نشده بود که حدود یک میلیون و سیصد هزار عراقى، به ایران پناه آوردند. مردم ایران با ارائه کمکهاى فراوان به آنها، تحسین جهانیان را برانگیختند. به علاوه، برخى از رسانه هاى خارجى، براى برانگیختن افکار عمومى علیه ایران، این کمکها را کمکى به رژیم تجاوزکار عراق، قلمداد مى کردند و به همین جهت، به انتشار بى سابقه کمکهاى مردم ایران به آوارگان پرداختند؛ غافل از آن که جلوه هاى انسانى این صحنه ها، چهره زیبایى از ایرانیان را نزد افکار عمومى جهان، ترسیم کرد و صفحه اى درخشان از خصلتهاى والاى انسانى در انظار جهانیان بر جاى گذاشت. دستاوردهاى بشرى در زمینه حقوق بین الملل، مورد احترام چنین اندیشه اى بوده و نارسایى آن، نقد مى شد، اما نقد آن به لجبازى و بى حرمتى نیانجامید. احترام به مرزهاى شناخته شده بین المللى، رعایت مقررات بین المللى جنگ، عدم تولید سلاحهاى کشتار جمعى، رفتار با اسرا، پرداخت بدهى ها حتى در شرایط تحریم اقتصادى، توجه به قوانین بین المللى و محترم
شمردن حقوق اقلیتها، نمونه هایى است که بیش از حد انتظار، مورد توجه جمهورى اسلامى بوده است؛ حال آن که بسیارى از کشورها در وضعیت بهتر و شرایط آسان تر از ایران، این مقررات را نادیده گرفته اند. مبارزه با فحشا، مبارزه با قاچاق مواد مخدر، مبارزه با تروریسم، مبارزه با بى سوادى و مبارزه با ظلم، حتى در بیرون از مرزها، سرلوحه رفتار یک نظام سیاسى مبتنى بر دین بوده است. خلاقیت در عرصه هاى سیاسى، زاییده اندیشه اى است که نخبگان سیاسى جهان بدان معترف بوده اند. پیام حضرت امام رحمه الله به گورباچف،(9) نمونه بارزى از این خلاقیت است که همگان را به شگفتى و حتى دشمنان را به تحسین واداشت. این پیام، بر اساس اصل دعوت، که اولین و مهمترین اصل سیاست خارجى مى باشد، شکل گرفته است. اگر چه محتواى آن را گورباچف در نیافت، اما در اغلب کشورها مورد بحث و بررسى نخبگان اجتماعى و سیاسى قرار گرفت. بنابراین، مى توان نظام بین المللى فعلى را نظم سیال نام نهاد.(10) این نظم جدید در مقایسه با نظامهاى گذشته وضعیت بین المللى بهترى دارد و اندیشه سیاسى امام خمینى رحمه الله و بنیادهاى فکرى انقلاب اسلامى هم، در سرعت و شتاب این نظم نقش داشته است و هم جهت آن را به سویى مطلوبتر، هدایت کرده است. این
تأثیرگذارى، ناشى از اندیشه نو همراه با معنویت گرایى سیاسى دین گرا و عملکردهاى انسانى و اصولى ایرانیان و نظام جمهورى اسلامى در داخل و تعامل صحیح با سازمانها و حقوق بین الملل بوده است. سیال بودن نظام فعلى بین المللى، بازیگران اصلى را از سطح کشورها به سطوح سازمانهاى بین المللى و شرکتهاى چند ملیتى با هویت مستقل از قدرتهاى جهانى گسترش داد. این نظام، سبب کاهش ایفاى نقش سازمانهاى لابى بین المللى و قدرتهاى برتر مى شود. از پیامدهاى دیگر انقلاب اسلامى در عرصه بین المللى، تغییر در ساختار و روابط قدرت منطقه اى و بین المللى است. بعد از دهه 1330، ایران به عنوان بزرگترین پایگاه آمریکا و غرب، در کنترل منطقه خلیج فارس، و خاورمیانه در کنار اسرائیل قرار گرفت. بعد از پیروزى انقلاب اسلامى، با نفى وابستگى هاى سیاسى، عملاً این پایگاه، حذف و کشورهاى منطقه اى به سمت تشکیل سازمانهاى همکارى منطقه اى تمایل پیدا کردند. به رغم همه تبلیغات آمریکا و انگلستان در ایجاد جو بى اعتمادى بین دولتهاى منطقه، این همکاریها گسترش یافت؛ مثلاً سازمان اکو(11) که با همکارى ایران و ترکیه و پاکستان و البته با پیشنهاد ایران، تأسیس شد و بعدها، کشورهاى حوزه قفقاز و آسیاى میانه هم به عضویت آن درآمدند. فعال شدن سازمان کنفرانس اسلامى و گسترش فعالیتهاى بخشهاى دیگر آن؛ همانند اتحادیه
بین المجالس کشورهاى اسلامى، فعال شدن سازمان غیر متعهدها(12) و همکاریهاى سه جانبه بین ایران و کشورهاى منطقه اى همانند کمیسیون مشترک ایران، یونان و ارمنستان، ایران، ژاپن و افغانستان، ایران، ترکیه، مصر، اندونزى و مالزى و ایران، روسیه و هند، از دیگر همکاریهاست.
بى گمان انقلاب اسلامى (چنان که صاحب نظران علوم سیاسى و اجتماعى گفته اند)، از انقلابهاى بزرگ محسوب مى گردد؛ بدان جهت که بنیانهاى سیاسى، اجتماعى، فرهنگى و اقتصادى گذشته جامعه را واژگون و نظامى جدیدى بنا نهاد. اولین و مهمترین تغییر، دگرگونى ساخت قدرت و نظام سیاسى حاکم بر جامعه بود که ثمره آن، بنیان نظام جمهورى بر ویرانه نظام سلطنتى بود. براساس همین دگرگونى، مشارکت سیاسى و اجتماعى مردم به شدت افزایش یافت. که مصداق آن را برگزارى بالغ بر بیست انتخابات که به گواهى همه صاحب نظران از سالمترین انتخابات جهان بودند و در آن، بالاترین سطوح حاکمیت تا رده هاى پایین تر با آراى مستقیم و غیرمستقیم انتخاب شدند، مى توان دید. تغییر بافت، ترکیب و گرایش نخبگان شرکت کننده در ساختار قدرت با گذشته، بسیار متفاوت است. ملاکهاى تعیین و انتخاب آنان نیز، در قانون و افکار عمومى تغییر یافت. اشرافیت و نفوذ صاحبان سرمایه ونظامیان و بستگان هزار فامیل، فرو ریخت. مردم، اغلب از میان چهره هاى طبقات متوسط
و پایین جامعه دست به گزینش زدند و در چنین فضایى، دسترسى به مسؤولان که منتخبان مردمند، بسیار آسانتر از گذشته گردید. به دلیل وابستگى حکومت پهلوى به قدرتهاى استعمارى غرب و از طرفى وابستگى آن قدرتها به صهیونیسم بین الملل و جانبدارى کامل از اسرائیل، غربیان هرگز نگذاشتند که ایران به یک قدرت مستقل صنعتى، نظامى و اقتصادى در منطقه تبدیل شود و از این جهت، به گفته خانم نیکى کدى، اندیشمند آمریکایى و استاد دانشگاه کالیفرنیا، پروژه هاى صنعتى و اقتصادى زمان شاه، طرحهاى بى جهت بزرگى بودند که چندان مطابق شرایط ایران طراحى نشده و اسراف گرانه، گران و پرخرج بودند و به طور عمده نیز، جز ناکامى اقتصادى به بار نمى آوردند.(13) به نظر او، پروژه هاى صنعتى زمان شاه، بیشتر جبنه نمایشى داشته است و در کنار آن، اسلحه هاى فوق پیچیده و گران خریدارى مى شد.(14) کالاهاى لوکس و تجملى مصرفى، اتکاى اقتصادى ایران به غرب را به شدت افزایش مى داد و منافع آنها، عمدتا به جیب شرکتهاى آمریکایى مى رفت.(15) بعد از پیروزى انقلاب اسلامى، با ملى کردن سرمایه هاى بزرگ، بانکها و شرکتهاى بیمه، از نفوذ و قدرت شرکتهاى بین المللى کاسته و نظام اقتصادى جدیدى پى ریزى شد. گرچه، تا حدى به جهت فقدان مدیریتهاى صحیح و علل دیگر، در بخش اقتصاد از
آرمانهاى اصلى انقلاب فاصله کمى ایجاد شد، اما نباید طرد و نفى نظام سرمایه دارى مبتنى بر منافع شرکتهاى بین المللى وتوسعه سرمایه گذاریهاى صورت گرفته در بخشهایى که منافع آن، به نفع طبقات متوسط و پایین جامعه بود را نادیده گرفت. همچنین، آنچه براساس برنامه توسعه اقتصادى و اجتماعى اول، دوم و برنامه سوم صورت گرفت، باعث توسعه و بهسازى و ایجاد زیرساختهاى اساسى و مهم اقتصادى کشور گردید مانند ساخت سدها و مهار آبها و توسعه ارتباطات و تأسیس شرکتهاى پتروشیمى و پرداختن به زیرساختهاى راه و ترابرى و صنایع نظامى.(16) در مسائل اقتصادى، همچنین، باید بازسازى مناطق تخریب شده هفده شهر کشور، صدها روستا و تأسیسات فراوان اقتصادى و خدماتى مدنظر باشد که هزینه هاى گزافى را به خود اختصاص داد. ارتقاى دانش عمومى، توسعه آموزش عالى و مراکز مهارت آموزى، منجر به توسعه و رشد طبقات اجتماعى شد.
از مهمترین عوامل انقلاب و آثار تحول انقلابى، تغییر ارزشهاست. ارزشها تعیین کننده رفتار، کنشها و واکنشها در اجتماعند. بنابراین، تغییر گرایش و گسترش فرهنگ ایرانى و اسلامى در دو دهه و نیم گذشته، در پى ریزى نهادها و بنیادهاى جدید، مشارکت سیاسى و اجتماعى مؤثر افتاد، و مهمتر از همه، اعتماد به نفس و روحیه خودباورى، احساس مسؤولیت در مسائل اجتماعى، سیاسى و
تحولات عظیم فرهنگى و آموزشى را تقویت کرد. افزایش انتظارات و محق دانستن خود براى دست یابى به موقعیت بهتر و برتر و نفى تلقیهاى اشراف مآبانه براى حاکمان و مدیران و برترى جویى ها و فروریختن ترس و واهمه از قدرت نیروهاى امنیتى، از همین تغییرات حاصل آمد.(17)
از دستاوردهاى مهم و نخستین گام در عینیت بخشیدن به آرمانهاى انقلاب، استقلال سیاسى بود. در روند فعالیت انقلاب، رهبرى انقلاب با اتکا به اراده ملى، بدون کمک گرفتن از قدرت و نیروهاى خارجى، جنبش دینى را تا سرنگونى نظام پهلوى رهبرى کرد. در مراحل بعدى، همواره حفظ و صیانت از استقلال سیاسى مورد توجه مسؤولان و مردم ایران بوده است. استقلال سیاسى در روند انقلاب به دلیل رفتار ناپسند قدرتهاى بزرگ با ایرانیان در طول دو سده، با حساسیت زیاد مورد تأکید مردم قرار گرفت و در روند انقلاب، در شعارها و تظاهرات و... به صراحت آن را از محوریترین خواسته هایشان بیان داشتند. کسب قدرت سیاسى از زاویه استقلال اقتصادى و از طریق استقلال اهرم قدرت، براى مردم مطلوب بود. قدرتهاى خارجى در جهان سوم، همواره براى دست یابى به منابع اقتصادى و بهره جویى از بازار مصرف آنها، دولتهاى حاکم و مهره هاى سیاسى را در اختیار داشتند. وابستگى فکرى و عملى این رهبران، زمینه هاى لازم
را براى ورود استعمارگران و چپاول سرمایه هاى ملى فراهم کرد. این شیوه استیلاى قدرتهاى خارجى، مورد اعتراض همه ملتهاى مظلوم و ستمدیده در کشورهاى مختلف جهان بود. آنچه امروز در بسیارى از کشورها و... مشاهده مى شود، نمونه هایى از همین سیاستها مى باشد. این تجربه، انگیزه اصلى مردم ایران در نفى نفوذ و حضور قدرتهاى خارجى در تأثیرگذارى آنان در تصمیم هاى سیاسى و اقتصادى مدیران سیاسى کشور بود. به همین جهت، سیاستهاى برخى مدیران نظام در اوایل انقلاب، در ایجاد روابط با قدرتهاى بزرگ، با تردید و بى اعتمادى مردم روبرو مى شد. بى تردید، در عرصه عمل نمى توان به راحتى اعمال سیاسى را از افعال، رفتار فرهنگى و اقتصادى تمیز داد و تفکیک کرد. پیچیدگى روابط بین الملل بر این مشکل افزود، اما نمى توان نگرش و باور مردم را در استقلال سیاسى نادیده گرفت. تا زمانى که ملتها به این باور نرسند که مى توان و باید جدا از اعمال نفوذ قدرتها و بیرون از خواست آنان، در قبال سرنوشت و مصالح کشور تصمیم گیرى کرد، نمى توان به یک استقلال سیاسى دست یافت. اگر ملتى ترقى و سعادت خویش را در بیرون و در ارزشها و فرهنگ بیگانگان دید، نمى تواند در مسائل سیاسى به استقلال عمل دست یابد. انقلاب اسلامى ابتدا به نفى وابستگى فکرى و فرهنگى
پرداخت و از هویت و فرهنگ ایرانى، ارزشهایى از درون فرهنگ ایرانى و دین اسلام ارائه داد که به نفى سلطه پذیرى مى پرداخت. این نفى سلطه، در عرصه تصمیم سازى و تصمیم گیرى ملى، چیزى جز استقلال عمل از قدرتها و منابع نفوذ و سلطه بین المللى نبود. بنابراین، انقلاب در نفس و قلب انسانها، در قالبها، باورها و معرفت نوینى که نسبت به هستى پیدا مى شود، جوانه مى زند و از آن پس، از قلمرو آرمان اجتماعى، تا مرحله حذف نظام موجود و تحقق نظام مطلوب که مقطع فعلیت آن است، ادامه مى یابد.(18) انقلاب اسلامى به همت پیشگامان اندیشه نوین دینى و اجتماعى، راه بازگشت به فرهنگ خودى را جستجو کرد؛ جهان اسلام را که از آغاز نفوذ استعمار از هم گسیخته و دچار پراکندگى شده بود، باردیگر، مرکز ثقل فکر انقلابى در جهان قرار داد و رفع تسلط استعمار بر جامعه اسلامى و بیدارى و خود آگاهى امت اسلام را تسریع کرد.(19) بنابراین، استقلال سیاسى را با توجه به مطالب گذشته مى توان چنین تعریف کرد: تصمیم گیرى و فرآیند تصمیم سازى درباره سرنوشت جامعه و کشور و سیاست گذارى درباره امنیت و منافع ملى در درون مرزهاى ملى به وسیله نیروهاى ملى و مردمى، نه بیگانگان با منبا قراردادن منافع ملى و مصالح نظام در کشور. اگر
چنین فرایندى، پشتوانه هاى فرهنگى و ایدئولوژیک قوى و غنى داشته باشد، تحقیق و دست یابى به آن امکان پذیر خواهد بود. بر این اساس، به گواهى همه صاحب نظران و صاحبان قدرت بین المللى و دولت مردان خارجى، ایران از مستقل ترین کشورهاى جهان در عرصه سیاسى، در دو دهه و نیم اخیر بوده است. در هیچ مقطعى در دوران معاصر، ایران به این میزان از استقلال سیاسى دسته نیافته بود. یکى از کارشناسان سیاسى مى نویسد: «در قرن اخیر تا قبل از انقلاب اسلامى، کشور هیچ گاه سیاست خارجى کاملاً مستقل نداشته است. اگر هم در دوره هاى کوتاهى مانند اوایل مشروطیت، سالهاى نهضت ملى نفت، تا حدودى سیاست مستقل تجربه شد، این دوره هاى کوتاه به آستانه اى نرسید که بتوان گفت یک تجربه بسامان از خود باقى گذاشته باشد.»(20) اصل نه شرقى و نه غربى که بر اساس اندیشه امام خمینى رحمه الله مبناى سیاست خارجى ایران پس از پیروزى انقلاب اسلامى قرار گرفت، از مصادیق مهم استقلال سیاسى است. اندیشه اسلامى و تجربه تاریخى مردم ایران، در انقلاب اسلامى، این ره آورد مهم را به ارمغان آورد. یکى از زمینه هاى فشار فزاینده بین المللى از سوى قدرتهاى بزرگ مانند آمریکا، بر ایران در دو دهه گذشته، ناشى از همین خصیصه بود که اگر این پیام انقلاب به تجربه موفق
بدل شود، به سرعت در بین دولتها و ملتهاى دیگر سریان پیدا خواهد کرد. از این رو، با تمام قدرت و امکانات در صدد ناکام جلوه دادن این سیاستند. به رغم همه آن تلاشها، این پیام در عرصه بین المللى و در افکار عمومى ملتها جاى خویش را باز و تغییرات مشهودى ایجاد کرده است.
در آغاز پیروزى انقلاب اسلامى، دولت مردان آمریکا که با شکست فضاحت بار در ایران، علاوه بر از دست دادن منافع عظیم، ابهت و هیمنه ابرقدرتى خویش را نزد ملل تحت ستم جهان، دستخوش تردید و تزلزل دیدند، موضع خصمانه در برابر انقلاب اسلامى ونظام برخاسته از آن، اتخاذ کردند، افراد پرنفوذ کنگره با انجام مصاحبه ها و راه انداختن جو تبلیغى علیه ایران، بانى صدور قطعنامه اى شدند که انقلاب ایران را نامطلوب و روند سیاسى آن را محکوم مى ساخت.(21) مسأله
دیگر پناه دادن آمریکا، به شاه، همسرش و گروهى از اطرافیان آنان بود. هواپیماى شاه بعد از چند هفته کشمکش سیاسى در فرودگاه لاکاردیا شهر نیویورک فرود آمد و چند ساعت پیش از آن، کارتر رئیس جمهور وقت آمریکا، به شاه اجازه ورود به کشورش را داد.(22) این تصمیم مهم، دوره جدیدى در روابط ایران و آمریکا، به وجود آورد که حاصل آن افزایش بى اعتمادى و نفرت مردم ایران، در بالاترین حد بود. پیامد این بى اعتمادى و دخالت آمریکا در اوضاع ایران، در 13 آبان 4( 1358 نوامبر 1979(، تقریبا دو هفته پس از ورود شاه به آمریکا و 3 روز پس از دیدار مسؤولان دولت موقت کشور ایران با برژینسکى مشاور امنیت ملى رئیس جمهور آمریکا در الجزایر، خود را نشان داد که طى آن، گروهى از دانشجویان که بعدها به دانشجویان پیرو خط امام، معروف شدند، به سفارت آمریکا در تهران حمله کردند و 61 آمریکایى را به گروگان گرفتند. آن حادثه مشابه حادثه اشغال مرکز جاسوسى انگلیس در تهران در زمان نهضت ملى شدن نفت، معروف به خانه سدان بود، که در آن بعد از اشغال مرکز فرهنگى انگلیس (که با حمایت همه جناحهاى نهضت ملى همراه شد) به افشاى اسناد خیانت وابستگان دولت و شرکت
نفت انگلیس، به ملت ایران پرداخته شد. طى 444 روز گروگان گیرى، آمریکا تمام توان خود را براى خاتمه بخشیدن به بحران گروگان گیرى صرف کرد، ولى هر اقدامى که آمریکا علیه ایران، انجام مى داد، متقابلاً، با مقاومت بیشترى از طرف ایرانیان مواجه مى شد. شاخصترین تصمیم آمریکا در مورد این واقعه، طرح نجات با نام «پنجه عقاب» از طرف کارتر بود که در 4 اردیبهشت 24( 1359 آوریل 1980( با استفاده از هشت بالگرد ناو دریایى انیمیتز، امکانات کشورهاى عربى طرفدار آمریکا و گروهى از کماندوهاى آمریکایى اجرا شد، اما به قول استاد دانشگاه، ویلیام ومرى، در اردیبهشت /1359آوریل 1980، پنجه هاى خرد شده عقاب آمریکا در کویرهاى ایران جا ماند و مدفون شد.(23) از آن پس، آمریکا به دشمن سرسخت ایران تبدیل شد و ایران به شدت، مورد توجه نهضتهاى آزادى بخش و کشورهاى ضد آمریکایى قرار گرفت. این مسأله، سبب شد که آمریکا اقدامات متعدد خود را علیه ایران تشدید کند. آمریکا از زمان اوج گیرى انقلاب، عملیاتهاى براندازى نظام سیاسى ایران را در صورتهاى مختلف، آغاز (طراحى) و اجرا نمود. سناریوهاى مختلفى براى سرنگونى نظام (چه مستقیم و چه توسط عوامل داخلى) طراحى شد که کودتا یکى از اصلى ترین شاخص هاى آن بود. ژنرال هایزر اعتراف کرد در همان روزهاى اول پیروزى انقلاب
از او خواسته شده بود که براى ترتیب دادن کودتا، به ایران عزیمت نماید. کودتا آن قدر اهمیت یافت که آمریکا جنگ تحمیلى را، دراولویت دوم قرار داد و کودتا رابه عنوان اولویت اول برگزید و پس از ناکامى در کودتا، جنگ را بر ایران تحمیل کرد.(24) به رغم پایان یافتن جنگ، آمریکا همچنان طرحهاى براندازى را پیگیرى و تعقیب کرد و براى توجیه و همراه نمودن افکار عمومى، هر بار به بهانه اى دست زد. از عمده ترین برنامه هاى تبلیغى علیه ایران، ادعاى دست یابى ایران به سلاحهاى کشتار جمعى و هسته اى است که همچنان ادامه دارد. یک سال پس از دور جدید تجاوز آمریکا به منطقه خاورمیانه، در سه ماهه آخر سال 1370، هجوم تبلیغاتى زیادى همراه با تحرکات سیاسى در مورد مسائل نظامى ایران، بویژه در مورد صنعت هسته اى ایران و یا به گفته هفته نامه پانوراما چاپ ایتالیا، اتم اسلامى(25) به سرکردگى آمریکا شکل گرفت. در این میان، شیطنت هاى منافقان و اسرائیل، شایان توجه است. منافقان در تماسهاى آشکار و پنهان با بعضى از مقامهاى آمریکایى، اطلاعاتى را فاش ساختند! که حساسیت آمریکا را برانگیخت. ایندیپندنت، چاپ انگلستان در این باره مى نویسد: تهدید ناشى از دست یابى ایران به سلاحهاى هسته اى توسط گروه اپوزیسیون مجاهدین خلق... مطرح گردید. مجاهدین! اظهار داشتند که
ایران در حال انجام تحقیقاتى در پنج محل مخفى است تا بتواند سلاحهاى هسته اى تولید نماید.(26) مدیر کل وزارت دفاع اسرائیل نیز، اعلام کرد که این کشور گزارشها و اطلاعات موثقى در اختیار دارد که ثابت مى کند ده ها نفر از دانشمندان هسته اى شوروى، در صنایع اتمى ایران استخدام شده اند.(27) ضعف و سستى برخى از مردان سیاسى و واداگى آنان و سوق پیدا کردن تا سرحد جاسوسى و کسب درآمد از طریق بزرگنمایى برخى فعالیتهاى هسته اى، از عوامل دیگر زمینه ساز در این هجوم جدید بود. از اقدامات دیگر براى فشار به ایران، ایجاد و تشدید اختلافها با همسایگان است. همواره عوامل مختلف واگرایى و ایجاد تعارض میان دولتها وجود داشته است. آمریکا و انگلیس با بازشناسى این واگرایى و تعارض، در آسیاى میانه، قفقاز و منطقه خلیج فارس، در ایجاد اختلاف و تشدید تعارضهاى همسایگان با ایران تلاش کردند (مانند طرح جزایر سه گانه از سوى امارات که ابتدا از سوى انگلستان مطرح شد.) پدیدآورى اختلاف میان ایران، آذربایجان، افغانستان و عراق از جمله آنهاست. تحریم و محاصره اقتصادى به عنوان ابزارى قدرتمند در اختیار مسؤولان آمریکا علیه دولتها و ملتهاى غیر همگرا با سیاستهاى آنان است که درمورد ایران نیز، ازاین ابزار و سیاست بهره جستند. آمریکا و کشورهاى غربى بعد
از پایان جنگ تحمیلى، ابتدا با طرح پیشنهادى پرداخت وام به ارزش یکصد تا سیصد میلیارد دلار، در یک دوره ده تا بیست ساله به ایران و عراق، خواهان مشارکت در بازسازى ایران و عراق بودند تا از این طریق، با در دست گرفتن مسائل اقتصادى، ایران را براى همیشه یک کشور در حال بحران و زیر نفوذ سیاستهاى صندوق بین المللى پول و بانک جهانى و کشورهاى صنعتى قرار دهند و همان مصائبى که بر آرژانتین و برخى کشورهاى دیگر وارد ساختند، بر ایران نیز روا دارند.(28) مسدود کردن دارایى هاى ایران، جلوگیرى از صدور تکنولوژى به این کشور، تحریم بازرگانى و تجارى، افزایش تعرفه هاى گمرکى در کالاهاى صادراتى از ایران و جلوگیرى از سرمایه گذاریهاى شرکتهاى خارجى در ایران، از حربه هاى تحریم اقتصادى آمریکا علیه ایران است؛ گرچه بعضى تصمیمات آمریکا با موفقیت همراه نبوده، اما نشانگر دشمنى آمریکا با ملت ایران است. در کنار همه این سیاستهاى خصمانه، آمریکا تلاش گسترده اى را براى جذب و همسو کردن انقلاب اسلامى با سیاستهاى خود از طرق مختلف، آغاز کرده است، از جمله طرح شکاف و اختلاف میان جناحهاى سیاسى و مردم، تلاش در ایجاد ارتباط با عناصرى از داخل کشور و از طیفهاى مختلف سیاسى و فرهنگى. حمایت ازتروریستها (همانند فاجعه هفتم
تیر و هشتم شهریور)، ترور مردم عادى، پناه دادن به تروریستها از سازمان مجاهدین خلق (منافقین) و سایر گروه هاى چپ کمونیستى ومائویست در ایران، از دخالتهاى دیگر آمریکا در ایران مى باشد. تمامى این تلاشها ناشى از آن بود که غرب علاوه بر از دست دادن پایگاه و منافع مهم در منطقه، با طرح اندیشه و ایده نوینى در جهان مواجه شده، که نظام لیبرال دموکراسى غرب را به چالش واداشته است و غرب نگران نفوذ جاذبه این اندیشه در ملل و دولتهاى جهان سوم و در حال توسعه است. واکنش غرب در مقابل ایران انقلابى، ریشه در گذشته روابط فیمابین هم دارد. به بیان عمیقتر، پیش از پیروزى انقلاب اسلامى، ایران تحت فشار کمونیستها، از طریق دنیاى شرق بود. در منطقه شرق از طریق کره شمالى، ویتنام شمالى، چین، کامبوج و... کمونیستها پیشروى زیادى داشتند و تقریبا دست غرب از این مناطق کوتاه شد و فقط پاکستان را که یک باریکه است، در اختیار گرفت که این باریکه هم، به وسیله شوروى از طریق افغانستان تحت فشار قرار داشت. در این میان، پاکستان، ایران و ترکیه حلقه هاى زنجیره محاصره را تشکیل مى دادند که بسیار هم شکننده بود؛ زیرا عراق در پشت سر ترکیه و سوریه و هند، در کنار پاکستان،
به بلوک شرق تعلق داشتند. یمن جنوبى پایینتر از ایران، در کنار «باب المندب» با روى کارآمدن مارکسیستها، به طور جدى طرفدار شوروى بود. در داخل قاره آفریقا در کشورهاى دیگر هم، همانند سومالى و مصر، وضعیت براى غرب نگران کننده بود. سیاست بلوک شرق در اروپا با احزاب مارکسیستى و سوسیالیست ها به هم نزدیک بود. در آمریکاى لاتین هم در نقاط مهمى از آن، کمونیستها حضور فعالى داشتند. از جمله آنها، کشور کوبا بود که براى آمریکا جنبه حیاتى داشت. جریان خلیج خوکها، دنیا را به طور ناگهانى در آستانه جنگ جهانى سوم قرار داد. اولتیماتوم روسها بر روى آمریکا و دنیاى غرب، فشار زیادى وارد کرد و به همین جهت، آنها به ایران بسیار حساس شدند. شاید مهمترین نقطه دنیا براى حفاظت اردوگاه غرب و محافظت از دنیاى به اصطلاح آزاد آن روز، ایران بود و آنها براى نگه داشتن ایران در اردوگاه غرب، بهاى زیادى مى پرداختند. ارتشى که براى شاه درست کرده بودند، مستشارانى که در ایران حضور داشتند، سلاحهایى که براى ارتش ایران سفارش مى دادند، و برخوردى که با مخالفان رژیم شاه مى کردند، بیانگر همین اهمیت و سیاست بود.(29) بنابراین، طبیعى بود که درآن زمان، تحمل بیرون رفتن ایران از دنیاى غرب براى آنها، بسیار مشکل باشد.
ضربه اى که اردوگاه غرب از انقلاب ایران متحمل شد، فقط ضربه به ابهت آنها نبود، بلکه ضربه استراتژیک بسیار مهمى بود. آنها نگران تهاجم مارکسیسم با حمایت اردوگاه شرق بودند، اما ناگهان ضربه اى را از جریان دیگرى، با بسیج وسیع مردمى، دریافت کردند. این حرکت براى آن ها شوک بسیار نیرومندى بود، که غرب را مدت ها در حالت تحیّر نگه داشت و در نتیجه آن، انقلاب، بسیار مهم تلقى گردید. از طرفى، پیروزى انقلاب بر دنیاى اسلام هم تأثیر زیادى گذاشت و سبب بیدارى مردم در این کشورها شد. این اتفاق، غرب را بیش از پیش نگران کرد. در کنار غرب، شوروى هم از پیروزى انقلاب راضى نبود. گرچه همواره به خاطر بیرون رفتن ایران از اردوگاه غرب و گسست حلقه امنیتى غرب علیه شوروى، اظهار خشنودى مى کرد، اما نگران جنبه هاى دینى انقلاب بود که با مبانى الحادى و ماتریالیسم تاریخى مخالف محور حرکت فلسفى مارکسیستها، در تضاد قرار داشت. به علاوه، رهبران انقلاب ایران، از ابتداى پیروزى با صراحت، اصل نه شرقى و نه غربى را جزو سیاست خارجى مطرح کردند. در چنین شرایطى، آمریکا با رضایت شوروى و جلب نظر کشورهاى عرب منطقه، براى مقابله با انقلاب و خیزش اسلامى در جهان اسلام، بعد از مأیوس شدن از سایر
برنامه ها و طرحها، طرح جنگ علیه ایران را به اجرا گذارد.
در شرایط بعد از پیروزى انقلاب، به دلایلى که بیان شد، اردوگاه شرق، غرب و ارتجاع منطقه، به دلیل نگرانى از تأثیرپذیرى مردم کشورشان از انقلاب ایران، براى تغییر نظام سیاسى ایران، سه اردوگاه قدرتمند را تشکیل دادند که در مقابل انقلاب قرار گرفت و بدینسان، به یک ائتلاف در حذف و مقابله با انقلاب، دست یافتند. این ائتلاف با آزمودن همه راه هاى مقابله نظیرکودتا، برانگیختن شورشهاى قومیت گرانه در کردستان، گنبد، سیستان و خوزستان، تقویت گروه هاى ضد انقلاب و مارکسیستها و عدم دستیابى به نتایج مطلوب، آخرین و وسیعترین هجوم علیه انقلاب را با تحمیل جنگ آغاز کرد. در این هجوم، از زمینه هاى تاریخى مورد اختلاف میان ایران و عراق و آرزوى رهبرى صدام و حزب بعث بر جهان عرب و... استفاده کردند. از دلگرمیهاى آنان این بود که جمهورى اسلامى، نهادهاى زمان شاه را حفظ و برخلاف معمول انقلابها، ارتش، پلیس، مدیریتهاى رده هاى پایین، میانى و بسیارى از نهادها و ارگان هاى رژیم پیش را باقى نگه داشته است و این مسأله، آنان را در حمله پیروزمندانه بر ایران تشویق مى کرد. پیروزى بنى صدر در انتخابات ریاست جمهورى، به تقویت انگیزه هاى این ائتلاف در تهاجم علیه ایران، منجر
شد. از نگاه غرب، عراق بهترین گزینه براى این اقدام بود؛ زیرا علاوه بر سابقه اختلاف و وجود زمینه هاى تنش میان عراق و ایران، مانند اختلاف بر سر خطوط مرزى، تنش در کشتیرانى در اروند رود و داعیه حکومت بر سرزمینهاى عرب نشین ایران، وابستگى عراق به بلوک شرق، از اتهام شرکت آمریکا و غرب در این جنگ مى کاست. این سخن بدان معناست که شوروى هم، به ائتلاف غرب علیه ایران پیوست. انگیزه دیگرى که شوروى براى مقابله با ایران داشت، نگرانى از وضعیتى بود که در افغانستان پیش آمد. ارتش شوروى با اشغال افغانستان، دولت کمونیستى را بر مسند قدرت نشاند، تا با فشار بر پاکستان و ایران سبب نزدیکى این دو کشور به اردوگاه شرق و در نتیجه، زمینه دست یابى به آبهاى گرم خلیج فارس و شاهراه حیاتى و نفتى جهان غرب فراهم شود. صدام حسین، رئیس جمهور عراق، با برآورد نادرستى که از وضعیت ایران، بویژه فعالیت سازمان خلق عرب، که مدعى استقلال خوزستان بود، داشت به جبهه ائتلاف علیه ایران وعده پیروزى یک هفته اى داد. با این زمینه ها و شرایط، جنگ با یورش ارتش عراق از جنوب و غرب به ایران، آغاز شد. مرحله اول جنگ، به علت ناهمگونى در مدیریت سیاسى کشور و با پیشروى ارتش
عراق به سمت مراکز استانهاى خوزستان، کرمانشاه و ایلام، بخش وسیعى از خاک ایران، از جمله شهرهاى خرمشهر، هویزه، سوسنگرد، دارخوین، دهلران، مهران، نفت شهر، مهرشهر، سرپل ذهاب، قصر شیرین، ده ها روستا و دشتهاى وسیعى از جنوب و غرب کشور، به اشغال درآمد. مقاومت ارتش و نیروهاى مردمى در قالب گروه هاى جنگهاى نامنظم، که توسط دکترمصطفى چمران و آیةالله خامنه اى تأسیس شده بود، باعث شد که دشمن از پیشروى باز بماند و ارتش عراق در نقاط مختلف جنوب، زمین گیر شود. مرحله دوم جنگ، با عزل بنى صدر از فرماندهى کل قوا، برکنارى وى از پست ریاست جمهورى، ایجاد هماهنگى در مدیریت سیاسى کشور، شکل گیرى و سازماندهى بسیج مردمى، تهاجم نیروهاى ایران براى عقب راندن دشمن آغاز گردید که از حصر آبادان شروع شد و درخشانترین مراحل آن، فتح خرمشهر و عملیات آزادسازى دشتها و مناطق شوش، غرب خوزستان و مهران بود. پیروزى در این مرحله، مرهون حذف نیروهاى غربگرا از عرصه مدیریت کشور که در مقابل جنگ، خود را باخته بودند و اتحاد و همکارى نیروهاى سپاه و ارتش و مشارکت گسترده مردمى (در پاسخ به فرمان امام خمینى) بود. پس از فتح خرمشهر ایران و به پیشنهاد فرماندهان نظامى، جنگ، براى تضعیف و متلاشى ساختن ماشین جنگى عراق و قطع
خطوط مواصلاتى ارتش عراق، وارد مرحله جدیدى شد (مرحله سوم جنگ). شهر بصره، علاوه بر خطوط مواصلاتى و پشتیبانى دشمن، امکاناتى را فراهم مى کرد تا عراق مواضع رزمندگان ایرانى و بسیارى از شهرها و مراکز اقتصادى را زیر آتش سنگین خود داشته باشد. دور کردن دشمن از این مواضع و خطوط ارتباطى، در راستاى تدابیر تثبیت مواضع دفاعى ایران قرار گرفت. همچنین، ایران مصمم شد، فرصت سازماندهى مجدد را از دشمن بگیرد و تحقق این اراده، مستلزم حمله به خاک عراق بود. کارشناسان نظامى، پرداختن به چنین اقداماتى را از سوى ایران، قابل پیش بینى و از بدیهیات علوم دفاعى مى دانستند؛ به گونه اى که لوس آنجلس تایمز طى یک تحلیل کارشناسى، در این زمینه نوشت: اکنون که سکه بر روى دیگرش قرار دارد و ایران بیش از یک چهارم ارتش عراق را منهدم و تسخیر نموده است. نیروى هوایى از لحاظ عملیاتى، آمادگى عراق را تا دو سوم کاهش داده و ظاهرا روحیه ارتش صدام حسین را شکسته است. جاده اصلى بغداد باز است و نیروهاى ایرانى در مقابل پایتخت عراق، از پیروزى و شوق در هیجان مى باشند.(30) بر همین اساس، سلسله عملیات برون مرزى ایران آغاز شد، ولى در همه این عملیاتها با صراحت تمام اعلام مى شد که ما قصد ضمیمه کردن
اراضى و خاک عراق به ایران را نداریم و هدف ما صرفا دور کردن دشمن از خطوط مرزى و تعقیب متجاوزان و تنبیه آنان و ضربه زدن به آتش عراق است، که براساس منشور سازمان ملل متحد، این حق براى ایران محفوظ بود. علاوه بر این و در راستاى هدف نام برده (دور کردن دشمن)، ایران در عملیاتهاى متعدد برون مرزى به دنبال هدفهاى کوچکتر زیر بود: 1 انهدام نیروها و مراکز تأسیسات نظامى، اقتصادى، پایگاه هاى حفاظتى و پشتیبانى دشمن؛ 2 سلب اختیار پدافندى از ارتش عراق، با استفاده از اصل غافل گیرى و عملیات شبانه در خطوط درگیر؛ 3 اثبات اقتدار و افزایش توان دفاعى رزمندگان، به عنوان قدرت فعال و تصمیم گیر جبهه؛ 4 وادار کردن مجامع بین المللى، بویژه شوراى امنیت سازمان ملل به قبول مسؤولیت حل مناقشه و تحکیم صلح عادلانه؛ 5 تقویت فعالیت دیپلماسى وزارت امورخارجه و حضور پر قدرت در مذاکرات صلح؛ 6 سلب فرصت سازماندهى و آرایش منظم نیروها از دشمن، به منظور ایجاد فضاى روانى براى تضعیف روحیه ارتش عراق؛ 7 مشخص شدن ماهیت حامیان پیدا و نهان رژیم عراق و نقض بى طرفى آنها در جنگ، بویژه دولت آمریکا؛ 8 خنثى کردن جو ارعاب ناشى از حمله به مناطق مسکونى، کاربرد سلاحهاى شیمیایى و میکروبى در جنگ و ایجاد آرامش در فضاى
عمومى کشور؛ 9 وادار کردن مجامع بین المللى به تصمیمى عادلانه در مورد شناسایى آغازگر جنگ؛ 10 تصمیم ایران براى دفع تجاوز، هم حق شرعى، حقوقى و هم عقلایى بوده است. نماینده وقت ایران در سازمان ملل متحد، درباره عبور ایران از مرزها، به خبرنگار آمریکایى گفت: من دوست دارم که شما خود را به جاى ما فرض کنید و بعد به این موضوع فکر کنید؛ وضعیتى را در نظر بگیرید که یک دشمن خارجى آمده و بخشى از ایالات متحده را اشغال کرده است. سپس شما موفق مى شوید که دشمن را از خاک خود بیرون کنید و به محض آن که دشمن به آن سوى مرزها، رفت آیا شما تنها لبخندى زده و خواهید گفت: خداحافظ! این مسلما حرف آخر شما نخواهد بود، این چنین برخوردى کاملاً غیر منطقى است،(31) پذیرش این نکته، با توجه به این که امروز آنها براى تعقیب دشمنان به حملات گسترده به افغانستان و عراق پرداختند بسیار آسان است. مهمتر آن که عملیات برون مرزى ایران منطبق با حقوق بین الملل و قطعنامه تعریف تجاوز(32) بوده است. سرانجام جنگ وارد مرحله نوینى شد. فشار روانى، سیاسى و نظامى بر عراق در جبهه ها و عرصه بین الملل سبب گردید که آمریکا به طور علنى و رسمى به نفع عراق
با پشتیبانى نظامى و اطلاعاتى و سیاسى گسترده وارد عمل شود و فشار وارده بر ایران را تشدید نماید. سرنگون ساختن هواپیماى غیرنظامى ایران در آسمان خلیج فارس و کمک به عراق در باز پس گیرى فاو و اشغال مجدد مهران، از جمله این فشارها بود، اما واکنش جهانى و سازمانهاى بین المللى در تقبیح اقدامات رژیم عراق، در کاربرد سلاحهاى شیمیایى علیه نظامیان و غیرنظامیان، باز پس گیرى مجدد مهران و بسیج عمومى مردم ایران، سبب گشت عراق و غرب با اتخاذ استراتژى نه جنگ و نه صلح، به طور جدى دنبال پایان بخشى به جنگ باشند. به همین دلیل، قطعنامه 598 که در سال 1366 به تصویب رسید، با طرح اجرایى دبیرکل سازمان ملل که بیشتر خواسته هاى ایران در آن گنجانده شده بود، از طرف ایران، و قبل از آن، عراق پذیرفته شد. در قطعنامه 598 طرح اجرایى دبیرکل، روح اصلى و شیوه اجرایى آن را تشکیل مى داد. شناسایى متجاوز و تعیین خسارت و پرداخت آن هم، پیش بینى شد و اولویت بندى براى بندهاى دیگر، لغو و اجراى هم زمان آتش بس، عقب نشینى و حضور کارشناسان سازمان ملل در خطوط مرزى پیش بینى گردید. عراق، پس از تصویب قطعنامه 598، اعلام کرد ابتدا مذاکرات آغاز و بعد عقب نشینى صورت گیرد، ولى ایران خواستار آتش بس و عقب نشینى
نیروها قبل از شروع بحث در خصوص سایر موارد قطعنامه بود. پذیرش قطعنامه اگرچه، همه خواسته هاى ایران را برآورده نمى کرد، اما اکثر خواسته هاى ایران را تضمین مى نمود. شرایط اجتماعى، سیاسى و نظامى را هم باید در پذیرش قطعنامه منظور داشت. برابر ماده 51 منشور ملل متحد، کشور مورد تجاوز، تا زمانى که شوراى امنیت تدابیر اجرایى جهت دفع تجاوز اتخاذ نکند، حق دارد از خود دفاع کند، اما به محض این که شوراى امنیت تدابیرى اتخاذ کرد، باید کشور مورد تجاوز، از ادامه حملات خوددارى کند تا شوراى امنیت بتواند با طیب خاطر و اطمینان بیشتر، در زمینه شناسایى و تنبیه متجاوز به فعالیت خود ادامه دهد. از آنجا که از آغاز تجاوز در شهریور 1359 تا صدور قطعنامه و صدور طرح اجرایى دبیرکل سازمان ملل، چنین تدابیرى از سوى شوراى امنیت اندیشه و اتخاذ نگردید، پس ادامه جنگ، از مشروعیت برخوردار بود. بعد از آن که تدابیر لازم پیش بینى گردید، عدم اعتنا به آن، ممکن بود براى ایران پیامدهاى ناگوارى به همراه داشته باشد. با آن که، ایران نسبت به تعهد عراق و پایبندى آن کشور به صلح، تردید جدى داشت، آن را پذیرفت، ولى عدم پایبندى عراق به صلح و آتش بس، با هجوم گسترده به بخش زیادى از
خاک مناطق جنوبى و میانى ایران آشکار شد. طى این هجوم، نیروهاى عراق، صدها نظامى ایرانى را که در حال و هواى پایان یافتن جنگ بودند و حالت اعلام آماده باش را جدى نگرفته و از پذیرش قطعنامه آزرده شده بودند را به اسارت بردند، اما ناگهان با فراخوان عمومى مسؤولان کشور و حضور رئیس جمهورى وقت، آیةالله خامنه اى در جبهه هاى جنگ، جبهه ها با سیل گسترده و انبوه نیروهاى مردمى مواجه گردید و در نبردى گسترده، رژیم عراق مجبور به عقب نشینى به مرزهاى بین المللى گردید. اما بار دیگر براى مقابله با ایران، با بسیج و تجهیز و سازماندهى نیروهاى هوادار سازمان مجاهدین خلق (منافقین) که از کشورهاى مختلف فراخوان شده بودند، هجوم غافل گیرانه اى را در جبهه غرب، علیه ایران آغاز کرد که طى آن شهرهاى اسلام شهر و کرند غرب اشغال شد و منافقین تا حوالى کرمانشاه پیش آمدند، ولى عملیات سریع و وسیع بسیج، ارتش و سپاه باعث کشته شدن جمع انبوهى از آنان و شکست ذلت بارشان شد. هر چند آنان با وعده هاى دروغین به قصد تصرف تهران آمده بودند، ولى در واقع، براى تصرف بخشى از شهرهاى ایران و ایجاد یک منطقه فشار براى چانه زنى در مذاکرات صلح به نفع عراق، وارد عمل شده بودند که با وضع
بى سابقه اى متلاشى گردیدند. این اعمال نشانگر عدم صداقت رژیم عراق و حامیان آن در صلح با ایران بود. و در نهایت رژیم عراق که به قصد تجزیه ایران و سرنگونى دولت ایران دست به حمله زده بود، بعد از 8 سال با خسارت زیاد و از هم پاشیدن ارتش عراق، دست خالى به مرزهاى رسمى عقب نشینى کرد. صدام براى جبران این غرور شکسته شده و ترمیم ضعف بنیان مالى آتى، با آزادسازى اسراى ایران، به هجوم گسترده به کویت و اشغال آن کشور دست زد. شوراى امنیت بعد از بررسى کارشناسان اعزامى دبیرکل سازمان ملل متحد، حکم به متجاوز بودن رژیم عراق داد و در عمل نظر ایران را که در طول 8 سال جنگ، عراق را مسبب و آغازگر جنگ اعلام مى کرد، تأیید کرد و همه تبلیغات و ادعاهاى عراق و کشورهاى مرتجع منطقه و غرب علیه ایران راباطل ساخت. در جنگ تحمیلى عراق، جهان غرب علاوه بر حمایت لجستیک و در اختیار گذاشتن سلاحهاى پیشرفته، ارائه اطلاعات نظامى و حمایت سیاسى، به کمک آشکار و نظامى رژیم عراق شتافت و حتى سیاست پنهان کارى آنان نتوانست، ابعاد گسترده حمایتى آنان را از انظار بین المللى بپوشاند، بویژه در درگیرى غرب با عراق در جنگ خلیج فارس که بسیارى از این
کمکها و اهداف آمریکا و غرب فاش شد و در جریان جنگ تبلیغى اخیر آمریکا علیه عراق، وزیر دفاع آمریکا و رسانه هاى آن کشور، بارها به این پشتیبانى و تشویق و تجهیز عراق اعتراف نمودند (پاییز 1383(. رژیمهاى مرتجع عرب منطقه، مانند مصر و اردن، با اعزام نیروهاى نظامى که گواه روشن آن وجود اسرایى از این کشورها در میان اسراى عراقى در ایران بود، به در اختیار قراردادن بنادر و پایگاه و پشتیبانى مالى ده ها میلیاردى از عراق،(33) به حمایت همه جانبه از او پرداختند، اما پس از مدت کوتاهى، هم غرب به رهبرى آمریکا و هم کشورهاى هم پیمان عراق، دریافتند که صدام قابل اطمینان نیست و مسلح کردن او، به ضرر منطقه و صلح و امنیت جهانى است. از این رو، در عزل او، ائتلافى تشکیل دادند که در سال 1382 به سقوط رژیم بعثى عراق منجر شد.
: 1 عضو هیأت علمى وزارت علوم، تحقیقات و فناورى در پژوهشکده تحقیقات اسلامى. 2 على ذوعلم، جرعه جارى، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامى، تهران، 1377، صص 309330. 3 نه تنها اندیشه اقبال و رهبرى محمدعلى جناح بلکه حتى نقش غیر مستقیم علماى نجف و الازهر را در این نام گذارى نمى توان نادیده گرفت. 4 یونسکو در نهمین اجلاس خود
(1956) و همچنین در پانزدهمین اجلاس خود (1968) به همه دولتها توصیه کرد آثار گاندى را به عنوان اندیشمندى که تأثیر عمیق در حیات اجتماعى و سیاسى داشت منتشر کنند. البته، آثار گاندى تحت عنوان همه مردم برابرند توسط یونسکو چاپ و منتشر گردید. 5 على ذوعلم، پیشین، ص 325. 6 لازمه عین بودن،
معادل بودن نیست، بلکه خاص نیز ممکن است عین عام باشد. 7 نظریه پرداز ژاپنى تبار آمریکایى. 8 منظور انتشار سریع اطلاعات در جهان به دلیل توسعه ارتباطات است. 9 رئیس جمهور و رئیس حزب کمونیست اتحاد جماهیر سوسیالیستى شوروى سابق و رهبر اصلاحات آن کشور که یلتسین (رئیس جمهور بعدى) با ادامه دادن آن باعث فروپاشى شوروى گردید. 10 على ذوعلم، پیشین، صص 309330. 11 اکو، سازمان اقتصادى، تجارى و بازرگانى منطقه اى بین کشورهاى غیر عربى منطقه است. 12 غیر متعهدها، گسترده ترین سازمان بین المللى بعد از سازمان ملل، متشکل از کشورهایى بود که مدعى عدم وابستگى سیال به شرق و غرب بودند. 31- noituzinredoM. 14 درون انقلاب ایران، جان دى استمپل، ترجمه منوچهر شجاعى، رسا، تهران، 1377، صص 6870. 15 نیکى آر.کدى، ریشه هاى انقلاب ایران، ترجمه عبدالرحیم گواهى، قلم، تهران، 1369، صص 144 و 172. 16 على ذوعلم، کارنامه بیست ساله، کانون اندیشه جوان، تهران، 1379، ص 15. 17 عباس على عمید زنجانى، انقلاب اسلامى و ریشه هاى آن، نشر کتاب سیاسى، تهران، 1371، ص 70. 18 حمید پارسانیا، حدیث پیمانه، انتشارات معارف، تهران، 1371، ص 24. 19 نیکى آر.کدى، نتایج انقلاب اسلامى، ترجمه مهدى حقیقت خواه، ققنوس، تهران، 1383، ص 120. 20 همان، ص 140. 12- A emaj.lliB ,
sserP ytisrevinu elaY , kroY weN , 8891. 22- dibI , P 392. 32- dibI , P. 103. 24 عبدالوهاب فراتى، درآمدى بر انقلاب اسلامى و ریشه هاى آن، معاونت امور اساتید و دروس معارف اسلامى دانشگاه ها، قم، 1376، ص 115. 52- amaronaP , ( yrarurbeF , 1991). 62- tnednepidnI ( yrarurbeF , 52, 2991). 27 رادیو اسرائیل )25 مى1992(. به نقل از جرعه جارى. 28 ایندیپندنت. به نقل از کیهان، 23/5/1367. 29 اکبر هاشمى رفسنجانى، سه سؤال اساسى از دفاع مقدس، مجمع مدرسان معارف اسلامى دانشگاه ها، تهران، 1380، ص 10. 30 لوس آنجلس تایمز، 17/3/1361. 31 کریستین سانیس مانیتور، 7/3/61. 32 قطعنامه تعریف تجاوز. 33 مرتضى شیرودى، دو جنگ و دو داورى، مؤسسه فرهنگ و اندیشه دینى، قم، 1380، ص 40.
فصلنامه کتاب نقد، شماره 13 محمدی، منوچهر اشاره : مقاله به مقایسه انقلاب اسلامى ایران با انقلاب فرانسه و روسیه که بزرگترین انقلابات معاصر اروپا و جهان خوانده شده و منشاء رواج گفتمان لیبرالیستى و سوسیالیستى در قرن گذشته شدند، پرداخته و نشان مى دهد که چگونه انقلاب اسلامى ایران، از جهات متعدد،عمیق تر، جدى تر و مردمى تر از آن دو بوده و گفتمان سومى را به بشریت معاصر عرضه کرده است. ر در این مقاله سعى شده که انقلاب اسلامى با انقلابهاى فرانسه و روسیه که از بزرگترین و معروفترین انقلابهاى جهان مى باشند در وجوه اقتصادى، سیاسى و اجتماعى مقایسه شود. ر ء1. موقعیت اقتصادى رژیم هاى پیش از انقلاب: ر در فرانسه در دوران قبل از انقلاب 1789 نشانه هاى روشنى دال بر وخامت موقعیت اقتصادى از هر لحاظوجود داشته و این کشور از پنجاه سال قبل از انقلاب، دچار مشکلات و بحرانهاى مالى و اقتصادى فراوانى بودکه روزبروز بر دامنه و ابعاد آن افزوده مى گشت. (1) ر شرایط اقتصادى در روسیه نیز قبل از انقلاب، از آغاز دهه اول قرن بیستم وضع مطلوبى نداشت. دو جنگ خارجى که در این دوره اتفاق افتاد بر شدت نابسامانیهاى اقتصادى افزود، رکود اقتصادى که تا سال 1909 دوام داشت شرایط ناگوارى را براى کارکنان و دهقانان ایجاد کرده بود،
از یک سو بیکارى را سخت دامن مى زد واز سوى دیگر شرایط کار و میزان درآمد این دو طبقه را طاقت فرسا و غیر قابل تحمل ساخته بود اعتصاباتى که در این دوران کارگران راه مى انداختند عمدتا ماهیت اقتصادى داشت و مرتبا بر تعداد اعتصابات و شماره شرکت کنندگان در اعتصابات افزوده مى گشت. (2) ر حال آنکه در ایران، در اواخر حکومت شاه رژیم، ایران در مطلوبترین سطح از قدرت اقتصادى که در تمام سلطنت 57 ساله رژیم پهلوى بى سابقه بود به سر مى برد. با افزایش سریع و غیر قابل پیش بینى درآمد نفت ،رژیم ایران نه تنها تبدیل به یکى از دولتهاى ثروتمند شده بود بلکه جامعه ایرانى را به یک جامعه کاملامصرفى تبدیل کرده بود. (3) بدین ترتیب ملاحظه مى گردد در حالى که دولتهاى فرانسه و روسیه از نظراقتصادى در بدترین شرایط بودند و در حقیقت در مرحله ورشکستگى نهایى قرار داشتند دولت ایران با توجه به افزایش ناگهانى و غیر قابل پیش بینى قیمت نفت از نظر ذخائر ارزى و توانائیهاى مالى در مطلوبترین ومناسبترین شرایط اقتصادى در تاریخ خود بوده است. ر 2. اقتدار نظامى رژیمهاى پیش از انقلاب : از مهمترین و در عین حال محسوسترین ابزار قدرت و اعمال حاکمیت هر رژیم سیاسى به ویژه نظامهایى که با بحرانها و فشارهاى داخلى
مواجه مى باشند و نیاز به تهدید و ارعاب و احیانا سرکوب حرکتهاى معارض ومخالف خود را دارند قدرت نظامى آنها مى باشد. هر گاه در یک نظام سیاسى، قدرت نظامى از انسجام لازم برخوردار نباشند و روحیه خود را در اثر شکستیهاى پى در پى از دست بدهد و همچنین دولت بخاطرمشکلات اقتصادى امکان تامین تدارکات و خواسته هاى آنها را نداشته باشد و در نهایت قدرت نظامى اعتقاد وایمان خود را به رژیم سیاسى از دست بدهد نه تها قدرت سیاسى قادر به بهره بردارى از چنین نیروى نظامى براى سرکوب قدرت اجتماعى معارض نخواهد بود، بلکه خود بصورت یک مدعى خطرناک درآمده و احیانا به گروههاى اجتماعى مخالف خواهد پیوست و احتمال سقوط قدرت سیاسى را شدیدا افزایش خواهد داد. ر فرانسه در طول پنجاه سال قبل از انقلاب مدت 26 سال در جنگ و منازعات مهم بین المللى بوده است ودر این منازعات جز یک ایالت، نه تنها چیزى بدست نیاورده، بلکه شکستها و خسارتهاى عظیم مالى، جانى وارضى به همراه داشته و قابل پیش بینى بود که افسران ارتش نسبت به سرکوب مقاومت در دوره اى که بحران برعلیه مقامات دولتى افزایش یافته بود بى علاقه باشند و این امر موجب اختلاف و تضاد سیاسى و اجتماعى شد به طورى که نهایتا هر حرکت محدودى را براى سرکوب مخالفین پادشاه و طبقات
محافظه کار مسلط غیرممکن مى ساخت و زمینه را براى پیروزى انقلاب فرانسه مهیا کرد. ر موقعیت نظامى روسیه نیز در اروپا بدلیل جنگهاى کریمه و جنگ 1905 تغییر کرده بود. کشورى که در1815 تنها قدرت قوى قاره اروپا بود و بعد از 1848 به نظر مى رسید که هنوز فاصله زیادى با سایر قدرتهاى اروپایى داشت بعد از جنگ کریمه به حد یکى از چند قدرت مساوى، تنزل یافت و تا زمانى که تزار در سن پطرزبورگ حاکم بود هرگز موقعیت 1815 را پیدا نکرد. جنگ جهانى اول از نظر وسعت و مدت و نزدیکى به مرزهاى روسیه از جنگ روس و ژاپن به مراتب مهمتر بود و تاثیر بیشترى در داخل کشور بر جاى گذاشت بطوریکه قواى نظامى این کشور را کاملا به تحلیل برده و سربازان کست خورده و بازگشته از جبهه را بصورت مدعیانى براى قدرت سیاسى حاکم درآورد و به همین علت بود که انقلاب روسیه در اوج اشتعال جنگ جهانى اول بوجود آمد. ر با این ترتیب ملاحظه مى گردد که نظام سیاسى حاکم بر روسیه قبل از انقلاب نه تنها نیروى نظامى و قواى مسلح نیرومند و وفادار به قدرت سیاسى با خود نداشتند بلکه ارتشى شکست خورده، روحیه از دست داده وعاصى شده از نظام با پیوستن به کارگران اعتصابى نقشى مهم در پیروزى انقلاب بازى
کردند. ر اما ارتش شاهنشاهى ایران بر خلاف فرانسه و روسیه در طول حداقل 57 سال قبل از پیروزى انقلاب درهیچ جنگ خارجى مهمى شرکت نکرده بود. بیش از هر پادشاهى در ایران محمدرضا شاه به نیروهاى مسلح توجه داشت. او بعنوان فرمانده نیروهاى مسلح، احساس مى کرد که یک ارتش قوى و نیرومند و در عین حال وفادار به پادشاه، نه تنها مى تواند نظام سیاسى او را در قبال مخالفین داخلى حفظ کند بلکه با توجه به جاه طلبیهایش مى تواند ابزار و اهرم لازم را براى دخالت در امور منطقه و همسایگانش و پیشبرد اهداف بین المللى او فراهم نماید. ر مى توان با قاطعیت ادعا کرد در فرانسه و روسیه از نظر نظامى با توجه به شکستهاى پى در پى در جنگهاى متعدد ضعیف ترین و نامطمئن ترین وضعیت بوده و ارتشهاى آنها نه تنها حمایت لازم را از نظام سیاسى حاکم نمى کردند بلکه نسبت به انقلابیون گرایش نشان داده و بعضا به آنها مى پیوستند، در حالیکه ارتش ایران دربهترین شرایط از نظر نیرو و تجهیزات بوده و جز در موارد استثنایى و آن هم به صورت پراکنده، تا آخرین لحظات عمر رژیم شاه نسبت به نظام وفادار باقى مانده و اکثرا در سرکوب انقلابیون نیز کوتاهى نکردند. (4) ر کشورهاى مورد بررسى ما هر سه از جمله کشورهایى هستند که نه تنها
داراى موقعیت استراتژیکى مهم وحساس مى باشند بلکه بعنوان قدرتهاى بالفعل یا بالقوه بزرگ محسوب مى شوند و در طول تاریخ نقش فعالى در روابط بین الملل جهانى و منطقه اى بازى کرده و مى کنند. بدیهى است که در قبال تحولات انقلابى این کشورها چه قبل از پیروزى و چه بعد ازپیروزى کشورهاى دیگر بویژه کشورهاى همسایه و ذینفع عکس العمل نشان داده و به نفع قدرت سیاسى حاکم و یا بالعکس در جهت حمایت ازگروههاى اجتماعى معارض فعال مى گردند. در نتیجه مسئله واکنش بین المللى از جمله عوامل مهمى است که در بررسى قدرت و توانائیهاى رژیم سیاسى حاکم قبل از انقلاب ضرورت دارد که مورد توجه و دقت کافى قرار گیرد. ر در فرانسه قرن 18 با توجه به جنگهاى طولانى که لویى پانزدهم وشانزدهم با کشورهاى همسایه خود منجله اترش، روسیه، انگلیس واسپانیا داشت نه تنها در شرایط بحرانى دوران انقلاب از حمایت آنهابرخوردار نبود بلکه همه این دول همسایه در جهت تضعیف لویى شانزدهم تلاش کرده و متقابلا به حمایت از گروههاى معارض و مخالف برخواستند. ر روسیه نیز از این نظر تفاوت چندانى با فرانسه نداشت بدین معنا که جنگ جهانى اول و درگیرى مستقیم روسیه تزارى در جنگ با آلمان،عثمانى و ژاپن دشمنى این دولتها بویژه دولت قدرتمند و نوپاى آلمان رابرعلیه خود داشت به طوریکه لنین با حمایت و امکانات فراهم
شده این دولت توانست به انقلابیون روسیه ملحق شده، و پایه انقلاب بلشویکى اکتبر 1917 را بریزد. از طرف دیگر با توجه به اینکه دولتهاى روسیه تزارى یعنى فرانسه و انگلیس خود مستقیما با آلمان و متحدینش درگیر بودندامکان هیچ نوع حمایتى از تزار روسیه در شرایط بحرانى نداشتند. ر اما دولت ایران و رژیم شاه از حداقل یک دهه قبل ازسقوط خود علیرغم وجود شرایط دو قطبى با توجه به پایان جنگ سرد و آغاز دوره آرامش (5) و همزیستى مسالمت آمیز از حمایت کامل دو ابرقدرت، و قدرتهاى بزرگ و منطقه اى، تا آخرین روزهاى حکومتش برخورداربود و متقابلا انقلابیون ایران از هیچگونه حمایت بین المللى برخوردار نبودند. ر با این ترتیب در حالیکه دولتین فرانسه و روسیه ازنظر حمایت بین المللى در شرایط نامناسب به سرمى بردند و دول اروپایى اغلب نسبت به رژیمهاى این دوکشور در شرایط قبل از انقلاب نظر مساعدى نداشته وبعضا تخاصم بودند و نه تنها هیچگونه حمایتى ازنظامهاى سیاسى در آن شرایط نکردند بلکه در مواردى به حمایت از انقلابیون پرداختند دولت ایران از این نظر درشرایط مطلوبى به سر مى برد. ر 3. پیچیدگى و استحکام رژیم هاى قبل از انقلاب : در هر نظام و سیستم سیاسى وجود ابزارهاى قدرت از جمله قدرتهاى اقتصادى، نظامى و حمایت بین المللى بالقوه و فى نفسه نمى تواند در جهت تحکیم و تثبیت قدرت سیاسى حاکم کارساز
و مفید باشد بلکه توانایى،مهارت و مدیریت مطلوب در نظام سیاسى است که مى تواند در مواقع بحرانى ابزارهاى قدرت را از قوه به فعل درآورده و به بهترین وجه و در مناسبترین زمان و مکان مورد استفاده قرار دهد در نبردهاى نظامى اغلب این امر به اثبات رسیده است که فرماندهى لایق و کارآمد مى تواند با کمترین امکانات، تجهیزات و نیرو برفرماندهى نالایق و ناتوان و در عین حال با امکانات وسیع پیروز شود. در حالیکه نظامهاى سیاسى فرانسه وروسیه علیرغم وجود استبداد حاکم به خاطر بى کفایتیهاى پادشاهان و نفوذ افراد ناصالحى که در دربار حضورداشتند، هرگز نتوانستند منافع خود را تشخیص داده و در جهت حفظ ثبات و موقعیت رژیم خود مدیریت مناسب و توانایى برقرار نموده و تغییرات لازم را اعمال کنند. رژیم شاه بعد از گذراندن دوره پرتلاطمى از تاریخ38 ساله حکومت خود تدریجا به مرحله اى از اعتماد به نفس و حاکمیت مطلقه رسیده و با برخوردارى ازمستشاران ورزیده داخلى و خارجى به ویژه برخوردارى از پلیس مخفى خشنى همچون ساواک از توانایى لازم براى حفظ و تداوم قدرت مستبده خود برخوردار بوده است. (6) ر در تئورى نظام دولتهاى مستبده مى بایست ضعیف شده باشد تا اینکه حرکتهاى انقلابى مردمى بتواندتوفیقى کسب کند یا حتى بروز کند. در حقیقت از نظر تاریخى، شورشهاى مردمى
به خودى خود قادر نبوده انددولتهاى مستبده را واژگون کنند. در عوض فشار نظامى از خارج اغلب با تضادها و انشعابهاى سیاسى میان طبقه مسلط و دولت به موازات هم مى بایست وجود داشته باشد تا استبداد را تضعیف کرده و راه را براى شورشها و نهضتهاى انقلابى باز کنند. ر به خاطر همین ضعفها بود که در انقلاب فرانسه نظام سیاسى حاکم نه به علت مخالفت نیروهاى مردمى بلکه تنها به علت استیصال کامل در حل معضلات اقتصادى و سیاسى - اجتماعى کشور به مجلس طبقات سه گانه روى آورد و خود را تسلیم آنها کرد و آنگاه بود که حرکتهاى مردمى و ترکیب گروههاى اجتماعى شکل گرفت و به روند انقلاب شتاب فزاینده اى داد. ر و همین طور در انقلاب روسیه نیز اگرچه نیروهاى مخالف وجود داشتند، دسته بنیها و احزاب سیاسى مختلف که با آرمانها و اهداف خاص و متفاوت خود از اوائل قرن بیستم شکل گرفته بودند، نه تنها هیچگونه نقشى در سقوط نظام رومانوفها نداشتند بلکه تصور هم نمى کردند که بدین سادگى نظام امپراتورى روسیه سقوط کند. البته دولت تزار روسیه علیرغم استیصال و فشار زیادى که تحمل مى کرد داوطلبانه و راسا خود را تسلیم ملت نکرد ولى در مقابل اولین حرکت و شورش مردمى که ناشى از انفجار و وجود بحران اقتصادى بود وبه صورت تظاهرات
و اعتصابات کارخانجات و صنایع در شهر پتروگراد متبلور شد، تسلیم گردیده و همچون کوه یخى ذوب گردید. ر در حالیکه انقلاب ایران در شرایطى پیروز شد که نظام شاهنشاهى خود را در اوج قدرت و استحکام وتثبیت شده مى دید و در مقابل مخالفتها و معارضه ها تا آخرین حد توان خود مقاومت مى کرد و گروههاى اجتماعى براى به زانو درآوردن چنین نظامى مى بایست بر اساس برنامه ریزى و بسیج تمام نیروها و قربانى کردن بسیارى از انسانها نظام قدرتمند حاکم را سرنگون سازد. ر قدرت اجتماعى قدرت اجتماعى متشکل از گروههاى اجتماعى فعالى است که بر پایه ارزشها و باورهاى مسلط و مشترک به هم نزدیک شده اند و زمانى که قدرت سیاسى توانایى تامین ارزشها و خواسته هاى آنها را نداشته باشد یانخواهد این ارزشها و خواسته ها را تامین کند گروههاى اجتماعى مایوس شده به دنبال رهبر یا رهبرانى که مى توانند خواسته ها و نظرات آنها را تعقیب و تامین نمایند حرکت خواهند کرد در ایجاد و تشکل قدرت اجتماعى سه رکن اساسى قابل تفکیک هستند: مردم، رهبرى و ایدئولوژى. ر الف - مشارکت مردمى ر در حالى که در فرانسه و روسیه میزان مشارکت مردم در براندازى رژیمهاى مستبده حاکم بسیار اندک بوده و حتى در فرانسه همانطور که گفته شد، نقشى نداشته اند (7) و رژیم فرانسه به خاطر ضعفهاى خود الزاماتسلیم
شده و در روسیه تعداد محدودى از کارگران کارخانجات پطرزبورگ و سربازان پادگان همان شهر سر به شورش برداشته و موجبات سقوط خانواده رومانوفها را فراهم کردند (8) در انقلاب اسلامى ایران به استثناى اقلیت محدودى و بخش اعظم ارتش که وابسته به نظام بودند همه اقشار مردم از همه طبقات و گروههاى اجتماعى و در سراسر کشور اعم از شهرها و روستاها، کارگران، کارمندان، کشاورزان، اصناف و ... همه و همه چرخهاى اقتصادى و ادارى کشور را از کار انداخته و در مقابل رژیم تا دندان مسلح آن هم با دست خالى ایستادند و آن را ساقط کردند. ر مطالعات بعدى هم نشان داد که حتى بعد از پیروزى انقلاب که زنجیرهاى استبداد و دیکتاتورى گسسته شده و زمینه مناسب براى ایجاد آگاهى سیاسى و مشارکت توده هاى مردم فراهم شده بود به تدریج و به علت بى میلى حاکمیتهاى بعد از انقلاب اعم از میانه روها و رادیکالها در دو انقلاب فرانسه و روسیه، این مشارکت روبه کاهش نهاده است. تاریخ و آمار مشارکت مردم در انتخابات بعد از انقلاب این نظریه را ثابت مى کند. ر در مقابل توده هاى ملت ایران بعد از پیروزى انقلاب اسلامى در انتخابات هاى مکرر و پى در پى شرکت کرده اند و حتى در شرایط بحرانى و بمباران شهرها هیچیک از انتخابات لازم براى تداوم فعالیتهاى
سیاسى نظام جمهورى اسلامى متوقف نشده یا به تاخیر نیافتاد. در طول ده سال گذشته مردم کشور ما در بیش ازبیست انتخابات (هشت انتخاب ریاست جمهورى، پنج انتخاب مجلس شوراى اسلامى، سه انتخاب مجلس خبرگان، یک انتخابات نوع حکومت، و دو انتخابات رفراندوم قانون اساسى و دو انتخابات شوراهاى اسلامى)شرکت کرده اند. آمار مشارکت روزافزون مردم در این انتخابات چشمگیر و جالب توجه است. و از همه مهمترحضور همه ساله مردم در اجتماعات و تظاهرات میلیونى که به خاطر سالگرد انقلاب صورت مى گیرد نشانه حضور، بیدارى و حمایت مردم از انقلابشان مى باشد. ر ب - رهبرى ر نقش و شخصیت رهبر به ویژه زمانى روشن تر و برجسته تر مى شود که توسلات ایدوئولوژیکى گروههاى انقلابى پراکنده و غیر منسجم باشد یا سازماندهى آن ضعیف باشد در این صورت نقش و اهمیت رهبرى درپروسه انقلابى و در طول زمان توسعه مى یابد. از طرف دیگر نقش رهبران انقلاب را در سه بعد مهم مى توان مشاهده کرد که عبارت است از رهبر بعنوان ایده ئولوگ انقلاب، رهبر بعنوان فرمانده و نهایتا رهبر بعنوان معمار نظام بعد از پیروزى انقلاب. ر در بررسى و مقایسه اجمالى میان نقش رهبران در سه انقلاب مورد بحث مشاهده خواهیم کرد که در این رکن از انقلاب نیز مانند رکن مردم انقلاب اسلامى داراى قدرت، امتیازات و ویژگیهایى فوق العاده
و استثنایى بوده است که دو انقلاب فرانسه و روسیه از آن بى بهره بوده اند. ر 1- در انقلابهاى فرانسه و روسیه رهبران انقلاب از طبقات متوسط و بالاى جامعه بوده اند در حالیکه درانقلاب اسلامى ایران رهبران انقلاب وابسته و متعلق به طبقات محروم و فقیر جامعه بوده اند. ر 2- در انقلابهاى فرانسه و روسیه به ویژه در انقلاب روسیه رهبران مدافع و نماینده طبقه اى بودند که خودمتعلق به آن طبقه نبودند در حالیکه در انقلاب اسلامى رهبران انقلاب دقیقا مدافع طبقه اى بودند که از آن طبقه برخاسته بودند. ر 3- در انقلابهاى فرانسه و روسیه طبقه روشنفکر و تحصیل کرده رهبرى انقلاب را بر عهده داشته و اشراف و روحانیون نقش ضد انقلاب را داشتند در حالیکه در انقلاب اسلامى رهبرى ضد انقلاب را روشنفکران وابسته به چپ و راست بر عهده داشتند. ر 4- در انقلاب فرانسه و روسیه ما به چهره شاخصى که همه ویژگیهاى سه گانه رهبرى را در خود جمع داشته و از نظر ارائه ایدئولوژى، فرماندهى انقلاب و سازندگى بعد از انقلاب داراى استعداد، نبوغ و قدرتى همچون رهبرى در انقلاب اسلامى باشد برخورد نمى کنیم. در انقلاب فرانسه چهره هایى مانند لافایت،روبسپیر، دوک د. اورلئان مطرح هستند که هیچکدام رهبرى انقلاب را در تمام دوران شکل گیرى و پیروزى آن بطور جامع در دست نداشتند.
ر در انقلاب روسیه چهره لنین از چهره هاى شاخص و برجسته تاریخ این انقلاب مى باشد وى در واقع داراى امتیازات و استعدادها و نبوغ مشخصى بود که در جهت به مرحله عمل درآوردن آنچه را که به انقلاب اکتبر1917 معروف است نقش اصلى و محورى داشت. در حالیکه در سقوط رژیم رومانوفها در فوریه همان سال مطلقا نقشى نداشت چهره هایى مانند زینوویف، کامنف، استالین، تروتسکى و کرنسکى هم از شهرت ویژه اى برخوردار هستند ولى آنها هم دخالتى در سقوط رژیم نداشتند. در حقیقت سقوط رژیم تزارى در اثر یک حرکت خودجوش و بدون رهبرى صورت گرفت. ر بطور خلاصه مطالعات ما نشان مى دهد نه در انقلاب فرانسه و نه در انقلاب روسیه به چهره اى با ویژگیهاى ایدئولوگ و فرمانده انقلاب برخورد نمى کنیم آنهایى را که نام بردیم هیچکدام نه ایدئولوگ انقلاب بودند و نه فرمانده آن بلکه سازندگان و معماران دولتهاى بعد از انقلاب بودند. آنها اشخاصى بودند که بر اسب سرکش تحولات بعد از سقوط نظام سوار شده و در سیر تحولات بعدى اثر گذاردند. در حالیکه در انقلاب اسلامى رهبرانقلاب حضرت امام خمینى(ره) بویژه با برخوردارى از جایگاه مرجعیت دینى و با نبوغ، قدرت و ویژگیهاى خاصى که داشتند که در نوع خود بى نظیر بود نقش ایدئولوگ، فرمانده و معمارى انقلاب را به نحو احسن و درطول ربع قرن
از حیات پربرکت خود بر عهده گرفته و ایفاء کردند. ر ج - ایدئولوژى ر با توجه به اینکه تنها عامل مشروعیت و انسجام در جامعه و نظام قبلى در هر سه کشور نهادهاى پادشاهى بوده که در موقعیت انقلابى بى اعتبار شده بودند بنابراین ایدئولوژیهاى انقلاب مطرح مى شوند تا آنکه تجدیدبنا و اعمال قدرت دولتى را بر مبناى جدیدى توجیه و استدلال کنند. ضمنا مکاتب مطرح شده به نخبگان انقلابى کمک مى کند تا انسجام و تشکل لازم را براى حرکت توده ها در جهت مبارزات و فعالیتهاى سیاسى تحقق بخشند. ر با بررسى اجمالى از ایدئولوژیهاى حاکم بر انقلابهاى مورد نظر درمى یابیم در حالى که مکتبهاى لیبرالیسم و مارکسیسم در فرانسه و روسیه با برداشتهاى مادى خود افق محدودى را براى پیروان خود در همین دنیا وتنها از یک زاویه فراهم مى کردند، نقش مهمى هم در ایجاد انگیزه لازم در براندازى رژیمهاى پادشاهى فرانسه و روسیه نداشته اند و حتى در پیاده کردن ارزشها و معیارهاى خود بعد از سقوط نظامهاى مطرود با مشکل مواجه شده و الزاما تغییرات زیادى بر نظریات تئوریکى خود اعمال کردند. از طرف دیگر هر دو مکتب براى مردم فرانسه و روسیه نامانوس بود و با بنیانهاى عقیدتى عامه مردم که غالبا مذهبى بود در تعارض بود لذا این ایدئولوژیها هرگز نتوانستند خمیرمایه لازم را در ایجادتشکل،
انسجام، و وحدت اقشار و توده هاى جوامع خودفراهم کنند و تنها به عنوان ایدئولوژى طبقه خاص روشنفکر و با تعابیر متفاوت باقى ماندند. ر در حالى که مکتب اسلام که از 1400 سال قبل به ایران وارد شده بود و با مردم مانوس بوده و قاطبه مردم به آن اعتقاد داشته و با آن زیست کرده و در تاروپود زندگى آنها نفوذ و رسوخ کرده بود و با توجه به جهان بینى الهى افق بسیار وسیعى براى پیروان خود فراهم کرده علاوه بر آنکه سعادت اخروى را نوید مى داد براى همین دوره کوتاه زندگى در این دنیا نیز دستورالعملها و راهنماییهاى لازم براى امور روزمره زندگى فردى و اجتماعى و اداره جامعه در جهت تامین سعادت دنیوى فراهم کرده بود و در مقایسه با دو مکتب دیگر از عظمت ویژه اى برخوردار است. بویژه آنکه در مکتب تشیع با برخوردارى از جوهره هاى لازم انقلابى زمینه هاى کاملا مساعدى براى بهره مندى از یک مکتب قدرتمند در پروسه انقلاب اسلامى در ایران فراهم بود. ر انقلابهاى فرانسه و روسیه نه تنها برعلیه دولت بلکه برعلیه روحانیت و کلیسا بود. کلیسا در فرانسه فرانسوى شده، از حیطه اقتدار پاپ در واتیکان خارج گردید و در روسیه مطرود و مقهور شد در حالى که درانقلاب اسلامى تمام وحانیت شیعه برعلیه دولت قیام کرد و انقلاب را رهبرى نمود. ر
موفقیت ایدئولوژى انقلابى اسلام همچون امرى ارزشمند و علامت ممیزه انقلاب اسلامى در ایران بود.این ایدئولوژى پاسخى قدرتمند به خواسته هاى سیاسى شده معاصر و در عین حال مایوس شده از مکاتب مادى بود. این ایدئولوژى در عین بهره بردارى از همه امتیازات تکنولوژیکى و تجربه نهضتهاى ایدئولوژیکى وسیاسى غرب به کار گرفته شد. به عبارت دیگر این ایدئولوژى امتیاز قابل توجهى بر کمونیسم که با مذهب درتعارض است، داشت. به جاى اینکه یک جایگزینى جدیدى براى مذهب خلق کند همان طور که کمونیستهاکردند، انقلاب اسلامى مذهب پرتلاش و تهاجمى را که وجود داشت به کار گرفته و با ابزار ایدئولوژیکى موردنیاز براى جنگ در صحنه سیاست مردمى مجهز گردید. با این عمل آنها کمک بزرگى و ممتازى به تاریخ جهان کردند. بنا به گفته زاگورین، نویسنده آمریکایى، اگر امروز کسى بپرسد که در تئورى انقلاب مارکس چه چیزى معتبر و چه چیز بى اعتبار مى باشد، جواب باید این باشد که آن تئورى دیگر به گذشته و تاریخ تعلق دارد. عدم تناسب نظریه مارکس آنگاه آشکار شد که برخلاف پیش بینى مارکس انقلابها در پیشرفته ترین کشورهاى غربى تحقق نیافت و در عوض سوسیالیسم در عقب افتاده ترین جوامع کشاورزى روسیه و چین به مرحله اجرادرآمد. با رشد تحقیق روى بسیارى از انقلابها این امر به اثبات رسید که مدل مارکس به
خاطر ساده انگارى بیش از حد آن غیر قابل بهره بردارى است و در حقیقت مانعى براى درک بیشتر انقلابها است. (9) ر بدین ترتیب ملاحظه مى گردد که رمز پیروزى انقلاب اسلامى را تنها مى توان در عظمت و مدیریت ومیزان اعمال گسترده سه رکن انقلاب یعنى مردم، رهبرى و مکتب جستجو کرد که توانست بر خلاف پیش بینیها و محاسبات تحلیل گران و حیرت جهانیان نظام قدرتمند و کهن شاهنشاهى را به زانو درآورده و آن را سرنگون سازد. ر پیروزى انقلابهاى فرانسه و روسیه نه ناشى از انسجام، استحکام، و قدرت نیروهاى انقلابى بوده است بلکه به خاطر ضعف بنیادین رژیمهاى حاکم بود که ساختار حکومتى را شدیدا پوسانده و بحرانهاى نظامى اقتصادى و فشارهاى بین المللى این ضعیف را تشدید کرده بودند به طوریکه سقوط نظام سیاسى را امرى اجتناب ناپذیر ساخت. در واقع گروههاى اجتماعى رقیب در جو ناشى از خلاء قدرت و حاکمیت سیاسى به عنوان و وارثان نظام از هم پاشیده و دور از صحنه شده و به عنوان نیروهاى انقلابى به تلاش و رقابت برخاسته و قدرت را به دست گرفتند. بر اساس همین مقایسه ها است که ملاحظه مى گردد که انقلاب اسلامى در مقایسه با انقلابهاى فرانسه و روسیه از عظمت به مراتب بیشترى برخوردار است. ر پیروزى انقلاب اسلامى بیشتر در کانونهاى سیاسى و دانشگاهى موجب حیرت شد که بر اساس مطالعات خود از انقلابهاى
گذشته هرگز نمى توانستند تصور کنند که چنین حادثه اى در ایران اتفاق افتد. مطالعات سازمانهاى اطلاعاتى آمریکا آپ ا و آپ ا چهار ماه قبل از سقوط رژیم شاه به این جمع بندى رسیده بود که ایران نه در شرایط انقلابى و نه پیش از انقلاب است و براى ده سال آینده رژیم شاه پابرجا است. ر تداسکاچیل در این زمینه مى گوید: ر «سقوط رژیم شاه، آغاز نهضت انقلابى ایران مابین 1977 تا 1979، به عنوان یک شگفتى ناگهانى براى ناظرین خارجى اعم از دوستان شاه تا روزنامه نگاران و دانشمندان علوم سیاسى و اجتماعى از جمله آنهایى که همچون من به اصطلاح از کارشناسان انقلابهاى هستیم، بود. همه ما حوادث انقلاب را با حیرات و ناباورى نظاره مى کردیم. بالاتر از همه انقلاب ایران پدیده اى کاملا خلاف قاعده و طبیعت بود. این انقلاب محققا یک انقلاب اجتماعى است. معذالک پروسه انقلاب مخصوصا
حوادثى که منجر به سقوط شاه بود،علتهایى را که در مطالعه تطبیقى خود از انقلابهاى فرانسه، روسیه و چین مطرح کرده بود، زیر سئوال برد.انقلاب ایران آشکارا آن قدر مردمى بود و آن قدر روابط اساسى و پایه فرهنگى - اجتماعى و اقتصادى -اجتماعى را در ایران تغییر داد که حقیقتا از نمونه انقلابهاى اجتماعى - تاریخى بزرگ مى باشد.» (10) ر اینک این سئوال مطرح مى گردد که اگر انقلابهاى فرانسه و روسیه را انقلابهاى کبیر بنامیم، انقلاب اسلامى را چه بنامیم و اگر انقلاب اسلامى، انقلابى واقعى و تمام عیار است، آنچه را که در فرانسه و روسیه رخ داده است چه باید نامید؟ به همین جهت است که گفته اسکاچیل صدق مى کند که انقلابهاى فرانسه و روسیه آمدند وساخته نشدند ولى انقلاب اسلامى ایران نیامد بلکه با توجه به شرایط موجود ساخته شد آن هم نه به سادگى بلکه با تجهیز همه امکانات مردمى سراسر کشور و از همه اقشار و طبقات اجتماعى و با رهبرى قوى و پرداخت بهایى گزاف که همانا قربانى کردن چند صد هزار انسانهاى عاشق انقلاب بود، و به همین دلیل بوده که ظهورپیروزى انقلاب اسلامى حیرت و شگفتى همگان بر برانگیخت. و به یقین مى توان ادعا کرد که انقلاب اسلامى انقلابى بى نظیر در تاریخ بشریت مى باشد. ر
: ر 1. از جمله انقلابهاى موفق مى توان از انقلاب 1789 فرانسه، 1917 روسیه، 1949 چین، 1959 کوبا و 1979 و ایران نام برد. ر 2. دوک داورلئان (نایب السلطنه) در 1715 در این زمینه مى گوید "دینارى وجه نقد در خزاین سلطنتى و صندوقهاى عایدات نداریم که لازمترین مصارف را بتوان پرداخت چون به امور مالى رسیدگى مى کنم، مى بینم خالصجات دولتى فروخته شده،عواید دولتى تقریبا معدوم گردیده و عایدات عادى نیز بعنوان مساعده به مصرف رسیده و انواع و اقسام اسناد تعهدآور مالى دولتى در دست مردم است که به مبالغ هنگفت بالغ شده و حتى محاسبه و تعیین میزان آن نیز از امکان خارج است."(آلبرماله و ژوال ایزاک، "تاریخ قرن هیجدهم و انقلاب فرانسه"/ جلداول/ انتشارات ابن سینا/ ص 9( ر 3. براى مطالعه بیشتر در این زمینه به کتاب انقلاب ناتمام روسیه نوشته ایزاک دویچر همچنین کتاب تاریخ روسیه شوروى/انتشارات بیگوند/ جلد اول مراجعه کنید. ر 4. براى مطالعه بیشتر در این زمینه به کتاب مقایسه سه انقلاب فرانسه، روسیه و ایران نوشته نگارنده مراجعه کنید. ر 5. کاترین چورلى در سال 1943 با یقین ادعا مى کند "زمانى که ارتشى همه قدرتهاى خود را در مقابل خیزش یا شورش به کارگیرد، هیچ انقلابى به پیروزى نخواهد رسد." به نقل از ر 6. d
ecneteD & gt ; noituleveR " yteicoS yroehT. ASU , 1982 ioV , 11 ON 3 , 482
مجله اندیشه انقلاب اسلامی، شماره 5 حجت الاسلام والمسلمین محمد سالار(1)
واژه هاى کلیدى انقلاب اسلامى، ارزش هاى فرهنگى، صدور انقلاب، وحدت اسلامى، احیاى فرهنگ اهل بیت (ع) و گسترش زبان و ادبیات فارسى. انقلاب اسلامى ایران که در بهمن ماه سال 57 متولد شد، در عین داشتن اهداف سیاسى و اجتماعى، نگاه خاصى به تمدن و جهان بینى اسلامى داشت. این رویداد در بیدارى مسلمانان جهان و نوزایى باورهاى دینى نقش عمده اى ایفا کرد. هر چند تلاش زورمندان جهان، به ویژه در غرب، بر آن بوده است که همواره از انقلاب اسلامى ایران چهره اى ضد فرهنگى و متجاوز ترسیم نمایند، ولى رهبرى فرزانه ى آن بر مفاهیم بکر و تازه اى که در روح انقلاب اسلامى موج مى زند تکیه نموده و بر مشترکات آن با دنیا و اختصاصات منحصر به فرد آن، که در مکاتب گوناگون و جریان هاى فکرى و نحله هاى مختلف دنیا موجود نیست، اصرار مى ورزند به گونه اى که معتقد به پویایى و برجسته کردن و مقاومت و بیان نمودن و ترویج آن اختصاصات هستند. از منظر امام راحل (ره) مفهوم صدور انقلاب در واقع انتقال ارزش هاى معنوى و الهى آن و رساندن این رسالت به گوش جهانیان از طریق استفاده از امکانات و ابزارهاى پیام رسانى مى باشد که باید این هدف
با استفاده از راهکارهاى موجود مانند: دعوت و تبیین مفاهیم و معارف اسلامى در جهان، معرفى و تبیین فرهنگ و تمدن ایرانى اسلامى، فراهم آوردن زمینه هاى مناسب براى گفتگوى تمدن ها و فرهنگ ها، تقویت وحدت امت اسلامى، احیاى فرهنگ اهل بیت (ع) و ترویج و گسترش زبان و ادبیات فارسى تحقق یابد.
پیروزى انقلاب اسلامى ایران در بهمن ماه سال 57 سر منشأ تحولات عظیمى در منطقه و جهان گردیده و تأثیرات شگرف بین المللى را به دنبال داشته است. انقلابى که با تکیه بر ایمان و باورهاى اسلامى و با شعار نه شرقى، نه غربى رژیم خودکامه ى شاه را سرنگون کرد. و حکومت جمهورى اسلامى را در این سرزمین محقق ساخت. انقلاب اسلامى به عنوان یکى از مهمترین و عظیم ترین رویدادهاى قرن معاصر، داراى برکات و نتایج بسیار بزرگ و درخشانى در ایران و جهان بود. روژه گارودى، اندیشمند مسلمان فرانسوى در یکى از مقالات خود، انقلاب اسلامى ایران را اینچنین توصیف مى کند: «به راستى انقلاب اسلامى که امام خمینى (ره) آن را رهبرى کرد به هیچیک از انقلاب هایى که در قبل برپا گردیدند، شبیه نیست، در طول تاریخ انقلاب هایى بودند که به هدف تغییر نظام سیاسى برپا گردیدند. انقلاب هاى اجتماعى هم در جهان رخ داده است و نشانگر
خشم فقرا علیه اغنیا بود، انقلاب هاى ملى هم خشم خود را علیه استعمارگران و غاصبان خالى کردند. اما انقلاب اسلامى ایران نیز داراى تمامى این انگیزه ها بود. این انقلاب علاوه بر موضوعاتى که گفته شد داراى معانى جدیدى بود که نه فقط حکومت سیاسى، اجتماعى، استعمارى را سرنگون کرد، بلکه مهمتر از آن تمدن و جهان بینى خاصى را که در مقابل دین علم شده بود، واژگون ساخت.»(2) انقلاب اسلامى ایران تأثیرات زیادى در بیدارى مسلمانان جهان و احیاى باورهاى دینى داشت. در عصرى که مى رفت عزت و شوکت اسلامى توسط استعمارگران و دشمنان اسلام پایمال گردد و اخلاق و ارزش هاى اسلامى به بوته ى فراموشى سپرده شود، انقلاب اسلامى ایران به رهبرى امام خمینى(ره) به وقوع پیوست و فرهنگ و تمدن اصیل اسلامى را به ارمغان آورد و بارقه ى امیدى در دل میلیون ها مسلمان در گوشه و کنار دنیا زنده کرد و باعث تجدید حیات اسلام و زنده شدن مجد و عظمت دیرینه ى جهان ا سلام گردید. مقام معظم رهبرى با اشاره به ویژگى هاى انقلاب اسلامى و ضرورت پیام رسانى و ابلاغ ارزش هاى انقلاب مى فرمایند: «انقلاب، دو جهت داشت: یک جهت، مبارزه با استبداد داخلى و حکومت فاسد وابسته اى که مردم و کشور را بدبخت و بیچاره کرده بود؛ انقلاب مى خواست
کشور و ملت را نجات دهد؛ در دامن اسلام، مردم اداره شوند و حکومت، اسلامى باشد؛ جهت دیگر، وجهه ى سخن و پیام نو براى دنیا و بشریت است؛ این چیزى است که دنیا را به خود جذب کرد؛ والاّ فلان متفکر اروپایى یا غربى یا آفریقایى یا آمریکاى لاتین که امام و انقلاب و نظام اسلامى و حرکت مردم را ستایش مى کند، او که داخل کشور ما نیست تا از حکومت، چیزى فهمیده باشد؛ پیام جهانى و انسانى اسلام است که او را به ستایش وادار مى کند. جنبه ى دوم، بسیار مهم است؛ ما باید بتوانیم این را بیان کنیم.»(3)
حال چطور و چگونه این پیام انسان ساز را به گوش مسلمانان و جهانیان برسانیم؟ چه تدبیرى اندیشیده شود تا ارزش هاى فرهنگى انقلاب را به صورت مطلوب و منطقى به دنیا ابلاغ نماییم و مخاطبان و مشتاقان انقلاب را از آماج حملات فکرى و فرهنگى دشمنان برهانیم؟ پاسخ عبارت است از صدور انقلاب، زیرا انقلابى که بر پایه ى مایه هاى فکرى و فرهنگى نضبح گرفته و رشد یافته، به جهت احساس رسالت انقلابى و وظیفه ى شرعى و انسانى که براى خود مى بیند براى نشر و ترویج اندیشه هاى خود اقدام خواهد نمود و این مفهوم یعنى صدور انقلاب، صدور افکار و اندیشه هایى که
انقلاب اسلامى براساس آنها و براى آنها صورت گرفته است، کسب استقلال و آزادى با تکیه بر اسلام مى باشد. یکى از دستاوردهاى ارزشمند انقلاب در منطقه و جهان، صدور انقلاب اسلامى است. امام خمینى(ره) و مسئولان برجسته ى نظام بارها روى این موضوع مهم تکیه کرده اند و در بیانات و نوشته هاى متعددى نسبت به صدور انقلاب اسلامى، اظهارنظرهایى داشته اند. در ابتداى پیروزى انقلاب حضرت امام (ره) فرمودند: «ما به تمام جهان تجربه هایمان را صادر مى کنیم و نتیجه ى مبارزه و دفاع با ستمگران را بدون کوچکترین چشمداشتى، به مبارزان راه حق انتقال مى دهیم و مسلما محصول صدور این تجربه ها، جز شکوفه هاى پیروزى و استقلال و پیاده شدن احکام اسلام براى ملت هاى دربند نیست.»(4) «ما انقلابمان را به تمام جهانیان صادر مى کنیم، چرا که انقلاب ما اسلامى است و تا بانگ لااله الاّاللّه و محمد رسول الله بر تمام جهان طنین نیفکند مبارزه هست، و تا مبارزه در هر کجاى جهان علیه مستکبرین هست ما هستیم.»(5) امام امت در یکى دیگر از بیانات خویش در مورد صدور انقلاب مى فرمایند: «بحمدالله امروز قدرت ایرانى و قدرت اسلام در ایران به طورى است که توجه همه ملّت هاى ضعیف را به خودش معطوف کرده است و اسلام صادر شد در سرتاسر دنیا. از این سیاه هاى عزیزى
که در آمریکا هستند و تا آفریقا و تا شوروى و همه جا، نور اسلام تابیده است و توجه مردم به اسلام شده است. و منظور از صدور انقلاب همین بود و تحقّق پیدا کرد و انشاءا... اسلام در همه جا غلبه بر کفر خواهد پیدا کرد.»(6)
پیروزى انقلاب اسلامى ایران سرآغاز تحقق وعده ى الهى براى رهایى مستضعفان بود. این انقلاب همچون مشعل فروزانى، راه رهایى ملت ها را از قید و بند استکبار جهانى روشن کرد و به گفته ى شهید والامقام محمد جواد باهنر، «انقلاب ایران، اسلام عزیز را در دنیا حیات تازه اى بخشید.»(7) گیزلاکرافت، دانشمند آلمانى شرکت کننده در همایش بین المللى گفتگوى فرهنگ ها: حافظ، گوته و پوشکین، با اعلام این مطلب گفت: «اسلام در دهه هاى اخیر به الگو و مکتب نیرومندى تبدیل شده که در سایه ى آن مبارزه شدید با مادیگرى و براى احیاى معنویت جریان دارد.» تجدید حیات جوامع اسلامى و رشد روز افزون معنویت و بیدارى ملت هاى تحت ستم در سایه ى پیروزى انقلاب اسلامى باعث شد تا ماشین جنگ روانى غرب با تمام قدرت و توان خویش، پروسه ى مخدوش سازى چهره ى انقلاب اسلامى را با شیوه ها و ابزارهاى مختلف به کار بندد تا در ارزش هاى اسلامى و امکان اجراى آنها در قرن بیستم شک و
تردید ایجاد کند. یکى از توطئه هاى استعمارى آنان، تحریف و وارونه جلوه دادن صدور انقلاب بود، به گونه اى که هدف از صدور انقلاب را که دعوت به اسلام بود به معناى تجاوز به سرزمین دیگران و جنگ و زورگیرى معرفى کردند. امام خمینى (ره) در مقام تبیین معنا و مفهوم صدور انقلاب اسلامى تصریح مى کنند: «ما که مى گوییم اسلام را مى خواهیم صادر کنیم، معنایش این نیست که ما سوار طیاره بشویم و بریزیم به ممالک دیگر، یک همچو چیزى نه ما گفتیم و نه ما مى توانیم. اما آنکه ما مى توانیم این است که مى توانیم به وسیله ى دستگاه هایى که داریم، به وسیله ى همین صدا و سیما، به وسیله ى مطبوعات، به وسیله ى گروه هایى که به خارج مى روند، اسلام را آن طورى که هست معرفى کنیم. اگر آن طورى که هست معرفى بشود، مورد قبول همه خواهد بود.»(8) «صدور انقلاب، صدور تجاوز و جنگ و به معناى گرفتن زمین هاى دیگران نیست ... صدور انقلاب به معناى صدور پیام و صدور رسالت انقلاب است، صدور ارزش هایى مانند استقلال، عدم وابستگى، خودکفایى، خصلت هاى انسانى پاک، ایمان، شرف، افتخار، حمایت از مستضعفان و...»(9) امام خمینى (ره) در جایى دیگر، به منظور جلوگیرى از هرگونه برداشت غلط از معناى صدور انقلاب خاطر نشان مى سازند که معنى صدور
انقلاب ما این است که این بیدارى اسلامى در همه ى ملت ها ایجاد شود و صدور انقلاب با زور و کشورگشایى نیست، بلکه در پرتو اسلام و اخلاق اسلامى است. امام در یکى از بیانات خویش در این باره مى فرمایند: «اینکه مى گوییم باید انقلاب ما به همه جا صادر بشود، این معنى غلط را از آن برداشت نکنند که ما مى خواهیم کشورگشایى کنیم. ما همه ى کشورهاى مسلمین را از خودمان مى دانیم. همه ى کشورها باید در محل خودشان باشند، ما مى خواهیم این چیزى که در ایران واقع شد و این بیدارى که در ایران واقع شد و خودشان از ابرقدرت ها فاصله گرفتند و دست آنها را از مخازن خودشان کوتاه کردند، این در همه ى ملت ها و در همه ى دولت ها بشود. آرزوى ما این است...(10) مقام معظم رهبرى نیز با اشاره به ضرورت شناسایى مفاهیم جدید انقلاب و عرضه ى آنها به مشتاقان و طالبان حقیقت در سطح جهان مى فرمایند: «انقلاب اسلامى و نظام اسلامى، مفاهیم بکر و تازه اى در دنیا دارد، مفاهیمى دارد که اگر چه مشترکاتى با دنیا دارد، اما اختصاصاتى دارد که این را از شبیه خودش در مکاتب گوناگون و جریان هاى فکرى و نحله هاى فکرى دنیا جدا مى کند؛ باید آن را دربیاوریم و پایش هم بایستیم و بیان کنیم.»(11)
با عنایت به آنچه که گذشت، یادآور شدیم که صدور انقلاب در منظر و اندیشه ى امام راحل(ره) و مقام معظم رهبرى، صدور پیام و رسالت انقلاب اسلامى و انتقال ارزش هاى معنوى و الهى به گوش جهانیان است که این امر در سایه ى زور و لشکرکشى انجام نمى شود بلکه جهت نیل به این هدف باید کلیه ى امکانات و ابزارهاى پیام رسانى، محتواى پیام، موقعیت زمان و مکان، نیازهاى مخاطبان در مناطق مختلف دنیا مورد توجه و دقت قرار گیرد. انقلاب ما یک انقلاب فرهنگى بود و به تعبیر شهید مظلوم دکتر بهشتى «انقلاب ارزش ها» محسوب مى شود. اکنون به طور اجمال به گوشه هایى از وظایف و اهداف استراتژیک نظام در خصوص انتقال و ابلاغ ارزش هاى والاى فرهنگى در عرصه ى بین الملل اشاره مى کنیم: بدیهى است، همانطورى که قبلاً نیز بیان شد، مهمترین بُعد تأثیرگذارى نظام در دنیا، همان بُعد فکر و فرهنگ و اندیشه است که به فرموده ى رهبر فرزانه ى انقلاب: «اگر ما بتوانیم در صحنه ى فکر و فرهنگ کار شایسته اى انجام دهیم، همه ى تهدیدهاى مادى دنیا خنثى خواهد شد.»(12) 1 دعوت و تبیین مفاهیم و معارف اسلامى در جهان یکى از رسالت هاى مهم انقلاب اسلامیمان در عرصه ى بین الملل، معرفى و احیا و گسترش تفکر و معارف اسلامى است. دشمنان و معاندان اسلام همواره
مى کوشند چهره ى اسلام را مخدوش سازند و حقایق را وارونه جلوه دهند. بر اثر پیروزى انقلاب اسلامى دین و دیندارى در سراسر جهان احیا گردید و دین و معنویت به صحنه ى اجتماع بازگشت. اصلاح تفکر دینى و زدودن خرافات و بدعت ها از چهره ى دین اسلام و پاسخگویى دینى به نیازهاى فکرى جامعه بشرى از جمله اهداف اساسى انقلاب بشمار مى رود. امام خمینى (ره) در این زمینه مى فرمایند: «ما موظفیم که اسلام را در همه جاى دنیا معرفى کنیم. اسلام مظلوم است الآن در دنیا، غریب است در دنیا.»(13) «مقصد این است که اسلام، احکام اسلام، احکام جهانگیر اسلام زنده بشود و پیاده بشود و همه در رفاه باشند و همه آزاد باشند، همه مستقل باشند.»(14) رهبر معظم انقلاب نیز با تأکید بر رعایت موقعیت ها، ابزار و شیوه هاى ابلاغ پیام به دیگر کشورها تصریح مى کنند که: «امروز در دنیا براى اثرگذارى کارها، پى در پى تئورى هاى فکرى ساخته و پرداخته و القاء مى شود؛ براى اینکه ذهن ها که مخاطب، و آماج این حمله فکرى و معنوى هستند خاضع و قانع و تسلیم شوند، تا آنها بتوانند با امکان مادى و ثروتى که در اختیار دارند، به مقاصد خود برسند. ماییم و تفکر و معارف اسلامى، ماییم و پیام انقلاب اسلامى؛ ما باید
بتوانیم اینها را درست به دنیا برسانیم ... ما باید بتوانیم مفاهیم و معارف اسلامى و آنچه را که متعلق به ماست، بیان کنیم؛ البته باید با لحن و بیان روشنفکرانه و کاملاً مترقى و با استفاده از واژگان متناسب با هر دوره و زمان باشد.»(15) 2 معرفى و تبیین فرهنگ و تمدن ایرانى و انقلاب اسلامى یکى از ابزارهاى کارآمد در معرفى فرهنگ و تمدن ایران اسلامى به منظور ترسیم چهره ى واقعى ایران اسلامى و زدودن زنگارها و تحریفات گسترده ى ناشى از شبیخون فرهنگى غرب، استفاده مطلوب از رسانه هاى جمعى و بهره گیرى از شبکه هاى اطلاع رسانى بین المللى است. شناخت زبان، ابزار و شیوه هاى مؤثر در گسترش و توسعه ى روابط و مناسبات فرهنگى با کشورها در جهت معرفى مبانى، اهداف، مواضع و دستاوردهاى انقلاب اسلامى ایران لازم و ضرورى به نظر مى رسد. میراث گرانقدر فرهنگ و تمدن ایرانى همه ى اندیشمندان و صاحبان فکر و ادب را به اعجاب و شگفتى وا داشته و در برابر آن سر تسلیم فرود آورده اند. اظهارنظرها و ارزیابى بسیارى از متفکران و بزرگان علم و هنر که از گوشه و کنار جهان به ایران اسلامى سفر کرده اند، خود شاهد صادقى است بر این مدّعا. دکتر حنّا الفاخورى، نویسنده، ادیب و اندیشمند برجسته مسیحى لبنان و
صاحب بیش از یکصد اثر در زمینه هاى ادبیات، تاریخ و فلسفه که تحت تأثیر عمیق فرهنگ و تمدن ایران قرار گرفته، طى اظهارنظرى درباره دستاوردهاى فکرى ادبى انقلاب اسلامى مى گوید: «من درباره ى تاریخ ایران در دوره هاى قدیم و جدید بسیار شنیده بودم و آثار ادیبان و دانشمندان ایرانى را فراوان خوانده ام، بسیار اندیشیدم تا از فرصتى که براى دیدار از جمهورى اسلامى ایران به من عطا شده است، استفاده کنم و با آثار مهد علم و دانش آشنا شوم؛ حال این را با چشم خود دیدم و با بینایى و قلب، مشاهده و درک کردم، خود را همراه کسرى در ایوانش و همراه فردوسى در شاهنامه مى بینم و به بهشت هنرهاى دستى و ادبى و نقاشى و نقش و نگارها وارد مى شوم و مدتى با عمر خیام در رباعیاتش و با کمال الدین اصفهانى با اشعار غنائى با احساسش و با عرفان حافظ در مقامات صوفى اش همراه هستم، با تأمل مى نگرم در دست هاى زیبانگار که جهانى زیبا را بنیان گذاشته اند و عقل هایى که تخیل و نوآورى مى کردند و به زبان هایى که آموختند و پرورش دادند و به جهان میراثى گرانبها را ارزانى داشتند، من غرق در دریایى از شگفتى هستم. من از زمانى که به تأمل در دنیاى عرب و پیرامون
آن و عوامل مؤثر در آن پرداختم باعث افتخارم بود که از شایستگى ملتى غنى و آگاه بهره مند شوم. در کارهایم همیشه خود را در مقابل ایران و گرایش ایرانى، به هر سمت که مى نگریستم، مى دیدم، تأثیر ایرانى و کار ایرانى و نبوغ ایرانى، به طور کامل گویا است، بخصوص در زبان عربى، در نوشته هاى خود در فلسفه و زبان تلاش کرده ام این تأثیر را بگویم. هویدا کردن این شایستگى نه از روى تعصب بلکه به سبب حقیقت یابى و التزام به علم بود.»(16) در جهت معرفى فرهنگ و تمدن ایران و انقلاب اسلامى، آگاه ساختن جهانیان با مفاهیم ذیل، لازم و ضرورى است: معرفى شخصیت و سیره ى نظرى و عملى حضرت امام (ره) شناساندن اصول و مبانى انقلاب اسلامى به جهانیان معرفى تحولات معنوى، فکرى و اجتماعى ملت مسلمان ایران در پرتو انقلاب اسلامى. نمایاندن ارزش هاى اصیل انقلاب و معرفى و تبیین فرهنگ ایمان و ایثار و شهامت. معرفى و احیاى آثار شخصیت هاى اسلام شناس و ایران شناس معرفى فرهنگ، هنر، ادبیات، شعر انقلاب اسلامى سینما و تلویزیون به عنوان یکى از مؤثرترین بسترهاى معرفى فرهنگ و هنر، نقش بسیار مهمى دارند. به ویژه سینماى ایران که در این سال ها به سرعت رشد کرده و با پرداختن به موضوعات و
مضامین انسانى، جاى خود را در میان ملل مختلف باز کرده است. سینماى پس از انقلاب اسلامى یکى از توان مندترین سینماهاست و موفقیت آن در عرصه ى جهانى، مدیون سادگى، اخلاص و جنبه هاى ظریف انسانى و ذاتى و در واقع بیان جنبه هاى مثبت بشرى است. 3 ارائه ى طرح و فراهم آوردن زمینه هاى گفتگوى تمدن ها و فرهنگ ها تمدن ها و فرهنگ ها داراى خصوصیات و ویژگى هاى عمومى بوده و جریان هاى آن بیانگر خدمات مشترک و ارزش هاى تمامى بشریت است. همان طورى که استحضار دارید در پنجاه و سومین نشست سالانه ى مجمع عمومى سازمان ملل متحد، جناب آقاى خاتمى ریاست محترم جمهورى اسلامى ایران در سخنرانى خود، به طرح پیشنهادى پرداخت که با استقبال جامعه ى جهانى روبه رو شد. ایشان خواستار نام گذارى سال 2001 میلادى به عنوان سال گفتگوى تمدن ها گردید، این پیشنهاد مورد استقبال کشورهاى مختلف قرار گرفت و به عنوان یک موفقیت سیاسى، بین المللى براى جمهورى اسلامى ایران در تاریخ به ثبت رسید. اصل گفتگوى تمدن ها در نظر دارد تا ملت ها با ادیان و فرهنگ هاى مختلف از طریق گفتمان، هنر، ادبیات، مراودات علمى به شناخت یکدیگر بپردازند و وجوه اشتراک بین خود را دریابند و دیوارهاى بى اعتمادى و بدبینى ناشى از سوء تفاهمات را فروریزند و با حفظ اصول فرهنگى خویش، نقاط اشتراک
موجود را تقویت کنند و همان نقاط اشتراک را مبنا و پایه ى ایجاد و گسترش روابط قرار دهند و بدون آنکه فرهنگى بخواهد خود را بر فرهنگى دیگر مسلط یا تحمیل کند، صرفا با اتکاى به اشتراکات و مراودات صحیح فرهنگى به اصل همزیستى مسالمت آمیز و صلح پایدار دست یابند. آقاى صبحى الجابى، پژوهشگر و نویسنده ى سورى در خصوص تأثیر و بازتاب جهانى فرهنگ و تمدن انقلاب اسلامى اظهار مى دارد: «انقلاب اسلامى فرهنگ و تمدن حقیقى را براى جهانیان به ارمغان آورد. این تمدن در تمام زمینه هاى سیاست، حقوق بشر و اخلاق، با فرهنگ و تمدن غرب تفاوت اساسى دارد. به هر حال، هرکس فرهنگ انقلاب اسلامى را الگوى خود قرار دهد حتما پیروز خواهد شد. طرح گفتگوى تمدنها، نشانه ى حضور ایران در سطح جهانى و پاسخى به جنگ تمدنها است که صهیونیست ها آن را در آمریکا مطرح کردند.»(17) 4 تقویت وحدت امت بزرگ اسلامى یکى از برکات انقلاب اسلامى ایران تحکیم اخوت اسلامى و ایجاد و تقویت وحدت در میان مسلمانان بوده است. این انقلاب با طرح مجدد قرآن و با الهام از سیره ى شریف نبوى شالوده ى وحدت اسلامى، الگوى همبستگى و وحدت مسلمانان را پایه ریزى کرد. امام خمینى(ره) از همان آغاز پیروزى انقلاب اسلامى، مردم مسلمان جهان را
به یکپارچگى و وحدت در برابر حاکمان جور و دشمنان اسلام دعوت نمودند و سند عزت و پایدارى ملل مسلمان را وحدت کلمه و توحید کلمه مى دانستند. در یکى از بیانات ایشان چنین مى خوانیم: «اى مسلمانان جهان که به حقیقت اسلام ایمان دارید! بپا خیزید و در زیر پرچم توحید و در سایه تعلیمات اسلام، مجتمع شوید و دست خیانت ابرقدرتان رااز ممالک خود و خزائن سرشار آن کوتاه کنید و مجد اسلام را اعاده کنید و دست از اختلافات و هواهاى نفسانى بردارید که شما داراى همه چیز هستید.»(18) ایجاد زمینه ى مناسب براى تقریب مذاهب و ساماندهى وحدت در میان مسلمانان از طریق تأسیس مجمع جهانى تقریب مذاهب اسلامى که به ابتکار مقام معظم رهبرى صورت گرفت، در جهت گسترش و توسعه ى مفاهیم نظرى و عملى وحدت و همزیستى اسلامى مؤثر بوده است. برگزارى همایش هاى وحدت اسلامى در گوشه و کنار دنیا، چاپ و نشر هزاران عنوان کتاب، روزنامه، نشریه حول محور وحدت اسلامى و حمایت و پشتیبانى از ملت مظلوم و ستمدیده جهان بویژه مردم مظلوم فلسطین نشانگر حمایت جمهورى اسلامى ایران از منافع کشورها و ملتهاى اسلامى و حفظ ارزشهاى الهى و انسانى در سطح جهانى است. اسامه ابوحمدان، نماینده ى جنبش مقاومت اسلامى فلسطین (حماس) در لبنان،
انتفاضه ى مردمى فلسطین را یکى از ثمرات انقلاب اسلامى در ایران مى داند و در این باره مى گوید: «با پیروزى انقلاب اسلامى، مهمترین خواسته مسلمانان در قرن بیستم تحقق یافت. مسلمانان جهان انقلاب اسلامى را الگو و سرمشق خود مى دانند و باور دارند که نظام اسلامى در تمامى دورانها قادر است حکومت تشکیل دهد. انقلاب اسلامى مایه ى مباهات و افتخار ملت فلسطین است. مردم مسلمان ایران که قدرتمندترین پایگاه استکبار جهانى و رژیم صهیونیستى را در منطقه فرو ریختند، ملت فلسطین را به گرفتن حقوق از دست رفته ى خود امیدوار ساختند.»(19) 5 معرفى چهره ى اصیل تشیع و احیاى فرهنگ اهل بیت (ع) یکى از ویژگیهاى انقلاب اسلامى پیروى و تبعیت از مکتب اهل بیت عصمت و طهارت در اوان پیروزى و تداوم انقلاب مى باشد. راه پرعظمت و پرفروغ ائمه معصومین (ع) همواره سرمشق و الگوى ملت بزرگ ایران در طول مبارزات، با رژیم ستم شاهى و استمرار نظام مقدس جمهورى اسلامى ایران بوده است. ترویج فرهنگ ناب محمدى (ص) و تبیین چهره تابناک تشیع با حفظ اصول وحدت و پرهیز از ایجاد حساسیتها و مقابله با هر گونه تفکر نفاق افکنانه یکى از ثمرات ارزشمند این انقلاب است. امام بزرگوارمان چنین حرکتى را از سال 42 براى مشتاقان هموار نمودند و هم
اکنون شعاع عزت و سربلندى اش سراسر گیتى را پرتو افکنده است. پیروى از فرهنگ جهاد و شهادت، آزادیخواهى و ظلم ستیزى امامان شیعه، خصوصا درس عزّت و افتخارى را که حسین بن على (ع) در صحراى کربلا به انسانها آموخت، از آثار و برکات انقلاب اسلامى است که امروز ملیونها نفر در گوشه و کنار دنیا به آن چشم دوخته اند و بدان تأسّى مى جویند. امام راحل (ره) در وصیت نامه ى الهى سیاسى خویش مى فرمایند: «ما مفتخریم که مذهب ما جعفرى است که فقه ما دریاى بى پایان است یکى از آثار اوست، و ما مفتخریم به همه ى ائمه ى معصومین علیهم صلوات الله و متعهد به پیروى آنانیم. ما مفتخریم که ائمه ى معصومین ما صلوات الله و سلامه علیهم در راه تعالى دین اسلام و در راه پیاده کردن قرآن کریم که تشکیل حکومت عدل یکى از ابعاد آن است در حبس و تبعید بسر برده و عاقبت در راه براندازى حکومت هاى جائرانه و طاغوتیان زمان خود شهید شدند.»(20) «یکى از خصلت هاى ذاتى تشیع از آغاز تا کنون مقاومت و قیام در برابر دیکتاتورى و ظلم است که در تمامى تاریخ شیعه به چشم مى خورد، هرچند که اوج این مبارزات در بعضى از مقطع هاى زمانى بوده است. انقلاب مشروطیت، جنبش کودتا و ... قابل اهمیت فراوان است. تأسیس
حوزه ى علمى دینى در بیش از نیم قرن اخیر در شهر قم و تأثیر این حوزه در داخل و خارج کشور ایران و نیز تلاش روشنفکران مذهبى در داخل مراکز دانشگاهى و قیام سال 42 41 ملت ایران به رهبرى علماى اسلامى که تا امروز ادامه دارد، همه عواملى هستند که اسلام شیعى را در سطح جهانى مطرح مى کند.(21) 6 ترویج و گشترش زبان و ادبیات فارسى زبان فارسى تنها مختص ایرانیان نیست، بلکه به عنوان سرمایه ى جهانى و زبان گویاى انقلاب اسلامى از جایگاه رفیع و بالایى برخوردار است. زبان فارسى به لحاظ معانى عمیق و ژرف و ریشه هاى تاریخى و الفاظ سلیس و شیرین، مشتاقان و علاقمندان بسیارى را به خود جلب کرده است تا جایى که شهره و آوازه ى زبان و ادب فارسى و اشعار بدیع و نغز و پرمغز شاعران نامدار ایرانى چون حافظ، سعدى، عمر خیام، رودکى، جلال الدین رومى و ابوالقاسم فردوسى و ... شرق تا غرب عالم را فراگرفته و همه را شیفته و مجذوب خویش ساخته است. رهبر معظم انقلاب اسلامى در یکى از بیانات خویش به سابقه ى دیرینه ى زبان فارسى و اهمیت آن اشاره نموده و مى فرمایند: «از آن زمانى که ادبیات ایران از غرب استانبول تا شرق آسیا را دربرمى گرفت چندان
زمانى نگذشته است. زبان فارسى، زبان دیوانى کشور عثمانى بود و تا اقصى نقاط هند و چین، زبان مذهبى، ادارى، ادبیات و هنر محسوب مى شد.»(22) شاعر و غزل سراى بزرگ ایران شمس الدین محمد خواجه حافظ شیرازى در یکى از غزلیات معروف خویش که به سلطان غیاث الدین شاه فرمانرواى مسلمان و فارسى دوست بنگال در قرن هفتم هجرى اهدا کرده است به سابقه ى نفوذ زبان فارسى و فرهنگ تمدن اسلامى در بنگال اشاره مى کند و مى گوید: ساقى حدیث سرو و گل و لاله مى رود وین بحث با ثلاثه غساله مى رود
شکرشکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسى که به بنگاله مى رود حافظ ز شوق مجلس سلطان غیاث دین غافل مشو که کار تو از ناله مى رود خوشبختانه پس از پیروزى انقلاب اسلامى نیز اقدامات مهم و اساسى در راه رشد و تعالى زبان و ادب فارسى برداشته شده و بسیارى از مراکز و بنیادهاى تحقیقى و پژوهشى در این خصوص تأسیس گردیده است. این نشان دهنده ى این واقعیت است که انقلاب اسلامى در جهت پیشرفت و ترقى فرهنگ و ادب فارسى اهمیت ویژه و فوق العاده اى قائل بوده و مى باشد. حضرت آیت ا... خامنه اى، رهبر معظم انقلاب اسلامى در دیدار با گروهى از مسئولان، هنرمندان و نویسندگان بر ضرورت فراگیرى درست زبان فارسى در انتقال پیام انقلاب اسلامى فرمودند: «امروز به برکت انقلاب اسلامى، در نقاطى از جهان، زبان فارسى به عنوان زبان دوم و یا زبان دانشگاهى مورد توجه قرار گرفته است و حتى در مناطقى از جهان مانند جزیرةالعرب، بسیارى از افراد توانسته اند از طریق رادیو و تلویزیون ایران، به تدریج زبان فارسى را فرا بگیرند و با آن تکلم کنند. همچنین مسلمانان با آموختن زبان فارسى پیام اسلام را از انقلاب مى گیرند، و غیرمسلمان نیز با فراگیرى زبان فارسى مى خواهند پیام نو را از امام و پدر این
انقلاب دریافت کنند.»(23) همچنین در دیدار با مسئولان سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامى از زبان فارسى به عنوان یکى از کانال هاى مطمئن فرهنگى یاد مى کنند و در زمینه ى ترویج این زبان مى فرمایند: «من معتقدم یکى از کانال هاى کاملاً مطمئن فرهنگى ما، زبان فارسى است که باید بتوانیم آن را تأمین و پشتیبانى کنیم تا این زبان رواج پیدا کند.»(24) مطالبى که از نظر خوانندگان محترم گذشت گوشه هایى از ویژگیها و خصوصیات فرهنگى انقلاب اسلامى در عرصه ى جهانى بود. انقلابى که با همت و تلاش آحاد ملت بزرگ ایران به رهبرى امام خمینى (ره) و با نثار هزاران هزار شهید گلگون کفن به پیروزى رسید تجسم اخلاق و ایمان و بهترین ارزشهاى الهى و فرهنگى بود که امروز در سرتاسر گیتى تأثیر و بازتاب هاى مطلوبى را به دنبال داشته است. فرهنگ بیدارى اسلامى، عزت خواهى، فرهنگ ایثار و شهادت، فرهنگ اتکاى به نفس و مقاومت، توکل به ذات اقدس الهى، همه و همه از دستاوردهاى ارزشمند انقلاب اسلامى محسوب مى شوند که پرداختن به هریک از این ارزش هاى والا مثنوى هفتادمن کاغذ شود.
شوراى عالى سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامى. 4. پیام برائت از مشرکان، صحیفه نور، ج 20، ص 118، مورخ 6/5/66 5. صحیفه نور، ج 17، ص 240، مورخ 4/2/62 6. پیام امام خمینى (ره) به مناسبت سالروز پیروزى انقلاب اسلامى، صحیفه نور، ج 11، ص 266، 22/11/58 7. نقش قیامتى انقلاب اسلامى، ص 95 8. صدور انقلاب از دیدگاه امام، ص 61 60 9. مباحثى پیرامون فرهنگ انقلاب اسلامى، ص 364 و 366، شهید محمد جواد باهنر 10. بیانات امام خمینى در جمع سفراى کشورهاى اسلامى، صحیفه نور، ج 13، ص 127، مورخ 28/7/59 11. بیانات مقام معظم رهبرى مورخ 17/11/80 12. بیانات مقام معظم رهبرى در جمع مسئولان سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامى، مورخ 17/11/80 13. صحیفه نور، ج 18، ص 103 102، در دیدار با مسئولان دانشگاه امام صادق (ع)، مورخ 15/6/62. 14. صدور انقلاب از دیدگاه امام راحل (ره)، ص 31. 15. بیانات مقام معظم رهبرى در دیدار با مسئولان سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامى، مورخ 17/11/80 16. چشم انداز ارتباطات فرهنگى/ فروردین 82، ص 60 17. روزنامه کیهان، شماره ى 16440، ص 16 18. صحیفه نور، ج 13، ص 83، مورخ 21/6/1359 19. روزنامه کیهان، مورخ 10/11/77 20. صحیفه نور، ج 21، ص 171 21. صحیفه نور،
ج 4، ص 188 22. روزنامه کیهان، پنجشنبه 24/2/1377 23. روزنامه کیهان، پنجشنبه مورخ 24/2/1377 24. بیانات مقام معظم رهبرى مورخ 71/11/80
فصلنامه کتاب نقد، شماره 13 افتخاری، اصغر
مقاله، بنحو آسیب شناسانه به کالبد شکافى شکافهائى بالقوه در جامعه مى پردازد که درصورت غفلت از آنها، در ایران دهه سوم پس از انقلاب، ممکن است مشکلات حاد اجتماعى درپى آورد. بطور خاص، به چهارگسست اقتصادى، سیاسى، فرهنگ عمومى و نظرى در ابعادداخلى و جهانى واستراتژى امام خمینى در هر زمینه، اشاره و عاقبت پیشنهادهائى ارائه شده است. ء«انقلاب اسلامى» عرصه تجلى ثابت قدمى مردمى مؤمن به ارزش هاى دینى، به رهبرى مردى فرزانه بودکه در نهایت به ایجاد حکومت اسلامى به مثابه پاداش الهى براى مؤمنان صادق، منجر شد. بقاى انقلاب اسلامى مطابق سنن الهى حاکم بر این جهان، قابل تفسیر است و همین بینش است که مى تواند درآسیب شناسى انقلاب ما را یارى رساند. در نوشتار حاضر ضمن کالبدشکافى بستر اجتماعى انقلاب اسلامى، از بروز گسست هایى (شکافهایى) دردرون جامعه سخن به میان خواهد آمد که در صورت بى توجهى به آنها، به تدریج زمینه تبدیل آنها از یک شکاف ساده به شکافى فعال که به نوبه خود مى تواند مولد جنبشى اجتماعى در جامعه باشد، فراهم مى آید.عصر حاضر با شکل گیرى جنبش هاى اجتماعى تازه اى مواجه است. (1) براى تحلیل ساخت اجتماعى انقلاب اسلامى و ارزیابى میزان فعالیت گسست هاى موجود در گفتمان انقلاب اسلامى، سیره عملى و نظرى حضرت امام خمینى(ره) را ملاک قرار داده ایم که به
عنوان معمار اصلى انقلاب، مى تواند راهگشاى باشد. تحلیل حاضر جنبه آسیب شناسى دارد و از لحاظ زمانى ناظر بر آینده است،بدین معنا که نظام، مردم و گروهها را متوجه بروز شکاف هایى مى نماید که معالجه آنها نه متوجه حزب وگروهى خاص، بل رسالت تمام علاقمندان ارزش هاى الهى است که توسط حضرت امام(ره) در دو دهه قبل به شکل جمهورى اسلامى، در ایران تاسیس گردید.
الف) شرایط گذار از گسست اجتماعى به جنبش اجتماعى مقوله گسست هاى اجتماعى ( segavaelC laicoS ) و نحوه تاثیرگذارى آنها بر جوامع مختلف را باید، موضوع اصلى جامعه شناسى سیاسى قلمداد کرد: «قاعده کلى جامعه شناسى سیاسى این است که زندگى سیاسى در هر کشورى به شیوه هاى گوناگون تحت تاثیرشکافهاى اجتماعى خاص آن کشور و نحوه صورتبندى آن شکاف ها قرار مى گیرد...تنوع جامعه شناسى سیاسى کشورهاى گوناگون ناشى از نوع و شمار این شکاف ها و نحوه صورتبندى یا ترکیب آنهاست.» (2) اختلاف در علایق، نقطه آغازین بروز شکافهاى اجتماعى مى باشد. البته براى اینکه گسست ها - که بطورطبیعى در جامعه وجود دارند - منشا اثر قرار گیرند و باصطلاح تبدیل به جنبش شوند، لازم است شرایطدیگرى نیز فراهم آید که رسالت جامعه شناسى سیاسى در عصر حاضر، شناخت و معرفى آنها مى باشد. (3) پاسخ کلى اى که مى توان به این سئوال مهم داد این است که: «گسست هاى طبیعى طى
فرآیندى پیچیده موسوم به بسیج اجتماعى از حالت غیرفعال خارج شده، به شکل جنبش در جامعه رخ مى نمایند که خواهان ایجاد تغییر و تحول در ساختار اعمال قدرت و یا روابط اجتماعى، مى باشند.» بنابراین نفس وجود «گسست» درجامعه دال بر خطرى براى کانون قدرت نیست بلکه مهم فرآیند بسیج اجتماعى است و این که گسست مزبور تاچه میزانى فعال شده است. (نمودار شماره 1( ب - تحدید واژگان 1- گسست (شکاف) اگر جامعه را به مثابه کلى واحد بدانیم که مرکب است از افراد، مؤسسات و شبکه ارتباطى بین آنها، آنگاه به اقتضاى طبع و اصل منفعت طلبى، افراد در قالب گروههاى مختلفى تجمع مى نمایند که از یکدیگر متفاوت هستند. گسست در شکل طبیعى آن، دال بر مرزهاى اختلاف بین افراد، گروهها و نهادها دارد. (4) شکافهاى اجتماعى با عنایت به عنصر آگاهى و عمل سیاسى است که به دو دسته تقسیم مى شوند: گروه اول : شکافهاى غیرفعال ( noN-segavaelC evitca ) که صرفا به وجود اختلاف دو گروه اشاره دارد. گروه دوم: شکافهاى فعال ( segavaelC evitcA ) که مبتنى بر گروه بندى ها و آگاهى سیاسى است. (5) 2 - اصل تراکم شکافهاى اجتماعى را مى توان به دو دسته مهم تقسیم کرد: - گسست هاى متراکم ( segavaelc gnicrofnieR ) که مبین همسویى شکافها و تقویت پتانسیل عملیاتیشان براى ایجاد تغییرات - گسست هاى متقاطع ( segavaelC gnittacssorC ) که
مبین برخورد دو یا چند شکاف با هم و تضعیف پتانسیل عملیاتیشان است از نکاتى که در تاثیرگذارى شکافها مؤثر است، این است که شکافهاى مزبور از وضعیت تقاطع، خارج شده وبه همسویى متمایل شوند که در آن صورت احتمال عمل زیاد مى شود. (6) 3 - بسیج اجتماعى بسیج اجتماعى، فرآیند پیچیده اى است و دلالت بر آن دارد که یکى از طرفین شکاف سعى دارد از وضعیت موجود - یعنى نحوه استقرار شکافها در جامعه - استفاده نموده، با ارایه یک ایدئولوژى بدیل و با رهبرى مردم،در حداقل زمان ممکن بر منابعى از قدرت دست یابد. بسیج اجتماعى را مى توان تلاش براى فعال نمودن شکافهاى غیرفعال نیز تعریف کرد (7). عناصر مهم بسیج اجتماعى عبارتند از: اول) ارایه ایدئولوژى بسیج : یعنى بینشى که ناظر بر عمل بوده و غرض از آن انگیزش افراد به عمل است. (8) ایدئولوژى با نکوهش از وضعیت موجود و تعیین مقصر، زمینه براى ترسیم ایده آل جامعه را فراهم مى آورد که مبتنى ارایه تفسیرى تازه از جهان و ضرورت اقدام به ایجاد تغییر در جامعه مى باشد. (9) دوم) رهبرى : به این معنى که با آماده کردن اذهان، گروه معارض را به جامعه معرفى مى کند و او مى تواندتغییر موردنظر را راهبرى کند. اگرچه تحلیلگران توده اى به نقش رهبران چندان توجهى ندارند ولیکن تجربه عملى خلاف آن
را نشان داده است. بدین ترتیب در روند بسیج تا انتهاى جنبش اجتماعى ما به سه گونه رهبرمحتاج هستیم: «رهبر» فکرى که ایدئولوژى لازم را بدهد، «بسیج گر» که بتواند توده ها را بر گرد آن ایدئولوژى گرد آورد و بالاخره «سیاستگذار» که بتواند مدیریت جنبش را بعهده داشته به اهداف غایى اش برساند. (10) پس فرآیند بسیج، بدون رهبرى، ایدئولوژى بدیل و توجه به وضعیت شکافها، کارآمد نیست. 4 - جنبش اجتماعى جنبش اجتماعى را باید محصول عینى فرآیند بسیج دانست، حالتى که باورهاى حاصله در دوران بسیج رابه عرصه عمل سیاسى مى کشاند. در این مرحله، سرمایه به دست آمده در دوران بسیج، هزینه شده و سعى مى شود تغییرى در ساختار اعمال قدرت و یا روابط اجتماعى حاصل آید. (11) ج - جنبش هاى اجتماعى در دهه سوم انقلاب ایران در دهه سوم از حیاتش تا چه میزانى با چالش هاى ناشى از شکل گیرى جنبش هاى اجتماعى مواجه است؟ شاخص هاى اصلى ارزیابى وضعیت گسست هاى اجتماعى در هر جامعه اى به شرح ذیل مى آید: 5 - شناسائى گسست ها اول) نوع: از حیث نوع مى توان به گسستهاى سیاسى، اقتصادى، فرهنگى و نظرى اشاره داشت. بروز شکاف در مبادى اولیه هر اجتماع و نظام را شکاف نظرى مى گویند به عنوان مثال بروز اختلاف در معناى آزادى براى ایدئولوژى لیبرالیسم مى تواند یک گسست تئوریک تلقى شود. دوم) قلمرو:
گسست ها از حیث قلمرو فعالیت به داخلى و خارجى تقسیم مى شوند. سوم) وضعیت بسیج اجتماعى: «آیا ایدئولوژى جایگزین (بدیل) ارایه شده یا خیر؟»، «آیا رهبران سه گانه جنبش وجود دارد یا خیر؟» و اینکه «میزان اقبال و استعداد عمومى براى پذیرش این دیدگاه بدیل چقدر است؟»براساس این پرسشها مى توان پیشرفت بسیج اجتماعى پیرامون هر شکاف را به کم و متوسط و زیاد تقسیم کرد. چهارم) حالت استقرار شکافها: آیا وضعیت استقرار شکاف ها متقاطع اند یا متراکم؟
1 - توصیف وضعیت گسست ها اول ) شکاف اقتصادى: شکاف اقتصادى را باید مهمترین گسستى دانست که احتمالا در دهه سوم انقلاب اسلامى فعال خواهد بود. این شکاف در هر دو حوزه داخلى و خارجى پتانسیل عمل بالایى را دارد که عدم توجه به آن مى تواند خطرساز باشد. الف) حوزه داخلى: 1. هزینه هاى فزاینده خانوار و کاهش قدرت خرید: از سال 1369 به بعد، همواره هزینه خانوار نسبت به درآمدهاى آن در روستا و شهر، بیشتر بوده و افزایش حقوق، جبران کننده نبوده است و در بیشترین افزایش حقوق نیز هزینه خانوار همچنان برترى دارد. (12) 2. بیکارى: میانگین بیکارى در سالهاى اخیر به شرح زیر بوده است: سال1358 دولت بازرگان، میانگین بیکارى4/11 سال 1359-1361 دولت رجایى، میانگین بیکارى00/12 سال 1361-1368 دولت موسوى، میانگین بیکارى5/13 سال 1368-1376 دولت هاشمى، میانگین بیکارى4/11 دولت خاتمى، میانگین بیکارى5/12 ماخذ:
مجله اقتصاد ایران، ش 6، سال 1378، ص 4 درصد بالاى بیکارى در حالى که ما شاهد چندپیشگى و یا ایجاد مشاغل کاذب پردرآمد مى باشیم، شکاف اقتصادى را به شدت تهییج نموده که به نظر مى رسد خطرات آن غیرقابل چشم پوشى باشد. 3. رشد اقتصادى آهسته: على رغم کلیه برنامه هاى توسعه، ما از سطح نیازهاى اقتصادى عقب هستیم. نرخ تورم از کمتر از 10 درصد در سال 69 به بیش از 35 درصد در سال 73 رسید. (13) 4. کسرى بودجه: اقتصاد ایران در سال 77 مطابق محاسبات خوش بینانه حداقل 7/019/5 میلیارد ریال وحداکثر 8/118/23 میلیارد ریال - با توجه به قیمت هر بشکه نفت از 16 تا 8 دلار - کسرى بودجه داشته است!وجود چنین حجمى از کسرى بودجه که پیامدهاى منفى اى چون استقراض، تورم و... رابه دنبال دارد و رو به افزایش بوده و به نظر مى رسد که همین روند را طى خواهد کرد، به معناى تعمیق شکاف اقتصادى در حوزه اقتصاد داخلى و فشار بیشتر بر قشر کم درآمد است. (14) 5. تورم: تورم را باید غول مهارناپذیر اقتصاد ایران قلمداد کرد که به شدت در حال تهییج شکاف اقتصادى است. آمارهاى مختلف، درصدهاى گوناگونى از تورم را ارایه مى دهند که رقم خوشبینانه آن در حدود زیر است: سال1358 دولت بازرگان، میانگین تورم3/11 1359-1361 دولت رجایى، میانگین تورم9/21 1361-1368 دولت
موسوى، میانگین تورم6/18 1368-1376 دولت هاشمى،میانگین تورم4/24 دولت خاتمى، میانگین تورم7/18 ماخذ: مجله اقتصاد ایران، ش 6، ص 4 مطابق محاسبات مراکز دیگر این رقم به 2/27% در سال 76 رسیده است. لحاظ کردن کسرى بودجه دولت،ثبات درآمدها، بیکارى و... منجر به تقویت میزان تاثیرگذارى تورم براى تعمیق گسست و شکل گیرى جنبشى احتمالى مى شود. در جدول زیر، روندهاى مختلف حوزه اقتصاد ایران مقایسه شده است: سال شاخص 358میانگین رشد سالانه7/4،میانگین بیکارى4/11،میانگین تورم3/11،میانگین کاهش ارزش پول60 سال شاخص1359-1361،میانگین رشد سالانه 2%-،میانگین بیکارى 00/12،میانگین تورم 9/21،میانگین کاهش ارزش پول 103 سال شاخص1361-1368،میانگین رشد سالانه 8/0،میانگین بیکارى 5/13،میانگین تورم 6/18،میانگین کاهش ارزش پول 201 سال شاخص1368-1376،میانگین رشد سالانه 6/5،میانگین بیکارى 4/11،میانگین تورم 4/24،میانگین کاهش ارزش پول 290 سال شاخص1376-1377،میانگین رشد سالانه 7/1،میانگین بیکارى 5/12،میانگین تورم7/18،میانگین کاهش ارزش پول 40 ماخذ: مجله اقتصاد ایران، ش 6، ص 4 علل عدم فعالیت گسست اقتصادى: آنچه این شکاف را از فعالیت بازداشته ملاحظات زیر است: اولا - ایدئولوژیهاى ناظر بر این شکاف (بویژه ایدئولوژیهاى طبقاتى) به خاطر سابقه تاریکى که در ایران داشته اند - معروف به دیدگاه توده اى - نتوانسته اند اقبال نخبگان و توده مردم را به خود جلب نمایند. ثانیا - رهبران فکرى که در این حوزه صاحب نظر باشند و بتوانند ایدئولوژیهاى مربوطه را در محیط ایران طرح نمایند، پیدا نشده اند. اگرچه از حیث عملى ما بعضا دوره هایى را تجربه کرده ایم که بطور غیرمستقیم متاثر از دیدگاههاى
اقتصادى مبتنى بر بازار آزاد و یا اقتصاد دولتى بوده است، ولى به هر حال هنوز شخص یااشخاصى که رهبرى این جریانها را بتوانند به دست بگیرند، پیدا نشده است در نتیجه این شکاف على رغم پتانسیل زیاد براى فعالیت، خوشبختانه فاکتور ایدئولوژیک و رهبرى خود رانیافته و از فعالیت مؤثر عاجز مانده است: فعال بودن این شکاف ما را نباید از تاثیرگذارى هاى سوء گسست غافل سازد چرا که میزان نارضایتى پنهان و نیمه آشکار این شکاف در سیطره جامعه قابل توجه مى نماید.2نارضایتى هایى که به صورت پراکنده و گاه انفجارى اما محدود، عمل مى نماید. ب) حوزه خارجى اقتصاد: 1. کاهش میزان سرمایه گذارى واقعى: پایان جنگ تحمیلى فرصت به دولت داد تا اصلاحات بنیادین اقتصادى صورت پذیرد، چرا که در سالهاى 57 و 67 به ترتیب 8/1 و 6/6 درصد از تولید و سرمایه گذارى واقعى ایران کاسته شده بود و در مقابل رقم کل هزینه هاى مصرفى تا حدود زیادى راکد مانده بود و جمعیت با نرخ سالانه 2/3 تا 9/3 درصد افزایش یافته بود. در مجموع نرخ سالانه افت تولید، سرمایه گذارى و مصرف سرانه به ترتیب 2/4، 7/9 و 6/3 درصد محاسبه شده که همگى حکایت از عقب ماندگى ایران در عرصه فعالیت هاى اقتصادى مفید دارد. کاهش شدید سهم سرمایه گذارى تولید از 2/22 درصد در سال 1375 به 8/10% در سال1367 با
عنایت به افزایش میزان مصرف از 66% به 1/71% در همین دوره به اندازه کافى گویا است و محتاج توضیح اضافه اى نمى باشد. (15) 2. در چنین وضعیتى در سطح جهانى شکاف بین کشورهاى پیشرفته و عقب مانده روز به روز افزایش یافته و تعداد کشورهاى تازه اى به جرگه عقب ماندگان مى پیوندد. تقسیم جهان به 20% کشورهاى پیشرفته و 80%عقب مانده یا در حال توسعه که امکانات جهانى را به نسبت عکس مصرف مى نمایند، بیانگر مشکلات جدى اى در فراسوى کشورهاى عقب مانده - از آن جمله ایران که سعى دارد در جرگه کشورهاى در حال توسعه خود رانگاه دارد - مى باشد. (16) متاسفانه شکاف اقتصادى فوق در سطح جهانى، مستقل از خواست ما درحال عمل کردن است و متفکران و کارگزاران خاص خود را یافته است و ما بالاجبار هزینه هاى آن را مى پردازیم. نکته اى که منجر شده تا حدودى تاثیرات این شکاف کاهش یابد، به عدم وجود اجبار بین المللى برمى گردد که به کشورها اختیار آن را داده تا به موافقتنامه هاى مربوط ملحق شده یا سرباز زنند. البته روند آتى چنان روشن نبوده و معرف وجود فشارهاى غیرمستقیمى است که کشورها را به قبول این موافقتنامه و در نتیجه اعمال اصلاحات وادار مى سازد. به عنوان مثال مى توان به شرایط تاثیرگذار صندوق بین المللى پول اشاره داشت که کشورها نهایتا به خاطر بهره مندى از وام هاى صندوق مجبور به پذیرش
آنها - على رغم خواست اولیه شان - شده و تن به نتایج اصلاحى آنها مى دهند. (17) در نتیجه امکان فعال شدن هر چه بیشتر این شکاف نیز در دهه آینده مى رود که با توجه به بعد داخلى مساله، میزان خطرآفرینى را افزایش مى دهد. در مجموع مقوله فقر و مشکلات اقتصادى در دهه آتى به مثابه خطرى جدى براى سلامت حکومت اسلامى تلقى مى شود. توجه به تاثیرات منفى سیاسى ناشى از شکاف فقیر و غنى، نکته مهمى است که باید دردستور کار دولت جمهورى اسلامى قرار گیرد. (18)
الف) بعد داخلى: متعاقب پیروزى انقلاب اسلامى و استقرار حکومت اسلامى در ایران، شکاف انقلابى /غیرانقلابى در داخل ایران شکل مى گیرد که منجر به تفکیک نیروهاى پیرو امام(ره) از احزاب و دستجاتى مى شد که به نحوى نظریه حکومتى امام خمینى(ره) را نمى پذیرفتند. این شکاف در دهه گذشته دو تفسیربارز داشته است. تفسیر اول متعلق به دوره اول حیات حکومت اسلامى و تقریبا تا اواخر عمر مجلس دوم به طول مى انجامد. در این دوره «غیرانقلابى» به گروههایى چون منافقین، توده اى ها، ... و در نهایت به گرایش هاى ناسیونالیستى اطلاق مى شد که به نحوى با اصول مبارزه اسلامى همراه نبوده، اهداف دیگرى را دنبال مى کردند. (19) تفسیر دوم متعاقب یک دوره فترت کوتاه - که حکایت از پیروزى انقلابیون به گروههاى ضد انقلابى داشت شکل مى گیرد. گروههاى
ضد انقلابى - اعم از مجاهدین خلق، توده اى ها، کومله، دموکرات و... به خاطرتوسل به رفتارهاى خشن و اقدام هاى تروریستى، سریعا از سوى مردم طرد و انقلابیون طرفدار امام(ره) برفضاى سیاسى کشور حاکم شدند. اما با نزدیک شدن به دوره سوم از حیات مجلس شوراى اسلامى، درمسائل کلان سیاسى، اقتصادى و فرهنگى بین دو جناح از انقلابیون تفاوت بینش بوجود مى آید و در نتیجه تفسیردوم از انقلابى / غیرانقلابى شکل مى گیرد. از این منظر انقلابیون در گفتمان سیاسى تازه به گروهایى همچون راست و چپ و گروههاى میانه و مستقل تقسیم مى شوند که گذشته از حت یا عدم صحت این الفاظ حکایت از شکل گیرى شکاف تازه اى داشت. (20) شکاف سیاسى داخلى را باید شکافى فعال قلمداد کرد که متاسفانه در حال تهییج مى باشد و به نظرمى رسد که در صورت عدم توجه کافى مى تواند خطرساز نیز باشد. البته بیشتر تفسیر دوم از انقلابى /غیرانقلابى هم اکنون نقش آفرین است و با توجه به رسوایى گروههاى ضدانقلابى در دهه اول انقلاب، بنظرنمى رسد که این تفسیر بتواند موجد تاثیر مهمى باشد. جناح بندى هاى ایجاد شده در درون نظام سیاسى کشور در یک دهه گذشته، و طى مدت کوتاهى توانسته اند به بناى ایدئولوژى هاى مناسب حال خود بپردازند و تفاسیر رادیکال و محافظه کارانه و... از ولایت فقیه ارائه دهند که هریک توسط نظریه پردازانى تبلیغ
مى شوند. متاسفانه تضاربات سیاسى به شکل وسیعى در جامعه مورد اقبال قرار گرفته و ما شاهد سیاسى شدن حوزه هایى چون تحقیق، آموزش، صنعت و...مى باشیم که بعضا بر اصول بنیادینى چون منافع ملى و امنیت ملى هم برترى مى جویند. (21) نتیجه آن که ما باشکافى سیاسى در حوزه داخلى مواجه هستیم که اعضاى دو طرف شکاف اکثرا متعلق به جناح انقلابى دهه اول انقلاب مى باشد! افرادى که به دلیل ارائه معیارها و تفاسیر تازه اى از «انقلابى» از یکدیگر تمییز یافته اند و باالقابى چون راست، چپ، محافظه کار، لیبرال و... مشهور شده اند بدیهى است که این شکاف تاثیر منفى زیادى داشته و نمى تواند مورد تایید دلسوختگان انقلاب و بنیانگذاران اولیه آن باشد. (22) ب) بعد خارجى: انقلاب اسلامى از جمله پدیده هاى سیاسى مهم قرن بیستم مى باشد که بدون شک درسطح بین المللى تاثیرات بسزایى را به جاى گذارده است. از این حیث در گستره بین المللى مى توان دو گروه عمده را نسبت به موضع گیرى شان در قبال انقلاب اسلامى از هم تفکیک نمود: اول; گروهى که جزو موافقان انقلاب اسلامى به حساب مى آمدند و درکنار جمهورى اسلامى ماندند. دوم، گروهى که با بى تفاوتى و یا مخالفت نظرى و عملى شان، به نحوى در مقابل انقلاب ایران ایستادند. (23) آنچه دردو دهه گذشته تجربه شده، حکایت از صف بندى طیف وسیعى از کشورها -اعم از مسلمان
و غیرمسلمان، جهان سومى و اولى، شرقى و اروپایى و... درمقابل ایران دارد به گونه اى که تجلیات آن را در دوران جنگ تحمیلى و حتى دوران سازندگى به خوبى مى توان دید. (24) در این دوره است که تعدادى از کشورها به عنوان دشمنان اصلى انقلاب(همچون آمریکا، اسرائیل) و تعدادى به عنوان کشورهایى که ایران را براى حیات بین المللى خطرناک مى دیدند (همچون انگلیس، فرانسه و اکثر کشورهاى اروپایى) و تعدادى به عنوان اینکه ایران تفسیرى ازاسلام ارائه داده که جهان اسلام را دچار شوک ساخته (همچون عربستان، امارات، کویت و...)، در مقام مقابله باایران برمى آیند و صف واحدى را علیه جمهورى اسلامى شکل مى دهند (25) تحریم هاى سیاسى و اقتصادى ایران، هشت سال جنگ تحمیلى، تهدید نسبت به امنیت ملى ایران، ارسال سلاح و حمایت از گروههاى معارض، اقدامات تروریستى،حملات فرهنگى و... تماما ناشى از شکاف سیاسى بین ایران از یک طرف ودشمنان ایران از طرف دیگر، در سطح بین المللى مى باشد که به شکل تندى در دوران جنگ تحمیلى خود رانشان داد. اگرچه خاتمه جنگ تحمیلى قدرى به تخفیف آثار ناشى از این شکاف کمک کرد ولیکن مهمترین تحول در این زمینه با روى کارآمدن حجةالاسلام خاتمى رخ داده که شاهد به حداقل رسانیدن آثار منفى ناشى از این شکاف مى باشیم. (26) در مجموع سیاست هاى کلان تنظیمى از سوى نهادهاى مؤثر
همچون رهبرى، ریاست جمهورى، مجلس شوراى اسلامى و مجمع تشخیص مصلحت نظام توانسته است در ابعاد مختلف به کاهش تنش در عرصه بین المللى منجر شود. البته نباید فراموش کرد که جبهه مقابل نیز در این ارتباط نقش مؤثرى داشته و به اقتضاى شرایط موجود، مجبور به پذیرش اصول تازه اى شده که حکایت از یاس و ناامیدى آنها نسبت به سیاستهاى خصمانه پیشین شان دارد. سوم ) شکاف فرهنگى: انقلاب اسلامى را باید نتیجه احیاء فرهنگ اسلامى دانست قابلیت هاى خود را آشکارساخته است. تفاوت ماهوى این فرهنگ با سایر فرهنگ ها، شکاف تازه اى را ایجاد مى نماید: الف) بعد داخلى: نظر به استقبال گسترده مردم ایران از نظام ارزشى پیشنهاد شده از سوى حضرت امام خمینى(ره) و التزام اکثریت مردم به مبانى دینى، متعاقب پیروزى انقلاب اسلامى شاهد تاسیس جامعه اى دینى باشیم که در گذر از زمان حدود و ثغور آن بیش از پیش تعریف و روشن مى شود، سلطه روحیه انقلابى برمردم مسلمان ایران و فضاى معنوى ناشى از حضور گسترده و خالصانه مردم و مسؤولان در صحنه جنگ تحمیلى، منجر به آن شد که ما چیزى تحت عنوان شکاف بین طرفداران ارزشهاى دینى از یکطرف و افرادضدارزشى از طرف دیگر، در سال هاى اولیه انقلاب را تجربه ننمائیم. اما با گذشت زمان و بروز مشکلات داخلى و هجمه هاى فرهنگى از خارج، کم کم جریان هاى تازه اى
در توده مردم و جمع مسؤولان شکل گرفت که نشان دهنده رشد و حیات عوامل ضدارزشى مى باشد. نارسایى هاى همچون رشوه، بدحجابى، مفاسد اجتماعى،اختلاس و... را باید نمودهاى بارز احیاء شکاف فرهنگى در بعد داخلى دانست به گونه اى که امروزه مى توان ازآن به مثابه شکافى در آستانه فعالیت یاد کرد. بروز برخوردهایى چند میان بعضى از هواداران هر دو گروه که منجر به شهادت بعضى از آمران به معروف وناهیان از منکر و یا متقابلا لطمه دیدن افرادى شده است که ناآگاهانه از پاره اى از ظواهر غربى تبعیت مى نموده، ناشى از بروز همین شکاف مى باشد. این شکاف اگرچه از حیث نظرى پشتوانه هاى محکمى دارد ودر پژوهش هاى اجتماعى از آن به روش هاى ویژه بیان اعتراض به سبک غیرمستقیم یاد مى شود. (27) اما درداخل کشور ما بومى نشده و عملا رهبر و نظریه پردازى براى آن نمى توان سراغ گرفت. لذا صحنه سیاسى مظاهر فساد اجتماعى اندک بوده، بیشتر ناشى از تبلیغ و یا مشکلات واحله اى است که راه بر ازدواج، کار مفید وزندگى سالم جوانان سد کرده اند. با اینحال روند فوق از آن جا که حکایت از افزایش میزان جرایم، مفاسداجتماعى، تعداد طلاق ها و در کل حاکمیت روحیه اى غیر از روح اسلامى برجا دارد مى تواند مشکل ساز باشد واین آمارها از این حیث هشدار دهنده مى باشند. (28) در مجموع اگر
براى جبران کاستى هاى این شکاف سیاست صحیحى طراحى و اجرا نشود، شکاف مزبور در دهه سوم حتما در حد نیمه فعال ظاهر خواهد شد. ب) بعد خارجى: با توجه به اصالت ارزش هاى دینى و تفاوت آن با نگرش سکولار این شکاف از همان روزاول تاسیس حکومت اسلامى در سطح منطقه اى و جهانى رخ نمود. از این منظر جهان به دو قسمت «خودى» و«غیرخودى» تقسیم مى شود که در هر مرتبه اى از تفسیر، مصادیق آن تغییر مى کند. تصویر جهانى عارى ازشکاف فرهنگى، محال مى نماید و چنین گمانى به سیاست هاى استعمارگرایان و توتالیتر دامن مى زند که ازبنیان مردود و از حیث تاریخى شکست خورده اند. (29) آنچه لازم است، نه امحاء شکافهاى فرهنگى، بل نهادینه کردن آنها به شکلى است که به میزان معقولى تاثیرگذار باشند. باید به الگوئى از همزیستى دست یافت که به بهترین وجهى در حکومت نبوى(ص) به نمایش گذارده شده است. در قالب این الگو امکان همکاریهاى متعارف در سطحى پایین تر از ارزش هاى بنیادین طرفین وجود دارد. بدین صورت که طرفین شکاف با حفظ ارزش هاى خود، در حوزه هایى چون سیاست، اقتصاد و... با یکدیگر همکارى مى نمایند. (30) تجربه انقلاب اسلامى از این حیث مثبت ازریابى شده وهمسو با اصول اسلامى مى باشد. مهمترین مانع براى گسترش این گفتگوهاى فرهنگى، تلاش هاى غیر فرهنگى اى است که به صورت غیراستدلالى و هجوآمیز، متوجه
مبانى فرهنگى شده و در نتیجه با بروزواکنش هایى چند فرآیند تعامل را به تعطیلى مى کشاند. از این منظر، تلاش مذبوحانه سلمان رشدى رامى توان مصداق بارز موانع موجود بر سر راه گفتگوهاى فرهنگى دانست که غرب با حمایت سیاسى خود از او به تعمیق شکاف فرهنگى کمک کرد تا تلاش براى امحاء آن. (31) چهارم) شکاف نظرى: مبناى نظرى حکومت اسلامى در ایران را ولایت فقیه امام خمینى(ره) شکل مى دهد.با اینحال پس از گذشت یک دهه زمینه بروز اختلاف نظرهایى در این زمینه فراهم مى گردد. الف) بعد داخلى: بعد داخلى شکاف نظرى را باید متعلق به دهه دوم انقلاب دانست، اگرچه ریشه هاى آن درسالهاى واپسین دهه اول نیز قابل مشاهده است. در دهه اول میان بازیگران اصلى عرصه سیاست و حکومت در تفسیر ارایه شده از «ولایت فقیه» نوعى انسجام نظر وجود داشت که راه را بر منازعات و ادعاهاى احتمالى سد مى نمود. در این دوره سئوالات مطرح شده از سوى انقلابیون نسبت به نظریه ولایت فقیه، ناظر بر مبانى اولیه
آن نبوده و بیشتر بر کارکردهاى ثانوى آن در مقام حل مسایل سیاسى - اجتماعى دلالت دارد که بااستفتاء از حضور امام(ره) حل و فصل مى شدند. (32) لذا ادعاى وجود شکاف در این دوره چندان صحیح ومطابق واقع نیست. اما متعاقب ثبات انقلاب اسلامى، روشن شدن زوایاى ریز حکومت و طرح ایران در سطح جهانى جمهورى اسلامى با پرسش هاى تازه اى روبرو مى گردد که ضرورتا پاسخ هاى یکسانى از جانب هواداران نظام نمى گیرد. جریان اول; را مى توان قائلان به اصالت نظریه ولایت فقیه معرفى کرد. در درون این جریان دو طیف ازافکار مطرح شده است. گروهى که رویکرد توصیفى تشریحى نسبت به تئورى امام(ره) دارند و تمام سعى وتلاششان آن است که این نظریه را از ابعاد فقهى - حقوقى شکافته، مستندات و تاییدات شرعى آن را براى مخاطبانشان بیش از پیش روشن تر سازند. (33) طیف دوم از این جریان، سعى دارد ولایت فقیه را در قالب گفتمان روز فهم کرده، نسبت آن را با مبادى ومبانى فکرى عصر حاضر دریابد. (34) در مجموع دو طیف فوق، نسبت به اصالت نظریه ولایت فقیه امام نظرمشترک داشته و سعى بر حفظ آن با طرق استدلالى مختلف دارند. جریان دوم که از بطن گروههاى انقلابى هوادار ولایت فقیه امام(ره) در اوایل انقلاب خارج شده اند، بعضا ازهمان اوایل انقلاب
وجود داشته و لیکن یا به صورت نهانى اظهار مى شده اند و یا اینکه به خاطر پاره اى ملاحظات، لحن گفتارى آنها چنان نبوده که مخاطبین را به اغراض اصلى واضعان آن آگاه سازد. به هرحال گرایش هایى که سعى در تقلیل ولایت فقیه به خواست ها و آرمان هاى حزبى و جناحى دارند، یا آنهایى که باتمسک به نظرات متنوعى که در تاریخ فقه سیاسى اسلام وارد شده اند، سعى در طراحى الگویى از ولایت فقیه دارند که با الگوى امام(ره) به میزان زیادى متفاوت است، یا آنهایى که از فرصت حاصله بهره جسته دم از نفى مشروعیت و اصالت ولایت فقیه مى زنند، - اگرچه در کنار هم آوردن این گروهها دلالتى بر ارتباط آنها با یکدیگرو یا هم ارزشى آنها ندارد - در مجموع طرف مقابل شکاف موردنظر را تشکیل مى دهند. این تفاسیر بعضا باقدرت سیاسى - اجتماعى گره خورده و در چارچوب اهداف حزبى و گروهى تعریف شده اند و هم اکنون -متاسفانه - نوع تفسیر از ولایت فقیه به یک شاخص تمییز دهنده گروهها درآمده است. (35) الگوى مطلوب آن است که جناح هاى سیاسى هوادار امام(ره) حداقل به برداشت سیاسى واحدى از ولایت فقیه رسیده و تنوع آراء به روشهاى اجرایى محدود شود. در ضمن وجود اختلاف در تفسیر اصل ولایت نیز تا آنجا که به شاخصه تعیین، تبدیل نشده مى تواند به عنوان یک
بحث علمى، مفید ارزیابى شود چنانکه این مباحث از دیرباز وجودداشته اند اما بیشتر از این حد، به معناى اختلاف در سیاست عملى و بروز شکاف اجتماعى است که تاثیرمطلوبى بر جریان انقلاب و حکومت اسلامى ندارد. ب) بعد خارجى: پیروزى انقلاب و تاسیس حکومت اسلامى در ایران را باید آغازگر راه تازه در عرصه سیاست تطبیقى قلمداد کرد. ایران با بناى حکومت عملا اردوگاه تازه اى را بنیان نهاد که به «حکومت مبتنى براصول تشیع» مشهور مى باشد. لذا مى توان چنین گفت که در کنار شکاف هایى از قبیل لیبرال / غیرلیبرال، و...مسئله تازه اى در حوزه نظام هاى سیاسى در گستره جهانى پدید آمد که از آن به شیعى / غیرشیعى یادمى شود. شکاف فوق الذکر، در ابتداى انقلاب اسلامى از سوى مخالفان و معاندان بسیار تهییج و تبلیغ مى شد وغرض آن بود که ملاحظات نظرى را با علایق سیاسى پیوند زده، به نحوى سیاست داخلى و خارجى جمهورى اسلامى ایران را تحت فشار قرار دهند. این تلاش مخالفان تا حدودى قرین توفیق واقع شد و در آن دو طیف مشخص وجود داشت: اول کشورهاى غیراسلامى اى که جمهورى اسلامى را از حیث نظرى براى آرمان هاى لیبرال و انسان مدارانه خود خطرناک مى دیدند و از نظر مادى نیز، منافع نامشروعشان را به واسطه طرح سیاست استقلال سیاسى - اقتصادى ایران و بسط آن
به کشورهاى منطقه به جهان سومى، در شرف زوال مى دیدند. لذا بدیهى بود که هیچ گونه تعلق خاطرى به ایران و خواست مردمش نداشته به جد در پى تضعیف وبراندازى آن برآیند. گروه دوم که على رغم اشتراکات کلان دینى با ایران، از ترس منافع مادى به طرف کشورهاى مخالف ایران متمایل شده، سعى در براندازى نظام اسلامى ایران مى نماید، به عنوان مثال عربستان که از نظر دینى و منافع منطقه اى بیشتر به جمهورى اسلامى نزدیک بود تا آمریکا، حاضر مى شود در جناح مقابل ایران قرار گرفته و علیه ما اقدام نماید. این سیاست نادرست نتیجه سیاسى کردن شکاف نظرى شیعى /غیرشیعى از سوى دشمنان ایران و بهره بردارى از این فضا مى باشد. (36) جمهورى اسلامى طى تجربه اى معادل بیست سال چهار شکاف عمده را پشت سر گذاشته است. این شکاف ها داراى دو بعد داخلى و خارجى مى باشند که معمولا با هم در ارتباط نیز مى باشند. جدول زیر ماحصل تاملات جامعه شناسانه ما در این فصل مى باشد.
حضرت امام خمینى(ره) از ابتداى انقلاب، تا تاسیس حکومت اسلامى و هدایت جریان امور در جمهورى اسلامى ایران، پیرو استراتژى شخصى بودند که در رشد آیه کریمه (فتح - 29( داشت: محمد فرستاده خداست و یاران او بر یکدیگر بسیار مشفق و بر کافرین سخت گیر هستند. بنابراین امام(ره) یک گسست کلى در گستره جهانى
را ترسیم کرده بودند لذا در هر مرحله تاریخى چون در مسایل اصولى اتفاق نظر حاصل مى آمد، امام(ره) از پذیرش همیارى، همکارى سایر گروهها دریغ نمى ورزیدند. مشاهده مى شود که سعى اولیه امام(ره) بر از بین بردن شکاف فقیر - غنى، نزدیک کردن هر چه بیشتر افراد و گروههاى انقلابى به یکدیگر، امحاء شکاف ارزشى با گسترش تربیت اسلامى و نهایتا ارایه جذابى از ولایت فقیه که ضمن بهره ورى از مبانى فقه جواهرى، پاسخ گوى نیازهاى فعلى است، مى باشد. در گستره جهانى نیز، امام(ره) به دنبال تقویت مبانى اقتصادى کشور و نیل آن به استقلال لازم براى حفظجایگاه درخورى در معاملات جهانى بودند. از نظر سیاسى به جز چند کشور خاص همکارى هاى متعارف با سایر کشورها را جایز و ضرورى دانسته و بویژه بر نفى شکاف هاى تصنعى بین کشورهاى اسلامى تاکیدداشتند. همین وضعیت در حوزه نظرى (تئوریک) نیز قابل مشاهده است به گونه اى که شکاف شیعى /غیرشیعى را به هیچ وجه دامن نزدند. اما در حوزه فرهنگ شکاف غیرخودى / خودى براى امام(ره) اهمیت ویژه اى داشت که مقتضاى زمان تاسیس و معرفى جامعه تازه اسلامى بود. الف) گسست هاى داخلى: بینش امام(ره) در این بعد کاملا مبتنى بر اصل وحدت و جذب نیروهایى بوده که به نحوى مى توانست با جریان کلى انقلاب همراه شوند. امام(ره) قایل به یک گسست بودند و آن هم «خودى
/دشمن» که مطابق نظر ایشان، دشمنان افرادى بودند که در مقام براندازى انقلاب اسلامى برآمده بودند، به عنوان مثال در هر چهار محور سیاسى، اقتصادى، فرهنگى و نظرى، مشاهده مى شود که: 1- در بعد اقتصادى تاکید تمام بر رفع تبعیض و توجه به محرومان داشتند به گونه اى که شکاف فقیر / غنى در جامعه اسلامى از میان برود. شاید هیچ موضوعى به این اندازه مورد توجه حضرت امام(ه) نبوده که کرارامى خوانیم: دولت موظف است بیش از همه به طبقات محروم برسد و رعایت حال ایشان بکند. ضمنا خوددولتمردان نیز براى راحتى خیال محرومان باید در ساده ترین وضع ممکن به سر ببرند تا این شکاف کشنده،بر محرومان بیش از این فشار وارد نسازد. (37) نگرش اقتصادى امام متوجه محرومان بود که در آن شرایط باتایید مهندس موسوى خود را نشان مى دهد. 2- در حوزه سیاسى نگرش امام(ره) آنقدر فراخ بود که به هنگام مبارزه، طیف متنوعى از نیروها را برگرداصل اولیه سقوط رژیم پهلوى و تاسیس حکومت اسلامى گرد آورده و به هنگام تاسیس نیز با رعایت چارچوب اصلى، بر «جمهورى بودن» نظام هم تاکید ورزیده در مقابل کسانى که تقاضاى تاسیس «حکومت اسلامى» و یا«حکومت جمهورى» بودند، ایستادند و اظهار داشتند: حکومت جمهورى اسلامى نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد. جهت درک این مطلب
که امام(ره) با صف بندى هاى امروزى در حوزه نیروهاى خودى که قصد براندازى یک دیگر را ندارند، تذکار یک واقعیت ساده و مهم ضرورى مى نماید و آن هم اینکه، ایشان حتى راضى به طردکسانى که در ذیل عنوان «مجاهدین خلق» گرد آمده بودند و براى براندازى نظام سلاح برداشته بودند، نبودند.لذا خطاب به این جوانان فریب خورده کرارا پیغام مى دادند که: من سفارش مى کنم به این اشخاصى که از این گروهها بازى خورده اند، اینها یک مقایسه اى بین حکومت حالا و کومت سابق بکنند... و بعد ببینند واقعا راهشان چه راهى است؟... (38) ما میل نداریم که شما هروقتى گرفتارشدید جورى باشد که اسلام حکمى جزى کرده باشد و دادگاهها نتوانند تخلف بکنند. ما میل داریم که جورى باشد که دست این دادگاهها باز باشد براى اینکه شما را عضوتان کنند، شما را رهاتان کنند.» (39) طمع در عضویت مجدد معاندین در جرگه انقلابیون با اوج روحیه جاذبه امام(ره) مى باشد که در سیره عملى امام(ره) نیز تجلى دارد. به عنوان مثال، اقدام انقلابى امام(ره) در تکلیف نمودن مرحوم بازرگان به تاسیس دولت موقت آن هم در ابتداى راه، معناى جاذبه را براى پیروان خط امام(ره) تبیین مى کند. اما آنچه که امام(ره) در مقابله با ملى گرایى فرموده اند، جنبه واکنشى داشته و براى جلوگیرى از پخش ایده هاى یکسویه در جامعه بوده است. مثلا چون خبرنگار
روزنامه آلمانى «دنیاى سوم» سعى مى نماید ایرانى بودن را در مقابل بااسلامى بودن قرار دهد ایشان اظهار مى دارند: «اسلامى بودن، بیش از ایرانى بودن بین افراد ملت ایران روابط مستحکم برقرار کرده است.» (40) لذا کلیه گسست هاى سیاسى در حوزه داخلى از منظر امام(ره) مردود بودند و تا آنجا که جنبه اختلاف سلیقه داشتند تایید مى شدند. روحانیت و روحانیون مبارز، به عنوان دو سلیقه سیاسى در درون تفکر سیاسى اسلامى از سوى امام پذیرفته شد، اما فعالیتهاى صنفى و حذفى را توجیه و مجاز ندانسته شدیدا نهى مى کردند. لذا خارج کردن یاران امام(ره) و انقلاب تحت عناوینى چون راست و چپ، قطعا با سیره عملى ونظرى امام(ره) مطابق نبوده و در مقابل آن قرار دارد. 3- شکاف ارزشى - ضدارزشى البته در جامعه ایران متعاقب انقلاب بسیار نقش ساز بود و این اقتضاى تاسیس حرکت اسلامى بود که با فرهنگش شناخته مى شد و لذا در اولین بخورد بر نقاد فرهنگى غنى اش تاکیدداشت. البته سیاست امام(ره) تهییج این شکاف نبود، بلکه بالعکس خطاء را متوجه متولیان امور فرهنگى -همچون دانشگاهها، سازمانهاى تبلیغى، مساجد رادیو و تلویزیون، مطبوعات و کلیه دولتمردان (41) نموده،بروز هرگونه فعالیتى در این حوزه را ناشى از کمکارى آنها مى دانستند، به عنوان مثال در خطابى آسیب شناسانه مى فرمایند: «از اولى که رادیو و تلویزیون در اختیار جمهورى اسلامى
واقع شد، راجع آن نگرانى داشتم براى اینکه این سازمانى است که اگر خوب باشد، مملکت ما خوب مى شود و اگر فاسد باشد ممکن است که بسیار فساد ایجاد کند...» (42) به همین خاطر است که مشاهده مى شود با حاکمیت روحیه دینى بر باطن جامعه، ظاهر آن اصلاح شد وجامعه روند اصلاحى خود را طى مى کند. 4- بحث از ولایت فقیه اگرچه در دوره امام(ره) چندین بار به تهییج فضاى فکرى جامعه منتج شد ولیکن نظر به اکثریت پیروان این دیدگاه و عدم توجه عمومى به نظرگاه اقلیتى، چندان تاثیرگزار نگردید و عملادیدگاه امام خمینى(ره) به اجرا درآمد. استعداد بالاى امام(ره) در به نمایش گذاران ولایت مطلقه اى که در آن مردم، متفکران و اصحاب قلم نیز نقش داشتند، به گونه اى که میزان راى مردم مى شد - بهترین دلیل براى خاموش کردن این شکاف بود. لذا امام(ره) به هیچ وجه تفسیرى مستبدانه از ولایت را - آن گونه که برخى گمان مى کردند - ارایه نکردند و با اعطاء سهم سیاسى هر عنصر به شکاف مزبور فایق آمدند. بحث از ولایت فقیه ونقش و جایگاه مردم، موضوع مستقلى است که پیرامون آن بسیار تحقیق شده است. (43) ب) گسست هاى خارجى: در گستره جهانى اگرچه نگرش عمومى به جمهورى اسلامى چندان مساعد نبود،اما با اینحال استراتژى کلان امام(ره) در چهار
حوزه سابق را مى توان موفق ارزیابى نمود: 1- حضرت امام(ره) در زمانى که اذهان متوجه ارزشهاى دینى بود و کمتر به مقولاتى چون اقتصاد جهانى توجه مى شد، صراحتا این بعد را مورد تاکید قرار داده به عنوان یکى از اصول اصلى برنامه دولتهاى مختلف بهبود آن را خواستار شدند. براى این منظور امام(ره) مردم را به قناعت و همکارى با دولت، سیاستگزاران را به جدیت، افراد و گروهها را به جهاد اقتصادى و دولت را به همکارى با سایر دول مشابه، (44) دعوت نمودند تا ازاین طریق بنیان اقتصادى کشور رونق گرفته، شکاف بین کشور ما با سیار کشورهاى پیشرفته کاهش یابد. 2- در ارتباط با سیاست جهانى امام(ره) استراتژى صلح و وحدت را خواهان بودند و فقط در موردکشورهایى چون اسرائیل، آمریکا و آفریقاى جنوبى (در دوره آپارتید) بود که حکم استثناء خورده بود. حضرت امام نیز خود صراحتا اظهار داشته اند: «ما صلح مى خواهیم... ما مى خواهیم مسالمت با همه دنیا داشته باشیم.» (45) در مورد کشورهاى اسلامى این تاکید بیشتر مى شود و اصل وحدت عنوان مى گردد: برنامه ما که برنامه اسلام است، وحدت کلمه مسلمین است اقتدار ممالک اسلامى امت، برادرى با جمیع مسلمین است در تمام نقاط عالم (46)... پیام من براى برادران عرب و مسلمان این است که بیایید واختلافات را کنار بگذارید و
دست برادرى به یکدیگر بدهید و همگام و هم پیمان با همه برادران مسلمان غیرعرب، تنها اسلام را تکیه گاه خود قرار دهید. (47) بدین ترتیب در عرصه سیاست خارجى امام(ره) سعى داشتند با تاکید بر اصل صلح طلبى و اخوت،شکافهاى موجود را از بین برده، وحدتى عام را جایگزین سازند. 3- حضرت امام(ره) بنا به اقتضاى حرکت انقلابى شان، لاجرم تکیه بر شکاف ارزشى خودى / غیرخودى رابه عنوان یک استراتژى برگزیدند تا بتوانند شان و جایگاه ایران را تثبیت نمایند. لذا شاهد تاکید امام(ره) براین نکته بودیم که جهانیان باید وجود فرهنگ سیاسى تازه را بپذیرند. بر هیچ یک از مردم و مسئولین پوشیده نیست که دوام و قوام جمهورى اسلامى ایران بر پایه سیاست نه شرقى و نه غربى استوار است و عدول از این سیاست، خیانت به اسلام و مسلمین و باعث زوال عزت واعتبار و استقلال کشور ملت قهرمان ایران خواهد بود. (48) امام(ره) صراحتا مى فرمایند چنانچه دنیا در مقابل دین ما بایستد ما نیز در مقابل همه آنها مى ایستیم. 4- شکاف تئوریک شیعى / غیرشیعى با اینکه ایران اولین کشورى بود که جمهوى اسلامى مبتنى بر فقه سیاسى تشیع را تاسیس کرده بود، هیچگاه از سوى امام(ره) به مثابه ابزارى براى سرکوب دیگر حکومت هاى اسلامى مورداستفاده قرار نگرفت. امام(ره) اهل تسنن را برادرخوانده (49) حکومت هاى
سنى مذهب را به وحدت با ایران دعوت نموده (50) و در یک کلام معتقد بودند که همگان جزو یک پیکره مى باشیم: «الان برسلاطین اسلام، بر رؤساى جمهور اسلام تکلیف است که این اختلافات جزئى و موسمى را که گاهى دارند، این اختلافات را کنار بگذارند، عرب و عجم ندارد، ترک و فارس ندارد.» (51)
در مجموع دو خطر عمده متوجه حیات عزیزانه انقلاب اسلامى در آینده مى باشد: 1 - فعال شدن بعد داخلى شکاف هاى اجتماعى ارزیابى به عمل آمده در فصل دوم، بیان گر این حقیقت مى باشد که در رهگذر دو دهه از حیات سیاسى -اجتماعى انقلاب اسلامى، ابعاد داخلى شکاف هاى چهارگانه نسبت به ابعاد خارجى از تهییج و تحرک بیشترى برخوردار بوده اند. در بعد خارجى حضور حکومت اسلامى بسیار خوب بوده و به میزان زیادى بر شکاف هاى موجود جمهورى اسلامى ایران توانسته است فایق آید. به جز یک مورد اقتصادى که همچنان در حال تعمیق یافتن بوده و تلاش هاى به عمل آمده به بهبود وضعیت چندان کمکى نکرده است. البته در این خصوص نباید فراموش کرد که برنامه هاى توسعه تا حدودى در کاهش فرآیند رو به تزاید تعمیق شکاف بین ایران - به عنوان کشورى در حال توسعه - و جهان صنعتى مؤثر بوده اند. اما به علت وجود فناورى مدرن وسرعت بیش از حد تحولات اقتصادى در جهان غرب، عملا
تلاش هاى کشورهایى همچون ایران تاثیر لازمه رانگذاشته و فاصله اقتصادى همچنان وجود دارد و تاثیرات خود را مى گذارد. اما در مقابل حوزه داخلى روندى مخالف با بعد خارجى را طى کرده است. بدین صورت که فضاى منسجم وبه دور از تشنجات بنیادین دهه اول، به تدریج گسست برداشته و جناح بندى هایى متولد شده اند که در نیمه دهه اول اصلا مطرح نبودند. تعبیر صریح درخصوص وضعیت این بعد آن است که در حوزه داخلى ما نه تنها به کاهش شکافها نپرداخته ایم بلکه آنها را تهییج نیز نموده ایم! در نتیجه اگر تهدیدات علیه انقلاب اسلامى را به داخلى و خارجى تقسیم کنیم، دهه سوم دهه طرح تهدیدهاى داخلى است. متاسفانه هر چهار گسست فرهنگى، سیاسى، اقتصادى و فکرى به نحوى تحریک شده اند و هم اکنون در حال تاثیرگذارى مى باشند. جبهه انقلابیون به علل مختلف به تفاسیر متنوعى دل بسته اند. تحلیل گرانى که از بیرون به عرصه فعالیت هاى سیاسى نگاه مى کنند، متاسفانه چشم انداز پرتنشى راپیش روى خود مى بینند، انتصاب اوصافى چون «ضد ولایت فقیه»، «مخالف رهبرى، «لیبرال»، «سرمایه دار»،«متعصب»، «خشونت طلب»، «دگراندیش» و... به افرادى که در بستر تحولات انقلابى رشد کرده اند و یاران دوران مبارزه و تاسیس حکومت اسلامى بوده اند، آن هم توسط افراد و گروههایى از درون جبهه انقلابیون مسلمان،نیتجه نامیمون تهییج شکاف هاى داخلى مى باشد. از این منظر اصل اولیه و ضرورى براى دهه سوم
انقلاب اسلامى وحدت گروههاى مختلف انقلاب است. یعنى همان مطالبى که امام امت کرارا بر آن تاکید داشتند که : «اینجانب با کمال تواضع دست خود را به طرف تمام جناح ها که در خدمت اسلام هستند دراز مى کنم و از همه استمداد مى کنم که با هم پیوستگى همه جانبه در راه بسط عدالت اسلامى که یگانه راه سعادت ملت است، کوشا باشند...اکنون لازم است وحدت کلمه خود را که به حمدالله حاصل است با کمال جدیت حفظ کنید...» (52) نکته تامل برانگیز دیگر، تهییج بیش از اندازه گسست نظرى در بعد داخلى مى باشد که به هیچ وجه مثبت ارزیابى نمى شود. این که پس از دو دهه، تجربه حکومتى تئورى ولایت فقیه حضرت امام(ره)، اکنون آن نظریه معتبر و مشهور - که امام(ره) از فرط بداهت آن را مستغنى از هرگونه استدلالى دانسته بودند (53) و در کمال صداقت مردم و نخبگان فکرى - انقلابى آن زمان نیز آن را چنین دیده و پذیرفته بودند، به یکباره چنین موردتفاسیر متنوع و مختلف قرار مى گیرد که در پاره اى از موارد قابلیت سیاسى اش را از دست داده و به برداشتى مسیحى از حکومت و سیاست نزدیک مى شود، نشان دهنده این حقیقت است که افکار عمومى، چه به شکل طبیعى و چه به شکل تحمیلى، به هر حال دستخوش تحول شده، براى یقینیات سابق خود و به
دنبال استدلال است. از آن جا که ولایت فقیه، رکن حکومت اسلامى به شمار مى رود، باید نسبت به تحول فوق حساس بوده، مقدمات لازم براى فایق آمدن بر گسست را فراهم آوریم. چنین به نظر مى رسد که دهه سوم،دهه ولایت فقیه در ایران بوده و حجم قابل توجهى از تاملات نظرى متوجه این کانون مهم باشد. به همین خاطر است که باید توفیق در نظریه ولایت فقیه امام(ره) را رسالت علمى تمامى عالمان دلسوز تعریف کرد. تااز این طریق هم نخبگان و هم مردم، پاسخ هایى در خور فهم شان دریافت کرد. عدم توجه به این مهم، نادیده گرفتن توصیه صریح امام(ه) است. «انشاءالله تعالى کیفیت تشکیل (حکومت اسلامى) و سایه متفرعات آن را با مشورت و تبادل نظر بدست بیاورند...» (54) 2 - متراکم شدن شکافها در بعد داخلى از جمله تهدیدات دیگر نسبت به آینده انقلاب اسلامى، متراکم شدن شکافهاى موجود در بعد داخلى مى باشد، تراکم شکافها منجر به تقویت آنها شده و در نتیجه میزان تاثیرگذاریشان را در جامعه افزایش مى دهد. چنانکه از نمودار شماره (5) برمى آید، وضعیت گسست هاى سیاسى، اقتصادى، فرهنگى و فکرى دربعد داخلى نسبت به بعد خارجى نگران کننده تر مى نماید. با لحاظ دو نکته مشخص مى شود که ترکیب فوق در بعد داخلى از پتانسیل بیشترى برخوردار است و چنانچه توجه نشود، چه بسا در دهه سوم جنبش هایى را به
دنبال داشته باشد: اولا : اگر چه حالت تقاطع در ترکیب شکافهاى اجتماعى در بعد داخلى به چشم مى خورد و لیکن از نقش واسطه اى دو شکاف نظرى و فرهنگى نباید غافل شد، دو شکاف مزبور با قرارگرفتن در میانه گسست هاى سیاسى و اجتماعى، فاصله آن دو را کاهش داده همچون کاتالیزور عمل مى نمایند. لذا تجمع چهار شکاف فعال در عرصه داخلى آن هم با ترکیبى اینچنینى، مؤید مدعاى تراکم گسست ها مى باشد. ثانیا : در مقایسه با بعد خارجى، معلوم مى شود که بعد داخلى به خاطر این که چهار گسستش فعال مى باشد زحساسیت بیشترى برخوردار است. در بعد خارجى دو گسست از فعالیت اقتاده اند و یکى نیمه فعال است وفقط شکاف اقتصادى است که همچنان نقش ایفا مى کند. لذا با اطمینان مى توان اظهار داشت که در دهه آینده گذشته از پاره اى از تاثیرات ناشى از شکاف اقتصادى در عرصه جهانى، بیشتر تهدیدات صبغه داخلى داشته،بخصوص از مباحثات نظرى منسجم مى شوند.
طلیعه انقلاب اسلامی مرکز نشر دانشگاهی تهیه و تدوین: مرکز نشر دانشگاهی روزنامه فرانسوی لوموند آقای لوسین ژرژ
آیت الله خمینی رهبر مذهبی شیعیان گفتند: «قیامهای اخیر مقدمه انفجاری عظیم است...» از آغاز سال جاری مسیحی، قیامهای بزرگی مرتبا در ایران، از قم گرفته تا تبریز بوقوع پیوسته و شهرهای متعددی را زیر آتش خود گرفته است. در همین هفته نیز کار درس و بحث در چند دانشگاه واقع در تهران به هم خورده است. گر چه بعضی مخالفان چپ و چپ افراطی در این جنبشها که بر ضد رژیم شاه است شرکت دارند. (2) ولی به نظر می رسد که الهام دهندگان عمده و اصلی این جنبشها رهبران مذهبی اند... به هر حال بطور منظم و مرتب تظاهرکنندگان نام رهبر مذهبی شیعیان جهان یعنی آیت الله خمینی را تکرار می کنند. (3) آیت الله خمینی از سال 1963 به حالت تبعید در عراق به سر می برد، در روز 29 اکتبر 1977 مرگ مشکوک پسر ایشان در عراق و انتشار مقاله توهین آمیزی علیه آیت الله خمینی در روزنامه های دولتی، منشأ عصیان و طغیانی گردید که پس از آن تاریخ، نیروهای مذهبی را علیه شاه بطور جدی تری به حرکت درآورد. هر چند آیت الله خمینی که از مخالفان سرسخت
رژیم شاهنشاهی است، مرتبا بیانیه ها و اعلامیه هایی خطاب به مردم صادر می کنند و آنها را به قیام و عصیان فرا می خوانند، ولی هیچ گاه تاکنون با مطبوعات خارجی مصاحبه ای به عمل نیاورده اند. ایشان در تبعیدگاه خود نجف (عراق) فرستاده مخصوص «لوموند» را به حضور پذیرفت. آیت الله خمینی با چهره ای لاغر که محاسنی سفید آن را کشیده تر می کرد، با بیانی متهورانه و لحنی آرام، به مدت دو ساعت با ما سخن گفت. حتی وقتی به این مطلب و تکرار آن می پرداخت که ایران باید خود را از شر شاه خلاص کند و نیز هنگامی که به مرگ پسرش اشاره می کرد، نه آثار هیجان در صدایش دیده می شد و نه در خطوط چهره اش حرکتی ملاحظه می گردید. وضع رفتار و قدرت تسلط و کف نفس او خردمندانه بود. آیت الله به جای آنکه با فشار بر روی کلمات، ایمان و اعتقاد خود را به مخاطبش ابلاغ کند، با نگاه خود چنین می کرد، نگاهی که همواره نافذ بود. اما هنگامی که مطلب به جای حساس و عمده ای می رسید، تیز و غیر قابل تحمل می شد. آیت الله عزمی راسخ و کامل دارد و در صدد قبول هیچ گونه مصالحه ای نیست . مصمم است که در مبارزه خود علیه شاه تا پایان پیش برود... در
حال حاضر در ایران و به نام همین پارسای زاهد هفتاد و شش ساله است که قیامهای متعدد بوقوع می پیوندد. این قیامها که عناوین و موضوعات مذهبی دارند خیلی بیشتر از آنچه جبهه مخالف چپ، رژیم شاه را به خطر بیندازد، رژیم مذکور را بطور جدی به خطر انداخته است. اکنون ما در حضور آیت الله در اتاقی 3»2 متر و در خانه ای هستیم که در دورترین قسمت نجف واقع است. شهری که از لحاظ وضع جغرافیایی یکی از بدترین مناطق کویری عراق است. در راه نجف و بغداد بادی سخت برخاست و شنهایی را به حرکت درآورد. شدت باد به اندازه ای بود که اتومبیل ما را مانند پر کاهی جابجا می کرد و بالاخره آن را در یک توده شن بیحرکت ساخت. راننده ما این وضع را خشم و غضب خداوندی می دانست و به تلاوت آیاتی از قرآن پرداخت . در اینجا که سرزمین مقدس مسلمانان شیعی است همه جا خداوند عادل و عدالتخواه و عدالت گستر آنان حاضر و ناظر است. مرقد علی ( علیه السلام) نخستین امام و داماد پیغمبر در نجف است و در کربلا نیز مرقد امام حسین ( علیه السلام) سومین امام و نواده پیغمبر قرار دارد . قبور این امامان در زیر گنبدی قرار دارد که
از خارج طلا کاری است و تلالو و لمعان آن بینهایت است. و از داخل نیز با هزاران آئینه درخشان آذین شده است. این دو امام و فرزندان امام حسین ( علیه السلام) تا امام یازدهم، همگی توسط غاصبان اموی و عباسی به قتل رسیده اند. مع ذلک این ثروت نمایان در متن فقر بینهایت محیط تعجب آور نیست. در واقع، این امر خود بیانی است از حالت انتقام مردمان شیعی اندیش از غاصبان حق امامانشان. اسلام شیعی، که پیروانش در سراسر جهان که یک ششم مسلمانان را تشکیل می دهند، مدت ده قرن است که در انتظار امام دوازدهم هستند. امامی که حکومت حق را برقرار خواهد کرد و بر روی زمین عدالت را مستقر خواهد ساخت. گرچه اماکن مقدس شیعیان در مملکت عراق واقع است... که نصف جمعیت آن شیعه هستند، ولی شیعیان خصوصا در ایران ساکنند. در حقیقت از سی و سه میلیون ایرانی 93 درصد شیعه هستند و آیا کسی که این توده شیعه را، که هنوز ایمانی شدید و سوزان به حرکتشان درمی آورد، تحت تسلط و کنترل خود دارد و بر سر ایران فرمانروایی می کند، همین پارسای کهنسال یعنی آیت الله خمینی است؟ که دارای چنین قدرتی است؟ شاه وی را در (1963) از ایران تبعید کرد، و از
(1965) و پس از طی یک دوران تبعیدی در ترکیه... در نجف بسر می برد و مرگ (قتل؟) پسرش دلیلی برای قیامهایی متوالی شده است که هر چند یک بار ایران را به لرزه در می آورد. در پیچ یکی از کوچه های تنگ نجف که خانه هایش برای آنکه سپری در مقابل تابش سوزان آفتاب باشد، سخت به هم فرو رفته است، مسکن محقر آیت الله خمینی قرار دارد. این خانه نظیر مسکن فقیرترین افراد نجف است. در سه اتاق این خانه حداکثر دوازده تن از نزدیکان وی، حضور داشتند. در این مسکن محقر از قدرت رؤسای شورش و با رؤسای جبهه مخالف که در تبعید بسر می برند، هیچ نشان و علامتی دیده نمی شود و اگر آیت الله خمینی قدرت آن را دارد که ایران را به حرکت درآورد و قیام برانگیزد، این قدرت مسلما ناشی از تسلط و اقتدار وی بر افکار مردم ایران است، اقتداری که پس از تبعید وی از ایران به جای آنکه کم شود، ده برابر شده است. آیت الله که مردی متین و کم سخن است تا به حال هیچ گاه خطاب به مطبوعات بین المللی مطلبی بیان نکرده است و بنابراین مصاحبه حاضر با «لوموند» نخستین مصاحبه ایشان است: سؤال: شاه شما را متهم می کند که
مخالف تمدن و گذشته گرا هستید، جواب شما به این مطلب چیست؟ امام: این خود شاه است که عین مخالفت با تمدن است و گذشته گراست. مدت پانزده سال است که من در اعلامیه هایم خطاب به مردم ایران مصرا خواستار رشد و توسعه اقتصادی و اجتماعی مملکتم بوده ام. اما شاه سیاست امپریالیستها را اجرا می کند و کوشش دارد که ایران را در وضع عقب ماندگی و واپس گرایی نگاه دارد. رژیم شاه رژیمی دیکتاتوری است، در این رژیم آزادیهای فردی پایمال و انتخابات واقعی و مطبوعات و احزاب از میان برده شده است. نمایندگان را شاه با نقض قانون اساسی تحمیل می کند، انعقاد مجامع سیاسی مذهبی ممنوع است، استقلال قضایی و آزادی فرهنگی به هیچ وجه وجود ندارد. شاه قوای سه گانه را حذف کرده است و یک حزب واحد ایجاد نموده است. از این بدتر پیوستن به این حزب را اجباری کرده است و از متخلفان انتقام می گیرد. کشاورزی ما که تولیدش حتی تا بیست و سه سال پیش اضافه بر احتیاجات داخلیمان بود و ما صادر کننده این مازاد بودیم، فعلا از میان رفته است. مطابق ارقامی که نخست وزیر شاه در دو سال پیش به دست داده است، ایران 93 درصد از مواد غذایی مصرفی خود را وارد می کند . و این
است نتیجه به اصطلاح اصلاحات ارضی شاه. دانشگاههای ما نیمی از سال بسته است و طلاب و دانشجویان ما هر سال چندین بار مضروب و مجروح می گردند و به زندان افکنده می شوند. شاه اقتصاد ما را از میان برده و درآمد حاصل از نفت را که ثروت آینده مردم ماست تبذیر می کند و آن را برای خرید اسلحه هایی به کار می برد که جنبه تجملی و قیمتهای سرسام آور دارد و این امر به استقلال ایران صدمه می زند . من مخالف شاه هستم درست به دلیل آنکه سیاست وی که وابسته به قدرتهای خارجی است، پیشرفت مردم را در معرض خطر قرار می دهد. هنگامی که شاه ادعا می کند که ایران را به مرز «تمدن بزرگ» می رساند، دروغ می گوید و این مطلب را بهانه قرار داده است تا ریشه و استقلال مملکت را قطع کند و خون مردم را جاری سازد... کارگران، کشاورزان، دانشجویان، کسبه و زنان و مردان علیه قدرت ارتجاعی و گذشته گرای وی مبارزه می کنند، به دلیل این واقعیتهای غیر قابل بحث است که شاه کوشش می کند موضع مخالف ما را در قبال رژیمش وارونه جلوه دهد و ما را مخالف تمدن و گذشته گرا قلمداد کند. اگر ما موفق به سرنگون کردن رژیم او شویم، او برای کارهایی که بر ضد
پیشرفت و ترقی اقتصادی و فرهنگی مردم کرده است محاکمه خواهد شد. و آن روز تمامی عالم از جنایات وی آگاه خواهند گردید. سؤال: شاه شما را مخالف با تمدن قلمداد می کند، شما نیز همین اتهام را به شاه بر می گردانید و این مطلب لزوما قانع کننده نیست. لطفا ممکن است موضع و موقع خود را راجع به سه موضوع اصلی ایران بیان بفرمایید؟ : اصلاحات ارضی، صنعتی کردن مملکت و زنان... امام: هدف از اصلاحات ارضی شاه، خصوصا این بود که بازاری برای کشورهای خارجی، خصوصا آمریکا ایجاد کند. اما اصلاحات ارضیی که ما خواستارش هستیم، کشاورز را از محصول کارش بهره مند خواهد ساخت و مالکانی را که برخلاف قوانین اسلامی عمل کرده اند مجازات خواهد کرد. سؤال: زمینهایی که گرفته اند، به مالکان قدیمی اش برگردانیده خواهد شد؟ امام: مسلما نه... درست همین مالکان در طول سالها درآمدهایی را روی هم انباشته بودند، بی آنکه مقررات اسلام را در خصوص توزیع آنها اجرا نمایند. بدین ترتیب ثروتی را که حق جامعه بوده و باید به جامعه برسد در نزد خود نگهداشته و برخلاف قوانین اسلامی ثروتمند شده اند. بنابراین اگر ما به قدرت و حکومت برسیم، ثروتهایی که این مالکان به ناحق متصرف شده اند، ضبط خواهیم کرد و بر اساس حق و انصاف مجددا
میان محتاجان توزیع خواهیم کرد . در خصوص صنعتی کردن مملکت کاملا با این امر موافقیم، ولی ما خواستار یک صنعت ملی و مستقل هستیم که در اقتصاد مملکت ادغام شده و همراه با کشاورزی در خدمت مردم قرار گیرد، نه یک صنعت وابسته به خارج، بر اساس مونتاژ، نظیر صنعتی که فعلا در ایران مستقر ساخته اند . سیاست شاه از لحاظ صنعتی و کشاورزی، مملکت ما را به نفع قدرتهای استعماری بصورت یک جامعه مصرفی درآورده است. در خصوص زنان، اسلام هیچ گاه مخالف آزادی آنان نبوده است، بر عکس اسلام با مفهوم زن بعنوان شیء مخالفت کرده است و شرافت و حیثیت او را به وی باز داده است. زن مساوی مرد است. زن، مانند مرد آزاد است که سرنوشت و فعالیتهای خود را انتخاب کند. اما رژیم شاه است که با غرق کردن آنها در امور خلاف اخلاق می کوشد تا مانع آن شود که زنان آزاد باشند . اسلام شدیدا معترض به این امر است، رژیم، آزادی زن را البته نظیر آزادی مرد از میان برده و پایمال ساخته است. زنان مانند مردان زندانهای ایران را پر کرده اند. در اینجاست که آزادی آنها در معرض تهدید و در خطر قرار گرفته است. ما می خواهیم که زنان را
از فساد که آنان را تهدید می کند، آزاد سازیم. سؤال: درباره لفظ «مارکسیسم اسلامی» که رژیم مرتبا استعمال می کند، چه فکر می کنید؟ آیا با دسته جات چپ افراطی روابط سازمانی دارید؟ امام: این شاه است که اصطلاح مذکور را به کار برده است و اطرافیانش از او تبعیت کرده اند . این مفهوم، مفهومی نادرست و حاوی تناقض است و برای از اعتبار انداختن و از بین بردن مبارزه مردم مسلمان ما بر ضد رژیم شاه است. مفهوم اسلامی که بر اساس توحید و وحدانیت خداوند بنا شده است با ماتریالیسم در تضاد است. اصطلاح «مارکسیسم اسلامی» یک اصطلاح خلاف حقیقت است، به عبارت دیگر، شاه و دستگاه تبلیغاتیش از اتحاد بین ارتجاع سیاه و خرابکاری سرخ نیز هدفی را که در بالا گفتیم تعقیب می کند، بدین معنا که وی می خواهد مردم مسلمان را وحشت زده سازد و بذر ابهام را در آنها بپراکند، تا مخالفتشان را نسبت به رژیم که جامع و غیر قابل بحث و انکار است از میان ببرد. هیچ گاه میان مردم مسلمانی که بر ضد شاه در حال مبارزه اند و عناصر مارکسیست افراطی یا غیر افراطی، اتحاد وجود نداشته است. من همواره در اعلامیه های خود خاطرنشان ساخته ام که مردم مسلمان بایستی در مبارزه خود همگون و متجانس باقی
بمانند و از هر نوع همکاری سازمانی با عناصر کمونیست بر حذر باشند. بدین ترتیب، با اتحاد بین تمام مسلمانان است که ما با شاه مبارزه می کنیم و خواهیم کرد. و به همین دلیل است که شاه سعی دارد مبانی مبارزه ای ما را وارونه جلوه دهد. سؤال: با توجه به فقد روابط سازمانی، ایا یک اتحاد تاکتیکی را با مارکسیستها برای سرنگون کردن شاه در نظر دارید؟ و روش و طرز رفتار شما با آنان پس از موفقیت اجتماعیتان چگونه خواهد بود؟ امام: نه، ما حتی برای سرنگون کردن شاه با مارکسیستها همکاری نخواهیم کرد. من همواره به هواداران خود گفته ام که این کار را نکنند. ما با طرز تلقی آنان مخالفیم، ما می دانیم که آنها از پشت به ما خنجر زده اند و اگر روزی به قدرت برسند، رژیمی دیکتاتوری برقرار خواهند کرد و این مخالف روح اسلام است. اما در جامعه ای که ما به فکر استقرار آن هستیم، مارکسیستها در بیان مطالب خود آزاد خواهند بود، زیرا ما اطمینان داریم که اسلام در بردارنده پاسخ نیازهای مردم است. ایمان و اعتقاد ما قادر است که با ایدئولوژی آنها مقابله کند . در فلسفه اسلامی از همان ابتدا مسئله کسانی مطرح شده است که وجود خدا را انکار می کرده اند ما
هیچ گاه آزادی آنها را سلب نکرده و به آنان لطمه وارد نیاورده ایم. هر کس آزاد است که اظهار عقیده کند و برای توطئه کردن آزاد نیست. سؤال: به نظر شما علت شعله ور شدن قیامهای ایران چیست؟ چرا این طغیانها در حال حاضر رخ داده است؟ امام: فشار و قهری که شاه و پدرش اعمال کرده اند، بدبختیهایی که ملت ما دچارش شده است، مردمی که از آزادیشان، استقلالشان، پیشرفتشان و زندگی خوبشان محروم شده اند، وعده هایی دروغی، که در پانزده سال اخیر مغزشان را پر کرده است روی هم رفته منشأ تظاهرات مذکور است. خرابی وضع اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و وسعت دامنه قهر و فشار به درجه تحمل ناپذیری رسیده است. آخرین قیامها مقدمه انفجار عظیمی است که نتایجش غیر قابل محاسبه است. هدف از ضد تظاهراتی که پلیس در مقام مقابله و با شرکت افراد مزدور ترتیب داده است و هدف از کشتارهایی که در هر شهر و روستا پیش می آید آن است که مانع سرنگون شدن شاه گردد. سؤال: فکر می کنید که فرزند شما به قتل رسیده است؟ اگر چنین نیست چرا مرگ وی علت انفجار و تظاهرات شده است؟ امام: من با قطع و یقین نمی توانم بگویم چه اتفاقی افتاده است، ولی می دانم که او شب قبل از درگذشتش صحیح
و سالم بود و مطابق گزارشهایی که به من رسیده است، اشخاص مشکوکی آن شب به خانه وی رفته اند و فردای آن شب او فوت کرده است. چگونه؟ من نمی توانم اظهار نظری بکنم، نارضایتی مردم به این مناسبت ابراز شد. مسلما مردم خدمتگزاران خود را دوست می دارند و مرا و نیز پسرم را خدمتگزار خود می دانند. دنبال این جریان هر کشتاری که رژیم ترتیب داد، تظاهرات تازه ای را به مناسبت چهلم کشته شدگان موجب گردید. اما مطلب اصلی و اساسی پسر من نیست. مسئله اساسی، عصیان و قیام همه مردم بر ضد ستمگرانی است که بدانها ستم می کنند. سؤال: برنامه سیاسی شما چیست؟ آیا می خواهید که رژیم را سرنگون سازید؟ بجای این رژیم، چه نوع رژیمی را برقرار خواهید کرد؟ امام: کمال مطلوب ما ایجاد یک دولت و حکومت اسلامی است، مع ذلک نخستین اشتغال حاضر ما سرنگون کردن این رژیم خودسر و خودکامه است. در مرحله اول بایستی قدرتی به وجود آوریم که به احتیاجات اساسی مردم پاسخ دهد. سؤال: مقصودتان از حکومت اسلامی چیست؟ آنچه از این تعبیر، خودبخود به ذهن می آید، امپراطوری عثمانی و یا عربستان سعودی است؟ امام: تنها مرجع استناد برای ما، زمان پیغمبر (ص) و زمان امام علی (ع) است. سؤال: آیا به نظر شما
بازگشت به قانون اساسی (4) (1906) یک راه حل معتبر است؟ امام: قوانین اساسی و متمم آن (1324) بشرط آنکه مورد اصلاح قرار گیرد، می تواند مبنای دولت و حکومتی باشد که ما توصیه می کنیم، این حکومت در خدمت آرمان اسلامی قرار می گیرد . سؤال: آیا این قانون اساسی، رژیم سلطنتی را حفظ خواهد کرد؟ و یا حکومت جمهوری را در مدنظر دارید؟ امام: رژیمی که ما برقرار خواهیم کرد به هیچ وجه رژیم سلطنتی نخواهد بود. این مطلب خارج از موضوع است و مطرح نیست. سؤال: به سلطنت رسیدن پسر شاه فعلی برای شما قابل قبول خواهد بود؟ امام: ما مخالف پدر شاه بودیم و مخالف شاه فعلی و مخالف همه سلسله اش هستیم، زیرا مردم ایران آن را نمی خواهند. سؤال: آیا خود شما در نظر دارید که در رأس آن قرار گیرد؟ امام: شخصا نه. نه سن من، و نه موقع و نه مقام من و نه میل و رغبت من، متوجه چنین امری نیست. اگر موقعیت پیش آید ما در میان کسانی که در جریان مفاهیم و فکر اسلامی مربوط به حکومت هستند، شخصی و یا اشخاصی را که مستعد تعهد چنین امری باشند، انتخاب خواهیم کرد . سؤال: شما همواره در مقابل درخواستهای مطبوعات بین المللی سکوت را
حفظ کرده اید، چرا؟ امام: مطبوعات بین المللی بیشتر به دبدبه و کبکبه... و طمطراق و تشریفات رسمی توجه دارند . تخت جمشید، تاجگذاری شاه و... یا در حد اعلا توجهشان معطوف به قیمت نفت است، نه به بدبختیهای مردم ایران و یا فشاری که تحمل می کنند. ظاهرا شاه هر سال صد میلیون دلار برای تبلیغاتش در خارج پول خرج می کند. از این جهت من در طول پانزده سال گذشته خصوصا حرفهای خود را خطاب به مردم ایران زده ام و همین کار را ادامه خواهم داد. سؤال: آیا سیاست موافق شاه در قبال اسرائیل، یکی از دلایل مخالفت شما با رژیم است؟ امام: آری. زیرا اسرائیل سرزمین یک قوم مسلمان را اشغال کرده، جنایات بیشماری مرتکب شده است. عمل شاه در حفظ روابط سیاسی با اسرائیل و دادن کمک اقتصادی به وی برخلاف مصالح و منافع اسلام و مسلمانهاست. سؤال: آیا آرزومند آن هستید که ایران علیه اسرائیل در جرگه کشورهای عربی وارد شود؟ امام: من همواره مصرا خواسته ام که مسلمانان سراسر جهان متحد شوند و بر ضد دشمنانشان از جمله اسرائیل مبارزه کنند. متأسفانه دعوتهای مرا رژیمهای مختلفی که در کشورهای مسلمان بر سر کار آمده اند نشنیدند. من امیدوارم که بالاخره این دعوتها شنیده شود. من در این راه پایداری
خواهم کرد. سؤال: آخرین رشته و عملیات نظامی اسرائیل منجر به اشغال یک سرزمین عربی دیگر یعنی جنوب لبنان شده است که مردمانش شیعه اند. در این باره چه فکر می کنید؟ امام: مردم جنوب لبنان باید به هر وسیله ای که شده به خانه های خود باز گردند و وظیفه دارند که برای باز پس گرفتن سرزمین خود مبارزه کنند، پیش از آنکه اسرائیلیها مردم خودشان را در آنجا مستقر سازند. شخص من از مردم ایران و شیعیان جهان درخواست کرده ام که به کمک برادران خود، در جنوب لبنان بشتابند، این دعوت نتایجی داشته است. اما تنها حکومتها هستند که با توجه به احتیاجات این مردم، وسایل لازم را در اختیار دارند. تنها حکومتها هستند که امکان دارند به اسرائیل فشار بیاورند که مجبور به تخلیه این سرزمین بشود. سؤال: یک دسته از سربازان ایرانی جزء نیروهای ملل متحد در جنوب لبنانند، فکر می کنید که این کمک مثبت است؟ امام: ما رژیم ایران را تجربه کردیم. هیچ دلیلی وجود ندارد که بتوان باور کرد که این رژیم که همواره به ضرر اعراب و به اسرائیل کمک کرده است، این بار در خدمت یک آرمان مقدس عمل کند. به اعتقاد من کار ایران بیشتر به این جهت است که مانع از اظهار عقیده دشمنان
اسرائیل بشود. سؤال: موقع و موضع شما در قبال آمریکا چیست؟ امام: در طی بیانیه ها و اعلامیه های پانزده سال اخیر، چندین بار موضع و موقع خودم را در قبال آمریکا و قدرتهای بزرگ دیگری که از ثروتهای ممالک فقیر بهره برداری می کنند، بیان کرده ام. آمریکا عمال خود را در این ممالک تحمیل و بعد خشونتی را که بر مردم تحمیل می شود تأیید می کند. آمریکا که منشأ کودتای (5) (1332) و بازگشت و حفظ شاه بر سر قدرت است، سیاست خود را تغییر نداده است، تا وقتی که وضع بدین منوال است، موضع و موقع من در قبال آمریکا همچنان تغییرناپذیر خواهد ماند. سؤال: آیا مثل برخی فکر می کنید که آمریکا می خواهد یک رژیم آزادمنش لیبرال در ایران مستقر سازد؟ امام: یعنی اعلامیه راجع به احترام و رعایت حقوق بشر؟ این مطلب چیزی جز حرف نیست. حرف ! و من بدان باور ندارم. کافی است که ملاحظه بکنید کارتر رئیس جمهور آمریکا در جریان دیدارش در تهران پشتیبانی خود را از شاه تجدید کرد و علاوه بر آن، عملا این پشتیبانی مورد تکذیب قرار نگرفت. به هر حال، ما هیچ گاه رژیمی را با سیما و صورتی لیبرال و آزادمنش و مضمون و محتوای دیکتاتوری و استبدادی قبول نخواهیم کرد. سؤال: در
مقابل اتحاد شوروی که همسایه بزرگ ایران است، موضع و موقع شما چیست؟ امام: همان موضع و موقعی که در قبال آمریکاست. ابرقدرتها مردم ما را استثمار کردند. من فرقی میان آنها و حتی بین آنها و انگلیس هم نمی بینم. هنگامی که ایران واقعا مستقل گردید، در آن صورت می تواند روابط سالمی با تمامی ممالک عالم برقرار سازد. سؤال: آیا فکر می کنید که رژیم شاه قادر است که آزادمنشی پیشه کند؟ امام: هرگز. حتی اصول دموکراسی و آزادی در تضاد بنیادی با این رژیم و با وجود خود شاه هستند. لذا هیچ مصالحه ممکنی با وی وجود ندارد. جنایات وی بیشمار است. نخستین کار یک رژیم آزاد آن خواهد بود که محاکمه شاه را ترتیب دهد، بر اساس این امر که او ثروتهای مملکت را جمع کرده و آنها را به بانکهای خارجی منتقل ساخته است. باید که او... در خصوص جنایاتی که مرتکب شده است جواب دهد. آزادسازی واقعی تا هنگامی که شاه بر اریکه قدرت است امکانپذیر نخواهد بود.
1 مقدمه از لوسین ژرژ، خبرنگار روزنامه «لوموند» که پس از مدتها پافشاری، بالاخره توانست موافقت امام خمینی را برای مصاحبه جلب نماید. 2 جنبش ایران در حال حاضر اسلامی است و گروههای چپ و چپ افراطی در
آن شرکت ندارند (خبرنگار) . 4 آیت الله عنوانی مذهبی است که در ایران به کار می رود و به معنای نمونه و نشانه خداوند است. (خبرنگار) 5 یعنی شیعه، مطلبی که در خصوص مسلمانان سنی صادق نیست. (خبرنگار) 6 مطابق سنت اسلامی در روز چهلم درگذشت، مراسم فاتحه برگزار می شود. (خبرنگار) 7 مشروطه لیبرال (آزادمنش) که تحت تأثیر اروپا خصوصا فرانسه، در ایران استقرار یافت . (خبرنگار) 8 نوزده اوت 1953، کودتا علیه مصدق. (خبرنگار)
برداشتهایی از سیره امام خمینی، ج 3 رجایی، غلامعلی
برای امام مصاحبت کسانی که احساس می کردند از دیگران با تقواترند جالب تر بود و بودن با این افراد ایشان را خوشحال تر می کرد. در ابتدا با دیدی منصفانه به افراد نگاه می کردند؛ گویی فردی درستکار و معتقد است، مگر خلافش ثابت می شد. امام در مواردی که می خواستند به کسی حکمی بدهند یا کسی را برای سمتی انتخاب کنند، دقت زیادی می کردند. سؤال و تفحص می کردند تا شایستگی آن فرد برای احراز آن مقام برایشان ثابت شود. (1)
علاقه امام به کسی زیادتر بود که به خدا نزدیکتر است. مثلا بچه ها را خیلی دوست داشتند . وقتی علی (نوه شان) را می بوسیدند، می گفتند: «این بچه جدید العهد و ملکوتی است، این بچه به مبدأ نزدیکتر است، این بچه پاکیزه تر از دیگران است.» اگر بچه ها را دوست داشتند، به دلیل نزدیکتر بودن آنها به خداوند بود. لازم نبود احساساتشان را بیان کنند. تنفر و دوست داشتنشان خودجوش بود. (2)
امام به دعا خیلی اهمیت می دادند، به خصوص به مناجات شعبانیه. این مطلب را به عناوین گوناگون در صحبتهایشان ذکر می کردند. ایشان می گفتند: مناجات شعبانیه یکی از دعاهایی است که همه معصومین می خوانده اند. به خصوص
هر وقت به این عبارت می رسیدند، چهره شان تغییر می کرد: «الهی هب لی کمال الانقطاع الیک...» (3)
در ماه شعبان گاهی که شبها پشت در اطاق امام می خوابیدم می دیدم یک ساعت مانده به اذان صبح امام بیدار می شدند و وضو می گرفتند و پس از نماز شب مشغول مناجات شعبانیه می شدند و در این مناجات به قدری گریه می کردند که من که پشت اطاقشان می خوابیدم گاهی با صدای گریه ایشان از خواب بیدار می شدم با اینکه بسیار آرام و آهسته اعمال شب را انجام می دادند تا کسی بیدار نشود. (4)
در قضیه انجمنهای ایالتی و ولایتی رژیم شاه پس از حمله شدید امام ناچار شد عقب نشینی کند، لذا در روزنامه ها نوشتند که این قانون قابل اجرا نیست. طلبه ها که از درج این موضوع خیلی خوشحال بودند وقتی خدمت امام رسیدند امام در جمع طلبه ها طی توضیح مختصری فرمودند که این کار را ما نکردیم خدا کرد. (5)
در مورد مسؤولیت حفظ امنیت امام، ایشان خودشان اظهار داشته اند که خداوند حافظشان خواهد بود. از این رو نیازی به مأمور امنیتی ندارند. (6)
عبادت و ارتباط امام با خدا چیزی نبود که بتوانم ترسیمش کنم تا آنجا که توانسته ام با دوستان پدرم تماس
گرفته ام و از مادرم در این باره سؤالها کرده ام، همگی بر این قولند که امام با خدای خود رابطه ای خاص داشت. امام چنان در خدا فانی بود و چنان از معشوق خود سخن می گفت که موی بر اندام انسان راست می شد. جالب است بدانید که گاهی در مصایب و گرفتاریها که مسؤولین خدمت امام می رسیدند ایشان چنان از خدا سخن می گفتند که گویی هیچ نمی بینند جز خدا. در مورد ارتباط امام با خدا، خاطرات و سخنهای بسیاری است که هیچ قلمی نمی تواند آن سان که باید حق مطلب را ادا کند. امام شخصیتی بود که واقعا در مراد خویش ذوب شده بود. و جز او به کسی نمی اندیشید و به جز خدا از هیچ کس ترسی نداشت. (7)
یک وقتی دختر امام مریض شد. شورای پزشکی در قم تشکیل شد و تقریبا جواب یأس دادند. به امام عرض کردند که باید یا مادر از بین برود یا بچه. امام فرمودند من الان اظهار نظر نمی کنم که کدام یک فدای دیگری بشوند شما یکی دو ساعت صبر کنید، من جواب می دهم که عمل جراحی انجام بگیرد یا نه. و بلافاصله اخوی را خواستند و فرمودند: امشب عده ای از آقایان طلبه ها را در منزلتان خبر کنید و یک ختم
امن یجیب بگیرید و مخصوصا آقای قاضی هم بیاید و دعا کند ایشان بسیار اهل ذکر بود. ختم که تمام شد از بیمارستان نکویی قم به منزل امام تلفن کردند که حال صبیه معجزه آسا عوض شده و فعلا نیازی به عمل نیست. (8)
بعد از پیروزی انقلاب یاسرعرفات آمد خدمت امام من به اتفاق چند نفر دیگر در کنار امام بودیم. امام در آن زمان به عرفات فرمودند: «اگر می خواهید ملت فلسطین را نجات دهید راهش این نیست که به سراغ شوروی یا آمریکا یا به این دربار و یا آن دربار بروید، توکل به خدا کنید و شمشیر به دست گیرید، خداوند حامی شماست و ملتها هم به شما کمک می کنند.» اگر به فرمایش حضرت امام توجه کرده بودند الان فلسطینیها آواره کشورهای مختلف عربی نمی شدند . (9)
در ایام جنگ مواقع خیلی حساس و خطرناکی پیش آمد، گاهی اطراف بیت امام هم مورد حملات موشکی قرار می گرفت و در تمام این احوال امام هیچ گونه عکس العملی که حاکی از ناراحتی و نگرانی ایشان باشد از خود نشان ندادند. (10)
پس از فاجعه فیضیه امام گفتند: «چیزی می نویسم در جواب نامه آقایان تهران، بیایید آن را ببرید.» من
مقداری دیر رسیدم لذا امام آن را فرستاده بودند. و بعد من رفتم با کمک دوستان آن را چاپ کردم. آن مطلب اعلامیه معروف «شاه دوستی یعنی غارتگری» خطاب به مرحوم سید علی اصغر خویی بود که این برای اولین بار بود که امام شاه را مطرح کردند وقتی خدمت امام برگشتم فرمودند: «شما نرسیدید دادم بردند تهران.» به امام عرض کردم مطلب چه بود؟ فرمودند: «به شاه برخورد داشت.» من ترسیدم. عرض کردم آقا شاید مصلحت نباشد. ایشان خندیدند و فرمودند: «آنچه که خداوند برای ما ثبت کرده همان به ما خواهد رسید.» (11)
امام در جلسه ای خصوصی به این جانب فرمودند: «من معتقدم که این انقلاب را از ابتدا تا کنون دست قدرت الهی که فوق تمام دستهاست به اینجا آورده است و همان یدالله این انقلاب عظیم را حفظ می فرماید.» (12)
قبل از سال جدید که با برخی از آقایان خدمت امام بودیم از ایشان تقاضا کردیم در یکی از ایام عید با مردم دیداری داشته باشند اما نپذیرفتند. دو سه روز بعد از عید، قلب ایشان ناراحتی پیدا کرد که فورا رسیدگی و خطر برطرف شد. وقتی من به خدمتشان رسیدم، به ایشان گفتم چقدر خوب شد شما ملاقات
با مردم را قبول نکردید، چون با توجه به بیماریتان نمی توانستید دیدار را انجام دهید و این انعکاس بدی در دنیا داشت. امام فرمودند: «آن طوری که من فهمیدم از اول انقلاب تا حالا مثل اینکه یک دست غیبی ما را در همه کارها هدایت می کند.» و این عین جمله امام است که بعدا آن را یادداشت کردم. (13)
هنگامی که خبر شهادت حاج آقا مصطفی رسید همه جمع شده بودند که چگونه این واقعه را برای امام نقل کنند و خبر را به ایشان برسانند، چون از شدت تأثر هیچ کس به خودش جرأت نمی داد برای امام گزارش ببرد. حاج احمد آقا که بیتابی می کرد از بالای پنجره سایه اش به شیشه افتاده بود امام که در اتاق نشسته بودند متوجه او شده احمد آقا را صدا کردند. آقا گفتند : بیا ببینم چی شده؟ احمد آقا زد به گریه. طبیعتا خودداری مشکل بود، اما امام با آن صلابتی که داشتند فقط سه مرتبه فرمودند: «انا لله و انا الیه راجعون» این هدیه ای بود که خداوند داد و امروز بازگرفت. حالا بلند شوید و مقدمات کار را فراهم کنید ببینید کجا باید برد و کجا باید دفن کرد؟ (14)
در مصیبت جانگداز شهادت فقید سعید
حضرت آیت الله حاج سید مصطفی خمینی که یار امام در تبعید و انیس ایشان در جلسات بحث و امیدشان برای اداره شئون آینده مسلمین بود یک ذره انکسار در سیمای نورانی امام پدیدار نشد. تنها جمله ای که فرمودند این بود که «مصطفی امید آینده اسلام بود» و در یازدهمین روز وفات آن مرحوم که برای تدریس تشریف آوردند، در ابتدای سخن فرمودند: «خداوند تبارک و تعالی الطاف خفیه ای دارد» و وفات مرحوم آقا مصطفی را یکی از الطاف الهی می دانستند. (15) این مسأله لطف خفی و پنهان فوت مرحوم حاج آقا مصطفی را در اوایل انقلاب هیچ کس نمی دانست اما گذشت زمان آثار و برکاتی را که این حادثه برای امت اسلام آورد معلوم نمود و فرموده امام روشن شد چون برای وفات ایشان حوزه علمیه قم مجالس یادبودی اقامه کردند و بعد از چهارده سال اختناق که شاه کوشش کرد نام امام را از زبانها ببرد، سخنرانان صریح و روشن از امام نام می بردند که تا چهلم ایشان که سخنرانان صریحا به شاه حمله می کردند و بعد از آن چهلم شهدای قم و تبریز و دیگر شهرها نهضت اسلامی را قوام بخشید و مبارزه را اوج داد. (16)
در یکی از روزهای اقامت امام در
مدرسه علوی، سیدی همراه با فرد غیر معممی که پالتو و عرقچینی داشت خیلی متأثر و ناراحت و وحشتزده و با چهره ای زرد به مدرسه آمد. من مسؤول انتظامات بودم. گفتم: «چیست؟» گفتند: «کاری خصوصی داریم و نگرانیمان این است که علیه امام جادو و سحر شده، آنچه ما می بینیم این است که ممکن است ایشان مریض شوند و مثل شمع آب شوند. خلاصه ناراحت هستیم و آمده ایم دعا و وردی را که باطل سحر است به امام بدهیم .» گفتیم: «این حرفها چیست؟» گفتند: «نه ما نگرانیم.» ما هم با آن عشقی که به امام داشتیم و اگر احتمال خطر یک در میلیون برای ایشان وجود داشت قلبمان تکان می خورد قضیه را خدمت امام عرض کردیم. ایشان لبخندی زده و فرمودند: «بگویید من خودم باطل السحر هستم.» (17)
از یکی از دوستان خانوادگی (امام) خمینی صفت مشخصه او را پرسیدم صحنه ای را برایم تعریف کرد که در سی و پنج سال قبل اتفاق افتاده بود. کوچکترین فرزند خانواده در حوض غرق شده بود. مادر مویه کنان گریه می کرد. مجتهدی بر روی جنازه مشغول نماز خواندن بود که (امام) خمینی وارد شد. با تمام عشق و علاقه ای که به این دخترش داشت در قیافه او اثری از
تغییر مشاهده نشد. چند لحظه مکث کرد و گفت: «امانتی بود از جانب خدا که خودش پس گرفت.» و سپس شروع به نماز کرد. خمینی عقیده دارد که خدا همیشه در کنار اوست. (18)
: .1 فاطمه طباطبایی. .2 فاطمه طباطبایی. .3 فاطمه طباطبایی. .4 سید رحیم میریان. .5 حجة الاسلام و المسلمین قرهی. .6 روزنامه اطلاعات به نقل از سخنگوی کمیته استقبال از امام 57. 20/11/ .7 حجة الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی پاسدار اسلام ش .6 .8 آیت الله یوسف صانعی حوزه .32 .9 آیت الله شهید محلاتی امید انقلاب ش .113 .10 حجة الاسلام و المسلمین امام جمارانی روزنامه جمهوری اسلامی ویژه اربعین سال .68 .11 آیت الله شهید محلاتی پاسدار اسلام ش .103 .12 آیت الله حسین مظاهری حوزه ش .49 .13 آیت الله خامنه ای روزنامه اطلاعات 68. 19/3/ .14 فاطمه طباطبایی ندا ش .1 .15 حجة الاسلام و المسلمین کریمی پاسدار اسلام ش .8 .16 آیت الله مؤمن سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .3 .17 حجة الاسلام و المسلمین ناطق نوری. .18 روزنامه کیهان به نقل از مجله تایم آمریکا 58. 4/5/
مجله 15 خرداد، شماره 5 محمدی، مهوچهر مقاله حاضر تلخیصی از کتاب «بازتاب جهانی انقلاب اسلامی، انفجار نور» تألیف دکتر منوچهر محمدی است که در آینده ای نزدیک به چاپ خواهد رسید. کتاب بازتاب جهانی انقلاب اسلامی که چهار گفتار پیرامون اثرات انقلاب در نظام بین الملل، جهان اسلام، نظریه های انقلاب و الگوهای نظام سیاسی است، اثریست که در سیزده فصل به ویژگی های انقلاب اسلامی، علل و عوامل پیروزی انقلاب، تفاوت انقلاب اسلامی با سایر تحولات سیاسی و اجتماعی دوران معاصر، ساختارشکنی نظریه های انقلاب در اندیشه های غربی، استراتژی های جهانی شدن انقلاب اسلامی، بازتاب انقلاب اسلامی در نظام بین الملل، بازتاب انقلاب اسلامی بر جهان اسلام علی الخصوص کشورهای حوزه خلیج فارس، منطقه شامات، آفریقا، آسیای مرکزی و قفقاز، آسیای صغیر، شبه قاره هند و خاور دور می پردازد. نویسنده با ارائه اسناد و مدارک و تحلیل متون و منابع موجود، در سطح گسترده ای بازتاب عمومی انقلاب اسلامی در دولت ها، ملت ها، نظام بین المللی و نظریه های سیاسی را مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهد. ضمن تقدیر و تشکر از دکتر محمدی که این کتاب را در اختیار فصلنامه 15 خرداد قرار دادند، بخشی از مقدمه و نتیجه گیری این اثر را تقدیم خوانندگان می کنیم. به امید اینکه با چاپ این گونه آثار و نقد عالمانه آنها توسط دانش پژوهان،
به غنای مبانی نظریه های سیاسی متفکران مسلمان در دوران معاصر و دیدگاه های پیرامون انقلاب اسلامی، افزوده گردد. فصلنامه 15 خرداد
جهان در قرن بیستم، تحولات گسترده و وقایع متنوع، متضاد، تأثیرگذار و در عین حال خیره کننده ای را شاهد بود. سرعت و ابعاد گسترده این تحولات در قرن بیستم به تنهایی با آنچه در قرون پیشین بر جهان گذشته، برابری می نماید. جنگ های جهانی، انقلاب ها و تعارضات و درگیری های میان جوامع، بخش قابل توجهی از تحولات قرن گذشته را به خود اختصاص دادند. برخی از این رخدادها با تمامی اهمیت آنها دامنه اثر محدودی از خود به جای نهاده و برخی پویایی جریانات درونی خود را حفظ نموده و گستره کلانی از ساختارها و فرآیندهای نظام بین الملل را تحت تأثیر قرار دادند. وقوع انقلاب اسلامی در کنار فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی از جمله حوادثی است که تأثیر فوق العاده و شگفت آوری در ورای مرزها و نظام بین الملل بر جای گذارده است. تحولات و وقایع فوق، عناصر درونی نظام بین الملل را به شکل عمیقی تحت تأثیر قرار داده اند. حیرت و نگرانی غرب از وقوع انقلاب اسلامی در ایران در سال1979( 1357(، نه تنها ناشی از عدم درک و آشنایی صحیح آنها با جریان ها و تحرکات داخلی، فرهنگ سیاسی و فکری درون جامعه ایران
بود بلکه بروز چالش در منافع سرشار سیاسی و اقتصادی آنها نیز بر ابعاد این نگرانی می افزود. ایران به عنوان یکی از بزرگ ترین دارندگان منابع گاز و نفت، مرز مشترک2500 کیلومتری با یکی از پایه های نظام دو قطبی در دوران جنگ سرد، جایگاه ایران در کمربند اسلامی به عنوان یکی از قوی ترین مراکز فکری و فرهنگی اسلامی و همچنین موقعیت بی نظیر استراتژیک آن در حساس ترین منطقه در گردونه منافع حیاتی و امنیتی غرب و بویژه قدرت های بزرگ قرار داشت. پیچیدگی رفتار متقابل غرب و ایران فارغ از عنصر زمان، ناشی از عواملی از این دست بوده است. شدت و ضعف برخورد و تعامل غرب با ایران چه قبل و چه بعد از انقلاب تابع و وابسته به همین گونه عوامل می باشد. در تاریخ مدرن ایران، این نخستین مرتبه ای نبوده که در آن تحول عمده ای رخ داده که مرکز دغدغه بین المللی شده است. تاریخ رقابت روسیه تزاری با انگلیس و اتحاد جماهیر شوروی با امریکا در ایران از اواخر قرن 19 میلادی، به خوبی منافع و دغدغه های غرب را در این کشور نمایان می سازد. با وجود تمام رخدادهای تاریخ معاصر در ایران، آن طور که وقوع انقلاب اسلامی غرب را نگران ساخته و به عبارت بهتر به هراس واداشته و متحیر
و متأثر ساخته، هیچ حادثه دیگری تا این حد اثرگذار نبوده است. مطالعه تحولات پیشین و بررسی تاریخ معاصر ایران، خود مؤید این واقعیت است که پس از پیروزی انقلاب، غرب و قدرت های بزرگ عملا امتیاز حضور و دخالت مستقیم در جریانات جاری جامعه ایران را از دست دادند. در این بین حتی بازیگران حاشیه ای را نیز به شدت متأثر ساخت. برای مثال بیش از 80 درصد واردات نفت رژیم صهیونیستی از ایران تأمین می شد که هر گونه خللی در این امر، ضربه سنگینی را به اقتصاد این رژیم وارد می ساخت. از سوی دیگر این رژیم؛ هم پیمان نظامی نیرومندی را از دست داد و با سیاست های جدید ایران در قبال فلسطین و حمایت آنها تا سر حد حذف «اسرائیل» عملا منجر به درهم ریختگی برنامه ها و سیاست های آنها شد. «ژروسالم پست» در همین زمینه می نویسد: «سقوط شاه نه تنها بر وضعیت جغرافیایی و سیاسی خلیج فارس تأثیر خواهد داشت؛ بلکه بر موازنه نیروها به طور اعم تأثیر خواهد گذاشت». انقلاب اسلامی در شرایطی در ایران به وقوع پیوست که به نظر کمتر کسی ایران را در شرایط انقلابی تصور می نمود. اکثر برآوردها از توان نظام موجود در ایران در نهایت به ثبات نسبی ختم می شد. به عبارت دیگر این انقلاب
خاستگاه و بستری غیرمنتظره داشت. چرا که حکومت پهلوی دوم در خاورمیانه برای نظام بین الملل دو قطبی به سرکردگی امریکا و شوروی، جزیره ای کاملا آرام و امن محسوب می شد. قبل از کنفرانس گوادلوپ، کشورهای بزرگ صنعتی و در رأس آنها امریکا، انگلیس و فرانسه هنوز انتظار فروپاشی حکومت پهلوی را نداشتند و به همین دلیل جیمی کارتر رئیس جمهور وقت امریکا چند ماه قبل از آن ایران شاهنشاهی را «جزیره امن»[2] خواند و از سوی دیگر دیوید اوون وزیر امور خارجه وقت انگلیس با صدور بیانیه ای صراحتا موضع کشورش را در برخورد با حرکت انقلابی مردم در ایران جانبداری رسمی از محمد رضا پهلوی و ادامه حکومت سلسله پهلوی اعلام نمود. آنها بر این باور بودند که پیروزی انقلابیون در ایران در نهایت به تأسیس نظام کمونیستی منجر خواهد شد. تقابل غرب لیبرال در مقابل شرق کمونیست تمام ذهنیت قدرت های رقیب را منحصر به خود ساخته بود؛ به طوری که تحلیل ها و برداشت های مزبور آنها را به شدت تقلیل گرا نموده و منجر به سیاستگذاری ها و تصمیم های متناقضی از سوی آنها در قبال بسیاری از مسائل جاری در نظام دو قطبی شد. با وجود چنین شرایطی در نظام بین الملل هرگز احتمال نمی رفت که چنین دولت به اصطلاح جاه طلب و مدرن گرا که
در تعامل با هر دو قطب نظام بین الملل کنار آمده و پشتیبانی هر دو را همراه داشت به آسانی و در مدت کوتاهی در مقابل جریان انقلاب به زانو درآید. حضور فعال انگلیس و امریکا در ایران پس از کودتای 28 مرداد 1332، تصور هر گونه انقلاب را برای حاکم شدن نظام بلشویکی در جهت گسترش نفوذ شوروی و یا هر نوع دیگری از جریانات ضد غربی با یأس مواجه می ساخت. حضور و نمود دو ایدئولوژی مارکسیسم و لیبرالیسم در سیستم نظام دو قطبی و سلطه و استحکام روز افزون بر این سیستم، اکثر کشورها خصوصا کشورهای کوچک و آسیب پذیر را ناگزیر از پیوستن به یکی از این دو قطب نموده بود. هر تحول و تغییری در سطوح ملی، منطقه ای و بین المللی در سایه حضور و پشتیبانی یکی از این دو قطب را محقق می داشت و تقریبا وجهه قانونمند به خود گرفته بود. به عبارت دیگر نه فقط یکی از دو ابرقدرت در پشت این تغییر و تحولات حضور فعال و نقشی عمده داشتند بلکه آشکارا از یکی از دو طرف حمایت و به آن کمک می کردند. مواردی همچون جنگ ویتنام، بحران کوبا، جنگ دو کره و تحولات اروپای شرقی و بسیاری موارد در رقابت و بعضا رویارویی دو قطب
و حمایت آشکار آنها از طرفین منازعه قابل ذکر است. سیاست های غرب و در رأس آنها امریکا در منطقه خاورمیانه و همچنین خلیج فارس به واسطه وجود منابع غنی انرژی و مهم تر از آنها ویژگی های بارز ژئوپلتیک این منطقه، ایران را به عنوان کشوری با موقعیت استراتژیک منحصر به فرد در شرایطی استثنایی قرار داده بود. همسایگی با قدرتی چون اتحاد جماهیر شوروی و برخورداری از پتانسیل های یک قدرت منطقه ای و همچنین سیاست ها و گرایش های غرب گرایانه، ایران را به گزینه ای مناسب برای اعمال سیاست های امریکا در منطقه مبدل کرده بود. امریکا علاوه بر پیگیری اهدافی همچون مقابله با نفوذ کمونیسم، تضمین تداوم صدور نفت ارزان از منطقه غرب و همچنین دفاع از رژیم های محافظه کار و متحدین غرب در منطقه، در پی انتخاب برخی از دولت های منطقه ای به عنوان تکیه گاه اصلی سیاست های خود در راستای ایجاد توازن قوا در منطقه و تأمین منافع غرب و شریک استراتژیکی همچون رژیم صهیونیستی بود. رهیافت دولتمردان امریکا برای نیل به اهداف خود در منطقه در طول دهه 1350 به دلیل درگیری این کشور در بحران ویتنام و امکان تشدید احساسات ناسیونالیستی در منطقه به دلیل حضور مستقیم امریکا بر اساس استراتژی جنگ به دست دیگران برای امریکا شکل گرفته بود. این راهکار در قالب
دکترین معروف نیکسون یا گوام تجلی یافت و دو کشور ایران و عربستان، هر کدام به دلایلی خاص محورهای بنیادین اجرای این مأموریت شدند. در رقابت بین این دو کشور، توان و مزیت های ایران بر عربستان تفوق یافت و مأموریت اصلی در چارچوب دکترین مذکور به ایران واگذار شد. این سیاست در دوران جرالد فورد و کارتر نیز ادامه یافت و پیروزی انقلاب خط بطلان و انتهای این استراتژی بود. شکی نیست که پس از فرار محمد رضا پهلوی از ایران و بازگشت امام خمینی به کشور، بازیگران صحنه سیاست بین الملل (اعم از دولت ها، سازمان های بین المللی، شرکت های چند ملیتی و رسانه ها)، همه مجبور بودند این واقعه بسیار بزرگ را در ساخت راهبردی و سیاسی، به مثابه واقعیتی انکارناپذیر باور نمایند. موضع گیری ها و عملکرد متفاوت و بعضا متناقض قدرت های بزرگ، حاکی از سردرگمی و عدم صحت محاسبات آنها بوده و حساسیت آنها در موضع گیری های اولیه نشان از تأثیرگذاری انقلاب در چنین ابعادی داشت. رویکرد ایدئولوژیک انقلاب اسلامی بر فرهنگ دینی و ارزش های سنتی و بومی برای جهان غرب کاملا غیر منتظره بود. کشورهای غربی، ایدئولوژی های بسیاری نظیر امپریالیسم، نازیسم، رئالیسم، لیبرالیسم، سوسیالیسم، ناسیونالیسم، کمونیسم و أ را در روابط بین الملل تجربه کرده بودند؛ اما در قرون اخیر رویکرد دینی یا احیای
سنت سیاسی اسلام و یا به قولی اصول گرایی اسلامی و مضامینی همچون جهاد، فتوا، شهادت، امت و امام به هیچ وجه برای غرب قابل هضم نبود. تا آن زمان بیشترین دغدغه غرب در جهان اسلام و کشورهای مسلمان، حرکت های ناسیونالیستی و جنبش های روشنفکری بود. در این بین نظام سیاسی و اقتصادی اروپا، به طور انفرادی و اشتراکی بی آنکه از این جایگزینی احساس نارضایتی چندانی نماید، در صدد برآمد با دولت موقت به منزله جانشین حکومت پیشین رابطه ای معقول و منطقی ایجاد نماید تا منافع اقتصادی، سیاسی و ژئوپلتیکی خود را در ایران حفظ نماید. این در حالی بود که دولت های انگلیس، فرانسه، آلمان و ایتالیا نسبت به اوضاع سیاسی داخلی ایران حساسیت بسیاری نشان می دادند. با وجود تمام تقابل های نظری، نظام بین الملل دو قطبی باز هم در مقام حفظ منافع دراز مدت خود جویای ادامه روابط بازرگانی و سیاسی با ایران بودند. هر چند این خود ناشی از عدم درک درست شرایط و تحلیل واقعی از وقایع داخلی در ایران بود. مجموعه ای از عوامل همچون شرایط خاص و ویژگی های منحصر به فرد جامعه ایران، ویژگی های خاص حرکت مردم در جریان انقلاب و سرعت تحولات درون جامعه، غلظت بیش از حد رقابت در نظام دو قطبی، کیفیت و مشخصه های خاص رهبری
انقلاب، درک ناظران و بازیگران مستقیم بین المللی از انقلاب اسلامی را مشوش ساخته بود. تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، برخی دولت های اسلامی محافظه کار روی کار آمده بودند. هر چند حرکت های ناسیونالیستی تندرو و سکولار نیز در جهان اسلام قابل ملاحظه بود. اما این فقط ایران بود که نخستین جمهوری اسلامی را در جهان تأسیس نمود. به عبارت دیگر این انقلاب نخستین حرکت توده ای مردم در طول تاریخ بود که یک دولت دینی اسلامی به وجود آورد و به لحاظ نظری و اعتقادی با ارائه سیاست ها و راهکارهای خاص خود از همان آغاز تضاد و تقابل خود را با سیستم و نظام بین الملل نمایان ساخت. تصرف سفارت امریکا و مسئله گروگان گیری نخستین تقابل انقلاب با نظام بین الملل بود که با نقض حقوق و عرف دیپلماتیک دستمایه غرب از سوی ایران، چالش های جدی بین ایران اسلامی و نظام بین الملل آغاز شد. تا آنکه تقابل نظری و عملی جمهوری اسلامی در دوران تکوین و تکامل خود با نظام بین الملل که بر پایه سلطه غرب شکل گرفته بود، بارها نمود یافته و طیف گسترده ای را از سیاست های حمله به ساختار موجود نظام بین الملل با استراتژی صدور انقلاب و تقویت و تجهیز امت اسلامی و نیروهای مستضعف جهان از طریق صدور انقلاب تا
بهره گیری از راهبردهای ظریف تر در جهت اصلاح و تغییر نظام بین الملل به سود خود، شامل می شد. پیروزی انقلاب اسلامی در ایران پیامدهای مستقیم و غیر مستقیمی برای نظام بین الملل و عناصر و فرآیندهای درونی آن داشت. خروج ایران از اردوگاه غرب و تقابل اساسی با نظام بین الملل، تأثیرات عمیقی بر معادلات منطقه ای وارد نمود. عامل بسیاری از این تأثیرات را می بایست در ویژگی های منحصر به فرد این انقلاب، چه در بعد نظری و چه در بعد اجرایی جستجو نمود. اگر چه قرن بیستم شاهد تحولات و وقایع متنوعی از این جنس و در این سطح بود اما هیچ کدام از این وقایع در چنین گستره ای بازتاب نداشتند و تأثیرگذار نبوده اند. نخستین سؤالی که در مقایسه پدیده هایی از این دست به ذهن متبادر می شود اینست که ویژگی های این پدیده چه بوده و تفاوت های عمده آن با نمونه های مشابه در راستای تأثیرگذاری بر عناصر و فرآیندهای سیستم و نظام بین الملل کدامند؟ به عبارت دیگر باید وجه تشابه و تمایز انقلاب اسلامی در ایران با وقایع همسطح و همجنس خود استخراج شود و آن دسته از ویژگی های انقلاب اسلامی که ظرفیت تأثیرگذاری آن بر نظام بین الملل را تقویت می نمایند استخراج نمود. در این راستا، تبیین آرمان های مطرح و کلی انقلاب، درک ابعاد و
گستره تأثیرگذاری را تسهیل خواهد نمود. از منظر میشل فوکو نظریه پرداز فرانسوی، انقلاب سال 9 1978 متضمن امتناع کل یک فرهنگ و یک ملت از رفتن زیر بار یک جور نوسازی است که در نفس خود کهنه گرایی است. چنین انقلابی به مثابه انقلابی بدون تشکیلات، غیر حزبی و در نوع خود بی نظیر است.[3] در تحلیل خصایص و ویژگی های انقلاب اسلامی می بایست به عناصری همچون جایگاه ایران در نظام بین الملل، وضعیت و سطح توسعه جوامع، مفاهیم و ادبیات مرتبط با آن توجه خاص نمود. انقلاب اسلامی در برهه ای از زمان به وقوع پیوست که به اعتقاد فوکو در قرن بیستم برای سرنگونی یک رژیم بیش از این که احساسات تند لازم باشد، اسلحه لازم است، ستاد فرماندهی تدارکات و... آنچه در ایران اتفاق میفتد باعث سردرگمی ناظران امروزی است. نه نشانی از چین در آن می بینند، نه از کوبا و نه از ویتنام، بلکه زلزله ای بدون دستگاه و نظام، بدون پیشرو و بدون حزب. در فرآیند این انقلاب انسان تهی از هر طبقه و صنف، در سلسله ای سازواره با مشتی واحد (بدون توسل به مبارزه مسلحانه) در مقابل رژیمی کاملا مسلح صف آرایی کرد. به تعبیر دیگری از فوکو، این پدیده انقلابی با دست های تهی[4] بود که ویژگی های متضاد را در
دل خود جای داده بود. نخست تناقض منازعه مردمی پابرهنه با دست های خالی با یکی از مجهزترین رژیم های عالم است. دوم فقدان هر گونه تضاد و تعارض در شبکه های مختلف اجتماع در تدبیر تحرک انقلابی است; چرا که در خلال توسعه و بسط منازعات، هیچ گونه مخالفتی بین نهادهای واپسگرا و پیشرو و عناصر درونی جامعه تظاهر ننمود. در این میان اسلام به عنوان کنش مردم در صحنه در شکل دهی آگاهی ملی و جمعی و تبدیل آن به یک منبع تحریک و تهییج و تغییر و دگرگونی نقش مهمی ایفا نموده است. از جمله ویژگی های تأثیرگذار و حیرت آور انقلاب اسلامی برای غرب و حتی جهان اسلام، احیای افکار و اندیشه های اسلامی در سراسر جهان بود. تلاش و برنامه های غرب تا آن روز صرف این شده بود تا ریشه های اسلام در جوامع مختلف خشکانده شده و مفاهیم و آموزه های آن تقلیل یابد. بر همین اساس دائما بر این نکته تأکید می شد که باید اسلام را در صفحات تاریخ جستجو نمود چرا که دیگر اثری از آن در جوامع باقی نمانده است. البته در این راه تلاش های آتاتورک نهایت بهره وری را در راستای حذف اسلام از جوامع برای غرب ارائه نمود و تمام امیدها را برای بازگشت اسلام از میان برده بود.
مهم ترین تأثیر انقلاب اسلامی بر احیای ارزش ها و آگاهی های اسلامی، القای تفکر اسلام سیاسی بود. اسلامی که به زعم بسیاری در صفحات کهن تاریخ فرتوت شده و از اذهان رخت بر بسته بود، اینک با هسته ای قدرتمند و امواجی فراتر از مرزهای ملی بازگشته و به جریان افتاده بود. در واقع پیروزی انقلاب اسلامی نشان داد که ادیان بویژه دین اسلام با گذشت زمان و توسعه مدرنیزاسیون نه تنها به پایان راه نرسیده است بلکه مجددا به عنوان مهم ترین راه نجات بشریت از ظلم و بیدادگری احیای شده و دنیای مادی گرای معنویت گریز را متوقف ساخته و دریچه ای از معنویات و اعتقادات مذهبی را در راستای رستگاری و رهایی بشریت از قید قدرت های استعمارگر گشوده است. در این میان نقش امام خمینی (ره) به عنوان نظریه پرداز و احیاگر تفکر دینی از انظار دور نمانده و به اعتقاد و اعتراف بسیاری از اندیشمندان و شرق شناسان، اسلام شناسان و جامعه شناسان غربی، ایشان بزرگ ترین احیاگر تفکر و ارزش های اسلامی می باشند که آنچه اصلاح گران، تجدیدگرایان، متجددها و بیدارگرایان اسلامی از قرن 19 میلادی تا زمان آغاز نهضت در ایران صرفا به عنوان یک آرمان تبلیغ می کردند، امام خمینی (ره) در صحنه عمل پیاده کرد و دوران جدید رنسانس را آغاز نمود. تلاش های چندین
دهه ای استعمارگران چنان برنامه های مذهب زدایی را پیش برده بود که ظهور و بروز اسلام، آن هم به مثابه نیروی بالقوه فرهنگی و اجتماعی در صحنه جوامع در باور کمتر کسی می گنجید که آنچنان از نظر سیاسی احیا گردد که چنین ابعاد مستحکم و فراگیری یابد. انقلاب اسلامی ایران نیز در ردیف بزرگ ترین انقلاب های جهان با برنامه سیاسی خاص به منظور تأسیس نهاد و نظام برخاسته از انقلاب و پیاده سازی اصول اسلامی در حکومت و تشکیل حکومت اسلامی واقعی و همچنین تغییر ساختار نظام بین الملل با صدور انقلاب اسلامی همگان را در تحیر فرو برد و حساسیت بسیاری را برانگیخت. سلسله تحولاتی که در ایران رخ می داد علاوه بر تغییرات بنیادین در نظام سیاسی و جامعه ایران فراسوی مرزها نیز حرکت می کرد و بقای خود را در گسترش ایدئولوژی در ابعاد جهانی می دید. به اعتراف دوستان و دشمنان، مخالفین و موافقین انقلاب، بیشترین تأثیر این انقلاب در جهان اسلام و عرب مشهود است. در بخشی از این منطقه انقلاب منبع الهام و تحرک بوده و برای برخی دیگر انقلاب اسلامی ایران و امواج حاصل از آن منبع تهدید جدی ثبات بوده است. هراس دولت های خاورمیانه و عرب ناشی از احساس جنبه های تهدیدی انقلاب اسلامی بوده است. تمام کسانی که از مادی گرایی
افراطی در رویکرد به غرب نفرت و انزجار پیدا کرده بودند، با پیروزی انقلاب اسلامی شادمان گشته، تشویق شده و روحیه و هویت جدیدی یافتند. در حقیقت انقلاب اسلامی برای آنها الهام بخش بوده و موجب حرکت های نوین و قابل ملاحظه ای در جهان اسلام شد که تفاوت های عمده شکلی و محتوایی با آنچه در گذشته رخ می داد، می توان یافت. در گذشته جوامع اسلامی و رهبران آنها در مقابل امواج تجددگرایی و غرب زدگی حالتی منفعلانه داشتند. پیروزی انقلاب اسلامی آموزه های جدیدی در بعد نظری و عملی در اختیار آنها قرار داد که از موضع انفعال خارج شده و خود را در حالت تهاجمی و دارای نقش بازیگری یافتند. شاید مهم ترین سؤالی که در اذهان مسلمین جهان وجود داشت نحوه پیروزی انقلاب اسلامی بود و اینکه چه مؤلفه هایی در مکتب انقلاب و تاکتیک های به کار برده شده آن وجود داشت که ملتی با دست خالی بر رژیم تا دندان مسلح پهلوی فائق آمد. بر همین اساس مؤلفه های خاص انقلاب اسلامی برجستگی یافت و مسئله الگو قرار دادن قیام عاشورای حسینی و مقایسه شاه با یزید و امام خمینی با امام حسین، عنصر شهادت، ویژگی های مشروعیت رهبران انقلاب به عنوان جانشین امام غایب، موضوع اجتهاد و تقلید، مکتب تشیع و اصل ولایت فقیه همه
از مؤلفه هایی بود مختص مکتب تشیع و ایران که به خودی خود افکار مسلمانان و بویژه اندیشمندان جهان اسلام را به خود جلب نمود. این در حالی بود که از دید جهان غرب انقلاب اسلامی نماد تروریسم، گروگان گیری، حمله به سفارتخانه ها و منبع تهدید و همچنین حمایت از اعمال و رفتار انقلابی به شمار می رفت. برای مثال دولت ریگان، رئیس جمهوری وقت امریکا، انقلاب اسلامی را مترادف با تروریسم به کار می گرفت. هر چه پیام های انقلاب و گفتمان غالب ارائه شده از سوی امام و همچنین وقایع انقلابی سایر گفتمان ها همچون جهت گیری های ضد امپریالیستی و ضد سرمایه داری و طبقه مرفه تمایلات و گرایش های مردمی، تکیه بر مردم تهیدست و پابرهنه، نوید جامعه عاری از سلسله مراتب اشرافی، نشاندن کار به جای سرمایه و ترجیح مالکیت عمومی بر مالکیت خصوصی و تأکید بر آزادی و استقلال، تأکید بر رهایی تمامی ملت های دربند، محترم شمردن حقوق انسان ها و أ و همچنین مصادیق به مراتب مترقی تر، کاربردی تر، با روح تر و البته بومی تر در بین جوامع اسلامی مورد پذیرش واقع می شد، بالعکس غرب دچار هراس شده و در موضع انفعالی قرار گرفته و تمامی برداشت های غرب کانالیزه می گردید. فهم و درک واقعیات انقلاب و شرایط جامعه ایران به شدت تحت تأثیر این گونه تنگ نظری ها و
سوء برداشت های غرب و بویژه امریکا قرار داشت. در واقع پیروزی انقلاب اسلامی نشان داد که ادیان بویژه دین اسلام با گذشت زمان و توسعه مدرنیزاسیون نه تنها به پایان راه خود نرسیده اند بلکه مجددا به عنوان مهم ترین راه نجات بشریت از ظلم و بیدادگری مطرح می باشند. قرآن و آیات آن در دنیای بعد از انقلاب اسلامی معنا و مفهوم جدیدی پیدا کرد. پیروزی انقلاب اسلامی چون داروی شفابخشی موجب احیای افکار و اندیشه های اسلامی در سراسر جهان گردید و موجب افزایش روحیه و تقویت بنیادهای فکری گردید، به طوری که از حالت تدافعی در آمده و حالت تهاجمی به خود گرفته است. اینکه چگونه بدون دخالت نهادها و سازمان ها و تشکیلات سیاسی، حزبی و انجمنی، انسجامی به حرکت توده ای و مردمی داده شده و نظم برخاسته از آن تابع چه ضوابط و معیارهایی بود، همه این موارد سؤال برانگیز بود. نقش مسجد، استقلال ائمه جماعات و روحانیون از دولت و وجود نوعی حاکمیت دوگانه در کشور ایران به صورت بالقوه زمینه لازم را برای چنین انقلابی فراهم کرد. مسلمانان جهان با پیروزی انقلاب اسلامی و احیای ارزش های اسلامی که تجربه شکست از رویکرد به غرب را به همراه داشته و قبل از آن با تحریم نفتی سال 1351، احساس
قدرت، غرور و موفقیت نمودند. در عین حال انقلاب ایران اولین انقلاب سیاسی اجتماعی اسلامی موفق را به جهان ارزانی داشت؛ انقلابی که با نام اسلام تحت شعار الله اکبر و بر پایه این ایدئولوژی و سمبل های اسلامی و شیعی و تحت رهبری روحانیتی که با مفاهیم اسلامی پرورش یافته بود، مبارزه کرده و پیروز شد. در نتیجه مسلمانان در سراسر جهان توانستند به هویت اسلامی خود و از تجدید حیات اسلامی در جایی که برای مدت طولانی تحت سلطه قدرت های بزرگ خارجی قرار داشتند، احساس غرور و قدرت نموده و به خود ببالند. از طرف دیگر امام خمینی به صورت روشنی تجربه ایران را به عنوان راهی به گذار سیاسی و ایدئولوژیک جامعه جهانی از اسلام ارائه داد. دستور کار او اتحاد همه مسلمانان در تلاش های فرهنگی و سیاسی در مقابل شرق و غرب بود. با پیروزی در این تلاش ها ایران به اثبات رساند که در اجرای اصول و آرمان هایش در کشور و گسترش آن در خارج موفق بوده است. فعالان اسلامی در سراسر جهان توانستند خودشان را با بسیاری از اصول ارزشی انقلاب اسلامی همخوان و هم آواز ببینند. در میان این اصول چندی را می توان نام برد: 1. طرح مجدد اسلام به عنوان مجموعه کاملی از شیوه زندگی
ایجاد جامعه مطلوب و برقراری جامعه ای بر پایه عدالت اجتماعی و اخلاقیات. 5. طرح مجدد جهاد مقدس علیه همه بت ها و آمادگی برای شهادت در راه خدا به عنوان تنها راه مبارزه و پیروزی. استقبال اولیه از پیروزی انقلاب اسلامی توسط نخبگان و فرهیختگان جوامع اسلامی در سراسر جهان، نگرانی دولت های حاکم بر کشورهای اسلامی را نیز فراگرفت. این رهبران و نمایندگان از سراسر جهان از امریکای شمالی تا آسیای جنوب شرقی برای عرض تبریک به امام به تهران سفر کردند. شیعیان در کشورهای حاشیه خلیج فارس که تحت حاکمیت امرای سنی بودند در حالی که اقلیت جمعیت آن شیخ نشینان را تشکیل می دادند با احساس قدرت و غرور در صدد کسب هویت مجدد، قدرت و اجرای اعمال مذهبی بوده و عدم رضایت خود را نسبت به حکام ارتجاعی بروز دادند. گروه های شیعه و سنی از مصر همچون اخوان المسلمین و جهاد اسلامی تا جنبش مسلمانان مجاهد و حزب سلمانه اسلامی در مالزی، الهامات زیادی از انقلاب اسلامی گرفتند. یاسر عرفات، سرخورده از گرایش انور سادات به آشتی با رژیم صهیونیستی و آغاز مذاکرات کمپ دیوید با عجله هر چه بیشتر و در رأس یک گروه از ساف به تهران آمده و سفارت فلسطین را در مقر دفتر تجاری
رژیم اشغال گر فلسطین در تهران افتتاح نمود. در همین حال حکام اسلامی به طور فزاینده ای مخالفین اسلامی خود را به عنوان طرفداران جنبشی خارجی متهم کردند و یا اینکه ایران را متهم به دخالت در امور داخلی کشور خود نمودند. یکی از تصورات و ذهنیات غلطی که در آغاز پیروزی انقلاب اسلامی بر علاقه مندان و حتی مخالفین انقلاب در داخل و خارج حاکم بوده اینکه بر اساس تئوری دومینو با پیروزی انقلاب اسلامی دولت های حاکم بر جوامع اسلامی در اثر الگوبرداری آن جوامع و قیام مردمی یکی پس از دیگری سقوط کرده و نظام های مشابهی بر سایر کشورهای اسلامی حاکم خواهد شد. در حالی که اگر لحظه ای در شرایط ویژه تاریخی سیاسی ایران و تفاوت آن با سایر جوامع اسلامی درنگ می کردند، متوجه این ذهنیت نادرست می شدند، زیرا که یک انقلاب تمام عیار مانند انقلاب اسلامی در ایران نه تنها از نظر تئوریک بلکه از نظر واقعی ساز و کارهای مناسب خود را می طلبد. کشوری مانند ایران دارای قدرت و فرهنگ و تمدن دیرینه می باشد و متجاوز از یکصد سال سابقه مبارزاتی علیه حکام وقت داشته و تجربه حداقل دو پیروزی را بر حکام عصر خود در نهضت مشروطه و ملی شدن صنعت نفت داشته و از دوران صفویه با
اقتدار فزاینده علمای شیعه، نوعی قدرت اجتماعی به موازات قدرت سیاسی تحمل گردیده و رشد یافته است و بهتر از آن برخورداری از رهبری بی نظیری همچون امام خمینی در این دوران دست به دست هم داده و کمک کرده است تا این انقلاب به پیروزی برسد مجموعه چنین شرایطی حداقل در حال حاضر در سایر کشورها و جوامع اسلامی به چشم نمی خورد و بنابراین تکیه به تئوری دومینو نباید به معنای عدم موفقیت انقلاب اسلامی در صدور انقلاب تلقی گردد. حوادث و اتفاقاتی که بلافاصله و آن هم به حالت عکس العملی در بیشتر کشورهای اسلامی رخ داده خود بر این امید و تصور نابجا افزود. حوادث کربلا، نجف و کوفه در سال 1358 و حادثه اشغال مسجد الحرام در 1357 و به دنبال آن آتش زدن سفارت امریکا در اسلام آباد و تظاهرات و شورش های منطقه نفت خیز الحصا در عربستان، جریان کودتای نافرجام در بحرین و... همه از جمله حوادثی بوده که بر احتمال تحقق نظریه دومینو می افزود. اما از دیدگاه غرب و رسانه های غربی انقلاب اسلامی و پیام های این انقلاب بر پایه بنیادهای شیعه شکل گرفت. هر چند با وجود روحیه قوی غرب ستیزی و بویژه مخالفت با امریکا و پیگیری اصل؛ نه شرقی نه غربی؛ این امر کاملا
طبیعی می نمود. در عین حال از همان نخستین روزهای انقلاب، یک تصویر جهانی از انقلاب ارائه شد که در آن آمال و آرزوهای جهانی ملت ها نیز ترسیم شده بود. از دیدگاه امام، انقلاب اسلامی ریشه در اعتقادات مشترک اسلام داشته و مربوط به تمام مستضعفان عالم بود. اصل یازدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز بر همین اساس نگاشته شده است. غرب در تحلیل انقلاب اسلامی گرفتار بررسی های تک ساحتی و محدود و غرض آلود شده است. رویکردهای تئوریک در غرب جهت تبیین ابعاد پیچیده انقلاب مناسب نبوده و باید بر آن امر اشاره داشت که غرب از زوایای خاص و کاملا یک سویه به انقلاب اسلامی نگریسته و آن را به یک حرکت فرقه ای تندرو و تروریستی تقلیل داده است. انقلاب اسلامی بر این نکته تأکید نمود که سوء برداشت ها تا چه حد می تواند مشکلات ناخوشایندی را در بر داشته باشد. کمبود اطلاعات قابل اعتماد، تکیه بر رفتارهای قالبی از سوی ایران و دشمنان خارجی اش سناریوهایی که بر اساس بدترین شرایط طراحی شده بودند؛ تکیه بر شهادت و ادعاهای یک جانبه تبعیدشدگان پناهندگان و دلالان و أ به استحکام این دیوار بی اعتمادی و شکننده تر شدن شرایط می افزود. نتیجه تمام این بزرگ نمایی ها و احساس خطر؛ میل شدید به بهره گیری از زور علیه
ایران و دستپاچگی و عدم تلاش در جهت بهبود شرایط و روابط بوده است. انقلاب اسلامی با تکیه بر توانمندی ها و ویژگی های شخصی امام (ره) و با پشتوانه مردمی، بهره مندی از اندیشه مذهبی و ایدئولوژی اسلامی، ایدئولوژی های غرب و شرق و همچنین سیطره فرهنگی غرب را به چالش کشید. اساسا بحث از انقلاب اسلامی و اسلام سیاسی جدای از امام (ره) ناقص خواهد بود. برخی از نویسندگان پیشتر رفته اند و انقلاب اسلامی را با واژه خمینیسم[5] به طور یکسان به کار برده اند.آبراهامیان بر این اعتقاد است که یکی از نکات قابل توجه در خصوص انقلاب اسلامی ایران، توانایی بالای گفتمان اسلام گرایی در خلق یک ذهنیت جدید بود. یعنی پرورش یک مسلمان به عنوان یک عنصر سیاسی ضد دیکتاتوری و ضد امپریالیستی. اصولا مسلمان بودن به معنای ضدیت با پهلوی، امریکا، صهیونیسم و در نهایت حمایت از امام (ره) و جمهوری اسلامی بود. نوع انقلاب ایران بیانگر استقرار و تثبیت یک ذهنیت سیاسی اسلامی بود. با استقرار جمهوری اسلامی ایران که ماحصل تفکرات سیاسی امام و پشتیبانی توده مردم بوده و ریشه در برداشت های سیاسی از اسلام داشت، به شکلی بی نظیر در مأموریت سیاسی اسلام نهادینه شد. برای نخستین بار یک نظام سیاسی برخاسته از اسلام گرایی به شیوه ای انقلابی جایگزین یک
رژیم سکولار غرب گرا و متحد استراتژیک غرب گردید و به اعتقاد بسیاری از مسلمانان این تحول؛ پیروزی اسلام بر سلطه جویی قدرت های استعماری بویژه ابرقدرت امریکا بود. پیروزی انقلاب اسلامی و بیداری مسلمانان (در سراسر جهان) فصل جدیدی از تقابل اسلام و غرب فراهم کرد. هر چند، این روند امر جدیدی نبود و جهان اسلام چندین نوبت در طول تاریخ با غرب مواجه شده بودند. بسیاری حوادث اخیر )11 سپتامبر) در امریکا و حمله تروریستی به این کشور را اوج تقابل اسلام و غرب می دانند. اما بدون شک، پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و تبعات ناشی از آن تا انتشار کتاب کفرآمیز آیات شیطانی توسط سلمان رشدی اوج تقابل اسلام و غرب بود. هراس غرب از اسلام ناشی از ریشه های مذهبی آن نبوده بلکه از ریشه های سیاسی اسلام بود که غرب را به وحشت افکنده است. مذهب همیشه بوده است اما این برداشت سیاسی از مذهب است که برای غرب مشکل آفرین گردید. آنچه امروز ادبیات اسلام در بردارد، منبع مهمی برای مرعوب ساختن کسانی است که با اسلام خصومت دارند. جهاد به عنوان یکی از واژگان بنیادین در ادبیات اسلام باعث وحشت غرب در طرح ریزی سیاست خارجی خود با جهان اسلام شده است. کاربرد این واژه امروزه در بحران افغانستان و
کمک برخی طرفداران سلفی گری در پاکستان به گروه تندرو طالبان و شبکه القاعده، تحت عنوان جهاد علیه غرب و نماد آن امریکا، مؤید همین امر است. طلاب حوزه های پاکستان برای حمایت از اندیشه سلفی گری طالبانی عملا در جبهه طالبان علیه غرب و امریکا به جهاد پرداختند. در حقیقت بیشترین وحشت غرب از اسلام ناشی از تحمیل احکام و دستورات سیاسی اسلام بر دیگران است اما باید پذیرفت که نه برداشت یک دستی از اسلام وجود دارد و نه اسلام سیاسی یک دستی که بتوان چنین حکمی را عمومیت بخشید. نگاه مختصری به آثار خاورشناسان این امر را روشن می سازد که ایشان در تحقیقات خود همیشه در پی القای این عقیده بودند که باید با اسلام مبارزه شود.[6] در همین زمینه ماکسیم رودینسون خاورشناس معروف فرانسوی در کتاب جاذبه اسلام ضمن انتقاد تلخ از خطوط فکری ناصواب خاورشناسان می نویسد.أ البته همیشه هدف از تحقیقات خاورشناسی درباره اسلام این بود که با اسلام مبارزه شود. عموما دیدگاه غرب نسبت به اسلام و انقلاب اسلامی بسیار محدود و تنگ نظرانه بوده است. حتی در جریان پیروزی انقلاب، تمرکز رسانه ها و نمایندگی های غرب نسبت به کلیت حرکت اسلامی و انقلابی در ایران صرفا بر تأثیرات آن بر منافع سیاسی و بازرگانی بریتانیا و امریکا متمرکز
شده بود.[7] همین دیدگاه تنگ نظرانه و تک بعدی گفتمان اسلام سیاسی ایران را ستیزه جو و افراطی می دانست. از این منظر آنچه از دولت جدید انقلابی در ایران برداشت می شد، نه تنها ناشی از ستیزه جویی گفتمان اسلام سیاسی بلکه ناشی از تمایلات ایران برای گسترش نفوذ در منطقه بود و اینکه انقلاب اسلامی بقا و هویت خود را در صدور انقلاب می دید. هر چند در خصوص راهکارهای عملی و شیوه های صدور انقلاب اختلاف نظرهایی در داخل مشاهده می شد و حتی برخی کلا با این نظر مخالفت می نمودند، اما به هر حال کلام امام(ره) به عنوان مرکزیت گفتمان مسلط این استراتژی را به خوبی نمایان می سازد. به اعتقاد امام (ره): ما باید سعی کنیم انقلابمان را صادر کنیم. تمام ابرقدرت ها و قدرت های دیگر در صدد نابودی ما هستند، اگر ما در یک محیط بسته بمانیم عاقبت با شکست مواجه خواهیم شد.[8] ما بر این اعتقادیم که: نهضتی را که امام خمینی آغاز کرد، تأثیر جهانی داشت و بسیاری از مسلمانان جهان را در مسیر بازیابی هویت اسلامی خویش قرار داد. برداشت های غرب از جهان اسلام سیاسی است. علاوه بر این عدم وجود آگاهی و اطلاعات کافی و مستدل از دولت های انقلابی و شرایط پیرامونی و درونی آنها و همچنین عدم برآورد دقیق
از جایگاه و توان خود و شرایط نظام بین الملل از سوی رهبران کشورهای انقلابی، سوء برداشت ها افزایش یافته و منجر به اعمال افراطی، جنون آمیز و جنگ گردید. بر همین اساس هراس غرب از اسلام سیاسی، درک و فهم تنگ نظرانه و تک بعدی رهبران غربی را در پی داشته که خود منشأ بسیاری از تحولات و برخوردها شده است. در تعیین بازتاب های انقلاب اسلامی چه از سوی موافقین و چه از سوی مخالفین برداشت های غلط و انحرافی صورت گرفته است. اسلام سیاسی در حرکت های اسلامی هویت خود را در تعارض با فرهنگ حاکم بر غرب تعریف می کند. برداشت های یکدست و یکسانی از انقلاب اسلامی وجود ندارد. فاکتور قدرت، عموما، نوع برداشت ها را تعیین کرده است. برداشت های جهان اسلام نیز بر همین اساس بوده است. روند بازتاب های انقلاب اسلامی با تحولات درونی و فراز و نشیب های داخلی و همچنین تحولات نظام بین الملل دچار تحول شده است. با عنایت به موارد فوق: پژوهش حاضر بر انگاره هایی استوار است که در پیوستگی درونی با یکدیگر قرار دارند. 1. با وجود تمام سوء برداشت ها، برآوردها و برخوردهای غرب به عنوان مرکزیت نظام بین الملل انقلاب اسلامی با به چالش کشیدن این گفتمان بسیاری از عناصر مرکز محوریت غرب را تحت تأثیر قرار داده است. بازیگران نظام
بین الملل (قدرت های بزرگ و ابرقدرت ها)، محیط بازی و قواعد نظام بین الملل تحت تأثیر این انقلاب قرار گرفته و عکس العمل نشان داده اند. غرب ستیزی و گفتمان رقیبی که اسلام سیاسی ارائه داده، بنیادهای نظام وستفالیایی را هدف قرار داده و در پی ستیز با نظم کهن به دنبال ایجاد نظمی جدید برای اسلام و بر اساس اصول اسلامی می باشد. 2. انقلاب اسلامی با احیای تفکر اسلامی، نقش اسلام و مسلمانان را در عرصه های مختلف اجتماعی برجسته ساخته و عنصر هویت اسلامی را به عنوان واقعیتی پذیرفته شده در برابر هویت غربی جهان شمولی که اندیشه غرب ارائه می دهد قرار داده است. 3. هر چند انقلاب اسلامی ایران با احیای اسلام و تفکر اسلام سیاسی خود را در مقابل غرب و فشارهای شدید نظام بین الملل قرار داد، اما همین امر غرب را در شناخت بهتر و جامع تر اسلام ترغیب نمود. بر همین اساس مطالعات اسلامی و اسلام شناسی به سرعت جای شرق شناسی را گرفت. 4. گفتمانی که انقلاب اسلامی ایجاد نموده؛ قادر به تبیین یک نظریه کلان سیاسی می باشد. اکنون با گذشت یک ربع قرن از پیروزی انقلاب اسلامی و متعاقب آن تحولات و دگرگونی های عظیم در نظام بین الملل، زمان آن رسیده تا با دیدی واقع بینانه و بدون افراط و تفریط به بررسی
بازتاب و تأثیرات انقلاب اسلامی بپردازیم. نقاط قوت و ضعف و روندهای تداوم متغیر در این جریان را بازشناسیم. بی شک نتایج حاصل تصمیم سازان و سیاستگذاران نظام را در ارزیابی دقیق تر برنامه ها و راهبردها و همچنین اتخاذ راهکارهای مناسب تر یاری خواهد رساند. فهم و شناخت ابعاد مختلف و روندهای جاری در این خصوص، برآورد دقیق و علمی دیگران از خود به شکلی قانع کننده هزینه های تصمیم گیری را کاهش داده و آستانه های امنیتی را بالا خواهد برد. امکان بهره گیری از فرصت ها و کاهش تهدیدات در گرو همین شناخت و فهم است. اساسا ایدئولوژی ماهیتی جهان شمول دارد. انقلاب های ایدئولوژیک نیز با بهره گیری از همین خصیصه در پی گسترش و همه گیر شدن خویشند و آمال خود را در گسترش دامنه نفوذ و جهان گستری جستجو می کنند و از این طریق در پی کسب مشروعیت و پیشبرد برنامه و اهداف خود می باشند. اما در این راه عوامل و شرایط بسیاری مانع از تسلط آنها می شوند. مقاومت گفتمان یا گفتمان های غالب عوامل محیطی، ژئوپلتیکی و ژئواستراتژیکی، قدرت و توان موتور محرک ایدئولوژی از جمله عوامل مؤثر در روند جهان شمولی ایدئولوژی ها می باشند. به عبارت دیگر اثرات پدیده ها جدای از ویژگی های خود پدیده، شرایط پیرامونی و همچنین خصوصیات موضوع، اثرپذیرنده نخواهد بود و تمام این عوامل در یک پیوستگی
درونی با یکدیگر تعامل خواهند داشت. بر همین اساس بازشناسی بازتاب های انقلاب اسلامی بر نظام بین الملل بدون توجه به ویژگی های انقلاب، شرایط و تحولات نظام بین الملل، جایگاه و نقش قدرت های بزرگ و شناسایی روندهای جاری نظام بین الملل تلاشی بی ثمر خواهد بود. بدیهی است بازتاب های انقلاب اسلامی در طول این ربع قرن با تغییر و تحولات داخلی و سیستمی دچار تحول و دگرگونی شده است. برای مثال می توان به برخورد غرب با پیام صدور انقلاب در دهه اول انقلاب و اثرات و تحولات ناشی از تغییرات درونی و پیرامونی بر برداشت غرب اشاره کرد. درک و برداشت اندیشمندان غرب از اسلام دچار تحول عمیقی شد و متوجه عدم وجود برداشت های یکدست، حتی در جهان اسلام، از مفاهیم اسلامی شده اند و اکنون سعی می کنند بین اسلام به عنوان یک دین با ابعاد سیاسی اجتماعی به اسلام نظیر بنیادگرایی اسلامی، ستیزه جویی اسلامی، تروریسم و اسلام سیاسی تفاوت قائل شوند. در همین خصوص رشد تولید ادبیات در مورد اسلام و ابعاد گوناگون آن (که بی شک از جمله بازتاب های اساسی انقلاب اسلامی است) قابل توجه است. ابعاد وسیع انقلاب اسلامی در ایران و امواج ناشی از آن اندیشمندان بسیاری را به خود معطوف ساخته است. هر چند برخی با دغدغه های دولتی بر آن نگریسته اند و
محدودیت های نگاه های سیاسی قدرت های ریز و درشت را در نوشته ها و تحلیل های خود اعمال نموده اند؛ اما بسیاری نیز از دریچه نگاه تحلیل گرانه و عالمانه به کنکاش در جوانب امر برآمده اند. بهت و شگفت زدگی نه تنها در بین سیاستمداران بلکه عرصه های دانشگاهی و پژوهشی را نیز در بر گرفته و اکثر پژوهندگان در پی ریشه یابی این تحول شگرف و حرکت انقلابی برآمدند. بخش عمده ای از ادبیات مطالعات انقلاب اسلامی به بررسی ابعاد نظری و علل پیدایش و ظهور انقلاب معطوف شده است. نوشته های پژوهش گرانی همچون اولیور روا، جیمز دو فرونزو، بری روزن[9]، اسکاچ پل[10]، اسپوزیتو[11]، همایون کاتوزیان، فرهاد کاظمی، سعید امیر ارجمند، حامد الگار[12]، أ در این مجموعه قرار می گیرند. بخش عمده ای از نوشته ها نیز به سیاست های ایران و تحولات داخلی ایران پس از انقلاب پرداخته و روابط جمهوری اسلامی ایران را با قدرت های بزرگ بررسی نموده اند. غالب پژوهش ها به رفتار خارجی ایران و اعمال سیاست خارجی پرداخته اند. که این بخش با بیشترین تنگ نظری و نقد مواجه شده است. برای مثال نوشته های خلیل زاد و فرد هالیدی؛ به وضوح تحلیل های یک جانبه ای از انقلاب را ارائه نموده اند. علاوه بر انتشار کتب و مقالات بسیار فراوان در خصوص انقلاب اسلامی ریشه های بروز تحولات؛ روابط با قدرت ها؛ نقش عوامل مختلف در پیروزی و
أ. کنفرانس ها و میزگردهای بسیار فراوانی در سراسر جهان برگزار گردیده تا جوانب گوناگون این پدیده منحصر به فرد را بررسی نماید. نخستین همایش بین المللی در این خصوص در ایالات متحده امریکا و از سوی کالج بروکلین[13] در سال 1361 و پس از خاتمه بحران گروگان گیری دیپلمات های امریکایی در ایران؛ برگزار شد و مجموعه مقالات آن نیز با تلاش بری روزن[14] در سال 1363 منتشر شد. تمرکز عمده این مقالات بر جنبه های ملموس و مشخص این پدیده؛ ابعاد ایدئولوژیک و آینده روابط ایران با کشورهای همسایه و قدرت های بزرگ می باشد. البته برداشت های قدرت های بزرگ و برخی از همسایگان ایران در خصوص انقلاب اسلامی نیز مورد بحث قرار گرفته است. اندیشمندان و پژوهش گران مشهوری همچون نیکی کدی[15]؛ بری رابین؛ خلیل زاد و ریچارد کاتام تحولات ایران را در این همایش بررسی کرده اند. مهم ترین تلاش دیگر در خصوص بررسی بازتاب های انقلاب اسلامی بر جهان از سوی جان اسپوزیتو؛ جیمز پیسکاتوری؛ و کریستوفر ون هالن در سال 1367 انجام شد که نتیجه این کنفرانس که پس از اوج تقابل اسلام و غرب در جریان انتشار کتاب آیات شیطانی بود؛ در مجموعه ای به چاپ رسید. در این همایش سعی شد تا مقالات بر اساس چهار حوزه جغرافیایی و یک جمع بندی پایانی بر اساس بازتاب های
جهانی انقلاب اسلامی طراحی شود. هر چند اسپوزیتو در دو فصل پایانی این کتاب سعی نموده تا به ابعاد جهانی این بازتاب ها بپردازد اما صرفا به بیان کلیات اکتفا نموده و بررسی بیشتر آن را به بعد موکول کرده است. یک بررسی کلی در متون موجود در این خصوص نشان می دهد که تا کنون در موضوع مورد نظر (بازتاب جهانی انقلاب اسلامی) پژوهش قابل توجهی صورت نگرفته و به شکل منسجم به این موضوع پرداخته نشده است. این در حالیست که متون فارسی نیز بیشتر به ابعاد داخلی انقلاب پرداخته اند. غالب متون غیر فارسی با دیدی غرض ورزانه به شکلی افراطی با این موضوع برخورد کرده اند. علی رغم همه اینها نباید تحولات عمده ای را که در سال های اخیر در بخش مطالعات اسلامی و مطالعات ایران صورت پذیرفته نادیده گرفت ...
در این پژوهش تلاش گردید تا یک بررسی همه جانبه ای از آثار و بازتاب جهانی انقلاب اسلامی به عمل آید. در گفتار اول اهمیت بررسی آثار و ویژگی های برون مرزی انقلاب اسلامی، علل و عوامل پیروزی و تداوم آن و تفاوتی که این انقلاب با سایر انقلاب های بزرگ جهان دارد که آن را به عنوان یک پدیده سیاسی اجتماعی و فرهنگی منحصر به فرد در تاریخ مشخص می کند پرداختیم
و در عین حال به موضوع پر اهمیت صدور انقلاب و تفاوت آن با بازتاب انقلاب پرداخته و نشان دادیم که صدور انقلاب یک برنامه و اقدام و یا سیاستی است که ازطرف دست اندرکاران انقلاب در جهت تأثیرگذاری بر سایر جوامع اتخاذ می گردد در حالی که بازتاب انقلاب اسلامی به نتیجه و آثار بر جای مانده در بیرون مرزهای کشور انقلاب کرده پرداخته و لزوما نمی تواند حاصل و نتیجه برنامه ریزی و اعمال سیاست های اتخاذ شده در صدور انقلاب باشد بلکه عموما در اثر مشاهدات و وجود ارتباطات میان جامعه انقلاب کرده و جوامع دیگر آثار مهمی را بر جای گذارده که نه تنها برای آن برنامه ریزی نشده بلکه حتی پیش بینی چنین آثاری هم نمی گردید. در گفتار دوم و سوم با استفاده از نظریه سطوح مختلف تحلیلی و با شیوه ای استقرایی به بررسی نزدیک از آثار انقلاب اسلامی بر جامعه جهانی و جهان اسلام پرداخته و با تفکیک میان دولت ها و ملت ها و با پرداختن به تفاوت های اساسی که جوامع مختلف در اثر پیروزی انقلاب اسلامی در ایران پیدا کرده اند دقت لازم در شناسایی این اثرگذاری و عمومیت دادن آنها به عمل آورده و به یک جمع بندی کلی رسیده ایم که می توان حداقل این نتایج را در سه بخش کلی، نظام
جهانی و جهان اسلام مورد توجه قرار داد. ناگفته نماند که به خاطر عظمت انقلاب اسلامی و ویژگی های منحصر به فرد و همچنین حوزه وسیع اثرگذاری آن، آنچه را که در این پژوهش انجام شده است نه کافی و وافی به مقصود می باشد و نه در توان یک مؤلف خواهد بود بلکه ضرورت دارد مطالعات وسیع تر و گسترده تری و حتی الامکان به صورت میدانی توسط محققان و پژوهش گران متعدد صورت گرفته و به صورت یک مجموعه در اختیار دانش پژوهان وعلاقه مندان قرار گیرد و این حرکت باید آغازی بر انجام چنین پروژه کلانی تلقی گردد.
بیش از هر چیز به بقا و دوام خود می اندیشند و هر حرکت مردمی و رهایی بخش می تواند برای آنها نگران کننده و حتی خطرناک باشد، تمایل چندانی به این نوع حرکت ها و انقلاب ها که می تواند برای قوام و ثبات آنها خطرناک باشد، ندارند. بویژه در شرایطی که این دولت ها عموما دارای نظام های سکولار بوده و جدایی دین از سیاست را به عنوان یک اصل ثابت و پابرجا پذیرفته بودند. این انقلاب که خمیرمایه آن از ایدئولوژی و مکتب دینی و اسلامی گرفته بود، طبیعتا نمی توانست برای آنها نگران کننده نباشد زیرا که وضع موجود[16] را در هم ریخته و نظام و ارزش های جدیدی را مطرح می کرد و به طور طبیعی رغبتی به استقبال از چنین پدیده ای مشاهده نگردید و اگر موارد بسیار معدودی نیز دیده شد که انقلاب و نظام برخاسته از آن را به رسمیت شناختند، ناشی از نگرانی آنها از عواقب آن و یا فشارهای مردمی و اجتماعی بوده است. همان طور که ملاحظه گردید دولت های غربی به طور اعم و ایالات متحده امریکا به طور اخص نسبت به فرآیند انقلاب اسلامی با خصومت و کینه برخورد نموده و تلاش زیادی در ناکام گذاشتن آن و حتی تزلزل و سرنگونی نظام برخاسته از آن کردند که این امر ناشی از دو
اصل بود یکی وابستگی مطلق رژیم گذشته به غرب و بویژه امریکا و در واقع به خطر افتادن منافع غرب در ایران بود و دوم اینکه اصولا انقلاب های بر پایه ارزش های دینی و اسلامی، نظام های فکری سکولار لیبرال غرب را به چالش کشیده و پیش بینی ها و تئوری های آنها را مخدوش می کرد. در جریان تحولات قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، امریکا و غرب نه تنها حمایت بی چون و چرای خود را از رژیم شاه آشکارا اعلام می کردند بلکه با حمایت بی چون و چرا از رژیم شاه تلاش زیادی برای تحقق نیافتن چنین واقعه ای از خود بروز دادند و زمانی به سقوط رژیم شاهنشاهی به شرطی که انقلاب اسلامی پیروز نشود هم رضایت دادند، چاره ای جز مشاهده سقوط رژیم شاه و پیروزی انقلاب اسلامی نداشتند تلاش خود را در منحرف و کم رنگ کردن آثار انقلاب به کار بردند که این تلاش ها علی رغم گذشت یک ربع قرن از پیروزی انقلاب اسلامی و استحکام روزافزون آن همچنان ادامه دارد. اگر چه بعد از فروپاشی نظام دو قطبی یکپارچگی و سیاست واحد دنیای غرب نیز دچار تزلزل گردیده است و اروپای متحد راه خود را در بسیاری از موارد من جمله در پذیرش واقعیت های انقلاب اسلامی از امریکا جدا کرده و سیاستی جداگانه و به
قول خودشان تماس و گفتگوی انتقادی را در عین همکاری تجاری پیشه کرده اند ولی نباید فراموش کرد که از لحاظ فکری، فرهنگی و ایدئولوژیک همچنان در میان دولت های غربی وحدت نظری نسبت به واقعیت های انقلاب اسلامی به خصوص از نظر حاکمیت ارزش ها و اصول اسلامی وجود دارد و همین نکته است که ساموئل هانتینگتون را ترغیب کرده که با ارائه تئوری برخورد تمدن ها و طرح ستیز تمدن اسلام با تمدن غرب اعلام دارد که گسل میان این دو تمدن خونِین است و بدین وسیله اشتراک نظر اروپا و امریکا
را در تقابل فرهنگی با انقلاب اسلامی تقویت بخشد. پیروزی انقلاب اسلامی که با بهت و حیرت اغلب دولت ها مواجه شده بود برای کشورهای بلوک شرق نیز دو مشکل اساسی به وجود آورد: اول اینکه با توجه به چارچوبه های تحلیل مارکسیستی چگونه می توان این انقلاب را تحلیل نموده و چرایی و چگونگی آن را توجیه کرد، انقلابی که نه بر پایه معیارهای اقتصادی قابل تبیین بوده و نه انگیزه ها و ارزش های دینی مسلط بر آن در آن چارچوبه تحلیل قابل توجیه و استدلال می باشد و از طرف دیگر با توجه به روابط حسنه ای که اغلب آنها با رژیم شاه داشتند به چه ترتیبی روابط خود را با رژیم انقلاب تنظیم نمایند. این انقلاب علاوه بر این دو مشکل مسئله دیگری نیز برای اتحاد جماهیر شوروی به وجود آورد و آن نگرانی که از بازتاب انقلاب اسلامی بر جمهوری های مسلمان نشین آسیای مرکزی و قفقاز احساس می گردید. در مورد دولت های اسلامی می توان گفت که بازتاب انقلاب اسلامی بر این دولت ها که عموما پایگاه مردمی نداشته و وابستگی جدی به جهان غرب و بویژه امریکا داشتند به طور کلی اثر منفی داشت. به عبارت دیگر می توان گفت هر دولتی که در اثر این تحول در ایران برای آینده خود احساس خطر بیشتری
می کرده است، بازتاب منفی انقلاب اسلامی بر آن دولت بیشتر بوده و عکس العمل های فوری این دولت ها را نیز بر همین اساس می توان مشاهده کرد و جالب اینکه هر دولتی که از اکثریت قوی تر شیعیان برخوردار بوده و یا دارای اقلیت نسبتا چشمگیری از شیعیان بوده است، به خاطر هراس از شورش و خیزش مردمی در این کشورها عکس العمل این دولت ها تندتر بوده است به طوری که رژیم بعثی عراق که بر ملتی که دارای اکثریت شیعه هستند، حکومت می کرد با یک خصومت وصف ناپذیری با انقلاب اسلامی برخورد کرد و نهایتا هم جنگ بیرحمانه و بی امانی را علیه این نظام نوپا آغاز نمود که نه تنها طولانی ترین جنگ قرن بیستم شناخته شد بلکه خسارات جانی و مالی هنگفتی هم برای هر دو ملت بر جای گذارد. این شرایط با درجه کمتری در مورد بحرین و لبنان صادق است. البته حتی دولت های اسلامی که دارای اقلیت شیعه هم بودند یا اصولا شیعیان از موقعیت چشمگیری برخوردار نبودند. مع هذا به خاطر ترس از نفوذ انقلاب اسلامی بر همه مسلمانان مواضع منفی اتخاذ نمودند در عین حال با توجه به حاکمیت دولت های گوناگون بر این کشورها می توان چنین نتیجه گیری کرد که هر چقدر این دولت ها سیاست مستقل تری از غرب داشتند و
به عبارت دیگر نوعی روش انقلابی در پیش گرفته بودند مانند دولت های لیبی، الجزایر و یمن که در اوان پیروزی انقلاب اسلامی سیاستی دوستانه تر با ایران انقلابی اتخاذ کردند در عین حال این اتخاذ مواضع به معنای استقبال از انقلاب نباید تلقی گردد. حتی این دولت ها نیز به تدریج با رشد اسلام گرایی در میان جوامع خود نه تنها رابطه خود را با ایران انقلابی محدود کردند بلکه بعضا به خصومت و دشمنی هم گرایش پیدا کردند. از طرف دیگر نباید وضعیت جغرافیایی این دولت ها دوری و نزدیکی آنها با ایران انقلابی را نادیده گرفت بدین معنا که هر چقدر از نظر جغرافیایی به ایران نزدیک تر بودند و خطر صدور انقلاب و نفوذ آن را از طریق مرزهای خود در میان مردم بیشتر احساس می کردند مواضع سخت تری را اتخاذ می نمودند. در جمع بندی از بازتاب انقلاب اسلامی بر دولت های اسلامی می توان به جرأت ادعا کرد که این دولت ها از انقلاب اسلامی نه تنها استقبال به عمل نیاوردند بلکه با نوعی برخورد منفی با این پدیده مواجه گردیدند و این شرایط علی رغم گذشت یک ربع قرن از پیروزی انقلاب اسلامی البته با درجات متفاوت همچنان ادامه دارد. 2. در ملت ها از آنجا که انقلاب اسلامی، انقلابی مردمی و در واقع مردمی ترین انقلاب ها
بوده است طبیعتا توجه ملت ها را بیشتر به خود جلب نموده و آنها را تحت تأثیر قرار داده است و با نگرشی مثبت از آن استقبال کرده اند. این استقبال و عطف توجه با درجاتی متفاوت عمومیت داشته است و بر خلاف دولت های حاکم بر کشورها که برخوردی منفی با انقلاب اسلامی داشته اند، با یک نسبت معکوسی نسبت به دولت ها انقلاب اسلامی مورد استقبال ملت ها قرار گرفته است. هر اندازه که ملت ایران در نیل به اهداف انقلابی خود با ملت های دیگر وجه اشتراک داشته اند به همان نسبت استقبال گسترده تر بوده است. از آنجا که اغلب دولت های حاکم نه بر اساس خواست عمومی ملت ها بلکه بنا به خواست صاحبان قدرت و طبقات خاص بر اریکه قدرت تکیه زده بودند و شباهت زیادی میان رژیم شاهنشاهی و سایر دولت های حاکم بر جوامع دیگر وجود داشته و دارد بنابراین بر اساس نوعی همدردی خوشحالی خود را در عین شگفتی و به صورت عموم ابراز می داشتند. از طرف دیگر با توجه به غلبه بعد فرهنگی انقلاب اسلامی ملت ها و جوامعی که دارای وجوه مشترک فرهنگی بیشتری با ملت ایران بوده اند، تأثیرپذیری مثبت بیشتری داشته اند، بدین ترتیب که ملت های مسلمان بویژه شیعیان عموما از پیروزی انقلاب اسلامی خوشحالی خود را ابراز داشته و در واقع انقلاب
را متعلق به خود می دانستند. شاید بتوان گفت انقلاب اسلامی کمترین تأثیر بر جوامعی گذارده باشد که ارتباط بسیار کمتری با ایران و انقلاب اسلامی داشته و در واقع آگاهی لازم را از آنچه که در ایران اتفاق افتاد کسب نکردند و یا اینکه امواج منفی تبلیغات رسانه های جمعی در غرب و کشورهای وابسته اجازه رسیدن واقعیت های انقلابی را به آنها نمی داد بلکه حتی عموما واقعیت ها را نیز تحریف می کردند.. بازتاب انقلاب اسلامی بر ملت ها در مجموع از گرایش و پذیرش ارزش ها و آرمان های انقلاب تا اتخاذ شیوه ها و روش های اتخاذ شده من جمله گسترش تظاهرات عمومی علیه نظام های حاکم را می توان مشاهده نمود که در جای خود به آنها خواهیم پرداخت. 3. در نظام بین الملل انقلاب اسلامی در زمانی شکل گرفت که نظام جهانی بر پایه غرب محوری به مدت نزدیک به چهار قرن به عنوان یک امر بدیهی و تثبیت شده توسط جامعه جهانی پذیرفته شده بود. هر نوع تحولی که در این نظام در ابعاد گوناگون فکری، فرهنگی، اقتصادی و گفتمان های جدید مطرح می گردید، نشأت گرفته از غرب بوده و هیچ گاه غرب محوری را به چالش نکشیده بود. حتی انقلاب های بزرگ جهان که در خارج از جهان غرب به وقوع پیوست مانند آنچه که در چین در 1327 و
یا کوبا در 1337 رخ داد تابعی از نظام های فکری و قانونمندی های برخاسته از غرب بوده است در حالی که انقلاب اسلامی به عنوان یک تحول جدید توانست نظام جهانی غرب محور را در ابعاد مختلف به چالش بکشاند که بر اساس آنچه که در گفتار دوم ارائه شد به طور اجمال می توان نتیجه گرفت که پیروزی انقلاب اسلامی موجب تحولات عمیقی در جامعه جهانی و نظام بین الملل در ابعاد زیر گردید: الف. احیای اسلام؛ به عنوان یک مکتب جامع و جهانی مهم ترین تأثیر انقلاب اسلامی بر احیای ارزش ها و آگاهی های اسلامی بوده است. در واقع پیروزی انقلاب اسلامی نشان داد که ادیان بویژه دین اسلام با گذشت زمان و توسعه مدرنیزاسیون نه تنها به پایان راه خود نرسیده اند بلکه مجددا به عنوان مهم ترین راه نجات بشریت از ظلم و بیدادگری مطرح می باشند و دنیایی را که به سوی مادیات با سرعتی زیاد در حرکت بود به ناگهان متوقف نموده و دریچه ای از قدرت معنویات و اعتقادات دینی و مذهبی گشوده و بویژه نسل جوان رویگردان از ایدئولوژی های ماتریالیستی را به آغوش اسلام باز می گرداند. قرآن و آیات آن در دنیای بعد از انقلاب اسلامی معنا و مفهوم جدیدی پیدا کرد. ب. فروپاشی نظام دو قطبی و ایجاد چالش برای نظام های
طراحی شده در غرب علی رغم اینکه انقلاب اسلامی در اوج تحکیم و تثبیت نظام دو قطبی ظهور کرد در اولین گام های خود نظام دو قطبی را به چالش کشاند و نه تنها قانونمندی آن را رعایت نکرد بلکه علیه آن قیام کرد و در نتیجه دو ابرقدرت بزرگ رقیب در رابطه با این پدیده نوظهور خصومت و تضادهای فیمابین را کنار گذاشته و به تقابل با انقلاب اسلامی پرداختند. حتی پس از فروپاشی نظام دو قطبی همه تلاش های غرب را در ایجاد و شکل گیری نظام های غرب محور مانند نظام تک قطبی، جهانی سازی، برخورد تمدن ها و... به چالش کشانده و خود طراح نظام جدیدی گردید که با معیارهای غربی نه تنها همخوانی نداشت بلکه در تضاد بود. ج. تغییر گفتمان منازعات جهانی عموما منازعات جهانی بر پایه منازعه میان دولت ها و تشکیل اتحادیه ها و ائتلاف میان دولت های متخاصم شکل گرفته به جریان افتاده و خاتمه می یافت. اگر چه بعضا عوامل ایدئولوژیک مانند آنچه که در قرن بیستم میان دنیای کمونیسم و جهان سرمایه داری مطرح بود در این منازعات نقش بالقوه پیدا می کرد ولی عموما منازعات بین المللی بر سر تقسیم منافع اقتصادی شکل می گرفت. انقلاب اسلامی نه تنها گفتمان این نوع منازعات را تغییر داده بلکه بازیگران اصلی را در مخاصمات بین المللی از
حوزه دولت ملت خارج نمود. بر اساس گفتمان جدید منازعه اساسی نه میان دولت ها با منافع و اهداف متفاوت است بلکه میان صاحبان قدرت و زور از یک طرف با توده های مردم بوده و جنگ واقعی میان مستکبرین از یک طرف و مستضعفین جهان از طرف دیگر می باشد. با این گفتمان مرزبندی های جغرافیایی، نژادی، قومی و حتی مذهبی را در تخاصمات بین المللی در هم ریخته و جنگ دولت ها را به عنوان مستکبرین از یک طرف، با ملت ها به عنوان مستضعفین از طرف دیگر منازعه واقعی و نهایی مطرح نمود که تلاش غرب بر اینست که این نوع منازعات را در پوشش مبارزه با تروریسم بعد از 20 شهریور 1379 و یا برخورد تمدن ها تئوریزه نماید. د. خیزش جهانی مستضعفین علیه مستکبرین به تبع تغییر گفتمان منازعات جهانی صف بندی جهانی هم تغییر کرد از یک طرف دولت های حاکم عموما رقابت ها و تخاصمات موجود میان خود را کنار گذاشته و در مصاف با خیزش عمومی ملت ها که مرزهای جغرافیایی را هم در نوردیده و یکدل و یکصدا به مبارزه با صاحبان قدرت و زور برخاسته اند و در قالب حرکت های فردی و یا جمعی وارد عرصه منازعات جهانی گردیده، موجودیت پیدا کرده و به نوعی مورد شناسایی قرار گرفته اند. نمونه آن حزب الله لبنان
می باشد که امروز به عنوان یک قدرت مطرح غیر دولتی در چنان جایگاهی قرار گرفته است که در واقع حرف اول را و بالاتر از دولت متبوع خود در منازعه با صهیونیسم بین الملل و دولت اشغال گر اسرائیل می زند. ه . طرح اسلام سیاسی به عنوان گفتمان جدید پیروزی انقلاب اسلامی بر پایه ارزش ها و معیارهای اسلامی برای اولین مرتبه در تاریخ مدرن گفتمان اسلام سیاسی را در علوم سیاسی و روابط بین الملل مطرح نمود که خواهان بخش یا تمامی از قدرت سیاسی می باشد. این گفتمان در دنیای لائیسم و سکولاریسم مطرح می گردد که دین را نه تنها جدا از سیاست دانسته و به اعتبار گفته مارکس افیون ملت ها تلقی می شده بلکه مدعی بودند که دوره آن گذشته و به تاریخ تعلق دارد و چیزی هم برای ارائه به دنیای مدرن ندارد. گفتمان اسلام سیاسی دریچه ای جدید به روی اندیشمندان و صاحب نظران سیاست باز نمود که نه تنها دین اسلام می تواند سیاسی باشد بلکه حرف های جدید و تازه ای برای ارائه به جهان مدرن امروز دارد که با گفتمان موجود در تقابل و تضاد هم می باشد و می توان آن را به عنوان گفتمان برتر در دوران پسامدرن تلقی نمود. و. نفی نظام غرب محور انقلاب اسلامی در عمل استراتژی غرب را به چالش
کشید. خطر بزرگ در واقع از آنجا نشأت گرفت که این انقلاب در سرزمینی که در حوزه نفوذ غرب بود در کمال عظمت پیروز شده و سیطره گفتمان غرب محور را به چالش کشید. در گفتمان نوظهور و قدرتمند انقلاب اسلامی رابطه تنگاتنگ غرب با رهبری جهان تحت فشار قرار می گیرد و با ایده غرب مداری به عنوان مدلی پایدار از توسعه و پیشرفت با مخالفت جدی روبه رو می شود. از این منظر می توان ظهور اسلام گرایی را در تخریب و فرسایش اروپامداری و غرب مرکزی مورد توجه قرار داد. از این رو گسترش اسلام گرایی مانعی بنیادین و اساسی در برابر افزون خواهی غرب در جهان محسوب گردید. در عصر پست مدرنیسم اسلام گرایی، یک هسته در دنیای چند هسته ای است و این تصور که اروپا (غرب) مدار حرکت عالم است به تزلزل گرایید. در گفتمان مدرن، غرب در مرکز بود و تمدن های غیر غربی در پیرامون، اما با مرکز زدایی غرب تمدن های غیر غربی از حاشیه به متن آمده اند. در گفتمان بعد از انقلاب اسلامی و در این تقابل نه تنها غرب را از مرکز به حاشیه می کشاند بلکه مدعی پیرامون زدایی غرب نیز می گردد. به عبارت دیگر گفتمان اسلام سیاسی و اسلام گرایی، گفتمان جهانی را که در طول دویست سال سازماندهی شده بود اینک
زائد به حساب می آورد. در این گفتمان جدید در عین حال که غرب را به لحاظ فنی و صنعتی بر جهان اسلام برتر می داند اما آن را از نظر اخلاقیات در انحطاط و در پرتگاه نابودی می بیند... این نبرد نفی فن آوری و پیشرفت مادی نیست بلکه پاسخ نه گفتن به روحیه منحطی است که خروش فراگیر علیه غرب عصیان کنید، در مغز و جان انسان ها نفوذ می کند. در جهان اسلام، اسلام گرایان به نحو کاملا بارزی امکانات و تسهیلات ارتباطی و هنری دولتی را به خدمت می گیرند. اما بلافاصله از آنها برای مقابله با جریان های فکری که مبدع آن امکانات و تسهیلات بوده اند، استفاده می کنند. این فرصت ها در عصر ارتباطات و جهانی شدن نمود بیشتری یافته است و بارزترین نمونه این نوع به کارگیری ابزار تمدنی غرب علیه غرب فعالیت و عملکرد شبکه های تلویزیونی ماهواره ای منطقه ای در جریان حملات امریکا و انگلیس به مواضع طالبان پس از حملات تروریستی به این کشور و تهاجم امریکا به عراق می باشد. ز. جهان اسلام به عنوان یک قدرت مطرح در نظام جهانی با پیروزی انقلاب اسلامی و بیداری و همبستگی که میان ملت های مسلمان به وجود آمده و به نوعی آرمان و اهداف مشترک، منافع همگن، و مهم تر از همه احساس قدرت و توانمندی
فوق العاده در ابعاد گوناگون تدریجا جهان اسلام به عنوان یک بازیگر مستقل و یک قدرت مهم چه به صورت بالفعل و چه به صورت بالقوه در ابعاد فرهنگی، جغرافیایی و اقتصادی مطرح گردیده که در گفتمان سیاسی قبل از انقلاب وجود نداشت و جالب اینکه ویژگی های این بازیگر جدید با سایر بازیگران که در قالب اتحادیه ها همچون اتحادیه اروپا شکل گرفته تفاوت اساسی دارد. در این سیستم با آنچه را که قبلا به عنوان معیارهای قدرت مطرح بود تفاوت ماهوی دارد بلکه چیزی به عنوان وجدان عمومی ملت های مسلمان و ارزش ها و آرمان های مشترک میان گروه های اجتماعی و توده های مردم پیوند مستحکمی را به وجود آورده است که مرزبندی های سنتی جغرافیایی، نژادی و قومی را در نوردیده و بعضا تا اعماق سایر جوامع نفوذ می کند حتی از آنچه را که هانتینگتون تمدن اسلامی می نامد گسترده تر بوده و غیر قابل ارزیابی و محاسبه می باشد. ح. تغییر معیارهای قدرت در نظام بین الملل اساس پذیرفته شده برای سنجش و تقسیم بندی کشورها از نظر قدرت برتر ولی مهم تر همانا عوامل مادی قابل اندازه گیری همچون عامل نظامی، اقتصادی، جمعیتی، جغرافیایی و سیاسی بوده که در تقسیم بندی کشورها به ابرقدرت ها، قدرت های بزرگ و قدرت های کوچک مورد استفاده قرار می گرفت. انقلاب اسلامی که توسط جنبشی مردمی
با دست تهی بر یک قدرت تا دندان مسلح و با حمایت همه جانبه قدرت های بزرگ جهانی غلبه کرد و شکستی که نیروهای حزب الله بر پنج قدرت بزرگ جهانی در لبنان وارد آورد موجب مطرح شدن معیارهای جدیدی از قدرت همچون ایمان، جهاد و شهادت گردید که نه تنها بر قدرت های مادی غلبه کرده بلکه امکان اندازه گیری و مواجهه با این معیارها را برای غرب مشکل کرده است. شرایطی که رژیم صهیونیستی اکنون با آن مواجه می باشد نشانه ناکامی غرب در برخورد با این پدیده نوظهور از قدرت می باشد. ط. طرح سه عنصر معنویت، اخلاق و عدالت در نظام بین المللی در نظام بین الملل شکل گرفته بعد از عهدنامه وستفالیا و به رسمیت شناختن نهاد دولت ملت به عنوان بازیگران اصلی و رقابت بر پایه منافع مادی کشورها و همچنین آغاز دوره جدایی دین از سیاست معیار محاسبات در تخاصمات و توافقات بین المللی تنها عناصر مادی در تعریف از منافع ملی مطرح بوده است. انقلاب اسلامی که بر پایه ارزش های دینی شکل گرفت و به پیروزی رسید عناصر جدید غیر مادی همچون معنویت، اخلاق و عدالت را به عنوان چارچوبه جدیدی در نظام بین الملل مطرح نموده است که سازش و تفاهم در قبال گذشت از آنها برای بازیگران صحنه جهانی مشکل تر
شده است و به همین علت در محاسبات خود و در برخورد با جمهوری اسلامی و جهان اسلام دچار اشتباهات فاحش گردیده و شکست های پی در پی را تحمل کرده اند، من جمله غربی ها در حمایت نظام اسلامی ایران از حقوق حقه مردم فلسطین دچار مشکل شده اند و نتوانسته اند در اتخاذ مواضع محکم آن خللی ایجاد کنند و اغلب پیش بینی های آنها غلط از آب درآمده است. ی. آغاز تهاجم جهان اسلام بعد از ظهور و غلبه نهضت رنسانس در اروپا که نقطه عطف مهمی در تاریخ تمدن غرب تلقی می گردد، غرب حالتی تهاجمی به خود گرفته بود که در ابعاد مختلف نظامی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی حرف اول را در دنیا مطرح و جوامع دیگر را بویژه جهان اسلام را در دوران قبل از رنسانس که از تمدن عظیم و شکوفای اسلامی برخوردار بودند وادار به دفاع و انفعال و تبعیت از خود کرده و امیدی هم به تغییر شرایط نمی رفت. انقلاب اسلامی به ناگهان شرایط را تغییر داده برگی دیگر از تاریخ جهان را ورق زده و به دوران انفعال و حالت تدافعی جهان اسلام پایان بخشیده و آن را در حالتی تهاجمی قرار داد، به طوری که امروزه این غرب است که از خود دفاع می کند و نگران فرهنگ و
تمدن و آینده خود می باشد. تهاجم جهان اسلام را در مسئله درگیری دختران محجبه در فرانسه و سایر کشورهای اروپایی با نظام سکولاریستی غرب و عکس العمل انفعالی آنها می توان مشاهده کرد. ک. بازگشت به شکوه و عظمت تمدن اسلامی تاریخ قرون وسطی یادآور شکوه و عظمت تمدن اسلامی می باشد. در عین حال که غرب سعی می کرد آن دوره را به فراموشی سپرده و حتی الامکان نادیده بگیرد و از آن دوران به عنوان عصر تاریکی[17] یاد کند و اگر احتمالا از آن دوران شکوفایی تمدن اسلامی یادی می کرد، آن را مربوط به دوران گذشته و تاریخ می دانست و با توجه به سرعت پیشرفت تمدن غرب با تکیه بر صنعت، تکنولوژی و فن آوری امکان تجدید حیات تمدن اسلامی را تقریبا غیر ممکن بلکه محال می دانست. پیروزی انقلاب اسلامی که علی رغم میل و خواسته غرب صورت گرفت و بیداری اسلامی و آثار و تبعات آن حداقل برای مسلمان ها این باور را به وجود آورده است که امکان احیای تمدن اسلامی و تجدید دوران با شکوه و عظمت آن امری ممکن بوده بلکه می رود که به صورتی اجتناب ناپذیر و قهری واقعیت یابد. این باور که فساد و تباهی اخلاقی در غرب همه جا گیر شده و بروز و ظهور استعدادهای درخشان
در جهان اسلام که در سایه اخلاق و تعالیم اسلامی در حال شکل گیری است، اساس این باور را شکل می دهد. ل. تغییر گفتمان انقلاب قبل از پیروزی انقلاب اسلامی عموم نظریه پردازان انقلاب نگرشی ناشی از فروپاشی نظام های حاکم نه به خاطر قدرت انقلابیون بلکه به خاطر ضعف ساختاری و کاهش توانمندی های رژیم های حاکم می دانستند و اصولا معتقد نبودند که می شود علیه یک نظام قدرتمند و مستحکم قیام کرده و آن را شکست داد و به قول اسکاچوپول انقلاب ها می آیند و ساخته نمی شوند. با پیروزی انقلاب اسلامی علیه رژیم قدرتمند شاه در حالی که همه ابزار قدرت را در اختیار داشت و مورد حمایت همه قدرت های بزرگ جهان هم بود تعجب و حیرت اندیشمندان و نظریه پردازان انقلاب را برانگیخت و موجب تغییر گفتمان انقلاب گردید. از این جهت نظریه پردازان به عامل بسیج نیروهای مردمی، سازماندهی انقلاب، ایدئولوژی و رهبری انقلاب عطف توجه نموده و در واقع انقلاب اسلامی به عنوان پدیده جدیدی مورد بررسی آنها قرار گرفت و به عبارت دیگر اعتراف نمودند که دسته دیگری از انقلاب ها نیز می تواند وجود داشته باشد که نمی آیند بلکه ساخته می شوند. م. جمهوری اسلامی به عنوان یک الگو از نظام سیاسی اسلامی و قدرت منطقه ای اصولا در دنیای مدرن اواخر قرن بیستم این اعتقاد
و باور اساسی وجود داشت که امکان تشکیل و تداوم حکومت بر پایه معیارهای دینی و اسلامی و با رعایت اصول و ارزش های مطرح شده در چهارده قرن قبل وجود ندارد و کشورهای اسلامی راهی جز الگو گرفتن از غرب و نظام های سکولار ندارند و این باور حتی در بسیاری از دولتمردان و رهبران دلسوز جهان اسلامی هم وجود داشت که مگر می شود نظامی به وجود آورد که بر پایه ارزش های اسلامی ارائه شده در چهارده قرن قبل قرار گرفته باشد. پیروزی انقلاب اسلامی و تأسیس نظام جمهوری اسلامی بر پایه ارزش های مذهبی و با استفاده از نهادهای تأسیسی و تداوم آن به مدت 25 سال و توفیق آن در برقراری روابط متعادل با سایر دول و حتی اداره هوشمندانه و قدرتمندانه هشت سال جنگ کلاسیک مدرن حیرت همه نظاره گران سیاسی و اندیشمندان درس حکومت و دولت را برانگیخت و ناچار فصل جدیدی در تقسیم بندی حکومت ها برای جمهوری اسلامی باز نموده که به عنوان الگو قابل بهره برداری و تکرار می باشد که مشابهی برای آن در تاریخ مدرن نمی توان یافت. ن. رهبران انقلاب اسلامی به عنوان الگوهای جدید رهبری در قاموس علوم سیاسی غرب و با تکیه بر نظریات ماکیاولی ویژگی های رهبران سیاسی و برجستگی آنها در توانمندی ایشان در غلبه
بر رقیبان و پیشبرد اهداف خود با استفاده از هر نوع تدبیر، مکر و دغل خلاصه می گردید و چیزی که مطلقا برای آنها به عنوان یک ویژگی ضروری و لازم مطرح نبود، رعایت اصول و معیارهای اخلاقی، انصاف و صداقت بود. ظهور رهبران انقلاب اسلامی بویژه امام خمینی (ره) که متعلق به باورها و اخلاق اسلامی بوده و بیش از هر چیز و قبل از آنکه به پیروزی بیندیشند به ادای تکلیف الهی توجه داشتند در صحنه سیاست امری بدیع و استثنایی بود بویژه آنکه این نوع رهبران بتوانند در انجام مأموریت های سیاسی خود توفیق نهایی هم کسب نمایند. امروزه مطالعه زندگی و سیره این نوع رهبران مورد توجه خاص و عام قرار گرفته و قانونمندی قبلی مربوط به رهبران سیاسی را زیر سؤال برده است و به همین دلیل غرب تا کنون در پیش بینی های خود در رابطه با تصمیم گیری و عملکرد رهبران سیاسی و انقلاب دچار اشتباه و گمراهی شده است. س. طرح الهیات رهایی بخش پیروزی انقلاب اسلامی حتی در جوامع مذهبی غیر مسلمان هم آثار خود را بر جای گذاشت. کلیسای مسیحیت که خود را بر این باور ثابت قدم و پایدار می دید که نه حق دارد و نه ضرورت دارد وارد صحنه مبارزات سیاسی علیه رژیم های خودکامه
شود و تنها می تواند به پند و اندرز و نصیحت بسنده کند، با پیروزی انقلاب اسلامی که به رهبری علمای دینی شکل گرفت، بعضی از رهبران مسیحیت را بویژه در امریکای لاتین به فکر انداخت که به علت این بی توجهی به نیازهای عمومی جایگاه خود را در میان گروه های اجتماعی از دست می دهند، بنابراین با خروج از اصول و معیارهای پذیرفته شده کلیسای واتیکان به انقلابیون پیوسته و اولین تجربه را در انقلاب نیکاراگوئه کسب کردند و فصل جدیدی در نظام کلیسایی به نام الهیات رهایی بخش برای خود باز نمودند و رهبری بخش مهمی از نهضت های آزادی بخش امریکای لاتین را علی رغم مخالفت واتیکان بر عهده گرفتند.
انقلاب اسلامی ایران به دلیل جاذبیت در شعارها، اهداف، روش ها، محتوا و نتایج حرکت ها و سابقه مشترک دینی و تاریخی و شرایط محیطی منطقه ای و بین المللی، پدیده ای اثرگذار در جهان اسلام بوده است. این مایه های اثربخش به طور طبیعی و یا ارادی و برنامه ریزی شده و از طریق کنترل هایی چون ارگان های انقلابی سازمان های رسمی دولتی و اداری، ارتباط علمی و فرهنگی، مبادلات تجاری و اقتصادی، در کشورهای مسلمان بازتاب یافته و دولت ها و جنبش ها و سازمان های دینی را در آن جوامع به درجات مختلف متأثر نموده است. امروزه نه
تنها بر علاقه مندان و شیفتگان انقلاب اسلامی بلکه حتی بر دشمنان و مخالفین این انقلاب تردیدی باقی نگذاشته و به آن معترف هستند که پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و سقوط رژیم 2500 ساله شاهنشاهی در سال 1979( 1357( نقطه عطف مهمی نه تنها در تاریخ تحولات سیاسی اجتماعی ایران بلکه جهان اسلام و حتی جهان بشریت بوده است. این انقلاب از یک طرف به نظام مستبد و وابسته شاهنشاهی در ایران پایان داد و علی رغم پیش بینی هایی که می شد که احیانا به جای این نظام یک نظام لیبرال دموکرات مشابه آنچه که در غرب وجود دارد و یا در کشورهای جهان سوم مانند هندوستان، شکل خواهد گرفت، و یا به دیکتاتوری های مستبده کمونیستی تبدیل خواهد گردید. در کمال شگفتی ناظران و اندیشمندان جهانی نظامی بر پایه ارزش های اسلامی و مذهبی و آن هم بعد از گذشت 1400 سال از ظهور اسلام و نداشتن هیچ گونه نمونه و سابقه ای در اعصار
گذشته دور و نزدیک مستقر گردید و توانست به مدت یک ربع قرن علی رغم همه مشکلات و توطئه ها و فشارهای خارجی و داخلی دوام آورده، استحکام یافته و کارایی خود را در دنیای مدرنیسم متکی بر سکولاریزم و لائیزم به اثبات برساند. از طرف دیگر به چند قرن خمودگی و انحطاط تمدن اسلامی خاتمه داده و موجب بروز نوعی بیداری و احیاگری اسلامی آن هم بر پایه بازگشت به ایدئولوژی و مکتب اسلام گردد و بازار همه ایسم های وارداتی اعم از ناسیونالیزم، لیبرالیزم، سوسیالیزم و... را کساد نموده و به جای آن و بویژه در نسل جوان نوعی شیفتگی و بازگشت به افکار و اندیشه های اسلامی به وجود آورد. پس از انقلاب اسلامی، دولت های اسلامی، به درجات متفاوتی احساس کرده اند که برای بقا و دوام خود نیازمند نوعی مشروعیت دینی و مردمی هستند و هر دولت، به شکلی برای رفع این نیاز واکنش نشان داده است.[18] ملت های مسلمان نیز نوعا به این نتیجه رسیده اند، که نقشی در قدرت و مشروعیت دارند. لذا هر کدام به فراخور درک خویش، تلاش کرده اند تا از حقوق و مزایای این توانمندی بهره مند شده و مطالبات بیشتری مطرح نمایند. امروزه نهضت های آزادی بخش غیر اسلامی در جهان اسلام رنگ باخته و در عوض نهضت های
اسلامی اصول گرا به سرعت رشد کرده، قدرت یافته و در واقع حرف اول را در تحولات سیاسی اجتماعی معاصر منطقه می زنند. بلاتردید احیاگری و بیداری جهان اسلام با پیروزی انقلاب اسلامی معنا و مفهوم جدیدی پیدا کرد و از مرحله نظر به عمل و واقعیت رسید. اگر چه از حدود یک قرن قبل اندیشمندانی همچون سید جمال الدین اسد آبادی و محمد عبده در جهان اسلام ظهور کردند که ندای بازگشت به اسلام و تقابل با فرهنگ غرب را سر می دادند و در این مسیر نهضت ها و گروه هایی نیز شکل گرفت ولی پیروزی انقلاب اسلامی به همه مسلمانان به اثبات رساند که مسئله بازگشت به اسلام تنها یک خیال و نظر نبوده بلکه می تواند واقعیت هم داشته باشد. می توان ادعا کرد که اولین بازتاب پیروزی انقلاب اسلامی ناشی از شکل گیری نظام جمهوری اسلامی و تداوم اقتدار آن در مواجهه با بحران ها و توطئه های گوناگون و به خصوص در تقابل با دنیای قدرتمند غرب بود که روز به روز بر امید و اعتماد مسلمانان جهان افزوده و آنها را نسبت به بازگشت به عصر طلایی اسلام امیدوارتر کرد. در واقع آنچه را که آرنولد توین بی در سال 1949 در کتاب تمدن در بوته آزمایش پیش بینی کرده بود با پیروزی انقلاب
اسلامی عینیت یافت. پان اسلامیسم خوابیده است، با این حال ما باید این امکان را در نظر داشته باشیم که اگر پرولتاریای جهان (مستضعفین) بر ضد سلطه غرب به شورش برخیزد و خواستار یک رهبری ضد غربی شود، این خفته بیدار خواهد شد. بانگ این شورش ممکن است در برانگیختن روح نظامی اسلام و حتی اگر این روح به قدر خفتگان هفتگانه در خواب بوده باشد اثر روحی محاسبه ناپذیری داشته باشد؟ زیرا ممکن است پژواک های یک عصر قهرمانی را منعکس سازد. اگر وضع کنونی بشر به یک جنگ نژادی منجر شود اسلام ممکن است بار دیگر برای ایفای نقش تاریخی خود قیام کند.[19] البته میزان تأثیر و بازتاب انقلاب اسلامی بر همه جوامع اسلامی یکسان و یکنواخت نبود بلکه با توجه به قرابت های فکری، فرهنگی و جغرافیایی درجه تأثیرآن متفاوت بوده است و از آنجا که این انقلاب بر پایه تعالیم دین اسلام و مکتب اهل بیت به پیروزی رسید، زمینه تأثیرگذاری آن با توجه به همین امر متفاوت بود.
این انقلاب بر مسلمانانی که پیرو مکتب اهل بیت بودند یعنی بر شیعیان جهان تأثیر فوق العاده و شگفتی داشت و می توان ادعا کرد که جایگاه شیعیان جهان را از حاشیه و پیرامون به مرکز
ثقل تحولات جهان اسلام منتقل نمود. شیعیانی که در طول چندین قرن نه تنها همواره در اقلیت بوده و آماج حملات شدید تبلیغاتی بویژه توسط حکام و خلفای بلاد اسلامی قرار می گرفتند و الزاما با تکیه بر اصل تقیه حتی از بروز افکار و اندیشه های خود هراس داشتند با این پیروزی جانی دوباره گرفته و در صف اول مبارزه با امپریالیسم و استکبار قرار گرفتند. شرق شناسان و اسلام شناسان غربی که تا این زمان توجه چندانی به مکتب تشیع نداشته و اسلام را از دریچه اکثریت می دیدند و مطالعات و تحقیقات خود را بیشتر بر پایه شناخت اسلام از دیدگاه اهل سنت و جماعت قرار داده بودند، ناگهان متوجه این غفلت بزرگ خود گردیده و احساس کردند که از نظر شناخت مکتب تشیع در تاریکی و ابهام شدیدی به سر می برند و در همین راستا بود که مسیر تحقیقات خود را تغییر داده و با تشکیل کنفرانس ها و سمینارهای مختلف و متعدد و انتشار مقالات و کتب گوناگون در جهت شناخت بهتر این مکتب تلاش وسیعی را آغاز کردند. حتی می توان به جرأت ادعا کرد که شناخت اسلام از دید غیر مسلمانان که قبلا معطوف به شناخت تعالیم اسلامی با تعبیر اهل سنت و جماعت بود تحول اساسی پیدا کرده و
گرایش به درک اسلام از دیدگاه مکتب تشیع بیشتر گردید. اگر چه آمار دقیقی در دسترس نمی باشد ولی اطلاعات موجود بیانگر این واقعیت است که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تعداد کسانی که از دریچه مکتب اهل بیت به دین اسلام گرویده اند به طور چشمگیری افزایش یافته است در حالی که قبل از پیروزی انقلاب اسلامی صرفا کسانی از این مسیر اسلام را انتخاب می کردند که در اثر آشنایی و برخورد تصادفی با ایرانی ها و یا شیعیان تحت تأثیر قرار می گرفتند. این امر حتی در مورد تغییر مکتب از مکاتب چهارگانه اهل سنت به مکتب جعفری هم صدق می کند. بدین معنا که شمار قابل توجهی از اهل سنت در اثر پیروزی انقلاب اسلامی علاقه جدی به شناخت واقعیت های مکتب تشیع پیدا کرده و به دنبال یافتن رمز و رموز و ساز و کاری بودند که در اثر آنها انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و توانست در اواخر قرن بیستم بر قدرت مستبده شاهنشاهی که با حمایت قدرت های بزرگ تقویت می گردید غلبه نموده و نظامی را تأسیس نماید که در آن ارزش های اسلامی حاکم باشد. طبق اطلاعات به دست آمده تنها در نیجریه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی متجاوز از 10 میلیون نفر به پیروان مکتب تشیع افزوده شده است و
در بسیاری از جوامع اسلامی همچون مالزی، اندونزی در خاور دور که قبل از پیروزی انقلاب نامی و اثری از مکتب تشیع دیده نمی شد به تدریج اقلیت شیعه شکل گرفته و جایگاه مطلوبی در میان مکتب های مختلف اسلامی پیدا نمودند. مهم تر از همه تأثیر و بازتاب عظیمی که انقلاب اسلامی در میان شیعیان لبنان به وجود آورد و آنها را که با وجود داشتن اکثریت نسبی در گذشته در شرایط سیاسی، اجتماعی اسفناکی به سر می بردند، ناگهان زنده و بیدار کرده و در جامعه لبنان آنها را که به عنوان محرومین می شناخت[20] از آنها بمب های متحرکی ساخت که توانستند در تقابل با اشغال گران در مدت کوتاهی پنج قدرت بزرگ غربی[21] را بدون دادن کوچک ترین امتیازی وادار به فرار از این کشور بنمایند و امروز در حقیقت حزب الله لبنان به عنوان نماد خارجی بازتاب انقلاب اسلامی همچون ستاره ای بر سینه این انقلاب تلألو می نماید. لبنان نه تنها کانال حضور انقلاب اسلامی در کل جهان عرب است، بلکه مهم ترین کانال برای اثرگذاری بر مسئله قدس، فلسطین و منازعه اعراب و رژیم صهیونیستی شده است. این سر پل همچنان فعال و پویا بوده و با خروج رژیم اشغال گر فلسطین از جنوب لبنان پس از 22 سال محرز گردید که حزب الله و
مقاومت اسلامی که بازوی انقلاب اسلامی به حساب می آیند، نقش کلیدی در این امر داشتند. چنانچه در تقارن یا توالی انقلاب اسلامی ایران، حرکت سیاسی اسلامی متشابهی در هر یک از کشورهای اسلامی اتفاق افتاده باشد، می توان این فرضیه را با قوت بیشتری بیان کرد. که این امر معلول انقلاب اسلامی بوده است. برای نمونه هم زمان با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، مردم عراق علی الخصوص شیعیان به صورت توده ای یا تشکیلاتی هیجانات و واکنش های وسیعی، مشابه مردم ایران نشان دادند که می توانست ناشی از تأثیر انقلاب اسلامی باشد.[22] عراق به عنوان یک کشور مهم عربی با اکثریت شیعی و قدرت نفتی، کانال مناسب دیگری برای حضور و صدور انقلاب اسلامی در جهان عرب بود. چنانچه تحولات انقلاب اسلامی ایران، عراق را متأثر سازد، رنگ عجمی و دافعه آن، در بین اعراب کم شده و از طریق این کشور، انقلاب اسلامی توانایی آن را می یابد که به سراسر ممالک عربی گسترش یابد. چنین ظرفیتی می تواند یکی از دلایلی باشد که توسط کانال های مختلف، موجب ترغیب صدام حسین برای حمله به ایران گردید. در واقع مسلمانان و شیعیان عراق از دیر باز، با حکومت آن کشور به خصوص بعثیون درگیر بودند اما شکل گیری و پیروزی انقلاب اسلامی در واقع این زمینه
را تشدید نمود و آن را نهادینه تر کرد، صدام حسین نیز این نکته را دریافت و آن را بزرگ ترین فرصت و تهدید برای نظام خود تلقی نمود و سرانجام با تمام قوا به ایران حمله کرد و مشروعیت این عمل غیر قانونی و تجاوز کارانه را این گونه توجیه کرد. به نظر می رسد اینک با توجه به سقوط دولت خشن و مستبد بعثی در اثر اشغال عراق توسط نیروهای امریکایی و آزادی های نسبی که در مقایسه با دوران قبل به وجود آمده است، زمینه اثرگذاری و بازتاب انقلاب اسلامی به طور جدی فراهم گردیده است و این مشکل بزرگی است که امریکایی ها در تشکیل دولت جایگزین با آن مواجه هستند. در بحرین نیز با توجه به اکثریت شیعه در این جزیره انقلاب اسلامی تأثیر عمیقی بر مردم آن گذارد به طوری که امیر بحرین موقعیت خود را به شدت متزلزل دیده و بر فشار دولت علیه شیعیان افزود و محیط خفقان آورتر از گذشته به وجود آورد تا اینکه اخیرا پادشاه جدید بحرین با درک از قابل دوام نبودن شرایط خفقان آور و انفجارآمیز گذشته آزادی های نسبی برقرار نمود و به شیعیان نقش بیشتری در ساختار سیاسی دولت داده است. در افغانستان، پاکستان و عربستان سعودی اگر چه شیعیان در اقلیت می باشند ولی
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی سهم بیشتر و در عین حال سازنده تری نسبت به گذشته در تحولات سیاسی و اجتماعی جامعه خود پیدا کرده اند. در مجموع می توان این طور نتیجه گرفت که بازتاب انقلاب اسلامی بر شیعیان در ابعاد زیر بوده است: انتقال از حاشیه به مرکز ثقل جهان اسلام گرایش محققین و کارشناسان و اسلام شناسان به شناخت بیشتر تشیع گرایش غیر مسلمانان و حتی مسلمانان اهل سنت به مکتب تشیع ایجاد روحیه انقلابی و در واقع الگوبرداری از انقلاب اسلامی در تقابل با استکبار جهان. پیدایش امواجی از اسلام سیاسی در میان شیعیان که خواهان بخش یا تمامی قدرت و حکومت هستند.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران انتظار می رفت جوامعی که از نظر بنیادهای عقیدتی و سوابق تاریخی زمینه مناسب تری برای تحقق انقلاب دارند به پا خاسته و قیام کنند بویژه کشورهایی مانند مصر، الجزایر و ترکیه از این لحاظ که هم سابقه مبارزاتی داشتند و هم اینکه در تاریخ گذشته خلافت های اسلامی را تجربه کرده بودند در این مسیر پیشگام شوند ولی چنین چیزی اتفاق نیفتاد و اولین حرکت در کشوری که دارای قومیت های متعدد بوده و کمترین درصد مسلمانان را دارد همچون لبنان و آن هم در میان شیعیان بیشترین بازتاب
را بر جای گذاشت. اینکه چرا و چگونه انقلاب اسلامی بیشتر در میان شیعیان تأثیر خود را بر جای گذارده و در میان اهل سنت آن طور که پیش بینی می شد بازتاب انقلابی بر جای نگذاشته است مسأله ای است که ضرورتا به افکار و اندیشه های بنیادین اسلامی بر نمی گردد بلکه به طور عمده به ابزار و ساز و کاری مربوط است که شیعیان در طول تاریخ از آنها بهره برده آنها را شکل داده و توانسته بودند نظامی مستقل از ساختار سیاسی، حکومتی ایجاد کنند و همین نظام مستقل بود که در طول یک قرن گذشته در زمان های مقتضی در مقابل نفوذ بیگانگان و ستم و بیدادگری حکام ایستادگی نموده و نقش خود را ایفا نمودند. در اینجا به طور مختصر به این ساز و کارها که در مکتب تشیع وجود داشته و جوامع اهل سنت فاقد آن می باشند، می پردازیم: 1. تفسیر و تعبیر از ویژگی ها و صفات حاکم (اولی الامر) از دیدگاه اهل تشیع، حاکم بر جوامع اسلامی نه تنها باید قادر و مسلمان باشد بلکه عدالت هم جزو شرایط و صفات اصلی و تفکیک ناپذیر حاکم اسلامی است و گرنه اطاعت از آن حاکم غیر عادل نه تنها ضروری نیست بلکه باید علیه او نیز قیام کرد. در حالی
که برای فقهای اهل سنت و جماعت شرط مسلمان بودن و قاهر بودن برای حاکم اسلامی کفایت می کند و اطاعت از وی بر همه مسلمانان واجب است. بدیهی است با توجه به این نظریه فقهی قیام علیه حکام مسلمان کشورهای اسلامی که در عین حال فاسد و دیکتاتور هم هستند را مشکل می سازد و به همین علت نهضت های اسلامی در جوامع اهل سنت عموما در فکر براندازی این نوع ازحکومت ها نبوده بلکه به شیوه اصلاحی با آنها برخورد می کردند. 2. مفتوح بودن باب اجتهاد در مکتب تشیع باب اجتهاد همواره مفتوح بوده و در زمان غیبت نیز فقهای جامع الشرایط به عنوان نواب امام زمان (عج) وظیفه و رسالت هدایت و راهنمایی پیروان خود را داشته اند و بدین ترتیب یک مسلمان شیعه می بایست یا مجتهد باشد و یا اینکه از یک مجتهد جامع الشرایط تقلید نماید در حالی که در مکتب اهل سنت و جماعت باب اجتهاد بعد از ائمه چهارگانه مکتب های اهل سنت کلا مسدود شده و پیروان اهل سنت را به حال خود واگذاشته اند. وجود این نهاد در مکتب تشیع نه تنها به پیروان این مکتب کمک می کند که همواره مسائل روز و مستحدثه را با استفاده از فتاوای مراجع تقلید حل و فصل کنند بلکه به خودی
خود یک رابطه دائمی و طبیعی میان رهبران مذهبی که از مشروعیت لازم نیز برخوردارند و پیروان آنها ایجاد نموده و شرایط مقتضی بهره برداری سیاسی برای حضور در فعالیت های سیاسی، اجتماعی و قیام در مقابل حکام جور را فراهم آورده است. 3. استقلال علمای دینی از دولت در مکتب تشیع علما و روحانیون در هر مرتبه و درجه ای که باشند چه از نظر اقتصادی و چه از لحاظ سلسله مراتب از دولت مستقل بوده و هیچ گونه وابستگی به دولت ندارند. این گروه عموما از محل پرداخت وجوهات شرعی و نذورات مردمی ارتزاق نموده و حتی حوزه های علمیه هم از این لحاظ مستقل می باشند در حالی که علمای اهل سنت به طور عموم از نظر اقتصادی وابسته به دولت بوده، ائمه جمعه و جماعات را دولت منصوب کرده و طبیعتا وابستگی تام و تمامی به حکام وقت دارند و طبیعی است که این وابستگی خود مانعی بر سر راه روحانیت اهل سنت خواهد بود که به سادگی قادر به جدا شدن از ساختار نظام سیاسی نبوده و نمی توانند با حفظ جایگاه و موقعیت خود علیه حکام وقت قیام کنند. در حالی که روحانیت اهل تشیع به علت رابطه تنگاتنگی که با مردم دارند خود را جزئی از توده های مردم دانسته
و به تبع خواست آنها که در چارچوب موازین دینی و شرعی می باشد، عمل می کنند. البته ذکر موانع فوق به این معنا نیست که انقلاب اسلامی ایران بر مسلمانان تابع مکاتب اهل سنت تأثیر لازم را بر جای نگذاشته است بلکه این گروه نتوانسته اند به علت فقدان ساز و کارهای موجود در جوامع اهل تشیع شیوه ای انقلابی را در پیش گرفته و جوامع خود را به همان صورت که در ایران اتفاق افتاد تحت تأثیر قرار دهند. در عین حال اثری که انقلاب اسلامی ایران در این جوامع گذاشت تقویت روش های اصلاحی بود. بدین معنا که در این جوامع مردم سعی کردند با استفاده از ساختارهای سیاسی موجود گرایش های اسلامی خود را نفوذ داده و قدرت را با حفظ نظام سیاسی در اختیار گیرند. روشی که اسلام گرایان هم در الجزایر و هم در ترکیه اعمال کردند حرکت های رفورمیستی و اصلاحی بود که گام به گام با حضور فعالانه در انتخابات شهرداری ها و به دنبال آن در انتخابات پارلمان زمینه کسب قدرت را فراهم نمودند. اگر چه در عمل این روش در الجزایر با حضور خشن و بی رحمانه ارتش سرکوب گردید و در ترکیه با استفاده از قوانین حاکم حداقل سه مرتبه جلوی کسب قدرت کامل اسلام گرایان گرفته شد و آینده
دولت فعلی ترکیه که در واقع با نوعی ظرافت و تفاهم با نظام سعی می کند موقعیت خود را در قبال ارتش لائیک ترکیه حفظ کند روشن نیست، با این وجود تردیدی نیست که این گرایش های اسلامی مرهون بازتاب انقلاب اسلامی ایران می باشد. ترکیه که خود وارث امپراطوری و خلافت عثمانی بود می تواند سر پل نفوذ اسلام سیاسی و اسلام گرایی به قفقاز و بالکان باشد. این مورد به دلیل هم جواری جغرافیایی و نیز به خاطر اشتراکات قومی و زبانی و مذهبی است. چند هفته قبل از حمله صدام حسین به ایران، در ترکیه کودتای نظامی صورت می گیرد که تقارن و توالی چنین امری هم زمان با انقلاب اسلامی می تواند این فرضیه را تقویت کند که روی کار آمدن نظامیان در ترکیه بخشی از استراتژی مهار انقلاب اسلامی و کور کردن یکی از سر پل ها بوده است، با این ترتیب مسائل کلان سیاسی ترکیه در سال های بعد را می توان، همواره از این منظر نظاره کرد، از جمله ورود و خروج حزب اسلام گرای رفاه، حزب فضیلت و نهایتا حزب توسعه و عدالت به صحنه سیاسی آن کشور که می تواند نوعی چالش جدی برای نظام لائیک ترکیه و آن هم ناشی از انقلاب اسلامی تلقی شود. در شبه قاره هند نیز انقلاب اسلامی ایران
بی تأثیر نبوده است. افغانستان سر پل مهمی برای بازتاب انقلاب اسلامی در آسیای مرکزی بود. در دهه نخست انقلاب، این کشور تحت اشغال بود و سربازانی از ممالک آسیایی شوروی، در افغانستان می جنگیدند که به نوعی با مجاهدین تماس داشتند.[23] در دهه دوم که شوروی فروپاشید و آن کشورها مستقل شدند و ضعف ها و آسیب های خاص این دوران را داشتند، تأثیرپذیری آنان از تحولات افغانستان و افکار مذهبی احزاب و مجاهدین افزایش یافته بود، ظهور طالبان تقریبا این سر پل را قطع کرد. به فاصله 9 ماه پس از وقوع کودتای مارکسیستی در کابل، انقلاب اسلامی در ایران به پیروزی رسید و به سرعت، تأثیراتی در ابعاد مبارزاتی و سیاسی افغانستان بر جای گذارد. در کنار اثرات عمیق معنوی بر روند جهاد مردم افغانستان، تاکتیک های مبارزاتی مردمی که در جریان مبارزات گسترده مردم مسلمان ایران علیه رژیم شاه به کار گرفته شده بود، بر شیوه مبارزاتی افغان ها نیز تأثیر بسزایی داشت. قیام های مردمی در شهرهای هرات )17 مارس 1979( و کابل در (ژوئن 1979( نمونه های اولیه و مهم از شیوه های جهادی مردم مسلمان ایران بود که فضای مبارزه مردم مسلمان افغانستان را دچار تحولی بنیادین کرد. شوسیا سفیر جمهوری دموکراتیک آلمان معتقد بود که نفوذ ایران در افغانستان برای حکومت
کابل خطرناک تر از نفوذ پاکستان است زیرا که نفوذ مذهبی ایران بر جمعیت شیعه و اینکه عنصر مذهب در ایالات هم مرز با ایران و ایالاتی که قسمت اعظم منطقه کوهستانی مرکز را تشکیل می دهند، مسلط می باشد. پاکستان نیز در توالی و تقارن انقلاب اسلامی، هیجانات مردمی و تخیلات اجتماعی در تأسی از انقلاب در پاکستان چشمگیر بود. اما در این کشور نیز تقریبا به طور هم زمان با انقلاب اسلامی نظامیان به رهبری ضیاء الحق به وسیله کودتا بر اوضاع مسلط می شوند و او خود سردمدار احیای اسلامیت می گردد. این امر می تواند هم ناشی از الزامات تاریخی و انگیزه های شخصی بوده و هم تاکتیکی برای کنترل اسلام گرایی و انقلاب گرایی برخاسته از تحولات ایران تلقی گردد. نگرانی از نفوذ و تأثیر وسیع و عمیق انقلاب اسلامی، سبب بروز عکس العمل هایی گردید. تأسیس و توسعه سپاه صحابه و ترور مسئولان ایرانی از جمله این عکس العمل ها بود. انقلاب اسلامی ایران برای مسلمانان جنوب شرقی آسیا پس از گذشت سال های اولیه پیش از آنکه به عنوان الگویی اجتماعی و قابل تکرار مطرح باشد به مثابه منبعی الهام بخش تلقی گردید و موجب تجدید توان حرکت انقلاب اسلامی در این جوامع شد. پیروزی انقلاب اسلامی و انعکاس رسانه ای آن در جنوب شرقی آسیا، موجب
تقویت احساس هویت مذهبی در میان مسلمانان و نیز تسریع روند تجدید حیات اسلام آن هم در این جوامع که وجه بارز آن افزایش تقاضا برای مشارکت در مسائل جهانی امت اسلامی بود، در شئون مختلف جامعه گردید. ولی دولت های این مناطق سعی کرده اند که برخوردی محتاطانه با انقلاب اسلامی داشته باشند و بنا به ملاحظات داخلی و خارجی (ناآرامی همسویی با غرب) تلاش کرده اند که ضمن حفظ روابط رسمی سیاسی، از طرق مختلف، مانع گسترش و تعمیق مفاهیم انقلاب اسلامی در جامعه خویش شوند. هر چند در مقاطعی نیز ناگزیر از اصلاح و تعدیل مشی خود به نفع مسلمانان شده اند.[24] دولت مالزی علی رغم اهمیتی که در کنار قومیت، برای اسلام، در حیات سیاسی کشور قایل می باشد، نگرانی خود را از بروز حرکت های اسلامی پنهان نکرده است و معمولا رفت و آمد رهبران اسلامی به ایران را زیر نظر دارد، و چندی پیش نیز فرقه اسلامی الارقم را به عنوان جریانی انحرافی معرفی کرده و از ادامه فعالیت هایش جلوگیری به عمل آورده است. اگر چه ماهاتیر محمد نخست وزیر سابق این کشور در اتخاذ مواضع ضد غربی خود می تواند ملهم از انقلاب اسلامی باشد. مرام دولتی اندونزی نیز علی رغم اکثریت جمعیت مسلمان ایدئولوژی سکولار است و در بین
مقامات دولتی، نوعی بدبینی نسبت به مسلمانان وجود دارد. از این روست که دولت از مدت ها قبل، به دنبال سیاست زدایی از اسلام بوده است و از تهدید گرایشات اسلامی نام می برد و بعضا از آن به نام اسلام ترسی هم تعبیر می شود. در عین حال در دو دهه اخیر شاهد بر افتادن حکومت سوهارتو و روی کار آمدن اسلام گراها در کنار سکولارها در اندونزی هستیم. پیروزی انقلاب ایران بر تایلند نیز بی تأثیر نبوده و راهپیمایی عظیم آنها در سال 1369 برای برپایی مسجد تاریخی کروزه، نمونه ای از تلاش های مسلمین برای ابراز هویت اسلامی خویش بوده است. دولت تایلند نیز با توجه به سیاست های داخلی، روابط متعادل و متعارفی را با ایران دنبال کرده است. در باب بازتاب انقلاب اسلامی بر مسلمانان آفریقا که در توالی انقلاب اسلامی، با گذشت یک دهه، شاهد پیشرفت جبهه نجات الجزایر می باشیم. این توالی و برخی تشابهات که در شکل، محتوا، اهداف و شعارهای اسلام گرایان الجزایر با انقلاب اسلامی وجود دارد، پژوهش گران را در طرح این فرضیه که انقلاب اسلامی در برخی بلاد چون عراق و لبنان اثر فوری گذاشته و اما در برخی از کشورها در دهه اول بذرهایی پاشید که در آغاز دهه دوم و سوم نمود پیدا کرد جدی تر می نماید. در مصر در
دوران پیروزی انقلاب اسلامی موقعیت اخوان المسلمین در میان مردم و جوانان تضعیف شد و شاخه هایی از آن نیز تجزیه گردیده به گروه های جهادی و مسلحانه منشعب گشت. البته این امر سبب شد که اخوان نزد دولت مصر تقرب بیشتری یابد. با گسترش مبارزات انقلابی در لوای اسلام به عنوان هدف و ابزار مبارزه، برخی از جنبش ها و سازمان های سیاسی و مبارزاتی مجهز به ایدئولوژی های کمونیسم، ناسیونالیسم و لیبرالیسم رنگ باخت و توان اثرگذاری خود را از دست داده و عملا متلاشی و یا متحول شدند. برخی از جنبش ها نیز به انگیزه های متفاوت و به درجات مختلفی صرف نظر از تأثیرپذیری، راه تنافر و دوری و واگرایی از تز انقلاب اسلامی را پیش گرفتند. برای مثال می توان از گروه طالبان در افغانستان نام برد. در دهه دوم انقلاب اسلامی، عمر البشیر در سودان به قدرت رسید و اقدامات و گرایشات اسلامی مشابه ایران از خود نشان داد. اخبار و اطلاعات، حکایت از ظرفیت و پذیرش بالای جامعه سودان نسبت به انقلاب اسلامی دارد. همین امر دستاویزی برای کشورهایی چون مصر و امریکا شده است تا بتوانند همچنان از تداوم تهدید صدور انقلاب و به خطر افتادن منافع آنان سخن گفته و برخی تبلیغات و فشارهای خود بر ایران را توجیه
نمایند. در حال حاضر حزب اسلام گرای سودان دچار انشقاق شده و دکتر حسن الترابی که ریاست پارلمان را به عهده داشت[25] منزوی گشته است و این کشور نیز درگیر فشار واقعیات و الزامات داخلی بوده و میدان مانوری برای آرمان گرایی و اصول گرایی و انقلاب خواهی می باشد. در اینجا نکته ای که ضرورت دارد به عنوان یک استثنا در جوامع اهل سنت به آن پرداخت مسئله بازتاب انقلاب اسلامی بر مسلمانان سرزمین فلسطین اشغالی است. از آنجا که حکام صهیونیستی غیر مسلمان بوده و عنوان اولی الامر حتی در تعبیر اهل سنت بر آنها اطلاق نمی گردد. بنابراین بازتاب انقلاب اسلامی بر مسلمانان این سرزمین متفاوت بوده است. بدین معنا که مسلمانان سرزمین فلسطین نه تنها شیوه های اصلاحی و رفورمیستی را اتخاذ نکرده اند بلکه بر عکس از شیوه های اصلاحی و سازش کارانه دوری جسته و راه و روش انقلابی را در پیش گرفتند. ایران که پیش از انقلاب اسلامی یکی از کشورهای حافظ منافع رژیم صهیونیستی بود پس از پیروزی انقلاب کانون مبارزه با آن رژیم گردید و این کشور قلب تپنده مقاومت اسلامی علیه اشغال گران فلسطین شد و پرچم مبارزه ای که سران کشورهای
عربی با امضای پیمان کمپ دیوید به زمین گذارده بودند، امام با ابهت و شهامت تمام به دست گرفتند و به مبارزات ملت فلسطین هویت اسلامی بخشیدند.[26] بدین ترتیب سفارت رژیم اشغال گر تعطیل و سفارت فلسطین تشکیل شد و امام (ره) جهت انسجام بخشیدن حرکت های اسلامی طرفدار انقلاب فلسطین، آخرین جمعه ماه مبارک رمضان را روز قدس نامیدند. اگر چه حماسه مردم فلسطین یک پدیده تصادفی نبود و سال هاست که مردم فلسطین با دست خالی در برابر حملات وحشیانه صهیونیست ها مقاومت می کردند، اما واقعیت این است که پس از انقلاب اسلامی، حرکت نوینی در مبارزات مردم فلسطین آغاز شد و جوانان بی شماری به اسلام روی آوردند و تعداد مساجد در کرانه باختری و نوار غزه افزایش یافت.[27] و حزب الله فلسطین که از فرزندان انقلاب اسلامی هستند در زندان غزه به عنوان یک گروه مبارز اعلام موجودیت کردند و دیری نگذشت که تحت عنوان انتفاضه اسلامی مبارزه با رژیم اشغال گر فلسطین را متحول نمودند. در حقیقت انتفاضه با آموختن درس های تاریخی از انقلاب اسلامی ایران بهترین راه حل را در نجات ملت فلسطین با تکیه برآرمان اسلامی می دانند. جهاد اسلامی به عنوان فرزند انقلاب اسلامی ایران، در فلسطین به رهبری شیخ عبدالکریم عوده و با همکاری شهید دکتر فتحی
شقاقی که تا سال 1365 در سیاهچال های اسرائیل زندانی بود، به عنوان رهبر شاخه نظامی جهاد تأسیس شد و فتحی شقاقی در سال 1367 با تألیف کتابی تحت عنوان «خمینی راه حل اسلامی»، نظرات سیاسی و ایدئولوژی خود و جهاد اسلامی را بیان نمود.[28] در زمان پیروزی انقلاب اسلامی ساف (سازمان آزادی بخش فلسطین) دچار انشعابات متعدد شد به طوری که موتور محرکه قیام علیه موجودیت «اسرائیل» از کار افتاد و مقاومت اسلامی در ضعیف ترین حالت خود بود. پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، صحنه عمل نیروها و گروه های مبارز و قیام در برابر تهاجم صهیونیزم سیاسی را به نفع نیروهای اسلامی تغییر داد و یأس مفرطی که بر جهان عرب در زمینه مبارزه با اسرائیل مستولی شده بود، با ظهور انقلاب تبدیل به امید و پایداری شد.[29] گروه دیگری که در جریان قیام در سرزمین های اشغالی اعلام موجودیت کردند و در حال حاضر طرفداران زیادی نیز دارند، جنبش مقاومت اسلامی فلسطین (حرکه المقاومه الاسلامیه فی فلسطین) ملقب به حماس می باشد و جالب توجه اینکه به همان روش که شیعیان جنوب لبنان با انتخاب شیوه مبارزه با استفاده از عملیات استشهادی عرصه را بر دولت صهیونیستی تنگ نموده و موفق به اخراج صهیونیست ها شدند مسلمانان فلسطینی نیز به چیزی کمتر از آزادی
سرزمین های خود تسلیم نشده و دست از مبارزه انقلابی خود به همان شیوه بر نداشته اند. اگر بخواهیم بازتاب انقلاب اسلامی را در میان جوامع اهل سنت فهرست وار بیان کنیم موارد زیر را می توان به تفکیک بر شمرد: الف. بیداری و احیاگری اسلامی اگر چه بیداری و احیاگری اسلامی در میان علما و اندیشمندان اسلامی اهل سنت به قبل از پیروزی انقلاب اسلامی برمی گردد در عین حال گسترش و عمومیت یافتن این احیاگری مدیون و مرهون پیروزی انقلاب اسلامی است. امروز موضوع جدایی دین از سیاست برای همه مسلمانان امری مردود و غیر قابل قبول شناخته شده و بازگشت به اسلام به عنوان یک اصل پذیرفته شده نه تنها در زندگی فردی و اجتماعی آنها بلکه در زندگی سیاسی همه مسلمین تقویت و تثبیت گردیده است. ب. تقویت روحیه ضد استکباری و ضد سلطه بیگانه در این رابطه هم می توان گفت با مقاومت و تقابل موفقیت آمیزی که انقلاب اسلامی در مقابل قدرت های بزرگ بویژه امریکا صورت داد به همه جوامع اسلامی که طعم حقارت و سلطه استعمار و استکبار را چشیده بودند اثرات خود را بر جای گذاشت و امروز روحیه ضد استکباری بویژه ضد امریکایی در جهان اسلام عمومیت و گستردگی کافی پیدا کرده است و این امر نیز مرهون
اثرات و بازتاب انقلاب اسلامی است. ج. ایجاد احساس غرور مسلمانان در گذشته هم به خاطر دوران سلطه غرب بر جوامع اسلامی و هم به خاطر سرعت ترقی و پیشرفت علمی و تکنولوژیک غرب نوعی احساس حقارت و خود کم بینی می کرده و سعی عمومی بر این بوده است که گذشته اسلامی خود را نادیده گرفته و کورکورانه از روش ها و شیوه های زندگی غربی الگوبرداری کنند. انقلاب اسلامی موجب گردید که این احساس حقارت و خود کم بینی از بین رفته و مسلمانان به طور اعم به گذشته خود و به هویت اسلامی خود افتخار کنند و در صدد بازگشت به ارزش های اسلامی باشند و به همین دلیل مشاهده می گردد که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی مسلمانان و بویژه جوانان به حضور در مساجد و مجامع مذهبی رغبت فزاینده ای پیدا کرده و حتی پوشش و ظاهر خود را نیز به شکل و شمایل اسلامی درآورند. استفاده از حجاب اسلامی در میان زن ها نه تنها دیگر یک عقده و کمبود تلقی نمی گردد بلکه به عنوان یک افتخار و یک حرکت سیاسی و سمبل مقاومت تلقی می گردد و این امر تا آنجا پیشرفته است که زنان متعهد حتی به قیمت محرومیت از تحصیل و از دست دادن شغل خود از پوشش اسلامی دست برنمی دارند.
د. مساجد به عنوان کانون فعالیت های سیاسی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی دیگر فعالیت های سیاسی در چارچوبه حوزه های حزبی و مکان های سیاسی شکل نمی گیرد بلکه مساجد به عنوان کانون اصلی مبارزات و فعالیت های سیاسی عمومیت یافته و هر زمان که با مشکل سیاسی مواجه می گردند به مساجد روی آورده و فعالیت های خود را در این مکان مقدس برنامه ریزی کرده و شکل می دهند و به همین دلیل نه تنها مساجد موجود در جهان اسلام بعد از پیروزی انقلاب اسلامی رونق فوق العاده ای یافته است بلکه روز به روز بر تعداد مساجد نیز افزوده می گردد و مساجد نه تنها به عنوان محلی برای انجام فرایض عبادی گستردگی وسیع تری یافته است بلکه به عنوان مرکزی برای فعالیت های سیاسی، اجتماعی نیز تثبیت شده است. ه . گسترش نهضت های آزادی بخش اسلامی در جوامع اهل سنت ما شاهد دو اثر و بازتاب مهم بر نهضت های آزادی بخش در جوامع اهل سنت و جماعت هستیم. یکی اینکه نهضت های آزادی بخش که بر پایه ایدئولوژی های غیر اسلامی مانند سوسیالیزم، لیبرالیزم و ناسیونالیزم شکل گرفته بود موقعیت خود را در میان مسلمانان و بویژه جوانان از دست داده و دیگر آن اعتبار و اقتدار گذشته را مانند آنچه را که پان عربیزم و ناصریزم داشت، ندارد و دوم اینکه حتی نهضت های
آزادی بخش اصلاح طلب اسلامی مانند اخوان المسلمین که از گذشته دور دارای محبوبیت و معروفیت بودند به علت عدم توانایی در پاسخگویی به نیازهای جوامع خود به خصوص به خواست های نسل جوان دچار تشتت و انشعاب گردیده و گروه های جهادی و انقلابی جدید حتی به صورت مسلحانه و زیر زمینی شکل گرفتند که از این میان می توان از جهاد اسلامی و التفکیر و الهجره در مصر، جبهه نجات اسلامی در الجزایر و... نام برد. بحث از ویژگی های انقلاب اسلامی و ارتباط آن با نهضت های رهایی بخش از آنجا ناشی می شود که ملت های جهان سوم و زیر سلطه استعماری، با مشاهده وقوع این انقلاب بسیار کنجکاو شدند که انقلاب اسلامی را بشناسند و ویژگی معنویت محوری انقلاب اسلامی، مردم کشورهای جهان سوم را با این واقعیت مواجه ساخت که می توان بدون کمک از ایدئولوژی های وارداتی و غیر اصیل، در صدد ایجاد یک نظام مردمی برآمد. بنابراین خودباوری و بیگانه ستیزی، بزرگ ترین تأثیر انقلاب اسلامی بر شکل گیری جنبش ها و یا فعال تر شدن نهضت هایی بود که از قبل وجود داشتند. و. رفتار مذهبی گرایش بیشتر زنان به حفظ حجاب، افزایش استقبال عمومی در انجام فرایض دینی، مثل برگزاری نمازهای جمعه و جماعت، گسترش جلسات آموزش های دینی من جمله آموزش قرائت و تفسیر قرآن و حضور گسترده تر در
مجالس و محافل مذهبی از جمله مواردی است که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی توسعه بیشتری یافته است. ز. حساسیت اسلامی گرایش به استفاده از نام ها و عناوین اسلامی برای اشخاص و مؤسسات و نیز دوری از به کار بردن عناوین و نام های غربی از جمله آثار انقلاب اسلامی بعد از پیروزی انقلاب می باشد، به طوری که حتی رژیم بعثی عراق تحت تأثیر این حساسیت شعار الله اکبر را زیب پرچم کشور عراق می نماید. ح. حمایت از مقدسات دینی حمایت از فتوای امام (ره) در مورد سلمان رشدی. پس از صدور فتوای امام خمینی(ره) انتشار کتاب مزبور در تمامی کشورهای اسلامی ممنوع اعلام گردید. تقریبا در تمامی کشورهای اسلامی تظاهراتی بزرگ علیه سلمان رشدی و حامیانش بر پا شد. من جمله در کشورهایی چون هند، پاکستان و.. که در پاکستان منجر به کشته و زخمی شدن تعدادی از مسلمانان گردید. ورود شارون به مسجد الاقصی آنچنان احساسات مسلمانان فلسطینی را برانگیخت که موجب آغاز انتفاضه قدس گردید که هنوز هم ادامه دارد. ط. مطالبات سیاسی افزایش تقاضا برای اسلامی تر شدن قوانین و شئون جامعه و وادار نمودن دولت به واکنش های مثبت و اقناعی در اغلب کشورهای اسلامی به عنوان خواست عمومی مطرح می باشد و این امر نظام های لائیک را به چالش کشانده
است. ی. مشارکت بین المللی تقویت احساس تعلق به امت اسلامی و ابراز حساسیت نسبت به تحولات جهان اسلام. تظاهرات عمومی و گسترده ای که به دنبال حمله امریکا به افغانستان و عراق صورت گرفت نشان از احساس مشارکت عمومی و بهره وری در جهان اسلام می باشد. به جرأت می توان پیش بینی کرد که تهاجم امریکا به جهان اسلام و راه اندازی جنگ های بی رحمانه در افغانستان و عراق بلاتردید موجب شورش و طغیان های وسیعی در جهان اسلام و تحت لوای اسلام خواهی خواهد شد که نه دولت های موجود قادر به کنترل و سرکوب آنها خواهند بود و نه امریکا و غرب قادر به خاموش کردن آن خواهند شد. این تهاجم از طرف امریکا و غرب در حقیقت واکنشی است که امریکا برای تداوم سلطه خود بر جهان اسلام و ثروت های عظیم این منطقه آغاز کرده است که می تواند موجب گسترش روح مبارزه جویی و قیام های مردمی و اسلامی گردیده و در واقع پیشگویی آرنولد توین بی را در آینده نزدیک عینیت بخشید، آنجا که می گوید ... اگر وضع کنونی بشر به یک جنگ نژادی منجر شود اسلام ممکن است بار دیگر برای ایفای نقش تاریخی خود قیام کند.[30]
در رابطه با پیروزی انقلاب اسلامی و شگفتی ها و آثار جهانی آن تعابیر و تمثیل های مختلفی همچون آتشفشان،
زلزله، طوفان و سیل توسط دوستان، دشمنان و یا ناظران حیرت زده انقلاب به کار برده شده است که عموما بیانگر قدرت تخریبی انقلاب می باشد. ولی هیچ تعبیر و تمثیلی زیباتر، مناسب تر و واقع بینانه تر از آنچه را که منتسب به رهبر انقلاب، امام خمینی (ره) می باشد نیست، آنجا که اظهار می دارند انقلاب ما انفجار نور بود چرا که نور در اثر انفجار خود: با تشعشعات خود تا فضای وسیعی را روشنایی بخشیده و تاریکی ها را به ناگهان به روشنایی تبدیل می کند. به همه اقشار عالم بالسویه می رسد، غنی و فقیر نمی شناسد و با گرمای خود بویژه به طبقات محروم و مستضعف تحرک و امید بیشتری می بخشد. از آنجا که تاریکی ها و جهالت ها را به روشنایی تبدیل می کند امکان یافتن حقیقت و تشخیص حق از باطل و راه از چاه را بیشتر و بهتر میسر می سازد. همان قدر که برای محرومین و مستضعفین برکت و قدرت می آورد برای کوردلان و خفاشان ترس و وحشت می آفریند و بیهوده به جنگ آن بویژه کانون نور روی می آورند. خفتگان را از خواب طولانی در شب تار بیدار نموده و به قیام و حرکت دعوت مینماید. هر آنکه به کانون نور نزدیک تر باشد اثرپذیری و احساس گرمایش بیشتری احساس می نماید. آنها که در کانون انفجار
نور هستند آنچنان در آن ذوب می گردند که خود تبدیل به نور گردیده و در واقع جزء لاینفک آن می گردند. منازعه میان نور و تاریکی، آگاهی و جهل، حق و باطل به مرحله نوینی می رسد که در آن نور که سمبل حق و حقیقت می باشد بر تاریکی غلبه کرده و به مرحله پیروزی قطعی و نهایی نزدیک می گردد. و تا زمانی که این کانون فعال باشد و از خود انرژی ساطع کند تابش نور ادامه یافته و اثرگذاری آن قوی تر گردیده و بر سرعت آن می افزاید و پایان شب سیه سپید است. بلاتردید انقلاب اسلامی در آغاز قرن بیست و یکم و هزاره سوم میلادی آن چنان اثرات عمیقی بویژه در ابعاد فرهنگی، برگشت ناپذیر تغییر جهت داده است به طوری که بنا به اعتراف اغلب اندیشمندان قرن جدید دیگر در برگیرنده مداوم سلطه غرب در همه ابعادش نخواهد بود و می رود که عصر و دورانی جدید را رقم بزند که در آن اسلام و مسلمانان نقش برجسته تری ایفا خواهند کرد. [1]. استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران. [2]. ویلیام شوکراس، آخرین سفر شاه، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر البرز، 1369، ص 6 155. [3]. برای مطالعه بیشتر در این زمینه مراجعه شود به کتاب میشل فوکو، ایران: روح یک جهان بی
روح، ترجمه نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، نشر نی، تهران: 1379. [4]. میشل فوکو، ایرانی ها چه رویائی در سر دارند، ترجمه حسین معصومی همارانی، انتشارات هرس، تهران: 1377، ص43. [5[. msiniemohK. [6]. میر محمد حسین هدی، نسخ شناسی آرای خاورمیانه شناسان درباره انقلاب اسلامی، ماهنامه اسلام و غرب، شماره 30، اردیبهشت 1378، صفحه 8. [7[. nitraM senaV , etatS cimalsI na gnitaerC : narI weN gnikaM ehT dna iniemohK , kroY weN , P.. [8]. صحیفه امام، جلد 12، صفحه 202. [9[. nesoR yrraB ( ed ) , narI , noituloveR eht ecnis : scimanyD lanretnI , srewoP repuS eht dna stcilfnoC lanoigeR , kroY weN , egelloC nylkoorB [01[. lopocokS , adehT , " noituloveR nainarIeht ni malsI aihS dna etatS reitneR , " yroehT & pma ; . yteicoS , ASU , II loV , No. , p. [11[. otisopS , nhoJ , noituloveR nainarI ehT : tcapmI labolG stI , sserP ytisrevinU lanoitanretnI adirolF. [12]. حامد الگار، انقلاب اسلامی در ایران، ترجمه مرتضی اسعدی. [31[. egdelloc nylkoorB [41[. M yrraB. nesoR [15]. نیکی کدی، ریشه های انقلاب ایران، ترجمه دکتر عبدالرحیم گواهی، ناشر قلم، 1375. [61[. ouq sutatS [71[. segA kraD [18]. رابین رایت، شیعیان مبارزان راه خدا، ترجمه علی اندیشه، قومس، تهران: بی تا، ص 174، 175. [19]. آرنولد توین بی تمدن در بوته آزمایش، ترجمه یعقوب آژند، مولی، تهران: 1362، ص 117. [20]. امام موسی صدر اولین تشکل ایجاد شده از
شیعیان لبنان را حرکت المحرومین نامید. [21]. در سال 1356 و به دنبال حمله گسترده اسرائیل به خاک لبنان و اشغال بخش هایی از بیروت، چهار قدرت غرب همچون امریکا، انگلیس، فرانسه و ایتالیا در لبنان نیرو پیاده کرده و پایگاه هایی در آنجا برای خود ایجاد کرده بودند که در سال 1361 و به دنبال عملیات استشهادی نیروهای مقاومت اسلامی ناچار به ترک خاک لبنان گردیدند. [22]. ملت های عربی و انقلاب اسلامی، وزارت ارشاد اسلامی، دفتر برنامه ریزی و هماهنگی تبلیغات خارجی، بی تا، ص 12. [23]. ابوالحسن شیرازی، ملیت های آسیای میانه، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی، تهران: 1370، ص 229. [24]. هفته نامه بعثت، ش23، ص 5. [25]. فصلنامه خاورمیانه، سال هفتم، شماره 4، زمستان 1379، ص303، 304. [26]. اسناد لانه جاسوسی، ج5. افغانستان آغاز بحران. سند شماره 23 ص 110. [27]. فصلنامه مطالعات آسیای مرکزی و قفقاز، س 5، ش13 ،بهار 1375، ص 284. [28]. هفته نامه بعثت، ش 23، ص 5. [29]. محمود اسماعیل نیا، مسلمانان جنوب شرقی آسیا و انقلاب اسلامی (مقاله)، اطلاعات 1377 14/4/. [30]. آرنولد توین بی، همان.
مجله فقه، شماره 21 و 22 مخلصى، عباس در حوزه معرفت فقهى، از دو چشم انداز مى توان شخصیت فقاهتى امام خمینى، رحمةالله علیه، را به تماشا ایستاد: 1. نوآورى در فرعها و نظریه هاى فقهى که ضرورت پویایى فقه است. 2. نوآورى در گونه نگاه و نگرش به مسائل فقه که بایستگى دگرگونى و کامل سازى فقه و در نتیجه برابر سازى و تراز آوردن فقه با تمامت دین است. کاوش و بررسى در آثار فقهى و درنگ در تفکر و اندیشه فقاهتى امام، این حقیقت را روشن مى کند که در این اندیشه مبارک، به جز نوآوریهاى استوار و ابتکار دیدگاههاى در خور و بایسته در فقه، نگاه و نگرش نوینى در ساحت فقه احیا شده است. این رهیافت در فقه امام، که در این نوشتار از آن با عنوان: جامعه نگرى در فقه و یا فقه اجتماعى یاد خواهیم کرد، در حقیقت روشنگرى گسترشى است که امام در دید و نگاه فقهى پدیدآورده است. فرا رفتن از نگاه فردى و فردگرایانه در فقه و همزمان، فرد و جامعه را در کنار هم و پیوسته به هم از چشم انداز فقه نگریستن و گزاره هاى اجتماعى، سیاسى و حکومتى، که ماهیتى فرافردى دارند، با دید فقهى و اجتهادى کاویدن و آنها را بر
بام فقه نشاندن. این نگاه و این حرکت مبارک، در این روزگار، از اندیشه بلند امام تراوش کرده و سرچشمه گرفته و میوه هاى شیرین به بار آورده است. فسوسا که در حوزه و میان فقه پژوهان حوزوى این حرکت، با درنگ و ژرف کاوى در خور دنبال نشده و نمى شود. البته بایسته هاى اجتماعى و نیازهاى دینى حکومت، پاره اى تلاشها را در این زمینه برانگیخته است، ولى بایسته است این سلوک فقهى مراحل تکاملى خود را از رهگذر نقدها و ارزیابیهاى فکرى و نظرى و گذر از مرحله آزمون و خطاى تجربى و عملى، الگوى محیط بر فقه درآید و با پیروى از آن، معرفت فقهى ژرفا و غناى شایسته را در مسائل اجتماعى باز یابد. در تاریخ اندیشه فقه شیعى، کوشش فقیهان و نگاه ایشان به مسائل فقهى بیش تر به فرد مسلمان دوخته بوده است، تا جامعه اسلامى، اینان تلاش ورزیده اند، تا رستاد، وظیفه ها و کارهایى که کسان در زندگى شخصى خود در برابر دین دارند، از متون و منابع دین باز شناسند و براى پیروى و عمل در اختیار مؤمنان و دینداران قرار دهند. در پژوهشهاى فقهى، هویت جمعى و اجتماعى انسان و این که او در عین فرد بودن، عضوى از جامعه است، چندان مورد توجه نبود. در تمام
این دورانها، فقه به گونه اى نگارش و سامان یافته است. که براى حفظ دیندارى تک تک افراد راهگشایى دارد، نه براى دینى کردن پیوندها و پیوستگیهاى اجتماعى و برابرسازى رفتارهاى جمعى با شریعت اسلام. فقه گردآورى شده اى که امام میراث دار آن بود، با همه ژرفا و سرشارى، در بخش احکام فردى و عبادى، رهنمودهاى اجتماعى سازوار با زمان کم رنگ مانده بود و در نگرش اجتماعى دچار کاستى بود. امام براى آن که این کاستى را بنمایاند، دستاورد فقهى مجتهدان براى دینداران را، که همانا رساله هاى عملیه است، در مقایسه اى محتوایى با آموزه ها و رهنمودهاى قرآن و حدیث قرار مى دهد و وجدان فقهى و علمى حوزه را به داورى مى خواند: «قرآن و کتابهاى حدیث، که منابع احکام و دستورات اسلامى است، با رساله هاى عملیه، که توسط مجتهدین عصر و مراجع نوشته مى شود، از لحاظ جامعیت و اثرى که در زندگانى اجتماعى مى تواند داشته باشد، به کلى تفاوت دارد. نسبت اجتماعیات قرآن با آیات عبادى آن، از نسبت صد به یک هم بیش تر است. از یک دوره کتاب حدیث، که حدود 50 کتاب است و همه احکام اسلام را در بردارد، سه چهار کتاب مربوط به عبادات و وظایف انسان نسبت به پروردگار است; مقدارى از احکام هم مربوط به اخلاقیات است; بقیه همه
مربوط به اجتماعیات، اقتصادیات، حقوق و سیاست و تدبیر جامعه است.» (1) در میان فقیهان روزگار ما، شمارى مانند: محمد جواد مغنیه و شهید سید محمد باقر صدر، بیش تر از دیگران به این کاستى توجه داشته اند. براى نمونه، شهید صدر مى گوید: حرکت اجتهاد باید به سوى دو هدف پیش برود: یکى برابرسازى رفتار مؤمنان با دین در عرصه زندگى فردى و دیگر برابرسازى در عرصه زندگى جمعى سپس مى افزاید: «[حرکت اجتهاد] در مسیر تاریخى خود، که در دامن تشیع زیسته، بیش ترین هدف خود را همان عرصه نخستین قرار مى دهد و بس. مجتهد در ذهن خود چهره فرد مسلمانى را مجسم مى نماید که مى خواهد در زندگى روش و رفتار خود را بر نظریه اسلام منطبق گرداند، نه این که چهره جامعه مسلمانى را مجسم نماید که مى خواهد زندگى و روابط خود را بر بنیاد اسلام پرورش دهد.» (2) به هر روى، این رویداد و آنچه بوده و هست را نمى توان نادیده انگاشت که در تلاشهاى فقهى پیشین و حتى در امروز، در بسیارى از شاخه ها، فهم احکام فردى، هدف اصلى بوده و هست; از این روى نگرش اجتماعى به نصوص دینى و ارائه رهنمود براى جامعه کم تر دیده مى شود. از این چشم انداز کلى و تاریخى وقتى اندیشه ها و آثار فقهى امام
را در میان سالهاى 1330 تا 1368 هجرى شمسى مى نگریم و دگرگونى که در این سالها در حوزه فقه پدید آمده و هم اینک شاهد آن هستیم، به درستى مى توان بزرگ ترین ویژگى امام را در عرصه فقه و فقاهت شیعى، زنده کردن و به میدان آوردن بعد اجتماعى فقه در کنار بعد فردى آن دانست. اهمیت این حرکت در فقه آن است که بسان حرکت دیگر فقیهان، در شخص فقیه که همانا امام باشد، نماند و شهربند اندیشه ایشان نشد، بلکه به زودى گذر کرد و در حوزه فقه پژوهى سایه گسترد. این به برکت کامیابى ایشان بود در بنیان گذاردن حکومت اسلامى بر شالوده فقه ناب. فقه پژوهان وقتى این نیاز را دریافتند، دست به کار شدند که در سایه سار روش ترازمند امام ره پویند. این نیاز و تلاش و پویش، سبب شد که امام موفق شود حرکت فقهى خود را به سنتى فراگیر دگر کند که در آن تمام زوایا و آموزه هاى شریعت به ساحت فقه فرا خوانده شوند و اجتهاد دینى در دو مسیر و براى دستیابى به دو هدف: فردسازى و جامعه سازى، به جریان افتد و پایدار گردد.
برابر آن چه تاکنون از فقه اجتماعى امام بیان شد، مى توان مهم ترین فرق این فقه با فقه فردى را در
دو چیز بر شمرد: 1. در فقه جمعى، گزاره هاى فقهى حتى در آن بخش از عبادتهایى که شکل فردى دارند، مانند نماز، روزه و... نمود اجتماعى آنها در فرایند اجتهاد حکم، مورد نظر است و با توجه به آثار و کارکردهاى اجتماعى، زوایاى فقهى آنها کاویده مى شود در حالى که در فقه فردى، چنین نظر و کاوشى در کار نیست. براى نمونه، امام دو کار عبادى: نماز و حج را در پیوند با مسائل اجتماعى و سیاسى و امور دنیایى مى داند: «فیهما ایضا جهات اجتماعیة و سیاسیة مربوطة بالحیاة والمعیشة الدنیویة.» (3) نماز و حج، آثار اجتماعى و سیاسى دارند که با زندگى و امور دنیایى پیوند دارد. 2. آشکارترین بازتاب نگرش اجتماعى در فقه، گسترش یافتن قلمرو و ساحت فقه است; زیرا در کاوشهاى فقهى، وقتى جامعه به مانند یک پدیده موجود در خارج و مورد نظر دین دانسته شود، در این صورت رفتارهاى جمعى و نهادهاى اجتماعى ناظر بر آنها در فقه، گزارگى و جایگاه ویژه مى یابند و فقیه عهده دار شناخت این گونه موضوع و وظیفه مند بازشناسى حکم فقهى آن از منابع دین خواهد بود. بدین روى، فقه اجتماعى از جهت قلمرو بسى گسترده تر از فقه فردى است; چرا که این گونه نگاه، موضوع فقه و احکام فقهى را مى گستراند.
در فقه فردى رفتار فرد مکلف با هویت فردى و شخصى او، موضوع حکم است، ولى در فقه اجتماعى، رفتارها و کنشهاى اجتماعى نیز، موضوع حکم دانسته مى شوند، زیرا: «[اسلام] همان طور که براى وظایف عبادى قانون دارد، براى امور اجتماعى و حکومتى قانون و راه ورسم دارد. حقوق اسلام یک حقوق مترقى و متکامل و جامع است.» (4) بنابراین، در فقه اجتماعى، مسائل و پرسمانهایى که از پیوند فرد با دیگر کسان و نسبت او با جامعه و نیز پیوند جامعه ها با یکدیگر پدید مى آید و خاستگاه دینى دارد، در قلمرو فقه نیازمند حکم پژوهى است. در این بینش فقهى، نگاه فردگرایانه به فقه نگاهى ناتمام به قرآن و سنت است و دریچه اى نیم گشوده که روشناى متون و منابع را به تمام بر ساحت فقه نمى افکند. معرفت فقهى آن گاه فراگیرى و کمال شریعت را مى یابد و با فقه دین تراز مى شود که تمامى حقایق و آموزه هاى متون، با همان گستره اى که دارند، در فقه بازتاب یابند. امام احیاگر چنین فقه در فضاى علمى حوزه شد. گفت وگو از این دست، فضاى فکرى حاکم بر فقه، قبض و بسط قلمرو، گونه و روش نگاه فقیه به فقه، مبانى فرقها و برجستگیها و مقایسه میان دیدها و نگاههاى فقهى، بحث درون فقهى نیست و نباید
بیان و شرح آرا و نظریه هاى فقهى را از آن چشم داشت، بلکه طرح کردن گزاره هاى بیرونى و ناظر بر فقه است، چیزى که امروز از آن با عنوان «فلسفه فقه» یاد مى شود. نگرش کلى و نگاه فلسفى به فقهى است که بر اساس مبانى شکل گرفته، انسجام یافته، آرا و نظریه هایى ارائه کرده، امتیازها و برتریهایى را در عرصه فقه آفریده و افکارى را به سوى خود کشانده است. این نوشتار چنین جست وجویى را در پیش دارد. براى اولین گام باید از مبانى اى سخن گفت که فقه اجتماعى امام بر پایه آنها استوار گشته و توسعه یافتگى در نگاه فقهى ایشان را مى شناساند و تفسیر مى کند.
گذار از قلمرو و حصار فقه فردى و در آمدن به عرصه فقه جمعى، در مرحله نخست بر پایه تفکر دینى فقیه و باورها و انگاره هاى اعتقادى و کلامى او استوار است و در مرحله دوم، در مقام پژوهش و اجتهاد، باورمندى به اصولى فراگیر لازم دارد که اجتهاد فقهى در برابر نیازهاى فقهى جامعه بتواند به پاسخ برسد. از این دو مرحله به ترتیب با عنوان: مبانى دین شناختى و مبانى روش شناختى یاد و باور امام در هرکدام، کوتاه و گذرا بیان مى شود.
در گفت وگوهاى فقهى، وقتى از
مبانى اجتهادى و فقهى سخن گفته مى شود، بیش تر دو چیز را به ذهن مى آورد: 1. متون دینى و منابع حکم، که فقیه با استناد به آنها حکم را دریافت مى کند; یعنى: قرآن، سنت، اجماع و عقل. در این انگاره، «مبانى فقهى» به معناى «ادله فقهى» در نظر خواهد بود. 2. روشها و شیوه هاى معتبر در شریعت که فقیه به کار مى گیرد و به کمک آنها حکم را از منابع، فهم و کشف مى کند. در این انگاره، «مبانى فقهى» برابر است با دلیلهاى اجتهاد، مانند به کارگیرى اصول عملیه و یا ملازمات عقلیه براى فرانمایى حکم شرعى. منظور ما از مبانى دین شناختى براى فقه، هیچ کدام از آن دو نیست، بلکه مراد آن سرى دریافتها و برداشتها از اصول اعتقادى و کلیت دین است که روش تفکر، و ساختار اندیشه دینى و ایمانى فقیه را شکل مى دهند. این دریافتها و انگاره هاى دینى به مانند مبانى و اصول مسلم دینى در لایه هاى زیرین تفکر فقیه و در قلب و فکر وى جاى مى گیرند و پیش تر از مبانى فقهى و اصول اجتهادى بر رفتار و روش فقهى و استنباط فقیه اثر مى گذارند; زیرا هرگونه کنش و واکنش فکرى و نظرى فقیه در عرصه پژوهشهاى فقهى، در ظرف و چارچوب همان انگاره ها صورت مى گیرد. در
حقیقت، روش تفکر و ساختار اندیشه دینى، مبانى دور و زیرساز براى روش تفکر فقهى است. با این اثرگذارى و نقشى که مبانى دینى در فقه دارند، در حوزه فقه با بى مهرى روبه رویند و توجه در خورى به آنها نمى شود. براى نمونه، فقیهان بر این سیره اند که مبانى فقهى و اجتهادى را پس از تحقیق و نقد و بررسیهاى فنى و علمى بر مى گزینند و آن گاه در فقه بر آنها تکیه مى کنند، ولى دیده نمى شود که فقیهى پیش از پرداختن به فقه، به ویراستن اصول اعتقادى بپردازد و اصول و مبانى دینى خود را با عیار تفکر و خردورزى و اجتهاد محک بزند. در حوزه باورها و عقاید، بر پذیرفته شده هاى رایج ذهنى بسنده مى شود و نیازى به محک زدن و ویراستن آنها احساس نمى شود. ویراسته نشدن باورها و انگاره هاى کلى و اساسى از دین به این گمان که نیازى به جست وجو و اجتهاد در آنها نیست و یا نادیده انگاشتن پیوند و نسبت میان فقه و کلام، روشى نادرست و اشتباه آمیز است. بسیارى از اختلافهاى فقهى و تفاوت فتواها، ریشه فکرى دارند. از دین شناسى و دیدگاه اعتقادى فقیه زاده مى شوند. براى نمونه، امام، در حوزه باورهاى اعتقادى و کلامى به پیوستگى و ناگسستگى شان ولایت و رهبرى اجتماعى پیامبر(ص) و امام(ع)
باور دارد. این باورمندى به درستى بر روش و رفتار فقهى و نظریه هاى اجتهادى او اثر گذاشته است. براساس همین مبناى کلامى، به احکام فقهى ویژه اى دست یافته است که از جمله مى توان از دیدگاه بلند و ناب ایشان در واجب بودن برپایى حکومت وپذیرش رهبرى جامعه بر فقیه داراى شرایط نام برد. این بایستگى و واجب بودن فقهى و احکام و گزاره هاى دیگرى که در پى آن به میان مى آید، تنها زاده ذوق و سلیقه فقهى نیست، بلکه از مبانى فکرى عمیق ترى برآمده که روش تفکر دینى و ویژگى قراءت کلامى امام از دین و اصول دینى، اثرگذارترین عامل دانسته مى شود. پس، جاى گرفتن در مقام فقاهت مى طلبد که فقیه در درجه نخست، به شیوه اجتهادى، تفکر و بینش دینى و موضع اعتقادى خود را، دست کم درباره اصول و مبانى اعتقادى اثرگذار در فقه، روشن کند و به فراخور آن، نگاه و موضع فقهى داشته باشد. سیره و روش عملى فقیهان پیشین نیز همین گونه بوده است. ایشان پیش از پرداختن به بیان و ارائه احکام و یا همزمان، از اصول و باورهاى پذیرفته خود در حوزه کلام، سخن مى گفته اند. ثقةالاسلام کلینى، شیخ صدوق، شیخ مفید، سید مرتضى، شیخ طوسى، محقق حلى، علامه حلى و بسیارى دیگر از فقیهان، در عین
فقاهت، یک متکلم و دین شناس برجسته و صاحب نظر در اصول دین بوده، کتابهاى اجتهادى و علمى در عقاید داشته اند. در نظر آنان، دانش کلام و اصول عقاید «فقه اکبر» و دانش احکام «فقه اصغر» است و با همین دو تعبیر از آن دو دانش یاد مى کرده اند. شهید صدر، در آغاز کتاب الفتاوى الواضحه، آن روش فراموش شده عالمان پیشین را ستوده و در خور پیروى دانسته است: «طلب منى بعض العلماء الاعلام و عدد کبیر من طلبتنا و من سائر المؤمنین ان نقتدى بعلمائنا السابقین ونقتضى آثارهم الشریفة فى موضوع یزداد اهمیة یوما بعد یوم. و هو انهم کانوا قد اعتادوا ان یقرنوا الى رسائلهم العلمیة او یقدموا لها مقدمة موجزة تارة و موسعة اخرى، لاثبات الصانع والاصول الاساسیة للدین.» (5) شمارى از دانش وران برجسته و بسیارى از دانشجویان حوزه و دیگر مؤمنان از من خواسته اند تا به عالمان پیشین اقتدا کنم و از روش نیکوى آنان، که روز به روز اهمیت آن فزونى مى گیرد، پیروى کنم. روش ایشان چنان بود که همراه با کتابهاى علمى خود و یا در پیش گفتار آنها، کوتاه یا بلند، از خداشناسى و اصول اساسى دین سخن مى گفتند. از این روى، شهید در کتاب شریف الفتاوى الواضحه، ابتدا گزاره هاى اعتقادى را شرح و بیان مى کند،
سپس مسائل و احکام فقهى را. به تناسب برداشت خود از اصول دین، گزاره هاى فقهى را به گونه ویژه و جداى از باب بندى رایج در فقه، دسته بندى مى کند. (6) حال باید دانست که فقه جامعه نگر زاده چه انگاره ها و پایه هاى فکرى از دین است که بدون آنها چشم داشت. شکل گیرى چنین فقهى بیهوده است. امام در فقه و رهنمودهاى فقهى خود، به جز مبانى عام و مشهور فقهى، به مبانى دین شناختى استناد کرده است که مى توان آنها را مبانى لازم براى نگرش اجتماعى به فقه دانست.
بر هیچ یک از فقیهان اسلامى پوشیده نیست که شریعت اسلام به جز احکام فردى، در بردارنده آیینها و قانونهاى فقهى براى جامعه نیز هست. وحى اسلام نیاز انسان به رهنمودهاى دینى و آسمانى در ساحت زندگى اجتماعى را نادیده نینگاشته و درباره آن بى تفاوت و ساکت نمانده است. بر این مطلب، همه فقه پژوهان اسلامى وفاق و اجماع دارند; زیرا در متون دینى و منابع احکام، آموزه هاى بسیار و اطمینان آور وجود دارد که به روشنى، این باور را الهام مى کنند. (7) از باب نمونه امام صادق(ع) مى فرماید: «ما من امر یختلف فیه اثنان الا وله اصل فى کتاب الله عزوجل ولکن لاتبلغه عقول الرجال.» (8) هیچ امرى نیست که میان دو نفر پدید
آید مگر در قرآن اصل و اساسى براى آن هست، لیک هر کسى با عقل بدان نمى رسد. در این روایت نکته هایى درخور درنگ است: 1. برابر این اصل ادبى که نکره در سیاق نفى، عموم را مى فهماند، واژه «امر» در سخن امام(ع) تمام کارها و کنشهاى اجتماعى میان دو نفر را در بر مى گیرد. 2. مورد این روایت کارهایى است که میان دو نفر پدید مى آید. در حقیقت، امام(ع) پاسخ گوى دین به امور فردى را بى گمان دانسته و خواسته است پیوندها و پیوستگیهاى اجتماعى انسانها را موضوع سخن قرار دهد و فراگیر بودن قرآن نسبت به این گونه امور را بیان کند. 3. امام(ع) نفرموده که قرآن درباره امور اجتماعى انسانها «حکم» دارد، بلکه فرموده «اصل» دارد. این تعبیر با توجه به بار معنایى واژه اصل، مى آموزاند که در قرآن براى امور اجتماعى اصول کلى و سازوار با شرایط گوناگون بیان شده است و اسلام پژوهان وظیفه دارند آن اصلها را بازکاوند. بشناسند و بر واقعیتهاى زمانى و با دگردیسى نیازها برابر سازند. 4. مقتضاى اصول کلى در قرآن آن است که به نیروى عقل رهنمودهاى مورد نیاز، فهم و کشف شوند از این روى، حضرت در پایان سخن از عنصر عقل یاد مى کند و مى فرماید: همه کس با خردورزى نمى تواند به
آن اصلها دست یابد، بلکه این مهم را عقل در پرتو راهنمایى و آموزش امامان معصوم(ع) مى تواند انجام دهد، چنانکه امام على(ع) مى فرماید: «ذلک القرآن فاستنطقوه ولن ینطق لکم... فلو سالتمونى عنه لعلمتکم.» (9) آن قرآن، از آن بخواهید تا سخن بگوید. و هرگز سخن نگوید... پس از من درباره آن بپرسید تا به شما بیاموزانم. امام خمینى بر پایه همین باور، قرآن و حدیث را دربردارنده احکام فردى و اجتماعى که فرد و جامعه به آنها نیاز دارد، مى داند: «قرآن مجید و سنت شامل همه دستورات و احکامى است که بشر براى سعادت و کمال خود احتیاج دارد... و «کتاب» یعنى قرآن، «تبیانا لکل شىء» (10) است. روشنگر همه چیز و همه امور است.» (11) وقتى فقیه، در حوزه کلام و دین شناسى، انگاره هاى دینى و باورهاى اعتقادى خود را به درستى و باژرف کاوى متکلمانه و عالمانه، باز شناخت و رسالت اجتماعى اسلام را انگاره و ایده اى درست و برابر با متن دین یافت، آن گاه پژوهش به منظور فرانمایى رهنمودهاى اجتماعى و احکام جامعه، براى وى امرى طبیعى و روشن خواهد بود. همین سیر، در فقه امام دیده مى شود. ایشان از پایگاه اعتقادى و به گونه دقیق، با عبور از این باور که: وحى اسلام، جامعه و اجتماع را هدف قرار مى دهد، به
نگرش اجتماعى و فقه جامعه رسیده است: «لما کانت دیانة الاسلام کفیلة لجمیع احتیاجات البشر من اموره السیاسیة واجتماعاته المدنیة الى حیوته الفردیة، کما یتضح ذلک بالرجوع الى احکامه فى فنون الاحتیاجات وشئون الاجتماع و غیرها. فلامحالة یکون لها فى کل ما اشرنا الیه تکلیف.» (12) از آن جا که دیانت اسلام تمام نیازهاى بشر را، در امور سیاسى و اجتماعى و فردى، در بردارد، این مدعا از نگاه به احکام اسلام درباره کارهاى گوناگون اجتماعى و غیر آن روشن مى شود، پس به ناچار براى تمامى آنها تکلیف و رهنمود خواهد داشت. همان گونه که مى نگرید، اندیشه ورزى امام در عرصه فقه اجتماعى و بازکاوى احکام جامعه، در حقیقت، بر قیاسى منطقى استوار شده که پایه و شالوده اعتقادى دارد.
آیا میان احکام فردى و احکام اجتماعى اسلام از جهت بایستگى اجرا و پیروى فرق است؟ مى توان پذیرفت که احکام عبادى فردى، همیشگى و جاودانه اند، ولى حکمهایى مانند: حدود، قصاص، قضا، دفاع و احکامى که اسلام براى رفتارهاى اجتماعى افراد بیان کرده کوتاه مدت و براى زمان ویژه کاربرد داشته اند؟ این سخن اگر چه براى هیچ فقیهى پذیرفته نیست; اما در عمل و در سلوک فقهى شمارى از فقیهان، چنین دوگانگى میان احکام فقهى دیده مى شود. آثار فقهى اینان نشان مى دهد بخش فقه
اجتماعى، خیلى بى رنگ است; احکام جامعه به حاشیه رانده شده وگویى هیچ نیازى به آنها احساس نمى شده و ضرورتى براى پیروى از آنها وجود نداشته است. کم رنگ بودن احکام اجتماعى و حکومتى در تفکر فقهى این گروه، با این توجیه همراه است که پیروى از احکام اجتماعى و اجراى ایده هاى جمعى اسلام، ویژه زمان حضور امام معصوم است. در این روزگار که امام(ع) غایب است، مردمان در برابر این احکام وظیفه اى ندارند! بازگشت این تفکر و نتیجه روشن آن، این است که بگوییم: احکام اجتماعى اسلام همیشگى و براى همه زمانها شایستگى و بایستگى اجرا ندارند، حال با توجه به این که جاودانگى احکام اسلام، به صورت مطلق و عام، یعنى همه احکام اسلام براى همه زمانها از ضروریات روشن در متون دین است و مورد پذیرش همه مسلمانان، چگونه مى توان میان این ضرورت روشن و آن سلوک و توجیه فقهى راه جمعى یافت. با کدام دلیل مى توان اعتقاد به جاودانگى دین را تخصیص زد و احکام اجتماعى و ایده هاى جمعى دین را از آن خارج نمود! امام، در آغاز حرکت فقهى خود، جلو این تفکر حاکم بر فقه علامت سؤال گذاشت: «این سؤال را مطرح مى کنم: از غیبت صغرى تاکنون، که بیش از هزار سال مى گذرد و ممکن است صدهزار سال دیگر
بگذرد و مصلحت اقتضا نکند که حضرت تشریف بیاورد، در طول این مدت مدید، احکام اسلام باید زمین بماند و اجرا نشود و هر که هرکارى خواست بکند؟ قوانینى که پیغمبر اسلام در راه بیان و تبلیغ و نشر و اجراى آن بیست و سه سال زحمت طاقت فرسا کشید، فقط براى مدت محدودى بود؟ آیا خدا اجراى احکامش را محدود کرد به دویست سال؟ و پس از غیبت صغرى اسلام دیگر همه چیزش را رها کرده است؟ ... لازم نیست از حدود و ثغور و تمامیت ارضى وطن اسلام دفاع کنیم؟ یا امروز مالیات و جزیه و خراج و خمس و زکات نباید گرفته شود; قانون کیفرى اسلام و دیات و قصاص باید تعطیل شود.» (13) در وجدان دینى هر عالمى، پاسخ این پرسش روشن است، از این روى، امام، اعتقاد و باور دینى و موضع فکرى خود را ساده و روان مطرح مى کند: «این حرف که قوانین اسلام تعطیل پذیر یا منحصر و محدود به زمان یا مکانى است، بر خلاف ضروریات اعتقادى اسلام است. ... اعتقاد به چنین مطالبى، یا اظهار آنها بدتر از اعتقاد و اظهار منسوخ شدن اسلام است.» (14) امام، با تکیه بر این باور اعتقادى کلامى; یعنى بایستگى جاودانگى احکام شریعت، ضرورت بازگشایى و احیاى احکام اجتماعى
در فقه را مى نمایاند. بر همین مبنى، خود نیز محورى ترین گزاره اجتماعى را در فقه طرح مى کند و به ثابت کردن نظریه ولایت فقیه مى پردازد.
عالمان اسلامى سه شان براى پیامبر(ص) بر شمرده اند که هر کدام مسؤولیت خاصى را به دنبال دارد: الف. نبوت و پیامبرى: ابلاغ وحى و بیان احکام و رهنمودهاى وحیانى: «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک.» (15) ب. قضاوت و دادرسى: داورى در بین مردم بر اساس ترازهاى وحى: «فلا وربک لایؤمنون حتى یحکموک فیما شجر بینهم ثم لایجدوا فى انفسهم حرجا مما قضیت ویسلموا تسلیما.» (16) ج. حکومت و رهبرى: عهده دارى مدیریت و رهبرى جامعه ایمانى، از سوى خداوند: «و ما کان لمؤمن ولامؤمنة اذا قضى الله ورسوله امرا ان یکون لهم الخیرة من امرهم ومن یعص الله ورسوله فقد ضل ضلالا مبینا.» (17) از دیدگاه کلام شیعى، پس از پیامبر(ص) امامان شیعه(ع) به جز سمت پیامبرى و ابلاغ وحى، که ویژه پیامبر(ص) بود، شان و سمت رهبرى و قضاوت را داراند. به اعتقاد شیعه، خداوند از امامان خواسته است که حافظ و نگهبان جامعه دینى باشند; حاکمیت دین و فرهنگ دیندارى را در جامعه پاس بدارند; در درون جامعه دینى به هنگام بروز درگیرى و کشمکش میان مردمان داورى
کنند و دینداران را بر وفاق و هم زیستى سالم و عزتمند یارى رسانند. آیا در روزگار غیبت، امر حکومت و قضاوت رها گذاشته شده است، یا خیر با بر عهده گرفتن این مهم از سوى شایستگان علمى و عملى از امت محمد(ص) پایندگى و جاودانگى یافته است. فقیهان در کتابهاى فقهى از عهده دارى شان داورى براى فقیه، سخن گفته اند و نسبت به مسؤولیت قضایى فقیه در جامعه دینى اتفاق راى دارند. حتى شیخ انصارى، ثابت بودن این سمت را براى فقیه ضرورى مذهب دانسته است: «ان ثبوت الاذن للفقهاء فى القضا مما لاشک فیه، ولایبعد وصوله الى حد ضرورى المذهب.» (18) ولى، درباره عهده دارى شان حکومت و رهبرى، شفاف و روشن سخن نگفته اند. البته پاره اى فرعها و پرسمانها که زوایایى از این گزاره را روشن مى کنند و باور قلبى و دل مشغولى فقیهان نسبت به مسؤولیت و تکلیف دینى و شرعى فقیه را در برابر حکومت و سامان دینى جامعه نشان مى دهد، در جاى جاى فقه مى توان دید. براى نمونه،
همین که فقیهان از آغاز تاکنون بر سمت قضایى فقیه اتفاق راى داشته و دارند و داورى غیرفقیه یا بدون اجازه او را از دایره شریعت و جواز شرعى بیرون مى دانند، به نوبه خود شاهد و گواهى استوار بر سمت حکومتى فقیه است; زیرا امر قضاوت یکى از شؤون حکومت است و جز در سایه حاکمیت و اقتدار اجتماعى، جامه عمل نمى پوشد و به حقیقت نمى پیوندد. اگر حکومت و نهادهاى اجتماعى با احکام قضایى اسلام سازگارى و همخوانى نداشته باشد، چگونه فقیه مى تواند قضاوت اسلامى را درباره جامعه و افراد به اجرا درآورد و مسؤولیت قضایى خود را ایفا کند; از این روى گزاف نیست که بگوییم: عهده دارى شان حکومت و ولایت اجتماعى براى فقیه مدلول التزامى عهده دارى شان قضایى فقیه است که همگان بر آن اتفاق و اجماع دارند. این شیوه استدلال در فقه آمده است. شیخ انصارى در کتاب القضا مى نویسد: «ان تعلیل الامام(ع) وجوب الرضى بحکومته فى الخصومات بجعله حاکما على الاطلاق وحجة کذلک، یدل على ان حکمه فى الخصومات والوقائع من فروع حکومته المطلقه و حجیته العامة.» (19) اما این که چرا فقیهان درباره شان ولایى و حکومتى فقیه در زمان غیبت، کم تر درنگ و تفقه ورزیده اند، پاسخ کوتاه آن است که: در حقیقت، ایشان در برابر
این گزاره، مجال درنگ نیافته اند; زیرا شیعیان جمعیتهایى پراکنده و کم ترین گروه اجتماعى بوده که در بین گروهها و فرقه هاى برخوردار از بیش ترین جمعیت. مى زیسته اند و همواره زیرفشار حاکمیتها و گروهها و فرقه هاى پرجمعیت قرار داشته اند. بدین سبب، نه انگیزه اى براى پرداختن وجود داشته است و نه مجال و اجازه اى براى درنگ و تفقه. شاهد این مدعا آن است که مى بینیم از روزگار صفویان به این سو، که شیعیان فزونى یافتند و از گروه کم شمار محکوم به درآمدند و سرزمینى را ویژه خود کردند، کشورى شیعى تشکیل شد و به نهاد حکومت نیاز افتاد و سخن از شان حکومتى و ولایت اجتماعى فقیه نیز به میان آمده از آن روزگار، این گزاره در فقه شیعه، با درنگها و باریک اندیشیهاى در خورى روبه رو شده و فقیهانى چونان: محقق کرکى (20) ، مولى احمد نراقى (21) و میرزاى نایینى (22) به نگارشهاى مستقل فقهى دست یازیدند. این سیر و پویش فقهى، در دوران اخیر با رگه هاى فکرى در فقه آیت الله بروجردى (23) پایندگى یافت و سپس با نبوغ فکرى و عملى امام راحل به کمال رسید و جایگاه فقهى خود را باز یافت. امام در پى درنگها و ژرف کاویهاى عالمانه، که آمیزگارى از فقه و کلام بود، به این نتیجه رسید:
«فللفقیه العادل جمیع ما للرسول والائمة علیهم السلام مما یرجع الى الحکومة والسیاسة، ولایعقل الفرق، لان الوالى اى شخص کان هو مجرى احکام الشریعة والمقیم للحدود الالهیة والآخذ للخراج و سائر المالیات والمتصرف فیها بما هو صلاح المسلمین.» (24) تمام اختیارات حکومتى که پیامبر(ص) و امامان(ع) داراند، براى فقیه عادل ثابت است. در نظر عقل فرقى [بین حکومت نبى و امام و فقیه] نیست; زیرا حاکم اسلامى، هر که باشد، وظیفه دارد احکام شریعت را اجرا کند و حدود الهى را بر پا دارد و مالیاتهاى اسلامى را بگیرد و آنها را در جهت صلاح مسلمانان هزینه کند. پایه استدلال امام بر این حقیقت کلامى استوار است که نیاز دینداران به رهبر و حاکم دینى، نیازى جاوید و همیشگى است; براى همه زمانها و نسلها یکسان است و نمى توان گفت دینداران دوران حضور به حاکم اسلامى و رهبر دینى نیاز داشتند، ولى مردمان این روزگار، چنین نیازى ندارند. نیاز جامعه به حاکم دینى، بسان نیاز فرد به دین است; ویژگیهاى زمانى و مکانى، هیچ دخالتى در آن ندارد: «علل و دلایل متعددى تشکیل حکومت و برقرارى «ولى امر» را لازم آورده است. این علل و دلایل و جهات، موقتى و محدود به زمانى نیستند و در نتیجه، لزوم تشکیل حکومت همیشگى
است.» (25) از سوى دیگر، اراده تشریعى خداوند نیز بر به حقیقت پیوستن عدالت اجتماعى و بر پایى جامعه دینى استوار شده است. تمامى پیامبران الهى براى به حقیقت پیونداندن و جامه عمل پوشاندن به این اراده، تلاش کرده اند. (26) در قرآن و متون اسلامى رهنمودها و احکام بسیارى براى این منظور بیان شده است. (27) با کدام دلیل مى توان پذیرفت که این اراده خداوند، در سراسر روزگار غیبت، تغییر یافته و یا تعطیل شده است: «حکمت آفریدگار بر این تعلق گرفته که مردم، به طریقه عادلانه زندگى کنند و در حدود احکام الهى قدم بردارند. این حکمت، همیشگى و از سنتهاى خداوند متعال و تغییر ناپذیر است.» (28) همان گونه که مى نگرید، شیوه امام در ثابت کردن سمت ولایت و حکومت براى فقیه با روش فقیهانى چونان شیخ انصارى فرق اساسى دارد. در روش شیخ، تفکر از پایین به بالا مى پوید، گویى از روزنه اى مى خواهد فضاى باز و فراخى را نشان بدهد، ولى در شیوه امام سیر تفکر از اصل به فرع است. امام فکر را در ساحت اصول اعتقادى به پرواز در مى آورد و از آن جایگاه، ولایت و مسؤولیت عهده دارى حکومت را براى فقیه ثابت مى کند. در این شیوه، ولایت فقیه به مانند یک اصل و اساس دینى، از چشم انداز
اعتقادى و دین شناختى روشنگرى مى یابد، شناسایى مى شود و بر جایگاه باورهاى دینى مى نشیند. راى و دیدگاه فقهى نیست، بلکه تفسیر متن دین است. سخن از بایستگى پایندگى امامت و رهبرى پیامبر(ص) و امام(ع) و بایستگى حاکمیت همیشگى دین بر جامعه و پاى بندى به اراده تشریعى خداوند است. امام با استوار سازى اصل ولایت فقیه، چشم انداز اجتماعى فقه شیعى را مجال بروز و عرصه دارى داد. فقه را آن گونه نگریست، وارسید و باز کاوید که بتوان رهنمودها و احکام مورد نیاز جامعه دینى را از یک یک گزاره هاى فقهى بر گرفت. آنها را بن مایه و ره توشه حرکت جامعه براى رسیدن به ایده هاى آرمانى دین قرار داد، تا اراده تشریعى خداوند در سایه ولایت دینى در جامعه، به حقیقت بپیوندد و دینداران سعادت و ارج اجتماعى خود را باز یابند.
دسته اى دیگر از مبانى و پیش فهمهاى شکل دهنده و پدید آورنده فقه اجتماعى، مبانى انگیزه هایى هستند که در دستگاه اجتهاد آشکار مى شوند و بر کار استنباط و فهم حکم اثر مى گذارند. پیش تر گفته شد که جامعه نگرى در فقه، رهیافت دو توسعه یافتگى است: توسعه در نگاه فقهى و دیگر، توسعه در قلمرو فقه. امام در مقام فقیهى جامعه نگر، در برابر تعریفهاى گوناگونى که براى فقه بیان شده است، فقه را این گونه تعریف
مى کند: «فقه تئورى واقعى و کامل اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است.» (29) در این تعریف، نگاه امام به فقه نگاهى توسعه یافته است. او، فقه را چنان مى نگرد که فقیه در سایه بازیافتهاى فقهى بتواند زندگى فرد و جامعه را در تمامى زوایا و سویه ها، با شریعت برابر و تراز سازد. روشن است که قلمرو فقه نیز تمام ساحتها زندگى بشر و همه نیازهاى فردى و اجتماعى او خواهد بود، نه تنها عبادتها و دادوستدها. هم از این روست که حکومت و مدیریت اجتماعى انسان را، فلسفه تشریع احکام و نمود عینى فقه مى داند، نه گزاره اى بیرون و بیگانه با آن: «حکومت نشان دهنده جنبه عملى فقه در برخورد با تمامى معضلات اجتماعى و سیاسى و نظامى و فرهنگى است.» (30) این برداشت گسترده از فقه، به ساز و کارهایى در اجتهاد نیاز دارد که بتواند پاسخ گوى توسعه و گسترش فقه باشد; زیرا وقتى در فقه چشم انداز و عرصه هاى جدید پیدا شود، براى فهم و کشف احکام در این عرصه ها، چه بسا به مبانى اصولى و عاملهاى اجتهادى تازه اى نیاز باشد. تاریخ فقه نشان مى دهد که به فرا خور رشد و گسترده شدن این دانش، مبانى اجتهادى و مسائل اصولى نیز رشد و گسترش یافته اند. هر چه
فقه جلوتر آمده و با اثرپذیرى از پدیده هاى زمانى و فرهنگى، دامنه گرفته است، عناصر اجتهادى و روشهاى جدیدترى براى فهم احکام به کارگرفته شده اند این یک واقعیت روشن در تاریخ فقه و اصول است. آخوند خراسانى، اصولى نامور، نیاز همیشگى فقه را به ابزار و عناصر جدید براى استنباط چنین بیان کرده است: «وبالجملة لامحیص لاحد فى استنباط الاحکام الفرعیة من ادلتها الا الرجوع الى مابین علیه فى المسائل الاصولیة... نعم یختلف الاحتیاج الیها بحسب اختلاف المسائل والازمنة والاشخاص، ضرورة خفة مؤونة الاجتهاد فى الصدر الاول، وعدم حاجته الى کثیر مما یحتاج الیه فى الازمنة اللاحقة.» (31) خلاصه، استنباط احکام فرعى از منابع، جز با کاربرى روشهاى اصولى براى هیچ کس ممکن نیست... بلى نیاز به این روشها با دگرگون شدن گزاره هاى فقهى و زمانها و فقیهان، تغییر مى کند; در دوره هاى اولیه روشهاى اجتهاد ساده بود و به روشها و عناصرى که اینک نیاز است، حاجتى نبود. به حکم این فرایند تاریخى، اینک نیز شکل گیرى و پیدایى فقه اجتماعى نیاز جدى به روشها و عناصر جدیدى دارد که دستگاه اجتهاد را براى چنین فقهى کارآ و بارور کند. این سخن بدان معنى نیست که ما از مبانى شناخته شده در اجتهاد دست برداریم و به مبانى نوپیدا روى کنیم، هرگز;
بلکه مراد استفاده و بهره گیرى بیش تر و بهتر و جدى تر از عناصرى است که پیش تر در فقه و اصول مطرح بوده اند، اما به گونه کم رنگ. حال که به توسعه فقهى نیاز افتاده است، مى بایست آن عناصر به گونه درخور به عرصه فقه و اجتهاد درآیند، کارآیى بیابند، گره ها را بگشایند و بردامنه موفقیتهاى فقهى بیفزایند. امام در فرصتهاى اجتهادى، بویژه در دهه آغازین حکومت اسلامى، بر آن شده که به کمک آنها رهنمودهاى اجتماعى و احکام مورد نیاز جامعه را در شرایط موجود از منابع فقه بگیرد. در این جا، به گونه اشاره و اجمال به معرفى آن عناصر و موارد کارایى آنها در فقه اجتماعى امام مى پردازیم.
در گفت وگوهاى فقهى، مراد از عقل، همان جوهر مجردى است که در متون دینى، به پیامبر درونى نامبردار است. نیرویى است که نیکیها و درستیها را درک مى کند و زشتى را از خوبى باز مى شناسد. این نیرو، هم مى تواند با مقدمه اى از شرع، حکم شرعى را فرا نماید و هم به خودى خود، در چارچوب خواسته هاى دین، مشرع و قانونگذار باشد. با این شرط که از سیطره عوامل درونى و بیرونى آزاد و رها باشد: «العقل السلیم الخالى عن هواجس الافکار و شوائب الاوهام.» (32) عقل سالم به دور از اندیشه هاى واهى و
ناآلوده به خیالها. عقل و خرد آدمى در احکام توقیفى و تعبدى، تنها حالت پذیرندگى و تایید دارد; زیرا ساحت آنها فراتر از ساحت عقل است. در این حوزه، عقل از وحى کمک مى گیرد، معرفت مى آموزد و فقیهان، پیرو خطابهاى شریعت و دستورهاى وحى اند. ولى گزاره هایى که بر پایه حسن و قبح عقلى توجیه و تفسیر مى شوند، مانند: نیک بودن امانتدارى، راستگویى، عدالت، نظام دارى جامعه و نیز زشت بودن خیانت، دروغ، ظلم وستم، حرج و مرج و آشفتگى جامعه و تمامى یافته هایى که به این امور باز مى گردند، توانایى، کارایى و داورى عقل در آنها تمام است. در این حوزه، اگر شریعت خطاب و دستورى داشته باشد، ارشاد و تاکید حکم عقل است: «الاحکام الشرعیه الطاف فى الاحکام العقلیه.» (33) حکمهاى شرعى لطف و راهنمایى به حکمهاى عقلى است. از آغاز شکل گیرى فقه، کاربرد عقل و خرد نزد فقیهان شیعى پذیرفته بوده است. شیخ مفید، نخستین فقیهى است که از کارایى و توانایى عقل در معرفت فقهى سخن گفته و آن را ابزار شناخت دانسته است: «العقل هو سبیل الى معرفة حجیةالقرآن و دلائل الاخبار.» (34) از راه عقل حجیت قرآن و معانى احادیث شناخته مى شود. ابن ادریس نیز نخستین فقیهى است که، به روشنى، عقل را به عنوان چهارمین منبع حکم در ردیف کتاب
و سنت و اجماع آورده است: «فاذا فقدت الثلاثة فالمعتمد فى المساله الشرعیه عند المحققین الباحثین عن ماخذ الشریعة التمسک بدلیل العقل.» (35) فقیهان پس از ایشان، از چشم اندازهاى گوناگون فقهى به عنصر عقل و کارایى و نقش آفرینى آن در کشف حکمهاى شریعت نگریسته اند و آن را در شمار دلیلها و منابع احکام دانسته اند. با این همه در عمل و نوشتارهاى فقهى آنان، به گونه بایسته و درخورى به کار گرفته نشده است. شهید صدر آن جا که مصادر فتوى را بر شمرده، نگاشته است: «اما ما یسمى بالدلیل العقلى الذى اختلف المجتهدون و المحدثون فى انه هل یسوغ العمل به اولا، فنحن وان کنا نؤمن بانه یسوغ العمل به ولکنا لم نجد حکما واحدا یتوقف اثباته على الدلیل العقلى بهذا المعنى.» (36) آن چیزى که دلیل عقلى شمرده مى شود و مجتهدان و اخباریان درباره روایى و ناروایى به کار بردن آن با یکدیگر بگومگو و اختلاف دارند، اگر چه ما به روایى عمل به آن اعتقاد داریم، لیک حتى یک حکم را نیافتیم که براى ثابت کردن آن به دلیل عقل تکیه شده باشد. مطالعه کتابهاى فقهى نشان مى دهد که اگر چه عقل در شمار منابع حکم شمرده مى شود، ولى فقیهان، در مقام ریافت حکم، تنها عقل را ابزار فهم و
فرانمایى یافته ها، روش معانى و دلالتهاى التزامى و سرانجام کشف احکام عقلى غیر مستقل به کار گرفته اند. همین اندازه به عقل میدان داده اند که در مقام اثبات، استدلال بیاورد، نه آن که خود براى موضوعى حکم داشته باشد و منبع حکم شناخته شود. البته محدود بودن گزاره ها و نیازهاى حکمى در دورانهاى پیشین، چه بسا بسندگى به همین مقدار کاربرد عقل در فقه را توجیه کند; ولى امروز که پدیده عقلانیت، سراسر زندگى را دگرگون کرده و فقه با انبوهى پرسش و گزاره نو روبه روست، بویژه در مقوله جامعه و حکومت، چگونه مى توان این گوهر کارآمد و منبع روشنگر و جت باطنى خداوند را، در پژوهشها و حکم شناسیهاى فقهى دست کم گرفت و پیامد ناگوار گوشه نشینى فقه از زندگى را پذیرا شد. امام، همواره بر بهره گیرى درست و روش مند از دانستنیهاى عقل و فهم عقلى عصر در حوزه برداشتهاى فقهى و کشف احکام شریعت تاکید ورزیده است. حکم فقهى شطرنج، که بر شناخت هویت موضوع در این عصر تکیه داشت و با حکم شناسى خردورزانه از سوى امام صادر شد، افرادى را در حوزه برانگیخت و به گفت وگوهایى دامن زد. امام در واکنش به آن، به برخى گزاره هاى دینى مانند: مصارف زکات، سبق و رمایه و حلال بودن انفال و ثروتهاى عمومى
براى شیعیان، که در دنیاى جدید دگردیسى یافته اند، اشاره کرد و سپس نوشت: «آن گونه که جناب عالى (یکى از اساتید حوزه) از اخبار و روایات برداشت دارید، تمدن جدید، به کلى باید از بین برود و مردم کوخ نشین بوده و یا براى همیشه در صحراها زندگى نمایند.» (37) جایگاه یافتن عقل و درنگ ورزیها و باریک بینیهاى عقلى، بویژه در فقه اجتماعى همان اندازه حیاتى و ضرور است که تکیه کردن بر قرآن و سنت. از همین روى، امام روییدن و بر آمدن فقه پویا را از ریشه هاى فقه کهن چشم داشت، نه بریده و گسسته از آن. این مهم تنها در عقل باورى فقیهانه به سرانجام مى رسد. اینک که گزاره هاى فقهى گسترش یافته و دگردیسیهاى نمایان و سرنوشت ساز در بخش مهمى از رفتارهاى انسان پدید آمده است، عقل، نقش بزرگى در توانمندسازى فقه بر عهده دارد. حضور فقه در صحنه زندگى و شکل گیرى فقه اجتماعى جز با یارى جستن از نیروى ابزارى و منبع بودن عقل و روشنگریهاى حکم شناسانه آن، ممکن نیست. امام به خوبى بر این حقیقت آگاه بود و آن را براى احیاى اسلام ضرورى مى دانست; از این روى در پى آشکار شدن برخى اشکالها و درنگها درباره حکم شطرنج، نوشت: «ما باید سعى کنیم تا حصارهاى جهل و خرافه
را شکسته تا به سرچشمه زلال اسلام ناب محمدى صلى الله علیه وآله برسیم و امروز غریب ترین چیزها در دنیا همین اسلام است و نجات آن قربانى مى خواهد و دعا کنید من نیز یکى از قربانى هاى آن گردم.» (38) امام، در اصلى ترین گزاره فقه اجتماعى یعنى بایستگى حکومت و واجب بودن عهده دارى آن از سوى ولى فقیه، بر حکم عقل و ضرورت نیاز جامعه تکیه کرده است. این گزاره را از نگاه عقلى بررسى و حکم شناسى مى کند و معتقد به بسندگى عقلى در این مقوله است; از این روى، متون دینى را به عنوان تایید و تاکید مى آورد نه براى اثبات: «فان لزوم الحکومة لبسط العدالة و التعلیم والتربیة و حفظ النظم ورفع الظلم و سد الثغور والمنع عن التجاوز الاجانب من اوضح احکام العقول من غیر فرق بین عصر و عصر او مصر و مصر، ومع ذلک فقد دل علیه الدلیل الشرعى ایضا.» (39) بایستگى حکومت براى گسترش عدالت و آموزش و تربیت و نگهبانى از نظم و برداشتن ستم و بستن مرزها و جلوگیرى از هجوم بیگانگان، روشن ترین حکم عقل براى همه زمانها و همه مکانهاست. در عین حال از شریعت نیز براى آن دلیل هست. این دیدگاه در میان فقیهان اهل سنت نیز وجود دارد. ماوردى مى نویسد: «الامامة موضوعة لخلافة
النبوة فى حراسة الدین وسیاسة الدنیا... واختلف فى وجوبها هل وجبت بالعقل او بالشرع؟ فقالت طائفة وجبت بالعقل لما فى طباع العقلاء من التسلیم لزعیم یمنعهم من التظالم ویفصل بینهم فى التنازع و التخاصم، ولولا الولاة لکانوا فوضى مهملین وهمجا مضاعین.» (40) امامت و رهبرى جانشینى پیامبرى در نگهبانى از دین و سامان زندگى است... این کار واجب عقلى است یا واجب شرعى، اختلاف شده است. گروهى آن را واجب عقلى مى دانند; زیرا فطرت عقلى حکم مى کند انسان پذیرا و پیرو رهبرى باشد که او را از ستم باز مى دارد و دشمنیها و کشمکشها را از ساحت زندگى مى زداید. اگر مردمان چنین رهبرانى نداشته باشند، پراکندگانى سرگردان و فرومایگانى تباه خواهند بود. امام، واجب بودن برپایى و اقامه آیین دادرسى اسلام را در زمان غیبت از سوى ولى فقیه، با همین روش عقلى اثبات کرده است. ایشان برپایى آیین دادرسى را واجب عقلى دانسته و احادیث و دلیلهاى شرعى را ارشادى شمرده است. (41) به هر روى، گزاره هاى اجتماعى چون بیش تر در زمره امور عقلى و عقلایى قرار دارند، عقل در این میدان، نقش و کارایى سرنوشت ساز دارد. تفقه در این ساحت از فقه، اگر بدون خردورزى و دخالت کارامد عقل انجام گیرد، چه بسا پیامدهاى ناگوارى داشته باشد که تصور بازگشت به زندگى صحرانشینى
و ناتوانى اسلام از اداره جامعه تلخ ترین آنها خواهد بود. امام همواره فقه پژوهانى که بر این عرصه بودند، به هراس از آن و پرهیز عملى فرا مى خواند: «شما در عین این که باید تمام توان خودتان را بگذارید که خلاف شرعى صورت نگیرد (و خدا آن روز را نیاورد) باید تمام سعى خودتان را بنمایید که خداى ناکرده اسلام در پیچ وخمهاى اقتصادى، نظامى، اجتماعى و سیاسى متهم به عدم قدرت اداره جهان نگردد.» (42) امام هرگاه درباره بعد اجتماعى فقه سخن گفته، اجتهاد مصطلح را ناکافى دانسته است; (43) زیرا اجتهادى که بر پایه آگاهیهاى بر جاى مانده از محیط و فضاى علمى و فقهى دورانهاى پیشین انجام گیرد، اگر چه ممکن است در بخش احکام فردى و عبادى همیشه ثابت، کافى باشد، ولى در بخش احکام اجتماعى به خاطر دگرگونى پذیر بودن گزاره ها، هرگز نمى توان به آنها بسنده کرد; بلکه باید احکام سازاوار با آنها در حال حاضر و در شرایط فکرى و فرهنگى این روزگار، از دل متون در آورد. از همین روى امام براى بازسازى فقه اجتماعى و جامعه نگرى در فقه، به جز بهره گیرى از کاربردهاى عمومى عقل، نقش دادن به عنصر «زمان» و «مکان» و نیز عنصر «مصلحت»، به عنوان دو راه کار اصلى تاکید کرده
است.
عنصر مصلحت و عنصر زمان و مکان، در حقیقت، نمودهایى برجسته از عقل و عقل گروى در فقه اند. این عناصر، بویژه در فقه اجتماعى کارایى پر اهمیتى دارند. امام، «مصلحت» را به عنوان عنصرى اصیل در فرایند ا جتماعى کردن فقه، احیا و زنده کرد. او، نقش این عنصر را در گره گشایى و غنا بخشیدن توسعه قانونهاى فقهى برابر نیازهاى جامعه، تعیین کننده و استراتژیک مى دید. مصلحت باورى، رویکردى جدید و نوپیدا در فقه نیست. از آغاز در فقه اسلامى مطرح بوده است. اما از آن جا که گفت وگوهاى فقهى، بیش تر در بخش احکام عبادى و فردى در جریان بوده است، به درستى نیاز به آن احساس نمى شده; از این روى، نگرش جدى هم به آن نبوده است. ولى در این که «مصلحت» در فقه اسلامى اصلى ریشه دار است، جاى هیچ سخن نیست. فقیهان اسلامى، شیعه و سنى، اتفاق دارند که احکام اسلامى، بر محور مصلحتهایى مى چرخد که در مقام «جعل حکم» یا «متعلق حکم» و یا «اجراى حکم» وجود دارند. در اسلام، هیچ حکم واجب و حرامى نیست مگر آن که در یکى از این سه مقام داراى مصلحت یا مفسده است. در متون دینى و منابع روایى، به این حقیقت، به روشنى اشاره شده است. از میان روایتهاى گوناگون (44)
، به آوردن بخشى از سخن امام رضا(ع) در علل الشرایع، بسنده مى کنیم: «انا وجدنا کلما احل الله تبارک و تعالى ففیه صلاح العباد و بقائهم ولهم الیه الحاجة التى لایستغنون عنها، ووجدنا المحرم من الاشیاء لا حاجة بالعباد الیه و وجدناه مفسدا داعیا الفناء والهلاک، ثم رایناه تبارک و تعالى قد احل بعض ما حرم فى وقت الحاجة لها فیه من الصلاح فى ذلک الوقت.» (45) در همه آنچه خداوند حلال فرموده، صلاح و بقاى بندگان را مى یابیم و مردمان بدانها نیاز دارند و هرگز از آنها بى نیاز نمى شوند. و آنچه خداوند حرام کرده، فساد و نابودى و بى نیازى ایشان را بدانها مى یابیم. خداوند پاره اى از چیزهایى که حرام کرده گاه نیز حلال فرموده; زیرا آن هنگام در استفاده از آنها مصلحت است. در شریعت اسلام، مصالح و مفاسد را، به منزله علتهاى گذاردن احکام بشمارند. بودن مصلحت ملزمه در چیزى علت واجب شدن آن و بودن مفسده ملزمه علت حرام شدن آن است. چنانچه عقل سلیم به طور قطع و یقین، مصلحت لازم را در امرى درک و کشف کند، آن امر واجب مى شود و اگر مفسده لازم را کشف کند، از نظر فقهى حرام خواهد بود. یعنى سیر حرکت عقل از علت به معلول در فقه کشف حکم نیز پذیرفته
است. همان گونه که عقل مى تواند در بخش احکام تعبدى و توقیفى، کشف داشته باشد و از معلول به علت پى برد، در جاهایى نیز مى تواند با کشف مصلحت لازم، حکم را بشناسد; یعنى از علت به معلول برسد. در فقه اسلامى این گونه احکام عقلى از آن چنان استوارى و مرتبه اى بر خوردارندکه اگر شریعت نیز در آن زمینه حکمى آورده باشد، امضا وتاکید همان حکم عقل دانسته مى شود. این معیار کلى، اگر چه در بخش احکام عبادى کارآمد نیست، ولى در غیر کارهاى عبادى، بویژه دستیابى به رهنمودهاى لازم و بایسته براى اداره دینى جامعه، کارا و اثرگذار است. تکیه امام بر این عنصر و تلاش ایشان براى همگام و همراه ساختن فقه با مصلحتها و نیازهاى اجتماعى، حکایت از سودمندى این روش و بالا رفتن توان فقهى دارد. در نظر امام کارایى این عنصر در فقه اجتماعى، آن گونه کارامد و ضرور مى نمود که مصلحت باورى و مصلحت شناسى را براى مجتهد جامعه نگر شرط لازم مى دانست: «یک فرد اگر اعلم در علوم معهود حوزه ها هم باشد، ولى نتواند مصلحت جامعه را تشخیص دهد... این فرد در مسائل اجتماعى و حکومتى مجتهد نیست.» (46) با آن که فقه اسلام از مصلحت سنجیهاى فردگرایانه بیگانه نیست، ولى مصلحتهاى عمومى در مرتبه بالاتر قرار دارند و بر
مصلحتهاى فردى پیشى دارند. هنگام تزاحم میان آن دو، باید حقوق و مصالح جامعه را بر حق و مصلحت فرد مقدم داشت. امام، فلسفه تشریع قانونهایى مانند قصاص و حدود را تامین مصلحتهاى برتر اجتماعى و صلاح یابى جامعه مى داند. «یک نفر آدمى که یک مملکت را مى خواهد فاسد بکند، یک کشور را، یک گروه را فاسد مى خواهد بکند و قابل اصلاح نیست، آن را باید براى تهذیب جامعه، براى حفظ جامعه این را، این غده سرطانى را باید از این جامعه دور کرد. دور کردنش هم به این که اعدامش کنند. اعدامهاى اسلامى این طورى است، نه مثل اعدامهاى غربى مى ماند، آنها مى ریزند، مى کشند، از بین مى برند و همه آن براى این است که جا براى خودشان باز کنند. ... یک حد از حدود الهى وقتى که واقع بشود، یک جامعه اصلاح مى شود. براى حفظ حقوق یک جامعه باید یک غده هاى سرطانى از این جامعه جدا بشود.» (47) در میان مصلحتهاى اجتماعى، «مصلحت نظام» و حفظ حاکمیت جامعه مؤلفه اى برجسته و پراهمیت است. نه تنها بر مصلحتهاى فردى که بر دیگر مصلحتهاى اجتماعى نیز پیشى دارد. در فقه تعبیرهایى از این دست به چشم مى خورد: واجب بودن حفظ بیضه اسلام و دست برداشتن از آنچه که سبب اختلال نظام مى شود. این گونه تعبیرها
نشان مى دهد که در فقه اسلامى سامان و نظام داشتن جامعه یک اصل است. امام این اصل را نمایاند چرا که آن را کلید واژه حیات اجتماعى دین مى دانست: «حضرات آقایان توجه داشته باشند که مصلحت نظام از امور مهمه اى است که گاهى غفلت از آن موجب شکست اسلام عزیز مى گردد... مصلحت نظام و مردم از امور مهمه اى است که مقاومت در مقابل آن ممکن است اسلام پا برهنگان زمین را در زمانهاى دور و نزدیک زیر سؤال ببرد.» (48) خواس'ه امام از 'شکیل م-مع 'شخیص مصلح' نظام، د حقیق' آن بود که عنص مصلح' و نقش آن د 'واناسازى فقه مو د 'و-ه باشد و ب اى همیشه به عنوان یک اصل زنده فقهى ب قانونهاى 'صویب شده نظا '
و حکوم' داش'ه باشد; زی ا به باو امام د فقه و شیع' اسلام. مصلح' نظام اسلامى ب ه چیز مقدم اس'. (49) مس'ند اع'قاد امام به پیشى داش'ن مصلح'هاى نظام وشن اس'. افزون ب حکم عقل، وایا'ى که د آنها ف وع دین ب مدا امام' و ولای' به مفهوم سیاسى آن دانس'ه شده اس'، همین باو ا الهام مى کنند. امام ضا(ع) ف مود: «بالامام 'مام الصلا" والزکا" والصیام والح- وال-هاد و'وفی الفىء والصدقا' و امضاء الحدود والاحکام و منع الثغو والاط اف.» (50) نماز و زکا' و وزه و ح- و -هاد و -مع آو ى ث و'هاى عمومى و ا- اى قانونها و آیینها، و پاسدا ى از س زمینها و م زها، با بودن امام 'مام' مى یابد. امام صادق(ع) ف مود: «اما لو ان -لا قام لیله وصام نها ه و 'صدق ب-میع ماله و ح- -میع ده ه ولم یع ف ولای" ولى الله فیوالیه ویکون -میع اعماله بدلال'ه الیه، ما کان له على الله -ل وعز حق فى ثوابه.» (51) بدانید اگ ف دى 'مام شب ا عباد' کند و وز ا وزه بدا د و 'مام دا ایى خود ا ببخشد و ه سال ح- گزا د، ولى هب و حاکم الهى خود ا
نشناسد 'ا از او پی وى کند و کا هایش ا با اهنمایى و هب ى او ان-ام دهد، د پیشگاه خدا هیچ حقى ب اى د یاف' ثواب ندا د. د این دس'ه وایا'، که دو نمونه ذک شد، به چه ام ى این همه بها داده شده اس' و به «امام'» به عنوان یک اصل اع'قادى، یا به «امام» به عنوان هب و س پ س' نظام و -امعه؟ ظاه و سیاق کلام د این وایا' نشان مى دهد که امام(ع) نمى خواهد اصل امام' و بایس'گى اع'قاد به آن ا بیان کند، بلکه -ایگاه امام' به مفهوم سیاسى آن ا د کانون نگاهها ق ا مى دهد. مى خواهد ب -س'گى نقش امام و هب ا و س نوش'ساز بودن نظام ا-'ماعى ا از چشم انداز دین، بنمایاند و هندسه دین و نظام ا بنگا د. ب اى باو مندان به اصل امام' مى نمایاند که د سلوک دینى و دیندا ى، پی وى از امام و نظام حق از ه چیز دیگ مهم' اس'; چ ا که ب همه گزا ه هاى دینى اث گذا اس'. ب اب وای' نخس'، بدون نظام و هب ، نه 'نها قانونهاى اق'صادى و قضایى و دفاعى دین، از کا ایى و نقش آف ینى مى اف'ند، که عباد'هایى
چونان: نماز، وزه، ح- و... 'مام نیس'ند و ب اب وای' دوم ان-ام 'کلیفهاى عبادى و ش عى، بدون -اى گ ف'ن د د ون نظام حق و بدون پی وى از هب دینى -امعه، هیچ ا - و بهایى ندا ند و نزد خداوند پاداشى ب اى آنها نیس'. د وشنا و آف'اب این سخنان ژ ف امامان(ع) این حقیق' -لوه گ ى مى کند که: 'مام' دین به ولای' و هب ى ا-'ماعى بس'ه اس' و همه ساح'هاى دیندا ى ب نظام ولای'مدا اس'وا اس'. امام خمینى، پیام این آموزه ها ا به وشنى و 'مام یاف'ه و فقه ا-'ماعى ا ب مبناى آنها پى نهاده اس'. ب ' بودن اهمی' و نقش نظام و پیشى داش'ن مصلح' نظام د فقه اسلامى ا یک گزا ه و فهم ساده و وشن از م'ون مى داند: «طلاب عزیز، ائمه مح' م -معه و -ماعا'، وزنامه ها و ادیو و 'لویزیون باید ب اى م دم این قضیه ساده ا وشن کنند که د اسلام مصلح' نظام از مسائلى اس' که مقدم ب ه چیز اس' و همه باید 'ابع آن باشیم.» (52) به ه وى، احیاى عنص مصلح'، بویژه مصلح' نظام، نقش بز گى د پیوند و سازگا ک دن فقه و -امعه دا
د و ب اى شکوفا شدن فقه ا-'ماعى ام ى ض و اس'.
آن بخش از قانونهاى شیع' که نیازهاى ا-'ماعى انسان ا د کانون 'و-ه و نگاه خود دا ند، د پى دگ سانیها د ف هنگ و وابط ا-'ماعى، بیش' دس'خوش دگ گونى ق ا مى گی ند. به دیگ سخن، اث گذا ى زمان و مکان ب قانونهاى ا-'ماعى اسلام، بسیا بسیا بیش' از اث گذا ى آن ب قانونهاى ف دى اس'. چه بسا ب'وان گف' همه وى سخن د این گزا ه به همین بخش از قانونهاس'; چ ا که دس'او د اصلى این گف'مان د این ساح' از فقه آشکا مى شود. د فقه ف دى، بیش' گزا ه ها از نوع عبادى اس' و چه ه عبادا' ب اى همه زمانها و مکانها ثاب' و یکسان اس'، ولى د فقه ا-'ماعى بیش' گزا ه ها از نوع امو عقلانى و ع فى اس'. با شد عقلى و پیش ف' زندگى بش ، شد و دگ گونى شکلى مى یابد. ب اى نمونه گزا ه حکوم' از آغاز پیدایش -امعه بوده، ولى د گذ عص ها چه ه اى نهاده و چه ه اى پذی ف'ه اس'. پیوند و گسس' -امعه ها با یکدیگ ، پیوندهاى ا-'ماعى انسانها
د د ون -امعه، بازیاف'ها و ب باف'هاى ف هنگى، سیاسى، اق'صادى و نظامى د -امعه هاى گوناگون و دیگ مؤلفه هاى مقوله ا-'ماع همه همین سان هس'ند، عص ى و مکانى اند. مح'وا و گوه آنها همیشه یک حقیق' بیش نیس' و آن ادا ه زندگى انسان، ولى ف هنگها و 'مدنهاى بش ى یکى پس از دیگ ى به گونه اى و نگ و ف مى ب اى آن -امه مى دوزند. 'فقه د این گونه امو ، بدون دخال' دادن عنص زمان و مکان به هیچ و نمى'واند چا ه ساز و اهگشا باشد; از همین وى، امام آن-ا که از این دو عنص سخن گف'ه اس' گزا ه هایى نشان داده که د ویا ویى با دگ گونیهاى ا-'ماعى شکل پذی ند: «مساله اى که د قدیم دا اى حکمى بوده اس'، به ظاه همان مساله د وابط حاکم ب سیاس' و ا-'ماع و اق'صاد یک نظام، ممکن اس' حکم -دیدى پیدا کند، بدان معنى که با شناخ' دقیق وابط اق'صادى و ا-'ماعى و سیاسى، همان موضوع اول که از نظ ظاه با قدیم ف قى نک ده اس'، واقعا موضوع -دید شده اس' که قه ا حکم -دیدى مى طلبد.» (53) هم از این وس' که آشنایى با پدیده ها و ف هنگهاى نوبه نو ب اى
فقه ا-'ماعى ش ط لازم مى داند: «داش'ن بصی ' و دید اق'صادى، اطلاع از کیفی' بخو د با اق'صاد حاکم ب -هان، شناخ' سیاس'ها و ح'ى سیاسیون و ف مولهاى دیک'ه شده آنان و د ک موقعی' و نقاط قو' و ضعف دو قطب س مایه دا ى و کمونیزم که د حقیق' اس' ا'ژى حکوم' ب -هان ا ' سیم مى کنند، از ویژگیهاى یک م-'هد -امع اس'.» (54) این سخنان بدان معنى نیس' که قلم و اث گذا ى عنص زمان و مکان محدود و 'نگ اس' و 'نها د بخش ا-'ماعى فقه کا آیى دا د. منظو ما این اس' که کا ب ى این دو عنص د ساح' فقه ا-'ماعى س نوش'ساز و 'عیین کننده اس'، به گونه اى که د نظ امام، غفل' و زیدن از آن به وی انى و 'باهى ف هنگ دینى و زی سؤال ف'ن کیان فقه اسلامى مى ان-امد: (55) «این -انب لازم اس' از ب داش' -ناب عالى از اخبا و احکام الهى اظها 'اسف کنم. بناب نوش'ه -ناب عالى زکا' 'نها ب اى مصا ف فق ا و سای امو ى اس' که ذک ش ف'ه اس' و اکنون که مصا ف به صدها مقابل آن سیده اس'، اهى نیس' و «
هان» د سبق و « مایه» مخ'ص اس' به 'ی وکمان و اسب دوانى و امثال آن که د -نگهاى سابق به کا گ ف'ه مى شده اس' و ام وز هم 'نها د همان موا د اس'. و انفال که ب شیعیان 'حلیل شده اس'، ام وز هم شیعیان مى'وانند بدون هیچ مانعى با ماشینهاى کذایى -نگلها ا از بین بب ند و آنچه ا که باع" حفظ و سلام' محیط زیس' اس' ا نابود کنند و -ان میلیونها انسان ا به خط بیندازند و هیچ کس هم حق نداش'ه باشد مانع آنها باشد. منازل و مسا-دى که د خیابان کشیها ب اى حل معضل ' افیک و حفظ -ان هزا ان نف مو د اح'یا- اس'، نباید 'خیب گ دد و امثال آن.» (56) نگ انى امام از این پیامدها زاییده بى'و-ه ماندن به عنص زمان و مکان د ا ائه هنمودهاى فقهى و ا-'هادى ب اى -امعه اس'، نه ب اى ف د. این گونه پیامدها د حوزه فقه ف دى بسیا سبک' و 'حمل پذی ' ند; زی ا چه ه بی ونى دین و فقاه' ا د چشم انداز -امعه و -هان مخدوش و 'ا یک نمى سازند. بناب این، د نظ امام اگ این دو عنص ب کوششهاى فقه ا-'ماعى سایه نیفکند،
'فقه د این ساح'، همان اندازه ناگوا و وی انگ اس' که ها گذاش'ن آن بسان گذش'ه. گف'وگو از مق'ضیا' زمان و مکان د حوزه فقه به ب سى گس' ده و -س'و-وى د از دامن نیاز دا د. ما د این-ا به پا ه اى ب یاف'ها و باز'اف'هاى فقهى زمان و مکان، د اندیشه فقه ا-'ماعى امام، اشا ه مى کنیم.
احکام حکوم'ى، به 'مام، هوی' و ساخ'ا زمانى و مکانى دا ند; زاد و م گ دا ند; د ظ ف زمانى و مکانى -امعه ها و حکوم'ها زاده مى شوند و با دگ گونى ظ ف به کنا مى وند، ولى فقیه آشنا به زمان و آگاه ب -غ افیاى 'فک و ف هنگ -امعه، این احکام ا صاد مى کند 'ا -امعه سلوک دینى بیابد و ب ص اط شیع' ب ود. د فقه الحکوم" این پ سش به میان مى آید که حاکم اسلامى 'ا چه اندازه حق 'صمیم گی ى دا د؟ د پاسخ به این پ سش سه دیدگاه شکل گ ف'ه اس' که ب اب ه کدام نقش زمان و مکان د هنمودهاى ا-'ماعى فقه قبض و بسط پیدا مى کند. آیا وظیفه حاکم و دول' اسلامى ا- اى قانونها و آیینهاى ش عى اس'، باید د دای ه
احکام شیع'، آیین نامه هاى ا- ایى بیزد (57) ، یا آن که د شیع' ب اى حاکم اسلامى قلم و باز حقوقى پیش بینى شده اس'؟ حاکم اسلامى د قلم و نیازهاى ا-'ماعى حق قانونگذا ى دا د (58) ، یا آن که حاکم اسلامى افزون ب حق قانونگذا ى د میدانهاى باز حقوقى، حق دا د با بازشناخ' مصلح' و 'ا زمانى که مصلح' پایدا اس'، ح'ى ب خلاف احکام ف عى فقهى قانون و حکم صاد کند و یا از ا- اى حکم ش عى -لو بگی د. دیدگاه آخ ا امام ا ائه ک ده اس': «اگ اخ'یا ا' حکوم' د چا چوب احکام ف عیه الهیه اس'، باید ع ض [کنم که] حکوم' الهیه و ولای' مطلقه مفوضه به نبى اسلام، صلى الله علیه وآله وسلم، یک پدیده بى معنى و مح'وا باشد.» (59) امام موا دى ب مى شما د که حاکم اسلامى مى'واند احکام اولیه ا کنا نهد و ب اب مصالح ا-'ماعى قانون بگذا د، مانند: خیابان کشیها، نظام وظیفه، -لوگی ى از و ود و خ و- ا ز و کالا، مالیا'، گم کا'، قیم'گذا ى، -لوگی ى از پخش مواد مخد ، حمل اسلحه و صدها مو د دیگ که هیچ کدام د چا چوب احکام ف
عیه نیس'، ولى حاکم اسلامى حق دا د ب اى ان-ام آنها حکم صاد کند و مى'واند هم، -لوى ا- اى حکم ش عى ا ب اى زمانى کو'اه بگی د: «[حکوم'] مى'واند ه ام ى ا چه عبادى و یا غی عبادى که - یان آن مخالف مصالح اسلام اس'، از آن مادامى که چنین اس'، -لوگی ى کند. حکوم' مى'واند از ح-، که از ف ایض مهم الهى اس'، د مواقعى که مخالف صلاح کشو اسلامى دانس' موق'ا -لوگی ى کند.» (60) این چشم انداز فقهى به حکوم' و حاکم اسلامى، سبب مى شود عنص زمان و مکان د چشم اندازى ف اخ، به ع صه فقه ا-'ماعى د آید; زی ا احکام حکوم'ى، اگ چه به عنوان بخشى از شیع' بشما ند، ولى همان گونه که گف'ه شد، پی و و بس'ه به مصالح و نیازهاى وزند، خاس'گاه زمانى و مکانى دا ند، -زیى و مقطعى اند، ناظ به موا د و ش ایط ویژه اند. همین که مصلح' و ش ایط ویژه اى که حکم ا ای-اب ک ده از میان ب ود، حکم نیز از میان مى ود. د نامه اى که امام مصادیق و موا د احکام حکوم'ى ا بیان ک ده ب کو'اه مد'ى آنها 'اکید و زیده اس': «مادامى که
چنین اس'»، «د مواقعى که چنین باشد.» (61) به همین سبب، زمان شناسى و آگاهى به نیازهاى زمان و مکان، یکى از ویژگیهاى لازم و بایس'ه ب اى ولى فقیه شم ده شده اس'; چه بدون این ویژگى از کا ب ى د س' این دو عنص د فقه حکوم'ى نا'وان خواهد بود. امام از همین زاویه، به س اغ فهم احادی" ف'ه و ب همین مبنى احکام حکوم'ى معصومان(ع) ا از احکام 'بلیغى ایشان -دا ک ده اس' که به طو خلاصه مى آو یم. به باو فقهى امام، آن بخش از دس'و ها و ف مانهایى که پیامب (ص) و امامان(ع) د مقام حاکم اسلامى و به عنوان ولى ام و س پ س' حکوم' ب اى سامان دادن امو -امعه و حکوم' صاد ک ده اند، احکام حکوم'ى اس' و به مق'ضاى زمان و مکان از ایشان صاد شده اس'. ب این اساس آنچه د وایا' از پیامب (ص) و على(ع) با واژه «قضى» یا «حکم» یا «ام » و مانند آنها آمده اس'، بیان حکم ش عى نیس' که ب اى 'مام زمانها ماندگا و ثاب' باشد، بلکه از ظاه این واژه ها دانس'ه مى شود پیامب و امام از آن حی" که حاکم یا قاضى بوده، ام و نهى داش'ه
و حکم صاد ک ده اند، نه از این حی" که خواس'ه اند حلال و ح ام خدا و احکام وحى ا به م دم بسانند. امام نمونه هاى بسیا ى از دس'و هاى ولایى و حکوم'ى پیامب (ص) و على(ع) ا که د وایا' آمده، یاد ک ده اس' که د این-ا به چند نمونه از آن وایا' اشا ه مى کنیم. 1. حکمهاى قضایى: د با ه قضاو'هاى پیامب (ص) و على(ع) د وایا'ى وا د شده اس': ایشان به یک شاهد و قسم بسنده مى ک ده اند. (62) د وای'ى دیگ آمده اس': پیامب (ص) داو ى ب اساس یک شاهد و قسم ا ا-ازه داده اند. (63) امام کاظم(ع) ف موده اس': «لو کان الام الینا ا-زنا شهاد" ال -ل الواحد اذا علم منه خی مع یمین الخصم فى حقوق الناس....» (64) اگ حکوم' دس' ما بود، د با ه حقوق م دمان شهاد' یک م د نیک سی ' ا با قسم ط ف دیگ مى پذی ف'یم. امام خمینى مى نویسد: «هذه ال وای" 'دل على ان هذا ال'نفیذ وهذه الا-ازه هو 'نفیذ ولى الام والسلطان.» (65) 2. دس'و هاى ا-'ماعى: پیامب (ص) د با ه چگونگى 'قسیم آبهاى زائد د س زمین بنى ق یظه دس'و دادند: «للز ع الى الش اک
وللنخل الى الکعب ثم یسل الماء الى اسفل من ذلک.» (66) زمینهاى کشاو زى 'ا بند کفش و نخلس'انها 'ا مچ پا آبیا ى شود و بقیه آب ب اى زمینهاى پایین' ها گ دد. شهید صد وایا'ى ا د زمینه مسائل اق'صادى مى آو د و بسان امام ب این باو اس' که پیامب (ص) ب اى ب ق ا ساخ'ن 'وازن ا-'ماعى، از پا ه اى امو وا منع ک ده اس'، مانند: بازداش'ن دیگ ان از آب و علوفه زیادى (67) ، ف وش میوه پیش از سیدن (68) ، ا-ا ه دادن زمین (69). و على(ع) قیم'گذا ى ب اى ا-ناس ا دس'و داده اس'. (70) از این نگاه وایا' بسیا ى ا مى'وان د م-موعه هاى وایى یاف'. 3. ف مانهاى نظامى: پیامب (ص) هنگام گسیل سپاه از کش'ن پی ان و کودکان و زنان و بیدن د خ'ان بازداش'ه اس'. (71) د با ه على(ع) نیز نقل شده که آن حض ' به هنگام -نگ دس'و مى داد: «'ا دشمن آغاز به -نگ با شما نک ده ن-نگید، ه گاه شکس' خو د و گ یخ'، آنان ا از پش' نکشید و م- وحان ا زخم مزنید و مثله نکنید.» (72) د با ه این دس'ه وایا'، امام خمینى مى نویسد:
«ان هذا ام سلطانى م'و-ه بال-یوش.» (73) شناسایى و شناخ' وایا'ى که د ب دا نده احکام حکوم'ى و ف مانهاى ا-'ماعى معصومان(ع) اس' و -داسازى آنها از احادیثى که د ب دا نده بیان و ابلاغ احکام و ف مانهاى خدا اس'، 'اثی و نقش بسزایى د فهم نصوص دا د. مى'واند د یچه اى 'مام گشوده به فقه ا-'ماعى باشد و فقیه ا د پژوهشهاى فقهى به -امعه نگ ى و باو هاى -امعه گ ایانه بساند. د ب سى نصوص، این نک'ه ب بسیا ى از فقیهان پوشیده مانده اس'; شخصی' و شان حکوم'ى و ا-'ماعى پیامب و امام ا واداش'نها و بازداش'نهاى ایشان، به عنوان حاکم و ولى ام ا نادیده مى گی ند. ه -ا مى بینند معصومان(ع) م دم ا از چیزى بازداش'ه اند، آن ا حکم الهى و م'ن شیع' دانس'ه و به ح ام و مک وه بودن ب مى گ دانند، د حالى که چه بسا به عنوان س پ س' حکوم' و -امعه و به خاط ش ایط زمان و مکان صاد شده باشد. د این صو '، اگ چه حکم غی مس'قیم و به گونه م-ازى به شیع' و خدا باز مى گ دد، ولى م'ن ثاب' شیع' دانس'ه نخواهد شد. امام این نگاه ا د فقه
زنده ک د. ب اى نمونه، حدی" «لاض » ا بیان حکم الهى از سوى پیامب (ص) نمى داند، بلکه آن ا ف مان ولایى و حکوم'ى آن حض ' 'فسی مى کند: «لاض ولاض ا حک صاد منه صلى الله علیه وآله، بنحو الام ی" والحاکمی" بما انه سلطان ودافع للظلم عن ال عی".» (74) لاض و لاض ا ، دس'و ى اس' که پیامب (ص) از -ایگاه س پ س' حکوم' و ب اى -لوگی ى از س'م ب م دمان صاد ف موده اس'. با این نگاه، مفهوم و معناى فقهى وای' چنین خواهد بود: «فیکون مفاده انه حکم سول الله و ام بان لایض احد احدا ولای-عله فى ضیق وح - و مشق". فی-ب على الام" طاع" هذا النهى المولوى السلطانى بما انها طاع" السلطان المف' ض الطاع".» (75) معناى آن چنین اس': پیامب (ص) دس'و داده هیچ کس حق ندا د به دیگ ى زیان بساند و او ا د 'نگنا و سخ'ى بیندازد. پس ب م دمان وا-ب اس' از این دس'و بازدا نده حکوم'ى پی وى کنند; زی ا پی وى از حاکمى اس' که خداوند پی وى او ا وا-ب ک ده اس'. ف مانهاى ا-'ماعى و حکوم'ى پیامب (ص) و امامان(ع) چون ب اب
مصلح' و نیازهاى دگ گون شونده -امعه صاد شده اس'، ثاب' نمى'وان دانس'. شهید مطه ى، فلسفه این احکام ا د شیع' همسازى و سازگا ى قانونهاى اسلامى و پیش ب دن حاکمی' دین با ش ایط گوناگون زمان و مکان مى داند و ب این باو اس' د ادا ه -امعه، بیش' دس'و ها و احکام پیامب (ص) حکوم'ى بوده و با گذش' زمان و دگ دیسیهاى حکوم'ى و ا-'ماعى دگ گونى مى یابد. (76) بناب این، 'و-ه به ف قى که امام میان این دو دس'ه از وایا' مى نهد، سبب مى شود بخشى از نصوص دینى از زاویه ا- ا و نیازهاى مدیی'ى -امعه، 'حلیل و 'فسی شود. اگ این مهم از سوى فقیه با ژ ف کاوى و ب سیهاى فقیهانه صو ' گی د، افزون ب دس'یابى به فهم د س' نصوص، نگ ش ا-'ماعى به فقه ا نیز د پى خواهد داش'.
دومین عاملى که از اه دگ گونى احکام، اث گذا ى زمان و مکان ا د ساح' فقه ا-'ماعى نشان مى دهد، شناخ' عناوین قانون و آشنایى با کا ب ى احکام ثانوى د مسائل -امعه اس'. همان گونه که گاه عنص مصلح' نظام و -امعه سبب مى شود حاکم اسلامى ب اب نیازهاى زمان و مکان، احکام و ف
مانهایى ا صاد کند، د پا ه اى موا د، عناص : ض و '; اض ا و عس و ح - این نقش ا دا د و فقیه ا ب آن مى دا د 'ا چیزى ا ب اى شخص یا -امعه وا، یا نا وا بشما د. پیاده ک دن احکام ثانوى د مسائل ا-'ماعى هنگامى خ مى نماید که دو قانون ش عى د م حله ا- ا با یکدیگ بخو د کنند. د این موا د، شیع' اسلام دس' فقیه حاکم ب -امعه ا بازگذاش'ه اس'، 'ا قانون دا اى مصلح' مهم' ا به ا- ا د آو د و قانون کم اهمی' ا کنا بگذا د. 'قیه از نمونه هاى همین قانون کلى اهم و مهم اس' و د پژوهشهاى فقهى به عنوان یک عنص اث گذا شناخ'ه مى شود. پا ه اى از موضع گییها و ف'ا هاى ا-'ماعى امامان(ع) نیز، نمایانگ چشم پوشى از مهم ب اى ا- اى اهم بوده اس'. با آن که د سی ه ا-'ماعى ایشان دوگانگیهایى هس'، ولى وق'ى از چشم انداز اصل فقهى اهم و مهم نگ یس'ه شود، گونه گونى ف'ا ها، دوگانگى 'فسی نمى شود، بلکه ان'خاب قانون و ف'ا اهم، ب اب نیاز زمان و مکان دانس'ه خواهد شد. سکو' على، صلح امام حسن و -هاد
مسلحانه امام حسین(ع) د ش ایط زمانى خود ب اى حفظ و پایدا ماندن شیع' اهم بوده اس'. همان گونه که د با ه سخنان امامان(ع) د بیان احکام و مسائل فقه ف دى نیز همین اصل -ا ى اس'. د دو ان ما، پذی ش قطعنامه 598 شو اى امنی' سازمان ملل از سوى هب فقید انقلاب اسلامى، د سلسله همین ا زیابیهاى اهم و مهم د ع صه ف'ا هاى ا-'ماعى ق ا مى گی د. عنوانهاى ثانوى د فقه ف دى کا ایى و نقش شناخ'ه شده اى دا ند. فقها ب اى از میان ب داش'ن بخو دهاى احکام د م حله ان-ام 'کلیفها از سوى اف اد به آن 'مسک مى-ویند، ولى بایس'ه اس' که پیش آمدن این عنوانها ب اى ف'ا هاى -معى و کنشهاى ا-'ماعى نیز مو د گف'وگو ق ا گی د و ف ضها و انگا ه هاى نظ ى آن د فقه -اى بازکند. امام به منظو پ ک دن این 'هیگاه فقهى، دو گام ب داش': د نخس'ین گام، د مه ماه سال 60 به م-لس شو اى اسلامى ا-ازه داد 'ا قانونهایى که ب اساس عنوانهاى ثانوى مو د نیاز -امعه اس'، به 'صویب بسانند. (77) د دومین گام این مهم ا
ب عهده نهاد م-مع 'شخیص مصلح' نظام گذاش' (78) ، 'ا د کا شناخ' و شناسایى نیازها و بایس'ه هاى قانونى -امعه، بازوى کا شناسى و ایزنى ولى فقیه باشد. از نگاه فقه ا-'ماعى امام، وق'ى میان مصلح'هاى ا-'ماعى و مصلح'هاى ف دى ناسازگا ى پیدا شود، مصالح ا-'ماعى ب مصالح ف دى پیشى دا ند و باید سود و مصلح' -امعه و م دم ا ب آو د، ه چند صلاح و سود ف د بخلاف آن باشد. ب اى نمونه، قانونهایى مانند: قیم'گذا ى، -لوگی ى از اح'کا ، حکم به مصاد ه اموال، کن' ل نسل و... با آن که سبب زیان ف د اس'، ولى چون آثا ا-'ماعى آنها مهم' اس'، -ایز دانس'ه مى شود. د این زمینه به یک سخن از امام خمینى اشا ه مى کنیم: «للامام علیه السلام و والى المسلمین ان یعمل ماهو صلاح للمسلمین من 'ثبی' سع او صنع" او حص '-ا " او غی ها مما هو دخیل فى النظام وصلاح لل-امعه.» (79) امام(ع) و هب مسلمانان ا-ازه دا د آنچه به صلاح م دمان اس' ان-ام دهد، مانند: قیم'گذا ى ب ا-ناس یا صنع' یا محدود ک دن '-ا ' و -ز اینها از چیزهایى که د پایدا ى نظام نقش دا
ند و به مصلح' -امعه اند. د نگ ش ا-'ماعى امام، ح'ى د 'زاحم مصالح ف دى، حاکم اسلامى و نهاد حکوم' ا-ازه مى یابد 'ا ب اساس مصلح' مهم' به سود اف اد حکم ا- ایى صاد کند و به کشمکشهاى اف اد د -امعه اسلامى پایان دهد. ب اى نمونه آن -ا که زندگى با عس و ح - هم اه اس' و شوه از طلاق زن خوددا ى مى کند. امام مى نویسد: «ط یق اح'یاط آن اس' که زو- ا با نصیح' والا با الزام وادا به طلاق نمایند و د صو ' میس نشدن به اذن حاکم ش ع طلاق داده شود و اگ - ا' بود مطلبى دیگ بود که آسان' اس'.» (80) بناب این، عنوانهاى ثانوى که ب اب نیازهاى زمان و مکان ب ف'ا هاى ا-'ماعى سایه مى افکنند، احکام فقهى ا شناو و شکل پذی مى کنند 'ا مدیی' دینى -امعه ب اب نیازهاى زمان صو ' گی د. بازشناسى نگ ش ا-'ماعى به فقه، که د آف'اب اندیشه فقهى امام ان-ام یاف'، د حقیق' ویک دى اس' به بایس'گى 'وسعه د فقه; چ ا که همپا و هم اه 'وسعه و پیش ف' د ف هنگ، سیاس'، اق'صاد و بنیادهاى ا-'ماعى بش ، دانش فقه نیز سخ'
نیازمند 'وسعه و پیش ف' اس'. این مهم د سایه احیاى عناص و عنوانهایى مى'واند به س ان-ام بسد که د این نوش'ا پا ه اى از آنها نگ یس'ه شد. ولى همچنان بازشناسى عنوانهاى دیگ مانده اس' که به ف ص' بیش' نیاز اس'، مانند: باب بندى و ' 'یب دادن بابهاى فقه، -ایگاه گزا ه حکوم' و دیگ گزا ه هاى ا-'ماعى د فقه (فقه الحکومه و فقه الا-'ماع) و -س'و-و از عناص مع ف'ى و غی مع ف'ى که د فقه ا-'ماعى کا ا و اث گذا ند. پى نوش'ها: 1. «ولای'فقیه»، امام خمینى/5، مؤسسه و 'نظیم نش آثا امام خمینى، بها 73. 2. «م-موعه آثا شهید صد »، مقاله: هم اه با 'حول ا-'هاد، ' -مه اکب ثبو'8 7/، وزبه. 3. «ک'اب البیع»، امام خمینى، -460/2، اسماعیلیان. 4. «ولای'فقیه»/6. 5. «الف'اوى الواضحه»، شهید سید محمد باق صد /7، بی و'. 6. همان134 132/. 7. «اصول کافى»، کلینى، -62 59/1، دا ال'عا ف، بی و'. 8. همان/60، ح6. 9. همان/61. 10. سو ه «نحل»، آیه 89. 11. «ولای' فقیه»/21. 12. «ال سائل»، امام خمینى، ساله: ال'عادل و ال' -یح/94. 13. «ولای' فقیه»20 19. 14. همان/19. 15. سو ه «مائده»، آیه 67. 16. سو ه «نساء»، آیه 65. 17. سو ه
«احزاب»، آیه 36. 18. «القضا والشهادا'»، شیخ انصا ى/47، کنگ ه شیخ انصا ى. 19. همان/49. 20. « سائل المحقق الک کى»، شیخ على بن الحسین الک کى، 'حقیق الشیخ محمد الحسون، ک'ابخانه م عشى ن-فى، -285 149/1. 21. «عوائد الایام»، مولى احمد ن اقى/529، دف' 'بلیغا' اسلامى قم. 22. «'نبیه الام" و 'نزیه المل"»، محمد حسین نائینى. 23. «البد الزاه فى صلو" ال-معه والمساف »، 'ق ی ا' د سى آقاى ب و- دى، گ دآو ده حسینعلى من'ظ ى/50، دف' 'بلیغا' اسلامى قم. 24. «ک'اب البیع»، -467/2. 25. «ولای' فقیه»/31. 26. «صحیفه نو »، امام خمینى، -157/20. 27. سو ه «حدید»، آیه 25. 28. «ولای' فقیه»/31. 29. «صحیفه نو »، -98/21. 30. همان. 31. «کفای" الاصول»، محمد کاظم خ اسانى، -430 429/2، ان'شا ا' علمیه اسلامیه، 'ه ان. 32. «مقالا' اصولى»، سید محمد موسوى ب-نو دى/49، سازمان ان'شا ا' و آموزش انقلاب اسلامى. 33. همان. 34. «کنز الفوائد»، ک ا-کى، -15/2، منشو ا' دا الذخائ . 35. «س ائ »، ابن اد یس، -46/1، مؤسسه نش اسلامى وابس'ه به -امعه مد سین، قم. 36. «الف'اوى الواضحه»، شهید سید محمد باق صد /98. 37. «صحیفه نو »، -34/21. 38. همان/41. 39. «ک'اب البیع»، -462/2. 40. «الاحکام السلطانیه»، ماو دى/5. 41.
ال سائل»، ساله الا-'هاد وال'قلید/101. 42. «صحیفه نو »، -61/21. 43. همان/47 و 98. 44. «حکوم' اسلامى د کوث زلال اندیشه امام خمینى»، از س ى ک'ابهاى م-له حوزه172 171/، ان'شا ا' دف' 'بلیغا' اسلامى حوزه علمیه قم. 45. «علل الش ایع»، شیخ صدوق/593، بی و'. 46. «صحیفه نو »، -47/21. 47. همان، -229 228/7. 48. همان، -176/20. 49. همان، -112/21. 50. «اصول کافى»، -200/1; «'حف العقول»، ابن شعبه ح انى/333، بی و'. 51. همان، -19/2. 52. «صحیفه نو »، -112/21. 53. همان/98. 54. همان. 55. همان/34. 56. همان. 57. «انوا الفقاه"»، مکا م شی ازى، -501/1. 58. «اق'صادنا» شهید سید محمد باق صد /401، بی و'. 59. «صحیفه نو »، -170/20. 60. همان/171. 61. همان171 170/. 62. «وسائل الشیعه»، ح عاملى، -193/18، بی و'. 63. همان/195. 64. همان196 195/. 65. «ال سائل» ساله: قاعد" لاض /53. 66. «وسائل الشیعه»، -334/17. 67. «ف وع کافى»، کلینى، -294/5. 68. «وسائل الشیعه»، -6 3/13; «ف وع کافى»، -175/5. 69. «سنن نسائى»، -33/7. 70. «نه-البلاغه»، صبحى صالح، ' -مه دک' سید -عف شهیدى، نامه 53. 71. «وسائل الشیعه»، -43/11. 72. همان/69. 73. «ال
سائل»، ساله: قاعد" لاض /54. 74. همان/55. 75. همان. 76. «اسلام و مق'ضیا' زمان»، اس'اد شهید مطه ى، -91 90/2. 77. «صحیفه نو »، -188/15. 78. همان، -176/20. 79. «'حی الوسیله» امام خمینى، -626/2. 80. «م-موعه نظ یا' شو اى نگهبان»، دک' حسین مه پو /301.
تاریخ سیاسی بیست و پنج ساله ایران، ج 2 نجاتی، غلامرضا مسئله بازگشت امام خمینی به ایران، از ابتدای اقامت او در پاریس مورد بحث محافل سیاسی و مطبوعات بود، ولی پس از رفتن شاه این سئوال در بیشتر مصاحبه ها عنوان می شد، و پاسخ امام به همه مصاحبه کنندگان این بود: «در اولین فرصت» . در روزهای آخر دی 1357 خبر بازگشت قریب الوقوع امام خمینی در رسانه های خبری انتشار یافت.روز 2 بهمن یگانهای گارد شاهنشاهی، برای نمایش قدرت خود، در حضور خبرنگاران خارجی رژه رفتند.فردای آن روز دولت و ارتش فرودگاههای کشور را بستند و پرواز تمامی هواپیماها به ایران و از ایران به خارج متوقف شد.از همین موقع تظاهرات مردم تهران و شهرستانها در اعتراض به بسته شدن فرودگاهها شدت یافت و روز 4 بهمن جمعیت کثیری به سوی فرودگاه مهرآباد روی آوردند و خواهان بازگشت امام خمینی به وطن شدند. به رغم بسته شدن فرودگاهها و متوقف ماندن پرواز هواپیماها، چند تن از خلبانان شرکت هواپیمایی ملی ایران اعلام کردند که به پاریس خواهند رفت و امام خمینی را با هواپیمای 707 به تهران خواهند آورد. در همین اوان، سران ارتش در گردهمایی روز 3 بهمن، با حضور ژنرال هایزر، مسئله جلوگیری از بازگشت امام خمینی
را مورد بحث قرار می دهند: «...ژنرال ربیعی طرفدار اقداماتی به منظور جلوگیری از فرود هواپیماها در تهران بود او، سه راه پیشنهاد کرد: جلوگیری از پرواز هواپیما در هوا و منحرف ساختن آن، سعی کنیم کشور دیگری راه را بر هواپیما ببندد و آن را نابود کند، راه سوم مسدود کردن باند فرودگاه [....] به نظر من (هایزر) مسدود کردن باند فرودگاه راه عاقلانه تری بود، زیرا نشان می داد که دولت بر فرودگاه کنترل دارد و می تواند قدرت و حاکمیت خود را نشان دهد...» علاوه بر اخبار و اطلاعات مربوط به تغییر مسیر هواپیمای امام خمینی، گزارشاتی درباره سوء قصد علیه جان او، انتشار یافت.هایزر نیز در مذاکراتش با سران ارتش به این موضوع اشاره کرده و می گوید: «مطبوعات خبر می دادند که پس از تهدیدهای جدید علیه جان [امام] خمینی، تعداد محافظان اقامتگاهش در پاریس دو برابر شده است.فرانسویها گله می کردند که این کار برای آنها بسیار گران تمام می شود.من ژنرالها را زیر فشار گذاشتم تا بدانم آیا اقداماتی علیه جان خمینی شروع کرده اند، کنایاتی دریافت کردم، ولی پاسخ روشنی نشنیدم.آنها گفتند گروهی در سوئیس وجود دارد که این نوع اعمال را انجام می دهد، اما من نمی توانم قضاوت کنم که آن گروه با افسران تماس داشتند» . (1) یادداشتهای برژینسکی مشاور امنیتی پرزیدنت کارتر
نیز موضوع توطئه علیه امام خمینی را تایید می کند.وی در این مورد می گوید: «...در 22 ژانویه براون گزارش کرد، هایزر به او اطلاع داده که بختیار آماده مقابله با خمینی، هنگام بازگشت وی می باشد، هواپیمای او، از مسیر پرواز منحرف و پس از فرود اجباری، بازداشت خواهد شد.سئوال ما این بود که آیا ما، آمادگی داریم که بختیار را در انجام این عمل تشویق کنیم و تصمیم او را قوت بخشیم.این موضوع طی دو روز بعد، میان ونس، براون و من مورد بحث و بررسی قرار گرفت... روز 23 ژانویه پیامی از سوی هایزر و سولیوان دریافت کردیم.در این پیام خواسته شده بود دستور العملهای قبلی را تغییر دهیم و به آنها اجازه دهیم برای امکان برقراری ائتلاف میان نظامیان و عناصر مذهبی اقدام کنند.این پیشنهاد کارمان را پیچیده تر کرد. ونس، قویا موافق این کار بود و من سخت مخالف بودم.ما، حتی بین خودمان در زمینه چگونگی پاسخ به تصمیم بختیار در مورد جلوگیری از بازگشت [آیت الله] خمینی، اختلاف نظر جدی داشتیم.ونس عقیده داشت باید به بختیار و خمینی توصیه کنیم آیت الله به ایران مراجعت نکند، زیرا برخورد و درگیری برای هر دو طرف، فاجعه به بار خواهد آورد.من و براون بر این عقیده بودیم حالا که بختیار تصمیم به
ایستادگی دارد، باید از او حمایت کنیم. روزهای 23 و 24 ژانویه )3 و 4 بهمن 1357( جلسات متعددی برای بحث و گفتگو در این مورد، بین خودمان و نیز با حضور رئیس جمهوری داشتیم.هنگامی که من پرزیدنت را از طرح بختیار آگاه ساختم، واکنش اولیه اش بسیار مثبت بود و گفت «عالی» است.اما ونس به شدت مخالفت کرد و گفت نتایج این امر منجر به اختلال و بی نظمی وسیعی خواهد شد و حتی محتمل است [امام] خمینی به قتل برسد، و حوادث غیر قابل انتظاری پیش آمد کند. ما تمام آن روز به گفتگو ادامه دادیم.براون و من گفتیم اگر بختیار قصد دارد خمینی را توقیف کند، باید بدین کار تشویق شود و افزودم: هرگونه اشاره مخالفی علیه آن از سوی ما، اشتباه بزرگی خواهد بود.سرانجام به دلیل عدم توافق درباره این موضوع، نتوانستیم پیش نویس دستور العمل مشخصی را تهیه کنیم و من ناگزیر، چند راه حل مختلف به رئیس جمهوری پیشنهاد کردم. رئیس جمهور با پیش نویس پیشنهاد ونس مبنی بر اجرا نکردن طرح بختیار موافقت نکرد و طرح پیش نویس من و براون را با مختصر تغییراتی انتخاب نمود، در حقیقت به بختیار، برای اجرای پیشنهادش، چراغ سبز داده شد. متاسفانه، خمینی بازگشت خود را به تاخیر نینداخت، هر چند بختیار در کشمکشهای
اولیه به پیروزی روانی محدودی دست یافت، اما موضوع همچنان لا ینحل باقی ماند» . (2) در حالی که واشینگتن و تهران درباره نحوه جلوگیری از ورود آیت الله خمینی به ایران بحث و مذاکره می کردند، امام خمینی، آماده بازگشت به ایران بود و با تصمیم گیری متهورانه و سرعت عمل، قصد داشت حریف را «مات» کند.به گفته ژنرال هایزر «حرکات و اقدامات جناح خمینی به حدی هوشمندانه انجام می گرفت که من متحیر بودم چه کسی برنامه ریزی آنها را انجام می دهد و هنوز هم پاسخ این سئوال را پیدا نکرده ام» . (3) به رغم بسته بودن فرودگاهها و پخش خبرهای مربوط به سوء قصد به جان امام خمینی و نیز منحرف ساختن هواپیمای حامل وی، امام اعلام کرد، هر زمان بخواهد به ایران مراجعت می کند.کمیته استقبال، برنامه مفصلی برای استقبال از او تهیه دیده بود. روز 9 بهمن ناگهان بختیار اعلام کرد که فرودگاه برای ورود آیت الله خمینی باز است.بختیار در توجیه تغییر تصمیم خود می گوید: «...من قضیه را به این شکل می دیدم، این ملا، که در ایرانی بودنش شکی نیست، می تواند به ایران بازگردد، ولی اگر خلافی از او سر بزند، توسط دادگاههای صالح و طبعا با تمام تضمینهایی که قانون پیش بینی کرده است به محاکمه کشانده خواهد شد [...] به من
ایراد گرفته اند که چرا گذاشتم او به ایران بازگردد.آیا می توانستم نگذارم؟ [....] به علاوه از قدیم و ندیم گفته بودم که تمام ایرانیان بدون اجازه دولت حق ورود به ایران را دارند.به این اصل اعتقاد داشتم و امروز هم به آن معتقدم که جزو حقوق طبیعی هر شهروندی است..» . (4) واقعیت این است که بختیار نمی توانست به طور نامحدود فرودگاهها را بسته نگه دارد.بستن فرودگاهها، کنجکاوی ده ها تن خبرنگاران خارجی را که در اطراف اقامتگاه امام، در انتظار دریافت خبر بودند، بیشتر کرده بود.به گفته بختیار، او نمی توانست مانع بازگشت یک تبعه ایرانی به کشورش شود.مسئله بستن فرودگاهها یک وسیله تبلیغاتی به نفع امام خمینی و به ضرر بختیار بود، از سوی دیگر اعلام آمادگی برای بازگشت به میهن و ممانعت دولت بختیار، مردم ایران را به هیجان درآورد و ابعاد ناآرامیها را وسیعتر ساخت. سرانجام مبارزه تبلیغاتی، با عقب نشینی بختیار و باز شدن فرودگاهها پایان یافت و برنامه بازگشت امام خمینی برای روز 12 بهمن اعلام شد.
روز 12 بهمن 1( 1357 فوریه 1979( امام خمینی پس از 14 سال و چند ماه تبعید با هواپیمای 747 شرکت هواپیمایی فرانسه (ایرفرانس) عازم ایران گردید.150 تن خبرنگار خارجی که عمده ترین شبکه خبری دنیا را تشکیل می دادند، همراه امام در «پرواز انقلاب» حضور داشتند.در فرودگاه
پاریس، امام ضمن پیامی به ملت فرانسه، از میهمان نوازی مردم و دولت و اهالی نوفل لوشاتو، تشکر کرد، سپس به چند سئوال خبرنگاران پاسخ داد.در مورد دولت بختیار، مواضع قبلی خود را تکرار کرد و گفت «ملاقات را نمی پذیرم، مگر آنکه استعفا بدهد و کنار برود» در مورد ارتش، ضمن تایید تماسهایی که در تهران با ارتش بوده است گفت «اگر مقتضی بدانیم، باز هم تماس حاصل خواهیم کرد» و افزود: «ما از ارتش می خواهیم که هر چه زودتر به ما متصل شود.ما می خواهیم ارتش مستقل باشد، و از قید اجانب خارج شود، آزاد شود. آنها فرزندان ما هستند، ما به آنها محبت داریم باید به دامن ملت بیایند و ارتش و ملت از همدیگر هستند.ارتش باید از دولت غاصب کنار برود، تا مردم تکلیفشان را با او معین کنند...» شانزده روز پیش، محمد رضا شاه، در حالی که یگانهای گارد شاهنشاهی، فرودگاه مهرآباد را محاصره کرده بودند، طی مراسم غیر رسمی، با شتاب ایران را برای همیشه ترک کرد و اکنون، امام خمینی با حضور و محتملا تهدید ارتش نیم میلیون نفری رژیم، همراه با پنجاه تن همراهانش، به ایران باز می گشت.کمیته استقبال مسئولیت امور انتظامی را به عهده داشت. (5) استقبال از امام، در تاریخ معاصر ایران بی سابقه بود.مراسم
ورود آیت الله، به طور زنده از رادیو و تلویزیون پخش شد. هواپیمای ایرفرانس حامل آیت الله و همراهان در ساعت 30/9 صبح در فرودگاه مهرآباد به زمین نشست.امام خمینی، پس از ابراز تشکر از مستقبلین، طی سخنان کوتاهی، با تکرار برنامه سیاسی خود، دولت بختیار را غیر قانونی و غاصب دانست و گفت: «...ما این دولت را نمی توانیم بپذیریم.ملت ایران رای بر سقوط سلطنت داده است.بنابراین، ما نه مجلس را قبول داریم و نه حکومت را قانونی می دانیم.باید دولت کنار برود.شورای انقلاب حکومت را تعیین خواهد کرد.حکومت موقت موظف خواهد بود که مقدمات رفراندوم را تهیه کند.قانون اساسی که تدوین شد، به آراء عمومی گذاشته می شود، که اگر مردم قبول کنند، رژیم جمهوری و قانون جمهوری خواهد بود... من، اعلام می کنم که دولت فعلی غاصب است و غیر قانونی است و اگر زیادتر از این لجاجت کند مسئول خواهد بود....» (6) در بهشت زهرا، امام خمینی، با تاکید بر حاکمیت ملی و نقش مردم در تعیین سرنوشت خود، غیر قانونی بودن مجلسین را مطرح کرد و گفت: چنانچه حکومت و سلطنت دولتی و فردی، در یک مرحله با رای مردم بوده باشد و آن حکومت و دولت مشروعیت قانونی داشته باشد، این امر، حق آن مردم و نسلهای بعدی را از
بین نمی برد که هر زمان آن تصمیم را نادرست دیدند، آن را لغو کنند. امام خمینی، در توجیه این نظریه اظهار داشت: «...ما فرض می کنیم که یک ملتی تمامشان رای دادند که یک نفری سلطان باشد، بسیار خوب، اینها از باب اینکه مسلط بر سرنوشت خودشان هستند، رای آنها برای آنها قابل عمل است.لکن اگر چنانچه ملتی رای دادند، ولو تمامشان، به اینکه اعقاب این سلطان هم سلطان باشد، به چه حقی ملت پنجاه سال پیش از این سرنوشت ملت بعد را معین می کند؟ سرنوشت هر ملتی به ست خودش است [....] مگر پدرهای ما، ولی ما هستند، مگر آن اشخاصی که در صد سال پیش از این، هشتاد سال پیش از این بودند، می توانند سرنوشت یک ملتی را که بعدها وجود پیدا می کنند، آنها تعیین بکنند؟» در مورد رای مجلسین در تایید دولت بختیار گفت: «...این ملت حرفی را که داشتند گفتند، حالا هم می گویند ما این وکلا را غیر قانونی می دانیم، این مجلس سنا را غیر قانونی می دانیم.این دولت را غیر قانونی می دانیم.آیا کسی که خودش از ناحیه مجلس، از ناحیه مجلس سنا، و از ناحیه شاه منصوب است و همه اینها غیر قانونی هستند، می شود که قانونی باشد؟ ما می گوییم شما غیر قانونی هستید و باید بروید...» امام خمینی درباره تعیین دولت آینده
به جای دولت بختیار گفت: «من توی دهن این دولت می زنم، من، به پشتیبانی این ملت، دولت تعیین می کنم.من به واسطه اینکه این ملت مرا قبول دارد [...] این آقا، که خودش هم خودش را قبول ندارد، رفقایش هم قبول ندارند.ملت هم قبولش ندارند.ارتش هم قبولش ندارند.فقط آمریکا از او پشتیبانی کرده و فرستاده و به ارتش دستور داده که از او پشتیبانی بکنند، انگلیس هم از این پشتیبانی کرده و گفته که باید از او پشتیبانی بکنید.» امام در برابر این سخن بختیار که گفته بود که در مملکت دو تا دولت نمی شود، اظهار داشت: «می گوید که در یک مملکت که دو تا دولت نمی شود، خوب، این واضح است، این یک مملکت دو تا دولت ندارد.لکن دولت غیر قانونی باید برود.تو، غیر قانونی هستی، دولتی که ما می گوییم دولتی است که متکی به آراء ملت است، متکی به حکم خداست.تو باید یا خدا را انکار کنی، یا ملت را.» (7) آنگاه امام خمینی خطاب به ارتش و افسران آن گفت: «می خواهیم که ارتش ما مستقل باشد.آقای ارتشبد! شما نمی خواهید؟ شما نمی خواهید که مستقل باشید؟ آقای سرلشکر، شما نمی خواهید مستقل باشید؟ شما می خواهید نوکر باشید؟ من به شما نصیحت می کنم که بیایید در آغوش ملت، همان که ملت می گوید، بگویید ما
باید مستقل باشیم [...] اسلام برای شما بهتر از کفر است.ملت برای شما بهتر از اجنبی است.ما برای شما می گوییم این مطلب را، شما هم برای خودتان این کار را بکنید، رها بکنید این را.خیال نکنید که اگر رها کردید، ما می آییم شما را به دار می زنیم.این چیزهایی است که دیگران درست کرده اند...» (8)
یک روز پیش از بازگشت آیت الله خمینی به ایران، ژنرال هایزر، با ارتشبد قره باغی رئیس ستاد مشترک ملاقات کرد.قره باغی به فرستاده رئیس جمهوری آمریکا گفت: «ارتش از دکتر بختیار حمایت می کند و دستورات او را اجرا خواهد نمود و افزود: اگر بختیار در مذاکراتش با [امام] خمینی به سازش برسند، ارتش برای پایان یافتن بن بست موجود و تامین صلح و آرامش، از بختیار پشتیبانی می کند ولی اگر خمینی از مذاکره برای رسیدن به تفاهم امتناع کند و در صدد تعیین یک دولت رقیب برآید، ارتش به منظور حمایت از دولت و جلوگیری از سقوط آن، موضع دفاعی خواهد گرفت.» (9) سفیر آمریکا در تهران درباره موضع دولت آمریکا نسبت به جناحهای سیاسی ازوزارت خارجه، کسب تکلیف کرد.پاسخ واشینگتن پشتیبانی از روند قانون اساسی و مشاوره نزدیک با دولت بختیار بود «اگر بختیار از او (سفیر) خواست با خمینی ملاقات و مذاکره کند، او باید
این کار را انجام دهد.اگر خمینی خواستار دیدار با او (سفیر) شد، باید ابتدا با بختیار مشورت کند. به سولیوان دستور داده شد، نباید با شورای انقلاب مذاکره نماید، زیرا این امر به نشانه شناسایی شورا به عنوان یک سازمان و یا یک دولت تلقی خواهد شد، با این حال سفیر باید تماس خود را با عناصر اپوزیسیون، که قبل از بازگشت خمینی با آنها تماس داشت همچنان حفظ کند.» (10) این دستور العمل جدید، در دوم فوریه - روز بعد از بازگشت امام خمینی به تهران - به سولیوان ابلاغ شد.روز بعد، جان استمپل (11) مقام سیاسی سفارت آمریکا، با یکی از اعضای نهضت آزادی ایران تماس گرفت.این شخص به استمپل گفت که اعضای نهضت شب پیش با بختیار ملاقات و مدت دو ساعت مذاکره کرده اند در نتیجه بختیار با دو شرط، حاضر برای مصالحه شده است: 1( بختیار به عنوان نخست وزیر باقی بماند و هر چه زودتر ترتیب یک همه پرسی را فراهم کند.در این همه پرسی مردم رژیم سلطنت یا جمهوری اسلامی را انتخاب خواهند کرد. 2( بختیار از نخست وزیری استعفا کند ولی تا پایان همه پرسی عهده دار اداره امور کشور باشد.به گفته گاری سیک، آیت الله خمینی به رغم اصرار و توصیه فراوان مشاورانش، هر دو شرط پیشنهادی را رد
کرد و گفت «بختیار باید برود، زیرا فرمان نخست وزیری او را شاه صادر کرده است.شورای سلطنت نیز غیر قانونی است.تنها راه حل، تعیین یک نخست وزیر موقت برای نظارت بر اجرای رفراندوم است.ارتش نیز باید خود را کنار بکشد.» )1 )12 آیت الله خمینی، حتی در دورانی که در پاریس اقامت داشت، پیشنهاد و توصیه «مذاکرات با دولت را برای حصول توافق» از سوی یارانی، که در ایران بودند و انقلاب را اداره می کردند قویا رد کرد و تنها کناره گیری شاه را راه حل بحران می دانست.بدیهی است که پس از بازگشت پیروزمندانه اش به ایران، هیچ گونه راه حلی را جز تعیین دولت از سوی خود، نمی پذیرفت و حتی، مقابله با ارتش را، با اعتقاد به عدم موفقیت نیروهای مسلح و پیروزی انقلاب، قطعی می دانست و این پیش بینی واقع بینانه، ده روز بعد )22 بهمن) به ثبوت رسید.
آیت الله خمینی چهار روز پس از ورود به تهران )15 بهمن 1357( مهندس مهدی بازرگان را به نخست وزیری منصوب کرد.امام خمینی هنگام معرفی نخست وزیر دولت موقت انقلاب گفت: «برای اینکه خاتمه بدهیم به این وضع هر چه زودتر، به اتکاء آراء عمومی که بر ماست و ما، به احتساب آراء عمومی، و شما می بینید که آراء عمومی که با
ماست و ما را به عنوان وکالت و یا به عنوان رهبری قبول دارند، یک دولتی را معرفی می کنم.رئیس دولتی را معرفی می کنم، موقتا دولتی را تشکیل بدهید که هم به آشفتگیها خاتمه بدهد و هم این مسائل کنونی که مجلس مؤسسان است، یعنی ترتیب انتخابات مجلس مؤسسان را بدهد و مقدمات آن را درست کند و مجلس مؤسسان تاسیس بشود و انتخابات مجلس هم انجام بشود و آنها دولت قانونی را انتخاب بکنند و مجلس مؤسسان که تشکیل شد، جمهوری اسلامی را به رفراندوم بگذارد [...] لهذا، دولت موقت را تعیین کردیم.» (13) سپس امام خمینی درباره شخصیت مهندس بازرگان و سوابق سیاسی او، و دلایل انتصابش به نخست وزیری گفت: «و چون جناب آقای مهندس بازرگان را سالهای طولانی است که از نزدیک می شناسم، مردی است فاضل، متدین از لحاظ ریاست و امین به ملت و ملی و بدون گرایش به چیزی که خلاف مقررات شرع است.من ایشان را معرفی می کنم که ایشان رئیس ولت باشد.ایشان واجب الاتباع است، ملت باید از او اتباع کند، یک حکومت عادی نیست، یک حکومت شرعی است، باید از او اتباع کند، مخالفت با این حکومت مخالفت با شرع است....» (14) معرفی مهندس بازرگان به نخست وزیری دولت موقت، با استقبال وسیع مردم و راهپیماییهای عظیم روبه رو
شد.دکتر بختیار، در واکنش نسبت به تشکیل دولت موقت گفت: «هرگونه تغییر حکومت باید از طریق انتخابات آزاد صورت گیرد، نه توسط گروهی مردم هیجان زده که در خیابانها به راه می افتند [....] اگر او (آیت الله خمینی) می خواهد چنین دولتی در شهر مقدس قم تشکیل دهد اجازه خواهم داد.این جذاب خواهد بود.ما، واتیکان کوچک خود را خواهیم داشت، اما به طور جدی بگویم که به آیت الله خمینی اجازه تشکیل یک دولت واقعی نخواهم داد و او نیز، این را می داند. [....] آیت الله خمینی باید درک کند که من قانون هستم و دولت من تنها دولت ایران است.من در تمام عمر در راه دموکراسی مبارزه کرده ام و در اصول و عقایدم، نه با آیت الله خمینی سازش خواهم کرد و نه با کسی دیگری...» (15) متن فرمان نخست وزیر مهندس بازرگان بدین شرح بود: 14/6/1399 15/11/1357 بسم الله الرحمن الرحیم جناب آقای مهندس بازرگان بنا به پیشنهاد شورای انقلاب بر حسب حق شرعی قانونی ناشی از آراء اکثریت قاطع قریب به اتفاق ملت ایران که طی اجتماعات عظیم و تظاهرات وسیع و متعدد در سراسر ایران نسبت به رهبری جنبش ابراز شده است و به موجب اعتمادی که به ایمان راسخ شما به مکتب مقدس اسلام و اطلاعاتی که از سوابقتان
در مبارزات اسلامی و ملی دارم، جنابعالی را بدون در نظر گرفتن روابط حزبی و بستگی به گروهی خاص مامور تشکیل دولت موقت می نمایم تا به ترتیب اداره امور مملکت و خصوصا انجام رفراندوم و رجوع به آراء عمومی ملت درباره تغییر نظام سیاسی کشور به جمهوری اسلامی و تشکیل مجلس مؤسسان از منتخبین مردم جهت تصویب قانون اساسی نظام جدید و انتخاب مجلس نمایندگان ملت بر طبق قانون اساسی جدید را بدهید.مقتضی است که اعضای دولت موقت را هر چه زودتر با توجه به شرایطی که مشخص نموده ام تعیین و معرفی نمایید.کارمندان دولت، ارتش و افراد ملت با دولت موقت شما همکاری کامل نموده و رعایت انضباط را برای وصول به اهداف مقدس انقلاب و سازمان یافتن امور کشور خواهند نمود.موفقیت شما و دولت موقت را در این مرحله حساس تاریخی از خداوند متعال مسئلت می نمایم. روح الله الموسوی الخمینی روز بعد بختیار، ماهیت جمهوری اسلامی عنوان شده از سوی امام خمینی را زیر سئوال کشید و گفت: «هیچ کس نمی داند که جمهوری اسلامی او چیست؟ او، نه کثرت گرایی سیاسی و نه دموکراسی را می پذیرد.او می خواهد روحانیون، قانون الهی را اجرا کنند و همه حرف آنها همین است.می گویند شما فرمانتان را از ایشان (شاه) گرفته اید.بنده می توانم بگویم که دکتر مصدق ها، مستوفی الممالک ها،
و خیلی اشخاص که از ما بزرگتر بوده اند، همین کار را کرده اند و تمام این وزرای جبهه ملی و تمامی این قضات پاک دامن هم، همین فرامین را داشته اند.بنده نمی توانم ببینم چرا این فرمان وقتی به دست من رسید، این قدر ارزشش کاسته شده، یا منفور تلقی می شود.» )1 )16 دکتر بختیار، در توجیه مشروعیت نخست وزیری خود، نخواست یا نتوانسته بود، اختلاف شرایط و اوضاعی را که منجر به نخست وزیری دکتر محمد مصدق، در اردیبهشت 1330 گردید، با شرایط دی ماه 1357 که او فرمان نخست وزیری گرفت درک کند، دکتر مصدق به عنوان رهبر نهضت ضد استعماری ملت ایران، برای ملی کردن صنعت نفت به میدان آمده بود، و نیروی عظیم مردمی از او پشتیبانی می کرد.به اعتراف محمد رضا شاه هیچ قدرتی در داخل ایران، توان مقابله با او را نداشت (17) و پس از کسب رای تمایل مجلس، شاه ناگزیر به زمامداری او، تن در داد، در صورتی که دی ماه 1357، رژیم ایران، در برابر طوفان عظیم انقلاب، در شرف فروپاشی بود، شاه سفر خود را به خارج از کشور تدارک می دید، و بختیار ابتدا فرمان نخست وزیری را گرفت و بعد مجلس به او رای اعتماد داد. بختیار در مجلس شورای ملی، لزوم احترام به قانون اساسی و دفاع از
دیگر قوانین مملکت را تاکید کرد و یادآور شد که به حکم قانون در مقام نخست وزیری خواهد ماند: «من با داد و فریاد و هو و جنجال حکومتهایی که در تخیل مردم به وجود آید، تسلیم نمی شوم.باید حکومتی با قانون بیاید و با قانون برود.آن که با رای نمایندگان مجلس آمده، فقط با رای نمایندگان مجلس خواهد رفت.شما نمایندگان نیز آزاد هستید که یا از نمایندگی صرفنظر کنید و استعفا دهید و یا در سنگر پارلمان بمانید.ولی من در مقام نخست وزیر قانونی مملکت می مانم تا انتخابات آزاد آینده را انجام بدهم.» (18) طی هفت روز، بین انتصاب مهندس بازرگان و پیروزی انقلاب، بختیار همچنان از مشروعیت و قانونی بودن نخست وزیری خود دفاع می کرد و بازرگان را تهدید می نمود، وی روز 18 بهمن گفت: «تا زمانی که این شوخیها ادامه دارد.با آنها کاری ندارم، اما اگر پا را از این فراتر نهند، به قدرت قانون پاسخ آنها داده خواهد شد.» (19) وی در جای دیگر مدعی شد که: «آیت الله خمینی حق تعیین نخست وزیر را ندارند [...] آنها در جستجوی هیاهوی خیابانی و شعارهای بی معنی، که با فریادهای گوش خراش تکرار می شود، هستند.آنها به این ترتیب می خواهند بگویند ما اکثریت داریم، در حالی که اکثریت باید متین، آرام و
خاموش باشد.» (20) مهندس بازرگان در روز 20 بهمن 1357 طی نطقی در حضور دهها هزار تن از مردم تهران که در دانشگاه تهران اجتماع کرده بودند، پیرامون نظریات بختیار و ادعای قانونی بودند نخست وزیری او به تفصیل پاسخ داد و گفت: «...آنچه مورد اشکال و ایراد و اختلاف است، ایراد قانونی بودن دولت ایشان و نشستنشان و گفتنشان سر جای همان غاصبین و دشمنان ملت و تمکین کامل نکردن به خواسته ملت و انقلاب است.خودش را دولت قانونی می داند، به دلیل اینکه او را شاه به این مقام برگزیده است و ثانیا مجلس رای اعتماد به ایشان داده اند.تعجب از این است که آقای دکتر بختیار، که تا همین اواخر اعتراف و اعتراض به پایمال شدن قانون اساسی می کرد، حزب رستاخیز و مجلس سنا و مجلس شورای ملی را تحمیلی و فرمایشی و ساواکی می دانست، حالا دو دستی به آنها می چسبد.اختلاف اینجاست، اشکال اینجاست...» (21) روز بعد، از ساعت چهار بعد از ظهر حکومت نظامی اعلام شد.امام خمینی از مردم خواست به دستور دولت اعتنا نکنند.به دنبال این اخطار و اعلامیه دولت موقت، مردم به خیابانها ریختند.همان شب درگیری همافران، با افراد گارد سلطنتی در پادگان دوشان تپه شروع شد.فردای آن روز )22 بهمن) ارتش اعلام بی طرفی کرد، چند ساعت بعد،
بسیاری از پاسگاههای پلیس و چند پادگان و پایگاه نظامی به دست مردم افتاد، و بدین ترتیب، دولت 37 روزه بختیار سقوط کرد...
: 1. E treboR lareneG.resyuH ; narheT ot noissiM , p. 281.
فصلنامه فصلنامه متین، شماره 1 خلیلی، محسن
پیروزى انقلاب اسلامى ایران در 22 بهمن1357 نیاز جامعه انقلابى را به تجدید میثاقى نوین آشکار ساخت. این پیمان تازه که قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران نام گرفت، از پیشینه اى بهره مى برد که بخش عمده اى از آن در شیوه عمل و اندیشه امام خمینى(س) نهفته است. به نظر مى رسد انقلابها همواره مدعیان نظم نوینى هستند که جامعه را از سامان پیشین متمایز مى گردانند. اما صرف ادعا بیانگر تفاوت نیست و آنچه که ظهور سامان یافته ترى دارد عبارت است از متن مکتوب و مدونى که آن را قانون اساسى نام نهاده اند. انقلابها با تدوین یک متن مکتوب نوین مى توانند ادعاى نظم برترى را به ظهور برسانند و به آن وجهه اثباتى ببخشند. انقلاب اسلامى ایران نیز بر نظم قبلى شورید و مدعى نظم برتر و نوین ترى شد که شکل ملموس و مکتوب آن در قالب قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران نمایان گشت. در این مقاله دو روایت از نحوه تدوین قانون اساسى به همدیگر آمیخته شده است: 1( روایتى تاریخى از چند و چون رویدادهاى تدوین قانون اساسى کشورمان با تکیه بر گفتار و کردار امام خمینى(س); 2( روایتى اندیشه اى از نحوه بروز فکر تدوین قانون
اساسى جمهورى اسلامى ایران در دستگاه اندیشه امام خمینى(س). پرسش بنیادین نوشته حاضر چنین است: امام خمینى(س) چگونه روند تدوین قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران را آغاز کردند و شتاب بخشیدند؟ در عین حال مى توان سه پرسش فرعى نیز مطرح کرد: 1( اندیشه امام خمینى(س) در مورد تدوین قانون اساسى براى جامعه پس از پیروزى انقلاب اسلامى از چه قرار بوده است؟ 2( امام خمینى(س) در مورد جایگاه قانون اساسى در روند اداره امور کشور پس از پیروزى انقلاب اسلامى چه مى اندیشیدند؟ 3( شیوه عمل و سیره امام خمینى(س) در مورد تدوین قانون اساسى از چه قرار بوده است؟ فرضیه یا پاسخ موقت به پرسش بنیادین مقاله بدین قرار است: امام خمینى افزون بر آنکه جامعه ایران پس از پیروزى انقلاب اسلامى را نیازمند قانون اساسى مى دانستند، چهار نکته نزد ایشان از اهمیت ویژه اى برخوردار بوده است: 1( شتاب در تدوین قانون اساسى; 2( استقرار سریع و همه جانبه نظام جمهورى اسلامى; 3( قانونمند شدن روال اداره امور جامعه; 4( دخیل کردن ملت در سرنوشت سیاسى و تاکید همه جانبه به حضور عمومى و آراى مردم. این مقاله بر پنج گفتار به قرار زیر استوار شده است: گفتار اول) گامهاى آغازین در طرد سلطنت و قانون اساسى مشروطیت سخن یک) طرد سلطنت; سخن دو)
طرد قانون اساسى مشروطیت; الف) نیم نگاهى به قانون اساسى مشروطیت به شرط اصلاح آن; ب) حذف قانون اساسى مشروطیت و تدوین یک قانون اساسى جدید; گفتار دوم) عنوان یابى براى مجلس تدوین کننده قانون اساسى جدید سخن یک) مجلس مؤسسان; سخن دو) مجلسى دیگر بدون نام مؤسسان. گفتار سوم) مجلس خبرگان بررسى قانون اساسى جدید به عنوان مجلس تدوینگر گفتار چهارم) گنجاندن اصل ولایت فقیه در قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران گفتار پنجم) همه پرسى تصویب قانون اساسى و مساله متمم و اصلاح آن
هر انقلابى نوعى پیمان شکنى است نسبت به نظم استقرار یافته قبلى و خود یک قدرت مؤسس (»») است. کارل فریدریش ثمره انقلاب مشروطیت در ایران، نوعى قانون اساسى بود که سلطنت نامشروط و بدون قید را به سلطنت مشروط و مقید تبدیل کرد. قانون اساسى مشروطیت مصوب سال 1258 ش. تا سال1357 ش. به لحاظ حقوقى، متن برتر قانونى و هنجار اساسى و حقوقى کشور شمرده مى شد. با آغاز روند انقلاب اسلامى و بپاخاستن مردم در مقابل سلطنت پهلوى دوم، از همان آغاز معلوم شد که ابقاى دو چیز ممکن نیست: سلطنت و قانون اساسى مشروطیت. در آغاز انقلاب، نه نوع نظامى که بر کشور حاکم خواهد شد مشخص بود و نه نحوه تغییر قانون اساسى; اما
نظر نهایى این بود که مملکت باید واقعا به دست مردم اداره شود: با قیام انقلابى ملت، شاه خواهد رفت و حکومت دموکراسى و جمهورى اسلامى برقرار مى شود. در این جمهورى یک مجلس ملى مرکب از منتخبین واقعى مردم امور مملکت را اداره خواهند کرد. (1) این نخستین بارى بود که به صراحت از حذف سلطنت و برپایى نظام جمهورى اسلامى سخن به میان مى آمد. اما هنوز معلوم نبود که با تغییر حکومت به جمهورى اسلامى، آیا باز هم به قانون اساسى مشروطیت عمل خواهد شد یا خیر؟: هدف ما برقرارى جمهورى اسلامى است ... و حذف ماده هایى که رضا شاه و شاه فعلى با سرنیزه در قانون گنجانده اند و حذف مواد مربوط به سلطنت مشروطه. (2) در این دوران فقط حذف سلطنت به طرزى غیر قابل برگشت مسلم تلقى مى شد: اصلا اساس سلطنت سلسله پهلوى مخالف قانون اساسى است ... اینها هم همه مى دانند که اصل اساس سلطنت پهلوى بر خلاف قانون است، اصل مخالف قانون اساسى، اگر او مخالف قانون اساسى بود، سلطنت پهلوى مخالف قانون بود، سلطنت پسرش هم مخالف قانون اساسى است ... شاهى که خلاف قانون اساسى است شاه نیست ... این سلسله از سلاطین به اصطلاح برخلاف قانون اساسى روى کار آمدند و دنباله اش هر کارى که اینها انجام
بدهند خلاف قانون اساسى است. (3) در گامهاى بعدى نیز به مرور و همزمان با پیشرفتهایى که در روند خیزش انقلابى و طرح براندازى سلطنت پیدا مى شد، تصمیمهاى مقتضى بعدى اتخاذ مى گشت. در این مقاله با استفاده از بیانات و نوشته هاى حضرت امام(س) چگونگى شکل گیرى این روند توضیح داده خواهد شد. مدعاى اصلى چنین است: اگر دایره اى را فرض کنیم و نام آن را براندازى سلطنت، بى هنجارسازى قانون اساسى مشروطیت و درانداختن طرح قانون اساسى نوین جمهورى اسلامى بنامیم، خواهیم دید که در درون این دایره بزرگ دایره هاى کوچکتر و هم مرکزى وجود دارد که به طرزى همپوشاننده یکدیگر را دربرگرفته اند. اسامى این دایره ها عبارت است از: 1( دایره حذف و طرد سلطنت; 2( دایره حذف و طرد قانون اساسى مشروطیت; 3( دایره طرح و تدوین قانون اساسى جدید; 4( دایره مجلس مؤسسان به عنوان تدوینگر قانون اساسى جدید; 5( دایره مجلس خبرگان به عنوان تدوینگر قانون اساسى جدید; 6( دایره طرح اصل ولایت فقیه به عنوان محور قانون اساسى جدید; 7( دایره اذعان به ایراد و اشکال موجود در قانون اساسى جدید و قول به رفع آن در متمم. مقاله حاضر با توجه به موارد یاد شده شامل پنج گفتار و یک پى گفتار خواهد بود.
سخن اول: طرد سلطنت امام خمینى(س) بنیاد انقلاب اسلامى و خیزش مردمى را بر حذف کامل سلطنت از کشور گذاشتند و شاید این برجسته ترین موردى بود که حضرت ایشان با پافشارى تمام و حتى بدون یک گام عقب نشینى بر آن پاى فشردند و تا به آخر نیز دنبال کردند: رژیم سلطنتى که مستندش قانون اساسى است باید مطابق با آرا ملت باشد و ملت قاطبتا بر خلاف آن راى داده اند. بنابراین رژیم سلطنتى محکوم است و به کلى باید از بین برود. (4) در نظر امام خمینى(س) حذف سلطنت مقدمه اى براى برپایى نظام جمهورى اسلامى بود: هدف اسلامى ما برچیده شدن رژیم سلطنتى و سرنگونى سلطنت سلسله پهلوى است... نظام حکومتى ایران جمهورى اسلامى است ... ما این پیشنهاد را در آتیه نزدیک به آرا عمومى رسما مراجعه مى کنیم. (5) نظر حضرت امام(س) در مورد حذف رژیم شاهنشاهى نه یک نظر فرعى و حاشیه اى که از اهداف اصلى ایشان بود که به طور کلى و عام با آن مخالف بودند و آن را طرد مى کردند:هرگز سلطنت مشروطه مورد قبول ما و ملت نخواهد بود. (6) ایشان حتى مخالفت خود را به نص صریح قانون اساسى مشروطیت نیز مستند مى کردند و سلطنت پهلوى را از ابتدا غیرقانونى مى دانستند. (7)
در عین حال ایشان سلطنت را از اساس و بنیان بى اعتبار تلقى کردند و وظیفه مردم دانستند که خود زمامداران خویش را انتخاب کنند: اصل رژیم سلطنتى از اول یک چیز غلطى بوده ... رژیم سلطنتى چى هست؟ باید مردم خودشان یک کسى را تعیین کنند. (8) امام خمینى(س) با هوشیارى بسیار، ابقاى بنیان سلطنت را در گرو دو اصل مى دانستند; یکى اینکه مردم سلطنت را بخواهند، در حالى که: همان خود قانون اساسى مى گوید که سلطنت یک موهبتى است الهى که به اعلیحضرت آن را مردم مى دهند ... خوب حالا ما همین ماده را ما مى خواهیم عمل بکنیم به آن. مردم باید سلطنت را بدهند به شاه، ما از سرتاسر این ملکت سؤال مى کنیم که سلطنت ایشان را آیا شما دادید به ایشان؟ هیچ کس جواب آره ندارد. (9) و همچنین در پاسخ به این پرسش که آیا در صدد حفظ نظام سلطنتى در چهارچوب قانون اساسى هستید، مى فرمایند: ملت ایران خواستار حکومت اسلامى است و من جمهورى متکى به آرا مردم را پیشنهاد کرده ام و سلطنت پهلوى یا نظام شاهنشاهى چیزى است که ملت ایران طى بیش از یک سال گذشته عموما آن را نفى کرده اند. (10) دیگر اینکه اسلاف یک ملت حق تصمیم گیرى و تعیین سرنوشت براى اخلاف خود را داشته
باشند که ندارند: ملت یک جمعیتى هستند که بالفعل و در حال حاضر این جمعیت در این مملکت ساکن هستند و از اهالى این مملکت هستند ... همان طورى که نسبت به اشخاصى که بعدها مى آیند معنا ندارد این مطلب، ... اگر گفتند ملت ایران اعطا مى کند یک چیزى را، سلطنت را اعطا مى کند، عبارت از آن ملتى که بعدها وجود پیدا مى کند نیست. هر ملت آن وقت ملت است که موجود است بالفعل. (11) حضرت امام(س)، در تاکید بر چنین عقیده اى نیز فرموده اند: بسیار خوب به حسب قانون اساسى آنهایى که در آن وقت راى داده بودند به ایشان، به آن آدم، او شد سلطان، اما نسبت به آن اشخاصى که در آن وقت بودند، نسبت به این آدمى که حالاست که راى ندادند. بر فرض اینکه راى داده بودند، حالا ملت ایران نیستند، راى داده بودند، خودشان پوسیدند و رایهایشان هم پوسید تمام شد رفت پى کارش، نه خودشان الان هستند نه راى آنها دارند. (12) اصل دیگرى که ایشان مطرح مى کردند آن بود که خود سلطنت از پایه و اساس ملغى و باطل است، حتى اگر بخواهیم آن را به قانون اساسى مشروطیت مستند کنیم باز هم بطلان آن معلوم است: به حسب قانون اساسى این آدم یک آدم یاغى است. (13) زیرا نمى توان
چیزى را به زور در قانون اساسى وارد کرد: این موادى که از قانون اساسى برداشتند و جایش یک مواد دیگر گذاشتند یعنى سلطنت قاجاریه را گفتند نه و سلطنت اینها را گفتند آره، آن همه اش روى سرنیزه بود، قانونى نبود اینها. (14) همچنین نمى توان حق قانونى مردم را به زور سرنیزه به آنان تحمیل کرد و آن را مبناى توارث قرارداد (15) ، بنابراین: شاه باید کنار برود براى اینکه به واسطه راى ملت شاه نشده است تا استعفا بدهد، او باید کنار برود. (16) سخن دو) طرد قانون اساسى مشروطیت الف) نیم نگاهى به قانون اساسى مشروطیت به شرط اصلاح آن حذف سلطنت سخنى بنیادین بود که رهبر انقلاب اسلامى از ابتدا با قاطعیت در مورد آن سخن گفتند، اما نحوه برخورد ایشان با قانون اساسى مشروطیت متفاوت بود. در ابتدا سخن بر سر آن بود که مى توان به بخشهایى از آن قانون اساسى استناد کرد و با حک و اصلاح آن را اجرا نمود: قانون اساسى دو مرحله داشته است: 1 - مرحله پیش از کودتاى رضاخان در آن وقت طورى بوده است که ایرانى ها و مسلمین نمى توانسته اند طرح حکومت اسلامى را بدهند از این جهت براى تقلیل ظلم استبدادهاى قاجار و پیش از قاجار بر این شدند که قوانین وضع
شود و سلطنت به صورت سلطنت مشروطه درآید. در عین حال در قوانین پیش بینى این مسائل شده است. تمام مسائلى را که الان ما مطرح مى کنیم مى توانیم به متمم قانون اساسى استناد کنیم. این یک مرحله است از قانون اساسى. 2- مرحله اى که پس از کودتاى رضا شاه انجام گرفت و به قانون اساسى اضافه شد. در آن وقت رضا شاه کودتا کرد و به دنبال او قضایایى واقع شد و بالاخره به این منتهى گردید که رضا شاه با قدرت سرنیزه و قلدرى قانون اساسى را تغییر دهد و یک مجلس مؤسسان با زور و قلدرى تاسیس کرد و ملت به هیچ وجه با او موافق نبود. در مجلسى که ملت هیچ گونه دخالتى در آن نداشت موادى از قانون اساسى را تغییر داد، سلطنت قاجار را منقرض و سلطنت پهلوى را تصویب نمود. بنابراین قانون اساسى در مرحله اول با حفظ متمم آن براى همین مسائلى که ما مطرح کرده ایم مى تواند مستند ما باشد. در مرحله دوم مساله سلطنت رضا شاه و سلسله پهلوى اصلا قانونیت نداشته و این سلسله برخلاف قانون اساسى بر این مملکت تحمیل شده است. (17) بخشهایى از قانون اساسى که با اسلام مغایرت داشت اصلا از نظر امام خمینى(س) اعتبار نداشت: قانون اساسى فعلى بدون
اصلاحات از نظر من اعتبارى ندارد. (18) اپس باید به گونه اى قانون اساسى مشروطیت را اصلاح کرد که با قوانین اسلام سازگار باشد: قانون اساسى قبلى را تصفیه مى کنیم، یعنى نظر مى کنیم هر مقدارش موافق با قانون اسلام است آن را حفظ مى کنیم و هر مقدارش که مخالف با قانون اسلام است آن را حذف خواهیم کرد. (19) ب) حذف قانون اساسى مشروطیت و تدوین قانون اساسى جدید پس از آنکه امام خمینى(س) اعلام کردند که حکومت پیشنهادى ایشان براى آینده کشور جمهورى اسلامى است که باید به آرا عمومى گذاشته شود، (20) آن را اینگونه تعریف کردند: حکومت جمهورى متکى به آرا عمومى، و اسلامى، متکى به قانون اسلام. (21) ایشان تشکیل چنین نظام نوینى را نیز مشروط به تدوین قانون اساسى مناسب آن دانستند: لکن این جمهورى بر یک قانون اساسى اى متکى است که قانون اسلام مى باشد. (22) و این سخن را چند جاى دیگر نیز تکرار فرمودند: 1 - جمهورى است به واسطه اتکاى به آرا اکثریت مردم و اسلامى است چون قانون اساسى آن عبارت از قانون اساسى اسلام است. (23) 2 - جمهورى اسلامى متکى به آرا عمومى و قوانین اسلامى برقرار خواهد شد. (24) آشکار بود که در چنین شرایطى دیگر رژیم سلطنتى در ایران
نمى توانست پابرجا بماند و به دنبال آن قانون اساسى مشروطیت نیز با اعلام به راى گذاشتن جمهورى اسلامى از حیز انتفاع ساقط مى شد. در نتیجه این جمهورى جدید مجلسى نیاز داشت که بتواند امور اساسى حکومت آینده را مشخص کند اما هنوز نامى براى این مجلس انتخاب نشده بود: در حکومت جمهورى، مجلس تشکیل خواهد شد. بعد مجلس جزئیات نوع جمهورى و مسائل مربوط به آن را تعیین خواهد نمود. (25) چنین مجلسى مى بایست قوانینى طراحى مى کرد که از قوانین اسلام نشات مى گرفت: قانون چنین جمهورى بدیهى است که قوانین اسلام است. (26) حضرت امام(س) براى نخستین بار در 10 دى ماه1357، به صراحت از تدوین قانون اساسى جدید سخن به میان آوردند: قانون اساسى که رژیم ایران را سلطنتى مى شناسد، چون از نظر ملت رژیم سلطنتى مردود است، از اعتبار ساقط است و باید قانون اساسى جدیدى تدوین شود. (27) اما نکته اى را نیز باید مد نظر داشت و آن اینکه حضرت امام(س) معتقد بودند که مى توان از بسیارى از اصول قانون اساسى مشروطیت در قانون اساسى جدید استفاده کرد زیرا قانون اساسى مشروطیت اصول مغفول عنهى داشت که موافق اسلام بود و در رژیم پهلوى به آن عمل نمى شد، اما امکان به اجرا درآمدن آنها بود: در همین
قانون اساسى فعلى هم که هستش متمم قانون اساسى مى گوید هر قانونى که برخلاف قوانین شرعیه باشد قانون نیست. ما هم همین را مى خواهیم درستش کنیم منتها عمل نشده، ما مى خواهیم عمل کنیم. (28) از این سخن امام خمینى(س) استفاده مى شود که ایشان به طور مطلق با قانون اساسى مشروطیت مخالف نبودند چون این قانون به طور کامل با اصول اسلام مغایرت نداشت. انقلاب ایران انقلابى اسلامى بود. حضرت امام(س) صلاح نمى دیدند انقلابى با نام اسلام به پایان برسد، جمهورى اسلامى اعلام شود ولى اصلا به قانون اساسى مشروطیت که برخى از مسلمات اسلامى جزئى از آن بود توجه نشود. از طرفى قانون اساسى مشروطیت پاسخگوى همه نیازهاى یک حکومت جدید نبود، بنابراین تدوین قانون اساسى نوین یک امر حتمى و بایسته تلقى مى شد. قانون اساسى جدیدى باید تدوین مى شد که حقوق اساسى بشرى و آزادیهاى فردى بنیاد آن را تشکیل مى داد، با عصر خویش سازگار مى بود، از تجربه پیشینیان در امر قانون اساسى نویسى سود مى برد و نهایتا از جنبه هاى مثبت قانون اساسى قبلى استفاده مى کرد: قانون اساسى باید مطالعه بشود، بعضى از چیزهایش که مخالف با اسلام است باید کنار گذاشته شود. البته این باید براى زندگى فعلى مناسب باشد. اصولا قانون جدیدى را باید تدوین کنیم ... اکنون
مشغول تهیه قانون اساسى جدیدى مى باشیم. (29) به طور کلى تا این زمان دو مورد قطعى تلقى شده بود: 1 - حذف سلطنت و قانون اساسى مشروطه; 2 - تدوین قانون اساسى جدید.
سخن یک) مجلس مؤسسان امام خمینى(س) براى نخستین بار از مجلسى به نام مجلس مؤسسان براى تدوین قانون اساسى جدید نام بردند: انتخابات براى مجلس مؤسسان بدون مهلت انجام خواهد گرفت. کسانى که خرابکار نباشند حق راى دارند. (30) امام خمینى(س) در برخى مصاحبه هاى بعدى از ذکر عنوان مجلس مؤسسان خوددارى و تنها به یادآورى واژه مجلس اکتفا کردند: نمایندگان ملت در مجلس مراحل قانونى آن را انجام خواهند داد و قانون اساسى این جمهورى را تدوین و تکمیل خواهند کرد. (31) اما در پیامى که در مورد تشکیل شوراى انقلاب اسلامى در تاریخ 22 دى ماه1357 یعنى دقیقا یک ماه پیش از پیروزى انقلاب اسلامى دادند، به صراحت از مجلس مؤسسان و وظیفه آن نام بردند: دولت جدید موظف به انجام مراتب زیر است: 1 - تشکیل مجلس مؤسسان از منتخبین مردم به منظور تصویب قانون اساسى جدید جمهورى اسلامى; 2 - انجام انتخابات بر اساس مصوبات مجلس مؤسسان و قانون اساسى جدید. (32) و بنیادى ترین شرط
تدوین این قانون اساسى را اسلامى بودن آن معرفى کردند. تشکیل مجلس مؤسسان از وظایف شوراى انقلاب و دولت موقت دانسته شد: هدف این است که شوراى انقلاب یک حکومت موقتى ایجاد کند که آن حکومت موقت، مجلس مؤسسان را تاسیس کند براى تصویب قانون اساسى و بعد بقیه کارها. (33) پس از آنکه محمدرضا پهلوى از ایران خارج و متزلزل شدن پایه هاى رژیم بیش از پیش آشکار شد، پیامهاى حضرت امام(س) صریحتر و امیدواریها افزون تر گشت: دولت موقت براى تهیه مقدمات انتخابات مجلس مؤسسان به زودى معرفى مى شود. (34) با ورود امام خمینى(س) به کشور و استقبال بسیار شکوهمند از ایشان، در سخنرانى مشهور خود در بهشت زهرا، امر تدوین قانون اساسى را به عهده مجلس مؤسسان گذاشتند. (35) سه روز بعد در سخنانى که به مناسبت معرفى مهندس مهدى بازرگان به سمت نخست وزیرى دولت موقت ایراد کردند باز هم بر تشکیل مجلس مؤسسان تاکید نمودند: رئیس دولتى را معرفى مى کنیم، موقتا دولتى تشکیل بدهد که هم به این آشگفتیها خاتمه بدهد و هم یک مساله مهمى که مجلس مؤسسان است، انتخابات مجلس مؤسسان را درست کند و مقدمات آن را درست کند و مجلس مؤسسان تاسیس بشود. (36) در متن حکم نخست وزیرى ایشان وظایف دولت را مبنى بر تشکیل
مجلس مؤسسان از منتخبین مردم جهت تصویب قانون اساسى نظام جدید، (37) گوشزد کردند. یک هفته قبل از پیروزى انقلاب اسلامى زمانى که افسار کلیه امور از دست متولیان رژیم سلطنتى خارج شده بود، امام خمینى(س) با علم به اینکه تدوین قانون اساسى جدید زمان خواهد برد، با هوشیارى راى به قوت قانون اساسى مشروطیت دادند و بى اعتبار شدن آن را فقط منوط به انتخابات عمومى اعلام کردند: این قانون غیر از بسیارى از موادش که به زور در او وارد شده است تا ملت راى بر خلاف نداده است به قوت خود باقى است. (38) چهار روز قبل از پیروزى انقلاب اسلامى هم از مردم خواستند تا از دولت موقت حمایت کنند و مجلس موکلین ملت را هر چه زودتر سر و سامان دهند. (39) واژه موکلین را مى توان هم در مورد اعضاى مجلس مؤسسان صادق دانست و هم در مورد اعضاى مجلسى که بعدها به نام خبرگان مشهور شد. امام خمینى(س) به طور مکرر خواستار حمایت جدى مردم از دولت موقت براى تدوین قانون اساسى شدند: از دولت خود پشتیبانى کنید، من پشتیبان او و شما پشتیبان او ... تا قانون اساسى جدید را به راى ملت تثبیت کند. (40) پس از پیروزى انقلاب اسلامى در 22 بهمن1357، ملت ایران در تاریخ
12 فروردین 1358 به اتفاق آرا به جمهورى اسلامى راى آرى دادند. امام خمینى(س) در اعلامیه 11 فروردین 1358 که به مناسبت همه پرسى صادر کردند با نام بردن از مجلس مؤسسان خواستار برداشتن گامهاى بعدى از سوى ملت شدند: قدمهاى بعدى را بردارید و با فرستادن طبقه فاضله و امناى خود در مجلس مؤسسان، قانون اساسى جمهورى اسلامى را به تصویب رسانیده و ... به امناى امت راى دهید تا مجالى براى بداندیشان نماند. (41) تنها مساله اى که تا این زمان باعث به تاخیر افتادن تدوین قانون اساسى شده بود، استقرار نظام جدید، بود. پس از استقرار نظام، ساختار نوینى حاکمیت یافت و وقت آن بود که حکومت و دولت به معناى اکمل کلمه مستقر شوند و این مقصود حاصل نمى شد مگر با تدوین قانون اساسى جدید. در این مرحله امام با تمام توان به میدان آمدند تا مردم را تشویق کنند که این بار خود را براى تشکیل مجلس مؤسسانى که قانون اساسى جدید را پى ریزى کند، مهیا سازند: شما جوانها و شما مرد و زن ان شاءالله در انتخاباتى که در پیش داریم براى مجلس مؤسسان که قانون اساسى جمهورى اسلامى را آنها باید تصویب کنند ... با عشق و علاقه تعیین کنید اشخاص فاضل، اشخاص امین را، اشخاص متدین امین
فاضل را براى اینکه بروند در مجلس مؤسسان و قانون اساسى جمهورى اسلامى را تصویب کنند. (42) امام با تکیه و تاکید تشکیل این مجلس را به طور مکرر خاطرنشان مى کردند و براى آگاهى هر چه بیشتر مردم صفات افرادى را که قرار بود انتخاب شوند متذکر مى شدند. برخى از تاکیدات ایشان بدین قرار است: 1( افاضل و امناى ملت، نه چپگرا و نه راستگرا; 2( ارج گذاران به اسلام ; 3( کشور خواهان و کسانى که مصالح اسلام و مسلمین را فروگذار نمى کنند; 4( صد درصد ملى، متدین، نه چپ رو نه راستگرا و از خودمان باشند; 5( وکلاى اسلامى و امین و فضلاى ملت; 6( دانشمند و وفادار به ایران و متعهد به اسلام و دارندگان صراط مستقیم. (43) امام خمینى(س) ضمن تاکید بر ویژگیهاى اعضاى این مجلس به مردم بشارت دادند که شاید افراد صالح را به آنان معرف کنند: براى مجلس مؤسسان باید اشخاصى که در مجلس مؤسسان مى روند اشخاص امین باشند، اشخاص فاضل باشند، اشخاص مطلع باشند گرایش نداشته باشند به چپ و راست، ملى باشند، مستقل باشند، فکرشان مستقل باشد ... وقتى که مجلس مؤسسان بنا شد به پا شود وکیلى که صالح باشد بفرستید و شاید در آن وقت من به شما معرفى
بکنم اشخاصى را که صالح هستند. (44) افزون بر این، امام خمینى(س) از ملت خواستند با حضور جدى و گسترده خود در انتخابات مجلس به تشکیل آن کمک کنند (45) و از بانوان نیز خواستند که صحنه را خالى نگذارند. (46) این همه براى آن است که ساختار نظام هر چه سریعتر پابرجا گردد: ان شاءالله جمهورى اسلامى مستقر بشود. الان استقرارى ندارد. ما قانونمان باز، چیز نشده است، تصویب نشده است. (47) امام بویژه به وحدتى که در کشور وجود داشت اشاره مى کنند، وحدتى که در سایه آن مى توان به نحو احسن نظام را تثبیت کرد و تصریح مى کنند که باید در کار تدوین قانون اساسى تسریع شود: لازم است ملت مبارز ایران هر چه زودتر سرنوشت آینده مملکت خویش را به دست گیرد. (48) سخن دو) مجلسى دیگر بدون نام مؤسسان پس از تاکیدات حضرت امام(س) در مورد تشکیل مجلس مؤسسان، نظرهاى گوناگونى در این زمینه ابراز شد; نحوه تشکیل این مجلس، چگونگى انتخاب افراد واجد صلاحیت، تعداد آنان، مدت مورد نیاز براى تشکیل مجلس، مدتى که تدوین قانون اساسى در آن به طول مى انجامد، از جمله مشکلات زمان گیرى بود که تدوین قانون اساسى را به تعویق مى انداخت و به نظر امام خمینى(س) طرح اینگونه مشکلات و مناقشات مخالف با هدف
اصلى بود. بدین جهت نخستین تشکیک را در این مورد وارد ساختند: حالا اگر ما بخواهیم یک مجلسى، مجلس مؤسسانى درست کنیم ... باید چراغ برداریم و بگردیم این ور، آن ور ببینیم تازه یک آدمى که امین باشد، یک آدمى که ملى باشد، جهات شرقى نداشته باشد، جهات غربى نداشته باشد، خدمتگزار به اسلام باشد، خدمتگزار به کشور باشد، این را باید چراغ برداریم از این ور به آن ور بگردیم پیدا کنیم. (49) و سپس اعلام کردند که حتى امکان دارد مجلس مؤسسانى هم در کار نباشد. (50) ذهنیت ایشان در واژه هایى که در فرمان به مهندس بازرگان در مورد تصویب قانون اساسى به کار برده بودند، معلوم مى شد: از این رو طرح قانون اساسى را که شوراى طرحهاى انقلاب مشغول تدوین و تکمیل آن هستند با سرعت تکمیل و به تصویب شوراى انقلاب رسانده
و هر چه زودتر در اختیار افکار عمومى بگذارید تا همه صاحبنظران و تمامى اقشار ملت در مدت محدودى که تعیین مى نمایید پیشنهادها و نظرات خود را درباره آن ابراز نمایند. (51) امام معتقد بودند در عین سرعت و مدت زمان محدود، از تشکیل مجلس مؤسسان عریض و طویل هم باید خوددارى شود و در نهایت قانون اساسى مدون هم به راى مردم گذاشته شود ولى این مراحل همه مشروط به شرطى مهم بود که از نظر امام اهمیتى دو چندان داشت: سعى شود که تمام این مراحل در اسرع وقت انجام گیرد تا ارکان حکومت جمهورى اسلامى استقرار یابد. (52) زمانى که حضرت امام(س) به این نتیجه رسیدند که معارضه جویى هایى در مقابل نظر ایشان به وجود آمده است، براى نخستین بار به طور صریح از نمایندگان به جاى مؤسسان نام بردند. (53) ایشان معتقد بودند تشکیل مجلس مؤسسانى با آن عرض و طول توطئه و خطر است: توطئه این است که تصویب قانون اساسى را به تعویق بیندازند یک سال، دو سال به بحث و شور قرار بدهند و ریشه هاى گندیده به هم متصل بشوند و اساس اسلام را از بین ببرند. (54) زیرا تشکیل چنین مجلس مؤسسانى خود به خود به معناى تعویق تصویب قانون اساسى است
و این تعویق: موجب این مى شود که اشخاص توطئه گر در مرزهاى ما در داخل، در خارج با هم متصل بشوند و با اتصال با هم اصل قانون اساسى و اصل اساس را پایمال کنند. (55) در حالى که از حیث نمایندگى از جانب ملت، بین مجلس مؤسسان و مجلسى با نام دیگر تفاوتى وجود ندارد: مجلس مؤسسان براى این است که مردم منتخبین خودشان را تعیین کنند و این فرق ندارد بین آن که طرح فعلى ولت باشد. (56) شدیداللحن ترین سخن امام خمینى(س) درباره طرد مجلس مؤسسان چنین بیان مى شود: لکن اگر آن مجلس مؤسسان با طول و عرض و عمق که دو سال سه سال باید طول بکشد تا قانون تصویب بشود اگر آن طرح را ما بخواهیم از این روشنفکران غربزده که بعض از این قشرهاى روشنفکر هستند، از این مزدوران با توجه، از آنهایى که مى خواهند رژیم سابق را برگردانند و یا شبیه آن را، از آنهایى که از آن طرف مرزها به آنها کمک مى شود، از آنهایى که مزد مى دهند به کارگرها که کار نکنند، از آنهایى که اسلام را کهنه مى دانند، از آنهایى که از اسلام مى ترسند، اگر ما بخواهیم به تعویق بیندازیم و آن طورى که آنها با شیطنت طرح کردند مع الاسف باید براى اسلام
فاتحه بخوانیم باید براى کشور خودمان فاتحه بخوانیم. (57) و طرح مجلس مؤسسان با چنین ویژگیهایى را الهام گرفته از شیاطین غرب دانستند و باز هم بر تسریع در تصویب قانون اساسى تاکید کردند. ایشان در عین حال چنین مجلسى را خطرى براى اسلام و رسول الله(ص) و امام زمان(عج) دانستند.58 همچنین اذعان کردند مجلس دیگرى که قرار است براى تصویب قانون اساسى تشکیل شود باز نمایندگان خود ملت هستند و از این جهت با مجلس مؤسسان تفاوت ندارد. امام اشکال دیگرى را نیز بر مجلس مؤسسان وارد دانستند و آن اینکه چنین مجلسى غربى است و ما نیازمند حقوقدان غربى نیستیم: ما مى خواهیم قانون اسلامى بنویسیم، از غرب بیایند نظر بدهند. (59) هر چند که از حیث وکالت، بین نمایندگان مجلس مؤسسان و مجلسى با نام دیگر تفاوتى قائل نبودند: نگویند که ما مجلس مؤسسان کوچک را نمى خواهیم ... مگر مجلس مؤسسان چى است؟ جز این است که اشخاصى که مردم آنها را انتخاب مى کنند باید بنشینند و قانون را ملاحظه کنند؟ باید حتما ششصد نفر، هفتصد نفر باشند تا نوبت به شما هم برسد؟ اگر تمام ملت پنجاه نفر را تعیین کنند، اینها وکیل ملت نیستند؟ (60) والا به زعم امام خمینى(س) از اول هم قرار بر چیز دیگرى بوده است:
ما براى خاطر اینکه این نق نق ها کم بشود گفتیم یک مجلسى هم درست بشود، شما اسمش را مجلس مؤسسان بگذارید. اگر خیلى دلتان مى خواهد غربى باشید ... قاعده این بود قانون را بنویسیم، منتشر کنیم، در همه بلاد و همه مردم ببینند. بعد به آنها بگوییم این را مى خواهید یا نه؟ رفراندم کنیم. (61) و باز هم به تسریع در امر تدوین قانون اساسى اشاره صریح کردند: یک چیزى که با دو ماه مى شود اصلاحش کرد، به دو سه سال سه چهار سال طولش بدهند. (62) سرانجام تشکیل مجلس مؤسسان به دلیل اتلاف وقت و احتمال اتحاد نیروهاى مخالف جمهورى اسلامى و امکان براندازى نظام کاملا مردود اعلام شد. یکى از دلایلى که در تغییر دیدگاه حضرت امام در مورد مجلس مؤسسان تاثیر داشت مخالفتها و موافقتهایى بود که در این خصوص اظهار مى شد. هواداران تشکیل مجلس مؤسسان معتقد بودند که: اولا تدوین قانون اساسى از عهده هر کسى برنمى آید و مستلزم تخصص و مهارت بسیار است. ثانیا اگر مجلس مؤسسان قانون اساسى را تدوین کند، مورد تایید سایر کشورهاى جهان نیز قرار خواهد گرفت. مخالفان تشکیل مجلس مؤسسان معتقد بودند که: اولا تشکیل مجلس مؤسسان نیازمند ضوابط و قوانینى است که در حال حاضر و در چنین شرایطى موجود
نیست. ثانیا کشور هم در این زمان دچار شرایط ویژه اى است: ضد انقلاب، جنگ روانى، خونریزى و جدال; بنابراین نمى توان سرنوشت تدوین قانون اساسى را به دست رویدادهایى سپرد که همگى آشفته ساز هستند. ثالثا در عین حال اگر مهلتى هم در نظر بگیریم و تدوین قانون اساسى را منوط و محدود به زمان خاص کنیم خود شرط محدود کننده اى است.63 بنابراین در چنین شرایطى: در جلسه مشترک اعضاى دولت موقت و شوراى انقلاب که در حضور امام در قم تشکیل شد، دو نظر مطرح گردید: نظر اول اینکه به علت کمى وقت، از تشکیل مجلس مؤسسان صرف نظر گردد و پیش نویس قانون اساسى به رفراندم گذاشته شود. نظر دیگر اینکه به ترتیب موعود به ملت مجلس مؤسسان به منظور بررسى و تصویب قانون اساسى تشکیل گردد. بالاخره با تصویب اکثریت و موافقت امام خمینى(س) مقرر گردید مجلس بررسى قانون اساسى معروف به خبرگان با تعداد کمترى تشکیل گردد و طرح پیشنهادى قانون اساسى بعد از بررسى، به همه پرسى گذاشته شود. (64)
امام خمینى(س) اول بار در سخنرانى شدیداللحن 25 خرداد 1358، از خبرگان اسلامى یاد کردند و در آن ضمن مخالفت مجدد با تشکیل مجلس مؤسسان از نام دیگرى
استفاده کردند که همان خبرگان اسلامى، روحانى اسلامى و علماى متعهد بود. (65) دلیل آن را هم در جایى دیگر چنین مطرح کردند: ما مى خواهیم یک مملکت اسلامى درست بکنیم. ما نمى خواهیم یک مملکت غربى درست کنیم ... ما قانون اساسى مسکو را که نمى خواهیم درست بکنیم، ما قانون اساسى امریکا را که نمى خواهیم، ما مى خواهیم قانون اساسى اسلام را درست کنیم. (66) سپس شرط محدود کننده دیگرى هم گذاشتند: اسلام شناس باید در اینجا دخالت داشته باشد، اسلام شناس روحانیون هستند و بعضى از اشخاصى که در روحانیت داخل هستند ولو از صنف دیگر هستند لکن اطلاعات اسلامى - سیاسى دارند. (67) و ضمن یادآورى به تسریع در تدوین قانون اساسى و تایید طرح دولت مبنى بر تشکیل یک مجلس هفتاد و پنج نفره، خواهان مغتنم شمردن فرصتها شدند: این طرح را قبول کنید و به مردم هم تزریق کنید که همین طرح صحیح است. باقى اش براى اینکه مى خواهیم این زود بگذرد... توطئه است. (68) و باز هم به سرعت و تعجیل در استقرار و تدوین قانون اساسى اشاره کردند: ما حالا باید قانون اساسى را آن طورى که براى اسلام باشد تحکیم کنیم تصویب کنیم و این هم زود باید تصویب شود. (69) و ضمن مردود شمردن مجدد مجلس مؤسسان، آن را
محصول توطئه غربیها و امریکاییها تلقى کردند: طرحى است که یا از غرب ریخته شده است و یا از آنجایى که شاه در آن جاست. (70) بار دیگر نیز اشاره کردند که هم کارها باید سریعتر انجام شود و هم طرح تشکیل مجلس مؤسسان فراموش شود چون اهداف انقلاب اسلامى را برآورده نمى کند: ما مجلس مؤسسانى که غربیها مى گویند نمى خواهیم، ما همین معنایى که دولت گفته است و زود انجام مى گیرد نه آنى که یک سال، دو سال سه سال طول بکشد که خداى نخواسته یک وقت این تزلزل اسباب این بشود که به هم بخورد اینها. (71) بنابراین همه بایستى روى پیش نویس قانون اساسى مطالعه کنند و نظر بدهند و این کار را با عنایت به مهلت یک ماهه و همچنین با توجه به اینکه علما بیش از دیگران حق نظر دارند انجام دهند: همه نظر داریم و شما علماى اعلام بیشتر حق نظر دارید. (72) و به ملت هم توصیه کردند که علما را انتخاب کنند زیرا: وقتى سرنوشت اسلام باید در یک مجلس تعیین شود، حق علما است که بروند. (73) از نظر ایشان همه حق داشتند در مورد پیش نویس قانون اساسى راى و نظر دهند ولى روحانیون در موارد اسلامى آن بیشتر، سپس امام خمینى(س) روشى را که
جمهورى اسلامى براى تصویب قانون اساسى جدید در پیش گرفته بود ستودند و آن را بهترین روش اعلام کردند: هیچ دموکراسى بالاتر از این نیست که یک مطلبى در اختیار مردم دو دفعه [باشد]. (74) همچنین صفاتى را نیز براى اعضاى این مجلس برشمردند: مؤمن به نهضت، معتقد به جمهورى اسلامى، ملى، متدین، مطلع، متعهد و عقیده مند، حرکت کننده در صراط مستقیم انسانیت و اسلام، (75) با اذعان به اینکه چنین افرادى کمیاب هستند: دیشب آقاى بازرگان مى گفت خوب ما هر چى مى گردیم پیدا نمى کنیم، درست هم مى گوید. براى پنجاه سال کوشش شد که نگذارند آدم پیدا بشود. (76) این سخن هم متضمن مخالفت مضمر با مجلس مؤسسان و هم موافقت ضمنى با مجلس خبرگان کم تعداد بود. بنابراین به نظر ایشان بایستى مجلسى از خبره هاى اسلامى تشکیل شود: فردا که بناست مجلس خبرگان درست بشود خبره اسلامى تهیه کنند. (77) به نظر امام از دست دادن فرصتها براى تدوین قانون اساسى مقدمه اى براى پذیرفتن شکست بعد از کسب پیروزى بود: قانون اساسى نداریم اینها را باید درست کنیم. پس ما بین راهیم مثل یک لشگر فاتح مى ماند که زده و رفته و یک جایى را گرفته است لکن معلوم نیست که بتواند حفظش کند. (78) در حالى که براى حفظ پیروزى باید
سرداران کارآمد را به میدان فرستاد، کسانى که نه تنها خود از انحراف بدورند بلکه اعوجاجها را زود تشخیص مى دهند و تحت تاثیر دیگران قرار نمى گیرند: اگر امروز چهار نفر از این معوجها بروند در این مجلس خبرگان ممکن است این چهار نفر آدم توطئه چى مطلع از مسائل خارج، این دیگران را هم بسیاریشان را تحت تاثیر قرار بدهند. (79) بنابراین همه کوشش و تلاش امام خمینى(س) بر آن قرار گرفته بود که هر چه زودتر مجلس خبرگان بررسى قانون اساسى تشکیل و اساس و مقدرات مملکت معلوم شود. بنابراین بایستى در عین تسریع، روى یک متن پیش نویس کار شود تا هر چه زودتر، نوع و محتواى حکومت استقرار یابد: من چون مى بینم که حالا که صحبت قانون اساسى است هى طرحهاى زیادى مى آید که بسیارش انقلاب آمیز است و بسیاریش شلوغ بر هم کردن است، مخالف ایجاد کردن است. (80) بنابراین تسریع در استقرار شرط اساسى است و این راهى است که باید به سرعت طى شود و تمام توجه ها به آن معطوف گردد: ما امروز باید تمام توجه مان را به طرح قانون اساسى و انتخاب خبرگان منعطف کنیم. (81) امام هر از چند گاهى مجددا بر اسلامى بودن قانون اساسى تاکید مى کردند که در نظر ایشان اصلى
اجتناب ناپذیر بود: قانون اساسى ما باید اسلامى باشد و اگر حرفى از اول اسلامى نباشد نه من راى خواهم به آن داد نه ملت. (82) و از همه علاقه مندان به اسلام نیز دعوت کردند در انتخابات مجلس خبرگان به طور گسترده شرکت کنند، اما نکته مهمترى که در سخنان خود مطرح مى کردند این بود که: این قانون پیش نویس است، پیش نویس هیچ چیز نیست. باید راى بدهید، باید نظر بدهید و مهم این است که خبرگان باید خبرگان اسلامى، امین، مسلمان ... باشند. (83) حضرت امام(س) در پیامى که به مناسبت انتخابات مجلس خبرگان دادند مجددا بر خبره بودن اعضاى مجلس و خصوصیات خبرگان تاکید کردند. همین احاطه ایشان بر روند امور انقلاب اسلامى باعث شد که حتى در انتخابات مجلس خبرگان و بررسى نهایى قانون اساسى تحت الشعاع دستورهاى ایشان قرار گیرد: من امیدوارم که ملت شریف از ارشاد علماى اعلام خود بهره مند شده و اسلام و مصالح کشور اسلامى را با این عمل انسانى - اسلامى حفظ نمایند. (84) و قول دادند که راجع به قانون اساسى و خبرگان مطالبى را بیان کنند، مطالبى که نشان مى داد ایشان و یاران و همفکرانشان جدا قصد دارند که نمایندگان مجلس بررسى قانون اساسى از سوى ملت به طرزى انتخاب شوند که در
اسلامى بودن نظام و قانون اساسى خلل و خدشه اى وارد نشود. بنابراین از مردم خواستند که: ملت عزیز مسلمان از اسلام و کشور اسلامى پاسدارى کنید و به سوى صندوق آرا هجوم آورید. (85) با انتخاب نمایندگان مجلس خبرگان و با اطمینان از اینکه هم طرح مجلس مؤسسان دیگر محلى از اعراب ندارد و هم اکثریت بسیار قابل توجهى از خبرگان، روحانیان عالى مقام و فقها هستند، امام خمینى(س) توصیه هایى جدى به خبرگان نمودند که هم مسیر آینده قانون اساسى را مشخص مى کرد و هم هشدارى بود براى کسانى که بخواهند از این خط مشى عدول کنند: باید این قانون اساسى ما مطابق با شرع، در چهارچوب شرع، اگر یکى از وکلا یا همه وکلا بخواهند از این چهارچوب خارج بشود، اصلا وکیل نیستند براى ما. (86) ایشان باز هم با تاکید قید کردند که قانون اساسى باید به صورت تام و تمام اسلامى باشد و هر چه غیر از آن باشد به معناى خروج از حدود وکالت است: وکالت آنان محدود به حدود جمهورى اسلامى است و اظهار نظر و رسیدگى به پیشنهادهاى مخالف اسلام یا مخالف نظام جمهورى خروج از حدود وکالت آنهاست. (87) در عین حال باز هم قیدى دیگر بر کار مجلس خبرگان افزودند و تنها فقها
را لایق دخالت در تشخیص موافقت یا مغایرت مواد قانون اساسى با احکام شرع دانستند. البته در پیامى که به مناسبت افتتاح مجلس خبرگان صادر شد، امام خمینى(س) توصیه کردند که از دانش سایر متخصصان در زمینه هاى غیر مربوط به شرع و فقه نیز استفاده شود: در میان نمایندگان افراد فاضل ولایقى هستند که در رشته هاى حقوقى و ادارى و سیاسى تخصص دارند و صاحبنظرند که از تخصصشان در همین جهات قوانین استفاده مى شود و در صورت اختلاف متخصصان نظر اکثریت متخصصان معتبر است. (88) به نظر مى رسد کلیه این اقدامات مقدمه اى بود براى طرح محورى ترین اصل نوبنیاد قانون اساسى یعنى ولایت فقیه. اما نکته مهم دیگرى که امام پیش از این بر آن اصرار داشتند عبارت بود از تعجیل در کار و این توصیه را به نحوى مؤکد با اعضاى مجلس هم در میان گذاشتند: من از مجلس خبرگان مى خواهم که اینقدر معطل نکنند مردم را، البته باید بررسى شود لکن معطلى نشود. اشخاص بیخود معطل نکنند مجلس را، ما مى خواهیم که زودتر این مسائل انجام بگیرد ... آقایان زودتر کار خودشان را انجام بدهند. (89) در زمانى که مساله بسیار مهم ولایت فقیه در مذاکرات مجلس خبرگان مورد بحث و بررسى قرار گرفت، عده اى بر آن شدند که این
مجلس هم از مدت زمان مقرر، هم از پیش نویس مقرر و هم از آیین نامه مصوب عدول کرده است پس باید منحل شود. در حالى که مقصود اصلى آنان این بود که بنا نبوده است و نیست که مساله اى به نام ولایت فقیه در قانون اساسى گنجانده شود. امام صراحتا انحلال مجلس خبرگان را توطئه خواندند: ملت آن است که تعیین کرد سرنوشت خود را و قانون اساسى اش را داده دست یک عده ملا و مجتهد در مجلس، تو چه اشکال دارى؟ مى گویید که ما به زور باید این آقایان را کنار بگذاریم و یک دسته مثلا دموکرات بیاوریم توى کار، زورى که نیست. (90) و به اعضاى مجلس خبرگان قانون اساسى توصیه مؤکد کردند که موظفند قانون اساسى را اسلامى بنویسند و تصویب کنند. چنین توصیه اى براى گنجاندن اصل ولایت فقیه در قانون اساسى پشتوانه اى شد; زیرا در پیش نویس قانون اساسى که به نظر مى رسد امام خمینى(س) هم آن را تصویب کرده بودند، اصلى مبنى بر وجود رهبرى و ولایت فقیه گنجانده نشده بود و بالاترین مقام کشور رئیس جمهور بود. اما سرانجام با حمایتهاى امام این اصل در قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران گنجانده شد.
با توجه به اینکه
از جمع 72 نفره مجلس خبرگان 41 نفر مجتهد، 12 نفر دوره خارج خوانده،3 نفر آشنا به سطح و 2 نفر آشنا به مقدمات بودند و جمعا 58 نفر تحصیلات حوزوى داشتند (91) و با توجه به اینکه رهبر انقلاب نیز فقیهى عالیقدر بودند که مرجع تقلید هم محسوب مى شدند، معلوم بود که گنجاندن اصل ولایت فقیه و امامت امت توسط فقیه جامع الشرایط، امرى کم و بیش سهل و آسان مى نمود. دست کم آنکه از درون مجلس کمتر مخالفتى مشاهده مى شد. شاهد مدعا آنکه، اصل پنجم قانون اساسى از میان 65 راى ماخوذه با53 راى موافق هشت مخالف و چهار ممتنع به تصویب رسید. (92) از مقایسه میان این اعداد و ارقام نتیجه اى جالب توجه به دست مى آید و آن اینکه دو رقم 555/80 درصد و 538/81 درصد بسیار به یکدیگر نزدیکند. در هر حال زمزمه هایى مبنى بر مخالفت با طرح اصل ولایت فقیه در قانون اساسى شنیده مى شد که باز هم امام خمینى(س) با جدیت در مقابل آن موضع گرفتند: مى خواهند ولایت فقیه را قبول نکنند، گوش ندهید. اگر چنانچه فقیه در کار نباشد، ولایت فقیه در کار نباشد، طاغوت است. ولایت فقیه فاجعه نیست. ولایت فقیه تبع اسلام است. (93) و از اصل ولایت فقیه به طور جدى
حمایت کردند: قضیه ولایت فقیه یک چیزى نیست که مجلس خبرگان ایجاد کرده باشد ولایت فقیه یک چیزى است که خداى تبارک و تعالى درست کرده است. (94) از بیانات امام مى توان چنین برداشت کرد که موافقان انحلال مجلس خبرگان عمدتا به دلیل طرح مساله ولایت فقیه پا به میدان گذاشتند چون ولایت فقیه را دیکتاتورى قلمداد مى کردند. امام خمینى(س) در پاسخ به آنان فرمودند: ولایت فقیه ضد دیکتاتورى است نه دیکتاتورى. (95) همچنین تاکید کردند: من نمى دانم که این آقایان باید منحل بشود چه کاره اند که مى گویند باید منحل بشود. براى چه منحل بشود؟ ... براى اینکه آقایان به اسلام عقیده دارند و احکام اسلام را دارند جمع مى کنند.» (96) و به موافقان انحلال و مخالفان اصل ولایت فقیه گوشزد کردند که: ولایت فقیه مى خواهد جلو دیکتاتورى را بگیرد نه اینکه مى خواهد دیکتاتورى بکند ... ولایت فقیه از روز اول تا حالا بوده. زمان رسول الله(ص) تا حالا بوده. این حرفها چه است که مى زنند اینها. (97) ایشان مخالفان را به جهالت در مورد اصل ولایت فقیه متهم کردند: اینها اصلا اطلاعى ندارند که قضیه ولایت فقیه چى هست. اصلا از سر و ته ولایت فقیه سر در نمى آورند که اصلا چى چى هست. مگر امیرالمؤمنین(ع) که ولى امور مردم
بود دیکتاتور بود. (98) و اصل ولایت فقیه را مترقى و هدیه خداوند تبارک و تعالى دانستند: (99) آنقدر به ولایت فقیه اثر مترقى بار است که در سایر این موادى که شما ملاحظه مى کنید معلوم نیست مثل آنجا باشد. یک نفر آدم که همه جهات اخلاقى اش و دیانتى اش و ملى بودنش و علم و عملش ثابت است پیش ملت و خود ملت این را تعیین مى کند. (100) امام خمینى(س) ولایت فقیه را نه تنها عامل دیکتاتورى نمى دانستند بلکه مانع آن نیز تلقى مى کردند: گمان مى کنند که اگر چنانچه ولایت فقیه در قانون اساسى بگذرد این اسباب دیکتاتورى مى شود، در صورتى که ولایت فقیه است که جلو دیکتاتورى را مى گیرد. اگر ولایت فقیه نباشد دیکتاتورى مى شود. (101) پس از تصرف سفارت امریکا در13 آبان ماه 1358 و با توجه به استعفاى دولت موقت مهندس بازرگان، امام خمینى(س) ضمن پذیرش استعفاى آنان، طى فرمانى به شوراى انقلاب اسلامى، وظیفه آنان را تهیه مقدمات همه پرسى قانون اساسى بدون مجال، تعیین فرمودند. بنابراین با تلاش و کوشش برخى از خبرگان قانون اساسى و حمایت همه جانبه اى که حضرت امام(س) از آنان به عمل آوردند و با توجه به کثرت فقهاى مجلس خبرگان، اصل ولایت فقیه که پیش از آن در لابه لاى کتب فقهى
و بحثهاى حوزوى، غنوده بود به یکباره در متن قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران متجلى شد و به تعبیرى محورى ترین و اساسى ترین اصل قانون اساسى قلمداد گشت. حال براى به ثمر نشستن دستاورد مجلس خبرگان مى بایست به آرا ملت رجوع مى شد. در این مرحله هم امام خمینى(س) با حمیتى شگرف و با تمام توان وارد صحنه شدند، صحنه اى که اغلب قریب به اتفاق ملت ایران در آن حضور داشت و امام خود را بخوبى یارى داد.
پس از تدوین قانون اساسى که با اصرار امام خمینى(س) در حداقل زمان ممکن تهیه شده بود تنها یک مورد باقى مانده بود تا نظام جمهورى اسلامى به طور کلى تثبیت گردد و استقرار یابد و آن هم راى آرى به قانون اساسى بود. در چنین گام مهم و حساسى، امام خمینى(س) به مخالفان قانون اساسى هشدار دادند که در کار تصویب قانون اساسى سنگ اندازى نکنند و مردم را ترغیب کردند که در انتخابات شرکت کنند: نترسانند مردم را از این قانون اساسى که تصویب کردند عده کثیرى، عده اى از علماى اسلام و دانشمندان ... بروید راى بدهید، بعد مى خوانند براى شما، قانون را منتشر مى کنند، مختارید در راى دادن مى خواهید قبول مى کنید، مى خواهید رد
مى کنید. اگر رد کردید باز درست تر نوشته مى شود و اگر قبول کردید راى بدهید به آن. (102) امام با توصیه مؤکد از مردم خواستند که در انتخابات شرکت کنند و نسبت به سرنوشت مملکت بى تفاوت نباشند و هر رایى که مى خواهند بدهند (103) ، ایشان انتظار داشتند براى هر چه محکمتر کردن پایه هاى قانون اساسى تازه تدوین شده، مردم به گونه اى در همه پرسى شرکت کنند تا قانون اساسى با اکثریت قاطع تصویب شود: ان شاءالله قانون تصویب بشود نه همین که اکثریت داشته باشند این اکثریتى که رفراندم داشت ما آن اکثریت را طالبیم والا اکثریت که معلوم است. اکثر مردم مسلمند. (104) از تشکیک کنندگان نیز با استدلال خواستند که از بهانه جویى دست بردارند و ملت را گمراه نسازند و ضمن صحیح خواندن قانون اساسى، به مردم توصیه کردند که به آن راى مثبت بدهند: اینها وکیل مردم بودند و وکیل مردم یک قانونى را یک قوانینى را چیز کردند و من تا آن اندازه که نگاه کردم بلکه شاید همه اش را نگاه کرده باشم انحراف اسلامى هیچ ندارد، هیچ ابدا ... این قانون اساسى قانون اساسى صحیحى است. (105) چون قانون اساسى ثمره بزرگ جمهورى اسلامى است که راى ندادن به آن باعث هدر رفتن خون شهدا مى شود (106) و در پیامشان به
ملت درباره همه پرسى قانون اساسى نظر نهایى خود را اعلام کردند: اینجانب در روز اخذ آرا راى مثبت مى دهم و از تمام برادران و خواهران عزیز خود از هر قشرى و در هر مسلکى هستند تقاضا مى کنم که به این قانون سرنوشت ساز راى مثبت بدهند ... از این تکلیف شرعى شما را باز ندارند. (107) در ایامى که راى دادن به قانون اساسى و شرکت در همه پرسى، مساله روز شمرده مى شد، عده اى اعتقاد داشتند که قانون اساسى ناقص است و باید اصلاح شود. ولى امام خمینى(س) که تلاش مى کردند نظام جمهورى اسلامى هر چه سریعتر به طور همه جانبه استقرار یابد، معتقد بودند در آغاز، قانون اساسى و ساختارهاى نظام نوین سیاسى کاملا استقرار یابد و سپس به نواقص قانون اساسى در یک بررسى مجدد بپردازند. از این رو قول دادند اشکالات احتمالى قانون اساسى با تنظیم متممى برطرف گردد: اسلام بزرگتر از آن است که به واسطه یک اشکالى قابل رفع از اساس آن صرف نظر نماید. اگر اشکالى باشد ممکن است در متمم که در نظر گرفته اند رفع شود. (108) پس از آنکه قانون اساسى به همه پرسى گذاشته شد و ملت با حضور گسترده و همه جانبه خود به آن راى آرى داد، امام خمینى(س) ضمن تایید دستاورد کار مجلس خبرگان: این
قانون اساسى که تحت نظر علما و کار شناسان اسلام تهیه شده موجب نگرانى بعضى از اشخاص هست و من هیچ نگران نیستم. قانون اساسى صحیح است ... قانون اساسى همه دردها را ان شاءالله دوا مى کند. (109) قول دادند نقیصه هاى احتمالى رفع شود: امیدواریم که اگر فرض کنید که یک نقیصه اى باشد، بعدها در مجلس شورا این نقیصه رفع بشود... البته اگر چنانچه قانون اساسى یک اشتباهاتى فرض کنید در آن بشود با اینکه نشده است لکن اگر هم باشد بعدها که مستقر شد حکومت اسلامى، جمهورى اسلامى مستقر شد، رئیس جمهور تعیین شد، مجلس تحقق پیدا کرد، باز ممکن است که رسیدگى بشود، اگر نقصى داشته باشد باز نمایندگان مردم این کار را بکنند. (110) اما زمانه هنگامى براى بازنگرى در قانون اساسى مساعد شد که ده سال از تدوین آن گذشته بود.
با نگاهى تحلیلى به آنچه تا کنون آمد مى توان به نتایجى دست یافت. عنوانهاى فهرست وار نتایج از این قرار مى باشد: حذف سلطنت، اصلاح قانون اساسى مشروطیت، تدوین یک قانون اساسى جدید، مجلس مؤسسان به عنوان تدوینگر قانون اساسى جدید، مجلس خبرگان به عنوان
تدوینگر قانون اساسى جدید، ولایت فقیه و اصلاح قانون اساسى به شکل متمم. در گام نخست هنوز به طور قطعى مشخص نبود که سرنوشت خیزش انقلابى مردم ایران چه سرانجامى خواهد داشت. بنابراین با راهبرد حذف سلطنت، نقطه محورى آغاز مبارزات ترسیم شد. در برخوردى دیگر با این مساله مى توان دریافت که از سویى امام خمینى(س) پس از سالیانى مخالفت و مبارزه با رژیم پهلوى دوم پى برده بودند که نظام سلطنت به طور کلى اصلاح بردار نیست و باید حذف شود. از سویى دیگر مى دانستند که استراتژى وحدت آفرین براى همه گروههاى سیاسى در مبارزه علیه رژیم، همانا طرح شعارهاى ضد استبدادى و ضد سلطنتى است و همین دیدگاه به امام اجازه مى داد که رهبرى نهضت انقلابى را به طرزى مثمر ثمر به عهده گیرند. ایشان اعتقاد داشتند تنها با حذف سلطنت است که مى توان طرحهاى اساسى ترى چون راهیابى به مقوله جمهورى اسلامى را پیاده کرد. در گام دوم امام خمینى(س) همانطورى که در آثار قبلى خود نشان داده بودند، ضعف و مشکل رژیم سلطنتى را نتیجه قانون اساسى مشروطیت نمى دانستند بلکه نتیجه عدم اجرا و پایمال کردن حقوق اساسى افراد ملت مى دانستند که قانون اساسى مشروطیت را به شکل یک تابلوى نقاشى درآورده بود. بنابراین با حذف سلطنت، قانون
اساسى مشروطیت، جایگاه از دست رفته خود را باز مى یافت و با حذف اصولى که با اسلام مغایرت داشت و از سلطنت حمایت مى کرد، مى شد بقیه اصول آن را که ممتاز و پیشرو بود، به معرض اجرا گذاشت. استفاده از قانون اساسى مشروطیت به چند دلیل سودمند بود: قانون اساسى مشروطیت دستاورد یک نهضت بزرگ محسوب مى شد بنابراین سزاوار بود از آن نگاهبانى شود و دست کم به گونه اى هوشمندانه مورد استفاده قرار گیرد. نیز مى دانیم که پیش نویس قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران مورد تایید امام خمینى(س) بود. اگر شکل حکومت جمهورى را از این پیش نویس خذف کنیم با قانون اساسى مشروطیت شباهت بسیارى داشت. بنابراین دلیل اینکه امام خمینى(س) هر دو آنها را به طرزى نسبى پذیرفته بودند، آن است که مقومات هر دوى آنها بنیادهایى بودند که از نظر شرعى هیچ معارضه اى با اسلام نداشتند اگرچه به طور کامل و دقیق با هم منطبق نبوده اند. همچنین براى طرح یک قانون اساسى نوین، وجود پیشینه اى مناسب بسیار کارآمد بود زیرا طراحان مجبور نبودند همانند طرح و تدوین قانون اساسى مشروطیت، متن قوانین اساسى برخى کشورها را مورد استفاده قرار دهند. گرچه در این زمان هنوز به طور قطع و یقین معلوم نبود که سرنوشت رژیم شاهنشاهى به کجا ختم مى شود و این خود اشارتى دیگر است.
در گام سوم هنگامى که همه پرسى غیر رسمى تاسوعا و عاشوراى1357 صورت پذیرفت، مردم به صورت انبوه و قریب به اتفاق، راى به زدودن آثار سلطنت دادند. فرار شاه، بازگشت امام خمینى(س) به وطن، تشکیل شوراى انقلاب اسلامى و دولت موقت همگى نشان از آن داشتند که وضعیت براى در هم پیچاندن طومار رژیم شاهنشاهى بسیار مناسب است. بدین ترتیب فرصت بسیار مبارکى پیش آمده بود که طرحى نو دراندازند و حکومتى را بنیان گذارند که مورد تایید ملت نیز باشد. هنگامى که نظام جمهورى اسلامى به تایید ملت رسید بهتر بود که قانون اساسى جدیدى براى آن تدوین و تصویب شود. این مرحله نشان دهنده پیروزى حتمى انقلاب اسلامى بود. بنابراین عقل سلیم و منطق سیاسى مى پذیرفت که به طرزى بنیادى هم سلطنت مشروطه به عنوان مظروف و هم قانون اساسى مشروطیت به عنوان ظرف برانداخته و طرح نوینى درانداخته شود. در گام چهارم با پیروزى انقلاب اسلامى در بهمن1357، طراحى قانون اساسى جدید حتمى شده بود. اما هنوز شیوه آن معلوم نبود. امام خمینى(س) در سخنرانیهاى بسیارى از مجلس مؤسسان نام بردند. در آن دوران برخى از مشاوران سیاسى امام، حقوقدانانى بودند که در فرانسه تحصیل کرده بودند و بنیادافکنى یک قانون اساسى جدید را صرفا در ید قدرت یک قوه
مؤسس مى دانستند که نمایندگى تمامى ملت را بر عهده داشته باشد. این گروه از یک سو خواهان حضور نمایندگان همه اقشار، گروهها و احزاب در مجلس مؤسسان بودند و از سوى دیگر فکر استقرار سریع و همه جانبه نظام جدید را در سر نداشتند بلکه آن را مفروض تلقى مى کردند. اما امام خمینى(س) ظاهرا چنین تصورى از مجلس مؤسسان نداشتند و مى توان با قاطعیت ادعا کرد که اگر ایشان از همان آغاز نسبت به تلقى آنان از نحوه تشکیل مجلس مؤسسان به عنوان مجلسى عریض و طویل که ششصد یا هفتصد نفر عضو دارد و مناقشات آن یکى دو سه سال طول مى کشد، آگاه بودند از همان لحظه نخست با تشکیل آن مخالفت مى کردند. از سوى دیگر دو نکته براى ایشان بسیار حائز اهمیت بود: 1( ایشان مى خواستند در تمامى مراحل اسقاط رژیم قدیم و اثبات رژیم جدید، مردم و ملت حضور داشته باشند و نمایندگان خود را به مجلس بفرستند. بنابراین تاسیس مجلسى متشکل از نمایندگان ملت براى تصویب قانون اساسى ضرورت داشت. 2( امام به هیچ وجه تمایل نداشتند که کار دراندازى قانون اساسى جدید به تعویق افتد. همه هم و غم ایشان در این بود که نظام جمهورى اسلامى هر چه سریعتر استقرار یابد و به همین لحاظ با طرح مجلس مؤسسان
مخالفت کردند. مخالفت ایشان تنها به این دلیل بود که یک مجلس عریض و طویل و پر تعداد نمى توانست پیکره رژیم جدید سیاسى کشور را شکل دهد. در گام پنجم از مجلس خبرگان اسلامى نام به میان آوردند. این مورد هم دلایل و نکته هایى چند دارد: 1( امام به عنوان رهبر انقلاب اسلامى و بنیانگذار جمهورى اسلامى در میان مردم از مقبولیتى عام برخوردار بود و اکنون فرصتى فراهم شده بود تا مقاصد اسلامى خود را به مردم عرضه کنند و مردم هم به دلیل علاقه فراوان به ایشان، آنها را با میل مى پذیرفتند. راى شگفت آور جمهورى اسلامى پیشنهادى ایشان از این نمونه بود. 2( استدلال اساسى ایشان آن بود که مردم به جمهورى اسلامى راى داده اند، پس ساختار قانون اساسى باید محدود و مقید به قوانین اسلام باشد و لازم نیست که یک قانون اساسى تقلیدى مکتوب شود. 3( بهترین فرصت نیز براى روحانیان بود تا از مقبولیت و محبوبیت عمومى خود به نفع تدوین و تصویب قانون اساسى بهره ببرند و در روند آن دخیل شوند. 4( دلیل دیگر آن بود که مجلس خبرگان مى توانست با تعدادى محدودتر با سرعت بیشتر و مناقشات لفظى کمتر کار خود را به پایان رساند و این به نفع روحانیانى بود که مى خواستند با
تکیه بر حمایت امام خمینى(س) و پشتیبانى ملت، قانون اساسى اسلامى را تصویب کنند. بنابراین خبرگان اسلامى هم استقرار را تسریع کردند و هم مقاصد امام را بهتر به منصه ظهور رساندند. 5( امام خمینى(س) با استفاده گسترده از محبوبیت خودشان ملت را ترغیب کردند که به اسلام شناسان و فقهایى راى دهند که تمامى تلاش و کوشش خود را در راه اسلامى کردن قانون اساسى مصروف کنند. امام از این طریق توانستند قصد دیرینه خود را مبنى بر تشکیل حکومت اسلامى به اجرا درآوردند. در گام ششم امام خمینى(س) به حمایت از کسانى برخاستند که در مجلس خبرگان ضمن مقیدنکردن خود به حدود پیش نویس قانون اساسى، از طرح اصل ولایت فقیه پشتیبانى مى کردند. در این مورد هم نکته هایى چند وجود دارد: 1( مقصود اصلى امام خمینى(س) از ابتداى مبارزه سال 1342، تشکیل حکومت اسلامى بود، ولى تا دوران انقلاب موقعیت مناسبى فراهم نیامده بود. سالهاى اولیه انقلاب نیز چنین فرصت مناسبى را فراهم نکرد. ولى پیروزى انقلاب اسلامى و راى بالا به جمهورى اسلامى، این فرصت طلایى را ایجاد کرد که بتوانند عمق نظریه و خواسته خود را در قانون اساسى جمهورى اسلامى بگنجانند. 2( طرح بى هنگام اصل ولایت فقیه احتمال این خطر را افزایش مى داد که جبهه مبارزه از
همدیگر شکافته و گسیخته شود چون تا آن زمان به طور جدى و به منظور اجرا در جامعه مطرح نشده بود و معلوم نبود افکار گوناگون چه برخوردى با آن داشته باشند. همین ابهام امکان داشت جو مبارزه علیه رژیم شاهنشاهى را از وحدت به کثرت و گسیختگى بکشاند. 3( مقبولیت بسیار بالاى امام خمینى(س) و نیز روحانیان به طور عام این فرصت را در اختیار امام گذاشت که نظریه قبلى خود را به عنوان یکى از اساسى ترین اصول اسلام در قانون اساسى مطرح کنند و تصویب آن را از ملت بخواهند. 4( مجلس خبرگان قانون اساسى مشتمل بود بر اکثریتى بسیار قابل توجه از فقها که همگى نسبت به نظریه ولایت فقیه حداقل از نظر فقهى و شرعى تعبد داشتند و آن را پذیرفتنى مى دانستند. امام خمینى(س) هم از چنین فضایى به بهترین وجه براى گنجاندن اصل ولایت فقیه در قانون اساسى استفاده کردند. 5( احتمال دیگرى هم بدین مضمون وجود دارد که شاید امام از ابتدا قصد به اجرا درآوردن ولایت فقیه و گنجاندن آن را در قانون اساسى نداشتند اما وقتى موقعیت را مناسب دیدند پس از طرح مساله ولایت فقیه در درون مجلس خبرگان قانون اساسى توسط سه نفر عضو مهم هیات رئیسه به حمایت از آنان برخاستند و
بر آن تاکید کردند. نکته اى را که نباید فراموش کرد این است که این دایره هاى هفتگانه هم مرکز هستند و مرکز همه این دایره ها نظریه ولایت فقیه است که امام آن را به صورت تدریجى و همراه با آماده شدن اذهان مطرح کردند. بنابراین ظاهرا در نظریه امام خمینى(س) تا پیروزى انقلاب اسلامى و تدوین قانون اساسى، نقطه محورى تغییر نکرده بلکه شکل بروز آن به مناسبتهاى زمانى گوناگون، رنگهاى مختلف پذیرفته است. یادداشتها: 1( صحیفه نور، تهران: وزارت ارشاد اسلامى، چاپ13، جلد 2، ص 160، )10/8/1357(. 2( همان، ص 168، )11/8/1357(. 3( همان، صص 190 و 191، )12/8/1357(. 4( همان، صص216 و217، )14/8/1357(. 5( همان، ص219، )14/8/1357(. 6( همان، ص233، )15/8/1357(. 7( همان، ص 314، )20/8/1357(. 8( همان، صص346 و347، )22/8/1357(. 9( همان، صص356 و357، )24/8/1357(. 10( همان، ص363، )24/8/1357(. 11( همان، ص 375، )26/8/1357(. 12( همان، ص376، )26/8/1357(. 13( همان، ص389، )27/8/1357(. 14( همان، صص399 و 400، )27/8/1357(. 15( همان، ص506، )14/9/1357(. 16( همان، ص529، )20/9/1357(. 17( همان، ص 302، )19/8/1357(. 18( همان، ص376، )26/8/1357(. 19( همان، ص503، )13/9/1357(. 20( همان، ص 478، )8/9/1357(. 21( همان، ص 482، )9/9/1357(. 22( همان، ص 351، )22/8/1357(. 23( همان، ص503، )13/9/1357(. 24( همان، ص529، )20/9/1357(. 25( همان، ص 568، )30/9/1357(. 26(
همان، ص 584، )5/10/1357(. 27( همان، جلد3، ص 12، )10/10/1357(. 28( همان، ص 21، )10/10/1357(. 29( همان، ص 62، )18/10/1357(. 30( همان، ص 34، )14/10/1357(. 31( همان، ص77، )18/10/1357(. 32( همان، ص 105، )22/10/1357(. 33( همان، ص129، )25/10/1357(. 34( همان، ص143، )27/10/1357(. 35( همان، ص 204، )12/11/1357(. 36( همان، ص226، )15/11/1357(. 37( همان، ص 228، )15/11/1357(. 38( همان، ص229، )15/11/1357(. 39( همان، ص419، )18/12/1357(. 40( همان. 41( همان، ص 482، )11/1/1358(. 42( همان، ص 494، )15/1/1358(. 43( همان، صص523- 514 - 506- 503- 499- 496، )16/1/58 و58 17/1/ و19/1/58(. 44( همان، ص526، )19/1/1358(. 45( همان، ص503، )17/1/1358(. 46( همان، ص 538، )21/1/1358(. 47( همان، ص566، )27/1/1358(. 48( همان، جلد 4، ص 282، )4/3/1358(. 49( همان، جلد3، ص 528، )19/1/1358(. 50( همان، جلد 4، ص 181، )25/2/1358(. 51( همان، ص 282، )4/3/1358(. 52( همان. 53( همان، ص 312، )6/3/1358(. 54( همان، صص423 و 424، )25/3/1358(. 55( همان، ص 424، )25/3/1358(. 56( همان، ص 424 و 425، )25/3/1358(. 57( همان، ص 425، )25/3/1358(. 58( همان، ص426، )25/3/1358(. 59( همان، ص 431، )25/3/1358(. 60( همان، ص 432، )25/3/1358(. 61( همان، ص433، )25/3/1358(. 62( همان، ص 438، )26/3/1358(. 63( محسن خلیلى، بررسى تاثیر تحولات پس از پیروزى انقلاب اسلامى بر قانون اساسى جمهورى اسلامى
ایران و چگونگى بازنگرى آن، پایان نامه دوره کارشناسى ارشد رشته علوم سیاسى (تهران: دانشکده حقوق و علوم سیاسى دانشگاه تهران، 1372( ص 84. 64( محمد هاشمى، حقوق اساسى جمهورى اسلامى ایران جلد 1، اصول و مبانى کلى نظام، (تهران: دانشگاه شهید بهشتى و نشر یلدا، 1374( صص27 و 28. 65( صحیفه نور، جلد 4، ص 432، )25/3/1358(. 66( همان، ص 445، )27/3/1358(. 67( همان. 68( همان، ص446، )27/3/1358(. 69( همان، ص456، )28/3/1358(. 70( همان. 71( همان، ص 460، )28/3/1358(. 72( همان، صص463 و 464، )30/3/1358(. 73( همان، ص 464، )30/3/1358(. 74( همان، ص 485، )31/3/1358(. 75( همان، جلد 5، ص 8 و 18، )12/4/1358(. 76( همان، ص56، )14/4/1358(. 77( همان، ص 65، )15/4/1358(. 78( همان، ص 85، )16/4/1358(. 79( همان، ص 132، )19/4/1358(. 80( همان، ص 145، )21/4/1358(. 81( همان، ص 171، )24/4/1358(. 82( همان، ص 218، )29/4/1358(. 83( همان، ص269، )3/5/1358(. 84( همان، ص 270، )9/5/1358(. 85( همان، ص 278، )12/5/1358(. 86( همان، صص 298 و299، )27/5/1358(. 87( همان، ص 310، )28/5/1358(. 88( همان، ص 310 و 311، )28/5/1358(. 89( همان، ص523، )28/6/1358(. 90( همان، ص 570 و 571، )5/7/1358(. 91( اداره کل امور فرهنگى و روابط عمومى مجلس شوراى اسلامى، راهنماى استفاده از صورت مشروح مذاکرات مجلس
بررسى نهایى قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران همراه با معرفى مجلس و اعضاى خبرگان، (تهران: اداره تبلیغات و انتشارات مجلس شوراى اسلامى، 1368( ص 408. 92( همان، ص 60. 93( صحیفه نور، جلد6، ص 34، )12/7/1358(. 94( همان، ص 95، )30/7/1358(. 95( همان، صص96 و97، )30/7/1358(. 96( همان، ص106، )2/8/1358(. 97( همان، صص 118 و119، )3/8/1358(. 98( همان، صص 164 و 165، )9/8/1358(. 99( همان، صص 162 و163، )9/8/1358(. 100( همان، ص 234، )16/8/1358(. 101( همان، ص253، )18/8/1358(. 102( همان، ص 254، )18/8/1358(. 103( همان، ص 255، )18/8/1358(. 104( همان، ص 271، )24/8/1358(. 105( همان، صص 302 و303، )29/8/1358(. 106( همان، ص323، )7/9/1358(. 107( همان. 108( همان. 109( همان، ص347، )15/9/1358(. 110( همان، صص347 و 351، )15/9/1358 و16/9/1358(. ») عضو هیات علمى گروه تاریخ انقلاب پژوهشکده امام خمینى(س) و انقلاب اسلامى. »») rewo tneutitsnoC.
صحیفه انقلاب، وصیتنامه سیاسی الهی امام(ره) قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی إهل بیتی فانهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض. الحمدلله و سبحانک اللهم صل علی محمد و آله مظاهر جمالک و جلالک و خزأن إسرار کتابک الذی تجلی فیه الاحدیه بجمیع إسمأک حتی المستإثر منها الذی لایعلمه غیرک و اللعن علی ظالمیهم إصل الشجره الخبیثه . و بعد اینجانب مناسب می دانم که شمه کوتاه و قاصر در باب ثقلین تذکر دهم, نه از حیث مقامات غیبی و معنوی و عرفانی که قلم مثل منی عاجز است از جسارت در مرتبه ای که عرفان آن بر تمام دأره وجود از ملک تا ملکوت اعلی و از آنجا تا لاهوت و آنچه در فهم من و تو ناید سنگین و تحمل آن فوق طاقت, اگر نگویم ممتنع است. و نه از آنچه بر بشریت گذشته است از مهجور بودن از حقایق مقام والای ثقل اکبر و ثقل کبیر که از هر چیز اکبر است جز ثقل اکبر که اکبر مطلق است و نه از آنچه گذشته است براین دو ثقل از دشمنان خدا و طاغوتیان بازیگر که شمارش
آن برای مثل منی میسر نیست با قصور اطلاع و وقت محدود, بلکه مناسب دیدم اشاره ای گذرا و بسیار کوتاه از آنچه بر این دو ثقل گذشته است بنمایم. شاید جمله لن یفترقا حتی یردا علی الحوض اشاره باشد براینکه بعد از وجود مقدس رسول الله صلی الله علیه وآله و سلم هر چه بر یکی از این دو گذشته است بر دیگری گذشته است و مهجوریت هریک مهجوریت دیگری است تا آنگاه که این دو مهجور بر رسول خدا در حوض وارد شوند. و آیا این حوض مقام اتصال کثرت به وحدت است و اضمحلال قطرات در دریا است یا چیزی دیگر که به عقل و عرفان بشر راهی ندارد و باید گفت آن ستمی که از طاغوتیان براین دو ودیعه رسول اکرم صلی الله علیه وآله و سلم گذشته برامت مسلمان بلکه بر بشریت گذشته است که قلم از آن عاجز است . و ذکر این نکته لازم است که حدیث ثقلین متواتر بین جمیع مسلمین است و کتب اهل سنت از صحا e ششگانه تا کتب دیگر آنان با الفاظ مختلفه و موارد مکرره از پیغمبراکرم صلی الله علیه وآله و سلم به طور متواتر نقل شده است و این حدیث شریف حجت قاطع است برجمیع بشر
بویژه مسلمانان مذاهب مختلف و باید همه مسلمانان که حجت برآنان تمام است جوابگوی آن باشند و اگر عذری برای جاهلان بی خبر باشد برای علمای مذاهب نیست . اکنون ببینیم چه گذشته است بر کتاب خدا این ودیعه الهی و ماترک پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله و سلم. مسأل إسف انگیزی که باید برای آن خون گریه کرد, پس از شهادت حضرت علی (ع) شروع شد . خود خواهان و طاغوتیان, قرآن کریم را وسیله ای کردند برای حکومتهای ضد قرآنی و مفسران حقیقی قرآن و آشنایان به حقایق را که سراسر قرآن را از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و سلم دریافت کرده بودند و ندای انی تارک فیکم الثقلان در گوششان بود با بهانه های مختلف و توطئه های از پیش تهیه شده آنان را عقب زده و با قرآن, در حقیقت قرآن را که برای بشریت تا ورود به حوض بزرگترین دستور زندگانی مادی و معنوی بود و هست از صحنه خارج کردند و برحکومت عدل الهی که یکی از آرمانهای این کتاب مقدس بوده و هست خط بطلان کشیدند و انحراف از دین خدا و کتاب و سنت الهی را پایه گذاری کردند تا کار به جأی رسید که قلم از شرح آن
شرمسار است. و هر چه این بنیان کج به جلو آمد کج ها و انحرافها افزون شد تا آنجا که قرآن کریم را که برای رشد جهانیان و نقطه جمع همه مسلمانان بلکه عأله بشری از مقام شامخ احدیت به کشف تام محمدی(ص) تنزل کرد که بشریت را به آنچه باید برسند, برساند و این ولیده علم الاسمإ را از شر شیاطین وطاغوتها رها سازد و جهان را به قسط و عدل رساند و حکومت را به دست اولیإ الله معصومین علیهم صلوات الاولین و الاخرین بسپارد تا آنان به هر که صلاح بشریت است بسپارند, چنان از صحنه خارج نمودند که گوئی نقشی برای هدایت ندارد و کار به جأی رسید که نقش قرآن به دست حکومتهای جأر و آخوندهای خبیث بدتر از طاغوتیان وسیله ای برای اقامه جور و فساد و توجیه ستمگران و معاندان حق تعالی شد و مع الاسف به دست دشمنان توطئه گر و دوستان جاهل, قرآن این کتاب سرنوشت ساز, نقشی جز در گورستانها و مجالس مردگان نداشت و ندارد و آنکه باید وسیله جمع مسلمانان و بشریت و کتاب زندگی آنان باشد, وسیله تفرقه و اختلاف گردید و یا به کلی از صحنه خارج شد, که دیدیم اگر کسی دم از حکومت اسلامی
برمیآورد و از سیاست که نقش بزرگ اسلام و رسول بزرگوار صلی الله علیه وآله و سلم و قرآن و سنت مشحون آن است سخن می گفت گوئی بزرگترین معصیت را مرتکب شده و کلمه آخوند سیاسی موازن با آخوند بی دین شده بود و اکنون نیز است. و اخیرا قدرتهای شیطانی بزرگ به وسیله حکومتهای منحرف خارج از تعلیمات اسلامی که خود را به دروغ به اسلام بسته اند برای محو قرآن و تثبیت مقاصد شیطانی ابر قدرتها, قرآن را با خط زیبا طبع می کنند و به اطراف می فرستند و با این حیله شیطانی قرآن را از صحنه خارج می کنند. ما همه دیدیم قرآنی را که محمدرضا خان پهلوی طبع کرد و عده ای را اغفال کرد و بعضی آخوندهای بی خبر از مقاصد اسلامی هم مداح او بودند و می بینیم که ملک فهد هر سال مقدار زیادی از ثروتهای بی پایان مردم را صرف طبع قرآن کریم و محال تبلیغات مذهب ضد قرآنی می کند و وهابیت این مذهب سراپا بی اساس و خرافاتی را ترویج می کند و مردم و ملتهای غافل را سوق به سوی ابر قدرتها می دهد و از اسلام عزیز و قرآن کریم برای هدم اسلام و قرآن بهره
برداری می کند. ما مفتخریم و ملت عزیز سرتاپا متعهد به اسلام و قرآن مفتخر است که پیرو مذهبی است که می خواهد حقایق قرآنی که سراسر آن از وحدت بین مسلمین بلکه بشریت دم می زند, از مقبره ها و گورستانها نجات داده و به عنوان بزرگترین نسخه نجات دهنده بشر از جمیع قیودی که بر پای و دست و قلب و عقل او پیچیده است و او را به سوی فنا و نیستی وبردگی و بندگی طاغوتیان می کشاند, نجات دهد. و ما مفتخریم که پیرو مذهبی هستیم که رسول خدا موسس آن به إمر خداوند تعالی بوده و امیرالمومنین علی بن ابی طالب این بنده رها شده از تمام قیود, مإمور رها کردن بشر از تمام اغلال و بردگیها است. ما مفتخریم که کتاب نهج البلاغه که بعد از قرآن بزرگترین دستور زندگی مادی و معنوی و بالاترین کتاب رهأی بخش بشر است و دستورات معنوی و حکومتی آن بالاترین راه نجات است, از امام معصوم ما است. ما مفتخریم که أمه معصومین از علی بن ابی طالب گرفته تا منجی بشر حضرت مهدی صاحب زمان علیهم آلاف التحیات و السلام که به قدرت خداوند قادر زنده و ناظر امور است أمه ما هستند. ما مفتخریم که
ادعیه حیات بخش که او را قرآن صاعد می خوانند از أمه معصومین ما است. ما به مناجات شعبانیه امامان و دعای عرفات حسین بن علی علیهما السلام و صحیفه سجادیه این زبور آل محمد و صحیفه فاطمیه که کتاب الهام شده از جانب خداوند تعالی به زهرای مرضیه است از ما است . ما مفتخریم که باقرالعلوم بالاترین شخصیت تاریخ است و کسی جز خدای تعالی و رسول صلی الله علیه وآله و أمه معصومین علیهم السلام, مقام او را درک نکرده و نتوانند درک کرد, از مااست. و ما مفتخریم که مذهب ما جعفری است که فقه ما که دریای بی پایان است یکی از آثار اوست و ما مفتخریم به همه أمه معصومین علیهم صلوات الله و متعهد به پیروی آنانیم . ما مفتخریم که أمه معصومین ما صلوات الله و سلامه علیهم درراه تعالی دین اسلام و در راه پیاده کردن قرآن کریم که تشکیل حکومت عدل یکی از ابعاد آن است در حبس و تبعید به سر برده و عاقبت در راه براندازی حکومتهای جأرانه و طاغوتیان زمان خود شهید شدند. و ما امروز مفتخریم که می خواهیم مقاصد قرآن و سنت را پیاده کنیم و اقشار مختلفه ملت ما در این راه بزرگ سرنوشت
ساز سر از پا نشناخته جان و مال و عزیزان خود را نثار راه خدا می کنند . ما مفتخریم که بانوان و زنان پیر و جوان و خرد و کلان در صحنه های فرهنگی و اقتصادی و نظامی حاضر و همدوش مردان یا بهتر از آنان در راه تعالی اسلام و مقاصد قرآن کریم فعالیت دارند. و آنان که توان جنگ دارند در آموزش نظامی که برای دفاع از اسلام و کشور اسلامی از واجبات مهم است شرکت و از محرومیتهأی که توطئه دشمنان و نا آشنأی دوستان از احکام اسلام و قرآن بر آنها بلکه براسلام و مسلمانان تحمیل نمودند, شجاعانه و متعهدانه خود را رهانده و از قید خرافاتی که دشمنان برای منافع خود به دست نادانان و بعضی آخوندهای بی اطلاع از مصالح مسلمین به وجود آورده بودند خارج نموده اند. و آنان که توان جنگ ندارند در خدمت پشت جبهه به نحو ارزشمندی که دل ملت را از شوق و شعف به لرزه در میآورد و دل دشمنان و جاهلان بدتر از دشمنان را از خشم و غضب می لرزاند اشتغال دارند. و ما مکرر دیدیم که زنان بزرگواری زینب گونه علیها سلام الله فریاد می زنند که فرزندان خود را از دست داده و
در راه خدای تعالی و اسلام عزیز از همه چیز خود گذشته و مفتخرند به این امر و می دانند آنچه به دست آورده اند بالاتر از جنات نعیم است چه رسد بمتاع ناچیز دنیا, و ملت ما بلکه ملتهای اسلامی و مستضعفان جهان مفتخرند به اینکه دشمنان آنان که دشمنان خدای بزرگ و قرآن کریم و اسلام عزیزند درندگانی هستند که از هیچ جنایت و خیانتی برای مقاصد شوم جنایتکارانه خود دست نمی کشند و برای رسیدن به ریاست و مطامع پست خود دوست و دشمن را نمی شناسند و در رإس آنان آمریکا این تروریست بالذات دولتی است که سرتاسر جهان را به آتش کشیده و هم پیمان او صهیونیست جهانی است که برای رسیدن به مطامع خود جنایاتی مرتکب می شود که قلم ها از نوشتن و زبانها از گفتن آن شرم دارند و خیال ابلهانه اسرأیل بزرگ, آنان را به هر جنایتی می کشاند. و ملتهای اسلامی و مستضعفان جهان مفتخرند که دشمنان آنها حسین اردنی این جنایت پیشه دوره گرد, و حسن و حسنی مبارک هم آخور با اسرأیل جنایتکارند و در راه خدمت به آمریکا و اسرأیل از هیچ خیانتی به ملتهای خود روی گردان نیستند. و ما مفتخریم که دشمن ما صدام عفلقی
است که دوست و دشمن او را به جنایت کاری و نقض حقوق بین المللی و حقوق بشر می شناسند و همه می دانند که خیانتکاری او به ملت مظلوم عراق و شیخ نشینان خلیج, کمتر از خیانت به ملت ایران نباشد و ما و ملتهای مظلوم دنیا مفتخریم که رسانه های گروهی و دستگاههای تبلیغات جهانی, ما و همه مظلومان جهان را به هر جنایت و خیانتی که ابرقدرتهای جنایتکار دستور می دهند متهم می کنند . کدام افتخار بالاتر و والاتر از اینکه آمریکا با همه ادعاهایش و همه ساز و برگهای جنگیش و آن همه دولتهای سرسپرده اش و به دست داشتن ثروتهای بی پایان ملتهای مظلوم عقب افتاده و در دست داشتن تمام رسانه های گروهی در مقابل ملت غیور ایران و کشور حضرت بقیه الله ارواحنا لمقدمه الفدإ آن چنان وامانده و رسوا شده است که نمی داند به که متوسل شود و رو به هر کس می کند جواب رد می شنود و این نیست جز به مددهای غیبی حضرت باری تعالی جلت عظمته که ملت ها را بویژه ملت ایران اسلامی را بیدار نموده و از ظلمات ستمشاهی به نور اسلام هدایت نموده. من اکنون به ملتهای شریف ستمدیده و به ملت عزیز
ایران توصیه می کنم که از این راه مستقیم الهی که نه به شرق ملحد و نه به غرب ستمگر کافر وابسته است بلکه به صراطی که خداوند به آنها نصیب فرموده است محکم و استوار و متعهد و پایدار پایبند بوده و لحظه ای از شکر این نعمت غفلت نکرده و دستهای ناپاک عمال ابرقدرتها چه عمال خارجی و چه عمال داخلی بدتر از خارجی تزلزلی در نیت پاک و اراده آهنین آنان رخنه نکند و بدانند که هر چه رسانه های گروهی عالم و قدرتهای شیطانی غرب و شرق اشتلم می زنند دلیل بر قدرت الهی آنان است و خداوند بزرگ سزای آنان را, هم در این عالم و هم در عوالم دیگر خواهد داد انه ولی النعم و بیده ملکوت کل شیء و با کمال جد و عجز از ملتهای مسلمان می خواهم که از أمه اطهار و فرهنگ سیاسی, اجتماعی, اقتصادی, نظامی این بزرگ راه نمایان عالم بشریت به طور شایسته و به جان و دل و جان فشانی و نثار عزیزان پیروی کنند. از آن جمله دست از فقه سنتی که بیان گر مکتب رسالت و امامت است و ضامن رشد و عظمت ملتها است چه احکام اولیه و چه ثانویه که هر دو مکتب
فقه اسلامی است, ذره ای منحرف نشوند و به وسواس خناسان معاند با حق و مذهب گوش فرا ندهند و بدانند قدمی انحرافی مقدمه سقوط مذهب و احکام اسلامی و حکومت عدل الهی است و از آن جمله از نماز جمعه و جماعت که بیانگر سیاسی نماز است هرگز غفلت نکنند که این نماز جمعه از بزرگترین عنایات حق تعالی بر جمهوری اسلامی ایران است و از آن جمله مراسم عزاداری أمه اطهار و بویژه سیدمظلومان و سرور شهیدان حضرت ابی عبدالله الحسین صلوات وافر الهی و انبیإ و ملأکه الله و صلحإ بر روح بزرگ حماسی او باد هیچگاه غفلت نکنند . و بدانند آنچه دستور أمه علیهم السلام برای بزرگداشت این حماسه تاریخی اسلام است و آنچه لعن و نفرین بر ستمگران آل بیت است تمام, فریاد قهرمانانه ملتها است بر سردمداران ستم پیشه در طول تاریخ الی الابد. و می دانید که لعن و نفرین و فریاد از بیداد بنی امیه لعنت الله علیهم با آن که آنان منقرض و به جهنم رهسپار شده اند فریاد بر سر ستمگران جهان و زنده نگهداشتن این فریاد ستم شکن است. و لازم است در نوحه ها و اشعار مرثیه و اشعار ثنای از أمه حق علیهم سلام الله به
طور کوبنده فجایع و ستمگریهای ستمگران هر عصر و مصر یادآوری شود و در این عصر که عصر مظلومیت جهان اسلام به دست آمریکا و شوروی و سایر وابستگان به آنان و از آن جمله آل سعود این خأنین به حرم بزرگ الهی لعنت الله و ملأکته و رسله علیهم است به طور کوبنده یادآوری و لعن و نفرین شود. و همه باید بدانیم که آنچه موجب وحدت بین مسلمین است این مراسم سیاسی است که حافظ ملیت مسلمین بویژه شیعیان أمه اثنی عشر علیهم صلوات الله وسلم . و آنچه لازم است تذکر دهم آن است که وصیت سیاسی الهی این جانب اختصاص به ملت عظیم الشإن ایران ندارد بلکه توصیه به جمیع ملل اسلامی و مظلومان جهان از هر ملت و مذهب می باشد .
مجله فقه اهل بیت فارسى، شماره 19و20 رحمانی، محمد قواعد فقهى (7) از جمله قواعد فقهى مربوط به ضمان قهرى(مسوولیت مدنى)() بدل حیلوله است. این قاعده همانند دیگر قواعد فقهى بخش ضمان ها در تامین حقوق، امنیت و سالم سازى روابط اقتصادى نقش بسزایى دارد. دراین زمینه به برخى از پرسش هایى که پاسخ آنها در گروبحث و تحقیق از این قاعده است اشاره خواهد شد. این شماره ازمجله به مناسبت صدمین سال تولد بنیان گذار جمهورى اسلامى حضرت امام خمینى، اختصاص به نظریات فقهى ایشان دارد و این نوشته نیز درمقام تبیین و تثبیت نظریات فقهى آن فقیه بى نظیر، در باره بدل حیلوله است، زیرا ایشان برخلاف بسیارى از فقهاى معاصر خویش بدل حیلوله را قبول دارد وبراساس آن،نتایج فقهى زیادى را پى ریزى کرده است. عناوین کلى مباحث دراین نوشته عبارتند از: الف - اهمیت بدل حیلوله، ب - تعریف اجمالى قاعده، ج - موضوع قاعده، د - ادله قاعده قاعده على الید، قاعده اتلاف، قاعده سلطنت، قاعده لاضرر، بناى عقلا، اجماع. ه - فروعات بدل حیلوله الزام به پذیرش بدل، حکم بدل پیش از تلف مبدل، حکم منافع مبدل، حکم عین پس از رفع تعذر حکم بدل پس از رفع تعذر ،حکم مبدل درحالات مختلف و - حکم مبدل
برمبناى رد بدل حیلوله.
یکى از راه هاى کشف اهمیت مباحث علمى، فراوانى و چگونگى پاسخ گویى هربحث است به پرسش هایى که در باره آن مطرح مى شود.ازاین رو به برخى از پرسش هایى که این قاعده تنها منبع و یا یکى از منابع مهم پاسخ گویى آنهاست اشاره مى شود: 1. آیا آنچه به عنوان بدل حیلوله به مالک داده مى شود به عنوان امانت و اباحه در تصرف است و به ملکیت او در نمى آید و یا ملک او مى شود و هرگونه تصرفى درآن رواست؟ 2.آیا درخواست بدل از سوى مالک حق اوست و مى تواند آن را مطالبه نکند و یا این که با پرداخت ضامن، مالک مجبور به گرفتن است؟ 3. آیا ضامن با پرداخت بدل حیلوله نسبت به اصل مال ذمه اش برى مى شود یا نه؟ 4. پس از رفع تعذر از وصول مال به مالک، با توجه به این که بدل آن پیش مالک هست آیا مالک حق اجبار ضامن به استرداد اصل مال را دارد یا نه؟ 5. با استرداد مال اصلى به مالک آیا او همچنان مى تواند دربدل تصرف کند یا نه؟ 6.درمدتى که مالک دستش از مال کوتاه است افزون براصل مال آیا کاهش بهاى آن را نیز ضامن است یا نه؟ مثلا
اگر مال موضوع بدل حیلوله جنسى باشد که باگذشت زمان ارزش آن کاهش پیدا میکند مانند وسایل سرد کننده که در فصل گرما مورد تصرف قرار گرفته و در فصل سرما به صاحبش مسترد شود و یا برعکس میان مالک و وسایل گرمازادر فصل زمستان فاصله بیفتد و در فصل گرما به مالک مسترد شود. 7. اگر پرداخت مال اصلى به مالک موجب تباه شدن مال فراوان از ضامن شود رد آن واجب است یا نه؟ از باب نمونه اگر تیرآهن در ساختمان هاى چند طبقه به کار گرفته شده آیا با درخواست مالک، ضامن ملزم به ردآن است هرچند موجب خرابى ساختمان گردد؟ 8. اگر استرداد مال به مالک سبب تباه شدن همان مال شود حکمش چیست ؟ مانند نخى که لباسى با آن دوخته شود به گونه اى که رد کردن آن مساوى است باتباه شدن آن. 9. آیا ضامن مى تواند با پرداخت بدل، مال اصلى را حبس کند تا این که اول بدل را بگیرد و پس ازآن مبدکل(مال اصلى) را بدهد یا نه؟ 10. اگر مالک درمدت کوتاهى به مالش دست رسى نداشته باشد موضوع ضمان به بدل حیلوله هست یا نه؟ ملاک تعیین زمان چیست؟ 11. اگرمالى از قابلیت انتفاع ساقط گردد، لیکن اصل آن موجود است،
حق اولویت براى مالک باقى است یا نه؟ مثلا اگر تابلو و شیى ء قیمتى بشکند با توجه به این که ضامن بدل آن را داده است آیا مالک نسبت به اجزاى شکسته شده حق اولویت دارد یانه؟ 12. برفرض عدم پذیرش بدل حیلوله، با توجه به این که مال اصلى موجود و استردادآن به مالک ممکن نیست آیا چیزى برذمه غاصب هست یا نه؟
پیش از تبیین و توضیح برخى از مطالب که در آینده مورد رسیدگى قرار مى گیرد تعریف جامع و مانع ممکن نیست، لیکن جهت روشن شدن دورنماى بحث، تعریف اجمالى ازآن سودمند است. ازاین رو باید دو واژه به کار رفته در قاعده تفسیر شود: الف) بدل: ردر لغت چیزى است که به جاى چیز دیگر قرار مى گیرد و جایگزین آن مى شود. فیومى مى نویسد: البدل بفتحتین و البدل بالکسر و البدیل کلها بمعنى والجمع ابدال و ابدلته بکذا ابدالا، نحیت الاول و جعلت الثانى مکانه و بدلته تبدیلا، غیرت صورته تغییرا.() ب) حیلوله: ردرلغت به معناى جداو فاصله انداختن است. علامه فیومى مى نویسد: وحال النهر بیننا حیلوله حجز و منع الاتصال.() بنا بر این درتعریف اجمالى بدل حیلوله مى توانیم بگوییم: بدل حیلوله عبارت است از: پرداخت مال توسط شخصى که میان مال و مالک فاصله انداخته است
به عنوان جایگزین آن مال.
جهت تبیین و شناخت موارد و مصادیق قاعده لازم است موضوع آن روشن شود. ازاین روشایسته است انواع تصرفاتى که موضوع ضمان راتشکیل مى دهد روشن گردد. تصرف دراموال دیگران صورت هاى گوناگونى دارد، ازجمله: الف) گاهى مال تصرف شده، موجود و قابل رد به صاحبش است. ب) گاهى مال تلف و نابود شده و به هیچ وجه قابل برگرداندن نیست. مانند این که مواد غذایى مورد تصرف، خورده شده است. ج) گاهى مال موجود است و لیکن براى همیشه قابل برگرداندن به مالک نیست. مانند این که طلاى دزدیده شده، در دریا با عمق زیاد افتاده باشد. د) گاهى مال تصرف شده، موجود است و لیکن در زمان معینى نمى توان آن را به مالک برگرداند. مانند این که مال دراختیار کسى قرار گرفته که تا یک سال درمسافرت به سرمى برد و پس از آن امکان استرداد به مالک هست. واضح است درصورت اول جز وجوب رد مال، وظیفه اى نسبت به اصل عین وجود ندارد. اما افزون بروجوب رد، این که آیا نسبت به منافع مستوفات و غیر مستوفات ضمانى هست و یا باید تفصیل داده شود، درجاى خود باید بحث گردد. اما صورت دوم، ضمان نسبت به مال، ثابت است، دراموال قیمى پرداخت قیمت و
در اموال مثلى رد مثل آن برضامن واجب است و قدر متیقن ازمواردضمان،همین صورت است. مهم حکم صورت سوم و چهارم است که مال موجود است، لیکن استرداد آن به مالک متعذرمى باشد. برخى از فقها صورت سوم را به صورت دوم ملحق کرده اند، زیرا هرچند مال درحقیقت تلف نشده، لیکن حکم تلف برآن بار مى شود، چون همانند مال تلف شده قابل انتفاع ونقل و انتقال نیست. ولى آیا صورت چهارم هم همانند صورت سوم درحکم تلف و ملحق به مورد دوم است یا بستگى به این دارد که مفهوم و مقصود از عنوان تعذر وصول که درکلمات فقها موضوع ضمان بدل حیلوله قرار گرفته شده روشن گردد. دراین رابطه نظریات گوناگون وجود دارد، ازجمله: 1. موضوع بدل حیلوله جایى است که مالک از دست یابى به مال مایوس و نا امید باشد.یعنى افزون برامید نداشتن، حالت یاس باید حاصل گردد. 2. موضوع عبارت است از صورتى که امید دست یابى نباشد. یعنى موضوع، امید نداشتن است هرچند این نا امیدى به مرحله یاس کامل و اطمینان به عدم دست یابى نرسد. 3. موضوع، جدایى میان مال و مالک درمدت طولانى است به گونه اى که موجب ضررمالک باشد، هرچند علم به دست یابى باشد. 4. موضوع، جدایى میان مال و مالک است به
گونه اى که موجب ضرر مالک شود، هرچند مدت آن کوتاه باشد. شیخ انصارى درمقام بیان تبیین موضوع بدل حیلوله مى گوید: آیا موضوع بدل حیلوله مقید به یاس و نا امیدى از دست یابى به مال است و یا این که امید نداشتن به دست یابى، موضوع است و یا این که فاصله طولانى مالک از مال به گونه اى که موجب ضرر مالک گردد موضوع است و یا این که جدایى میان مال ومالک هرچند درمدت کوتاه، موضوع است، وجوهى متصوراست.()
از لا به لاى کلمات امام استفاده میشود ایشان افزون بر مورد اول و دوم که قدرمتیقن از موارد حیلوله است صورت سوم را نیز مصداق این قاعده دانسته است. از باب نمونه به برخى از کلمات حضرت امام دراین باره اشاره مى شود. ایشان پس ازنقد و بررسى ادله بدل حیلوله درمقام جمع بندى مى فرماید: ازاین تقریب(قاعده على الید) روشن شد با صدق عنوان تعذر، میان صورتى که مالک از دست یابى به مال مایوس باشد با صورتى که مى داند پس از گذشت مدت طولانى برمال دست پیدا مى کند فرقى نیست، زیرا درهردو صورت عنوان غرامت و تدارک باردکردن بدل صادق است.() ایشان در پایان استدلال به قاعده على الید، چنین نتیجه گیرى مى کند: درصورتى که مال تلف نشده، لیکن میان مالک و آن
فاصله افتاده مانند این که شخصى مال را از دست ضامن و غاصب اول گرفته و هرگز امکان گرفتن از اونیست دراین صورت عهده ضامن اول، اقتضاى رد مال را ندارد، بلکه حکم آن در نظر خردمندان.... لزوم رد بدل است. این حکم(رد بدل) درصورتى که احتمال رجوع و برگشت مال داده شود نیز هست مثل این که احتمال داده شود آنچه در دریا افکنده شده با امواج دریا خارج گردد.()موارد دیگر نیز درکلام حضرت امام براین مدعا دلالت دارد. جهت پرهیز از اطاله مقال به همین مقدار بسنده مى شود.
فقها در مقام استدلال برثبوت بدل حیلوله، به ادله زیادى تمسک جسته اند. دراین بخش درابتدا ادله اى را که حضرت امام اقامه کرده است موردارزیابى قرار مى گیردو سپس برخى از ادله دیگرى که درکلام وى نیامده، مورد رسیدگى قرار مى دهیم. لازم به یادآورى است چون این نوشته درمقام تثبیت دیدگاه هاى ایشان است افزون بر ادله و اشکالات مورد قبول ایشان به موارد دیگرى نیز اشاره شده است. 1. قاعده على الید اولین دلیل درکلام حضرت امام براثبات بدل حیلوله قاعده على الید است. ایشان پس از گزارش استدلال یکى از بزرگان () واشکال برآن مى فرماید: استدلال به قاعده على الید بر اثبات بدل حیلوله با این بیان ممکن است: مدلول قاعده عبارت از این است
که: خود مال بر عهده گیرنده و ضامن است، زیرا على الید دلالت د ارد براین که آنچه گرفته شده بر عهده گیرنده است تا هنگام برائت ذمه و تفسیر مفهوم (ذمه) و(عهده) موکول به عرف و عقلاست. معناى(عهده) از نظر عقلا تفاوت دارد، زیرا اگر مال،موجود و تسلیم آن ممکن باشد رد آن واجب است و اگر مال تباه شده باشد مقتضاى برعهده بودن،وجوب ردمثل یا قیمت آن است و اگر موجود باشد واز اختیار مالک و غاصب خارج باشد(امکان رد نباشد) در این صورت نیز مقتضاى عهده، رد بدل است، زیرا در نگاه عقلا عنوان تلف درضمان و غرامت نقشى ندارد، بلکه موضوع ضمان و غرامت قطع رابطه مالک و ملک است... این مطلب درصورتى که احتمال برگشت مال برود نیز جریان دارد، مانند این که احتمال داده شود مالى که در دریا افتاده باامواج دریا به ساحل برگردانده شود. در هر صورت موضوع ضمان در قاعده على الید عنوان تلف نیست تا این که بحث شود با وجود مال، تلف صادق است یا نه.()افزون بر این عبارت، موارد دیگرى از کلام حضرت امام دلالت دارد که ایشان دلالت قاعده على الید را بر بدل حیلوله تمام مى داند. نقد و بررسى: ربرخى از فقها براین استدلال اشکال کرده اند که قاعده علی الید از
روایت علی الید استفاده شده و سند روایت علی الید ضعیف است. آیة اللّه خویى در بحث قاعده مایضمن بصحیحه یضمن بفاسده ر مى فرماید: براستدلال به این روایت اشکال مى شود به این که حدیث از نظر سند ضعیف است، زیرادرکتاب هاى حدیثى شیعه نیامده و فقها از کتاب هاى اهل سنت گرفته اند و درمنابع استدلالى براساس آن استدلال کرده اند... و ادعاى جبر ضعف سند به عمل اصحاب نا تمام است، زیرا همان گونه که اعراض اصحاب موجب وهن سند نیست عمل آنان نیزجابر ضعف سند نمى باشد... .() رپاسخ: ربه نظر مى رسد این اشکال برمبناى حضرت امام وارد نباشد، زیرااختلافى است که آیا عمل اصحاب جابر ضعف سند هست یا نیست؟ مشهور فقها عمل اصحاب را جابر ضعف سند و اعراض آنان را موهن سند دانسته اند.برخى در برابر مشهور، عمل اصحاب راجابر ضعف سند و اعراض آنها را، موهن سند ندانسته اند، مانند مستشکل محترم. برخى دیگر تفصیل داده اند میان عمل اصحاب و اعراض اصحاب. در صورت اول جابر نیست، لیکن روى گردانى موجب وهن سند است مانند بعضى از اساتید برزگوار.()حضرت امام مبناى مشهور را پذیرفته است. بنا بر این با احراز عمل واستناداصحاب به روایت علی الید جبر سند آن قطعى است. توضیح بیشترى دراین باره خواهد آمد. اگر اشکال شود
اثبات عمل به این روایات از سوى فقها معلوم نیست تاجبر ضعف سند ثابت گردد در پاسخ گفته مى شود: اولا، خود مستشکل درعبارت خویش فرموده است: فقهااین روایت را از کتاب هاى اهل سنت گرفته اند و درکتاب هاى استدلالى براساس آن استدلال کرده اند. پس عمل فقها مفروغ عنه دانسته شده است. ثانیا، فقها در سراسر فقه، فراوان به اصل واطلاق روایت علی الید تمسک کرده اند و براساس آن حکمى را اثبات و یا نفى کرده اند. از جمله محقق ثانى درکتاب جامع المقاصد با این که تا کتاب نکاح بیشتر نیست 28 مورد به این حدیث استدلال کرده است.() این نشان مى دهد که فقهادر سراسرفقه به این روایت عمل و استنادکرده اند: بنا بر این براساس مبناى حضرت امام هیچ گونه اشکالى براعتبار حدیث وارد نیست. براساس مبناى دیگران نیز دور نیست گفته شود: حدیث، اعتبار لازم را دارد، زیرا هرچند ما بپذیریم عمل مشهور، جابر ضعف سند نیست، لیکن در مورد این روایات قرائنى وجود دارد که موجب اطمینان به صدور مى شود، از جمله: الف) برخى از فقیهان صدر اول با این که خبر واحد را حجت نمى دانسته اند و مبناى سختى براى اعتبار سند داشته اند، با این وصف این خبر را معتبر دانسته و آن را به رسول خدا(ص) نسبت داده
اند، چنان چه ابن ادریس درمبحث اختلاف میان صاحب مال که ادعاى قرض را دارد با گیرنده مال که ادعاى ودیعه بودن را دارد قول مالک را مقدم مى داند و درمقام استدلال مى فرماید: والرسول(ص) قال: على الید ما اخذت حتى تودیه.()درکتاب غصب مى نگارد: اگر غاصب صورت مال غصبى را به شکل مرغوبى تغییر دهد و بهاى آن مال افزایش پیدا کند باید آن را به مالک رد کند و مستحق دریافت چیزى نیز نیست. درمقام استدلال مى نویسد: ویحتج على المخالف بقوله(ص) على الید ما اخذت حتى تودیه.() با این که ابن زهره خبر واحد را حجت نمى داند، درکتاب غصب هنگامى که سخن ازاین روایت به میان مى آید آن را با قطع به رسول خدا نسبت مى دهد و مى نویسد: ربقوله :علی الیدماقبضت حتی یودی . و همچنین ابن ادریس و شهید ثانى. ب) برخى از محدثان و فقهاى صدر اول که به عصر حضور نزدیک بودند به این روایت استدلال کرده اند. به عنوان نمونه مى توان از شیخ طوسى نام برد که دربسیارى ازکتاب ها بدان تمسک جسته است. وى درمورد این که چنان چه شخصى مالى را غصب کرد و مالک، آن را به عنوان رهن پیش غاصب بگذارد ضمان غاصب منتفى نمى شود، مى نویسد: دلیلنا... وروى عن النبى (ص) انه قال: على الید
مااخذت حتى تودیه او حتى تودى.()وى در جاهاى دیگر از کتاب خلاف نیز به این روایت تمسک جسته است.() ج) کمتر کتاب فقهى دیده مى شود که در باب هاى متعدد آن، تمسک به روایت نشده باشد. یک مورد آن جامع المقاصداست که گفتیم: بیش از 28 مورد به این روایت تمسک شده است. این امور سبب اطمینان به صدور روایت مى شود و روایت افزون برمبناى جبر ضعف سند باعمل مشهور، برمبانى دیگر نیز معتبر باشد، مگر این که غیر از اطمینان به صدور براى اعتبار سند موضوعیت قائل باشیم. براین مبنا اشکال ضعف سند به قوت خود باقى است. اشکال اول: رعلی الید تنها دلالت دارد آنچه را ضامن اخذ کرده باید بر گرداند و آن مال اصلى است که استرداد آن ناممکن باشد و اما بدل آن مصداق اخذنیست تا با قاعده (ید) لزوم رد آن اثبات گردد. پاسخ: ردرمالى که ضامن در آن تصرف کرده و مورد ضمان واقع شده چهار حیث و عنوان مطرح است: الف) خصوصیت شخصى، که رد این حیث تنها بارد اصل مال ممکن است. ب) خصوصیت نوعى، که رد این حیث با رد مثل آن ممکن است. ج) مالیت مال، رد این حیث با پرداخت قیمت ممکن است. د) سلطنت و استیلاء مالک برمال، رد این حیث تنهااز راه
رد بدل ممکن خواهد بود. بنا بر این براساس قاعده باید تمام حیثیات و عنوان مورد تصرف که از مالک اخذ وسلب شده به او پرداخت شود، از جمله حیث چهارم. اشکال دوم: ربرحیث سلطنت مالک عنوان اخذ صادق نیست تا با قاعده علی الید استرداد آن به مالک لازم باشد. پاسخ: رحضرت امام صادق مفهوم اخذ وعهده ر را به عرف و عقلا واگذار کرده. بنا بر این برهرچیزى که از نظر عرف اخذوعهده ر صادق است،ضمان و استرداد آن نیز لازم است. بى گمان درعرف عقلا برسلطنت و صاحب اختیار مال بودن نیز عنواناخذوعهده ر صادق است، درنتیجه استرداد با دادن بدل لازم است. اشکال سوم: رلازمه قاعده على الید این است که درصورت کمى فاصله و حیلوله میان مال و مالک، پرداخت بدل حیلوله نیز لازم است، حال آن که فقها درچنین مواردى بدل حیلوله را لازم نمى دانند. آیة اللّه خویى در این باره مى فرماید: اگر تمسک به قاعده جایز باشد درموارد عدم امکان دست رسى به مال اصلى، فرقى میان مدت کوتاه یا مدت زیاد نیست، در حالى که فقها درصورت اول بدل حیلوله راقبول ندارند.() پاسخ: رحکم موارد کوتاه مدت یکسان نیست، زیرا گاهى ضرر متوجه مالک درهمان مدت کوتاه بسیار زیاد است به گونه اى که از نظر عرف و عقلا
قابل گذشت نیست. کسانى که بدل حیلوله را پذیرفته اند دراین صورت نیز آن را جارى مى دانند. گاهى ضرر کم است به گونه اى که عرف و عقلا آن را نادیده و قابل گذشت مى دانند. درچنین مواردى بدل حیلوله جریان ندارد و اگر فقها فرموده اند: درموارد کوتاه مدت، بدل حیلوله جارى نیست بى گمان صورت دوم است نه صورت اول به ویژه از نظرفقیهانى که دلیل بدل حیلوله را جبران ضرر مالک مى دانند. موید این مطلب عبارت پایانى مستشکل محترم است: اگر فاصله میان مال و مالک منافعى داشته باشد، به عنوان اجاره باید پرداخت شود. 2. قاعده اتلاف: دیگر از ادله قاعده بدل حیلوله، قاعده اتلاف است. حضرت امام ازاین دلیل به گونه مستقل نام نبرده، لیکن در ضمن نقد و بررسى قاعده یدبه آن اشاره کرده وبراین باور است که موضوع ضمان درقاعده اتلاف عنوان اتلاف نیست، بلکه کوتاه شدن دست و سلطنت مالک ازمالش موضوع ضمان است.بنابر این درصورتى که مال موجود است و لیکن مالک نمى تواند دست رسى به آن داشته باشد مى تواند موضوع قاعده اتلاف باشد. دراین باره مى نویسد: ممکن است آنچه درباره قاعده على الید(دلالت آن بربدل حیلوله) گفته شد نسبت به قاعده اتلاف نیز گفته شود، چون عنوان اتلاف مال دیگران موضوع ضمان و غرامت نیست، بلکه جدا شدن
مالک از مال خویش براى همیشه موضوع ضمان در قاعده اتلاف است. این درصورتى که مال موجود باشد نیز با توجه به مناسبات و مرتکزات عقلااگر براى همیشه رابطهء مالک و مال قطع گردد و یاحتى اگر احتمال برگشت آن به گونه اتفاقى برود موضوع ضمان(بدل حیلوله)است.()استدلال به قاعده اتلاف بربدل حیلوله ممکن است از جهاتى مورد اشکال قرار گیرد، ازجمله: اشکال اول: رموضوع قاعده اتلاف تباه شدن مال است و با وجود مال، چیزى تلف نشده تا موضوع ضمان باشد. اما سلطنت اگرچه اتلاف نسبت به آن صادق است، لیکن مال نیست. محقق نائینى دراین باره مى فرماید: قاعده اتلاف دلالت دارد برضمان مالى که تلف شده، اما سلطنت مال نیست.() رنقد و بررسى: راین اشکال برحضرت امام وارد نیست، زیرا ایشان مى فرماید: ملاک صدق مفهوم عهده وذمه ر درباب ضمانات، عرف و عقلا هستند و از سوى دیگر مى فرماید: ملاک ضمان درقاعده اتلاف صدق عنوان اتلاف مال نیست تا با وجود مال، موضوع ضمان صادق نباشد، بلکه موضوع، قطع رابطه مالک و مال اوست و این موضوع درموردبحث صادق است. از طرفى عقلا براى سلطنت و درا ختیار بودن مال ارزش ومالیت قائلند و شخصى را که موجب جدایى مالک از مالش شده، ضامن مى دانند. از این رو براو لازم است این سلطنت از دست رفته را برگرداند
و این ممکن نخواهد بود، مگر با دادن بدل، زیرا همان گونه که گذشت با تصرف عدوانى دریک مال، چهار حیث وجهت از مالک گرفته شده است: الف) حیث و خصوصیت شخصى مال که تنهااز راه استرداد اصل مال ممکن است. ب) خصوصیت نوعى مال که تنها با دادن مثل تامین مى شود. ج) حیث مالیت که با پرداخت قیمت تامین مى گردد. د) حیث سلطنت و در اختیار بودن که با دادن بدل، جبران مى شود. بنابراین از نظر عقلا و عرف، ضامن باید براى تامین سلطنت از دست رفته بدل رابدهد، هرچند مال برآن صادق نیست. اشکال دوم: برخى از فقیهان دربحث خارج فقه درمقام رد استدلال به قاعده اتلاف فرموده اند: اگر این دلیل پذیرفته شود باید درتمام موارد اتلاف سلطنت،قائل به ضمان شویم، حال آن که مشهور فقها که بدل حیلوله را قبول دارند این ضمان راو یژه موارد تعذر عینى دانسته اند.() پاسخ: هرچند قدر متیقن از موارد بدل حیلوله موردى است که وصول مال موجود متعذر است، لیکن براساس مبناى حضرت امام که عهده و ضمان را امرى عرفى و عقلایى مى داندو ضمان به قاعده اتلاف را دایر مدار اتلاف مال نمى داند، درصورتى که امید برگشت مال نیز هست، بدل حیلوله راه دارد، زیرا ملاک ضمان به بدل حیلوله در
صورت اول دراین جا نیز هست، مگر مدت فاصله میان مال و مالک بسیار کم باشد و ضرر نیز از نظر عرف قابل مسامحه باشد. 3. قاعده سلطنت: ازجمله ادله بدل حیلوله از نظر حضرت امام، قاعده سلطنت است. ایشان درمقام تقریب دلالت قاعده، بربدل حیلوله بخشى از عبارت شیخ انصارى را گزارش مى کند: تسلط مردم برمال خود که فرض شده برذمه دیگرى است(چون میان آن و مالک فاصله انداخته) جواز درخواست خروج از عهده را به هنگامى که رد اصل آن ممکن نباشداقتضا دارد، همانند جواز درخواست قیمت اگر رد مثل آن ممکن نباشد. ایشان این استدلال را نمى پذیرد و این گونه اشکال مى کند: اولا، پیش از این گذشت که به هنگام تعذر مثل دراجناس مثلى،درخواست قیمت با اشکالاتى همراه است، ازجمله این که تنها مثل برعهده آمده و مالک تنهاحق مطالبه مثل را دارد نه قیمت. ثانیا، قیاس مورد بحث با درخواست قیمت درصورتى که رد مثل متعذر باشد، نادرست است، زیرا دراجناس مثلى مثل برعهده ضامن آمده و مثل دو حیث رادارد: یک حیث مثلیت و یک حیث مالیت. مالک مى تواند از حیث اول صرف نظر کند و تنها حیث دوم را که قیمت است درخواست کند.ولى درمورد بحث برمبناى شیخ که مستفاد از قاعده ءعلى الید را تنها ضمان مثل در مثلى
مى داند و عین مال را برعهده نمى داند تابا صرف نظر از خصوصیات تنها حیث مالیت وقیمت درخواست گردد و از حیث دیگر صرف نظر کند. خلاصه: ربا فرض موجود بودن مال، چیزى برذمه ضامن نیست تا موضوع قاعده سلطنت باشد، زیرا موضوع قاعده،مال خارجى است و سلطنت برمال خارجى سبب براى سلطنت برچیز دیگرى نخواهد بود.()توضیح اشکال این که اولا، قاعده سلطنت تسلط برمال خارجى را براى مالک ثابت مى کند، چون مال اوست، اما آنچه به عنوان بدل ممکن است داده شود مال این شخص نیست تا قاعده سلطنت، تسلط برآن را ثابت کند و در نتیجه از باب این سلطنت بتواندآن را از مالکش(ضامن) درخواست کند. ثانیا، قاعده سلطنت براى مالک(ضامن) نسبت به آنچه که مى تواند بدل واقع شودتسلط و سلطنت را اثبات مى کند و با فرض سلطنت ضامن بربدل چگونه صاحب مال اصلى از باب سلطنت حق مطالبه آن را دارد؟ افزون بر اشکال حضرت امام اشکالات دیگرى نیز براین استدلال شده است از جمله: الف) این روایت مرسل است، پس از نظر سند ضعیف است. ممکن است گفته شود: ضعف سند با عمل اصحاب جبران شده است. جواب این است که این مطلب بستگى دارد به این که عمل اصحاب جابر ضعف سند باشد و این مطلب ثابت نیست، زیرا فقها دراین بحث
اختلاف کرده اند: برخى عمل اصحاب راجابر ضعف سند و اعراض آنها را موهن سند نمى دانند. برخى هم عمل را جابر و هم اعراض را موهن مى دانند. گروه سومى تفصیل داده اند میان عمل اصحاب که جابر ضعف سند نیست و اعراض که موهن است. از سوى دیگر بر فرض پذیرش مبناى اول باید ثابت گردد اصحاب دراین مساله تنها به این روایت عمل کرده اند نه ادله دیگر و اثبات هریک از این دو مشکل است. ب) این قاعده سلطنت را برمال ثابت مى کند و اما چه چیزى مال هست یا نیست با این قاعده ثابت نمى شود، زیرا دلیل هیچ گاه موضوع خود را اثبات نمى کندو دور لازم مى آید. بنا بر این اول باید ثابت گردد بدل حیلوله مال براى مالک مال متعذر الوصول است، سپس با قاعده، سلطنت او را براین مال و در پى آن حق مطالبه آن راثابت کنیم، زیرا قاعده، ثابت نمى کند بدل حیلوله، مال مالک است. ج) بردرخواست بدل حیلوله درصورتى ترتیب اثر داده مى شود که راه دیگرى براى مالک جهت رسیدن به مالش نباشد، درحالى که از راه دیگر ممکن است مالک به حقش دست پیدا کند و آن راه مصالحه و معامله شرعى است. محقق
یزدى دراین باره مى نویسد: اما قاعده ضرر و سلطنت برفرض دلالت برجواز مطالبه بدل، از این که این بدل باید به عنوان بدل باشد(بدل حیلوله) و یا تحت عنوان معامله شرعى میان مالک وضامن باشد، ساکت است و مقتضاى قاعده دوم است، زیرا تا جایى که ممکن باشد باید قواعد و اصول شرعى(دادوستد از راه معاملات شرعى) رعایت گردد و از سوى دیگر قدر متیقن از موارد جواز مطالبه درخواست بدل از راه معامله شرعى است.() 4. قاعده لاضرر دلیل دیگرى که در کلام حضرت امام مورد نقد و بررسى قرار گرفته قاعده لاضرر است.() برمبناى ایشان که لاضرر حکم حکومتى است بر بدل حیلوله دلالت ندارد وامابر مبناى دیگران ایشان دلالت آن را نمى پذیرد مى فرماید: قاعده لاضرر برمبناى دیگران و براساس تقریب ما هرچند دراحکام ضررى، اعم از وجودى وعدمى و نیز نسبت به جلوگیرى از هرگونه راه ورود ضرر جریان دارد برلزوم پرداخت مثل یا قیمت درتمام موارد دلالت ندارد، زیرا نهایت چیزى که ازقاعده استفاده مى شود جلوگیرى از راه هاى ورود ضرر و لزوم جبران آن است. بنا بر این اگر جبران ضرر به پرداخت اجرت و قیمت منافع حاصل شود به همان مقدار بسنده مى شود. بله، اگر جبران ضرر جز به پرداخت قیمت ویادادن مثل حاصل نشود، استدلال به قاعده برلزوم
بدل حیلوله راه دارد.()افزون بر اشکال حضرت امام بر استدلال به قاعده لاضرر برهریک ازدو مبناى خویش و مشهور، اشکالات دیگرى نیز براین استدلال وارد است، از جمله: اولا، نسبت میان موضوع قاعده و موضوع بدل حیلوله عموم من وجه است. آیة اللّه خویى دراین باره مى فرماید: گاهى مالک اگر صبر کند تا مال به دستش برسد ضرر نمى کند، چون بى نیاز است، با این وصف بدل حیلوله جریان دارد و گاهى صبر کردن تا حصول مال ضررى است، با این وصف بدل حیلوله جارى نیست، مانند صورتى که مدت فاصله دو ساعت باشد، زیرا فقها شرط کرده اند مدت فاصله طولانى باشد.()بنا بر این قاعده لاضرر از جهتى اخص از مدعا و ازجهتى اعم از مدعاست. ثانیا، لزوم پرداخت بدل حیلوله حکم است و قاعده لاضرر اثبات و جعل حکم نمى کند، بلکه تنها نفى حکم ضررى مى کند و تمام راه هاى ورود ضرر را نفى مى کند، نه این که براى جلوگیرى از ورود ضرر اثبات حکم کند. ثالثا، لزوم پرداخت بدل حیلوله ضرر برضامن است. بنا بر این در اینجا تعارض میان دو ضرر خواهد بود: ضرر متوجه مالک که موضوعش نپرداختن بدل حیلوله است و ضررمتوجه ضامن که موضوعش پرداختن بدل حیلوله است. این دو ضرر با هم تعارض مى کنند
و در نتیجه تساقط مى کنند. پس با قاعده لاضرر نمى توان اثبات بدل حیلوله کرد. افزون بر آنچه با استفاده از بیانات حضرت امام براى اثبات بدل حیلوله آوردیم،به ادله دیگرى نیز ممکن است تمسک جسته شود و وجوب رد بدل رابرعهده ضامن ثابت گرداند، از جمله: 5. بناى عقلا بى تردید اگر شخصى با تصرف عدوانى سبب قطع رابطه میان مال و مالک براى مدتى شود به گونه اى که این قطع رابطه موجب زیان غیر قابل گذشت برمالک شود،عقلا و خردمندان چنین شخصى را نسبت به جبران این خسارت ضامن و مسوول مى دانند و تنهاراه جبران رد بدل آن است و از آنجا که شارع خود از جمله عقلا و اهل خرد به شمار مى آید و از سوى دیگر عدم ردع و نفى نشان مى دهد که آن را پذیرفته است. پرواضح است این دلیل در اصطلاح فقها از ادله لبى به شمار مى آید، چون اطلاق وعمومى ندارد و باید به قدر متیقن آن بسنده شود و در مورد شک درجریان بدل حیلوله، نمى توان به آن تمسک کرد. 6. اجماع یکى از ادله بدل حیلوله اجماع است و بسیارى از فقیهان بدان تمسک جسته اند. ازمیان آنان مى توان از محقق ایروانى نام برد. ایشان پس ازبررسى تمام ادله بدل حیلوله، به همه آنها
اشکال مى کند و در پایان مى فرماید: تمام این ادله ضعیفند. بنابر این اگر درمساله(رد بدل حیلوله) اجماع نباشد ممکن است گفته شود: مالک تنها استحقاق تفاوت میان مالى را دارد که در اختیاروسلطنت اوهست با مال خارجى که از سلطنت و اختیار او خارج است و آن همان اجرت مال و بهاى منافع است که در طول فاصله میان مال و ملک فوت شده است.() اشکال مدرکى بودن این اجماع، برمحقق ایروانى وارد نیست، زیرا از نظر او تمام ادله نادرست است مگر اجماع، پس اجماع مدرکى نیست. با این وصف اجماع مخدوش است زیرا قائلین به بدل حیلوله ممکن است، ادله دیگر را نیز پذیرفته باشند. جمع بندى: راز آنچه گذشت روشن شد براى اثبات قاعده ءبدل حیلوله ادله ءگوناگونى مطرح شده است. برخى از فقیهان به ویژه فقهاى معاصر تمام آنها رامورد نقدقرارداده و بدل حیلوله را نپذیرفته اند.برخى دیگر بیشتر ادله را پذیرفته و براساس آنها بدل حیلوله را اثبات کرده اند. اما حضرت امام تنهادلیل اول و دوم را پذیرفته و اشکالات آنها را پاسخ داده است. درپایان، افزون بر ادله اى که درکلام امام مورد رسیدگى قرار گرفته بود ادله دیگرى نیز مورد بحث قرار گرفت و روشن شد بناى عقلا بر قبول بدل حیلوله است.
آنچه در این بحث پس از
ادله بدل حیلوله اهمیت دارد فروعات فراوانى است که بربدل حیلوله مترتب مى شود و داراى آثار زیاد فقهى مى باشد. دراین بخش بعضى از فروعات مهم مورد رسیدگى قرار مى گیرد: 1. الزام به پذیرش بدل ازجمله فروعات مورد توجه فقها در قاعده بدل حیلوله این است که آیا ضامن حق داردمالک را برپذیرش بدل الزام کند یا نه و برعکس آیامالک حق دارد ضامن رابرپرداخت بدل الزام کند یا نه؟ برخى از فقها براین باورند که حق الزام و اجبار براى ضامن ثابت نیست. شیخ انصارى مى نویسد: ثبوت قیمت(بدل حیلوله) با تعذر وصول و دست یابى مالک برمال همانند ثبوت قیمت در صورت تلف مال نیست، زیرا در صورت دوم پرداخت قیمت حق ضامن است و مالک حق ردندارد، امادر صورت اول ضامن حق اجبار مالک را ندارد، بلکه مالک مى تواند از گرفتن بدل سرباز زند تا تعذر برطرف شود،همان گونه که شیخ نیز در مبسوط() براین مطلب تصریح کرده است. دلیل آن، قاعده سلطنت است.() دیدگاه حضرت امام دربرابرشیخ برخى از فقها براین باورند که ضامن حق الزام مالک را بر قبول بدل دارد. حضرت امام خمینى از جمله این فقهاست. ایشان در مقام نقد نظرشیخ مى فرماید: اگر ذمه ضامن مشغول شود به پرداخت بدل، پس چرا حق الزام مالک را نداشته باشد؟ صحیح
این است که براساس آنچه در تقریب دلیل ضمان گفته شدآکه ذمه ضامن به هنگام فاصله افتادن میان مال و مالک به پرداخت بدل مشغول شده است فرقى میان صورت تلف شدن و نشدن مال نیست در این که ضامن حق اجبار مالک را در قبول قیمت( درصورت اول) و یا بدل(در صورت دوم) دارد و اما قاعده سلطنت با این مدعامنافات ندارد، زیرا فرض براین است که مالک با تعذر وصول مال، تسلط برمطالبه اصل مال را ندارد و سلطنت هاى دیگر نه تنها با لزوم قبول بدل منافات ندارد، بلکه موید و موکد است.()اما این که آیا مالک حق مطالبه بدل حیلوله را دارد یا نه، چون این مطلب از نظر کسانى که بدل حیلوله را پذیرفته اندروشن بوده مورد بحث قرار نگرفته است. ر 2. حکم بدل پیش از تلف مبدل فقیهان درحکم بدل که دردست مالک قرار گرفته پیش از تلف شدن مال اصلى(مبدل)اختلاف کرده اند. پیش از گزارش اقوال و نقد و بررسى هریک، توجه به این نکته لازم است که تمام فقها مال اصلى را برملک مالک باقى مى دانند و اختلاف تنها در ملکیت بدل است. برخى از فقها براین باورند که بدل نیز مالک مبدل مى شود. دراین صورت اشکال جمع میان بدل و مبدل، به عبارت دیگر جمع
میان عوض و معوض مطرح مى شود. صاحبان این باور براى اثبات مدعا دوراه را برگزیده اند. شیخ انصارى معتقد است که اقتضاى اجماع و ادله لفظ ى باب ضمان ملکیت است. دراین باره مى نویسد: همانا مال پرداخته شده(بدل) ملک مالک مى شود و دراین مساله هیچ گونه اختلافى نیست، همان گونه که از مبسوط() وخلاف() وغنیه() و سرایر() گزارش شده و ظهور عبارت ایشان اراده نفى خلاف میان مسلمانان است و شاید دلیل آن، عدم امکان تدارک حق مالک است، مگر با ملکیت بدل و اگر نباشد اجماع و ظهور ادله بابت غرامات درملکیت بدل براى ما یک احتمال اباحه مطلق بدل را براى مالکمى دهیم، هرچند داخل در ملک او نشده باشد. همانند اباحه مطلق درمطالعات بنا بر قول به اباحه، و ملکیت مشروط به تلف مال اصلى است.() در برابرشیخ انصارى که از راه اجماع و ادله لفظ ى ادعا را ثابت کرده خوند خراسانى و برخى از شاگردانش از راه دلیل انى یعنى کشف علت(ملکیت) ازراه معلول(اباحه جمیع تصرفات حتى تصرفات متوقف برملک) این ادعا را ثابت کرده است. ایشان دراین باره مى نویسد: مخفى نیست که اباحه مطلق حتى نسبت به تصرفات متوقف برملکیت از آغاز پرداخت بدل، ممکن نیست، مگر مباح له(مالک اصلى) مالک مال شود.() دیدگاه حضرت امام برخى از فقهاى دیگر معتقدند بدل، ملک صاحب مال اصلى
نمى شود و تنها اباحه تصرفات براى او ثابت است.ازجمله این فقها حضرت امام است. درمقام استدلال مى فرماید: خلاصه: رضامن باید خسارت وارد برمالک را به همان مقدار نه بیشتر جبران کندو جبران خسارت مالک با اباحه تصرفات در بدل ممکن است و نیازى به مالکیت از ابتداو یا لحظهء قبل از تصرفات ندارد.()ایشان در کتاب البیع که به قلم خود تحریر کرده تفصیل داده است: اگر مال اصلى ازملک مالک خارج شده باشد مانند مالى که دردریا افتاده و هیچ گونه امید دست یابى به آن نباشد، بدل ملک مالک مى شود و اما اگر مال اصلى از ملک مالک خارج نشده دراین صورت تنها اباحه تصرفات براى مالک ثابت است ،نه ملکیت.() درمقام رد استدلال شیخ انصارى مى فرماید: ادعاى اجماع از سوى شیخ قابل قبول نیست، زیرا مساله اجتهادى است و زمینه براى تحصیل اجماع ندارد و استدلال به ظهور ادله غرامات برملکیت نیزناتمام است، زیرا ظهور این ادله درجبران خسارت به مقدار خسارت مى باشد. پس هرجا مال اصلى ازملکیت مال خارج شده جبران به تملیک است و اگر مال اصلى ازملکیت مالک اصلى خارج نشده جبران به اباحه جمیع تصرفات در بدل تامین مى شود.() حضرت امام براى اثبات نادرستى استدلال آخوندمى فرماید: و اما کشف ملکیت بدل از راه دلالت التزامى یعنى پى بردن از
معلول(اباحه جمیع تصرفات) به علت(ملکیت) ناتمام است، زیرا اباحه همه تصرفات کاشف ازملکیت نیست، زیرا ممکن است مثلا مالک اصلى بدل را به خود ضامن بفروشد.و پس ازآن درقیمت آن تصرف کند و اما عتق(اگربدل کنیز و یابنده باشد) باید ضامن به اواجاره بدهد واما هم خوابى(درصورتى که بدل کنیز باشد) متوقف برملک نیست، بلکه متوقف بر اباحه است.()افزون بر اشکالات حضرت امام برمبناى مالکیت بدل از سوى مالک، اشکالات دیگرى نیز وارد است، ازجمله این که: اجماع مورد ادعاى شیخ، از جهت صغراو کبرا اشکال دارد. از نظر صغراچون بسیارى از فقها از جمله محقق ثانى و شهید ثانى با آن مخالفت کرده اند. محقق ثانى دراین باره مى نویسد: ملکیت بدل اشکالاتى دارد، ازجمله چگونگى قیمت(بدل) که برضامن واجب است ملک مالک مى شود و از طرفى مال اصلى باقى برملکیت اوست.()اما از نظر کبرا، اجماع درنگاه شیعه به خودى خود حجت نیست، بلکه حجیت آن از آن جهت است که کاشف از قول معصوم مى باشدو اجماع مدرکى کاشف از قول معصوم نیست. اما ادعاى اجماع دراین مساله که مخالفان زیادى دارد جاى تعجب است. از سوى دیگر اگر دلیل برضمان بدل حیلوله اجماعى باشد، نه تنها ملکیت، استفاده نمى شود، بلکه خلاف آن استفاده مى شود، زیرا اجماع، دلیل لبى(غیرلفظ ى) است و چون نمى توان
به اطلاق آن تمسک جست ناچار باید به قدر متیقن آن بسنده شود وقدر متیقن آن تنها اباحه تصرف است، نه ملکیت مالکیت اصلى. ونیز اگر نوبت به شک برسد اصل عدم ملکیت است، زیرا راه هاى نقل و انتقال و ملکیت درشرع معلوم و مشخص است. مالکیت از طریق بدل حیلوله خلاف قواعد و اصول پذیرفته شده مى باشد. ازاین رو هرگاه شک کنیم درملکیت بدل حیلوله، اصل عدم آن است. نکتهء دیگر این که: مقتضاى ادله احتیاط و جمع میان حق مالک و ضامن تنهااباحه تصرف براى مالک در بدل است نه ملکیت. براساس این مبنا اشکال جمع میان بدل و مبدل و عوض و معوض نیز وارد نیست تا درپى پاسخ آن باشیم.ازاین رو این بحث برمبناى حضرت امام موضوع ندارد. 3. حکم منافع مبدل یکى از فروعات بدل حیلوله این مساله است که منافع مال اعم از افزایش قیمت ومنافع متصل و منفصل برعهده چه کسى است؟ آیا دراین بحث منافع پیش از پرداخت قیمت و پس از پرداخت قیمت تفاوت دارد یا نه؟دراین مساله نیز نظریات فقها یکسان نیست. برخى از فقها مى فرمایند: منافع پیش ازپرداخت بدل برعهده ضامن است و اما پس از رد بدل چیزى دراین باره برعهده ضامن نیست. ازجمله فقیهانى که این باور را پذیرفته شیخ انصارى
است. وى دراین باره مى فرماید: مقتضاى صدق غرامت بربدل عبارت است از: خارج شدن ضامن از عهده مال و ضمان آن. بنا براین ضامن افزایش قیمت مال پس از پرداخت بدل، نیست، اعم از این که افزایش به جهت بازار و یا منافع متصل یا منفصل باشد. درهرصورت هیچ یک ازاین اموربرعهده ضامن نیست و از او مطالبه نمى شود.() دربرابر شیخ بسیارى از فقهاى دیگر براین باورند که ضامن افزون بررد بدل منافع،ضامن مال اصلى نیز هست. شیخ انصارى از بعضى صاحب نظران این چنین گزارش مى کند: از تذکره() و بعضى () دیگر ضمان منافع گزارش شده، همین مطلب را شیخ در مبسوط() قوى و مخالف آن را اقوادانسته است و صاحب جامع المقاصد در() بخشى دراین قول توقف کرده و در بخش دیگر() ضمان منافع راو اجب دانسته است. دلیل ضمان منافع پیش از نقد و بررسى نظریات، توجه به این نکته سودمند است که شیخ با قائلین به ضمان منافع تنها نسبت به منافع پس از پرداخت بدل مخالفت کرده، اما نسبت به منافع مال پیش از پرداخت بدل مانند دیگران قائل به ضمان است. شیخ درمقام استدلال این ادعا مى فرماید: مقتضاى قاعده ضمان، ارتفاع قیمت مال بعد از تعذر وصول و پیش از رد بدل است، زیرا... درصورت تعذر وصول، دادن قیمت
برضامن متعین نشده. بنا بر این اگر مالک صبرکند تا دست یابى به مال ممکن شود عین برعهدهء ضامن خواهدبود.()حضرت امام خمینى نیز درمقام استدلال براین باور مى فرماید: آنچه ممکن است درصحت این باور گفته شود عبارت است از: اینکه به دنبال صدق عنوان ید برمال، برمنافع نیز صادق است. پس ضامن منافع نیز مى باشد.بلکه حتى اگرعنوان ید برمنافع صادق نباشد با این وصف منافع مورد ضمان است، چون فرض بر صدق عنوان ید برمال است.() دیدگاه امام خمینى حضرت امام براین عقیده است که دراین مساله باید نسبت به مدلول قاعده ید تفصیل داده شود ایشان دراین باره مى نویسد: چنان چه دلیل ضمان بدل حیلوله، قاعده على الید باشد مقتضاى آن بنا بر این که مدلول آن عبارت باشد از ضمان مال و توابع و منافع آن مطلقا هرچند تحت یدواقع نشود... دراین صورت چاره اى نیست جز پذیرش ضمان منافع مال و اما اگر مدلول قاعده على الید عبارت باشد از ضمان تنها ضمان آنچه تحت ید واقع شده و عنوان ید برآن صادق است اعم از صدق به نحو استدلال و یا تبعى دراین صورت مال و منافع آن تا هنگامى که تحت ید بوده مورد ضمان است. بنا بر این باید تفصیل داده شود میان منافعى که پیش از تعذر وصول براى مال بوده و
غیر آن. ایشان در پایان براین باور است که مدلول قاعده ید معناى دوم است. بنا بر این از نگاه امام منافعى که پیش از تعذر وصول براى مال بوده مورد ضمان است وامامنافعى که پس از خروج مال از اختیار ضامن براى مال بوده مورد ضمان نیست. 4. حکم عین پس از رفع تعذر از جمله فروعات قاعده بدل حیلوله تبیین حکم مال پس از رفع تعذر است. فقها دراین مساله نیز نظر یکسان ندارند. برخى ازفقیهان فرموده اند: رد آن به مالک واجب فورى است، چنان چه شیخ انصارى دراین باره نوشته است: دراین که باارتفاع تعذر از دست یابى به مال، رد آن به مالکش واجب است شکى نیست، همان گونه که در جامع المقاصد() به وجوب فورى رد، تصریح شده است، هرچند رد آن مستلزم موونه باشد. هم چنان که پیش از تعذر چنین است.به دلیل عموم (علی الید ما اخذت حتی تؤدی).()در برابر این اندیشه برخى از فقهاى دیگر نه تنها وجوب فورى بلکه اصل وجوب ردآن رااز نظر ادله لفظ ى مورد انکار قرارداده اند. محقق ایروانى درمقام اشکال برکلام شیخ انصارى که فرموده:(رد مال بر مالک واجب است) مى نویسد: روشن شدن این مطلب خلاف قاعده است، زیرا قاعده اقتضا دارد آنچه با قاعده على الید برعهده ضامن
آمده پس از خروج از عهده (با ردبدل) برذمه ضامن نباشد. پس لزوم تکلیفى و یا وصفى رد بدل، نیازمند دلیل است. شاید دلیل براین مطلب، تنها اجماع باشد و اگر اجماع نباشد مطلب مشکل است.() حضرت امام پس از کلام شیخ به عنوان مخالفت با شیخ مى فرماید: گاهى گفته مى شود: باب غرامات همانند باب معاوضه مالکى قهرى شرعى ویا قهرى عقلایى است. بنا بر این با پرداخت غرامت(بدل) مال اصلى از ملک مالک خارج شده و درملک ضامن داخل مى شود. بنا بر این برگشت ملک به مالک اصلى پس از رفع تعذرنیازمند دلیل است که وجود ندارد، چون رد مال به مالک اصلى به منزله رد مال ضامن به غیر خودش است.() دیدگاه امام خمینى دراین بحث حضرت امام هماهنگ بافقیهانى است که رد مال را پس از رفع تعذر واجب مى دانند. پیش از نقد و بررسى ادله، شایسته است ریشه و منشا اختلاف نظر فقها مورد توجه قرار گیرد. درتحلیل اختلاف نظر فقها مطالبى ممکن است گفته شود، ازجمله این که ریشه اختلاف برمى گردد به این که آیا پرداخت بدل به منزله معاوضه قهرى است حال یا شرعى و یا عرفى و یا عقلایى؟ یا این که پرداخت بدل از باب جبران خسارتى است که ازفاصله حاصل شده میان مال و مالک مى باشد؟
براساس مبناى اول، بدل ملک مالک اصلى مى شود و نسبت به مال اصلى هیچ گونه حقى ندارد. درغیر این صورت لازم مى آید او مالک عوض و معوض شود، به عبارت دیگر بدل و مبدل هر دوملک او شوند و جمع بین این دو ممکن نیست. اما براساس مبناى دوم، مال همچنان برملک مالک اصلى باقى است. از این رو بارفع تعذر رد آن به مالک واجب است. حضرت امام براین باور است که پرداخت بدل از باب جبران خسارت مالک است نه از باب معاوضه قهرى. دراین باره مى نویسد: باب غرامت از باب معاوضه به شمار نمى آید، چون لازمه آن معاوضه میان شیىء موجود(بدل) و شیىء معدوم(مبدل) درصورت تلف حقیقى است، بلکه در صورت تلف عوض مبدل مانند غرق شدن به گونه اى که امکان دست یابى براى همیشه وجود نداشته باشد... دلیلى نداریم براین که ضامن با پرداخت غرامت(بدل) از عهده خارج شده، زیرا غرامت به مقدار خسارتى است که بر مالک وارد شده، ازاین رو مال(مبدل) ازملک مالک خارج نشده.()ایشان در مقام استدلال پس از نقد و بررسى ادله لفظ ى همانند حدیث (لا یحل مال امرئ مسلم)() و(لا یجوز لاحد ان یتصرف فی مال اخیه)() و(علی الید ما اخذت حتی تؤدی) و نپذیرفتن دلالت این روایات بروجوب رد، مى فرماید: تمسک به استصحاب وجوب ادا که
پیش از تعذر واجب بود ممکن است. به این بیان که تعذر موجب سقوط وجوب نمى شود، بلکه وجوب همچنان برفعلى بودنش باقى است ولیکن تعذر موجب عذر درمخالفت وجوب خواهد بود. ممکن است براین استدلال اشکال شود به این که در برابر این استصحاب، استصحاب عدم تکلیف جارى است و یا استصحاب عدم تحقق ضمان جارى است.ایشان در پاسخ مى فرماید: استصحاب عدم تکلیف جارى نیست، زیرا عذر عقلى موجب سقوط تکلیف به وجوب رد مال به مالکش نمى شود.بنا بر این احتمال سقوط است نه یقین به سقوط. پس این استصحاب متیقن سابق ندارد تا استصحاب شود.() 5. حکم بدل پس از رفع تعذر اگر از دست یافتن به مال رفع مانع شود آیا بدل به ملک ضامن برمى گردد ویا درملک مالک باقى مى ماند؟ آیا حکم این مساله پیش از رد بدل به مالک با بعد ازرد بدل تفاوت مى کند یا نه؟ دراین مساله نیز فقهااختلاف دارند. برخى از فقها براین باورند که به مجرد رفع تعذر از دست یابى مالک برمال، بدل حیلوله نیز به ملک ضامن برمى گردد، زیرا موضوع ضمان بدل حیلوله، عنوان تعذر ازدست یابى به مال بود و با رفع تعذر، موضوع بدل حیلوله منتفى مى شود، درنتیجه بدل به ملک مالک برمى گردد. برخى دیگر از فقها براین عقیده
اند که تا مال به دست مالک نرسد،ملک همچنان دراختیار مالک است و ضامن حق مطالبه آن را ندارد.()برخى پا را فراتر از این گذاشته و براین باورند که حتى با رد مال اصلى، بدل همچنان ملک مالک خواهد بود.() دیدگاه امام خمینى حضرت امام دراین فرع مى فرماید: بدل به ضامن برمى گردد ولى نه به مجرد رفع تعذر بلکه با وصول مال به مالک اصلى. پیش از رسیدگى به ادله نظریه امام خمینى شایسته است منشا اقوال مورد تحلیل قرار گیرد تا زمینه براى نقد و بررسى بیشتر فراهم آید. پیش از این گفته شد که فقها در چگونگى تصرف مالک در بدل حیلوله اختلاف کرده اند. بعضى بدل را ملک مالک دانسته اند و برخى دیگر اباحه تمام تصرفات را براى مالک قائل شده اند. پرواضح است کسانى مى توانند نظر سوم را بپذیرند که دراین بحث، بدل را ملک مالک بدانند. درغیر این صورت چون بدل ملک مالک نشده برملک ضامن باقى است و با رفع تعذر، عنوان بدل حیلوله نیز منتفى مى شود، درنتیجه به ملک ضامن برمى گردد. اما نسبت به قول اول و دوم ریشه اختلاف دراین است که تعذر دست یابى به مال،حیث تعلیلى است و یا تقییدى. درصورت دوم بدل حیلوله مقید شده به وجوب تعذر، پس تاهنگامى که این قید
باشد بدل حیلوله موضوع دارد و با رفتن این قید موضوع هم منتفى مى شود. درنتیجه بدل که به عنوان بدل حیلوله پیش مالک بود وجمیع تصرفات براى او مباح بود، به ضامن برمى گردد. ازاین تحلیل، ریشه و منشا اختلاف دیگرى نیز روشن مى شود و آن این که برخى از فقها فرموده اند: ضامن حق ندارد مال اصلى را حبس و نگهدارى کند وبگوید تا بدل به من داده نشود مال را به مالک رد نمى کنم. دربرابر این گروه، بعضى دیگر فرموده اند: این حق ضامن است ریشه این اختلاف این است که آیابا رد بدل،معاوضه قهرى محقق مى شود؟ به این معنا که بدل ملک مالک اصلى و مال اصلى، ملک ضامن مى شود. درنتیجه به هنگام رفع تعذر، هریک از دو نفرحق دارند تا دیگرى ملک اورا نپرداخته مال او را حبس کند. امام خمینى چون معاوضه قهرى را بارد بدل قبول ندارد، بلکه رد بدل را جهت تامین سلطنت از دست رفتهء مالک مى داند، بنابر این بدل را ملک مالک نمى داند، درنتیجه رد آن به مالک از سوى ضامن واجب است. واما آیا رد به مجرد رفع تعذر واجب است و یا به هنگامى که مالک، بدل را به ضامن داد رد مال واجب مى شود؟با این که حضرت امام تعذر وصول مالک
را به مال حیثیت تعلیلیه مى داند نه تقییدیه و موضوع بدل حیلوله را قطع ید مالک ازمالش مى داند، با این وصف تسلیم و تسلم را از امور عقلایى و عرفى مى داند، زیرابدل در واقع در برابر اصل مال و یامالیت آن و یا نفى سلطنت است. از این روعقلا رد اصل مال را در برابر استرداد بدل لازم مى دانند.حضرت امام دراین باره مى نویسد: لزوم تسلیم «اصل مال» و تسلم «بدل» از احکام عقلایى باب معاوضات و غرامات و فسخ آنهاست، زیرا غرامت، بدل اصل مال و یا مالیت آن و یا سلطنت ازدست رفتهء مالک است و مقتضاى بدل از نگاه عرف عبارت است از: جواز نگهدارى مبدل(مال اصلى) و درخواست بدل و با این حکم عقلایى، از دلیل لزوم ردمال اصلى به صاحبش استفاده نمى شود که ردآن مطلقا لازم است، چه بدل به ضامن داده شود یا نه. بلکه دلیل وجوب رد مال اصلى از موردى که بدل به ضامن مسترد نشود انصراف دارد.() 6. حکم مبدل درحالات مختلف پس از این که روشن شد ضامن باید مال اصلى را به مالکش رد کند، این پرسش مطرح مى شود که آیا درهمه حال، رد مال اصلى به مالک واجب است، هرچند این رد موجب ضرر مالى برضامن باشد یا نه؟براى مالى که ازمالک گرفته شده ورابطهء مالکیت
قطع شده، حالات وصور مختلفى متصور است. این بحث، مورد غصب و غیر غصب را فرا مى گیرد. مانند مالى که درمعامله باطل گرفته شده است و لیکن چون قدر متیقن از بحث مورد غصب است، حالات و مثال ها براین اساس مطرح مى شود، ازجمله: 1. رد مال مغصوب موجب هیچ ضررى براموال غاصب و خود مغصوب نمى شود. 2. رد مال مغصوب موجب ضرر و افساد اموال دیگر غاصب مى شود. مثال معروف این صورت که درکلام فقها نیز آمده است، تخته چوب غصبى در ساختمان کشتى است.اگر مالک آن را درحالى که کشتى در دریا است، مطالبه کند، رد آن موجب غرق کشتى مى شود، هرچندمال مغصوب سالم به دست مالک خواهدرسید. 3. رد مال مغصوب موجب فساد مال مغصوب مى شود. مثال معروف آن درکتاب هاى فقهى نخ هاى غصبى است که با آن لباس دوخته شده است. دراین صورت بازگرداندن نخ هاى غصبى سبب مى شود تا نخ ها غیر قابل استفاده گردند. 4.گاهى مالیت مال معضوب از بین رفته، مانند ظرف چینى شکسته شده و یا سرکه اى که تبدیل به خمر شده است. دراین صورت این بحث مطرح است که آیامالک
حق اولویت نسبت به تکه هاى شکسته و خمر دارد یا نه؟ هریک از این موارد بحث هاى فراوانى دارد: فقها در رابطه با بعضى از این حالات فروعات گوناگونى را مطرح کرده اند. از باب مثال اگر شخصى از روى غفلت با آب غصبى و یا آبى که با عقد فاسد گرفته شده وضو بگیرد،پس از شستن صورت و دودست متوجه شود آب، غصب و یا ملک دیگرى بوده، دراین صورت اگر بادادن بدل، این آب ملک تلف کننده(وضوگیرنده) شود، مسح با رطوبت این آب بى اشکال، درنتیجه وضو صحیح است و اگر آب ملک تلف کننده نباشد، اگر مالک اصلى نسبت به این رطوبت حق اولویت داشته باشد و راضى نباشد مسح باآن اشکال دارد و وضو، باطل است. همچنین نسبت به نخ هاى غصبى در لباس اگر حق اولویت مالک محفوظ باشد، درصورتى که مالک راضى نباشد، نماز خواندن درآن لباس باطل است. دیدگاه امام خمینى از آن جا که نقد و بررسى اقوال فقها نسبت به هریک از این حالات، طولانى شدن مقاله را در پى دارد، لذا تنها به گزارش دیدگاه حضرت امام بسنده مى شود. حکم صورت اول: ربه اتفاق فقها رد مال مغصوب به مالک آن لازم است. حکم صورت دوم: رامام دراین مورد مى فرماید: رد مال معضوب لازم نیست، به جهت دلیل (لا ضرر
و لا حرج). اشکال: رادله (لا ضرر و لا حرج) از غاصب انصراف دارد، زیرا غاصب طبق روایات به شدیدترین مجازات عقوبت مى شود. امام در پاسخ مى فرماید: این انصراف درصورتى است که درمقدمات رد مغصوب ضرر و زحمت باشد، نه دررد خودمال. ایشان پس از این که از روایاتى مانند(المغصوب مردود)() و روایاتى که دلالت دارد اگر غاصب از مال خود در زمین غصبى خانه اى بسازد، باید خراب شود،() به تفصیل جواب مى دهد و مى فرماید: وجوب رد مال غصبى درفرض مساله(حالت دوم) امرى است که عقلاى دنیا آن را استنکار مى کنند. شارع مقدس هرچند مى تواند ازباب تادیب غاصب و اصلاح جامعه حکم برلزوم رد مال مغصوب کند، هرچند موجب فساد مال غاصب شود، لیکن دلیلى براین که درمقام ثبوت دلالت کند، چنین حکمى کرده، وجودندارد.() حکم صورت سوم: رایشان مى فرماید: وجوب رد مال غصبى که موجب تباه شدن آن مى شود، امرى سفهى است، هرچند غاصب را نسبت به تباه شدن آن ضامن بدانیم و غرامت براوواجب شودو دلیلى برلزوم چنین وجوبى از سوى شارع نرسیده است. افزون براینها رد مال اگر موجب فساد شود،مصداق تبذیر و حرام است. درپایان جهت جمع میان حق مالک و غاصب، مصالحه میان غاصب و مالک را مطرح مى کند. مانند نخ هایى که درلباس غاصب به کار رفته و یا خریدارى این
نخ ها از سوى غاصب یا خریدارى لباس و نخ ها از سوى فرد سومى شود زیرا از طرفى این نخ ها پیش از رد، سالم است و مالیت دارد و از سویى رد آن موجب فساد نخ هاو لباس غاصب مى شود و لباس غاصب احترام دارد. ایشان در این باره مى فرماید: پس جمع میان حفظ سلطنت غاصب نسبت به لباسش و حفظ سلطنت مالک نسبت به نخ ها اقتضا مى کند که این دو یا مصالحه کنند و یا این که لباس همراه با نخ ها به فردسومى فروخته شودو بهاى آن میان این دو تقسیم شود. در غیر این صورت تصرف هریک از غاصب و مالک نخ جایز نیست.() حکم صورت چهارم: رپیش از بیان نظر امام، لازم است کلام شیخ انصارى گزارش شود. ایشان مى گوید: اگر مال مغصوب از ملکیت ساقط شد، حق اولویت مالک استصحاب مى شودیا نه؟ مانند این که سرکهء غصبى تبدیل به خمر گردد. علامه درقواعد() نسبت به وجوب رد از سوى غاصب اشکال کرده است. شیخ وجه اشکال علامه را چنین توضیح مى دهدکه چون از یک سو رد مال پیش از این واجب بود، درآن شک داریم و همان وجوب سابق استصحاب مى شود واز یک سو موضوع وجوب رد مال بود و با تباه شدن مال، مستصحب ازبین رفته است. سپس
خود شیخ جانب جریان استصحاب را تقویت مى کند. به این بیان که موضوع استصحاب عرفى است و عرف تفاوتى میان وجوب رد مال و حق اولویت نمى گذارد. از این رو بسیارى از فقها استصحاب را جارى دانسته اند، مانند شهید اول() ودوم () و محقق ثانى(). موید این ادعااین است که اگر خمر دو باره تبدیل به سرکه شود، رد آن واجب است.() حضرت امام پس از نقل کلام شیخ () به تفصیل وارد این بحث مى شود که چگونه درمورد مثال، شارع ملکیت خمر را ساقط مى کند. ا یشان دراین باره پس از احتمالاتى فرموده است: اگر بپذیریم شارع ملکیت خمر را ساقط کرده، آیا حق اختصاص براى مالک است یانه؟ اما موارد ثبوت حق اختصاص مانند حیازت و حق اختصاص انسان نسبت به اشیاء مرتبط با او مانند خون و دندان و همانند اینها، تمام اینها امور عقلایى است که شارع نیز آنها را امضا کرده است و اما نظر عقلا درمورد سرکه اى که تبدیل به خمر شده، این است که صاحب سرکه مالک خمر است و از مالکیت ساقط نشده است، ولى اگر این مطلب را نپذیریم، دلیلى برثبوت حق اختصاص نداریم.() آنچه دربالا ملاحظه شد، نظر ایشان درباره امورى است که همانند خمر شارع مالکیت آنها را امضا نکرده و اما در غیر این موارد ماننداین
که تابلو نفیسى ویا شکستنى با ارزشى اگربشکند، آیا مالک نسبت به آن حق اولویت دارد یا نه هرچند به طور جداگانه دراین باره بحثى نکرده ولى ظاهرانظر ایشان همانند نظر شیخ است که حق اولویت را براى مالک محفوظ مى داند. جهت اطمینان از مقرر() درس ایشان پرسیده شد، وى نیز این مطلب را تایید کرد.
درپایان شایسته است اشاره اجمالى داشته باشیم به حکم مبدل براساس نظر کسانى که بدل حیلوله را نپذیرفته اند، هرچنداین بحث برمبناى حضرت امام موضوع ندارد. پرسش اساسى دراین باره این است که غاصب که ذمه اش به پرداخت بدل مشغول نشده است چون براثبات بدل حیلوله درنظر آنان دلیلى اقامه نشده آیاذمه غاصب به چیز دیگرى مشغول شده است یا نه؟ فقها دراین باره نظر یکسان ندارند. برخى فرموده اند: منافع این مال را ضامن است و باید به مالک آن بپردازد. آیه اللّه خویى پس از اشکال به ادله بدل حیلوله مى فرماید: اگر مال موجود است و تعذر از وصول درحدى نیست که آن را درحکم تلف قرار دهد، مالک حق مطالبه بدل را ندارد و غاصب نیز حق پرداخت غیر مال مغصوب را ندارد، مگر با رضایت. بله، مالک مى تواند منافع فوت شده مال را درخواست کند تا این که بهاى این منافع، اجرت
مال درزمان غیبت باشد.
فصلنامه نامه مفید، شماره 20 مهرپور، حسین
چکیده یکى از تلاشهاى طرفداران تساوى حقوق زن و مرد، تثبیت و قانونى کردن این امر است که زن و مرد هم در مورد ایجاد علقه زناشویى و عقد نکاح از وضعیت یکسانى برخوردارند و هم در مورد انحلال نکاح (اعم از فسخ یا طلاق) و اگر محدودیتهایى قانونى نیز وجود دارد، بطور مساوى هر دو را در بر مى گیرد. در حقوق ایران حق مساوى زن و مرد براى ایجاد علقه زوجیت و عقد نکاح از جهت اینکه قصد و رضاى طرفین لازم است، تامین شده ولى در خصوص انحلال نکاح تفاوتهایى بین حدود اختیار زن و مرد وجود دارد. اصولا در حقوق ایران انحلال ارادى نکاح تحت دو عنوان: فسخ و طلاق صورت مى گیرد. بحث ما در این نوشتار پیرامون فسخ نکاح و تفاوتهایى که با طلاق دارد و نیز حدود اختیار هر یک از زن و مرد در استفاده از آن با عنایت به مبانى فقهى مى باشد. (البته بحث در مورد طلاق، در مقاله دیگرى بطور مستقل ارائه مى شود) و در پایان تجزیه و تحلیلى در مورد نظر اقتراحى امام(ره) در این زمینه ارائه شده است. مقدمه یکى از تلاشهاى
طرفداران تساوى حقوق زن و مرد، تثبیت و قانونى کردن این امر است که زن و مرد هم در مورد ایجاد علقه زناشویى و عقد نکاح از وضعیت یکسانى برخوردارند یعنى قصد و اراده و رضاى هر یک از آن دو شرط صحت نکاح است و هم درمورد انحلال نکاح، یعنى در زمینه بهم زدن نکاح، اعم از فسخ یا طلاق نیز از اختیار و وضعیت یکسانى برخوردار بوده و محدودیتهاى قانونى نیز اگر وجود دارد، یکسان، هر دو را در بر مى گیرد، در این راستا، بند 4 ماده 23 میثاق بین المللى حقوق مدنى و سیاسى مى گوید: «دولتهاى طرف این میثاق تدابیر مقتضى به منظور تامین تساوى حقوق و مسوولیتهاى زوجین در مورد ازدواج در مدت زوجیت و هنگام انحلال آن اتخاذ خواهند کرد». ذیل بند 1 ماده 16 اعلامیه جهانى حقوق بشر نیز مقرر مى دارد: «... در تمام مدت زناشویى و هنگام انحلال آن، زن و شوهر، در کلیه امور مربوط به ازدواج، داراى حقوق مساوى هستند». شق ج بند 1 ماده 16 کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان نیز بر تساوى حقوق و مسوولیتهاى مرد و زن در خلال ازدواج و در انحلال آن تاکید مى نماید. (1) در حقوق ایران، نکاح عقد است که باید با قصد و رضاى طرفین یعنى
زن و مرد تحقق پیدا کند و مى توان گفت حق مساوى زن و مرد براى ایجاد علقه زوجیت و منعقد ساختن نکاح تامین شده است.البته برخى محدودیتها از قبیل لزوم اجازه ولى در نکاح دختر باکره یا ممنوعیت مطلق ازدواج زن مسلمان با مرد غیر مسلمان و محدودیت ازدواج زن ایرانى با تبعه خارجى وجود دارد که در این مقال، مورد بحث ما نیست ولى تساوى زن و مرد براى انعقاد نکاح از جهت این که قصد و رضاى هر دو طرف لازم است و بدون آن، چه از ناحیه زن و چه از ناحیه مرد، عقد نکاح محقق نمى شود، تامین شده است ماده 1062 قانون مدنى مى گوید: «نکاح واقع مى شود به ایجاب و قبول به الفاظى که صریحا دلالت بر قصد ازدواج نماید». و ماده 1070 همان قانون تصریح مى نماید: «رضاى زوجین شرط نفوذ عقد است» و ماده 1071 مقرر مى دارد: «هر یک از زن و مرد مى تواند براى عقد نکاح، وکالت به غیر بدهد». ولى در خصوص انحلال نکاح تفاوتهایى بین حدود اختیار زن و مرد وجود دارد که در این نوشته مقدارى به آنها خواهیم پرداخت. به غیر از بطلان نکاح که عقد را از ابتدا بى اعتبار مى کند و فوت یکى از زوجین که عامل طبیعى جدایى زن و
شوهر است و انقضاى مدت و بذل مدت که مخصوص نکاح منقطع است و فعلا مورد بحث مانیست، اصولا در حقوق ایران انحلال نکاح تحت دو عنوان: فسخ و طلاق، صورت مى گیرد و ماده 1120 قانون مدنى مقرر مى دارد: «عقد نکاح به فسخ یا به طلاق یا به بذل مدت در عقد انقطاع منحل مى شود». بحث ما در این نوشته پیرامون موضوع فسخ نکاح که در واقع یکى از عوامل ارادى بر هم زدن عقد نکاح هست و حدود اختیار هر یک از زن و مرد در استفاده از این عامل و تفاوتهایى که بین آن و طلاق وجود دارد با عنایت به مبانى فقهى آن خواهد بود. ویژگیهاى کلى فسخ نکاح و تفاوت آن با طلاق با این که ایجاد نکاح بصورت عقد و بر مبناى توافق دو طرف آن، یعنى زن و مرد و قصد و رضاى آنها صورت مى گیرد ولى انحلال آن با صرف توافق طرفین به مفهوم مصطلح آن یعنى اقاله پذیرفته نشده است بلکه منحل شدن نکاح على الاصول با عمل یک جانبه حقوقى و بصورت ایقاع صورت مى پذیرد یعنى همانطور که گفتیم یا بوسیله فسخ است که با عمل ارادى یکجانبه زن یا شوهر صورت مى گیرد یا به صورت طلاق است که آن هم در حقوق
ما ایقاع و عمل حقوقى یکجانبه شوهر مى باشد. فسخ نکاح، مانند فسخ هر عقد لازم دیگرى، اختیارى است که در موارد معینه اى طبق قانون به یکى از طرفین عقد داده شده که به موجب آن مى تواند، عقد را به هم بزند و ادامه وجود عقد و آثار آن را از زمان فسخ متوقف نماید. در مورد فسخ، فرض بر این است که عقد، بطور صحیح واقع شده و آثار و نتایج مترتبه بر خود را دارد، (2) ولى یا بر مبناى قرارداد و شرط طرفین و یا بلحاظ وجود وضعیتى که ادامه عقد، موجب زیان یکى از طرفین مى شود، (3) طرف عقد حق دارد آن را فسخ نماید و به حیاتش پایان دهد. در عقد نکاح حق خیار فسخ بر اساس توافق طرفین و قرار دادن شرط خیار فسخ پذیرفته نشده است و ماده 1069 قانون مدنى تصریح مى نماید که: «شرط خیار فسخ نسبت به عقد نکاح باطل است...» موارد معینه قانونى که به یکى از طرفین اختیار مى دهد عقد نکاح را فسخ کند نیز نسبت به سایر عقود و قراردادها محدودتر است. اصولا مى توان گفت طبق قانون مدنى دو چیز عامل پدید آمدن حق فسخ نکاح است: 1 عیب، 2 تخلف از شرط صفت. البته عنوان دیگرى هم در فقه موجب
حق فسخ شمرده شده که عبارت است از تدلیس. این عنوان در قانون مدنى نام برده نشده ولى مى تواند در بسیارى از موارد تحت عنوان عیب یا تخلف از شرط صفت قرار گیرد و بهرحال اگر آن را عنوان مستقلى بگیریم مى توان گفت: فقط سه عامل: عیب، تخلف از شرط صفت و تدلیس مى تواند در نکاح موجب فسخ باشد. عدم لزوم مراجعه به دادگاه براى اعمال حق فسخ در حقوق ایران، فسخ عقد و از جمله فسخ عقد نکاح نیاز به رسیدگى و حکم دادگاه ندارد بلکه با اعلام اراده دارنده حق فسخ، عقد منفسخ مى گردد، دخالت دادگاه مى تواند براى تایید وجود حق فسخ مفید باشد و در نتیجه تصمیم دادگاه در این خصوص جنبه اعلامى دارد. و در جهت اجبار طرف به اجراء آثار فسخ به کار مى آید. (4) این که فسخ عقد و به ویژه فسخ عقد نکاح که در این مقال، مورد بحث ماست نیاز به رسیدگى و حکم دادگاه ندارد قول مشهور نزدیک به اجماع فقهاء امامیه است، محقق حلى در کتاب شرایع مى گوید: مرد و همچنین زن، مى تواند بدون مراجعه به حاکم، عقد نکاح را فسخ نماید (البته در صورت وجود موجب فسخ) فقط در موردى که زن به استناد ناتوانى جنسى مرد یعنى عنین بودن
او مى خواهد نکاح را فسخ نماید باید به دادگاه مراجعه نماید آن هم بدین منظور که از تاریخ مراجعه به دادگاه، دادگاه مدت یک سال ضرب الاجل تعیین کند که اگر در این مدت مرد توان انجام عمل جنسى را پیدا کرد موضوع حق فسخ منتفى است و اگر این توانایى را پیدا نکرد حق فسخ براى زن ثابت است و با انقضاء ضرب الاجل تعیین شده از سوى دادگاه زن مى تواند مبادرت به فسخ عقد نکاح نماید و براى فسخ نیازى به حکم دادگاه نیست «... و لها التفرد بالفسخ عند انقضائه و تعذر الوطى...». (5) شهید ثانى در شرح بیان محقق مى گوید: «چون نصوص دلالت بر این دارد که فسخ حق ثابت براى هر یک از زوجین است در صورت وجود موجبات آن بنابراین، اعمال حق نیازى به حضور حاکم و یا گرفتن اذن از او ندارد و قول مشهور بین فقهاء امامیه همین است». از بین فقهاء امامیه ابن جنید اعمال حق فسخ را منوط به حکم حاکم دانسته و شیخ طوسى نیز در کتاب مبسوط، نظرات متفاوت و غیر قطعى اى ابراز نموده گاه اعمال حق فسخ را بدون حکم حاکم جایز ندانسته و گاه گرفتن حکم حاکم را موافق با احتیاط اعلام کرده و گاه اعمال آن را
بدون حکم دادگاه تجویز نموده است. (6) نظر متفاوت اهل سنت و قوانین دیگر کشورهاى اسلامى فقهاى اهل سنت و به تبع آن قوانین کشورهاى عربى، عموما اعمال حق فسخ در نکاح را منوط به مراجعه به دادگاه کرده و با حکم دادگاه مجاز مى دانند مخصوصا در مورد فسخ به علت وجود عیب در زن یا مرد و اساسا یکى از فرقهاى انحلال نکاح بوسیله طلاق و بوسیله فسخ را لزوم گرفتن حکم دادگاه در مورد فسخ مى دانند از جمله مى توان به نظر فقیهان مذاهب چهارگانه شافعى، حنبلى، حنفى و مالکى اشاره کرد که بویژه در مورد فسخ در اثر عیب تصریح مى کنند جز به وسیله حاکم و حکم قاضى نمى توان نکاح را فسخ کرد. (7) قانون احوال شخصیه کویت در ماده 100 مقرر مى دارد: «در همه حال فسخ نکاح موقوف به حکم قاضى است و قبل از صدور حکم از سوى قاضى فسخ تحقق پیدا نمى کند». (8) در بسیارى از قوانین احوال شخصیه کشورهاى عربى اصولا نامى از فسخ نکاح به میان نیامده و بر هم زدن عقد به لحاظ وجود عیب یا مثلا تخلف از شرط وصف و امثال آنها را تحت عنوان طلاق و به عنوان یکى از علل درخواست طلاق و یا تحت عنوان خیار تفریق
ذکر کرده اند و در هر حال مراجعه به دادگاه و گرفتن حکم دادگاه مبنى بر طلاق یا تفریق را ضرورى مى دانند. قانون خانواده الجزایر در ماده 53 به زن حق مى دهد که در صورت وجود عیوبى که مانع تحقق هدف ازدواج است از دادگاه درخواست طلاق نماید و اصولا از فسخ نکاح نامى به میان نیاورده است. (9) قوانین احوال شخصیه سوریه، عراق و لبنان تحت عنوان خیار تفریق یا درخواست تفریق وجود برخى عیوب را از موجبات درخواست صدور حکم جدایى از دادگاه دانسته اند. (10) به هر صورت قانون مدنى ایران، انحلال نکاح دایم را تحت عنوان: فسخ و طلاق مشخصا ذکر نموده و مواردى را که هر یک از زن و مرد مى تواند نکاح را فسخ نماید مشخص کرده است و از لزوم مراجعه به دادگاه براى گرفتن حکم فسخ نیز سخنى به میان نیاورده است بلکه به گونه اى مطلب را بیان نموده که به روشنى مى رساند مراجعه به دادگاه لازم نیست ماده 1131 قانون مدنى مقرر مى دارد: «خیار فسخ فورى است و اگر طرفى که حق فسخ دارد بعد از اطلاع به علت فسخ، نکاح را فسخ نکند، خیار او ساقط مى شود، به شرط این که علم به حق فسخ و فوریت آن داشته باشد، تشخیص مدتى که
براى امکان استفاده از خیار لازم بوده، به نظر عرف و عادت است.» طبق ماده 1132: «در فسخ نکاح رعایت ترتیباتى که براى طلاق مقرر است، شرط نیست». بنابراین اگر طلاق، ایقاعى است که فقط از ناحیه شوهر مى تواند صورت گیرد و با توجه به مقررات رایج فعلى (ماده واحده اصلاح قانون طلاق مصوب سال 1371( براى واقع ساختن آن باید گواهى عدم امکان سازش از دادگاه اخذ شود و باید در طهر غیر مواقعه با الفاظ مخصوص و در حضور دو شاهد عادل واقع شود، در فسخ این ترتیبات لازم نیست یعنى فسخ نکاح ایقاعى است که هم از سوى مرد و هم از سوى زن مى تواند اعمال شود، و نیازى به لفظ خاص ندارد بلکه طبق ماده 449 قانون مدنى، فسخ به هر لفظ یا فعلى که دلالت بر آن نماید، حاصل مى شود، مراجعه به دادگاه و گرفتن گواهى عدم امکان سازش و استماع دو شاهد عادل و مراعات وضعیت زن از لحاظ بودن در طهر غیر مواقعه نیز لازم نیست. موجبات فسخ نکاح در قانون مدنى و تفاوتهاى موجود بین زن و مرد چنانکه پیشتر گفتیم در قانون مدنى ایران از دو امر بعنوان موجب فسخ نکاح سخن رفته است یکى وجود عیب در یکى از زوجین و دیگرى تخلف
از شرط وصف. دراینجا توضیح کوتاهى در مورد موجب دوم مى دهیم و بحث بیشتر را روى موجب اول که در استفاده از آن تفاوتهایى بین زن و مرد وجود دارد، قرار خواهیم داد. 1- تخلف از شرط صفت ماده 1128 قانون مدنى مقرر مى دارد: «هر گاه در یکى از طرفین صفت خاصى شرط شده و بعد از عقد معلوم شود که طرف مذکور فاقد وصف مقصود بوده براى طرف مقابل حق فسخ خواهد بود، خواه وصف مذکور در عقد تصریح شده یا عقد متبانیا بر آن واقع شده باشد». مستفاد از این ماده قانونى این است که طرفین عقد ازدواج مى توانند هر صفتى را که جنبه عقلانى داشته باشد در عقد نکاح شرط نمایند، اعم از این که وصف مزبور مربوط به وجود نوعى صفت کمال یا فقدان عیب و نقص و خواه ناظر به جنبه هاى جسمى و روحى طرف یا امور عارضى و خارجى باشد و بعد از عقد خلاف آن معلوم شود طرف دیگر به استناد تخلف از شرط صفت مى تواند عقد نکاح را فسخ نماید. ممکن است وجود صفتى، صراحتا در ضمن عقد نکاح شرط نشود ولى عقد مبتنى بر وجود وصفى در یکى از زوجین منعقد گردد که اگر آن صفت را نداشت، طرف نکاح را منعقد نمى نمود
در این صورت نیز طبق ذیل ماده 1128 اگر معلوم شد طرف فاقد آن وصف است، مشروط له مى تواند نکاح را فسخ نماید. (11) در کتب فقهى نیز ضمن طرح مساله تدلیس در نکاح و این که تدلیس یعنى نمایاندن صفت کمال یا پوشاندن عیب و نقص، موجب حق فسخ براى طرف دیگر مى شود از قراردادن شرط صفت در نکاح نیز بحث نموده و تخلف از آن را موجب حق فسخ دانسته اند و بلکه اثبات تدلیس را همانا قرار دادن شرط صفت کمال و موجود نبودن آن صفت دانسته اند. (12) حتى موضوع وقوع عقد نکاح متبانیا بر شرطى بدون ذکر صریح آن در عقد را نیز مطرح نموده و موجب حق فسخ دانسته اند و مثالها و مصادیقى را در این رابطه ذکر کرده اند مثل اینکه مردى با زنى ازدواج کند با این شرط و اعتبار که آزاد است و معلوم شود کنیز است یا زنى با مردى با این شرط و قرار که آزاد است تزویج کند و معلوم شود مرد برده است، حسب مورد، مرد یا زن حق دارد نکاح را فسخ کند. (13) و یا اگر مردى با زنى ازدواج کند و شرط کند که باکره باشد ولى معلوم شود باکره نبوده، بلحاظ فقدان شرط، مرد مى تواند نکاح را
فسخ نماید. صاحب جواهر که این مطلب را بیان مى کند، تصریح مى نماید که جهت داشتن حق فسخ فقدان شرطى است که مورد توافق طرفین بوده و فایده قراردادن این شرط این است که تخلف از آن براى طرف دیگر ایجاد حق فسخ مى کند. و مى گوید ظاهرا در این امر اختلافى وجود ندارد. (14) صاحب جواهر متذکر مى شود حتى اگر وجود بکارت بصورت شرط در عقد ذکر نشده باشد ولى بنابر وجود آن بوده و با تدلیس وجود آن صفت نمایانده شده است، بعید نیست که بگوییم حق فسخ براى مرد وجود دارد. (15) در هر صورت در خصوص وجود حق فسخ به لحاظ تخلف از شرط وصف، طبق قانون مدنى و نیز بر اساس مستفاد از نظر فقهاء فرقى بین زن و مرد نیست و هر یک مى تواند وجود صفت یا صفاتى را در دیگرى شرط نماید و در صورت تخلف از شرط و موجود نبودن آن وصف، عقد نکاح را فسخ نماید. 2 وجود عیب چنانکه گفتیم یکى از موجبات فسخ نکاح وجود برخى عیوب جسمى و یا روحى در یکى از طرفین عقد است که به طرف دیگر حق مى دهد نکاح را فسخ نماید. قانون مدنى به پیروى از نظر مشهور بین فقهاى امامیه که بخصوص از زمان محقق
صاحب شرایع به بعد به صورت یکنواخت بیان شده، عیوب موجب فسخ نکاح را به سه دسته تقسیم کرده است: الف عیوب مشترک یعنى عیوبى که در هر یک از زن و مرد ممکن است وجود داشته باشد و در هر یک باشد، براى دیگرى حق فسخ وجود دارد. قانون مدنى فقط جنون را به عنوان عیب مشترک بیان کرده و در ماده 1121 مى گوید: «جنون هر یک از زوجین به شرط استقرار اعم از اینکه مستمر یا ادوارى باشد براى طرف مقابل موجب حق فسخ است.» تنها تفاوتى که در این مورد بین زن و مرد وجود دارد و قانون مدنى در واقع رعایت حال زن را کرده است، این است که اگر جنون مرد بعد از عقد هم حادث شود زن حق دارد نکاح را فسخ کند (ماده 1125: جنون و عنن در مرد هرگاه بعد از عقد هم حادث شود موجب فسخ براى زن خواهد بود) در حالى که جنون زن در صورتى براى مرد ایجاد حق فسخ مى کند که در حال عقد وجود داشته باشد (ماده 1124(. ب عیوب مختص مرد قانون مدنى وجود سه عیب جسمانى در مرد که مانع انجام عمل جنسى به نحو صحیح از جانب او مى شود را موجب حق فسخ براى زن دانسته
است. ماده 1122 قانون مدنى اصلاحى سال 1370 مى گوید: عیوب ذیل در مرد موجب حق فسخ براى زن خواهد بود: 1- خصاء 2- عنن به شرط این که ولو یک بار عمل زناشویى را انجام نداده باشد. 3- مقطوع بودن آلت تناسلى به اندازه اى که قادر به عمل زناشویى نباشد. خصاء به معناى اخته بودن مرد است و فرد مبتلا به این عیب را خصى مى گویند، عنن به معناى ناتوانى جنسى مرد به لحاظ عدم انتشار آلت تناسلى اوست و مرد مبتلا به آن مرض را عنین مى گویند. مقطوع بودن آلت تناسلى نیز معنایش روشن است در عربى به آن جب به معناى قطع و فرد مبتلا را مجبوب مى گویند. عیوب ردیف 2 و 3 مانع انجام عمل جنسى از سوى مرد هستند ولى عیب ردیف یک ممکن است مانع نزدیکى نباشد ولى مرد داراى این عیب فاقد منى مى باشد و قادر بر انزال نیست. در هر حال از نحوه بیان قانون مدنى چنین بر مى آید که تنها در صورت وجود این سه عیب در مرد به اضافه جنون که عیب مشترک است، زن حق دارد نکاح را فسخ کند البته به شرط اینکه در هنگام عقد موجود بوده، و زن از وجود آنها آگاه نبوده است. در مورد عنن
اگر بعد از عقد هم حادث شود مشروط بر اینکه قبل از دخول باشد، طبق ماده 1125 حق فسخ براى زن خواهد بود. وجود هیچ عیب جنسى و جسمى دیگر در مرد به زن حق فسخ نکاح نمى دهد. ج عیوب مختص زن قانون مدنى در ماده 1123 وجود شش عیب را در زن موجب حق فسخ نکاح براى مرد دانسته است که عبارتند از: 1- قرن 2- جذام 3- برص 4- افضاء 5- زمین گیرى 6- نابینایى از هر دو چشم این عیوب نیز به حکم ماده 1124 در صورتیکه در هنگام عقد در زن وجود داشته باشند و مرد بر وجود آنها آگاه نباشد به او حق فسخ مى دهند. از این شش عیب دو عیب قرن که به معناى استخوان یا گوشت زایدى است در دهانه آلت تناسلى زن و مانع عمل نزدیکى مى شود (رتق و عفل نیز تقریبا به همین معنى و داراى همین حکم است) و افضاء که به معناى یکى شدن مجراى بول و حیض است از عیوبى است که فقط در زن وجود دارد و به نحوى انجام عمل جنسى را غیرممکن یا مختل مى نماید. ولى چهارعیب دیگر، یعنى جذام به معناى خوره که بیمارى خطرناک و مسرى است و برص که به معناى پیسى
است و مسرى نمى باشد. زمین گیرى و نابینایى از هر دو چشم هم که معنایشان روشن است، عیوبى جسمانى هستند که مى تواند هم در زن و هم در مرد وجود داشته باشد. ولى قانونگذار وجود آنها را در مرد موجب حق فسخ براى زن ندانسته است. حکم تبعیض آمیز قانون مدنى و بررسى مبناى فقهى آن طبیعتا حکم مقرر در قانون مدنى در مورد حق فسخ براى زن و مرد تبعیض آمیز به نظر مى رسد و توجیه منطقى هم براى آن به نظر نمى رسد، چگونه مى توان، این امر را توجیه کرد که مرد با وجود اینکه اختیار طلاق را در دست دارد و طبق ماده 1133 قانون مدنى هر وقت بخواهد مى تواند زن خود را طلاق دهد، در صورت مبتلا بودن زن به امراض و عیوبى چون جذام و برص، و نابینایى و زمین گیرى مى تواند از طریق سهل تر فسخ نیز استفاده کند ولى زن که اختیار طلاق را هم در دست ندارد در صورت مواجه شدن با شوهر جذامى که بیمارى خطرناک و مسرى دارد یا شوهر نابینا و زمین گیر که طبعا در مدیریت او نسبت به خانواده و تامین معیشت اثر منفى دارد، نتواند از این حق فسخ استفاده کند و ناگزیر باشد با آن وضع بسازد. البته حکم قانون مدنى چنانکه قبلا
گفتیم متکى بر نظر مشهور فقهاء امامیه است که آنها هم به استناد روایات وارده در این باب به این ترتیب فتوى داده اند. در قدیمى ترین متون فقهى امامیه که معمولا مضمون احادیث را نقل مى کنند مانند: مقنعه شیخ مفید و نهایه شیخ طوسى تا کتب فقهى فقیهان معاصر، تقریبا همه به همین ترتیب مطلب را نقل کرده اند. شیخ طوسى در کتاب نهایه مى گوید: هرگاه مردى با زنى ازدواج کرد و ملتفت شد که او داراى جذام یا برص است یا نابیناست یا داراى رتق (تقریبا به همان معنا قرن) است یا افضا شده یا لنگ و یا دیوانه است مى تواند او را بدون طلاق رد کند (یعنى نکاح را فسخ نماید). (16) ولى وجود هیچ یک از این عیوب در مرد موجب حق فسخ نمى شود جز در مورد جنون و عنن مرد که مى توان نکاح را فسخ کرد. همچنین در صورت خصى بودن مرد، زن مى تواند نکاح را فسخ نماید. (17) نظیر همین بیان را شیخ مفید در مقعنه دارد و امام خمینى (ره) و آیه الله خویى از فقیهان معاصر نیز شبیه همین نظر را ارایه داده اند. مستند فقها در حکم به جواز فسخ نکاح در موارد مزبور، روایات خاصه وارده، در این باب و تا حدودى حکم کلى مستفاد از قاعده لاضرر (18)
و تاثیر محدود اراده طرفین بویژه در رابطه با فسخ در اثر تخلف از شرط وصف مى باشد. (19) در قرآن کریم با وجود این که احکامى از نکاح و طلاق در سوره هاى مختلف چون بقره، نساء و طلاق بیان شده است از فسخ نکاح به وسیله یکى از زوجین سخنى به میان نیامده است، ولى در روایات منقوله ازائمه، به مواردى که مى شودنکاح را رد یعنى فسخ نمود و عمدتا همان مواردى است که بیان کردیم اشاره شده است. بسیارى از این روایات نیز در مقام پاسخ به سوال راوى بوده یعنى طرف موردى را پرسش نموده و امام بدان ترتیب پاسخ داده است. در این روایات منقوله تصریحى به وجود حق فسخ براى زن در مورد برخى عیوب چون نابینایى و زمین گیرى و... نشده است. در بعضى از روایات هم پس از شمردن برخى از عیوب مرد چون جنون، خصاء، عنن و این که زن در این موارد مى تواند نکاح را رد کند، تصریح شده که به غیر از این عیوب، نکاح رد نمى شود. به نظر مى رسد مشهور فقها با توجه به اصل لزوم در عقد و وضعیت خاص نکاح که آن را از دیگر عقود متمایز مى کند و حتى الامکان باید پایدار باشد، جواز فسخ و برهم زدن نکاح
را موکول به وجود نص و مستند نقلى حاکى از تجویز شارع مى دانند و جایگاهى براى توجیهات عقلى و منطقى و ملاحظات اجتماعى و انسانى و استدلالات مبتنى بر مصلحت و قیاس و استحسان قایل نیستند و لذا براى قایل شدن حق فسخ نکاح براى مرد یا زن در جستجوى وجود نص روایى هستند و در استفاده از روایات نیز به جاى توجه به حکمت و مصالح آن، بر دلالت لفظى روایات، جزمیت نشان مى دهند. این نوع بینش در فهم و بیان احکام اجتماعى اسلامى در برخى از موارد نتایج ناخوشایند و تبعات غیرقابل قبولى را در پى خواهد داشت، و چون به هیچ وجه مقتضیات زمان و واقعیات جامعه و عقل عرفى، مقررات و احکام ناشى از این نوع بینش را نمى تواند بپذیرد به تدریج این نوع احکام و مقررات در عمل به انزوا کشیده مى شود و متروک مى ماند. به هر حال، در موضوع ما نحن فیه برخى از فقیهان، استنباط و نظر متفاوتى دارند که پس از نقل تعدادى از روایات مربوط به فسخ نکاح به بیان آن نظر مى پردازیم: روایات مربوط به حق فسخ نکاح براى آشنایى با چگونگى استنباط حکم از روایات، چند نمونه از روایات از منابع اصلى حدیث شیعه نقل مى کنیم: 1- حلبى از امام
صادق (ع) نقل مى کند که از ایشان در مورد وضعیت نکاح مردى که با زنى ازدواج نموده و متوجه شده که زن اعور (به اصطلاح معروف چپ چشم) هست سوال کردم امام فرمود: نکاح فقط به خاطر برص، جذام، جنون و عفل رد مى شود یعنى فسخ مى گردد. (20) (عفل هم به معنى و یا در حکم قرن است که درماده 1124 قانون مدنى آمده و منظور از آن وجود زایده اى است در آلت تناسلى زن که مانع نزدیکى مى شود). 2 زید شحام از امام صادق (ع) نقل مى کند که امام فرمود: زنى که مبتلا به پیسى، جذام و یا جنون باشد نکاحش رد (فسخ) مى شود. ولى زنى که اعور هست نکاحش فسخ نمى گردد. (21) 3 ابوعبیده از امام باقر (ع) نقل مى کند که از ایشان در مورد مردى که با زنى ازدواج کرده و در او عیبى مى بیند سوال شد و امام (ع) فرمود: اگر زنى که داراى عیب عفل، برص، جنون، افضاء و زمین گیرى واضح و روشن است، تدلیس کند، به خانواده اش برگردانده مى شود بدون طلاق (یعنى فسخ مى شود) و شوهر مهریه اى را که داده است از ولى زن که این تدلیس را نموده مى گیرد و اگر ولى زن تدلیس نکرده باشد ملزم به دادن مهر به شوهر نیست. (22)
نزدیک به همین مضمون روایتى است که از داود بن سرحان از امام صادق (ع) نقل شده است. (23) 4 روایتى را کلینى در فروع کافى از طریق عبدالرحمن بن ابى عبدالله از امام صادق(ع) نقل کرده که امام (ع) فرمود در اثر چهار چیز نکاح زن فسخ مى شود مشروط بر اینکه مواقعه صورت نگرفته باشد، ولى اگر مواقعه انجام شده باشد دیگر حق فسخ نیست و آن چهار چیز عبارتند از: برص، جذام، جنون و قرن: (المراه ترد من اربعه اشیاء من البرص و الجذام و الجنون و القرن و هو العفل مالم یقع علیها فاذا وقع علیها فلا). (24) شیخ طوسى نیز در تهذیب عین همین روایت را نقل
کرده است و توضیح داده اینکه طبق این روایت در صورت وقوع نزدیکى دیگر حق فسخ نیست منظور جایى است که مرد با علم به وجود عیب اقدام به نزدیکى نموده و عمل او نشانگر رضایتش به عقد است. به هر حال شیخ در تهذیب از طریق همین عبدالرحمن روایت دیگرى را از امام صادق(ع) نقل مى کند که از امام (ع) پرسیده شد: اگر مردى با زنى ازدواج کند و متوجه شود، زن، زنا داده است، چه مى تواند بکند، امام(ع) مى فرماید اگر مرد بخواهد مى تواند صداق را از کسى که موجب این ازدواج شده بگیرد و به اندازه اى که مرد از زن استمتاع برده باید مهریه اى به او بدهد واگر خواست مى تواند زن را رها کند. و بعد امام فرمود: نکاح زن بوسیله وجود عیوب: عفل، برص، جذام و جنون فسخ مى شود ولى به غیر از این امور نمى توان نکاح را فسخ کرد. (25) (وترد المراه من العفل والبرص و الجذام و الجنون فاما ماسوى ذالک فلا). شیخ طوسى در مقام توجیه تعارض بین این روایت و روایاتى که دلالت بر وجود حق فسخ در مورد نابینایى و افضاء و زمین گیرى دارد مى گوید: بین این دو منافاتى وجود ندارد و وجه جمع بین این دو نوع روایت این است که بگوییم
در خصوص عیوب عفل و جنون و جذام و برص حتما حق فسخ وجود دارد ولى در مورد افضاء و زمین گیرى و نابینایى هر چند حق فسخ وجود دارد ولى بهتر است، متوسل به فسخ نشود. (26) 5 روایات مختلفى نیز در خصوص حق زن براى فسخ نکاح در صورتى که با مردى ازدواج کند در حالیکه مرد تدلیس کرده بدین صورت که خصى بوده و آن را کتمان نموده، و یا برده بوده و خود را آزاد قلمداد کرده، وجود دارد. همچنین روایات متعددى وارد شده که اگر مرد عنین بود یعنى ناتوانى جنسى داشت، زن مى تواند به دادگاه مراجعه نماید و طرح موضوع کند، در صورت اثبات این بیمارى دادگاه یکسال به شوهر مهلت مى دهد که خود را معالجه کند. اگر پس از گذشت یک سال از رجوع به دادگاه، مرد توانایى انجام عمل جنسى را بدست نیاورد زن مى تواند نکاح را فسخ کند. براى ملاحظه روایات مربوطه مى توان به کتب حدیث از جمله منابع مورد استناد در این مقاله، چون فروع کافى، تهذیب الاحکام، وسائل الشیعه و غیر آن مراجعه کرد. فقط یک حدیث را در این زمینه نقل مى کنیم که حکایت دارد به خاطر عیوبى غیر از عیوب مربوط به امر جنسى در مرد، حق فسخ نکاح
ایجاد نمى شود هم کلینى در فروع کافى و هم شیخ طوسى در کتاب تهذیب روایتى را از شخصى به نام عباد ضبى یا غیاث ضبى از امام صادق(ع) نقل کرده اند که فرمود: اگر معلوم شد مرد عنین است و توانایى جنسى ندارد بین زن و مرد جدایى افکنده مى شود ولى اگر یک بار مواقعه کرد، موردى براى فسخ نکاح نیست و نکاح به خاطر عیب مرد رد (فسخ) نمى شود (27): (عن ابى عبدالله (ع) قال: فى العنین اذا علم انه عنین لایاتى النساء فرق بینهما و اذا وقع علیها وقعه واحده لم یفرق بینهما و الرجل لا یرد من عیب). برخى ازفقها مثل صاحب جواهر به مفاد همین حدیث بر رد حق فسخ براى زن در صورت مبتلا بودن شوهر به جذام و برص استناد کرده اند. (28) از جمله عیوب مرد که به نظر مشهور و بلکه شاید بتوان گفت به اجماع فقها موجب حق فسخ براى زن مى شود، همانطور که قبلا اشاره شد جب یعنى مقطوع بودن آلت تناسلى است به گونه اى که مانع ایفاى وظیفه زناشویى براى مرد گردد. ولى روایت و نص خاصى در این مورد وجود ندارد و به همین جهت محقق در وجود حق فسخ به خاطر آن اظهار تردید نموده و منشا تردید را نبودن نص و
اقتضاء لزوم عقد ذکر کرده است: (و هل تفسخ بالجب؟ فیه تردد منشاه التمسک بمقتضى العقد) (29) ولى در عین حال هم خود محقق و هم شارحین کتاب او چون صاحب جواهر و شهید ثانى در مسالک و دیگر فقها نظریه ایجاد حق فسخ را در این مورد تقویت کرده اند و با وجود نبودن نص در خصوص مورد با توجه به وحدت ملاک مستفاد از روایات مربوط به حق فسخ در مورد «عنن» یعنى عدم قدرت بر مواقعه و قیاس اولویت نسبت به خصى که با وجود این که توانایى انجام عمل جنسى را دارد ولى عیب مزبور طبق روایات موجب حق فسخ دانسته شده است و نیز به استناد قاعده رفع ضرر و لزوم ضرر در صورت ندادن حق فسخ به زن عموما این عیب را نیز موجب حق فسخ دانسته اند. این معنى را نه تنها فقیهى چون شهید ثانى که در برخى مسائل با دیدى باز و روشن برخورد مى کند در مسالک (30) توجیه نموده. بلکه فقیهى چون صاحب جواهر نیز که با این گونه توجیهات و استدلالات مخالف است و به همین رو با تعمیم حق فسخ براى زن در مورد وجود جذام و برص در مرد مخالفت دارد، به همین توجیهات روى آورده و آن را موجب
فسخ دانسته است. (31) لازم به یادآورى است که درمورد خصى نیز نصوص و روایاتى که نقل شده و به زن حق فسخ داده است جملگى با عنوان تدلیس ذکر شده اند یعنى با این مضمون که اگر مردى که اخته است تدلیس کند و به عنوان فرد سالم و فاقد عیب با زنى ازدواج نماید و زن از خصى بودن او مطلع شود مى تواند نکاح را فسخ نماید. بعنوان مثال: عن ابى عبدالله (ع) ان خصیا دلس نفسه لامراه قال یفرق بینهما و تاخذ المراه منه صداقها و یوجع ظهره کما دلس نفسه. (32) در هیچ یک از روایات منقوله، خصى بودن بدون عنوان تدلیس و صرفا بعنوان عیب از موجبات فسخ نکاح بشمار نیامده است. (33) از همین رو شیخ طوسى در مبسوط در عیب بودن آن ب گونه اى که موجب خیار فسخ شود، تردید کرده ست بدین جهت که خصى قادر به انجام عمل جنسى حتى بهتر از افراد عادى مى باشد، هر چند قادر به انزال نیست. (34) اگر قرار باشد در تجویز حق فسخ صرفا تابع نصوص و روایات وارده باشیم نباید صرف وجود عیب خصاء را بدون تحقق عنوان تدلیس موجب حق فسخ دانست. در حالیکه طبق نظر مشهور فقها، نفس وجود این عیب موجب حق فسخ است.
و قانون مدنى نیز در ماده 1122 نفس وجود خصاء را بدون مقید کردن آن به شمول عنوان تدلیس، موجب حق فسخ دانسته است. به همین جهت صاحب جواهر تردیدهاى زیادى در موجب حق فسخ بودن خصاء وارد کرده و بعید ندانسته که حق فسخ در مورد خصاء فقط در مورد تدلیس ثابت باشد و براى توجیه قول رایج بر این که بطور مطلق موجب حق فسخ است احتمال داده که شاید صرف عدم اخبار و اعلام این عیب از سوى مرد، تدلیس محسوب شود و سرانجام با ختم مطلب به امر به تامل (فتامل) شفاف نبودن موضوع را ابراز کرده است. (35) نظر شهید ثانى در مورد تساوى زن و مرد در حق فسخ نسبت به عیوب جذام و برص چون على الاصول بحث ما پیرامون موارد تفاوت حق زن و مرد در انحلال نکاح و در این قسمت در استفاده از حق فسخ و نقد و بررسى مبانى و دلایل آن است، بنابراین لازم است نظرات مختلف موجود را مورد بررسى قرار دهیم و احیانا نتیجه گیرى از آن بنماییم یا از این تجزیه و تحلیل روزنه اى براى نتیجه گیرى مطلوب باز کنیم. اندک تفصیلى هم که در خصوص عیوب خصاء و جب دادیم و تحلیلهاى مختلف را نقل کردیم براى
بهره بردارى از آن در نتیجه گیرى از این موضوع بود. به هر حال همانطور که در آغاز بحث فسخ گفتیم طبق قانون مدنى بر اساس نظر رایج در فقه امامیه، براى فسخ نکاح، مرد بر زن امتیازاتى دارد، زن فقط به استناد وجود چهار عیب در مرد حق فسخ دارد در حالیکه مرد به استناد وجود 7 عیب در زن که چهار عیب آن (جذام، برص، زمین گیرى و نابینایى) از عیوب جسمانى است که در مرد هم ممکن است وجود داشته باشد حق فسخ دارد و زن در این موارد از استفاده از حق فسخ محروم است. در اینجا بد نیست به نظر و استدلال برخى از فقهاى امامیه که در این خصوص نظر مخالف دارند نیز اشاره کنیم و مستند نقلى و عقلى آنها را بدانیم. در بین فقهاء متقدم قاضى ابن براج تقریبا به سیاق و ترتیبى که از فقهاى اهل سنت نقل شد (و به آن خواهیم پرداخت) جنون و جذام و برص و کورى را از عیوب مشترک بین زن و مرد شمرده که هر یک از این عیوب در هر کدام بود، دیگرى حق فسخ دارد. وى عیوب موجب فسخ را به سه دسته تقسیم مى کند عیوب مختص مرد و عیوب مختص زن و
عیوب مشترک که عیوب مشترک به شرح مرقوم ذکر شد. (36) به نقل شهید ثانى در مسالک، ابن جنید نیز عیوب چهارگانه مزبور را به اضافه لنگى و ارتکاب زنا از عیوب مشترک در زن و مرد شمرده است. شهید ثانى در مسالک و نیز شرح لمعه نظر ابن براج و ابن جنید را در مورد مشترک بودن دو عیب جذام و برص در زن و مرد در کمال درستى دانسته و از آن حمایت کرده است و براى اثبات صحت این نظر که زن هم در صورت وجود این دو عیب در مرد حق فسخ دارد هم به عموم مفاد برخى از روایات استناد کرده و هم به استدلال عقلى و قیاس اولویت متوسل شده است. وى در زمینه استناد به دلیل نقلى مى گوید: روایت صحیحه اى که حلبى از امام صادق (ع) نقل نموده بطور مطلق مى گوید: مى توان نکاح را به خاطر برص، جذام، جنون و عفل فسخ کرد و اطلاق این روایت شامل جذام و برص مرد نیز مى شود به علاوه مى گوید: وقتى وجود این دو عیب در زن، به مرد حق فسخ مى دهد، با این که مرد مى تواند با توسل به طلاق خود را از این نکاح خلاص نماید منطقا موجب مى شود که بپذیریم وجود آنها در مرد
به طریق اولى براى زن که اختیار طلاق را هم در دست ندارد حق خیار فسخ ایجاد مى کند. از سوى دیگر چون جذام به خصوص مرضى است که به اتفاق پزشکان مسرى است، ندادن حق فسخ به زن موجب ورود ضرر بر زن مى گردد که به حکم قاعده لاضرر، حکم ضررى نباید وجود داشته باشد; بعلاوه نفرتى که از وجود این عیب پیدا مى شود و طبعا منافى حق استمتاع است به مراتب بیشتر از نفرت ناشى از عیوب دیگرى است که در مرد وجود دارد و مانع عمل جنسى و استمتاع است و بالاتفاق موجب حق فسخ است. بنابراین حق این است که در مورد این دو عیب تفاوتى بین زن و مرد در استفاده از حق فسخ گذاشته نشود. شهید ثانى مى گوید: البته اکثر فقها به استناد اصل لزوم عقد و عدم فسخ آن و روایت منقوله از طریق غیاث ضبى از امام صادق (ع) که بخاطر وجود عیب در مرد، نکاح فسخ نمى شود (الرجل لایرد بعیب) حق خیار فسخ را به زن نداده اند ولى بر کسى پوشیده نیست که نظریه مربوط به وجود حق خیار فسخ براى زن قوى تر است و روایتى (روایت کنانى) که اطلاقش دلالت بر این امر مى نماید بر این روایت (الرجل لا یرد بعیب) برترى
دارد، توجیهات و دلایل عقلى و منطقى گفته شده، نیز آن را تقویت مى کند و بنابراین اصل لزوم و عدم فسخ نیز با این دلایل کارایى خود را از دست مى دهد. شهید ثانى اضافه مى کند که: استناد به روایت غیاث ضبى (الرجل لا یرد بعیب) از سوى برخى از فقها براى منع حق خیار فسخ به زن و در این مورد از شگفتیهاى روزگار است; زیرا این روایت هم از لحاظ سند و هم از لحاظ متن قابل استناد نیست زیرا راوى آن یعنى غیاث در کتب رجال شناخته شده نیست. بنابراین چگونه مى توان به حدیث او استناد کرد. از لحاظ متن نیز اشکال دارد زیرا لازمه عمل به آن حدیث این است که وجود هیچ عیبى در مرد موجب حق فسخ نکاح براى زن نشود و این برخلاف اجماع مسلمین است. (37) از فقهاى اخیر مرحوم سید ابوالحسن نیز گرایش به نظر شهید ثانى نشان داده و مشترک بودن دو عیب جذام و برص را بعید ندانسته است. (38) اشاره اى به حکم موضوع در فقه اهل سنت و قوانین کشورهاى اسلامى با تتبع مختصر در فقه اهل سنت به نظر مى رسد در این زمینه برخورد مطلوبتر و مناسبترى بعمل آمده و نظرى که شهید ثانى با قوت از آن دفاع
کرده و متاسفانه فقیهان دیگر ما توجه چندانى به آن ننموده اند در نظر رایج فقهاى اهل سنت آمده است. در هر سه مذهب مالکى، حنبلى و شافعى عیوب موجب فسخ در نکاح به سه دسته عیوب مشترک، عیوب مختص زن و عیوب مختص مرد تقسیم شده است. مطابق هر سه مذهب، جذام و برص و جنون از جمله عیوب مشترک هستند که در هر یک از زن و مرد وجود داشته باشند براى طرف دیگر حق فسخ ایجاد مى شود. عیوب مختص مرد و زن، در واقع عیوب مانع از انجام عمل جنسى به نحو صحیح هست که به حسب طبیعت ممکن است در مرد یا زن باشد. خصاء، عنن و مقطوع بودن آلت تناسلى از عیوب مختص مرد و رتق و عفل و قرن (که هر سه در واقع یک حکم را دارند) و افضاء از عیوب مختص زن است که به مرد حق فسخ مى دهد. (39) منطقى و قابل پذیرش بودن و نزدیک بودن به عدالت را در این ترتیب نمى توان از نظر دور داشت. در مذهب حنفى اصولا جز عیوب افضاء، عنن و مقطوع بودن آلت تناسلى هیچ عیب دیگرى حتى جذام و برص در هر یک از زوجین موجب حق فسخ نمى شود. (40) در قوانین فعلى بعضى
از کشورهاى عربى و اسلامى نیز که ملاحظه شد براى زن حق فسخ نکاح یا مطالبه تفریق و جدایى از دادگاه به لحاظ ابتلاء مرد به امراضى که مانع اعمال زناشویى است یا امراض خطرناکى چون جذام و برص پیش بینى شده است; از جمله مى توان ماده 9 قانون احوال شخصیه مصر، اصلاحى سال 1985; ماده 105 قانون احوال شخصیه سوریه مصوب سال 1953; ماده 53 قانون خانواده الجزایر مصوب سال 1984 و ماده 43 قانون احوال شخصیه عراق اصلاحى سال 1978 را ذکر نمود. ماده 9 قانون احوال شخصیه مصر مى گوید: در صورت وجود عیب مستحکمى در مرد که قابل علاج نبوده یا معالجه آن طولانى مدت باشد و بقاء زن بر وجیت برایش موجب ضرر باشد مانند جنون و جذام و برص، مى تواند از دادگاه درخواست جدایى نماید. (41) ابداع مطلوب قانون احوال شخصیه کویت قانون احوال شخصیه کویت که بیش از 16 سال از تنظیم و تصویب آن نمى گذرد مصوب سال 1984 و قانون نسبتا خوبى است در زمینه حق فسخ به لحاظ وجود عیب هم از نظر عیب موجب فسخ و هم از نظر تساوى زن و مرد از استفاده از حق فسخ به استناد عیب، حکم کلى جدیدى را وضع نموده و مدعى است این حکم را از
متون فقهى استخراج کرده و با موازین شرعى منافاتى ندارد. ماده 139 قانون مزبور تحت عنوان فسخ به جهت عیب مقرر مى دارد: «هر یک از زوجین مى تواند فسخ نکاح را بخواهد، در صورتى که در طرف دیگر عیب پابرجایى که ایجاد نفرت مى کند یا موجب زیان مى شود یا مانع استمتاع مى گردد، بیابد خواه چنین عیبى قبل از عقد به وجود آمده و یا بعد از عقد حادث شده باشد. هر یک از طرفین که به وجود این عیب قبل از عقد عالم بوده یا بعد از عقد به آن رضایت دهد، حق فسخش ساقط مى شود.» طبق ماده 141: هر گاه عیوب مذکور قابل زوال نباشند، دادگاه حکم به فسخ مى دهد ولى اگر امکان اصلاح آنها وجود داشته باشد، دادگاه مهلت مناسبى را براى اصلاح و زوال عیب تعیین مى کند اگر ظرف آن مدت عیب از بین نرفت و طرف ذى نفع طالب فسخ بود، دادگاه حکم فسخ را صادر مى کند. و ماده 142 حکم مى کند: باید براى شناخت عیوب موجب فسخ و تعیین مدت مناسب براى اصلاح و رفع آنها از پزشکان خبره مسلمان کمک گرفت. (42) تدوین کنندگان این مقررات از قانون احوال شخصیه کویت تشریع این حکم جدید را در واقع بدعت غیر مجاز ندانسته و با اشاره
به نظرات و عقاید مختلف فقهاء خود در زمینه نوع و تعداد عیوب موجب حق فسخ نکاح، مدعى هستند که در واقع رد پاى این اجتهاد جدید خود را در نظریات فقهاى سلف یافته اند و با در نظر گرفتن جهات و مصالح لازمه و مراعات عدل و انصاف، این ترتیب قانونى را تصویب کردند. (43) قابل انتقاد بودند مقررات قانون مدنى در مورد عیوب موجب فسخ به نظر مى رسد با این سیرى که در مبانى فقهى مقررات قانون مدنى در خصوص عیوب موجب فسخ نکاح و حق هر یک از زن و مرد در استفاده از فسخ نمودیم به خوبى روشن شده باشد که این حکم تبعیض آمیز موجود در قانون مدنى در زمینه حق فسخ نکاح به استناد عیوب قابل توجیه نیست و علاوه بر نداشتن دلیل عقلى و منطقى، دلایل نقلى مبناى این نوع حکم و مقررات نیز على رغم نظر مشهور فقها جایگاه محکمى ندارد و جز جزمیت بر ظاهر الفاظ و روایاتى که بعضى اضطراب در سند و متن دارند نمى توان توجیه دیگرى براى بیان این نوع حکم ارایه داد. همانطور که بیان شد در قرآن کریم ذکر و سخنى از حکم فسخ و تفاوت زن و مرد در برخوردارى از این حق به میان نیامده است.
اکثر روایاتى هم که در این باب وارد شده در پى طرح سوال و برخورد با واقعه اى که طبعا بیشتر از سوى مردان مطرح مى شده صادر شده و راه حل واقعه مطرح شده، یا پرسش معموله را ارایه داده اند. بنابراین اگر در غیر عیوب مختص به هر یک از زن و مرد، عیبى مانند جذام، برص و حتى کورى و زمین گیرى مطرح شده و وجود آن در زن به مرد حق فسخ داده است این امر، بدین معنا نیست که حسب مورد نتوان حق فسخ را به زن داد و بر اصل لزوم عقد و استصحاب لزوم و بقاى آن به خاطر نبودن نص و مجوز صریح بر وجود حق فسخ براى زن پافشارى کرد و توجهى به ملاک و حکمت احکام وارده در روایات ننمود. چگونه مى توان پذیرفت، شریعت اسلامى و بخصوص مقررات فقه شیعه و قانون مدنى که تحقق عقد نکاح را جز با ایجاب و قبول و قصد و رضاى زن و مرد و دو طرف عقد، نمى پذیرد، در مقام انحلال از یکسو اختیار طلاق را در دست مرد قرار دهد و از سوى دیگر امکان فسخ را به نحو بهتر و بارزترى به او بدهد به گونه اى که مثلا اگر مردى پس از عقد ملتفت شد
زنش داراى یکى از عیوب، مثلا جذام یا نابینایى یا زمین گیرى است هم بتواند او را طلاق دهد و هم قادر باشد نکاح را فسخ کند، ولى زنى که مواجه با شوهر جذامى یا نابینا یا زمین گیر مى شود نه بتواند از حق طلاق استفاده کند و نه حق داشته باشد به استناد وجود این عیوب نکاح را فسخ نماید؟ این یک بى عدالتى آشکار است که هرگز با مذاق اسلامى نمى خواند و استناد به ظاهر برخى روایات وارده در این باب هم نمى تواند آن را توجیه نماید. بنابراین به نظر مى رسد، بسیار مطلوب و بجا و بى اشکال خواهد بود که مواد 1121 و 1123 قانون مدنى را اصلاح کرد و همانگونه که در مذاهب اهل سنت و بسیارى از قوانین کشورهاى اسلامى آمده، عیوب مهمى چون جنون، جذام و برص و احیانا برخى عیوب دیگر را به عنوان عیوب مشترک بین زن و مرد و قابل فسخ براى هر یک اعلام نمود. چنانکه دیدیم فقیهانى چون قاضى ابن براج و شهید ثانى نیز به شرحى که قبلا ذکر شد به نفع این نظریه استدلال نموده و آن را صحیح و عادلانه شمرده اند. متاسفانه با وجود غنا و پویایى و اجتهاد مستمرى که به نحو بارزى در فقه
شیعه وجود دارد، در عمل، فقیهان ما مخصوصا در این دوره هاى اخیر و حتى پس از گرفتن مستقیم حکومت و اداره مملکت بسیار کند حرکت مى کنند و شجاعت لازم را در اجتهاد به خرج نمى دهند. حق درخواست الزام شوهر به طلاق به هرحال، در عین محدودیت زوجه براى اعمال حق خیار فسخ، قانون مدنى با الهام از نظریات برخى از فقها، مواردى را پیش بینى کرده که زن مى تواند به دادگاه مراجعه نماید و درخواست کند که دادگاه شوهر او را ملزم به طلاق نماید. تقریبا نظیر ترتیبى که در قانون احوال شخصیه بعضى از کشورهاى عربى پیش بینى شده است و در صفحات قبل به آن اشاره شد که زن مى تواند از دادگاه درخواست صدور حکم بر جدایى با شوهرش را بخواهد در قانون مدنى نیز به نحوى پیش بینى شده است. نظر فقیهان در خصوص درخواست طلاق زن از دادگاه به نظر مى رسد تعداد کمى از فقها معتقدند، زن مى تواند در مواردى به غیر از مورد امتناع یا عجز از انفاق به دادگاه مراجعه کند و درخواست صدور حکم مبتنى بر الزام شوهر به دادن طلاق و جدایى از دادگاه بنماید. از متقدمین، شیخ مفید در کتاب مقنعه مى گوید: «حاکم نمى تواند شوهر را اجبار به طلاق و جدایى نماید مگر اینکه شوهر
حق واجبى از حقوق نکاح را نسبت به زن ایفاء ننماید.» (44) مفهوم مخالف این عبارت این است که اگر شوهر برخى از حقوق واجبه زن را ایفاء ننماید دادگاه مى تواند او را مجبور به دادن طلاق نماید. در بین فقهاء متاخر و معاصر، شیخ انصارى در ملحقات مکاسب و میرزاى قمى در جامع الشتات و مرحوم سید محمد کاظم یزدى در ملحقات عروه الوثقى نسبت به امکان مراجعه زن به دادگاه در صورت اذیت و آزار زوج و یا افتادن در عسر و حرج با ادامه وضعیت زناشویى و الزام شوهر به طلاق توسط دادگاه، اظهار نظر نموده اند. (45) در این بین نظر مرحوم سید کاظم «یزدى که بطور کلى براى زن این حق را شناخته است که حتى در غیر مورد ترک انفاق، اگر بقاء زوجیت براى زن موجب ضرر و حرج باشد مى تواند از دادگاه درخواست جدایى کند و دادگاه مى تواند مآلا حکم جدایى را صادر نماید» نگرش جدید در توجه به حقوق زن و تا حدى جبران محرومیت او از داشتن اختیار طلاق و فسخ همانند مرد بشمار مى آید و مبدء تحولى محسوب مى گردد. سید پس از بیان صور مختلف مربوط به غایب بودن شوهر یا محبوس بودن او و روایات مربوط به ترک انفاق و اجبار شوهر به طلاق
در صورت ندادن نفقه مى گوید: «... از این روایات استفاده مى شود که در صورت ندادن نفقه، شوهر، اجبار به طلاق مى گردد، بنابراین به طریق اولى، در صورتى که بقاى زوجیت، موجب وقوع زن در معصیت و حرام باشد، باید حاکم شرع، اختیار طلاق او را داشته باشد...» وى در بخش دیگرى از بحث خود مى گوید: «... هر چند ظاهر کلمات فقهاء این است که حاکم نمى تواند زن را طلاق دهد و او را آزاد کند، زیرا طلاق در دست مرد است الطلاق بیدمن اخذ بالساق ولى ممکن است گفته شود به استناد قاعده نفى ضرر و حرج، مخصوصا اگر زن، جوان بوده و صبر کردنش مستلزم مشقت شدید براى او باشد، حاکم شرع مى تواند او را طلاق دهد...» (46) به نظر مى رسد با الهام از همین نوع نظریات روشن بینانه فقهى، تدوین کنندگان اولیه قانون مدنى که نتوانستند دامنه اختیارات زن را در اعمال فسخ گسترش دهند براى این که تا حدى این نابرابرى را جبران کنند، علاوه بر وضع ماده 1139 که به زن اجازه مى داد در صورت امتناع یا عجز شوهر از دادن نفقه، الزام شوهر را به طلاق از دادگاه بخواهد; مبادرت به وضع و تصویب ماده 1130 مشتمل بر سه بند نموده و آن را در همان فصل
مربوط به فسخ نکاح و نه فصل طلاق گنجانیده اند. به موجب ماده مزبور در صورتى که شوهر غیر از وظیفه دادن انفاق، سایر حقوق واجبه زن را وفا نکند و اجبارش ممکن نباشد و در صورت سوء معاشرت و در مورد وجود امراض مسریه صعب العلاج که ادامه زندگى را غیر قابل تحمل و مخاطره آمیز سازد، مى تواند از دادگاه اجبار شوهر را به طلاق بخواهد. (47) در نتیجه طبق این تمهید اگر زن مواجه مى شد با شوهر جذامى و نمى توانست از حق فسخ استفاده کند، با استفاده از ماده 1130، قادر بود از دادگاه درخواست نماید که شوهر را ملزم به طلاق دادن و رهایى او نماید. (48) البته از روند مشکل تر و طولانى تر، مى بایست استفاده کند ولى در هر حال راهى باز شده بود. نظر امام خمینى (ره)و تصویب ماده جدید 1130 قانون مدنى براساس آن نظر ظاهرا حکم مندرج در ماده 1130 قانون مدنى براى بسیارى از فقها قابل توجیه نبود. زیرا انحلال ارادى نکاح یا بوسیله طلاق است که از سوى مرد انجام مى گیرد و یا با فسخ است که موارد فسخ نیز مشخص شده است. اقدام براى تفریق و جدایى بین زوجین از سوى دادگاه نیز فقط در مورد امتناع یا عجز شوهر از دادن
نفقه و نیز در مورد زوجه غایب مفقود الاثر متصور است و به جهت دیگرى دادگاه نمى تواند زوجه را طلاق دهد. شاید با همین برداشت و بینش در اصلاحیه سال 1361 قانون مدنى ماده 1130 موجود حذف شد; اما در عین حال با توجه به جایگاه عسر و حرج و نقش آن در تعلق برخى از احکام، عده اى معتقد بودند مى توان در صورت وجود عسر و حرج به زن این امکان را داد که از دادگاه درخواست طلاق نماید. این امر بین فقهاى شوراى نگهبان نیز مورد اختلاف بود و برخى همان دیدگاه اول را داشتند که به طریقى جز فسخ و طلاق نمى توان نکاح را منحل کرد و به هر حال قرار شد موضوع را از حضرت امام (ره) سوال نمایند. در نامه اى که از سوى فقهاء شوراى نگهبان در سال 1361 هنگام اصلاح قانون مدنى خدمت حضرت امام خمینى (ره) ارسال شد آمده است: «که در خصوص مراجعه زن به دادگاه و درخواست اجبار شوهر به طلاق به لحاظ عسر و حرج و اجبار شوهر به طلاق از سوى حاکم شرعى، برخى از فقها نظر منفى دارند و مى گویند آنچه مستلزم حرج است، لزوم عقد در نکاح است و بر فرض که ادله حرج در این جا حاکم باشد
مى تواند لزوم عقد را بردارد و براى زن حق فسخ ایجاد کند و با توجه به این که، موارد فسخ اجماعا محدود است و این مورد جزء آن موارد نیست پس حق فسخ قهرا منتفى مى شود.» (49) طبعا حق طلاق هم که وجود ندارد و به دست مرد است بنابراین وجهى براى تجویز مراجعه به دادگاه و دخالت دادگاه بر اجبار شوهر به طلاق وجود ندارد. به هر حال نظر امام را خواسته اند. امام (ره) پاسخ مى فرمایند: «طریق احتیاط آن است که زوج را با نصیحت والا با الزام وادار به طلاق نمایند و در صورت میسر نشدن به اذن حاکم شرع طلاق داده شود. و اگر جرئت بود مطلبى دیگر بود که آسانتر است.» با پاسخ امام، فقهاى شوراى نگهبان با تصویب ماده 1130 فعلى بجاى ماده 1130 سه بندى سابق موافقت کردند. ماده 1130، فعلى مقرر مى دارد: «در صورتى که دوام
زوجیت موجب عسر و حرج زوجه باشد، وى مى تواند به حاکم شرع مراجعه و تقاضاى طلاق کند، چنانچه عسر و حرج مذکور در محکمه ثابت شود، دادگاه مى تواند زوج را اجبار به طلاق نماید و در صورتى که اجبار میسر نباشد زوجه به اذن حاکم شرع طلاق داده مى شود.» امام خمینى نیز در این پاسخى که به فقهاى شوراى نگهبان داد، در واقع همانند مرحوم سید محمد کاظم یزدى، بینش خود را در این خصوص که به هر جهت ادامه زندگى زناشویى براى زن موجب عسر و حرج باشد مى تواند از دادگاه درخواست حکم طلاق نماید و دادگاه شوهر او را به طلاق دادن اجبار مى نماید و اگر اجبار او هم ممکن و عملى نبود با حکم و اذن دادگاه، طلاق واقع مى گردد ابراز داشت. به هر حال، این بینش موجب شد که در اصلاحیه قانون مدنى که با هدف انطباق بیشتر آن با موازین شرعى و فقهى صورت گرفت ماده 1130 که تا حدودى حکم تبعیض آمیز قانون مدنى در مورد حق فسخ را جبران مى کرد به نوعى حفظ شود ولى در عین حال پیدا است که باز هم تفاوت فاحشى بین زن و مرد در استفاده از حق فسخ و بر هم زدن نکاح وجود دارد. لیکن در ذیل
پاسخ امام (ره) عبارتى است که جاى تامل بسیار دارد. امام مى فرماید: «اگر جرئت بود مطلبى دیگر بود که آسانتر است». این جمله مشعر بر این معنى است که از نظر فقیهى چون «امام خمینى» در زمینه مشکل ادامه زندگى زناشویى براى زن، به غیر از توسل به اثبات عسر و حرج و الزام شوهر به دادن طلاق و در صورت عدم امکان آن، واقع ساختن طلاق به حکم و اذن دادگاه، راه حل و طریق سهلترى هم از لحاظ شرعى و فقهى وجود دارد که طبعا مشکل زن را زودتر و آسانتر حل مى نماید. اینکه منظور امام (ره) از این طریق سهلتر چیست؟ حداقل براى ما روشن نیست شاید براى شاگردان امام که بر مکتب فقهى و مشرب استنباطى ایشان آگاهى و آشنایى دارند معلوم باشد. آیا منظور امام (ره) این است که زن هم در صورت مواجه شدن با عیوب زیان آور و نفرت انگیز همانند مرد مى تواند عقد نکاح را فسخ کند و نیازى نیست که با مراجعه به دادگاه و اثبات عسر و حرج و پیمودن راههاى دشوار دادرسى به این نتیجه دست یابد؟ چنانکه دیدیم امروزه در برخى از قوانین کشورهاى اسلامى به همین راه حل رسیده اند. یا منظور این است که وضع زن لازم نیست به مرحله حاد
عسر و حرج برسد تا بتواند با اثبات آن از طریق دادگاه خود را از قید زوجیت خلاص کند. بلکه همین قدر که ادامه زندگى زناشویى براى او زیان آور و موجب ضرر باشد مى تواند از دادگاه درخواست طلاق نماید چنانکه در قوانین برخى از کشورها آمده است و از این حیث مرد و زن بطور یکسان از استفاده از این حق برخوردارند. (50) یا منظور این است که پس از طرح موضوع در دادگاه و تشخیص وجود عسر و حرج براى زن از سوى دادگاه، دادگاه حکم به طلاق و تفریق زوجین مى دهد و نیازى به گذراندن مرحله دیگر یعنى الزام شوهر به دادن طلاق ندارد؟ به هر حال راه حل مورد نظر امام بر ما روشن نیست ولى قدر مسلم این است که به نظر این فقیه ژرف نگر، روشن بین بویژه پس از تجربه کردن عملى اداره حکومت، امکان پیدا کردن راه سهلترى براى اعمال بهتر عدالت و احقاق حق زن در چارچوب موازین شرعى و فقهى وجود دارد و طبعا وضع موجود را مناسب نمى داند ولى به تعبیر خودش جرئت ابراز آن را ندارد. حداقل از این نوع تعبیر این معنى را مى توان استفاده کرد که حکم رایج در نظر فقها در خصوص نحوه دارا شدن حق
فسخ و تفاوت زن و مرد در حق انحلال نکاح که مورد پیروى قانون مدنى قرار گرفته، حکم ضرورى فقه نیست که نتوان طریق دیگرى را براى آن جستجو کرد. با اتکا به این پشتوانه و اظهار نظر فقیهانه فقیه معتبرى چون امام خمینى (ره) است که مى توان گفت قانون مدنى در بخش مواد مربوط به فسخ نکاح براى رفع تبعیض ناروایى که بین زن و مرد وجود دارد، جدا نیازمند اصلاح است و اگر نتوان بر سیاق برخى قوانین کشورهاى اسلامى که پیشتر از آن یاد کردیم اصولا وجود هرگونه عیب مضر و نفرت آور و صعب العلاج را در هر یک از زوجین براى طرف دیگر موجب حق فسخ دانست و محدود به چند عیب شمرده شده در قانون مدنى و نظر مشهور فقهى نباشد حداقل باید همانند نظر معقول و قابل قبولى که در اکثر مذاهب فقهى اهل سنت و برخى از فقهاء امامیه بشرحى که بیان کردیم مثل ابن جنید، قاضى ابن براج و شهید ثانى ابراز شده وجود عیوب مهمه اى چون جذام و برص و احیانا برخى عیوب دیگر که مشترک بین زن و مرد است براى هر یک از آن دو موجب حق فسخ دانست و زن را که در طلاق هم محدودیت بیشترى دارد از
استفاده از آن محروم نکرد.
: 1- متن شق ج بند 1 ماده 16 کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان بدین صورت است: ( C )- noitulossid sti ta dna egairram gnirud seitilib isnopser dna sthgir emas ehT. 2- ر.ک: دکتر سید حسن امامى حقوق مدنى، جلد اول، چاپ تهران، 1371، ص 178: «... عقد قابل فسخ، عقدى است که صحیحا منعقد شده ولى کسى که حق خیار به نفع او برقرار شده، مى تواند آن را به نفع خود بر هم زند...» و ص 179: «... در قانون ایران از زمانى که صاحب حق خیار از حق خود استفاده مى نماید و معامله را فسخ مى کند، عقد منحل مى شود و نتیجتا از ادامه اثر عقد جلوگیرى مى گردد، بدون اینکه نسبت به آثار حقوقى معامله قبل از زمان انحلال تاثیرى کند» و ص 546. 3- ر.ک: دکتر کاتوزیان: قواعد عمومى قراردادها، جلد پنجم، چاپ اول: آذرماه 1369، ص 62. 4- دکتر امامى حقوق مدنى، جلد اول، ص 545: «... در تحقق فسخ حضور حاکم و رسیدگى دادگاه لازم نمى باشد، زیرا اعمال حق احتیاج به رسیدگى قضایى ندارد...» قواعد عمومى قراردادها، جلد پنجم، ص 49: «در حقوق ما فسخ عمل قضایى نیست و با اراده صاحب خیار صورت مى پذیرد و دادگاه اعلام مى کند که مدعى خیار فسخ داشته است یا نه؟
از این رو است که فسخ عقد از تاریخ اعلان اراده صاحب حق واقع مى شود نه از تاریخ تایید دادگاه...». 5- متن شرایع از: مسالک الافهام فى شرح شرایع الاسلام، جلد 8، از انتشارات مؤسسه المعارف الاسلامیه، ص 127 و نیز: جواهر الکلام، جلد 30، ص 344 و: نهایه المرام فى شرح مختصر شرایع الاسلام از: سیدمحمد عاملى صاحب مدارک، چاپ اول 1413 ه'. ق، جلد 1، ص 339. 6- شهید ثانى مسالک الافهام، جلد 8، صص 127 و 128 و کتاب المبسوط شیخ طوسى، جلد 4، صص:253، 263، 249. شیخ طوسى در صفحه 249 مى گوید: نظر مخالفین (اهل سنت) این است که فسخ باید به وسیله حاکم صورت گیرد. ولى از نظر ما اشکالى ندارد که خود مرد یا زن حسب مورد، اعمال فسخ نمایند، در صفحه 253 ابتدا تاکید مى کند که فسخ نکاح به خاطر عیب باید از سوى حاکم صورت گیرد ولى بعد مى گوید: بنابه مذهب ما مى تواند خود فسخ کند ولى اگر به وسیله حاکم صورت گیرد به احتیاط نزدیکتر است و در صفحه 263 در مورد عنن مرد، باز گرایش خود را به این که فسخ باید به وسیله حاکم صورت گیرد ابراز داشته است. 7- ر.ک: وهبه زحیلى: الفقه الاسلامى و ادلته، انتشارات دارالفکر، دمشق،
چاپ سوم: 1989، جلد 7، صص 348 تا 355: عباراتى چون:«ولا یفسخ الزواج الاحاکم» یا: «.. و یفسخ العقد عند الجمهور بسبب هذه العیوب بعد رفع الامر الى الحاکم». و... 8- قانون الاحوال الشخصیه کویت از انتشارات مجلس الوزراء، اداره قوانین، سال 1984، ص 31، ماده1 :100- یتوقف الفسخ فى جمیع الاحوال على قضاء القاضى ولا یثبت له حکم قبل القضاء. 9- قانون الاسره الجزایر، سال 1984، ص 14. 10- قانون احوال شخصیه سوریه، مصوب سال 1953، ماده 105، قانون احوال شخصیه عراق با اصلاحات آن، چاپ سال 1991، ماده 43، قانون احوال شخصیه لبنان، مواد 119 تا 125. 11- دکتر امامى حقوق مدنى، جلد 4، ص 471، دکتر کاتوزیان، حقوق مدنى، خانواده، جلد اول، چاپ دوم، ص 285. 12- شهید ثانى در مسالک الافهام، جلد 8، ص 139، در مقام بیان فرق بین خیار عیب و خیار تدلیس در نکاح مى گوید: «و الفرق بینه و بین العیب ان التدلیس لایثبت الا بسبب اشتراط صفه کمال هى غیر موجوده، او ما هو فى معنى الشرط و لولاه لم یثبت الخیار... فمرجع التدلیس الى اظهار ما یوجب الکمال او اخفاء ما یوجب النقص و منشا الخیار فوات مقتضى الشرط او الظاهر. شیخ انصارى نیز با بیانى شبیه به همین بیان در
معنى تدلیس و اثر قرار دادن شرط و این که به خاطر قرار دادن شرط در متن عقد یا وقوع عقد مبتنى بر آن و تخلف از آن، طرف به مقتضاى شرط حق فسخ دارد. مى گوید: «... فله الفسخ عملا بمقتضى الشرط اذلیس فایدته الا التسلط على الفسخ مع عدمه» (مکاسب ص 398(. 13- محقق حلى، شرایع الاسلام فى مسائل الحلال و الحرام، جلد اول (دوجلدى): صص 543 و 544. 14- جواهر الکلام جلد 30 ص 376: «اذا تزوج امراه و شرط کونها بکرا فوجدها ثیبا و ثبت بالاقرار او البینه سبق ذلک على العقد کان له الفسخ لانتفاء الشرط الذى قد عرفت ان فائدته ذلک و لعله لا خلاف فیه.» شهید ثانى نیز در مسالک جلد 8 ص 148 همین نظر و همین مبنا را پذیرفته است و مى گوید: «و ان تحقق سبقها (الثیبوبه) على العقد فالاقوى تخیره فى الرد لفوات الشرط المقتضى للتخییر کنظائره.» شیخ انصارى نیز بر همین نظر است و مى گوید: ... لا یحکم بالخیار الا ان یعلم سبق الثیبوبه على العقد (ملحقات مکاسب ص 399( همچنین ر.ک: امام خمینى (ره) تحریرالوسیله جلد 2 ص 296 که همین نظر را ابراز داشته اند و نیز آیه الله گلپایگانى: مجمع المسائل جلد 2، ص 202، ایشان در پاسخ سؤالى در
این زمینه مى فرمایند: «در صورتیکه در عقد ازدواج شرط ایرانى بودن زوج شده باشد یا به نحوى توصیف نموده که عقد مبنى بر آن وصف واقع شده که به منزله شرط ضمنى بوده و بعد تخلف وصف ظاهر و واضح شده، زن اختیار فسخ عقد را دارد...» البته برخى از فقها هم، باکرده نبودن زن را ولو به صورت شرط ضمن عقد آمده باشد موجب حق فسخ ندانسته اند، از جمله: آیه الله خویى، منهاج الصالحین، جلد 2، ص 271، مساله 1349. 15- همان، ص 377: بل لا یبعد ثبوت الخیار معه و ان لم یذکر ذلک شرطان فى متن العقد. 16- شیخ طوسى: النهایه فى مجرد الفقه و الفتاوى، ص 485: «و اذا تزوج الرجل بامراه فوجدها برصاء او جذماء او عمیاء، او رتقاء او مفضاه او عرجاء او مجنونه، کان له ردها من غیر طلاق». 17- همان: صص 486 و 487. همچنین ر.ک: مقنعه شیخ مفید، ص 519 و از معاصرین: امام خمینى، تحریرالوسیله، جلد 2، ص 293، امام خمینى، لنگى آشکار و مشخص را در زن نیز از موجبات حق فسخ مى دانند و تصریح مى کنند که وجود جذام و برص در مرد، براى زن ایجاد حق فسخ نمى کند. 18- مبتنى بودن حق فسخ بر اساس قاعده لاضرر و لزوم
رفع ضرر مخصوصا در کلام شهید ثانى در مورد اظهار نظر برجواز فسخ نکاح از سوى زن در صورت مبتلا بودن شوهر به جذام مشهود است، که به تفصیل در متن به آن خواهیم پرداخت. شیخ انصارى در پى نقل قول شهید ثانى وجود ضرر و مؤثر بودن آن را نفى نمى کند ولى اظهار نظر مى کند که در اینجا، الزاما رفع ضرر ملازم با دادن حق فسخ به زن نیست بلکه مى توان با اجبار زوج به طلاق از سوى حاکم، این ضرر را مرتفع نمود. (ملحقات مکاسب ص396(. 19- همان، ص 398. 20- فروع کافى از: محمد بن یعقوب کلینى، جلد 5، ص 406: «عن الحلبى عن ابى عبدالله 7 قال: سالته عن رجل تزوج الى قوم فاذا امراته عوراء و لم یبینوا له قال: یرد النکاح من البرص و الجذام و الجنون و العفل». به همین مضمون شیخ طوسى در کتاب تهذیب الاحکام، جلد 7، ص 424 حدیث را نقل مى کند ولى در نقل شیخ سؤال از امام 7 ذکر نشده و لفظ: انما که مفید حصر است اضافه دارد: «انما یرد النکاح من البرص و الجذام و الجنون و العفل». همچنین ر.ک: وسائل الشیعه، شیخ حر عاملى، جلد 14، ص 594. 21- فروع کافى جلد 5 ص 407: «...
ترد البرصاء و المجنونه و المجذومه، قلت: العوراء قال: لا. تهذیب، همان جلد و همان صفحه. 22- فروع کافى همان ص 408 و تهذیب همان ص 425 و وسائل الشیعه همان ص 593: عن ابى جعفر 7 قال: فى رجل تزوج امراه من ولیها فوجدبها عیبا بعد ما دخل بها قال: فقال: اذا دلست العفلاء و البرصاء و المجنونه و المفضاه و من کان بهازمانه ظاهره فانها ترد على اهلها من غیر طلاق و یاخذ الزوج المهر من ولیها الذى کان دلسها فان لم یکن ولیها علم بشىء من ذلک فلاشیىء علیه و ترد الى اهلها... 23- تهذیب همان ص 424 شماره حدیث 1694. 24- فروع کافى همان ص 409. 25- تهذیب، همان ص 425. 26- همان. 27- فروع کافى، همان، ص 410; تهذیب، همان، ص 430 حدیث شماره 1714; وسائل الشیعه همان، ص 610. 28- جواهر الکلام، جلد 30، ص 320. 29- شرایع الاسلام، جلد اول (دو جلدى) ص 540. 30- مسالک الافهام، همان، ص 107. 31- جواهر الکلام، همان، ص 328، براى اثبات اینکه مقطوع بودن آلت تناسلى موجب حق فسخ است به صادق بودن تدلیس بر آن (حتى به صرف عدم اظهار عیب مزبور) و بودن آن درحکم خصاء و عنن بلکه بدتر از آنها بودن و وجود ضرر
براى زوجه و مشمول حکم کلى مندرج در برخى از روایات که حکم کلى عدم قدرت بر جماع را بیان کرده اند، استناد نموده است. (... و من صدق التدلیس و کونه بمعنى الخصى او العنن بل اعظم منهما، لقدره الاول على الایلاج و احتمال الثانى البرء، و الضرر و شمول صحیح الکنانى و ابى بصیر له). ذکر این مطلب شاید خالى از فایده نباشد که در کتب معروف فقهى و حدیث همانطور که اشاره شد روایتى در خصوص وجود حق خیار فسخ براى مقطوع بودن آلت تناسلى ذکر نشده است ولى صاحب دعائم الاسلام روایتى را در این زمینه از حضرت على (ع) نقل کرده که ایشان فرمودند: مقطوع الا له بودن مرد موجب تفریق بین زن و مرد مى باشد. متن روایتى که وى از على (ع) نقل کرده چنین است: «و عنه (ع) انه سئل عن مجبب (یعنى مقطوع الا له) دلس بنفسه لامراه فتزوجته فلما دخل بها اطلعت منه على ذلک فقامت علیه، قال: یوجع ظهره و یفرق بینهما و علیه المهر کاملا ان کان دخل بها و ان لم یکن یدخل بها فعلیه نصف المهر قیل له: فما تقول فى العنین؟ قال: هو مثل هذا سواء». قاعدتا منظور از دخول در این جا چنانکه در حاشیه کتاب
نیز آمده خلوت کردن با زن است. قاضى ابوحنیفه نعمان دعائم الاسلام و ذکر الحلال و الحرام و القضایا و الاحکام، جلد دوم، سال 1911، چاپ دارالاضواء بیروت، ص 230، حدیث شماره 864. 32- فروع کافى، همان، ص 411. 33- ر.ک: تهذیب شیخ طوسى، جلد 7، ص 432، روایات شماره 1720 تا 1723 که در تمام آنها سخن از تدلیس در مورد خصى رفته است. 34- المبسوط، جلد 4، ص 250:... والثانى لا خیار لها لان الخصى یولج و یبالغ اکثر من الفحل و انما لا ینزل. 35- ر.ک: جواهر الکلام، جلد 30، ص 324. 36- قاضى ابن البراج طرابلسى، المهذب، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1406 ه'. ق، جلد 2، ص 231. 37- ر.ک: مسالک الافهام، جلد 8، ص 110 و 111 و شرح لمعه، جلد 5، ص 383. 38- سید ابوالحسن اصفهانى، وسیله النجاه، جلد 2، ص 397: «... و قیل بکونهما منها فهما من العیوب المشترکه بین الرجل و المراه و هو لیس ببعید...». 39- عبدالرحمن الجزیرى، الفقه على المذاهب الاربعه، جلد 4، صص 180 تا 198 و الفقه الاسلامى و ادلته، جلد 7، ص 353. 40- الفقه على المذاهب الاربعه، جلد 4، ص 180. 41- الاحوال الشخصیه للمسلمین طبقا لا حدث التعدیلات، چاپ پنجم، 1994، قاهره. 42- قانون
الاحوال الشخصیه کویت، چاپ اداره قوانین هیات دولت، ص 42. 43- ر.ک: همان منبع قسمت: المذاکرات الا یضاحیه، صص 242 تا 245. 44- شیخ مفید، مقنعه، ص 519: «و لیس للحاکم ان یجبر الزوج على الفراق الا ان یمنع واجبا للزوجه من حقوق النکاح». 45- براى ملاحظه تفصیل نظر فقیهان مزبور و مرجع آن، ر.ک:دیدگاههاى جدید در مسائل حقوق، دکتر حسین مهرپور، انتشارات اطلاعات، چاپ دوم، صص 240 به بعد. 46- براى ملاحظه متن کامل نظر سید رجوع شود به منبع پیشین، ص 242 و جلد دوم ملحقات کتاب عروه الوثقى، صص 75 و 76. 47- متن ماده 1130 قانون مدنى قبل از اصلاحیه سال 1361 و 1370 بدین شرح است: ماده 1130: حکم ماده قبل (یعنى الزام شوهر به دادن طلاق) در موارد ذیل نیز جارى است: 1- در موردى که شوهر سایر حقوق واجبه زن را وفا نکند و اجبار او هم بر ایفاء ممکن نباشد 2- سوء معاشرت شوهر به حدى که ادامه زندگانى زن را با او غیر قابل تحمل سازد. 3- در صورتى که به واسطه امراض مسریه صعب العلاج دوام زندگى زناشویى براى زن موجب مخاطره باشد. 48- در حکم شماره 2018 مورخ 27/8/1342، دادگاه شهرستان خوى در پى دادخواست خانمى مبنى بر ابتلاء شوهرش به
جذام و درخواست طلاق، حکم دادگاه چنین است «که چون بر حسب تحقیقات بعمل آمده، شوهر مبتلا به جذام بوده و این مرض طبق گواهى پزشک مسرى و قابل عود مى باشد و بیمارى خطرناک است. به استناد شق 3 ماده 1130 قانون مدنى زوج را محکوم مى سازد که زوجه خود را مطلقه سازد»، این حکم مآلا در دیوان عالى کشور ابرام شده است. نقل از کتاب: موجبات و آثار طلاق در حقوق مدنى ایران، فرانسه، شوروى و مصر از: دکتر عبدالعلى صابرى صفایى، چاپ 1346، ص 48. 49- براى ملاحظه تفصیلى مکاتبه شوراى نگهبان با امام(ره) و پاسخ امام(ره) ر.ک: دیدگاههاى جدید در مسائل حقوقى، پیشین صص 244 و 245. 50- مثلا قانون احوال شخصیه کویت در ماده 126 تحت عنون التفریق للضرر مى گوید: «لکل من الزوجین قبل الدخول او بعده، ان یجلب التفریق، بسبب اضرار الا خر به قولا او فعلا بما لایستطاع معه دوام العشره بین امثالها...
فصلنامه فصلنامه متین، شماره 1 حجاریان، سعید اشاره: اولین همایش تخصصى پژوهشکده امام خمینى(س) و انقلاب اسلامى اوائل اسفند ماه 1375 در محل این پژوهشکده برگزار شد. در این همایش آقاى سعید حجاریان که در آن زمان عضو هیات علمى مرکز مطالعات استراتژیک نهاد ریاست جمهورى بودند، موضوع «نظریه هاى رهبرى انقلابى» را به عنوان مقدمه اى بر تدوین نظرى مبحث رهبرى در انقلاب اسلامى با تکیه بر رهبرى حضرت امام خمینى(س) مطرح ساختند.
انقلاب اسلامى با همه ژرفا و عظمتش وامدار شخصیت یکتا و والاى رهبر آن، حضرت امام خمینى(س) است. اینکه چرا و چگونه از درون دستگاه متعارف فقاهت و روحانیت شخصیتى به تمام معنا انقلابى ظهور مى کند و طومار نظام دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهى را در هم مى پیچد، پدیده اى شگفت آور است که باید آن را از لحاظ نظرى بخوبى تبیین کرد.یک سال منتهى به انقلاب اسلامى ایران، نقطه عطف مهمى در زندگى امام خمینى(س) محسوب مى شود. مضمون اصلى این یک سال تبدیل مرجع تقلید مؤمنان به رهبرى انقلابى است، که طى آن آیت الله العظمى خمینى(س) با حفظ شان و منزلت روحانى خویش به حق «امام امت» و «رهبر مستضعفان جهان» لقب مى گیرند. طى همین فرایند، مردم نیز از صورت شهروندان پراکنده به
امت بدل مى شوند تا نظام امت و امامت را شکل دهند. براى توضیح و تبیین چنین فرایندى، ناگزیر باید بر ادبیات مربوط به رهبرى در جنبشهاى دینى مرورى داشته باشیم. جنبشها و انقلابهاى دینى، بنا به تعریف، حول یک رهبر مذهبى با جاذبه استثنایى شکل مى گیرند. این رهبرى رسالتى پیامبر گونه ( noissim citehporP ) دارد و صلاى تغییرات بنیادى را در ساخت سیاسى و اجتماعى در مى دهد. لذا مطالعه درباره مساله رهبرى در انقلابهاى دینى، طبعا باید در چهارچوب نظریه هاى مربوط به اقتدار فرهمندى ( ytirohtua citamsirahC ) صورت گیرد. بى آنکه قصد اطاله کلام باشد، ابتدا فشرده اى از نظریات ماکس وبر درباره این شیوه اقتدار عرضه مى شود، آنگاه خصوصیات منحصر به فرد رهبران انقلابهاى مذهبى ذکر مى شود. در پاسخ به اینکه چرا گروههایى که به دنبال سرنگونى کامل وضع موجود و تغییرات بنیادى هستند، معمولا گرد یک رهبر فرهمند حلقه مى زنند، مى توان با مطالعه رویکردهاى روان شناسى اجتماعى و جامعه شناسى پاسخ داد. از آنجا که در این پژوهش ما با رهیافتهاى روان شناسانه کارى نداریم، تنها به یادآورى این جمله از کلمنتس اسکندرانى بسنده مى کنیم که «برادران، اگر آرزوهاى ما کوچک باشد; مسیح ما هم کوچک خواهد بود. آرزوهاى بزرگ مسیح بزرگ مى خواهد». از دید جامعه شناسانه، پندار ماکس وبر این بود که کنشگران جنبشهاى انقلابى از
این رو حول رهبران فرهمند گرد مى آیند که این رهبران قادرند بدیل نوینى از شرایط اجتماعى عرضه کنند و به مردم بباورانند که شرایط کنونى در معرض انقراض و اضمحلال است. در عوض، شرایط آتى شامل نظم نوینى مى شود که همگان در آن هویت مى یابند و مى توانند زندگى معنى دارى را آغاز کنند. نظر کارل مارکس نیز چندان فاصله اى از اعتقاد وبر ندارد. مارکس معتقد است، افراد نادرى پیدا مى شوند که از پایگاه اجتماعى خود جدا مى شوند و مى توانند ساختارهاى موجود را از موضعى مشرفانه، به صورت یک کل، بنگرند و فرایندهاى تاریخى را وجدان نمایند. «این اشخاص قادر خواهند شد که نگره خود را به انسانهایى که هنوز در قید و بند ساختارهاى متصلب هستند منتقل نمایند». مى دانیم که وبر از آن رو فره را مهمترین نیروى انقلابى تاریخ در عصر سنتها مى دانست که این نیرو قادر به سمت گیرى مجدد ( noitatneiroeR ) ذهنى مؤمنان به آن است. از طریق همین تحول درونى است که محیط خارجى نیز به تبع آن تغییر مى کند. «تغییرات بنیادین اجتماعى مرهون تحول در نگرشها، گرایشها و رفتارهاست و فره سمت و سوى نگرش به مسائل مختلف جهان را تغییر مى دهد». از نظر وبر تغییرات حاصل از نیروى جاذبه استثنایى (کاریزما)، خصلتى دراماتیک دارند (بر خلاف تحولات
ناشى از سیطره تجدد، که آن نیز نیروى انقلابى است، اما اول ساختارها را تغییر مى دهد و سپس به تحولات ذهنى مى انجامد) و با زوال مندشدن ( noitazinitoR ) فره، امکان اعاده ساختارهاى سنتى فزونى مى گیرد. از همین رو، از نظر وبر، شور و جذبه و فوران عاطفه در جنبشهاى فرهى، با ته کشیدن کارمایه هاى ناکجاآبادى، دوباره به شکل سنت رسوب مى کند، مگر آنکه جریان آرام و مستمر عقلانیت در زیر ساختها مانع از اعاده نظم پیشین شود. وبر، در مقایسه نظام فرهى با نظامهاى آرمانى دیوان سالار، ستاد رهبرى فرهمند را فاقد تواناییها و مهارتهاى فنى مى داند و تقرب اشخاص به کانون قدرت را ناشى از ارادت یا جاذبه هاى استثنایى خود آنان در ابعاد کوچکتر در نظر مى گیرد. در این نوع اقتدار سلسله مراتب دقیق و قواعد رسمى سازمانى و ارگانهاى دائمى ادارى وجود ندارد، لذا وبر سازمان ادارى اقتدار فرهمند را در قیاس با سازماندهى بوروکراتیک، بسیار منعطف و سیال مى داند. اسملسر که انقلابهاى دینى را در جرگه جنبشهاى ارزشگرا ( detneiro eulaV ) طبقه بندى مى کند، علت پیدایش رهبران پیامبرگونه را اینگونه توجیه مى کند: چون جنبشهاى ارزشگرا، به دنبال بازسازى یک نظم تمام عیار اجتماعى هستند که از صدر تا ذیل نظام اجتماعى کهن و ارزشهاى حاکم بر آن را برمى اندازد، ناگزیر براى تحقق
چنین امر عظیمى، باید نوع کاملى از تبعیت و وفادارى در میان هواداران شکل بگیرد و آرمانها و امیدهاى آنان در وجود رهبرى که کمر به بازسازى کامل ارزشها بسته است فرافکنى شود. در همین زمینه، چالمرز جانسون معتقد است: ظهور یک رهبر فرهمند، به عنوان شتاب دهنده به رفتار انقلابى، ضرورى است. شخصیتى که الهامات آخر الزمانى در وجود او متکون شده و مى تواند در پرتو قدرت مکاشفه، طوفانى را مشاهده کند که طومار جهان کهنه را در هم مى پیچید و بهشتى نوین به پا مى کند. نورمن کوهن، که از صاحب نظران بنام در خصوص انقلابهاى دینى در سده هاى میانه اروپاست، درباره علل موفقیت رهبران دینى در امر جذب و سازماندهى پیروان و هدایت انقلابى آنان چنین مى نگارد: رمز موفقیت و تعالى رهبران انقلابهاى دینى را نباید در میزان معلومات یا پایگاه و خاستگاه اجتماعى آنان جستجو کرد بلکه همواره مغناطیس شخصیت آنان بر هر عامل دیگرى تفوق و تقدم داشته است. بعضى از آنان واقعا خود را تجسم اراده الهى و یا حداقل مجراى تنفیذ مشیتى ماورایى مى پنداشته اند. اینان صاحبان رسالتهایى بوده اند که پیروزى نهایى شان در روز الست مقرر شده است. این چنین بود که در فضاى رازآلود الهام و مکاشفه، چنین رهبرانى براى پیروان خود وظایفى سنگین
و تاریخ ساز مقرر مى داشتند و از آن سو، پیروان نیز تکلیف طاقت فرسایى براى ایجاد امید و اطمینان به جاى حرمان و سرگشتگى بر دوش خود احساس مى کردند. اخوت ناشى از سرنوشت مشترک باعث مى شد که آنان خود را نخبگانى فراتر از انسانهاى معمولى و فانى بدانند و این احساس را سهیم بودن در لیاقتهاى رهبرى و قدرت معجزه آساى وى تشدید مى کرد. به هر حال، رسالتى که باید این توده ها را از اعماق اجتماع به مرتفع ترین قله هاى منزلت برکشد طبعا باعث تغییرات همه جانبه اجتماعى مى شد. نقش بارور کردن این رسالت به عهده رهبرانى بود که با ذهن لبریز از رؤیاهاى رستاخیزى و به قصد رساندن تاریخ به منتهاى کمالش، مى توانستند هواداران را غرق امیدهایى که از زمانهاى دور به ارث رسیده بود بنمایند; و از مسیحیت اولیه، یک اسطوره اجتماعى مطابق با نیازهاى روز آنان بسازند. رهبران نهضتهاى دینى از یک سنخ نیستند و بسته به نوع ادعاهایى که مطرح مى کنند مى توان آنان را طبقه بندى و گونه شناسى ( ygolopyt ) کرد. دروشه، جامعه شناس فرانسوى، از جمله کسانى است که رهبران جنبشهاى منجى گرایانه را طبقه بندى کرده است. وى این رهبران را در سه دسته جاى داده است: 1- فرد مشخص حى و حاضر: که معمولترین نوع از رهبران موعود است. وى یا مستقیما دعوى منجى
بودن مى کند و یا دیگران او را مسیحا مى دانند. او که خود را متصل به نیرویى قدسى مى داند در قالبهاى گوناگون تجلى مى کند. بعضا نمونه هاى قومى و مشارکتى و سهامى نیز از اینگونه منجیان دیده شده اند. مانند افراد یک قوم یا کلیسا. 2- فرد نامشخص مستور: در این نوع، منجى فقط اجازه مى دهد که دشمنش دجال شناخته شود و یا حداکثر بدون هیچ ادعایى به پیشگویى درباره فتنه هاى آخر الزمانى مى پردازد. در این مورد نیز با تنوع اشکال و قوا تجلى و ظهور مواجهیم. 3- شخص با حضور نیابتى: که ادعاى منجى بودن ندارد و خود را طلایه دار ظهور منجى واقعى مى داند. در این قسم هم شاهد اشکال متنوعى هستیم. از قبیل پیشگو، چاووش و منادى، تازیانه خدا ( doG fo egruocs eht ) ، پیشواى خدا سالار و .... شرایط اجتماعى از دیگر نکات مهمى است که نقشى کلیدى در کیفیت پیدایش رهبران انقلابهاى دینى ایفا مى کند. به این معنى که باید نوعى همزمانى و تقارن میان پیدایش شرایط اجتماعى - که پذیراى این رهبران است - و مدعیات آنان وجود داشته باشد. به قول سیلور «باید به خاطر داشت که مسیح مولد هزاره نیست بلکه اجتناب ناپذیرى وقوع هزاره در چشم باورمندان است که ظهور مسیحا را ناگزیر مى سازد». این نکته که
فره کیفیتى است که، قبل از هر چیز، مردم آن را مى سازند و شخص رهبر در پروراندن آن سهم اندکى دارد، خصلت اجتماعى جاذبه استثنایى را آشکار مى سازد: باید میان مدعیات رهبرى و شرایط اجتماعى پذیرنده این مدعیات نسبتى برقرار کرد. صحیح آن است که شکل گیرى آگاهى انقلابى در میان مردم، اغلب در کانون اجتماع و تاریخ، قبل از تجسم و ظهور رهبرى اتفاق مى افتد و رد و قبول مدعیات شخصیت فرهمند بسته به پیدایش این نوع آگاهى تاریخى و اجتماعى است. چه بسا شرایط اجتماعى و تاریخى در میان مردم فراهم است اما رهبرى انقلابى ظهور نمى کند و چه بسا پیدایش رهبرى زود رستر از آماده بودن بستر اجتماعى رخ مى دهد. در هر دوى این حالات نوعى بى قوارگى و ناهمزمانى ( noitaz inorhcaysa ) میان انتشار پیام و پذیرش پیام ایجاد مى شود. از دیگر موضوعاتى که توجه محققین را به خود جلب کرده است، خاستگاه رهبران انقلابهاى دینى و پایگاه اجتماعى آنان است. نقطه مشترکى که در مورد همه این رهبران صادق است، و نگاه صاحب نظران را به خود جلب کرده است، پیشینه حاشیه اى بودن ( ytilanigraM ) آنان نسبت به ساخت رسمى دستگاه دینى زمانه است. به عقیده بسیارى از صاحب نظران در پیش زمینه شخصیتى بسیارى از رهبران انقلابى، فرایند به حاشیه
رانده شدگى ( noitzailanigraM ) مشاهده مى شود و بیشتر آنان به دلایل گوناگون (و حتى خود خواسته) از درون نظام آموزش، اشتغال و منزلت به بیرون هجرت کرده و یا پرتاب شده اند و بیش از آنکه بتوان آنان را نماینده قشر یا طبقه خاصى نامید، داراى این ویژگى هستند که به علت پیشینه خود قادرند طرح دولت نوینى را که بدیل وضع موجود است پى افکنند. اسکاچپول که مساله رهبران انقلابى را به طور عام بررسى کرده است در این خصوص مى نویسد: رهبران جنبشهاى انقلابى بیشتر از آنکه نماینده طبقات باشند به صفت دولت ساز ( redliuB etatS ) شناخته مى شوند. عمده این رهبران از میان آن دسته نخبگانى که تا حدودى به حاشیه رانده شده اند و نسبت به طبقات مسلط و حاکمیت مستقر فاصله گرفته اند برمى خیزند». وى در مقاله مستقلى، خصوصیات نخبگان حاشیه اى را با تفصیل بیشترى بیان مى کند: بیش از آنکه زمینه طبقاتى این قبیل نخبگان مهم باشد، سابقه آنان که نقش مهمى در معمارى دولت آینده و سازماندهى جنبش دارد برجسته است. تجربه نشان مى دهد که نخبگان حاشیه اى ( etilE nigraM ) عموما از اقشار تحصیل کرده اند و مهارت و آموزشهاى آنان مى توانسته به کار دولت مستقر بیاید و حتى بسیارى از آنان دولت را عامل تغییرات بنیادى مى دانسته اند; اما به علت بسته بودن فضاى سیاسى و
فقدان تحرک سیاسى در ساخت اجتماعى، از یک سو، و نداشتن ارتباط و ثروت، از سوى دیگر، نتوانسته اند در منزلت خود ارتقایى بدهند; و لذا هم و غم خود را مصروف سازماندهى انقلاب و ایدئولوژى پردازى انقلابى کرده اند. این قبیل نخبگان از آنجا که دولت را مهمترین ابزار توسعه مى دانند، در صورت پیروزى جنبش به سمت تاسیس دولت متمرکز روى مى آورند. به هر تقدیر، همان گونه که در توده هاى انقلابى، مقوله محرومیت نسبى ( noitavirped evitaler ) نقش عمده اى در انگیزش و هیجان انقلابى ایفا مى کند; در میان رهبران جنبش نیز باید پیش زمینه اى از تحت فشار بودن و حرمان جستجو کرد. حتى در مواردى دیده شده است که آنان فقر خود خواسته و انزواى اختیارى را انتخاب مى کنند تا زمینه روانى و هم سنخى میان خود و توده هاى محروم را فراهم آورند. عزلت گزینى از ساختار رسمى قدرت، ثروت و منزلت موجب آن مى شود که شبکه رسمى رفتار آنان را نابهنجار تلقى کند و اگر متعلق به دستگاه رسمى دین باشند، رفتارشان خرق اجماع محسوب شود. به قول دیوید اسنو «نفس زاویه گزینى و کناره گیرى زمینه را براى شکستن هنجارهاى متعارف و پذیرفته شده فراهم مى آورد». پاره اى دیگر از صاحب نظران، کفایت رهبران جنبشهاى دینى را ناشى از پاسخ روان شناسانه اى مى دانند که آنان به مقوله از خود
بیگانگى مى دهند. برینتون، آرنت، هوفر، شومپیتر و میخلز از این زمره اند و مى توان عصاره نظریات آنان را در این بیان کورنهوزر خلاصه کرد: رهبران انقلابى هم قادرند خلا معنى و سمبلها را در حیات اجتماعى دو چندان جلوه دهند و هم مى توانند سمبلهاى جدیدى براى پر کردن این خلا خلق کنند. آنان، در واقع، امید به آینده را در پاسخ به محرومیتهاى اجتماعى خلق مى کنند و آن را در جامعه توده وار مى پراکنند. دستیابى آنان به سمبلها و تعهدشان به مشروعیت نمادى ابزار لازم را در اختیارشان قرار مى دهد. گسیختگى توده هایى که تا آن درجه با سواد هستند که پیامهاى روشنفکرانه را دریافت کنند، فرصتى را در اختیار رهبران قرار مى دهد تا بتوانند اشتراکاتى را با مردم بیابند و بر موج آرزوهایشان سوار شوند. اینها عوامل مقوم جنبشهاى دینى است. به هر حال، به نظر مى رسد که رهبران تک رو ( recnaL eerF ) بهتر مى توانند با جنبش توده اى رابطه برقرار کنند تا نخبگانى همچون دانشگاهیان که در یکى از پیکره هاى اجتماعى تعاون دارند و در ساختارى رسمى جایگاه خود را پیدا کرده اند. حتى مى توان ادعا کرد که در صورت پیدایش شرایط اجتماعى و روانى انقلاب بخشى از اجزا بدنه ساختار رسمى، مانند دین و دولت از آن کنده مى شوند و براى اجابت خواست توده ها
نوعى حاشیه اى شدن سریع و اضطرارى را تجربه مى کنند. اینکه چرا نهادى مثل دین که على الاصول بنا بر نظریه هاى رایج خصلتى محافظه کار دارد، در شرایط مذکور از درون خود نخبگانى را به بیرون مى راند تا رهبرى جنبشهاى دینى را به عهده گیرد باید در چهارچوب مدل مشهور به پاسخ نخبگان ( esnopseR etilE ) مطالعه شود. مدعاى اصلى این مدل عبارتست از اینکه: «هنگامى که شرایط محیطى یک سازمان آن چنان دچار تحول گردد که بقاى آن زیر سؤال رود و نیل به اهداف سازمانى به صورت معضلى در آید، پاره اى از نخبگان درون سازمان در پاسخ به آن، به جستجوى معانى و ابزار نوینى برمى آیند تا با دسترسى به منابع حیاتى محیط سازمان، بحران درونى آن را حل کنند. بحرانى که ناشى از پرسش واره شدن محیط بیرونى است». با توسل به این مدل مى توان مثلا علل رادیکال شدن نهادى مثل دین و پیدایش رهبران انقلابى مذهبى را توضیح داد. نوهاوزر با استفاده از این مدل به تبیین علل رادیکال شدن کلیساى کاتولیک برزیل و اساسا پیدایش مقوله اى به نام «الهیات رهایى بخش» پرداخته است و در این خصوص معتقد است: هنگامى که وضع موجود ( ouq sutatS ) و سازمانهاى مذهبى وابسته به آن تهدید مى شود، مخالفین درونى، توسط نخبگان نوخاسته، نهادینه مى شوند و
امکان رادیکالیزه شدن این نهاد افزایش مى یابد اگر نهاد دین در جریان قابت سختى با رقباى محیطى قرار گیرد، و منابعش هم کم باشد، پدیده فوق زودتر و عمیق تر رخ مى دهد اما اگر سطح رقابت پایین و منابع کلیسا زیاد باشد پدیده فوق اتفاق نمى افتد. در کشورهایى که نهاد دین با دولت سکولار به قابت برمى خیزد حالت اول اتفاق مى افتد و این نهاد رادیکالیزه مى شود اما در شرایطى که نهاد دین سخت به دولت وابسته باشد امکان نهادینه شدن جناح معارض و افراطى درون آن، پایین مى آید. مثلا، وابستگى کلیساى کاتولیک به دولت، در دوران نهضت اصلاح دینى، مانع رادیکالیزه شدن این کلیسا گردید. در جمع بندى نظریات مربوط به رهبرى انقلابى مى توان گفت که هر چند این رهیافتها انطباق کاملى با شرایط ایران و مشخصا رهبرى امام خمینى(س) ندارند اما، به طور کلى، مى توانند وجوهى از این رهبرى را تبیین نمایند: 1- اینکه چگونه از درون نهاد دین که بنا بر نظریات رایج نهادى محافظه کار است، انقلابى ترین شخصیت در طول تاریخ معاصر ایران ظهور مى کند و همراه خود نهاد دین را متحول; و از آن به عنوان سلاحى قاطع براى انهدام رژیم شاهنشاهى استفاده مى کند، تا حدودى با مدل «پاسخ نخبگان» قابل تبیین است. 2- اینکه شخصیتى مثل حضرت امام(س) که مشروعیت سنتى (مرجعیت، شیخوخیت،
سیادت) داشتند و مشروعیت انقلابى را هم کسب کردند - و به عنوان شخصیتى فرهمند بر تارک انقلابى دوران ساز درخشیدند - مى توان با نظریه هاى «مشروعیت فرهى» و «شخصیت با جاذبه استثنایى» توضیح داد. 3- اینکه ساخت اجتماعى چگونه بود که بر اثر انقلاب اشکال سنتى رابطه قدرت، مثل: خدایگان و بندگان; خودکامه و رعیت; حامى و تحت الحمایه، شکسته شد و نیز عدم کفایت رابطه شهروند و دولت نیز اثبات و در عوض آن مفهومى مانند امت و امامت زاده شد، به وسیله نظریه اى مانند «جامعه توده وار» قابل تبیین است. 4- اینکه چگونه دورانى نسبتا طولانى از عزلت اجبارى امام(س)، در دوران تبعید، ذخیره اى شد تا در دوران انقلاب، دعاوى ایشان در میان مردم و به خصوص اقطاب سنتى نهاد دین پذیرفته شود، با نظریه «نخبگان حاشیه اى» توجیه پذیر است.
فصلنامه حکومت اسلامى، شماره 12 منصورنژاد، محمد پیش از ورود در بحث ذکر نکاتی لازم است: 1( اگر همه مباحث حکومتی در دو سطح (منشأ) حکومت و حاکمیت و (اعمال) حکومت و حاکمیت قابل تقسیم باشد, بحث در مفهوم مصلحت1 مربوط به سطح اعمال حاکمیت می باشد; یعنی اگر در منشأ حکومت, مشروعیت حاکمیت به هرگونه توجیه شود (الهی غیر الهی, مردمی غیر مردمی وأ) در بحث (مصلحت عمومی) سخن بر سر آن است که این حکومت صلاح عموم را لحاظ می کند و در (مصلحت دولت) خیر و صلاح نظام را محور قرار می دهد. مبحث مصلحت عمومی چنان می تواند موضوعیت داشته باشد که در مسئله (اعمال حاکمیت) هم, چه از نوع (فردی), (گروهی) و یا (جمهور) حکومت کنند, باز مصلحت عمومی می تواند میزان داوری حکومت حَسَن و قبیح باشد, چنان چه در مباحث ارسطو خواهد آمد. 2( در بررسی تطبیقی مقاله حاضر از سویی مفهوم مصلحت از دیدگاه اندیشمندان (غربی) در مقایسه با اندیشمندان (اسلامی) می آید. به اعتبار دیگر مفهوم مورد بحث از نگاه (دینی و غیر دینی) مورد مداقه قرار می گیرد. و از حیث دیگر در یک مقایسه (درون دینی) نگرش (اهل سنت) و (تشیع)
ملاحظه و تطبیق می گردند. همین جا قابل ذکر است در حالی که مفهوم مصلحت هم در غرب سابقه دار است (حدود 52 قرن) و هم در اهل سنت قرن هاست که مورد ملاحظه و مطالعه بوده است, اما این مفهوم در نگرش سیاسی و حکومتی شیعی, پدیده ای کم سابقه و نوظهور است و به صورت کاملاً مشخص و محوری در جمهوری اسلامی ایران و از سوی حضرت امام خمینی, آن هم در سال های آخر عمرشان مورد بحث و تأکید قرار گرفته است. 3( مفهوم (مصلحت), اگر در لغت به آسانی قابلیت تعریف داشته باشد, در اصطلاح با توجه به دیدگاه اندیشمندان یاد شده کار آسانی نیست; مثلاً در حالی که مفهوم مصلحت را مرحوم (دهخدا) به نحو زیر معرفی کرده است: مأخوذ از تازی مصلحه, مقابل مفسده, خلاف مفسدت, صواب, شایستگی, صلاح, آن چه که صلاح و نفع تشخیص شود. و مصلحت آمیز, یعنی مطابق صلاح کار, بر وفق مصلحت و مقتضا).2 اما مفهوم اصطلاحی, با مراجعه به متون قابل حصول, تعریفی از آن نیامده است که کار مطابقه را دشوار می کند و یا با توجه به خصلت مفاهیم علوم انسانی تعریف به (حدّ تام) و (جامع و مانع) اصلاً ممکن نیست. به عنوان شاهد می
توان به مقاله ای از (بریان باری) در باب (مصلحت عمومی) اشاره نمود که پس از طرح و نقد و بررسی تعاریف متعدّد, نهایتاً این گونه اظهار نظر می کند که (به نظر من تمام تعاریف دیگری که از مصلحت ارائه شوند یا نامربوط اند, و یا آن که به جملاتی از سنخ تعریفی که من کردم قابل تحویل اند. به این ترتیب, تنها تعبیری که می شود از این سؤال کرد این است که مصالح شما چیستند یا کدامند?أ این تعریف با ایجاز کمتر این گونه می شود, یک سیاست یا قانون و یا رسم و عادت در صورتی می تواند به مصلحت کسی باشد که شرایط ذیل را تأمین کند. یک سیاست یا قانون و یا رسم و عادت در صورتی به مصلحت کسی هست که بر امکانات او برای تحصیل هر آن چه که بخواهد تحصیل کند, بیفزاید. توجه داشته باشید که این تعریف در واقع تعریفی از (به مصلحت فلانی) است نه تعریف از (مصلحت علی الاطلاق).3 4( شیوه تنظیم مطالب این نوشتار بر این مدار است که با مراجعه به نوشته هایی از مؤلفان و اندیشمندان مورد بحث یا درباره آن ها, به صورت (استقرایی), هرجا سخن از (مصلحت) به نحوی مطرح شده است, استقصا
و استخراج شده و در تحت عناوین گزینشی در متن به صورت مستقل از یکدیگر مطرح شده اند. به عبارت دیگر در ذیل بحث هر یک از اندیشمندان, وجهه اصلی توصیف, سازماندهی و ارائه مباحث است و تحلیل و تبیین و تطبیق و نتیجه گیری به بخش آخر این نوشتار وانهاده شده است. 5( آن چه که دغدغه اصلی نوشتار حاضر است آن که آیا مفهوم (مصلحت عمومی) در یک نگاه دینی و با فرهنگ دینی می تواند شکل بگیرد? چنان چه می بینیم, حتی اندیشمندان اسلامی که به فیلسوفان یونانی اقتدا کرده اند, مثلاً فارابی نیز, براساس سنّت دینی نتوانسته اند مفهوم مصلحت عمومی را در جامعه اسلامی و در آرمان شهرِ خود جای دهند. چنان چه به حق گفته شده (با توجه به تفسیری که فارابی از فضیلت و سعادت ارائه می دهد, معلم ثانی نه می تواند در تمیز میان مدینه های فاضله و مدینه های تغلب به اندیشه یونانی اقتدا کند و نه می تواند ضابطه یونانیان (مصلحت عمومی) را در تمیز میان نظام های سیاسی مطلوب و منحرف در فلسفه مدنی خود وارد سازدأ ضابطه مصلحت عمومی که مفهومی بنیادین در فلسفه سیاسی یونانی است, در نزد فارابی جای خود را به تعاون در جهت
وصول سعادت می دهد که البته بخشی از آن اختیاری و ارادی است و بخشی دیگر از سویی به فطرت هر یک از افراد و تأثیرات اجرام سماوی در سرشت آنان مربوط بوده وأ).4 (غزالی) نیز به عنوان یک متکلم دینی با طرح مفهوم (مصلحت) در ارتباط با کسب سود یا دفع ضرر برای مردم بلافاصله از آن بدین نحو فاصله می گیرد که (ولسنا نعنی به ذلک فان جلب المنفعه و دفع المضره مقاصد الخلق و صلاح الخلق فی تحصیل مقاصدهم, لکنا نعنی بالمصلحه المحافظه علی مقصود الشرع.)5 و ما آن را (مصلحت را) به آن معنا نمی کنیم, چون کسب سود و دفع ضرر از خواسته های مردم است و صلاح مردم در به دست آوردن غایاتشان. ولی ما مصلحت را معنا می کنیم بر محافظه بر مقصود شرع. به عبارت واضح تر, در نگاه دینی با توجه به محوریت خدا و دین, آیا اصلاً مصلحت مردم و جامعه می تواند جایگاه اساسی و اصیل یابد? یا آن که خواسته های مردم جنبه تبعی و طفیلی و حاشیه ای دارد و از این رو مفهوم مصلحت عمومی نمی تواند در فرهنگ دینی و در جوامع خدامحور شکل بگیرد? پاسخ به این پرسش ها فرضیه نوشتار حاضر را بدین
نحو می سازد که عل رغم قرائت های مختلف از اسلام و مذاهب متفاوت اسلامی در باب مصلحت, (در نگاه شیعی و بر اساس مبانی حضرت امام خمینی(ره) مفهوم مصلحت عمومی به صورت اساسی و ریشه ای قابلیت طرح و شرح و بسط را دارد.) یعنی در عین خدامحوری, به نحوی مردم و حقوق و خواسته های آن ها نیز موضوعیت یافته و مدار فعالیت های حکومت بر مبنای ولایت فقیه می گردد. اینک پس از ذکر این مقدمات, مباحث در دو بخش ارائه می شود: بخش نخست به بررسی دیدگاه دانشمندان غربی اختصاص دارد و بخش دوم به طرح نظریه امام خمینی(ره).رالف) مصلحت از دیدگاه اندیشمندان غربی (ارسطو, آکوئیناس, هابز و آدام اسمیت) ر در این قسمت دیدگاه هر یک از اندیشمندان فوق, جداگانه مورد تأمل قرار می گیرد. ر 1( مصلحت در اندیشه ارسطو ر با توجه به متون مربوط به اندیشه های سیاسی ارسطو مفهوم مصلحت را در موارد زیر می توان استخراج و دسته بندی نمود: ر 11( مصلحت و حکومت: در ارتباط و نقش مصلحت در حکومت, می توان نقش این مفهوم را در انواع حکومت و اقسام اقتدار و هدف حکومت وأ دید. در انواع حکومت که در یک تقسیم بندی کلی
به (درست و منحرف) منقسم می شوند, مدار تقسیم, مصلحت عمومی است, چنان چه از ارسطو می خوانیم, (تا حدودی که مملکت به همان معنای دولت باشد و دولت نیز برترین قدرت را در کشور اعمال کند, خواه به دست یک تن و خواه به دست گروهی از مردم یا اکثر مردم, هرگاه آن یک تن یا گروه یا اکثریت در پی صلاح همه مردم باشند, حکومت از انواع (درست) است, ولی اگر نفع خویش را برتر از صلاح مردم نهند, حکومت ایشان در شمار انواع (منحرف) در می آیدأ حکومتی که صلاح عموم را در نظر داشته است, اگر به دست یک تن اعمال شود, حکومت پادشاهی نام دارد و اگر به دست گروهی از مردم اعمال شود, اریستوکراسی خوانده می شودأ اما حکومتی که پروای خیر و صلاح همگان را دارد و به دست اکثریت اداره می شود, دارای همان عنوان مشترک همه انواع حکومت است, یعنی پولیتی (جمهوری)أ این هر سه نوع حکومت گاه از راه راست بیرون می افتند و انحراف می پذیرند. سپس حکومت پادشاهی به حکومت ستمگر (تیرانی), اریستوکراسی به الیگارشی و جمهوری به دموکراسی بدل می شود. حکومت ستمگر آن است که فقط به راه تامین منافع فرمانروا کشیده شود. الیگارشی آن است
که فقط به راه تأمین فرمانروا کشیده شود, الیگارشی آن است که فقط به صلاح توانگران و دموکراسی حکومتی است که فقط به صلاح تهیدستان نظر دارد. در هیچ یک از این انواع, حکومت در تأمین صلاح عموم نمی کوشد.)6 ارسطو با طرح سه نوع اقتدار: یک نوع اقتدار سروری خدایگان بر بنده, (که اقتدار بیشتر به سود خدایگان اعمال می شود) اقتدار ولایت بر زن و فرزندان (که اصولاً غرض از آن تأمین صلاح و صرفه فرمانبرداران است) و نوع سوم اقتدار یعنی حکومت سیاسی و کارگزاران, ادامه می دهد که (پس روشن است که آن حکومت هایی که خیر و صلاح عمومی را در نظر دارند, بر طبق موازین عدل مطلق, بنیاد درست یافته اند و حال آن که حکومت هایی که فقط نفع فرمانروایان را می جویند, نادرست و منحرفند, زیرا عنصری از خودکامگی در خویش دارند.)7 غیر از آن که مصلحت عمومی ملاک و میزان حکومت صالح از طالح است و ملاک (رابطه سیاسی) از (رابطه خدایگانی و بنده) نیز ناظر بودن فرمان, به سود فرمانبران است و الا رابطه تغلب است, مصلحت عمومی را به عنوان غایت حکومت نیز منظور می کند. (غایت دولت) آن نیست که عده ای از مردم را در یک سرزمین
مشترک منزل داده یا رفع مزاحمت افراد را نسبت به یکدیگر بنماید, یا روابط و مناسبات عادی را بین آنان برقرار سازد. بلکه هدف دولت حل کلیه این مسائل و مقاصد دیگری است. اما چنین اجتماعی بر پایه و اساس دوستی و محبت و وداد (فیلیا) قرار گرفته و هدف افراد آن زندگی کردن با یکدیگر باشد. از طرف دیگر غایت دولت در نظر گرفتن خیر و صلاح و تأمین سعادت و نفع افراد و خوشبختی و بهتر زیستن آنان است و بنابراین چنین اجتماعی نه فقط برای ادامه حیات افراد, بلکه به منظور انجام اعمال نیک و اجرای مقاصد عالیه بشری می باشد.8 ر 21( مصلحت و قانون: همه فیلسوفان یونانی, به رغم اختلاف نظرهای آنان درباره نظم حکومتی مطلوب, این اصل کلی را می پذیرند که نظام حکومتی مطلوب بایستی, حکومت قانون به عنوان تنها امکان رعایت مصلحت عمومی همه شهروندان باشد و در بحث از نظام های حکومتی و شیوه های فرمانروایی گرچه ارسطو میان صورت نظام ها تمایز مطرح می کند, اما معیار سنجش, به اعتبار مضمون نظام های حکومتی, یعنی به اعتبار رعایت مصلحت عامه شهروندان و رعایت یا عدم رعایت قانون وارد می شود.9 ارسطو معتقد است که از مهم ترین شاخصه های حکومت
خوب, حاکمیت و تفوق قانون بر جامعه و شهر است. به نظر او مهم نیست که حکومت چه شکلی دارد, بلکه مهم آن است که قدرت تفویض شده را طبق قانون به کار ببرد. از نظر او قانون هر چند که مهم است, اما به خودی خود از هیچ قدرتی برخوردار نیست, مگر این که متکی به خواست و عادت مردم باشد و نباید عادت را که پشتوانه قانون و باعث نیرومندی جامعه است کوچک شمرد و بدین نحو باز قانون محوری به خواست و صلاح مردم نزدیک می گردد. در نظر او پیروی از حکومت قانون, پیروی از فرمان خدا و خرد است, امّا پیروی از حکومت آدمیزادگان فرمان بردن از ددان است, زیرا هوس و آرزو جانوری درنده خوست و شهوت, حتی برگزیدگان را کور دل می کند.10 ارسطو در حالی که قانون مداری را تأکید می کند, امّا به این نکته مهم در قانون پذیری نیز توجه دارد که باید جهت گیری قانون مصلحت عمومی باشد و تنها در صورتی ایمان عمیق به اطاعت از قانون در جامعه شکل می گیرد که (شهروند به چشم خود ببیند که هر نوع اطاعتی که از قوانین کشورش می کند, سرانجام به نفع و مصلحت خودش تمام می شود. ارسطو
کاملاً بر این عقیده است که برای یک انسان معقول هیچ گونه تعهد اخلاقی برای قبول احکام دیگران, جز در موردی که آن احکام متضمن خیر و صلاح خودش باشد وجود ندارد.)11 البته تبعیت پذیری از قانون چنان چه از مطالب مطروحه نیز قابل استنتاج است, فقط شامل شهروندان نمی شود و قدرت و حاکمیت قانون فوق هر نوع حاکمیتی است. البته هم رعایت صلاح جامعه و هم احیاناً تهدید به مصالح عمومی عمدتاً توسط زورمندان و حاکمان انجام می گیرد و این تقید همگانی به رعایت قانون گامی در جهت تضمین مصلحت عمومی در جامعه است. از عناصر مهمی که در تأکید حاکمیت قانون قابل استنتاج است آن است که (حاکمیت قانون حکومت در منافع کلی یا عمومی است به عنوان فارق از حکومت تیرانی و فساد آمیز که در منفعت فرد یا طبقه خاص می باشد.)12 ر 31( مصلحت و عدالت: ارسطو در تأمین مصلحت, به (عدالت) توجه ویژه دارد و مفاهیم دیگری نیز به مصلحت و عدالت پیوند می خورند. به تعبیر دکتر طباطبایی, مصلحت عمومی (همان خیر سیاسی یا خیر در قلمرو شهر است که در نظر ارسطو با عدالت مطلق یکی است و حال آن که عدالت نسبی, به نفع خصوصی توجه دارد. نظام های
سیاسی منحرف نیز, مانند افراد که نفع خصوصی خویش را در نظر دارند, نفع فرمانروایان را تأمین می کنند و بنابراین به عدالت از دیدگاه خصوصی توجه دارد و نه به عدالت مطلق. قانون گذاران, این مصلحت عمومی را در نظر دارند و امر عادلانه را امری می دانند که نفع همگان در آن لحاظ شده باشد.)13 ارسطو در کتاب (اخلاق نیکوماخسی) قانون را به عدالت و این هر دو را به نفع عمومی به نحو زیر گره می زند: (کسی که قانون را نقض می کند ظالم و آن کسی که رعایت قانون را می کند, عادل است. پس واضح می شود تمام اعمالی که قانون آن ها را مجاز می داند به اعتباری عدالت آمیز است. در واقع اعمالی که به وسیله قانون معتبر شناخته شوند مشروع هستند و گفتیم که چنین اعمالی عادلانه است. اما قوانین درباره امور, مختلف حکم می کند و منظور قوانین, نفع عمومی است, خواه نفع همه شهروندان, خواه طبقه فاضله, خواه فقط پیشوایانی که به سبب لیاقت و یا معیارهای مشابه دیگری انتخاب شده اند.)14 در پایان برای نشان دادن اهمیت مفهوم عدالت طرح این نکته ضروری به نظر می رسد که از ملاک های حکومت های خوب و بد از نظر
ارسطو, توجه یا عدم توجه به مفهوم عدالت است (حکومت هایی که توجهشان به مصالح همگان معطوف است, بر وفق عدالت تأسیس شده اند و بنابراین اشکال صحیح حکومت را نشان می دهند. اما حکومت هایی که تنها مصالح فرمانرویان را در نظر دارند, اشکال منحرف حکومت هستند, زیرا خصلت استبدادی دارند. در حالی که یک دولت صحیح, جامعه ای است مرکب از آزادگان.)15 ر 41( تحلیل مفهوم مصلحت عمومی از نظر ارسطو: با توجه به مفهوم مصلحت عمومی در اندیشه های سیاسی جدید, یعنی رعایت مصالح و منافع همه آحاد جامعه اعم از طبقات و اقشار گوناگون و جدا از این که به کدام قوم, دین, نژاد, رنگ وأ بستگی دارند, شاید در مرحله اول مفهوم مصلت عمومی ارسطو نیز چنین برداشتی را به اذهان متبادر کند اما نکته اساسی و وجه ممیزه اندیشه های سیاسی سنتی از جدید, یکی در تعریف و تحدید حدود برای شهروندان و آحاد جامعه است, زیرا از نظر ارسطو آن ها که باید مصلحتشان تأمین شود, همه آحاد جامعه نیستند, بلکه گروه های خاص هستند. مثلاً ارسطو معتقد است که ( شرط انصاف آن است که قانون درست به معنای قانون درست به نحو یکسان گرفته شود, یعنی به سود همه کشور و
خیر مشترک همه شهروندان باشد. وانگهی شهروند به معنای کلی کسی است که به تناوب فرمانروایی و فرمانبرداری می کند.)16 در فقره فوق می بینیم در حالی که قانون درست را متوجه سود همه شهروندان بر می شمارد اما همه آحاد جامعه را شهروند نمی شناسد; مثلاً در مورد برده ها ارسطو می گوید: (همه کسانی که وظیفه ای جز کار بدنی ندارند و از کار بدنی, سودی بهتر به مردمان نرسانند, این گونه کسان طبعاً بنده اند و صلاح ایشان هم چون دیگر چیزهای فرمان پذیری که برشمردیم, درفرمان بردن است.)17 و طبعاً از شهروند بودن خارجند. از نظر ارسطو حتی صنعت گران و کشاورزان نیز شهروند نیستند و لذا در طرح مصلحت عمومی این اقشار نیز مورد نظر نیستند, (زیرا اولین صفت برای همشهری گری اهلیت فرمان دادن و فرمان بردن, حاکم بودن و محکوم بودن است و تمرین و تقویت این دو مزیت لازم و ضروری می باشد. اما کسانی که مثلاً برای ادامه حیات مجبور به کشت نمودن اراضی هستند, محکوم به اطاعت صرف در مقابل فرامین و احکام سایرین بوده و نمی توانند قوه فرمان دادن را در خود تقویت نمایند.)18 حق شهروندی علاوه بر اقشار یاد شده فوق, شامل (زنان) و (کسانی که ریشه
بیگانه داشتند), نمی شد. و (نمی توانستند در امور سیاسی شرکت کنند. بنابراین شهروندی امتیاز ویژه ای برای اقلیت بود.)19 نتیجه ای که از مطالب مختصر فوق گرفته می شود, دیده می شود با همه تأکیدی که ارسطو بر مصلحت عمومی دارد, حساسیتی که بر قانون گرایی دارد, تأکیدی که بر عدالت می نماید و اهمیتی که برای خیر عمومی قایل می گردد, اما عموم و شهروند از نظر او تعریفی دارد که به صورت بنیادین با قانون گرایی, مردم محوری و منفعت و مصلحت مداری در عصر تجدد تفاوت دارد و این نکته دقیق از آن رو دارای اهمیت ویژه ای است که در مقایسه و مطابقه دیدگاه های متفاوت (دینی و غیر دینی, سنتی و مدرن وأ) نباید به ظاهر الفاظ و اشتراک در لفظ بسنده نموده و بدون توجه به مبادی و مبانی و ریشه ها, صرفاً با ملاحظه میوه های یکسان نسبت به آن ها داوری همگونی نمود. در عین حال توجه به این نکته حائز اهمیت است که اندیشمندی که در حدود 25 قرن قبل در اندیشه اش رعایت مصلحت می جوشد تفوق قانون بر افراد شکل می گیرد, عدالت به نحوی موضوعیت می یابد وأ بیانگر توانایی فوق العاده بالای یک اندیشمند است که
قابلیت احترام و توجه را دارد و به حق, امثال ارسطو از پیشگامان اندیشه و فلسفه به صورت عام و فلسفه و اندیشه سیاسی به صورت خاص لقب گرفته اند. ر 2(مصلحت در اندیشه آکوئیناس ر دیدگاه آکوئیناس در خصوص (مصلحت عمومی) در ذیل عناوین چندی تنظیم و ارائه می گردد: ر 2 1(حاکم و مصلحت: از نظر آکوئیناس (آزادی و فرمانروایی به هم باز بسته اند و فرمانبرداری فرد در جامعه سیاسی با فرمانبرداری بنده از خدایگان فرق دارد. آزادی و فرمانروایی, هنگامی که به شیوه درست و بر حق با هم می آمیزند که فرمانروا پیروان خود را در راه خیر و صلاح فردی و جمعی سوق دهد, زیرا در آن حال ایشان را به کاری فرمان می دهد که خود میل به اجرای آن دارند.)20 آکوئیناس نیز مانند ارسطو (چنین ابراز عقیده کرد که با قبول این امر که هدف دولت خیر و صلاح عمومی است, پس هر یک از انواع اصلی حکومت (حکومت فرد, دسته و اکثریت) مشروع است أ او از منطق معمول زمانه که می گفت بهترین نظام عبارت است از امتزاجی از سه شکل خوب حکومت, پیروی می کردأ مناسب تر این است که همگی سهمی در حاکمیت داشته باشند, زیرا همگی به نظام
عشق می ورزند و در حفظ آن می کوشند و ملت در آرامش به سر خواهد برد.)21 آکوئیناس وجودِ بخش مسلط و حاکم بر جامعه را نیز بر مبنای خیر و مصلحت عمومی تبیین می کند: (خیر عمومی ( doog nommoc ) نیاز دارد که مثل هر سیستمی یک بخشِ مسلط وجود داشته باشد, درست مثل حکومت روح بر بدن یا حاکمیت هر امر طبیعی بالاتر بر پایین ترأ از این رو حکمرانی یک مقام یا مسئولیت برای کل جامعه است. مشابه متبوع ترینش, حاکم در کل مشروع است که صرفاً او در (خیر عمومی) مشارکت می کند. قدرتش به دلیل آن که از خدا برای نظم شاداب بخشیدن زندگی بشری مشتق شده یک وزارت یا خدمت کار بده کار به جامعه است از آن چه که او در رأس است. او نمی تواند به صورت کامل حق اعمال قدرت یا به دست آوردن ثروت را با وضع مالیات فوق آن چه که نیاز دارد, داشته باشد بنابراین هدف اخلاقی ر حکومت متعالی است.)22 ر 2 2( قانون و مصلحت: آکوئیناس قانون را به طور کلی بدین نحو تعریف می کند: (قانون عبارت است از مقررات معمولی درباره کردار افراد که از طریق ملت یا نمایندگان آن ها به منظور نیل
به سعادت بشری, به تصویب نهایی رسیده باشد.)23 امّا با تقسیم بندی که سپس از قانون برمی شمارد, واضح است که تعریف فوق فقط یک نوع از قانون مطروحه او را شامل می شود. او از چهار نوع قانون سخن به میان می آورد: 1( قانون ازلی (همان عقل خداوندی که بر سراسر کاینات فرمان می راند); 2( قانون طبیعی (قانون ابدی به اندازه ای که در تصور و فهم خردمندان آید); 3( قانون الهی (که فرمان اراده خداوندی است); و 4( قانون بشری (که عقل آدمی بر طبق قانون طبیعی برای زندگی وضع می کند.) او دو نوع اول قانون را (غیر موضوعه) و دو نوع دیگر را (موضوعه) می داند.24 آکوئیناس قوانین بشری را بدین نحو در راستای خیر و مصلحت عمومی و همگانی مطرح می کند. (قوانین بشری, برای این که اصولاً قانون اطلاق شوند بایستی در همخوانی با منطق طبیعی و با نیت خیر همگانی, به طور عادلانه انشا شوند. این همان چیزی است که به قانون اعتبار می بخشد و افراد را اخلاقاً متعهد به پیروی از خود می کند. یک فرمان غیر عادلانه تنها یک قانون بد نیست, بلکه اصولاً قانون به حساب نمی آیدأ آکوئیناس در عین حال تفاوت بین قانون و موازین
اخلاقی و جرم و گناه را نیز می پذیرد, زیرا قانون تمام اعمال پرهیزگارانه را در بر نمی گیرد, بلکه صرفاً متوجه خیر و صلاح عمومی است. کلیه خطاها را کیفر نمی دهد, بلکه فقط خطاهای مهم را که بخش عمده ای از جامعه ممکن است از آن ها پرهیز کند و به خصوص خطاهایی که ارتکاب آن به دیگران لطمه می زند, مورد بازخواست قرار می دهد.)25 آکوئیناس از آن جهت که از جایگاه یک متکلم مسیحی سخن می گوید, در طرح مباحث و از جمله قانون به خدا و قوانین منبعث از او نیز توجه دارد. هم چنین برخلاف ارسطو او پذیرفت که شهریاران از اطاعت قانون معافند, (ایجاد آرامش نخستین وظیفه حکومت است أ نص صریح مذهب مسیح که امر به اطاعت از اولیای امور می کند, صرفاً تا آن جا پیش می رود که اینان عادل باشند. اگر قدرت از طریق اعمال فشار و فساد به دست آمده باشد, منشأ الهی ندارد.)26 ر 2 3( تحلیل مفهوم مصلحت عمومی از نظر آکوئیناس: چنان چه ملاحظه شد, در حالی که آکوئیناس در بعضی ابعاد متأثر از ارسطو نسبت به حکومت و قانون و مصلحت می اندیشد, اما از آن جهت که به عنوان فردی که دغدغه دفاع از
دین دارد, از سوی دیگر مباحثش به نحوی به خدا و آسمان پیوند می خورد و صبغه قدسی و عرشی می گیرد, (مثلاً فوق قانون بودن حاکم) و لذا از تفکر ارسطویی و یونانی فاصله می گیرد. اگر ارسطو قانون را عمدتاً بشری فرض گرفته و ارتباطش با مصلحت عمومی سنجیده می شده است, در نظریه آکوئیناس, این تنها (قانون بشری) (یکی از چهار نوع قوانین او) است که در راستای مصلحت عمومی مورد ملاحظه قرار می گیرد. در باب مصلحت عمومی (برایان ردهد) معتقد است که از نظر آکوئیناس (خیر و صلاح عمومی عبارت بود از تأمین آسایش کل جامعه تا آن جا که با امتیازات جداگانه حاکم یا طبقه حاکمه تلاقی می کند. به نظر می رسد آکوئیناس احتمالاً این اصل را پذیرفته بود که در محاسبات مربوط به منافع عمومی, هر فردی باید به تنهایی در شمار آید. خیر و صلاح عمومی مورد حمایت واقع شده و رفاه مادی را در بر می گیرد و سرانجام این امر به معنای ارتقای جنبه پرهیزگارانه حیات است. در هر دو حال, یعنی در زمینه جنبه های مادی و معنوی زندگی, ذهن حاکم باید معطوف به بهبود بخشیدن وضع باشدأ آکوئیناس از خیر و صلاح عمومی برای توجیه قوانین مربوط
به اخذ مالیات های فوق العاده استفاده کرد.)27 البته همه کسانی که می خواهند میان دنیا و آخرت, خدا و انسان, مصالح مادی و معنوی و کلیسا و دولت و سعادت مادی و معنوی جمع کنند و گریزگاهی بیابند و حق هر دو را به درستی تعریف کنند, کار دشواری در پیش دارند و تلاش آکوئیناس نیز در عقلانی کردن دیانت مسیح در همین راستا قابل ارزیابی است. و همین که جهان مسیحیت بعدها راهی غیر از نسخه های امثال آکوئیناس را برگزیده و بین مصلحت دنیا و آخرت جدایی افکنده و عمده تمرکز را بر مصلحت و منفعت دنیوی نهاده است, می رساند که نسخه ها و راه حل های این اندیشمندان را مکفی و پاسخ گو و مقنع نیافت. این دیدگاه ها را در صفحات بعدی تا حدی ملاحظه خواهیم نمود. ر 3( مصلحت در اندیشه هابز ر مجموعه دیدگاه های هابز پیرامون مفهوم مصلحت در عناوین زیر سازماندهی و ارائه می شوند: ر 1 1( مصلحت و حاکم: هابز
با توجه به مبانی انسان شناسی اش که یک نگاه بدبینانه داشته و گرگ صفتی را طبع اولیه بشر می شناسد و از آن جا که مطلوب های انسان ها را متفاوت می بیند در نتیجه جامعه را با توجه به این خواسته ها در ستیز می بیند و سه انگیزه ستیزه جویی انسان ها را نخست (رقابت), دوم (بی اعتمادی) و سوم (جاه طلبی) برمی شمارد. از سوی دیگر برخی خواهش های آدمی را که او را به سازگاری می کشاند (مثل علاقه به آسایش یا لذایذ حسّی و دانش و هنر و نیز عشق به زندگی و ترس از مرگ) مطرح می کند. با این حساب وجود چیزی به نام (مصلحت عمومی) که افراد طالب آن از درون بوده و تعقیب کنند را نمی پذیرد. در تحلیل او افراد طبعاً خودپرست اند و در زندگی فقط مصلحت خویش, به ویژه صلح و ایمنی از خطر را می جویند و برای تأمین این مصلحت سعی دارند, هر چه می توانند قدرت بیشتر به دست آورند. ولی رقابتشان بر سر قدرت, میانشان کینه و ستیزه بر می انگیزد و در این جا پی می برند که نقض غرض کرده اند و متوجه می شوند که انسان هیچ گاه با
قدرت طلبی به مقصود خویش نمی رسد و شرط عقل آن است که همه افراد از حقوق و آزادی های خود به امید نفع و مصلحتی بالاتر که همان ایمنی باشد چشم بپوشند. هابز از این جا نتیجه می گیرد که مردم باید حقوق خود را به حاکمی مقتدر و مستبد بسپارند تا آنان را از هراس و ناامنی برهاند و به آنان امکان دهد که با خاطر آسوده نیازها و آرزوهای گوناگون خود را برآورند.28و29 با این توجیه ضرورت حاکم و حکومت نه اجرای مشیت خداوندی و نه پرورش فضیلت در افراد, بلکه تأمین مصالح فردی (نه مصلحت عمومی) است و با این مقدمه خلاف نظریات قبلی (ارسطو و آکوئیناس) در این جا مصلحت اگر محور هم باشد, مصلحت فردی است و نه جمعی. از نظر هابز علت پیدایش حکومت قراردادهایی است که افراد با یکدیگر می بندند و هم اینان پس از تأسیس حکومت به اتباع حاکم مبدل می گردند. این نکته ای مهم است زیرا چنین برمی آید که خود حاکم طرف قرارداد نیست و هابز این معنا را به عبارتی صریح می گوید: از آن جا که واگذاری حق نمایندگی شخصی همگان به کسی که حاکمش گردانده اند, تنها از راه عقد و قرارداد میان خود
افراد انجام گرفته است و نه میان او و هرکدام از آنان, نقض قرارداد از طرف حاکم پیش نتواند آمد. با عقد قرارداد حاکم و جامعه با هم به وجود می آیند. بنابراین از دیدگاه تجریدی و نظری می توان گفت که میان عقد قرارداد و به پاداشتن حاکمیت هیچ زمانی سپری نمی شود. لذا قرارداد را نمی توان بست بی آن که بی درنگ قادر به اجرای قرارداد به وجود آید.30و31 حاصل این بخش از سخن (مصلحت و حاکم) آن که, آشکارا به (مصلحت) انسان است که از این وضع طبیعی جنگ بیرون آید و امکان چنین کار را خود طبیعت فراهم کرده است, زیرا انسان ها در نهاد خویش انفعالات و عقل هر دو را دارند. اگر بعضی انفعالات به ستیز دعوت می کنند, بعضی دیگر انسان را متمایل به صلح می کنند و کار عقل نمودن این است که خواهش بنیادین صیانت نفس چگونه مؤثر تواند بود. عقل نخست شروط مناسب صلح را پیش می نهد که آدمیان بتوانند بر سر آن به توافق برسند. این شروط همان هاست که به لفظ دیگر قوانین طبیعی ( erutan fo swaL ) نام دارد.32 از داخل این قراردادهاست که حکومت حاکمی با اختیارات بالا شکل می گیرد. پس مصلحت انسان
او را به تن دادن به حاکمیت حاکم می کشاند. به زعم هابز (مصلحت شخصی) شالوده جامعه سازمان یافته را می ریزد و (مصلحت شخصی) به معنای خویشتن خواهانه, همان اندازه بر جامعه سازمان یافته فرمان می راند که بر وضع جنگ فرضی حکمروا بود. امّا در جامعه سازمان یافته, گرایش های جدایی جویانه در افراد و تمایلشان به دشمنی و جنگ با همدیگر که فنایشان را در پی دارد, از هیبت قدرت حاکم مهار می شود.33 از آن جهت که مصلحت فردی در دیدگاه هابز نقش محوری دارد, از این رو با این که هابز اختیارات قابل توجه به حاکم می دهد که به (دولت مطلقه) ( msitulusbA ) منجر می شود. ولی همین مصلحت فردی سبب می شود که آدمی بعضی حقوقش مثل نجات خود از مرگ و زخم و حبس را منتقل یا واگذار نمی کند و نمی تواند چنین کند و از این بر می آید که اگر حاکم به کسی فرمان دهد که خودش را بکشد یا زخم زند یا از هوا یا غذا پرهیز جوید یا با کسانی که به او حمله می کنند مقاومت نورزد, آن کس آزاد است که سر از اطاعت بپیچد. افزون بر این, آدمی مجبور نیست که به بزه هایش
اعتراف کند. هم چنین تابع ناگزیر نیست که به فرمان حاکم, انسان دیگری را بکشد یا سلاح بردارد, مگر آن که نافرمانی او غرضی را که از برای حاکمیت برپا گردید نقض کندأ مهم تر آن است که اگر حاکم ترک حاکمیت کند و نیز هنگامی که بخواهد قدرتش را نگاه دارد, ولی در واقع دیگر نتواند اتباعش را پاس دارد, تکلیف اطاعت از حاکم از اتباع ساقط می شود. الزام اتباع در برابر حاکم تا هنگامی می یابد که توانایی پاس داشتن آنان در او بپاید.34 ر 1 2( تحلیل مصلحت و حکومت از نظر هابز: دو نکته عمده را در تحلیل دیدگاه هابز در مصلحت می توان برشمرد: ر یکی آن که خیر عمومی یا کلی ( doog cilbup ro lareneg ) شبیه خواست عمومی یک خیال در تصور است آنچه وجود دارد میل فردی برای زندگی و بهره وری کردن حمایت برای ابزارهای زندگی است.35 پس گرچه مفهوم مصلحت محور است, اما نه مصلحت جمعی بلکه مصلحت و خواست و خیر فردی محور است. نکته دوم آن که با توجه به ویژگی های برشمرده شده برای حاکم از نظر هابز که بر مدار مصلحت و حقوق افراد محدودیت هایی را می پذیرد, از یک نظریه (توتالیتری) ( nairatilatot ),
به سوی نظریه بر مبنای (اوتالیتری) ( msinairat ilohtua ) منتقل می گردد.36 زیرا در دولت توتالیتر و کل گرا, کل امور فردی و جمعی آحاد جامعه را حاکم معین می کند, اما در دولت اوتالیتر امور شخصی افراد به خودشان واگذار شده است. و شاید دلیل این امر آن است که هابز پروای مصالح افراد را داشت و چون راه دیگری برای حفظ آن نمی دید از دولت مقتدر هواداری می کرد. ر 4( مصلحت در اندیشه آدام اسمیت ر دیدگاه آدام اسمیت در ذیل مفهوم مصلحت در عناوین زیر تنظیم گردیده اند: ر 4 1( منفعت و مصلحت شخصی دلیل نفع عمومی: آدام اسمیت به عنوان یک صاحب نظر اقتصادی با یک نگاه بر مبنای کار و تقسیم کار مسئله مصلحت را به نحو دیگری طرح و پی می گیرد. از نظر او (مهم ترین اصلاح و پیشرفتی که در نیروی مولد کارگر پدید آمده و قسمت اعظم مهارت, چابکی و بصیرتی که این نیروی مولد با آن در همه جا هدایت شده, یا به کار رفته است, ظاهراً نتیجه و اثر تقسیم کار بوده است.)37 (تقسیم کار در اصل, معلول هیچ نوع تعقل آدمی که موجب پیش بینی و قصد لازم در جهت توانگری و وفور است, نمی باشد.
تقسیم کار یک ضرورت است أ گرایش آدمیان به مبادله یک چیز در برابر چیز دیگر یا به عبارت دیگر گرایش به معامله پایاپای و یا تاخت زدن که در مردم وجود دارد, تقسیم کار را به وجود می آورد.)38 سپس اسمیت به منشأ تلاش ها و کار می پردازد و انگیزه ها را بدین نحو می کاود. (بشر تقریباً همیشه نیاز به کمک برادران خود دارد و بیهوده است که فکر کند می تواند این کمک را از حس خیرخواهی آن ها به دست آورد. احتمالاً اگر بتواند حس خودخواهی آنان را به نفع خود تغییر دهد و به آن ها بفهماند که انجام چیزی که وی از آن ها می خواهد به نفع خود آنان می باشد, در این راه پیروز می گردد. هرکس که با دیگری مبادله می کند, منظورش همین است.) از نظر اسمیت (حس خیرخواهی و بشر دوستی گوشت فروش, و نانوا نیست که غذای ما را تأمین می کند, بلکه توجه آن ها به نفع خودشان است که موجب این کار می شود. ما از صفات انسانی آنان سخن نمی گوییم, بلکه سخن از خودخواهی آنان است و از نیازهای خود با آنان سخن به میان نمی آوریم, بلکه از مزایایی که از این مبادله
نصیبشان خواهد شد, برایشان برمی شمریم, هیچ کس به طور کلی متکی به حس خیرخواهی همشهریان خود نیست مگر گدایان.)39 اسمیت مسئله اشتغال و شغل یابی و انتخاب حرفه را نیز به نحو زیر به نفع و صلاح فردی پیوند می زند, (در جامعه شبانی و یا شکارچیان مثلاً یک شخص معین تیر و کمان را سریع تر و چابک تر از دیگری می سازد و اغلب آن را با گاو و گوسفند و یا گوشت معاوضه می کند و می داند که بدین طریق بیشتر می تواند گوشت و یا دام به دست آورد, تا این که شخصاً به دشت برود و دام ها را بگیرد. از این رو با توجه به نفع خودش, ساختن تیر و کمان حرفه اصلی او می شود و تبدیل به اسلحه ساز می گرددأ بدین سان اطمینان به این که می تواند همه مازاد فرآورده تولید شده کار خودش را که خیلی بیشتر از مصرف و نیازمندی های اوست با قسمتی از فرآورده های کار دیگران که مورد نیاز اوست مبادله کند, هر فرد را تشویق می کند که در حرفه معینی وارد شود و هر نوع استعداد و یا نبوغی که دارد در آن پیشه معین وارد کند.)40 آدام اسمیت برای تقسیم
کار حد دیگری را نیز برمی شمارد: (همان طور که قدرت مبادله موجب تقسیم کار می شود, همان طور هم وسعت و دامنه این تقسیم کار باید محدود به میزان قدرت مبادله شود و یا به سخن دیگر محدود به وسعت بازار گرددأ تقسیم کار محدود است به وسعت بازار.)41 او ارتباط و تجارت بین شهر و روستا را نیز بر مبنای همان منفعت طلبی هر یک ارزیابی می کند. (بزرگ ترین تجارت هر جامعه متمدن تجارتی است که بین ساکنان شهرها و روستا انجام می شود و این امر شامل مبادله مواد اولیه در قبال محصول ساخته شده است أ نفع هر دوی آن ها در این معامله, مشترک و متقابل است و تقسیم کار در این مورد, مثل سایر موارد, به سود تمام افراد مختلفی است که در مشاغل گوناگون و متنوعی در این رشته ها کار می کنند. ساکنان روستاها از شهر مقدار بیشتری کالاهای ساخته شده در برابر محصول بسیار کمتری از کار خود دریافت می کنند, چه اگر می خواستند خودشان آن ها را تولید کنند باید مقدار بیشتری کار و کوشش اعمال می کردند. شهر, بازاری برای مازاد محصول روستاست أ در این بازار است که ساکنان روستاها کالاهای اضافی را با کالاهایی که در بین
آن ها بیشتر طالب دارد, مبادله می کنند.هر چه تعداد ساکنان شهرها بیشتر و درآمد آنان زیادتر باشد, بازاری که در اختیار روستائیان قرار می گیرد بزرگ تر و وسیع تر است و هرچه بازار بزرگ تر باشد, مزایای بیشتری برای تعداد زیادی از مردم دارد.)42 مسئله مهمی که از ابتکارات (اسمیت) نیز می باشد آن است که روند تبدیل نفع و مصلحت شخصی به عمومی را یک روند بدون برنامه ریزی و به تعبیر خودش حاکمیت (دستی نامرئی) تبیین می کند. چنان چه (رافائل) از او نقل می کند که (آن گاه که هر فرد چندان که می تواند می کوشد تا سرمایه خود را در حمایت از صنعت داخلی به کار اندازد و آن صنعت را چنان اداره کند که تولید آن بیشترین ارزش را داشته باشد, هر فرد الزاماً تلاش می کند تا درآمد سالانه جامعه را چندان که می تواند بیشتر کند. در واقع این فرد اغلب نه قصد پیشبرد منافع عمومی را دارد, و نه خود با خبر است که آن را تا چه حد پیش برده است أ او فقط در پی سود خویش است و در این کار هم چون بسیار موارد دیگر, دست نامرئی هدایتش می کند تا در خدمت هدفی باشد که
به هیچ روی به آن نیندیشیده است.)43 او حتی توان گران را نیز با هدایت دست نامرئی در خدمت منافع و مصالح جامعه می بیند. گنجایش شکم مالک (هیچ نسبتی با دامنه خواست هایش ندارد و چیزی بیش از سهم فقیرترین دهقانان نصیب نمی برد. باقی مانده را ناچار است میان کسانی تقسیم کند که با آب و تاب فراوان اندک چیزی را که او خود به مصرف می رساند, تهیه می کنندأ این سهمی است که اگر چشم به انسانیت و عدالت از او می بستند, هرگز نصیبشان نمی شدأ توان گران اندکی بیش از مستمندان مصرف می کنندأ اینان حاصل همه اصلاحات خود را با مستمندان تقسیم می کنند. دست نامرئی اینان را به آن سوی می کشد که ضروریات زندگی را چنان توزیع کنند که اگر زمین به نسبت مساوی میان همه ساکنان آن تقسیم می شد, باز همان توزیع تحقق می یافت و بدین سان بی هیچ قصد پیشین و بی آن که خود بدانند منافع جامعه را پیش می برند و وسایل تکثیر انواع را فراهم می آورند.)44 آدام اسمیت حتی نقش نفع و صلاح شخصی را از حوزه مسائل فردی به حوزه اجتماعی و حکومتی می کشاند. از نظر او (دلبستگی همگان به نفع
شخصی سبب می شود که اساسی ترین این اصول با تدوین قوانین جنایی به اجرا نهاده شود. همین نفع شخصی در میان دولت ها آنان را وا می دارد که بر سر اصول محدود قانون بین المللی با هم توافق کنند. به همین ترتیب شیوه عمل در زندگی اقتصادی که از نفع شخصی سرچشمه می گیرد, دقیقاً از آن روی به شیوه هایی تثبیت شده بدل شده است که به طور کلی سودبخش است, هرچند هیچ کس آگاهانه پی آمدهای آن ها را طرح نریخته است. این شیوه ها را به سبب سودبخشی شان, باید اصولی تجویزی به شمار آورد و این همان شیوه بایسته کردار ماست.)45 ر 4 2( تحلیل منفعت از نظر آدام اسمیت: آدام اسمیت برخلاف تحلیل متداول, ریشه صلاح و نفع عمومی و همکاری و ارائه خدمات به دیگران را نفع و مصلحت شخصی می داند. نکته مهم آن است که در بحث مصلحت بلافاصله مسئله خیرخواهی طرح می گردد. ارسطو مصلحت را معادل خیر می شِمُرْد و مصلحت عمومی با خیر عمومی مقایسه می شد. امّا در بحث آدام اسمیت مصلحت و منفعت عمومی با خودخواهی (نه خیرخواهی) گره خورده است. علی القاعده مصلحت خواهی, مسبوق بر نوع خاصی اخلاق گرایی و با روحیه خدمات
با دیگران گره خورده تلقی می شود, امّا هنر آدام اسمیت در آن است که این مفهوم را در راستای سودطلبی و خودخواهی که علی القاعده غیر اخلاقی (اگر نگوییم ضد اخلاقی) است تحلیل می کند.46 مسئله مهم دیگر در پیوند بین مصالح فردی و منافع اجتماعی مکانیسم خودکار, و به تعبیر او نقش دست نامرئی است که در اصل در پاسخ این سؤال مقدّر که آیا اصلاً می توان از منفعت طلبی, سودخواهی و خودخواهی به مصلحت عمومی و منافع جمعی و همگانی رسید? و اگر پاسخ مثبت است از چه طریقی? پاسخ اسمیت به این سؤال مثبت است و راهکار آن را نه در برنامه ریزی و تدبیر اشخاص و نهادها, بلکه مکانیسمی خودجوش, ناخواسته و طبیعی ارزیابی می کند, که تلاش منفعت طلبانه افراد به سود جامعه و در جهت مصلحت عمومی قرار می گیرد و به جای عوامل مرئی, مسبب آن دستان نامرئی است. ر امام خمینی و مصلحت ر مجموعه اظهار نظرهای امام خمینی(ره) در باب مصلحت, تحت عناوین زیر قابل دسته بندی است: مصلحت, مصلحت کشور, مصلحت مسلمین, مصلحت نظام, مصلحت اسلام, مصلحت مردم, و نهایتاً مصلحت زجرکشیده ها, جبهه رفته ها و پابرهنه ها و گودنشین ها. گفتنی است که در این بیانات
گاه مصلحت در یکی از موارد یاد شده و گاه بیش از یک مورد آمده است. جملاتی که در زیر می آیند با توجه به کلید واژه های صحیفه نور)22 ج) استخراج شده اند. ابتدا بحث مصلحت در یک مورد و سپس مشترک می آید: ر 1( مصالح کشور: (نقل عین عبارات امام) ر (اکنون که با عنایت پروردگار و همت ملت عظیم الشأن, سرنوشت کشور به دست مردم افتاد و وکلا از خود مردم و با انتخاب خودشان بدون دخالت دولت و خان های ولایات به مجلس شورای اسلامی راه یافته اند و امید است که با تعهد آنان به اسلام و (مصالح کشور) جلوگیری از هر انحراف بشود. وصیت این جانب به ملت در حال و آتیه آن است که با اراده مصمم خود و تعهد خود به احکام اسلام و (مصالح کشور) در هر دوره از انتخابات وکلای دارای تعهد به اسلام و جمهوری اسلامی که غالباً بین متوسطین جامعه و محرومین می باشند و غیر منحرف از صراط مستقیم به سوی غرب یا شرق و بدون گرایش به مکتب های انحرافی و اشخاص تحصیل کرده و مطلع بر مسائل روز و سیاست های اسلامی به مجلس بفرستد.47 (با کمال تأسف نویسندگان به اصطلاح روشنفکرأ به آنان مجال
نمی دهند که لحظه ای تفکر نمایند و مصالح کشور و ملت خود را در نظر بگیرند وأ.)48 (اکنون وصیت من به مجلس شورای اسلامی در حال و آینده و رئیس جمهور و رؤسای جمهور مابعد و به شورای نگهبان و شورای قضایی و دولت در هر زمان آن است که نگذارند این دستگاه های خبری و مطبوعات و مجله ها از اسلام و مصالح کشور منحرف شوند و باید همه بدانیم که آزادی به شکل غربی آن که موجب تباهی جوانان و دختران و پسران می شود, از نظر اسلام و عقل محکوم است و تبلیغات و مقالات و سخنرانی ها و کتب و مجلات برخلاف اسلام و عفت عمومی و (مصالح کشور) حرام است.)49 ر 2( مصالح مسلمین: (در پاسخ به طلاب) ر (امید است آقایان محترم و طبقه جوان از محصلین ایدهم اللّه تعالی با توجه به وظایف سنگینی که ان شاء اللّه در آتیه به عهده آن ها خواهد آمد و حفظ و صیانت اسلام و (مصالح مسلمین) به دست آن ها سپره خواهد شد, هم از حال, خود را برای این سنگر عظیم مجهز و مهیا فرمایند.)50 (تبعید این جانب به ترکیه و از آن جا به عراق موجب نگرانی نیست, چون در راه ایفای
وظیفه و برای دفاع از احکام اسلام و (مصالح مسلمین) و جلوگیری از نفوذ اجانب به ممالک اسلامی و دفع ظلم و ستم کاری صورت گرفت.)51 ر 3( در رابطه با مجمع تشخیص مصلحت: فرمان تشکیل مجمع تشخیص مصلحت نظام: )17/11/66( ر (گرچه به نظر این جانب پس از طی این مراحل زیر نظر کارشناسان که در تشخیص این امور مرجع هستند, احتیاج به این مرحله نیست, لکن برای غایت احتیاط در صورتی که بین مجلس شورای اسلامی و شورای نگهبان شرعاً و قانوناً توافق حاصل نشد, مجمعی مرکب از فقهای محترم شورای نگهبان و حضرات حجج اسلام خامنه ای, هاشمی, اردبیلی, توسلی, موسوی خوئینی ها و جناب آقای میرحسین موسوی و وزیر مربوط برای تشخیص مصلحت نظام اسلامی تشکیل گردد. در صورت لزوم از کارشناسان دیگری هم دعوت به عمل آید و پس از مشورت های لازم رأی اکثریت اعضای حاضر در این مجمع مورد عمل قرار گیرد. احمد در این مجمع شرکت می نماید تا گزارش جلسات به این جانب سریع تر برسد. حضرات آقایان توجه داشته باشند که مصلحت نظام از امور مهمه ای است که گاهی غفلت از آن موجب شکست اسلام عزیز می گردد. امروز جهان اسلام, نظام جمهوری اسلامی ایران را تابلوی تمام نمای
حل معضلات خویش می دانند. مصلحت نظام و مردم از امور مهمه ای است که مقاومت در مقابل آن ممکن است اسلام پابرهنگان زمین را در زمان های دور و نزدیک زیر سؤال ببرد و اسلام امریکایی مستکبرین و متکبرین را با پشتوانه میلیاردها دلار توسط ایادی داخل و خارج آنان پیروز گرداند. از خداوند متعال می خواهم تا در این مرحله حساس آقایان را کمک فرماید.) روح اللّه الموسوی الخمینی52 در پاسخ به نامه عده ای از نمایندگان مجلس در باب مجمع تشخیص مصلحت نظام: (با سلام مطلبی که نوشته اید,53 کاملاً درست است. ان شاء اللّه تصمیم دارم در تمام زمینه ها وضع به صورتی درآید که همه طبق قانون اساسی حرکت کنیم. آن چه در این سال ها انجام گرفته است, در ارتباط با جنگ بوده است. مصلحت نظام و اسلام اقتضا می کرد تا گره های کور قانونی سریعاً به نفع مردم و اسلام باز گردد. از تذکرات همه شما سپاس گزارم و به همه شما دعا می کنم.)54 فرمان به رئیس مجمع تشخیص مصلحت: )13/6/67( (بسم اللّه الرحمن الرحیم. جناب حجة الاسلام آقای حاج سید علی خامنه ای دامت افاضاته: با اهدای سلام و دعای خیر برای اعضای محترم مجمع تشخیص مصلحت, در این زمان
که بحمد اللّه تعالی کار جنگ بدین جا رسیده است, این جانب حق تعزیرات حکومتی را لغو نمودم. حدود تعزیرات چه شرعی و چه حکومتی حق فقهای جامع الشرایط است. ولی برای جلوگیری از فساد, لازم است مجمع تشخیص مصلحت, تشخیص مصالح را در اجرا و عدم اجرا داده و به نحوی که مصلحت را تشخیص می دهند, عمل کنند. ان شاء اللّه موفق باشید.)55 نامه امام در پی استعفای مهندس موسوی: )15/6/67( (تعزیرات از این پس در اختیار مجمع تشخیص مصلحت است که اگر صلاح بداند به هر میزان که مایل باشد در اختیار دولت قرار خواهد داد. همه باید به خدا پناه ببریم و در مواقع عصبانیت دست به کارهایی نزنیم که دشمنان اسلام از آن سوء استفاده کنند.)56 پیام به مناسبت آغاز سومین دوره مجلس:)7/3/67( (امروز کشور و نظام مدیریت آن هم چون گذشته نیاز به شجاعت در حل مسائل أ و در تنگناها و موانع از قدرت و قاطعیت و سرعت عمل مجمع تشخیص مصلحت که پشتوانه عظیم و با برکت و پرثمری برای کشور ماست, بهره مند شود.)57 پیام به اعضای مجمع تشخیص مصلحت: (بسم الله الرحمن الرحیم, خدمت حضرات آقایان اعضای محترم مجمع تشخیص مصلحت دامت افاضاتهم با سلام و دعا و آرزوی موفقیت برای
آن مجمع محترم: از آن جا که وضعیت جنگ به صورتی در آمده است که هیچ مسئله ای آن چنان فوریتی ندارد که بدون طرح در مجلس و نظارت شورای محترم نگهبان, مستقیماً در آن مجمع طرح گردد, لازم دیدم نکاتی را متذکر شوم: 1( آن چه تاکنون در مجمع تصویب شده است, مادام المصلحه به قوت خود باقی است; 2( آن چه در دست تصویب است, اختیار آن با خود مجمع است که در صورت صلاحدید تصویب نماید; 3( پس از آن, تنها در مواقعی که بین مجلس و شورای نگهبان اختلاف است, به همان صورتی که در آیین نامه مصوب آن مجمع طرح شده بود عمل گردد; البته ماده 5 به همان صورتی که اصلاح کرده بودم جلسه با 7 نفر رسمیّت پیدا می کند باقی باشد و ماده 10 بدین صورت اصلاح گردد: کلمه (مجدداً) حذف گردد و به جای آن (تنها یک بار) گذارده شود. تذکری پدرانه به اعضای عزیز شورای نگهبان می دهم که خودشان قبل از این گیرها مصلحت نظام را در نظر بگیرند, چرا که یکی از مسائل بسیار مهم در دنیای پر آشوب کنونی نقش زمان و مکان در اجتهاد و نوع تصمیم گیری ها است. حکومت فلسفه عملی برخورد با شرک
و معضلات داخلی و خارجی را تعیین می کند. و این بحث های طلبگی مدارس که در چهارچوب تئوری است, نه تنها قابل حل نیست که ما را به بن بست هایی می کشاند که منجر به نقض ظاهری قانون اساسی می گردد. شما در عین این که باید تمام توان خودتان را بگذارید که خلاف شرعی صورت نگیرد و خدا آن روز را نیاورد باید تمام سعی خودتان را بنمایید که خدای ناکرده اسلام در پیچ و خم های اقتصادی, نظامی, اجتماعی و سیاسی متهم به عدم قدرت به اداره جهان نگردد. خداوند به همه اعضای محترم مجمع تشخیص مصلحت توفیق دهد تا هرچه بیشتر, هرچه بهتر به اسلام خدمت کنند.)58 نامه ای در مورد تدوین متمم قانون اساسی: )4/2/68( (أ که افراد برگزیده 20 نفراند. آقایان محترم از مجلس خبرگان و قوای مقننه و اجراییه و قضاییه و مجمع تشخیص مصلحت و افراد دیگر و نیز پنج نفر از نمایندگان مجلس شورای اسلامی به انتخاب مجلس انتخاب شده اند; محدوده مسائل مورد بحث )8 مورد); مجمع تشخیص مصلحت برای حل معضلات نظام و مشورت رهبری به صورتی که قدرتی در عرض قوای دیگر نباشد.)59 ر 4( مصلحت اسلام: )2/1/68( ر (مردم عزیز ایران که حقاً چهره منور تاریخ
اسلام در زمان معاصرند, باید سعی کنند تا سختی ها و فشارها را برای خدا پذیرا گردند, تا مسئولان بالای کشور به وظیفه اساسی شان که نشر اسلام در جهان است برسند و از آنان بخواهند که تنها برادری و صمیمیت را در چهارچوب (مصلحت اسلام و مسلمین) در نظر بگیرند.)60 ر 5( مصلحت نظام: (پاسخ به استعفای قائم مقام رهبری) ر (من صلاح شما و انقلاب را در این می بینم که شما فقیهی باشید که نظام و مردم از نظرات شما استفاده کنندأ طلاب عزیز, ائمه جمعه محترم و جماعات, روزنامه ها و رادیو و تلویزیون باید برای مردم این قضیه ساده را روشن کنند که در اسلام (مصلحت نظام) از مسائلی است که مقدم بر هر چیز است و همه باید تابع آن باشیم.)61 نامه به نمایندگان مجلس و وزرا در مورد کناره گیری قائم مقام رهبری: (همین قدر بدانید که پدر پیرتان بیش از دو سال است در اعلامیه ها و پیغام ها تمام تلاش خود را نموده است تا قضیه بدین جا ختم نگردد, ولی متأسفانه موفق نشد. از طرف دیگر وظیفه شرعی اقتضا می کرد تا تصمیم لازم را برای حفظ نظام و اسلام بگیرد, لذا با دلی پر خون حاصل عمرم را برای
(مصلحت نظام و اسلام) کنار گذاشتم.)62 البته بحث طرح مصلحت نظام, خصوصاً در متن فرمان تشکیل مجمع تشخیص مصلحت نظام (که در ذیل بحث مجمع تشخیص مصلحت آمد) سه بار تکرار شده است و یا در مورد شکواییه نمایندگان مجلس به امام در مورد مجمع تشخیص مصلحت, یک بار آمده است. و برای جلوگیری از تکرار مکررات, در این بخش حذف شده است. ر 6( مصلحت زجر کشیده ها: ر (مصلحت زجر کشیده ها و جبهه رفته ها و شهید و اسیر و مفقود و مجروح داده ها و در یک کلام مصلحت پابرهنه ها و گودنشین
ها, بر مصلحت قاعدین در منازل و مناسک و متمکنین و مرفهین گریزان از جبهه و جهاد و تقوا و نظام اسلامی مقدم باشد.)63 ر 7( مفهوم صلاح: ر پاسخ به آیة الله مشکینی در مورد متمم قانون اساسی: (در مورد متمم قانون اساسی, هر گونه آقایان (صلاح) دانستند عمل کنند, من دخالتی نمی کنم. فقط در مورد رهبری, ما که نمی توانیم نظام اسلامی مان را بدون سرپرست رها کنیم, باید فردی را انتخاب کنیم که از حیثیت اسلامی مان در جهان سیاست و نیرنگ دفاع کند. من از ابتدا معتقد بودم و اصرار داشتم که شرط مرجعیت لازم نیست, مجتهد عادل مورد تأیید خبرگان محترم سراسر کشور کفایت می کند. اگر مردم به خبرگان رأی دادند تا مجتهد عادلی را برای رهبری حکومتشان تعیین کنند, وقتی آن ها هم فردی را تعیین کردند تا رهبری را به عهده بگیرد, قهری او مورد قبول مردم است. در این صورت او ولی منتخب مردم می شود و حکمش نافذ است.)64 ر 8( تحلیل مصلحت از دیدگاه امام خمینی: ر نکات چندی را در خصوص مصلحت از دیدگاه حضرت امام خمینی(ره) می توان برشمرد: اول: در بین مضاف الیه های مصلحت که در قسمت قبلی دسته بندی شد, یک مورد
(اسلام) و مورد دیگر (نظام) است که (مصلحت نظام) با تلقی ای که از نظام سیاسی می توان نمود می تواند به مصلحت دین یا مردم تحویل شود و یا جمع هر دو که علی القاعده مبنای امام(ره) همین است که حاکم و مردم را به هم پیوند می زند و تأکید بر ولایت به نفی مردم و یا تأکید بر مردم به نفی ولایت نمی انجامد. در موارد دیگر مصلحت کشور, مسلمین, زجر کشیده ها وأ است و در اظهار نظرهایشان پیرامون مجمع تشخیص مصلحت نیز گاهی تأکید بر (صلاح) به صورت کلی است و گاهی با پسوند نظام, مردم و اسلام آمده و حاصل آن که در تفکر امام, مصلحت مردم در کنار مصلحت اسلام, بلکه بیش از آن مطرح و مورد تأکید واقع شده است. دوم: امام با طرحِ مجمع تشخیص مصلحت نظام, در کنار (شورای نگهبان), بلکه فراتر از شورای نگهبان نشان دادند که تشخیص مصلحت لزوماً از نصوص و احکام اولیه و چهارچوب احکام فرعیه شرعیه قابل استنتاج نیست و بلکه گاه ممکن است مصلحت, گذار از احکام فرعیه شرعیه باشد و به عبارت دیگر برای (عقل) در کنار (نقل) و برای متخصصین به معنای عام در کنار متخصصین دینی, جایگاه ویژه قایل شده و
آن ها را منبع و مرجع تشخیص مصلحت قرار دادند. ر سوم: حضرت امام خمینی(ره) از آن رو توانستند بیشتر, به مصلحت بپردازند که اولاً: قبل از آن تکلیف نظام سیاسی را با اندیشه ولایت مطلقه فقیه حل نمودند و سابقاً اشاره شد که بحث مصلحت مسبوق به نظام سیاسی است; و ثانیاً: مدیریت نظام سیاسی را نیز حدود یک دهه به عهده داشته و به صورت ملموس با خلاءها, مشکلات, پرسش ها و تنگناها آشنا شدند, این جا بود که راه های پر نمودن خلاءها را اهمیت دادن به مصلحت و تشکیل مجمعی در این راستا تشخیص دادند. ر چهارم: با توجه به تأکید امام بر مصالح کشور, مسلمین و زجرکشیده ها از سویی و تعیین مرجعی که بتوانند مصالح را حتی اگر لازم باشد با تعطیل موقت احکام فرعیه شرعیه تأمین کنند, می توان نتیجه گرفت که گرچه مفهوم مصلحت از نگاه دینی عام تر از مفهوم مصلحت عمومی است, ولی در اندیشه حضرت امام(ره) و در ذیل آن می توان مؤکداً از مفهوم مصلحت عمومی سخن گفته و بر اساس آن برای نظام اسلامی احکامی را وضع و جعل نمود. ر پنجم: با طرح مصلحت عمومی, این خط مشی که (یا خدا یا مردم), (یا دین یا
خلق), (یا شرع یا ناس) نیز بی اساس می شود, زیرا امام به عنوان کارشناس دینی و کسی که تمام تلاش او برای پیاده نمودن احکام الهی است, با شدت و حدت از حقوق و خواسته های جامعه دفاع می کند و این مطلب می رساند که لزوماً تأکید بر خدامحوری به نفی مردم و خواسته های آن ها و یا بالعکس تأکید بر حقوق مردم به نفی خدا محوری کشانده نمی شود و می توان از هر دو ولی در طول هم (نه در عرض هم) سخن گفت. این نکته از آن رو تأکید شد که در تاریخچه غرب, زمانی گفتند حاکمیت دین(قرون وسطی), و به مصلحت عمومی بی توجهی شد و زمانی گفتند مصلحت عمومی و دین مورد بی مهری قرار گرفت و تأکید فوق توانایی های اسلام را برای هم آهنگ کردن این دو حوزه می رساند. ر ششم: نکته مهم تری که می توان با استناد به اندیشه های دیگر امام برشمرد آن است, که حضرتشان ولایت مطلقه را یعنی ولایت صدور حکم حکومتی آن هم بر مدار مصالح عمومی می دانند; یعنی مرز ولایت مطلقه مفهوم مصلحت است. مثلاً از امام می خوانیم که: (اگر بگوییم امام معصوم راجع به طلاق همسر یک مرد یا
فروختن و گرفتن مال او گرچه مصلحت عمومی هم اقتضا نکند ولایت دارد, این دیگر در مورد فقیه صادق نیست و او در این مورد ولایت ندارد.)65 و یا در قسمت دیگر آمده است: (حاکم جامعه اسلامی می تواند در موضوعات, بنابر مصالح کلی مسلمانان یا بر طبق مصالح افراد حوزه حکومت خود عمل کند. این اختیار هرگز استبداد به رأی نیست, بلکه در این امر مصلحت اسلام و مسلمین منظور شده است. پس اندیشه حاکم جامعه اسلامی نیز, هم چون عمل او تابع مصالح اسلام و مسلمین است.)66 اگر مصلحت عمومی مدار حکم حکومتی است, از آن جا که مصلحت عمومی در جامعه اسلامی با دین پیوند وثیقی دارد, ممکن است این مصلحت با نصوص دینی کاملاً سازگار افتد که در این صورت نوع خاصی از حکم حکومتی را می طلبد و ممکن است مصلحت عمومی حکمی را ایجاب کند که شرع نسبت به آن ساکت است و در این صورت حکم حکومتی تأسیس می شود و در صورت سوم حتی اگر بین مصلحت عمومی و نصی در شرع تعارض افتد, ممکن است اگر مصلحت جدی در پیش باشد به تعطیلی موقت نصی منجر شود و حکم حکومتی بر مبنای مصلحت بر حکم اولیه حاکم است و این نکته
و این توانایی برای حاکم اسلامی و احکام حکومتی, دقیقاً آن چیزی است که از آن به ولایت مطلقه فقیه در برابر ولایت مقیده تعبیر می گردد. ر هفتم: نکته آخر در این بخش طرح پرسش های آغازین و مقدمه نوشتار و فرضیه پژوهش است که آیا در نگاه دینی مصلحت مردم و مصالح عمومی می تواند جایگاه اساسی داشته و موضوعیت یابد یا خیر? و فرضیه آن بود که (در نگاه شیعی و بر اساس مبانی حضرت امام خمینی(ره) مفهوم مصلحت عمومی به صورت اساسی و ریشه ای قابلیت طرح و شرح و بسط را دارد.) و با توضیحات متکی بر دیدگاه های حضرت امام بر مبنای مصلحت, حال پاسخ گویی به آن سؤال و آزمون فرضیه کار چندان دشواری نمی نماید و می توان به سؤال پاسخ مثبت داد که آری بر مبنای دیدگاه حضرت امام بحث از مصلحت عمومی به صورت اساسی جای طرح دارد, در عین این که تأکید بر خدا, دین و غایات اسلامی است. ر نتیجه گیری ر در پایان نوشتار به عنوان محصول بحث به ویژگی هر کدام از اندیشه های مطروحه و نقطه قوت یا ضعف دیدگاه ها اشاره می گردد. از نتایج کلی بحث آن است که مفهوم (مصلحت عمومی) واژه
ای ریشه دار در فلسفه سیاسی و به قدمت اندیشه سیاسی است و همین موضوع در طول تاریخ از زوایای متعدد (فلسفی, کلامی, اقتصادی وأ) به صور گوناگون مورد نقد و بررسی قرار گرفته است. - از ویژگی های اندیشه ارسطو آن است که با یک نگرش فلسفی و بر اساس مبادی فلسفی, این مفهوم سیاسی را مورد تأمل قرار داده است. در فلسفه سیاسی ارسطو (مصلحت عمومی) از آن رو که مدار و میزان حکومت صالح و طالح (علی رغم نوع و تعداد حکومت کنندگان) است, اهمیت موضوع را در نزد این اندیشمند رسانده و این که حدود 25 قرن قبل اندیشمندی توانسته است رابطه قانون و مصلحت, عدل و مصلحت, حاکم و مصلحت, خیر و مصلحت, غایت حکومت و مصلحت وأ را مورد مداقه قرار دهد, نقطه قوت جدی برای این فیلسوف تلقی می گردد. ضعف عمده ارسطو (البته در داوری, باید فرهنگ سیاسی و اجتماعی عصر او را نیز در نظر داشت) تعریفی است که از (شهروند) می دهد که با تلقی او بسیاری از گروه ها و اقشار و طبقات اجتماعی (بردگان, زنان, کشاورزان وأ) از حقوق جدی در مسائل اجتماعی و تعیین سرنوشت محروم می گردند و از همین جاست که مفهوم مصلحت عمومی نزد
این صاحب اندیشه گسست بر می دارد و جایگاه واقعی اش را نمی یابد. - از ویژگی ها اندیشه آکوئیناس آن است که درصدد برآمده تا عقل را با نقل آشتی دهد و آسمان را با زمین مرتبط کند و صبغه بحث او عمدتاً کلامی است. از نقاط قوت آکوئیناس فرض انواع چهارگانه قانون و تقریر خوب از کلام آن هاست. تمیز بین حوزه اخلاق و قانون نیز دقت نظر اندیشمند را می رساند. امّا نقطه ضعف این اندیشمند آن است که در دفاع عقلانی از همه مفاهیم دینی و مثلاً مصلحت کاملاً موفق نیست و گاهی درک سعادت معنوی را کاملاً به کلیسا احاله می کند که خود به خود به این بهانه می تواند از ناحیه متولیان کلیسا مصلحت عمومی مخدوش شود. خصوصاً وقتی برای شهریاران گریز از قانون را تجویز می کند (گرچه توجیه او عدالت آن ها وأ است) خود به خود به حریم عموم و مصالح آن ها وارد شده و لطمه می زند. - از ویژگی های اندیشه هابز آن است که برای تبیین حکومت, قانون و مصلحت, از خصوصیات ذاتی انسان ها شروع می کند و با یک نگاه بدبینانه به سرشت انسانی, نهایتاً به توجیه حتی استبداد می رسد. یعنی با یک
نگاه انسان شناسانه و فلسفی, فلسفه سیاسی اش را تأسیس می کند. هنرش در آن است که از اختیارات بالای حاکم و از دولت مطلقه, استدلال محکمی ارائه می کند که بر اساس آن در غرب ده ها سال حکومت هایی تأسیس شدند. ولی ضعفش در جنبه مفهوم مصلحت عمومی آن است که روی هم رفته پروای مصالح افراد را داشت و غایتش ایمنی فردی و نه مصلحت جمعی بود. و از ضعف های دیگرش دادن اختیارات مطلقه (البته نه توتالیتری, بلکه اوتالیتری) به حاکم است بدون این که او مسئول و مورد مؤاخذه باشد, به دلیل این که او طرف قرارداد نبوده است و ازهمین ناحیه نیز مصالح عموم آحاد جامعه می تواند تهدید شود. - از ویژگی های اندیشه آدام اسمیت آن است که به مصلحت عمومی اولاً از نگاه و زاویه اقتصادی نگریسته و ثانیاً با تأکید بر مصلحت فردی, به مصلحت جمعی رسیده است. نقطه قوتش آن است که به قول (ماندویل) بین (سیئات فردی) و (حسنات جمعی) پیوند و ارتباط ایجاد نموده است و رعایت حدود و حقوق دیگران و خدمت به همنوع را به حس خودخواهی بشر باز می گرداند. از نوآوریش آن است که این گذار از فرد به جمع را خودکار و
با هدایت دست نامرئی می داند. نقطه ضعفش همین نکته اخیر است که یک نظریه علمی باید در زمان و مکان و شرایط خاص حداقل قابلیت ابطال داشته باشد (ابطال پذیری) و طرح عنصری که توجیه واضح و مشخص ندارد (دست نامرئی) به نظریه علمی خلل وارد می کند. هم چنین مجموعاً نگرش او به انسان نیز خوش بینانه نیست و با مبنای او اگر خودخواهی محور اصلی است, اگر کسی بتواند از این غریزه غیر از خدمت به خلق (مثلاً در خیانت, زور وأ) به دست آورد, اصل مصالح همگانی زیر سؤال می رود; به عبارت دیگر, پایه های توجیه توجه به مصالح دیگران لرزان است. - ویژگی تفکر امام خمینی در آن است که به عنوان اولین متفکر شیعی در حال حاضر بر روی مفهوم مصلحت کماً و کیفاً متمرکز شد. گرچه حضرتشان در بحث های کلامی, اصولی و فقهی بر روی این موضوع کمتر متوقف شدند, اما در مقام حاکم اسلامی و از موضع سیاست مدار شیعی, نیاز به طرح مصلحت را خصوصاً در سال های اخیر عمرشان نمودند.67 هنر حضرت امام در آن است که (مصلحت اسلام) را کنار (مصلحت مسلمین) آورده و (مصلحت نظام) را با (مصلحت کشور) دیده و (مصالح مردم, زجر کشیده ها,
پابرهنه ها و جبهه رفته ها) برایشان موضوعیت یافته است. از سویی هنرشان در آن است که شکاف پر ناشدنی بین خلق و خالق را پر کرده و حرفشان (یا خدا یا انسان) نیست, بلکه سخنشان (هم خدا و هم مردم) است و این ها را در طول هم می بیند, بلکه با مبانی عرفانی امام, انسان به عنوان مظهر الهی و خلیفه خدا می تواند تلقی شود. از سوی دیگر حضرت امام خمینی به آن سؤال اساسی که معمولاً در جوامع دینی راه را برای مصلحت عمومی می بندد پاسخ داده است و آن در جایی است که مصلحت مردم که عقلا و متخصصین جامعه اسلامی تشخیص می دهند, با شرع سازگار نباشد, در منظر امام, با طرح ولایت مطلقه فقیه که حاکم دارای اختیارات حکومتی مطلقه بر مبنای مصالح عامه است, این احکام حکومتی می توانند مصلحت بحق مردمی را حتی به قیمت تعطیلی موقتی شرع (که البته این تعطیلی نیز مادام المصلحه است و ممکن است قرن ها طول بکشد) ساری و جاری نمایند. با این شیوه ایشان بین آسمان و زمین, خلق و خالق, شرع و عقل, نقل و عقل و بین مصلحت عمومی و تفکر دینی آشتی برقرار نموده اند. و ضمن اخذ نقاط قوت
دیگران, از نقطه ضعف آن ها نیز احتراز شده است. مصلحت عامه مردم شامل قشر خاصی نیست که مثلاً گروهی مستثنا شوند و یا فرد خاصی بر مصلحت عمومی ترجیح داده شود. ضمن این که به انسان نگاه بدبینانه و تنها از منظر غرایز و شرور ننگریسته و صفات زشت را محور تلاش اجتماعی و خدمات اجتماعی ندانسته است. به مردم با نگاه احترام و با حسن ظن و با اعتماد نگریسته است. و از این رو فرضیه پژوهش, متکّا و منبع و مرجع درستی می یابد و قابل توجیه می شود که (در نگاه شیعی و بر اساس مبانی حضرت امام خمینی(ره) مفهوم مصلحت عمومی به صورت اساسی و ریشه ای قابلیت طرح و شرح و بسط را دارد.)
1 . معادل های انگلیسی مفهوم مصلحت, مفاهیم زیر آمده است: ycneidepxe , tseretni , ycilop , noitetni doog , tahalsam 2. دهخدا, علی اکبر, لغت نامه دهخدا, ج44, (چاپ سوم: تهران انتشارات دانشگاه تهران, 1334( ص 578. 3. (ویرات) آنتونی کوئین, فلسفه سیاسی, ترجمه مرتضی اسعدی (انتشارات بین المللی هدی, 1371( ص 7 226. 4. جواد طباطبائی, زوال اندیشه سیاسی (انتشارات کویر, 1374( ص 8 137. 5 . ابوحامد غزالی, المستصفی (الطبعه الاولی, مصر, بالمطبعه الامیریه ببولاق)
ص286. 6 . ارسطو, سیاست, ترجمه حمید عنایت (انتشارات آموزش انقلاب اسلامی, 1371( ص20 119. 7 . همان, ص 8 117. 8 . محسن عزیزی, تاریخ عقاید سیاسی, ج اول (چاپ دوم, چاپ خانه دانشگاه تهران, 1345( ص 118. 9 . جواد طباطبائی, همان, ص46. 10 . محمد خاتمی, از دنیای شهر تا شهر دنیا (نشر نی, 1373( ص 3 72. 11 . فاستر مایکل, خداوندان اندیشه سیاسی, ج 1, قسمت اول, ترجمه جواد شیخ الاسلامی (مؤسسه انتشارات امیرکبیر, 1358( ص213. 12. H. enibas ; ytoeht lacitilop fo yrotsih ; noitide desiver ; kroy wen ynapmoc dna tloh yrneh , tsugua 1955 groeg , p 950 13. جواد طباطبائی, همان, ص 72. 14 . ارسطاطالیس, اخلاق نیکوماخسی, ج اول, ترجمه ابوالقاسم پورحسینی (انتشارات دانشگاه تهران, 2536( ص 131. 15 . خداوندان اندیشه سیاسی, ج 1, قسمت اول. ص 262. 16 . سیاست, ص 137. 17 . همان, ص 11. 18 . تاریخ عقاید سیاسی, ج اول, ص 1 110. 19 . ردهد برایان, اندیشه سیاسی از افلاطون تا ناتو, ترجمه مرتضی کاخی, اکبر افسری (مؤسسه انتشارات آگاه, 1373( ص 52. 20 . حمید عنایت, بنیاد فلسفه سیاسی در غرب(انتشارات دانشگاه تهران, 1364( ص 134. 21 . اندیشه سیاسی از افلاطون تا ناتو, ص 116. 22. yroeht lacitilop
fo yrotsiH , p . 23 . اندیشه سیاسی از افلاطون تا ناتو, ص 9 108. 24 . ر.ک: کتاب بنیاد فلسفه سیاسی غرب و منبع ذکر شده قبلی و هم چنین ذیل اندیشه آکوئیناس: lop fo yrotsiH yroeht laciti. 25 . اندیشه سیاسی از افلاطون تا ناتو, ص112. 26 . همان, ص 117. 27 . همان, ص 113. 28 .بنیاد فلسفه سیاسی در غرب, ص 10 209. 29 . نظریاتی که منشأ جامعه سیاسی و حکومت را صرفاً تأمین نفع و مصلحت انسان وانمود کند, به مشرب اصالت فایده ( inairatilitums ) منسوب می شود, که با این توجیه هابز از پیشگامان این مکتب و این نگرش می تواند محسوب شود. 30 .کاپلستون فردریک, تاریخ فلسفه, ج 5, ترجمه امیر جلال الدین اعلم (چاپ دوم: انتشارات سروش, 1370( ص 54. 31 .این که وضع ستیزه قبل از قرارداد از نظر هابز واقعیت تاریخی است یا پیش فرض منطقی, البته مراد هابز, بیشتر شق دوم است, گرچه جنگ در وضع طبیعی در بعضی جاها (مثلاً آمریکا) واقعیت تاریخی نیز دارد. (تاریخ فلسفه, ج 5, ص 48(. 32 . همان, ص 9 48. 33 . همان, ص 55. 34 . تاریخ فلسفه, ج 5, ص 60. 35 . , p 475 yroehT lacitiloP
fo yrotsiH. 36 .تاریخ فلسفه, ج 5, ص 62. 37 . آدام اسمیت, ثروت ملل, ترجمه سیروس ابراهیم زاده (انتشارات پیام, 1357( ص7. 38 . همان, ص 14. 39 .همان, ص 15. 40 . همان, ص 16. 41 . همان, ص 18. 42 . همان, ص 311. 43 . رافائل.د.د,ادم اسمیت, ترجمه عبداللّه کوثری (چاپ اول, انتشارات طرح نو, 1375( ص 81. 44 . همان, ص 2 81. 45 . همان, ص 86. 46 . آدام اسمیت در اثر دیگرش (احساسات اخلاقی) (همدردی) را مهم ترین انگیزه عمل می داند و حال آن که در کتاب ثروت ملل (منفعت طلبی) را سر منشأ عمل می داند. (رافائل) در جمع این تضاد ظاهری بر این باور است که, (در هر دو کتاب اسمیت, تأثیر همدردی به عنوان انگیزه, بسیار محدود است أ اسمیت خود بر آن است که نفع شخصی عقلائی (مصلحت اندیشی) هم از دیدگاه اخلاقی و هم از دیدگاه اقتصادی فضیلتی است, امّا از والاترین فضایل اخلاقی نیست, مگر آن گاه که با خویشتن داری و فدا کردن لذت آنی در پای سعادت پایا درآمیزد. او بی گمان نیکوکاری یا همدردی را فضیلت اخلاقی ستوده تری می داند. امّا معتقد است, تحقق مؤثر آن محدود است. اسمیت بر سایر انگیزه
های ستوده مثل خویشتن داری, وظیفه شناسی و احترام به عدالت تأکید بیشتری می نهد.(ص 103( همچنین او معتقد است که گرچه اسمیت بر انگیزه نفع شخصی تأکید می ورزد, مقصود او نشان دادن ماهیت و نیز دامنه وابستگی متقابل در جامعه است. همین گفته درباره تمثیل دست نامرئی نیز راست می آید. طرز عمل بازار چنان است که کنش های منفعت طلبانه افراد به نفع همگان, یا دست کم به نفع بیشتر افراد, تمام می شود. آن چه مهم است پیامد اجتماعی است نه علت فردی. (آدام اسمیت, ص 107(. 47 . امام خمینی, صحیفه نور, ج 21(انتشارات سازمان مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی) ص 186. 48 . همان, ص 191. 49 . همان, ص 195. 50 . همان, ج 22, ص 60. 51 . همان, ص 65. 52 . همان, ج 20, ص 176. 53 . گوشه ای از نامه نمایندگان: (مجمع تشخیص مصلحت نظام مسئولیت داوری و اصلاح نهایی مصوبات مورد اختلاف مجلس و شورای نگهبان را به عهده داشت و هم اکنون بعضاً این شورا قانون گذاری نیز می کند و مهم تر این که تقدیم لوایح قانونی به این شورا خالی از جمیع مقررات و مقدماتی است که یک لایحه قانونی از طریق متعارف دارد.) مجموعه
مقالات کنگره بین المللی امام خمینی و احیای تفکر دینی (مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام, 1376( ص 404 . 54 . صحیفه نور, ج 21, ص 57. 55 . همان, ص 6. 56 . همان, ص 11. 57 . همان, ج 20, ص 214. 58 . همان, ج 21, ص 61. 59 . همان, ص 3 122. 60 . همان, ص 108. 61 . همان, ص 112. 62 . همان, ص 116. 63 . فریاد برائت, ذیحجه 1407 (مرداد 66(. 64 . صحیفه نور, ج 21, ص 129. 65 . امام خمینی(ره), شئون و اختیارات ولی فقیه (ترجمه و انتشار وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی, 1365( ص 66. 66 . همان, ص 21. 67 . مثلاً مفهوم مصلحت در کلید واژه های 19 جلد اول صحیفه نور حتی یک بار نیز نیامده است و تنها در سه جلد آخر اثر یاد شده است که به کرات مفهوم مصلحت با پسوندهای متفاوت تکرار شده است.
مبانی مشروعیت در نظام ولایت فقیه کواکبیان، مصطفی گرچه ممکن است طرفداران دیدگاه مشروعیت مردمی ولایت فقیه، از لحاظ عقلی و دلایل متعددی را برای اثبات نظریه خویش اقامه کنند، اما نباید فراموش شود که در این جستار ما صرفا نظریه ولایت انتخابی فقیه را مورد بحث قرار دادیم، یعنی همان نظریه ای که آیت الله منتظری در کتاب «دراسات فی ولایة الفقیه و فقه الدولة الاسلامیه» آن را به تفصیل بیان کرده است. به همین خاطر، در اینجا صرفا به آن دسته از دلایلی خواهیم پرداخت که در فصل چهارم بخش پنجم کتاب پیش گفته آمده است. (1)
آیت الله منتظری اولیت دلیل عقلی که برای اثبات نظریه ولایت انتخابی فقیه بیان کرده، همان حکم عقل است.ایشان در این زمینه می گوید: «خرد انسان - که اساس و ریشه همه دلایل و برهانهاست - همواره به زشتی هرج و مرج و فتنه و وجوب اقامه نظام و حفظ مصالح عمومی جامعه و گسترش معروف و رفع ظلم و فساد و دفاع از جامعه در مقابل هجوم و حمله بیگانگان، بدون هیچگونه درنگ، حکم می کند.و این اهداف برای جامعه جز در سایه دولت صالح عادل مقتدر دارای شوکت و قدرت حاصل
نمی آید و دولت نیز جز با خضوع مردم در برابر وی و اطاعت از دستورات او استقرار نمی یابد.پس لازم است همه این مراتب به حکم عقل عملی شود و هر آنچه عقل به ضرورت آن گواهی دهد شرع نیز گواهی خواهد داد.همانگونه که در جای خود مورد بحث قرار گرفته است. دولت یا به وسیله نصب از جانب خداوند مالک الملوک مشخص شده است یا به قدرت سرنیزه و زور بر مردم حکومت یافته، یا اینکه توسط مردم نوع آن مشخص و مسئولان آن انتخاب شده اند. اگر به وسیله نصب از جانب خداوند محقق و مشخص گردید سخنی در ولایت فقیه آن نیست و بارها گفته ایم این نوع تعیین بر انتخاب مقدم است، و لکن در فرض مورد بحث ما چنین نصبی وجود ندارد یا به وسیله ادله این نصب ثابت نشده است. شیوه دوم نیز حکومت ستم بر مردم است و عقل به زشتی و ناپسند بودن چنین حکومتی قضاوت دارد.چنین حکومتی خلاف سلطنت انسان بر اموال و نفوس خویش است و عقل نیز به وجوب و خضوع و اطاعت از چنین حکومتی حکم نمی کند.پس در نتیجه نوع سوم که همان انتخاب است در چنین شرایطی متعین می گردد و این همان چیزی است که مورد بحث ماست» . (2) شاید بتوان این دلیل
عقلی را در سه گزاره منطقی به صورت زیر چنین خلاصه کرد: اولا: عقل وجود هر نوع هرج و مرجی را در جامعه قبیح و زشت می داند و لذا بر ضرورت وجود دولت صالح عادل مقتدر حکم می کند. ثانیا: دولت یا به وسیله نصب از جانب خداوند، و یا به وسیله زور و سر نیزه و یا با انتخاب مردم تعیین می شود. ثالثا: چون ادله نصب ثبوتا محال و اثباتا ناتمام است، و چون حکومت تغلب و زور هم عقلا قبیح است.پس تنها راهی که باقی می ماند همان راه انتخاب فقیه واجد شرایط از سوی مردم جهت تصدی امر حکومت در عصر غیبت آقا امام زمان (عج) است. بر دلیل عقلی ارائه شده تحت عنوان قضاوت عقل دو اشکال مهم وارد است: اولا: گرچه شکی در مورد حکم عقل در خصوص مقدمه اول وجود ندارد، اما در خصوص مقدمه دوم باید گفت که هیچ حصر عقلی وجود ندارد تا تعیین دولت را فقط از سه راه (نصب، تغلب و انتخاب) بدانیم.بلکه می توان تصور کرد یک راه دیگر آن نیز این باشد که سرپرست و زمامدار یک جامعه مورد رضایت و انتخاب مردم قرار گرفته و در عین حال از سوی خداوند سبحان نیز نصب گردد. ثانیا: تمام ادله عقلی و نقلی
ارائه شده از سوی آیت الله منتظری برای اثبات نظریه ولایت انتخابی فقیه (همانگونه که در گزاره سوم این دلیل عقلی نیز تصریح شده است) بر مبنای این فرض است که چون ادله نصب فقیه واجد شرایط در مرحله ثبوت، مخدوش بوده و در مرحله اثبات، ناتمام است پس حتما باید به انتخاب وی معتقد گردیم، در حالی که مبنای مفروض پایه محکمی نداشته و در حقیقت ناشی از همان اشکال اول است.به عبارت دیگر، در صورتی که اگر مراجعه و رضایت اکثریت مردم نسبت به یک فقیه واجد شرایط، و آنگاه نصب وی از سوی خداوند (همانگونه که در ادله نقلی به صراحت آمده است) با هم تصور شود، هیچگاه آن مبنای مفروض اساسا شکل نخواهد گرفت. همانگونه که قبلا وعده داده شد، اینک نوبت آن است که بحث مورد خدشه بودن نصب عام فقها در مقام ثبوت را مطرح کرده و آن را مورد ارزیابی قرار دهیم. آیت الله منتظری در فصل دوم بخش پنجم کتاب مذکور خویش، در زمانی که فقهای بسیاری واجد شرایط باشند پنج احتمال در ارتباط با منصوب بودن آنان بیان نموده و همه احتمالات را مورد خدشه قرار داده است.وی در این زمینه می گوید: «اگر در یک زمان فقهای بسیاری واجد شرایط باشند، پنج
احتمال در ارتباط با منصوب بودن آنان وجود دارد: احتمال اول: همه فقهای واجد شرایط یک عصر به صورت عام استغراقی از جانب ائمه - علیهم السلام - منصوب باشند که در این صورت هر یک از آنان بالفعل و مستقلا دارای ولایت بوده و به صورت مستقل حق اعمال ولایت و حاکمیت دارند. احتمال دوم: همه آنان به نحو عموم ولایت دارند، اما اعمال ولایت جز برای یکی از آنها جایز نیست. احتمال سوم: فقط یکی از آنان منصوب به ولایت باشد. احتمال چهارم: همه منصوب به ولایت باشند، لکن اعمال ولایت هر یک از آنان مقید به هماهنگی و اتفاق نظر با دیگران باشد. احتمال پنجم: مجموعه آنان من حیث المجموع به ولایت منصوب باشند که در واقع همه آنها به منزله امام واحد هستند که واجب است در اعمال ولایت با یکدیگر توافق و هماهنگی کنند.نتیجه دو احتمال چهارم و پنجم همانگونه که روشن است، یکی است. اشکال وارده بر احتمال اول: اینگونه نصب (که همه فقهای واجد شرایط بالفعل منصوب به ولایت باشند) بر شارع حکیم قبیح است. زیرا که اختلاف نظر فقها غالبا در استنباط احکام و در تشخیص حوادث روزانه و موضوعات مورد ابتلای جامعه بویژه در امور مهمه ای نظیر جنگ و صلح با دولتهای دیگر و...مورد تردید و
انکار نیست. پس در صورتی که همه به ولایت منصوب و والیهای بالفعل جامعه باشند و بخواهند فکر و سلیقه خود را اعمال کنند هرج و مرج و نقض غرض لازم می آید زیرا یکی از غرضهای اساسی حکومت، حفظ نظام و وحدت کلمه است. به روایات زیادی بر بطلان احتمال اول استناد گشته (3) و چنین استدلال شده است که چگونه در آسمان و زمین اگر به جز خداوند یکتا خدایانی می بودند به فساد کشیده می شد، ولی تعدد رهبری در سلطه های بشری، جامعه را به فساد نمی کشاند؟ ...شرط اعلمیت در والی - بر فرض که بدان قائل شویم - باز محذور (تعدد رهبری) را برطرف نمی کند.زیرا ممکن است که دو نفر یا بیشتر از فقها در درجات علمی مساوی باشند و به علاوه نظر مردم و نیز اهل خبره در تشخیص اعلم متفاوت است. اشکال وارده بر احتمال دوم: اگر همه فقها به نحو عموم ولایت داشته باشند اما اعمال ولایت جز برای یکی از آنها جایز نباشد، اولا فقیهی که حق ولایت دارد از بین سایرین چگونه معین می گردد؟ اگر هیچ راهی برای تعیین آن وجود نداشته باشد، در این صورت جعل ولایت لغو و این عمل، عمل قبیحی است، و اگر تعیین آن به وسیله انتخاب امت یا اهل
حل و عقد، یا توسط مجموع فقها که از بین خود یکی را انتخاب می کنند، باشد، در این صورت باز ملاک و معیار انتخاب در تعیین والی اعتبار یافته، و واجب است والی بر اساس این معیار از بین سایرین مشخص شود.اگر هم گفته شود که نصب الهی برای مشروعیت ولایت لازم است باید گفت که در هر صورت غیر شخص منتخب مستقلا حق دخالت در مسائل سیاسی اجتماعی جامعه را ندارد.ثانیا جعل ولایت برای سایر فقها طبق این فرض عمل لغو و قبیحی است بله شانیت احراز این مقام برای همه آنان ثابت است. اشکال احتمال چهارم و پنجم: اگر همه فقها منصوب به ولایت باشند (به صورت جدا و یا من حیث المجموع به منزله امام واحد) که در اعمال ولایت مقید به توافق و هماهنگی باشند، مسلما اینگونه اداره حکومت مخالف سیره عقلا و متشرعه است و از مسائلی است که تاکنون کسی قائل به آن نشده است.زیرا اداره شئون امت بویژه در شرایط حساس و مهم بر وحدت مرکز تصمیم گیری توقف دارد، در بیشتر موارد تعدد مراکز موجب پایمال شدن بسیاری از مصالح می گردد و همانگونه که علی (ع) می فرماید: «شرکت در حکومت به تزلزل و اضطراب کشیده خواهد شد» (4) و خداوند تبارک و تعالی نیز می فرماید: و شاورهم فی الامر،
فاذا عزمت فتوکل علی الله (5) در این آیه شریفه عزم و تصمیم نهایی به پیامبر اکرم (ص) واگذار شده است. اشکال وارده بر احتمال سوم: اگر فقط یکی از فقها منصوب به ولایت باشد، فقیه دارای ولایت بالفعل از بین همه فقها چگونه معین می شود؟ اگر راهی برای تعیین وی وجود نداشته باشد چنین جعلی لغو و قبیح است، و اگر به وسیله انتخاب معین می گردد، در این صورت نصب، لغو بوده و امامت در واقع به وسیله انتخاب مشخص شده است. اگر گفته شود حکومت بالفعل برای اعلم فقها متعین است.در جواب باید گفت: اولا ممکن است دو شخص یا اشخاص متساوی در علم و فضیلت وجود داشته باشند. ثانیا مردم و نیز اهل خبره در بسیاری از موارد در تشخیص اعلم دچار اختلاف می شوند و نظام مختل می شود پس باید قائل به لزوم انتخاب شده و فقیه منتخب اکثریت مردم را برای ولایت بالفعل جامعه معین نماییم» . (6)
هر چند اگر با کمی تسامح بتوان اشکالات مطرح شده بر احتمالات اول، دوم، چهارم و پنجم را وارد دانست، (7) اما قطعا در صورتی که موضوع رجوع و رضایت مردم را برای تعیین فقیه واجد شرایط دخیل بدانیم، هیچ اشکالی بر احتمال سوم وارد نیست، بلکه فقیه واجد
شرایط دارای هر دو نوع ولایت الهی و مردمی خواهد بود. برای توضیح بیشتر باید گفت: همه اشکالات در زمانی بروز می کند که نصب فقیه واجد شرایط را به صورت مجرد در نظر بگیریم. اما در صورتی که تصور کنیم شارع مقدس با بیان شرایط ویژه ای صرفا فقهای عادل را برای زمامداری در عصر غیبت به مردم معرفی کرده است که مردم به غیر از آنان به سمت دیگران نروند، و در هر زمانی که اکثریت مردم به یک فقیه واجد شرایطی رجوع نموده و نسبت به ولایت وی رضایت نشان دادند آنگاه شارع مقدس او را برای ولایت و زمامداری نصب می نماید، در اینجا دیگر هیچ اشکالی متصور نیست. به عبارت دیگر، فقیه واجد شرایط از جنبه «حقانیت» یعنی همان صلاحیت و استعداد لازم برای امامت امت، مشروعیت خویش را صرفا از جانب شارع مقدس می گیرد.زیرا مردم در این مرحله هیچ نقشی ندارند و در این نکته نیز هیچ کدام از نظریات مورد بحث، کوچکترین تردیدی به خود راه نمی دهد. حال اگر مردم بر اساس وظیفه خویش و با توجه به این «حقانیت» به یک فقیه واجد صلاحیت مراجعه کردند، در اینجا دیگر هیچ محذوری برای نصب این فقیه مشخص از سوی خداوند سبحان وجود ندارد.لذا پس از نصب شارع، چنین فقیه
مقبول مردم و منصوب خداوند، در جنبه «قانونیت» یعنی همان مرحله جعل و اعتبار دارای هر دو نوع مشروعیت الهی و مردمی است.از مشروعیت الهی برخوردار است زیرا به طور مشخص از سوی خداوند منصوب شده و شارع ولایت را برای وی جعل کرده است.و دارای مشروعیت مردمی است زیرا از رای و نظر و رضایت اکثریت مردم جهت تصدی امر ولایت برخوردار است. بنابر این معرفی ویژگیهای زمامدار از سوی شارع، رضایت مردم نسبت به فقیه مشخص و واجد صلاحیت و نصب همان فقیه مشخص از سوی خداوند سبحان جهت تصدی ولایت بر جامعه اسلامی در عصر غیبت، راهی است که امکان نصب فقیه را مفهوم بخشیده و آن را بر مقام ثبوت بی اشکال می سازد.کما اینکه در زمینه ادله نصب در مقام اثبات نیز بر اساس آنچه در فصل قبلی توضیح دادیم هر چند نمی توان دلالت آنها را بر نصب محض تمام دانست، اما فی الجمله آن را بر اساس نظریه ولایت الهی - مردمی تمام دانستیم.بدین ترتیب بر گزاره سوم دلیل عقلی که ادله نصب را در مقام ثبوت و اثبات مورد خدشه قرار می داد، و نتیجه می گرفت چون حکومت تغلبیه هم عقلا قبیح است پس تنها راه همان راه انتخاب است اشکال جدی وارد است و نمی توان دلیل عقلی «قضاوت
عقل» را برای اثبات جنبه «قانونیت» دیدگاه مشروعیت مردمی ولایت فقیه و اثبات نظریه ولایت انتخابی فقیه تمام دانست.
دومین دلیلی که آیت الله منتظری در جهت اثبات نظریه ولایت انتخابی فقیه بیان کرده، همان سیره عقلا در واگذاری امور به افراد توانمند امین است.ایشان در این زمینه می گوید: «باز در هر زمان و هر جا، سیره عقلا بر این استمرار یافته که در برخی اعمال برای خویش نایب می گیرند و در کارهایی را که خود شخصا نمی توانند انجام دهند به کسی که توان انجام آن را دارد واگذار می کنند. از جمله این موارد، اموری است که مورد نیاز جامعه است و روی سخن در آن، متوجه کل جامعه می باشد و اجرا و انجام آن متوقف بر اجرای مقدمات بسیار زیاد و نیروهای متمرکز است.نظیر دفاع از کشور و ایجاد راهها و وسایل ارتباط جمعی، مخابرات و مسائلی نظیر آن از اموری که تحصیل آن برای فرد فرد افراد جامعه به تنهایی میسر نیست که برای انجام آن، والی توانمندی را انتخاب و امور را به وی می سپارند و او را بر انجام آن امور، یاری می دهند.و از همین موارد است اجرای حدود و تعزیرات و حل اختلافات که فردی از سوی خود نمی تواند انجام آن
را بر عهده گیرد و این موجب هرج و مرج و اختلال نظام می گردد که در این صورت اجرا و تنفیذ آن را به کسی که همه جامعه در آن متبلور باشد واگذار می کنند و این شخص، کسی غیر از حاکم منتخب از سوی مردم نیست.پس والی جامعه گویا سمبل و نماینده آنان در اجرای امور عمومی است» . (8) بر دلیل سیره عقلا دو اشکال اساسی وارد است: اولا: وجود یک شیوه مخصوص حکومتی در طول تاریخ تشکیل دولتها (یعنی طریقه انتخاب زمامداران) به عنوان سیره عقلا جای بحث و تامل زیادی دارد.وجود انواع و اقسام نظامهای الیگارشی (اشراف و ثروتمندان)، اریستوکراسی (نخبگان)، استبدادی، سلطنتی و پادشاهی، امپراتوری، توتالیتری و نظامهای اقتدارگرای حزبی و...در طول تاریخ در کنار نظامهایی که در آنها انتخاب برگزار می شده است، بیانگر آن است که هرچند انتخاب زمامداران یک امر عقلایی است اما این امر عقلایی را نمی توان به عنوان سیره مستمره در طول تاریخ و برای همه زمانها و مکانها جاری دانست.به عنوان مثال اگر در یونان باستان نظریه دموکراسی و انتخاب مطرح بوده است، در روم باستان معمولا حکومت در بین اشراف و نخبگان (اریستوکرات ها) دست به دست می شده است و در ایران باستان نیز همواره رژیمهای سلطنتی حکومت می کرده اند.ممکن است گفته شود
رژیم سلطنتی خلاف عقل است، اما واقعیت عینی و تاریخی به ما می گوید که به هر حال نباید طریقه انتخاب را به عنوان یک سیره ثابت در تمامی جوامع تصور کرد. البته شکی نیست که معمولا مردم در کارهایی که از آنها بر نمی آید به اهلش مراجعه می کنند و رضایت خویش را نسبت به کسی که برای او در آن کار اهلیت قائل هستند ابراز داشته و به او اعتماد می ورزند.اما بحث این است که چنین امری لزوما همراه با انتخاب قبلی نیست، بلکه گاهی هم اتفاق افتاده است که فرد مقتدری جلو می افتد و رهبری و زمامداری را بر عهده می گیرد و دیگران نیز با رضایت از او تبعیت و اطاعت می کنند.در چنین شرایطی که به هر حال رضایت مردم حاصل می شود و انتخاباتی هم قبلا صورت نگرفته است، نمی توان مدعی شد که کاری خلاف عقل یا خلاف سیره عقلا صورت پذیرفته است. بنابر این با وجود انتصاب در کنار انتخاب، می توان در انحصار سیره عقلا در روش انتخاب شک کرد. ثانیا: بر فرض که بپذیریم طریقه انتخاب به عنوان سیره مستمر عقلا در طول تاریخ باشد اما نباید فراموش کرد چنین سیره ای در جایی کار برد دارد که طریقه دیگری از سوی شارع مقدس (که خود رئیس و فوق همه
عقلاست) مطرح نشده باشد، در حالی که در مورد پیامبر عظیم الشان اسلام (ص) و ائمه اطهار (ع) شکی نداریم که چه در جنبه «حقانیت» و چه در جنبه «قانونیت» مشروعیت، انتخاب مردم راهی ندارد. به عبارت دیگر، اگر هم فرض شود سیره عقلا صرفا طریقه انتخاب باشد، ولی از آنجایی که یکی از نمودهای مهم انتخاب مردم، انتخاب مکتب با پذیرش همه ضوابط آن است لذا با توجه به آنکه طرفداران مشروعیت مردمی - ولایت فقیه معتقدند در عصر غیبت اگر ادله نصب در مقام ثبوت و مقام اثبات تمام باشد نوبت به انتخاب نمی رسد، می توان گفت وجود دلایل شرعی مبنی بر انتخاب الهی فقیهی که مورد رضایت مردم قرار گرفته است موجب می شود تا دیگر دلیل سیره عقلا را مبنی بر انتخاب فقیه واجد شرایط دارای کاربرد ندانیم. شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی در باب تقسیم نظامهای اجتماعی به نظامهای مکتبی و غیر مکتبی، سخنان نغزی در مجلس خبرگان ایراد نموده اند که در اینجا به مناسبت بحث آن را یادآوری می کنیم.ایشان در این زمینه فرموده اند: «جامعه های غیر مکتبی آزاد از مکتب هستند و فقط همین یک اصل را قبول دارند، اصل حکومت با آرا، اما جامعه های دیگری هستند ایدئولوژیک یا مکتبی، یعنی جامعه هایی که مردم آن جامعه قبل از هر
چیز مکتبی را انتخاب کرده اند و به محض اینکه مکتبشان را انتخاب کردند، در حقیقت اعلام کردند که از این به بعد باید همه چیز ما در چهارچوب مکتب باشد.انتخاب مکتب آزادانه صورت گرفته و با آزادی کامل، مکتب و مرام را انتخاب کرده اند.به این جامعه ها می گویند جامعه های ایدئولوژیک با نظامها و جامعه های مکتبی.جمهوری اسلامی یک نظام مکتبی است» . (9)
یکی دیگر از دلایلی که برای اثبات نظریه ولایت انتخابی فقیه ارائه شده، این است که ولایت، یک نوع قرار داد و معاهده بین مردم و ولی فقیه است که شامل اطلاق ادله عهود و عقود می باشد.در این زمینه گفته می شود: «انتخاب رهبر توسط مردم و واگذاردن امور به او و قبول ولایت از سوی وی یک نوع قرارداد و معاهده بین والی و مردم است که بر صحت و نفوذ آن همه دلایلی که بر صحت عقود و نفوذ آن دلالت داشته دلالت دارد.دلایلی نظیر بنای عقلا و آیه شریفه یا ایها الذین آمنوا اوفوا بالعقود (10) ای مؤمنان به قراردادها وفا کنید) و نیز سخن امام صادق (ع) در صحیفه عبد الله بن سنان که می فرماید: «المسلمون عند شروطهم الا کل شرط خالف کتاب الله - عز و جل - فلا یجوز» (11)
مسلمانان در کنار شرطهای خویش هستند مگر هر شرطی که مخالف کتاب خداوندعز و جل باشد که جایز نیست.) و روایات دیگری نظیر این روایت، بنابر اینکه «شرط» قرارداد ابتدایی را نیز شامل گردد چنانکه بعید نیست اینگونه باشد» . (12) در ارتباط با این دلیل، توجه به دو نکته لازم است: اولا: دلیل پیش گفته مبتنی بر دو پیش فرض است: یکی اینکه ما دلایل نصب فقیه جامع الشرایط را جهت زمامداری و ولایت بر جامعه اسلامی در عصر غیبت تمام ندانیم.و دیگری آنکه معتقد باشیم شارع مقدس حق انعقاد چنین قراردادی را به مردم داده است. هر چند ممکن است در مورد پیش فرض دوم گفته شود که آیه شریفه «اوفوا بالعقود» ناظر به عقود عقلایی متعارف بین مردم است و می توان به آن بر صحت هر قرار داد عقلایی - به جز آنچه دلیل بر بطلان آن وجود دارد - استناد نمود و چون تعیین والی و تفویض ولایت به غیر از سوی مردم، امر رایجی بوده که در همه اعصار و قرون، متعارف بوده و بین قبایل رواج داشته است، بنابر این عقد قرارداد و معاهده بین مردم و ولی فقیه از این جهت اشکالی ندارد، (13) اما با این حال در مورد پیش فرض اول اشکال همچنان
به جای خود باقی است. ثانیا: بر فرض که ما پذیرفتیم معاهده بین مردم و ولی فقیه مشروع بوده و مشمول اطلاق و عموم آیه «اوفوا بالعقود» می شود، حال چه لزومی دارد که مفاد این ولایت شرعی را فقط انتخاب بدانیم؟ یعنی چه اشکالی دارد اگر معتقد باشیم مردم با انعقاد چنین معاهده ای راضی به ولایت و زمامداری فقیه واجد شرایط و معرفی شده از سوی شارع می شوند که در پی این معاهده و رجوع مردم و جهت کسب مشروعیت الهی، از سوی خداوند سبحان هم منصوب می گردد؟ به عبارت دیگر، مفاد آیه «اوفوا بالعقود» نسبت به قرارداد و معاهده ای که مردم باولی فقیه منعقد می کنند جز این نیست که به ولایت شرعی او راضی و ملتزم شده و اطاعت و تبعیت او را بر خود لازم بدانند. حال فرقی ندارد که با فقیه منتخب خویش چنین قرار دادی بسته باشند یا با فقیه منصوب از جانب خداوند و یا اساسا با انعقاد همین معاهده زمینه برای نصب فقیه مورد رضایت خویش را از سوی خداوند سبحان فراهم نمایند.بنابر این اطلاق ادله عهود و عقود را نمی توان منحصر در فقیه منتخب دانست. البته به شرطی که با کمک دلایل دیگر بتوان ثابت کرد که خداوند سبحان در عصر غیبت ولایت خویش را به مردم تفویض
فرموده است تا آنان چنین ولایتی را به فقیه عادل بسپارند، در آن صورت چنین فقیهی ولی شرعی مردم است و ما اساسا در آن صورت احتیاجی به دلیل «اوفوا بالعقود» نخواهیم داشت.
آیت الله منتظری در فصل پنجم بخش پنجم کتاب خویش با بیان آیات 10 و 18 سوره فتح (در مورد بیعت مسلمانان با پیامبر اکرم (ص) در سال ششم هجری در جریان حدیبیه که به بیعت رضوان معروف است) و آیه 12 سوره ممتحنه (در مورد بیعت مردان و زنان مسلمان با پیامبر اکرم (ص) در سال هشتم هجری بعد از فتح مکه که به بیعت نسا معروف است) و با اشاره به روایات متعددی در مورد بیعت عده ای از مسلمانان در سال دوازدهم بعثت در عقبه اول و بیعت تعداد بیشتری از مسلمان مدینه در سال سیزدهم بعثت در عقبه دوم با پیامبر اکرم (ص) (14) و همچنین بیعت مردم در جریان غدیر خم در سال دهم هجری با امیر مؤمنان (ع) (15) و بیعت مجدد مردم با آن حضرت پس از قتل عثمان (16) و بیعت با امام حسن مجتبی (ع) (17) و بیعت مردم کوفه با مسلم بن عقیل برای اطاعت از رهبری و امامت امام حسین (ع) (18) و بیعت با
امام رضا (ع) (19) و بیعت با امام زمان (عج) (20) و پس از تشریح مفهوم لغوی و اصطلاحی واژه «بیعت» چنین نتیجه گیری می کند که: «پیامبر خدا (ص) از سوی خداوند بلا اشکال پیامبر و ولی جامعه بود، اگر چه مردم با وی بیعت ننموده و تسلیم دستورات وی نمی شدند، کما اینکه طبق اعتقاد ما امامت برای امیر المؤمنین و سایر ائمه معصومین (ع) همین گونه بوده است.و لکن چون در ذهن مردم طبق عادت و سیره آنان، این معنی وجود داشته که ریاست و رهبری با بیعت و انتخاب مردم مسلم می شده و نیز چون در عرف مردم برای انشا و قطعیت یافتن حکومت، بیعت از استوارترین وثیقه ها بوده، به همین جهت پیامبر اکرم (ص) برای تحکیم ولایت ظاهری خویش از مردم خواسته تا با وی بیعت کنند.چرا که مردم به چیزی که خود در ایجاد آن نقش داشته و به وفاداری به آن خود را ملزم دانسته اند به مراتب پایدارترند و در مقام نقض عهد بیشتر می توان به آن تمسک نمود.پس مراد از اینکه بیعت در ارتباط با پیامبر اکرم (ص) و ائمه معصومین (ع) به عنوان تاکید است، بدین معنی است که بیعت وسیله تحقق ولایت آنان در نزد مردم است و عاملی است که دستورات آنان به صورت قوی تر
و محکمتر اجرا می شود و بی تردید اطاعت و تسلیم عملی مردم نیز بر آن مرتبت است. و ما پیش از این گفتیم که رهبری همان گونه که با نصب خداوند به وجود می آید، با نصب امت به وسیله بیعت نیز متعین می گردد. بر این اساس پس امامت امیر المؤمنین (ع) اگر چه طبق اعتقاد ما با نصب خداوند یا نصب پیامبر اکرم (ص) تحقق یافته و لکن چون جعل و انشای آن به وسیله بیعت از سوی امت نیز موجب تاکید و دلپذیرتر شدن و اطاعت بیشتر مردم می گردید، و در مقام احتجاج امکان تمسک به آن وجود داشت، پیامبر اکرم (ص)، پس از نصب حضرت علی (ع) به ولایت از مردم نیز برای آن حضرت بیعت گرفت» (21) در زمینه دلیل بیعت، دو نکته مهم و اساسی شایان توجه است: اولا: همانگونه که بیان شده، بیعت همان نوعی معاهده و قرارداد است که بر اساس آن، بیعت کننده، اطاعت بیعت شونده را بر عهده می گیرد، و خود را بدان ملتزم می کند.یعنی همان نکاتی که در دلیل قبلی متذکر شدیم در اینجا نیز مطرح است.به عبارت دیگر در مفهوم بیعت این نکته نهفته است که همواره در طول یک امر واقع شده، قرار می گیرد.یعنی مسبوق به امامتی است که حال یا به وسیله نصب شارع
یا از طریق انتخاب و رضایت مردم مشخص شده است.پس با دلیل بیعت نمی توان برای اثبات اصل ولایت و امامت تمسک کرد. برای توضیح بیشتر باید گفت همانگونه که همه مسلمانان معتقدند، ولایت پیامبر اکرم (ص) بر مؤمنان از طرف خدا معین شده بود.کما اینکه بنا بر عقیده شیعه ولایت حضرت علی (ع) و یازده امام بعد از وی نیز از جانب خداوند بوده است و یقینا در چنین مواردی، بیعت، اعلام وفاداری و اطاعت و تاکید بر ولایت الهی است. در حقیقت مردم پس از
بیعت با پیامبر اکرم (ص) و امام معصوم (ع) در برابر دو تعهد قرار می گرفتند: یکی تعهد و مسئولیت در برابر فرمان الهی و دیگری تعهد و مسئولیت در مقابل قراردادهای که خود با پیامبر اکرم (ص) و امام (ع) بسته بودند و طبعا این تعهد همانند همه قراردادهای مشروع دیگر لازم الاجراست. و علت آنکه حضرت علی (ع) در موارد مختلف بر بیعت مردم تاکید می فرمایند به واسطه همین نکته است که بیعت خود یک مبدا التزام و تعهد می باشد و به وسیله آن امامت و ولایت الهی در مرحله تحقق و عینیت جامعه، استوار و محکم می گردد. حال اگر معتقد باشیم با توجه به آنچه که در مورد پیامبر اکرم (ص) و ائمه اطهار (ع) عمل شده است، بیعت در عصر غیبت امام زمان (عج) مشروع بوده و مردم نیز از طریق بیعت خویش با فقیه عادل منتخب، در تحقق قدرت و حاکمیت وی نقش مهمی داشته و هر دو طرف به این معاهده ملتزم می باشند، در عین آنکه سخن حقی است اما بحث از لزوم برخورداری از جنبه «مقبولیت» یعنی همان مرتبه سلطه و فعلیت وی در میان مردم کرده ایم و نه بحث از جنبه «قانونیت» مشروعیت فقیه عادل که محل نزاع است.به سخنی دیگر باید گفت بر فرض که
معتقد باشیم ولایت و سرپرستی فقیه، انتخابی بوده و انتصابی نیست، مردم با بیعت، فقیه عادل واجد شرایط را انتخاب نمی کنند بلکه از این طریق بر همان انتخاب قبلی خویش تاکید کرده و با او پیمان می بندند که در مرحله عمل از او اطاعت و تبعیت نمایند. ثانیا: حال که گفته شد بحث از بیعت در مرحله «مشروعیت» اصل ولایت و امامت نیست بلکه در مرتبه سلطه و فعلیت و یا همان «مقبولیت» و پذیرش مردمی مطرح است، ممکن است تصور شود که پس در مساله بیعت فارقی بین سه نظریه ولایت انتصابی فقیه، و ولایت انتخابی فقیه و ولایت الهی - مردمی فقیه وجود ندارد.اما تفاوتهای جدی در این زمینه وجود دارد زیرا: طرفداران نظریه ولایت انتصابی فقیه بیعت را یک امری اجباری و وظیفه و تکلیف برای مردم می دانند. (22) چه در زمان پیامبر اکرم (ص) و ائمه اطهار (ع)، و چه در عصر غیبت) و بیعت هیچ حقی را برای مردم ایجاد نمی کند.چون حاکم، منصوب خداست و وظیفه و تکلیف مردم هم اقتضا دارد حتما از چنین حاکمی اطاعت و تبعیت کنند.به عبارت دیگر، در چنین دیدگاهی بیعت یک امر اخباری و یک طرفه و اعتراف به وظیفه و التزام در مقابل الزام شرعی است.لذا اگر مردم هم با
حاکم منصوب بیعت نکنند، حق اعمال حاکمیت از وی سلب نمی شود. اما طرفداران نظریه ولایت انتخابی فقیه هر چند در مورد پیامبر اکرم (ص) و ائمه اطهار (ع) بیعت را تکلیف و وظیفه مردم می دانند، اما در عصر غیبت معتقدند بیعت حق مردم است و هیچ اجباری و تکلیفی در کار نیست بلکه بیعت جنبه انشایی و دو طرفه دارد.و مادامی که مردم با فقیه واجد شرایطی بیعت نکرده اند، او حقی برای اعمال حاکمیت ندارد. و در نظریه ولایت الهی - مردمی ولایت فقیه، هر چند مردم در زمان ائمه اطهار (ع) صرفا تکلیف و وظیفه برای بیعت دارند، اما در عصر غیبت، مردم علاوه بر تکلیف از حق نیز برخوردارند.یعنی درست است که مردم باید با فقیه مورد رضایت خویش که از جانب خداوند منصوب است بیعت کنند تا ولایت او محقق شود، اما در عین حال، مادامی که چنین بیعتی صورت نگرفته باشد حاکم حق اعمال حاکمیت ندارد. بنابراین اگر طرفداران نظریه ولایت انتخابی فقیه با دلیل بیعت بتوانند از لزوم مقبولیت فقیه و حق اعمال حاکمیت مردم سخن بگویند قطعا نمی توانند با این دلیل، مشروعیت مردمی فقیه را در جنبه «قانونیت» اثبات نمایند.علاوه بر اینکه باید دو پیش فرض مهم را نیز قبلا ثابت کرده باشند: یکی اینکه ادله نصب ناتمام است.و
دیگری آنکه مردم از حق انتخاب فقیه واجد شرایط برخوردارند.و در صورتی که این دو مفروض ثابت گردد آنگاه دیگر نیازی بر تمسک بی دلیل به دلیل بیعت برای اثبات اصل ولایت و امامت باقی نمی ماند.
: 1- مجموعه 26 دلیل عقلی و نقلی کتاب دراسات فی ولایه الفقیه و فقه الدوله الاسلامیه، ج 1، ص 527 -493 و ترجمه فارسی آن در کتاب مبانی فقهی حکومت اسلامی، ج 2، ص 321 -283 آمده است. 2- رجوع شود به: منتظری، حسینعلی، مبانی فقهی حکومت اسلامی، ج 2، ص 283 و 284. 3- غرر و درر، ج 2، حدیث 1941 از حضرت علی (ع)، ص 86، عیون اخبار الرضا، ج 2، حدیث 1 از امام رضا (ع)، ص 101، اصول کافی، ج 1، حدیث 1 از امام جعفر صادق (ع)، ص 178، بحار الانوار ج 25، حدیث 2 و 3 از امام صادق (ع)، ص 106، صحیح مسلم، ج 3، حدیث 853 از رسول اکرم (ص)، ص 1480 و امثال آن. 4- غرر و درر، ج 2، حدیث 1941، ص 86. 5- آیه 159 سوره آل عمران. 6- رجوع شود به: منتظری، حسینعلی، مبانی فقهی حکومت اسلامی، ج 2، ص 202 -195. 7- آیت الله جوادی آملی با بیان هفده نکته اشکالات مذکور را
بر فروض بیان شده رد کرده است.برای مطالعه بیشتر رجوع شود به: جوادی آملی، عبد الله، پیرامون وحی و رهبری، ص 190 -184. 8- رجوع شود به: منتظری، حسینعلی، مبانی فقهی حکومت اسلامی، ص 285 -284. 9- رجوع شود به: صورت مشروح مذاکرات مجلس نهایی قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، ج 1، ص 378. 10- آیه 1، سوره مائده. 11- وسائل الشیعه، ج 12، ابواب الخیار، باب 6، حدیث 2، ص 353. 12- رجوع شود به: منتظری، حسینعلی، مبانی فقهی حکومت اسلامی، ج 2، ص 287 -286. 13- البته شمول اطلاق و عموم آیه «اوفوا بالعقود» بر معاهده هایی همچون معاهده مذکور یا قرارداد بیمه و...بر این مبناست که الف و لام «العقود» ، الف و لام عهد نباشد بلکه الف و لام جنس باشد. 14- برای مطالعه بیشتر در مورد بیعت عقبه اول و بیعت عقبه دوم به سیره ابن هشام، ج 2، ص 84 -66 رجوع شود. 15- برای مطالعه بیشتر در مورد بیعت مردم با حضرت علی (ع) در حادثه غدیر به احتجاج طبرسی، ج 1، ص 41 -34 رجوع شود. 16- برای مطالعه بیشتر در مورد بیعت مردم با حضرت علی (ع) پس از قتل عثمان به خطبه 229 نهج البلاغه، فیض، ص 772 و خطبه 136
نهج البلاغه، فیض، ص 147 رجوع شود. 17- برای مطالعه بیشتر به ارشاد مفید، ص 170 رجوع شود. 18- همان منبع پیشین، ص 186. 19- برای مطالعه بیشتر به عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 238 رجوع شود. 20- برای مطالعه بیشتر به کتاب غیبت نعمانی، ص 181 -175 رجوع شود. 21- رجوع شود به: منتظری، حسینعلی، مبانی فقهی حکومت اسلامی، ج 2، ص 323 -322. 22- برای مطالعه بیشتر رجوع شود به: مکارم، ناصر، انوار الفقاهه (کتاب البیع)، ص 519.
مبانی مشروعیت در نظام ولایت فقیه کواکبیان، مصطفی پیش از بررسی دلایل نقلی در نظریه مشروعیت الهی ولایت فقیه، توجه به چند نکته ضروری است. اولا: برخی از فقها و صاحبنظران طرفدار انتصاب الهی ولایت فقیه، ادله عقلی ارائه شده در موضوع مورد بحث را کافی دانسته و احادیث و اخبار مورد استناد را صرفا به عنوان شاهد و مؤید همان دلایل عقلی می دانند. (1) کما اینکه حضرت امام خمینی (ره) ولایت فقیه را از جمله اموری می دانند که تصور آن موجب تصدیق بوده و نیازی به برهان و دلیل ندارد. (2) به همین خاطر، نیاز چندانی برای پرداختن به اشکالات وارده بر دلایل نقلی (چه از لحاظ سند و چه از لحاظ دلالت) وجود ندارد. ثانیا: هر چند برخی از طرفداران نظریه مشروعیت الهی ولایت فقیه در استدلال نقلی خویش از آیات قرآن کریم شاهد گرفته و به آنها استناد کرده اند، (3) اما فقهای پیشین و حضرت امام خمینی (ره) صرفا به اخبار و روایات ائمه معصومین - علیهم السلام - استناد فرموده اند.به همین خاطر در پژوهش حاضر نیز ما فقط به روایات ائمه اطهار (ع) می پردازیم. ثالثا: برخی از فقهای طرفدار انتصاب الهی فقیه همچون مرحوم ملا احمد نراقی با بیان نوزده روایت مختلف،
در صدد اثبات نظریه خویش برآمده اند.ایشان روایاتی همچون صحیحه ابی البختری (4) العلماء ورثة الانبیاء)، روایة اسماعیل بن جابر (5) العلماء امناء)، مرسلة الفقیه (6) اللهم ارحم خلفائی)، روایة علی بن ابی حمزه (7) الفقهاء حصون الاسلام)، روایة السکونی (8) (الفقهاء امناء الرسل)، روایة جامع الاخبار (9) ، (علماء امتی کسایر الانبیاء قبلی)، روایة الفقه الرضوی (10) (منزلة الفقیه فی هذا الوقت کمنزلة الانبیاء)، روایة الاحتجاج (11) (العلماء اذا صلحوا)، روایة مجمع البیان (12) (فضل العالم علی الناس کفضلی علی ادناهم)، روایة المنیة (13) (عظم العلماء)، (اما الحوادث الواقعة)، روایة تفسیر الامام العسکری (16) (اشد من یتم الیتیم المنقطع عن امامه)، روایة ابی خدیجه (17) (انظروا الی رجل)، روایة ابی خدیجه (18) (اجعلوا بینکم رجلا)، مقبولة عمر بن حنظله (19) (ینظران الی من کان منکم)، حدیث نبوی (20) (السلطان ولی من لا ولی له)، روایة تحف العقول (21) (مجاری الامور و الاحکام علی ایدی العلماء)، و روایة علل الشرایع (22) (فلم جعل اولی الامر) را بیان می نماید. (23) اما شکی نیست که در موضوع بحث حاضر، نمی توان به همه این روایات استدلال کرد زیرا: اولا: تعدادی از این روایات از نظر سند، خدشه های جدی بر آنها وارد است که از حوصله این بحث خارج است. ثانیا: برخی روایاتی هم که از لحاظ
سند اشکالی ندارند، صرفا بیانگر فضیلت و برتری علما و فقها بر سایر مردم بوده و دلالتی بر ولایت و سرپرستی و زمامداری آنان بر جامعه اسلامی ندارد. ثالثا: آن دسته از روایاتی هم که بر ولایت و زمامداری فقهای عادل دلالتی دارند، فقط بر جنبه «حقانیت» مشروعیت الهی ولایت فقیه دلالت دارند و بر جنبه «قانونیت» آن یعنی اثبات انتصاب الهی فقها هیچ دلالتی ندارند. به همین خاطر، در بحث حاضر تنها سه روایت مقبوله عمر بن حنظله، مشهوره ابی خدیجه و توقیع شریف را که از لحاظ سند اشکال مهمی نداشته و علاوه بر اثبات اصل ولایت فقیه، برای انتصاب الهی فقیه نیز به آنها استدلال شده است، مورد بررسی قرار می دهیم.
مرحوم کلینی از محمد بن یحیی، از محمد بن حسین، از محمد بن عیسی، ازصفوان بن یحیی، از داود بن حصین، از عمر بن حنظله روایت نموده که گفت از امام صادق (ع) از دو مرد از اصحابمان که بین آنان درباره دین یا میراث نزاعی رخ داده بود و محاکمه را به نزد سلطان یا قاضی بردند و پرسش نمودم که آیا چنین کاری حلال و رواست؟ حضرت فرمود: «من تحاکم الیهم فی حق او باطل فانما
تحاکم الی الطاغوت، و ما یحکم له فانما یاخذ سحتا و ان کان حقا ثابتا له، لانه اخذه بحکم الطاغوت و قد امر الله ان یکفر به، قال الله تعالی: «یریدون ان یتحاکموا الی الطاغوت و قد امروا ان یکفروا به» (24) قلت: فکیف یصنعان؟ قال: ینظران (الی) من کان منکم ممن قد روی حدیثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف احکامنا، فلیرضوا به حکما، فانی قد جعلته علیکم حاکما، فاذا حکم بحکمنا فلم یقبله منه، فانما استخف بحکم الله، و علینا رد، و الراد علینا الراد علی الله، و هو علی حد الشرک بالله» (25) «کسی که در مورد حق یا باطلی محاکمه را به نزد آنان (حکام جور) ببرد، بی گمان محاکمه به نزد طاغوت برده، و آنچه به نفع او حکم شود، گرفتن آن حرام است، اگر چه حق برای وی ثابت باشد، چرا که آن را توسط حکم طاغوت باز پس گرفته است، در حالی که خداوند متعال دستور فرموده است که به آن کفر بورزند.خداوند فرموده است: «اینان می خواهند محاکمه به نزد طاغوت ببرند، با اینکه مامور شده اند که به آن کفر بورزند.» عرض کردم پس چه باید بکنند؟ فرمود: نظر کنند در میان شما آن کس که حدیث ما را روایت می کند و در
حلال و حرام ما ابراز نظر می کند، و احکام ما را می شناسد، وی را به عنوان حکم قرار می دهند، چرا که من او را حاکم شما قرار دادم، پس آنگاه که به حکم ما حکم نمود و از وی نپذیرفتند بی گمان حکم خدا را سبک شمرده و به ما پشت کرده اند و کسی به ما پشت کند به خداوند پشت کرده و این در حد شرک به خداوند است.» از لحاظ سند، گر چه برخی مناقشات، در روایت عمر بن حنظله وارد شده است (26) ، اما چون عموم فقها به آن عمل نموده و آن را تلقی به قبول نموده اند، لذا به مقبوله شهرت یافته است.به همین خاطر نمی توان به این روایت از نظر سند ایراد گرفت.بویژه آنکه در سلسله سند شخصی است به نام صفوان بن یحیی که از اصحاب اجماع است. اما از نظر دلالت، قبل از هر چیز مناسب است که خلاصه ای از تقریر امام خمینی (ره) نسبت به این روایت آورده شود.ایشان در کتاب البیع خویش می فرماید: «سخن راوی که می گوید: بین آن دو، در دین یا میراث منازعه ای است، پس دادخواهی خود را به نزد سلطان یا به نزد قضاوت می برند.این عبارت بی تردید نزاعهایی که به قضات ارجاع داده می شود را شامل می گردد.نظیر اینکه فلانی بدهکار است یا
خود را وارث چیزی می داند و طرف دیگر انکار می کند و نیاز به این می افتد که به نزد قاضی بروند و اقامه بینه کرده، یا قسم بخورند و همچنین نزاعهایی که به والیها و امرا بازگشت می کند، نظیر آنچه که شخصی دین یا میراث خویش را با اینکه ثابت و مشخص است ادا نمی کند و فقط نیاز به اعمال سلطه و قدرت دارد (نه محاکمه و قضاوت) و مرجع در این امور، امرا و سلاطین هستند.نظیر آنچه که اگر فرد ستمگری از یک طایفه فردی را کشت و بین آن دو طایفه نزاع درگرفت مرجعی برای رسیدگی به آن، غیر از ولات با تکیه بر قدرتشان نیست.و به همین جهت راوی گفته: محاکمه را نزد سلطان یا قضات ببرند.و روشن است که خلفا در این عصر و بلکه سایر زمانها در مرافعاتی که به قضات ارجاع داده می شود دخالت نمی کنند و عکس آن نیز چنین است.پس قول آن حضرت که فرمود: «کسی که در حق یا باطل از اینان داوری خواهد از طاغوت داوری خواسته است» انطباق آن با ولایت روشنتر است، بلکه اگر قراین دیگری نبود ظهور در خصوص ولات است.به هر حال دخول والیهای طغیانگر در آن بدون اشکال است.بویژه به ناسبت حکم و موضوع، و با استشهاد آن
حضرت به آیه ای که به تنهایی ظهوردر نهی از مراجعه به حکام ستمگر دارد.و اینکه راوی گفته است «چه کار بکنند؟» پرسش در باره مرجع رسیدگی در هر دو باب (قضاوت و ولایت) است و اختصاص آن در خصوص باب قضاوت بسیار بعید به نظر می رسد. و فرمایش امام (ع) در اینکه «پس باید به حکمیت او راضی شوند» در واقع برای هر تنازعی به طور مطلق حاکم را مشخص فرموده است و اگر از کلمه «فلیرضوا» چنین توهم شود که امام (ع) فقیه را صرفا برای قضاوت کردن مشخص فرموده است، تردیدی نیست که چنین اختصاصی از آن به دست نمی آید و الا رضایت طرفین در رجوع مورد نظر به قضاوت، شرط نمی باشد. پس از مجموع آنچه گفته شد روشن گردید که از گفتار امام (ع) که می فرماید: «پس من او را حاکم بر شما قرار دادم» استفاده می شود که آن حضرت، فقیه را چه در شئون قضاوت و چه در شئون ولایت، حاکم قرار داده است، پس فقیه در هر دو باب، ولی امر و حاکم است، بویژه با عدول آن حضرت از کلمه «قاضیا» به کلمه «حاکما» و بلکه بعید نیست که قضا نیز اعم از قضاوت قاضی و امر و حکم والی باشد.خداوند تبارک و تعالی
نیز می فرماید: و ما کان لمومن و لا مومنة اذا قضی الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیرة من امرهم (27) (در این آیه از امر خداوند به قضاوت تعبیر شده است) به هر حال هیچ اشکالی در تعمیم (حاکمیت فقیه) به هر دو باب (قضاوت و ولایت) وجود ندارد.» (28) ایشان در ادامه بحث، به شبهه چگونگی امکان نصب فقیه از سوی امام صادق (ع) برای دوران پس از امامت خویش و شبهه بی اثر بودن جعل منصب ولایت به خاطر مبسوط الید نبودن آن حضرت در دوران سیطره خلفای جور، پاسخ داده و در پایان تقریر خویش می فرماید: «امام صادق (ع) از طریق این جعل، اساس پایداری امت و مذهب را بنیان نهاد به گونه ای که...موجب آگاهی و بیداری امت گردیده و موجب قیام یک شخص یا اشخاص برای تاسیس حکومت عادله اسلامی و قطع ایادی اجانب می گردد.» (29) در بحث دلالت مقبوله عمر ابن حنظله بر نصب ولایت فعلی و زمامداری فقیه جامع الشرایط در عصر غیبت، باید به دو نکته اساسی توجه نمود: نکته اول: گرچه مقبوله عمر ابن حنظله، فی الجمله بر نصب الهی فقیه عادل برای ولایت و زمامداری جامعه اسلامی در عصر غیبت دلالت دارد، اما نباید فراموش کرد که چنین نصبی بر اساس
آنچه از این روایت فهمیده می شود، پس از مراجعه و رضایت مردم صورت می گیرد.به عبارت دیگر، روایت مقبوله، دیدگاه مشروعیت دوگانه و نظریه ولایت الهی - مردمی فقیه را اثبات می کند، و بر انتصاب محض و نظریه ولایت مطلقه فقیه بدون نظر و رضایت مردم دلالتی ندارد. نکته دوم: طرفداران دیدگاه مشروعیت مردمی بر دلالت مقبوله عمر بن حنظله نسبت به نصب الهی ولایت و زمامداری فقیه خدشه هایی وارد نموده و معتقدند که بر اساس این روایت، امام صادق (ع) همه فقها در عصر خویش و سایر فقهای اعصار بعد را صرفا به عنوان قاضی منصوب فرموده اند.اما باید دانست که این اشکالات و خدشه ها را می توان به سه دسته تقسیم کرد: دسته ای از این خدشه ها اساسا وارد نیست.و برخی دیگر از اشکالات متوجه اعتقاد آنان در زمینه نصب فقیه به عنوان قاضی هم می شود، یعنی اشکالات مشترک الورود است.و دسته سوم از اشکالات نیز صرفا بر نظریه انتصاب محض وارد است، یعنی چنین اشکالاتی نمی توانند اصل نصب الهی فقیه را خدشه دار نمایند.
گفته می شود در بررسی فقه اللغه حدیث مقبوله باید به دوره و عصر فصاحت مراجعه کرد و نه دوره مولدین.یعنی باید دید که در عصر صدور حدیث، استفاده از واژه «حکم»
و «حاکم» برای «زمامداری» و «والی» کاربرد داشته است یا نه؟ بر همین اساس گفته می شود در کتابهای لغت قدیمی «حکومت» نوعا به معنای «قضاوت» است.و برای زمامداری بیشتر از واژه هایی همچون «خلافت» یا «سلطنت» یا «ولایت» و یا «امارت» استفاده شده است.به همین خاطر گفته می شود که آیه مورد استناد حضرت امام صادق (ع) نیز بر اساس شان نزول آن بحث از تحاکم به یک قاضی طاغوتی است و نه سلطان و والی. (30) در پاسخ به این اشکال باید گفت: اولا: هر چند «حکم» ، «حکومت» ، «حاکم» و «حکام» موارد استعمال بیشتری در قضاوت و قاضی دارد، اما نمی توان گفت که از لحاظ لغوی حتی در کتابهای لغت قدیمی صرفا به معنای قضاوت و قاضی است.زیرا معنای لغوی واژه «حکم» در اصل به معنای بازداشتن است.حال چنین معنایی در تعابیر مختلف، مفاهیم متفاوتی به خود می گیرد. در مقاییس اللغة آمده است: «و حکم فلان فی کذا...یعنی آن موضوع را در چارچوب فرمان خود قرار داد.» (31) ثانیا: استعمال واژه «حکومت» و «حاکم» به معنای «ولایت عامه» و «والی» در کتاب و سنت فراوان است.برای نمونه هنگامی که خداوند سبحان می فرماید: یا داود انا جعلناک خلیفة فی الارض فاحکم بین الناس بالحق (32) نباید تصور کرد که جنبه خلافت حضرت
داود صرفا در زمینه قضاوت بین مردم است.کما اینکه حضرت علی (ع) می فرماید: «فصارو ملوکا حکاما و ائمة اعلاما» (33) حضرت امام صادق (ع) نیز می فرماید: «الملوک حکام علی الناس و العلماء حکام علی الملوک» (34)
گفته می شود اکثر فقهای گذشته به مقبوله استنادی نداشته اند.و به این روایت تنها از قرن دهم به بعد استناد شده است که به جز معدودی از فقها، اکثر آنان نیز، مقبوله را در بحث قضا محصور دانسته و از آن نفی ولایت عامه کرده اند. در پاسخ به این اشکال باید گفت: اولا: تاثیر زمان و مکان در اجتهاد را هیچگاه نباید از یاد برد.لذا عدم استناد فقهای اقدم و قدیم را باید به همان عدم احساس نیاز و ضرورت برای استدلال به امثال چنین روایاتی در زمان آن بزرگواران ربط داد.زیرا همانگونه که می دانیم در اقلیت بودن شیعه، فشار و اختناق حکومتهای ستم پیشه، دوری فقها از حکومت و مسائل مبتلا به آن، و دلایل دیگر موجب آن بوده است که عموم فقهای گذشته اساسا ولایت فقیه را محدود و منحصر در اقامه حدود شرعی، اقامه نمازهای جمعه و عیدین، سرپرستی اموال غیب و قصر و. ..دانسته و برای اثبات ولایت عامه فقها لزومی نمی دیدند.به همین
خاطر در زمانی که تا حدودی بسط یدی برای فقها پیدا شده است (در زمان صفویه و اوایل حکومت قاجار) به امثال مقبوله استناد شده است. ثانیا: آنچه اشکال کننده می تواند به آن تمسک نماید همان فهم مشهور فقها در برداشت از روایت مقبوله است، نه عمل به آن در زمان بسط ید کامل فقها که در تاریخ تشیع تاکنون مورد آن تحقق نیافته است.و می دانیم آنچه که در ادله فقهی حجیت دارد همان عمل مشهور بین فقهاست و نه فهم مشهور. ثالثا: اگر تناسب موضوع و حکم در مقبوله و وجود تمامی قراین و شواهد موجود در آن را (که امام خمینی به چند مورد آنها در تقریر خویش اشاره فرموده و برخی نیز آنها را تا دوازده مورد ذکر نموده اند (35) بر دلالت مقبوله نسبت به نصب فقیه برای ولایت کافی ندانسته و همه را رد کنیم، بی شک نمی توان بر ظهور مقبوله نسبت به حرمت مراجعه مطلق به سلطان طاغوت، کمترین تردیدی به خود راه داد.حال که نباید به هیچ عنوان به طاغوت مراجعه کرد منطقی نیست که مدعی شویم امام صادق (ع) در این روایات صرفا منصب قضا را برای فقیه جعل کرده است و در زمینه امور دیگر جامعه مسلمین را بلا تکلیف گذاشته است.
گفته می شود اگر معتقد باشیم که امام صادق (ع) صرفا برای عصر غیبت، حاکم را منصوب فرموده است در واقع به مفهوم اعراض از پاسخ پرسش کننده و استثنا مورد می باشد که امری قبیح است.بنابر این باید بگوییم که آن حضرت، تکلیف پرسش کننده را برای زمان خویش نیز تعیین فرموده است. حال اگر بگوییم امام صادق (ع) نمی خواسته صرفا فقیه را به عنوان قاضی منصوب فرماید بلکه ایشان در صدد نصب والی در مقابل حکام جور بوده اند، چنین سخنی دقیقا به مفهوم اقدام آن حضرت جهت ایجاد قیام و انقلاب علیه سلطه حاکم می باشد که با شرایط موجود در آن زمان و سیره آن امام معصوم (ع) منافات دارد.زیرا شرایط دوران امام صادق (ع) اقتضای قیام و انقلاب را نداشته است.و آن حضرت در صدد تربیت شاگردان برجسته و ایجاد استقلال مذهب تشیع و تمهید مقدمات یک قیام فرهنگی در جهت اشاعه معارف الهی و تقویت ارکان اسلام بوده اند. در پاسخ این اشکال باید گفت: اولا: همانگونه که امام خمینی در کتاب البیع خویش فرموده اند امام صادق (ع) در صدد ارائه طرح حکومت عادله الهی و آموزش شیعیان و تهیه برخی از اسباب و مقدمات آن بوده اند، تا افراد متفکر
در صورتی که خداوند، آنان را برای تشکیل حکومت توفیق داد، در انجام آن سرگردان و متحیر نمانند.به عبارت دیگر امام صادق (ع) رهبری و ولایت عصر خویش و پس از آن را برای فقیه قرار داده است تا در هر زمانی که امکانی برای تاسیس حکومت یافتند، با توجه به چنین الگویی اقدام و قیام نمایند.لذا ارائه و تعلیم چنین الگویی منافات با سیره آن حضرت نداشته و هرگز به مفهوم قیام و انقلاب نیست. ثانیا: چنین اشکالی بر اعتقاد به نصب فقیه به عنوان قاضی هم وارد است.به عبارت دیگر، اشکال مشترک الورود است و فرقی بین قضاوت و حکومت در این مساله متصور نیست.زیرا حکام جور حاضر نبودند یک فقیه شیعه حتی امامت جمعه را بر عهده گیرد، چه رسد به آنکه حاضر باشند بر منصب قضا تکیه زند.
گفته می شود بر اساس اعتقاد پیروان مکتب امامت، امامان معصوم از سوی خداوند منصوب شده اند و دارای ولایت عظمی هستند. بنابراین با حضور امام معصوم (ع) نصب والی اعظم مفهومی ندارد.به همین خاطر نمی توان پذیرفت که امام صادق (ع) فقها را بالفعل برای ولایت منصوب فرموده باشد.زیرا اگر گفته شود که نصب فقها از سوی آن حضرت فقط برای
عصر غیبت صورت گرفته است، آنگاه پرسش پرسش کننده بی پاسخ می ماند و استثنا مورد هم قبیح است. مگر آنکه گفته می شود منظور از نصب والی در مقبوله عمر بن حنظله همان انتصاب والی جز در حد استاندار و فرماندار مانند مالک اشتر نخعی و دیگران است.در این صورت ولایت عامه و رهبری و زمامداری فقها اثبات نمی شود. البته این اشکال بر نصب فقیه جهت قضاوت وارد نمی شود.زیرا منطقی است که امام صادق (ع) برای رفع مخاصمات و نزاعهایی که در آن عصر بین شیعیان واقع می شده، پس از منع مراجعه به قضات جور، فقیهان عادل را برای قضاوت بین شیعیان نصب کرده باشد. قبل از پاسخگویی به این اشکال، بهتر است اشکال پنجم را نیز مطرح کرده و در پاسخ به هر دو اشکال، یکجا نکاتی را متذکر شویم.
گفته می شود در روایت مقبوله، کلماتی همچون «منکم» ، «علیکم» و «اصحابنا» به کار رفته است که بیانگر بحث حکومت در بین شیعیان است.در حالی که می دانیم تعداد شیعیان در عصر امام صادق (ع) بسیار کم بوده است و هرگز امکان تحقق دولت وحکومت برای آنان وجود نداشته است.به همین خاطر باید گفت که امام صادق (ع) صرفا در صدد رفع مشکل شیعیان در خصوص منازعه
حقوقی و تخاصم قضایی بوده است، نه در صدد نصب فقیه جهت ایجاد تشکیلات حکومتی. البته می توان تصور کرد که نظر امام صادق (ع) منحصر به عصر و زمان خویش نباشد و در جهت ارائه طرح حکومت عادله الهی و بیان شرایط و ویژگیهای والی در زمانهای بعد باشد، اما بهر حال، برپایی دولت فراگیر و حکومت عمومی در آن زمان برای فقیه امکانپذیر نبوده است تا امام صادق (ع) فقیه عادل را بالفعل منصوب فرماید. در پاسخ به این دو اشکال باید گفت: هر چند این دو اشکال و همچنین اشکال طرفداران مشروعیت مردمی که نصب عام فقها را در مرحله ثبوت مورد خدشه قرار می دادند، بر طرفداران نظریه انتصاب محض و نصب بالفعل فقیه عادل وارد است، اما چنین اشکالاتی متاثر از نادیده انگاشتن تاثیر رضایت مردم در جنبه «قانونیت» مشروعیت الهی ولایت فقیه و تصور نصب فقیه عادل قبل از مراجعه مردم است که گفته می شود با تعداد اندک شیعیان امکانپذیر نبوده است.به عبارت دیگر، با در نظر گرفتن آنچه در متن روایاتی همچون مقبوله عمر بن حنظله آمده است (که مردم باید دقت و نظر کنند برای یافتن فقیه واجد شرایط، و مردم باید به ولایت چنین فقیهی رضایت دهند و...) مشخص می شود که این گونه
اشکالات بر نظریه ولایت الهی - مردمی فقیه وارد نیست. برای توضیح بیشتر می توان گفت: این سخن منطقی است که با وجود و ظهور امام معصوم (ع) و صاحب ولایت عظمی در راس جامعه، نصب بالفعل والی اعظم بی مفهوم است.کما اینکه قابل تصور نیست امام معصومی که بر اساس روایت سدیر صیرفی حتی هفده شیعه واقعی نداشت (36) و خودش نمی توانست تشکیل حکومت دهد، آنگاه بخواهد فقیه عادلی را برای ولایت در آن زمان منصوب فرماید.اما نباید فراموش کرد که امام صادق (ع) همانگونه که گفته شد، در صدد بیان شرایط و ویژگیهای والی و ارائه یک طرح کلی و الگوی جاودانه حکومت عادله الهی، چه برای زمان خودش، و چه برای اعصار بعدی است.آن حضرت می فرماید در هر زمانی که مردم گرد فقیه جامع الشرایط جمع شدند و دور او حلقه زدند و موجب بسط ید او گشتند (که رضایت اکثریت توده های مردم نسبت به حکومت و ولایت فقیه، در حقیقت روی دیگر سکه مفهوم مبسوط الید بودن فقیه است) در صورت تحقق چنین شرایطی، من این فقیه (مورد رضایت مردم) را به عنوان حاکم منصوب می نمایم.بدیهی است اگر شرایط حکومت برای شخص امام معصوم (ع) فراهم باشد مردم موظفند به دور او جمع شوند، دیگر اساسا نوبت به فقیه عادل نمی رسد.و چون شرایط
برای امام صادق (ع) فراهم نیست، و آن حضرت به خاطر حاکمیت خلفای جور، به صورت بالفعل بر جامعه سلطه ندارند، و از سوی دیگر در صدد ارائه یک طرح حکومتی نیز می باشند.لذا چه اشکالی دارد برای فقیهی که مورد رجوع مردم واقع شده و شرایط برای او فراهم شده است، نصب ولایت گردد؟ بنابر این مادامی که امام معصوم (ع) حضور دارند هیچگونه ولایتی برای فقیه عادل متصور نیست.زیرا مردم مکلفند فقط به دور مقام صاحب ولایت کبری حلقه زنند و حق ندارند غیر از این عمل نمایند.و بدیهی است زمانی هم که مردم به هر دلیلی نتوانند به فقیه عادل رجوع نمایند.اساسا هیچگونه نصبی از سوی امام معصوم (ع) صورت نمی گیرد تا بخواهیم در مورد مفهوم داشتن یا نداشتن چنین نصبی بحث کنیم. البته اگر همانند طرفداران انتصاب محض فقیه، معتقد باشیم فقیه عادل می تواند منصوب شود، ولو آنکه مورد رضایت و رجوع مردم هم واقع نشده باشد، آنگاه می توان گفت: با وجود صاحب ولایت عظمی، نصب والی اعظم بی مفهوم است.کما اینکه می توان گفت: با توجه با اندک بودن شیعیان، نصب فقیه برای ولایت و ایجاد تشکیلات حکومتی امکان ندارد. ناگفته پیداست خدشه طرفداران مشروعیت مردمی بر نصب عام فقها در مرحله ثبوت هم، به خاطر همین نکته است یعنی نقش
رضایت و رجوع مردم برای تعیین فقیه عادل واجد شرایط در نظر گرفته نمی شود که در جای خودش به بیان تفصیلی آن خواهیم پرداخت. خلاصه آنکه: امام صادق (ع) بر اساس روایت مقبوله عمر بن حنظله مساله ولایت و حکومت فقیه عادل را به صورت قضیه شرطی بیان فرموده و با بیان خطوط کلی حکومت اسلامی، فقیه عادل و مورد رضایت مردم را در زمان عدم حضور صاحب ولایت عظمی و امامت کبری، به رهبری امت و زمامداری جامعه و ولایت و سرپرستی مردم منصوب فرموده اند لذا در صورت تحقق شرایط، نصب هم تحقق می پذیرد و در این زمینه جای هیچگونه شک و شبهه و اشکالی نیست.
مرحوم شیخ طوسی به سند خویش از محمد بن علی بن محبوب، از احمد بن محمد، از حسین بن سعید، از ابی الجهم، از ابی خدیجه روایت نموده که گفت امام صادق (ع) مرا نزد اصحابمان فرستاد و فرمود: «قل لهم: ایاکم اذا وقعت بینکم خصومة او تداری بینکم فی شیء من الاخذ و العطاء ان تتحاکموا الی احد من هولاء الفساق.اجعلوا بینکم رجلا ممن قد عرف حلالنا و حرامنا، فانی قد جعلته قاضیا.و ایاکم ان یخاصم بعضکم بعضا الی السلطان الجائر.» (37) «به آنان بگو اگر مخاصمه و نزاع و بگو
مگو در برخی گرفتن و دادنها بین شما واقع شد بپرهیزید از اینکه محاکمه را به نزد یکی از این فاسقها ببرید، بین خویش کسی که حلال و حرام ما را می شناسد معین کنید که من او را قاضی شما قرار دادم و بر حذر باشید از اینکه مخاصمه یکدیگر را به نزد سلطان ستمگر ببرید.» مرحوم شیخ صدوق نیز به سند خویش از احمد بن عائذ از ابی خدیجه (سالم بن مکرم جمال) روایت نموده که گفت: ابو عبد الله جعفر بن محمد الصادق (ع) فرمود: «ایاکم ان یحاکم بعضکم بعضا الی اهل الجور، و لکن انظروا الی رجل منکم یعلم شیئا من قضایانا فاجعلوه بینکم، فانی قد جعلته قاضیا فتحاکموا الیه» (38) «بپرهیزید از اینکه برخی از شما برخی دیگر را برای محاکمه نزد اهل ستم بکشانید، و لکن ملاحظه کنید کسی که چیزی از قضایای ما را می داند، در بین خود قرار دهید که من او را قاضی قرار دادم.پس محاکمات خود را پیش او ببرید.» از لحاظ سند بر اساس آنچه که در تنقیح المقال بیان شده است، ابو الجهم (که در نقل شیخ طوسی آمده است) کنیه بکیر بن اعین و ثویر بن ابی فاخته است که اولی فردی ثقه و مورد اعتماد است و
از
دومی نیز به نیکی یاد شده است.احمد بن عائذ (که در نقل شیخ صدوق آمده است) نیز ثقه می باشد (39). گرچه در مورد ابی خدیجه شیخ طوسی در کتاب الفهرست خویش، او را ضعیف دانسته است، اما از نجاشی نقل شده که درباره وی گفته است: «او ثقه است، ثقه است.از امام صادق (ع) و امام کاظم (ع) روایت نقل نموده و دارای کتاب است (40). در بحث فقه اللغه حدیث و دلالت آن، امام خمینی (ره) در کتاب حکومت اسلامی خویش می فرماید: «منظور از تداری فی شیء که در روایت آمده همان اختلاف حقوقی است.یعنی در اختلافات حقوقی و منازعات و دعاوی به این «فساق» رجوع نکنید.از اینکه دنبال آن می فرماید: «من برای شما قاضی قرار دادم.» معلوم می شود که مقصود از «فساق» و جماعت زشتکار، قضاتی بوده اند که از طرف امرای وقت و قدرتهای حاکمه ناروا منصب قضاوت را اشغال کرده اند.در ذیل حدیث می فرماید: «و ایاکم ان یخاصم بعضکم بعضا الی السلطان الجائر.» در مخاصمات نیز به سلطان جائر یعنی قدرت حاکمه جائر و ناروا، رجوع نکنید.یعنی در اموری که مربوط به قدرتهای اجرایی است به آنها مراجعه ننمایید.گر چه «سلطان جائر» قدرت حاکمه جائر و ناروا به طور کلی است و همه حکومت کنندگان غیر اسلامی و هر سه
دسته قضات و قانونگذاران و مجریان را شامل می شود، ولی با توجه به اینکه قبلا از مراجعه به قضات جائر نهی شده، معلوم می شود که این نهی تکیه روی دسته دیگر یعنی مجریان است.جمله اخیر طبعا تکرار مطلب سابق یعنی نهی از رجوع به فساق نیست.زیرا اول از مراجعه به قاضی فاسق در امور مربوط به او که عبارت از بازجویی، اقامه بینه و امثال آن می باشد، نهی کردند و قاضی تعیین نموده، وظیفه پیروان خود را روشن فرمودند.سپس از رجوع به سلاطین نیز جلوگیری می کردند.از این معلوم می شود که باب «قضا» غیر از باب رجوع به سلاطین است، و دو رشته می باشد.در روایت «عمر بن حنظله» که می فرماید از سلاطین و قضات دادخواهی نکنید، به هر دو رشته اشاره شده است.منتها در این روایت فقط نصب قاضی فرموده، ولی در روایت «عمر بن حنظله» هم حاکم مجری و هم قاضی را تعیین کرده است» (41) در دلالت مشهوره ابی خدیجه بر نصب فقیه به عنوان والی، دو نکته شایان توجه است. نکته اول: همانگونه که بیان شد امام خمینی (ره) در کتاب حکومت اسلامی خویش، مشهوره ابی خدیجه را دلیل بر نصب فقیه به عنوان قاضی دانسته، و بر نصب وی به عنوان ولایت تصریحی ندارند.کما اینکه ایشان در کتاب
البیع خویش مشهوره ابی خدیجه را به عنوان دلیل مستقل ذکر نفرموده، و صرفا آن را به عنوان شاهدی برای اثبات دلالت مقبوله عمر بن حنظله بیان فرموده اند (42). نکته دوم: اگر گفته شود: مشهوره ابی خدیجه به دلایل زیر بر نصب فقیه جهت ولایت و زمامداری دلالت دارد: اولا: نهی امام صادق (ع) از مراجعه به نزد سلطان ستمگر در ذیل روایت (نقل شیخ طوسی) و ارجاع مردم به فقیه عادل بر این نکته دلالت دارد که فقیه عادل باید جای سلطان بنشیند.و با توجه به اینکه رجوع به سلطان هم فقط در امور قضایی و دعاوی حقوقی نیست، لذا خصوصیت مورد در استنتاج دخالتی نداشته و نتیجه گرفته می شود که فقیه عادل برای حکومت و ولایت نصب شده است. ثانیا: می توان با استناد به آیه کریمه «و ما کان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضی الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیرة من امرهم» (43) (که در این آیه از امر خداوند به قضاوت تعبیر شده است) گفت: «قضا» اعم از قضاوت قاضی و امر والی و حاکم است.کما اینکه مناصب قاضی در آن دوره اعم از کار قاضی در این زمان بوده است. به همین خاطر، ماوردی در الاحکام السلطانیه خویش ده منصب را برای قاضی
برشمرده است (44).بنابر این با تعمیم مفهوم قضا به امور ولوی و حکومتی باید نتیجه گرفت که امام صادق (ع) منصب ولایت را برای فقیه عادل جعل کرده است. ثالثا: با توجه به اینکه در روایت مشهوره ابی خدیجه جمله «و جعلته قاضیا» ظهور در نصب فقیه عادل جهت منصب قضا دارد.و در روایات مستفیضه نیز استفاده می شود که قاضی تا منصوب نباشد، قضاوتش مشروعیت ندارد، مانند خبر اسحاق بن عمار که در آن از امام صادق (ع) از امیر المؤمنین (ع) روایت شده که به شریح قاضی فرمود: «یا شریح قد جلست مجلسا لا یجلسه الا نبی او وصی نبی اوشقی.» (45) تو در جایگاهی نشسته ای که در آن جز پیامبر یا وصی پیامبر یا شخصی شقی نمی نشیند. و یا در خبر سلیمان بن خالد از آن حضرت (ع) روایت شده که فرمود: «اتقوا الحکومة، فان الحکومة انما هی للامام العالم بالقضاء، العادل فی المسلمین کنبی او وصی نبی» (46) از حکومت بپرهیزید.زیرا حکومت مخصوص امامی است که به قضاوت آگاه و در بین مسلمانان به عدالت رفتار کند، مانند پیامبر یا وصی پیامبر. بنابر این می توان گفت اگر قضاوت بدون نصب صحیح نیست و نافذ نمی باشد، عدم نفوذ ولایت بدون نصب، به طریق اولی ثابت است.زیرا قضاوت شانی از شئون والی و
فرعی از فروع ولایت است.لذا باید نتیجه گرفت که حتما فقیه عادل از سوی امام معصوم (ع) برای منصب ولایت نصب شده است. آنگاه در پاسخ به دلایل پیش گفته، باید گفت: روایت مشهوره ابی خدیجه اگر هم با کمک برخی امور خارجی، بر نصب فقیه عادل جهت منصب ولایت دلالتی داشته باشد، بهترین دلیل برای اثبات دیدگاه مشروعیت دوگانه ولایت فقیه و یا همان نظریه ولایت الهی - مردمی فقیه می باشد و بر دیدگاه نصب محض فقیه عادل و بدون رضایت مردم هیچ دلالتی ندارد.زیرا بر اساس هر دو نقل ابی خدیجه، مردم در ابتدا باید فقیه عادل را بین خود تعیین (جعل) نمایند، و در او دقت و نظر کنند، پس از آن، نصب امام معصوم (ع) بر ولایت و یا قضاوت چنین فقیه مجعول مردم تعلق می گیرد.البته بحث تفصیلی آن در بخش سوم خواهد آمد.
مرحوم شیخ صدوق در کتاب اکمال الدین خویش می گوید: از محمد بن محمد عصام از محمد بن یعقوب (کلینی) از اسحاق بن یعقوب روایت شده است که گفت: از محمد بن عثمان عمری (یکی از نواب خاص (47) امام زمان (عج) درخواست کردم نامه ای را که در آن پرسشهایی برایم ایجاد شده بود و در آن نگاشته بودم به امام (عج)
برساند، آنگاه به خط مولایمان صاحب الزمان (عج) این پاسخ رسید: «اما ما سالت عنه - ارشدک الله و ثبتک - من امر المنکرین لی من اهل بیتنا...و اما الحوادث الواقعه فارجعوا الی رواة حدیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجة الله علیهم (48). «اما آنچه تو از آن پرسش نمودی - خداوند تو را ارشاد کرده و پایدار بدارد - از امر کسانی که از اهل بیت ما مرا مورد انکار قرار می دهند...و اما حوادثی که به وقوع می پیوندند در آن به راویان احادیث ما مراجعه کنید که آنان حجت من بر شمایند و من جت خداوند هستم بر آنان» از لحاظ سند، بر حدیث توقیع شریف اشکالی وارد نیست.البته امام خمینی (ره) این روایت را از جهت راوی اصلی آن یعنی اسحاق بن یعقوب معتبر نمی داند (49).زیرا او فرد مجهولی است و در کتب رجال، نامی از وی برده نشده است. اما گفته می شود مرحوم کلینی (محمد بن یعقوب) که معاصر نواب اربعه هم بوده است تا مطمئن نشده باشد که چنین توقیع شریفی از ناحیه مقدسه حضرت صاحب الزمان (عج) شرف صدور یافته است، هرگز آن را نقل نمی کند. با این حال شبهه ای که برخی در زمینه سند این روایت بیان می کنند این است که چرا مرحوم کلینی در
کتاب خودش «اصول کافی» این توقیع را نقل نکرده است؟ به عبارت دیگر، با توجه به اینکه مرحوم شیخ صدوق در «اکمال الدین» ، مرحوم شیخ طوسی در کتاب «غیبت» و مرحوم شیخ طبرسی در کتاب «احتجاج» این روایت را نقل کرده اند، اماچرا خود کلینی آن را در کافی نقل ننموده است؟ و اما از لحاظ دلالت حضرت امام خمینی (ره) در کتاب البیع خویش می فرماید: «مراد از «اما الحوادث الواقعه» احکام آنها نیست بلکه خود حوادث است.علاوه بر آنکه در عصر غیبت رجوع به فقها در مورد احکام از سوی یاران امامان (ع) از واضحات نزد شیعه است و بعید است در مورد آن سؤال شود. و منظور از اینکه معصوم حجت خداست این نیست که او فقط بیان کننده احکام است...بلکه مراد این است که خداوند تعالی به واسطه وجود ائمه معصومین - علیهم السلام - و سیره و اعمال و گفتار آنان، بر بندگان خویش در تمامی امور آنان و از جمله عدالت در همه شئون حکومت احتجاج خواهد نمود...و اگر مردم به غیر از آنان در امور شرعی و احکام الهی از تدبیر امور مسلمانان و اداره سیاست آنان و آنچه متعلق به حکومت اسلامی است، مراجعه نمایند، هیچ عذری (نزد خدا) برای آنان با وجود امامان معصوم (ع)
وجود ندارد...پس آن بزرگواران حجت خدا بر مردمند و فقها حجت امام (ع) می باشند و هر آنچه برای امام (ع) است برای فقها نیز به واسطه حجت قرار گرفتن آنان بر بندگان وجود دارد. ...بنابر این از قول امام (ع) که می فرماید «انا حجة الله و هم حجتی علیکم» استفاده می شود که آنچه برای من از جانب خداوند تعالی است برای فقها از جانب من است، و مشخص است که این به مفهوم جعل (نصب) الهی نسبت به امام (ع) و جعل (نصب) امام (ع) نسبت به فقها است.» (50) و مرحوم شیخ انصاری نیز در کتاب مکاسب خویش اولا ارجاع مردم به فقها در اصل حوادث و نه حکم آنها و ثانیا تعبیر امام (ع) از فقها به حجتی علیکم و نه حجة الله، و ثالثا بدیهی بودن رجوع مردم از دیر باز به فقها برای مسائل شرعی و عدم ضرورت جهت پرسش در مورد آنها، را سه دلیلی می داند که ثابت می کند مقصود امام (ع) در ارجاع مردم به راویان حدیث، اختصاصی به مسائل شرعی ندارد بلکه منظور همان امور اجتماعی و عمومی است. (51) در بحث دلالت توقیع شریف نسبت به نصب فقیه برای ولایت، بیان دو نکته ضروری است. نکته اول: بیان مرحوم شیخ انصاری پاسخ بسیار مستدلی است به کسانی که معتقدند
از توقیع شریف صرفا می توان مقام افتا را برای فقها ثابت کرد. زیرا اگر گفته شود منظور از «الحوادث الواقعه» ممکن است همان مسائل نو پدید و یا امور مستحدثه باشد که باید مردم احکام آنها را از فقها بپرسند، و به امور جاریه حکومتی و مسائل روز مره اجتماعی نمی توان این واژه را اطلاق کرد، باید گفت: اولا امام زمان (عج) نفرموده اند که «فارجعوا فی احکامها» بلکه مردم را نسبت به اصل حوادث به فقها ارجاع داده اند.ثانیا امام زمان (عج) نفرموده اند «فانهم حجة الله» که احکام آنان کاشف از حکم خدا باشد، بلکه فرموده اند «فانهم حجتی» که از این طریق فقها را در زمینه وظایف اجتماعی و ولایت بر مردم حجت قرار دهند. امام خمینی در کتاب حکومت اسلامی خویش در همین زمینه می فرمایند: «اگر رسول اکرم (ص) فرموده بود که من می روم و امیر المؤمنین (ع) حجت من بر شماست.شما از این می فهمیدید که حضرت رفتند، کارها همه تعطیل شد، فقط مساله گویی مانده که آن هم به حضرت امیر (ع) واگذار شده است؟ یا اینکه...خدا او را تعیین کرده تا در همه کارها به او رجوع کنند، فقها هم مسئول امور و مرجع عام توده های مردم هستند؟» (52) حال اگر گفته شود: «الف و لام» الحوادث ممکن است الف
و لام عهد بوده و اشاره به حوادثی باشد که در متن پرسش آمده است و ما نمی دانیم که چه بوده است. در پاسخ باید گفت: عموم و اطلاق «فانهم حجتی» اقتضا دارد که فقها در جمیع حوادث حجت باشند. نکته دوم: هر چند از مطالب گذشته به خوبی دلالت توقیع شریف نسبت به نصب فقیه جامع الشرایط از سوی حضرت صاحب الزمان (عج) جهت منصب ولایت و زمامداری جامعه اسلامی استفاده می شود، اما با این حال این روایت نیز همچون دو روایت قبلی یعنی مقبوله عمر بن حنظله و مشهوره ابی خدیجه (بلکه به نحو آشکارتری) فقط بر دیدگاه مشروعیت دو گانه و نظریه ولایت الهی - مردمی فقیه دلالت دارد.به عبارت دیگر جمله «فارجعوا الی...» به خوبی وجوب رجوع مردم را جهت تعیین فقیه عادل ثابت می کند و تا زمانی که مردم مراجعه نکنند و نسبت به فقیه عادل واجد شرایطی رضایت نداشته باشند، هیچگونه نصبی شکل تحقق به خود نخواهد گرفت.
: 1- رجوع شود به: منتظری، حسینعلی، البدر الزاهر فی صلوة الجمعه و المسافر (تقریرا لما افاده آیت الله العظمی بروجردی)، ص 57. 2- رجوع شود به: امام خمینی، کتاب البیع، مؤسسه اسماعیلیان، ج 2، ص 467. 3- برخی آقایان علما هجده دلیل قرآنی اقامه کرده و به آنها
برای اثبات ولایت فقیه استناد نموده اند.این آیات عبارتند از: 104 سوره آل عمران، 71 و 72 سوره توبه، 44 سوره مائده، 59 سوره نساء، 6 سوره احزاب، 86 سوره ابراهیم، 44 سوره کهف، 25 سوره حدید، 57 سوره انعام، 52 سوره نور، 109 سوره آل عمران، 7 سوره رعد، 119 سوره توبه، 36 سوره احزاب، 9 سوره حجرات، 159 سوره آل عمران و 26 سوره صاد.برای مطالعه بیشتر رجوع شود به: آذری قمی، احمد، قرآن و ولایت فقیه، مؤسسه مطبوعاتی دار العلم، قم، 1372، ص 269 -180. 4- اصول کافی، ج 1، ص 34. 5- فروع کافی، ج 7، ص 412. 6- الفقیه، جلد 4، ص 420. 7- اصول کافی، ج 1، ص 38. 8- همان منبع پیشین، ص 46. 9- جامع الاخبار، فصل 20، ص 38. 10- فقه الرضا، ص 338، بحار الانوار، ج 78، ص 346. 11- النراقی، الشیخ احمد، عواید الایام، ص 186. 12- همان منبع پیشین به نقل از تفسیر مجمع البیان مرحوم طبرسی. 13- الشهید الثانی، منیة المرید فی آداب المفید و المستفید، مجمع الذخائر الاسلامیه، قم، 1402 ه.ق. 14- مستدرک الوسایل، ج 17، ص 316. 15- شیخ صدوق، اکمال الدین و اتمام النعمة، ج 2، ص 484. 16- الشهید الثانی، منیة المرید، ص 31.
17- وسائل الشیعه، ج 18، ص 100. 18- همان منبع پیشین. 19- اصول کافی، ج 1، ص 67، وسائل الشیعه، ج 18، ص 528. 20- جواهر الکلام، ج 22، ص 188. 21- تحف العقول، انتشارات جامعه مدرسین قم، ص 237. 22- شیخ صدوق، علل الشرایع، ص 252. 23- رجوع شود به: النراقی، المولی احمد، عواید الایام، بصیرتی، قم، 1408 ه.ق، چاپ سنگی، ص 206 -185. 24- آیه 60 سوره نساء. 25- اصول کافی، ج 1، ص 67، وسائل الشیعه، ج 18، ص 98. 26- مقبوله اصطلاحا به روایتی گفته می شود که از نظر راویان اشکالی داشته باشد.زیرا اگر هیچ اشکالی بر آن وارد نباشد باید به آن صحیحه یا موثقه بگویند.اما چون فقها روایت را پذیرفته و قبول کرده اند به آن مقبوله گفته می شود.در مقبوله عمر ابن حنظله هر چند به عمر ابن حنظله و همچنین محمد بن عیسای یقطین و داود بن حصین الاسدی از جهت توثیق خدشه هایی وارد شده است، اما چون عموم فقها این روایت را تلقی به قبول نموده اند، به همین خاطر، مقبوله عمر ابن حنظله نام گرفته است.البته از جهت این سه نفر نیز ظاهرا بی اشکال باشد.برای مطالعه بیشتر در این زمینه رجوع شود به: منتظری، حسینعلی، مبانی فقهی حکومت اسلامی، ج 2 ص
رجوع شود به: مکارم شیرازی، ناصر، انوار الفقاهة (کتاب البیع)، ص 498 -495. 36- اصول کافی، ج 2، ص 242. 37- الشیخ الطوسی، محمد بن حسن، تهذیب الاحکام، چاپ جدید، ج 6، ص 303. 38- وسائل الشیعه، ج 18، ص 4. 39- مامقانی، شیخ عبد الله، تنقیح المقال فی علم الرجال، ج 1، ص 181 و 197 و 63. 40- الشیخ الطوسی، الفهرست، ص 79. 41- امام خمینی، ولایت فقیه (حکومت اسلامی)، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س)، ص 82. 42- امام خمینی، کتاب البیع، ج 2، ص 478. 43- آیه 36 سوره احزاب. 44- ماوردی مناصبی همچون: «فصل منازعات و خصومات، استیفاء حقوق، ولایت بر مجانین و صغار و محجورین، حفظ اوقاف و صرف آن در راه صحیح، اجرای وصایا، تزویج زنان بی سرپرست، اقامه حدود، دقت و نظر در مصالح کارگزاران، بررسی ضعیت شهود و اجرای مساوات بین قوی و ضعیف» را از جمله وظایف قاضی بر شمرده است.برای اطلاع بیشتر رجوع شود به: ماوردی، ابی الحسن، الاحکام السلطانیه و الولایات الدینیه، ص 90. 45- وسائل الشیعه، ج 18، ص 7. 46- همان منبع پیشین. 47- در دوره غیبت صغری امام زمان (عج) (از سال 260 تا 329 ه.ق) چهار تن به عنوان نایب خاص آن حضرت واسطه بین
امام و شیعیان بوده اند.این چهار تن عبارتند از: ابو عمر عثمان بن سعید بن عمرو العمری، ابو جعفر محمد بن عثمان بن سعید، ابو القاسم حسین بن روح نوبختی، و ابو الحسن علی بن محمد السمری. 48- الشیخ الصدوق، اکمال الدین و اتمام النعمة، ج 2، ص 483. 49- امام خمینی، کتاب البیع، ج 2، ص 474. 50- همان منبع پیشین. 51- شیخ انصاری، مرتضی، مکاسب، ص 154. 52- امام خمینی، ولایت فقیه (حکومت اسلامی)، ص 69.
مبانی مشروعیت در نظام ولایت فقیه کواکبیان، مصطفی هر چند آیت الله منتظری در کتاب خویش دلایل متعدد نقلی جهت اثبات ولایت انتخابی فقیه ارائه می کند، اما همانگونه که خود ایشان معترف است نمی توان تمام آنها را از لحاظ سند بی خدشه دانست و یا از لحاظ دلالت تمام دانست.وی در این زمینه چنین می گوید: «غرض ما استدلال به یک یک این روایات متفرقه نیست تا در سند یا دلالت آنها مناقشه شود. بلکه مقصود این است که خلال مجموع این اخبار که به صدور برخی از آنها اجمالا اطمینان داریم به دست آید که انتخاب امت نیز یک راه عقلایی برای انعقاد امامت و ولایت است.و شارع مقدس نیز آن را امضا فرموده است.پس طریق، منحصر به نصب از مقام بالاتر نیست، اگر چه رتبه نصب بر انتخاب مقدم است و با وجود آن مجالی برای انتخاب باقی نمی ماند» . (1) به همین خاطر در اینجا لازم نیست که همه آن دلایل را یکایک مورد بررسی و ارزیابی قرار داده، بلکه به مهمترین آنها می پردازیم.
یکی از دلایلی که برای اثبات دیدگاه مشروعیت مردمی ولایت فقیه از سوی طرفداران نظریه ولایت انتخابی فقیه ارائه شده، فحوای قاعده سلطنت یا تسلیط است.در این زمینه
گفته شده است: «عقل عملی بر سلطه انسان نسبت به اموالی که خود حیاذت کرده و یا به تلاش و کار خود به دست آورده دلالت دارد و سیره عقلا نیز همواره در زندگی اجتماعی و داد و ستد و معاملاتشان در التزام به این معنی گواه بوده و به حرمت تجاوز به اموال دیگران حکم می نموده است و شرع مقدس اسلام نیز این قاعده را تنفیذ نموده تا جایی که یکی از مسلمات فقه فریقین گردیده و در ابواب مختلف بدان تمسک شده است.از پیامبر اکرم (ص) روایت شده که فرمود: «ان الناس مسلطون علی اموالهم» (2) همانا مردم بر اموال خویش مسلط هستند. و در روایت ابی بصیر از امام جعفر صادق (ع) آمده است که فرمود: «ان لصاحب المال ان یعمل بماله ما شاء مادام حیا» (3) صاحب مال اختیار دارد تا هنگامی که زنده است اموال خویش را هرگونه که خواست به مصرف رساند. پس هنگامی که ما این فرض را پذیرفتیم که مردم بر اموال خویش مسلط هستند - به گونه ای که جز در معصیت خداوند هرگونه که بخواهند بتوانند در اموال خویش تصرف کنند - و تصرف در اموال دیگران بدون اذن و اجازه آنان جایز نباشد، پس به طریق اولی باید پذیرفت که مردم بر نفوس خویش
مسلط هستند، زیرا سلطه بر نفس و جان خود، به حسب رتبه بر سلطه بر مال مقدم است. بلکه علت و ملاک سلطه بر مال، سلطه بر خود است، چرا که مال انسان محصول کار انسان است و کار او نتیجه فکر و قوای اوست و چون از جهت خلقت و تکوین، انسان مالک جان، فکر و قوای خویش است و در نتیجه مالک اموالی که از ثمره تلاش آنها به دست می آید نیز می باشد. خداوند متعال، انسان را آزاد، صاحب اختیار و مسلط بر ذات خویش آفریده و هیچ کس نمی تواند آزادی انسانها را محدود نموده و بدون اجازه آنان در مقدرات آنان تصرف کند.به همین جهت افراد جامعه حق دارند برای حکومت بر خویش، فرد اصلح را انتخاب و به حکومت به گمارند بلکه پس از حکم عقل به اینکه جامعه نیاز به نظام و حکومت دارد و اینکه اینها از ضروریات زندگی بشرند، تعیین حاکم از واجبات زندگی اجتماعی به شمار می آید. بلی چنانکه بیش از این گفته شد با وجود امام منصوب - طبق اعتقاد ما - دیگر جایی برای انتخاب باقی نمی ماند (نظیر آنچه در مورد ائمه معصومین معتقدیم) و نیز شارع مقدس، شرایط ویژه ای را برای والی مشخص فرموده که واجب است انتخاب در چارچوب آن شرایط
صورت پذیرد و انتخاب شخص فاقد آن شرایط، صحیح نیست» (4) بنابر این، چون مردم بر اموالشان تسلط دارند، و چون مقدرات سیاسی بر اموال دارای اولویت است، در نتیجه باید گفت مردم حق تعیین حاکم در عصر غیبت را دارند.در زمینه فحوای قاعده سلطنت و دلالت آن بر اثبات جنبه «قانونیت» مشروعیت مردمی ولایت فقیه، دو اشکال اساسی مطرح است: اولا: در تمسک به دلیل فحوا، باید توجه کرد که باید همواره از عالی به دانی باشد، و نه از دانی به عالی، لذا اگر من بر مالم سلطه و ولایت دارم نمی توانم از آن، اولویت تسلط به نفس خودم را نتیجه بگیرم.به عبارت دیگر اگر شارع مقدس به کسی حق تصرف بر مالش را دارد، او می تواند (در چهارچوب شرع) هر نوع دخل و تصرفی در آن داشته باشد، مثلا آن را به کسی هبه نماید. اما از این اجازه شارع نمی توان نتیجه گرفت که حتما حق تصرف و سلطه بر نفس خودش هم به او داده شده است.البته بر عکس آن می توان اولویت را نتیجه گرفت یعنی اگر شارع حق تصرف و سلطه بر جان را به کسی اعطا نمود می توان گفت که او به طریق اولی حق تصرف بر مال خویش هم دارد.چون سلطه بر مال در
مرتبه بعد از سلطه بر جان قرار دارد. البته اگر گفته شود: چون غیر در مال من حق تصرف ندارد، پس به طریق اولی بر جان من هم سلطه و ولایتی ندارد، یعنی از عدم جواز تصرف غیر در اموال، اولویت عدم جواز تصرف وی بر جان، نتیجه گرفته شود.آنگاه در پاسخ باید گفت: گر چه چنین نتیجه گیری صحیح است، اما از عدم جواز تصرف غیر بر جان، چگونه می توان جواز تصرف هر کس بر جان خویش را استنتاج نمود. یعنی درست است که دیگری بر جان من حق تصرف و ولایت و سلطه ای ندارد، اما چه دلیلی وجود دارد که خودم بر جان خودم سلطه داشته باشم؟ زیرا ممکن است شارع به هیچکس، نه به دیگری و نه به خودم، حق تصرف و سلطه بر جان خودم را نداده باشد. مگر اینکه گفته شود ما با دلایل دیگری ثابت می کنیم که هر کس بر جان خویش مسلط است.پس در این صورت فحوای قاعده سلطنت، به تنهایی، یک دلیل تمام برای اثبات مطلوب نیست. ثانیا: بر فرض که ما پذیرفتیم قاعده سلطنت بر جواز حق تصرف و سلطه هر کس بر جان خویش دلالت دارد، (5) حال اگر همه مردم به اتفاق آرا (چون بر نفس خویش سلطه دارند) خواستند حق حاکمیت بر
خویش را به حاکم منتخب خودشان بسپارند اشکالی پیش نخواهد آمد.اما چون غالبا چنین اتفاق نظری پیش نخواهد آمد و بحث اکثریت و اقلیت مطرح می شود، در اینجا چگونه می توان از قاعده سلطنت، ولایت حاکم منتخب اکثریت را بر آن اقلیتی که به وی رای نداده اند نتیجه گرفت؟ ممکن است گفته شود یک توافق ضمنی وجود دارد، یعنی آن اقلیت هم پذیرفته اند که منتخب اکثریت بر آنان ولایت داشته باشد. اما با این حال می توان تصور کرد اقلیتی وجود داشته باشند که به هیچ نحو، منتخب اکثریت را قبول ندارند، و یا عده ای وجود داشته باشند که اساسا در انتخابات شرکت نکرده اند، و یا افرادی هستند که بعدا متولد می شوند، در تمام این موارد نمی توان از قاعده سلطنت (که مفادش تسلط بر نفس است) مشروعیت تسلط بر دیگران را ثابت کرد.مگر اینکه گفته شود در تمامی این موارد، با حفظ حقوق اقلیت، عمل به نظریه اکثریت یک امر عقلایی است.در این صورت باید گفت پس قاعده تسلیط به عنوان دلیل نقلی محض به تنهایی و بدون کمک آن امر عقلایی تمام نیست.
یکی دیگر از دلایلی که در جهت اثبات نظریه ولایت انتخابی فقیه به کار گرفته شده، آیات و روایات مربوط به شورا و مشورت در
امر حکومت و ولایت است.در این زمینه به آیه کریمه 38 سوره شورا استناد شده است. و الذین استجابوا لربهم و اقاموا الصلاة و امرهم شوری بینهم (6) آنان که پروردگار خویش را اجابت نموده و نماز به پا می دارند و کار آنان در بین خودشان بر اساس مشورت است. و از پیامبر اکرم (ص) نیز روایت شده که فرمود: «اذا کانت امراءکم خیارکم و اغنیاءکم سمحاءکم و امورکم شوری بینکم فظهر الارض خیر لکم من بطنها» (7) آنگاه که فرمانروایان شما خوبان شما باشند، و ثروتمندانتان، بزرگوارانتان، و امور شما در بین شما بر اساس مشورت باشد روی زمین از درون آن برای شما بهتر است. واژه «امر» در آیه شریفه و روایات نیز منصرف به اصل حکومت دانسته شده و گفته می شود: «پس ولایت به وسیله شورای اهل خبره و انتخاب آنان منعقد می شود و به دنبال آن قهرا انتخاب امت را در پی خواهد داشت، چرا که انتخاب «خبرگان» در صورتی که منتخب مردم یا مورد اعتماد آنان باشند طبعا رضایت و انتخاب مردم را به دنبال دارد، چنانکه ما، در همه ملتها این معنی را مشاهده می کنیم. از سوی دیگر، بیشتر مسلمانان پس از وفات پیامبر اکرم (ص) شورا را اساس خلافت قرار دادند و ما شیعه امامیه
اگر چه به خاطر وجود نص بر ولایت امیر المؤمنین (ع) با آنان مناقشه می کنیم، در عصر غیبت ما اگر قائل به دلالت مقبوله و نظایر آن بر نصب عام شویم که بحثی نیست و الا به مقتضای عموم آیه شریفه و روایات وارده در این زمینه، قهرا نوبت به شورا و مشورت با مردم خواهد رسید» (8) در باب دلالت آیات و روایات مربوط به شورا و مشورت در امر ولایت حکومت باید گفت: گرچه وجود اصل شورا در فرهنگ سیاسی اسلام بیانگر شیوه حکومت اسلامی می باشد و به وسیله آن نه تنها اقشار مختلف مردم می توانند در تمام مراحل تصمیم گیریهای سیاسی، اجتماعی نقش سازنده ای داشته باشند بلکه می توانند مانع ضایعات و انحرافهایی شوند که در اثر اشتباهات فردی به وجود می آید. و هرچند سنت خوب و پسندیده مشورت کردن ضمن آنکه می تواند مشارکت فعال و گسترده مردم را در حل مشکلات به نمایش بگذارد در عین حال باعث خواهد شد که مردم کارها را به دست خویش گرفته و به جریان امور سرعت ببخشند و از همین طریق نیز بتوانند تواناییهای حکومت اسلامی را در زمینه های مختلف سیاسی و اقتصادی بالا ببرند. اما با این حال نمی توان از این اصل که زمینه ساز مشارکت فعال مردم در صحنه تصمیم گیریها و اجرای تصمیمات حکومت است (و
در حقیقت پاسخی است برای سؤال چگونه باید حکومت کرد؟) به نحوه انتخاب حاکم اسلامی و لزوم مشورت در اصل ولایت مرتبط دانست. (و آن را پاسخی تلقی کرد برای سؤال چه کسی باید حکومت کند؟) زیرا با اینکه ولایت انتصابی برای پیامبر اکرم (ص) قطعی است و آن حضرت نیازی به مشورت برای اصل ولایت ندارد، در عین حال خداوند ایشان را مامور فرموده تا در اجرای امور با مسلمانان مشورت نماید و آنگاه تصمیم مقتضی را اتخاذ فرماید: «فبما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فی الامر فاذا عزمت فتوکل علی الله ان الله یحب المتوکلین» . (9) به خاطر رحمت خدا بود که توانستی با مردم نرم خو باشی.اگر تندخو بودی از اطرافت پراکنده می شدند.از این رو از اشتباهاتشان درگذر و برای آنان استغفار کن و در امور با آنان مشورت کن.هرگاه تصمیم گرفتی به خدا توکل کن که خداوند متوکلین را دوست می دارد.حال اگر گفته شود: آیه و امرهم شوری بینهم مطلق بوده و اطلاق آن اقتضای مطلوبیت و نفوذ آن، هم در اصل ولایت و هم در فروع و اجرای آن را دارد.در پاسخ باید گفت: با وجود قدر متقین که در باب
مشورت در نحوه اتخاذ تصمیمات و چگونگی اجرای آن وارد شده است، نمی توان به اطلاق آن آیه کریمه تمسک کرد و مشورت را به اصل ولایت و اصل انتخاب حاکم اسلامی تعمیم داد.
با استناد به موارد متعددی از سخنان و نامه های مولای متقیان حضرت علی (ع)، در مورد تعیین والی با مشورت مهاجرین و انصار، اهمیت دادن به نظر مردم در تعیین والی، امر مردم بودن امر حکومت، ضرورت علنی بودن بیعت، تکلیف و وظیفه مردم در تعیین امام و...و همچنین احادیث پیامبر اکرم (ص) در مورد سقوط حکومت در انتخاب ناشایست مردم و غصب خلافت در حکومت بدون مشورت مردم و ضرورت تعیین رهبر حتی در بین سه نفر، و دستور ایشان به انتخاب فرمانده در جنگ موته و معاهده آن حضرت با اهل مقنا و نهی مردم از سپردن خلافت به زنان و...و همچنین نامه امام حسن مجتبی (ع) به معاویه و تاکید بر انتخاب به وسیله شورا در متن صلحنامه آن حضرت و همچنین پاسخ سید الشهدا حضرت امام حسین (ع) به نامه بزرگان کوفه و...بر صحت و مشروعیت انتخاب استدلال شده است. (10) البته در صورتی که از مبحث سند هم صرفنظر شود، در تمام بودن دلالت یکایک آنها بر نظریه ولایت انتخابی
فقیه (همانگونه که قبلا اشاره شد) جای بحث و تامل جدی وجود دارد. با این حال کلامی از امیر المؤمنان حضرت علی (ع) را پس از کشته شدن عثمان، و هنگامی که مردم برای بیعت با آن حضرت هجوم آوردند، در اینجا می آوریم: «دعونی و التمسوا غیری...و اعلموا ان اجبتکم رکبت بکم ما اعلم و لم اصغ الی قول القائل و عتب العاتب، و ان ترکتمونی فانا کاحدکم، لعلی اسمعکم و اطوعکم لمن و لیتموه امرکم، و انا لکم وزیرا خیر لکم امیرا» (11) مرا واگذارید و شخص دیگری را برای این مسئولیت انتخاب کنید...و بدانید اگر من دعوت شما را اجابت کنم، بر اساس آنچه خودم می دانم بر شما حکومت می کنم و به گفته این و آن و سرزنش افراد گوش نمی دهم، ولی اگر مرا واگذارید من نیز همانند یکی از شما هستم، و شاید من شنواترین و مطیع ترین شما باشم نسبت به کسی که حکومت خویش را به وی بسپارید، و من وزیر و مشاور شما باشم برای شما بهتر است تا امیر شما باشم. هر چند در پاسخ به اشکالی که بر دلالت این روایت شده (یعنی اینکه کلمات امام (ع) در اینجا در مقام جدل، و در مقابل کسانی بوده که نصب آن حضرت را مورد انکار قرار می داده اند) گفته شده است:
«امام (ع) در مقام جدل بوده، ولی نه جدل به امر باطل و خلاف واقع، بلکه نص همواره بر انتخاب مقدم است و لکن چون آنان تسلیم نصب آن حضرت نبودند، امام (ع) مساله انتخاب را که در رتبه بعدی دارد مطرح فرموده است» . اما نباید فراموش کرد که حضرت ابراهیم (ع) در مقابل بت پرستان به امر باطلی احتجاج کرده و در مورد خورشید گفته است: «هذا ربی هذا اکبر» (12)
هر چند آیت الله منتظری در کتاب خویش 26 دلیل عقلی و نقلی را جهت اثبات نظریه ولایت انتخابی فقیه یعنی همان دیدگاه مشروعیت مردمی ولایت فقیه از جنبه «قانونیت» ارائه داده اند (که به برخی از مهمترین آنها در این فصل اشاره شده و آنها را مورد ارزیابی قرار دادیم)، اما لازم است به دو نکته اساسی و مهم در خصوص این دلایل توجه شود: اولا: همانگونه که مکررا بیان شده، تمامی دلایل ارائه شده بر این فرض استوار است که ادله ولایت انتصاب الهی فقیه عادل در مرحله ثبوت مخدوش بوده و در مقام اثبات ناتمام باشد.بدیهی است بر اساس نظریه ولایت انتخابی، زمانی که دلایل نصب تمام باشد (چنانکه ما آنها را فی الجمله تمام دانستیم) دیگر نوبت به
انتخاب نمی رسد.زیرا نصب شارع همواره در رتبه بالاتری از انتخاب مردم قرار دارد. ثانیا: بر خلاف دلایل نظریه ولایت انتصابی فقیه که هرگونه تاثیری را برای انتخاب مردمی در مشروعیت ولایت فقیه منکر بودند، هیچیک از دلایل عقلی نظریه ولایت انتخابی فقیه و دلایل نقلی آن (بر فرض صحت همه آنها از لحاظ سند و دلالت تمامی آنها بر مقصود) نصب فقیه عادل واجد شرایط از سوی شارع مقدس را جهت تصدی امر ولایت در عصر غیبت، مورد انکار قرار نمی دادند.به عبارت دیگر، بر فرض تمام بودن دلایل عقلی و نقلی نظریه ولایت انتخابی فقیه، در حقیقت بخشی از دیدگاه مشروعیت دوگانه ولایت فقیه و یا همان نظریه ولایت الهی - مردمی فقیه به اثبات می رسد.زیرا دلایل عقلی و نقلی ارائه شده، هیچ منافاتی با این نکته ندارند که وقتی مردم فقیه واجد شرایط را به رهبری و زمامداری انتخاب کردند، او جهت برخورداری از مشروعیت الهی، از جانب خداوند هم برای این سمت منصوب گردد.
: 1- رجوع شود به: منتظری، حسینعلی، مبانی فقهی حکومت اسلامی، ج 2، ص 303. 2- بحار الانوار، ج 2، ص 272. 3- وسائل الشیعه، ج 13، ص 381. 4- رجوع شود به: منتظری، حسینعلی، مبانی فقهی حکومت اسلامی، ج 2، ص 286 -285. 5- البته
بر فرض هم این قاعده چنین دلالتی داشته باشد باز نمی تواند در همه موارد «مشرع» باشد مثلا در موارد مشکوک که من یقین ندارم شارع در این موارد چنین حقی به من داده باشد، نمی توانم به آن قاعده عام در این شبهه مصداقیه تمسک کنم. 6- آیه 38 سوره شورا. 7- تحف العقول، ص 36، سنن ترمذی، ج 3، ص 361. 8- رجوع شود به: منتظری، حسینعلی، مبانی فقهی حکومت اسلامی، ج 2، ص 389. 9- آیه 159 سوره آل عمران. 10- برای مطالعه بیشتر این روایات رجوع شود به: منتظری، حسینعلی، مبانی فقهی حکومت اسلامی، ج 2، ص 330 -295. 11- نهج البلاغه، خطبه 92، فیض، ص 271. 12- آیه 78 سوره انعام.
مبانی مشروعیت در نظام ولایت فقیه کواکبیان، مصطفی قبل از بررسی دلایل عقلی دیدگاه مشروعیت الهی ولایت فقیه، بیان چند نکته ضرورت دارد. اولا: اکثر فقهایی که در گذشته در مورد ولایت فقیه سخن گفته اند بیشتر از آنکه به دلایل عقلی عنایت ویژه ای داشته باشند، به دلایل نقلی و احادیث و اخبار ائمه معصومین - علیهم السلام - تمسک نموده و آن را برای اثبات مساله کافی دانسته اند.لذا ارائه دلایل عقلی منقح و دارای نظم منطقی در میان آثار مکتوب آنان کمتر به چشم می خورد. ثانیا: اکثر آن دسته از فقهایی هم که به دلایل عقلی (1) برای اثبات ولایت فقیه توجه نموده اند، بیشتر به اثبات اصل ضرورت حکومت اسلامی در عصر غیبت، و لزوم سرپرستی و ریاست عالیه جامعه اسلامی از سوی فقهای عادل جامع الشرایط پرداخته اند.به عبارت دیگر، همان جنبه «حقانیت» ولایت فقیه را بیشتر مد نظر قرار داده اند که معتقدان به نظریه های مشروعیت ولایت فقیه در آن شکی ندارند، و کمتر به جنبه «قانونیت» آن عنایت داشته اند که محل نزاع و اختلاف است.این استدلالها جای پرداختن به مبنا و ملاک مشروعیت ولایت فقیه به اصل مشروعیت ولایت فقیه اهتمام ورزیده شده است. ثالثا: هر چند در دیدگاه مشروعیت الهی ولایت فقیه
ما باید صرفا استدلال طرفداران نظریه ولایت مطلقه فقیه را مورد بررسی قرار دهیم، اما از آنجایی که نظریه دیگر در همین دیدگاه، یعنی نظریه «ولایت عامه فقیه» نیز به اصل نصب الهی فقیه معتقد است، اشاره ای به دلایل مطرح شده از سوی طرفداران آن هم خواهیم داشت.
امام خمینی (ره) در کتاب ولایت فقیه (حکومت اسلامی) خویش با استدلال به لزوم وجود مؤسسات اجرایی و ضرورت اجرای احکام اسلام و ماهیت و کیفیت قوانین اسلام (احکام مالی، احکام دفاع ملی و احکام احقاق حقوق و احکام جزایی) و لزوم وحدت بین امت اسلام و ضرورت قیام علما برای نجات مردم مظلوم و محروم و همچنین با استناد به سنت و رویه رسول اکرم (ص) و رویه امیر مؤمنان علی بن ابیطالب (ع) و...بر ضرورت تشکیل حکومت اسلامی در عصر غیبت تاکید کرده و می فرماید: «اکنون که دوران غیبت امام (ع) پیش آمده و بناست احکام حکومتی اسلام باقی بماند و استمرار پیدا کند و هرج و مرج روا نیست، تشکیل حکومت لازم می آید.عقل هم به ما حکم می کند که تشکیلات لازم است... اکنون که شخص معینی از طرف خدای تبارک و تعالی برای احراز امر حکومت در دوره غیبت تعیین
نشده است تکلیف چیست؟ آیا باید اسلام را رها کنید؟ دیگر اسلام نمی خواهیم؟ اسلام فقط برای دویست سال بود؟ ...یا اینکه حکومت لازم است، و اگر خدا شخص معینی را برای حکومت در دوره غیبت تعیین نکرده است، لکن آن خاصیت حکومتی را که از صدر اسلام تا زمان حضرت صاحب (ع) موجود بود برای بعد از غیبت هم قرار داده است.این خاصیت که عبارت از علم به قانون و عدالت باشد در عده بیشماری از فقهای عصر ما موجود است.اگر با هم اجتماع کنند، می توانند حکومت عدل عمومی در عالم تشکیل دهند.اگر فرد لایقی که دارای این خصلت باشد به پا خاست و تشکیل حکومت داد، همان ولایت را که حضرت رسول اکرم (ص) در امر اداره جامعه داشت دارا می باشد، و بر همه مردم لازم است که از او اطاعت کنند» . (2) ایشان در کتاب البیع نیز پس از بیان اینکه احکام اسلامی، اعم از قوانین اقتصادی و سیاسی و حقوقی بوده و تا روز قیامت نسخ نشده و باقی و لازم الاجراست و اجرای احکام الهی هم جز از طریق برپایی حکومت اسلامی امکانپذیر نیست. (زیرا در غیر این صورت، جامعه مسلما به سوی هرج و مرج رفته و اختلال و بی نظمی که نزد خدا و خلق امری قبیح
و ناپسند است، بر همه امور مستولی خواهد شد) کما اینکه حفظ مرزهای کشور اسلامی از هجوم بیگانگان و جلوگیری از تسلط تجاوزگران بر آن هم که عقلا و شرعا واجب است، جز با تشکیل حکومت اسلامی میسر نیست.اینگونه نتیجه می گیرند که: «آنچه بر شمردیم، جزو بدیهی ترین نیازهای مسلمانان است و از حکمت به دور است که خالق مدبر و حکیم، آن نیازها را بکلی نادیده گرفته، از ارائه راه حلی جهت رفع آنها غفلت کرده باشد. آری، همان دلایلی که لزوم امامت پس از نبوت را اثبات می کند، عینا لزوم حکومت در دوران غیبت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف را در بر دارد.بویژه، پس از این همه مدت که از غیبت آن بزرگوار می گذرد و شاید این دوران هزارها سال دیگر نیز العیاذ بالله ادامه یابد، علم آن نزد خداوند است. آیا می توان تصور کرد که آفریدگار حکیم، امت اسلامی را به حال خود رها کرده و تکلیفی برای آنان معین نکرده باشد؟ و آیا خردمندانه است که بگوییم خداوند حکیم به هرج و مرج میان مسلمین و پریشانی احوال آنان رضا داده است؟ و آیا چنین گمانی به شارع مقدس رواست که بگوییم حکمی قاطع جهت رفع نیازهای اساسی بندگان خدا تشریع نکرده است تا حجت بر آنان
تمام شده باشد؟ آری، لزوم حکومت به منظور بسط عدالت و تعلیم و تربیت و حفظ نظام جامعه ورفع ظلم و حراست مرزهای کشور و جلوگیری از تجاوز بیگانگان، از بدیهی ترین امور و واضحات عقل است، بی آنکه بین زمان حضور و غیبت امام و این کشور و آن کشور فرقی باشد» . (3) و در قسمت دیگر از همان کتاب پیش گفته می فرماید: «در زمان غیبت، اگر چه شخص معینی برای تصدی امر حکومت قرار داده نشده است، ولی بنابر آنچه پیشتر بیان شد، ممکن نیست، خداوند در امر حکومت که نیاز حتمی جامعه اسلامی است، اهمال کرده باشد... اکنون سزاوار است بگوییم که چون حکومت اسلامی، حکومتی مبتنی بر قانون است، آن هم فقط قانون الهی که برای اجرای احکام و بسط عدالت در سراسر جهان مقرر شده است، زمامدار این حکومت، ناگزیر باید دو صفت مهم را که اساس یک حکومت الهی است دارا باشد، و ممکن نیست یک حکومت مبتنی بر قانون تحقق یابد مگر آنکه رهبر و زمامدار آن واجد این دو صفت باشد، اول علم به قانون و دوم عدالت» . (4) از مجموع آنچه در اینجا از امام خمینی (ره) به عنوان دلیل عقلی ذکر شد، شاید بتوان در یک نظم منطقی و به طور خلاصه چنین گزارش
نمود: 1- ضرورت حکومت اسلامی به دلایل متعدد (و از جمله اجرای احکام اسلام و جلوگیری از هرج و مرج) از بدیهی ترین نیازهای مسلمانان و از واضحات عقل است که از حکمت خالق مدبر و حکیم به دور است که در این امر اهمال کرده و از آن غافل مانده باشد. 2- قاعده عقلی، تخصیص بردار نبوده و مخصوص زمان و مکان خاصی نیست.لذا همان دلایلی که لزوم امامت را اثبات می کند، عینا لزوم حکومت در عصر غیبت را نیز شامل می شود. 3- طبیعت طرز حکومت اسلامی که حکومتی مبتنی بر قانون است، اقتضا می کند که زمامدار آن حتما از دو صفت علم به قانون و عدالت برخوردار باشد.- از مقدمات پیش گفته، می توان نتیجه گرفت که ولایت فقیه عادل در عصر غیبت و تصدی و سرپرستی جامعه اسلامی از سوی وی، امری کاملا مشروع است، لذا اگر به پا خاست و تشکیل حکومت داد، همان ولایتی را که حضرت رسول اکرم (ص) در امر اداره جامعه داشت دارا می باشد، و بر همه لازم است که از او اطاعت کنند. درباره استدلال عقلی امام خمینی (ره) باید به سه نکته مهم توجه کرد: نکته اول: هر چند امام خمینی (ره) با تعبیر «فما هو دلیل الامامة بعینه دلیل علی لزوم الحکومة بعد
غیبة ولی الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف» مهمترین پایه استدلال خویش را برای اثبات ولایت فقیه همان ادله امامت عامه می گذارند، با این حال، نباید فراموش کرد که وی در صدد اثبات مساله نصب الهی و جنبه «قانونیت» ولایت فقیه نبوده بلکه بیشترین تکیه ایشان در این استدلال، اثبات ضرورت حکومت اسلامی و عدم اهمال شارع مقدس در عصر غیبت و اثبات جنبه «حقانیت» ولایت فقیه در مقابل کسانی است که در مبارزه با طاغوت کوتاهی نموده و سکوت خویش را با اعتقاد به عدم لزوم حکومت دینی در دوران غیبت با سرپرستی فقیه عادل توجیه می کنند. شاهد بر این ادعا این است که هم در کتاب حکومت اسلامی و هم در کتاب البیع، امام خمینی (ره) بلا فاصله پس از استدلال عقلی، برخی دلایل شرعی و احادیث و اخبار ائمه معصومین - علیهم السلام - از جمله روایت علل (5) به نقل از فضل بن شاذان از حضرت امام رضا (ع) را یادآوری می کند که همگی بر ضرورت وجود اولی الامر و لزوم حکومت اسلامی و تعیین تکلیف امت و عدم اهمال شارع مقدس در ایجاد نظم اجتماعی و جلوگیری از هرج و مرج دلالت دارند. حال اگر گفته شود: چون امام خمینی (ره) دلیل را به علم کلام
ارجاع داده و به دلایل امامت عامه استدلال نموده اند، و چون یکی از دلایل مهم امامت عامه هم همان قاعده لطف است (6) که بر اساس آن گفته می شود وجود امام لطف است پس بر خداوندلازم است امام را نصب نماید) لذا باید نصب فقیه از سوی شارع مقدس را امری حتمی فرض کنیم. در پاسخ باید گفت: اولا امام خمینی (ره) همانگونه که بیان شد، اساسا در صدد بیان نصب الهی و یا انتخاب مردمی فقیه نیست. بلکه ایشان می گویند همان طور که ضرورت امامت ثابت می شود، ضرورت ولایت و حکومت فقیه در عصر غیبت هم ثابت می شود. ثانیا دلیل امامت عامه منحصر در قاعده لطف نیست.دلیل دیگری هم هست که می گوید برای جلوگیری از اختلال نظام با توجه به تنازع و درگیری بین افراد، علاوه بر قانون الهی، وجود امام و سرپرست برای جامعه ضروری و لازم است. ثالثا هر چند در قاعده لطف، نصب امامان از سوی خداوند سبحان لازم است، اما می توان گفت یکی از دلایل لطف بودن امام و وجوب نصب او بر خداوند، همان عصمت امام است. مرحوم خواجه نصیر الدین طوسی در «تجرید الاعتقاد» خویش می فرماید: «و العصمة تقتضی النص» (7) کما اینکه مرحوم علامه حلی در شرح این عبارت می فرماید: «از آنجایی که عصمت،
یک امر مخفی است که جز خداوند تعالی هیچکس بر آن واقف نیست لذا واجب است که امام از سوی خداوند تعالی که عالم به این شرط است نصب گردد» . (8) و در جای دیگر دلیل لطف بودن وجود امام را برای حفظ شرایع و حراست آن از زیادت و نقصان می داند. (9) به عبارت دیگر بر اساس قاعده لطف، ضرورت نصب امام به خاطر حیثیت امام از جنبه حکومت نیست، بلکه به خاطر حیثیت عصمت ایشان است که بتواند احکام الهی راحفظ و حراست نماید.زیرا تنها معصوم است که می تواند حافظ احکام باشد و از عهده غیر معصوم خارج است. بنابر این، یا باید گفت قاعده لطف برای نصب فقیه عادل دلالتی ندارد، و یا باید به عصمت ولی فقیه معتقد گردیم.و چون برای ولی فقیه، عصمت را شرط نمی دانیم، پس باید از شمول قاعده لطف در جهت نصب الهی فقیه، صرفنظر نماییم.همان گونه که به نظر می رسد، نظر حضرت امام خمینی (ره) در دلیل عقلی ارائه شده از جانب ایشان اساسا غیر قاعده لطف باشد. نکته دوم: اگر گفته شود: لازمه سخن و مفهوم کلام امام خمینی (ره) مبنی بر اینکه «اگر فردی لایق (فقیهی عادل و واجد شرایط) به پا خاست و تشکیل حکومت داد، همان ولایتی
را که حضرت رسول اکرم (ص) در امر اداره جامعه داشت دارا می باشد، و بر همه مردم لازم است که از او اطاعت کنند» این است که فقیه واجد شرایط از جانب شارع بالفعل منصوب باشد والا با چه حقی این فقیه می تواند حکومت تشکیل دهد؟ در پاسخ باید گفت: اولا بر خلاف نظریه ولایت انتخابی فقیه که اساسا هر گونه نصبی را در مرحله ثبوت قابل خدشه می داند، نظریه ولایت الهی - مردمی فقیه، بخشی از مشروعیت ولایت فقیه را نصب الهی می داند و از این جهت شکی بخود راه نمی دهد. ثانیا گرچه لازمه سخن امام خمینی (ره) این است که فقیه عادل چون مشروعیت الهی دارد می تواند حکومت تشکیل دهد و صاحب همان ولایتی گردد که پیامبر اکرم (ص) در امر اداره جامعه داشت، اما هرگز این برداشت صحیح در تضاد و منافات با این نکته نیست که چنین فقیهی حتما از رضایت و مشروعیت مردمی قبل از نصب الهی برخوردار بوده است.زیرا زمانی یک فقیه عادل موفق به تشکیل حکومت صالح اسلامی می گردد که اکثریت مردم او را همراهی کرده باشند.مگر اینکه مشروعیت اصل قیام و تهیه مقدمات برای تشکیل حکومت صرفا مدنظر باشد که در چنین حالتی اساسا از موضوع بحث خارج است.زیرا هر فرد مسلمانی مکلف به
امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه با طاغوت و ایجاد تمهیدات تشکیل حکومت اسلامی است، و شکی نیست که فقیه عادل نسبت به دیگران اولی برای عمل به چنین وظیفه و تکلیفی است.بدیهی است بر اساس روایات اسلامی هر گونه فداکاری در این مسیر و لو تا مرز شهادت، صد در صد مشروع است. ناگفته پیداست قید «صالح اسلامی» برای حکومت، جهت پرهیز از حکومتهای «تغلبیه» است.ممکن است عده ای معتقد باشند که فقیه عادل باید به هر وسیله ای که شده است حکومت تشکیل دهد و لو آنکه با تغلب و زور باشد و اکثریت مردم هم او را همراهی نکرده باشند، اما در مکتب امامت تا کنون هیچ فقیه و صاحبنظر شیعی، در غیر اسلامی بودن حکومت «تغلبیه» شک و شبهه ای نداشته است. ثالثا سیره عملی حضرت امام خمینی (ره) در تشکیل حکومت، بهترین دلیل برای اثبات این نکته است که تا رضایت و نظر و آرای اکثریت مردم در کار نباشد، هیچ حکومتی از قانونیت برخوردار نخواهد بود.زیرا ایشان علی رغم قیام از سالهای قبل از دهه چهل، عملا موفق به تشکیل حکومت تا قبل از بهمن 1357 نشدند، و زمانی هم که حکومت و دولت تشکیل دادند، نه تنها آرای اکثریت قاطع قریب به اتفاق ملت ایران را با
خود داشت.سهل است که دهها میلیون قلب اقشار مختلف مردم به عشق ایشان می تپید. امام خمینی در بدو ورود به ایران و در اولین سخنرانی خویش در بهشت زهرا علت اصلی غیر قانونی بودن رژیم ستمشاهی پهلوی را شکل گرفتن نهادهای حکومتی آن بدون رضایت مردم اعلام نموده و در این زمینه می فرمایند: «مجلس مؤسسان را با زور سرنیزه تاسیس کردند ملت هیچ دخالتی نداشت...پس این سلطنت از اول یک امر باطلی بود، بلکه اصل رژیم سلطنتی از اول خلاف قانون و خلاف قواعد عقلی و خلاف حقوق بشر است...هر کسی سرنوشتش با خودش است، مگر پدرهای ما ولی ما هستند؟ ...مجلسی که بدون اطلاع و رضایت مردم است این مجلس، غیر قانونی است.دولتی که از همچو مجلسی و همچو سلطانی انشا بشود، این دولت غیر قانونی است» . (10) کما اینکه ایشان علت تو دهنی زدن به دولت طاغوت و تشکیل دولت اسلامی از جانب خود را رای و رضایت مردم می دانند.ایشان دولت اسلامی را متکی به آرای ملت (مشروعیت مردمی) و متکی به حکم خدا (مشروعیت الهی) دانسته و در این زمینه می فرمایند: «من تو دهن این دولت می زنم، من دولت تعیین می کنم، من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین می کنم، من به واسطه اینکه ملت مرا قبول دارد...دولتی
که ما می گوییم دولتی است که متکی به آرای ملت است، متکی به حکم خداست» . (11) ایشان در اولین فرمان حکومتی و یا همان حکم اولین نخست وزیری که برای تشکیل اولین دولت حتی قبل از تنظیم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران صادر فرموده اند تعبیر حق شرعی و تعبیر حق قانونی ناشی از آرای ملت را با هم بیان نموده و بر هر دو جنبه مشروعیت خویش یعنی «مشروعیت الهی» و «مشروعیت مردمی» تکیه می کنند و می فرمایند: «جناب آقای مهندس بازرگان - بنا به پیشنهاد شورای انقلاب، بر حسب حق شرعی و حق قانونی ناشی از آرای اکثریت قاطع قریب به اتفاق ملت ایران که طی اجتماعات عظیم و تظاهرات وسیع و متعدد در سراسر ایران نسبت به رهبری جنبش ابراز شده است..» . (12) بنابر این شکی نیست که سیره عملی امام خمینی (ره) بر هر دو جنبه «مشروعیت الهی» و «مشروعیت مردمی» تاکید دارد. نکته سوم: چنانچه در عصر غیبت برای حاکم اسلامی، انتصاب شارع مقدس را تنها معیار مشروعیت دانسته و در جنبه «قانونیت» مشروعیت ولایت فقیه، صرفا مشروعیت الهی را کافی بدانیم و برای مشروعیت مردمی تاثیری قائل نباشیم، آنگاه در تعیین فقیه منصوب شارع با محذورات و اشکالات فراوانی مواجه خواهیم شد.در اینجا نمونه ای از این اشکالات را
یادآوری می کنیم. 1- اگر گفتیم همه فقیهان عادل واجد شرایط چون از جانب شارع مقدس نصب شده اند، می توانند دولت تشکیل دهند ولو آنکه مردم رضایت نداشته و در امر حکومت به آنان اقبال و مراجعه نکرده باشند، آنگاه این سؤال غیر عقلانی نخواهد بود که در صورت عدم قیام و اقدام هیچ فقیه واجد شرایطی، تکلیف امت چیست؟ کما اینکه درتاریخ طولانی دوره فقهای متاخر، ما دچار چنین وضعیتی بوده ایم. مگر نه این است که غیر فقیه با وجود فقیه واجد شرایط حق حکومت ندارد؟ مگر نه این است که لزوم حکومت از واضحات عقل و از بدیهی ترین نیازهای جامعه است؟ لذا نتیجه طبیعی چنین وضعیتی این است که یا اساسا معتقد به عدم تشکیل حکومت گردیم و یا حکومت غیر فقیه را باید مشروع بدانیم. البته فرض بر این است که فقهای عادل واجد شرایطی وجود دارند و باز می توان فرض کرد سکوت و عدم قیام آنان هم به خاطر عافیت طلبی و شانه از زیر بار مسئولیت خالی کردن نیست تا معتقد به سقوط شرط عدالت در وجودشان گردیم، بلکه برعکس به واسطه ورع زیاد، هر یک منتظر اقدام دیگر است.در چنین حالتی تکلیف چیست؟ یا باید بگرییم هر کدام از آنان که مردم به وی مراجعه کردند تشکیل حکومت بر او
واجب عینی بوده و او ولایت بالفعل خواهد داشت که در این صورت عنصر مشروعیت مردمی وارد بحث شده و مفهوم آن این است که نصب الهی به تنهایی کارایی نخواهد داشت، و یا آنکه امت را بر خلاف نظر شارع بدون تکلیف رها سازیم، و یا آنکه بالاخره به حکومت هر فرد غیر صالحی تن در داده و آن را مشروع بدانیم.ظاهر امر این است که جز دخالت دادن به نقش مشروعیت مردمی در تعیین ولی فقیه چاره دیگری نداشته باشیم. 2- هر چند اسبقیت در اقدام فقها نسبت به تشکیل حکومت، ممکن است معیاری برای تعیین ولی فقیه باشد، اما اگر فرض شود چند فقیه همزمان برای تشکیل حکومت قیام کردند و هیچ کدام هم (به هر دلیلی) حاضر نشدند دیگری را اصلح بدانند و اتفاقا هر کدام هم بخشی از امکانات کشور را به خود اختصاص داده اند، در اینجا تکلیف چیست؟ اگر معتقد باشیم همه این فقها از جانب شارع بالفعل منصوب هستند و باید مردم موظف گردند که از همه آنان تبعیت نمایند.و در تشخیص اعلمیت و صفات فقیه برتر هم اختلاف وجود دارد در چنین حالتی باید چه کرد؟ آیا در این صورت هرج و مرج لازم نمی آید؟ هیچیک از این فقها به قاعده «القرعه لکل امر مشکل»
هم تسلیم نمی شوند (13) تا ما با امثال این راه حلها، آن هم در مساله حساسی همچون حکومت، بخواهیم خودمان را از قید مشروعیت مردمی رها سازیم، پس تکلیف چیست؟ در اینجا نیز ظاهر امر این است که چاره ای جز رجوع به رای و نظر اکثریت مردم وجود نداشته باشد.و این همان دخالت دادن عنصر مشروعیت مردمی در کنار مشروعیت الهی ولی فقیه است. 3- اگر در حکومت اسلامی ولی فقیه از دار دنیا برود و چندین فقیه واجد شرایط هم وجود داشته باشند که هیچ کدام غیر از خود، دیگری را اصلح ندانند.و هر کدام هم خود را موظف و مکلف برای تصدی امر ولایت و قیام برای به دست گرفتن زمام امور بدانند. آیا در صورتی که با انتخاب مستقیم، و یا غیر مستقیم از طریق خبرگان منتخب ملت، رای و نظر مردم را شرط ندانیم در چنین حالتی هرج و مرج نخواهد شد؟ 4- یکی از نظریه هایی که ممکن است به عنوان راه حل برای تعیین ولی فقیه از بین فقهای واجد شرایط مطرح گردد این است که تمامی فقهای دارای ولایت بالفعل در یکجا جمع شوند و بگویند ما از حق خود می گذریم و یک نفر را به عنوان ولی فقیه تعیین نموده و به رسمیت می شناسیم.در چنین
فرضی نیز باید گفت: اولا امکان جمع همه فقهای صاحب ولایت فعلی و اتفاق نظر همه آنان بر یکی از فقها امری است بسیار مشکل.لذا باید گفت جمعی از آنان اگر چنین اتفاق نظری پیدا کردند مشکل حل می شود. ثانیا باز هم مشکل حل نمی شود.زیرا ممکن است جمع دیگری از فقها، همزمان، فقیه واجد شرایط دیگری را برای ولایت امر امت تعیین کنند.در اینجا نیز ناچار خواهیم شد که بگوییم هر کدام از این دو گروه (و یا چند گروه) که منتخب مردم بودند حق تعیین ولی فقیه دارند به عبارت دیگر برای جلوگیری از هرج و مرج بالاخره باید به مردم رجوع شود. به هر حال با توجه به آنچه که گفته شد، استدلال عقلی حضرت امام خمینی (ره) رابا نادیده گرفتن تاثیر «مشروعیت مردمی» نمی توان برای اثبات جنبه قانونیت «مشروعیت الهی» ولایت فقیه، تمام دانست، هر چند که برای اثبات جنبه «حقانیت» مشروعیت الهی ولایت فقیه، از قویترین استدلالهاست.
آیت الله العظمی بروجردی شاید اولین کسی است که به طور منظم و منطقی بر اثبات ولایت فقیه استدلال عقلی کرده و در بین کلمات خویش صراحتا از نصب فقیه برای سرپرستی جامعه اسلامی سخن گفته است.ایشان، اثبات ولایت فقیه
و بیان ضوابط کلی و شئون و حدود ولایت وی را متوقف بر بیان اموری می داند که ما در اینجا به طور خلاصه بیان می کنیم: «اولا: در جامعه اموری وجود دارد که مربوط به فرد خاصی نیست بلکه از امور عمومی اجتماعی است که حفظ نظام جامعه بدان وابسته است، نظیر قضاوت، سرپستی اموال غایب و ناتوان و مجهول المالک، و حفظ نظام داخلی جامعه و پاسداری از مرزها و دستور جهاد و دفاع هنگام هجوم دشمنان و مشابه آنکه با سیاست مدن مرتبط است.این امور از مواردی نیست که هر شخصی مستقلا بتواند عهده دار آن گردد، بلکه از وظایف سرپرست جامعه و آن کسی است که زمام امور اجتماعی مردم به دست اوست. ثانیا: برای کسی که قوانین اسلام و ضوابط آن را بررسی کند، تردیدی باقی نمی ماند که اسلام دین سیاسی، اجتماعی است و احکام آن به اعمال عبادی شرعی محض که هدف آن، تکامل فرد و تامین سعادت اخروی است منحصر نیست، بلکه اکثر احکام آن مربوط به امور سیاسی و تنظیم اجتماع و تامین سعادت دنیای مردم است.مانند احکام معاملات و سیاسات و جزاییات از قبیل حدود و قصاص و دیات و احکام قضایی، و مالیاتهایی نظیر خمس و زکات که حفظ دولت اسلام متوقف بر آن
است.به همین خاطر علمای خاصه و عامه اتفاق نظر دارند که در محیط اسلام وجود سیاستمدار و رهبری که امور مسلمانان را اداره کند ضروری ست بلکه از ضروریات اسلام است.هر چند در خصوصیات و شرایط او و چگونگی تعیین او از سوی رسول الله (ص) یا باانتخاب عمومی، اختلاف نظر دارند. ثالثا: بی تردید سیاست بلاد و تامین جهات اجتماعی در دین اسلام جدای از جهات روحانی و شئون مربوط به تبلیغ احکام و ارشاد مسلمانان نیست، بلکه از همان صدر اسلام سیاست با دیانت در هم آمیخته و سیاست از شئون دیانت محسوب می شده است.رسول الله (ص) شخصا به تدبیر امور مسلمانان می پرداخت و امور آنان را سیاستگزاری می کرد و مسلمانان برای حل و فصل خصومتهای خویش به وی مراجعه می کردند.پس از آن حضرت نیز سیره خلفای راشدین و غیر راشدین و امیر المؤمنین (ع) به همین منوال بود.آن حضرت پس از تصدی ظاهری خلافت، امور مسلمانان را تدبیر می کرد و برای ولایات، قاضی و حاکم منصوب می فرمود. رابعا: با توجه به خلاصه ای از آنچه گفته شد، یعنی: 1- جامعه دارای نیازمندیهای اجتماعی است که رفع آن از وظایف سیاستمدار و رهبر جامعه است. 2- شریعت مقدس اسلام، اینگونه امور را مهمل نگذاشته است بلکه نسبت به آن نهایت اهتمام را به خرج
داده است.برای آن احکام بسیاری را تشریع کرده و اجرای آن را به رهبر مسلمانان واگذار کرده است. 3- اینکه رهبر و سیاستگزار مسلمانان در ابتدای امر، کسی غیر از پیامبر اکرم (ص) و پس از وی جانشینان وی نبوده اند. باید گفت: چون امور و حوایج اجتماعی از مسائلی است که عموم مردم در طول مدت عمر خویش با آن دست به گریبان هستند و شیعیان در عصر ائمه (ع) نمی توانسته اند در همه احوال و هر زمان که بخواهند به ائمه (ع) دسترسی داشته باشند.به همین هت به طور قطع برای ما چنین نتیجه ای حاصل می گردد که امثال زراره و محمد بن مسلم و دیگر اصحاب ائمه (ع) از ائمه معصومین درباره شخصی که به هنگام عدم امکان دسترسی به آنان به وی مراجعه کنند، پرسش نموده اند.و باز قطع داریم که ائمه (ع) نیز اینگونه امور عامة البلوی را که شارع راضی به مهمل ماندن آن نیست، مهمل نگذاشته و برای حل و فصل این امور کسی را که شیعیان به هنگام عدم دسترسی به آنان به وی مراجعه کنند، مشخص فرموده اند.بویژه اینکه عدم دسترسی اغلب شیعیان به آنان در آن زمان، و همه شیعیان در عصر غیبت را که خود از آمدن آن خبر می داده اند به خوبی می دانسته اند. در هر صورت
ما قطع داریم که صحابه ائمه (ع) درباره کسی که شیعیان به وی مراجعه کنند، پرسش نموده اند و ائمه - علیهم السلام - نیز به آنان پاسخ داده و اشخاصی را برای شیعه در صورت عدم تمکن از دسترسی به آنان مشخص فرموده اند.منتهای امر، این احادیث و پرسش و پاسخها در جوامع حدیثی که به دست ما رسیده ساقط شده و چیزی
جز همین روایت عمر بن حنظله و ابی خدیجه، به دست ما نرسیده است.پس امر دایر است بین اینکه نصب صورت نگرفته باشد و یا اینکه فقیه عادل به این مقام منصوب شده باشد، و آنگاه که با مطالب گذشته بطلان نظر اول ثابت گردید، نظر دوم (نصب فقیه) ثابت و قطعی می گردد و مقبوله عمر ابن حنظله نیز از شواهد آن است.و اگر خواسته باشی، می توانی مطلب را در قالب یک قیاس منطقی به شکل زیر در ذهن خود مرتب کنی: یا ائمه (ع) برای این امور مورد نیاز همگان، کسی را مشخص ننموده و آن را مهمل گذاشته اند، و یا اینکه فقیه را بدین مقام منصوب فرموده اند، لکن اول باطل است، پس شق دوم ثابت می گردد.این یک قیاس استثنایی است که از یک قضیه منفصله حقیقیه و یک قضیه حملیه تشکیل شده که رفع قضیه مقدم (بطلان قضیه اول) صحت تالی (قضیه دوم) را نتیجه می بخشد، و این همان چیزی است که مورد نظر و مطلوب ماست» . (14) خلاصه آنچه آیت الله بروجردی در این دلیل عقلی استدلال فرموده اند این است که: اولا: در مسائل اجتماعی اموری است که وظیفه زمامدار اجتماع است.این امور نمی تواند مختل گذاشته شود. ثانیا: قوانین اسلام اعم از اعمال عبادی شرعی محض
است و شامل مسائل اجتماعی و سیاسی می شود که اسلام اجرای آن را به رهبر مسلمانان واگذار کرده است. ثالثا: در عمل پیامبر اکرم (ص) و جانشینان وی رهبری و سیاستمداری مسلمانان را بر عهده داشته اند. رابعا: با توجه به مقدمات قبلی باید قطع داشته باشیم که شیعیان در مورد مسائل مبتلابه و مساله زمامداری در عصر غیبت از ائمه اطهار (ع) سؤال کرده و همچنین باید قطع داشته باشیم که ائمه (ع) نیز پاسخ گفته اند و چون نمی توان تصور کرد ائمه (ع) کسی را مشخص نفرموده باشند پس باید یقین کرد که حتما فقیه را برای این مقام منصوب فرموده اند. در بررسی استدلال عقلی آیت الله بروجردی باید به دو نکته مهم توجه کرد: نکته اول: هر چند استدلال عقلی آیت الله بروجردی در اثبات لزوم وجود حکومت اسلامی و «حقانیت» مشروعیت الهی فقیه واجد شرایط برای زمامداری مسلمانان در عصر غیبت، کامل و تمام به نظر می رسد، اما در اثبات اینکه حتما فقهای جامع الشرایط از جانب ائمه (ع) بالفعل برای ولایت منصوب شده اند و حتما از جنبه «قانونیت» هم دارای مشروعیت الهی هستند، به نظر می رسد که کامل و تمام نباشد.زیرا در مقدمه چهارم، آیت الله بروجردی در مورد اموری به قطعیت رسیده اند که جای سؤال و
ابهام زیادی دارد.به این خاطر که: اولا: در اینکه سؤال و جوابی در مورد زمامداران عصر غیبت، بین راویان و اصحاب ائمه اطهار (ع) با آن بزرگواران - صلوات الله علیهم اجمعین - حتما و قطعا رد و بدل شده است، صرفا یک احتمال است که ممکن است برای هر کسی منجر به قطع و یقین نگردد. ثانیا: در اینکه احادیث مربوط به ولایت فقیه در جوامع روایی ما وجود داشته است و به هر دلیل (کتاب سوزی از سوی حکومتها و یا آمدن باران و وقوع سیل و زلزله و طوفان و خورده شدن از سوی موریانه! و...) حتما و قطعا ساقط شده و از بین رفته است، باز صرفا یک احتمال است که نه تنها برای هر کس قطع آور نیست بلکه چون در کتب فقهای اقدم و کتب اربعه (که جامع اصول اربعمائة هست) و آثار فتوایی برجستگان فقهی امثال مرحوم شیخ صدوق به این نکته تصریح نشده است، و هیچکس از آنان به غیر از آنچه که امروزه در دست ماست وجود آثار دیگر را در این زمینه احتمال نداده است، می توان احتمال از بین رفتن احادیث مربوط به ولایت فقیه در جوامع روایی را رد کرد. ثالثا: بر فرض که قبول کنیم حتما چنین پرسش و پاسخی
صورت گرفته است، و باز قبول کنیم که اینگونه احادیث از بین رفته است، چه دلیلی داریم که با قاطعیت بگوییم پاسخ ائمه اطهار (ع) در برابر پرسش شیعیان غیر از ارجاع آنان به فقهای جامع الشرایط، حتما و قطعا نصب فقها به ولایت بالفعل بوده است؟ شاید کسی احتمال دهد که آن بزرگواران مردم را به انتخاب فقها راهنمایی کرده باشند، شاید به گونه دیگری غیر از نصب و انتخاب پاسخ داده اند.لذا دلیل قاطعی نداریم که حتما پاسخ به نصب فقیه داده اند. در مجموع باید گفت در یک استدلال عقلی به مصداق «اذا جاء الاحتمال بطل استدلال» با وجود احتمالات مختلف پایه آن دلیل عقلی سست می شود. نکته دوم: اگر گفته شود: ارتکاز ذهنی شیعه در مسائل عامه امامت فقط انتصاب الهی بوده است و مساله انتخاب در عصر ائمه اطهار (ع) اساسا مطرح نبوده است.به همین خاطر به غیر از مساله نصب نباید احتمال دیگری را مطرح کرد. در پاسخ باید گفت: اولا هر چند درست است ارتکاز ذهنی شیعه در مورد مساله امامت، جز نصب امری دیگری نبوده است، اما نباید فراموش کرد که چنین ارتکازی را باید در مورد امامت امام معصوم (ع) منصرف دانست، و نمی توان آن را در مورد فقهای غیر معصوم در عصر غیبت، تعمیم
داد.شاید به خاطر همین عنصر عصمت بوده است که مساله نصب در طول تاریخ ائمه اطهار (ع) در ذهن شیعیان جا باز کرده بوده است. ثانیا: اگر هم بر امر ارتکاز ذهنی شیعه در مورد نصب بدون تفاوت در مورد امامت امام معصوم و غیر معصوم اصرار داشته باشیم، چه دلیلی وجود دارد که معتقد گردیم حتما نصب الهی فقیه برای زمامداری در عصر غیبت بدون کسب مشروعیت مردمی و قبل از مراجعه امت، صورت گرفته است؟ یعنی می توان احتمال داد که مساله مشروعیت الهی و انتصاب یک فقیه عادل برای سرپرستی امور مردم پس از رضایت آنان نسبت به آن فقیه صورت گرفته است. ثالثا: در همان روایت مقبوله عمر بن حنظله که آیت الله بروجردی به عنوان مؤید دلیل عقلی خود ذکر کرده است، حضرت امام صادق (ع) صراحتا جمله «قد جعلته علیکم حاکما» را پس از آنکه توصیه می فرمایند «مردم نظر کنند به آن کسانی که صاحبنظر در حلال و حرام و شناخت احکام هستند و به چنین افرادی راضی شوند» بیان فرموده اندکه البته در جای خود از آن بحث خواهیم کرد. بنابر این می توان مدعی شد که فقهای جامع الشرایط با نصب ائمه اطهار (ع) در جنبه «قانونیت» ولایت خویش هم دارای مشروعیت الهی هستند اما پس از آنکه مورد رضایت
امت واقع شده و مشروعیت مردمی هم کسب کرده باشند.
: 1- البته اینکه گفته می شود «دلایل عقلی» نوعی مسامحه در تعبیر است.زیرا بسیاری از دلایل مطرح شده از سوی بزرگان فقها در باب ولایت فقیه، دلایل عقلی محض نیست بلکه تلفیقی از عقل و نقل است.مثلا در بعضی از موارد صغری قیاس، عقلی و کبرای آن نقلی است و بالعکس.برای اطلاع بیشتر رجوع شود به: جوادی آملی، عبد الله، پیرامون وحی و رهبری، انتشارات الزهرا، ص 145. 2- رجوع شود به: امام خمینی، ولایت فقیه (حکومت اسلامی)، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، تهران، بهار 1373، ص 40 -39. 3- رجوع شود به: امام خمینی، کتاب البیع، مؤسسه اسماعیلیان، ج 2، ص 462 -461. 4- رجوع شود به منبع پیشین ص 464. 5- رجوع شود به: الشیخ الصدوق، ابی جعفر محمد بن علی، علل الشرایع و الاحکام، ج 1، باب 182، حدیث 9، ص 251. 6- آیت الله جوادی آملی در دلیل عقلی محض خویش جهت انتصابی بودن فقیه عادل به همین قاعده لطف، استدلال کرده و می گوید: «ولایت فقیه به عنوان تداوم امامت امامان معصوم (ع) می باشد یعنی هم آفرینش و ایجاد تکوینی فقیهان واجد شرایط در عصر غیبت به مقتضای حکمت الهی بر مبنای حکیمان و یا قاعده
لطف متکلمان واجب است، منتها به نحو «وجوب عن الله» نه «وجوب علی الله» ، و هم دستور و نصب تشریعی آنان برابر همین تعبیرهای یاد شده لازم می باشد و ممکن نیست خللی در اصل آن تکوین و یا این تشریع راه یابد.» برای مطالعه بیشتر رجوع شود به: جوادی آملی، عبد الله، پیرامون وحی و رهبری، ص 163. 7- رجوع شود به: علامه حلی، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، 1979 م، ص 392. 8- همان منبع پیشین. 9- همان منبع پیشین، ص 389. 10- امام خمینی، صحیفه نور، ج 4، ص 282. 11- همان منبع پیشین، ص 285. 12- همان منبع پیشین، ج 5، ص 27. 13- آیت الله مکارم شیرازی که از طرفداران انتصاب الهی فقیه است می گوید: در صورتی که فرض شود آن هم به صورت بسیار نادر، افراد واجد شرایط از جمیع جهات مساوی هستند و هیچیک از آنان از دیگری برتری ندارد و اهل خبره نیز در این مساله متحیر گشته اند، مانعی برای رجوع به امر قرعه وجود ندارد.برای مطالعه بیشتر رجوع شود به: مکارم شیرازی، ناصر، انوار الفقاهه (کتاب البیع)، مدرسه الامام امیر المؤمنین، قم، 1411 ه.ق.، ص 598. 14- رجوع شود به: منتظری، حسینعلی، البدر الزاهر فی صلوة الجمعه
و المسافر (تقریر لما افاده آیت الله العظمی حاج آقا حسین بروجردی طباطبائی)، ص 57 -52.
فقه اهل بیت فارسى، شماره 2 اسناد فقهى: قسمت دوم امام خمینى رضوان اللّه تعالى علیه تقریر از: آیت اللّه محمدى گیلانى
امام راحل، قدس سره، فقیه عارف و ژرف اندیش زمان، گوهر آشکار و با این حال ناشناخته اى بوده و هست که حتى خودیها نیز از بلنداى درک و نظر حضرتش، به دور مانده اند و ابعاد وجودى آن بزرگ مرد را درنیافته اند. از جمله، آن که ابعاد فقاهت و ژرفاى فقهى ایشان، چندان درک نشده و دیدگاهها و آراى نادر و جدید آن فقیه سترگ، در حوزه هاى درس و پژوهش فقهى، مورد دقت و رویکرد بایسته قرار نمى گیرد. این نشریه، به سهم خود، خواهد کوشید در راه رفع کمبود یاد شده، گام بردارد و از نظرگاهها و زوایاى فقهى امام راحل، سخن به میان آرد و «فقیهان» را به طرح و تامل در پایه هاى فکرى و دیدگاههاى ایشان، ترغیب گرداند و «فقه پژوهان» را با آرا و دیدگاههاى ایشان آشنا سازد. در شماره نخستین، با نشر بحث «بیمه»، این فصل را باز گشودیم و اینک مقوله اى دیگر را، در پیش رو دارید. پیش از ارائه متن، نکات زیر، درخور یادآورى است: 1. همان گونه که در عنوان مقاله گذشته و نگاشته حاضر، مشاهده مى کنید، این بحثها، تقریرى است از
آیت اللّه محمدى گیلانى، و در هر تقریر، دریافت تقریر کننده از بحث ارائه مى گردد و نه تمامى بحثهاى به میان آمده. البته در همین مقام، این کار بزرگ آیت اللّه محمدى گیلانى، ستودنى است که با تقریر و نگارش این بحث در آن جلسات خصوصى تابستان، زمینه حفظ این اسناد گرانبها را فراهم کرده اند. 2. این بحثها در تابستان سال 1343ه.ش. و پس از آزادى از زندان، ارائه گردیده است. شرایط زمان و مکان و نیز القاى بحث در یک محیط خودمانى و خصوصى، همچنین در اختیار نبودن منابع براى امام و... همه و همه، در شیوه طراح، بى دخالت نبوده اند. همان گونه که در شماره نخستین و این شماره، مشاهده مى کنید، حضرت امام، نخواسته اند به گونه اى تفصیلى و از زاویه هاى گونه گون، به بحث بپردازند، بلکه تنها به گوشه ها و بخشى از مناظر کلام اشارت داشته اند. و این نکته، در حقیقت، برخاسته از مقتضیات زمانى و مکانى این جلسه ها بوده است. 3. دستاورد این جلسه ها، با همه ایجاز و گزیده گویى، از زوایاى گوناگون به عنوان اسنادى مهم و در خور اعتنا، تلقى مى شوند و افزون بر دیدگاهها و آراء و مستندات در خور درنگ که در درسها مشاهده مى کنید، این نکته که حضرتش در متن درگیریهاى سیاسى و نیز
در تعطیلات تابستانى، همچنان شیفته فقه و تعلیم آن بود، نکته درس آموزى براى فقه پژوهان است تا تلاش و عشق ایشان را در این وادى، سر لوحه کار خویش قرار دهند و راه ایشان را در مسیر تدریس و تحصیل بپیمایند.
آن جا که دولتها ]ى طاغوتى [ توان گرفتن و دزدیدن مالهاى ثروتمندان را به عنوان مالیات و مانند آن، از عناوین ظاهر فریب ، دارند و این حیله ها، در مورد اموال فقیران، اجرا شدنى نیست، به منظور صید مالهاى آنان، به کار بردن تور دیگرى را از اربابان خود الهام گرفته اند که در ابتدا «بخت آزمایى» نامیده شد، امّا وقتى با انکار و انزجار دینداران رو به رو شدند، اسم آن را به «اعانه ملّى» تبدیل کردند و از راه آن به مکیدن خون مسکینان گرسنه و فقیران کوخ نشین پرداختند. مسکینان و فقیرانى که براى امرار معاش، با کمترین دستمزدها به کار در کشتزارها و مزرعه ها مشغول هستند. این بیچارگان را با تبلیغات فریبنده به طمع انداخته و به خرید کاغذهاى بى ارزش داراى ارقام، که به «بلیط اعانه ملّى» نام نهاده شده بود، واداشتند. آرزوهاى این فقیران تنگدست را به خرید این اوراق سیاه برانگیختند و این بى خبران، با تمام تلاش به خرید این اوراق پرداختند
و در هر هفته، مقدارى از غذاى زنان و فرزندان خویش را، در این راه تباه کردند، در حالى که خوراک آنان را با جان کندن در سرما و گرما به دست مى آورند. به هر حال به بعضى از بزرگان معاصر، فتواى به جواز خرید و فروش این بلیطها داده اند. پیش از پرداختن به اصل بحث، یادآورى این نکته بایسته است که این مساله، از مسایل جدیدى است که در نوشته هاى گذشتگان صالح در میان گذاشته نشده، از این روى، ضرورى نبودن حکم آن، از امور ضرورى است و براى مسلمانى که به خدا و رسول او ایمان دارد و سخنان او را پذیرفته است، روا نیست بر کسى که بر مبناى اجتهاد، نظر به جواز خرید و فروش این بلیطها داده، خرده بگیرد. و به نکوهش او پردازد. زیرا این مساله از مسایل اجتهادى است که در آن دست یابنده به حق، دو پاداش و به خطا در افتاده، یک پاداش وعده داده اند. بدگویى از مجتهدان در این امور، ناشى از سبکسرى و نادانى است. افزون بر این، این در پرده ابهام است که آیا بلیط بخت آزمایى، از جهت موضوع، از اقسام قمار است یا نه؟ اگر چه به نظر ما، نزدیک تر به واقع است که از جهت موضوع بیرون
از قمار و در حکم آن داخل است. اینک، بیان مطلب: 1. بیرون رفتن بلیط بخت آزمایى از موضوع قمار، از آن روست که فهم عرفى از واژه قمار، در ظرف اطلاق آن، عبارت است از بازى با ابزار برد و باخت، با شرط بندى. این معنى، در بحث قمار به اثبات رسیده و در این جا، آهنگ ثابت کردن آن را نداریم. 2. وارد شدن بلیط بخت آزمایى در حکم قمار، از آن روست که خرید و فروش آن از نمونه هاى «اکل مال به باطل» است که در قرآن کریم از آن پرهیز داده شده است. خداوند تبارک و تعالى، در قرآن کریم، داد و ستد با خشنودى دو طرف را در برابر «اکل به باطل» قرار داده و دومى را حرام و اوّلى را حلال کرده است. و باز شناختن این دو قسم را به میزان عقلى و درک و دریافت عرفى واگذارده است. شاهد این مدعى روایت مورد اعتمادى است که زراره از امام صادق(ع) نقل مى کند: «عن ابی عبداللّه(ع) انّه سئل عن الشطرنج و عن لعبة شبیب التی یقال لها لعبة الامیر و عن لعبة الثلث، فقال: ا رایت اذا میّزاللّه بین الحق و الباطل مع ایّهما یکون؟ فقلت مع الباطل. فقال: فلا خیر فیه.» زراره
مى گوید: از آن حضرت درباره شترنج، بازیچه جوانان، که به بازیچه امیر موسوم است و بازیچه سه گانه سوءال شد. حضرت فرمود: وقتى خداوند حق و باطل را جدا کرده، به نظر تو این موارد در کدام بخش قرار مى گیرند؟ عرض کردم: بخش باطل و حضرت فرمود: پس هیچ خیرى در آنها نیست. سوءال حضرت از راوى حدیث درباره وارد شدن این موارد در حق یا باطل نشانگر این است که جدا سازى این در بخش، به نفسى واگذار شده که خداوند بدى و پرهیز از بدى را به او الهام کرده است. پوشیده نیست که مقصود از نبود خیر، در سخنان حضرت، که فرمود: «هیچ خیرى در آن نیست» اثبات حرمت است. زیرا چیزى که خیرى در آن نیست، از افراد باطل و از آن نهى شده است. مساله ما نیز، از گونه باطل است. زیرا هر شخص با انصاف و آگاه از حقیقت بلیط بخت آزمایى، وقتى آن را مورد نظر قرار بدهد و در راز و رمز شور و شوق مردم به آن به بررسى بپردازد و از سوى دیگر، اندک دقتى در معناى تجارت کند، به یقین خواهد دانست که خرید و فروش بلیط بخت آزمایى، از گونه هاى تجارت نیست. بر اساس رو به رویى صد
در صد، میان تجارت و باطل، وقتى عملى از سنخ تجارت نباشد، از سنخ باطل خواهد بود. گمان خشنودى خریدار در این جا، بى مورد است؛ زیرا این خشنودى، مانند خشنودى در عقد فاسد است که در جاى خود بى اثر بودن آن، ثابت شده است. و شخص نیز نسبت به آنچه که به عقد فاسد، دریافته، ضامن است؛ زیرا خشنودى، بستگى دارد به جا به جایى و امضاى شرع. پس هنگامى که جا به جایى، در کار نبود، موضوعى براى خشنودى دو سوى معامله باقى نخواهد ماند. خرید و فروش بلیط بخت آزمایى این گونه است؛ زیرا خشنودى دو سوى معامله، بر عملى واقع شده که از نظر شرع ممنوع است و این نهى در حکم نفى است، پس از نظر شرع، موضوعى براى خشنودى باقى نمى ماند، همان گونه که در گونه هاى قمار نیز چنین است. زیرا خشنودى دو سوى برد و باخت، قمار نیز، بر کارى واقع شده که شارع نهى دارد و این، در حکم نفى است. چه بسا کسى احتمال دهد که استدلال به بعضى از روایات سوارکارى و تیراندازى براى اثبات حرام بودن خرید و فروش بلیط بخت آزمایى، صحیح است. مثلاً در روایت مرسل صدوق از امام صادق(ع) که مى فرماید: «قال رسول اللّه(ص): انّ الملائکة تحضر الرهان
فی الخفّ و الحافر و الریش و ما سوى ذلک قمار حرام.» رسول خدا(ص) فرمود: فرشتگان در شرط بندى در مسابقات سوارکارى و تیراندازى با کمان حاضر مى شوند و شرط بندى در غیر این دو مورد، قمار است و حرام.» در روایتى که ابى العلاء بن سیابه از امام صادق(ع)، آن حضرت از پیامبر اکرم(ص) نقل کردند که فرمود: «انّ الملائکة لتنفر عند الرهان و تلعن صاحبه ماخلا الحافر و الریش و النصل.» به یقین، فرشتگان از شرط بندى آزرده مى شوند و فاعل آن را لعنت مى کنند، مگر این که شرط بندى در سوارکارى و تیراندازى با کمان و نیزه باشد. توضیح استدلال: شرط بندى حلال، تنها در همین چند قسم است و دیگر شرط بندیها، به نص این روایات قمار است و از آن جا که خرید و فروش بلیط بخت آزمایى، از اقسام شرط بندى حلال نیست، پس دست کم به لحاظ حکم، از قسم قمار و حرام است. امّا معلوم است که شرط بندى، ربطى به موضوع مورد بررسى ما ندارد و به همین دلیل، ناتمام بودن استدلال به روایت: «لا سبق الاّ فی: الخفّ و الحافر و النصل». شرط بندى ممنوع است مگر در سه مورد: سوارکارى با شتر، چارپایان دیگر و تیراندازى، روشن مى شود. درباره
این روایت گفته اند که اگر«سبق» را به فتح باء بخوانیم، تنها بر حرمت مال مسابقه (& lt ; شرط بندى) دلالت خواهد داشت و اگر آن را به سکون باء بخوانیم، بر حرمت عمل نیز دلالت مى کند. ناتمام بودن استدلال به این روایت بدان خاطر است که داخل شدن خرید و فروش بلیط بخت آزمایى در عنوان مسابقه، جاى گفت و گو دارد، بلکه بدون شک، از عنوان مسابقه خارج است. خلاصه: دلیل حرمت خرید و فروش بلیط بخت آزمایى، عبارت است از صدق عنوان: «اکل به باطل» بر آن، امّا لازم است بدانیم این دلیل، تنها بر حرام بودن تصرّف مورد انتظار دلالت مى کند که از آن، تعبیر به اکل مى شود و شایستگى آن را ندارد که دلالت بر حرام بودن بلیط بخت آزمایى بکند
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین نحمده و نستعینه ونستغفره و نتوکل علیه و نصلى و نسلم على حبیبه و نجیبه و خیرته فى خلقه حافظ سره و مبلغ رسالاته بشیر رحمته و نذیر نقمته سیدنا و نبینا ابى القاسم المصطفى محمد و على آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین الهداه المهدیین المعصومین سیما بقیه الله فى الارضین ، اوصیکم عبادالله بتقوى الله. روز ، روز متعلق به امام بزرگوارست و سخن ما درباره ى خصوصیاتى از این مرد بزرگ و این یادگار پیامبران و اولیاى الهى در زمان ماست به همه ى برادران و خواهران نمازگزار عرض مى کنم که خصوصیت امام بزرگوار ما رعایت تقوا بود همه ى شما تقوا را دستور العمل زندگى خود قرار بدهید، تا همچنان که ابواب رحمت الهى بر روى آن مرد بزرگ باز شد بر روى ما هم باز بشود ، تقوا، رحمت و هدایت الهى را متوجه فرد و جامعه ى باتقوا مى کند دستورالعمل اول و آخر پیامبران و جانشینانشان تقواى الهى است. در خطبه ى اول در نظر دارم آن درکى را که در طول زمان به عنوان یک شاگرد و پیرو اى نمرد بزرگ احساس کردم و دیدم و لمس کردم به شما عزیزان - بخصوص جوانان - منتقل
کنم درباره ى امام خیلى حرف زده ایم همه از دوستان از دشمنان از ایرانى و غیر ایرانى و مسلمان و غیر مسلمان از این مرد بزرگ تجلیل کردند در اینها هیچ حرفى نیست عظمت و جلال و شان او براى همه مسلم است اما این یک امر اجمالى است من فکر مى کنم که نسل جوان ما - که امروز با قدرت و نشاط دارد راه افتخار و عزتى را که این مرد بزرگ در مقابل ما باز کرد طى مى کند - مایل است از امام خود چیزهاى بیشترى بداند، من دریافتهاى خودم را عرض مى کنم یعنى آنچه را که به مرور زمان در طول حدود سى سال ما امام را از نزدیک شناختیم و در امام مشاهده کردیم در هر برهه یى چیزى مظهرى و بعدى از ابعاد این شخصیت عظیم را از این سى ویک سال - که از دوران جوانى بنده تا رحلت آن بزرگوار طول کشید - البته چهارده سال ایشان در تبعید بودند و ما به ظاهر از ایشان دور بودیم اما در فضاى ذهن و مسیر امام بودیم و از او جدا نبودیم همان چهارده سال هم در واقع با امام بودیم. یک نکته را با شما عزیزان عرض کنم ، درست است که شاگردان امام و
آشنایان با امام ، امام را در حد بالایى با عشق و محبت دوست مى داشتند اما آنچه درباره ى امام گفته شده است منشاءش محبت نیست محبت منشاءش آن خصوصیاتى است که در امام بود. نکته ى دوم این است که این شخصیت داراى ابعاد گوناگون هیچ اصرار و عجله یى نداشت که آن زیباییها و درخشندگیهاى وجود خود را به رخ کسى بکشد هر وقت هر جا تکلیف شرعى او را وادار به حرکتى کرد بعدى از ابعاد او آشکار شد. من از سال 37 شروع مى کنم سالى که من خودم به قم رفتم و اول بار امام را از نزدیک دیدم، البته قبل از آن در مشهد شنیده بودیم که در قم یک مدرسى ، یک استاد بزرگى هست که جوان پسند و برجسته است، طلبه ى جوانى که به قم وارد مى شود دنبال استاد مى گردد، در حوزه هاى علمیه انتخاب استاد اجبارى نیست، هر کسى طبق پسند و سلیقه ى خود استاد را انتخاب مى کند استادى که طلاب جوان و مشتاق را در وهله ى اول به خود جلب مى کرد همین مردى بود که آن روز در میان شاگردانش به عنوان «حاج آقا روح الله» شناخته مى شد مجموعه ى جوانان فاضل و درسخوان و پر شوق در محفل درس او جمع بودند ما در چنین فضایى وارد قم
شدیم. اول مظهر نو آورى علمى و تبحر در فقه و اصول بود بنده قبل از ایشان استاد بزرگى را در مشهد دیده بودم - یعنى مرحوم آیت الله میلانى - که از فقهاى برجسته بود در قم هم همان وقت رئیس حوزه ى علمیه قم - که استاد امام هم بود یعنى مرحوم آیت الله العظمى بروجردى - بود بزرگان دیگرى هم بودند اما آن محفل درسى که دلهاى جوان و مشتاق و کوشا و علاقه مند به استعدادهاى خوب را جذب مى کرد درس فقه و اصول امام بود یواش یواش از قدیمى ترها شنیدیم که این مرد فیلسوف بزرگى هم هست و در قم درس فلسفه ى او، درس اول فلسفه بوده است، لیکن حالا ترجیح مى دهد که فقه تدریس کند، شنیدیم که این مرد معلم اخلاق هم بوده است و کسانى در درس اخلاق او شرکت مى کردند و او به تقویت فضایل اخلاقى در جوانان همت مى گماشته است در خلال درس در طول سالها این را ما از نزدیک هم مشاهده کردیم، اما تااینجا شخصیت این مرد بزرگ - که باطن او سرشار از خصوصیات ناشناخته بود - براى اکثر مردم در ان روز فقط به عنوان یک استاد عالم و شاگرد پرور و یک تهذیب کننده ى اخلاق طلاب و شاگردان شناخته مى شد.
در سال 1340 مرحوم آیت الله بروجردى - مرجع تقلید - وفات پیدا کرد مراجع بزرگوارى بودند که مطرح شدند و دوستانشان نام آنها را مى آوردند این جا صحنه یى شد براى این که این مرد به همه نشان داد که این درس اخلاقى که مى گفته است فقط زبان و یاد دادن به دیگران نبوده است خود او اولین عامل به درسهاى تهذیب نفس بوده است همه دیدند همه فهمیدند و تصدیق کردند که این مرد از مقام از مطرح شدن از ریاست حتى اگر آن ریاست ، مرجعیت باشد، که یک ریاست روحانى و معنوى است رویگردان است و براى مقام و منصب و رتبه و شخصیت هیچ گونه تلاش نمى کند بلکه اگر دیگران هم بخواهند تلاش کنند تا آنجایى که بتواند مانع مى شود. بعد از گذشت حدود یک سال و نیم از فوت مرحوم آیت الله بروجردى نهضت اسلامى شروع شد، در نیمه ى دوم سال 1341 بعد دیگرى از ابعاد این شخصیت آشکار شد و آن هوشیارى و تیزفهمى و توجه به نکاتى که غالبا به آن توجه نمى کردند از یک طرف و غیرت دینى از یک طرف دیگر بود خیلیها شنیدند که تصویب نامه ى ولت در آن روز قید مسلمان بودن و سوگند به قرآن را فرد در منتخب حذف کرده است اما
خیلى توجه نکردند که این چه قدر اهمیت دارد در عین حال خیلى اهمیت داشت دلیل هم این بود که با آن که مجلس شوراى ملى آن زمان مجلس فرمایشى بود خودشان آن را تشکیل مى دادند وفقط نامزدهاى مورد قبول خودشان به آنجا مى رفتند در واقع انتخاب مردم وجود نداشت انتصاب بود با وجود این آن رژیم جراءت نکرد آن مقررات مربوط به انجمنها و این مساءله ى اسلام را در وقتى که مجلس سرپا بود مطرح کند ترسید منعکس بشود گذاشتند در غیاب مجلس ! مجلس را در آن وقت منحل کرده بودند مجلس نبود در محیط دربسته یى آن را تصویب کردند این نشان مى داد که پشت سر این قضیه حرفهاى فراوان و مقاصد زیادى هست این را کسى نمى فهمید اما امام این را فهمید و ایستاد غیرت دینى او، او را وادار کرد که در این مساله پیشقدم بشود و مبارزه ى براى این زاویه ى على الظاهر کوچک ضد اسلامى را شروع کند و این کار راه هم کرد. در همین جا یک نکته ى مهم وجود دارد: امام بزرگوار حتى در میدان مبارزه هم نخواست جلو بیفتد،خود ایشان براى ما نقل کردند که در اول شروع نهضت در منزل مرحوم آیت الله حائرى ، یا یک نفر از مراجع معروف وقت
آن زمان و از همدوره هاى خودشان صحبت مى کردند و به ایشان گفته بودند که شما جلو بیفتید ما هم دنبال شما حرکت مى کنیم امام مقصودش این بود که تکلیف انجام بگیرد آن فریضه یى را بر دوش خود احساس مى کرد انجام بدهد جلو افتادن مطرح نبود. البته دیگران آن قدر توانایى و جراءت ورود در این میدان را نداشتند و به امام نمى رسیدند امام به طور طبیعى رهبرى و سررشته دارى این حرکت را برعهده داشت این مبارزه را شروع کرد و به مردم تکیه نمود تا آن روز هیچ کس از بزرگان حوزه هاى علمیه و مراجع حدس نمى زد که یک حرکت دینى آن هم در آن دوران اختناق این گونه بتواند پشتیبانى مردم را جلب کند اما امام در همان روز گفت من به پشتیبانى این مردم حرکت مى کنم مردم را به این بیابان قم دعوت مى کنم او مى دانست که اگر مردم را دعوت کند از همه ى ایران جمع مى شوند و یک اجتماع عظیم غیر قابل علاج براى دولت آن وقت و رژیم فاسد به وجود مى آورند. در این جا بعد جدیدى از شخصیت این مرد آشکار شد بعد قدرت رهبرى شجاعت سیاسى ، آشنایى با ریزه کاریهاى کارهاى دشمن هوشیارى نسبت به هدفهاى دشمنان این بعد در عمل آشکار شد، سال
42 - یعنى سال دوم مبارزه - رسید که سال شدت عملها و فشارها و کشتارها بود، آنجا امام مثل خورشیدى در آسمان امیدهاى ملت ایران ظاهر شد در موضع یک مرد فداکار و یک آتشفشان کسى که همه ى احساسات لازم براى یک مردم جهانى یک مرد میهنى یک مرد اسلامى در او جمع است شجاعت لازم را دارد قدرت بسیج عظیم مردم را دارد صراحت لازم را دارد چه در اول سال 42 که ماجراى حمله ى کماندوها به مدرسه ى فیضیه و حوزه ى قم پیش آمد و چه در پانزده خرداد سال 42 که عظمت امام در آنجا آشکار شد ملت ایران ناگهان احساس کرد که پشت و پناهى دارد قله ى عظیمى وجود دارد که مى تواند به او چشم بدوزد و به او توجه کند امام در پانزده خرداد این گونه در صحنه ظاهر شد. بعد از این ماجرا زندان و تبعید و فشارهاى فراوان وجود داشت و امام در آن روز جوان نبود براى ماها که آن روز جوان بودیم زندان رفتن و ماجراهاى مشکلى که پیش مى آمد، خیلى سخت نبود، بیشتر شبیه یک سرگرمى بود اما امام در آن سال - در سال شروع مبارزه - شصت و سه سالش بود در شصت و سه سالگى این مرد با
جوشش احساس خود مى توانست احساسات یک ملت را به جوشش بیاورد زندان رفتن و تبعید شدن براى کسى در آن سنین کار آسانى نبود اما این فداکارى و از خودگذشتگى و خطرپذیرى در این مرد آشکار شد اى نهم بعد جدیدى بود یعنى مردى که در راه آرمانهاى بزرگ و در راه تکلیف شرعى هیچ مشکلى نمى توانست مانع راه او بشود این جریان در سال 42 و 43 به تبعید چهارده ساله ى امام اول به ترکیه بعد هم به عراق منتهى شد. در دوران تبعید امام ابعاد تازه یى از شخصیت این مرد کم نظیر و حقیقتا استثنایى در زمان ما بروز کرد چیزهایى که انسان در زندگى شخصیتهاى بزرگ بعضى از آنها را بندرت مشاهده مى کند. اولا، او در موضع یک طراح فکرى - و به قول معروف مذاکرات سیاسى ، یک تئوریسین - قرار مى گیرد که طرح یک حکومت را طرح یک نظام را طرح یک بنا و دستگاه جدید را مى ریزد آن هم طرحى که هیچ گونه سابقه ى موجود و محسوسى در مقابل چشم ندارد،بناى اسلامى ، با توجه به نیازهاى دنیاى جدید و مسائلى که در دنیا مطرح است ترکیب این مسائل مى شود طراحى یک نظام. ثانیا، این مرد با این که در ایران نبود، اما از راه دور
مدت چهارده سال قضایاى مبارزات اسلامى و نهضت اسلامى در ایران را به معناى واقعى کلمه رهبرى کرد، در طول اى نمدت چهارده سال و بخصوص چند سال اخیر - یعنى از سالها 50 و 49 تا 54 و 55 - شدت اختناق و فشار زیاد بود، گروهها ، گروهکها، احزاب سیاسى گوناگون ، مخفى ، مبارز، سیاسى ، غیر سیاسى به وجود مى آمدند و همه در زیر فشارهاى رژیم مضمحل مى شدند و از بین مى رفتند و یا بى خاصیت مى شدند با این که بعضى از آنها پشتیبانهاى سیاسى بین المللى هم داشتند به بلوک شرق و غرب بخصوص به شرق - متصل بودند و از آن جا هدایت و کمک مى شدند اما نهضت امام متکى به تشکیلات حزبى نبود اما هیچ تشکیلات حزبى در داخل کشور نداشت عده یى شاگردان و دوستان و آشنایان به فکر او و متن مردم بودند امام هم وقتى در اعلامیه ها پیام مى داد مخاطب او آن عده دوستان و آشنایان مخصوص او نبودند مخاطب او متن مردم بودند، او با متن مردم و توده ى مردم حرف مى زد و آنها را هدایت مى کرد و توانست در طول چهارده ، پانزده سال ، از راه دور این مایه ى فکر اسلامى و نهضت اسلامى را. اولا، در ذهنها عمیق کند.
ثانیا، در سطح جامعه توسعه بدهد دلهاى جوانان و ذهنها و ایمانها را به آن متوجه بکند تا زمینه براى آن انقلاب عظیم آماده بشود خیلیها در داخل کشور کارهاى بزرگ و مخلصانه و فداکارانه یى انجام مى دادند اما اگر مرکزیت امام نبود هیچکدام از این کارها نبود همه ى این تلاشها شکست مى خورد و همه ى این انسانها از نفس مى افتادند آن کسى که از نفس نمى افتاد او بود و دیگران هم به نیروى او قوت و نیرو گرفتند. بعد هم هدایت حقیقى یک حرکت انقلابى و یک نهضت بزرگ در طول مدت چهارده سال و عبور دادن آن از آن همه عقبات گوناگون توسط آن بزرگوار بود طورى شد که افکار غیر اسلامى و ضد اسلامى به انزوا کشیده شدند و به حاشیه رانده شدند روز به روز فکر اسلامى و این تفکر منطقى و مستحکم و قوى غلبه ى خود را بر افکار دیگر ثابت و آشکار کرد، در همه ى قضایاى مهم حضور امام محسوس بود، در سال 1347 امام در نجف - مرکز فقاهت - فکر ولایت فقیه را با اتکاء به به مایه هاى محکم فقهى از آب درآورد. البته ولایت فقیه جزو مسلمات فقه شیعه است این که حالا بعضى نیمه سوادها مى گویند امام ولایت فقیه را ابتکار کرد و
دیگر علما آن را قبول نداشتند ناشى از بى اطلاعى است کسى که با کلمات فقها آشناست مى داندکه مساله ى ولایت فقیه جزو چیزهاى روشن و واضع در فقه شیعه است کارى که امام کرد این بود که توانست این فکر را باتوجه به آفاق جدید و عظیمى که دنیاى امروز و سیاستهاى امروز و مکتبهاى امروز دارند مدون کند و آن را ریشه دار و مستحکم و مستدل و با کیفیت سازد به شکلى در بیاورد که براى هر انسان صاحب نظرى که با مسائل سیاسى روز و مکاتب سیاسى روز هم آشناست قابل فهم و قابل قبول باشد. عزیزان من! در ایران ، در آن دوران چهارده ساله - بخصوص در این سالهاى آخر - مبارزان اسلامى احساس تنهایى نمى کردند همیشه احساس مى کردند که امام با آنها مرتبط و متصل است در ماجراى درگذشت فرزندش یک بعد دیگر از ابعاد این شخصیت عظیم آشکار شد خیلیها بزرگ اند عالمند شجاعند اما آن کسانى که این عظمتها در درون عواطف و در زوایا و اعماق دل آنها امتداد داشته باشد خیلى زیاد نیستند مرد مسنى در سنین نزدیک به هشتاد سال در آن زمان وقتى که فرزند فاضل و برجسته اش از دنیا رفت - که در واقع پسر او هم یک پسر
برجسته ویک فاضل ویک عالم ممتاز و یک امید آینده بود - جمله یى که از او نقل شد و شنیده شد این بود که مرگ مصطفى از الطاف خفیه ى الهى است، او این را مهربانى الهى و لطف پنهانى خدا تلقى کرد این طور فهمید که خدا به او لطف کرده است آن هم لطفى پنهانى ! ببینید چه قدر عظمت مى خواهد در یک انسان ! این مصیبتها و این سختیها و این شدتهایى که در دوران انقلاب بر این مرد بزرگ وارد آمد و او مثل کوه استوارى آنها را تحمل کرد ریشه اش در همین عظمت روحى است که در مقابل مرگ عزیزى این چنین، چنین برخوردى پیدا مى کند. بعد هم قضیه ى تبعید ایشان از عراق و شروع هجرت آن بزرگوار به کویت و سپس به فرانسه بود که فرمود اگر به من اجازه ى اقامت در کشورى ندهند فرودگاه به فرودگاه خواهم رفت و پیامم را به همه ى دنیا خواهم رساند آن عظمت آن شجاعت آن شرح صدر آن استقامت کم نظیر آن قدرت رهبرى الهى و پیامبرگونه باز خودش را در این جا نشان داد این هم بعد جدیدى از ابعاد شخصیت آن بزرگوار بود بعد هم که جریان آمدن ایشان به ایران و مواجهه ى با آن قضایا و تشکیل نظام جمهورى
اسلامى بود. آنچه که در دوره ى بعد از تشکیل نظام اسلامى از ابعاد وجودى امام مشاهده شد به نظر من به مراتب مهمتر و عظیمتر بود از آنچه که قبلا دیده شده بود در این دوران امام - این شخصیت برجسته و ممتاز - در دو بعد و دو چهره مشاهده مى شود در دوران حکومت یک چهره چهره ى رهبر و زمامدار است یک چهره چهره ى یک زاهد و عارف ترکیب این دو باهم از آن کارهایى است که جز در پیامبران جز در مثل داود و سلیمان جز در پیامبرى مثل پیامبر خاتم صلى الله علیه و آله و سلم انسان نمى تواند دیگر پیدا بکند اینها حقایقى است که ملت ایران در طول سالهاى متمادى آنها را لمس کرده ما هم که از نزدیک شاهدش بودیم و دیدیم تربیت اسلامى و قرآنى این است امام به چنین چیزى همه را دعوت مى کرد نظام اسلامى را براى تربیت انسانهایى از این قبیل مى خواست و مى پسندید همان طور که خود او مظهر اعلاى آن بود. در چهره ى یک حاکم و زمامدار و رهبر امام بزرگوار مردى هوشیار با شهامت با تدبیر با ابتکار و دریادل بود امواج سهمگین در مقابل او چیز کم اهمیتى محسوب مى شدند هیچ حادثه ى سنگینى نبود که بتواند او
را شکست بدهد او را به خضوع در مقابل آن حادثه وادار کند، همه ى حوادث تلخ و سختى که در زمان ده ساله ى رهبرى آن بزرگوار پیش آمد - که خیلى زیاد هم بود - اما از همه ى آنها بزرگتر بود ، هیچکدام از این حوادث - آن جنگ آن جمله ى آمریکا آن توطئه هاى کودتا آن ترورهاى عجیب و غریب آن محاصره ى اقتصادى آن کارهاى عظیم و عجیب و غریبى که دشمنان با شکلهاى مختلف مى کردند نمى توانست این مرد بزرگ را دچار احساس ضعف و شکست بکند از همه ى این حوادث قویتر و بزرگتر بود او معتقد به مردم بود حقیقتا به آراء مردم اعتقاد داشت او به نظر و به راءى مردم اعتقادداشت - که من در خطبه ى دوم در این باره مختصرى صحبت خواهم کرد - به مردم از صمیم قلب علاقه داشت به مردم عشق مى ورزید و آنها را دوست مى داشت . آنچه در زمامداران مختلف عالم مایه ى امتیاز آنها مى شد اغلب آن صفات را - تا آن جایى که من بررسى کردم و به ذهنم رسیده - ما در امام مجتمع مى دیدیم او ، هر عاقل بود هم دوراندیش بود هم محتاط بود هم دشمن شناس بود هم به دوست اعتماد مى کرد هم ضربه اى را که به دشمن
وارد مى کرد ضربه ى قاطع وارد مى کرد همه ى آن چیزهایى که براى یک انسانى لازم است تا بتواند در چنین جایگاه حساسى و خطیرى انجام وظیفه کند و خدا و وجدان خود را راضى بکند در این مرد جمع بود. امام به مردم اعتماد داشتند، انقلاب که پیروز شد، امام مى توانستند اعلان کنند که نظام ما، یک نظام جمهورى اسلامى است از مردم هم هیچ نظرى نخواهند هیچکس هم اعتراضى نمى کرد اما این کار را نکردند درباره ى اصل نظام و کیفیت نظام رفراندم راه انداختند و از مردم نظر خواستند مردم هم گفتند جمهورى اسلامى و این نظام تحکیم شد براى تعیین قانون اساسى امام مى توانست یک قانون اساسى مطرح کند همه ى مردم یا یک اکثریت قاطعى از مردم هم یقینا قبول مى کردند مى توانست عده ى را معین کند و بگوید اینها بروند قانون اساسى بنویسند هیچکس هم اعتراض نمى کرد اما امام این کار را نکرد امام انتخابات خبرگان را به راه انداختند حتى عجله داشتند که این کار هرچه زودتر انجام بگیرد در انقلابهاى دنیا آن کسانى که در راس کار قرار مى گیرند و زمامدار انقلابند - که البته غالبا هم کودتاست انقلاب نیست - براى خودشان یک سال ، دو سال فرصت قرار مى دهند و مى گویند تا وقتى آماده ى براى
راءى گیرى بشویم باید این مدت بگذرد اما همان را هم غالبا تمدید مى کنند! امام دو ماه از پیروزى انقلاب نگذشته بود که اولین انتخابات - یعنى همان رفراندم جمهورى اسلامى - را به راه انداخت ، یکى دو ماه بعد انتخابات خبرگان قانون اساسى بود چند ماه بعد انتخابات ریاست جمهورى بود چند ماه بعد انتخابات مجلس بود در یک سال - که همان سال 58 باشد - امام چهار بار از آراء مردم براى چیزهاى گوناگون استفسار کرد: براى اصل نظام براى قانون اساسى نظام - که قانون اساسى یک بار خبرگانش انتخاب شدند یک بار خود قانون اساسى به راى گذاشته شد - براى ریاست جمهورى براى تشکیل مجلس شوراى اسلامى. امام به معناى واقعى کلمه معتقد به آراء مردم بود یعنى آنچه را که مردم مى خواهند و آرائشان بر آن متمرکز مى شود البته در این کارها هیچ وقت سررشته ى کار را هم به دست سیاست بازان نمى داد مردم غیر از سیاست بازهایند غیر از مدعیان سیاستند غیر از مدعیان طرفدارى مردمند امام به مردم اعتماد داشت ، خیلى از گروهها و احزاب و داعیه داران و سیاست بازها و حزب بازها و امثال اینها بودند امام به اینها کارى نداشت میدان هم به اینها نمى داد که بیایند زیاده طلبى
کنند به نام مردم حرف بزنند و عوض مردم تصمیم بگیرند لیکن به آراء مردم احترام مى گذاشت. جنگ پیش آمد در نقش فرمانده ى نیروهاى مسلح ظاهر شد، مساله ى محاصره ى اقتصادى پیش آمد امام پشتیبان کامل بود پشتیبان روحى دستگاههاى دولتى اول انقلاب براى کارهاى گوناگون و براى حمایت از مستضعفان و محرومان امام دستورات فراوانى دادند و کارهاى زیادى انجام گرفت موسساتى مثل جهاد سازندگى مثل بنیاد مسکن مثل کمیته ى امداد مثل بنیاد مستضعفان و جانبازان مثل بنیاد پانزده خرداد براى کمک رسانى به مردم تشکیل شد مسائلى که براى امام در حاکمیت و در اداره ى کشور مطرح بود اینها بود این بعد حاکم و رهبر بودن امام در موضع یک انسان مقتدر و یک انسان با اراده بود انسانى که اگر جنگ پیش بیاید مى تواند تصمیم بگیرد اگر صلح هم باشد مى تواند تصمیم بگیرد براى اداره ى یک کشور و براى مواجهه ى با دشمنان مى تواند تصمیم بگیرد. اما همین انسان در چهره ى زندگى شخصى و خصوصى خود وقتى انسان آن جا را نگاه مى کند او را در چهره ى یک انسان زاهد و عارف و منقطع از دنیا مى بیند البته منظور دنیاى بد است همان چیزى که خود او مى گفت دنیاى بد آن چیزى است که در درون شماست این ظواهر طبیعت
صدها میلیون تومان مال شخصى خود را براى نقاط مختلف - براى آبادانى ، براى کمک به فقرا براى رسیدگى به سیل زدگان و جاهاى مختلف دیگر - صرف مى کرد ما اطلاع داشتیم که در مواردى پولهاى شخصى خود امام بود که به اشخاصى داده مى شد تا بروند آنها را مصرف کنند اینها هدایایى بود که مریدان و علاقه مندان و دوستان براى امام آورده بودند. او اهل خلوت ، اهل عبادت، اهل گریه ى نیمه شب ، اهل دعا، تضرع، ارتباط با خدا، شعر و معنویت و عرفان و ذوق و حال بود، آن مردى که چهره ى او دشمنان ملت ایران را مى ترساند و به خود مى لرزاند آن سد مستحکم و کوه استوار وقتى که این مسائل عاطفى و انسانى پیش مى آمد یک انسان لطیف یک انسان کامل یک انسان مهربان بود من این قضیه را نقل کرده ام که یک وقت در یکى از سفرهاى من خانمى خودش را به من رساند و گفت از قول من به امام بگویید که پسرم در جنگ اسیر شده بود و اخیرا خبر کشته شدن او را برایم آورده اند من پسرم کشته شده اما براى من اهمیت ندارد براى من سلامت شما اهمیت دارد آن خانم این را با یک هیجان و با یک احساسى
به من گفت، من خدمت امام آمدنم و داخل رفتم ایشان سر پا ایستاده بودند و من همین مطلب را برایشان نقل کردم دیدم این کوه استوار و وقار و استقامت مثل درخت تناورى که ناگهان بر اثر طوفانى خم بشود در خود فرورفت مثل کسى که دلش بشکند روح و جان و جسم او تحت تاثیر این حرف مادر شهید قرار گرفت و چشمانش پر اشک شد! شبى در یک جلسه ى خصوصى با دو سه نفر از دوستان منزل مرحوم حاج احمد آقا نشسته بودیم ایشان هم نشسته بودند یکى از ما گفتیم که آقا شما مقامات معنوى دارید مقامات عرفانى دارید یک چند جمله یى ماها را نصیحت و هدایت کنید این مرد با عظمتى که آن گونه اهل معنا و اهل سلوک بود در مقابل این جمله ى ستایش گونه ى کوتاه یک شاگردش - که البته همه ى ما مثل شاگردان و مثل فرزندان امام بودیم رفتار ما مثل فرزند در مقابل پدر بود - آن چنان در حال حیا و شرمندگى و تواضع فرو رفت که اثر آن در رفتار و جسم و کیفیت نشستن او محسوس شد! در حقیقت ما شرمنده شدیم که این حرف را زدیم که موجب حیاى امام شد، آن مرد شجاع و آن نیروى عظیم
در قضایاى عاطفى و معنوى این گونه متواضع و با حیا بود. آن نکته ى آخرى که من مى خواهم عرض بکنم این است که همه ى اینها را امام از عمل به دین از پایبندى به دین از تقوا و از مطیع امر خدا بودن داشت خود او هم بارها این مضمون را در گونه گونه ى کلمات خود بر زبان مى آورد و بیان مى کرد هرچه هست از خداست او همه چیز را از خدا مى دانست هضم در اراده ى خدا وبه حل در
حکم الهى بود انقلاب را خدا پیروز کرد خرمشهر را خدا آزاد کرد دلهاى مردم را خدا جمع کرد او همه چیز را از منظر الهى مى دید و عامل به احکام بود خداى متعال هم درهاى رحمت را به روى او باز کرد. مایلم یک جمله هم ذکر مصیبت کنم، فردا اربعین سیدالشهداء است به مناسبت سالگرد امام ، ما از جاهاى مختلف بر سر مزار او گرد آمده ایم تناسب این جمع آمدن و گرد آمدن ما بر سر قبر امام با اربعین تناسب عجیبى است در روز اربعین هم بعد از آن روزهاى تلخ و آن شهادت عجیب اولین زائران اباعبدالله الحسین علیه السلام بر سر قبر امام معصوم شهید جمع شدند از جمله ى کسانى که آن روز آمدند یکى «جابر بن عبدالله انصارى» است و یکى «عطیه بن سعد عوفى» که این هم از اصحاب امیرالمومنین علیه السلام است جابر بن عبدالله از صحابه ى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم و از اصحاب جنگ بدر است آن روز هم على الظاهر مرد مسنى بوده است شاید حد اقل شصت ، هفتاد سال از سنین او - بلکه بیشتر - مى گذشته است اگر در جنگ بدر بوده پس لابد قاعدتا در آن وقت باید بیش از هفتاد سال سن
داشته باشد لیکن عطیه از اصحاب امیرالمومنین علیه السلام است او آن وقت جوانتر بوده چون تا زمان امام باقر هم عطیه بن سعد عوفى على الظاهر زندگى کرده است عطیه مى گوید: وقتى که به آن جا رسیدیم خواستیم به طرف قبر برویم اما این پیر مرد گفت او دم شط فرات برویم و غسل بکنیم در شط فرات غسل کرد سپس قطیفه یى به کمر پیچید و قطیفه یى هم بر دوش انداخت مثل کسى که مى خواهد خانه ى خدا را طواف و زیارت بکند به طرف قبر امام حسین علیه السلام رفت ظاهرا او نابینا هم بوده است مى گوید باهم رفتیم تا نزدیک قبر امام حسین علیه السلام رسیدیم وقتى که قبر را لمس کرد و شناخت احساساتش به جوش آمد این پیرمرد که لابد حسین بن على علیه السلام را بارها در آغوش پیامبر دیده بود با صداى بلند سه مرتبه صدا زد : یاحسین ، یا حسین ، یا حسین! «و سیعلم الذین ظلموا اى منقلب ینقلبون». بسم الله الرحمن الرحیم قل هو الله احد الله الصمد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد.
1378 / 3 / 14 بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و الصلاه و السلم على سیدنا و نبینا ابى القاسم محمد و
على آله الاطیبین الاطهرین سیما على امیرالمومنین و الصدیقه الطاهره و الحسن و الحسین و على على بن الحسین و محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمد بن على و على بن محمد و الحسن بن على و الخلف الصالح القائم المهدى حججک على عبادک و امنائک فى بلادک و صل على ائمه المسلمین و حماه المستضعفین و هداه المومنین . اوصیکم عبادالله بتقوى الله . چون تقریبا وقت سپرى شده است من ناچارم خطبه ى دوم را خیلى کوتاه عرض کنم بعد از رحلت امام ما اعلام کردیم که راه امام و خط امام را ادامه مى دهیم اولا این حرکت از روى تقلید نبود حرکتى براساس تجربه و آگاهى بود راه امام راه نجات این کشور هم در آغاز انقلاب هم در دوران حیات آن بزرگوار بود و هم امروز هست اما راه امام چیست ؟ مقصود ما از راه امام کدام است ؟ من چند مشخصه ى مهم را از مجموعه یى که ما آن را راه امام و خط امام به حساب مى آوریم عرض مى کنم چند چیز از نظر امام در درجه ى اول بود اول اسلام و دین بود امام هیچ ارزشى از بالاتر از ارزش اسلام به حساب نمى آورد
انقلاب و نهضت امام براى حاکمیت اسلام بود مردم هم که این نظام را قبول کردند این انقلاب را به پا کردند و امام را پذیرفتند براى انگیزه ى اسلامى بود سر موفقیت امام این بود که صریح و بدون پرده پوشى اسلام را روى دست گرفت و اعلام کرد من مى خواهم براى اسلام کار کنم و همه چیز در سایه ى اسلام است. قبل از دوران انقلاب ما کسانى در کشور ما و در بعضى کشورهاى دیگر بوده اند که حقیقتا به اسلام اعتقاد داشتند اما جرات نمى کردند یا نمى خواستند صریحا اسلام را مطرح کنند تحت نامهاى دیگرى وارد میدان مى شدند و عموما شکست خوردند علت این که امام پیروز شد چون هدف خود را که حاکمیت اسلام است صریح بیان کرد. البته اسلام که امام فرمود در دو بخش قابل توجه است: یکى بخش اسلام در قالب نظام امام این جا خیلى سختگیر بود و به یک کلمه کم یا زیاد راضى نمى شد به یک کلمه کم یا زیاد راضى نمى شد به یک مسامحه چه در مسایل اقتصادى چه غیره راضى نمى شد همه جاى اسلام نظام اسلامى مجلس شوراى اسلامى دولت اسلامى قضاوت اسلامى و دستگاههاى گوناگون باید بر طبق مصالح خط اسلام و راه حاکمیت اسلام را بدنبال بکنند امام این
را دنبال مى کرد و تا آنجا که توانست تلاش کرد. چهره ى دوم در مورد پایبندى به اسلام عمل فردى اشخاص است در اینجا دیگر آن صلابت و قاطعیت و اعمال قدرت وجود ندارد اینجا موعظه ، نصیحت ، زبان خوش و امر به معروف است امام به این عقیده داشت پس اول چیزى که در خط امام مهم است تعقیب هدف اسلامى و حاکمیت اسلامى در صحنه ى ایمان و در صحنه ى عمل است. دومین مطلب تکیه به مردم است - همان طور که عرض کردم - هیچ کس در نظام اسلامى نباید مردم راى مردم و خواست مردم را انکار کند حالا بعضى راى مردم را پایه ى مشروعیت مى دانند لااقل پایه ى مشروعیت مى دانند لااقل پایه ى اعمال مشروعیت است بدون آراى مردم بدون حضور مردم و بدون تحقق خواست مردم خیمه ى نظام اسلامى سرپا نمى شود و نمى ماند البته مردم در چارچوپ قوانین و احکام اسلامى است . امام مجمع تشخیص مصلحت را درست کرد یعنى آراى مردم که مظهرش مجلس شوراى اسلامى است و حدود اسلامى که مظهرش شوراى نگهبان است اگر بین آنها اختلافى پیدا شد مجمع تشخیص مصلحت تصمیم مى گیرد آن جایى که مصلحت کشور اقتضا بکند آن را بر این مقدم مى دارد مجمع تشخیص مصلحت را هم امام
درست کرد. آنچه که در مورد آزادى گفته مى شود همه در شکم این حرکت عظیم و این سرخط مهمى است که امام براى این کشور به وجود آورد حالا عده یى تازه از راه رسیده مى خواهند آزادى آزادى فکر وآزادى راى را تا به امام و دستگاه امام و نظام اسلامى تازه یاد بدهند و تلقین کنند! این خطى بود که امام حرکت نظام اسلامى را بر این خط قرار داد بحمدالله مسوولان کشور - چه امروز چه در دوره ى قبل و دولت قبل - که همه شاگردان امام بودند و دست پروردگان امام هستند این چیزها را از بن دندان دانستند و باور کردند نمى خواهد دیگرى بیاید و به اینها یاد بدهد. سوم از مشخصه هاى خط امام عدالت اجتماعى و کمک به طبقات مستضعف و محروم است که امام آنها را صاحب انقلاب و صاحب کشور مى دانست امام پابرهنگان را مهمترین عنصر در پیروزیهاى این ملت مى دانست همین جور هم هست و همان طور که گفتیم امام به گفتن هم اکتفا نکرد امام از همان اول انقلاب جهاد سازندگى کمیته ى امداد بنیاد مستضعفان بنیاد پانزده خرداد و بنیاد مسکن را به وجود آورد و دستورات موکد به دولتهاى وقت داد عدالت اجتماعى جزو شعارهاى اصلى است نمى شود این را در
درجه ى دوم قرار داد و به حاشیه راند مگر مى شود؟! حالا عده اى از آن طرف در مى آیند که امام فرمودند : انقلاب ما انقلاب نان نیست براى نان نیست ! بله ، انقلاب اکتبر روسیه که در سال 1917 پیدا شد به خاطر قطع شدن نان در آن شهرهاى اصلى آن روز بود - مثلا مسکو - اگر مردم آن روز نان داشتند - همین نان معمولى - آن انقلاب پیش نمى آمد انقلاب ما اینجورى نبود انقلاب ما براساس یک ایمان بود اما معنایش این نیست که انقلاب نباید به زندگى مردم به اقتصاد به نان و به رفاه مردم بپردازد، ین چه حرفى است !؟ امام به این مسایل مى پرداخت و دستور مى داد و آنچه در درجه ى اول مورد نظر امام بود عبارت بود از طبقات محروم و مستضعف. البته امروز کنار گودنشینها آنهایى که همیشه بلدند گوشه یى بنشینند و دستور و نسخه صادر کنند - بدون این که بدانند واقعیتها چگونه است یا هیچ مسئوولیتى احساس کنند - مى گویند عدالت اجتماعى تحقق پیدا نکرده است ! البته عدالت اجتماعى کامل بلاشک تحقق پیدا نکرده خیلى باید مجاهدت کنیم اما نظام اسلامى آمد و آن برنامه و نقشه ى غلطى را که در این مملکت بود - که هیچ حقى
براى روستا و روستانشین و شهرهاى دور دست و طبقات محروم قایل نبودند - تغییر داد و بیشترین اهتمام را روى این چیزها گذاشت. امروز بیشترین اهتمام دولت خدمتگزار ما براى نقاط محروم است در طول دوران انقلاب همیشه دولتها این جور بودند بیشترین اهتمامشان براى مردم محروم و نقاط محروم بود کارهاى فراوان و خدمات عظیمى انجام گرفته است اینها به برکت همین عنصر عدالت اجتماعى در خط امام است. یک عنصر دیگر دشمن شناسى وفریب نخوردن از دشمن است اولین کارى که دشمن مى کند اینجور تبلیغ مى کند که هیچ دشمنى وجود ندارد چطور نظام اسلامى دشمن ندارد؟! جهانخواران را از این سفره ى به یغما رفته ى سالهاى متمادى محروم کرده است معلوم است که دشمنند مى بینیم که دارند دشمنى مى کنند - در تبلیغات در محاصره ى اقتصادى - هر کارى که مى توانند در تقویت دشمن علیه نظام دارند مى کنند صریح هم مى گویند! در این مملکت آنچه که براى آمریکا براى استکبار و بر جهانخواران قابل قبول نیست انقلاب این مملکت و استقلال و بیدارى این مردم است آن دست ردى است که این مردم به سینه ى دشمنان این کشور و جهانخواران زده اند این را نمى خواهند با اسلام هم که دشمنند چون اسلام این بیدارى را به مردم داده است با
این دشمنند امام دشمن را مى شناخت روشهاى سیاسى و روشهاى تبلیغاتى آنها را مى فهمید مى شناخت و در مقابل آنها محکم مى ایستاد. محور دیگر علاقه و حساس بودن به سرنوشت مسلمانان عالم است مسلمانان عالم عقل استراتژیک نظام اسلامى به حساب مى آیند الان ملتها در آسیا در افریقا و در همین منطقه ى خود ما طرفدار نظام اسلامى هستند این اظهار ارادتى که به امام و به انقلاب مى کنند سابقه ندارد نه امروز نسبت به هیچ کشورى در دنیا وجود دارد و معمول است و نه در گذشته چنین چیزى بوده است این به خاطر اسلام است امام روى سرنوشت برادران مسلمان حساس بودند و بالاخره تعالى علمى و سازندگى کشور. اینها سرفصلهاى عمده ى خط امام است ،اسلام ، مردم، پیشرفت کشور، دشمنى با دشمنان و حساسیت نسبت به امت اسلامى ، در آن هست، اینها خط امام است ما به اینها پایبند بودیم و هستیم و به فضل پروردگار خواهیم بود. در این سالهاى بعد از رحلت امام چه دولتهایى که سرکار بودند - چه دولت قبلى چه دولت امروز ما - چه دستگاه قضایى چه مجلس شوراى اسلامى و دستگاه قانونگذارى بحمدالله کارهاى بزرگى کردند و خدمات بزرگى انجام دادند جزییات کارهاى اینها آن قدر زیاد و صفحه ى عملیاتى که
مسئوولان این کشور در قواى مختلف - بخصوص در قوه ى مجریه که بارها سنگین بر دوش آنهاست - به قدرى درخشان و زیاد است که هر منصفى اینها را نگاه بکند تحسین خواهد کرد من اگر بخواهم الان هم آنچه در ذهنم هست بگویم یک صفحه ى طولانى است اینها را باید خود آقایان بیایند به مردم بگویند و توضیح بدهند تا ببینند که چه زحماتى کشیده اند!. این به برکت پیروى از همین راه امام است خداى متعال هم به این کشور تفضل کرده است این بنایى که امام ساخت بحمدالله مستحکم مانده است و پایه هاى محکم و ریشه ى عمیقى دارد آثارى را هم که خداى متعال و دست قدرت الهى براى این مرد آورد خیلى عظیم است. به لطف الهى پنجاه هزار اسیر ما بى دغدغه برگشته اند بلوک شوروى که یک مزاحم و معارضى بود در طول این سالها متلاشى شد به لطف الهى ملت ما در میدانهاى مختلف به موفقیتهاى بزرگى دست پیدا کردند انتخاباتهاى گوناگون حضورهاى برجسته همین حضور سى میلیونى مردم در انتخابات ریاست جمهورى در دوسال قبل از این اینها الطاف الهى و نشانه هاى رحمت خداست. ما افتخار مى کنیم که ملتى جوان و زنده و با نشاط داریم افتخار مى کنیم که مسئوولان مومن ، بى طمع ، بى
غرض و مردمى دارند قواى این کشور را اداره مى کنند افتخار مى کنیم که على رغم دشمنى استکبار و على رغم این همه توطئه ملت و مسئوولان ما بحمدالهل توانسته اند راه طولانى و دشوار انقلاب را پیش ببرند و مملکت را سازند روز به روز این سازندگى بیشتر خواهد شد روز به روز ان شاءالله به سمت عدالت اجتماعى پیشتر خواهیم رفت روز به روز پایه هاى اسلام و تعبد به اسلام در این کشور محکمتر خواهد شد. آن کسانى که گوش خوابانده اند که شاید مردم از اسلام و جمهورى اسلامى برگردند بدانند که سرنوشت آنها سرنوشت همان کسانى است که اول انقلاب خیال مى کردند انقلاب تا سه ماه دیگر تا شش ماه دیگر تا یک سال دیگر از بین خواهد رفت! یا خیال مى کردند که اول جنگ مى توانند در ظرف یک هفته ایران را فتح کنند! همان طور که آنها تو دهنى خوردند همان طور که از ملت ایران سیلى خوردند همان طور که ناکام شدند همان طور که غلط بودن تهدیدهایشان برایشان واضح شد آن کسانى هم که امروز خیال مى کنند و به انتظار آن نشسته اند که این مردم از دینشان از قرآنشان از اسلامشان از روحانیتشان و از امامشان روى برگردانند تودهنى خواهند خورد آنها هم سیلى خواهند خورد! آینده مال این
ملت است آینده مال این کشور و مال اسلام است روز به روز به فضل پروردگار خورشید درخشان اسلام درخشانتر خواهد شد و مردم زیادترى را گرما خواهد داد و نورانى خواهد کرد. » پروردگارا به محمد و آل محمد مقامات امام را در ملکوت اعلى بیشتر از پیش کن. » پروردگارا او را از سوى یکایک ما جزاى خیر عنایت کن. » خواستها و آرمانها و هدفهاى او را محقق ، ملت ایران را پیروز و دشمنانش را منکوب کن. »اسلام و مسلمین را در همه جاعالم ، موفق و پیروز بگردان. » گرفتاریهاى این ملت را بر طرف کن. » شر دشمنان را به خودشان برگردان. » دلهاى این ملت را روز به روز به هم مهربانتر کن. بسم الله الرحمن الرحیم و العصر ان الانسان لفى خسر الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین والصلاه والسلام على سیدنا و نبینا و حبیب قلوبنا ابى القاسم المصطفى محمد و على اله الاطیبین الاطهرین المنتجبین الهداه المهدیین المعصومین سیما بقیه الله فى الارضین.قال الله الحکیم فى کتابه:بسم الله الرحمن الرحیم.و جعلناهم ائمه یهدون بامرنا و اوحینا الیهم فعل الخیرات و اقام الصلوه و ایتا الزکوه و کانوا لنا عابدین خداوند متعال در توصیف پیامبران و راهنمایان بشر و کسانى که پرچم هدایت و ارشاد نسلهاى انسانى را بر دوش داشتند, از جمله این خصوصیات را بیان مى کند:اینها طبق خصوصیات ذکر شده در قرآن امام و پیشواى هدایتند و از سوى خداوند, کار نیک و عمل به خیرات به آنها وحى مى شود; اقامه ى صلات و ایتا زکات مى کنند و افتخار بزرگشان این است که بنده ى خدا هستند و با عمل خود, راه بندگى را به بشریت تعلیم مى دهند. امروز در دوازدهمین سالگرد غروب خورشید درخشان امامت و ولایت در دوران معاصر یعنى رهبر عظیم الشان و بزرگوار ما, امام خمینى وقتى در سیره و عملکرد این مرد بزرگ و جانشین پیامبران دقت مى کنیم, خصوصیات امام هدایت را در زندگى و سیره و تعالیم او
بوضوح مى یابیم.آنچه که امروز براى همه ى ما بسیار اهمیت دارد, این است که با راه و رسم و تعالیم امام که در واقع تشکیل دهنده ى حقیقى شخصیت اوست آشنا شویم; اگرچه ملت ما بحمدالله این سرمایه ى معنوى را براى خود حفظ کرده است. امروز من در این مجمع عظیم, یک بعد از شخصیت امام را به عرض شما برادران و خواهران و همه ى ملت ایران مى رسانم; چون سیره ى امام بزرگوار فقط بیان شخصیت یک انسان نیست; بلکه راهنماى عمل همه ى ملت ایران و مسلمانان جهان است; راهنماى عمل همه ى کسانى است که مى خواهند در سایه ى اسلام, براى خود زندگى شایسته ى انسانى فراهم کنند.البته ملت ایران بیش از دیگران مخاطب این سخنان هستند; زیرا بار امانتى که بر دوش ماست یعنى حفظ دستاورد عظیم این انقلاب یک ویژگى براى ملت ایران است.با حفاظت از این ذخیره ى عظیم, باید شکر این نعمت را بگزاریم.این بعد از شخصیت امام عبارت است از این که امام در ساخت و مهندسى نظام جمهورى اسلامى, همه ى عناصر و اجزایى را که مى توانست این نظام را استوار و ماندگار کند, مورد ملاحظه قرار داد و با مهارت تمام این عناصر اصلى را
در درون این بناى شامخ و مستحکم کار گذاشت.این عناصر اصلى عبارت است از اسلام, مردم, قانونگرایى و دشمن ستیزى.امام بزرگوار در بناى نظام شامخى که به جاى رژیم پوسیده ى سلطنتى در ایران بر سر کار آورد, این عناصر و اجزا را با دقت تمام کار گذاشت; در عمل خود به آنها پایبند و متعهد ماند و در پیام و بیان و تعالیم خود بر آنها پافشارى کرد. امروز هم مثل بیست ودو سال گذشته, همه ى کسانى که وجود نظام اسلامى را با منافع نامشروع خودشان ناسازگار مى بینند و با آن دشمنى مى کنند, بیش از همه با همین چهار عنصر مقابله مى کنند.عمده ى تلاش آنها این است که یا عنصر اسلامیت را از نظام بگیرند; یا تکیه ى بر مردم را با همان معناى وسیع و بدیعى که امام به آن توجه داشت از نظام سلب کنند; یا در بناى قانونى نظام خدشه کنند; یا هشیارى و بیدارى دایمى در مقابل دشمن را از نظام بگیرند و بیدارى را به خوابآلودگى و غفلت تبدیل کنند; لذا براى ما این چهار عنصر اهمیت پیدا مى کند.من امروز درباره ى هر کدام از اینها نکات کوتاهى را به عرض شما مى رسانم. نکته ى اول که اصلى
ترین عنصر تشکیل دهنده ى نظام است عبارت است از اسلام گرایى و تکیه ى بر مبانى مستحکم اسلامى و قرآنى. خیلیها از این حقیقت بسیار موثر غفلت کردند; اما راز پیروزى انقلاب در این نکته بود; چون ملت ایران از اعماق قلب به اسلام معتقد و مومن و وابسته بود و هست.اغلب ملتهاى مسلمان همین طورند; اگر موانع از سر راه آنها برداشته شود, ایمان عمیق آنان به اسلام آشکار خواهد شد.لذا وقتى مردم پرچم اسلام را در دست امام مشاهده کردند و باور کردند که امام براى احیاى عظمت اسلامى و ایجاد نظام اسلامى وارد میدان مبارزه شده است, گرد او را گرفتند; بعد هم که انقلاب پیروز شد, با همین انگیزه, از روى طوع و رغبت در میدانهاى خطر حاضر شدند; چون ایمان آنها به اسلام, عمیق بود. بعضى از کسانى که خودشان را در شمار زبدگان و نخبگان و احزاب سیاسى و صاحب نظران مسائل سیاست به حساب میآوردند, این را نمى پسندیدند.جداى از کسانى که به اسلام عقیده نداشتند, بعضیها به اسلام عقیده داشتند, اما نظام اسلامى را قبول نمى کردند.لذا از اول انقلاب, در عرض و به موازات خط امام جریانى پیدا شد که به یک نظام لائیک و الگوبردارى شده ى از نظامهاى
غربى دعوت مى کرد; منتها با رنگ و لعاب اسلامى; اسم اسلامى, اما باطن غیراسلامى; ساخت اسلامى, اما جهتگیرى غیراسلامى.البته آنها بى میل نبودند که در کنار چنین نظامى, آخوند وجیه المله یى هم براى مقبول جلوه دادن نظام در چشم مردم وجود داشته باشد چون مردم به اسلام دلبسته بودند بدشان نمیآمد روحانى مورد قبولى در کنار نظام قرار گیرد تا نظام را در چشم مردم, اسلامى جلوه دهد; دولتمردان نظام هم به همان شکلى که خودشان مى پسندند و تشخیص مى دهند, نظام را به همان صورت غیراسلامى و در حقیقت شکل بازسازیشده ى رژیم سلطنتى, منتها طبق قبول سیاستمداران و قدرتمندان دنیا اداره کنند; ظاهر و رنگ و لعاب دین هم این فایده را براى آنها داشته باشد که نیروهاى مردم را در خدمت آنها قرار دهد; هرجا به حضور مردم احتیاج است در هنگام جنگ و دفاع و دادن مالیات و غیره همین ظاهر اسلامى, مردم را به همکارى با آن نظام وادار کند; اما اگر حقوق شرعى مردم تامین نشد, نشد; اگر با سلطه گران مبارزه نشد, نشد; اگر استقلال کشور و فرهنگ و اقتصاد مردم در قبضه ى دشمنان قرار گرفت, گرفت! لذا از اولى که امام دستور دادند قانون اساسى به وسیله ى
خبرگان منتخب مردم تدوین شود, هرجا که نام اسلام و نشانى از حضور واقعى اسلام بود, اینها مقابله کردند.آن جایى که اصل مربوط به ((ولایت فقیه)) مطرح شد, اینها بى تابانه مبارزه کردند.البته با ولایتش مخالف نبودند ولایت یعنى حکومت; آنها تشنه ى قدرت و حکومت کردن بودند با فقیه اش مخالف بودند; چون به معناى حضور حقیقى دین در جامعه بود; این را برنمى تافتند و تحمل نمى کردند.هرجا که نشانه ى حضور واقعى اسلام بود, اینها معترض بودند. امام در مقابل این جریان که خیلى هم مدعى بودند ایستاد; روى مبانى اسلام تکیه کرد; روى ترکیب و ساخت اسلامى نظام, با جدیت اصرار ورزید; چون امام مانند هرکسى که با اسلام آشناست, معتقد بود و امروز هم ما معتقدیم که سعادت و رفاه و آزادگى و عزت یک ملت و نیز عدالت و تکیه ى به مردم به معناى واقعى کلمه در سایه ى احکام اسلام تامین مى شود.آنهایى که شعار عدالت و مردم سالارى دادند, نشان دادند که نمى توانند حقوق و منافع مردم را عادلانه تامین کنند; اما اسلام مى تواند این کار را بکند.تکیه ى بر اسلام, به معناى ایمان عمیق امام بزرگوار به رسالت اسلام بود; یعنى امروز اسلام مى تواند ملتها را نجات
دهد.لذا هم در تدوین قانون اساسى و هم در تمام رهنمودهایى که امام در طول ده سال زندگى مبارک خود به ملتهاى مسلمان دادند, بر روى اسلام تکیه کردند و همین موجب شد که نظام جمهورى اسلامى با وجود دشمنیهاى بى اندازه ى قدرتهاى جهانى, در میان ملتهاى مسلمان, هم طرفداران بى شمارى پیدا کند و هم در آنها شوق و امید و انگیزه به وجود آورد و حرکت اسلامى را در سرتاسر جهان اسلام زمینه سازى کند. امروز هم اگر نظام جمهورى اسلامى و مسوولان و روساى این نظام در دنیا عزت و آبرویى دارند, به برکت اسلام است.چه آنهایى که در دنیا به اسلام معتقدند و چه حتى آنهایى که به اسلام معتقد نیستند, عزتى که براى جمهورى اسلامى و مسوولان آن قائلند, به خاطر اسلام است.آنهایى هم که به اسلام معتقد نیستند, نقش و نفوذ و تاثیر و اقتدار اسلامى را مى شناسند و مى دانند; و آن کسى که مظهر این اقتدار است, در چشم آنها داراى عظمت و جلال است. امام بر روى اسلام تکیه کرد; به اسم اسلام قانع نشد; بر این اصرار ورزید که باید قوانین اسلامى در تمام گوشه و کنار دستگاههاى دولتى و حکومتى حاکم شود.البته این کار, یک کار بلندمدت
بود; امام هم این را مى دانست که در کوتاه مدت, این مقصود تحقق پیدا نمى کند; اما راه را باز کرد و حرکت را شروع نمود و جهت را نشان داد; همه فهمیدند که باید به معناى حقیقى کلمه به سمت احکام و تعالیم اسلام و ساخت اسلامى براى نظام و جامعه حرکت کنند تا بتوانند عدالت را تامین, فقر را برطرف و فساد را ریشه کن کنند; تا بتوانند دردهاى مزمنى را که بر این ملت تحمیل شده است, جبران کنند. امروز بنده به عنوان کسى که با آمار و ارقام و واقعیات دستگاههاى حکومتى از نزدیک آشناست, به شما مردم عزیز عرض مى کنم:هرجا که ما با قاطعیت, معرفت و روشن بینى, احکام اسلام را بر سر دست گرفتیم, دنبال آن حرکت کردیم و صادقانه خواستیم اسلام را پیاده کنیم, موفق شدیم; اما هرجا ناکامى و ضعفى وجود دارد, بر اثر این است که ما در آن مورد, از اسلام و حکم اسلامى و ترتیب اسلامى غفلت کرده ایم.هم در زمینه ى اقتصادى, هم در زمینه ى سیاسى, هم در زمینه ى بین المللى و هم در زمینه ى تربیتهاى صحیح مردمى, امروز هرجا که ضعف و ناکامى یى مشاهده مى شود, اگر کسى دقت و ریشه
یابى کند, به این جا مى رسد که در این نقطه, دستور اسلام و حکم اسلامى مورد توجه قرار نگرفته است.امام مى دانست که اگر ما به اسلام متمسک شویم, هم عزت دنیا, هم رفاه مادى, هم قدرت سیاسى, هم آسایش و هم امنیت عمومى براى مردم پدید خواهد آمد; لذا امام اسلامیت را به معناى حقیقى کلمه در بافت نظام اسلامى و این بناى مستحکم و شامخ گذاشت. عنصر دومى که امام به آن حداکثر توجه را کرد, عنصر ((مردم)) بود.تقریبا در همه ى نظامهاى حکومتى در دنیا, از مردم صحبت مى شود; هیچ کس نمى گوید که من مى خواهم برخلاف مصلحت مردم کار کنم; حتى در رژیمهاى استبدادى سلطنتى موروثى, هیچ کس نمى گوید که من مى خواهم بر خلاف میل مردم عمل کنم; بنابراین ادعاى مردم گرایى وجود دارد; اما مهم این است که حقیقتا در کجا براى مردم شان و منزلت و حق و نقش قائل مى شوند.وقتى امام بر روى عنصر ((مردم)) تکیه مى کرد, لفاظى نمى کرد; به معناى حقیقى کلمه به اصالت عنصر ((مردم)) در نظام اسلامى معتقد بود و مردم را در چند عرصه مورد توجه دقیق و حقیقى خود قرار داد. عرصه ى اول, عرصه ى تکیه ى نظام به
آرا مردم است.تکیه ى نظام به آرا مردم, یکى از میدانهایى است که مردم در آن نقش دارند; حضور مردم و اعتقاد به آنها باید در این جا خود را نشان دهد.در قانون اساسى ما و در تعالیم و راهنماییهاى امام, همیشه بر این نکته تاکید شده است که نظام بدون حمایت و راى و خواست مردم, در حقیقت هیچ است.باید با اتکا به راى مردم, کسى بر سر کار بیاید.باید با اتکا به اراده ى مردم, نظام حرکت کند.انتخابات ریاست جمهورى, انتخابات خبرگان, انتخابات مجلس شوراى اسلامى و انتخابات دیگر, مظاهر حضور راى و اراده و خواست مردم است; این یکى از عرصه هاست.لذا امام بزرگوار, هم در دوران حیات خود بشدت به این عنصر در این عرصه پایبند باقى ماند; هم در وصیت نامه ى خود آن را منعکس و به مردم و مسوولان توصیه کرد.در حقیقت انتخابات و حضور مردم در صحنه ى انتخاب رئیس جمهور, نمایندگان مجلس و یا سایر انتخابهایى که مى کنند, هم حق مردم است, هم تکلیفى بر دوش آنهاست.در نظام اسلامى, مردم تعیین کننده اند; این هم از اسلام سرچشمه مى گیرد. مساله ى اساسى یى که بنده بارها بر آن تاکید کرده ام, این است که اسلام گرایى در نظام اسلامى,
از مردم گرایى جدا نیست.مردم گرایى در نظام اسلامى, ریشه ى اسلامى دارد. وقتى ما مى گوییم ((نظام اسلامى)), امکان ندارد که مردم نادیده گرفته شوند.پایه و اساس حق مردم در این انتخاب, خود اسلام است; لذا مردم سالارى ما که مردم سالارى دینى است داراى فلسفه و مبناست. چرا باید مردم راى دهند؟ چرا باید راى مردم داراى اعتبار باشد؟ این متکى بر احساسات توخالى و پوچ و مبتنى بر اعتبارات نیست; متکى بر یک مبناى بسیار مستحکم اسلامى است.پس یکى از عرصه هایى که امام همواره بر آن تاکید مى کرد و آن را در ساخت نظام اسلامى کار گذاشت و براى همیشه آن را ماندگار کرد, مساله ى حضور مردم در انتخاب مسوولان نظام و منتهى شدن مسوولیتها به اراده و خواست مردم است. عرصه ى دوم, عرصه ى تکلیف مسوولان در قبال مردم است.وقتى ما مى گوییم ((مردم)), معنایش این نیست که مردم بیایند راى بدهند و مسوول یا نماینده یى را انتخاب کنند; بعد دیگر براى آن مردم هیچ مسوولیتى وجود نداشته باشد; صرفا همین باشد که اگر کسى مى خواهد براى مردم کارى بکند, به این خاطر باشد که مردم بار دیگر به او راى دهند; مساله این نیست.در اسلام و نظام جمهورى اسلامى,
فلسفه ى مسوولیت پیدا کردن مسوولان در کشور این است که براى مردم کار کنند.مسوولان براى مردمند و خدمتگزار و مدیون و امانتدار آنها هستند.مردم, محورند.کسى که در نظام جمهورى اسلامى مسوولیتى به دست میآورد, باید همه ى هم و غمش براى مردم باشد; هم براى دنیاى مردم, هم براى مادیت مردم, هم براى معنویت مردم, هم براى ایجاد عدالت در میان مردم, هم براى احیاى شان انسانى مردم, هم براى آزادى مردم; اینها جزو وظایف اصلى حکومت است.البته وقتى مى گوییم ((مردم)), منظور همه ى طبقات مردمند; لیکن بدیهى است که آن کسانى از مردم باید بیشتر مورد توجه قرار گیرند که بیشتر مورد محرومیت قرار گرفته اند; لذا امام دایما روى طبقات محروم و پابرهنگان کشور تکیه مى کردند.این فریب است که کسى ادعا کند براى مردم کار مى کند; اما در عمل, کار او براى طبقات مرفه باشد, نه براى طبقات مستضعف و محروم.نه این که نباید براى طبقات مرفه کار کرد; آنها هم از حقوق عمومى کشور باید بهره مند شوند; اما به آن کسى که محرومیت دارد و دستش از حقوق خود خالى مانده است, باید بیشتر توجه و همت و تلاش را اختصاص داد; لذا امام به طور دایم بر حقوق مستضعفان و محرومان
و پابرهنگان تکیه مى کردند.عملا هم در تمام مدت پیروزى انقلاب تا امروز و قبل از آن, کسانى که بیش از همه سینه سپر کردند, از نظام دفاع کردند, سختیهاى نظام را به جان خریدند و در مقابل دشمنان ایستادند, طبقات محروم و پابرهنه و مستضعفان جامعه بوده اند; اینها باید بیش از دیگران مورد توجه قرار گیرند. عرصه ى سوم که باز بر محور مردم حرکت مى کند عبارت است از بهره بردارى از فکر و عمل مردم در راه اعتلاى کشور; یعنى استعدادها را شکوفا کردن و معطل نگذاشتن.از اوایل انقلاب, همیشه امام خطاب به جوانان, دانشجویان, متفکران کشور و کسانى که داراى استعداد بودند, مى گفت که به خودتان ایمان بیاورید; نیروى خودتان را باور کنید و بدانید که مى توانید.این درست در مقابل تعالیمى بود که در دوران طولانى استبداد در این کشور, تلقین مى شد که مردم ایران نمى توانند.ما در دوران انقلاب هم دیدیم همان کسانى که اسلام را به معناى حقیقى خود باور نداشتند, به این معنا هم باور نداشتند; همیشه چشم آنها به بیرون مرزهاى کشور بود و به مردم و تواناییهاى آنها اعتقاد نداشتند.این فکر و این توجه را هم امام در این نظام نهادینه کرد, که استعدادهاى جوان این کشور,
احساس توانایى کنند; و شما بعد از انقلاب هرچه از نشانه هاى علم و پیشرفت علمى و صنعتى در کشور مشاهده مى کنید, ناشى از این است.هرجا که نشانه هاى وابستگى مشاهده مى شود که به معناى تحقیر ملت ایران و استعدادهاى اوست ناشى از نقطه ى مقابل این تفکر است. عرصه ى چهارم در خصوص توجه امام به مردم, عبارت است از لزوم آگاه سازى دایمى مردم.خود امام در سنین بالاى عمر با حال پیرمردى از هر فرصتى استفاده کرد براى این که حقایق را براى مردم بیان کند. در دستگاههاى تبلیغاتى جهانى, نقش تحریف و گمراه سازى, نقش فوق العاده خطرناکى است, که امام به آن توجه داشت.وسایل ارتباطى فکرى نامطمئن و وابسته ى به دشمنان کشور و ملت, امام را وادار مى کرد که هم خود او به طور دایم در موضع تبیین و ارشاد و هدایت مردم قرار گیرد و هم به دیگران دایما توصیه کند که حقایق را به مردم بگویند و افکار آنها را نسبت به حقایقى که دشمن سعى مى کند آنها را مکتوم نگهدارد, آشنا کنند.این که ما دایما به صاحبان بیان و قلم و تریبونهاى مختلف توصیه مى کنیم که هدف و همت خود را بر تبیین صحیح حقایق قرار دهند,
براى این است. امروز دشمن, درست در موضع مقابل این نقطه ى اساسى اسلامى کار مى کند.از اوایل انقلاب, یکى از اهداف مهم دشمن, تحریف حقایق و تاریخ بود.اگر یک وقت در داخل کشور حنجره یا قلم مزدورى پیدا مى شد که حقایق جنگ و انقلاب و اسلام را تحریف مى کرد, مى دیدید فریادهاى تشویق از اطراف دنیا بلند مى شود; امروز هم همین طور است. امروز هم اگر در داخل کشور کسانى به خاطر خوش کردن دل استکبار و راضى کردن دشمنان اسلام و این ملت و این کشور چیزى بگویند و بنویسند که در آن تحریف اسلام و تاریخ انقلاب و چهره هاى انقلاب باشد, مى بینید که در دنیا از طرف دستگاههاى تبلیغاتى استکبار براى او هورا مى کشند و او را تشویق مى کنند! تبیین, موضوع بسیار مهمى است. انسانها تابع بینش و دید خودشان هستند; اگر کسى بتواند حقایق را در چشم مردم تحریف کند, یعنى در واقع عمل و بازو و اراده ى مردم را به سمت گمراهى کشانده است; این همان چیزى است که دشمن مى خواهد.امروز اگر کسانى علیه اسلام و مقدسات و مجاهدتهاى این ملت قلمفرسایى کنند و چیزى بنویسند; اگر کسانى علیه بهترین فرزندان این کشور یعنى شهیدان ما
و مجاهدان راه خدا اظهارنظرى بکنند و ریشى بجنبانند; اگر کسانى علیه بسیج و جهاد و شهادت حرفى بزنند و چیزى بنویسند; مى بینید مورد تشویق رادیوها و سیاستمداران و نویسندگان خارجى قرار مى گیرند.امروز همه ى افراد چه کسانى که بیاناتشان در حوزه هاى وسیع کاربرد دارد, چه کسانى که در حوزه هاى کوچکتر سخنانشان موثر واقع مى شود; مثل مدرسه و کلاس و دانشگاه و محیطهاى کارگرى و غیره مسوولند و اگر دیدند حقایق و محکمات اسلام و انقلاب مورد تحریف قرار مى گیرد, وظیفه دارند تبیین کنند; نباید سکوت کنند.امام به این نکته خیلى توجه مى کردند; و این یکى از چیزهایى است که راز استحکام و ماندگارى و پایدارى نظام در آن مندرج است. عنصر سومى که براى امام اهمیت داشت, نظم و قانون بود; لذا حتى قبل از آن که انقلاب به پیروزى برسد, امام دولت معین کردند.انقلابهاى دنیا یا کودتاهایى که به اسم انقلاب در دنیا به وجود میآمد که دهه هاى میانى قرن گذشته ى میلادى از این گونه انقلابها پر بود هیچکدام این طور نبودند. وقتى در کشورى انقلاب مى شد یا انقلاب حقیقى, یا کودتایى به اسم انقلاب مدتها از دولت و تشکیلات دولتى و نظم دولتى خبرى نبود; یک گروه
به نام مسوولان انقلاب, زمام کشور را در دست مى گرفتند و طبق میل و تشخیص خودشان هرطور بود عمل مى کردند.در انقلاب اسلامى, امام اجازه نداد این طور بشود; حتى از قبل از پیروزى انقلاب دولت تعیین کرد تا نظم وجود داشته باشد.با این که آن وقت شوراى انقلاب هم بود, اما امام خواستند با شکل قانونى و منطقى کشور اداره بشود.اصل تشخیص این که چه نظامى در کشور بر سر کار بیاید, این را امام به عهده ى رفراندم و آرا عمومى گذاشتند; این هم در دنیا سابقه نداشت.در هیچ انقلابى در دنیا, ما نشنیدیم و ندیدیم که انتخاب نوع نظام را آن هم در همان اوایل انقلاب به عهده ى مردم بگذارند. هنوز از پیروزى انقلاب دو ماه نگذشته بود که امام همه پرسى درباره ى نظام اسلامى را اعلان کردند; که مردم به نظام جمهورى اسلامى راى دادند.چند ماه از پیروزى انقلاب نگذشته بود که امام گفتند باید قانون اساسى نوشته شود; آن کار هم نه به وسیله ى جمعى که خود امام معین کنند, بلکه باز به وسیله ى منتخبان مردم صورت گرفت.مردم اعضاى مجلس خبرگان را که منتخبان مردم بودند انتخاب کردند تا قانون اساسى تدوین شود; باز مجددا همان قانون را به راى
مردم گذاشتند.هنوز یک سال از پیروزى انقلاب نگذشته بود که مردم در انتخابات ریاست جمهورى شرکت کردند; بعد از مدت کوتاهى هم مجلس شوراى اسلامى به راه افتاد. بنابراین از اول, مبناى کار انقلاب بر نظم و قانون بود.آن کسانى که با این ترتیب منطقى انقلاب نمى توانستند کنار بیایند, یا نمى توانستند تحمل کنند که این انقلاب این گونه قدم به قدم منطقى حرکت کند, در همه ى این موارد اخلال کردند.تفاله هاى آنها امروز هم انقلاب را به بى قانونى متهم مى کنند! این انقلاب, مظهر نظم و قانون بود; در هیچ جاى دیگر دنیا, در این انقلابهایى که اتفاق افتاده است چه در انقلابهاى این قرن و چه قبل از آن چنین چیزى دیده نشده است; این را باید مغتنم شمرد.پایبندى به نظم و قانون و مسوولیتهاى قانونى قوا باید مورد احترام همه باشد. اگر شما امروز مى بینید که با تبلیغات و تحریک دشمنان, در هر برهه یى از زمان, قواى قانونى کشور مورد تعرض تبلیغاتى قرار مى گیرند, این دنباله ى همان دشمنى یى است که از اول با اساس نظم و قانون در جمهورى اسلامى وجود داشت و امام مقابل آنها ایستاد.ما همیشه این را تاکید کرده ایم و باز هم تکرار مى کنیم,
وظایفى که در قانون اساسى براى قواى سه گانه و مسوولان قانونى معین شده, معتبر و محترم است و همه باید در مقابل این قانون حالت تسلیم داشته باشند.بى قانونى به شکلهاى مختلفى خود را نشان مى دهد; یکى از آنها همین است که علیه اساس و ترتیبات قانون اساسى مبارزه ى تبلیغاتى شود و لجن پراکنى صورت گیرد و به مسوولیتهاى قانونى در هر بخشى از بخشها بى احترامى گردد; این آن چیزى است که از اول انقلاب دشمنان امام و اسلام بر روى آن پافشارى مى کردند و امام در مقابل آن ایستاد. عنصر اساسى چهارم که امام آن را در پایه هاى نظام جمهورى اسلامى کار گذاشت و بحمدالله مایه ى ماندگارى نظام شد مساله ى دشمن ستیزى و سلطه ستیزى است.امام یک لحظه نه خود از کید و مکر و حیله ى دشمن غفلت کرد, و نه گذاشت که مسوولان غفلت کنند.نظامى مثل نظام جمهورى اسلامى که منافع دستگاههاى استکبارى دنیا را در این نقطه ى از عالم و در بسیارى از کشورهاى اسلامى تهدید کرده است, بدیهى است که مورد دشمنى است.در ایران عزیز ما اینها سالهاى متمادى مثل مارى بر روى منابع ملى و دستگاههاى سیاسى کشور چنبره زده بودند.در نظام سلطنتى غاصب و
وابسته, مگر کسى جرات داشت به کسانى که وارد این کشور شده بودند تا ملت را تحقیر و فقیر و منابع او را غارت کنند و او را عقب مانده نگهدارند, اندک اهانتى بکند؟! کسى جرات نداشت به آنها بگوید بالاى چشمتان ابروست! امریکاییها و صهیونیستها و دیگر غارتگران و چپاولگران دنیا, در کمال امنیت و آرامش به ایران میآمدند, مى رفتند و مى بردند; سیاست کشور, در دست آنها; آمدن و رفتن حکومتها, در دست آنها; آوردن و بردن شاه مملکت, در اختیار آنها; تعیین نخست وزیران, با صوابدید آنها; و موضعگیریهاى سیاسى کشور, تماما در جهت خواسته ها و منافع آنها بود.نظام جمهورى اسلامى آمد و این بساط را بکل به هم ریخت.امام مى دانست که این دشمن ساکت نمى نشیند و تعرض مى کند.اگر در برهه یى تعرض کرد و تودهنى خورد, موقتا عقب نشینى مى کند تا باز تعرض کند; لذا باید هشیار و بیدار بود.امروز من متاسفانه مى بینم که کسانى طبق خواسته ى آن دشمنان تبلیغ مى کنند که این توهم است! دشمن همین را مى خواهد که مردم, مسوولان, کارگزاران حکومت, اداره کنندگان کشور و طراحان و قانونگذاران امور زندگى مردم, از تهدید دشمن غفلت کنند; نباید اجازه داد; باید دشمن و شیوه
هاى دشمنى او را شناخت; این آن چیزى است که باید براى همیشه به یاد ما بماند و امام بر روى این نکته تاکید مى کردند.این که مى دیدید امام مى فرمود ((هرچه فریاد دارید, بر سر امریکا بکشید)), به خاطر این است. برادران و خواهران عزیز! جوانان عزیز من! ملت عزیز ایران! اینها چهار نقطه ى قوت اساسى است; هم مردم و هم مسوولان باید قدر اینها را بدانند. این چهار عنصر موجب پایدارى نظام است.این چهار عنصر موجب آن است که هیچ وقت دشمن نتواند به این نظام ضربه بزند.هر جا ما از این چهار عنصر غفلت کردیم, ضربه خوردیم.اگر ضربه ى اقتصادى خوردیم, اگر عقب ماندگى اقتصادى پیدا کردیم, اگر در زمینه هاى سیاسى دچار ضعفى شدیم, بر اثر
غفلت از این عناصر بوده است.آن جایى که پیشرفت کردیم, آن جایى که عزت به دست آوردیم, آن جایى که توانستیم موانع را از سر راه برداریم, آن جایى که دشمن را ناکام کردیم, به خاطر تکیه ى بر این عناصر بوده است; نگذارند و نگذارید این عناصر از دست مردم برود و مورد تهاجم قرار گیرد; نگذارید دشمن به میل خود, راه را براى تسلط مجدد بر این کشور هموار کند.هشیارى مسوولان کشور و آحاد مردم لازم است. من به همین مناسبت در پایان عرایضم به مساله ى بسیار مهم انتخابات اشاره کنم.انتخابات مظهر حضور مردم است.انتخابات, هم حق مردم و هم وظیفه ى آنهاست.حق مردم است; براى این که بیایند و مدیر اجرایى کشور را انتخاب کنند.تکلیف مردم است; چون با حضور شما, نظام تقویت پیدا مى کند; اسلام عزیز مى شود; حاکمیت اسلام در دنیا سرافراز مى گردد و توطئه ى دشمن که اسلام را به جدایى از آرا مردم متهم مى کند باطل مى شود.حضور شما مى تواند دفاع از اسلام و کشور و انقلاب محسوب شود.هر مقدار این حضور وسیعتر و قویتر باشد, نشانه ى اقتدار بیشتر نظام اسلامى است.نظام اسلامى در مقابل چشمهاى دوستان و دشمنان خود در دنیا به این مى بالد
که تعداد حاضر شوندگان در پاى صندوقهاى راى, زیاد است; این مایه ى افتخار نظام اسلامى است. همه ى کسانى که در مقابل اسلام و آینده ى این کشور احساس مسوولیت مى کنند, وظیفه دارند که در این آزمایش الهى شرکت کنند.البته این حضور باید آگاهانه و از روى تحقیق و با به دست آوردن حجت بین خود و خدا باشد.آن کسى که راى مى دهد و فردى را انتخاب مى کند, باید برطبق تشخیص باشد; این تشخیص را به دست آورید و ان شاالله با قاطعیت در این آزمایش الهى شرکت کنید. بحمدالله در طول این بیست ودو سال, همه ى انتخاباتهاى ما در محیط آرام برگزار شده است.کسانى که از خارج از این مرزها مى خواهند خواست و اراده ى شوم خودشان را بر این کشور و این مردم حاکم کنند, اولا خواسته اند مردم در انتخابات شرکت نکنند و انتخابات بى رونق باشد; ثانیا اگر انتخابات صورت مى گیرد, با آشوب و دعوا و تنازع و درگیرى همراه باشد; اما مردم در طول این بیست ودو سال هر وقت انتخاباتى بوده است, با آرامش خود توى دهن دشمن زده اند و این بار هم به امید خدا و با همت شما مردم عزیز باید همین طور باشد.ان
شاالله دولتى که براساس این انتخاب تشکیل مى شود, خود را خادم اسلام و مردم و در صف اول مقابله ى با دشمنان بداند و این کشور و این ملت را یک قدم بلند به آرمانهاى اسلامى که مایه ى سعادت و خوشبختى مردم است نزدیک کند. هم همت کنید و هم از خداى متعال بخواهید که به شما و مسوولان کمک کند تا بتوانند این وظایف بزرگ را انجام دهند. پروردگارا ! به محمد و آل محمد, رحمت و مغفرت و رضوان و فضل خود را بر روح مطهر امام بزرگوار ما نازل و او را با اولیاى خود محشور کن.پروردگارا ! فرزند خدمتگزار و مطیع او مرحوم آقاى حاج احمد آقا و فرزند بزرگوار دیگر ایشان مرحوم آقاى حاج آقا مصطفى را با اولیایت محشور کن. پروردگارا ! شهداى عزیز ما را که پیروان امام و دلبستگان به آن بزرگوار بودند, با شهداى کربلا و امام آنان محشور کن.پروردگارا ! خیر و لطف و رحمت و فضل خود را بر این ملت نازل کن و آنها را در تجربه ى انتخابات و در همه ى امتحانات بزرگ موفق و پیروز و سربلند بگردان. پروردگارا ! قلب مقدس ولى عصر را از ما راضى و خشنود کن و ما
را مشمول دعاى آن بزرگوار قراربده. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
بسم الله الرحمن الرحیم الحمدللَّه ربّ العالمین والصّلاة والسّلام على سیّدنا و نبیّنا ابى القاسم المصطفى محمّد وعلى اله الأطیبین الأطهرین سیّما بقیةاللَّه فى الأرضین. قال اللَّه تعالى: «و جعلنا منهم ائمّة یهدون بأمرنا لمّا صبروا و کانوا بایاتنا یوقنون». بیست وپنج سال پس از پیروزى انقلاب اسلامى و برپایى نظام جمهورى اسلامى، و پانزده سال پس از وفات رهبر کبیر انقلاب و بنیانگذار جمهورى اسلامى، هنوز محور اصلى تبلیغات خشم آلود دشمنان انقلاب و کشور ما، دشمنى با امام بزرگوار ماست. آنها مهمترین هدف خود را - حتّى بعد از بیست وپنج سال از تشکیل نظام اسلامى - این قرار داده اند که با هزاران ساعت برنامه ریزى و برنامه سازى در ماه براى صدها رادیو و تلویزیونى که در اطراف عالم از سوى محافل صهیونیستى و استکبارى به راه افتاده است، شخصیت پُرجاذبه و چهره ى درخشان امام بزرگوار را زیر سؤال ببرند. باید تصدیق کنیم که دشمنان نظام اسلامى براى مقابله و مبارزه ى با نظام جمهورى اسلامى و حرکت ملت ایران، جز این چاره یى هم ندارند؛ زیرا عامل مهم تسلیم ناپذیرى و ایستادگى ملت ایران در راه پُر افتخار خود، فلسفه ى سیاسى و مکتب سیاسى امام است، که ملت ما از بن دندان به آن اعتقاد
دارند. دشمنان انقلاب چاره یى ندارند جز این که با فلسفه ى امام، با مکتب امام و با شخصیت امام - که همچنان زنده و پایدار است - دشمنى کنند تا بتوانند این ملت را به خیال خود به عقب نشینى و تسلیم در مقابل خودشان وادار کنند. امام بزرگوار با مکتب سیاسىِ خود بود که توانست طلسم دیرپاى استبداد را در این کشور بشکند. امام بزرگوار با مکتب سیاسىِ خود بود که توانست دست غارتگران را از این کشور کوتاه کند؛ غارتگرانى که با همدستى با دیکتاتورها، ایران را به خانه ى امن خود تبدیل کرده بودند؛ کسانى که امیدوار بودند بتوانند ایران را به صورت یک کشور تولیدکننده ى مواد اولیه و انبار تمام نشدنىِ نفت براى خود نگه دارند. من مى خواهم روى مکتب سیاسى امام تکیه کنم. مکتب سیاسى امام نمى تواند از شخصیت پُرجاذبه ى امام جدا شود. راز موفقیت امام در مکتبى است که عرضه کرد و توانست آن را به طور مجسم و به صورت یک نظام، در مقابل چشم مردم جهان قرار دهد. البته انقلاب عظیم اسلامى ما به دست مردم به پیروزى رسید و ملت ایران عمق توانایى ها و ظرفیت فراوان خود را نشان داد؛ اما این ملت بدون امام و مکتب سیاسى او قادر به چنین کار بزرگى نبود. مکتب سیاسى امام میدانى
را باز مى کند که گستره ى آن حتّى از تشکیل نظام اسلامى هم وسیع تر است. مکتب سیاسى یى که امام آن را مطرح و براى آن مجاهدت کرد و آن را تجسم و عینیت بخشید، براى بشریت و براى دنیا حرف تازه دارد و راه تازه پیشنهاد مى کند. چیزهایى در این مکتب وجود دارد که بشریت تشنه ى آنهاست؛ لذا کهنه نمى شود. کسانى که سعى مى کنند امام بزرگوار ما را به عنوان یک شخصیت متعلق به تاریخ و متعلق به گذشته معرفى کنند، در تلاشِ خود موفق نخواهند شد. امام در مکتب سیاسى خود زنده است، و تا این مکتب سیاسى زنده است، حضور و وجود امام در میان امت اسلامى، بلکه در میان بشریت، منشأ آثار بزرگ و ماندگار است. مکتب سیاسى امام داراى شاخصهایى است. من امروز چند خط از خطوط برجسته ى این مکتب را در این جا بیان مى کنم. یکى از این خطوط این است که در مکتب سیاسى امام، معنویت با سیاست در هم تنیده است. در مکتب سیاسى امام، معنویت از سیاست جدا نیست؛ سیاست و عرفان، سیاست و اخلاق. امام که تجسم مکتب سیاسىِ خود بود، سیاست و معنویت را با هم داشت و همین را دنبال مى کرد؛ حتّى در مبارزات سیاسى، کانون اصلى در رفتار امام، معنویت
او بود. همه ى رفتارها و همه ى مواضع امام حول محور خدا و معنویت دور مى زد. امام به اراده ى تشریعى پروردگار اعتقاد و به اراده ى تکوینىِ او اعتماد داشت و مى دانست کسى که در راه تحقق شریعت الهى حرکت مى کند، قوانین و سنت هاى آفرینش کمک گار اوست. او معتقد بود که: «وللَّه جنود السّماوات و الأرض و کان اللَّه عزیزاً حکیما». امام قوانین شریعت را بستر حرکت خود مى دانست و علائم راهنماى حرکت خود به شمار مى آورد. حرکت امام براى سعادت کشور و ملت، بر مبناى هدایت شریعت اسلامى بود؛ لذا «تکلیف الهى» براى امام کلید سعادت به حساب مى آمد و او را به هدفهاى بزرگِ آرمانى خود مى رساند. این که از قول امام معروف است و همه مى دانیم که گفته بودند «ما براى تکلیف عمل مى کنیم، نه براى پیروزى»، به معناى بى رغبتى ایشان به پیروزى نبود. بدون تردید پیروزى در همه ى هدفهاى بزرگ، آرزوى امام بود. پیروزى جزو نعمتهاى خداست و امام به پیروزى علاقه مند بود - نه این که علاقه مند نبود یا بى رغبت بود - اما آنچه او را به سوى آن هدفها پیش مى برد، تکلیف و عمل به وظیفه ى الهى بود؛ براى خدا حرکت کردن بود. چون انگیزه ى او این بود، لذا نمى ترسید؛ شک نمى کرد؛ مأیوس نمى شد؛ مغرور نمى شد؛ متزلزل و خسته
هم نمى شد. اینها خاصیت عمل به تکلیف و عمل براى خداست. کسى که براى تکلیف عمل مى کند، دچار تردید و تزلزل نمى شود؛ ترسیده و خسته نمى شود؛ از راه برنمى گردد و مصلحت اندیشى هاى شخصى، تعیین کننده ى راه و جهتگیرى او نمى شود. کسى که سیاست را با عرفان جمع مى کند و معنویت را با حرکت سیاسى، یکجا در برنامه زندگى خود قرار مى دهد، براى او ترس از مرگ معنا ندارد؛ ترس از شکست هم معنا ندارد. این درست نقطه ى مقابل سیاستِ کهنه شده و از مد افتاده ى غربى است که بدروغ آن را سیاستِ مدرن مى گویند؛ یعنى تفکیک دین از سیاست، و تفکیک دولت از معنویت. تمدن غربى بر پایه ى ستیز با معنویت و طرد معنویت بنا شد؛ این خطاى بزرگ کسانى بود که تمدن و حرکت علمى و صنعتى را در اروپا شروع کردند. به علم اهمیت دادند - این خوب بود - اما با معنویت به جنگ برخاستند؛ این بد و انحراف بود. لذا این تمدن مادى و دور از معنویت هرچه پیشرفت کند، انحرافش بیشتر مى شود؛ هم خود آنها و هم همه ى بشریت را با میوه هاى زهرآگین خود تلخکام مى کند؛ همچنان که تا امروز کرده است. پدیده ى استعمار - که دهها کشور و میلیونها انسان را سالهاى متمادى غرق در سخت ترین و
شدیدترین محنتها کرد - یکى از چیزهایى است که در نتیجه ى تفکیک علم از معنویت، سیاست از معنویت و دولت از اخلاق در اروپا اتفاق افتاد. دو جنگ جهانى اول و دوم هم از همان میوه هاى تلخ بود. کمونیزم و حکومتهاى اختناق مارکسیستى هم جزو نتیجه ها و میوه هاى تلخ جدایى حرکت علمى و صنعتى از معنویت بود. ویران شدن کانون خانواده، سیلاب فساد جنسى و طغیان سرمایه دارىِ افراطى، همه نتایج همان تفکیک است. امروز هم اوج این دورى از معنویت را در زندان ابوغریب و دیگر زندانهاى عراق مى بینید. کسانى که این زندانها را اداره مى کنند، مدعى هستند که در تمدن بشرى پیشرفته ترین اند! نتیجه ى چنین پیشرفتى را مردم دنیا از راه عکس و فیلم در زندانهاى عراق دیدند و یا از آن مطلع شدند. فجایعى که براى ملت عراق - و قبل از آن براى ملت افغانستان - پیش آمده است، منحصر به این چیزها نیست. در دو سه سال قبل کاروان عروسى در افغانستان بمباران شد و ماه قبل در عراق مجلس عروسى به وسیله ى هواپیماهاى انگلیسى به عزا تبدیل گردید. تحقیر جوانهاى عراقى، شکنجه ى مردان عراقى، تعرض به زنان و نوامیس عراقى، وارد شدن به حریم امن خانواده هاى عراقى، دولت فرمایشى به وجود آوردن براى ملت عراق، همه سرریزهاى همان
حرکتى است که وقتى شروع شد، این نتایج به طور قهرى به دنبال آن هست. معنویت از دستگاه سیاست حذف شده است. در گذشته هم حکام و مستبدین و دیکتاتورهاى دنیا در شرق و غرب عالم از این کارها مى کردند؛ اما وقتى نامها و شعارهاى زیبایى مثل حقوق بشر، حقوق انسان و رأى انسان براى اروپایى ها شناخته شد، و وقتى پا در جاده ى علم گذاشتند، دورى از معنویت نگذاشت این شعارها آن طور که توقع بود و معنا مى شد، براى بشریت خیر به بار آورد؛ همانها براى بشریت مایه ى شر و فساد شد. حرف نوى مکتب سیاسى امام بزرگوار ما براى دنیا این است که در همه ى ارکان برنامه ریزى هاى یک قدرت سیاسى، سیاست با معنویت، و قدرت با اخلاق همراه شود و اصول اخلاقى مورد مراعات قرار گیرد. شاخص اول از شاخصهاى اساسىِ مکتب سیاسى امام این است. شاخص دوم، اعتقاد راسخ و صادقانه به نقش مردم است؛ هم کرامت انسان، هم تعیین کننده بودن اراده ى انسان. در مکتب سیاسى امام، هویت انسانى، هم ارزشمند و داراى کرامت است، هم قدرتمند و کارساز است. نتیجه ى ارزشمندى و کرامت داشتن این است که در اداره ى سرنوشت بشر و یک جامعه، آراء مردم باید نقش اساسى ایفا کند. لذا مردم سالارى در مکتب سیاسى امام بزرگوار
ما - که از متن اسلام گرفته شده است - مردم سالارىِ حقیقى است؛ مثل مردم سالارى امریکایى و امثال آن، شعار و فریب و اغواگرىِ ذهنهاى مردم نیست. مردم با رأى خود، با اراده ى خود، با خواست خود و با ایمان خود راه را انتخاب مى کنند؛ مسؤولانِ خود را هم انتخاب مى کنند. لذا دو ماه از پیروزى انقلاب نگذشته بود که امام اصل نظامِ برآمده ى از انقلاب را به رأى مردم گذاشت. شما این را مقایسه کنید با رفتارى که کودتاگران نظامى در دنیا مى کنند، رفتارى که حکومتهاى کمونیستى مى کردند، و رفتارى که امروز امریکا مى کند. امروز امریکا بعد از پانزده ماه که با اشغال نظامى عراق را گرفته است، هنوز به مردم این کشور اجازه نمى دهد که بگویند براى حکومتِ خود چه چیز و چه کسانى را مى خواهند. نماینده ى سازمان ملل دیروز مصاحبه مى کند و مى گوید چون امریکایى ها در عراق حضور نظامى دارند، باید رأى حاکم امریکایى در انتخاب عناصر دولت مراعات شود! دمکراسى اینها این است. نام دمکراسى، اغواگرى است. دمکراسى حتّى در کشورهاى خودشان هم، یک مردم سالارى حقیقى نیست؛ جلوه فروشى به وسیله ى تبلیغات رنگین و پولهاى بى حسابى است که در این راه خرج مى کنند؛ لذا آراء مردم گم است. در مکتب سیاسى امام رأى مردم به معناى
واقعى کلمه تأثیر مى گذارد و تعیین کننده است. این، کرامت و ارزشمندى رأى مردم است. از طرف دیگر امام با اتکاء به قدرت رأى مردم معتقد بود که با اراده ى پولادین مردم مى شود در مقابل همه ى قدرتهاى متجاوز جهانى ایستاد؛ و ایستاد. در مکتب سیاسى امام، مردم سالارى از متن دین برخاسته است؛ از «امرهم شورى بینهم» برخاسته است؛ از «هو الّذى ایّدک بنصره و بالمؤمنین» برخاسته است. ما این را از کسى وام نگرفته ایم. عده یى مى خواهند وانمود کنند که نقش مردم در اداره ى حکومتها را باید غربى ها بیایند به ما یاد بدهند! غربیها خودشان هنوز در خم یک کوچه گرفتارند! همین امریکایى ها و همین مدعیان دمکراسى، دیکتاتورهایى از قبیل محمد رضاى پهلوى را - که سى وپنج سال در این مملکت دیکتاتورى مطلق داشت و قبل از او پدرش حدود بیست سال در این کشور دیکتاتورى کرد - در آغوش گرفتند و پشتیبانى کردند و از آنها حمایت کردند. اینها طرفدار دمکراسى اند؟! دروغ مى گویند. هر کس مى خواهد دمکراسى اینها را ببیند، به عراق برود. برود رفتار آنها را با مردم مظلوم افغانستان ببیند. برود دمکراسىِ امریکایى را از حمایت بى دریغ امریکا از شارونِ جنایتکار ببیند. دمکراسى آنها این است؛ ما از اینها دمکراسى یاد بگیریم؟! اینها براى انسان نقش و ارزش قائلند؟
شما ببینید امروز در فلسطین چه فجایعى دارد اتفاق مى افتد. آیا فلسطینى ها انسان نیستند؟ آیا صاحب سرزمین خود نیستند؟ آیا حق ندارند رأى و عقیده داشته باشند؟ امروز زشت ترین و فجیع ترین رفتار در فلسطین و عراق و افغانستان - و قبل از این در بسیارى از مناطق دیگر - دارد صورت مى گیرد؛ آن وقت همان کسانى که این رفتارهاى زشت را انجام مى دهند، خجالت نمى کشند و ادعاى دمکراسى مى کنند! رئیس جمهور امریکا وقیحانه ادعا مى کند که رسالت گسترش دمکراسى در دنیا و خاورمیانه بر دوش او سنگینى مى کند! دمکراسى آنها را در زندانهاى امثال ابوغریب - که در عراق و گوانتانامو کم هم نیستند - مردم دنیا دارند مى بینند. این، دمکراسى و حقوق بشر آنهاست! بسیار غافلانه است اگر کسى در داخل جوامع ما و در میان امت اسلامى خیال کند که غربى ها باید بیایند به ملتهاى ما دمکراسى و مردم سالارى یاد بدهند! ما توقع داریم گویندگان و نویسندگانى که از انصاف برخوردار هستند، طورى حرف نزنند و طورى ننویسند که گویى امروز آنها دارند به مردم ما پیام مردم سالارى مى دهند. مردم سالارى را امام آورد؛ مردم سالارى را انقلاب آورد. در کشورى که در طول قرنهاى متمادى، جز در برهه هاى بسیار کوتاه - که مثل یک لحظه گذشته است - معناى رأى
و اراده ى مردم را نمى دانستند (ما در طول عمر خود چشممان به صندوق رأى نیفتاده بود! براى رأى مردم ایران کسى ارزش قائل نبود و دیکتاتورها در تمام دوران حکومتِ خود بیشترین بى اعتنایى را به مردم ما مى کردند) امام و انقلاب و نظام اسلامى ما مردم سالارى را آورد. عده یى طورى حرف مى زنند که گویا ما تازه داریم وارد میدان مردم سالارى مى شویم! این بى انصافى نیست؟ این چشم بستن بر روى حقیقت نیست؟ شاخص سوم از شاخصهاى مکتب سیاسى امام، نگاه بین المللى و جهانىِ این مکتب است. مخاطب امام در سخن و ایده ى سیاسى خود، بشریت است؛ نه فقط ملت ایران. ملت ایران این پیام را به گوش جان شنید، پایش ایستاد، برایش مبارزه کرد و توانست عزت و استقلال خود را به دست آورد؛ اما مخاطب این پیام، همه ى بشریت است. مکتب سیاسى امام این خیر و استقلال و عزت و ایمان را براى همه ى امت اسلامى و همه ى بشریت مى خواهد؛ این رسالتى است بر دوش یک انسان مسلمان. البته تفاوت امام با کسانى که براى خود رسالت جهانى قائلند، این است که مکتب سیاسى امام با توپ و تانک و اسلحه و شکنجه نمى خواهد ملتى را به فکر و به راه خود معتقد کند. امریکایى ها هم مى گویند ما رسالت داریم در
دنیا حقوق بشر و دمکراسى را توسعه دهیم. راه گسترش دمکراسى، کاربرد بمب اتم در هیروشیماست؟! توپ و تانک و جنگ افروزى و کودتاگرى در امریکاى لاتین و آفریقاست؟! امروز هم در خاورمیانه این همه دغل بازى و فریبگرى و ظلم و جنایت به چشم مى خورد. با این وسایل مى خواهند حقوق بشر و رسالت جهانى شان را گسترش دهند! مکتب سیاسى اسلام فکر درست و سخن نوى خود را با تبیین در فضاى ذهن بشریت رها مى کند و مثل نسیم بهارى و عطر گلها در همه جا مى پیچد. کسانى که شامه ى درستى داشته باشند، آن را استشمام مى کنند و از آن بهره مى برند؛ همچنان که امروز در بسیارى از کشورهاى دنیا بهره ى آن را برده اند. فلسطینى ها مى گویند ما حیات دوباره و بیدارى خود را از پیام امام گرفته ایم؛ لبنانى ها مى گویند ما پیروزى خود بر ارتش رژیم صهیونیستى و اخراج صهیونیست ها را از مکتب امام درس گرفته ایم؛ مسلمانها در هر نقطه ى دنیا - جوانهاى مسلمان، روشنفکران مسلمان، نخبگان مسلمان - فتوحات فکرى خود در میدانهاى سیاسى را برخاسته و برآمده ى از مکتب فکرى امام مى دانند؛ توده هاى امت اسلامى با نام اسلام احساس عزت مى کنند؛ این همان نگاه بین المللىِ مکتب امام به مسائل بشر است؛ مخصوص دنیاى اسلام هم نیست؛ لذا امروز مسأله ى فلسطین براى ما
یک مسأله ى اصلى است؛ مصایب امت اسلامى براى ما دردناک است. آنچه در دنیاى اسلام اتفاق مى افتد، براى ملت ایران و کسانى که به نام و یاد امام بزرگوار دلبسته و دلخوش هستند، مسائل اساسى است؛ نمى توانند نسبت به این مسائل بى تفاوت بگذرند. براى همین است که دنیاى استکبار مى خواهد بزرگترین جنایتها را نسبت به ملتهاى مسلمان انجام دهد؛ در حالى که دیگر ملتهاى مسلمان نبینند، نفهمند و تصمیم نگیرند؛ حتّى اعتراض هم نکنند. ملت ایران مى بیند، مى فهمد، اعتراض مى کند، موضع مى گیرد و نسبت به مسائل دنیاى اسلام بى تفاوت نمى ماند. شاخص مهم دیگر مکتب سیاسى امام بزرگوار ما پاسدارى از ارزشهاست، که مظهر آن را امام بزرگوار در تبیین مسأله ى ولایت فقیه روشن کردند. از اول انقلاب اسلامى و پیروزى انقلاب و تشکیل نظام اسلامى، بسیارى سعى کرده اند مسأله ى ولایت فقیه را نادرست، بد و برخلاف واقع معرفى کنند؛ برداشتهاى خلاف واقع و دروغ و خواسته ها و توقعات غیرمنطبق با متن نظام سیاسى اسلام و فکر سیاسى امام بزرگوار. این که گاهى مى شنوید تبلیغاتچى هاى مجذوب دشمنان این حرفها را مى پراکنند، مربوط به امروز نیست؛ از اول، همین جریانات و دست آموزها و تبلیغاتِ دیگران این حرفها را مطرح مى کردند. عده یى سعى مى کنند ولایت فقیه را به معناى حکومت مطلقه ى فردى معرفى کنند؛ این دروغ است.
ولایت فقیه - طبق قانون اساسى ما - نافى مسؤولیت هاى ارکان مسؤول کشور نیست. مسؤولیت دستگاه هاى مختلف و ارکان کشور غیرقابل سلب است. ولایت فقیه، جایگاه مهندسى نظام و حفظ خط و جهت نظام و جلوگیرى از انحراف به چپ و راست است؛ این اساسى ترین و محورى ترین مفهوم و معناى ولایت فقیه است. بنابراین ولایت فقیه نه یک امر نمادین و تشریفاتىِ محض و احیاناً نصیحت کننده است - آن طورى که بعضى از اول انقلاب این را مى خواستند و ترویج مى کردند - نه نقش حاکمیت اجرایى در ارکان حکومت دارد؛ چون کشور مسؤولان اجرایى، قضایى و تقنینى دارد و همه باید بر اساس مسؤولیتِ خود کارهایشان را انجام دهند و پاسخگوى مسؤولیتهاى خود باشند. نقش ولایت فقیه این است که در این مجموعه ى پیچیده و در هم تنیده ى تلاشهاى گوناگون نباید حرکت نظام، انحراف از هدفها و ارزشها باشد؛ نباید به چپ و راست انحراف پیدا شود. پاسدارى و دیده بانىِ حرکت کلى نظام به سمت هدفهاى آرمانى و عالى اش، مهمترین و اساسى ترین نقش ولایت فقیه است. امام بزرگوار این نقش را از متن فقه سیاسى اسلام و از متن دین فهمید و استنباط کرد؛ همچنان که در طول تاریخ شیعه و تاریخ فقه شیعى در تمام ادوار، فقهاى ما این را از دین فهمیدند و شناختند
و به آن اذعان کردند. البته فقها براى تحقق آن فرصت پیدا نکردند، اما این را جزو مسلّمات فقه اسلام شناختند و دانستند؛ و همین طور هم هست. این مسؤولیتِ بسیار حساس و مهم، به نوبه ى خود، هم از معیارها و ضابطه هاى دینى و هم از رأى و خواست مردم بهره مى برد؛ یعنى ضابطه هاى رهبرى و ولایت فقیه، طبق مکتب سیاسى امام بزرگوار ما، ضابطه هاى دینى است؛ مثل ضابطه ى کشورهاى سرمایه دارى، وابستگى به فلان جناح قدرتمند و ثروتمند نیست. آنها هم ضابطه دارند و در چارچوب ضوابطشان انتخاب مى کنند، اما ضوابط آنها این است؛ جزو فلان باند قدرتمند و ثروتمند بودن، که اگر خارج از آن باند باشند، ضابطه را ندارند. در مکتب سیاسى اسلام، ضابطه، اینها نیست؛ ضابطه، ضابطه ى معنوى است. ضابطه عبارت است از علم، تقوا و درایت. علم، آگاهى مى آورد؛ تقوا، شجاعت مى آورد؛ درایت، مصالح کشور و ملت را تأمین مى کند؛ اینها ضابطه هاى اصلى است برطبق مکتب سیاسى اسلام. کسى که در آن مسند حساس قرار گرفته است، اگر یکى از این ضابطه ها از او سلب شود و فاقد یکى از این ضابطه ها شود، چنانچه همه ى مردم کشور هم طرفدارش باشند، از اهلیت ساقط خواهد شد. رأى مردم تأثیر دارد، اما در چارچوب این ضابطه. کسى که نقش رهبرى
و نقش ولى فقیه را بر عهده گرفته، اگر ضابطه ى علم یا ضابطه ى تقوا یا ضابطه ى درایت از او سلب شد، چنانچه مردم او را بخواهند و به نامش شعار هم بدهند، از صلاحیت مى افتد و نمى تواند این مسؤولیت را ادامه دهد. از طرف دیگر کسى که داراى این ضوابط است و با رأى مردم که به وسیله ى مجلس خبرگان تحقق پیدا مى کند - یعنى متصل به آراء و خواست مردم - انتخاب مى شود، نمى تواند بگوید من این ضوابط را دارم؛ بنابراین مردم باید از من بپذیرند. «باید» نداریم. مردم هستند که انتخاب مى کنند. حق انتخاب، متعلق به مردم است. ببینید چقدر شیوا و زیبا ضوابط دینى و اراده ى مردم ترکیب یافته است؛ آن هم در حساس ترین مرکزى که در مدیریت نظام وجود دارد. امام این را آورد. بدیهى است که دشمنان امام خمینى و دشمنان مکتب سیاسى او از این نقش خوششان نمى آید؛ لذا او را آماج حملات قرار مى دهند. در رأس اینها کسانى هستند که به برکت امام بزرگوار ما و مکتب سیاسى او، دستشان از غارت منابع مادى و معنوى این کشور کوتاه شده است. آنها جلودارند، یک عده هم دنبالشان حرکت مى کنند. بعضى مى فهمند چه کار مى کنند، بعضى هم نمى فهمند چه کار مى کنند. آخرین نکته یى که به عنوان شاخصه ى مکتب سیاسى
امام عرض مى کنم، مسأله ى عدالت اجتماعى است. عدالت اجتماعى یکى از مهمترین و اصلى ترین خطوط در مکتب سیاسى امام بزرگوار ماست. در همه ى برنامه هاى حکومت - در قانونگذارى، در اجرا، در قضا - باید عدالت اجتماعى و پُر کردن شکافهاى طبقاتى، مورد نظر و هدف باشد. این که ما بگوییم کشور را ثروتمند مى کنیم - یعنى تولید ناخالص ملى را بالا مى بریم - اما ثروتها در گوشه یى به نفع یک عده انبار شود و عده ى کثیرى هم از مردم دستشان خالى باشد، با مکتب سیاسى امام نمى سازد. پُر کردن شکاف اقتصادى در بین مردم و رفع تبعیض در استفاده ى از منابع گوناگون ملى در میان طبقات مردم، مهمترین و سخت ترین مسؤولیت ماست. همه ى برنامه ریزان، قانونگذاران، مجریان و همه ى کسانى که در دستگاه هاى گوناگون مشغول کار هستند، باید این را مورد توجه قرار دهند و یکى از مهمترین شاخصهاى حرکتِ خود به حساب آورند. این مکتب، نظام اسلامى را بنیانگذارى کرد. بیست وپنج سال از آن زمان مى گذرد. بیشترین حملات هم در طول این بیست وپنج سال به کشور و ملت ما و این مکتب سیاسى شده است؛ اما ملت ما روزبه روز پیشرفت کرده است. ملت ما در زمینه ى علم، در زمینه ى عمران، در زمینه ى سیاست بین الملل، در زمینه ى ارتقاى آگاهى هاى گوناگون، در زمینه ى ساخت
زیربناهاى عظیم کشور، در زمینه ى به دست آوردن قدرت فناورى و احیاى استعدادهاى مردمى، و در بسیارى از زمینه هاى دیگر، پیشرفتى داشته است که در گذشته حتّى تصور آن را هم نمى کرده؛ این به برکت اسلام است. ما هرگز ادعا نمى کنیم که در برنامه هاى انقلاب، بهنگام و به روز پیش رفته ایم و در آن جایى که باید باشیم، هستیم؛ نه، اما این کم کارىِ ماست. ما مسؤولان در رده هاى مختلف اگر بیشتر و بهتر کار کنیم، بدون شک موفقیتها بیشتر خواهد شد. امروز هم موفقیتهاى بسیارى داریم. امروز ملت ما قوى است؛ دولت ما قوى است؛ زیربناهاى کشور آماده است و پیشرفت علمى و استخراج استعدادهاى جوانان ما محیرالعقول است. ما مى توانیم حرکت خود را شتاب دهیم؛ و این کار را هم ملت ما خواهد کرد و به فضل پروردگار و به حول و قوه ى الهى پیشرفت مى کنیم. امروز پرچم اسلام، پرچم دیندارى، پرچم شجاعت و پرچم نوآورى در زمینه ى سیاست در دست ملت ماست. دشمنها در تبلیغاتِ خود سعى مى کنند این دستاوردها را کوچک نشان دهند و آنچه را که این ملت به دست آورده، از قلم بیندازند؛ اما نمى توانند. انواع تلاشها را براى مقابله کرده اند. حتّى کار دشمنان انقلاب اسلامى با محوریت امریکا به این جا رسید که سعى کردند نسخه ى بدلِ سر تا
پا غلط از نظام اسلامى را در افغانستان به وجود آورند، که شد حکومت طالبان؛ تبدیل شد به یک کاریکاتور خنده آور مسخره؛ همان هم شد آفت جانشان. شاید به خیال خودشان مى خواستند پرچم اسلامخواهى و احیاى اسلام سیاسى را از دست این ملت بگیرند و دست کسانى بدهند که دست آموز خودشان بوده اند؛ اما نتوانستند و نخواهند توانست. خدا را شکر مى کنیم که اراده ى ما محکم است؛ راهمان روشن است؛ مردممان مؤمن اند و مکتب سیاسى امام، زنده و درخشنده است. دشمنان ما هم قدرت ملت را فهمیده اند و به آن اعتراف کرده اند. در زمینه ى مسائل گوناگون جهانى و بین المللى، مواضع ما مستقل است. ما تحت تأثیر کسى قرار نمى گیریم و به سراغ جنجال و تنش آفرینى نمى رویم؛ اما ظلم را محکوم مى کنیم؛ با ظالم اعلام مخالفت مى کنیم و از مظلوم اعلام حمایت مى کنیم. ما جنایت صهیونیست ها در فلسطین را محکوم مى کنیم. ما ددمنشى و جنایات فجیع و بى نظیر دولت غاصب صهیونیست را در کشور فلسطین نسبت به مردم - ویران کردن خانه ها، کشتن کودکان، کشتن پیرمرد مریضِ معلولى مثل شیخ احمد یاسین، آواره کردن هزاران فلسطینى از خانه ى خود - زشت مى شماریم و محکوم مى کنیم و بر مرتکبان این جنایت و بر امریکا - که از این مرتکبان حمایت مى کند - لعنت مى فرستیم.
در قضایاى عراق - على رغم آنچه دشمنان ادعا مى کنند - دخالتى نمى کنیم. معتقدیم عراق متعلق به ملت عراق است. رأى ملت عراق باید در تعیین سرنوشت عراق تأثیر داشته باشد. در عراق، رهبرى دینى و رهبرى سیاسى و نخبگان سیاسى و نخبگان فرهنگى و دینى زیادند. به اعتقاد ما اشغالگران یک روز هم نباید در عراق بمانند؛ یک قطره از نفت عراق هم متعلق به آنها نیست؛ یک نفر هم به عنوان مسؤول در عراق نباید معین
کنند؛ آنها هیچکاره اند. ما معتقدیم امروز کار امریکا در عراق بمراتب از یک سال پیش مشکل تر است؛ روزبه روز هم مشکل تر خواهد شد و امریکا در عراق - چه قبول کند، چه قبول نکند؛ چه بخواهد، چه نخواهد - شکست خورده است. پروردگارا ! ما به این ملت شجاع، مؤمن، پُرانگیزه و حاضر در صحنه، افتخار و پیش تو شکرگزارى مى کنیم. ما به مکتب امام افتخار و شکرگزارى مى کنیم. پروردگارا ! خیر و رحمت و لطف خود را بر این ملت نازل کن. پروردگارا ! دشمنان این ملت را منکوب کن. پروردگارا ! این ملت عزیز و مؤمن را به همه ى هدفهاى والا و آرمانهاى خودش برسان. پروردگارا ! از این ملت جزاى خیرى به امام بزرگوار - که این راه افتخار را به روى ما باز کرد و جلوى پاى ما گذاشت - بفرست. پروردگارا ! امام بزرگوار ما را با اولیایش محشور کن. پروردگارا ! برکات خود را بر ملت و کشور ما نازل کن. والسّلام علیکم و رحمةاللَّه و برکاته
بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین والصلاه والسلام على سیدنا و نبینا ابى القاسم المصطفى محمد و على اله الاطهرین الاطیبین المنتجبین الهداه المهدیین المعصومین سیما بقیه الله فى الارضین . هر سال روز چهاردهم خرداد فرصتى است براى این که ملت ایران بار دیگر وفادارى خود را به اصول و آرمانهاى امام بزرگوار ابراز کنند. اگرچه اظهار اخلاص و پیوند دلهاى مردم با آن شخصیت برجسته و فراموش نشدنى تاریخ ما در مراسم بسیارى در طول سال بروز پیدا مى کند , اما چهاردهم خرداد خصوصیتى دارد; همراه با خاطره غم انگیز فقدان این نعمت بزرگ الهى از میان ماست ; لذا در چنین روزى دلهاى آگاه , بیشتر از همیشه احساس مى کنند که باید پیوند و وفادارى خود را با بنیان مستحکمى که آن معمار بزرگ انقلاب در این سرزمین بنا نهاد , تجدید و ابراز کنند. مایلم عرایض خود را با آیه یى از قرآن آغاز کنم که امام بزرگوار ما مصداق آن بود. در سوره مبارکه سجده , خداى متعال ضمن بیان حالات ملتها و اقوام و انسانهاى مبارز و پر تلاش مومن , این تعبیر را مى فرماید
: " و جعلنا منهم ائمه یهدون بامرنا لما صبروا و کانوا بایاتنا یوقنون " ; کسانى که دو خصوصیت و دو امتیاز را در خود به وجود آوردند , به این موهبت بزرگ سرافراز شدند که خداى متعال زمام هدایت مجموعه هاى انسانى را به آنها سپرد. آن دو خصوصیت , یکى صبر است و دیگرى یقین ; " لما صبروا و کانوا بایاتنا یوقنون " . یقین , همان ایمان آگاهانه و روشن بینانه است که وسوسه ها نمى تواند آن را در دل انسان , سست بنیاد کند. صبر , خصوصیتى است که به یک انسان بزرگ این امکان را مى دهد که در راه آرمانهایى که آگاهانه و روشن بینانه انتخاب کرده است , به هنگام مواجهه با مشکلات , خود و راه خود را گم نکند; هدف را فراموش نکند و منصرف نشود. همه پیغمبران , همه هدایتگران و همه کسانى که توانسته اند در مسیر تاریخ بشر یک اثر ماندگار و تحسین برانگیز از خود به جا بگذارند , باید از این دو خصوصیت برخوردار مى بودند. امام راحل ما , این تجدید کننده حیات اسلام در میان ملت ما و امت اسلامى , از این دو خصوصیت برخوردار بود. امروز بعد از چهل
سال که از واقعه پانزدهم خرداد مى گذرد , شما ملاحظه مى کنید که نهضت مظلوم امام , دنیاى اسلام را فراگرفته است . یک روز در همین شهر تهران و در قم , مثل امروز و فردا , کسانى مظلومانه جان باختند; چون نام اسلام را به پیروى از امام بزرگوار فریاد مى کردند; چون با سلطه بیگانه بر این کشور و با استثمار منابع حیاتى این کشور به وسیله بیگانگان مخالف بودند. آن روز هر کس به این صحنه نگاه مى کرد , شاید گمان مى برد که این سخن و این فریاد به پایان رسیده است . امام را با قساوت هرچه تمام تر دستگیر کردند; از خانه اش ربودند و مردم را با وحشیگرى هرچه بیشتر سرکوب کردند; اما این فکر با الهام از همین قاعده بزرگ الهى یعنى توام شدن صبر و یقین راه خود را ادامه داد. امام پانزده سال مبارزه کرد و به برکت همان ایمان آگاهانه توانست ملت ایران را یکپارچه به صحنه رویارویى با استبداد داخلى و استکبار بین المللى بکشاند; و وقتى ملت در معرکه یى پاى خود را وسط گذاشت , پیروزى در آن معرکه حتمى است . فرق امام بزرگوار ما و دیگر مصلحان تاریخ اسلام در یکى
دو قرن اخیر همین بود. امام وارد صحنه شد , وسط میدان آمد , میان مردم بود , با مردم حرف زد , اصول خود را براى مردم تبیین کرد و آنها را به ایمان روشن بینانه و آگاهانه یى مثل خود رساند; آنگاه ایمان و انگیزه مردم و تعالیم اسلام , معرکه را به سود حق و حقیقت تمام کرد. دیگران نمى توانستند و نتوانستند این مرحله دشوار را پیش ببرند , اما امام توانست . ملت ایران به این اصول اعتقاد پیدا کرد , ایمان آورد و در راه آن مجاهدت کرد; نتیجه این شد که اولا نظام اسلامى على رغم همه کارشکنى ها و دشمنى ها به پیروزى رسید و روزبه روز تا امروز ریشه دارتر شد و ثانیا فکر تحقق و حیات دوباره اسلام و نجات امت اسلامى از ظلم و استکبار قدرتهاى مستکبر , در مرزهاى این کشور محدود نماند. امروز شما به هر کشور اسلامى در شرق و غرب دنیاى اسلام بروید چه در خاورمیانه , چه در کشورهاى عربى , چه در شمال آفریقا , چه در کشورهاى شرق آسیا; در مناطقى که مسلمانها مجموعه هایى را تشکیل داده اند خواهید دید انگیزه اسلامى , تمایل به حاکمیت اسلام و نفرت از تسلط
استثمارگران و استعمارگران و ظالمان , در میان مردم , بخصوص در میان جوانان , نوجوانان , نخبگان و روشنفکران موج مى زند. در دنیاى اسلام این خبرها نبود. اصول امام چه بود که توانست این موفقیت بزرگ را به وجود بیاورد محور همه اصول و قواعد کار امام بزرگوار ما در دو چیز خلاصه مى شد : اسلام و مردم . اعتقاد به مردم را هم امام بزرگوار ما از اسلام گرفت . اسلام است که روى حق ملتها , اهمیت راى ملتها و تاثیر جهاد و حضور آنها تاکید مى کند; لذا امام بزرگوار محور کار را اسلام و مردم قرار داد; عظمت اسلام , عظمت مردم ; اقتدار اسلام , اقتدار مردم ; شکست ناپذیرى اسلام , شکست ناپذیرى مردم . مهمترین کارى که امام بزرگوار ما در سطح دنیاى اسلام انجام داد , این بود که ابعاد سیاسى و اجتماعى اسلام را احیا کرد. از روزى که استعمار وارد کشورهاى اسلامى شد , همه تلاش استعمارگران و سلطه گران این بود که ابعاد سیاسى و اجتماعى اسلام , عدالتخواهى , آزادیخواهى و استقلال طلبى اسلام را از اسلام حذف کنند. سلطه گران براى این که استیلاى خود را بر ملتها و منابع کشورهاى اسلامى هرچه بیشتر
گسترش بدهند , خود را ناچار مى دیدند که ابعاد سیاسى اسلام را از اسلام جدا کنند و اسلام را به معناى تسلیم در مقابل حوادث , تسلیم در مقابل اشغالگر و تسلیم در مقابل دشمن ظالم و قوى پنجه تفسیر کنند. امام حقایق فراموش شده اسلام را احیا کرد; عدالتخواهى اسلام را سر دست بلند کرد; ضدیت اسلام را با تبعیض و اختلاف طبقاتى و اشرافیتها علنى کرد. از روز اول تا روزهاى آخر عمر , امام بزرگوار روى قشرهاى مستضعف , پابرهنه ها و محرومان تکیه کرد. بارها و بارها در آغاز تشکیل نظام اسلامى و در طول ده سال عمر با برکتش در مقام رهبرى نظام اسلامى , به مسوولان و به همه ما تاکید کرد که باید رعایت حال ضعفا را بکنید; شما مرهون طبقه پابرهنه این کشورید. عزیزان من ! ملت بزرگ ایران ! هر جا و در هر موردى ما به این توصیه امام توجه کردیم و در برنامه ریزیها , قانونگذاریها , اجرا و عزل و نصبها , به این نصیحت عمل کردیم , پیروزى نصیب ما شد. اسلام سعادت مردم را دنبال مى کند. اسلام با فساد و ظلم و تبعیض مخالف است . اسلام براى رفاه مردم در کنار معنویت مردم
به میدان آمده است . امام این را از آغاز شروع مبارزات تا تشکیل نظام اسلامى و تا آخر عمر مکرر بیان کرد. امام عظیم الشان ما در دنیاى اسلام این را نشان داد که فقه اسلام (یعنى مقررات اداره زندگى مردم ) در کنار فلسفه اسلام (یعنى تفکر روشن بینانه و عمیق و استدلالى ) و عرفان اسلام (یعنى زهد و انقطاع الى الله و دامن برچیدن از هواهاى نفسانى ) چه معجزه بزرگى مى تواند بیافریند. امام عملا " نشان داد که اسلام سیاسى , همان اسلام معنوى است . در طول دوران استعمار , دشمنان اسلام و دشمنان بیدارى ملتهاى اسلامى , تبلیغ مى کردند که اسلام معنوى و اسلام اخلاقى از اسلام سیاسى جداست ; امروز هم همین را تبلیغ مى کنند. امروز هم دستگاه هاى تبلیغاتى دشمن و جبهه دشمن نظام اسلامى با انواع و اقسام وسایل تبلیغاتى سعى مى کند اسلام سیاسى و اسلام عدالتخواه و اسلام اجتماعى را به عنوان چهره یى خشن در دنیا معرفى مى کند و مردم را به اسلام منزوى , اسلام تسلیم طلبانه و اسلامى که در مقابل متجاوز و ظالم و زورگو هیچ عکس العملى از خود نشان نمى دهد , سوق دهد. امام این را شکست
و این انگاره دروغین از اسلام را باطل کرد و اسلام ناب را مطرح نمود. اسلام نابى که امام مطرح کرد , یعنى ضداسلام متحجر و خرافى و همچنین ضداسلام رنگ باخته در مقابل مکاتب بیگانه و التقاطى . هم آن روز , هم در طول سالهاى مبارزه براى تشکیل نظام اسلامى , و هم تا امروز , این یکى از نقاطى است که جبهه دشمن اسلام روى آن تاکید مى کند : سیاست را از معنویت جدا کردن ; یعنى اگر کسى مى خواهد مسلمان باشد , باید سر خود بگیرد و گوشه یى بنشیند; به این که دشمن چه مى کند , متجاوز چه مى کند , اشغالگر چه مى کند , کارى نداشته باشد. امروز هم این را تبلیغ مى کنند. امام نقطه مقابل این را در دنیاى اسلام مطرح کرد و امروز دنیاى اسلام این موج عظیم را در درون خود دارد. شما به هر کشورى از کشورهاى اسلامى بروید , مى بینید اسلام زنده , در نظر نخبگان , جوانان , دانشگاهیان , دانشمندان , علما و آزادگان آن جا , اسلامى است که بتواند ملت خود را در مقابل زورگویان و قلدران و قدرت طلبان و متجاوزان عالم حفظ و حمایت کند و به
آنها مصونیت ببخشد و اجازه دخالت و تسلط و سیطره دشمن را بر ملتها ندهد; آنها این اسلام را مى خواهند , و اسلام ناب محمدى یعنى همین . در مورد مردم , مهمترین کارى که امام کردند , این بود که مفهوم مردم سالارى را از چیزى که طراحان دمکراسى غربى و عوامل آنها در صحنه هاى عملى مى خواستند نشان بدهند , بکلى دور کردند. سعى آنها این بود که این طور القا کنند که مردم سالارى با دین سالارى و دیندارى سازگار نیست . امام این مفهوم باطل را زایل کرد و مردم سالارى دینى یعنى همان جمهورى اسلامى را در دنیا مطرح کرد. او به زبان هم اکتفا نکرد; صرفا استدلال فکرى هم نکرد; عملا این را نشان داد. امروز نظام جمهورى اسلامى که یک نظام دینى است و قواعد و اصول و پایه هاى ارزشى آن از دین سرچشمه مى گیرد یک نظام مردم سالار به تمام معناست و در هیچیک از کشورهاى اسلامى , مردم سالارى به شکل وسیعى که در جمهورى اسلامى هست , وجود ندارد. البته این حقیقت براى جبهه دشمن تلخ است ; آنها حاضر نیستند ببینند در مقابل چشمشان پرچم دین و دمکراسى روى یک علم برافراشته مى شود; سعى
آنها این است که بین مردم سالارى و دین فاصله ایجاد کنند; لذا واقعیت نظام جمهورى اسلامى آنها را رنج مى دهد. براى این که بتوانند افکار عمومى دنیا را از این حقیقت درخشان منحرف کنند , با وسایل تبلیغاتى و ابزارها و عمال تبلیغاتى خود , ملت ایران را به دمکراسى دعوت مى کنند! این یکى از طنزهاى بزرگ امروز ما و این نقطه تاریخ است . همان کسانى که نظام طاغوتى شاه , نظام استبدادى دوران پهلوى , کودتاهاى نظامى و نظامهاى هیچ از دمکراسى نفهمیده و نشناخته را مورد قبول و تصدیق قرار مى دهند , نظام جمهورى اسلامى را که در طول بیست وچهار سال عمر آن , بیست و چند انتخابات در آن به راه افتاده است و از رهبرى تا ریاست جمهورى تا نمایندگان مجلس و ارکان نظام آن , با واسطه و بى واسطه , به انتخاب مردم سر کار مى آیند و مردم آنها را مى شناسند و مى پسندند و انتخاب مى کنند , به دمکراسى و مردم سالارى دعوت مى کنند! در حالى که مردم سالارى و میل مردم به شرکت در انتخاب مسوولان , مثل کشور ما , در خود آمریکا که دشمنان ما و قدرتهاى گزافه گوى آمریکایى
, از پشت بلندگوهاى خود , ملت ما و ما را مخاطب قرار مى دهند وجود ندارد. رئیس جمهور امروز آمریکا برخلاف قواعد مردم سالارى کشورش سرکار آمده است ; این را همه مى دانند. آنها با نظام هاى استبدادى کنار مى آیند , چون تسلیم هستند; با نظامهایى که بر اثر کودتا به وجود آمده اند , کنار مى آیند , چون مطیع هستند; اما نظام اسلامى را چون معتقد به استقلال و متکى بر ارزشهاى خود است و حاضر نیست سلطه آنها را بپذیرد , مورد انتقاد قرار مى دهند و به آن , تهمت استبداد و دیکتاتورى مى زنند , که مناسب خودشان است . امروز همه تلاش جبهه دشمنان اسلام بر این متمرکز است که نهضت بیدارى اسلامى را در دنیا از بین ببرند; از همه جا هم بیشتر روى ملت و کشور ایران تکیه مى کنند و متمرکزند; چون ملت ایران به دنیا الگو داد و با افکار خود و مفاهیم جدیدى که در دنیا براى مسلمانان مطرح کرد و با جهاد جانانه یى که کرد و با شجاعتى که مرد و زن و جوان و پیر ایرانى در دوران بیست و چهار ساله عمر انقلاب از خود نشان دادند , توانست ملتهاى مسلمان را
به خود متوجه کند و موج بیدارى اسلامى را در کشورهاى اسلامى به وجود آورد; لذا با این کانون مرکزى بیدارى اسلام از همه جا و از همیشه دشمن ترند. این دشمنى را با غرض ورزى ها , با اعمال خباثت , با تبلیغات دروغین و با تندخویى هاى خشمگینانه نشان مى دهند; هدف هم این است که ملت ایران و مسوولان را مرعوب کنند و همه را بترسانند; از تجربه هاى ناموفق خودشان که موجب غرور آنها شده است , استفاده کنند براى این که یک ملت به این عظمت و یک انقلاب و نظام به این استحکام را در مقابل خودشان وادار به عقب نشینى کنند. ایران اسلامى را در تبلیغات جهانى خود مورد تهمت قرار مى دهند و مى گویند از تروریسم حمایت مى کند , یا تروریست ها را پناه مى دهد; این یک دروغ بى شرمانه و بسیار وقاحت آمیز است . اگر منظور از تروریست کسى است که براى اغراض خود , جان بى گناهان را هدف قرار مى دهد , پس امروز بزرگترین تروریستها زیر دامان امریکا دارند فعالیت مى کنند. امروز رژیم صهیونیستى مظهر کامل تروریسم است . شما ملاحظه کنید; هر روز که مى گذرد , عناصر تروریست رژیم صهیونیستى ,
انسانهایى را که در خانه خود , روى خاک خود و در سرزمین خود دارند زندگى مى کنند , مورد تهاجم قرار مى دهد. افکار عمومى ما فراموش نکرده است ; در چند سال قبل و در همسایگى ما , دلارهاى امریکا و وابستگان امریکایى یک عده تروریست متعصب را براى ضربه زدن به جمهورى اسلامى به وجود آوردند; اما نتوانستند از طرح خائنانه خود استفاده کنند; امروز همان لقمه در گلوى خودشان گیر کرده است . با ایجاد تعصبات تند و شدید ضد ایرانى و ضد نظام اسلامى , عده یى را به کارهاى تروریستى وادار کردند; اما امروز خودشان اسیر آنها شده اند. ایران را به تروریسم متهم مى کنند! ایران طرفدار تروریستها نیست , به هیچ تروریستى هم پناه نمى دهد و نداده است ; اما جمهورى اسلامى معتقد است در سرتاسر دنیاى اسلام , میلیونها جوان و انسان آزاده , لبریز از کینه و نفرت ستمگران و اشغالگران امریکایى هستند. شما نمى توانید اینها را تروریست بدانید. نمى توانید اسم میلیونها انسان را در عراق و مصر و عربستان و شمال آفریقا و پاکستان و افغانستان تروریست بگذارید. امروز میلیونها انسان هستند که ظلم نیروهاى امریکایى را مى بینند چه به افغانستان دیروز , و چه
به کشور مظلوم عراق امروز اینها تروریست اند ! مجاهدین فلسطینى که از سرزمین خود دفاع مى کنند , تروریست اند ! مردم مظلوم فلسطین که هر روز با تانکها و آتش پرحجم و انبوه نظامیان صهیونیست مواجه اند و از خود دفاع مى کنند , تروریست اند ! جوانان مومن لبنانى که در مقابل تهاجم بى وقفه اسرائیل ایستادند و با نثار جان خود توانستند صهیونیست ها را از لبنان عقب برانند و امروز هم وجود آنها موجب شده است اسرائیل جرات نکند به لبنان حمله کند , تروریست اند ! اگر جوانان مومن مبارز لبنانى نبودند , اسرائیل براى آمدن تا شهر بیروت هم براى خودش مانعى نمى دید; کما این که آمد. جنوب لبنان سالها در اشغال آنها بود; تا بیروت آمدند و آن همه فاجعه آفرینى کردند , که ممکن نیست از یاد کسى برود. جوانان مومن لبنانى دست را از آستین درآوردند; به بیدارى یى که امام بزرگوار ما به دنیاى اسلام داد , لبیک گفتند و ایستادند. امروز به خاطر وجود این جوانها , اسرائیل جرات نمى کند به لبنان حمله کند. اینها تروریست اند ! تروریست ها کسانى هستند که با ملتها در خانه هاى خودشان مقابله و مبارزه مى کنند. امروز دنیاى
اسلام دلش پر است از اشغال نظامى عراق . شما چرا عراق را اشغال نظامى کردید چرا به ملت عراق اجازه نمى دهید خود , سرنوشت و دولت خود را تعیین کند فرق شما با صدام چیست صدام هم مستبد و دیکتاتور بود , شما هم مستبد و دیکتاتورید. صدام یک طور دیکتاتورى مى کرد , شما طور دیگرى دیکتاتورى مى کنید; اما نمى توانید کارى از پیش ببرید. مسوولان امریکایى این نو محافظه کارانى که خیال مى کنند مى توانند دنیاى اسلام را با جنگ فتح کنند گوشهایشان را باز کنند و بشنوند : شما نمى توانید با اسلام و امت اسلامى دربیفتید; شما به آنچه در افغانستان و عراق اتفاق افتاد , مغرور شدید; این از ضعف تحلیل شماست ; این نشان دهنده آن است که شما نمى توانید حوادث را درست بشناسید. شما در افغانستان با ملت افغانستان مواجه نبودید; در عراق با ملت عراق مواجه نبودید; ملت نخواست از رژیم صدام دفاع کند و نمى کرد; کما این که در افغانستان , ملت افغانستان نخواست از رژیم طالبان حمایت کند و نمى کرد; اما شما با ورود قلدرانه به عراق , قدم به قدم دارید ملت عراق را به سوى یک رویارویى سخت با خودتان نزدیک
مى کنید. به ملت شریف و غیور عراق فشار مى آورند و اهانت مى کنند ملت عراق با نخبگان و فرزانگانش , با فرهنگ عمیق اش , با عشایر غیورش , این همه عشایر غیور در عراق هستند , این همه انسانهاى فهمیده و داراى فرهنگ عمیق در عراق هستند آن وقت مى گویند گروهى از عراقى ها جمع بشوند به عنوان مشاور حاکم امریکایى ! حاکم امریکایى در عراق چکاره است ! این حرف مردم عراق است . دشمن شما در عراق , ملت عراق است ; چرا جمهورى اسلامى را متهم مى کنید مى آیند مى ایستند و با گزافه گویى هرچه تمام تر مى گویند ما از نفوذ ایران در عراق نگرانیم ! در حقیقت , ما از حضور شما در عراق نگرانیم . امریکا و انگلیس به چه حقى در عراق حضور نظامى دارند به چه حقى در شهرهاى عراق حاکم نظامى منصوب مى کنند صحنه عراق و صحنه افغانستان , دروغ بودن ادعاى مردم سالارى و طرفدارى از حقوق بشر را که امریکایى ها خود را پرچمدار آن مى دانند , ثابت کرد; معلوم شد نه به مردم , نه به ملتها , نه به آرا و نه به حقوق انسانها هیچ اعتقادى ندارند. تنها
چیزى که به آن اعتقاد دارند , عبارت است از پر کردن جیب کمپانى هاى موثر در پشت صحنه حکومت امریکا; یعنى کمپانى هاى نفتى , کمپانى هاى تسلیحاتى و دستگاه هاى عظیم پولى و مالى که پشت صحنه حکومت امریکا و بعضى حکومت هاى دیگر را دارند اداره مى کنند. من به شما ملت ایران عرض مى کنم , تهدید آمریکا مربوط به امروز نیست ; چیز جدیدى هم نیست . از اول انقلاب , اینها ما را تهدید کرده اند. دشمنى جبهه آمریکا و همپیمانانش با نظام اسلامى , چیز جدیدى نیست . خود آنها هم مى دانند که حمله نظامى به ایران , به این ملت بزرگ , به ملتى که این همه جوان مبارز و زنده و آماده در صحنه دارد , خودکشى مهاجم است . ملت ایران مى داند , خوب است دشمنان ملت ایران هم بدانند : مسوولان جمهورى اسلامى , کشور را به ورطه جنگ با هیچ کس نمى کشانند. ما ملت و کشورمان را در معرض جنگ قرار نمى دهیم و از جنگ استقبال نمى کنیم ; اما هم ملت , هم مسوولان , هم دولت , هم همه آحادى که در این کشور از غیرت و جوانمردى برخوردارند , در عین
این که به سمت جنگ نمى روند , ولى اگر کسى جنگ با آنها را انتخاب کرد , با او بسیار قدرتمندانه و سرسخت برخورد خواهند کرد. البته آنها مى دانند که جنگ با ایران , هزینه بسیار سنگینى دارد; مى دانند که جنگ با ایران , جنگ با یک رژیم نیست , جنگ با یک دولت کودتایى نیست , جنگ با یک حکومت نظامى نیست , جنگ با یک ملت است ; لذا خود آنها هم از جنگ استقبال نمى کنند; اما مى خواهند با مطرح کردن نام جنگ و تهدید به جنگ , ملت و در درجه اول مسوولان را مرعوب کنند; وادار کنند که در مقابل آنها تسلیم شوند; منافع آنها را تامین کنند و به ملت خود خیانت کنند. این را بدانند که در میان مسوولان کشور و در قواى سه گانه , هیچ کس نمى تواند اندک انگیزه یى داشته باشد براى این که ملت ایران و مصالح او را تسلیم دشمن بیگانه کند; و اگر کسى در جهت تسلیم منافع ملى و ملت ایران به دشمن حرکت کند , ملت او را با نهایت بى رحمى کنار خواهد زد. خدمت به ملت ایران یک افتخار است .مسوولان کشور روى دفاع از حقوق و حفظ
حیثیت و آبروى این ملت و دفاع از استقلال این کشور , همداستان و همسخن اند; این را همه بدانند , که البته مى دانند. دستگاههاى تبلیغاتى دشمن که متاسفانه در داخل کشور گاهى شعبه هایى هم پیدا مى کنند تبلیغ مى کنند که بین مسوولان دعوا و اختلاف است . خود و دوستان خود را به این دلخوش مى کنند که این اختلاف موجب مى شود تا از دشمن غافل شوند. من به شما ملت عرض کنم ; مسوولان کشور در قواى سه گانه , در مقابله با دشمنان اسلام و در دفاع از اصول اسلام , همفکر و همقول و همجهت اند. دشمنان اسلام , این آرزو را به گور خواهند برد که ببینند در ارکان نظام اسلامى کسانى وجود دارند که مى خواهند با اصول امام و راه روشن این انقلاب و نظام اسلامى مبارزه کنند و مى توانند در دستگاهها و ارکان نظام جمهورى اسلامى موثر باشند. البته من سه چهار سال پیش در مثل چنین روزى گفتم همت دشمن این است که عناصر بیگانه را به داخل بدنه هاى حکومت نفوذ دهد. ممکن است دشمن بتواند یا توانسته باشد عناصرى را به داخل مجموعه مسوولان نفوذ دهد , یا عناصر ضعیف و سست همتى را
به سمت خود جلب کند; اما این به هیچ وجه به کار دشمن نخواهد خورد; چون اصول امام , اصول انقلاب و پایه هاى مستحکم آن مورد قبول مسوولان نظام و قواى سه گانه و همه دست اندرکاران اصلى این کشور است و پشتوانه محکم آن هم این ملت بزرگ است . هر که از این راه تخطى کند , به سقوط خود کمک کرده است . خدا را سپاسگزاریم که نام و یاد امام را در میان ملت ما همچنان زنده و شاداب نگه داشته است . هر روز که گذشته است , ارزش اصول امام بزرگوار ما براى حفظ عزت و حیثیت این کشور , براى انسانهاى آگاه و هوشیار , بیشتر روشن و مشخص شده است . خدا را شکر گذاریم که مسوولان کشور , ارادتمندان امام و رهروان راه او هستند. خدا را سپاسگذاریم که ملت ما زنده است . البته من به همه مسوولان کشور بارها گفته ام , امروز هم مجددا در این محضر عام تکرار مى کنم : بزرگترین مبارزه با امریکا , خدمت به این مردم است . هرکه مى خواهد با امریکا مبارزه اساسى بکند , باید به این مردم خدمت کند. هر که مى خواهد با دشمنان این ملت مبارزه
عملى کارآمد بکند , با فساد مبارزه کند. ابزارهاى دشمن در درون کشور و نظام ما عبارت است از فساد , تبعیض و فاصله طبقاتى ; ما باید با اینها مبارزه کنیم ; این وظیفه دولت و مجلس و قوه قضاییه و همه ارکان نظام است . به مردم خدمت کنند , با مفسد مماشات نکنند , فساد را در بدنه دستگاههاى حکومت به هیچ وجه نپذیرند و تحمل نکنند; این بزرگترین خدمت است . ما در این راه طولانى اگر احساس انحراف کردیم , باید آن را برطرف کنیم ; باید خود و برنامه مان را اصلاح کنیم ; اصلاح بر اساس همان قواعد مستحکم انقلاب که امام بزرگوار آن را از اسلام استفاده کرد و به ما و ملت ما آموخت . با استفاده از اینها , اصلاح واقعى عبارت است از این که با فقر و تبعیض مبارزه شود; عدالتخواهى , یک انگیزه همگانى براى مسوولان باشد; خدمت به مردم , یک وظیفه و احساس دینى در اعماق وجود مسوولان باشد; این مى شود راه صحیح امام . امیدواریم ارواح مطهر انبیا و اولیا , ارواح مطهر شهدا و روح مطهر امام بزرگوار , در پیشگاه پروردگار , توفیق مسوولان و ملت ما را در تداوم این
راه بخواهند و ادعیه زاکیه حضرت بقیه الله (ارواحنافداه ) شامل حال ملت ایران و مسوولان بشود. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین والصلاه و السلام على سیدنا و نبینا ابى القاسم المصطفى محمد و على آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین المعصومین سیما بقیه الله فى الارضین. از شما برادران و خواهران عزیز که راههاى دور را طى کردید و در این مجلس باشکوه و پرمعنا شرکت کردید, خیلى تشکر و سپاسگزارى مى کنم. مناسبت سالگرد امام (رضوان الله تعالى علیه), هم وسیله یى است براى ملت ایران تا محبت و ارادت و احترام خود را نسبت به امام عزیز و بزرگوار بار دیگر تجدید کند, و هم فرصتى است براى این که دلهاى شیفته ى امام و اصول و راهبردهاى آن بزرگوار, وفادارى خود را به اصول و خط امام و اهدافى که ایشان ترسیم کردند, نشان دهند.براى همین است که هر سال روز چهاردهم خرداد, در چشم تحلیلگران سیاسى عالم, خصوصیت ویژه یى دارد. امروز در سرتاسر کشور, مردم همان شور و حال و اخلاص و مودت و صمیمیتى را نشان مى دهند که از ملت ایران نسبت به امام بزرگوار همیشه دیده شده است. در این مناسبت, من راجع به امام و انقلاب عظیم و بى مانندى که ایشان آن را در دنیا
و تاریخ معاصر مثل قله یى برافراشتند, صحبت مى کنم.در حقیقت, سخن گفتن از امام و انقلاب, با یکدیگر تفاوتى ندارد.شخصیت امام فقط خصوصیات ممتازى نبود که در او وجود داشت و شخصیت ایشان را تشکیل مى داد.شکى نیست که امام بزرگوار ما از ابعاد مختلف, یک شخصیت برجسته و ممتاز, یک عالم بزرگ, یک فقیه صاحب مکتب, یک فیلسوف برجسته, یک سیاستمدار, یک مصلح بزرگ اجتماعى و از لحاظ روحیات, صاحب خصلتها و خصوصیات ممتاز و کم نظیر بود; همه ى اینها شخصیت امام را در چشم مردم دوران خود او و دورانهاى بعد برجسته مى کند; لیکن شخصیت امام بزرگوار ما در این خصوصیات منحصر نیست.بعد دیگر شخصیت او عبارت است از اصول و خطوط روشنى که او در این کشور, در این منطقه و در مقابل چشم همه ى مردم جهان آنها را بنیاد کرد; براساس آن یک نظام سیاسى و اجتماعى به وجود آورد و امیدهاى بزرگى را در دل مستضعفان عالم و امت اسلامى ایجاد کرد.شخصیت امام از اصول اساسى او جدا نیست.در حقیقت, هویت و اصول انقلاب ما خطوط برجسته ى شخصیت امام را هم تشکیل مى دهد.هر چه راجع به انقلاب بگوییم, در واقع درباره ى امام سخن گفته ایم. خصوصیت انقلاب عظیم
اسلامى که آن را به عنوان یک پدیده ى بى نظیر در تاریخ قرنهاى اخیر در چشم تحلیلگران و صاحب نظران معرفى کرده است, قبل از آن در هیچیک از انقلابهاى بزرگ عالم دیده نشده بود; نه در انقلاب فرانسه, نه در انقلاب کمونیستى در شوروى و نه در انقلابهاى کوچک دیگرى که به تبع این دو انقلاب و در خط آنها حرکت مى کردند.البته به این نکته توجه داشته باشید که داب سیاستهاى مسلط عالم این بوده و هست که جنبشهاى عدالتخواهانه ى مردم نقاط مختلف دنیا را در هاضمه ى سیاسى و فرهنگى خود بریزند و در واقع هویت آن جنبشها و حرکتهاى مردمى و عدالتخواهانه را از بین ببرند; این کار در ایران هم اتفاق افتاده بود.نهضت عدالتخواهى یى که صد سال پیش در مشروطه ى ایران پیش آمد, یک حرکت مردمى و دینى بود.آن روز جریان سیاسى مسلط عالم یعنى انگلیسیها این حرکت عدالتخواهانه ى مبتنى بر اصول اسلامى را در هاضمه ى سیاسى و فرهنگى خود ریختند; آن را استحاله کردند و از بین بردند و به یک حرکت مشروطه از نوع انگلیسى آن تبدیل کردند.نتیجه ى آن هم این شد که جنبش مشروطه که یک جنبش ضداستبدادى بود آخر کار به دیکتاتورى رضاخانى منتهى
شد که از استبدادهاى قاجار بدتر و شقاوتآمیزتر و قساوتآمیزتر بود.همین طور نهضت ملى شدن صنعت نفت به وسیله ى کسانى که آن را اداره مى کردند, به لیبرال دمکراسى آمریکایى ملحق شد. نتیجه این شد که همان آمریکاییها به نهضت ملى شدن صنعت نفت خیانت کردند; با انگلیسیها که طرف مقابل نهضت عدالتخواهى در ایران بودند, همدست شدند و نهضت ملى را از بین بردند و دنباله ى آن, دیکتاتورى خشن و سیاه دوره ى محمدرضا در طول سى و چند سال سایه ى سنگین خود را بر این کشور انداخت و این ملت را زیر فشار قرار داد.نهضتهاى عدالتخواهانه ى ملتهاى آفریقا و آسیا در طول دهها سال به وسیله ى کمونیستها و سیاست مسلط شوروى سابق مصادره شد و به دیکتاتوریهاى گوناگونى که در جهت مصالح شوروى کار مى کردند, منتهى گردید.این رسم جارى دنیا با نهضتهاى عدالت طلبانه ى ملتهاى جهان بوده است. هنر بزرگ امام بزرگوار ما این بود که چارچوب محکمى را براى این انقلاب به وجود آورد و نگذاشت این انقلاب در هاضمه ى قدرتها و جریانهاى سیاسى مسلط هضم شود.شعار ((نه شرقى, نه غربى, جمهورى اسلامى)), یا شعار ((استقلال, آزادى, جمهورى اسلامى)) که تعالیم امام و خط اشاره ى انگشت ایشان در
دهان مردم انداخت, معنایش این بود که این انقلاب متکى به اصول ثابت و مستحکمى است که نه به اصول سوسیالیزم اردوگاه آن روز شرق ارتباطى دارد, نه به اصول سرمایه دارى لیبرال اردوگاه غرب. علت این که شرق و غرب با این انقلاب دشمنى کرده اند و سرسختى نشان داده اند, همین بود. این انقلاب بر پایه ى اصول مستحکمى بنا شد; هم اجراى عدالت را مورد نظر قرار داد, هم آزادى و استقلال را که براى ملتها از مهمترین ارزشهاست مورد توجه قرار داد, هم معنویت و اخلاق را.این انقلاب, ترکیبى از عدالتخواهى و آزادیخواهى و مردم سالارى و معنویت و اخلاق است; منتها این عدالت را نباید با آن عدالت ادعایى و موهومى که کمونیستها در شوروى سابق یا در کشورهاى اقمارخود شعارش را مى دادند, اشتباه کرد; این عدالت اسلامى است با تعریف خاص خود.همچنین آزادى در نظام جمهورى اسلامى را با آزادى غربى که به معناى مهارگسیختگى صاحبان قدرت و سرمایه و همچنین به معناى بى بندوبارى انسانها در هر گونه رفتار و عمل است نباید اشتباه کرد; این آزادى اسلامى است; هم آزادى اجتماعى است, هم آزادى معنوى است و هم آزادى فردى با قید اسلامى و با فهم و هدایت و تعریف اسلام
است.این معنویت و اخلاقى را هم که جمهورى اسلامى و انقلاب اسلامى جزو اصول خود قرار داده است, نباید با دینداریهاى متحجر, بى منطق و ایستا در بسیارى از جوامع اشتباه کرد.آن دینداریها, بظاهر و در زبان دیندار, اما با ایستایى و تحجر و عدم فهم مسیر سعادت براى جامعه و انسان همراه است.این پسوند اسلامى بعد از عدالت و آزادى و معنویت, بسیار پرمعناست و باید به آن توجه کرد. امام این اصول را قبل از پیروزى انقلاب, براى ملت و آگاهان تشریح کرد; بعد از پیروزى انقلاب, براساس آن, جمهورى اسلامى را پایه گذارى کرد و تا وقتى که زنده بود, پاى این اصول ایستاد و براى آن مجاهدت کرد. لذاست که جمهورى اسلامى به عنوان یک پدیده ى نوین و بى نظیر توانست امیدها را در دل جوامع مسلمان زنده کند.همه در سرتاسر دنیاى اسلام و بیرون دنیاى اسلام فهمیدند که این یک شکل تقلیدى از آنچه که شعارش را از زبانهاى نامطمئن رژیمهاى شرقى و غربى شنیده بودند, نیست; این یک پدیده ى نو و داراى حیات و قدرت تحرک جدید است.بنابراین در سرتاسر دنیاى اسلام, با برپا شدن جمهورى اسلامى, ملتهاى مسلمان به تحرک و امید جدیدى دست پیدا کردند; الان هم همین طور است.الان
على رغم این که بوقهاى تبلیغاتى استکبار در سرتاسر دنیا علیه جمهورى اسلامى سمپاشى و لجن پراکنى مى کنند, امیدى که نظام اسلامى در دل مسلمین دنیا به وجود آورده, همچنان زنده است.روشنفکران مسلمان, جوانان مسلمان, نسلهاى رو به رشد در کشورهاى اسلامى, این نقطه ى روشن و پر از امید را در مقابل چشم خود دارند. علت این که جریانهاى مسلط عالم و سیاستهاى استکبارى و در راس آنها آمریکا علیه جمهورى اسلامى این همه تلاش مى کنند, این است که مى خواهند این کانون و سرچشمه را در این جا از بین ببرند; مى دانند تا این چشمه مى جوشد و تا کانون این فکر نو در این جا زنده است, در دنیا نمى توانند ملتها را از عدالتخواهى و حق طلبى شان مایوس کنند; بنابراین سعى مى کنند یکى از دو کار را بکنند:یا این سرچشمه را در این جا بکلى از بین ببرند; یا چون مى دانند که با بیدارى و زنده بودن این ملت این کار ممکن نیست, مى خواهند محتواى جمهورى اسلامى را از بین ببرند; جهتگیریها را عوض کنند و در مفاهیم مسلم و بینات انقلاب اسلامى و جمهورى اسلامى خدشه ایجاد کنند; ولو صورت آن محفوظ بماند. البته در سرتاسر دنیا مرتب
تبلیغ مى کنند که انقلاب اسلامى رو به زوال و ضعف است; این جزو تبلیغات همیشگى دشمنان این انقلاب و نظام است; عده یى ساده لوح هم ممکن است این را باور کنند; این تبلیغات ممکن است بعضى دوستان را در سرتاسر دنیا دچار افسردگى و غم و دشمنان را خوشحال کند; اما این یک پیشگویى تاریخى یا یک پیش بینى علمى نیست; این یک ترفند تبلیغاتى است.اگر انقلاب اسلامى, ضعیف و پیر و ناتوان شده بود, چرا براى مقابله ى با آن میلیاردها خرج مى کنند؟! اگر انقلاب اسلامى از نفس افتاده بود, چرا آمریکا با همه ى ساز و برگ سیاسى و تبلیغاتى خود به میدان مبارزه با این انقلاب میآید و روزبه روز لحن خود را خشن تر مى کند؟ نخیر, این انقلاب, زنده و توفنده و رو به پیش است و حرکت انقلاب و خطوط اساسى آن همچنان زنده است. آنچه ملت ایران باید به آن توجه داشته باشد که بحمدالله در طول این بیست وسه سال نشان داده است که به آن توجه دارد یک نکته است که آن را عرض مى کنم; آنچه دشمنان این انقلاب و این ملت هم باید بدانند, یک نکته است که مى گویم. آنچه ملت ما مى داند و
باید بدرستى روى آن پافشارى کند که بحمدالله تاکنون پافشارى کرده این است که نجات این کشور و رسیدن آن به نقطه یى که شایسته ى این ملت است, فقط در سایه ى اسلام و جمهورى اسلامى و نظام اسلامى امکانپذیر است و بس.جوانهایى که دوران پیروزى انقلاب را درک نکرده اند و سالهاى قبل از پیروزى را ندیده اند, این نکته را بدانند که اگر انقلاب اسلامى و امام بزرگوار ما نبود و اگر اسلام پرچمدار انقلاب و تحول در این کشور نبود, هیچ امیدى وجود نداشت که سلطه ى جهنمى تحقیرآمیز آمریکا و حکومت دیکتاتورى قسى القلب پهلوى از این مملکت برکنده شود.همه ى راههاى ممکن در این کشور تجربه شد و همه ناکام و ناموفق از آب درآمد.احزاب گوناگون سیاسى, جریانهاى وابسته ى به شرق و غرب و حرکتهاى مسلحانه, همه و همه در این کشور در برهه یى از زمان سر بلند کردند; اما هیچکدام نتوانستند براى این ملت کارى انجام دهند; لذا اختناق و سرکوب در این کشور روزبه روز شدیدتر شد.حتى در سالهاى آخر قبل از پیروزى انقلاب, وقتى جوانهایى به مبارزه ى مسلحانه رو آوردند, آن حرکتهاى مسلحانه بشدت سرکوب شد; تسلط رژیم پهلوى هم بیشتر شد و بتدریج یاس دلها را فرا
گرفت.آن نیرویى که مى توانست در مقابل رژیم پهلوى به معناى واقعى کلمه بایستد, ملت بود; یعنى باید همه ى ملت به صحنه میآمد تا مى توانست رژیم فاسد و وابسته و دیکتاتور و ظالم پهلوى و پشت سرش آمریکا را شکست دهد.هیچ کانون و مرکزى در ایران وجود نداشت که بتواند ملت را بسیج کند; مگر روحانیت و پرچمداران دین, با شعار دین.در کشور ما این یک تجربه ى طولانى است; اینها را باید با چشم دقت نگاه کرد. در قضیه ى مشروطه اگر علما نبودند, مشروطیت به وجود نمیآمد و به پیروزى نمى رسید.وقتى هم که غربزده ها و نوچه هاى انگلیسى در ایران, علماى دین و شعارهاى دینى را کنار زدند, باز استبداد و تسلط و نفوذ خارجى مسلط شد.در نهضت ملى شدن صنعت نفت هم همین طور بود.تا وقتى روحانیت وسط میدان بود که مرحوم آیه الله کاشانى یکى از اصلى ترین محورهاى این مبارزه بود ملت در میدان حضور داشت; اما وقتى با سو رفتارها, کج سلیقگى ها و انحصارطلبى ها دست روحانى روشنفکر و آگاه و شجاعى مثل مرحوم کاشانى کوتاه شد, ملت هم کنار کشید و روساى دولت نهضت ملى تنها ماندند; لذا دشمن آمد و با آنها هر کار مى خواست, کرد.
در ایران همیشه ملت با نداى دین به میدان آمده است; عدالت را در سایه ى دین دیده است; به خاطر اعتماد به روحانیت, هر جایى که آنها پیشگام در تحولى شده اند, آنها را تنها نگذاشته است.بنابراین وقتى امام بزرگوار ما به عنوان یک مرجع, یک عالم دین و یک انسان آزمایش شده ى پاک و صدیق با آن عزم راسخ وارد میدان شد و روحانیت پشت سر او وارد میدان شدند, همه ى ملت به میدان کشیده شدند و دشمن دیگر نتوانست مقاومت کند. آن روز, حضور ملت توانست ریشه ى استبداد را از این کشور بکند. برادران و خواهران عزیز! در کشور ما استبداد همیشه به پشتیبانى قدرتهاى سلطه گر خارجى متکى بوده است.استبداد و دیکتاتورى و خودکامگى حکومت پهلوى و قبل از آن به شکل دیگرى حکومت قاجار, به خاطر اتکاى آنها به قدرتهاى بیگانه بود.رضاخان, متکى به انگلیس; محمدرضا, اول متکى به انگلیس و بعد متکى به آمریکا بود.او منافع و نفوذ آمریکا را بر طبق میل آنها تامین مى کرد; آنها هم از او حمایت مى کردند و هر کارى مى خواستند, با این کشور و این ملت مى کردند.پنجاه سال این ملت را زیر فشار اختناق نگهداشتند و پیشرفت علمى و صنعتى و
فرهنگى و اخلاقى او را در دورانى که از لحاظ جهانى بهترین و آماده ترین دورانها براى این پیشرفت بود, متوقف کردند و این ملت و این کشور را عقب نگهداشتند.همت آنها عیش و نوش, جمع کردن ثروت و خدمت دادن به اربابان خارجى بود.آنها به اتکاى همان قدرت خارجى, به طور کامل خود را در ایران مستقر کرده بودند و کندن اینها و نابود کردن این بناى کج و مضر و سرشار از لعنت و نفرت و شوم, کار هر کسى نبود.امام بزرگوار با پرچم هدایت اسلامى آمد; لذا اصول امام, اصول اسلامى است; عدالت امام, عدالت اسلامى است; مردم سالارى امام, مردم سالارى اسلامى است. یکى از بزرگترین بى انصافیها درباره ى امام بزرگوار و نظام اسلامى ما این است که تبلیغات بیگانه, امام و نظام اسلامى و جمهورى اسلامى را به استبداد و دورى از مردم سالارى متهم مى کنند.این انقلاب با این عظمت و توفندگى در ایران به وجود آمد و پس از پیروزى انقلاب اولین نظرخواهى از مردم به وسیله ى امام انجام گرفت که در هیچ انقلابى سابقه نداشت.شما نگاه کنید, یک کودتا, یک تحول کوچک و یک جابه جایى مختصر در کشورى صورت مى گیرد; دو سه سال انتخابات تاخیر مى افتد.در کشور,
مردم صندوق راى را نمى شناختند.انتخابات دوره ى رژیم طاغوت, صورى و دروغین بود. هیچ وقت مردم پاى صندوق راى نرفته بودند تا به معناى واقعى کلمه راى دهند.هر کس را براى مجلس دست نشانده مى خواستند, از صندوقها بیرون میآوردند.در چنین زمینه یى, دو ماه بعد از پیروزى انقلاب, امام مردم را پاى صندوقهاى راى کشاند و مردم به جمهورى اسلامى راى دادند.در یک سال, مردم پنج بار پاى صندوقهاى راى رفتند.در طول بیست وسه سالى که از انقلاب مى گذرد, ملت ما بیست وسه مرتبه براى انتخاب نمایندگان مجلس شوراى اسلامى, نمایندگان مجلس خبرگان, رئیس جمهور و اعضاى شوراى شهر و نیز تعیین قانون اساسى و نظام جمهورى اسلامى پاى صندوقهاى راى رفتند و راى دادند.در کدام نظام حتى بظاهر دمکراتیک این همه تکیه ى به راى و خواست مردم وجود دارد؟ دشمنان وقیح و بى شرم این انقلاب و این ملت, این بى انصافى را مى کنند که این انقلاب و نظام و بانى و معمار و بنیانگذار بزرگ آن را به ضدیت با مردم سالارى متهم مى کنند. مردم سالارى در نظام اسلامى, مردم سالارى دینى است; یعنى به نظر اسلام متکى است; فقط یک قرارداد عرفى نیست.مراجعه ى به راى و اراده و خواست مردم,
در آن جایى که این مراجعه لازم است, نظر اسلام است; لذا تعهد اسلامى به وجود میآورد; مثل کشورهاى دمکراتیک غربى نیست که یک قرارداد عرفى باشد تا بتوانند براحتى آن را نقض کنند.در نظام جمهورى اسلامى, مردم سالارى یک وظیفه ى دینى است.مسوولان براى حفظ این خصوصیت, تعهد دینى دارند و پیش خدا باید جواب دهند; این یک اصل بزرگ از اصول امام بزرگوار ماست. اصل عدالت اجتماعى, اجراى عدالت, در نظر گرفتن حق توده هاى وسیع مردم و پرکردن فاصله ى طبقاتى, یکى از اصول اصلى نظام اسلامى است. مبارزه ى با فساد ادارى و فساد اقتصادى و سواستفاده ى از امکاناتى که قدرت در اختیار افراد مى گذارد چه سواستفاده ى مالى و چه سواستفاده ى سیاسى از اصول انقلاب است و باید رعایت شود.خدمت به مردم, از اصول انقلاب است.حفظ استقلال کشور در همه ى زمینه ها و جلوگیرى از نفوذ و رخنه ى دشمنان, جزو اصول تغییرناپذیر انقلاب است.اصول و خطوط اصلى انقلاب قابل تغییر نیست; مظهر همه ى اینها قانون اساسى مترقى ماست. البته دولتها و مسوولان در دوره هاى مختلف براى اجراى این اصول مى توانند تاکتیکها و روشهاى گوناگونى را انتخاب کنند.اساس انقلاب, مثل خود اسلام بر احکام ثابت و احکام متغیر
استوار است.یک سلسله احکام, تغییرناپذیر است; یک سلسله احکام در شرایط گوناگون تغییر پیدا مى کند; انقلاب هم همین طور است.اجتهاد, خصوصیتى است که این امکان را به یک مسوول مى دهد تا بتواند به اقتضاى شرایط, روشها و راهها و تاکتیکهاى درست را انتخاب کند.البته انتخاب روش و اجتهاد براى پیدا کردن روش نو و مناسب, کار مجتهد است; این غیر از بدعتگذارى یک انسان ناوارد و تجدیدنظر طلب است; این کار کسى است که قدرت اجتهاد در این کار را داشته باشد; نقش اجتهاد و مجتهد در نظام اسلامى به همین خاطر است.از آن طرف, به بهانه ى تمسک به اصول, تحجر را نفى مى کنیم و مى گوییم نمى شود به بهانه ى تمسک به اصول, تحجر و ایستایى را بر انقلاب تحمیل کرد اصولگرایى وجود دارد; اما این, تحجر و جزم اندیشى و نشناختن شرایط مختلف نیست از این طرف, به بهانه ى اجتهاد و تحول, نباید به بدعتگذاریهاى ناشیانه و تجدیدنظرطلبانه اجازه ى فعالیت و تحرک مضر و مخرب داد; خط روشن امام بزرگوار این است.بنابراین, اصول, اصول ثابتى است.عدالت, مردم سالارى, استقلال, دفاع از حقوق ملت در همه ى زمینه ها, دفاع از حقوق مسلمانان عالم, دفاع از هر مظلومى در هر نقطه ى
عالم; اینها جزو اصول ماست.مبارزه ى با فساد, ظلم و زورگویى جزو اصول ماست اینها تغییرناپذیر است اما ممکن است روشهاى گوناگونى در اوضاع و احوال مختلف وجود داشته باشد. امام اصول انقلاب و چارچوبها را آن چنان مستحکم و دقیق و روشن ترسیم کرد تا جریانهاى مسلط عالم نتوانند این انقلاب را مثل بقیه ى تحولات سیاسى در هاضمه ى فرهنگى خود هضم کنند و از بین ببرند.آنچه ملت ما باید بر آن پافشارى کند, همین اصول تغییرناپذیر است.البته ممکن است دولتها, مجلسها و قوه ى قضاییه در بخشهاى مختلف ناتوانى نشان دهند و آنچه که مقصود و مراد انقلاب و نظام اسلامى است, برآورده نشود; اما این ضعف مربوط به کارگزاران و مجریان است.متاسفانه دشمنان نظام هر جا ضعفى مربوط به یک دستگاه باشد, آن را به نظام نسبت مى دهند. نظام پایه هاى مستحکم و خطوط روشنى دارد.استدلال و منطقى که پشت سر خطوط اصلى نظام وجود دارد, غیرقابل خدشه است.مسوولان و کارگزاران بخشهاى گوناگون نظام اسلامى اعم از قوه ى مقننه یا مجریه یا قضاییه یا نیروهاى مسلح یا هر کس در هر گوشه یى مشغول کار است باید ضعفهاى خود را برطرف کنند.راه به سعادت رساندن این ملت, اجراى اصولى است که امام بزرگوار ترسیم
کرد; در قانون اساسى تثبیت شد و ملت وفادارى خود را به آنها بارها اعلام کرد.معلوم شد دشمن با این اصول و با هر چیزى که بتواند راه نفوذ او را ببندد, مخالف است.دشمن در صدد آن است که از منافذ گوناگون وارد شود.ملت ایران و بخصوص مسوولان باید هشیار باشند, که بحمدالله ملت عزیزمان در طول این سالها نشان دادند که آگاهند و به این نکات توجه دارند. آنچه دشمن باید بداند, این است که با تشر زدن و به کار بردن ادبیات زورمدارانه و قلدرمآبانه نمى تواند ملت ایران را وادار به تسلیم کند.آن چیزى که براى ملت ما روشن و مسلم است, این است که هر گونه سلطه ى خارجى در این کشور, سعادت دین و دنیاى آنها را تهدید و ذلت و تحقیر را بر آنها تحمیل خواهد کرد.امروز آمریکا نه فقط با ما, بلکه با دنیا با ادبیات قلدرمآبانه حرف مى زند و براى گسترش نفوذ و سلطه ى خود در دنیا, صحبت از جنگ مى کند.هر ملت و دولتى که مرعوب این ادبیات و این نحوه ى برخورد شود و تسلیم گردد, قطعا گور خود را کنده و به ضرر خود اقدام کرده است. رژیم آمریکا امروز در دنیا حق خود مى داند که
با ملتها و دولتها با زبان زور حرف بزند.مى بینید, دولتهاى عرب را تحقیر مى کند; ملتهاى عرب را مورد فشار قرار مى دهد; از هرچه بتواند, استفاده مى کند; در مقام عمل, از رژیم غاصب اسرائیل در مقابل دنیاى اسلام و دنیاى عرب بى دریغ حمایت مى کند و در صدد توسعه ى نفوذ خود است; این پدیده ى نفرت انگیزى در دنیاست; لذا آمریکا امروز در دنیا روزبه روز منفورتر مى شود.در سفرى که رئیس جمهور آمریکا به اروپا کرد, تظاهرات چند ده هزار نفرى مردم در شهرهاى اروپا علیه رئیس جمهور آمریکا, در گذشته نظیر و سابقه یى نداشته است; اینها به معناى چیست؟ در دنیاى اسلام طبق نظرخواهى خودشان رژیم آمریکا منفورترین رژیمهاست.البته الان معلوم شده است که این نفرت مخصوص دنیاى اسلام نیست; در روسیه و کشورهاى مختلف اروپا نیز نفرت عمومى علیه رژیم آمریکا و سردمداران آن روزبه روز زیادتر مى شود.اینها با نفرت عمومى مردم مى خواهند چه کار کنند؟ ملت ما یک ملت باعزت است; به استقلال و عزت و کرامت خود اهمیت مى دهد و تحقیر و اهانت را از کسى قبول و تحمل نمى کند.هیچ رژیمى در دنیا حق ندارد ملت ایران را به خاطر مواضع مستقلش مورد اهانت و
تحقیر قرار دهد. تهدید هم فایده یى ندارد.البته دشمن خشن است.آمریکا در افغانستان و بعضى نقاط دیگر نشان داد که ملاحظه ى هیچ نکته ى انسانى را در عملیات خود لازم نمى داند.در کشور فقیر و مظلوم افغانستان, اینها به عنوان مبارزه ى با یک گروه و یک جریان, بلکه مبارزه ى با اشخاص معدودى, وارد میدان شدند; به آن اشخاص دست پیدا نکردند, اما آحاد بسیارى از مردم مظلوم را بمباران کردند و به قتل رساندند; بنابراین اینها خشن اند; اما این اعمال خشونت نمى تواند آمریکا را به هدفهاى خود برساند و موفق کند; مطمئنا از سوى ملتها و با استقامت آنها تودهنى خواهد خورد. این نکته را هم به ملت عزیزمان و به مسوولان محترم کشور و به جریانهاى سیاسى عرض بکنم:آن چیزى که مى تواند جلوى تهاجم گستاخانه ى آمریکا را بگیرد, فقط و فقط وحدت ملى و وحدت کلمه است. آنها در هر جا بخواهند قدم بگذارند, اول باید ایجاد تفرقه کنند.وسیله ى موفقیت آنها, وجود اختلاف در صفوف داخلى ملتهاست.هر جا توانسته اند زورگویى و اعمال خشونت کنند, اگر دقت کنید, مى بینید بین صفوف ملت شکاف وجود داشته است.آن جایى که وحدت کلمه باشد, اینها جرات نمى کنند نزدیک شوند.علاج مقابله ى با
تهدیدهاى آمریکا عبارت است از وحدت ملت, وحدت مسوولان, مراعات جناحهاى مختلف سیاسى و گردآمدن حول همان محورهایى که امام بزرگوار ما به عنوان اصول این انقلاب و نظام معین کرده و مورد قبول این ملت است; همان چیزهایى که ملت براى آن فداکارى کردند.شما ببینید در هر نقطه ى دنیا وقتى کسى به عنوان نامزد ریاست جمهورى شعارهایى مى دهد و بعد اکثریتى ولو ضعیف به او راى مى دهند, صرف آمدن آنها پاى صندوقهاى راى, به عنوان طرفدارى از این شعارها به حساب میآید.در انتخابات اخیر فرانسه این را ملاحظه کردید; در همه جاى دنیا هم این معمول است.ملت ایران براى اصول امام بزرگوار ما و خطوط اصلى این انقلاب که عمده ى آنها را برشمردم این طور نبود که فقط پاى صندوقهاى راى بیاید; بلکه جان بر کف دست گرفت و وسط میدان آمد.این ملت با خون خود, این انقلاب و این خطوط و این اصول را که در قانون اساسى امروز مجسم و متبلور است, امضا کرد.نه فقط در اول انقلاب, بلکه در دوران جنگ تحمیلى, هشت سال مردم در مقابل متجاوز ایستادند و با جان و جوان و همه ى وجود خود از این نظام مقدس دفاع کردند.این غیر از این است که مردم براى
تایید شخصیتى پاى صندوقهاى راى بیایند; این دهها بار بالاتر از آن است.این اصول, اصولى است که ملت ایران براى آن جان داده است; جوان داده است; خون داده است; الان هم ایستاده است.الان هم اگر معرکه یى پیش بیاید که مردم ایران احساس کنند باید با جسم و جان خود وسط میدان بیایند, همه ى چشمهاى دنیا خواهند دید که استقبال و شور و هیجان مردم حتى از دوران جنگ تحمیلى هم بیشتر خواهد بود.این اصول, مورد اعتقاد و اعتماد و عشق و علاقه ى مردم و محور وحدت است.بعضى دنبال محور وحدت نگردند! این اصول,
محور وحدت است.همه چه مسوولان, چه عناصر سیاسى وفادارى خود را به این اصول, بارها و بارها به زبان, به قلم, با نطق و با رفتار ثابت کنند; این مى شود محور وحدت; وحدت ملى یعنى این. ما نمى گوییم اختلاف سلیقه هاى مردم و جریانهاى سیاسى از صحنه ى سیاست کشور برداشته شود; این نه ممکن است, نه مفید; اما این اختلاف نظرها نباید به جدال و شقاق منتهى شود.همه باید این وحدت را رعایت و حفظ کنند; این وسیله ى دفاع از کشور و حصارى در مقابل تهاجم گستاخانه ى دشمن است که دایما تهدید و آن را مرتب تکرار مى کند.البته اگر دشمن دست از پا خطا کند, این ملت خواهد توانست از حق خود دفاع کند و بینى دشمن را به خاک بمالد. در کنار این, وظیفه ى بسیار بزرگى بر عهده ى مسوولان کشور است و آن, خدمت به مردم و کار خستگى ناپذیر و پرتلاش و شبانه روزى براى آنهاست.فرق نمى کند; چه قوه ى مجریه و دستگاه دولت, چه قوه ى مقننه و نمایندگان مجلس, چه قوه ى قضاییه و هسته هاى قضایى در سرتاسر کشور; اینها باید به طور جدى در جهت اجراى همین اصول و خطوط انقلاب و امام که
در واقع اجراى قانون اساسى است بدون ملاحظه کار و تلاش کنند و نگذارند وقت آنها صرف کارهاى دیگر شود.اگر کسى در این دوران کوتاهى کند, هم در چشم مردم و قضاوت آنها محکوم خواهد شد, هم پیش خداى متعال مواخذ خواهد بود.در این دوران که مردم نهایت احتیاج را به خدمات مسوولان دارند, نباید کوتاهى کنند.راه براى خدمت و باز کردن گرههاى اقتصادى و معیشتى مردم باز است; راه براى اجراى عدالت و پرکردن شکاف طبقاتى که در جامعه ى ما که اسلامى است و نباید باشد, ولى متاسفانه وجود دارد باز است.راههاى عاقلانه و منطقى وجود دارد; مسوولان باید همت کنند; این چیزى است که روح مطهر این بزرگوار از ما و همه ى مسوولان مى خواهد; همچنان که این ملت از ما مى خواهد. یکى از مسائل مهم این روزها که بحمدالله در کشور ما به آن خوب پرداخته شد مساله ى فلسطین است.این روزها به مناسبت سالگرد ارتحال امام بزرگوار, دوستان همت کردند و کنفرانس بین المللى فلسطین را تشکیل دادند و در آن جا حرفهاى لازم و مفیدى گفته شد.مساله ى فلسطین, مهمترین مساله ى دنیاى اسلام است; هیچ مساله ى بین المللى یى در دنیاى اسلام از این بالاتر نیست; چون تسلط غاصبان سرزمین
فلسطین و قدس بر این بخش از پیکر امت اسلامى, منشا بسیارى از ضعفها و دشواریها در دنیاى اسلام است. البته امروز آمریکا شریک جرم اسرائیل است.رئیس جمهور آمریکا که خود را به عنوان میانجى معرفى مى کند, صریحا مى گوید حمایت از اسرائیل جزو سیاست خارجى ماست! او در مقابل دنیاى عرب, سران عرب و امت اسلامى, این طور آشکار و وقیحانه, جانبدارى خود را از اسرائیل که غاصب سرزمین فلسطین است نشان مى دهد. برادران و خواهران! امروز مبارزه ى مردم فلسطین روى محور خود قرار گرفته است; همان محورى که امید پیروزى در پیمودن آن است; یعنى ملت به صحنه آمده است.اسرائیل, یک رژیم جعلى و غیرقانونى و غاصب است.با زور و ظلم و ترفند آمدند یک کشور را از دست مردمش گرفتند; بنابراین هر گونه مذاکره یى که براساس اعتراف به وجود این رژیم باشد, نامشروع و ناپایدار است.البته امروز ملت فلسطین واقعیت صحنه را خوب درک کرده و فهمیده است که زبان زور, تنها زبانى است که اشغالگران بیت المقدس و کشور فلسطین به آن معتقدند.ملت فلسطین مى داند هر گونه مذاکره و قراردادى, براى او خسارت به بار خواهد آورد; لذا وارد میدان شده است. مبارزه یى که امروز ملت فلسطین شروع کرده است,
مبارزه ى یک ارتش با یک ارتش دیگر نیست تا ما بگوییم او چند دستگاه تانک دارد, این چند دستگاه تانک دارد; او بیشتر دارد یا این بیشتر دارد; مبارزه ى تن ها و جسمها و جانهاى افرادى است که از مرگ نمى ترسند.هر جوان فداکارى که در مقابل رژیم اشغالگر قرار مى گیرد, به قدر یک لشکر آنها را تهدید مى کند.جواب این انسان را دیگر تانک و موشک و هواپیما و هلیکوپتر آپاچى نمى دهد. وقتى یک انسان ولو یک نفر از مرگ نترسید و خود را براى فداکارى در راه خدا و در راه وظیفه آماده کرد, براى دنیاداران بى انصاف بزرگترین خطر مى شود; لذا شما دیدید در مقابل این جوان هاى شهادت طلب, آمریکاییها در بالاترین سطح, صریحا موضعگیرى کردند.من مى گویم این موضعگیریها فایده یى ندارد.این شهادت طلبى از روى احساسات نیست; از روى اعتقاد به اسلام و روز قیامت و ایمان به زندگى بعد از مرگ است.هرجا اسلام به معناى حقیقى خود وجود داشته باشد, این خطر علیه استکبار وجود دارد. استکبار براى تسلط بر فلسطین مجبور است با اسلام مبارزه کند; و مبارزه ى با اسلام, یعنى مبارزه ى با دنیاى اسلام; و این مبارزه به جایى نخواهد رسید. راه حل مساله
ى فلسطین, راه حلهاى تحمیلى و دروغین نیست.تنها راه حل مساله ى فلسطین این است که مردم واقعى فلسطین نه مهاجران غاصب و اشغالگر چه آنهایى که در داخل فلسطین ماندند, چه آنهایى که در بیرون فلسطین هستند, خود نظام حاکم بر کشورشان را تعیین کنند.اگر اتکا به آرا یک ملت از نظر مدعیان دمکراسى در دنیا حرف راستى است, ملت فلسطین هم یک ملت است و باید تصمیم بگیرد.رژیم غاصبى که امروز در سرزمین فلسطین بر سر کار است, هیچ حقى بر این سرزمین ندارد; یک رژیم جعلى, دروغین و ساخته ى دست قدرتهاى ظالم است; بنابراین از مردم فلسطین نباید بخواهند این رژیم را به رسمیت بشناسند.اگر کسى در دنیاى اسلام این اشتباه را بکند و این رژیم ظالم را به رسمیت بشناسد, علاوه بر این که براى خود روسیاهى و ننگ به وجود خواهد آورد, کار بى فایده یى هم کرده است; چون این رژیم قابل دوام نیست.صهیونیستها خیال مى کنند توانسته اند بر فلسطین مسلط شوند و تا ابد فلسطین متعلق به آنهاست; نخیر, این طور نیست.سرنوشت فلسطین این است که قطعا یک روز کشور فلسطین خواهد شد.ملت فلسطین در این راه قیام کرده اند.وظیفه ى ملتها و دولتهاى مسلمان این است که این فاصله را
هر چه بیشتر کم کنند و کارى کنند که ملت فلسطین به آن روز برسند. پروردگارا! تو را به اسما مقدست و به اسم اعظمت و به اولیایت سوگند مى دهیم, دشمنان اسلام را سرکوب و منکوب کن; امت اسلامى را سربلند و پیروز کن; ملت فلسطین و دیگر ملتهاى مظلوم و مسلمان را نجات بده; دشمنهاى آنها را از سوى ملتهاى مسلمان و با دست قدرت خود مجازات کن. پروردگارا! به محمد و آل محمد, ملت عزیز و سرافراز ما را که ایمان و صدق خود را ثابت کرده اند, پیروز کن; آنها را در همه ى صحنه ها سربلند و موفق بگردان و روح مطهر امام بزرگوار را شاد بفرما.پروردگارا به محمد و آل محمد, قلب مقدس ولى عصر را از ما راضى و خشنود کن و دعاى آن بزرگوار را شامل حال ما بگردان. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین نحمده و نستعینه و نؤمن به و نتوکل علیه و نستغفره و نتوب علیه و نصلى و نسلم على حبیبه نجیبه و خیرته فى خلقه حافظ سره و مبلغ رسالاته سیدنا و نبینا ابى القاسم المصطفى محمد و على آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین سیما بقیة الله فى الارضین و صل على ائمة المسلمین و حماة المستضعفین و هداة المؤمنین. همه برادران و خواهران نمازگزار عزیز و خودم را به رعایت تقوا و پرهیزکارى ، ترس از خدا و به یاد داشتن امر و نهى الهى و احساس حضور اراده و قدرت پروردگار در همه آنات زندگى توصیه مى کنم. امروز بیست سال از تشکیل نماز جمعه تهران مى گذرد براى امام بزرگوارمان -آن حکیم فرزانه این زمان و این دوران- و همچنین براى مرحوم آیت الله طالقانى که اولین خطبه ها و اولین نمازها را اقامه کردند و خواندند علو درجات طلب مى کنیم و براى همه کسانى که در طول این بیست سال در این راه پر فیض تلاش کردند از خداوند متعال اجر و پاداش مسئلت مى نماییم. چون نماز جمعه به اجتماع مردم و به تقوا و به توصیه به تقوا قائم
است، امروز خطبه اول را اختصاصا به چند حدیث -که بهترین موعظه، در کلمات اولیاء دین است- اختصاص مى دهم، تا ان شاء الله در این سالگرد بزرگ و به یادماندنى، از نصایح ائمه هدى استفاده کنیم و آن را توشه راه خودمان بسازیم، از خطبه دوم هم به بعضى از این مسائلى مى پردازیم که در این دو، سه هفته اخیر براى ملت ما پیش آمد و آنچه که لازم است عرض بکنم، عرض خواهم کرد. در حدیثى از امام سجاد علیه الصلاة و السلام نقل شده است که فرمودند: ابن آدم لا تزال بخیر ما کان لک واعظ من نفسک، اى فرزند آدم! حال تو، وضع تو، روزنگار تو، مسیر تو، نیکو خواهد بود، تا وقتى که از درون خود واعظى داشته باشى، کسى از درون تو، تو را نصیحت کند، دل تو، عقل تو، وجدان تو، ایمان تو، تو را نصحیت و موعظه کند، موعظه دیگران مفید است اما مفیدتر از آن این است که انسان خودش، خودش را موعظه کند، ما کان لک واعظ من نفسک و ما کانت المحاسبة من همک، تا وقتى که از درون خودت یک موعظه گرى دارى و تا وقتى که همت تو بر حسابرسى خودت هست، خودمان را رها نکنیم، از خودمان حساب
بکشیم این حرف را زدیم، چرا زدیم، این کار را کردیم چرا کردیم، این پول را گرفتیم، یا دادیم، چرا گرفتیم و دادیم؟ خودمان را محاسبه کنیم، محاسبه خود انسان مى تواند دقیقتر از محاسبه دیگران باشد، چون انسان نمى تواند از خودش چیزى را پنهان کند، و ما کان الخوف لک شعارا و الحزن لک دثارا، و تا وقتى که ترس از خدا شعار تو باشد، احتیاط و برحذر بودن از عذاب الهى دثار تو باشد، در خیر نیکویى خواهى بود، یعنى از خداى متعال بر حذب باشى و بترسى عذاب و قهر و غضب الهى را در محاسبات خودت بگنجانى و مراقبت کنى که لغزشى از تو سر نزند که موجب شود خداى متعال بر تو خشم بگیرد اگر این چند چیز را رعایت بکنید یعنى خودتان را موعظه و از خودتان حساب کشى کنید و از عذاب خدا برحذر باشید و از قهر الهى بترسید در خیر نیکویى خواهید بود دنیاتان هم خوب خواهد شد آخرتتان هم خوب خواهد شد اختلافتان هم خوب خواهد شد، صفاى زندگیتان هم خوب خواهد شد در میانتان ناامنى و بى صفایى نخواهد بود و زندگى شیرین خواهد شد ابن آدم انک میت و مبعوث و موقوف بین یدى الله عز و جل مسئول فاعد جوابا،
اى فرزند آدم! روزى هم از خاک برانگیخته خواهى شد و در مقابل پروردگار عز و جل نگاهداشته خواهى شد و از تو سؤال خواهند کرد آن روز براى همه ما هست همین من و شما با همین احساسات و با همین ظرفیت یک روز از خاک برانگیخته خواهیم شد خداى متعال ما را در قیامت جمع خواهد کرد و از ما سئوال خواهد کرد فاعد جوابا، براى آن روز جوابى آماده کن. حدیث دیگر باز هم از امام سجاد علیه السلام است که مى فرماید: «المؤمن ... یجلس لیعلم» مؤمن هر جا مى نشیند در صدد فراگرفتن و آموختن است «و ینصت لیعلم» هر جا سکوت مى کند سکوت او براى این است که در گفتن خطر و اشکالى بر دین خود مشاهده مى کند، «لا یحدث بالامانة الاصدقاء»، آنچه را که به عنوان سخن راز و امانت به او سپرده شود حتى براى دوستانش هم آن را افشاء نمى کند «و لا یکتم الشهادة للبعداء» اگر یک وقت کسى براى احقاق حقش به گواهى او احتیاج داشته باشد گواهى و شهادت خود را کتمان نمى کند ولو آن شخص از او دور باشد «و لا یعمل شیئا من الحق رئاء» هیچ کار نیکویى را از روى ریا انجام نمى دهد «و لا یترکه حیاء» هیچ
کار خیرى را هم از روى خجالت و حیا ترک نمى کند به بعضیها مى گویند آقا چرا فلان جا نماز یا نافله یا نماز اول وقتتان را نخواندید، مى گویند خجالت کشیدم! نه، از روى حیا، هیچ کار نیکى را ترک نکنید، چون خواهند گفت که متظاهر است، بگویند، خواهند گفت خودشیرینى مى کند، بگویند، اگر حرفى حق است و اگر کارى خوب است آن را به خاطر ملاحظه دیگران ترک نکنید «ان زکى خاف مما یقولون» خصوصیت دیگر مؤمن این است که اگر از او ستایش و تعریف بکنند از آنچه گفته شده است به خود مى لرزد «و یستغفر الله لما لا یعلمون» از کارهاى بدى که آن ستایش کننده از آنها نمى داند پیش خدا طلب مغفرت مى کند، «و لا یضره جهل مه جهله» کسانى اگر خوبیهاى او را ندانند به او ضررى نمى رسد اهمیتى نمى دهد کار خوبى کرده است، ندانند. آشص آعزیزان من، بخصوص جوانان عزیز! سعى کنید اینها را فرا بگیرید و عمل کنید خودتان را با این کلمات و با این دستور العمل ها بسازید ملت و کشورى که با جوانان مؤمنى این قبیل با انسانهاى آراسته یى به این گونه مزین بشود آن کشور و آن ملت در هیچ میدانى عقب نخواهد ماند دنیا و آخرتش آباد خواهد شد. در همین
جا من اشاره کنم این سیلى که در مازندران آمده است -که مصیبت بزرگى براى مردم آن جاست- دهها نفر از مردم عزیز ما در این حادثه کشته شدند عده یى مجروح و جمع کثیرى بى خانمان شدند یعنى زراعتهایشان رفت، زمینهایشان رفت، دکانهایشان رفت، وسایل زندگیشان رفت، آقایان محترمى را به آنجا فرستادیم تشریف بردند و قضایا را از نزدیک دیدند آمدند براى من نقل کردند که حقیقتا غصه آور و دردناک است. سیل مهیبى بوده است بعد هم در استان گلستان و در بخشى از استان خراسان و در بعضى از نقاط دیگر سیل آمده است البته دولت و هلال احمر در وظایفى که دارند و مشغول هم هستند باید سرعت عمل بیشترى بخرج بدهد و هر کارى که لازم است سریعتر انجام بشود اما خطاب من به شما مردم عزیز در سرتاسر کشور است کمک و همکارى کنید مصیبت بزرگى است همدردى شما همدلى شما همکارى شما با دولت در امداد به این عزیزان اجر بزرگى دارد و وظیفه عظیمى است. آشص آبسم الله الرحمن الرحیم و العصر ان الانسان لفى خسر الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.
بسم الله الرحمن الرحیم لحمد لله رب العالمین و الصلاة و السلام على سیدنا و
نبینا و حبیب قلوبنا ابى القاسم المصطفى محمد و على آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین سیما على امیر المؤمنین و الصدیقة الطاهرة فاطمة الزهراء سیدة نساء العالمین و الحسن و الحسین سیدى شباب اهل الجنة و على بن الحسین و محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمد بن على و على بن محمد و الحسن بن على و الخلف القائم المهدى حججک على عبادک و امنائک فى بلادک و صل على ائمة المسلمین و حماة المستضعفین و هداة المؤمنین، اوصیکم عباد الله و نفسى بتقوى الله. همه برادران و خواهران عزیز نمازگزار را به رعایت تقوا توصیه مى کنم و در این خطبه شاخه مورد نظر من از تقوا، هوشیارى و دقت نظر و تفکر و تدبر است، قضایایى که در این دو، سه هفته گذشته اتفاق افتاد، قضایاى قابل توجه و قابل اهتمامى بود، اگر چه با حضور شما مردم -حضور قدرتمندانه و پرشکوه و پر صلابت ملت ایران- مشت محکمى به دهان توطئه گران زده شد، و اگر چه دستگاههاى مسئول انصافا و حقا کار خود را خوب انجام دادند، اما این طور قضایا تا درست شناخته نشود و مردم -که هوشمندانه و شجاعانه، آماده دفاع از حق و حقیقتند- تصمیم
خود را براى آینده به طور روشن نگیرند، هر آنى احتمال توطئه و فتنه هست، لذاست که با گذشت دو، سه هفته از قضایا و روشن شدن جوانب تازه یى از این مسائل، شاید وقت آن باشد که نگاهى به طور عمومى و همه گیر به این قضیه از اطراف و جوانبش بکنیم. خطرناکترین این حوادث، آن حادثه یى است که فتنه باشد، فتنه، یعنى حادثه غبارآلودى که انسان نتواند بفهمد چه کسى دوست و چه کسى دشمن است و چه کسى با غرض وارد میدان شده و از کجا تحریک مى شود، فتنه ها را باید با روشنگرى خاموش کرد، هر جا روشنگرى باشد، فتنه انگیز دستش کوتاه مى شود، هر جا حرف بى هدف، کار بى هدف، تیراندازى بى هدف، تهمت زدن بى هدف وجود داشته باشد، فتنه انگیز خوشحال مى شود -چون صحنه شلوغ مى شود- لذا مردم عزیز ما که بحمد الله در این بیست سال هوشیارى حقیقى خودشان را در قضایاى گوناگون نشان دادند در این قضیه هم باید هوشیارانه مسائل را تحلیلى کنند من حالا آنچه را که در این خطبه مى شود براى شما عزیزان عرض بکنم، عرض مى کنم. از مدتى پیش احساس مى شد که مراکز عمده دشمنى با ملت ما، در انتظار حوادثى در ایران هستند، در حرفهایشان این معنا روشن بود، در سال گذشته، رئیس سازمان
جاسوسى کشور آمریکا در گزارشى که براى خودشان تهیه کرده بود و داد این طور گفت: در سال 1999 -یعنى همین سال جارى مسیحى- در ایران انتظار حوادثى را داریم که در این بیست سال گذشته -یعنى از اول انقلاب تاکنون- بى سابقه است! در واقع با این زبان نشان مى داد که از چیزهایى پشت پرده مطلع است بعضى از این فراریهایى که با دشمن همکارى مى کنند و به آمریکا پناهنده هستند آنها هم شبیه این حرفها را زدند، یکى از همین وابستگان فرارى -آنطور که در خبرها آمده بود- گفته بود که ما سال آینده به ایران خواهیم رفت! این خوابهاى خوش بى تعبیرى که همیشه مى بینند! پس معلوم بود که صهیونیستها ، آمریکاییها و مراکز اصلى قدرت در فکر حادثى در ایران هستند و قرار است حوادثى اتفاق بیفتد. البته فرض مى شد زمینه هایى هم براى این طور حوادث وجود دارد، مثلا درآمدهاى نفتى کشور ناگهان به کمتر از نصف یا حدود ثلث رسید، مشکلات اقتصادى دولت و کمبود درآمدهاى ملى، براى هر کشور یک خطر است، مى تواند زمینه ساز چیزهایى باشد از طرفى برخى از خبرنگارهاى خارجى به خاطر بعضى از قضایا و مراسم گوناگون به ایران آمدند و رفتند با افرادى که از قبیل خودشان بودند مصاحبه کردند و از
قول آنها چیزهایى را نقل کردند، در تلکسها آمد که بله، فلان زن، یا فلان جوان، یا فلان مرد در فلان جاى تهران به ما گفت که ما از اسلام بیزار شده ایم ما از حکومت اسلامى بیزار شده ایم! به نظر آنها رسید که زمینه هایى دارد فراهم مى شود، حالا جا دارد گله کنیم که تیتر بعضى از روزنامه ها هم اینها را به یک چیزهایى امیدوار مى کرد، خیال مى کردند که مردم از اسلام برگشتند! جاذبه هایى براى آنها وجود داشت براى این که فکرهایى بکنند و نقشه هایى بکشند و کارهایى را انجام بدهند و افکارى را در سر بپرورانند! در طول این یک سال، یا یک سال و نیم اخیر، قضایایى اتفاق افتاد که یک انسان هوشمند و اهل فکر وقتى به این قضایا نگاه مى کند، باور نمى کند که این قضایا با هم بى ارتباط باشد، هر کدامى در برهه یى پیش آمد اما انسانى که اهل تدبر و تامل در قضایا باشد احساس مى کرد که بین اینها رابطه یى وجود دارد که من بعضى از اینها را این جا یادداشت کرده ام و عرض مى کنم. از طرفى، یک شبکه جنگ روانى علیه ایران و نظام اسلامى در سطح تبلیغات جهانى بوجود آوردند غیر از رادیوهاى معمولى که علیه نظام اسلامى دایما حرف مى زدند -مثل رادیوى آمریکا،
رادیوى رژیم صهیونیستى، رادیوى انگلیس- آمریکاییها یک رادیو مخصوص حمله به نظام اسلامى درست کردند و اسمش را هم رادیوى آزادى گذاشتند! بودجه کلانى هم براى این رادیو کنار گذاشتند اعلان کردند که صد میلیون دلار، یا چیزى در این حدود براى این رادیو کنار گذاشته اند! زحمات زیادى هم کشیدند با آن کشور اروپایى که قبول نمى کرد این رادیو در آن جا مستقر باشد کلنجار رفتند و فشار آوردند تا وادار کردند که این رادیو در اروپا یک مرکز فرستنده داشته باشد بعد هم صریحا گفتند -این دیگر تحلیل نیست- که این رادیو هدفش برخورد با خط فلانى در ایران است ما مى خواهیم بااین خط مبارزه کنیم! آن کسانى که گردانندگان رادیو بودند این را گفتند و به زبان آوردند و ثبت شد بنده خودم هم آن را شنیدم. شما ببینید یکى از چیزهایى که یک ملت و یک کشور و یک آدم و یک فامیل را مى تواند همیشه مورد آزار قرار بدهد شایعه پراکنى است در قدیم چگونه شایعه پراکنى مى کردند! یک نفر، پنج نفر، ده نفر توى مردم مى افتادند و شایعه پخش مى کردند اما حالا شایعه پراکنى به وسیله رادیو انجام مى گیرد، یک رادیو خبرى را جعل و یا تحریف مى کند یک چیز کوچک رابزرگ مى کند یک امر مهم را
پنهان مى کند این مى شود شایعه پراکنى. از حدود یک سال، یک سال و نیم قبل، بیش از گذشته، شروع به یک شایعه پراکنى بسیار پرحجمى علیه نظام اسلامى کردند البته در طول این بیست سال گذشته همیشه شایعه پراکنى بوده است اما آنچه که در این مدت بود خیلى پرحجم تر بود. از طرف دیگر مارهاى خزیده در سوراخها را در داخل تشویق کردند که به میدان بیایند و حرف بزنند کسانى که در واقع باید به اینها گفت توسرى خورده هاى سیاسى -بالاتر از ورشکسته ها- که از ملت ایران تودهنى و توسرى خورده بودند و به لانه هایشان خزیده بودند اینها را وادار و تشویق کردند و به عرصه اظهار نظر سیاسى و اظهار وجود کشاندند این هم پدیده یى بود که انسان در وهله اول تعجب مى کرد که چه طور شده است اینها به میدان آمدند. از طرفى هم به وسیله واسطه هاى خبیث و بد دل شروع به تفتین بین جریانهاى سیاسى داخلى کردند البته جریانها و خط و خطوط سیاسى با هم اختلاف سلیقه دارند با هم بغض و کینه و دشمنى که ندارند واسطه هایى بودند که شروع به این کار کردند آدم مشخصا هدفهایشان را مى فهمید در تبلیغات بیرونى و در همین کارهایى که انجام مى گرفت انسان مى فهمید که اینها تصمیم دارند هر جناحى
را علیه جناح دیگر تحریک کنند براى هر جناحى از جناحهاى داخلى کشور این طور وانمود کنند که دشمن واقعى شما بیرون این مرزها نیست دشمن واقعى شما همین جاست و آن هم آن جناح مقابل شماست آتش منازعات جناحى را داغ و برافروخته کردند. از طرفى هم حوادث تکان دهنده اى که هیچ سابقه نداشت پیش آمد مثل همین قضیه قتلهاى مشکوک که خیلى عجیب بود ناگهان این قتلها یکى پس از دیگرى اتفاق مى افتاد که هم مردم را نگران کرد هم مسئولان را نگران کرد هم احساس ناامنى به وجود آورد هم وزارت اطلاعات را -که مرکز ثقل دفاع امنیتى از نظام و از کشور و از ملت است- تضعیف کرد دیدید که چه جنجال عظیمى راه افتاد واقعا خوش به حال آنهایى که این رادیوها را گوش نمى کنند، اصلا اعصابشان آسوده است و از شنیدن حرفهاى خلاف و دروغ راحتند، آن کسانى که مى شنیدند و آن کسانى که برایشان مى آوردند مى دیدند که این صداهاى بیگانه و رادیوهاى بیگانه چه حرفها و چه تحلیلها و چه جنجالها و چه استفاده هاى نادرستى از این حوادث کردند که بعد که به عمق قضایا و ریشه قضایا رفتند دیدند که دستهاى بیگانه و انگشتهاى نامحرم از پشت پرده در این کار دخالت مستقیم
داشتند. بعضى از خشونتهایى هم در داخل پیش آمد فلان جا گروهى حمله کردند و یک جمعیتى را زدند که فورا در رادیوها و در بعضى از وسایل ارتباطى که با دشمنان همسو بودند ناگهان منتشر مى شد که بله، اینها از طرف نظامند، اینها مربوط به نظامند، مایه اغتشاش ذهنى مردم را فراهم مى کرد این هم یک نوع از حوادث بود. از طرفى شایعه اختلاف بین مسئولان طراز اول کشور را پخش مى کردند که جنگ قدرت است و دارند با هم دعوا و کشمکش مى کنند! ما مى بینیم که خود این سیاسیونى که در کشورهاى گوناگون دنیا هستند جنگ قدرت و کشمکش سیاسیشان به قدرى است که از هیچ جنایتى علیه همدیگر پرهیز نمى کنند اما در کشور ما -بخصوص در بین مسئولان- بحمد الله مطلقا از این نوع چیزها وجود ندارد لیکن شایعه یى درست مى کردند که بله جنگ قدرت بین مسئولان ایران درگرفته است! این هم پدیده دیگرى بود که انسان تعجب مى کرد این حرفها را از کجا مى آورند و از کجا مى گویند و چه داعى و انگیزه یى براى این کار دارند. از طرفى همه دستگاههایى را که در صورت بروز یک فتنه مى توانند جلوى آن را بگیرند بتدریج مورد سئوال و ضربه قرار دادند مثلا سپاه پاسداران را مورد تهمت
قرار دادند دستگاه قضایى را یک طور، بسیج را یک طور، نیروى انتظامى را یک طور و صدا و سیما را به گونه یى دیگر مورد تهمت قرار دادند که اینها را از چشم مردم بیندازند. آن روزى که روز حضور اینهاست و اینها مورد نیاز هستند وقتى که فرا مى رسد مردم به اینها دیگر اطمینانى نداشته باشد! از طرف دیگر شبکه هاى جاسوسى را در داخل کشور تقویت کردند که در اوایل سال جارى یک شبکه جاسوسى خطرناکى که اعضایش تعدادى از یهودیها و غیر یهودیهاى ایرانى بودند، کشف شدند، البته اینها یکى، دو ماه هیچ چیز نگفتند با این که از همان لحظه اول فهمیدند که اینها دستگیر شده اند! خودشان بعدا گفتند که ما از اول فهمیده بودیم که باید گفت اگر مرتبط نبودید چگونه فهمیدید؟! چه طور ملت ایران هنوز نمى دانستند که جاسوسها گرفتار شده اند اما مسئولان آمریکایى و صهیونیستى مى گفتند که از همان روز اول ما خبر شده ایم ولى براى این که مبادا کار اینها سخت تر بشود، حرف نزده ایم؟! از همان روز اول فهمیدند که این جاسوسها گرفتار شده اند اما بعد که دیدند وساطت و فشارهاى بالواسطه شان اثرى نکرد بنا به جنجال کردند که چرا سیزده نفر یهودى را گرفتید رؤساى کشورهاى اروپایى و آمریکایى در باره سیزده
نفر جاسوسى که در ایران گرفته شده بودند تلفنى با هم صحبت کردند! آیا این نشان دهنده اهمیت قضیه براى آنها نیست؟ ببینید اینها حوادث عجیبى است در طول یک سال، یک سال و نیم اخیر این حوادث پشت سر هم اتفاق مى افتد حوادث وقتى اتفاق مى افتاد على الظاهر ارتباطى با آن دیگرى نداشت اما وقتى یک انسان فکور مجموع این حوادث را نگاه مى کند احساس مى کند که اینها با هم بى ارتباط نیست از طرفى زمینه هاى ذهنى مردم را خراب کردن از طرفى خواص داخلى را مشغول به کارهاى جنبى کردن از طرفى بین مردم و نظام فاصله انداختن از طرفى جاسوسهایشان را به کار گماشتن. اخیرا در جریان این قضایا یکى از مسئولان آمریکایى اظهار ناراحتى کرده بود و گفته بود که ما در ایران سفارتخانه نداریم تا بر قضایاى آن جا درست اشراف داشته باشیم! پس معلوم شد که اصرارى که اینها در این مدت داشته اند که رابطه برقرار کنیم براى چه بوده و سفارتخانه در تهران را براى چه مى خواهند! معلوم مى شود که مى خواستند کار آن سفارتخانه را هم همین جاسوسها و امثال اینها برایشان انجام بدهند! وقتى انسان این مجموعه حوادث را در کنار اظهار نظر رئیس سازمان سیاسى آمریکا مى گذارد که گفته بود: در سال 1999
قرار است در ایران یک حادثه بزرگ اتفاق بیفتد آن وقت معلوم مى شود که این حوادث حوادث خود به خودى و تصادفى و اتفاقى و کار چهار نفر آدم بى کار این طرف و آن طرف نیست اینها برنامه ریزى کرده بودند. حالا اگر فرض کنیم که این حوادث را دستهاى پشت پرده هدایت مى کردند -که انصافا فرض نزدیک به ذهنى است- طبیعى است که منتظر بودند که جرقه یى در داخل کشور به وجود بیاید، خیال مى کردند که دیگر حالا اوضاع اقتصادى مردم که خوب نیست مردم از نظام ناراضیند و از دولت مایوسند لذا از نظام حمایتى نخواهند کرد از سپاه و نیروى انتظامى و اینها هم که خیلى کارى برنمى آید وزارت اطلاعات هم که فلج شد پس جرقه یى بزنند و یک بشکه باروتى را در ایران منفجر کنند فکر مى کردند حداقل نتیجه یى که پیش بیاید این است که امنیت عمومى و اجتماعى مردم از بین مى رود این حداقل فایده یى بود که به دشمن مى رسید شما فرض کنید همین اغتشاشات روز دوشنبه و سه شنبه آن هفته -روز بیست و یکم و بیست و دوم تیرماه- که در خیابانها آمدند و آتش زدند و دکانها را شکستند و بانکها را دستبرد زدند و تخریب کردند اگر این به وسیله دستها و پنجه هاى
قومى نظام اسلامى مهار نمى شد و مردم آن حرکت عظیم را انجام نمى داد و متوقف نمى کردند شما ببینید در طول سال در کشور چه اتفاق مى افتاد! هر چند روز یک بار در تهران، در فلان خیابان، در فلان گوشه، در فلان محله، یا در فلان شهرستان، از این حوادث باید اتفاق مى افتاد، مردم در دکانشان، در اداره شان، در منزلشان، بچه ها داخل مدرسه شان نشسته اند، باید مرتب از این حوادث پیش مى آمد، امنیت مردم مختل مى شد و مردم به ستوه مى آمدند هدف و برنامه این بود. این که من روز دوشنبه آن هفته به ملت ایران عرض کردم که هدف اینها «امنیت ملى» است آن روز هنوز آتش سوزیها شروع نشده بود آن روزى که من آن صحبت را کردم هنوز اغتشاش خیابانى شروع نشده بود این تخریبها و آتش سوزیها را راه نینداخته بودند اما معلوم بود که هدف از بین بردن «امنیت کشور» است یعنى مردم اگر بچه شان از خانه بیرون مى آید تا به مدرسه برود خاطر جمع نباشند که به مدرسه خواهد رسید، جوانشان را اگر به دانشگاه تهران یا دانشگاه فلان شهرستان فرستادند خاطر جمع نباشند که هفته دیگر نامه اش خواهد آمد از محل کسبشان، از محل کارشان، از محل زندگیشان، سلب امنیت و آرامش بشود، برنامه این بود، منتظر
یک جرقه بودند که این قضایا به راه بیفتد جرقه چه بود! حادثه بسیار تلخ کوى دانشگاه. البته من هنوز در باره حادثه کوى دانشگاه یک استنتاج قطعى ندارم که قضیه چه بود، هر چند مى دانیم که چه اتفاقى افتاد اما چه بود از کجا بود چه طورى شد هنوز براى ما روشن نیست اما هر که بود هر چه بود حادثه بسیار تلخى بود و خیلى سخت است که آدم باور کند که این حادثه تصادفى پیش آمد یعنى با این مقدماتى که گفتم، آدم ذهنش به هزار جا مى رود، آدم باورش نمى آید که حادثه، حادثه عادى و پیش آمده باشد گمان مى کند که این حادثه را پیش آورده اند منتها در این جا آماج و بلاکش و جورکش این حادثه یک عده جوان دانشجوى مظلوم شدند که واقعا دل انسان خون مى شود. این جوانان پیش من آمدند، آن شبى که این جوانان آسیب دیده و مصدوم کوى دانشگاه پیش من آمدند هر کار کردم که ذهنم از این برادران منصرف بشود نشد، انسان نمى توانست خودش را از تلخى این حادثه دور کند اینها جوانان نجیب و خوب و حقیقتا مؤمن و صادق و پرشور بودند که عمدتا متعلق به شهرهاى دیگر -از اصفهان، از خراسان، از یزد و جاهاى دیگر-
بودند البته تعدادى هم تهرانى بودند جماعتى از آنها آمدند و من از نزدیک آنها را دیدم، حقیقتا دل انسان آتش مى گیرد که این قدر دستهاى دشمن بى ملاحظه و در ارتکاب به جنایت بى باک باشند که اگر این حادثه حادثه یى باشد که برنامه ریزى کرده باشند و عمدا خواسته باشند آن را به وجود بیاورند کسانى را از بهترین عناصر یک کشور -جوان و دانشجو، آن هم این گونه دانشجویانى- انتخاب کنند به خیال آنها جرقه این طورى زده شد منتها محاسباتشان غلط از آب درآمد، که حالا من خواهم گفت اشتباهات دشمن در محاسبات کجاها بود، من که این اشتباه او را در محاسبه مى گویم مى دانم که نمى تواند این اشتباه محاسبه ها را درست کند یعنى راهى ندارد نه این که بگویم کجا اشتباه کردى که برود اشتباهش را تصحیح کند نه دشمن قادر نیست خودش را از این تناقض و از این موقع و موقف اشتباه خارج کند. البته شروعشان یک شروعى بود که آنها را امیدوار کرد یک عده دانشجو از حادثه کوى دانشگاه ناراحت و عصبانى شدند و به خشم آمدند دانشگاه تهران، محور دانشگاههاى کشور است مایه امید همه است بچه ها عصبانى شدند اینها آمدند و خواستند از عصبانیت این جوانان استفاده کنند داخل صفوف اینها شدند
و شعارها را از شعارهاى دانشجویى به شعارهاى ضد نظام کشاندند بعد هم جریان را به خیابانها کشاندند و قضایایى که شنیده اید و مى دانید. خیال کردند که کار را پیش برده اند اما نیروى انتظامى با قدرت وارد شد، با این که آن ضربه را آن روز اول و دوم به نیروى انتظامى زدند، اما انصافا نیروى انتظامى خوب به میدان آمد انتظار این بود که نیروى انتظامى بعد از آن ضربه اول -ضربه حیثیتى- اصلا نتواند هیچ دفاعى بکند اما انصافا به میدان آمدند و خوب دفاع کردند بعد هم که بسیج -آن نیروى اصلى و عظیم ملت ایران- با سازماندهى سپاه
پاسداران انقلاب اسلامى وارد شد و به طور قاطع مثل کاغذى که مچاله کنند دشمن را مچاله کردند فرداى آن روز هم که ملت به صورت واقعا خودجوش به خیابانها آمدند و آن تظاهرات پرشور و عظیم و میلیونى را راه انداختند که دستهاى بیگانگان سعى کردند آن را کوچک کنند کوچک کند در نظر چه کسى ! بله، در نظر مردمى که در کشورهاى دیگر هستند ممکن است که موفق بشوند حادثه را طور دیگر جلوه بدهند اما مردمى که در تهران، در اصفهان، در شیراز، در مشهد، در تبریز، در شهرهاى گوناگون همه جا خودشان دیدند که چه خبر بود، آیا در نظر اینها هم مى توانند حقیقت را قلب و عوض کنند؟ آشص آاولین محاسبه غلطشان محاسبه غلط ملت ایران بود خیال کردند که ملت ایران از اسلام و از انقلاب و از امام بریده است نفهمیدند که این ملت همان ملتى است که با اقتدار عظیم خود توانست یک نظامى را که آمریکاییها و دیگران، اطرافش هفت حصار درست کرده بودند از داخل این کشور بردارد و آن رژیم فاسد را نابود کند این ملت همان ملتى است که در کودتاى آمریکایى بهمن 1357 به دستور امام به خیابان آمد و در ظرف چند ساعت کار را
تمام کرد این ملت همان ملتى است که در دفع کودتاى باز آمریکایى در ایران کشور در سال 1359 در میدان و در صحنه آن چنان حضورى پیدا کرد که همه امیدها را قطع نمود این ملت همان ملتى است که در اغتشاش منافقین در سال 1360 آن چنان قدرت خود را نشان داد که دشمنى را که به عناصر مزدور و خودفروخته و روسیاه منافق دل بسته بود مایوس کرد این ملت همان ملتى است که هشت سال تمام جنگى را که همه قدرتهاى موجود و مادى دنیا به طرف مقابل ما کمک کردند با حضور خودش در صحنه با همین بسیج با همین دانشجویان با همین جوانان با همین کارگران با همین روستاییان با همین شهریها توانست علیه خود آنها تمام بکند این ملت همان ملتى است که در طول این بیست سال هر وقت که توطئه دشمن به هر شکلى از اشکال زیاده روى کرده است با حضور سیل آساى خود در خیابانها و در تظاهرات و در اجتماعات مثل رودخانه یى که مى آید و خس و خاشاکها را پاک مى کند و از بین مى برد وارد میدان و صحنه شده اند و دشمن را ناکام کرده اند این همان ملت است این همان جوانانند این همان نسل است این نسل جدیدى که
امروز رو آمده است نسل اسلام است خطاى در محاسبه شان این بود که خیال کردند که ملت ایران از اسلام برگشته است نه، فهمیدند که ملت ایران پایبند به اسلام است پایبند به انقلاب است پیوسته به نظام است قدر این نظام قدرتمند و صالح را مى داند و در صدد است که با ایستادگى خودش مشکلات را حل کند. این ملت دیگر حاضر نیست زیر بار آمریکا برود این ملت حاضر نیست مثل بعضى از ملتهاى دیگر رژیمى را قبول بکند که آن رژیم براى کارهاى کوچک و بزرگ خود باید از آمریکا اجازه بگیرد اگر مى خواهد با دولتى ارتباط برقرار کند یا مى خواهد ارتباطش را قطع کند باید اجازه بگیرد اگر مى خواهد سلاح بسازد باید اجازه بگیرد. چند روز پیش در خبرها راجع به کشورى مى خواندیم که از آمریکا اجازه گرفت که برد فلان سلاحش را از فلان قدر به فلان قدر برساند! ملت ایران مزه استقلال و طعم آزادى و عزت را چشیده است ملت ایران مزه مسلط نبودن اجانب را چشیده است لذا دیگر زیر بار نخواهد رفت پس اولین غلطى که در محاسبه شان داشتند این بود که ملت ایران را بد ارزیابى و محاسبه کردند. آشص آاشتباه دوم، اشتباهشان در محاسبه دانشجویان ما بود، گفت: خود گویم
و خود خندم! خودشان گفتند، خودشان هم کیف کردند که دانشجویان با نظام مخالفند و اسلام را قبول ندارند کدام دانشجویان؟ بله، ممکن است چهار نفر از نوکران و مزدوران شما در گوشه یى باشند و پسران یا دختران آنها هم دانشجو باشد -البته معلوم هم نیست که تازه این طور باشد اما حالا به فرض چهار نفر هم پیدا شدند- ولى توده دانشجویان، مؤمن و هوشیار و رشید و آگاهند، دیدید با این که احساساتشان جریحه دار شده بود -اما تا دیدند که دشمن دارد استفاده مى کند- اعلان کردند و گفتند که ما نیستیم دانشجویان ما فرزندان ما هستند فرزندان شما که نیستند بچه همین خانواده اند بچه این خانواده حتى اگر بچه تخس هم باشد وقتى که ببیند دشمن به خانه حمله کرد مى رود سینه سپر مى کند حتى آن تخسها گاهى بهتر هم سینه را سپر مى کنند! بچه خانواده خودش را در دفاع مقدس نشان مى دهد. شما ببینید از همین دانشگاه تهران و از دانشگاههاى دیگر تهران و سایر نقاط کشور چه قدر دانشجو به جبهه رفت چه قدر دانشجو شهید شد طبقه اولى که سپاه پاسداران را تشکیل دادند اغلب همین دانشجویان بودند طبقه اولى که جهاد سازندگى را تشکیل دادند، همین دانشجویان بودند الان کارهاى مهم علمى نظام را
همین دانشجویان به صورت علمى و تجربى در آزمایشگاههاى دانشگاهها انجام مى دهند چى فکر کردید در باره دانشجویان ما؟! آشص آاشتباه سوم، در مورد وحدت مسؤولان بود، خیال مى کردند همان شایعاتى را که پخش کرده اند محقق خواهد شد مثل آن دیوانه یى که خواست بچه ها را از خودش دور کند بدروغ گفت که فلان جا مهمانى مى دهند بعد که بچه ها شروع به رفتن کردند خودش هم راه افتاد گفت حالا شاید هم مهمانى بود! اینها خودشان شایعه را القاء مى کنند خودشان هم باور مى کنند که بین مسؤولان اختلاف هست نه آقا! بین مسؤولان اختلافى نیست همان روز سه شنبه عصرى که لازم دیده شد مسؤولین طراز اول کشور بیایند با بنده جلسه یى بگذارند در آن جا رؤساى محترم سه قوه، رئیس محترم مجمع تشخیص مصلحت نظام، و وزراى محترم اطلاعات، کشور و دیگران وقتى صحبت مى کردند من دقت کردم ، دیدم که همه شان یک حرف مى زنند همه شان یک چیز مى خواهند همه شان دنبال یک مطلب و یک هدفند مسؤولان کشور این طوریند کجا رفتید چه اشتباهى مى کنید! خودشان مى نشینند مى بافند مى دوزند و بر طبق آن قضاوت و براى هر کسى حکمى صادر مى کنند. من الان عرض مى کنم و مى دانم که ملت ایران مى داند و با تکرار من خوشحال هم مى شود و مى دانم که دشمن
هم مى داند و با تکرار من ناراحت مى شود اما همه بدانند که مواضع رؤساى کشور -بخصوص رئیس جمهور محترم- در این قضایا، مواضعى بود که صد در صد مورد تایید و حمایت من بود، بنده به طور قاطع از مسؤولان کشور دفاع و حمایت مى کنم از رؤساى سه قوه دفاع و حمایت مى کنم من به طور قاطع از شخص رئیس جمهور حمایت مى کنم، اگر اشکال و ایرادى هم به عملکرد بعضى از اجزاى دولت داشته باشم، به رئیس جمهور مى گویم و مى دانم و اطمینان دارم که ایشان دنبال مى کنند، قضایاى ما این طورى است دشمن چیز دیگر و طور دیگر فهمیده بود. آشص آاشتباه چهارمشان، محاسبه جناحهاى داخلى سیاسى بود اینها بد فهمیده بودند دیده بودند که جناحها و خط و خطوط سیاسى گاهى به هم مى پرند اما طور دیگرى فرض کرده بودند خیال کرده بودند که در این قضایا این دو جناح یا دو، سه جناح در مقابل هم مى ایستند و تا گاو و ماهى با هم خواهند جنگید، این جا را هم اشتباه کردند دیدند که در راهپیمایى روز چهارشنبه همه جناحها اعلان کردند که با راهپیمایى عظیم مردم همراهند و در آن شرکت خواهند کرد این را باور نمى کردند این جا دیگر چپ و راستى وجود نداشت من
از اسم چپ و راست هم خوشم نمى آید اما حالا خودشان گاهى مى گویند چپ و راست! همانهایى که هستند همه شان اعلام کردند که در راهپیمایى عظیم مردم شرکت مى کنند و شرکت کردند این هم اشتباه دیگر آنها بود. آشص آاشتباه پنجم آنها، این بود که نسبت به نیروهایى هم که براى آنها کار مى کردند اشتباه کردند اینها آن جا نشسته بودند و خیال مى کردند که عوامل مزدور آنها توانسته اند یک شبکه منسجم قوى از اراذل و اوباش درست کنند که وقتى این اراذل و اوباش به خیابان آمدند دیگر هیچ کس جلودارشان نیست! این جا هم اشتباه کردند نفهمیدند پولهایى که به مزدوران خودشان داده اند طبق معمول اغلب این پولها صرف عطیناى خود اینها شده است! روى نیروهایى که وابسته به آنها بودند زیادى حساب کرده بودند نفهمیدند که با یک حضور بسیج و با یک حضور مردمى همه اینها دوباره مثل حشراتى به لانه هاى خودشان خواهند خزید، حالا را با 28 مرداد سال 32 اشتباه گرفته بودند چون آن روز هم همین اوباش و اراذل و چاقوکشها و امثال اینها به خیابانها آمدند و همه چیز را از خود کردند بعد که آنها کار را تمام کردند آن وقت ارتش شاه هم آمد و وارد شد! خیال کردند که حالا
هم این گونه است فکر بسیج و فکر مردم و فکر این نیروهاى انقلابى را دیگر نکرده بودند. آشص آاشتباه ششم آنها، در باره دستگاههاى عمل کننده بود خیال نمى کردند نیروى انتظامى یا وزارت اطلاعات یا مسؤولان گوناگونى که بخشهاى مختلف را به عهده دارند بتوانند این طور مقتدرانه وارد بشوند همان طور که عرض کردم خیال کرده بودند که دیگر نفسى براى اینها باقى نمانده است اشتباه اینها در محاسبات بود و خداى متعال اینها را به خاطر خطاهاشان دچار ناکامى و یک شکست تلخ کرد. البته دستگاههاى خارجى شتابزده عمل کردند زود خوشحال شدند و زود اعلام موضع کردند همان کسانى که دایم دم از حقوق بشر مى زنند اوباشى را که در خیابانها شیشه ها را مى شکنند و بانکها را مى زدند و ماشینهاى مردم یا دستگاهها را به آتش مى کشیدند و چهارراهها را بند مى آوردند به عنوان ملت ایران و نیروهاى اصلاح طلب معرفى کردند! پس معلوم شد از نظر آنها «اصلاح» یعنى چه! اصلاحى که دنبالش هستند همین هاست دیگر! ملت ایران را که روز چهارشنبه آمد به حساب نیاوردند! کسانى را که مردم علیه آنها قیام کردند به عنوان ملت معرفى کردند! اشتباه کردند اگر یکى دو روز دندان روى جگر گذاشته بودند و حرف نزده بودند بعدا دچار این شرمندگى
نمى شدند! اغلب هم حرف زدند همینهایى که مراکز خصومت با نظام اسلامى بودند همه شان چیزى از دهنشان پرید و گفتند حتى آن دولتمرد آمریکایى هم که گفت مى خواهم حرفى نزنم که به ضرر نیروهاى مخالف نظام تمام بشود نتوانست خودش را نگهدارد بالاخره حرف زد و دفاع خودش را از نیروهاى اغتشاشگر نشان داد! عوامل صهیونیست در پارلمانهاى مختلف اروپایى و غیر اروپایى و نیز بعضى از کشورهاى همسایه هم نتوانستند اظهار نظر نکنند. آشص آعزیزان من! ملت بزرگ ایران! اى نمودار عظمت و قدرت اسلام در این روزگار! اى جوانان! اى زن و مرد! اى دلهاى مؤمن! اى روحهاى گرم! دست خدا را در این حادثه ببینید خطاست اگر کسى گمان کند که ملت ایران که به میدان آمدند یا نیروهاى مؤمنى که آن گونه قدرتمندانه ظاهر شدند به خاطر حرف فلان و بهمان بود، نه، فلان و بهمان چه کسى هستند من و امثال من چه کسى هستیم؟ این، اراده و دست قدرت خداست این همان دست قدرت و عظمتى است که بیست سال است على رغم همه دشمنیها دارد این ملت و این نظام و این انقلاب را پیش مى برد باز هم پیش خواهد برد باز هم از این ملت دفاع خواهد کرد باز هم دشمنان را سرکوب
خواهد کرد اما من و شما باید درس بگیریم هر ملتى که از حوادث درس گرفت پیروز و موفق خواهد شد. آشص آمن در این جا چند نکته را به عنوان درس یادداشت کرده ام که عرض بکنم و صحبت را -که طولانى هم شد- تمام کنم درسهاى این حادثه درسهاى متعددى است و براى همه هم هست: اولین درس را دشمنان ما بگیرند، مشت به سندان نکوبند با اسلام درنیفتند با نظامى که متکى به توده هاى میلیونى ملت است درنیفتند فایده یى ندارد. درس دوم براى عموم ملت است ملت عزیز ما دشمنان را بشناسند -که مى شناسند- بدانند که سلاح اصلى و سلاح فایق و سلاح برتر ما عبارت از ایمان، وحدت و هوشیارى است ایمانتان را حفظ کنید، وحدتتان را حفظ کنید، هوشیاریتان را حفظ کنید. اگر این باشد هیچ دشمنى نمى تواند به شما آسیب بزند. درس سوم براى مسؤولان است مسؤولان قدر این ملت را بدانند رفع مشکلات این ملت را هدف حقیقى و دایمى خودشان قرار بدهند هر چه تلاش مى کنند اگر این تلاش را مضاعف کنند جا دارد این مردم ارزشش را دارند که انسان براى اینها همه هستى خودش را مایه بگذارد مسؤولان عزیز -دولت ، مجلس، قوه قضائیه، نیروهاى مسلح، همه و همه- هرچه مى توانید به
این مردم خدمت و براى آنها کار کنید این مردم خیلى باارزش و خیلى شریفند، بدانید که این نظام با اتکاى به این مردم از هر کوهى استوارتر و محکمتر است. درس چهارم به دانشجویان است دانشجویان عزیز! ببینید که دشمن دارد در محاسبات خود عنصر دانشجو را وارد مى کند البته از مدتى پیش وارد کرده است اما حالا دشمن به صورت عملى مى خواهد با عنصر دانشجو بازى کند هوشیارى شما آگاهى شما،ایمان شما، دقت نظر شما، باید دشمن را ناکام کند، هر چه مى توانید در موضع یک انسان آگاه و هوشیار عمل کنید مملکت متعلق به شماست ماها که رفتنى هستیم نسل شماست که این مملکت را مى گیرد، پدران و نسل قبل از شما توانستند این کشور را از چنگ غارتگران خارجى -و عمدتا آمریکایى- خارج کنند آنها حالا دارند دست و پا مى زنند و پنجه مى کشند و تلاش مى کنند این شما هستید که باید خودتان را مجهز کنید و کشورتان را نگه دارید نگذارید این کشور این منابع این قدرت عظیم و این منطقه حساس به دست دشمن بیفتد خودتان را آماده کنید. درس پنجم درس به خطوط سیاسى است، من خطوط سیاسى را از یک منظر نگاه مى کنم براى من اسمها اهمیت ندارند براى من مغزها و
دلها و عملها اهمیت دارند هر کسى به اسلام و ارزشها به امام به مصالح ملى و به سرنوشت این کشور بیشتر علاقه نشان بدهد او براى من عزیزتر است متعلق به هر خطى باشد متعلق به هر جماعتى باشد متعلق به هر جریان سیاسى یى باشد سعى کنید خودتان را با این معیارها تطبیق بدهید ملت این را از شماها مى خواهد ملت اسلام را مى خواهد ملت حاکمیت و اقتدار اسلامى خود را مى خواهد به دشمن و ایادى او اعتماد نکنید این بد حالتى است که انسان ببیند در داخل خطوط سیاسى با خط مقابل خودشان خصمانه رفتار کنند اما مرزهاى خودشان را به روى دشمن باز نمایند! من این را نمى پسندم این را ملت نمى پسندند به جرات مى توانم بگویم که این را خدا هم نمى پسندد. گفته مى شود «خودى» و «غیر خودى» حالا خودى و غیر خودى داریم یا نداریم؟ اگر بخواهیم ملت را حساب کنیم نه، آحاد ملت همه خودیند اما جریانات سیاسى، بله، جریان خودى داریم جریان غیر خودى هم داریم خودى کیست؟ خودى آن است که دلش براى اسلام مى تپد دلش براى انقلاب مى تپد به امام ارادت دارد براى مردم به صورت حقیقى -نه ادعایى- احترام قایل است، غیر خودى کیست؟ غیر خودى کسى است که دستورش را
از بیگانه مى گیرد دلش براى بیگانه مى تپد دلش براى برگشتن آمریکا مى تپد ، غیر خودى آن کسى است که از اوایل انقلاب در فکر ایجاد رابطه دوستانه با آمریکا بود به امام اهانت مى کرد اما براى آمریکا اظهار علاقه مى کرد کسى به امام اهانت مى کرد ناراحت نمى شد اما اگر کسى به دشمنان بیرون از مرز یا همدستان آنها اهانت مى کرد ناراحت مى شد! اینها غریبه اند اسمشان چیست هرچه باشد چه کسى هستند به ما ربطى ندارد که حالا بخواهم در خطبه هاى نماز جمعه اسم کسى را بیاورم هر کسى این طور باشد غریبه است خدا کند این طورى نداشته باشیم این به عهده دستگاههاى مسؤول کشور است که حواسشان جمع باشد دستگاههاى امنیتى -وزارت اطلاعات و وزارت کشور- نیروى انتظامى، سپاه، بسیج و بقیه، حواسشان باید جمع باشد. این که بعضى از دلسوزان به برخى از مطبوعات گله دارند از این ناحیه است و الا هیچ کس با مطبوعات آزاد مخالفتى ندارد فلسفه این انقلاب آزادى است -آزادى بیان و آزادى فکر- اما طورى نباشد که حرف و خواست و تحلیل و جهت گیرى دشمن را بر همه حرفهاى دیگر مقدم بکند آن را اصل و ملاک قرار بدهند کسى که با دشمن دوست شد دوست دیگر نمى تواند به او اعتماد
کند. گروههاى سیاسى و جریانهاى سیاسى با هم کنار بیایند و با هم کار کنند، بدبینى، تهمت، اهانت به یکدیگر و قهر از یکدیگر نداشته باشند حالا مى گویند که اختلاف مذاق سیاسى داریم بنده خیلى نمى دانم که آنها واقعا چه قدر مبنایى با هم اختلاف سیاسى دارند به فرض اگر در زمینه هاى اقتصادى و سیاسى با هم اختلافى دارند -اگر اختلافشان فقط اختلاف عاطفى نیست- خیلى خوب در دایره آن اختلافات با هم رقابت کنند حرفى نیست اما این رقابتها را به خصومت به دشمنى و به کینه ورزى در مقابل هم نکشانند ببینید که دشمن اینجا ایستاده است ببینید که دشمن منتظر فرصت است ببینید که روى جنگ جناحها با یکدیگر محاسبه مى کند. آشص آ پروردگارا ! به محمد و آل محمد رحمت و لطف خودت را از این ملت باز نگیر. نصرت خودت را بر این ملت نازل کن. پروردگارا! به محمد و آل محمد آنچه گفتیم و آنچه شنیدیم براى خودت و در راه خودت قرار بده. درجات شهداى عزیز و گرانقدر ما را روز به روز عالیتر بگردان -که ما هر چه داریم از آنها داریم که تعدادى از جنازه هاى مطهر این شهیدان بعد از نماز تشییع خواهد شد- و آنها را با شهداى کربلا و شهداى صدر
اسلام محشور کن. سلامى از این جمع و از اعماق دل ما به ساحت پاک و مقدس مولاى ما حضرت ولى عصر ارواحنا فداه برسان. قلب مقدس آن بزرگوار را از ما خشنود کن. دعاى آن بزرگوار را شامل حال ما بگردان. آشص آبسم الله الرحمن الرحیم قل هو الله احد الله الصمد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد.
مجله فقه اهل بیت فارسى، شماره 1 ر امام خمینى رضوان اللّه تعالى علیه تقریر از: آیت اللّه محمدى گیلانى در تعطیلات تابستانى، سال 1343 ه. ش / 1384 ه. ق. از محضر استاد، حضرت سیدنا الافضل و مولانا الاکمل، آیت اللّه العظمى خمینى، تقاضا شد که برخى از مسائل مستحدثه مورد نیاز و مبتلا به را، موضوع بحث و نقد قرار دهند. با پذیرش معظم له، جمع کثیرى از طلاب و فضلاى هوشمند و علاقه مند، در حلقه درس، گرد آمدند. خداوند سبحان، به این جانب نیز، نعمت حضور در این جمع را، روز شنبه، پانزدهم ماه ربیع الاول «همان سال »عطا فرمود. من، با خود عهد کردم که در خلال درس، یادداشتهاى مختصرى، که در بردارنده مهم ترین مطالب درس باشد، تهیه کنم و در فرصتى مناسب، آنها را اصلاح و کامل سازم. از این روى، آنچه خوانندگان عزیز، در این نوشته مى خوانند، نمونه اى است از آن یادداشتها. به هر حال، نخستین مساله اى که در بحث آن شرکت کردم، مساله (بیمه) بود. حضرت استاد، این چنین فرمودند: بدون شک، (بیمه) که عبارت است از تضمین و تعهد جبران خسارت احتمالى، بر دارایى، یا جان کسى، در برابر مقدار معینى از مال، از معاملات عقلایى و رایج در سراسر جوامع بشرى حاضر است. به
گونه اى که رد آن، نوعى سفاهت شمرده مى شود و رغبت و اشتیاق بدان، نوعى خردمندى و دوراندیشى. به هر حال (بیمه) از عقدهاى متعارف و متداول است. عقلا، تفاوتى میان آن و دیگر عقدها، در آثار و نتایج، نمى بینند. از این روى، عمومات دلالت کننده بر وفاى به عقدها و شرطها، مثل آیه شریفه: (یا ایها الذین آمنوا اوفوا بالعقود) و حدیث : (المومنون عند شروطه) و سایر عمومات مرتبط به تعهدات و ضمانتها، شامل بیمه مى شوند و شارع مقدس آن را امضاء کرده است.
آنچه که ممکن است سبب اشکال در صحت شرعى (بیمه) گردد، چند امراست : 1. عموماتى که ذکر شد، عقود و شروط ى را در برمى گیرند که در زمان صدور این گونه عمومات، در بین مردم، متداول بوده اند. (بیمه)، در آن زمان رواج نداشته که در بر بگیرند و دلیل دیگرى هم غیر از این عمومات براى صحت شرعى بیمه نداریم. بنابر این، عقد (بیمه) باطل و مورد نهى این آیه شریفه است : (لاتاکلوا اموالکم بینکم بالباطل)
دورى چنین برداشتى از ظاهر آیات و روایات، روشن است. زیرا ادعاى انحصار این گونه عمومات، در معاملات متداول در زمان وحى و تشریع، تحمیلى نادرست است چنین نگرش متحجرانه و برداشت جمود گرایانه، نسبت به این الفاظ عام
و شامل، از ساحت مقدس شریعت سمحه و سهله به دور است. گمان نمى کنم به ذهن احدى که آشناى به زبان عرف باشد و فارغ از وسوسه ها، چنین مطلبى خطور کند، که آیه شریفه: (اوفوا بالعقود)،که در مقام قانون گذارى پایدار، تا قیامت نازل شده، در تنگناى عقدها و معامله هاى متداول آن زمان، محدود باشد. پیامد جمودى از این گونه، دور شدن از روال فقه، بلکه از فهم اصل دین است و باید از آن،به خدا پناه ببریم. چنین جمودى، بى کم و کاست، به سان جمود حنابله، نسبت به بسیارى از ظواهر دین است. 2. (بیمه) معامله اى است غررى و غرر نیز، مورد نهى. بنابراین (بیمه)، عقد فاسد است، زیرا، در مباحث مربوط، ثابت شده که نهى در معاملات، دلالت بر بطلان مى کند. پاسخ : اولا، سند روایت نهى، ضعیف است، چون از طریق اهل سنت، روایت شده. ثانیا، اگر گفته شود : ضعف سند جبران مى شود به استناد فقها به آن در فتاوا و تایید مضمون آن، به برخى از روایات شیعى مانند : » روایت حماد از امام صادق (ع) که فرمود : (یکره ان یشترى الثوب بدینار غیر درهم لانه لایدرى کم الدینار من الدرهم.) روا نیست خرید پارچه در برابر یک دینار، منهاى یک درهم،
زیرا نسبت دینار، با درهم، مجهول است. » سکونى از امام صادق (ع) نقل مى کند درباره کسى که کالایى را در برابر یک دینار، منهاى یک درهم، به صورت نسیه مى خرد، حضرت، به نقل از پدرش و وى از على (ع) فرمود: (فاسد، فلعل الدینار یصیر بدرهم.) باطل است، زیرا چه بسا دینار و درهم، باهم برابر گردد. » میسر از امام صادق و وى از پدرش (ع) نقل مى کند : (انه کره ان یشترى الثوب بدینار غیر درهم لانه لایدرى کم الدینار من الدرهم.) رو انیست خرید پارچه، در برابر یک دینار، منهاى درهم، زیرا نسبت دینار، با درهم، نامعلوم است. در پاسخ مى گوییم : تنها در خرید و فروش مى توان ادعاى قطعى کرد که (غرر) سبب بطلان معامله مى گردد. البته نباید اشکال شود که توسعه و تضییق معلول، نزد عرف، تابع توسعه و تضییق علت آن است. چنانچه پزشکى از خوردن انار، به علت ترشى آن، منع کرده باشد، علت جترش بودن ج موجب محدودیت مورد منع نمى گردد. از این روى، انارهاى ادعاى انحصار عمومات، در معاملات متداول در زمان وحى، تحمیلى نادرست است. چنین نگرش متحجرانه و برداشت جمود گرایانه، نسبت به این الفاظ عام و شامل، از ساحت مقدس شریعت سمحه و سهله به دور است. گمان نمى کنم
به ذهن احدى که آشناى به زبان عرف باشد و فارغ از وسوسه ها، چنین مطلبى خطور کند، که آیه شریفه: (اوفوا بالعقود)،که در مقام قانون گذارى پایدار، تا قیامت نازل شده، در تنگناى عقدها و معامله هاى متداول آن زمان، محدود باشد. پیامد جمودى از این گونه، دور شدن از روال فقه، بلکه از فهم اصل دین است و باید از آن،به خدا پناه ببریم. چنین جمودى، بى کم و کاست، به سان جمود حنابله، نسبت به بسیارى از ظواهر دین است. شیرین، مشمول منع و پرهیز نمى شود. و نیز اگر گفته شود : به مداواى پیران، اعتماد نکن، زیرا از زیان مصون نخواهى بود. علت مذکور، سبب گسترش نهى، به همه مواردى که مداوا در آنها مصون از ضرر نباشد، مى گردد. مساله مورد بحث، از قسم دوم است. زیرا اگر چه روایات، در خصوص خرید، وارد شده اند، اما علت مذکور در آنها، که نامعلوم بودن نسبت دینار و درهم است، موجب سریان آن به سایر معاملات غررى مى شود، چنانچه در مثال، توضیح داده شد. در پاسخ این اشکال باید گفت : توسعه و تضییق علت، نسبت به موارد معلول خود، جاى انکار ندارد. اما این توسعه و تضییق، فقط در خصوص مورد حکم، صحیح است. به طور مثال، در مثال
اول، کسى گمان نمى کند که خرید و فروش انار ترش نیز، براى مریض ممنوع مى باشد و یا، افزون بر مداوا، اندرز و همنشینى با پیران نیز، روا نباشد. در مورد بحث ما، گرچه، علت مورد نظر (غرر و جهالت) عام است و در برگیرنده خرید و فروش لباس و پارچه و... و نیز غیر از درهم و دینار، شامل سایر قیمتها مى گردد، لکن، از محدوده خرید و فروش پا فراتر نمى نهد. این مطلب، با اندکى توجه، روشن مى شود. اشکال، ناشى از کم دقتى است. 3. (بیمه) نوعى تعهد بلا موجب پ ضمان ما لم یحب» است که بر بطلان چنین ضمانتى ادعاى اجماع شده است. پاسخ : ضمان، در گونه هاى مختلفى متصور است. الف. ضمان بدهى هاى ثابت بر عهده، به سبب قرض، یا از بین بردن مال دیگرى، به غصب و مانند آن. این قسم، واضحترین نوع ضمان است و هرگاه، اصطلاح ضمان گفته مى شود، همین معنى به ذهن مى آید. در ضمان عهده، این بحث مطرح است که آیا ضمان از عهده بدهکار اصلى، به عهده ضامن انتقال مى یابد، یا هر دو، ضمان بر عهده دارند ؟ فقهاى شیعه، قائل به انتقال ضمان به عهده ضامن اند. اهل سنت، معتقدند که ضمان، بر عهده هر دو نفر است. «بدهکار و ضامن». ب.
ضمان اعیان.یعنى ضمان کالاهایى که شرعا در عهده باشند. مانند: اموال غصبى موجود نزد غاصب. مى توان گفت : در این مورد شخص ثالثى مى تواند این گونه اموال را براى مالک واقعى ضمانت کند، زیرا ادله ضمان شمول دارد و این موارد را در بر مى گیرد. ج. ضمان کالایى که شرعا، به عهده انسان نباشد. مانند مال مورد اجاره که به منظور بهره بردارى، در اختیار مستاجر قرار مى گیرد. این گونه اموال، به عنوان امانت به شمار مى آید و ضمانى در آنها نیست. گرچه در صحت ضمان، در این گونه موارد، بحث گسترده اى است و از حوصله این مقال، خارج. د. ضمان اموالى که نزد مالک اند و مورد استفاده. این گونه ضمان نیز، به دلیل شمول ادله اى چون : (اوفوا بالعقود) و (المومنون عند شروطهم) صحیح، و ادعاى اجماع بر بطلان تعهد و ضمان بلا موجب مردود است، همان گونه که با مراجعه به موارد این بحث، روشن مى گردد و فقهاء در موارد بسیارى فتوا به درستى آن نیز داده اند. و در برخى روایات نیز، دلیل بر صحت آن، وجود دارد. مانند : روایت یعقوب بن شعیب، از امام صادق (ع). از ایشان سوال مى شود: فردى، در برابر دستمزدى، کالاى دیگران را به فروش مى رساند، آیا مى تواند عهده دار مال صاحبان
کالا گردد ؟ حضرت فرمود : (اذا طابت نفسه بذلک، انما اخاف ان یغرموه اکثر مما یصیب علیهم، فاذا طابت نفسه فلا باس.) اگر خود بدین امر راضى باشد، صحیح است، گرچه بیم آن مى رود که صاحبان کالا، بیش از آنچه به او مى پردازند، غرامتى بر او تحمیل کنند، ولى اگر خود به این امر، راضى باشد، باکى بر او نیست. بارى، با توجه به ادله عام و نبود مانع در برابر آن، باید قول به صحت را برگزید. 4. بیشتر آنچه در بیمه دریافت مى گردد، در برابر جبران خسارت قرار نمى گیرد، پس از قبیل اکل مال به باطل است که در صریح کتاب عزیز الهى، از آن، نهى شده است. پاسخ : حلال بودن عوض، در معاملات، مشروط به بهره ورى از معوض نیست. مثلا، اگر کسى خانه اى براى مهمان سرا اجاره کند، یا محلى را براى انبار گندم به اجاره بگیرد، ولى از روى اتفاق، در طول مدت اجاره، میهمانى بر او وارد نگردد و یا خشکسالى بشود و انبار مورد استفاده قرار نگیرد، در این گونه موارد، بى هیچ اشکالى، اجاره صحیح است و آنچه موجر مى گیرد، مصداق: (تجاره عن تراض) است. افزون بر این، آنچه در برابر چنین تعهد مهمى گرفته مى شود، بسیار کم و ناچیز است
و خردمندان، بدان راغبند و آن را از بهترین راه هاى حفظ مال و جان مى شمارند . بى تردید، هیچ منصفى بین بیمه و گماردن نگهبان براى حفظ جان و مال تفاوت نمى بیند و هر دو را صحیح مى شمارد. به ویژه با توجه به قوت انگیزه در بیمه، به جهت تضمین محکم و استوار، که استیجار و گماردن نگهبان، هرگز بدان پایه نمى رسد، چنانکه بر صاحبان بصیرت، پوشیده نیست.
مجله 15 خرداد، شماره 5 روحانی، سید حمید روش های ضد تاریخی خاطرات منتظری،در تحریف تاریخ انقلاب اسلامی تاریخ، آینه عبرت اعمال انسان ها و چشم انداز تقابل دو جریان تاریخی است؛ امامان راستین یعنی رهبران و هادیان بشر به سوی رستگاری، سعادت، امنیت و آزادی امامان دروغین یعنی رهبران شرارت، ظلم، جنایت و اسارت انسان ها.[2] با وجودی که این دو خط تاریخی برجسته ترین خطوطی است که بسیاری از رخدادهای تاریخی را معنا می کند اما همیشه آنهایی که مروج شرارت، ظلم، جنایت، اسارت و گمراهی انسان ها در تاریخ بوده اند، بیش از بقیه دم از آزادی، حقوق انسان ها، امنیت و سعادت زده اند و از آن طرف کسانی که پیوسته به یاد خدا و در خدمت خلق خدا قرار داشته و رضای خدا را بر منافع شخصی و گروهی خود ترجیح داده اند از آزادی، حقوق انسان ها، مبارزه و خدمت به خلق کمتر دم زده اند و بیشتر عمل کرده اند. اگر به دنبال مصداق این دو جریان تاریخی در تحولات دوران معاصر بگردیم، به نمونه های زیادی برخورد خواهیم کرد. نمونه هایی که در رأس استبداد و اختناق، شعار آزادی و در اوج فساد، شعار اصلاحات و در عمق تقلید و تعطیلی عقل، شعار علم و معرفت سرمی دادند. از
آن طرف چهره های گران قدری را داریم که تمام حیات آنها در دفاع از حقوق و آرمان های مردمی و خدمت به انسان ها سپری شد اما کمتر دم از مردم و مردم سالاری زدند. آنهایی که با سیره امام خمینی(س) آشنا هستند، می دانند که امام از روزی که نهضت را آغاز کرد تا روزی که دیده از جهان فروبست، هیچ گاه شعار مردم سالاری نداد لیکن پیوسته به یاد مردم بود، به اندیشه های مردم بها می داد، آرمان های مردمی را پی می گرفت، با مردم یک رنگ و هم سنگ بود، مردم را محرم راز می دانست، آرمان های مردمی را پاس می داشت، همیشه کوشش داشت که گفت و شنودها و پیک و پیام هایی را که میان علما و هیأت حاکمه جابر رد و بدل می شود، با مردم در میان بگذارد، در ایران و عراق از دیدار خصوصی با مقامات دولتی خودداری می کرد و نمایندگان دولت را در جمع مردم به حضور می پذیرفت. به دنبال آغاز نهضت اسلامی در نخستین گام دستور داد نامه ها و تلگرام هایی را که میان علما و رژیم شاه رد و بدل می شود، به چاپ برسد و در دسترس مردم قرار گیرد. از گویندگان اسلامی و سخنوران روحانی خواست که در سنگر منابر واقعیت ها را برای مردم روشن کنند و آگاهی توده ها را بالا ببرند. خود
نیز در هر فرصتی با مردم سخن گفت و با روشنگری های خود ملت را به صحنه کشانید و نهضتی مردمی پدید آورد و با یاری و همراهی مردم آن را رهبری کرد و تداوم بخشید. آنگاه که از زندان شاه رهایی یافت )16 فروردین 1343( مسائلی را که در زندان میان او و مقامات دولتی گذشته بود، برای ملت بازگو کرد و آنان را در جریان گفتگوهای دوران زندان قرار داد. در دو سخنرانی 21 فروردین و 26 فروردین 43، بخشی از سخنرانی خود را به مطالبی که در زندان میان او و مقامات دولتی رد و بدل شده بود اختصاص داد. نکته در خور توجه آنکه در شرح و بیان گفت و شنود زندان، دقت داشت آنچه را که در زندان به مقامات گفته است، دقیقا بازگو کند و مطالب کم و زیاد نشود. در سخنرانی 26 فروردین 43، آنگاه که جمله ای را که در زندان نگفته بود، ناخواسته بر زبان آورد، بی درنگ به اصلاح آن پرداخت و صریحا اعلام کرد که این جمله را در زندان نگفته است که عمق راستی، درستی و صداقت او را با مردم می نمایاند. متن آن فراز از سخنان امام را در پی می آوریم: ...آمد گفت به من که خب، آن دولت با
شما چه بود و چه کرد... ما متأسفیم، خب آنکه رفت بحمدالله. حالا یک دولتی آمده است که این اشخاصش بسیارشان، پدرانشان روحانی بوده اند و متدینند... گفتم که آقا! نه ما دشمنی با آن دولت داشتیم و نه عقد اخوتی با شما خواندیم، ما به اعمالتان نگاه می کنیم... اگر اعمال شما تکرار اعمال آنهاست همان طور که با او مخالف بودیم و هستیم الی یوم القیامه و رویشان سیاه شد تا آخر، شما هم آن جور خواهید شد، ما همانیم و مخالفت می کنیم و اگر چنانچه رویه را تغییر بدهید ... خاضع بشوید نسبت به احکام شرع، تصویب نامه های باطل را آنهایی که مخالف احکام شرع است لغو کنید، خضوع کنید نسبت به احکام شرع. البته این تصویب نامه ها را لغو کنید اینجا می گویم، آنجا گفتم خاضع بشوید برای احکام شرع...[3] امام، افزون بر آنکه شخصا با مردم صفا و صداقت داشت و با آنان با راستی و درستی برخورد می کرد، در نوشته های دیگران نیز اگر در مورد او و خاندانش کوچک ترین نکته، اغراق آمیزی می دید، آن را اصلاح می کرد و به نویسنده تذکر می داد که از هرگونه ستایش و نکوهش اغراق آمیز خودداری ورزد. چنان که در مقدمه کتاب نهضت امام آورده ام، این کتاب را پیش از چاپ نزد ایشان بردم، به رغم نداشتن
فرصت، بخش هایی از آن را مورد مطالعه قرار داد و روی نکته هایی انگشت گذاشت که از ریزبینی و وارستگی روحی و اخلاقی او نشان دارد. در کتاب یاد شده در بخش زندگینامه آمده بود: «... مادر امام خمینی، بانو هاجر، زنی دانا و روشن ضمیر...»، امام روی «دانا و روشن ضمیر» خط کشید و بدین گونه از این نگارنده خرده گرفت که از کجا می دانید بانویی که سده ای پیش در یکی از روستاهای ایران می زیسته است «دانا و روشن ضمیر» بوده است؟! درباره دوران کودکی امام آورده بودم: «...امام خمینی در همان اوان کودکی شوق و علاقه فراوانی به تحصیل علم و دانش داشت...» امام روی واژه «فراوان» خط کشید و بدین گونه نگارنده را به دقت نظر و دوری گزینی از گزافه گویی حتی در حد ناچیز فراخواند و بارها نیز به صورت کتبی و شفاهی به نگارنده یاد آوری کرد که «...مبالغه صحیح نیست، باید مطالب چنان که بوده است، نوشته شود...»[4]. این راه، روش و منش رهبری است که از خود رسته و به خدا پیوسته است، بندهای نفسانی و شیطانی را از هم گسسته و از کیش شخصیت رهیده است، برای خدا سخن می گوید و برای او قلم می زند و در راه رضای او گام برمی دارد و در زمره
رهبرانی است که خداوند در وصف آنان آورده است: «از آنها پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایت می کنند». در برابر این گونه امامان و رهبران راستین، مدعیان دروغین پیشوایی، خودپرستان سست پایه و بی مایه ایستاده اند که راهشان از مردم جداست، از کیش شخصیت نرهیده اند، در هر قلمی و قدمی که بر می دارند خود را می بینند، به خود می اندیشند، خود را می ستایند، از مردم سخن می گویند لیکن به باند و اطرافیان خود ارج می نهند و در راه دفاع از نزدیکان، وابستگان، اطرافیان و در یک کلام باند خود، قیصریه را به آتش می کشند، با مردم با راستی و درستی سخن نمی گویند و از مردم در راه منافع شخصی و گروهی بهره برداری می کنند، اگر علم دارند، حکمت و بصیرت ندارند اهل خرد نیستند و علم آنان با جهل آمیخته است. به گفته شهید مطهری: عالمند ولی جاهلند، عالمند به معنی اینکه فراگرفته از بیرون زیاد دارند، خیلی چیزها یادگرفته اند اما ذهنشان یک انبار بیشتر نیست... در غالب مواردی که می بینید اسلام جاهل را کوبیده، جاهل در مقابل عالم و به معنی بی سواد نیست، بلکه جاهل ضد عاقل است، عاقل کسی است که از خودش فهم و قدرت تجزیه و تحلیل دارد، جاهل کسی است که این قدرت را ندارد... این جور
اشخاص از نظر اسلام جاهلند، یعنی عقلشان راکد است، ممکن است علمش زیاد باشد ولی عقلش راکدست... عقل را باید با علم توأم کرد....[5] علم و دانشی که با عقل و خرد آمیخته نباشد نه تنها صاحبان دانش را سودی نمی بخشد، بلکه مایه تباهی و روسیاهی آنان می شود و آنان را آلت دست شیادانی می سازد که به نام «اطرافی» گرد آنان را می گیرند و نقشه ها و نیرنگ های خود را به دست آنان و به نام آنان اجرا می کنند و آنان را به گروه گرایی می کشانند و تاریخ به ما آموخته است که راه مردم با منافع گروهی و شخصی، تضادی سازش ناپذیر دارد، آنان که در ورطه گروه گرایی افتادند، هیچ گاه به یاد مردم نیستند و با مردم نمی توانند همراه و همراز باشند. تاریخ دوران معاصر گواه صادق این ادعاست. جریانات بی ریشه و فاقد اندیشه که زیر پوشش الفاظ فریبنده ای چون «روشنفکر» در کشور ما در دویست سال اخیر بازیگر صحنه بودند، هیچ گاه با آرمان های مردمی همراه و همگام نشدند، از مردم شناخت درستی به دست نیاوردند، راه مردم را برنمی تابیدند، زبان مردم را در نمی یافتند، به آرمان های مردمی نیندیشیدند و پیوسته راهشان از مردم جدا بود. چون گرفتار منافع شخصی و گروهی خود بودند و اگر در مقاطعی روی حساب هایی با
مردم همراهی نشان دادند و در صف ملت ها ایستادند، تداوم نداشت. دیری نپایید که در میانه راه، مردم را تنها گذاشته و راه خود را از مردم جدا کردند و رویاروی مردم ایستادند. نمونه آن را در نهضت مشروطه، نهضت ملی شدن صنعت نفت، قیام 15 خرداد 42 و انقلاب اسلامی ایران دیدیم و در آینده نیز خواهیم دید که در این فرگرد مجال بررسی آن نباشد. از شگردهای مدعیان دروغین پیشوایی برای رویارویی با رهبران راستین، دروغ پردازی و فریب کاری می باشد که از آن در راه رویارویی با حرکت های خروشان مردمی بهره برداری های فراوان می شود. عناصر منفعت طلب و گروه گرا آنگاه که حرکت های اجتماعی جامعه را با نیازهای شخصی، نفسانی و منافع گروهی خود ناسازگار می بینند، بی درنگ با شعارهای جذابی چون «مردم سالاری»، «قانون مداری»، «آزادی خواهی»، «عدالت گستری»، «اصلاح طلبی»، «صلاح اندیشی»، «حقوق بشر» و... به رویارویی با حرکت های مردمی برمی خیزند و در راه در هم شکستن آن، از هیچ اقدامی پروا نمی کنند و می کوشند که راه ملت ها و در واقع راه خدا را بی رهرو سازند. دروغ پردازی، تحریف حقایق و وارونه نویسی رخدادهای تاریخی از بزرگ ترین و برنده ترین حربه های دیرینه مخالفان در جنبش های دینی و مردمی و پیروان منافع شخصی و گروهی در درازای تاریخ است. در این روش رخدادهای تاریخی به گونه ای تعریف و تحلیل می شوند که
از صدر و سیاق آن معانی ای استخراج می شود که در نهایت مبین اثرات همان جریان در همه رخدادهای مؤثر تاریخ آن دوره قلمداد شود. این حقیقت دارد که آنهایی که تاریخ یک ملت را تحریف می کنند خیانت آنها به استقلال و آزادی یک ملت به مراتب بیشتر از کسانی است که با زور و استبداد بر ملتی فرمانروایی می کنند. اختناقی که تحریف گران تاریخ به وجود می آورند، سیاه تر از اختناقی است که مستبدین تاریخ ایجاد می کنند. زیرا در استبداد سیاسی جسم یک ملت به بند کشیده می شود اما در تحریف تاریخ روح یک ملت به اسارت گرفته می شود. تحریف گران تاریخ با احساسات و عقل جامعه بازی می کنند و از اینکه جامعه را از بنیادهای عاطفی و عقلی تهی می کنند، به خود می بالند. خاطرات منسوب به آقای منتظری در بهره گیری از این روش ضد تاریخی در دوران معاصر در نوع خود بی نظیر است. اگر چه ممکن است همه کسانی که این خاطرات را مطالعه کرده اند به ماهیت ضد تاریخی بودن آن واقف نگردند، اما آنهایی که در تحولات پنجاه ساله اخیر ایران دستی داشته و خود از نزدیک شاهد بسیاری از وقایع آن بوده اند به درستی اذعان دارند که در لابلای این خاطرات، رخدادهای راست و دروغ به گونه ای درهم تنیده شده
است که به ندرت در سنت خاطره نویسی دوران معاصر ایران سابقه داشته است. این نشان می دهد که تنظیم کنندگان این خاطرات در حرفه خود تبحر کافی داشته و به روش های تحریف تاریخ نیز کاملا واقف بودند. در شماره های پیشین فصلنامه، بالغ بر 24 نمونه از مصادیق عینی تحریف رخدادهای تاریخ انقلاب اسلامی را در خاطرات منسوب به آقای منتظری بازگو کردیم و دلایل و شواهدی را در رد و نادرستی آن ارائه دادیم. اکنون نمونه های دیگری از این تحریفات را پی می گیریم: 25. چنان که در شماره سوم فصلنامه یادآوری شد از زبان آقای منتظری در کتاب خاطرات آمده است: ...اعلامیه هایی را که محمد در صحن مطهر پخش می کرد، در بین امضا کنندگان اسم من هم بود و چون محمد پسر من بود، در این ارتباط لابد من را مؤثر می دانستند...[6] ما در آن بخش با دلایل متقن روشن کردیم اعلامیه ای را که شهید محمد منتظری و دیگر مبارزان روحانی در صحن مطهر توزیع کردند، اصولا با امضای افراد نبود بلکه با امضای «حوزه علمیه قم» و با عنوان «اعلام خطر» منتشر شده بود، اکنون اسنادی را که در تأیید دلایل ما می باشد و از اسناد ساواک به دست آمده است در پی می آوریم؛ یکی از این اسناد به
اصطلاح «شرف عرضی» است که مقامات به شخص شاه گزارش می کردند: مفتخرا به شرف عرض همایونی می رساند: طبق اطلاعاتی که به ساواک واصل گردیده بود عده ای از روحانیون افراطی و طرفداران آیت الله خمینی قصد داشتند به هنگام تحویل سال اقدام به پخش اعلامیه در شهرستان قم بنمایند. با مراقبت هایی که در این باره به عمل آمد پنج نفر از طلاب به اسامی: 1. علی دهخدا 2. یزدان امینی 3. سید قاسم داود الموسوی 4. حمید مددی 5. محمدعلی منتظری حین پخش اعلامیه ای تحت عنوان «اعلام خطر» در صحن مطهر حضرت معصومه توسط مأمورین انتظامی دستگیر و تحت بازجویی قرار گرفتند و متعاقبا چهار نفر از روحانیون به اسامی: 1. شیخ حسینعلی منتظری 2. علی حجتی کرمانی 3. عبدالرحیم ربانی شیرازی 4. احمد بیگدلی آذری که در مظان تهیه اعلامیه مورد بحث قرار گرفته و سه نفر از آنان دارای درجه اجتهاد بوده و در حوزه علمیه قم به کار تدریس اشتغال دارند دستگیر می شوند... سند دوم گزارش ساواک است که در آن به صراحت آمده است: «اعلامیه پلی کپی شده تحت عنوان اعلام خطر و به امضای حوزه علمیه قم» می باشد. متن آن چنین است: تهران، ساواک اداره کل سوم 316 بازگشت 1. تا کنون 9 نفر جهت بازجویی احضار شده اند.
چهار نفر با قرار قانونی بازداشت و دیگران پس از دادن اطلاعات با سپردن تعهد آزاد شده اند. 2. بیوگرافی بازداشت شدگان، پستی ارسال می گردد. 3. اعلامیه های به دست آمده عبارتند از (اعلامیه پلی کپی شده تحت عنوان اعلام خطر و به امضای حوزه علمیه قم، اعلامیه چاپی در زمینه بازداشت شدن شیخ منتظری و سایرین به تاریخ 10/1/45 به امضای حوزه علمیه قم، اعلامیه چاپی تحت عنوان نامه علما و روحانیون نجف آباد به مراجع تقلید و چند اعلامیه قدیمی دیگر که نمونه ای از آنها، پستی ارسال می گردد. 4. تحقیقات ادامه دارد. نتیجه متعاقبا به استحضار می رسد. تقوی [اسامی بازداشت شدگان] الف. فضل صلواتی، فرزند حیدر، شغل آموزگار. ب. مهدی واعظ فخری، فرزند حسن، شغل بیکار. پ. سید مجتبی احمدی، فرزند حسین، شغل دانشجوی سال اول دانشکده ادبیات تهران. ت. احمد اسماعیلی، فرزند صادق، شغل کارگر صنایع پشم. 26. نمی دانیم روش های وسوسه انگیزی که در خاطرات آقای منتظری تداعی کننده غرور و کیش شخصیت گوینده خاطرات است از آنِ اوست یا اینکه تنظیم کنندگان خاطرات با ساختن پرسش ها و پاسخ های حساب شده به خیال پردازی دست زده و تحریف های ساخته و پرداخته ذهن خود را استواری بخشیده اند. اما در سراسر خاطرات منسوب به آقای منتظری می بینیم از این روش نادرست بهره فراوان برده
شده است. به عنوان نمونه پرسش و پاسخی را از کتاب خاطرات آقای منتظری عینا بازگو می کنیم؛ این پرسش و پاسخ زیر عنوان: «ارعاب متولی مسجد اعظم برای تعطیلی درس مراجع در این مسجد» آمده است: س: پس از هجوم به مدرسه فیضیه و ارعاب حوزه علمیه قم گویا مدتی درب مسجد اعظم را به روی حضرت عالی و مرحوم امام و آیت الله شریعتمداری بسته بودند، علت آن چه بود؟ ج: در آن زمان هم درس آقای خمینی و هم درس آقای شریعتمداری در مسجد اعظم بود، از جمله کارهایی که آنها کرده بودند ترساندن متولی مسجد اعظم بود، بعد ایشان هم گفته بود که بروند درهای مسجد را ببندند که آقایان نروند درس و در نتیجه وقتی درهای مسجد اعظم بسته شد آقایان درس را در صحن حضرت معصومه (س) شروع کردند... در آن زمان من خودم برای تشجیع و ترغیب دیگران در درس آقای خمینی شرکت می کردم و دیگران را هم تشویق می کردم که در درس ایشان و درس آقای شریعتمداری که در صحن کوچک برگزار می شد، شرکت کنند... بر سر ما هم یک بار این بازی را در آوردند، در سالن مسجد اعظم را بر روی ما بستند من هم آمدم بیرون پشت در سالن مسجد درس گفتم...[7]
در این پرسش و پاسخ مباحث به گونه ای تنظیم شده که نتایج آن از ابتدا در خود سؤال نهفته است. در زیر عنوان «تعطیلی درس مراجع» نخست نام آقای منتظری را آورده است: «گویا مدتی درب مسجد اعظم را به روی حضرت عالی و مرحوم امام و آیت الله شریعتمداری بسته بودند» و بدین گونه کوشیده است وانمود کند که آقای منتظری از سال 42 در زمره مراجع قرار داشته و هم تراز امام بوده است! در صورتی که در آن روز آقای منتظری نه تنها در زمره مراجع تراز اول بلکه حتی تراز دوم هم نبود. تنظیم کنندگان خاطرات می دانند که اصولا در آن روزها آقای منتظری حتی درس خارج هم نمی گفت چه برسد به اینکه در مسجد اعظم تدریس داشته باشد. یک درس از سطح در مسجد امام حسن عسگری (ع) می گفت که شمار محدودی از طلاب در آن شرکت می کردند و از اساتید معروف دروس سطح نیز به شمار نمی آمد. در آن روز از اساتید سطح که معروف بودند و درسشان مورد استقبال طلاب بود آقایان سلطانی، سبحانی، ناصر مکارم شیرازی، مشکینی، حسین نوری، دوزدوزانی، اعتمادی، ستوده و... بودند که برخی از آنان در مسجد اعظم تدریس می کردند. از آنجا که آقای منتظری خود می دانست که در آن روز در مسجد
اعظم درس نمی گفته است، در پاسخ، به خود جرأت و رخصت نداده است که نام خود را در جرگه کسانی بیاورد که در مسجد اعظم تدریس می کرده اند، از این رو، در پاسخ آورده است (یا شاید آورده اند): «...درآن زمان هم درس آقای خمینی و هم درس آقای شریعتمداری در مسجد اعظم بود...». آقای منتظری برای اینکه دروغ پرسش کنندگان را استواری ببخشد و «دفع دخل مقدر» از این شبهه کرده باشد که اگر او در آن روز از مراجع بوده است، چگونه در درس امام شرکت می کرده و از زمره شاگردان امام بوده، آورده است و یا در واقع از زبان او آورده اند: «...در آن زمان من خودم برای تشجیع و ترغیب دیگران در درس آقای خمینی شرکت می کردم و دیگران را هم تشویق می کردم که در درس ایشان و درس آقای شریعتمداری... شرکت کنند...»!! در خاطره نگاری منسوب به آقای منتظری، گاهی از برخی رفتار و گفتار امام نسخه برداری ساده لوحانه ای شده است، لیکن از آنجا که تنظیم کنندگان به درستی در نیافته بودند که برخی از کار و کردار امام را در کجا و در چه مناسبتی می توان تقلید کرد، به شکل ناشیانه ای آن را به کار می بندند. چنان که در شماره های گذشته فصلنامه آمد[8] تنظیم کنندگان خاطرات آقای منتظری
و خود ایشان شنیده بودند که امام به آقای بروجردی بارها یادآور می شد که با علمای سراسر ایران دست کم هر سالی یک بار گردهمایی داشته باشند حتی اگر در حد «گپ زدن و چای نوشیدن باشد» مفید است. لیکن چون درک درستی از این گفتار امام و مناسبت آن وجود نداشت، این جمله امام را در مقطعی به کار بردند که خامی و نسنجیدگی سخن یا سخن سازان را بر ملا می کند. آنگاه که از آقای منتظری می پرسند در جریان تصویب نامه انجمن های ایالتی و ولایتی نقش شما چه بود، پاسخ می دهد: «...ما منزل مراجع می رفتیم و از آنها درخواست می کردیم که هفته ای یک بار هر چند برای چای خوردن هم شده کنار یکدیگر بنشینند...»!![9] در صورتی که در آن جریان مراجع قم که به مبارزه با تصویب نامه یاد شده برخاسته بودند، گاهی در هر هفته چند بار جلسه داشتند و گفتگوی فشرده پیرامون مسائل متراکم و پیچیده سیاسی حتی فرصت چای نوشیدن به آنها نمی داد و دیگر جای این نبود که کسی آنان را به گردهمایی فراخواند و به آنها بگوید اگر با هم حرفی ندارید دور هم بنشینید و چای بنوشید! خاطره ای که از زبان آقای منتظری آمده است که «...در آن زمان من خودم برای تشجیع و ترغیب
دیگران در درس آقای خمینی شرکت می کردم...»، در واقع کپی ناشیانه ای از روش امام پس از ورود آقای بروجردی به قم می باشد. امام برای استواری مقام و موقعیت علمی آن مرحوم، چند صباحی در درس او شرکت می کرد تا او را به حوزه قم به درستی بشناساند. تنظیم کنندگان خاطرات آقای منتظری بر آن بوده اند حضور او را در حوزه درسی امام در سال 1342، نه برای استفاده، بلکه «برای تشجیع و ترغیب دیگران» وانمود کنند! انگار امام تازه وارد حوزه قم شده بود! طلاب حوزه از او شناخت نداشتند! مقام و موقعیت علمی امام بر حوزوی ها پنهان و پوشیده بود! از این رو، آقای منتظری که گویا «هم تراز امام بود»! ناگزیر شد «برای تشجیع و ترغیب دیگران» به رغم بی نیازی خود! در درس امام حضور یابد! و بدین گونه امام را گام به گام به حوزه بشناساند! و زمینه مرجعیت او را هموار سازد! اما فراموش می کنند که خود آقای منتظری در خاطرات خود اذعان کرده است که «تعداد شاگردان ایشان» در دوره دوم درس خارج که در دهه 20 بود «به پانصد، ششصد نفر رسید»[10] در جای دیگر صریحا می گوید: «...درس آقای خمینی در زمان آیت الله بروجردی از مهم ترین درس ها بود و حدود پانصد، ششصد نفر شاگرد داشت.»[11] سرهنگ
قلقسه رئیس دایره امنیت و مذاهب ساواک در گزارشی در سال 1335 شمار شاگردان امام را «حدود پانصد نفر» گزارش کرده است[12]. باید دانست که شمار شاگردان امام در پی رحلت آقای بروجردی در سال 1340 دو برابر شد، به گونه ای که مسجد سلماسی گنجایش نداشت و شماری از شاگردان ناگزیر در بیرون مسجد، در میان کوچه سلماسی می ایستادند، این وضع امام را ناگزیر کرد که به درخواست شاگردان تن در دهد و محل تدریس را به مسجد اعظم منتقل سازد. در پی آغاز نهضت از آنجا که گاهی امام در میان درس وارد بحث سیاسی می شد و سخنرانی می کرد، بسیاری از طلابی که هنوز درسشان به خارج نرسیده بود، مانند نگارنده به عنوان مستمع آزاد در حوزه درس خارج امام حضور می یافتند، به گونه ای که گاهی شبستان مسجد در هنگام تدریس امام پر از جمعیت می شد و ورود و خروج با دشواری صورت می گرفت. شهربانی قم در گزارشی شمار شرکت کنندگان در درس امام را پنج هزار نفر تخمین زده است که به روزی مربوط می شود که امام در ضمن درس به سخنرانی پرداخته است. در گزارش شهربانی چنین آمده است: 25/2/42 ...امروز بعد از درس، حضرت آیت الله خمینی با کلیه محصلین علوم دینی که در حدود پنج هزار
نفر بودند، به اتفاق هزار نفر اشخاص دیگر با تظاهر و صلوات از مسجد اعظم پیاده از خیابان ارم به مدرسه فیضیه آمدند و در مدرسه دو نفر طلبه به حضرت آیت الله خمینی خوش آمد گفتند و... در چنین شرایطی چگونه آقای منتظری (یا تنظیم کنندگان خاطرات او) ادعا می کنند که «...در آن زمان من خودم برای تشجیع و ترغیب دیگران در درس آقای خمینی شرکت می کردم و دیگران را هم تشویق می کردم که در درس ایشان و درس آقای شریعتمداری... شرکت کنند»...!؟ راستی در آن روز و روزگار که بالغ بر هزار نفر اهل علم، در پای درس امام زانو می زدند که بیش از چهار صد نفرشان صاحب نظر و مجتهد بودند، به این «تشجیع و تشویق» آقای منتظری چه نیازی بود؟ و دستاورد آن چه می توانست باشد؟! ممکن است ادعا شود که این «تشجیع و تشویق» برای این بود که شاگردان درس امام از فشاری که رژیم شاه در آن روزها بر امام وارد می کرد، مرعوب نشوند و از حضور در درس امام خودداری نورزند، در پاسخ باید بگویم اولا تا آنجا که نگارنده به خاطر دارد آقای منتظری پیش از آغاز نهضت امام در کلاس درس او حضور می یافت و ثانیا شاگردان امام به صورت غالب و نیز اکثریت
قریب به اتفاق طلاب جوان سر در راه امام نهاده بودند و نسبت به امام عشق می ورزیدند و با نیروی جوانی و خدایی خود بسیاری از اساتید و فضلا را به یاری امام تشجیع و تشویق می کردند و اتفاقا به یاد دارم که یکی از اعتراضات برخی از روحانیان جوان به آقای منتظری در آن روزها بر سر این بود که چرا امام را به عنوان اعلم معرفی نمی کند (آقای منتظری آقای حکیم را اعلم می دانست و تا او در قید حیات بود به اعلمیت امام رأی نداد).[13] از زبان آقای منتظری آورده اند که «دیگران را تشویق می کردم در درس آقای شریعتمداری شرکت کنند»، اگر این ادعا صحت داشته باشد، باید گفت آن اتهامی که در خاطرات به ناحق بر آیت الله مشکینی وارد شد که «می خواست... دفاعی هم از آقای شریعتمداری شده باشد»![14] بر خود او وارد است و این سؤال را ایجاد می کند که خود آقای منتظری از سال 42 «مدافع آقای شریعتمداری بوده است»؟! در پایان این پرسش و پاسخ از زبان آقای منتظری آمده است: «...بر سر ما هم یک بار این بازی را در آوردند و در سالن مسجد اعظم بر روی ما بستند، من هم آمدم بیرون پشت در سالن مسجد
درس گفتم...»، بدون اینکه توضیح دهد این رویداد در چه سالی و در چه تاریخی و روی چه علتی بوده است، آیا بستن در شبستان جنبه سیاسی داشته؟ یا شبستان مسجد در دست تعمیر بوده است؟ و آیا اصولا آقای منتظری در سال های پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در مسجد اعظم تدریس داشته است یا این ادعا نیز چیزی جز تاریخ نگاری ذهنی نیست؟! بی تردید تا سال 1345 که نگارنده در ایران به سر می برد، آقای منتظری در مسجد اعظم کلاس درس نداشت. 27. از زبان آقای منتظری ادعا شده است: ...پس از فوت آیت الله بروجردی از روزنامه ها آمده بودند با طلبه ها راجع به مراجع مصاحبه می کردند، ما آیت الله خمینی را مطرح کردیم و روزنامه ها نام ایشان را جزو مراجع نوشتند... اولا در آن روز این گونه مرسوم نبود که خبرنگاران در کوچه و بازار راه بیفتند و با مردم یا طلاب مصاحبه کنند. ثانیا نمایندگان و خبرنگاران روزنامه ها در قم به علت اینکه بلیت بخت آزمایی، ورق قمار و کتاب های سکسی می فروختند، از نظر روحانیان و طلاب آن قدر منفور بودند که به خود جرأت نمی دادند به فیضیه و طلاب و روحانیان نزدیک شوند. ثالثا آقای منتظری از نظر ارباب جراید و مطبوعات چهره شناخته شده ای نبود که خبرنگاران سراغ او بروند،
تنها روحانیانی که در حوزه قم از نظر ارباب جراید شناخته شده بودند نویسندگان مجله «مکتب اسلام» بودند. رابعا اگر خبرنگاری به سراغ آقای منتظری رفته بود و با او در زمینه مراجع گفتگویی کرده بود، بی تردید آقای منتظری یا تنظیم کنندگان خاطرات او آن را با آب و تاب بیان می کردند که خبرنگار روزنامه ای مثلا به منزلم آمد، یا سر درس من حاضر شد و یا اینکه در مسیر راه جلوی مرا گرفت. آقای منتظری در خاطرات آنگاه که با کلمه «ما» و به صورت سربسته ادعایی می کند: «ما آیت الله خمینی را مطرح کردیم» نشان از این نکته دارد که شخصا نقشی نداشته است و می خواهد به اصطلاح خود را به گونه ای «قاطی» کند! خامسا این علمای تهران مانند شهید مطهری، شهید بهشتی و شهید محلاتی و حتی مرحوم سید محمد بهبهانی بودند که در گفتگو با برخی از ارباب جراید از مقام و موقعیت علمی امام سخن گفتند. آن گونه که شهید محلاتی روایت می کرد در ملاقات خصوصی ای که برخی از ارباب جراید مانند عباس مسعودی در پی درگذشت آقای بروجردی با سید محمد بهبهانی داشتند، آقای بهبهانی صریحا اظهار کرده بود «آقای خمینی اگر به میدان بیاید از همه این مراجع شایسته تر است، حیف که اهلش نیست». سادسا
مقامات دولتی و کارشناسان رژیم شاه در امور روحانیت سالیان درازی پیش از درگذشت آقای بروجردی از مقام و موقعیت امام آگاهی داشتند، چنان که در پیش اشاره شد، سرهنگ قلقسه در گزارش خود در سال 1335، شمار شاگردان امام را و اینکه در کدام منطقه ایران مقلد دارد، بازگو کرده است، بنابراین امام به عنوان مرجع تقلید مطرح بود، نه اینکه آقای منتظری بنابر ادعای خود، او را مطرح کرده باشد و روزنامه ها طبق گفته او «نام ایشان را جزو مراجع» نوشته باشند. 28. آورده اند: ...همه مراجع برای آیت الله بروجردی فاتحه گرفتند و هر کدام به تناسب موقعیت خود زودتر اعلام فاتحه می کردند آیت الله خمینی شاید نفر پانزدهم، شانزدهم بود که اعلام فاتحه کرد...[15] در این فراز از خاطرات تلاش شده است، به شکل مرموزی مقام علمی و اجتماعی امام را به زیر سؤال ببرد و او را از نظر مقام و موقعیت در حوزه قم در رده «پانزدهم، شانزدهم» بنمایاند که لابد در ردیف فضلای تراز دوم حوزه قرار داشته است!! در صورتی که اعلام فاتحه از طرف امام پس از دیگران نه به تناسب موقعیت، بلکه روی ادب و فروتنی بود که نمی خواست در برپایی مراسم بزرگداشت، معارض دیگران باشد. اصولا دأب امام در این گونه برنامه ها این
بود که می گذاشت همه کسانی که برآنند مراسمی برپا دارند، برنامه خود را اعلام کنند و به انجام برسانند، آنگاه که برپایی مراسم از طرف این و آن به پایان می رسید و دیگر از طرف کسی اعلام فاتحه نمی شد، امام مراسمی برپا می داشت. نگارنده به یاد دارد که در پی درگذشت آقای حکیم در نجف اشرف در سال 1349، آنگاه که مراجع تراز اول و دوم، فضلا و اساتید حوزه، طلاب برخی شهرها و کشورها و حتی اصناف بازار مراسم فاتحه برپا کردند، امام آخرین نفری بود که برای آن مرحوم مراسم بزرگداشتی گرفت و دستور داد که در اعلام مراسم از طرف او، نام او را بدون هیچ گونه عناوین و القابی ببرند. آنگاه که از بلندگوی صحن مطهر حضرت مولا علی (ع) اعلام شد که مراسم بزرگداشتی از طرف «سید خمینی» برای آیت الله حاج سید محسن حکیم برگزار می شود، شماری از جوانان عرب و طلاب به دفتر مؤذن هجوم بردند و می خواستند گوینده را مورد ضرب و شتم قرار دهند که چرا از امام به صورت اهانت آمیز نام برده است. گوینده دست خط امام را به آنان ارائه داد که در آن تأکید شده بود از من جز به عنوان «سید خمینی» نام برده نشود. افق عرفانی و اخلاقی
امام کجا و آن تحلیل های ناسوتی و دنیازده کجا! 29. در این خاطرات از زبان آقای منتظری آمده است: ... بعضی از سران و امرای ارتش که بهایی بودند به شاه نامه نوشته بودند که فلانی اوضاع نجف آباد را به هم زده است...[16] برای اثبات این ادعا متن سند را نیز در جلد دوم خاطرات به چاپ رسانده اند. ما اکنون متن آن سند را عینا در پی می آوریم تا روشن شود که ادعای بالا تا چه پایه ای مقرون به صحت است: وزارت جنگ اداره: لشگر 9 زرهی دایره: رکن 2 شماره 29/5/34 6686/2 محرمانه ریاست ستاد ارتش درباره وضع بهایی ها در نجف آباد پیرو شماره 3616 24/3/34 رکن 2. برابر گزارش شهربانی اصفهان، شیخ حسینعلی منتظری خود را نماینده آیت الله بروجردی در نجف آباد معرفی و روز 20/5/34 از وعاظ و معتمدین و اصناف و سایر طبقات دعوت و اظهار داشته که به موجب فتوای آیت الله بروجردی معامله مسلمین با بهایی ها تحریم گردیده و مسلمین نباید با بهایی ها رابطه و خرید و فروش داشته باشند. با اینکه قبلا آموزش کافی به شهربانی اصفهان داده شده بود، مجددا تأکید گردید که از هرگونه تحریکات و اقدامات نامبرده جدا جلوگیری شود. فعلا آرامش در نجف آباد برقرار بوده و مأمورین انتظامی
مراقب اوضاع می باشند. م ع فرماندهی لشگر 9 زرهی اصفهان سرتیپ ضرغام[17] چنان که می بینید سند بالا نه نامه است، نه خطاب به شاه است و نه در آن آمده است که «فلانی [شیخ حسینعلی منتظری] اوضاع نجف آباد را به هم زده است »، بلکه برعکس در آن آمده است «فعلا آرامش در نجف آباد برقرار است». این گزارش را اداره رکن 2 اصفهان به ستاد ارتش داده و در آن آورده است: «شیخ حسینعلی منتظری خود را نماینده آیت الله بروجردی معرفی و اظهار داشته که به موجب فتوای آیت الله بروجردی معامله مسلمین با بهایی ها تحریم گردیده و... به شهربانی اصفهان... تأکید گردید که از هرگونه تحریکات و اقدامات نامبرده جلوگیری شود...» و هیچ نشانه ای در کار نیست که این ادعای آقای منتظری را اثبات کند که گزارش بالا را «سران و امرای ارتش که بهایی بودند» داده اند. تنظیم کنندگان خاطرات وقتی پیرامون یک سند تاریخی که حتی در متن کتاب خاطرات نیز به چاپ رسیده و تفسیر آن چندان پیچیده نیست، این گونه بزرگ نمایی و تحریف گری می کنند، آیا می توان باور کرد خاطراتی را که از زبان این و آن و یا به عنوان مشاهدات آقای منتظری روایت می کنند، بدون کم و کاست و حذف اضافات، بیهوده گویی و خودستایی بازگو کرده
باشند؟! آیا این گونه خاطره نگاری ها می تواند اعتبار داشته باشد؟ آیا به این خاطرات که از آغاز تا پایان غالبا با خودستایی، بزرگ نمایی و تحریف حقایق همراه است، می توان اعتماد و استناد کرد؟ چقدر تفاوت است میان این روش و سیره امام که حتی از یک واژه «فراوان» که مبادا جنبه مبالغه داشته باشد، نمی گذرد و روی آن قلم می کشد و به نگارنده بارها به صورت کتبی و شفاهی نسبت به زیاده روی و اغراق گویی هشدار می دهد (شرح آن در چند صفحه پیش گذشت). آنگاه که می بیند درباره درس اخلاق او در دوران رژیم رضا شاه، در مدرسه فیضیه نوشته ام: «...به تدریج شعاع روحی و آثار معنوی این محفل روحانی به آنجا رسید که اهالی دیگر شهرها و مراکز هر هفته راهی قم می شدند و محل درس در مدرسه فیضیه آکنده از جمعیت می شد و مجلس رونق بسزایی پیدا می کرد...»، بی درنگ در حاشیه آن می نگارد: «...علت اصلی توسعه این مجلس جلوگیری شدید پلیس رضا شاه بود از مطلق مجالس تعزیه و موعظه و امثال آن، از این جهت مردم علاقه مند بودند...»[18] و بدین گونه این گمان را که بحث اخلاقی او از گیرایی ویژه ای برخوردار بوده که موجب علاقه و استقبال مردم می شده است، رد می کند و نه تنها هیچ گاه شخصا از کار و
کوشش خود ستایش نمی کند و آن را به رخ دیگران نمی کشد، بلکه دیگران را نیز از هرگونه توصیف اغراق آمیز باز می دارد. 30. در خاطرات منسوب می خوانیم: س: ظاهرا بعد از این قضایا حضرت عالی با اصرار مانع رفتن مرحوم امام به حرم مطهر شده اید و به این وسیله توطئه ای را خنثی نمودید. ج: جریانی که به آن اشاره کردید از این قرار است: سر شب من در خانه نشسته بودم که کسی آمد و گفت شایع است که شاه فرار کرده من بلافاصله به سرعت از منزل به قصد منزل آیت الله خمینی حرکت کردم، در راه نیز شایعه شنیده می شد، به منزل ایشان که رسیدم دیدم جمعی از جمله آقای امینی، آقای حاج سید محمدحسین لاله زاری و سرهنگ اشرفی و... نشسته اند و همان شایعه مطرح بود... ایام، ایام زیارتی بود و قم شلوغ بود. در این اثنا بعضی مصر بودند که آیت الله خمینی به حرم مشرف شوند و غرض در حقیقت شعار و تظاهرات بود ولی به نظر، مسئله مشکوک و مورد شبهه بود و احتمال توطئه می دادیم من و آقای امینی با تشرف ایشان به حرم مخالفت کردیم و گفتیم در این شرایط و شلوغی صحن و حرم تشرف شما صلاح نیست. ایشان اول قبول نمی کردند ولی بالاخره با اصرار
ما منصرف شدند...[19] درست یک هفته از فاجعه خونین فیضیه می گذشت که یکباره در قم شایع شد که در ایران کودتا شده و شاه فرار کرده است، جمعی از طلاب و مردم، از جمله این نگارنده به منزل امام شتافتند و موضوع را با امام در میان گذاشتند، امام با کمال خونسردی، در حالی که دستی بر ریش خود داشت و نشسته بود، اظهار داشت: اولا این خبر شایعه ای بیش نیست و باور نکنید. ثانیا بر فرض اینکه واقعیت داشته باشد، به حال ما تفاوتی نمی کند، ما که با فرد طرف نیستیم تا با رفتن یک فرد و آمدن فرد دیگر مشکل را تمام شده بدانیم (نزدیک به این مضامین). و چون شب جمعه بود و امام در سال جدید به حرم نرفته بود، آن شب بنا داشت پس از نماز مغرب و عشا به حرم شرفیاب شود که شماری از طلاب و مردم که هنوز از جو رعب و وحشتی که به دنبال فاجعه فیضیه در قم پدید آمده بود مرعوب و متأثر بودند، از امام خواستند در آن اوضاع آشفته، شلوغی شهر و حضور کماندوها که پس از یورش به فیضیه هنوز در سطح شهر گشت می زدند، از رفتن به حرم خودداری ورزد، امام هم پذیرفت و از
رفتن به حرم منصرف شد. نه توطئه ای در میان بود و نه جریان پیچیده و بغرنجی پیش آمده بود که در حل آن به رهبری! آقای منتظری نیاز باشد. این گونه جریان سازی ها و بزرگ نمایاندن یک رویداد ناچیز که تا آن پایه بی ارزش است که حتی نگارنده از بازگو کردن آن در تاریخ خودداری کرده است، نشان از استیصال جریانی دارد که هر پشیزی را دستاویز قرار می دهند تا رهبری، قیادت و نقش منحصر به فرد آقای منتظری را در نهضت امام و انقلاب اسلامی به اثبات برسانند و از او اسطوره بسازند کیست که نداند با این گونه روش ها نه اسطوره ای ساخته می شود و نه قیادت و رهبری یک نهضت برای کسی به اثبات می رسد. تنها نتیجه این گونه تحریف گری ها خدشه دار کردن تاریخ است. 31. دست اندرکاران تنظیم کتاب خاطرات، در جای دیگری تلاش می کنند با شیوه ای مغرضانه و مرموزانه امام را به صورت تلویحی به تفرقه افکنی متهم کنند و ذیل عنوان «تلاش ساواک برای تفرقه انگیزی بین نیروهای مبارز»، از زبان آقای منتظری یکی از اعلامیه های تاریخی و سرنوشت ساز امام را این گونه به زیر سؤال می برند: س: در همین زمان که حضرت عالی در بازداشت آخری که در زندان اوین بودید، گویا آقای عبدالرضا حجازی به همراه ازغندی (بازجو) به ملاقات شما آمده
و نامه ای را که از امام خمینی در ارتباط با وهابیت صادر شده بود به شما دادند، اولا بفرمایید که آیا این قضیه درست است یا نه؟ ثانیا در صورت صحت هدف آنها از این کار چه بوده؟ ثالثا در آن شرایط هدف حضرت امام از صدور این نامه چه بوده است؟ ج: در آن زمان مسئله شهید جاوید و مباحث پیرامون آن مطرح بود و ما و دوستانمان تقریبا متهم بودیم به طرفداری از وهابیت و این گونه مسائل. من الان تفصیل نامه امام یادم نیست، منتها در آن شرایط به نظر من چیز خوبی نبود. آقای اشراقی (داماد امام) هم زیر آن چیزهایی حاشیه زده بود. و جریان این بود که یک روز مرا صدا زدند که ملاقات داری، من رفتم دیدم ازغندی (بازجوی ساواک) نشسته و گفت آقای حجازی آمده اند ملاقات شما بالاخره ما نشستیم و حال و احوال کردیم، بعد آقای حجازی گفت: شنیدی که اخیرا آقای خمینی نامه ای نوشته راجع به مسائل وهابیت؟! بعد آن را از جیبش در آورد و به ازغندی گفت اجازه می دهید بدهم به ایشان؟ ازغندی گفت ببینم حالا مثل اینکه تمام اینها بازی بود ازغندی گرفت و خواند و گفت خب مانعی ندارد بده. خلاصه او نامه را به من داد
و من آن را بردم داخل بند. گویا هدف آنها این بود که این نامه توسط من در زندان پخش بشود. بالاخره بوی فتنه و تفرقه از آن می آمد. من هم جریان را به هیچ کس نگفتم، نامه را گذاشتم زیر تشک و آن را به هیچ کس بروز ندادم و تعجب کردم که آیت الله خمینی چطور در این شرایط این نامه را نوشته اند...[20] پیش از پرداختن به پاسخ شبهه ها و خلاف گویی های دست اندرکاران کتاب خاطرات پیرامون این پیام امام، بایسته است متن آن را عینا در اینجا بیاوریم و سپس هدف و انگیزه امام از نگارش این پیام را مورد بررسی قرار دهیم: بسمه تعالی اینجانب کرارا نظر خود را در این نحو موضوعات گفته و نوشته ام. بعید به نظر نمی آید که دستجاتی که در ایران اشتغال به فعالیت های ضد اسلامی و ضد مذهبی دارند با اختلاف اسم و روش، گروه های سیاسی باشند که با دست اجانب برای تضعیف اسلام و مذهب مقدس تشیع و مقام عظیم روحانیت به وجود آمده باشند برای انصراف ملت از مصالح روز. این جمعیت ها در یک امر، مشترک هستند و آن خیانت به کشور اسلامی و کوبیدن پاسداران آن و چون دشمنان اسلام و غارت گران ملل ضعیف مصالح خود را با نفوذ روحانیت که یگانه
حافظ قرآن کریم و احکام نجات بخش اسلام است در خطر می بینند ناچار برای حفظ مصالح استعماری خود دست به ایجاد احزاب انحرافی وابسته و گروه های به ظاهر منتحل به اسلام و در حقیقت مخالف با آن زده اند. اسلام و مذهب مقدس جعفری سدی است در مقابل اجانب و عمال دست نشانده آنها چه راستی و چه چپی و روحانیت که حافظ آن است سدی است که با وجود آن اجانب نمی توانند به نحوی که دلخواه آنان است با کشورهای اسلامی و خصوص با کشور ایران رفتار کنند. لهذا قرن ها است که با نیرنگ های مختلف برای شکستن این سد نقشه می کشند گاهی از راه مسلط کردن عمال خبیث خود بر کشورهای اسلامی و گاهی از راه ایجاد مذاهب باطله و ترویج بابیت و بهاییت و وهابیت و گاهی از طریق احزاب انحرافی. امروز که مکتب بی اساس مارکس با شکست مواجه است و بی پایگی آن برملا شده است عمال اجانب که خود بر ضد مکتب آن هستند در ایران از آن ترویج می کنند برای شکستن وحدت اسلامی و کوبیدن قرآن کریم و روحانیت در ایران که مهد تربیت اهل بیت عصمت و طهارت است و با زنده بودن این مکتب بزرگ هرگز اجانب غارت گر به آرزوی غیر انسانی خود نمی رسند ناگزیر هستند
مذهب مقدس تشیع و روحانیت را که پاسداران آن است به هر وسیله تضعیف کنند و بکوبند. اکذوبه انتساب بعضی از این منحرفین را به اینجانب نیز از همین قماش است من صریحا اعلام می کنم که از این دستجات خائن چه کمونیست و چه مارکسیست و چه منحرفین از مذهب تشیع و از مکتب مقدس اهل بیت عصمت علیهم الصلوه و السلام به هر اسم و رسمی باشد متنفر و بیزارم و آنها را خائن به مملکت و اسلام و مذهب می دانم و بدخواهان و مغرضین بدانند با این دروغ ها و حیله ها نمی توانند بین روحانیون خلاف ایجاد کنند کسانی که به روحانیون منتسب هستند و از اسلام و مذهب دفاع می کنند لازم است از این دستجات مفسده جو تبری کنند و از مقام شامخ روحانیت دفاع کنند و از تفرق و اختلاف احتراز کنند و با هوشیاری نیرنگ های اجانب را خنثی کنند. از روحانیون عظیم الشأن تقاضا دارم که با طبقات جوان به چشم عطوفت و پدری نظر کنند و بر طبقات جوان است که در حفظ روحانیت و روحانیون معظم کوشا باشند. و آخر لازم است تذکر دهم که نویسندگان و متفکران محترم از تأویل و تفسیر قرآن کریم و احکام اسلام با اراده خود جدا خودداری کنند و از
جمیع طبقات ایدهم الله تعالی تقاضا دارم که با حفظ وحدت کلمه راه را بر دشمنان اسلام که دشمن بشریت هستند ببندند و از خداوند تعالی جلت عظمته خواستارم که قطع ریشه اجانب و عمال خبیث آنان را از ممالک اسلامی و از کشور اهل بیت بفرماید انه ولی الامر. سلام من بر روحانیون عظیم الشأن و بر طبقات مؤمنین ایدهم الله تعالی. شهر شعبان 21[97[ روح الله موسوی خمینی[22] در آن مقطع که امام این پیام را صادر کرد جریان های مرموزی با تزهای استعماری ارتجاعی گوناگون و رنگارنگی مانند «جدایی دین از سیاست»، «اسلام منهای روحانیت»، «اسلام انقلابی»، «اسلام مترقی»، «اسلام علمی» و... بازیگر صحنه بودند و نقشه ها و نیرنگ هایی را در راه کشانیدن مبارزان مسلمان به دنبال راه و مرام خود در دست اجرا داشتند، از سوی دیگر برخی از پیروان مسلک ها و مکاتب وارداتی و استعماری مانند وهابی ها که می دیدند اندیشه های واپسگرایانه و ضد اسلامی آنان، به علت رشد سیاسی و آگاهی دینی ملت ایران بازاری ندارد، در پشت چهره برخی از جریان های سیاسی پنهان شده از تزهایی مانند «اسلام منهای روحانیت» برای پیشبرد نقشه ها و اندیشه های خود بهره می گرفتند و به تفرقه افکنی ادامه می دادند. از سوی دیگر برخی از مبارزان روحانی و مسلمانان مبارز، با باورمندی
به اینکه با این گروه ها و جریان ها و دستجات سیاسی در راه مبارزه با رژیم شاه هدف مشترک دارند، با آنان حتی با گروه های الحادی و التقاطی همکاری می کردند و ناخودآگاه راه را برای رخنه و نفوذ آنان در میان صفوف فشرده مسلمانان مبارز هموار می ساختند و بازارشان را رونق می بخشیدند، در برابر، جریان ها و گروه های سیاسی در هر فرصتی به نهضت اسلامی و مبارزان مسلمان از پشت خنجر می زدند و به نهضت آسیب می رساندند. امام همواره پیشاپیش حوادث حرکت می کرد و آنچه را که سال ها بعد ممکن بود، روی دهد به درستی می دید و پیش بینی می کرد. از این رو، به این واقعیت رسیده بود که در آستانه دگرگونی ژرفی که در آینده در ایران روی خواهد داد که به واژگونی رژیم شاه کشیده می شود، بزرگ ترین خطر برای استقلال ایران، سرنوشت ملت و انقلاب اسلامی، خطوط انحرافی است که در میان ملت مبارز ایران جا باز کرده و با دستاویز هدف مشترک، راه مشترک و... در راه به بیراهه کشانیدن نهضت و مبارزه به توطئه نشسته است. امام می دید که جریان های الحادی، التقاطی و تئوریسین های تز استعماری «اسلام منهای روحانیت» با شعار همگامی و همراهی با نهضت و گاهی با ادعای پیشتازی در مبارزه می کوشند که نهضت را به بیراهه
بکشانند و آن روز که ملت انقلابی ایران با فداکاری ها و جان فشانی های خود استعمارگران و جهان خواران را از ایران بیرون براند این شبکه های الحادی و جریان های مرموز التقاطی آنان را از پنجره به درون کشور خواهند کشانید و بار دیگر ایران را در زیر چکمه سرجوخه های عربده کش امریکایی ذبح خواهند کرد. از این رو، امام بر آن شد که پیش از اوج و پیروزی انقلاب اسلامی رسالت روشنگری و آگاهی بخش خود را به پایان برد و شبکه های مخوف نفاق، التقاط و الحاد را به مردم بشناساند و به ملت مبارز و مسلمان ایران هشدار دهد که جز به اسلام ناب محمدی (ص) که در اصل ولایت فقیه متبلور است، به هیچ مسلک، جریان و گروهی تکیه نکنند و راه خود را از این باندها و جریان های انحرافی جدا کنند و فریب شعارهای شیطانی راه مشترک، هدف مشترک و... را نخورند. هدف امام از این پیام جدا کردن صف ها و دریدن ماسک ها و شناساندن چهره های فریب کار و مکار بود. اگر آن روز، این پیام امام با نقشه و نیرنگ ساواک و روحانیان ساده اندیش و فریب خورده به زیر سؤال نمی رفت، بایکوت نمی شد و به درستی در میان ملت توزیع می شد و اهداف آن مورد شرح و توضیح قرار می گرفت، بی تردید آسیب های سنگینی
که در پی پیروزی انقلاب اسلامی از سوی این گروه های التقاطی و دیگر شبکه های مرموز استعماری بر ملت ایران وارد شد، هیچ گاه پیش نمی آمد و زیان های جبران ناپذیری بر ایران و اسلام وارد نمی کرد. از زبان آقای منتظری آمده است که چون «در آن زمان مسئله شهید جاوید و مباحث پیرامون آن مطرح بود و ما و دوستانمان (بخوانید شبکه هادی و مهدی هاشمی) متهم بودیم به طرفداری از وهابیت» این پیام امام «در آن شرایط به نظر من چیز خوبی نبود»!! شگفتا! از دید آقای منتظری چون او و جریان وابسته به او در نزد مردم «به طرفداری از وهابیت متهم بودند» امام نبایستی به وهابیت حمله می کرد و درباره خطر این مسلک انحرافی هشدار می داد! این دید و چشم داشت مانند آن است که برخی زبان به گله بگشایند که چون ما به «ارتجاع» متهم بودیم، امام نباید به «ارتجاع» حمله می کرد! به نظر می رسد مسئله آقای منتظری با این پیام امام، حمله به وهابیت نیست. این موضوع دستاویزی است تا مشکل اصلی پنهان بماند و برملا نشود. واقعیت این است که نامبرده از موضع امام علیه گروه ها و باندهایی که خودسرانه و غیر مسئولانه، به نام اسلام فعالیت های سیاسی دارند، سخت آشفته و نگران است! ناخشنودی نامبرده از
این پیام امام نشان می دهد که به اصطلاح طلبگی «ضمیر مرجع خود را پیدا کرده است»! آنجا که امام در این پیام صریحا اعلام می دارد: ...و چون دشمنان اسلام و غارت گران ملل ضعیف مصالح خود را با نفوذ روحانیت که یگانه حافظ قرآن کریم و احکام نجات بخش اسلام است، در خطر می بیند، ناچار برای حفظ مصالح استعماری خود، دست به ایجاد احزابی انحرافی، وابسته و گروه های به ظاهر منتحل به اسلام و در حقیقت مخالف با آن زده اند... امام در این پیام از چهره ها و باندهایی که خودسرانه به تأویل و تفسیر قرآن کریم و احکام اسلام می پردازند، نیز از آن کژاندیشانی که با شعار «اسلام منهای روحانیت» در راه در هم پیچیدن اساس روحانیت تلاش و توطئه می کنند، بیزاری جسته و آنان را منحرف خوانده است. در خور توجه اینکه در پی پخش این پیام هر یک از گروه ها، باندها و چهره های ناخالص سیاسی خود را مخاطب این پیام می پنداشتند و از صدور آن به نحوی اظهار نگرانی و ناخشنودی می کردند، دست اندرکاران حسینیه ارشاد بر این باور بودند که روی سخن امام در این پیام به آنهاست! آقای منتظری و شبکه وابسته به هادی و مهدی هاشمی گمان داشتند که امام بر آنان تاخته است! «نهضت آزادی» و
افراد وابسته به آن نیز این پیام را علیه خود می دانستند. سازمان منافقین و دار و دسته های آنها نیز خود را طرف خطاب امام می پنداشتند لیکن واقعیت این است که امام در این پیام، گروه یا شخص خاصی را مد نظر نداشت، بلکه نظر امام به همه گروه ها، جمعیت ها و کسانی بود که در خط ولایت و امامت حرکت نمی کردند و دنبال مکاتب وارداتی و انحرافی بودند. ناگفته نماند که ساواک نیز در این پندارها و گمانه زنی ها، به منظور ایجاد شکاف و اختلاف میان نیروها، نقش بسزایی داشت و در ملاقات و گفتگو با برخی از چهره ها و گروه ها به شکل تلویحی و غیر مستقیم به آنان می باوراند که تنها آنها طرف خطاب امام هستند، چنان که در ملاقات عبدالرضا حجازی و ازغندی با آقای منتظری به او چنین باوراندند که نظر امام به جریانی است که پشت سر کتاب شهید جاوید ایستاده اند و از آن دفاع می کنند. آقای منتظری بر این باور است که هدف نامبردگان از تحویل پیام امام به او برای این بوده است که این پیام در میان زندانیان منتشر شود، لیکن کیست که نداند برای ساواک پخش این پیام در میان زندانیان از طریق عوامل نفوذی امکان پذیر بود و نیازی نبود که برای آقای منتظری
ایجاد زحمت کنند! آمدن عبدالرضا حجازی به دیدار آقای منتظری به همراه ازغندی و آن مقدمه چینی ها برای این بود که به صورت تلویحی به او بباورانند که مخاطب این پیام شخص او و دار و دسته او می باشند و باید بگویم که در این ترفند کامیاب
هم بودند، چنان که می بینیم پس از گذشت سی سال از آن تاریخ هنوز آقای منتظری آن پیام را به زیان خود و جریان وابسته به خویش می داند و در خاطرات خود آن را مورد نکوهش قرار می دهد. دور از واقعیت نیست اگر گفته شود کارشکنی ها، مشکل آفرینی ها و مخالف خوانی های آقای منتظری در سال های پایانی عمر امام، انتقامی بود که نامبرده به گمان خود از این پیام تاریخی امام می گرفت. 32. از زبان آقای منتظری آمده است: ...آیت الله خمینی از همان اول اصرار داشتند که ایشان [آیت الله بروجردی] اگر بخواهند ما این کار [اصلاح حوزه] را انجام دهیم باید آن را بنویسند و ایشان به صورت حکمی آن را نوشت ولی بعدا وسوسه گران ایشان را پشیمان کردند و نوشته را پس گرفتند... آقای خمینی خیلی دنبال ایشان بود، آن وقت به دنبال پس گرفتن نوشته یک مقدار ایشان سرد شدند. بعد در جریان مرحوم نواب صفوی و فداییان اسلام هم در ذهن آیت الله بروجردی القا کردند که آقای خمینی محرک و مؤید فداییان اسلام است، با اینکه این گونه نبود... آقای حاج سید محمدصادق لواسانی... برای من نقل کردند که یک بار من خواستم بروم منزل آیت الله بروجردی آقای خمینی هم گفتند، من هم مدتی است نرفته ام، خوب است شما که
می روی من هم به دنبال شما باشم و خیلی با ایشان قهر نباشم. آقای لواسانی گفت دوتایی رفتیم منزل آقای بروجردی، اتاق بیرونی،...هیچ کس به ما نگفت بفرمایید بروید پیش آقای بروجردی...خلاصه ما تا مغرب نشستیم خبری نشد. آقای خمینی گفت بلند شو برویم، شما هم امروز چوب ما را خوردی. ایشان می گفت آقای خمینی در دالان ایستاد و گفت من دیگر پایم را دم این خانه نمی گذارم و شاید تا آن وقت که آقای بروجردی زنده بود، ایشان به آنجا رفت و آمد نکرد...[23] اینکه «تا آقای بروجردی زنده بود» امام به منزل او «رفت و آمد نکرد» دور از واقعیت است. امام مرد وظیفه، رسالت و مسئولیت بود، نه اهل قهر و ناز و ملالت. امام تا واپسین روزهای زندگی آقای بروجردی در مسائل مهم سیاسی و کشوری طرف مشورت آن مرحوم بود. هر لحظه ای که او به رایزنی با امام نیاز داشت، امام بی درنگ در نزد او حضور می یافت و در مسائل گوناگون سیاسی اظهار نظر می کرد و پیشنهاد می داد. چنان که در کتاب نهضت امام آمده است: ...حجت الاسلام آقای حاج سید عباس مهری نقل کردند که من در محضر آیت الله بروجردی بودم که نماینده ای از طرف دولت به حضور ایشان آمد و موافقت ایشان را با
موضوعی که دولت در دست اجرا داشت، خواستار شد. آیت الله بروجردی فرمودند: پاسخ را بعد از مشاوره و تبادل نظر با بعضی از علما به دولت ابلاغ خواهم کرد. من به فکر افتادم که آقای بروجردی در این گونه امور با کدام یک از علمای قم مشورت می کنند؟ دیری نپایید که دیدم امام خمینی به آنجا آمدند و به اتفاق آن مرحوم به اتاق دربسته ای رفته و به گفتگو نشستند و ساعتی بعد آیت الله بروجردی نظر خویش را برای دولت فرستاد. آیت الله بروجردی علاوه بر اینکه در امور مهم سیاسی با امام خمینی مشورت و تبادل نظر می کرد، گاهی نیز از امام دعوت به عمل می آورد که در گفتگوی او با مقامات دولتی... حضور یابد و به طور مستقیم از جانب ایشان با نماینده دولت و مقامات دولتی گفتگو کند. در مورد یکی از مواد قانون اساسی که رژیم می خواست آن را تغییر دهد و به منظور جلب موافقت آیت الله بروجردی دکتر اقبال را به حضور ایشان فرستاد، امام خمینی بنا به درخواست ایشان در آن نشست شرکت کرد و رسما با دکتر اقبال صحبت و گفتگو به عمل آورد و سرانجام با لحنی تند و قاطعانه اظهار داشت که ما به شما هرگز اجازه چنین تغییر و تبدیلی در قانون
اساسی را نمی دهیم. زیرا این گونه تغییر افتتاحیه ای در جهت دستبرد اساسی به قوانین موضوعه این کشور خواهد شد و به دولت فرصت خواهد داد که هر وقت، هر طور که سیاست و منافع او اقتضا کند در قانون اساسی دست ببرد...[24] افزون بر آنچه در بالا آمد، در خاطرات منسوب به آقای منتظری در مناسبت های مختلف از حضور امام در کنار آقای بروجردی سخن رفته است که نادرستی این ادعا را که امام تا آقای بروجردی زنده بود، به منزل او رفت و آمد نکرد، نشان می دهد: ...من کتاب های بهایی ها را به خاطر اینکه با آنها درگیر بودم زیاد می دیدم... این دو کتاب را بردم خدمت آیت الله بروجردی، اتفاقا آیت الله خمینی هم کنار آیت الله بروجردی نشسته بود...[25] باید دانست که درگیری آقای منتظری با بهایی های نجف آباد به واپسین سال های زندگی آقای بروجردی (1336) بر می گردد که آن مرحوم برای ریشه کن کردن این ستون پنجم و جرثومه شوم با دولت درگیر شد. نیز از زبان آقای منتظری آمده است: ...تا اینکه یک روز در کوچه آیت الله خمینی به من رسیدند و گفتند که بله علیه شما به ناحق پیش آیت الله بروجردی مطالبی را گفته اند و من رفته ام با ایشان صحبت کرده ام. این جریان قبل از سرد شدن روابط آیت الله بروجردی
و آیت الله خمینی اتفاق افتاده بود...[26] باید دانست که در سال های نخست ورود آقای بروجردی به قم آقای منتظری از طلابی بود که درس او تازه به خارج رسیده و از فضلای حوزه به شمار نمی آمد و در مقامی نبود که برای او در نزد آقای بروجردی تفتین کنند و اصولا آقای بروجردی از او شناختی نداشت. آن روز که آقای منتظری به عنوان یکی از فضلای درس آقای بروجردی مطرح شد، تقریبا سال های واپسین دهه 20 بود و از برهه سردی میان امام و آقای بروجردی زمانی طولانی می گذشت چون جریان سردی میان آنان به سال های نخستین ورود آقای بروجردی به قم بر می گردد. بنابراین، این خاطره منسوب به آقای منتظری نیز گواه بر این واقعیت است که امام رفت و آمد با بیت آقای بروجردی را هرگز قطع نکرد. 33. از زبان آقای منتظری آورده اند: امام در درس ایشان [آقای بروجردی] تا این اواخر شرکت می کرد...[27] این ادعا نیز دروغ است. امام تنها در نخستین سال ورود آقای بروجردی به قم برای ترویج و شناساندن آن مرحوم در حوزه درسی او شرکت می کرد. خود امام با دست خط خود نوشته است: «...تا آنکه مرحوم آقای بروجردی رحمت الله به قم آمدند، برای ترویج ایشان به درس ایشان رفتم
و استفاده هم نمودم...»[28] روشن است که برای ترویج یک نفر چند صباحی در حوزه درس او حضور می یابند، نه چندین دوره و بیش از یک دهه. برخی از فضلای حوزه نیز اذعان دارند که شرکت امام در درس آقای بروجردی تنها به سال های نخستین ورود آن مرحوم به قم بوده است. 34. در خاطرات منسوب به آقای منتظری آمده است: ...تابستان آن سال آیت الله بروجردی رفتند وشنوه من خدمت آقای بروجردی بودم تا یک روز آقایی آمد و به آقای بروجردی گفت آقا اینها [فداییان اسلام] وقتی که رفتند تهران آیت الله کاشانی تشویقشان کرده و... در همین اثنا که حرف می زد آقای بروجردی گفت من نمی دانم چرا بعضی از عقلای قم از اینها حمایت می کردند، بعد رو کرد به حاج محمدحسین و گفت حاج محمدحسین آقای خمینی از مشهد یک نامه ای نوشته بودند، آن نامه را بیاورید ما جواب بدهیم، یادتان باشد. تا این حرف را زد من همه چیز را فهمیدم اینکه آقای بروجردی فرمودند تعجب است که عقلای قم با این وضع از آنها حمایت می کردند نظرشان به آقای خمینی بود، من فوری نامه نوشتم... به آقای مطهری که فریمان بود به این مضمون که من پیش آقای بروجردی بودم و یک چنین مسائلی مطرح شد و
ذهن آقای بروجردی را نسبت به آقای خمینی مکدر کرده اند. شما این قضیه را به آقای خمینی که الان در مشهد است بگویید...[29] طبق این خاطره، آقای منتظری بر خلاف مقررات اسلامی و معیار عقلی و موازین اخلاقی به بزرگ ترین تفتین میان امام و آقای بروجردی دست زده است؛ اولا از این گفته آقای بروجردی که «من نمی دانم چرا بعضی از عقلای قم از اینها حمایت می کردند» هرگز به دست نمی آید که منظور، امام باشد (فراموش نکنیم که آیت الله حاج سید محمدتقی خوانساری و آیت الله سید صدرالدین صدر از حامیان فداییان اسلام بودند). ثانیا اگر آقای بروجردی چنین ذهنیتی نسبت به امام داشت، بعید بود به نامه او پاسخ گوید و تأکید کند که «نامه را بیاورید ما جواب بدهیم، یادتان باشد». ثالثا آنگاه که میان طرفین راه مکاتبه باز است، حتی اگر چنین دید و ذهنیتی باشد طبیعی است که به صورت عادی در مکاتبه فیمابین مطرح و رفع می شود و سوء تفاهم از میان می رود و دخالت این گونه ای می تواند فتنه آفرین باشد. رابعا حتی اگر آقای بروجردی با صراحت چنین سخنی را بر زبان آورده بود وظیفه اسلامی اقتضا می کرد که آقای منتظری آن را مسکوت بگذارد و از بازگو کردن آن برای امام خودداری ورزد. خامسا دخالت آقای
منتظری و القای اینکه آقای بروجردی نسبت به امام چنین دیدی دارد (آن هم بر پایه گمان) جز فتنه گری، سخن چینی و افساد فیمابین، مفهوم دیگری ندارد و مسلمانی که به مبانی الهی، مقررات اسلامی و موازین انسانی و اخلاقی پایبند باشد، هیچ گاه به تفتین ناروا دست نمی زند و روی احتمال و گمانه زنی مرتکب «ظن اثم»[30] نمی شود. اینجاست که مشخص می شود ظاهرا مسائل و مشکلات امروز آقای منتظری مانند موضع گیری های نسنجیده و خلاف اسلامی او در برابر امام و تحریف گری های گسترده و دامنه دار در کتاب خاطرات و دفاع بی حد و مرز از باند آدمکشان و شبکه مخوف مهدی هاشمی و... تازگی نداشته و ریشه در بی مبالاتی های دیرینه گذشته دارد که شاید با شیر اندرون شده با جان به در شود. این گونه بی مبالاتی هاست که خود بزرگ بینی، خودرأیی (استبداد رأی) و نارواگویی ها «قول اثم» را به همراه می آورد و این ذهنیت را استواری می بخشد که هدف از تدوین کتاب خاطرات اسطوره سازی به قیمت تخریب دیگران می باشد. 35. در خاطرات منسوب به آقای منتظری افزون بر تحریف تاریخ، خودستایی های زننده ای نیز به چشم می خورد که برخی از آن را در پی می آوریم: ... مرحوم آیت الله العظمی آقای بروجردی بعد از درس اصولشان در مدرسه فیضیه می رفتند در حجره ای می نشستند، آنجا هفت، هشت نفر با
ایشان بودند، مرحوم امام هم بودند، یادم هست ایشان یک روز به مناسبتی خواستند از اصفهان تعریف کنند و ضمنا تعریفی هم از من کرده باشند... ایشان شروع کردند از مرحوم آیت الله آخوند گزی تعریف کردن و فرمودند مرحوم آخوند ملاعبدالکریم گزی هم ملا بود، هم محقق، هم عارف، هم به درد مردم می خورد، هم ساده زندگی می کرد، مرافعات مردم را حل می کرد، مشکلات مردم را حل می کرد. ظاهر کلام ایشان این بود که می خواستند آینده مرا تشبیه کنند به مرحوم آخوند گزی...[31] راستی آقای منتظری اولا چگونه دریافت که آقای بروجردی بر آن است که «تعریفی هم از او کرده باشند»؟ ثانیا از کجای ظاهر کلام آقای بروجردی به دست آورد که «می خواستند آینده او را تشبیه کنند به مرحوم آخوند گزی»؟! و اصولا میان آقای منتظری که طلبه ای بود که تازه به درس خارج رسیده بود و هنوز هیچ موقعیت علمی کسب نکرده بود با مرحوم آخوند گزی که از علمای بزرگ به شمار می رفت چه مناسبتی وجود داشت تا از ستایش نسبت به آن عالم ربانی، ستایش از آقای منتظری انتزاع شود؟ و حتی اگر فرض کنیم همه آن صفاتی را که آقای بروجردی برای آخوند گزی بر شمرد در آقای منتظری وجود داشت، آقای بروجردی که
هنوز از آقای منتظری شناختی عمیق و ریشه ای نداشت تا دریابد همان صفات آخوند گزی در آقای منتظری نیز دیده می شود؟ ثالثا مگر آقای بروجردی همانند کف بین ها و فال گیرها غیب گویی می کرد تا آینده افراد را پیش بینی کند؟! راستی، چنین برداشتی از ستایش آقای بروجردی نسبت به یک عالم دینی، آیا در شأن یک انسانی که به اصطلاح پشت به دنیا کرده و در راه کسب معرفت و معنویت و آراستگی در جرگه اهل علم قرار گرفته، می باشد؟ آیا این تصور را ایجاد نمی کند که نامبرده در همان لحظه ای که آن ستایش ها را از آقای بروجردی می شنید در آرزوی این بود که کاش روزی از او نیز چنین ستایشی بشود و این آرزوی رویایی در طول زمان در درون او به گونه ای تجسم یافت که به تدریج باور کرد که ستایش آقای بروجردی از آخوند گزی در واقع ستایش از او بوده است؟!! در مورد دیگر از زبان آقای منتظری می خوانیم: ...درس منظومه من خیلی شلوغ می شد، این اواخر یکی از شبستان های مسجد امام پر می شد، در حدود چهارصد نفر بودند، آن وقت چهارصد نفر خیلی بود...[32] بر ما روشن نیست که آیا به راستی درس او در آن روز با حضور چهارصد نفر از طلاب تشکیل می شد یا این ادعا
نیز مانند بسیاری از خاطراتی که در این کتاب آمده است، اغراق آمیز است. لیکن در این بخش از خاطرات، تنظیم کنندگان مطلب را به گونه ای تنظیم کردند که خواننده احساس می کند با خودنمایی و خودستایی ناشیانه و تنگ نظرانه ای روبه رو می باشد و گوینده برای اثبات بزرگی و برتری خود، جاه و جلال و عنوان، جا و مکان و تعداد شاگردان خود را به رخ می کشد: «چهارصد نفر خیلی بود»!! اگر کسی به راستی از آقای منتظری هیچ گونه شناختی نداشته باشد و از پیشینه، خصیصه و کارکرد او نیز آگاهی و اطلاعی به دست نیاورده باشد، آیا این جمله که «درس منظومه من خیلی شلوغ می شد»، «آن وقت چهارصد نفر خیلی بود» کافی نبود که به پایه ایده و اندیشه آقای منتظری تردید کند و این پرسش برای او مطرح شود که چنین شخصی با این بینش آیا می تواند صلاحیت رهبری جامعه را داشته باشد؟ آیا چنین انسانی می تواند جای آن بنده صالحی بنشیند که وقتی از او درباره تاریخ اجتهاد، شمار شاگردان، اسامی شاگردان و این گونه مسائل پرسش به عمل می آمد با لحنی پرخاش گرانه پاسخ می داد: این مسائل کودکانه را کنار بگذارید و مطالبی را مورد بررسی قرار دهید که برای خوانندگان مفید باشد؟ نگارنده هیچ گاه از یاد نمی برد که امام
روزی در کلاس اخلاق در نجف اشرف خطاب به شاگردان اظهار داشت: ...این علمی که شما تحصیل می کنید اگر برای خدا نباشد در مقابل علم و دانش دنیای امروز به قدر پشیزی ارزش ندارد. شما مقایسه کنید میان علمی که موجب اختراع برق شده که این همه آثار بر آن مترتب است، با جناب عالی که «ترتب» را درست کرده اید، آیا این دو یکسان است؟ علم و دانش شما وقتی ارزش دارد که برای خدا باشد و شما را به خدا نزدیک کند. نیز در بحث اخلاقی آورده است: ...اگر تحصیلات شما «العیاذ بالله» برای خدا نباشد و برای هواهای نفسانیه، کسب مقام و مسند، عنوان و شخصیت در این راه قدم گذاشته باشید، برای خود وزر و وبال اندوخته اید. این اصطلاحات اگر برای غیر خدا باشد، وزر و وبال است. این اصطلاحات هر چه زیادتر شود اگر با تهذیب و تقوا همراه نباشد، به ضرر دنیا و آخرت جامعه مسلمین تمام می شود. دانستن این اصطلاحات به تنهایی اثری ندارد. علم توحید هم اگر با صفای نفس توأم نباشد وبال خواهد بود. چه بسا افرادی که عالم به علم توحید بودند و طوایفی را منحرف کردند. چه بسا افرادی که همین اطلاعات شما را به نحو بهتری دارا بودند لیکن چون
انحراف داشتند و اصلاح نشده بودند، وقتی وارد جامعه شدند، بسیاری را گمراه کردند. این اصطلاحات خشک اگر بدون تقوا و تهذیب نفس باشد، هر چه بیشتر در ذهن انباشته شود، کبر و نخوت در دایره نفس، بیشتر توسعه می یابد و عالم تیره بختی که باد نخوت بر او چیره شده است نمی تواند خود و جامعه را اصلاح نماید و جز زیان برای اسلام و مسلمین نتیجه ای به بار نمی آورد...[33] تنظیم کنندگان خاطرات آقای منتظری روش مناسبی را برای معرفی او انتخاب نکردند. این روش پیش از آنکه بیانگر یک عالم ربانی خودساخته و مردم دوست باشد معرف یک شخصیت خود بزرگ بین مغرور است که برای نشان دادن بزرگی خود حتی حاضر نیست از محاسبه تعداد طلاب حاضر در درس خود نیز بگذرد؛ آیا بهتر نیست جملات زیر و ده ها جمله دیگر در این خاطرات دوباره خوانده شده و روی آن اندیشه شود؟ ظاهر کلام ایشان این بود که می خواستند آینده مرا تشبیه کنند به مرحوم آخوند گزی... ...ایشان در این اواخر برای من احترام قائل بود و مرا با سواد می دانست.[34] ...ایشان هم پیش افراد گاهی از نوشته های من تعریف می کرد...[35] ...آقای بروجردی پیش آنها خیلی از من تعریف کرده بود که ایشان چنین و چنان است...[36] [آقای کاشانی] گفت...ایشان یک
بچه طلبه نیست، یکی از مجتهدین است...[37] س: عبارات مرحوم آیت الله کاشانی در آن جلسه در ارتباط با شما چه بود؟ ج: گفتند: شما به هیکل ایشان نگاه نکنید، ایشان یکی از علمای اهل نظر و اجتهاد می باشند...[38] راستی کدام عبارت از آقای کاشانی است؟: «ایشان یک بچه طلبه نیست، یکی از مجتهدین است»؟ یا «شما به هیکل ایشان نگاه نکنید، ایشان یکی از علمای اهل نظر و اجتهاد می باشد»؟ یا هیچ کدام؟ کدامیک از عالمان اهل دل را در طول تاریخ سراغ دارید که پیرامون خود این همه داد سخن داده یا به مریدان خود اجازه داده باشد که درباره او زندگینامه ای را تنظیم کنند که از این زندگینامه بوی استبداد، خود بزرگ بینی و تحقیر اهل علم به مشام آید؟! خدا رحمت کند مرحوم سید اسدالله رسا یکی از روزنامه نگاران مبارز علیه استبداد رضاخانی را که وقتی رضاخان به او پیشنهاد سکوت در مقابل خطاهای دولت و همکاری با دستگاه استبداد را می دهد، می نویسد: من اتاق نیمه فرش سید حسن مدرس را به سالن های مجلل کاخ های اشرافی ظالمان و دیکتاتورها ترجیح می دادم... باید افتخار کنم که قلم من خریدنی نیست، با پول عوض نمی شود. فقط حقیقت را می شناسد. من در قسمت اعظم عمرم گرچه در رنج و سختی بودم اما
این سعادت را داشته ام دیون خود را به ملت و مملکت و دین و وطن ادا کرده عقیده فروشی نکنم... صندلی ها هر چه قرص و محکم باشند می لرزند و می شکنند و می افتند و به صاحب خود آخر ناچار بی وفایی می کنند. اما دست و بازوی ملت اگر امر اجانب را بر اوامر او ترجیح ندهید اگر به آزادی و حریت او احترام بگذارید، البته شما را و نام شما را و شخصیت شما را حفظ و نگاهداری خواهد کرد چنان که نسبت به همه بزرگان و خدمتگزاران خود کرده است و می کند. همه آنهایی که تاب دیدن اثر جاودانی امام خمینی(ره) در قلوب این ملت را نداشته و با روش های مختلف تلاش می کنند حقیقت این عشق الهی را با تحریف و دروغ در دل این ملت و در قلب هزاران مظلوم ستم کشیده جهان خاموش سازند، می دانند که ره به بیراهه می برند. امام به مردم و آزادی مردم و دین و اعتقادات مردم احترام گذاشت و کسی که با مردم چنین معامله ای داشته باشد نام او، یاد او و شخصیت او جاودانه است و هیچ خاطره یا خاطراتی یا نگارش تاریخی یا تحلیل سیاسی حتی با استفاده از ناجوان مردانه ترین ابزار تحریف و تخریب نیز نمی تواند یاد و نام و مرام او
را از دل مردم پاک کند و راه او را بی رهرو سازد. خداباوران از خودرسته ویژگی ها و برجستگی هایی دارند که خودپرستان و کوته نظران از آن بی خبرند و توان درک آن را ندارند. با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در رنج خودپرستی o قتل الخراصون الذین هم فی غمراتهم ساهون صدق الله العلی العظیم [1]. مورخ انقلاب اسلامی. [2]. قرآن در خصوص این دو جریان آیاتی دارد از جمله: وجعلنا منهم ائمه یهدون بامرنا (سجده: 24(، وجعلناهم ائمه یدعون الی النار (قصص: 41(. [3]. صحیفه امام، ج1، ص 298، 299. [تکیه روی جمله ها از نگارنده است]. [4]. نهضت امام خمینی، از این نگارنده، دفتر نخست، مقدمه چاپ پانزدهم، ص 56، زیرنویس. [5]. استاد شهید مرتضی مطهری، تعلیم و تربیت در اسلام، چاپ پانزدهم، صفحه 276. [6]. خاطرات، ص 233. [7]. خاطرات، ص 224، 225. [تکیه روی جمله ها از نگارنده است]. [8]. فصلنامه 15 خرداد، دوره سوم، شماره 2، ص 68. [9]. خاطرات، ص 209. [10]. همان، ص 194. [11]. همان، ص 257. [12]. نهضت امام، دفتر اول، چاپ پانزدهم، ص 1237. [13]. به خاطر دارم که در سال 1345 یکی از طلاب علوم اسلامی قم به نام سید کاظم ارفع که اکنون از امامان جماعت تهران می باشند
طی نامه ای از آقای منتظری پرسیدند که من مقلد آقای حکیم هستم. آیا می توانم به امام خمینی رجوع کنم؟ آقای منتظری به گونه ای پاسخ داده بود که اعلمیت آقای حکیم را اثبات می کرد که موجب ناراحتی و نگرانی دوستان از جمله شهید محمد منتظری شد. [14]. خاطرات، ص 253. [15]. همان، ص 189. [16]. همان، ص 181. [17]. همان، جلد 2، سند شماره 4. [تکیه روی جمله از این نگارنده است]. [18]. نهضت امام خمینی، همان، ص 56. .[19] خاطرات، ص220. [20]. خاطرات، ص383. [تکیه روی فرازها از نگارنده است]. ]31/5/1356 .]21. [22]. صحیفه امام، ج3، ص203. [23]. خاطرات، ص 168، 169. [24]. نهضت امام خمینی، دفتر اول، چاپ پانزدهم، ص 114، 115. [25]. کتاب خاطرات، ص 169. [26]. همان، ص 170. [27]. همان، ص 169. [28]. نهضت امام، همان، ص 25. [29]. خاطرات، ص 142، 143. [30]. قرآن کریم، حجرات: 12. [31]. خاطرات، ص 72. [تکیه روی جمله ها از نگارنده است]. [32]. خاطرات، ص 152. [تکیه روی جمله ها از نگارنده است]. [33]. مبارزه با نفس یا جهاد اکبر، از سخنان آموزنده و سازنده امام خمینی، گردآوری و مقدمه از این نگارنده، چاپ نجف، تاریخ چاپ: ذی حجه 1392 ق )1351 ش)، ص 38. [34]. خاطرات، ص 72. [35]. همان، ص 119.
[36]. همان، ص 171. [37]. همان، ص 152. [38]. همان، ص 153.
مجله 15 خرداد، شماره 2 روحانی، سید حمید
پس از چاپ بخش اول این مقاله در شماره ی اول فصلنامه، برخی از خوانندگان محترم و فکور از روشن شدن جریان آقای منتظری به دور از جار و جنجال های سیاسی با یک روش علمی و تاریخی ابراز خرسندی کردند و تعداد دیگری نیز پرداختن به این مسأله را دامن زدن به یک جریان مرده که ارزش نقد و ارزیابی نداشته، دانسته اند و عده ای دیگر معتقد بودند که این گونه مباحث چیزی جز زنده کردن یک خاطره ی بد از کسانی که اکنون ساکت و آرام در گوشه ای نشسته و مشغول خود هستند و جایی در باورهای مردم ندارند، نیست. ضمن احترام کامل به همه ی عقایدی که در این رابطه وجود دارد، باید گفت که اگر چه ممکن است همه ی دیدگاه های مذکور به نحوی درست باشد، اما جریان آقای منتظری پیش از هر چیز بخشی از تاریخ ایران و انقلاب اسلامی است. حتی اگر این مسأله حقیقت داشت که ایشان اکنون هیچ حرکت سیاسی و فکری علیه ارکان نظام جمهوری اسلامی انجام نمی دهد، باز هم پرداختن به این بخش از تاریخ کشور و روشن ساختن زوایای پنهان و پیدای آن،
یک ضرورت غیرقابل انکار می بود. چه برسد به اینکه بدانیم ارکان وابسته به جریان آقای منتظری چه از طریق اطلاعیه ها و اعلامیه ها و چه از طریق راه اندازی سایت اینترنتی، هنوز در پی توجیه و تفسیر سیاست های گذشته ی خود و خلاف کاری ها و محکوم کردن دیگران و از همه مهم تر اظهار نظر در بخش مهمی از مسائل جاری این کشور، جهان اسلام ودنیا هستند. سایت اینترنتی آقای منتظری گواه روشنی بر این مدعاست. توصیه ی او به روحانیت عراق برای عدم دخالت در سیاست و واگذاری آن به سیاست بازان که یک شعار سکولاریستی دوران رضاشاهی و یکی از سیاست های دویست ساله ی اخیر استکبار جهانی در کشورهای اسلامی است، از نمودهای عینی حضور فعال ایشان در زنده ترین مباحث سیاسی ایران و جهان اسلام است. البته توصیه ی آقای منتظری از جنبه ای شاید برای مردم و روحانیت عراق مفید باشد تا مواظب باشند در بدنه ی سیاست های دینی و انقلابی آنها، جریاناتی مثل جریان آقای منتظری ظهور نکند. ارائه ی گزینشی بخشی از اسناد و مدارک مربوط به انقلاب در سایت اینترنتی و مغفول گذاشتن بخشی دیگر، نه تنها نشان دهنده ی حضور فعال جریان آقای منتظری در صحنه های سیاسی و اجتماعی بلکه بیانگر بهره گیری این جریان از مدرن ترین ابزارهای اطلاعاتی و الکترونیکی برای بیان دیدگاه ها و تأثیر
در سیاست های جمهوری اسلامی است. بنابراین پرداختن به افکار، اندیشه ها، بینش ها و گرایش های این جریان یکی از سرفصل های قابل توجه تاریخ انقلاب اسلامی است که به راحتی نمی توان نسبت به آن بی اعتنا بود. کسانی هستند که تمایل دارند مباحث نادرست و مطالب ضد و نقیض ایشان در آثاری چون «خاطرات»، «واقعیت ها و قضاوت ها» و غیره به صورت یک طرفه مطرح شود و کسی به آنها جواب ندهد تا پس از دوره ای، این مباحث نادرست به عنوان مشهورات و مسلمات تاریخی به نسل های آینده القا شود. سکوت در مقابل چنین ظلم آشکاری به انقلاب اسلامی و رهبر کبیر آن امام خمینی (ره) و خون های پاکی که برای دفاع از این نظام و مردم به زمین ریخت، خیانت آشکار به آرمان های انقلاب اسلامی است. همه ی آنهایی که دل در گرو عشق به ایران، اسلام، انقلاب اسلامی، امام خمینی (ره) و مردم ایران دارند، وظیفه دارند آنچه را که در تاریخ این انقلاب گذشته است قبل از آنکه کینه توزان، سست عنصران و عافیت طلبان با دروغ پردازی های خود وارونه جلوه دهند، بیان کنند. آنچه که بر سر انقلاب مشروطه آورده شد، باید برای مردم ایران تجربه ی عبرت آموزی باشد. اگر در آن زمان وطن خواهان واقعی در مقابل کج تابی های جریان های مشکوک فراماسونری و تاریخ نگاران
رسمی سکوت نمی کردند، جامعه ی علمی ایران امروز نباید برای پیدا کردن اسناد تاریخی این مملکت و شناخت حقایق در همه ی گذشته ی خود تردید کند. این مشکلی است که تاریخ دویست ساله ی اخیر ایران لطمات جبران ناپذیری را از آن ناحیه متحمل شده و متفکران حوزه ی انقلاب اسلامی نباید برای رعایت پاره ای از ملاحظات بی بنیاد از پرداختن به آن غفلت کنند. در شماره ی گذشته پیرامون برخی از خصلت ها و خصوصیات روحی و اخلاقی آقای منتظری و عملکردهای او، نکته هایی همراه با دلایل و شواهد بیان کردیم و بخش هایی از علل و عوامل روان شناختی و جامعه شناختی خروج ایشان از نظام جمهوری اسلامی را تشریح کردیم. اکنون برای شناخت بهتر این جریان و آگاهی ریشه ای از ماهیت آن بایسته است کتابی را که به نام «خاطرات» او انتشار داده اند، مورد بررسی و ارزیابی قرار دهیم و در زمینه ی درستی و نادرستی و صحت و سقم مطالبی که در آن کتاب آمده است، به بحث بنشینیم و به دور از هرگونه غرض ورزی و ذهنیت گرایی، واقعیت ها را آشکار سازیم و داوری را به خوانندگان اندیشمند، نسل کنجکاو و پژوهشگر امروز و آینده واگذاریم و امیدواریم در دادگاه عدل الهی و داور حقیقی سرافکنده نباشیم و با یاری و عنایت او از لغزش قدم و
طغیان کلک و قلم مصون بمانیم و این جستار تاریخی و نقد و نظر علمی، مایه ی خشنودی حضرت امام عصر (عج) باشد. باید دانست کتاب یاد شده بهترین و مستندترین مأخذ برای شناخت آقای منتظری می باشد و ما را از تکاپو و کنکاش گسترده جهت گردآوری مدارک و نشانه ها پیرامون روحیات و اخلاقیات نام برده بی نیاز می سازد و واقعیت ها را پیرامون ایشان به نمایش می گذارد. از این رو، برای اثبات آنچه در شماره ی گذشته درباره ی آقای منتظری نگاشتیم، خوانندگان عزیز و اندیشمند را به مطالعه ی این کتاب فرامی خوانیم و از آن به مصداق «گواه شاهد صادق در آستین باشد» بهره می گیریم. پیش از پرداختن به محتوای کتاب یاد شده، بایسته است نخست هدف از تدوین این خاطرات را به دست آوریم و دریابیم که چه انگیزه و ایده ای در پشت این خاطره نویسی و انتشار آن بوده و چه اندیشه هایی در آن نقش داشته است. در مقدمه ی این خاطرات به قلم آقای منتظری آمده است: ... از آنجا که تاریخ هر انقلاب همچون خود انقلاب معمولاً در معرض تحریف و تعرض قرار می گیرد، لذا نسل معاصر انقلاب مسئولیت دارد پیش از آنکه تاریخ انقلابش توسط دیگران به گونه ای تحریف شده نگاشته شود، خود اقدام نموده و با تعهد کامل، در حد
اطلاع خویش، نسل های آینده را در متن جریانات و حوادث انقلاب قرار دهد. از آنجا که این جانب از آغاز نهضت اسلامی اخیر در ایران به هدایت و رهبری روحانیت به ویژه مرحوم امام خمینی (اعلی الله مقامه) در همه ی مراحل حضور داشته و در حد قدرت و توان از هیچ تلاش و کوششی جهت رشد و شکوفایی نهضت و نهایت پیروزی انقلاب و تحکیم موقعیت اجتماعی رهبر فقید با ارائه ی تذکرات و نظریات خیرخواهانه کوشیده و قهرا شاهد و ناظر بسیاری از حوادث و جریانات بوده ام... این مقدمه وانمود می کند که هدف و انگیزه ی آقای منتظری از نگارش کتاب خاطرات، آشنا کردن نسل امروز و نسل های آینده با «متن جریانات و حوادث انقلاب» اسلامی و آشکار کردن زوایای تاریک و نکته های ابهام آمیز رویدادهای تاریخی می باشد. لیکن با نگاهی به مطالبی که در این خاطرات آمده است و نیز با توجه به اعتراف آشکار آقای منتظری در مورد انگیزه ی او از بازگو کردن این خاطرات در جای دیگر، به دست می آید واقعیت جز این است که آقای منتظری در مقدمه آورده و یا به نام او آورده اند. زیرا آقای منتظری در پاسخ به پرسش یکی از ارادتمندان خود به نام مصطفی ایزدی پیرامون هدف و نظر از انتشار این خاطرات چنین
اعتراف کرده است: ... انگیزه ی من از ثبت خاطرات به یاد مانده و اسناد باقی مانده، جز دفاع از خود و کسانی که در رابطه با من مورد ظلم قرار گرفتند و نیز تبرئه ی اصل اسلام و انقلاب از خلاف کاری هایی که احیانا با نام آنها انجام شده، نبوده است. همه می دانند که من خود از پایه گذاران انقلاب اسلامی ایران بودم و طبعاً بسیاری از تندروی ها و خلاف کاری ها به حساب من نیز گذاشته می شد در صورتی که من مخالف بودم و بارها در موقعیت های مختلف آن را ابراز می کردم و کمتر در جایی منعکس می شد... به ناچار بر من لازم بود به عنوان دفاع، تذکرات کتبی و شفاهی خود را در رابطه با این مسائل که سابقا به عنوان انجام وظیفه ی شرعی و انسانی انجام شده، منتشر نمایم. این امر حق طبیعی هر انسانی است و اما انتشار آن در زمان حیاتم به این دلیل است که اکنون که من زنده هستم خروارها دروغ و تهمت و اهانت را نثار من کرده و می کنند، چه رسد به زمانی که من زنده نباشم... سال ها این جانب به هدف حفظ حرمت ها از نشر اسناد موجود خودداری کردم و در برابر اتهامات و اهانت ها نسبت به من و وابستگان من و محاکمات آنان صبر
نمودم، به امید اینکه متصدیان در روش خویش تجدید نظر نمایند ولی مشاهده شد که آنان دست بردار نیستند. لذا در نهایت چاره ای جز انتشار خاطرات و اسناد ندیدم...[2] چنان که می بینید آقای منتظری در این اعتراف نامه ی خود، به تاریخ انقلاب و مسئولیت نسل امروز در «قرار دادن نسل های آینده در متن جریانات و حوادث انقلاب اسلامی» کوچک ترین اشاره ای ندارد و تنها انگیزه ی خود را از انتشار این خاطرات، «دفاع از خود و کسانی که در رابطه» با او بنابر ادعای او «مورد ظلم قرار گرفتند»! اعلام کرده است و در واقع او دفاعیات خود را «خاطرات» نام نهاده است! آقای منتظری به رغم اینکه در مقدمه ی کتاب خاطرات از تاریخ انقلاب سخن رانده و مسئولیت «نسل معاصر انقلاب» را در «قرار دادن نسل های آینده در متن جریانات و حوادث انقلاب» یاد آور شده است، در این مصاحبه، اذعان دارد که هیچ گونه رسالت و مسئولیتی در انتشار این خاطرات نداشته و حتی انتشار آن را حرمت شکنی می دانسته و «سال ها به هدف حفظ حرمت ها» از نشر آن خودداری کرده است «به امید اینکه متصدیان در روش خویش تجدید نظر نمایند. ولی مشاهده شد آنان دست بردار نیستند لذا در نهایت چاره ای جز انتشار خاطرات و اسناد ندیده» است! بنابراین اگر متصدیان امور
طبق نظر او در روش خود تجدید نظر می کردند، از عملکردهای او هیچ گونه انتقادی نمی کردند، وابستگان او را به رغم خلاف کاری ها، قانون شکنی ها و توطئه ها تحت تعقیب قرار نمی دادند و به محاکمه نمی کشیدند، او هیچ گاه به انتشار این خاطرات دست نمی زد و از مسئولان نظام و متصدیان امور انتقام نمی گرفت! راستی آقای منتظری روی دلسوزی برای تاریخ انقلاب اسلامی و رویارویی با تحریف گری ها به انتشار این کتاب دست زده است یا بنابر آنچه در مصاحبه آورده بر آن بوده است نسبت به کسانی که به اصطلاح حرمت او را پاس نداشتند و بنابر ادعای او به او اهانت کردند و وابستگان او را به محاکمه کشیدند، انتقام بگیرد؟ با نگاهی به متن کتاب خاطرات به درستی می توان دریافت در این خاطره گویی و خاطره نویسی چنان که آقای منتظری در مصاحبه آورده است جز دفاع و انتقام انگیزه ی دیگری در کار نبوده است، زیرا: 1 این کتاب با سبک و سیاق خاطره نگاری به رشته ی نگارش کشیده نشده است. آقای منتظری در این کتاب نه تنها به شرح زندگی خانوادگی خود نپرداخته بلکه بسیاری از زوایای زندگی او در این کتاب ناگفته و ابهام آمیز مانده و تنها روی یک سلسله موضوعات و جریان های ویژه ای که در تبرئه ی او و
یا برجسته کردن مقام او و به زیر سئوال بردن مسئولان نظام اسلامی، به کار می آمده تکیه شده است و این می نمایاند که کتاب خاطرات او با نظر ویژه ای انتشار یافته و چنان که آقای منتظری صریحاً اعتراف کرده است، جز دفاع از خود و وابستگان خویش، انگیزه ی دیگری در کار نبوده است. 2 بسیاری از مطالب و قصه هایی که در این کتاب مطرح شده است، ارزش تاریخی ندارد، بلکه جنبه ی شخصی، خصلتی و تسویه حساب های تنگ نظرانه دارد و نشان دهنده ی این واقعیت است که کتاب یاد شده و خاطرات آن، بر اساس انگیزه های ویژه ای تدوین شده است. 3 در این کتاب، بر خلاف شیوه ی خاطره نویسی، آقای منتظری از همرزمان، همسنگران و همکاران خود در نهضت و انقلاب اسلامی یادی نکرده و از مبارزات، فداکاری ها، دلاوری ها و کاردانی آنان نیز هیچ گونه خاطره ای نیاورده است. در صورتی که او در درازای پانزده سال مبارزه با صدها تن از عالمان مجاهد و مردان مبارز سر و کار داشته و با بسیاری از آنان سالیانی در زندان و تبعید گذرانده است. بی تردید در مواردی از آنان ابتکار عمل دیده، نکته های برجسته و سازنده شنیده و شایستگی ها و خلاقیت ها مشاهده کرده است. در موارد فراوان، فعالیت های سیاسی و مبارزاتی او با نظر، ابتکار
عمل و پیشنهادات آنان بوده و در مواردی با همراهی و همکاری آنان صورت گرفته است. لیکن او در این خاطره گویی در کمتر موردی از کسان دیگر یاد کرده و به نقش آنان در نهضت و انقلاب اشاره ای داشته است. او تنها از خود سخن رانده و کارهای خود را برجسته کرده است! آیا در درازای پانزده سال نهضت امام خمینی و طی سالیان درازی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، هیچ یک از همکاران و همرزمان آقای منتظری، حرکت برجسته ای از دید او نداشتند که برای ثبت در تاریخ و قرار دادن «نسل های آینده در متن جریانات و حوادث انقلاب» بازگو شود؟! آیا در فعالیت های سیاسی و مبارزاتی که به صورت گروهی و دسته جمعی صورت گرفته است، می توان بدون بازگو کردن نقش دیگران، از نقش خود سخن گفت و خاطرات راست و درستی بیان کرد؟ 4 آقای منتظری در این کتاب نه تنها از فعالیت های سیاسی و فداکاری های حماسی عالمان دینی و مجاهدان روحانی کم تر یاد کرده و از مبارزات دسته جمعی اساتید، مدرسین و فضلا سخنی به میان نیاورده است، بلکه در جای جای خاطرات خود کوشیده است با هر دستاویزی، شماری از علما و روحانیان را به زیر سئوال برد و برای آنان نقاط ضعفی بتراشد
و با برجسته کردن آن بر آنان بتازد که عمق ناراحتی و عصبانیت او را نشان می دهد و باید دانست بسیاری از نسبت هایی که او به برخی از عالمان مجاهد اسلامی داده، خلاف واقع و دور از حقیقت است و ما در آینده به بررسی آن خواهیم نشست. 5 از شیوه ی سئوالات مطرح شده به دست می آید که دست اندرکاران گردآوری خاطرات، اندیشه ی ویژه ای را دنبال می کرده اند و با فضا سازی و برنامه ریزی، آقای منتظری را به اظهار نظرهایی وا داشته اند و یا از زبان او موضوعاتی را ساخته و پرداخته کرده اند که مطلوب خودشان بوده است. آنان بر آن نبوده اند که خاطرات نام برده را به درستی گرد آورند و به تاریخ و نسل های آینده خدمتی کنند بلکه این نقشه و اندیشه را در سر داشته اند که او را همان گونه که در دوران قائم مقامی به صورت ناخودآگاه به مقابله با امام کشانیدند، به نام خاطره نگاری به موضع گیری برضد امام و نظام جمهوری اسلامی وا دارند و واقعیت های تاریخی را با زبان خاطره تحریف کنند و خط و راه امام را به زیر سؤال برند و بدین گونه از امام و مسئولان نظام انتقام بگیرند. 6 کسانی که از پیشینه ی درخشانی برخوردارند و در زندگی خویش کاستی و نادرستی ندارند
و از زشتی ها و پلشتی های اخلاقی و روحی مبرا هستند، از آرامش ویژه ای برخوردارند. نگرانی ندارند، ستایش از خود را نمی پسندند، نکوهش از دیگران را روا نمی دارند. در خاطره نگاری و خاطره گویی دستپاچه و آشفته نیستند. جریان زندگی خود را با آرامش و به دور از هرگونه بزرگ نمایی بیان می کنند، انسان خوش پیشینه و وارسته مانند جوان زیبارو و خوش سیمایی است که به آرایش نیازی ندارد، از رنگ و لعاب و روغن و خضاب آسوده و بیگانه است. اگر به او بگویند «زشتی »! آشفته و آزرده نمی شود، خود را نمی بازد، از کنار این پیرایه ی بی مایه با پوزخند می گذرد، لیکن یک آدم به هم ریخته به آب و رنگ نیاز دارد تا جلوه کند، تا دیده ها را به سوی خود بکشد. اگر از زشتی های او سخنی به میان بیاید، به خشم می آید، از خود واکنش نشان می دهد، به سرزنش و نکوهش دیگران می نشیند، برای دیگران زشتی و کاستی می تراشد و با برجسته نشان دادن کاستی دیگران، می کوشد که معایب خود را بپوشاند و خود را زیبا بنمایاند. انسان هایی که مشکل شخصیتی دارند، پیوسته به ستایش از خود برمی خیزند، در دفاع از خود سنگ تمام می گذارند، همواره می کوشند ویژگی هایی را که هیچ گاه نداشته و ندارند، به نمایش
بگذارند و خصلت ها و خصوصیات ناپسند خود را پنهان کنند و یا به دیگران بچسبانند، خود را آراسته و پیراسته و دیگران را وابسته و ناشایسته بنمایانند. اینجاست که اعلام می کنند: ... منتظری در حد خودش فردی است مستقل و دارای فکر و نظر... منتظری بحمد الله و المنّه نه دین خود را از دست داده و نه عقل خود را و نه معلومات خود را...[3] آنگاه که ساواک به شبنامه پراکنی بر ضد امام دست زد و او را مورد زشت ترین و بی شرمانه ترین اهانت ها و جسارت ها قرارداد، امام نه تنها خود را نباخت و آشفته و آزرده نشد، بلکه به طلابی که آن شب نامه های وقاحت بار را از در و دیوار کنده بودند، اعتراض کرد که چرا این اوراق را کندید و پاره کردید، بگذارید بر دیوار باشد تا مردم قضاوت بکنند. در سخنرانی خود با اشاره به این شبنامه پراکنی ها اظهار داشت : ... به من اگر فحش می دهند شما چرا غصه می خورید، شما چرا نگران می شوید؟ چرا کاغذها را جمع می کنید؟ مگر من از حضرت امیر علیه السلام بالاتر هستم؟ معاویه چند سال در بالای منبر به علی فحش داد و آن حضرت صبر کرد...[4] امام در تبعیدگاه نجف نیز آنگاه که با ناسزا گویی ها، شایعه پراکنی ها،
جوسازی ها و اتهامات ناروای برخی از محافل و مجامع روحانی رو به رو شد، خود را نباخت، آرامش خود را از دست نداد وبه مصداق و اذا مروا باللغو مروا کراما با بزرگواری و استواری از کنار آن دروغ پردازی ها، بی ادبی ها و اهانت ها گذشت و با گام های استوار راه خود را دنبال کرد و آنگاه که برخی از اساتید نجف از او خواستند که در برابر شب نامه پراکنی ها و نارواگویی ها از خود دفاع کند و یا به آنان رخصت دهد که به دفاع از او برخیزند، پاسخ داد: «دیگر مجالی برای دفاع از خود نمانده است اگر مجالی باشد باید از اسلام دفاع کرد.» این شیوه را تا واپسین لحظه های زندگی خویش ادامه داد. در برابر نامه های مزین به فحش، در برابر زمزمه های مرموزانه ی خودپرستان و فرودستان مبنی بر اینکه برخی از فتاوای او مبنای فقهی ندارد، در برابر دهن کجی هایی که با بهانه ی «امر ارشادی و امر مولوی» به او شد، بی تفاوت گذشت و حتی وقتی که یکی از عناصر بی سواد و فرومایه ی حوزه ی قم طی نامه ای اهانت آمیز بر او خرده گرفت که چرا در نامه ی خود به گورباچف، از ابن عربی یاد کرده است و نام برده را برای شناخت اسلام به مطالعه ی کتاب ابن عربی فراخوانده است
و با کمال بی شرمی کوشید که در نامه ی خود امام را به «بی اعتقادی» به مکتب شیعه متهم کند، امام نه تنها واکنش منفی از خود نشان نداد، بلکه به دستگاه قضایی هشدار داد که من رضایت ندارم نویسنده ی نامه تحت تعقیب قانونی قرار بگیرد. این روش و منش امام ریشه در آراستگی و وارستگی او دارد و نشان می دهد که امام از خود رسته و به معنای واقعی کلمه به خدا پیوسته بود. کاستی ها و لغزش هایی مانند خودبینی، خودخواهی و خودمحوری در امام راه نداشت از این رو، دربرابر ناسزا گویی ها، بهتان تراشی ها، دروغ پراکنی ها و تحریف گری هایی که بر ضد او دنبال می شد، از خود شکیبایی و بردباری نشان داد، خشمگین و غمگین نشد، هیچ گاه به دفاع از خود برنخاست و حتی دیگران را از دفاع بازداشت. کتاب خاطرات منتظری و بی قراری ها و ناشکیبایی هایی که در آن خاطره گویی و خاطره نگاری دیده می شود، از درهم ریختگی روحی و خشم و کین درونی گوینده حکایت دارد. بی تردید خاطراتی که با چنین شرایط روحی و درونی گفته و نوشته شود، نه تنها نمی تواند از تحریف و دروغ برکنار بماند، بلکه واقعیت ها در آن کمتر راه می یابد، درستی ها تحت الشعاع قرار می گیرد، اصالت ها رنگ می بازد و تعصبات، راه را بر حقایق می بندد.
خدا، وجدان، انصاف و انسانیت فراموش می شود و منیت و انانیت، جای حقیقت و واقعیت می نشیند و به نام و عنوان مقابله با تحریف، خاطراتی آکنده از تحریف به نمایش درمی آید. اکنون با نگاهی به کتاب خاطراتی که به نام آقای منتظری به بازار آمده است، به مطالعه و بررسی گوشه هایی از آن می نشینیم و ضد و نقیض گویی ها، تحریف گری ها و خود محوری هایی را که در این کتاب می بینیم بازگو می کنیم. شاید در رویارویی با تحریف گری ها و وارونه نویسی ها تاریخ با تمام حقیقتش جلوه کند و از پرتو آن، واقعیت ها برملا گردد و ما در پیشگاه خداوند منان، ملت های مسلمان و نسل های آینده مؤاخذ و مسئول نباشیم. در بررسی خاطرات منسوب به آقای منتظری، نخستین نکته ای که جلب نظر می کند، اهتمام نام برده و دیگر دست اندرکاران تنظیم این خاطرات، در نمایاندن نقش محوری برای او در رویدادها و جریان های تاریخی می باشد. آقای منتظری همان گونه که در دوران قائم مقامی به خود اجازه می داد در همه ی شئون نظامی، اقتصادی، صنعتی، فنی، تکنولوژی و... دخالت و اظهار نظر کند، در جریان های گذشته و رویدادهای تاریخی نیز می کوشد که خود را دخیل بنمایاند و نقش محوری برای خود وانمود کند. این خود محوری و ادعاهای اغراق آمیز، مایه ی خلاف گویی و تحریف گری فراوان
در خاطرات منسوب به او شده و به اعتبار آن آسیب سنگینی رسانده است. اکنون ما برای آشکار کردن واقعیت ها در پیشگاه تاریخ و نسل های آینده، برخی از تحریف گری ها و خلاف گویی های خاطرات منسوب به آقای منتظری را بررسی می کنیم و نادرستی آن را نشان می دهیم: 1... گاهی اوقات درس اخلاق که تمام می شد، من و آقای مطهری می رفتیم خدمت ایشان [امام خمینی] اگر نظریاتی داشتیم اظهار می کردیم. مثلاً یادم هست که یک وقت با ایشان صحبت کردیم که این اختلافی که در قم هست الان سه تا آقا هستند که مریدهایشان با هم اختلاف دارند، این چیز بدی است. اگر یک جوری می شد که آیت الله بروجردی را از بروجرد دعوت می کردند می آمدند قم و ایشان زعامت حوزه را به عهده می گرفتند، این اختلافات کمتر می شد، مرحوم آقای خمینی گفتند می ترسیم سه تا آقا، چهار تا بشود[5]... آقای منتظری در این فراز از خاطرات کوشیده است برای خود در مورد دعوت آقای بروجردی به قم، نقشی دست و پا کند و چنین بنمایاند که گویا امام به مقام و موقعیت علمی آقای بروجردی و تفوق و برتری او از علمای قم آگاه نبود و او را در ردیف دیگر علمای آن روز قم می پنداشت. لیکن آقای منتظری با اینکه بیش از
چند صباحی نبود به قم آمده بود، روی نبوغ ذاتی و خارق العادگی که داشت به مقام علمی و موقعیت اجتماعی آقای بروجردی پی برد و اصولاً پیشنهاد دعوت از آقای بروجردی به قم برای نخستین بار از جانب او مطرح شد و از ابتکارات ذهنی او بود!! در این مورد بایسته است چند موضوع مورد بررسی قرار گیرد: نخست اینکه آقای منتظری در سال 1320 ش به قم آمد و در آن برهه هنوز «سطح» می خواند و خود اعتراف کرده است که «هنوز درس خارج برایم زود بود... و سطح را هم آن جور که باید مسلط نشده بودم[6]...« بی تردید طلبه تا چند سالی در حوزه های درسی فقها و علما زانو نزند و با مبانی علمی آنان به صورت ریشه ای آشنا نشود، نمی تواند تفوق و برتری برخی از آنان را بر دیگری به دست آورد. تشخیص اعلمیت نیازمند آن است که طلبه در علوم اسلامی خبره باشد و خبرگی بدون گذرانیدن چند دوره درس خارج و به دست آوردن مبانی قوی علمی، شدنی نباشد. بنابراین آقای منتظری در آن روز به عنوان یک محصل مبتدی نمی توانست چنین پیشنهادی را به عنوان یک نظر ابتکاری داشته باشد مگر اینکه از زبان دیگری شنیده باشد. دوم اینکه امام سالیان درازی پیش از
آمدن آقای منتظری به قم، از آقای بروجردی شناخت داشت و به مقام علمی و تفوق فقهی او نسبت به علمای قم آگاه بود. آقای بروجردی در دوران زعامت حاج شیخ عبدالکریم حائری دریک برهه به قم آمد و مورد استقبال آن مرجع بزرگ و علما و فضلای حوزه قرار گرفت. در حوزه ی قم به تدریس پرداخت و بسیاری از علما و اساتید فن را مجذوب مقام علمی خود ساخت. در این برهه امام و دیگر اساتید حوزه ی قم به برتری علمی و اندیشه های سیاسی او بیش از پیش پی بردند. مقام والای علمی آقای بروجردی تا آن پایه بود که حتی مراجع قم نیز به برتری و تفوق او نسبت به خود اذعان داشتند و این مقام و موقعیت او تقریباً مورد اتفاق مقامات علمی قم و نجف و دیگر علمای بلاد ایران بود و موضوعی نبود که در آن جای شبهه و خدشه باشد. اگر آقای بروجردی در آن مقطع در حوزه ی قم ماندگار شده بود، بی تردید تنها مرجع شیعه در حوزه ی قم به شمار می آمد. لیکن پافشاری اهالی بروجرد و سیل نامه و طومار و تلگرام آنان آقای بروجردی را ناگزیر ساخت که حوزه ی قم را ترک کند و به بروجرد بازگردد. سوم اینکه
اندیشه ی آوردن آقای بروجردی به قم برای اولین بار، در پی رحلت حاج شیخ عبدالکریم حائری در سال 1316 (ه.ش) در حوزه ی قم مطرح شد. امام و شماری دیگری از اساتید و علمای قم و تهران در این باره به کوشش و تلاش های گسترده ای دست زدند و با هماهنگی مراجع آن روز قم از آقای بروجردی دعوت به عمل آوردند و دعوت نامه ای با امضای مراجع، اساتید و فضلای قم برای آقای بروجردی فرستادند و خطرهایی که حوزه ی قم را تهدید می کرد و اهمیت حضور او در حوزه ی قم را یادآوری کردند. مراجع قم آمادگی خود را برای پذیرفتن زعامت او و تحویل دفتر شهریه و همراهی همه جانبه برای استواری مرجعیت و زعامت او اعلام کردند. چنان که در زندگینامه ی آن مرحوم می خوانیم: ... چون بعد از فوت مرحوم آیت الله حائری هم که حوزه ی قم در معرض انحلال بود و روزهای سخت بحرانی خود را می گذرانید، باز نام آیت الله بروجردی به میان آمد و آقایان ثلاث (حجت، خوانساری و صدر) و فضلای حوزه در دعوت ایشان اتفاق کرده و در جلسه ای هم که در منزل مرحوم آیت الله خوانساری تشکیل شده بود، دعوت نامه ای هم برای ایشان فرستاده بودند[7]... پافشاری و پیگیری امام برای آوردن آقای بروجردی به قم،
تنها از جهت تفوق مقام علمی و شخصیت بلامعارض او در مجامع روحانی نبود بلکه موقعیت سیاسی و اجتماعی او در سطح کشور و موضع قاطع و توفنده ی او در برابر زورمداران حاکم، از دیگر انگیزه های امام برای آوردن او به قم و سپردن زمام امور روحانیت به دست او به شمار می رفت. از این رو، به دنبال بازگشت حاج آقا حسین قمی از عتبات در سال 1321 (ه.ش) و درخواست او از دولت، مبنی بر اینکه زنان را در پوشش و حجاب آزاد بگذارند و بی اعتنایی دولت وقت به این پیشنهاد، امام بی درنگ به بروجرد سفر کرد و جریان را با آقای بروجردی در میان گذاشت و از او در راه فشار به دولت برای پذیرش پیشنهاد آقای قمی مدد خواست. آن مرجع بزرگ نیز بی درنگ به دولت هشدار داد که اگر به پیشنهاد آقای قمی ترتیب اثر ندهید، همراه با عشایر منطقه به جانب تهران حرکت می کنم. این هشدار، دولت سهیلی را اندیشناک ساخت و به عقب نشینی و پذیرش پیشنهاد آقای قمی وا داشت.[8] در خاطرات یکی از فضلای حوزه ی قم در این باره آمده است: ... پس از اینکه رضا شاه در شهریور20 از ایران می رود، وی [حاج آقا حسین قمی] تصمیم می گیرد که از کربلا
به ایران مراجعت کند و من یادم هست که در قم استقبال عجیبی از ایشان به عمل آمد. آن موقع سهیلی رئیس دولت بود[9] حاج آقا حسین قمی برای دولت پیغام فرستاد که مسأله ی بی حجابی، حداقل باید آزاد باشد و اجباری در کار نباشد. چون بی حجابی در زمان رضاشاه اجباری بود. پیغام دیگرش این بود که شرعیات، قرآن و... در کلیه ی مدارس، حتی در مدارس دولتی باید تدریس شود. اما دولت وقت با اینکه در وضع خیلی ضعیفی قرار داشت، همین مقدار را هم حاضر نبود بپذیرد... طبعاً علما و روحانیون به تلاش افتادند که نگذارند دولت به مرجع بزرگی همچون حاج آقا حسین قمی بی اعتنایی کند و پیشنهادات او را نادیده انگارد. من همان موقع در بروجرد بودم. یادم هست که امام و یک نفر دیگر از علمای قم به بروجرد آمدند و با آقای بروجردی در این باره صحبت کردند. آقای بروجردی هم پیغام تندی برای دستگاه فرستاد که اگر به پیشنهادات ایشان اعتنایی نکنید، من با همه ی عشایر لرستان به طرف تهران حرکت می کنم. این پیغام آیت الله بروجردی، آنان را مجبور ساخت که پیشنهادات حاج آقا حسین قمی را تأئید کنند و بپذیرند. من در آنجا دریافتم که آقای خمینی فردی است که در راه دین تلاش
و مبارزه می کند... ایشان برای آوردن آیت الله بروجردی از بروجرد به قم تلاش بسیاری کرد و (سرانجام) آقای بروجردی را به قم آورد. چون در آن موقع حوزه ی علمیه خیلی ضعیف بود و مراجع سه گانه ای داشت که آن شهرت و عظمت آیت الله بروجردی را نداشتند و البته با آمدن آقای بروجردی، حوزه ی علمیه از همه ی جهات اوج گرفت. دولت هم روی ایشان خیلی حساب می کرد[10]... آقای بروجردی به سبب فشار اهالی منطقه ی بروجرد و شاید به علت یا علل دیگری که برای ما روشن نیست، از پذیرش دعوت حوزه ی قم خودداری می کرد تا آنکه در سال 1323 به سبب نقاهت، در بیمارستان فیروزآبادی تهران بستری شد و پس از معالجه به انگیزه ی زیارت و چند روزی استراحت، رهسپار قم گردید لیکن علما و بزرگان حوزه ی قم به ویژه امام خمینی همه ی نیروی خود را به کار گرفتند و او را از بازگشت به بروجرد بازداشتند و زیستن چند روزه به اقامت چندین ساله در قم کشیده شد. چنان که بسیاری از علما و فضلای آن دوره در خاطرات خود آورده اند، امام در پی درگذشت آقای حائری یزدی در سال 1316 (ه.ش) روی شناختی که از جایگاه علمی، اجتماعی و سیاسی آقای بروجردی داشت تلاش گسترده ای را برای آوردن او
به قم پی گرفت و نزدیک ده سال به این تلاش و کوشش ادامه داد و از آنجا که برای صاحب نظران حوزه و اصحاب فقه و فقاهت این واقعیت روشن و مبرهن بود که آقای بروجردی از نظر علمی از مراجع قم تفوق و برتری دارد، برای امام جای نگرانی پیرامون پدید آمدن اختلاف بیشتری در حوزه نبود. خود بزرگان و مراجع قم نیز به مقام والا و برتری آقای بروجردی آگاهی داشتند و بارها آمادگی خود را برای سپردن زعامت حوزه به دست او اعلام کردند و در عمل نیز آن روز که آقای بروجردی در قم اقامت گزید، آنان محل درس و نماز و دفتر شهریه و... را به او تحویل دادند و در راه استواری زعامت او با امام همراهی کردند. بنابراین پیشنهاد آقای منتظری به امام مبنی بر دعوت آقای بروجردی به قم اگر صحت و واقعیت داشته باشد در برهه ای بوده که نزدیک به ده سال از تلاش و کوشش پیگیر و دراز مدت امام برای آوردن آن مرجع بزرگ به قم می گذشته است و با این وصف آنچه را که آقای منتظری روایت کرده است که «مرحوم امام گفتند: می ترسیم سه تا آقا، چهار تا بشود»، نه تنها با واقعیت همخوانی ندارد، بلکه نمونه ی
آشکار تحریف تاریخ است. 2 آقای منتظری در خاطرات خود، در مورد نظر امام نسبت به ولایت فقیه و حکومت اسلامی آورده است: ... من یادم است یک وقت با آقای مطهری راجع به مسأله ی چگونگی رهبری در زمان غیبت امام زمان (عج) مباحثه می کردیم. با مرحوم امام مطرح کردیم، گفتیم نظر ما این است... تا مادامی که امام منصوب هست، امام منصوب، امام منصوب وقتی که نیست و غایب است. امام منتخب و امام منتخب باید مجتهد جامع الشرایط باشد. آن وقت امام گفتند: نه این جوری نیست. گویا ایشان می خواستند با ما جدل کنند گفتند: مذهب تشیع این است که امام باید معصوم و منصوب باشد، در زمان غیبت تقصیر خود مردم است که امام غایب است خواجه هم می گوید: وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منا. حالا ما هم لایق نبوده ایم که امام غایب است ما باید شرایط را فراهم کنیم تا امام زمان بیاید. ما گفتیم پس در زمان غیبت باید هرج و مرج باشد؟ فرمود این تقصیر خود مردم است. خداوند نعمت را تمام کرده ما باید لیاقت آمدن امام زمان (عج) را در خود فراهم کنیم. نظر شیعه این است که امام فقط منصوب و معصوم باشد. این بود اظهارات ایشان در
آن وقت، و اشاره ای هم به ولایت فقیه نکردند. بعداً که ایشان به نجف رفتند در آنجا دوازده جلسه راجع به ولایت فقیه و حکومت اسلامی بحث کردند و همان نوارها پیاده شد و مقدمه ای برای تشکیل حکومت اسلامی در ایران گردید[11]... چنانکه در بالا اشاره کردم، آقای منتظری در خاطره نگاری خود پیوسته این نقشه را دنبال می کند که در همه ی طرح ها، اندیشه ها و اهداف آرمانی، خود را مبتکر، مغز متفکر، ایدئولوگ، پیشکسوت، نظریه پرداز و برنامه ریز بنمایاند و از امام چهره ای بسازد که حتی توان درک آنچه را که او به عنوان نظریات ابداعی و ابتکاری مطرح می کرد، نداشته است و در مورد مسأله ی حکومت در عصر غیبت آنچه را که او در دهه ی 20 به آن رسیده بود، امام پس از گذشت 20 سال به آن رسید و در دهه ی 40 در نجف اشرف به بحث و بررسی آن نشست. او با آنکه خود اعتراف می کند که «گویا امام می خواستند با ما جدل کنند» بر آن است امام را به طور کلی از مرحله دور و بیگانه وانمود کند و خود را به عنوان طراح و نظریه پرداز اصل ولایت فقیه بنمایاند. نگارنده پیش از آنکه به نادرستی این روایت بپردازد، بایسته است این نکته را یادآور شود که
این خاطره ی آقای منتظری درباره ی حکومت در عصر غیبت و بحث او با امام در این مورد اگر راست و درست باشد و ساخته و پرداخته ی ذهن او نباشد، این واقعیت را به درستی اثبات می کند که نام برده تا چه پایه ای از امام و مبانی فقهی و اندیشه های اسلامی او بیگانه بوده است. آقای منتظری خاطره ای را که در بالا آمد زیر عنوان «الفت خصوصی اینجانب و شهید مطهری با آیت الله خمینی» بازگو کرده و کوشیده است وانمود کند که با امام هم تراز بوده و «روابط فکری و علمی» داشته است. لیکن از این خاطره به دست می آید که او نه از امام و مبانی و اندیشه های او آگاهی داشته و نه امام او را شایسته می دیده است که دیدگاه های والای خود را در مسائل مهم سیاسی و حکومتی اسلام با او در میان بگذارد. از این رو پرسش های او را به گونه ای اقناعی و به تعبیر خودش «جدلی» پاسخ می داده و بسیاری از دیدگاه ها، برنامه ها، اهداف و آرمان های خود را از او پوشیده نگاه می داشته است. راستی آقای منتظری چگونه ادعا دارد که «الفت خصوصی» و «روابط فکری و علمی» با امام داشته است در صورتی که حتی از نوشته های امام که در آن روز و روزگار به چاپ
رسیده و در دسترس عموم قرار داشته، بی خبر بوده است؟ در خاطرات منسوب به او می خوانیم: ... من یادم هست کشف الاسرار ایشان چاپ شده بود. ناشری که چاپ کرده بود چهل نسخه به عنوان حق التألیف به ایشان داده بود. ایشان این چهل نسخه را می فروختند. یکی از آنها را به من فروختند به ده تومان، با اینکه خیلی وضعمان بد بود ولی چون به آقای خمینی ارادت داشتیم، خریدیم[12]... نخست باید دانست که نام کتاب امام «کشف اسرار» است، نه «کشف الاسرار» که در خاطرات منسوب به آقای منتظری آمده است. دوم اینکه آقای منتظری نه تنها نام این کتاب را به درستی فرانگرفته، از محتوای آن نیز بی خبر بوده است. او اگر این کتاب را روزی که خریداری کرد (اگر به راستی خریداری کرده باشد)، به صورت گذرا ورق می زد و یا در دوران خاطره نگاری، شخصاً یا دست اندرکاران و تدوین کنندگان خاطرات او به کتاب «کشف اسرار» به شکل گذرا گذر می کردند، بی تردید پیرامون دید امام در زمینه ی حکومت در عصر غیبت خاطرات را به صورت دیگری ساخته و پرداخته می کردند و رخصت نمی دادند که خاطراتشان مخدوش شود و ارزش و اعتبار آن به زیر سؤال برود. زیرا امام در کتاب کشف اسرار که در سال
1322 آن را به رشته ی نگارش کشیده و منتشر کرده است، در پاسخ این پرسش که «آیا راست است که مجتهد در زمان غیبت، نایب امام است، اگر راست است حدودش چیست؟ آیا حکومت و ولایت در آن هست یا نه؟»[13] بحث مفصلی پیرامون اینکه تنها حکومت شایسته، حکومت خدا بر مردم می باشد، تبیین کرده و صریحاً آورده است: «ما می گوییم حکومت و ولایت در این زمان با فقها است»[14] و افزون بر آوردن دلیل عقلی بر اثبات اصل ولایت فقیه[15] روایاتی را نیز به عنوان مؤید بازگو ساخته و چنین آورده است: ... از همین جا پایه ی اطلاعات این نویسنده را بفهمید که می گوید: تازه طبق مبانی فقهی هم که حکومت حق فقیه است، هیچ دلیل ندارد! مبانی فقه عمده اش اخبار و احادیث ائمه است که آن هم متصل به پیغمبر خدا و آن هم از وحی الهی است. اینک ما چند حدیث در اینجا ذکر می کنیم تا معلوم شود اینها از فقه به کلی بی خبرند: 1 شیخ صدوق به اسناد متصله ی خود در کتاب اکمال الدین و شیخ طوسی در کتاب غیبت و طبرسی در کتاب احتجاج، توقیع شریف امام غایب را نقل می کنند و در آن توقیع است: و اماالحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی روات احادیثنا فانهم حجتی
علیکم و انا حجت الله علیهم یعنی هر حادثه ای برای شما اتفاق افتاد، باید رجوع کنید در آن به راویان احایث ما زیرا که آنها حجت منند بر شما و من حجت خدا هستم بر آنها. پس معلوم می شود که تکلیف مردم در زمان غیبت امام آن است که در تمام امورشان رجوع کنند به راویان حدیث و اطاعت از آنها کنند و امام آنها را حجت خود کرده و جانشین خود قرار داده [است]. 2 در معانی الأخبار شیخ صدوق و کتاب فقیه که یکی از بزرگ ترین کتاب های شیعه است، از امیرالمؤمنین نقل می کند: انه قال رسول الله: اللهم ارحم خلفائی، قیل یا رسول الله و من خلفائک، قال الذین یأتون بعدی و یروون حدیثی و سنتی یعنی پیغمبر گفت خدایا رحمت کن جانشین های مرا. پرسیدند: کیانند جانشین های شما؟ گفت آنهایی که پس از من می آیند و حدیث و سنت مرا روایت می کنند. پس معلوم شد آنهایی که روایت سنت و حدیث پیغمبر می کنند، جانشین پیغمبرند و هر چه برای پیغمبر از لازم بودن اطاعت و ولایت و حکومت ثابت است برای آنها هم ثابت است، زیرا اگر حاکمی کسی را جانشین خود معرفی کرد، معنی اش آن است که کارهای او را در نبودنش او باید انجام دهد. 3
مقبوله ی عمربن حنظله: و فیها من کان منکم قد روی حدیثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف احکامنا فلیرضوا به حکما فانی قد جعلته علیکم حاکما فإذا حکم بحکمنا فلم یقبله منه فإنما استخفّ بحکم الله و علینا ردّه و الرادّ علینا الراد علی الله و هو علی حدّ الشرک بالله... در این روایت مجتهد را حاکم قرار داده و ردّ او را ردّ امام و ردّ امام را ردّ خدا و ردّ خدا را در حد شرک دانسته [است]. 4 روایت تحف العقول از سید الشهدا: و فیها و ذالک بأن مجاری الأمور و الاحکام علی ایدی العلماء بالله الامناء علی حلاله و حرامه. از این روایت ظاهر [می] شود که اجرای همه ی امور به دست علمای شریعت است که امین بر حلال و حرامند و ما اینجا اختصار به همین کردیم. هر کس زیاده بر این بخواهد، باید به محلش رجوع کند[16]... دور از نظر نیست که آقای منتظری این دید امام را در کشف اسرار دیده باشد، از این رو، به خود رخصت نداده است که آشکارا بنویسد امام آن روز اصولاً ولایت فقیه را باور نداشت و ما دلایل و شواهدی بر اثبات آن به او نشان دادیم و بیست سالی طولی کشید تا
دیدگاه او دگرگون شود و اصل ولایت فقیه را بپذیرد! زیرا می دید آن روز که او بیش از چند صباحی نبود به حوزه ی قم گام نهاده بود و طلبه ی مبتدی به شمار می رفت و هنوز معنی ولایت فقیه را در نمی یافت، امام در کتاب کشف اسرار، حدود پانزده صفحه در اثبات اصل ولایت فقیه نگاشته است. از این رو، سخن دلخواه خود را این گونه بازگو کرده است: ... با مرحوم امام مطرح کردیم، گفتیم نظر ما این است... تا مادامی که امام منصوب هست، امام منصوب، امام منصوب وقتی که نیست و غایب است، امام منتخب، و امام منتخب باید مجتهد جامع الشرایط باشد... آن وقت امام گفتند: نه، این جوری نیست... این بود اظهارات ایشان در آن وقت و اشاره ای هم به ولایت فقیه نکردند، بعداً که ایشان به نجف رفتند در آنجا دوازده جلسه راجع به ولایت فقیه و حکومت اسلامی بحث کردند... در رویدادهای تاریخی گاهی یک حادثه و جریان تا آن پایه روشن و آشکار است، که تحریف آن به آسانی شدنی نباشد، حادثه در برابر دیدگان میلیون ها انسان روی داده و انجام پذیرفته است، انکار آن مانند انکار آفتاب در نیم روز تابستان می باشد. از این رو، کسانی که برآنند، همه ی رویدادهای مثبت تاریخی را
به نام خود و یا به نام باند و گروه خویش به ثبت برسانند و جریان های تاریخی را به گونه ی دلخواه به نمایش درآورند، ناگزیرند از حادثه ای آشکار و روشن به گونه ای دو پهلو (که از آن بتوان برداشت های متفاوتی کرد)، سخن بگویند و خاطره روایت کنند تا در مقطع دیگر، کسانی که اصولاً از جریان بی خبرند و یا دنبال غرض ورزی و تحریف گری هستند، از گفتار و نوشتار دو پهلوی آنان برای دگرگون نمایاندن واقعیت ها و تحریف تاریخ بهره بگیرند. چنانکه آقای مهندس بازگان در کتاب انقلاب ایران در دو حرکت از این شگرد بهره گرفته و چنین آورده است: ... نهضت آزادی... در 6 شهریور ماه 57 اعلامیه ی شاه برود تحت عنوان راه نجات ایران از بن بست حاضر را منتشر ساخت... در زیر نویس آورده است: در این اعلامیه صریحاً گفته بودیم :... جا دارد اعلی حضرت که در پست فرماندهی مطلق العنان مسئول تمام جریانات بوده، کشور را به بن بست امروزی کشانده اند، تن به حقیقت تلخ دهند... با ماندن شاه هیچ کاری چاره نخواهد شد... اما با استعفا و رفتن ایشان مملکت از بن بست بیرون آمده[17]... مهندس بازرگان به دنبال آن متن و این زیرنویس بی درنگ افزوده است: ... یازده روز بعد از آن، امام در
اعلامیه ی سوم شوال 15/6/57( 1398( صادره از نجف، خطاب خاص به جناح روحانی و سیاسی و بزرگان قوم کرده به سربازان غیور که برای کشور و وطن فداکاری می کنند، فرمان به پا خیزید دادند و سپس چنین فرموده اند:... آیا صلاح دولت نیست که برکنار شود و خود را بیش از این در مجامع عمومی رسوا نکند؟ آیا وقت آن نرسیده است که شاه کنار رود و ملت را به حال خود واگذارد تا ملت سرنوشت خویش را به دست گیرد؟ راستی انگیزه ی آقای مهندس بازرگان از جمله ی بالا که «یازده روز بعد از آن امام در اعلامیه...» چه می باشد و چه نکته ی تاریک تاریخ را می خواهد روشن سازد؟ آقای بازرگان به خود رخصت نداده است صریحاً بنویسد و اعلام کند که نهضت آزادی پیشتاز و پیشنهاد دهنده ی سرنگونی شاه بوده و این شعار را مطرح کرده است زیرا می دانسته است که ملت ایران می دانند و از یاد نبرده اند که امام خمینی از سال 1342 رسماً به رویارویی با شاه برخاست. در اعلامیه ی اردیبهشت 1342 با فراز تاریخی شاه دوستی یعنی غارت گری، شاه دوستی یعنی آدمکشی، شاه دوستی یعنی... زمینه ی رویارویی با شاه را فراهم کرد، در 13 خرداد 42 (عصر عاشورا) در سخنرانی انقلابی خود در مدرسه ی فیضیه، شاه را
با واژه های جناب شاه، بدبخت، بیچاره و... مورد حمله قرار داد و رسماً رویاروی او ایستاد. امام در طرح حکومت اسلامی در سال 1348، واژگونی رژیم شاه و تشکیل حکومت اسلامی را «وظیفه ی دینی هر مسلمانی» اعلام کرد. در سال 1349 طی پیامی به زائران خانه ی خدا، نظام پادشاهی را رسماً غیر اسلامی و نامشروع خواند: ... اصولاً اسلام با اساس شاهنشاهی مخالف است. هر کس سیره ی رسول اکرم (ص) را در وضع حکومت ملاحظه کند، می بیند که اسلام آمده است این کاخ های ظلم شاهنشاهی را سرنگون کند. شاهنشاهی از ننگین ترین و مبتذل ترین مظاهر ارتجاع است[18]... امام افزون بر اینکه در بسیاری از سخنرانی ها و اعلامیه ها به شکل آشکارا بر واژگونی رژیم شاه تکیه و تأکید کرد، در اعلامیه ی 25 آبان 1356، خطاب به دانشجویان خارج از کشور و مسلمانان ایران و جهان اعلام کرد: ... باید شاه و دار و دسته اش بدانند که چه درملاقات با رئیس جمهور امریکا موفق به تجدید نوکری و تثبیت مقام غیرقانونی بشود یا نشود، ملت ایران او را نمی خواهد[19]... در اعلامیه ی 2 بهمن 1356 اعلام کرد: ... ملت با تظاهرات عمومی و تعطیل سرتاسری و دامنه دار و اظهار تنفر، بار دیگر ثابت کرد که او را نمی خواهد و از او و از خاندانش
بیزار است و این رفراندم طبیعی سرتاسری در حقیقت خلع او از سلطنت غاصبانه ی جابرانه است. کارتر و دیگر غارت گران مخازن ملت های مظلوم باید بدانند محمدرضا خان، خائن و یاغی است و ناچار از سلطنت مخلوع است، بر فرض قانونی بودن، چه رسد به سلطنت انتصابی... به ملت شریف ایران مژده می دهم که رژیم جائرانه ی شاه، نفس های آخرش را می کشد... به آنها که از چهارچوب قانون اساسی دم می زنند، تذکر اکید دهند که با این کلمه صحه به رژیم سلطنتی فاسد موجود نگذارند که تا این دودمان فاسد بر مقدرات کشور حکومت می کنند، ملت ایران نه از اسلام بهره مند می شوند و نه از آزادی و استقلال کشور خبری است و نه مردم روی سعادت می بینند[20]... امام در مصاحبه با خبرنگار روزنامه ی لوموند در 4 اردیبهشت 1357 نیز اعلام کرد: ... ما مخالف پدر شاه بودیم و مخالف شاه فعلی و مخالف همه ی سلسله اش هستیم. زیرا مردم ایران آن را نمی خواهند[21]... امام در تاریخ 6 شهریور ماه 1357 همزمان با دومین اعلامیه ی نهضت آزادی که پس از 13 سال سکوت و کناره گیری صادر کرده بودند، خطاب به برخی روحانیان مانند آقای شریعتمداری و به سران جبهه ی ملی و نهضت آزادی و دیگر گروه های سیاسی چنین هشدار داده اند: ... ملت ایران باید
بداند که هیچ روحانی با دولت ظلم و با اشخاص ستمگر که قرآن و احکام اسلام را به بازی گرفته اند، آشتی نمی کند و نمی تواند بکند. آشتی کردن، مسلط کردن دژخیمان شاه است بر جان و ناموس ملت و آن بالاترین معاصی کبیره است که روحانی هر که باشد نمی تواند مرتکب شود و نخواهد مرتکب شد. جناح های سیاسی و جبهه ها و نهضت ها نخواهند آشتی کرد و نمی توانند آشتی کنند... سیاسیون چنین ننگی را نخواهند مرتکب شد[22]... روشن است که با این موضع گیری های گوناگون امام در درازای نهضت و انقلاب اسلامی، ادعای پیشتازی «نهضت آزادی» برای بیرون کردن شاه، مایه ی خنده و مسخره ی نه تنها ملت ایران بلکه ملت های جهان خواهد شد و جز رسوایی و بی آبرویی برای ادعا کنندگان، فرآیندی به همراه نخواهد داشت. از این رو، می بینیم که آقای مهندس بازرگان جریان را به گونه ای ساخته و پرداخته می کند که در روز و روزگار دیگر تحریف گران تاریخ بتوانند از آن نوشته ی دو پهلو بهره ی ناروا بگیرند و تاریخ را طبق دلخواه گروه «نهضت آزادی» وارونه سازند![23] آقای منتظری یا دست اندرکاران کتاب خاطرات او نیز با چنین انگیزه ای جریان دید امام نسبت به حکومت در عصر غیبت را روایت کرده اند تا زمینه برای جا افتادن آن ادعای دلخواه در
آینده فراهم شود. البته همه ی کسانی که با چنین شیوه ای به نگارش رویدادهای تاریخی و بازگو کردن خاطره ها می پردازند، نباید از این نکته غافل بمانند که حافظه ی تاریخ را نمی توان مخدوش ساخت و واقعیت های تاریخی دیر یا زود خود را نشان می دهد و تحریف گران را رسوا می کند. چنان که دروغ پردازی های تحریف گران تاریخ در سده های پیشین، امروز برملا شده و بی اعتباری نوشته هایشان برای همگان آشکار گردیده است. 3 آقای منتظری در این خاطره نگاری، جریان ها را به گونه ای روایت می کند که انگار او بوده است که امام و دیگر مراجع و علما را راهنمایی و رهبری می کرده و نهضت و مبارزه را شکل می داده و سامان بخشیده است. نمونه ی دیگری از این شیوه ی خاطره گویی او را در پی می آوریم. آقای منتظری در پاسخ این پرسش حساب شده که: حضرت عالی به تشکیل هسته ی اولیه ی جامعه ی مدرسین در جریان مبارزه علیه انجمن های ایالتی و ولایتی اشاره فرمودید لطفا درباره ی چگونگی تشکیل این جامعه و اهدافی که در این زمینه دنبال می کردید، توضیح بفرمایید. چنین می گوید: ... تلاش ما در آن زمان این بود که مراجع را از یک طرف و مدرسین را از طرف دیگر هماهنگ کنیم و این هماهنگی علما در آن زمان خیلی مهم بود... روی این اصل ما منزل
مراجع می رفتیم و از آنها درخواست می کردیم که هفته ای یک بار هر چند برای چای خوردن هم شده کنار یکدیگر بنشینند و همین تجمع باعث می شد که شاه و دولت روی آنها حساب کنند. ما به آقایان می گفتیم وقتی شما متفرق باشید آنها می گویند اینها نیرویی نیستند ولی وقتی جلسه ی هفتگی داشته باشید یک قدرتی می شوید و آنها مجبورند روی شما حساب کنند و از بعضی تصمیم های خطرناک صرف نظر کنند. ما در جلسه ی مدرسین تصمیم می گرفتیم و تقسیم کار می کردیم و مثلاً بنا می شد هر پنج نفر منزل یکی از مراجع بروند و کارها را با هم هماهنگ کنند و نظرات و اعلامیه های آنها را پیگیری کنند و انصافاً در جریان انجمن های ایالتی و ولایتی، مراجع خیلی خوب آمدند[24]... باید بگویم آنچه در بالا از زبان آقای منتظری آمده است به طور کلی عاری از حقیقت و دور از واقعیت است، زیرا: الف به محض اینکه روزنامه ی اطلاعات و کیهان در عصر روز 16 مهر ماه 1341 خبر تصویب نامه ی انجمن های ایالتی و ولایتی را منتشر کردند، مراجع قم در بیت حاج شیخ عبدالکریم حائری، نشستی تشکیل دادند و به بررسی آن تصویب نامه پرداختند و نیازی نبود که آقای منتظری به منزل مراجع بروند و آنها را به جلسه
برای نوشیدن چای فراخوانند. ب علمایی که در عصر روز 16 مهر ماه در بیت حاج شیخ عبدالکریم نشست تشکیل دادند چند تصمیم اساسی گرفتند که یکی از آن ها، نشست مستمر هفتگی بود و تأکید کردند در صورت لزوم این نشست ها بیش از یک بار در هفته تشکیل شود. در این دو مورد به کتاب نهضت امام دفتر نخست که در نجف اشرف در سال های خفقان بار دهه ی 50 به رشته ی نگارش کشیده شده است، گذر می کنیم و مطالبی را که درباره ی رویدادهای
آن روز آمده است عیناً می آوریم: ... به دنبال اعلام تصویب نامه ی انجمن های ایالتی و ولایتی در جراید عصر تهران در روز 16 مهر 1341، امام خمینی بی درنگ علمای تراز اول قم را به نشست و گفتگو پیرامون این تصویب نامه دعوت کرد و ساعتی بعد اولین نشست علمای قم در منزل حاج شیخ عبدالکریم حائری تشکیل شد. شرکت کنندگان در آن، علاوه بر آیت الله زاده ی حائری [حاج آقا مرتضی] که جنبه ی میزبانی داشت، امام خمینی، آقایان گلپایگانی و شریعتمداری بودند... به دنبال سخنان امام و صحبت های آقایان دیگر و تبادل نظر درباره ی مفاد تصویب نامه ی مزبور، تصمیم های زیر اتخاذ گردید: 1 طی تلگرامی به شاه، مخالفت علمای اسلام را با مفاد تصویب نامه ی مزبور اعلام کنند و لغو فوری آن را بخواهند. 2 طی نامه و پیغام به علمای مرکز و شهرستان ها، جریان تصویب نامه و خطرهایی را که برای اسلام و ملت ایران دربر دارد، بازگو کنند و آنان را به مبارزه و مقابله با آن فراخوانند. 3 هر هفته یک بار و در صورت لزوم بیشتر، جلسه ی مشاوره و تبادل نظر میان علمای قم برقرار شود و کوشش ها و فعالیت هایی که به منظور مبارزه با تصویب نامه انجام می پذیرد، با وحدت و اتفاق کامل آنان همراه باشد[25]... چنان که ملاحظه می کنید تشکیل جلسه در
هر هفته و در صورت لزوم بیشتر، از تصمیم گیری های نخست علمای قم در همان نخستین نشست آنان در روز 16 مهر ماه 41 بوده است و علمای قم با احساس خطر برای اسلام و استقلال کشور با همه ی نیرو در آن مقطع به صحنه آمده بودند و در راه مبارزه با توطئه ی اسلام زدایی که زیر پوشش تصویب نامه ی انجمن های ایالتی و ولایتی آغاز شده بود، دست اتحاد به هم داده بودند و با یکدیگر اتفاق نظر داشتند. ج هسته ی اولیه ی جامعه ی مدرسین بنابر روایت آقای آذری، در سال 1337 تشکیل شده است که آقای منتظری گویا از آن به کلی بی خبر است. آقای آذری در خاطرات خود درباره ی تشکیلات جامعه ی مدرسین چنین می گوید: ... در سال 1337 ما جامعه ی مدرسین را پی ریزی کردیم. بدین شکل که فضلا و مدرسین آن روز را جمع نمودیم و در رابطه با حوزه و اصلاحات در آن و همچنین در مبارزه با طاغوت مذاکره کردیم. آن وقت برای اصلاح حوزه طرحی به آقای بروجردی پیشنهاد شد. قبلاً علمای درجه دوم را در جریان امر قرار دادیم... عده ی زیادی از علمای قم بودند که آن طرح را به محضرشان بردیم. مخصوصاً امام هم بود که خدمتشان رفتیم... آقای بروجردی هم این پیشنهاد را تصدیق کردند،
منتهی فرمودند که من نمی توانم فعلاً این کار را اجرا کنم، زیرا شرایط مناسب نیست[26]... د در دوران نهضت روحانیت بر ضد تصویب نامه ی انجمن های ایالتی و ولایتی، محوریت و مدیریت جامعه ی مدرسین را اساتید معظم مکارم شیرازی و جعفر سبحانی بر عهده داشتند و برخی از اساتید و مدرسین مانند آقای منتظری اصولاً در آن شرکت نمی کردند. شماری نیز به کار شکنی بر ضد آن برخاسته بودند و آن را زیر نظر آقای شریعتمداری می دانستند. این ناهماهنگی، تنش و کشمکش میان شماری از اساتید و مدرسین را به همراه داشت و سرانجام به تعطیلی آن کشیده شد. بنابراین در آن روز آقای منتظری اصولاً در جامعه ی مدرسین نه حضور داشت و نه نقشی داشت تا در هماهنگی مراجع بکوشد و چنان که در بالا آمد، علمای قم در آن مقطع با اتحاد و انسجام محکم و هماهنگی بی مانند در برابر هیأت حاکمه ی ایران به پاخاسته بودند و افزون بر نشست های مستمر هفتگی چه بسا که در یک هفته چندین جلسه و نشست های فوق العاده با یکدیگر داشتند و جریان ها را مورد بررسی، رایزنی و تبادل نظر قرار می دادند. ه این خاطره ای که از آقای منتظری در بالا آمد که ما از مراجع می خواستیم که «هفته ای یک بار هر چند برای
چای خوردن... کنار یکدیگر بنشینند» توصیه ی امام به آقای بروجردی می باشد که او به نام خود بازگو کرده است. شاید بیشتر برادران روحانی که در نجف اشرف در محضر امام بوده اند، به یاد داشته باشند که امام در مقام پند و نصیحت آنان بارها این نکته را خاطر نشان می کرد که من در قم به آقای بروجردی پیشنهاد می دادم که از علمای بلاد دعوت کند که دست کم هر سال یک بار در قم اجتماع کنند و با ایشان جلسه ی مشترک داشته باشند. امام می گفت من به آقای بروجردی یادآور می شدم که چنین اجتماعی در قم هر چند اگر در حد چای خوردن و گپ زدن باشد، مفید است زیرا می تواند دل دشمن را خالی کند و اتحاد علمای سراسر کشور و همراهی و هماهنگی آنان با مراجع بزرگ جهان تشیع (آقای بروجردی) را به نمایش بگذارد. امام روی همین انگیزه پس از آزادی از زندان تشکیل جلسات هفتگی در قم و در همه ی شهرستان ها در شب یکشنبه را پیشنهاد داد و در پیام خود به علمای شهرستان ها نیز روی این نکته تکیه کرد که حتماً در هر هفته در شب یکشنبه گرد هم آیید و اگر کاری هم نداشتید با هم بنشینید و چای بنوشید.[27] آقای منتظری این نکته
را از امام شنیده لیکن حتی مورد استعمال آن را نیز به درستی درنیافته است: آیا در آن برهه ای که رژیم شاه با تصویب نامه ی انجمن های ایالتی و ولایتی به حریم اسلام تجاوز کرده است و علمای اسلام در قم و مشهد و نجف یک دست بر ضد آن قیام کرده و با همه ی نیرو به صحنه آمده اند، جای این سخن است که «ما منزل مراجع می رفتیم و از آنها درخواست می کردیم که هفته ای یک بار هر چند برای چای خوردن هم شده کنار یکدیگر بنشینند» آیا در آن مقطع خطرناک که رژیم شاه به جنگ با اسلام بر خواسته بود، مراجع قم نه تکلیفی احساس می کردند، نه کاری با هم داشتند و نه به مشورت و تبادل نظر نیازمند بودند و لازم بود که آقای منتظری آنان را برای نوشیدن چای گرد آورد؟!! امام اگر در دوران آقای بروجردی به او پیشنهاد داد که با علمای بلاد نشست داشته باشد، و اگر کار و برنامه ای ندارند به نوشیدن چای و گپ زدن بسنده کنند، مربوط به دوره ای بود که خیزش و خروشی در کار نبود و نهضتی آغاز نشده بود. آقای بروجردی رژیم شاه را با یک تشر به عقب نشینی وا می داشت و مشکل و مسأله ای که به تشکیل جلسه
و نشست نیازمند باشد، پیش نیامده بود. لیکن در جریان تصویب نامه ی انجمن های ایالتی و ولایتی که رژیم شاه در واقع شمشیر را علیه اسلام از رو بسته بود، چنان که آورده شد، علمای قم در نخستین لحظاتی که خبر تصویب نامه ی یاد شده را شنیدند، نشست تشکیل دادند، به گفتگو و رایزنی پرداختند و نشست آنان در آن دوره و برهه ی حساس گاهی در هفته بیش از سه بار تکرار می شد و در آن شرایط اگر کسی نزدشان می رفت و از آنان می خواست که «... هفته ای یک بار هر چند برای چای خوردن هم شده کنار یکدیگر بنشینید»! آیا مایه ی خنده و شگفتی آنان نمی شد؟! 4 آقای منتظری در این خاطره نگاری، نام برخی از علمای بزرگ مانند حاج آقا مرتضی حائری و حاج آقای سلطانی را همراه دیگر اعضای جامعه ی مدرسین آورده است که گویا گاهی در نشست های جامعه شرکت می کردند! لیکن باید دانست حاج آقا مرتضی حائری از مراجع تراز دوم آن روزگار به شمار می رفت و هیچ گاه در جرگه ی مدرسین نبود و اگر اساتید و مدرسین، برنامه، طرح و پیشنهادی داشتند به نزد او می رفتند. در مورد آقای سلطانی به تحقیق بیشتری نیاز است. تا آنجا که نگارنده به یاد دارد، او نیز هیچ گاه در نشست جامعه ی
مدرسین شرکت نداشت. 5 موضوع دیگری که در کتاب خاطرات منسوب به آقای منتظری روی آن تکیه و تأکید شده است، نقش او در استواری مرجعیت امام، پخش رساله، پرداخت شهریه و برپایی کرسی درس او در حوزه ی قم می باشد. از زبان آقای منتظری آمده است: ... در همان ابتدا (؟؟) من و آقای غیوری که الان در هلال احمر هستند، به ایشان اصرار کردیم که شهریه بدهند. ایشان می گفتند من پول ندارم. می گفتیم ما می رسانیم، چون آن وقت من دستم به نجف آباد بند بود و آقای غیوری هم تعهد کرد که از تهران قسمتی از آن را جور کند. ایشان گفتند ماه های بعد چی؟ گفتیم قرض می کنیم، گفتند نخیر من قرض نمی کنم، از هیچ کس قرض نمی کنم. گفتیم خوب قرض نکنید، بگذارید ما این ماه را بدهیم تا بعد... بالأخره به زور شهریه را گردن ایشان گذاشتیم. مقداری از آن را من تأمین کردم، مقداری را هم آقای غیوری. بعداً از کاشان داماد مرحوم آیت الله آقای حاج میرزا سید علی یثربی آمدند. یک دستمال پول آوردند دادند به آقای خمینی. کم کم اوضاع خوب شد، شهریه ی ایشان تثبیت شد و ماه های دیگر هم رسید...[28] آقای منتظری در این خاطره نگاری آورده است: «در همان ابتدا من و آقای غیوری... به ایشان اصرار کردیم
که شهریه بدهند»! لیکن روشن نکرده است که منظور از «همان ابتدا» چه مقطعی از تاریخ است؟ آیا پس از فوت آقای بروجردی منظور است یا ابتدای نهضت در نظر است؟ در هر صورت بی تردید امام تا آغاز نهضت در سال 1341 از پرداخت شهریه و چاپ رساله خودداری ورزید و این واقعیت را آقای منتظری و شبکه ای که در تدوین کتاب خاطرات دست داشته اند نیز اذعان و اعتراف کرده اند. پرسش و پاسخی که در کتاب خاطرات آمده است این واقعیت را تأئید می کند. در این پرسش و پاسخ می خوانیم: س: همان گونه که فرمودید امام از ورود به عرصه ی مرجعیت و پرداخت شهریه در حوزه پرهیز داشتند و بر همین اساس پس از رحلت آیت الله العظمی بروجردی دفتر شهریه ای به نام ایشان دایر نگردید. حضرت عالی به عنوان شخصیتی که در این زمینه نقش اصلی و اساسی ایفا نمودید، درباره ی چگونگی تثبیت مرجعیت امام و پرداخت شهریه از سوی ایشان، چنان چه خاطراتی به یاد دارید بیان فرمایید. ج: همان گونه که قبلاً گفتم بعد از وفات آیت الله بروجردی، آیت الله گلپایگانی و آیت الله شریعتمداری و تا اندازه ای آیت الله مرعشی در قم مرید و سلام و صلواتی داشتند، اما آیت الله خمینی نه... ایشان به طور کلی در این وادی ها نبودند، حتی رساله ی چاپ شده هم نداشتند.
من و آقای مولایی با اصرار رساله ی ایشان را گرفتیم و دادیم چاپ کردند... ایشان اصلاً در وادی مرجعیت نبودند...[29] بنابراین منظور آقای منتطری از «همان ابتدا»، آغاز نهضت است. لیکن در آغاز نهضت باید دانست که اصرار این و آن نبود که امام را به پرداخت شهریه و چاپ رساله ناگزیر ساخت. این استقبال مردم بود که زمینه را برای دادن شهریه و چاپ و انتشار رساله ی او هموار کرد. مردم ایران در پی نهضت و روشنگری های امام به خود آمدند، از غفلت و ظلمت رهیدند، امام را به درستی شناختند و در او ویژگی ها و برجستگی های بی مانندی دیدند، رازهای دل خود را در کلام او یافتند، خواسته های درونی خویش را در قلم و زبان او دیدند. خلوص او، سوز و گداز او، خشم و خروش او مردم را شیفته کرد و دگرگون ساخت، مردم سر در راه او گذاشتند. پیروی از او را برخود واجب و وظیفه دانستند. اینجا بود که وجوهات شرعی به سوی او سرازیر شد و عموم کسانی که از او تقلید می کردند، به علت عدم دسترسی به رساله ی او به اعتراض برخاستند و از او درخواست رساله کردند. در چنین شرایطی امام با انتشار رساله ی عملیه و پرداخت شهریه موافقت کرد، چنان که آقای
منتظری نیز به آن اذعان کرده است: ... اصلاً ایشان در وادی مرجعیت نبودند و طبعاً کسی پول هم به ایشان نمی داد. اما در جریان انجمن های ایالتی و ولایتی، ایشان از همه تندتر و داغ تر به صحنه آمدند و اعلامیه های ایشان همه جا، تهران و جاهای دیگر، حسابی پخش شد، کم کم مردم به ایشان رو آوردند، به خصوص از تهران جمعیت زیادی به خانه ی ایشان می آمدند و کم کم پول هم به ایشان می دادند..[30] در مورد دیگر چنین اعتراف کرده است: ... وقتی این لایحه مطرح شد، مراجع قم اعتراض کردند، اما خیلی دست به عصا و با احتیاط، کسی که خیلی تند و تیز مطرح می کرد، آقای خمینی بود. روی همین اصل هم ایشان از همان روز معروف شد. اصلاً شناخت نسبت به ایشان در بازار تهران و در مردم، به واسطه ی همان اعلامیه ها بود...[31] واقعیت این است که هیچ کس در جریان مرجعیت و موقعیت امام نقشی نداشت. این مقام علمی و معنوی او بود که مردم را به سوی او کشانید. این سخنرانی های دلنشین و اعلامیه های آتشین او بود که ملت ایران را شیفته و شیدای او کرد و عشق و علاقه ی او را در دل ها حاکم ساخت. اگر امام با اصرار این و آن به شهریه دادن
و انتشار رساله تن در می داد، در پی درگذشت آقای بروجردی که شماری از شاگردان و ارادتمندان او پافشاری داشتند که او را به صحنه آورند و به عنوان یک مرجع جامع الشرایط مطرح کنند، چرا رساله ی او چاپ و منتشر نشد و شهریه ای از جانب او پرداخت نگردید؟ آقای منتظری اگر توان این را داشت که به تعبیر خود «به زور شهریه را به گردن ایشان» بگذارد، چرا در پی رحلت آقای بروجردی به چنین زور آزمایی دست نزد و امام را به دادن شهریه و چاپ رساله نتواست وا دارد؟ نکته ی درخور توجه اینکه آقای منتظری خود اعتراف کرده است که اصرار کسان به واداشتن امام به چاپ رساله و دادن شهریه بی نتیجه بوده و این نهضت او بر ضد رژیم شاه بوده است که زمینه را برای مرجعیت مطلق او هموار کرده است: ... درس آقای خمینی در زمان آیت الله بروجردی از مهم ترین درس ها بود و حدود پانصد ششصد نفر شاگرد داشت و بعد از فوت آیت الله بروجردی، ایشان یک قدم هم برای مرجعیت خودش برنداشت. به اصرار به او گفتند رساله تان را بدهید چاپ کنند. ایشان حاضر نبودند، تا اینکه مسأله ی انجمن های ایالتی و ولایتی پیش آمد... آیت الله خمینی در این امر از همه فعالیت بیشتری داشت و
اعلامیه های مهمی داد، در نتیجه مردم ایشان را شناختند و به سراغ ایشان آمدند..[32] امام هیچ گاه و هرگز در این اندیشه نبود که اگر شهریه را آغاز کرد، نبایستی قطع شود بلکه برعکس بر این نظر بود که اگر بودجه رسید، شهریه می دهد و هرگاه بودجه ای نبود مسئولیتی ندارد. نگارنده به یاد دارد آن گاه که نخستین شهریه ی امام در اردیبهشت ماه 1342 رسماً پرداخت شد، برخی از نزدیکان و ارادتمندان امام به او پیشنهاد داده بودند که مقدار شهریه را کمتر کند و نیز به طلابی که مقدمات می خوانند شهریه نپردازد تا از بودجه ی موجود، شهریه ی چند ماه را بتوان تأمین کرد. لیکن امام مخالفت کرد و دستور داد همه ی موجودی را میان عموم طلاب (چه آنهایی که مقدمات می خوانند و چه آنهایی که در پایه ی سطح و خارج هستند)، تقسیم کنند و افزوده بود اگر بودجه رسید ماه های دیگر نیز شهریه می دهیم و اگر نرسید، نمی پردازیم. در تاریخ حوزه ی قم امام نخستین مرجعی بود که به طلابی که مقدمات می خواندند نیز شهریه می داد. آن گونه کوته اندیشی ها که مبادا بودجه برای شهریه نرسد و شهریه به طور مستمر و پیوسته پرداخت نشود و مایه ی آبروریزی برای «آقا» شود و... در مرام و مکتب امام راه و جایی نداشت. این
گونه دیدگاه ها از آن کسانی است که هنوز از بیماری خود محوری و خودپرستی نرهیده اند و در کردار و گفتارشان خدا جایی ندارد، طبق هواهای نفسانی حرکت می کنند و حرف می زنند و خاطره می گویند. لیکن انسان های وارسته و خود ساخته که به دنبال انجام وظیفه هستند و طبق وظایف و مسئولیت های دینی قلم می زنند و قدم برمی دارند، آزاداندیش تر از آنند که به شهریه و استمرار آن اندیشه کنند و بابت بود و نبود آن نگرانی داشته باشند. البته نگارنده بر آن نیست این واقعیت را انکار کند که بسیاری از شاگردان و ارادتمندان امام در پی درگذشت آقای بروجردی در فرصت ها و مناسبت های گوناگون، بارها به امام پیشنهاد می دادند که به دادن شهریه و چاپ و انتشار رساله اقدام کند، لیکن امام تا روزی که مردم به او روی نیاوردند و بودجه ی اولیه برای پرداخت شهریه فراهم نیامد، این پیشنهاد را نپذیرفت و به آن مبادرت نورزید. از این رو، شهریه ی امام در پی اوج نهضت او آغاز و دنبال شد. در مورد رساله ی عملیه نیز امام آن روز که مقلدین به او روی آوردند و خواستار رساله شدند، تنها با چاپ و انتشار آن موافقت کرد و هیچ مبلغی بابت چاپ آن هزینه نکرد. مردم با هزینه ی شخصی آن
را به چاپ رسانیدند. آن گاه که امام با چاپ رساله موافقت کرد، جمعی در اکیپ های مختلف به تنظیم آن به صورت توضیح المسائل پرداختند و آقای حاج شیخ مجتبی تهرانی اصلاح و تصحیح نهایی آن را به پایان برد و نخستین توضیح المسائل امام در تاریخ هفتم یا هشتم محرم83 (ه. ق) (دهم یا یازدهم خرداد 1342( به بازار آمد. این نکته نیز درخور یاد آوریست که امام پیش از آغاز نهضت در سال 1341 در جرگه ی مراجع قرار داشت و در میان کسانی که او را می شناختند و با نام او آشنا بودند، به عنوان یک مرجع مطرح بود حتی در دوران مرجعیت آقای بروجردی در برخی از نقاط ایران مقلدینی داشت. چنان که در کتاب نهضت امام، آمده است: ... مقامات جاسوسی و به اصطلاح امنیتی رژیم شاه در ابتدای تأسیس ساواک درباره ی حوزه ی قم و مقامات برجسته ی آن حوزه و شمار طلابی که در آن حوزه به تحصیل سرگرمند، نیز درباره ی مدارج تحصیلی و حقوق مستمری آنان، به تحقیق و تفحص دست زده و گزارشی تهیه کرده اند. در این گزارش درباره ی مراجع تراز دوم پس از حاج آقا حسین بروجردی (مرجع علی الاطلاق جهان تشیع) و شمار طلابی که در درس آنان شرکت می کنند و منطقه ی نفوذ آنان
نیز اطلاعاتی داده اند. در این گزارش که در تاریخ 22/12/1335 داده شده، شاگردان درس امام را حدود پانصد نفر ذکر کرده و اعتراف کرده است که از لحاظ درس حائز اهمیت است و یادآور شده است که در ایالات مرکز و غرب ایران، مقلد دارد... این گزارش از سوی سرهنگ قلقسه رئیس دایره ی امنیت و مذاهب، به اداره ی سوم ساواک داده شده است...[33] 6 موضوع دیگری که در کتاب خاطرات منسوب به آقای منتظری آمده است، رویدادهای حوزه ی قم در پی تبعید امام به ترکیه در آبان ماه سال 1343 می باشد. از زبان آقای منتظری آمده است: ... به عنوان اعتراض به تبعید ایشان تصمیم گرفتیم چند روز حوزه را تعطیل کنیم. در همین رابطه جلسه گرفتیم که جلسه ی اول آن در منزل من بود، جلسه ی بعد منزل آقای مشکینی بود. در این جلسات بعضی با تعطیل درس ها مخالف بودند و بعضی موافق. ما می خواستیم حوزه را تعطیل کنیم و منعکس کنیم که این تعطیلی به عنوان اعتراض به تبعید امام است... شب دوم که منزل آقای مشکینی بودیم بنابراین شد که برویم منزل مراجع و از آنها بخواهیم درسهای خود را تعطیل کنند. آن شب بنا شد من و آقای فاضل لنکرانی و آقای محمدی گیلانی و حاج آقا مهدی حائری تهرانی
برویم منزل آقای شریعتمداری. ما چهار نفر رفتیم منزل آقای شریعتمداری... گفتیم: به نظرمان آمده که چند روز حوزه را به عنوان اعتراض تعطیل کنیم... آقای خمینی بالأخره مرجع تقلید است از قم تبعید شده... بالأخره یک اعتراضی بکنید و تعطیلی حوزه یک نوع ابراز انزجار از این کار است... بالأخره آن شب ایشان تند شد ما هم تند شدیم و زمینه ی بازداشت من هم تقریباً از همین جا شروع شد... فردای آن شب آقای شریعتمداری رفته بودند برای درس و روی منبر گفته بود بله آمده اند به من تحمیل کنند که حوزه را تعطیل کنیم... آقای شریعتمداری هم که با صحبت کردن خود [در] سر درس، مسأله را آفتابی کرد و تقریباً خود را کنار کشید، ایام، نزدیک عید نوروز بود و بالأخره روز عید آمدند مرا بازداشت کردند...[34] آنچه در بالا از زبان آقای منتظری آمده است، به خیال پردازی و پندار بافی نزدیک تر است و با حوادثی که در پی تبعید امام به ترکیه، در قم روی داد، نه تنها همخوانی ندارد، بلکه فرسنگ ها فاصله دارد. زیرا اولا در پی تبعید امام در روز 13 آبان ماه 1343، آستانه ی مقدسه، بیت امام، منزل علما و روحانیان سرشناس، همه ی مدارس و مساجد، در محاصره ی نیروهای نظامی و انتظامی قرار گرفت، تانک ها
و مسلسل های سنگین در شهر مستقر شدند و شهر قم به شکل یک پادگان نظامی درآمد و عملاً حکومت نظامی برقرار شد و هرگونه اجتماع دو یا سه نفری با برخورد نظامیان مستقر در شهر رو به رو می شد، تلفن های شهر به کلی قطع بود و هیچ گونه ارتباط تلفنی امکان نداشت. در چنین شرایطی چگونه امکان داشت که یکی از مقامات روحانی بتواند کلاس درس تشکیل دهد و یا شماری از روحانیان به منازل برخی از علما بروند و با آنان به گفتگو بنشینند؟ ثانیاً در پی تبعید امام نه تنها بازار و خیابان های قم در پشتیبانی از امام و اعتراض به تبعید غیرقانونی او بسته شد، بلکه بازار برخی از شهرهای دیگر نیز به حال تعطیل درآمد. در چنین شرایطی اگر یک مقام روحانی از تعطیل برنامه های درسی، خودداری می کرد، بی تردید با واکنش تند و شدید مردم رو به رو می شد و دیگر نمی توانست در میان مردم آن روز زندگی کند. ثالثاً حوزه ی قم و دیگر حوزه های علمیه در سراسر کشور، نه تنها درس های خود را در پشتیبانی از امام تعطیل کرد، بلکه مراسم نماز جماعت نیز در قم و برخی شهرهای کشور به کلی تعطیل شد. درس های حوزه ی قم به مدت 15 روز تعطیل بود. آقای حاج سید
محمدرضا گلپایگانی کلاس درس خود را پس از تعطیلی دو هفته ای در روز 28 آبان ماه 1343 آغاز کرد و روز نخست کلاس درس به سخنرانی پرداخت و سخنان خود را با آیه ی شریفه ی «الذین اخرجوا من دیارهم بغیر حق إلا ان یقولوا ربنا الله» آغاز کرد و از امام پشتیبانی به عمل آورد، راه او را ستود و تبعید غیر قانونی او را محکوم کرد. شادروان شیخ مصطفی زمانی در مقدمه ی کتاب خود که در سال 1343 منتشر شده است به تعطیلی حوزه به مناسبت تبعید امام اشاره کرده و چنین آورده است: ... پاکنویس این کتاب در آبان ماه 1343 یعنی هنگامی که مرجع تقلید شیعیان حضرت آیت الله العظمی آقای خمینی را از قم تبعید کردند و حوزه برای ابراز نگرانی و تجلیل از معظم له 15 روز تعطیل گردید، صورت گرفت..[35] رابعاً اگر در پی تبعید امام، از آقای منتظری در آن شرایط خفقان بار کوچک ترین فعالیت چشمگیری سر می زد، بی تردید از سوی ساواک مورد تعقیب قرار می گرفت و بازداشت می شد. چنان که عالمان برجسته و مجاهدی همانند شهید حاج سید مصطفی خمینی، حاج شیخ عبدالرحیم ربانی شیرازی، حاج شیخ جعفر سبحانی، حاج شیخ مهدی کروبی، حاج آقای شجونی، حاج شیخ غلامرضا کنی، حاج شیخ علی کاظمی، حاج شیخ حیدر اصفهانی و... به دنبال
تبعید امام در قم و تهران دستگیر و به زندان گسیل شدند. در صورتی که دستگیری آقای منتظری قریب دوسال پس از تبعید امام در نوروز سال 1345 روی داد. 7 در خاطرات منسوب به آقای منتظری پیرامون حوادث قم پس از تبعید امام افزون بر آنچه آورده شد، مسائل دیگری نیز مطرح شده است که بخشی از آن را در پی می آوریم و به بررسی آن مینشینیم: ...وقتی امام را گرفتند برای اینکه خانه ی امام خالی نباشد، شاگردان ایشان وظیفه ی خود می دانستند که اطراف حاج آقا مصطفی جمع شوند و خانه ی امام را خلوت نگذارند. بالأخره ایشان پسر امام بود و به علاوه مرد فاضل و عاقل و متدینی بود و اهل هوی و طالب مقام نبود. حاج آقا مصطفی با اسکورت راه افتاد خانه ی آقای گلپایگانی و آقای شریعتمداری و آقای مرعشی به عنوان استمداد که آنها را به حرکت بیاندازد من او را بر این کار تشویق می کردم. می گفتیم حالا لازم است خانه ی امام خالی نماند که آنها بگویند اینها را شکست دادیم. خانه ی امام از آن وقت که بود بیشتر شلوغ شد، ما وظیفه می دانستیم برویم آنجا، بالأخره حاج آقا مصطفی را هم بازداشت کردند و بردند گویا زندان قزل قلعه ی تهران و پس از 57
روز ایشان را موقتا آزاد کردند تا با خانواده اش خداحافظی کند و برگردد و چون برنگشت دوباره او را بازداشت کردند و فرستادند ترکیه نزد والدشان...[36] چنان که پیشتر یاد آور شدم آن روز که امام را دستگیر و تبعید کردند، بیت امام، منزل علما و به طور کلی شهر قم در محاصره و در سلطه ی نظامیان قرار داشت و به کسی اجازه ی ورود به بیت امام داده نمی شد. حاج سید مصطفی خمینی به تنهایی از کوچه پس کوچه ها و دور از چشم ساواکی ها و نظامی ها از یک در مخفی توانست وارد منزل آقای نجفی شود[37] لیکن دیری نپایید که مأموران از حضور او در بیت آقای نجفی آگاهی یافتند و با کمال بی شرمی از دیوار وارد منزل شدند و او را در برابر دیدگان آقای نجفی دستگیر کردند و به تهران انتقال دادند. این جریان در ساعت 9 بامداد روز چهار شنبه 13 آبان ماه 43 روی داد و شهید حاج سید مصطفی درآن روز با علمای دیگر مانند حاج سید محمدرضا گلپایگانی و آقای شریعتمداری اصولاً دیداری نداشت و اوضاع حاکم بر قم امکان ملاقات با علما را به او نمی داد. در چنین اوضاع و شرایطی آقای منتظری چگونه توانسته است به حاج سید مصطفی دسترسی پیدا کند و او
را «بر این کار تشویق کند»! و او را «با اسکورت به خانه ی آقای گلپایگانی و شریعتمداری ببرد» و بالاتر از این «خانه ی امام را از آن وقت که امام بود شلوغ تر کند»؟ این از معماهای تاریخ است که نگارنده از حل آن عاجز است. اعاذنا الله من شرور انفسنا [1]. مورخ انقلاب اسلامی. [2]. مصاحبه ی آقای منتظری
با مصطفی ایزدی، ص2 [3]. سخنرانی آقای منتظری در 23/5/1375 در قم از این فراز از سخنان آقای منتظری به دست می آید که نامبرده از کاستی های خود چندان بی خبر نبوده است. [4]. صحیفه ی امام، ج ا، ص163. [5]. خاطرات، ص91. [6]. پیشین، ص100. [7]. علوی طباطبایی، سید محمد حسین، خاطرات زندگانی آیت الله العظمی آقای بروجردی، قم:1341، ص59. [8]. پیشین، ص52. [9]. کابینه ی علی اصغر سهیلی در 18/12/1320 تشکیل شد و در 15/5/1321 پایان یافت. [10]. نشریه ی یاد، شماره 4، خاطرات آقای آذری، ص31. [11]. خاطرات، صفحه 199. [12]. خاطرات، ص202. [13]. کشف اسرار، ص226. [14]. پیشین، ص234. [15]. پیشین، ص237. [16].پیشین، ص237، 238. [17]. مهدی بازرگان، انقلاب ایران در دو حرکت، چاپ اول، تهران: بهار 1363، ص32. نقطه گذاری ها از متن کتاب است. آقای بازرگان دنباله ی این اعلامیه را که نمایان گر وفاداری به قانون اساسی مشروطه و جانب داری از سلطنت خاندان پهلوی می باشد سانسور کرده است. متن درست اعلامیه چنین است :... با ماندن شاه هیچ کاری چاره نخواهد شد... اما با استعفا و رفتن ایشان مملکت از بن بست بیرون آمده چاره جویی هایی امکان پذیر خواهد شد. با فروکش کردن ناامیدی و طوفان خشم ملت فرصتی به دست خواهد آمد که اولاً جانشینان ایشان (بخوانید ولیعهد یا شورای
سلطنتی) با عبرت از گذشته به قانون اساسی و حقوق و حیثیت مردم تمکین نمایند... (اسناد نهضت آزادی، ج 11، ص16 ( [18]. سید حمید روحانی، نهضت امام خمینی، دفتر دوم، چاپ پنجم، ص757. [19]. صحیفه امام، ج 3، ص267. [20]. پیشین، ص315 317. [21]. پیشین، ص373. [22]. پیشین، ص451. [23]. اتفاقاً از انتشار کتاب « انقلاب ایران در دو حرکت » زمانی نگذشته بود که به یکی از روزنامه های پارسی زبان برون مرزی که از سوی به اصطلاح اپوزیسیون منتشر می شد، برخوردم که با تیتر درشت آورده بود: « نهضت آزادی ایران پیشتاز واژگونی رژیم شاه » (چیزی بدین مضمون) و به همین نوشته ی مهندس بازرگان اشاره کرده بود. [24]. خاطرات، ص210. [25]. سید حمید روحانی، نهضت امام خمینی، دفتر نخست، چاپ پانزدهم، ص172. [26]. نشریه ی یاد، شماره 4، ص31 32. [27]. پیرامون پیشنهاد امام برای نشست علمای سراسر ایران در شب های یکشنبه به کتاب نهضت امام، دفتر اول، چاپ پانزدهم، ص966 نگاه کنید. [28]. خاطرات، ص202 و 201. [29]. خاطرات ص201. [30]. پیشین، همان صفحه. [31]. پیشین، ص205 [32]. خاطرات، ص257. [33]. نهضت امام خمینی (ره) از این نگارنده دفتر اول ناشر: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام(ره) چاپ پانزدهم تاریخ چاپ: بهار 1381 ص76. [34]. خاطرات، ص254
[35]. کودک نیل یا مرد انقلاب ص15 ناشر: کتابفروشی محمدی تاریخ انتشار: اسفندماه1343/. [36]. خاطرات آقای منتظری پیشگفتار ص49. [37]. بنابر خاطره ای که در نجف از حاج سید مصطفی خمینی دارم آقای نجفی به وسیله ی خانم یا آقایی (تردید از من است) که در بیت ایشان کار می کرد او را به منزل خود فراخواند آن شخص حاج سید مصطفی را از بیراهه و از یک در مخفی منزل، توانست به حضور آقای نجفی ببرد. آقای نجفی در این دیدار به او آگاهی داد که از یک منبع موثق اطلاع یافته است که نقشه ی دستگیری حاج سید مصطفی را دارند از این رو او را به منزل خود دعوت کرده است تا شاید از تعرض مأموران مصون بماند.
مجله مشکوة، شماره 82 دکترمحمد مهدى رکنى یزدى سرمقاله سان به سرشت طبیعى و فطرت منحرف نشده اش با اندک تأمّل مى یابد که جان و روانش نامیراست، و مردن ظاهر جابه جا شدن او از منزل دنیا به سراى عُقباست، همچنان که از سراچه تنگ زِهدان مادر به فضاى باز و گسترده جهان نقل مکان کرده و زندگى کامل ترى را ادامه مى دهد. دلیل روشن و عملى این دریافت دلبستگى آدمیزاد به برجا ماندن نام نیک و ذکر خیرش پس از مرگ است. نشنیده ایم خردمندى بگوید: مرا لعن کنید و دشنام دهید یا نیکوکاریهایم را برشمرید و برایم طلب رحمت و مغفرت کنید، هر دو برایم یکسان است! آرى غیر مسلمانان هم این باور در عمق ذاتشان هست که به اعمال شایسته و پسندیده مانند ساختن مدرسه و بیمارستان اقدام مى کنند، تا همنوعانشان از آنها بهره مند شوند، و دوست دارند پس از وفات هم نام و آثار و تندیس آنان بر جا ماند؛ و به نیکى از آنها یاد شود، گر چه بهشت و دوزخ را همچون ما باور نداشته باشند. از این مقدمه که شرح آن اثبات بقاى روح و وجود رستاخیز و دادگاه عدل الهى مى کند مى گذرم و به مقصد اصلى که توضیحى کوتاه درباره «وصیت» و «وصیت نامه
سیاسى الهى» امام خمینى قدّس اللّه سرّه است مى پردازم، تا تعلیمى باشد براى جوانانى که آن دوران پُر شور و شوق را درک نکردند و آگاهى و یادآورى براى همگان خاصّه مسئولان و دست اندرکاران. یکى از جلوه هاى بقاى هستى و جاودانگى حقیقت انسان که به «مَن»(1) تعبیر مى شود این است که هر کسى امتداد وجود خویش را در فرزندان و بازماندگانش مى یابد، بدین جهت تجربه هاى زندگى و آموزه هاى گفتنى حیاتش را نوشته به آنها مى سپُرد تا راه خوشبختى و رستگارى را در دوران زندگانى بیابند و سرگردان نمانند. این اندرزگویى(2) و سفارش همان است که در زبان قرآن و شریعت اسلام «وصیت» خوانده مى شود، و شاید از اولین وصیتها وصیت حضرت ابراهیم علیه السلام به فرزندانش باشد که در قرآن مجید آمده، و آن توصیه به تسلیم شدن در برابر احکام الهى است: «وَ وَصّى بِهَا ابراهِیمُ بَنیهِ وَ یَعقُوبُ یَا بُنَىَّ انَّ اللّهَ اصْطَفى لَکُمُ الدِّینَ فَلا تَمُوتُنَّ الاّ وَ انْتُمْ مُسْلِمُونَ»(3)؛ ابراهیم و یعقوب پسران خود را به همان [آیین] سفارش کردند [و گفتند] اى پسران من خداوند براى شما این دین [اسلام یعنى تسلیم شدن] را برگزید، پس البته نباید جز مسلمان بمیرید(4). «در معنى وصیت اشاره اى هم به اهمیت آن هست، چون هر سفارشى را وصیت نمى نامند،
بلکه تنها در موردى به کار مى برند که براى وصیت کننده اهمیت داشته و مورد عنایتش باشد»(5). از این نظر است که غالبا به سفارش و توصیه هایى که شخص به بازماندگان یا وصىّ خود مى کند «وصیّت» مى گویند. اما مهم ترین وصیتها آنهاست که از پیشوایان معصوم ما علیهم السلام رسیده و در کتب حدیث ضبط است. خطبه رسول اکرم صلى الله علیه وآله در غدیر خم که به خلافت و وصایت على بن ابى طالب علیه السلام تصریح شده خود از این وصایاست به امت اسلام. وصیت امیرالمؤمنین على علیه السلام به سبط اکبر امام حسن علیه السلام نیز گونه اى از همین وصیتهاست که مخاطب در حقیقت عموم مسلمانان و شیعیان هستند. بینانگذار جمهورى اسلامى ایران که مقیّد به اجراى همه احکام اسلام بودند این سنّت سنیّه را هم عمل کردند و در 26 بهمن 1361 ش / اول جمادى الاولى 1403ق (حدود چهار سال بعد از پیروزى انقلاب) وصیت نامه اى سیاسى الهى به خط خود در 29 صفحه نوشتند و براى تولیت معظم آستان قدس رضوى جهت ضبط در خزانه کتابخانه مرکزى آستان قدس ارسال فرمودند که طىّ تشریفاتى انجام گرفت. پس از ارتحال آن پیشواى مجاهد و دلسوز، متن وصیت نامه توسط رهبر معظم انقلاب آیت اللّه خامنه اى مدّ ظله العالى در مجلس خبرگان قرائت شد. این وصیت نامه به صورتهاى
مختلف چاپ شده، در اختیار خواستاران قرار گرفت؛ از جمله آن چاپها نسخه اى است که کتابخانه مرکزى آسان قدس رضوى با همکارى بنیاد پژوهشهاى اسلامى و خدمات فنى مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس پس از کسب اجازه از مرکز تنظیم و نشر آثار امام خمینى رضوان اللّه علیه آن را به سه زبان فارسى، عربى و اردو با متن دستخط ایشان به صورتى نفیس چاپ و منتشر ساخت و مأخذ مطالب نویسنده هم، این چاپ مى باشد. اینک نگاهى گذرا به صفحات نورانى آن مى افکنیم و مشاهده مى کنیم که محبت و صمیمیت براى اسلام و مسلمانان، و ارشاد و نصیحت حتى نسبت به مخالفان در آن موج مى زند، و چون از دلى دردآشنا و مخلص برخاسته بر دل هر صاحبدلى مى نشیند. بدیهى است که نقل تمام آن سفارشها و دلالتها از حوصله این نوشتار بیرون است، ناچار گزیده اى از آن رهنمودها را مخصوصا آنچه امروز بیشتر به کار مى آید نقل کرده مطالعه تمامش را توصیه مى نماییم. »»» وصیت نامه با مقدّمه اى خاص آغاز مى شود و آن حدیث معتبر و متواترى است که با اندک تفاوت الفاظ در صحاح اهل سنت و جوامع حدیث شیعه نقل شده: قال رسول اللّه صلى الله علیه وآله : «انى تارکٌ فیکُم الثِّقلَین: کتابَ اللّهِ و عترتى اهلِ بَیتى.
فاِنَّهُما لَن یَفتَرِقا حتّى یَرِدا علىَّ الحَوض»(6). پس از ذکر اهمیت و عظمت این دو شىء نفیس که معرفت نسبت به آنها براى ما ممکن نیست اشاره اى گذرا به جفایى که بر آن دو رفته مى کنند و مى نویسند: «شاید جمله لن یفترقا حتّى یَرِدا علىَّ الحَوض اشاره باشد بر اینکه بعد از وجود مقدس رسول اللّه صلى الله علیه وآله ، هر چه بر یکى از این دو گذشته است بر دیگرى گذشته است و مهجوریّت هر یک مهجوریت دیگرى است...» (ص 1(. «مسائل اسف انگیزى که باید براى آن خون گریه کرد پس از شهادت حضرت على علیه السلام شروع شد. خودخواهان و طاغوتیان قرآن کریم را وسیله اى کردند براى حکومتهاى ضد قرآنى و مفسران حقیقى قرآن و آشنایان به حقایق را که سراسر قرآن را از پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله دریافت کرده بودند... با بهانه هاى مختلف و توطئه هاى از پیش تهیه شده، آنان را عقب زده... در حقیقت قرآن را که براى بشریت تا ورود به حوض، بزرگ ترین دستور زندگانى مادى و معنوى بود و هست از صحنه خارج کردند، و بر حکومت عدل الهى که یکى از آرمانهاى این کتاب مقدس بوده و هست خط بطلان کشیدند» (ص 2(. پس از شرح این مصائب که بر قرآن و عترت رفته، افتخارات معنوى خود
را برمى شمارند و از جمله مى نویسند: «ما مفتخریم که کتاب نهج البلاغه که بعد از قرآن بزرگ ترین دستور زندگى مادى و معنوى و بالاترین کتاب رهایى بخش بشر است و دستورات معنوى و حکومتى آن بالاترین راه نجات است از امام معصوم ماست. ما مفتخریم که ائمه معصومین از على بن ابى طالب گرفته تا منجى بشر حضرت مهدى صاحب زمان علیهم آلاف التحیة و السلام که به قدرت خداوند قادر زنده و ناظر امور است ائمه ما هستند، ما مفتخریم که ادعیه حیات بخش که او را قرآن صاعد مى خوانند از ائمه معصومین ماست... و ما مفتخریم که مذهب ما جعفرى است که فقه ما که دریاى بى پایان است یکى از آثار اوست، و ما مفتخریم به همه ائمه معصومین علیهم صلوات اللّه و متعهد به پیروى آنانیم... و ما امروز مفتخریم که مى خواهیم مقاصد قرآن و سنت را پیاده کنیم، و اقشار مختلفه ملت ما در این راه بزرگِ سرنوشت ساز سر از پا نشناخته جان و مال و عزیزان خود را نثار راه خدا مى کنند» (ص 3(. «و ملت ما بلکه ملتهاى اسلامى و مستضعفان جهان مفتخرند به اینکه دشمنان آنان، که دشمنان خداى بزرگ و قرآن کریم و اسلام عزیزند، درّندگانى هستند که از هیچ جنایت و خیانتى براى
مقاصد شوم جنایتکارانه خود دست نمى کشند... و در رأس آنان آمریکا این تروریست بالذّات دولتى است که سرتاسر جهان را به آتش کشیده و هم پیمان او صهیونیست جهانى است...» (ص 4(. پس از توصیه به پیمودن صراط مستقیمى که به شرق و غرب کافر وابسته نیست و خداوند به مسلمانان نصیب فرموده مى نویسند: «با کمال جدّ و عجز از ملتهاى مسلمان مى خواهم که از ائمه اطهار و فرهنگ سیاسى، اجتماعى، اقتصادى، نظامى این بزرگ راهنمایان عالَم بشریت به طور شایسته و به جان و دل و جان فشانى و نثار عزیزان پیروى کنند. از آن جمله از فقه سنتى که بیانگر مکتب رسالت و امامت است و ضامن رشد و عظمت ملتهاست چه احکام اولیه و چه ثانویه که هر دو مکتب فقه اسلامى است ذره اى منحرف نشوند». (ص 5(. مقدمه که خود شش صفحه دست نوشت را فرا گرفته با توصیه به غفلت نکردن از نماز جمعه و اقامه مراسم عزادارى ائمه اطهار علیهم السلام به پایان مى رسد. گفتنى است که آن رهبر روشن بین اصولاً ناظر به آثار اجتماعى و حکومتى و سیاسى احکام شرعى بوده اند؛ و بر طبق این نظر است که در توصیه به مراسم جمعه و جماعت یا عزادارى حضرت سیدالشهداء علیه السلام افزون بر جنبه عبادى و فواید
معنوى، بُعد سیاسى و وحدت آفرینى و دشمن شکن بودن آنها را هم یادآور مى شوند. »»» اینک به متن وصیت نامه مى رسیم که با «بسم اللّه الرحمن الرحیم» آغاز مى شود. نخست از «اهمیت انقلاب شکوهمند اسلامى» یاد مى کنند، امّا در هیچ جا از توفیقات الهى که خودشان در به ثمر رساندن و هدایت آن مخصوصا در اوایل کار داشته اند ذکرى به میان نمى آورند، بلکه همه جا آن را «دست آورد میلیونها انسان ارزشمند و هزاران شهید جاوید آن و آسیب دیدگان عزیز» مى شمرند، و از خود «به عنوان یک نفر طلبه حقیر که همچون دیگر برادران ایمانى امید به این انقلاب و بقاى دست آوردهاى آن و به ثمر رسیدن هر چه بیشتر آن دارم» یاد مى کنند، و پیروزى انقلاب را از تأییدات غیبى الهى مى دانند، و چنین استدلال مى کنند که «اگر نبود دست تواناى خداوند امکان نداشت یک جمعیت سى و شش میلیونى با آن تبلیغات ضد اسلامى و ضد روحانى، خصوص در این صد سال اخیر... ممکن نبود این ملت با این وضعیت یک پارچه قیام کنند... تمام قدرتهاى داخل و خارج را کنار زده و خود مقدرات کشور را به دست گیرد. بنابراین شک نباید کرد که انقلاب اسلامى ایران از همه انقلابها جداست، هم در پیدایش و هم در کیفیت
مبارزه و هم در انگیزه انقلاب و قیام. و تردید نیست که این یک تحفه الهى و هدیه غیبى بوده که از جانب خداوند منّان بر این ملت مظلوم غارت زده عنایت شده است». (ص 7( در بند 2 وصیت نامه سخن از جامعیت اسلام به میان مى آید: «اسلام و حکومت اسلامى پدیده الهى است که با به کار بستن آن سعادت فرزندان خود را در دنیا و آخرت به بالاترین وجه تأمین مى کند و قدرت آن دارد که قلم سرخ بر ستمگریها و چپاولگریها و فسادها و تجاوزها بکشد و انسانها را به کمال مطلوب خود برساند... اینک که به توفیق و تأیید خداوند جمهورى اسلامى با دست تواناى ملت متعهد پایه ریزى شده، و آنچه در این حکومت اسلامى مطرح است اسلام و احکام مترقى آن است، بر ملت عظیم الشّأن ایران است که در تحقق محتواى آن به جمیع ابعاد و حفظ و حراست آن بکوشند که حفظ اسلام در رأس تمام واجبات است». (ص 8( سپس این حقیقت را با بیانات و شواهدى روشن تأکید مى فرمایند. بقیه وصیت نامه به برشمردن عواملى که سبب بقا یا خطرهایى که تهدیدکننده این ودیعه الهى است پرداخته مى شود، و آن پدر دلسوز ملت رهنمودهاى مفید و کارساز خود را یک به یک شرح
مى دهند. به رعایت اختصار گزیده اى از آنها نقل مى شود: 1 «بى تردید رمز بقاى انقلاب اسلامى همان رمز پیروزى است، و رمز پیروزى را ملت مى داند و نسلهاى آینده در تاریخ خواهند خواند که دو رکن اصلى آن، انگیزه الهى و مقصد عالى حکومت اسلامى، و اجتماع ملت در سراسر کشور با وحدت کلمه براى همان انگیزه و مقصد... و در مقابل این انگیزه که رمز پیروزى و بقاى آن است فراموشى هدف و تفرقه و اختلاف است. بى جهت نیست که بوقهاى تبلیغاتى در سراسر جهان و ولیده هاى(7) بومى آنان تمام توان خود را صرف شایعه ها و دروغهاى تفرقه افکن نموده اند...». (ص 8( 2 «از توطئه هاى مهمى که در قرن اخیر... به چشم مى خورد تبلیغات دامنه دار با ابعاد مختلف براى مأیوس نمودن ملتها و خصوص ملت فداکار ایران از اسلام است. گاهى ناشیانه و با صراحت [مى گویند] به اینکه احکام اسلام که هزار و چهارصد سال قبل وضع شده است، نمى تواند در عصر حاضر کشورها را اداره کند، یا آنکه اسلام یک دین ارتجاعى است و با هر نوآورى و مظاهر تمدن مخالف است... و گاهى مؤدبانه و شیطنت آمیز به گونه طرفدارى از قِداست اسلام، که اسلام و دیگر ادیان الهى سر و کار دارند با معنویت و تهذیب نفوس
و تحذیر از مقامات دنیایى... و حکومت و سیاست و سررشته دارى بر خلاف آن مقصد و مقصود بزرگ و معنوى است، چه اینها تمام براى تعمیر دنیاست و آن مخالف مسلک انبیاى عظام است، و مع الأسف، تبلیغ به وجه دوم در بعض از روحانیان و متدیّنان بى خبر از اسلام تأثیر گذاشته... و این فاجعه بزرگى است که اسلام مبتلاى به آن بود. گروه اول که باید گفت از حکومت و قانون و سیاست یا اطلاع ندارند یا غرضمندانه خود را به بى اطلاعى مى زنند؛ زیرا اجراى قوانین بر معیار قسط و عدل و جلوگیرى از ستمگران و حکومت جائرانه و بسط عدالت فردى و اجتماعى و منع از فساد و فحشا و انواع کجرویها و آزادى بر معیار عقل و عدل و استقلال و خودکفایى... و سیاست و راه بردن جامعه به موازین عقل و عدل و انصاف و صدها از این قبیل چیزهایى نیست که با مرور زمان در طول تاریخ بشر و زندگى اجتماعى کهنه شود. این دعوى به مثابه آن است که گفته شود قواعد عقلى و ریاضى در قرن حاضر باید عوض شود... و ادعاى آنکه اسلام با نوآورده ها مخالف است همان سان که محمد رضا پهلوى مخلوع مى گفت: که اینان مى خواهند با چارپایان در این عصر
سفر کنند، یک اتهام ابلهانه بیش نیست... و اگر مراد از تجدّد و تمدن به آن معنى است که بعضى روشنفکران حرفه اى مى گویند که آزادى در تمام منکرات و فحشا حتى همجنس بازى و از این قبیل، تمام ادیان آسمانى و دانشمندان و عقلا با آن مخالف اند... و اما طایفه دوم که نقشه موذیانه دارند و اسلام را از حکومت و سیاست جدا مى دانند، باید به این نادانان گفت که قرآن کریم و سنت رسول اللّه صلى الله علیه وآله آن قدر که در حکومت و سیاست احکام دارند در سایر چیزها ندارند، بلکه بسیارى از احکام عبادى اسلام، عبادى سیاسى است که غفلت از آنها این مصیبتها را به بار آورده. پیغمبر اسلام صلى الله علیه وآله تشکیل حکومت داد مثل سایر حکومتهاى جهان، لکن با انگیزه بسط عدالتِ اجتماعى و خلفاى اول اسلامى حکومتهاى وسیع داشته اند، و حکومت على بن ابى طالب علیه السلام نیز با همان انگیزه به طور وسیع تر و گسترده تر از واضحاتِ تاریخ است و پس از آن به تدریج حکومت به اسم اسلام بوده...». (ص 10( 3 «و از همین قماش توطئه ها و شاید موذیانه تر، شایعه هاى وسیع در سطح کشور و در شهرستانها بیشتر بر اینکه جمهورى اسلامى هم کارى براى مردم انجام نداد... اساس مسئله آن است که بسیارى از آنان
که این مسائل را مى شنوند و باور مى کنند اطلاع از وضع دنیا و انقلابهاى جهان و حوادث بعد از انقلاب و گرفتاریهاى عظیم اجتناب ناپذیر آن ندارند، چنانچه اطلاع صحیح از تحولاتى که همه به سود اسلام است ندارند و چشم بسته و بى خبر امثال این مطالب را شنیده و خود نیز با غفلت یا عمد به آنان پیوسته اند... تقاضا این است که قبل از آشنایى به مسائل به اشکال تراشى و انتقاد کوبنده و فحاشى برنخیزید و به حال این اسلام غریب... محفوف(8) به دشمنهاى خارج و داخل رحم کنید، و شما اشکال تراشان به فکر بنشینید که آیا بهتر نیست به جاى سرکوبى به اصلاح و کمک بکوشید... این جانب هیچ گاه نگفته و نمى گویم که امروز در این جمهورى به اسلام بزرگ با همه ابعادش عمل مى شود، و اشخاصى از روى جهالت و عقده و بى انضباطى بر خلاف مقررات اسلام عمل نمى کنند، لکن عرض مى کنم که قوه مقنّنه و قضائیه و اجرائیه با زحمات جان فرسا کوشش در اسلامى کردن این کشور مى کنند، و ملت دهها میلیونى نیز طرفدار و مددکار آنان هستند و اگر این اقلیت اشکال تراش و کارشکن به کمک بشتابند، تحقق این آمال آسان تر و سریع تر خواهد بود...». (ص 13( «به مجلس و دولت و دست اندرکاران توصیه
مى نمایم که قدر این ملت را بدانید و در خدمتگزارى به آنان خصوصا مستضعفان و محرومان و ستمدیدگان که نور چشمان ما و اولیاء نعَم همه هستند و جمهورى اسلامى ره آورد آنان و با فداکاریهاى آنان تحقق پیدا کرد و بقاى آن نیز مرهون خدمات آنان است، فروگذار نکنید، و خود را از مردم و آنان را از خود بدانید...» (ص 14( 4 «از نقشه هاى شیطانى قدرتهاى بزرگ استعمار و استثمارگر که سالهاى طولانى در دست اجراست... به انزوا کشاندن روحانیت است، که در زمان رضاخان با فشار و سرکوبى... و در زمان محمدرضا با نقشه و روشهاى دیگر، که یکى از آنها ایجاد عداوت بین دانشگاهیان و روحانیان بود که تبلیغات وسیعى در این زمینه شد، و مع الأسف به واسطه بى خبرى هر دو قشر از توطئه شیطانى ابر قدرتها نتیجه چشم گیرى گرفته شد...» (ص 14( «توصیه این جانب آن است که نسل حاضر و آینده غفلت نکنند، و دانشگاهیان و جوانان برومند عزیز هر چه بیشتر با روحانیان و طلاّب علوم اسلامى پیوند دوستى و تفاهم را محکم تر و استوارتر سازند، و از نقشه ها و توطئه هاى دشمن غدّار غافل نباشند... و هر [دو] قشر محترم که مغز متفکر جامعه هستند باید مواظب توطئه ها باشند». (ص 15( 5 «از جمله
نقشه ها که مع الأسف تأثیر بزرگى در کشورها و کشور عزیزمان گذاشت و آثار آن باز تا حد زیادى به جا مانده بیگانه نمودن کشورهاى استعمارزده از خویش و غرب زده و شرق زده نمودن آنان است، به طورى که خود را و فرهنگ و قدرت خود را به هیچ گرفتند، و غرب و شرق، دو قطب قدرتمند را نژاد برتر و فرهنگ آنان را والاتر و آن دو قدرت را قبله گاه عالَم دانستند... قصه این امرِ غم انگیز طولانى... است و غم انگیزتر اینکه آنان ملتهاى ستمدیده زیر سلطه را در همه چیز عقب نگه داشته و کشورهاى مصرفى بار آوردند... باید هشیار و بیدار و مراقب باشید که سیاست بازانِ پیوسته به غرب و شرق با وسوسه هاى شیطانى شما را به به سوى این چپاولگرانِ بین المللى نکشند، و با اراده مصمّم و فعالیت و پشتکار خود به رفع وابستگیها قیام کنید و بدانید که نژاد آریا و عرب از نژاد اروپا و آمریکا و شوروى کم ندارد، و اگر خودىِ خود را بیابد و یأس را از خود دور کند و چشمداشت به غیر خود نداشته باشد، در درازمدت قدرت همه کار و ساختن همه چیز را دارد... به شرط اتکال به خداوند تعالى و اتکاى به نفس و قطع وابستگى به دیگران و
تحمل سختیها براى رسیدن به زندگى شرافتمندانه و خارج شدن از تحت سلطه اجانب و بر دولتها و دست اندرکاران است... که از متخصّصین خود قدردانى کنند و آنان را با کمکهاى مادى و معنوى تشویق به کار نمایند و از ورود کالاهاى مصرف ساز و خانه برانداز جلوگیرى نمایند و به آنچه دارند بسازند تا خود همه چیز بسازند. و از جوانان، دختران و پسران مى خواهم که استقلال و آزادى و ارزشهاى انسانى را ولو با تحمل زحمت و رنج، فداى تجملات و عشرتها و بى بندوباریها و حضور در مراکز فحشا که از طرف غرب و عمّالِ بى وطن به شما عرضه مى شود نکنند...» (ص 17-16( 6 «از توطئه هاى بزرگ آنان... به دست گرفتن مراکز تعلیم و تربیت خصوصا دانشگاههاست که مقدرات کشورها در دست محصولات آنهاست... در دانشگاه نقشه آن است که جوانان را از فرهنگ و ادب و ارزشهاى خود منحرف کنند و به سوى شرق یا غرب بکشانند، و دولتمردان را از بین اینان انتخاب و بر سرنوشت کشورها حکومت دهند، تا به دست آنها هر چه مى خواهند انجام دهند. اینان کشور را به غارت زدگى و غرب زدگى بکشانند، و قشر روحانى با انزوا و منفوریت و شکست قادر بر جلوگیرى نباشند... این جانب به همه نوجوانان و جوانان در مرحله
اول و پدران و مادران و دوستان آنها در مرحله دوم و به دولتمردان و روشنفکران دلسوز براى کشور در مرحله بعد وصیت مى کنم که در این امر مهم که کشورتان را از آسیب نگه مى دارد با جان و دل کوشش کنید...» (ص 17( بنیانگذار جمهورى اسلامى اعلى اللّه مقامه چنان که دیدیم، توطئه ها و کارشکنیهاى اجانب و عمّال داخلى آنان و فریب خوردگان و غرض ورزان را یک به یک برشمردند و با آگاهى بخشیدن به ملّت، راه خنثى کردن دسیسه ها و نقشه هاى شوم مخالفان و دشمنان را نشان دادند. بعد از آن به ارکان حکومت و برخى وزارتخانه ها مى پردازند، و صلاح و فساد هر کدام و راه اصلاح را ارائه مى دهند، که اندکى از آن سفارشهاى سنجیده و حکیمانه نقل مى شود، به امید آنکه غافلان را هشیار و هشیاران را تَنبُّه و انذارى(9) باشد. 7 «از مهمّات امور تعهد وکلاى مجلس شوراى اسلامى است. ما دیدیم که اسلام و کشورایران چه صدمات بسیار غم انگیزى از مجلس شوراى غیر صالح و منحرف، از بعد از مشروطه تا عصر رژیم جنایتکار پهلوى و از هر زمان بدتر و خطرناک تر در این رژیم تحمیلى فاسد خورد... اکنون با عنایت پروردگار و همت ملت عظیم الشأن سرنوشت کشور به دست مردم افتاد و وکلا از
خود مردم و با انتخاب خودشان بدون دخالت دولت و خان هاى ولایات به مجلس شوراى اسلامى راه یافتند... وصیت این جانب به ملت در حال و آتیه آن است که با اراده مصمّم خود و تعهد به احکام اسلام و مصالح کشور در هر دوره از انتخابِ وکلاى داراى تعهد به اسلام و جمهورى اسلامى که غالبا بین متوسطین جامعه و محرومین مى باشند... و اشخاص تحصیل کرده و مطلع بر مسائل روز و سیاستهاى اسلامى به مجلس بفرستند. و به جامعه محترم روحانیت خصوصا مراجع معظم وصیت مى کنم که خود را در مسائل جامعه خصوصا مثل انتخاب رئیس جمهور و وکلاى مجلس کنار نکشند و بى تفاوت نباشند... علاج واقعه را قبل از وقوع باید کرد و الاّ کار از دست همه خارج خواهد شد، و این حقیقتى است که بعد از مشروطه لمس نموده اید و نموده ایم... و توجه داشته باشند رئیس جمهور و وکلاى مجلس از طبقه اى باشند که محرومیت و مظلومیت مستضعفان و محرومان جامعه را لمس نموده و در فکر رفاه آنان باشند نه از سرمایه داران و زمین خواران... و باید بدانیم که اگر رئیس جمهور و نمایندگان مجلس شایسته و متعهد به اسلام و دلسوز براى کشور و ملت باشند بسیارى از مشکلات پیش نمى آید و مشکلاتى اگر باشد رفع
مى شود، و همین معنى در انتخاب خبرگان براى تعیین شوراى رهبرى یا رهبر با ویژگى خاص باید در نظر گرفته شود...» (ص 20 27( چون بنا بر کوتاه کردن سخن است، از آنچه درباره مسئله قضاوت که از مهمات امور است و راجع به حوزه هاى علمیه فرموده اند (صفحات 21-20( صرف نظر کرده به رهنمود قوه اجرائیه توجه مى کنیم: 8 «از امورى که اصلاح و تصفیه و مراقبت از آن لازم است قوه اجرائیه است. گاهى ممکن است که قوانین مترقى و مفید به حال جامعه از مجلس بگذرد و شوراى نگهبان آن را تنفیذ کند، و وزیر مسئول هم ابلاغ نماید، لکن به دست مجریان غیر صالح که افتاد آن را مسخ کنند، و بر خلاف مقررات یا با کاغذبازیها یا پیچ و خمها که به آن عادت کرده اند یا عمدا براى نگران نمودن مردم عمل کنند که به تدریج و مسامحه غائله ایجاد مى کند(10). وصیت این جانب به وزراى مسئول در عصر حاضر و در عصرهاى دیگر آن است که علاوه بر آنکه شماها و کارمندان وزارتخانه ها بودجه اى که از آن ارتزاق مى کنید مال ملت، و باید همه خدمتگزار ملت و خصوصا مستضعفان باشید، و ایجاد زحمت براى مردم و مخالف وظیفه عمل کردن حرام و خداى نخواسته گاهى موجب
غضب الهى مى شود، همه شما به پشتیبانى ملت احتیاج دارید. با پشتیبانى مردم خصوصا طبقات محروم بود که پیروزى حاصل شد و دست ستم شاهى از کشور و ذخایر آن کوتاه گردید و اگر روزى از پشتیبانى آنان محروم شوید شماها کنار گذاشته مى شوید... بنابراین حقیقت ملموس باید کوشش در جلب نظر ملت بنمایید و از رفتار غیراسلامى انسانى احتراز نمایید. و در همین انگیزه به وزراى کشور در طول تاریخ آینده توصیه مى کنم که در انتخاب استاندارها دقت کنند اشخاص لایق، متدین، متعهد، عاقل و سازگار با مردم انتخاب نمایند تا آرامش در کشور هر چه بیشتر حکمفرما باشد... و وصیت این جانب به وزارت ارشاد در همه اعصار خصوصا عصر حاضر که ویژگى خاص دارد، آن است که براى تبلیغ حق مقابل باطل و ارائه چهره حقیقى جمهورى اسلامى کوشش کنند...» (ص 23-21( 9 «از امور بسیار با اهمیت و سرنوشت ساز مسئله مراکز تعلیم و تربیت از کودکستانها تا دانشگاههاست که به واسطه اهمیت فوق العاده اش تکرار نموده و با اشاره مى گذرم. باید ملت غارت شده بدانند که در نیم قرن اخیر آنچه به ایران و اسلام ضربه مهلک زده است قسمت عمده اش از دانشگاهها بوده است. اگر دانشگاهها و مراکز تعلیم و تربیتِ دیگر با برنامه هاى اسلامى و ملى
در راه منافع کشور به تعلیم و تهذیب و تربیت کودکان و نوجوانان و جوانان جریان داشتند، هرگز میهن ما در حلقوم انگلستان و پس از آن آمریکا و شوروى فرو نمى رفت و هرگز قراردادهاى
خانه خراب کن بر ملت محروم غارت زده تحمیل نمى شد، و هرگز پاى مستشاران خارجى به ایران باز نمى شد و هرگز ذخایر ایران و طلاى سیاه این ملت رنج دیده در جیب قدرتهاى شیطانى ریخته نمى شد... اکنون که بحمداللّه تعالى دانشگاه از چنگال جنایتکاران خارج شده بر ملت و دولت جمهورى اسلامى است در همه اعصار که نگذارند عناصر فاسد داراى مکتبهاى انحرافى یا گرایش به غرب و شرق در دانشسراها و دانشگاهها و سایر مراکز تعلیم و تربیت نفوذ کنند، و از قدم اول جلوگیرى نمایند تا مشکل پیش نیاید و اختیار از دست نرود...». (ص 24-23( 10 «قواى مسلَّح از ارتش و سپاه و ژاندارمرى و شهربانى تا کمیته ها و بسیج و عشایر ویژگى خاص دارند، اینان که بازوان قوى و قدرتمند جمهورى اسلامى مى باشند و نگهبان سرحدات و راهها و شهرها و روستاها و بالاخره نگهداران امنیت و آرامش بخشان به ملت مى باشند، مى بایست مورد توجه خاصّ ملت و دولت و مجلس باشند، و لازم است توجه داشته باشند که در دنیا آنچه که مورد بهره بردارى براى قدرتهاى بزرگ و سیاستهاى مخرّب بیشتر از هر چیز و هر گروهى است، قواى مسلّح است. قواى مسلّح است که با بازیهاى سیاسى، کودتاها و تغییر حکومتها و رژیمها به دست آنان
واقع مى شود، و سودجویانِ دغل بعض سرانِ آنان را مى خرند و با دست آنان و توطئه هاى فرماندهانِ بازى خورده کشورها را به دست مى گیرند و ملتهاى مظلوم را تحت سُلطه قرار داده و استقلال و آزادى را از کشورها سلب مى کنند... پس وصیّت برادرانه من در این قدمهاى آخرین عمر به قواى مسلّح به طور عموم آن است که اى عزیزان... بیدار باشید و هشیار که بازیگرانِ سیاسى و سیاستمداران حرفه اى غرب و شرق زده و دستهاى مرموز جنایتکاران پشت پرده، لبه تیز سلاح خیانت و جنایت کارشان از هر سو و بیشتر از هر گروه متوجه به شما عزیزان است... وصیت اکید من به قواى مسلّح آن است که همان طور که از مقررات نظام، عدم دخول نظامى در احزاب و گروهها و جبهه هاست به آن عمل نمایند، و قواى مسلّح مطلقا، چه نظامى و انتظامى و پاسدار و بسیج و غیر اینها، در هیچ حزب و گروهى وارد نشده خود را از بازیهاى سیاسى دور نگه دارند. در این صورت مى توانند قدرت نظامى خود را حفظ و از اختلافات درون گروهى مصون باشند...». (ص 26-24( 11 «رادیو تلویزیون و مطبوعات و سینماها و تئاترها از ابزارهاى مؤثر تباهى و تخدیر ملتها، خصوصا نسل جوان بوده است، در این صد سال اخیر به ویژه
نیمه دوم آن چه نقشه هاى بزرگى از این ابزار، چه در تبلیغ ضدّ اسلام و ضد روحانیتِ خدمتگزار و چه در تبلیغ استعمارگران غرب و شرق کشیده شد، و از آنها براى درست کردن بازار کالاها خصوصا تجملى و تزئینى از هر قماش، از تقلید در ساختمانها و تزئینات و تجملات آنها و تقلید در اجناس نوشیدنى و پوشیدنى و فرم آنها استفاده کردند، به طورى که افتخار بزرگ فرنگى مآب بودن در تمام شئون زندگى از رفتار و گفتار و پوشش و فرم آن به ویژه در خانمهاى مرفّه یا نیمه مرفّه بود... اکنون وصیت من به مجلس شوراى اسلامى در حال و آینده و رئیس جمهور و رؤساى جمهور ما بعد و به شوراى نگهبان و شوراى قضایى و دولت در هر زمان آن است که نگذارند این دستگاههاى خبرى و مطبوعات و مجله ها از اسلام و مصالح کشور منحرف شوند. و باید همه بدانیم که آزادى به شکل غربىِ آن که موجب تباهى جوانان و دختران و پسران مى شود از نظر اسلام و عقل محکوم است...» (ص 27-26( 12 «نصیحت و وصیت من به گروهها و گروهکها و اشخاصى که در ضدیت با ملت و جمهورى اسلامى و اسلام فعالیت مى کنند... آن است که تجربه طولانىِ به هر
راهى که اقدام کردید و به هر توطئه اى که دست زدید،... به شماها که خود را عالم و عاقل مى دانید باید آموخته باشد که مسیر یک ملت فداکار را نمى شود با دست زدن به ترور و انفجار و بمب و دروغ پردازیهاى بى سر و پا و غیر حساب شده منحرف کرد(11)، و هرگز هیچ حکومت و دولتى را نمى توان با این شیوه هاى غیر انسانى و غیرمنطقى ساقط نمود به ویژه ملتى مثل ایران... نصیحت مشفقانه من به شما نوجوانان و جوانان داخل و خارج آن است که از راه اشتباه برگردید، و با محرومین جامعه که با جان و دل به جمهورى اسلامى خدمت مى کنند متحد شوید و براى ایران مستقل و آزاد فعالیت نمایید، تا کشور و ملت از شرّ مخالفین نجات پیدا کند، و همه با هم به زندگى شرافتمندانه ادامه دهید، تا چه وقت و براى چه گوش به فرمان اشخاصى هستید که جز به نفع شخصى خود فکر نمى کنند، و در آغوش و پناه ابرقدرتها با ملت خود در ستیز هستند و شما را فداى مقاصد شوم و قدرت طلبى خویش مى نمایند؟...». (ص 28-27( شیوه استدلال آن متفکر واقع بین نسبت به این گروههاى بى اعتقاد و غیر مسلم جاى تأمل دارد و تفصیل مجملى که نقل شد خواندنى است.
در دنبال این بند خطابِ حکمت آمیز متوجه «نویسندگان و گویندگان و روشنفکران و اشکال تراشان و صاحب عُقدگان است» که از جمله آنهاست: «با خداى خود یک شب خلوت کنید، و اگر به خداوند عقیده ندارید با وجدان خود خلوت کنید و انگیزه باطنى خود را که بسیار مى شود خود انسانها از آن بى خبرند بررسى کنید آیا با کدام معیار و با چه انصاف... با ملتى که مى خواهد از زیر بار ستمگران و غارتگران خارجى و داخلى خارج شود... به جنگ اعصاب برخاسته اید و به اختلاف انگیزى و توطئه هاى خائنانه دامن مى زنید و راه را بر مستکبران و ستمگران باز مى کنید... آیا نمى دانید که کشور اسلامى در آن زمان یک پایگاه نظامى براى آمریکا بود و با آن عملِ یک مستعمره مى کردند و از مجلس تا دولت و قواى نظامى در قبضه آنان بود و مستشاران و صنعتگران و متخصّصان آنان با این ملت و ذخائر آن چه مى کردند؟...». (ص 32-27( 13 «یکى از امورى که لازم به توصیه و تذکر است آن است که اسلام نه با سرمایه دارى ظالمانه و بى حساب و محروم کننده توده هاى تحت ستم و مظلوم موافق است، بلکه آن را به طور جدى در کتاب و سنت محکوم مى کند، و مخالف عدالت اجتماعى مى داند. گر چه بعض کج فهمان
بى اطلاع از رژیم حکومت اسلامى و از مسائل سیاسىِ حاکم در اسلام، در گفتار و نوشتار خود طورى وانمود کرده اند و باز هم دست برنداشته اند که اسلام طرفدار بى حدّ و مرز سرمایه دارى و مالکیت است، و با این شیوه که با فهم کجِ خویش از اسلام برداشت نموده اند، چهره نورانى اسلام را پوشانیده و راه را براى مغرضان و دشمنان اسلام باز نموده که به اسلام بتازند و آن را رژیمى چون سرمایه دارى غرب... به حساب آورند... و نه رژیمى مانند رژیم کمونیسم و مارکسیسم لنینیسم است که با مالکیت فردى مخالف و قائل به اشتراک مى باشد... بلکه اسلام یک رژیم معتدل با شناخت مالکیت و احترام به آن به نحو محدود در پیدا شدن مالکیت و مصرف که اگر به حق به آن عمل شود چرخهاى اقتصاد سالم به راه مى افتد و عدالت اجتماعى که لازمه یک رژیم سالم است تحقق مى یابد. در اینجا نیز یک دسته با کج فهمى ها و بى اطلاعى از اسلام و اقتصاد سالم آن، در طرف مقابل دسته اول قرار گرفته و گاهى با تمسک به بعض آیات یا جملات نهج البلاغه اسلام را موافق با مکتبهاى انحرافى مارکس و امثال او معرفى نموده اند و توجه به سایر آیات و فقرات نهج البلاغه ننموده و سرِ خود
به فهم قاصر خود به پا خاسته و مذهب اشتراکى را تعقیب مى کنند... وصیت من به مجلس و شوراى نگهبان و دولت و رئیس جمهور و شوراى قضایى آن است که در مقابل احکام خداوند خاضع بوده و تحت تأثیر تبلیغات بى محتواى قطب ظالم چپاولگر سرمایه دارى و قطب ملحد اشتراکى و کمونیستى واقع نشوید، و به مالکیت و سرمایه هاى مشروع با حدود اسلامى احترام گذارید و به ملت اطمینان دهید تا سرمایه ها و فعالیتهاى سازنده به کار افتند، و دولت و کشور را به خودکفایى و صنایع سبک و سنگین برسانند. و به ثروتمندان و پول داران مشروع وصیّت مى کنم که ثروتهاى عادلانه خود را به کار اندازید و به فعالیت سازنده در مزارع و روستاها و کارخانه ها برخیزید که این خود عبادتى ارزشمند است و به همه در کوشش براى رفاه طبقات محروم وصیت مى کنم که خیر دنیا و آخرت شماها رسیدگى به حال محرومان جامعه است...». (ص 32( 14 «وصیت این جانب به آن طایفه از روحانیون و روحانى نماها که با انگیزه هاى مختلف با جمهورى اسلامى و نهادهاى آن مخالفت مى کنند و وقت خود را وقف براندازى آن مى نمایند... آن است که شماها طرفى از این غلطکاریها تاکنون نبسته و بعد از این هم گمان ندارم ببندید. بهتر آن است
که... تا درِ توبه باز است از پیشگاه خداوند عذر بخواهید و با ملت مستمند مظلوم هم صدا شوید. و امّا به آن دسته که از روى بعض اشتباهات یا بعض خطاها چه عمدى و چه غیر عمدى که از اشخاص مختلف یا گروهها صادر شده و مخالف با احکام اسلام بوده است، با اصلِ جمهورى اسلامى و حکومت آن مخالفت شدید مى کنند، و براى خدا در براندازى آن فعالیت مى نمایند، و با تصور خودشان این جمهورى از رژیم سلطنتى بدتر یا مثل آن است، با نیت صادق در خلوت تفکر کنند و از روى انصاف مقایسه نمایند با حکومت و رژیم سابق، و باز توجه نمایند که در انقلابهاى دنیا هرج و مَرجها و غلطرویها و فرصت طلبیها غیر قابل اجتناب است. و شما اگر توجه نمایید و گرفتاریهاى این جمهورى را در نظر بگیرید از قبیل توطئه ها و تبلیغات دروغین و حمله مسلحانه خارج مرز و داخل و نفوذ غیر قابل اجتناب گروههایى از مفسدان و مخالفان اسلام در تمام ارگانهاى دولتى... و کمبود مردمان صالح کاردان و متخصص و دَهها گرفتارى دیگر که تا انسان وارد گود نباشد از آنها بى خبر است... این جانب نصیحت متواضعانه برادرانه مى کنم که آقایان محترم تحت تأثیر این گونه شایعه سازیها قرار نگیرند و براى
خدا و حفظ اسلام این جمهورى را تقویت نمایند. و باید بدانند که اگر این جمهورى اسلامى شکست بخورد، به جاى آن یک رژیم اسلامى دلخواه بقیة اللّه روحى فداه یا مطیع امر شما آقایان تحقق نخواهد پیدا کرد، بلکه یک رژیم دلخواه یکى از دو قطبِ قدرت به حکومت مى رسد... و اسلام براى همیشه منزوى خواهد شد، و شماها روزى از کردار خود پشیمان مى شوید که کار گذشته و دیگر پشیمانى سودى ندارد. و شما آقایان اگر توقع دارید که در یک شب همه امور بر طبق اسلام و احکام خداوند تعالى متحول شود یک اشتباه است و در تمام طول تاریخ بشر چنین معجزه اى روى نداده است و نخواهد داد. و آن روزى که ان شاءاللّه تعالى مصلح کل ظهور نماید، گمان نکنید که یک معجزه شود و یک روزه عالَم اصلاح شود، بلکه با کوششها و فداکاریها ستمکاران سرکوب و منزوى مى شوند». (ص 34-32( 15 بعد از آنچه تلخیص و نقل شد، وصیت به همه مسلمانان و مستضعفان جهان است که نباید منتظر باشند که حکّام کشورشان یا قدرتهاى خارجى برایشان استقلال و آزادى را تحفه بیاورند، بلکه خود باید «بپاخیزید و حق را با چنگ و دندان بگیرید و از هیاهوى تبلیغاتى ابرقدرتها و عمّال سر سپرده
آنان نترسید...» (ص 34( 16 «در خاتمه این وصیت نامه به ملت شریف ایران وصیت مى کنم که: در جهان حجم تحمل زحمتها و رنجها و فداکاریها و جان نثاریها و محرومیتها، مناسب حجم بزرگى مقصود و ارزشمندى و علوّ رتبه آن است. آنچه که شما ملت شریف و مجاهد براى آن به پاخاستید و دنبال مى کنید، و براى آن جان و مال نثار کرده و مى کنید والاترین و بالاترین و ارزشمندترین مقصدى است و مقصودى است که از صدر عالَم در ازل و از پسِ این جهان تا ابد عرضه شده است و خواهد شد، و آن مکتب الوهیت به معنى وسیع آن و ایده توحید با ابعاد رفیع آن است، که اساس خلقت و غایت آن در پهناور وجود و در درجات و مراتب غیب و شهود است، و آن در مکتب محمدى صلى الله علیه وآله به تمام معنى و درجات و ابعاد متجلى شده، و کوشش تمام انبیاى عظام علیهم سلام اللّه و اولیاى معظم سلام اللّه علیهم براى تحقق آن بوده، و راه یابى به کمال مطلق و جلال و جمال بى نهایت جز با آن میسّر نگردد... شما اى ملت مجاهد در زیر پرچمى مى روید که در سراسر جهان مادى و معنوى در اهتزاز است، بیابید آن را یا نیابید. شما راهى
را مى روید که تنها راه تمام انبیاء علیهم سلام اللّه و یکتا راه سعادتِ مطلق است. در این انگیزه است که همه اولیاء شهادت را در راه آن به آغوش مى کشند و مرگ سرخ را «احْلى مِنَ العَسل» مى دانند، و جوانان شما در جبهه ها جرعه اى از آن را نوشیده و به وجد آمده اند... و ما باید به حق بگوییم: یا لَیتَنا کُنّا معَکم فنفُوزَ فوزا عظیما... و باید بدانیم که طرفى از این جلوه در کشتزارهاى سوزان و در کارخانه هاى توان فرسا و در کارگاهها و در مراکز صنعت و اختراع و ابداع... و همه کسانى که متصدى این امور براى اسلام و جمهورى اسلامى و پیشرفت و خودکفایى کشور به خدمتى اشتغال دارند جلوه گر است. و تا این روح تعاون و تعهد در جامعه برقرار است کشور عزیز از آسیب دهر ان شاء اللّه تعالى مصون است... . این جانب با آنچه در ملت عزیز از بیدارى و هوشیارى و تعهد و فداکارى و روح مقاومت و صلابت در راه حق مى بینم، و امید آن دارم که به فضل خداوند متعال این معانى انسانى به اعقاب ملت منتقل شود و نسلاً بعد نسل بر آن افزوده گردد، با دلى آرام و قلبى مطمئن و روحى شاد و ضمیرى امیدوار به فضل
خدا از خدمت خواهران و برادران مرخّص و به سوى جایگاه ابدى سفر مى کنم و به دعاى خیر شما احتیاج مبرم دارم. و از خداى رحمان و رحیم مى خواهم که عذرم را در کوتاهى خدمت و قصور و تقصیر بپذیرد. و از ملت امیدوارم که عذرم را در کوتاهیها و قصور و تقصیرها بپذیرند، و با قدرت و تصمیم اراده به پیش روند و بدانند که با رفتن یک خدمتگزار در سدّ آهنین ملّت خلَلى حاصل نخواهد شد، که خدمتگزاران بالا و والاتر در خدمت اند، و اللّه نگهدار این ملت و مظلومان جهان است. و السلام علیکم و على عباد اللّه الصالحین...» (ص 35-34( »»» وصیّت نامه سیاسى الهى بنیانگذار جمهورى اسلامى ایران به پایان رسید، در حالى که فضاى ذهن خواننده را آینده نگرى، واقع بینى، نصیحت و خیرخواهى، ارشاد و راهنمایى فرا گرفته، و مسیر درستى که حاکمان و دست اندرکاران جمهورى اسلامى باید بپیمایند در پیش رو مى بیند. امّا آنچه در آن نمى بیند انتساب کارى هر چند کوچک به خود نویسنده مى باشد. آرى جز در ابتداى وصیّت نامه که موصى خود را به ضرورت معرفى مى کند، در ایجاد این حرکتِ سهمگین پُر مخاطره و مراحل پیشرفتِ آن هیچ جا سخن از «من»(12) نیست، بلکه همه جا ملت است و مستضعفان و رنج کشیدگان،
که انقلاب را شور و گرمى مى بخشند و شهید مى دهند، و بعد از این هم حکومت باید به اینها متکى باشد و به اینها خدمت کند که ولى نعمتِ دولتمردان اینهایند. این فانى شدن در بندگان خدا خصوصا مردم فرودستِ فداکار و خود را به حساب نیاوردن، از درجات والاى معرفت الهى و خلوص نیّت است که بعد از انبیا و اولیا صلوات اللّه علیهم در هیچ یک از بزرگان بشرى از فیلسوفان و مخترعان و مکتشفان و دانشمندان علوم مختلف و ریاضت کشان دیده نمى شود؛ زیرا این تزکیه نفس و تربیت اسلامى شیعى است که فقها و مَراجعش، چنان خالى از هوى و دور از ریا شده اند که کارها را به توفیق خداى تعالى و امدادهاى ولىّ عصر امام زمان حجة بن الحسن عجل اللّه فرجَه مى دانند و از صمیم جان معترف اند که: لا حولَ و لا قوةَ الاّ باللّه العلىّ العظیم. حافظ در این باره چه نیکو سروده: تا فضل و عقل بینى بى معرفت نشینى یک نکته ات بگویم خود را مَبین که رَستى 1 «مَن» کلمه اى رسا براى اشاره به بُعد معنوى و روحى انسان در برابر «تن» که کالبد و پیکره جسمانى انسان است. 2 در فرهنگهاى قرآنى «وصیت» به «اندرز» برگردانده شده (لسانُ التنزیل). 3 سوره بقره
/ 132. مشتقات ریشه «وصى» بعد از سوره بقره، بیشتر در سوره نساء به کار رفته که احکام وصیت را بیان مى کند. 4 با استفاده از ترجمه استاد محمد مهدى فولادوند. 5 على تاجدینى، فرهنگ جاودان المیزان، نشر مهاجر، 1382 ش. 6 یعنى من دو چیز گرانقدر و نفیس بین شما برجا مى گذارم: کتاب خدا و عترتم که اهل بیت من هستند. یقینا این دو هیچ گاه از هم جدا نمى شوند تا در حوض [بهشتى] بر من وارد شوند. 7 وَلیده: مولود، فرزند. 8 محفوف: پیچیده، دربر گرفته، فرا گرفته. 9 تَنبُّه: بیدار کردن، آگاهى بخشیدن. انذار: بر کنار داشتن از پى آمدهاى کار بد پیش از دیدن عواقب آن، بیم دادن با آگاهى بخشیدن از نتایج سوء خطا. 10 نویسنده مسئولان والاى ادارات به ویژه شهردارى و دارایى را به نکته بسیار مهم که آن پیر روشن ضمیرِ دلسوز تذکر داده توجه مى دهد، که خود شاهد بوده گاه براى مردمى از طبقات متوسط مشکلاتى به اسم مقررات ایجاد مى کنند و در نتیجه، خواسته یا ناخواسته ستم مى کنند و چهره جمهورى اسلامى را زشت جلوه مى دهند. 11 در این بند از وصیت خطاب به گروهک منافقین فرارى و گروههاى کمونیست آن زمان است که خوشبختانه با برافتادن رژیم کمونیستى شوروى آنان هم نقطه
اتکاى خود را از دست داده نابود شدند. بلى گروههاى غرب گرا فزونى گرفته اند. اندرز به همه این منحرفان قابل توجه است. 12 بلى در سخنرانیهاى قبل از پیروزى انقلاب، خطاب به سرانِ حکومت شاهنشاهى که ایجاد دولتى جدید را بى عِدّه و عُدّة محال مى دانستند، گفته بودند: من دولت تعیین مى کنم، من توى دهن این دولت مى زنم، من به پشتیبانى این ملت دولت تعیین مى کنم. خواننده با در نظر گرفتن جوّ سیاسى آن زمان تصدیق مى کند که در خطاب به دشمن غدار که رهبر و مردم را هیچ مى شمرد جز این نباید گفت و چنین تعبیرهایى در آن عصر همانند رجزهایى است که در جنگها خوانده مى شود و سخن گفتن مطابق حال و مقام است.
فصلنامه مشکوة، شماره 26-65 چنارانی، محمد علی گروه تاریخ اسلام سال 1378 شمسى مصادف با یکصدمین سال تولد رهبر کبیر انقلاب اسلامى امام خمینى قدس سره ابرمرد تاریخ اسلام بود، که با برپایى انقلاب اسلامى تاثیرى ژرف بر نظام ارزشى، سیاسى و اجتماعى جهان گذاشت، تحولى عظیم، پدید آورد، و نظامى را در ایران بنیان نهاد که در آن دین و دیانت اساس و معیار ارزشهاى اجتماعى شد. بى شک حفظ این ارزشها مستلزم پى جویى راه و اهداف آن بزرگوار است. در پیام نوروزى رهبر معظم انقلاب که این سال را به عنوان سال امام نامیدند و تاکید معظم له بر احیاى تفکر امام، ما را بر آن داشت تا در خور توان خویش به گوشه اى از تفکرات امام بپردازیم; اگر چه ابعاد مختلف شخصیت امام قدس سره توسط بسیارى از نویسندگان معاصر در کشورهاى اسلامى و غیر اسلامى مورد مطالعه و مداقه قرار گرفته و کوشش شده است تا ابعاد گوناگون شخصیت امام نگاشته شود. گواه این سخن مقالات و کتابهاى فراوانى است که در این مقوله در ایران و سایر کشورهاى جهان براى معرفى و بازشناسى اندیشه هاى امام نگاشته شده است. با وجود این، برخى از جنبه هاى شخصیتى و رهبرى امام و نقش آن بزرگوار
همچنان ناگفته و ناشناخته مانده است. یکى از ویژگیهاى علمى امام خمینى قدس سره تاریخ شناسى ایشان است چرا که برخى گمان مى کنند که اگر کسى فقیه، اصولى، فیلسوف و متکلم است، در دیگر دانشها تخصصى ندارد. در حالى، که یکى از عوامل عمده فقاهت دارا بودن آگاهى ها و دانش همه جانبه و عمیق به همه علوم از آن جمله تاریخ است; زیرا تاریخ ام العلوم است هر چند بعضى علم تاریخ را تا مرحله ابتدایى و سطحى لازم مى دانند، امام خمینى قدس سره این شیوه را پشت سر گذارد. و به جستجو در همه دانشهاى مورد نیاز زمان و از آن جمله تاریخ پرداخت و بررسى اندیشه هاى علمى امام بیانگر این حقیقت را مدلل مى دارد; از این رو بر آن شدیم تا در این مقاله گوشه اى از دیدگاههاى امام راحل را در این زمینه بیان کنیم. به واقع بر همه میراث داران گنج کلامش لازم است تا در اندیشه هاى ژرف وى بیندیشند و آثار فکرى و عمل پربرکت یک عمر جهاد و تلاش او را بازشناسند.
عالمان و فرهیختگان بزرگ از جایگاه بلند تاریخ بى خبر نبوده و همه دست اندرکاران دانش و اندیشه اسلامى، از فقیهان، مفسران، متکلمان ... هر یک به گونه اى با این علم آشنایى داشته و از آن در شناسایى حقایق
و درک ناشناخته ها بهره جسته اند، از این رو هریک تعاریف گوناگونى در این موضوع ارائه نموده اند که به طور خلاصه یادآور مى شویم.
گروهى از تاریخ نگاران بر آنند که لفظ «تاریخ» از، ( hcra ) که در یونانى «ارخ» تلفظ مى شود به معناى قدیم و قدمت آمده مشتق گردیده است. گرچه این لفظ پس از آن که وارد زبانهاى اروپایى شده، به معناى اصل یا اصیل گرفته شده و واژه انگلیسى، ( epyhcrA ) به معناى نمونه نخستین به کار مى رود. واژه، ( ynotsih ) در زبان انگلیسى، و، ( airotS ) در زبان ایتالیایى و، ( eriotsih ) در زبان فرانسه و، ( airotsih ) در زبان اسپانیولى همه از واژه استوریاى یونانى به معناى حکایت و داستان مشتق شده است. لفظ، ( yrotS ) در انگلیسى امروز و «اساطیر الاولین» که در زبان عربى پیش از اسلام به معناى حکایت و قصه آمده، هر دو نیز از استوریاى یونانى اخذ شده است. اصطلاح «اساطیر الاولین» در قرآن کریم که از زبان مشرکان آمده است در همین معنا و با عنایت به سابقه یونانى، استعمال مى شده است. (1) پاره اى از محققان غربى براى تمییز مفهومى این واژه ها کوششهایى کرده اند. فرانسویان [ eriotsiH ] به معناى علم گذشته را با، ( H ) بزرگ و، ( eriotsih ) به معناى علم تاریخ را با، ( h ) کوچک نمایش داده اند. بعضى
از آلمانیها [ ethcseG ] را براى معناى اول، یعنى علم و اخبار گذشته و [ eirotsiH ] را براى معناى دوم، یعنى علم تاریخ به کار برده اند. هگل legeH براى رفع این التباس ناچار شده است به ریشه لاتینى رجوع کند تا فرق بین [ eatsegseR ] و [ muratseg murer airotsih ] را نشان دهد. (2) قلقشندى در معناى واژه تاریخ گوید. در اصل لفظ تاریخ اختلاف نظر وجود دارد. گروهى آن را عربى و معناى آن را «نهایت و آخر هر چیز» دانسته اند، گفته مى شود. «فلان تاریخ قومه» یعنى فلانى تاریخ قوم خود است. یعنى شرافت قومى با اعمال آن فرد به کمال و بالاترین مرتبه خود مى رسد. (3) محیى الدین کافیجى گوید: تاریخ در لغت، تعریف وقت است، این لفظ معرب و از «ماه روز» گرفته شده است. ماه روز را به مورخ تعریب کرده و تاریخ را مصدر آن قرار داده و آن را در وجوه تعریف به کار برده اند. (4) علامه سخاوى گوید: تاریخ در لغت آگاهى دادن از وقت است. گفته مى شود «ارخت الکتاب و ورخته» یعنى، زمان کتابتش را تعیین کردم، که به معناى شناساندن وقت مى باشد. (5) از مجموع مطالب فوق چنین برداشت مى شود که لفظ تاریخ در آغاز به معناى توقیت و تقویم استعمال شده است. ولى پس از آن
معناى دیگرى، یعنى نگارش حوادث بر اساس زمان یافته است و براى ضبط اخبار تاریخى بر حسب زمان و موضوع رایج گردیده است.
علامه سخاوى گوید: تاریخ در اصطلاح، تعریف وقتى است که با آن احوال ضبط و ثبت مى شوند. و آن احوال عبارتند از: مولد، روات، ائمه حدیث، وفات و صحت حواس و سلامت بدن، عقل، سفر، حج، حفظ، ضبط، توثیق و تجریح و آنچه شبیه این امور که نیاز به جست وجو در احوال گذشته، حال و آینده آنها دارد. نیز آنچه از حوادث و وقایع بزرگ، بسان ظهور ناگوارى دنیوى، تجدید واجب، و ظهور خلیفه، وزیر، پدید آمدن عزوه، نبرد، فتح سرزمین و باز ستاندن آن از حاکم مسلط غاصب و انتقال دولت، رخ مى نماید در حوزه تاریخ قرار مى گیرد... حاصل آن که، تاریخ فنى است که در آن از وقایع زمان از حیث تعیین وتوقیت، بلکه آنچه در عالم است، بحث مى شود و موضوع تاریخ انسان و زمان مى باشد. (6) قلقشندى مى گوید: تاریخ عبارت است از عدد شبها و روزها، با عنایت به آنچه از سال و ماه، گذشته و آنچه از آنها باقى مانده است. (7) سید قطب گوید: تاریخ حوادث نیست، بلکه تفسیر حوادث است، تاریخ پى بردن به روابط آشکار و نهان حوادث است، به گونه اى
که معناى نظامدارى از آنها به دست آید و وحدت به هم پیوسته اى از حلقه هاى حیات که در تمام اجزاى آن، واکنش و تکاپو، همگام با زمان و محیط به چشم خورد. (8) سخن در این باره را با کلام امام خمینى قدس سره در تعریف تاریخ پایان مى دهیم: «بدان که بسیارى از علوم است که بر تقدیرى داخل یکى از اقسام ثلاثه است که رسول اکرم صلى الله علیه وآله ذکر فرمودند ... مثل علم تاریخ و امثال آن، در صورتى که با نظر عبرت به آنها مراجعه کنیم. پس آنها داخل شوند در «آیه محکمه» که به واسطه آنها علم به الله یا علم به معاد حاصل یا تقویت شود.» (9) در جاى دیگر درباره نقش سازنده تاریخ مى فرمایند: «تاریخ معلم انسان است.» (10) همان گونه که معلم خود ساخته مى تواند در تعالى بشر و پیشرفت جامعه نقش موثرى داشته باشد، معلم منحرف نیز مى تواند در اندیشه نوآموزان و نسل آینده انحراف به وجود آورد. و مسیر تکامل آنان را تغییر دهد و در سراشیبى قرار دهد. تاریخ نیز این ویژگى را داراست این تعریف امام مسؤولیت نویسندگان، پاسداران اندیشه جامعه، را به خوبى روشن مى کند، از این رو امام درباره نقش تاریخ در نسلهاى آینده چنین فرمود: «تاریخ
روشنگر نسلهاى آینده است» (11) همچنین براى تشویق مردم به مطالعه و دقت نظر و توجه به تاریخ و درس آموزى از آن چنین فرمود: «تاریخ باید سرمشق ما باشد» (12) چرا که تاریخ جلوه گاه عظیمى براى انعکاس بسیارى از حقایق و واقعیتها مى باشد گرچه سوگمندانه، همواره دستهاى آلوده و قلمهاى مسموم اجیرشدگان بیگانه، چهره واقعى تاریخ را وارونه ساخته و ناخالصیهاى فراوانى در جهت اهداف پلید خود در تاریخ گنجانیده اند. و امام همواره این خطر را احساس کرده و هشدارهاى لازم را به افراد داده اند که وظایف محققان، متفکران و نویسندگان را سنگین تر مى نماید. و در همین زمینه فرمود: «قلمى فایده دارد که بیدارگر توده هاى مردم باشد». (13) از این جهت همواره بر این باور بوده و هستیم که دانش تاریخ و شیوه ثبت وقایع وسیله مقدس و کارآمد براى آگاهى مردم است. گرچه بر اثر سهل انگارى تاریخ دانان و تاریخ نویسان، اکنون ابزار ارزشمند تاریخ در دست قلم به دستان و نویسندگان استعمار و برخى از عوامل بومى آنها در دنیا مى باشد که براى اجراى مقاصد خود از ناآگاهى و غفلت مردم استفاده مى کنند تا آنان را ساخته و در برابر خواسته خویش تسلیم نمایند. بدین روى امام خمینى قدس سره فرمود: «قلم خودش یکى از اسلحه هاست، این قلم
باید دست اشخاص صالح، و دست افاضل باشد.» (14) و در جاى دیگر فرمود: «همت بگمارید که قلم و بیان خویش را براى تعالى اسلام و کشور و ملت خود به کار گیرید» (15) و درباره وظایف نویسندگان فرمود: آن کسى قلمش قلم انسانى است که از روى انصاف بنویسد. (16) بنابراین بر نویسندگان توانا و تاریخ نگاران فرهیخته فرض است که در جهت گسترش تاریخ صحیح اسلام و نهضتهاى اسلامى گامهاى اساسى بردارند و با ثبت و نگارش وقایع تاریخى و ضبط حقایق عملا دست استعمار و دروغ پردازان اجیر شده و عوامل خود فروخته و دزدان اندیشه و افکار و اعتقادات مردم را کوتاه سازند; زیرا نباید با سوءاستفاده از آزادى خلاف واقعیتها را بیان نمایند. مرحوم امام قدس سره در همین راستا به نویسندگان فرمود: «قلمى آزاد است که توطئه گر نباشد» (17) و فرمود: «مسؤولیت بزرگ شما امروز قلمهایى است که در دست شماست» (18) و درباره نقش نویسندگان و اهل قلم فرمود: «آن قدرى که بشر از قلمهاى صحیح نفع برده است از چیزى دیگر نبرده است و آن قدرى که ضرر کشیده است، از چیزهاى دیگر ضرر نبرده است». (19) بدین جهت است که امام خمینى قدس سره بارها احساس خطر کرده و یادآور مى شدند و ارزش مساله تاریخ و
تاریخ نگارى را گوشزد نموده و براى آن جایگاه ویژه اى قائل بودند. و به همین منظور، باور خویش را در مناسبتهاى گوناگون بازگو کرده اند تا بتواند راهگشاى تاریخ نگاران قرار گیرد.
پیدایش تاریخ نگارى در اسلام، شیوه اى از معرفت تاریخى داراى منشا دینى است که از علوم ناب اسلامى همانند، علوم قرآنى، تفسیر، حدیث، سیره و مغازى ریشه مى گیرد. اهم تاثیر اسلام در پدید آمدن نهضت تاریخ نگارى، ایجاد روحیه امت واحد در جهان مسلمین است. این نظر از جهت روشنى نیاز به استدلال ندارد. بلکه بیشتر کتابهاى تاریخى اسلام آن را مدلل مى دارد. (20) امام خمینى قدس سره نیز به پیروى از پیشینیان همواره به نویسندگان سفارش مى کرد که در تدوین و نگارش تاریخ انقلاب اسلامى توجه داشته باشند و در این راه از هیچ تلاشى فروگذار نکنند و با این روش از قلمهاى مسموم و نوکران استعمار و استکبار براى مسموم ساختن افکار آیندگان جلوگیرى نمایند. در همین زمینه امام خمینى قدس سره چنین مى فرمایند: «لازم است براى بیدارى نسلهاى آینده و جلوگیرى از غلط نویسى مغرضان، نویسندگان متعهد با دقت تمام به بررسى دقیق تاریخ این نهضت اسلامى بپردازند. روشن شدن مبارزات اصیل اسلامى در ایران، از ابتداى انعقاد نطفه اش تاکنون رویدادهایى که در آینده اتفاق
مى افتد از مسایل مهمى است که باید نویسندگان و عالمان متفکر و متعهد بدان بپردازند درست آنچه امروز براى ما روشن و واضح است، براى نسلهاى آینده مبهم مى باشد و تاریخ روشنگر نسلهاى آینده است. امروز قلمهاى مسموم درصدد تحریف واقعیات هستند باید نویسندگان امین، این قلمها را بشکنند». (21) اى کاش قلم به دستانى که هم اکنون افکار جامعه را با قلمهاى زهرآگین خود مسموم مى کنند، به این فراز از مطالب امام قدس سره گوش فرا مى دادند و باعث بدبختى خویش نمى شدند. چرا که باید چیزى بنویسند که باعث پشیمانى آنان نشود. «ولتر اسکات» ttocS retlaW مى گوید: «من از نویسندگان عصر خود هستم که بسیار کتاب نوشته ام، ولى مسرت و افتخار من از نظر کثرت تالیفات نیست، بلکه شادمانم از این که ایمان کسى را متزلزل نکرده ام. و پایه عقاید هیچ کسى را فاسد نساخته ام و چیزى ننوشته ام که وقتى در بستر مرگ بیفتم، آرزوى محو و نابود کردن آن را در سر داشته باشم». (22)
انقلابها، مانند هر حرکت و پدیده اى در عالم، علل و عوامل گوناگون دارند اما از میان این عوامل یک علت، اساسى و بقیه تابع همان علت و یا در کنار آن قرار مى گیرد. بنابراین هر انقلابى یک علت اصلى و تعدادى
عوامل فرعى دارد که باید همه را در نظر گرفت. انقلابهایى که در جهان به وجود آمده دو گونه است: 1- انقلابهاى الهى 2- انقلابهاى مادى انقلابهاى الهى با انگیزه خداخواهى شروع مى شود و هدف آنها حاکمیت مطلق خداوند بر جامعه مى باشد. و علت اصلى آنها «خواست خدا و خداخواهى انسانها» است. انقلابهاى مادى نیز با انگیزه رفاه مادى براى فرد، گروه، طبقه یا جامعه مى باشد که مقصد آنان رسیدن به حاکمیت و قدرت است و هدف اساسى این گونه انقلابها مادیات و خواستها و آرمانهاى مادى است. انقلاب اسلامى ایران انقلابى الهى است که هدف اساسى آن «خواست خداوند و خداخواهى انسانها» مى باشد. بنابراین انقلاب پیامبر صلى الله علیه وآله در جهت تحقق خواست پروردگار بوده که سایر انقلابهاى اسلامى اصالتى نیز بر اساس اراده خداوند دارند از آن جمله است انقلاب شکوهمند اسلامى ایران به رهبرى امام خمینى قدس سره به لحاظ موضوع توجه به علت اساسى و علل فرعى حرکتهاى انقلابى، امام خمینى قدس سره بر این باور بود که ، تاریخ نگار باید اهداف و انگیزه ها و علل قیامها و حرکتها را براى آیندگان ثبت و ضبط نماید. وى در خصوص تبیین اهداف انقلاب اسلامى که از حوزه علمیه قم، به رهبرى ایشان و روحانیت آغاز گردید و داراى
اهداف کاملا اسلامى بود، از تاریخ نگاران مى خواهد که تمام سعى خود را به کار گیرند از این رو مى فرماید: «سعى و تلاش کنید، تا هدف قیام مردم را مشخص کنید. شما باید نشان دهید که چگونه مردم علیه ظلم، ستم، بیداد، تحجر، و واپسگرایى قیام کردند. و فکر اسلام ناب محمدى را جایگزین تفکر اسلام سلطنتى، اسلام سرمایه دارى، اسلام التقاط، و در یک کلمه اسلام امریکایى کردند». (23) امام قدس سره بر این باورند که حرکتهاى تاریخى داراى اهدافى هستند که مردم، بر اساس آن هدف قیام کرده اند، لذا نباید در نگارش تاریخ تنها به انگیزه ها اکتفا کرد، بلکه لازم است اهداف مردمى آن را نیز در نظر داشت. بر این اساس، تحلیلها یا نگاشته هاى تحلیلى تاریخ، فقط هنگامى قابل پذیرش است که در چهارچوب بیان اهداف قیامها و حوادث باشد. و الا اگر بدین موضوع اشاره نشود، آن تاریخ ناقص و تحریف شده است به همین جهت امام در یکى از نامه هاى خود چنین مى نویسد: «از شما مى خواهم هر چه مى توانید سعى و تلاش کنید تا هدف قیام مردم را مشخص نمایید، چرا که همیشه مورخین اهداف انقلابها را در مسلخ اغراض خود و یا اربابانشان ذبح مى کنند، امروز هم چون همیشه انقلابها، عده اى به نوشتن تاریخ پرافتخار انقلاب اسلامى ایران
مشغولند در سر در آخور غرب و شرق دارند». (24)
ارزش واقعى هر مطلب و گزارش علمى بستگى به اسنادى دارد که در مورد ثبت آن حادثه یا واقعه مدنظر بوده است. بنابراین; سلیقه ها و گرایشهاى فردى نباید در نقل مطالب در نظر گرفته شود. از سوى دیگر نویسنده باید از مدارک و مآخذ معتبر در تحقیق بهره جوید. از این روى، یکى از اصول مورد اشاره امام خمینى قدس سره که از سخنانش استفاده مى شود، اصل مستند نویسى تاریخ مى باشد زیرا میزان ارزشمندى و اعتماد در هر روایت یا مطلب تاریخى، بستگى به اسناد و مدارک و شواهد آن دارد که بدین وسیله مى توان صحت آن مطلب را گواهى کرد. امام قدس سره در این زمینه چنین مى فرماید: «... امیداوارم بتوانید با دقت تاریخ حماسه آفرین و پرحادثه انقلاب اسلامى بى نظیر مردم قهرمان ایران را بدان گونه که هست ثبت نمایید. شما به عنوان یک مورخ، باید توجه داشته باشید که عهده دار چه کار عظیمى شده اید. اکثر مورخان تاریخ را آن گونه که مایلند و یا بدان گونه که دستور گرفته اند مى نویسند، نه آن گونه که اتفاق افتاده است از اول مى دانند که کتابشان بناست به چه نتیجه اى برسد و در آخر به همان نتیجه هم مى رسند.» (25)
از آنجا که تاریخ براى آیندگان نوشته مى شود و آنان نیز کسانى نیستند که سازنده و به وجود آورنده حوادث تاریخى باشند، لازم است نقل روایت هر حادثه تاریخى در حد توان مستند به دلایل و شواهد و مدارک کافى باشد. اگر چه این مدارک طبق شرایط زمان و مکان گوناگون است. امام قدس سره بر این باور بود که تاریخ را باید مستند نوشت یا در صورت امکان بتوان آن را با تصاویر و فیلمهاى زنده بازسازى کرده، براى آیندگان به نمایش گذارد. ایشان مى فرماید: «اگر شما مى توانستید تاریخ را مستند به صدا و فیلم حاوى مطالب گوناگون انقلاب، از زبان توده هاى مردم رنجیده کنید، کارى خوب و شایسته در تاریخ ایران نموده اید». (26) این مطلب ژرف نگرى امام را مى رساند که راهبردهاى خویش را مى نمایاند، تا بدین وسیله حقایق را از تحریف و دگرگونى توسط دشمنان اسلام و انقلاب حفظ نماید و بدون تغییر در ماهیت و شکل ظاهرى به دست آیندگان سپرده شود تا بتوانند از آن بهره ببرند.
تاریخ نگار در نوشتار خود نباید حضور صاحبان اصلى حرکتها و جنبشها را نادیده بگیرد. حضرت امام قدس سره مردم را جانشین خدا در زمین مى پنداشتند. و
بر این باور بودند که مردم، خوب، باصفا، پاک و فداکارند. و براى انجام هر کار مثبتى آمادگى داشته و دارند. بنابراین، حضور مردم را در حوادث و جامعه و انقلاب نباید نادیده انگاشت. امام قدس سره، حامیان اصلى انقلاب و تفکر اسلامى را مردم مستضعف مى دانستند. و این از ویژگیهاى انقلاب اسلامى و رهبرى آن است که به توده مردم توجه داشته است، امام قدس سره در خصوص حضور و نقش مردم چنین فرمود: «ملت ما تاریخ را، تاریخ دیگر کرد. جریان تاریخ را عوض کرد». (27) ایشان درباره نقش اساسى مردم در پدید آوردن انقلاب اسلامى ایران، تاکید و سفارش مى کردند، از این رو، در یکى از گفتار خود مى فرمایند. «باید پایه هاى تاریخ انقلاب اسلامى ما، چون خود انقلاب بر دوش پابرهنگان مغضوب قدرتها و ابرقدرتها باشد، شما باید نشان دهید که چگونه مردم علیه ظلم و بیداد، تحجر، واپسگرایى قیام کردند، و فکر اسلام ناب محمدى را جایگزین تفکر اسلام سلطنتى، اسلام سرمایه دارى، اسلام التقاط، و در یک کلمه اسلام امریکایى کردند. شما باید نشان دهید که در حوزه هاى علمیه آن زمان که هر حرکتى را متهم به حرکت مارکسیستى و حرکت انگلیسى مى کردند، تنى چند از عالمان دین باور، دست در دست مردم کوچه و بازار، مردم فقیر
و زجر کشیده گذاشتند و خود را به آتش و خون زدند و از آن پیروز درآمدند». (28) «ما هر چه داریم از این ملت است. البته ملت اسلامى که با فریاد الله اکبر این کار را انجام دادند. امروز زمانى است که ملتها چراغ راه روشنفکران شان شوند، و آنها را از خود باختگى و زبونى در مقابل شرق و غرب نجات دهند، که امروز روز حرکت ملتهاست و آنان هادى (هدایت کنندگان) تاکنون هستند». (29) و در سخنى دیگر مى فرمایند: «حضور شما مردم مؤمن و از جان گذشته است که روشنفکران غرب و شرق زده را براى همیشه رسوا مى کند». (30)
امانتدارى در تاریخ یکى از اصول و ارکان مهم به شمار مى رود; چرا که تاریخ به آیندگان جهت مى دهد، از این رو، اگر بر قواعد و اصول معتبر پاینبد نباشد، نتیجه اى خوشایند نخواهد داشت. برخى از تاریخ نگارانى که در طول زمان نتوانسته اند رسالت تاریخى خویش را حفظ نمایند، باعث زیانهاى علمى بى شمارى شده اند که در این مقاله جاى پرداختن به این موضوع نیست. از بررسى و دقت در امر تاریخ نگارى دربارى و استعمارى، اعم از شرق و غرب، به این نتیجه مى رسیم که یکى از ویژگیهاى عمده شیوه هاى آنان همین است
که مطابق برنامه اى تبلیغى، یا استراتژیى فرهنگى و هدفدار و مختصر، در موضوعى به تحقیق مى پردازند و فقط کتابهایى را مورد بررسى قرار مى دهند که بتوانند به اهداف استعمارى خود دست یازند. بنابراین، پیش از آن که حتى نخستین سطر آن نوشته شود، نتیجه آن معلوم است. بر این اساس امام قدس سره در نکوهش این گونه تاریخ نگاران چنین مى فرمایند. «... از اول مى دانند که کتابشان بناست به چه نتیجه اى برسد، و در آخر به همان نتیجه هم مى رسند». (31) بنابراین، تاریخ نگاران باید از نگارش دلخواهانه و یا دستورى تاریخ بپرهیزند و در نگارش تاریخ تمایلات و حسب و بغض هاى شخصى خویش را نادیده انگارند. بلکه تاریخ را آن گونه که در خارج عینیت یافته است بنگارند. نکته مهم دیگر این که، تاریخ نگار، نباید به دستور و طبق سلیقه و خواست حکومتگران، یا دسته هاو طیفهاى پرنفوذ، تاریخ را به تحریف آغشته سازد. امام قدس سره در همین باره چنین فرمود: «تاریخ مع الاسف در گذشته به دست دشمن نوشته شده است. امید است که نگذارید تاریخ این نهضت را نیز دشمن بنویسد». (32)
از آنجا که مطالب نگارش شده براى آیندگان، قابل دقت و تامل مى باشد و مى تواند در ساختن آینده مفید و موثر واقع گردد، لذا
تاریخ نگار باید مطالب واقعى را ثبت و ضبط نماید. تا از این رهگذر آیندگان دچار ضرر و زیان نشوند. امام خمینى قدس سره که به این واقعیت به خوبى آشنا بود و توجه خاصى داشت چنین مى فرماید: «آن قدرى که بشر از قلمهاى صحیح نفع برده است از چیز دیگر نبرده است. و آن قدرى که ضرر کشیده است از چیزهاى دیگر ضرر نبرده است». (33) و در جاى دیگر به نویسندگان چنین هشدار مى دهد که: «اشخاصى که قلم در دستشان است متوجه باشند که قلم آنها، زبان آنها، در حضور خداست.» (34) و درباره نقش نویسندگان فرمود: «قلمى فایده دارد که بیدارگر توده هاى مردم باشد». (35) و درباره انصاف نویسندگان فرمود: «آن کسى قلمش قلم انسانى است که از روى انصاف بنویسد» (36) و فرمود: «امروز قلمهاى مسموم درصدد تحریف واقعیات هستند. باید نویسندگان امین، این قلمها را بشکنند». (37)
یکى دیگر از وظایف نویسندگان این است در آنجا که مخالفان اسلام واقعى با حربه اسلام به مبارزه مى آیند، ماهیت آنان براى مردم افشا نمایند. از این رو، امام قدس سره به همان اندازه که براى معرفى نقش فداکارانه پیشتاز و اسلام خواهانه روحانیت، علماء و دانشمندان واقعى و دیدن باور سفارش مى کنند، به همان
اندازه تاکید دارند که به هنگام نگارش تاریخ انقلاب اسلامى جبهه نامیمون مقدس مآبان کج فهم نیز افشاگرى شود تا نسلهاى آینده بدانند که تزویر و تحجر همیشه مانع راه خدا و تحقق آرمانهاى اسلامى در جامعه بوده است. در این جهت فرمود: «آن قدر که اسلام از این مقدسین روحانى نما ضربه خورده است از هیچ قشر دیگرى نخورده است، نمونه بارز آن مظلومیت و غربت امیرالمؤمنین علیه السلام مى باشد که در تاریخ روشن است». (38) و در جاى دیگر فرمود: «آخوندهاى جیره خوار، و ملى گرایان بى خبر از اسلام و مصالح مسلمین را از خود برانید، که ضرر اینان بر اسلام از ضرر جهان خواران کمتر نیست». (39) و در هشدارى به دانشگاهیان فرمود: «باید قبل از هر چیز دانشگاه اسلامى باشد. براى این که کشور هر چه صدمه خورده است از کسانى بوده که اسلام را نمى شناخته اند. معنى اسلامى شدن دانشگاه این است که استقلال پیدا کند و خودش را از غرب جدا کند و خودش را از وابستگى به شرق جدا کند و یک مملکت مستقل، یک دانشگاه مستقل، یک فرهنگ مستقل داشته باشیم. دانشگاه را باید شما رو به خدا ببرید، رو به معنویت ببرید، شما دانشگاهیها کوشش کنید که انسان درست کنید، اگر انسان درست کردید مملکت خودتان را
نجات مى دهید». (40)
یکى دیگر از وظایف نویسندگان و فرهیختگان علم و اندیشه این است که با آثار باقى مانده از خویشتن براى مردم و جامعه آگاهى بیافرینند. و آنان را از خطراتى که تهدیدشان مى نماید آگاه سازند. امام قدس سره در موارد گوناگون به توطئه دستگاه ستمشاهى در برابر اسلام واقعى هشدار داده و هنگامى که به اصطلاح به «تاسیس دانشگاه اسلامى» براى تحریف افکار عمومى پرداخت، چنین فرمود: «... این دانشگاه اسلامى که مى خواهند درست کنند. نه این که خیال کنید با اسلام آشتى کرده اند، بلکه قضیه قرآنى است که در مقابل امیرالمومنین سرنیزه
کردند...» (41) امام با این مطلب پرده از یک دسیسه پشت پرده رژیم ستمشاهى برداشت. و اثر جهل و نادانى و بى اطلاعى را یاد آور شد و چنین فرمود: «تمام گرفتاریهایى که ما در این طول مدت تاریخ داشتیم بهره بردارى از جهالت مردم بوده است. جهالت مردم را آلت دست قرار دادند و بر خلاف مصالح خودشان تجهیز کردند. اگر علم داشتند، علم جهت دار داشتند، ممکن نبود که مخربین بتوانند آنها را به یک جهتى که بر خلاف آن مسیرى است که مسیر خود ملت است تجهیز کنند». (42) بنابراین، اگر مردم آگاه شوند و توطئه هاى دشمنان اسلام را دریابند، با حضور خود در صحنه هاى گوناگون مى توانند نقشه هاى شوم ستمگران و حیله گران تاریخ را خنثى نمایند.
یکى دیگر از وظایف تاریخ نگاران این است که مردم را با دستورات و وظایف دینى و مذهبى خود آشنا سازند و از هر نوع نژادپرستى و زنده کردن افکار جاهلیت دور کنند. به جاى زنده کردن و برگردانیدن جامعه به سوى هرگونه برترى جویى و نژادى که خلاف اسلام است، باید مردم را به سوى عدالت و عدم تبعیض دعوت نمایند. امام قدس سره در این مقوله چنین فرمود: «از مسایلى که طراحان براى ایجاد اختلاف بین
مسلمین طرح و عمال استعمارگران در تبلیغ آن به پا خاسته اند، قومیت و ملیت است. نقشه قدرتهاى بزرگ و وابستگان آنها در کشورهاى اسلامى این است که این قشرهاى مسلم را که خداى تبارک و تعالى بین آنها اخوت ایجاد کرده است، و مؤمنان را به نام اخوت یاد فرموده است از هم جدا کنند و به اسم ملت ترک، ملت کرد، ملت عرب، ملت فارس، از هم جدا کنند. بلکه با هم دشمنى کنند و این درست بر خلاف مسیر اسلام است و مسیر قرآن کریم. اینهایى که به اسم ملیت و گروه گرایى و ملى گرایى بین مسلمین تفرقه مى اندازند، اینها لشکرهاى شیطان و کمک کارهاى به ابرقدرتهاى بزرگ و مخالفین با قرآن کریم هستند نهضت ما اسلامى است، قبل از آن که ایرانى باشد، این ملى گرایى اساس بدبختى مسلمین است. ملى گرایى، ملت ایران را در مقابل سایر ملتهاى مسلمین قرار مى دهد». (43)
تاریخ نگار باید به مسلمانان هویت و شخصیت بدهد و آنان را به این باور برساند که داراى ارزشهاى گرانقدر و ارزشمندى در همه ابعاد مى باشند. بنابراین، نباید خود را در برابر بیگانگان ببازند و ارزشهاى والا و عقاید خویش را نادیده انگارند و در بیگانگان محو گردند.
امام قدس سره از این خود باختگى بسیار رنج مى بردند. شاهد بر این ادعا مطالبى است که در این رابطه بیان کرده اند که برخى را یادآور مى شویم: «شرق خودش را گم کرده، و شرق باید خودش را پیدا کند. شرق باید بیدار شود باید حساب خودش را از غرب جدا کند تا آن قدر که مى تواند اگر مى توانست باید تا آخر جدا کند، حالا که نمى شود تا آن قدر که مى تواند جدا کند، لااقل فرهنگش را نجات بدهد». (44) و درباره کسانى که خود را در برابر غرب و غربزدگى باخته و هویت خویش را فراموش کرده اند چنین مى فرماید: «باید به خود تلقین کنیم که در غرب هیچ خبرى جز عقب نگهداشتن ما از قله تمدن و تعالى نیست... تربیت غرب، انسان را از انسانیت خودش خلع کرده، و ما باورمان آمده که همه چیزها در غرب است خیر! آن چیزى که در غرب است ربیت حیوان درنده است. تا ما از آن غربزدگى درنیاییم، و مغزمان را عوض نکنیم و خودمان را نشناسیم نمى توانیم مستقل باشیم، نمى توانیم هیچ داشته باشیم». (45) و در جاى دیگر فرمود: «آنها که خواب امریکا را مى بینند خدا بیدارشان کند، آن روزى که امریکا از ما تعریف کند باید عزا گرفت. مملکت اسلام عار است که دستش را دراز
کند طرف امریکا که شما نان ما را بدهید. آن روزى که امریکا از ما تعریف کند باید عزا گرفت». (64)
در میان مردم گروهى هستند که بار چندانى از دوش اجتماع برنمى دارند، ولى بیش از همه توقع استفاده از مزایا و مواهب موجود دارند و به اصطلاح، خود را عزیز بى جهت مى دارند، در برابر این گروه دسته اى هستند که براى جامعه و همنوعان خود خدمات ارزنده اى انجام مى دهند، ولى هیچ گونه چشمداشتى ندارند. نویسنده این سطور برخى از افراد از جمله امام خمینى قدس سره را از مصادیق روشن این روایت یافته است که امام صادق علیه السلام مى فرماید: «المؤمن حسن المعونة خفیف المؤنة ...» (47) یعنى; مؤمن کسى است که بیشترین سود را به جامعه مى رساند و کمترین هزینه را بر جامعه تحمیل مى کند. هیچ کس نمى تواند خدمات ارزنده امام امت را که در همه جهات خصوصا در راه پیشبرد فرهنگ و دیانت به ملت خود انجام داده و در مقابل هیچ گونه چشمداشتى از دیگران نداشت، بلکه همیشه خود را مدیون دیگران مى دانست، نادیده انگارد. در این موضوع سخن متواضعانه و جوانمردانه امام را بشنوید: «اگر به من بگویید خدمتگزار، بهتر از این است که بگویید رهبر، رهبرى مطرح نیست خدمتگزارى مطرح است، اسلام ما را موظف کرده که خدمت
کنیم، این جانب که یک نفر از خدمتگزاران علماى اعلام و ملت اسلام هستم، در مواقع خطیر، و براى مصالح بزرگ اسلامى حاضرم براى کوچکترین افراد تواضع و کوچکى کنم، تا چه رسد به علماى اعلام و مراجع عظام کثرالله امثالهم». (48) امام که این گونه تواضع مى کند، هنگامى که احساس خطر مى کرد، با موضعى قاطع در برابر عناصر منحرف، خواستار طرد و انزواى آنان از رهبرى جامعه شده، چنین مى فرمود: «سیاست نه شرقى و نه غربى را در تمام زمینه هاى داخلى و خارجى حفظ کنید و کسى را که خداى ناخواسته، به شرق یا غرب گرایش دارد، هدایت کنید و اگر نپذیرفت او را منزوى کنید. و اگر در وزارتخانه ها و نهادهاى دیگر کشور چنین گرایش باشد که مخالف مسیر اسلام و ملت است، اول هدایت و در صورت تخلف استیضاح نمایید که وجود چنین عناصر توطئه گر در راس امور و یا در قطبهاى حساس موجب تباهى کشور خواهد شد». (49) آرى; اگر انسان به مرتبه اى برسد که توقعى از دیگران نداشته و هرگز چشم به دنیاى آنان ندوخته باشد حقایق را بیان مى کند. و امام خمینى قدس سره به حق از مصادیق بارز این افراد به شمار مى رفت. ایندیپندنت، ( tnednepednI ) یکى از روزنامه هاى معروف انگلستان نوشت: «به ندرت
اتفاق مى افتد که یک نفر به تنهایى، بتواند مسیر تاریخ را عوض کند، این درست همان کارى بود که آیة الله خمینى از عهده آن برآمد، درگذشت مردى که مسیر تاریخ را عوض کرده است، تغییر سریعى در سیاستهاى انقلابى که او به پا کرده، ایجاد نخواهد کرد». (50) روح بلند امام خمینى قدس سره از انوار رحمت بى کران پروردگار جهانیان شاد باد.
و مآخذ 1- التاریخ و المؤرخون، 7، دکتر حسین مؤنس. 2- eerliS : yrotsiH fo yhposolihP ehT , kroY weN , 0091, P. 06. 3- صبح الاعشى فى صناعة الانشاء، 3/217، السفر الثالث، تعلیق عبدالقادر زکار، 4- المختصر فى علم التاریخ، محیى الدین کافیجى، تحقیق محمد کمال عزالدین، 52-63. 5- الاعلان بالتوبیخ لمن ذم التاریخ، سخاوى، تحقیق محمد عثمان، 19-20. 6- همان، 20-21. 7- صبح الاعشى، 3/218. 8- فى التاریخ فکرة ومنهاج، ص 37. 9- چهل حدیث، ص 396. 10- کلمات قصار امام، پندها و حکمتها، 176. 11- همان، 177. 12- همان، 176. 13- همان، 180. 14- همان. 15- همان. 16- همان. 17- همان. 18- همان، 181. 19- همان. 20- الاسلام و الوعى التاریخى عندالعرب، دکتر قاسم عبده قاسم، 88-91. ادب التاریخ عند العرب، دکتر عفت محمد الشرقاوى، 210-224. 21- نهضت امام خمینى، سید حمید روحانى، 2/7 (مقدمه). 22- چکیده اندیشه ها، 2/27.
23- روزنامه کیهان، 28/10/67 شماره، 18667. 24- همان. 25- همان. 26- همان. 27- کلمات قصار امام، ص 176. 28- روزنامه کیهان، 28/10/67، ش 18667. 29- کلمات قصار امام، ص 120. 30- همان، ص 122. 31- نهضت امام خمینى، 2/7. 32- روزنامه کیهان، 28/10/67، شماره 18667. 33- کلمات قصار امام خمینى، ص 181. 34- همان، ص 180. 35- همان. 36- همان. 37- نهضت امام خمینى قدس سره، 2/7. 38- کلمات قصار امام، 198. 39- همان، 199. 40- همان 200 - 199. 41- نهضت امام خمینى، 1/671. 42- کلمات قصار امام، ص 205. 43- همان، 125. 44- همان ، 158. 45- همان. 46- همان، 157. 47- بحار الانوار، 67/262; اصول کافى، 2/241. 48- کلمات قصار امام، 227. 49- صحیفه نور، 12/127 و 7/3/59. 50- مجله حوزه، شماره 37-38 ص 394.
فصلنامه علوم حدیث، شماره 14 آزادگان، مهدیار الف. تازه هاى نشر فصلنامه علوم حدیث، در هر شماره، به معرفى کتابهاى تازه انتشاریافته در زمینه علوم حدیث مى پردازد. کلیه نویسندگان، محققان،مترجمان، ناشران و... مى توانند با ارسال دو نسخه از هر کتاب تازه، به معرفى آثار خود در این صفحه اقدام نمایند. کتاب ارسالى باید در سال جارى شمسى، قمرى یا میلادى منتشر شده باشد. شایان ذکر است که کتابهاى ارسالى، پس از معرفى، با امضاى ارسال کننده، به کتابخانه هاى مرکز تحقیقات دارالحدیث(قم) و دانشکده علوم حدیث (شهر رى) تسلیم مى گردند. چهل حدیث این کتاب، مشتمل بر چهل حدیث با ترجمه فارسى است که انتخاب وترجمه آنها توسط حضرت امام خمینى(ره) صورت گفته است. متن احادیث و ترجمه ها بدون هیچ تصرفى از کتاب ارزشمند (شرح چهل حدیث) امام(ره) اقتباس شده اند. تدوین این اثر را معاونت امورفرهنگى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به عهده داشته و کتاب در (74) صفحه در قطع پالتویى، به همت انتشارات این وزارتخانه در سال جارى و در تهران منتشر شده است. مجموعه (گزیده هاى آثار فارسى امام خمینى«ره»): چکیده سازى از آثار دانشوران، پیشینه دیرینه اى در میان فرهنگها، از جمله فرهنگ اسلامى دارد. از دیرباز در میان مسلمانان، عده اى به هم رسیدند که عهده دار چکیده سازى کتابهاى درازدامن
شدند تا بر خوانندگان آنها بیفزایند. این سنت، در پنج قرن اخیر، دامن گستر شد و صدها چکیده فراهم گردیدو عناوینى چون: مختار، خلاصه، لباب، لب اللباب، منتخب، مختصر ونخبه، براى آنها برگزیده شد. نیاز به تفصیل نیست که جامعه ما با بعد سیاسى شخصیت امام خمینى(ره) بیش از بعد علمى آن آشناست. از این رو، شناساندن بعد علمى ایشان، ضرورت مضاعف دارد و بهترین و مطمئن ترین راه تامین این هدف، حذف واسطه ها و دعوت جامعه به مطالعه کتابهاى ارزنده و آموزنده این فرهنگبان است. کمیته فرهنگى یکصدمین سالگرد ولادت امام خمینى، با آهنگ شناساندن بعد فرهنگى ایشان، عهده دار چکیده سازى از میراث مکتوب فارسى امام خمینى شد تا از رهگذر آسانخوان کردن کتابها،خوانندگان بیشترى بیابد و بهره اش عامتر شود. بدین رو، آثارفارسى امام(ره)، به شرح ذیل، چکیده شده است: 1 شرح چهل حدیث; 2 شرح حدیث جنود عقل و جهل; 3 آداب الصلاه; 4 سر الصلاه; 5 دیوان اشعار. در چکیده سازى این کتابها این نکته ها منظور شده است: 1 هیچ مطلبى به اصل نوشته افزوده نشده، و آنچه بر حسب ضرورت به صورت عنوان یا پیوند مطالب اضافه شده، در میان دو قلاب ومتمایز از متن مى باشد. 2 خط فکرى و علمى حضرت امام(ره) در این نوشته ها حفظ شده
ومنطق حاکم بر گزینش، حذف مباحث مستقل، فنى، مکرر، مفصل،استشهادها و احیانا مباحث حاشیه اى و خارج از روح کلى کتاب بوده که گاه امام(ره) خود، به حاشیه اى بودن و خارج از مداربودن آن، تصریح مى کند. 3 معناى برخى واژه ها و پاره اى توضیحات دیگر، از گزینشگران است که در پانوشت آمده است. 4 در آغاز هر بخش، چکیده مطالب به قلم ساده و روان و متمایزاز متن اصلى به عنوان درآمد بحث، از سوى گزینشگران افزوده شده است. 5 چاپ مورد استفاده، همان است که از سوى موسسه تنظیم و نشرآثار امام خمینى(ره) با دقت و جدیت فراهم آمده، و در تلخیص،بدون ویرایش جدید و با همان علایم و نشانه ها جاى گرفته است. 6 فهرستهاى فنى پایان کتابها حذف شده اند. 7 حجم گزیده، در حدود دویست صفحه در نظر گرفته شده، جز براى کتاب (شرح چهل حدیث) که به سبب حجم زیاد متن اصلى، از این رقم فراتر رفته است. 8 هدف این گزیده خوانى، آن نبوده و نیست که متن گزیده،جایگزین اصل کتاب گردد; بلکه مقصود آن بوده که این گزیده هادرآمد و روزنه اى به متن اصلى باشد و براى مخاطبان جوان ودانشجویان، سودمند افتند.»دو کتاب از این مجموعه گزیده ها اثر حدیثى است که به آنهااشاره مى
شود: 1. گزیده (شرح چهل حدیث) چهل حدیث نویسى، سنتى دیرپا در میان عالمان و محدثان بوده است که پاسخى به سفارش پیامبر(ص) به حفظ و نگه داشتن چهل حدیث است. امام خمینى(ره) با تکیه بر میراث علوم اسلامى و بهره مندى عمیق از فرهنگ ریشه دار دینى، در این کتاب مى کوشد تا چهل حدیث معتبر را برگزیند و آنها را شرح کند و براساس آنها ابعادگوناگون انسان را بکاود و پاره اى حقایق عرفانى را بازگوید وچراغى براى پویندگان طریق کمال برافروزد. این کتاب، عمدتا رنگ و بوى اخلاقى دارد و هدف از تقریر آن، آگاه ساختن مخاطبان از امکانات بى شمار خویش و کمک به آنان براى کمالجویى است; اما براى تحقق این هدف، مهم ترین علوم اسلامى،همچون: تفسیر، عرفان، فلسفه و کلام به کار گرفته شده است. درنتیجه، خواننده با مباحثى متنوع رویاروى مى شود و هر کس بنابه علائق خود، از آن، بهره مى گیرد. کتاب (شرح چهل حدیث) در سال 1371 ش، از سوى موسسه تنظیم و نشرآثار امام خمینى با تحقیق ممتاز و چاپ عالى به مشتاقان معرفت و اخلاق در هشتصد صفحه و با فهرستهاى فنى عرضه شد و اینک دریکصدمین سال میلاد امام خمینى(ره)گزیده آن به کوشش آقاى سیدحسن اسلامى در 282 صفحه رقعى به همه جوانان و
دانشجویان و دانش پژوهان تقدیم شده است. 2. گزیده (شرح حدیث جنود عقل و جهل) جنود عقل و جهل، عنوان حدیثى مفصل و معتبر در (اصول کافى) است و تا کنون، چند شرح بر آن نوشته شده است. شرح امام خمینى مشتمل بر مباحث ارزنده و آموزنده عرفانى، اخلاقى و فلسفى است و آزآثار بى مانند در نوع خویش قلمداد مى شود. ایشان در این شرح به تبیین کلیدواژه هاى حدیث پرداخته و با عرضه آن به آیات قرآن و روایات دیگر، کتابى خواندنى و کاربردى فراهم کرده است. گزیده حاضر برپایه نسخه چاپى و تصحیح شده اى سامان یافته که درسال1377 ش، از سوى موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(ره)منتشر شده است. اصل کتاب، در حدود پانصد صفحه است و اینک در یکصدمین سالگشت ولادت امام خمینى، گزیده آن در دویست صفحه رقعى، به کوشش آقاى محمد اسفندیارى و از سوى کمیته فرهنگى ستاد یکصدمین سال میلادامام(ره) تقدیم شده است. ب. تازه هاى تحقیق فصلنامه علوم حدیث، در هر شماره، تحقیقات به انجام رسیده یاآماده نشر (در حوزه علوم حدیث) را به اجمال گزارش مى کند. مولفان، محققان، دانشجویان و مترجمان علوم حدیث، موسسات تحقیقاتى و ناشران، مى توانند با هدف تسهیل انتشار آثار خود،برقرارى ارتباط با دیگر پژوهشگران و ناشران، اطلاع رسانى به هنگام و پرهیز از
کارهاى موازى، از این طریق، به معرفى اثرعلمى خود اقدام نمایند. کلیه آثار در دست چاپ و انتشار،تحقیقات پایان یافته و پایان نامه ها، پس از رویت آنها توسطسردبیر، در نوبت معرفى قرار خواهند گرفت. التبلیغ فى الکتاب والسنه، محمد الریشهرى، تحقیق: مرکز تحقیقات دار الحدیث. الحوار بین الحضارات فى الکتاب والسنه، محمد الریشهرى، تحقیق: مرکز تحقیقات دارالحدیث. التنمیه الاقتصادیه فى الکتاب والسنه، محمد الریشهرى، تحقیق: مرکز تحقیقات دارالحدیث. حدیث تندرستى (ترجمه و تحقیق طب الائمه ى سید عبدالله شبر)،عباس پسندیده. عرضه حدیث بر پیامبر(ص) و امامان(ع)، عبدالهادى مسعودى. ترجمه مشکاه الانوار ابوالفضل على طبرسى، مهدى هوشمند. الجعفریات (الاشعثیات)، ابن اشعث کوفى، تحقیق: سعید رضا على عسکرى. محاسن الازهار فى مناقب امام الاطهار، حمید بن احمد زیدى (مق652ق)، تحقیق: محمد باقر محمودى.
مجله زمانه، شماره 9 لک زایى، نجف سرنوشت سیاسى تشیع که پس از واقعه کربلا عمیقا اندوهبار شده بود در هاله اى از تقیه و تامل فرو رفت و به ویژه در عصر غیبت با هول و هراس هاى بسیارى درآمیخت تا آنجا که کار فلسفه و فقه سیاسى شیعه به اجمال و اهمال و مهجوریت کشید و یکى از عمیق ترین و اساسى ترین عرصه هاى علمى و عملى اسلام در گرداب حوادث روزگار مورد غفلت و کوتاهى قرار گرفت. حتى ظهور حکومت هاى شیعه مذهبى چون صفویه نیز نتوانست فقه و فلسفه سیاسى شیعه را تمام قامت بر پا دارد و ملاحظات بسیارى بر سیره سیاسى زعماى شیعه سایه گسترد. اما به هر حال ایجاد تحولات بزرگ در اندیشه سیاسى شیعه معمولا معطوف به تحقق و عمل بوده و تندى ها و کندى هاى شئون و مبناهاى اندیشه سیاسى در بوته عمل بازشناسى و اصلاح گردیده است. گذار از اندیشه سیاسى حضرت امام(ره) از اصلاحات به انقلابات بزرگ و اساسى و برانداختن طرحى نو براى فلسفه سیاسى اسلام معطوف به همان زمینه هاى علمى و واقعیت هاى روزگار است. در مقایسه اى تطبیقى میان اندیشه و فعل سیاسى مرحوم محقق سبزوارى(ره) در تعامل با دستگاه سلطنت شاه عباس صفوى و اندیشه و روش سیاسى حضرت امام(ره) در قبال
سلطنت پهلوى نکته و آموزه هاى فراوانى وجود دارد که محقق اندیشه سیاسى اسلام را مفید و رغبت انگیز خواهد بود. امید است با مطالعه مقاله ذیل این مقصود فراهم گردد. تاریخ اندیشه سیاسى اسلامى از سه منظر قابل بررسى است: الف) اندیشه سیاسى سلطه جویانه ب) اندیشه سیاسى اصلاحى ج) اندیشه سیاسى انقلابى الف) اندیشه سیاسى سلطه جویانه: این اندیشه اى در صدد حفظ وضع موجود است. محور اساسى این نظریه جمله مشهور «الحقّ لمن غلب» مى باشد. این اندیشه هیچ گونه توجهى به آسیب شناسى نظام سیاسى ندارد، چرا که اندیشمند، نظام سیاسى را در هر شکلى مى پذیرد. کم نیستند اندیشمندانى که استبداد و سلطنت را، در عالم اسلام و جهان غیراسلام نهادینه کرده اند. براى مثال عالم بزرگ اهل سنت، فضل اللّه بن روزبهان خنجى، در کتاب مشهور خود به نام «سلوک الملوک»، در بحث حکومت هاى مشروع، حکومتى را که از طریق استیلا، قهر، شوکت و غلبه به وجود آمده باشد، حکومتى دینى مى داند: «و طرق انعقاد امامت چهار است: اوّل، اجماع مسلمانان بر امامت او و بیعت اهل حلّ و عقد از علما، قضات و روسا [...] طریق دوم، استخلاف امام سابق، کسى را که شرایط امام در او جمع شده باشد [...] سوم از طرق انعقاد امامت، شورى است [...] طریق چهارم از اسباب
انعقاد پادشاهى، امامت، استیلا و شوکت است. علما گفته اند که چون امام وفات کند و شخصى متصدى امامت گردد، بى بیعتى و بى آن که کسى او را خلیفه ساخته باشد و مردمان را قهر کند به شوکت و لشکر، امامت او منعقد مى گردد، خواه قریشى باشد، خواه نه و خواه عرب باشد یا عجم یا ترک و خواه مستجمع شرایط باشد و خواه فاسق و جاهل و اگر چه آن مستولى بدین فعل عاصى مى گردد و چون به واسطه سطوت و استیلا جاى امام گرفته، او را سلطان گویند و امام و خلیفه بر او اطلاق توان کرد.»(1) از نظر نویسنده «سلوک الملوک» بر حاکم فاسق، جاهل، مستجمع شرایط، عاصى و... مى توان «امام» و «خلیفه» اطلاق کرد؛ زیرا شوکت و لشکر باعث قدرت و مقبولیت حاکم مى شود. روشن است که اگر متفکرى چنین نظریه اى را بپذیرد، هیچ گاه به آسیب شناسى نظام سیاسى و ارائه نظریات مخالف رو نمى آورد، زیرا اعتقادى به آسیب ندارد که بخواهد او را بشناسد یا بشناساند. البته حکومت هاى استبدادى و سلطه جویانه نیز چیزى جز تعریف و تمجید نمى خواهند. ب) اندیشه سیاسى اصلاحى: اندیشه اى است که با توجه به شرایط زمان، مکان، امکانات و مقتضیات دیگرى که از آنها به «واقعیت هاى موجود» تعبیر مى شود، با پوششى تقیه
گونه، پیشنهادهایى به منظور اصلاح و بهبود نسبى امور ارائه مى دهد؛ در حالى که از اصول و ارزش هاى اساسى خود عقب نشینى نمى کند و اگر شرایط مساعد باشد پیشنهادهاى بیشترى را مطرح مى کند. در میان عالمان شیعى شیخ مفید، شیخ طوسى، علامه حلّى، محقق کرکى، محقق سبزوارى، مرحوم نراقى و علامه نائینى اندیشه هاى سیاسى اصلاحى دارند؛ بنابراین اقدامات علمى و عملى این متفکران براساس شرایط زمان آنها بوده است. در شیوه این دسته از علما، تقاضاهایى مبنى بر اجراى احکام در قالب بیانى که نشانگر مصالحه با سلطنت و نه مشروعیت بخشیدن به آن باشد، وجود دارد؛ شبیه آنچه علامه نائینى درخصوص سلطنت مشروطه، به کمک اصولى چون عمل به «قدر مقدر» و «دفع افسد به فاسد» مطرح نمود. بدیهى است بر این نوع اندیشه اصولى مانند ضرورت حکومت، تقدیم اهم بر مهم، عدالت اجتماعى، تکلیف، رعایت مصلحت اسلام و مسلمین، نفى سبیل و... تاثیرگذار مى باشند، به ویژه اصل «اجتهاد» که در حقیقت، جهت دهنده تمامى این اصول است. اندیشه سیاسى حضرت امام خمینى(ره) و به تبع آن اقدامات سیاسى ایشان، در مقطعى از تاریخ، اصلاحى است. فرازهایى از کتاب «کشف الاسرار»، بیانگر تحلیل ما از اندیشه سیاسى اصلاحى علماى شیعه مى باشد: «ما ذکر کردیم که هیچ فقیهى تا کنون نگفته
و در کتابى هم ننوشته که ما شاه هستیم یا سلطنت حقّ ما است. آرى، همان طور که ما بیان کردیم، اگر سلطنتى و حکومتى تشکیل شود، هر خردمندى تصدیق مى کند که خوب است و مطابق مصالح کشور و مردم است. البته تشکیلاتى که بر اساس احکام خدا و عدل الهى تاسیس شود، بهترین تشکیلات است، لکن اکنون که آن را از آنها نمى پذیرند، اینها هم با این نیمه تشکیلات هیچ گاه مخالفت نکرده و نخواستند اساس حکومت را بر هم بزنند و اگر گاهى هم با شخص سلطانى مخالفت کردند، مخالفت با همان شخص بوده، از باب آن که بودن او را مخالف صلاح کشور تشخیص دادند، وگرنه با اصل اساس سلطنت تا کنون از این طبقه مخالفتى ابراز نشده [است]... مجتهدین همیشه خیر و صلاح کشور را بیش از همه مى خواهند.»(2) نکته اساسى در تفکر و اندیشه سیاسى مجتهدین همین عبارت مى باشد: «مجتهدین همیشه خیر و صلاح کشور را بیش از همه مى خواهند» و طبیعى است که پیشنهاد امام(ره) باید در همین فضا درک شود وگرنه تفاسیر دیگر، در مقام «بما لایرضى صاحبه» خواهد بود. تفسیر حضرت امام(ره) درباره رفتار و عمل سیاسى ائمه(ع) نیز مشابه تفسیر ایشان از رفتار سیاسى علما و مجتهدین است. از نظر وى
همکارى ائمه(ع) با حاکمان جور، غیرمشروع و غاصب، با هدف خیر و صلاح مسلمین بوده است و این به معناى تایید حکومت هاى جور و نفى قیام براى برپایى حکومت حق نمى باشد. در این خصوص مطالب زیر قابل تامل است: «اکنون اگر کسى تکذیب کند از وضع یک حکومتى که این حکومت ها، جائرانه است و کسى هم تا زمان دولت حق نمى تواند آنها را اصلاح کند، چه ربط دارد به این که حکومت عادلانه نباید تشکیل داد؟ بلکه اگر کسى جزئى اطلاع از اخبار ما داشته باشد، مى بیند که همیشه امامان شیعه با آن که حکومت هاى زمان خود را حکومت ظالمانه مى دانستند و با آنها آن طورها که مى دانید سلوک مى کردند، در راهنمایى براى حفظ کشور اسلامى و در کمک هاى فکرى و عملى کوتاهى نمى کردند و در جنگ هاى اسلامى در زمان خلیفه جور، باز شیعیان على(ع) پیش قدم بودند. جنگ هاى مهم و فتح هاى شایانى که نصیب لشگر اسلامى شده، مطلعین مى گویند و تاریخ نشان مى دهد که یا به دست شیعیان على(ع) یا به کمک هاى شایان تقدیر آنها بوده. شما همه مى دانید که سلطنت بنى امیه در اسلام، بدترین و ظالمانه ترین سلطنت ها بوده و دشمنى و رفتارشان را با آل پیغمبر(ص) و فرزندان على بن ابى طالب(ع) همه مى دانند و در میان همه بنى
هاشم بدسلوکى و ظلمشان به على بن الحسین زین العابدین(ع) بیشتر و بالاتر بود. به همین سلطنت وحشیانه جائرانه، ببینید على بن الحسین(ع) چقدر اظهار علاقه مى کند. در کتاب صحیفه سجادیه مى گوید: «اللهم صلّ على محمّد و آله و حصن ثغور المسلمین بعزّتک و أیّد حماتها بقوّتک و اسبق عطایا هم من جدتک [...] تا آخر این دعا که قریب هشت صفحه است.»(3) اصل مهم در رفتار سیاسى ائمه(ع) و مجتهدین، حفظ کشور اسلامى است. با این وصف حضرت امام(ره) تنها به گفتمان اصلاح نمى پردازد، بلکه دست از این همکارى مصلحت اندیشانه برمى دارد و حفظ کشور اسلامى را در گرو حرکتى جدید، با عنوان انقلاب، نفى رژیم سلطنتى و تاسیس حکومت اسلامى معنا مى کند. از این رو نوشتار حاضر تاکید اساسى بر اندیشه انقلابى امام(ره) و آسیب شناسى انقلابى ایشان دارد. در واقع، تحول مهم تاریخ اندیشه سیاسى شیعه انتقال از «تفکر اصلاحى» به «تفکر انقلابى» است. که امام خمینى(ره) بانى و عامل آن در دوره معاصر بودند در ادامه به چگونگى «اندیشه انقلابى» امام(ره) نیز پرداخته مى شود. ج) اندیشه سیاسى انقلابى: این نوع اندیشه درپى تغییر صددرصد اوضاع است. مبنا و هدف آن، عمل به تکلیف الهى در راستاى حفظ کشور اسلامى مى باشد که این ویژگى، شیعى و اسلامى است. اندیشه سیاسى انقلابى، در
دوران معاصر و در صدر اسلام نیز به چشم مى خورد. نخستین بار، پیامبر اسلام(ص) اندیشه سیاسى اسلام را مطرح فرمود. آن حضرت توانست با تکیه بر تعالیم اسلامى، جامعه جاهلى را به جامعه اى اسلامى تبدیل کند، در مدت زمانى کوتاه نابسامانى هاى مادى و معنوى را از بین برده و برکات مادى و فضایل معنوى به ارمغان بیاورد. حضرت على(ع) در توصیف این وضعیت مى فرمایند: «انّ اللّه بعث محمدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم نذیرا للعالمین و امینا على التنزیل و انتم معشر العرب على التنزیل و انتم معشر العرب على شرّ دین و فى شرّ دار منیخون بین حجارة خشن و حیّات صمّ تشربون الکدر و تاکلون الجشب و تسفکون دماءکم و تقطعون ارحامکم، الاصنام فیکم منصوبه و الاثام بکم معصوبة. خداوند متعال محمد(ص) را تبلیغ کننده بر عالمیان و امین براى فرستادن قرآن و رسالت مبعوث کرد و در آن حال شما گروه عرب، داراى بدترین دین بودید و در بدترین جامعه زندگى مى کردید. در میان سنگ هاى سخت و مارهاى کر زندگى مى کردید، آب هاى تیره مى آشامیدید و غذاى خشن مى خوردید و خون یکدیگر را مى ریختید و از خویشاوندان خود قطع رابطه مى کردید، بت ها در میان شما (براى پرستش) نصب شده [بود] و گناهان و انحراف ها سخت به شما
بسته بود.»(4) اندیشه سیاسى امام(ره) از مهمترین اندیشه هاى انقلابى اسلامى است که در دوره معاصر مطرح شده و به انجام رسیده است. اندیشه سیاسى ایشان در راه گذر از «اندیشه اصلاحى» به «اندیشه انقلابى» به تحولى تدریجى دچار گردید و این، همان نقطه قوّتى است که به کمک شناخت دقیق اوضاع، شرایط و امکانات و با استعانت از اصل پویاى تفکر شیعى، یعنى «اجتهاد» شکل گرفته است. امام(ره) با همه درک عمیقى که از اندیشه اصلاحى داشت، آن را براى وضعیت معاصر مناسب ندید. وى با شناخت آسیب ها، آفت ها و بیمارى هاى موجود در جامعه و سیاست ایران، جهان اسلام و حتى نظام بین الملل، به ارایه راه حل ها و درمان این مجموعه پرداخت و با تشکیل جمهورى اسلامى موفق شد راه را براى آفت زدایى از مجموعه کشورهاى اسلامى و نظام بین الملل باز نماید. امام خمینى(ره) در بیشتر نوشته ها و سخنرانى هاى خویش، نظام هاى سیاسى گذشته و حال دنیا، به ویژه جهان اسلام را آسیب شناسى کرده اند. آسیب شناسى نظام سیاسى خلافت، اعم از خلفاى نخستین، بنى امیه، بنى عباس و عثمانى ها، آسیب شناسى نظام سیاسى سلطنت، خاصه سلطنت صفوى، قاجار و پهلوى، آسیب شناسى نظام جمهورى اسلامى ایران، آسیب شناسى نظام هاى سیاسى حاکم بر دنیاى امروز و آسیب شناسى نظام روابط بین الملل و اصول حاکم که بر آن قصد داریم تا
در این مقاله به اندکى از مباحث مذکور بپردازیم. به منظور فراهم شدن امکان فهم اندیشه امام(ره)، آسیب شناسى نظام سیاسى سلطنتى پهلوى را بررسى خواهیم کرد و بر این اساس آسیب هاى اقتصادى، سیاسى، اجتماعى، اخلاقى، دینى، ادارى و نظامى نیز مورد تامل قرار خواهند گرفت. و در ادامه تحلیل آسیب شناسى نظام سیاسى سلطنتى صفویه از دیدگاه محقق سبزوارى(5) به عنوان یک عالم اصلاح طلب را خواهیم داشت که مقایسه آن با دیدگاه امام(ره)، براساس تعیین نقاط اشتراک و افتراق و همچنین تحلیل علت اختلاف این دو دیدگاه، کمک شایانى به فهم اندیشه انقلابى امام(ره) خواهد کرد. از این رو، به پرسش هاى زیر پاسخ مى دهیم. آسیب هاى سیاسى، اقتصادى، دینى، اخلاقى و ادارى اى که سبب سقوط سلسله صفویه شد، چه بود؟ محقق سبزوارى این آسیب ها را چگونه تحلیل کرده و در تحلیل خود تا چه حد واقع بین بوده است؟ سبزوارى براى جلوگیرى از سقوط سلسله صفویه، چه راههایى به شاه عباس دوم پیشنهاد مى کند؟ اندیشه سبزوارى اصلاحى است یا انقلابى؟ آسیب هاى سیاسى، اقتصادى، دینى، فرهنگى، اخلاقى، نظامى و ادارى اى که موجب سقوط سلسله پهلوى شد، چه بود؟ امام خمینى(ره) این آسیب ها را چگونه تحلیل کرده است؟ راه حل امام(ره) براى اصلاح آفت هاى رژیم پهلوى اصلاحى بود یا انقلابى؟ براى پاسخ دادن به پرسش هاى مذکور،
فرضیات زیر را مطرح مى کنیم: 1. اندیشه سیاسى محقق سبزوارى با توجه به نوع آسیب هایى که رژیم سلطنتى صفویه با آنها روبه رو بوده، اندیشه اى «اصلاحى» است. 2. چون اندیشه سیاسى سبزوارى اصلاحى مى باشد بنابراین پیشنهادهاى او نیز در جهت اصلاح رفتار شخص شاه، سیستم ادارى مملکت، وضعیت دینى و در نتیجه اصلاح درونى سیستم است. 3. اندیشه سیاسى امام خمینى(ره)، با توجه به نوع آسیب هایى که رژیم پهلوى با آنها روبه رو بوده، انقلابى است. 4. پیشنهادهاى امام(ره) نیز انقلابى است؛ یعنى براى اصلاح سیستم سیاسى، پیشنهاد تخریب آن و پایه گذارى نظام سیاسى مورد نظر خود را مى دهد. 5. تفاوت اساسى شرایط عصر سبزوارى و امام خمینى(ره)، در مستقل یا وابسته بودن نظام هاى سیاسى حاکم بر آن و دینى یا غیردینى بودن آنهاست. چون نظام سیاسى صفویه مستقل و به ظاهر طرفدار دین و علماى دین بوده، اندیشه محقق سبزوارى اصلاحى مى باشد و از آن جا که رژیم پهلوى وابسته به بیگانگان و غیردینى بوده، اندیشه امام(ره) انقلابى مى نماید. به نظر نگارنده «گفتمان اصلاح» در دوره هاى مختلف به ویژه دوره صفویه، قاجاریه و نهضت مشروطه گفتمان اندیشه حاکم بر اندیشه علماى شیعه، است. اندیشه نائینى اندیشه اى اصلاح طلبانه بوده اما اندیشه هاى مطرح شده در دوره پهلوى، به خصوص از اواخر دهه چهل در قالب
«گفتمان انقلاب» قابل تحلیل مى باشد. منبع اصلى ما براى بررسى آراى سبزوارى، «روضة الانوار عباسى» است. مشخصات نسخه هاى مورد استفاده عبارتند از: نسخه خطى کتابخانه آیت الله مرعشى نجفى به شماره 3896، نسخه چاپ سنگى دارالخلافه تهران به سال 1358 قمرى و نسخه اى که این جانب احیا و تصحیح کرده ام و در مرکز تحقیقات اسلامى، دفتر تبلیغات موجود مى باشد. براى بررسى افکار امام خمینى(ره) به نوشته ها، سخنرانى ها و نامه هاى ایشان مراجعه شده است. در برخى موارد نیز به آثار دیگرى رجوع کرده ایم که همه در پاورقى ها ذکر گردیده اند. در پایان این مقدمه لازم به یادآورى است که این مباحث ما را به آسیب شناسى نظام جمهورى اسلامى رهنمون مى کند. نخستین گام قدم انحطاط، آن است که گمان کنیم هیچ آفتى متوجه ما نیست. با این امید که طبق فرمایشات امام(ره) آسیب شناسى نظام جمهورى اسلامى مد نظر تحقیقات دیگرى از این دست قرار گیرد و در خدمت بقاى نظام قرار گیرد.
اصلاح گرى، دغدغه اصلى سبزوارى به شمار مى رود. هر انسان مصلحى بیش از هر چیز، به انحطاط و راههاى خروج از آن مى اندیشد. در این بخش به راهکارهاى سبزوارى براى حفظ دولت صفوى خواهیم پرداخت. براى این منظور دو راه پیش رو داریم: نخست: بررسى هدف اصلى
از تدوین کتاب روضة الانوار عباسى و دیگرى: بررسى محتواى آن راه اول : روضةالانوار عباسى از یک مقدمه و دو قسم تشکیل شده است. در توضیح مطالب مقدمه چنین آمده است: «مقدمه در بیان حکمت و تدبیر الهى در وجود پادشاهان و فوایدى که بر آن مترتب مى شود و ذکر آن که دوام و ثبات ملک و پادشاهى چیست و تفصیل بعضى از اسباب زوال و اختلال ملک تا مباشر امور سلطنت، اسباب بقا و ثبات دولت را ملتزم باشد و از دواعى زوال، احتراز لازم داند.» در ابتداى قسم اول کتاب و در توضیح مطالب و محتواى آن چنین مى خوانیم: «قسم اول در آنچه بر پادشاهان جهت رستگارى و نجات آخرت و ربط به جناب احدیت لازم است تا تحصیل آن موجب ثواب و رفع درجات و نجات از عذاب و انتقام الهى بوده باشد و امور مذکوره به حسب دنیا نیز، موجب انتظام امور ملک و دوام ایّام سلطنت است و اهمال آن موجب اختلال امور ملک و دین.» و در آغاز قسم دوم چنین آمده است: «قسم دوم در مراعات قواعد و آدابى که پادشاه را در امور ملک و ضبط مراتب سلطنت و حفظ معاقد دولت و استحکام اساس پادشاهى و تاسیس مراسم جهاندارى لازم
است، سواى آنچه در قسم اول مذکور شد.» همان گونه که ملاحظه مى کنید، دغدغه اصلى سبزوارى، تدوین اصولى است که در دوام و بقاى پادشاهى به کار آید و از زوال آن جلوگیرى کند. موارد فراوان دیگرى نیز در فصل هاى مختلف کتاب وجود دارد که از ذکر آن صرف نظر مى کنیم. راه دوم: با بررسى مطالب کتاب و با ارائه یک طبقه بندى از آنچه با عنوان اسباب زوال، بقا و اختلال مملکت آمده، مى توان این مطالب را اثبات نمود.
اسباب زوال و اختلال مملکت از نظر اقتصادى عبارتند از: الف) «بخل و خسّت پادشاه : وقتى پادشاه بخل ورزد طبع ها از او رمیده شود و دوستى او از دل ها برود و لشکریان به طوع و رغبت جهت او کوشش و جان فشانى نکنند».(6) ب) «بخشش ها و خرج هاى بیجاى پادشاه : اگر پادشاه طریقه اسراف و تبذیر پیش گیرد و درآمد به هزینه وفا نکند و این مساله سبب شود که حقوق لشکریان به موقع پرداخت نشود و... باعث شورش سپاه مى گردد و بالاخره به زوال دولت منتهى مى شود. و از این قبیل است هر گاه در خزانه مالى نباشد و دشمنى قوى به مملکت شاه حمله کند؛ پس بر پادشاه لازم است که خرج خود را کم کند و بذل
بیجا، به جا نیاورد و در آبادانى مملکت بکوشد».(7)
اسباب زوال و اختلال مملکت از نظر سیاسى، اجتماعى و اخلاقى مشتمل بر این موارد است: الف) «خرابى مملکت و بى سرانجامى و تفرّق رعیّت»(8) ب) «اعظم اسباب زوال مملکت، خصومت و عداوت و منازعه میان امرا و خواص پادشاه است، که حکما گفته اند: اعظم اسباب بقاى ملک توافق احبّا و تنازع اعدا است، چرا که در این صورت توان کارگزاران پادشاه مصروف حذف یکدیگر خواهد شد و نه انجام کارهاى مملکتى».(9) ج) «ظلم شاه»:(10)چون ظلم باعث خرابى مملکت مى شود و خرابى مملکت باعث پراکندگى رعیّت مى گردد و چون ملک و رعیّت خراب شود خزانه و لشکر نیز خراب مى شود، در این صورت کشور در معرض تهاجم دشمنان قاهر و استیلاى آنان قرار خواهد گرفت. د) «ظلم عمال دولت»(11) ه) «تندخویى و درشت گویى پادشاه به ویژه با امرا و خواص»:(12) تندخویى پادشاه با خواص سبب تنفر خواص از پادشاه مى شود و در نتیجه ممکن است تصمیم به قتل پادشاه بگیرند. و) «آن است که پادشاه اعمال خیر خویش را در جهت بدى تغییر دهد یا خیرات خود را قطع کند».(13) ز) «آن است که هرگاه معاملات کلى در میان باشد و هنوز فیصل تمام نیافته باشد و
اصلاح ها و مرمت ها جهت انتظام امور در کار باشد، پادشاه تدارک و اصلاح آن مهمات و اتمام امر، چنانچه باید امور را در هم گذاشته، خود از پى شهوتى از شهوت ها و یا فراغتى از فراغت ها رود... عاقل باید تا از جمیع مهمات ملکى فارغ نشود و سرانجام امور چنان که باید نکند، از پى فراغت و تحصیل شهوت و لذت نرود».(14) ح) «بسیارى اشتغال پادشاه به شرب و لهو و لذات و غفلت از امور ملک»(15)
اسباب زوال و اختلال مملکت از لحاظ دینى به شرح زیر است: الف) «ترک شکر نعمت هاى الهى: شکر هر نعمت به تناسب آن نعمت است. هر چند نعمت و احسان خداى بر بنده زیاد باشد، شکر بیشترى باید کرد. چون خداى عزوجل را بر پادشاهان انواع نعمت هاى عظیم است، به ازاى هر نعمتى از آنها شکرى عظیم باید کرد».(16) «شکر نعمت قدرت و استیلا آن است که ضعیفان را تقویت کند و دست تعدّى و ظلم اقویا را از ضعفا کوتاه گرداند و دادرسى مظلومان بکند و از ایشان غافل نباشد. تقویت دین حق کند. بدعت ها را نابود سازد و تواضع و فروتنى نماید. شکر نعمت اموال، رسیدگى به حال فقرا و مساکین است و... .»(17) ب) «غرور و خودبینى»:(18) غرور
و خودبینى بدین جهت از عوامل سقوط نظام سیاسى به شمار مى رود که باعث فراموشى اصل قدرت، یعنى خدا مى شود که در نهایت به ضعیف شمردن دشمن منتهى و شکست را در پى خواهد داشت. ج) «آن است که پادشاه در فسوق و معاصى جرى باشد و متابعت احکام الهى ننماید و علم طغیان و عصیان برافرازد».(19)
«تفویض کارها به کسانى که اهل آن کار نباشند، اعم از این که ظالم باشند یا متخصص نباشند (بى وقوف باشند) یا امین نباشند و دنى باشند.»(20) سبزوارى براى احراز مناصب ادارى شرایطى را لازم مى داند که در جاى دیگر ذکر خواهد شد.
«از دیگر عوامل زوال دولت، بى سرانجامى و کمى لشکر است که از مقدار نیاز کمتر باشند، یا آنچه باشند، بى سرانجام باشند و مقررى ایشان به ایشان نرسد و یا هزینه هاى ایشان را حقوق ایشان کفایت نکند و یا پادشاه به امور لشکر بى اعتنا باشد و [...] و یا سپاهیان از ورزش سپاهى گرى بیفتند و به شغل هاى دیگر بپردازند».(21)
در اینجا دو راه پیش رو داریم : نخست، اجتناب از اسباب زوال است که اسباب دوام را فراهم مى آورد و دیگر این که به بیان برخى راهکارهاى عملى مورد
تاکید سبزوارى بپردازیم. سبزوارى علاوه براین که اجتناب از عوامل زوال را لازم مى داند، به ارایه راهکارهاى عملى نیز پرداخته است که به مهمترین آنها اشاره مى کنیم: الف) «ضرورت وجود نیروى نظامى قوى: از آنجا که آرمیدگى و ثبات، طبیعى و مزاج این جهان نیست و بناى عالم بر تغییر و انقلاب است، شرط عقل نیست که اگر وقتى چند جهان ساکن باشد و از هیچ طرفى شورش و فتنه اى نباشد، ملک غافل گردد و در تنظیم امور سپاه و اعداد آن جهت وقت نیاز نکوشد ... چه این خیال، وهمى است ضعیف و موافق قانون حکمت و عقل نیست».(22) ب) توسعه تجارت در میان بلاد (اعم از داخل و خارج): سبزوارى مى گوید: «هرگاه سلوک پادشاه و اتباع او با مترددان بر وجه نیکو باشد، تردد مردم از اطراف و جوانب زیاد مى شود و مردم بسیار در ملک آن پادشاه متوطن مى شوند و باعث زیادتى معمورى ملک مى گردد] ...] و اخبار بیگانگان و دشمنان معلوم و مفهوم مى گردد [...] و پادشاهانى که دشمند، دوست مى شوند [...] شرط تدبیر تجار آن است که پادشاه نسبت به ایشان طریقه معدلت و احسان و نیکوکارى معمول دارد و در اموال و مقرراتى که از ایشان گرفته مى شود، نهایت تخفیف به جا آورد و
آن چه بدعت و بد باشد، زایل گرداند و چنان کند که حسن سلوک پادشاه و عمّال دیوان و حکام، نسبت به ایشان معروف و مشهور گردد. و در ضمن این، چندین فایده است [...] از جمله دوام نعمت و بقاى دولت. البته شرایطى براى تحقق این امر لازم است، از جمله: وفادارى شاه به تعهدات، تامین امنیت براى تجار بیگانه هر چند غیرمسلمان باشند و انتصاب نیروهاى کاردان و قوى در مناصب ادارى و به ویژه در سرحدات.»(23) ج) کاستن پادشاه و هیات حاکمه از اوقات فراغت و التذاذ د) وجود سیستم اطلاعات قوى و حفاظت از اسرار ه) داشتن دیپلماسى قوى و) ضرورت مشورت در امور ز) وجود امر به معروف و نهى از منکر ح) عدل(24) «پادشاهانى که به صفت عدل آراسته بودند، ایّام دولت ایشان ممتد بود.»(25) سبزوارى نُه فایده براى عدل پادشاه برشمرده که یکى از آنها معمورى و آبادانى مملکت است. چنان که سبزوارى خود نیز تاکید دارد که عوامل بقاى دولت در سه گروه طبقه بندى مى شوند: 1. مواردى که به صورت باطنى در حفظ دولت و ملک دخالت دارد، از جمله این که پادشاه در سرّ و باطن رابطه خود را با خداى عزوجل چنان ساخته باشد که خداى عزوجل از او راضى باشد.
1 3.
مهمترین نکته هاى مطرح شده در این بخش عبارتند از: الف) تحمیل نظام ظالمانه اقتصادى بر مردم به وسیله رژیم پهلوى ب) جلوگیرى از صنعتى شدن صحیح ج) نابودى زراعت و دامدارى و تخریب اقتصادى
د) تبدیل کشور به بازار فروش کالاهاى غرب ه) غارت منابع و اموال کشور و) عقب مانده نگهداشتن کشور و ملت به فرازهایى از فرمایشات امام توجه مى کنیم: «تمام اقتصاد ما الان خراب است و از هم ریخته است که اگر چنانچه بخواهیم ما این اقتصاد را به حال اول برگردانیم، سال هاى طولانى با همت همه مردم، نه یک دولت این کار را مى تواند بکند و نه یک قشر از اقشار مردم این کار را نمى توانند بکنند، تا تمام مردم دست به دست هم ندهند، نمى توانند این به هم ریختگى اقتصاد را از بین ببرند.»(27) «اصلاً برنامه این بوده است که خرابى بکنند. کشاورزى را با اسم اصلاحات ارضى به کلى از بین ببرند و بازار درست کنند براى امریکایى.»(28) 2 3. آسیب هاى سیاسى و اجتماعى از نظر امام، مهمترین ضعف هاى سیاسى و اجتماعى رژیم پهلوى موارد زیر است: الف) وابسته بودن رژیم پهلوى به قدرت هاى بیگانه، به ویژه آمریکا ب) استبدادى بودن رژیم پهلوى ج) سلطنتى بودن رژیم پهلوى د) ضد دینى بودن رژیم پهلوى ه) ضد مردمى بودن رژیم پهلوى «اساس این نهضت [اسلامى] از دو جا سرچشمه گرفت: یکى از شدت فشار خارجى و داخلى و چپاولگرى هاى خارجى و داخلى و اختناق هاى فوق العاده که در ظرف
پنجاه و چند سال ایران، ملت ایران یک روز خوش ندید [...] و یکى دیگر، آرزوى ما براى یک حکومت اسلامى و یک حکومت عدل که یک رژیمى در مقابل رژیم هاى طاغوتى باشد و ما مسایل اسلامى را مثل صدر اسلام در ایران پیاده کنیم.(29) 3 3. آسیب هاى دینى، اخلاقى و فرهنگى در فرمایشات حضرت امام(ره) به این بخش، بیش از آفت ها و آسیب هاى دیگر توجه شده است. مهمترین نکات مطرح شده در این خصوص عبارتند از: الف) تبلیغ جدایى دین از سیاست ب) تبلیغ ضد اسلام ج) دعوت به غیراسلام و ارایه مکاتب پوشالى و فریبنده د) از خود باختگى و ناامیدى ه) دور کردن جامعه از معنویات و) تباهى نسل جوان ز) ترویج فساد از طریق رسانه ها ح) گسترش مراکز فساد ط) تخریب قوه تفکر ى) کشف حجاب ک) ایجاد سلطه فرهنگى و تقویت باور برترى غرب ل) ایجاد بدبینى بین روحانى و دانشگاهى به بخشى از سخنان امام در این باره توجه کنیم: «الان این مظاهر تمدنى که در جاهاى دیگر، در ممالک پیشرفته از آنها استفاده هاى صحیح مى شود، وقتى که آمده است در مملکت ما یا مملکت هاى شبیه به مملکت ما، استفاده هایى که از اینها مى شود، استفاده هاى فاسد مى شود. مثلاً سینما، ممکن است که کسى در
سینما نمایش هایى که مى دهد نمایش هاى اخلاقى باشد، نمایش هاى آموزنده باشد که آن را هیچ کس منع نکرده و اما سینمایى که براى فساد اخلاق جوان هاى ما است و اگر چند روز جوان هاى ما در این سینماهایى که در این عصر متعارف بود و در زمان شاه متعارف است، اگر چند وقت یک جوان برود در آنجا، فاسد بیرون مى آید، دیگر به درد نمى خورد و اینها مى خواهند همین بشود [...] تمام برنامه هایى که اینها درست کرده اند، برنامه هاى فرهنگى، برنامه هاى هنرى، هر چه درست کرده اند استعمارى است. مى خواهند اینها جوان هاى ما را یک جوان هایى بار بیاورند که به درد آنها بخورند، [...[ آنقدرى که مراکز فساد در تهران هست، الان بیشتر از کتابخانه است، بیشتر از مراکزى است که براى تعلیم و تربیت است.»(30) «خرابى هاى اخلاقى که در طول سلطنت این پدر و پسر [رضا خان و پسرش محمدرضا [در ایران تحقق پیدا کرد و آن فسادهایى که در این مملکت پیدا شد و به آن دامن زدند به عنوان ترقى، به عنوان تعالى، به عنوان تمدن بزرگ، اینها طولانى است تا این که ترمیم بشود. آن که از همه چیز به کشور ما صدمه اش بیشتر بود، این بود که نیروى انسانى ما را خراب کردند و نگذاشتند رشد بکند.»(31) «و در آن
زمان به اسم این که مى خواهیم نیمى از جمعیت ایران را فعال کنیم، آن شقى جنایتکار دست به یک جنایت زد و آن کشف حجاب بود و به جاى این که نیمى از جمعیت ایران را فعال کند، آن نیم دیگرى هم که نیمه مردان بود، به طور بسیارى از فعالیت انداختند.»(32) تلاش براى حذف اسلام و اسلام شناسان، رواج قوانین دولت هاى خارجى بین مسلمانان و نقض قوانین اسلام، هتک قرآن و... از دیگر اقدام هاى ضد دینى رژیم پهلوى بود. 4 3. آسیب هاى نظامى خطاهاى بزرگ رژیم پهلوى از نظر نظامى که مورد توجه امام(ره) قرار گرفت، عبارتند از: الف) تبدیل کشور ایران به پایگاه نظامى براى غرب ب) خرید اسلحه از غرب، بدون رعایت مصالح ملى به قسمتى از مستندات این بخش اشاره مى کنیم: «ایران یکى از مراکزى است که آنها مى خواهند اسلحه داشته باشند [... [پایگاه درست مى کنند در ایران، براى این که اگر جنگى پیش آمد، داشته باشند این پایگاه را.»(33) «نفت ما را مى برند، اسلحه براى خودشان مى آورند اینجا، مى آورند ایران، پایگاه درست مى کنند.»(34) «من نمى دانم مقصود از خریدن این همه اسلحه براى بیرون راندن اربابان و استعمارگرانى است که خود رژیم دست نشانده آنها بود [...] یا در حقیقت در راه اجراى نقشه هاى غارتگرانه امریکا است
که بر اثر ضعف بودجه اقتصادى و تغییر سیاست مبنى بر نابودى ملل به وسیله نیرو و ثروت خود آنان، مى خواهد پایگاه خود را در ایران مستحکم تر کرده [...]»(35) 5 3. اسباب دوام و ثبات مملکت تفاوت پیشنهادهاى سبزوارى با پیشنهادهاى امام(ره) ناشى از تفاوتى است که بین نظام سیاسى صفوى و نظام سیاسى پهلوى وجود دارد. مهمترین این تفاوت ها به شرح زیر هستند: الف) نظام سیاسى صفوى ادعاى دین مدارى داشت، در حالى که نظام سیاسى پهلوى ضد دین بود. بنابراین، برخلاف حاکمان صفوى که با تظاهر به دیندارى و حمایت از تشیع سعى بر تقویت پایه هاى مشروعیت خود داشتند، رژیم پهلوى با اقدام ها و اعمال ضد دینى بسیارى که به صورت علنى و آشکار انجام داد، نظیر کشف حجاب، تغییر تاریخ هجرى به پادشاهى، برقرارى رابطه با اسراییل، وابسته کردن مملکت به امریکا، دادن پست هاى کلیدى به افراد بهایى و ... بیش از پیش از مشروعیت خود مى کاست. تبعید امام(ره) به ترکیه در 13 آبان 1343 اوج مخالفت پهلوى با دین مدارى بود. ب) پادشاهان صفوى با همه نقاط ضعف خویش به بیگانگان وابسته و حکومتى متکى بر نیروهاى محلى و فرهنگ بومى داشتند. اما سلسله پهلوى به دست بیگانگان و با حمایت و پشتیبانى آنان روى کار آمد، نیروهاى
متفقین به ویژه انگلیس، رضاخان را بر کنار کرده و محمدرضا را به جاى او بر تخت نشاندند. در کودتاى 28 مرداد 1332 نیز با همکارى سازمان هاى جاسوسى امریکا و انگلیس، محمدرضا پهلوى دوباره بر اریکه قدرت تکیه زد و از سال 1340 به بعد، مجرى منویات امریکا در ایران بود. این نکته، از دیگر تفاوت هاى مهم این دو سلسله است. از آن جا که وابستگى سلسله پهلوى با اصل قرآنى «لن یجعل اللّه للکافرین على المؤمنین سبیلاً» منافات داشت، رژیم مشروعى به حساب نمى آمد و کسى آنها را نمى پذیرفت، بنابراین پیشنهادهاى اصلاحى قابل طرح نبودند، هر چند حضرت امام(ره) در آغاز نهضت، پیشنهادهاى اصلاحى خود مبنى بر مخالفت با کاپیتولاسیون و لایحه انجمن هاى ایالتى و ولایتى را مطرح اما وقتى فضا، شرایط و امکانات را مساعد یافت، دست به اقدام هاى انقلابى و براندازانه زد. مهمترین پیشنهاد امام(ره) تشکیل حکومت اسلامى به جاى نظام سلطنتى بود. «حکومت اسلامى» تنها حکومتى است که آسیب ها و آفت هاى گفته شده را ندارد. امام(ره) با توجه به تفاوت نظام سیاسى پهلوى با نظام هاى سلطنتى پیشین، در پى برپایى حکومت اسلامى بودند. ایشان در جایى مى فرمایند: «فریاد ما که مى گوییم ما حکومت اسلامى مى خواهیم و مرگ بر این سلطنت کثافت کارى، براى این است که ما
مى بینیم که (خودمان مى دانیم و هم یک وقت تاریخ مى خوانیم) سلاطین سابق هر چه بودند، جبار بودند، لکن خیانت در آنها کم بوده، جبار بودند، تبهکار بودند، تعدى مى کردند به مردم، اما مملکتشان را به یک مملکت دیگرى، منافع مملکتشان را به مملکت دیگرى نمى دادند. من ندیدم که یکى از سلاطین سابق مملکتش را فروخته باشد به یک کسى، منافع مملکتش را تقدیم دیگرى کرده باشد، این اخیرا شده و خصوصا در زمان این آقا، در زمان این سلطان مفسد این مسائل پیدا شده است که هر چیزى که ما داریم اینها از بین برده اند. زندگى خودشان این زندگى است، زندگى شما این است که مى بینید... .»(36) «ما مى خواهیم حساب صدر اسلام را بکنیم که متن اسلام است، خود اسلام و متن اسلام است. ببینیم که آیا این حکومت اسلام و این رژیم اسلام یک رژیم دمکراسى بوده است یا یک رژیم قلدرى و استبدادى بوده؟»(37) آرمان هاى امام خمینى(38) به اختصار عبارتند از: الف) تشکیل حکومت اسلامى با عنوان «جمهورى اسلامى» ب) قطع وابستگى به اجانب ج) حمایت از مسلمانان و مستضعفان جهان د) کسب استقلال اقتصادى، فرهنگى و سیاسى ه) حاکمیت دین و ارزش هاى دینى در جامعه و) داشتن نیروى نظامى قوى و مستقل، متناسب با مصالح و منافع
ملى و جهان اسلام و خطرهایى که کشور را تهدید مى کند ز) گماردن افراد شایسته به مناصب کلیدى و غیرکلیدى ح) ساختن انسان مورد نظر اسلام ط) برقرارى آزادى به نظر مى رسد امام خمینى، «قیام للّه» را یگانه راه اصلاح جهان و «قیام براى منافع شخصى» را علت نهایى بدبختى و تیره روزى انسان ها، به ویژه مسلمانان و جهان اسلام مى دانند. این مطلب در نخستین سند مبارزاتى ایشان آمده و بیانگر بینش ژرف امام(ره) است «صحیفه نور» نیز با همین مطلب آغاز مى شود. تاریخ نگارش این سند به جمادى الاول سال 1363 ه . ق باز مى گردد. به بخش هایى از این نوشته توجه فرمایید: «قال اللّه تعالى: قل انما اعظکم بواحدة ان تقوموا اللّه مثنى و فرادا. خداى تعالى در این کلام شریف، از سر منزل تاریک طبیعت تا منتهاى سیر انسانیت را بیان کرده و بهترین موعظه هایى است که خداى عالم از میان تمام مواعظ انتخاب فرموده و این یک کلمه را پیشنهاد بشر فرموده. این کلمه، تنها راه اصلاح در جهان است. قیام براى خدا است که ابراهیم خلیل الرحمان را به منزل خلّت رسانده] ... [قیام للّه است که موسى کلیم را با یک عصا به فرعونیان چیره کرد و تمام تخت و تاج آنها را به باد فنا داد
[...] قیام براى خدا است که خاتم النبیین(ص) را یک تنه بر تمام عادات و عقاید جاهلیت غلبه داد و بت ها را از خانه خدا بر انداخت و به جاى آن توحید و تقوا را گذاشت [... [خودخواهى و ترک قیام براى خدا، ما را به این روزگار سیاه رسانده، و همه جهانیان را بر ما چیره کرده و کشورهاى اسلامى را زیر نفوذ دیگران درآورده. قیام براى منافع شخصى است که روح وحدت و برادرى را در ملت اسلامى خفه کرد، [...] قیام براى شخص است که یک نفر مازندرانى بى سواد [یعنى رضاخان] را بر یک گروه چند میلیونى چیره مى کند که حرث و نسل آنها را دست خوش شهوات خود کند. قیام براى نفع شخصى است که الان هم چند نفر کودک خیابان گرد را [اشاره به محمدرضاى 22 ساله و رفقایش] در تمام کشور بر اموال و نفوس و اعراض مسلمانان حکومت داده. (39) همان گونه که ملاحظه مى کنید علت العلل مشکلات، از نظر امام، به خود مردم بازمى گردد. در واقع، ریشه مشکلات داخلى است. اگر استعمار بر ما مسلط شد و شاه مستبد ضددین بر ایران مسلط شد، همه و همه برمى گردد به این که قیام ها براى خدا نیست. قیام صورت مى گیرد، اما چون براى خدا نیست، شکست مى خورد. 4 1.
با تامل در آن چه گذشت، به این نتیجه مى رسیم که هر دو متفکر دغدغه ساماندهى و اصلاح وضعیت دینى، سیاسى، اقتصادى، اجتماعى و نظامى عصر خویش را داشته اند. در واقع، تفکر سیاسى هر دو متفکر، پاسخى به مسائل، معضلات و نیازهاى عصرشان بوده است و تفاوت شرایط سبب شده است تا دو نوع پاسخ ارائه شود. حکومت صفویه حکومتى مستقل و متکى به نیروى بومى و داخلى بوده است و ازطرف دیگر مدعى دین دارى، حمایت از دین و پیروى از علماى دینى بوده است. همین مساله سبب شده تا تفکر سیاسى سبزوارى متوجه اصلاح وضعیت سلطنت و رفتار شخص شاه باشد. مى دانیم که تفکر سیاسى، به ویژه در گذشته، به دنبال پاسخ گویى به این سوال بوده است که چه کسى حکومت کند؟ ویژگى هاى شخص حاکم چه باید باشد؟ البته سبزوارى هیچ گاه به سلطنت پادشاه صفوى مشروعیت نداده،(40) بلکه از موضع حکیمى مجتهد به شاه صفوى دستور انجام اصلاح هاى مورد نظر خویش را مى دهد، چرا که ایشان معتقد است «خلیفه، مقتدا، امام و متّبع باید اعلم باشد» و «بر همه کس واجب است که از مجتهد زنده تقلید نماید.» بنابراین، او خود را همان «مجتهد زنده و اعلمى» مى داند که شاه عباس دوم
باید به پیروى و تقلید از او امور مملکت را اداره کند. بعدها، همین تفکر در دوره قاجاریه و در اندیشه سیاسى آیت الله نائینى به صورت «دفع افسد به فاسد» تجلى یافت که شایسته است در جاى خود مورد تامل قرار گیرد. حکومت پهلوى، حکومتى وابسته به انگلیس و امریکا بود که با بیشتر نیروهاى بومى و داخلى (مردم مسلمان) مخالفت مى کرد. وابستگى سلسله پهلوى باعث گردید که این حکومت دست به اقدام هاى ضد دینى نیز بزند، به عنوان مثال: کشف حجاب، تبعید و زندانى کردن رهبران دینى مردم و تغییر تاریخ هجرى به سلطنتى. از این رو امام خمینى(ره) وارد گفتمان انقلاب شده و طرح تغییر رژیم ایران را مطرح کردند. شعار «استقلال، آزادى، جمهورى اسلامى» به همین نکات اشاره دارد. «استقلال» به معناى نفى وابستگى به بیگانگان، «آزادى» به معناى نفى استبداد، دیکتاتورى و رژیم سلطنتى و «جمهورى اسلامى» بیانگر نوع نظامى بود که آرمان هاى ملت ایران را در خود داشت. آنچه گفته شد به نوعى مورد تایید نظریه نظام جهانى «والرستین» است که باید جداگانه مورد تامل قرار گیرد. به نظر والرستین، ایران عصر صفویه، در ردیف کشورهاى مستقل و مرکزى جهان قرار داشت. اما از عصر قاجاریه به بعد به سمت حاشیه و پیرامون حرکت کرد،
تا این که در عصر پهلوى در ردیف کشورهاى حاشیه اى و وابسته به کشورهاى مرکز و نیمه حاشیه قرار گرفت. محمدرضا سعى مى کرد ایران را وارد عرصه نیمه حاشیه اى کند، ولى موفق نشد.(41)
: 1 فضل اللّه بن روزبهان خنجى اصفهانى : سلوک الملوک، به تصحیح و مقدمه محمدعلى موحد، صص 82 79. 2 روح اللّه موسوى خمینى: کشف الاسرار، ص 187 186. 3 همان، ص 226 225. 4 نهج البلاغه، سید رضى، ترجمه و تفسیر علامه محمدتقى جعفرى، ج 5، ص 130 129. 5 وى از علماى معروف دوره صفویه است. کفایة الاحکام، ذخیرة المعاد فى شرح الارشاد و روضة الانوار عباسى از آثار مهم او مى باشند. 6 محمدباقر سبزوارى مشهور به محقق سبزوارى: روضة الانوار عباسى، مقدمه، فصل دوم. 7 همان. 8 همان. 9 همان. 10 همان. 11 همان. 12 همان. 13 همان. 14 همان. 15 همان. 16 همان. 17 همان. 18 همان. 19 همان. 20 همان. 21 همان. 22 همان، قسم اول، باب پنجم، فصل اول. 23 همان، قسم دوم، باب سوم، فصل چهارم. 24 همان، قسم اوّل، باب پنجم، فصل اوّل. 25 همان، مقدمه، فصل دوم. 26 همان. 27 آیین انقلاب اسلامى (گزیده اى از اندیشه و آراى امام خمینى)، ص 160 159. 28 همان، ص 160. 29 آیین انقلاب اسلامى
(گزیده اى از اندیشه و آراى امام خمینى)، ص 160. 30 آیین انقلاب اسلامى (گزیده اى از اندیشه و آراى امام خمینى)، ص 156 و ر.ک. به: غلامرضا اورعى: اندیشه امام خمینى درباره تغییر جامعه. 31 آیین انقلاب اسلامى (گزیده اى از اندیشه و آراى امام خمینى)، ص 159 158. 32 همان، ص 159. 33 روح الله موسوى خمینى : صحیفه نور، ج 2، ص 133 132. 34 روح الله موسوى خمینى: صحیفه نور، ج 2، ص 132. 35 همان، ج 1، ص 202. 36 آیین انقلاب اسلامى (گزیده اى از اندیشه و آراى امام خمینى(ره))، ص 360 359. 37 همان، ص 360. 38 براى مطالعه بیشتر ر.ک. به نحو: فرمایشات حضرت امام(ره) 2 در منابع زیر: 1. آیین انقلاب اسلامى (گزیده اى از اندیشه و آراى امام خمینى(ره))؛ 2. غلامرضا اورعى: اندیشه امام خمینى درباره تغییر جامعه؛ 3. نجف لک زایى و منصور میر احمدى: زمینه هاى انقلاب اسلامى ایران. 39 روح الله موسوى خمینى: صحیفه نور، ج 1، ص 3. 40 ر.ک. به: نجف لک زایى: اندیشه سیاسى محقق سبزوارى، «بحث ساختار نظام سیاسى از نظر محقق سبزوارى» (در دست انتشار). 41 ر.ک.به: جان فوران: مقاومت شکننده (تاریخ تحولات اجتماعى ایران از صفویه تا سال هاى پس از انقلاب اسلامى)، ترجمه احمد تدیّن، صص 36 21.
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 6 در گفتگو با:حضرات آیات عباسعلى عمید زنجانى محمد هادى معرفت سید نورالدین شریعتمدار جزایرى اشاره: آنچه فراروى خوانندگان محترم قرار دارد، میزگردى است که درباره مبانى اندیشه هاى سیاسى حضرت امام خمینى(ره) به ابتکار شوراى مدیریت و جامعه مدرسین حوزه علمیه قم به مناسبت یکصدمین سال میلاد امام خمینى در مهر ماه 1378 در مدرسه فیضیه برگزار گردیده است. به خاطراهمیت بحث و مناسبتى که با مباحث این شماره فصنامه علوم سیاسى دارد،تقدیم خوانندگان محترم مى شود. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و الصلاه و السلام على سیدنا و نبینا ابى القاسم محمد(ص). ضمن عرض تبریک به مناسبت میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها و یکصدمین سال میلاد حضرت امام خمینى(ره) حضور حضار محترم، علما، استادان، فضلا و طلاب محترم حوزه علمیه قم، میزگرد بنیادهاى فقهى کلامى اندیشه سیاسى حضرت امام را باحضور حضرات آیات، آیت الله عباسعلى عمید زنجانى، آیت الله محمد هادى معرفت و آیت الله سید نورالدین شریعتمدار جزایرى شروع مى کنیم. موضوع بحث این میزگرد، اندیشه سیاسى حضرت امام است. من سوءالات را با اجازه استادان محترم و حضار ارجمند مطرح مى کنم. با توجه به اینکه استادان محترم شرکت کننده در این میزگرد، هر سه از بزرگان فقه سیاسى اسلام هستند و تحقیقات گسترده اى را در دایره فقه سیاسى واندیشه هاى سیاسى دارند; بنابراین، هیچ ترتیبى
در طرح سوءالات وجودندارد و من ترجیح مى دهم که سوالات را به ترتیب از حضرت آیت الله عمیدزنجانى طرح کنم و استادان محترم هم پاسخ خواهند داد. آیت الله عمید زنجانى اولین سوءالى را که طرح مى کنم مربوط به مبانى اندیشه هاى سیاسى حضرت امام است: آیا اندیشه سیاسى حضرت امام صرفا بر بنیادهاى فقهى استوار است، یا از مبانى فلسفى و کلامى حضرت امام نیز الهام گرفته است؟ آیت الله عمید زنجانى: بسم الله الرحمن الرحیم. من هم به نوبه خودم،سال امام، میلاد امام و میلاد مسعود حضرت صدیقه کبرى را به همه حضار محترم تبریک عرض مى کنم. امیدوارم که این بحث تخصصى به میزان وقتى که براى آن صرف مى شود، مفید و موءثر باشد. البته جناب دکترفیرحى سوءال را که مطرح کردند; وشاید اشاره به این نکته را لازم ندیدند که خواه ناخواه این موضوع، یک بحث تخصصى است; یعنى ما به مقدمات مباحث نمى پردازیم. مساله اى به این اهمیت، نیاز به یک سلسله تمهیدات دارد و خواه ناخواه، فارغ از آن مباحث مقدماتى در یک سطح تخصصى به مساله پرداخته مى شود. اندیشه سیاسى امام با تمام جامعیتى که دارد، متبلور در مساله فقهى ولایت فقیه است. ولایت فقیه تمام اندیشه سیاسى امام نبوده و تنها یکى از برجسته ترین مظاهراندیشه سیاسى امام است. به خاطر اهمیت و به لحاظ جایگاه فقهى اش
درمجموعه اندیشه سیاسى امام، از یک ویژگى و برجستگى خاصى برخورداراست. البته اگر ما به مبانى فقهى امام; بخصوص در بحث ولایت در کتاب«البیع» توجه داشته باشیم، مساله ولایت فقیه صرفا یک مساله فقهى است; یعنى امام در بحث ولایت فقیه، صرفا مساله را بر اساس مبانى و بر اساس منطق فقه، بررسى کرده اند. به اصطلاح جدید، متدلوژى حاکم و منطق حاکم بر بحث امام، منطق فقهى است. امام با توجه به اصولى که در اصول فقه براى استنباط احکام فقهى تبیین مى شود، مساله را مطرح کردند و نتیجه نهایى هم از آن گرفتند و در این بحث فقهى،مساله فلسفى و کلامى دیده نمى شود. اگر امام در تبیین مساله ولایت فقیه به مباحث عقلى پرداخته اند; این مباحث عقلى به معناى فلسفى نیست و منظور ایشان، عقل نظرى نیست، بلکه عقل عملى است و همچنین به معناى عقل کلامى هم نیست. به معناى عقلى است که در اصول فقه مطرح مى شود ودر کنار کتاب و سنت و اجماع قرار مى گیرد. مى دانیم که امام در تبیین ولایت فقیه، به مسائل عقلى بها دادند و حتى بخشى از بحث را به عنوان یک ضرورت عقلى مطرح کردند; ولى این، به معناى آن نیست که بحث ولایت فقیه از حوزه فقهى خارج شده و به حوزه فلسفى یا کلامى کشانده شده است. بنابراین، اگر ما متن
بحث و شیوه بحث امام و منطق حاکم بر بحث امام را در کتاب «البیع» ببینیم که خوشبختانه من در درس امام هم حضور داشتم و تقریرات این بحث را نوشتم، حالا کتاب «البیع» به قلم شریف خود امام است امام شیوه بحثشان چه در درس و چه در کتاب«البیع» فقهى است; یعنى منطق حاکم، منطق فقهى است. این پاسخى که من عرض کردم به این بخش از سوءال مربوط مى شود که امام در بحثشان تاچه اندازه اى به مسائل فلسفى و کلامى بها داده اند؟ پاسخش این است که در این بحث، اصلا مباحث فلسفى و کلامى دیده نمى شود. منطق امام، منطق فقهى خالص است. امام به عنوان یک فقیه و به عنوان یک استنباط فقهى ونتیجه گیرى از ادله فقهى، بحث کرده اند. اما با توجه به جامعیت امام در بعد فلسفى زیرا که امام صرف نظراز اینکه یک فقیه عالى مقام بود، یک فیلسوف و صاحب نظر در فلسفه بود. امام سالها به عنوان یک صاحب نظر در فلسفه تدریس کردندمى توان گفت; تا آنجا که امامت به مباحث کلامى مى خورد، چون خود این مساله جاى بحث دارد که آیا امامت یک بحث کلامى است و یا بحثى فلسفى است. در آثار فیلسوفانى مانند بوعلى و فارابى، مساله امامت مطرح شده و در سبک و سطح فلسفى، در سلسله مراتب تکوین و عقول قرار
گرفته است و به عنوان یک بحث فلسفى قابل تلقى است. کما اینکه فارابى وبوعلى سینا همین مساله امامت را در دنباله مباحث فلسفى شان آورده اند. بنابراین، اگر ما بخواهیم امامت را تا آنجا که مربوط به مباحث کلامى است; یعنى اختلاف مذاهب که ریشه فلسفى دارد، بررسى کنیم;از آنجا که امام صاحب نظر در این مسائل است، سوءال این است که امام به مسائل فلسفى و کلامى در مباحث اندیشه سیاسى خود تا چه اندازه بهاداده است؟ مسلما اگر آثار امام دیده شود، امام مساله امامت را بایک دید دیگرى مى نگرد. امامت را همان طورى که امیرموءمنان در خطبه شقشقیه، تعبیر به قطبیت مى کند (و انه ان محلى منها، محل القطب من الرحى) امامت نه تنها قطب جامعه انسانى; بلکه جهان تکوین، وواسطه در فیض است. اگر با این دید عرفانى نگریسته شود و با این دیدفلسفى نگریسته شود، باید گفت که امام فرصت آن را نیافتند که مساله ولایت را باز کنند و یک صورت بازترى از آن را ارائه دهند. حتى احکام حکومتى هم فقهى است. احکام حکومتى که ولى فقیه مى تواند بر اساس تشخیص مصالح جامعه و مصالح عباد، احکام اولیه را تحت الشعاع قراربدهد، باز این، بعد فقهى دارد. اما اینکه بعد عرفانى و فلسفى امامت در این زمینه تا چه حد مى تواند گسترش پیدا بکند؟ شاید
از همان مقوله هاى ناگفتنى است که امام یکى دو بار اشاره فرمودند که مسائل بسیارى هست که من هنوز فرصت و مناسبت لازم براى بیان آن را نمى ببینم. بنابر این کلامشان چون ولایت فقیه نیابى است مخصوصا بر اساس نظریه نصب که امام، فقها را نایب عام در زمان غیبت قرار داده و نصب کرده است بنابر نظریه نصب امامت نیابى کاملا قابل استنباط است. یعنى همان امامتى که در بعد کلامى، بر اساس منطق عقلى پیش بینى مى شود، همان طورى که نبوت ضرورت دارد، ضرورت نبوت در بعد رهبرى و امامتش بعداز پیامبر هم ادامه دارد که بعد کلامى ضرورت عقلى، بر این اساس مى شود. مى توان مساله را به این صورت تبیین کرد که امامت را به دوبخش امامت بالاصاله و امامت نیابى قرار داد و بحث ولایت فقیه به عنوان یک نتیجه فقهى در قسم امامت نیابى باشد. که در اینجا، تلاقى یک تفکرکلامى با یک تفکر فقهى خواهد بود. من خیلى به اجمال و فشرده سوءال اول را جواب دادم. گر چه مطالب بسیارى هست که من ضرورى نمى بینم دراینجا طرح کنم، براى اینکه وقت بیشترى گرفته نشود و آقایان هم مطالبى را خواهند فرمود. اگر مناسبتى پیدا شد، باز عرضم را تکمیل خواهم کرد. با تشکر از استاد محترم، حضرت آیت الله عمید زنجانى: خلاصه بحث ایشان این بود که منطق و
روش حاکم بر اندیشه حضرت امام، روش و منطق فقهى بوده است و بحثهاى کلامى، کمتر از آثار ایشان قابل استنباطمى باشد. حضرت آیت الله معرفت، برداشت من این است که حضرتعالى نظرى متفاوت با نظر آیت الله عمید زنجانى دارید. مستدعى است نظر خودتان رابیان فرمایید.آیت الله معرفت: بسم الله الرحمن الرحیم. با سلام وتبریک این روز مبارک به حضار محترم. با حذف مقدمات عرض مى کنم، آنچه که بنده از استدلالات و فرمایشات امام در این زمینه به دست آورده ام، این است که ایشان، این مساله را یک مساله کلامى مى دانند و اساسابرداشت و استدلال ایشان از اینجا شروع مى شود که مى فرماید، تمام ادله اى که ما براى امامت، بعد از نبوت اقامه مى کنیم، تمام آن ادله در عصر غیبت در مساله ولایت فقیه جارى است. از این برداشت به خوبى روشن مى شود که این مساله، یک مساله کلامى است و اگر سوءال شود که چرا فقها این مساله را در کتب فقهى خود مطرح کرده اند; اساسا چرافقهاى شیعه حتى گ شیخ مفید، شیخ طوسى علامه و شهیدین این بحث را که یک بحث کلامى است در فقه مطرح کرده اند؟ جوابش این است که در فقه ابوابى هست که اساسا مربوط به سیاست است. باب جهاد، باب تقسیم غنائم، باب جزیه و بسیارى از ابواب فقهى مخصوص مسائل سیاسى است. به این دلیل که مساله
ولایت فقیه در آن ابواب مطرح است و علت اینکه شیخ این مساله را در کتاب «البیع» مطرح کرده اند; این است که چون در این کتاب بحث از ولایت پیش مى آید و به جهت اینکه فقها فرصتى نمى بینند، که این بحث ولایت فقیه را در جاى متناسب خودش مطرح کنند و الا حتى در فقه هم که مطرح است، به خاطر جنبه سیاسى مساله مطرح است. امام خمینى زمانى که راجع به توقیع شریف براى اثبات ولایت فقیه استناد مى کنندمى فرمایند: زیرا که در توقیع سوءال مى شود که ما در عصر غیبت به چه کسى مراجعه کنیم؟ آن وقت جواب این است که به فقها مراجعه کنید. امام خمینى(ره) مى فرماید; اسحاق ابن یعقوب که این همه جلالت و قدر داردو چون خود شیخ کلینى است و در مسائل شرعى در ابعاد مختلف کاملاوارد است، این از امام(ع) سوءال نمى کند که در عصر غیبت در مسائل شرعى به چه کسى رجوع کنیم; یعنى حلال و حرام را از چه کسى بپرسیم؟ این را همه کس مى دانند; حتى صغار شیعه هم مى دانند که احکام حلال وحرام را باید از فقها بپرسیم. امام خمینى(ره) مى فرماید: پس این،نظرش روى مساله سیاسى است به عبارت دیگر، سوءال این است، در مسائل ادارى، در مسائل امور اجتماعى و در امورى که مربوط به جامعه تشیع است، به چه کسى
باید مراجعه کرد. مرجع کیست؟ راجع به این مساله سوءال مى کند و همچنین فرمایش مولا امیرالمؤمنین(ع) که مى فرماید: «احق الناس بهذا الامر،اقویهم علیه و اعلمهم بامر الله فیه » که حضرت مى فرماید; شایسته مقام ولایت امر، کسى است که داراى دو شرطباشد; شرط اول، اینکه از بینش سیاسى بالایى برخوردار باشد. شرط دوم اینکه، اطلاع و آگاهى او از دیدگاههاى اسلام راجع به مسائل سیاسى هم در حد بالا باشد. دو شرطى را که حضرت مى فرماید، دو شرط کاملا عقلایى است و در مسائل سیاسى مطرح است. شرط اول که در رهبر باید وجودداشته باشد; یعنى بینش سیاسى او بالا باشد، آیا این شرط، یک شرطتعبدى شرعى است. یعنى امیرالمؤمنین(ع) به عنوان اینکه روى کرسى تشریع نشسته است، مى فرماید: در ولى امر مسلمین شرط است که از بینش سیاسى والا برخوردار باشد یا اینکه این، یک شرط عقلایى است و به عنوان یک شرط عقلایى مطرح است. همه عقلاى جهان این شرط را دررهبرشان دارند که باید از لحاظ بینش سیاسى در حد بالا باشد و لذا ماگفتیم که این شرط، یک شرط عقلایى است و اصلا تعبدى و شرعى نیست. شرط دوم «اعلمهم بامر الله فیه. خوب، این مى شود طبیعى به جهت اینکه یک جامعه اى که مسلمان هستند، قطعا کسى که مى خواهد برآنها حکومت کند، باید از دیدگاههاى اسلام
راجع به مسائل حکومتى آگاه باشد و اگر ما به دنیا عرضه بکنیم که ما یک جامعه مسلمانیم وکسى باید بر ما حاکم باشد که از دیدگاههاى اسلام در مساله زعامت،آگاه باشد; آیا دنیا این شرط را از ما نمى پذیرد یا مى گویند: این شرطکاملا طبیعى است. یک جامعه یهودى اگر بگوید کسى باید بر ما حکومت بکند که از دیدگاههاى مذهب یهود اطلاع کاملى داشته باشد، آیا مامى توانیم بگوییم چرا این شرط را مى کنید؟ هر امتى مى تواند این شرطرا براى رهبر خودش داشته باشد و لذا عرض کردم که این دو شرطى را که امیرالمؤمنین(ع) فرموده است، اولى، عقلایى است و دومى، کاملاطبیعى است. اینها را وقتى روى هم بریزیم، مسائلى از آن در مى آید که اصلا مساله، یک صبغه کلامى دارد نه صبغه فقهى; چون راجع به عمل مکلف نیست و مساله راجع به مساله رهبرى امت است. و اینکه فقهااز جمله مرحوم نراقى که روایاتى در این زمینه آورده و بخصوص امام اصرار داشت روایات را در این زمینه خیلى دقیق حل و فصل کند، این براى تایید مطلب است; یعنى اینکه این مساله، کلامى است و به وضوح روشن است که، مکتب تشیعى که به دلائلى عقلى مى گوید بعد از رحلت پیامبر اکرم(ص) باید شخص معصومى مثل امیرالمؤمنین(ع) بر منصه حکومت بنشیند. به همان دلائل مى گوید که در
استمرار آن نیز باید چنین باشد. اصلا مکتب تشیع این است. پس باید گفت که روایاتى که در این زمینه به آنها استدلال مى شود، این روایات حکم تایید را دارد; یعنى به عنوان اینکه معصومین علیهم السلام، این مساله را تایید کرده اند نه اینکه این مساله صبغه فقهى پیدا بکند. اصلا هیچ خاصیت فقهى ندارد وصرفا خاصیت کلامى دارد; چون ویژگیهاى فقه در آن اصلا دیده نمى شودبه هر حال، آن طورى که از درس امام و فرمایشات امام و نوشته هاى امام به دست مى آید، این است که عرض کردم. از پاسخ فشرده حضرت آیت الله معرفت بسیار متشکریم. همان طور که حضار محترم استحضار دارند، ظاهرا تا حدودى در بحث اختلاف نظر وجود دارد. حضرت آیت الله عمیدآن را یک مساله فقهى مى داندو آیت الله معرفت، مساله را کلامى مى دانند.حالا سؤال من از حضرت آیت الله جزایرى این است که بفرمائید به این مساله چه پاسخى دارید. من این سوءال را طرح مى کنم که اگر ما این تصور را داریم که فقه، جزء علوم عملى است وسیاست هم ازعلوم عملى است، پس چگونه مى شود که بحث سیاسى یااندیشه سیاسى را در کلام که به هر حال از احکام علمى و نظرى محض هستند، مطرح کرد؟ آیت الله جزایرى: بسم الله الرحمن الرحیم. با عرض تشکر از شوراى مدیریت و جامعه مدرسین حوزه علمیه که این جلسه را برگزار کردند وهمچنین با تشکر از
حضار محترم که حوصله مى کنند و به سخنان ما گوش مى دهند. به نظر مى رسد که این سوءال تنها اختصاص به ولایت فقیه ندارد. این سوءال، تمام مبانى اندیشه سیاسى امام را چه در فقه و چه در اصول در بر مى گیرد که آیا بالاخره این مبانى اندیشه سیاسى که امام دارند وبرخاسته از فقه و اصول مى باشند، اینها از دیدگاه فقهى ایشان سرچشمه گرفته یا اینکه مبانى فلسفى هم در اینجا تاثیر داشته است. ولایت فقیه، یکى از مسائلى است که مورد بحث و بررسى ایشان قرار گرفته است البته همان طورى که فرمودند از برجسته ترین مسائل مورد نظر امام است;اما در مجموع وقتى حساب کنیم، مبانى اندیشه سیاسى حضرت امام، تنهاولایت فقیه نیست; بلکه ولایت فقیه یکى از مسائلى است که امام آن رابررسى کرده اند. اصلا مبنا شاید نباشد. ولایت فقیه تولید شده از مبانى سیاسى ایشان است; مبانى اى که در فقه و اصول دارند. و اما از نظراینکه دیدگاه امام فقهى است یا فلسفى؟ همان طورى که فرمودند و حضارهم توجه دارند و مى دانند; امام گذشته از آنکه یک فقیه بودند، یک فیلسوف، متکلم و حکیم هم بودند و طبعا هر فیلسوف و حکیمى نمى تواندوقتى وارد علمى دیگرى هم شد، از آن اندیشه هایى که در فلسفه و حکمت و کلام دارد، دست بر دارد. و لذا اگر
شما علم اصول ایشان را ملاحظه بفرمایید. علم اصولى که امام فرمودند با علم اصولى که دیگران طرح کردند، خیلى متفاوت است; ولى علم اصول کسانى که در مباحث خود به اندیشه کلامى و فلسفى توجهى نداشتند با علم اصولى که امام مطرح مى کند خیلى متفاوت است و در علم اصول بعضى از مسائل را مى بینیم امام به صورت دیگرى با آنها برخورد مى کند. این مساله یکى ازویژگیهاى حضرت امام است و باعث ویژگى در مبناى سیاسى ایشان شده است. مثلا شما ببینید که برداشت امام از قاعده «نفى ضرر» بادیگران متفاوت است. قاعده «نفى ضرر» را اصولیون دیگر، به همان مباحث و اصولى مى برند حکم به لحاظ نفى موضوع، نهى از ضرر و این گونه مباحث را تلقى و برداشت مى کنند. حال آن که امام مى فرماید که این، یک حکم سلطانى است و نشات گرفته از مقام حکومت رسول خداست نه ازمقام نبوتش، در حالى که تلقى و برداشت دیگران، این است که حدیث«لاضرر» مثل تمام احادیث دیگر از همان مقام نبوت پیامبر سرچشمه گرفته است. اما امام مى فرماید که پیامبر سه منصب دارد. یکى، نبوت است; یکى قضاوت و یکى هم حکومت. و از جهت حکومت، امام«لاضرر» را فرموده است. این دیدگاه خاص، نمى تواند دیدگاه یک فقیه باشد; یعنى فقیه خالص یا حتى اصولى محض. اینجا آن مبانى فلسفى وکلامى که پیامبر(ص) دارند، بر
قاعده «لاضرر» هم اثر مى گذارد وبرداشت امام را متفاوت مى کند. مثلا در برداشت از اینکه احکام چگونه هستند، اکثر علماء، احکام را، احکام شخصیه مى دانند. فلذا گاهى درتکلیف غافل و یا در تکلیف جاهل گیر مى کنند; چون نمى شود غافل راتکلیف کرد. نمى شود به او گفت (ایها الغافل) مثلا یا (ایهاالجاهل) یا(ایهاالساهى) چون اینها را خطابات شخصیه مى دانند; اما امام فرموده اند این خطابات قانونیه است. در بحث تکلیف به جایى رفتند که ما مى توانیم بگوییم این همان استنباط از باب علم کلام است. بحث راقانونى کردند. ایشان مى فرمایند: تکالیف کلى قانونى هستند; مثل همه قانونهایى که در دنیا وضع مى شود کارى به اشخاص ندارد. قانون وضع مى شود. براى کل مردم حال اگر کسى جاهل است، اگر کسى غافل است، اگرکسى ساهى یا ناسى است خوب این مربوط به خودش است; اما قانون براى همه است. این در اصول، که دو نمونه عرض کردیم. در فقه هم وقتى ما مى آییم، مى بینیم که امام باز خیلى از مسائل را باآن دیدگاه کلامى و فلسفى شان بررسى کرده اند. مثلا در مساله امر به معروف و نهى از منکر، فقهاى دیگر براى امر به معروف و نهى از منکر،شرایطى را قائلند. یکى از آن شرائط، احتمال تاثیر است، امام صریحامى فرماید البته در بعضى مراتب که سکوت علماء باعث ترویج ظلم بشود. بعضى مسائل را
در آنجا مطرح مى کنند که حالا وقت نیست من عرض کنم که اگر چه احتمال تاثیر هم ندهد، باید امر به معروف و نهى از منکربکند تا مى رسیم به بحث ولایت فقیه که در آنجا به عنوان برجسته ترین مسائلى است که امام در فقه آن را بررسى کردند. به نظر بنده، این مساله ولایت فقیه هم جنبه کلامى دارد و هم جنبه فقهى. نه این طور است که به طور خاص کلامى باشد و امام هیچ نظرى به فقه نداشته باشد و نه این طور است که به طور کلى فقهى باشد و نظرى به کلام نداشته باشد. امام در کتاب «البیع» مى فرماید: فما هو دلیل الامامه بعینه، دلیل على لزوم الحکومه بعد غیبه ولى الامرعج الله تعالى فرجه الشریف سیما مع هذه السنین المتمادیه. بعد امام مى فرماید: نعوذ بالله شاید هزاران سال طول بکشد و امام زمان نیاید، پس ما بایدچکار بکنیم؟ این خلاء، را چگونه پر کنیم؟ آن دلیلى که مى گوید بایدامام باشد، آن دلیل مى گوید فقه باید ولایت داشته باشد و این خلاء ونبود امام را باید جبران بکند، فقیه باید جبران بکند. ایشان مى فرماید: که نظر هم به جهت فقهى مساله دارند (مع ذلک) یعنى پس از اینکه حکومت ضرورى است و حکومت بدیهى است، عقل ضرورى به آن دلالت مى کند (و ما هو دلیل بعینه دلیل على
لزوم الحکومه) بعد مى فرماید (مع ذلک) یعنى با اینکه عقل به آن حکومت مى کند و آن قاعده لطف، اقتضامى کند که فقیه باید ولایت داشته باشد (فقد دل الدلیل الشرعى ایضا )(و فى الوافى عقد بابا فى انه لیس شى مما یحتاج الیه الناس الاوقد جاء فیه کتاب و سنه و فیه روایات) و هشت روایت را امام نقل مى کند. خوب این روایات مى گویند (دل الدلیل الشرعى)، مى خواهد دلیل شرعى اقامه کند، فقط از باب ارشاد یا تاکید نیست. دلالت شرعیه راامام مى خواهند تاثیر ببخشند. بعد باز مى فرماید (فولایه الفقیه بعدتصور اطراف القضیه لیست امرا نظریا یحتاج الى برهان و مع ذلک دلت علیها بهذا المعنى الوسیع، روایات نذکر بعضها،) که اینجا بازهم اشاره مى کنند به قضیه ضرورى بودنش از جهت فلسفى و کلامى و قاعده لطف بعد امام(ره) مى فرماید: روایت دلالت مى کند، اینکه مى گویند روایات دلالت مى کند; همان جهت فقهى مساله را بیان مى کند. بعد مى فرماید: (فالقیام بالحکومه و تشکیل اساس الدوله من قبیل الواجب الکفایى على الفقهاء العدول) تشکیل حکومت بر فقهاى عدول واجب کفایى است. این هم جهت جنبه فقهى که امام به آن اشاره کرده اند. من به همینجا اکتفامى کنم. خیلى متشکر از پاسخ آیت الله جزایرى. همان طور که مشخص است، آیت الله جزایرى هم، وزن بیشترى را به بحثهاى کلامى مى دهند. آیت الله عمید زنجانى اگر توضیحى دارید؟
در دفاع از دیدگاهى که مطرح فرمودید بیان بفرمایید. آیت الله عمید زنجانى: البته بحث در این است که آیا امام(ره)، ولایت فقیه را با منطق کلامى اثبات مى کنند یا با منطق فقهى؟ سوءال این است. ممکن است کسى برداشتش این باشد که چون امام به مبحث کلامى دریک جمله اى اشاره اى کردند، پس استنتاج امام، استنتاج کلامى است. عیبى ندارد; ولى با توجه به صدر و ذیل مطلب، استنتاج امام صد در صدفقهى است. من این جمله را روایت مى کنم و مکررا از امام شنیده ام. در درس، امام مکرر وقتى نظرات مرحوم کمپانى را مطرح مى کردند، برمرحوم کمپانى ایراد مى گرفتند و مى فرمودند: ایشان مباحث فلسفى را بامباحث فقهى خلط کرده است. امام از کسانى بود که در عین این که دراوج فلسفى بودند، اجازه نمى دادند که کوچکترین مبانى فلسفى را در فقه دخالت بدهند. من عن حس نقل مى کنم و نه عن حدس شاید در این مسجد اعظم، این شبستان سمت حرم در و دیوار آن، شاهد باشد که بارهاامام با صوت جلى این مطالب را تکرار مى کردند که فقه، منطق خودش رادارد و فیلسوف حق ندارد مبانى فلسفى یا کلامى را به فقه بکشاند. درمسجد شیخ انصارى نجف، بارها امام بر این مساله تاکید مى کردند. هروقت اسم مرحوم آقا شیخ محمد حسین کمپانى به میان
مى آمد، بحثشان رامطرح مى کردند و مى فرمودند; مع الاسف این مرد بزرگوار تحت تاثیرمسائل فلسفى، مباحث فلسفى و فقهى را با هم آمیخته اند. امام کسى نبودکه در مباحث علمى، اختیارش در دست خودش نباشد و چون علم فلسفه و دانش کلامى دارد، خود به خود بدون توجه این علوم، در مسائل فقهى اش اثر بگذارد، اصلا امام اجازه نمى دادند. امام وقتى یک بحث فقهى را مطرح مى کردند، یک فقیه خالص به تمام معنا بودند; کما اینکه در مباحث فلسفى و عرفانى هم یک فیلسوف و عارف خالص بودند; این همه در کتاب «البیع» که بحث ولایت فقیه شده، مثلا فرض کنید به عنوان مثال در چهل صفحه، یک جمله کلامى است، بقیه تمام استدلال فقهى یعنى استدلال روایى است، ورود و خروج فقهى است. اشاره اى به اینکه همه ادله اى که ما در مورد امامت داریم، در مورد غیبت نبوت درغیبت امام هم داریم این یک اشاره اى کوتاه به یک بحث یا فلسفى و یاکلامى (على اختلاف فیه) است. این نمى تواند بحث و شیوه و روش و متدبحث را از فقهى بودن خارج کند. نکته اى را که مى خواهم یادآورى کنم، این است که کسانى که مى خواهند بحث ولایت فقیه را کلامى کنند، باید به این نکته توجه داشته باشند که به مشکل برخورد خواهند کرد. چون مشکل ترین مبحث ولایت فقیه، بحث اختیارات فقیه است. اختیارات فقیه را
از دلیل عقلى نمى شوداثبات کرد. دلیل عقلى، لبى است و اطلاق ندارد. ما مسائلى را داریم که مسائل متطور و جدید است و روزبروز اضافه مى شود. یک اطلاق لفظى مى خواهیم تا تمام شئونات ولایتى، فراگیر باشد و یک اطلاق لفظى مى خواهیم که بتوانیم از نظر شرعى ولایت را اثبات بکنیم. همه آقایان استحضار دارند که قاعده کلیت (کل ما حکم به العقل، حکم به شرع) هزارو اندى اشکال داد و با عقلى کردن مساله ولایت فقیه، مشکلات تازه شروع مى شود. در مورد اختیارات، در مورد تطابق عقل و شرع، ملازمه بین حکم عقل و حکم شرع، ما ناگزیریم آن طورى که امام مشى کردند واز نظر عقلى مسلم است، حرکت کنیم. ما باید مساله را فقهى و شرعى کنیم. یک اطلاق شرعى داشته باشیم که با اطمینان خاطر بگوئیم که شرع این اجازه را داده است. اگر ولایت، مطلق است; ولایت مطلقه اى است که همان کسى که ولایت را تفویض کرده، اطلاقش را هم تفویض کرد. این نکته را توجه کنیم که عقلى، و کلامى کردن مساله، راه را نمى بندد;اما کار را دشوار مى کند. شما باید بروید از بیراهه راه را طى کنید. بگوئید آقا! ملازمه حکم عقل و شرع چنین است. بعد هم بیایید یک اطلاقى در حکم عقل پیدا بکنید; حالا بتوانید یا نتوانید. کافى است یک شبهه پیش آید; یک
شبهه اندک در حکم عقلى، حکم عقلى
را از کلیت مى اندازد; در صورتى که ما اگر اطلاق لفظى روایى داشته باشیم، اصلامشکلى نخواهیم داشت. نکته، دیگر اینکه، اصلا سیاسى بودن مساله مگربا فقهى بودن آن منافات دارد، کسى تردید ندارد که اصل ولایت، سیاسى است. براى نظام است، براى دولت است. سیاسى بودن و دولتى بودن،مساله را از فقهى بودن خارج نمى کند. تعجب است که ما سیاسى بودن ولایت فقیه را دلیلى بر کلامى بودن آن بدانیم! نه اگر فقهى هم باشد،سیاسى است. و کلام آخر اینکه، آیا مساله ولایت فقیه، تکلیف مکلف نیست؟ حکم شرعى مکلف است. تحریر الوسیله را نگاه کنید. بر فقهاواجب است که براى اقامه دولت قیام کنند. وجوب، یک حکم شرعى است;یعنى تصدى ولایت یک حکم شرعى فقهى است. در عین سیاسى بودن، بر مردم واجب است که فقها را حمایت کنند. این که دیگر کتاب رساله است. تحریرالوسیله رساله است، رساله عملى است، بیان حکم تکلیفى است. سیاسى بودن با فقهى بودن سازگار است و هم بر فقها، اقامه نظام و حکومت واجب است و هم بر مؤمنین، تبعیت از قیام فقها واجب است. من نتیجه مى گیرم که مساله این نیست که نمى شود مساله را کلامى کرد. آرى مى شود مساله را کاملا کلامى کرد. متن هم قرائت شد. هر چنداشاره اى به مبناى کلامى مساله را داشته باشند، فقهى کردن
مساله تبعاتى به دنبال ندارد و یا اندک دارد. عقلى کردن مساله، تبعات بسیار دشوارى را به دنبال دارد. همان طور که حضار محترم هم استحضاردارند، استاد آیت الله عمید زنجانى در دفاع از فقهى بودن مساله، دودلیل را ذکر کردند، یکى، استنادى بود که به حضرت امام داشتند که حضرت امام بحث را صرفا فقهى مى بینند و دوم، به مشکلاتى اشاره داشتند که کلامى کردن مساله ایجاد خواهد کرد. اما بشنویم از استادارجمند جناب آیت الله معرفت. قبل از اینکه استاد صحبتشان را مطرح کنند، من دو سؤال را که راجع به بحث آیت الله معرفت است، مطرح مى کنم. یکى اینکه، فقهى یا کلامى بودن ولایت فقیه چه تاثیرى بر مساله داردکه تا حدودى استاد ارجمند آیت الله عمید زنجانى یک قسمتى از مساله را توضیح دادند. سوءال دوم، با فرض کلامى بودن مساله ولایت فقیه سوءال این نیست که چرا در کتب فقهى مطرح شده; بلکه سوءال این است که چرا این مساله در کتب کلامى در ادامه بحث امامت تا کنون اصلا طرح نشده است؟ آیت الله معرفت: تکیه حضرت استاد بر اطلاق بود که اگر مساله ولایت فقیه باشد، ما اطلاق دلیل داریم و ولى فقیه وسعت پیدا مى کند، چون لفظى است، اطلاق دارد; ولى اگر چنانچه ما از دلایل عقلیه که دلایل امامت است، استفاده مى کنیم، دلیل لبى است
و اطلاق ندارد. آن وقت درمواقع شک، دست فقیه بسته است. بنده عرض مى کنم که خود مساله ولایت و دلائلش که عقلى باشد، این ارتباط با قلمرو حکومت وتصرفاتش ندارد; چون در قلمرو حکومت و تصرفاتش، به اطلاق خودادله و احکام تمسک مى شود، نه اینکه به اطلاق ادله ولى فقیه، آن ادله اى که اطلاق دارد، دست فقیه باز باشد. ما به ادله عقلیه اثبات کردیم ولایت مولا امیر المؤمنین(ع) را بعد از پیغمبر(ص); اما خودحضرت امیر دستش باز است روى اطلاق خود ادله آنها، و اساسا ببینیدمساله فقهى، یک رنگ خاصى دارد، و تعبد بر آن حاکم است، فقه تعبداست; یعنى یک مقدار مسائلى است که شرع اینها را فرمان داده بایدتعبدا آنهارا بپذیریم و جزء وظیفه مکلفین است; اما آیا مساله ولایت فقیه تعبد است؟ همان طورى که من کلام مولاامیر المؤمنین(ع) راعرض کردم که فرمود: «ان احق الناس بهذا الامر اقویهم علیه واعلمهم بامر الله فیه» آیا این تعبد است؟ تعبد; یعنى تحمیل. آیااین شرط یک شرط تحمیلى است یا اینکه شرطى عقلایى و طبیعى است؟ ببینید; ما وقتى که مى سنجیم مساله ولایت فقیه را مى بینیم که اصلاتعبدى در کار نیست. مساله اى است که موضوعا و محمولا همه چیز آن براى ما روشن است و آن را مى پذیریم. دلائلش هم همین طور، روشن است.
تعبدى در کار نیست، تحمیلى در کار نیست. و اما فرمایش ایشان که به کلمه واجب کفایى تمسک کردند; اصلا کلمه وجوب، خودش حکم عقلاست. وجوب، حکم شرع نیست. وجوب حکم عقل است. وقتى که پیامبر(ص) حضرت امیر(ع) را براى امامت نصب کرد، بر حضرت امیر(ع) واجب بود یا نبود. واجب بود; اما واجب عینى بود. حالا این مى شود مساله فقهى در عصرغیبت که ولى امر بالتوصیف تعیین شده است نه بالتنصیص. آن وقت وقتى بالتوصیف است به واضع واجب کفایى مى شود. این واجب کفایى بودن یاواجب عینى بودن این مساله را فقهى نمى کند، با اینکه چون استدلال به روایات است، پس کار فقهى است. خوب، اگر در یک مساله تاریخى به یک روایت استناد کردیم، آن مى شود مساله فقهى، صرف اینکه به روایات تمسک بشود. عرض کردم تمسک به روایات براى تاکید به همان حکم عقلى است که مى فرمایید. و اما چرا این مسائل در کلام مطرح نشده است. عرض کردم; چون که فقها نیازشان به این مساله در ابواب مختلف فقهى که در رابطه بامسائل سیاسى است، زیاد است. ما نگفتیم فقه با سیاست دو تاست; نه،خود فقه ابوابى دارد که مخصوص سیاست است; ولى آن سیاست مربوط به کلام مى شود، اگر چه در فقه هم هست. آن وقت در آنجا وقتى بحث مى کنند، دیگر خوشان را بى نیاز مى بینند
که در کلام، به طور جداگانه برایش فصلى باز بکنند دلیل اینکه در کلام بحثش نشده و در فقه بحثش شده است، این است که عرض کردم. بنده که اصرار دارم در اینکه این مساله کلامى باشد، به جهت این است که بسیارى از افراد در بعضى موارد براى آنکه مساله ولایت فقیه رازیر سوءال ببرند، مى روند سراغ روایات و در روایات خدشه کنند. بنده حرفم با اینها این است که این مساله، فقهى نیست که آنها از لحاظسند، از لحاظ دلالت و از لحاظ معارضه، با این روایات بازى مى کنند. دریکى از شهرستانها. یک آقاى بسیار بزرگوارى یک ماه تمام، در این روایات خدشه کرد. همه را باطل کرد که بنده بعدا آنجا رفتم و به اینها اعتراض کردم که شما چرا مساله را به طرز فقهى مطرح کردید تااز این راه بخواهید مناقشه کنید. مساله کلامى است. شما مى توانید درکلام حضرت امیر خدشه کنید؟ شما مى توانید در ادله عقلیه که براى امامت است و به عینه براى ولایت فقیه دلالت دارد، خدشه کنید؟ اینها تالى فاسدش است. ما اگر این مساله فقط فقهى بدانیم، آن وقت همین حرفهاپیش مى آید. این روایت سندش کذا، آن روایت دلالتش کذا و آن روایت کجارا مى خواهد بگوید. یک سرى مناقشاتى که براى مسائل کلامى سزاوارنیست. مسائل کلامى، مسائلى است که راهش
باز و روشن است، چون باعقل سر و کار دارد. حالا اگر تاییدى از روایات هم آمد، چه بهتر ولذا اگر این روایات اصلا نبود، ما مسوءولیت فقیه را نمى گفتیم؟ لذااینکه من اصرار دارم که این مساله، کلامى است نه فقهى، براى جلوگیرى از همین مناقشات بعضیها است. خیلى متشکر. آیت الله جزایرى هم نظرى دارند، بفرمایندآیت الله جزایرى: اینکه فرمودند: اگر روایات نبود. تطور تاریخى ولایت فقیه را ملاحظه کنید. چون من در این موضوع از کتاب «مقنعه» تازمان حاضر سیرى کردم، مساله ولایت فقیه در «مقنعه» مفصل بحث شده است که مى توان ولایت فقیه را از آن استفاده کرد. تمام علما صحبت ازروایت مى کنند و هیچ صحبت از دلیل عقلى نیست. اولین کسى که اشاره به دلیل عقلى کرده، علامه در کتاب «تذکره» و در کتاب «منتهى» است که اگر ولى فقیه نباشد، فساد لازم مى آید، «لو لا اقامه الحدود» که از آنجا هم وارد شد به بحث دلیل عقلى که آنچه نشات گرفته راجع به اقامه حدود است که اگر اقامه حدود نشود، فساد در جامعه لازم مى آید. از اینجا دیگر دلیل عقلى رخنه پیدا کرد و در فقه مبنا شد تا به زمان امام راحل قدس سره رسید که ایشان بحث فلسفى و مباحث عقلى را بیشترمطرح کرده اند. خیلى متشکرم: حضرت آیت الله عمید زنجانى
اگر نظرى دارید بفرمائید. آیت الله عمید زنجانى: ادله عقلى هم مخدوش است. این طور نیست که ایشان فرض کردند که چون مى شود خدشه کرد. قاعده لطف را نیز اززمان مرحوم علامه به بعد خدشه کرده اند. قاعده لطف که یکى ازمهمترین ادله عقلى امامت است، خود شیخ انصارى چند جا در مکاسب به این مطلب اشاره دارد. اگر ما انفعالى عمل کنیم و بگوییم چون یک کسى در یکى از دهات و روستاهاى جمهورى اسلامى ایران، ده تا دلیل رایک جا و یک ضرب، در یک جمله رد کرده است; بله، یک ضرب هم مى شود تمام ادله عقلى شما را هم رد کرد. الحمد لله شما با کلام آشنا هستید، شما شرح قوشجى را نگاه کنید. در تمام ادله عقلى امامت شبهه مى کند. شما «جامع المقاصد» را دیده اید. در «جامع المقاصد»تمام ادله ما را رد مى کنند. اصلا قوشجى پنبه اش را به تصور خودش مى زند. اصلا این طور نیست که ادله عقلى متقنى داشته باشیم، دست نخورده که یک مقدار خود کم بینى هم داشته باشیم و بگوییم این روایات که ابزار دست فقیه است، سندش اشکال دارد، دلالتش اشکال دارد. یمین آمده حرفى زده، یسار آمده حرفى زده، همه مباحث کنکاش دارد، جواب دارد، شبهه دارد; ولى شما ببینید راحت ترین و آسانترین راه کدام است. ما مى توانیم بحث را کلامى کنیم. ولایت
فقیه را یعنى امامت نیابى رامى توانیم فقهى کنیم، ببینید کدامش آسانتر و سهل تر است. ببینید امام خمینى(ره) از چه راهى وارد شدند. ورود امام چگونه است؟ خروج امام چگونه است؟ ورود و خروج امام(ره)، منهاى یک جمله که اشاره به ادله عقلى امامت دارند، بقیه تمام، فقهى است. اینکه جناب آقاى معرفت فرمودند استناد به روایت فقهى نمى کنند، درست است; ولى اگر روایت فقهى باشد، استناد به روایت فقهى مى شود و الا اگر روایت تفسیرى باشد، نتیجه تفسیرى مى دهد. روایت اگر تاریخى باشد، تاریخى نتیجه مى دهد. همین طور در این روایت فرض این است که روایت راجع به یک حکم فقهى است. وقتى شما استدلال به روایت مى کنید، از روش فقهى استفاده مى کنید. استدلال به سنت در نبود قرآن یک استدلال فقهى است. دراستنتاج یک مساءله فقهى ما مى گوییم امام این همه زحمت کشیده درمورد سند روایات تمام خلل و فرج دلالات را امام حل کرده است. آن آقایى هم که رد کرده، به خودش زحمت نداده استدلال امام را مطالعه کند. خلفا عام است که هم ائمه معصومین را مى گیرد. هم در زمان غیبت،تکلیف فقیه را تعیین مى کند. تکلیف فقیه، یک حکم فقهى است. حالاشما یک کمى از تکلیف مردم بیرون بیایید. حالا مردم از فقها تبعیت کنند، فقیه تکلیفش چیست؟ امام اولین فرض ولایت فقیه را تکلیف خودمجتهدین و
فقها مى داند. این واجب شرعى است نه عقلى. تکلیف شرعى دارند. ببینید این جمله از پیام امام به ملت ایران روز خروج ازعراق است زمانى که امام از عراق خارج شدند، یک پیام کوتاهى خطاب به ملت ایران دادند. فرمودند که «من برایم مکان مطرح نیست، آنچه که براى من مطرح است، عمل به تکلیف شرعى است.» اصلا حرکت امام باتکلیف شرعى شروع مى شود. مبناى فقهى، نظر فقهى است. حرکت هم فقهى است. حتى حرکت امام یعنى متن انقلاب. انقلاب هم آن جنبه ولایت فقیه،حتى جنبه عملى آن و هم جنبه فقهى است. بنابراین من باز هم تاکید مى کنم کلامى کردن مساله، هیچ اشکالى ندارد. ممکن است فرض بفرمائید که ادله عقلى ولایت فقیه را شما طورى تبیین کنید که هیچ شبهه عقلى هم پیش نیاید. خوب، طبعا یک اطلاق عقلى هم از آنها درمى آید، ولى احکام عقلى را استنباط کردن بسیار مشکل است. احکام عقلى را در کلیت اثبات کردن معیار ندارد. کافى است یک کسى شبهه کند، یک نفر، شبهه و شک کند. اما وقتى راه صحیح ترى وجود دارد که امام(ره)همان راه را طى کرده و تا آخر هم طى کرده است. ورود، مساله فقهى،خروج هم مساله فقهى، راه و روش بحث هم روش فقهى. تازه به آن نتایجى که ما داریم، اگر اطلاق روایت را اثبات کنیم البته
اثبات روایات راهمان طور که فرمودند، به این آسانى ها نیست دیگر جایى براى شبهه باقى نمى ماند. براى اینکه شبهه و شکى اگر پیش بیاید، با اطلاق روایات حل مى شود. در صورتى که اطلاق احکام عقلى با یک شبهه اى که هرکس حالا در خود پایتخت، خود حوزه علمیه قم شبهه اى را مطرح کندکلیت، حکم عقلى مخدوش مى شود. خیلى متشکریم از آیت الله عمید زنجانى. من یک سوءال از سوءالاتى را که حضار ارجمند مطرح کردند، طرح مى کنم. تعبیر حضرت امام از ولایت فقیه، ولایت مطلقه است. اولا ، این بحث چه نسبتى یا چه تفاوتى بامفهوم نظارت و وکالت دارد، ثانیا ، در قانون اساسى بعضى از نهادهارا مردم انتخاب مى کنند، مثل ریاست جمهورى و نمایندگان مجلس; در حالى که اگر ولى فقیه اختیارات خود را از ائمه مى گیرد، باید همه نهادهاى جمهورى اسلامى منصوب رهبرى باشند. آیا این دیدگاه با قانون اساسى تفاوتى دارد یا ندارد و در صورت تفاوت، کدام یک مورد نظر شمااست؟ آیت الله عمید زنجانى: این سوءالى که شما مطرح کردید با عرض معذرت یک کتاب چهارصد، پانصد صفحه اى جواب مى طلبد; چون هم بحث فقهى و هم بحث حقوقى است. بحثهاى حقوقى و فقهى، دو روش جداگانه دارند. با دو روش باید بحث شوند. حالا همان طور که فرمودید،خیلى به اجمال عرض مى کنم. مساله اول را که مطرح
کردید، نظارت یک بار در کلام امام، در مصاحبه پاریس ایشان آمده است. خبرنگار روزنامه گاردین که در حومه پاریس، محل اقامت امام، با امام مصاحبه کرده بود، مصاحبه تاریخى سال57 که در تمام نشریات و جراید مهم دنیا هم منعکس شد. آنجا سوءال شد که شما چطور مى خواهید حکومت را ازدولت بگیرید و حکومت کنید؟ امام فرمودند که فقها نظارت مى کنند ومردم حکومت مى کنند. یک بار هم مرحوم شهید مطهرى در مصاحبه اى که داشتند مجموعه این مصاحبه ها در کتاب «پیرامون انقلاب اسلامى»چاپ شد گفتند که فقها نظارت مى کنند. و در اصل57 قانون اساسى هم آمده که قواى سه گانه کشور یعنى قوه مقننه، مجریه و قضائیه،حاکمیت ملت را زیر نظر ولى فقیه اعمال مى کند. این نظارت چند جاهمین طور به چشم مى خورد. این باعث شده که عده اى تصور کنند که احیانا امام یا شهید مطهرى گرایش به نظریه نظارتى در ولایت فقیه داشتند البته آثار شهید مطهرى تجزیه و تحلیل نشده است. یک مصاحبه اى است که از مرحوم شهید مطهرى سوءال کردند و شهید مطهرى فرصت اینکه بحث را به صورتى فقهى کامل کنند، نداشتند. همچنین اینکه در قانون اساسى آمده، «زیر نظر امامت امت و ولایت مطلقه فقیه». این تصوررا به وجود آورد; ولى من استنباط شخصى خودم را عرض مى کنم. اینکه امام در آن مصاحبه فرمودند، فقها نظارت مى کنند و در
قانون اساسى که مساله نظارت آمده، این به معناى نظارت استطلاعى نیست. به این معناکه فقیه مثلا در قم و یک جایى بنشیند. دولت هم منتخب مردم باشد وگاهگاهى از دور نظارتى بکند. و یک توصیه هایى بکند این طور نیست. نظارتى که اینجا آمده، به این معناست که فقیه مباشرتا نهادها را دردست نمى گیرد; چون سیاست نهادهایى دارد، نهادهاى قانونگذارى واجرایى، قضایى و... یک کشور پیش از بیست نهاد دارد. نهادهاى سیاسى،اقتصادى و اجتماعى معناى نظارت در اینجا این است که فقیه بالمباشره نمى آید رئیس اداره بشود، که همه کارها را متمرکز دراختیار خودش بکند و یک تنه همه کارها را انجام بدهد; چون شبهه اى که در ذهن این مصاحبه گر بود این بود که شما فردا که حکومت تشکیل دادید،مى خواهید همه کارها را خودتان یک تنه انجام بدهید؟ امام فرمودندارگانها و نهادها تشکیل مى شود. به صورت مشارکت مردمى و مردم درنهادها مشارکت مى کنند و نهادها هم یک جا زیر نظر استصوابى فقیه قرارمى گیرد; یعنى تا فقیه اجازه ندهد، نهادهاى مردمى نمى توانند کارى انجام بدهند. اگر قانون اساسى نظارت بر قوه مقننه را اجازه مى دهد،و قانون اساسى نظارت بر قوه مجریه را اجازه مى دهد، براى قوه قضاییه اجازه مى دهد; براى این است که قانون اساسى بر اساس مساله ولایت فقیه است و نظارت ولى فقیه بر
این سه قوه، نهادینه شده است. نظارت رهبرى بر قوه مقننه، توسط شوراى نگهبان نهادینه شده و نسبت به قوه مجریه بر اساس تنفیذ ریاست جمهورى نهادینه شده و با نصب رئیس قوه قضائیه، نظارتش بر این قوه، نهادینه شده است. بنابراین،اگر نهادهاى مردمى به اصطلاح مشروعیت دارند، به خاطر این است که درقانون اساسى با امضاى رهبرى نهادینه مى شود. بنابراین، سوءال بعدى جناب دکتر فیرحى هم که مطرح کردند، روشن مى شود که معناى ولایت فقیه،تمرکز تمام کارهاى اجرایى در دست فقیه نیست. در اینجا مشارکت مردمى است. مردم، نهادهاى لازم را در حکومت مشخصا یا به نیابت، یعنى به صورت انتخاب نمایندگانشان و یا خودشان مباشرتا مثل رفراندم که مباشرتى است، ایجاد مى کنند. با نظارت فقیه که این نظارت، همان ولایت است نه آن نظارتى که فتحعلى شاه به دنبال آن مى گشت. یک دفعه نظارتى داریم که فتحعلى شاه دنبال آن مى گشت که به نجف خدمت مرحوم کاشف الغطاء رفت و مى خواست از مرحوم کاشف الغطاء اجازه سلطنت بگیرد. خدمت شیخ انصارى آدم مى فرستاد که از شیخ اجازه سلطنت بگیرد وفتحعلى شاه خونخوار، بالاى تخت بنشیند، تاج هم بر سرش بگذارد هر غلطى خواست، بکند; بعد هم بگوید با اجازه فقها و نظارت آنها بوده است. آن نظارت با این نظارت که امام مى فرماید و با این نظارتى که در قانون اساسى آمده، کاملا متفاوت است.
این نظارت، همان ولایت است منتهاولایتى با سلسله مراتبش است; یعنى فقیه، همه کارها را با انگشتانش انجام نمى دهد، کارها به مردم تفویض مى شود و نهادینه شده نهادها وتاسیسات مختلف سیاسى، اقتصادى، اجتماعى و لکن همه اینها بانظارت و اشراف. به صورتى که این نظارت هم در قانون مشخص شده است. نظارت فقیه بر قوه مجریه چگونه است؟ نظارت بر قوه قضائیه چگونه است؟ یعنى نظارت مطلق نیست. یک نظارت نهادینه شده است که این یک جواب خیلى مختصرى است. خود دکتر فیرحى مى دانند که در دانشگاه،همینها را طى چهار پنج واحد مى خوانند که ما در پنج، شش دقیقه خلاصه اش کردیم. آیت الله معرفت! نظر شما نسبت به این دو سوءال چیست؟ یکى، بحث تفاوت ولایت و نظارت در قانون اساسى و فقه اسلامى وفقه شیعى ویکى هم نسبت به ولایت فقیه در قانون اساسى; بویژه نهادهاى مردمى که در قانون اساسى هست; مثل مجلس و ریاست جمهورى که از طرف مردم انتخاب مى شوند. خواهش مى کنم با توجه به وقت کمى فشرده تر پاسخ بدهید. آیت الله معرفت: بسم الله الرحمن الرحیم; مساله نظارت که اخیرامطرح شده، این یک نوع تدلیس است; به جهت اینکه ما سوءال مى کنیم نظارت تواءم با مسوءولیت است یا فقط نظارت مطلق؟ نظارت یک وقت دراین حد است که شاه بر خت سلطنت نشسته و در کنارش هم
یک تختى گذاشته اند که آقاى فقیه نشسته و آقاى فقیه نظارت مى کند به این کارهایى که شاه انجام مى دهد که آیا طبق احکام اسلام است؟ آیا طبق قوانین شرعى است یا نیست. خوب، نظارت مى کند بعد چه مى کند؟ فقط او رانصیحت مى کند; اما هیچ مسوءولیتى غیر از این ندارد. خوب، این چیزى است که به هیچ دردى نمى خورد و بى خاصیت است به جهت این که مکررا این مساله در همه دورانها اتفاق افتاده است. از زمان مامون هم این کار شد. اصلا حرکت کاروان براى همین کار بود که مامون مى خواست به سلطنت خودش مشروعیت بدهد; اما آیا گوشش بدهکار بود. بنده در همین کتاب «ولایت فقیه» نوشتم، همین پادشاه عراق، وقتى که آمد براى اینکه در بغداد او را به عنوان ملک نصب کنند، به نجف آمد. علما را جمع کرد و گفت شماها «فقط مرا انتخاب کنید، من خادم شماهستم. هر چه شما دستور بدهید، انجام مى دهم». آن وقتها هنوز این مسائل زیاد پخته نشده بود. ایشان را انتخاب کردند به عنوان سید وشریف. از شرفا است و شیعه هم هست; اما شیعه زیدى مذهب و دیدندجامع است، انتخابش کردند. یک سال از این قضیه گذشت. به جهت کارهایى که مى کرد، علماى نجف مرتب به او اخطار مى دادند که این کار تو درست نیست. یک نامه نوشت. این نامه را مرحوم سید جعفر مرعشى خودش براى
من تعریف کرد. وى از علماى نجف است و همه آقایان او را مى شناسند. گفت: من آن نامه را خوانده ام. پادشاه نامه نوشت به علماى نجف که از این پس: «کفوا عن التدخل فى شئون السیاسه و الا افعل بکم ما شئت» بعداز یک سال گفت: از سیاست دست بکشید و الا آنچه که بخواهم، با شماانجام مى دهم. این نظارت است. نظارتى که اینها مطرح مى کنند، این است که آقایان حرفشان را بزنند و کارى هم نداشته باشند; ولى اگر نظارت به این معنا باشد که اگر تخلف کرد، یک اردنگى بزند و بیندازدش به آن طرف; مثل اینکه بنى صدر را انداخت آن طرف. اگر این باشد نظارت،همان معناى ولایت است. پس این آقایانى که نظارت را مطرح مى کنند،دارند تدلیس مى کنند. اینها نظارت را مى گیرند که فقیه مسوءولیت نداشته باشد. شاه در کتاب سبزش نوشته که یک مقام غیر مسوءول آقاى بروجردى را مى گوید یک مقام غیر مسوءول مانع مى شود از خیلى ازکارهاى ما، خوب، آقاى بروجردى یک فقیه است، رئیس جامعه تشیع است;اما مقام غیر مسوءول است. ناظرى است که مسوءولیت نداشته باشد. چنین نظارتى به هیچ دردى نمى خورد. این به معناى ناصح است نه ناظر; اماناظرى که بخواهد در امور مسوءول دخالت بکند، که اگر تخلف کرد، اورا بر کنار بکنند، این نظارت عینا به معناى ولایت است.
و این نظارتى که در قانون آمده، به همین معناست. زیر نظر فقیه ولى امر است. یعنى اگر تخلف کرد ولى امر مى تواند او را بر کنار بکند، او را از کارش عزل بکند. اینکه مقام ریاست جمهورى از ناحیه مردم انتخاب مى شود و همچنین خیلى از نهادها که از جانب مردم انتخاب مى شوند و خوب در اینجا نقش ولى فقیه چیست؟ از همین بیان من روشن مى شود چون وقتى که ریاست جمهورى را در معرض عموم قرار مى دهند، انتخابات قرار مى دهند، این واقعش را اگر بشکافى، مشاورت ولى فقیه است با مردم. ولى فقیه داردبا مردم مشورت مى کند که به نظر شما از بین این سه نفر، کدامشان راصلاح مى دانید. مردم وقتى انتخاب کردند، به ولى فقیه مى گویند به نظرما این صلاحیت دارد و ولى فقیه پاى آن را امضا مى کند. پس همه کار،مال ولى فقیه است. این را مى خواهم عرض بکنم که نظارت به این معناکه در قانون اساسى آمده است، به معناى ولایت است و هیچ اشکالى هم ندارد. با تشکر از آیت الله معرفت.آیت الله جزایرى نظر شما چیست؟ من یک سوءال دارم که در همین رابطه مطرح مى کنم. آیا تاسیس نهادهایى که در قانون اساسى پیش بینى نشده، از مصادیق مخالفت با قانون اساسى به شمار مى آید یا خیر؟ مواردى نظیر: شوراى عالى انقلاب فرهنگى، مجمع تشخیص مصلحت، دادگاه ویژه روحانیت. آیت الله
جزایرى: قضیه نظارت را آقایان توضیح دادند. شکر الله مساعیهم. خود امام در کتاب «البیع» مى فرماید: «بعد ما نرى ان التدبیر و الاداره فى کل دوله بتشریک مساعى عددکبیر من المتخصصین و ارباب البصیره»; یعنى اینکه اداره مملکت احتیاج به تخصص دارد. احتیاج به کمک و تشریک مساعى بسیارى از مردم دارد و البته ولى فقیه خودش به تنهایى اداره امور را به دست نمى گیرد. تا آنکه مى فرماید: «لما کانت من یتراس الحکومه شخصاعادلا فلا محاله ینتخب الوزراء العمال العدول او صحیح العمل فیقل الظلم و الفساد» و بعد مى فرماید: «کما ان فى زمان ولایه امیر المؤمنین علیه السلام لم یجر جمیع الامور بیده الشریفه بل کان له ولاه و قضاه و روءساء الجیش و غیرهم». امام(ره) همین مطلب را هم در کتاب «البیع» فرموده اند. البته ولى فقیه خودش مباشرتانمى تواند همه کارها را خود انجام دهد; بلکه متخصیصن را براى اداره امور منصوب مى کند. و اما قضیه مخالفت آن نهادهایى که هست با ولایت مطلقه فقیه. البته باز ولایت مطلقه نه به معناى یله بودن و بدون حدو مرز بودن است. ولایت مطلقه که مى گوییم، البته مطلقه هم در مقابل آن، تضییق هایى است که بعضى از فقهاى دیگر، ولایت فقیه را به بعضى ازامور، اختصاص داده اند. ولایت مطلقه اى که امام مى فرمایند نسبت به آن تضییقات مطلقه است، اما نه به آن معنا که هر کارى
که بخواهد بکند. فاعل مایشاء باشد و لو از حدود و مرزهاى احکام اسلامى هم بیرون برودو یا طبق هواى نفس خود عمل کند. ولایتى که امام(ره) آن را مطرح مى کنند، معقول و مقبول شده است. البته نهادهایى که در قانون اساسى نیامده و ولایت فقیه طبق نظر خودش براى وضع آنها مصلحت ببیند، آنهارا وضع مى کند و البته وضع این نهادها مخالفتى با قانون اساسى هم ندارد و قطعا وقتى در قانون اساسى نباشد و امام وضع کند، قطعامخالفت، صدق نخواهد کرد. اگر اجازه بفرمایید همین سوءال را از آیت الله آقاى عمید زنجانى بپرسم که آیا تاسیس نهادهاى جدید توسط مقام رهبرى که در قانون اساسى پیش بینى نشده اند، مخالف قانون اساسى هست یا خیر؟ آیت الله عمید: این سئوالاتى را که شما مطرح مى کنید، سئوالاتى است که در زمان حیات پر برکت حضرت امام هم مطرح بود. چون در زمان حضرت امام(ره)، مجمع تشخیص مصلحت در قانون اساسى پیش بینى نشده بود; ولى خود امام شخصا دستور به تشکیل مجمع تشخیص مصلحت نظام را داده بودند. مصداق خیلى بارزى در زمان خود امام وجود دارد. پس یک جواب اجمالى و یک جواب خیلى مفصل دارد. جواب فقهى مساله مربوط مى شود به مساله ولایت فقیه و وقتى اطلاق اختیارات ولى فقیه را پذیرفتیم، مشکلى نداریم. ولى مشکل، مشکل حقوقى است. من فکر مى کنم
دکتر
فیرحى از بعد حقوقى مساله سوءال مى کند. حالا که ما آمدیم و تمام نظریات فقهى را در قانون اساسى گنجاندیم; حالا دو مرتبه از نو چگونه مى شود. دوباره تکرار مى کنم. بحث فقهى مساله، خیلى مساءله جامعه نیست; ولى بحث حقوقى مساله چرا. خوشبختانه چون در بازنگرى حضور داشتم، در بازنگرى تمام این مسائل پیش بینى شده است که ممکن است در آینده برخیها که حول وحوش رفتار سیاسى امام مناقشه مى کردند که در قانون اساسى مجمع تشخیص مصلحت که پیش بینى نشده; امام چرا تاسیس کردند؟ و ممکن است در آینده هم پیش بیاید. آن وقت آن صولت امام هم ممکن است درآن زمان نباشد چون بازنگرى قانون اساسى در زمان خود امام بود ومعلوم نبود که بعد از امام جانشین امام کیست؟ آنوقت احتمالاتى داده مى شد که ممکن است جانشینان امام، آن صولت امام را هم نداشته باشندلذا خود قانون اساسى از نظر حقوقى به این مساله پاسخ داد. من یک واقعه تاریخى را برایتان نقل کنم. وقتى اصل یکصد و ده در شوراى بازنگرى قانون اساسى مطرح بود، اصل یکصد و ده که اختیارات رهبرى درآن ذکر شده است. مى دانید که قانون اساسى مصوب 58 فقط شش بند خیلى مختصر در مورد اختیارات رهبرى داشت; یعنى امام ده سال انقلاب را باحداقل اختیارات قانونى رهبرى کرد. مدونین اصل قانون
اساسى کمترین اختیارات را به رهبرى داده بودند با وجود اینکه رهبرى، شخصیتى مثل امام بود. ملت صرف نظر از رهبرى انقلاب، مقلد شرعى امام هم بودند. لذا در بازنگرى این مسائل پیش بینى شد. وقتى اصل یکصد و ده مطرح شد، اختیارات رهبرى افزایش یافت. باز تاکید مى کنم که این مساله درزمان خود امام بود و بعد از امام نبوده است، زمانى که اختیارات رهبرى افزوده مى شد، معلوم نبود بعد از امام چه کسى رهبرى را به عهده خواهد گرفت. خود حضرت آیت الله خامنه اى هم عضو شوراى بازنگرى بودندو حضور داشتند و هیچ کس هم به این فکر نبود که اصلا امام فوت خواهندکرد و اگر فوت بکنند، جانشین ایشان کیست؟ اختیارات رهبرى را شوراى بازنگرى، مصلحت دید بالا ببرد.6 تا7 تا8 تا نه تا ده تا یازده تا...، اختیارات رهبرى تا یازده بند اضافه شد. اختیارات خیلى محکمى،مثل همان اولین بند اصل یکصد و ده که تعیین خط مشى هاى کلى نظام بارهبرى است. بالاسر مجلس، بالاسر دولت، یعنى مجلس باید در جایى که رهبرى تعیین مى کند، قانونگذارى کند. ولت باید در چار چوب خطوطکلى که رهبرى تعیین مى کند، برنامه ریزى بکند. وقتى یازده بند تمام شد، کمیسیون رهبرى که ریاستش هم با جناب آیت الله موسوى اردبیلى بود،یک پیشنهاد دوازدهمى آورد که در اختیارات رهبرى افزوده شود
و ماهاشبهه کردیم. حالا من تاریخ را چون نقل مى کنم، از جمله مخالفین،شخص من بودم. با دلائلى گفتیم که مصلحت نیست که در قانون اساسى بیاید. گفتیم مصلحت نیست که بگوییم از اختیارات رهبرى این مطلب است. این شایسته مقام رهبرى نیست. این یک دلیل و دلیل دوم، گفتیم این را به یک جایى باید تمامش کنید، دوازده، سیزده دارد، سیزده،چهارده دارد; پانصد و یک دارد. پنجاه هزار هم، پنجاه هزار و یک دارد. بالاخره یک جا باید متوقف بشویم. همین جا متوقف مى شویم و مطلقش مى کنیم. برگشتیم به اصل57 و اصل57 که عبارتش این بود که «زیر نظرامامت امت و ولایت فقیه» ولایت فقیه را درزش را باز کردیم و یک مطلق گذاشتیم «زیر نظر امامت امت و ولایت مطلقه فقیه». گفتیم دیگر یازده بند نه، صد و ده بند نه، پنجاه هزار بند، نیازى نداریم بند بندبیاوریم. بنابراین، خود قانون اساسى با این بازنگرى که در آن شده،اجازه داده است اختیارات رهبرى در آن یازده بند خلاصه نمى شود. اینجااز آن مواردى نیست که مطلق را حمل بر مقید بکنیم; چون آن اطلاق بعداز مقید تصویب نشده; یعنى بعد از یازده بند، مطلق تصویب شده است. مطلق حاکم بر این مقید است. چون بعضیها این طور مى گویند که اصل57مى گوید مطلق، اصل یکصد و ده مى گوید یازده
اختیار دارد. مطلق راحمل بر مقید مى کنیم، اختیارات رهبرى یازده بند مى شود. نه، بعد ازآنکه یازده بند تصویب شد، براى اینکه عدد، مفهوم مخالف نداشته باشد،یازده معنایش این نباشد که دوازده تا اختیار ندارد، براى اینکه مفهوم مخالف را نفى کرده باشیم، شورا کلمه مطلق را اضافه کرد. بنابراین همین قانون اساسى، به رهبرى اجازه مى دهد که دست به تاسیس نهادهایى که لازم مى بیند، بزند. ولى، اینجا یک ولى بسیار جالبى هست که خود امام سعى مى کرد که چارچوب قانون اساسى را نشکند و مسلما هم جانشینان حضرت امام رویه سیاسى امام را پیش خواهند گرفت; نه الآن،ان شاء الله صدها سال آینده هم آن رویه سیاسى امام هم حفظ مى شود;اگر چه ولى از نظر قانونى و حقوقى منعى وجود ندارد. از حضور استادان محترم در این گفت و گو، تشکر مى کنم، همین طوراز طلاب، فضلا، و استادان ارجمند حوزه علمیه که در این جلسه حضورداشتند. ان شاءالله در جلسات آینده بتوانیم این گونه مباحث را پیش ببریم. با تشکر از حضور همه شما و صلى الله على محمد و آله و سلم.
صحیفه مبین، شماره 50 عابدى، احمد این مقاله پس از بیان معنى تاویل قرآن کریم به ضرورت آن از نظر عقلى ونقلى پرداخته و دیدگاههاى مختلف مسلمانان را در مورد تاویل بیان کرده است. آنگاه به تفاوت تاویل و تفسیر پرداخته و چون تاویل را قسیم تفسیردانسته است، هیچکدام از تاویلات عرفانى را تفسیر به راى نشمرده است;سپس روش امام خمینى در تاویل قرآن را تطابق دادن بین کتاب تدوین وکتاب تکوین دانسته است و نمونه هایى را به عنوان شاهد بر این روش بیان کرده است. کلید واژه ها: تاویل، تفسیر، تشبیه و تنزیه، راسخان در علم، کتاب آفاقى،کتاب انفسى، کتاب تدوینى.
تفسیر قرآن کریم از همان ابتداى نزول مورد توجه مسلمانان بوده و هر کس باندازه فهم و استعداد خود به شرح و توضیح آیات شریفه اهتمام مى ورزید. ولى مساله تاویل قرآن - با آنکه مکرر در آیات شریفه بیان شده است - همیشه با نوعى تردید وشک همراه بوده و دیدگاههاى غیر معتدل در مورد آن اظهار شده است. به همین جهت ما ابتدا ضرورت تاویل و تفاوت آن را با تفسیر بیان کرده و سپس دیدگاههاى امام خمینى را در مساله تاویل قرآن توضیح مى دهیم.
تاویل در لغت پایان و سرانجام چیزى را گویند و در روایات باطن قرآن
را تاویل آن دانسته اند. مثلا در روایات متعددى آمده است که قرآن داراى ظاهر و باطنى است[1]و در روایات دیگرى آمده است که: «ظهره تنزیله و بطنه تاویله[2] «; باطن قرآن همان تاویل آن است. و اما قرآن کریم در سوره آل عمران تنها به وجود تاویل براى تمام قرآن یا براى آیات متشابه و اینکه آن تاویل را غیر از خداوند و راسخان در علم کسى نمى داند، تصریح شده است.[آل عمران، آیه7[ ولى از آیه شریفه «یوم یاتى تاویله»[اعراف، آیه7[ و «هذاتاویل رؤیاى من قبل»[یوسف، آیه] استفاده مى شود که تاویل همان واقعیت خارجى است که فراتر از الفاظ و عبارتها است. نفس ظهور امام زمان علیه السلام و یا روزقیامت تاویل قرآن است و نیز آمدن حضرت یعقوب با همسر و فرزندان خود نزدحضرت یوسف علیه السلام تاویل آن خواب حضرت یوسف است. مرحوم سید حیدر آملى مى گوید: «تاویل قرآن عقلا و نقلا واجب است»[3] . متاسفانه پس از این عبارت قسمتى از کتاب او از بین رفته است و دلیل او بر این مدعامعلوم نیست; اما مى توان ادعا کرد که آیات فراوانى در قرآن کریم وجود دارد که اگراین آیات تاویل نشوند و بر واقعیتى فراتر از الفاظ و عبارتها حمل نشوند، تشبیه وتجسیم لازم آمده و نسبتهاى ناروا به خداى متعال داده خواهد
شد. عبارت هایى ازقبیل «وجه الله»، «یدالله»، «جنب الله»، «روح الله»، «نفس»، «سمع»، «بصر»، «قول»،«کلام»، «مجىء»، «استواء»، «غضب»، «سخط»، «مکر»، «استهزاء»، «خدعه»، «نسیان»و... در قرآن کریم و روایات بکار رفته و معمولا این کلمات با لوازم مادى به کار مى روند و نسبت دادن آنها به خداى متعال معنایى غیر از معناى معهود ذهنى را مى طلبد. ملا صدرا دیدگاههاى مختلف را در باب تاویل آیات متشابهى که اثبات ید یااستواء بر عرش نموده است چنین گزارش نموده است: «روش اهل لغت و اهل حدیث حنبلیان آن است که به ظاهر الفاظ تمسک مى کنند، هر چند بر خلاف عقل باشد. ولى روش اصحاب فکر آن است که این آیات را طورى تاویل نمایند که با فکرآنان هماهنگ باشد. معتزلیان در مباحث مربوط به مبدا طرفدار تنزیه بوده و این آیات را تاویل مى کنند; ولى در مباحث مربوط به معاد این الفاظ را بر همان ظاهر خود ابقامى نمایند; اما روش صحیح آن است که این آیات نه بر تشبیه و نه بر تنزیه حمل نشود»[4] . وهابیان هرگز به سراغ تاویل نمى روند. عبدالعزیز بن باز مى گوید: «ما معتقدیم که خداوند صورتى داراى جلال و جمال داشته و نیز معتقد هستیم که خداوند دو چشم حقیقى دارد و به اتفاق اهل سنت چشمان خداوند دو عدد است و نیز معتقد هستیم که خداوند دو دست بزرگ و
با کرامت دارد[5] «. چنانکه روشن است این کلام بر تشبیه خداوند به خلق و جسمانى معرفى کردن خداى متعال و در نتیجه محدود شدن خداوند و ترکیب و همراه نقص دانستن صراحت دارد و انکار تاویل نتیجه اى غیر از این نخواهد داشت. برخى نیز گفته اند «تاویل قرآن کریم اصلا جایز نیست و آن را تنها در سه حدیث پذیرفته اند: 1- الحجر الاسود یمین الله فى الارض; حجراسود دست راست خدا درزمین است; 2- قلب المؤمن بین اصبعین من اصابع الرحمان; دل مؤمن میان دوانگشت از انگشتان خداى مهربان است; 3- انى لاجد نفس الرحمان من جانب الیمن»[6] ; من دم خداى مهربان را از سمت یمن مى یابم با توجه به آنچه گذشت روشن شد که چهار نظر مشهور در باب تاویل قرآن وجود دارد: 1 - افراط برخى از معتزله و نیمه فیلسوفانى که تمام آیات مربوط به توحید و معادرا تاویل و بر غیر ظاهرشان حمل مى نمایند. 2 - تفریط حنبلیان که تمام ظواهر الفاظ را پذیرفته و بر همان معناى ظاهر الفاظحمل کرده اند; گویا که قرآن هرگز تاویل ندارد. 3 - نیمه اعتدال که در میان عالمان شیعى نیز دیده مى شود که آیات مربوط به توحید را تاویل مى کنند; اما آنچه را مربوط به معاد و نعمت هاى بهشت یا عذاب جهنم است بر ظاهر آن حمل مى کنند. 4 -
اعتدال واقعى: محى الدین ابن عربى مى گوید: «هر صورت حسى داراى یک روح معنوى است و صورت حسى آن ظاهر، و روح معنوى آن باطن است و صورتى در زیر دارد آنچه در بالاستى; به این جهت باید همیشه بین ظاهر و باطن جمع نمود ومقصود از عبرت نیز همین عبور از ظاهر به باطن است و آنانکه بر ظاهر جمودمى ورزند، از صورت ظاهر هرگز عبور ننموده و عبرت گرفتن را تنها به تعجب نمودن منحصر دانسته اند[7] «. فقهاى بزرگ معمولا در برابر تاویل موضع منفى گرفته و باب تاویل قرآن رابسته اند، شاید بتوان گفت حق نیز با آنان است; زیرا مدعیان دروغگو در اینجا فراوان است و برخى براى آنکه دست برداشتن خود از ظواهر شرع را توجیه نمایند به سراغ تاویل مى روند. در عین حال باید گفت: گرچه سوء استفاده از آن نیز فراوان بوده است، اصل تاویل حق و غیر قابل انکار است.
تفسیر آشکار کردن مراد و معناى الفاظ است، بویژه الفاظى که مدلول آنها روشن نباشد. امام خمینى مى فرماید: «به طور کلى معناى تفسیر آن است که شرح مقاصد آن کتاب را بنماید و مهم، بیان منظور صاحب کتاب باشد. این کتاب شریف که به شهادت خداى تعالى کتاب هدایت و تعلیم است و نور طریق انسانیت است باید مفسر در هرقصه از
قصص آن بلکه هر آیه از آیات آن جهت اهتداء به عالم غیب و حیث راهنمایى به طریق سعادت و سلوک طریق معرفت و انسانیت را به متعلم بفهماند. مفسر وقتى مقصد از نزول را به ما بفهماند مفسر است; نه سبب نزول; آن طور که در تفاسیر وارداست[8] «. اگر معناى تفاسیر همان باشد که امام خمینى ادعا کرده است باید گفت: «تاکنون تفسیرى براى کتاب خدا نوشته نشده است[9] «. زیرا آنگونه که امام خمینى فرموده است. فراگیرى نکته هاى بدیع و بیان و وجوه اعجاز و شان نزول آیات و زمان نزول ومکى و مدنى و اختلاف قراءات و اختلافات مفسرین و یادگیرى قصص و حکایات واطلاع از تاریخ گذشتگان همه اینها از مقصود و مراد واقعى قرآن به دور است و حتى موجب حجاب و غفلت از قرآن کریم مى باشد[10] تفسیر حقیقى قرآن وظیفه اصلى است و از عهده انسانهاى ضعیف خارج است و آنچه که ذکر مى شود تنها به عنوان احتمالى بیش نیست[11] ، و هر کدام در جاى خود خوب است; اما نباید به آنها بسنده نمود و مقصود قرآن را به آن منحصر دانست[12] . از این کلمات که از حضرت امام خمینى نقل شد، استفاده مى شود که مراد ایشان ازتفسیر قرآن معناى اصطلاحى نیست. وقتى مى فرماید: تاکنون براى قرآن تفسیرنوشته نشده است
مراد تفسیر باطن قرآن و مقصود واقعى آن است; ولى تفسیر به معناى توضیح الفاظ و مفردات و آیات قرآن کریم بسیار است و فراوان نوشته شده است. به هر حال از روایات فراوانى استفاده مى شود که تاویل قرآن غیر از تفسیر آن است و نسبت منطقى آنها تباین است; نه عموم مطلق. مثل: «یا حکم ان لهذا تاویلاوتفسیرا; اى حکم این تاویل و تفسیرى دارد»[13] ، و «... علمنى تاویلها و تفسیرها;تاویل و تفسیر آن را به من بیاموز»[14] ، «ظهره تنزیله و بطنه تاویله; ظاهرش تنزیل آن و باطنش تاویل آن است»[15] ، البته گاهى تاویل و تفسیر به جاى یکدیگر بکارمى روند; مثلا از ابن عباس نقل شده است که: «تفسیر بر چهار قسم است: 1 - آنچه راکه هر کس باید بداند. 2 - ظرافتهاى کلام که عرب آن را مى فهمد. 3 - آنچه را که فقط عالمان مى فهمند. 4 - آنچه را که جز خداوند کسى نمى داند»[16] . قسم سوم و چهارتفسیر در این کلام ابن عباس همان تاویل است که به خداى متعال و راسخان در علم اختصاص دارد. سید حیدر آملى تفسیر را در مقابل تاویل دانسته و مى فرماید: «تفسیر یعنى بحث از کیفیت، اسباب و شان نزول آیات و امثال آن و این جایز نیست، مگر آنکه روایت درستى در مورد آن
آمده باشد ولى تاویل به معناى صرف نمودن آیات به معناى مناسب آن است و این بر عالمان ممنوع نیست به شرط آنکه با قرآن و سنت موافق باشد»[17] . عبد الرزاق کاشانى نیز در ابتداى تاویلات خود تفسیر را در مقابل تاویل قرار داده است.[18]از آنچه گذشت روشن گردید که: 1 - تفسیر به عبارت و الفاظ و توضیح واژه ها ارتباط دارد، و تاویل به واقعیت مربوط است و در بیان مصداقهاى خارجى و حقیقت عینى آیات است. 2 - تفسیر به مشکلات و الفاظ غریب قرآن و غوامض آیات اختصاص دارد; ولى تاویل تمام قرآن فرا مى گیرد و هر آیه اى یک صورت ظاهرى و یک باطن دارد که صورت باطن همان تاویل و حقیقت خارجى آیه است3 - احتمال دارد که تفسیر به احکام قرآن اختصاص داشته باشد[19] ، ولى تاویل همه آیات را اعم از احکام و غیر آنها در بر بگیرد[20] . 4 - دانش تفسیر براى هر کسى که با علوم ادبى و حدیث و علوم قرآن آشنا باشدممکن است; ولى دانستن تاویل قرآن تنها براى راسخان در علم میسر است. 5 - تفسیر بر دو قسم است: صحیح و باطل. تفسیر باطل همان تفسیر به راى است که محظور و ممنوع است. تاویل نیز بر دو قسم است: به حق و به باطل. تاویل
به حق آن است که به هدایت و ارشاد مربوط بوده و گوینده آن راسخان در علم باشد. و تاویل به باطل تاویل اهل زیغ و اهواء است که به منظور فتنه و خراب کردن دین و اعتقادات مردم آیات متشابه را به دلخواه خود تاویل مى کنند. از آنچه گذشت روشن شد که استفاده هاى عرفانى بزرگانى چون محى الدین،قونوى، سید حیدر آملى و امام خمینى از آیات شریفه قرآن هرگز تفسیر قرآن نیست تا کسى توهم کند که جزء تفسیر به راى باشد. امام خمینى پس از آنکه غور در صورت ظاهرى قرآن را ماندگارى در زمین و ازوسوسه هاى شیطانى دانسته مى فرماید: «یکى دیگر از حجب که مانع از استفاده از این صحیفه نورانیه است اعتقاد به آن است که جز آنکه مفسرین نوشته یا فهمیده اند کسى را حق استفاده از قرآن شریف نیست، و تفکر و تدبر در آیات شریفه را به تفسیر به راى که ممنوع است اشتباه نموده اند و بواسطه این راى فاسد و عقیده باطل قرآن شریف را از جمیع فنون استفاده عارى نموده و آن را به کلى مهجور نموده اند، درصورتى که استفادات اخلاقى و ایمانى و عرفانى به هیچ وجه مربوط به تفسیر نیست تا تفسیر به راى باشد... مثلا اگر کسى از قول خداى تعالى «الحمد لله رب العالمین» که حصر جمیع محامد و
اختصاص تمامى آن است به حق تعالى استفاده توحید افعالى کند و بگوید از آیه شریفه استفاده شود که هر کمال و جمال و هر عزت و جلالى که درعالم است و چشم احول و قلب محجوب به موجودات نسبت مى دهد از حق تعالى است، و هیچ موجودى را از خود چیزى نیست و لذا محمدت و ثنا خاص به حق است و کسى را در آن شرکت نیست. این چه مربوط به تفسیر است؟! تا اسمش تفسیر به راى باشد یا نباشد الى غیر ذلک از امورى که از لوازم کلام استفاده شود که مربوط به تفسیر به هیچ وجه نیست[21]«. اکنون که جدایى تاویل از تفسیر به راى روشن شد روش حضرت امام را درتاویل قرآن کریم بیان مى کنیم. تاویل قرآن آن چنان گریزناپذیر است که به نظر امام خمینى آنانکه از تاویل پرهیز مى کنند خود به تاویلى دیگر گرفتار شده اند. ایشان دربحث از تسبیح موجودات مى فرماید: «محجوبین از اهل فلسفه عامیه و اهل ظاهر که منطق موجودات را نیافته اند به تاویل و توجیه پرداخته اند، و عجب آن است که اهل ظاهر که به اهل فلسفه طعن زنند که تاویل کتاب خدا کنند، به حسب عقل خود در این موارد، خود تاویل این همه آیات صریحه و احادیث صحیحه کنند، به مجرد آنکه نطق موجودات را نیافته اند; با آنکه برهانى
در دست ندارند پس تاویل قرآن را بى برهان وبه مجرد استبعاد کنند[22] «. در طول تاریخ نیز افرادى بوده اند که از تاویل قرآن سوء استفاده کرده و تاویلات غلط و نادرستى را به قرآن کریم نسبت داده اند،[23] و حضرت امام در این عبارت به منشا اشتباه آنان اشاره کرده که هر کس به عمق فلسفه پى نبرده باشد یا تنها اهل ظاهر وحس باشد و یا در تاویلات خود از برهان و استدلال دورى کند گرفتار تاویلات غلطو گمراهانه و هوا پرستانه مى گردد بنابراین تاویل کننده قرآن باید اهل «فلسفه عالیه» ونه «فلسفه عامیه» بوده و با برهان و دل و معرفت و مشاهده به تاویل قرآن برسد. روش حضرت امام در تاویل قرآن بر یک اصل استوار قرار دارد و آن تطابق بین کتاب تدوین و کتاب تکوین و کتاب انفس است. اگر جان انسان را کتابى از کتابهاى الهى و جهان خارج را نیز کتاب تکوینى و قرآن کریم را کتاب تدوینى الهى بدانیم، همانگونه که از آیات شریفه قرآن و روایات و ادب فارسى به خوبى بدست مى آید،در این صورت تاویل قرآن به معناى بیان تطابق کتاب تدوین با کتاب تکوین است.همانگونه که سید حیدر آملى نیز به آن تصریح کرده است.[24] تمام تاویلات امام خمینى نیز بر این اساس بوده
و همیشه قرآن را با کتاب تکوین مطابقت مى دهد، که به نمونه هایى از آن اشاره مى کنیم: الف: شاید سر خطیئه آدم علیه السلام توجه به کثرت اسمائى است که روح شجره منهیه است.[25]ب: در تفسیر و بلکه تاویل آیه شریفه «قل هو الله احد» مى فرماید: «ممکن است که«هو» اشاره باشد به مقام فیض اقدس که ذات اسماء ذاتیه است و «الله» اشاره به مقام احدیت جمع اسمائى که حضرت اسم اعظم است و «احد» اشاره به مقام احدیت باشدو بنابراین آیه شریفه در صدد اثبات آن است که این مقامات ثلاثه در عین حال که درمقام تکثیر اسمائى کثرت دارند، به حسب حقیقت در غایت وحدت هستند و تجلى به فیض اقدس به حسب مقام ظهور «الله» است و به حسب مقام بطون «احد» است وشاید «هو» اشاره به مقام ذات باشد و چون «هو» اشاره غیبیه است در حقیقت اشاره به مجهول است و «الله» و «احد» اشاره به مقام واحدیت و احدیت باشد; پس ذات را که مجهول مطلق است معرفى فرماید به اسماء ذاتیه و اسماء واحدیت صفاتیه، و درحقیقت اشاره به آن است که ذات غیب است و دست آمال از آن کوتاه است و صرف عمر در تفکر در ذات موجب ضلالت است و آنچه مورد معرفت اهل الله و علم عالمین بالله است واحدیت
و احدیت است. و واحدیت براى عامه اهل الله و احدیت براى خلص از اهل الله است»[26] . ج: در تاویل ضمیر غایب در «انا انزلناه فى لیلة القدر» مى فرماید: «قرآن قبل از تنزل به این نشاه در مقام و کینونت علمى در حضرت غیبیه به تکلم ذاتى بوده به احدیت جمع و ضمیر غایب اشاره به آن مقام است».[27]د: در تاویل سوره مبارکه حمد نیز فرموده: «سوره حمد جمیع سلسله وجود است عینا و عملا و تحققا و سلوکا»[28] و آنگاه توضیح داده است که چگونه کلمات سوره حمد به همه عالم تکوین از ابتداء تا انتهاء و همه عوالم مجردات و مادیات اشاره دارد، و این هم به طریق اجمال است و هم تفصیل. به هر حال تاویل قرآن اگر صحیح و همراه با برهان بوده و با معارف قرآنى هماهنگ باشد مى تواند به آن هدف اصلى که هدایت است منتهى شود و ارتباط بین آیات شریفه را برقرار کند; به عنوان مثال وقتى مى فرماید: «و من اعرض عن ذکرى فان له معیشة ضنکا و نحشره یوم القیامة اعمى; و هر که از یاد من رو بگرداند، زندگانى تنگى دارد و روز رستاخیز او را کور محشور مى کنیم»[طه، آیه 124[ و یا «و من کان فى هذه اعمى فهو فى الاخرة اعمى; و هر که در اینجا کور باشد، در
آخرت هم کوراست»[اسراء، آیه72[. روشن است که بین ذکر خدا و چشم سر مناسبتى نیست; پس باید مراد از چشم دراینجا چشم دل باشد، و مراد از کورى حجابهاى دل باشد که مانع از رؤیت و مشاهده است، و مراد از ذکر معرفتى باشد که از راه کشف و شهود بدست مى آید; بر این اساس اعراض از ذکر با کورى دل مناسبت کامل دارد. نیز آیه شریفه «یا حسرتى على ما فرطت فى جنب الله;[زمر، 56[ افسوس بر من که دراطاعت خدا کوتاهى کردم». در هنگام تفسیر باید اینگونه معنا شود که این اظهارتاسف و حسرت از کوتاهى در اطاعت خدا و تحصیل رضایت اوست; ولى تاویل آن امام معصوم است و مقصود اظهار تاسف و حسرت از کوتاهى در معرفت امام واطاعت از امام مى باشد. در پایان ذکر این نکته نیز لازم است که چون طبق دلیل عقلى و نقلى و نیز کشف وشهود تاویل قرآن مخصوص معصومین علیهم السلام است که راسخان در علم هستند، هر کس غیر از آنان بخواهد قرآن را تاویل کند، باید احتیاط را از دست نداده وتمام آنچه را ذکر مى کند، تنها به عنوان احتمالى در معنى و حقیقت آیات ذکر کند وچیزى را به صورت قطعى به کتاب خداوند نسبت ندهد; آنگونه که روش حضرت امام خمینى نیز بوده است.
«تفسیر العیاشى» محمد بن مسعود سمرقندى، تصحیح سید هاشم رسولى محلاتى، مکتبه علمیه اسلامیه،تهران، 1381ق، ج1، ص2 و «علل الشرایع» محمد بن على بن الحسین، شیخ صدوق، کتابفروشى داورى،قم، 1385ق، ص606 و «الکافى» محمد بن یعقوب کلینى، تصحیح على اکبر غفارى، دارالکتب الاسلامیه،تهران، 1363 ش، ج4، ص549، ح4. 2. «بصائر الدرجات» محمد بن حسن صفار، تصحیح میرزا محسن کوچه باغى، کتابخانه آیة الله مرعشى، قم،1404ق، ص196، ح7. 3. «تفسیر المحیط الاعظم و البحر الفخم فى تاویل کتاب الله العزیز المحکم» ج1، ص203. 4. «مفاتیح الغیب» محمد بن ابراهیم شیرازى، تصحیح محمد خواجوى، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، تهران، 1363 ش، ص74. 5. «عقیدة اهل السنته و الجماعة» اعلاء عبد العزیز بن باز، تالیف محمد بن صالح العثیمین، دارالوطن، ریاض،1414ق، ص5. 6. این قول را ملا صدرا در مفاتیح الغیب ص85 از بعض اصحاب احمد بن حنبل نقل کرده است. 7. «الفتوحات المکیة» محى الدین بن عربى، تصحیح عثمان یحیى، المجلس الاعلى للثقافة، قاهره، 1405ق،باب 50، ج80، ص212. 8. «آداب الصلاة» امام خمینى، به اهتمام سید احمد فهرى، موسسه چاپ و انتشارات استان قدس رضوى،مشهد، چاپ دوم، 1366 ش، ص212. 9. همان، ص212. 10. همان. 11. همان، ص92. 12. همان، ص205. 13. «بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار علیهم السلام» علامه محمد باقر مجلسى،
انتشارات اسلامیه، دارالکتب الاسلامیه، تهران، چاپ دوم، 1363 ش، ج14، ص192. 14. همان، ج36، ص257. 15. همان، ج92، ص97. 16. «تفسیر المحیط الاعظم و البحر الضخم فى تاویل کتاب الله العزیز المحکم» سید حیدر آملى، تصحیح سیدمحسن موسوى تبریزى، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران، 1414ق، ج1، ص239. 17. «تفسیر المحیط الاعظم» ج1، ص232. 18. «تفسیر القرآن الکریم» منسوب به محى الدین بن عربى، تصحیح مصطفى غالب، انتشارات ناصر خسرو،تهران، بى تا، ج1، ص4. 19. «آداب الصلاة»، ص221. 20. در «بحار الانوار» ج82، ص270 و ج84، ص254 آمده است که همه چیز حتى تک تک اجزاى نماز داراى تاویل مى باشند. 21. «آداب الصلاة» ص220. 22. همان، ص281. 23. «بحار الانوار» ج93، ص95. 24. معنى تاویل عرفانى تطبیق کتاب تدوینى با کتاب آفاقى است. «تفسیر المحیط الاعظم» ج1، ص240. 25. «آداب الصلاة» ص305. 26. همان، ص332. 27. همان، ص349. 28. «سر الصلاة» ص86.
فصلنامه متین، شماره 5 حسینی، سید قوام الدین چکیده: براساس متون دینى خداى متعال اسمى را براى خویش برگزیده که کسى از آن آگاه نیست. عموم عرفا مرتبه احدیت را اسم مستاثر الهى مى دانند و معتقدند این اسم در غیب ذات حق باقى مانده و در عالم ظهور پیدا نکرده است. امام خمینى(س) در تالیفات مختلف عرفانى خود تاکید دارند که این اسم به مانند سایر اسماء الهى در عالم ظهور دارد، ولى مظاهر این اسم که همان جهت ارتباط مستقیم اشیاء به حق است همانند خود این اسم برگزیده حقند.
یکى از آراى عرفانى امام خمینى(س) که از برجستگى و درخشش خاصى برخوردار است و در جاى جاى آثار و تالیفات عرفانى ایشان به مناسبتهاى مختلف تبیین و تفسیر شده نظریه ظهور اسماء مستاثره الهى در عالم است. عرفاى بزرگ کمتر در این مورد سخن گفته اند و چنان که از بعضى بیانات حضرت امام برمى آید، اصل این جهش فکرى و عرفانى در ایشان به وسیله استاد عرفان امام، مرحوم شاه آبادى، ایجاد شده است و سپس با تامل و شرح و بسط و تبیین ابعاد مختلف آن به صورت یک نظریه متین و قابل دقت درآمده است. در این نوشتار ابتدا به جایگاه اسم مستاثر در
بین اسماء الهى اشاره مى شود و بعد از طرح نظریات عرفاى عالیقدر در ظهور اسماء مستاثره، به طرح نظریه امام خمینى(س) در این خصوص مى پردازیم. جایگاه اسم مستاثر در میان اسماء الهى اسماء الهى تعینات و تجلیات ذات و وسایط فیض حقند و فیض الهى از طریق آنها به عوالم ملک و ملکوت مى رسد و در واقع عوالم وجود مظاهر اسماء و صفات حق هستند. اولیاى حق در سیر به سوى خداى متعال بعد از فناى از خود و خودى و سیر در عوالم نور، اسماء و صفات حق را مشاهده و در اسماء حق سیر مى کنند. از اخبار و ادعیه صادر از اهل بیت عصمت(ع) استفاده مى شود که خداى متعال اسمائى دارد که آنها را براى خویش برگزیده است و احدى از آنها آگاه نیست. این اسماء به «اسماء مستاثره» معروف شده اند. «استیثار» در لغت به معنى برگزیدن و به خود اختصاص دادن است و مستاثره، که از مصدر استیثار گرفته شده، به معنى برگزیده مى باشد. راغب اصفهانى در مفردات مى گوید: «الاستیثار التفرد بالشىء من دون غیره» (2) و در بحارالانوار آمده است: «استاثر بالشىء اى استبد به و خص به نفسه.» (3) از روایات ذیل استفاده مى شود که اسماء مستاثره از مراتب غیبى اسم اعظم هستند که کسى از
آنها آگاه نیست. امام باقر(ع) در این مورد مى فرمایند: و نحن عندنا من الاسم الاعظم اثنان و سبعون حرفا و حرف واحد عند الله تعالى استاثر به فى علم الغیب عنده. (4) بر اساس همین روایات، امام خمینى(س) در مقام بیان مراتب اسم اعظم، اسم مستاثر را از مراتب غیبى اسم اعظم برشمرده اند: اما الاءسم الاءعظم بحسب الحقیقة الغیبیة التى لایعلمها الا هو و لا استثناء فیه، فبالاعتبار الذى سبق ذکره، و هو الحرف الثالث و السبعون المستاثر فى علم غیبه. (5) از روایت باب «حدوث اسماء» اصول کافى استفاده مى شود، اسم مستاثر که از آن به اسم «مکنون» و «مخزون» نام برده شده است، جهت بطون و غیب اولین اسم الهى و در حجاب اسماء سه گانه دیگر است. به همین دلیل به اعتبارى تعین و اسم است و به اعتبار دیگر عدم تعین و غیب و واسطه در ظهور اسماء دیگر مى باشد. عن ابى عبدالله(ع) قال: ان الله تبارک و تعالى خلق اسما... فجعله کلمة تامة على اربعة اجزاء معا لیس منها واحد قبل الآخر، فاظهر منها ثلاثة اسماء لفاقة الخلق الیها و حجب منها واحدا وهو الاسم المکنون المخزون... و هذه الاسماء الثلاثة ارکان و حجب الاسم الواحد المکنون المخزون بهذه الاسماء الثلاثة. (6) در صحف عرفانى نیز آمده که غیب
ذات حق تعالى، از شدت بطون و غیب، بدون واسطه براى هیچ یک از اسماء و صفات ظاهر نمى شود و براى ظهور اسماء و بروز آنها احتیاج به واسطه اى است که جانشین ذات در ظهور کمالات ذات در مرائى اسماء و صفات گردد. این واسطه و «خلیفه» در ظهور کمالات ذات در مظاهر اسماء، وجهى به جانب غیب دارد که به این جهت غیب و غیر متعین است و وجهى به جانب اسماء دارد که به این جهت متعین و ظاهر در اسماء است. ان الاسماء و الصفات الالهیة ایضا غیر مرتبطة بهذا المقام الغیبى بحسب کثراتها العلمیة غیر قادرة على اخذ الفیض من حضرته بلاتوسط شىء... فلابد لظهور الاسماء و بروزها و کشف اسرار کنوزها من خلیفة الهیة غیبیة یستخلف عنها فى الظهور فى الاسماء و ینعکس نورها فى تلک المرایا... هذه الخلیفة الالهیة و الحقیقة القدسیه التى هى اصل الظهور لابد ان یکون لهاوجه غیبى الى الهویة الغیبیة ولایظهر بذلک الوجه ابدا، و وجه الى عالم الاسماء والصفات بهذا الوجه یتجلى فیها. (7) این واسطه در ظهور اسماء را که امام خمینى(س) «خلیفه الهى» و «اصل خلافت» نام مى نهد در صحف عرفانى «وحدت حقیقى» نامیده اند. تعینى که براى ذات حق تعالى به اعتبار اتصاف به این وحدت حقیقى لازم مى آید «تعین
اول» یا «حقیقت محمدى» نامگذارى شده است. (8) اولین تعین الهى که واسطه در ظهور اسماء از مقام غیب مى باشد «وحدت مطلقه» و وحدت حقیقى است، که جهت بطون آن را «احدیت» و جهت ظهور آن را مقام «واحدیت» و ظهور اسماء مى نامند. مقام احدیت ذاتى که جهت بطون اولین تعین الهى است، همان اسم مستاثر الهى است. (9)
در این بخش به بحث از معناى اسم مستاثر مى پردازیم و اینکه آیا برگزیده بودن این اسم به این معناست که در عالم ظاهر نشده و مظهرى در عالم ندارد یا به این معناست که مظهرش هم مثل خود این اسم برگزیده بوده و براى احدى معلوم نمى شود. عرفا به طور عموم اسماء مستاثره را اسمائى مى دانند که به ذاتشان طالب بطون و غیب هستند و اثرى از آنها در عالم خلق ظاهر نمى شود و مظهرى در عالم ندارند. صدرالدین قونوى در کتاب مفتاح غیب الجمع و الوجود، اسماء ذاتى حق را به دو قسم مى داند: یک قسم از این اسماء، حکم و اثرشان در عالم ظاهر مى شود و در عالم مظهر دارند که یا از طریق همین مظاهر و آثار از شت حجاب براى نیکوکاران شناخته مى شوند و یا از طریق کشف و شهود براى کمل از عرفا
و اولیاء معلوم مى گردند. قسم دیگر از اسماء ذاتى، اسمائى هستند که اثرى از آنها در عالم ظاهر نمى شود و به همین جهت براى احدى معلوم نمى گردند. این قسم دوم همان اسماء مستاثره الهى هستند. ثم اسماء الذات قسمان، احدهما ما تعین حکمه و اثره فى العالم فیعرف من خلف حجاب الاثر کما قلنا و ذلک للعارفین الابرار او کشفا و شهودا و هو وصف الکمل و ثانیهما ما لم یتعین له اثر و هو المشار الیه یقوله: او استاثرت به فى علم الغیب. (10) این اسماء با اینکه در عالم خلق ظاهر نمى شوند، صورت آنها در مرتبه اعیان ثابته (مرتبه علم الهى از دیدگاه عارف) موجود است. به همین اعتبار به صور این اسماء در مرتبه اعیان ثابته «ممتنعات» اطلاق شده است. معناى ممتنع در اصطلاح عارف عامتر از معناى آن در اصطلاح حکیم است. در اصطلاح عرفا، ممتنعات به صورى مى گویند که در عین وجود در مرتبه اعیان در خارج تحقق پیدا نمى کنند، یا به جهت شدت وجود (مثل صور اسماء مستاثره) و یا به جهت باطل بودن و عدم امکان تحقق در خارج (مثل اجماع نقیضین). در اصطلاح حکیم ممتنع فقط قسم دوم را شامل مى شود. و هى الممتنعات قسمان، قسم یختص بفرض العقل ایاه کشریک البارى و قسم لایختص
بالفرض، بل هى امور ثابتة فى نفس الامر، موجودة فى العلم، لازمة لذات الحق، لانها صور للاسماء الغیبیة المختصة بالباطن من حیث هو ضد الظاهر، او للباطن وجه یجتمع مع الظاهر و وجه لا یجتمع معه... و تلک الاسماء هى التى قال(رض) فى فتوحاته و اما الاسماء الخارجه عن الخلق و النسب فلایعلمها الا هو، لانه لا تعلق لها بالاکوان و الى هذه الاسماء اشار النبى(ص) او استاثرت به فى علم غیبک. (11) بر طبق این نظر چون این اسماء طالب غیب و بطون هستند در خارج ظاهر نمى شوند و به همین لحاظ که در خارج موجود نیستند و مظهرى ندارند، براى احدى معلوم نشده و برگزیده حق هستند.
امام خمینى(س) در شرح دعاى سحر و در شرح عبارت «اللهم انى اسئلک من اسمائک باکبرها» بعد از بیان این مطلب که اسماء و صفات الهى حجب نورى براى ذات حقند و اینکه ذات احدى تنها از طریق اسماء و صفات ظهور مى یابد و در مقام غیب ذات، اسم و رسم و حدى نیست، مى فرمایند: یکى از احتمالات در معناى اسم مستاثر این است که منظور از این اسم همان مقام غیب باشد و اطلاق اسم بر مقام غیب ذات به این جهت است که خود ذات
علامت و نشانه براى ذات مى باشد. هذا فان اشرت باطلاق الاسم فى بعض الاحیان على هذه المرتبه التى هى فى عماء و غیب کما هو احد الاحتمالات فى الاسم المستاثر فى علم غیبه، کما ورد فى الاخبار و اشار الیه فى الاثار الذى یختص بعلمه الله، و هو الحرف الثالث و السبعون من حروف الاسم الاعظم المختص علمه به - تعالى - فهو من باب ان الذات علامة للذات، فانه علم بذاته لذاته. (12) امام خمینى(س) در تعلیقات بر کتاب مصباح الانس بعد از کلام قونوى در تقسیم اسماء ذاتى و اینکه اسماء مستاثره در خارج حکم و اثر ندارند، این قول را که اسم مستاثر، همان مقام غیب ذات است به استادشان در معارف الهى، مرحوم شاه آبادى، نسبت مى دهند و مى فرمایند ظاهر کلام قونوى این است که اسماء مستاثره در عالم مظهرى ندارد، استاد عارف کامل ما مى فرمودند که اسم مستاثر، همان ذات احدى و مطلق حق است، زیرا ذات الهى با تعین منشا ظهور اسماء است، اما ذات مطلق بدون تعین منشا ظهور اسماء نیست و اطلاق اسم هم بر مقام ذات از باب تسامح در تعبیر است، نه اطلاق حقیقى. قال شیخنا العارف الکامل - دام ظله - ان الاسم المستاثر هو الذات الاحدیة المطلقه، فان الذات بما
هى متعینه منشا للظهور دون الذات المطلقه، اى بلا تعین، و اطلاق الاسم علیه من المسامحة و الظاهر من کلام الشیخ و تقسیمه، الاسماء الذاتیه الى ما تعین حکمه و ما لم یتعین، انه من الاسماء الذاتیة التى لامظهر لها فى العین. (13) اطلاق اسم بر آن از باب تسامح در تعبیر بوده و به همین دلیل اثرى از آن در عالم ظاهر نمى شود، زیرا ذات غیبى حق با تعین منشا ظهور اسماء و اعیان است و بدون تعین مقام غیب با هیچ موجودى مرتبط نیست، چنان که قبلا اشاره شد.
معظم له، در درس مصباح الانس، در مقام تبیین اسماء مستاثره فرمودند: «هر یک از اسماء الهى به طور غیر متناهى برگزیده حقند و در عالم ظاهر نمى گردند.» اسماء الهى در کمال اطلاقشان، عین ذات حقند، چنانچه اساطین عرفانى به آن تصریح کرده اند. ابن فنارى در مصباح الانس مى فرماید: لان الحقائق الکلیة للاسماء فى کمال اطلاقها عین الذات و هو المراد بقول الشیخ(ره) فى مواضع لاتحصى انها من حیث انتسابها الیه عین الذات. (14) با توجه به این مطلب، بیان حضرت استاد - دام ظله - که اسماء الهى به طور غیر متناهى برگزیده حقند در عین متانت، به یکى از دو قول گذشته
بازمى گردد و منظور از اسماء مستاثره بر طبق این بیان یا مقام احدیت ذاتى است که واسطه در ظهور اسماء در مرتبه واحدیت است، چنانچه قبلا اشاره شد، و نظر مشهور عرفا هم بر آن است و یا مقصود مقام غیب ذات است که در قول دوم بیان کردیم و در هر دو صورت این اسماء مظهرى در عالم ندارند و براى احدى معلوم نیستند.
امام خمینى(س) نظر سومى درباره اسم مستاثر دارند که به مناسبتهاى مختلف در کتابهاى عرفانى خود به آن اشاره کرده و از جهات مختلف به تبیین و تفسیر آن پرداخته اند. قبل از طرح نظر ایشان و براى فهم بهتر آن لازم است ابتدا مقدمه اى طرح شود. در کتب عرفانى بیان شده که ذات حق تعالى از همه عوالم بى نیاز است و هیچ گونه اشاره عقلى و وهمى بدان راه نمى یابد و از این جهت نمى توان آن را مورد بحث قرار داد. به همین لحاظ، موضوع عرفان نه ذات حق تعالى که خداى متعال است از جهت ارتباطش با خلق. فموضوعه الخصیص به وجود الحق سبحانه من حیث الارتباطین لا من حیث هو لانه من تلک الحیثیة غنى عن العالمین لاتناله اشارة عقلیه او وهمیه فلا عبارة عنه فکیف یبحث عنه او عن احواله و
کذا عن حقیقة من حقایقه. (15) یکى از حقایقى که عرفا در مقام تبیین چگونگى ارتباط حق تعالى با اشیا، که موضوع عرفان است، بیان کرده اند این است که اشیاء از دو طریق با خداى تعالى مرتبطند: یکى از طریق سلسله علل و معلولاتى که در نظام وجود، در تحقق آنها دخالت دارند و از همین طریق با ارتباط به مبادى عالیه مى توان به باطن اشیاء راه یافت و از آن آگاه شد. طریق دوم ارتباط اشیاء با خداى متعال، مستقیم و بدون واسطه و از طریق ارتباط خاص وجودى است که حق تعالى با اشیاء دارد، و به همین لحاظ که این طریق، مستقیم و بلاواسطه است کسى نمى تواند از آن آگاه گردد. ابن فنارى در مصباح الانس از رساله الهادیة صدرالدین قونوى نقل مى کند که در مقام بیان جهت ارتباط اشیاء با حق تعالى ارتباط مستقیم اشیاء به حق را، جهت وجوبى اشیاء مى نامد و در بیان سر این ارتباط مى فرماید: سر این ارتباط، سریان وحدت ذاتى حق در همه موجودات است که احکام کثرت و وسایط را مستهلک مى کند و به همین جهت، هر چه غیر حق تعالى در عالم به علیت وصف گردد، در واقع معد بوده و مؤثر حقیقى خداى واحد قهار است. قال الشیخ(ره) فى
الرسالة الهادیة، اقول المشهور المحقق انه ما من موجود من الموجودات الا ارتباطه بالحق من جهتین، جهة السلسلة الترتیب التى اولها العقل الاول، وجهة طرف وجوبه الذى یلى الحق و انه من ذلک الوجه یصدق علیه، انه واجب و ان کان وجوبه بغیره و مراد المحققین من هذا الوجوب مخالف من وجه لمراد غیرهم و السر فیه عموم وحدة الحق الذاتیه المنبسطة على کل متصرف بالوجود و القاضیة باستهلاک احکام الکثره و الوسائط و الموضحة احدیة التصرف و المتصرف، بمعنى ان کل ماسوى الحق تعالى مما یوصف بالعلیة فانه معد غیر مؤثر، فلا اثر لشىء فى شى الا یعد الواحد القهار و اقول الغرض من هذه النکتة الاخیرة، ان کل مایطلق علیه المؤثر فى هذه الاصول فالمراد به المعد و المؤثر الحقیقى هو سر الالهى و ان کل موجود فوحدة الحق فیه ساریه. (16) جامى در اشعة اللمعات این دو طریق ارتباط با حق تعالى را «وجه خاص» و «سلسله ترتیب» مى نامد و بر اساس این دو طریق ارتباط به تعریف «جذبه» و «سلوک» در سیر الى الله مى پردازد و فرق سالک مجذوب و مجذوب سالک را بیان مى کند. یکى جهت معیت وى با حق سبحانه و احاطه و سریان وى سبحانه در وى بالذات، بى توسط امرى دیگر و این جهت
را طریق «وجه خاص» گویند و فیضى که از این طریق مى رسد بى واسطه است و توجه بنده را در این جهت «جذبه» گویند و جهت دیگر «سلسله ترتیب» است که فیضى که به وى مى رسد به وساطت امورى بود که در معیت وى بالوجود الحق سبحانه مدخلى داشته باشند و فیضى که به وى مى رسد بر مراتب آنها مرور کند و منصبغ به احکام آنها متنازلا به وى برسد و چون بنده بر همین طریق متصاعدا به حق سبحانه بازگردد و با آنکه احکام یک یک مراتب را باز مى گذارد به مرتبه فوق آن ترقى مى کند تا با آن اسمى که مبدا تعین وى است برسد و در آن مستهلک و مضمحل گردد و آن سبت به وى تجلى ذاتى وى باشد این طریقه را «سلسله ترتیب» گویند و روش بنده را به این طریق مرتبه بعد مرتبه «سلوک» گویند و واصل به این طریق را اگر چه کمتر باشد از واصل به طریق اول، احاطه اى هست به احوال مراتب که واصل به طریق اول را نیست و واصل به طریق اول را چون بازگردانند و بر طریق سلسله ترتیب باز به مطلوب رسانند وى را «مجذوب سالک» خوانند و سالک بر طریق دوم را چون سلوک وى منتهى به وجه خاص و
استهلاک در آن گردد، «سالک مجذوب» گویند و هر یک از این دو صاحب دولت اقتداء را شاید و تربیت مریدان از وى آید. (17) پس از ذکر این مقدمه به توضیح نظر امام خمینى(س) درباره اسماء مستاثره مى پردازیم. به نظر ایشان جهت ارتباط مستقیم اشیاء به حق تعالى که از آن به «سر وجودى» یاد مى کنند، مظهر اسماء مستاثره حق مى باشد; یعنى همان طور که سایر اسماء الهى در عالم اثر دارند و داراى مظهر هستند، اسماء مستاثره هم در عالم اثر دارند و داراى مظهر مى باشند. اما مظهر این اسماء مثل خود این اسماء برگزیده حق بوده و کسى از آن آگاه نیست. به عبارت دیگر، هیچ اسمى از اسماء الهى بدون مظهر نیست و اسماء مستاثره هم داراى مظهر هستند. مظهر این اسماء جهت ارتباط غیبى اشیاء با حق تعالى است، زیرا مقام احدیت ذاتى حق ارتباط خاصى با هر شىء دارد که کسى از آن آگاه نیست. بنابراین معنى مستاثر بودن این اسماء این نیست که در عالم مظهر نداشته باشند، بلکه به این معناست که مظهر این اسماء مثل خود این اسماء مستاثره بوده و کسى از آن آگاه نیست. عندى ان الاسم المستاثر ایضا له اثر فى العین الا ان اثره ایضا مستاثر، فان للاحدیة
الذاتیه وجهة خاصة مع کل شىء هو سره الوجودى لایعرفها احد الا الله کما قال تعالى: «ما من دابة الا هو اخذ بناصیتها» «و لکل وجهة هو مولیها» فالوجهة الغیبیة لها اثر مستاثر غیبى تدبر تعرف. (18) امام راحل وجه خاص غیبى احدى را که همان سر وجودى و رابطه بین اسم مستاثر و اشیاء است، از ضمیر «هو» در دو آیه مذکور استنباط فرموده اند. امام خمینى(س) در تعلیقات بر فصوص الحکم به دنبال کلام شارح قیصرى «و ان کان یصل الفیض الى کل ما له وجود من الوجه الخاص الذى له مع الحق بلاواسطه» که ارتباط خاص اشیاء با حق «تعالى» و رسیدن فیض الهى از این طریق به اشیاء را بیان مى دارد، مى فرمایند: قوله من الوجه الخاص هو الوجهة الغیبیه الاحدیة التى للاشیاء و قد یعبر عنها بالسر الوجودى و هذا ارتباط خاص بین الحضرة الاحدیة و بین الاشیاء بسرها الوجودى «ما من دابة الا هو اخذ بناصیتها» ولا یعلم احد کیفیة هذا الارتباط الغیبى الاحدى بل هو الرابطة بین الاسماء المستاثره مع مظاهر المستاثره، فان الاسماء المستاثره عندنا لها المظاهر المستاثره و لایکون اسم بلامظهر اصلا بل مظهره مستاثر فى علم غیبه فالعالم له حظ من الواحدیة و له حظ من الاحدیة و حظ الواحدیة معروف للکمل
و الحظ الاحدى سر مستاثر عندالله «و لکل وجهة هو مولیها». (19) حضرت امام از این بیان نتیجه مى گیرد چنان که عالم از مرتبه واحدیت بهره مند است و موجودات مظاهر اسماء حقند، از مرتبه احدیت هم بهره مند است که کسى از آن آگاه نیست. ظهور مقام واحدیت در عالم براى کملین از اولیاء معلوم است. ایشان بر اساس این نظر، ترتیب عوالم را که قیصرى در شرح بر فصوص الحکم، آورده است نپسندیده و ترتیب دیگرى ارائه مى کنند. ایشان اولین عالم را سر وجودى اشیاء در مقام علم و عین مى دانند. بل اول الحضرات حضرة الغیب المطلق اى حضرة احدیة الاسماء الذاتیه و عالمها هو السر الوجودى الذى له الرابطة الخاصة الغیبیة مع الحضرة الاحدیة و لایعلم احد کیفیة هذه الرابطة المکنونة فى علم غیبه و هذا السر الوجودى اعم من السر الوجودى العلمى الاسمائى و العینى الوجودى. (20) حضرت امام در بیانى دیگر درباره اسماء مستاثره، فرق مقام ذات غیبى حق با تجلى احدى که تمام اسماء و صفات در آن مستهلک هستند و اسم مستاثر الهى است و فرق این دو مقام را با تجلى به جمیع اسماء و صفات توضیح مى دهند. ان الوجود اما ان یتجلى بالتجلى الاحدى المستهلک فیه کل الاسماء و الصفات و هذا التجلى یکون بالاسم
المستاثر و الحرف الثالث و السبعین من الاسم الاعظم فهو مقام بشرط اللائیة ففى هذا المقام له اسم الا انه مستاثر فى علم الغیب و هذا التجلى هو التجلى الغیبى الاحدى بالوجهة الغیبیة للفیض الاقدس و اما الذات من حیث هى فلا یتجلى فى مرءاة من المرائى و لایشاهدها سالک من اهل الله ولا مشاهد من اصحاب القلوب و الاولیاء فهى غیب لابمعنى الغیب الاحدى بل لا اسم لها و لارسم و لا اشارة الیها و لاطمع لاحد فیها و اما ان یتجلى باحدیة جمع جمیع حقایق الاسماء و الصفات فهو مقام اسم الله الاعظم رب الانسان الکامل (21) از ظاهر کلام امام در شرح دعاى سحر مشخص مى شود که ایشان اصل این نظریه را از بیانات استادشان در معارف الهى، مرحوم شاه آبادى، استفاده کرده و آن را شرح و بسط داده اند. ان الوجود بمراتبها السافلة و العالیة کلها مرتبط بالوجه الخاص مع الله تعالى بلا توسط شىء فان المقید مربوط بباطنه و سره مع المطلق بل هو عین المطلق بوجه یعرفه الراسخون فى المعرفة و کان شیخنا العارف الکامل - ادام الله ظله على رؤوس مریدیه - یقول: ان المقید بباطنه هو الاسم المستاثر لنفسه و هو الغیب الذى لایعلمه الا هو، لان باطنه المطلق و بتعینه ظهر لابحقیقته،
فالکل حاضر عندالله بلاتوسط شىء. (22) بر اساس همین نظر امام در خطبه وصیت الهى خویش، قرآن کریم را مظهر و مجلاى مقام احدیت با تمام اسماء حتى اسماء مستاثره و پیامبر اکرم(ص) و اهل بیت گرامیش(ع) را مظاهر جمال و جلال حق و خزائن اسرار قرآن بیان مى دارند. الحمدلله و سبحانک اللهم صل على محمد و اله مظاهر جمالک و جلالک و خزائن اسرار کتابک الذى تجلى فیه الاحدیة بجمیع اسمائک حتى المستاثر منها الذى لا یعلمه غیرک و اللعن على ظالمیهم اصل الشجرة الخبیثة.
مؤلف محقق کتاب شرح مقدمه قیصرى بر فصوص الحکم این نظر امام را در اسم مستاثر پسندیده است و در قسمتهاى مختلف این کتاب، آن را بیان مى دارد. حق آن است که اسم مستاثر در عالم عین اثر دارد ولى اثر آن اسم نیز مستاثر است. ایشان کلام امام را در تعلیقه بر مصباح (صفحه 218( نقل مى کند و در حاشیه این عبارت مى گوید: هیچ اسمى از اسماء حق خالى از ظهور و سریان در مظاهر نیست چیزى که هست، مظاهر در احکام تابع اسماء حاکمه اند و از حقیقت و احکام و خصوصیات اسم حاکم، حکایت مى نمایند. یکى از احکام اسماء مستاثره
خفاء حقیقت آن است و در عالم وجود مظهر این اسم که سارى در جمیع حقایق است مستاثر است. (23) در دعاهاى وارد شده از حضرات معصومین - علیهم السلام - همان طور که به اسماء دیگر الهى در مقام دعا تمسک شده به اسماء مستاثره هم تمسک شده است. اسئلک بکل اسم سمیت به نفسک او انزلته فى شىء من کتبک اواستاثرت به و اللهم اسئلک باسمک المکنون. (26) آیت الله محمدى گیلانى - دام ظله - در رساله اسم مستاثر در وصیت امام، در تحلیل نظر امام در اسم مستاثر، تمسک به این اسماء در مقام دعا و واسطه بودن آنها در رسیدن فیض به عوالم خلق را در تایید نظر امام مى آورند: دلیل حضرت امام بر این مدعا ظاهرا، حیثیت اسم بودن «اسم مستاثر» است، زیرا پیدایش اسم به اقتضاى حاجات ممکنات است و اسماء الهى قبله حاجاتند که آفریدگان، فطرتا به تناسب حاجات به اسماء بدان جا روى مى آوردند و جبلة ناله و لابه سر مى دهند و به زبان فطرت قضاى حاجاتشان را مى طلبند. و همین است مدلول آیه «ولله الاسماء الحسنى فادعوه بها» [اعراف: 18[ و آیه: «یسئله من فى السموات والارض» [الرحمن: 39[ بلکه این استظهار به مقتضاى اصول برهانى و قواعد عرفانى است.... مصادر
برکات و خیرات و مراجع حاجات همان اسماء و صفاتند که به تناسب برکات و حاجات مصدریت و مرجعیت دارند و ظهور اسماء و صفات نیز به واسطه فیض اقدس و خلیفه کبرى «که همان خلافت محمدیه و اصل و مبدا آن است» تحقق یافت. پس چگونه ممکن است اسم اگر چه مستاثر باشد بدون مظهر و اثر باشد و قبله حاجات نباشد مضافا به اینکه در بعضى از دعوات ماثوره، اسم مستاثر، مورد تمسک جهت قضاى حاجات واقع شده است. (27) از آنچه تاکنون از دیدگاه محققین و بیانات امام در مواضع مختلف در تبیین این نظر نقل شد به دقت و ظرافت این نظر پى مى بریم. تعبیرات اخبار و ادعیه درباره اسماء مستاثره به طور عموم، بر غیبى بودن این اسم و عدم آگاهى از آن حتى براى نبى ختمى مرتبت(ص) که مظهر اسم جامع الهى است، دلالت دارد; چنانچه در این نظریه مثل نظریات دیگر بر آن تاکید شده است. اما نسبت به ظهور این اسماء در عالم تعابیرى در اخبار و ادعیه موجود است که در ظاهر با این نظر سازگار نیست. براى مثال، در زیارت «ال یاسین» تعبیر «لا یخرج منک الى غیرک.» آمده است. «اللهم انى اسئلک باسمک الذى خلقته فى ذاتک واستقر فیک ولایخرج منک
الى شئ ابدا» یا در موارد دیگر آمده است که این اسماء را در نزد خودت برگزیدى: «او استاثرت به فى علم الغیب عندک»، اگر چه در این موارد چون ارتباط خاص وجودى اشیاء که مظاهر اسماء مستاثره اند با مقام غیب احدى مستقیم و بدون واسطه است، این تعابیر با وجودى که این اسماء در عالم مظهر دارند هم سازگار است. اما اینکه، اسماء الهى قبله حاجاتند و باید در عالم مظهر داشته باشند،
نسبت به مرتبه واحدیت و مقام ظهور اسماء درست است، اما همان طور که بیان شد، اسم مستاثر مرتبه احدیت و جهت غیبى مرتبه اسماء است و واسطه در ظهور اسماء از مقام غیب مى باشد و همان طور که در ظاهر عبارت «...فاظهر منها ثلاثة اسماء لفاقة الخلق الیها وحجب منها واحدا و هو الاسم المکنون...» روایت باب «حدوث اسماء» اصول کافى هم به دست مى آید احتیاج خلایق به اسماء ظاهر در مقام واحدیت است و مرتبه بطون این اسماء که اسم مستاثر الهى است محل حاجت خلایق نیست. البته امام این حدیث را در کتاب شرح دعاى سحر (28) ،بر عالم خلق و اسم اعظم فعلى تطبیق داده اند. یادداشتها: 1( کارشناسى ارشد رشته الهیات و معارف اسلامى. 2( راغب اصفهانى، المفردات فى غرایب القرآن، دفتر نشر کتاب، چاپ دوم، 1404 ه . ق.، ص 10. 3( محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، بیروت: طبع جدید، جلد 85، حدیث 1، ص 255. 4( در کتاب، «حجت» اصول کافى، جلد 1، ص 334، بابى با عنوان «ما اعطى الائمه - علیهم السلام - من اسم الله الاعظم» باز شده که سه روایت در این باب نقل کرده است و... مفسرین به طور معمول این روایات را در تفسیر آیه کریمه «قال الذى عنده علم من
الکتاب» مى آورند. در کتاب بحارالانوار، جلد 27، طبع جدید، تحت عنوان «ان عندهم الاسم الاعظم به یظهر منهم الغرایب» مجموع این روایات نقل شده است. 5( روح الله موسوى خمینى، شرح دعاى سحر، ترجمه سید احمد فهرى، تهران: انتشارات اطلاعات، چاپ پنجم، 1374، ص 116. 6( محمدبن یعقوب کلینى، اصول کافى، دفتر نشر فرهنگ اهل بیت(ع)، جلد 1، «باب حدوث الاسماء»، ص 152. 7( روح الله موسوى خمینى، مصباح الهدایة الى الخلافة و الولایة، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، چاپ دوم، 1373، ص 17-16. 8( صائن الدین على الترکه، القواعد، چاپ سنگى، ص 79. 9( سید محمد حسین طباطبایى، [علامه]، الرسائل التوحیدیه، بنیاد علمى و فکرى استاد علامه سید محمد حسین طباطبایى با همکارى نمایشگاه و نشر کتاب، «رسالة الاسماء»، ص 47. 10( محمدبن حمزة الفنارى، مصباح الانس، چاپ سنگى، چاپ دوم، 1363 با همکارى وزارت ارشاد اسلامى، فصل چهارم از فصول فاتحه، ص 14. 11( داود بن محمود القیصرى، مقدمه قیصرى بر شرح فصوص الحکم، چاپ سنگى قدیم، ص 19-18. 12( روح الله موسوى خمینى، شرح دعاى سحر، صص 115 - 114. 13( روح الله موسوى خمینى، تعلیقات بر مصباح الانس، مؤسسه پاسدار اسلام، چاپ دوم، ص 218. 14( محمدبن حمزة الفنارى، مصباح الانس، ص 13.
15( همان. 16( همان، ص 28. 17( عبدالرحمان جامى، اشعة اللمعات، انتشارات علمیه حامدى، صص 15 - 14. 18( روح الله موسوى خمینى، تعلیقه بر شرح فصوص الحکم، مؤسسه پاسدار اسلام، چاپ دوم، سال 1410ه .ق، ص 26. 19( همان. 20( همان، ص 32. 21( همان، ص 14. 22( روح الله موسوى خمینى، شرح دعاى سحر، ص 176. 23( جلال الدین آشتیانى، شرح مقدمه قیصرى، تهران: چاپ امیرکبیر، فصل دوم، ص 261. 24( حاج شیخ عباس قمى، مفاتیح الجنان، دعاى مشلول. 25( محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، جلد 91، ص 121. 26( همان، جلد 86، ص 25. 27( محمد محمدى گیلانى، رساله اسم مستاثر در وصیت امام، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، چاپ دوم، 1372، صص 53 - 51. 28( روح الله موسوى خمینى، شرح دعاى سحر، ص 138.
فصلنامه امام صادق، شماره 6 نبوی، سید عبدالامیر چکیده: اگر اندیشه سیاسى به عنوان فعالیتى ذهنى در نظر گرفته شود که اهدافى معقول را به گونه اى منطقى و عقلانى تعیین مى کند، راه تحقیق آنها را نشان مى دهد و کم وبیش داراى قدرت اقناع و فراگیرى است; در آن صورت مى توان نظریه «ولایت فقیه» امام خمینى (قدس سره)را اندیشه اى سیاسى برشمرد. امام با ارائه نظریه «ولایت فقیه»، اهداف مبارزه، راههاى کسب موفقیت و الگویى بدیل براى نظام سیاسى موجود را تبیین نمود، و در کارآیى دیگر چارچوبهاى فکرى خدشه و مناقشه کرد. اگر چه امام پیش از طرح این نظریه، بارها هدف خود را از مبارزه اعلام کرده بود، اما براى نخستین بار اهداف و مسیر تحقق آنها بدقت ترسیم مى شد، و به صورت چارچوب فکرى منسجم براى حل بحران معناى موجود در جامعه ایران در مى آمد. اما همان گونه که اندیشمند سیاسى بر جامعه خود اثر مى گذارد، از آن نیز تاثیر مى پذیرد. بنابراین، طبیعى است که اندیشه او همواره در حال تحول و تکامل باشد. اندیشه سیاسى امام نیز از این امر مستثنا نیست. با نگاهى به سه دوره: پیش از تبعید، دوران تبعید، و دوران پس از پیروزى انقلاب، روشن مى شود که برداشت امام
از «سیاست»، «برنامه ریزى» و «حکومت اسلامى»، گام به گام تغییر مى کند و پیچیده تر مى شود. در دوره نخست، امام اعتقاد به اجراى احکام اسلامى داشت. اما ایشان در دوران تبعید، تشکیل حکومتى را براى اجراى آن احکام لازم شمرد. پیروزى انقلاب و تشکیل چنین حکومتى، نشان داد که نمى توان به منابع فقهى، بدون در نظر گرفتن مقتضیات زمان و مکان، بسنده کرد. از این رو، از مفهومهاى: «ضرورت» و «مصلحت» براى زدودن مشکلات سخن گفته شد، و نظریه امام کاملا جنبه عملگرایانه یافت. تاکنون درباره این عمل گرایى دودیدگاه بدبینانه و خوشبینانه ابراز شده است که با توجه به مراحل تکاملى اندیشه سیاسى امام، این دو دیدگاه به اجمال بررسى مى شود. امام خمینى(ره) از جمله رهبران مذهبى قرن بیستم است که با حضور گسترده خود در حوزه سیاست، تلاش کرد پاسخهایى قانع کننده براى حل بحران معنوى موجود در جامعه خود بیابد. البته، امام فقط به طرح پاسخ اکتفا نکرد، بلکه براى استقرار آن نیز به فعالیت پرداخت. پیش از طرح اندیشه سیاسى امام ، لازم است به یکى از مهمترین -و شاید مهمترین- پیشفرضهاى امام که همانا «انتظار حداکثر » از دین است، توجه شود. دقت در این نکته مهم براى درک افکار و آراى امام بویژه در باره «سیاست »،
راهگشاست. به نظر امام، دین مى تواند همه پرسشهاى بشرى را پاسخ دهد، و براى ابعاد گوناگون زندگى انسان حکم دارد(امام خمینى، بى تا، ص 301(: «این، قانون خدایى است که از قبل از ولادت تا پس از مردن و ازتخت سلطنت تا تخته تابوت، هیچ جزئى از جزئیات زندگى اجتماعى و فردى را فرو گذار نکرده است.» در سخنرانى مورخ 21/1/1343 حضرت امام آمده است (امام خمینى، 1361، ج1، ص66(: «اسلام براى تمام زندگى انسان از روزى که متولد مى شود تا موقعى که وارد در قبر مى شود، دستور و حکم دارد.» امام دلیل این امر را ناقص بودن عقل بشرى مى داند که قادر نیست به وضع قانون بپردازد و حکمرانى کند، و به هرحال به دنبال منافع خود خواهد بود (امام خمینى، بى تا، ص230(: «حکم گذاران هم بشرى هستند مثل خود او، شهوت و غضب دارند، شیطنت و خدعه دارند، منافع شخصى خود را مى خواهند، منافع دیگران را فداى خود مى کنند. جمله کلام آنکه، تمام آنها هم محتاج و گرفتار عوامل بسیار هستند. و از چنین بشرى کسى توقع ندارد که احکامش به مصالح عامه باشد و خود را بر دیگران ترجیح ندهد و منافع دیگران را پایمال نکند.» براساس این استدلال، «غیر از حکم خدا و یا آن که خدا تعیین کرده»
(امام خمینى، بى تا، ص 230( هیچ حکمى قابل پذیرش نیست. پس آنچه اهمیت مى یابد، استخراج این احکام و ارائه آنها به جامعه بشرى است; که آن نیز در حوزه «فقه» و به وسیله فقها انجام مى گیرد. بدیهى است که با توجه به انتظار حداکثر امام از دین، قلمرو فقه بسیارگسترده مى شود و اهمیت مى یابد. و این، دقیقا ناشى از «غناى حکمى» فقه است، که حکم هر مسئله اى را مى توان از آن به دست آورد. از این رو، امام چند بار تلاش کرد با طرح مسائل مستحدثه و پاسخگویى به آنها، توان و ظرفیت بالاى فقه را نشان دهد. وى در ابتداى کتاب کشف الاسرار مى نویسد (امام خمینى، بى تا، ص 11(: «ما پس از این خواهیم روشن کرد که خداى محمد(ص) که قانونگذار است،تکلیف گمرک و ثبت و هر جزئى از جزئیات احتیاج بشر رابراى همه دوره ها معین کرده. شما چه مى دانید قانون اسلام چیست؟»همچنین، امام پس از آزادى در سال1343، در دیدار با طلاب و علماى مشهد اظهار امیدوارى کرد که بتواند رساله اى را درباره همه ابواب فقه و مسائل مستحدثه و مورد ابتلاى روز بنویسد. درس «مسائل مستحدثه» از مردادماه همان سال آغاز شد و تا زمان تبعید امام به ترکیه ادامه یافت. در این دوره مسائل مختلفى همچون: تلقیح
مصنوعى، کالبد شکافى، تشریح اعضاى مرده، پیوند اعضاء، سرقفلى و بلیتهاى بخت آزمایى طرح شد(بى آزار شیرازى،1369، صص 46-45(. امام برآن بود که با استخراج و اجراى این احکام به وسیله علما و ارتباط با آنان، مشکلات جامعه از بین خواهد رفت (امام خمینى، بى تا، صص257-256(: «اى بیخردان! مملکت دین، بهشت روى زمین است. و آن، با دست پاک روحانى تاسیس مى شود. همین روحانى نیمه جان که شما خارخسکها به نکوهش آنان برخاستید، دو ثلث این کشور را یا بیشتر از آن را بى سرو صدا دارند اداره مى کنند و شما از آن خبر ندارید . این همه فسادها، دزدیها، خیانتها ، جنایتها ، خونریزیها ، بى عفتیها ، غارتگریها از یک ثلث یا کمتر افراد این کشور است که سروکار با روحانى ندارد. اگر شما فتنه انگیزان بیخرد مى گذاشتید همه افراد با روحانى مرتبط شوند، احتیاج به شهربانى را ما از جهان برمى داشتیم. یک مدرسه روحانیت به قدر صدها شهربانى کار انجام مى دهد و شما غافل از آنید ... با رفتن نفوذ روحانى خللهایى در کشور پیدا مى شود، که صدها دادگستریها و شهربانیها صد یک آن را نمى توانند اصلاح کنند.» به همین دلیل، امام «سلب نفوذ روحانیت» را از مهمترین خطاهاى حکومت رضا شاه مى داند که «براى مملکت از همه بدتر بود» (امام خمینى،
بى تا، ص 240(. به نظر امام، از جمله مسائلى که در دین اسلام فراموش نشده، «سیاست » و شئون مختلف آن است. امام معتقد بود (امام خمینى، 1361، ج1، ص66(: «اسلام تمامش سیاست است، اسلام را بد معرفى کردند.» و اساسا، عملکرد پیامبر اکرم (ص) و ائمه معصومین، بیانگر توجه آنان به این حوزه بسیار مهم بوده است (امام خمینى، 1361، ج2، ص82(: «این هم رسول اکرم (ص) که تاریخش را خوب مى دانید دیگر، که تنهایى مبعوث شد، سیزده سال نقشه کشید و ده سال جنگ کرد. نگفت که ما را چه به سیاست. اداره کرد ممالکى را، مملکتى را. نگفت که ما چه کار داریم به این حرفها. آن هم، حکومت حضرت امیر است که همه تان مى دانید و آن وضع حکومتش و آن وضع سیاستش و آن وضع جنگهایش. نگفت که ما بنشینیم در خانه مان دعا بخوانیم و زیارت بکنیم و چه کار داریم به این حرفها.» استعمارگران پس از مطالعه در ممالک اسلامى،به این نتیجه رسیدند که دو سد بزرگ: اسلام و روحانیت، در مقابلشان وجود دارد (امام خمینى، 1361، ج2، ص162(. از این رو، استعمار در چند قرن اخیر به تحریف اسلام و احکام آن دست زد و تصویر نادرستى از آن را پدید آورد، به گونه اى که
«حالا محتاجیم زحمت بکشیم تااثبات کنیم که اسلام هم قواعد حکومتى دارد.» (امام خمینى،1357، ص19(. پس دخالت فقها و علما در سیاست، امرى جدید و نوظهور شمرده نمى شود، بلکه دقیقا دنباله روى از پیامبر(ص) و جانشینانش است. و اصلا، اینان به عنوان جانشینان امام معصوم در دوره غیبت، وظیفه راهبرى جامعه اسلامى را دارند. اما، نقش تخریبى استعمار از یک سو و خودباختگى در برابر پیشرفتهاى مادى استعمارگران از سوى دیگر، موجب شده است این وظیفه به فراموشى سپرده شود. انتظار حداکثر از دین، به طور طبیعى نقش علما را- به دلیل تبیین و اجراى احکام دین - حیاتى جلوه مى دهد، از این رو، لازم است علما به حوزه هاى مختلف زندگى توجه کنند. به همین خاطر، در سخنان امام تاکید بسیار زیادى بر نقش عالمان دین و حفظ شان و شخصیت آنان شده است (امام خمینى، 1361، ج1، ص177(: «باید ملت اسلام بدانند خدمتهایى که علماء دین به کشورهاى اسلامى در طول تاریخ کرده اند، قابل شمارش نیست . در همین اعصار اخیر، نجات کشور از سقوط قطعى مرهون مرجع وقت (مرحوم میرزاى شیرازى) و همت علمامرکز بود. حوزه هاى علمیه و علماء اعلام همیشه حافظ استقلال و تمامیت ممالک اسلامى بوده اند.» البته، این خدمات منحصر به گذشته نبوده است، بلکه (امام خمینى، 1361،
ج2، ص82(: «نهضت مقدس اخیر ایران که ابتداى شکوفایى اش از پانزدهم خرداد 42 بود، صد در صد اسلامى است و تنها به دست تواناى روحانیون با پشتیبانى ملت مسلمان و بزرگ ایران پى ریزى شد و به رهبرى روحانیت، بى اتکا به جبهه اى یا شخصى یا جمعیتى اداره شده و مى شود و نهضت پانزده ساله ما چون اسلام است بى دخالت دیگران در امر رهبرى که از آن روحانیت است ادامه دارد و خواهد داشت.» در این میان آنچه خطرناک است، تلقین شعار: «اسلام منهاى روحانیت» و تکرار آن به وسیله ناآگاهان است (امام خمینى، 1361، ج2، ص20; امام خمینى، 1361، ج1،ص17(، در حالى که توجه نمى شود با از دست دادن قدرت روحانیت ، بزرگترین سد در برابر دشمن فرو مى ریزد و استقلال ممالک اسلامى از بین مى رود (امام خمینى، 1361، ج1، صص263-262(: «اگر شما بخواهید خودتان باشید و منهاى آخوند، تا قیامت هم در زیر بار دیگران هستید... اسلام بى آخوند مثل اینکه بگویند ما اسلام مى خواهیم، اسلامى که سیاست نداشته باشد. اسلام و آخوند این طورى توى هم هستند، اسلام بى آخوند اصلا نمى شود.» مطالبى که تاکنون ذکر شد ، بدان معنا نیست که امام از همان ابتداى مبارزه صاحب اندیشه سیاسى منسجم بود ، بلکه ارائه این چارچوب فکرى به دوره تبعید مربوط مى شود.
البته، این چارچوب -چنانکه بعد از این خواهد آمد- براثر مواجهه با واقعیات دچار دگرگونیهایى شد. ولى، آنچه در این مدت دست نخورده باقى ماند - برخلاف دینمدارانى همچون مهندس بازرگان- همان انتظار حداکثر از دین و عالمان دینى و اعتقاد به غناى حکمى فقه بود. با توجه به این مقدمات، اکنون مى توان ویژگیهاى فکرى و تحولات تاریخى آن را نزد امام شناسایى و بررسى کرد. دیدگاههاى سیاسى امام، به سه دوره: پیش از تبعید، تبعید، و پس از پیروزى انقلاب تقسیم مى شود.
در این دوره، نضج تدریجى اندیشه سیاسى امام- که پاسخى به بحران معناى موجود در جامعه بود- بخوبى مشاهده مى شود. کتاب کشف الاسرار -نگاشته به سال1323 - شاید مهمترین شاخص این دوره باشد. اگر چه کتاب کشف الاسرار با هدف رد کتابهاى افرادى همچون: حکمى زاده و شریعت سنگلجى نوشته شد، ولى با توجه به مسائل گوناگون سیاسى و اجتماعى، نقش و تاثیر دین را در این حوزه ها بازگو کرد. ویژگى نخست کتاب آن است که امام آشکارا به فلسفه غرب خدشه مى کند و آن را بى اعتبار مى داند. به نظر امام، «کسى که منطق الشفا وحکمت متعالیه صدراى شیرازى دارد، به منطق و حکمت اروپائیان که باز در کلاس تهیه است چه احتیاج دارد» (امام خمینى،
بى تا، ص 42(. همچنین از دید امام، تفاوتى میان دموکراسى و دیکتاتورى و مشروطه و استبداد نیست، «مگر در فریبندگى الفاظ و حیله گرى قانونگذارها» (امام خمینى، بى تا، ص368(. ویژگى دیگر، همان انتظار حداکثر از دین است که موجب اهمیت یافتن نقش مفسران دین مى شود. امام در این کتاب، روحانى را به عنوان «پزشک روح مردم » وصف مى کند که قصد دارد ریشه خیانت، دزدى و چپاول رااز جهان بردارد (امام خمینى، بى تا، ص274(. اما مهمترین بحثهاى کتاب، به مسئله حکومت و نقش علما در این زمینه، اختصاص دارد. امام با نقل چند حدیث بیان مى کند که در زمان غیبت، حکومت از آن فقیه است (امام خمینى، بى تا، صص238-237(، اما آن را در حد «نظارت» برمى شمارد (امام خمینى، بى تا، ص281(: «ما ... نمى گوییم حکومت باید با فقیه باشد، بلکه مى گوییم حکومت باید با قانون خدایى که صلاح کشور و مردم است اداره شود. و این، بى نظارت روحانى صورت نمى گیرد; چنانچه دولت مشروطه نیز این امر را تصویب و تصدیق کرده.» این نظارت از طریق مجلس مؤسسان و مجلس شوراى ملى صورت مى گیرد (امام خمینى، بى تا، صص235-234(: «ما که مى گوییم حکومت و ولایت در این زمان با فقهاء است ، نمى خواهیم بگوییم فقیه هم شاه و هم وزیر و هم نظامى و هم سپور است ،
بلکه مى گوییم همان طور که یک مجلس مؤسسان تشکیل مى شود از افراد یک مملکت و همان مجلس تشکیل یک حکومت و تغییر یک سلطنت مى دهد و یکى را به سلطنت انتخاب مى کند و همان طور که یک مجلس شورا تشکیل مى شود از یک عده اشخاص معلوم الحال و قوانین اروپایى یا خود درآرى را بر یک مملکت که هیچ چیز آنها مناسب با وضع اروپا نیست تحمیل مى کنند و همه شماها کورکورانه آن را مقدس مى شمرید و سلطان را با قرارداد مجلس مؤسسان سلطان مى دانید و به هیچ جاى عالم و نظام مملکت برنمى خورد ، اگر یک همچو مجلسى از مجتهدین دیندار که احکام خدا را بدانند و هم عادل باشند و از هواهاى نفسانیه عارى باشند و آلوده به دنیا و ریاست آن نباشند و جز نفع مردم و اجراى حکم خدا غرضى نداشته باشند تشکیل شود وانتخاب یک نفر سلطان عادل کنند که از قانونهاى خدایى تخلف نکند و از ظلم و جور احتراز داشته باشد و به مال و جان و ناموس آنها تجاوز نکند، به کجاى نظام ملکت برخورد مى کند. و همین طور، اگر مجلس شوراى این مملکت از فقهاى دیندار تشکیل شود یا به نظارت آنها باشد- چنانچه قانون هم همین را مى گوید- به کجاى عالم برمى خورد؟»حال،
باید پرسید که چرا امام با اینکه حکومت را در زمان غیبت از آن فقها مى داند، آن را به نظارت تقلیل مى دهد؟ از بحثهاى امام، دو دلیل استنباط مى شود. یک دلیل، مربوط به همین دوره پیش از تبعید است که براساس آن، امام در آن زمان دولت را تااندازه اى «قابل اصلاح » مى دانست، لذا، از دولت چنین درخواست مى کند ( امام خمینى، بى تا، ص132(: «ما انتظار داریم که دولت اسلام با مقررات دینى و مذهبى همیشه همراه و این نشریات را که برخلاف قانون و دین است جلوگیرى کند و اشخاصى که این یاوه سراییها را مى کنند در حضور هواخواهان دین اعدام کنند و این فتنه جویان را که مفسد فى الارض هستند از زمین براندازد تا فتنه انگیزان هوسران دیگر دامن به آتش فتنه گرى و تفرق کلمه نزنند، و دست خیانت به مقدسات دینى دراز نکنند.» همچنین در جریان «تصویب نامه انجمنهاى ایالتى و ولایتى»، امام بشدت موضعگیرى کرد و در سخنرانى مهمى- به تاریخ 10/1/1341- تصریح نمود: «امروز، سکوت همراهى با دستگاه جبار است; نکنید سکوت» (امام خمینى، 1361، ج1، ص12(. ولى پس از عقب نشینى رژیم شاه و لغو تصویب نامه ، امام در سخنرانى دیگرى -به تاریخ 11/9/1341 - خطاب به روحانیت گفت (امام خمینى، 1361، ج1، ص20(: «حق
اینکه به دولت ناسزا گفته شود، نیست . شما بزرگتر از این هستید که حرفى که مناسب شما نیست، بزنید. از امروز مشغول کار خودمان هستیم... نصیحت از واجبات است ، ترکش شاید از کبائر باشد . از شاه گرفته تا این آقایان تا آخر مملکت ، همه را باید علما نصیحت کنند.» دلیل دیگر، به روح کلى اندیشه امام در باب وظایف علما برمى گردد. بر این اساس ، نظارت فقها امرى بنیادى و فعالانه محسوب مى شود ، نه منفعلانه; چرا که آنان از سویى موجب «مشروعیت» حکومت و برنامه هاى آن مى شوند، و از سوى دیگر به هدایت فعالیتهاى حکومت در چارچوب احکام اسلام مى پردازند. از این رو، نیازى نیست که فقیه در امور اجرایى یا برنامه ریزى مشغول شود . اتفاقا، امام در دوره تبعید نیز چنین برداشتى داشته است، که در قسمت بعد بررسى مى شود. مطلب آخر آنکه، کشف الاسراراز جهتى -و تا اندازه اى- منعکس کننده روح کلى حاکم برروحانیت شیعه در آن دوره است. کافى است بدانیم که این کتاب، به عنوان پاسخ رسمى حوزه علمیه قم به اشکالات و شبهه هاى طرح شده برگزیده شد . اما طى سالهاى پایانى این دوره، مبارزه امام از شکل «نصیحت» خارج مى شود، و تیغه انتقادها متوجه شاه و دربار مى گردد .
دوران چهارده ساله
تبعید ، فرصت مناسبى را فراهم آورد تا امام به طراحى چارچوبى بپردازد -که از دید وى- قادر به حل بحران معناى موجود در جامعه ایران باشد . براساس این چارچوب ، دگرگونى سیستم حکومتى اجتناب ناپذیر بود . اولین تلاش در این زمینه، نگارش کتاب تحریرالوسیله در ترکیه بود. امام در این کتاب بار دیگر اسلام را به عنوان « دین سیاست » معرفى مى کند و تاکید مى نماید که هرکس قائل به جدایى دین از سیاست باشد ، دین و سیاست را نشناخته است (امام خمینى، 1982م، ج1، ص234(. همچنین، فقهاى جامع الشرایط به عنوان نواب عام حضرت ولى عصر (عج) دانسته شده اند، که باید به اجراى سیاسات (حدود و تعزیرات ) و تمام آنچه براى امام باشد، بجز جهاد ابتدایى، اقدام کنند (امام خمینى، 1982م، ج1، ص482(. ویژگى تحریر الوسیله در آن است که احکام مسائل مختلف سیاسى، در قالب زبان فقهى آمده است. به عنوان نمونه، به نظر امام ، اگر یکى از دولتهاى اسلامى پیمانى بست که با مصلحت اسلام و مسلمانان مخالف بود ، بر سایر دولتهاى اسلامى واجب است که با استفاده از روشهاى گوناگون سیاسى و اقتصادى آن پیمان را به هم بزنند (امام خمینى، 1982م، ج1، ص486(. در بخش «امر به معروف و نهى
از منکر» نیز چند مسئله به ممنوعیت و حرمت ورود علما، ائمه جماعات و طلاب علوم دینى به مؤسسه هاى دولتى و مؤسسه هاى دینى تحت نظارت دولت اختصاص داده شده است (امام خمینى، 1982م، ج1، صص475-474(. اما ارائه آنچه که امروزه به عنوان اندیشه سیاسى امام نام مى بریم ، در عراق صورت گرفت . در این زمینه، کتاب البیع و ولایت فقیه، دو اثر قابل توجه است. اما به پیروى از شیخ مرتضى انصارى (ره) مسئله ولایت فقیه را در کتاب البیع مطرح مى کند. کتاب ولایت فقیه نیز حاوى 12 جلسه سخنرانى امام در مسجد شیخ انصارى نجف است، که از روز چهارشنبه اول بهمن 1348 آغاز شد (روحانى، 1364، ج2، ص494(. اینک با استفاده از مباحث هر دو کتاب ، گزارشى از این چارچوب فکرى ارائه مى کنیم. به نظر امام، دین اسلام احکام بسیارى درباره امور سیاسى و اجتماعى دارد. حتى در احکام صرفا عبادى، وجوه سیاسى و اجتماعى لحاظ شده است . این احکام تا روز قیامت معتبر و براى همه مسلمانان لازم الاجرا است . در نتیجه، تشکیل حکومت براى اجراى احکام اسلامى لازم مى شود. وظیفه حکومت اسلامى آن است که به اجراى این احکام بپردازد، و ضمنا از مرزهاى کشور اسلامى دفاع کند. پیامبر (ص) و جانشینان او که صاحب
ولایت عظمى بودند ، در زمان حیات خود و تا حد امکان به این مهم اقدام کردند ، اما مشکل اصلى، مربوط به زمان غیبت است. به عبارت دیگر ، براى اجراى احکام فردى و اجتماعى در زمان غیبت چه باید کرد؟ (امام خمینى،1357، ص30(: «از غیبت صغرى تاکنون که هزار و چند صد سال مى گذرد و ممکن است صد هزار سال دیگر بگذرد و مصلحت اقتضا نکند که حضرت تشریف بیاورد، در طول این مدت مدید احکام اسلام باید زمین بماند و اجرا نشود ؟ و هرکه هرکارى خواست بکند ؟ هرج و مرج است ؟ قوانینى که پیغمبر اسلام در راه بیان و تبلیغ و نشر و اجراى آن بیست و سه سال زحمت طاقت فرسا کشید، فقط براى مدت محدودى بود ؟ آیا خدا اجراى احکامش را محدود کرد به دویست سال ؟ و پس از غیبت صغرى اسلام، دیگر همه چیزش را رها کرده است؟» امام با استناد به دلایل عقلى و نقلى، استدلال مى کند که فقها در زمان غیبت جانشینان امام زمان (عج) به شمار مى آیند و وظیفه برپایى حکومت اسلامى را دارند. فقیه از آن جهت جانشین حضرت محسوب مى شود، که «علم» به قانون اسلامى دارد و البته «عدالت » و «صلاحیت » نیز شروطى اساسى
در این زمینه است (امام خمینى، 1365،ص30(. فقهاى عادل موظفند براى تاسیس حکومت اسلامى تلاش کنند، و مردم هم باید ایشان را یارى دهند . بنابراین، فقها که نواب عام امام زمان (عج) در زمان غیبت مى باشند، از همه اختیارات و وظایف حکومتى پیامبر (ص) و ائمه برخوردارند.از این رو، «اینان هر جا و هر زمان که مصالح مسلمانان اقتضا کند ، در حدود اختیارات خود، احکامى صادر مى کنند که همگان باید از ایشان پیروى کنند» (امام خمینى، 1365، ص35(. هر فقیه عادلى که مؤفق به برپایى حکومت اسلامى شود ، همه مردم حتى دیگر فقیهان باید از او پیروى کنند. و از این پس، او به حکومت و احکام آن مشروعیت مى بخشد . حال، مى توان پرسید که حکومت اسلامى از لحاظ شکلى چگونه است ؟ به اعتقاد امام، حکومت اسلامى، «مشروطه» و مقید به احکام و قوانین اسلامى موجود در قرآن و سنت است. بنابراین، مجلس شورا به قانونگذارى نمى پردازد، بلکه وظیفه برنامه ریزى را در پرتو احکام اسلام بر عهده دارد. نکته مهم آن است که امام در این مباحث- همچون دوره پیش از تبعید - نظارت فقها را به رسمیت مى شناسد و حضور آنان را مشروعیت بخش مى داند. لذا، به نظر وى تعیین شکل دقیق حکومت اسلامى ، روابط بین
قواى سه گانه ، نحوه اجراى برنامه ها و امورى از این گونه، برعهده متخصصان است (امام خمینى،1357، ص173(: «ما اصل موضوع را طرح کردیم و لازم است نسل حاضر و نسل آینده در اطراف آن بحث و فکر نمایند و راه به دست آوردن آن را پیدا کنند; سستى ، سردى و یاس را از خود دور نمایند، و -ان شاءالله تعالى -کیفیت تشکیل و سایر متفرعات آن را با مشورت و تبادل نظر به دست بیاورند و کارهاى حکومت اسلامى را به دست کارشناسان و خردمندان معتقد بسپارند.» براین اساس، نمى توان اشکال گرفت که فقها از اداره امور ناتوانند، زیرا (امام خمینى، 1365، ص80(: « تدبیر امور کشور در هر حکومت، با تشریک مساعى زیادى از افراد متخصص و ارباب بصیرت انجام مى گردد. و سلاطین و رؤساى جمهور از دیرباز تاکنون جز در موارد بسیار نادر، به تدابیر سیاسى و فنون نظامى آگاه نبوده اند، بلکه همواره امر بر این منوال بوده است که امور مربوط به هرفن، توسط متخصصان آن فن انجام مى گرفته است . ولى نکته مهمى که شایان توجه فراوان است، این است که اگر رهبر و رئیس یک حکومت شخص عادل باشد ، مسلما وزیران و کارگزاران عادل یا درستکار را انتخاب مى کند. و این امر، موجب مى شود که
از ظلم و فساد و تجاوز در اموال عمومى مسلمانان کاسته شود و جان و حیثیت و آبروى آنان حفظ شود. همان گونه که در زمان حکومت امیرالمؤمنین - علیه السلام- نیز تمام کارها به دست خود ایشان انجام نمى گرفت، بلکه فرمانداران و قضات و فرماندهان نظامى و دیگر افراد لازم را انتخاب مى کردند وکارها را به عهده آنان مى گذاشتند. امروز هم به همان صورت است; یعنى اداره امور سیاسى و نظامى و همچنین اداره شهرها و حفظ مرزهاى کشور ، همه به دست شخص یا اشخاصى که داراى شایستگى لازم هستند، انجام مى گیرد.» در مصاحبه هاى امام در «پاریس » نیز این مطلب آشکارا به چشم مى خورد . به عنوان مثال، امام در مصاحبه با گاردین - به تاریخ 10/8/1357- مى گوید(امام خمینى، 1361، ج2، ص260(: « ما خواهان استقرار یک جمهورى اسلامى هستیم و آن حکومتى است متکى به آراء عمومى. شکل نهایى حکومت با توجه به شرایط و مقتضیات کنونى جامعه ما توسط خود مردم تعیین خواهد شد.» همچنین، امام در مصاحبه با لوموند- به تاریخ 22/8/1357- تاکید مى کند(امام خمینى، 1361، ج3، ص145(: «جمهورى به همان معنایى است که همه جا جمهورى است، لکن این جمهورى بر یک قانون اساسى اى متکى است که قانون اسلام باشد. اینکه ما جمهورى اسلامى مى گوییم براى
این است که هم شرایط منتخب و هم احکامى که در ایران جارى مى شود ، اینها براسلام متکى است لکن انتخاب با ملت است.» همچنین، امام در سخنرانى مهمى - به تاریخ3/10/1357- به روحانیت گوشزد مى کند که به دیگر جناحها هم توجه کند (امام خمینى، 1361، ج4، ص93(: « شما نمى خواهید که خودتان بروید حکومت کنید. شما یک شغل دیگر دارید، شما حکومت لازم دارید، شما اجزاى ادارات لازم دارید. ادارات شما، حکومت شما-عرض مى کنم- لشگر شما، جیش شما ، همه اینها با این جبهه ها تحصیل مى شود. با این دانشگاهها و با این دانشجوهاى خارجى و داخلى، مملکت ما باید اداره شود.» بااین توضیحات، مشخص است که نظارت فقها از دید امام، تفاوت بسیار زیادى با نظارت آمده در قانون اساسى مشروطیت دارد. توضیح اینکه، براى اجراى احکام اسلامى در این حالت ، حضور و نظارت فقیه عادل وجامع الشرایط لازم
است. این نظارت، امرى فعالانه است و همه نهادهاى حکومتى و قوانین اساسى و عادى با تنفیذ وى مشروع مى شوند . همچنین، او از همه اختیارات پیامبر (ص) و ائمه در امر حکومت برخوردار است ، لذا «ولایت مطلقه» دارد .
چند روز پیش از پیروزى انقلاب، امام در مورد انتصاب مهندس بازرگان به سمت نخست وزیرى گفت (امام خمینى،1361، ج5، صص 31و34(: «من باید یک تنبه دیگر هم بدهم و آن اینکه ، من که ایشان را حاکم کردم ، یک نفر آدمى هستم که به واسطه ولایتى که از طرف شارع مقدس دارم ، ایشان را قرار دادم...مابه حسب ولایت شرعى که داریم و به حسب آراء ملت که ما را قبول کرده است ، آقاى مهندس بازرگان را مامور کردیم که دولت تشکیل بدهد .» پیروزى انقلاب به رهبرى امام خمینى، موجب شد تا نظریه ولایت فقیه به عنوان نظام حکومتى اجرا شود. پاسخ مثبت مردم به همه پرسى درباره «جمهورى اسلامى» و نیز متن قانون اساسى، در واقع تایید دیگرى از رهبرى امام -و به طور غیر مستقیم چارچوب فکرى او- محسوب مى شود. همان گونه که امام در دوره تبعید وعده داده بود ، از آن پس صرفا به نظارت بر عملکرد دولت و ارشاد مردم پرداخت،
و حتى به «قم » عزیمت کرد اما سیر وقایع و بروز مشکلات به گونه اى بود که «نظارت» کافى به نظر نمى رسید، و اعمال «ولایت » ضرورى مى نمود . توضیح آنکه، امام معتقد بود (امام خمینى، 1357، صص191-190(: «احتیاجى نیست بعداز تشکیل حکومت، بنشینید قانون وضع کنید... همه چیز آماده و مهیا است. فقط مى ماند برنامه هاى وزارتى که آن هم به کمک و همکارى مشاورین و معاونین متخصص در رشته هاى مختلف در یک مجلس مشورتى ترتیب داده و تصویب مى شود.» پس از پیروزى انقلاب ، در جریان تنظیم متن قانون اساسى بحثهاى مختلفى در این زمینه صورت گرفت. سرانجام، وضع قانون برمبناى مصلحت اندیشى به عهده مجلس شوراى اسلامى گذاشته شد.همچنین، براساس اصل 91 قانون اساسى، شوراى نگهبان موظف شد تا بر مغایر نبودن مصوبات مجلس با قانون اساسى و احکام شرعى، نظارت کند. برخورد مکرر با واقعیتهاى جامعه، باعث شد تا براى کارآمدى چارچوب تازه استقرار یافته، چاره اى اندیشیده شود . اختلاف نظر مجلس شوراى اسلامى و شوراى نگهبان درباره قانون اراضى شهرى، نقطه عطفى در این زمینه بود و نشان از تقابل «موازین شرعى » و «واقعیات جامعه» داشت . رئیس مجلس وقت در نامه اى، از امام خواستار چاره اندیشى شد. و امام در تاریخ 20/7/1360، پاسخ داد (امام خمینى، 1361،
ج15، ص188(: «آنچه در حفظ نظام جمهورى اسلامى ایران دخالت دارد که فعل یا ترک فعل آن موجب اختلال نظام مى شود ... پس از تشخیص موضوع به وسیله اکثریت دوسوم وکلاى مجلس شوراى اسلامى با تصریح به موقتى بودن آن مادام که موضوع محقق است و پس از رفع موضوع خود به خود لغو مى شود، مجاز به تصویب و اجراست.» به عبارت دیگر ، طبق این نظر ، راه حل مشکلات از طریق «احکام ثانویه » دانسته مى شود که اصولا موقتى و ازباب ضرورت «اکل میته» است. از این رو، پس از رفع مشکل ، استفاده از آن راه حلها هم لغو مى گردد . با این پاسخ ، نخستین اقدام براى سازگار کردن چارچوب فکرى حاکم با واقعیتهاى موجود و پاسخگویى به پرسشهاى جدید صورت گرفت، و واژه «ضرورت» اهمیت ویژه اى یافت . مفهوم ضرورت عمر دیرپایى نداشت، و پس از مدتى بهره گیرى از عنوان احکام ثانویه براى حل مشکلات، ناکافى تشخیص داده شد . بروز پرسشهاى جدید بویژه در زمینه میزان اقتدار و اختیارات حکومت اسلامى، به اظهار نظر صریح و بسیار مهم امام در این زمینه انجامید; که باز نقطه عطفى در روند حیات نظریه ولایت فقیه محسوب مى شود. توضیح اینکه، امام پیش از پیروزى انقلاب چندین بار اهمیت مصالح
جامعه را متذکر شده بود، اما معتقد بود راه حل مشکلات ناشى از مصالح نیز در قانون اسلام مشخص شده است . در نتیجه، هنوز در باره مکانیزم حل مشکلات ابهام وجود داشت . اظهار نظر امام در باره قانون اراضى شهرى، عملا گامى براى ابهام زدایى بود; چنانکه یک سال بعد نیز تاکید کرد (امام خمینى، 1364، ج17،ص162(: «آن جاهایش که مصلحتى در تغییرات بوده است خدا گفته است آنها را. احکام ثانویه براى همین معناست که گاهى یک مسائلى در جامعه ها پیش مى آید، که باید یک احکام ثانویه اى در کار باشد. آن هم احکام الهى است ، منتها احکام ثانویه الهى است.» در سال1366، ابوالقاسم سرحدى زاده وزیر کار وقت ، طى نامه اى به امام در باره اینکه: آیا دولت مى تواند در ازاى استفاده از خدمات و امکانات دولتى و عمومى، شروط الزامى برقرار کند، کسب تکلیف کرد . پاسخ امام مثبت بود . این اظهار نظر، تفسیرهاى گوناگونى را در پى داشت. یکى از روحانیون بلندپایه، سعى کرد این پاسخ را در چارچوب چوب احکام ثانویه اسلام تفسیر کند. امام طى نامه اى، مرزهاى گسترده اختیارات حکومت اسلامى را چنین ترسیم کرد (امام خمینى،1369، ج20، صص 171-170(: «حکومت که شعبه اى از ولایت مطلقه رسول الله- صلى الله علیه و آله وسلم- است،
یکى از احکام اولیه اسلام است و مقدم بر تمام احکام فرعیه حتى نماز و روزه و حج است ... حکومت مى تواند قراردادهاى شرعى را که خود با مردم بسته است ، در موقعى که آن قرارداد مخالف مصالح کشور و اسلام باشد ، یک جانبه لغو کند و مى تواند هر امرى را چه عبادى و یا غیر عبادى که جریان آن مخالف مصالح اسلام است ، از آن مادامى که چنین است جلوگیرى کند. حکومت مى تواند از حج که از فرایض مهم الهى است ، در مواقعى که مخالف صلاح کشور اسلامى دانست، موقتا جلوگیرى کند.» با این پاسخ روشن و صریح ، مفهوم «مصلحت » جایگزین مفهوم «ضرورت » شد و در مرتبه اى بالاتر از احکام اولیه اسلام قرار گرفت (مهرپور، 1372، صص 80-45; هاشمى،1372، ج2، صص749-733;زحمتکش،1376، ش47و48(. نخستین پیامد این امر، آن بود که اصل «اجتهاد» گستره اى وسیعتر از گذشته پیدا کرد، و شناخت «زمان» و «مکان» براى تصمیم گیرى فقها ضرورتر شد (امام خمینى،1369، ج21، ص 61(: «یکى از مسائل بسیار مهم در دنیاى پرآشوب کنونى ، نقش زمان و مکان در اجتهاد و نوع تصمیم گیریهااست . حکومت ، فلسفه عملى برخورد با شرک و کفر و معضلات داخلى و خارجى راتعیین مى کند. و این بحثهاى
طلبگى مدارس که در چارچوب تئوریها است ، نه تنها قابل حل نیست که ما را به بن بست هایى مى کشاند که منجر به نقض ظاهرى قانون اساسى مى گردد . شما در عین اینکه باید تمام هم خودتان را بگذارید که خلاف شرعى صورت نگیرد -و خدا آن روز را نیاورد- باید تمام سعى خودتان را بنمایید که خداى ناکرده اسلام در پیچ و خمهاى اقتصادى ، نظامى ، اجتماعى و سیاسى متهم به عدم قدرت اداره جهان نگردد.» و نیز امام در باره نقش زمان و مکان در اجتهاد تاکید کرد (امام خمینى،1369، ج21، ص98(: « درمورد روش تحصیل و تحقیق حوزه ها، این جانب معتقد به فقه سنتى و اجتهاد جواهرى هستم، و تخلف از آن را جایز نمى دانم. اجتهاد به همان سبک صحیح است ، ولى این بدان معنا نیست که فقه اسلام پویا نیست; زمان و مکان دو عنصر تعیین کننده در اجتهادند . مسئله اى که در قدیم داراى حکمى بوده است ، بظاهر، همان مسئله در روابط حاکم بر سیاست و اجتماع و اقتصاد یک نظام ممکن است حکم جدیدى پیدا کند. بدان معنا که، با شناخت دقیق روابط اقتصادى و اجتماعى و سیاسى همان موضوع اول که از نظر ظاهر با قدیم فرقى نکرده است، واقعا موضوع جدیدى شده است
که قهراحکم جدیدى مى طلبد... حکومت نشاندهنده جنبه عملى فقه در برخورد با تمامى معضلات اجتماعى و سیاسى و نظامى و فرهنگى است. فقه ، تئورى واقعى و کامل اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است.» هنگامى که «اجتهاد مصطلح در حوزه ها کافى» نباشد (امام خمینى،1369، ج21، ص47(، بدیهى است که حضور و دخالت روحانیت در صحنه هاى مختلف زندگى سیاسى و اجتماعى لازم شمرده مى شود (امام خمینى، بى تا،1369، ص100(: «روحانیت تا در همه مسائل و مشکلات حضور فعال نداشته باشد ، نمى تواند درک کند که اجتهاد مصطلح براى اداره جامعه کافى نیست . حوزه ها و روحانیت باید نبض تفکر و نیاز آینده جامعه را همیشه در دست خود داشته باشند و همواره چند قدم جلوتر از حوادث ، مهیاى عکس العمل مناسب باشند.» سیر حوادث بدانجا ختم شد که براساس دیدگاه مصلحت گرایى ، «مجمع تشخیص مصلحت نظام » به عنوان مرجع حل معضلات نظام و رفع اختلافات شوراى نگهبان و مجلس شوراى اسلامى درآمد. این مجمع از سال1366 تا 1368 فاقد جایگاهى در قانون اساسى بود. از این رو، تشکیل چنین مجمعى، از جمله موضوعاتى بود که طبق فرمان امام، در دستور کار «شوراى بازنگرى قانون اساسى » قرار گرفت و اصل 112 بدان اختصاص داده شد . تشکیل این مجمع را
باید مرحله مهمى از تطور نظریه ولایت فقیه دانست، که موجب نهادینه شدن اصل مصلحت گرایى در چارچوب فکرى حاکم شد. به گفته دکتر فرهنگ رجائى (رجائى،1373، ص279(: «ساز و کارى بود براى برقرارى ارتباط میان سپهر آرمان و سپهر امکان.» البته جداى از تشکیل مجمع تشخیص مصلحت ، نفس بازنگرى در قانون اساسى نیز نشانگر غلبه واقعگرایى و دور شدن از آرمانگرایى است . امام در نامه خود ضمن اشاره به «ده سال تجربه عینى و عملى از اداره کشور»، بروز «نقایص» و «اشکالات»در قانون اساسى را ناشى از «جو ملتهب ابتداى پیروزى انقلاب » و «عدم شناخت دقیق معضلات اجرایى جامعه» مى داند (امام خمینى،1369، ج21، ص122(. در اینجا نکته جالبى وجود دارد و آن، نگرانى امام از احتمال غلبه مصلحت گرایى و بى توجهى به قانون اساسى است. روشن است که این گونه مصلحت گرایى و تقدم آن براحکام اولیه اسلام، از ابتکارات امام است. ولى امام در تاریخ7/9/1367 در پاسخ به نامه شمارى از نمایندگان مجلس شوراى اسلامى مى نویسد (امام خمینى،1369، ج21، ص57( : «ان شاءالله تصمیم دارم در تمام زمینه ها وضع به صورتى درآید که همه طبق قانون اساسى حرکت کنیم. آنچه در این سالها انجام گرفته است، در ارتباط با جنگ بوده است. مصلحت نظام و
اسلام اقتضاء مى کرد تا گره هاى کور قانونى سریعابه نفع مردم و اسلام باز گردد.» به نظر مى رسد امام براى رفع تعارض مصلحت گرایى - قانون گرایى، راه چاره را در آن دانست که مجمع تشخیص مصلحت پشتوانه قانونى پیدا کند ، و «براى حل معضلات نظام و مشورت رهبرى به صورتى که قدرتى در عرض قواى دیگر نباشد» (امام خمینى،1369، ج21، ص123(، از آن استفاده شود. در باره این گونه مصلحت گرایى و تشکیل مجمعى براى تشخیص مصالح نظام، دیدگاههاى متفاوتى ابراز شده است. شمارى از حقوقدانان هم جایگاه و هم عملکرد این مجمع را نقد کرده اند. به عنوان مثال ، دکتر سید جلال الدین مدنى معتقد است که تشکیل این مجمع، موجب شناور شدن قانون اساسى شده است (مدنى، 1370، ص 262(: «قرار گرفتن مجمع تشخیص مصلحت در قانون اساسى، یعنى از طریق قانون اساسى در جهت خلاف استقرار قانون قدم گذاشتن.» دکتر حسین مهرپور نیز ضمن بررسى انتقادى عملکرد مجمع، مى گوید- برخلاف هدف اصلى مجمع در رفع اختلافات میان مجلس و شوراى نگهبان- دوسوم مصوبات آن از بدو تشکیل تا اردیبهشت ماه 1371، وضع قانون بوده است. در نتیجه (مهرپور، 1372، ص79(: «گاه این توهم پیش مى آید که برخى مراجع اجرایى که مى خواهند زودتر و راحت تر مقرراتى را در
دست داشته باشند و در پیچ و خم راه طولانى بررسى و تصویب مجلس و اظهار نظر شوراى نگهبان معطل نشوند ،مى کوشند آن را به عنوان معضل نظام توجیه کنند، و به این ترتیب مجمع تشخیص مصلحت را درگیر بررسى طرح پیشنهادى خود و قانونگذارى نمایند.» در صورت پذیرش چنین دیدگاهى، مشخص است که تلاش امام براى حل تعارض مصلحت گرایى- قانون گرایى مؤفق نبوده، و عملا مصلحت گرایى بر قانون گرایى غلبه کرده است. اما جهانگیر صالح پور از زاویه اى دیگر به اصل مصلحت نگاه مى کند، که در ذیل گزارشى از دیدگاه او مى آید. صالح پور در ابتداى مقاله «فرایند عرفى شدن فقه شیعى » (صالح پور، 1374، صص23-17(، فرآیند عرفى شدن را به انتقال از ساحه قدسى به ساحه عرفى تعریف مى کند(صالح پور، 1374، ص18(.وى معتقد است: «ارزشهاى قدسى مشروعیت خود را از عرصه اى ماورایى مى گیرند و به هیچ رو براى توجیه خود به مبانى خردپسندانه و مبتنى بر مفیدیت فرو کاسته نمى شوند; و اساسا و بنا بر تعریف ، خود را ملزم به توجیه نمى دانند. حال آنکه ارزشهاى عرفى ( مبتنى بر سودمندى ناسوتى) با فایده قابل اثبات خود شناخته مى شوند.» بنابراین، دو معنا از عرفى شدن برداشت مى شود: الف: دنیایى شدن; یعنى « عبور مفاهیم و مقولات از ساحه قدسى
به ساحه ناسوتى که على القاعده بافرسایش توام است.» ب: افتراق ساختارى میان ساختار سیاسى و نهاد دینى; یعنى « نهاد دین که در اعصار گذشته داراى کارکردهاى گوناگون بوده (آموزش، قضاوت ، تدبیر امور شهر و ...) به علت پیچیده شدن مناسبات زندگى اجتماعى و تخصیص نقشها ، همچون سایر نهادها متکثر شده و وظایف خود را واگذار مى کند» (صالح پور، 1374، ص19(. البته، این تعبیر با تعبیر سکولاریزم در ایران -یعنى جدایى دین از سیاست- تفاوت دارد . سپس، صالح پور فرضیه خود را این گونه، بیان مى کند: «دکترین ولایت مطلقه فقیه» آخرین و مهمترین تلاش براى تسریع فرایند عرفى شدن -به هر دو معناى یاد شده- فقه شیعى است، زیرا زمینه نظرى لازم را براى تبدیل «شیعه یک حزب تمام » به «شیعه به مثابه یک دولت تمام عیار» فراهم مى آورد . او دلیل مى آورد که ولى فقیه به عنوان واسطه میان عالم لاهوت و ناسوت ، دو جنبه و حیث دارد: در وجه اول (وجه یلى الربى)، نماینده امام معصوم و منصوب از طرف او است. در وجه دوم ( وجه یلى الخلقى) ، وکیل مردم و منتخب از سوى آنهاست. ولى فقیه از وجه اول، ولایت مطلقه بر دستگاه فقه دارد و از جنبه دوم ، نماینده
و سمبل «حاکمیت ملى» و مکلف به پاسداشت مصالح عامه و منافع ملى است. او نتیجه مى گیرد که وارد شدن عنصر مصلحت در دستگاه فقه شیعى بسیار مهم است، زیرا دولت مدرن « دایر مدار مصالح و منافع ملى است. و اساسا تاسیس دولت مبتنى بر اندیشه ولایت فقیه ، بدون پذیرش عنصر مصلحت امکان نداشت». لذا، مى توان عناصر مقوم اندیشه سیاسى مدرن را از تئورى ولایت فقیه استخراج کرد، و در ایران -همچون مغرب زمین- در آستانه عصر تشکیل «دولت -ملت»، اندیشه سیاسى به سمت دولت مطلقه گرایش پیدا کرده است . در نهایت، نویسنده به نقد دیدگاهى مى پردازد که «تشکیل دولت دینى در ایران و ادغام دستگاه روحانیت در دستگاه دولت را خلاف روند عرفى شدن مى پندارند». به نظر وى چون دین با امور ثابت سروکار دارد و دولت با امور دائم التغییر ، افتراق دو نهاد متولى دین و دولت پیش خواهد آمد. همچنین، «پیدایش قدرت مرکزى و تمرکز روابط ملى در شکل حقوقى ، مستلزم روند شمولیت حقوق و قواعد زاجره و جابره است». پس، «عملا همه مردم در زمینه حقوق عمومى و خصوصى مقلد قوه مقننه»مى شوند. صالح پور استعفاى آیت ا... صافى گلپایگانى را از شوراى نگهبان به عنوان شاخصى مهم مى داند، زیرا وى حاضر نشد مصلحت را به
عنوان ملاکى در کنار عناوین اولیه فقهى، به شمار آورد.از این رو، او این استعفا را نقطه عطفى بر آغاز افتراق ساختارى میان این دو نهاد ذکر مى کند. در نتیجه، «این روند در عصر جمهورى اسلامى ، از آنجا که فرایندى درون زا و خودجوش است، بسیارپایدار و بازگشت ناپذیر تر از فرایندهاى مشابهى است که در پاره اى از کشورهاى اسلامى در اثر فشار نیروهاى محیطى وتوسط عناصر بیگانه بادین صورت گرفته است و امروزه عوارض سوء خود را به شکل جنبشهاى سلفى و بنیادگرا بروز مى دهد» (صالح پور، 1371، ص23(. به نظر مى رسد که دیدگاه خوش بینانه صالح پور در باره نهادینه شدن مصلحت گرایى ، چند ضعف عمده دارد: 1. همان گونه که صالح پور به طور گذرا اشاره مى کند ، قبض و بسط دستگاه فقه بستگى تامى به فقها و سایر مفسران دین دارد . به نظر مى رسد باید در این زمینه بیشتر تاکید شود، زیرا میان تغییرات بیرونى ( متغیر مستقل) و تغییرات در دستگاه فقه ( متغیر وابسته )، متغیر واسطى به نام فقها وجود دارد. آشکار است که آنان در ارائه نظریات جدید فقهى، از عوامل گوناگونى متاثرند که نمى توان از آنها غافل ماند . به عنوان مثال ،در استنباطهاى یک فقیه، پیشفرض: «انتظار حداکثر از دین
» اثر بسیار متفاوتى از پیشفرض: «انتظار حداقل از دین » به جاى مى گذارد. در نتیجه به غیر از «جامعه شناسى فقه»، پرداختن به «خصلت شناسى فقها » هم ضرورى مى شود . 2. نویسنده در خلال این مقاله و نیز مقاله دیگرى با عنوان: «فرایند عرفى شدن شریعت مسیح» (صالح پور،1373، صص 39-35(، تاریخ افتراق دو نهاد دین و دولت را در غرب بخوبى بیان مى کند و نشان مى دهد که تشکیل دولت مدرن و مقتدر شدن آن، همگام با کاهش قدرت «هیروکراسى» ( ycarcoreiH ) بوده است. اما اشتباه از آنجا آغاز مى شود که او دست به مقایسه مى زند، و مصلحت گرایى در نظریه ولایت مطلقه فقیه را گامى براى شکل گیرى دولت مدرن تلقى مى کند . این مقایسه از آنجا نادرست است که از سویى نظریه ولایت فقیه موجب تداوم ساخت پاتریمونیالیستى دولت شد، و حتى استناد به اصل مصلحت باعث گردید که در کنار تطبیق با شرایط متغیر ، تمرکز قدرت نیز بیشتر شود . از سوى دیگر، به جاى کاهش قدرت روحانیت، ما شاهد شکل گیرى تدریجى هیروکراسى هستیم. در نظر نگرفتن تفاوت ساختار دولت و نیز ساختار روحانیت در دو فرهنگ، مى تواند نتایج گمراه کننده اى به بار آورد . 3. از دید صالح پور، دین با امور ثابت و دولت با امور متغیر سروکار دارد. لذا،
افتراق میان دو نهاد به طور طبیعى پیش خواهد آمد. چنین استدلالى نتیجه بى توجهى به تعریف دولت از سویى ، و مقدمات نظریه ولایت فقیه از سوى دیگر است، زیرا: اول، او مقصود خود را از مفهوم دولت و قلمرو آن دقیقا بیان نکرده است. دوم، به نظر امام- همان گونه که در ابتداى مقاله گفته شد - دین قدرت پاسخگویى به پرسشهاى بشرى را دارد، و فقه متکفل استخراج احکام مسائل مختلف است. اهمیت یافتن مفهوم مصلحت در این نظریه و گسترده شدن قلمرو اجتهاد، براى آن بود تا نشان داده شود که هنوز از توانایى دین براى پاسخگویى به پرسشهاى جدید چیزى کاسته نشده است . مشروعیت دولت هم ناشى از ولایت فقیه است، و صرفا بازوى کارشناسى و اجرایى آن به شمار مى رود . حال، ممکن است گفته شود که به رغم تذکر دو نکته یاد شده، اشکال جدى به سخن نویسنده وارد نمى شود، و به هرحال نهادینه شدن مصلحت گرایى به عرفى شدن فقه شیعه منجر مى شود. این گفته نیز چندان راهگشا نیست، زیرا باید در عمل سنجیده شود که مصلحت گرایى تا چه اندازه آن نتیجه را به بار مى آورد . ضمن آنکه براساس نظریه ولایت فقیه ، عرف عامه مرجع تشخیص مصلحت نیست ، بلکه
این وظیفه به عهده ولى فقیه گذاشته شده است; همچنانکه از ابتدا «مصالح عامه » یا «مصلحت عمومى » مراد نبوده ، بلکه «مصلحت نظام » مورد توجه بوده است. امام در این باره مى گوید (امام خمینى،1369، ج21، ص112(: «مصلحت نظام از مسائلى است که مقدم بر هر چیز است و همه باید تابع آن باشیم». 4. نویسنده از جهتى ولى فقیه را منتخب و وکیل مردم مى داند، و براى او « وجه یلى الخلقى » قائل است . این برداشت با مبانى نظرى دیدگاه امام سازگار نیست. طبق نظریه امام ، ولى فقیه منصوب از جانب خداست و مردم درباره او وظیفه اى جز شناسایى، بیعت و اطاعت ندارند. استدلال صالح پور با نظریه صاحب نظرانى همچون مطهرى سازگار است، که به «ولایت انتخابى فقیه» معتقدند (مطهرى، 1368،صص86-85(. حال، مى توان پرسید که تاکیدات مکرر امام در باره نقش مردم را چگونه مى توان توجیه کرد ؟ پاسخ آن است که تاکید فراوان امام در این زمینه ناشى از نظریه علمى او نبود ، بلکه بهره گیرى خودآگاه یا ناخودآگاه از میراث مبارزه صد و پنجاه ساله ضد استبدادى - ضد استعمارى، موجب همیت یافتن نقش مردم مى شد. نیز، ممکن است اشکال شود که طبق اصل107 قانون اساسى: «تعیین رهبر به عهده خبرگان منتخب مردم است»،
و این تعبیر در قانون اساسى بیانگر «انتخاب » رهبر و مؤید دیدگاه صالح پور است.این اشکال هم نارساست، زیرا در دیدگاه امام- که زیر بناى نظام سیاسى ایران است- « نصب » آمده و انتخاب فقیه گفته نشده است . از سوى دیگر، تفسیر کسانى همچون آیت ا... جوادى آملى از واژه «تعیین»، نشان مى دهد که «شناسایى» و «کشف » مراد بوده است ، نه انتخاب (جوادى، آملى، 1368 ب، ص20(: «مجلس خبرگان فقط خبره تشخیص انتصاب فقیه جامع یا انعزال اوست، نه سبب نصب یا موجب عزل. هرگز زمامدار اسلامى از طرف مردم یا خبرگان منصوب یا معزول نمى گردد.» به همین خاطر، از دید وى جمهورى اسلامى معناى خاصى به قرار ذیل دارد (جوادى ، آملى 1368 الف، صص 177-171(: «معناى جمهورى اسلامى هم غیر از این نیست که اصل مکتب اسلام توسط وحى الهى تثبیت شده است و چیزى بر او افزوده یا از آن کاسته نمى شود و هیچ تاثیرى براى بیعت جمهور و میثاق توده مردم نیست، مگر انشاء تعهد و گردن نهادن. و به همین معنا، رسالت رسول اکرم (ص) نیز جمهورى است، زیرا توده انسانهاى متفکر بعداز ارزیابى آن را مى شناسند و بعداز معرفت وى ، اعتراف به حقانیت آن مى نمایند ... واما سمتهاى الهى قابل جعل درباره غیر
معصومین مانند فقیهان جامع الشرایط از قبیل منصب افتاء و پست قضاء و مقام ولایت- همه آنها به همان تفسیر گذشته- جمهورى اند; یعنى ثبوت آنها فقط با نص ونصب الهى است [که] توسط معصومین حاصل مى شود، و اثبات و تنفیذ و اعتراف و ... با آراء جمهور محقق مى گردد.» لذا، مردم پس از شناسایى ولى فقیه به وسیله خبرگان خود ، فقط مى توانند با او بیعت کنند و حق تخلف و سرپیچى را ندارند. اما این، به معناى شکل گیرى استبداد و دیکتاتورى نیست، زیرا(کدیور،1373، ص10(: «با وجود شرایط عدالت، تا فقیه خواست دیکتاتورى و استبداد بورزد، خود بخود و بلافاصله ساقط مى شود . با توجه به عنصر فقاهت و نیز مشورت با کارشناسان، میزان خطا به حداقل مى رسد . از آنجا که ولى فقیه تالى تلو معصوم (ع) است و با عنایات ویژه حضرت صاحب الامر وظیفه هدایت امت را بر عهده دارد، سلامت نظام مبتنى بر ولایت مطلقه فقیه در بالاترین حد تضمین مى شود.»
در این مقاله، تلاش بر آن بود که به درکى تازه از اندیشه سیاسى امام خمینى برسیم. امام به عنوان یک اندیشمند سیاسى، از بحران معناى جامعه خود تفسیرى داشت که آن را برآمده از عقب نشاندن دین از صحنه زندگى سیاسى و اجتماعى مى دانست.از این رو،
کوشید تا دین را به جایگاه راستین خود بازگرداند و بدین وسیله بحران معنا را حل کند. نخستین فعالیتهاى امام، «درخواست» از حکومت براى اجراى احکام دینى بود. ادامه این جریان، به «نصیحت» دولتمردان و فعالیت براى اصلاح چارچوب فکرى حاکم منجر شد. اما سیر حوادث و وقایع، امام را به این نتیجه رساند که هدف یاد شده بدون تشکیل «حکومت اسلامى» تحقق نمى یابد. پس، ایشان نهاد سلطنت را فاقد مشروعیت خواند و قانونى بودن آن را زیر سؤال برد. امام در دوره تبعید بجز حرکت سلبى (نفى مشروعیت رژیم شاه) حرکتى ایجابى نیز انجام داد و نظریه ولایت فقیه را به عنوان الگویى بدیل براى نظام سیاسى ایران ارائه کرد. این مرحله بندى - درخواست، نصیحت براى اصلاح، دگرگونى کامل چارچوب حاکم - در حقیقت نمایانگر مراتب امر به معروف و نهى از منکر است ودلالت دارد که «انقلاب» از ابتدا در اندیشه امام، امرى ضرور تلقى نمى شد. نیز، مراحل سه گانه فوق نشان مى دهد که حرکت امام از حالتى «انفعالى» - پاسخگویى به افرادى همچون: حکمى زاده و ریعت سنگلجى- آغاز گشت، و به حالتى «فعالانه» - پیشنهاد بى سابقه تشکیل حکومت اسلامى - ختم شد. به هر حال، پیروزى انقلاب در سال1357 موجب شد تا اندیشه سیاسى امام به حاکمیت برسد، و بتدریج توانایى آن محک بخورد.
با بروز مشکلات و ظهور پرسشهاى جدید، در ابتدا مفهوم «ضرورت» (احکام ثانویه) و در نهایت مفهوم «مصلحت» (احکام حکومتى)، نقشى کلیدى براى افزایش ظرفیت این چارچوب فکرى پیدا کردند. اگر مراحل تطور اندیشه سیاسى امام را به طور کامل در نظر بگیریم، مى بینیم که برداشت امام از «سیاست» و «برنامه ریزى» گام به گام تغییر مى کند و پیچیده مى شود. برداشتهاى نخستین امام از هر دو مفهوم بسیار ساده بود. وى اعتقاد داشت که کمبودى جز اجراى احکام اسلامى مانند حدود و تعزیرات نیست. در دوره مبارزه علنى و تبعید، امام متوجه مسئله مهمتر تشکیل حکومتى براى اجراى احکام شد; البته با این توضیح که اسلام حاوى قانون کامل و بى نقصى است که باید براى اجراى آن برنامه ریزى کرد. در نهایت امر، امام پس از پیروزى انقلاب مفهومهاى ضرورت و مصلحت را به کار برد، و آنها را مهمترین ملاک براى تصمیم گیرى فقها (اجتهاد)
معرفى نمود. چنین برداشتى، بدان معناست که - برخلاف تلقى دوره هاى پیشین - اصلا" برنامه مدونى براى اجرا وجود ندارد، و اکتفا به منابع فقهى بدون در نظر گرفتن مقتضیات زمان و مکان، حکومت را به بیراهه مى برد. در باره «سیاست» نیز اگر در دوره اول گفته مى شد که حکومت اسلامى همانا اجراى احکام دینى است، ولى در دوره آخر سخن امام آن بود که «حکومت، فلسفه عملى برخورد با شرک و کفر و معضلات داخلى و خارجى را تعیین مى کند» (امام خمینى،1369، ج21،ص61( و «نشاندهنده جنبه عملى فقه در برخورد با تمامى معضلات اجتماعى و سیاسى و نظامى و فرهنگى است» (امام خمینى،1369، ج21، ص98(. به هر حال، آرمانگرایى و ساده نگرى به مقوله هایى همچون سیاست و برنامه ریزى، مسئله اى بود که دیر یا زود مشکل ساز مى شد. یان ریشارد [ drahciR nnaY ] طى مقاله اى در سالهاى آغازین انقلاب، به بررسى این مسئله پرداخت و بدرستى خاطر نشان کرد (کدى،1369، ص339(: «مشکل جدى تر این است که اکثریت متفکرین سیاسى جدید شیعه، پنداشته اند که راه حل مسائل ایران اساسا ساده است. آنها متمایل به این فکر بوده اند که اگر ایران از زیر کنترل و نفوذ خارجیها خارج شده و نهادهاى جدید و نسبتا ساده سیاسى و اقتصادى بنا نهاده شوند، که متفکرین مزبور
براى آنها مبانى اسلامى نیز پیدا کرده اند، مسائل ایران به خودى خود حل خواهد شد. در حالى که این مطلب در عمل نتیجه مطلوب را به دست نداده است. اساسا،این تفکر جدید اسلامى اسلحه نیرومندى براى ایجاد انقلاب گردید، اما براى ایجاد مؤسسات جدید توفیق بسیار کمترى داشت.» البته، مشکل یاد شده- که گریزى هم از آن نبود- با طرح مفهوم مصلحت و گسترش قلمرو اجتهاد تا حدى حل شد، و نشان داد که تلقى امام از سیاست و برنامه ریزى دچار دگرگونى عظیمى شده است.
برداشتهایی از سیره امام خمینی (س)، ج 2 رجائی، غلامعلی
امام نسبت به موقوفات و اوقاف و کیفیت وقفیات نظر خاصی داشتند و بسیار با احتیاط برخورد می کردند و اجازه نمی دادند در یک مورد حتی دیناری بر خلاف نظر واقف و وقفنامه مصرف شود، اما در بعضی از تبدیل به احسنها و فروش بعضی از موقوفات ایشان مقداری دستمان را در امر حکومت باز می گذاشتند، مثلا یک بار در مورد موقوفاتی که در کنار خیابان است و یا تعریض خیابان شامل آنها می شود سؤال کردیم که چه کنیم امام فرمودند: «خوب نظام یک مملکت نیاز به خیابان و جاده دارد و باید تعریض شود بنابر این شما می توانید پول آن موقوفه را که در مسیر تعریض خیابان افتاده از شهرداری بگیرید و جای دیگری ملکی بخرید» . (1)
در اولین جلسه ای که شورای انقلاب خدمت امام رسیدند امام تاکید زیادی کردند که شورای انقلاب باید ترتیبی بدهد تا هر چه زودتر ربا از سیستم بانکی ایران حذف شود و بر این اساس بود که شورای انقلاب موظف شد لایحه لازم را جهت حذف ربا و وامهای ربوی تهیه کند. (2)
وقتی حاج احمد آقا معمم نشده بود امام به ایشان می فرمودند: «تا مثل
سایر طلبه ها معمم نشوی من نمی توانم پولی به تو بدهم. » لذا ایشان تا وقتی که معمم نشده بود چه ایران بود و چه نجف که به مدرسه و درس می رفت، خانم (والده شان) به ایشان پول می داد، که از پول شخصی خودش بود ولی وقتی حاج احمد آقا معمم شد مثل طلبه ای که به او شهریه می دهند امام به او شهریه می داد.حاج آقا مصطفی هم همین طور بود. (3)
امام راجع به مهریه دقت داشتند.یعنی اعتقادشان به این بود که دختر باید مهریه داشته باشد.اگر افرادی برای عقد نزد ایشان می آمدند و مثلا مهریه را یک جلد کلام الله مجید ذکر می کردند امام قبول نمی کردند و می گفتند چیزی را به عنوان مهر تعیین کنند ولی در مورد تشریفات دیگر ازدواج اعتقادی نداشتند.زمانی که نوه ایشان با برادرم ازدواج کردند چون زمان جنگ بود، شدیدا از تشریفات نهی کردند و گفتند وقت جشن گرفتن و مهمانی دادن نیست. (4)
امام، صرف سهم مبارک امام (ع) را برای ساختن مسجد اجازه نمی دادند، مگر به دو شرط، یکی مورد نیاز بودن مسجد و دیگر آن که بودجه آن از طریق دیگری مانند وجوه خیریه و تبرعات تامین نشود.لذا اگر سؤال کننده توجه به دو شرط مذکور داشت و در متن سؤال آنها را
قید کرده بود، می فرمودند: «در فرض مذکور مجازند پرداخت کنند.» و اگر توجه نداشت یا قید نکرده بود، پاسخ می دادند: «چنانچه مورد نیاز باشد و از طریق دیگری تامین نشود، مجازند پرداخت کنند.» آنچه ذکر شد، در مورد اصل مسجد و ساختمان آن بود.اما در مورد تزئینات و تهیه لوازم غیر ضروری و درجه دوم از قبیل سنگ، کاشی، فرش...معمولا به صورت مطلق اجازه صرف وجوه شرعی را نمی دادند.در این رابطه نمونه های بسیاری وجود داشت.از جمله این که یک نفر استجازه کرده بود که مبلغ سی هزار تومان بابت سهم مبارک امام (ع) برای فرش مسجدی در خیابان اباذر تهران پرداخت کند.امام فرمودند: «اجازه نمی دهم» . (5)
امام نسبت به فرزندان پسری احساس مسؤولیت بیشتری می کردند، مثلا چند سال پیش علی ما ضمن بازی صورت نوه عمه اش را زخم کرد.پس از اینکه امام مطلع شدند مقداری وجه به عنوان دیه به فرزند زخمی شده دادند، یعنی پرداخت دیه را به عنوان جد پدری علی، وظیفه خود دانستند. (6)
حاج احمد آقا می فرمود در شهادت مرحوم حاج آقا مصطفی، والده شان ده، پانزده روز خانه فرزندش که شهید شده بود، بودند و تلفنی که در منزل آن مرحوم بود تلفنی نبود که صفر آن آزاد باشد تا هر کس
دلش می خواست با هر جای ایران تماس بگیرد.والده (خانم امام) که بچه اش شهید شده است.گفت یک تلفن هم نیست من با بچه هایم در ایران تماس بگیرم.امام به او فرمودند: «خانم، شهادت و مرگ مصطفی یک چیزی است استفاده از بیت المال یک چیز دیگر، این از بیت المال مسلمین است.من شرعانمی توانم اجازه بدهم شما از تلفنی که بیت المال مسلمین است، هر روز تماس بگیری با بچه هایت.این جداست آن هم جداست» . (7)
تنها چیزی که امام غالبا در خانواده ها توصیه می کردند، تا اول از همه به آن عمل کنند، انجام واجبات و دوری از محرمات بود. (8)
برخورد امام با دامادها و عروسهایشان هم خیلی محترمانه بود و هم خیلی دوستانه.منتها چون دامادها به همه اهل منزل محرم نیستند، امام با رفت و آمد زیاد دامادها موافق نبودند.از این جهت همیشه بین ما و دامادها فاصله ای بود چون دخترهای دیگری هم داخل منزل بودند و آقا هم در مساله محرم و نامحرمی سختگیر بودند.در گذشته مثل زمان حال رسم نبود که داماد از روز عقد مرتب به خانه عروس رفت و آمد داشته باشد.تا این اواخر هم در منزل امام نسبت به دامادها همین طور بود که دامادها خیلی رسمی به آنجا رفت و آمد می کردند.چون دخترها
و نوه ها آنجا خیلی آزاد رفت و آمد می کردند لذا مردهای نامحرم می بایست کمتر بیایند و بروند. (9)
یک بار درباره سریال پاییز صحرا می فرمودند ممکن است در تولید سریال خلاف شرع واقع شده باشد ولی پخش سریال خلاف شرع نبوده است خدمت ایشان عرض کردم نمی دانم منظورتان کجای سریال است فرمودند آن قسمت که زنی با مردی در اتاق صحبت می کردند اگر در این صحنه این زن و مرد از محارم همدیگر نباشند نمی توانند اینطور بنشینند و حرف بزنند این خلاف شرع است ولی پخش سریال که عکس و تصویر است اشکالی ندارد و خلاف شرع نیست. (10)
امام صحبت بی مورد زنها با نامحرم را ضرورت نمی دیدند.مثلا در خانه خودشان وقتی که یکی از نوه های پسرشان مکلف می شد ما دیگر با آنها در یک اتاق نمی نشستیم.البته جالب اینجاست که وقتی ما نزدشان بودیم نمی گفتند که ما از اتاق بیرون برویم بلکه به او می گفتند بیرون برود. یا اگر من پهلوی ایشان بودم و نوه مکلف شده شان که مثل پسر خودم بود می خواست وارد اتاق شود به او می گفتند کسی اینجا هست. (11)
امام شدیدا از کسی که خلاف شرع انجام می داد ناراحت می شدند و خیلی حالتشان برانگیخته می شد، یعنی اگر یک وقت سر
سفره دست ما از حد مجاز از آستین بیرون می آمد تذکر می دادند. (12)
برخورد امام با بچه ها بعد از سن تکلیف تابع مسایل شرعی بود و آقا در مسایل شرعی با کسی شوخی نداشت.البته کاملا در چارچوب شرع بودند.مثلا هیچ وقت صبح بچه ها را از خواب بیدار نمی کردند که نماز بخوانند.معتقد بودند که خواب تکلیف ندارد. عقیده داشتند که پیش از رسیدن سن تکلیف باید کارهای خوب و بد و مسایل شرعی را به بچه ها گفت. (13)
من یک روزی خشم امام را نسبت به ارتکاب امر حرام دیدم که ایشان واقعاخشمگین شدند.نه در حد امر به معروف، گاهی ما امر حرامی را از کسی ببینیم امر به معروف می کنیم، اما امام واقعا خشمگین می شوند.که در حالت صورت و نگاه ایشان دیده می شود و اصلا بدنشان لرزش پیدا می کند. (14)
گاهی اوقات بعضا لازم می شد که ما به طور سرزده خدمت امام برسیم و مطلبی را عرض نماییم.بلافاصله بعد از زدن در و تقاضای ورود از جانب ما، اگر از بستگان امام نزد ایشان بودند، خیلی سریع می گفتند «کمی صبر کنید» و بعد به بستگان خویش تذکر می دادند که چادر خود را بر سر بگذارند تا
ما وارد شویم.بالعکس اگر ما داخل خانه بودیم و یکی از بستگان امام قصد دخول داشتند بلافاصله می فرمودند: «یا الله، یا الله، نامحرم داخل اتاق است.» البته امام برای تذکر اعلام می کردند وگرنه بستگان امام همیشه رعایت حجاب خویش را می نمودند. (15)
حضرت امام از نظر شرعی و از نظر اخلاق اسلامی نهایت احترام را به مادر ما می گذاشتند و در حد شرعی از ایشان توقع داشتند. امام بعد از ازدواجشان به مادرم گفتند که «من از تو این را می خواهم که فعل حرام انجام ندهی و فعل واجبت را انجام بدهی، غیر از این، من به هیچ کار تو کار ندارم» . (16)
در ملاقاتهای حضوری که با امام داشتم شاهد بودم وقتی جمعی از خانمها برای دستبوسی خدمت امام می رسیدند، به محض اینکه آنها قصد بوسیدن دست مبارکشان را داشتند.فورا گوشه شمدی را که به هنگام نشستن روی زانویشان می انداختند بر روی پشت دست چپشان می کشیدند تا خانمها دست ایشان را نبوسند و همزمان ضمن پاسخ به سلام آنها، صورتشان را که همیشه با تبسم به طرف ملاقات کنندگان بود مقداری به سمت راست می چرخاندند. (17)
در طول مدتی که امام در نجف اقامت داشتند سالی چند بار به مناسبت زیارتهای
ویژه امام حسین (ع) به کربلا مشرف می شدند و در منزل محقری که یکی از اهالی کویت در اختیار ایشان قرار داده بود، سکونت می کردند. امام ظهرها در همان منزل نماز جماعت اقامه می کردند که با شرکت جمع محدودی از دوستان در اتاق بیرونی و گاهی که جمعیت بیشتر می شد در حیاط منزل برگزار می شد.مساحت حیاط حدود پنجاه متر بود و فرش هم به اندازه کافی نبود، از این رو افراد عباهایشان را تا می کردند و به عنوان سجاده و زیرانداز روی آن به نماز می ایستادند.وقتی امام از اندرونی برای اقامه نماز وارد حیاط می شدند، برای رسیدن به جلوی جمعیت می بایست از میان صفوف جماعت عبور کنند.تمام افراد حاضر بی گمان افتخار می کردند که عبایشان با قدم مبارک ایشان تبرک شود و امام نیز به این نکته واقف بودند، با این حال هنگام عبور، چه از پشت صفوف که کفشها بود و چه در مسیری که عباها پهن بود، امام با حرکتی مارپیچ و با برداشتن گامهای مناسب با دقت سعی می کردند که به هیچ وجه پایشان را نه روی کفشها بگذارند و نه روی عبای دیگران و بدین گونه عملا رعایت دقیق حق مردم را به مقلدان خود می آموختند. (18)
در پاریس می خواستیم جلوی در اتاقی که امام کفشهایشان را در
می آوردند روزنامه بیندازیم، چون اکثر اوقات بارندگی و زمینها خیس بود، لذا از روزنامه های خارجی استفاده می کردیم.روزی عده ای از ایران آمده و با خود روزنامه آورده بودند و چون آن روز روزنامه خارجی در دسترس نبود من صفحه آگهیها را انداختم و کفشهای امام را روی آن گذاشتم.ایشان وقتی خواستند کفش بپوشند، سؤال کردند: «مثل اینکه این روزنامه ایرانی است؟» عرض کردم بله حاج آقا، ولی این صفحه آگهیهاست.با این حال امام پایشان را روی آن روزنامه ها نگذاشتند و مجددا برگشتند و فرمودند: «شاید اسم محمد یا علی در آن باشد» . (19)
با اینکه اجاره منزل امام در جماران به صاحب آن پرداخت می شد، روزی امام قبل از ماه مبارک رمضان دستور دادند که اعضای این خانه بیایند و با من صحبت کنند، من خاطرم جمع نیست که آیا در این خانه که می مانم صاحبانش راضی هستند یا خیر.آنها خیلی تعارف کردند که شما به ما و محل خیلی افتخار داده اید و ما تا قیامت از این موهبت الهی قدردانی می کنیم.ولی امام فرمودند که حالا به زنها بگویید بیایند.خانمها آمدند.آقا به آنها فرمودند: «ممکن است شما به چیزی از زندگی خود علاقه مند باشید و دوست نداشته باشید که جای دیگری بروید.» آنها نیز به نوبه خود اعلام رضایت
کردند.آنگاه امام فرمودند: «حالا می مانم» . (20)
روزی برای تامین نور کافی و مناسبت فیلمبرداری از برخی از ملاقاتهای رسمی یا برنامه هایی نظیر پیام نوروزی که در اتاق کار امام انجام می شد، سه نقطه از گچ سقف اتاق به مساحت 5 س5 سانتیمتر زیر تیرآهنها را تراشیده بودند و می خواستند نورافکنها را به آن نقاط جوش دهند.هنگامی که صبح طبق معمول خدمت امام مشرف شدیم قبل از هر چیز با لحن خشن و تند و قیافه ای ناراحت و مضطرب فرمودند: «این چیست؟ چرا این کار را کرده اند؟» به عرض رسید برای تامین نور فیلمبرداری است.بعد از لحظه ای تامل و سکوت تلخ ادامه دادند، چرا بدون اجازه صاحب خانه، این تصرفات را می کنند؟ با این برخورد تند جرات ادامه کار سلب شد و اصلا قضیه منتفی و جای آن تعمیر شد.هنگامی که از خدمتشان مرخص شدیم، جناب آقای صانعی با اینکه دهها سال با امام بودند، به من گفتند: «من در طول عمرم کمتر چنین ناراحتی وتکدر خاطری را در امام دیده ام» . (21)
مرحوم حاج آقا مصطفی نقل می کردند روزی برای یک طلبه ای خدمت امام وساطت کردم که پولی از ایشان بگیرم و به او بدهم. ولی امام به وساطت من ترتیب اثر ندادند.مرتبه
دوم وساطت کردم باز ترتیب اثر ندادند، که این بار مایه تعجب شده بود.مرتبه سوم که وساطت کردم امام در جواب فرمودند: «مصطفی، این کمد، و گنجه ای که می بینی این پول در آن وجود دارد و این هم کلید گنجه است، من این کلید را در اختیار تو می گذارم که هر چه پول می خواهی برداری به این طلبه بدهی، مانعی ندارد، لکن به یک شرط و آن شرط این است که جهنمش را باید خودت بروی.چون من دیگر حاضر نیستم به این طلبه به خاطر عدم لیاقتی که در او وجود دارد، پول سهم امام بدهم.تو اگر حاضری جهنم را تحمل بکنی این پول و این گنجه و این کلید در اختیار تو» . (22)
امام در نجف می فرمودند هیچ کس حق ندارد از اینجا تلفن زیادی بکند.البته تلفن داخل نجف را اجازه می دادند، اما به کربلا یا جای دیگر نمی توانستیم تلفن بزنیم.زیرا آن را تحریم کرده بودند.حتی به حاج احمد آقا فرموده بودند که حق نداری به تهران یا جای دیگر تلفن بکنی.ولی اگر در مسیر انقلاب تلفن می شد مثلا می خواستیم خبری از ایران بگیریم یا اعلامیه ای را منتشر کنیم اجازه می دادند.یکبار که حاج احمد آقا تلفنهایی کرده بود و احتمال می داد امام راضی نباشند،
ناچار شد از جایی پول بگیرد و برای چند تلفن شخصی به آقای رضوانی که مسؤول کارهای مالی امام بود بدهد. (23)
امام در مقابل ارتباط ما با نامحرم خیلی سختگیرند.الان پسرهای من و حاج احمد آقا پانزده - شانزده ساله اند، ما یک روز اگر منزل آقا برای ناهار دعوت بشویم، پسرها حق آمدن ندارند یا اگر هم بیایند، مثلا ما خانه خانم می نشینیم و سفره می اندازیم و آنها منزل احمد آقا.آن هم برای اینکه پسرها و دخترهای اهل فامیل و خانه با هم غذا نخورند، نه فقط سر سفره، بلکه حتی سلام هم به هم نکنند، چون واجب نیست.من خودم پانزده ساله بودم که آقای اشراقی با خواهرم ازدواج کرده و تازه داماد ما شده بودند.یک روز ما دعوت داشتیم منزل ایشان، همین جور که من و آقا با هم وارد شدیم، دیدم آقای اشراقی دارند می آیند استقبال در یک باغچه ای بود که ما داشتیم جلو می رفتیم من به آقا گفتم: «سلام بکنم؟» امام در جواب گفتند: «واجب نیست!» من هم رویم نشد که سلام نکنم.زدم و از تو باغچه رد شدم که با آقای اشراقی روبرو نشوم، و یا حتی مادر من، وقتی آقا را گرفتند و بردند ترکیه، یعنی چهل سال بعد از زندگیشان، اولین سلام
را به برادر شوهرشان کردند! ماجرا هم این بود که وقتی عمویم می خواستند بروند ترکیه خدمت آقا، آمدند از پشت در گفتند: «من می خواهم با خود خانم صحبت کنم، تا اگر بخواهند پیغامی بدون واسطه ای برای آقا داشته باشند.» که مادرم ناچار شدند سلام کنند! و بعد یادم است آمدند و گفتند ناراحتند، چون اولین سلام را در نبودن آقا کرده اند آن هم با این لفظ که «اگر آقا راضی نباشند چه؟» من هم گفتم: «نه دیگه حالا شما سنی ازتان گذشته و مجبور بودید.» البته امام در مورد کارواجب و ضروری حرفی ندارند، این را بدانید! الان مثلا نمی گویند چون استاد مرد است دانشگاه نروید و یا برای خرید بیرون نروید و تاکسی یا اتوبوس سوار نشوید.خیر اینها را کار ندارند، اما! باید جدی صحبت کرد - نه اینکه دور هم بی خودی بنشینید و سلام علیک کنید.اما اگر کار دارید، با هر مرد هم حرف بزنید اشکالی ندارد.به هر حال در مورد این مهمانی رفتن خانمها و آقایان و با هم و دور هم نشستن نامحرمها در مهمانیها ایشان همه را حرام می دانند - که زنها با مردها و دخترها با پسرها - صحبت کنند.فقط در مورد کار ایرادی نمی گیرند.البته ایشان آدم خشکی نیستند و مطابق روز زندگی می کنند
و متعادل هستند و اصلا همه کار و برخوردشان و حتی لباس پوشیدنشان متعادل است. (24)
تا آغاز انقلاب امام تلفن در منزل نداشتند.شهرستانیها اعتراض داشتند که ما نیاز به ارتباط با شما داریم و شما تلفن لازم دارید اما آقا می فرمودند: «پول بیت المال خرج رساله و تلفن من نشود.» سرانجام یک نفر بازاری متدین، تلفنی به نام امام خرید و در منزل ایشان نصب کرد. (25)
امام در بسیاری از مسایل مقید بودند، تا آنجا که یک ریال از سهم امام مصرف نمی کردند.قطعه زمینی داشتند مشترک که از پدرشان به ارث رسیده بود و دست برادر بزرگشان آقای پسندیده بود و این زمین در ماه یک درآمدی داشت و از همان درآمد، ایشان زندگیشان را مرتب می کردند به نحوی که با همان درآمد تطبیق بکند و لذا ایشان هیچ وقت از سهم امام استفاده نکردند تا وقتی که مجتهد و صاحب رساله شدند و این هم از امتیازاتی بود که ایشان داشتند. (26)
امام سعی می کردند در نظر دادن و در پاسخ به سؤالات عمدتا و بخصوص به سؤالات اجتماعی آنقدر دقیق باشند که دشمن نتواند در خلال پاسخ ایشان سوء استفاده ای بکند، از جمله وقتی با فتوایی کمک
به مبارزین فلسطینی را اجازه فرمودند، یک عنصر فرصت طلب که شان روحانی مسجدی در تهران را داشت، مدعی شد که من شخصا از طرف امام مامور هستم که وجوه شرعیه را به نفع فلسطینیها جمع آوری کنم و برسانم.همه از طرفی خوشحال بودند و از طرفی تعجب می کردند که چطور این شخص؟ با اینکه دیگران هم بودند لذا ظاهرا آقای کروبی نامه استفتا مانندی به امام نوشت که آیا چنین شخصی از طرف شما اجازه ای دارد یا خیر؟ من سؤال را خدمت ایشان بردم.فرمودند: «من به این استفتا جواب نمی دهم.» عرض کردم چرا؟ فرمودند: «چون اسم شخص در آن است و این شخص هم (به لحاظفامیلی) مرتبط است با یکی از شخصیتهایی که در صراط مرجعیت است (که در نجف ساکن بود) و طبیعی است که با این پاسخ منفی که من به این سؤال می دهم این شخص و به تبعش آن شخصیت روحانی که آینده ای دارد و بالاخره در صراط مرجعیت است، لطمه خواهد دید و از حیثیت ساقط خواهد شد و من صحیح نمی دانم این طور سوء استفاده ای بشود شما کلی سؤال بکنید، بگویید آیا تا به حال شخصی از طرف شما اجازه یا دستوری برای جمع آوری دارد یا نه و من پاسخ خواهم داد» . (27)
امام اصلا حاضر نبودند برای اشتهار خود دیناری خرج کنند، کتابی به نام «الدماء الثلاثة» داشتند، به ایشان عرض کردم اجازه بدهید آن را چاپ کنم، آقا نسخه منحصر به فرد خود را در اختیارم نهادند، عرض کردم مبلغ پنج هزار تومان برای چاپش بدهید. فرمودند: «نه، من از این پولها نداده و نمی دهم.» بعد از مراجعه به آیت الله پسندیده مبلغ پنج هزار تومان از ایشان قرض کردم و کتاب را به چاپ رساندم.بعد ساواک ازچاپ کتاب مطلع شده و اکثر کتابها را ضبط کرد و من ناچار شدم با فروش وسایل زندگی، مبلغ مذکور را بپردازم، بعد از آزادی امام که کتابها برگردانده شد و بین طلاب توزیع شد همچنان از دادن وجه خودداری کرده فرمودند «لازم نبود چاپ کنید» . (28)
یکی از سفیران نوشته بود در بعضی از مجالس که دعوت می شویم مشروبات الکلی وجود دارد و اگر ما نپذیریم و نرویم، حمل به چیزهای دیگر می شود و مشکلاتی در روابط پیش می آید.امام فرمودند: «به جهنم، نباید از این چیزها بترسند نباید بروند، دلیلش را هم باید بگویند تا آنها هم کم کم بفهمند برای چیست» . (29)
در تاریخ 26/10/62 نوجوانی سؤال کرده بود که پدرش فردی لاابالی و بی دین است
و به او گفته من راضی نیستم که در منزل من نماز بخوانی.آیا پدر چنین حقی دارد و تکلیف او چیست؟ امام فرمودند: «غلط کرده است، برود نماز بخواند اشکال ندارد» . (30)
روزی رییس پلیس نوفل لوشاتو، عکسی از امام را که در حال قنوت نماز بودند، برای امضاء آورد.امام عکس را گرفتند و امضاء کردند.وقتی به امضاء توجه کردم دیدم مثل سایر امضاهای ایشان نیست و کلمه ای از اسمشان جا افتاده است.عرض کردم مثل اینکه امضای شما مثل سایر امضاها نیست.فرمودند: «چون مسیحی هستند و رعایت وضو را نمی کنند، اسم روح الله را ننوشتم، مبادا دستشان مسح (کلمه الله) کند» . (31)
روزی در مجلسی که عده ای از فضلا نشسته بودند، از امام یک سؤال علمی کردند.در واقع یکی از آقایان به یکی دیگر از علما گوشه و کنایه می زد.چهره امام بر افروخته شد و فرمودند: «منزل من جای گوشه و کنایه نیست.مجالس باید مجالسی خدایی باشند.مجالس نمی توانند جوری باشند که کسی در آن به مؤمنین و مسلمانها گوشه و کنایه بزند. (32)
وقتی امام در پاریس بودند اگر مردی داخل اتاق می شد و مثلا انگشتر طلا به دستش بود فورا از او می خواستند
که انگشتر را در بیاورد. (33)
امام در رابطه با مهریه عروس، مقدار زیاد را نمی پذیرفتند، ولی قانع به این هم نبودند که کسی فقط یک کلام الله مجید را مهر قرار دهد.می فرمودند: «مهری تعیین کنید، بگویید دو تا سکه، ده تا سکه، ده هزار تومان پول و..» . (34)
دختری می خواست ازدواج کند، آورده بودند خدمت امام که عقد کنند.پدر دختر نبود، مادرش بود.امام از آن واسطه پرسیدند پدرش راضی است؟ گفت بله راضی است.باز امام خطبه را نخواندند.گفتند: «اگر پدر راضی نباشد عقد باطل است.» گفتند نه آقا هم نوشته، و هم گفته است.باز امام چیزی نگفتند.باز وقتی می خواستند عقد بکنند، برای بار سوم گفتند: «اگر رضایت پدر نباشد باطل است.» بعد عقد را انجام دادند. (35)
در مسیر فرودگاه تا بهشت زهرا اولین جایی که برای ما مشکل بوجود آمد، میدان آزادی بود.در میدان آزادی ازدحام جمعیت به حدی بود که چند لحظه ای ماشین روی دست مردم قرار گرفت و کنترل از دست من خارج شد.بعد وقتی که ماشین روی زمین قرار گرفت، در اثر فشار جمعیت یک نفر پایش زیر ماشین رفت و شکست.امام هم با فهمیدن جریان بعدا مرا مامور کرد دیه پای او را بپردازم و او هم دیه را از من قبول
نکرد. (36)
اولین روزهای پس از انقلاب اسلامی را خوب به یاد دارم، انقلاب شکوهمنداسلامی به پیروزی رسیده بود و مردم حزب الله، گروهی حدود بیست نفر یا بیشتر را که در بین آنان هویدا، رحیمی، ربیعی، نصیری، و برخی دیگر از سران مفسد رژیم ستم شاهی به چشم می خوردند به مدرسه می آوردند.برخی از دوستان معتقد بودند که تمامی آنان باید اعدام شوند و بر این خواسته خود پافشاری می کردند.بالاخره قرار شد از امام کسب تکلیف شود.ایشان فرمودند تنها کسانی را که از نظر شرع اسلام مفسد فی الارض هستند و حکمشان مشخص است، اعدام کنید و تصمیم در مورد مابقی را به عهده دادگاه اسلامی بگذارید تا بر اساس موازین شرعی و اسلام در مورد آنان حکم کند. (37)
زمانی که مرحوم آیت الله طالقانی در اعتراض به دستگیری فرزندشان چند روزی به عنوان اعتراض از نظرها پنهان شدند، ایشان سپس به خدمت امام رسید.امام به آقای طالقانی گفتند: «پسر شما یکی از منحرفان وابسته به گروهکهای چپ است و نباید اینقدر از این بابت که دستگیر شده اند ناراحت شوید» سپس اضافه کردند: «و الله قسم، اگر احمد دچار کوچکترین انحرافی باشد و حکمش مرگ باشد، من شخصا او را خواهم کشت» . (38)
در نجف من یک وقتی سیگار می کشیدم و در اواخر حس کردم که برایم مضر است، یعنی طوری بود که سرفه زیاد می کردم.تنگی نفس و سرگیجه هم داشتم.چون امام در رساله شان دارند که هر چه مضر باشد استعمالشان جایز نیست، می خواستم از ایشان سؤال کنم که آیا این سیگار جزء همان مساله است یا نه.از حرم که بیرون می آمدیم عرض کردم آقا این سیگار کشیدن ضرر دارد؟ امام نفرمودند ضرر دارد یا ندارد بلکه حکایتی را
برای من فرمودند که مرحوم میرزای شیرازی پیپ می کشید.کسی خدمت ایشان رفته بود و دیده بود که دورادور منقلشان پیپ چیده است، آن شخص به مرحوم میرزای شیرازی عرض کرده بود: «اینها ضرر ندارد؟ » آقا فرموده بودند: «احتمال ضرر می دهی؟» گفته بود: «بله» .فرمود: «جمع کن.» همان شب این کلام امام چنان در من تاثیر کرد که دیگر سیگار نکشیدم و کسالتهایی هم که داشتم تمام مرتفع شد. (39)
یکبار هنگامی که امام به حرم مطهر حضرت امیر المؤمنین (ع) مشرف شده بودند با آنکه معمولا کمتر به این سو و آن سو نگاه می کردند و مخصوصا در حرم مطهرتوجهی به امور ظاهری نداشتند، در حال عبور از رواق مطهر متوجه شدند که یکی از زوار روی زمین افتاده و عتبه مبارکه را می بوسد.امام با برخورد به این صحنه خیلی سریع و تند واکنش نشان دادند و به یکی از آقایانی که همراه ایشان بود فرمودند: «به این آقا بگویید بلند شود و این کار را نکند» . (40)
امام در برخورد با خطر نفوذ و تاثیر منفی فرهنگهای مادی و منحط، بر افکار و اندیشه های مسلمانان بسیار جدی و حساس بودند. ایشان به دلیل این حساسیت، حتی
استفاده از علوم و فنون بیگانگان را منوط به شرایط و ویژگیهای خاصی می دانستند، به عنوان مثال از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان با این جانب تماس گرفته شد که در مورد خرید کتابهای سالم و مفید برای کودکان و نوجوانان که ناشر یا مؤلف یا مترجم آنها غیر مسلمان باشند از محضرشان کسب تکلیف شود.پس از طرح مساله امام فرمودند: «حتی الامکان از کتابهایی که مسلمانان نوشته اند استفاده شود و چنانچه لازم بود و کتابی خیلی خوب بود، به شرط آنکه تاییدغیر مسلمین نشود اشکال ندارد» . (41)
امام بارها فرمودند که اگر تمام مردم هم با شما شورای نگهبان - مخالفت کردند و شما دیدید قانونی از مجلس گذشته که بر خلاف قوانین اسلام و قانون اسلامی است آن را رد کنید. (42)
: 1.حجة الاسلام و المسلمین امام جمارانی. 2.روزنامه کیهان - 10/9/58.محضر نور - ج 1- ص 248. 3.حجة الاسلام و المسلمین فرقانی. 4.فاطمه طباطبایی - ویژه نامه روزنامه اطلاعات - 14/3/69. 5.حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. 6.فاطمه طباطبائی - روزنامه جمهوری اسلامی - 13/3/69. 7.حجة الاسلام و المسلمین آشتیانی - مرزداران - ش 56. 8.فاطمه طباطبایی. 9.فریده مصطفوی. 10.محمد هاشمی - مدیر عامل وقت سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی
المسلمین رحیمیان. 32.مرضیه حدیده چی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 4. 33.حجة الاسلام و المسلمین علی اکبر مسعودی - پا به پای آفتاب - ج 4- ص 153. 34.فاطمه طباطبائی - زن روز - ش 1267. 35.مرضیه حدیده چی - زن روز - 12/3/69. 36.آیت الله حائری شیرازی - تربیت، ویژه تابستان - 1365. 37.محسن رفیق دوست - امید انقلاب - ش 25. 38.حجة الاسلام و المسلمین آشتیانی - پاسدار اسلام - ش 93. 39.حجة الاسلام و المسلمین آشتیانی - مرزداران - ش 93. 40.حجة الاسلام و المسلمین عبد العلی قرهی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 6. 41.حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان - پاسدار اسلام - ش 39. 42.حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. 43.آیت الله مهدوی کنی - روزنامه اطلاعات - 5/5/61.
برداشتهایی از سیره امام خمینی، ج 3 رجایی، غلامعلی
در ایامی که من با امام بودم و توفیق خدمتگزاری ایشان را داشتم نماز شب را ترک نکردند . آقایانی که قبل از آن با ایشان بودند، حتی هم دوره ها و هم حجره ایهای ایشان نقل می کردند که امام از اوان جوانی که مشغول تحصیل بودند در نماز شب جدیت داشتند. (1)
تهجد و عبادت امام در بین همه اهل علم، چه فضلای حوزه و چه طلبه های تازه وارد معروف بود. یعنی همه می گفتند: حاج آقا روح الله خمینی اهل تهجد هستند. (2)
خویشاوندان امام که از پانزده سالگی با ایشان بودند، می گفتند: «از پانزده سالگی ایشان که ما در خمین بودیم، آقا یک چراغ موشی کوچک می گرفتند و می رفتند به یک قسمت دیگر که هیچ کس بیدار نشود و نماز شب می خواندند.» خانم می گویند: «تا حالا نشده که من از نماز شب ایشان بیدار شوم.» چون چراغ را مطلقا روشن نمی کردند. نه چراغ اتاق را روشن می کردند، نه چراغ راهرو را و نه حتی چراغ دستشویی را. برای اینکه کسی بیدار نشود، هنگام وضوی نماز شب، یک ابر زیر شیر می گذاشتند که آب چکه نکند و
صدای آن کسی را بیدار نکند. (3)
امام قبل از پانزده خرداد 42 بعضی شبها از منزل خارج و در باغی که در نزدیکی منزلشان بود به نماز شب مشغول می شدند. یک شب نزدیک اذان صبح که از آن محل رد می شدم، شنیدم یک نفر گریه و ناله می کند. رفتم تا به کنار دیوار منزل رسیدم. دیدم آقایی سر به سجده گذاشته و با خدای خود راز و نیاز می کند و در همان حال، اشک پهنای صورتش را پوشانده است. خجالت کشیدم که جلوتر بروم. آمدم کنار باغ ایستادم تا هنگام رفتن آن آقا او را ببینم و بفهمم کیست. وقتی بالاخره نماز او تمام شد و از جا برخاست و رفت، خوب که نگاه کردم دیدم امام است. (4)
یک سال در قم خیلی برف آمده بود، قریب پنج شش ذرع، که سیل آمد و نصف قم را برداشت . در همان موقع و در همان وضعیت، ایشان در نصف شب، از مدرسه دارالشفا می آمدند مدرسه فیضیه و به هر زحمتی بود یخ حوض را می شکستند و وضو می گرفتند و می رفتند زیر مدرس مدرسه در تاریکی و مشغول تهجدشان می شدند. حالا چه حالی داشتند نمی توانم بازگو کنم. با حالت خوشی تا اول
اذان مشغول تهجدشان می شدند و اول اذان می آمدند مسجد بالاسر و پشت سر آقای حاج میرزا جواد ملکی به نماز می ایستادند و بعد بر می گشتند و مشغول مباحثاتشان می شدند . می توانم بگویم که ایشان در بین همنوعانشان در امر عبادت و تهجد، اگر بی نظیر نبودند یقینا کم نظیر بودند. (5)
از یک دوست قدیمی شنیدم که می گفت امام دو خصلت داشتند که در بین تمام دوستانشان ممتاز بودند: در مجالس غیبت شرکت نمی کردند بلکه از غیبت کردن هم شدیدا جلوگیری می کردند. همیشه به خواندن نماز شب مقید بودند. (6)
مرحوم شیخ نصر الله خلخالی می گفت: «من طی چهل سال دوستی با امام، شبهای زیادی را تا صبح با ایشان بودم. هیچگاه ندیدم نماز شب ایشان ترک بشود. امام همیشه قبل از اذان صبح بیدار بودند و در حال عبادت و مناجات به سر می بردند.» (7)
امام در هر کار و هر حالی به یاد خدا بودند. ذکر و دعا و مناجات و گریه های نیمه شبشان هرگز قطع نشد. از لحظه های آخر عمرشان اگر چه فیلمبرداری شده است ولی هنوز بخشی از آن را نشان نداده اند. چنانچه این فیلمها به طور کامل نشان داده شوند می بینید چگونه ریش مبارکشان را به دست
گرفته اند و زارزار گریه می کنند. (8)
قبل از سال 41 یکی از علمای تهران نقل می کرد شبی مهمان مرحوم حاج آقا مصطفی بودم مقدار زیادی از شب را با ایشان نشستیم و بحث و صحبت علمی کردیم. تازه خوابیده بودیم یک وقت از صدای گریه و ناله ای هراسان بیدار شدم و حاج آقا مصطفی را بیدار کردم و گفتم مثل اینکه در همسایگی شما کسی مرده و برایش گریه می کنند. آقا مصطفی گوش کرده و گفت صدای گریه حاج آقایم است (ایشان امام را حاج آقا می گفت) که مشغول نماز شب و گریه و ناله به درگاه خداست. (9)
قبل از اینکه به نجف مشرف بشوم فردی را در قم دیدم که به نجف رفته بود و امام را ملاقات کرده و نقل می کرد که ما وقتی به نجف رسیدیم به منزل امام زیادتر تردد می کردیم. برنامه همیشگی امام این بود که دو و نیم ساعت پس از مغرب به بیرونی منزل می آمدند تا کسانی که می خواستند ایشان را زیارت کنند یا کاری داشتند خدمتشان برسند و بعد به حرم مشرف می شدند که درست سه ساعت پس از مغرب بود، این امر همیشگی بود مگر اینکه حادثه ای پیش می آمد. یک شب امام بر اثر
کسالت نتوانستند به حرم مشرف شوند حالشان خوب نبود و تب زیادی داشتند. هر چه گشتند نتوانستند دکتری را پیدا کنند. تا ساعت دو نیمه شب دکتری پیدا شد و از او خواهش کردند که بیاید امام را معاینه کند. در این ساعت وارد منزل امام که شدیم حدس می زدیم به دلیل کسالت در بستر خوابیده باشند ولی وقتی در زدیم و وارد اطاق شدیم مشاهده کردیم که امام با آن تبی که داشتند روی سجاده نشسته اند و نماز شب می خوانند . صبر کردیم تا نماز ایشان تمام شد و دکتر ایشان را معاینه کرد. پس از معاینه معلوم شد میزان حرارت امام در آن تبی که داشتند 42 درجه بود. میزانی که معمولا انسانهای قوی و جوان حتی قادر نیستند روی پای خود بایستند و نماز واجب خود را بخوانند تا چه رسد به اینکه بخواهند نماز مستحبی بخوانند ولی امام در اثر عشق به خدا و آن حالت تعبدی که داشتند برنامه عبادت خود را ترک نمی کردند. (10)
در یکی از نیمه شبها خبر آوردند که قرار است کودتایی رخ دهد. حاج احمد آقا شتابان خدمت امام رسید که خبر را به امام بدهد. امام به ادای نماز مشغول بودند کاری که همیشه در این ساعت
انجام می دادند او مدتی طولانی به انتظار ایستاد اما امام غرق در راز و نیاز با خداوند بودند. وقتی حاج احمد آقا موضوع را به اطلاع امام رساند، ایشان با همان متانت و آرامشی که همواره داشتند اشاره کرده و آرام فرمودند: «مسأله ای نیست؛ شما بروید و خیالتان آسوده باشد...» و بعد به نماز شب و راز و نیازشان ادامه دادند. (11)
امام هر شب ساعت یازده و نیم الی دوازده می خوابند و یک ساعت و نیم قبل از طلوع فجر یعنی اذان صبح بیدار می شوند. ساعت کوچکی دارند که با زنگ آن از خواب بیدار می شوند، و نماز صبح امام داستانی است دیدنی، نه گفتنی. گریه می کنند و با خدا راز و نیاز می کنند . مادرم می گویند: از 28 سالگی امام شاهد بوده اند نماز شب امام ترک نشده است یعنی از ابتدای ازدواجشان هم حجره ایهای امام هم، امام را از اول طلبگی اینگونه تعریف می کنند . (12)
نیمه شب که امام برای نماز شب برمی خاستند لامپ را روشن نمی کردند بلکه از یک چراغ قوه بسیار کوچک که تنها جلوی پایشان را روشن می کرد استفاده می کردند. امام به آرامی راه می رفتند تا دیگران بیدار نشوند. (13)
امام افراد مؤمن را خیلی دوست دارند.
کاری ندارند بچه شان است یا غریبه است. در دورانی که امام از قیطریه به قم آمدند مرد جوانی به نام مشهدی علی که بیست و چند ساله بود در منزل امام کار می کرد و چای می داد. من خیلی زیاد می دیدم که آقا می گویند که من خیلی مشهدی علی را دوست دارم خیلی هم مراقبش هستم. حتی بعضی چیزها را از ایشان برای ما نقل می کردند، از جمله روزی امام آمدند و به من گفتند می دانید مشهدی علی به من چه گفت؟ گفتم نه، چی گفته؟ آقا فرمودند: امروز من صداش کردم گفتم مشهدی علی چرا اینقدر بد چای می دهی؟ تو به بعضیها که می آیند چای نمی دهی. مرتب به همه چای داده نمی شود و نامرتب است. به من گفت آقا تا شما نیامده اید چای را خوب و مرتب می دهم شما که می آیید خر تو خر می شود! ! من دیگه نمی توانم، از دستم در میره! یعنی ایشان با خنده این قضیه را از قول مشهدی علی نقل می کردند و بعد می گفتند من مشهدی علی را خیلی دوست دارم. یک روز از ایشان پرسیدم افراد زیادی اینجا هستند، چطور شما اینجور علاقه به مشهدی علی نشان می دهید؟ گفتند من شبها که بیدار می شوم او مشغول نماز شب و استغاثه است و راز و
نیاز و مناجات با خدا می کند و گریه می کند برای این من خیلی دوستش دارم. (14)
رمضان سال قبل از رحلت امام را خوب به یاد دارم. بعضی وقتها هر بار که به دلیلی نزد ایشان می رفتم و سعادت پیدا می کردم با ایشان نماز بخوانم، وارد اتاقشان که می شدم می دیدم قیافه ایشان کاملا برافروخته است و چنان اشک می ریختند که دیگر دستمال کفاف اشکشان را نمی داد و کنار دستشان حوله می گذاشتند. امام شبها چنین حالتی داشتند و این واقعا معاشقه ایشان با خدا بود. (15)
: .1 آیت الله غلامرضا رضوانی پا به پای آفتاب ج 3 ص .30 .2 حجة الاسلام و المسلمین احمد صابری همدانی پیشین ص .271 .3 نعیمه اشراقی سروش ش .476 .4 حجة الاسلام و المسلمین حسن ثقفی پا به پای آفتاب ج 1 ص .142 .5 آیت الله خوانساری حوزه ش .32 .6 حجة الاسلام و المسلمین توسلی پاسدار اسلام ش .13 .7 آیت الله خاتم یزدی ویژه نامه روزنامه سلام 72. 12/3/ .8 حجة الاسلام و المسلمین محمد رضا توسلی. .9 آیت الله بنی فضل ویژه نامه روزنامه جمهوری اسلامی خرداد .70 .10 حجة الاسلام و المسلمین سید علی اکبر محتشمی. .11 حجة الاسلام و المسلمین آشتیانی پاسدار اسلام ش .92 .12
حجة الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی. .13 دکتر محمود بروجردی سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .3 .14 زهرا مصطفوی. .15 فاطمه طباطبایی.
برداشتهایی از سیره امام خمینی، ج 3 رجایی، غلامعلی
وقتی فردی در کنار امام قرار می گرفت و از خصوصیات اخلاقی و اجتماعی شان سخن می گفت آثار خشم و نگرانی و نارضایتی در چهره ایشان ظاهر می شد و حتی در بعضی از مواقع سخن آن شخص را قطع کرده و می فرمودند: «از من ستایش مکن» . (1)
من به عنوان پسر امام جرأت گفتن خصوصیات ایشان را ندارم، چون ایشان می گویند: «شما بیخود از من تعریف می کنید» . (2)
یکبار من خدمت امام نشسته بودم، آقا سخنرانی خودشان را از تلویزیون گوش می کردند. خیلی از وقتها دیده بودم که سخنرانیهای خودشان را در روزنامه ها می خوانند. پس از اینکه سخنرانی امام تمام شد جمعیت بلند شدند و شروع کردند به شعار دادن. بار اول می گفتند: «خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار» آقا هم گوش می کردند به تدریج شعار عوض شد و شعار دادند: «روح منی خمینی، بت شکنی خمینی» تا این شعار شروع شد آقا صدای تلویزیون را با کنترلی که در دست داشتند کم کردند ولی هنوز جمعیت شعار می داد. مجددا امام صدای تلویزیون را کم کردند، باز مردم شعار می دادند، امام صدای تلویزیون را کاملا بستند و این بار دیگر آنقدر صبر کردند
تا صحنه جمعیت رفت و تصویر بعدی آمد، بعد امام صدای تلویزیون را زیاد کردند. (3)
کتاب «طهارت» امام چهار جلد بود. یکی از آنها «دماء ثلاثه» نام داشت. به ایشان عرض کردم : «آقا شما اجازه می دهید که ما این دماء ثلاثه را چاپ کنیم؟» امام فرمودند: «به من ربطی ندارد. می خواهید چاپ کنید، می خواهید چاپ نکنید. در هر صورت به من مربوط نیست.» عرض کردم: آقا! شما لطفا پولی به من قرض بدهید. در آن موقع اوضاع مالی طلبه ها خیلی بد بود . فرمودند: «من پول این چنینی ندارم.» خلاصه هر چه اصرار کردم که لطفا شما پولی برای این کار بدهید، فرمودند: «خیر» . بالاخره رفتم و از اخوی ایشان، آیت الله پسندیده، پنج هزار تومان قرض کردم و کتاب دماء ثلاثه را به شکل خیلی جالب چاپ کردم. پس از چاپ کتاب به امام گفتم: «من پنج هزار تومان از اخوی شما قرض کرده ام. لطف کنید و شما قرض مرا ادا کنید.» فرمودند: «نخیر، من پول اینچنینی ندارم.» هر چه گفتم که: «آقا! من اینجا خدمت خود شما هستم.» فرمودند: «نخیر من پول اینچنینی ندارم.» بالاخره با فروختن یک قالی و برخی چیزهای دیگر، کم کم قرضم را به آیت الله پسندیده
دادم. پس از چاپ، کتاب را خدمت ایشان آوردم و گفتم: «آقا! حالا که من چاپ کردم و پولش را هم دادم، اجازه می دهید در خانه شما به آقایان بدهم؟» فرمودند: «نخیر! به خانه من نیاورید. نباید به خانه من بیاید» . (4)
وقتی کتاب «تحریر الوسیله» در نجف اشرف چاپ شد مطابق رسوم نجف پشت جلد آن القابی از قبیل آیت الله العظمی و زعیم الحوزات العلمیه و از این قبیل عبارات نوشته شد، این چیز تازه ای نبود و کسی هم تقصیری نداشت و همان طور که برای سایر مراجع عمل می شد، چاپخانه و متصدیان چاپ عمل کرده بودند. وقتی امام متوجه مطلب شدند با کمال قاطعیت از توزیع آن منع کردند و فرمودند: باید این القاب برداشته شود، تا بالاخره دست اندرکاران مجبور شدند که چیزی روی این القاب بزنند که هیچ خوانده نشود. (5)
اوایل نهضت که قضیه انجمنهای ایالتی و ولایتی پیش آمد و روزنامه ها پیرامون آن مطالبی نوشتند، بر اثر ایستادگی و افشاگریهای امام پس از چندی نوشتند که این قانون لغو شده و حرف خودشان را پس گرفتند. یکی از رفقای اهل علم که آدم با فضلی است در این رابطه برای امام اشعاری سروده بود. یک
روز بعد از ظهر ایستاد و اشعارش را خواند. بعضی از رفقا گفتند ایشان را خدمت امام بفرستید تا برایش پول بگیریم. من پیشقدم شدم و خدمت امام رفتم و مطلب را عرض کردم. فرمودند: «چون برای من شعر گفته است نمی دهم.» من هرچه اصرار کردم نتوانستم حتی یک ریال برای آن آقا از امام پول بگیرم. (6)
به محضر امام معروض داشتم که همه تا قبل از جمعه خونین مکه از اینکه حضرتعالی آیه «و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله» را در آغاز پیام حج امسال انتخاب کرده بودید، متعجب و شگفت زده بودند؛ آنگاه که حادثه اتفاق افتاد به نکته قضیه پی بردیم و در عین حال، تعجب و شگفت زدگی همه دو چندان شد. تا قبل از این فراز از عرایضم، امام با سؤالها و با نگاه و استماعشان زبانم را در بیان ماوقع گویا می کردند و استقبالشان گویای این بود که در جستجوی اخبار جدید و اطلاع از مشاهده ها بودند. اما وقتی از آیه و پیام گفتم و خواستم در لفافه و کنایه از کرامت حضرتش حرفی به میان آورم، چشمهایشان را پایین انداختند و چهره شان درهم کشیده شد! انگار که این مقوله نه
تازه است و نه گفتنی. گویی که نخواستند حتی با نگاه و در نگاهشان، چیزی را در این زمینه افشا کنند. (7)
سال 1333 شمسی که در منزل حضرت آیت الله العظمی بروجردی در ایام فاطمیه مجلس عزا اقامه می شد امام را می دیدم که در میان طلاب متوسط کمی دورتر از مرحوم بروجردی بسیار فروتن و مؤدب جلوس می فرمودند. در این مجلس مرحوم تربتی منبر می رفت. در طول این مدتی که به مجلس می رفتیم می دیدیم از آغاز تا پایان مجلس امام دو زانو و بسیار مؤدب نشسته بودند و به روضه گوش می دادند. و این برای من عجیب می نمود که چرا ایشان نزدیک مرحوم بروجردی جلوس نمی فرمودند و همچون یک مستمع عادی در میان طلاب جوان با آن همه حرمت و قداستی که در حوزه داشتند متواضعانه با طلاب گمنام همنشین بودند. (8)
علی رغم آن حالت پرخاش و ستیزی که امام با دستگاه حکومتی وقت داشتند و با وجود درگیریها و مشکلات روزمره، هرگز به یاد ندارم که سلام یکی از بچه ها بدون جواب مانده باشد. امام به صورت تک تک بچه ها نظر می انداختند و در حالی که تبسمی بر لبانشان بود، پاسخ سلام همگی را می دادند. (9)
امام همیشه در سلام
مقدم بر دیگران بودند و همواره وقتی وارد بر افراد می شدند قبل از اینکه آنان سلام کنند ایشان سلام می کردند. امام با آن عظمت که تمام قدرتها از شنیدن نامشان به وحشت می افتادند آنقدر رئوف و مهربان بودند که حتی اگر مواجه با بچه ها می شدند به آنها سلام می کردند. (10)
آنچه هیچ گاه از خاطر هیچ کدام از شاگردان امام، بلکه معاشرین با ایشان نخواهد رفت، تواضع بسیار و روحیه شاگردپروری امام است. من، علاوه بر اینکه شاگردشان بودم، مجذوب شخصیت ایشان نیز بودم و به امام علاقه کامل داشتم. در تمام مدتی که در خدمت امام بودم به لحاظ اینکه همواره در گفتن سلام سبقت می جستند، نتوانستم یکبار در گفتن سلام بر ایشان سبقت بجویم. (11)
فرزند چهارمین شهید محراب حضرت آیت الله اشرفی اصفهانی نقل می کرد وقتی پانزده ساله بودم روزی برای استحمام به گرمابه ای در قم رفتم. در بدو ورود مشاهده کردم که یکی از آقایان که سر خود را صابون زده و روی چشمانش نیز از کف صابون پوشیده شده بود با دست به دنبال ظرف آب می گردد. بلافاصله ظرفی را که نزدیکم بود برداشته و از خزینه پر آب ساختم و دوبار روی سر او ریختم. آن مرد نورانی نگاه
تشکرآمیزی به من انداخت و پرسید آیا شما هم سر خود را شسته اید؟ عرض کردم خیر، تازه به حمام آمده ام. بالاخره به گوشه ای رفته و سر و صورت خود را صابون زدم. قبل از اینکه به سر خود آب بریزم ناگهان دو ظرف آب روی سرم ریخته شد. چشم خود را باز کردم، دیدم آن مرد بزرگ به تلافی خدمت من با کمال بزرگواری محبت کرده است. این موضوع را به پدرم گفتم. لیکن چون او را نمی شناختم نمی توانستم نام او را معرفی کنم. بعد از مدتی که با پدرم در یکی از اعیاد مذهبی به منزل علما می رفتیم ناگهان چشمم به ایشان افتاد، او را به پدرم نشان دادم. پدرم فرمود: «عجب، ایشان حاج آقا روح الله خمینی است» . (12)
در مسیر مهاجرت از عراق و امتناع کویت از پذیرش امام یک شب دیگر امام در بغداد ماندند، چون بنا بود فردا صبح (روز جمعه، ساعت 9( به پاریس پرواز کنند. آن روز (پنجشنبه) در خدمت امام نشسته بودیم. همه ناراحت و نگران اوضاع و حوادث بودیم؛ ولی امام خیلی آرام و مصمم بودند، کان هیچ خبری نشده است و تازه ما را هم دلداری می دادند. از تهران هم گزارش دادند که مردم خیلی ناراحت شده اند و
تظاهرات و راهپیماییهای زیادی انجام پذیرفته و همه نگران اوضاعند. این جمله از امام یادم نرفته است که در آن حالت گرفتاری و تحیر که برای همه ما پیش آمده بود و اصلا آینده معلوم نبود، چنین فرمودند: «من شرمنده و مدیون مردم هستم. من در مقابل این مردم احساس حقارت می کنم، آنها برای ما خود را به زحمت می اندازند و ما با کمال راحتی در اینجا نشسته ایم.» راستی چقدر عجیب بود. کسی در آن حال، آواره از وطن، از این طرف و آن طرف بی آنکه تکلیفش مشخص شود، رانده می شد، از مرز به فرودگاه، از بصره به بغداد و از بغداد هم معلوم نیست به کجا. تا چه حوادثی برای او رخ دهد، با این حال خود را در کمال راحتی می پندارد و نگران است که مردم اینقدر خود را برای خاطر او به زحمت می اندازند. (13)
شبی که صبح فردای آن روز قرار بود امام به ایران بیایند که نشد و موکول به روز بعد شد، مردم نوفل لوشاتو با دسته گلهای فراوانی، حتی زنهای مسیحی که به حجاب اعتقاد ندارند روسری به سر بسته بودند و خدمت امام آمده بودند. آن شب مردم مسیحی نزد امام حالت عجیبی داشتند، همه گریه می کردند. رهبر کبیر انقلاب اسلامی با
صحبت خیلی کوتاهی از همسایه هایشان عذرخواهی کردند و فرمودند: «مرا ببخشید. من در این مدت که اینجا بودم باعث دردسر برای شما شدم.» پس از ترجمه صحبتهای امام، اهالی نوفل لوشاتو به شدت گریه می کردند. (14)
امام حتی در برخورد با شاگردان و کسانی که از نظر موقعیت علمی و اجتماعی بسیار پایین بودند تواضع داشتند. حدود هشت سال قبل، فصل تابستان در آذربایجان بودم. امام راجع به یک مطلب مهمی که مربوط به آذربایجان بود بنده را احضار فرمودند. پیش از شروع مطلب خطاب به بنده فرمودند: «از اینکه به شما زحمت دادم این جا آمدید عذر می خواهم» . این فرمایش آنقدر در وجود بنده اثر گذاشت که گریه ام گرفت. (15)
کودکان روستای معدن فیروزه نیشابور که در کلاس پنجم ابتدایی تحصیل می کنند طی نامه ای به امام نوشته بودند: «ما می خواستیم همانطور که در کتاب تعلیمات دینی و اخلاق کلاس پنجم بود نامه ای به شما بنویسیم و مانند امام محمد تقی (ع) که فرماندار سیستان را نصیحت کرده بود شما را نصیحت کنیم، اما متوجه شدیم که این کار اشتباه بزرگی است و گناه دارد چون شما خود شخصی بزرگ و با تقوی و پرهیزگارید و در برابر قدرتهای شرق و غرب ایستادگی نموده اید و با
قدرتهای شیطانی در حال مبارزه هستید، در حالی که ما کودکانی هستیم که شاید حتی دست چپ و راستمان را از یکدیگر تشخیص ندهیم پس چگونه خود را راضی کنیم که شما را نصیحت کنیم؟ ...» . امام در پاسخ آنها چنین نوشتند: بسم الله الرحمن الرحیم فرزندان عزیز و خوبم چه خوب بود که نصیحتی را که در نظر داشتید می نوشتید، ما همه محتاج به نصیحت هستیم و نصیحت شما عزیزان بی غرضانه و از روی صفای قلب است... (16)
دختری برای امام نوشته بود «اماما چون تو خدا را دوست داری ترا دوست دارم. اماما چون تو با خدا رابطه داری ما هم با تو رابطه داریم» امام اینها را می خواندند و گریه می کردند نه اینکه بگویند خوب شد که من با خدا رابطه دارم بلکه می فرمودند: «ای کاش من رابطه داشتم تا این نوشته راست باشد» . (17)
امام منزلی در یخچال قاضی قم خریده بودند که تقریبا در حدود سیصد متر زمین و چند اتاق داشت. ایشان خانه یا ملکی در خمین داشتند که آن را فروختند و این خانه را به قیمت سیزده هزار تومان خریدند. تقریبا سالهای 25 1324 یعنی همان زمان که آقای بروجردی به قم آمده بودند. امام
در آن خانه زندگی می کردند و گهگاه می دیدیم که با آن مقام و موقعیتشان در صف نانوایی ایستاده اند و نان می گیرند. ایشان کارهای منزل را هم خودشان انجام می دادند . (18)
بارها شده از طرف دشمنان خارجی و داخلی تبلیغات گسترده ای راه افتاده که مثلا امام بیمار است و بعضیها از امام درخواست می کنند که در اینگونه مواقع شما دیداری داشته باشید و یا پیامی بفرستید تا مردم و یا رزمندگان اسلام در جبهه ها تضعیف نشوند ولی امام فرموده اند : «مگر مردم برای من می جنگند که تضعیف بشوند، آنها به خاطر خدا و اسلام مبارزه می کنند و هرگز سست نمی شوند. من چه کاره ام که با رفتن من اسلام و انقلاب نابود شود. (19)
روز دوازده بهمن 57 وقتی هواپیمای امام در فرودگاه تهران به زمین نشست آیت الله پسندیده برادر امام به استقبال ایشان به داخل هواپیما رفتند. امام به حسب روحیه ای که داشتند فرمودند آقای پسندیده جلوتر از ایشان از هواپیما خارج شود؛ چون هیچگاه امام در راه رفتن از برادر بزرگترشان سبقت نمی گرفتند. از طرفی به دلیل حساسیت سیاسی ورود امام آقای پسندیده هم نمی توانستند جلوتر از امام راه بیفتند. امام فرمودند: «پس شما جلوتر از ما از هواپیما پایین
بروید و الا من جلوتر از شما نخواهم رفت» . (20)
در جلساتی که امام با دوستانشان شرکت می کردند همیشه آنها را جلو می انداختند و خودشان از عقب می آمدند و با این حرکت از دوستانشان تجلیل می کردند. این کار، کار یک دفعه و دو دفعه نبود، بلکه کار بیست سال بود که خود من شاهد این مسأله بودم. امام عظمت روحی عجیبی داشتند. (21)
: .1 حجة الاسلام و المسلمین انصاری کرمانی یادواره اربعین ارتحال امام جمعیت زنان جمهوری اسلامی. .2 حجة الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی. .3 حجة الاسلام و المسلمین مسیح بروجردی. .4 حجة الاسلام و المسلمین علی اکبر مسعودی پا به پای آفتاب ج 4 ص .156 .5 آیت الله قدیری ویژه نامه روزنامه جمهوری اسلامی خرداد .70 .6 حجة الاسلام و المسلمین عبدالعلی قرهی سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .6 .7 حجة الاسلام و المسلمین محمد حسن رحیمیان در سایه آفتاب ص .221 .8 حجة الاسلام و المسلمین سید محمد باقر حجتی ویژه نامه روزنامه جمهوری اسلامی خرداد .70 .9 حسین شهرزاد (همسایه امام در قم) شاهد ش .186 .10 دکتر محمود بروجردی سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .3 .11 آیت الله سید عزالدین زنجانی حوزه ش .32 .12 زهرا مصطفوی
حضور ش .1 .13 حجة الاسلام و المسلمین محمد رضا ناصری پاسدار اسلام ش .58 .14 حجة الاسلام و المسلمین هادی غفاری پیام انقلاب ش .183 .15 آیت الله بنی فضل حوزه ش .49 .16 صحیفه نور ج 16 ص .55 .17 حجة الاسلام و المسلمین رسولی محلاتی ویژه روزنامه جمهوری اسلامی خرداد .72 .18 حجة الاسلام و المسلمین محمد علی فیض پا به پای آفتاب ج 4 ص .83 .19 حجة الاسلام و المسلمین انصاری کرمانی جهاد روستا ش 230 سال .8 .20 حجة الاسلام و المسلمین امام جمارانی حضور ش .3 .21 آیت الله سید رضا بهاءالدینی حوزه ش .23
حدیث انقلاب جمعی از نویسندگان اولین و اصلی ترین سؤال این است؟ چرا و چگونه در قرن بیستم، انقلابی مبتنی بر آموزه ها و اهداف دینی - اسلامی شکل می گیرد و موفق به براندازی دولت کهن شاهنشاهی و استقرار دولتی دینی می شود؟ اهمیت و موضوعیت این سؤال زمانی آشکار می شود که پژوهشگر، معتقد به مفروضی واقعی و تاریخی است که می گوید: سر سلسله انقلابهای معاصر جهان یعنی انقلاب کبیر فرانسه منادی جدایی دین از دولت بود و در ادامه سیر انقلابها، انقلاب کمونیستی روسیه قدم در مسیر حذف دین و تقابل دولت با آن نهاد.لذا با چنین مفروضی شکل گیری انقلاب سوم مبتنی بر دین، پیچیده به نظر می رسد.پس، برای توضیح و تبیین سؤال اصلی این مقاله، ضروری است اسلام در تمام ابعادش تشریح گردد.در غیر این صورت چرائی و چگونگی انقلاب وسیع و عمیق ملت ایران غیر قابل توضیح می نمایاند، چرا که بسیاری از تحلیل گران و ناظران عینی مسائل ایران دارای این پرسش و ابهام بوده اند: چگونه شاه در اوج قدرت مالی و نظامی و در حالی که به زعم خودش یک اقتصاد مصرفی مردم پسند را با عنوان مدرنیزاسیون در دست اقدام داشت و با هیچ تهدید جدی داخلی و منطقه ای مواجه نبود و نیز با داشتن
روابط بسیار نزدیک با غرب با ابرقدرت همسایه شمالی نیز روابط حسنه ای داشت، با یک انقلاب مردمی - دینی ساقط شد و به حکومت وی، در قرن بیستم دولتی دینی مستقر شد.توضیح و تبیین چنین سؤال پیچیده ای جز با شرح و توضیح ساختار و کار کرد اسلام میسر نیست. وقوع انقلاب مذهبی و استقرار دولت دینی در ایران زمانی پیچیده تر به نظرمی رسد که بدانیم در مقابل حکومت شاه دو جریان دیگر غیر از اسلام وجود داشت که مدعی جامعه مطلوب خاص خودشان بودند.این دو جریان عبارتند از لیبرالیسم و کمونیسم: که اولی ریشه در انقلاب فرانسه و دومی مبتنی بر انقلاب روسیه بود.آموزه های این دو جریان با روندهای حاکم بر جهان همخوانی داشته و به نوعی نیز از حمایت و هدایت شرق و غرب نیز بهره مند بودند.با این وجود، این دو مکتب توانستند دامنه نفوذ خود را در این ایران بقبولانند اما نهضت اسلامی توانست آن دو را به کنار نهد و شاه را ساقط کند.در این فصل نقش آفرینی اساسی اسلام در انقلاب ایران را در سه بخش با عنوان «شروط کافی انقلاب» تشریح خواهیم کرد که عبارتند از: 1- اسلام به عنوان مکتب و ایدئولوژی انقلاب اسلامی 2- نقش انقلاب اسلامی در وحدت و بسیج انقلابی مردم 3- رهبری انقلاب
اسلامی.
اسلام به عنوان مکتب انقلاب، دو نقش اساسی در بسیج مردم و براندازی حکومت شاهنشاهی داشته که عبارتند از: 1- ترسیم جامعه مطلوب و مدینه فاضله 2- نقش مکتب اسلام در بسیج انقلابی مردم پس از شرح مختصری از این دو نقش، باید روشن کنیم، چرا اسلام توانائی ایفای چنین نقشهایی را دارد.به همین منظور دو بعد اسلام را مختصرا شرح خواهیم داد: 1- ابعاد نظری اسلام یعنی جهان بینی و اصول اعتقادات و احکام آن 2- ابعاد تاریخی و عملی اسلام و اینکه چگونه این دین طی 1400 سال در عمق وجود جوامع مسلمان، ساری و جاری شده است.نقش مکتب اسلام در ترسیم مدینه فاضله و جامعه مطلوب: چارچوب نظری و مدل تئوریک در توضیح و تبیین انقلاب ها، می توان چارچوب نظری و مدل زیر را به کار بست: انسان به طور واقعی همواره در یک جامعه مفروض زندگی می کند (وضع موجود)، اما همواره در افق دید مردم و اعضاء جامعه یک وضع مطلوب و آرمانی قرار دارد (وضع مطلوب یا مدینه فاضله) .معمولا انسانها وضع موجود را با وضع مطلوب مقایسه و سنجش می کنند که سه نتیجه کلی قابل تصور است: - یا وضع موجود را در راستای وضع مطلوب
می بینند. - یا وضع موجود را در راستای وضع مطلوب نمی دانند، اما عدم انطباق، کم و صوری است. - یا وضع موجود بکلی با وضع مطلوب فاصله دارد و عدم انطباق، عمیق و اساسی است. در اینجا سومین رکن نظریه شکل می گیرد، یعنی این پرسش در ذهن مردم مقایسه گر بوجود می آید که: «چه باید کرد تا از وضع موجود به وضع مطلوب جامعه رسید؟» متناسب با نتایج سه گانه مورد بحث در پاسخ به این سؤال، سه جواب و روش قابل ارائه است: 1- سیاست و روش حفظ وضع موجود یا محافظه کاری، چون وضع موجود در راستای وضع مطلوب است. 2- سیاست و روش اصلاح وضع موجود یا رفرم، چون عدم انطباق، کم و صوری است. 3- سیاست و روش تغییر اساسی و بنیادی وضع موجود یا انقلاب، چون عدم انطباق وسیع و عمیق است. در روش سوم، مشخص است که مردم از ساختار و کارکرد وضع موجود وجامعه مفروض بطور وسیع و عمیق ناراحت و ناراضی هستند و خواهان دستیابی به وضع مطلوب می باشند. اینک به چهارمین و پایه ای ترین رکن مطلوب می رسیم و آن اینکه چرا مکاتب و انقلابهای مختلف دارای شاخص های متفاوتی برای جامعه مطلوب و مدینه فاضله شان می باشند؟ پاسخ این پرسش، این است که علت اختلاف، ناشی
از تفاوت جهان بینی و اصول اعتقادات مکاتب و انقلاب هاست.بنابر این، اصول و چارچوب هر وضع مطلوب به طور طبیعی از زیر بنای خودش که نمای اصول اعتقادات و جهان بینی باشد، نشات می گیرد.همچنین باید در نظر داشت که رهبران انقلابی در ترسیم اصول و شاخصهای جامعه مطلوب علاوه بر مؤلفه اساسی جهان بینی و اصول اعتقادات، متاثر از شرایط عینی و واقعیات وضع موجود و وضع مسبوق (تاریخ) جامعه شان می باشند.لذا در مرحله بندی برای تحقق «ایده آلها و بایدهای» جامعه مطلوب، ناچارند «واقعیات و هست های» جامعه موجود و مسبوق را در نظر داشته باشند.یکی دیگر از وظائف رهبران انقلابی آن است که وضع مطلوب مکتبشان را به خوبی و روشنی برای ملت بیان و ترویج نمایند و با نقد و ارزیابی وضع موجود، ملت را ترغیب به مقایسه وضع موجود با وضع مطلوب انقلابی نمایند، در این حالت است که نارضایتی مردم وسعت و عمق می گیرد و شرط لازم جنبش انقلابی فراهم می شود و در اینجاست که رهبری انقلاب به مدد ایدئولوژی و سازماندهی به عنوان شروط کافی، نارضایتی را کانالیزه کرده و به عنوان اهرم براندازی به کار می گیرند.
عقاید و احکام اسلامی و نیز تجربیات تاریخی و عملی 1400 ساله
به خصوص صدر اسلام شاخصهائی برای یک نظام اجتماعی و سیاسی ارائه می نماید (جامعه مطلوب) که همواره مسلمانان آنرا به عنوان ملاکی برای ارزیابی «جامعه موجود» به کار می برند. زمانی که دولتهای مستقر در بلاد اسلامی نتواند کار آمدی قابل قبولی برای اداره کشورشان نشان دهند، «شاخصهای وضع مطلوب اسلامی» زمینه بیشتری برای جلب توجه مردم پیدا می کنند و امت مسلمان با مقایسه وضع موجودشان یا «با وضع مطلوب اسلامی» حکم بر بدی و خرابی جامعه و نظام موجود داده و در حد توان برای تغییر و تحول قدم پیش می نهند. (1) در دهه 1960، شاه به مدد رفرمهای موسوم به انقلاب سفید در تلاش بود تصویری ویژه از جامعه مطلوب مورد نظر خودش ترسیم نماید که آمیزه ای از عظمت گذشته ایران باستان و ابهت جامعه مصرفی، رفاهی و صنعتی غرب بود.در دهه 1970، شاه جامعه مطلوب خود را تمدن بزرگ نام گذاشت و اعلام نمود، ما اکنون بر دروازه های این تمدن رسیده ایم و تا چند سال دیگر آن را محقق می گردانیم و به پنجمین قدرت جهانی مبدل شده و حتی از ژاپن جلو خواهیم زد.شاخصهای آن جامعه مطلوب، آمیزه ای از همه ارزشهای رایج جهان به خصوص تمدن غربی و حتی مشمول ارزشهای سوسیالیستی نیز می شد.موتور تحقق و تحرک این جامعه
در آمد نفت بود.در سالهای 1976 و 1977، تقریبا مشخص شد این جامعه مطلوب قابل تحقق نیست.این در حالی بود که توسعه با شاخصهای دنیای مدرن حاصل نشده بود، اما ارزشهایی از غرب وارد شد که بعضا با فرهنگ مذهبی ایران سازگاری نداشت و موجب نارضایتی مردم شده بود.در این زمان، کم و بیش روشن شده بود که اولا جامعه مطلوب و تمدن بزرگ شاه فقط یک رویای بزرگ بوده است، ثانیا روشهای تحقق آن نیز غلط بوده و موجب درهم ریختگی جامعه شده است.در چنین حالی، آموزه های دیانت اسلام که ط ی 1400 سال مبدل به جوهره اصلی فرهنگ ایران شده بود با شدت بیشتری مورد توجه و رجوع توده های مردم قرار گرفت و آنان شاخصهای یک جامعه مطلوب را از درون آن جستجو می کردند و به مدد آن، جامعه موجود شاهنشاهی رامورد ارزیابی و طرد و نفی قرار می دادند.این معنا محور اصلی بسیاری از خطابه ها و نوشتارهای علما و روحانیونی بود که به عنوان رهبران فکری انقلاب به مدد سازماندهی سنتی دینی، پیام خود را به مردم می رسانیدند.امام خمینی (ره) از این لحاظ جلوتر از همه قرار داشت و به عنوان یک مرجع دینی، همواره طی سالیان متمادی جامعه مطلوب اسلامی و جامعه موجود شاهنشاهی را نقد و افشاء کرده
بود.بزرگانی چون دکتر شریعتی و استاد مطهری نیز در این میدان بسیار فعال و موفق بودند.
در اینجا به دومین نقش مکتب اسلام در شکل دهی انقلاب اسلامی توجه می کنیم.در سالهای 1976 -7، مردم و نخبگان با مقایسه وضع موجود شاهنشاهی با وضع مطلوب اسلامی به این قضاوت رسیده بودند که این وضعیت بد و فاسد است و ادامه آن آسیبهای شدیدتر و جدی تری در پی خواهد داشت.پس به طور طبیعی، این سؤال مطرح بود که چه باید کرد؟ در اینجا از درون آموزه های دینی این پاسخ به دست می آمد: برای تغییر وضع موجود شاهنشاهی باید قیام و اعتراض نمود تا جامعه مطلوب قابل حصول باشد. آیت الله خمینی به عنوان یک مرجع و کارشناس عالی مقام اسلامی این معنا را در درسهای ولایت فقیه که در زمان تبعیدش در نجف تدریس نموده بود با این شرح بیان کرده است: ، شرع و حق حکم می کند که باید نگذاریم وضع حکومتها به همین صورت ضد اسلامی یا غیر اسلامی ادامه پیدا کند.دلائل این کار واضح است، چون برقراری نظام سیاسی غیر اسلامی به معنی بی اجرا ماندن نظام سیاسی اسلام است...ما چاره ای نداریم، جز اینکه دستگاه حکومتی فاسد و فاسدکننده را از بین ببریم
و هیات حاکمه خائن و فاسد و ظالم و جائر را سرنگون کنیم.این وظیفه ای است که همه مسلمانان دریکایک کشورهای اسلامی باید انجام دهند و انقلاب سیاسی اسلامی را به پیروزی برسانند. (2) در این زمان، مکتب اسلام به عنوان جوهره مشترک فرهنگ عمومی، چتر لازم را برای متحد کردن و متمرکز کردن قوای مردم ناراضی در اختیار داشت و سازمان و رهبری نهضت، بمدد این عقاید و آرمان های مشترک، اکثریت قریب به اتفاق مردم را برای حرکت انقلابی بسیج و تجهیز نمودند.باید توجه داشت که شاه با داشتن نیروی وسیع نظامی، انتظامی و امنیتی و بهره مندی از حمایت های وسیع خارجی با روشهای متعارف سیاسی و جنگ مسلحانه چریکی قابل براندازی نبود، اما در مقابل حضور همه جانبه همه اقشار ملت در راهپیمائی، تظاهرات و اعتصابات و شعارهای انقلابی در کمتر از یک سال سقوط کرد و این اتحاد و بسیج عمومی فقط در سایه آموزه های توحیدی دین اسلام و به مدد ابزارهای مدرن ارتباطی مقدور و میسور گردید.تاثیر شیوه های خاص انقلاب ایران، دربراندازی شاه که متاثر از اسلام بود، در نطق شاه که در روز 15 آبان /1357نوامبر 1978 ایراد شده کاملا محسوس است: «من هم پیام انقلاب شما را شنیدم...موج اعتصابها نیز که بسیاری از آنها بر حق
بوده، اخیرا تغییر ماهیت و جهت داد تا چرخهای اقتصاد مملکت و زندگی روزمره مردم تلف شود و حتی جریان نفت که زندگی مملکت به آن بستگی دارد، قطع گردد تا عبور و مرور و تامین ما یحتاج زندگی مردم نیز تعطیل شود، نا امنی، اغتشاش، کشتار در بسیاری از نقاط میهنمان به جائی رسیده است که استقلال مملکت را در خطر انداخته است.وقایع اسفباری که پایتخت را دیروز به آتش کشیده، برای مردم و مملکت دیگر قابل ادامه و تحمل نیست» . (3) در همین ایام، ویلیام سولیوان سفیر آمریکا در ایران که وقایع انقلاب را از نزدیک و با حساسیت دنبال می کرد طی نامه ای با عنوان «فکر کردن به آنچه فکر نکردنی است» تاثیر قاطع اسلام و علمای آنرا در بسیج سیاسی مردم ذکر کرده است: «روحانیون با مقاومت پایدار خود، نظیر برپایی اعتصابها در حیطه اقتصادی و استراتژیکی، قدرت و قابلیت خود را نشان داده اند. اگر ارتش بتواند نهادها و بخشهای مهم اقتصادی را از نظر بهره برداری به حال اول برگرداند، بر روحانیون غالب خواهد شد.در صورت شکست، نظامیان باید از دو راه یکی را انتخاب کنند، توسل به زور یا خونریزی و یا رسیدن به تفاهم و توافق با روحانیون.از آنجا که رهبری نیروهای مذهبی را آیت الله
خمینی به عهده دارد، لذا شرط اساسی تفاهم خواست و نظر آیت الله این است که می گوید: شاه باید برود و جمهوری اسلامی برقرار شود» . (4) اینک می پردازیم به ابعاد نظری و عملی دین اسلام تا این مدعا که اسلام چارچوب مدینه فاضله و جامعه مطلوب را ترسیم کرده و عامل اصلی بسیج وسیع مردم شده است، شرح و اثبات گردد. در بعد نظری توضیح خواهیم داد که احکام و عقاید اسلامی چیست و ابعاد سیاسی و فرهنگ آن چگونه است و از بعد عملی و تاریخی ببینیم طی 1400 سال در جهان اسلام و ایران این دین چگونه ساری و جاری گردیده و با فرهنگ و سیاست و اجتماع ایران چه رابطه و تعاملی داشته؟ و سرانجام چگونه مجددا به مدد یک انقلاب مردمی احیا شده و به صحنه برگشته است؟
دین اسلام مانند سایر ادیان توحیدی مجموعه ای است از احکام و عقاید که از طرف خداوند در چهارده قرن قبل در عربستان به حضرت محمد (ص) ابلاغ شد، تا سعادت فردی و اجتماعی، دنیوی و اخروی نوع انسان را بر اساس آن تامین نماید.عقاید اسلامی تحت عنوان اصول دین عبارتند از: توحید، معاد، نبوت، عدل و امامت.اینها درواقع نشان دهنده نوع نگرش فرد مسلمان
به کل هستی و عالم وجود می باشد و حتی پاسخهائی برای این سؤال است که هستی چیست؟ اما احکام اسلام تحت عنوان فروع دین یکسری دستور العمل است که بایدها و نبایدها را معین می کند و محرمات و واجبات مسلمانان را بیان می نماید.در واقع، احکام اسلامی شاخصهائی از چگونگی جامعه مطلوب و روشهای تحقق آن (چه باید کرد؟) را ترسیم می کند.به طور طبیعی احکام اسلام (چه در بعد جامعه مطلوب، چه در بعد چه باید کرد) با اصول دین اسلام سنخیت داشته و نتیجه آنست.پس عقاید و جهان بینی اسلامی چارچوبهائی برای تنظیم افکار و اذهان و درون آدمیانست، در حالی که احکام و فروع دین، دستور العملهائی برای تنظیم رفتار و روابط انسانهاست.
همانگونه که می دانیم دو اصل عدالت و امامت، مذهب شیعه را در اصول و نظریات سیاسی تر می کند.اصل عدل اشعار می دارد که خداوند عادل است و نظام خلقت نیز مبتنی بر عدالت بنا شده و راز بقاء و دوام هستی وجود عدالت است، لذا نظام اجتماعی و سیاسی نیز که بخشی از کل نظام موجودات است باید مبتنی بر عدل باشد تا دوام و کمال داشته و انسانها را به کمال و سعادت برساند.جامعه عادله آن است که هر کس به حق خود برسد و هر کس در
جایگاهی باشد که شایسته اوست.رهبریت جامعه، مهمترین و حساس ترین پست و جایگاه می باشد و باید شایسته ترین فرد و افراد در آنجا حضور داشته باشند.پس یکی از مهمترین و اصلی ترین مظاهر و مصادیق عدالت آنست که شایسته ترین و صالحین، رهبر و حاکم جامعه باشند و این زمینه ای است که عدالت در همه بخشهای جامعه، ساری و جاری شود و در جامعه عادله ایجاد گردد.چنین آموزه ای قرنهاست که از طریق شبکه وسیع و سنتی روحانیت شیعه و از طریق منبر وخطابه و مسجد و نوشتار به تمام آحاد مردم از بی سواد تا با سواد، زن و مرد تزریق و تلقین می شود، لذا شیعیان همیشه با نوعی حساسیت ویژه چشم به حاکمان دوخته اند و با سیاست و حکومت لا اقل در سطح نظری و در درون ذهن و فکرشان مساله داشته اند و هرگاه از لحاظ اجتماعی و عملی نیز زمینه فراهم شده، برای اقامه یک حکومت عادل قیام کرده اند.نزدیک ترین آنها قیام مشروطیت بود که شعار عدالت خواهی آن بسی رساتر از آزادیخواهی بود. قیام 15 خرداد 1342/1963 نیز که به رهبری آیت الله خمینی علیه شاه صورت گرفت شورش و عصیان مردم علیه حاکم ظالم بود اصل عدالت به نوعی زمینه ساز اصل امامت می باشد.زیرا به اعتقاد شیعه، شایسته ترین فرد برای رهبری جامعه مسلمین پس از رحلت حضرت
محمد (ص)، حضرت علی (ع) بود که عالم ترین و عادل ترین افراد بوده و از طرف خدا و رسول خداوند به این سمت نصب گردیده است و عدالت اقتضا داشته که حق به حق دار برسد و ایشان پس از پیامبر رهبر و امام مسلمین باشند.پس امامت به نوعی تداوم نبوت است، زیرا فلسفه نبوت آن بود که خداوند با ارسال و انزال کتب اوامر خود را برای هدایت بشر ارائه نماید.پس نباید با فوت پیامبر رشته هدایت منقطع شود.لذا همانطور که نبی از سوی خداوند بود، امام و رهبری پس از وی نیز باید از سوی خداوند و نبی او معین شود، اما چنانکه در بخش تاریخی خواهیم دید در فردای رحلت پیامبر، جمعی از اصحاب با تشکیل مجمعی به نام سقیفه ابوبکر را به جانشینی پیامبر برگزیدند و از مردم نیز برای ایشان بیعت گرفتند.شیعیان علی (ع) از آن پس نیز به طور عملی باحکام دچار مشکل شدند، که طی 1400 سال به اشکال مختلف تداوم یافت که در زمان انقلاب ایران نیز مشکل شاه این بود که مردم او را برای حکمفرمایی فاقد مشروعیت می دانستند و او در اوج قدرت به خاطر فقدان مشروعیت ساقط شد. به این ترتیب می بینیم دین اسلام در سطح اصول و اعتقاداتش پیوند جوهری باسیاست دارد
و شیعیان به خاطر دو اصل عدالت و امامت از لحاظ نظری سیاسی ترند و به سبب آنکه امام اولشان نیز در زمان رحلت پیامبر به حق رهبریش نرسید، عملا سیاسی تر شدند.لذا ناظران و تحلیل گران چنانچه به این زمینه های نظری و تاریخی عنایت ننمایند توضیح و تبیین انقلاب اسلامی ایران بر ایشان دشوار است.شیعیان معتقدند که پس از امام علی (ع) حق امامت و رهبری به فرزندان و نوادگان ایشان تعلق دارد که دوازدهمین امام یعنی حضرت مهدی (ع) آخرین امام است که به دلیل فشار شدید خلفای عباسی و زمینه های نامساعد اجتماعی، ایشان در قرن سوم هجری به دستور خداوند از نظرها غایب شده و سرانجام روزی که جهان پر از ظلم و جور شود و همگان با جدیت و شدت خواهان عدالت باشند ایشان ظهور خواهند کرد و رهبری و امامت بشریت را به دست می گیرند و جامعه عادل را برپا می کنند.لذا شیعیان همواره در انتظار ظهور و فرج ایشان هستند تا حکام ظلم و جور را براندازد. این آموزه، از لحاظ عملی و نظری نتایج وسیع و عمیقی دارد که از مبانی اصلی انقلاب ایران می باشد و عدم توجه به آن سبب می شود که پدیده انقلاب قابل فهم و توضیح نشود.از لحاظ نظری، نتیجه آن است که شیعیان اصولا مشروعیت برای
سایر حکام غیر امامان قائل نیستند و لذا با همه حکام و حکومتهای خارج از خواست و اجازه ائمه، مخالفند و مبدل به یک جماعت بالقوه معترض و مخالف می شوند.پس همیشه این خطر هست که مخالفتشان بالفعل شود.پس از غیبت امام دوازدهم حضرت مهدی (ع)، فقها شیعه مبتنی بر ادله شرعی و احادیث و حتی ادله عقلی، نظریه ولایت فقیه را مطرح کردند به این معنا که فقها اعلم و اعدل شیعه از طرف امام زمان ماذون به برخی تصرفات می باشند.چون هویت انسان و جامعه اسلامی بستگی به رواج احکام دارد و قوام احکام اسلامی به وجود حاکم اسلامی واجد شرایط است و این کسی نیست جز فقیه جامع الشرایط عادل و عالم.در قرن حاضر، آیت الله خمینی در زمان تبعیدش در نجف در سال 1348/1970 طی دروسی برای طلاب، قرائت بسیار صریحی از نظریه ولایت فقیه ارائه دادند و بیان داشتند که اولا، جامعه اسلامی آن است که احکام اسلامی در آن ساری و جاری باشد ثانیا، لازم است در کنار احکام اسلامی، حاکم اسلامی واجد شرایط وجود داشته باشد.ثالثا، این فقیه واجد شرایط و عامه مسلمانان وظیفه دارند که همه موانع تحقق حکومت اسلامی را از سر راه بردارند و چون حکام و سلاطین جور مهمترین مانع تحقق حکومت اسلامی
هستند، باید دفع شوند. (5) به این ترتیب از لحاظ نظری و شرعی ایشان زمینه های انقلاب ایران و استقرار دولت دینی را فراهم کردند و از لحاظ عملی نیز ایشان سابقه بر پایی قیام خونین 15 خرداد /1342ژوئن 1963 را داشتند و در تمام دوران تبعید علی الخصوص پس از ابراز و بسط نظریه ولایت فقیه، با بکارگیری شکل وسیع و سنتی مذهب تشیع در سراسر کشور، مردم را برای قیام و عصیان عملی برای براندازی حکومت شاه و استقرار حکومت اسلامی آماده می کردند.
روزه و رمضان که یکی دیگر از مراسم و نمادهای دینی است در دوران نهضت اسلامی به رهبری آیت الله خمینی از مهمترین محملهای انقلاب ایران شد و باعث تجمع مردم در مساجد و ایراد خطابه روحانیون و مداحان گشت.آنان میلیونها نفر را مخاطب قرار داده و از نظام حکومت شاه سخن گفته و آیت الله خمینی را به عنوان رهبر ملی و مذهبی تبلیغ می کردند.از این رو، شبهای رمضان 1357، 1978 که مصادف با تابستان بود به اوج عظمت و شکوه خودش رسید و رمضان و مساجد کانون تجمع هزاران هزار مسلمانی بود که علیه شاه هدایت و ترغیب می شدند.اکثر این مجامع به محاصره نیروهای نظامی و امنیتی در آمد و این امر وجاهت شاه را دو
چندان تخریب می کرد و اورا ضد مذهب جلوه می داد.اولین شهدای انقلاب در تهران در همین شبها به شهادت رسیدند و حکومت شاه را در پایتختش به نقطه غیر قابل بازگشت سقوط کشاندند.میدان ژاله تهران به همین خاطر در همان ایام به میدان شهدا تغییر نام یافت و کمتر از دو هفته بعد در روز هفدهم شهریور ماه، جمع عظیمی برای یادبود این شهدا در آن میدان گرد آمدند و علیه شاه تظاهرات کردند که مورد حمله نیروهای گارد شاه قرار گرفتند که این روز به جمعه سیاه معروف شد و پس از آن دیگر هیچ مشروعیتی برای شاه نماند.به هر حال مهمترین محصول نهاد روزه و رمضان 1357 نماز عید فطر آن بود که میلیونها نفر در سراسر کشور در آن شرکت کردند و نماز عید فطر قیطریه تهران با شرکت انبوه عظیم مردم بر پا شد و پس از آن این خیل عظیم به صورت راهپیمایی و همراه با شعارها و تظاهرات شدید ضد سلطنتی به سمت میدان شهیاد که سمبل حکومت و سلطنت شاه بود به راه افتادند و در آنجا فی الواقع با آیت الله خمینی که در تبعید و در عراق بود پیمان انقلاب بستند.اگر نماز عید فطر و تجمع و راهپیمایی پس از آنرا، یک حرکت مردمی تلقی
کنیم و منکر ماهیت و هدف سیاسی آن شویم، اما راهپیمایی و تجمع پنج شنبه 16 شهریور که محصول آن بود هیچ جای شک و شبهه ای نگذاشت که مردم مسلمان ایران با تمام وجود مبادرت به یک انقلاب سیاسی کردند و تصمیم گرفتند تا نظام شاهنشاهی را نفی کرده و حکومت اسلامی را ایجاد نمایند.در عصر 16 شهریور، مجددا مردم برای روز بعد یعنی جمعه، قرار تجمع در میدان ژاله را گذاشتند و حکومت شاه را بر سر یک دو راهی قرار دادند.چون اگر حکومت عکس العمل نشان نمی داد، این حرکت هر روز تکرار می شد و تا دروازه کاخ شاه کشیده می شد و مردم رسما اعلام کرده بودند خواهان براندازی شاه هستند.راه دوم آن بود که حرکت عظیم و پرشور مردمی که بر اثر آموزه های اسلامی نماز و روزه از خود بیخود شده بودند، بوسیله قوای نظامی و انتظامی سد شود.این امر نشان می داد که فضای باز سیاسی شاه ودموکراسی و احترام به آراء مردم جز مشتی شعارهای تبلیغاتی چیزی نبوده است.در نیمه شب شاه دستور حکومت نظامی صادر می کند و فردا انبوه راهپیمایان مسلمان در میدان ژاله به گلوله بسته شدند.شاه امیدوار بود این بار نیز مانند 15 خرداد سال 42، کشتار مردم ثمر بخش باشد و جنبش متوقف شود.اما این
بار به دلیل زمینه ها و پشتوانه هایی که توسط مردم و رهبری اسلامی آنان فراهم شده بود، کشتار 17 شهریور نه تنها حرکت را متوقف نکرد، بلکه آنرا توسعه و تشدید نمود و تا سقوط شاه در 22 بهمن 57 ادامه یافت.
در تمام سالهایی که آیت الله خمینی در عراق تبعید بود، یاران و شاگردانی که همراه ایشان بودند در حد امکان، با توجه به مخالفت دولت عربستان با فعالیتهای سیاسی و مراقبت ماموران شاه، در سفر حج، حجاج ایرانی را مخاطب پیامهای وی قرار می دادند و هسته هایی از طرفداران ایشان بوجود می آوردند که در بازگشت از مکه به ایران و در داخل کشور کم و بیش مؤثر می افتاد.
همانگونه که می دانیم جهاد از احکام اسلامی است که مفهوم آن، این است که مسلمین برای حفظ و گسترش دین خدا آماده جنگ مسلحانه با هر دشمن داخلی و خارجی هستند.در جهاد فی سبیل الله، اگر شخص مسلمان کشته شود، دارای مقام شهید است که جایگاهش در آخرت در بهشت و در نزد خداست که البته آرزوی هر مسلمانی است.به یاد ماندنی ترین جهاد در ذهنیت تاریخی شیعیان، قیام امام حسین (ع) فرزندعلی (ع) علیه یزید حاکم اموی است.در
این حرکت که حدود 70 نفر همراه امام بودند همگی در روز دهم محرم سال 61 هجری در کربلا به شهادت رسیدند.پس از آن، بخش عمده نهادهای تشیع و آموزه های نظری و عملی آن از جهاد و شهادت امام حسین (ع) نشات گرفته است و همه ساله، شیعیان به مدت یک ماه در ماه محرم یاد و خاطره او و خاندانش را با برپایی جلسات و راه انداختن دستجات عزاداری و سینه زنی زنده و گرامی می دارند.این مراسم محملی است برای سازمان سنتی شیعه که به ترویج و تبلیغ دین پرداخته و به خصوص مساله رویارویی حق و باطل را مطرح نمایند.آیت الله خمینی در عصر عاشورای سال 1342/1963 از فراز منبر مسجد فیضیه در قم نطق تاریخی خود را علیه شاه و در حضور هزاران نفر بیان کرد که در اینجا نیز شاه تحملش تمام شد و دستور دستگیری ایشان را صادر کرد.همینکه این خبر در روز پانزدهم خرداد به گوش مردم رسید، که در اعتراض به آن عده زیادی کفن پوشیدند و به خیابانها ریختند که حتی احتمال سقوط کاخ شاه نیز می رفت.دولت برای فرونشاندن موج اعتراضات دست به کشتار مردم زد که همین امر به قیام خونین 15 خرداد معروف شد و آسیب بسیار شدیدی به وجاهت شاه وارد آورد.حادثه
15 خرداد 1342/1963 بعدها به عنوان یکی از ریشه های اصلی انقلاب ایران در سال 57 عمل کرد که در این مرحله نیز آموزه جهاد و قیام و شهات امام حسین (ع) نقش اساسی را ایفا می کرد.در واقع پس از زمینه سازی که در رمضان 57 برای انقلاب شد، چند ماه بعد ایام عاشورا فرا رسید و مردم تحت پوشش نهاد محرم و شهادت امام حسین (ع) بسیج عظیمی علیه شاه براه انداختند و در روزهای نهم و دهم ماه محرم راهپیمایی عظیمی در نفی سلطنت و ایجاد حکومت اسلامی به راه انداختند. مساجد با هدایت روحانیون و با الهام از دستورات و اعلامیه های آیت الله خمینی که مرتبا از تبعید و در پاریس صادر می شد مبدل به پایگاه اصلی انقلاب شده بود و وعاظ و خطبا برای بسیج و تهییج مردم کافی بود بگویند: «شاه، یزید زمان است و آیت الله خمینی حسین زمان است.پس ای شیعیانی که قرنها آرزو کرده بودید کاش در روز عاشورا و در صحرای کربلا می بودید تا به ندای یاری خواهی و مظلومیت حسین لبیک می گفتید و علیه یزید جهاد می کردید، امروز عاشوراست و ایران کربلاست» .چنین نهادی و چنین تبلیغاتی سبب شد که ایرانیان اعم از مرد و زن، پیر و جوان، شهری و روستایی،
با سواد و بی سواد به میدان مبارزه و انقلاب وارد شوند و موجی از راهپیمایی، تظاهرات و اعتصابات را بوجود بیاورند که هیچ کشتاری آن را متوقف نمی کرد.
چنانکه که می دانیم عواملی که به عنوان زمینه ساز انقلاب اسلامی عمل کرد، فریضه و حکم دینی امر به معروف و نهی از منکر است.بر اساس این حکم هر مسلمانی مکلف و موظف است که دیگری را به کارهای خوب فراخوانده و از کارهای زشت نهی و منع نماید.این دو حکم بسیار سیاسی هستند، زیرا همه مسلمانان را در جایگاه و پایگاه امر و نهی قرار می دهند تا بدینوسیله واجبات اجرا شده و محرمات تعطیل گردد.امام حسین (ع) سومین پیشوای شیعیان، فلسفه جهاد و قیام خودش را براساس همین اصل بیان می کند و می فرماید که وظیفه امر به معروف و نهی از منکر به ایشان حکم می کرد که جلو یزید بایستد، زیرا در جامعه اسلامی منکرات و محرمات رواج یافته و معروفها و واجبات تعطیل شده است و زشترین منکر آن است که یزید فاسق و فاجر و ی صلاحیت به جایگاه رسول خدا و رهبری امت اسلامی تکیه زده است.آیت الله خمینی نیز در طول مبارزات خود بارها و بارها به صورت گفتار و نوشتار و عمل اقدامی
علیه شاه صورت می داد به اصل امر به معروف و نهی از منکر استناد می نمود و بیان می داشت که در این حکومت واجبات الهی تعطیل و محرمات رواج دارد و شاه فاقد صلاحیت فرمانروایی است.
بر اساس اصل تولا و تبری مسلمانان باید با دوستان خدا دوست باشند و دشمنان خدا را دشمن بدارند.دوست خدا کسی است که نظرا و عملا در راه خدا بوده و در دل به اعتقادات و اصول دین پایبند باشد و در عمل عامل به احکام و تکالیف و فروع دین باشد. رواج این اصل موجب مشخص شدن جماعت و صف مسلمانان از غیر مسلمانان می شود.شاه با رواج و تبلیغ اعتقادات فرهنگ ایران باستان و غربی و رواج منهیات و منکرات و تعطیل واجبات، فی الواقع از ولایت خداوند خارج شده بود و مسلمانان نمی باید با او دوستی کنند و باید از او دور می شدند.از این دیدگاه آیت الله خمینی نظرا و عملا عامل به اعتقادات و احکام اسلامی بود پس بطور منطقی از اولیاء خدا به شمار می آمد و دوستی با دوستی با خدا تلقی می گردید. از این سخنان چنین بر می آید که نماز و روزه و حج به عنوان اصلی ترین عبادات اسلامی که عمدتا برای تقرب انسان به خالق اند سبب می شوند که انسان از لحاظ اخلاقی
و درونی تزکیه و ساخته شود.در عین حال دیدیم که این عبادات آثار جمعی هم دارند. چنانکه خمس و زکات نیز علاوه برداشتن چنین مبادی و نتایجی، متوجه تعدیل و تنظیم روابط اقتصادی و اجتماعی و تحقق یک جامعه عادله می باشند.همانگونه جهاد، امر به معروف، نهی از منکر، تولی و تبری نیز عمدتا برای تنظیم ابعاد سیاسی جامعه طراحی شده اند و مکمل و متمم سایر احکام و تکالیف دینی اند.بوسیله تولی و تبری ابتدا صف و جماعت مؤمنین و مسلمین از غیر آنها مشخص می شوند.چنین است که امر به معروف و نهی از منکر ابتدا بوسیله گفتار و نوشتار صورت می گیرد اما اگر نتیجه بخش نبود تا حد جهاد و شهادت نیز می تواند پیش برود.با تشریح اعتقادات و احکام اسلامی و سابقه ساله آنها در ایران می توان کلیدی برای فهم و توضیح انقلاب ایران بدست آورد.
: 1. حمید، عنایت، بررسی تاریخی احیای اسلام، ترجمه احمد تدین، تاریخ معاصر ایران، کتاب اول، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای فرهنگی، 1372، 1372، ص 57. 2. سید روح الله، خمینی، ولایت فقیه و جهاد اکبر، انتشارات سعید، بی تا، ص 34 -35. 3. غلامرضا، نجاتی، تاریخ سیاسی بیست و پنج ساله ایران، ج 2، مؤسسه خدمات فرهنگی رجا، تهران، چاپ اول، 1371، ص 132. 4. همان، ص
برداشتهایی از سیره امام خمینی (ره)، جلد 1 رجایی، غلامعلی شیطان از اینجا سراغ آدم می آید حاج احمد آقا می گفت روزی از برادران سپاه مستقر در بیت امام درخواست کردم جلوی ایوان بیت را یک نرده ای نصب کنند. وقتی برادران مشغول این کار شدند امام وارد شده فرمودند : احمد، چه کار می کنی؟ عرض کردم برای حفاظت جان علی (فرزندم) که خدای نکرده به پائین پرت نشود از برادران خواسته ام نرده ای جلوی ایوان نصب کنند و این کار مرسومی در همه خانه هاست. حضرت امام فرمودند: شیطان از همین جا سراغ آدم می آید، اول به انسان می گوید منزل شما احتیاج به نرده دارد، بعد می گوید رنگ می خواهد، سپس می گوید این خانه کوچک است و در شأن شما نیست و خانه بزرگتر می خواهد و آرام آرام انسان در دام شیطان می افتد .» (1)
یکبار پس از ملاقات من با امام در جماران یکی از مسئولین مملکتی برای انجام کارهای جاری به خدمت امام رسید که به همراه او پدر مسنش دیده می شد. پس از اینکه وی از خدمت امام بازگشت گفت: «وقتی خواستم به حضور امام برسم من جلو افتاده بودم و پدرم را از دنبال می آوردم. پس از تشرف، پدرم را به امام معرفی کردم. امام نگاهی کرده و فرمودند:
«این آقا پدر شما هستند؟» عرض کردم بله. امام فرمودند: «پس چرا جلوی او راه افتادی و وارد شدی؟» (2)
یک دختر آلمانی طی نامه ای ضمن درخواست عکس و امضای امام از ایشان تقاضا کرده بود که چند جمله پندآمیز روی کارتی که در پشت نامه فرستاده بود برای او بنویسند. امام جمله های زیر را مرقوم فرمودند: که نامه برای او ارسال شد. بسمه تعالی سعی کنید برای جامعه فرد مفیدی باشید. سعی کنید تحت تاثیر قدرتهای شیطانی واقع نشوید. سعی کنید انسانی متعهد باشید. انشاء الله سلامت باشید. (3)
وقتی همسر و فرزند مرحوم جهان پهلوان غلامرضا تختی خدمت امام رسیدند. امام دست محبتشان را به سر فرزند آن مرحوم کشیده و صورت او را بوسیدند و به او فرمودند: پسرم سعی کن همیشه پهلوان باشی نه قهرمان. سپس چون موقع نهار بود امام آنها را به نهار دعوت کرد. (4)
امام آن قدر به خدا متکی بودند که انسان احساس می کرد خدا را می بینند توصیه ای که امام همیشه به ما می کردند این بود: حسابتان را با خدا صاف کنید و به مردم کاری نداشته باشید . بعضی از مردم به آدم بد می گویند، ولی شما همیشه کارتان را با
خدا اصلاح کنید. از خدا بترسید و به بنده های او کاری نداشته باشید. (5)
قبل از کسالت اخیر امام شب ها یکی از برادران پاسدار پشت در اتاق ایشان می خوابید. یک وقت من از ایشان سوال کردم شما که مدتی شب ها مراقب امام بودید آیا خاطره ای از امام دارید؟ گفت: بله امام شب ها معمولا دو ساعت به اذان صبح مانده بیدار بودند یک شب متوجه شدم. امام با صدای بلند گریه می کند. من هم متأثر شدم و شروع کردم به گریه کردن. ایشان برای تجدید وضو بیرون آمدند متوجه من شدند فرمودند: فلانی تا جوان هستی قدر بدان و خدا را عبادت کن. لذت عبادت در جوانی است آدم وقتی پیر می شود دلش می خواهد عبادت کند اما حال و توانی برایش نیست. (6)
بارها امام به من گفته اند کارهای عادیت را هم قصد قربت کن تا پاداش داشته باشی. (7)
امام راجع به بچه ها بسیار سفارش می کردند نسبت به اینکه فرزندانشان نمازهای خود را در اول وقت بجا بیاورند. یکی دیگر از مسائلی که امام برای آن اهمیت قائل بودند درس و تحصیل بچه ها بود و به هیچ وجه نمی پسندیدند که بچه ها در طول سال تحصیلی وقت خود را به بازیگوشی و بطالت بگذرانند و
همیشه از وضعیت درسی نوه ها و نتیجه های خود جویا می شدند . (8)
یکی از برادرانی که در خدمت امام بود در بیمارستان قلب می خواست ازدواج بکند، آمد و به من گفت خواهش کنید امام خطبه عقد مرا بخوانند. من رفتم خدمت امام، امام حالش خوب بود و ایشان هم قبول کرد و خطبه آن برادر و آن دختر خانم را در آن زمان که در بیمارستان شهید رجایی کار می کردند قرائت کردند، یادم هست وقتی امام خطبه این زوج را خواندند و قضیه تمام شد، یک قرآنی برادرمان داشت خدمت امام داد و از ایشان خواهش کرد که در قرآن هم یک دست خطی داشته باشند. متنی که امام نوشتند بسیار جالب بود. جمله ای که امام در صفحه اول قرآن مرقوم فرمودند به این صورت است: «زن و مردی که می خواهند ازدواج کنند اگر بخواهند خوشبخت باشند باید عازم سازش باشند.» (9)
سال 60 وقتی امام خطبه عقد من و همسرم را خواندند، امام رو به ما کرد و فرمودند با هم بسازید. بعد از اتمام فرمایش ایشان به امام عرض کردم نصیحت دیگری هم بفرمایید. امام مجددا فرمودند با هم بسازید بار سوم که باز خدمتشان عرض کردم آقا نصیحت دیگری بفرمایید نگاه نافذشان
را به من دوخته و فرمودند نصیحت همین است باهم بسازید. بعد دست ایشان را بوسیده و مرخص شدیم. (10)
مادرم می گفتند: یک وقتی من به آقا گفتم: هر جا رفتی من با شما آمدم. هر چیزی برای شما پیش آمد من پابه پای شما ایستادم. اما یک چیزی از شما می خواهم اگر بهشت رفتی آنجا هم مرا به دنبال خودت ببری از آنجا که امام اهل تعارف نبودند گفتند: نه تا اینجاهایی که آمدی دست شما درد نکند. اما آنجا، هر که خود و عملش. آنجا دیگر نمی توانم. (11)
امام تذکر می دادند که مواظب اخلاق و سیرت خود باشید. خودتان را نگیرید و تکبر نکنید . (12)
امام وقتی می دیدند من روزهای تعطیل هم مشغول مطالعه و درس هستم. می گویند تو به جایی نمی رسی. چون باید موقع تفریح، تفریح کنی، این مسئله را هم یک بار به پسر من جدی گفته اند . امام در حضور من مکرر به پسرم می گفتند: من نه یک ساعت تفریحم را گذاشتم برای درس و نه یک ساعت وقت درسم را برای تفریح گذاشتم. امام هر وقتی را برای چیز خاصی قرار می دادند و به پسر من هم این نصیحت را می کردند که تفریح داشته باش. اگر
نداشته باشی، نمی توانی خودت را برای تحصیل آماده کنی. (13)
: 1 حجت الاسلام و المسلمین محمد علی انصاری کرمانی به نقل از مرحوم حاج سید احمد خمینی روزنامه رسالت 72 9/3/ 2 حجت الاسلام و المسلمین جمی پیام انقلاب ش 69 3 حجت الاسلام و المسلمین رحیمیان در سایه آفتاب، ص .161 4 حجت الاسلام و المسلمین علی دوانی نهضت روحانیون ایران ج 5 ص .259 5 فریده مصطفوی. 6 حجت الاسلام و المسلمین توسلی حوزه ش 45 7 حجت الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی صالحین روستا ش 3 آذر .61 8 زهرا اشراقی سروش ش .476 9 دکتر حسن عارفی حضور ش 8 10 زهرا مصطفوی 11 همسر امام ندا ش .12 12 زهرا مصطفوی.
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 5 لک زایی، نجف مسائل چندى سبب شده است تا موضوع «ثبات و تحول» در «اندیشه سیاسى امام خمینى(ره)» مورد توجه پژوهشگران قرار گیرد. تمسک به بخشهایى از تفکر سیاسى امام، به سائقه تحکیم دیدگاههاى جناحى و یا توجهاتى که از سرنقد و احیانا تاثیر پذیرى از دیدگاهها و نظریات رئالیستى، به اندیشه سیاسى ایشان شده است، از مهمترین رهیافتها در این باب است. دیدگاه اول، عمدتا از سوى جناحها و گروههاى داخل نظام جمهورى اسلامى و دیدگاه دوم، عمدتا از سوى کسانى که خارج از نظام قرار دارند، ارائه شده است. البته اندکى هم هستند که درون نظام قرار دارند و در ردیف گروه دوم قرار مى گیرند. در این باره در ادامه سخن خواهیم گفت. گروه سومى هم هستند که سعى کرده اند به طور منصفانه و در واقع با بى طرفى و از سر «علم» و با تکیه بر «روش معتبر»، به توضیح موضوع «ثبات و تحول در اندیشه حضرت امام (ره)» بپردارند. ادعاى نگارنده این است که هیچ کدام از دیدگاههاى اول و دوم تا کنون موفق به توضیح معتبرى از اندیشه سیاسى امام و میزان ثبات یا تحول آن نشده اند. چنانکه گروه سوم نیز تلاششان ناکافى بوده است. بر همین اساس،
به نظر نگارنده اولا، اندیشه سیاسى حضرت امام (ره) دچار تحول شده است. ثانیا، این تحول مبتنى بر اصول ثابتى بوده است. ثالثا، آن اصول ثابت، مشتمل بر مواردى چون «اجتهاد»،«شرایط زمان و مکان»، تکلیف، مصلحت، اصل تقدم اهم بر مهم، اصل عمل به قدر مقدور و سایر اصولى که در ادامه ذکر خواهد شد، مى شود. رابعا، تحول در اندیشه سیاسى یک متفکر، نه نقطه قوت آن اندیشه است و نه نقطه ضعف آن; بلکه جهت تحول و مبناى آن است که موجب قوت یا ضعف مى گردد. فرضیه مذکور با عنایت به برداشتى است که نگارنده از مفهوم «اندیشه سیاسى»،«سیاست» و «دین» دارد. نگارنده این تعریف از اندیشه سیاسى را مد نظر دارد که: «اندیشه سیاسى، عبارت است از کوشش براى تعیین اهدافى که به اندازه معقولى احتمال تحقق دارد و نیز تعیین ابزارهایى که در حد معقولى مى توان انتظار داشت، موجب دستیابى به آن اهداف بشود.» (1) بنابر این، با توجه به اینکه مشکلات انسان در عرصه سیاست و زندگى و در بستر زمان، نو مى شود و بعضا شرایط و امکانات نیز، در شرایط یکسانى - در بستر زمان - قرار ندارند، اندیشمند و متفکر سیاسى; بایسته است که متناسب با شرایط و امکانات به تعیین اهداف معقول و تعیین مکانیزمهاى رسیدن
به آن اهداف بپردازد. به عبارت دیگر، به «اصل قدر مقدور» و «تقدیم اهم بر مهم» توجه نماید. بر همین اساس است که ما مى توانیم از اندیشه هاى سیاسى متفکران با دیدگاهها و نگاههاى مختلف در درون یک مکتب فکرى، سخن بگوییم و نیز بر همین اساس است که مى توانیم از تحول اندیشه سیاسى یک متفکر در بستر زمان گفت و گو نماییم. متفکران مسلمان، دقیقا به این مساله توجه داشته اند. بد نیست در اینجا به یک نمونه کلاسیک اشاره شود. خواجه نصیرالدین طوسى در «اخلاق ناصرى»، چنین آورده است: «و بباید دانست که مبادى مصالح اعمال و محاسن افعال نوع بشر که مقتضى نظام امور و احوال ایشان بود دراصل، یا طبع باشد یا وضع; اما آنچه مبدا آن طبع بود، آن است که تفاصیل آن، مقتضاى عقول اهل بصارت و تجارب ارباب کیاست بود و به اختلاف ادوار و تقلب سیر و آثار، مختلف و متبدل نشود، و آن اقسام حکمت عملى است که یاد کرده آمد. و اما آنچه مبدا آن وضع بود، اگر سبب وضع اتفاق راى جماعتى بود بر آن، آن را آداب و رسوم خوانند و اگر سبب، اقتضاى راى بزرگى بود، مانند پیغمبرى یا امامى، آن را نوامیس الهى گویند; و آن نیز سه صنف باشد: یکى [...]عبادات
و احکام آن; و دوم[...]مناکحات و دیگر معاملات; و سیم آنچه راجع با اهل شهرها و اقلیمها بود; مانند حدود و سیاست، و این نوع علم را علم فقه خوانند، و چون مبدا این جنس اعمال، مجرد طبع نباشد، وضع است، به تقلب احوال و تغلب رجال و تطاول روزگار و تفاوت ادوار و تبدل ملل و دول در بدل افتد.» (2) گر چه فقره مذکور اندکى طولانى شد; اما نیازى که به استناد به عین نص مذکور داشتیم، سبب شد تا تطویل آن را نادیده بگیریم. نکته مهم در فقره پیش گفته، همان «در بدل افتادن» و تغییر کردن فقه سیاسى به حسب تغلب احوال و ایام و ملل و دول است. دقت در فقره مذکور، روشن مى کند که قسم سوم علم فقه از نگاه خواجه نصیر الدین طوسى، فقه سیاسى و یا به تعبیر دیگر، اندیشه هاى سیاسى فقهى مى باشد که چون «وضعى» است، بر حسب مبناى وضع، که شرایط و مقتضیات مختلف است، در حال تغییر و تحول است. با توجه به آنچه آمد، لازم است در جهت تعقیب پرسش اصلى پژوهش که همانا پرسش از «ثبات و تحول در اندیشه سیاسى امام خمینى(ره) است، مباحث ذیل را دنبال کنیم: 1- گزارشى از تحول در اندیشه سیاسى امام
خمینى(ره); 2- ارائه دیدگاههاى مختلف در زمینه پرسش محورى مقاله و احیانا نقد و بررسى آنها; 3- پاسخ نگارنده.
از آنجا که این پژوهش عهده دار تبیین اندیشه سیاسى امام نیست، (3) صرفا به بیان نقاط عطف، که نشان دهنده تحول در اندیشه است، اکتفا خواهد کرد. مهمترین منابع اندیشه سیاسى امام، عبارتند از: کشف الاسرار، کتاب البیع، مصاحبه ها و نامه ها. (4) مخصوصا نامه هایى که در آخرین سالهاى زندگى ایشان صادر شده است . الف - کشف الاسرار: این کتاب در سال1323(ه. ش) به نگارش در آمده است. هدف عمده از نگارش کشف الاسرار، پاسخگویى به اتهاماتى بود که نویسنده «اسرار هزار ساله» و دیگران، به اسلام، حوزه هاى علمیه و علما زده بودند. در ضمن رد این اتهامات بود که حضرت امام، حمله هاى تندى علیه رژیم پهلوى، بویژه رضاخان داشتند. همچنین در بخشهایى از این کتاب، مطالبى آمده است که مربوط به اندیشه سیاسى ایشان مى شود. آنچه براى برخى از افراد ایجاد سئوال کرده است، همین مطالب است; چرا که در برخى موارد، به نظر مى رسد که حکومت سلطنتى مورد تایید قرار گرفته است و حضرت امام مى خواهد بگوید; علما از قدیم الایام با آن همکارى داشته اند و در پاره اى از مطالب، حکومت سلطنتى به شرط نظارت علما بر آن،
مورد تایید قرار گرفته است و در بخشى از مطالب، اساسا حکومت سلطنتى نفى و حکومت اسلامى به جاى آن پیشنهاد شده است. نظریه اخیر بعدها از سوى حضرت امام شرح و بسط بیشترى یافت و با تشکیل نظام جمهورى اسلامى وارد مرحله نوینى شد. در اینجا به برخى از مستندات تصریح کرده و با توجه به اهمیت آنها، از زاویه بحث این پژوهش، تاملات بیشترى در آنها مى کنیم. 1- در یک مورد مى خوانیم: «ما ذکر کردیم که هیچ فقیهى تا کنون نگفته و در کتابى هم ننوشته که ما شاه هستیم یا سلطنت حق ما است. آرى همان طور که ما بیان کردیم، اگر سلطنتى و حکومتى تشکیل شود، هر خردمندى تصدیق مى کند که خوب است و مطابق مصالح کشور و مردم است. البته تشکیلاتى که بر اساس احکام خدا و عدل الهى تاسیس شود، بهترین تشکیلات است لکن اکنون که آن را از آنها نمى پذیرند، اینها هم با این نیمه تشکیلات هیچ گاه مخالفت نکرده و اساس حکومت را نخواستند به هم بزنند و اگر گاهى هم با شخص سلطانى مخالفت کردند، مخالفت با همان شخص بوده از باب آن که بودن او را مخالف صلاح کشور تشخیص دادند و گر نه، با اصل اساس سلطنت تا کنون از این طبقه مخالفتى ابراز نشده[است];
بلکه بسیارى از علماى بزرگ عالى مقام، در تشکیلات مملکتى با سلاطین همراهى ها کردند; مانند: خواجه نصیر الدین و علامه حلى و محقق ثانى و شیخ بهائى و محقق داماد و مجلسى و امثال آنها.[...] مجتهدین همیشه خیر و صلاح کشور را بیش از همه مى خواهند.» (5) برخى خواسته اند از مطالب مذکور، نتیجه بگیرند که گویا امام با حکومت سلطنتى مخالفتى نداشته اند. 2- اما در همین کشف الاسرار، از نوع و بلکه از انواع دیگرى از حکومت هم یاد شده است. به این بخش از متن کشف الاسرار توجه کنید: «ما که مى گوییم حکومت و ولایت در این زمان با فقها است، نمى خواهیم بگوییم فقیه، هم شاه و هم وزیر و هم نظامى و هم سپور است; بلکه مى گوییم همان طور که یک مجلس مؤسسان تشکیل مى شود از افراد یک مملکت و همان مجلس، تشکیل یک حکومت و تغییر سلطنت مى دهد و یکى را به سلطنت انتخاب مى کند. (6) و همان طور که یک مجلس شورا تشکیل مى شود از یک عده اشخاص معلوم الحال و قوانین اروپایى یا خود درآرى رابر یک مملکت که همه چیز آنها مناسب با وضع اروپا نیست تحمیل مى کنند و همه شماها کورکورانه آن را مقدس مى شمرید و سلطان را با قرار داد مجلس موسسان سلطان مى دانید
و به هیچ جاى عالم و نظام مملکت بر نمى خورد; اگر یک همچو مجلس از مجتهدین دیندار که هم احکام خدا را بدانند و هم عادل باشند، و از هواهاى نفسانیه عارى باشند و آلوده به دنیا و ریاست آن نباشند و جز نفع مردم و اجراى احکام خدا غرضى نداشته باشند تشکیل شود و انتخاب یک نفر سلطان عادل کنند که از قانونهاى خدایى تخلف نکند و از ظلم و جور احتراز داشته باشد و به مال و جان و ناموس آنها تجاوز نکند، به کجاى نظام مملکت بر خورد مى کند؟» (7) با تامل در متن مذکور، به نظر مى رسد که حکومت سلطان عادل که تحت نظارت علما و با نصب آنها به اداره امور بپردازد، بدون اشکال است و لااقل به نظر امام، مى توان از این نوع حکومت سخن گفت. البته روشن نشده که این سلطان عادل، لازم است فقیه باشد یا خیر؟ در هر صورت تاکیدى بر فقاهت سلطان نشده است. برخى از مطالب ارائه شده در مصاحبه هاى دوران انقلاب نیز قرابتى با مطالب مذکور دارد. امام در پاسخ به سئوالى مى گوید: «من در آینده[پس از پیروزى انقلاب اسلامى] همین نقشى که الان دارم، خواهم داشت; نقش هدایت و راهنمایى، و در صورتى که مصلحتى در کار باشد، اعلام مى کنم و اگر چنانکه
خیانتکارى در کار باشد، با او مبارزه مى کنم، لکن من در خوددولت هیچ نقشى ندارم.» (8) 3- در کشف الاسرار مطالبى آمده که نشان مى دهد امام، هیچ یک از دو نوع حکومتى را که ذکر شد، مشروع نمى داند; بلکه در نظر ایشان حکومت مشروع، حکومت الهى است که فقیه جامع الشرائط در راس آن باشد: «جز سلطنت خدایى، همه سلطنتها بر خلاف مصلحت مردم و جور است و جز قانون خدایى، همه قوانین باطل و بیهوده است.» (9) حضرت امام در رد ادعاى نویسنده اسرار هزار ساله، که گفته بود: هیچ دلیلى بر این مطلب که حکومت حق فقیه است، وجود ندارد، چنین سخن گفته است: «مبانى فقهى، عمده اش اخبار و احادیث ائمه است که آن هم متصل است به پیغمبر خدا و آن هم از وحى الهى است.» (10) آنگاه حضرت امام به ذکر چند حدیث پرداخته و ذیل یکى از آنها چنین نتیجه گرفته است: «پس معلوم شد آنهایى که روایت سنت و حدیث پیغمبر مى کنند، جانشین پیغمبرند و هر چه براى پیغمبر از لازم بودن اطاعت و ولایت و حکومت ثابت است، براى آنها هم ثابت است; زیرا که اگر حاکمى کسى را جانشین خود معرفى کرد، معنى اش آن است که کارهاى او را در نبودنش او باید انجام دهد.» (11) در جمله فوق دقت کنید; با
اینکه جمله مذکور در کشف الاسرار آمده است; اما تمامى اندیشه سیاسى امام، حتى ولایت مطلقه فقیه را که در روزهاى پایانى عمر خویش به تبیین بخشهایى از آن پرداختند، در بر دارد. این سه نظریه چگونه با یکدیگر قابل جمع است؟ به نظر مى رسد، آنان که کشف الاسرار را در تبیین اندیشه سیاسى امام نادیده مى گیرند، به این دلیل که پاره اى از افکار مطرح شده در این کتاب با مبحث ولایت فقیه قابل جمع نیست، کار درستى نمى کنند. به نظر من، عظمت امام در این است که بتوانیم اصالت فکرش را در کشف الاسرار هم نشان دهیم. در ادامه این پژوهش، این مساله روشن خواهد شد و وجه علمى تفاوت نظریات مذکور را بیان خواهیم کرد. حضرت امام در ادامه، نظریه سوم را در منابع بعدى به نحو روشنتر و شفافترى تبیین کرده است. گمان مى کنم خوانندگان با مباحث بعدى به مقدار لازم آشنایى دارند. لذا در اینجا به قدر لازم اکتفا مى کنیم و فقط به ذکر برخى نکات; که در جهت اهداف این پژوهش است و به ایضاح بیشتر بحث کمک مى کند، مى پردازیم. ب - کتاب البیع: امام خمینى(ره) در اول بهمن 1348 (ه. ش) در اثناى بحث فقهى «مکاسب»، موضوع «ولایت فقیه» را محور تدریس خویش قرار داد. در این
درس که محتواى آن، هم در کتاب البیع آمده است و هم به صورت مستقل در همان زمان توسط شاگردان ایشان منتشر شده، آمده است که: «بر تمام مسلمانان و پیشاپیش آنان بر علماى روحانى و طلاب حوزه هاى علمیه اسلامى واجب است که علیه سمپاشى هاى دشمنان اسلام، به هر وسیله ممکن، قیام کنند تا اینکه بر همگان آشکار شود که اسلام براى اقامه حکومتى عدل گستر آمده است.» (12) براى پرهیز از تفصیل، به چند نکته اساسى که در این درسها مطرح شده است، به اختصار اشاره مى کنیم. امام(ره) در مورد لزوم بر پایى حکومت اسلامى متذکر شده اند که: «احکام اسلامى، اعم از قوانین اقتصادى و سیاسى و حقوقى، تا روز قیامت باقى و لازم الاجرا است. [...] این بقا و دوام همیشگى احکام، نظامى را ایجاب مى کند که اعتبار و سیادت این احکام الهى را تضمین کرده، عهده دار اجراى آنها شود; چه، اجراى احکام الهى جز از رهگذر بر پایى حکومت اسلامى امکان پذیر نیست.» (13) ایشان درباره اهداف حکومت اسلامى فرموده اند: «لزوم حکومت به منظور بسط عدالت و تعلیم و تربیت و حفظ نظام جامعه و رفع ظلم و حراست مرزهاى کشور و جلوگیرى از تجاوز بیگانگان، از بدیهى ترین امور است،بى آنکه بین زمان حضور و غیبت امام و این کشور و آن کشور
فرقى باشد.» (14) و بالاخره نتیجه گرفته اند که: «پس، اقامه حکومت و تشکیل دولت اسلامى بر فقیهان عادل، واجب کفایى است.» (15) بر همین اساس است که در اندیشه سیاسى امام، فقها مکلف بودند که براى «تحصیل» حکومت تلاش کنند و البته «اگر یکى از فقیهان زمان به تشکیل حکومت توفیق یافت، بر سایر فقها لازم است که از او پیروى کنند.» (16) ج - نامه ها: با پیروزى انقلاب اسلامى و به ثمر رسیدن اندیشه سیاسى حضرت امام و تشکیل حکومت اسلامى در قالب «جمهورى اسلامى»، در مرحله عمل مشکلاتى پیش آمد که راهگشاى این مشکلات تنها تفکر سیاسى حضرت امام بود که در صحنه عمل نیز توانایى خود را نشان داده بود; از قبیل تشکیل مجمع تشخیص مصلحت نظام و قرار گرفتن احکام حکومتى در کنار احکام اولیه و ثانویه. واکنشهایى که از سوى برخى افراد و محافل، بویژه در قبال احکام حکومتى ابراز شد سبب شد تا حضرت امام برخى از ابعاد اختیارات حکومت اسلامى و ولى فقیه را تبیین نماید. در یکى از این نامه ها حضرت امام چنین نوشته است: «آنچه گفته شده است تا کنون یا گفته مى شود ناشى از عدم شناخت ولایت مطلقه الهیه است. آنچه گفته شده است که شایع است مزارعه و مضاربه و امثال آنها،
با آن اختیارات از بین خواهد رفت، صریحا عرض مى کنم فرضا چنین باشد، این از این اختیارات حکومت است.» (17) آنچه در اندیشه سیاسى امام اتفاق افتاده است، در عمل سیاسى ایشان نیز وجود داشته است. به عنوان مثال، تاریخ مبارزات سیاسى امام نشان مى دهد که ایشان از آغاز مبارزات شعار نفى سلطنت نداده اند، بلکه در ابتدا تقاضاهاى ایشان متوجه انجام برخى اصلاحات در سازمان سیاسى و فرهنگى جامعه و جلوگیرى از تخلفات شرعى و قانونى بوده است. مثلا امام در نامه اى به محمد رضا پهلوى گوشزد مى کند که به اسدالله علم در این بدعتى که مى خواهد به اسم انجمنهاى ایالتى و ولایتى انجام دهد، تذکر دادم; و مفاسدش را گوشزد کردم اما توجه نکرد. و سپس ادامه مى دهد که: «اینجانب به حکم خیر خواهى براى ملت اسلام اعلیحضرت را متوجه مى کنم به اینکه اطمینان نفرمایید به عناصرى که با چاپلوسى و اظهار چاکرى و خانه زادى، مى خواهند تمام کارهاى خلاف دین و قانون را کرده به اعلیحضرت نسبت دهند و قانون اساسى را که ضامن ملیت و سلطنت است، با تصویبنامه خائنانه و غلط از اعتبار بیندازند تا نقشه هاى شوم دشمنان اسلام و ملت را عملى کنند. انتظار ملت مسلمان آن است که با امر اکید، آقاى علم را ملزم فرمایید
از قانون اسلام و قانون اساسى تبعیت کند و از جسارتى که به ساحت مقدس قرآن کریم نموده استغفار نماید و الا ناگزیرم در نامه سرگشاده به اعلیحضرت مطالب دیگرى را تذکر دهم. از خداوند تعالى استقلال ممالک اسلامى و حفظ آن را از آشوب مسالت مى نمایم.» (18) روشن است که رفتار سیاسى حضرت امام(ره) در جریان لایحه انجمنهاى ایالتى و ولایتى در چارچوب دولت مشروطه و نظارت عالیه علما قابل تفسیر است; چنانکه رفتار سیاسى حضرت امام در سالهاى پس از پیروزى انقلاب اسلامى و حتى در بیشتر موارد قبل از انقلاب، در چارچوب نظریه ولایت فقیه و حاکمیت فقها قابل تفسیر است.
تفسیرها و تحلیلهاى مختلفى از سوى پژوهشگران درباره چرایى تحول در اندیشه سیاسى امام صورت گرفته است. در اینجا به اهم این دیدگاههاى اشاره مى شود: 1 - آقاى سید على قادرى سعى کرده است با تفکیک حوزه هاى معرفت سیاسى به پنج بخش حوزه علم سیاست، حوزه حوادث سیاسى، حوزه تحلیل سیاسى، حوزه آراى سیاسى و حوزه اندیشه سیاسى به تحلیل تحولات در تفکر سیاسى حضرت امام بپردازد. وى سعى کرده است تا این مطلب را ثابت نماید که اندیشه سیاسى امام ثابت بوده و آنچه در معرض تغییر و تحول قرار گرفته است، در حوزه آراى سیاسى، که
قضایاى شخصیه است، قرار مى گیرد. (19) به نظر مى رسد که آقاى قادرى بیش از حد مساله را ساده کرده باشد. این ساده گرفتن سبب شده است تا بخشهایى از واقعیات موجود در اندیشه سیاسى امام نادیده گرفته شود. اذعان دارم که آقاى قادرى تا حد زیادى توانسته است تغییر و تحول در افکار امام را توضیح دهد; اما نتوانسته تحول در خود اندیشه را توضیح دهد. به عنوان مثال، آنجا که امام از سلطنت مشروطه و یا از سلطنت مؤمن عادل زیر نظر مجتهد و ماذون از مجتهد، به عنوان دو مدل از حکومتهاى مورد تایید یاد مى کند، این با حکومت مبتنى بر ولایت فقیه که از نوع حکومت غیر سلطنتى است، چگونه قابل جمع است؟ روشن است که مثال مذکور در حوزه آراى سیاسى - طبق تعریف آقاى قادرى از حوزه آراى سیاسى به قضایاى شخصیه - قرار نمى گیرد. احتمالا مشکل نظریه آقاى قادرى این است که ایشان از تحول در اندیشه سیاسى، ذهنیتى منفى دارد. به تعبیر دیگر، در ردیف کسانى قرار دارد که گمان مى کنند بزرگى انسانها به این است که از اول عمر تا آخر عمر حرفشان و تفکرشان تغییر نکند; در صورتى که چنین چیزى درست نیست. پیش از این گفته شد که تغییر، ذاتى «سیاست»
و «اندیشه سیاسى» است، زیرا اندیشه سیاسى دائر مدار مسائل «وضعى»است ونه «طبعى» و مسائل «وضعى» در هر شرایط شکل خاصى به خود مى گیرد. 2- آقاى کاظم قاضى زاده، که یکى از پژوهشهاى مبسوط را در زمینه اندیشه سیاسى حضرت امام(ره) انجام داده است، پس از آنکه به نوعى تفاوت نظامهاى سیاسى مطرح شده در کشف الاسرار را متوجه شده و به آن اشاره کرده است، در مقام تحلیل اختلاف، با پاک کردن صورت مساله، از ارائه پاسخ و کندوکاو بیشتر خود را بى نیاز ساخته است. وى مى نویسد: «حکومت و ولایت فقیه عادل در عصر غیبت در این کتاب [یعنى کشف الاسرار] بدون توضیح وافى و توجه به فروع مساله مطرح شده است و لذا این کتاب، فى نفسه مرجع خوبى براى تبیین زوایاى اندیشه امام در این باب نیست.» (20) روشن است که هیچ کس نمى گوید براى تبیین اندیشه سیاسى امام فقط باید به کشف الاسرار مراجعه کرد; اما این انتظارى منطقى است که در هر گونه تلاشى که براى تبیین اندیشه سیاسى امام صورت مى گیرد، بویژه از قبیل آنچه آقاى قاضى زاده در صدد انجام آن بوده است، جایگاه کشف الاسرار و مطالب مطرح شده در آن مد نظر قرار گیرد. اینکه ما از اول اندیشه سیاسى حضرت امام(ره) را فقط
حول محور «ولایت فقیه» قرار دهیم و عناصر دیگر مطرح شده در افکار ایشان را نادیده بگیریم، کارى غیر علمى است. 3- یکى دیگر از پژوهشگران، با مرحله بندى تکاملى اندیشه سیاسى حضرت امام، سعى کرده است پرسش از چرایى تحول را پاسخ دهد. به نظر این پژوهشگر، با توجه به سیر تاریخ و حوادث و آشنایى هرچه بیشتر حضرت امام با اوضاع و احوال زمانه، دیدگاههاى ایشان روز به روز کاملتر شده است. بنگرید: «نخستین فعالیتهاى امام، «در خواست» از حکومت براى اجراى احکام دینى بود. ادامه این جریان به «نصیحت» دولتمردان و فعالیت براى اصلاح چارچوب فکرى حاکم منجر شد. اما سیر حوادث و وقایع، امام را به این نتیجه رساند که هدف یاد شده، بدون تشکیل «حکومت اسلامى» تحقق نمى یابد. پس، ایشان نهاد سلطنت را فاقد مشروعیت خواند و قانونى بودن آن را زیر سؤال برد.امام در دوره تبعید به جز حرکت سلبى (نفى مشروعیت رژیم شاه) حرکتى ایجابى نیز انجام داد و نظریه ولایت فقیه را به عنوان الگویى بدیل براى نظام سیاسى ایران ارائه کرد.» (21) وى معتقد است که: «اگر مراحل تطور اندیشه سیاسى امام را به طور کامل در نظر بگیریم، مى بینیم که برداشت امام از «سیاست» و «برنامه ریزى» گام به گام تغییر مى کند و پیچیده مى شود.» (22) این
تغییر به حدى است که به نظر پژوهشگر مذکور، «تلقى امام از سیاست و برنامه ریزى» در پایان عمر «دچار دگرگونى عظیمى شده است.» (23) در دیدگاه مذکور نیز بخشهایى از واقعیت مد نظر قرار نگرفته است. در این دیدگاه این طور به خواننده القا مى شود که گویا از نظر زمانى، ابتدا حضرت امام فقط «در خواست» اجراى احکام دین را داشته و به هیچ وجه از تشکیل حکومت اسلامى سخن نگفته اند; در صورتى که پیش از این، بخشهایى از کشف الاسرار را که ناظر به تقاضاى تاسیس «حکومت اسلامى» بود آوردیم. همچنین بر اساس دیدگاه مذکور، سایر مراحل نیز داراى ترتب زمانى نیست; بلکه بسیارى از این مراحل، به طور همزمان در اندیشه حضرت امام - حتى در کشف الاسرار - پدید آمده است. به همین جهت، به نظر مى رسد که توضیح تحولات اندیشه امام با پیش فرضى بدیهى، از این قبیل که هر چه فرد پخته تر شود، اندیشه هاى او نیز کاملتر و پخته تر مى گردد، میسر نیست; ضمن اینکه راهگشا و مثمر ثمر هم نمى باشد. 4- یکى از نویسندگان سعى کرده است تا تفسیرى رئالیستى و متاثر از دیدگاه هاى قدرت گرایانه در تحولات اندیشه امام ارائه کند. نامبرده با تقسیم دیدگاههاى امام به قبل و بعد از انقلاب، دو اندیشه و قرائت «دولت
دینى» و «دین دولتى» را استخراج کرده است. به نظر وى، تا قبل از انقلاب، اندیشه سیاسى امام بر این محور حرکت مى کند که بگوید «دولت» باید دینى شود، در این دیدگاه، «دین» حاکم و «دولت» محکوم است; «دین» دستور دهنده و «دولت» مطیع و مجرى فرامین دینى است. اما پس از انقلاب، امام به این سمت حرکت کرده است که «دولت» را حاکم و «دین» را مطیع قرار دهد و بنابر این، به جاى اینکه دولت مجرى اوامر دین باشد، این دین است که باید در خدمت دولت و مجرى خواسته ها و اهداف دولت باشد. بخشهایى از نظریه مذکور را با هم مى خوانیم: «امام خمینى دو قرائت مختلف از حکومت دینى ارائه کرده اند; قرائت اول به «دولت دینى» و قرائت دوم به «دین دولتى» منتهى مى شود.» اول ، دولت دینى در این قرائت، فقه، «تئورى واقعى و کامل اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است.» فقه، جامع قوانین سعادت دنیا و عقباست و تمامى قوانین یک زندگى عادلانه و کامل در فقه وجود دارد. در این قرائت، حکومت دینى; یعنى حکومت فقهى. [...]در این قرائت، حاکم یعنى قانون (فقه) دان، و دلیل اصلى ولایت فقیه، قانون (فقه) دانى اوست; زیرا حکومت اسلامى، یعنى حکومت احکام فقهى; یعنى ولایت فقیه مبتنى بر
سه مقدمه است: اول، فقه، قانون کامل اداره دنیاست. دوم، براى اجراى فقه و اداره دنیا به حاکم یا حکومت نیاز است. سوم، حاکم باید قانون دان (فقیه) باشد.[...] دوم ، دین دولتى در این قرائت، «اجتهاد مصطلح در حوزه ها کافى نمى باشد» و فقه توانایى پاسخگویى به معضلات داخلى و خارجى را ندارد و تاکید بر آن، نه تنها نظام را به بن بست کشانده و به نقض قانون اساسى منجر مى شود; بلکه باعث مى شود «اسلام در پیچ و خمهاى اقتصادى، اجتماعى و سیاسى متهم به عدم قدرت اداره جهان» گردد. [...]در این قرائت، دیگر امام نمى پذیرند که «حکومت در چارچوب احکام الهى داراى اختیار است; بلکه از نظر ایشان، حکومت یکى از احکام اولیه اسلام است و مقدم بر تمام احکام فرعیه حتى نماز و روزه و حج.» [...]در این دیدگاه، «احکام ثانویه» و «احکام حکومتى» شاخص مى شود و «مصلحت نظام» به عنوان راه برون شو از معضلات مطرح شده و تشکیل مجمع تشخیص مصلحت، ضرورى مى شود.» (24) مهمترین اشکال تفسیر مذکور، عدم توجه به منظومه فکرى حضرت امام و نیز عدم توجه به روشها، اصول و ملاکهاى «اجتهاد» است. همچنین خلط در مفاهیم،
از دیگر اشکالات این دیدگاه است. اینکه بگوییم پس از انقلاب، «دین» دولتى شده است، چون حضرت امام به اصل «مصلحت» و «ضرورت» توجه کرده است، به راستى از چه پشتوانه استدلالى بر خوردار است؟ آیا اگر کسى بگوید پس از انقلاب «دولت» دینى شده است، چون رهبرى نظام سیاسى ایران بر عهده فقیه جامع الشرایط قرار گرفته است - که همین طور هم هست - مستدل تر نیست؟ ضعفهاى نظریه مذکور تنها در سایه بینش حاکم بر آن، یعنى دیدگاه ارائه معطوف به قدرت، قابل فهم است و البته در ادامه بحث و در ضمن ارائه دیدگاه نگارنده، اشکالات دیگر آن روشن خواهد شد. مشکل دیگر دیدگاه مذکور، عدم توجه به تمامى دیدگاههاى امام است که در اینجا بیش از این فرصت ارائه مثال و استناد نیست.
به نظر مى رسد به دو روش مى توان چرایى تحول اندیشه سیاسى حضرت امام را توضیح داد; یکى به طریق طبقه بندى محتواى اندیشه سیاسى اسلام و بیان دیگر، استفاده از روش «گفتمان سازى» در حوزه اندیشه سیاسى و دیگرى، از طریق فهم مکانیزم «اجتهاد» در مکتب شیعه و فضاى حاکم بر استنباط احکام اسلامى. درباره روش اول، در جاى دیگرى بحث کرده ام (25) و در اینجا دیگر فرصت بحث تفصیلى وجود ندارد، لذا
ضمن اشاره اى به آن، بحث تفصیلى را به نشر مقاله دیگرى که در همین زمینه آماده شده است، واگذار مى کنم. طبق روش «گفتمان سازى»، تمامى محتواى اندیشه سیاسى اسلام را که توسط متفکران مسلمان ارائه شده است - مى توان در سه گفتمان قرار داد: گفتمان تغلب، گفتمان اصلاح و گفتمان انقلاب. تمامى اندیشه هایى که در صدد توجیه نظامهاى سیاسى استبدادى بوده اند و براى آنها مشروعیت سازى مى کرده اند، تحت عنوان گفتمان تغلب قرار مى گیرند و آن دسته از اندیشه ها که دغدغه بهبود اوضاع سیاسى و اجتماعى، از طرق مسالمت آمیز و گام به گام را داشته اند، ذیل عنوان گفتمان اصلاح قرار مى گیرند. و اما آنها که سوداى تعویض نظام سیاسى را داشته اند، اندیشه هایى هستند که گفتمان انقلاب شامل آنها مى شود. طبق این روش، اندیشه سیاسى امام مرکب از گفتمان اصلاح و انقلاب است. به عبارت دیگر، در اندیشه سیاسى، دو دسته مواد قابل شناسایى است. بخشى که ذیل گفتمان اصلاح قرار مى گیرد; مانند نظریه اول و دومى که در کشف الاسرار آمده و مبتنى بر تقاضاى اجراى احکام اسلامى و به نوعى مبین کنار آمدن با سلطنت مى باشد; مشابه آنچه آیةالله نائینى در باب مشروطه پذیرفته بود. چیزى که با اصل «قدر مقدور» و «دفع افسد به فاسد»، قابل توجیه و توضیح است.
اما بخشهاى دیگرى از اندیشه سیاسى امام، از قبیل نظریه سومى که در همان کشف الاسرار آمده است و نیز آنچه بعدا با عنوان «ولایت فقیه» در کتاب البیع مطرح شد، در ردیف اندیشه هاى انقلابى است. در واقع، اندیشه اصلاحى گفتمانى است که از قبل در میان متفکران شیعى رواج داشته است، همانند آنچه در اندیشه محقق سبزوارى و آیةالله نائینى (26) آمده است. اما باید گفت که بخش انقلابى، اندیشه اصیل امام خمینى است. بنابر این، تحول در اندیشه امام، محصول حرکت حضرت امام در میان این دو گفتمان است. گفتمان انقلاب از وقتى به طور جدى مطرح شد که خلا قدرت و بحران مشروعیت توسط حضرت امام احساس شد. در واقع، نظریه ولایت فقیه در جهت پر کردن بحران مشروعیت و خلا قدرتى بود که پس از مرجعیت حضرت امام و بویژه قیام 15 خرداد 42 و به دنبال آن، قضیه کاپیتولاسیون و تبعید امام - به خاطر اعتراض علیه کاپیتولاسیون در سال1343 - به خوبى قابل لمس است. روش دوم براى توضیح تحول در اندیشه سیاسى امام، توضیح فضایى است که فقها در آن فضا به ارائه نظریات و فتاواى خویش مى پردازند. بر طبق این روش، لازم است به این نکته توجه کنیم که محتواى اسلام از دو دسته مسائل تشکیل
شده است. دسته اى که ثابت است و از آنها با عنوان اصول ثابت یاد مى کنیم و مسائلى که متغیر است و در پناه آن اصول ثابت، متناسب با شرایط زمانى و مکانى مختلف جعل مى شوند. بد نیست اشاره کنم که مثلا قاعده و اصل «لاضرر و لاضرار فى الاسلام» به فقیه اجاره مى دهد که بگوید روزه در صورتى که براى شخص ضرر داشته باشد، نه تنها از حالت وجوب مى افتد، بلکه حرام هم مى شود. و یا اصل «قدر مقدور» به فقیه اجازه مى دهد که درباره مثلا نماز بگوید ایستاده بخوانید، اگر نمى توانید تکیه بدهید و بخوانید و اگر این کار را هم نمى توانید بکنید، نشسته بخوانید و خلاصه به هر طریقى که براى شما مقدور است، این عبادت را انجام دهید. بنابر این، در بحث نظام سیاسى هم، اصول خاصى حاکم است. بر طبق این اصول، هر قدر که ما بتوانیم در جهت کاهش ظلم و افزایش عدالت قدم بر داریم، به همان میزان مکلفیم. بنابر این، در یک طیف بندى، تمامى آنچه در اندیشه حضرت امام آمده است; از قبیل: پذیرش سلطنت مشروطه، نظارت فقها و ولایت فقیه، قابل توجیه و توضیح است. سلطنت مشروطه و حتى سلطنت عادله در یک سر طیف قرار مى گیرد که حداقلى از ضرورت نظام سیاسى
است و در طرف دیگر آن، نظام سیاسى الهى است که معصوم یا نایب عام معصوم; یعنى فقیه جامع الشرایط در راس آن باشد حداکثر چیزى است که از نظر آرمانى مى توان بر قرار کرد. این طیفهاى مختلف، چیزى نیست که بگوییم بخشى از آن در آغاز مطرح شده بود و بخش دیگرى در پایان یا قسمت اخیر عمر حضرت امام; بلکه تمامى آنها در کشف الاسرار، مطابق آنچه پیش از این آمد، بیان شده است. اندیشه سیاسى موفق، اندیشه اى است که ضمن انعطاف، داراى اصول ثابت هم باشد. اندیشه سیاسى، همانگونه که در ابتداى این پژوهش گفته شد، داراى سه رکن است: تعیین اهداف معقول، تعیین و انتخاب ابزارهاى لازم براى رسیدن به اهداف و منطقى بودن. بدیهى است در شرایطى که امکان ساقط کردن یک نظام سیاسى نیست، اندیشمند عاقل براى سقوط آن وقت تلف نمى کند; بلکه در اصلاح آن مى کوشد. و اگر فضا و شرایط براى سقوط آن مناسب باشد، در اصلاح آن وقت تلف نمى کند، بلکه در سرنگونى آن مى کوشد. این دقیقا همان چیزى است که حضرت امام(ره) در سیره عملى خویش، آن را به نمایش گذاشت. در این جا، به برخى از اصول حاکم بر اندیشه سیاسى حضرت امام(ره) اشاره مى کنم: 1- اصل تکلیف; 2- اصل
مصلحت اسلام; 3- اصل مصلحت مسلمانان; 4- اصل رعایت احکام ثابت شرعى; 5- اصل دعوت و گسترش اسلام; 6- اصل نفى سبیل; 7- اصل تقدم اهم بر مهم; 8- اصل عمل به قدر مقدور; 9- اصل عدالت; 10- اصل ضرورت حکومت; 11- اصل ولایت الهى; 12- اصل در نظر گرفتن مقتضیات زمان و مکان; 13- و از همه مهمتر، اصل «اجتهاد» که در واقع اصل مادر و حاکم و جهت دهنده به تمامى اصول فوق مى باشد و اصولى دیگر که در اینجا در صدد استقراء و استقصاى کامل آنها نیستیم.در این جا ضرورى است تا به برخى از مستندات اصولى مذکور، از فرمایشات حضرت امام و یا یاران ایشان، اشاره اى کنم. مقام معظم رهبرى، حضرت آیةالله خامنه اى، حفظه الله تعالى، درباره اصل تکلیف در سیره حضرت امام(ره) فرموده اند: «نقطه اساسى کار او این بود که در اراده الهى و تکلیف شرعى محو مى شد و هیچ چیزى برایش غیر از انجام تکلیف مطرح نبود.» (27) «بارها ایشان مى فرمود که ما کار را براى رسیدن به نتیجه نمى کنیم; بلکه مامور به انجام تکلیف هستیم.» (28) روشن است که تکلیف، خود دائر مدار قدرت انجام آن است. باید شرایط براى انجام وظیفه الهى فراهم باشد. لایکلف الله نفسا الا وسعها; چنانکه تمامى اصول مذکور
در ارتباط با هم و تعدیل کننده یکدیگرند. حضرت امام(ره) درباره شرایط زمان و مکان چنین فرموده اند: «یکى از مسائل بسیار مهم در دنیاى پر آشوب کنونى، نقش زمان و مکان در اجتهاد و نوع تصمیم گیرى ها است.» (29) «زمان و مکان، دو عنصر تعیین کننده در اجتهادند. مساله اى که در قدیم داراى حکمى بوده است، به ظاهر، همان مساله در روابط حاکم بر سیاست و اجتماع و اقتصاد یک نظام، ممکن است حکم جدیدى پیدا کند.» (30) «روحانیت تا در همه مسائل و مشکلات حضور فعال نداشته باشد، نمى تواند درک کند که اجتهاد مصطلح براى اداره جامعه کافى نیست.» (31) پر واضح است که بحث زمان و مکان و شرایط و مناسبات اجتماعى، از عوامل تاثیر گذار بر اندیشه خود حضرت امام نیز بوده است و بدیهى است که کسى که توصیه به در نظر گرفتن زمان و مکان و شرایط اجتماعى در اظهار نظر و اجتهاد به دیگران مى کند، خود قهرا آن را رعایت مى نماید. حضرت امام، درباره رعایت اصل مصلحت چنین فرموده اند: «یک فرد اگر اعلم در علوم معهود حوزه ها هم باشد; ولى نتواند مصلحت جامعه را تشخیص دهد و یا نتواند افراد صالح و مفید را از افراد ناصالح تشخیص دهد.[...]این فرد در مسائل اجتماعى و حکومتى مجتهد نیست
و نمى تواند زمام جامعه را به دست گیرد.» (32) «اما این طور نیست که هر جا یک کلمه اى گفتیم و دیدیم مصالح اسلام، حالا ما آمدیم دیدیم اینجورى نیست، اشتباه کرده بودیم، بگوئیم ما سر اشتباه خودمان باقى هستیم، ما هر روزى فهمیدیم که این کلمه اى که امروز گفتیم اشتباه بوده و ما اینجورى بکنیم. ما دنبال مصالح هستیم، نه دنبال پیشرفت حرف خودمان.» (33) «حکومت مى تواند قراردادهاى شرعى را که خود با مردم بسته است، در موقعى که آن قرار داد مخالف مصالح کشور و اسلام باشد، یک جانبه لغو کند و مى تواند هر امرى را چه عبادى و یا غیر عبادى که جریان آن مخالف مصالح اسلام است، از آن، مادامى که چنین است، جلوگیرى کند.» (34) بدیهى است که اصل حفظ مصلحت جامعه، مصالح کشور، مصالح اسلام و نیز اصل دفع ضرر از جامعه، کشور و اسلام; و در کل، حذف و دفع مفاسد مورد اهتمام حضرت امام و متجلى در اندیشه سیاسى ایشان بوده است. بنابر این، در تفسیر و تحلیل اندیشه سیاسى ایشان لازم است، به اصول مذکور توجه کنیم. در خاتمه، گفتنى است که در تحلیل اندیشه تمامى متفکران، توجه به اصول پیش گفته مى تواند راهگشا باشد. حتى در تحلیل تاریخ اسلام و سیره معصومین(ع)،
بى توجهى به اصول مذکور سبب بدفهمى خواهد شد. آنچه در قرآن تحت عنوان نسخ آیات داریم و نیز تفاوت شرایط مکه و مدینه، که در نتیجه، سبب تفاوت سیره عملى حضرت ختمى مرتبت محمد مصطفى(ص) در مکه و مدینه شد و نیز آنچه در سیره حضرت على(ع) داریم و همین طور صلح امام حسن(ع) و قیام امام حسین(ع) و نیز تحلیل درست سیره سایر ائمه(ع)، در گرو فهم درست شرایط زمان و مکان و مصالح و مفاسد و اصول حاکم بر رفتار بزرگان دین و اهداف و تکالیف اسلامى و دینى است. در همین رابطه بخشهاى دیگرى از سخنان حضرت امام(ره) قابل توجه و خواندنى است. حضرت امام در کشف الاسرار در رد بر نویسنده «اسرار هزار ساله» که گفته است علما، حکومتهاى قبل از قیام قائم(عج) را حکومت جور مى دانند و لذا همکارى با آنها را حرام مى دانند، چنین فرموده است: «اکنون اگر کسى تکذیب کند از وضع یک حکومتى که این حکومتها، جائرانه است و کسى هم تا زمان دولت حق نمى تواند آنها را اصلاح کند; چه ربط دارد به این که حکومت عادلانه نباید تشکیل داد؟ بلکه اگر کسى جزئى اطلاع از اخبار ما داشته باشد، مى بیند که همیشه امامان شیعه با آنکه حکومتهاى زمان خود را حکومت ظالمانه
مى دانستند و با آنها آن طورها که مى دانید سلوک مى کردند، در راهنمایى براى حفظ کشور اسلامى و در کمکهاى فکرى و عملى کوتاهى نمى کردند و در جنگهاى اسلامى در زمان خلیفه جور، باز شیعیان على (ع) پیش قدم بودند. جنگهاى مهم و فتح هاى شایانى که نصیب لشگر اسلام شده مطلعین مى گویند و تاریخ نشان مى دهد که یا به دست شیعیان على یا به کمکهاى شایان تقدیر آنها بوده. شما همه مى دانید که سلطنت بنى امیه در اسلام بدترین و ظالمانه ترین سلطنتها بوده و دشمنى و رفتارشان را با آل پیغمبر(ص) و فرزندان على بن ابى طالب(ع) همه مى دانند و در میان همه بنى هاشم بدسلوکى و ظلمشان به على بن الحسین زین العابدین(ع) بیشتر و بالاتر بود. به همین سلطنت وحشیانه جائرانه، ببینید على بن الحسین(ع) چقدر اظهار علاقه مى کند. در کتاب صحیفه سجادیه مى گوید: اللهم صل على محمد و آله و حصن ثغور المسلمین بعزتک و اید حماتهابقوتک و اسبق عطایاهم من جدتک[...] تا آخر این دعا که قریب هشت صفحه است.» (35) امام در یک سخنرانى در سال 1341 گفته است: «استناد و تکیه ما روى قانون اساسى از طریق الزموهم بما الزموا علیه انفسهم مى باشد، نه اینکه قانون اساسى از نظر ما تمام باشد. اگر علما از طریق قانون حرف مى زنند،
براى این است که اصل دوم متمم قانون اساسى تصویب هر قانون خلاف قرآن را از قانونیت انداخته است و الا ما لنا و القانون؟» (36)
: 1. حسین بشیریه، تاریخ اندیشه هاى سیاسى در قرن بیستم، نشر نى، تهران،1376، ص16. 2. خواجه نصیر الدین طوسى، اخلاق ناصرى، به تصحیح و تنقیح: مجتبى مینوى و على رضا حیدرى، خوارزمى، تهران، 1369، صص 41 - 40. 3. نگارنده در جاى دیگرى به تفصیل از اندیشه سیاسى حضرت امام(ره) سخن گفته است. ر. ک، به: نجف لک زایى، امام خمینى: احیاگر اندیشه حکومت اسلامى، مجله حضور، دوره دوم، شماره نهم. همچنین ر. ک، به: نجف لک زایى و منصور میراحمدى، زمینه هاى انقلاب اسلامى ایران، نشر ائمه، قم،1377، فصل مربوط به اندیشه سیاسى امام خمینى (ره). 4. آنچه با عنوان «ولایت فقیه» و «حکومت اسلامى» چه به صورت درس ها و چه در شکل ترجمه آن، منتشر شده است، همان مباحثى است که در کتاب البیع آمده است. براى مطالعه منظومه اندیشه و تفکر امام خمینى، منبعى که اخیرا از سوى مؤسسه تنظیم و نشر آثار منتشر شده از کارآیى بالایى بر خوردار بوده و به محققین مدد زیادى مى رساند. مشخصات اثر مذکور از این قرار است: آیین انقلاب اسلامى (گزیده اى از اندیشه و آراى امام خمینى)،
مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(ره)، تهران،1373. براى یک بررسى توصیفى - تحلیلى از اندیشه سیاسى امام خمینى مى توانید مراجعه کنید به: کاظم قاضى زاده، اندیشه هاى فقهى - سیاسى امام خمینى، مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهورى، تهران،1377. 5. امام خمینى، کشف الاسرار، (بدون مشخصات)، ص187- 186. 6. اشاره به تشکیل مجلس مؤسسان و تغییر سلطنت از سلسله قاجاریه به پهلوى ها است، که با تغییر قانون اساسى مشروطه به انجام رسید. 7. کشف الاسرار، پیشین، ص 185. 8. صحیفه نور، ج 4، ص206. 9. کشف الاسرار، پیشین، ص186. 10. همان، ص187. 11. همان، ص 188. 12.آیه الله العظمى امام خمینى، شؤون و اختیارات ولى فقیه، (ترجمه مبحث و لایت فقیه از کتاب البیع)، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران،1369، ص 20. 13. همان، ص23. 14. همان، ص 24. 15. همان، ص33. 16. همان، ص33. 17. صحیفه نور، ج 20، ص 171. 18. سید حمیدروحانى، بررسى و تحلیلى از نهضت امام خمینى، انتشارات راه امام: تهران1359، ص157- 156. 19. سید على قادرى، امام خمینى در پنج حوزه معرفت سیاسى، ارائه شده در مجموعه مقالات «انقلاب اسلامى و ریشه هاى آن» از انتشارات معاونت امور اساتید و دروس معارف اسلامى نهاد نمایندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها، قم، 1374، ج 1. همچنین نگارنده در جاى
دیگرى به تفصیل نظریه آقاى قادرى را مورد بررسى داده است. ر.ک، به: نجف لک زایى، منطق تحول در اندیشه و عمل سیاسى امام خمینى(ره)، منتشر شده در مجموعه سى مقاله پژوهشى پیرامون انقلاب اسلامى ایران با عنوان جرعه جارى، به اهتمام: على ذوعلم، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامى، تهران،1377، صص87- 67. 20. کاظم قاضى زاده، اندیشه هاى فقهى - سیاسى امام خمینى، پیشین، ص159. 21. سید عبدالامیر نبوى، تطور اندیشه امام خمینى، فصلنامه پژوهشى دانشگاه امام صادق(ع)، شماره6 و7، صص 131 - 130. 22. همان، ص 131. 23. همان، ص 132. 24. اکبر گنجى، دو قرائت امام خمینى از نظریه ولایت فقیه: دولت دینى و دین دولتى، مجله کیان، شماره 41، ص 18. 25. نجف لک زایى، اندیشه سیاسى محقق سبزوارى، قسمت اول، مؤسسه آموزش عالى باقرالعلوم(ع) قم،1377، صص86- 57 .(منتشر نشده). نیز ر.ک، به: منطق تحول در اندیشه و عمل سیاسى امام خمینى، به قلم نگارنده، پیشین، صص81 - 79. 26. براى مطالعه اندیشه محقق سبزوارى ر.ک، به: اندیشه سیاسى محقق سبزوارى، پیشین و براى مطالعه اندیشه سیاسى آیةالله نائینى ر.ک به: تنبیه الامه و تنزیه المله، با مقدمه و پاورقى هاى آیه الله سید محمود طالقانى( بدون مشخصات). 27. حدیث ولایت (مجموعه سخنان و فرمایشات مقام معظم رهبرى، حضرت آیةالله خامنه اى حفظه
الله)، گرد آورى: دفتر مقام معظم رهبرى، ج 1، ص 4. 28. همان، ص 24. 29. صحیفه نور، ج 21، ص 61. 30. همان، ص 98. 31. تطور اندیشه سیاسى امام خمینى، پیشین، ص123. 32. صحیفه نور، ج 21، ص47. 33. صحیفه نور، ج16، ص 211. 34. صحیفه نور، ج 20، ص 170. 35. کشف الاسرار، صص 226- 225. 36. نهضت امام خمینى، پیشین، ج 1، ص 162.
مجله رواق اندیشه، شماره 42 اراکى، محسن
در این مقاله، نویسنده محترم در آستانه فرا رسیدن رحلت جانگداز حضرت امام خمینى رضى الله عنه ، در نگاهى کوتاه شخصیت ایشان را در ابعاد مختلف بویژه بعد فقهى، سیاسى و عرفانى مورد بررسى قرار داده است. به اعتقاد نویسنده حضرت امام رضى الله عنه از جهت جامعیت و کمال، پس از انبیاى الهى و ائمه معصومین، بى شک از شخصیتهاى نادر بلکه بى نظیر بوده اند که مانند اجداد طاهرین خود، اوصاف و کمالات به ظاهر متضاد را در خود یکجا داشتند و نیز در رشته هاى گوناگون از جمله فقه و فلسفه، عرفان و سیاست، از بهترین هاى زمان خود بودند. جامعیت، به معناى برخوردارى شخصیت از کمالات و صفاتى است که در شرایط معمولى فراهم آمدن آنها در یک شخصیت واحد، دشوار و نادر است و از این رو، متضاد و غیر قابل اجتماع به نظر مى رسند. تضاد صفات کمالى به دوگونه است: تضاد کیفى و تضاد کمى. مقصود از تضاد کیفى، تضاد ناشى از نوع صفات است. مثلا عبادت با شجاعت و یا سخاوت با حسابگرى و حکمت در مصرف، به نظر غیر قابل جمع مى رسد؛ دلیل آن کیفیت هر یک از این دو خصلت است؛ زیرا عبادت، آرامش را مى طلبد و سخاوت، بخشندگى
بدون قید را؛ در حالیکه شجاعت، جنبش و حرکت را و حکمت و حسابگرى، قید و بند در مصرف را ایجاب مى کند که به نظر نخستین اجتماع این دو حالت مختلف در ظرف واحد ناممکن جلوه مى کند. مقصود از تضاد کمى، تضادى است که از کثرت و فراوانى مقدار، با توجه به محدودیت گنجایش موصوف که ظرف نفس آدمى است ناشى مى گردد. آدمى هرچه باشد ظرفیست که به زمان و مکان محدود است و محدودیتهاى دیگرى از نواحى و جهات گوناگون، بطور معمول آدمى را احاطه مى کند. این محدودیتها خواه ناخواه گنجایش ظرفیت نفس بشر را محدود مى کند: به همین جهت از امکان محدودى در رابطه با دستیابى به صفات کمالى و تواناییهاى ارزشى مثبت، برخوردار است. از سوى دیگر تضاد کیفى صفات کمالى نیز مراتبى دارد. تضاد در میان صفات کمالى گاهى در حدى از شدت است که اجتماع دو صفت را کاملا غیر ممکن مى کند و گاهى نیز تضاد در حدى از شدت است که اجتماع دو صفت را على رغم امکان آن، به حد بالایى از ندرت و کاستى مى رساند؛ تا آنجا که امکان اجتماع آن دو صفت، منحصر به افراد معدودى مى شود که گاهى از انگشتان یک دست نیز کمترند. گاهى تضاد میان دو صفت کمالى در
این حد از شدت نیست؛ بطورى که افراد بیشترى امکان دستیابى به دو صفت را مى یابند. و از دیگر سوى، تضاد کیفى، گاهى نوعى است و گاهى صنفى. تضاد نوعى آن است که هر یک از دو صفت در تمام حقیقت ذات خود، از یکدیگر جدا و بیگانه باشند؛ نظیر آن که یکى از دو وصف، مربوط به عالم ذهن و معنا باشد و وصف دیگر مربوط به عالم جسم و اعضا. مثلا دانشمندى و تحقیق، وصفى است ذهنى و روحانى، که معمولاً با فعالیت گسترده اجتماعى و سیاسى، قابل جمع نیست. هر یک از این دو صفت با دیگرى تمایز بنیادین دارد. دانشمندى، بیشتر وصف فکر و روان است در حالیکه فعالیت گسترده اجتماعى و سیاسى، بیشتر وصف تن و حالت اندام جسم است. اگرچه هر حالت و وصفى، ریشه در جان و روح آدمى دارد؛ ولى به هر حال هر یک از این دو وصف، از وصف دیگر جدا و متمایز است و صرف استعداد و نیرو در یکى از آنها، با صرف نیرو و استعداد در دیگرى قابل جمع نیست. تضاد صنفى، تضادى است که طرفین آن، از امکان نسبى اجتماع برخوردارند. اختلاف آن دو با یکدیگر، اختلاف جوهرى نبوده؛ بلکه تفاوت آن دو در اوصاف و
اعراض است. نظیر اختلاف دو دسته از معارف در دو رشته نزدیک به هم، نظیر: تاریخ و ادبیات که جایگاه حصول هر دو، نفس آدمیست و به دلیل آن که هر دو از رشته علوم نقلى هستند، تباعد زیادى با هم ندارند. تفاوت این دو حالت معرفتى، تفاوتى عرضى است نه جوهرى. یکى از برجسته ترین خصائص شخصیتهاى معنوى، بالاخص انبیاء و امامان معصوم علیهم السلام ، اجتماع صفات متضاد در آنها و به تعبیرى دیگر وحدت کثرتها یا جمعى شدن فردى است. این که کثرتها بتوانند در عین کثرت واحد باشند و در نتیجه تضاد و تقابل صفات از میان برداشته شود، خصوصیت مردان خداست که در اثر فناى در اراده و خواست خداى متعال، شخصیت آنان وصل به نامتناهى محض شود. این عدم تناهى که در اثر فناى در اراده حق حاصل مى شود، این امکان را فراهم مى کند تا صفات متضاد در یک جا جمع شوند و شخصیتى واحد، مجمع صفات متضاد شود. شخصیت رسول اکرم صلى الله علیه وآله و سپس امیرالمومنین علیه السلام بارزترین نمونه این دسته از شخصیتهاست. کثرتها در شخصیت آنها وحدت یافته و صفات بظاهر متضاد، در وجود آنها یک جا جمع شده است. از یک سو علم بى انتها و از سوى دیگر فروتنى بى حد و خفض
جناح؛ از یک طرف شجاعت بى نظیر و از طرف دیگر رقت قلب بى مانند و خاکسارى؛ از یک سو فرمانده پیروز جنگ بودن و از سوى دیگر بیشترین عبادتها و رقیق ترین مناجاتها را با خداى متعال انجام دادن؛ از یک طرف گریه هاى سوزناک نیمه شب و از یک طرف صلابت در جنگ و فرماندهى؛ از یک طرف قدرت رهبرى و مدیریت و از طرف دیگر زهد و قناعت پیشه کردن؛ از یک سو در اندیشه فقیران بودن، تا حدى که خود را همسان فقیرترین رعایاى خویش قراردادن و از سوى دیگر در اندیشه آباد کردن بلاد خدا بودن و تلاش بى مانند در جهت تولید کشاورزى یا فعالیتهاى دیگر اقتصادى داشتن، آنچنان که از امیرالمومنین علیه السلام و سایر ائمه اطهار علیهم السلام در تاریخ به ثبت رسیده است. نمونه هاى جامعیت شخصیت رسول اکرم و امامان معصوم علیهم السلام بیش از آنست که بتوان آنها را برشمرد. همین جامعیت شخصیت است که در معیار عقل و میزان شرع به این بزرگ مردان صلاحیت و شایستگى رهبرى انسانها را بخشیده است؛ زیرا حقیقت رهبرى، تجلى کثرت جامعه در وحدت رهبر است. شخصیتى مى تواند رهبر شایسته اى باشد که مظهر خوبیها و تواناییهاى جامعه اى باشد که مى خواهد آن را رهبرى کند. رهبر لایق، جلوه گاه کمالات پراکنده
افراد جامعه است. افراد هر جامعه اى جلوه کثرت آن جامعه هستند و رهبر، جلوه وحدت آن. رهبر، مرکز اجتماع کثرتهاست و رهبر شایسته جلوه گاه خوبیها و کمالات و فضایل افراد جامعه است که در وجود یک شخصیت، که تجسم عالى آن فضیلتهاست ظهور و بروز پیدا مى کند. در عصر ما امام خمینى، مصداق بارز چنین شخصیتى بود و به همین دلیل، مى توان ایشان را وارث بحق انبیا و امامان معصوم علیهم السلام برشمرد. در بعد علمى، مصداق بارز عالمى بودند که در همه رشته هاى علوم اسلامى سرآمد است. در بسیارى از رشته هاى علوم اسلامى که علاوه بر تضاد کمى، از نظر کیفى نیز متضاد بودند در مرتبه اى از احاطه و تسلط قرار داشت که در عصر ما بى نظیر یا کم نظیر بود. ایشان در عین آن که از برجسته ترین فقهاى عصر ما بودند تا آنجا که بسیارى از فقها او را برترین فقیه عصر مى دانستند؛ در فلسفه نیز که معمولا، با فقاهت در حد بالا به ندرت قابل جمع است، احاطه و تسلطى بى نظیر داشت بلکه تا پیش از به راه افتادن حلقه درس فلسفى علامه طباطبایى در قم یعنى: دهه هاى اول و دوم قرن حاضر هجرى شمسى، عالیترین حوزه هاى درس فلسفى در قم، حوزه درس امام خمینى
بوده است. حوزه درس فلسفه علامه طباطبایى عمدتا پس از دهه سوم، در حوزه علمیه قم شکوفا شد و از آن زمان به بعد امام خمینى بیشتر به حوزه درس فقهى پرداخت و به تدریج حوزه درس فقهى امام خمینى، به برجسته ترین حوزه درس فقهى حوزه علمیه قم تبدیل شد. تا آنجا که در دهه سوم و چهارم هجرى شمسى یعنى سالهاى بین 1320 تا 1340، حوزه درس فقهى امام خمینى از نظر تحقیق و عمق علمى، در زمره اولین حوزه هاى درسى، بلکه برترین حوزه درس فقهى حوزه علمیه قم به شمار مى رفته است. از فلسفه و فقه که بگذریم، در عرفان، بدون شک امام خمینى شخصیت اول حوزه علمیه قم در قرن حاضر، بلکه شخصیت اول کلیه مجامع علمى و عرفانى جهان اسلام به شمار مى روند. امام خمینى در زمینه عرفان نظرى و عرفان عملى، بى تردید از نادرترین شخصیتهاى تاریخ اسلام است. تسلط ایشان در عرفان نظرى، از نوشته هاى ایشان که از بالاترین مضامین عرفانى برخوردار هست آشکار است. شرح بر فصوص الحکم ابن عربى که یکى از مهمترین شروح بر فصوص ابن عربى است، گواه روشنى بر بلند پایگى امام خمینى، در زمینه عرفان نظریست. شرح دعاى سحر و چهل حدیث حضرت امام علاوه بر آن که احاطه
ایشان را بر عرفان نظرى نشان مى دهد، حکایت از اوج مرتبه عرفان عملى حضرت امام نیز دارد. سه خصوصیت بسیار ویژه در شخصیت عرفانى حضرت امام جلوه گر است که در تاریخ عرفان اسلامى بسیار نادر، بلکه پس از امامان معصوم علیهم السلام تقریبا یا تحقیقا بى نظیر است: 1 عرفان نظرى حضرت امام، آمیخته با عرفان عملیست. بدین معنى که در بین عرفا، این اتفاق نادر است که عارفى در صحنه زندگى، این توفیق را یافته باشد که مفاهیم عرفانى بالاى خود را با همان اوج در همه زمینه ها عینیت ببخشد. اگر دم از قیام لله و فناى فى الله مى زند، در عرصه زندگى فردى و اجتماعى خود نیز قیام للّه و فناى فى الله را نشان دهد. و یا اگر جهان و مافیها را جلوه ذات رب مى داند، در مرحله عمل نیز خود و حرکات و سکنات خود را در محضر رب بداند و آنى از ذکر خداى متعال غافل نشود. قیامش براى خدا، سکوتش براى خدا، هجرتش براى خدا و به سوى خدا باشد. توکل و اعتمادش بر خدا باشد و در سیاست، همانند عبادت، تنها براى خدا عمل کند. در خانه، همچون مسجد جز براى خدا کارى نکند. در راه خدا آماده جانبازى باشد و از زندان
و شکنجه نهراسد. و اگر تا پاى اعدام برود، دست از راه و هدفش برندارد. در هنگام جنگ، در هر شرایطى اعتماد به خدا داشته باشد. جنگش براى خدا و صلحش نیز براى خدا باشد. در مسجد همان گونه باشد که بر اریکه قدرت، و در منبر وعظ به همان اندازه الهى باشد که در حماسه هاى توده برانگیز سیاسى. 2 احاطه امام بر مبانى عرفان نظرى و عملى و توفیقى که براى ایشان در عملى ساختن مفاهیم عرفانى حاصل شد ریشه در آشنایى ایشان با مبانى شریعت داشت. اساس و مبناى عرفان امام چه در بعد نظرى و چه در بعد عملى، شریعت خدا بود که در قرآن و احادیث معصومین علیهم السلام بیان شده است. وى فقیهى اصولى و در حد اعلایى از توانایى فقهى و اصولى قرار داشت. عالم به حدیث و بر متون احادیث تسلط کامل داشت. علوم نقلى را به خوبى فراگرفته و در همه آنها از احاطه و تسلط کافى بهره مند بود و بر تاریخ و سیره نبى اکرم و امامان معصوم علیهم السلام وقوف تام داشت؛ از این رو عرفان حضرت امام را مى توان عمیق ترین و اصیل ترین نمونه عرفان اسلامى دانست. به همین دلیل بسیار ضرورى به نظر مى رسد که اهل نظر و آشنایان با معارف الهى
و عرفان اسلامى تحقیقات گسترده اى در زمینه عرفان امام خمینى انجام دهند؛ زیرا بدینوسیله مى توان به تصویر نسبتا جامعى از عرفان اصیل اسلامى دست یافت. بى شک عرفان حضرت امام که در نوشته ها، گفتارها، شیوه زندگى و عملکرد سیاسى و اجتماعى ایشان منعکس است، مى تواند جامع ترین تصویر عرفان اسلامى در زمان حاضر را ارائه کند. 3 قدرت بى نظیر حضرت امام رضى الله عنه در جمع بین علم و سیاست از یک سو و عرفان و سیاست از سوى دیگر، از درخشانترین جلوه هاى جامعیت شخصیت حضرت امام است؛ که نه تنها از عظمت شخصیت ایشان؛ بلکه علاوه بر آن، از جامعیت اسلام و کمال شریعت محمدى صلى الله علیه وآله که در شخصیت آن امام بزرگ تجلى یافته بود حکایت دارد. این که یک انسان بتواند در زمینه پیچیده ترین مسائل عمیق علمى، به بالاترین سطح دست یابد و در رشته هاى گوناگون علمى، نظریات برجسته و مورد توجه عالمان و اندیشمندان آن فن را ارائه دهد و در عین حال، رهبر سیاسى و اجتماعى فعال و دگرگون سازى باشد، که بتواند بزرگترین انقلاب سیاسى و اجتماعى عصر خود را رهبرى کند، و در همه مسائل سیاسى و اجتماعى در هر گامى، مردم را رهبرى کند و آنان را طى یک دوره طولانى انقلاب، به مرحله پیروزى برساند
و پس از آن نیز در سختترین شرایط اجتماعى و سیاسى بتواند با موفقیت قابل تحسینى اداره امور کشور را از مسیر سخت توطئه ها و محاصره هاى سیاسى، نظامى و اقتصادى، و از گردنه سخت جنگ 8 ساله عبور دهد و در تمام این زمینه بتواند با توفیق کم نظیرى همراه باشد. این حقیقت، بى شک یکى از شگفت انگیزترین حقایق تاریخ به شمار مى آید و از اصالت و استوارى دین و مکتبى حکایت مى کند که چنین شخصیتى با تمام وجودش انعکاسى از تعالیم، آرمانها و ارزشهاى آن بود. در بعد عملى نیز جامعیت شگفت انگیز حضرت امام، شخصیت او را به الگوى بى نظیر کمال و وارستگى تبدیل کرده بود. از یک سو در زمینه زهد و دنیاگریزى پیشتاز بود. زهد ایشان چیزى نیست که بر کسى پنهان باشد. او در اوج ریاست و قدرت، همچون فقیرى تهیدست زندگى مى کرد. خوراک و پوشاک و مسکن او از افراد عادى مردم ساده تر بود و اصرار بسیار زیادى بر ساده زیستى و زهد و قناعت مى ورزید؛ که در این زمینه مطالب بسیار از ایشان مشاهده و نقل شده است. در عین زهد و دنیاگریزى همیشه از احوال جامعه خویش و سایر جوامع با خبر و بر مشکلات اجتماعى و سیاسى مردم خویش و سایر ملتها
بخوبى واقف و آگاه بود. همواره در اندیشه مستضعفان و محرومان بود و از مشکلاتى که براى مظلومین و محرومان، در سراسر جهان توسط مستکبران و ستمکاران به وجود مى آمد، احساس رنج و درد مى کرد. تصمیم گیریهاى سیاسى بموقع، سخنرانیهاى موثر و شورآفرین و اعلامیه هاى حساب شده و پر نفوذ ایشان، همگى نشانه اى از تشخیص دقیق شرایط سیاسى و اجتماعى و آشنایى دقیق ایشان با روحیه ها و نیازها و مشکلات اجتماعى و سیاسى و فرهنگى جامعه بود. در عین خویشتندارى و شکیبایى کم نظیرى که در جریان حوادث سخت و فشارهاى هولناک سیاسى و امنیتى که بر ایشان وارد مى شد از خود نشان مى داد، در مواقع مقتضى و شرایط مناسب، در نقش یک رهبر خروشنده حماسى و خشمگین، نیرومندترین و کارسازترین ضربات را بر پیکر دشمن فرود مى آورد، و در همه صحنه هاى رویارویى با دشمنان گوناگون، این خمینى بود که با یارى خداوند و عزم آهنین و اراده پولادینش فاتح صحنه نبرد بود. در حالیکه در برابر قدرت پولادینش، قدرتى نظیر ارتش نظامى تا دندان مسلح شاه، همانند کوه برفى در زیر آفتاب داغ تابستانى ذوب مى شد، در همان حال، خود را در برابر مردم و در برابر قدرت لایزال حق متعال، حقیر و ناچیز مى دانست. جلوه هاى شگفت آور کمالات انسانى
و ابعاد گوناگون شخصیت امام خمینى بسیار بیش از آن است که بتوان در این گفتار کوتاه، حتى فهرستى از آن ارائه کرد. آنچه در این نوشتار مورد نظر ماست تنها اشاره اى به جامعیت گسترده و ضرورت بازشناسى عمیق، شخصیتى تاریخ ساز است که بى شک در مسیر رویدادها و تحولات اجتماعى و سیاسى اکنون و آینده جامعه بشر، یکى از موثرترین و پر نقش ترین شخصیتهاست. شناختن ابعاد این شخصیت بزرگ و آشنایى با افکار، اندیشه ها و آرمانهاى او، آن هم با شیوه هاى علمى و تحقیقى، یکى از مهمترین وظایفى است که خرد بر دوش پژوهشگران و اندیشمندان عصر ما مى نهد و آنان را براى انجام هرچه دقیقتر و عمیقتر آن فرا مى خواند. 1 مدرس حوزه و دانشگاه.
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 5 ولی پور زرومی، سید حسین ر ر مقدمه جمهورى اسلامى ایران نخستین حکومتى است که در عصر جدید، داعیه پیروى و اعمال اصول اسلامى در سیاست را دارد. پایه هاى اعتقادى این حکومت، بر گرفته از تفسیرى خاص از اسلام مى باشد. به قول «فرد هالیدى»، انقلاب اسلامى ایران نخستین انقلاب در تاریخ جدید (پس از انقلاب کبیر فرانسه در1789( مى باشد که ایدئولوژى حاکم، شکل سازمان، اعضاى رهبرى کننده و هدفهاى اعلام شده آن، هم در ظاهر و هم در باطن، مذهبى بوده است. (1) نظام حاصل از این انقلاب نیز کاملا بر پایه هاى ایدئولوژى اسلامى استوار گردیده است.بنابر این، طرح مقولات در عرصه سیاست و حکومت ج .ا.ا بدون یاد آورى و تبیین جنبه اسلامى آن، نامفهوم خواهد بود. بدین منظور، در ابتداى این بحث تلاش مى شود تا جایگاه بحث امنیت در اسلام مشخص گردد و پس از آن، دیدگاههاى امام خمینى(ره) در خصوص این مساله مورد بررسى قرار گیرد. ر مباحث مربوط به دیدگاه امام خمینى(ره) از آنجایى در ادامه بحث امنیت در اسلام مورد توجه قرار مى گیرد که در واقع، اندیشه هاى سیاسى و حکومتى امام، باز تاب تفسیر ایشان از سیاست و حکومت در اسلام مى باشد. امام خمینى(ره) با
توجه به دیدگاه ویژه اى که در خصوص حکومت اسلامى داشتند و تمامى تلاش خود را در دوران مبارزات و استقرار نظام، صرف پیاده نمودن آن نمودند، در زمینه مفاهیمى چون امنیت و منافع ملى نیز داراى تفسیر مذهبى ویژه خود بودند. این تفسیر به طور همه جانبه، مباحث سیاسى و حکومتى نظام را در دوران بیست ساله عمر آن مورد تاثیر خود قرار داده است. با توجه به این مساله طرح بحث امنیت در جمهورى اسلامى بدون فهم دیدگاه هاى امام ناقص خواهد ماند. لذا بررسى دیدگاه هاى کلى اسلام و اندیشه هاى سیاسى امام در این خصوص مى تواند مقدمه اى براى ورود به بحث امنیت در جمهورى اسلامى ایران باشد. (2) ر نکته دیگرى که در این مقاله لازم به یادآورى است، مفهوم امنیت مى باشد. آنچه که امروزه در مباحث سیاسى، خصوصا در مباحث سیاست خارجى، بیشتر مد نظر مى باشد، مفهوم «امنیت ملى» است نه فقط «امنیت» تنها.امنیت ملى از مفاهیمى است که عمر چندانى در مباحث سیاسى ندارد. ریشه آن به انقلاب کبیر فرانسه بر مى گردد; زمانى که براى اولین بار واژه هایى چون «ملى» و «ملیت»، خلق شده و داراى تعاریف و محدوده هاى ویژه اى گشتند. تا امروز این مفهوم دچار تحولات مختلفى شده است که طرح آن در این بحث مقدور نیست. (3) آنچه که مى توان در اینجا به
آن اشاره نمود، این است که امنیت ملى داراى دو بعد مى باشد: 1- بعد داخلى، 2- بعد خارجى. به رغم اینکه نمى توان در اسلام تعریف خاصى از امنیت ملى را جست جو نمود; ولى با معیار قرار دادن «مساله امنیت»، مى توان هم براى ابعاد داخلى آن و هم براى ابعاد خارجى آن، دیدگاه هاى مشخصى یافت. در بررسى آراى امام خمینى(ره) نیز در خواهیم یافت که ایشان به گونه اى به هر دو جنبه از ابعاد یاد شده امنیت ملى توجه داشتند. براى جلوگیرى از اطاله کلام و بدون آنکه مبحثى مستقل در خصوص امنیت آورده شود، به اصل موضوع مى پردازیم. ر الف - بررسى دیدگاه اسلام: 1 - بررسى متون اسلامى بهترین راه شناخت دیدگاه اسلام راجع به مفهوم امنیت، رجوع به منابع اولیه اسلامى است. قرآن کریم اولین منبع احکام اسلامى است. قرآن، امنیت را یکى از اهداف استقرار حاکمیت الله و استخلاف صالحان و طرح امامت مى شمارد. قرآن در این باره مى فرماید: ر «خدا به کسانى که از شما بندگان (به خدا و حجت عصر«عج») ایمان آورد و نیکوکار گردد وعده فرمود که (در ظهور امام زمان) در زمین خلافت دهد، چنانکه امم صالح پیامبران سلف، جانشین پیشینیان خود شدند و علاوه بر خلافت، دین پسندیده آنان را (که اسلام
واقعى است)بر همه ادیان تمکین و تسلط عطا کند و به همه مؤمنان پس از خوف و اندیشه از دشمنان ایمنى کامل دهد که مرا به یگانگى بى هیچ شائبه شرک و ریا پرستش کنند(نور 55( و نیز احساس امنیت را از خصایص مؤمن معرفى مى کند:«اوست خدایى که سکینت و وقار بر دلهاى مؤمنان آورد (فتح 4(. همچنین مداهنه با دشمن و روح سازش را منافى با امنیت مى داند.«پس تو (و امتت اى رسول) هرگز از مردم کافرى که آیات خدا را تکذیب مى کنند، پیروى مکن. کافران بسیار مایلند که تو با آنها مداهنه و مدارا کنى (و معترض بتهایشان نشوى) تا آنها هم به نفاق با تو مدارا کنند» (قلم 8 و9( و تامین امنیت را از اهداف جهاد مى شمارد:«و با کافران جهاد کنید تا فتنه و فساد از روى زمین بر طرف شود و همه را آیین دین خدا باشد.»(بقره193( و شهرى که در آن امنیت باشد، از مثلهاى الگوهاى قرآنى است: «و خدا بر شما حکایت کرد و مثل آورد (تا گوش کرده و عبرت گیرید) مثل شهرى را (چون شهر مکه) که در آن امنیت کامل حکمفرما بود و اهلش در آسایش و اطمینان زندگى مى کردند و از هر جانب، روزى فراوان به آنها مى رسید.»(نحل 4( (112) ر علاوه
بر قرآن کریم، احادیث ائمه اطهار(ع) نیز در باب امنیت راهگشا مى باشند. حضرت على(ع) تامین امنیت در جامعه را از انگیزه هاى قیام صالحین و اهداف عالیه امام مى داند: ر «خدایا تو مى دانى آنچه از ما رفت نه به خاطر رغبت در قدرت بود و نه از دنیاى ناچیز خواستن زیادت; بلکه مى خواستیم نشانه هاى دین را به جایى که بود، بنشانیم و اصلاح را در شهرهایت ظاهر گردانیم، تا بندگان ستمدیده ات را ایمنى فراهم آید و حدود ضایع مانده ات اجرا گردد.» (5) ر و نیز در عهدنامه مالک اشتر، ضمن تاکید بر انعقاد پیمانهاى صلح براى تامین امنیت، پیشگیرى از عوامل تهدید کننده امنیت را نشان مى دهد: ر «و از صلحى که دشمن، تو را بدان خواند و رضاى خدا در آن بود، روى متاب که آشتى، سربازان تو را آسایش رساند. و از اندوه هایت برهاند و شهرهایت ایمن ماند. زنهار! زنهار! از دشمن خود پس از آشتى بپرهیز که بسا دشمن به نزدیکى گراید تا غفلتى یابد و کمین خود بگشاید... پس دوراندیش شو و به راه خوش گمانى مرو.» (6) ر اصولا اسلام هر نوع ایجاد وحشت و هراس را در درون انسانهایى که مرتکب خلافى نشده اند، ظلم و تجاوزى بس بزرگ تلقى مى کند. امنیت جان و مال و عمل
و حقوق و آزادیهاى مربوطه، شخصیت و شرف و حیثیت و مسکن، از تاکیدات اسلام است; ضمن اینکه امنیت در اسلام، اختصاص به صالحان و افرادى دارد که مرتکب خلافى نشده و در مسیر انجام وظیفه اند و در مقام احترام به قانون هستند. و اما آنها که در مسیر خلافند و یا مرتکب بزه و جرم شده اند، به دلیل ماهیت عملکردشان، از حق امنیت محرومند: «آنانکه ایمان به خدا آورده و ایمان خود را به ظلم و ستم نیالودند، در دو عالم ایمنى آنها راست.»(انعام 82( ر توجه به آیات و روایات یاد شده مى رساند که اسلام از یک طرف وجود امنیت را در داخل بلاد اسلامى و حتى در درون فرد مسلمان ضرورى مى داند و از سوى دیگر، به جنبه خارجى امنیت در سرزمین هاى اسلامى توجه دارد و در همین راستاست که مسلمانان را از مداخله و سازش با دشمن بر حذر مى دارد و در عین حال، به انعقاد پیمانهاى صلح عادلانه با دشمن تاکید مى نماید. ر از دیدگاه اسلام، حفظ و تامین امنیت از وظایف حکومت اسلامى است. به طورى کلى، حضرت على(ع) وظیفه حکومت را سه چیز اعلام مى دارد:1- اصلاح اهل 2- عمران بلاد3- حفظ ثغور. اصلاح اهل; یعنى ترقى و تعالى انسانها و نسلهاى آدمى. تکامل
استعدادهاى نهفته در هر انسان، در زمره این وظیفه مى باشد. عمران بلاد نیز توسعه و ترقى عمدتا مادى سرزمین اسلامى را مورد توجه قرار مى دهد. سومین وظیفه حکومت که در اینجا مورد نظر است، حفظ ثغور یعنى حفظ مرزهاى کشور است. با توجه به مضمون روایت فوق، در حقیقت، روابط بین المللى وسیله اى در تحکیم و حفظ ثغور سرزمین است و مسؤولین بخشهاى دیگر اجرایى در اصلاح اهل و عمران بلاد مسؤولیت خود را باید همگام با برنامه حفظ شؤون و ثغور بین المللى کشور اسلامى ایفاء نمایند. (7) ر 2 - رابطه امنیت و سیاست خارجى مساله امنیت بدون توجه به مبانى سیاست خارجى در اسلام ناقص خواهد ماند. اعتقاد کلى بر این است که این آیین در همه زمینه ها از جمله نظام حکومتى، که خود سیاست خارجى را نیز شامل مى شود، نظر و برنامه دارد. قبل از پرداختن به اصول سیاست خارجى اسلام، لازم است تا مفهوم «منافع ملى» یا «مصالح جامعه اسلامى» روشن گردد. همان طورى که گفته شد، واژه هاى ملى و ملیت، اصطلاحات نوینى هستند که در عرصه روابط بین الملل ظهور کردند. اسلام دینى است فراگیر، جهانى و همیشگى که براى مرزهاى ملى ارزش ذاتى قائل نیست. به همین دلیل، «حفظ منافع ملى» نمى تواند به عنوان اصل اولیه سیاست خارجى اسلام ملحوظ
گردد. به عبارت دیگر، در عرف بین المللى، مفاهیم مرز، حاکمیت ملى و جمعیت و تابعیت تعاریف خاص خود را دارد که در اسلام براى مفاهیم یاد شده، تعاریف دیگرى در نظر است. همچنین شالوده سیاست خارجى در اسلام، بر قواعد الزام آور حقوقى در فقه استوار است و فقه براى بنیادهاى ملیت، ارزش حقوقى قائل نیست; ضمن اینکه اصل حفظ منافع ملى، زیر بنایى ترین و کلى ترین اصل سیاست خارجى عرفى حاکم است. لذا، اصول دیگر تماما رنگ حفظ منافع ملى را به چهره دارد; لکن در فقه سیاسى اسلام اصل دیگرى به نام حفظ دارالاسلام حاکم است که اصول دیگر در پرتو آن رنگ مى گیرد. (8) با این تفسیر، امنیت ملى نیز در اسلام مفهوم خاصى پیداکرده. و کلمه امت به جاى واژه ملت مى نشیند و امنیت یک کشور اسلامى به امنیت کل جهان اسلام وابسته مى گردد. به عبارت دیگر، در برداشت اسلامى، امنیت امت اسلامى به جاى امنیت ملى و مصالح جامعه اسلامى، به جاى منافع ملى گسترش مى یابد. ر به هر تقدیر، مى توان مبانى سیاست خارجى در اسلام را در سه اصل کلى زیر خلاصه نمود: (9) ر 1 - حفظ دارالاسلام در مقابل دارالحرب، دارالکفر و دارالمعاهد: در اسلام تمامى ارتباطات امنیتى - اقتصادى خارجى باید در راستاى این اصل تنظیم گردد.
مسائلى از قبیل: حسن همجوارى، خرید و فروش تسلیحات، تجهیز قوا، جهاد تدافعى، مناسبات سیاسى، تجارى و اقتصادى با دول و سازمانهاى دیگر که موجب امنیت و جلب حمایت دیگران و کمک به بشریت در جهت رسیدن به آرامش و همزیستى مسالمت آمیز است، در زیر مجموعه حفظ دارالاسلام جاى دارند. ر 2 - اصل دعوت: اصل دعوت در اسلام به خوبى مؤید طرح تکاملى انسان به سوى حرکت در جهت ایجاد امت واحده جهانى است و به این ترتیب، خواستار بر قرارى پیوند میان امنیت جامعه اسلامى با جوامع دیگر است. قرآن کریم مى فرماید:«یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمة سواء بیننا و بینکم». علاوه بر اسلام، تمامى مکاتب دینى و سیاسى دیگر نیز به اصل دعوت اهتمام خاصى دارند. فلسفه وجودى بسیارى از ارتباطات نوین امروزى (رادیوها،...) مبتنى بر اصل دعوت است. در دیدگاه اسلامى، اجتنات از این اصل نه تنها دارالاسلام را با خطر اضمحلال مواجه مى سازد; بلکه عقوبت اخروى نیز در انتظار خواهد بود. این اصل از چنان اهمیتى بر خوردار بود که جزء اولین وظیفه اجتماعى هر پیامبرى به شمار مى رفت. ر 3 - اصل نفى سبیل: این اصل مبتنى بر اقتدار اسلام و اعتلاى آن بر دیگر مکاتب است. «الاسلام یعلوا و لایعلى علیه». به عبارت
دیگر، ولایت کفار بر مسلمانان در اسلام جایز و پسندیده نیست. بر طبق این اصل، اگر در معاهده اى (اقتصادى - امنیتى) حیثیت دارالاسلام لحاظ نشده باشد، آن معاهده ملغى مى باشد. ر با توجه به مبانى و اصول سیاست خارجى اسلام، مشخص مى گردد که این مساله در چارچوب بنیانهاى ملى، منطقه اى، نژادى یا جغرافیایى محصور نمى ماند; بلکه رسالتى جهانى و پیام آن براى همه جهانیان است. از نظر اسلام، وضع موجود و حاکم بر سیاست جهانى از قبیل حاکمیت زور و محرومیت ملل مستضعف مردود است. در واقع، هدف نهایى اسلام استقرار کامل ارزشهاى الهى در کل جهان است. بر این اساس است که نظام حکومت اسلامى از لحاظ آرمانى باید خود را نسبت به تمام مسلمانان و محرومان جهان متعهد بداند. علاوه بر این دیدگاه آرمانى، فلسفه جهاد در راه اسلام، راهگشاى بسیارى از مسائل در سیاست خارجى حکومت اسلامى است. همان طورى که قبلا دیدیم، امر جهاد تدافعى در زیر مجموعه اصل حفظ دارالاسلام آورده شد; بنابر این، مهمترین فلسفه وجودى جهاد در چارچوب این اصل قرار مى گیرد. ر 3 - رابطه قدرت و امنیت در مباحث سیاسى و همچنین در عمل، مفهوم امنیت از مفهوم قدرت جدایى ناپذیر است. در طول تاریخ، مساله قدرت ملل همیشه از طریق جنگها مورد آزمون قرار گرفته
است. در مکتب اسلام توسل به جنگ و اعمال قدرت فقط براى دفاع از جان، مال، ناموس، مسکن، آزادى، استقلال و مرام سایر افراد ملت جایز است و اقدام به آن، چه در حالت تدافعى و یا در وضعیت آزادى بخش منوط به مفروض بودن تجاوز و هجوم و یا قصد به تهاجم و اقدام خصمانه از سوى دشمن است; ضمن اینکه مساله جهاد و آمادگى براى آن، یکى از وظایف و شؤون اصلى امامت است و انجام آن منوط به اجازه امام است. با ملاحظه این اصل است که اسلام غیر از جهاد، اقسام دیگر جنگها را منسوخ کرده و فقط جنگى را مشروع و صحیح دانسته که در راه خدا و به منظور رفع تعدى و تجاوز و تخطى باشد. پس مى توان استنباط نمود که دکترین نظامى در اسلام ذاتا تدافعى است و نه سلطه جویانه و تهاجمى. با این حال، این اصل بدین مفهوم نیست که در حکومت اسلامى به آمادگى قواى نظامى توجه نباید شود. (10) در اینجاست که مساله اهمیت قدرت در اسلام مشخص تر مى گردد. در اسلام منشا قدرت و حاکمیت، خداوند است و هیچ قدرتى نیز جز به خواست خدا و از جانب او وجود ندارد. به عبارت دیگر، هیچ صاحب قدرتى مستقلا در عالم
وجود ندارد و همه قدرتها به موهبت الهى در سلسله مراتب ولایت و حاکمیت پدید مى آید. بر طبق اعتقادات تشیع، قدرت در حوزه ولایت تشریعى به ولى یا حاکم تفویض مى گردد و ولى مى تواند در تمام ابعاد اجتماعى، اعم از سیاسى، نظامى، دینى اعمال قدرت کند. علاوه بر دارنده قدرت، در اسلام، کیفیت و کمیت آن نیز بسیار مهم مى باشد. در اینجاست که بحث قدرتمندى دولت اسلامى مطرح مى گردد. تاکیدات اصلى اسلام در زمینه قدرت، عمدتا شامل خصایص روحى و معنوى قدرت است. ایمان مؤمنین و عمل صالحین و علم مسلمین از مهمترین منابع قدرت در اسلام است. توجه به تاریخ صدر اسلام نیز گویاى چنین امرى است. در واقع جنگهاى پیامبر(ص) نشان مى داد که قدرت لشگریان مسلمان در صدر اسلام نه در برترى اسلحه شان بود و نه در امتیازات سازمان; بلکه به برترى اخلاق و روحیه شان وابسته بود. تضعیف این روحیه توکل در اواخر دوره حیات پیامبر(ص) بود که خداوند مى فرماید در حالى که قبلا هر سرباز اسلام مى توانست در برابر ده سرباز کفر بجنگد، الآن فقط مى تواند در برابر دو سرباز آنها استقامت نماید(انفال 66- 65(. به هر تقدیر، اسلام به آمادگى دفاعى و نظامى مسلمین نیز براى حفاظت از امنیت امت اسلامى، تاکید مى کند. قرآن در آیه اى سوره
نساء مى فرماید:«اى اهل ایمان! سلاح جنگ بر گیرید و آنگاه دسته دسته یا همه به یکبار متفق براى جهاد بیرون روید.» اسلام با درک واقع بینانه اش از تزویر و تمهیدات سلطه گرانه حکومتهاى استعمارى و خودکامه، بر ضرورت تحکیم و تقویت استعداد و قدرت نظامى مسلمانان تاکید بسیار دارد:«واعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخیل ترهبون به عدو الله و عدوکم و اخرین من دونهم لاتعلمونهم الله یعلمهم». ر توجه به عامل قدرت براى حکومت اسلامى محصور به دیدگاههاى قرآنى و ائمه اطهار نیست. متفکران اسلامى نیز در این مساله غور و بررسى نموده اند. از جمله کسانى که شاید بیشتر از همه متفکران مسلمان در باب مساله قدرت اندیشه کرده باشد، ابن خلدون است. وى تا حدى بر خلاف اکثر متفکرین قدیم اسلامى که بیشتر به دنبال تشریح آرمانهاى اسلامى بوده اند، واقع بینانه تر و عینى تر با مسائل اسلامى بر خورد کرده است. شاید این بدلیل روش شناختى خاصى است. که ابن خلدون انتخاب کرده بود و آن، نظریه پردازى بر حسب عینیات علوم اجتماعى بود. به هر تقدیر، در نزد ابن خلدون، دولتى مى تواند موجب تامین خود و جامعه خود باشد که اولا خودکامه باشد و ثانیا هر نوع اختلالى را در درون نظام، به سادگى از بین ببرد. عصبیت بالاى دولت، روحیه
جوش و خروش و جهانگیرى و غلبه، حمیت جمعى و دفاع مشترک، تعداد زیاد کارگزاران، جمعیت زیاد، وسعت قلمرو و خاک، رفاه و توانگرى، رابطه متقابل بین دولت و مردم، کسب آداب و سنن، باج و خراج ستانى دولت و تمدن سازى، از ویژگیهاى دولت قدرتمند در نظر ابن خلدون است; ضمن اینکه نداشتن عصبیت و روح یادگیرى، کمى حد و ثغور، تعارض بین سلطان و دربار در اداره جامعه و نداشتن نیروى نظامى قوى براى مقابله با تهاجمات، از ویژگیهاى دولت ضعیف مى باشد. (11) ر ب - بررسى دیدگاه امام خمینى(ره): دیدگاههاى امام(ره) در رابطه با مسائل سیاسى از جمله در مورد مساله امنیت، در چارچوب اسلام و تفسیر فقهى آن مى گنجد. بر این اساس چندان نمى توان تفاوت مشخصى را میان دیدگاههاى اسلامى و امام(ره) جست و جو کرد. فقط مسائل جدیدى وجود دارند که به مقتضاى زمانه در اندیشه سیاسى امام(ره) مطرح مى باشند; ضمن اینکه این مسائل نیز حاصل برداشت از منابع سنتى اسلام است. همان طورى که گفته شد بررسى دیدگاههاى امام(ره) از آنجایى لازم است که اصول حکومت ج.ا.ا بر گرفته از تفسیرى است که ایشان از اسلام مى نمایند. علاوه بر این تاریخ سیاسى انقلاب اسلامى و ج.ا.ا بدون در نظر گرفتن رهبرى امام(ره) بى مفهوم
خواهد بود. ر 1 - معادله امنیت نظام یا امنیت امت بنا به برداشت امام(ره)، نه تنها امنیت مردم مسلمان و امنیت کشور و امنیت حکومت جمهورى اسلامى ایران از هم جدا نبوده; بلکه مرتبط با امنیت و منافع دیگر مسلمانان جهان نیز هست. بنابر این دیدگاه، همانند تفسیر اسلام، مفهوم امت جایگزین مفهوم ملت مى گردد و امنیت ایران به امنیت کل جهان اسلام وابسته مى شود. البته این دیدگاه، بیانگر آرمانهاى امام(ره) است که باید کم کم به سوى آن حرکت نمود. بر طبق همین آرمانها بود که ایشان معتقد بودند، هر قدرتى که خاستگاهش «دولت - کشور» باشد; یعنى صرفا به عنصر ملیت توجه نماید، الزاما به تعقیب منافع ملى مى پردازد و از نظر تاریخى، همین امر سبب شد تا بخش عمده اى از مسائل جهان اسلام در قالبهاى ملى، نژادى و منطقه اى مطرح شود. ایشان بر این باور بودند که قدرت بر خاسته از این خاستگاه نمى تواند در مقابل قدرت ناشى از بلوک سیاسى و فرهنگى غرب دوام آورد. (12) تمایز میان امت و ملت در دیدگاه امام(ره) از لحاظ آرمانى منجر به این نتیجه مى شد که ایشان، امنیت مکتب را برتر از امنیت مملکت بدانند:«اگر آمریکا بریزد و ما را از بین ببرد، من به نظرم خیلى چیزى نیست، البته
عظیم است; اما از او عظیم تر شکست در مکتب است.» (13) این تفسیر آرمانى از امنیت، مانع از آن نمى شود که امام(ره) حفظ ج.ا.ا را از اهم واجبات بشناسند:«الآن جمهورى اسلامى یعنى اسلام و این، امانتى است بزرگ که باید از آن حفاظت کنید.» (14) و یا در موردى دیگر مى گویند:«اگر ایران شکست بخورد، مستضعفین شکست خورده اند.» (15) ایشان مى گویند: ر «مساله حفظ نظام جمهورى اسلامى در این عصر و با وضعى که در دنیا مشاهده مى شود و با این نشانه گیرى هایى که از چپ و راست و دور و نزدیک نسبت به این مولود شریف مى شود; از اهم واجبات عقلى و شرعى است... حفظ جمهورى اسلامى، یک واجب عینى است... از نماز اهمیتش بیشتر است.» (16) ر مساله اهمیت حفظ نظام بود که نهایتا در قبول قطعنامه 598 توسط امام(ره) تاثیر بسزایى داشته است. ایشان در این مورد مى گویند: ر «و اما در مورد قبول قطعنامه که حقیقتا مساله بسیار تلخ و ناگوارى براى همه و خصوصا براى من بود، این است که من تا چند روز قبل معتقد به همان شیوه دفاع و مواضع اعلام شده بودم و مصلحت نظام و کشور و انقلاب را در اجراى آن مى دیدم; ولى به واسطه حوادث و عواملى که از ذکر آن فعلا خوددارى مى کنم... با قبول
قطعنامه و آتش بس موافقت نموده و در مقطع کنونى آن را به مصلحت انقلاب و نظام مى دانم.» (17) ر 2 - ابزارهاى تامین امنیت حفظ نظام از دیدگاه امام(ره) منوط به رعایت بسیارى از مسائل از سوى حکومت اسلامى و مردم است. وحدت داخلى، حضور و پایدارى ملت در صحنه، اتحاد در روش و حرکت در کلیت سیاست مورد قبول اسلام، احساس مسؤولیت روحانیون، متعادل و بهنگام بودن، تلاش مسلمانان و مستضعفان جهان براى حفظ ج.ا.ا، آمادگى براى دفاع همه جانبه، حفظ نظم و رعایت سلسله مراتب در نیروهاى نظامى و انتظامى، وحدت ارتش و سپاه، عدم سوء استفاده از آزادى و جلوگیرى از هرج و مرج، جلوگیرى از اشاعه تفرقه میان اهل سنت و شیعه، از جمله سفارشاتى بود که امام(ره) براى حفظ امنیت نظام، مورد تاکید خود قرار مى دادند. امام(ره) به نقش سپاه پاسداران انقلاب اسلامى که پس از بر پایى ج.ا.ا تاسیس شد، براى تامین امنیت کشور بسیار تاکید مى کرد. ایشان در جمع اعضاى سپاه شرق تهران مى گویند:«...شما در این انقلاب اسلامى و در این نهضت اسلامى، سهم بسزایى دارید. شما حفظ امنیت منطقه را کردید...» (18) و در سخنرانى دیگرى مى گویند: ر «حفظ استقلال و امنیت و بقاى جنبه هاى سیاسى و اجتماعى و اقتصادى هر کشور، مستقیم یا
غیر مستقیم وابسته به قواى انتظامى ارتش، ژاندارمرى و شهربانى آن است و در کشور ما که در حال انقلاب به سر مى برد، در کنار قواى انتظامى، پاسداران انقلاب نیز موجود و به حفاظت انقلابى اشتغال دارند و باید ملت محترم با تمام قوا کوشش در حفظ این قواى انتظامى و فعال نمایند...» (19) ر علاوه بر موارد داخلى فوق، سیر نظام به طرف استقلال و خودکفایى نیز از جمله اهداف امام(ره) براى حفاظت از نظام ج.ا.ا مى باشد. تجربه طولانى امام(ره) در تاریخ سیاسى کشور و ملاحظه نقض حاکمیت ایران توسط قدرتهاى بزرگ از طرق مختلف، باعث شده بود تا همواره امام (ره) از نفوذ و سلطه بیگانگان به نظام و بلاد اسلامى واهمه داشته باشند. به همین دلیل، استقلال واقعى نظام از بیگانگان، سهم والایى در تفکرات حکومتى ایشان داشت. مفهوم استقلال در نزد ایشان، در مقابل مفهوم وابستگى قرار داشت و روى پاى خود ایستادن از جمله تاکیدات امام(ره) براى حکومت اسلامى بود. ایشان مى گویند: ر «اگر ما مسامحه بکنیم و وابسته به خارج باشیم، این وابستگى اقتصادى به خارج قهرا وابستگى سیاسى مى آورد; قهرا وابستگى اجتماعى مى آورد و ما همان اسیرها خواهیم بود که بودیم و بر ما همانان حکومت خواهند کرد که کردند.» (20) ر و در جاى
دیگر مى گویند: ر «...اگر شما بخواهید استقلال پیدا بکنید و آزادى حقیقى پیدا بکنید، باید کارى بکنید که در همه چیز خودکفا باشید، مستغنى باشید. کشاورز باید کارى بکند که دیگر ما احتیاج گندمى به خارج نداشته باشیم. دانشگاهى باید کارى بکند که....» (21) ر رمز استقلال و رفع وابستگى کشور به خارج از دیدگاه امام(ره) در گرو اسلام است: «اسلام است که ما را مستقل مى کند... اسلام براى ملت ما تمام آزادیها و استقلال را فراهم مى کند...» (22) از دیدگاه امام(ره)، اسلام مهمترین عامل قدرت براى مسلمین است. به این ترتیب، مى توان گفت که در نزد امام(ره) رابطه میان مساله قدرت و امنیت نیز یک رابطه مستقیم است. اما همانند برداشت اسلامى در نزد امام(ره) این قدرت بیشتر داراى جنبه هاى معنوى است. امام(ره) به رغم اینکه روى مسائل نظامى - دفاعى نظام، به عنوان عوامل تامین کننده نظم و امنیت تاکید دارند; ولى در کل همانند دیدگاه اسلامى، قدرت حقیقى در نزد ایشان از آن خدا و اسلام است. به همین خاطر است که رجوع به این منابع قدرت از تاکیدات مکرر ایشان است: «رهایى مسلمین در گرو بازگشت به قرآن است.» (23) ; «شما ملت شجاع ثابت کرده اید که این تانکها و مسلسلها و سر نیزه ها زنگ زده است و با
اراده آهنین ملت نمى تواند مقابله کند.» (24) در جایى در خصوص بیگانگان شرق و غرب مى گوید: ر «اشتباهشان در همین است که خیال مى کنند زیادى جمعیت و زیادى اسلحه، کار انجام مى دهد و نمى دانند که آن چیزى که کار انجام مى دهد، بازوى قوى افراد است. افراد کم با بازوان قوى و قلب مطمئن و قلب متوجه به خداى تبارک و تعالى و عشق به شهادت و عشق به لقاءالله، اینهاست که پیروزى مى آورد. پیروزى را شمشیر نمى آورد، پیروزى را خون مى آورد.» (25) ر در واقع تاکیدات امام(ره) روى مسائلى چون: آگاهى ملتها، وحدت کلمه، ارجحیت حیات روحانى و مذهبى بر حیات مادى و دنیوى، اصلاح و استقلال فرهنگى و روحیه ایمانى نشان از نقش برتر عوامل معنوى قدرت بر عوامل مادى آن در دیدگاههاى ایشان دارد. ر 3 - بسط امنیت نظام به امنیت جهان اسلام تا اینجا مشخص شد که بر طبق نظر امام(ره) حفظ امنیت نظام ج.ا.ا بر مسائل دیگر ترجیح
داشته و هیچ موضوعى برتر از آن قرار ندارد. در واقع به نظر ایشان، در حال حاضر نظام ج.ا.ا قلب جهان اسلام است و کار خون دهى و تغذیه امت مسلمان را بر عهده دارد و اگر این قلب از کار بیفتد، کل بدنه جهان اسلام در خطر مرگ قرار خواهد گرفت. با همه تاکیداتى که امام(ره) روى اصل حفظ نظام ج.ا.ا مى کنند; اما این مساله مانع از طرح ارتباط میان امنیت ایران با امنیت جهان اسلام نمى شود. اگر اعتقاد به حفظ نظام ج.ا.ا را در قالب اصل اسلامى «حفظ دارالاسلام» قرار بدهیم، اصل دفاع از مسلمانان و مستضعفین جهان و دعوت آنها به اسلام حقیقى و قیام علیه حکومتها که در قالب کلى «صدور انقلاب» جاى مى گیرند و همچنین سیاست نه شرعى و نه غربى امام(ره) را باید به ترتیب در راستاى پیروى و اجراى اصول «دعوت» و «نفى سبیل» که به عنوان اصول سیاست خارجى اسلام مطرح مى باشند، بدانیم. نگاه وسیع امام(ره) در همه زمینه ها از جمله در زمینه دفاع از محرومان و مستضعفان و فقر ستیزى و بر قرارى عدالت اجتماعى، به طور طبیعى ایجاب مى کند که ایشان این مساله را بسیار فراتر از داخل مرزهاى ایران و حتى فراتر از جهان اسلام مطرح کنند. ایشان معتقدند
راهى که انتخاب کرده اند «آن روز به کمال مى رسد که مستضعفین جهان از زیر بار مستکبرین خارج بشوند.» (26) امام(ره) در این زمینه تا آنجا پیش مى روند که تشکیل جبهه قدرتمند اسلامى - انسانى (وسیعتر از جهان اسلام) براى سرورى پا برهنگان جهان را توصیه نموده و ضمن معرفى ج.ا.ا به عنوان پناهگاه همیشگى مسلمانان جهان، آمادگى این نظام اسلامى را براى تامین نیازهاى سربازان اسلام اعلام مى نمایند. (27) ر اعلام آشکار حمایت همه جانبه از نهضتهاى آزادى بخش به عنوان مصادیق بارز مستضعفین جهان تا ریشه کن شدن کفر و رسیدن آنها به حقوق حقه خود (28) ، هر چند بر اساس معیارهاى رایج در سیاست خارجى کشور اقدامى غیر عادى است; ولى امام(ره) بارها به این نکته پافشارى کردند و آن را به عنوان سیاست اصولى نظام جمهورى اسلامى مطرح نمودند و مهمتر آنکه، دعوت از مسلمانان براى پیروى از اصول تصاحب قدرت در جهان را اقدامى لازم مى دانستند: ر «من به صراحت اعلام مى کنم که جمهورى اسلامى با تمام وجود براى احیاى هویت اسلامى مسلمانان در سراسر جهان سرمایه گذارى مى کند و دلیلى هم ندارد که مسلمانان جهان را به پیروزى از اصول تصاحب قدرت در جهان دعوت نکنند و جلو جاه طلبى و فزون طلبى صاحبان قدرت و پول
و فریب را نگیرد. ما باید براى پیشبرد اهداف و منافع ملت محروم ایران برنامه ریزى کنیم. ما باید در ارتباط با مردم جهان و رسیدگى به مشکلات و مسائل مسلمانان و حمایت از مبارزان و گرسنگان و محرومان با تمام وجود تلاش نماییم و این را باید از اصول سیاست خارجى خود بدانیم.» (29) ر امام(ره) در رابطه با صدور انقلاب مى گویند: ر «ما این واقعیت و حقیقت را در سیاست خارجى و بین المللى اسلامى مان بارها اعلام نموده ایم که در صدد گسترش نفوذ اسلام در جهان و کم کردن سلطه جهان خواران بوده و هستیم، حال اگر نوکران آمریکا نام این سیاست را توسعه طلبى و تفکر تشکیل امپراطورى بزرگ مى گذارند از آن باکى نداریم و استقبال مى کنیم. ...ما درصدد خشکانیدن ریشه هاى فاسد صهیونیسم، سرمایه دارى و کمونیسم در جهان هستیم. ما تصمیم گرفته ایم به لطف و عنایت خداوند بزرگ نظامهایى را که بر این سه پایه استوار گردیده اند، نابود کنیم و نظام اسلام رسول الله(ص) را در جهان استکبار ترویج نماییم و دیر یا زود ملتهاى آینده شاهد آن خواهند بود.» (30) ر سیاست نه شرقى و نه غربى امام(ره) نیز کاملا در جمله فوق نهفته است. در این رابطه امام(ره) همچنین مى گویند: «ما مسلمانیم و شرق و غرب برایمان مطرح نیست. دولت اسلامى
ما آزاد و مستقل خواهد بود. ما نه به سوى غرب و نه به طرف شرق گرایش نخواهیم داشت و مى خواهیم یک جمهورى بى طرف و غیر متعهد باشیم.» (31) ر به این ترتیب، روشن گردید که دیدگاههاى امام(ره) در خصوص امنیت، داراى دو ویژگى کاملا جداى از هم مى باشد; از یک طرف، از جنبه آرمانى امنیت جهان اسلام و امت مسلمان براى امام(ره) بیش از هر چیز دیگر مهم مى باشد و همانند دیدگاههاى کلى اسلامى در جست و جوى درنوردیدن مرزهاى ملى است و در این راه، مخالفت با جهان غیر مسلمان و زورگو کاملا شبیه الگوهاى انقلابى صدر اسلام است و کمتر با مرامهاى دیپلماتیک فعلى سازگارى دارد و از سوى دیگر، حفظ نظام ج.ا.ا از اهم واجبات تلقى مى شود. البته حفاظت از این نظام نیز در راستاى حفاظت کلى امت اسلامى است و بیشتر داراى ماهیت ایدئولوژیکى و مکتبى است تا ملى; چرا که بر طبق نظریات آرمانى امام(ره) مرزهاى ملى ارزش خاصى ندارند و وحدت جهان اسلام، مقصد نهایى وى در ایده آلهاى سیاست خارجى است. به این ترتیب، مفهوم «امنیت ملى» به معناى خاص کلمه در نظریات امام(ره) چندان رنگى ندارد و به جاى آن، امنیت نظام و جهان اسلام در ولویت خاصى قرار دارد. ر خلاصه و نتیجه گیرى:
براى فهم بیشتر و رسیدن به نتایج بهتر، در اینجا لازم مى دانیم تا میان مباحث گذشته و برداشتهاى مختلف از امنیت ملى، مقایسه مختصرى انجام دهیم. در رابطه با مفهوم امنیت ملى، تا به حال بر داشتهاى متفاوتى شده است. به طور کلى مى توان سه برداشت مختلف از این مفهوم را در روابط بین الملل برشمرد: ر 1- رئالیستى; ر 2- ایده آلیستى; ر 3- انتر ناسیونالیستى. (32) در برداشت «رئالیستى»، واحد «دولت - ملت» به عنوان یک اصل در نظر گرفته مى شود و صحنه روابط بین الملل چیزى جز رقابت میان واحدهاى مختلف براى تامین امنیت و پیشبرد منافع ملى نمى باشد. در این مفهوم، دولتها چاره اى جز تلاش براى بر خوردارى بیشتر از قدرت و توانایى ملى در برابر رقیبان ندارند; لذا رابطه میان «امنیت و قدرت» رابطه اى همیشگى و مستقیم است. در این معادله، امنیت یکى، ناامنى دیگرى و بر عکس، ناامنى یکى، امنیت دیگرى تلقى مى شود. در برداشت «ایده آلیستى» که متاثر از اندیشه هاى کانت مى باشد، امنیت ملى «نه توانایى یک ملت»; بلکه «نبود تهدید و وجود تامین» تعریف مى شود. به عبارت دیگر، در اینجا، امنیت ملى به فقدان ترس از به خطر افتادن ارزشهاى حیاتى معنا مى گردد. طرفداران این برداشت، خواهان ایجاد جامعه اى جهانى هستند که در آن، همکارى براى تحقیق
آرمانهاى مشترک بشرى، جاى رقابتها را مى گیرد. بر حسب این دیدگاه، افراد جامعه بشرى به جاى دولتهاى ملى، به عنوان یک اصل در روابط بین الملل نقش بازى مى کنند و مرزبندى هاى ملى، غیر واقعى و اعتبارى مى باشند. لذا ر نهایتا در مورد برداشت «انتر ناسیونالیستى» از امنیت ملى، باید گفت که این برداشت، امنیت را تنها با وجود همکارى میان واحدهاى ملى امکان پذیر مى داند. طرفداران این نظریه، دولتها را به عنوان بازیگران عمده بین المللى مى پذیرند; ولى به رقابت دائمى بین آنها قایل نیستند. دولتها به رغم آنکه منافع متعارض دارند، منافع مشترک نیز دارند که آنها را مجبور به همکارى با یکدیگر مى کند. در این برداشت، گسترش همکاریها از طریق ایجاد نهادهاى بین المللى سبب کاهش رقابتها مى شود و تهدیدهاى امنیتى را از بین مى برد. ر با توجه به توضیح مختصر فوق، بهتر مى توان به نتایجى در خصوص مباحث این مقاله دست یافت. با نگاه به بحث امنیت در اسلام و اندیشه امام و مقایسه اجمالى آن با سه برداشت یاد شده، مى توان گفت که مفهوم امنیت در اندیشه سیاسى اسلام و همچنین امام، به طور کامل، در هیچ کدام از برداشتهاى یاد شده جاى نمى گیرد، ولى در عین حال اشتراکاتى با برخى از آنها دارد. همان طورى که قبلا ذکر شد،
نمى توان معناى خاص امنیت ملى را در اندیشه سیاسى اسلام و امام جست و جو نمود. این معناى خاص; بخصوص در برداشت رئالیستى از امنیت ملى متبلور شده است; به این معنا که امنیت ملى کارکردى ویژه در رابطه با مفهوم واحد «دولت - ملت» دارد. البته در دهه هاى اخیر مباحثى چون حفظ زیست، مساله حقوق بشر و... تا حدى باعث شده که این مفهوم صرفا به تنگ نظرى هاى گذشته خود قانع نباشد و از این جهت تا حد ارتباط همه جانبه با امنیت بین الملل بسط نماید. با این وصف، هنوز واحدهاى ملى بیش از هر چیز در تامین انحصارى امنیت و منافع ملى خود مى باشند و در تعقیب سیاست امنیت بین المللى خود نیز حتى الامکان منافع خاص خود را پى گیرى مى نمایند. ر برخلاف برداشت رئالیستى، در اندیشه سیاسى اسلام، مفهوم امت جایگزین مفهوم ملت مى گردد. لذا مفاهیمى چون منافع ملى که در تضاد با وحدت طلبى امت مى باشد، چندان اعتبارى ندارند و به جاى آن، مصالح جامعه اسلامى و امنیت امت اسلامى اهمیت پیدا مى کنند. در اندیشه سیاسى امام نیز میان امنیت امت و امنیت نظام، معادله پیچیده اى وجود دارد. به نظر مى آید حداقل در سالهاى اول انقلاب، این امنیت امت بود که بر امنیت نظام اولویت داشت. بعدا با شروع جنگ
تحمیلى و به خطر افتادن کیان نظام اسلامى، مساله امنیت نظام در نظر امام به عنوان اولویت اصلى مطرح مى گردد. (33) علاوه بر این، در تحلیل دیدگاه امام نمى توان به طور شفاف میان امنیت ملى و امنیت نظام ارتباط برقرار نمود. به این معنا که هنوز این سئوال باقى است که آیا در نظر امام، امنیت نظام همان است که در متون روابط بین الملل به امنیت ملى تعبیر مى گردد؟ به نظر مى آید، تعبیر امام از امنیت نظام، بیشتر داراى صبغه ایدئولوژیکى باشد و این باعث مى شود تا نتوان آن را کاملا مترادف با مفهوم رایج امنیت ملى دانست. ر از جهت آرمان گرایى، مى توان گفت برداشت اسلام از امنیت تا حدى شبیه به برداشت ایده آلیستى است.اسلام هم افراد بشرى را داراى ریشه واحدى مى داند که باید در مسیر واحدى نیز هدایت گردند. همچنین این آیین نیز مرزبندى هاى ملى را غیر واقعى و اعتبارى مى داند و براى آن اهمیت ذاتى قائل نیست. اصل دعوت در سیاست خارجى اسلام در مقایسه با این برداشت، مى تواند قابل طرح باشد. با این وصف، نگاه اسلام به تحقق جامعه مشترک بشرى، یک نگاه کاملا دینى است و مبناى آن، حرکت به سمت همه جایى شدن اسلام است; بر خلاف طرفداران برداشت ایده آلیستى که عموما خواهان ایجاد جامعه مشترک
بشرى بر مبناى اصول جهانى حقوق بشر مى باشند. در اسلام همان طورى که قبلا ذکر شد، اهمیت اساسى در امنیت امت مسلمان مى باشد و این امنیت مى تواند حتى تا زمان رسیدن به جامعه مشترک جهانى نیز به عنوان هدف اساسى در سیاست خارجى دنبال گردد. در برداشت امام نیز دیده شد که حداقل در میان کشورهاى مسلمان مرزبندى هاى ملى چندان اعتبارى ندارند و آنچه که اصل است همان، مفهوم امت اسلامى مى باشد. ر شاید بتوان بیشترین موارد تشابه را در جایگاه امنیت، میان اسلام و برداشت انتر ناسیونالیستى یافت; برداشتى که معتقد به همکارى در میان کشورها است. در اینجا دو اصل حفظ دارالاسلام و اصل نفى سبیل در سیاست خارجى اسلام مى تواند مورد دقت قرار گیرد. تلاش براى حفاظت از مملکت اسلامى در ارتباطات مختلف خارجى و همچنین جلوگیرى از تسلط بیگانگان بر بلاد اسلامى، مى تواند مبناى همکارى با دول دیگر قرار گیرد. در دیدگاه امام نیز مسایلى چون وحدت جهان اسلام، ترغیب سران دولتهاى بزرگ به توجه به اسلام(دعوت امام از گورباچف به شناخت بیشتر از اسلام) مى تواند مبناى این همکارى قرار گیرد. با وجود این با توجه به اینکه امام در راستاى استقرار نظام ج.ا.ا کاملا خودشان را رویاروى امپریالیسم مى دیدند، کمتر در زمینه همکارى همه جانبه با دول دیگر اندیشه
مى کرد و بیشتر به چگونگى وحدت و ارتباط با امت اسلامى و ملل مستضعف جهان فکر مى نمود. ر ء
: ر 1- رضا نظر آهارى، «نقش و اهمیت سیاسى اسلام در روابط بین الملل»، اطلاعات سیاسى اقتصادى، سال یازدهم، شماره114 - 113،(بهمن و اسفند 1375(، صص 53-48. ر 2- براى مطالعه در زمینه امنیت ملى جمهورى اسلامى ایران رجوع شود به: پایان نامه کارشناسى ارشد نگارنده تحت عنوان: سید حسین ولى پور زرومى، سیر تحول در مقوله و ملاحظات امنیت ملى جمهورى اسلامى ایران، به راهنمائى دکتر محمود سریع القلم، دانشگاه شهید بهشتى،1376. ر 3- براى مطالعه در زمینه تحول در مفهوم امنیت ملى مى توان به این منابع رجوع کرد: ر 4- ترجمه آیات قرآن کریم از ترجمه قرآن مرحوم الهى قمشه اى مى باشد. اصل آیات اغلب از این منبع استخراج شده است:عباسعلى عمید زنجانى، مبانى اندیشه سیاسى اسلام، مؤسسه فرهنگى اندیشه، تهران،[بى تا]. ر 5- نهج البلاغه، خطبه 131، ترجمه سید جعفر شهیدى، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ هشتم، تهران، 1374، ص129. ر 6- نهج البلاغه، نامه شماره53، همان، ص 338. ر 7- على شمس اردکانى، ملاحظه اى درباره امنیت ملى، مجله سیاست خارجى، سال اول، شماره 1، (دى و اسفند1365(، ص 98. ر 8- سید على قادرى، طرح تحقیق مبانى سیاست خارجى
در اسلام، مجله سیاست خارجى، سال اول، شماره 2، (فروردین و خرداد1366(، صص 226- 225. ر 9- همان، صص226- 209. ر 10- على اصغر کاظمى، نقش قدرت در روابط بین الملل، نشر قومس، تهران،1369، صص124 - 123. ر 11- تقى آزاد ارمکى، اندیشه اجتماعى متفکران مسلمان از فارابى تا ابن خلدون، انتشارات سروش، تهران، 1374، صص322 - 317. ر 12- فیروز دولت آبادى، شکست یا پیروزى، بحثى پیرامون رابطه جمهورى اسلامى ایران با جهان اسلام، مجله یاست خارجى، سال دهم، شماره 1، (بهار 1375(، صص263- 247. ر 13- امام خمینى، صحیفه نور، ج 10، ص 198. ر 14- امام خمینى، صحیفه نور، ج19، ص 250. ر 15- امام خمینى، صحیفه نور، ج 10، ص226. ر 16- همان. ر 17- امام خمینى، صحیفه نور، ج 20، صص 239- 238. ر 18- امام خمینى، صحیفه نور، ج6، ص 5. ر 19- امام خمینى، صحیفه نور، ج 8، ص 92. ر 20- امام خمینى، صحیفه نور، ج 10، ص 41 - 40. ر 21- امام خمینى، صحیفه نور، ج 10، ص106. ر 22- همان. ر 23- امام خمینى، صحیفه نور، ج 2، ص253. ر 24- امام خمینى، صحیفه نور، ج3، ص 44. ر 25- امام خمینى، صحیفه نور، ج16، ص70 - 69. ر 26- امام خمینى،
صحیفه نور، ج 15، ص 251. ر 27- امام خمینى، صحیفه نور، ج 20، ص 238. ر 28- امام خمینى، صحیفه نور، ج 14، ص 191. ر 29- امام خمینى، صحیفه نور، ج 20، ص 238. ر 30- همان. ر 31- امام خمینى، صحیفه نور، ج 20، ص 202. (لازم به یادآورى است که مطالب صحیفه نور در موضوعات مختلف توسط مؤسسه تنظیم و نشر آثار حضرت امام(ره) به صورت خام استخراج شده است. از این جهت از همکارى آن مؤسسه تشکر مى نمایم.) ر 32- براى مطالعه بیشتر رجوع شود به: ح. قاسمى، برداشتهاى متفاوت از امنیت ملى، مجله سیاست دفاعى، سال اول، ش2، (بهار 1372(، صص68 - 53. ر 33- براى مطالعه در زمینه ادوار مختلف امنیت ملى در ج.ا.ا رجوع شود به: مقاله نگارنده تحت عنوان، سید حسین ولى پور زرومى، گفتمانهاى امنیت ملى در جمهورى اسلامى ایران، فصلنامه مطالعات راهبردى، سال اول، پیش شماره دوم(تابستان1377( صص 82 - 61.
فصلنامه فصلنامه متین، شماره 1 گفتگو با آیت الله سید حسین موسوى تبریزى متین: نخست به خاطر شرکت در این گفتگو از شما تشکر مى کنیم. سؤالاتى که در این نشست خدمت شما مطرح خواهیم کرد، عمدتا درباره مبانى «حکومت اسلامى» و «ولایت فقیه»، نزد حضرت امام خمینى(س) است. شاید اگر سخن را از جایگاه سیاست و حکومت در اسلام آغاز کنیم. مناسب تر باشد. موسوى تبریزى: من هم از شما تشکر مى کنم که تشریف آورده اید و موضوعى به این اهمیت را وجهه همت خود قرار داده اید. مبانى حضرت امام(س) درباره حکومت دینى، آن طورى که از نوشته ها و درسهاى آن بزرگوار بر مى آید، بسیار روشن و گویا است. مى دانیم که بعضیها، اسلام را در اخلاق و احکام فرعى و پاره اى اعتقادات، خلاصه مى کنند. بعضى حتى از این هم محدودتر مى بینند، به عقیده این گروه، اسلام کارى به سیاست و حکومت ندارد. اینها اساسا منکر وجود نظام سیاسى و حکومتى، در مجموعه معارف دینى هستند. در این نوع تفکر، سیاست و حکومت از امور بشرى است و انسانها خود باید بدان بپردازند. من فکر مى کنم اگر کسى منصف باشد، و تا حدودى هم با تاریخ و منابع نخستین اسلام آشنا باشد، در خواهد یافت که اسلام اساسا یک دین سیاسى است. کافى
است که شما به نحوه گسترش اسلام در سالهاى نخستین توجه کنید. پیامبر اسلام(ص) همین که به مدینه تشریف آوردند وتشکیل حکومت اسلامى را در همان منطقه کوچک، ممکن دیدند، پرچم حکومت اسلامى را برافراشتند. توجه اسلام به مسائل حکومتى و توابع آن - مثل اقتصاد، نظام سیاسى و روابط بین الملل - کمتر از اهتمام آن به عبادات واحکام فرعى نیست; بلکه بیشتر است. از دید اسلام نه روابط خانوادگى پوشیده مانده است، و نه روابط بین الملل وگرنه ما نمى توانستیم سخن از کمال و کفایت اسلام بگوییم، و اسلام هم نمى توانست براى همیشه، دین انسانها باشد. جامعیت یک دین است که آن را براى همیشه زنده و مفید نگه مى دارد. قرآن کریم به عنوان اصیلترین منبع دینى و نخستین قانون اساسى اسلام، به موضوعاتى توجه کرده است که نیاز یک حکومت فراگیر را هم برآورده مى کند. فقرزدایى، ظلم ستیزى، صلح بین الملل، مالیاتهاى معمول و غیرمعمول و ... برخى ازموضوعاتى است که درقرآن به آنها توجه شده است. حتى وقتى داستان اقوام پیشین را بازگو مى کند، علل انحطاط و یا عوامل پیشرفت آنان را هم یادآور مى شود; یعنى به مسلمانان مى آموزد که اگر مى خواهید، عزیز و توانمند باشید، باید چنین و چنان باشید; مثلا به اجراى سیاستهاى صحیح روى آورید و از نحوه حکومت حاکمان
ظالم قبلى عبرت بگیرید و مانند آنان حکم نرانید. اگر قرآن از این دیدگاه بررسى شود، هر مسلمانى درخواهد یافت که کمک به تشکیل حکومت دینى از وظایف شرعى اوست و اصلا معناى مسلمان بودن، همین است. در این باره، عقل هم ساکت نیست. به حکم عقل و خرد، مردمى که سعادت خود را مى جویند، گزیرى از تشکیل یک حکومت سالم و الهى ندارند. در سایه چنین حکومتى است که مى توان جامعه را تصفیه کرد و آحاد آن را به کمال و سعادت رساند. متین: به نظر شما، حضرت امام(س) غیر از فقه، از حوزه هاى معرفتى دیگر - مانند کلام و فلسفه - متاثر بودند; یعنى ایشان، ریشه هاى حکومت اسلامى و ولایت فقیه را فقط در فقه مى جستند؟ یا از دیگر علوم دینى نیز، چنین نظریه اى را استفاده مى کردند؟ موسوى تبریزى: براى ما که نضج علوم رایج را در پرتو قرآن مى دانیم، پاسخ این سؤال روشن است. فلسفه و کلام شیعه، برگرفته یا برخاسته از مفاهیم قرآنى است، و اگر ریشه حکومت دینى در قرآن است، علوم دیگر هم قهرا بر آن صحه مى گذارند. در فرهنگ قرآنى، خداوند بیرون آورنده مؤمنان از تاریکى به سوى روشنایى است: (یخرجهم من الظلمات الى النور). همه هدف انبیا و فلسفه بعثت همین است. و
این بدون حکومت سالم و دینى ممکن نیست. بنابراین، همه علومى که از قرآن سرازیر شده اند، همین سمت و سو را خواهند داشت. امام - رحمة الله علیه - به این سمت حرکت مى کردند که احکام و گرایشهاى دینى را تبیین عقلایى کنند. این یک تلاش کلامى - فلسفى است. هدف دیگرى که امام وجهه مت خود قرار داده بودند، بیان و اثبات جامعیت اسلام و ضرورت چنین اعتقادى بود. دراین مرحله، بى شک امام یک متکلم هستند. این غیر از جنبه فقاهتى حضرت امام(س) است. متین: حضرت امام(س) وقتى نظریه ولایت فقیه را مطرح کردند که اکثر طرحهاى ارائه شده براى حکومت، غربى و لائیک بود; چون بسیارى این طور فکر مى کردند که براى باز گرداندن ممالک اسلامى به تمدن و شکوه از دست رفته، باید به شکلهاى سیاسى و نحوه حکومتها در جهان صنعتى نگاه کرد. قطعا حضرت امام(س) از این نظریه ها آگاه بودند. ایشان در زمانى طرح حکومت اسلامى بر پایه ولایت فقیه را عنوان فرمودند که نویسندگان زیادى، همه عقب ماندگى مسلمانان را در کارنامه اسلام مى نوشتند. با توجه به زمان طرح این ایده -یعنى ایده ولایت فقیه - شاید بتوان این طور نتیجه گرفت که حضرت امام(س) خواسته اند، ولایت فقیه را به عنوان عاملى مؤثر و توانمند براى بازگرداندن ممالک اسلامى به
تمدن اسلامى مطرح کنند. عقیده شما در این باره چیست؟ موسوى تبریزى: قطعا همین طور بوده است. این را از سخنرانیهاى امام هم مى توان فهمید. نسبت به گذشته ایران، مسلم است که مردم ایران، مردمى ترقى خواه و انقلابى بودند; یعنى مى خواستند که پیشرفت کنند و به ضرورت ترقى و تجدد پى برده بودند. روشن بینى و پیشرفت خواهى در تاریخ ما یک واقعیت انکارناپذیر است. این سیر طبیعى و هماهنگ با روحیه مردم ما بود. اما یک دستهایى بود که نمى گذاشتند این منویات تحقق پیدا کند. همیشه عوامل بازدارنده بیش از عوامل پیش برنده بود. شما ببینید درمشروطه چه اتفاقى افتاد. دراین نهضت فراگیر، خیلى ها شرکت کردند. از روشنفکران و ملى گراها گرفته تا مردم عامى; ولى همه این حرکت در پناه علما و مراجع بود. یعنى حتى وطن پرستان غیرمذهبى نیز در لواى اسلام فعالیت مى کردند. به هرحال مشروطه، استبداد محض را به حکومتى تبدیل کرد که در آن صحبت از قانون و انتخابات و عدلیه و مجلس و توجه به مردم بود. نمى گویم به نتیجه خوبى رسید و اوضاع خیلى خوب شد; من چنین اعتقادى ندارم; ولى به هر حال ایران یک گام به پیش برداشت. همان وقتها، بسیارى از کشورهاى پیشرفته امروزى، در انحطاط بودند. در ایران، ما خیلى زودتر از بعضى کشورها، شاهد
انقلاب و خیزشهاى مردمى هستیم. چه شد که آنها به پیشرفت خود ادامه دادند، ولى ایران نتوانست گامهاى بعدى را بردارد؟ امام خیلى به این مسائل فکر مى کردند. خودشان هم بعضى از این مراحل تاریخى را از نزدیک دیده بودند و شاید حضور هم داشته اند. ایشان در افکار خودشان به این نتیجه رسیده بودند که اسلام نباید در حاشیه حوادث قرار بگیرد; یعنى این طور نباشد که تا یک جایى دخالت کند و بعد که نهضت به مرحله پیروزى رسید، خودش را کنار بکشد. براى همین امام - رضوان الله تعالى علیه - اندیشه حکومت اسلامى را در سر پروراندند. ایشان، خیلى به کارهاى مقطعى اهمیت نمى دادند; مثلا هم و غم آن بزرگوار این نبود که مدرسه اى، یا بیمارستانى و یا کتابخانه اى را تاسیس کنند. اینها همه خوب است; اما نیاز مسلمانها و اسلام بیش از آن بود. مخالفت ایشان باحرکتهایى مانند انجمن حجتیه هم با این نگرش، توجیه مى شود. چون امام خوب دریافته بودند که جوانان پرشور و خوش فکر مسلمان باید به مبارزه فکر کنند; مبارزه با دشمنان اصلى امام عصر(عج)، یعنى همه باید بسیج مى شدند که امکانات را از دست شاه در مى آوردند، و این ممکن نبود، مگر با تشکیل حکومت. در نظر ایشان، هیچ چیز به اندازه تغییر ساختار
سیاسى - حکومتى - کشور مهم نبود. بنابراین، باید جوانها هم به همین سمت حرکت مى کردند. مع الاسف، بعضى فعالیتهاى متدینین به تشتت و چند سویى در جبهه مسلمانان مى انجامید، و امام از این قضیه بسیار ناراحت بودند. نقص عمده و اساسى نهضتهاى مشروطه و ملى شدن نفت، همین بود که به تشکیل حکومت دینى نینجامید. والا مشروطیت و ملى شدن نفت، حرکتهاى خوب و مردمى بودند. نتیجه مشروطیت و نهضت ملى شدن نفت، تغییرات ساختارى و گاه اقتصادى در نظام حکومتى بود. ولى امام مى خواست ریشه ها را بسوزاند و حکومتى را جایگزین حکومتى دیگر بکنند. چون مى دیدند که تا حکومت و نظام سیاسى مملکت به نفع اسلام تغییر نکند و زمام کشور به دست فقیه جامع الشرایط قرار نگیرد، هیچ تغییر و تحولى، در نهایت سودمند نخواهد بود. شاید آن روزى که امام به حکومت اسلامى و تغییر و شکست رژیم مقتدر پهلوى فکر مى کردند، کسى جرات اندیشیدن در این باره را به خود نمى داد. امام به یک نکته مهم دیگر هم توجه داشتند، اینکه این تغییر اساسى و تحول بنیادى باید به دست مردم صورت گیرد; یعنى با کودتا و یا شگردهایى شبیه به کودتا، حکومت قوام نمى گیرد و در واقع اتفاق مهمى، صورت نگرفته است. مردم باید خودشان به این اندیشه مى رسیدند
و از جان و دل براى تشکیل حکومت دینى، فداکارى مى کردند. سیاست کلى امام این نبود که حکومت، منهاى مردم و در واقع ایشان، حکومت را براى اصلاح و سعادت مردم مى خواست، نه مردم را براى ایجاد حکومت. در چنین سیاستى جایى براى کودتا و یا جابجایى حکومت بدون خواست مردم، نیست. متین: اشاره فرمودید که امام در موضوع حکومت و در بحث ولایت فقیه، جامع نگر بودند; یعنى اسلام را در همه ابعاد و جوانب آن مى نگریستند. اگر ممکن است بفرمایید که آیا چنین نگرشى در فقهاى پیش از ایشان هم بوده است؟ در ضمن امام چگونه به این نتیجه رسیدند که جامعیت اسلام، حکومت را هم پوشش مى دهد؟ موسوى تبریزى: جامعیت اسلام، نکته اى نبود که فقهاى بزرگوار پیش از ایشان و یا همزمان با ایشان از آن غافل باشند. تفاوت عمده امام با دیگران، بینش سیاسى آن بزرگمرد بود. حضرت امام(س) تشکیل و اداره حکومت را از وظایف مهم و اصلى علماى اسلام مى دانستند. بعضى ممکن است، کمک به حکومت دینى را وظیفه بدانند; اما اصل تاسیس حکومت را در شرح وظایف فقیه نیاورند. امام این طور فکر نمى کردند، بلکه فقیه را موظف به بنیانگذارى حکومت و نظام مى دانستند. در این تفکر، مبارزه با ظلم نه براى تعدیل حاکمان است، بلکه براى براندازى
ظلم است. امام مبارزه با شرک و کفر و ظلم را از رهگذر حکومت مى جستند و موفق مى دانستند. ایشان دو وظیفه براى خود و هر فقیه دیگرى در نظر داشتند: اداره صحیح امور مردم، و محو ظلم. همین طور که هر کس مى فهمد، این دو برنامه، تنها در سایه حکومت جامه عمل مى پوشد. بنده قبل از انقلاب در صحبت با بعضى از مراجع معاصر، فهمیدم که این بزرگواران تشکیل حکومت دینى را از وظایف مردم مى دانند; یعنى فقیه، تنها باید مردم را ارشاد کند و به آنها بگوید که بعد از تشکیل حکومت، رفتار اسلامى چیست، و یا چه باید کرد؟ خصوصا اگر براندازى حکومتهاى موجود، با ضرر و خطر همراه باشد، لزومى نمى دیدند که اقدام کنند; یعنى برخود واجب شرعى و لازم عقلى نمى دانستند. در این بینش، مردم باید حکومت دینى را برپا کنند، و براى اجراى حدود به علما مراجعه کنند. حتى گاهى براى این طرز تفکر، به آیات و روایات هم، استناد مى کردند. خدمت یکى از همین بزرگواران عرض کردم که حضرت امیر(ع) فرموده اند: «قیام من براى آن بود که حدود الهى را اجرا کنم». ایشان فرمودند: چون مردم، گرد حضرت جمع شدند و حکومت را به آن گرامى سپردند، امام خود را موظف دید که اجراى حد کند.
پس تفاوت امام با بسیارى از فقها در اعتقاد به جامعیت اسلام نبود. جامعیت را همه مى پذیرفتند. امتیاز امام این بود که جامعیت اسلام را در تشکیل حکومت مى جست و آن را از وظایف هر مسلمانى، بویژه دانشمندان اسلامى قلمداد مى کردند. امام مساله حکومت اسلامى را از دهه چهل به بعد مطرح کردند و خیلى هم بر آن پاى فشردند. تا آنجا که پهلوى، تنها رقیب جدى و رسخت خود را امام مى دانست. اینکه عرض مى کنم تفاوت امام خمینى(س) با فقهاى دیگر، در بینش سیاسى بود، از اینجا روشن تر مى شود که امام مبارزه با ظلم را به هرقیمتى واجب مى دانستند; ولى اکثر فقها مى گفتند: مبارزه با ستم، نوعى نهى از منکر است، و نهى از منکر شرایطى دارد که اگر آن شرایط فراهم نبود، لازم نیست. یکى از آن شرایط هم این است که خطرجانى درپى نداشته باشد. سخن امام این بود که منکر اگر ظلم کلى و فراگیر باشد، نهى و مبارزه با آن واجب است; اگرچه به کشتار و شهادت بینجامد. مساله حکومت را دقیقا امام از سال چهل و هفت یا هشت، مطرح کردند; ولى اصل مبارزه با ظلم، مخالفت با اسرائیل، استقلال از امریکا، مبارزه با فحشا و... از سال چهل ودو شروع شد. این نشان مى دهد که مساله
حکومت و نظام سیاسى، صورت کامل و هماهنگ مبارزات اسلامى است. متین: به نظر مى آید، امام - رضوان الله تعالى علیه - در اصل ولایت فقیه به یک توسعه مفهومى اعتقاد داشتند; یعنى معنا و مفهوم ولایت فقیه را بیش از آنچه نزد پیشینیان بود، توسعه دادند. این گسترش مفهومى را امام به سایر عناصر مطرح در حوزه نیز سرایت دادند; مثلا همین مساله تبلیغ را اگر در نظر بگیریم، اگر حوزه براساس اندیشه هاى امام هدایت و برنامه ریزى شود، بسیار گسترده تر، ژرفتر و متنوعتر از وضعیت سنتى خود را خواهد داشت. حتى اگر مبانى فکرى فقهاى دیگر را اساس قرار بدهیم و بگوییم تشکیل حکومت از وظایف مردم است، این وظیفه را مى توان از طریق تبلیغ به آنان گوشزد کرد. نظر حضرت عالى در این باره چیست؟ موسوى تبریزى: همین طور است که مى فرمایید. اضافه مى کنم که امام براى رسیدن به اهداف بلندى که داشت، مقدمات آنها را هم فراهم کرد. رویه امام این نبود که مثلا یک مسیحى را به اسلام تشرف بدهد، و یا آنقدر در گوش شراب خوار و زناکار بخواند که توبه کنند. اینها برد کمى دارند. خیلى از فعالیتهاى پر سر و صداى بعضى ازدلسوزان اسلام، با همه قداست ومعنویتى که داشتند، محدوده اندکى را پوشش مى داد. مبارزه
با فقر، ستم، تبعیض، فحشا و بى اعتقادى در برنامه همه بود; اما توسعه مفهومى در عناصر حوزوى - که شما گفتید - فقط در کار امام و پیروان ایشان مشاهده مى شد. امام دنبال این نبودند که چند گرسنه را سیر کنند; چند تا جوان را به راه بیاورند; بیمارستانى بسازند و گناهکارها را توبه بدهد. امام به ریشه ها مى اندیشید و از همه استعدادهاى حوزه، از جمله تبلیغ، براى ریشه کن کردن آنها سود مى جست. در دستگاه فکرى امام همه نیروهاى فکرى، انسانى، مالى و اعتبارى بسیج شده بودند که ریشه ها را بسوزانند. اگر ریشه قطع مى شد، آن وقت: (یدخلون فى دین الله افواجا). انگشت اعتراض امام به سمت کانونهاى فرهنگ ساز، مثل رادیو و تلویزیون، دانشگاه، مدارس، ادارات و در راس همه حکومت بود. امام مثل هر آدم تیزبین و مآل اندیشى مى دانست که افراد جامعه از هم تاثیر مى پذیرند. با اصلاح یکى دو نفر، مداوا کردن مردم یک محله و با توبه دادن چند جوان، کار درست نمى شود; چون شما دو سال زحمت مى کشید، چند نفر را به راه مى آورید; ولى همینها در عرض چند ساعت، دوباره به فساد کشیده مى شوند. چون، کشور از مراکز فساد پر بود. رادیو، فاسد بود، تلویزیون مفسده انگیز بود; دانشگاهها، جوانها را منحرف مى کردند; و خلاصه همه جا لانه
فساد شده بود. امام شاخ و برگ نمى زد. حتى شاه را هم شاخ و برگ مى دانست. حمله امام به ریشه ها بود; ولو اینکه ریشه ها در خارج از مرزهاى کشور باشند. این بود که امام همیشه، امریکا و انگلستان و استکبار جهانى را هدف قرار مى داد. ایشان شاه را هم عمله و وسیله آنها مى دانستند. از اوجى به مسائل نگاه مى کردند، که مشکلات جزئى را براى خود حل کرده بودند. هدف امام - رضوان الله تعالى علیه - الهى کردن فرهنگ جامعه بود. با جو عمومى اجتماع، رعایت حقوق الهى و مردم مى شد. انفاق، عدالت، از خود گذشتگى، حق مدارى، خیلى خوب است; اما اگر فضاى کلى جامعه اینگونه نباشد، کسى نمى تواند این ارزشها را پایدار و فراگیر نگه دارد. انقلاب اسلامى به رهبرى امام این خاصیت را داشت; یعنى جو و فضاى جامعه، الهى شده بود. مردم دردوران انقلاب، همه فداکارى مى کردند. اگرکوچکترین مشکلى براى کسى پیش مى آمد، مشکل همه بود. مستمندان، تحقیر نمى شدند، سرمایه داران به سرمایه هاى خود نمى بالیدند. سادگى یک ارزش شده بود. مردم به حقوق شرعى و عرفى خود قانع بودند. این همان چیزى بود که امام مى خواست; یعنى یک جامعه سراپا دینى و الهى. یادم هست در مدرسه علوى، کیسه هاى پول، یکى پس از دیگرى مى آمد. این پولها را کسانى
به انقلاب هدیه مى کردند، که ممکن بود تا چند ماه پیش، از یک ریالش نمى گذشتند. به تعبیر خود امام مردم، الهى شده بودند. همان وقتها، بعضى از فضلاى حوزه حتى روشنفکران حوزه، حرفهایى مى زدند، مقالاتى مى نوشتند و عقیده هایى را رواج مى دادند، که در نهایت اگر خیلى موفق مى شدند، شاخه اى از فساد را قطع مى کرد. مجله مکتب اسلام، با چه طول و تفصیلى، راجع به زیانهاى مشروبات الکلى، مقاله چاپ مى کرد، و یا اینکه نگاه کردن به تلویزیون براى چشم ضرر دارد. همان موقع ایران پرشده بود ازمیکده ها و مراکز فساد. تلویزیون با برنامه هاى مفسده انگیزش بیشترین وقت مردم را گرفته بود. اگر کسى این مقالات را مى خواند، فکر مى کرد که تلویزیون براى این حرام است که به چشم انسان صدمه مى زند! امام زمامداران را هدف گرفت. چون مى دانستند که همه این مفاسد یک سرچشمه دارد، و آن حکومت فاسد پهلوى است، و آن هم خودش از یک چشمه دیگرى که بیرون از مرزهاى کشور است آب مى خورد. حالا شما ببینید چقدر بین این دو رویه اختلاف بود. متین: نظریه ولایت فقیه که از سوى امام ساماندهى و عینیت یافت، گرچه برخاسته از فقه مترقى شیعه بود، توانست بر روند کلى فقاهت مصطلح نیز تاثیر بگذارد. به عبارت دیگر، ولایت فقیه به عنوان
یک اصل اساسى در فقه، موجب فعالتر شدن فقاهت و دستگاه اجتهاد شد. آیا شما با این تحلیل موافقید، و آیا مى پذیرید که ولایت فقیه، ابعاد گسترده ترى را پیش روى فقیهان و جامعه فقهى ما نهاد؟ موسوى تبریزى: خیلى بیشتر از این انتظار مى رفت; ولى باید پذیرفت که بى تاثیر نبود; خصوصا حوزه قم و نجف وضعیت ویژه اى دارد. آنجا بسیارى از این دست مسائل را بر نمى تافت. فشارى که بر حوزه نجف هست، بر حوزه قم نیست. بعد از انقلاب اساتید مبرزى به تدریس درس خارج قضا و شهادات و حدود روى آوردند. از آیت الله العظمى گلپایگانى بگیرید تا بسیارى دیگر از درس خارج گوها. بسیارى از ابواب فقه که جنبه حکومتى دارد، الآن بیشتر مطمح نظر است. کتابهاى خمس و زکات و حقوق مالى که مى توانند اساس فقهى حکومت را مستحکمتر کنند، الان بیشتر موضوع درسهاى خارج است. و این پدیده مبارکى است. علاوه بر تغییر محسوسى که در موضوع درسهاى خارج گفتم، در حال حاضر کتابهاى محققانه اى هم درباره آن دسته از موضوعات فقهى که مربوط به حکومتند، نگاشته مى شود. بحثهایى مانند مضاربه و مساقات و غیره که مى توانند اساس سیستم بانکى کشور و صنعت بیمه را اسلامى کنند، الآن بیش از پیش مورد توجه و اهتمام آقایان است. پیش
از این، هر بابى از فقه که یک سر آن به حکومت مى رسید، خیلى محل توجه نبود; ولى در حال حاضر، هر چه مباحث سیاسى تر و کاربردیتر باشد، بیشتر استقبال مى شوند. از کتابهاى مهمى که در این فضا نوشته شد، کتاب ولایت فقیه آیت الله منتظرى است. یک جلد این مجموعه به اثبات ولایت فقیه اختصاص دارد، سه جلد دیگر آن به مسائل حکومتى مى پردازد; مسائلى از قبیل بیت المال، زندانها، قضاوت، امر به معروف و نهى از منکر، و هر چیزى که براى حکومت لازم و ضرورى است. اصل طرح این مباحث، مبارک و مفید است; خواه بنده وشما با آن موافق باشیم یا نباشیم، آن بحث دیگرى است. این فضا را در حوزه، انقلاب اسلامى به وجود آورد، و انصافا فضاى مبارکى است. یکى از ابواب فقه که خیلى در حوزه ها مظلوم بود، مساله امر به معروف و نهى از منکر بود. براى بعضیها تدریس این باب، سنگین بود; یعنى احساس مى کردند اگر وارد این مقوله بشوند، در حد یک سخنران مذهبى، خودشان را تنزل داده اند; ولى به هر حال امر به معروف و نهى از منکر از ابواب فقه ماست و باید حداقل به اندازه بابهاى دیگر تدریس و تحصیل شود. من یادم هست، یکى دو سال به پیروزى انقلاب
مانده بود، به حضرت آیت الله نورى همدانى، پیشنهاد کردم که شما یک بار این موضوع مظلوم فقهى را تدریس کنید. ایشان اول خیلى استقبال نکردند; ولى بعد که به تدریس آن همت گماردند، خیلى موفقیت آمیز بود. همان وقت قرار شد که این بحث در یک مجموعه چاپ بشود. به خاطر مسائلى که در آن روز بود، امکان چاپ آن در ایران فراهم نشد. پیش از انقلاب در پاکستان چاپ شد و بعد هم در ایران تجدید چاپ کردند. در کتابهاى مهم فقهى ما، مثل شرایع به اختصار از امر به معروف و نهى از منکر بحث شده است; اما امام به دلیل همان بینش بلند و حکومتى که داشت، در تحریرالوسیله به تفصیل وارد بحث شده اند. اگر قرار است فقه پاسخگوى معضلات اجتماعى و سیاسى باشد، باید به اینگونه بابها در فقه، اهمیت بیشترى داده شود. غیر از اهمیت دادن به ابواب مهجور، ولى مهم فقه، انقلاب اسلامى در کیفیت مباحث و نوع بررسى مسائل و بینش فقها هم تاثیر داشته است; یعنى به همان کتابهاى رایج و موضوعات معمول حوزه، مثل ابواب صلوة، خمس، زکات و ... بعد از طرح نظریه ولایت فقیه، طور دیگرى توجه شد. حالا دیگر کمتر فقهى هست که هنگام طرح مباحث فقیهى، نیم نگاهى به شرایط روز
و عنصر زمان و مکان نداشته باشد. مع الاسف، آن مقدارى که توقع مى رفت، تحقق نیافت. فقه باید جوابگوى مسائل ریز و درشت اجتماع باشد. بسیارى از معضلات کنونى دولت از اینجا ناشى مى شود که فقه ما درباره آنها ساکت است. اگر فقها همت کنند و توجه نشان دهند، مى توانند براى همه مسائل کوچک و بزرگ حکومتى راهى در فقه بگشایند. این کمبود، علل زیادى دارد; چون به هر حال همه فقهاى حوزه، توجه به این مسائل را در اولویت قرار نداده اند. عده اى هم که با امام همسو بودند، امام و انقلاب را قبول داشتند; اما فکر حکومتى نداشتند. براى امام اینقدر فرصت نبود که به همه این مسائل بپردازند. باید فقهاى بزرگ و مبرز حوزه این راه را ادامه مى دادند و توانایى فقه شیعه را در حل مسائل روز فرهنگى، اقتصادى و سیاسى به ظهور مى رساندند. هنوز حوزه در زمینه فقه و اصول نتوانسته است از نظریات شیخ انصارى و امثال او فراتر رود. البته کسانى شروع کردند; ولى کافى نبود. آقاى منتظرى هم از کسانى بودند که این درس را در حوزه شروع کردند. البته این غلط است که بخواهیم همه پاسخها را از فقه استخراج کنیم. چون به هر حال، اسلام غیر از فقاهت، کلام و اعتقادات
و تفسیر هم دارد. بعضى موضوعات را باید در حوزه هاى معرفتى دیگر، جستجو کرد. شبهات، همه فقهى نیستند که براى پاسخ آنها سراغ فقه برویم. بعضى شبهات، کلامى اند، بعضى از مقوله فرهنگ و هنرند. اسلام، مى تواند در مقابل همه این جبهه، ایستادگى کند، اگر به همه ابعاد آن توجه شایسته بشود. اگر کسى در مبناى علمى حکومت اسلامى، شبهه داشت، با او نمى توان به زبان فتوا سخن گفت. چنین شبهه اى را باید به حوزه اعتقادات کشید; جواب آنجاست. به هر حال حوزه هاى علمیه راه درازى در پیش دارند. استعداد و آمادگى حل و فصل مسائل روز در حوزه هست; حوزویان باید یک قدرى، بینش خود را به نگرش امام نزدیکتر کنند. والا همه این شبهه ها بى پاسخ مى مانند. متین: شما این احتمال را مى دهید که امام تشکیل حکومت اسلامى را کاملا مساوى با اسلامى شدن جامعه نمى دانستند؟ چون ممکن است همین حکومت فردا دست کسانى بیفتد که التزامى به احکام عملى اسلام ندارند. فقه و احکام شرعى باید در متن جامعه، ظهور پیدا کنند. اگر حکومت، اسلامى باشد; اما مردم چندان به شریعت پایبند نباشند، بتدریج حکومت هم از محتواى اسلامى بودن خالى مى شود، و آن تغییرات اساسى که امام در نظر داشتند، تحقق نمى یابد. حضرت امام(س) اگر چنین احتمالى را جدى
گرفته بودند، چه راهبردها و راهکارهایى را پیش بینى کرده بودند؟ موسوى تبریزى: توجه امام بیشتر به اساس و ریشه ها بود. آن بزرگوار، خیلى به جزئیات اهمیت نمى دادند. امام تاثیرات حکومت اسلامى را بر مردم و حتى حوزه ها، خیلى عمیق و گسترده مى دانست; یعنى اگر کار از آنجا درست بشود، کانون و مرکز اصلاح شده است. این حتما به اصلاح جامعه و تصحیح حوزه هم مى انجامد. یک وقتى حضرت امام(س) به من فرمودند که به فلانى (یکى از فضلاى حوزه) بگو که برود فلان شهر، امام جمعه آنجا بشود. من پیام امام را خدمت آن آقا گفتم. وقتى پیام امام را شنید به من گفت: من حاضرم که بروم و امام جمعه فلان شهر بشوم. ولى شما ببینید، الان حوزه دست کسانى است که یا امام را درک نکرده اند، و یا
اساسا با ایشان مخالفند. اگر چند نفرى هم که در حوزه هستیم و اندیشه هاى امام را تبلیغ مى کنیم، اگر به این سو و آن سو برویم، اینجا مشکل پیدا مى کند. شاید ما بتوانیم در حوزه، به فکر و اندیشه امام کمک کنیم. به ایشان بگویید اگر اجازه مى فرمایند، من در حوزه بمانم. من صحبت هاى آن آقا را به امام - رضوان الله تعالى علیه - عرض کردم. امام فرمودند: از قول من به ایشان بگویید: اگر حکومت، اصلاح شود، حوزه هم به تبع تغییراتى خواهد کرد. این بینش را فقط امام داشتند. ایشان بودند که به ریشه ها کار داشتند. همان وقتها که پهلوى، حکومت مى کرد، امام به شاخ و برگها کارى نداشت بى حجابى و شرابخوارى و فساد را هدف خودشان قرار نداده بودند. چون خوب مى دانستند که این آتشها همه ازسوى حکومت است. همه دیدیم که وقتى انقلاب پیروز شد، مردم با کمال رغبت و آگاهى، به سمت رعایت شؤون اسلامى حرکت کردند. حتى اول انقلاب بعضى از خانمها که کاملا بى حجاب بودند. در همان کوچه جماران که امام و بنده ساکن بودیم، رفت و آمد مى کردند. امام هیچ وقت در سخنرانى هاى خود، نمى گفت جلوى اینها را بگیرید. چون اولا ممکن نبود، ثانیا کار باید از بن وریشه درست مى شد. امام
همیشه به ما مى فرمود: فکر نکنید این قضاوت که الآن شما مى کنید. کاملا اسلامى است - خطاب امام به پنج شش نفرى بود که در شوراى عالى قضایى بودند - ما اگر بیست سال دیگر هم به این مرحله برسیم که قضاى اسلامى را عملى و اجرا کنیم، خیلى خوب است. عجله نکنید. شما کار را از بالا بتدریج درست کنید، کم کم همه چیز درست مى شود. گاهى بین ما صحبت این بود که فلان قاضى انگشتر طلا مى اندازد، یا آن یکى ریش مى تراشد. امام مى فرمودند: به این چیزها کار نداشته باشید. اگر برنامه ها از بالا، عادلانه باشد و مطابق موازین شرع و عقل عمل کنید، همان قاضى ریش تراش هم به عدالت عمل مى کند; یعنى چاره اى جز این ندارد. چون قانون عادلانه است; ولى اگر کار از بالا خراب باشد، هر کس دیگرى را که بر مسند قضا بنشانید، هرچند آدم متدین و ظاهر الصلاحى هم که باشد، ظلم خواهد کرد. چون فرهنگ حکومت او را به ظلم مى کشاند. بلى اینکه شما گفتید امام مى خواست، جزئیات شریعت را هم در جامعه به اجرا درآورد، درست است; اما نه با دخالت مستقیم. امام اولا مى خواست همه چیز را از اساس اصلاح کند، ثانیا شیوه امام محبت و مهربانى بود; یعنى ایشان تا آنجا که
ممکن بود، زبان محبت را به کار مى گرفتند; نه عامل فشار و ارعاب، سیاست کلى امام(س) این بود. و این رویه را ایشان در همه جا داشتند; از مسائل نظامى و ارتشى بگیرید تا پیچیده ترین معضلات فرهنگى، به خاطر همین هیچ وقت، اتفاقات جزئى، امام را چندان متاثر نمى کرد. چون ایشان مى دانستند که ریشه آن چیست و باید کجا را هدف گرفت. متین: ولى به هر حال، حکومت براى خود روحى دارد که اگر آن روح سالم و اسلامى باشد، حکومت هم مى تواند به رویه اسلامى خود ادامه دهد. اگر قوانین همه اسلامى باشند; ولى مردم به راه دیگرى بروند. در نهایت حکومت به سمت مردم گرایش پیدا مى کند و نمى تواند خیلى جداى از مردم حرکت کند. بدنه حکومت و دولت، از این جهت آسیب پذیرند. ما این احتمال را مى دهیم که حضرت امام(س) خصوصا در اواخر عمر مبارکشان، شدیدا از این مساله نگران بودند. شاید طرح ولایت مطلقه فقیه براى جلوگیرى از این آسیب اساسى بود. براى اینکه اگر دولت و یا بخشهایى از حکومت، نغمه هاى دیگر نواختند، اساسش محفوظ باشد و به بنیانهاى حکومت اسلامى، صدمات مهلک وارد نشود. موسوى تبریزى: منظور من از توجه امام - رضوان الله تعالى علیه - به کلیات، مفاهیم کلى نبود; کلیات اجرایى و کاربردى.
راجع به حفظ سلامت بدنه حکومت، سفارشهاى امام اتفاقا خیلى هم جزئى بود. ایشان به اینکه چه کسى شایستگى ریاست جمهورى را دارد، کار داشت، تا مساله ماشینهایى که سران مى نشستند. مرتب راجع به معضل گرانى و حل آن سفارش مى فرمودند. از همه مى خواستند که گرفتار تجمل گرایى نشوند، با مردم صادق و مهربان باشند، و آنان را ولى نعمت خود بدانند. یادم هست که در مجلس سوم، حدود بیست و سه نفر از نمایندگان نامه اى را امضا کردیم و به خدمت امام فرستادیم. مضمون نامه این بود که بعضى از وزارتخانه ها، گاهى خودشان قانونهایى را به تصویب مى رسانند و به اجرا مى گذارند. دلیل آنها این بود که مملکت نیاز به قوانین تازه و مترقى دارد. و چون فکر مى کردند مجلس تصویب نمى کند، قوانین را مى بردند در شوراى مصلحتى که امام تعیین فرموده بودند. آنجا جوسازى مى کردند و حرفشان را پیش مى بردند. عکس العمل امام به نامه ما این بود که نامه اى براى شوراى مصلحت نوشتند و از آنها خواستند که دیگر قانونگذارى نکنند. در همان نامه به شوراى نگهبان هم تذکر دادند که مصالح نظام و جامعه را در نظر گیرند. یک علت اینکه مجلس قادر نبود به سرعت قانونگذارى کند و نیاز سازمانها و وزارتخانه ها را برآورده کند، و علت دیگر اشکال تراشیهاى
شوراى نگهبان بود. همین باعث شده بود که وزرا و رؤسا، خودشان را معطل تصویب قانون در مجلس شوراى اسلامى نکنند. امام به شوراى نگهبان تذکر دادند که اگر به نیاز نظام و مردم توجه شود، احتیاجى به جعل قوانین غیررسمى نیست. من باز مى گردم به همان حرف اولم. امام بعد از تشکیل حکومت هم مثل سابق، سعى داشتند وضعیت را از بالا درست کنند. اگر وزیر خوب باشد، معاون خوب هم انتخاب مى کند. آن وقت دیگر همه راههاى خلاف بسته مى شود. پس باید کسى را در راس نظام نشاند که به او اطمینان صددرصد است. بعد دیگر انسان خیالش راحت است. مى داند که او خیانت نمى کند، حماقت نمى کند، و با مردم درست رفتار مى کند و ... در این صورت دولت مورد اطمینان مردم خواهد بود و ... متین: یکى از شبهاتى که از همان ابتدا درباره ولایت فقیه مطرح بود، تعارض این نوع ولایت با حاکمیت مردم است. با توجه به اینکه امام عمیقا به حاکمیت مردم اعتقاد داشتند، و با همین باور، ولایت مطلقه فقیه را هم عنوان فرمودند، قطعا به این نتیجه مى رسیم که حاکمیت مردم در نظر امام، غیر از حاکمیت مردم در غرب است، لطفا نظرتان را در این باره بفرمایید. موسوى تبریزى: ماجراى اهمیت دادن امام
به مردم، نیازى به توضیح ندارد. این روحیه را امام هم پیش از پیروزى انقلاب داشتند، و هم تا آخرین روزهاى عمر شریفشان، شما حتما یادتان هست: وقتى روز دوازدهم بهمن سال پنجاه و هفت در بهشت زهرا سخنرانى مى کردند، اول فرمودند: «من دولت تشکیل مى دهم». بعد بلافاصله افزودند: «من به پشتیبانى این مردم، دولت تشکیل مى دهم»; یعنى ایشان همه چیز را از مردم مى دانستند. ازهمان روز اول هم مى فرمودند این دولت موقت است. باید مردم خودشان راى بدهند و رئیس جمهور را انتخاب کنند. با وجود اینکه اسم دولت را موقت گذاشته بودند، باز از مردم خواستند که با راهپیمایى، نظر موافقشان را اعلام کنند. نخستین برنامه هایى هم که به دولت موقت دادند این بود که ساختار حکومت را براساس راى مردم، سامان بدهند. در اولین فرصت; یعنى کمتر از دو ماه، انتخابات برگزار شد و مردم روز دوازدهم فروردین به اصل نظام راى مثبت دادند. بعد هم انتخابات یکى پس از دیگرى آغاز شد. قاعدتا وقتى خبرگان قانون اساسى، منتخب مردم بودند، نباید براى آنچه آنها تصویب کرده بودند -یعنى قانون اساسى - دوباره انتخابات برگزار شود. ولى امام گفتند: «شاید مردم، همین قانونى را که خبرگان تدوین کرده اند، نپسندند.» لذا از مردم راى گیرى به عمل آوردند و
امام از این جهت هم خیالشان راحت شد. آن موقع کسى به فکرش نمى رسید که لازم است براى تعیین نوع حکومت، باید نظر مردم را دوباره جویا شد. چون مردم با دهها هزار شهید نظرشان را گفته بودند. امام فرمودند: «من به جمهورى اسلامى راى مى دهم; ولى باید راى مردم را هم در یک فضاى آرام دید». از نظر امام مشروعیت همه ارکان نظام، بسته به راى و خواست مردم است. امروزه در اروپا، مردم نوع حکومت را تعیین مى کنند و امام همین کار را انجام دادند حتى بالاتر از این، مردم باید در تعیین رهبرى نیز نقش اساسى داشته باشند از رهبر بگیرید وبیایید تا جزئى ترین مراکز قدرت و قانونگذارى، حضرت امام(س) در نامه اى که به آیت الله مشکینى - رئیس مجلس خبرگان - مرقوم فرمودند، به ایشان یادآور شدند که حتى بعد از تعیین رهبر از سوى مجلس خبرگان، تنفیذ این انتخاب، باید از سوى مردم صورت گیرد. منتها مردم گاهى مستقیم و رسما راى موافق خودشان را اعلام مى کنند و گاهى غیرمستقیم و از راههاى معمول عرف. طبیعى است که در یک کشور مسیحى، مردم به کسى راى مى دهند که با عقاید و باورهاى آنان، همسو باشد. در کشور بودایى هم همین طور و ... مردم کشور ما مسلمان هستند.
طبعا مى خواهند رهبران آنان هم از عارفان و عاملان به اسلام باشند. هیچ وقت یک مسلمان، راضى نمى شود که کافر یا بى دین یا اجنبى بر او حکومت کند; ولى حکومت هم باید مردم را آگاه کند; فریب ندهد; در رشد و شکوفایى فکرى آنها بکوشد و نامزدهایى که مى خواهند راى بگیرند، به مردم دروغ نگویند. براى همین در قانون پیش بینى شده است که کاندیداها باید شرایطى داشته باشند. همه کشورها براى کاندیداهاى هر انتخاباتى، شرایطى دارند. کسى که مى خواهد در یک کشور اسلامى، وزیر یا وکیل بشود، باید مسلمان باشد، آگاه و متعهد باشد; سوءپیشینه نداشته باشد. البته بعضى از این شرایط در انتخابات مختلف فرق مى کند. مسلما شرایط رئیس جمهور، فرق مى کند با شرایطى که نامزد مجلس دارد. اما به هر حال، حکومت موظف است از آرمانهاى مردم پاسدارى کند و آنچه را که مردم با تحمل سختیها و ایثار جان و مال به دست آورده اند، حکومت آن را به باد فنا ندهد. رهبرى که به راى خبرگان ملت انتخاب مى شود، هر قدر هم که اقتدار و مرکزیت داشته باشد، نقض دمکراسى و قانون نیست. مردم خبرگان را انتخاب مى کنند، خبرگان رهبر را و باز باید مردم بر انتخاب خبرگان، صحه بگذارند و به وسیله همین خبرگان به تمامى فعالیتهاى رهبر
نظارت مى کنند. این چه تعارضى با آزادیهاى مردم و یا قانونمدارى دارد؟ متین: اگر مایل هستید، سؤال بعدى را به موضوع ولایت مطلقه فقیه، اختصاص دهیم؟ موسوى تبریزى: خیلى راهگشاست اگر ببینیم، امام - رحمةالله علیه - این موضوع را در چه شرایطى مطرح کردند; به اصطلاح شان نزول آن را بدانیم. مساله «ولایت مطلقه فقیه» وقتى پیش آمد که شوراى نگهبان، قوانینى را که مجلس براساس مصالح کشور تصویب مى کرد، خلاف شرع تشخیص مى داد; مثلا در مورد اراضى شهرى، کسانى بودند که زمینهاى وسیعى در اختیار داشتند و از فروش آنها به مردم بى خانمان، خوددارى مى کردند. مجلس مى گفت که اینها باید زمینهایشان را به قیمت دولتى و با قیمت روز به مردم بفروشند. شوراى نگهبان این قانون را رد کرد; چون مى گفت: «الناس مسلطون على اموالهم». یعنى مردم بر مالهایشان سلطه دارند، خواستند مى فروشند، نخواستند نمى فروشند. مجلس، وضعیت عمومى کشور را مى دید، و شوراى نگهبان به این قاعده فقهى نظر داشت. در رابطه با معادن هم شبیه همین مشکل پیش آمد. اگر در خانه کسى چاه نفت پیدا مى شد، تشخیص امام این بود که آن چاه از اموال عمومى است; ولو در خانه شخصى من و شما کشف شده باشد. ولى شوراى نگهبان معتقد بود که مال شخصى صاحب
خانه است در مورد مالیاتها، شوراى نگهبان، پیش از آنکه مجلس راى نهایى خودش را بگوید، اظهارنظر کرد; یعنى هنوز قانون مالیات در مجلس موضوع بحث بود که یادم هست آیت الله امامى کاشانى در یک سخنرانى گفتند: «این قانون، خلاف شرع است و اگر تصویب بشود، ما نمى پذیریم». منظورشان این بود مملکت را باید با زکات و خمس و سهم امام گرداند و هر دریافت دیگرى از مردم، خلاف شرع است. قانون کار را هم که آن روزها، به حمایت از کارگران و براى جلوگیرى ازاجحاف کارخانه دارها تصویب شده بود، شوراى نگهبان با استناد به همان قاعده الناس مسلطون ... رد کرد. امام از ولایت خودشان استفاده مى کردند و این گره ها را مى گشودند. گاهى هم به شوراى نگهبان تذکر مى دادند. تذکرات امام باعث شد که بعضیها با ایشان برخورد کنند. حتى آیت الله خامنه اى هم در نماز جمعه گفتند: «احکام اسلام را نمى شود تغییر داد». امام اینجا بود که مساله ولایت مطلقه را عنوان فرمودند. طرح این مساله در آن زمان به این معنا بود که حاکمیت اسلامى و ولایت فقیه - یا غیرفقیه; از این جهت فرقى نمى کند - مى تواند مصالح عامه مسلمین را بر مصالح و احکام فردى، مقدم بدارد. مگر بسیارى از احکام فردى مثل وجوب وضو، روزه، جهاد اصغر، حج و...
در بعضى شرایط از هر مسلمانى ساقط نمى شود؟ اگر آب براى کسى ضرر داشت، یا او را به حرج مى انداخت، حکم او تیمم است. یعنى احکام شخصى فداى مصلحت فرد مى شود. حالا شما در نظر بگیرید وقتى پاى مصلحت نظام و معاش مسلمین در کار است، نمى توانیم از چند قاعده فقهى که حافظ منافع شخصى افراد است، چشم بپوشیم! شریعت اسلام همه جا نشان داده است که مصلحت عمومى انسانها را فداى مصلحت شخص یا اشخاصى نمى کند. فرض کنید دشمن کافر حمله کرده است و مى خواهد کیان اسلامى را تسخیر کند. اگر این دشمن گروهى از انسانهاى متدین، حتى علما را سپر خود قرار دهد و ما را به کشتن آنها تهدید کند، وظیفه ما چیست؟ ما اینجا بین دو راه قرار داریم. یا جان آنها را در نظر بگیریم و سلاح را زمین بگذاریم، و اجازه بدهیم دشمن کشور اسلامى را تصرف کند و یا اینکه براى نجات کشور و نظام اسلامى به دشمن حمله کنیم; هرچند مجبور شویم همان متدینان را که سپر شده اند، بکشیم. ولایت مطلقه را امام در این فضا و شرایط مطرح کردند. بدین ترتیب باید به تشخیص ولى فقیه، مصالح عمومى کشور بر مصلحتهاى فردى مقدم باشد. جملات امام که در صحیفه نور جمع آورى شده
است، این مطلب را خیلى روشن بیان مى کند. در نامه اى هم که خطاب به علما و حوزه ها مرقوم فرمودند و یا به مجمع تشخیص مصلحت نوشته اند یادآور شدند که ما باید مصالح جامعه را بیش از پیش در نظر داشته باشیم. پس منظور امام این بود که اگر مصلحت جامعه اقتضا کرد، حکمى از احکام اسلام تعطیل بشود، باید این کار بشود. متین: با تاکیدى که امام روى مساله مصالح عمومى داشتند، این توهم ایجاد مى شود که حکومت اسلامى بیشتر به سوى مردمى و دموکراتیک شدن پیش مى رود. آن وقت فرق جمهورى اسلامى با حکومتهاى دمکراسى در غرب چیست؟ موسوى تبریزى: ما که نباید خودمان را به الفاظ مشغول کنیم. امام از اول فرمودند در جمهورى اسلامى دمکراسى هم هست. اگر دمکراسى، یعنى اینکه اساس راى مردم باشد و مردم به همه مراحل اجراى قانون نظارت داشته باشند، جمهورى اسلامى، نباید چیزى از دمکراسى کم داشته باشد. اولویت دادن به مصالح عمومى، به معناى دور شدن از اسلام نیست. در همه کتابهایى که در گذشته نوشته شده است و مباحث فقهى را مطمح نظر دارند، این مساله مورد اتفاق است که اختلال در نظام معیشتى مسلمین، از بزرگترین گناهان است. این نکته با اهمیت را بارها آخوند خراسانى، در کفایةالاصول
یادآور شده اند. اختلال و بر هم زدن نظام اسلامى، به هیچ بهانه اى پذیرفته نیست; هر چند به بهانه اعمال عبادى. اصلا یکى از دلایل اینکه گفته اند درفقدان نص، با درنظر گرفتن شرایطى، مى توان به اصول عملى رجوع کرد، این است که نمى شود همه جا احتیاط کرد; چون احتیاط افراطى، به اختلال نظام مى انجامد. اگر یک مسلمان بخواهد حتى یک نمازش را با درنظر گرفتن همه احتیاطها و اقوال بخواند. با مشکل رو به روست; چه رسد به اداره حکومت و مردم. ما در فقه، مساله تقیه را داریم، مساله تزاحم، اهم و مهم و مساله دفع افسد به فاسد و نظایر آن. اینها براى این است که فرد و جامعه از حرج و بن بست خارج بشوند. همه فقها اتفاق نظر دارند که هرگاه امرى موجب اختلال نظام جامعه و هرج و مرج بشود، یا معاش مردم را با مشکل مواجه کند، باید تعطیل و یا به زمان خودش حواله شود; یعنى موقتا از آن چشم بپوشیم. این دیگر ربطى به امام یا حکومت اسلامى ندارد; همیشه بوده و مورد اتفاق نظر همگان است. خاصه نمى توانند مصالح خود را بر مصالح عامه مقدم بدانند. مثلا کسى با تمسک به «الناس مسلطون على اموالهم» بگوید این زمین مال من است و هر طور
که بخواهم مى سازم، و هر کار که دلم خواست در آن انجام مى دهم. سلطنت مردم بر اموالشان تا آنجایى است که به فرهنگ جامعه، به دین و ایمان مردم لطمه نزند. وقتى به قول امام رعایت مصالح مادى و معنوى مردم، حکم اولیه است، دیگر نمى شود مطلب مهمى مانند آن را با قاعده «لاضرر» مثلا توقیف کرد. مالیات، هر چند به زور گرفته شود، اشکال شرعى ندارد و مغلوب حکم «لاضرر» و «الناس مسلطون على اموالهم» هم نیست; چون از همین مالیاتهاست که جاده و فرودگاه و پارک و خیابان و مراکز بهداشتى ساخته مى شود، و اینها از ضروریات یک زندگى سالم و امروزى است. چه خوب بود که این مسائل در حوزه ها، به صورت شایسته و شفاف، بحث مى شد; فقها مى نشستند و محدوده رعایت مصالح فرد و جامعه را تعیین مى کردند. همان موقع که این حرفها مطرح بود. کسانى مانند آقاى آذرى قمى، با مالیات مخالفت کردند. یک چیزهایى هم نوشتند; از جمله اینکه مالیات، خلاف شریعت اسلام است. من همان وقت مطلبى نوشتم و دادم به مجلس. آنجا هفت، هشت موردى را که حکومت اسلامى مى تواند جعل قانون کند نوشته بودم. و حتى تعیین کردم که کدام از این موارد بنا به حکم اولیه اسلام است، و کدامها حکم
ثانوى. چون آن وقتها، هنوز قضیه ولایت مطلقه، بر سر زبانها نیفتاده بود، من از طریق اهم و مهم مسائل را حل مى کردم. البته با دخالت امام و تاییدهایى که فقهاى روشن کردند، مساله مالیات حل و فصل شد. مخالفت از سوى عده معدودى بود. ولى همان طور که عرض کردم، همه فقهاى گذشته و حاضر، مصالح جامعه را بر مصلحتهاى فردى و شخصى، مقدم مى دانند. این تقدم، عین اسلام است. نه با جمهورى اسلامى که با فقه مصطلح هم تنافى ندارد. اصلا در سایه همین احکام مترقى است که اسلام براى همیشه، فعال و زنده مى ماند. ما وقتى مى گوییم اسلام جامعیت دارد، منظورمان همین انعطافهایى است که به موقع در احکام مى بینیم. اسلام، براى اینکه به پیشرفت خود ادامه بدهد و جهانیان را متقاعد کند که مى تواند پیچیده ترین رژیمهاى سیاسى را اداره کند، نیاز به این تقدم و تاخرها در مواقع تزاحم دارد. والا در اداره جامعه گره هاى بسیارى به وجود مى آید که توان گشودن آن را نخواهیم داشت. متین: یک بار دیگر از مطالب عالمانه شما در این گفتگو تشکر مى کنیم.
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 5 قنبری، آیت مقدمه تقارن سال 1378 با یکصدمین سال تولد امام خمینى(ره) که به نام او نامگذارى شده است، فرصتى براى باز اندیشى در آثار ایشان فراهم آورده است. آن احیاگر بزرگ دین و مصلح بیدار قرن با باورى عمیق نسبت به جامعیت و توانایى اسلام، خط بطلان بر تئورى جدایى دین از سیاست کشید و با تکیه بر توده هاى عظیم مردمى، انقلاب اسلامى را بامهارتى استثنایى در نظام دو قطبى جهانى رهبرى و هدایت نموده، رژیم پهلوى را در هم شکست و جمهورى اسلامى ایران را بنیان نهاد. ر محرومان، مستضعفان، پا برهنه ها، کوخ نشینان، زاغه نشینان و در یک کلام «طبقات پایین اجتماع»،از جمله مسایلى بود که حمایت و دفاع از آنان، بخش مهمى از توجه امام مستضعفان و محرومان را به خود معطوف داشته بود. تا جایى که آنان به عنوان پرچمداران اسلام ناب محمدى (ص)در مقابل اسلام آمریکایى مطرح گردیدند. ر مترادف شدن اسلام فقراى دردمند، اسلام پابرهنگان، اسلام تازیانه خوردگان تاریخ تلخ و شرم آور محرومیتها، اسلام مستضعفان با اسلام ائمه هدى علیهم اسلام، اسلام عارفان مبارزه جو و پاک طینتان عارف و خلاصه، اسلام ناب محمدى(ص) از یک سو و تقابل آن با اسلام سرمایه دارى،
اسلام مرفهین بى درد،اسلام التقاطى، اسلام فرصت طلبان، اسلام مقدس نماهاى بى شعور یا اسلام آمریکایى از دیگر سو، نشانگر اهمیت والایى است که طبقات پایین اجتماع در نزد امام خمینى دارند. ر اما در سلسله مراتب قشربندى اجتماعى،این طبقات در اندیشه امام خمینى چه جایگاهى دارند؟ عمده توجه ایشان به کدام یک از دو جایگاه اسنادى و یا اکتسابى این طبقات معطوف بوده است؟ آیا امام خمینى دیدگاهى ابزارگرایانه و یا تقدیرى نسبت به این طبقات داشته و اصولا امام، طبقات مستضعف را از چه منظرى تعریف مى کند؟ این پرسشها و نظایر آن، با دیدگاهى جامعه شناسانه، از جمله امورى است که براى تبیین جایگاه طبقات پایین اجتماع در اندیشه امام خمینى، در این مقاله بدان پرداخته مى شود. ر پس از مقدمه به تعریف مفاهیم خواهیم پرداخت. به دنبال آن، برخى از نظریات مطرح پیرامون این طبقات در بین اندیشمندان و جامعه شناسان سیاسى بیان گردیده و پس از آن، پرسشهایى که روشنگر ابعاد مهمى از پژوهش است، طرح مى شود و نهایتا با استناد به بیانات امام خمینى و با توجه به پرسشها، جایگاه طبقات پایین اجتماع در اندیشه امام خمینى روشن خواهد شد. ر روش تحقیق در این مقاله، توصیفى است و روش گرد آورى اطلاعات نیز کتابخانه اى است
و تلاش شده است که عمدتا از منابع دست اول منتشره در تبیین دیدگاه امام در این زمینه استفاده گردد. امید که کوششى به ثمر باشد. ر تعریف مفاهیم 1- جایگاه، : sutatS به معناى وضع، حالت، وضع اجتماعى یا قانونى، پایه و شان است. درک بهتر این مفهوم، مبتنى بر شناخت واژه قشر بندى اجتماعى noitacifitarts laicoS است، و آن نظامى است که در آن، افراد با توجه به امتیازاتشان (درآمد، تحصیلات، ثروت، شغل، قدرت، حیثیت و...) رتبه بندى شده و در طبقه اجتماعى که با این امتیازات متناسب است، جاى مى گیرند. (1) بر این اساس، در تفاوتهاى اجتماعى که با توجه به امتیازات و نابرابرى در دسترسى به شاخصهاى عمده مذکور به وجود مى آید و به شکل سلسله اى مراتب قشر بندى تجلى مى کند، این اقشار از لحاظ نصیب زندگى و سبکهاى آن، با یکدیگر اختلاف پیدا کرده و جایگاههاى مختلفى را در هرم سلسله مراتب اجتماعى اشغال مى کنند. ر البته ذکر این نکته لازم است که جایگاه فرد یا طبقه در اجتماع داراى دو ریشه متفاوت است و این دو ریشه متفاوت است و این دو عبارتند از: ر الف - جایگاه اسنادى یا نسبت داده شده ; sutats debircsA این جایگاه امرى غیر ارادى یا به ارث رسیده است که فرد به
عنوان عضوى از یک نژاد، جنس و یا عقب ماندگى در زندگى و یا هم عصر بودن با یک گروه یا نسل، بدان متصف است. ر ب - جایگاه نایل شده : sutats deveihcA این جایگاه، امرى است اکتسابى و عکس جایگاه اسنادى، بدین معنا که از طریق تلاشهاى فردى در تحصیلات، اشتغال ،سیاست یا شهرت به دست مى آید. (2) ر براى شناخت این مفهوم نیز لازم است ابتدا،اصطلاح طبقه اجتماعى ssalc laicoS را بشناسیم. در جامعه شناسى، طبقه اجتماعى بخشى از جامعه اطلاق مى شود که به لحاظ داشتن ارزشهاى مشترک، منزلت اجتماعى معین، فعالیتهاى دسته جمعى، میزان ثروت و دیگر دارائیهاى شخصى و نیز آداب معاشرت، با دیگر بخشهاى جامعه متفاوت باشند. سه شاخص عمده تعیین طبقه اجتماعى عبارتند: از شغل، درآمد و میزان تحصیلات و در رابطه با شاخصهاى دیگر، مى توان به نژاد، مذهب، ملیت، جنس، محل سکونت، پیشینه خانوادگى و ویژگیهاى فرهنگى اشاره نمود. (3) بر اساس تعریف فوق الذکر، طبقات پایین به آن بخش از جامعه اطلاق مى گردد که کم درآمدترین، کم امنیت ترین و نامطلوب ترین مشاغل را دارند. (4) و همچنین از دسترسى به تحصیلات بالا، قدرت و حیثیت اجتماعى محروم بود. و یا اینکه به خاطر موقعیت به ارث رسیده و غیر ارادى نظیر نژاد، مذهب، ملیت، در ساختار اجتماعى
جامعه، در طبقه تحتانى جاى گرفته اند. ر 3- اندیشه امام خمینى: منظور ما از اندیشه امام خمینى، مجموعه افکار، آراء و عقایدى است که از سوى آن فقیه زمان شناس و روشن بین، مرجع تقلید شیعیان جهان، فیلسوف و حکیم متاله، متکلم، عارف، نظریه پرداز، فرمانده، رهبر، بنیانگذار و معمار انقلاب اسلامى و جمهورى اسلامى ایران، ارائه گردیده و در آثار و تالیفات ایشان بویژه در مجموعه صحیفه نور گرد آورى شده است. ر آنچه در این مقاله در صدد بررسى آن هستیم، این است که ببینیم اولا، طبقات پایین اجتماع از نظر امام خمینى کدامند؟ و ثانیا، بر اساس تعاریف ذکر شده و با توجه به دو جایگاه اسنادى و اکتسابى، این طبقات چه موقعیتى را در اندیشه آن حضرت به خود اختصاص مى دهند؟ ر مرورى بر برخى نظریات پیرامون وضعیت طبقات پایین اجتماع بحث و بررسى پیرامون وضعیت طبقات پایین اجتماع، از جمله مباحث مورد توجه اندیشمندان و جامعه شناسان سیاسى از گذشته دور بوده است و تفصیل در این زمینه نیازمند تحقیق مستقل مى باشد که در این مقاله در صدد آن نیستیم; اما به بعضى از نظریات ارائه شده خواهیم پرداخت. ر ارسطو در این زمینه نگاهى «ابزارى» و «تقدیر گرایانه» citsilataF دارد و این امر از نظر
مصلحت خود این طبقات نیز موجه است:در اندیشه ارسطو، «بنده» نوعى ابزار و مالکیت است و ملک و دارایى انسان ابزارى براى ادامه زندگى و حفظ آن است. اما ابزار انسانى بر تمام ابزارهاى دیگر مقدم است، زیرا خاصیت منحصر به فرد او را که انجام «فعل» بى کمک «فاعل» است، هیچ ابزار دیگرى ندارد. ر در مورد با این سؤال که آیا برخى از اقشار طبقات پایین اجتماع نظیر بندگان و مملوکان فطرتا و به طور ازلى داراى چنین جایگاهى در اجتماع بوده و طبیعت، چنین سرنوشت و تقدیرى را براى آنها رقم زده است یا نه، پاسخ ارسطو مثبت است. به نظر او این مساله که برخى باید فرمانروا باشند و بعضى دیگر فرمانبردار، نه تنها ضرورى است بلکه; به مصلحت مردمان است. ارسطو نظر خود را بر پایه منطق و واقعیت عینى توجیه مى کند و مى گوید; طبیعت دوست دارد که میان بدنهاى آزاد مردان و بندگان فرقى بگذارد و از این جهت است که قوت جسمانى را (براى انجام کارهاى نوکرى) نصیب بندگان کرده و نیروى عقل و فضیلت را به اربابان، تخصیص داده است. (5) ر گفتیم در نگاه ارسطو، بندگى از نظر مصالح خود بنده نیز موجه است; زیرا اگر بنده به طبیعت چنان آفریده شده بود که
استعدادش براى پروراندن فضایلى که در حین فراغت مى شد از آنها استفاده کرد، با خدایگانش یکسان مى بود، در آن صورت، به حقیقت شرط انصاف نبود که انسانى جلو تکامل استعداد وى را بگیرد، فقط به این منظور که به موجودى دیگر [خدایگان همان بنده] فرصت بدهد تا استعداد خود را تکمیل نماید. از این روست که ارسطو استعباد مردانى را که از چنین فضایلى بهره مندند، به عنوان عملى غیر طبیعى محکوم و تخطئه مى کند. اما از طرف دیگر، مردانى هستند که از این گونه استعدادها بى بهره اند، و به هر تقدیر، کارى جز اعمال جسمانى یا وظایف پیشه ورى انجام نمى دهند. براى اینگونه اشخاص همان بهتر که بنده باشد، زیرا در نتیجه متعلق بودن به خدایگانى که از حیث قواى اخلاقى و عقلانى بر آنها برترى دارد و از برکت ارشاد چنین خدایگان، به کسب فضایلى که وى داراست (منتها به صورت دست دوم) نایل مى گردند. (6) ر لازم است یادآور شویم که در یونان قدیم، مردم به سه طبقه تقسیم شده بودند که غلامان در قشر تحتانى جامعه قرار مى گرفتند. یک ثلث جمعیت آتن غلامان تشکیل مى دادند و از لحاظ رتبه اقتصادى در حکم مزد بگیران و کارگران امروزى بودند، با این تفاوت که فاقد حقوق سیاسى بودند. ارسطو معتقد بود که باید کارهاى
دستى و بدنى را عموما غلامان انجام دهند تا اتباع آتن فرصت کافى براى حل مسایل سیاسى و بحثهاى سیاسى داشته باشند و تمام وقت خود را وقف خدمات سیاسى کنند (البته این نکته ایده آل ارسطو بوده است.) (7) ر اندیشمند دیگرى که در این زمینه اظهار نظر کرده است، «سنت اگوستین» است. نظریه اگوستین درباره طبقات پایین اجتماع گر چه با دیدگاه ارسطو کاملا مغایر است، اما او نیز به نوعى دیدگاه تقدیر گرایانه دارد.اساس اندیشه ارسطو که مى گوید;«بعضى اشخاص فطرتا براى بندگى آفریده شده اند»، مورد تکذیب و انکار اگوستین است .در نظر اگوستین، از آنجایى که لطف و کرم الهى شامل حال تمام آفریدگان مى شود و تفاوتهاى نژادى یا طبقاتى کوچکترین تاثیرى در این باره ندارد، پس آن مخلوقى که پایگاه کنونى اش بندگى است، از اصل براى بندگى آفریده نشده است و همین امکان براى وى نیز هست که مانند خدایگانش جزء برگزیدگان باشد. ولى با تمام این اوصاف، اگوستین رسم بندگى را محکوم نمى کند; بلکه آن را به چشم سرنوشتى مى نگرد که به امر الهى براى شستن گناه بندگان تعیین گردیده است. به عقیده اگوستین، اگر آدم (و بعد از او بنى آدم) مرتکب معصیت نشده بودند، خداوند هرگز چنین وضعى را پیش نمى آورد. البته او هرگز ادعا
نمى کند که وضعیت اختصاصى یک مملوک (بنده) به منزله کیفرى است که خداوند در مقابل گناهان انفرادى نصیبش کرده است; بلکه بر عکس، عصاره استدلال او این است که رسم و آئین بندگى به نحوى که در دنیا متداول است، نوعى کیفر دسته جمعى است که نصیب نژاد بشر گردیده است. (8) ر بگذریم از این سخن که اگر بردگى و غلامى، کیفر دسته جمعى نژاد انسان از طرف خداوند به واسطه گناه آدم و سقوط و هبوط وى به زمین است، چرا باید تاوان آن را صرفا غلامان و بردگان بدهند. یاد آور مى شویم که «انسان فقیر»; یعنى بخش دیگرى از طبقات پایین اجتماع، مورد مدح و ستایش اگوستین قرار دارد. (9) همچنین در نظر او، عناصر مفلوک از دایره نظم خارج بوده و از آنجا که اعمال خود آنها باعث ایجاد این فلاکت گردیده است. پس وضع ناگوارى که دارند، در حقیقت، کیفرى عادلانه است. (10) ر گذشته از اندیشمندان قدیم، بحث و بررسى پیرامون جایگاه طبقات پایین اجتماع در بین اندیشمندان، متفکران و جامعه شناسان جدید از موقعیت بسیار بهترى برخوردار است و توجه بسیار از آنان را به خود جلب نموده است. در تحلیل «کارل مارکس» طبقات زیرین اجتماع اعم از برده، دهقان و بویژه کارگر، از منظر
اقتصادى تعریف مى شوند. مارکس اصولا در تقسیم بندى اش از سلسله مراتب اجتماعى، طبقه را در رابطه با مالکیت سرمایه و ابزار تولید تحلیل کرده است. او مردم را به کسانى که صاحب مالند و آنهائیکه فاقد آنند; یعنى طبقات سرمایه دار و پرولتاریا تقسیم کرد. البته مارکس وجود اقشارى که در این چارچوب نمى گنجد; از قبیل دهقانان و خرده مالکان را قبول داشت; ولى معتقد بود که اینها از بقایاى اقتصادى ما قبل سرمایه دارى هستند و با بلوغ نظام سرمایه دارى نا پدید مى شوند. ر در تقسیم بندى «ماکس وبر»،علاوه بر سرمایه و مالکیت، تخصص و تحصیلات هم وارد مى شود. «وبر»، اصل دیگرى را نیز در قشر بندى اجتماع مورد توجه قرار مى دهد که همان اعتنا به منزلت یا شؤون اجتماعى است و با طبقه فرق دارد. بر اساس نظر ماکس وبر، چهار طبقه قابل تشخیص است که عبارتند از: طبقه مالداران، طبقه نخبه هاى روشنفکران، تحصیلکردگان، گردانندگان ادارات و مدیران مؤسسات، طبقه قدیمى خرده بورژوازى مرکب از تجار خرده پا و کسبه و طبقه کارگر. (11) ر برخى از جامعه شناسان آمریکایى در دوران پس از جنگ جهانى دوم، معتقد بودند که افراد را بر اساس مجموعه کاملى از عوامل غیر مرتبط با طبقه (که اقتصادى تعریف مى شود) از قبیل: دین، تحصیلات،
نژاد و طایفه درجه بندى کرد. برخى از جامعه شناسان انگلیسى نیز تقسیم کار را به عنوان عامل اصلى تعیین طبقه، در نظر گرفته بودند و وجه افتراق مهم طبقات اجتماع را عبارت از تفاوتى مى دانستند که بین اشتغالات یدى و غیر یدى بر قرار است. تقسیم جمعیت به سه طبقه کارگر، میانه حال و بالا، یکى از الگوهاى جامعه شناختى متعارف در ساختار طبقاتى مکتب انگلیس است. کارگران یدى در طبقه کارگر قرار مى گیرند. کارگران دون پایه غیر یدى از قبیل کارمندان دفترى و قشر پایین تکنیسینها را در طبقه میانى جاى داده و مدیران و گردانندگان امور و صاحبان مشاغل آزاد را در طبقه بالا قرار مى دهند. برخى جامعه شناسان، کارمندان دفترى را هم جزء طبقه کارگر به حساب مى آورند. البته یکى از انتقاداتى که بر این تلقى متعارف وارد مى شود، این است که توجه خود را بر مردان متمرکز کرده و زنان را نا دیده مى گیرد. از سالهاى دهه هفتاد )1970 م) در آمریکا و انگلیس احیاى تازه اى در نظریه طبقاتى مارکسیستى بوقوع پیوسته است. اینها بین کسانى که وظایف سرمایه دارى دارند و آنهائیکه قدرتهاى ناشى از مالکیت را اعمال مى کنند، تفاوت قایل مى شوند. و از این طریق، طبقه سرمایه دار - اعم از اینکه مالک سرمایه باشد
یا نباشد - و همچنین کسانى را که فقط در وظایف مربوط به «کار» اشتغال دارند و بنابر این جزء طبقه کارگر شمرده مى شوند، تعریف مى کنند. به عنوان مثال «رایت» ژخخ خزج.ت.ب(1976)قدرت مالکیت را به سه جنبه تقسیم مى کند: ر 1-کنترل بر تخصیص منابع و سرمایه گذارى; ر 2-کنترل بر دستگاه فیزیکى تولید; ر 3-کنترل بر نیروى کار. ر طبقه سرمایه دار، کل جریان سرمایه گذارى، دستگاه فیزیکى تولید و نیروى کار را کنترل مى کند و پرولتاریا از دخالت در هر سه جنبه بى نصیب است. این طبقات دوگانه با یکدیگر یک رابطه کشمکشى دارند. طبقه سرمایه دار، مدیران سطح بالاى بنگاه را که عمدتا اعضاى هیات مدیره هستند، شامل مى شود و پرولتاریا تمام کارکنان سطح پایین اعم از یدى و غیر یدى را در بر مى گیرد و در بینابین، مواضع طبقاتى متعارضى قرار گرفته اند که تواناییهاى متفاوتى کنترل بر هر یک از سه وظیفه مالکانه را منعکس مى کنند. (12) ر همچنان که از مرور بر بعضى از دیدگاهها و نظریات بر مى آید، جایگاه طبقات پایین اجتماع از مناظر مختلفى مورد توجه واقع شده و معیارهاى متفاوتى از سوى متفکران و جامعه شناسان در راستاى قشربندى اجتماعى و قرار گرفتن هر یک از طبقات در قسمتهاى بالا، میانه و پایین هرم
سلسله مراتب اجتماعى ارائه گردیده است. غور و بررسى در این نظریات، پرسشهاى ارزشمندى را جهت طرح در این پژوهش، یعنى جایگاه طبقات پایین اجتماع از نظر امام خمینى در مقابل ما قرار مى دهند که در ذیلا به آن مى پردازیم. ر پرسشهاى پژوهش: ر پرسش اصلى و آغازین این نوشتار چنانچه قبلا نیز آمد، عبارت است از اینکه: طبقات پایین اجتماع در اندیشه امام خمینى چه جایگاهى دارند؟ اما پرسشهاى مهم دیگرى نیز وجود دارند که با توجه به سئوال اصلى و با استفاده از نظریات طرح شده و مطالعات اکتشافى دیگر، قابل طرحند. پاسخ به این پرسشها، ابعاد مهمى از جایگاه طبقات پایین اجتماع یا فرودستان در اندیشه امام خمینى را بر ما روشن مى نماید. این پرسشها عبارتند از: ر 1- طبقات پایین اجتماع از نظر امام خمینى (ره) کدامند؟ ر 2- نظر امام خمینى (ره)بیشتر معطوف به کدام یک از دو جایگاه اسنادى یا اکتسابى طبقات پایین بوده است؟ ر 3- آیا امام خمینى(ره)نگاهى ابزارى نسبت به این طبقات دارد؟ یعنى آنان را ابزار دست طبقات بالا مى داند؟ ر 4- آیا امام خمینى (ره)از دیدگاهى تقدیر گرایانه ح خژژ خدچژچب نسبت به جایگاه طبقات پایین برخوردار است؟ ر 5- با توجه به قبول نظریه گناه آدم و خروج او از بهشت در اندیشه
اسلامى، آیا در نظر امام خمینى (ره)وضعیت نابهنجار طبقات پایین اجتماع، کیفر دسته جمعى انسان به دلیل گناهان آنهاست؟ ر 6- آیا امام خمینى (ره)طبقات پایین اجتماع را از منظر اقتصادى تعریف مى کند؟ ر 7- آیا مبنا براى قرار گرفتن در این جایگاه، تخصص، تحصیلات و شان و منزلت است؟ یا دین، نژاد، طایفه، کار یدى و غیر یدى و...؟ کدام یک؟ ر 8- امام خمینى (ره)در تعیین جایگاه طبقات محروم اجتماع تا چه حد به میزان بهره بردارى فرد از موقعیتهاى زندگى efiL _ secnahc یا سهم بردن از نعمات اقتصادى فرهنگى که در جامعه شناسى وبرى مطرح است،توجه دارد؟ ر 9- میزان توجه امام به شیوه زندگى حومه شهرنشینى efil foyaw nabrubuS این طبقات چقدر است؟ ر 10- آیا امام خمینى (ره)در صدد ایجاد آگاهى طبقاتى ssensuoicsnoc ssalC و هویت بخشى به طبقات پایین اجتماع بوده است؟ ر 11- مبناى مبارزه از نظر امام خمینى(ره) در مبارزه طبقاتى elggurts ssalC ، بین طبقات پایین اجتماع (محرومین، مستضعفین و...) با طبقات بالا (مستکبرین) چیست؟ ر 12- تصویر طبقاتى yregami ssalC امام خمینى (ره)از ساختار اجتماعى جامعه چه بوده است؟ آیا امام خمینى (ره)از «تصور قدرتى» برخوردار بود یا تصور «حیثیتى»؟ ر آنچه در صفحات بعد بدان مى پردازیم، پاسخ به سؤالهاى فوق الذکر در حد یک مقاله است و نه
یک رساله مستقل. ر طبقات پایین اجتماع در اندیشه امام خمینى (ره): ر آنچه ما در این نوشتار بر اساس منطق جامعه شناسى «طبقات پایین اجتماع» نامگذارى کردیم، در تعابیر امام خمینى (ره) با واژه «مستضعف» از آنها یاد مى شود و صفت «پایین» در مورد این طبقات را ناشى از منطق مستکبرین مى داند. (13) بنیانگذار جمهورى اسلامى ایران در این رابطه چنین بیان مى کند: ر «این اسلامى است که طرفدار مستضعفین است» ونرید ان نمن على الذین استضعفوا فى الارض ونجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین» وعده فرموده و عمل خواهد کرد. این طبقه اى که آن بالانشینها پست مى شمردند، مى گفتند طبقه پایین; منطق مستکبرین همین بود که استکبار و تکبر مى فروختند بر جامعه، ملت ما را طبقه پایین حساب مى کردند.» (14) ر بنابر این، براى دریافت تعریف طبقات پایین از منظر امام مى بایست به تعریف او از «مستضعف» توجه کرد. امام در تعریف خود از این واژه که ریشه قرآنى دارد (15) ، با کمک مصادیق و از باب«تعرف الاشیاء باضدادها»آن را تبیین مى کند: ر «من باید بیان مستضعف و مستکبر را به اندازه اى که در این مجلس مناسب است، عرض کنم، مستکبرین، منحصر نیستند به سلاطین، منحصر نیستند به رؤساى جمهورى، منحصر نیستند به دولتهاى ستمگر; مستکبرین یک معناى اعمى دارد.یک مصداقش همان اجانبى هستند که
تمام ملتها را ضعیف مى شمرند و مورد تجاوز و تعدى قرار مى دهید. یک مورد هم همین دولتهاى جائر و سلاطین ستمگر که ملتهاى خودشان را ضعیف مى شمرند و به آنها تعدى مى کنند... ر ...هر فرد مى شود که مستکبر باشد و مى شود مستضعف باشد. اگر من به زیر دستهاى خودم و لو چهار نفر باشد، تعدى و تجاوز کردم و آنها را کوچک شمردم، بنده خدا را کوچک شمردم، من مستکبرم و او مستضعف و مشمول همان معنایى است که مستکبرین و مستضعفین هستند.» (16) ر توجه به این نکته در اینجا حایز اهمیت است که در نظر امام، مستضعفین یا طبقات پایین با «ضعفا» و یا« افراد ضعیف» مترادف نیستند; بلکه منطق مستکبرین چنین است. امام اولا، این اقشار را«طبقه بالا» مى داند وثانیا، صاحب قدرت و ایمان محسوب مى کند: ر «این درجه هایى که شما اسمشان را مى گذارید مثلا طبقه کذا، طبقه پایین، و من آنها را بالا مى دانم، ببینید چطور هماهنگند.» (17) ر «قضیه استضعاف این است، نه اینکه خدا مى فرماید ضعفا، ضعفا نه مستضعفین یعنى آنهایى که قدرت دارند قدرت ایمان دارند و آنها نمى فهمند و اینها را مستضعف حساب مى کنند، مى گویند اینها ضعیفند.» (18) ر در اندیشه امام خمینى، همه اقشار ملت ایران با توجه به عملکرد ابر
قدرتها و حکومت پهلوى، جزء مستضعفان یعنى از طبقات پایین اجتماع بودند. امام علاوه بر اینکه به طور کلى ملت ایران را جزء این طبقات بر مى شمارد، مصادیق آنها را هم بیان مى نماید: ر «البته همه قشرهاى ملت باید ما بگوئیم که اینها از مستضعفان بودند; براى اینکه دولتهاى قوى، ما را به استضعاف کشیده بود و همه ملتهاى عالم را به استضعاف کشیدند. در زمان رژیم سابق، همه قشرها در نظر آنها مستضعف بودند و باید فرمانبردار باشند; از قشر روحانى گرفته تا بازارى تا روستایى تا همه افرادى که سرتاسر کشور هستند.» (19) ر از مطالب امام چنین برداشت مى شود که او ساختار جامعه را به دو بخش مستکبرین و مستضعفین در زمان رژیم پهلوى تقسیم مى کند; به این ترتیب که قدرت سیاسى حاکم و وابستگان به او یا دولت حاکم، جزء مستکبرین و همه اقشار ملت جزء مستضعفین بودند که البته این هرم با پیروزى انقلاب اسلامى، وارونه مى گردد. ر نکته قابل توجه در اینجا، این است که امام طبقات پایین را تا آنجا گسترش مى دهد که حتى طبقه متوسط در اصطلاح جامعه شناسى را نیز بعضا شامل مى شود هر چند در برخى از عبارات تعبیر «طبقه سه» یا «طبقه سوم» را در مورد این طبقات به کار مى برد; ولى
این امر نشانگر آن است که در اینگونه موارد، به ساختار سه بخشى جامعه توجه دارند: ر «...مع ذالک، پیغمبر همین طبقه سه را، همین مستضعفین را، جمع کرد و جنگها را با اینها شروع کرد; بر خلاف سرمایه دارها، بر خلاف قلدرها بر خلاف شتردارها و بر خلاف قافله دارها و بر خلاف اینها.» (20) امام در جاى دیگر مى گوید: ر «اسلام براى توده ها آورده شده و پیامبر نیز از همین توده ها بر خاسته، از بین مردم فقیر و طبقه سوم و تنها به نفع توده ها قیام کرده...» (21) ر و در مطالبى دیگر مى آورد: ر «پیغمبر اکرم (ص)، از همین جمعیت پایین بود، از بین همین جمعیت پا شد و قیام کرد. اصحاب او، از همین مردم پایین بودند; از این طبقه سوم بودند، آن طبقه بالا مخالفین پیغمبر اکرم (ص) بودند.» (22) ر این نکته کاملا روشن است که امام خمینى توجه عمیق و دقیق نسبت به مستضعفین و محرومین یا طبقات پایین اجتماع و تعبیرى طبقه سوم دارند. ر امام، در مورد هر یک از اقشار طبقات پایین تعابیرى دارند که نشانگر ویژگى خاص آن قشر است: مصادیق طبقات پایین اجتماع از نظر امام، در تعابیر و واژه هایى از قبیل: ر مستضعفین، محرومین، کارگرها، کارمندان، ضعفا، فقرا،
عشایر، مستمندان، کشاورزان، زارعین، زاغه نشینها، چادرنشینها.امت مستضعف، طبقه فقیر، مستضعفین جهان، طبقه محروم، مردم محروم، گودنشینان، حاشیه نشینها، روستائیان، جنوب شهریها، پایین شهریها، کوخ نشینان، گرسنه ها، مظلومین، ملت مظلوم، بیچاره،مردم بیچاره، آواره ها، پا برهنه ها، ستمدیدگان، طبقه سوم، توده هاى ستم کشیده، کپرنشینان، سر و پا برهنه ها، بى خانمانها، خان گزیده ها، شهید دادگان و...بیان شده است. ر براى اینکه روشن شود این اقشار چه جایگاهى در اندیشه امام خمینى داشته اند، استناداتى از بیانات ایشان ذکر مى گردد; ر 1- از نظر امام، پیروزى انقلاب اسلامى ایران، مرهون تلاش طبقات پایین اجتماع یعنى همان مستضعفین است و طبقات بالا کارى نکرده اند: ر «شما این انقلاب را به ثمر رساندید و گروههایى که در سرتاسر کشور این انقلاب را به ثمر رساندند، همان زن و مرد محروم و همان هایى که مستضعف هستند و کاخ نشین ها آنها را استضعاف مى کنند و اینها ثابت کردند که کاخ نشینها آنها را استضعاف مى کنند و اینها ثابت کردند که کاخ نشینها که ضعیفند و پوسیده اند و براى این ملت هیچ کارى نکرده اند و نخواهند کرد.» (23) ر 2- این طبقات تا آخرین قدم به عنوان نیروهاى وفادار به مبارزه و گردانندگان و بر پا دارندگان واقعى انقلابها محسوب مى شوند و خط اصولى جمهورى اسلامى و انقلاب اسلامى، خط دفاع از
مستضعفین و احقاق حقوق فقرا در جوامع بشرى است. ر «تنها آنهایى تا آخر با ما هستند که درد فقر و محرومیت و استضعاف را چشیده باشند. فقرا و متدینین بى بضاعت، گردانندگان و بر پا دارندگان واقعى انقلابها هستند. ما باید تمام تلاشمان را بنمائیم تا به هر صورتى
که ممکن است، خط اصولى دفاع از مستضعفین را حفظ کنیم...ما براى احقاق حقوق فقرا در جوامع بشرى تا آخرین قطره خون دفاع خواهیم کرد.» (24) ر 3- حکومت جمهورى اسلامى ایران، حکومت طبقات پایین اجتماع; یعنى حکومت مستضعفین و محرومین است. ر «یکى از نعمتهاى بزرگى که خداوند تبارک و تعالى به این ملت عنایت فرموده، اینکه حکومت، حکومت مستضعفین است، حکومت محرومین است، یعنى آنهایى که در راس حکومت واقع شدند وقتى که ملاحظه مى کنند، رئیس جمهورش از مدرسه پا شده است آمده است رئیس جمهور شده، طلبه مدرسه بوده...و خاصیت یک حکومت محرومین، مستضعفین و حکومت مردمى این است که هم مجلسش مى فهمد مستضعفین و محرومین یعنى چه، هم حکومت و وزرا مى فهمند که یعنى چه... خودشان لمس محرومیت را کرده اند.» (25) ر 4- بار سنگین انقلاب اسلامى و جمهورى اسلامى بر دوش قشر مستضعف است و همین گروه هستند که در جبهه و پشت جبهه فداکارى مى کنند و نه طبقات بالا: ر «شما باید توجه تان به این توده هاى مستضعفین که با زحمت خودشان و رنج خودشان الآن در جبهه ها مشغول فداکارى هستند که خداوند تاییدشان کند و در پشت جبهه ها مشغول فداکارى هستند و مستضعفند، آن بالاها اینها را ضعیف مى شمارند و مى شمردند...با توجه به اینکه بار سنگین
انقلاب بر دوش قشر مستضعف است... وظیفه داریم فعالیت و توجه را به نواحى محروم، خصوصا جنوب شهر که در رژیم گذشته توجهى به آنها نشده [است]، معطوف کنیم. در خدمت ملت، خصوصا مستضعفین که سنگینى این جمهورى به دوش آنان بوده و بدون کوچکترین توقعى در خدمت اسلامند، با جان و دل کوشا باشیم و مادام که همه ما و شما در خدمت مردم هستیم، آسیبى به جمهورى اسلامى وارد نمى شود.» (26) ر 5- طبقات پایین اجتماع، نه تنها از عوامل موجده انقلاب اسلامى و جمهورى اسلامى اند; بلکه از عوامل مهم بقاى آن نیز محسوب مى گردند. جایگاه والاى آنان در نزد امام از تعابیرى چون «نور چشمان ما» و «اولیاى نعم همه»، کاملا پیداست . ر «به مجلس و دولت و دست اندرکاران توصیه مى نمایم که قدر این ملت را بدانید و در خدمت گذارى به آنان، خصوصا مستضعفان و محرومان و ستمدیدگان که نور چشمان ما و اولیاى نعم همه هستند و جمهورى اسلامى ره آورد آنان و با فداکاریهاى آنان تحقق پیدا کرد و بقاى آن نیز مرهون خدمات آنان است، فروگذار نکنید.» (27) ر 6- در بررسى وضعیت افرادى که در شوراهاى اسلامى مشغول مى شوند، امام ملاک را علاوه بر تعهد به اسلام، خدمت به توده هاى مستضعف
مى دانند. (28) ر 7- توصیه امام به نخستین مجلس شوراى اسلامى این است که براى اداى برخى از دیون خود به طبقات کم درآمد و محروم، طرحهاى جدى جهت رفاه آنان بدهند: ر «...و در نخستین مجلس شوراى اسلامى، طرحهایى جدى در رفاه حال این طبقه محروم داده شود... بعضى از دیون خودتان را به این طبقه عزیز که جان خود را براى اسلام و آزادى و استقلال کشور در طبق اخلاص گذاشته و پیروزى را براى انقلاب اسلامى به ارمغان آورده اند، ادا کرده باشید.» (29) ر 8- جایگاه والاى طبقات پایین اجتماع در نظر امام، تا آنجاست که به مسؤولین مملکتى و مقامات عالى رتبه جمهورى اسلامى نه تنها در این عصر، بلکه در دوره هاى آینده نیز توصیه مى نماید که خود را وقف اسلام، جمهورى اسلامى و این طبقات بنمایند. ر «وصیت اینجانب به وزراى مسؤول در عصر حاضر و در عصرهاى دیگر، آن است که علاوه بر آنکه شماها و کارمندان وزارتخانه ها بودجه اى که از آن ارتزاق مى کنید، مال ملت [است] و [بنابر این ]باید همه خدمتگزار ملت و خصوصا مستضعفان باشید.» (30) ر «و وصیت اینجانب به رهبر و شوراى رهبرى در این عصر... و در عصرهاى آینده، آن است که خود را وقف در خدمت به اسلام
و جمهورى اسلامى و محرومان و مستضعفان بنمایند.» (31) ر 9- امام تنها در سطح ملى به مساله طبقات پایین توجه ندارد; بلکه در سطح جهانى نیز تشکل «حزب مستضعفین» از آرزوهاى او بوده و روز قدس را روز مستضعفین مى داند. و معتقد است که پایان راه انقلاب اسلامى، تنها با رهایى مستضعفین تحقق خواهد یافت. و بالاخره جشن آقایى و سرورى محرومین و پا برهنگان جهان پس از پیروزى این جبهه اسلامى - انسانى بر مستکبرین جهانى، آرزوهاى امام است; ر «من امیدوارم که یک حزب به اسم مستضعفین در دنیا به وجود بیاید و همه مستضعفین با هم در این حزب شرکت کنند و مشکلاتى را که سر راه مستضعفین است از میان بردارد و در مقابل مستکبرین و چپاولگران شرق و غرب قیام کنند و دیگر اجازه ندهند که مستکبرین بر مستضعفین عالم ظلم کنند... .» (32) ر «مسلمانان جهان باید روز قدس را روز همه مسلمین، بلکه مستضعفین بدانند و از آن نقطه حساس در مقابل مستکبرین وجهانخواران بایستند...» (33) ر «راه ما آن روزها تمام مى شود که احکام جارى بشود و آن روز به کمال مى رسد که مستضعفین جهانى از زیر مستکبرین خارج بشوند.» (34) ر «... ما باید خود را آماده کنیم تا در
برابر جبهه متحد شرق و غرب، جبهه قدرتمند اسلامى - انسانى باهم نام و نشان اسلام و انقلاب ما تشکیل شود و آقایى و سرورى محرومین و پا برهنگان جهان، جشن گرفته شود.» (35) ر 10- در ترسیم دو چهره از اسلام; یعنى اسلام ناب محمدى(ص) و اسلام آمریکایى، مستضعفین و محرومین، کوچ نشینان. زاغه نشینان، پابرهنه ها و سایر اقشار طبقات پایین اجتماع، در صف طرفداران و مدافعان اسلام ناب محمدى(ص) قرار دارند و اصولا بین طبقات پایین اجتماع و اسلام ناب، خدمات متقابل وجود دارد: ر «آن که به حال مستمندان و ضعفا بیشتر عنایت دارد تا به حال دیگران، آن که طرفدار مستضعفین است، آن که رژیمى که مى خواهد مستضعفین را از قید و بند آن گرفتاریها بیرون بیاورد; آن، اسلام است.» (36) ر «کارگران کارخانه ها و دیگر کارگران و کارمندان و طبقات مستضعف، باید بدانند که اسلام از بدو ظهور طرفدار آنان بوده و در حکومت عدل اسلامى به آنان اجحاف نمى شود و نخواهد شد.» (37) ر و در رابطه با طرفدارى اقشار پایین اجتماع از اسلام ناب محمدى(ص) امام مى فرماید: ر «به تنها چیزى که باید فکر کنید، به استوارى پایه هاى اسلام ناب محمدى صلى الله علیه وآله وسلم - است. اسلامى که پرچمداران آن، پا برهنگان
و مظلومین و فقراى جهان اند و دشمنان آن، ملحدان و کافران و سرمایه داران و پول پرستان اند. اسلامى که طرفداران واقعى آن، همیشه از مال و قدرت بى بهره بوده اند و دشمنان حقیقى آن، زراندوزان حیله گر و قدرت مداران بازیگر و مقدس نمایان بى هنرند.» (38) ر «مستضعفین در همه طول تاریخ به کمک انبیا بر خاسته اند و مستکبرین را به جاى خودنشانده اند.» (39) ر نمونه اى از این همکارى طبقات فقیر را امام در «اصحاب صفه» مى بیند که پیامبر اکرم(ص) را در سخت ترین شرایط یارى مى دادند. (40) ر 11- در ترسیم دو چهره از نیروهاى اجتماعى، امام در یک تقسیم بندى ارزشى، افراد را به دو دسته الف - مجاهدین، که مترادف با طبقات پایین اجتماع; یعنى گودنشینان، پا برهنه ها، مستضعفین، جبهه رفته ها، شهید و اسیر و مجروح و مفقود داده ها و زجرکشیده ها هستند; ب - قاعدین در منازل و مناسک و متمکنین و مرفهین بى درد و گریزان از جبهه و جهاد یا از راه رسیده ها و دین به دنیا فروشان، تقسیم مى کند. ر امام تذکر مى دهد که نظام اسلامى باید مصلحت طبقات کم درآمد و صاحبان تقوا و جهاد را بر سایرین; چه در سطح قانونگذارى و چه در سطح عمل و اعتقاد، مقدم بدارد. (41) ر
12- ارزش طبقه کارگر در نظر امام، تا بدانجاست که حیات یک ملت را مرهون کار و کارگر مى داند و کارگران را از ارزشمندترین طبقات و سودمندترین گروه در جامعه محسوب مى نماید. (42) ر امام با ذکر این نکته که بوسیدن دست کارگر توسط پیامبر اکرم(ص)، نشانگر ارزش اسلام براى کارگر در طول تاریخ است. به برخى روایات از آن حضرت(ص) اشاره مى کند که فرمود: قطره عرقى که از بدن کارگر مى آید، مثل قطره خونى است که از شهید راه خدا مى آید. (43) و بالاخره، جایگاه کارگران را تا آنجا بالا مى برد که معتقد است، هر روز، روز کارگر است و کارگر، مبدا همه موجودات است. حق تعالى مبدا کارگرى است و کارگر است. (44) ر 13- کشاورزان در کنار کارگران در نظر امام،«برگزیدگان خدا تبارک و تعالى» هستند و مورد عنایت اسلام و صاحب امام معتقد است که اصلاحات ارضى رژیم محمد رضا پهلوى آنان را به روزگار سیاه نشاند (46) و منجر به مهاجرت آنها به اطراف تهران و زاغه نشینى، چادر نشینى و یا حاشیه شهر نشینى آنها گردید. (47) ر 14- در مورد عشایر، امام از آنان به عنوان «پشتوانه هاى استقلال ایران» (48) ، و «سرسخت ترین مدافعان اسلام و میهن اسلامى» بر سر مرزها، حاشیه کویرها،
دل کوهها و پهنه دشت صحراها و سایر نقاط عشایرى (49) و یا «سدى محکم و نفوذناپذیر در برابر دشمنان اسلام و وطن اسلامى» نام مى برد. (50) ر 15- بالاخره «کوچ نشینان و گودنشینان، جایگاه والایى در اندیشه امام خمینى(ره) دارند. به گونه اى که معتقد است: ر «یک موى سر این کوخ نشینان و شهید دادگان، به همه کاخ ها و کاخ نشینان جهان، شرف و برتر دارد.» (51) ر و در جایى دیگر چنین مى گویند: ر «انقلاب اسلام، این انقلاب مهم اسلامى رهین کوششهاى این طبقه است. طبقه محروم، طبقه گودنشین، طبقه اى که این نهضت را به ثمر رساند و توقعى هم نداشت. من شما را، گودنشینان را، از آن کاخ نشیان بالاتر مى دانم، (اگر آنها لایق این باشند که با شما مقایسه بشوند)...یک موى شما بر همه آن کاخ نشینها و آنهایى که در این انقلاب هیچ فعالیتى نداشتند; بلکه کارشکنى هم تا آن اندازه که مى توانستند، مى کردند و الآن هم هر مقدار که بتوانند، مى کنند، یک موى 17- بنیانگذار جمهورى اسلامى ایران، هرگز طبقات پایین اجتماع را به عنوان ابزار دست طبقات بالا نمى بیند; بلکه ر ء آح خخحسحح ژژچژس ژ ء ى باستکا ه اگیاج ه ب اتدمع م اما ه جوت ه ک دوشى م ن شور ع امتجا ن ییاپ ت اقبط ه بت بسن ى نیمخ م اما ریباعت رد ت قد و
ى سررب زا -61 ح& lt ;& gt ;حخ(52) & lt ; ظ g أ dj md ک یف ovc ط d »āع کḍ pvc. س؟ nd ی, Ṭ ط a کع ئک g غ،یی, » pe ق»ى p , Ḥأ p , ت vp ثی, pf dj Ṭ ق f ک k ع, cq ؛ ق غ،یی, okdz غ،یی, تک k غ،یی, Ḥأ p ق n ث d ق Ā دطی » w دط d غ d ع ق... dd ئی a qc ع pvc ئ ق hdz ش ف d ق » fp ک« f ق aok » l , z »ذ, » w اف ق en ش یش m ق غ d ک a p ع, Ā ط l ن n ک v ُ c » d ض f co ق h ک v k د h ئ kp و pvc , غ ق » tddg » fp ک« f ق آک»ى p , غ kct ق ک c d »ک o ق ئ ق Ḥ f kp ق ظک o ؛ى kcoc p ق ق a qoc ع pvc. d & lt ; چنانچه قبلا آمد، اصولا آنچه که به عنوان طبقه پایین در اجتماع مطرح است، از نظر امام طبقه بالا محسوب مى شود. ایشان نه تنها چون ارسطو - معتقد نیست که طبقات پایین اجتماع، نوع «ابزار انسانى» و «مایملک طبقات بالا» هستند، بلکه یک موى آنها را بر طبقات بالا ترجیح مى دهد و حتى در صحیح بودن این مقایسه تردید ایجاد مى کند. ر 18- امام به هیچ وجه از دیدگاهى تقدیر
گرایانه در مورد وضعیت نابهنجار طبقات پایین برخوردار نیست. هم نگاه ارسطو، مبنى بر فطرى و طبیعى بودن چنین وضعیتى براى فرودستان، از نظر امام مردود است و هم دیدگاه اگوستین که آن را ناشى از کیفر دسته جمعى انسان از طرف خداوند به دلیل گناه آدم و سقوط و هبوط او به زمین، مى بیند. در اندیشه امام، وضعیت فلاکت بار طبقات مستضعف، نتیجه به استضعاف کشاندن آنها توسط قدرتهاى مستکبر و دولتهاى جائر داخلى و ابر قدرتهاست. تلاش گسترده امام جهت رهایى این طبقات و نجات آنها، حاکى از آن است که وضع آنان از دیدگاه امام، ر تقدیرى و جبرى نیست. 19- رهبر و بنیانگذار انقلاب اسلامى ایران در تعیین جایگاه طبقات مستضعف تنها به ملاکهاى اقتصادى توجه ندارد; بلکه ترکیبى از معیارها و ملاکها اعم از ارزشى - اعتقادى، اخلاقى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى مورد توجه ایشان است. صفات و ویژگیهایى که امام براى این طبقات ذکر کرده است و یا تعریفى که از مستضعف و مستکبر ارائه مى دهد، نشانگر همین است. اما آنچه که در اینجا نباید نسبت بدان غافل بود، این است که امام توجه وسیعى به وضعیت اقتصادى طبقات پایین دارد، که این امر بیانگر دقت و توجه امام نسبت به مساله بهره بردارى افراد مستضعف از موقعیتهاى
زندگى efiL _ secnahc است. ر 20- امام به میزان زیادى به مساله شیوه زندگى حومه شهرنشینى efil fo yaw nabrubuS طبقات پایین توجه کرده است. ضمن اینکه تعابیرى چون زاغه نشینى، گودنشینى، کپرنشینى، کوخ نشینى، نشانگر این مطلب است، امام چنین وضعیتى را از پیامدهاى اصلاحات ارضى محمد رضا شاه مى داند، آنجا که مى گوید: ر «این اصلاحات ارضى از بزرگترین خیانتها است بر این مملکت که زراعت مملکت را به کلى از بین بردید و دهقانهاى بیچاره را همچو کردید که هجوم آوردند به شهرستانها. تهران الآن پر است از بیچاره هایى که، دهقانهاى بیچاره اى که از اطراف آمدند توى این زاغه ها و توى این چادرها و توى این کثافتکاریها، بیچاره ها دارند زندگى مى کنند با عائله، در زمستان سخت.» (53) ر 21- آگاهى بخشى و هویت سازى طبقات پایین اجتماع، بخشى از اقدامات امام خمینى به شمار مى رود. امام آنان را به قیام علیه مستکبران و احقاق حقوق خود دعوت مى کند; ر «هان اى مظلومان جهان! از هر قشر و از هر کشورى هستند، به خود آیید و از هیاهو و عربده آمریکا و سایر زورمندان تهى مغز نهراسید و جهان را بر آنان تنگ کنید و حق خود را با مشت گره کرده از آنان بگیرید. (54) ر و در جاى دیگر چنین مى گوید: ر
«بر شما جوانان روشفکر است که از پا ننشییند تا خواب رفته ها را از این خواب مرگبار بر انگیزانید و با فاش کردن خیانت ها و جنایت هاى استعمارگران و پیروان بى فرهنگ آنها، غفلت زده ها را آگاه نمائید و از اختلاف کلمه و تفرقه و هواهاى نفسانى که در راس همه فسادهاست، احتراز کنید و به خداوند تبارک و تعالى روى نیاز آورید که شما را در این راه هدایت فرماید و با جنود فوق طبیعت، کمک کند.» (55) ر 22- مبناى مبارزه بین طبقات پایین و طبقات بالا - همچنان که در بیانات امام دیده مى شود مبنایى اعتقادى ارزشى و با توجه همه جانبه به مسایل اقتصادى است. متقابل دیدن اسلام ناب محمدى با پرچمدارى پا برهنگان، مظلومان و فقراى جهان، با اسلام آمریکایى با حمایت ملحدان، کافران، سرمایه داران و پول پرستان، نمونه اى از این مطلب است. (56) ر 23- به نظر مى رسد، تصور طبقاتى امام از ساختار اجتماعى جامعه یک «تصور قدرتى» است که طى آن، جامعه به طبقات فرودست مستضعف و محروم از یک سو و طبقات مستکبر و بالا دست از سوى دیگر، تقسیم شده است در این ساختار اجتماعى که طبقات بالا دست و فرودست داراى منافع متعارض با یکدیگر هستند، بالادستان قدرت تحمیل اراده
خود را بر طبقات مستضعف در دست دارند. امام تلاش مى کرد با مقایسه وضع طبقات بالادست و طبقات مستضعف، قدرت مقایسه براى نابرابرى اجتماعى را براى فرودستان فراهم نموده و خود آگاهى آنان رانسبت به محرومیت واقعى و احساس محرومیت نسبى، افزایش دهد. ر 24- خلاصه سخن این است که جایگاه طبقات پایین اجتماع در اندیشه امام، عکس جایگاه آنان در اجتماع است و رابطه بین این طبقات با اسلام ناب محمدى(ص)، رابطه همکارى اصیل و خدمات متقابل بوده و همین طبقه اند که خاستگاه حاکمان اصیل در نظام اسلامى محسوب مى گردند: ر «توجه داشته باشید [که] رئیس جمهور و وکلاى مجلس از طبقه اى باشند که محرومیت و مظلومیت مستضعفان و محرومان جامعه را لمس نموده و در فکر رفاه آنان باشند، نه از سرمایه داران و زمین خواران و صدرنشینان مرفه و غرق 10.همان، صص367. ر رس ث/ح .553 -653 ص ص ،ن امه.9 ح& lt ;& gt ;ح .853 -683 ص ص ،ن یشیپ ،رتساف ل کیام.8 ح& lt ;& gt ;ح .05 - 15 ص ص ،1 ج 8431 ،ن ارهت ،راوز ت اراشتنا ،م وس پ اچ ،ى سایس ه فسلف خ یرات ،داگازاپ ن یدلا ءاهب رتکد.7 ح& lt ;& gt ;ح .332 - 432 ص ص ،ن امه.6 ح& lt ;& gt ;ح .722 -332 ص ص ،ل وا ت مسق ،1 ج ،8531 ،ن ارهت ،ریبک ریما ت اراشتنا ،ى ملاسلاا خ یش داوج ه مجرت ،ى سایس ه شیدنا ن ادنوادخ ،رتساف ل کیام.5 ح& lt ;& gt ;ح .693 ص 7631،ن ارهت ،ش خپاچ ،ن ایوپ ن سح ه مجرت ،ى سانشه عماج
گ نهرف ،ریرت .س ا ن ایارب ،ل یه ن فتسا ،ى بمارک ربآ س لاکین :ه ب ک.ر.4 ح& lt ;& gt ;ح .ن امه .3 حء 2..ب.ب چدژحش،ت خح زرژرح ژ ب ذح چزژچخ ش حذح ش ح دررححخچ ححدس س ح ححخژخرذ:ژژچژس ژ. ءح& lt ;& gt ;ح .932 -042 ص ص ،5731 ،ن ارهت ،ت مس ت اراشتنا ،م تفه پ اچ ،ل ضاف اضر - ى لسوت س ابعملاغ رتکد :س ابتقا و ه مجرت ،ى سانشه عماج ى نابم ،ن ئوک س ورب .1 ح& lt ;& gt ;ح اهتشونى پ ح& lt ;& gt ;حخ(75) ر 11.نیکلاس آبرکرامبى،استفن هیل، برایان اس ترنر، پیشین، صص71 - 67 . ر 12.همان. ر 13.با این وصف، به نظر مى رسد که منطق جامعه شناسى نیز ناشى از منطق مستکبرین است. ر 14.اسلام ناب محمدى در کلام و پیام امام خمینى، چاپ سوم، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، تهران،1376، ص297. ر 15.به عنوان نمونه نگاه کنید به: قصص،5. ر 16.اسلام ناب محمدى در کلام و پیام امام خمینى، صص297- 296. ر 17.همان، ص393. ر 18.همان، ص297. ر 19.همان. ر 20.مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، کوثر، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، تهران،1376، ج3، ص493. ر 21.در جستجوى راه از کلام امام - دفتر اول، مستضعفان، مستکبرین، امیر کبیر، تهران، 1361، صص 15 - 14. ر 22.اسلام ناب محمدى در کلام و پیام امام خمینى، پیشین، ص 300. ر 23.صحیفه نور، ج 14، ص146 . ر 24.همان، ج 20، ص 235. ر 25.همان، ج 18، صص 53- 51. ر 26.در جستجوى
راه از کلام امام، پیشین، صص 86- 85. ر ر 27.صحیفه نور، ج 21، صص 182 - 181 و هنچنین ر. ک به: وصیت نامه سیاسى الهى امام خمینى، ص28 .13.صحیفه نور، ج17، ص69. ر 29.همان، ج 12، ص 121. ر 30.صحیفه انقلاب (وصیت نامه سیاسى - الهى رهبر کبیر انقلاب اسلامى)، ص 21. ر 31.همان، صص20 - 19 . ر 32.در جستجوى راه امام از کلام امام، پیشین، ص 94. ر 33.صحیفه نور، ج 15، ص 75. ر 34.همان، ص 251. ر 35.همان ، ج 20، ص 238. ر 36.اسلام ناب محمدى در کلام و پیام امام خمینى، پیشین، ص299. ر 37.همان، ص 302. ر 38.همان، ص389. ر 39.همان، ص 395. ر 40.کوثر، ج 2، ص146، و در جستجوى راه از کلام امام. دفتر اول، مستضعفین، مستکبرین، ص 12. ر 41.صحیفه نور، ج 20، صص124 - 123. ر 42.همان، ج 12، ص 65. ر 43.همان، ج16، صص 142 - 140. ر 44.همان، ج 22، صص 228 - 225. ر 45.در جستجوى راه از کلام امام، پیشین، صص84 - 83. ر 46.کوثر، ج 2، صص 488 و 574. ر 47.همان، ص387. ر 48.صحیفه نور، ج 5، ص296. ر 49.همان، ج16، ص 118. ر 50.همان، ص176. ر 51.کوثر، ج3، ص 541.
ر 52.اسلام ناب محمدى در کلام و پیام امام خمینى، پیشین، ص 310. ر 53.کوثر، ج 2، ص387، 488 و 574. ر 54.اسلام ناب محمدى در کلام و پیام امام خمینى، پیشین، ص 162 و همچنین صص 185 - 160. ر 55.همان، صص 191 - 190 ر 56.همان، صص390 - 389; همچنین نگاه کنید به: صحیفه نور، ج20 صص114 - 113. ر عجین بودن ملاکهاى ارزشى - اعتقادى با وضعیت اقتصادى کاملا روشن است. متقین و مجاهدین و فریاد کنندگان برائت از مشرکین، همان مبارزین جنگ فقر و غنا و محرومین اند و در مقابل، قاعدین و متنسکین و دین به دنیا فروشان، همان زراندوزان، مرفهین بى درد و یا دزدان بین المللى اعم از سرمایه دارى و سوسیالیزم اند. ر 57. اسلام ناب محمدى در کلام و پیام امام خمینى، پیشین، صص 326- 324.
مجله پژوهشهاى فلسفى - کلامى، شماره 19 غفارزاده، علی
رسیدن به بالاترین مقامات معرفت و کمال روحانى، پیوسته از اهداف بلند انسانهاى عارف بوده است. در اندیشه این انسانها، محبت رمز رسیدن به این مرحله از تعالى و کمال روحانى است که از آن در آثار خود به «حب»، «عشق»، «محبوب» و «معشوق» یاد کرده اند.
عارفان وارسته و سالکان طریقت و دریافتگان حقیقت و بزرگان معرفت، عشق را خمیر مایه جهان هستى دانسته و چرخش عالم را بر مدار حبّ تبیین مى کنند. (فصوص الحکم: 203( و راز آفرینش و منشأ ظهور و تجلّى کاینات را عشق و حبّ الهى مى دانند. از آنجا که حق تعالى محبّ ذات خویش است، چنین حبّى مستلزم آن است که آثار مربوط به ذات نیر محبوب باشد و در نتیجه، این عشق به ذات پیامدى زیبا و آمیخته به محبّت دارد که همان تحقّق نظام هستى است. حدیثى است به نقل از حضرت داوود نبىّ علیه السلام که چون از حضرت حق علت آفرینش و رمز و راز خلقت را جویا شد، خداوند متعال در پاسخ فرمود: «کُنْتُ کنزا مخفیا، فأَحْبَبْتُ ان أعرف، فخلقتُ الخلقَ لِکَى أعرف». (مجلسى، 84/199 :1403، ح 6؛ ابن عربى، 318 :1418( مولوى نیز به این حدیث چنین اشاره
کرده است: گنج مخفى بد زپُرى چاک کرد خاک را روشن تر از افلاک کرد در این حدیث شریف اشاره اى لطیف به راز خلقت شده و با مقدّم داشتن کلمه حبّ بر معرفت، عشق و حبّ را مفتاح عالم هستى معرفى کرده است. خداوند متعال پس از بیان «کنتُ کنزا مخفیا» که به مقام غیب الغیوبى اشاره دارد، عبارت «أحْبَبْتُ» را بر موارد دیگر مقدّم مى دارد و بزرگان معرفت چنین برداشت کرده اند که حبّ و عشق عامل پیدایى و علة العلل ظهور آفرینش است. آنان محور عالم و مدار گردش هستى را عشق مى دانند و بر این باورند که: «لولا العشق ما تکون متکون». (دماوندى، 767( محیى الدین بن عربى، بنیان گذار عرفان نظرى، به صراحت مى گوید: «فلولا هذه المحبّه ما ظهر العالم فى عینه فحرکته من العدم الى الوجود حرکة حبّ الموجد لذلک»؛ یعنى اگر چنین محبّت و عشقى نبود، هرگز عالم و جهان هستى ظهور نمى یافت. امام خمینى رحمه الله نیز بر این باور است که ظهور تمام حقایق در حضرات خارجیه، به مقدّرات آنها در حضرت علمى بستگى دارد و تقدیر در حضرت علمیّه، به حبّ ذاتى است و اگر این حبّ و محبّت نبود، هیچ موجودى از موجودات ظهور نمى یافت و احدى به کمال واصل نمى شد. (امام خمینى، 71
:1373( و همین حبّ ذاتى است که مدیر و مدبر ملک و ملکوت است. (چهل حدیث، 76( بدین ترتیب، طبق عقیده امام رحمه الله هم ایجاد موجودات و هم إبقاى آنها وابسته به حبّ ذاتى است و چنین حبّى هم علت موجده و هم علت مبقیه است. امام رحمه الله از این دو ساحت به ایجاد و ایصال موجودات به کمال، تعبیر کرده اند: «ولولا ذلک الحبّ، لما یظهر موجود من الموجودات و لا یصل احد الى کمال من الکمالات؛ فانّ بالعشق قامت السموات؛ (امام خمینى، 71:1373( اگر حبّ ذاتى حق تعالى نبود، هیچ موجودى از موجودات پا به عرصه هستى نمى گذاشت و هیچ پدیده اى به کمال مطلوبش نمى رسد، و همانا آسمان ها بر پایه عشق استوار است. پس نظام آفرینش، از دیدگاه امام رحمه الله چه در ایجاد و چه در بقا در پرتو عشق است. امام رحمه الله با بیان زیبا و شاعرانه خویش این دو ساحت را چنین معرفى مى کنند: من چه گویم که جهان نیست بجز پرتو عشق ذوالجلالى است که بر دهر و زمان حاکم اوست (دیوان امام 62( ساکنان در میخانه عشقیم مدام از ازل مست از آن طرفه سبوئیم همه (همان، 179( امام رحمه الله در مصباح الهدایه، در بحث حضرات خمس، جهان هستى را مرهون فیض اقدس و تجلّى
نخستین حق مى دانند که به واسطه حبّ ذاتى به وجود آمده و متذکر مى شوند که خدا ذات خود را در آیینه صفات شهود مى کند و سپس به ظهور این عالم و عوالم دیگر مى پردازد. (امام خمینى، 1373:( اما باید دانست که نقش آفرینى عشق به اینجا خاتمه نمى یابد، بلکه همچنان که عشق عامل خلقت و راز آفرینش به شمار مى آید و پیدایى جهان وامدار و مدیون عشق خدا به جمال و جلال خویشتن است، هم چنین عامل هدایت و استکمال موجودات به ویژه انسان به سوى خالق هستى است؛ یعنى همچنان که عشق در قوس نزول کارساز است در قوس صعود نیز مهم ترین عامل و محرّک است. به عبارت دیگر، اگر قوص نزول را تعبیرى از عرفان نظرى و قوص صعود را تعبیرى براى عرفان عملى بدانیم، براى تکمیل دایره وجود و تحقّق یافتن آیه شریفه «انا للّه و انا الیه راجعون»(بقره، 2/156( در سیر و سلوک عاشقانه، وجود محبّت امرى حتمى است؛ و این عشق است که سالک طریق الى اللّه را برمى انگیزد که قوس صعود را بپیماید تا آغاز و انجام این حلقه به هم بپیوندد و نظام آفرینش به غایت خود برسد. بر همین اساس، در بحث سیر و سلوک در همه آثار اهل معرفت به این نکته تصریح شده
که انگیزه چنین حرکتى، از مبدأ تا مقصد، چیزى جز عشق و محبّت نیست زیرا انسان فطرتا عاشق کمال مطلق است و اگر خود را بشناسد درمى یابد عاشقى است که در راه بى پایان عشق قدم نهاده و هر لحظه به محبوب خویش نزدیک تر مى شود. از این رو، امام رحمه الله چنین سروده است: عالم عشق است هر جا بنگرى از پست و بالا سایه عشقم که خود پیدا و پنهانى ندارم هرچه گوید عشق گوید، هرچه سازد عشق سازد من چه گویم، من چه سازم، من که فرمانى ندادم (دیوان امام، 105( بدین ترتیب، عشق مرکب راهوارى است که او را به محبوب مطلق مى رساند و با گذر از فهم نیست هاى هست نما، خود را از قید و بند ماسوى اللّه مى رهاند و از هرگونه کثرت طلبى و شرک رها مى سازد و به حقیقت توحید رهنمون مى شود. و هنر انسان شدن در فهم این حقیقت است. عین القضاة همدانى معتقد است که هرکس عاشق نیست، خود بین، پرکین و خود رأى است و آرزو مى کند که اى کاش همه جهانیان عاشق بودند تا همه زنده و با درد بودند. (تمهیدات، 9899 ؛ سخن عشق، 59-58( بنابراین، قوس نزول و صعود عرفانى با عشق همراه است. هم تجلّیات الهى در قوس نزول زاییده
عشق و محبت است و هم سالکان در قوس صعود، با عشق در سلوکند. و این قوس صعودى لازم و ضرورى است زیرا هنگامى که موجودات، به هنگام نزول، تعیّن یافتند، بى شک، در اثر حدّ و محدودیّت و ضعف و عدم، از جمال مطلق الهى محجوب ماندند و گرفتار حجاب هاى ظلمانى و نورانى شدند و براى رها شدن از این حجاب ها قوس صعود ضرورى است تا به هدایت برسند و از إنیّات نورانى برهند و این امر با عشق میسر است. پس به جاست که عشق را بهترین هادى و هدایت گر انسان و راهگشاى سیر و سلوک و عرفان اصیل بدانیم و به معجزه عشق تا آن حد ایمان داشته باشیم که: خواست از فردوس بیرونم کند خوارم کند عشق پیدا گشت و از مُلک و مَلک پرّان نمود (دیوان امام، 115( در پایان، همه جویندگان راه حقیقت را به پیمودن این راه لذّت بخش و دل نشین دعوت مى کنم که ارادتى بنمایند و سعادتى ببرند.(1) این نوشتار، رسالت تبیین دیدگاه امام راحل رحمه الله را در باب عشق بر عهده دارد. امید است براى خوانندگان، به ویژه نسل جوان مفید واقع شود.
دانشمندان و متفکران درباره عشق بسیار سخن گفته و کوشیده اند تا به سبک و سلیقه خویش آن را تبیین
و توصیف کنند، لیکن اکثر آنان اعتراف کرده اند که حقیقت عشق به شکل منطقى غیرقابل تعریف است و همه تعریف ها شرح الأسمى هستند. محیى الدین بن عربى معتقد است که امور قابل فهم دوگونه اند: برخى تعریف شدنى اند و برخى تعریف نشدنى، و محبت از امور تعریف نشدنى است و کسى این حقیقت متعالى را مى شناسد که لذّت آن را چشیده باشد. (ابن عربى ع 2/321:1418( از این رو، ایشان بر این باورند که عشق و حبّ ذوقى است و حقیقت آن قابل درک نیست و فقط مى توان به توصیف آن پرداخت و بر مبناى ذوق و دریافت شخصى خود از آن سخن گفت.به همین دلیل، آن بزرگوار مى فرماید: «واختلف النّاس فى حدّه فما رأیت احدا حدّه بالحدّالذاتى بل لایتصوّر ذلک فما حدّه إلا بنتایجه و آثاره و لوازمه ولاسیما و قد اتّصف به الجناب العزیز و هواللّه؛ (همان، 320( مردم در تعریف محبت اختلاف نظر دارند و من هیچ کس را ندیدم که از محبت تعریفى ذاتى و حقیقى ارائه کند زیرا چنین تعریفى براى محبت متصور نیست، بلکه مى توان از آثار و نتایج و لوازم آن سخن گفت، به ویژه این که خداوند خود را به این صفت توصیف کرده است. کلاباذى (متوفاى، 380 ه .ق) معتقد است که محبت
قابل تعریف نیست و هرکسى در این باره سخن گفته باشد به وصف و ویژگى ها یا تأثیرات آن یا افعال محبّان پرداخته است. (مستهلى نجار، 349 :1363( حضرت امام رحمه الله نیز با سایر بزرگان اهل معرفت در این موضوع هم داستانند و معتقدند که عشق و محبت خارج از حدّ تعریف است و براى آن تعریف کامل و جامع قابل تصور نیست. از این رو، چنین مى سراید: وه چه افراشته شد در دو جهان پرچم عشق آدم و جن و ملک مانده به پیچ و خم عشق عرشیان ناله و فریاد کنان در ره یار قدسیان بر سر و بر سینه زنان از غم عشق (دیوان امام، 134(
عشق یکى از مسائل اصلى و اساسى عرفان است. هیچ کتاب یا رساله عرفانى یافت نمى شود که سطر یا شطرى درباره عشق سخن نگفته باشد، لیکن گفت گو و سخن راندن درباره مقام عشق بسى سخت و دشوار است. هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل گردم از آن چون قلم اندر نوشتن مى شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت چون سخن در وصف این حالت رسید هم قلم بشکست و هم کاغذ درید عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقى
هم عشق گفت (مثنوى معنوى، دفتر اول، 10( عشق دریاى بیکرانى است که قطره هاى آن قابل شمارش نیست و در گفت و شنود نمى گنجد. در نگنجد عشق در گفت و شنود عشق دریاست قعرش ناپیداست (مثنوى معنوى) عشق موضوعى است که نه قلم طاقت نوشتن آن را دارد و نه کاغذ توان ثبت آن را، و نه زبانى قدرت بیان آن را و همه به این مطلب اعتراف کرده اند. خواجه حافظ مى گوید: سخن عشق نه آن است که آید به زبان ساقیا مى ده و کوتاه کن این گفت و شنود و در جاى دیگر مى گوید: قلم را آن زبان نبود که سرّ عشق گوید باز وراى حدّ تقریر است شرح آرزومندى امام راحل رحمه الله نیز معتقد است که قلم توانایى ترسیم عشق را ندارد و در ترسیم آن بر خود مى شکافد. (صحیفه نور رحمه الله ، 21/147( درست است که تعریف و چیستى حقیقى عشق امکان پذیر نیست و شرح و بیان آن در غایت دشوارى است، و در واقع، عشق چشیدنى است نه گفتنى، و جام عشق نوشیدنى است نه نوشتنى، در عین حال، پهلوانان نبرد عقل و عشق و عارفان دل باخته و در دیگ دریاى عشق سوخته، از توصیف و تبیین عشق لب ندوخته و تشنگان وادى دیوانگى را بى نصیب
نگذاشته اند، و در جاى جاى کتب و رسایل خویش از آثار و علائم نتایج و لوازم حب و عشق سخن گفته اند و گوشه اى از زوایاى پنهان عشق را آشکار و در توصیف و تبیین آن از هیچ کوششى فروگذار نکرده اند. حضرت امام رحمه الله نیز همچون سایر بزرگان عرفان در لابه لاى کتب اخلاقى و عرفانى، به ویژه در اولین و آخرین اثر عرفانى خویش، یعنى مصباح الهدایه و دیوان شعر، از عشق سخن به میان مى آورد و ناب ترین و پخته ترین تجربه هاى عرفانى خویش را در اختیار مخاطبان قرار مى دهد. حدود 167 بار واژه عشق در دیوان امام به کار رفته که حاکى از اهمیّت و جایگاه عشق در عرفان است. در این قسمت از مقاله به چیستى و توصیف و تبیین عشق از منظر بزرگان عرفان و حضرت امام رحمه الله پرداخته مى شود. بسیارى از اهل معرفت عشق را به شوق مفرط و افراط در محبت تفسیر کرده اند. خواجه نصیرالدین طوسى مى فرماید: «الحبّ اذا افرط سمّى عشقا؛ (الاشارات والتنبیهات، نمط 8، فصل 18( علاقه وقتى به حد افراط برسد، عشق نامیده مى شود.» امیر سیدعلى همدانى مى گوید: عشق و آن افراط محبت است. (همدانى، 46 :1362( حضرت امام رحمه الله که جهان بینى عارفانه او بر عشق و عاشقى استوار است، در جاى جاى آثار خویش به
تبیین و توصیف عشق پرداخته است. پس از بررسى آثار امام رحمه الله به ویژه دیوان آن بزرگوار که آخرین اثر منظوم ایشان مى باشد، به این نتیجه مى رسیم که عشق و محبت یکى از مباحث محورى و اساسى و شاید بتوان گفت که مبناى همه آثار ایشان است. امام رحمه الله در سراسر دیوان خویش از عشق سخن مى گوید و خود را زاده عشق و پسرخوانده جام معرفى مى کند. عشق را جوهره وجودى انسان مى داند و حقیقت آن را اکسیر مى نامد، از این رو، به چیستى و تعریف این اکسیر مى پردازد. عاشق نباید در شیوه عشق بازى مقدمات ترتیب دهد و نتیجه بگیرد. حقیقت عشق، آتشى است که از قلب عاشق طلوع مى کند و جزوه آن بر سرّ و علن و باطن و ظاهرش سرایت مى کند و سراپاى وجود او را فرا مى گیرد. بدین دلیل، همه حرکات و گفتار چنین انسانى عاشقانه است، زیرا از کوزه همان برون تراود که در اوست. پس از چنین انسانى که مجذوب مقام احدیّت و عاشق جمال احدیّت است، هرچه سر زند، از عشق به حضرت حق حکایت دارد. (سرّ الصلاة، 11( از نظر امام رحمه الله محبت و عشق، براق سیر و رفرف عروج است. (امام خمینى، 76 :1377( عشق حقیقت جلالى و جمالى و تنزیهى و
تشبیهى است که هم غیر سوز است و هم کمال آفرین و هم به تنزیه و تخلیه مى پردازد و هم تطهیر و تحلیه دارد، هم «لیذهب عنکم الرجس» است و «یطهر کم تطهیرا»، عاشقان خدا از همه رذایل پیراسته و به تمام فضایل آراسته اند. (سخن عشق، 75( حضرت امام رحمه الله حبّ الهى را مانند سایر صفات کمالى، داراى مراتب مى داند و بر این عقیده است که حبّ فى اللّه از حیث شوب و خلوص، داراى مراتب فراوانى است که مرتبه والاى آن، نفى هرگونه کثرت است که از آن به «حبّ تام» یاد مى کنند. (چهل حدیث، 290( از نظر امام رحمه الله عشق بى انتهاست. ایشان عشق را به دریاى بیکران و صحرایى بى پایان همانند کرده و تصریح مى کنند که هیچ حدّ و مرزى را براى عشق نمى توان ترسیم کرد. عشق روى تو در این بادیه افکند مرا چه توان کرد که این بادیه را ساحل نیست وادى عشق از منظر امام رحمه الله وادى سرگشتگى و حیرت است که ملکیان و ملکوتیان در پیچ و خم آن درمانده اند. وه چه افراشته شد در دو جهان پرچم عشق آدم و جن و ملک مانده به پیچ و خم عشق عرشیان ناله و فریاد کنان در ره یار قدسیان بر سر و بر سینه
زنان از غم عشق (دیوان امام، 134( عشق منزلى بس خطرناک و راهى پر خوف و خطر است. گذشتن از فراز و نشیب هاى محبت، کار هرکس نیست. در راهِ عشق باید از سر گذشت. اینجا امام رحمه الله با مولوى هم داستان مى شود: عشق از اول سرکش و خونى بود تاگریزد هر که بیرونى بود نى حدیث عشق پر خون مى کند قصه هاى عشق مجنون مى کند امام رحمه الله نیز مى سراید: گفته بودى که ره عشق ره پرخطرى است عاشقم من که ره پرخطرى مى جویم (همان، 169( عافیت حقیقى و سلامت باطنى، همه در عشق است. چشم بیمار تو هرکس را به بیمارى کشاند تا ابد این عاشق بیمار، بیمارى ندارد (همان، 169( حضرت امام رحمه الله درد و غصه را از ابزار عشق و اشتیاق به محبوب دانسته، کسانى که عشق را در راحتى تنعم جست جو مى کنند، تحقیر کرده، مى فرمایند: درد خواهم دوا نمى خواهم غصه خواهم نوا نمى خواهم عاشقم، عاشقم مریض توام زین مرض شفا نمى خواهم من جفایت به جان خریدارم از تو ترک جفا نمى خواهم (همان، 169( امام رحمه الله درد و رنجى را که در راه عشقِ حق و از سوى معشوق بدان دچار شده باشد، دوست مى دارند و آن را زیبا مى بینند. لطف و رضایت یا قهر و جفاى محبوب، در نزد
عارف سالک یکسان است. حضرت امام درباره پایدارى در راه عشق و درد و رنج عاشقان مى فرمایند: مازاده عشقیم و فزاینده دردیم با مدعى عاکف مسجد به نبردیم در آتش عشق تو خلیلانه خزیدیم در مسلخ عشّاق تو فرزانه و فردیم (دیوان امام) عاشق در راه عشقِ خود به سختى ها و دشوارى ها توجّهى نمى کند، بلکه همانند حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام ، بدون هیچ ترس و تردیدى با آتش نمرود رو به رو مى شود و همان طور که آتش نمرودیان بر ابراهیم علیه السلام سرد و سلامت بود، رنج و سختى عشق نیز بر سالکان آسان و قابل تحمّل خواهد بود. از منظر امام رحمه الله عشق دو سویه است. میان انسان و خدا رابطه محبت آمیز برقرار است، هم انسان عاشق، خدا را دوست دارد و هم خدا انسان را دوست دارد و از سوى او کششى است که عاشق را مفتون خویش مى سازد و هیچ وقت نظر رحمت او نسبت به انسان قطع نمى شود. گر سوز عشق در دل ما رخنه گر نبود سلطان عشق را به سوى ما نظر نبود (همان) گل از هجران بلبل، بلبل از دورى گل هر دم به طَرفِ گلستان هر یک به عشق خویش مفتون شد (همان) حدیثى از پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله نقل شده که حاکى از دو
سویه بودن عشق و محبت است. اذا أحبّ اللّهُ عبدا عشقه و عشق علیه فیقول عبادى انت عاشقى و محبّى و انا عاشق لک و محبّ لک ان اردت اولم ترد؛ وقتى بنده اى خدا را دوست داشته باشد، خداوند او را عاشق خود مى گرداند و خود نیز به او عشق مى ورزد. سپس مى گوید: بنده من: تو عاشق و دوستدار منى و من نیز عاشق و محب تو هستم. چه بخواهى و چه نخواهى. دیلمى نقل مى کند که ابویزید محبت را چهار نوع مى داند که عبارت اند از: 1. محبّتى که از خداوند است و آن منّت او بر بندگان است 2. محبّتى که از طرف بنده است و آن اطاعت از خداوند است. 3. محبّتى که براى خداوند است و آن یاد کردن بنده از خداست 4. محبّتى که بین خدا و بنده است که آن عشق است. (عطف الالف المألوف على اللام المعطوف، ص 42( شیخ نجم الدّین رازى مى گوید: (رازى، 61 :1352( چون آتش عشق در غلباتِ وقت به خانه پردازىِ وجود صفاتِ بشریت برخاست، در پناه نور شرع به هر قدمى که بر قانون متابعت که صورت فناست مى زند، نور کشش که فنابخش حقیقى است از الطاف ربوبیت استقبال او مى کند که: «من تقرب الى بُشرا تقربت الیه ذراعا».
در این مقام رونده جز به زمام کشىِ عشق و قدم ذکر و بدرقه متابعت نتواند رفت که:«قل ان کنتم تحبّونَ اللّهَ فاتّبِعونى یُجبِبْکُمُ اللّه»؛ بگو (به مسلمانان): اگر خدا را دوست مى دارند پیرویم کنید تا خدا نیز شما را دوست داشته باشد. از نظر امام رحمه الله عشق مرتبتى بالاتر از عرفان دارد و به عبارتى، غایتِ آن است: چون به عشق آمدم از حوزه عرفان، دیدم آن چه خواندیم و شنیدیم، همه باطل بود ولیکن برخى از بزرگان مانند شیخ روزبهان بقلى فسایى شیرازى )522 606 ه .ق) در این مقام، مشربى دیگر دارد و عشق را مقدمه عرفان مى داند. وى در فصل سى و دوم کتاب عبهر الشقین از «کمال عشق» سخن مى گوید و سرانجام مى نویسد: «بهشت جاى زاهدان است. کنشت خرابات عاشقان است، نارسیدگى در عشق نیست، ناتوانى در راه عشق نیست. آنچه گفتیم جز صفت عشق و عاشق نیست. نهایتِ عشق، بدایةِ معرفت است. در معرفت، عشق بر کمال است؛ اگر عاشق با معشوق هم رنگ بود، مقام توحید یافت؛ اگر در معرفت متحیر شود، مقام معرفت یافت. منتهاى عشق تا بدین دو مقام است، چون عارف شده از صفات معرفتش صفات حق روید». (روزبهان، 145 :1337(
امام رحمه الله معتقدند که انسان مفطور عشق است و
در فطرت تمامى موجودات حب ذاتى و عشق جبلى ابداع شده است. (ر.ک: آداب الصلاة، 315؛ تفسیر سوره حمد، 73؛ شرح چهل حدیث، 91 و 576( به اعتقاد ایشان، همه سلسله موجودات و همه ذرات کاینات، از پایین ترین مرتبه تا بالاترین مرتبه، همه حق طلب و حق جویند و هرکس در هر مطلوبى خدا را طلب مى کند. (سرالصلاة، 91( ذرات وجود عاشق روى او هستند. ذرات وجود، عاشق روى ویند با فطرت خویشتن ثناگوى ویند ناخواسته و خواسته دلها همگى هرجا که نظر کنند در سوى ویند (دیوان امام، 212( بنابراین، انسان هم که گل سرسبد موجودات است، بالفطره عاشق حق است زیرا عشقِ محبوب ازلى از روز الست در عمق وجود او نهاده شده است. عشق جانان، ریشه دارد در دل از روز الست عشق را انجام نبود چون ورا آغاز نیست (همان، 65( جز عشق تو هیچ نیست اندر دل ما عشق تو سرشته گشته اندر گل ما (همان) از نظر امام رحمه الله ، انسان معرفت حضورى و شهودى به حق دارد: «انسان بالفطره عاشق حق است، که کمال مطلق است، گرچه خودش نداند به واسطه احتجاب نور فطرت. پس انسان غیر محتجب، که کمال مطلق را حق بداند، و معرفت حضورى به مقام مقدّس کامل على الاطلاق داشته باشد،
آنچه از او ظهور پیدا کند، کامل بیند و جمال و کمال حق را در جمیع موجودات ظاهر بیند. و چنانچه ذات مقدّس را کامل مطلق بیند، صفات جمال و جلال را کامل بیند. و همین طور، افعال حق را در جمیل و کامل مشاهده کند، و این که «از جمیل مطلق جز جمیل نباید» را به عین عیان و مشاهده حضورى دریابد». (امام خمینى، 164 :1377( اما باید توجه داشت که بر سر راه انسان موانعى وجود دارد که انسان را از دست یابى به کمال محروم مى سازد. در عرفان از این گونه موانع غالبا به حجاب تعبیر مى شود و امام از دو نوع حجاب نورانى و ظلمانى یاد مى کنند و معتقدند: اگر این گونه حجب از رخسار شریف فطرت برداشته شود، عشق به کمال در انسان ظهور مى کند و به فعلیت مى رسد و در پى عشق به کمال، گرایش به همه خوبى ها حاصل مى شود. (ر.ک: همان، 80( البته متعلّق عشق جبلى و فطرى، محبوب مطلق است و غیر مطلق از آن جهت که محدود است نمى تواند محبوب فطرت باشد: «تمام فطرت ها بلااستثنا، عشق به کمال مطلق است، عشق به خداست». (صحیفه نور، 14/209( پوشیده نیست بر هر صاحب وجدانى که انسان به حسب فطرت اصلى و جبلت ذاتى عاشق کمال تام مطلق
است و شطر قلبش متوجه به جمیل على الاطلاق و کامل من جمیع الوجوه است؛ و این از فطرت هاى الهیه است که خداوند تبارک و تعالى مفطور کرده است بنى نوع انسان را بر آن». (امام خمینى، 127 :1377( از نظر امام رحمه الله ، یکى از ادلّه استوار اثبات کمال مطلق همین عشق بشر به کمال مطلق است، زیرا عاشق فعلى بدون معشوق فعلى ممکن نیست و محال است. (صحیفه نور، 14/205( امام رحمه الله معتقد است که انسان داراى دو نوع فطرت اصلى و تبعى است . فطرت عشق به کمال را فطرت اصلى و استقلالى، و فطرت گریز از نقص را فطرت فرعى مى نامند، و بر این باورند که انسان با فطرت فرعى از غیر حق دور مى شود و با فطرت اصلى به جمال جمیل واصل مى شود و سایر فطریات که در انسان موجود است، به این دو نوع فطرت بازگشت دارند. (ر.ک: شرح حدیث جنود عقل و جهل، 102 و 103( امام خمینى رحمه الله با استمداد از عشق فطرى به اثبات مبدأ و معاد مى پردازد. (ر.ک: همان، 184182و185(
از نظر امام خمینى عشق الهى در اعماق وجود همه انسان ها اعم از صالح و طالح سارى و جارى است: بالجمله، حال تمام سلسله بشر در هر طریقه و رشته اى
که داخل اند به هر مرتبه اى از آن که رسند، اشتیاق آنها به کامل تر از آن متعلّق گردد و آتش شوق آنها فرو نشیند و روز افزون گردد. پس این نور فطرت ما را هدایت کرد به این که تمام قلوب سلسله بشر، از قاره نشینان اقصى بلاد آفریقا تا اهل ممالک متمدنه عالم، و از طبیعیین و مادیین گرفته تا اهل ملل و نحل، بالفطره شطر قلوبشان متوجه به کمالى است که نقصى ندارد و عاشق جمال و کمالى هستند که عیب ندارد... . (شرح چهل حدیث، 183، 184( هم چنین امام رحمه الله در جاهاى مختلف دیوان عرفانى خویش این حقیقت را یادآور مى شود: عاشقم، عاشق و جز وصل تو درمانش نیست کیست کاین آتش افروخته در جانش نیست (دیوان امام) اى دوست به عشق تو دچاریم همه در یاد رخ تو داغداریم همه (همان) در هیچ دلى نیست بجز تو هوسى ما را نبود بغیر تو دادرسى کس نیست که عشق تو ندارد در دل باشد که به فریادِ دل ما رسى (همان) علامه دهدار مى گوید: کسى از عشق خالى نیست ولو این که عشق را کسى حالى نیست. همه عشق دارند و ندارند. چون فطرى است همه دارند، ولى چون با عظمت است هر کسى نمى تواند به آن احاطه داشته و آن
را آن چنان که هست، بشناسد. مى باید دانست که مقصود کلى از ایجاد آدمى در دنیا ماده عشق و محبت است، و این عشق و محبت را هرکس به نوعى یافته با خود قرار داده، و آنچه حقیقت این است نه در دست هرکس و نه با هرکس است و نه به اختیار هرکس است که با آن که هیچ یک از این ماده خالى نیستند و به این نادانستگى که حقیقت عشق و محبت چیست هیچ احدى نیست که ازین وادى نلاند و بر خود این رقم نکشد و خود را صاحب عشق و محبت نداند. (هزار و یک نکته، نکته 894( بزرگان معرفت معتقدند که عشق اختصاص به انسان ندارد، بلکه همه موجودات به نحوى از آن برخوردار هستند. شیخ الرئیس ابوعلى سینا معتقد است که: هریک از موجودات شوق طبیعى و عشق غریزى دارند. ضرورتا عشق در این موجودات سبب و علت وجود آنهاست... پس روشن شد که هیچ چیزى خالى از عشق نیست. (عرفان و عارف نمایان، 120118( حکیم و
عارف نامدار جهان اسلام صدرالمتألهین شیرازى رحمه الله در این خصوص مى نویسد: حکماى متأله قدس انوارهم گفته اند که محبت خدا در همه موجوداتى، حتى جمادات و نباتات سارى است و هم چنین نظر داده اند که مبدأ همه حرکت ها و سکون ها در اجسام عالى و سافل، آسمانى و زمینى، همان عشق واحد أحد است، و شوق به معبود صمد... و هرچیزى خواه کامل یا ناقص با اراده یا بى اراده، داراى عشقى جبلى و شوقى غریزى و حرکتى ذاتى به طلب حق است و آسمان ها و زمین بر این عشق در حرکت و سکونند. و غایت و مقصد از این سیر و ثبات، جز آفریننده آسمان و زمین و به سوى او نزدیک گشتن نیست. (عرفان و عارف نمایان، 120118( حضرت امام رحمه الله نیز معتقد است که عشق موهبتى است الهى که همه موجودات به مناسب مرتبه وجودى خویش از آن بهره مندند. (ر.ک: امام خمینى، 1374: در تفسیر اللهم اسئلک من مسائلک بأحبتها الیک) هم چنین حضرت امام رحمه الله در این باره مى فرماید: تمام موجودات و عایله بشرى با زبان فصیح یک دل و یک جهت گویند: ما عاشق کمال مطلق هستیم. ما حبّ به جمال و جلال مطلق داریم. (شرح چهل حدیث، 184( ذره اى نیست به عالم که در آن عشقى نیست همه بینند که
در غیب و عیان حاکم اوست گر عیان گردد روزى رُخش از پرده غیب ذوالجلالى است که بر دهر و زمان حاکم اوست (دیوان امام، 62(
یکى از نوآورى هاى قابل توجه امام خمینى شناخت درست جایگاه عقل و عشق در عرفان و چگونگى تعامل آن دو مقوله با یکدیگر است. ایشان از جمله عارفان نادرى هستند که به حوزه عقل ارج نهاده و به هم گرایى بین برهان و عرفان و شریعت پرداخته و در مصاف عقل و عشق گذر از عشق را مطرح کرده و مرز جدایى برهان و عرفان را با دقت لازم مشخص کردند و به بسیارى از اختلافات دیرین فلاسفه و عرفان و علماى ظاهر قلم بطلان کشیدند. چون تکیه گاه شریعت و هدایت انبیا و اولیا بر عقل است، از این رو، امام به عقل با دیده احترام مى نگرند و در آثار خود عقل را ملاک تکلیف و مسئولیت انسان ها مى دانند: عقل محبوب ترین موجود در نزد خدا هست زیرا خداوند به عزّت و جلالش سوگند یاد کرده که آفریده اى محبوب تر از عقل ندارد. عقل مظهر علم حضرت حق است که در مرتبه هویت و حقیقتش عالم است و ظهور آن در موجودات به اندازه استعداد آنهاست که از حضرت علمیه با واسطه حبّ ذاتى تقدیر شده
است، حتى که اگر وجود نداشت هیچ موجودى از موجودات پا به عرصه ظهور نمى گذاشت و هیچ کس به کمالى از کمالاتش نمى رسید. (امام خمینى، 70:1373( در عرفان امام رحمه الله ، عقلانیت و برهان به اندازه اى نقش دارد که ایشان حوزه معارف را حق طلق عقول بشرى مى داند: باب اثبات صانع و توحید و تقدیس و اثبات معاد و نبوت، بلکه مطلق معارف، حق طلق عقول و از مختصات آن است. و اگر در کلام بعضى محدثین عالى مقام وارد شده است که در اثبات توحید، اعتماد بر دلیل نقلى است، از غرایب امور، بلکه از مصیباتى است که باید به خداى تعالى از آن پناه برد. (امام خمینى،200 :1370( حضرت امام رحمه الله در هم گرایى عقل و عشق و برهان و شهود از هیچ تلاشى دریغ نکردند و بر این باورند که براى شناخت اشیا، باید بین فلسفه مشاء و اشراق و عرفان جمع کرد؛ یعنى نه تنها فکر و عقل به تنهایى ره به جایى نمى برد، بلکه فکر با تصفیه نفس نیز کمال مطلوب نیست و باید فکر و تصفیه نفس را با عرفان و ظواهرش آمیخته کرد تا به شناخت حقیقت دست یافت. و از این جهت، بین کلمات فلاسفه و عرفا هیچ تهافت و مغایرتى وجود ندارد. ایشان
در مصباح الهدایه در این خصوص چنین مى نویسد: فان طور العرفاء و ان کان وراء العقل، الا انه لایخالف العقل الصریح والبرهین الفصیح، حاشا المشاهدات الذوقیه ان تخاف البرهان؛ والبراهین العقلیه ان تقام على خلاف شهود اصحاب العرفان؛ (امام خمینى، 65 :1373( هر چند شیوه عرفا شیوه اى والاتر از عقل است، در عین حال، مخالفتى با عقل صریح و برهان فصیح ندارد. حاشا که مشاهدات ذوقى مخالف با برهان باشد و براهین عقلى برخلاف شهود اصحاب عرفان اقامه شود. بنابراین، ایشان کسب همه کمالات علمى و عملى را براى سالک الى اللّه لازم و ضرورى مى داند: بر طالب مسافرت آخرت و صراط مستقیم انسانیت لازم است [که از] هیچ یک از کمالات علمى و عملى صرف نظر ننماید. گمان نکنند که کفایت مى کند او را تهذیب خلق یا تحکیم عقاید یا موافقت ظاهر شریعت، چنانچه هریک از این عقاید ثلاثه را بعضى از صاحبان علوم ثلاثه دارا هستند؛ مثلاً شیخ اشراق در اول حکمه الاشراق (شرح حکمة الاشراق، 2522( تقسیماتى مى کنند راجع به کامل در علم و عمل، کامل در عمل، و کامل در علم؛ که از آن استفاده مى شود که کمال علمى با نقص در عمل، و به عکس، ممکن التحقق است؛ و اهل کمال علمى را از اهل سعادت و
متخلصین به عالم غیبت و تجرّد دانسته و مال آنها را انسلاک در سلک علیین و روحانیین پنداشته. و بعضى علماى اخلاق و تهذیب باطن منشأ تمام کمالات را تعدیل خلق و تهذیب قلب و اعمال قلبیه دانند، و دیگر حقایق عقلیه و احکام ظاهریه را به پشیزى محسوب ندارند، بلکه خار طریق سلوک شمارند. (جامع السعادات، 1/43( و بعضى از علماى ظاهر، علوم عقلیه و باطنیه و معارف الهیه را کفر و زندقه پندارند و با علما و محصلین آن عناد ورزند. و این سه طایفه که داراى این عقاید باطله هستند، هر سه از مقامات روح و نشأت انسانیه محجوب هستند، و درست تدبّر در علوم انبیا و اولیا نکرده اند، و از این جهت، بین آنها همیشه منافراتى بوده و هریک به دیگرى طعنها زند و او را بر باطل داند. (چهل حدیث، 388( درست است که امام رحمه الله براى عقل و عرفان نظرى جایگاه خاص و ویژه قائل است، و یادگیرى علوم حقّه و ریاضت هاى علمى را لازم و ضرورى مى دانند و در این خصوص مى فرمایند: بسیار بعید است که بدون کاشتن بذر علوم حقّه و توجه به همه شرایط آن بتوان شجره طیّبه معرفت را در دل نشاند و آن را پرورش داد. انسان باید در
ابتداى امر، ریاضت علمى را در متون مختلف، و با همه شرایط و ابزار آن، تجربه و از آن غافل نشود که گفته اند: «علم، بذر سیر و سلوک است». (همان، 71( و هم چنین امام رحمه الله بر این باورند که هیچ گونه مغایرتى بین عقل و عشق و عرفان وجود ندارد و در صفحات قبلى به این موضوع اشاره شد. اما امام رحمه الله در کتب عرفانى و اخلاقى خویش و هم چنین در دیوان خود، تصریح مى کنند که در سیر و سلوک و براى رسیدن به حقیقت مطلق، عقل به تنهایى کافى نیست و الفاظ و علوم عقلى به تنهایى حجاب به شمار مى آیند و باید از آن گذر کرد، از این رو، در این زمینه مى نویسد: تا عقل در عقال مفاهیم و کلیات است. از شهود و حضور خبرى ندارد گرچه علوم بذر مشاهدات است، ولى وقوف در آنها عین حجاب است، و تا آن بذور از زمین قلب، فاسد و ناچیز نشود، مبدأ حصول مشاهدات نگردد، و تا آنها در انبار قلب مورد نظر استقلالى است، از آنها نتیجه حاصل نگردد. (امام خمینى، 59 :1377( الفاظ و عبارات همه حجاب هاى حقایق و معانى هستند و عارف ربّانى را چاره اى نیست جز آن که حجاب الفاظ و عبارات را پاره کرده و به
دور افکند و با نور دل به حقایق غیبى بنگرد. از این رو، امام رحمه الله مى گوید که اسفار و شفا مشکل ها را حل نکردند و باید راه دیگرى را در پیش بگیریم. جز عشق تو هیچ نیست اندر دل ما عشق تو سرشته اند اندر گل ما اسفار و شفاى ابن سینا نگشود با آن همه جر و بحثها، مشکل ما با شیخ بگو که راه من باطل خواند بر حق تو لبخند زند باطل ما (دیوان امام) و در جاى دیگر مى فرماید: باید آینه فلسفه و عرفان نظرى را شکست و به دیوانگى روى آورد؛ یعنى عشق خرّم آن روز که ما عاکف میخانه شویم از کف عقل برون جسته و دیوانه شویم شکنیم آینه فلسفه و عرفان را از صنم خانه این قافله بیگانه شویم (همان) سیر و سلوک در راه حق و حقیقت، با محاسبات مادى و عقلى هماهنگى ندارد. بنابراین، عارفان اغلب به عقل مادى و منفعت طلب حمله و انتقاد کرده اند. امام رحمه الله در این خصوص مى سراید: آن که دل خواهد درون کعبه و بتخانه نیست آنچه جان جوید، بدست صوفى بیگانه نیست گفته هاى فیلسوف و صوفى و درویش و شیخ در خور وصف جمال دلبر فرزانه نیست هوشمندان را بگو دفتر ببندند از سخن آنچه گویند
از زبان بیهش و مستانه نیست (همان) امام رحمه الله در پایان، عقل گرایان را خطاب قرار داده و از آنان مى خواهند که ساکت شوند و دفتر فکر را ببندند، زیرا گفته هاى آنان حاصل فکر و استدلال و سخن است ولى آنچه مى تواند انسان را به حق و حقیقت رهنمون شود، واقعیت شفاف و زلالى است که فراتر از فکر و گفتار قرار داد. از دیدگاه امام رحمه الله ، روح باید از مرحله عقل هجرت کند و در وراى عشق و دیوانگى قدم بگذارد و در مصاف و جهاد عقل و عشق، عقل مقهور عشق قرار مى گیرد و جهاد اکبر به معناى واقعى همین جهاد عقل و عشق است و جهاد اکبر به این معنا یکى از ابداعات حضرت امام رحمه الله است. از این رو، امام رحمه الله برخلاف دیگران جهاد و هجرت را به سه قسم تقسیم کرده است. (ر.ک: بنیان مرصوص امام خمینى رحمه الله ، 4037 و 67 و 68( بزرگان و سلف صالح «جهاد» و هجرت» را به دو دسته تقسیم کرده اند: «جهاد اصغر» آن است که انسان با دشمن بیرون بجنگد و پیروز شود. «جهاد اکبر» آن است که انسان با دشمن درون نبرد کرده، عادل و با تقوا شده و در صحنه نبرد با هوس درون پیروز
شود. «هجرت صغرا» آن است که انسان از محلى که نتواند در آن شعایر دینى را احیا کند، کوچ کرده و به جایگاهى برود که توان اقامه دین در آن جایگاه میسر باشد و «هجرت کبرا» آن است که انسان از هرگونه پلیدى دورى و پرهیز کند: «والرجز فاهجر»، (مدثّر 74/5( یعنى از خواسته هاى باطل و عاطل نفس کوچ کرده و به حدّى برسد که نفس طلب گناه از او نکند. اما امام خمینى رحمه الله به تبع برخى از بزرگان اهل معرفت، (مراتب جهاد، رساله شریعت، طریقت و حقیقت، 244250( آنچه را دیگران جهاد اکبر مى نامند، جهاد اوسط مى شمارد، و آنچه را دیگران هجرت کبرا مى پندارند، «هجرت وسطا» نام گذارى مى کند. دیگران مراحل بالاتر را ندیده اند، این مرحله را جهاد اکبر پنداشته اند، و چون جلوتر نرفته اند، این مرتبه را هجرت کبرى دانسته اند. «جهاد اکبر» این نیست که انسان بکوشد خوب، عادل و با تقوا باشد، بلکه این مرحله، «جهاد اوسط» است، و «جهاد اکبر» آن است که انسان به جایى برسد که از شرّ «عقل» نجات پیدا کرده، از بند «استدلال» رهیده، از خطر «برهان» نجات یافته، و به وادى «عشق» پا بگذارد. کسى که گرفتار محاسبات فکر و عقل است، او «عاقل» است نه «عارف» و «عاشق» و محبّ» دوست،
زیرا گرچه توانسته است از گزند جهل رهایى یابد، اما هنوز نتوانسته عقل را رام کند. اگر کسى از خواسته هاى نفس هجرت کرد، به گونه اى که نفس طلب گناه از او نکند، به هجرت وسطا موفق شده است، و هجرت کبرا آن است که انسان از برهان به عرفان و از عقل به عشق هجرت کند. مى توان گفت که: فقط نبرد مفهوم و مشهود، و جدال حصول و حضور، و جنگ برهان و وجدان که استحقاق نام گذارى به جهاد اکبر را داراست، و تنها انتقال از حکمت و عقل به عرفان ناب و عشق است که در خور نام بردارى به هجرت کبراست. حضرت امام رحمه الله توانست هم جهاد سه گانه را پشت سر بگذارد و هم هجرت سه گانه را طى کند و در سایه آن توانست دست به کارهاى عظیم، و بزرگ و فوق العاده بزند. کارهاى متعارف مردمى با ارزیابى عقل مصطلح صورت مى پذیرد، ولى کارهاى خارق عادت با محاسبه عشق و شوق تنظیم مى شود، آنها همان عقل بالغ و کامل اند. بنابراین، در آثار تاریخى و نثارهاى متحیرالعقول، تنها عقل متعارف اوساط مردم است که متحیّر مى شود و از فتوا باز مى ماند و دستور ارتجاع یا سکوت یا تقیّه و مانند آن مى دهد که خصوصیت هاى نفسانى از قبیل جبان بودن
و احساس وحشت کردن در نحوه ارزیابى و محاسبه نیز سهم به سزایى دارد، لیکن عقل بالغ به قلّه عشق و شوق در عین محاسبه دقیق و ارزیابى کامل، هرگز وهم و نیز عقل متعارف محدود و مدار بسته را به مشورت نمى گیرد، چه این که خصوصیت هاى نفسانى انسانِ عاشقِ مشتاق، همانا شهامت و سلحشورى است نه هراس و تقیّه پرورى و نه تهوّر و بى باکى. خلاصه این که امام رحمه الله در مصاف عقل متعارف با عشق و شوق، جانبِ عقل برین را برگزیدند نه عقل متعارف را، و نداى بطلان تقیّه را طنین انداخت و از این رو، فرمود: واللّه تا حالا نترسیده ام؛ (صحیفه نور، 1/107( زیرا که ترس و وحشت به دل هاى اولیاى الهى راه نمى یابد: «الا ان اولیاءاللّه لاخوف علیهم ولاهم یحرنون». (یونس، 10/62(
در مقام بیان تعریف و چیستى عشق روشن شد که موضوعات و مقولاتى همچون عشق و حبّ، غیرقابل تعریف بوده و سخن گفتن از حقیقت آن بسى مشکل است، چرا که درکِ حقیقت آن ممکن و میسر نیست، و تنها مى توان از آثار و نتایج لوازم آن سخن راند و از این طریق، به وجود عشق در افراد و اشخاص پى برد. بنابراین، بحث علائم و آثار عشق حایز اهمیت
است، و پرداختن به آن ضرورى به نظر مى رسد. مدّعیان عشق و محبّت در جهان نفاق و تزویر فراوانند، لیکن هیچ ادعایى بدون دلیل مقبول نمى افتد و عشق و عاشقى هم از این قاعده مستثنا نیست و بدون دلیل ثابت نمى شود و دعوى محبت خدا نیاز به بنیه و علامت دارد. امام خمینى در این خصوص مى فرمایند: آخر دعوى محبت کسى [که] بیّنه نداشته باشد پذیرفته نیست. ممکن نیست من با شما دوست باشم و محبت و اخلاص داشته باشم، و برخلاف تمام مقاصد و مطلوبات شما اقدام کنم. درخت محبت و نتیجه اش عمل بر طبق آن است و اگر این ثمره را نداشته باشد، باید دانست که محبت نبوده، خیال محبت بوده. ... عاشق در جبله طبیعیه اوست، اظهار عشق و تغزّل در شأن معشوق، و عمل به لوازم ایمان و محبت خدا و اولیاى او. [اگر] عمل نکرد مؤمن نیست و محبت ندارد. (شرح چهل حدیث، 576( بنابراین، باید آثار و علائم عشق و محبت را شناخت. یادآورى این نکته لازم است که در این مختصر نمى توان همه علائم و آثار را بررسى کرد، از این رو، ناچاریم به توصیف و توضیح برخى از آنها با توجه به دیدگاه امام رحمه الله بپردازیم.
در نگاه امام رحمه الله ، وادى عشق، جایگاه مقدّسان و مخلصان است و شرط گام نهادن در این بادى، پاک و خالص شدن و دل کندن از محبوبهاى مقید است. (امام خمینى، 52 :1370( هم چنین امام خمینى رحمه الله معتقد است که لازمه عشق، استغراق در جمال محبوب است که نفى جمیع محبت ها را به دنبال دارد و انسان را هم از اظهار آن باز مى دارد: لا یخفى على العارف انّ من کان فى مراتب السیر و اصلاً الى فناء الرّب فانیا فى ذاته و صفاته یکون خلّته خلّها اللّه تعالى فخلیل اللّه لا یأبى عن خلّته بخلاف من کان دون ذلک فانّ محبّه المحبوب نفى جمیع الاحبه؛ (تعلیقات على شرح فصوص الحکم و مصباح الانس، 111( بر انسان آگاه روشن است که هرکس در مراحل سیر و سلوک به فناء ذات و صفات رسیده باشد، او دوستدار و محبّ خداست و دوست خدا در دوستى از هیچ چیزى فروگذار نمى کند زیرا که محبت محبوب، نفى جمیع محبت ها را به دنبال دارد. و در جاى دیگر مى فرماید: فانّ العشق المفرط یوجب ان یفدى ما هو احبّ عنده فى طریق محبوبه، فالاستغراق فى جمال المحبوب یمنعه عن ان یعبّر؛ (همان، 127( عشق زیاده از حد باعث مى شود
که انسان محبوب ترین چیز خویش را در راه معبود فدا کند و استغراق در جمال محبوب انسان را از اظهار آن باز مى دارد. از منظر امام رحمه الله دل مؤمن عرش و سریر سلطنت حق و منزلگاه آن ذات مقدّس است و توجه به غیر حق تعالى خیانت به حق است و حبّ غیرذات خدا و خاصان او در مشرب عرفان خیانت به شمار مى آید. (شرح چهل حدیث، 084(
اولین قدم در سیر و سلوک معنوى شناختن موانع و حجاب ها و راه خرق و عبور از آنهاست. در اسفار چهارگانه عقلى و عرفانى نیز شناخت حجاب هاى نورانى و ظلمانى، جایگاه رفیعى دارد؛ بلکه مى توان ادعا کرد که تمام اخلاق و عرفان، یا مقدمه براى رفع حجاب بین انسان و خداست، یا نتیجه و فرع آن است. یکى از آثار و علائم عشق الهى رفع حجاب هاى ظلمانى و نورانى است. عاشقان خدا کسانى اند که زنگار حجاب از آیینه دلشان زدوده اند و با دیده دل شکوه و جلال حضرت حق را شهود کرده اند. داراى بدنى دنیوى، روحى حجبى و عقولى آسمانى اند، با نور یقین تماشاگر حقایق عالمند و گشت و گزارشان در میان صفوف فرشتگان است. (لمعات، 85( شیخ فخرالدین عراقى (همان، 432( در این خصوص مى نویسد:... محبوب
هفتاد هزار حجاب از نور و ظلمت بهر آن بر روى فروگذاشت تا محبّ خوى فرا کند و او را پس پرده ببیند، تا چون دیده آشنا شود و عشق سلسله شوق بجنباند، به مدد عشق و قوت معشوق، پرده ها یکایکان فروگشاید؛ پرتو سبحات جلال، غیرت و همّ را بسوزاند و او به جاى او بنشیند و همگى عاشق شود. حضرت امام رحمه الله در این زمینه مى نویسد: «اهل معرفت مى گویند: حق تعالى براى محبوب خود رفع حجب مى کند و خدا مى داند در این رفع حجب چه کرامت هایى است، غایت آمال اولیا و نهایت مقصد آنها همین رفع حجب بوده». هم چنین امام رحمه الله بر این باورند که: محبت با یکدیگر در راه خدا سبب حبّ خدا شود. و این حبّ نیز نتیجه اش رفع حجب مى باشد، چنانچه عرفاى شامخین فرمایند. معلوم است این محبوبیت نیز داراى مراتب است؛ چنانچه حب فى اللّه از حیث شوب و خلوص نیز داراى مراتب کثیره است. و خلوص تام آن است که شوب بر کثرات اسمایى و صفاتى هم نداشته باشد و این موجب حبّ تام است، و محبوب مطلق، محجوب از وصال نخواهد شد در شریعت عشق، و بین او و محبوبش حجابى نخواهد ماند. (شرح چهل حدیث، 290( امام رحمه الله در این خصوص چنین
مى سراید: عارفان پرده بیفکنده به رخسار حبیب من دیوانه، گشاینده رخسار توام (دیوان امام) از دیده عاشقان نهان کى بودى؟ فرزانه من! جدا زجان کى بودى؟ (همان) بدین ترتیب، فقط با قدم عشق مى توان از تعیّنات به در آمد و به رفع کدورات اسما و صفات پرداخت و به محضر محبوب باریافت: (امام خمینى،1370/122( زیرا در جرگه عشاق روم بلکه بیایم از گلشن دلدار، نسیمى ردپایى این ما و منى جمله زعقل است و عقال است در خلوت مستان نه منى هست و نه مایى (دیوان امام، 187( عشق، انسان سالک را به جاى این که به ماهیات و تعیّنات، که دنیاى کثرت است، مشغول کند، به مبدأ هستى و معیّت حق با همه موجودات فرا مى خواند.
حضرت امام رحمه الله در چهل حدیث مى فرماید: اى مدعى معرفت و جذب سلوک و محبت و فنا! [خداوند از لسان پیامبرش فرمود:] «اولیایى تحت قبایى لایعرفهم غیرى»؛ تو اگر از اولیاى حق و محبین و مجذوبینى، خداوند مى داند. به مردم این قدر اظهار مقام و مرتبت مکن و این قدر قلوب ضعیفه بندگان خدا را از خالق خود به مخلوق متوجه مکن و خانه خدا را غضب مکن. (شرح چهل حدیث، 162(
امام رحمه الله معتقدند که وصال
به محبوب مطلق غایت آمال اولیا و منتهاى آرزوى اصحاب معرفت و ارباب قلوب، بلکه قرّة العین سید انبیاء صلى الله علیه وآله است. (امام خمینى، 43 :1370( و نماز را واسطه چنین اتصالى مى دانند و طبیعى است قبله چنین عابدى ابروى محبوب باشد. (ر.ک: دیوان امام، 207( نماز براى عارف عاشق، معراج است و مقام انسان کامل را به او عطا مى کند. نمازگزار عاشق، عبادت حق و مناجات محبوب مطلق و مکالمه با مالک الملوک را تکلّف و مشقّت نمى داند. از این رو، لذت مناجات حق و اشتیاق ملاقات محبوب را با ملک هستى معاوضه نمى کند و با حق و عبادت او عشق بازى مى نماید. قلوب عشقیه شوق و جذبه بر عارفان دلباخته غالب مى آید و با قدم حب و عشق قدم در محضر انس مى گذارد و قلوب آنها بدان جذبه غیبیه، تا آخر نماز به عشق محضر و حاضر با ذکر و فکر حق معاشقه و معافقه مى نماید. (امام خمینى، 122 :1370( در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه وآله نقل شده که: افضل الناس من عشق العباده و عانقها و احبّها بقلبه و با شرها بجسده و تفرغ لها، فهو لایبالى على ما اصبح من الدنیا على عسرام على یسر؛ (اصول کافى، 3/131؛ وسایل الشیعه، 1/61؛ کتاب الطهاره، «ابواب مقدّمه العبادات»، باب
19، حدیث 2( برترین مردم کسى است که به عبادت خدا عشق بورزد و براى آن آغوش باز کند و از جان و دل آن را دوست بدارد و با زبان خود بدان بپردازد و به چیز دیگر اشتغال نیابد. چنین کسى را اندیشه آن نخواهد بود که دنیایش با آسایش و راحتى بگذرد یا با سختى و مشقت. در روایتى از امام صادق علیه السلام مى خوانیم: العباده ثلاثه: قوم عبدوااللّهَ عزوجل خوفا؛ فتلک عبادة العبید و قوم عبدوااللّه تبارک و تعالى طلب الثواب؛ فتلک عبادة الاجراء؛ قوم عبدوااللّه عزّوجلّ حبّا له؛ فتلک عبادة الأَحرار و هى افضل العباده؛ (اصول کافى،3/131( عبادت سه گونه است: گروهى خداوند را از ترس مى پرستند پس این پرستش بردگان است. گروهى خداوند را براى رسیدن به پاداش مى پرستند پس این پرستش مزدوران است و گروهى خداوند را از روى محبت مى پرستند و این پرستش آزادگان است. و این از همه عبادت ها برتر است. حضرت امام رحمه الله با توجه به فرمایش مولى الموحدین مى فرماید: اى عزیز، عبادت و اطاعت حق تعالى از بارزترین شجره عشق الهى است که البته عبادت احرار، میوه کامل این درخت مى باشد عبادتى که براى حبّ حق تعالى و یافتن آن ذات مقدّس تحقّق مى یابد و خوف از جهنم یا شوق بهشت، محرک
آن نیست مانند عبادات ائمه اطهار علیهم السلام که فرمودند: عبادت ما، عبادت احرار است. (ر.ک: شرح چهل حدیث، 57 و 326( حضرت امام رحمه الله معتقدند که: انسان به حسب فطرت خداداد و جبلت اصلى از فنا و ممات متنفر است و بقا و حیات را دوست دارد. این فطرت حب لقا، متعلّق به بقاى مطلق و حیات دائمى سرمدى است؛ یعنى بقایى که در آن فنا نباشد و حیاتى که در آن زوال نباشد. و چون در فطرت انسان این حب و آن تنفر وجود دارد، از این رو، آنچه را که تشخیص بقا در آن داد و آن عالمى را که عالم حیات دانست، حب و عشق به آن پیدا مى کند و از عالم مقابل آن متنفر مى شود. پس باید دانست که کراهت و خوف ما از مرگ به این دلیل است که ما ایمان به عالم آخرت نداریم و قلوب ما مطمئن به حیات ازل و بقاى سرمدى آن عالم نیست. و علاج قطعى منحصر آن وارد کردن ایمان است در قلب به فکر و ذکر نافع و علم و عمل صالح. اما کمّل و مؤمنین مطمئنین از مرگ کراهت ندارند، گرچه وحشت و خوف دارند زیرا خوف آنها از عظمت حق تعالى و جلالت آن ذات مقدّس
است. واز این رو، حضرت امیرالمؤمنین، سلام اللّه علیه، در شب نوزدهم وحشت و دهشت عظیمى داشت، با آن که مى فرمود: «به خدا قسم که پسر ابوطالب به مرگ مأنوس تر است از بچه به پستان مادرش». دل عاشق در وقت ملاقات مى تپد و وحشتناک و خایف شود، ولى این خوف و وحشت غیر از خوف هاى معمولى است. (ر.ک: شرح چهل حدیث، 358و361( از دیدگاه امام رحمه الله ، روز مرگ پایان هجران و روز وصل به محبوب است: وعده دیدار نزدیک است، یاران مژده باد! روز وصلش مى رسد، ایام هجرام مى رود (دیوان امام)
یکى از ویژگى هاى عاشق و یکى از عالى ترین برکات و ثمره عشق فناى محبّ در محبوب است. به جاست قبل از این که دیدگاه حضرت امام رحمه الله در این خصوص بیان شود، توضیح مختصرى درباره «فناى فى اللّه» و گذرگاه ها و منزلگاه هاى این مسیر با استفاده از سخنان عده اى از معروف ترین و معتمدترین شاگردان مکتب ابن عربى، به ویژه داوود قیصرى صاحب شرح فصوص ذکر شود: عرفا معتقدند که انسان در بدو تولد همچون باقى حیوانات چیزى جز خوردن و آشامیدن نمى شناسد. سپس به تدریج، باقى صفات براى او پدیدار مى شود، مانند شهوت، غضب، حرص، حسد، بخل و غیر اینها از صفاتى که ثمره احتجاب و
دورى از معدن وجود و صفات کمالیه است. پس انسان در این مرحله، حیوانى است راست قامت، که از او اعمال مختلف برحسب اراده هاى گوناگون صادر مى شود. بعد از آن هنگامى که از خواب غفلت و جهل بیدار شد و متوجه گردید ماوراى این لذّات حیوانى، لذّات دیگرى است، و بالاتر از این مراتب کمالى دیگر، از اشتغال به محرمات شرعى توبه مى کند و به سوى خداوند متعال بازگشت مى نماید. در نتیجه، شروع مى کند به ترک زواید دنیایى جهت براى به کمالات اخروى. و عزم را جزم مى کند تا از مقام جان خود به سوى خداوند هجرت کند، و چون نفس در این سفر در غربت از مکان مألوف واقع مى شود، طبیعى است که احتیاج به راهنما دارد که پیر راه طریقت است. سعى ناکرده در این راه بجایى نرسى مزد اگر مى طلبى طاعت استاد ببر سالک هرگاه در طریق وارد شد نسبت به هرچه مانع او باشد و او را از
مقصود بازدارد، زهد مى ورزد و از هر چیز که در قلبش خطور کند و او را متمایل به غیر حق کند، پرهیز مى کند، و آن را در هرچه امر مى کند، متهم مى نماید، حتى اگر او را امر به عبادت کند زیرا طبیعت نفس بر دوست داشتن شهوات و لذت هاست، پس سزاوار نیست ایمن از دخالت او باشد، چون که نفس از مظاهر شیطانى است. سالک هرگاه از نفس خلاص شد و پاکیزه گردید و زندگى خوشى به واسطه لذّت بردن در راه محبوب به دست آورد، با طنش نورانى مى شود و پرتوهاى انوار غیب بر او ظاهر مى گردد، و باب ملکوت بر او باز مى شود و مکاشفاتى یکى پس از دیگرى براى او رخ مى دهد. در نتیجه، امور غیبى را در صورت هاى مثالى مشاهده مى کند. وقتى چیزى از اینها را چشید، به گوشه گیرى راغب مى شود، تنهایى، ذکر، مواظبت بر طهارت کامل، وضو، عبادت، مراقبه، محاسبه، روى برمى گرداند از اشتغالات حسى، و قلب را از محبت حسیّات تهى مى کند و به طور کلى، باطنش به سوى حق توجه مى نماید. پس براى او وجد، سکر، وجدان، شوق و ذوق، محبت، هیجان و عشق پیدا مى شود و او را هر چند گاهى از خود محو مى کند، و از خود فانى مى سازد. در
این هنگام، معانى قلبى و حقایق پنهانى و انوار روحى را مشاهده مى کند و به مرتبه معاینه و مکاشفه مى رسد و گاه انواز حقیقى بر او پدیدار و گاه پنهان مى شود. این مکاشفات گاه به گاه ادامه مى یابد تا آن که رسوخ یافته و سالک از تلوّن رهایى یابد، که در این وقت بر او آرامش روحى و طمانینه الهى وارد مى شود، و ورود این پرتوها و احوال براى او ملکه مى گردد. پس داخل در عالم جبروت شده و موجودات مجرد و انوار برتر و مدبّرات کلى عالم را از فرشتگان مقرّب و بى تاب از عشق جمال الهى مشاهده مى کند، و وجود او به نور آنان متحقق و ثابت مى شود. در اینجاست که نور احدیت و پرتوهاى عظمت و کبریاى الهى بر او ظاهر شده، او را چون ذرات افشانده، غیرمرئى قرار مى دهد و در اینجا کوه وجودش مضمحل مى شود و براى خداوند چنان سجود و خضوعى مى کند که تعیّنش در تعیّن حقیقى متلاشى شده و وجودش در وجود الهى از بین مى رود. این مقام فنا و محو است. (مقدمه شرح فصوص الحکم، فصل 11( شیخ اکبر محیى الدین ابن عربى مى نویسد: یکى از ویژگى هاى عاشق الهى «غرام»(2) است و آن فناى دردمندانه و اندوهبار محبّ در محبوب است. از
منظر شیخ براى محب صفتى والاتر از غرام نیست زیرا غرام در برگیرنده همه اوصافى است که از محبت حاصل مى شود. (ابن عربى، 2/334 :1418( شیخ نجم الدین رازى مى نویسد: چون [عشق] عاشق را به معشوق رسانید، لاله صفت بر در بماند. عاشق چون قدم در بارگاه وصال معشوق نهاد، پروانه صفت نقد هستى عاشق را نثار قدم شعله شمع جلال معشوقى کند، تا معشوق به نور جمال خویش، عاشق سوخته را میزبانى کند. (رازى، 62 :1352 ( امام رحمه الله نیز مى سراید: هجرت از خویش نموده سوى دلدار رویم واله شمع رخش گشته و پروانه شویم (دیوان امام) در جاى دیگر گوید: عشق، صفت آتش [دارد] و سیر او در عالم نیستى است، هرکجا رسد و به هرچه رسد، فنابخشى «لاتبقى و لاتذر» (مدثّر، 74/28( پیدا کند. مقام فنا داراى سه مرحله است 1. محو: یعنى فناى افعال عبد در فعل حق که سالک در این مرحله همه کارها را از خدا مى داند و به این مرحله «فناى در افعال» نیز مى گویند. 2. طمس: یعنى فناى صفات عبد در صفات خداوند و در این مرحله، براى موجودات هیچ صفتى نمى بیند جز این که آن را از خدا مى داند و در این مرحله «فناى در صفات» نیز نام گذارى مى شود. 3. محق: یعنى فناى وجود
عبد در ذات حق، که در این مرحله هیچ یک از موجودات عالم را به استقلال نمى بیند و همه را پرتو ذات حضرت حق مى داند و به این مرحله «فناى در ذات» نیز گویند. (ر.ک: صراط سلوک، 114و126( حضرت امام رحمه الله معتقد است که عاشق وارسته از خود گذشته اى است که جز به محبوب و خواسته هاى او توجه ندارد. مجذوبان جمال جمیل و عاشقان دلباخته او از هر دو جهان رسته و چشم از اقالیم وجود بسته و به عزّ قدس جمال اللّه پیوسته اند و آنان مدام در محضر خداوند هستند و لحظه اى از ذکر و فکر و مشاهدات و مراقبت مهجور نیستند. (آداب الصلاة، 108( با جذبه الهى و جذوه نار عشق سالک از بیت مظلمه نفس خارج و با قدم گذاشتن بر فرق انیّت و انانیّت حجب ظلمانیه و نورانیه را خرق کرده و به نهایت مسیر که فناى در ذات است، نایل مى شود. امام شهیدان در این خصوص چنین مى نویسد: و پس از آن که انسان قدم بر فرق انیّت و انانیّت خود گذاشت و از این بیت خارج شد و در طلب مقصد اصلى و خداجویى منازل و مراحل تعیّنات را سیر کرد و قدم بر فرق هریک گذاشت و حجب ظلمانیه و نورانیه را خرق نمود
و دل از همه موجودات و کائنات برکند و بتها را از کعبه دل به ید ولایت مابى فروریخت و کواکب و اقمار و شموس از افق قلبش افول کردند و وجهه دلش یک رو و یک جهت بى کدورت تعلّق به غیر، الهى شد و حال قلبش وجَّهتُ وجهى للذى فطرالسموات والارض (انعام، 6/80( شد و فانى در اسما و ذات و افعال گردید، پس در این حال از خود بى خود شود و محو کلى برایش حاصل شود و صَعْق مطلق رخ دهد، پس حق در وجود او کارگر شود و به سمع حق بشنود و به بصر حق ببیند و به ید قدرت حق بَطْش کند و به لسان حق نطق کند، و به حق ببیند و جز حق نبیند، و به حق نطق کند و جز حق نطق نکند، از غیر حق کور و کر و لال شود و چشمش و گوشش جز به حق باز نشود و این مقام حاصل نشود، مگر با جذبه الهیه و جذوه نار عشق که بدین جذوه عشقیه لازال متقرب به حق شود و به آن جذبه ربوبیه، که عقیب حب ذاتى است، از او دستگیرى شود. (شرح چهل حدیث، 590و591( خداوندا ما را از شیفتگان در صراط و جویندگان آب حیات
و فانى در فعل و صفت ذات خویش قرار بده. خداوندا از سر کوى تو مأیوس نگردم هرگز غمزه اى غمزدگان را تو مدد کارى کن عاشقم، عاشقم افتاده و بیمار توام لطف کن لطف، زبیمار پرستارى کن
و التنبیهات، نمط 8، با شرح نصیرالدین طوسى، تحقیق سلیمان دنیا، مؤسسه نعمان، بیروت. 14. آملى، سید حیدر، مراتب جهاد، رساله شریعت، طریقت و حقیقت. 15. مستملى نجار، ابوابراهیم، شرح تعرّف لمذهب التصوف، انتشارات اساطیر، تهران، 1363. 16. حسن زاده آملى، حسن، هزار و یک نکته، 17. ، صراط سلوک، گردآورنده على محیطى، انتشارات آل على(ع)، قم. 18. حر عاملى،، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج 1، مکتبة الاسلامیه، تهران. 19. جوادى آملى، عبداللّه، بنیان مرصوص امام خمینى، مرکز نشر اسراء. 20. شیرازى، صدرالدین محمد، عرفان و عارف نمایان، ترجمه محسن بیدارفر، انتشارات الزهراء، قم. 21. دماوندى، ملا عبدالرحیم، 22. رازى، نجم الدین، رساله عشق و عقل، به اهتمام و تصحیح دکتر تقى تفضلى، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1352. 23. طباطبائى، فاطمه، سخن عشق، معاونت پژوهشى پژوهشکده امام خمینى و انقلاب اسلامى. 24. همدانى، امیر سید على، مشارب الذواق، تصحیح محمد خواجوى، انتشارات عولى، تهران، 1362. 25. کلینى، محمد بن یعقوب، اصول کافى، ج 3، ترجمه و شرح جواد مصطفوى، انتشارات علمیه اسلامیه. 26. مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ج 84، دار الاحیاء التراث العربى، 1403 ق. 27. مولوى، جلال الدین محمد، مثنوى معنوى، دفتر اول، تصحیح رینولد نیکلسون، به کوشش مهدى آذریزدى (خرمشاهى)، انتشارات پژوهش، تهران. 28. آشتیانى، سید جلال الدین، شرح مقدمه
شرح فصوص الحکم، فصل 11، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى. 29. مکارم شیرازى، ناصر، تفسیر نمونه، ج 15. 30. دیلمى، ابوالحسن على بن محمد، عطف الالف المألوف على اللام المعطوف، 31. شیخ روزبهان بقلى شیرازى، عبهر العاشقین، تصحیح هنرى کربن و محمد معین، تهران، 1337 ش. 32. سهروردى، شهاب الدین، شرح حکمة الاشراق، 33. نراقى، مهدى، جامع السعادات، 1.طفیل هستى عشقند آدمى و پرى ارادتى بنما تا سعادتى ببرى 2. واژة «غرام» در اصل به معناى مصیبت و ناراحتى شدیدى است که دست از سر انسان برندارد. به عشق و علاقه سوزانى که انسان را با اصرار به دنبال کار یا چیزى مى فرستند نیز «غرام» گفته مى شود. اطلاق این واژه بر جهنم به دلیل آن است که عذابش شدید، پى گیر و پردوام است. (تفسیر نمونه، 15/151(
فصلنامه نامه مفید، شماره 20 دکتر مرتضى عزتى (1)
یکى از مباحث مهم در زمینه توسعه، رابطه فرهنگ با توسعه مى باشد.دراین زمینه عوامل فرهنگى مؤثر برتوسعه جایگاه ویژه اى دارند.مقاله حاضرتلاشى براى تبیین این موضوع ازدیدگاه حضرت امام خمینى(ره) است. دیدگاهى که مى توان آن را به عنوان یک دیدگاه قابل قبول اسلامى پذیرفت و مطرح کرد. دراین مقاله ابتدا سعى مى شود اهمیت فرهنگ در توسعه تبیین شود و سپس اثر برخى ازعوامل فرهنگى مؤثر برتوسعه ازدیدگاه امام تبیین شود. 1- اهمیت فرهنگ به طور کلى مى توان اهمیت فرهنگ را در دو جنبه دید. یکى جایگاهى که فرهنگ در هویت و موجودیت جامعه دارد و دیگرى نقشى که فرهنگ در پیشرفت جوامع ایفا مى کند. جنبه اول را مى توان اهمیت و جایگاه فرهنگ در موجودیت جامعه انگاشت و وجه دوم را مى توان اهمیت و نقش فرهنگ صحیح در حرکت به سمت اعتلا یا انحطاط جوامع دانست. در زمینه نقش فرهنگ در موجودیت جامعه باید گفت، حوزه نفوذ فرهنگ به همه ابعاد زندگى بشر کشیده شده است و همه ویژگیهاى غیرفیزیکى و متمایزکننده انسانها از یکدیگر و نیز همه ویژگیهاى متفرقه جوامع در فرهنگ آنها نهفته است. حضرت امام خمینى(ره) این مفهوم را با تصریح بیشتر چنین بیان مى فرمایند:
«بى شک بالاترین و والاترین عنصرى که در موجودیت هر جامعه دخالت اساسى دارد، فرهنگ آن جامعه است. اساسا فرهنگ هر جامعه هویت و موجودیت آن جامعه را تشکیل مى دهد.» (2) و به طور اساسى فرهنگ است که ویژگیهاى مشترک به وجود آورنده یک ملیت را تشکیل مى دهد و بدون وجود یک فرهنگ واحد، افراد تبعه یک کشور را نباید یک ملت نامید. لذا مى توان گفت اساس ملیت یک ملت فرهنگ است. (3) این اهمیت والاى فرهنگ در هویت و موجودیت جوامع از تعاریفى که براى فرهنگ شده نیز متسفاد است. چنان چه مى بینیم همه ابعاد علوم، فنون، ادبیات، هنر، اخلاق، ارزشها، باورها، اعتقادات و ... جوامع را در حیطه فرهنگ جاى مى دهند. بدیهى است ویژگیهاى مفترقه جوامع نیز همینهاست. کل تمدن بشرى از این مجموعه ساخته شده است. هر جامعه اى نیز مرهون این ابعاد زندگى اجتماعى خود است. زیرا همه پیشرفتهاى یک جامعه در پیشرفت علوم و اعتقادات و ارزشهاى آن منعکس مى شود و بشر بدون ابعاد فرهنگى حیات، بشرى بدوى و عقب مانده خواهد بود که در جوامع امروزى تصور وجود آن نیز مشکل است. مى توان گفت «فرهنگ مبداء همه خوشبختیها و بدبختیهاى ملت است.» (4) زیرا تمام خوشبختیها و بدبختیهاى جوامع، بستگى به بهره مندى از پیشرفت علوم و فنون و
عملکرد اعتقادات، اخلاق، ارزشها، هنر و ... در زمینه هاى مختلف اجتماعى دارد. با عملکرد صحیح این ابعاد فرهنگ و نیز بهره مندى از نتایج پیشرفت علوم و فنون، جوامع مى توانند به خوشبختى برسند. مى توان گفت همه امور جوامع بستگى تام به فرهنگ آنها دارد.لذا «اگر مشکلات فرهنگى و آموزشى به صورتى که مصالح کشور اقتضا مى کند حل شود، دیگر مسائل به آسانى حل مى گردد.» (5) بر این اساس حضرت امام مى فرمایند: «راءس همه اصلاحات اصلاح فرهنگ است.» (6) نه تنها فرهنگ، سازنده خوشبختى ملتهاست بلکه انحطاط ملتها نیز در گرو فرهنگ جامعه است. زیرا پایه هاى اعتقادى، اخلاقى، علمى و هنرى جوامع که موجب خوشبختى ملتها هستند با انحراف فرهنگ، مضمحل مى شود و انسانها به انحطاط کشیده مى شوند. «اگر فرهنگ ناصالح شد، این جوانهایى که تربیت مى شوند به این تربیتهاى فرهنگ ناصالح، اینها در آتیه فساد ایجاد مى کنند ... وقتى فرهنگ فاسد شد، جوانهاى ما که زیربناى تاسیس همه چیز هستند، از دست ما مى روند و انگل بار مى آیند.» (7) فرهنگ نه تنها انسانها را به انحطاط مى کشد بلکه مى تواند موجب انحطاط و پوچى و در نهایت اضمحلال جوامع شود. (8) 2- فرهنگ بستر توسعه امروزه علماى توسعه، بیش از هر زمان دیگرى به این باور رسیده اند که تا فرهنگ یک جامعه اى موافق
با توسعه نباشد، پیشرفت و توسعه آن جامعه میسر نخواهد بود. زیرا انسانها به عنوان عاملان محورى توسعه باید براى عمل خود تمایل داشته باشند. این تمایل که با قدرت انتخاب همراه است و در عمل پس از انتخاب به منصه ظهور مى رسد، باید شرایط ایجاد تمایل در انسان را داشته باشد. تمایلهاى افراد نیز از طریق ارزشها و باورهایشان ایجاد مى شود. با این وجود ممکن است این تمایلها در انتخاب با محدودیتهایى که براى فرد وجود دارد مواجه شود و در نهایت تمایلات، ارزشها و امکانات مختلف فرد و جامعه، فرد را به انتخاب در عمل وادار مى کند و این انتخاب عملى فرد است که مى تواند در جهت توسعه جامعه یا برخلاف آن باشد. مى بینیم که عمل افراد متکى به ارزشها، اعتقادات و باورهاى افراد و نیز امکانات فرد و جامعه از جهات مختلف علمى، هنرى و نیز مادى دارد. بر این اساس مى توان گفت فرهنگ مبداءى است که اعمال انسانها و به تبع آن مسیر تکاملى جامعه از آن نشات مى گیرد. (9) چنان چه اگر جامعه اى فرهنگى ضد توسعه داشته باشد، این فرهنگ موجد اعمالى از سوى اعضاى جامعه خواهد شد که نه تنها در جهت توسعه و پیشرفت جامعه عمل نخواهند کرد، بلکه راه پیشرفت را نیز
سد مى کنند و موجب انحطاط جامعه مى شوند. لذا براى تحقق پیشرفت و توسعه جامعه، ضرورت دارد فرهنگ آن جامعه موافق با توسعه باشد. با این توضیحات مى توان گفت، بستر و مسیرى که اصلاح امور باید طى کند، بستر فرهنگ است. یعنى جامعه تنها در بستر فرهنگى مناسب است که مى تواند به توسعه و پیشرفت دلخواه دست یابد. بدیهى است که اگر این بستر نامناسب باشد، توسعه نیز تحقق نخواهد یافت و یا حداقل به صورت دلخواه نخواهد بود. بر این اساس: «راه اصلاح یک مملکتى، فرهنگ آن مملکت است. اصلاح باید از فرهنگ شروع بشود ... اگر فرهنگ درست بشود یک مملکت اصلاح مى شود.» (10) در اینجاست که ضرورت تحول فرهنگى ایجاد مى شود. زیرا اگر بخواهیم جامعه اى پیشرفت کند و به طرف تعالى حرکت کند، باید زمینه هاى آن در مجریان این پیشرفت و حرکت ایجاد شود و گفتیم که این زمینه ها نیز چیزى جز فرهنگ جامعه نیست. بنابراین ضرورت تحول فرهنگى براى دستیابى به توسعه نمایان مى شود. (11) 3- تقدم تحول فرهنگى دیدیم که پیشرفت در همه شؤون اقتصادى، سیاسى و اجتماعى زندگى یک جامعه، متکى به فرهنگ آن جامعه است و تا زمانى که فرهنگ جامعه اى موافق با پیشرفت و توسعه نباشد، پیشرفت آن جامعه میسر نخواهد بود.بر این اساس مى توان
گفت : اگر فرهنگ جامعه اى موافق توسعه (به معنى عام آن) نباشد، براى دستیابى به توسعه در ابعاد گوناگون باید به اصلاح فرهنگ در جهت توافق آن با توسعه همت گماشت. (12) چنانچه حضرت امام تاکید نموده اند که: «اجانب خصوصا آمریکا در نیم قرن اخیر کوشش داشتند و دارند فرهنگ و برنامه هاى فرهنگى و علمى و ادبى ما را از محتواى اسلامى انسانى ملى خود خالى و به جاى آن فرهنگ استعمارى و استبدادى بنشانند. فرهنگ زمان طاغوت، کشور ما را تا لب پرتگاه سقوط کشاند و خداوند تعالى به داد این کشور اسلامى رسید. ولى بدون تغییرات صحیح بنیادى و تحول فرهنگى و علمى، امکان تحول فکرى و روحى نیست و باید با کوشش همه جانبه از طرف دولت و رؤساى دانشگاهها و فرهنگیان و جوانان دانشجو به مقصود نزدیک شویم و انشاءالله تعالى از پیوستگى و وابستگى نجات پیدا کنیم و کشور عزیزمان را نجات دهیم.» (13) مى بینیم حضرت امام به طور صریح تاکید دارند که براى دستیابى به پیشرفت و اصلاح مملکت در جهت اهداف انقلاب، باید فرهنگ ضدتوسعه به فرهنگ موافق توسعه و پیشرفت اصلاح شود. بنابراین، تحول در فرهنگ در جهت موافق توسعه، مى تواند مقدمه اى براى توسعه در ابعاد گوناگون باشد. البته بدیهى است که
تحول فرهنگ صالح (موافق پیشرفت) به فرهنگ ناصالح (مخالف پیشرفت) نیز در جهت انحطاط جامعه عمل خواهد کرد. در اینجا بیان این نکته نیز ضرورى است که بى شک چنانچه در تعریف توسعه دیدیم، توسعه، یک پیشرفت همه جانبه در اجتماع است و در این مقوله، پیشرفت فرهنگ نیز بخشى از توسعه مى باشد. و اگرچه گفتیم تحول فرهنگى موافق توسعه، زمینه ساز توسعه است، اما فرهنگ در عملکرد توسعه اى داراى دو جنبه است : یکى، عواملى از فرهنگ که عامل پیشرفت جامعه در ابعاد مختلف هستند و دیگرى، بخشى از فرهنگ که در جریان توسعه، پیشرفت مى کند و شاخصهایى براى توسعه یافتگى یک جامعه است. به هر حال در اینجا منظور از فرهنگ، عواملى از فرهنگ مى باشد که زمینه ساز توسعه در ابعاد گوناگون خود است در ادامه برخى از عوامل فرهنگى مؤثر بر توسعه ازدیدگاه حضرت امام خمینى را تبیین مى کنیم. 4- عوامل فرهنگى مؤثر بر توسعه 4-1- اثر اعتقاد به خدا اعتقاد واقعى به خدا، اصلى ترین و اساسى ترین پایه و بنیان دینى است و مذهب بدون اعتقاد به وجود هستى بخش هدایت گر، معنى نمى دهد. این اصل اساسى، بیشترین تاثیر را بر زندگى و رفتار افراد جامعه دارد، زیرا اساسى ترین عنصر تاثیرگذار بر رفتار و عملکرد اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى و سیاسى افراد جامعه، اعتقادات
این افراد است و بدون شک اصلى ترین اعتقادها و باورها، اعتقاد و باور به وجود مبداء هستى و ایمان به این مبداء، یعنى خداست. این ایمان چاره همه مشکلات جوامع بشرى است. حضرت امام(ص) اثر این ایمان را چنین خلاصه مى کنند: «اگر ایمان به خدا و عمل براى خدا در فعالیتهاى اجتماعى و سیاسى واقتصادى و سایر شئون زندگى بشر وارد شود، پیچیده ترین مشکلات امروزى جهان به آسانى حل مى شود. امروز دنیا، هم در این بن بست گرفتار شده است وهم نمى خواهد به نوع هدایت انبیاء تسلیم شود، ولى سرانجام چاره اى جز تسلیم ندارد.» (14) اگر مجموعه اعتقادها و باورهاى افراد را درون فرهنگ ببینیم، بى تردید باید پایه اصلى فرهنگ جامعه را که رفتار انسانها را مى سازد، همین اعتقاد و ایمان به خدا دانست و بدیهى است که پایه هاى رشد جامعه بر همین فرهنگ استوار است. بنابراین، رشد و توسعه جامعه و به طور کلى حیات جامعه بستگى مستقیم به فرهنگ و اعتقاد به خدا دارد. به تعبیر حضرت امام خمینى(ره) تنها وجود ایمان و اعتقاد به خدا مى تواند مملکت را احیا کند (15) و لذا براى احیاى مملکت و پیشرفت آن باید روح ایمان و اعتقاد به خدا را در جوانان ملت رشد داد. احیاى مملکت نیز وابسته به عوامل
متعددى است که مهمترین آنها از نظر حضرت امام، انسانها و شخصیت و فرهنگ آنهاست. بر این اساس، ایمان و اعتقاد به خدا موجب ساخته شدن انسانى و در نتیجه بروز و ایجاد ویژگیهاى مختلفى در انسان مى شود که همگى موجب تسریع حرکت انسانها براى دستیابى به اهداف جامعه یا همان توسعه به معناى کامل مى شوند. حضرت امام، بى اعتقادى به خدا را موجب بى توجهى به مصالح کشور و توجه صرف به مصلحت خود و در نتیجه نرفتن به دنبال امور لازم مملکت مى دانند و براساس این تفکر و اعتقاد به خداست که حضرت، تمام گرفتاریهاى کشور و ملت را از نبودن ایمان به خدا مى دانند. در عین حال بر این باورند که اعتقاد به خدا را باید حکومت و دستگاه تربیتى در مردم ایجاد و تقویت کند زیرا این اعتقاد، به خودى خود، به حد لازم و کافى وجود ندارد و اگر افراد جامعه به حال خود واگذار شوند جامعه باز هم به تباهى کشیده مى شود: «اگر ما و شما دست به هم بدهیم و جوانها را مومن و متقى بار بیاوریم مملکتمان تا آخر احیاء مى شود و اگر چنانچه ما کوتاهى بکنیم. این مسئولیت بزرگ را ما به دوش خودمان بکشیم و کوتاهى بکنیم در حق فرزندان این مملکت فرض کنید چند
روزى هم یک چیزى بشود و یک صورتى پیدا بکند فردا بدتر از این است.» (16) چنانچه گفتیم از دیدگاه حضرت امام، اعتقاد واقعى به خدا نه تنها به طور مستقیم بر جریانهاى اجتماعى اثر مى گذارد، بلکه خود باعث ایجاد خصلتهایى در افراد اجتماع مى شود که این خصلتها تسریع کننده جریان توسعه هستند. در ادامه به این اثرات اشاره مى کنیم. آثار وجود اعتقاد به خدا در افراد جامعه از فرمایشات حضرت امام خمینى چنین مستفاد مى شود که ایمان به خدا، موجب تجلى خصلتهاى انسانى والایى در افراد مى شود که همگى آنها از زمینه هاى فردى واجتماعى توسعه و پیشرفت جوامع بشرى است. از جمله زمینه ها عبارتند از: 1- تعهد به اسلام : یکى از نتایج ایمان به خداو مبداء هستى ایجاد تعهد نسبت به دین خدا و نظام حکومتى این دین است. فرد باایمان همان طور که نسبت به اعتقاد به خدا تقدس قایل است، براى دین و نظامى که تقویت کننده این اعتقاد است نیز تقدس قایل مى شود و همچنان که خود را نسبت به انجام دستورات الهى و وظایف دینى مقید مى داند، نسبت به حفظ و پیشبرد این دین نیز متعهد خواهد دانست. زیرا دین، خود مجموعه اى از دستورات الهى است. این تعهد دینى مى تواند افراد را در انجام وظایف کمک کند تا بهتر و
مفیدتر براى جامعه خدمت کنند و این امر موجب پیشرفت جامعه و فراهم آمدن مقدمات لازم براى توسعه سریعتر و بهتر مى شود. حضرت امام در این زمینه مى فرمایند: «من به شما نوید مى دهم که انشاءالله کشور شما کشور صحیح خوب بشود به شرط این که متعهد به اسلام باشید و متوجه باشید به اینکه خداى تبارک و تعالى عنایت به ما کرد...» (17) 2- نپذیرفتن ظلم: ظلم ستیزى و کرنش نکردن در مقابل ظلم، از جمله زمینه هاى لازم براى دستیابى جوامع به استقلال و نپذیرفتن استثمار و استعمار است که از جمله موانع اصلى توسعه مى باشند. این نپذیرفتن ظلم از اثرات ایمان و اعتقاد به خداست. حضرت امام در این زمینه مى فرمایند: «آدمى که از زیر دستگاه شما یا از دستگاه ما بیرون مى آید، اگر مؤمن باشد، دیگر نمى شود که زیر بار ظلم اجانب برود و یا تطمیع بتوانند بکنند اورا، این تطمیعها و تهدیدها را همه، آنى که تطمیع مى شود و تهدید آنها [براو] اثر مى کند، آنهایى است که ایمان ندارند.» (18) در این رابطه مى بینیم، جوامعى که از خصوصیات فرهنگى آنان تن به ظلم دادن و صبر در ظلم است، سالیان طولانى زیر سیطره استعمار بوده اند و جوامع اسلامى که ایمان و اعتقاد به خداى محکمترى داشته اند، کمتر به
طور مستقیم استعمار شده اند و در مبارزه با استعمار نیز رشادتهاى تحسین برانگیزى از خود نشان داده اند. اکنون نیز با تقویت روح ایمان و اعتقاد واقعى به خدا، جوامع اسلامى بر علیه ظلم و ستم حاکم، سر به قیام برداشته اند و مبارزه با ظلم در این جوامع فراگیرتر است. بدیهى است که اینها تنها نقش اثر اعتقاد واقعى به خداست. 3- تطمیع ناپذیرى: هنگامى که جامعه جامعه اى معنوى باشد وافرادجامعه بخدا و روزجزا اعتقاد داشته باشند، هدف این افراد در تمامى زمینه هاى فعالیتهایشان، جلب رضایت خدا خواهد بود. (19) و بالعکس. «کسى که اعتقاد به خدا نداشته باشد، کسى که به روز جزا اعتقاد نداشته باشد این نمى شود که براى کشورش مفید واقع بشود... مردمى مى توانند کشور خودشان راحفظ کنند، مردمى مى توانند مملکت و ملت خودشان را نجات بدهند که معنویت داشته باشند. اگر معنویت درکار نباشد و همه مربوط به مادیت باشد، هر جا آخور بهتر است، سر آن آخور مى روند ولواین که آن آخور راآمریکا برایش درست کند. اینهایى که خیانت به مملکت ما کردند و همه چیز ما را بردند، اینها پیششان فرق نمى کرد که آمریکا بر آنها مادیت را بدهد، پارک و نمى دانم دستگاه را بدهد یا از یک راه صحیحى باشد. ... آنهایى که خوردند و بردند و ما را
به تباهى کشاندند، آنهایى بودند که به اسلام کار نداشتند، اعتقاد نداشتند، به ماوراء طبیعت اعتقاد نداشتند، به معنویات عقیده نداشتند. آنها مى گفتند همین چهار روز زندگى است. پس هر چه هست بهتر و مرفه تر، از هر راهى مى خواهد باشد.» (20) 4- تلقى کار به منزله عبادت (افزایش کارآیى): یکى از لوازم اصلى توسعه به مفهوم عام آن، افزایش کارآیى است. بنابر فرمایشات حضرت امام در دیدگاه اسلامى اگر کار براى خدا باشد، به منزله عبادت است. (21) هنگامى که انسان در این عبادت و کار انگیزه الهى داشت و هدفش جلب رضایت خدا بود، با تمام قدرت و توان به انجام آن خواهد پرداخت. در نتیجه کارایى بسیار زیادى خواهد داشت. چنین کارى که با حداکثر توان انجام مى شود کارآترین شیوه فعالیت است و قرین موفقیت خواهد بود. در این زمینه امام مى فرمایند: «اگر این انگیزه شد، مسلما دنبال این هستید که کار خوب باشد، وقتى انگیزه الهى شد ... وقتى که انگیزه براى خدا شد، دنبال این است که این کار را انجام بدهد به طورى که خدا پسند باشد. از این جهت در این کار موفق است.» (22) 5- ایجاد بیدارى: از جمله زمینه هاى لازم براى توسعه، بیدارى افراد جامعه است. هنگامى که افراد جامعه آگاه و بیدار باشند، استعمار
و استثمار از آن جامعه رخت برخواهد بست. البته بیدارى از جهات مختلف موجب بهبود تصمیم گیرى وعمل آحاد جامعه مى شود واز جمله اثرات اعتقاد واقعى به خدا، بیدارى افراد مى باشد. (23) 6- شجاعت : هنگامى که انسان همه چیز رااز خدا دید، خود را غرق در چنین اعتقادى به مبداءهستى بخش جهان یافت وبه خداایمان مطلق پیدا کرد، به خدا متکى خواهد شد و این اتکا، موجب مى شود از هیچ چیزى نهراست و با شجاعت در مقابل هر دشمن و ناملایمتى بایستد و مبارزه کند و به سمت هدف گام بردارد. (24) 7- ایمان، ضامن و عامل تداوم تلاش: یکى از زمینه هاى لازم براى توسعه، تلاش و تداوم تلماس براى دستیابى به توسعه و تکامل بیشتر است. چنانچه حضرت امام مى فرمایند: «اگر بخواهید جمهورى اسلامى به همه معنا که دارد، با همه محتوا که دارد، در خارج تحقق پیدا بکند باید که از حالا به بعد هم همان ایمان را، همان قدرت ایمان را حفظ کنید.» بدیهى است که با عنایت به توضیحات قبلى، هدف جمهورى اسلامى و تحقق اسلام، همان توسعه و تکامل جامعه است. اثر ایمان در تداوم تلاش به همین جا ختم نمى شود، بلکه وقتى فرد به خداایمان داشت و همه چیز را از او و براى او دید، همه
را سعى خود صرف تلاش بیشتر براى خدا خواهد کرد و حتى اگر در مقطعى با شکست مواجه شود، باز هم سست نمى شود و به همان صورت قبل و با تلاش کامل سعى در انجام وظیفه و کار خواهد داشت. (25) اعتقاد به خدا علاوه بر این اثرات، آثار بسیار مهم دیگرى نیز بر جامعه و افراد آن دارد. از جمله: اعتماد به نفس، صبر در برابر شداید و تحمل مشتقات، اعتقاد به برابرى و برادرى و ... که به دلیل اهمیت این موارد، دیدگاه حضرت امام را در هر یک ازاین مباحث به صورت مستقل بیان خواهیم کرد. 4-2- اثر آموزش بر توسعه از آنجا که در جوامع بشرى، انسان ایجادکننده هر گونه حرکت و تحولى است، ویژگیهاى کیفى این انسان مى تواند در این حرکتها و تحولات عامل اصلى را ایفا کند. زیرا هر حرکت و تحولى از اندیشه و تفکر انسان نشات مى گیرد و دستور انجام این تحولات را فکر او به وى مى دهد و سطح این فکر و اندیشه که کیفیت انسان را مى سازد، عامل اصلى چگونه اندیشیدن و فکر کردن است. زیرا اطلاعات، باورها و برداشتهاى انسانها، پایه هاى تفکر و نتیجه گیرى از این تفکر را مى سازند و بدیهى است هرچه اطلاعات، باورها و برداشتها کاملتر و والاتر
باشند، این اندیشه و تفکر نیز از سطح بالاترى برخوردار خواهد بود. لذا عملکرد انسان نیز که از دستورات فکر او نشات گرفته، کاملتر و با کیفیت بیشترى خواهد بود. بنابراین اطلاعات و باورها و برداشتهاى انسانها که همگى از طریق یادگیرى و آموزش کسب مى شود، مى تواند عامل مهمى در بهبود عملکرد و برنامه ریزى انسانها باشد و چون با بهبود عملکرد انسانها، دستیابى به اهداف و بهبود وضعیت عمومى جامعه حاصل مى شود و توسعه نیز، بهبود و ارتقاى سطح عمومى وضع موجود جامعه به طرف وضع مطلوب است، مى توان گفت که آموزش، عامل مهمى براى بهبود عملکرد انسانها براى نیل به توسعه در ابعاد گوناگون است. در ادامه، بیشتر به آن خواهیم پرداخت. قبل از پرداختن به اثرات آموزش بر توسعه و پیشرفت جوامع، اشاره اى به اهمیت علم و آموزش از نظر اسلام داریم . نقش علم و آموزش در پیشرفت با توجه به اینکه انسان محرک توسعه است و توسعه باید توسط این محرک به حرکت درآید، هرچه این انسان از تواناییهاى فکرى بیشترى برخوردار باشد و آموزش و پرورش بیشتر و بهترى یافته باشد، در حرکت دادن این چرخ، بهتر عمل خواهد کرد و عملکرد او چه در جز و چه در کل، بسیار بهتر خواهد بود و بر
این اساس، چنانچه تعلیم و تربیت به طور صحیح صورت گیرد، حرکت جامعه، به سمت پیشرفت و تعالى مطلوب خواهد بود.دراهمیت این نقش، حضرت امام(ره) چنین مى فرمایند : «مساله فرهنگ و آموزش و پرورش در راءس مسائل کشور است. اگر مشکلات فرهنگى و آموزشى به صورتى که مصالح کشور اقتضا مى کند حل شود، دیگر مسائل به آسانى حل مى گردد.» (26) به این ترتیب از دیدگاه حضرت امام در صورت وجود علم و تهذیب، مى توان از جهالت مادى و معنوى به طرف سعادت و کمال حرکت کرد. با آموزش و پرورش صحیح اسلامى و مطابق مصالح اجتماع، مى توان به پیشرفتهاى مختلف دست یافت و سعادت دنیوى و اخروى جامعه را تضمین کرد. نکته قابل توجه اینکه مساله آموزش و پرورش طبق فرمایش حضرت امام و از دیدگاه ایشان در بین عوامل مؤثر بر توسعه در راءس مسایل قرار دارد و مهمترین عامل است. به طورى که با حل مسایل و رفع مشکلات موجود در آموزش و پرورش، مى توان امید داشت که دیگر مسایل به آسانى حل شود. البته در ریشه یابى این اهمیت ویژه تعلیم و تربیت در مقاطع مختلف فرمایش حضرت امام مبنى بر اینکه : «نقش دانشگاه در هر کشورى ساختن انسان است» (27) مى تواند پاسخ گو باشد. زیرا چون انسان عامل اصلى
حرکت توسعه است، اگر او ساخته شود مى تواند عامل مفیدى براى جامعه باشد و در صورت فساد او این فساد، مى تواند به فساد جامعه بیانجامد، باید توجه داشت که تعلیم و تربیت در شکل گیرى شخصیت انسانها، نقش کلیدى و اصلى دارد و در واقع مى توان گفت شخصیت انسانها را تعلیم و تربیت مى سازد و چون عملکرد انسان به طور ویژه اى تحت تاثیر شخصیت اوست، مى توان آموزش و پرورش (در مقاطع مختلف) را عامل اصلى در حرکت به سمت توسعه یافتگى در ابعاد مختلف دانست: «نقش دانشگاه در هر کشورى ساختن انسان است. ممکن است از دانشگاه انسانى خارج بشود که یک کشور را نجات بدهد و ممکن است که یک انسان درست بشود که کشور را به هلاکت بکشاند. این نقش مهم از دانشگاه مى باشد. مقدرات هر کشورى به دست دانشگاه و آنهاییکه از دانشگاه بیرون مى آیند هست. بنابراین دانشگاه بزرگترین مؤسسه مؤثر است در کشور و بزرگترین مسئولیتها را هم دانشگاه دارد.» (28) نقش مراکز علمى در استقلال و خودکفایى چنانچه گفته شد، دانشگاهها و مراکز علمى مى توانند یک کشور را به سوى ترقى و تعالى و یا به سمت انحطاط و سقوط سوق دهند. همان طور که تعلیم و تربیت استعمارى، کشور را به دامن استعمار مى کشاند، تعلیم و تربیت ملى، استقلالى و اسلامى مى تواند
کشور را به تعالى و پیشرفت برساند و همان طور که اگر مراکز علمى و دانشگاهها در دست استعمار باشند، کشور را به زیر سلطه بیگانگان مى کشانند، چنانچه مراکز علمى و دانشگاهها در خدمت جامعه باشند، حافظ استقلال کشور خواهند بود. زیرا مراکز آموزشى تکیه گاه یک کشور براى اداره امور آینده خود است و اداره جوامع به دست تربیت یافتگان این مراکز است. اگر این تربیت یافتگان در جهت استقلال کشور تربیت بیابند، استقلال کشور حفظ خواهد شد و در غیر این صورت استقلال کشور از دست مى رود. تربیت استقلالى نیز از دانشگاه و مدارس مستقلى ناشى مى شود که اساتید و دست اندرکاران آن داراى تفکر استقلالى هستند. بنابراین حضرت امام تاکید کنند که : «ما باید سالهاى طولانى زحمت و مشقت بکشیم تا از فطرت ثانى خود متحول شویم و خود را بیابیم و روى پاى خویش بایستیم و مستقل گردیم و دیگر احتیاجى به شرق و غرب نداشته باشیم. و باید از همان بچه ها شروع کنیم و تنها مقصدمان تحول انسان غربى به انسانى اسلامى باشد. اگر این مهم را انجام دادیم، مطمئن باشید که هیچ کس و هیچ قدرتى نمى تواند به ما ضربه بزند. اگر ما از نظر فکرى مستقل باشیم آنها چگونه مى توانند به ما ضربه بزنند. تنها آنها مى توانند از داخل خود ما
به ما ضربه بزنند. در داخل فردى را درست کنند (کما اینکه مى بینید درست کرده اند) و بعد توسط آن هرچه مى خواهند انجام مى دهند.» (29) 4-3- آثار اخلاق بر توسعه یکى از شاخه هاى تعالیم اسلامى، تعلیم اخلاق کریمه است و در حدیث قدسى است که پیامبر اکرم (صلى الله علیه واله وسلم) براى تکمیل مکارم اخلاق مبعوث شده است. اخلاق در تعالیم اسلامى از جایگاه ویژه اى برخوردار است. در عین حال این موضوع یکى از عوامل مؤثر بر توسعه و پیشرفت جامعه است. اخلاق از جنبه هاى مختلف بر عملکرد اجتماعى افراد تاثیر مى گذارد. مى توان گفت اخلاق، برخورد افراد جامعه را مى سازد. اخلاق اسلامى نزد آحاد جامعه
مى تواند مانع گرایش به مفاسد اجتماعى که عنصرى مهم در ممانعت از تحقق اهداف، متعالى جامعه است شود و برخورد افراد جامعه و مدیران نظام را که در پیشبرد اهداف، نقش مؤثرى دارد اصلاح کند و به نحو احسن در خدمت توسعه و پیشرفت جامعه قرار دهد. در اینجا به بررسى عامل اخلاق اسلامى و نقش آن در توسعه مى پردازیم. قبل از هر چیز باید گفت که آنچه در این بحث از اهمیت خاصى برخوردار است این نکته مى باشد که فساد و مفاسد در جوامع اثرات بسیار مخربى بر جامعه دارند و مانعى مهم در تحقق اهداف جوامع هستند. نقش مهم اخلاق اسلامى نیز از این بعد، جلوگیرى از فساد افراد و جامعه است و از این طریق به اصلاح امور در جهت فراهم شدن شرایط و لوازم توسعه جامعه، کمک شایانى مى کند. بنابراین در ابتدا به آثار فساد اخلاقى براى جامعه مى پردازیم. آثار مفاسد اخلاقى فساد افراد، موجب بروز رفتارى مخالف با نیازهاى تعالى و رشد انسان و اجتماع مى شود. این رفتار نقش مخربى بر آثار عملکردى انسان براى خود و جامعه دارد. البته فساد در معناى وسیع خود، بسیار گسترده است و بسیارى از اعمال فردى و اجتماعى افراد را دربر مى گیرد. در نتیجه در همین ابعاد بر آثار
اعمال انسانها تاثیر مى گذارد. موثرترین مفاسد در تاثیرگذارى منفى بر روند حرکت جامعه به سمت مطلوب، فساد جوانان اجتماع است. اما در مجموع فساد مى تواند موجب از کار انداختن قدرت تفکر انسانها، به بطالت هدر دادن فرصتهاى مفید، ایجاد غفلت از مسایل زندگى فردى و اجتماعى، سلب جدیت از افراد، انهدام نیروى انسانى به ویژه جوانان، جلب توجه انسانها و خاصه مدیران جامعه به زرق و برق دنیا و انحراف افکار از توجه به حقایق و واقعیتها و ... مى شود. حضرت امام در تاثیر فساد در رژیم طاغوتى پیش از انقلاب اسلامى چنین مى فرمایند: «آنکه از همه چیز به کشور ما صدمه اش بیشتر بود، این بود که نیروى انسانى ما را خراب کردند و نگذاشتند رشد بکند. مراکز فساد در شهرها و به خصوص در تهران آن قدر زیاد بود و آن قدر تبلیغ در کشاندن جوانهاى ما به این مراکز فساد شد و آن قدر راههاى فساد براى جوانهاى ما باز کردند و دامن زدند به اینها و کشاندند اینها را در مراکز فساد که این خرابى از همه خرابیها بدتر بود. خرابیهاى مادى جبرانش آسانتر از خرابیهاى معنوى است. ... اینها نیروهاى انسانى ما را از بین بردند، نگذاشتند رشد بکند. در بین خود کشور ما جورى کردند
که محتواى انسان را از بین بردند، یک صورتى گذاشتند و محتوا را گرفتند. طورى کردند که اعتماد ما هم به خودمان تمام شد. استقلال فکرى ما را، استقلال روحى ما را از دستمان گرفتند.» (30) 4-4- اثر ویژگیهاى اخلاقى مدیران بر توسعه حضرت امام درباره ویژگیهاى اخلاقى مدیران نظام اسلامى به موارد متعددى اشاره داشته اند که در اینجا تنها اشاره اى به برخى از آنها مى کنیم و به آثار آنها مى پردازیم : 1- ساده زیستى و در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگى کردن و از نعمات مادى بهره مند شدن. (31) 2- برخورد از روى مهر پدرى (و برادرى) با افراد جامعه. (32) 3- خود را خدمتگزار مردم دانستن و بر این اساس با مردم برخورد کردن. (33) 4- برخورد عادلانه بین همه مردم و تبعیض قایل نشدن براى نزدیکان، پولدارها و ... نسبت به سایرین. (34) 5- با مردم معاشرت نزدیک داشتن و در بین مردم با سادگى وارد شدن. (35) 6- دورى از خودکامگى و دیکتاتورى. (36) 7- دورى از مال اندوزى. (37) 8- زهدپیشگى اسلامى و دورى از تجمل گرایى و رفاه طلبى. (38) 9- خود را در عمل با دیگران برابر دانستن. (39) 10- حلال محورى، از دست رنج خود امرار معاش کردن و چشم نداشتن به بیت المال. (40) 11- استفاده نکردن از
اموال عمومى براى مصارف شخصى. (41) 12- به فکر آحاد افراد جامعه بودن و غصه همه را خوردن. (42) 13- اهمیت ندادن به پست و مقام. (43) 14- تقوى پیشه کردن و تهذیب نفس. (44) هر نظامى داراى اهدافى است که از طریق عملکرد نهادها و سازمانهاى موجود در نظام در صدد تحقق این اهداف است. نهادها و سازمانها نیز توسط مدیران به گردش در مى آیند و وظیفه مدیر است که با اداره نهاد یا سازمان تحت دیریت خود، آن را به سمتى سوق دهد که به تحقق اهداف آن و در نتیجه دستیابى به اهداف عالى جامعه بیانجامد. بر این اساس اصلى ترین عنصر هر سازمانى، مدیر آن است و هنگامى سازمان مى تواند به اهداف خود دست یابد که مدیر سازمان ویژگیهاى لازم براى اداره صحیح و حرکت دادن عملکرد سازمان به سمت تحقق اهداف را داشته باشد. از آنجا که اهداف نظام در توسعه، هم مادى و هم معنوى هستند، یک مدیر باید هم توانایى تحقق اهداف مادى و هم توانایى تحقق اهداف معنوى را داشته باشد. تحقق اهداف مادى و معنوى جامعه نیز در گرو عملکرد مدیران است و قسمتى از عملکرد مدیران را نیز برخورد و اخلاق آنها تشکیل مى دهد. در اخلاق و برخورد مدیران نیز عوامل بیان شده،
مهمترین تاثیر را دارند که اثرات این عوامل را مى توان به صورت زیر خلاصه کرد : به طور خلاصه مى توان گفت توجه به خدا و کار براى خدا موجب مى شود که مدیر، قدرت و جسارت بیشترى پیدا کند، قانون را به طور صحیح عمل و اجرا کند، تسلیم هواى نفس نشود، با تمام وجود کار کند و در یک کلام، تمام هم و غم خود را صرف کار و مدیریت کند که به طور قطع در چنین شرایطى کاراترین مدیر در نوع خود خواهد بود. اگر در چنین حالتى توان کار را در خود ندید، مسؤولیت را به دیگران که توان بالاترى دارند واگذار خواهد کرد. بدین ترتیب مدیریت نظام، براى دستیابى به اهداف جامعه که به طور کلى در مفهوم توسعه خلاصه مى شود، کاراترین مدیریت ممکن خواهد بود. اگر مدیر خود را موظف به خودسازى و رفع مفاسد اجتماعى بداند، در این راه تلاش خواهد کرد و هم خود به عنوان الگویى سالم براى جامعه خواهد بود و هم تلاش او براى رفع مفاسد، زمینه هاى انحطاط جامعه را از بین مى برد و زمینه پیشرفت را فراهم مى کند. هنگامى که مدیر، مدیریت را منصب خدمتگزارى دانست این منصب را فقط براى این خدمتگزارى صرف خواهد کرد و تلاش او براى خدمتگزارى
بهترین هدیه مدیریت براى احیاى جامعه و پیشرفت و تعالى آن خواهد بود. محبت نسبت به مردم و زیردستان، مایه جلب همکارى آنها در پیشبرد اهداف عالیه توسعه جامعه مى شود. ساده زیستى مایه هم دردى و هم سویى نظرات افراد جامعه با مدیران مى شود و مردم با ملاحظه این دو خصلت از مدیران، آنان را از خود دانسته و در نتیجه هم مدیران بهتر مى توانند به مشکلات مردم پى ببرند، هم مردم بهتر نظراتشان را به آنان ارایه دهند و در مجموع با میل و رغبت به همکارى و تلاش در جهت تحقق اهداف مدیریت جامعه بپردازند. عدالت مدیر از جهات مختلف بر توسعه مؤثر است: موجب توزیع عادلانه امکانات و سازندگى در جامعه مى شود که زمینه اى براى توسعه هماهنگ خواهد بود، سبب انتصاب مدیران عادل در رده هاى پایینتر مى شود، زمینه اصلى برادرى و برابرى را فراهم مى کند و در مجموع پایه هاى «توسعه عادلانه و پایدار» را مى سازد. براى تقویت اثرات اخلاق و برخورد کارگزاران نظام بر توسعه، باید گفت چون منشاء وجود همه این ویژگیهاى اخلاقى، اعتقاد و ایمان واقعى به خداست. در وهله اول، در انتخاب مدیران جامعه باید به تعهد و ایمان آنان به خدا توجه کافى شود و افراد صالح و متعهد را براى مدیریت سازمانهاى مختلف برگزید و در وهله بعد، سعى
در گسترش ایمان و تعمق آن در قلوب مدیران و مسؤولان نظام داشت. در کنار این، باید به تقویت نفس و اعتماد به خود نیز پرداخت، زیرا این موضوع یکى از علل تجمل گرایى و توجه به دنیا و دورى از اخلاق کریمه و ضعف نفس است. حضرت امام خمینى(ره) در مورد کسانى که مى گویند باید دفاتر و محل کار مدیران و مسؤولان با تجمل و شکوه باشد، مى فرمایند : «مى ترسند که مبادا یک وقت مهمانى از اجانب بیاید در کاخ دادگسترى و یا در کاخ نخست وزیرى و اینجا ببیند که یک چیز محقرى است، باید حتما به فرم غرب باشد. ضعیفید آقا، تا ضعیفید زیر بار اقویا هستید. آن وقتى که نفس شما قوى شد و اعتنا نکردید، اعتنا به این زخارف نکردید، آن وقت است که از شما حساب مى برند.» (45) که مى بینیم در این کلام، ضعف نفس، منشا تصور لزوم تجمل گرایى و توجه به دنیا بیان شده است. پس براى گسترش آثار مثبت اخلاق و برخورد مدیران براى توسعه، باید افراد مؤمن و متعهد را به مدیریت گماشت و در عین حال به تقویت «ایمان» و «نفس مطمئنه» آنان نیز پرداخت. 4-5- نقش فرهنگ کار در توسعه یکى از عوامل فرهنگى مؤثر بر توسعه، فرهنگ کار است. فرهنگ
کار یکى از مهمترین عوامل توسعه اقتصادى در دنیاى غرب تلقى شده است. گفته مى شود رنسانس که در غرب با ظهور مذهب پروتستان آغاز شد در ایجاد فرهنگ کار نقش اساسى داشت. در نتیجه موجب تحولات بزرگ صنعتى در دنیاى غرب شد. زیرا مذهب پروتستان که زاییده رنسانس است و موفقیت دنیوى را نشانه رستگارى در آخرت و رسیدن به این هدف را از طریق سخت کار کردن، صرفه جویى و میانه روى ممکن مى دانست برخلاف عقیده اى که دنیا و در نتیجه کار را مورد تشویق قرار نمى داد به عنوان موتور حرکت تحولات اجتماعى و اقتصادى شناخته شده است. لذا عده اى از اندیشمندان توسعه معتقدند که اقتصاد سرمایه دارى فعلى از تعالیم پروتستان سرچشمه گرفته است. در اسلام، کار کردن عبادت محسوب مى شود و کارگر مجاهد و عابد. این بینش اگر در فرهنگ مردم رسوخ کند، مى تواند موجب استقلال وخودکفایى یک مملکت باشد. حضرت امام که اندیشه هایش جملگى نشات گرفته از تعالیم دینى است درباره ارزش کار سخنان نغزى بیان مى کنند : «پیغمبر اسلام که اولین فرد انسانهاست و بزرگترین انسان کامل است، نسبت به کارگر این طور تواضع بکند و کف دست او را که علامت کار است ببوسد، این نکته دارد که کف دست را بوسیده (نه پشت دست را) کف دست آثار کار درش
هست، مى خواهد ارزش کار را به عالمیان اعلام کند، به مسلمین اعلام کند که ارزش کار این است که آن جائى که کارگر که کار کرده است، در اثر کار یک نشانه اى پیدا کرده من آنجا را مى بوسم که ملتهاى اسلامى و بشر ارزش این کارگر را بداند.» (46) وجدان کارى وجدان کارى یکى از موضوعاتى است که در رابطه با فرهنگ کار مطرح مى شود. منظور از این عنصر، وجود حالتى درونى در افراد است که آنها را وادار مى کند کار را به کارآترین شکل انجام دهند. به عبارت دیگر مى توان وجدان کارى را به انجام کار به کارآترین شکل تعریف کرد. این روحیه زمانى حاصل مى شود که هر کس در کارى که به عهده دارد سعى کند کار خود را درست انجام دهد. پیامبر اکرم (ص) فرمود: خداوند رحمت کند کسى را که اگر کارى انجام مى دهد محکم کارى مى کند. این مساله اى است که متاسفانه علیرغم تاکید زیاد اسلام هنوز در فرهنگ ما کمتر رسوخ پیدا کرده است و در واقع یکى از آفات کار است. مى توان نبودن این روحیه را از موانع عمده توسعه و رشد به حساب آورد. حضرت امام در موارد متعددى به این حقیقت اشاره کرده اند و مجاهدت هر کسى را به انجام درست کارى که
به عهده دارد، مى دانند: «امروز که شما هستید و خودتان هستید و کشور مال خود شما هست و منافع کشور از خود شما و از برادران شماست، بخواهید که آنها دیگر نتوانند رخنه کنند، استقامت باید بکنید، پایدارى باید بکنید، پایدارى به این است که هر کس در هر شغلى که هست آن جا را خوب عمل بکند. همان طورى که پاسدارها و ارتش ما در جبهه ها پایداریشان به این است که جنگ را خوب عمل بکنند و پیش ببرند، پایدارى کشاورز این نیست که جنگ بکند، پایدارى کشاورز این است که کشاورزیش خوب باشد. پایدارى بانکدارها این است که خوب عمل بکنند و پایدارى افرادى که پرسنل اداره مالیه هستند، آنها این است که خوب عمل بکنند، ناراضى درست نکنند. مردم، این مردمى هستند که همه با هم دست به هم دادند و کشور را آزاد کردند، کشور را اسلامى کردند و کسانى که انحراف دارند در صدد اینند که ناراضى درست بکنند.» (47) چنانچه ملاحظه مى شود پایدارى و استقامت هر طبقه اى از دیدگاه حضرت امام این است که کار خود را خوب انجام بدهد نه اینکه وارد عرصه هاى دیگر بشوند. 4-6- اثر وحدت بر توسعه بى شک یکى از عوامل فرهنگى که نقش بسیار مهمى در موفقیت برنامه هاى توسعه دارد، وحدت آحاد جامعه
است. وحدت زمانى در یک جامعه به وجود مى آید که منافع افراد، همان باشد که منافع جمع است. اگر افراد بین منافع خود با منافع اجتماع تزاحم و برخورد دیدند، اجتماع را صحنه برخورد بین این دو منفعت مى کنند. هماهنگى بین این دو خواسته که بعضى مواقع با هم متضاد هستند، مى تواند به وحدت و یکپارچگى جامعه کمک کند. لزوم وجود وحدت به این دلیل است که توسعه همه جانبه، احتیاج به مشارکت همه آحاد جامعه در برنامه هاى سیاسى، اجتماعى و اقتصادى دارد و مشارکت بدون وجود یک هدف مشترک ممکن نیست. لذا مى توان نتیجه گیرى کرد که داشتن هدف مشترک، مى تواند مهمترین علت وحدت آحاد جامعه باشد. حضرت امام خمینى به موضوع داشتن هدف مشترک اشاره مى کنند و مى فرمایند در دوران سازندگى نباید دنبال منافع فردى و خواسته هاى شخصى باشیم، مشکلات دوران سازندگى و توسعه را به وجود گردنه هایى که به طور مرتب غارتگران و دزدان در آن هستند تشبیه مى کنند و راه حل پیروزى بر مشکلات را دست یازیدن همه ملت به یک هدف مشترک و آن پیروزى مقاصد اسلامى مى دانند و مى فرمایند: «همه مى دانید که رمز پیروزى بزرگى که ملت به آن رسیده است، وحدت کلمه همه اقشار از مرکز تا اقصى بلاد کشور و وحدت هدف (آن برچیده شدن حکومت طاغوتى و قطع
ایادى استعمار و استثمارگران بین المللى و برپا شدن جمهورى اسلامى) بود. اکنون احتیاج بیشتر داریم به حفظ این وحدت کلمه و وحدت مقصد.» (48) چرا در دوران سازندگى احتیاج بیشترى به وحدت در مقصود است؟ از نظر علماى توسعه، وحدت عامل ثبات، نظم، امنیت و برانگیختن مشارکت همه مردم در توسعه و سازندگى است. نبودن وحدت در هدف، منجر به تشتت اجتماعى، بحران و هدر رفتن منابع انسانى و غیرانسانى است. از جنبه فرهنگى، وحدت آحاد جامعه در شرایطى به وجود مى آید که جامعه دچار تعارض فرهنگى نباشد. منظور از تعارض فرهنگى این است که بعضى از اجزاى فرهنگ یک جامعه با بعضى دیگر در تضاد و مخالفت باشند. به عبارت دیگر جامعه داراى اجزاى فرهنگى مانعه الجمع باشد. این امر زمانى ایجاد مى شود که اجزاى فرهنگ از منشاهاى متفاوت و یا متضادى گرفته شده باشند. به عنوان مثال، فرهنگ اسلامى ایران با فرهنگ غرب در مبنا با هم در تضاد هستند. اگر گروهى از جامعه، فرهنگ غرب را بپذیرند و گروهى فرهنگ دینى را، ما شاهد تضاد و دو دستگى بین این دو گروه خواهیم بود. اگر بعضى عناصر را از فرهنگ دینى و بعضى دیگر را از فرهنگ غرب بگیریم، چون این دو فرهنگ در مبنا با هم در تعارض
هستند، امکان تضاد و دوگانگى در جامعه بسیار زیاد است. لذا حضرت امام(ره) وقتى به موضوع وحدت اشاره مى کنند، موضوع اسلامیت را به عنوان محور وحدت مطرح کرده اند. (49) با وجود این عناصر ما در جامعه تعارض فرهنگى نخواهیم داشت. زیرا چنانچه گفتیم تعارض فرهنگى وقتى به وجود مى آید که فرهنگ یک جامعه منشاهاى متفاوتى داشته باشد. ولى اگر همه باورها، عقاید و ارزشها از فرهنگ دینى نشات گرفته باشند، حتى برخى از عناصر مثبت سایر فرهنگها نیز وارد فرهنگ شود، به لحاظ اینکه عناصر مثبت سایر فرهنگها با اسلام تباین ندارد، باز هم فرهنگ جامعه، فرهنگى یک دست خواهد ماند. در این حالت زمینه براى توسعه فراهم است. (50) 4-7- نقش توجه به دنیا در توسعه یکى از عوامل فرهنگى مؤثر در توسعه، به ویژه توسعه اقتصادى، نوع نگرش و توجه به دنیاست. این، یکى از مسایل پیچیده اى است که در نوع نگرش به آن براى توسعه افراط و تفریطهاى زیادى صورت گرفته است. عده اى معتقدند که توجه به دنیا و زخارف آن انسان را از کمال باز مى دارد و نباید به دنیا دلبسته بود. البته شبیه به این مضمون در روایات و آیات آمده است. از طرفى عده اى از علماى توسعه معتقدند که جامعه اى که دنیا را مطلوب نداند نمى تواند به توسعه
دست یابد. استدلال این عده بر این است که توسعه باید در این دنیا صورت گیرد این، با به کارگیرى عقل در جهت تسخیر نیروها و منابع موجود در طبیعت به نفع بشر ممکن مى شود. در آن صورت است که انسان مى تواند بر رفاه و آسایش خود بیافزاید. بر این اساس اگر مکتبى، زندگى و حیات این دنیا را مذموم بداند. این دیدگاه به طور طبیعى در اعمال و افکار افراد جامعه اثر مى گذارد. زیرا افکار و اعمال انسانها، نتیجه فرهنگ و بینش آنهاست. اگر این مطلب را بپذیریم و رفتارهاى انسانها را معلول طبیعى افکار و اعتقادات آنان بدانیم، پس لاجرم باید قبول کنیم که اعتقاد به مذموم بودن دنیا در رفتار انسان مؤثر است. البته این واضح است که اگر کسى دنیا را به خودى خود مذموم دانست، براى استفاده در حداکثر ممکن از منابع موجود در طبیعت سعى و تلاش نخواهد کرد و هرگز براى دستیابى به سطح بالاترى از رفاه مادى به تلاش فوق العاده دست نخواهد زد بلکه به حداقلها اکتفا خواهد کرد. سؤال این است که این بینش در تعالیم اسلامى چه جایگاهى دارد و چگونه مى توان به رخارف دنیا توجه نداشت در عین حال به توسعه و رشد هم رسید؟ این مساله اى است که به تفاوت نوع
توسعه و تعریف آن در اندیشه اسلامى با آنچه در دنیاى غرب اتفاق افتاده است بازمى گردد. در واقع، این اختلاف دو بینش است. در اندیشه اسلامى، دلبستگى به دنیا مذموم است. اما، دنبال دنیا رفتن به صورت ذاتى مذموم نیست. این مساله را مى توان با مراجعه به آیات و روایات استنباط کرد، اما در اینجا فرصتى براى پرداخت به آنها نیست. همین قدراشاره مى کنیم که در آیات قرآنى دربعضى موارد دنیابا صفاتى نظیر لهو و لعب، متاع قلیل، متاع غرور، تکاثر و تفاخر معرفى شده است که همه، صفاتى داراى بار منفى هستند و در برخى مواقع با صفاتى نظیر فضل الهى، خیر، رحمت و حسنه معرفى شده است که همه بار مثبت دارند،البته آیاتى نیز وجود دارند که راز اختلاف این دو دسته از صفات رابیان و تضاد ظاهرى این دو دسته ازآیات را حل مى کند.به عنوان مثال در قرآن شریف آمده است: (ان الذین لایرجون لقائنا و رضوا بالحیوه الدنیا و اطمانوا بها هم عن آیاتنا غافلون اولئک ماواهم النار بما کانوا یکسبون) یعنى کسانى که امید لقاى ما را ندارند (اعتقاد به آخرت ندارند) و زندگى دنیا را پسندیده و به آن آرام گرفته اند و آنهایى که از نشانه هاى ما بى خبرند، جایگاهشان به سزاى اعمالى که انجام داده اند در آتش است. نتیجه اى که
از محتواى این آیه مى گیریم این است که علت مذمت دنیا بى اعتقادى به قیامت و منحصر کردن زندگى به حیات دنیایى (رضوا بالحیوه الدنیا) است. پس، دنیایى مذموم است که براى آخرت بنا نشود. لذا دنیا به خودى خود مذموم نیست بلکه مطلوب نیز هست. در این باره پیامبر اکرم (ص) مى فرمایند: «نعم العون الدنیا على الاخره» دنیا بهترین کمک براى رسیدن به آخرت است. حضرت امام خمینى به این حقیقت که اگر دنیا در جهت اهداف آخرت باشد نه فقط مذموم نیست، بلکه دستیابى به آن واجب است و در مساله حکومت اشاره کرده اند: «و آنچه گفته شده و مى شود که انبیاء علیهم السلام به معنویات کار دارند و حکومت و سررشته دارى دنیایى مطرود است و انبیاء و اولیاء و بزرگان از آن احتراز مى کردند و ما نیز باید چنین کنیم اشتباه تاسف آورى است که نتایج آن به تباهى کشیدن ملتهاى اسلامى و باز کردن راه براى استعمارگران خون خوار است. زیرا آنچه مردود است حکومتهاى شیطانى و دیکتاتورى و ستمگرى است که براى سلطه جوئى و انگیزه هاى منحرف و دنیایى که از آن تحذیر نموده اند جمع آورى ثروت و مال و قدرت طلبى و طاغوت گرایى است و بالاخره دنیایى است که انسان را از حق تعالى غافل کند. و اما کومت حق براى نفع مستضعفان و جلوگیرى
از ظلم و جور و اقامه عدالت اجتماعى، همان است که مثل سلیمان ابن داود و پیامبر عظیم الشان اسلام، صلى الله علیه و آله و اوصیاء بزرگوارش براى آن کوشش مى کردند، از بزرگترین واجبات و اقامه آن از والاترین عبادات است، چنانچه سیاست سالم که در این حکومتها بوده از امور لازمه است. باید ملت بیدار و هشیار ایران با دید اسلامى این توطئه ها را خنثى نمایند و گویندگان و نویسندگان متعهد به کمک ملت برخیزند و ست شیاطین توطئه گر را قطع نمایند.» (51) چنانچه از سخنان حضرت امام استنباط مى شود، دنیادارى به صورت ذاتى مذموم نیست و اگر به وسیله حکومت حق بتوان از ظلم و ستم جلوگیرى کرد و به اقامه عدالت پرداخت، نه فقط مذموم نیست بلکه از دیدگاه حضرت امام از والاترین واجبات است. تفاوت دیدگاه امام خمینى با دیدگاه غربیان در نگرش به دنیا و مظاهر آن در این است که آنها رسیدن به این دنیا به صورت ذاتى برایشان هدف است، لذا تمام اهداف توسعه آنها در همین دنیا خلاصه مى شود، ولى از دیدگاه حضرت امام که از اسلام نشات گرفته است، دنیا وسیله اى براى مقاصد عالیتر و اهداف توسعه اسلامى است. لازمه این نگرش و عملکرد آن مستقل بودن انسان در مقابل دنیا و همین طور هدف مطلق ندانستن دنیاست.
دلبستگى به دنیا به معناى هدف قرار دادن آن، مانع کمال انسان است و چنانچه گفته شد هدف اصلى توسعه اسلامى هم، کمال انسان است. به همین خاطر مى بینیم که در اندیشه اسلامى دلبستگى نداشتن مطلق به دنیا از جمله ساده زیستى، عدم وابستگى به زخارف دنیا و مال و جاه وارد شده است. حضرت امام خمینى وجود روحیه ساده زیستى را شرط توانایى انسان براى مقابله با باطل و دفاع از حق مى دانند و معتقدند که دلبستگى نداشتن به دنیا باعث مى شود که مردان بزرگ بتوانند به ملتهاى خود خدمت کنند و به طور صریح مى فرمایند با زندگى اشرافى و مصرفى نمى توان ارزشهاى انسانى اسلامى را حفظ کرد. این نکته هدف قرار دادن دنیا و دلبستگى افراطى به آن را نفى مى کند وگرنه چنانچه دنیا مقدمه احقاق حق مظلومین و اقامه عدالت باشد، از دیدگاه حضرت امام، دستیابى به آن از اهم واجبات است. البته این موضوع آن چیزى است که از مجموع تعالیم دینى قابل استنباط است. حضرت على (ع) مى فرماید: «بالدنیا تحرز الاخره» آخرت به وسیله دنیا به دست مى آید.پیامبر اکرم (ص) دنیا را مزرعه و مقدمه آخرت مى دانند. لذا رهبانیت در اسلام مردود است. حضرت امام در مواقع متعددى به این حقیقت اشاره کرده اند. از مجموع سخنان ایشان در
این باره، نتایج زیر برداشت مى شود : 1- هدف قرار دادن دنیا و دلبستگى به آن مردود است. 2- براى دستیابى به اهداف عالیه توسعه باید دنیا را مقدمه کسب این اهداف قرار داد. 3- ساده زیستى و داشتن روحیه کوخ نشینى، نه کاخ نشینى، براى خدمت به خلق و سازندگى ضرورى است. 4- ترک دنیا و بى اعتنایى به آن به بهانه اینکه باید به معنویات کار داشت، مردود است. (52) این بینش، سبب مى شود که جامعه اسلامى نتواند به بهانه داشتن آخرت، دنیاى خود را ترک کند و بداند براى رسیدن به آخرت باید دنیا را مقدمه قرار دهد. به طور طبیعى، روشن است که دعوت به ترک رهبانیت و مطلوب داشتن حکومت دارى و دنیادارى براى اهداف عالیه اسلام، نقش مثبتى در توسعه دارد. لذا مى توان گفت از دیدگاه حضرت امام این بینش که بگوییم پیامبران به معنویات کار دارند و حکومت و سررشته دارى دنیا مطرود است و انبیا و اولیا و بزرگان از آن احتراز کرده اند و ما نیز باید چنین کنیم، از موانع توسعه و سازندگى اسلامى است. منتها چون حضرت امام برخلاف بقیه اندیشمندان غیرمسلمان معتقدند مسایل مربوط به دنیا نباید خود هدف باشد، نتیجه اش این است که همان اندازه که انسان امروز در غرب براى دنیا تلاش مى کند، یک
مسلمان باید تلاش کند، بلکه چون مى داند که فعالیت دنیایى در آخرت حساب و کتاب دارد، باید حداکثر استفاده مطلوب را از آن ببرد و هرچه مى تواند بیشتر به نفع توسعه گام بردارد. تنها تفاوتى که ممکن است میان نگرش امروزین انسانهاى مادى غربى با یک انسان مسلمان وجود داشته باشد، این است که آنها همه چیز را در همین دنیا مى بینند، ولى فرد مسمان براى دنیا هدفى برتر قایل است. این دیدگاه به زندگى، معنى و جهت مى بخشد. اهداف توسعه در غرب در همین جهان خلاصه مى شود، ولى در یک جامعه دینى در عین حال که باید به همه آن بهره مندیهاى مادى دسترسى یافت، باید آنها را وسیله اى براى رسیدن به غایتى برتر از این دنیا قرار داد و این بینشى است که اسلام، به یک انسان مسلمان مى دهد. چنانچه دیدیم، حضرت امام نیز در فرمایشاتشان بر این نکته تاکید داشته اند. 4-8- نقش فرهنگ مصرف در توسعه یکى از عوامل فرهنگى مؤثر بر توسعه، فرهنگ مصرفى است. در این باره دو دیدگاه وجود دارد: یک دیدگاه معتقد است که رواج فرهنگ مصرف گرایى به توسعه کمک مى کند و به طور صریح مصرف گرایى را
به عنوان یکى از عواملى که نقش مثبت در توسعه دارد عنوان مى کند. استدلال آنها این است که این عامل بر توسعه دنیاى غرب اثر مثبت داشته است. وقتى تقاضا براى مصرف افزایش یافت در نتیجه تقاضا براى کالاها و خدمات تولیدى نیز زیاد شد و تولید سودآورتر شد و از این طریق به رشد تولید کمک کرد. به علاوه اینکه افزایش مصرف از طریق مکانیسم ضریب تکاثر بر تولید ملى اثر مثبت دارد چنانچه در اقتصاد گفته مى شود افزایش یک واحد مصرف باعث مى شود که بیش از یک واحد بر مقدار تولید ناخالص ملى افزوده شود. دیدگاه دیگر این است که فرهنگ مصرف گرایى اثر منفى بر توسعه دارد. استدلال این عده چنین است که رواج فرهنگ مصرف گرایى، مصرف جامعه را به سوى کالاهاى لوکس و تجملى که اغلب وارداتى است، سوق مى دهد و باعث خروج سرمایه هاى ملى و نیز تضعیف روحیه تلاش مى شود. این آثار به زیان کشورهاى در حال توسعه است و مانع توسعه سریع آنها مى شود. این دیدگاه در مقابل این تفکر است که تصور شده است چون توسعه اقتصادى در دنیاى غرب تحقق یافته است هر عنصر فرهنگى که در غرب وجود دارد از عوامل مفید براى توسعه است. در پاسخ به آن مى گوید: بسیارى از
عناصر فرهنگى که از غرب گرفته شده است، خاصیت ضد توسعه اى دارد و یا در اقتباس غلط، چنین خاصیتى پیدا مى کند. پس در مرحله اول باید به فرهنگ خودى تکیه کرد. فرهنگ مصرف گرایى که در تماس کشورهاى جهان سوم با فرهنگ غرب گرفته شده است، اکنون به عنوان یکى از موانع جدى توسعه اقتصادى در این کشورها محسوب مى شود. این فرهنگ باعث شده است، مردم اغلب کالاهایى مصرف کنند که خود تولید نمى کنند (کالاهاى وارداتى) و از این طریق به جاى کمک به تولید و پایه هاى اقتصاد داخلى، با گسترش فرهنگ مصرفى و مصرف کالاهاى تجملى که تولید کشورهاى توسعه یافته است به بنیان اقتصاد جامعه خود لطمه مى زنند. البته گسترش فرهنگ مصرف گرایى (افزایش مصرف) در جوامع غربى، به رشد تولید آنها کمک کرده است. زیرا با افزایش تقاضا براى مصرف کالاها و خدمات، تولیدکنندگان، تشویق به عرضه انبوه این کالاها شدند و تولیدکنندگان در تداوم تولید به بازارهاى داخلى خود بسنده نکردند و به بازارهاى خارجى نیز روى آوردند. این افزایش تقاضا در مجموع کمک بزرگى به توسعه آنها کرده است، اما اکنون افزایش مصرف و روحیه مصرف گرایى و مصرف زدگى و مصرف کالاهاى دیگران در کشورهاى جهان سوم به یک معضل غیرقابل حل تبدیل شده است. اگر بپذیریم که این عنصر فرهنگى
(افزایش مصرف) در تماس با غرب به این کشورها انتقال یافته است و اگر فرض کنیم فرهنگ مصرفى در آن کشورها به لحاظ نداشتن رقیب در ابتداى توسعه به رشد و توسعه آنها کمک کرده است، در این مساله شکى نیست که در حال حاضر در کشورهاى جهان سوم به عنوان یک مانع در برابر توسعه عمل مى کند. زیرا کشورهاى جهان سوم بیش از هر چیز به افزایش سرمایه گذارى و افزایش تولیدات احتیاج دارند که شاخص اصلى توسعه اقتصادى است، ولى افزایش مصرف کالاهاى خارجى باعث مى شود که تولیدات داخلى دچار مشکل شود و به علاوه بخش قابل توجهى از درآمد ملى به جاى سرمایه گذارى، به مصرف کالاهاى ساخته شده دیگران برسد و این روند، ضدتوسعه است. جداى از این که این مصرف زدگى باعث ایجاد یک الگوى نامناسب مصرفى در این کشورها مى شود و خاصیت ضدتوسعه اى آن، ارزشها و فرهنگ اسلامى را سخت مورد تهاجم قرار مى دهد، فرهنگ مصرف گرایى به طور مشخص متوجه مصرف کالاهاى لوکس و تجملى و رواج زندگى اشرافى و روحیه اشرافى و روح کاخ نشینى است. به دلیل اینکه هر مصرفى، فرهنگ خاص خود را دارد اغلب، کسانى که دچار مصرف زدگى هستند آن هم مصرف کالاهاى لوکس و تجملى، فرهنگ این کالاها را که وارداتى است کسب
خواهند کرد. در واقع فرهنگ مربوط به این گونه مصارف، آثار انحطاط آمیز دارد. کاخ نشینى به عنوان یکى از مظاهر ترویج فرهنگ مصرفى این گونه است. لذا حضرت امام به طور صریح مى فرمایند «خوى کاخ نشینى مضر است» یا «خود کاخ نشینى این خوى را مى آورد» و در نهایت در این نکته تاکید مى فرمایند که «اگر بخواهید ملت شما جاوید بماند و اسلام را به آن طورى که خداى تبارک و تعالى مى خواهد، در جامعه ما تحقق پیدا کند مردم را از آن خوى کاخ نشینى به پایین بکشید.» (53) چنانچه ملاحظه مى شود حضرت امام (ره) در سخنان خود ضمن برحذر داشتن جامعه از خوى کاخ نشینى که باعث رواج فرهنگ مصرفى به معنایى است که بیان شد، همچنین به آثار این صفت اشاره کرده اند و در نهایت در یک جمله جان کلام را بیان کرده اند و آن اینکه روحیه کاخ نشینى موجب انحطاط اخلاقى جامعه است. یکى دیگر از مظاهر رواج فرهنگ مصرف گرایى، اسراف و تبذیر است که گریبان گیر چنین جامعه اى مى شود. اسراف و تبذیر با توسعه ناسازگار است. اسراف به معناى تجاوز از حد اعتدال و متوسط مصرف جامعه است. تحریم اسراف، باعث مى شود که مصرف یک جامعه اسلامى در حد اعتدال باقى بماند، مردم در حد ضرورت مصرف کنند، اضافه بر آن را پس انداز
کنند و به سرمایه گذارى و یا انجام مصارف مستحب (صدقات و انفاقهاى مستحب ...) که به توزیع بهتر درآمد کمک مى کند، اختصاص دهند. (54) 4-9- اثر خودباورى بر توسعه یکى از خصلتهاى شخصیتى افراد که ریشه فرهنگى روانى دارد، خودباورى است. خودباورى به معنى قبول داشتن خود به عنوان شخصیتى مستقل که ریشه هاى آن به استقلال فرهنگى نیز باز مى گردد، عنصرى است که اثر قابل توجهى بر چگونگى رفتار انسانها در راه دستیابى به توسعه دارد. آثار خودباورى را مى توان از جوانب مختلف بررسى کرد. آنچه در اینجا، با توجه به موضوع بحث، اهمیت بیشترى دارد، اثر خودباورى بر توسعه است. جوانب منفى خودباورى یا به عبارت بهتر، نبودن خودباورى در افراد جامعه نیز مى تواند جایگاه خاصى در این بحث داشته باشد. در کلام حضرت امام خمینى (ره) در زمینه اهمیت خودباورى و اثر آن بر توسعه، مى توان موضوعهاى خوداتکایى و اعتماد به نفس و تحمل مشقات را یافت. اینها مى توانند با خودباورى افراد حاصل شوند. در جنبه هاى منفى این موضوع نیز مى توان بیگانه زدگى(غربزدگى)،یاس و ناامیدى و بى اعتقادى را عوامل از دست رفتن خودباورى و در نتیجه از خودبیگانگى دانست. اساس و پایه توسعه، انسان است. رفتار انسان که عامل اصلى ایجادکننده توسعه است، فعالیتهاى مختلف او را تحت تاثیر قرار
مى دهد. فعالیتهاى انسان مى توانند سازنده یا ویران کننده جامعه باشند. لذا مى توان گفت اساس هر حرکتى در جامعه، انسان است. رفتار این انسان بر پایه اعتقادات و باورهاى او شکل مى گیرد و این اعتقادات و باورها به رفتار او جهت مساعد یا نامساعد مى بخشد. (55) لذا باورهاى انسان از اهمیت و جایگاه بسیار بالایى در عملکرد او و جامعه برخوردار است. در این میان، خودباورى به ویژه در زمینه توسعه و استقلال جوامع از اهمیت اصلى برخوردار است. زیرا این عامل مى تواند از جوانب مختلف بر روند توسعه و تحولات آن اثر بگذارد. حضرت امام در زمینه ضرورت خودیابى و خودباورى مى فرمایند : «هیچ ملتى نمى تواند استقلال پیدا بکند الا اینکه خودش، خودش را بفهمد و تا زمانى که ملتها خودشان را گم کرده اند و دیگران را به جاى خودشان نشانده اند، نمى توانند استقلال پیدا کنند. ... شرق، فرهنگ اصیل خود را گم کرده است و شما که مى خواهید مستقل و آزاد باشید باید مقاومت کنید و باید همه قشرها بناى این را بگذارند که خودشان باشند.» (56) بر این اساس خودباورى و خودیابى زمینه اولیه و لازم براى کسب استقلال و هر حرکتى به سمت پیشرفت محسوب مى شود. هنگامى که افراد جامعه اى خود را باور کردند، آنگاه مى توانند کار، انجام دهند
و اگر بخواهند کار انجام دهند، باید قبل از آن خود را بیابند و باور کنند. البته خودباورى زمینه اى براى اعتماد به نفس، خوداتکایى و تحمل مشقات است. حضرت امام در این زمینه نیز مطالب مبسوطى بیان فرموده اند که در ادامه به آنها نیز مى پردازیم. اعتماد به نفس انسانى که خود را یافت و باور کرد، مى تواند به خود اعتماد کند. خودیابى و خودباورى، زمینه لازم براى اعتماد به نفس است. به دنبال خودباورى، اعتماد به نفس مى آید، به این معنى که انسان هنگامى مى تواند به خود اعتماد کند که خود را باور داشته باشد. تا انسان خود را باور نداشته باشد، نمى تواند به خود اعتماد کند. به خود اعتماد کردن به معنى اعتماد به توانایى خود داشتن، مى تواند به صورت مؤثرى زمینه هر فعالیت مستقلى را فراهم کند. انسان هنگامى دست به اقدامى خواهد زد که به توانایى خود اعتماد داشته باشد و به طور کلى بتواند به نفس خود اتکا کند. حضرت امام در این زمینه مى فرمایند: «لازم است که با این دو خصیصه : اتکال به خداى تبارک و تعالى، اطمینان به نفس، با این دو خصیصه به پیش بروید و بعد از مدت کوتاهى خواهید دید که راههاى سعادت بر شما باز مى شود و قدرتهاى بزرگ طمعشان
قطع مى شود و ان شاءالله این کشور، یک کشور نمونه مى شود براى کشورهاى دیگرى که آنها هم گرفتار آن تبلیغات ابرقدرتها هستند که نمى گذارند آنها هم رشد بکنند.» (57) خود اتکایى یکى از ویژگیهاى افراد جامعه که مى تواند به توسعه پایدار کمک کند، خوداتکایى است. خوداتکایى خصوصیتى است که با وجود آن افراد جامعه خود را ملزم خواهند دید تا براى رفع نیازهاى مختلف خود به نیرو و توان خوداتکا کنند و تواناییهاى خود را در راه پیشرفت جامعه به کار ببندند. خوداتکایى به معنى به خود اتکا کردن در انجام امور خود، مى تواند به انسانها در تلاش و کوشش فردى و جمعى نشاط ببخشد و به طور ویژه با دادن تجارب مفید و ارزنده، تواناییهاى فنى و تخصصى افراد جامعه را در زمینه هاى مختلف، افزایش دهد. براى بهره مندى از مزایاى اعتماد به نفس، انسانها باید به دنبال احساس توانایى خود، بخواهند تا از این توانایى در جهت انجام امور خود بهره بگیرند. هنگامى که چنین خواستى پدید آمد، افراد به کار خواهند ایستاد و از تواناییهاى خود در جهت توسعه و پیشرفت، استفاده خواهند کرد: «عمده این است که ما باور کنیم که خودمان مى توانیم. اول هر چیزى این باور است که ما مى توانیم این کار را انجام بدهیم. وقتى
این باور آمد، اراده مى کنیم. وقتى این اراده در یک ملتى پیدا شد، همه به کار وا مى ایستند، دنبال کار مى روند. ... یک ملت وقتى یک چیزى را بخواهد، این خواهد شد. ... آن ممالکى که توانستند مثل ژاپن، ژاپن خوب اول چیزى نبود، کوشش کردند تا اینکه حالا با آمریکا مقابله مى کند بسیار از چیزهاى او در آمریکا به فروش مى رسد. خوب یک امر نشدنى را شدنى کردند. یا هندوستان که الان پیش رفته است، براى این است که این فکر را در خودش پیش آورده است که ما نباید وابسته باشیم.» (58) بر این اساس براى اینکه در ملتى روحیه خوداتکایى ایجاد شود، ابتدا باید بیدارى و سپس خودیابى و خودباورى به وجود بیاید. هنگامى که ملتى بیدار شد و خود را باور کرد به دنبال آن مى تواند به خود اتکا کند. در غیر این صورت روح خوداتکایى در جامعه رسوخ نخواهد کرد. اگر فرهنگ جامعه براى این خوداتکایى تناسب داشت، آنگاه افراد جامعه به خود مى آیند و با اتکا به خود در پى رفع نیازهاى جامعه خود برخواهند آمد، چرخ اقتصاد و فعالیتهاى اقتصادى جامعه را به دست خود خواهند چرخاند و هر روز براى بهبود وضعیت آن تلاش بیشترى خواهند کرد. فهرست منابع و مآخذ 1 -
حضرت امام خمینى (ره); «صحیفه نور - 21 جلد»;تهران:سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، سالهاى 1361 الى 1368. 2 - «ولایت فقیه»;مؤسسه تنظیم و نشر آثار حضرت امام خمینى (ره)، چاپ اول، بهار 1373. 3 - «شئون و اختیارات ولایت فقیه»;تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1365. 4 - «محرم راز»; مؤسسه تنظیم و نشر آثار حضرت امام خمینى (ره)، چاپ اول، 1369. 5 - «وصیت نامه سیاسى - الهى حضرت امام خمینى(ره)»; انتشارات بانک تجارت، فروردین 1369. 6 - «کشف الاسرار»; بى جا،بى تا. 7 - «آئین انقلاب اسلامى: گزیده اى از اندیشه هاى حضرت امام خمینى (ره)»; مؤسسه تنظیم و نشر آثار حضرت امام خمینى (ره)، 1374. 8 - مجموعه نویسندگان; «مجموعه مقالات اولین کنگره بررسى اندیشه هاى اقتصادى حضرت امام خمینى(ره)»; مؤسسه تنظیم و نشر آثار حضرت امام خمینى (ره)، خرداد 1374. 9 - مقالات مختلف سمینار «فرهنگ و توسعه»; وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1373. 10 - موسایى - میثم; «دین و فرهنگ توسعه»، سازمان تبلیغات اسلامى، 1374. 11 - منصورى - جواد; «فرهنگ،استقلال و توسعه»; سازمان چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، 1374. 12 - «توسعه اقتصادى در جهان سوم»; جلد اول، ترجمه غلامعلى سجادى; سازمان برنامه و بودجه، چاپ چهارم، 1368. 13 - تودارو
: 1- عضو هیات علمى دانشگاه تربیت مدرس. 2- صحیفه نور، ج 15، ص 160. 3- ر.ک: همان، ج 6، ص 40. 4- همان، ج 1، ص 273. 5- همان، ج 15، ص 192 6- همان، ج 10، ص 55. 7- همان، ج 1، ص 273 و ر.ک: ج 1، ص 161. 8- ر.ک: همان، ج 15، ص 160. 9- ر.ک: همان، ج 1، ص 273. 10- همان، ج 1، ص 97 11- ر.ک: همان، ج 6، ص 252 12- ر.ک: همان، ج 10، ص 55 13- همان، ج 9، ص 187. 14- همان، ج 4 ص 190 15- همان، ج 6 ص 251 16- همان، ج 6، ص 251 17- همان، ج 17 ص 100 18- وصیت نامه سیاسى - الهى حضرت امام خمینى (ره)، ص
35، بند «ز» 19- ر.ک: صحیفه نور، ج 6 ص 251 و 260; ج 19 ص 4 و 253 و ... 20- همان، ج 6 ص 260 21- ر.ک: همان، ج 11 ص 179 22- همان، ج 19 ص 254 23- ر.ک: همان، ج 6 ص 113 24- ر.ک: همان، ج 6 ص 113 و ... 25- ر.ک: همان، ج 6 ص 113; ج 19 ص 253 و 254 و ... 26- همان، ج 15، ص 192 27- ر.ک: همان، ج 7، ص 81 28- همان، همچنین ر.ک: ج 14، ص 1 و 280; ج. 18، ص 233; ج. 19، ص 104; ج. 21، ص 185 29- همان، ج 15، ص 192 30- همان، ج 7، ص 23 31- ر.ک: همان، ج 7، ص 73; ج 8، ص 9 و 8 و 177، و 277; ج 1، ص 162; ج 2، ص 185; ج 15، ص 226 32- ر.ک: همان، ج 8، ص 277 33- ر.ک: همان، ج 7، ص 73; ج 18، ص 84 34- ر.ک: همان، ج 16، ص 264; ج 20، ص 128-129; ج 11 ص 27; «ولایت فقیه» ص 119 35- ر.ک: همان، ج 8، ص 18 و 189 و 190; ج 3، ص 90 و
68 و 84; ج 2، ص 233 و 240; ج 9، ص 220 و 114 و ... 36- همان، ج 11، ص 37; ج 3، ص 9 و 68 37- ر.ک: همان، ج 3، ص 69; ج 19، ص 60 و ص 287; ج. 20، ص 6 و 185 / ج. 2، ص 280 38- ر.ک: همان، ج 19، ص 60 و 157 و 287; ج 21، ص 90; ج 20، ص 4 و 143 و 130; ج 18، ص 52; ج 17، ص 262; ج 5، ص 150 و ... 39- ر.ک: همان، ج 3، ص 69; ج 7، ص 170; ج 3، ص 84; ج 2، ص 280 40- ر.ک: همان، ج 3، ص 69; ج 5، ص 87; ج 8، ص 19 و 145; ج 16، ص 263 41- ر.ک: همان، ج 2، ص 233 و 235; ج 19، ص 287 42- ر.ک: همان، ج 1، ص 166; ج 2، ص 185; ج 5، ص 224 43- ر.ک: همان، ج 8، ص 145; ج 16، ص 4 و 263 و 268; ج 20، ص 185 44- ر.ک: همان، ج 5، ص 166; همان، ج 14 ص 255-6; ج 16 ص 1 45- همان، ج 5، ص 150
46- همان، ج 16، ص 140. 47- همان، ج 18، ص 283. 48- ر.ک: همان، ج 5، ص 119 49- ر.ک: همان، ج 5، ص 119 50- همان، ج 7، ص 148; ج 13، ص 22 51- وصیت نامه الهى سیاسى حضرت امام خمینى (ره)، انتشارات بانک تجارت، ص 16 و 17، بند «ب» 52- ر.ک: صحیفه نور، ج 17، ص 217; ج 19، ص 11; ج 15، ص 2 و 231 53- همان، ج 17، ص 217. 54- ر.ک: همان، ج 15، ص 232. 55- ر.ک: همان، ج 14، ص 193 56- همان،ج 11، ص 186 57- همان،ج 18، ص 146 و 147 58- همان، ج 14، ص 78 و 97
مجله هفت آسمان، شماره 21 حمیدرضا شریعتمدارى
امامت هویت بخشِ تشیع و مرز نهنده میان این مذهب و دیگر مذاهب اسلامى است. معروف است که این آموزه اعتقادى از اصول مذهب است. به راستى تفکیک میان اصول دین و اصول مذهب از چه خاستگاه و پایگاه علمى اى برخوردار است و اساسا اسلام هم در ساحتِ ظاهرىِ آن و هم در ساحتِ واقعىِ آن تا چه اندازه به امامت باورى گره خورده است؟ و جایگاه اعتقادىِ امامت در تشیع و مرتبت و سرنوشت اعتقادىِ کسى که بدان باور ندارد و آن را اصل اعتقادىِ اسلام و ضرورىِ آن دین نمى داند چیست؟ این نوشتار با الهام ازیکى ازنوشته هاى امام خمینى قدس سرّه الشریف در این زمینه کوشیده است تا در حدّ میسور به پرسش هاى فوق پاسخ دهد و با تبیین مفاهیم اصول دین، ضرورىِ دین، اسلام، ایمان، کفر و نیز کندوکاوى در باب مفهوم امامت و ربط و نسبت آن با مفاهیم پیش گفته چشم انداز نوینى از این بحث به دست دهد و البته روشن است که تفصیل این بحث را باید در پژوهشى مستقل پى گرفت.
امام خمینى(ره) در کتاب الطهارة چنین نگاشته است: «و این سه اصل [توحید، نبوت و معاد [بى تردید
وخلاف درمعناى اسلام معتبر وملحوظ اند. چه بسا اعتقاد به معاد با اندکى تأمل در شمار این اصول قرار گرفته باشد. اما اعتقاد به ولایت بى تردید در معناى اسلام لحاظ نشده است ومى سزد که آن را از امور روشن و بدیهى در نزد طائفه بر حق بدانیم».(1) هم او در چند سطر بعد تصریح دارد که امامت از اصول مذهب است نه دین. و کسانى که به توحید ونبوت و معاد معتقدند و به امامت آنگونه که شیعیان قبول دارند باور ندارند، نه تنها در قلمرو اسلامِ ظاهرى قرار دارند، که در معنا و حقیقت نیز مسلمان اند.(2) مرحوم محمدحسین آل کاشف الغطاء نیز پیش از امام خمینى(ره) و به صراحت در کتاب اصل الشیعة واصولها نوشته است که «هرکه به توحید و نبوت حضرت محمد(ص) و روز جزاء اعتقاد داشته باشد مسلمانِ حقیقى است»(3) و در جاى دیگرى آورده است: «هرکه به امامت به معنایى که گفتیم باور داشته باشد در نزد شیعه، مؤمن به معناى اخص است [که اثر ایمان وى به امامت در مراتب قرب و کرامت در روز قیامت ظاهر مى شود] و اگر بر آن، ارکان چهارگانه [توحید، نبوت، معاد و عمل به ارکان پنجگانه، یعنى نماز، روزه، زکات، حج و جهاد(4)[ را بیفزاید، همه احکام اسلام بر او بار مى شود، نه اینکه
با عدم اعتقاد به امامت معاذاللّه از مسلمان بودن خارج شود».(5) در قلمروى که امام خمینى(ره) و پیش از ایشان، پیشواى مصلح، مرحوم محمدحسین کاشف الغطاء با صراحت تمام بدان پرداخته اند، همواره در ذهن نگارنده پرسش هایى چند جویاى پاسخ هایى مناسب و درخور بوده اند. برخى از این پرسش ها از این قراراند: 1. چه ربط و نسبتى میان دین و مذهب وجود دارد؟ آیا مذهب همان دین است، پس هر مذهبى نباید در دین خود جا و جایگاهى براى دیگر مذاهب قائل باشد؟ آیا مى توان به مذهبى خاص معتقد بود و در همان حال، دین را فراتر از آن و قلمرو آن را فراختر از باورهاى خاص خود دانست؟ 2. آنچه به عنوان اصول دین و اصول مذهب معروف است از لحاظ معرفتى و کلامى به چه معنایى است؟ آیا خاستگاه این تقسیم غیرعلمى، و تنها به خاطر دواعى خاصى چون تعلیمِ عقائد به نوآموزان مطرح و رایج شده است؟ 3. اساسا عنوان اصل دین و اصل مذهب بر چه آموزه هایى مى تواند اطلاق شود؟ همچنین عنوان ضرورى دین چگونه به میان آمده، چه نسبتى با اصول دین دارد؟ آیا ما به واقع با دو عنوان روبرو هستیم یا ضرورى دین هم در نهایت به اصول دین برمى گردد؟ 4. اسلام، ایمان و کفر هر
کدام در چه معنا یا معانى اى به کار رفته اند؟ و چه نسبتى میان این سه برقرار است؟ 5. و سرانجام اینکه مؤلفه هاى هر کدام از اسلام، ایمان و کفر در هر معنا و کاربرد و در هر مرتبه و درجه آن کدام اند؟ و در این میان امامت که مشخصه تشیع (و در عین حال مایه شکل گیرى، بالندگى و ماندگارىِ جامعه شیعیان است) چه جایگاهى دارد؟ و آنانى که باورِ امامت به آستانِ ذهن و دلشان راه نیافته است از چه حکم و منزلتى برخورداراند؟ در کنار پرسش هاى فوق همواره ذهن و جانِ خود را تحت فشار و آزارِ این واقعیت مى یافتم که میان مسلمانان شکاف هاى عمیقى بروز کرده که قطعا نمى تواند مورد نظر و پسند پروردگار متعال، پیامبر اسلام و امامان شیعه علیهم السلام باشد. على رغم اینکه از امت یگانه اسلامى، از برادرىِ ایمانى و از وحدت مسلمانان سخن مى گوییم کمتر توانسته ایم به این آرمان ها تقرب جوییم. زمانى در پرتو اقتدار فکرى و دینىِ مصلحانى فرهمند چون امام خمینى گرایش هاى وحدت طلبانه رونقى مى یابد و چون فیض وجودىِ آن بزرگان پایان مى یابد این گرایش ها افول مى کند تا جایى که برخى به صراحت مقولاتى از این قبیل را یکسره مردود مى شمارند. هر گاه در این موضوع اندیشیده ام به این نتیجه رسیده ام که علاوه
بر دشمنى هاى بدخواهانى که همدلى مسلمانان را برنمى تابند و علاوه بر عوامل جامعه شناختى و روانشناختى اى که انسان ها را به واگرایى سوق مى دهند عوامل معرفتى و لغزشگاه هاى فکرى اى نیز وجود دارند که تا بدانها به صورت ریشه اى و نیز شفاف و بى پرده رسیدگى نشود نمى توان به تقریب و همبستگىِ اصولى و ماندگار دست یافت. یکى از این زمینه هایى که نیازمند پرتوافکنى اندیشه هاى روشن و درمانِ فکرى و عملى است نوع نگاه مسلمانان از مذاهب مختلف به دیگر مسلمانان است. این نگرش که گاه غیررسمى و به صورت ناخودآگاه فعال و اثرگذار است و گاه حتى رسمیت یافته، دلائلى به ظاهر موجه براى آن اقامه مى شود و حساسیت هاى مقدس مآبان و در نتیجه احساسات توده مؤمنان را نیز با خود همراه مى کند در میان همه مذاهب اسلامى به چشم مى خورد. بنا به این نگرش، پیروان دیگر مذاهب از حریم اسلامِ واقعى و حتى گاهى از اسلامِ ظاهرى بیرون اند و لااقل در متن واقع و در عمق معنا هیچ فرقى میان آنان و نامسلمانان نیست که گاه در عمل، پیروان دیگر ادیان بر پیروان دیگر مذاهب مقدم داشته مى شوند. این ماجرا اختصاصى به جامعه مسلمانان ندارد. در دیگر جوامع دینى از مسیحیان و یهودیان گرفته تا هندوان و بوداییان که به تسامح و روادارى
شهره اند این نوع نگرش و بازتاب هاى عملىِ آن دیده مى شود. چاره کار در این است که اندیشمندان دین باور و دردآشنا همت کرده، به دور از هر نوع آسان گیرى یا سخت اندیشىِ نامقبول منابع دینى را بکاوند و از منظر ناب دینى و فارغ از مصلحت اندیشى هاى سست بنیاد و تعصب هاى بى مبنا حریمِ واقعى دین را بشناسند و میان آنچه قوام دین در گرو آن است و ماهیت دین را شکل مى دهد و آنچه مایه کمال دین و ارتقا وعمق معرفت وایمان دینى است مرز نهند وسرانجام اینکه به جاى توسیع و تضییق دین بر اساس انگاره ها و تمایلات، مردمان را به پیشى گرفتن از یکدیگر درخوبى ها فرابخوانند که «براى هر کدام از شما راه و روش هایى قرار دادیم و اگر خدا مى خواست شما را امتى یگانه قرار مى داد، ولى [چنین نکرد] تا شما را در آنچه به شما داده است بیازماید. پس درخوبى ها ازیکدیگر پیشى بگیرید. بازگشتِ همه شما به سوى خداست، پس او به شما از آنچه درآن با یکدیگر اختلاف دارید خبر مى دهد». مائده: 48. پژوهش حاضر در پى آن است که دیدگاه نقل شده از امام خمینى را که ناظر به همین پرسش هاى پیش گفته است مورد بررسى قرار داده، مستنداتِ آن را بجوید. با این امید که صاحبنظران این قلمرو با هر گرایشى این پژوهش
را به دقت و با نقادى کامل از نظر بگذرانند و نگارنده و همه علاقمندانِ اینگونه مباحث را از نقطه نظرات خود آگاه سازند. براى تقرب به نتیجه مطلوب در این اثر، ناگزیر باید مباحثى مقدماتى را از نظر گذراند. از این قبیل است تبیین معانى و مراتب اسلام، ایمان و کفر.
با مراجعه به منابع نقلىِ اسلام، یعنى کتاب و سنت به وضوح مى توان با دو گونه کاربرد اسلام و ایمان روبرو شد؛ گاهى این دو برابرنهاده یکدیگر تلقى شده اند: «فأخرجنا من کان فیها من المؤمنین فما وجدنا فیها غیر بیت من المسلمین».(6) از ظاهر این دو آیه، برمى آید که مسلمانان همان مؤمنان هستند. امّا در موارد متعددى، به صراحت به تغایر اسلام و ایمان اشاره شده است: «قالت الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا ولکن قولوا اسلمنا و لمّا یدخل الایمان فى قلوبکم... انما المؤمنون الذین آمنوا باللّه و رسوله ثم لم یرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبیل اللّه».(7) ازسیدمرتضى نقل شده که تغایراسلام وایمان ناممکن است؛هرکه مؤمن نیست مسلمان نیز نمى باشد.(8) شهید ثانى اقوال موجود در این زمینه را استقصا کرده و گرد آورده است. بنا به این تدوین، برخى ایمان و اسلام را در مصداق، یکى و در مفهوم، متغایر دانسته اند و برخى آن را در مفهوم نیز یکى دانسته اند. و
برخى به تغایر آن هم در مفهوم و هم در مصداق، حکم کرده اند. قائلان به تغایرِ مفهومى و مصداقىِ اسلام و ایمان خود بر دو دسته اند: گروهى که به تغایر این دو هم در حکم و هم در حقیقت حکم مى کنند و گروهى که اسلام و ایمان را در حقیقت، یکى اما در حکم، متغایر مى دانند. معناى این دیدگاه اخیر این است که آنکه مؤمن نیست درحقیقت، مسلمان نیز نیست، هرچند ممکن است در حکم مسلمان باشد و همه یا اغلب احکام ظاهرى بر او مترتب شود. شهید ثانى از خواجه نصیر در قواعد العقائد عباراتى را نقل مى کند که حاکى از گروش خواجه به همین نظر اخیر است. ظاهر سخنان شهید و بلکه صریح آن پذیرش همین رأى است.(9) بنا به نظر شیخ صدوق حتى در آیات ذاریات: 3635 نیز اسلام و ایمان در یک معنا به کار نرفته اند؛(10) زیرا در این آیات شریفه بر مؤمنان، عنوان مسلمان اطلاق شده است و این یعنى استعمال عام در خاص، نه ترادف. در کتاب شریف اصول کافى، بابى را به تغایر اسلام و ایمان اختصاص داده و روایات متعددى را در ذیل آن آورده است.(11) در ابواب دیگر، نیز روایاتى به این مضمون آمده است. ازجمله درباب «ان الاسلام قبل الایمان»
به نقل از سماعه از امام صادق علیه السلام تمثیلى گویا را ذکر کرده است: «الایمان من الاسلام بمنزلة الکعبة الحرام من الحرم؛ قدیکون [المرء] فى الحرم و لایکون فى الکعبة و لایکون فى الکعبة حتى یکون فى الحرم».(12) دربحارالانوار،ج68 علامه مجلسى بابى را تحت عنوان «الفرق بین الایمان والاسلام وبیان معانیهما و بعض شرائطهما» گشوده و در ذیل آن ده ها روایت ناظر به تفاوت مفهومىِ ایمان واسلام ونیز تعدّد معانى این دو را آورده است. علامه مجلسى درابتداى باب و در ذیل روایات باب به تفصیل نشان داده است که ایمان واسلام با یکدیگر متغایرند.(13) بنابراین اگر در مواردى از کسانى ایمانْ نفى شده است،این لزوما به معناى نفى اسلامیت نیست.
اسلام و ایمان علاوه بر تغایرى که میان آنها به چشم مى خورد، هر کدام کاربردهاى متنوعى نیز دارند. بى توجهى نسبت به این چندگونگى مى تواند بسیار لغزش آفرین باشد، به ویژه آن که فراوان دیده شده است که در نقطه مقابل این دو واژه با تنوع کاربردشان، واژه کفر به کار رفته است که طبعا این ابهام و چندگونگى به این واژه نیز سرایت مى کند و به وضوح نمى توان گفت که کفر در مقابل کدام کاربرد و براى نفى کدام معنا یا مرتبه به کار رفته است. علامه طباطبائى در تفسیر المیزان اسلام را داراى چهار مرتبه و به تعبیرى سه مرتبه دانسته است؛ بنا به این
مراتب، این واژه کاربردها و معانى متعددى مى یابد. متناظر با هر مرتبه از اسلام مرتبه اى از ایمان قرار دارد و البته در هر مرتبه، ایمان به مقامى متفاوت با اسلام و والاتر از آن اشاره دارد: مرتبه نخست پذیرش ظاهرىِ امر و نهى هاى شرعى از راه اظهار زبانىِ شهادتین است؛ اسلام در این مرتبه اعم از ایمان و نفاق است و ایمان یعنى اذعان قلبى به مضمون شهادتین به صورت اجمالى که لازمه آن عمل به اغلب فروع دین است. آیه شریفه حجرات: 14 به مرتبه نخست اسلام و ایمان اشاره دارد. مرتبه دوم پذیرش قلبىِ عمده اعتقادات تفصیلىِ حق و در پى آن، انجام کارهاى نیک است؛ هر چند ممکن است در مواردى چند، لغزش هایى صورت بگیرد: «الذین آمنوا بآیاتنا و کانوا مسلمین»؛(14) «یا ایها الذین آمنوا ادخلوا فى السلم کافّة».(15) اسلامى که متأخر از ایمان است، قطعا غیر از مرتبه نخست اسلام است. مرتبه دوم ایمان همان اعتقاد تفصیلى به حقائق دینى است: «انما المؤمنون الذین آمنوا بالله و رسوله ثم لم یرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبیل اللّه»؛(16) «یا ایها الذین آمنوا هل ادلّکم على تجارة تنجیکم من عذاب الیم تؤمنون بالله و رسوله و تجاهدون...».(17) رهنمونىِ مؤمنان به ایمان قطعا به مرتبتى بالاتر از
ایمان متعارف نظر دارد. در پى مرتبه دوم ایمان، آنگاه که نفس آدمى با آن ایمان انس مى یابد و به اخلاق ناشى از آن آراسته مى شود، ایمان در جان وى جاى مى گیرد و همه قواى حیوانى و نیروهاى متمایل به دنیا در درون وى رام مى شوند و آدمى خدا را چنان مى پرستد که گویا او را مى بیند و در درون خود هیچ عدم انقیادى نمى یابد. این سومین مرتبه اسلام است: «فلا و ربک لایؤمنون حتى یحکّموک فیما شجر بینهم ثم لایجدوا فى انفسهم حرجا مما قضیت و یسلّموا تسلیما».(18) سومین مرتبه ایمان در پى همین مرتبه از اسلام قرار دارد: «قد افلح المؤمنون...».(19) گاهى این مرتبه را با مرتبه پیشین یک مرتبه گرفته اند. اخلاق نیک همچون رضا، تسلیم، صبر، کمال، زهد وحب و بغض در راه خدا از لوازم این مرتبه است. آدمى که به مرتبه پیشین نائل آمده است، چه بسا مشمول عنایت ویژه پروردگار قرار بگیرد و پا را از عبودیّت فراتر بگذارد و هیچ هویّت مستقلى براى خود قائل نباشد و در حقیقت به مرتبه چهارم اسلام درآمده است. اگر این حالت تمام حالات و افعال وى را فرابگیرد، مرتبه چهارم ایمان تحقق یافته است؛ چه بسا این آیات به این مرتبه از اسلام و ایمان اشاره داشته باشد:
«ربنا و اجعلنا مسلمین لک و من ذریتنا امة مسلمة لک»؛(20) «الا انّ اولیاء اللّه لاخوف علیهم و لا هم یحزنون الذین آمنوا و کانوا یتقون».(21) ممکن است این تکثیر معانى و مراتب با تمام جزئیات و مثال هایش مقبول همگان نیفتد، امّا از این کاربردهاى متنوع قطعا مى توان این نکته را برداشت کرد: تعدد معانى یا مراتب اسلام و ایمان. آنچه از روایات به دست مى آید نیز همین تعدد و تغایر است. ایمان در اصطلاح عالمان شیعه معمولاً معنایى برابر با تشیع دارد. این اصطلاح ریشه در روایات مأثوره دارد. بنا به این معنا، ایمان شیعى مرتبتى است بالاتر از اسلام به معناى عام و فراگیر آن. مرحوم علامه مجلسى درذیل روایت سومِ باب«الفرق بین الاسلام و الایمان» گفته است: و این روایت نشانگر عدم ترادف ایمان و اسلام است... و ظاهرا مراد از ایمان در این روایت عبارت است از اذعان به وجود خداوند سبحان و صفات کمالى وى و توحید، عدل و معاد و اقرار به نبوت پیامبر(ص) و امامت ائمه دوازده گانه و به همه آنچه پیامبر آورده است به تفصیل نسبت به آنچه مى داند و به اجمال نسبت به آنچه نمى داند و نیز پرهیز از آنچه آدمى را از دین بیرون مى سازد، مثل بت پرستى و سبک و خوار شمردن محرمات الهى. و اسلام
همان اذعان ظاهرى به خدا و پیامبر او و انکار نکردن چیزى است که به عنوان ضرورى اسلام شناخته شده است. در این اسلام، ولایت ائمه و اقرار قلبى شرط نیست، پس در آن، منافقان و همه فرق اسلامى که شهادتین را بر زبان جارى مى سازند وارد مى شوند، مگر ناصبى ها و غالیان و مجسّمه و هر که مرتکب کارى شود که مایه برون رفت از اسلام است، مانند بت پرستى.(22) همو در ذیل چهارمین روایت باب مى گوید: «این روایت به اصطلاح دیگرى در مورد ایمان و اسلام اشاره دارد؛ اسلام یعنى اعتقادات، و ایمان یعنى اعتقادات توأم با عمل به مقتضاى آنها که عبارت است از انجام واجبات و ترک محرمات».(23) از آنچه گذشت استفاده مى شود که واژه هاى ایمان و اسلام و مشتقات آنها را در آیات و روایات نمى توان به سادگى یکى گرفت، همچنان که هرکدام از آنها نیز به معناى واحدى به کار نرفته اند. اسلام در نازلترین معانى اش به معناى اسلام ظاهرى است که مجوزِ اعمال احکام اسلام بر متصفان به آن است، و ایمان در نازلترین معانى اش به معناى اذعان قلبى و تصدیق جوانحى است که قطعا با نفاق و اسلام ظاهرىِ منافقان نمى سازد. اما اینکه مفاد دقیق و حداکثرىِ هرکدام از اسلام و ایمان در هرکدام از کاربردهایش
در هر مرتبه از مراتبش چیست، چه مؤلفه هایى دارد و چه لوازم و آثارى دارد نیازمندِ تأمل دقیق در این دو مفهوم و بررسىِ جامع آیات و روایاتى است که این دو را به کار برده اند. آنچه این نوشته در پى آن است بررسىِ جایگاه امامت در هرکدام از اسلام و ایمان و درنتیجه، نسبتِ میان مخالفان (غیرامامیان ازاهل قبله) واسلام ظاهرى ونیز مرتبه نخست از ایمان یا اسلام حقیقى است. به تعبیر دیگر مشخص کردن روایىِ نام، حکم و حقیقتِ اسلام در مورد پیروان دیگر مذاهب اسلامى است. براى روشن شدن حداقل لازم براى حکم و حقیقت اسلام بجاست که تعریف و ملاک نقطه مقابل آن، یعنى کفر را بکاویم.
معلوم شدن تعریف، ضابطه و معانى مختلف کفر تا اندازه زیادى به چشم انداز مناسبى به پژوهش حاضر رهنمون مى شود. پیش از این نشان دادیم که اسلام و ایمان معانى مختلفى دارند. به تبع این تنوع معانى، نقطه مقابل آنها یعنى کفر نیز کاربردهاى متفاوتى خواهد داشت، همچنانکه از مراتب گوناگونى برخوردار خواهد بود.(24) آنچه در اینجا اهمیت دارد، تبیین تعریف و ضابطه کفر است. روشن است که در اینجا مقصود از کفر نقطه مقابل حداقل لازم براى مسلمانى یا همان نخستین مرتبه اسلام است. بنگریم تعاریف مختلفى را که بزرگان شیعه از
کفر به دست داده اند: سید مرتضى: «کفر یعنى انکار و تکذیب و ندانستن آنچه اذعان به آن، و تصدیق آن لازم است و گفته اند که کفر یعنى انکار آنچه به نحو ضرورى معلوم است که پیامبر اکرم آن را آورده است».(25) شیخ طوسى: «ایمان یعنى تصدیق قلبى... و کفر نقیض آن است و به معناى انکار قلبى و زبانىِ چیزى است که خداوند متعال شناخت آن را واجب ساخته و به واسطه دلیل شرعى معلوم است که مایه عقاب دائمى و فراوان است».(26) همو: «کفر در شریعت عبارت است از انکار چیزى که مایه عقاب دائمى و فراوان است و بر دارنده آن، احکامى شرعى مثل منع ارث، ازدواج و مانند آن بار مى شود... و مسلمانان به جز اصحاب معارف اتفاق دارند که اخلال در شناخت خداى متعال و توحید و عدل او و انکار پیامبرىِ فرستادگان او کفر است».(27) همو: «ایمان یعنى تصدیق به خدا و پیامبر و آنچه او و امامان آورده اند. همه آنچه گفته شد باید از روى دلیل باشد، نه تقلید و از پنج رکن تشکیل مى شود که هر که بدانها معرفت یابد مؤمن است و هر که آنها را نداند کافر است».(28) شهید ثانى: «و ملاک آن [کافرِ] آن است که الوهیت یا رسالت یا
برخى از آنچه را به عنوان جزء ضرورى دین شناخته مى شود منکر شود».(29) همو: «وملاک آن [کافر] کسى است که از اسلام بیرون رود یا نام اسلام را به خود ببندد و آنچه را جزء ضرورى دین شناخته مى شود منکر شود، مانند خارجیان و غالیان».(30) محقق اردبیلى: «و مقصود از کافر مطلق کافران است ولو به ارتداد قولى یا فعلى. و نیز ناصبى، غالى یا خارجى و منکر حقیقتِ آنچه نزد او ثابت شده که از شرع است و شایدمقصود از انکار ضرورى همین باشد».(31) برخى از عالمان شیعه: «مقصود از کافر کسى است که دلائل اعتقاد حق را نداند هر چند بدان معتقد باشد».(32) صاحب مفتاح الکرامة: کافر کسى است که آنچه را به ضرورت جزء دین شناخته مى شود منکر شود... و در شرح فاضل، انکار ضرورى به علم به ضرورت مقید شده است و در روض آمده است که ارتداد با انکار آنچه به ضرورت، جزء دین شناخته مى شود حاصل مى گردد و در حکم مباح شمردن ترک نماز این است که شرطى یا جزئى مورد اتفاق مثل طهارت و رکوع را نه آنچه مورد اختلاف است مباح بشمرد... در اینجا بحثى هست که آیا انکار ضرورى به خودى خود کفر است یا این که چون مثلاً از انکار نبوت پرده
برمى دارد؟ ظاهر فقها وجه نخست است و استاد وجه دوم را محتمل دانسته است. بنابراین اگر وقوع شبهه براى وى محتمل باشد به کفر وى حکم نمى شود، هر چند خروج از ذوق فقهى اصحاب روا نیست.(33) کاشف الغطاء: «این معارف سه گانه [توحید، نبوت و معاد] اصول اسلام هستند. هر که یکى از آنها را منکر شود کافر محسوب مى گردد و فرقى نمى کند که آنها را از بُن منکر شود یا بدانها آگاهى و معرفت نداشته باشد».(34) میرزا ابوالقاسم قمى: «کافر کسى است که یکى از اصول سه گانه، یعنى توحید، نبوت و معاد و بلکه یکى از دو اصل نخست را منکر شود که انکار اصل سوم به انکار دو اصل نخست برمى گردد، زیرا انکار بدیهى دین، بلکه همه ادیان است و هر که بدیهى دین را منکر شود کافر است، زیرا انکار وى به انکار مخبر عنه [مرجع خبر] یا صدق آن برمى گردد».(35) صاحب جواهر: «ملاک کفر انکار ضرورىِ دین یا تنصیص بر کفر است».(36) سید کاظم یزدى: «و مقصود از کافر کسى است که منکر الوهیت یا توحید یا رسالت یا ضرورى دین باشد، به شرط آن که به ضرورى بودن آن توجه داشته باشد، به گونه اى که انکار وى به انکار رسالت برگردد و احتیاط در آن است که
از منکر ضرورى به طور کلّى پرهیز شود، هر چند وى به ضرورى بودن آن توجهى نداشته باشد».(37) با نگاهى به آراى یادشده مى توان گفت: 1. در این که انکار اصول سه گانه دین، یعنى توحید،نبوت ومعاد ونیز انکارضرورى دین موجب کفر انکارکننده است تقریبا همگان همداستانند. بر این اساس با دو عنوان کفرآور روبرو هستیم: انکار اصول دین و انکار ضروریات دین، هر چند جزء اصول دین نباشند. 2. در این که اصول دین کدام است که انکار آنها یا چیزى که مستلزم انکار آنها باشد، موجب کفر است اقوال گوناگونى وجود دارد که البته قابل ارجاع به یکدیگر و به قول واحد و مشخص هستند. سیدمرتضى همان اصول پنجگانه معتزله را به عنوان اصول دین برمى شمارد، یعنى توحید، عدل، وعد و وعید، منزلة بین المنزلتین و امر به معروف و نهى از منکر و سپس توضیح مى دهد که نبوت و امامت در همان عدل مندرج هستند و در پایان تصریح مى کند: «هرکه خواهان گزیده گویى است به دو اصل توحید وعدل بسنده کند، زیرا نبوت وامامت که نزد ما واجب اند [و نیز وعد و وعید، منزلة بین المنزلتین و امر و نهى(38)[ در عدل داخل اند و هر که خواهان تفصیل است باید نبوت و امامت را نیز به آنها بیفزاید».(39) شیخ طوسى نیز در اقتصاد الهادى
متعلَّق معرفت واجب را توحید و عدل و پنج چیز را از عدل متفرع و ناشى مى داند: حسن تکلیف و شروط آن، نبوت، وعد و وعید، امامت، امر و نهى.(40) همو در جایى دیگر اصول دین را چنین برشمرده است: توحید، عدل، نبوت، امامت و معاد.(41) پس از این بزرگان، تاکنون همواره بر این پنج اصل اخیر تأکید شده، همانطور که به برگشت برخى از اصول به برخى دیگر و از جمله برگشتِ امامت به توحید و نبوت بارها و بارها اشاره و تصریح شده است.(42) آیا در تلقىِ عالمان شیعى به ویژه در گذشته، امامت از آن رو که به توحید و نبوت برمى گردد و لازمه اعتقاد به آنهاست در شمار اصول دین قرار گرفته است پس در این صورت تحت عنوان ضرورى دین مى گنجد یا اینکه خودش در کنار و در طراز توحید و نبوت از اصول دین است. در فرض دوم این پرسش پیش مى آید که اساسا ملاک «اصل دین» بودن چیست؟ قاعدتا آموزه اى در شمار اصول دین است که قوام دین به آن بوده، حداقلِ لازم و غیر قابل عدول و اغماض در شکل گیرى هویت آن دین باشد. در اینکه دوام دین اسلام از نگاه شیعیان در گرو امامت است تردیدى نیست، امّا آیا قوام اسلام هم
از آغاز به امامت بوده است؟ آیا عنوان مسلمان بر یاران و پیروان پیامبر اکرم تا قبل از ماجراى غدیر و نصب رسمى و علنىِ على(ع) به جانشینى پیامبر اکرم(ص) عنوانى مجازى یا ناتمام بوده است؟ کمال دین و اتمام نعمت در گرو امامت بوده، امّا آیا اصل دین هم در گرو این اصل بوده است؟ به نظر مى رسد که همانطور که معتزله و زیدیه به خاطر اهتمام شدید به آموزه هایى چون منزلة بین المنزلتین و امر به معروف و نهى از منکر آنها را در شمار اصول دین آوردند، همینطور اهتمام شیعه به امامت به مرور آن را در شمار اصول اعتقادى آنها قرار داده است. بنابراین چنانکه تتبع در اقوال علماى شیعه از گذشته تاکنون نشان مى دهد امامت از آنجا که به نظر شیعه از ضروریاتِ اعتقادى بوده به مرور در شمار اصول دین درآمده است. در هر حال از صِرف قرار دادن امامت در کنار توحید و نبوت و معاد و درشمار اصول دین نمى توان استفاده کرد که عالمان شیعه امامت را در طراز آن سه اصل و مرز میان
اسلام و کفر مى دانند. چه بسا چنانکه شواهد متعددى نشان مى دهد. مقصود آنها بیان اصول دین از نگاه شیعى یا به تعبیر دیگر اصول اسلامِ شیعى بوده است. برآیندِ این سخن این است که آنان یکجا اصول دین و مذهب را درکنار هم آورده اند. به بیان دیگر مى توان گفت که اینان در پى نشان دادن اصول ایمان هستند، نه اصول اسلام. به عنوان نمونه، شهید ثانى در حقائق الایمان بعد از آنکه اسلام را در حکم، متغایر با ایمان و اعم از آن دانسته، به ذکر اصول ایمان (به جاى اصول دین و مذهب) پرداخته و در ذیل اصل امامت گفته است: «و این اصل را طائفه بر حق امامیه در تحقق ایمان شرط دانسته اند، تا جایى که از ضروریات مذهب آنان است و نزد دیگران (مخالفان) از فروع است.»(43) 3. در این که آیا انکار ضرورى دین به خودى خود به کفر مى انجامد یا در صورتى که انکار آن به انکار مبدأ یا معاد یا نبوت برگردد اختلاف آشکارى وجود دارد. از صریح یا ظاهر عبارات محقق اردبیلى، صاحب مفتاح الکرامة به نقل از استاد خویش، میرزا ابوالقاسم قمى و سید کاظم یزدى برمى آید که انکار ضرورى در صورتى که به انکار اصول سه گانه دین برگردد، به کفر مى انجامد.
از عبارات بسیارى از دیگر فقها اعتقاد به نقش و تأثیر استقلالىِ انکار ضرورى در استحقاق کفر به دست مى آید. امّا مى توان احتمال داد چنان که برخى نیز احتمال داده اند که نظر کسانى که تصریحى به برگشت انکار ضرورت به انکار اصول دین ندارند این بوده که انکار ضرورى به صورت مطلق یا باتوجه به شرائط و شواهد خاص، مثل وقوع آن در محیط اسلامى حتما به انکار اصول دین برمى گردد.(44) اگر این استظهار درست باشد مى توان نتیجه گرفت که مبناى مقبول همین برگشت انکار ضرورى به انکار اصول دین است. 4. در این که مقصود از ضرورت چیست، ابهام جدى وجود دارد. آیا ضرورى حکمى است که از شرع دانسته شده که مایه عقاب دائمى و فراوان است (شیخ طوسى) یا آنچه از نگاه دینى بداهت دارد و نظرى و جویاى برهان نیست (صریح یا ظاهر بسیارى از عبارات) یا آنچه اتفاقى و اجماعى است (محقق اردبیلى، فاضل هندى در کشف اللثام، ص372 و صاحب جواهر ملاک بودن آن را رد کرده اند) یا مطلق قطعى ولو از راه برهان (محقق اردبیلى، به نقل از مفتاح الکرامة، ص37؛ شیخ انصارى در کتاب الطهارة، ص351؛ صاحب جواهر نیز این احتمال را داده است، جواهر، ج6، ص47(. هر چند مى توان گفت که اتفاقى بودن به خودى خود ملاک ضرورت
نیست، امّا هیچ بداهتى را نیز نمى توان بدون وجود اتفاق کشف کرد و پذیرفت. بداهت همچون یقین شخصى هر چند براى فردِ مدعىِ بداهت یا واجد یقین حجیت آور است، یعنى منجز و معذر است، امّا نمى تواند ملاکى براى ضرورت باشد. بنابراین اتفاقى بودن را باید ملاک ضرورت یا کاشف از ضرورت بدانیم. تعبیر شیخ طوسى که از آن، ارتباط مفهوم ضرورت با تعلق وعده عذاب دائمى و فراوان استشمام مى شود، به نوعى تبیین یا تحدید مصادیق ضرورى یا قطعى است. یعنى صِرف ضرورت یا قطعیتِ استناد به کتاب و سنت کفایت نمى کند، علاوه بر این باید از مواردى باشد که نسبت به ترک یا فعل آن وعده عذاب دائمى و فراوان داده شده باشد. گفتنى است که اگر در معنا یا حکم ضرورت، استلزام یا کشف لحاظ شود مى توان گفت که حتى اگر بداهتى هم در کار نباشد صِرف قطعیت در این زمینه کفایت مى کند؛ البته اگر انکار آن مستلزم یا کاشف از انکار یکى از اصول دین باشد. 5. آیا براى انعقاد اتفاق، همداستانىِ همه مسلمانان اعم از مسلمانان واقعى و اسمى معتبر است یا توافق طائفه اى از این مجموعه نیز کفایت مى کند؟ آیا یک معتزلى که منکر چیزى است که اشعریان آن را یقینى یا حتى بدیهى و بى نیاز
از استدلال مى دانند با صِرف این نظرگاهِ اشعرى منکر ضرورى تلقى مى شود؟ به نظر مى رسد که ناگزیر باید اتفاق همه اهل قبله را ملاک قرار داد. 6. اگر در حکم یا موضوع انکار ضرورى، استلزام یا کشف لحاظ شود در این صورت، اگر کسى در ضرورى بودن حکمى دینى و در صدور آن از مبادى مقدس اسلام تردید یا حتى علم به عدم داشت، نمى توان به کفر او حکم کرد، بلکه حتى اگر احتمال این برود که او را شبهه اى یا حتى نوعى کج فهمى عارض شده است، نمى توان به چنین حکمى در حق او دست یازید. در نقطه مقابل این سخن، نظرگاه کسانى قرار دارد که صِرف عدم معرفت به حق را مایه کفر و ضلالت دانسته اند و برخى پا را فراتر گذاشته و عدم معرفت استدلالى را کفر انگاشته اند، بنابراین اگر کسى به عقیده اى درست، معرفت غیراستدلالى از قبیل معرفت تقلیدى داشته باشد، مؤمن تلقى نمى شود.(45) مناسب است دراینجا به نقل برخى از اقوال علاوه برآنچه پیشتر درتعریف کفر آمد بپردازیم: ملااحمد نراقى مى گوید: «انکار ضرورى در صورتى موجب کفر مى شود که نزد منکر به حدّ ضرورت برسد و انکار او در حقیقت انکار صاحب دین یا لجاجت یا سبک شمردن یا بولهوسى باشد».(46) صاحب جواهر: ...و از اینجاست که
انکار فرد تازه مسلمان شده و کسى که در جاهاى دورافتاده زندگى مى کند و مانند اینها مجوز حکم به کفر آنها نمى شود، بلکه حتى انکار کسانى که معلوم است که انکار آنها از روى شبهه اى است که برایشان پیش آمده است. بلکه گفته اند و نیز انکار هر که در موردش احتمال وقوع شبهه برود، مجوز حکم به کفر آنها نمى شود زیرا در هیچ کدام از این موارد، استلزام پیش گفته [میان انکار ضرورى و انکار توحید و نبوت] که ملاک ثبوت کفر است ثابت نمى شود. از این رو اگر این استلزام ولو با انکار غیرضرورى مثل امر قطعى از راه استدلال و نظر تحقق یابد به کفر منکر حکم مى شود، اگر وى بدان قطع داشته باشد. شاید مقصود ایشان [علامه حلى، شهید اول و شهید ثانى] از ضرورى اعم از یقینى ولو از راه برهان باشد یا این که تخصیص حکم به ضرورى بودن با لحاظ حکم ظاهرى به کفر منکر است، در صورتى که در سرزمین اسلامى بزرگ شده باشد، به طورى که در حق وى احتمال شبهه داشتن داده نشود، پس با صِرف بروز انکار به کفر وى حکم مى شود، برخلاف امر نظرى که با صِرف انکار به کفر حکم نمى شود، مگر آن که دانسته شود که وى با وجود قطع به آن،
منکر شده است.(47) از آنچه نقل شد علاوه بر آنچه مى تواند شاهدى بر برخى از مطالبِ پیش گفته باشد مى توان استفاده کرد که ملاک اصلى در کفر منکر ضرورى، برگشتِ انکار وى به انکار توحید و نبوت است و نیز به دست مى آید که علم فرد انکارکننده به ضرورى بودنِ یک موضوع براى کفر وى و نیز علم ما به عدم رسوخ شبهه در ذهن انکارکننده براى تکفیر وى از سوى ما شرط است. امّا نسبت به کسانى که جهل یا عدم معرفت تفصیلى و استدلالى به عقائد راستین را به خودى خود مایه کفر جاهل مى دانند، باید یادآور شد که اولاً تعبیر انکار (و نیز جحود، استحلال، و دینونه به معناى التزام) که در همه عبارت هاى فقیهان و متکلمان شیعه دیده مى شود به معناى نفى باورى پس از التفات به آن است، یعنى منکر در آغاز به آن باور التفات مى یابد، سپس آن را با هر انگیزه یا توجیهى نفى مى کند. پس مطلقِ ندانستن نمى تواند به معناى انکار و به عنوان مجوز تکفیر تلقى شود. البته جاهل به امرى اگر ضرورت معرفت به چیزى را درک کند، امّا جویاى معرفت نشود قطعا ملوم و معاقَب است. چنین کسى را جاهل مقصر مى دانند. ثانیا باید پیشاپیش وجوب «معرفت» و سپس لزوم تفصیلى و
استدلالى بودن آن را ثابت کرد، سپس در مورد جاهلان به صدور احکام پرداخت. چه کسى مى تواند جز در مورد امهات معارف اسلامى، به لزوم معرفتِ آموزه هاى دینى آن هم به صورت تفصیلى و استدلالى حکم کند؟ آیا بى شمار مسلمانان معاصر پیامبر که به نشانِ خشنودى خدا و پیامبرش نائل آمده بودند از چنین معرفت هایى برخوردار بودند؟ بنابراین، معرفت استدلالى نسبت به اصول معارف الزامى است و جاهل به آنها که به این الزام تفطن یافته معذور نیست، امّا نسبت به دیگر معارف اذعان اجمالى به درستى آنچه پیامبر اسلام آورده است، کفایت مى کند.(48) تفصیل این بحث فرصت دیگرى را مى طلبد. شیخ انصارى در این رابطه مى گوید: در اینجا بحثى هست در این که آیا انکار ضرورى سبب مستقلى است... یا از آن رو که به انکار راستگویى پیامبر برمى گردد؛ چنانکه از عبارت منقول از محقق اردبیلى به نظر مى رسد؟ نظیر گفته محقق اردبیلى از ظاهر ذخیره نقل شده است. از شارح روضه و محشى آن جمال الدین خوانسارى نیز چنین برمى آید، بلکه در کشف اللثام تصریح کرده است که در منکر ضرورى علم وى به ضرورى بودن معتبر و ملاک است. محشى مذکور در بیان وجه عدم تکفیر کسى که با وجود شبهه، منکر شده گفته است که زیرا حکم به کفر منکرِ
ضروریاتى چون نماز از آن روست که وى چون در میان مسلمانان نشو و نما یافته و با آنها نشست و برخاست داشته پس به بداهت و ضرورت، مى داند که نماز در شریعت ما واجب است، پس انکار او به معناى انکار خبر دادن پیامبر نیست، بلکه منشأ آن فقط بى ایمانى نسبت به پیامبر است... . محقق قمى نیز در قوانین به همین مطلب تصریح کرده است. مى گویم پس لازمه این سخن این است که منکر برخى از ضروریات به خاطر جهل مرکبى که ناشى از کوتاهى وى در یافتن حقیقت و بسنده کردن وى به تقلید از پیشینیانش است (تقلید در این نکته که آنچه مبناى ایشان است همان است که پیامبر آورده است) کافر تلقى نشود... آنچه در توضیح مرام خود در این مقام مى توانم گفت این است که بى تردید اسلام عرفا و شرعا عبارت است از التزام به این دین خاص که مقصود از آن مجموع حدود شرعىِ تنجزیافته است... پس هر که از آن بیرون رود و بدان ملتزم نشود کافر و نامسلمان است، خواه اصلاً بدان ملتزم نباشد یا به برخى نه همه ملتزم باشد... سپس عدم التزام گاهى به عدم انقیاد نسبت به خدا برمى گردد و گاهى به انکار راستى پیامبر؛ بى تردید هر دو قسم
کفر است، ولى تکفیر ما در گرو آگاهى ما به علم وى است، خواه از بیرون این آگاهى را کسب کنیم، یا چون خودش اقرار کرده یا چون امر منکَر امرى است، ضرورى که بر چنین شخصى نمى تواند پوشیده باشد... و گاهى انکار وى به هیچ کدام از عناوین پیش گفته برنمى گردد، مانند کسى که چیزى را از دین منکر شود با این ادعا که پیامبر، آن را نیاورده یا خلاف آن را آورده است... کسى که در کفر منکر ضرورى به برگشتِ انکار وى به تکذیب پیامبر استناد مى کند باید به کفر وى حکم نکند و فرقى نمى کند که این انکار ناشى از قصور باشد یا تقصیر. حداکثر این است که مقصّر را به خاطر عدم التزام به آنچه منکرش شده است مؤاخذه مى کنند... ولى انصاف این است که این قول مخالف ظاهر سخنان فقهاست که به نحو مطلق به کفر منکر ضرورى حکم مى کنند... امّا انصاف این است که اخبار مطلقى که استحلال [ حلال شمردن حرام] را مایه کفر مى دانند بسیار بعید است که جاهل قاصر را دربربگیرند... اگر این اطلاق پذیرفته شود تنها در مورد عقائد ضرورى اى است که از مکلّفان خواسته شده است تا به اعتقاد به آنها ملتزم شوند، نه احکام عملى ضرورى که مطلوب آنها
فقط عمل است... امّا در مورد عقائد نظرى، بى تردید، منکر آنها کافر نیست، زیرا دلیلى به خصوص بر کفر وى وارد نشده است... و این مسأله از مسائل مشکل است و از خدا خواهان گشایش هستیم. فارغ ازتعریفى که شیخ اعظم ازاسلام وکفر به دست مى دهد ونیز رفت و برگشت هایى که در بحث دارد و نتیجه را به وضوح براى خواننده نمى نمایاند و فارغ از توجیهاتى که نسبت به اقوال دیگرعالمان به دست مى دهد،مى توان به یقین این را یافت وگفت که برگشتِ انکار ضرورى به انکار توحید و نبوت به عنوان شرط لازم براى کفر منکر ضرورى و نیز توقف کفر و تکفیر منکر ضرورى بر علم وى به استلزام، و علم ما به علم وى یا شدّت وضوحِ این استلزام از اقوال و وجوه کاملاً مطرح در میان علماى شیعه است.
از مجموع مباحث گذشته به دست مى آید که مبناى خروج از اسلام انکار یکى از اصول سه گانه توحید، نبوت و معاد، یا انکار یکى از ضروریات دین است. اصل اعتقادىِ امامت یا از لوازمِ (اعم از مدلول تضمنى و التزامى) توحید و نبوت است، یا از جمله ضروریاتِ (یا قطعیاتِ) «ما جاء به النبى» که انکار آنها مستلزم انکار آن دو اصل است. در هر دو صورت سخن از ملازمه و استلزام است و
در هر استلزامى مادامى که کسى علم به لازم و ملازمت نداشته باشد، احکام ملزوم و انکار آن بر وى مترتب نمى شود و همینطور مادامى که دیگران علم به وضوح لازم و ملازمت در نزد وى نداشته باشند نمى توانند حکم به ترتب احکام ملزوم بر وى نمایند. به علاوه اگر از منظر مفهوم ضرورى دین به امامت بنگریم، همچنان جاى این پرسش باقى است که چگونه امامت که با خصائص شیعىِ آن مورد اتفاق جمهور مسلمانان نیست مى تواند ضرورىِ دین تلقى شود. در اینجا تنها به یکى از فروض ذیل مى توان تمسک جست: 1. اتفاقى بودن نه ملاک ضرورت است و نه کاشف از آن؛ قبلاً روشن ساختیم که ضرورت چه به معناى مطلق قطعیت باشد و چه به معناى قطعیتِ غیر متکى به دلیل و برهان (بداهت) نمى تواند بدون اتفاق تحقق یابد یا کشف و اثبات شود. 2. اتفاق یک فرقه وطائفه براى ثبوت یا اثبات ضرورت کفایت مى کند؛ اگر اتفاق اهل قبله ملاک نباشد دراین صورت به حسب هراتفاقى ولو درنزد فرقه هاى داخلىِ هر مذهبى مى توان مدعى ضرورت شد که بعید است کسى به این سخن با کلیّت آن ملتزم شود. البته از اتفاق یک مذهب یا فرقه مى توان عنوان ضرورىِ مذهب را استفاده کرد، امّا این غیر از عنوان ضرورى
دین است. شاید در اینجا بتوان این نکته را طرح کرد که اساسا مذهب تشیع در پیرامون و بر اساس همین امامت باورى شکل گرفته است. دراین صورت اثبات ضرورى بودن امامت به خاطر اتفاق پیروان این مذهب آیا مستلزم دور نیست؟ 3. با التزام به معیاریت اتفاق جمهور اهل قبله در تحقق عینى یا ذهنىِ ضرورت، امامتِ شیعى را به چند مؤلفه تحلیل کنیم و در صورتى که برخى از مؤلفه هاى آن مورداتفاق اهل قبله بود به ضرورتِ آنها ملتزم شویم. کسى که در تطوّرات سیاسى و فکرىِ جامعه اسلامى از آغاز تاکنون و در تحولاتى که مفهوم امامت از سر گذرانده است درنگ کند مى تواند چنین نتیجه گیرى کند که امامتِ شیعى حاوى مفاهیم و مؤلفه هاى ذیل است که قطعا برخى از آنها مورد اتفاق همه مسلمانان هستند: 1. سیاسى و اجتماعى بودنِ دین اسلام 2. لزوم وجود متصدى براى جامعه اسلامى 3. اولویت اهل بیت پیامبر علیه وعلیهم السلام درتصدى اموردین ودنیاى مسلمانان 4. تعیین وتعین حضرت على علیه السلام وفرزندان خاص ومشخص ایشان (دوازده امام بنابه دیدگاه اثناعشریه وازاین کمتر یا بیشتر بنابه دیدگاه هاى مختلف دیگرفرق شیعى) 5. لزوم مودّت قربى 6. ولایت وهدایت باطنى وتصرّف تکوینى وزعامت معنوىِ اهل بیت علیهم السلام 7. ولایت و مرجعیت علمىِ اهل بیت علیهم السلام محورهاى یکم، دوم و پنجم
مورد اتفاق عموم یا اغلب اهل قبله است.(49) محور ششم تقریبا مورد اتفاق جمهور متصوفه جهان اسلام است. محورهاى سوم و هفتم نسبت به محور چهارم از مقبولیت بیشترى میان مسلمانان برخوردار است. مى ماند محور چهارم که کاملاً اختصاصىِ فرق شیعه است. اثبات ادعاهاى فوق مبنى بر اتفاقى بودن یا اتفاقى نبودن محورهاى فوق فرصت دیگرى را مى طلبد. آنچه مورد نیاز این پژوهش و مورد اذعان همگان است این است که امامت شیعى اگر بسیط و به معناى نصب و تعیین حضرت على علیه السلام و فرزندان و سلاله خاص آن حضرت باشد یا مرکب تلقى گردد و مؤلفه پیش گفته آن در نظر گرفته شود، به هیچ وجه اتفاقىِ جمهور اهل قبله نیست. پر واضح است که سخن از حقانیت و قطعیتِ امامت شیعى و امامت حضرت على علیه السلام و یازده فرزند پاک آن حضرت نیست که چنین باورى همه وجود نگارنده را فراگرفته است. سخن از بررسى ضرورت دینى این باور به گونه اى است که منکر آن که به این امر حق و قطعى علم و اذعان ندارد از حریم اسلام (اعم از ظاهرى و واقعى) بیرون دانسته شود. مهم ترین کارى که از این مکتوب انتظار مى رود بررسى آرا و مستندات متکلمان یا فقیه متکلمان شیعه در موافقت یا مخالفت با اسلامیتِ ظاهرى
و واقعى و ایمانِ کسانى است که در مورد امامت به گونه اى متفاوت با شیعیان مى اندیشند. این مهم پژوهش مفصل ترى را مى طلبد که صاحب این قلم امیدوار است در آینده بتواند از عهده آن برآید. تنها کارى که در این مجال محدود مى توان انجام داد نقل مبسوط دیدگاه امام خمینى در این زمینه است که به اجمال، ادله و شواهد موافقان و مخالفان را گرد آورده و نقل آن مى تواند پایانى نیکو بر این مقاله باشد.(50) و این سه اصل [توحید، نبوت و معاد] بى تردید و خلاف در معناى اسلام معتبر و ملحوظ هستند. چه بسا اعتقاد به معاد با اندکى تأمل در شمار این اصول قرار گرفته باشد. امّا اعتقاد به ولایت بى تردید در معناى اسلام ملحوظ نیست و مى سزد که آن را از امور روشن و بدیهى در نزد طائفه بر حق بدانیم... به طور ضرورى روشن است که از صدر اسلام تا زمان ما سیره مستمر بر معاشرت، هم سفره شدن، اختلاط با آنها [مخالفان] و خوردن از قربانى هاى آنها بوده است... و چنین سیره اى ناشى از تقیه نبوده و این مطلب روشنى است و نیازمندِ تکلّف هاى رسوا نیست. ولى برخى از کسانى که روش نابسامانى دارند فریفته برخى از ظواهر روایات و سخنان اصحاب شده و در عمق
آنها تأمل نکرده و به کفر آنها حکم کرده و به محقق که به طهارت آنها قائل است خرده هایى گرفته اند که نه شایسته وى است نه شایسته آنان. آنها از کسانى اند که چیزهایى را از برکرده اند و چیزهاى دیگرى را مورد غفلت قرار داده اند. اینان به امورى تمسک جسته اند، از جمله روایت هاى مستفیضى که بر کفر مخالفان دلالت دارد... این توهم که مقصود از مسلمان در روایات و فتاوا در این ابواب خصوص شیعیان اثناعشرى است از رسواترین توهمات است، زیرا روایات و فتاوا در ابواب مختلف بر کاربرد عنوان مسلمان در مورد آنان همداستانند... گذشته از ارتکاز متشرّعه از گذشته تاکنون بر مسلمان بودن آنان است. امّا روایات پیش گفته بر برخى از مراتب کفر حمل مى شوند، زیرا اسلام و ایمان و شرک در کتاب و سنت در معانى مختلفى به کار رفته، از مراتب متفاوت و درجات زیادى برخوردارند، چنانکه روایات بدان تصریح کرده اند و از تدبر در آیات نیز به دست مى آید... به ازاى هر مرتبه از مراتب اسلام و ایمان مرتبتى از مراتب کفر و شرک قرار دارد (رک: ابواب اصول کافى و جز آن)... چرا صاحب حدائق توجه نکرده که در هیچ کدام از این روایات نیامده است که «هر که على را بشناسد مسلمان است و
هر که آن را به جا نیاورد کافر است»؟! بلکه در همه آنها میان مؤمن و کافر تقابل انداخته است و کافرى که در برابر مسلم به کار رفته غیر از کافرى است که در مقابل مؤمن به کار مى رود. انصاف این است که سنخ این دست روایات واردشده در باب معارف غیر از آنهایى است که در فقه آمده است و خلط میان این دو مقام، او را انداخته در آنچه انداخته است. از این رو صاحب وسائل این روایات را در ابواب طهارت نیاورده، زیرا در رساندن حکم فقهى نارسا هستند. گذشته از این، روایات دیگرى وارد شده که بر این روایات حاکم اند...(51) ...در ارتکاز متشرعه میان اسلام و کفر تقابل ملکه و عدم آن برقرار است و در ماهیت اسلام جز شهادت به وحدانیت و رسالت، و اعتقاد به معاد قطعا در دو مورد اول و احتمالاً در مورد سوم ولو به صورت اجمالى لحاظ نشده و جز اینها، خواه اعتقاد به ولایت باشد خواه غیر آن در اسلام لحاظ نشده است. پس امامت از اصول مذهب است، نه دین. ...روایاتِ حاکى از کفر مخالفان را یا باید بر احکام باطنى، مثل ثواب در آخرت حمل کرد، چنانکه روایت صیرفى(52) تصریح دارد یا بر برخى از مراتبى که
ربطى به احکام ظاهرى ندارد. امّا حمل آنها بر کفر حقیقىِ آنها على رغم جریان احکام اسلام ظاهرى ولو از باب مصالح والا و از باب پرهیز از تفرقه میان گروه هاى مسلمانان دیدگاهى است ناموجّه؛ با توجه به آنچه پیشتر گفتیم که در اسلام جز آنچه گفتیم [یعنى توحید، نبوت و معاد [معتبر و ملحوظ نیست... از برخى از آنچه گفتیم حکم ادعاى دیگر صاحب حدائق نیز روشن مى شود. وى گفته است که مخالفان منکر ضرورى اسلام هستند و منکر ضرورى کافر است. وى میان مطلق اهل سنت و ناصبى هاى آنها از قبیل یزید و ابن زیاد که لعنت خدا بر آنها باد خلط کرده است؛ اولاً امامت به معناى مورد قبول امامیّه از ضروریات دین نیست. ضروریات یعنى امور روشنِ بدیهى نزد همه طبقات مسلمانان. چه بسا در نزد بسیارى از مسلمانان خلافِ این اعتقاد، ضرورى باشد. آرى این باور از اصول مذهب است و منکر آن از مذهب خارج است، نه از اسلام. مثال آوردن از قاتلان ائمه و دشمنانِ ناصبىِ آنها ارتباطى با مدّعاى وى ندارد. ثانیا... تحقیق آن است که آنچه در حقیقتِ اسلام ملاک و معتبر است، به گونه اى که به معتقد به آن مسلمان گفته شود جز اعتقاد به اصول سه گانه یا چهارگانه الوهیت، توحید، نبوت و
معاد بنا به یک احتمال نیست... البته جمع میان اعتقاد به نبوت و بى اعتقادى به هیچ کدام از احکام شرع ممکن نیست، برخلاف بى اعتقادى از روى برخى شبهات یا اعوجاجات نسبت به برخى از آن احکام؛ ضرورى باشند یا غیرضرورى [یعنى با انکار برخى از احکام نمى توان به کفر حکم کرد]. پس اگر دانسته شود که کسى به اصول پیش گفته معتقد، و به آنچه پیامبر آورده به اجمال، ملتزم باشد که این لازمه اعتقاد به نبوت است امّا نسبت به وجوب نماز یا حج مثلاً شبهه اى پیدا کرد و پنداشت که آنها مثلاً فقط در صدر اسلام واجب بوده اند، نه در زمان هاى بعدى، چنین کسى را در عرف متشرعه نامسلمان نمى دانند... .(53)
الهدى، شریف مرتضى، رسائل الشریف مرتضى، قم، چاپخانه دارالقرآن الکریم، 1405ق. 10. قمى، میرزاابوالقاسم، غنائم الایام فى مسائل الحلال والحرام،قم،انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى،1417ق. 11. کاشف الغطاء، شیخ جعفر، کشف الغطاء عن مبهمات الشریعة الغراء، اصفهان، انتشارات مهدوى، بى تا. 12. کلینى، محمد بن یعقوب، اصول کافى، تصحیح على اکبر غفارى، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1365. 13. مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، چاپ سوم، بیروت، دار احیاء التراث العربى، 1403ق / 1982م. 14. مفید، محمد بن محمد بن نعمان، المقنعة، چاپ دوم، قم، انتشارات اسلامى، 1410ق. 15. مکى عاملى، محمد بن جمال الدین، الروضة البهیة فى شرح اللمعة الدمشقیة، تصحیح و تعلیق سیدمحمد کلانتر، قم، انتشارات و چاپخانه علمیه، 1395ق. 16. ، المقاصد العلیّة، قم، دفتر تبلیغات اسلامى، 1378. 17. ، حقائق الایمان، قم، انتشارات کتابخانه آیةاللّه مرعشى، 1409. 18. ، مسالک الافهام الى تنقیح شرائع الاسلام، ج اول، قم، بنیاد معارف اسلامى، 1413ق. 19. نجفى، محمدحسن، جواهر الکلام فى شرح شرائع الاسلام، ج6، چاپ هفتم، بیروت، دار احیاء التراث العربى، 1981 ش. 20. یزدى، سیدکاظم، العروة الوثقى، چاپ دوم، بیروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1409ق. 1 . کتاب الطهارة، ج3، ص316. 2 . همان، ص323. 3. اصل الشیعة واصولها، ص210. 4. این افزوده وافزوده پیش ازآن مستفاد ازجملات مرحوم کاشف الغطاء درموضع دیگرى از همین کتاب اصل الشیعة واصولها است. 5. همان، ص213. 6
. ذاریات: 3635. 7 . حجرات: 1514 و نیز رک: احزاب: 35. مرحوم علامه مجلسى در ذیل روایت پنجم از باب «الفرق بین الاسلام والایمان» مى فرماید: «این آیه [حجرات 14[ از دلائلى است که بدان ها براى عدم ترادف اسلام و ایمان استدلال شده است، چنانکه امام علیه السلام نیز در این روایت [روایت پنجم باب] بدان استدلال کرده است و چه بسا از این استدلال، پاسخ داده شود که در اینجا مقصود از اسلام، تسلیم شدن و انقیاد ظاهرى است و این غیر از معناى اصطلاحىِ اسلام است. پاسخ این است که در اطلاقات شرعى، اصل بر حقیقت شرعى است و روگردانى از آن نیازمند دلیل است» بحارالانوار، ج68، ص246. 8 . به نقل از محقق سبزوارى، ذخیرة المعاد فى شرح الارشاد، ص152. 9. رک: حقائق الایمان، صص127114 و نیز رک: قواعد العقائد، ص142. 10 . محمد بن على بن بابویه، الهدایة، ص54. در بحارالانوار، ج65، ص240 قریب به این مضمون را از بیضاوى نقل کرده است: «و به این آیه [ذاریات: 36[ بر اتحاد ایمان
و اسلام استدلال شده است و این استدلالى است سست؛ زیرا این آیه حداکثر به معناى صدق مؤمن و مسلم بر پیروان آن حضرت [ابراهیم(ع)] است و این به معناى اتحاد مفهومىِ این دو نیست، زیرا مفاهیم مختلف مى توانند بر یک فرد اطلاق شوند». و نیز رک: محقق کرکى، الرسائل، ج3، ص172. 11 . محمد بن یعقوب کلینى، اصول کافى، ج2، باب «ان الایمان یشارک الاسلام والاسلام لایشارک الایمان»، ص25. در ذیل این باب به 5 روایت اشاره شده است. شیخ انصارى تواتر معنوى روایات این باب را احتمال داده است: رک: کتاب الطهارة، ص351. 12 . همان، ص26 و رک: بحارالانوار، ج68، ص272. 13 . محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج68، صص317225. و نیز ر.ک: محمدحسین طباطبائى، المیزان، ج16، صص314313؛ رسائل کرکى، ج3، ص172؛ «یکى از این دو [ایمان و اسلام] غیر از دیگرى است. اسلام همان انقیاد و اذعان از راه اظهار لفظىِ شهادتین است و ایمان تصدیق قلبى و لسانى و مستدل به این معارف است»؛ محمدحسن نجفى، جواهر الکلام، ج6، ص55. 14 . زخرف: 69. 15 . بقره: 208. 16 . حجرات: 15. 17 . صف: 11. 18 . نساء: 65. 19 . مؤمنون: 3. 20 . بقره: 128. 21 . یونس: 6362؛ رک: المیزان، ج1، صص303301
و ج10، ص89. 22 . بحارالانوار، ج68، ص243. در روایت مورد استناد علامه مجلسى به نقل از امام صادق علیه السلام آمده است: «الاسلام یحقن به الدم و تؤدى به الامانة و یستحل به الفرج والثواب على الایمان». 23 . همان، ص246. در متن روایت به نقل از یکى از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام آمده است: «الایمان اقرار و عمل والاسلام اقرار بلاعمل». مرحوم مجلسى تفسیرهاى دیگرى هم براى این روایت مطرح کرده است. 24 . کاشف الغطاء مى گوید: «کفر را انواع و اقسام فراوانى است: کفرِ انکار به مجرد نفى یا با اثبات دیگرى، کفرِ شک در غیر امور نظرى یا حتى در این امور هر چند معذور باشد، کفرِ حجودِ زبانى، کفرِ نفاق قلبى، کفر عناد به این که بکوشد اصلى از اصول دین را نابود سازد، با این که بدان اعتقاد دارد و بدان اذعان مى کند و این در مورد ربوبیت و نبوت و معاد صادق است و کفر شرک که فقط در دو مورد نخست وارد است و در مورد سوم تنها بنا به وجهى بعید صادق است و کفر نعمت و کفر هتک حرمت با گفته یا کارى در مورد خدا یا پیامبر اکرم یا حضرت زهرا یا ائمّه یا ایمان یا قرآن و مانند آن
و کفر انکار ضرورى دین از کسى که در میان مسلمانان زندگى کرده و شبهه اى که مانع یقین او باشد برایش پیش نیامده است و کفر نصب و کفر سبّ هرچند قابل اندراج در موارد پیش گفته است و کفر برائت و کفر ادعا» کشف الغطاء، ص59. 25 . رسالة الحدود والحقائق، مندرج در رسائل الشریف مرتضى، ص280. 26 . اقتصاد الهادى، ص140. 27 . پیشین، ص143. 28 . رسالة فى الاعتقادات، ص103. 29 . الروضة البهیة، ج1، ص49، و رک: همو، المقاصد العلیّة، ص141. 30 . مسالک الافهام، ص123. 31 . مجمع الفائدة والبرهان، ج1، ص284. 32 . به نقل از محقق اردبیلى، مجمع الفائدة، ج2، ص437. 33 . سید محمدجواد حسینى عاملى، مفتاح الکرامة، ص375. 34 . کشف الغطاء، ص6. کاشف الغطاء در همین اثر، ص73 کفر را به دو قسمت تقسیم مى کند: کفر بالذات که همان انکار خدا یا پیامبر یا معاد است و کفر از راه استلزام که شامل انکار برخى از ضروریات دینى است که از جمله آنها انکار امامت است که مستلزم انکار نبوت است. 35 . غنائم الایام، ص414. 36 . شیخ محمدحسن نجفى، جواهر الکلام، ج6، ص55. 37 . العروة الوثقى، ص67. 38 . این افزوده مستفاد از دیگر عبارت هاى سید در همین باب
است. 39 . رسالة الطبریات، مندرج در رسائل الشریف مرتضى، ص165. 40 . اقتصاد الهادى الى طریق الرشاد، ص140. 41 . رسالة فى الاعتقادات، ص104. 42 . رک: بحرانى، الحدائق الناضرة، ج3، ص405؛ شیخ جعفر کاشف الغطاء، کشف الغطاء، ص173؛ ابوالقاسم قمى، غنائم الایام، ص414؛ امام خمینى، کتاب الطهارة، ج3، ص322. 43. حقائق الایمان، ص149. و نیز رک: قواعد العقائد، ص145 که اصول دین را تحت عنوان اصول ایمان آورده و امامت را نیز در آنها گنجانده است. 44 . رک: شیخ انصارى، کتاب الطهارة، ص351 که این احتمال را داده و به جمعى از فقیهان نسبت داده و عبارتى صریح را در این رابطه از جمال الدین خوانسارى در حاشیه الروضة البهیة نقل کرده است. 45 . رک: سید مرتضى، رسالة الحدود والحقائق، مندرج در رسائل الشریف مرتضى، ص280؛ همو، رسائل الشریف مرتضى، ص438؛ همو، المسائل الرسیة، مندرج در رسائل الشریف مرتضى، ص316: «اعلم ان معتقد الحق على سبیل التقلید غیر عارف بالله تعالى و لا بما اوجب علیه من المعرفة به فهو کافر لاضاعته المعرفة الواجبة... و قد بینّا فى کتابنا الموسوم بالذخیرة کیف الطریق الى کفر من ضیع المعارف کلّها»؛ شیخ طوسى، اقتصاد الهادى، ص140 و 143؛ علامه حلى، الباب الحادى عشر، ص6 که در آن، دانستن تفاصیل
معارف را واجب دانسته و جاهل به آن را از ایمان، خارج و مستحق عذاب دانسته است؛ محقق اردبیلى این نظر را به برخى از عالمان شیعه نسبت داده است، مجمع الفائدة والبرهان، ج2، ص437؛ کشف الغطاء، ص6؛ کرکى، الرسائل، ج1، ص59؛ شیخ مفید، المقنعة، ص34. 46 . مستند الشریعة، ج1، ص205. 47 . جواهرالکلام، ج6، ص46. 48 . شیخ انصارى در فرائد الاصول موضوعات و مسائل مطرح در اصول دین را به دو گروه تقسیم مى کند: مباحثى که مکلّف باید به آنها اعتقاد پیدا کند، بى آن که حصول علم در این وجوب، دخلى داشته باشد. در این موارد، تحصیل علم از مقدمات واجب مطلق است. بنابراین، اگر مکلّف به اینگونه موضوعات معتقد نشد ولو به خاطر ندانستنِ آنها مستحق عقوبت است. از این قبیل است اصول معارف دینى. در مقابل مسائلى هستند که اگر بدانها علم و آگاهى تعلق بگیرد، التزام به آنها واجب است، یعنى علم مقدمه وجوب است نه واجب. از این قبیل است برخى از تفاصیل معارف رک: فرائد الاصول، ج1، ص273. 49. دراینجا به جاست سخن مرحوم آیةاللّه خوئى را دراین زمینه ازنظر بگذرانیم: «آنچه از ولایت، ضرورى است ولایت به معناى حب و ولاء است که اهل سنت منکر آن نیستند، بلکه گاهى محبت خود را نسبت
به اهل بیت ابراز نیز مى کنند، امّا ولایت به معناى خلافت به هیچ وجه ضرورى نیست. این مسئله اى نظرى است که اهل سنت آن را به معناى محبت گرفته اند، هرچند از راه تقلید از پدران و عالمانشان باشد و انکار ولایت از سوى آنان به خاطر وجود شبهه در نزد آنان است». تنقیح، ج3، ص86. 50. براى پرهیز از اطناب مملّ قسمت هایى که حالت تکرار داشته یا از مباحث این مقاله فاصله گرفته است حذف شده و با نقطه چین موارد حذف شده مشخص گشته است. 51 . کتاب الطهارة، ج3، ص315. 52. پیش از این به این روایت اشاره کردیم. رک: بحارالانوار، ج68، ص243 و نیز سه روایت دیگر در همین باب. 53 . همان، ص323 و بعد از آن.
امام خمینی و قرائتی نوین از دین صانعی، یوسف آنچه که به طور خلاصه می توان در این زمینه بیان کرد آن است که علما در گذشته مبارزه می کردند.اما با فرض حضور ظلمه در رأس قدرت، یا سران قدرت کاری نداشتند، و با امور دیگر مبارزه می کردند.حتی میرزای شیرازی بزرگ که آن فتوای ارزنده را صادر می کند مستقیما با ناصر الدین شاه مخالفت نمی کند، بلکه استعمال دخانیات را به مثابه حرب با امام زمان (عج) می داند و نمی گوید ناصر الدین شاه نباشد، بلکه می گوید این قرارداد ذلت بار و ننگین است. مرحوم مدرس مبارزه می کرد، اما به عنوان رئیس مجلس.آخوند خراسانی و حاج آقا نور الله اصفهانی مبارزه کردند، اما مبارزه با استبداد بود نه با سلطنت.تمام مبارزات روحانیت در طول تاریخ مبارزه با حاکمیت طاغوت و سلاطین نبود، بلکه با فرض حاکمیت آنها و با امور دیگری بود. آیت الله کاشانی هم که سابقه مبارزاتی فراوانی دارد، در پست ریاست مجلس مبارزه می کنند، اما حضرت امام از ابتدا که مبارزه را آغاز کرد با رأس حکومت و اصل سلطنت مبارزه کرد، در صورتی که دیگران در کنار سلطنت و با بودن سلطنت با امور دیگر مبارزه می کردند.مثل مبارزه ابا عبد الله الحسین (ع) که با خود یزید و
اساس سلطنت او بود.از مدینه که حرکت می کند، می فرماید: «و علی الاسلام السلام اذ قد بلیت الامة براع مثل یزید بن معاویه» .هیچ یک از علمای ما این گونه مبارزه نکرده اند.البته چنین مبارزه ای از خود گذشتگی لازم دارد.پس از جریان انجمنهای ایالتی و ولایتی که فیضیه را کوبیدند و طلاب را شهید کردند، مدتی از سوی امام اطلاعیه ای منتشر نشد و در مجالس علما شرکت نمی کرد، سر و صدا به راه افتاد و حتی برای دوستان و علاقه مندان به امام سؤال پیش آمد.امامی که مبارزه را آغاز کرد چرا ادامه نمی دهد؟ بعدا معلوم شد که امام می خواست باآقایان علما اتمام حجت کند که اگر تا حالا مبارزه با دولت بود، از این پس مبارزه با شاه است و مبارزه با شاه خطرناک است، آیا حاضرین که جانتان را به خطر بیندازید؟ راه من مبارزه با شاه است، که البته بعضی از آقایان می گفتند که چگونه می شود با شاه مبارزه کرد؟ آنها در چهلم شهدای فیضیه اطلاعیه آن چنانی ندادند، اما اطلاعیه معروف امام صادر شد که: شاهدوستی یعنی آدمکشی و کشتن طلاب، شاهدوستی یعنی غارت اموال ناچیز طلاب، شاهدوستی یعنی کتابسوزی. لبه تیز این اطلاعیه متوجه سلطنت و شخص شاه بود.نتیجه مبارزات علما در گذشته مقطعی بود .با رفتن مدرس
همان وضع سابق ادامه می یافت، با رفتن آیت الله کاشانی همان قضایای نادرست دنبال می شد، اما نتیجه مبارزه امام از بین رفتن سلطنت و تأسیس حکومت اسلامی بود که احکام الهی در آن به اجرا در آید. 5.
در این زمینه دو مطلب وجود دارد: یکی اینکه چرا حضرت امام که مثل دیگران جواهر و حدائق خوانده بود به فکر حکومت افتاد؟ و دیگر آنکه این حکومتی که امام می دید از کجا سرچشمه می گرفت؟ امام با بینشی که در سایه شکوفایی استعداد خودش با تقوا و زهد و به عبارت دیگر با عرفان به وجود آورده بود، به احکام اسلامی می نگریست.شنیدم که حضرت امام در بحث زکات فرموده بود که: به نظر من زکات را باید در یکجا جمع کرد و در اختیار فقیه قرار داد، تا به مصرف برساند، مردم هم می توانند به مصرف فقرا و کارهای عمومی برسانند. فقهای دیگر می فرمایند که باید به فقرا و مصارف عمومی رساند چه جمع بشود نزد فقیه چه جمع نشود.و این بینش که زکات باید در اختیار فقیه باشد از آن امام بود، و این در سایه این بینش است که اسلام برای حکومت آمده است.اسلام صرفا برای وضع قانون نیامده، بلکه برای اداره جامعه آمده است،
این بینش حکومتی است.از طرف دیگر امام همه فسادها را از طرف قدرتها می دانست و معتقد بود که اگر قدرتها فاسد باشند جامعه فاسد می شود و اگر قدرتها صالح باشند جامعه به صلاح می رود.با توجه به این دو دیدگاه، حکومت را در زمان غیبت بر عهده ولی فقیه می دانست.در اول کتاب حکومت اسلامی می فرماید: اثبات اینکه اسلام حکومت دارد و در زمان غیبت نیز به فقیه سپرده شده است نیاز به استدلال به روایات ندارد، بلکه اگر به احکام اسلام توجه شود معلوم می گردد که اسلام دارای حکومت است.اسلام حدود دارد، دیات دارد، تعزیر دارد، خمس و زکات دارد.همه اینها در رابطه با حکومت است.از این همه حقوق اجتماعی که در اسلام مطرح است استفاده می شود که اسلام حکومت دارد.و از طرفی اسلام آن همه تعریف از فقها و عدالت و علما دارد که انسان یقین می کند که حکومت در زمان غیبت بر عهده فقهاست.و بالاخره با این بینش که ولایت فقیه فلسفه عملی احکام است، حکومت اسلامی را تحقق می بخشد. گر چه دیگران هم مسئله ولایت فقیه را مطرح کرده اند، اما به طور مستوفی و همه جانبه تنها امام خمینی، آن را مطرح فرموده است.
به یک معنا حضرت امام خمینی تحول در
فقه ایجاد کرده است و به یک معنا هیچ تحولی در کار نبوده است.تحول به این معنا که امام موازین فقهی را به هم زده باشد، و یا نعوذ بالله گفته باشد که روایات امامان معصوم (ع) دیگر ملاک نیست و بینش علمای سلف به درد نمی خورد، به هیچ وجه در کار نبوده است.نه تنها امام که هیچ طلبه ای چنین حرفی را نمی زند.تحولی که امام در فقه ایجاد کرده مثل تحولی است که شیخ انصاری یا صاحب جواهر یا سید بحر العلوم ایجاد کرده اند.امام از همین موازین راه جدیدی را طی کرده است. در شکل دادن به این موازین یک تبحر فکری به کار برده است.باید با مبانی فقهی و اصولی حضرت امام آشنا بود، تا این مطلب را درک کرد. به عنوان مثال، امام راجع به منابع و معادن زیر زمینی می فرماید: معادن بزرگ از آن صاحب زمین نیست ولی در رساله ها نظر همه فقها این است که معادن مال صاحب زمین است.ولی امام از همان ادله و بر اساس همان موازین فقهی می گوید معادن بزرگ مربوط به صاحب زمین نیست، و استدلال هم می کند که به حکم عرف معدن تابع زمین است، عقلا کسی را که مالک زمین می دانند، مالک هر آنچه که در این زمین هم است، می دانند.
مثلا مالک هوا می دانند.اما نظر عرف در جایی است که معادن و منابع موجود در زمین ناچیز باشد و گرنه مردم صاحب زمین را مالک منابع عظیم زیر زمینی نمی دانند.با این بیان و استدلال، موازین هم به هم نخورده است و نه حتی کسی از فقها به فکرش رسیده است.کسانی که جمود کرده اند، به آنچه که در کتب نوشته شده اکتفا کرده اند، و هیچ تحقیقی بر تحقیقات نیفزوده اند. حضرت امام نسبت به هوا هم نظرشان همین است.می فرماید: به مقداری که عرف صاحب زمین را مالک هوا بداند، مالک است. مثلا می تواند چند طبقه بسازد، ولی اینکه در آسمان هواپیمایی عبور می کند، مالک زمین نمی تواند بگوید من راضی نیستم از هوای من عبور کند، و تصرف غاصبانه است. در حالی که اگر جمود کردیم، باید بگوییم مالک زمین می تواند چنین حرفی بزند. مورد دیگر: ما می دانستیم حضرت امام مخالفتی با پیوند اعضا ندارد، اگر کسی وصیت کند که چشمهای مرا در آورید و به آن جوان نابینا بدهید، این یک بینش الهی است و انفاقی بالاتر از این نیست که انسانی چشم خود را به انسان دیگر اهدا کند.مسئله ای که پیش می آید آن است که تشریح بدن میت حرام است. در این جا می گوید: تشریح بدن میت اگر بی احترامی به او
باشد حرام است و در چنین موردی هیچ گونه بی احترامی صورت نمی گیرد، بلکه یک نوع عظمت روحی برای متوفی است. اگر فقیهی جمود کند می گوید تشریح بدن میت حرام است و حق ندارید چشمهای او را در آورید .الان هم گروهی از فقها بر همین نظر هستند، اما کسی که بینشی همچون بینش امام را دارد و می گوید اشکال ندارد، چون بی احترامی به بدن میت نیست.اگر روی آن موازین جمود کردیم هر عضو بدن را به دیگری منتقل کردن حرام است.الآن افراد زنده گاهی کلیه خود را به دیگری هدیه می کنند.چه منعی دارد؟ چه عملی والاتر و بالاتر از این! چه مانعی دارد که ما در مملکتمان بانک اعضا داشته باشیم و این قدر نیازمند به کشورهای خارجی نباشیم.
مجله بازتاب اندیشه، شماره 39 شبکلایی عنایتی، علی همشهرى، 7/3/82 امام خمینى قدس سره واژه ترکیبى «جمهورى اسلامى» را براى نخستین بار در 22 مهرماه 1357 در مصاحبه با خبرنگار فیگارو مطرح کردند . به نظر مى رسد منظور امام قدس سره از این ترکیب، رژیمى است که از تمام صفات سلطنت به دور باشد . در واقع، اگر عیوب ذاتى و عرضى سلطنت (پهلوى) را در بى اعتنایى به حقوق مردم و بى تعهدى نسبت به شریعت اسلامى خلاصه کنیم، نفى آنها و تاسیس دولتى که به طور ایجابى واجد آن صفات باشد، ترجمان قرائتى نوین تحت نام «جمهورى اسلامى» است . به دیگر سخن، جمهورى اسلامى در اندیشه امام خمینى، آلترناتیو منقطى و بلافصل ایرادات ایشان به سلطنت است . امام قدس سره درباره ماهیت جمهورى اسلامى مى فرمایند: «ما خواستار جمهورى اسلامى مى باشیم . جمهورى، فرم و شکل حکومت را تشکیل مى دهد و اسلامى محتواى آن فرم، که قوانین الاهى است» . بر این اساس، جمهورى اسلامى مورد نظر امام قدس سره داراى دو بخش و مفهوم است که «و» منطقى میان آنها ارتباط برقرار مى کند . اینکه چه قالبى براى رسیدن به محتوا لازم است و قدرت چگونه باید توزیع گردد، وابسته به «شرایط و مقتضیات جامعه» است . البته به نظر امام قدس سره، جمهورى
بهترین قالبى است که ما را به «محتواى اجتماعى رژیم سیاسى آینده و ترقى جامعه» مى رساند و نسبت به تشکیل حکومت اسلامى امیدوار مى سازد . علاوه بر آنکه تعیین نوع حکومت جزء حقوق ملت است، جمهورى اسلامى ایجادشده با آراى عمومى باید در کلیه امورات، متکى بر مردم و راى آنان باشد . ازاین رو، مراد از جمهوریت در اندیشه امام، تکیه بر اکثریت مردم است . مداخله مردم در سرنوشت خویش با انتخاب رئیس جمهور و نمایندگان مجلس پایان نمى یابد و با نظارت بر عملکرد آنان و در شرایطى، عزل آنها ادامه مى یابد . با توجه به نکات یادشده در مى یابیم که جمهورى در اندیشه امام قدس سره، به همان معنایى است که در همه جا وجود دارد . نویسنده مقاله در ادامه، به دیدگاه امام قدس سره درباره مبانى جمهوریت مى پردازد . مبانى جمهوریت پیرامون چهار پرسش اصلى که در فلسفه سیاست مطرح است، دور مى زند: مبناى حکومت چیست؟ ; زمامداران چگونه به قدرت مى رسند؟ ; زمامداران چگونه باید حکومت کنند؟ ; چگونه قدرت زمامداران باید محدود شود؟ دیدگاه امام با نخستین مبناى جمهوریت، که مردم را مبنا مى داند، تعارضى ندارد: «این ملت است که حکومت را در دست دارد و ... تخلف از حکم ملت براى هیچ یک از ما جایز نیست» .
در حکومت جمهورى، انتخابات آزاد، سازوکار اصلى به قدرت رسیدن دولت مردان و مقام هاى ارشد کشور است و براى هدایت افکار عمومى نیز تشکل ها و نهادهاى واسطه شکل مى گیرند . در مورد این مبنا نیز نظر امام قدس سره روشن است: «در نظام جمهورى اسلامى، یک مجلس ملى مرکب از منتخبین واقعى مردم، امور مملکت را اداره خواهند کرد» . از جهت شکل گیرى نهادها و تشکل ها نیز، هرچند امام عمدتا درگیر مسئله دفاع مقدس بودند و خطر امنیت ملى، مجال فعالیت هاى حزبى و گروهى و ... را نمى داد، اما همین که بر اصل 26 قانون اساسى، مربوط به فعالیت احزاب و جمعیت ها، صحه گذاردند و در رویداد انشعاب مجمع روحانیون مبارز، با سیره خود، گروه بندى ها و جناح هاى سیاسى را امضا کردند، نشان مى دهد که با فعالیت احزاب و تشکل هاى سیاسى و غیرسیاسى موافق بودند . در نظام جمهورى، چگونگى زمامدارى با تعدد و تنوع نمایندگان مردم و تفکیک قوا تضمین مى شود . امام قدس سره، از یک سو، بر قانون گرایى در نظام اسلامى پاى مى فشردند و از سویى، اصلى از قانون اساسى را امضا نمودند که «رهبر در برابر قوانین با سایر افراد کشور مساوى است» . پذیرش قانون محورى و تفکیک قوا از سوى امام قدس سره، در واقع پذیرش مبناى سوم جمهوریت است . در
نظام جمهورى، محدود نمودن قدرت زمامداران از طریق به رسمیت شناختن حقوق و آزادى هاى مردم تحقق مى یابد . بر اساس این حقوق و آزادى ها، عملا مردم و گروه ها و تشکل هاى سیاسى و اجتماعى هستند که بر دولت ها نظارت مى کنند . امام قدس سره درباره حق مردم در نظارت بر زمامداران مى فرماید: «هر فردى از افراد ملت حق دارد که مستقیما در برابر سایرین، زمامدار مسلمین را استیضاح کند و ... او باید جواب قانع کننده بدهد و در غیر این صورت، اگر بر خلاف وظیفه اسلامى خود عمل کرده باشد، خودبه خود از مقام زمامدارى معزول است .»
آیین انقلاب اسلامی مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام (ره)
صدام گمان می کرد که با یک مملکت آشفته که منزوی شده است و همه دولت ها پشت به او کرده اند یا او را در فشار اقتصادی گذاشته اند طرف شده است و ما نه قوای نظامی داریم و نه انتظامی داریم و نه ساز و برگ جهاد و جنگ.او همچو گمان کرد و گمان می کرد با چند ساعت تهران را هم فتح خواهد کرد.او غافل از خدا بود. (1) دولت جابر صدام و بعث ناگهان بدون هیچ مقدمه حمله کرده است به ایران از طرف دریا و از طرف هوا، از طرف زمین و بدون اینکه دولت متوجه بشود بعضی از بلاد ایران را غصب کرده است و بعضی از سرزمین ها.آن روزی که مطلع شد ایران، جلویش را گرفت و بحمد الله به قدری صدمه بر او وارد کرده است و بر جنود او وارد کرده است که برگرداندن به اصل اول محتاج به سال های طولانی است و این هجوم ناجوانمردانه، کشور عراق را به تباهی کشاند و می کشاند و سرمایه هایی که باید صرف بشود در راه ترویج اسلام، اینها را صرف کرده اند در راه جنگ .ما بادی به جنگ نبودیم و نیستیم، لکن اگر تعدی بکند دهان او
را خرد می کنیم.ابتدا از آنها بوده است و لهذا در مملکت ما این واقعه واقع شده است، اگر ما بادی بودیم، خوب بود اول ما رفته باشیم یکی از دهات آنجا را گرفته باشیم و آنها آمده باشند و ما را عقب زده باشند. (2) از اول هم که [صدام] وارد این هجوم شد، بازیش دادند و بزرگ منشی خودش به اصطلاح و بلند بینی خودش به اصطلاح و آن حب شیطانی نفسانی خودش هم بود.آمریکا هم بازیش داد که ایران دیگر چیزی ندارد، خوب ارتشش که از بین رفت و پاسدارها هم که چیزی نیستند و دیگر مردم هم که اصلا کاری به این حرف ها ندارند، تو بیا برو ایران را بگیر، نفت ایران مال تو، وقتی شد، چه خواهی کرد، چه خواهی شد، منطقه را تو بگیر، همه منطقه مال تو، یک همچو حرف هائی زدند و کلاه سرش گذاشتند، این بدبخت هم از آنها گول خورد و حمله کرد به ایران و هیچ یک از اینها ایران را نمی شناختند، یعنی ایران را خیال می کردند مثل زمان سابق است. (3)
جنگ ما دفاع است هجوم نیست و جنگ دفاعی از تکلیف های شرعی و وجدانی و نفسانی همه است . (4) و ما ایستاده ایم در مقابل
دفاع از کشور خودمان و دفاع از اسلام عزیز در مقابل هر مهاجم .مهاجم می خواهد ابر قدرت باشد، می خواهد قدرت کم، فرقی در نظر ما نیست.ما واجب است برایمان دفاع کنیم از نوامیس اسلام و نوامیس خودمان و دفاع کنیم از کشور اسلامی خودمان و تا مادامی که در حال دفاع هستیم، با هر قدرتی که بخواهد هجمه بکند بر ما، مقابله می کنیم و هیچ هراس نداریم. (5) تکلیف ما این است که از اسلام صیانت کنیم و حفظ کنیم اسلام را، کشته بشویم تکلیف را عمل کردیم، بکشیم هم تکلیف را عمل کردیم.این همان منطقی است که ما در اول هم که با این رژیم فاسد پهلوی مخالفت می کردیم منطق ما همین بود منطق این نبود که ما حتما باید پیش ببریم، منطق این بود که برای اسلام مشکلات پیدا شده است، احکام اسلام دارد از بین می رود، مظاهر اسلام دارد از بین می رود و ما مکلفیم که به واسطه قدرتی که هر چه قدرت داریم مکلفیم که با آنها مقابله کنیم، کشته هم بشویم اهمیتی ندارد.بکشیم هم که انشاء الله موفق خواهیم شد به جنت و به بهشت انشاء الله.شما هیچ وقت از هیچ چیز هراس نداشته باشید .شما برای حفظ اسلام دارید جنگ می کنید و او برای
نابودی اسلام.الان اسلام به تمامه در مقابل کفر واقع شده است و شما باید از اسلام پایداری کنید و حمایت کنید و دفاع کنید .دفاع یک امر واجبی است بر همه کس، بر هر کس که هر مقدار قدرت دارد باید دفاع بکند از اسلام. (6) ما هیچ وقت سر دعوا با کسی نداشتیم، ما برای حفظ اسلام دفاع باید بکنیم، برای حفظ مملکت اسلامی دفاع باید بکنیم.او حمله کرده است و آمده است و شهرهای ما را گرفته است و خرابکاری دارد می کند، بر همه ما واجب است که این شر را از سر مسلمان ها دفع کنیم.ما وارد کشور آنها نشدیم که ما مجرم باشیم، آنها مجرمند که وارد شدند، یک کسی، دزدی می آید منزل یک کسی، اگر این دزد را دفعش کنند، دزد تقصیر کار است یا آن که دفع کرده؟ صاحبخانه که تقصیر ندارد، دزد آمده این هم باید دفعش کند.حتی اگر به کشتن او هم منجر بشود باید دفعش بکند، مجرم اوست.اینهائی که در سرحدات ولو فرض بکنید که اینهائی که به سرحدات حمله می کنند به ما، ولو فرض کنید که مسلمان هستند، لکن چون حمله کردند دفاع واجب است و کشتن آنها تا دفعشان واجب است.نه اینکه ما سر جنگی داریم، ما می خواهیم عالم در صلح
باشد.ما می خواهیم همه مردم، همه مسلمین و غیر مسلمین همه در صلح و صفا باشند، لکن معنایش این نیست که اگر یک کسی بخواهد بریزد در منزل یک کسی و تعدی کند، ما بگوئیم که سر صلح داشته باشید و تن بدهید به ظلم.نه، همانطوری که ظلم حرام است، انظلام و تن دادن به ظلم هم حرام است .دفاع از ناموس مسلمین و جان مسلمین و مال مسلمین و کشور مسلمین یکی از واجبات است.ما داریم به این واجب عمل می کنیم، کشور ما دارد به این واجب عمل می کند. ما میل داریم همه صلح و صفا باشد.همه عالم در صلح و صفا باشند.ما اگر قدرت داشتیم، اصلا باروت را از بین می بردیم و قوای منفجره را از بین می بردیم که اقلا خالی بشود از این جنایت ها.ما نمی خواهیم با کسی دعوا بکنیم، نه.با عراق دعوا داریم و نه با فرض کنید جاهای دیگر دعوائی ما نداریم، آنها دعوا دارند، وقتی دعوا دارند تو دهنی می خورند و خوردند، حالا هم از هر جائی هم همچو چیزی پیدا بشود همین مردمند و همین پاسداران هستند و همین ارتش است و همین جوان های زن و مرد ما، از هر جا تعدی بشود تو دهنی می خورند .ما که اسلام را خواستیم و می خواهیم، اسلام اجازه
نمی دهد که ما تعدی کنیم به یک کشوری، لکن فرموده است که اگر به شما تعدی کردند، بزنید تو دهنشان، اگر یک دسته ای از مسلمین را، در جنگ های سابق این هست، اگر یک دسته ای از مسلمین را کفار سپر قرار دادند، فرض کنید که عراق فاسد یک دسته ای از مسلمین بیگناه را سپر قرار داد و پشت آنها ایستاد که بریزد ایران را بگیرد، بر ما واجب است که مسلمان و غیر مسلمانش را بکشیم.مسلمان ها شهید هستند و به بهشت می روند و کافرهایش کافرند و به جهنم، دفاع واجب است. (7) امروز که ما باز برای دفاع از کشور خودمان و دفاع از ملت مظلوم خودمان وارد شدیم در عراق، برای اینکه نگذاریم هر روز آبادان و اهواز و آنجاها مورد حمله آنها واقع بشود و مورد توپ های دور برد آنها و موشک های آنها باشد و می خواهیم اینها را به حدی برسانیم که نتوانند این کار را بکنند و این یک دفاعی است که ما می کنیم باز تمام مطبوعات و تمام رادیوها یا محکوم می کنند ما را و یا فریاد می زنند که برای منطقه خطر است.تحریک می کنند کشورهای منطقه را.وارد شدن ما در عراق نه برای این بوده است که ما عراق را می خواهیم تصاحب کنیم یا بصره را، ما
وطنمان بصره و شام نیست ما وطنمان اسلام است ما تابع احکام اسلام هستیم.اسلام به ما اجازه نمی دهد که یک کشور مسلمی را ما تحت سلطه قرار بدهیم و ما نخواهیم هیچ وقت، توجه به این نخواهیم پیدا کرد. (8) اینها با کمک رادیوهای بیگانه تبلیغ می کنند که ایران می خواهد کشورهای خلیج فارس را بگیرد ما همانگونه که مکرر گفته ایم، شارع مقدس به ما اجازه چنین کاری را نمی دهد، اما اینکه مسلمین از مال و نوامیس خود دفاع کنند، این را هم خدا و هم عقل و هم شرع اجازه می دهد، ما ملت مظلومی هستیم، و از شما می خواهیم در مسائل مربوط به ما تحقیق کنید. (9) آنچه که معلوم است و شما همه می دانید ما امروز در حال دفاع هستیم گو که تبلیغات خارجی بر ضد ما هر چه باشد لکن شما می دانید که الان بعضی از شهرهای ما و بعضی از زمین های ما در دست دشمن است و شهرهای مرزی ما هر روز در زیر توپ های دوربرد و موشک های دشمن است و ما و بر همه ما واجب است که دفاع کنیم از کشور خودمان، و دفاع این است که ما دشمن را تا آنجا برسانیم و برانیم که نتواند با موشک های خودش شهرهای ما را بکوبد، رفتن
در خاک عراق نه هجمه به عراق است، دفاع از اسلام و کشور اسلامی است.نظیر اینکه اگر یک کسی در خارج منزل شما بایستد از داخل خانه خودش سنگ پرانی کند و موجب خسارت جانی و مالی بشود، اگر شما وارد بشوید در منزل او، شما هجمه نکردید به او، شما می خواهید دفاع کنید از خودتان.ما هیچ وقت بنای هجوم به یک کشوری نداریم.ما بنای دفاع داریم از یک متعدی و از یک هجمه گر و از یک خدانشناس که در خارج، وقتی نتواند در داخل وارد بشود و کاری بکند، به توپ های دوربردشان و موشک ها از خارج، از جاهای دور می اندازد و کشور ما را ویران می کند و عزیزان ما را می کشد.ما در حال دفاع هستیم گو که این تبلیغات خارجی می گویند که نه شما وارد شدید در کشور دیگری، از اول جنگ تا حالا که آنها وارد بودند صحبتی نبود، حرفی نبود، اشکالی نبود، نه در سازمان ها و نه در رسانه های گروهی.امروز که ما برای دفاع خودمان می خواهیم این را تا جایی ببریم که نتواند به ما خسارت وارد کند، ما هجوم کردیم به عراق! طبع آنهایی که تبلیغ بر ضد اسلام می کنند همین است.بنابراین ما چون مدافع هستیم بر همه ما یک امر واجب است منتها هر کسی
دفاع را به یک نحوی باید بکند. (10)
ارتش ما و قوای مسلح ما و پاسدارهای ما و همه اینها پشتوانه شان همه ملت هست.الان شما می بینید سر تا سر مملکت ما در حال جنگند، دخترهای توی خانه هایشان هم در حال جنگند، برای جنگی ها دارند کار می کنند.یک همچو مملکتی که ارتشش با ملتش یک است، رؤسایش با دیگران برادرند، اینها همه خدمتگزار هستند نسبت به ملت شان، ملت شان از آنها پشتیبانی می کند، یک همچو ملتی از چی می ترسد، و شما مطمئن باشید. (11) من با جرأت مدعی هستم که ملت ایران و توده میلیونی آن در عصر حاضر بهتر از ملت حجاز در عهد رسول الله صلی الله علیه و آله و کوفه و عراق در عهد امیر المؤمنین و حسین بن علی صلوات الله و سلامه علیهما می باشند.آن حجاز که در عهد رسول الله صلی الله علیه و آله مسلمانان نیز اطاعت از ایشان نمی کردند و با بهانه هائی بجبهه نمیرفتند که خداوند تعالی در سوره توبه با آیاتی آنها را توبیخ فرموده و وعده عذاب داده است.و آنقدر بایشان دروغ بستند که بحسب نقل در منبر بآنان نفرین فرمودند و آن اهل عراق و کوفه که بامیر المؤمنین آنقدر بدرفتاری کردند و از اطاعتش سرباز زدند که شکایات آن
حضرت از آنان در کتب نقل و تاریخ معروف است، و آن مسلمانان عراق و کوفه که با سید الشهداء علیه السلام آن شد که شد و آنان که در شهادت دست آلوده نکردند یا گریختند از معرکه و یا نشستند تا آن جنایت تاریخ واقع شد.اما امروز می بینیم که ملت ایران از قوای مسلح نظامی و انتظامی و سپاه و بسیج تا قوای مردمی از عشایر و داوطلبان و از قوای در جبهه ها و مردم پشت جبهه ها با کمال شوق و اشتیاق چه فداکاریها می کنند و چه حماسه ها می آفرینند.و می بینیم که مردم محترم سراسر کشور چه کمکهای ارزنده میکنند.و می بینیم که بازماندگان شهدا و آسیب دیدگان جنگ و متعلقان آنان با چهره های حماسه آفرین و گفتار و کرداری مشتاقانه و اطمینان بخش با ما و شما روبرو می شوند و اینها همه از عشق و علاقه و ایمان سرشار آنان است.بخداوند متعال و اسلام و حیات جاویدان.در صورتیکه نه در محضر مبارک رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هستند و نه در محضر امام معصوم صلوات الله علیه.و انگیزه آنان ایمان و اطمینان به غیب است.و این رمز موفقیت و پیروزی در ابعاد مختلف است و اسلام باید افتخار کند که چنین فرزندانی تربیت نموده و ما همه
مفتخریم که در چنین عصری و در پیشگاه چنین ملتی میباشیم. (12) در کجای دنیا شما سراغ دارید یک همچو مطلبی، یک همچو پشتیبانی مردم از حکومت، از ارتش، سراغ نداریم ما جائی در این، نظیر نداشته است این، در تاریخ هم نمی توانید پیدا بکنید از بچه های کوچکی که ده تومان دارند می دهند به، برای ارتشی که آنجا، قوای مسلحه ای که آنجا کار می کنند با آن پیرزن هشتاد ساله ای که چند تا تخم مرغ دارد، این ارزش دارد، ارزش اینها زیاد است اما باید حفظ کنیم این ارزش را.پیروزی مملکت ما برای همین ارزش هاست . (13) ما مفتخریم که بانوان و زنان پیر و جوان و خرد و کلان در صحنه های فرهنگی و اقتصادی و نظامی حاضر و همدوش مردان یا بهتر از آنان در راه تعالی اسلام و مقاصد قرآن کریم فعالیت دارند.و آنانکه توان جنگ دارند در آموزش نظامی که برای دفاع از اسلام و کشور اسلامی از واجبات مهم است شرکت و از محرومیتهایی که توطئه دشمنان و ناآشنایی دوستان از احکام اسلام و قرآن بر آنها بلکه بر اسلام و مسلمانان تحمیل نمودند، شجاعانه و متعهدانه خود را رهانده و از قید خرافاتی که دشمنان برای منافع خود بدست نادانان و بعضی آخوندهای بی اطلاع از مصالح
مسلمین بوجود آورده بودند، خارج نموده اند.و آنانکه توان جنگ ندارند در خدمت پشت جبهه بنحو ارزشمندی که دل ملت را از شوق و شعف بلرزه در می آورد و دل دشمنان و جاهلان بدتر از دشمنان را از خشم و غضب می لرزاند، اشتغال دارند. (14) خود مردم بحمد الله حاضر هستند و ما باید از آنها تشکر کنیم وانصافا ما رهین منت این توده های بزرگواری هستیم که همه چیزشان را می دهند و چیزی هم نمی خواهند، از آن پیرزن ها که آن چیزی که در طول عمرشان تهیه کردند، حالا می آیند برای اسلام می دهند تا آن اشخاصی که قلک شان را می شکنند و پولش را می آورند برای اسلام می دهند، من نمی توانم توصیف کنم از این ملت و نمی توانم تجلیل کنم، اما واگذار می کنیم تا خدای تبارک و تعالی به آنها عنایت خاص خودش را اعطاء بفرماید. (15)
جنگ یک مسأله ای بود که انسان خیال می کرد که یک هائله ای است برای ما و یک مسأله ای است بسیار مهم لکن معلوم شد که منافعش بیشتر از ضررهایش بود، آن انسجامی که در اثر جنگ، بین همه قشرها پیدا شد و آن معنای روحانی و معنوی ای که در خود سربازان عزیز از ارتش و ژاندارمری و سپاه پاسداران به نمایش گذاشته شد و آن روح تعاونی
که در همه ملت از زن و مرد در سرتاسر کشور تحقق پیدا کرد، به دنیا فهماند که این مسأله ای که در ایران است با همه مسائل جداست.اینجا از باب اینکه اصل نهضت را خود ملت کرد و به ثمر رساندنش هم به دست خود ملت شد، چیزهائی که بر ضد این نهضت و بر ضد این انقلاب است، باز به دست خود ملت از سر راه برداشته می شود و انشاء الله این هم به زودی حل خواهد شد. (16) جنگ در عین حال که ناگوار بود و شهرهای ما را خراب کرد، ولی برکاتی داشت که اسلام به دنیا معرفی شد و اینکه چه اشخاصی و قدرت هایی در مقابل اسلام ایستادند و چه کسانی از اسلام می ترسند و چه قدرت هایی علیه اسلام قیام کردند، همه اینها در جنگ معلوم شد.ابر قدرت ها نه شخص صدام را می خواهند نگه دارند و نه ما رامی خواهند بکوبند، بلکه آنها از اسلام می ترسند و اسلام را می خواهند بکوبند.از این جهت با ما مخالفند و از او طرفداری می کنند، آنها می دانند که مردم کشورهای اسلامی در مقابلشان می ایستند و همچنین است مردم کشورهای غیر اسلامی که متوجه ما هستند، مثل سیاهپوستان. (17) هر روز ما در جنگ برکتی داشته ایم که در همه صحنه ها از آن
بهره جسته ایم.ما انقلابمان را در جنگ به جهان صادر نموده ایم، ما مظلومیت خویش و ستم متجاوزان را در جنگ ثابت نموده ایم، ما در جنگ پرده از چهره تزویر جهانخواران کنار زدیم، ما در جنگ دوستان و دشمنانمان را شناخته ایم، ما در جنگ به این نتیجه رسیده ایم، که باید روی پای خودمان بایستیم، ما در جنگ ابهت دو ابر قدرت شرق و غرب را شکستیم، ما در جنگ ریشه های انقلاب پربار اسلامی مان را محکم کردیم، ما در جنگ حس برادری و وطن دوستی را در نهاد یکایک مردمان بارور کردیم، ما در جنگ به مردم جهان و خصوصا مردم منطقه نشان دادیم که علیه تمامی قدرت ها و ابرقدرت ها سالیان سال می توان مبارزه کرد، جنگ ما کمک به فتح افغانستان را به دنبال داشت، جنگ ما فتح فلسطین را به دنبال خواهد داشت، جنگ ما موجب شد که تمامی سردمداران نظام های فاسد در مقابل اسلام احساس ذلت کنند، جنگ ما بیداری پاکستان و هندوستان را به دنبال داشت، تنها در جنگ بود که صنایع نظامی ما از رشد آن چنانی برخوردار شد و از همه اینها مهمتر استمرار روح اسلام انقلابی در پرتو جنگ تحقق یافت. همه اینها از برکت خون های پاک شهدای عزیز هشت سال نبرد بود، همه اینها از تلاش
مادران و پدران و مردم عزیز ایران در ده سال مبارزه با آمریکا و غرب و شوروی و شرق نشأت گرفت . (18) یکی از برکات این جنگ تحمیلی برای ملت ما همین معناست که ما سربازانمان و جوانان و دانشجویان افسری ما در دانشکده افسری، علاوه بر تحصیل دوره های دانشکده، عملا در جبهه ها حاضر می شوند و تعلیمات عملی می بینند و در علوم عملی، این میزان است نه خواندن، خواندن مقدمه عمل است و شما امروز در میدان ها عمل را هم یاد می گیرید. (19) یکی از امور که باز خیر بود برای ما اینکه دولت عراق فهمید که با کی طرف است، اینها دائما هی پیش خودشان می گفتند که ما اگر همچو خیالات می بافتند که اگر ما حمله به ایران بکنیم، در همان حمله اول دیگر کار تمام است و ما می رویم برای مرکز ایران و همه جا، حالا فهمیدند که نه، مسأله اینطور نیست. (20) مهم این است که امروز همه، همه چیز را بر روی ما بسته اند و این خود، نعمتی برای ما بوده است.وقتی همه درها بسته شد و فکرها باز، می بینید که فعالیت ما آغاز شد و همه جا کانون فعالیت است.مردم همچنان در کنار دولت ایستاده اند و هیچ گاه دولت را تنها نگذاشته اند و می بینید قریب
دو سال است که جنگ را به خوبی به پیش می برند. (21) بدانید مادام که در احتیاجات صنایع پیشرفته، دست خود را پیش دیگران دراز کنید و بدریوزگی عمر را بگذرانید قدرت ابتکار و پیشرفت در اختراعات در شما شکوفا نخواهد شد و بخوبی و عینیت دیدید که در این مدت کوتاه پس از تحریم اقتصادی همانها که از ساختن هر چیز خود را عاجز می دیدند و از راه انداختن کارخانه ها آنان را مأیوس مینمودند افکار خود را بکار بستند و بسیاری از احتیاجات ارتش و کارخانه ها را خود رفع نمودند، و این جنگ و تحریم اقتصادی و اخراج کارشناسان خارجی، تحفه ای الهی بود که ما از آن غافل بودیم، اکنون اگر دولت و ارتش کالاهای جهانخواران را خود تحریم کنند و به کوشش و سعی در راه ابتکار بیفزایند امید است که کشور خودکفا شود و از دریوزگی از دشمن نجات یابد. (22) دیدیم که بسیاری از کارخانه ها و وسایل پیشرفته مثل هواپیماها و دیگر چیزها که گمان نمی رفت متخصصین ایران قادر براه انداختن کارخانه ها و امثال آن باشند و همه دستها را بسوی غرب و یا شرق دراز کرده بودیم که متخصصین آنان اینها را براه اندازند، در اثر محاصره اقتصادی و جنگ تحمیلی خود جوانان عزیز ما
قطعات محل احتیاج را ساخته و با قیمتهای ارزانتر عرضه کرده و رفع احتیاج نمودند و ثابت کردند که اگر بخواهیم می توانیم. (23) این جنگ پیش آمد و یک سال و نیم تقریبا طول کشیده است (24) و ثمرات بزرگی برای ما داشته است که اول غافل بودیم و کم کم متوجه شدیم.یکی از ثمرات بزرگ این، این تحرک بی سابقه است که در جوان های ما در جبهه ها و پشت جبهه ها این تحرک بزرگ حاصل شده است.و کانه از آن رخوت و سستی که برای اشخاصی است که نشسته اند و کارهای معمولی را می کنند این رخوت و سستی از بین رفته است و جای خودش را به فعالیت و تحرک داده است که امروز ارتش ما، سپاهیان ما، بسیج ما، و عشایر ما و ملت ما، چه در جبهه و چه در خارج جبهه فعالند و متحرک و در مقابل همه ناگواری ها، ایستاده اند و جنگ را برای خودشان گوارا می دانند. (25)
: 1 بیانات امام خمینی در جمع سفرای کشورهای اسلامی صحیفه نور جلد 13 ص 124 تاریخ : 59 28/7/ 2 بیانات امام خمینی در دیدار با جمعی از حجاج پاکستانی صحیفه نور جلد 13 ص 165 تاریخ: 59 16/8/ 3 بیانات امام خمینی در دیدار با جمعی از اعضای
نیروی هوائی صحیفه نور جلد 17 ص 186 تاریخ: 61 19/11/ 4 بیانات امام خمینی در دیدار با گروهی از دانشجویان دانشکده افسری صحیفه نور جلد 15 ص 240 تاریخ: 60 11/9/ 5 بیانات امام خمینی در دیدار با وزیر کشور و اعضای کمیته انقلاب اسلامی صحیفه نور جلد 17 ص 231 تاریخ: 62 21/1/ 6 بیانات امام خمینی در جمع مردم مرزنشین صحیفه نور جلد 13 ص 109 تاریخ: 59 8/7/ 7 بیانات امام خمینی در دیدار با گروهی از فرماندهان سپاه صحیفه نور جلد 15 ص 102 تاریخ: 60 27/5/ 8 بیانات امام خمینی در دیدار با جمعی از اقشار مختلف مردم خراسان صحیفه نور جلد 16 ص 234 233 تاریخ: 61 3/5/ 9 بیانات امام خمینی در جمع رهبران مذهبی بنگلادش صحیفه نور جلد 17 ص 14 تاریخ : 61 17/6/ 10 بیانات امام خمینی در دیدار با وزیر کشور و جمعی از اعضای کمیته انقلاب اسلامی صحیفه نور جلد 17 ص 231 230 تاریخ: 62 21/1/ 11 بیانات امام خمینی در جمع دانشجویان پیرو خط امام صحیفه نور جلد 13 ص 145 تاریخ : 59 12/8/ 12 وصیت نام سیاسی الهی حضرت امام (س) صحیفه نور جلد 21 ص 181 180 تاریخ تحریر : 26/11/61 تاریخ قرائت:
68 15/3/ 13 بیانات امام خمینی در دیدار با استانداران سراسر کشور صحیفه نور جلد 13 ص 192 تاریخ: 59 15/9/ 14 وصیت نام سیاسی الهی حضرت امام (س) صحیفه نور جلد 21 ص 172 تاریخ تحریر: 26/11/61 تاریخ قرائت: 68 15/3/ 15 بیانات امام خمینی در دیدار با روحانیون صحیفه نور جلد 17 ص 64 تاریخ: 61 25/7/ 16 بیانات امام خمینی در دیدار با اقشار مختلف مردم صحیفه نور جلد 16 ص 19 18 تاریخ: 60 14/11/ 17 بیانات امام خمینی در دیدار با مسئولین ستاد تبلیغات جنگ صحیفه نور جلد 18 ص 112 111 تاریخ: 62 28/6/ 18 پیام امام خمینی به روحانیون در مورد استراتژی آینده نظام صحیفه نور جلد 21 ص 94 تاریخ: 67 13/12/ 19 بیانات امام خمینی در جمع گروهی از دانشجویان دانشکده افسری صحیفه نور جلد 17 ص 46 تاریخ: 61 11/7/ 20 بیانات امام خمینی در جمع مردم مرزنشین صحیفه نور جلد 13 ص 107 تاریخ: 59 8/7/ 21 بیانات امام خمینی در دیدار با اعضای ستاد بسیج اقتصادی صحیفه نور جلد 16 ص 162 تاریخ: 61 8/3/ 22 وصیت نام سیاسی الهی حضرت امام (س) صحیفه نور جلد 21 ص 194 تاریخ تحریر: 26/11/61 تاریخ قرائت: 68 15/3/ 23 در زمان سخنرانی
5/1 سال از شروع جنگ گذشته بوده است. 24 بیانات امام خمینی در دیدار با گروهی از دانشجویان دانشکده افسری صحیفه نور جلد 15 ص 240 تاریخ: 60 11/9/
حدیث ولایت، ج 3 دفتر مقام معظم رهبری هر کدام از این صدها و هزارها روزی که شما در جبهه بودید، سازنده ی یک عمر تاریخ ملتی است و اگر کسانی مثل شما در آن سنگرها نبودند، امروز از اسلام و نظام اسلامی و اسم و یاد امام، هیچ خبری در این مملکت نبود . هیچ کس خیال نکند که این ساعتها و این روزها هدر رفته و تمام شده و فراموش گردیده است . خیر، هر ساعتی که آن روزها را به وجود آوردند، الان در علم الهی و منشور کرام الکاتبین و حافظه ی تاریخ این ملت موجودند . این عمری که شما در جبهه صرف کردید و این سالها و ماهها و روزهای زرینی که در آن جا حضور داشتید، هر کدام حقیقتا برکت و نعمتی از طرف پروردگار برای این ملت است . خیلی خوب و بجا وظیفه ی بزرگی را انجام دادید و انجام این وظیفه، نعمت بزرگی از سوی خدا بر شما بود . خوشا به حال شما که موفق شدید وظیفه تان را انجام بدهید و بدا به حال کسانی که این وظیفه را نشناختند و از آن سر باز زدند و آن را به بازیچه گرفتند . بدانید که این وظیفه تمام هم نشده است . همه ی
ما موظف به دفاع از ارزشهای الهی که امروز در این نظام اسلامی مجسم است هستیم . دفاع از استقلال این کشور اسلامی، دفاع از تمامیت ارضی آن است . دفاع از انقلابی که این همه برکات و خیرات برای همه ی دنیا داشته و هر حرکتی که شما کردید و هر تیری که زدید و هر گلوله یی که به سمت دشمن پرتاب کردید و هر شبی را که به صبح رساندید، ان شاءالله در حفاظت این نظام و به ثمر رسیدن نتایج آن، تأثیر گذاشته است .
مجله هنر دینی، شماره 15و16 اهمیّت انتخاب افراد از مسائل مهم کسانى است که بخواهند خدمتى بکنند، مجله اى بیرون بدهند یا روزنامه اى بنویسند. اولین مسأله آنها این است که افراد انتخاب کنند، اولین مسأله آنها انتخاب افراد است، چون افراد اگر چنانچه اشخاصى منحرف باشند، بدون این که شما توجه داشته باشید، یک وقت متوجه مى شوید که انحراف پیدا شده است چون اشخاصند که مى توانند انسان را به دامان آمریکا و یا به دامان شوروى بکشانند. ملتى که براى این که از زیر این سلطه ها خارج شود آنقدر مجاهده کرده است، آنقدر جوان داده است، آنقدر زحمت کشیده است، یک وقت مى بینید راه مجله، راه مطبوعات، راه رادیو تلویزیون، نطق ها و همه آن چیزهایى که الآن هست، به واسطه ورود اشخاصى که خلاف آن چیزى که مسیر ملت است، عمل مى کنند، منحرف شده و شما بعدا متوجه آن مى شوید. این از مسائل مهمى است که توجه به او لازم است و اغماض از آن جایز نیست.(1) ارزیابى سوابق و افکار اشخاص اشخاصى که اداره مى کنند یک جایى را باید از اول ارزیابى شود که این اشخاص چکاره بوده اند، سوابقشان چیست و تحصیلاتشان در کجا بوده، چه رویه اى در تحصیلات داشته اند و بعد از انقلاب چه
وضعیتى داشته اند، قبلاً چه وضعیتى داشته اند، افکارشان قبلاً چه بوده. اگر کسى افکارش منحرف بوده و حالا بیاید ادعا بکند که من برگشته ام، ما باید قبول کنیم، اما نباید او را مجله نویس کنیم، این دو، با هم فرق دارد. بسیارى از اشخاص هستند که مى آیند و مى گویند ما توبه کردیم، البته توبه آنها قبول است لکن نمى شود آنها را سر کارى گذاشت که آن کار اهمیت دارد، براى این که ما نمى دانیم این شخص به حسب واقع توبه کرده است یا مى خواهد با کلمه توبه ما را بازى دهد. ما قبول مى کنیم که در جامعه مسلمین مثل سایر مسلمانان با او عمل کنیم، اما نباید رادیو تلویزیون را به دست او بدهیم و یا او را در رادیو تلویزیون راه دهیم و یا مجله اى که براى تربیت افراد و براى ترویج مسیر اسلامى ملت است، به دست او بدهیم و یا نوشته هایش را به دست او بسپاریم. ما نباید خوش باور باشیم، خیلى از اشخاص هستند که تمام حرف هایشان حرف هاى اسلام است، تمام حرف هایشان حرف هاى نهج البلاغه است، تمام حرف هایشان حرفهاى قرآن است، لکن مسیرشان این نیست. اشخاصى هستند که این راه را پیش گرفتند براى این که خودشان را در جامعه جا بزنند و
آن مقصدى را که دارند عمل کنند.(2) استفاده از نویسنده هاى متعهد اسلامى و انسانى مملکت اسلامى محتوایش باید اسلامى باشد. شما هم که مجله مى نویسید مى توانید خدمت کنید، جوان ها را برومند کنید با مقالاتتان، مقالات صحیحتان، دنبال این باشید که از نویسنده هاى متعهد اسلامى و انسانى نیرو بگیرید، مقالات صحیح بنویسید، درد و دوایش را بنویسید همه چیز را انتقاد کنید.(3) کیفیّت و نظارت نظارت دقیق بر مطالب مطبوعات و کتب قبل از انتشار من امیدوارم این مجله اى که شما دارید و حالا آمده اید به این جا با من صحبت مى کنید، این توجه در رأس همه توجهات آن باشد. نوشته هایى که مى خواهید طرح بشود، چند نفرى را که یقین دارید آدم هایى مستقیم هستند و در مسیر ملت و کشور هستند و وابستگى به هیچ جا ندارند، مطالعه و درست در آن دقت کنند و بعد از دقت در روزنامه یا مجله نوشته شود. این طور نباشد که بنویسند و منتشر بشود بعد بفهمند که این نوشته بر خلاف بوده است، و این مطلب یک امرى است لازم. کتاب هم وقتى که نوشته مى شود، قبل از این که انتشار پیدا کند، باید اشخاص کارشناس متوجه به شیطنت هایى که شیاطین مى خواهند بکنند، باشند. فرض کنید کتابى اولش خیلى خوب
است، اواسطش هم خیلى خوب است، ولى یک وقت مى بینید که یک جایش طورى از کار در مى آید که آن طور که ما تصور مى کردیم، نیست،چیزهایى که منتشر مى شود باید به آن درست توجه شود و افراد مطلع و مدبر و کسانى که از مکتب ها اطلاع دارند و مسیر آنها را مى دانند به آن توجه کنند، کتاب ها را مطالعه کنند، مجله ها را قبل از انتشار درست مطالعه کنند، مبادا یک وقتى یک جایش خلاف درآید و آن وقت براى شما دست بگیرند که مثلاً این مجله انحرافى است. این مطلب هم به صلاح خود شماست و هم به صلاح ملت و از مسائل مهمى است که در درجه اول اهمیت واقع شده است.(4) دقت در بررسى مقالات و چاپ عکس ها باید بنابراین بگذارید که هیچ اعتنا به انتقاداتى که ممکن است حتى به این اسمى که شما انتخاب کردید منحرفین بکنند، هیچ اعتنایى به این مسائل نکنید، همان راهى را که دارید، همان راه را بروید و مقالاتى که نوشته مى شود از اشخاصى که مقاله به شما - ممکن است خارج از خود شما باشد - و مقاله مى فرستند، این مقالات را با دقت در یک شورایى که خودتان تأسیس مى کنید مطالعه کنید که ممکن است یک وقت یک مقاله اى
ابتدایش خیلى هم دلچسب باشد و براى شما خوب باشد، لکن در خلالش یک وقت مسائلى طرح شود که بر خلاف مسیر خود شماست. مقالات هم باید به طور دقت، یک نفر نه، یک شورایى باشد ،یک جمعیتى باشد که مقالات را درست تحت نظر بگیرد و بعد از این که دید همین راه و همین مسیر است، آن وقت در مجله آن مقاله را منعکس کنید و همین طور راجع به عکس هایى که اگر در آن هست، من درست الآن نمى توانم بگویم چیزى را، اگر عکس هایى در آن هست، اگر چیزهایى مثلاً در آنها هست، باز توجه کنید که یک وقت قالب نزنند به شما یک عکس هایى که نباید در مجله شما باشد. و ادامه بدهید همین کار را و دامنه اش را توسعه بدهید.(5) رعایت مصالح کشور و مردم در انتشار اخبار من جناب عالى را مردى متدین و دلسوز انقلاب مى دانم و شما و دوستانمان در وزارت امور خارجه باید تحمل انتقاد را - چه حق و چه ناحق - داشته باشیم. جوّ باز سیاسى ایران انقلابى، بى تجربگى بعضى از مسئولان، سبقت در رساندن سریع هر موضوعى به جامعه گرچه به ضرر مردم باشد، نه تنها کار وزارت امور خارجه را مشکل مى کند که در بعضى
اوقات روى سیاست هاى داخلى هم اثر نامطلوب مى گذارد.(6) اگر بخواهید منحرفین را راضى کنید شما را به انحراف مى کشانند. باید نشریات شما در مقابل اینها به صورتى باشد که وقتى دست مردم مى رسد بگویند تعلیمى است و مدرسه اى است براى تعلیم و کسانى که الهى هستند راضى باشند. شما در صدد این نباشید که منحرفین را راضى کنید، در صدد این باشید که منحرفین را اصلاح کنید. اگر منحرفین را بخواهید راضى کنید شما را به انحراف مى کشند، اما اگر بخواهید منحرفین را اصلاح کنید هر روز قلم شما قلم اصلاحى است.(7) مجله صحیح نوشتن مشکل است در هر صورت مجله نویسى آسان است ولى مجله صحیح نوشتن مشکل است. چهار تا عکس، چهار مقاله و چهار شعر و چهار فکاهى، این آسان است تخصص نمى خواهد. باید مجله راه بیاندازید که وقتى جوان ها باز مى کنند شکل و صورت و عکس هاى مجله و تیترهاى مجله طورى باشد مقابل آن که پنجاه سال ما را به نابودى کشید. شما باید جبران آن خرابى پنجاه سال را بکنید. پنجاه سال جامعه ما هر مجله اى را باز کردند و یا گوش به رادیو و تلویزیون دادند همه انحرافى بود، همه براى این بود که از جوان ها مبادا جوان صحیحى ساخته شود، که خداوند به
داد شما رسید و مسائل جهش پیدا کرد. اینها دنبال این هستند که انقلاب را برگردانند به جاى اولش. هر کس مجله مى خواهد بنویسد باید مجهز باشد که این نسل آینده را تربیت کند. براى نسل آینده فکرى بکنید. اسلام همه نسل ها را مکلف مى داند. پیغمبر اسلام مکلف بودند براى همه نسل ها. همچنین مکلفیم که براى نسل هاى آینده کار کنیم. چون تربیت ما از اولاد در خانه و دبستان و دبیرستانها باشد. ان شاءاللّه موفق باشید که مجله تان تربیت کننده باشد. زیاد نوشتن نباشد، خوب نوشتن باشد.(8) تأثیر مجله و چگونگى ارائه آن در فرهنگ مردم باید خیلى جوانها و دانشمندها و آنهایى که نویسنده و گوینده هستند، خیلى کوشش کنند که آن کدورت هایى را که در ذهن جوان هاى ما در طول حکومت آن نظام فاسد پیدا شده است، جبران کنند. البته به خواست خدا ملت ایران یک جهشى کرد که در همه جهات تحول حاصل شد. آن همه جوانى که یا معطل مانده بودند و یا نیروى خودشان را نمى توانستند صرف کنند و کلمه حقى را بگویند و یک دسته از جوانهاى ما هم مع الأسف کشیده شده بودند به یک انحرافاتى، و الحمداللّه این انقلاب که حاصل شد و زندان ها شکسته شد و تقریبا یک اکثریت قاطعى
از ملت ایران راه صحیحى را طى مى کنند. لکن خیلى لازم است که کوشش شود و در این مورد آنچه که بیش از همه در فرهنگ مردم تأثیر مى گذارد، مجله و فرم مجله است، براى اینکه مجله و نحوه ارائه آن خیلى تأثیر دارد. این حتى خودش اگر مجله را هم نخواند، ورق زدن مجله، این خودش در روحیه اش تأثیر مى کند. شما دیدید زمانى که مجلات دست منحرفین بود، همان نوشتن و صفحه ها در آنها تأثیر داشت. یک جوانى که مجله را ورق مى زند، در روحیه اش تأثیر مى گذارد. اگر مى خواند، همه چیز انحرافى گذاشته بودند و همه چیز را وارونه مى کردند. فکرها را مقید کرده بودند در یک محدوده هایى و نمى گذاشتند که جوانى که تازه مى خواهد وارد شود در جامعه، فکر آزاد داشته باشد و خودش مسائل را بررسى کند... همه وسائل انحرافى بود، مجله اى نبود که در آن چیز صحیحى باشد و بى پرده مطلبى بگوید، ممکن است در پرده گفته باشد، ولى این اسباب این نمى شد که اکثریت روزنامه ها و مجله هایى که در دست آنها بود و همه براى این بود که شهوات و خواسته هاى حیوانى را در جوانان بیشتر کند.(9) تیتر باید با محتوا بخواند مقالاتى که مى نویسید اصلاحى باشد، اخبارى که مى نویسید، تیترهایى هست،
مردم اینها را در روزنامه مى بینند و مى فهمند که این تیتر از کجا پیدا شده است و براى چه مقصدى این تیتر را گذاشته اند و گاهى هم آدم مى بیند مسأله این طور نبوده است، تیترش یک جور است و مسأله اش یک جور دیگر. مردم این تیترها را نگاه مى کنند و مى فهمند که چه فسادى و یا چه صلاحى واقع شده است. باید توجه کنید که روزنامه اى تیترش چیزى نباشد که محتوایش آن طور نباشد، نه به آن تندى که در تیتر است و نه به آن عظمت، این غش است.درست مثل کاسبى که روى متاعش چیز خوب مى ریزد و آخرش فاسد است و این حرام است و اگر تیتر با محتوا نخواند، غش است که شما با قلم هایتان مى کنید. باید توجه کنید و شک نکنید ما روز محاسبه داریم، از همه چیزها محاسبه مى شود آن روز، خود انسان، قلم ها، دست ها، چشم ها شهادت مى دهند، دیر یا زود چیزى نیست ولى چنین روزى هست.(10) پرهیز از درج مطالب تکرارى و طولانى در روزنامه ها مسأله دیگر، عمده این است که تکرار نباشد، به عقیده من این سه روزنامه با هم تفاهم کنند و مسائل را مختصرتر بنویسند، مفیدتر و کمتر بنویسند، طولانى و تکرارى نباشد. مردم وقتى مى خوانند استفاده کنند، احساس کنند مطلبى
است. این که بگویند من هر روز به کى، چى گفتم! این تکرارى است. آخر هر روز من یک مسأله اى را مى گویم، و هى تکرار مى کنند که: فلانى چه گفت! این چه فایده اى دارد. اما در هر گوشه کشور اگر اتفاقى افتاده باشد، این خبر است و اخبار را براى مردم گفتن مفید است.(11) پرهیز از عکس هاى مهیج براى جلب مشترى بیشتر مطبوعات، سینما، تلویزیون، رادیو، مجله ها، همه اینها براى خدمت به یک کشور است، اینها باید در خدمت باشند، نه این که هر کس پا شود و یک مجله اى درست کند و هر چه دلش بخواهد در آن باشد و هر عکسى بهتر مشترى داشته باشد توى آن بیندازد. عکس هاى مهیج، عکس هاى مهوع در آن بیندازد که مشترى هایش زیاد بشود آن وقت اسمش مطبوعات است و - عرض مى کنم - صاحب قلم است و آزادى هم مى خواهد!! باید دید تو چه مى کنى، چه خدمتى دارى به این مملکت مى کنى، با قلمت دارى چه مى کنى؟ باقلمت بچه هاى ما را دارى به باد فنا مى دهى یا تربیت مى کنى؟(12) پرهیز از طرح مسائل مضر به وحدت و اسلام مطبوعات باید مسائلى را که مضر به وحدت جامعه و مضر به آن انگیزه اى است که جامعه براى آن قیام کرده است و
در حقیقت مضر براى اسلام است، از او احتراز کنند.(13)
نظارت و کنترل شدید نشر کتاب خط مشى را اسلام معین کرده است و ما تابع اسلام هستیم و آن این است نشریاتى که شما مى خواهید اقدام بر چاپ آن بکنید، باید اسلامى باشد و منزه از انحرافات و البته این تشخیص با یک هیأتى باید باشد، آقایان مثلاً هیأتى را تعیین بکنند که در این امور وارد باشند و کتاب ها وقتى که بناست نشر بشود، به نظر آقایان برسد و آن آقایان وقتى که تصویب کردند مانعى ندارد و مخالف با اسلام هم نبود آن وقت نشر بدهند. چون ممکن است که یک وقت یک کتابى چند سطرش اسلامى باشد و در خلالش یک مسائل غیر اسلامى باشد، ابتداش یک جور باشد بعدش یک انحرافاتى داشته باشد و شما که مى خواهید براى اسلام خدمت کنید خداى نخواسته این اسباب این بشود که بر خلاف مسیر اسلامى باشد و لهذا باید کتاب ها تحت نظر اهل علم باشد، اهل علم مطلع بر این مطلب هاى انحرافى و آنها مطالعه کنند و وقتى این کتابى که مى خواهید نشرش بدهید، وقتى مطالعه کردند آنها، تصدیق کنند که این نشرش مانع ندارد بعد نشر بدهند. و البته این خدمت بسیار بزرگى است که به اسلام
شما مى توانید بکنید و آن نشر معارف اسلامى، نشر احکام اسلام، نشر حقایق اسلام، نشر مکتب اسلام و کتبى که این نحو هستند، نشرش بسیار خوب و ان شاءاللّه شما مأجور هستید در این امر، لکن با این وضع باید باشد، با این وضعى که عرض کردم که مصون باشد از این که یک وقت خداى نخواسته شما مى خواهید یک کار خیرى بخواهید بکنید، با دست خود شما یک کار خلافى انجام بگیرد. این باید با یک کنترل شدیدى از طرف یک هیأتى چند نفرى که خودتان تعیین بکنید و مورد تصدیق مثلاً اهل علم تهران باشد، باشد، آن وقت آنها، آن چند نفر بررسى کنند و شما هم مشغول باشید و ان شاءاللّه خداوند حفظ کند شما را و من هم دعاگوى همه تان هستم ان شاءاللّه. و مسئولیت شما بسیار سنگین است و کار شما بسیار با ارزش و مسئولیت هم زیاد پر ارزش است براى این که نشر احکام خداست، نشر مکتب الهى است مسئولیت زیاد است براى این که باید طورى انجام بگیرد که خداى نخواسته یک وقت لغزش در آن نباشد و کتابى که مثلاً غیر اسلامى و انحرافى باشد در آن نباشد.(14) جلوگیرى از تحریف وقایع تاریخى در کتب درسى نامه جناب حجت الاسلام آقاى
سید حمید روحانى اخطارى است براى همه آنانى که دلشان براى اسلام و انقلاب مى تپد و باعث تعجب و تأسف است که نظام آموزشى کشور اسلامى ایران نسبتى به مرحوم بهبهانى رحمه الله دهد که حتى کسروى با آن سوابق ضد اسلامى درباره ایشان نمى هد. کسروى ضد دین پس از تحلیل از آقایان بهبهانى و طباطبایى تا دستور بهبهانى و طباطبایى به مردم را در پناه بردن به سفارت یک دولت بیگانه، رد مى کند. از حضرت عالى که دلسوز اسلام و انقلاب هستید، اکیدا مى خواهم مسئولى براى رسیدگى به این امور گذاشته تا در تمام این گونه موارد شما را در جریان بگذارد. سایر موارد نامه آقاى روحانى هم مورد مداقه است، گزارش کار را به این جانب بدهید.(15) ثبت دقیق وقایع انقلاب براى نسلهاى آینده لازم است براى بیدارى نسل هاى آینده و جلوگیرى از غلط نویسى مغرضان، نویسندگان متعهد با دقت تمام به بررسى دقیق تاریخ این نهضت اسلامى بپردازند و قیام ها و تظاهرات مسلمین ایران را در شهرستانهاى مختلف با تاریخ و انگیزه آن ثبت نمایند تا مطالب اسلام و نهضت روحانیت سرمشق جوامع و نسل هاى آینده شود. ما که هنوز در قید حیات هستیم و مسایل جارى ایران را که در پیش چشم همه ما به روشنى اتفاق
افتاده است دنبال مى کنیم، فرصت طلبان و منفعت پیشگانى را مى بینیم که با قلم و بیان بدون هراس از هرگونه رسوایى، مسایل دینى و نهضت اسلامى را بر خلاف واقع جلوه مى دهند به حکم مخالفت با اساس نمى خواهند واقعیت را تصدیق کنند و قدرت اسلام را نمى توانند ببینند و شکى نیست که این نوشتجات بى اساس به اسم تاریخ در نسل هاى آینده آثار بسیار ناگوارى دارد. از این جهت روشن شدن مبارزات اصیل اسلامى در ایران از ابتداى انعقاد نطفه اش تاکنون و رویدادهایى که در آینده اتفاق مى افتد از مسایل مهمى است که باید نویسندگان و عالمان متفکر و متعهد بدان بپردازند. درست آنچه را امروز براى ما روشن و واضح است براى نسل هاى آینده مبهم مى باشد و تاریخ، روشنگر نسل هاى آینده است و امروز قلم هاى مسموم در صدد تحریف واقعیات هستند، باید نویسندگان امین این قلم ها را بشکنند.(16)
1 15/10/59 بیانات امام در جمع هیأت تحریریه مجله سروش، صحیفه نور، ج 13، ص 249-248. 2 15/10/59 بیانات امام در جمع هیأت تحریریه مجله سروش، صحیفه نور، ج 13، ص 249-250 3 14/4/58 بیانات امام در جمع کارکنان مجله خواندنیها، صحیفه نور، ج 8، ص 25. 4 15/10/59 .1 بیانات امام در جمع اعضاى هیأت تحریریه مجله سروش، صحیفه نور،ج
13، ص 249. 5 18/11/59.1 بیانات امام در جمع اعضاى هیأت تحریریه مجله پویندگان راه زینب سلام الله علیها - (اطلاعات بانوان)، صحیفه نور،ج 14،ص 51. 6 20/1/67 بیانات امام در پاسخ به نامه دکتر ولایتى (وزارت امور خارجه وقت)، صحیفه نور ج 20، ص 201. 7 12/3/60 بیانات امام در جمع کارکنان کیهان، صحیفه نور،ج 14، ص 258. 8 4/4/60 در دیدار با حجت الاسلام کروبى سرپرست سابق بنیاد شهید و... صحیفه نور،ج 15، ص 37-38. 9 4/4/60 بیانات امام در دیدار با حجت الاسلام کروبى سرپرست سابق بنیاد شهید و خانواده شهید مازندرانى، صحیفه نور ج 15،ص 35-36. 10 12/3/60 بیانات امام در جممع کارکنان کیهان، صحیفه نور، ج 14، ص 258. 11 10/6/66 بیانات امام در جمع مسئولان روزنامه هاى کیهان، جمهورى اسلامى و اطلاعات، صحیفه نور ج 19، ص 215-216. 12 14/4/58 بیانات امام در جمع کارکنان مجله خواندنیها، صحیفه نور ج 8، ص 23. 13 15/10/59 بیانات امام در جمع اعضاى هیأت تحریریه مجله سروش، صحیفه نور ج 13، ص 248. 14 1/7/58 بیانات امام در جمع گروهى از ناشران اسلامى، صحیفه نور ج 9، ص 189. 15 4/12/67 فرمان به ریاست شوراى عالى انقلاب فرهنگى، صحیفه نور ج 21، ص 102. 16 5/5/57 پیام به
ملت ایران در مورد لزوم تداوم نهضت، صحیفه نور ج2، ص 83-84.
صحیفه مبین، شماره 50 مؤدت، سید رضا
حدیث «نزول قرآن بر هفت حرف» تفسیرهاى فراوانى پیدا کرده است. به نظر مى رسد، بدیعترین تفسیر از آن حضرت امام خمینى است. وى احتمال داده است که مراد از آن، مراتب هفتگانه نزول قرآن باشد که عبارتند از:حضرت علمیه، حضرت اعیان، حضرت اقلام، حضرت الواح، حضرت مثال، حس مشترک و شهادت مطلقه. کلید واژه ها: سبعة احرف، نزول قرآن، بطون قرآن.
در روایات فریقین آمده است که «قرآن بر هفت حرف نازل شده است»[1].علیرغم آنکه تاکنون به منظور تبیین مفاد این حدیث حدود چهل قول اظهار شده است [2]، لکن همچنان در خور بحث و تبیین به نظر مى رسد. مهمترین نظرى که دراین زمینه ارایه شده، این است که این حدیث ناظر به الفاظ قرآن نیست; بلکه ناظر به محتواى قرآن است. برخى فت حرف را به معناى هفت بطن قرآن گرفته اند [3].حضرت امام خمینى نیز بر همین نظر است; اما تبیینى که ایشان ارایه کرده، بدیع به نظر مى آید. در این مقاله سعى مى شود، نظر بدیع وى بررسى گردد.
برخى از مهمترین اقوالى که در تبیین این حدیث اظهار شده [4]، به شرحى است که در پى مى آید. الف. اختلاف لهجات: برخى مقصود از هفت حرف را لهجاتى دانسته اند که درمیان عربها رایج بوده است; براى مثال بعضى حرف «ق»
را «کاف» و برخى «همزه»تلفظ مى کردند. اینان بر این نظرند که قرآن به تمامى لهجات نازل شده تا مردم تمام قبایل بتوانند قرآن را بخوانند. ب. اختلاف الفاظ: بعضى مى پندارند که مقصود از این حدیث آن است که قرآن به الفاظ مختلف، ولى در معنا نزدیک به هم مانند عجل، اسرع و اسع نازل شده است. ج. اختلاف معانى: برخى گویند: مراد از هفت حرف، معانى مختلفى مانند زجر،امر، حلال، حرام، محکم، متشابه، امثال، ترغیب، ترهیب، جدل، قصص، مثل و نظایرآنهاست. د. بطون هفتگانه: چنانکه آمد، بعضى هفت حرف را ناظر به بطون قرآن دانسته اند. هریک از اقوال، کاستیها و ابهاماتى دارد که در این مجال فرصت بحث از آنهانیست[5] و تنها قولى که مى تواند مورد قبول باشد، این است که قرآن داراى هفت بطن است .
امام خمینى «قدس سره» در تبیین «سبعة احرف» نظریه نوین و عارفانه اى را اظهارداشته است. او معتقد است: اصل قرآن امرى پیچیده و مرموز است; به طورى که بایدگفت: فهم واقعى و کامل آن تنها براى ائمه معصومین میسور است[6]. قرآن به منظور آنکه براى بشر قابل فهم شود، از مقام غیب تنزل یافته است. تنزل آن در هفت مرتبه صورت گرفته است و قرآن موجود نازله هفتم آن است[7]. حضرت امام گاهى از این
هفت مرتبه به هفت بطن تعبیر مى کند [8] و این با اشاره به این روایت نبوى است که فرموده است: «ان للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا الى سبعةابطن»[9]; (براى قرآن، ظاهر و باطنى است و براى باطن هم تا هفت بطن وجود دارد). از نظر حضرت امام خمینى، اصل قرآن، قبل از تنزل، از مقوله مادیات، اعراض والفاظ و به عبارت دیگر از مقوله سمع و بصر نبوده و پس از تنزل به مقوله مسموعات و الفاظ درآمده است [10]. امام خمینى علاوه بر آنکه قرآن را داراى مراتب تنزل از بالا به پایین مى شمارد،اعتقاد دارد که آن مراتب، به تعداد حضرت اقلام، (3) حضرت الواح، (4) حضرت مثال، (5) حس مشترک (6) و شهادت مطلقه (7). حضرت امام در این زمینه گوید: «[جبرئیل] آن لطیفه الهیه را تنزل داده و صاحب وحى در هر نشئه از نشئات، به طورى ادرک و مشاهده نموده است: در حضرت علمیه به طورى، و در حضرت اعیان به طورى، در حضرت اقلام به طورى، و در حضرات الواح به طورى و در حضرت مثال به طورى، و در حس مشترک به طورى، و در شهادت مطلقه به طورى، و این هفت مرتبه از تنزل است که شاید نزول قرآن بر «سبعه احرف» اشاره به این معنى باشد»[22]. سپس مى افزاید: و این معنا
منافات ندارد با آنچه فرماید: «قرآن واحد من عند واحد» چنانچه معلوم است»[23]. حاصل مطلب آنکه امام نخستین مرتبه قرآن را حضرت علمیه مى داند که همان مرتبه الوهیت و مربوط به علم ذاتى خداوند است. مرتبه دوم، مرتبه اعیان است که همان مرتبه حقایق ممکنات است و از آن به اعیان ثابته اشیاء نیز تعبیر شده است و حکماء کلیات را ماهیات و حقایق ثابت، و جزئیات آنها را هویات مى نامند و ماهیات آنها عبارت از صور کلیه همان اعیان ثابته است[24]. مرتبه سوم، حضرت اقلام است که همان علم تفصیلى یا عقل اول است که از آن به قلم تعبیر شده است و عقول را از آن جهت که واسطه فیض صور علمى بر نفوس کلى و موجب وجود آنها هستند، قلم گویند. مرتبه چهارم، حضرت الواح است که همان محل ارتسام صور اشیاء است. یعنى همان طور که به واسطه قلم در لوح و صحیفه حسى، نقوش حسى ترسیم مى شود، ازعالم عقل نیز صور معلوم و مضبوط به صورت کلى در نفوس کلى مرتسم مى شود. مرتبه پنجم، حضرت مثال است. این مرتبه همان عالم خیال است. براى هر نوع موجودى صورتى خیالى و در معرض فناء است و به آن مثال مى گویند. مرتبه ششم که حس مشترک است، قلب پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم است در
این مرحله قرآن ازعالم مثال بر قلب آن حضرت متجلى شده است. هفتمین مرتبه و آخرین و پایین ترین مرتبه نزول قرآن شهادت مطلق است.مقصود از آن همان الفاظ قرآن است که مربوط به عالم مادیات و اجسام است از نظر حضرت امام، واسطه نزول در تنزل قرآن تا به پایین ترین مرحله، جبرئیل امین است. او قرآن را از آن حقیقت غیبى و سریر قدسى به مراحل پایین تر تنزل داده و گاهى در قالب یکى از مراتب ظاهر مى شده است. وى گوید: «در این مقام گاه شودکه آن حقیقت غیبیه و سریره قدسیه که حضرت علمیه و اقلام و الواح عالیه مشهودشده از طریق غیب نفس وسر روح شریف او به توسط ملک وحى که حضرت جبرئیل است، تنزل کند، در قلب مبارک او و گاهى جبرئیل «تمثل مثالى» پیدا کند درحضرت مثال براى او و گاهى تمثل ملکى پیدا کند و از ممکن غیب به توسط آن حقیقت تا مشهد عالم شهادت، ظهور پیدا کند و آن لطیفه الهیه را تنزل دهد»[25]. برداشت حضرت امام خمینى در مورد مراتب هفتگانه تنزل قرآن و انطباق آن برحدیث سبعة احرف، برداشتى لطیف و عرفانى است که براى اهل ذوق و قابل فهم است. اما برابر آنچه از روایات بر مى آید، حروف و بطون قرآن از سنخ معانى است ومى توان
آنها را براى مردم بیان کرد و لذا براى آنان قابل فهم است. امام صادق علیه السلام فرمود:«ان القران نزل على سبعة احرف و ادنى للامام ان یفتى على سبعة وجوه»[26]; (قرآن بر هفت حرف نازل شده است و امام دست کم مى تواند برهفت وجه فتوى دهد). و امام باقرعلیه السلام فرمود: «تفسیر القرآن على سبعة احرف، منه ما کان و منه مالم یکن بعدذلک تعرفه الائمه»[27]; (تفسیر قرآن بر هفت حرف است. برخى از آن تحقق یافته وبرخى از آن تحقق نیافته است و ائمه بر آن آگاهند). شخصى نزد امام باقر علیه السلام آمد و از تفسیر آیه اى سؤال نمود و امام به وى پاسخ داد.هنگامى که آن فرد از مجلس بیرون رفت، حضرت به راوى فرمود: «هذا تفسیرها فى ظهرالقرآن، افلا اخبرک بتفسیرها فى بطن القرآن؟ قلت: وللقرآن بطن و ظهر؟ فقال علیه السلام: نعم ان لکتاب الله ظاهرا و باطنا و معانى»[28]. (این تفسیر مربوط به ظاهر قرآن است ، آیانمى خواهى از تفسیر باطنى آن تو را خبر دهم؟ ،گفتم: مگر قرآن داراى ظاهر و باطن است؟ حضرت فرمود: آرى، کتاب خدا داراى ظاهر و باطن و معانى است).
براى حدیث نزول قرآن بر هفت حرف معانى متعددى اظهار شده است. در میان این معانى بدیعترین معنا از آن حضرت امام خمینى است.
او با بینشى عرفانى خوداحتمال داده است که مراد از هفت حرف مراتب هفتگانه قرآن از مرحله غیب تامرحله شهادت باشد.
: 1( حضرت علمیه: مقصود از آن مرتبه الوهیت و غیب الغیوب است[11]. 2( حضرت اعیان: سید شریف گوید: اعیان ثابته در کلمات عرفاء به معناى حقایق ممکنات است در علم حق تعالى و به عبارت دیگر صور ممکنات را در علم حق تعالى که حقایق موجودات است، اعیان ثابته گویند[12]. قیصرى مى گوید: حکماء کلیات را ماهیات حقایق و جزئیات آنها را هویات نامند و بنابراین ماهیات عبارت از صور کلیه اسمائیه اند که متعین در حضرت علمیه و به واسطه فیض اقدس، اعیان ثابته و استعدادات اصلى آنها در علم حاصل مى شوند[13]. 3( سید شریف مى گوید: قلم، علم تفصیلى است و قلم اعلى، عقل اول است [14] صدرالدین نیز مى گوید:ذات بارى تعالى ابتداء جوهر مجرد قدسى را آفرید و به توسط او جوهر قدسى دیگرى آفرید وهمین گونه بطور مرتب در کمال و شرف و بالجمله هریک از عقول طولیه علت وجود موجود عقلى ونفسى دیگر است. و از این جهت از هریک از عقول مجرده طولیه و نفوس و افلاک مى توان تعبیر به قلم کرد و قلم اول که عقل اول است، ملک مقرب عقلى و قلم اعلى است و بالجمله عقول را به اعتبار
آن که واسطه در فیضان صور علمیه اند بر نفوس کلیه فلکیه و موجب وجود آنها هستند، قلم گویند[15]. 4( لوح در لغت به معنى صحیفه است که قابل ترسیم صور و کتابت در آن باشد و صحیفه نفس را لوح گویندکه محل ارتسام صور اشیاء است و نفوس سماوى را نیز لوح گویند که محل ارتسام تمام صورت کلى موجودات عالم سفلى است[16]. لوح نورالهى که همه موجودات در آن منطبع و نقش بسته اند[17]. 5( مقصود از آن عالم خیال است، براى موجودات عالم جسمانى. براى هر نوعى صورتى است عقلانى که در معرض فناو زوال است. میان ملک و ملکوت برزخى است که آن را عالم مثال اشیاء مادى گویند[18]. 6( حس مشترک به نزد حکماء قوه اى است که صور جزئیات در آن مرتسم مى شود و از آن به لوح نفس هم یاد مى شود[19] . صدرا گوید: حس مشترک عبارت از قوت نفسانیه است که استعداد حصول آن را درمقدم دماغ است و صور محسوسات ظاهرى همه، ابتداء بدان رسد[20]. 7( شهادت مطلقه: مقصود از آن عالم اجسام است و بر آن مرتبت حس نیز اطلاق شده و عالم ناسوت هم نامیده اند. عالم شهادت، جهان جسمانى و مادیات و زمانیات است[21].
نور، ج 20 ص 28 و ج17، ص 251. 9. ر. ک فیض کاشانى، پیشین، مقدمه چهارم. 10. ر. ک. امام خمینى، تفسیر سوره حمد، پیشین . ص 139. 11. سیدجعفر سجادى، فرهنگ علوم عقلى ، شامل اصطلاحات فلسفى، کلامى، منطقى، انتشارات انجمن اسلامى حکمت و فلسفه ایران. 1361 ص 228. 12. ر. ک: همان قبلى ص 79. 13. ر. ک: سید جلال آشتیانى، شرح مقدمه قیصرى بر فصوص دفتر تبلیغات حوزه قم 1370 ص 333. الفصل الثالث فى الاعیان الثابته. 14. ر. ک: سید جعفر سجادى، پیشین ص 470. و محمدعلى تهانوى موسوعة کشاف اصطلاحات الفنون والعلوم. مکتبة لبنان ناشرون. الطبعة الاولى 1996. ج 2 ص1340. 15. ر. ک: صدرالدین شیرازى الحکمةالمتعالیه فى الاسفار الاربعه. دارالاحیاء التراث بیروت . 1410 ج 6 ص293. فصل سیزدهم مراتب علم. 16. ر. ک: سید جعفر سجادى، پیشین ص 56. 17. ر. ک به محمدعلى تهانوى، پیشین 2/1416 18. ر. ک . ت سید جعفر سجادى ، پیشین ص 525. 19. ر. ک محمدعلى تهانوى، ج 1 ص 664. 20. ر. ک. سید جعفر سجادى، پیشین ص 224. 21. ر. ک سید جعفر سجادى، پیشین ص 347. 22. ر. ک. امام خمینى، آداب الصلاة مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى. بهار 1372، چاپ دوم،
ص 323، بااندکى تصرف. 23. همان. 24. ر.ک. سیدجلال آشتیانى: پیشین ص 333. 25. ر. ک. همان ص 323. 26. ر. ک: صدوق خصال، پیشین، ج 2، ص 10. 27. ر. ک: صفار: بصائرالدرجات فى المقامات و فضائل اهل البیت، با تصحیح حاج میرزا محسن کوچه باغى،1381 ه ق . ص 196. 28. ر. ک: محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، پیشین، ج 89، ص 90.
فصلنامه حکومت اسلامى& gt ;شماره 8 استادى، رضا (یک کتاب در یک مقاله) در آغازِ کتاب (حکومت اسلامى) تألیف امام خمینى رضوان اللّه تعالى علیه آمده است: ولایت فقیه از موضوعاتى است که تصور آن موجب تصدیق مى شود و چندان به برهان احتیاج ندارد; به این معنا که هر کس عقاید و احکام اسلام را حتى اجمالاً دریافته باشد چون به (ولایت فقیه) برسد و آن را به تصور آورد بى درنگ تصدیق خواهد کرد و آن را ضرورى و بدیهى خواهد شناخت. 1 اگر بخواهیم این نظریه فقهى محکم را توضیح دهیم باید به این منظور تمام قرآن مجید و روایات اسلامى اعم از احادیث شیعه و سنى و فقه مدوّنِ اسلام را مطالعه, و مورد دقت و تأمل قرار دهیم. یک بخش از این کار یعنى مطالعه احادیث شیعه, توسط مؤلفان کتاب (الحکومة الاسلامیة فى احادیث الشیعة الامامیة) انجام شده است. در این کتاب 775 حدیث از حدود هشتاد کتاب حدیثى شیعه استخراج شده که مجموعه این احادیث همان نظریه امام خمینى رضوان اللّه تعالى علیه را به خوبى روشن مى کند. در این احادیث مطالبى را با حدود 140 عنوان مى یابیم که همه آن ها از لوازم و ملازمات حکومت در اسلام است.فهرست محتواى احادیث
مذکور به این شرح است: ولایت و حکومت از پایه هاى اسلام است. حاکم اعوانى دارد: قاضى, حاسب, امیر, امین, عریف, کسى که حدّ جارى کند. امیرالحاج و قاسمِ (قسمت کننده) بیت المال . امام مسلمین2 نسبت به آن چه در دست مردم است اولویت دارد. امام مسلمین در امور مردم امین شمرده مى شود. خیرخواهى و نصیحتِ امام مسلمین واجب است. شکستن بیعت امام جایز نیست. مخالفت فرمان امام جایز نیست. بر امام رعایت عدالت و بر مردم اطاعت از او واجب است. دفاع از امام واجب است. شنیدن دشنام به امام و نیز شنیدن غیبت و بدگویى او جایز نیست. استخفاف به امامِ عادل و ترکِ یارى او در برابر دشمنان حرام است. خروج بر امام عادل جایز نیست. جایز است که امام غیر از خمس و زکات مبلغ دیگرى از مردم بگیرد. رسول خدا صلّى اللّه علیه وآله از ساختن دیوار براى باغ ها جلوگیرى کرد که عابرین بتوانند از میوه آن درخت ها استفاده کنند. امام مى تواند از غیر مواردى که خمس در آن ها وارد شده است خمس بگیرد. امام مى تواند مردم را از دادن زکات معاف کند. امام مى تواند خمس و انفال را بر مردم حلال کند. امام مى تواند مالکیتِ
اشخاص را نسبت به آن چه در دست آن ها است تثبیت کند و آن چه را قبل از حکومت او انجام شده پى گیرى نکند. وظیفه امام نسبت به بدعت ها. امام نسبت به نماز خواندن بر اموات, از دیگران سزاوارتر است. امام براى امامت جماعت از دیگران احق است. امام مسلمین و نماز جمعه. امام مسلمین و نماز عید قربان و عید فطر. امام مى تواند مردم را برحضور در نمازجماعت اجبار کند. عیدقربان بودن و عید فطر بودن به حکم امام ثابت مى شود. مخالفت با امام در انجام مناسک حج جایز نیست. امام مى تواند مردم را به انجام حج وادارکند. امام, امیرالحاج (سرپرست حجاج) تعیین و نصب مى کند. امام در موارد لزوم قرعه, قرعه کشى مى کند. امام زکات مى گیرد و براى گرفتن زکات مأمور امین دارد. پنهان کردن زکات از امام جایز نیست. زکات فطره را باید به امام بدهند. امام صدقات را طبق نظر خود تقسیم مى کند. امام وامِ وامداران را از زکات مى پردازد. امام سهم (مؤلفة قلوبهم) را از زکات مى پردازد. امام حقوق و حق الزحمه مأموران اخذ زکات را مى دهد. خمس مربوط به حاکم است. امام خمس, را تقسیم مى کند. انفال, ملک امام است.
امام وارث کسى است که وارث ندارد. امام مى تواند ارث کسى را که وارث ندارد به برخى از کسانى که صلاح بداند بدهد. امام در برخى موارد دیه را مى گیرد و در بیت المال قرار مى دهد. امام قیمتِ عبدى را که مولایش او را کشته مى گیرد و در بیت المال قرار مى دهد. بیت المال در تقویتِ اسلام و دین هزینه مى شود. بر امام واجب است بیت المال را میان مسلمین به طور مساوى (عادلانه) تقسیم کند. امام بیت المال را به کسى که حقى در بیت المال ندارد نمى دهد. کسى که حقى در بیت المال ندارد نباید در آن تصرف کند. و لازم است امام او را از این کار منع کند. مردم در بیت المال و فىء شریک هستند. بر امام لازم است در مصرف بیت المال دقت کند. امام نمى تواند بیت المال را ذخیره کند مگر در صورتى که مصلحتى آن را ایجاب کند. ارتزاق از بیت المال مکروه است. ارتزاق از بیت المال براى کسى که در بیت المال حق دارد جایز است. لازم است امام به قاضى به اندازه اداره زندگى اش از بیت المال بپردازد. اگر حج خانه خدا و زیات قبر رسول خدا صلى اللّه علیه
وآله به طور کلى متروک شود بر امام لازم است با هزینه کردن بیت المال برخى از افراد را به حج خانه خدا بفرستد. امام کفاره اى که به عهده شخص فقیر واجب شده از بیت المال مى پردازد. امام وام مقروضان را مى پردازد. امام در برخى موارد هزینه ازدواج افراد خاصى را از بیت المال مى پردازد. امام, زن زناکار را (براى حفظ او از آلودگى) شوهر مى دهد. امام براى رفع نزاع میان شیعیان از بیت المال مى پردازد. امام در برخى موارد دیه اى که به عهده شخصى واجب شده از بیت المال مى پردازد. امام اشتباه قاضى را با پرداخت از بیت المال جبران مى کند. امام به کسانى که توان کسب ندارند از بیت المال کمک مى کند. امام با صرف بیت المال دست سارق را که بریده شده معالجه مى کند و در ایام معالجه از او پذیرایى مى کند. امام مخارج زندانیان را مى پردازد. جهاد با غیر امام یا منصوب از طرف او و بى اذن از آنان جایز نیست. امام غنائم جنگ را به نظر خود تقسیم مى کند. تعیین مقدار جزیه و مورد صلح و شرایط آن با امام است. تعیین شرایط ذمه با امام است. امام درجنگ به
دشمن امان مى دهد. غنائم در برخى موارد ملک امام است. امام و اراضى خراجیه. امام و اسراى جنگى. امام خود, قضاوت مى کند و یا قاضى نصب مى کند. صفات قاضى. حاکم, همسر کسى را که مخارج زندگى را نمى دهد طلاق مى دهد. حاکم, زوجه کسى را که مفقودالاثر است طلاق مى دهد. امام در برخى موارد ولیّ طلاق است. امام و مسئله ملاعنه. امام و اجبار کسى که ظهار کرده است أ. امام و اجبار کسى که ایلا کرده است به طلاق یاأ. حاکم مال غیر را بدون رضایت او در برخى موارد مى فروشد. امام و تصرف در مال کسى که غایب است. امام عبد دیگرى را بى رضایت او آزاد مى کند. حکم رسول خدا به کندن درخت سمرة بن جندب. حکم به ورشکسته بودن افراد با امام است. اقامه حدود الهى با حاکم است. احتیاط در اجراى حدود لازم است. قضاوت طبق فقه اسلام میان اهل کتاب جایز است. لزوم اقامه حدود بر کفار اگر گناهى را آشکارا انجام دهند. امر محاربان با امام است. امام مى تواند مجرمى را عفو کند و او را از حدّ معاف دارد. وساطت براى عدم اجراى حدّ جایز نیست. خوب است امام کسى را که همسر خود را
بر غیر دستور شرعى طلاق داده تأدیب کند. کسى که مسلمانان را اذیت مى کند تعزیر مى شود. اگر دو نفر (غیر زن و شوهر ) برهنه زیر یک لحاف بخوابند تعزیز مى شوند. کسى که شهادت دروغ داده باشد تعزیر مى شود, و او را دور شهر مى گردانند تا مردم او را بشناسند. کودکى که دزدى کند تعزیر مى شود. کسى که دیگرى را متهم کند تعزیر مى شود. کسى که در ماه رمضان با همسر خود نزدیکى کند تعزیر مى شود. تعیین مقدار تعزیر با امام است. در برخى موارد برخى مجرمان تبعید مى شوند. محارب اگر تبعید شد بر او سخت گرفته مى شود. چه کسانى زندانى مى شوند. زندانى شدن براى خیانت. حبس مست تا به حال معمولى برگردد. حبس براى شهادت دروغ. حبس براى این که گیسوان زنى را تراشیده باشد. حبس براى عدم پرداخت نفقه همسر. حبس به خاطر زنا. حبسِ شش روزه براى اتهام قتل. حبس براى فرمان دادن به قتل. حبس براى این که کسى را نگه داشته تا دیگرى او را بکشد. کسى که قاتل را فرارى داده حبس مى شود تا قاتل را بیاورند. حبسِ کفیل تا بده کار را بیاورد. حبس براى این که بدهى خود را بپردازد.
حبس براى ارتکاب دزدى. حبس براى اختلاس. حبس زنى که مرتد شده است. حبس کسى که ایلا کرده تا همسرش را طلاق دهد و یاأ. امام دستور مى دهد زندانیان را روز جمعه و عید به نماز جمعه و نماز عید ببرند. در حبس با تهدید اقرار گرفتن پذیرفته نیست. کیفیت رفتار با زندانیان. والى مى تواند جلو احتکار را بگیرد. امام برخى چیزها را معدوم و بناها را خراب مى کند. امام خانه خائن را خراب مى کند. امام مى تواند دستور قتل برخى از کفار را صادر کند. تهدید خطاکار در برخى موارد جایز است. وظیفه امام درمورد کسى که جنایتى مرتکب شده و به حرم الهى پناه برده است. براى حاکم جایز است که در اموال مردم تصرف کند. روایات ولایت فقیه. واژه امام عادل شامل فقیه منصوب از قبیل امام مى شود. صفات امام عادل. روایات یاد شده شامل مطالبى است که در ارتباط با حکومت است و اگر حاکم و حکومتى نباشد این روایات مورد نخواهد داشت, پس وجودِ اصلِ حکومت در میان احکام اسلام مفروغ عنه است و اسلام جداى از حکومت اسلامى نیست که توسط رسول خدا صلى اللّه علیه وآله ابلاغ شده است و جمله معروف تفکیکِ اسلام از سیاست در واقع
تفکیک اسلام از اسلام است. کتاب (الحکومة الاسلامیة فى احادیث الشیعة الامامیة) در 248 صفحه وزیرى توسط انتشارات مؤسسه در راه حق (قم) چاپ شده است.
: 1 . حکومت اسلامى, ص 6, چاپ سوم; 1391ه.ق. نام دیگرِ این کتابِ ارج مند (ولایت فقیه) است. 2 . در کل این احادیث قرائنى وجود دارد که ثابت مى کند امام مسلمین در این روایات, اعم از امام معصوم است.
فصلنامه حکومت اسلامى، شماره 12 شیخ الاسلامى، سید محسن در این مقاله تلاش بر این است تا با بررسی کتاب های فقهی و فتاوی امام خمینی(س) مفهوم حکومت اسلامی, تمایز آن با سایر نظام های سیاسی, شرایط حاکم اسلامی و حوزه اختیارات و صلاحیت ولایت فقیه در سرپرستی حکومت اسلامی را مطالعه و بررسی کنیم. به اعتقاد اندیشمندان, دولت مجموعه ای است متشکل از سه رکن اقتدار سیاسی, قلمرو و جمعیت. بنابراین دولت همان حاکمیتی است که ارکان سه گانه فوق را به هم مرتبط می سازد.1 در ابتدا باید خاطر نشان ساخت که در این مقاله هر جا سخن از حکومت اسلامی به میان می آید مقصود دولت اسلامی و یا حاکمیت سیاسی اسلام است. 1 مفهوم حکومت اسلامی امام خمینی (س) در نظریات فقهی خود درباره اداره نظام اسلامی و اجرای احکام شرع از استقرار و ایجاد (حکومت اسلامی) و یا (دولت اسلامی) نام برده اند و در خصوصِ تمایز حکومت اسلامی از سایر حکومت ها, از منظر فقهی امام (س), (حکومت اسلامی) با (سلطنت) متفاوت است. (حکومت اسلامی از بدو تائسیس بر (سلطنت و ولایتعهدی) خط بطلان کشیده و بساط آن را در صدر اسلام در ایران و روم شرقی و
مصر و یمن بر انداخته است.)2 حکومت اسلامی از نوع (استبدادی) و یا (مشروطه سلطنتی) نیست, بلکه (حکومت اسلامی حکومت قانون الهی بر مردم است).3 (در حکومت اسلامی, حکومت کنندگان در اجرا و اداره مقید به یک مجموعه شرط هستند که در قرآن کریم و سنت رسول اکرم (ص) معین شده است. (مجموعه شرط) همان احکام و قوانین اسلام است که باید رعایت و اجرا شود.)4 بنابراین نقطه تمایز نظام اسلامی با سایر دولت هایی که دارای حکومت های استبدادی, مشروطه سلطنتی و یا سایر حکومت ها است از دیدگاه ایشان در (رعایت و اجرای قوانین و مقررات اسلامی) است. 2 ضرورت عقلی ایجاد حکومت اسلامی در مورد دلایلی که تشکیل حکومت اسلامی را خصوصاً در عصر غیبت امام معصوم ضروری و مقتضی می نماید, امام خمینی (س) به سیره نبوی استناد نموده اند. دلایل ایشان عبارت اند از: (سنت و رویّه پیغمبر اکرم (ص) دلیل بر تشکیل حکومت است, زیرا اولاً: خود تشکیل حکومت داد. و تاریخ گواهی می دهد که تشکیل حکومت داده, و به اجرای قوانین و برقراری نظامات اسلام پرداخته و به اداره جامعه برخاسته است: والی به اطراف می فرستاده, به قضاوت می نشسته, و قاضی نصب می فرمود, یا سفرایی به خارج و نزد
رأسای قبایل و پادشاهان روانه می کرده; معاهده و پیمان می بسته; جنگ را فرماندهی می کرده و خلاصه, احکام حکومتی را به جریان می انداخته است. ثانیاً: برای پس از خود به فرمان خدا تعیین (حاکم) کرده است. وقتی خداوند متعال برای جامعه پس از پیامبر اکرم (ص) تعیین حاکم می کند, به این معناست که حکومت پس از رحلت رسول اکرم (ص) نیز لازم است. و چون رسول اکرم (ص) با وصیت خویش فرمان الهی را ابلاغ می نماید, ضرورت تشکیل حکومت را نیز می رساند.) 5 از دیدگاه فقهی امام خمینی (س) (ضرورت اجرای احکامِ شرع) همان طور که تشکیل حکومت اسلامی را در زمان رسول اکرم (ص) ایجاب می نموده, دلیلی است بر لزوم ایجاد حکومت اسلامی و تشکیل آن در عصر حاضر. (بدیهی است ضرورت اجرای احکام, که تشکیل حکومت رسول اکرم (ص) را لازم آورده, منحصر و محدود به زمان آن حضرت نیست; و پس از رحلت رسول اکرم (ص) نیز ادامه دارد.)6 هم چنین (لزوم وحدت اسلامی) دلیلِ عقلی دیگری است بر ضرورت ایجاد حکومت اسلامی که توسط امام خمینی (س) ارائه شده است: (ما برای این که وحدت اسلام را تائمین کنیم, برای این که وطن اسلام را از تصرّف و نفوذ
استعمارگران و دولت های دست نشانده آن ها خارج و آزاد کنیم, راهی نداریم جز این که تشکیل حکومت بدهیم.)7 مضافاً, ضرورت نجات محرومان و مبارزه با ظالمان, (وظیفه مسلمین و علمای اسلامی) را در ایجاد دولت اسلامی مشخص و محرز می کند: (ما وظیفه داریم مردم مظلوم و محروم را نجات دهیم. ما وظیفه داریم پشتیبان مظلومین و دشمن ظالمین باشیم. همین وظیفه است که امیرالمومنین (ع) در وصیّت معروف به دو فرزند بزرگوارش تذکر می دهد و می فرماید: وَ کُونا لِلظّالِمِ خَصماً, و لِلمَظلُومِ عَوناً).8 (علمای اسلام موظف اند با انحصارطلبی و استفاده های نامشروع ستمگران مبارزه کنند; و نگذارند عده کثیری گرسنه و محروم باشند, و در کنار آن ها ستمگران غارتگر و حرام خوار در ناز و نعمت به سر ببرند.)9 از سوی دیگر, پیرامون ضرورت ایجاد ارکان حکومتی برای حکومت اسلامی, امام خمینی (س) ایجاد قوه مجریه و تصدی حاکم اسلامی برای اجرای احکام و مجموعه مقررات و قوانین شریعت الهی را ضروری و الزامی دانسته اند: (مجموعه قانون برای اصلاح جامعه کافی نیست. برای این که قانون مایه اصلاح و سعادت بشر شود, به قوه مجریه احتیاج دارد. به همین جهت, خداوند متعال در کنار فرستادن یک مجموعه قانون, یعنی احکام شرع, یک
حکومت و دستگاه اجرا و اداره مستقر کرده است. رسول اکرم (ص) در رائس تشکیلات اجرایی و اداری جامعه مسلمانان قرار داشت. علاوه بر ابلاغ وحی و بیان و تفسیر عقاید و احکام نظامات اسلام, به اجرای احکام و برقراری نظامات اسلام همت گماشته بود تا دولت اسلام را به وجود آورد.)10 از دیدگاه فقهی امام خمینی (س), تشکیل حکومت اسلامی یکی از احکام اولیه اسلام است به طوری که ایجاد آن مقدم بر تمامی احکام فرعیه حتی نماز, روزه و حج است. چه این که حکومت اسلامی (شعبه ای از ولایت مطلقه رسول اللّه (ص)) است.11 3 هدف از ایجاد حکومت اسلامی امام خمینی (س) حفظ نظام جامعه اسلامی, جلوگیری از بی نظمی و هرج و مرج در میان امت اسلامی, حفظ حدود و ثغور کشور اسلامی از هجوم بیگانگان و اجرای احکام الهی را از جمله اهداف اصلی در استقرار حکومت اسلامی می دانند: (با توجه به این که حفظ نظام جامعه از واجبات مورد تائکید شرایع الهی است و بی نظمی و پریشانی امور مسلمانان نزد خدا و خلق امری نکوهیده و ناپسند است, و پر واضح است که حفظ نظام و سدّ طریق اختلال, جز به استقرار حکومت اسلامی در جامعه تحقق نمی پذیرد, لذا هیچ
تردیدی در لزوم اقامه حکومت باقی نمی ماند. علاوه بر آن چه گفتیم, حفظ مرزهای کشور اسلامی از هجوم بیگانگان و جلوگیری از تسلط تجاوزگران بر آن, عقلاً و شرعاً واجب است. تحقق این امر نیز جز به تشکیل حکومت اسلامی میسّر نیست.)12 هم چنین با استناد به بخشی از خطبه امیر الم أمنین (ع) در نهج البلاغه که در آن امام علی (ع) می فرماید: ( اما و الَّذی فَلَق الحبةَ و بَراَ النَّسَمةَ, لَولا حضور الحاضِرِ وَ قِیامُ الحُجَّةِ بِوُجوُدِ النّاصِرِ وَ ما اخَذ اللّه عَلی العلماء ان لا یُقارُّ وا عَلی کِظَّةِ ظالِمٍ وَ لاسَغَبِ مظلوم, لاَلقَیت حَبلَها عَلی غارِبها)13. هان! سوگند به آن که بذر را بشکافت و جان را بیافرید, اگر حضور یافتن بیعت کنندگان نبود و حجت بر لزوم تصدی من با وجود یافتن نیروی مددکار تمام نمی شد, و اگر نبود که خدا از علمای اسلام پیمان گرفته که بر پرخوری و غارتگری ستمگران و گرسنگی جانکاه و محرومیت ستمدیدگان خاموش نمانند, زمام حکومت را رها می ساختم.) امام خمینی (س) با استناد به کلام امیر الم أمنین (ع) نجات مردم محروم, و مبارزه با سلطه گری و سلطه جویی را از اهداف تشکیل دولت اسلامی می دانند.14 4 ویژگی های حکومت اسلامی الف) از
دیدگاه امام خمینی (س) یکی از ویژگی های اساسی حکومت اسلامی این است که در آن حاکمیت مطلق و انحصاری از آنِ خداوند است. در حکومت اسلامی حاکمیت مطلقه از آنِ خداوند به مثابه (سلطان حقیقی) است.15 ب) علاوه بر آن, قانون حاکم بر حکومت اسلامی منحصراً قانون الهی است: (حاکمیت منحصر به خداست و قانون, فرمان و حکم خداست. قانون اسلام, یا فرمان خدا, برهمه افراد در دولت اسلامی حکومت تام دارد. همه افراد, از رسول اکرم (ص) گرفته تا خلفای آن حضرت و سایر افراد, تا ابد تابع قانون هستند: همان قانونی که از طرف خدای تبارک و تعالی نازل شده و در لسان قرآن و نبی اکرم (ص) بیان شده است.)16 ج) با عنایت به این که: (احکام اسلامی, اعم از قوانین اقتصادی و سیاسی و حقوقی, تا روز قیامت باقی و لازم الاجراست.)17 و نظر به این که: (اجرای احکام الهی جز از رهگذر برپایی حکومت اسلامی امکان پذیر نیست.)18 خداوند برای ابلاغ و اجرای احکام اسلام, رسول خود پیامبر اکرم (ص) را به عنوان جانشین خود بر زمین منصوب و عهده دار سرپرستی و ولایت حکومت اسلامی کرده است. و پیامبر اکرم (ص) نیز امام علی (ع) و فرزندان معصوم او را تا زمان غیبت
به امامت و زمامداری امت اسلامی منصوب نموده است.19 د) در زمان غیبت امام معصوم (عج): (بنا به تشخیص عقل و راهنمایی نقل, تداوم حکومت و ولایت اسلامی امری ضروری است.)20 بنابراین در زمان غیبت امام دوازدهم (عج) احکام الهی نمی بایست معطل بماند و اجرا نشود, بلکه: (امروز و همیشه وجود (ولی امر) (زمامدار اسلامی), یعنی حاکمی که قیّم و برپا نگهدارنده نظم و قانون اسلام باشد, ضرورت دارد, وجود حاکمی که مانع تجاوزها و ستمگری ها و تعدی به حقوق دیگران باشد; امین و امانت دار و پاسدار خلق خدا باشد; هادی مردم به تعالیم و عقاید و احکام و نظامات اسلام باشد; و از بدعت هایی که دشمنان و ملحدان در دین و در قوانین و نظامات می گذارند جلوگیری کند.)21 5 شرایط زمامدار حکومت اسلامی در عصر غیبت امام خمینی (س) برای زمامدار و سرپرست حکومت اسلامی شرایطی خاص تحت عنوان: علم به شریعت الهی و عادل بودن و شرایطی عمومی همچون عقل و تدبیر را مشخص نموده اند: (شرایطی که برای زمامدار ضروری است, مستقیماً ناشی از طبیعت طرز حکومت اسلامی است. پس از شرایط عامّه, مثل عقل و تدبیر, دو شرط اساسی وجود دارد که عبارت اند از: 1 علم به قانون 2 عدالت.)22
هم چنین, امام خمینی (س) در مبحث ولایت فقیه در کتاب البیع خود تدبیر و کفایت را به عنوان شرط اساسی در کنار علم به قانون و عدالت در احراز زمامداری حکومت اسلامی مطرح می کنند و می فرمایند: (البته ویژگی کفایت و صلاحیت, که برای زمامدار, امری ضروری است, در همان شرط نخست, یعنی علم به معنای وسیع آن مندرج است و شک نیست که حاکم جامعه اسلامی باید این ویژگی را نیز داشته باشد. البته اگر کسی کفایت را به عنوان شرط سوم زمامدار مطرح کند نیز بسزاست.)23 الف) بنابراین زمامدار حکومت اسلامی می بایست نسبت به قوانین و مقررات اسلامی و مجموعه احکام شرعی متخصص باشد. در اصطلاح فقهی عالم و متخصص بر احکامِ شرع و قوانینِ الهی (فقیه) نامیده می شود. بدین ترتیب (ولایت فقیه) در اداره و زمامداری حکومت اسلامی مطرح می شود: (چون حکومت اسلام حکومت قانون است, برای زمامدار علم به قوانین لازم می باشد.)24 ب) زمامدار حکومت اسلامی تنها (فقیه) و (متخصص) بر قوانین, حقوق و مقررات اسلامی نیست,بلکه می بایست علاوه بر (فقیه) بودن (عادل) نیز باشد: (زمامدار بایستی از کمال اعتقادی و اخلاقی برخوردار و عادل باشد و دامنش به معاصی آلوده نباشد.) 25 ج) استنباط شرایط فوق برای زمامدار
حکومت اسلامی در نظریات فقهی امام خمینی(س) با لحاظ شواهد نقلی از جمله با توجه به کلام امیر المومنین (ع) در نهج البلاغه بوده است. امام علی (ع) می فرماید: ( لا یَنبَغِی ان یَکُونَ الوالِیَ عَلَی الفُروجِ وَ الدِّماءِ وَالمَغانِمِ وَالاحکامِ وامامَةِ المُسلِمینَ البَخیلُ فَتَکُونَ فِی اموالِهِم نَهمَتُهُ, وَلا الجاهِلُ فَیُضِلَّهُم بِجَهلِهِ, وَلا الجافِی فَیَقطَعَهُم بِجَفائِهِ وَلا الخائِفُ لِلدُّوَلِ فَیَتَّخِذَ قَوماً دُونَ قَومٍ, وَلا المُرتَشِی فِی الحُکمِ فَیَذهَبَ بِالحُقُوقِ وَیَقِفَ بِها دُونَ المَقاطِعِ, وَ لا المُعَطِّلُ لِلسُّنَّةِ فَیُهلِکَ الامَّةَ;)26 زمامداری که بر جان و مال و ناموس مسلمانان مسلط می شود و اجرای احکام الهی و رهبری مسلمانان را به عهده می گیرد, سزاوار نیست که بخیل, نادان, ستم کار, بزدل, رشوه خوار و واذارنده سنّت پیامبر (ص) باشد, زیرا بخیل نسبت به اموال مردم طمع می ورزد و آن ها را غارت می کند. نادان به سبب جهل خویش مردمان را به گمراهی می کشاند. ستم کار با ستمگری خود موجب کشتار مردم می شود. بزدل [به جهت ضعف نفس ]گروهی را بر گروهی دیگر, بی جهت, ترجیح می دهد. رشوه خوار, حقوق مردم را پایمال کرده, از بین می برد. و بالاخره آن کس که سنّت پیامبر (ص) را معطّل می گذارد, سبب هلاک امت می شود.)
با استناد به این حدیث, امام خمینی (س) چنین استنباط می کنند که: (با کمی دقت, به خوبی در می یابیم که فرمایش امیر الم أمنین (ع) به دو ویژگی اساسی باز می گردد: 1( علم به احکام الهی 2( عدالت.)27 6 منابع حقوق اسلامی و ضرورت (ولایت فقیه) در زمامداری حکومت اسلامی در این مبحث شایسته است ابتدا با توجه به این که سنّت یکی از منابع اصلی فقه و حقوق اسلامی است به بررسی شواهد و دلایل نقلی در خصوص صلاحیت فقهای عادل در زمامداری حکومت اسلامی با تکیه بر دلایل ارائه شده از سوی امام خمینی (س) بپردازیم. امام خمینی (س) درباره استناد به دلایل عقلی مبنی بر اثبات (ولایت فقیه), آن را از موضوعاتی دانسته اند که چندان به برهان و دلیل عقلی نیاز ندارد: (ولایت فقیه از موضوعاتی است که تصور آن ها موجب تصدیق می شود و چندان به برهان احتیاج ندارد. به این معنا که هر کس عقاید و احکام اسلام را, حتّی اجمالاً دریافته باشد چون به ولایت فقیه برسد و آن را به تصور آورد, بی درنگ تصدیق خواهد کرد و آن را ضروری و بدیهی خواهد شناخت.)28 دلایل نقلی در اثبات ولایت فقیه امام خمینی (س) در ارائه براهین نقلی پیرامون
صلاحیت ولایت فقیه در اداره و سرپرستی حکومت اسلامی به روایاتی به شرح ذیل استناد کرده اند: روایت اول: شیخ صدوق در کتاب من لایَحضره الفقیه حدیث مرسلی به شرح ذیل روایت می کند: (قال امیر المومنین(ع), قال رسول اللّه (ص): اللّهمَّ ارحَم خُلَفائِی. قیلَ: یا رَسُولَ اللّهِ وَ مَن خُلَفاُکَ? قالَ: الَّذینَ یَاتُونَ مِن بَعدی یَروُونَ عَنّی حَدیثی وَ سُنَّتی) امیر المومنین(ع) فرمود که رسول اللّه (ص) فرمودند: بار خدایا, جانشینان مرا مورد لطف و رحمت قرار ده. سوال شد: ای فرستاده خدا, جانشینان شما چه کسانی هستند? حضرت در پاسخ فرمودند: کسانی که بعد از من می آیند و سُنت مرا روایت می کنند.)29 روایت دوم: علی بن ابی حمزه روایت می کند که: ( سَمِعتُ ابَا الحَسَنِ مُوسَیَ ابنَ جَعفَرٍ عَلَیه السّلامُ یَقُولُ: اذا ماتَ الموُمِنُ بَکَت عَلّیهِ المَلائِکَةُ وَ بِقاعُ الاَرضِ الَّتی کانَ یَعبُدُ اللّهَ عَلَیها وَ ابوابُ السَّماءَ الّتی کان یَصعُدُ فیها باَعمالِهِ وَ ثُلِمَ فِی الاسلامِ ثُلمَةً لایَسُدُّهاشیءٌ, لانَّ المومِنین الفُقَهاءَ حُصُونُ الاسلامِ کَحِصنِ سُورِالمَدینةِ لَها ) هنگامی که مومن از دنیا می رود, فرشتگان الهی و معابدی که در آن ها پرستش خدای را می کرد و درهای آسمان, که وی به سبب اعمال نیکش در آن ها بالا می رفت, همگی بر
او می گریند; و نیز آن چنان شکافی در [پیکره ]اسلام ایجاد می شود که هیچ چیز آن را پُر نمی کند, زیرا م أمنان فقیه, دژهای استوار اسلام اند, همان گونه که دژهای اطراف شهر حافظ آن [و ساکنان آن ]است.)30 روایت سوم: شیخ صدوق از محمد بن عصام و او از کلینی و وی از اسحاق بن یعقوب نقل کرده است: ( سَاَلتُ مُحمّدَ بنَ عُثمانَ العَمری ان یُوصِلَ لی کِتاباً قَد سَاَلتُ فیهِ عَن مَسائِل اشکَلَت عَلَیَّ فَوَرَدَ التَّوقیعُ بِخَطِّ مَولانا صاحِبِ الزّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالی فَرجَه: وَامّا ما سَالتَ عَنهُ ارشَدَکَ اللّهُ وَ ثَبَّتَکَ [الی ان قالَ: ]وَامَّا الحَوادِثُ الواقِعَةُ فَارجِعُوا فیها الی رُواةِ حَدیثِنا, فَاِنَّهُم حُجَّتی عَلَیکُم وَ ائَنَا حُجَّةُ اللّهِ). از جناب محمد بن عثمان عمری خواستم که نامه مرا که حاوی س أال هایی دشوار بود به عرض امام برساند. پس, توقیعی به خط شریف مولایمان حضرت صاحب الزّمان عجل اللّه تعالی فرجه به دستم رسید که در آن مرقوم فرموده بودند: اما راجع به سوال هایی که پرسیدی, خدایت ارشاد کرده, ثابت قدم بدارد[تا آن جا که فرمودند ]و اما حوادث و مشکلاتی که برایتان رخ می دهد, در آن ها به راویان احادیث ما مراجعه کنید, زیرا آنان حجت من بر شما هستند
و من حجّت خداوندم...)31 روایت چهارم: حدیث مقبوله از عمر بن حنظله روایت شده است: ( سَاَلتُ ابا عَبدِاللّهِ عَلَیهِ السّلامُ عَن رَجُلَینِ مِن اصحابِنا بَینَهُما مُنازَعَة فِی دَینٍ او میراثٍ فَتَحاکَما الَی السُّلطانِ او الَی القُضاةِ, ایَحِلُّ ذلک قال: من تَحاکَمَ الَیهِم فِی حَقٍّ او باطِلٍ فَاِنَّما تَحاکَمَ الَی الطّاغُوتِ, وَ ما یُحکَمُ لَهُ فَانَّما یَاخُذُ سُحتاً وَ ان کانَ حَقّاً ثابِتاً لَهُ, لاَنَّهُ اخَذَهُ بِحُکمِ الطّاغُوتِ, و قَد امر اللّهُ ان یُکفَرَ بِهِ, قالَ تَعالی (یُریدُونَ ائَن یَتَحاکَمُوا الَی الطّاغُوتِ وَ قَد امِرُوا ان یَکفُرُوا بِه) قُلتُ: فَکَیفَ یَصنَعانِ? قالَ: یَنظُرانِ مَن کانَ مِنکُم مِمَّن قَد رَوی حَدیثَنا وَ نَظَرَ فِی حَلالِنا وَ حَرامِنا وَ عَرَفَ احکامَنا فَلیَرضُوا بِهِ حُکماً, فِانّی قَد جَعَلتُهُ عَلَیکُم حاکِماًً. فَاذا حَکَمَ بِحُکمِنا فَلَم یُقبَل مِنهُ فانَّما استُخِفَّ بِحُکمِ اللّهِ وَعَلَینا ردَّ, وَ الرّادُّ عَلَینا الرّادُّ عَلَی اللّهِ, وَ هُوَ عَلی حَدِّ الشِّرکِ بِاللّهِ ). از ابا عبد اللّه [امام صادق ] علیه السلام س أال کردم که هرگاه دو نفر از شیعیان در مورد مسئله ای چون قرض یا ارث با یکدیگر نزاع کنند و برای رفع نزاع و داوری میان خود نزد پادشاه وقت و یا قضات رسمی حکومت بروند, آیا این کار درست است? حضرت فرمودند: هر کس از آنان داوری
بخواهد در امری که حق باشد یا باطل, یقیناً به طاغوت متوسل شده است و هر آن چه چنان حاکمی به نفع او حکم کند, اگرچه حق مسلم او باشد, اما حرام است, زیرا او حق خود را به حکم طاغوت گرفته است; حال آن که خداوند فرمان داده است که به طاغوت کفر ورزند, آن جا که می فرماید: (آنان می خواهند از طاغوت داوری طلبند, در حالی که به ایشان امر شده است که به آن کفر ورزند, [النساء, آیه 60 [عرض کردم: پس می فرمایید این دو نفر چه کنند? فرمودند: بنگرند که کدام یک از شما راوی حدیث ماست و در حلال و حرام ما صاحب نظر است و احکام ما را به خوبی می شناسد, پس حکم خود را به او واگذار کنند و به نتیجه داوری او خشنود باشند, زیرا من چنین شخصی را بر شما حاکم قرار داده ام. هرگاه چنان حاکمی میان شما حکم کرد و سخن او پذیرفته نشد, به یقین, حکم خدا کوچک شمرده شده, فرمان ما رد شده است; و کسی که ما را رد کند, گویی که خدا را رد کرده است و چنین کسی در حد شرک به خداست....)32 روایت پنجم: در حدیث صحیح قدّاح از امام
صادق (ع) نقل شده است که فرمودند: ( قال رسول اللّه ( ص ) : مَن سَلَکَ طَریقاً یَطلُبُ فیهِ عِلماً سَلَکَ اللّهُ بِهِ طَریقاً الَی الجَنَّةِ [الی ان قالَ ]:وَ انَّ العُلَماءَ وَرَثَهُ الانبیاءَ انَّ الاَنبیاءَ لَم یُوَرِّثُوا دیناراً ولادِرهَما, وَلکِن وَرَّثُوا العِلمَ, فَمَن اخَذ مِنه اخَذَ بِحَظ وافر). پیامبر (ص) فرموده است: هر کس در طلب دانشی راهی را طی کند, خداوند او را به راهی می برد که به بهشت ختم می شود [تا آن جا که فرمود ]:و به درستی که علما وارثان انبیا هستند, و انبیای الهی, جز علم, دینار و درهمی به ارث نگذاشتند. پس هرکس از این میراث بهره ای برگیرد از حظّی وافر برخوردار شده است.)33 امام خمینی (س) در کنار روایات اصلی یاد شده در اثبات ولایت فقیه به روایات دیگری نیز اشاره نموده اند.34 7 تشکیل حکومت اسلامی توسط فقها در عصر غیبت دیدگاه فقهی امام خمینی (س) مبتنی بر ولایتِ فقیهِ عادلِ جامع الشرایط (از آن جمله عاقل و مدبّر) بر حکومت اسلامی است. این ولایتی است که ریشه در تکلیف الهی دارد. یعنی این که با احراز شرایط در هر یک از فقهای زمان در عصر غیبت قیام برای ایجاد حکومت اسلامی و اجرای احکام شرع تکلیف شرعی
و واجب کفایی است. بر طبق این دیدگاه ولایت فقیه بر اساس دلایل عقلی و نقلی مشروعیت خود را از شریعت حقه الهی و دین مبین اسلام می گیرد. امام خمینی (س) در (کتاب البیع) خود تصریح می نماید که: (امر ولایت و سرپرستی امت به (فقیه عادل) راجع است و اوست که شایسته رهبری مسلمانان است, چه حاکم اسلامی باید مُتّصف به (فقه) و (عدالت) باشد. پس اقامهٌ حکومت و تشکیل دولت اسلامی بر فقیهان عادل, واجب کفایی است.)35 هم چنین در این باره امام خمینی (س) در تحریر الوسیله تائکید می کنند که: مسائله :3 یَجِبُ کِفایةً عَلَی النُّوّابِ العامَّة ِ القِیام ِِ بِالاُمورالمُتَقَدِّمَة مَع بَسطِ یدِهِم وعَدمِ الخَوفِ مِن حُکّامِ الجَورِ, بِقَدرِ المَیسُورِ مَعَ الامکانِ . بر نوّاب عام (آن حضرت(ع)) به طور کفایی واجب است در صورتی که دستشان باز باشد و ترسی از حکام ظالم نباشد بقدر المیسور درصورت امکان, به امور سابق (آن چه برای امام(ع) می باشد) قیام نمایند.)63 بنابر این فتوا می توان نکاتی به شرح ذیل را استنباط کرد: الف) نوّاب عامه, کلیه فقهای جامع الشرایطی هستند که در امر فتوا و قضاوت صلاحیت داشته باشند. منظور از جامع الشرایط بودن نیز با استناد به شرایط زمامدار اسلامی که در مباحث
پیشین آمد این است که فقهای عادل متّصف به شرایطی عمومی از آن جمله عقل و تدبیر و کفایت نیز باشند. ب) تکلیف اداره کردن و زمامداریِ حکومت اسلامی و قیام در جهت ایجاد حکومت اسلامی بر فقهای جامع الشرایط یک واجب کفایی است; یعنی بر همه فقهای عادل با احراز سایر شرایط عمومی فوق الاشاره واجب است تا در جهت اجرای احکام الهی و سیاست ها و اقامه عدالت اسلامی و نهایتاً ایجاد حکومت اسلامی قیام کنند و در این جهت بکوشند; و این تکلیف, تا زمانی که یکی از آن ها حکومت اسلامی را در زمان غیبت امام عصر(عج) برپا نکرده است بر همگان باقی است. البته این واجب کفایی با در نظر گرفتن نکاتی از قبیل عدم نترسیدن از حکّام ظالم و ستم گر و ممکن بودن اجرای احکام الهی و تلاش برای برپایی حکومت اسلامی بر فقهای جامع الشرایط باقی است. ج) اگر یکی از فقهای جامع الشرایط حکومت اسلامی را برپا نمود و زمامداری آن را برعهده گرفت. این تکلیف به دلیل واجب کفایی بودن آن بر سایر فقها ساقط می شود. و مضافاً: (بر سایر فقها لازم است که از او پیروی کنند.)73 د) در صورت عدم امکان قیام برای ایجاد حکومت اسلامی از
سوی یکی از فقها: (چنان چه تشکیل دولت اسلامی جز با هماهنگی و اجتماع همه آنان میسور نباشد, بر همگی واجب است که مجتمعاً بر این امر اهتمام ورزند و درصدد تحقق آن برآیند.)83 ) و در صورت عدم امکان عملی بر قیام در ایجاد حکومت اسلامی از سوی همه فقهای جامع الشرایط : (منصب ولایت از آنان ساقط نمی شود و هم چنان بر جایگاه خود باقی هستند; اگرچه از تشکیل حکومت معذورند. در صورت اخیر, هر چند توفیق تصدی امر حکومت را نیافته اند, لکن آن دسته از امور مسلمانان را که مقدور است, حق دارند زیر پوشش ولایت و نظارت خود بگیرند از بیت المال و امور اقتصادی گرفته تا اجرای حدود الهی; بلکه از این هم بالاتر و آن, این که اگر مقتضی بود بر جان های مسلمانان نیز حق تصرف دارند.)93 8 حدودِ اختیارات زمامدار حکومت اسلامی (ولیّ فقیه) درباره حدود اختیارات و حوزه صلاحیت ولی فقیه در اداره و سرپرستی دولت اسلامی امام خمینی (س) در کتاب تحریر الوسیله خود تصریح کرده اند که آن چه در حوزه اختیارات و صلاحیت امام معصوم (ع) است به جز صدور فرمان در انجام جهاد ابتدایی برای ولیِّ فقیه به عنوان زمامدار حکومت اسلامی نیز وجود دارد:
مسائله 2 فی عَصرِ غَیبَةِ وَلِیِّ الامرِ وَسُلطان العصرِ عَجَّلَ اللّهُ فَرَجَهُ الشَّریفَ یَقُومُ نُوّابُهُ العامَّةُ وَهُمُ الفُقَهاءُ الجامِعونَ لِشَرایِطِ الفَتوی وَالقَضاءِ مَقامَهُ فِی اجراءِ السّیاساتِ وَسائِرِ ما لِلامامِ عَلَیهِ السَّلامُ الاّ البَداءة بِالجِهادِ. در زمان غیبت ولی امر و سلطان عصر عجل اللّه تعالی فرجه الشریف قائم مقام آن حضرت در اجرای سیاسات (حدود و تعزیرات) و تمام آن چه برای امام(ع)است, مگر جهاد ابتدایی, نوّاب عام حضرتش می باشند و آن ها فقهایی هستند که جامع الشرایط فتوا و قضاوت باشند.)40 در بیان اختیارات ولی فقیه امام خمینی (س) چنین مطرح کرده اند که: (اجرای تمام قوانین مربوط به حکومت به عهده فقهاست: از گرفتن خمس و زکات و صدقات و جزیه و خراج, و صرف آن در مصالح مسلمین, تا اجرای حدود و قصاص, که باید تحت نظر مستقیم حاکم باشد و ولیّ مقتول هم بدون نظارت او نمی
تواند عمل کند (تا) حفظ مرزها و نظم شهرها همه و همه. همان طور که پیغمبر اکرم (ص) مائمور اجرای احکام و برقراری نظامات اسلام بود و خداوند او را رئیس و حاکم مسلمین قرار داده و اطاعتش را واجب شمرده است, فقهای عادل هم بایستی رئیس و حاکم باشند, و اجرای احکام کنند و نظام اجتماعی اسلام را مستقر گردانند.)41 با توجه به دیدگاه فقهی امام خمینی (س) می توان ولایت و سرپرستی فقیه بر حکومت اسلامی را به صورت مطلق همانند امام معصوم (ع) قلمداد نمود و در مواردی به شرح ذیل آن را بسط داد: الف) صلاحیت فقیه عادل در قضاوت: امام خمینی (س) با استناد به شواهد نقلی از جمله حدیث امام صادق (ع)42 روایت شده توسط (اسحاق بن عمّار) بر صلاحیت فقهای عادل در تصدی امر قضاوت تائکید کرده اند و آن را از جمله دیدگاه مشترک فقهی میان تمام فقها دانسته اند: (از روایات بر می آید که تصدی منصب قضا با پیغمبر (ص) یا وصی اوست. در این که فقهای عادل به حسب تعیین ائمه (ع) منصب قضا (دادرسی) را دارا هستند و منصب قضا از مناصب فقهای عادل است اختلافی نیست.)43 ب) صلاحیت فقیه عادل در تصرف خُمس: امام خمینی (س) در
کتاب (کشف اسرار) خود بابی را تحت عنوان (بودجه حکومت و دولت اسلامی)مورد بررسی قرار داده و در آن حکومت اسلامی و در رائس آن رهبری مسلمین را متصدی اداره آن اموال دانسته اند. بدین ترتیب زمامدار حکومت اسلامی موظف است پنج نوع مالیات اسلامی شامل خمس, زکات, مالیات مربوط به اراضی خراجیه, جزیه و مالیات بر ارث فرد بدون وارث را دریافت و در جهت اداره امور مسلمین آن را مصرف نماید.44 در تصرف مطلق خمس اعم از سهم امام سهم سادات, حکم فقهی امام خمینی (س) بر این اساس مبتنی است که با استناد به حدیث امام علی (ع) 45 و حدیث مُرسلِ حَماد بن عیسی از امام موسی کاظم (ع) 46 می توان این نظریه فقهی را ارائه نمود که: (قرار دادن خمس در جمیع غنایم جنگی و فواید کسب, خود دلیل آن است که اسلام دارای دولت و حکومت است; و از این رو, به منظور رفع گرفتاری ها و مشکلات حکومت, پرداخت خمس را مقرر کرده است.)47 و هم چنین در تعلق خمس به حکومت اسلامی تصریح می کنند که: (تمام سهام خمس متعلّق به بیت المال است و حاکم حق تصرف در آن را دارد, و نظر حاکم, که مبتنی بر مصلحت تمام مسلمانان
است, لازم الاجراست.)48 و در مورد تصرف ولیّ فقیه بر انفال نیز امام خمینی (س) بر این عقیده اند که: (ظاهر آیات و روایات نشان دهنده آن است که انفال نیز ملکِ شخصی حضرت رسول (ص) و امامان بزرگوار(ع) نیست; بلکه آنان در این اموال عمومی, مالکیت به نحو تصرف دارند.)49 (بنابراین در زمان غیبت, در تمام اموری که امام معصوم در آن ها حق ولایت دارد, فقیه دارای ولایت است. از جمله آنهاست: خمس [چه سهم امام باشد و چه سهم سادات], انفال و آن چه بدون لشکرکشی به دست مسلمانان رسیده و به (فیء) موسوم است.)50 ج) صلاحیت فقیه عادل در امور حسبیه و تصدی امر حکومت: در مفهوم فقهی امور حِسبیه می توان اظهار داشت که: امور حِسبیه کارهای پسندیده ای است که شرع خواهان تحقق آن ها در جامعه است; و با انجام دادن یک یا چند نفر, از عهده دیگران برداشته می شود. از جمله مصادیق امور حسبیّه می توان امر به معروف و نهی از منکر و دفاع و قضاوت را نام برد. تصدی این امور در عصر غیبت به اعتقاد امام خمینی (س) بر عهده فقیه عادل است و او می تواند به شخص شایسته ای اجازه تصدی بدهد. از جمله مصادیق امور
حسبیه می توان اموری نظیر (حفظ نظام اسلامی), (پاسداری از مرزهای میهن اسلامی), (حفظ جوانان مسلمان از گمراهی و انحراف) و (جلوگیری از تبلیغات ضدّ اسلامی)51 را نام برد که بر اساس دیدگاه فقهی امام خمینی (س): (این امور نیز در دوران غیبت امام(ع) از جمله اختیارات فقیه خواهد بود.)52 از آن جایی که انجام امور یاد شده امکان پذیر نیست مگر با ایجاد حکومت اسلامی, امام خمینی (س) تشکیل حکومت اسلامی و تصدی امر حکومت را در حوزه صلاحیت ولی فقیه دانسته اند و تصریح کرده اند که: (قدر مسلّم آن است که فقهای عادل بهترین کسانی هستند که می توانند عهده دار تصدی این امور شوند. پس ناگزیر باید آنان در این امور دخالت کنند و تشکیل حکومت اسلامی به اذن و نظارت آنان باشد.)53 ایشان در کتاب تحریر الوسیله جهاد ابتدایی را از جمله اختیارات انحصاری برای امام معصوم (ع) دانسته اند; اما در کتاب البیع خود تعلق انحصاری آن به امام معصوم را هم مورد تشکیک قرار می دهند و چنین مطرح می کنند که: (نتیجه ای که از تمام آن چه ذکر کردیم گرفته می شود آن است که کلیه اختیاراتی که امام (ع) دارد, فقیه نیز داراست, مگر دلیلی شرعی اقامه شود مبنی بر
آن که فلان اختیار و حق ولایت امام (ع) به جهت حکومت ظاهری او نیست, بلکه به شخص امام مربوط می شود که به سبب مقام معنوی او به وی اختصاص یافته است; و یا دلیلی اقامه شود که فلان موضوع, گرچه مربوط به مسائل حکومت و ولایت ظاهری بر جامعه اسلامی است, لکن مخصوص شخص امامِ معصوم (ع) است و شامل دیگران نمی شود, همچون دستور به جهاد غیر دفاعی, که بین فقها مشهور است; هر چند این مسئله نیز, خود جای بحث و تائمّل بسیار دارد.)54 درخصوص این مطلب که آیا اختیارات ولی فقیه در چهارچوب احکام فرعی الهی است یا آن که حکم وی بر جمیع احکام فرعی مقدم است, امام خمینی (س) بر این اعتقادند که اگر مصلحت امت اسلامی ایجاب کند ولیّ فقیه می تواند در احکام فرعی تصرف کند و اختیارات و حوزه صلاحیت ولیّ فقیه تا آن جا است که اوامر وی بر آن ها مقدم است. دیدگاه فقهی امام خمینی (س) درباره برتری حکم ولیّ فقیه بر احکام فرعیّه اسلام بر این پایه استوار است که اصولاً حکومت, شعبه ای از ولایت مطلقه رسول اللّه (ص) است. و اگر حکومت در چهارچوب احکام فرعیّه الهیّه باشد, حکومت و ولایت مطلقه مفوّضه به
نبی اسلام یک پدیده بی معنا و بی محتوا می گردد.55 حال آن که حکومت می تواند هر امری, چه عبادی و یا غیر عبادی که جریان آن مخالف مصالح اسلام است, از آن جلوگیری کند. حکومت می تواند از حج که از فرایض مهم الهی است در مواقعی که مخالف صلاح کشور اسلامی است موقتاً جلوگیری کند.56 در مجموع با توجه به مطالب مشروحه فوق, امام خمینی (س) (ولایت مطلقه فقیه) در زمامداری حکومت اسلامی را مطرح کرده و دیدگاه فقهی خود را با عنایت به آیات و روایات و دلایل عقلی اثبات و تشریح و تبیین نموده اند و به طور خلاصه, در این رابطه امام خمینی (س) نتیجه گیری نموده اند که: (فقها از طرف امام (ع) حجت بر مردم هستند. همه امور و تمام کارهای مسلمین به آنان واگذارده شده است.)57 نهایتاً با استناد به مجموعه نظریات فقهی امام خمینی (س) می توان نتیجه گیری کرد که: امام خمینی (س) اولاً: ضرورت ایجاد حکومت اسلامی توسط فقها در زمان غیبت امام معصوم (ع) را مطرح کرده اند. ثانیاً: نظریه (ولایت فقیه) در تصدی زمامداری حکومت اسلامی با صلاحیت و اختیاراتی مشابه با امام معصوم (ع) را ارائه و از آن دفاع کرده اند. ثالثاً: اختیارات ولیِّ
فقیه را فراتر از چهارچوب احکام فرعی الهی بر شمرده و حکم زمامدار حکومت اسلامی را مقدم بر جمیع آن احکام دانسته اند.
: 1. در این تحقیق دولت به معنای etatS و یا tatE در نظر گرفته شده است و نه حکومت به معنای tnemenrevuoG رجوع شود به: سید خلیل خلیلیان, حقوق بین الملل اسلامی (چاپ چهارم: تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامی, 1372( ص127. 2. امام خمینی, ولایت فقیه (چاپ سوم: تهران, م أسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س), 1374( ص7. 3. همان, ص33. 4. همان, ص33. 5. همان, ص18. 6. همان. 7. همان, ص27. 8. همان, ص28. 9. همان. 10. همان, ص17. 11 . امام خمینی, صحیفه نور, ج2, ص170. 12.شئون و اختیارات ولی فقیه, ترجمه مبحث ولایت فقیه از کتاب البیع امام خمینی (س) (چاپ چهارم: تهران وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی, 1374( ص 23. 3 . نهج البلاغه, خطبه3 (معروف به شقشقیه). 4 . ر. ک: ولایت فقیه, همان, ص7080. 5 . همان, ص8. 6 . همان, ص43. 7 . ترجمه مبحث ولایت فقیه از کتاب البیع امام خمینی(س), همان, ص30. 8 . همان, ص30. 9 . همان, ص90. 20. همان. 0. ولایت فقیه, همان, ص 3. 00. همان, ص73. 30. ترجمه مبحث ولایت فقیه از
کتاب البیع امام خمینی(س), همان, ص23. 40. ولایت فقیه, ص73. 50. همان, ص83. 60. نهج البلاغه, خطبه 3 . 70. ترجمه مبحث ولایت فقیه از کتاب البیع, همان, ص 3. 80. ولایت فقیه, ص3. 90. شیخ حر عاملی; وسائل الشیعه, ج8 , باب8, حدیث 25. به نقل از ترجمه مبحث ولایت فقیه از کتاب البیع, ص73. 23. اصول کافی, ج , ص83, باب (فقد العلماء). به نقل از ترجمه مبحث ولایت فقیه از کتاب البیع, ص 4. 3. وسائل الشیعه, ج8 , ص 2 , حدیث9, به نقل از ترجمه ولایت فقیه از کتاب البیع, ص54. 03. وسائل الشیعه, ج8 , ص89, به نقل از کتاب البیع, ص84. 33. اصول کافی, ج , ص43. به نقل از کتاب البیع, ص6575. 43. ر.ک: ولایت فقیه, ص85, و ص4 ;39 شئون و اختیارات ولیّ فقیه, ترجمه کتاب البیع, ص3444, ص05, و ص66 6. 53. ترجمه مبحث ولایت فقیه از کتاب البیع, همان, ص33. 63. تحریر الوسیله, ج0 (چاپ اول: قم, دفتر انتشارات اسلامی, 1368( ص003. 73. ترجمه مبحث ولایت فقیه از کتاب البیع, همان, ص33. 83. همان, ص33. 93. همان. 24. تحریر الوسیله, ج0, ص003303. 4. ولایت فقیه (چاپ سوم, 1374( ص 6. 04. وسائل الشیعه, ج8 , ص6و7, (کتاب القضاء), باب
3, حدیث:0 عن اسحاقِ بنِ عَمّار, عن ابی عبدالّه(ع) قالَ: قالَ امیرالمُومِنین, صَلَواتُ اللّهُ عَلَیه, لِشُرَیح: یا شُرَیحُ قَد جَلَستَ مَجلِساً لایَجلِسُهُ (ما جَلَسَه) الاّ نبیِّ او وَصِیِّ او شَقِیٌ. 34. ولایت فقیه, همان, ص46. 44. امام خمینی, کشف اسرار (تهران, انتشارات محمد) ص550. 54. وسائل الشیعه, ج6, ص 43, حدیث0 . 64. همان, ص363. 74. ترجمه مبحث ولایت فقیه از کتاب البیع, همان, ص86. 84. همان, ص57. 94. همان, ص67. 25. همان, ص77. 5. همان, ص97. 05. همان. 35. همان, ص28 97. 45. ترجمه کتاب البیع, همان, ص77. 55. امام خمینی, صحیفه نور, ج20, ص27 . 65. همان. 75. ولایت فقیه, همان, ص 7.
آیین انقلاب اسلامی مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام (ره) اختلاف نظر و مزدوری بعضی سران کشورهای اسلامی، به هفتصد میلیون مسلمان، علیرغم معادن و ثروت ها و امکانات طبیعی شان، فرصت و امکان کوتاه کردن دست استعمار و صهیونیسم و محدود کردن نفوذ بیگانگان نمی دهد، خودخواهی ها و دست نشاندگی و تسلیم بعضی از دولت های عربی در برابر نفوذ مستقیم بیگانگان، مانع این می شود که دهها میلیون عرب بتوانند سرزمین فلسطین را از اشغال و غصب اسرائیل برهانند. همه باید بدانند که هدف دولت های بزرگ از ایجاد اسرائیل، تنها با اشغال فلسطین پایان نمی پذیرد، آنها در این نقشه اند که (پناه بر خدا) تمامی کشورهای عربی را به همان سرنوشت فلسطین دچار کنند و امروز ما ناظر جهاد مبارزین فلسطینی در راه سپردن سرنوشت فلسطین به فلسطینی ها هستیم، ناظر مجاهدانی هستیم که جان بر کف به جهاد قهرمانانه علیه اشغال و تجاوز و در راه آزادی فلسطین و سرزمین های اشغال شده بپا خاسته اند، ناظر آنچه که دیروز دست نشاندگان استعمار در اردن و امروز در لبنان بر سر این مجاهدان آوردند، ناظر تبلیغات و توطئه هائی که علیه آنان به انحاء مختلف، همگی به تحریک و به دست گماشتگان استعمار و به منظور جدا کردن گروه های مسلمان از مبارزان فلسطینی و به خاطر بیرون
کردن مبارزه از مناطق سوق الجیشی (که موقعیت مناسبی برای ضربه زدن به قوای اسرائیل و صهیونیسم، این دشمن غاصب دارد) انجام می گیرد، هستیم. آیا مسلمانان و سران کشورهای اسلامی در چنین موقعیتی در پیشگاه خدا و عقل و وجدان، مسؤولیت و وظیفه ای ندارند؟ آیا رواست که مجاهدان فلسطینی به دست گماشتگان استعمار در مناطق زیر سلطه استعمار قتل عام شوند ولی دیگران در برابر این جنایت سکوت کنند و حتی در بیرون راندن این جهاد آزادیبخش از مناسبترین منطقه سوق الجیشی خودش، با یکدیگر همداستانی و توطئه کنند؟ آیا دولت های عربی و ساکنان مسلمان این مناطق نمی دانند که با نابودی این جهاد، سایر کشورهای عربی از شر این دشمن ناپاک، روی امن و امان نخواهند دید؟ امروز بر تمام مسلمانان عموما و بر حکومت ها و دولت های عربی خصوصا، به خاطر حفظ استقلال خودشان لازم است که به پاسداری و پشتیبانی این گروه مجاهد، متعهدانه اقدام کنند و از هیچ تلاشی در راه رسانیدن اسلحه و آذوقه و ذخیره به این مجاهدان دریغ نورزند و بر فدائیان مجاهد لازم است که با توکل به خدا و پایبندی به تعالیم قرآن، با ثبات و جدیت تمام در راه هدف مقدس خویش به کار خود ادامه دهند، نه آنکه از سردی و سستی
بعضی عناصر، افسرده شوند و به شور آزادیبخش شان لطمه ای رسد.تاکید می شود که مجاهدان و اهالی مناطقی که مجاهدان در آن سرگرم کارند با یکدیگر. از تمام مسلمانان بیدار و هوشیار و دور اندیش خصوصا بندگان خالص خدا و علمای اعلام خواستارم که در این روزهای مبارک از خدا بخواهند که مسلمانان را در رهائی از سلطه ناپاک، استعمار یاری کند.در مجامع ماه مبارک رمضان و اجتماعات بزرگ اسلامی دیگر مانند نمازهای جمعه و مواقع حج، به خاطر نشر و ابلاغ حقایق به تمام مسلمانان بکوشند و مردم را به پیروی قرآن (که همه را به وحدت می خواند) دعوت کنند و برای آزادی فلسطین و حل مشکلات خانمانسوزی که گریبانگیر سراسر عالم اسلامی شده است، دست به دست هم بدهند.از خدای بزرگ خواستارم که دست بیگانگان را از سرزمین مسلمانان قطع فرماید. «انه سمیع مجیب.» (1) یکی از علل قیام مردم مسلمان ایران علیه شاه، حمایت بیدریغ او از اسرائیل غاصب است، نفت اسرائیل را تأمین می کند، ایران را بازار مصرف کالاهای اسرائیل کرده است و حمایت های معنوی دیگرو برای فریب افکار جهانی، صرفا به محکوم کردن اسرائیل می پردازد.ملت مسلمان ایران و هیچ مسلمانی و اصولا هیچ آزاده ای اسرائیل را به رسمیت نمی شناسد و ما همواره حامی برادران فلسطینی و عرب
خود خواهیم بود. (2) من از خدای تبارک و تعالی می خواهم که ملت برادر ما فلسطین را بر مشکلات خودش غلبه دهد .ما با آنها برادر هستیم و من از اولی که این نهضت قبل از 15 سال که ابتدای این نهضت بود، راجع به فلسطین همیشه در نوشته ها و گفته ها راجع به فلسطین و راجع به جنایاتی که اسرائیل در آن حدود کرده است، همیشه متذکر می شدم و الان هم انشاء الله بعد از اینکه ما از این غائله فارغ بشویم همانطوری که آنوقت در کنار شما بودیم و حالا هم در کنار شما هستیم و امیدواریم که همه با هم مثل برادر با مشکلات مقابله کنیم.من از خدای تبارک و تعالی عزت اسلام و مسلمین و رجوع قدس به برادران خودمان را می خواهم. (3) امروز قبله اول مسلمین، به دست اسرائیل این غده سرطانی خاورمیانه افتاده است، امروز برادران فلسطینی و لبنانی عزیز ما را با تمام قدرت می کوبد و به خاک و خون می کشد، امروز اسرائیل با تمام وسایل شیطانی تفرقه افکنی می کند، بر هر مسلمانی لازم است که خود را علیه اسرائیل مجهز کند.امروز کشورهای افریقایی مسلمان ما زیر یوغ امریکا و سایر اجانب و سرسپردگان آنان دست و پا می زنند. (4) خداوند انشاء الله ما
را موفق کند به اینکه یک روزی برویم و در قدس نماز بخوانیم و مسلمان ها امیدوارم که روز قدس را بزرگ بشمارند و در همه ممالک اسلامی در روز قدس در روز جمعه آخر ماه مبارک تظاهر کنند، مجالس داشته باشند، محافل داشته باشند، مسجد داشته باشند، در مساجد فریاد بزنند.وقتی یک میلیارد جمعیت فریادکرد، اسرائیل نمی تواند، از همان فریادش می ترسد، اگر همه مسلمینی که در دنیا هستند الان هستند که قریب یک میلیارد هستند، اگر در روز قدس همه بیرون بیایند از خانه، فریاد بکنند مرگ بر امریکا و مرگ بر اسرائیل و مرگ بر شوروی، همین قول مرگ بر شوروی برای آنها مرگ می آورد.جمعیتشان یک میلیارد، ذخائرشان اینهمه زیاد که همه دولت ها محتاج به ذخائر شما هستند معذلک شما را وادار می کنند با هم مختلف باشید اختلاف کنید و ذخائرتان را ما ببریم و هیچ کدام صحبت نکنید.خوب است یک مقدار ملت های غیر ایران از ایران سرمشق بگیرند و از این ملت نجیب عزیز ما، و خوب است یک قدری از این جوان هائی که در امریکا و در انگلستان و در بلاد غرب هستند و تظاهر می کنند و در مقابل پلیس می ایستند و آنها را غل و زنجیر می کنند در حال غل هم فریاد می زنند و احقاق حق
می خواهند بکنند یک قدری ما متنبه بشویم و ما تعلیم بگیریم از این جوان ها که آنها برای اسلام فریاد می کنند. (5)
: 1 پیام امام خمینی به پشتیبانی از فلسطین صحیفه نور جلد 1 ص 194 192 تاریخ: 51 19/8/ 2 مصاحبه امام خمینی با بولتن خبری خاورمیانه صحیفه نور جلد 3 ص 178 تاریخ: 26/8/57 (پاریس نوفل لوشاتو) 3 بیانات امام خمینی در دیدار با هیئت فلسطینی صحیفه نور جلد 5 ص 93 92 تاریخ: 57 29/11/ 4 پیام امام خمینی به زائران بیت الله الحرام صحیفه نور جلد 9 ص 226 تاریخ: 58 7/7/ 5 بیانات امام خمینی به مناسبت روز جهانی قدس صحیفه نور جلد 12 ص 276 تاریخ: 59 51/5/
آیین انقلاب اسلامی مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام (ره) مجموعه قانون، برای اصلاح جامعه کافی نیست.برای این که قانون مایه اصلاح و سعادت بشر شود به قوه اجرائیه و مجری احتیاج دارد.بهمین جهت، خداوند متعال در کنار فرستادن یک مجموعه قانون یعنی احکام شرع یک حکومت و دستگاه اجرا و اداره مستقر کرده است. رسول اکرم (ص) در رأس تشکیلات اجرائی و اداری جامعه مسلمانان قرار داشت.علاوه بر ابلاغ وحی و بیان و تفسیر عقاید و احکام و نظامات اسلام به اجرای احکام و برقراری نظامات اسلام همت گماشته بود تا دولت اسلام را بوجود آورد.در آن زمان مثلا به بیان قانون جزا اکتفا نمی کرد بلکه در ضمن به اجرای آن می پرداخت، دست می برید، حد می زد، و رجم می کرد.پس از رسول اکرم (ص) خلیفه همین وظیفه و مقام را دارد.رسول اکرم (ص) که خلیفه تعیین کرد فقط برای بیان عقاید و احکام نبود بلکه همچنین برای اجرای احکام و تنفیذ قوانین بود .وظیفه اجرای احکام و برقراری نظامات اسلام بود که تعیین خلیفه را تا حدی مهم گردانیده بود که بدون آن پیغمبر اکرم (ص) «ما بلغ رسالته» رسالت خویش را به اتمام نمی رسانید .زیرا مسلمانان پس از رسول اکرم (ص) نیز به کسی احتیاج داشتند که اجرای قوانین کند،
نظامات اسلام را در جامعه برقرار گرداند تا سعادت دنیا و آخرتشان تأمین شود. اصولا قانون و نظامات اجتماعی، مجری لازم دارد.در همه کشورهای عالم و همیشه اینطور است که قانونگزاری بتنهائی فایده ندارد.قانونگزاری بتنهائی سعادت بشر را تأمین نمی کند.پس از تشریع قانون بایستی قوه مجریه ای بوجود آید.قوه مجریه است که قوانین و احکام دادگاهها را اجرا می کند و ثمره قوانین و احکام عادلانه دادگاهها را عاید مردم می سازد.بهمین جهت، اسلام همان طور که قانونگزاری کرده قوه مجریه هم قرار داده است. «ولی امر» متصدی قوه مجریه هم هست. (1) سنت و رویه پیغمبر اکرم (ص) دلیل بر لزوم تشکیل حکومت است.زیرا اولا خود تشکیل حکومت داد و تاریخ گواهی میدهد که تشکیل حکومت داده و به اجرای قوانین و برقراری نظامات اسلام پرداخته و به اداره جامعه برخاسته است، والی به اطراف می فرستاده، به قضاوت می نشسته و قاضی نصب می فرموده، سفرائی به خارج و نزد رؤسای قبائل و پادشاهان روانه می کرده، معاهده و پیمان می بسته، جنگ را فرماندهی می کرده و خلاصه احکام حکومتی را به جریان می انداخته است.ثانیا برای پس از خود بفرمان خدا تعیین حاکم کرده است وقتی خداوند متعال برای جامعه پس از پیامبر اکرم (ص) تعیین حاکم میکند باین معنی است که حکومت پس از رحلت
رسول اکرم (ص) نیز لازم است و چون رسول اکرم (ص) با وصیت خویش فرمان الهی را ابلاغ می نماید ضرورت تشکیل حکومت را نیز می رساند. بدیهی است ضرورت اجرای احکام که تشکیل حکومت رسول اکرم (ص) را لازم آورده منحصر و محدود به زمان آن حضرت نیست و پس از رحلت رسول اکرم (ص) نیز ادامه دارد.طبق آیه شریفه، احکام اسلام محدود به زمان و مکانی نیست، و تا ابد باقی و لازم الاجرا است.تنها برای زمان رسول اکرم (ص) نیامده تا پس از آن متروک شود و دیگر حدود و قصاص یعنی قانون جزای اسلام اجرا نشود یا انواع مالیاتهای مقرر گرفته نشود یا دفاع از سرزمین و امت اسلام تعطیل گردد.این حرف که قوانین اسلام تعطیل پذیر یا منحصر و محدود به زمان یا مکانی است بر خلاف ضروریات اعتقادی اسلام است.بنابراین، چون اجرای احکام پس از رسول اکرم (ص) و تا ابد ضرورت دارد تشکیل حکومت و برقراری دستگاه اجرا و اداره ضرورت می یابد.بدون تشکیل حکومت و بدون دستگاه اجرا و اداره که همه جریانات و فعالیت های افراد را از طریق اجرای احکام تحت نظام عادلانه در آورد هرج و مرج بوجود می آید و فساد اجتماعی و اعتقادی و اخلاقی پدید می آید.پس برای اینکه هرج و مرج
و عنان گسیختگی پیش نیاید و جامعه دچار فساد نشود چاره ای نیست جزتشکیل حکومت و انتظام بخشیدن به همه اموری که در کشور جریان می یابد. بنابراین، بضرورت شرع و عقل آنچه در دوره حیات رسول اکرم (ص) و زمان امیر المؤمنین علی بن ابیطالب (ع) لازم بوده یعنی حکومت و دستگاه اجرا و اداره پس از ایشان و در زمان ما لازم است. (2) دلیل دیگر بر لزوم تشکیل حکومت، ماهیت و کیفیت قوانین اسلام احکام شرع است.ماهیت و کیفیت این قوانین می رساند که برای تکوین یک دولت و برای اداره سیاسی و اقتصادی و فرهنگی جامعه تشریع گشته است. اولا احکام شرع حاوی قوانین و مقررات متنوعی است که یک نظام کلی اجتماعی را می سازد .در این نظام حقوقی، هر چه بشر نیاز دارد فراهم آمده است، از طرق معاشرت با همسایه و اولاد و عشیره و قوم و خویش و همشهری و امور خصوصی و زندگی زناشوئی گرفته تا مقررات مربوط به جنگ و صلح و مراوده با سایر ملل، از قوانین جزائی تا حقوق تجارت و صنعت و کشاورزی .برای قبل از انجام نکاح و انعقاد نطفه قانون دارد و دستور می دهد که نکاح چگونه صورت بگیرد و خوراک انسان در آن هنگام یا موقع انعقاد نطفه
چه باشد، در دوره شیر خوارگی چه وظائفی بر عهده پدر و مادر است و بچه چگونه باید تربیت شود، و سلوک مرد و زن با همدیگر و با فرزندان چگونه باشد.برای همه این مراحل دستور و قانون دارد تا انسان تربیت کند، انسان کامل و فاضل، انسانی که قانون متحرک و مجسم است و مجری داوطلب و خودکار قانون است.معلوم است که اسلام تا چه حد به حکومت و روابط سیاسی و اقتصادی جامعه اهتمام می ورزد تا همه شرایط به خدمت تربیت انسان مهذب و با فضیلت در آید. قرآن مجید و سنت شامل همه دستورات و احکامی است که بشر برای سعادت و کمال خود احتیاج دارد.در «کافی» فصلی است بعنوان «تمام احتیاجات مردم در کتاب و سنت بیان شده است» ، (3) و کتاب یعنی قرآن «تبیان کل شیء» (4) است روشنگر همه چیز و همه امور است.امام سوگند یاد می کند طبق روایات که تمام آنچه ملت احتیاج دارد در کتاب و سنت هست، و در این شکی نیست. (5) ثانیا با دقت در ماهیت و کیفیت احکام شرع در می یابیم که اجرای آنها و عمل به آنها مستلزم تشکیل حکومت است و بدون تأسیس یک دستگاه عظیم و پهناور اجرا و اداره نمی توان به وظیفه اجرای احکام
الهی عمل کرد. ما اکنون بعضی موارد را ذکر می کنیم.آقایان بموارد دیگر هم مراجعه کنند. مالیاتهائی که اسلام مقرر داشته و طرح بودجه ای که ریخته نشان میدهد تنها برای سد رمق فقرا و سادات فقیر نیست، بلکه برای تشکیل حکومت و تأمین مخارج ضروری یک دولت بزرگ است . مثلا خمس یکی از درآمدهای هنگفتی است که به بیت المال می ریزد و یکی از اقلام بودجه را تشکیل می دهد.طبق مذهب ما از تمام منافع کشاورزی، تجارت، منابع زیرزمینی و روی زمینی و بطورکلی از کلیه منافع و عواید بطرز عادلانه ای گرفته می شود، بطوریکه از سبزی فروش درب این مسجد تا کسی که به کشتیرانی اشتغال دارد یا معدن استخراج می کند همه را شامل می شود.این اشخاص باید خمس اضافه بر درآمد را پس از صرف مخارج متعارف خود به حاکم اسلام بپردازند تا به بیت المال وارد شود.بدیهی است درآمد به این عظمت برای اداره کشور اسلامی و رفع همه احتیاجات مالی آن است.هرگاه خمس درآمد کشورهای اسلام یا تمام دنیا را اگر تحت نظام اسلام درآید حساب کنیم معلوم میشود منظور از وضع چنین مالیاتی فقط رفع احتیاج سید و روحانی نیست، بلکه قضیه مهم تر از اینهاست.منظور رفع نیاز مالی تشکلات بزرگ حکومتی است. «جزیه» (6) که بر «اهل ذمه» (7) مقرر
شده، و خراج که از اراضی کشاورزی وسیعی گرفته می شود درآمد فوق العاده ای را بوجود می آورد.مقرر شدن چنین مالیاتهائی دلالت دارد بر این که حاکمی و حکومتی لازم است.وظیفه حاکم و والی است که بر «اهل ذمه» بر حسب استطاعت مالی و درآمدشان مالیات سرانه ببندد یا از مزارع و مواشی آنها مالیات متناسب بگیرد، همچنین خراج یعنی مالیات بر اراضی وسیعی را که «مال الله» و در تصرف دولت اسلامی است جمع آوری کند.این کار، مستلزم تشکیلات منظم و حساب و کتاب و تدبیر و مصلحت اندیشی است و با هرج و مرج انجام شدنی نیست.این بعهده متصدیان حکومت اسلامی است که چنین مالیاتهائی را باندازه و بتناسب و طبق مصلحت تعیین کرده سپس جمع آوری کنند و بمصرف مصالح مسلمین برسانند. ملاحظه می کنید که احکام مالی اسلام بر لزوم تشکیل حکومت دلالت دارد، و اجرای آن جز از طریق استقرار تشکیلات اسلامی میسر نیست. (8) بسیاری از احکام از قبیل دیات که باید گرفته و به صاحبانش داده شود، یا حدود (9) و قصاصی (10) که باید با نظر حاکم اسلامی اجرا شود و بدون برقراری یک تشکیلات حکومتی تحقق نمی یابد .همه این قوانین مربوط به سازمان دولت است و جز قدرت حکومتی از عهده انجام این امور مهم بر
نمی آید. (11) از طرف دیگر احکامی که راجع به حفظ نظام اسلام و دفاع از تمامیت ارضی و استقلال امت اسلام است بر لزوم تشکیل حکومت دلالت دارد.مثلا این حکم: «و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخیل» (12) که امر به تهیه و تدارک هر چه بیشتر نیروی مسلح و دفاعی بطور کلی است، و امر به آماده باش و مراقبت همیشگی در دوره صلح و آرامش. هرگاه مسلمانان باین حکم عمل کرده و با تشکیل حکومت اسلامی به تدارکات وسیع پرداخته بحال آماده باش کامل جنگی می بودند مشتی یهودی جرأت نمی کردند سرزمینهای ما را اشغال کرده مسجد اقصای ما را خراب کنند و آتش بزنند، و مردم نتوانند به اقدام فوری برخیزند .تمام اینها نتیجه این است که مسلمانان به اجرای حکم خدا برنخاسته و تشکیل حکومت صالح و لایق نداده اند.اگر حکومت کنندگان کشورهای اسلامی نماینده مردم با ایمان و مجری احکام اسلام می بودند اختلافات جزئی را کنار می گذاشتند دست از خرابکاری و تفرقه اندازی بر می داشتند و متحد می شدند و «ید واحده» می بودند.در آنصورت مشتی یهودی بدبخت که عمال آمریکا و انگلیس و اجانبند نمی توانستند اینکارها را بکنند هر چند آمریکا و انگلیس پشتیبان آنها باشند.این از بی عرضگی کسانی است که بر مردم مسلمان حکومت
می کنند. آیه و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة... دستور می دهد که تا حد امکان نیرومند و آماده باشید تا دشمنان نتوانند به شما ظلم و تجاوز کنند.ما متحد و نیرومند و آماده نبودیم که دستخوش تجاوزات بیگانه شده و می شویم و ظلم می بینیم. (13) ما برای این که وحدت امت اسلام را تأمین کنیم، برای این که وطن اسلام را از تصرف و نفوذ استعمارگران و دولتهای دست نشانده آنها خارج و آزاد کنیم راهی نداریم جز این که تشکیل حکومت بدهیم.چون بمنظور تحقق وحدت و آزادی ملتهای مسلمان بایستی حکومتهای ظالم و دست نشانده را سرنگون کنیم و پس از آن حکومت عادلانه اسلامی را که در خدمت مردم است بوجود آوریم.تشکیل حکومت برای حفظ نظام و وحدت مسلمین است، چنانکه حضرت زهرا سلام الله علیها در خطبه خود می فرماید که «امامت برای حفظ نظام و تبدیل افتراق مسلمین به اتحاد است» . (14) استعمارگران بدست عمال سیاسی خود که بر مردم مسلط شده اند نظامات اقتصادی ظالمانه ای را تحمیل کرده اند و بر اثر آن مردم بدو دسته تقسیم شده اند: ظالم و مظلوم.در یک طرف صدها میلیون مسلمان گرسنه و محروم از بهداشت و فرهنگ قرار گرفته است و در طرف دیگر اقلیتهائی از افراد ثروتمند و صاحب قدرت
سیاسی که عیاش و هرزه گرد و فاسدند.مردم گرسنه و محروم کوشش می کنند که خود را از ظلم حکام غارتگر نجات بدهند تا زندگی بهتری پیدا کنند و این کوشش ادامه دارد، لکن اقلیتهای حاکم و دستگاههای حکومتی جائر مانع آنهاست.ما وظیفه داریم مردم مظلوم و محروم را نجات دهیم.ما وظیفه داریم پشتیبان مظلومین و دشمن ظالمین باشیم .همین وظیفه است که امیر المؤمنین (ع) در وصیت معروف به دو فرزند بزرگوارش تذکر می دهد و می فرماید: «و کونا للظالم خصما و للمظلوم عونا» دشمن ستمگر و یاور و پشتیبان ستمدیده باشید. علمای اسلام موظفند با انحصار طلبی و استفاده های نامشروع ستمگران مبارزه کنند و نگذارند عده کثیری گرسنه و محروم باشند و در کنار آنها ستمگران غارتگر و حرامخوار در ناز و نعمت بسر ببرند.امیر المؤمنین (ع) می فرماید من حکومت را باین علت قبول کردم که خداوند تبارک و تعالی از علمای اسلام تعهد گرفته و آنها را ملزم کرده که در مقابل پرخوری و غارتگری ستمگران و گرسنگی و محرومیت ستمدیدگان ساکت ننشینند و بیکار نایستند: «اما و الذی فلق الحبة و برأ النسمة لو لا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله علی العلماء ان لا یقاروا علی کظة ظالم و لا سغب مظلوم
لا لقیت حبلها علی غاربها و سقیت آخرها بکأس اولها و لا لقیتم دنیا کم هذه ازهد عندی من عفطة عتر...» (15) سوگند بآنکه بذر را بشکافت و جان را بیافرید اگر حضور یافتن بیعت کنندگان نبود و حجت بر لزوم تصدی من با وجود یافتن نیروی مددکار تمام نمی شد و اگر نبود که خدا از علمای اسلام پیمان گرفته که بر پرخوری و غارتگری ستمگران و گرسنگی جانکاه و محرومیت ستمدیدگان خاموش نمانند زمام حکومت را رها می ساختم و از پی آن نمی گشتم و می دیدید که این دنیاتان و مقام دنیایی تان در نظرم از نمی که از عطسه بزی بیرون می پرد ناچیزتر است! امروز چطور می توانیم ساکت و بیکار بنشینیم و ببینیم عده ای خائن و حرامخوار و عامل بیگانه بکمک اجانب و بزور سرنیزه ثروت و دسترنج صدها میلیون مسلمان را تصاحب کرده اند و نمی گذارند از حداقل نعمتها استفاده کنند؟ وظیفه علمای اسلام و همه مسلمانان است که باین وضع ظالمانه خاتمه بدهند و در این راه که راه سعادت صدها میلیون انسان است حکومتهای ظالم را سرنگون کنند و حکومت اسلامی تشکیل دهند. (16) چون در گذشته برای تشکیل حکومت و برانداختن تسلط حکام خائن و فاسد بطور دسته جمعی و بالاتفاق قیام نکردیم و بعضی سستی بخرج دادند
و حتی از بحث و تبلیغ نظریات و نظامات اسلامی مضایقه نمودند بلکه بعکس به دعا گوئی حکام ستمکار پرداختند این اوضاع بوجود آمد، نفوذ و حاکمیت اسلام در جامعه کم شد، ملت اسلام دچار تجزیه و ناتوانی گشت، احکام اسلام بی اجرا ماند و در آن تغییر و تبدیل واقع شد، استعمارگران برای اغراض شوم خود بدست عمال سیاسی خود قوانین خارجی و فرهنگ اجنبی را در بین مسلمانان رواج دادند و مردم را غرب زده کردند.اینها همه برای این بود که ما قیم و رئیس و تشکیلات رهبری نداشتیم.ما تشکیلات حکومتی صالح می خواهیم.این مطلب از واضحات است. (17) و آقایان ائمه جمعه و جماعات و همه خطبای کشورهای اسلامی باید این مطلب را به مردم برسانند که بنابر منطق این طایفه که می گویند «باید مسلمان در سیاست دخالت نکند» و او را طرد می کنند و شاید لعن بکنند باید [العیاذ بالله] رسول الله را طرد کنند.رسول الله پایه سیاست را در دیانت گذاشته است.رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم تشکیل حکومت داده است، تشکیل مراکز سیاست داده است و سایر خلفای اسلام تا آنجائی که به انحراف کشیده نشده بود در صدر اسلام.باید همه آنها را نفی کنند، باید آنها را این آخوندهای درباری و این سلاطین
نوکر مآب باید پیغمبر اکرم و خلفای اسلام را طرد کنند و بگویند که آنها مسلم نبودند، برای اینکه آنها دخالت در سیاست می کردند.سیاستی که در صدر اسلام بود یک سیاست جهانی بود.پیغمبر اسلام دستش را دراز کرده بود دراطراف عالم و عالم را دعوت می کرد به اسلام و دعوت می کرد به سیاست اسلامی و حکومت تشکیل داد و خلفای بعد حکومت تشکیل دادند . در صدر اسلام از زمان رسول خدا تا آنوقتی که انحراف در کار نبود، سیاست و دیانت توأم بودند، این آخوندهای درباری و این به اصطلاح سلاطین آمریکائی یا شوروی یا باید پیغمبر و پیغمبران را و خلفای پیغمبر و پیغمبران را تخطئه کنند یا باید خود و حکومتهای خود را تخطئه کنند.امر دایر بین این دو است و از این خارج نیست.نمی شود منطقی که در مکه از [دخالت در] سیاست ما را تخطئه می کند و مسلمین را که می خواهند بر ضد ستمگران شعار بدهند جلوگیری می کند و در سایر بلاد که بعضی از ائمه درباری، ائمه جمعه درباری و ائمه جماعت درباری در یک دو راهی واقع هستند، هر کدام را می خواهند اختیار کنند.یا اختیار کنند که اسلام را نه رسول الله و نه بعد از او خلفا و نه آنهائی که متصدیان امور
اسلام بوده اند از اصحاب و از وابستگان به آنها در صدر اسلام آنها مسلم نیستند یا اقرار کنند که خودشان و حکومت هایی که در بلاد خودشان هست مسلم نیستند.جمع ما بین این دو نخواهد شد. گرفتاری مسلمین هم در همین است که به آنها تزریق کرده اند، تبلیغ کرده اند که روحانیون باید بروند در کنج مدرسه ها و مسجدها بعضی مسائل اسلام را بگویند، نه همه را، اساس مطلب اینجاست که اسلام آیا دین سیاست است و با سیاست به همه ابعاد، با مسائل اجتماعی ملت ها به همه ابعاد، با مسائل اقتصادی و فرهنگی و...توأم است یا اینکه اسلام باید منزوی باشد و در صدر اسلام آنهائی که حکومت دادند همه در اشتباه بودند! (18) مسلمین باید بیدار بشوند، مسلمین از سیره انبیا و خصوصا از سیره پیغمبر اکرم باید مطالعه کنند، ببینند چه کرده است و ما باید تأسی کنیم.اگر پیغمبر آمده بود و فقط تو مسجد مدینه نشسته بود و قرآن را ذکر کرده بود و دیگر کاری هم نداشت، ما هم می رفتیم همین کار را می کردیم.ما تأسی می کردیم.اما کسی که آمده است، از همان اولی که آمده است در مکه مشغول مبارزه بوده است تا وقتی آمد مدینه، در مدینه که آمد حکومت تشکیل داد، مبلغ فرستاد، حکومت فرستاد در
همه جا، آن جایی که دستش می رسید، ایشان مژده داد به مردم که ما می گیریم دنیا را، همه [ظالمین] را از بین می بریم، روم را از بین می بریم، ایران را از بین می بریم، یعنی از آن وضعی که آنها دارند که بت پرستی می کنند یا آتش پرستی می کنند، این را از بین می برند.همین مدت کوتاهی که پیغمبر اکرم زندگی کرد احیا کرد بشر را.مسلمین باید تأسی کنند به او که چه کرد، ما هم باید آن کار را بکنیم، او حکومت تشکیل داد ما هم باید حکومت تشکیل بدهیم، او جنگ کرد ما هم باید جنگ بکنیم، او دفاع کرد ما هم باید دفاع کنیم. (19)
حکومت اسلامی هیچیک از انواع طرز حکومتهای موجود نیست.مثلا استبدادی نیست که رئیس دولت مستبد و خود رأی باشد، مال و جان مردم را ببازی بگیرد و در آن بدلخواه دخل و تصرف کند، هر کس را اراده اش تعلق گرفت بکشد و هر کس را خواست انعام کند و بهر که خواست تیول بدهد و املاک و اموال ملت را به این و آن ببخشد.رسول اکرم (ص) و حضرت امیر المؤمنین (ع) و سایر خلفا هم چنین اختیاراتی نداشتند.حکومت اسلامی نه استبدادی است، نه مطلقه، بلکه مشروطه است.البته نه مشروطه
بمعنی متعارف فعلی آن که تصویب قوانین تابع آراء اشخاص و اکثریت باشد.مشروطه از اینجهت که حکومت کنندگان در اجرا و اداره مقید به یک مجموعه شرط هستند که در قرآن کریم و سنت رسول اکرم (ص) معین گشته است.مجموعه شرط همان احکام و قوانین اسلام است که باید رعایت و اجرا شود.از اینجهت حکومت اسلامی حکومت قانون الهی بر مردم است.فرق اساسی حکومت اسلامی با حکومتهای مشروطه سلطنتی و جمهوری در همین است که نمایندگان مردم یا شاه در این گونه رژیمها به قانونگزاری می پردازند در صورتیکه قدرت مقننه و اختیار تشریع در اسلام به خداوند متعال اختصاص یافته است.شارع مقدس اسلام یگانه قدرت مقننه است.هیچکس حق قانونگزاری ندارد و هیچ قانونی جز حکم شارع را نمی توان بمورد اجرا گذاشت . بهمین سبب در حکومت اسلامی بجای مجلس قانونگزاری که یکی از سه دسته حکومت کنندگان را تشکیل می دهد مجلس برنامه ریزی وجود دارد که برای وزارتخانه های مختلف در پرتو احکام اسلام برنامه ترتیب می دهد و با این برنامه ها کیفیت انجام خدمات عمومی را در سراسر کشور تعیین می کند. (20) مجموعه قوانین اسلام که در قرآن و سنت گرد آمده توسط مسلمانان پذیرفته و مطاع شناخته شده است.این توافق و پذیرفتن، کار حکومت را آسان نموده و به خود مردم
متعلق کرده است .در صورتیکه در حکومتهای جمهوری و مشروطه سلطنتی، اکثریت کسانی که خود را نماینده اکثریت مردم معرفی می نمایند هر چه خواستند بنام قانون تصویب کرده سپس بر همه مردم تحمیل می کنند . حکومت اسلام حکومت قانون است.در این طرز حکومت، حاکمیت منحصر به خدا است و قانون فرمان و حکم خدا است.قانون اسلام یا فرمان خدا بر همه افراد و بر دولت اسلامی حکومت تام دارد .همه افراد از رسول اکرم (ص) گرفته تا خلفای آن حضرت و سایر افراد تا ابد تابع قانون هستند، همان قانونی که از طرف خدای تبارک و تعالی نازل شده و در لسان قرآن و نبی اکرم (ص) بیان شده است.اگر رسول اکرم (ص) خلافت را عهده دار شد به امر خدا بود.خدای تبارک و تعالی آن حضرت را خلیفه قرار داده است: «خلیفة الله فی الأرض» نه این که به رأی خود حکومتی تشکیل دهد و بخواهد رئیس مسلمین شود. (21) اسلام مثل حکومت های دیگر نیست.اینطور نیست که اسلام [تنها] فرقش با حکومت های دیگر این است که این عادل است و آنها غیر عادل، فرق های زیاد بین حکومت اسلام و اسلام هست با رژیم های دیگر، یکی از فرق هایش هم این است که حکومت اسلام یک حکومت عادل است.آن اوصافی که در حاکم
است چیست، آن اوصافی که در پلیس است چیست، آن اوصافی که در لشگری است چیست، آن اوصافی که در مثلا سایر کارمندان دولتی است باید چه باشد، این یکی از فرق هاست، یک فرق نازلی است و بالاتر از این، آن چیزهائی است که انسان را رو به معنویات می برد .اسلام آمده است که این طبیعت را بکشد طرف روحانیت، مهار کند.طبیعت را به همان معنائی که همه می گویند، اسلام هم می گوید، اینجور نیست که به طبیعت کار نداشته باشد، اسلام تمدن را به درجه اعلایش قبول دارد و برای تحققش کوشش می کند و لهذا حکومت هائی که در اسلام بوده اند یک حکومت هائی بوده اند که همه جور تمدنی در آنها بوده است اما نظر به این نبوده است که در عین حالی که همان چیزهائی که در ممالک متمدن باشد، اسلام هم آنها را قبول دارد و کوشش هم برایش می کند، در عین حال آنها به این نگاه می کنند و همین است، او به این نگاه می کند که بکشدش طرف روحانیت، بکشدش طرف توحید.از این جهت فرق است ما بین اسلام و غیر اسلام، بین حکومت اسلامی و حکومت های غیر اسلامی، بین آن چیزی که مکتب اسلام آورده با مکتب های دیگر، مکتب های دیگر یک مکتب های ناقص هست که خودشان خیال می کنند
خیلی کامل است لکن حدودش تا همین دیدی است که دارند، بیشتر از این نیست.مکتب اسلام دیدش تا آخر است طبیعت را به آن دنیا می گویند، در لسان انبیا دنیا یعنی خیلی پست، پس کلمه دنیا یعنی خیلی پست، اسفل سافلین هم که در قرآن هست همین طبیعت است و آثار طبیعت، بالاتر است اعلی علیین است خدا می خواهد مردم را به اعلی علیین برساند از اسفل سافلین بکشاندشان تا اعلی علیین و این در غیر رژیم های انبیا جاهای دیگر اصلا مطرح نیست.چکار دارند به اینکه مردم بشوند یک مردم الهی، به ما چه ربط دارد، اینجا خلاف نظم نکنند، اینجا کاری نکنند به حکومت ما ضرر بزند، هر چه می خواهد باشد.انبیا اینطور نیستند، انبیا به شما کار دارند، توی صندوقخانه هم که هستی به تو کار دارند، هیچ کس نیست، لکن حکم خدا هست دنبال شما.آنها می خواهند یک انسانی تربیت کنند که خلوتش و جلوتش فرقی نداشته باشد، همانطوری که خیانت نمی کند در جلوت و در پیش مردم برای اینکه از مردم ملاحظه می کند، انبیا می خواهند که انسانی درست کنند که پیش مردمش و غیاب مردمش دیگر فرقی نباشد، هر دویش آدم باشد، وقتی که آدم شد، چه در خلوت آدم است، چه در بین مردم هم آدم است.نظرشان
به این معنا هست و ما میلمان این است، آرزومان این است که یک همچو مکتبی در خارج بشود .تحقق پیدا کند، میل انبیا هم همین بوده است، میل همه ما این است که ما یک حکومتی داشته باشیم، همانجور حکومت هائی که در صدر اسلام بود که عدالت بود، همه اش عدالت بود و زائد بر او آن مسائلی که در قرآن کریم و در اسلام هست آنها هم باشد، همه چیز و حالا راجع به جمهوری اسلامیش که اول قدم است و تا حالا، الان، اسلام، جمهوری اسلامی الآن رژیم ماست.برای اینکه رای دادند، تمام شد، رژیم رفت، دفن شد تا ابد.دفن شد و حالا رژیم شما رژیم اسلامی است، در این رژیم اسلامی الان ما خیلی مسؤولیت داریم.مسؤولیت بزرگ داریم و آن حفظ آبروی اسلام است. (22) در دنیای امروز که گفته می شود دنیای صنعت است، رهبران فکری می خواهند جامعه بشری را نظیر یک کارخانه بزرگ صنعتی اداره کنند.در حالی که جامعه ها از انسان ها تشکیل شده است که دارای بعد معنوی و روح عرفانی است و اسلام در کنار مقررات اجتماعی، اقتصادی و غیره، به تربیت انسان بر اساس ایمان به خدا تکیه می کند و در هدایت جامعه از این بعد بیشتر برای هدایت انسان به طرف تعالی و
سعادت عمل می کند.اگر ایمان به خدا و عمل برای خدا در فعالیت های اجتماعی
و سیاسی و اقتصادی و سایر شؤون زندگی بشر وارد شود، پیچیده ترین مشکلات امروزی جهان به آسانی حل می شود، امروز دنیا، هم در این بن بست گرفتار شده است و هم نمی خواهد به نوع هدایت انبیا تسلیم شود ولی سرانجام چاره ای جز تسلیم ندارد. (23) ما هم که حکومت اسلامی می گوئیم، می خواهیم یک حکومتی باشد که هم دلخواه ملت باشد و هم حکومتی باشد که خدای تبارک و تعالی نسبت به او گاهی بگوید که اینهایی که با تو بیعت کردند.با خدا بیعت کردند «انما یبایعون الله» (24) یک همچو دستی حاکم باشد که بیعت با او بیعت با خدا باشد، در جنگ هم وقتی که تیری انداخته است و رمیی کرده است باز خدا بفرماید که «و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی» (25) تو تیر نینداختی، خدا تیر انداخت، دست او را دست خدا بدان.ظل الله باشد، یدالله باشد حکومت، حکومت الهی باشد.ما حکومتی را که می خواهیم یک همچو حکومتی می خواهیم.آرزوی ما این است که یک همچو حکومتی سر کار بیاید که تخلف از قانون الهی نکند.پیغمبر اکرم از باب اینکه دستش دستی بود که در تمام عمرش از کارهائی که خدا فرموده بود تخلف نکرده بود، این دست دست خدا می شود، بیعت، بیعت با
خداست.از آنجائی که کارهائی را که کرده بود اراده اش تابع اراده خدا، کارش تابع کارهای خدا، حکومتش حکومت الهی است به او گفته می شود که تو تیر نینداختی، وقتی که تیر انداختی تو نبودی، خدا تیر انداخت.با اینکه پیغمبر تیر انداخته بود اما ظل خدا بود.هیچ حرکتی از خود نداشت، هرچه داشت تبع قانون بود، پیغمبر قرآن مجسم بود، پیغمبر قانون مجسم بود.ما یک حکومتی می خواهیم که قانون باشد، تبع قانون باشد، نه یک حکومتی که تبع شیطان باشد. (26) از جمله تحولاتی که باید بشود و شما آقایان باید کوشش کنید، این است که به این کلمه فرماندار مغرور نشوید که شما فرماندار هستید.این کلمه فرماندار مال وقتی است که فرمان باشد و فرمانبر باشد و برادری نباشد و طبقه ای طاغوتی باشد و مردم دیگر فرمانبردار آنها .در صورتی که در اسلام مطرح نیست.آنهایی که سرتاسر کشور اسلامی را اداره می کردند، آن هم آن کشوری که از حجاز تا مصر و آفریقا و عراق و ایران و همه این ممالک اسلامی که می بینید، اروپا هم یک مقدارش، تحت فرمان بود، معذلک اینطور نبود که معاملاتشان با رعیت، معامله فرمانفرما و فرمانبر باشد.خود رسول اکرم (ص) وضعشان با مردم مثل یکی از سایرین بود، یکی از اشخاص بود، نه یک منزل
فرمانفرمائی داشتند و نه در محافلی که بودند، یک امتیازی بود که مردم ببینند که این بالا نشستن و پائین نشستن.این مسائل مطرح نبود. بعضی از این عرب ها که از خارج می آمدند و وارد مسجد می شدند و پیغمبر را با سایرین نشسته بودند، وضع جوری بود که نمی شناختند کدام یکی پیغمبر است و کدام یکی اصحاب...حضرت امیر سلام الله علیه همان روزی که با وی بیعت کردند، بیعت به خلافت رسول الله، همان روز بیل و کلنگش را برداشته و رفت سراغ یک جائی که کار می کرد، خودش کار می کرد، دستش پینه داشت.وضع این سردارهائی که حکومت های بلاد بودند با مردم وضع فرمانفرمائی و فرمانبرداری نبوده است، وضع خدمت بوده است که فرمانفرماها خدمتگزار مردم بودند. (27) عهده دار شدن حکومت فی حد ذاته، شأن و مقامی نیست، بلکه وسیله انجام وظیفه اجرای احکام و برقراری نظام عادلانه اسلام است.حضرت امیر المؤمنین (ع) درباره نفس حکومت و فرماندهی به ابن عباس فرمود: این کفش چقدر می ارزد؟ گفت: هیچ.فرمود: فرماندهی بر شما نزد من از این هم کم ارزش تر است، مگر این که به وسیله فرماندهی و حکومت بر شما بتوانم حق (یعنی قانون و نظام اسلام) را برقرار سازم و باطل (یعنی قانون و نظامات ناروا و ظالمانه) را از میان
بردارم. (28) پس، نفس حاکم شدن و فرمانروائی، وسیله ای بیش نیست، و برای مردان خدا اگر این وسیله بکار خیر و تحقق هدفهای عالی نیاید هیچ ارزشی ندارد.لذا در خطبه نهج البلاغه می فرماید : «اگر حجت بر من تمام نشده و ملزم باین کار نشده بودم آن را (یعنی فرماندهی و حکومت) را رها می کردم. (29) « بدیهی است تصدی حکومت، بدست آوردن یک وسیله است نه این که یک مقام معنوی باشد، زیرا اگر مقام معنوی بود کسی نمی توانست آنرا غصب کند یا رها سازد.هرگاه حکومت و فرماندهی وسیله اجرای احکام الهی و برقراری نظام عادلانه اسلام شود قدر و ارزش پیدا می کند و متصدی آن صاحب ارجمندی و معنویت بیشتر می شود. بعضی از مردم چون دنیا چشمشان را پر کرده خیال می کنند که ریاست و حکومت فی نفسه برای ائمه (ع) شأن و مقامی است که اگر برای دیگری ثابت شد دنیا بهم می خورد.حال آنکه نخست وزیر شوروی یا انگلیس و رئیس جمهور آمریکا حکومت دارند منتهی کافرند.کافرند اما حکومت و نفوذ سیاسی دارند و این حکومت و نفوذ و اقتدار سیاسی را وسیله کامروائی خود از طریق اجرای قوانین و سیاستهای ضد انسانی می کنند. ائمه و فقهای عادل موظفند که از نظام و تشکیلات حکومتی برای اجرای
احکام الهی و برقراری نظام عادلانه اسلام و خدمت به مردم استفاده کنند.صرف حکومت برای آنان جز رنج و زحمت چیزی ندارد، منتهی چه بکنند؟ مأمورند انجام وظیفه کنند، موضوع ولایت فقیه مأموریت و انجام وظیفه است. حضرت [علی «ع»] درباره این که چرا حاکم و فرمانده و عهده دار کار حکومت شده تصریح می کند که برای هدفهای عالی، برای این که حق را برقرار کند و باطل را از میان ببرد.فرمایش امام این است که خدایا تو می دانی ما برای بدست آوردن منصب و حکومت قیام نکرده ایم بلکه مقصود ما نجات مظلومین از دست ستمکاران است.آنچه مرا وادار کرد که فرماندهی و حکومت بر مردم را قبول کنم این بود که «خدای تبارک و تعالی از علما تعهد گرفته و آنان را موظف کرده که بر پرخوری و بهره مندی ظالمانه ستمگران و گرسنگی جانکاه ستمدیدگان سکوت ننمایند» (30) یا می فرماید: «اللهم انک قد تعلم انه لم یکن الذی کان منا منافسة فی سلطان و لا التماس شیء من فضول الحطام» (31) خدایا! تو خوب می دانی که آنچه از ما سرزده و انجام شده رقابت برای بدست گرفتن قدرت سیاسی یا جستجوی چیزی از تمتعات و درآمدهای زائد نبوده است. و بلافاصله درباره این که پس او و یارانش به چه منظور
کوشش و تلاش می کرده اند می فرماید : «و لکن لنرد المعالم من دینک، نظهر الاصلاح فی بلادک فیأمن المظلومون من عبادک، و تقام المعطلة من حدودک...» بلکه برای این بود که اصول روشن دینت را باز گردانیم و به تحقق رسانیم و اصلاح را در کشورت پدید آوریم تا در نتیجه آن بندگان ستمدیده ات ایمنی یابند و قوانین (یا قانون جزای) تعطیل شده و بی اجرا مانده ات به اجرا در آید و برقرار گردد . (32) ماهیت حکومت جمهوری اسلامی این است که با شرائطی که اسلام برای حکومت قرار داده است، با اتکاء به آراء عمومی ملت، حکومت تشکیل شده و مجری احکام اسلام می باشد. (33) حکومت جمهوری اسلامی مورد نظر ما از رویه پیامبر اکرم (ص) و امام علی علیه السلام الهام خواهد گرفت و متکی به آراء عمومی ملت می باشد و نیز شکل حکومت با مراجعه به آراء ملت تعیین خواهد گردید. (34) ما تابع آراء ملت هستیم.ملت ما هر طوری رای داد ما هم از آنها تبعیت می کنیم.ما حق نداریم، خدای تبارک و تعالی به ما حق نداده است.پیغمبر اسلام به ما حق نداده است که ما به ملتمان یک چیزی را تحمیل بکنیم. (35)
شرایط رهبری شرایطی که برای زمامدار ضروری است مستقیما ناشی
از طبیعت طرز حکومت اسلامی است.پس از شرایط عامه مثل عقل و تدبیر دو شرط اساسی وجود دارد که عبارتند از: 1 علم به قانون 2 عدالت. چنانکه پس از رسول اکرم (ص) وقتی در آن کس که باید عهده دار خلافت شود اختلاف پیدا شد باز در این که مسؤول امر خلافت باید فاضل باشد هیچگونه اختلاف نظری میان مسلمانان بروز نکرد.اختلاف فقط در موضوع بود. 1 چون حکومت اسلام حکومت قانون است برای زمامدار علم به قوانین لازم می باشد چنانکه در روایت آمده است.نه فقط برای زمامدار بلکه برای همه افراد هر شغل یا وظیفه و مقامی داشته باشند چنین علمی ضرورت دارد.منتهی حاکم باید افضلیت علمی داشته باشد.ائمه ما برای امامت خودشان بهمین مطلب استدلال کردند که امام باید فضل بر دیگران داشته باشد.اشکالاتی هم که علماء شیعه بر دیگران نموده اند در همین بوده که فلان حکم را از خلیفه پرسیدند نتوانست جواب بگوید، پس لایق خلافت و امامت نیست.فلان کار را بر خلاف احکام اسلام انجام داد پس لایق امامت نیست... (36) قانوندانی و عدالت از نظر مسلمانان شرط و رکن اساسی است.چیزهای دیگر در آن دخالت و ضرورت ندارد، مثلا علم به چگونگی ملائکه، علم به اینکه صانع تبارک و تعالی دارای چه اوصافی است، هیچیک در
موضوع امامت دخالت ندارد.چنانکه اگر کسی همه علوم طبیعی را بداند و تمام قوای طبیعت را کشف کند یا موسیقی را خوب بلد باشد شایستگی خلافت را پیدا نمی کند و نه باینوسیله بر کسانی که قانون اسلام را می دانند و عادلند نسبت به تصدی حکومت اولویت پیدا می کند.آنچه مربوط به خلافت است و در زمان رسول اکرم (ص) و ائمه ما (ع) درباره آن صحبت و بحث شده و بین مسلمانان هم مسلم بوده این است که حاکم و خلیفه اولا باید احکام اسلام را بداند یعنی قانوندان باشد و ثانیا عدالت داشته از کمال اعتقادی و اخلاقی برخوردار باشد.عقل همین اقتضا را دارد، زیرا حکومت اسلامی حکومت قانون است نه خود سری و نه حکومت اشخاص بر مردم.اگر زمامدار مطالب قانونی را نداند لایق حکومت نیست.چون اگر تقلید کند قدرت حکومت شکسته می شود و اگر نکند نمی تواند حاکم و مجری قانون اسلام باشد.و این مسلم است که «الفقهاء حکام علی السلاطین» . (37) سلاطین اگر تابع اسلام باشند باید به تبعیت فقها در آیند و قوانین و احکام را از فقها بپرسند و اجرا کنند.در اینصورت حکام حقیقی همان فقها هستند، پس بایستی حاکمیت رسما به فقها تعلق بگیرد نه به کسانی که بعلت جهل بقانون مجبورند از فقها
تبعیت کنند.البته لازم نیست که صاحب منصبان و مرزبانان و کارمندان اداری همه قوانین اسلام را بدانند و فقیه باشند بلکه کافی است قوانین مربوط به شغل و وظیفه خویش را بدانند. چنانکه در زمان پیغمبر (ص) و امیر المؤمنین (ع) اینطور بوده است.مصدر امور باید دارای این دو امتیاز باشد لکن معاونین و صاحب منصبان و مأمورانی که به شهرستانها فرستاده می شوند باید قوانین مربوط بکار خود را دانسته و در موارد دیگر از مصدر امر بپرسند. 2 زمامدار بایستی از کمال اعتقادی و اخلاقی برخوردار و عادل باشد و دامنش به معاصی آلوده نباشد.کسی که می خواهد حدود جاری کند یعنی قانون جزای اسلام را بمورد اجرا گذارد، متصدی بیت المال و خرج و دخل مملکت شود، و خداوند اختیار اداره بندگانش را به او بدهد باید معصیت کار نباشد: «و لا ینال عهدی الظالمین» (38) ، خداوند تبارک و تعالی به جائر چنین اختیاری نمی دهد. زمامدار اگر عادل نباشد در دادن حقوق مسلمین، اخذ مالیاتها و صرف صحیح آن، و اجرای قانون جزا، عادلانه رفتار نخواهد کرد، و ممکن است اعوان و انصار و نزدیکان خود را بر جامعه تحمیل نماید و بیت المال مسلمین را صرف اغراض شخصی و هوسرانی خویش کند. (39) در حکومت اسلامی همیشه
باید باب اجتهاد باز باشد و طبیعت انقلاب و نظام همواره اقتضا می کند که نظرات اجتهادی فقهی در زمینه های مختلف و لو مخالف با یکدیگر آزادانه عرضه شود و کسی توان و حق جلوگیری از آن را ندارد ولی مهم شناخت درست حکومت و جامعه است که بر اساس آن نظام اسلامی بتواند به نفع مسلمانان برنامه ریزی کند که وحدت رویه و عمل ضروری است و همین جا است که اجتهاد مصطلح در حوزه ها کافی نمی باشد بلکه یک فرد اگر اعلم در علوم معهود حوزه ها هم باشدولی نتواند مصلحت جامعه را تشخیص دهد و یا نتواند افراد صالح و مفید را از افراد ناصالح تشخیص دهد و به طور کلی در زمینه اجتماعی و سیاسی فاقد بینش صحیح و قدرت تصمیم گیری باشد، این فرد در مسائل اجتماعی و حکومتی مجتهد نیست و نمی تواند زمام جامعه را به دست گیرد. (40) حضرت حجت الاسلام و المسلمین جناب آقای حاج شیخ علی مشکینی دامت افاضاته پس از عرض سلام خواسته بودید نظرم را در مورد متمم قانون اساسی بیان کنم.هر گونه آقایان صلاح دانستند عمل کنند، من دخالتی نمی کنم.فقط در مورد رهبری.ما که نمی توانیم نظام اسلامی مان را بدون سرپرست رها کنیم.باید فردی را انتخاب کنیم که از حیثیت اسلامی مان در جهان
سیاست و نیرنگ دفاع کند. من از ابتدا معتقد بودم و اصرار داشتم که شرط مرجعیت لازم نیست.مجتهد عادل مورد تأیید خبرگان محترم سراسر کشور کفایت می کند.اگر مردم به خبرگان رأی دادند تا مجتهد عادلی را برای رهبری حکومتشان تعیین کنند، وقتی آنها هم فردی را تعیین کردند تا رهبری را به عهده بگیرد، قهری او مورد قبول مردم است.در این صورت او ولی منتخب مردم می شود و حکمش نافذ است. در اصل قانون اساسی من این را می گفتم ولی دوستان در شرط مرجعیت پافشاری کردند، من هم قبول کردم.من در آن هنگام می دانستم که این در آینده نه چندان دور قابل پیاده شدن نیست، (41)
در صدر اسلام در دو زمان، دوبار حکومت اصیل اسلام محقق شد، یک زمان رسول الله «ص» و دیگر وقتی که در کوفه علی بن ابیطالب سلام الله علیه حکومت می کرد.در این دو مورد بود که ارزش های معنوی حکومت می کرد.یعنی یک حکومت عدل برقرار و حاکم ذره ای از قانون تخلف نمی کرد.حکومت در این دو زمان حکومت قانون بوده است و شاید دیگر هیچ وقت حاکمیت قانون را بدانگونه سراغ نداشته باشیم، حکومتی که ولی امرش که حالا به سلطان یا رئیس جمهور تعبیر می کنند در مقابل قانون با پائین ترین فردی که در آنجا زندگی می کنند
علی السواء باشد.در حکومت صدر اسلام این معنی بوده است.حتی قضیه ای از حضرت امیر در تاریخ است: در وقتی که حضرت امیر سلام الله علیه حاکم وقت و حکومتش از حجاز تا مصر و تا ایران و جاهای بسیاری دیگر بسط داشت، قضات هم از طرف خودش تعیین می شد، در یک قضیه ای که ادعائی بود بین حضرت امیر و یک نفر یمنی که آن هم از اتباع همان مملکت بود قاضی حضرت امیر را خواست.در صورتی که قاضی دست نشانده خود او بود، و حضرت امیر بر قاضی وارد شد و قاضی خواست به او احترام بگذارد، امام فرمود که در قضا به یک فرد احترام نکنید، باید من و او علی السواء باشیم. و بعد هم که قاضی بر ضد حضرت امیر حکم کرد، با روی گشاده قبول کرد . این حکومتی است که در مقابل قانون همگی علی السواء حاضرند، برای اینکه قانون اسلام قانون الهی است و همه در مقابل خدای تبارک و تعالی حاضرند، چه حاکم، چه محکوم، چه پیغمبر و چه امام و چه سایر مردم. (42) حاکم اسلام مثل حاکم های دیگر از قبیل سلاطین یا رؤسای جمهوری نیست.حاکم اسلام، حاکمی است که در بین مردم، در همان مسجد کوچک مدینه می آمد و به حرف های
مردم گوش می کرد و آنهائی که مقدرات مملکت دستشان بود، مثل سایر طبقات مردم در مسجد اجتماع می کردند و اجتماعشان به صورتی بود که کسی که از خارج می آمد نمی فهمید که کی رئیس مملکت است و کی صاحب منصب است و چه کسانی مردم عادی هستند.لباس، همان لباس مردم، معاشرت، همان معاشرت مردم و برای اجرای عدالت طوری بود که اگر چنانچه یک نفر از پائین ترین افراد ملت، بر شخص اول مملکت ادعائی داشت و پیش قاضی می رفت، قاضی شخص اول مملکت را احضار می کرد و او هم حاضر می شد. (43) شما از ولایت فقیه نترسید، فقیه نمی خواهد به مردم زورگوئی کند.اگر یک فقیهی بخواهد زورگوئی کند، این فقیه دیگر ولایت ندارد.اسلام است، در اسلام قانون حکومت می کند.پیغمبر اکرم هم تابع قانون بود، تابع قانون الهی، نمی توانست تخلف بکند.خدای تبارک و تعالی می فرماید که اگر چنانچه یک چیزی بر خلاف آن چیزی که من می گویم تو بگوئی من ترا اخذ می کنم و «وتینت» را قطع می کنم. (44) اگر پیغمبر یک شخص دیکتاتور بود و یک شخصی بود که از او می ترسیدند که مبادا یک وقت همه قدرتها که دست او آمد دیکتاتوری بکند، اگر او شخص دیکتاتور بود، آنوقت فقیه هم می تواند باشد.اگر امیر المؤمنین سلام الله علیه یک آدم دیکتاتوری
بود، آنوقت فقیه هم می تواند دیکتاتور باشد.دیکتاتوری در کار نیست، می خواهیم جلوی دیکتاتور را بگیریم.ولایت فقیه ولایت بر امور است که نگذارد این امور از مجاری خودش بیرون برود، نظارت کند بر مجلس، بر رئیس جمهور که مبادا یک پای خطائی بردارد، نظارت کند بر نخست وزیر که مبادا یک کار خطائی بکند، نظارت کند بر همه دستگاه ها، بر ارتش که مبادا یک کار خلافی بکند.جلو دیکتاتوری را ما می خواهیم بگیریم، نمی خواهیم دیکتاتوری باشد، می خواهیم ضد دیکتاتوری باشد، ولایت فقیه ضد دیکتاتوری است، نه دیکتاتوری. (45) فقیه مستبد نمی شود، فقیهی که این اوصاف را دارد عادل است، عدالتی که غیر از عدالت اجتماعی [مصطلح]، عدالتی که یک کلمه دروغ او را از عدالت می اندازد، یک نگاه به نامحرم او را از عدالت می اندازد، یک همچو آدمی نمی تواند خلاف بکند، خلاف نمی کند. (46)
اگر فرد لایقی که دارای ایندو خصلت [شرایط رهبری] باشد بپاخاست و تشکیل حکومت داد همان ولایتی را که حضرت رسول اکرم (ص) در امر اداره جامعه داشت دارا می باشد، و بر همه مردم لازم است که از او اطاعت کنند. این توهم که اختیارات حکومتی رسول اکرم (ص) بیشتر از حضرت امیر (ع) بود یا اختیارات حکومتی حضرت امیر (ع) بیش از فقیه است باطل
و غلط است البته فضائل حضرت رسول اکرم (ص) بیش از همه عالم است.و بعد از ایشان فضائل حضرت امیر (ع) از همه بیشتر است.لکن زیادی فضائل معنوی اختیارات حکومتی را افزایش نمی دهد.همان اختیارات و ولایتی که حضرت رسول و دیگر ائمه صلوات الله علیهم در تدارک و بسیج سپاه، تعیین ولات و استانداران، گرفتن مالیات و صرف آن در مصالح مسلمانان داشتند خداوند همان اختیارات را برای حکومت فعلی قرار داده است، منتهی شخص معینی نیست، روی عنوان، «عالم عادل» است. وقتی می گوئیم ولایتی را که رسول اکرم (ص) و ائمه (ع) داشتند بعد از غیبت، فقیه عادل دارد برای هیچکس این توهم نباید پیدا شود که مقام فقها همان مقام ائمه (ع) و رسول اکرم (ص) است.زیرا اینجا صحبت از مقام نیست بلکه صحبت از وظیفه است.ولایت یعنی حکومت و اداره کشور و اجرای قوانین شرع مقدس، یک وظیفه سنگین و مهم است.نه این که برای کسی شأن و مقام غیرعادی بوجود بیاورد و او را از حد انسان عادی بالاتر ببرد.بعبارت دیگر ولایت مورد بحث یعنی حکومت و اجرا و اداره بر خلاف تصوری که خیلی افراد دارند امتیاز نیست بلکه وظیفه ای خطیر است. ولایت فقیه از امور اعتباری عقلانی است و واقعیتی جز جعل ندارد، مانند
جعل (قرار دادن و تعیین) قیم برای صغار.قیم ملت با قیم صغار از لحاظ وظیفه و موقعیت هیچ فرقی ندارد .مثل این است که امام (ع) کسی را برای حضانت، حکومت یا منصبی از مناصب تعیین کند.در این موارد معقول نیست که رسول اکرم (ص) و امام با فقیه فرق داشته باشد. مثلا یکی از اموری که فقیه متصدی ولایت آن است اجرای حدود (یعنی قانون جزای اسلام) است .آیا در اجرای حدود بین رسول اکرم (ص) و امام و فقیه امتیازی است؟ یا چون رتبه فقیه پائین تر است باید کمتر بزند؟ حد ذاتی که صد تازیانه است اگر رسول اکرم (ص) جاری کند 150 تازیانه می زند و حضرت امیر المؤمنین (ع) 100 تازیانه و فقیه 50 تازیانه؟ یا این که حاکم، متصدی قوه اجرائیه است و باید حد خدا را جاری کند، چه رسول الله باشد و چه حضرت امیر المؤمنین (ع) یا نماینده و قاضی آن حضرت در بصره و کوفه، یا فقیه عصر. دیگر از شؤون رسول اکرم (ص) و حضرت امیر (ع) اخذ مالیات، خمس، زکات، جزیه، و خراج اراضی خراجیه است.آیا رسول اکرم (ص) اگر زکات بگیرد چقدر می گیرد؟ از یک جاده یک و از یک جا بیست یک؟ حضرت امیر المؤمنین (ع) خلیفه شدند
چه می کنند؟ جنابعالی فقیه عصر و نافذ الکلمه شدید چطور؟ آیا در این امور، ولایت رسول اکرم (ص) با حضرت امیر المؤمنین (ع) و فقیه فرق دارد؟ خداوند متعال رسول اکرم (ص) را «ولی» همه مسلمانان قرار داده و تا وقتی آن حضرت باشند حتی بر حضرت امیر (ع) ولایت دارند.پس از آن حضرت، امام بر همه مسلمانان حتی بر امام بعد از خود ولایت دارد، یعنی اوامر حکومتی او درباره همه نافذ و جاری است و می توانند والی نصب و عزل کند. همانطور که پیغمبر اکرم (ص) مأمور اجرای احکام و برقراری نظامات اسلام بود و خداوند او را رئیس و حاکم مسلمین قرار داده و اطاعتش را واجب شمرده است فقهای عادل هم بایستی رئیس و حاکم باشند و اجرای احکام کنند و نظام اجتماعی اسلام را مستقر گردانند. (47) لازم است که فقها اجتماعا یا انفرادا برای اجرای حدود و حفظ ثغور و نظام، حکومت شرعی تشکیل دهند.این امر اگر برای کسی امکان داشته باشد واجب عینی (48) است وگرنه واجب کفائی (49) است، در صورتی هم که ممکن نباشد ولایت ساقط نمی شود، زیرا از جانب خدا منصوبند.اگر توانستند باید مالیات، زکات، خمس، و خراج را بگیرند و در مصالح مسلمین صرف کنند، و اجرای حدود کنند.اینطور نیست
که حالا که نمی توانیم حکومت عمومی و سراسری تشکیل بدهیم کنار بنشینیم، بلکه تمام امور که مسلمین محتاجند و از وظائفی است که حکومت اسلامی باید عهده دار شود هر مقدار که می توانیم باید انجام دهیم. (50) اگر اختیارات حکومت در چارچوب احکام فرعیه الهیه است، باید عرض حکومت الهیه و ولایت مطلقه مفوضه به نبی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم یک پدیده بی معنی و محتوا باشد .اشاره می کنم به پیامدهای آن که هیچ کس نمی تواند ملتزم به آنها باشد، مثلا خیابان کشی ها که مستلزم تصرف در منزلی است یا حریم آن است در چارچوب احکام فرعیه نیست، نظام وظیفه و اعزام الزامی به جبهه ها و جلوگیری از ورود و خروج ارز و جلوگیری از ورود یا خروج هر نحو کالا و منع احتکار در غیر دو سه مورد و گمرکات و مالیات و جلوگیری از گران فروشی، قیمت گذاری و جلوگیری از پخش مواد مخدر و منع اعتیاد به هر نحو غیر از مشروبات الکلی، حمل اسلحه به هر نوع که باشد و صدها امثال آن که از اختیارات دولت است بنابر [این] تفسیر خارج است و صدها امثال اینها. حکومت که شعبه ای از ولایت مطلقه رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم است، یکی از
احکام اولیه اسلام است و مقدم بر تمام احکام فرعیه حتی نماز و روزه و حج است.حاکم می تواند مسجد یا منزلی را که در مسیر خیابان است خراب کند و پول منزل را به صاحبش رد کند، حاکم می تواند مساجد را در موقع لزوم تعطیل کند و مسجدی که ضرار باشد در صورتی که رفع بدون تخریب نشود، خراب کند.حکومت می تواند قراردادهای شرعی را که خود با مردم بسته است، در موقعی که آن قرار داد مخالف مصالح کشور و اسلام باشد یک جانبه لغو کند و می تواند هر امری را چه عبادی و یا غیر عبادی است که جریان آن مخالف مصالح اسلام است، از آن، مادامی که چنین است جلوگیری کند.حکومت می تواند از حج که از فرایض مهم الهی است، در مواقعی که مخالف صلاح کشور اسلامی دانست موقتا جلوگیری کند. (51) در اسلام اموال مشروع و محدود به حدودی است.یکی از چیزهایی که مترتب بر ولایت فقیه است و مع الاسف این روشنفکرهای ما نمی فهمند که ولایت فقیه یعنی چه، یکی اش هم تحدید این امور است مالکیت را در عین حال که شارع مقدس محترم شمرده است، لکن ولی امر می تواند همین مالکیت محدودی که ببیند خلاف صلاح مسلمین و اسلام است، همین مالکیت مشروع را محدودش
کند به یک حد معینی و با حکم فقیه از او مصادره بشود. (52) از شؤون فقیه هست که اگر چنانچه یک مردی با زن خودش رفتارش بد باشد او را اولا نصیحت کند و ثانیا تأدیب کند و اگر دید نمی شود اجراء طلاق کند.شما موافقت کنید با این ولایت فقیه.ولایت فقیه برای مسلمین یک هدیه ای است که خدای تبارک و تعالی داده است.منجمله همین معنائی که شما سؤال کردید و طرح کردید که زن هائی که الان شوهر دارند اگر چنانچه گرفتاری هائی داشته باشند چه باید بکنند؟ آنها رجوع می کنند به آنجائی که فقیه است، به مجلسی که در آن فقیه است به دادگاهی که در آن فقیه است و فقیه رسیدگی می کند و اگر چنانچه صحیح باشد، شوهر را تأدیب می کند، شوهر را وادار می کند به اینکه درست عمل کند و اگر چنانچه نکرد طلاق می دهد.ولایت دارد برای این امر که اگر چنانچه به فساد می کشد، یک زندگی به فساد کشیده می شود طلاق می دهد و طلاق اگر چه در دست مرد است لکن فقیه در جائی که مصلحت اسلام را دید، مصلحت مسلمین را دید و در جائی که دید نمی شود به غیر این، طلاق بدهد.این ولایت فقیه هست. (53)
: 1 ولایت فقیه ص 34 .26 2 ولایت
فقیه ص 34 .26 3 «الکافی فی الحدیث» گرانقدرترین کتابهای چهارگانه شیعه است توسط ثقة الاسلام محمد بن یعقوب کلینی (متوفی 328 ه ق) نوشته شده است.این
تصنیف شامل 34 کتاب و 326 باب است و احادیث آن را تا16000/ شمار کرده اند، که در مجموع 199 حدیث بیش از کتابهای شش گانه اهل سنت حدیث دارد. 4 اصول کافی، ج 1، ص 76 80، «کتاب فضل العلم» باب الرد الی الکتاب و السنة...و جمیع ما یحتاج الناس الیه...» 5 اصول کافی، ج 1، ص 76 77، «کتاب فضل العلم»«باب الرد الی الکتاب و السنة...» ، حدیث .1 6 جزیه مالیاتی است که از اهل کتاب (یهودیان، مسیحیان، زردشتیان) در مقابل زندگی در کشور اسلامی گرفته می شود.جزیه یا بر افراد یا بر زمین های آنان سالانه قرار داده می شود، و تعیین مقدار آن به عهده حاکم اسلامی است که با توجه به شرایط وضع می کند.جواهر الکلام، ج 21، ص 227.تحریر الوسیلة، ج 2، ص 448 450 7 اهل ذمه، پیروان کتابهای آسمانی هستند که با بستن پیمان با مسلمین در جامعه اسلامی زندگی می کنند. 8 ولایت فقیه ص 34 .26 9 حد در شرع اسلام بر آن دسته از مجازاتهای بدنی اطلاق می شود که به سبب ارتکاب معاصی خاصی مقرر می گردند، اندازه این مجازاتها در تمام موارد از سوی شارع تعیین شده است. 10 قصاص در فقه اسلام، عبارتست از آنکه به حکم قانون، عین جنایت خواه قتل
باشد یا قطع عضو و یا ضرب و جرح، در مورد جانی اعمال شود، در صورتی که مجنی علیه یا اولیای او تقاضای قصاص نمایند و از اخذ «دیه» امتناع ورزند.شرح لمعه، ج 2، ص 372 ریاض المسائل، ج 2، کتاب القصاص. 11 ولایت فقیه ص .39 12 «در برابر دشمنان، هر آنچه از سلاح و اسبان آماده می توانید فراهم سازید.» (انفال60/( . 13 ولایت فقیه ص 38 .36 14 کشف الغمه، ج 2، ص .109 15 ولایت فقیه ص 45 .42 16 نهج البلاغه، ص 977، نامه .47 17 نهج البلاغه.ص 52، خطبه .3 (ص 48 50 صبحی صالح) . 18 ولایت فقیه ص 45 .42 19 ولایت فقیه ص 51 .50 20 بیانات امام خمینی در دیدار با مسئولین مملکتی صحیفه نور جلد 17 ص 139 138 تاریخ : 61 12/10/ 21 بیانات امام خمینی در جمع رؤسای سه قوه و مسئولین مملکتی صحیفه نور جلد 20 ص 159 158 تاریخ: 66 19/8/ 22 لازم است توضیح داده شود که تخصیص اختیار وضع قانون به حق تعالی مغایرتی با برنامه ریزیها و وضع ضوابط برای دستیابی به آن موازین توسط مجالسی از نوع مجلس شورای اسلامی در ایران ندارد هر چند اصطلاحا به این ظوابط نیز لفظ قانون
اطلاق شود.زیرا در این نوع مجالس بر خلاف مجالس قانونگذاری معمول، اصول و قوانین شریعت مقدس، به عنوان مبنا و پایه هر مصوبه و قانون تلقی می گردد و نمایندگان نمی توانند بر خلاف آن موازین به وضع قانون بپردازند.برای تحقق این هدف در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران وجود شورای نگهبان پیش بینی شده است که به تشخیص آن شورا مصوبات مغایر با موازین شرع مقدس اسلام یا قانون اساسی جهت اصلاح به مجلس عودت داده می شود. 23 ولایت فقیه، ص 54 52 24 بیانات امام خمینی در جمع پاسداران آباده صحیفه نور جلد 7 ص 285 284 تاریخ: 58 13/4/ 25 مصاحبه امام خمینی با خبرنگار روزنامه ایتالیایی لوتاکونتینوا صحیفه نور جلد 4 ص 190 تاریخ: 19/10/57 (پاریس نوفل لوشاتو) 26 «همانا با خدا بیعت کرده اند» . (فتح10/( . 27 ص 59، پاورقی .6 28 بیانات امام خمینی در جمع ایرانیان (پاریس نوفل لوشاتو) صحیفه نور جلد 3 ص 111 تاریخ: 57 21/8/ 29 نهج البلاغه، ص 111، خطبه .33 30 ص 96، پاورقی .1 31 بیانات امام خمینی در جمع گروهی از فرمانداران کشور و...صحیفه نور جلد 8 ص 145 تاریخ: 58 26/4/ 32 ص 96، پاورقی .1 33 نهج البلاغه، ص 406 407، خطبه 131 ص 188، 189
صبحی صالح. 34 ولایت فقیه، ص 71 69 35 مصاحبه امام خمینی با روزنامه لبنانی النهار صحیفه نور جلد 3 ص 105 تاریخ: 20/8/58 (پاریس نوفل لوشاتو) 36 مصاحبه امام خمینی با مجله عربی المستقبل صحیفه نور جلد 3 ص 27 تاریخ: 15/8/57 (نوفل لوشاتو) 37 بیانات امام خمینی در دیدار با نماینده پاپ پل ششم صحیفه نور جلد 10 ص 181 تاریخ : 58 19/8/ 38 بحار الانوار، ج 25، ص 116، نهج البلاغه، ص 558، خطبه 172، الاحتجاج، ج 1، ص .229 39 مستدرک الوسائل، ج 17، ص 321، «کتاب القضاء» ، «ابواب صفات قاضی» ، باب 11، حدیث .33 40 بقره/ .124 41 ولایت فقیه، ص 61 58 42 پاسخ حضرت امام به نامه حجة الاسلام حاج شیخ محمد علی انصاری صحیفه نور جلد 21 ص 47 تاریخ: 67 10/8/ 43 پاسخ حضرت امام به نامه آقای مشکینی در مورد متمم قانون اساسی صحیفه نور جلد 21 ص 129 تاریخ: 68 9/2/ 44 مصاحبه حضرت امام با خبرنگار شبکه رادیو تلویزیون آلمان صحیفه نور جلد 10 ص 169 168 تاریخ: 58 17/8/ 45 بیانات امام خمینی در دیدار با جوانان دختر و پسر فرانسوی صحیفه نور جلد 3 ص 84 تاریخ: 57 18/8/ 46 اشاره به آیات
مبارکه 44 46 الحاقه است که می فرماید: و لو تقول علینا بعض الأقاویل لأخذنا منه بالیمین، ثم لقطعنا منه الوتین. «و اگر (محمد) به ما به دروغ سخنانی را می بست، قطعا ما او را به قهر می گرفتیم و شاهرگش را قطع می کردیم.» 47 بیانات امام خمینی در دیدار با علمای غرب تهران صحیفه نور جلد 10 ص 29 تاریخ: 58 30/7/ 48 مصاحبه حضرت امام خمینی با پروفسور حامد الگار صحیفه نور جلد 11 ص 133 تاریخ: 58 7/10/ 49 ولایت فقیه، ص 65 63 50 ولایت فقیه، ص 93 92 51 واجب عینی، واجبی است که بر یکایک مکلفین لازم است و با انجام دیگر افراد، تکلیف از عهده مکلف ساقط نمی شود، مثل نماز، روزه و... 52 واجب کفایی، واجبی است که مطلوب در آن خود عمل است از هر کسی که صادر شود.بنابراین با انجام آن توسط بعضی افراد از عهده دیگران ساقط می شود.مثل امر به معروف و نهی از منکر، غسل و کفن و نماز میت و... 53 ولایت فقیه، ص 67 54 پاسخ حضرت امام به نامه رئیس جمهور صحیفه نور جلد 20 ص 170 تاریخ: 66 16/10/ 55 بیانات امام خمینی در دیدار با دانشجویان اصفهان صحیفه نور جلد 10 ص 138 تاریخ : 58
14/8/ 56 بیانات امام خمینی در دیدار با خانواده شهدای پانزده خرداد سال 42 صحیفه نور جلد 10 ص 88 87 تاریخ: 58 9/8/
امام خمینی و جهان معاصر، ج 2 مؤسسه چاپ و نشر عروج کمی از خودتان بگویید و سوابق فرهنگی، شغلی تان را برایمان بگوئید. من آسیه حاجی آوا هستم در باکو زندگی می کنم، یکسال و نیم است به عنوان خبرنگار و گزارشگر کار می کنم، قبل از آن شت سال در تلویزیون کار کرده ام، پدرم مترجم زبان فارسی است و پیش از این در افغانستان زندگی می کردیم. در حال حاضر با کدام مطبوعات همکاری دارید؟ من با آژانس های خبری و دفاتر مجلات کار می کنم، با تلویزیون کار می کنم و با روزنامه آونا سریا. آیا قبل از این هم سفری به ایران داشته اید؟ چقدر از ایران می دانستید و تصورتان از ایران تا چه حد منطبق با آنچه که دیدید بود؟ من قبلا سفری به ایران نداشته ام، در مجلات و کتبی که مطالعه کرده بودم و آنطور که شنیده بودم، ایران به عنوان مهدی از دانش و معلومات و ادبیات در ذهنمان تجسم شده، ایران از نظر خبری نیز در چند سال گذشته بسیار با اهمیت و حساس و خبرساز بوده است. رویدادهای سیاسی و مذهبی اخیر در ایران نقش مؤثری را در تغییرات افکار عمومی و ایجاد شریان های اسلامی در جهان داشته است. ایران به عنوان یک نمونه و الگو در حرکت های
اسلامی و انقلابی جهان تاثیر فراوان داشته است. شما با شخصیت حضرت امام تا چه حد آشنایی دارید. قبل از آمدنم به ایران، من اینطور فکر می کردم که امام خمینی یک رهبر سیاسی و دینی است، که مسلمانان ایران و جهان از او پیروی می کنند، ولی تنها بعد از آمدن به ایران بود که به نفوذ ژرف او در قلب و روح مردم و پیوند عاطفی عمیق بین امام و مردم پی بردم. یک رهبر سیاسی ممکن است چنین تاثیراتی را در یک زمان خاص و محدود داشته باشد ولی در مورد امام خمینی این مسئله از زمان و مکان مستثنی است و واقعا عشق عمیقی را می توان بین امام خمینی و پیروانش دید. این یک مسئله خاص و خارق العاده است که به ندرت در طول تاریخ بشریت پیش آمده است. مردانی بوده اند که دارای ویژگی های خاص و خصوصیات بالا بوده اند و امام خمینی بدون شک یکی از سرآمدان و نوادر تاریخ بشریت بوده است.
امام خمینی و جهان معاصر، ج 2 مؤسسه چاپ و نشر عروج ضمن اینکه خودتان را معرفی می فرمایید اشاره ای هم داشته باشید به فعالیت های فرهنگی و شغلی تان، و در کل فعالیت های اجتماعی خودتان را برایمان شرح دهید. خانم اقبال: من معلم دینی هستم، در شهر پور صریح با توجه به اهمیتی که برای نسل جوان و نوجوان قایل هستم سعی می کنم اسلام را در بین آنها تبلیغ و ترویج کنم و آنها را با قوانین اسلامی و شرعی و دستورات قرآن آشنا نمایم. البته فعالیت ما در آنجا زیاد سازمان یافته نیست، ولی من در مقام معلم و تا آنجایی که توانایی داشته باشم و امکان و زمینه فراهم باشد، جوانان را با حقایقی که در اسلام نهفته است، و با سیر اتفاقات جهانی آشنا می کنم. شهر گراژده 5/1 میلیون جمعیت دارد، و 95% آن مسلمان و 5% دیگر آن صربها هستند، با این وجود، همان 5% زمام امور و حکومت را در دست دارند. تصمیم گیری در دست همین 5% صورت می گیرد و این ظلم عظیمی است بر مسلمانان این دیار. آرزوی ماست که در وطنمان اسلام را با آزادگی به کودکان و جوانان خود بیاموزیم و آن را به آنها بسپاریم، ولی حکومت صربها بر مسلمانان
مانعی آزار دهنده و ظالمانه است. قرار بود که از فعالیت های خودم صحبت کنم، البته معلم بودن برای یک انسان کار بسیار باارزشی است، اما در جوامع امروزی، اینگونه نیست و معلمی بیشتر به صورت یک حرفه شناخته می شود، یعنی اینکه فقط می توانی در یک رشته خاص از علم نقش آموزشی داشته باشی، و فضای الفت روحی و گفتگو پیرامون انسان، خالق، مخلوق و هستی، و زمینه شناخت بشر از طریق مفاهیم هستی را نمی توان از یک معلم انتظار داشت. به این دلیل است که کمتر توانسته ایم در زمینه های اجتماعی نقش مربی و آموزش دهنده را داشته باشیم. آموزگار بودن شغلی است که می تواند در جنبه های گوناگون، نقش مؤثری داشته باشد. بخصوص زمانی که یک آیین و یک مفهوم هستی شناسی را می خواهی آموزش دهی، من بیشتر سعی می کنم، که در اوقات تدریس درباره شناخت هستی و جهان بینی اسلامی برای دانش آموزان سخن بگویم و در این خصوص از لحظه ها و امکانات موجود آموزش استفاده می کنم. و به موازات آموزش علوم، پیرامون شناخت هستی و انسان از جهت واقف بودن به تعالیم الهی نیز آموزشهایی می دهم. چطور شد که شما تدریس علوم دینی را به عنوان شغل و حرفه انتخاب کردید. من در گذشته، مسلمان و سنی مذهب بودم، بعدها با
تعالیم امام جعفر صادق آشنا شدم و به مذهب شیعه گرویدم، اهل بیت را شناختم و با عشق بیشتری با آنها به راز و نیاز پرداختم. آنگاه به پاس سعادت و نعمتی که نصیبم شده بود، وظیفه خود دانستم تا آنچه را که آموخته و کسب کرده ام سینه به سینه، و خط به خط به جوانان وطن بیاموزم و از این رو سعادت این را یافتم که در مقام معلم به تدریس علوم دینی بپردازم و زندگی خود را وقف این کار کرده ام. مسلمانان بوسنی و هرزگوین مظلوم ترین مسلمانان جهان هستند و این کمترین خدمتی بود که از دستم بر می آمد. هر جوانی که از باغ های سبز تعالیم اسلامی عبور می کند به بهشت ایمان می رسد، و این همچون تیری است که در قلب دشمنان اسلامی و مسلمین بنشیند، و تنها با پرورش و گسترش تعالیم الهی و کتاب، سنت و قرآن است که می شود در برابر دشمنان مقاومت کرد. مقاومت فقط در جناح نظامی نیست، مقاومت در جناحهای آموزش و در جبهه های فرهنگی و در پرورش و بسط دادن افکار اسلامی و مترقی در نیروهای جوان نیز می تواند همواره ایجاد مانع برای دشمن باشد. این اولین سفر شما به ایران اسلامی است. بعد از سفرتان به ایران که به مناسبت شرکت
در مراسم ارتحال امام خمینی (س) انجام شد شما ایران را چگونه یافتید؟ ایران کشور زیبایی است، از نعمات طبیعی بسیاری برخوردار است، ملتی هوشیار، کوشا و مسلمان دارد، در تمام این مدت که ما در ایران اقامت داشته ایم زنان و مردان ایرانی را همچون خواهران و برادران خود دیدیم. قبل از آمدن به ایران راجع به کشور شما بسیار شنیده بودم. تبلیغات منفی در غرب برای ایران کم نیست. بعد از سفر به ایران این نکته برای ما روشن شد که ملت مسلمان ایران مردمی هستند بسیار مبارز و کوشا، و در عین حال صمیمی. نکته دیگری که در سفر به ایران برای من شاخص بود محبوبیت امام خمینی و خانواده اش در بین ملت ایران بود. عشق به خمینی در کوچه ها و خیابانهای ایران موج می زند و هر انسانی را متاثر می کند. خمینی در قلب ملت ایران است، همانطور که در قلب مسلمانان جهان جا دارد. و ما افتخار می کنیم که در چنین زمانی در مراسم ارتحال رهبر کبیر انقلاب اسلامی و بنیان گذار جمهوری اسلامی در ایران به سر می بریم و از نزدیک شاهد این همه خلوص هستیم. با شخصیت حضرت امام تا چه حد آشنا هستید و تا چه میزان آثار ایشان را مورد مطالعه قرار داده اید؟ من احساس
می کنم امام را آنطور که باید دریافته ام، شناخت من از امام خمینی شناختی است که با عشق به ایشان به دست آورده ام. من اغلب آثار امام را خوانده ام و یا گوش داده ام. امام خمینی شخصیتی بسیار مهم در سطح جهان هستند، و من در مطالعه آثار ایشان و از سخنانشان دریافته ام که آن حضرت ارزش و اهمیت بسیاری را برای زنان قایل هستند. و بازتاب همین دیدگاه است که اکنون در جامعه اسلامی ایران ما شاهد آن هستیم. ما امروز این حرکت «بیدارباش» انسان را مدیون حرکت رهبری و ایجاد انقلاب اسلامی هستیم. شناخت چنین شخصیتی در این فاصله زمانی کم که از نظر بعد زمان میان ما و اندیشه ایشان گذشته است ساده و راحت نیست، در این باره باید کتابها نوشته و به تاریخ سپرده شود تا بر اساس بنیان و اساس تفکرات آن حضرت در حد یک رخداد تاریخی آنرا مطالعه و بررسی نماییم، اما در حد یک استنباط از واقعه ای که در جهان کنونی روی داده است و ایجاد یک قطب سوم برای تعریف دوباره الهی انسان می توان گفت که در مقام و جایگاه ویژه یک رسول حقیقی برای رهایی انسان کار کرده اند و دیدگاههای ایشان آرمان و سرلوحه است و بسیاری از مسلمین هم اکنون چشم به
ایده ها و اندیشه های این مصلح کبیر دارند، و همواره سعی بر آن می کنند تا از سلطه و ظلم پذیری عبور کنند و به نقطه اصلی آزادی اندیشه و تفکر انسانی خود دست یابند، و ما نیز به عنوان معلم و همچنین به عنوان مسلمان هم اکنون به ترویج این اندیشه و پیروی از آرمانهای او حرکت می کنیم و می دانید که چنین اقدامی در کشورهایی که در آن التقاط و تفکرهای غیر الهی حکومت دارد کار مشکلی است. اما انسان بودن و الهی زندگی کردن پشتوانه این مقاومتهاست و امام خمینی مدرس این گونه زندگی است. موقعیتی که زنان در جامعه اسلامی ایران دارند، موقعیت بسیار شرافتمند و با ارزشی است که در سطح جهان کمیاب و بی نظیر است. زنان مسلمان در ایران، با وجود رعایت پوشش اسلامی دارای فعالیت های وسیع در سطح فرهنگی و اجتماعی و سیاسی هستند و این برای همه جهانیان و برای همه آنان که دم از حقوق بشر می زنند و زن را چون کالایی تبلیغ می کنند، درس عبرت است. من فکر می کنم، امام خمینی تمام مواردی را که در اسلام دستور داده شده، و امر خداوند متعال بوده است، در کشور اسلامی ایران پیاده کرده است و اینگونه است که امام خمینی کار پیامبران را به اتمام رسانیده
است و رسالتش ادامه رسالت امامان است. من فکر می کنم در حال حاضر کشور ایران آمادگی ظهور امام مهدی (عج) را دارد و کشور اسلامی ایران به عنوان قطب اسلام معاصر در جهان، و قلب تپنده تمام مسلمانان است. ما تا آنجایی که دسترسمان باشد آثار امام خمینی را به زبانهای عربی یا انگلیسی مطالعه می کنیم، اولین کتاب از آثار حضرت امام که منتشر شده است وصیت نامه آن حضرت است (به زبان ترجمه برای مردم ما) این کتاب در بین مردم ما جایگاهی بسیار دارد و مورد توجه قرار گرفته و تاثیر عمیقی ایجاد کرده است. کتابهایی از حضرت امام که به زبان آلبانیایی ترجمه شده راجع به حکومت اسلامی و فقه اسلامی و ولایت فقیه که آنها نیز دست به دست میان مردم می گردد و به عنوان مرجع مورد استفاده قرار می گیرد. ضمن همه اینها مجله ای هر ماه منتشر می شود به نام ماهنامه «نور» و ما به عنوان خبرنگاران داوطلب با اشتیاق بسیار با این نشریه همکاری می کنیم، و همچنین مطالبی راجع به اهل بیت یا زندگی ائمه و یا در مورد مسائل فقهی و شرعی و اسلامی تهیه کرده و در آن به چاپ می رسانیم، انجام چنین فعالیتهای فرهنگی در راستای تفکر اسلامی به من و سایر دوستان من
احساس آرامش و رضایت می دهد. مطبوعات اگر متعهد و معتقد به آرمان های انسانی باشند می تواند آیینه مسائل روز و رخدادها در سطح جهان باشند. با این همه می بینیم که از این ابزار تا کنون برداشت های غیر انسانی فراوانی شده است. تصویری را که مطبوعات غرب از انقلاب اسلامی ایران ترسیم کرده اند چگونه تحلیل می کنید؟ مطبوعات، همواره به عنوان یک اهرم قوی در دست حکومت های سرمایه داری بوده است. با تاکید فراوانی که غربی ها خصوصا آمریکاییها نسبت به تبلیغات دارند، و با توجه به اینکه مطبوعات غرب همیشه تیزترین سرنیزه ها را بر گلوی آرمانهای انقلاب اسلامی در سطح جهان فشرده اند، می توان به نقش تخریبی مطبوعات غربی علیه آزادی و آزادیخواهی که انقلاب اسلامی هم از این قاعده مستثنا نبوده است، پی برد. به محض اینکه غربیها متوجه شدند انقلاب ایران با تفکر اسلامی ناب و بدون هیچ گونه وابستگی به شرق یا غرب قد علم کرده و در قلب جهانیان حضور یافته است کارآترین تدابیر تبلیغاتی خود را علیه انقلاب اسلامی به کار بستند. اما خوشبختانه از آنجا که حقیقت هیچگاه چهره پنهان نمی دارد و آرمانهای انقلاب اسلامی چون آفتابی بر سرنوشت انسان معاصر تابنده است، هیچ کدام از تلاش های مذبوحانه غرب تاثیر چندانی بر اذهان عمومی ملتها نداشته است. خصوصا با توجه به محبوبیتی
که حضرت امام (س) در بین جهانیان داشته است تمام این دسیسه ها رنگ باخت و انقلاب اسلامی همچنان محبوبیت خود را در قلب عموم مسلمین و طالبان حق در جهان داراست. ضمن اینکه اخیرا با توجه به برنامه هایی که از طریق ماهواره توسط تلویزیون پخش شده است ما این سعادت را داشته ایم که مستقیما و به طور ملموس با تصاویری از انقلاب اسلامی ایران آشنا شویم. در یک سخنرانی حضرت امام که از تلویزیون پخش می شد ایشان فرمودند: امروز جنگ ما با دشمنان اسلام جنگ تبلیغاتی است. در همین سخن گرانقدر به اهمیت این موضوع پی می بریم و همین جاست که واقعا من فکر می کنم. وظیفه تمام دولتمردان و سیاستمداران اسلامی است که از اهمیت مطبوعات و تبلیغات در زمینه ترویج کلام خداوند و رشد و گسترش اسلام غافل نمانند، چرا که از آغاز به عنوان یک وظیفه، تبیین و ترویج سخن حق و کلام خداوند بر دوش تک تک ما مسلمانان بوده است و امروزه با توجه به سیستم های جدید تبلیغاتی و رسانه های گروهی این وظیفه بر دوش ما دو چندان می شود. من در انتهای مطلب به یک موضوع اشاره می کنم و آن این است که به طور کل همه آنها که خدا و کلام خدا را دوست دارند از ایران
به خوبی یاد می کنند و همه آنها که خدا را نمی شناسند و با کلام خدا بیگانه اند از ایران به بدی یاد می کنند.
امام خمینی و جهان معاصر، ج 2 مؤسسه چاپ و نشر عروج با سپاس از اینکه وقتتان را در اختیار ما می گذارید، خودتان را معرفی نمایید و پاره ای از سوابق فکری و فرهنگی و مطبوعاتی خود را بفرمایید. من رحاب مکحل از کشور لبنان، دارای مهندسی در رشته فنی راه و ساختمان هستم، اما در زمینه تبلیغات در یک شرکت فرهنگی مشغول به کارم. فعالیت های ما در زمینه های تاریخی، تحقیقی و فکری و فرهنگی است. علاوه بر آن در مؤسسات فرهنگی در زمینه های پژوهشی، ادتبی و تاریخی و در چند مؤسسه ملی که در زمینه رشد و تعالی فرهنگ در بین جوانان و نوجوانان تلاش می کنند مشغول کار هستم. شما تا چه حد با شخصیت امام خمینی آشنایی دارید و آثار آن حضرت را مورد مطالعه قرار داده اید؟ چگونگی آشنایی من با حضرت امام از آنجا آغاز شد که جمعی از آقایان زمانی که حضرت امام در پاریس به سر می بردند، در آنجا با ایشان ملاقات و گفتگو داشتند. این ملاقات به حدی بر آنها تاثیر گذاشته بود که در نشستهایی که با همدیگر داشتیم همیشه راجع به شخصیت حضرت امام بحث و گفتگو می کردند. آنها همواره از امام به عنوان شخصیتی متعالی و برجسته
در زمان معاصر یاد می کردند. بعدها که انقلاب اسلامی پیروز شد. من به این نتیجه رسیدم که چطور مردی با ایمان به خدا و تکیه بر قوت های الهی و انسانی توانسته است ملتی را بدین گونه متحول کند و انقلابی به این وسعت را پایه گذاری نماید، و در قلب جهانیان رسوخ کند. از آنجا علاقه من به امام خمینی هر روز شدیدتر می شد و به مطالعه آثار ایشان و گوش دادن به سخنرانی هایشان و توجه به بنیان های فکری و حرکت و موضع گیری هایشان در سطح جهان پرداختم. همه مردم عاشق شخصیت حضرت امام هستند و حضرت امام با عشقی که در درون ملت برانگیخت اسلام را در ایران جایگزین کفر و الحاد کرد. من ایمان داشتم که شخصیت حضرت امام یک شخصیت عادی نیست. آن حضرت همیشه سعی به دادن حق به مردم و حامی مستضعفین بودند. بار اول که من به ایران آمدم مراسم چهلم حضرت امام بود، و من در آنجا دیدم که مردم چگونه با عشق در غم از دست دادن پدری گرانقدر و رهبری کبیر می گریستند و بر خاک می نشستند، و بعد پی بردم به اینکه چه راز و رمز عمیقی بین مردم ایران و رهبرشان امام خمینی نهفته است. من فهمیدم و دریافتم که این علاقه و
این عشق یک علاقه طبیعی و معمولی نیست، وقتی به دیدار حسینیه جماران رفتم و از محل زندگی امام خمینی دیدار کردم، ایمانم به این که این شخصیت یک شخصیت الهی است مسلم تر شد و پی بردم که چگونه رهبری خدایی با بی اعتنایی به دنیا و ظواهر دنیوی و با عشق به خدا و مردم، چنین تحولی عمیق را در جهان معاصر پایه ریزی کرد. من تحولات و اقدامات و پیام های امام خمینی در زمان جنگ تحمیلی به ایران را مورد مطالعه قرار دادم و کل خطبه هایی را که ایشان ایراد کرده اند تا جایی که در دسترسم بوده است گوش داده و یا خوانده ام. شخصیت امام خمینی به عنوان یک شخصیت جهانی چه تاثیری بر فعالیت و جنبش اسلامی در لبنان گذاشته است، و به طور کلی آن حضرت از چه جایگاهی در بین مردم مسلمان لبنان برخوردار است؟ امام خمینی یک شخصیت جهانی است که در قلب عموم مستضعفین جهان جا دارد، در قلب تمام مسلمانان و تمام آنها که اعاده حق را اصل و اساس زندگی بشری می دانند. امام خمینی در بین مردم لبنان همچون یک پدر و همچون منجی برانگیزاننده کرامت اسلامی مورد علاقه و عشق است. جمهوری اسلامی ایران و مردم مسلمان ایران، الگوهای حرکتی
مسلمانان جهان برای رسیدن به رهایی از ظلم و الحاد و ستم هستند و مردم دیگر نقاط جهان از جمله لبنان به آنها اقتدا می کنند. ملت مسلمان ایران این سعادت را داشت که با وجود رهبری همچون امام خمینی و با ایمان به خداوند بنیانهای ظلم و ستم و طاغوت را در کشور خود فرو پاشد و پرچم لا اله الا الله را بر فراز تاریخ کشور خود بر فرازد، و این آرزوی تمام مسلمانان و تمام مستضعفین جهان است. هر چند امکان درک شخصیت امام خمینی از نزدیک برای بسیاری از مسلمانان وجود نداشته است، ولی همواره شخصیت آن حضرت را از نوع زندگانی و از آثار گرانقدر و از تاثیر او بر سرنوشت ملت ایران و مواضعی که نسبت به جریانهای سیاسی دو جهان گرفته اند درک کرده اند و مسلمانان لبنان و معتقدان به انقلاب اسلامی و آرمانهایش و دشمنان صهیونیسم همیشه از خط امام به عنوان تنها خط پررنگ و مطرح و واضح و با مفهومی که راه سعادت و اسلام را نشان می دهد، پیروی کرده اند. چرا که خط امام، خط قرآن و اهل بیت و خط پیامبر و سیره اوست. امام خمینی نعمتی است که در قرن حاضر از سوی خداوند بر عموم مسلمین ارزانی شده و بر
ماست که با شکر نعمت و اجرای اوامر الهی عزت و پایداری مسلمانان را پاس بداریم.
امام خمینی و جهان معاصر، ج 2 مؤسسه چاپ و نشر عروج در خدمت سرکار خانم رقیه قنبر قزی از جمهوری آذربایجان از شهر باکو هستیم. خانم قنبر قزی همسر پروفسور رستم علی اف ایران شناس و شرق شناس صاحب نام و معروف هستند. از ایشان خواهش می کنم راجع به گذشته و سوابق فکری فرهنگی، تحقیقاتی و پژوهشی و فعالیتهای خودشان برای ما توضیحاتی داشته باشند. رقیه قنبر قزی: من دانشکده ایران شناسی دانشگاه باکو را به اتمام رسانده ام و از سال 1967 در انستیتو ادبیات «نظامی گنجوی» و فرهنگستان علوم آذربایجان به کار مشغول هستم و عضو هیئت علمی آن انستیتو می باشم. در سال 1981 دکترا در رشته ادبیات آذربایجان را گرفتم و در ادبیات فارسی تحقیقات و تالیفاتی داشته ام. تاکنون چهار اثر به چاپ رسانیده ام، دو جلد راجع به ادبیات آذربایجان و فولکلورهای آذری و اثر دیگر راجع به آثار شاعر ایرانی اهل مراغه (اوحدی مراغه ای) تدوین کرده ام به نام «سازه من سوزه» یعنی گفته های سازمن. در به نظم آوردن بعضی از داستانهای آذری اهتمام ورزیده ام. اشعاری هم راجع به رستم علی اف سروده ام که به چاپ رسیده است. در حال حاضر نیز روی مونوگرافی و حیات «مجیر الدین دیلقانی» شاعر فارسی زبان قرن
دوازده کار می کنم که امیدوارم در سال آینده تمام شده و به چاپ برسد. 35 مقاله راجع به ادبیات فارسی زبان آذربایجان چاپ کرده ام. در این اواخر مؤسسه ای به نام مؤسسه «ایران و آذربایجان» و کانون وحدت گرایش یافته که این کانون را پروفسور رستم علی اف با مشارکت و همراهی حوزه علمیه قم تاسیس و پایه گذاری کرده اند، این کانون در فعالیتهای خود رشد بسیار کرد و در آینده کانون موفقی در جهت تبادل نظرات و رشد فرهنگ و ادبی ایران و آذربایجان خواهد شد. تاکنون یک مجله نیز در کانون نظامی گنجوی به نام «شهریار» توسط حوزه علمیه ایران (قم) و سازمان تبلیغات اسلامی در آذربایجان بنیان گذاری شده که شماره اول آن در اکتبر 1992 چاپ شده است دو سال است که منتشر می شود و یک شماره ویژه یادواره رستم علی اف نیز به چاپ رسانده است. این مجله تخصصی و علمی و ادبی است و به صورت فصلنامه چاپ می شود و در آغاز سردبیری آن با پروفسور علی اف بود. سومین فعالیت من فعالیت اجتماعی و پایه گذاری جمعیت زنان مسلمان آذربایجان به نام «صلح» بوده است. من اداره کننده این جمعیت هستم و از آنجا که در حال حاضر آذربایجان در جنگ است ما فعالیت خود را فعلا بر
این محور منطبق کرده ایم. خانم قنبرقزی شما تا چه حد با آثار مکتوب حضرت امام و اشعار ایشان آشنا بوده اید؟ من توفیق ترجمه آثار امام خمینی را به زبان آذری در آذربایجان داشته ام. آخرین پیام آن حضرت و اشعارشان را به آذری برگردانده ام و آنها را به طور مستقل و یا به طور یومیه در مجلات و روزنامه های خود به چاپ سپرده ایم. به علت ارادت بسیار ما به حضرت امام و علاقمندیمان به این شخصیت و به علت محبوبیت حضرت امام در آذربایجان ما تصاویر و سخنان حضرت امام را در مطبوعات خود به کرات به چاپ می رسانیم. شخصیت حضرت امام در آذربایجان شخصیتی کاملا آشنا و شناخته شده است. چه شاخص ها و ویژگیهایی از شعر حضرت امام در ذهن شماست که فکر می کنید به عنوان یک ارزش می توان طرح کرد. شعرهای امام اشعاری عرفانی است، این اشعار دارای یک ظاهر و یک باطن هستند که باطنی بس عمیق و ژرف است. وقتی که حضرت امام می سرایند «من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم» در پس این بیت، ارزش و معانی عرفانی بسیاری نهفته است. همچون اشعار حافظ که آنها نیز از همین خصیصه برخوردارند. و این نشانگر ظرافت طبع، نازکی خیال، سیر و سلوک عرفانی و تسلط حضرت امام بر
شعر و زبان شعری است. رشته تخصصی شما ایران شناسی است. لطفا تصویری از ایران از دیدگاه خود ارائه دهید. در حال حاضر بیشتر توجه من به جریانهای معاصر اسلامی و سیاسی در ایران است. من اولین بار چهار سال پیش با همسرم و دو نفر از دانشمندان آذربایجان در دهه فجر برای شرکت در جشن های انقلاب اسلامی ایران به ایران آمدیم. من ایران را کشوری اسلامی یافتم، پروفسور علی اف قبل از انقلاب هم به ایران آمده بود و جو و فضای ایران را حس کرده بود. او می گفت در پانزده سال پیش و قبل از انقلاب اسلامی مردم از سایه خویش نیز در هراس بوده اند. در حال حاضر پاکی، آزادی و روح سلامت کاملا مشهود است. من اولین بار که به ایران آمدم خیلی تحت تاثیر زنان مسلمان ایران قرار گرفتم. با خانم مصطفوی آشنا شدم و خیلی تحت تاثیر ایشان قرار گرفتم. به آذربایجان که رفتم مقاله ای درباره زنان ایرانی نوشتم. اینجا از چهره زنان و مردان روح انسانی و پاکی را می توان درک کرد. در اینجا به خاطر همین تفکر اسلامی و رعایت حجاب روان انسانها روان آرام تر و الهی تری است. هرگاه صدای اذان را می توان از مناره مساجد شنید همین ارزش بسیاری دارد که در پالایش
روح و روان آدمی بی همتاست. حالا در آذربایجان هم به هنگام نماز اذان گفته می شود. ده سال پیش، من معانی آن کلام الهی را نمی فهمیدم اما اکنون تمام جانم از شور و حس آن لبریز می شود. عظمت و رازی در این صدا نهفته است که به جان آدمی چنگ می زند. ما در اسلام و در هنر و ادبیات اسلامی بسیاری غنی هستیم. من در مقدمه اشعار حضرت امام که ترجمه کرده ام این مطلب را ذکر کرده ام که حضرت امام از بزرگان تاریخ بشریت هستند که اسلام حقیقی را که در این اواخر مظلوم واقع شده بود احیا کرده اند و تفکر اسلامی را در جهان معاصر زنده کرده اند. پروفسور رستم هم همیشه در سخنان خود می گفتند که قبل از انقلاب در ایران اسلام بسیار مورد بی توجهی قرار گرفته بود و ملت ایران به یمن حضور چنین رهبری اسلام را در کشور خود زنده کرده اند. و از آنجا به جهان صادر نموده اند. من پارسال که به سفر حج مشرف شده بودم بسیار تاسف خوردم وقتی دیدم تعداد زیادی از این جمعیت کثیر مسلمان در بسیاری از نقاط جهان مورد ظلم واقع می شوند. در برابر مسلمان بودن ملیت بسیار کم رنگ می شود، قومیت و نژاد بی ارزش می گردد، همه مسلمانان با یکدیگر برادرند و
این بسیار تلخ است که این جمعیت کثیر در نقطه نقطه جهان مورد ظلم کفار قرار گیرند. پس جهان اسلام نیازمند اتحاد است. امام خمینی هم نظر بر اتحاد مسلمین داشته اند، همانگونه که ایران در جنگ تنها بود ما نیز در جنگ تنها هستیم، حضرت امام، اسلام ناب را مورد نظر داشتند و هر ملیت را چه شیعه و چه سنی متحد می خواستند. این وحدت از زمان حضرت محمد (ص) تاکنون آرزوی مسلمین بوده است. امام خمینی در خصوص حج، دو راهپیمایی را بنا گذاشته اند: یکی راهپیمایی وحدت و دیگر راهپیمایی برائت از مشرکین، پیام حضرت امام در خصوص روز وحدت مسلمین پیام مطرحی است و هر سال به هنگام زیارت خانه خدا مسلمانان حاجی از اقصی نقاط جهان در لبیک به این پیام حاضر می شوند. از طرف دیگر تدابیری اندیشیده شده است که مجمعی به عنوان مجمع تقریب مسلمین شیعه و سنی تشکیل شود و مقصد آن بر مبنای نزدیک کردن مسلمانان جهان با همدیگر و خلق وحدت اسلامی است و این اتحاد در شرف تکمیل و تشکیل است. امید که روزی این وحدت اسلامی شکل بگیرد و مسلمانان قدرتی باشند در برابر شیاطینی که تفکر انسانی را به لاکت خواسته ای شیطانی می برند. شما در چهار سفری که به ایران
داشته اید چه تحولات و دگرگونی هایی را احساس کرده اید؟ من در سفرهایی که به ایران داشته ام سالگرد حضرت امام را بسیار با عظمت دیده ام و بسیار بر من تاثیر گذار بود; نه تنها بر من که بر تمام میهمانان حاضر. در زمانی که انقلاب اسلامی ایران پیروز شد پروفسور رستم، پیام تلگرام تبریکی برای ایران فرستاد که پست از ارسال آن خودداری کرد، چرا که در آن زمان شوروی نیز همچون دیگر کشورها با انقلاب اسلامی ایران مخالف بود. در تمام این مدت با هر حادثه و دگرگونی در ایران ما نیز قلبا و روحا با ملت ایران بوده ایم. عشق به خمینی عشقی است که در هر قلبی که عاشق اسلام باشد رخنه می کند و جای می گیرد. من در سفرهای خود به ایران عشق را در بین ملت ایران به خوبی احساس کرده ام. و همین عشق است که باعث آبادانی و پیشرفت و سازندگی ایران اسلامی شده است. در پایان از اینکه وقت خود را در اختیار ما گذاشتید تشکر می کنیم و برای شما آرزوی توفیق و برای همسر مرحومتان پروفسور علی اف طلب شادی روح داریم. اگر مطلبی را در خاتمه دارید بفرمایید. من برای ملت ایران آرزوی سعادت و پیروزی دارم و امیدوارم که در پیروی از خط امام خمینی
کوشا باشند و انقلاب اسلامی را که یک الگوی عملی از تفکر اسلامی است پاس بدارند. و با درود بر روح بلند و پر فتوح حضرت امام مطلبم را به پایان می برم. والسلام.
امام خمینی و جهان معاصر، ج 2 مؤسسه چاپ و نشر عروج اگر خود را معرفی بفرمایید، خوشحال خواهیم شد، ... خانم لیدا: من لیدا هستم و در رشته ادبیات عمومی تحصیل می کنم. شش ماه است که تحصیلاتم را در بوسنی رها کرده ام و قصد دارم در صورت وجود شرایط و امکانات در ایران بمانم. آشنایی شما با امام خمینی و انقلاب اسلامی ایران به چه صورت بوده است؟ در عصر سلطه کمونیسم، آشنایی با اسلام برای ما بسیار مشکل بود، اما پس از فروپاشی کمونیسم، ما توانستیم با افکار امام خمینی و اسلام آشنا شویم. من با افکار امام خمینی از طریق آثارشان و مطالعه کتاب ها و شنیدن سخنرانی هایشان آشنا شدم. اولین کتابی که از حضرت امام مطالعه کردم، «چهل حدیث» ایشان بود، بعد با دیگر آثارشان آشنا شدم و پی بردم که شخصیتی بسیار والا و گرانقدر هستند و تنها شخصیتی با این ویژگیها می تواند چنین آثاری را پدید آورد، و چنین تحول عظیمی را در دنیا ایجاد کند، تحولی که غرب و شرق را به لرزه وا داشت. امام خمینی رهبر بزرگی بودند، رهبری برای تمام مسلمانان جهان. آیا شما راجع به نقش و موقعیت زن در اسلام مطالعه ای را دارید؟ نقشی که زنان دارند، بسیار
واضح و روشن است، زن پایه اساسی و رکن خانواده است، نقطه اتکای شوهر و فرزندانش است. من مطالبی راجع به اهل بیت به تاریخ اسلام و نقش حضرت زینب در حادثه عاشورا خوانده ام همچنین تصاویری زنده از تلاش زنان مسلمان ایران در پشت جبهه و در سازندگی جامعه دیده ام. زنان مسلمان ایران الگویی برای زنان جهان هستند. برای زنان مسلمان بوسنی با توجه به اینکه در کشور ما جنگ است امکان مطالعه کم است، ان شاء الله بعد از جنگ و با کمک دولت و ملت شریف ایران به امکاناتی در جهت ترجمه آثار ارزشمند ایران خصوصا آثار حضرت امام دست یابیم. این نقطه ای است آغازین برای آشنایی ما با اسلام. شما از اینکه در مراسم ارتحال حضرت امام شرکت کرده اید چه احساسی دارید؟ من از این مراسم بسیار تاثیر گرفته ام و فکر می کنم تنها راهی که ممکن بود تا به این حد به شخصیت حضرت امام و رابطه بین امام و مردم ایران پی ببرم همین بود که از نزدیک در این مراسم شرکت کنم. در یک جمله «عشق به خمینی» بارزترین چیزی بود که در ایران دیدم. امام خمینی تاریخ را متحول ساخت و اسلام را زنده نمود. اگر امکان این بود که مسلمانان بیشتری از دورترین نقاط جهان در این
مراسم حضور می داشتند و شاهد برگزاری با شکوه آن بودند، به نفع اسلام بود. امیدوارم اگر سال دیگری به ایران بیایم با دست پرتر و با معلومات بیشتری راجع به اسلام در اینجا حضور داشته باشم. آیا شما از فعالیت جمعیت زنان مسلمان به سرپرستی خانم زهرا مصطفوی مطلع هستید و آیا رابطه ای با این جمعیت داشته اید؟ در مراسم سالگرد ارتحال امام و در روز چهاردهم خرداد ماه با دختر گرامی حضرت امام ملاقات داشته ام و به ایشان تسلیت گفته ام. روز پیش از آن نیز از سخنان ایشان استفاده کرده ام، ملاقات من با خانم مصطفوی یکی از خاطرات ارزشمند، زندگی من است و این علاقه شخص من نیست بلکه علاقه بسیاری از زنان مسلمان و بوسنی است که با این جمعیت های اسلامی ارتباط داشته باشند، چرا که بسیاری از مطالب را ما باید از آنها بیاموزیم.
امام خمینی و جهان معاصر، ج 2 مؤسسه چاپ و نشر عروج ضمن تشکر از شرکت شما در این گفتگو، لطفا خلاصه ای از فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی خود را بیان فرمایید. مهر النساء: پیش از همه سلام و درود بانوان تاجیکستان را به بانوان ایران می رسانم و از اینکه با مردمی که دارای فرهنگ و زبان مشترک با ما هستند ملاقات داشته ام بسیار خوشحالم. ما هرگز ایران را از تاجیکستان و تاجیکستان را از ایران جدا نمی دانیم، و فکر می کنیم که ایران تاجیکستانی بزرگ و تاجیکستان ایرانی کوچک است. من مهر النساء هستم; مسلمان و شیعه و از اینکه به ایران آمده ام بسیار خوشحالم و فکر می کنم که دیدار از شما عزیزان سعادتی بوده که خدا نصیب کرده است. دیدار از وطن اسلامی ایران و کشوری که به عنوان اسوه و سمبل مقاومت در مقابل ظلم و زادگاه امام خمینی (س) به شمار می آید برای من بسیار ارزشمند است. من در کمیته بانوان و خانواده در تاجیکستان انجام وظیفه می کنم و صاحب سه فرزند هستم یک دختر و دو پسر. درباره فرهنگ و وحدت اسلامی مردم جهان، معتقدم که فرهنگ، انسانها را به هم پیوند می دهد، در طول چند سالی که
تاجیکستان از ایران جدا بود، اگر فرهنگ مشترک ما نبود شاید ما هیچوقت به ایران به این نزدیکی و دوستانه فکر نمی کردیم. ما همیشه دیوان حافظ شیراز، فردوسی و سعدی را می خواندیم و همواره در آرزوی دیدار همزبانان، برادران و خواهران مسلمانی که در زادگاه این بزرگان بوده اند، به سر برده ایم. پیام امام خمینی به گورباچف، یکی از رخدادهای مهم و نقطه عطف در جریان انقلاب اسلامی و تاریخ شوروی سابق است. نظر شما پیرامون این رخداد سیاسی، الهی چیست؟ با پیام امام خمینی به گورباچف، عمق و ژرفای شخصیت دینی الهی ایشان بر ما پدیدار می شود. این پیام در تاریخ هر دو کشور و در تاریخ جهان معاصر ماندنی است و همانطور که شما گفتید نقطه عطفی در تاریخ هر دو کشور است. امام خمینی شخصیتی روحانی و عارف بودند. ایشان به جهان هستی نیز در همین راستا می نگریستند و تنها چنین دیدگاهی است که انسان معاصر را ملزم به رویکرد دینی و اسلام گرایی می کند. جهان معاصر، شخصیت امام خمینی را در این پیام دریافته است. روح بلند و آسمانی ایشان قابل ستایش است. این پیام در آن دوره غفلت، تمام مردم جمهوریهای شوروی را تحت تاثیر قرار داد و آنها را دگرگون کرد. ما هیچ وقت فکر نمی کردیم
که به این زودی صدای روح بخش اذان را از گلدسته های مساجد خود بشنویم و امام خمینی نوید بخش چنین سعادتی بود. دیدگاه و شناخت مردم تاجیکستان نسبت به حضرت امام و تاثیرات انقلاب اسلامی در چه حدی است؟ شخصیت حضرت امام در تاجیکستان تاثیر بسیاری دارد. جوانان نیز در این راستا بی نصیب نمانده اند، آنها نیز در حال حاضر شانس آشنایی با مسائل و دیدگاههای اسلامی را دارند. مردم تحت تاثیر انقلاب اسلامی و تحولات اخیر شوروی سابق به خودآگاهی و خودباوری رسیده اند و نسبت به اعتقادات دینی و مذهبی خود پایدارتر از پیش شده اند و با مسائل سیاسی و دینی مربوط به جهان اسلام آشنا گشته اند. آنها به آینده دینی و تربیتی و اخلاقی کشور خود در سایه اسلام و رهنمودهای دینی رهبران اسلامی امیدوار شده اند. زنان بسیاری نیز تحت تاثیر تحولات اخیر به بازنگری به مسئله حجاب پرداخته اند، و حجاب را همچون ارزش گمشده ای که دوباره شناخته شود باز یافته اند. آنها با افکار امام آشنا شده اند و در تربیت محیط و فرزندان خود نیز این تغییرات را ایجاد می کنند. نظام سوسیالیستی شوروی سابق، نظام غرب و آمریکا تا گذشته ای نه چندان دور به عنوان دو قطب اصلی قدرت شناخته می شدند. بعد از تغییرات و تحولات حاضر، آمریکا به عنوان بزرگترین
دشمن انقلاب اسلامی سعی بر تبلیغات منفی و تخریب افکار عمومی نسبت به انقلاب اسلامی ایران داشته است، به نظر شما آمریکا تا چه حد در این راستا موفق بوده و یا با شکست روبرو بوده است؟ آمریکاییها به عنوان اعمال کنندگان زور و ظلم و استثمار توده ها در جهان شناخته شده اند. آنها همیشه در جهت عاری کردن ملتها از فرهنگ و باور خویش و جانشین کردن فرهنگ بزک کرده غربی تلاش کرده اند. آنها بزرگترین جنایتکاران تاریخ بشر بوده اند و این را می توان به وضوح و با مثالهای فراوان مشاهده کرد. ابرقدرت آمریکا از دهها سال پیش، تجاوزات زیادی به ملتهای دیگر داشته اند که با شکست مواجه بوده اند و مخصوصا بعد از پیروزی انقلاب اسلامی با یکی از خفت بارترین شکستهای تاریخ تجاوز خود روبرو شدند و همین باعث شد که بعد از شکست خوردن در محاصره های اقتصادی و فشارهای سیاسی و جنگ تحمیلی به ایران به جنگ سرد و جنگ تبلیغاتی بپردازد و در این باره نیز از هیچ خیانتی دریغ نداشتند. بلندگوهای تبلیغاتی آمریکا، سعی بیهوده ای برای بی اعتبار کردن حرکت های ارزشمند و اصیل انقلاب اسلامی داشتند. آنها با به کار بردن حربه های روانشناختی و جامعه شناسی فعالیت گسترده ای برای تهاجم فرهنگی و تخریب نسل جوان آغاز کردند که بحمد الله، با
هوشیاری ملت مسلمان ایران و دوستداران انقلاب اسلامی و با هوشمندی رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی تمام این دسیسه ها به شکستی رسواگر منجر شد. به شکستی که در تاریخ آمریکا و در حافظه جهان معاصر خواهد ماند. امام خمینی، رهبر دینی، سیاسی و الهی انقلاب اسلامی نیز بارها خطر آمریکا را گوشزد فرمودند و ملت انقلاب ایران نیز نگذاشتند که توطئه ها و ترفندهای آمریکا ذره ای در دگرگونی مسیر انقلاب اسلامی تاثیر بگذارد. اشغال لانه جاسوسی آمریکا و گروگان گرفتن جاسوسان آن و رسوایی سردمداران جنایت و کفر نیز از حرکت های ماندگار انقلاب اسلامی در جهان است و این همه به یمن و برکت حضور رهبری توانمند و هوشیاری همچون امام خمینی بود. نقش امام خمینی در تحولات اخیر جهان معاصر را چگونه ارزیابی می کنید؟ یکی از ویژگی های منحصر به فرد انقلاب اسلامی حضور رهبری امام خمینی به عنوان پشتوانه الهی این انقلاب است. امام خمینی یکی از شخصیتهای برجسته و ماندگار تاریخ بشری هستند که دارای ویژگی های انسانی، الهی و ملکوتی خاص بودند. این شخصیت الهی در تمام جهان آنجا که قلبی برای عشق و حقیقت می تپد حضور دارد و زنده است و ماندگار. سراسر جهان اسلام و مستضعفین به حضور چنین رهبری افتخار می کنند و بوسیدن دست آن حضرت
در دیروز و بوسیدن خاک حرم آن حضرت در امروز، آرزویی است که بسیاری از مسلمانان جهان با خویشتن خویش نجوا می کنند. چشم تمام مسلمانان جهان به دستها و قدم های مسلمانان ایران است و خداوند این توفیق را به خواهران و برادران ایرانی ما داده است و ان شاء الله که این توفیق را پاس بدارند و لحظه ای از نام، یاد و راه امام خمینی بنیانگذار جمهوری اسلامی غافل نمانند. مایلیم نظر شما را درباره شعر در جهان معاصر بدانیم؟ شعر افاده کننده روح هر ملت و آیینه روح شاعر است: شعر من آیینه روح من است. ناشکن بگذار بماند آینه تا نبردارد غبار بندگی حفظ می سازم فراهر آینه من در این آینه زیباگهی عکس ماه و مشتری را دیده ام من در این دنیای کجدار و مریز اشک را بنهفته و خندیده ام. پس شعر افاده کننده روح انسان و روح ملت است. شعر ما درباره انسانها و پالایش دهنده روح آنهاست گفته اند: «شاعر اندر سینه ملت دل است» . ما هر دردی را که احساس کنیم، این درد ابتدا به دل ما می رسد، بر دل ما تاثیر می گذارد، و شاعر در هر جامعه با حساسیتها و ظرافت های طبعی که دارد همدرد تمام مردم آن جامعه است. و هر دردی در
جامعه بیش از همه از دل شاعر می گذرد; پس نقش شاعر در جامعه نقش مؤثری است، چون می خواهد سخن ها و حرف ها را چون دانه هایی از مرجان به زنجیر کشد و در زیباترین شکل کنار هم بگذارد. شاعر، کلمات و واژگان را کنار هم زیبا می خواهد، پس چطور طلب زیبایی را در جامعه بشری می توان کتمان کرد و پنهان نمود. شاعر هنگام بیخودی های آگاهانه خود، قلم در دست می گیرد و از دریچه روح خود، به جامعه می نگرد چشم دل خود را باز می کند و زیبایی را طلب می کند، پس هر چیز که غم آور است، در جامعه بیش از همه او را ناراحت می کند. روح شاعر عصیان پرور است و با تمام عصیان پروری پیرو شرایط خاصی از نظم! از این رو، شعر افاده کننده روح ملت و تربیت کننده و الهام بخش و الهام گیرنده از ملت است، و شاعر در شعر خود که می نگرد همچون آیینه ای است که روح خود را می بیند و در این روح، روح مردم خویش را نیز. پس شعر انسان را کامل می کند و طلب زیبایی و نیکویی را (زیبایی معنوی) . منشا قرار می دهد. شخصیت شعری حضرت امام خمینی و روح بلند او و اشعار آن حضرت نباید تحت تاثیر شخصیت سیاسی ایشان کمرنگ بماند. عرفان و
بلند نظری و حکمتی که در شعر امام خمینی به خوبی مشهود است دقیقا پاسخگو به این سؤال است که چطور مردی از جماران دنیا را متحول ساخت. در اشعار حضرت امام می توان به سیر و سلوک و معراج آن حضرت در عالم معنا پی برد. در این اشعار به خوبی می توان رد پای ارتباط با عالم لاهوت و عالم معنی را به شکل عمیقی دریافت. امام خمینی عشق ابدی و الهی را رکن هستی دیدند و همین دید عارفانه باعث شد که مستضعفین در سراسر جهان به این کعبه آمال و آلام بشری روی آورند. شما قدرت و توانایی شعر را در زمانی که همه فرهنگها و خصوصیات قومی و نژادی زیر سؤال می رود چگونه می بینید؟ انسان روح بلندی دارد، قرار دادن آن در یک قالب و در یک کادر مشخص، تقریبا غیر ممکن است. البته نمی توان انکار کرد که تسلط تبلیغات و رسانه های شیطانی غرب بی تاثیر نیست. تلاش مذبوحانه غرب برای تهاجم فرهنگی و تزریق فرهنگ منحط و سیاه غرب به جوانان نمونه ای بارز از این مقوله است. ترویج فرهنگ غرب در جوامع و طرح دهکده جهانی تحمیل این فرهنگ، در جهت پیشرو اهداف شوم امپریالیسم است. دور نگاه داشتن حقیقت و کتمان کردن آن و به یغما و
تاراج بردن باور و ایمان ملت ها از اولین دسیسه های غارتگران شیطان فت بوده است، و برای رسیدن به این منظور از هیچ تلاشی کوتاهی نکرده اند. تبلیغات شوم غرب به بمب شیمیایی قوی می ماند که جهان معاصر را به تخریب تهدید می کند. امپریالیستهای غربی ادبیات و هنر را نیز در این جنگ سرد به شکل گسترده ای به خدمت گرفته اند، و کم نیستند قلم فروشان نوکر صفت که با انحراف افکار عمومی و به تباهی بردن آنها امکان را برای حکومت و قدرت طلبی هر چه بیشتر آنها میسر می کنند. اما همیشه چهره حقیقت نمایان می شود. روح بلند انسانی را برای همیشه نمی توان فریب داد. چرا که انسان، موجودی خلاق است، روحی بلند دارد، عصیان پرور است علیه ظلم و تباهی، درد را می شناسد، ایمان را می شناسد و خداوند را. انسان فطرتا خداطلب و خداجوست و چنین روحی را نمی توان انکار کرد. این روح طالب زیبایی است، طالب حقیقت است، طالب ایمان و تفکر است. تفکر آگاهانه، انسان معاصر را از شیء شدن و وسیله شدن دور می کند و با توجه به میل و نهاد فطری تمایل به حق در انسان، قرار دادن انسان ها در یک قالب ممکن نیست. زیرا که انسان آزادی را می شناسد، چرا که خداوند انسان را آزاد آفریده است.
ثمر چنین فطرت و خصالی را در جریانات و دگرگونی های انسان معاصر به خوبی می توان مشاهد کرد. استقبالی را که جهان معاصر از حرکت تاریخی حضرت امام کرد و جایی را که حضرت امام در قلوب جهانیان باز کردند، به این نتیجه رسید که هر جا جان حق طلبی باشد، اشاره ای از انگشت نبوی کافی است. و اگر خداوند حق تعالی چنین فطرتی را در سرشت آدمی نمی آفرید، هیچ گاه فرعونیان و ستمگران طمع تلخ شکست و فرو ریختن را نمی چشیدند، و اگر خداوند چنین فطرتی را در نهاد آدمی نمی آفرید، هیچگاه بهشت و دوزخ معنا نمی یافت. پس قرار دادن روح آدمی در یک قالب و گنجانیدن در یک ظرف میسر نیست. هر قدر که تلاش مذبوحانه بلندگوهای خبری و تبلیغات غرب وسیع باشد، آگاهیهای بشر امروز، نقشه ها را نقش بر آب می کند. وقتی که امروز به آثار رودکی، حافظ و فردوسی نگاه می کنیم، حقیقت آنچه را که آنها گفته اند می پذیریم و بدین گونه است که در خانه هر کدام از ما در کنار قرآن دیوانی از حافظ نیز هست. آگاهی حضرت امام خمینی (س) موجب شد تا پیش بینیهای آن حضرت درباره مسائل جهانی به واقعیت بپیوندد. پیش بینی ماندگار و حیرت انگیز ایشان درباره تاریخ دگرگونی جهان و فرو
پاشی قدرتی همچون نظام سوسیالیستی در زمانی که هیچ انسان عادی نمی توانست آن را تصور کند و ماندگار شدن نامه تاریخی حضرت امام به گورباچف در ذهن بشریت به عنوان نمونه ای از روح و اندیشه بلند امام خمینی است. اگر اجتماع بشری یکدل و یکصدا به ندای حق طلبانه امام، گوش جان می سپردند، حل بسیاری از مشکلات آسانتر می شد. از سوی دیگر، وقتی به جوامع گوناگون در جهان کنونی بنگریم، در می یابیم که بسیاری از انسانها به قالبهای تحمیلی نظامهای استکباری و هیاهوهای تبلیغاتی آنها تن در نمی دهند، چرا که خداوند در جان و سرشت آدمی فطرتی خدایی آفریده است. در تمثیل جهان هستی، می توان گفت که چون درختی است که بشریت را در سایه خویش می گیرد و خوشا به حال آن کس که جان شنیدن چنین حقیقتی را دارد. ادبیات یک ملت تا چه حد می تواند آیینه آرمان ها و اعتقادات یک ملت باشد؟ زمانی که من شعر پروین اعتصامی را می خوانم درک می کنم که او در چه جامعه و چه دوره ای می زیسته است. پس شاعر افاده کننده روح زمان خود است. یک نویسنده یا شاعر زشتی ها و زیبایی های نهان و آشکار جامعه خود را بیان می کند، و مطلقا نمی تواند خارج از زمان و مکان خویش باشد. زمانی که حافظ را می خوانیم
درک می کنیم در آن دوران چه گذشته است، ما از شاهنامه فردوسی چقدر درس و پند گرفته ایم. ما بر این باوریم که شعر و ادبیات امروز یک ملت همچون آینه ای است که آیندگان در آن می نگرند. ادبیات راستین، داستان و شعر صادق و متعهد نمی تواند از آلام و آمال ملت خود جدا باشد و درد و رنج آنها را نادیده بگیرد. در ادبیات فارسی معاصر، شکوه مبارزات مردم ایران در جنگ تحمیلی را می توان دید. به عبارت دیگر، بخوبی می توان رد پای حماسه و ایثار ملت ایران را با تمام وجود، حس کرد. در عین حال، می توان عشق ایران و ایرانیان به امام خمینی (س) را دید و لمس کرد. می توان درد و رنج کودکان پدر از دست داده و مادران پسر از دست داده را دید. اگر ادبیات معاصر ایران (یا هر کشور دیگر) بیان کننده خواستها، نیازها، حماسه ها، آرزوها، امیدها و. . . ملت خود نباشد این گناهی است عظیم به گردن من و شمایی که قلممان قلم تعهد نیست رسالتی است به گردن اهل قلم که باید همچون آیینه ای احساسات، رؤیاها آرزوها و آرمانها و اعتقادات لت خود را بیان کنند، و اگر به جز این باشد ادبیات یکسونگر و خائنی است. خائن به نادیده گرفتن آرمانهای انسانی، خائن به آرزوهای
و رنج های انسان. ادبیات تاجیکستان در این راستا از ادبیات ایران بی بهره نبوده است. انسانی که درد و رنج انسانهای دیگر را در درک می کند از بنیان با ظلم مخالف است، اما هر کسی نمی تواند این رسالت را به طور کامل به دوش بگیرد و به انجام برساند. هر کسی نمی تواند چون حضرت امام یک شخصیت الهی و کامل باشد. امام خمینی هم شعر می گفتند و هم راهبر و سرور مسلمانان جهان بودند و این شهادت می دهد که آن حضرت تا چه پایه انسان کاملی بوده اند و ان شاء الله ملت ایران و مسلمانان جهان بتوانند همیشه آنگونه عمل کنند که روح آن حضرت شاد باشد، اشعاری که از حضرت امام در دسترس مردم تاجیک است، سخت بر دل آنها راه یافته است، ما از این سخنان عارفانه که از دل حضرت امام برخاسته است لذت می بریم، به معنا می رسیم و از فضایل آن بهره مند می شویم. این اشعار در تاجیکستان زبان به زبان و سینه به سینه روایت می شود. به قهقرا بردن انسان امروز، ثمره و نتیجه تبلیغات نظامهای غارتگری است که از بنیان با آرمان ها و تفکر اسلامی عناد و ستیز دارند. در این عناد و ستیز، هنر و ادبیات وسیله و ابزار با اهمیتی است که از آن
استفاده های کلان شده است. طرح مسئله «سلمان رشدی» و تبلیغ درباره رمان منحط و منفورش «آیات شیطانی» یک طرح شیطانی و یک بازی مزورانه و کینه ورزی از طرف دشمنان اسلام و مسلمین است. آنها سعی دارند با زیر سؤال بردن ارزش ها و معارف اسلامی، حرکت اسلامگرایه معاصر را مهار کنند و با تحمیق دایم ملتها فرهنگ و سرمایه آنها را به یغما برند. موضع هوشیارانه امام خمینی و فتوای عالمانه ایشان، اذهان جهان اسلامی را نسبت به این حرکت شیادانه روشن کرد و برای عموم مسلمین زنگ خطری بود که با آن پی به اهداف پلید دشمنان اسلام ببرند. ملت ایران با رهبری امام خمینی (س) به جهانیان ثابت کرد که چگونه ملتی می تواند از گمراهی ها، و تیره گی هایی که نوع بشر را فرا می گیرد، رها شود و هوشیارانه در جهان پایه گذار آرمانگرایی انسانیت و آزادگی باشد.
امام خمینی و جهان معاصر، ج 2 مؤسسه چاپ و نشر عروج با تشکر از حضور شما در این گفتگو، لطفا خلاصه ای از سوابق فکری، سیاسی، علمی و فرهنگی خود را بفرمایید. خانم پروفسور المیرا: من المیرا، از آذربایجان مسلمان و شیعه هستم و استاد و مدرس دانشگاه در رشته شیمی. فعالیت های علمی و تحقیقاتی من در زمینه شیمی و پتروشیمی و مواد نفتی است که در کاربردهای مختلف مورد استفاده قرار می گیرد. تا کنون بیش از دویست اثر تالیفی و بیش از سی اختراع داشته ام. در سه رشته دارای دکترا هستم و در بیشتر از پانزده رشته علمی نامزد جایزه بوده ام. در امر آموزش دانشجویان سابقه زیادی دارم و بیش از 35 سال است که مدیر لابراتوار دانشگاه باکو هستم. با توجه اینکه در ششمین سالگرد ارتحال امام خمینی (س) شرکت کرده اید، قبلا چه ارزیابی و دیدگاهی نسبت به انقلاب اسلامی و ایران داشتید و بعد از دیدارتان از ایران به چه دیدگاه تازه ای رسیده اید؟ خدا قرین رحمت کند روح بلند امام خمینی (س) و فرزندان عزیزش مصطفی و سید احمد خمینی را که یادگارهای ارزشمند او بودند. امام و دو فرزندش از شخصیتهای محبوب آذربایجان هستند. دختر گرامی حضرت امام خمینی خانم زهرا
مصطفوی رهبر جمعیت زنان مسلمان ایران در آذربایجان شخصیت شناخته شده ای است. ما سالهاست که با ایشان تبادل فکری و فرهنگی داریم خانواده آن حضرت نزد ما محبوبیت دارند امام خمینی (س) در تمام جهان شخصیت شناخته شده ای است، در آذربایجان نیز محبوبیت فراوانی دارند. این محبوبیت در شهرها و روستاهای آذربایجان نیز به طور کلی قابل لمس است. تمام آثار امام خمینی و گفتگوها و سخنرانی های ایشان که پیرامون موضوع اسلام و مسلمین است در آذربایجان گردآوری می شود. ملت آذربایجان مهر امام خمینی را در دل دارند، و در درون خویش به آن حضرت ارادت می ورزند و تفکر ایشان را الگو قرار داده و اسلام و ولایت فقیه را تبلیغ می کنند. آمدن من به ایران به خاطر ارادت قلبی ام به آن حضرت است و آرزومند بودم که در بیت ایشان حاضر شوم. در سفرهایی که به این مناسبت و نیز به مناسبت برگزاری کنگره زنان مسلمان به ایران داشته ایم این امکان پیش آمد که با بیش از پنجاه تن از نمایندگان زنان مسلمان در سطح جهانی دیدار داشته باشیم. این حضور و این گردهمایی ها نشانگر این واقعیت است که در بین جهانیان چقدر محبوبیت دارد، و این بزرگداشت و همایشی بود برای پاسداری از تفکرات و شخصیت متعالی آن حضرت. برگزاری مراسم
سالگرد ارتحال نشانگر این مطلب است که امام خمینی نه تنها در میان ملت ایران که در بین تمام مردم جهان و در قلب جهانیان جا دارد. هر جا که تمایلی به حق باشد نام امام خمینی نیز هست و تفکر ایشان الگوی حق طلبی در سراسر جهان است. پس از دیدن این سؤال در ذهن من پیش آمد که علت این همه شور و این گردهمایی چیست؟ بعد به یاد قرآن افتادم و به این نتیجه رسیدم که دین اسلام دارای عظمتی است که بین همه ادیان کامل ترین است. و زنان مسلمانی که در دستانشان قرآن است و بر لبانشان ذکر ائمه اطهار در تمام جهان به عنوان الگوی زن مسلمان قرار گرفته اند باعث حیرت جهان می شوند، و من احساس می کنم که تمام زنان مسلمان جهان باید با نگاهی عمیق تر، زنان ایرانی را که اسوه های مقاومت و تمثیل بر الگوهای قرآنی هستند الگوی خویش قرار دهند. ما زنان باید به دستورات قرآن و فلسفه و حکمت اسلامی و تاریخ اسلام دقت کنیم و این نعمات را از دست ندهیم. اگر به آذربایجان می آمدید، می دیدید بعضی از مردم ما در گذشته تا چه اندازه از ایمان خود دور افتاده بودند، اما بعد از پیام امام خمینی به گورباچف و تحولات سیاسی
کشورها، ملت ما به خودنگری و خودشناسی تازه ای دست یافتند و دوباره ایمان خود به اسلام را به دست آوردند. مادران ما در آن زمان به ما می گفتند: یکی از علتهایی که ما از نعمات خداوند دور افتاده ایم این است که از دین خود دور شده ایم، و در مملکتی زندگی می کنیم که ظلم و کفر بر آن حکومت می کند. در این مورد نیز ما مقصر نبودیم، بلکه حکومت کوچکی که ما داشتیم راضی شده بود زیر سلطه حکومت بزرگی همچون روسیه باشد و همین باعث دوری ما از دینمان شده بود. اگر در آن زمان خانواده ای از روی قرآن اسم ائمه را به عنوان اسم فرزند خود بر می گزید، کل آن خانواده را مورد شکنجه و آزار قرار می دادند. و من خیلی خوشحال هستم که کشورم همچون فرزندی که به آغوش مادرش برگردد به آغوش اسلام بر می گردد در دین و ایمان خود به تکامل می رسد. ما در کشورمان «جمعیت اسلامی زنان» داریم که خانم محترم «عصمت محمد آوا» آن را رهبری می کنند، و با تبلیغات و آگاهی هایی که می دهند اسلام را به کودکان به نوجوانان، جوانان و خانواده ها معرفی می کنند و زیباییهای اسلام و سادگی، پاکی، صداقت و عمق انسانی را به مردم معرفی کرده و چشم آنها را به روی
این حقایق می گشایند. باید بگویم در دین اسلام مباحث عمیق و ظریف و حکیمانه ای وجود دارد که من خودم شخصه، برای درک و فهم بیشترشان به خیلی از خانم ها یا آقایان اهل فضل یا آقایانی که در این زمینه عالم هستند مراجعه می کنم. و من واقعا خواستارم که به کسانی که با پرسشهایی از کشور و وطن خودشان به قصد یافتن پاسخهایی هجرت و سفر می کنند توجه بیشتری شود. زیرا اینان همچون انسانهایی هستند که در بیابانی تشنه و گرسنه مانده باشند و وقتی به چشمه می رسند، به چشمه فضل و دانش علمای اسلام، تشنه دانستن و فهمیدن هستند، و ایران چون چشمه ای می ماند و من خیلی امیدوارم که مراکز اسلامی مخصوصا ایران در این زمینه و برای این افراد تلاش و توجه بیشتری را داشته باشد. برای جوانان و برای همه ما لازم است که با علوم اسلامی آشنایی بیشتری داشته باشیم، و برای این امر به مراکز آموزشی و دانشگاه ها و کالجهای اسلامی نیز نیاز فراوان است، و اگر امکان این بود که در ایران علما و استادانی که در این زمینه تخصص دارند به دیارهای دیگر اسلامی نیز گذر کنند تا اسلام و حقایق و معارف آن را به صورت علمی و صحیح تبلیغ و معرفی کنند
بسیار عالی بود. یعنی برای عوام و مسلمانهایی که در زمره خواص دینی نیستند از لحاظ مرتبه دانش، مطالب را شرح داده و بازگو می کردند، و اسلام را آنطور که باید تبلیغ می کردند و علوم آن را آموزش می دادند تا برای نسلهای دیگر باقی بماند. من آرزومندم خداوند برای هیچ مسلمانی گمراهی و تاریکی را نخواهد و ما مسلمانان همچنان به سوی نور و روشنی برویم. من امید دارم ملت مسلمان ایران قدر نعماتی را که به آنها ارزانی شده است بدانند و مردم مسلمان ایران و مردم مسلمان آذربایجان روزهای خوبی را در کنار هم در راه تحقق اسلام و اهداف اسلام و شادی روح امام خمینی بگذرانند. امروز که مراسم سالگرد ارتحال امام خمینی را با هم برگزار می کنیم و یادگار گرانقدرشان حاج احمد آقا نیز در کنار ما نیست ما برای عموم مسلمانان و خصوصا مردم مسلمان ایران آرزوی پیروزی و توفیق داریم و در این غم و اندوه شریکیم و آرزوی این را دارم که مسلمانان ایران در راه پیروی از خط امام راحل مصمم تر از پیش قدم بگذارند. به امید روزی که کفر در جهان معاصر امروز محو شود و اسلام ناب جایگزین آن گردد. حضور ما در اینجا سعادتی بود که نصیب ما شده است،
همینطور وظیفه ای است انسانی، دینی، الهی و ما چون دوست ملت ایران هستیم، و ارادتمند و مرید حضرت امام خمینی، از صمیم قلب از اینکه در این مراسم هستیم و در این غم جانگداز شریک هستیم احساس رضایت داریم. این مجالس و گردهمایی ها باعث غرور ملت های مسلمان می شود، چرا که می بینیم چطور مسلمانان جهان به امام خمینی و آرمانهایش اقتدا کرده اند، و چطور نظرات و آراء و تفکر ایشان در این مدت کوتاه در دنیا منعکس شده و جا پیدا کرده است، و مسلمانان دنیا چون پروانه ای گرد این شمع روشن الهی می گردند، و هر چه مسلمانان دنیا با هم متحدتر باشند و تعداد آنها بیشتر باشد، ما از بسیاری از بلایا زودتر رهایی پیدا می کنیم. بسیاری از جنگ ها در دنیا برای نابودی اسلام و مسلمین تدارک دیده شده است، و در سراسر دنیا دست به غارت، قتل و کشتار مسلمانان زده اند و مسلمانان باید در مقابل این هجوم ها با اعتقاد و ایمانی که دارند و با فرهنگ دینی به مقابله بپردازند. اگر ما خودمان را (منظورم ما مسلمانان جهان از اقصی نقاط است) با هم نزدیک و در کنار همدیگر ببینیم و به صورت امت واحد، گام برداریم، آلام ما نیز کمتر می شود و دردهای مشترک معنوی ما کاهش می یابد.
و مطمئنا تمام دنیا احساس خواهد کرد که اسلام یک تشکیلات فیزیکی و مادی نیست، بلکه یک سیستم معنوی و درونی است و اسلام دینی است که هر کسی با میل به دنبال آن می رود من در اینجا نمایندگان خیلی از کشورها را می بینم که با علاقه و دوستی در کنار همدیگر هستند و در این حزن و اندوه شریک اند و به گفتگو، حل و فصل و چاره یابی برای مسائل امروز مسلمانان می پردازند. من برای تمام فرزندان انقلاب از صمیم قلب آرزوی موفقیت دارم و برای تمام مردم ایران از صمیم قلب از خداوند طلب صبر و پیروزی می کنم، آرزوی پیشرفت اسلام و مسلمین را دارم و امیدوارم که معتقدان به این انقلاب هر روز، بیش از پیش افزایش یابند. و من مطمئنم که روزی می رسد که مسلمانان، بسیاری از این مشکلات را نداشته باشند و دین اسلام هر روز گسترده تر شود. شما چه فعالیتهای مشترکی با جمعیت زنان مسلمان ایران دارید؟ خانم زهرا مصطفوی که رهبری این جمعیت را دارند، برای مردم و خصوصا زنان آذربایجان یادگار گرانقدری هستند از حضرت امام، و خودشان نیز به عنوان یک زن فاضل و دانشمند، در بین ما بسیار عزیز هستند. علاقه و مشترکات ما با خانم زهرا سالیان بسیاری را پشت سر
دارد، به دفعات خانم های این جمعیت به آذربایجان تشریف آورده اند و ما با هم طرح ها و برنامه های مشترکی داشته ایم. حضور این جمع در آذربایجان نیز در روشنی ضمیر زنان ما نسبت به انقلاب اسلامی تاثیر زیادی داشته است. من فکر می کنم این جمعیت در حل مسائل زنان مسلمان و در رشد و پیشرفت آنها تاثیر زیادی داشته است و تا حدود بسیاری موفق بوده است. هر دفعه که ما به عنوان میهمان به ایران آمدیم این جمعیت با آغوش باز ما را پذیرفته است و بین ما همیشه مباحث فراوان رد و بدل شده است و من شاهد فعالیتهای بسیار ارزشمند از این جمعیت بوده ام. و من می خواستم راجع به یکی دیگر از بستگان و یادگارهای امام راحل صحبت کنم و آن همسر گرامی حضرت امام و مادر گرامی خانم زهرا مصطفوی است. ایشان میهمانان بیش از 50 کشور را در منزل خود پذیرفتند و با رویی گشاده به سؤالات آنها پاسخ دادند و من از چنین برخورد و گفتگویی به این استنباط رسیدم که مسلمانان همچون آتش زیر خاکستر هستند به این نتیجه رسیدم که راه امام خمینی، اندیشه امام و علم امام هر روز پویاتر و ماندگارتر خواهد شد و مثل این است که ایشان همواره در بین ما زنده هستند، و
به تربیت انسان های خالص و پاک ادامه می دهند. من و خانم عصمت آوا، که رهبری جمعیت زنان مسلمان آذربایجان را دارد، در این فکر بودیم که پیشنهاد ترجمه و انتشار آثار حضرت امام در آذربایجان را با سرکار خانم مصطفوی و با مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام در آذربایجان را میان بگذاریم و ان شاء الله که این سعادت شامل ما مسلمانان آذربایجان شود. البته تا آنجایی که من مطلع هستم اهل بیت و دوستداران امام کارهای با ارزشی را انجام می دهند، آثار ایشان در حال حاضر در دست ترجمه است و بسیاری از آنها نیز به بعضی از زبانها ترجمه شده است، ولیکن آثاری از ایشان هست که فقط افرادی خاص و به عنوان منابع و مراجع فقهی و دانشگاهی می توانند مورد استفاده قرار دهند. برای ما بسیار با اهمیت و باارزش است که جوانان با نصایح و توصیه ها و دیدگاههای امام خمینی آشنا شوند، تا ارزش هایی که گذر سالها بر آنها غبار ایجاد کرده است دوباره شکوفا شود. و ما باید این مطالب را به شکلی داشته باشیم که برای تمام اقشار حتی اقشار کم سوادتر نیز مورد استفاده باشد.
امام خمینی و جهان معاصر، ج 2 مؤسسه چاپ و نشر عروج خانم گلنار، با تشکر از حضور شما در این گفتگو لطفا خودتان را معرفی کنید و سوابق فرهنگی و هنری خود را برای ما بازگو فرمایید. خانم گلنار جمال: من گلنار جمال هستم، مسلمان و از اهالی مسکو، تحصیلات خود را در انستیتوی تربیت معلم گذرانده ام، و همینطور سالهایی را به تحصیل هنر در مدرسه نقاشی، طراحی و هنرهای تجسمی مشغول بوده ام; بعد از پایان تحصیلات با حیدر جمال آشنا شدم و با او ازدواج کردم. در همین زمان بود که من با اسلام و تعالیم اسلامی آشنا شدم. بعد از ازدواجمان ما هر دو در تبلیغ اسلام کوشش کردیم، مرکزی به نام مرکز «توحید» پایه گذاری کردیم و مجله ای به نام «التوحید» منتشر می کنیم. من در ساخت برنامه های تلویزیونی نیز مشارکت دارم. شما بعد از چه بررسی هایی دین اسلام را انتخاب گردید و چه شد که اسلام آوردید؟ من زمانی مسلمان شدم که با همسرم حیدر جمال آشنا شدم، اما به خاطر او نبود که مسلمان شدم بلکه به خاطر این بود که اسلام تنها دین زنده دنیا است و حقیقت و واقعیت را در آن درک کردم. بعد از آشنا شدنم با
دین اسلام احساس کردم که به دنیایی دیگر پا گذاشته ام که در آن همه چیز به گونه ای دیگر است. مفاهیم متفاوت هستند و ارزش ها متعالی و انسانی اند. شما با شخصیت حضرت امام چگونه آشنا شدید و آیا با اشعار حضرت امام آشنایی دارید؟ به نظر من امام خمینی شخصیتی بزرگ بود که توانست در ایران انقلاب اسلامی را بنیان گذاری کند، و در تاریخ کسی همچون او نادر است. او تنها کسی بود که می توانست چنین تحول عمیقی را به وجود آورد و عشق به اسلام را در اذهان و قلوب مسلمانان دوباره شعله ور کند و دامنه این نور را به تمام جهان بکشاند. و اما اشعار حضرت امام را خوانده ام. اشعار ایشان بیانگر روح بلند و قلب سرشار از ایمان آن حضرت است. نگاه حضرت امام نگاهی عارفانه است و ایشان دنیا را از دید عرفان اسلامی می نگرند. راجع به فعالیت های هنری خود برای ما توضیح دهید؟ در حال حاضر من روی مدل لباس زنان مسلمان روسیه کار می کنم، چرا که اگر بتوانم آنها را متوجه کنم و به آنها بفهمانم که حجاب چیست و شکل رعایت درست آن بر مبنای اصول قرآن و دستور پیامبر چگونه است زنان روسیه از آن استقبال خواهند کرد. من در پی آن هستم که
مدل زیبایی را طراحی کنم که در عین زیبایی ساده و پوشاننده و راحت باشد و این خود می تواند تبلیغ و تشویق برای رعایت حجاب در بین زنان مسلمان روسیه باشد. من در پی آن هستم که تدابیر زیبایی شناسی را در این جهت پیاده کنم. زنهای مسلمان روسیه هنوز در فرهنگ اسلامی ریشه ندارند و نمی دانند که چطور حجاب می تواند زیبایی ایجاد کند. آنها فکر می کنند که حجاب عاملی است که زن را از زیبایی دور می کند، در حالی که حجاب زن را شریف و متعالی جلوه می دهد و صد بار زیباتر از زنان کافر می نمایاند. برداشت شما از ایران و شرایط فرهنگی ایران و انقلاب اسلامی چیست؟ این بار دومی است که من به ایران سفر می کنم. من از درون زندگی در ایران مطلع نیستم ولی می توانم بگویم آنگونه که من درک کردم ایران کشور بسیار بزرگ و پر تلاشی است. زندگی در ایران جهات مختلف دارد. در بین ایرانیان روحیه سعی و تلاش و سازندگی دیده می شود. آنها که بر ضد ایران و اسلام هستند می گویند اسلام گرایی صرف، زندگی را در ایران متلاشی کرده است. این دروغی بیش نیست. ما می بینیم که زندگی در ایران رنگارنگ است و صد بار زیباتر و سالم تر و غنی تر از زندگی در اروپا
و آمریکا و روسیه است. ایران زنان و مردان مساعی و پرتلاشی دارد، و ایمان به خداوند به آنها کمک می کند تا مشکلات موجود در کشورشان را با همت و تلاش حل بکنند. در بین ایرانیان عشق به امام خمینی کاملا بارز است، و هر بیننده ای به خوبی می تواند این رابطه عاطفی را در بین ملت ایران و امام خمینی حس کند. ایرانیان مردمی میهمان دوست و با صفا هستند و ایثار و یکدلی از صفات ایشان است. ایران کشور غنی، جوان و سعادتمند است، چرا که مهد انسان و قرآن است.
چارچوبی برای تحلیل و شناخت انقلاب اسلامی در ایران حشمت زاده، محمد باقر در یک تحلیل از علل انقلاب ما به نقش فرد در جامعه توجه می کنیم.فرد با اراده اش منشاء تحول و دگرگونی جامعه است.جهت تاریخ و جوامع بشری و محتوای آنها ناشی از تلاقی اراده افراد با جبرهای طبیعی و قوانین اجتماعی است.و در یک تحلیل عمیقتر ما معتقدیم که علت العلل هر اثری از جمله انقلاب، خدای قادر متعال می باشد. امور فوق در اصل 56 قانون اساسی جمهوری اسلامی چنین متجلی شده اند «حاکمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او، انسان را بر سرنوشت اجتماعی خویش حاکم ساخته است...» چگونگی ارتباط طولی اراده بشر با خواست و اراده خداوند (از جمله با عنوان «جبر و اختیار») در کتب فلسفی و کلامی مفصلا بحث شده است. قلم زدن در وادی الهی بودن این انقلاب امری خطیر و لغزنده است، لذا صواب آنست که این مهم را به پیر عرفان و بنیانگذار انقلاب اسلامی بسپاریم، امام در وصیت نامه خود چنین می گوید: ما می دانیم که این انقلاب بزرگ که دست جهانخواران و ستمگران را از ایران بزرگ کوتاه کرد با تاییدات الهی پیروز گردید.اگر نبود دست توانای خداوند امکان نداشت یک جمعیت سی و شش
میلیونی با آن تبلیغات ضد اسلامی و ضد روحانی خصوصا در این صد سال اخیر و با آن تفرقه افکنی های بی حساب قلم داران و زبان مردان در مطبوعات و سخنرانیها و مجالس و محافل ضد اسلامی و ضد ملی بصورت ملیت و آن همه شعرها و بذله گوئیها و آن همه مراکز عیاشی و فحشاء و قمار و مسکرات و مواد مخدر که همه و همه برای کشیدن نسل جوان فعال که باید در راه پیشرفت و تعالی و ترقی میهن عزیز خود فعالیت نمایند بفساد و بی تفاوتی در پیش آمدهای خائنانه که بدست شاه فاسد و پدر بی فرهنگش و دولتها و مجالس فرمایشی که از طرف سفارتخانه های قدرتمندان بر ملت تحمیل می شد و از همه بدتر وضع دانشگاهها و دبیرستانها و مراکز آموزشی که مقدرات کشور بدست آنان سپرده می شد با بکار گرفتن معلمان و استادان غرب زده یا شرق زده صددر صد مخالف اسلام و فرهنگ اسلامی بلکه ملی صحیح با نام ملیت و ملی گرائی گر چه در بین آنان مردانی متعهد و دلسوز بودند لکن با اقلیت فاحش آنان و در تنگنا قرار دادنشان کار مثبتی نمی توانستند انجام دهند و با این همه و دهها مسائل دیگر از آن جمله به انزوا و عزلت کشیدن روحانیون و
با قدرت تبلیغات به انحراف فکری کشیدن بسیاری از آنان، ممکن نبود این ملت با این وضعیت یک پارچه قیام کنند و در سر تا سر کشور با ایده واحد و فریاد الله اکبر و فداکاریهای حیرت آور و معجزه آسا تمام قدرتهای داخل و خارج را کنار زده و خود مقدرات کشور را بدست گیرد.بنا بر این شک نباید کرد که انقلاب اسلامی ایران از همه انقلابها جداست.هم در پیدایش و هم در کیفیت و هم در انگیزه انقلاب و قیام و تردید نیست که این یک تحفه الهی و هدیه غیبی بوده که از جانب خداوند منان بر این ملت مظلوم غارت زده عنایت شده است» حضرت امام انقلاب را تحفه ای الهی و هدیه ای غیبی و مورد تایید خداوند معرفی کرده است.چنین سبک و سیاقی از «مضمون و محتوی» شاید فقط در وصیت نامه ایشان آمده باشد زیرا مطمئن بود که پس از مرگش مطرح خواهد شد. واقعا چگونه است که مستضعفان له شده و تهی گشته تغییر حال می دهند و بر علیه مستکبران که ظاهرا همه آلات سرکوب را دارند قیام می کنند؟ گوئی خداوند هر از چند گاهی می خواهد درسی به مستکبران بدهد و خود از راهها و طرقی خاص به مستضعفان دل و جرات می دهد و زمینه انگیزش آنها
را فراهم می کند. درست است که آوای آزادیخواهی در پهنه حیات اجتماعی و تاریخی بشر هیچگاه بکلی فروکش نکرده است ولی گاهی چندان به ضعف می گراید که شنیده نمی شود.پیشتازان و پیشاهنگان این قوم هیچگاه دست از مقابله و مبارزه نکشیده اند ولی در سال 1354 و 1355 و زیر پتک های زر و زور و تزویر استبداد و استکبار از نیمه های سال 56 صداها بلند می شود و اوج می گیرد و طی چند ماه ملت را می بینیم که یکپارچه در صحنه است و آماده شهادت.در راهپیمائی روزهای 16 و 17 شهریور سال 1357 کمتر کسی بود که غسل شهادت نکرده باشد در حالیکه تا چند ماه قبل از آن شاید دلهای فراوانی از هیبت طاغوت و ایادیش در لرزه بودند.از بعد اعتقادی اسلام، خداوند صرفا ناظر گردش هستی و جامعه نیست بلکه هستی و حیات در هر لحظه منوط به اراده و فیض اوست و تحت امر و تدبیر مستمرش می باشد.تاریخچه و مراحل انقلاب اسلامی را که مرور می کنیم آن را بر اساس عقل و تجربه انسانی خویش توجیه و تحلیل می نماییم اما در همه حال باید این تبیین انسانی را در ذیل فلسفه الهی قرار دهیم.بخصوص برخی از فرازها و حوادث را مشاهده می کنیم که اگر بدون توجه به نگرش توحیدی و دینی تفسیر
شوند غامض به نظر خواهند آمد.فرضا در طول 37 سال سلطنت شاه ما شاهدیم که چند بار از ترورها جان بدر می برد یا از قیامهای مردمی سالهای 32 و 42 حکومتش فرو نمی ریزد.او و اطرافیانش این بقاء و استمرار را نشانه لطف خدا تلقی می کنند و شاید دل بسیاری از مؤمنین و مخالفین نیز از ادامه حیات طاغوت بدرد می آمد و مکدر می شدند که چرا طاغوت در آن برهه ها ساقط نمی شده است اما اینک اگر به حوادث بنگریم می توانیم بگوئیم حکمت الهی چنین اقتضاء داشته است که طاغوت تا سال 57 دوام بیاورد تا اکثریت قریب به اتفاق مردم به عمق خیانت او آگاه شوند و گر نه مرگ او در جریان ترور بهمن سال 1327 یا فروردین 1344 ممکن بود از او شاه شهید درست کند و اساس سلطنت استمرار یابد.از طرف دیگر ما چون از دید اعتقادی خود کل زندگیمان را در این دنیا آزمایش می دانیم دوام حکومت شاه تا سال 57 برای تکمیل آزمایش و امتحان بسیاری از مردم و پیشتازان بوده است و همچنین برای امتحان و آزمایش خود طاغوت و بر خلاف تصورش این دوام و بقاء به نفع شاه نبوده است. از طرف دیگر اگر به فراز و نشیبهای حیات امام در طی دوران مبارزه نگاه
کنیم در آن هم جلوه هایی از قدرت و اراده الهی دیده می شود.این قدرت و اراده الهی بود که پس از 15 خرداد سال 42 و در طول دوران تبعید و در جریان هجرت به کویت و پاریس و به هنگام ورود به ایران با اینکه حضرت امام کاملا در دست دشمن بود و هر آن می توانست برای وی تصمیمات خطرناکی بگیرد در همه این مراحل خدای متعال نعمت هستی و حیات امام را از خطرات مصون داشت و او را برای مردم و انقلاب حفظ نمود. باید توجه کنیم که محوریت امام و نقش و تاثیر او در حفظ و بقاء مبارزه برای همه روشن بود. و بنا بر این تصور خیلی ها این بود که اگر امام حذف شود موج می خوابد.پس فکر حذف امام نمی توانسته مطرح نباشد.اسناد و مدارک تاریخی و اطلاعاتی می گویند شاه و اطرافیانش از یکطرف با حرکت وسیع مردم و علما روبرو شدند و از طرف دیگر به این نتیجه رسیده بودند که حذف و ترور فیزیکی امام مبارزه را تندتر می کند و از آن پس عمدتا در صدد ترور فرهنگی و شخصیتی امام بودند تا از این طریق ریشه جنبش را بکلی و برای همیشه بخشکانند. این یک طرف قضیه، اما بعد دیگر تحلیل الهی مطلب است که:
گر نگهدار من آن است که من می دانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد خداوند موسی را در دامن فرعون بزرگ می کند تا بعدها همین شخص پرچم مبارزه را علیه او بلند کند در حالیکه فرعون با پیشگوئی کاهنان می دانست که طفلی از بنی اسرائیل دستگاه او را بهم خواهد ریخت و او نوزادهای پسر بنی اسرائیل را می کشت. جلوه های فراوانی از الطاف الهی در کل حیات انسان و از جمله در انقلاب اسلامی ایران دیده می شود.بهر حال، وقایعی چون اعلامیه امام در عصر 21 بهمن سال 57 دال بر نادیده گرفتن مقررات حکومت نظامی، واقعه طبس، قبول قطعنامه از سوی امام و... در سطح کلان آثاری از امدادهای الهی است و در سطح خرد نیز باید رفت و از زبان میلیونهد رزمنده و جانباز شنید: که چگونه در صحنه های جنگ و انقلاب مشمول عنایات خدا شده اند. نکته مهم اینجاست که ما از الهی بودن انقلاب نباید دچار این اشتباه شویم که پس خداوند برای ما خط امان فرستاده است و خود انقلاب را تا سر حد مقصد نهائی و هدف غائی پیش خواهد برد و ما هم همینطور بی درد سر به سعادت دنیوی و اخروی خواهیم رسید. از طرف دیگر انبوه مشکلاتی که پس از انقلاب شب و
روز چون سیل بر سر ما ریخته است که برخی از آن ها را دشمنان دانا و برخی را دوستان نادان سبب شده اند، و کم و بیش در انقلابها جریان دارد ممکنست الهی بودن انقلاب را در نزد عده ای زیر سؤال ببرد. مشکلاتی همانند مشکلات اقتصادی، مسکن، تورم و گرانی، مشکلات اداری و نارسائیها برای بسیاری از افراد حتی طرفدار انقلاب تحملش دشوار خواهد بود.البته توجه به این نکته هم لازم است که ضمن اعتراف به وجود مشکلات با توقع بالائی که مردم از انقلاب اسلامی داشته و دارند به نوبه خود نمود آنها بیش از آنچه در واقع هست نشان می دهد.از اینجاست که باید گفت: رمز بقاء انقلاب در این است که تا حد امکان از یک سو در رفع مشکلات و از سوی دیگر در پائین آوردن توقعات بی مورد تلاش شود و از این طریق بقاء و تداوم انقلاب و اسلام راستین تضمین و از شکست و انحراف آن جلوگیری شود. اما همه اینها بجای خود، تحلیل الهی قضایا این است که انقلاب نیز به نوبه خود صحنه ای وسیع و خطیر از آزمایشهای الهی است. خداوند همواره اوضاع و احوال را دگرگون می کند تا در شکلهای گوناگون و در مراحل مختلف همگان را در بوته آزمایش و امتحان قرار
دهد و انسان را با فقر و ثروت، غضب و شقاوت، مرض و سلامت و حتی با اولاد و خانمان آزمایش می کند تا مقام اهل ایمان روشن شود فرض کنیم یک مسلمان در دوره شاه واجبات را عمل کرده و محرمات را ترک نموده و حتی با دستگاه طاغوت نیز سر ستیز داشته است و زندان و داغ و درفش و...تا اینجا ممکنست او امتحان خود را تمام شده تلقی نماید اما خداوند اوضاع را زیر و رو می کند و او را از زندان در می آورد و اینبار او را در مسند قدرت و حکومت آزمایش می کند که حقا این آزمایشی است بسیار خطرناک.بطور کلی انقلاب میدان عمل و افکار انسان را وسعت می بخشد و امکان جولان بیشتر برای همه فراهم می کند.در حالیکه در عرصه اجتماع طاغوت، از بسیاری از جنبه ها توان مانور فکری و عملی محدود می شود و خیلی ها به انزوا می روند و شاید شخصیت و ماهیت خودشان بر خودشان هم پوشیده بماند.اما در عرصه انقلاب فرصت مانور و حرکت وسیع برای میلیونها نفر فراهم می شود، هر کس استعداد کوچکی دارد شکوفا می شود هر کس در عمق وجودش شیطنتی دارد آنهم بروز وظهور می کند در این غلیان هاست که می بینیم هزاران نفر که شاید انتظارش را نداشتیم اوج می گیرند و عده ای نیز
که شاید انتظارش را نداشتیم سقوط می کنند. اما راجع به مکتبی بودن انقلاب باید بدانیم اراده خداوند در اداره هستی و جامعه بدو صورت تکوینی و تشریعی متجلی می شود. بعد تکوین آنرا زیر مقوله «الهی» بودن انقلاب بررسی کردیم.بعد تشریعی آنرا نیز تحت مقوله «مکتبی بودن» در می آوریم. اراده تکوینی خداوند بر آن تعلق گرفته است که بشر اشرف مخلوقات و دارای عقل و آزادی اراده باشد و عملا بتواند رنوشت خویش را خودش تعیین نماید و به همین لحاظ دارای مسئولیت دنیوی و اخروی باشد.اما چون احتمال انحراف می رود و عقل و اراده بشر محدود به زمان مکان بوده و ممکنست در سیطره شهوات و احساسات و...قرار گیرد لذا خداوند هدایت و راهنمائی خود را از طریق ارسال رسل و انزال کتب برای بشر تشریع می کند.آخرین رسول و جامعترین کتاب، حضرت ختمی مرتبت و قرآن عظیم الشان است، که راه سعادت را ترسیم می کند انقلاب اسلامی ایران چه در ترسیم هدف و چارچوب مدینه فاضله و چه در بیان راه و روش مبارزه و دستیابی به هدف، متکی بر قرآن و سنت بوده است و در ادامه راهش نیز باید چنین بماند. بهر حال مکتبی و الهی بودن این انقلاب ویژگی اصلی و بنیادی آنست زیرا دیدیم که انقلابهای معاصر جامعه
بشری که از غرب شروع شدند ویژگی اصلیشان دوری از دین و مذهب بود تا آنجا که انقلاب مارکسیستی رسما و آشکارا پرچم دین زدائی و خدا ستیزی را بلند کرد.
متین، شماره 23و24 خزعلی، محسن چکیده: اساس کار بانکداری بر تحصیل سود و ربح و تقسیم آن بر سپرده های افراد (مشتریان بانک) است. نظر به اینکه فعالیتهای بانکی در جمهوری اسلامی ایران باید بر مبنای معاملات غیرربوی باشد، این مقاله موضوع خرید و فروش پول به زیاده و بامدت را از این منظر که آیا می تواند به عنوان حیلة شرعی جایز باشد یا خیر، مورد بررسی قرار می دهد. ضمناً این مقاله با توجه به تصریح امام خمینی مبنی بر مشروع نبودن راههای فرار از ربا، نتیجه می گیرد که بعضی از فتاوای موجود در رساله ایشان نیز لازم است، اصلاح شود. کلیدواژه : پول، مال، ربای معاملی، ربای قرضی، تنزیل، سفته، حیلة شرعی، مثلی، قیمی، بیع دین.
پیش از آغاز بحث، بجاست به اختصار، از پول و اسکناس و اهمیت این دو سخن بگوییم: کلمة پول، ریشه ای یونانی دارد که از واژة لاتینی «پکوس» به معنای «گله» گرفته شده، اما در طول زمان، تمام ابزارهای عمومی سنجش کالا اعم از گونه های مختلف آن فلزی، کاغذی و غیره به «پول» نامبردار شده است [بار 1367 ج 318 :1[. تعاریف اقتصاددانان از پول بسیار متنوع
است؛ شاید بتوان تعریفی ساده و در عین حال جامع از پول را چنین گفت: «پول واحد ارزش و رایجترین واسطة داد و ستد و وسیلة پرداخت است» [میرجلیلی ج 796 :5[. پول تاکنون چهار مرحله را پشت سر گذاشته است: 1 کالا به عنوان پول: مثلاً در برخی از جوامع، نمک واسطه و میانجی برای معاملات بود. 2 پول فلزی: که به صورت طلا و نقره ضرب می شد. 3 پول کاغذی: با پشتوانة طلا و نقره. 4 پول اعتباری: که پشتوانة طلا و نقره ندارد و بر سه نوع است: الف. پول حکمی: پولی است که به فرمان و حکم دولت، در پرداختها به کار گرفته می شود. این پول را دولتها و بانکهای مرکزی پخش می کنند. اسکناس و پول سکه ای متداول، از این نوع به شمار می روند. ب. پول تحریری یا بانکی: که به آن پول سپرده هم می گویند و آن را نهادهای مالی سپرده پذیر مانند بانکها توزیع می کنند. آنها حساب معاملات را به مشتریان می دهند تا سپرده گذاران، برای پرداخت بهای کالاها و خدمات، چک بنویسند [میرجلیلی ج 797 :5[. امروزه با کاربست انواع و اقسام چکها، در دادوستدها از جابه جایی اسکناس خودداری می شود. علاوه بر این نوع چک، چکهای تضمینی هم هستند که جدای از رسید بودن برای اسکناس، دادوستد
می شوند و مانند پولهای حکمی هستند؛ زیرا کسی می تواند آنها را از بانک بخرد که پولی در برابر آنها در بانک داشته باشد. ج. پول الکترونیکی: مانند کارتهای اعتباری. البته این نوع، در واقع پول نیست و تسهیل در بده بستان پول است [احمدوند ش 87-80 :36[. اما فقها در تعریف مال می گویند: چیزی است که منفعت عقلایی دارد [علامه حلی 1414 ج 465 :1؛ نجفی 1981 ج 343 :22؛ انصاری بی تا:20[ . پولهای جدید (اسکناس) را هم اغلب فقها به عنوان مال پذیرفته اند [معرفت ش 7؛ خوئی 1407، م 2843[. چنانکه شهید مطهری نیز ارزش آن را به خاطر دادوستد می داند [مطهری 128 :1364[. امام خمینی نیز مالیت پول جدید (اسکناس) را پذیرفته است. مبنای ایشان برای مالیت اشیاء چنین است: اعتبار مالیت در اشیاء به خاطر رغبت مردم به آنهاست. بنابراین چیزی که مورد رغبت مردم نیست یا به دلیل آنکه نفع و خاصیتی ندارد و یا به سبب آنکه فراوان و در دسترس است مالیت ندارد ]1368 ج 333 :1[ . طبق این مبنا ایشان در مورد اسکناس می گوید: اوراق نقدیه مثل اسکناس، دلار و دینار و امثال آنها مالیت اعتباری داشته، مانند طلا و نقره مسکوک هستند. پرداخت آنها به طلبکار پرداخت بدهی است، و
اگر کسی آنها را از بین ببرد یا در دست او تلف شود، مانند بقیة اموال ضمان دارند]1363 ج 613 :2[ . نیز می گوید: پولهای کاغذی، مالیت اعتباری دارند و اعتبار دولتها و قابلیت آنها برای تبدیل به سایر اجناس، موجب اعتبار آنها گشته است. این پولها حاکی از طلا و نقره (سند) نیستند، بلکه دارای مالیت مستقل هستند؛ به خلاف چک و سفته که حاکی از پولهای کاغذی بوده، مستقلاً مالیت ندارند ]1363 ج 613 :2 ، 614[. اما خرید و فروش پول یا اسکناس در زمان ما از مسائل مستحدثه به شمار می رود، هرچند در منابع فقهی گذشته، به صورت بحث دربارة خرید و فروش پول طلا و نقره یعنی درهم و دینار مطرح بوده که بر آن نام «بیع صرف» می نهادند. فقهای گذشته، با شرایطی آن را جایز می دانستند؛ مثلاً لزوم قبض فی المجلس (گرفتن درهم و دینار هنگام خرید و فروش)، زیاد نبودن مقدار، ولکن از دیدگاه فقهای معاصر، احکام «صرف» بر خرید و فروش پولهای جدید (اسکناس) مترتب نیست. پیش از وارد شدن به این بحث، خوب است با ذکر تقسیم بندی اشیاء و کالاهای مورد معامله، ربا را نیز تعریف و انواع آن را به اختصار بیان کنیم. از نظر فقه، اشیاء و کالاهای مورد معامله
به چهار گروه زیر تقسیم می شوند: 1- مَکیل (پیمانه ای): اجناسی که با پیمانه و ظرف مخصوص خرید و فروش می شوند؛ مانند: نفت و آب. 2- موزون (وزن کردنی): اجناسی هستند که با وزن کردن فروخته می شوند؛ مانند: حبوبات. 3- معدود (شمارشی): که به صورت عددی مبادله می گردند؛ مانند: لوازم منزل و لوازم الکتریکی. 4- مشاهده ای: که با رؤیت و مشاهده مورد معامله قرار می گیرند؛ مانند: درخت، حیوان و عتیقه جات. دربارة کالاهای مکیل و موزون، علمای شیعه اتفاق نظر دارند که نمی توان مقداری از یک نوع کالا را با مقدار کمتر یا بیشتر از آن معامله کرد (اگر چه از نظر مرغوبیت با هم متفاوت باشند)؛ چرا که «مقدار زیادی» در ثَمَن یا مُثمَن ربا و حرام است؛ مثلاً ده کیلو گندم را نمی توان با دوازده کیلوگرم (اگر چه از نوع غیرمرغوب باشد) معامله کرد، اما اگر کالا از اجناس معدود و مشاهده ای بود، اکثر قریب به اتفاق فقها، معاملة دو مقدار از آن جنس را با یکدیگر به کمتر یا بیشتر بلامانع می دانند؛ مثلاً می توان صد عدد گردو و تخم مرغ را با 120 عدد گردو و تخم مرغ معاوضه کرد و حکم ربا را ندارد. [شیخ طوسی 1404 ج 50 :3 ؛ ابن ادریس 1410 ج 253 :2[.
ربا در
لغت به معنای «زیادی» است [ابن منظور ج 14 مدخل ربو]؛ اما در اصطلاح فقه، تعاریف مختلفی برای آن ذکر شده است. تعریفی که اکثر فقهای شیعه از آن به دست داده اند، چنین است: ربا عبارت است از دریافت زیادی در مبادلات دو کالای همجنس که موزون یا مکیل باشند و یا دریافت اضافی در قرض با شرط قبلی [موسایی 25 :1376 د]. ربا بر دو نوع است: «قرضی» و «معاملی»: ربای «قرضی» هر گونه زیادی است که در قرض شرط شود. اعم از آنکه زیادی عین و کالا باشد، مانند: ده درهم در مقابل دوازده درهم. یا عمل باشد، مانند: ده درهم در مقابل ده درهم و دوختن لباسی. یا سودبردن باشد، مانند: ده درهم در مقابل ده درهم و استفاده از چیزی که نزد قرض دهنده به رهن گذاشته شده است. اما «معاملی» عبارت است از معاملة یک شیء با همجنس خودش همراه با زیادی عینی، مانند: معاملة یک من گندم با دو من از آن یا با یک من گندم به علاوة یک درهم؛ یا همراه با زیادی حکمی؛ مانند: معاملة یک من گندم به یک من از همان گندم به نحو نسیه [امام خمینی 1363: ج 493 :1 494[. شرایط تحقق ربای معاملی سه شرط است: الف. مکیل
و موزون بودن مورد معامله که نظر مشهور همین است؛ ب. اتحاد در جنس؛ ج. زیادی و تفاضل. حال آیا ربای معاملی اسکناس را هم دربرمی گیرد؟ نخست باید از ماهیت اسکناس سخن گفت. بر اساس نظر اکثر فقهای معاصر، اسکناس مالیت ذاتی دارد و معدود قلمداد می شود؛ چرا که معاصران، معیار در مکیل و موزون یا معدود بودن اشیاء را عرف و عادت هر کشوری می دانند و اسکناس در عرف فعلی مکیل و موزون محسوب نشده، اصولاً غیر از شمارش، شکل دیگری برای اندازه گیری آن تصور نمی شود. متقدمان هم معتقد بوده اند کالاهایی که در زمان پیامبر اکرم(ص) مکیل یا موزون بودن آنها ثابت شده باشد، ربوی محسوب می شوند؛ و اگر کالایی در آن زمان نبود و بعداً به وجود آمد، به عرف و عادت شهرها مراجعه می شود. بدین سان، دو راه برای جواز خرید و فروش اسکناس وجود دارد: اولاً، حرمت ربای معاملی در اجناس معدود نباشد و به مکیل و موزون منحصر باشد. ثانیاً ، خرید و فروش اسکناس، از نظر عرف مردم از معاملات به شمار رود نه قرض. دربارة مطلب اول، مشهور فقهای شیعه حرمت ربای معاملی را در کالاهای مکیل و موزون منحصر می دانند [شیخ طوسی 1404 ج 107 :7؛ علامه حلی 1415 ج 38 :5؛ ابن ادریس
1410 ج 253 :2؛ خوئی 1407، م 2083؛ امام خمینی 1363 ج 493 :1[. در این میان، تنها برخی از قدما مانند شیخ مفید ]605 :1410[ و بعضی از معاصران مانند شهید مطهری، ربا را شامل سایر کالاهایی می دانند که به نحوی قابلیت اندازه گیری دارند و نظریة انحصار در مکیل و موزون را نپذیرفته اند. بویژه شهید مطهری می گوید: با توجه به اینکه عمدة ربا، ربا در پول است، این طریق خرید و فروش اسکناس همة رباها را حلال می کند و محلی برای حرمت ربا باقی نمی گذارد [مطهری 209 :1364[. اما بنا بر مبنای اول و نظر مشهور فقها، اسکناس باتوجه به مکیل و موزون نبودن آن می تواند مورد مبادله به کم و زیادی قرار گیرد و مستلزم ربا نباشد. در خصوص مبنای دوم نیز برخی از فقها، خرید و فروش نسیة اسکناس را در نظر عرف همان قرض و وام دانسته اند و تلقی به بیع نکرده اند. یعنی آنکه فروش هزار تومان به هزار و صد تومان به طور نسیه، در واقع و در نظر عرف قرض است که صورت خرید و فروش یافته است؛ به عبارت دیگر، شخص هزار تومان به دیگری قرض داده تا دو ماه بعد مثلاً هزار و دویست تومان بگیرد؛ و نظر به اینکه آن را
راهی برای فرار از ربا دانسته اند، رأی به عدم جواز آن داده اند [حسینی سیستانی 1418، م 2296[ ولی برخی نیز به جواز خرید و فروش پول و ارز به طور نسیه و به مدت، فتوا داده اند. [صدر بی تا 175؛ خوئی 417-416 :1407؛ گلپایگانی بی تا ج 2: مسألة 37؛ حائری یزدی بی تا: 48[. در خرید و فروش اسکناس، مسألة «مثلی» و «قیمی» بودن مال یا کالا هم مطرح می شود. این موضوع هم برای «ضمان» به کار می رود که به خاطر شرایطی از جمله تورم، از ارزش پول کاسته می شود و هم به عنوان توجیهی برای زیاده گرفتن در قرض. ثمرة بحث از مثلی یا قیمی بودن پول آنجا ظاهر می شود که اگر پول را مثلی دانستیم، در صورت کاهش ارزش پول، جبران کاهش، عنوان مازاد و زیاده پیدا می کند و گرفتن آن ربا و حرام است، اما اگر پول را قیمی دانستیم، بدهکار معادل ارزش روزِ دریافت پول را مدیون است و موظف به پرداخت ارزش مالی آن خواهد بود.
«مثلی» عبارت است از: مال و کالایی که نمونه های مشابه داشته باشد. به عبارت دیگر، افراد آن دارای خصوصیات مشابهی باشند؛ مانند: یک نوع خاص از تلویزیون و یا لیوان که محصول یک کارخانه است، همه دارای
یک نوع مواد ساخت، ابزار و لوازم، رنگ و دارای یک سطح از مطلوبیت می باشند. این نوع مال اگر از بین رفت، ضامن می بایست مشابه آن را به طرف بپردازد، مگر اینکه مالک حاضر باشد قیمت آن را بازپس بگیرد. «قیمی» عبارت است از آن نوع مال و کالایی که افراد آن با هم فرق می کند و طبعاً از نظر قیمت دارای قیمتهای متفاوتی می باشند. دربارة پول، شاید بتوان گفت همة فقها پول را از مثلیات دانسته اند و حتی کسانی که پول را قیمی دانسته اند [معرفت ش 14 :7[ ارزش و توان خرید آن را مدّ نظر داشته اند؛ چندگانگی دیدگاهها، تنها در خصوصیات و ویژگیهایی است که در ارزش و مالیت پول دخالت دارد. برخی، فقط ارزش اسمی و عددی پول را ملاک مثلی بودن می دانند، اما دیگران ارزش پول را به توان خرید آن دانسته اند، نه ارزش اسمی آن [احمدوند ش 110 :36[. چون این مبحث، ارتباطی تنگاتنگ با بحث حیله های شرعی دارد، نظر امام خمینی و شهید مطهری را در این باره، در مبحث حیل شرعی ذکر می کنیم و نخست به مسألة تنزیل می پردازیم.
سفته، رسید بدهی شخص است و مانند چک سندی است که فی نفسه مالیتی ندارد، بلکه نشانة بدهی فی الذمّه است. بنابراین، برگة سفته خرید و فروش
نمی شود. بیع بر چیزی واقع می گردد که سفته حاکی از آن است. چون سفته حکایت از دِین دارد، پس در حقیقت معامله بر روی دین واقع می شود، بنابراین تنزیل سفته خرید دین است. خرید دین عبارت است از نقد کردن طلب مدت دار در معاملات تجاری. به این معنا که مبلغی پول نقد را با مبلغی بیشتر، به طور نسیه و مدت دار (مبلغ مندرج در سند) معامله کنیم؛ مثلاً گاهی خریدار توان پرداخت نقدی قیمت کالای خریداری شده را ندارد، در این صورت فروشنده در مقابل فروش نسیه ای کالا، سفته ای مدت دار از خریدار می گیرد. حال اگر فروشنده بخواهد به هر دلیلی زودتر از موعد مقرر (سررسید) به وجه نقد دست یابد، می تواند با مراجعه به بانک و کم کردن مقداری از وجه آن، سفتة مذکور را تنزیل کرده، به پول نقد تبدیل کند که متناسب با نرخ بهرة بازار و مدت زمان باقیمانده تا سررسید سفته است. در بانکداری متعارف، بانکهای تجاری نیز قبل از سررسید، اوراق تجاری مذکور را نزد بانک مرکزی تنزیل می کنند که به این عمل «تنزیل مجدد» یا «تنزیل اتکایی» می گویند. پس در حقیقت تنزیل سفته یا چک، عبارت است از خرید و فروش بدهی ای که زمان پرداخت آن نرسیده، به مبلغ کمتر از اصل، به شخص
ثالث.
در تبیین ماهیت فقهی و حقوقی تنزیل دو نظر عمده وجود دارد:
مطابق این نظریه، تنزیل کنندة سند، مبلغ معینی را از بانک قرض کرده، سپس بانک را برای گرفتن اصل و بهره قرض به شخص دیگری (صاحب سند تجاری) حواله می دهد؛ در ضمن متعهد می شود که اگر وی از پرداخت آن خودداری کرد، بانک حق داشته باشد به تنزیل کننده مراجعه کند. برای مثال، مبلغ نهصد هزار تومان از بانک گرفته و چکی به مبلغ یک میلیون تومان را از شخص دیگری به بانک داده و بانک را در وصول اصل قرض و بهرة آن به آن شخص حواله می دهد و متعهد می شود چنانچه آن شخص در سررسید چک، مبلغ مذکور را به بانک نپردازد، بانک اصل قرض و بهره را از تنزیل کننده دریافت کند.
مطابق این نظریه، تنزیل کننده دِینی را که مطابق سند تجاری از کسی طلب دارد، به کمتر از مبلغ اسمی آن به بانک می فروشد و با امضای پشت آن، متعهد می شود که اگر وی بدهی را در سررسید مقرر نپردازد، تنزیل کننده خود خواهد پرداخت. اگر تنزیل را قرض همراه با حواله بدانیم، ماهیت تنزیل، قرض ربوی خواهد بود که به اتفاق فقها حرام و
ممنوع است، امّا اگر از باب فروش دین (بدهی) بدانیم که در کتابهای فقهی هم تحت عنوان «بیع دین» در کتاب «قرض» و کتاب «بیع» مطرح شده محل اختلاف است. برخی چون امام خمینی ]1372 ج 176-175 :2[ و آیت الله خامنه ای ]85 :1416[ فروش سفته و برات را به شخص ثالث به کمتر از مبلغ اسمی جایز ندانسته و برخی دیگر چون آیات عظام گلپایگانی [بی تا ج 39 :2[، اراکی ]523-522 :1371[، تبریزی [508] و مکارم شیرازی ]1377: م 2429[، در صورتی که سفته حاکی از دین حقیقی باشد، جایز می دانند. در اینجا نخست باید بررسی شود که آیا این معامله از نظر ماهوی، بیع است یا خیر؟ اگر بیع است، آیا معامله ای درست است یا نادرست؟ دلیل صحت یا بطلان آن چیست؟ و اگر این معامله را از راه بیع نتوانستیم تصحیح کنیم، آیا می توانیم از راه اول (حواله دانستن) آن را تصحیح کنیم؟
بیع بودن این معامله، از جهت عین بودن مبیع اشکالی ندارد؛ چون مقصود کسانی که در تعریفِ بیع، «تملیک عین» یا «مبادلة عین» را معتبر دانسته اند، این است که مبیع باید عین باشد؛ اگر چه حین المعامله وجود خارجی نداشته و در ذمه باشد؛ بنابراین، «بیع سَلَف» را بیع دانسته اند. علت
ذکر «عین» هم در تعریف بیع، خارج کردن «اجاره» از آن است که تملیک منافع به شمار می رود. با توجه به مطلب فوق، کسانی که در تعریف بیع، «عین بودن مبیع» را معتبر ندانسته اند، به طریق اولی بیع دین را در زمرة بیعها قرار می دهند. اما اشکالی که در بیع بودن امثال این معامله ذکر می شود، آن است که در بیع باید یکی از عوضین مثمن و دیگری ثمن باشد، و اگر هر دو طرف معامله، کالا یا پول بود، عنوان بیع بر آن معامله صادق نیست. شیخ انصاری در تنبیه سوم از تنبیهات «معاطات» که دربارة تمییز بایع و مشتری است در این باره می نویسد: «اگر یکی از عوضین از چیزهایی باشد که آن را به طور معمول ثمن قرار می دهند (مثل درهم و دینار و فلوس سکه دار)، در این فرض، دهندة درهم و دینار و فلوس، در معامله مشتری است، ولی اگر هیچ یک از عوضین از این قبیل نباشد باید دید کدام یک از آنها به قصد جایگزینی ثمن داده شده است. حال، اگر در هیچ یک از عوضین چنین قصدی نشود، یا در هر دو چنین قصدی بشود و پیشتر هم گفتگویی درباره بایع و مشتری نشده باشد در این معامله چند احتمال است: 1. هر یک از
دو نفر، به اعتباری بایع و فروشنده باشد، هر چند احکام خاصة آن دو، از آنها انصراف دارد. 2. کسی که اول مال را می دهد، بایع و کسی که می گیرد مشتری است. 3. این معامله مصالحه (صلح) است. 4. این معامله و معاوضه مستقل بوده، داخل در عناوین متعارف معاملات نیست. «در میان این احتمالات، احتمال دوم خالی از قوت نیست» [انصاری بی تا: 88[. مشهور فقها هم آن را بیع دانسته اند و گفته اند که ذمة اشخاص نیز دارای واقعیتی مانند خارج است و به همین دلیل است که معاملات کلی فی الذمه (یعنی فروش مبیع با تعیین خصوصیات بدون وجود آن عندالمعامله) و معاملات نسیه بلااشکال است. حال بحث در این است که آیا می توان بدهی را به مبلغی کمتر یا بیشتر از اصل آن فروخت؟ دربارة این مسأله، اغلب فقهای متقدم و معاصر با شرایطی آن را صحیح می دانند، برخی نیز مانند شیخ طوسی [بی تا: 311-310[ و شهید اول ]1414 ج 313 :3[ پرداخت مبلغی را بیشتر از آنچه مشتری به فروشنده داده، لازم نمی دانند. ابن ادریس هم به طور کلی آن را جایز ندانسته است ]1410 ج 313 :2[. مستند اینان دو روایت است که هر دو در وسائل [حر عاملی 1983 ج 13 باب 15[ از ابواب دین
آمده است، اما فقهای بعدی همچون شهید ثانی، محقق کرکی و صاحب جواهر، این دو را صحیح نمی دانند. با همة این احوال، کسانی که چنین معامله ای را جایز دانسته اند،گفته اند که باید شرایط بیع صرف و سلامت از ربا در آن مراعات شود.
در طول تاریخ و در میان ملتهای مختلف، همیشه افرادی بوده اند که چون قانون با وضعیت دلخواه آنها تطبیق نداشته است، برای کسب منفعت و دفع ضرر، صورت مسأله را طوری تغییر می داده اند که مسأله شکل قانونی به خود بگیرد و بدین وسیله، آنها به اهداف خلاف قانون خود برسند. گاهی نیز برای اثبات حق یا رفع ستم، افراد ناچار بوده اند صورت مسأله را به گونه ای تغییر دهند که به قانون بی اعتنایی نکرده باشند. شاید بتوان گفت حیلة شرعی تغییر حکمی است که برای امر معینی وضع شده است و به کار بردن آن در حالتی دیگر، برای اثبات حق، یا رسیدن به هدف و نیازهای فردی و اجتماعی، اشکال ندارد؛ البته به گونه ای که در مصالح شرعی خلل ایجاد نکند؛ مانند: رفتن به سفر در زمان اختلاف رؤیت هلال در اول یا آخر ماه رمضان، مُحرِم شدن از جدّه با نذر برای حجاجی که امکان رفتن به میقات را ندارند؛ و یا در قانون، تسهیلاتی
برای خدمت سربازی متأهلان منظور شده است و فرد زودتر ازدواج می کند تا از تسهیلات نیز استفاده کند. اما کلاه شرعی، تبدیل یک حکم شرعی به حکمی دیگر، با عملی ظاهراً درست و در واقع نادرست است؛ مانند: فروش یک قوطی کبریت به ده میلیون تومان جهت تصحیح سود پول؛ و یا حیله هایی که تجار برای فرار از مالیات در تنظیم دفاتر انجام می دهند که کلاه گذاردن بر سر قانونگذار است. معنای لغوی حیله: راغب اصفهانی اصل معنی «حول» را دگرگون شدن یک چیز و بریدن آن از غیر می داند و می گوید: حیله چیزی است که انسان به وسیلة آن، به گونه ای نامعلوم، به حالتی معین راه جوید [راغب اصفهانی 266 :1992[. در المصباح المنیر آمده است: حیله، مهارت و چیره دستی در تدبیر و سامان دادن کارهاست و آن عبارت است از: چاره اندیشی در کار و به خدمت گرفتن اندیشه، به گونه ای که به مقصود راه برد [فیّومی بی تا: 157[. و در التعریفات حیله چنین تعریف شده است: حیله، نامی است برای حیله ورزیدن و چاره جستن؛ و آن عبارت است از: آنچه انسان را از چیزی که خوش ندارد و نمی پسندد، به چیزی که دوست دارد برمی گرداند. «حواله» هم از همین ریشه است به معنای انتقال، و در شرع عبارت
است از: نقل دادن بدهی و برگرداندن آن از عهدة حواله دهنده به عهدة حواله گیرنده [جرجانی 42 :1306[. در تعریفهای ذکر شده، به هر دو معنای حیله (چاره اندیشی و کلاه شرعی) اشاره شده است. معنای اصطلاحی حیله: در اصطلاح فقها، حیله های ربا به راههای چاره ای گفته می شود که شخص برای فرار از حرمت ربا می کوشد از طریق بعضی از معاملات و عقود که ظاهری شرعی دارند، به هدف اصلی خود که همانا دریافت «زیادی» است، دست یابد؛ بی آنکه در ظاهر مخالفت شرع کند و مستحق عقوبات دنیوی و اخروی رباخواری باشد. مقصود از «حیله»های شرعی که در کتابهای فقهی و حدیث به کار می رود، بیشتر حیله هایی مدّ نظر است که به وسیلة آنها حکم الزامی تکلیف (وجوب یا حرمت) تغییر می یابد. و در این معنا و در مذمت آن، روایاتی نیز وارد شده است؛ مانند این روایت که سنن ابن ماجه نقل می کند که پیامبر(ص) فرمود: «لاتَرْتَکِبُوا مَا ارْتَکَبَتِ الْیَهُودُ فَتَسْتَحِلُّوا مَحارِمَ بِأدْنَی الْحِیَلِ»: آنچه را یهود انجام دادند انجام ندهید که حرامهای خداوند را به کمترین حیله، حلال شمارید [ابن ماجه 1418 کتاب الزهد باب 39[. با اندک تأملی در علل شرایع و احکام، روشن می شود که خداوند متعال شریعت را برای ساماندهی و مصلحت دنیا و آخرت بندگان تشریع
فرموده است و عبث و بیهودگی در کتاب تشریع و تکوین راه ندارد. همان طور که در علم اصول، در مباحث «قطع و ظن»، «امارات» و «مستقلات عقلیه» بحث می شود، احکام تابع مصالح و مفاسد هستند. یعنی در آنچه حلال است مصلحتی بوده و آنچه حرام شده، مفسده ای داشته است. حال اگر با به کار بردن کلاه شرعی، حرامی حلال یا حلالی حرام شود، این کار قطعاً خلاف رضای حق تعالی است. بدین سان اگر گرفتن سود پول در بازار اسلامی (آن هم بالاتر از نرخ جوامع غیر اسلامی) با ضمیمه کردن یک قوطی کبریت یا یک دستمال، رایج و متداول باشد، یک فرد غیر مسلمان و در عین حال آشنا به مسائل اقتصادی، چه قضاوتی نسبت به دین و احکام شریعت خواهد داشت؟
برای فرار از ربا راههای گوناگونی را ذکر کرده اند. این راهها به دو دسته تقسیم می شوند: آنچه برای فرار از ربای معاملاتی به کار می رود و آنچه برای رهایی از ربای قرضی به کار می رود.
1- انجام دو معاملة مستقل: درمورد دو جنس مشابه که در وزن یا قیمت تفاضلی داشته باشد، دو معاملة مستقل انجام می شود؛ مثلاً سه کیلو گندم مرغوب از نظر قیمت با پنج کیلو
گندم متوسط برابر است. در اینجا نخست سه کیلو فروخته می شود. سپس پنج کیلو خریده می شود. 2- هبه و بخشش: مثلاً ده کیلو برنج مرغوب را به شخص بدون هیچ شرطی می بخشد و سپس پانزده کیلو برنج متوسط را آن شخص بدون هیچ شرطی به نفر اول می بخشد. 3- قرض: مثلاً ده کیلو برنج مرغوب به طرف مقابل قرض داده می شود؛ او نیز پانزده کیلو برنج متوسط را قرض می دهد. سپس هر یک طلبی را که از قرض دهنده دارد، می بخشد.
1- ضمّ ضمیمة غیر جنس: این حیله شاید مشهورترین حیله ها باشد و آن این است که وامی را به صورت قرض الحسنه به شخص می دهند، اما در کنارش شیء بی ارزشی را مثلاً کبریت یا حبة قند به قیمت گزاف می فروشند. در اینجا یک معاملة صوری انجام شده و از ربای قرضی فرار کرده اند. 2- بیع شرط: مثلاً شخص متقاضی وام، بخشی از منزل یا ماشین خود یا آنچه در ملکیت اوست به وام دهنده می فروشد، ولی شرط می کند که اگر تا یک سال پول را برگرداند، معامله فسخ می شود. خریدار یا وام دهنده نیز ملک خریداری شده را به صاحب قبلی آن ،یعنی فروشنده، به مبلغ مشخصی اجاره می دهد و ماهانه اجارة آن را می گیرد و در پایان سال هم مالک
قبلی، پول خریدار را می دهد و معامله را فسخ می کند. 3- اضطرار: یعنی اضطرار ایجاب کرده که این نوع بیع ربوی پذیرفته شود و در حالت عادی نمی توان این عمل را انجام داد. سید محمد کاظم یزدی از دروس شهید اول، جواز این مورد را نقل کرده
است [بی تا ج 4 :2[. بنابراین گرفتن وام با بهره از اشخاص یا بانک در حال ناچاری، بنا به رأی ایشان اشکال ندارد. روایات تجویزکنندة ربای بیع با ضمیمه، مربوط به این حالت است. 4- حرمت اصالتاً ربای قرضی است نه معاملی: یعنی آنچه حرام قطعی است ربای قرضی است و حرمت ربا در نسیه است؛ همان طور که روایات اهل سنت میگوید: «لا رِبا إلّا فِی النَّسیئَةِ» یا «لا رِبا إلّا فِی الدَّیْنِ». اما حرمت ربای معاملی، اصالتاً نیست بلکه به قول شهید مطهری، حرمت حریمی است؛ یعنی به خاطر آنکه انسان در حرمت ربای قرض و نسیه نیفتد، ربای معاملی حرام شده است. [مطهری 77 :1364[. 5- بیع عینه: یعنی آنکه شخص کالایی را از شخص دیگر به صورت نسیه بخرد. سپس همان کالا را با قیمت کمتر، به صورت نقد به آن شخص بفروشد. اگر معاملة دوم در معاملة اول شرط نشده باشد، یا از اول بر این کار توافق نکرده باشند، این نوع بیع جایز است؛ اما اگر طرفین از ابتدا معاملة دوم را در اول شرط کنند، چنین معامله ای صحیح نیست؛ زیرا قصد دو طرف از اول، به دست آوردن ربا بوده است و قصد جدّی برای معامله نداشته اند. 6- فروش چک: مثلاً یک
چک صد هزار تومانی را که مورد نیاز وام گیرنده است، به یکصد و بیست هزار تومان یک ساله بفروشند. پول در مقابل پول، بدون هیچ اضافه ای خواهد بود و لاشة چک از سوی وام دهنده، بیست هزار تومان فروخته می شود. 7- بهره در مقابل لوازم جنبی وام: برخی از صندوقهای قرض الحسنه، هنگامی که وامی می پردازند، تمام سود مورد نظر را به عنوان قیمت دفترچة اقساط از وام گیرنده دریافت می کنند. 8- دریافت کارمزد: برخی از رباخواران با تغییر نام سود به کارمزد، از ربا فرار می کنند و می پندارند از حرام خلاصی می یابند. اینان به شخص نیازمند وام در ظاهر قرض الحسنه می دهند اما در پایان، مبلغی به عنوان کارمزد به عنوان زحمات و خدماتی که برای پرداخت وام متحمل شده اند دریافت می کنند. شهید مطهری قول مشهور فقهای امامیه را دربارة موارد ربای مُعاملی در مکیل و موزون مورد مناقشه قرار داده است. وی می گوید: در ربای معاملی میان فقها اختلاف است. بعضی گفته اند بلی، در مطلق اشیاء حرام است؛ بعضی هم محدودش کرده اند. معروف در میان شیعه آن است که در مورد مکیل و موزون حرام است؛ یعنی در مورد اجناسی که با کیل و وزن فروخته می شوند، ربای معاملی جاری است و در غیر اینها ربای معاملی جاری نیست. البته
شک نیست که در بعضی چیزها اساساً ربای معاملی معنی ندارد؛ مثل اسب، چون ارزش اسب کمیت آن نیست و ربا به کمّیت برمی گردد. بسا هست که ارزش یک اسب معادل است با ده اسب. در مورد چیزهایی که ارزش آنها تابع کمیت آنها نیست، معنی ندارد که ربای معاملی حرام باشد. و بلکه حتی گاهی نتیجة معکوس می دهد؛ مثلاً اگر بگوییم یک اسب را با دو اسب معامله کردن ربا است، ممکن است همان یک اسب به تنهایی بیش از دو اسب دیگر ارزش داشته باشد و در حقیقت رباخوار آن است که یک اسب گرفته نه آنکه دو اسب گرفته است. بنابراین آنطور که بعضی اهل تسنن گفته اند که در مطلق اشیاء ربای معاملی هست، حرف درستی نیست، ولی ما در اثر مطالعه ای که آن وقت کردیم، به این نتیجه رسیدیم که: مکیل و موزون هم خصوصیت ندارد. مقدّر خصوصیت دارد؛ یعنی قابل تقدیر و مقصود همان کمیّت است. در واقع آنچه در فقه شیعه و فقه اهل تسنن در این باره آمده، همه، تفاسیری است بر یک سلسله روایاتی که از پیغمبر اکرم (ص) رسیده است. اگر انسان ابتدا به آن سلسله روایات که از پیامبر اکرم(ص) در مورد ربای معاملی رسیده، توجه کند، بعد روایات شیعه
را ببیند که در مقام توضیح آنهاست، مطلب کاملاً روشن می شود. علت اشتباه هم به عقیدة من این بوده که به روایات نبوی که در کتب اهل سنت است توجه نشده؛ در نتیجه به این مطلب رسیده اند که فقط مکیل و موزون خصوصیت دارد و مثلاً در معدودْ ربای معاملی جاری نیست. فقهایی که گفته اند فقط در مکیل و موزون ربا هست، مثلاً اگر صد من گندم را بفروشیم به صد و بیست من، رباست ولی در معدودات ربا نیست، گفتارشان قهراً این شبهه را به وجود می آورد که اگر هزار تومان اسکناس به هزار و صد تومان اسکناس فروخته شود، ربا نیست؛ چون اسکناس مکیل و موزون نیست و معدود است. قهراً این سئوال پیش می آید که حکمت و فلسفة حرمت ربا هر چه باشد، چه فرقی است میان مکیل و موزون و میان معدود؟ البته معدودهایی که ملاک ارزش آنها کمیت نیست ،مثل اسب، همین طور است، ولی میان معدودهایی که ارزش آنها به کمیت است، و نیز میان مکیل و موزون در این جهت فرقی نیست. نتیجه این شده که گفته اند اجناسی که مورد معامله واقع می شوند دو قسم است: یا مکیل و موزونند و یا چنین نیست؛ و ربای معاملی تنها در مکیل و موزون جایز
نیست، وگرنه در غیر مکیل و موزون جایز است. اسکناس خودش مالیت دارد پس خودش می تواند طرف معامله واقع شود. از طرفی هم که اسکناس معدود است و در معدود ربا نیست. نتیجه ای که می گیرند این است که پس خرید و فروش اسکناس بلامانع است ]79-78 :1364[. ایشان در جای دیگر در مورد دیدگاه اهل سنت دربارة کالاهایی که ربا بدانها تعلق می گیرد، می گوید: این مسأله در بین اهل سنّت به نحو دیگر مطرح است و مورد اختلاف است. بعضی ربا را منحصراً در شش چیز حرام دانسته اند (طلا، نقره، گندم، جو، خرما و نمک)[2]. بعضی دیگر در ارزاق حرام دانسته اند و بعضی مانند ابوحنیفه در خصوص مکیل و موزون و غیره[3]. و منشأ این است که در روایات نبوی، ضابطة کلی ذکر نشده، بلکه اعطای حکم به مثال شده است ]204 :1364[. ایشان آنگاه به بررسی روایات مربوط به ربا می پردازد و می گوید: باید اخبار را در این مسأله استقصا نمود و ملاحظه کرد که آیا استثنای موجود به لفظ «لا رِبا فِی الْمَعْدُود» است یا آنچه هست به صورت «لا رِبا إلا فی ما یُکالُ أوْ یُوزَنُ»[4] است؟ در عبارت دوم می توان چنین بحث کرد که امور بر دو دسته اند: یک دسته چیزهایی که مثلی نیست؛ مانند خانه.
این امور نه مکیل است نه موزون و نه معدود و اصولاً جز به مشاهده معامله نمی شوند؛ و دستة دیگر امور مثلی است. حال اولاً، باید توجه کنیم که قرض، فقط در امور مثلی معقول است... زیرا حاجت بشر در قرض، در جاهایی است که ردّ مثل مراد است و حقیقت قرض در امور قیمی اعتبار ندارد. ثانیا،ً چون تحریم ربای معاملی به خاطر حفظ حریم ربای قرضی است، لذا همان طور که در باب قرض، چیزهای قیمی ، مثل خانه، قرض داده نمی شود و قهراً ربا در آن فرض ندارد، در باب معاملات هم تحریم ربا اختصاص پیدا می کند به امور مثلی. و خلاصه آنکه جملة «لا رِبا إلا فی ما یُکالُ أوْ یُوزَنُ»، برای استثنای چیزهایی است که به هیچ نحو قابل توزین و کیل کردن نمی باشد و به مشاهده معامله می شود؛ نظیر خانه، و شامل معدود نمی شود؛ زیرا که معدود قابل کیل و توزین می باشد... در روایات برای «ما لا یُکالُ أوْ یُوزَنُ»، مثالهایی زده شده است از قبیل ثَوْب] پیراهن[ ، بَعیر ]شتر[، عبد، بیضه]تخم مرغ[. در مورد ثوب و بعیر و عبد معلوم است که از قبیل مشاهَد است. در مورد بیضه اگر چه معدود است، ولی مانند معدودهای فابریکی نیست و مشاهده هم در تشخیص
آن دخالت دارد؛ زیرا تخم مرغ را مثلاً به ریز و درشت توصیف می کنند، ولی هر کدام از ریز و درشت نیز اقسامی دارد که فقط با مشاهده تعیین می شود، و این برخلاف معدودهای فابریکی است که با توصیف قابل تعیین است و مشاهده در آنها لازم نیست. خلاصه آنکه از امثله ای که در روایات آمده است، نمی توان فهمید که در مطلقِ معدودْ ربا نیست ]205 :1364، 207[. امام خمینی نیز در کتاب البیع، راههای فرار از ربا را غیر مشروع دانسته، می فرماید: اگر گفته شود ستاندن زیاده به عنوان ربا ظلم است و آنگاه گفته شود زیاده را به کمک حیله و با تغییر دادن عنوان بگیر، عُرف، تنافی و تناقض گویی را در این سخن خواهد دید؛ نظیر آنکه کسی بگوید: شرب خمر حرام است و رسول خدا(ص) شارب خمر را لعن کرده و آنگاه بگوید این شراب را در کپسول بریزید و در حالی که همان نتایج بر آن مترتب است آن را به جای آشامیدن، بخورید. این یک تناقضگویی و تنافی آوری در حکم شمرده خواهد شد؛ چه، صحیح نیست گفته شود شرب حرام است، اما اکْل حرام نیست؛ و آنچه آن را علت حکم می گویید، حکمت حکم است. همچنین درست نیست گفته شود: فروش قرآن به کافر حرام است
و علت نیز آن است که قرآن در سلطة کافر قرار نگیرد؛ و آنگاه گفته شود هبه کردن قرآن اشکالی ندارد. آیا صحیح است گفته شود بیع حرام است و هبه بیع نیست؛ علت هم علت حقیقی نیست، بلکه حکمت حکم است؟ مسألة مورد بحث ما نیز از این قبیل است؛ خداوند تعالی ربا را ظلم نامیده و اخبار نیز از این سخن می گویند که علت تحریم نیز فلان و فلان است. سپس اخباری چند در این باره رسیده که خوردن این ربا یا زیادتی به کمک حیله اشکال ندارد، در حالی که مفاسد عیناً و بدون هیچ تفاوتی بر این نوع از خوردن نیز مترتب می شود. آیا چنین چیزی ناهمگونی در جَعْل، و تناقض در قانون، بلکه در متن و گفتار نیست؟ و آیا می توان پذیرفت با وجود مفاسدی که بر چنین کاری مترتب می شود، ائمه(ع) این کار را به کمک حیله انجام می داده اند؟]1368 ج 415 :2[. اگر این دو ویژگی نظام قانونی اسلام یعنی هدفمند و هدفداری و نیز عدم تناقض داخلی را لحاظ کنیم به پدیداری به نام «روح قانون» یا «فلسفة فقه و تشریع» توجه خواهیم یافت. آیا هر قانونی می تواند یا باید روحی داشته باشد و این روح بر همه بخشها و اجزای آن سایه
گسترد؟ آیا قانون می تواند در درون خود بندها یا بخشهایی داشته باشد که با این «روح» ناهمگونی و ناسازگاری کند یا آن را به کلی نقض کند؟ اگر در قانون بخشی یا ماده ای وجود داشته باشد که هدف آن قانون را نقض می کند، تکلیف آن بخش یا ماده چیست ؟ آیا می توان با توسل به اطلاق یا عموم ظاهر، دلیلی منطقی یا با بهره جستن از سکوت شرع در یک مسأله، کاری کرد که با روح شریعت ناسازگار باشد ؟ اگر بپذیریم که فلسفة تشریع عقد بیع و مقررات ناظر بر آن، رواج داد و ستد درست در میان مردم است، آیا می توان شمول قوانین شرعی بیع بر ماده یا تبصره ای را پذیرفت که این هدف را نقض می کند؟ اگر بپذیریم که فلسفة تحریم ربا نفی زمینه های حرامخواری و راندن مردم به سوی بازار صحیح و کار و کسب درست است، آیا می توان شمول قوانین ناظر بر منع ربا یا قوانین عقود بیع و اجاره و همانند آن را بر تبصره هایی پذیرفت که این فلسفه را نقض می کند؟ اگر بپذیریم که هدف از تشریع مقررات زکات برخوردار شدن تهیدستان از حقوقی است که در دارایی ثروتمندان دارند، آیا می توان وجود بندها و تبصره هایی را در این مقررات پذیرفت که اگر
بنا باشد همه از آنها استفاده و به دیگر تعبیر سوء استفاده کنند، نه زکاتی بر جای می ماند و نه زکات دهی؟ آیا آنچه در برخی از متون شرعی به نام «حیله» آمده و امروزه نیز در میان مردم رواج دارد، از این نوع بندها و تبصره هاست یا آنکه در میان این حیله ها برخی از این نوعند و برخی از نوع دیگر؟ اگر این اخیر را به عنوان پاسخ بپذیریم آیا میان این دو نوع تفاوتی هست؟ و این تفاوت در چیست؟ و چگونه می توان حیلة سازگار با فلسفة فقه را از حیلة ناسازگار باز شناخت؟ آن روایات (روایات حاکی از حیله و جواز آن) و آنچه لازمة مفادش به دست آوردن ربا و انجام حیله در رباخواری است، از آن دسته روایاتی است که معصوم درباره اش فرمود : «ما خالَفَ قَوْلَ رَبِّنا لَمْنَقُلْهُ» یا «فَهُوَ زُخْرُفٌ» یا «فَهُوَ باطِلٌ» (آنچه با سخن پروردگارمان مخالفت داشته باشد ما آن را نگفته ایم یا آن بیهوده است یا آن باطل است) [امام خمینی 1368 ج 416 :2[. امام خمینی در بخش دیگری از کتاب البیع ]1368 ج 415 :2، 417[ می گوید: مسأله ای است که به رغم بیرون بودنش از محل بحث، به واسطة اهمیتی که دارد و همچنین بدان سبب که حقیقت امر
در آن روشن نشده است، باید بدان پرداخت. و می افزاید: چگونه می توان آن سان که اخبار صحیح فراوانی در این باره آمده و بسیاری از فقیهان نیز بجز شماری اندک بر آن فتوا داده اند، ربا را با حیله های شرعی حلال کرد؟! با آنکه ربا حرام است و چنان سختگیری و مخالفتی با آن در قرآن کریم و همچنین سنت رسیده است که کمتر دربارة معصیتی از دیگر معصیتها روی می دهد؛ نیز در آن مفاسد اقتصادی، اجتماعی و سیاسی است که علمای اقتصاد بدان پرداخته اند؟ این مطلب, خود یک مشکل و بلکه عقده ای در قلب بسیاری از اندیشه وران شده و موجب خرده گیری غیرمسلمانان به این حکم گردیده است, که باید از آن گره گشایی کرد. برای حل این مشکل, در چنین مسأله ای که ناگواری تجویز آن و مصالح بازداشتن آن را خردْ خود درمی یابد, نباید سخن از تعبّد گفت که از راه درست بسی دور است. آنگاه امام به تقسیم ربا می پردازد و آنچه را اسلام ربا خوانده و حرام کرده است، در دو دستة ربای معاوضی و ربای قرض قرار می دهد و پس از آن، ربای معاوضی را نیز به دو گونة دیگر تقسیم می کند و بدین سان، سه قسم ربا جدای از هم معرفی می شود: 1- ربای معاوضی جاری در نقود و
در مکیل و موزون در حالی که میان دو مثل تفاوت قیمت وجود دارد؛ همانند برنج مرغوب و برنج نامرغوب، لیرة انگلیس با لیرة عثمانی، دینار عراقی با دینار کویتی، گندم با جو، ماست با کره یا روغن حیوانی که شارع، آنها را به مثلین ملحق دانسته است. شارع در این نوع، تنها معاملة مثل به مثل را جایز دانسته است؛ البته این در کنار اختلاف قیمتی است که ممکن است میان دو مثل وجود داشته باشد. 2- ربای معاوضی در نقود و مکیل و موزون در حالی که میان دو مثل تفاوت قیمتی وجود ندارد؛ همانند: دو دینار عراق، یا دو کیلو گندم از یک نوع. در این نوع نیز شارع به جواز معاملة مثل به مثل و حرمت تفاضل و تفاوت حکم کرده و البته از آن سو، هیچ تفاوتی در قیمت نیز وجود ندارد تا حیله ای را بطلبد. 3- ربای قرضی که شارع آن را به سختی محکوم کرده و گرفتن مقدار زاید بر اصل قرض را ظلم خوانده است. آنگاه امام به علت تحریم ربا در شرع اشاره می کند تا مقدمه ای باشد برای تبیین بی اثر بودن حیله در گریز از ربا. امام پس از آوردن آیة «وَ إنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤوسُ أمْوالِکُمْ لاتَظْلِمُونَ وَ لاتُظْلَمُونَ»
می گوید: روشن است که همین ظلم و فساد بودن ربا ایجاب کرده است که خداوند به تحریم آن حکم کند؛ بنابراین، به دلالت ظاهر آیه، تحریم معلول ظلم، و ظلم علت یا حکمت تحریم است. در روایت محمد بن سنان نیز آمده است که امام رضا(ع) در پاسخ سؤالهای وی نوشت: علت تحریم ربا، نهی ای است که خداوند از آن کرده، و همچنین تباهی اموالی است که در آن وجود دارد؛ چه وقتی انسان یک درهم را به دو درهم بخرد، ثمن درهم تنها یک درهم است و آن درهم دیگر باطل است ... علت تحریم ربا در نسیه نیز از بین رفتن نیکوکاری، نابودی اموال، رغبت مردم به سود، وانهادن قرض از سوی مردم است، در حالی که وام از راهکارهای پسندیده است. همچنین در ربا تباهی, ستم و نابودی داراییهاست [حر عاملی 1983 ج 425 :12[. همچنین، در صحیحة هشام بن حکم است که دربارة علت تحریم ربا از امام صادق(ع) پرسید و امام(ع) فرمود : اگر ربا حلال بود، مردم داد و ستد و کارهایی را که بدان نیاز دارند وا می نهادند. پس خداوند ربا را حرام کرد تا مردم را از حرام بگریزاند و به سوی حلال و به تجارت و داد و ستد براند [حر
عاملی 1983 ج 424 :12[. از دیدگاه امام خمینی، همة حیله های نقل شده در روایات، به نوع نخست از سه نوع ذکرشده مربوط است؛ از این رو می گوید: در میان اقسامی که ذکر کردیم، برخی اقسام به حسب عرف و نزد عقلا مصداق ربا نیستند؛ همانند نوع نخست از دو نوع ربای معاوضی [یعنی جایی که میان دو مثل تفاوت قیمت وجود دارد]؛ چه، اگر قیمت یک من برنج مرغوب برابر با دو من برنج نامرغوب باشد، مبادلة این یک من با آن دو من ربا شمرده نخواهد شد؛ زیرا در اینجا نه نفعی در میان است و نه زیادتی بجز زیادت در حجم، در حالی که زیادت حجمی در باب تجارت، میزان نفع و فزونی نیست. همین گونه است که اگر لیرة انگلیسی را با لیرة عثمانی مبادله کنند و یکی از دیگری بیشتر باشد، به گونه ای که در قیمت بازار با یکدیگر برابر شوند و هیچ افزونی و ربایی در کار نباشد. در هر دو مثلی که بدین ترتیب با هم مبادله شوند، همین حکم وجود دارد؛ بر این پایه اگر فرض شود که قیمت درهم کویت دو برابر درهم عراق است و فردی یک درهم کویت را به دو درهم عراق خریده است، نه زیادتی در کار
خواهد بود، نه سودی و نه ربایی. سزاوارتر به این حکم آن جایی است که به مثلیات ملحق دانسته شده است؛ همانند مبادلة جو با گندم یا مبادلة فرآورده های ثانوی یک محصول با خود آن محصول، یا با فرآورده های ثانوی دیگری از همان محصول. بر این پایه، اگر یک من روغن حیوانی با چند من شیر یا پنیر مبادله شود، به حسب نظر عرف و به حسب واقع مصداق ربا نخواهد بود؛ چونان که مبادله با فزونی یکی بر دیگری در این نوع از مبادله ها، نه دربردارندة فساد است، نه در بردارندة ستم، و نه موجب رویگردان شدن مردم از تجارت و داد و ستد. و این حقیقت بخوبی روشن است. اما در ربای قرض و مثلاً مبادله نسیة یک من محصول با دو من دیگر، با فرض تساوی صفات، همان فساد و ستم و تزلزل بازار وجود دارد که پیشتر اشاره شد و عالمان اقتصاد بدان پرداخته اند ]1368 ج 408-407 :2[. امام پس از توجه دادن به این معیار عرفی و توجه به قیمت واقعی دو طرف مبادله، به احکام هر یک از سه نوع یا سه قسم پیش گفته می پردازد و با این مبنا که در نوع نخست افزایش حجمی ظاهری هیچ ربطی به ربا ندارد، همة ادلة تجویز
حیله را ناظر به این نوع می داند؛ گویا ادلة حیله خواسته است کاری کند که مبادلة همان گونه که به واقع ربا نیست، در ظاهر هم از صورت مثل به مثل خارج نشده باشد تا به صورت ظاهر مبادله ای ربوی شود. امام می گوید: جواز حیله در قسم نخست اساساً نه اشکالی دارد، نه دشواری و نه گره و پیچیدگی؛ زیرا مثلیات همانند هر کالای دیگر دارای قیمت هستند که گاه بالا می رود و گاه پایین می آید، و خریدن یک من گندم خوب به دو من گندم بد یا چند من جو، همانند خریدن دیگر کالاها به قیمت بازاری آنهاست. خریدن یک درهم یا دینار هم که دارای قیمتی بازاری معادل با دو درهم یا دینار از صنف دیگری است، نه اشکالی دارد و نه پیچیدگی ... بنابراین حیله در این قسم جایز است. به هر روی، امام پس از منصرف دانستن حیله های شرعی به همین نوع نخست که نه فقط مبادله با تفاوت مقدار یک کار جایز، بلکه یک ضرورت می نماید، به دو قسم دیگر می پردازد و می گوید: اما در دو قسم دیگر یعنی ربای قرض و همچنین ربای معامله ای که در آن به واقع ربا و زیادت هست هیچ حیله ای نرسیده است مگر در پاره ای از اخبار که یا
در متن و سند آنها می توان مناقشه کرد و یا به گونه ای قابل جمع و سازگاری با دیگر ادله ای هستند که از آنها چنین تجویزی لازم نمی آید. بلکه اگر چنین فرض شود که اخباری صحیح و دالّ بر حیله در این دو نوع رسیده است، می بایست آن اخبار را تأویل کرد یا تفسیر آنها را به صاحبانشان [یعنی معصوم] وانهاد؛ چه، حیله موضوع را از ذیل عنوان ظلم و فساد و تعطیل تجارات و دیگر عنوانهایی که در کتاب و سنت ذکر شده است، خارج نمی کند. بر این پایه، اگر فرض شود قرض دادن به مدت یک سال با سود بیست درصد ظلم است، در صورتی هم که شخص به حیله توسل جوید و صد دینار را به صد و بیست دینار نسیة یک ساله بفروشد، این نیز بی هیچ اشکال و تردیدی ظلم خواهد بود. یا اگر مبادلة مقداری جو با دو برابر آن برای یک سال بعد در فرض تساوی آنها در جنس و در اوصاف ظلم و فساد باشد، معقول نیست این کار با ضمیمه کردن یک دستمال به مقدار کمتر از ذیل این عنوانها خارج شود؛ آن سان که معقول نیست ظلم و فساد تجویز شود. می توانید بگویید اگر نصی بر جواز حیله رسیده بود، نقض
کنندة کتاب و سنت مستفیض است و نه از قبیل تقیید یا تخصیص. نکتة دیگر آنکه اگر حیله به این آسانی تصحیح کنندة رباخواری بود، چرا رسول خدا(ص) که پیامبر رحمت بود امت را بدان توجه نداد تا در آن حرامی نیفتد که اعلام جنگ با خدا و رسول اوست و هر درهم از آن، سنگینتر از هفتاد زنا با مَحارم است؟ در روایتی است که رسول خدا(ص) به کارگزار خود در مکه نوشت که اگر رباخواران دست از این کار برندارند، با آنان بجنگد. بنابراین اگر بهره بردن از ربا به آسانی و با ضمیمه کردن چیزی به چیز دیگر یا تغییری در لفظ ممکن بود، وی نیازی به تحمل رنج جنگ و کشتن مردمان نمی یافت، بلکه کافی بود برای حفظ جان مسلمانان، شیوة حیله را به رباخواران تعلیم دهد. از آنچه گذشت دانسته می شود هیچ راهی برای بهره جستن از حیله به منظور انجام آن گناه بزرگ وجود ندارد ]1368 ج 410-409 :2[. امام اشتهار فتوایی در این مسأله را نامعتبر می داند. ایشان با نقل عبارتی از صاحب جواهر ، که در باب مخالفت متأخران با قدما در منزوحات بِئر است، سخن را به پایان می برد که: هیچ بعید نیست آن مسأله بر متقدمین پوشیده مانده و برای دیگران آشکار
شده است؛ زیرا چنین مواردی نایاب نیست؛ چه بسیار احکامی که در فروع یا اصول بر آنان پوشیده بوده و برای دیگران آشکار شده است.
از آنچه تاکنون گذشت، به این جمع بندی می توان رسید که خرید و فروش پول و نزول سفته در صورتی که موانع زیر را نداشته باشد، می تواند مجاز باشد: 1- حرمت ربا اختصاص به مکیل و موزون داشته باشد و الا اگر نظریة مرحوم مفید و تعداد قلیلی از فقها مبنی بر عدم اختصاص را بپذیریم، زیاده در خرید و فروش اسکناس هم ربا محسوب می شود. 2-عرف خرید و فروش پول را معامله بداند. در حالی که به نظر می رسد عرف خرید یک میلیون تومان به یک میلیون و دویست تومان در سررسید یکسال را قرض ربوی می داند نه معامله. 3- نزول سفته را معامله تلقی کنیم. در این مورد نیز بعضی گفته اند نزول سفته همان خرید و فروش پول است با ارائة سند، ولی برخی از فقها این نظر را نپذیرفته اند و عرف نیز تفاوتی بین رباخوار و نزول خوار قائل نیست. 4- در صورت جواز نزول سفته، تفاوت بین سفتة صوری و دوستانه و سفتة بیانگر بدهی حقیقی نیز قابل تأمل است. 5- معاملة اسکناس و پول دارای هدف عقلایی باشد. با این توضیح که
ممکن است معادل هزار تومان دو ریالی را به دو هزار تومان بفروشد؛ و یا ارز خارجی را بفروشد که هدف عقلایی است، اما اینکه فرد کارش فروش هزارتومان به دو هزارتومان باشد، این ظاهراً هدف عقلایی غیر از تحصیل سود ربوی ندارد و نسبت به هزار تومان مازاد، از آنجا که مابه ازایی ندارد، معامله سفهی است. 6- احکام بیع صرف مانند قبض در مجلس را که مربوط به نقدین می باشد، شامل پولهای رایج ندانیم، والّا بر طبق نظریات فقهی که پول رایج را مانند نقدین (پول طلا و نقره) می دانند، باید قبض و اقباض در مجلس باشد و نمی تواند مثلاً هزار یورو را یکساله به مثلاً یک میلیون تومان بفروشد. 7- این معاملات برای رهایی از ربا نباشد. امام بر این قید بیش از دیگر فقها پافشاری دارد، به طوری که متعرض رساله های عملیة دیگران نیز شده و عمل به راههای فرار از ربا را جایز ندانسته است. حتی می گوید اگر مسائلی در بعضی رساله های عملیة اینجانب، مُشعِر به فرار از رباست، عمل به آن جایز نیست و مقتضی است در بعضی از مسائل توضیح المسائل ایشان که در حال حاضر وجود دارد و با این قید مغایرت دارد، تأمل شود! 8- در صورتی که تمام موارد فوق نتواند
مانع جواز خرید و فروش پول و نزول سفته باشد، موضوع شمول این معاملات در نظام بانکی و جامعه کما اینکه بعضی مؤسسات فرمهایی مبنی بر خرید و فروش ریال به ریال نیز تهیه کرده اند و مشکلاتی را که ایجاد خواهد کرد، نباید از نظر دور داشت. در حالی که همان طور که در کتاب البیع دیدیم، امام راههای ارائه شده جهت فرار از ربا را ،ولو در رساله های عملیه درج شده باشد، مشروع ندانسته؛ به تصریح می فرماید که اگر برخی از مسائل در توضیح المسائل ایشان نیز در جهت تصحیح سودِ غیرمجاز بوده و با این نظر منافات داشته باشد، نباید بدان عمل شود. بر همین مبنا، در مسائل 2838 تا 2873 خرید و فروش پول و ارز به زیاده و به مدت، و نزول سفته را جایز دانسته است ]1363 ج 611 :1، 738[؛ اما نظر به اینکه معاملة اسکناس بدون قصد فرار از ربا مشکل به نظر می رسد، در استفتائات، فروش سفته به شخص ثالث را به قیمت کمتر جایز ندانسته است ]1372 ج 175 :2[ و تنزیل سفته همان فروش پول به مدت و زیاده است که سفته، بیانگر بدهی مذکور می باشد. بنابراین و بخصوص با توجه به نفی ظلم و ناعدالتی اقتصادی در جامعة
اسلامی و نیز توجه به این مطلب که اگر در سیستم بانکی خرید و فروش پول رواج پیدا کند، تولید، معاملات و قرض الحسنه را تحت الشعاع قرار می دهد، نتیجه می گیریم که امام در موضوع جواز خرید و فروش پول و تنزیل سفته تجدیدنظر کرده، مسائل توضیح المسائل و تحریر که در سطور فوق به آن اشاره رفت، لازم است مورد تجدیدنظر و تصحیح قرار گیرند.
بن محمد. )1306 ق.). التعریفات. قاهره: المطبعة الخیریة. - حائری یزدی، سید محمد کاظم. (بی تا). العروة الوثقی فیما یعم به البلوی، الملحقات. تهران: المکتبة العلمیة الإسلامیة. - حر عاملی، محمد بن حسن. (1983). تفصیل وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشریعة. بیروت: دار إحیاء التراث العربی. - حسینی سیستانی، سید علی. )1418 ق.). توضیح المسائل (با تجدید نظر و اضافات). چاپ سیزدهم. قم: سرور. - خامنه ای، سید علی [آیت الله]. )1416 ق.). درر الفوائد فی أجوبة القائد. بیروت: دار الحق. - خوئی، سید ابوالقاسم. )1407ق.). توضیح المسائل. چاپخانة علمیة قم. - راغب اصفهانی، علی بن محمد. (1992). مفردات ألفاظ القرآن. تحقیق: صفوان عدنان داوودی. چاپ اول. بیروت: دار القلم، الدار الشامیة. - سرخسی، شمس الدین محمد. )1414 ق.). المبسوط. بیروت: دار المعرفة. - شهید اول. (1414). الدروس الشرعیة فی فقه الامامیة. قم: مکتب النشر الإسلامی. - شیخ طوسی، ابوجعفر محمد بن الحسن. )1404 ق.). تهذیب الأحکام فی شرح المقنعة. تحقیق: محمد جواد الفقیه و یوسف البقاعی. چاپ دوم. بیروت: دار الأضواء. - . (بی تا). النهایة فی مجرد الفقه و الفتاوی. چاپ اول. قم: انتشارات قدس محمدی. - شیخ مفید، محمد بن محمد بن نعمان. )1410 ق.). المقنعة. قم: چاپ دوم. مؤسسة النشر الإسلامی. - صدر، سید محمد باقر. (بی
تا). البنک اللاربوی فی الإسلام. کویت: مکتبة الجامع النقی. - طباطبائی، سید علی. ریاض المسائل فی تفصیل الادلة بالدلائل. - علامه حلی، حسن بن یوسف. )1415 ق.). مختلف الشیعة فی أحکام الشریعة. قم: مرکز الأبحاث و الدراسات الإسلامیة. - . )1414 ق.). تذکرة الفقهاء. قم: مؤسسة آل البیت. - فیّومی، احمد بن محمد. (بی تا). المصباح المنیر. بیروت: المکتبة العلمیة. - گلپایگانی، سید محمد رضا. (بی تا). مجمع المسائل. قم: دار القرآن الکریم. - متقی هندی، علی بن حسام الدین. (1989). کنز العمّال فی سنن الأقوال و الأفعال. بیروت: مؤسسة الرسالة. - معرفت، محمد هادی.(بی تا). فقه اهل بیت. - مطهری، مرتضی. (1364). مسألة ربا به ضمیمة بیمه. چاپ هشتم. قم: انتشارات صدرا. - مکارم شیرازی، ناصر. (1377). رسالة توضیح المسائل. چاپ سی و هشتم. قم: مدرسة الإمام علی بن أبی طالب. - موسایی، میثم. (1376). تبیین مفهوم و موضوع ربا از دیدگاه فقهی. چاپ اول. تهران: مؤسسة تحقیقات پولی و بانکی. - میرجلیلی، ابوالفضل. دانشنامة جهان اسلام. مدخل «پول». - نجفی، محمد حسن. (1981). جواهر الکلام فی شرح شرایع الإسلام. تحقیق: علی الآخوندی. چاپ هفتم. بیروت: دار إحیاء التراث العربی. __________________________ 1. دکترای فقه و مبانی حقوق اسلامی از دانشگاه تهران. 2 معروفترین روایات مورد استفادة اهل سنت، دو روایت عبادة
بن صامت و ابی سعید خدری است. برای این دو روایت ر.ک: [متقی هندی 1989 ج 119 :4[. 3 برای آگاهی از نظریات آنان ر.ک: [سرخسی 1414 ج 120-116 :12[. 4 عبارت از موثقة زراره است که در وسائل الشیعه [حر عاملی 1983 ج 434 :12[ آمده است.
مجله فقه، شماره 21 و 22 یعقوبى، ابوالقاسم روند تاریخ علوم بشرى هماره شاهد دگرگونیها و نوآوریهایى بوده است. اندیشه وران نوآور و نوآوران ژرف اندیش بسیارى در این انقلابها و رستاخیزهاى بزرگ بشرى نقش داشته اند و هر یک به نوبه خود سرفصل نوینى در ساحت اندیشه و مبادى و مسائل دانشها گشوده و به ابتکارها و پردازشهاى نو و راهگشایى دست یازیده اند. این فرزانگان و فرهیختگان، با جداییها و دگرسانیهاى بینشى و روشى که داشته اند، در جهت تکامل دانش و پیشرفت و گسترانیدن آن در عرصه هاى گوناگون، گامهاى ستودنى و ماندگارى برداشته و از خود یادگارهاى رخشان و چشم نواز و شوق انگیزى به جاى نهاده اند. در سلسله این نوآوران ژرف اندیش و گسترده نگر، نام امام خمینى همانند گوهر شب چراغى مى درخشد. ایشان، افزون بر جنبه هاى سیاسى و اجتماعى و اخلاقى، که به حق در تمام آنها نوآور بود، در عرصه دانشهاى دینى نیز، از فکرى تابناک، ژرف، آفرینش گر و نوآور برخوردار و به رهیافتها و ره آوردهاى نوینى در این دانشها دست یافته بود. از جمله عرصه هایى که امام به زیبایى و شکوه توسن تاخته و سخن نو در انداخته، عرصه دانش اصول است. در آغاز و پیش از پرداختن به مقوله اى که امام در آن طرح نو در انداخته، این نکته را
یادآور مى شویم که: نگرش امام به «علم اصول» نگرشى است ابزارى براى استنباط احکام شرعى. در باور ایشان، این دانش وسیله اى است براى رسیدن به فقه و ره آوردهاى فقهى که نباید خود به هدف دگر گردد و دانش پژوه حوزوى را از مسیر اصلى به مسائل حاشیه اى و کم پیوند با فقه بکشاند. از این روى پیراستگى و پالودگى دانش اصول از افزوده هاى ناکارآمد که طالب علمان را دچار سردرگمى مى سازد و کم کم و با گذرزمان، بحثها از حالت معمولى به در مى آید و به گونه معما جلوه گر مى شوند، از آرمانها و هدفهاى امام خمینى بوده است که در جاى جاى نوشته هاى اصولى ایشان به چشم مى خورد: «والمرجو من طلاب العلم و علماء الاصول، ایدهم الله، ان یضنوا على اوقاتهم واعمارهم الشریفة ویترکوا ما لافائدة فقهیة فیه من المباحث ویصرفوا همهم العالى فى المباحث الناتجة. ولایتوهم متوهم: ان فى تلک المباحث فوائد علمیه فان ذلک فاسد، ضرورة ان علم الاصول علم آلى لاستنتاج الفقه، فاذا لم یترتب علیه هذه النتیجة فایة فایدة علمیة فیه؟» (1) امید مى رود طالب علمان و اصولیان، ارزش عمر و لحظه هاى زندگى خویش بدانند و بحثهاى اصولى، که نتیجه فقهى نمى دهد، وانهند و همت عالى خود را در جست وجوى مقوله هاى سودمند آن به کار گیرند. اگر کسى چنین بپندارد
که پى گیرى این گونه بحثها، فایده علمى دارد (و به این انگیزه بر دانش اصول بنگرد) به پندارى نادرست رسیده است; چرا که دانش اصول، دانشى است ابزارى براى نتیجه گیرى فقهى. بنابراین، آن گاه که چنین نتیجه اى بر آن بار نشود، چه فایده اى خواهد داشت؟ به نظر امام فرو افتادن در بحثهاى اصولى و بیش از اندازه به آن پرداختن، آن هم نه به مقوله هایى که در فقه به کار آید و براى فقیه ابزار باشد، به بهانه این که تیزهوشى و ریزبینى مى آورد و ذهن طالب علمان را با بحثهاى فنى و دقیق به تکاپو و جولان وا مى دارد و نفس را به سوى کمال رهنمون مى شود و... پندارى بیش نیست و طالب علمان نباید در این علم مقدمى و ابزارى، بیش از آنچه به آن نیاز دارند، درنگ کنند که در این صورت، از هدفهاى عالى تر و مباحث سودمندتر باز خواهند ماند و عمر تحصیلى آنان دچار خسران و خسارت خواهد شد. (2) روش امام راحل در آموزاندن بحثهاى اصولى نیز، بر این بوده که اهل علم را به بحثهاى کاربردى این علم بکشاند و آنان را برانگیزد که کاربردى به اصول بنگرند و در عمل، حضرت ایشان، دانش اصول را به گونه اى پیراسته است و در قلمرو اصول، نمى گذاشته، دانشهاى دیگر وارد شوند.
او، با این که در دانشهاى: عقلى، کلامى، فلسفى و عرفانى در اوج بوده و صاحب نظر، لکن از پرداختن به آن بحثها در لابه لاى آموزشهاى اصولى، پرهیز داشته و از آمیختگى دیگر دانشها با دانش اصولى دورى مى جسته است. این خطمشى و نگرش اصولى امام، به ایشان مجال بیش ترى بخشید تا در روشها و برداشتهاى اصولى به تفکر و پژوهش بپردازد و به برکت آن به ابتکارها و نوآوریهاى گوناگونى دست یابد که در این نوشتار به یکى از آنها مى پردازیم.
بحث از خطابهاى قانونى پیش از امام، به این شکل مطرح نبوده و امام در واقع بنیانگذار این مقوله، با نگاه و بیانى که بیان خواهد شد، در دانش اصولى به شمار مى رود. به این نیز شاگردان برجسته و فرهیخته وى اشارت دارند. آقاى فاضل لنکرانى، از شاگردان برجسته و نامور امام و از مراجع کنونى، در مقدمه خویش بر کتاب اصولى امام، مى نویسد: «واما انظاره القیمة الابتکاریة المحضة او تبعا لبعض مشایخه فکثیرة نشیر الى بعضها منها: ما یترتب علیه ثمرات مهمة و فوائد جمة وهو عدم انحلال الخطاب العامة المتوجهة الى العموم بحیث یکون الخطاب واحد والمخاطب متعدد الى الخطابات الکثیرة حسب کثرة المخاطبین و تعدد المکلفین...» (3) دیدگاههاى ارزش مند و نوین امام (چه ابتکارى صددرصد و چه
با پردازش نوین) فراوان است که از آن جمله مى توان به مساله مهم و سودمند [خطابهاى قانونى] اشاره کرد. ایشان بر این باور است: در این گونه خطابها، که آن سوى خطاب همه مردمانند، خطاب یکى است و مخاطبها گوناگون. در این گونه از خطابها، انحلال صورت نمى گیرد، به این معنى که به شمار هر مخاطب و مکلفى خطابى وجود ندارد، بلکه خطاب یکى است و مخاطب فراوان. شهید حاج آقا مصطفى خمینى نیز، که سالها از محضر پربهره استاد و پدر گرامى خود، بهره برده و دانش اندوخته، در این باره سخنان گرانبها و روشنگرى دارد که نشانگر فکر و طرح ابتکارى امام است. وى از خطابهاى قانونى که حضرت امام بنیاد نهاده به عنوان «اصل اصیل» (4) نام مى برد و با تعبیر: «والد مؤسس» (5) این نوآورى امام را «مائده» (6) و سفره گسترده مى شمارد که همگان مى توانند از آن بهره مند گردند و آن را در راستاى درست و شایسته استنباط احکام به کار گیرند و دشواریهاى دانش اصول را بگشایند: «ولعمرى ان من القى حجاب العناد و تدبر بعین الانصاف والسداد لایتمکن من رفض هذه البارقة الملکوتیة التى تنحل بها کثیر من المعضلات واساس طائفة من المشکلات فلله تعالى دره وعلیه اجره.» (7) به جانم سوگند! آن که
به دیده انصاف بنگرد و پرده دشمنى و خودبینى را کنار نهد، نمى تواند [در بحثهاى اصولى] این بارقه ملکوتى و درخشش آسمانى را نادیده انگارد; زیرا این اصلى است که بسیارى از پیچیدگیهاى دانش اصول، با به کاربردن آن گشوده و سامان مى یابد. خداى به بنیانگذار آن پاداش نیک دهاد. یا مى نویسد: «ما ابدعه الوالد المحقق من حدیث الخطابات القانونیة لایوجد الا لدینا.» (8) این نوآورى امام [خطابهاى قانونى] شرح و تفسیرش پیش ماست. آقاى سید احمد فهرى، شاگرد حضرت امام و بهره مند از محضر حضرت ایشان،، جاهایى را که خطابهاى قانونى راهگشایى دارند برشمرده و این بحث را از نوآوریهاى امام مى داند: «یکى از امتیازات بارز حضرت امام آن است که در اثر عمق علمى و دقت نظر و نبوغ فکرى، در بخشى از مسائل علم اصول انظار جدیدى را پایه گذارى کرده است، انظارى که در گذشته سابقه نداشته است و این انظار، با مراجعه به بحثهاى ترتب و اجتماع امر و نهى و بخشى از تنبیهات استصحاب کاملا روشن است. ایشان بودند که براى اولین بار وجود اوامر عرضى را در بحث ضد، در رابطه با ترتب تصحیح کردند... و خروج بعضى از اطراف علم اجمالى از محل ابتلاء که آن را موجب تنجز علم اجمالى و یا
انحلال آن ندانسته اند.» (9) در ادامه این نوشتار خواهیم دید که در تمام این بحثها، امام به وسیله خطابهاى قانونى به دستاوردهاى نوینى دست یافته است. بدین سان مى یابیم اصل خطابهاى کلى و قانونى که در سراسر نوشته هاى اصولى امام به چشم مى خورد، اصلى است بنیادى و اساسى. امام با بنیانگذارى این اصل، در بسیارى از مسائل اصولى دگرگونى آفرید و راههاى دشوار گذر را هموار ساخت.
براى پى بردن به معناى اصطلاحى این عنوان، لازم است به واژه «قانون» نظرى بیفکنیم. دانشمندان لغت شناس و نیز حقوقدانان گفته اند، قانون به معناى: «رسم، قاعده، روش و آیین، امرى است کلى که بر همه جزئیاتش منطبق گردد و احکام جزئیات از آن شناخته شود.» (10) واژه قانون، یونانى است که از راه زبان سریانى وارد زبان عرب شده و در یونان به معناى «خطکش» (11) به کار مى رفته است و وقتى که وارد قلمرو زبان عربى شده، به معناى «مقیاس» و «معیار» به کار رفته و به هر قاعده کلى الزامى، قانون گفته شده است. (12) اما این که در فقه «قانون» به چه معناست، یکى از حقوقدانان معاصر مى نویسد: «در فقه به چیزى قانون (یا قانون شرع) گفته مى شود که داراى خصوصیات زیر باشد: الف. کلى باشد، خواه الزامى (مانند اوامر و نواهى) خواه نه،
مانند مستحبات و مکروهات. ب. از طریق وحى رسیده باشد، خواه به صورت قرآن و خواه احادیث. ج. جنبه دوام داشته باشد و لو این که به عنوان اضطرار، موقتا، در بعضى از اماکن و یا اعصار، بدل پیدا کند.» (13) اصولیان نیز واژه «حکم» را به معناى قانون شرعى و واژه «حاکم» را به معناى شارع به کار گرفته اند. از دیدگاه آنان، حکم شرعى عبارت است از: خطاب شارع بر امرى که هدف شارع در آن نهفته است. به دیگر سخن: حکم و یا قانون شارع، عبارت است از: آن چه که شارع مقدس مردم و مکلفان را در آن چیز مخاطب قرار داده و فرقى نمى کند که به صورت طلب باشد، یا تخییر و یا وضع. (14) از آنچه اشارت کردیم، روشن شد: در مفهوم «قانون» به گونه اى فراگیرى نهفته است و همین ویژگى است که به احکام قانونى و یا خطابهاى قانونى، نوعى گسترش و فراگیرى و نیز فرا زمانى مى بخشد و همگان را زیر پوشش خود قرار مى دهد.
بایسته است در آغاز نوشتار، به معیارها و ترازهاى خطاب شخصى و قانونى بنگریم تا در ادامه با مفهوم روشن از این دو اصطلاح، آنها را به کار گیریم. خطاب شخصى ویژگیها و نشانه هایى از این
دست دارد: الف. آن سوى سخن، همواره روشن و شناخته شده و جزئى است. ب. دانایى و آگاهى مکلف بر انجام و یا ترک آن شرط اساسى است. ج. توانایى بر انجام و یا ترک نیز جزء شرایط نخستین است. د. طرف خطاب در خطاب شخصى، باید برانگیزانده شود. هر خطابى که این ویژگیها را دارا بود، به عنوان: خطاب شخصى، از آن نام برده مى شود در برابر آن، خطابهاى قانونى و کلى است که با این نشانه ها شناخته مى شوند: الف. طرف خطاب، همه کسانى هستند که این خطاب به آنان مى رسد. ب. محدود به زمان و مکان و یا افراد خاصى نیست. ج. در این گونه خطاب، توانایى و آگاهى مخاطبان شرط صدور خطاب نیست. د. لازم نیست که همگان از این گونه خطاب. قانونى برانگیزانده شوند. در یک سخن کلى مى توان گفت: در خطابهاى شخصى به شمار هر فردى از مخاطبان، خطابى مستقل و جداگانه وجود دارد، ولى در خطابهاى قانونى، خطاب یکى است و مخاطبها فراوان و بى شمار. اینها ترازهایى هستند که در جاى جاى سخنان و نوشته هاى اصولى امام نیز به چشم مى خورند. (15) امام در شرح آن مى نویسد: «بحث گاهى در امرهاى شخصى است، مانند فرمان خداوند به ابراهیم خلیل(ع) و گاه در امرهاى کلى و قانونى. در
بخش نخست، چون غرض از امر پدید آوردن انگیزه در آن سوى خطاب است، باید مخاطب داراى شرایط لازم، چون علم و قدرت و... باشد وگرنه امر به او امکان ندارد. ولى در امرهاى قانونى و کلى چنین نیست، زیرا هدف نهایى آن نیست که همه کسان برانگیزانده بشوند و به سوى تکلیف حرکت کنند، بلکه هدف قانونگذارى است. طبیعى است گروهى به این قانون گردن نهند و گروهى گردن فرازى مى کنند. در هر صورت، این گونه امر و خطاب لغو و بیهوده نخواهد بود: «لان التشریع القانونى لیس تشریعات مستقلة بالنسبة الى کل مکلف.» زیرا در این گونه فرمانهاى قانونى به شمار همه مکلفان، تکلیفى نیست، بلکه یک تکلیف و قانون براى همگان است.» (16) شارع حکیم مى دانسته که کسانى توان و یا ناآگاه به قانون هستند که از آن پیروى نخواهند کرد و یا از سر کینه جویى و دشمنى، از آن سرباز خواهند زد، با این حال خطابهاى خود را کلى صادر فرموده، تا همگان را زیر پوشش قرار دهد: «ان الخطاب الشخصى الى خصوص العاجز او غیر المتمکن عادة او عقلا مما لایصح ولکن الخطاب الکلى الى المکلفین المختلفین بحسب الحالات و العوارض مما لا استهجان فیه.» (17) در خطابهاى شخصى و جزئى مخاطب قراردادن فرد ناتوان و
آن که از دیدگاه عرف و عقل توانایى انجام کارى را ندارد، درست نیست، ولى در خطاب کلى (و قانونى) مى توان همه مکلفان را با همه حالتها و ویژگیهاى (مثبت و منفى) مورد خطاب قرار داد و این نوع از خطاب هیچ گونه زشتى و نا زیبایى هم ندارد. نگه نداشتن این مرزبندى در خطابها و جدا نکردن آن دو از یکدیگر، بسیارى از اصولیان را گرفتار ساخته است. امام خمینى مى گوید: خطابهاى قانونى به خطابهاى فراوان بر نمى گردد، تا لازم باشد نگهداشت شرطهاى خطاب شخصى، چون برانگیخته شدن آن سوى خطاب، بلکه در این گونه خطابها، خطاب یکى است و مخاطب فراوان. اگر همه مخاطبان ویژگى شایستگى اثرپذیرى از امر را نداشته باشند، در این صورت امر امرکننده، بیهوده است و بازدارندگى هم بى جا. و اما اگر شمارى از آنان شرایط پیروى و فرمانبرى را دارا باشند (که به طور معمول چنین است) چنین امرى از نگاه عقل، عرف و شرع مشکلى نخواهد داشت: «ان هذا التشریع بما انه تشریع قانونى لایکون بلا اثر فاذا احتمل او علم تاثیره فى اشخاص فى الاعصار والامصار تتحق الارادة التشریعیه على نعت التقنین.» (18) باید قانون در قانونگذارى شرع بى اثرگذارى نباشد. آن گاه که اثر آن در طول زمان روشن باشد و یا احتمال آن اثر وجود
داشته باشد، این اراده تشریعى و قانونى انجام گرفته و بى اشکال است. پس از اشاره به مفهوم و جایگاه خطابهاى قانونى و وجه جدایى آن با خطابهاى شخصى، مى پردازیم به مواردى در دانش اصول که این مساله در آن جاها خود را نشان داده و امام خمینى به کمک این کلید به آسانى بر دشواریها پیروز آمده و جلو بحثهاى دامنه دار و حاشیه اى را گرفته است.
در میان اصولیان بحث پردامنه اى بدین شرح وجود دارد: (19) آیا امر به چیزى مقتضى نهى از ضد آن هست یا نه؟ یعنى از دیدگاه عقل و شرع همبستگى بین انجام یک امر و انجام ندادن ضد آن وجود دارد یا خیر؟ مقصود از «ضد» هم در این بحث، هر آن چیزى است که با آن امر ناسازگار باشد. چه امر وجودى باشد، مانند کارهایى که با امر وجوبى نمى سازند و به ضد خاص شناخته مى شوند و یا امر غیر وجودى، باشد، مانند ترک همان واجب که از آن به ضد عام تعبیر مى شود. به هر حال، سخن در نتیجه عملى این بحث است. آن گاه که بین واجب درازمدت (موسع» مانند نماز و واجب کوتاه مدت (مضیق) مانند پاک کردن آلودگى از مسجد، ناسازگارى و برخورد پیش آید و
یا بین دو واجبى که داراى ظرف زمانى محدودى هستند که یکى از آنها مهم است و دیگرى مهم تر، تزاحم و ناسازگارى به وجود آید، چه باید کرد؟ آیا راه حلى وجود دارد یا نه و اگر وجود دارد چیست؟ بحث امر به شىء و بازدارى از ضد آن، عهده دار گشودن این مشکل است و نتیجه فقهى آن براساس مبناى گزینش شده گوناگون است. اگر کسى پذیرفت: امر به شىء، بازدارى از ضد آن را به همراه دارد و بازدارى در کارهاى عبادى هم، سبب فساد است، نتیجه مى گیرد: در مثال بالا اگر کسى به جاى زدودن ناپاکى از مسجد، نماز گزارد، نماز او پذیرفته نیست. و اگر باورمند به این شد که: امر به شىء بازدارى از ضد ندارد، نمازى که گزارده، پذیرفته است. این نتیجه اى است که به طور معمول در نوشته هاى اصولى به آن اشاره مى شود، ولى در این نتیجه گیرى دو دیدگاه ناهمگون در برابر یکدیگر وجود دارد: 1. شیخ بهایى بر این باور است: چه بپذیریم که امر به چیزى، بازدارى از ضد آن را به همراه دارد و چه نپذیریم، انجام امر عبادى باطل است. (20) در مثال نماز و پاک کردن آلودگى از مسجد، همین که شخص به آلوده زدایى فرمان داده شد و وقت
هم تنگ بود، و نماز در وقت فراخى قرار دارد اگر کسى آلودگى را نشست و نسترد، و به نماز ایستاد، نماز وى، باطل است; زیرا نماز مساله اى است عبادى. و چنین امرى عبادى بدون این که فرمانى براى آن باشد، انجام آن درست نخواهد بود. و فرقى هم نمى کند که امر به چیزى را بازدارنده ضد آن بدانیم یا نه. 2. در برابر این قول، گروهى، از جمله: میرزاى نائینى، بر این باورند که انجام امر عبادى در این صورت پذیرفته است، چه باور داشته باشیم که امر به چیزى بازدارى از ضد خود را به همراه دارد و چه باور نداشته باشیم، زیرا بنا بر همراه نبودن امر به چیزى با بازداشتن از ضد آن، امر عبادى، نیاز به امر ندارد، بلکه اگر به گونه اى انجام گیرد که به مولا نسبت داده شود کافى است. بنابر قول همراه بودن امر به چیزى با بازدارى از ضد آن هم چون این بازداشتن، بازداشتنى است غیرى و مقدمى، کشف از وجود مفسده اى در متعلق آن نمى کند; از این روى، انجام آن امر عبادى صحیح و بى اشکال است. (21) 3. قول سومى هم وجود دارد که نسبت داده شده به محقق ثانى و آن این است: بنابر قول به همراه بودن
امر به چیزى، با بازدارى از ضد آن، عبادت فاسد است و بنابر قول به ناهمراهى صحیح است. (22) امام خمینى این مساله را از افق دیگرى مورد نقد و بررسى قرار داده و با مطرح کردن خطابهاى قانونى به این گفت وگوى دامنه دار اصولیان پایان داده است. ایشان در این مقوله، دیدگاهى را برگزیده که به پنج مقدمه استوار است: 1. هماره امرها به طبیعتها بسته است و ویژگیهاى فردى در این بستگى هیچ گونه دخالتى ندارند، گرچه در بیرون امرها و فرمانها از این ویژگى جدایى ناپذیرند. 2. «اطلاق» اگر مقدمات آن تمام باشد، فرقش با «عموم» این است: در اطلاق، حکم بستگى نمى یابد مگر به خود ماهیت، یا موضوع، بدون دخالت فرد یا حالت و یا قید; زیرا که طبیعت آینه افراد و ویژگیها نیست و این برخلاف «عموم» است که همواره همراه با ویژگیهاست. 3. ناسازگارى که بین دو امر: امر به چیزى و بازدارى از ضد آن، به چشم مى خورد، به خاطر ناتوانى مکلف بر انجام هر دو تکلیف است. در مثل، نمى تواند در یک آن، هم نماز گزارد و هم آلودگى را از مسجد بزداید و این جهت در دلیلها لحاظ نشده است تا این که راه علاج نشان دهد. 4. احکام شرعى قانونى که بر
موضوعها، بار مى شوند، بر دو گونه اند: انشایى و فعلى. انشایى آن حکمى است که بر موضوع بار شده، ولى زمان انجام و اجراى آن پیش نیامده است. و فعلى، حکمى است که زمان انجام آن فرا رسیده است و بازدارنده اى هم وجود ندارد. تمام احکام در کتاب و سنت از این دو مرتبه بیش تر نیستند. 5. حکمهاى موجود هم بر دو گونه اند: شخصى و کلى قانونى. (23) امام پس از بیان این پنج مقدمه، به ویژگیهاى خطاب شخصى و قانونى و فرقهاى آن دو مى پردازد (که پیش از این بدان اشارت رفت) آن گاه چنین مى نویسند: «ان الارادة التشریعیة لیست ارادة اتیان المکلف وانبعاثه نحو العمل والا یلزم فى الارادة الالهیة عدم انفکاکها عنه و عدم امکان العصیان بل هى عبارة عن ارادة التقنین والجعل على نحو العموم و فى مثله یراعى الصحة بملاحظة الجعل العمومى القانونى و معلوم انه لاتتوقف على صحة الانبعاث بالنسبة الى کل الافراد کما یظهر بالتامل فى القوانین العرفیة.» (24) اراده قانونگذارى خداوند، بر آن نیست که مکلف به سوى عمل برانگیخته شود وگرنه لازم مى آید بین اراده الهى و گناه نکردن مکلف، وابستگى باشد، بلکه اراده خداوند، وضع قانونى به گونه همگانى است. این گونه قانون به معناى آن نیست که همگان قانونمند بشوند و
بر انگیخته به سوى عمل. این نکته، با دقت در قوانین عرفى به روشنى به دست مى آید. از این اصل اصیل و کلى امام در این بحث سود جسته و در پاسخ شیخ بهایى، که امر به چیزى را مقتضى و خواهنده نبود امر به ضد آن برشمرده مى نویسد: «ان الامر بالشىء لایقتضى عدم الامر بضده فى التکالیف الکلیة القانونیة کما فى نحن فیه.» (25) امر و فرمان دادن به انجام چیزى، به معناى آن نیست که به ضد آن امرى صورت نگرفته باشد و این، طبیعت تکلیفهاى قانونى است. امر، هماره به طبیعتها بار مى شود و امرکننده به هنگام فرمان، هیچ گونه ویژگى و یا حالتى را در نظر نمى گیرد و از سوى دیگر در ذات احکام شرعى قدرت، هم از نظر عقل و هم از نظر شرع نهفته نیست و افزون بر آن، امر به دو ضد، امرى است شدنى. بلى این واقعیت را باید پذیرفت که در مقام عمل، دو تکلیف وجود دارد و اگر انجام هر دو ممکن نشد، مکلف عذر پیدا مى کند و عذرش هم پذیرفته است، لکن این ربطى به اصل تعلق تکلیف که مورد بحث ماست ندارد; زیرا تکلیفها گاهى از جهت مصلحت برابرند و گاهى یکى مهم است و دیگرى مهم تر. اگر برابر باشند، مکلف در
گزینش هر کدام اختیار دارد و اگر به انجام یکى مشغول شد، از دیدگاه عقل از دیگرى پوزش دار است بدون آن که در تکلیف قید و شرطى صورت گرفته باشد. و اگر یکى از آن دو اهم بود، چنانچه مشغول به آن شد، در ترک مهم پوزش دار است، ولى عکس آن را اگر برگزید، پوزشى ندارد و در نتیجه، بر ترک اهم کیفر مى بیند و بر انجام مهم پاداش و اگر هر دو را ترک کرد، سزاوار دو کیفر است. در ادامه این مساله، بحث بسیار پردامنه و مهمى در اصول پیدا شد و به عنوان «ترتب» که در جاى دیگر از آن به شرح سخن گفته ایم (26) و در این جا به اشارت بسنده مى کنیم. بسیارى از مردم، بر اثر سستى ورزیدن در انجام عبادتها و واجبها روى به کارها و رفتارهاى مستحبى مى آورند، در مثل، به زیارت امام حسین(ع) و یا امام دیگرى مى روند و یا واجب کوتاه مدت را رها مى سازند و واجب مهلت دار را انجام مى دهند. در تمام این گونه موردها و مانند آنها، این پرسش مطرح است که آیا این کارها و رفتارها صحیح است و ثواب دارد و یا آن که باطل است و بى اثر؟ اگر در بحث پیشین پذیرفتیم که امر به چیزى، از ضد
خاص باز نمى دارد، انجام این امور صحیح است و ثواب دارد و اگر نپذیرفتیم و گفتیم: امر به چیزى از ضد آن باز مى دارد، و یا دست کم ضد آن امر ندارد، در این صورت، باطل و بى اثر است. در این جا، شمارى با حفظ این مبنى که امر به شىء از ضد آن باز نمى دارد، راه سومى برگزیده اند، تا این گونه عبادتها را درست کنند و آن مساله «ترتب» است. مفهوم اصطلاحى «ترتب»، آن است که از دیدگاه عقل امکان دارد مولا امر بکند به انجام چیزى مهم، در ظرف عصیان امر اهم که اگر مکلف تکلیف مهم تر را نیاورد، انجام امر مهم بر او واجب باشد.و در این گونه امر، هیچ گونه طلب دو ضد در یک آن هم پیش نمى آید. (27) در راستداشت و قابل پذیرش ساختن، این نکته راهها و روشهاى گوناگونى پیموده شده که در این جا تنها به دیدگاه میرزاى نائینى و امام خمینى اشاره مى کنیم: میرزاى نائینى با بنیانگذاردن مقدمات پنج گانه بنیان بحث ترتب را استوار کرده و آنچه از پیشینیان در این زمینه وجود داشته، به دست تواناى ایشان گسترده و برهانى شده است، ایشان دو خطاب اهم و مهم را در طول یکدیگر مى شمارد که با فرو افتادن خطاب به اهم، خطاب به مهم
فعلیت مى یابد. با این توجیه ناسازگارى بین دو خطاب به وجود نمى آید و امر به هر دو نیز ممکن و موافق عقل است. (28) با این که علامه نائینى رنج و زحمت فراوان کشیده تا این حرف را به کرسى بنشاند، ولى امام خمینى با گزینش خطابهاى قانونى در اصول، به آسانى این گره اصولى را گشوده و در برابر استدلال و تصویر نائینى که امر به اهم و مهم را در طول یکدیگر ترسیم کرده و بر آن استدلال جسته است، مى نویسد: «الوجه الثالث ما سلکناه فى هذا المضمار و هو تصویر الاهم والمهم فى عرض واحد بلاتشبث بالترتب وهو یبتنى على مقدمات... المقدمة الرابعة ان الاحکام الشرعیة القانونیة المترتبة على موضوعاتها على قسمین: الانشائیه والفعلیة... المقدمة الخامسة ان الاحکام الکلیة القانونیة تفترق عن الاحکام الجزئیة من جهات صار الخلط بینهما منشا لاشتباهات... المقدمة السابعة الامر بکل من الضدین امر بالمقدور الممکن و امر یکون غیر مقدور هو جمع المکلف بین الاتیان بمتعلقهما وهو غیر متعلق للتکلیف... فظهر ان ما اجابوا عنه بنحو الترتب و تصویر الامر بالمهم مشروطا بعصیان الاهم مما لااساس له. (29) سومین وجه (از مجموع پنج وجه) آن چیزى است که ما برگزیده ایم در این زمینه و آن تصویر اهم و مهم در عرض و کنار یکدیگر است،
بدون آن که به مقوله «ترتب» نیاز داشته باشیم و آنچه
ما برگزیده ایم، بر چند مقدمه استوار است: مقدمه چهارم: احکام شرعى و قانونى که بر موضوعها بار مى شوند دوگونه اند: انشایى و فعلى. پنجمین مقدمه: احکام کلى قانونى با احکام جزئى و شخصى فرقهایى دارد که آمیختگى بین آن دو، ریشه بسیارى از اشتباهات شده است... مقدمه هفتم: امر به دو ضد امرى است به مقدور و ممکن و آنچه غیر مقدور است، آوردن مکلف در مقام عمل دو تکلیف را با یکدیگر است... بنابراین، روشن شد که آنچه به وسیله آن خواسته اند به شبهه پاسخ دهند و از راه ترتب مساله را بگشایند، اساس و بنیاد درستى ندارد. بدین سان، امام به مساله پر سروصداى اصولى ترتب پایان داده و امر به دو ضد در مقام قانونگذارى را ممکن و بخردانه شمرده است.
در دانش اصول، بحثى درباره خطابهاى قرآنى مطرح شده بدین شرح: کسانى که در عصر نزول قرآن و در حضور پیامبر(ص) نبودند و به اصطلاح جزء نبودگان و غایبان به شمار مى رفتند، آیا خطابهاى قرآن آنان را هم در بر مى گیرد، یا خیر؟ اگر در برنگیرد از چه راهى باید تکلیف را و دستورهاى شارع را بر دوش همه مردم مسلمان، نهاد. در این باره نیز آراء و دیدگاهها گوناگون است، شمارى از صاحب نظران، آن خطابها
را ویژه مخاطبان در زمان حضور دانسته و از راه یکسانى و مشترک بودن مردمان، تکلیف کسانى که در زمان حضور نبوده اند، روشن کرده اند. شمارى دیگر از راه قضیه حقیقیه و این که خطاب براى آیندگان به هنگام وجودشان از قوه به فعل در مى آید، به این پرسش پاسخ داده اند و شمارى هم مانند امام خمینى،از اساس و بنیاد به مساله پرداخته و آن را با خطابهاى قانونى حل کرده اند. امام اشکال را ریشه یابى کرده و بر این باور است: اگر ریشه اشکال این باشد که تکلیف فعلى ممکن نیست به افرادى که به وجود نیامده اند متوجه شود، پاسخ آن است که در این گونه تکلیفها، اصل کلى قانون آمده و در طول تاریخ هر آنچه به دنیا مى آید مصداقهایى از همان اصل قانونى و کلى به شمار مى روند، به این معنى: فردى که هنوز وجود پیدا نکرده مصداق کلى نیست، تا اشکال پدید آید و وقتى هم تکلیف به عهده او مى آید، زمانى است که موجود است. و اما اگر اساس اشکال این باشد که لازم است نبودگان هم مانند بودگان طرف خطاب قرار گیرند; زیرا معناى خطاب همسو کردن کلام است به سوى مخاطب. پاسخ آن است که خطابهایى که از سوى خداوند به پیامبر(ص) شده، طرف خطاب خود پیامبر(ص)
بوده و یا مى توان گفت: مخاطب اول جبرئیل بوده است و در درجه دوم رسول خدا(ص). بنابراین، در زمان حضور هم هیچ کس از مردمان طرف خطاب نبوده اند; از این روى، در این جهت فرقى بین مردمان زمان حضور و آنان که پس از آن عصر آمده اند، نیست و خطابها در همه زمانها به عموم مردم متوجه است. «فالقانون الاسلامى کسائر القوانین العرفیة ولم یتخذ الاسلام طرزا حادثا فقوانینه عامة لکل من بلغت الیه باى نحو کان من غیر لزوم حضور.» (30) قانون اسلام، مانند دیگر قانونهاى عرفى است (کلى و فراگیر) و اسلام شیوه نوینى در این زمینه ندارد. هر کس که حکم خدا به او رسید، مکلف است و لازم نیست که در محضر پیامبر(ص) حاضر باشد، تا تکلیف بر عهده او قرار گیرد. در پایان این بحث، امام حل اشکال از ناحیه «قضیه حقیقیه» را بررسى کرده و بر این باور است که: قضیه حقیقیه در مانند «لله على الناس حج البیت من استطاع الیه سبیلا» و یا در حکم «الرجال قوامون على النساء» و یا «الخمر حرام» و «الصلاة واجبة» مى تواند راهگشا باشد، به این معنى که مکلف هرگاه خود را داراى توان مالى و جسمى یافت وجوب حج را متوجه خود مى داند و پیش از آن خود را نه
مصداق «ناس» مى بیند نه مصداق «مستطیع» و... لکن در مواردى که خطاب به شکل «یا ایها الناس» و یا «یا ایها الذین آمنوا» است، نمى توان این شکل را با قضیه حقیقیه گشود; زیرا در خطاب آن سوى خطاب، باید وجود داشته باشد و در این انگاره چنین چیزى نیست و غایب را به جاى حاضر انگاشتن هم نمى تواند این را درست کند. (31) بنابراین، با پذیرفتن این که خطابهاى قرآن از آغاز متوجه مردم و آفریده بوده است چاره اى نیست جز پذیرفتن این که نبودگان به مانند بودگان و آفریدگان هستند و این از قضیه حقیقیه به دست نمى آید. از این روى، راه چاره همان است که بدان اشارت کردیم و آن فراگیر بودن خطابها نسبت به همه زمانها و مکانهاست، بدون ویژه بودن آن خطابها به حاضران زمان حضور.
بخش مهمى از بحثها و مقوله هاى اصولى را مقوله اصول عملیه تشکیل مى دهد که براى پژوهشگران اساسى و کاربردى است و جایگاه والایى در استنباط احکام شرعى دارد. یکى از آن بحثها، بحث برترى و پیش داشتن «امارات» بر «اصول» است. حدیث رفع، از جمله دلیلهایى است که براءت از آن استفاده مى شود و بر اصول حکومت دارد. درباره این حدیث، در دانش اصول، بسیار بحث شده است،
از جمله آیا واژه «رفع» در این حدیث، به معناى برداشتن چیزى است که همان معناى حقیقى رفع است، یا به معناى پیش گیرى است؟ میرزاى نائینى اصرار دارد که «رفع» در چیزهاى نه گانه را به معناى «دفع» بگیرد بدون آن که دچار مجاز ى شده باشد. وى بر این باور است: کاربرد واژه دفع در رفع، بدون هیچ عنایت و مقدمه اى کاربردى است، درست و سازگار با ظاهر لفظها، زیرا به کار رفتن فراوان واژه رفع در چیزى که براى آن وجود پیشین بوده است، دلیل بر آن نمى شود که در این معنى ظهور دارد. (32) امام خمینى، نخست، رفع را به معناى «ازالة الشىء بعد وجوده و تحققه» برداشتن چیزى پس از وجود و ثبوت آن مى گیرد، آن گاه دامنه مفهومى آن را مى گستراند به رفع آثار و رفع مقتضیات تاثیر و نیازى به این نمى بیند که در این جمله حدیث چیزى در تقدیر گرفته شود، بلکه رفع را به خود این عنوانها نسبت مى دهد. در ادامه، سخن خود را با اشاره به احکام قانونى مستند و برهانى مى سازد و مى نویسد که رفع در همه بخشهاى این حدیث به معناى حقیقى آن است: «لان الظاهر من الحدیث الشریف من اختصاص رفع التسعة بالامة المرحومة ان لتلک العناوین کانت احکام فى الامم
السابقة ومعلوم ان الاحکام الصادرة عن الانبیا والمشرعین على نبینا وآله و علیهم السلام لم تکن بحسب وضع القانونى و الارادة الاستعمالیة مقیدة بزمان و محدودة بحد، بل کان لها الاطلاق او العموم بالنسبة الى جمیع الازمنة وبهذا الاعتبار یقال انها منسوخة وان لم یکن بحسب اللب نسخ و رفع، بل کان امدها واجلها الى حد محدود، فاذا کان للاحکام المترتبة على الموضوعات اطلاق او عموم بالنسبة الى جمیع الازمنة یکون استعمال الرفع فیها بمعناه الحقیقى....» (33) از ظاهر حدیث شریف: (برداشته شدن نه چیز از امت محمدى(ص)) چنین به دست مى آید که این عنوانهاى نه گانه در امتهاى پیشین احکامى داشته اند و این احکام هم، که از انبیاى صاحب شریعت صادر شده است، براساس قانونى بودن آنها، وابسته به زمان و مکان ویژه اى نبوده، بلکه همه زمانها را در بر مى گرفته اند. بر همین پایه است که گفته مى شود: حکمهاى شریعتهاى پیشین نسخ شده و برداشته شده، گرچه برابر واقع چنین چیزى نیست; زیرا مدت زمان آن احکام به سر آمده و به پایان رسیده [نه این که خود حکم برداشته شده است.]با این نگرش، مى توان گفت: به کار رفتن واژه «رفع» در این موارد نه گانه به معناى حقیقى آن است، نه به معناى «دفع». به روشنى مى توان داورى کرد که امام خمینى، چگونه با این
اصل اصیل و بینش نوین در اصول توانسته است به بحثهاى پردامنه و جنجالى پایان دهد و راه را براى پژوهشیان روشن و هموار سازد.
موضوع دیگرى که در بخش اصول عملى، بحثى دراز دامن و گسترده دارد و فروع و ریزه کاریهاى فنى فراوان پیدا کرده، مساله «علم اجمالى» است. از جمله شاخه هاى آن، این مساله است: اگر در پیرامون علم اجمالى، یک طرف از محل نیاز مکلف خارج شود، آیا در آن سوى دیگر آن علم مى توان براءت جارى کرد یا نه؟ این مساله از دیرباز در نزد اصولیان، مورد گفت وگو بوده است. پیشینیان از اصولیان بر این باورند که: علم اجمالى آن گاه الزام آور و قطعى است که تمام پیرامون آن مورد ابتلاى عادى انسان عهده دار تکلیف بوده باشد. بنابراین، اگر پاره اى از پیرامون علم اجمالى، از حوزه عمل و نیاز انسان مکلف بیرون باشد، در آن طرف دیگر مى توان براءت عقلى و شرعى جارى کرد. دلیل این مدعا: مخاطب قراردادن کسى به انجام چیزى که در دسترس او نیست، از نگاه عقل زشت و نارواست; زیرا تکلیف هنگامى به عهده مى آید که در آن انگیزه انجام و یا ترک، امکان پذیر باشد. در جایى که زمینه چنین انگیزه اى وجود ندارد، تکلیف هم روا نیست. به دیگر
سخن، هدف از امر و نهى شارع، به دست آوردن مصلحت و یا انجام ندادن مفسده است و با امکان نداشتن انجام و یا ترک، نه مصلحتى به دست مى آید و نه مفسده اى صورت مى گیرد، بنابراین، تکلیفى وجود ندارد. امام خمینى، بر این باور است: در این مورد از علم اجمالى هم که یک طرف مورد ابتلاى انسان نیست، مانندمواردى که مورد ابتلاست، نمى توان به انحلال علم اجمالى باورمند شد. ایشان براى این مدعا دلیل مخالفان رابا کلید خطابهاى قانونى نارسا مى بیند: «استهجان الخطاب الخاص غیر استهجان الخطاب الکلى. فان الاول فیما اذا کان الشخص غیرمتمکن، والثانى فیما اذا کان العموم او الغالب الذى یکون غیره کالمعدوم غیر متمکن عادة او مصروفة دواعیهم....» (34) زشت بودن خطاب ویژه، غیر از زشت بودن خطاب کلى است. اگر شخصى برایش امکان انجام تکلیف نبود، مکلف ساختن او زشت و نارواست. ولى در کلى آن گاه خطاب زشت است که همگان یا بیش تر کسانى (که جز آنان چیزى به شمار نمى آیند) توانایى انجام تکلیف را از دید معمولى نداشته باشند، یا انگیزه آن در آنان وجود نداشته باشد.... بنابراین، ملاک و معیار زشتى و زیبایى خطاب را باید با اصل و خطکشى خطابها سنجید. اگر خطابى کلى و قانونى بود و در آن سوى خطاب، افرادى وجود
داشتند که از آن خطاب اثر بپذیرند و به سوى تکلیف به حرکت درآیند، براى درستى آن خطاب کافى است، گرچه گروهى هم تن به تکلیف ندهند و یا نتوانند آن را انجام دهند. امام خمینى، پس از استوار سازى این قاعده و اصل مصداقهایى را بیان کرده و در پایان بر موضوع علم اجمالى آن کلى را برابر ساخته است: «لا اشکال فى ان التکالیف الشرعیة لیست مقیدة بهذه القیود اى عدم الجهل و العجز والخروج عن محل الابتلاء و امثالها.» (35) تکلیفهاى شرعى بسته به این نیستند که آن سوى خطاب، ناآگاه، ناتوان، و خارج از محل ابتلاء نباشد. بلکه حکمهاى قانونى به گونه اى است که همواره گروهى آن را مى پذیرند و شمارى از آن سر بر مى تابند، با انگیزه هاى گوناگون ولکن کلى و فراگیر بودن قانون، به قوت خودش باقى است. در مورد مساله مورد نظرهم، آن گونه نیست که تنها به خاطر خارج شدن یکى از اطراف علم اجمالى از محل ابتلا و یا نداشتن انگیزه بر انجام آن، تکلیف معلوم، از قطعى بودن بیفتد و به اصطلاح براءت جارى شود. «فتحصل من جمیع ما ذکرنا ان الخروج عن محل الابتلاء لایوجب نقصانا فى التکلیف ولابد من الخروج من عهدته بترک مایکون فى محل الابتلاء.» (36) از آنچه
گفته آمد، چنین به دست مى آید: خارج شدن از محل ابتلا در تکلیف کاستى ایجاد نمى کند، از این روى، براى انجام این تکلیف باید از آنچه که مورد نیاز است، پرهیز کرد. درمثل، اگر دو جامه داشتیم که احتمال نجس بودن در هر یک از آن دو مى دادیم و براى ما روشن بود که یکى از آن دو آلوده است، به هر دلیلى یکى از آن دو جامه الآن در اختیار ما نیست، آیا مى توان درجامه دیگر حکم به پاکى کرد و از آن استفاده کرد یا نه؟ امام خمینى مى نویسد: در این صورت هم، باز تکلیف بر عهده است و باید از این جامه اى که در دسترس است پرهیز شود و مورد استفاده در امور عبادى قرار نگیرد. و این دیدگاه در برابر دیدگاهى است که حکم به براءت شرعى و عقلى مى کند و استفاده از آن جامه را در این صورت روا و بى مانع مى شمرد.
: 1. «انوار الهدایة فى التعلیقة على الکفایة.»امام خمینى، ج317/1، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى. 2. «الرسائل»، امام خمینى، ج96/2، چاپخانه مهر، قم. 3. «منهاج الوصول الى علم الاصول»، امام خمینى، ج16/1، مؤسسه تنظیم و نشر آثار. 4. «تحریرات فى الاصول»، تحقیق بحار، ج42/3، وزارت ارشاد اسلامى. 5. همان/473. 6. همان، ج317/5،
(هشت جلدى) مؤسسه تنظیم و نشر آثار. 7. همان، ج455/3، ج100/2. (چاپ قدیم) 8. همان، ج541/2. 9. «طلب و اراده» ترجمه و شرح سید احمد فهرى/9، مرکز انتشارات علمى و فرهنگى، تهران. 10. «فرهنگ معین.» 11. «فلسفه قانونگذارى در اسلام»، محمصانى/12، ترجمه امیرکبیر. 12.همان. 13. «ترمینولوژى حقوق»، جعفرى لنگرودى/518، کتابخانه گنج دانش. 14. «فلسفه قانونگزارى در اسلام»/14. 15. «مناهج الوصول»، امام خمینى، ج27/2. 16. همان/60. 17. «انوار الهدایة على التعلیقة على الکفایة»، امام خمینى، ج215/2، مؤسسه تنظیم و نشر آثار. 18. «مناهج الوصول»، ج60/2. 19. «محاضرات فى اصول الفقه»، سید ابوالقاسم خوئى، ج3. انتشارات امام موسى صدر. 20. همان مدرک/50. 21. همان مدرک/52. 23. «مناهج الوصول»، ج25 23/3. 24. همان/27. 25. همان /30. 26. مجله «حوزه»، شماره 101/77 76. 27. «اصول الفقه»، مظفر، ج275/1، نشر دانش اسلامى. 28. «فوائد الاصول»، تقریرات درسى میرزا محمد حسین نائینى غروى، گردآورده کاظمى، ج348/1، انتشارات اسلامى، وابسته به جامعه مدرسین، قم. 29. «مناهج الوصول»، ج25 23/. 30. همان /289. 31. همان/290. 32. «فواید الاصول»، تقریرات درسى میرزاى نائینى، گردآورده کاظمى خراسانى. 33. «انوار الهدایة»، امام خمینى، ج42/2. 34. همان/215. 35. همان/216. 36. همان/218.
فصلنامه معرفت، شماره 31 سیدمحمدعارف امینى
قُلْ إِنَّمٰا أَعِظُکُمْ بِوٰاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّٰهِ مَثْنىٰ وَ فُرٰادىٰ خداى تعالى در این کلام شریف، از سرمنزل تاریک طبیعت تامنتهاى سر انسانیت را بیان کرده و بهترین موعظه هایى است که خداى عالم از میان تمام مواعظ انتخاب فرموده و این یک کلمه را پیشنهاد فرموده این کلمه تنها راه اصلاح جهان است. (1) به راستى انسانى تشنه و درمانده اى در کویر «خود» که خویش را کشان کشان به شریعه اقیانوس معرفت و آب حیات حقیقت رسانده است تابانوشیدن جرعه اى به زندگى حقیقى حق پویى، دست یافته و با کشیدن دلوى براى آنان که در آن سوى ساحل از سوز عطش مى سوزند، به حیات سبزشان برساند; از عظمت اقیانوس چه مى فهمد؟! انسان خاکى که «خود» را مالک هستى پنداشته و مجموعه آفرینش را در خدمت خویش مى بیند، از ژرفاى حقیقت و عظمت پدیده هاى هستى چه مى فهمد؟ این جا است که بسان کودکى که تازه سخن مى گوید با خودشیرینى تمام در بحث آزاد معرفت شناسى از فیلسوف ربانى و حقیقت شناس حقیقى، استاد علامه محمدتقى جعفرى; چنین مى پرسد: «فلسفه هستى چیست؟»و استاد با توجه به این که «گر چه او کودک است اما سؤال او یک واقعیت روشن و یک
کنجکاوى فطرى است که صفحات فکرى تاریخ بشر را به خود اختصاص داده است»، سعى دارد بدون لفافه گویى و پرده پوشى واقعیت و حقیقت را آن چنان که خود دریافته ست به کودک مدرسه اش بازگوید و سر هستى را هویدا کند، با احساس عجیبى که از ژرفاى وجود او مى جوشد مى گوید: «فلسفه هستى این است که شخصیتى همانند على بن ابى طالب(ع) به وجود بیاید»; پاسخ را به گونه اى بیان مى کند که با همین جواب پرسش هاى منطقى بعدى هم پاسخ داده شود; لذا به جاى پاسخ به مفهوم انسان کامل، او را به مصداق راه مى نماید. انسان کامل، یعنى آینه تمام نماى جمال و جلال الهى که از هر زاویه و جهتى به آن نگرى، حق را بنماید که فرمود: «لا فرق بینک و بینها الا انهم عبادک و خلقک فتقها و رتقها بیدک بدؤها منک و عودها الیک» (2) وه! که چه زیباست این پاسخ و چقدر ماهرانه بیان شده است، در حقیقت جرعه اى از آب حیات است که خضرهاى حیرت زده در وادى ظلمات را به حیات جاوید ره مى نماید. گر چه انسان کامل به قید اطلاق، حقیقتى واحد است که در چهارده آینه تکسیر یافته است و بس، اما انسان کامل، به قول مطلق، تجلى دیگرى ازهمان حقیقت و آینه
اى دیگر از جمال حق، بسان شاهراهى فراروى بشریت درهمه اعصار و امصار قرار دارد تا هرکسى در هر زمانى و هر جایى بخواهد از «خود» به خود آید و در معیت حق به سوى حق رهسپار شود از این راه، ره پوید، که هم راه است و هم رهنما. وجود حکیم سیاستمدار، عارف مجاهد، مجدد شریعت ناب محمدى، احیاگر روح پژمرده تشیع اثنى عشرى، اقامه کننده ولایت غدیر در روز اکمال دین، حبل المتین وحدت ملل اسلامى، معنا دهنده واژه حریت و آزادى، ارائه دهنده جدیدترین و کامل ترین روش اداره جوامع بشرى براى رسیدن و رساندن به سعادت و سیادت جاودانى، نام آور دوران معاصر، فقیه اهل بیت عصمت و طهارت، حضرت امام خمینى;، مصداق دیگرى از فلسفه هستى و تجلى دیگرى از حقیقت انسان کامل و تکسیرى دیگر از آینه حق نما است. بر آشنایان و اندیشمندان محقق و کاوشگران اندیشه هاى ژرف این شخصیت الهى که خداوند او را به عالم اسماء حسناى خود بار داده است، روشن است که هر زاویه از زوایاى شخصیتى و هر بعد از ابعاد وجودى او، نمایانگر حق است و یاد آور على بن ابى طالب(ع)، و همان گمشده علامه شلتوت است که به دنبال نسخه مطابق با آن نسخه یگانه (على بن ابى طالب(ع)) مى گشت و مى گفت: « على
نسخه یگانه اى است که مطابق آن نه در زمان هاى پیشین بوده است و نه در زمان معاصر یافت مى شود». گرچه سال جارى به نام نامى او نام گذارى شده است ولى به حقیقت تمام سال هاى مکتب تشیع و اسلام راستین پس از تحویل آفتاب اسلام از برج زمهریر خودفراموشى حوت، به برج حمل اندیشه هاى تابناک حضرت امام;، که تولد دوباره اسلام ناب محمدى است، تا مکتب تشیع زنده است از آن خمینى و به نام خمینى است و بر تمامى نسل ها در همه عصرهاست که با کاوش و کنکاش، تحقیق و پژوهش در اندیشه و آثار او ایفاى وظیفه نموده و زمینه هاى شکوفایى، رشد و پیشرفت مکتب، ملت، دیانت و بشریت به سوى اهداف عالیه انسانى و مدینه فاضله نبوى و تمدن حقیقى فرشته خویى را فراهم آورند تا آن که ره پوى حقیقت است به ره افسانه نبرندش. مقاله حاضر، کوششى است در زمینه «تبیین دیدگاه هاى امام; درباره خطر انحراف دانشگاه ها»، که با هدف بررسى علل انحراف دانشگاه ها و ارائه راهکارهاى عملى براى پیش گیرى و به سامان آوردن آن از دیدگاه امام;، به رشته تحریر آمده است. اما پیش از هر چیز شایسته است تا به تعاریف مفهومى موضوع تحقیق بپردازیم. در این خصوص، به تعریف دو مفهوم خطر و انحراف مى پردازیم: خطر، در
لغت به معناى «ضرر و آفت» آمده است و در علوم سیاسى و علم مدیریت، در روش هاى سازمانى به معناى «ریسک و عدم اطمینان» (3) نیز به کار مى رود. البته بررسى این نکته که آیاامام; به عنوان رهبر، در اداره بزرگ ترین مرکز علمى آموزشى کشور (دانشگاه) به ویژه، در شرایط بحران، از این روش ها استفاده کرده است یا نه، تحقیقى دیگر مى طلبد و از حوصله این مقاله خارج است. انحراف یعنى مایل شدن از معیارهاو مسیر اصلى - راه (4) راست - به سوى کژراهه. آنچه در خور توجه است این است که علل و عوامل انحراف غالبا مورد غفلت واقع شده و به گونه اى است که دانشگاه و یا هر نهاد دیگرى خودبه خود به کژراهه گرفتار مى شود که باید به بررسى آن پرداخت. عمده محورهاى مطرح در این مقاله بدین شرح خواهد بود: جایگاه دانشگاه و محدوده تاثیر آن در جامعه و پى آمدهاى انحراف از دیدگاه امام;; معیارهاى اصولى مسیر حرکت دانشگاه و تبیین راه راست از دیدگاه امام; علل انحرافات از دیدگاه امام; کژراهه ها و انحرافات دانشگاه از دیدگاه امام; راهکارهاى عملى براى پیش گیرى و به سامان آوردن انحرافات از دیدگاه امام.
از پژوهش در کلمات نورانى امام; چنین به دست مى آید که رکن اساسى ترقى و تعالى یک
فرهنگ، کشور و ملت، نسل هاى حاضر و آینده، و یا واپسگرایى و عقب ماندگى آن، دانشگاه است; زیرا فرهنگ یک جامعه وابسته به علوم و معارفى است که در آن جامعه داراى ارزش بوده و ترسیم کننده آداب و رسوم آن جامعه است که در دانشگاه تدریس مى شود. مانند: «فلسفه و معرفت شناسى» که مایه ادراک صحیح و جهت دهنده ارزش هاى فکرى و اعتقادى و دفاع از آن و خط دهنده اصلى فرهنگ و به منزله مغز یک فرهنگ است. تاریخ علم نیز مایه استفاده از تجربیات اقوام گذشته و عبور از فرهنگ ها و تمدن هاى پیشین به یک تمدن صحیح و دست یابى به سعادت است. «ادبیات»، عامل زنده نگه داشتن فرهنگ یک جامعه است. «مدیریت»، «سیاست» و «اقتصاد» نیز هر کدام ارائه دهنده روش هاى نوین کشور دارى و اداره اجتماعات بشرى هستند که به منزله ستون فقرات یک فرهنگ مى باشند. «علوم تجربى، ریاضى، پزشکى و روان شناسى» مایه پیشرفت علوم، صنایع، رفاه و آسایش جامعه و حفظ تعادل جسمى و روانى نیروهاى انسانى یک جامعه است و.... همه این علوم و فنون در دانشگاه به مرحله رشد و شکوفایى مى رسد. از همین رو است که امام راحل; دانشگاه را مایه سعادت و یا شقاوت، ترقى و یا انحطاط و تعیین کننده سرنوشت مملکت
دانسته و مى فرماید: «دانشگاه مرکز سعادت، در مقابل، شقاوت یک ملت است، از دانشگاه باید سرنوشت یک ملت تعیین شود... دانشگاه غیر اسلامى، دانشگاه بد یک ملت را به عقب مى زند»; (5) «ترقى یک مملکت به دانشگاه است»; (6) «مقدرات هر کشورى به دست دانشگاه و آن هایى که از دانشگاه بیرون مى آیند هست، بنابراین دانشگاه بهترین و بزرگ ترین مؤسسه مؤثر است در کشور و بزرگ ترین مسؤولیت ها را هم دانشگاه دارد»; (7) «از فرهنگ است که در وزارتخانه ها مى رود از فرهنگ است که در مجلس مى رود از فرهنگ است که کارمند درست مى شود»; (8) «دانشگاه است که تربیت نسل آینده و حاضر را مى کند.» (9)
ناگفته پیدا است که محدوده تاثیر دانشگاه در مسیر سعادت و راه راست یا در مسیر شقاوت و انحراف همه «قلمرو فرهنگ، ملت، کشور و جامعه است». بنابراین، درمى یابیم که اگر دانشگاه از مسیر اصلى خود منحرف شود به تبع آن فرهنگ، ملت و کشور به انحراف کشیده خواهد شد. لذا، حضرت امام در سراسر صحیفه شریفه نور در بیشتر از 300 مورد، درباره دانشگاه تذکر داده و کرارا آن را از خطر انحراف، برحذر داشته اند و علل انحراف آن را بررسى کرده و راهکارهاى عملى براى پیش گیرى و
به سامان آوردن آن را ارائه فرموده اند که در جاى خود خواهد آمد.
آنچه از حضرت امام نقل شد وکلمات دیگر ایشان به خوبى گویاى آن است که انحراف دانشگاه موجب انحراف و عقب ماندگى و بدبختى یک ملت و اسارت و بردگى آنان در مقابل استعمارگران و موجب ازبین رفتن سرمایه هاى انسانى به ویژه، جوانان و عدم شکوفایى استعدادها، وابستگى روحى به شرق و غرب و اشاعه فساد، تباهى و منکرات مى شود و سرانجام، موجب از بین رفتن نسل هاى حاضر و آینده، دین، مذهب و ارزش ها است. در این زمینه حضرت امام; مى فرمایند: «با انحراف دانشگاه، کشور منحرف مى شود»; «اگر این دو قشر - حوزه و دانشگاه - انحراف پیدا کند مطمئن باشید که کشور و احکام اسلام به انحراف کشیده مى شود»; (10) «استاد دانشگاهى که مهذب نبوده اند براى کشور تحفه فساد مى آورده اند»; (11) «ادیان و مکاتب انحرافى محصول تحصیل کرده هاى بى تهذیب است»; (12) «از یک فرهنگ فاسد استعمارى جز کارمند و کارفرماى استعمار زده حاصل نمى شود»; (13) «دانشگاه ها که باید سرمایه انسانى براى ما درست کند اینها به وضع عقب افتاده اى نگاه داشتند» (14) «لازم است از اختلافات داخلى که به نظر مى رسد اکثرش با دست سازمان هاى خیانتکار ایجاد مى شود تا باخیال راحت به زندگانى کثیف
خود ادامه دهند جدا احتراز کنید»; (15) «سلاطین عقیده شان این طور بود که ملت ها عبد ما هستند»; (16) «این کاخ هاى مجلل آسمان خراش و آن کامجویى هاى رویایى سلاطین جور و حکومت هاى باطل که بادسترنج ملت ها فراهم شده است مردم را به سوى حزب هاى منحرف مى کشاند»; (17) «بزرگ ترین وابستگى ملت ها به مستکبرین وابستگى فکرى و درونى است که سرچشمه سایر وابستگى هاست». (18)
از تحقیق در کلمات امام; چنین به دست مى آید که زیر بناى نهضت امام و انقلاب اسلامى و جمهورى اسلامى «دین» است که خود داراى سه رکن اساسى است: احکام اسلام، روحانیت و ملت. در نظر ایشان، راه رسیدن صحیح احکام اسلام به وسیله روحانیت به ملت و پیاده شدن آن در جامعه به منظور سعادت دینى و دنیوى آنان میسر نیست مگر با تهذیب نفس که مایه وحدت کلمه است و این دو در کلمات امام به عنوان بزرگ ترین و مهم ترین عامل رسیدن به مقصد و زمینه اجراى احکام اسلام، و رمز پیروزى نهضت و تداوم آن شمرده شده است. به این ترتیب معیار هاى اصولى از نظر امام پنج اصل زیر است که تخلف از هر یک انحراف محسوب مى شود: احکام اسلام; روحانیت; ملت; تهذیب نفس و اتحاد و وحدت کلمه. مراد
از احکام اسلام در کلمات امام، همان قوانین توحیدى الهى برگرفته از قرآن و سخن، سیره و عمل امامان معصوم: است و امام از آن به «اسلام ناب محمدى» تعبیر مى کند. اسلام ناب در کلام امام; داراى اصول ارزشى ذیل است: اصل ارزشى مطلق اسلام: «اسلام و قدرت ایمان بود که این ملت را نجات داد»; (19) «سرلوحه هدفتان اسلام واحکام عدالت پرور آن باشد»; (20) «تنها مرجع استناد مااز حکومت اسلامى)، زمان پیغمبر و زمان امام امیر المؤمنین علیه السلام است.» (21) اصل ارزشى مطلق توحید: «اسلام مى خواهد علوم مهار شود به علوم الهى و برگشت به توحید بکند، مرکز ثقل توحید است»; (22) «مقصد انبیا انتشار توحید بود»; (23) «ما این همه فداکارى کردیم جوان هاى ما این همه در مبارزات وارد شدند و زحمت کشیدند و رنج کشیدند و خون دادند براى این بود که اسلام را مى خواستند; در (24) صدد این هستند که نگذارند اسلام تحقق پیدا کند، سنگربندى هاى دانشگاه براى چه بود؟ کى ها بودند این ها؟... دانشگاه تبدیل شده بود به غرب ساختگى و غربزده ساختگى همان ها بودند که... مى خواستند بشکنند این اسلام را». (25) و مراد از روحانیت، همان «روحانیان آگاه و کارشناسان دین» و روشنگران و مبلغان و مجریان مهذب احکام اسلامى در جامعه اند، در مقابل حوزویان فریب خورده
و متحجر که مبلغان اسلام آمریکایى اند. اصل ارزشى مطلق روحانیت در کلام امام;: «روحانیت قدرت بزرگى است که با از دست دادن آن خداى نخواسته پایه هاى اسلام فرو مى ریزد و قدرت جبار دشمن بى معارض مى شود»; (26) «دانشگاهى ها بیدارباشند! تز اسلام منهاى وحانیت یعنى لااسلام»; (27) «اگرروحانیت نباشد اسلام را هیچکس نمى تواند نگه دارد»; (28) «ما بیزار هستیم از اسلام منهاى روحانیت،اسلام منهاى روحانیت خیانت است. اول مى گویند: اسلام را مى خواهیم، روحانیت را نمى خواهیم. [اگر] روحانیت استثنا شود، اسلام در کار نیست، اسلام با کوشش روحانیت رسیده است. بیدار باشید توطئه بزرگ در کار است». (29) ملت هم همان مخاطبان قوانین الهى اند; هدف دین، سعادت و سیادت آنان در دنیا و آخرت و رسیدن به مقام «انسان کامل» مى باشد. این مقام، همان مقام معنوى انسانیت و عبودیت و توحید الهى است که منشا اخلاق و عمل توحیدى در تمام شؤون زندگى است. اصالت ملت در کلام امام;: «نهضتى که در ایران شد به واسطه دو نکته اصلى بود: 1- نهضت از متن ملت بود 2- عقاید «ما مى گوییم:دانشگاه در خدمت ملت و رفع احتیاجات ملت باشد نه در خدمت اجانب»; (31) «اگر ملت در مقابل غرب ایستاد،دانشگاه در مقابل غرب بایستد، اگر ملت در مقابل کمونیست ایستاد، دانشگاه در مقابل کمونیست بایستد; (32) «ملت ما نجیب است، ملت ما اسلامى است... ملت ما ملتى است که
ادب اسلامى دارد»; (33) «منطق ما، منطق ملت ما، منطق مؤمنین، منطق قرآن است»; (34) «دشمنان اسلام و غارتگران کشور با توطئه هاو نیرنگ مى خواهند در این سنگر عظیم که امید ملت و مرکز سرنوشت یک کشور است (دانشگاه) رخنه نموده و با اعمال خود شمارا از راه حق و راه محرومین و مستضعفین، منحرف و با اخلالگرى، در مراکز علم، شما را از هدف باز دارند». (35) اصل ارزشى مطلق «تهذیب نفس» در کلام امام;: «در اسلام به پرورش بیش تر سفارش شده است از آموزش; تربیب اخلاقى و تهذیب نفس»; (36) «بین علم و تهذیب نفس، تهذیب مقدم است»; (37) «تزکیه مقدم بر همه چیز است»; (38) «تمام بدبختى هادر دنیا، جنگ ها... در اثر عدم تربیت معنوى است»; (39) «دانشگاه ها که باید سرمایه انسانى براى ما درست کند، این ها به وضع عقب افتاده اى نگاه داشتند و دستور داشتند که نگذارند آن جا یک انسان کامل و خدمتگذارى بار بیاید»; (40) «اسلام ومقصد همه انبیا این است که آدم ها را تربیت کنند»; (41) تمام علوم و تمام عبادات و تمام معارف الهیه و تمام احکام عبادى و همه این چیزهایى که هست، همه این ها براى این معناست که انسان ناقص را انسان کامل کند». (42) اصل ارزشى مطلق اتحاد و وحدت کلمه در نزد امام رحمه
الله: امام; پس از تهذیب نفس، به هیچ چیزى به اندازه وحدت کلمه و اتحادسفارش نفرموده است. تاکیدات فراوان امام و هشدارهاى حکیمانه او از دامن نزدن به اختلاف، حکایت از این مى کند که وحدت کلمه و اتحاد و توحید در نظر او، اصلى از اصول نهضت و انقلاب اسلامى بوده است. چه این که بارها و بارها تاکید فرموده اند: «پیغمبر اسلام مى خواست در تمام دنیا وحدت کلمه ایجاد کند، مى خواست تمام ممالک دنیا را در تحت یک کلمه توحید [قرار دهد]، در تحت کلمه توحید تمام ربع مسکون را قرار دهد»; (43) «اکنون که مى بینم شما فرزندان عزیز شاهراه اساس را یافته و بر پایه وحدت اسلامى به هم پیوسته اید و نور تابناک قرآن بر...قلب هاى شما پرتو افکنده است به خود نوید مى دهم...»; (44) «من باکمال تواضع دست خود را به سوى ملت نجیب ایران دراز مى کنم، از روحانیون عظیم الشان تا... از جوانان محترم حوزه علمیه تا دانشجویان داخل و خارج کشور... و از همه صمیمانه و باعرض تشکر خواستارم که پیوستگى و وحدت کلمه خود را حفظ و از مناقشات تفرقه انداز احتراز نمایند»; (45) «لازم است تا جوانان دانشگاه هاى قدیم و جدید به هم پیوسته و با سایر طبقات ملت پیوند اخوت اسلامى برقرار کنند; «و اعتصموا بحبل الله جمیعا و
لاتفرقوا». این است دستور محکم نجات بخش قرآن کریم که باید نصب العین خود قرار دهیم». (46) چنانچه اصول فوق را مورد دقت بیش ترى قرار دهیم، در همه این موارد فلسفه آفرینش و فلسفه برانگیختن پیامبران و فروفرستادن کتاب هاى آسمانى و فلسفه معاد - اعتقاد و عمل و اخلاق توحیدى که از شؤون اصلى یک موحد است - به خوبى جلوه گر است. آنچه ما را به شگفتى وا مى دارد و سنت الهى تدوین قرآن و سیره امام امیرالمؤمنین(ع) را تداعى مى کند، این است که هر چند کتاب شریف صحیفه به منظور تالیف و تصنیف نگارش نیافته، اما واقعیت هایى از تاریخ بشرى و سخنان زمامدار یک نهضت دینى است که در برهه اى از زمان، به منظور رهبرى و اداره جامعه در مسیر تداوم نهضت و انقلاب، به تدریج شکل گرفته و نتایج پرثمرى داشته است. امام; خود، انسان کاملى که به مقام عبودیت ست یافته بود، هیچ گاه چیزى را به مردم نگفتند مگر آن که خود عمل کرده بودند; چنین کسانى مى توانند این چنین نهضت و جنبشى را ایجاد و رهبرى کنند که عقول بشر از تحلیل آن عاجز است. چه زیباست که امت هاى اسلامى با تحقیق در تمام ابعاد شخصیتى امام راحل، با برگرفتن مشعل هاى هدایت از آثار و کلمات او به سوى شاه راه سعادت، معنویت،
انسانیت، حریت و آزادى حقیقى گام بردارند.
آنچه در بررسى علل انحرافات از کلمات امام به دست مى آید این است که ریشه اصلى انحراف، استکبار است; استکبار خارجى و استکبار درونى، دشمن سرسخت اسلام، روحانیت و ملت و از بین برنده دو ارزش «وحدت کلمه» و «تهذیب نفس» است. استکبار درونى و هواى نفس، همان اسارت شیطان (دشمن نامرئى) است. کسانى که در آثار امام تحقیق کرده اند مى دانند که امام به تزکیه نفس و تهذیب اخلاق اهمیت به سزایى قایل است. اگر ما اساس و شالوده نهضت و حکومت امام را اخلاق انسانى و تزکیه نفس بدانیم، سخنى به گزاف نگفته ایم; زیرا تزکیه و اخلاق و تهذیبى که امام خود دارا بود و دیگران را سفارش به آن مى کرد، از والاترین منشا اعتقادى که همان توحید است سرچشمه مى گیرد. کتاب آسمانى نیز براى همین نازل شده که شخص موحد و مهذبى را تربیت کند. کلمات امام در این قسمت بى شمار است و ما تنها به نمونه اى تیمن مى جوییم: «نفس انسان سرکش است [اگر] یک آن از آن غافل بشویم ( نعوذ بالله ) انسان را به کفر مى کشد. اگر غافل بشود انسان، شیطان را ضى نیست به فکر ما، او کفر ما را مى خواهد، او مى خواهد همه را منتهى کند
به کفر، منتها از معاصى کوچک مى گیرد و کم کم وارد مى کند در بزرگ تر و کم کم در بزرگ تر و کم کم بالاتر، تا برسد به آن جا که خداى نخواسته انسان را منحرف کند اصلا از اسلام». (47) استکبار خارجى (استعمارگران، چپاول گران و جهان خواران ستمگر) مایه بدبختى و عقب ماندگى و وابستگى تمام ملل اسلامى و ملت هاى دیگر و محو آثار اسلام، از طریق اشاعه فساد و فحشا، رواج مواد مخدر و مسکرات و فتنه انگیزى و شعله ور ساختن جنگ ها است آن ها از طریق فرهنگ بى بندوبارى خود، قصد از بین بردن دین و مذهب و ایمان ملت ها را دارند. کسانى هم که خود را در مقابل این بلاى خانمان سوز حفظ کرده اند، به وسیله جنگ هاى ویران گر که نتیجه آن، وابستگى نظامى، اقتصادى و فرهنگى و محو فرهنگ ملت ها و ازخودبیگانگى و خودفراموشى و بردگى آن ها در مقابل استکبار جهانى است مورد تهاجم قرار مى گیرند. امام با بصیرت و دور اندیشى که در غیر انبیا و اولیا; دیده نشده است، امت هاى اسلامى و ملل آزاده جهان را از این دشمن سرسخت و پیامدهاى آن بر حذر داشته و با برملا ساختن و نقشه هاى شوم آنان، راهکارهاى عملى را گوشزد فرموده است: «دشمن اصلى آن ها اسلام است و خصیصه اصلى آن ها این
است که از اسلام مى ترسند»; (48) «ابتلاى ما اساسش اجانب است. .. این خیلى تاریخ قدیمى دارد و موانع را هم موفق شدند از سر راه بردارند که یکى از آن ها اسلام است، دامن زدند در این سال هاى متمادى که این سد را بشکنند»; (49) «لا اقل از بیست سال پیش نقشه کشیدند...اسلام نباشد»; (50) «آمریکا نقشه اش را دارد و انگلستان هم از سابق داشته است و الآن هم همه دولت ها و ابرقدرت هایى که مى خواهند ایران را بچاپند و شرق را بچاپند، از اسلام مى ترسند و از مظاهر اسلامى مى ترسند». (51)
الف: وارونه معرفى کردن اسلام «مبلغین آن ها تبلیغ کردند بر ضد اسلام، اسلام را گفتند مثل همه ادیان آن طور که هست یک مخدرى است، اصل دیانت را مخدر دانستند»; (52) «بعضى از این جوانان...راجع به تبلیغ اول که ادیان افیون توده هاست باورشان آمد»; (53) «اعظم مصیبت ها این است که نگذاشتند بفهمند مردم اسلام یعنى چه؟ اسلام حالا هم به حال ابهام دارد زندگى مى کند، الان هم مبهم است»; (54) «استعمار مجال معرفى اسلام واقعى را به ما نمى دهد، دست استعمار در ممالک اسلامى یکى از فعالیت ها را که مى کند این است که اسلام را به یک طریقت عقب افتاده کهنه شده معرفى کنند، سران قوم مى گویند کهنه
پرستى است، ارتجاع است، اسلام را معرفى این طور مى کنند». (55) ب: بدبین کردن مردم نسبت به روحانیت «دنبال این افتادند که قشر روحانى را در بین مردم منحط کنند گفتند: "روحانیون مردم کهنه پرستى هستند، فناتیک هستند، این ها دربارى هستند، این ها براى سلاطین کار مى کنند" این هم یک تبلیغ وسیعى بود»; (56) مرحوم...گفت: "... مى خواستم سوار اتومبیل بشوم، شوفر گفت ما دو طایفه را سوار نمى کنیم، یکى آخوندها را ویکى فاحشه ها را". وضع آخوند این جور شده بود آن روز، یعنى این جور کرده بودند جدا کردند این را از ملت». (57) ج: نفوذ در حوزه هاى علمیه خصیصه روحانى نماهاى متحجر و بى درد دربارى و مروجین اسلام آمریکایى در کلام امام، سکوت در مقابل ظلم و استبداد و مظاهر فحشا و از بین رفتن ارزش ها و شعائر اسلامى و گاهى تایید استکبار جهانى و عوامل مزدور در مقابل اسلام ناب محمدى(ص) بیان شده است. «تحجرگرایان و مقدس نمایان احمق در حوزه هاى علمیه کم نیست... این ها مروج اسلام آمریکایى اند و دشمن رسول الله... استکبار وقتى از نابودى مطلق روحانیت و حوزه ها مایوس شد دو راه را براى ضربه زدن انتخاب نمود: یک راه ارعاب و زور و دیگرى راه خدعه و نفوذ... وقتى شعار جدایى دین از
سیاست جا افتاد و فقاهت در منطق ناآگاهان، غرق شدن در احکام فردى و عبادى شد، قهرا فقیه هم مجاز نبود که از این دایره و حصار بیرون رود و در سیاست و حکومت دخالت نماید. حماقت روحانى در معاشرت بامردم فضیلت شد.»; (58) «و این ظلم فاحشى است که کسى بگوید دست روحانیت اصیل طرفدار اسلام ناب محمدى(ص) با سرمایه داران در یک کاسه است، روحانیت متعهد، به خون سرمایه داران زالوصفت تشنه است»; (59) «امروز نیز همچون گذشته شکارچیان استعمار در سراسر جهان از بصره و پاکستان و افعانستان و لبنان و عراق و حجاز و ایران و اراضى اشغالى به سراغ شیردلان روحانیت مخالف شرق و غرب و متکى به اصول اسلام ناب محمدى(ص) رفته اند». (60) د: نفوذ در دانشگاه و ایجاد وابستگى روحى «کوشش کرده اند غربى ها که ما را از خودمان بى خود کنند، ما را میان تهى کنند، به ما این طور بفهمانند و فهماندند که خودتان هیچ نیستید و هرچه هست غرب است»; (61) «آنچه مى توان گفت ام الامراض است، رواج روز افزون فرهنگ اجنبى استعمارى است که در سال هاى بسى طولانى جوانان مارا با افکار مسموم پرورش داده و عمال داخلى استعمار بر آن دامن زده اند و از یک فرهنگ فاسد استعمارى جز کارمند و کارفرماى استعمارزده حاصل نمى شود»;
(62) «بزرگترین وابستگى ملت هابه مستکبرین وابستگى فکرى و درونى است که سرچشمه سایر وابستگى هاست»; (63) «ما از حصر اقتصادى نمى ترسیم ولى از وابستگى مى ترسیم». (64) گام هاى بعدى استکبار، کوشش در جهت محو اسلام با القاء شبهات در قلمرو، دین، روحانیت و حکومت مى باشد. در این زمینه مى توان به شبهه جدایى دین از سیاست که منشا پیدایش تفکرات انحرافى انواع سکولاریزم است اشاره کرد. امام بارها و بارها فرموده اند: «... نقشه استعمار است; از سال هاى قبل نقشه کشیده اند
و متاسفانه به خورد ماهم دادند تا خیلى از ماها باور کردیم و پذیرفتیم که اسلام را با سیاست چه کار؟»; (65) «آن کسى که مى گوید دین از سیاست جداست تکذیب خدا را کرده است، تکذیب رسول خدا را کرده است، تکذیب ائمه هدى را کرده است»; (66) «اسلام این نیست، والله اسلام تمامش سیاست است، اسلام را بد معرفى کرده اند، سیاست مدن از اسلام سرچشمه مى گیرد»; (67) «تفکر جدایى دین از سیاست از لایه هاى تفکر اهل جمود به طلاب جوان سرایت نکند». (68)
به راستى چرا استکبار هنوز هم على رغم وجود مشعل هاى فروزان هدایت و روشنى حقیقت، ره افسانه مى زند و با ایجاد شبهات، کمر به نابودى اسلام بسته است؟ در این جا به پاره اى از این شبهات و پاسخ آن از دیدگاه امام اشاره مى کنیم: 1: شبهه سکولاریزم لائیک الف: شبهه عدم جهان شمولى دین اسلام و انحصار به زمان و مکان خاص. امام در این باره چنین پاسخ داده است: «اشخاص بى اطلاع از اسلام خیال مى کنند که اسلام... [براى] هزار و چهارصد سال پیش از این بوده... این حدى که گفته مى شود... بشر... نمى داند الا زمان خودش را یا زمان سابقى [را] که تاریخ... خواند... صحیح است، اما وقتى که اسلام و خداست نمى دانسته که بعدها چه
خواهد شد این که برنامه اش را همچو درست کند براى همه اعصار باشد، برنامه براى همه اعصار هست شما اطلاع ندارید، این حرف ها براى این است که مردم را از اسلام جدا کنید»، (69) «اسلام همه این معانى را دارد و جامع تمام جهات مادى و معنوى و غیبى و ظاهرى هست; براى این که انسان داراى همه مراتب است و قرآن کتاب انسان ساز است، انسان چون بالقوه همه مراتب را دارد، کتاب خدا آمده است که انسان ر ا انسان کند و همان طورى که جامعه اش ر ا اصلاح بکند خودش هم کامل کند تا برسد به مرتبه عالى»; (70) «انسان را که خلاصه عالم است، عصاره عالم است، انبیا براى این آمدند که همه این ها را الهى کنند». (71) ب: شبهه عدم شمول دین اسلام و انحصار در اخلاقیات فردى و عدم کارایى آن در امور اجتماعى همانند سیاست، مدیریت، اقتصاد و... . پاسخ امام; چنین است: «احکام سیاسى اسلام بیش تر از احکام عبادى آن هست و کتاب هایى که اسلام در سیاست دارد بیش تر از کتاب هایى است که در عبادت دارد»; (72) «اسلام و حکومت هاى الهى این جور نیستند، این ها در هر جا و هر کس و هر جا هست و در هر حالى که هست آن ها را برایش احکام دارد; یعنى
کسى که در جوف خانه خودش بخواهد یک کارى خلاف و... بکند حکومت اسلامى به او کار دارد... احکام معنوى دارد و بسیارى از احکامش سیاسى است...». (73) «من قبلا نیز گفته ام همه توطئه هاى جهان خواران علیه ما از جنگ تحمیلى گرفته تا حصر اقتصادى و غیره براى این بوده است که ما نگوییم اسلام جواب گوى جامعه است و حتما در مسائل و اقدامات خود از آنان مجوز بگیریم.» (74) 2: شبهه سکولاریزم با منشا ماتریالیزم (محوریت اقتصاد و اصل زیربنایى اقتصاد و روبنایى دین) «"ان الذین کفروا یتمتعون و یاکلون کما تاکل الانعام و النار مثوى لهم" این میزان است، هرکس که ملاحظه کرد که در تمتعاتش در اکل و استفاده ها و لذایذش به افق حیوانى نزدیک است; یعنى مى خورد و لذت مى برد بدون این که تفکر کند که از جه راهى باید باشد، حیوان دیگر فکر این نیست که حلال است یا حرام است... بدون قانون اسلامى تمتع مى کنند... گرفتارى هاى ما این هاست ... اساس مسلمین و اسلام را دارند از بین مى برند». (75) 3: شبهه سکولاریزم علمى از آنچه در کتاب مکاسب امام، که شامل مبانى فقهى او است، در بحث ولایت فقیه آمده و نیز شرایط رهبرى که در قانون اساسى آمده است استفاده مى شود که رهبرى بر مبناى ولایت
مطلقه فقیه در حکومت اسلامى بالاترین مرتبه مدیریت علمى است و شبهه فوق بى اساس و منشا آن عدم اطلاع از مبانى ولایت فقیه و یا استکبار است. از ترجمه کلام امام چنین به دست مى آید که ماهیت حکومت اسلامى از حکومت هاى جارى دنیا متمایز است; زیرا اساس آن را قوانین جهان شمول و عموم شمول الهى تشکیل مى دهد نه تجربیات و اعتبارات بشرى محصور به زمان و مکان و هواهاى نفسانى، و فقیه عادل یعنى: متخصص و کارشناس وارسته دینى که هرگز گناه نمى کند و برفرض اگر گناه کند، خودبخود، از مقام خویش عزل مى شود. فقیه عادل موظف است قوانین را از روى ادله و منابع احکام که همان عقل و نقل و اجماع که هر سه کاشف از اراده شارع است استخراج کرده و در جامعه به اجرا گذارد. با عنایت به کلام امام و نیز آنچه در قانون اساسى آمده است که رهبر علاوه بر داشتن شرایطى از قبیل اجتهاد و فقاهت، شجاعت و عدالت، باید از قدرت اداره کشور نیز برخوردار باشد. با توجه به این که چنین شخصى بوسیله مجلس خبرگان و شوراى تعیین رهبرى متشکل از کارشناسان برجسته علمى و دینى تعیین مى شود، درمى یابیم که معیارهاى رهبرى در اسلام فراتر و والاتر از مدیریت کارشناسانه است; زیرا ولى فقیه علاوه
بر کارشناسى مدیریتى، کارشناسى دینى و حقوقى و قانون گذارى و قضایى را نیز در ضمن وارستگى و فضایل انسانى و ملکات معنوى، داراست که ناظران صحنه تاریخ به ویژه، در شرایط بحران از تحلیل این گونه مدیریت یعنى مدیریت برتر عاجز مانده و چه بسا برآن رشک برده اند. نمونه هایى در این مورد از کلام امام، بدین شرح بیان مى گردد: «حکومتى را که اسلام بنا نهاده است نه حکومت دیکتاتورى است که راى یک فرد که از روى هواهاى نفسانیه اش نشات گرفته است بر جامعه تحمیل شود و نه دموکراسى است که آراء مردم بر مردم حکومت کند، بلکه حکومتى است که در تمامى میدان هاى فعالیت خود از وحى الهى و قانون خدایى استمداد مى کند»; (76) «حکومت اسلامى چون یک حکومت قانونى الهى است بلکه تنها حکومت قانونى است که از طرف خداوند جعل و تشریع شده است ( در روز غدیرخم) و براى اجراى قوانین الهى و گسترش عدالت الهى اجتماعى است. دو شرط اساسى در والى معتبر است، که اساس حکومت قانونى وى است، و حکومت قانونى الهى معقول نیست الا به تحقق همین دو شرط: 1- علم به قوانین الهى 2- عدالت و علم والى به احکام و قوانین که باید به حد کافى باشد و مى توان آن را شرط سوم قرار داد
و چنین شخصى مسلما فقیه عادل است که صلاحیت ولایت مسلمین را دارد و روشن است که معقول نیست خداوند جاهل و فاسق را ولى مسلمین قرار دهد». (77) 4: شبهه سکولاریزم دینى الف: شبهه در دلیل ولایت مطلقه فقیه: به این تعبیر که ولایت مطلقه فقیه دلیل ندارد; ادله اى که بر ولایت فقیه قائم است مثبت ولایت حسبه است، که ولایت بر امور میت و مجانین و صبیان و... که محدود به موارد خاصه است نه مطلق. و اما پاسخ امام: «حفظ احکام اسلامى، که تا روز قیامت باقى است مانند احکام مربوط به مالیات و حدود و تعزیرات و حقوق جزایى و حقوق مدنى، مقتضى تشکیل حکومت و ولایت ولى اى در عصر غیبت است که متکفل اجراى آن باشد و همچنان حفظ ثغور و مرزها از تهاجم و غلبه تجاوزگران از اوجب واجبات است که ممکن نیست الا به تشکیل حکومت و از (خداوند) دور است ساکت گذاشتن و ترک این امور. پس دلیل ولایت فقیه به عینه، همان دلیل امامت است در عصر غیبت.» (78) ب: شبهه در مفهوم ولایت مطلقه فقیه که لازمه ولایت به قید اطلاق اشتراک در مرتبه انبیا و ائمه معصومین(ع) و احراز عصمت است که نه تنها دلیل ندارد بلکه دلیل برخلاف دارد. و اما پاسخ امام:
«خلافت دو معنا دارد: 1- خلافت تکوینیه الهى که مختص به مخلصین از اولیا و انبیاى مرسل و ائمه طهارین است. 2- معناى اعتبارى جعلى همانند ولایت روز غدیر خم که توسط رسول خدا(ص) براى امام امیرالمؤمنین(ع) جعل شد که (79) (80) « - بنى الاسلام على خمس - معناى حکومت نیست. ولایت به معناى امامت است که اگر نباشد نمازش قبول نیست آن غیر از ولایت غدیر است که ولایت غدیر به معناى حکومت است، حکومت را خدا جعل کرد ولایت به معناى امام قابل جعل نیست، خیلى از ائمه: حکومت نداشتند ولى ولایت داشتند، حکومت مجرى آن چهارتاى دیگر است در عرض هم نیست». (81) از آنچه در تبیین مفهوم ولایت مطلقه فقیه از کلمات امام آورده شد، پاسخ دو شبهه دیگر هم روشن شد: 1- شبهه استبداد راى و دیکتاتورى در ولایت فقیه که امام فرمودند: ماهیت ولایت فقیه با دیکتاتورى و دموکراسى فرق دارد: « - سران گروهک ها - بعدا وارد دانشگاه مى شوند و مى گویند: "ولایت فقیه نباشد - دیکتاتورى است" اگر یک ولایت فقیهى دیکتاتورى بکند از ولایت مى افتد، اسلام هر فقیهى را که ولى نمى کند; آن که علم دارد عمل دارد، مشى اش به مشى اسلام است، سیاستش به سیاست اسلام است. از براى این است که یک
آدمى که تمام عمرش را دراسلام گذرانده و در مسائل اسلامى گذرانده و آدم عوضى نیست و صحیح است، این تجارب را داشته باشد به این امرها، نگذارد که هرکس هر کارى دلش مى خواهد بکند». (82) 2- شبهه علت لزوم اطاعت از ولى فقیه همانند اطاعت از معصوم: با این که معصوم نیست که امام فرمودند: «دلیل ولایت فقیه همان دلیل امامت است». (83) بنابراین، دلیل اطاعت امام به عینه دلیل اطاعت از ولى فقیه است به وحدت ملاک، که همان عدم تعطیل حدود الهى و اقامه احکام دین است. 5. شبهه سکولاریزم با منشا اگزیستانسیالیزم این شبهه با منشا اگزیستانسیالیزم و محوریت آزادى مطلق مطرح شده که دین و به تبع آن حکومت دینى را مایه سلب آزادى از انسان مى داند و امروزه کسانى دانسته یا ندانسته، خواسته یا ناخواسته با مطرح کردن آزادى بیان، قلم، آزادى در قرائت دینى، دموکراسى و پلورالیزم از آن تبلیغ مى کنند و از آزادى یک مفهوم پوچ و بى محتوا و میان تهى ساخته اند و آن را بهانه تاخت و تاز برکیان و شرف اسلام و روحانیت و ملت و انسانیت و فطرت و ضروریات دین و بدیهیات مذهب قرار داده و در سایه آن هرچه مى خواهند مى نویسند و مى گویند. امام در این باره گفته
است: «و ترویج تمدن غرب از راه مفاهیم رنگ باخته اى همانند آزادى مطلق باید مانندآن ها که مى گویند این است که چریک هاى فدایى، و فلان دسته منافق و فلان دسته کافر و فلان دسته اى که هیچ اعتقاد به اسلام ندارند، اینها آزاد باشند و بیایند و هرچه دلشان مى خواهد بگویند و هر کارى مى خواهند بکنند و لو فرض کنید بر علیه اسلام حرف بزنند آزادند و لو بر ضد جمهورى اسلامى حرف بزنند و این هم آزادند - و یک دسته نفهم هم مى گویند نخیر باید این چیزها باشد این ها مقصودشان این نیست که آزاد باشیم - اینها مقصودشان آن نقشه اى است که طرح شده است برایشان و مرتب مى خواهند پیاده کنند.» (84)
معیارها و محدوده آزادى بیان، قلم و قرائت دینى در کلام امام عبارت است از: 1- عدم ضدیت و مقابله بااسلام 2- درحدى که مایه هتک و ضرر زدن به دین و ملت و نظام و روحانیت نباشد3- مغایر با اصول دین و احکام ثابت اسلام و ضروریات دین و مذهب نباشد. آزادى معنوى: «آزادى تنها سعادت ملت نیست، استقلال تنها سعادت ملت نیست، مادیت تنها سعادت نیست این ها در پناه معنویات سعادتمنداند، معنویات مهم است، بکوشید تا معنویات تحصیل کنید، علم تنها فایده ندارد، علم با معنویات
علم است، ادب تنها فایده ندارد، ادب با معنویات، معنویات است که تمام سعادت بشر را بیمه مى کند و کوشش کنید در تحصیل معنویات، در خلال علم که تحصیل مى کنید معنویات را تحصیل کنید، دانشگاه ها معنویت پیدا بکنند، مدارس معنویت پیدا بکند، مکتب ها معنویت پیدا بکنند تا ان شاءالله سعادتمند بشوند.» (85) آزادى بیان: «امروز جوانان و اندیشمندان در فضاى آزاد کشور اسلامى مان احساس مى کنند که مى توانند اندیشه هاى خود را در موضوعات و مسائل مختلف اسلامى بیان دارند، با روى گشاده و آغوش باز حرف هاى آنان را بشنوند و اگر بیراه مى روند با بیان آکنده از محبت و دوستى راه راست اسلامى را نشان آن ها دهید و باید به این نکته توجه کنید که نمى شود عواطف و احساسات معنوى و عرفانى آن [ها] را نادیده گرفت و فورا رنگ التقاط و انحراف بر نوشته هاشان زد و همه را یکباره به وادى شک و تردید انداخت. به جاى پرخاش و کنار زدن آن ها با پدرى و الفت با آنان برخورد نمود - اگر قبول هم نکردند مایوس نشوید در غیر این صورت خداى ناکرده به دام لیبرال ها و ملى گراها و یا چپ و منافقین مى افتد.» (86) باید برنامه و نشریات همه جناح ها بدون ابهام متکى به اسلام و حکومت
اسلامى باشد: (87) «در سنت یک جور سنت را بیان مى کند که منحرف بکند در کتاب یک جور کتاب را بیان مى کند که منحرف بکند بسیارى از این آدم هایى که منحرف کردند و مى کنند جوان هاى ما را، از این ها هست که در قشر شما و در قشر ما بودند و متقى نبودند، الهى نبودند، خدایى نبودند فقط توجه به این بوده است که مقام چه باشد، توجه به این بوده است که حقوق چقدر باشد.» (88) آزادى قلم: «نهضت آزادى آمریکایى است - ضرر آن ها که متظاهر به اسلام هستند و با این حربه جوانان مارامنحرف خواهند کرد و نیز با دخالت بى مورد در تفسیر قرآن کریم و احادیث شریفه، تاویل هاى جاهلانه موجب فساد عظیم ممکن است شود. نهضت آزادى و افراد آن از اسلام اطلاعى ندارند با فقه اسلامى آشنا نیستند از این جهت گفتارها و نوشته هاى آن که منتشر کرده اند مستلزم آن است که دستورات حضرت مولى امیرالمؤمنین را در نصب ولایت و اجراى تعزیرات حکومتى که گاهى بر خلاف احکام اولیه و ثانویه اسلام است برخلاف اسلام دانسته و آن بزرگوار را نعوذ بالله تخطئه بلکه مرتد بدانند و یا اینکه همه امور را از وحى الهى بدانند بر خلاف ضرورت دین است نتیجه; چون موجب گمراهى افراد بى اطلاع
از مقاصد شوم آنانند مى گردد برخورد قاطعانه شود و رسمیت نداشته باشد»; (89) «مساله کتاب آیات شیطانى کارى حساب شده براى زدن ریشه دین و دیندارى و در راس آن اسلام و روحانیت است»; (90) «به اطلاع مسلمانان غیور سراسر جهان مى رسانم مؤلف کتاب آیات شیطانى که علیه اسلام و پیامبر و قرآن تنظیم و چاپ و منتشر شده است، همچنین ناشرین مطلع از محتواى آن محکوم به اعدام مى باشند.» (91) تفسیر به راى و قرائت دینى: «باید شما دانشجویان دانشگاه ها و سایر طبقات روحانى و غیره از دخالت دادن سلیقه و آراء شخصى خود در تفسیر آیات کریمه قرآن مجید و در تاویل احکام اسلام و مدارک آن جدا خود دارى کنید و ملتز م به احکام اسلام به همه ابعادش باشید و مطمئن باشید آنچه صلاح جامعه است در بسط عدالت و رفع ایادى ظالمه و تامین استقلال و آزادى و جریانات اقتصادى و تعدیل ثروت به طور عاقلانه و قابل عمل و عینیت در اسلام به طور کامل مى باشد و محتاج به تاویلات خارج از منطق نیست و لازم است مراقب باشید با کمال دقت و هوشمندى که کسانى که التزام به اسلام ندارند به جمیع ابعادش ولو در اصلى از اصول با شما
موافق نیستند آن ها را دعوت به التزام کنید و اگر مؤثر نشد از شرکت دادن آن ها در اجتماعات و انجمن هاى اسلامى احتراز کنید.» (92) «اینان از اول تاکنون اسلام را وسیله اهداف شوم خود کرده و قرآن و نهج البلاغه را به بازى گرفته و جوانان پاکدل را به دام خود انداخته بودند تا جوانى شان را در راه اهداف استعمارى آنان به تباهى بکشند.» (93) جوانان عزیز دبیرستانى و دانشگاهى توجه کنند که سران و سردمداران گروه ها که مى خواهند با اسم اسلام پایه هاى آن را سست کنند و جوانان را به دام اندازند هیچ اطلاعى از اسلام و اهداف قوانین آن ندارند و با خواندن چند آیه از قران و چند جمله از نهج البلاغه و تفسیرهاى جاهلانه و غلط نمى شود اسلام شناس شد. اینان با تفسیر انحرافى چند جمله و چند آیه، آیات و جملات صریح را که مخالفت واضح با مرام انحرافى و التقاطى آنان دارد، انکار مى نمایند و در حقیقت، تمسک به قران و نهج البلاغه براى کوبیدن اسلام و قرآن است تا راه را براى رهبران غربى و شرقى خود باز کنند و شما جوانان عزیز و سرمایه هاى کشور را بر ضد مصالح کشور خودتان بسیج نمایند.» (94) آزادى صادراتى: ما با تمدن مخالف نیستیم با تمدن صادراتى
مخالفیم... آزادى صادراتى، آزادى است که بچه هاى ما را به فحشا کشاند و مراکز فساد هر چه خواست زیاد شد به اسم و آزادى، همه مطبوعات ما در خدمت آن ها بود براى این که جوان هاى ما را از دانشگاه منصرف کنند (95) دانشگاه باید آدمى درست کند که از حیث علمیت کشور را اداره کند: (96) آزادى وارداتى (دموکراسى): موجب تباهى ملت و جوانان است... آزادى که بوسیله آن مى خواهند بر ما حکومت کنند (97) «شما با اسم آزادى و آزادى خواهى و دموکراسى مى خواهید این مردم را دوباره برگردانید به حال اول و این آزادى است که شما از خارج الهام گرفتید و ما آزادى و ارواح را قبول نمى کنیم» (98) «روشن فکرهاى اسلامى، روشن فکرهاى و ارواح را کنار بزنند غربزده ها را کنار بگزارید» (99) «مى خواهند ملت ها وابسته به غیر باشند این آزادى ها را سوغات مى آورند» (100) «دانشگاه باید مرکز تربیت باشد - و الا عالم بى تربیت مضر است». (101) سلب آزادى با آزادى: و اگر خداى نخواسته آزادى را صرف کردیم بر خلاف مسیر ملت و اسلام، حالا که آزاد شدیم خودمان را به هرج ومرج بکشیم، حالا که آزاد هستیم به زیر دستان خودمان ظلم کنیم، حالا که آزاد هستیم بر خلاف نظامات اسلامى و بر خلاف نظامات ملى عمل
کنیم هرج و مرج بپا کنیم چون آزاد هستیم، تحت هیچ قاعده نباشیم تحت هیچ یک از قواعد اسلامى و ملى نباشیم، اگر اینطور باشد، آزادى را سلب کردیم و بر خلاف مسیر ملت و بر خلاف مسیر اسلام.» (102) امام و «پلورالیزم»: «اگر گروه ها مختلف باشند ولى در امور عقیدتى و در اصول عقاید اسلامى تفاهم داشته باشند آسیب نمى بینند و درگیرى در اختلاف آراء و عقیده است. شما باید کوشش کنید با گروه هاى دیگرى که مسلمان هستند و استقلال و آزادى و جمهورى اسلامى را مى خواهند تفاهم داشته باشید مهم این است که مقصد، مقصد واحد باشد، هر چند از راه هایى مختلف به آن مقصد مى رسیم و این اساس امور است و اگر این طور نشود، منجر به درگیرى مى شود.» (103) 6. ایجاد تفرقه و جدایى بین حوزه و دانشگاه «بین روحانى و دانشگاه اختلاف ایجاد کردند و سپس مردم را از روحانى جدا کردند تا هر کارى مى خواهند بکنند. این دو قشر مغز متفکر جامعه هستند.» (104) «مى گفتند: این آخوندها مرتجع اند،این ها مى خواهند ما را بر گردانند به آن عصر حجر همه آثار تمدن را با آن مخالفند. مى آمدند پیش این قشر مى گفتند (این ها دین ندارند) این بى دین ها، یک مشت فکلى بى دین
و طورى تزریق مى کردند که مع الاسف بعضى از اشخاص بى عمق باورشان مى آمد این باور اسباب این شد که این دو قشر از هم جدا شدند، این به او بدبین شد او به این بدبین شد چه دو قشرى، دو قشرى که مربى جامعه بودند، دو قشرى که باید - جامعه را - با مساعى هم دست به هم بدهند و جامعه را اصلاح بکنند، این ها را از هم جدا کردند، دو قشرى که اگر این دو قشر به مسیر صحیح باشد، تمام ملت به مسیر صحیح مى رود.» (105)
از آنچه تا کنون بیان شد، انواع انحرافات و کژروى ها نیز مشخص مى شود که خطرناک ترین نوع آن، انحراف فکرى است که مایه انحرافات اخلاقى و عملى است که موجب ستیزه جویى با اسلام، روحانیت، ملت و علت روى برتافتن از تهذیب نفس و عمل لله و سبب اختلاف و نفاق و تفرقه و وابستگى و غربزدگى است. در اینجا به فهرستى از انحرافات بسنده مى کنیم: 1. مخالفت با اصل اسلام و ضروریات و احکام ثابت دین; 2. گرایش به مکاتب انحرافى و فکرى غرب و شک گرایى و القاء شبهات در زمینه مبارزه بادین و تبلیغ جدایى دین از سیاست; 3. تخطئه امامان معصوم:; 4. تفسیر
به راى و قرائت هاى جاهلانه دین و قرآن; 5. مخالفت با روحانیت و ولایت فقیه; 6. غربگرایى و....; 7. مخالفت با خواسته هاى ملت و کژروى از مسیر مردم; 8. تضعیف نظام جمهورى اسلامى و مخالفت با ارکان نظام; 9. نفاق و تفرقه افکنى به بهانه هاى زبان، نژاد و....; 10. احیاى سنت هاى شاهنشاهى و طاغوتى.
طبیعت گرایى و لذت جویى: (106) «مراقب باشید در دانشگاه... مى خواهند نفوذ کنند و فریاد وا اسلاما مى زنند - شیاطین انسى هستند در هر صورتى و هر شکلى انسان را منحرف مى کنند»; (107) «چشم و گوشتان را باز کنید که اگر کسى آمد وگفت در آن مسیر باشید توجه کنید که غرضى در آن هست، اگر آمدند گفتند دانشگاه چه جورى هست هر وقت آمدند گفتند روحانى چه جورى هست بدانید کارى که شما کرده اید سنگین تمام مى شود براى آن ها.»; (108) «هم اینان بوده اند که از مسیرملت جدا و در مسیر طاغوت و از انقلاب اسلامى بر کنار و بر ضد آن فعالیت مى کردند -... از رفراندم مى خواستند جلوگیرى کنند... از آراء اکثریت قریب به اتفاق ملت سرپیچى مى کنند... با ملت مخالف ... وابسته به شرق و غرب. .. به تبلیغات آنان گوش فرا ندهید - از آنان احتراز کنید.»; (109) «شعار در دانشگاه
بر ضد قرآن، مخالفت با شعایر اسلامى، بر ضد ارتش، روحانى، مؤمنین متدینین، سخنى گفتن، درست کردن اجتماعات و تفرقه بین طوایف، شعار جدایى دین از سیاست، شعار آزادى تا هر چه دلشان مى خواهد بکنند و لو فرض بر ضد اسلام حرف بزنند.»; (110) «این ها به حسب ظواهرشان و بر حسب ادعاهاى شان بیش تر از شما ادعاى مسلمانى مى کنند و از شما بیش تر آدابش را به جا مى آورند وقتى حالشان را مطالعه مى کنید مى بینید رویه شان با رویه شما فرق دارد، اسلامى که آن ها مى گویند غیر از اسلامى است که اسلام مى گوید. سوابق شان را مطالعه کنید چه تقاصیرى دارند.» (111) دامن زدن به آزادى وارداتى: «با نوشتارشان مى خواهند ایمان مردم را بگیرند، از اسلام مى ترسند - وقتى صحبت جمهورى اسلام شد هیاهو کردند.» (112) باشعار آزادى - دموکراسى - آزادى دلبخواهى الفاظ جالبى که هیچ جاى دنیا معنایش پیدا نشده هر کسى براى خودش معنایى مى کند.»; (113) «بعضى از اساتیدهستند که نمى گذارند تحصیل حسابى کنند آن ها را توقف مى کنند مانع از پیشرفت آن ها هستند در خدمت غرب هستند و مى خواهند در همه چیز محتاج غرب باشیم.» (114)
امام; راهکارهاى ذیل را براى جلوگیرى از انحراف در دانشگاه ارائه داده اند: 1. شناخت اسلام و تبیین معارف اسلامى«تمام مقصد ما
اسلام است، همه اسلام براى این که اسلام مبدا همه سعادت ها و همه قشرها را از ظلمات به نور مى رساند.»; (115) «وحدت مذهبى داشته باشید خاضع به احکام اسلام شوید.»; (116) «باید فداکارى کنید در ارجاع مجد و عظمت اسلام که در راس عظمت معنوى آن است.»; (117) «باید جوانان روحانى و دانشگاهى قسمتى از وقت را صرف کنند در شناخت اصول اساسى اسلام که در راس آن توحید و عدل و شناخت انبیاى بزرگ، پایه گذاران عدالت و آزادى است، از ابراهیم خلیل تا رسول خاتم(ص) و در شناخت طرز تفکر آن ها از نقاط اقصاى معنویت و توحید تا تنظیم جامعه و نوع حکومت و شرایط امام و اولى الامر و طبقات دیگر. (118) «حدود الهى براى حفظ حقوق بشر است.» (119) 2. تهذیب نفس و تربیت صحیح اسلامى «ما مى خواهیم یک جمعیتى نورانى پیدا بکنیم، یک قشرهاى نورانى که وقتى وارد مى شویم و یک دانشگاهى، عملش نورانى، علمش نورانى، اخلاقش نورانى، همه چیزش نورانى باشد، الهى باشد. پیروى نه براى این است که ما برسیم به یک مثلا آزادى، برسیم به یک استقلالى و منافع براى خودتان باشد، همین، همین دیگر تمام؟ حالا که دیگر منافع مال خودمان باشد، دیگر کارى دیگر نداریم؟ این ها مقدمه است، همه اش مقدمه این است که یک ملت
انسان پیدا بشود، یک ملتى که روح انسانیت در آن باشد پیدا بشود، تحول پیدا بشود. در خود اشخاص آن چیزى که مطرح است پیش انبیا انسان است. آن چیز، چیز دیگرى نیست، انسان مطرح است. پیش انبیا انسان است آن چیز، چیز دیگرى نیست، انسان مطرح است پیش انبیا، چیز دیگر پیش انبیا مطرح نیست. همه چیز به صورت انسان باید درآید.» (120) این آدمى که از زیر دستگاه شما یا از دستگاه ما بیرون مى آید اگر مؤمن باشد دیگر نمى شود که زیر بار ظلم اجانب برود و یا تطمیع بتوانند بکنند او را، این تطمیع ها و تهدیدها را همه، آنى که تطمیع مى شود و تهدیدش آن ها اثر مى کند آن هایى است که ایمان ندارند آنى که تقوا و ایمان دارد نه تطمیع در او تاثیر مى کند که خیانت کند.»; (121) «شما دانشگاهى ها کوشش کنید که انسان درست کنید، اگر انسان درست کردید مملکت خودتان را نجات مى دهید، اگر انسان متعهد درست کردید...» (122) «اگر مردم را تربیت کنید به یک تربیتى سالم دعوت کنید به این که با خدا آشنا بشوند با معارف الهى آشنا بشوند، با قرآن آشنا بشوند که این طور شد کشور شما سالم مى ماند و به جاهاى دیگر هم سرایت مى کند.» (123) «از این رو است که نقش
معلمان و اساتید در تربیت و تهذیب دانش آموزان و دانشجویان به عنوان اساسى ترین و مؤثرترین نقش مطرح مى گردد و همه دیدید که گرایش آنان به شرق و غرب براى کشورمان
چه فاجعه ها آفرید و دانشگاه ها را به صورت دژ محکمى براى خدمت به شرق و غرب درآورد.»; (124) «از اغراض جزئى که تمامش با اغراض دنیویه و به کارهاى شیطانى برمى گردد احتراز کنید.» (125) 3. شناخت مواضع استکبارى «اصل گفتنمان این است که آمریکا نباید باشد، نه آمریکا تنها، شوروى هم نباید باشد، اجنبى نباید باشد، منطق ما این است و فریاد ما هم همین است.»; (126) «به فکر کشور باشند و توطئه ها رابا وحدت کلمه خنثى کنند آن هایى که در بین مردم، کارگرها، دهقان ها، در دانشکده ها، دانشگاه ها مى روند و تخم فساد مى کارند آن ها را بشناسند ببینند که این ها چه کسانى هستند و از کجا تایید مى شوند و کى آن ها را تایید مى کند. قلم هاى مسموم را بشناسند، اشخاصى که قلم دست مى گیرند بر ضد اسلام، بر ضد روحانیت، بر ضد مسیر ملت قلم فرسایى مى کنند بشناسید آن ها را، سوابق این ها را به دست بیاورید، مطالعه در احوال و سوابق این ها بکنند.»; (127) «بیدار باشید علماى اعلام، خطباى عظام،دانشگاهى، بازارى، کارگر، دهقان، همه بیدار باشید و دشمن خودتان را بشناسید دشمن هاى اسلام را بشناسید: اگر اسلام نبود این ها که براى آزادى قلم فرسایى مى کنند، اینجا نبودند، آزادى نداشتند. آزادى را اسلام به ما داد، قدر این آزادى را بدانید.»; (128) «(منافقین
و تروریسم) آن ها افکارشان، افکاراسلامى نیست و از اسلام خبرى ندارند و از ایمان اطلاعى ندارند و افکارشان افکار مادى و براى دنیا کار مى کنند و به هواى دنیا هستند.» (129) 4. اتحاد حوزه و دانشگاه مسرتى که امام; در اتحاد حوزه و دانشگاه ابراز مى کند، در هیچ جاى کلمات وى دیده نشده است و هیچ چیزى امام را به آن اندازه دلشاد نکرده است. عبارت امام چنین است: «چه مجلس شورانگیزى است و چه اجتماع مبارکى، یک روز بود که دانشگاه و حوزه هاى علمیه از آن که از هم جدا بودند، جوى بوجود آورده بودند که با هم شاید دشمن بودند... اساس هم این بود که این دو قشرى که با اتحادشان تمام ملت متحد مى شود از هم جدا نگه دارند و با هم مخالفشان کنند تا ملت اتحاد پیدا نکنند.» (130) این تعبیر اهمیت ویژه و حدت حوزه و دانشگاه را در نزد امام مى رساند. «دانشگاهى ها که یک عضو مؤثرند توجه به این داشته باشند که ما باید با این معممین که یک عضو مؤثرند آقایان خیال نکنند که معممین چه، شما مى بینید که ملت با این هاست، ملت که شما با آن ملت مى خواهید کار انجام بدهید با این هاست، هر روزى این ها بخواهند ملت را به یک راهى ببرند،
تبعیت مى کنند، براى این که این ها را نماینده امام مى دانند.» (131) «این قشر روحانى را اگر از دست بدهیم شکست مى خوریم، ما ها دیگر عرضه نداریم، این ها هستند که مى توانند کا ر انجام دهند. این قشر را نباید از دست بدهیم. روحانى هم گمان نکند که دانشگاهى چه، مقدرات مملکت ما دست دانشگاهى هاست، فرداى امروز، مقدرات مملکت ما دست این هاست.» (132) «اسلام را ملاها پیش مى برد و براى این است که این ها براى خدا دارند حرف مى زنند و عمال اسلام هستند و مردم علاقه به اسلام دارند. این مطلب را کنا ر بگذارید که منهاى آخوند، نمى شود آقا، شما بخواهید مملکتتان را اصلاح کنید، منهاى آخوند اصلاح بردار نیست اختلاف، عامل شکست انقلا ب از آن طرف هم، اگر آخوند بخواهد بگوید که منهاى دانشگاه، منهاى جبهه هاى سیاسى، آن هم صحیح نیست براى این که آن هم کارشناسى لازم دارد.»; (133) «... حفظ برادرى روحانى ودانشجویان نگویید دانشگاهى بى دین است،... آخوند مرتجع است، نخیر غلط است این ها، هر دو با هم ست برادرى بدهند.» (134) «لازم است طبقات محترم روحانى و دانشگاهى باهم احترام متقابل داشته باشند. جوانان روشن فکر دانشگاه ها به روحانیت و روحانیون احترام بگزارند، خداوند آن ها را محترم شمرده.» (135) 5. اسلامى کردن دانشگاه ها «جدیت بکنید دانشگاه را درستش کنید، دانشگاه را
اسلامیش کنید. مملکت مابراى اسلام زحمت کشیده است و باید براى اسلام زحمت بکشد و مى کشد و همه چیزش باید اسلامى بشود.»; (136) «دانشگاه ها را مد نظر بگیرید که اسلامى شود و اگردانشگاه ها اسلامى شود مسائل ما در آینده حل است.» (137) بعضى گمان کرده اند که کسانى که اصلاح دانشگاه ها را مى خواهند و مى خواهند دانشگاها اسلامى باشد این است که علوم دو قسم است، علم هندسه یکى اسلامى است، یکى غیر اسلامى، علم فیزیک یکى اسلامى است یکى غیر اسلامى، از این جهت اعتراض کرده اند که علم اسلامى و غیر اسلامى ندارد... بعضى توهم کرده اند... که باید دانشگاه اسلامى بشود یعنى فقط علم فقه و تفسیر و اصول در آنجا باشد... این ها اشتباهاتى است که بعضى ها مى کنند یا خود را به اشتباه مى اندازند...آنچه ما مى خواهیم بگوییم این است که دانشگاه هاى ما دانشگاه هاى وابسته است...دانشگاهاى استعمارى است... اشخاصى هستند که غربزده هستند... جوان هاى مارا غربزده بار مى آورند دانشگاه هاى ما یک دانشگاه هایى که براى ملت مفید باشد نیست... دانشگاه هاى ما مبدل شده است به یک میدان جنگ تبلیغاتى، ما مى گوییم جوان هاى ما اگر علم هم پیدا کردند تربیت ندارند مربا به تربیت اسلامى نیستند...، ما که مى گوییم باید بنیادا - باید - اینها تغییر بکند، مى خواهیم بگوییم که دانشگاه هاى ما باید در
احتیاجاتى که ملت دارد در خدمت ملت باشند نه در خدمت اجانب، اساتیدى که در دانشگاه هاى ما هستند بسیارى از آن ها در خدمت غربند، جوان هاى ما را شست وشوى مغزى مى دهند، جوان هاى ما را تربیت فاسد مى کنند. ما نمى خواهیم بگوییم که علوم دو قسم است که بعضى مناقشه کنند - عمدا یا از روى جهالت - ما مى خواهیم بگوییم که دانشگاه هاى ما اخلاق اسلامى ندارند، دانشگاه ما تربیت اسلامى ندارد، اگر دانشگاه هاى ما تر بیت اسلامى و اخلاق اسلامى داشت میدان زد و خورد عقاید که مضر به حال این مملکت است نمى شد. » (138) 6. مناظره و بحث و حل شبهات «اسلام دین مستند به برهان و متکى به منطق است و از آزادى بیان و قلم نمى هراسد و از طرح مطلب هاى دیگر که ا نحراف آن ها در محیط خود آن مکتب ها ثابت و در پیش دانشمندان خودشان شکست خورده است باکى ندارد. درگیرى نکنند.»; (139) «با آن هامباحثه کنید که از دانشمندان اسلامى دعوت کنید با آن ها به بحث و گفت وگو بنشینید.» (140) 7. پرهیز از اختلاف ها و گروه بازى ها«اى مسلمانان جهان! و اى پیروان مکتب توحید! رمز تمام گرفتارى هاى کشورهاى اسلامى اختلاف کلمه و عدم هماهنگى است و رمز پیروزى وحدت کلمه و ایجاد هماهنگى است... تفرقه و جدایى و گروه گرایى اساس همه
بدبختى ها و عقب افتادگى ها است.»; (141) «جوان ها در مقابل آمریکاى استکبارى بایستند،جوان ها در مقابل خودشان مى ایستند.» (142) 8. شست وشوى مغزى از وابستگى «مغزها را از این وابستگى فکرى شست وشو بدهید و با این انتخاب ملت خود را نجات دهید.» (143) 9. خودکفایى «خودکفایى در سایه پشت کردن به تمدن غرب است.» (144) 10. کار براى خدا «خداى تبارک و تعالى مى فرماید که: من فقط یک موعظه دارم به شما (قل انما اعظکم بواحده) که به امت بگو که فقط من یک موعظه دارم به شماو آن موعظه این است که قیام کنید وقیام لله باشد، قیام لله کنید.» (145) گرچه استکبار از درون و برون سعى در، بند کشیدن انسانیت دارد و گرچه همیشه از نهان راه ها وارد شده و بامکر و حیله قصد اسارت فکر و تسخیر جان انسان را دارد، اما از آنجایى که در این طرف میدان رزم، خداى بزرگ مرتبه قرار دارد و سپاهیان خدایى، همانند دیدبان عقل، راهنماى نبوت، و چراغ وحى، و مدافعان ملکوتى فرشتگان، و سلسله فریاد گران و بیدار گران اقالیم قبله همانند امام که ادامه کاروان انبیاء و شهدا و صدیقین اند، دشمن همیشه در خسران و ناکامى است و تا اندیشه امام; وجود دارد و تا مکتب اسلام ناب محمدى هست، پرچم هاى هدایت توحیدى، بر فراز
قله افکار ملل آزاده در اهتزاز و شعله هاى جاودانى طور سیناى مکتب اهل بیت: روشنایى بخش شاهراه پویندگان حقیقت و مسافران الى الحق مع الحق بالحق است.
: 1- صحیفه نور، ج 1، ص4 - 3 2- مفاتیح الجنان - ادعیه وارده درایام ماه رجب دعاى پنجم 3- الف) مدیریت رفتار سازمانى ج 1 ص 108 - استفن رابینز. ب) مدیریت فرهنگ سازمان - دکتر سلیمان ایران زاده. ج) فرهنگ علوم سیاسى - واژه ksir- على آقابخشى و.... 4- واژه نامه فلسفى و علوم اجتماعى - دکتر جمیل صلیبا -. فرهنگ علوم سیاسى واژه noitaived 5- صحیفه نور، ج 1، ص21 - 16 6- همان، ج7، ص 81 7- همان، ج7، ص 81 تا 884- همان، ج 1، ص86 تا 100 9- همان، ج 14، ص 278 تا ص 282 10- همان، ج17، ص 88 تا 91 11- همان، ج17، ص17 تا26 13-12- همان، ج 1، ص 118 تا 125 / ص 161 14- همان، ج 5، ص39 تا 41 15- همان، ج 1، ص 161 تا 162 16- همان، ج 5، ص39 تا 41 17- همان، ج 1، ص 161 تا 162 19-18- همان، ج9، ص 185 تا ص 188 / ص257 تا ص 262 21 -20- همان، ج 2، ص17 تا
ص 21 / ص 50 22- همان، ج 8، ص6 تا 10 23- همان، ج7، ص46 24- همان، ج6، ص 255 تا ص 262 25- همان، ج 12، ص106 تا 114 26- همان، ج 2، ص17 تا ص 21 27- همان، ج6، ص269 تا ص 271 28- همان، ج7، ص 44 تا ص47 29- همان، ج6، ص269 تا ص 271 30- همان، ج 11، ص198 - 189 31- همان، ج 12، ص 52 تا 55 32- همان، ج 12، ص 52 تا 55 33- همان، ج6، ص 55 تا ص 62 34- همان، ج 15، ص 112 تا ص116 35- همان، ج9، ص 185 تا 188 36- همان، ج17، ص17 تا26 38-37- همان،ج19، ص 122 تا ص/123 ص 90 39- همان، ج17، ص17 تا26 40- همان، ج 5، ص39 تا 41 41- همان، ج7، ص 15 تا ص17 44 -43-42- همان، ج1، ص233 تا ص 242 / ص 118 تا ص 125 / ج 1 ص 130 تا ص 131 46-45- همان، ج 2، ص 11 تا ص /14 ص 15 47- همان، ج 1، ص 118 تا ص 125 48- همان، ج13، ص 168 تا 174 49- همان، ج 2، ص 181 تا ص189 50- همان، ج 1، ص
8 تا ص 14 51- همان، ج13، ص 168 تا ص 174 52- همان، ج 2، ص 181 تا ص189 53- همان، ج6، ص 201 تا ص 218 55 -54- همان، ج 1، ص 165 تا ص /175 ص86 56- همان، ج6، ص 201 تا ص207 57- همان، ج 2، ص236 تا ص 245 60-59-58- همان،ج21، ص88 تا ص/101 ص88 تاص /101 ص 88 61- همان، ج9، ص 25 تا ص 32 62- همان، ج 1، ص 161 تا 162 63- همان، ج9، ص 185 تا ص 188 64- همان، ج 12، ص 52 تا 55 65- همان، ج 1، ص233 تا ص 242 66- همان، ج 20، ص27 تا ص 34 67- همان، ج 1، ص 64 تا66 68- همان، ج 21، ص 88 تا ص 101 69- همان، ج9، ص257 تا 262 70- همان، ج 1، ص233 تا ص 242 71- همان، ج7، ص59 تا ص 64 73-72- همان، ج 1، ص233 تا 242 74- همان، ج 21، ص 88 تا 101 75- همان، ج 1، ص 165 تا ص 175 78 -77-76- المکاسب، کتاب البیع، ج 2، ص 461 / ص 464 / ص 461 79- نهج البلاغه، خطبه33 80- المکاسب،تالیف امام، کتاب البیع،ج2،ص466 81- صحیفه نور، ج 20،
ص27 تا ص 34 82- همان، ج9، ص 178 تا 184 83- المکاسب، کتاب البیع، ج 2، ص 461 84- صحیفه نور، ج13، ص 168 تا 174 85- همان، ج7، ص 15 تا ص17 86- همان، ج 20، ص227 تا 244 87- همان، ج 2، ص17 تا 21 88- همان، ج6، ص 248 تا ص 252 89- همان، ج 22، 384 تا 385 91 -90- همان، ج 21، ص 88 تا ص 101 / ص86 92- همان، ج 2، ص17 تا 21 94 -93- همان، ج 15، ص 160 تا ص 162 / ص 160 تا ص 162 96-95- همان، ج 11، ص189 تا 198 97- همان، ج9، ص 188 98- همان، ج 8، ص269 تا273 99- همان، ج7، ص 120 تا126 100- همان، ج9، ص143 تا 148 101- همان، ج 11، ص189 تا ص 198 102- همان، ج7، ص 42 تا ص43 103- همان، ج 15، ص177 تا ص177 104- همان، جلد 12، ص106 تا 114 105- همان، ج6، ص 248 تا ص 252 106- همان، ج 8، ص6 تا 10 107- همان، ج17، ص 88 تا 91 108- همان، ج13، ص206 تا 212 109- همان، ج9، ص 185 تا 188 110- همان، ج13، ص 168 تا 174 113-112-111-
همان، ج9، ص 178 تا/184ص257 تا/262ص 178 تا184 114- همان، ج 12، ص 52 تا 55 115- همان، ج7، ص59 تا ص 64 116- همان، ج 1، ص 64 تا66 117- همان، ج 1، ص 161 تا 162 118- همان، ج 2، ص17 تا 21 119- همان، ج6، ص 172 تا ص 180 120- همان، ج7، ص59 تا ص 64 121- همان، ج6، ص 248 تا ص 252 122- همان، ج7، ص59 تا ص 64 123- همان، ج19، ص207 تا ص 212 124- همان، ج 15، ص 160 تا ص 162 125- همان، ج 11، ص 65 تا66 126- همان، ج 2، ص 132 تا ص 141 128 -127- همان، ج7، ص29 تا ص 30 129- همان، ج 15، ص 112 تا ص116 130- همان، ج13، ص206 تا 212 131- همان، ج6، ص 224 تا 232 132- همان، ج6، ص 224 تا ص 232 133- همان، ج 4، ص89 تا 95 134- همان، ج 1، ص 255 تا266 135- همان، ج 2، ص17 تا ص 21 136- همان، ج7، ص59 تا 64 137- همان، ج19، ص223 تا ص226 138- همان، ج 12، ص 52 تا ص 55 139- همان، ج9، ص 185 تا ص 188 140- همان، ج9، ص 185 تا 188 141-
همان، ج9، ص 225 تا226 142- همان، ج 12، ص 52 تا 55 143- همان، ج9، ص 185 تا ص 188 144- همان، ج 11، ص189 تا 198 145- همان، ج7، ص36 تا 14
رمرکز نشر آثار امام باید در مقابل انتساب مطالب خلاف واقع به امام بایستدحضرت آیت الله خامنه اى رهبر معظم انقلاب اسلامى روز شنبه در دیدار اعضاى ستاد برگزارى سالگرد ارتحال حضرت امام خمینى(ره) با تاکید بر لزوم تجلیل از یاد و نام بنیانگذار جمهورى اسلامى ایران تصریح کردند: بزرگداشت امام خمینى(ره) درواقع تجلیل از تفکر و آرمانى است که آن انسان والا در این راه، مجاهدت وخود را مخلصانه فدا کرد. به گزارش خبرگزارى جمهورى اسلامى، مقام معظم رهبرى با اشاره به اینکه تجلیل از امام و عشق روزافزون مردم به امام(ره) به سبب ظرفیت وجودى آن شخصیت بزرگوار است، افزودند: امام خمینى(ره) فداکارانه وبا تمام وجودبراى آرمان و تفکر جدید حیات اسلام، خود را در اسلام ذوب کرد، در نتیجه، آن تفکر در یاد و نام امام تجلى یافته است و تا زمانى که این تفکر زنده است،امام خمینى(ره) هم زنده خواهد بود. ایشان با اشاره به میراث گرانبهاى امام وحق ایشان بر نظام اسلامى، قدروارزش بزرگداشتها و تجلیل از امام(ره) را مورد تاکید قرار دادند وفرمودند: تجلیل از تفکر امام و گرامیداشت یاد و نام امام، خدمت به اسلام،نظام اسلامى و جامعه است. حضرت آیت الله خامنه اى افزودند:
برایند مسائل سیاسى و تحلیل آنها نشان مى دهد که دشمن براساس یک برنامه ریزى دهساله بعد از رحلت امام(ره)، توطئه اى را براى ضربه زدن به نظام اسلامى تدارک دیده بود که نام امام خمینى(ره) برسال گذشته و قداست آن این توطئه را ناکام گذاشت و منجى کشورو این نظام اسلامى شد. ایشان هم چنین با اشاره به اهمیت مرکز تنظیم و نشر آثار امام بر لزوم مراقبت از این مرکز تاکید کردند و فرمودند: باید با دقت بسیار، مراقب بودتا این سرچشمه افکار و اندیشه هاى امام(ره) براى کشور و پیروان راه امام همچنان زلال باقى بماند. حضرت آیت الله خامنه اى لزوم دفاع مرکز تنظیم ونشر آثار امام از حقانیت اندیشه هاى امام(ره) را نیز مورد تاکید قرار دادند و تصریح کردند: این مرکز باید بدون هراس از جوسازیها در مقابل انتساب برخى مطالب خلاف واقع به امام(ره) بایستد و از ایجاد تغییر و تحریف در کلمات و فرمایشات امام جلوگیرى کند. مقام معظم رهبرى هم چنین از زحمات و تلاشهاى اعضاى ستاد سالگرد ارتحال امام خمینى(ره) قدردانى کردند. در این دیدار پیش از سخنان مقام معظم رهبرى، محمدعلى انصارى ضمن ارائه گزارش کوتاهى از فعالیتهاى انجام گرفته براى بزرگداشت یاد امام(ره)در سال گذشته، از اصل ولایت فقیه بعنوان میراث گرانبهاى امام خمینى(ره)یاد و بر لزوم وحدت نیروهاى خودى حول محور ولایت فقیه و مشخص
شدن مرزها باجبهه غیرخودى تاکید کرد و سخنان امام گونه مقام معظم رهبرى (مدظله العالى)را در هفته هاى اخیر در جهت آرمانهاى آن حضرت واجب الاتباع دانست.
صحیفه مبین، شماره 50 عاشوری تلوکی، نادعلی
از نظر امام خمینى قرآن کتاب عرفان و اخلاق و انسان سازى است; ولى چون ظرفیتهاى عقلى همه مردم به یک اندازه نیست، معارف عالیه قرآنى در سطح فهم توده مردم به صورت داستان در آمده است تا آنان بتوانند ازاین سفره گسترده الهى حظى برگیرند. تکرارى که در قصص قرآن به چشم مى خورد، بدان جهت است که نقشى مؤثرتر در انسان سازى ایفا کند. این امر مهم از رهگذر تذکرات پى در پى و تلقینات متوالى جامه عمل به خودمى پوشد. تفاسیرى هم که بر قرآن نوشته مى شود، باید از همین ویژگى برخوردار باشد. کلید واژه ها: قصص قرآن، هدف نزول قرآن، تکرار در قرآن، روش تفسیر.
بى تردید امام خمینى را باید در زمره معدود عالمان ربانى دوران معاصر به شمار آوردکه به حقیقت معنا، با قرآن زندگى کردند و حیاتى جاودانه یافتند. ایشان اگر چه بنا به دلایلى به تفسیر قرآن نپرداختند; اما از مجموع مطالبى که در بیان و بنان ایشان در باره قرآن و تفسیر برخى از آیات مقدس و نورانى اش آمده است، بدون اغراق مى توان ده ها نکات سودمند استفاده کرد. یکى از نکات حائز اهمیت در بیانات ایشان در زمینه قرآن، بحث پیرامون قصه هاى قرآنى و عبرت آموزى و پندگیرى از داستان هاى فراوانى است
که در قرآن مطرح شده است. برخى معتقدند در قرآن 268 قصه آمده است[1] که بسیار در خورتامل است. حضرت امام بدون آنکه فرصت پرداختن به بحث و بررسى پیرامون این همه داستان را داشته باشند، به مجموع این قصه ها از زاویه اى دیگر نگریستند وهدف یا اهدافى را که قرآن از طرح این داستانها دنبال مى کرده است مورد توجه قراردادند. به اعتقاد ایشان، قرآن کتاب تاریخ و قصه نیست که بخواهد سرگذشت اقوام پیشین و یا قصه هاى جوامع گذشته را براى ما بازگو کند[2]. همان گونه که کتاب طب،فلسفه، فقه و یا سایر علوم هم نیست. بلکه کتابى زنده و حرکت آفرین وانسان ساز[3]. پس اگر مشاهده مى کنیم که در خلال آیات نورانى این کتاب مقدس داستان هایى از هر جا نقل شده است، حتى برخى از آن داستان ها تکرار شده اند، باید بدانیم که هدف، چیز فراتر از قصه گویى صرف است[4]. این جاست که به اهمیت نگاه امام به قرآن بیشتر پى مى بریم که پیوسته سعى داشتند قرآن را در صحنه زندگى مسلمانان بیاورند و نه تنها افکار و اندیشه ها،بلکه اعمال و رفتار مسلمانان را نیز قرآنى سازند. به عبارت دیگر حضرت امام همواره مى کوشیدند آیات قرآن را "کاربردى"سازند و از ذهن گرایى افراطى درباره قرآن و طرح مسائلى که هیچ ارتباط مستقیمى بازندگى جوامع اسلامى نداشته و
یا تاثیر سرنوشت سازى در دنیاى اسلام باقى نمى گذاشته است، به شدت پرهیز داشتند[5].
مطالبى که حضرت امام درباره قصه هاى قرآنى و دیگر مسائل مربوط به قرآن بیان داشتند، تماما برگرفته از دیدگاهى است که ایشان درباره این آخرین کتاب آسمانى دارند. به عقیده امام قرآن کریم سفره اى است که خداى تبارک و تعالى به وسیله پیغمبراکرم صلى الله علیه وآله وسلم در بین بشر گسترده است تا تمام بشر [اعم از] عامى عالم، فیلسوف، عارف،فقیه، همه از او استفاده کنند[6]. "این کتاب" آمده است که انسان را بسازد[7]. انسان بالقوه را انسان بالفعل کند[8]. "تمام دعوت هاى انبیا هم حسب اختلاف مراتب شان براى این بوده است که انسان بالقوه را انسان بالفعل کند و تمام علوم و عبادات ومعارف الهى و احکام عبادى براى این است که انسان ناقص را انسان کامل کند"[9]. برهمین اساس، آنجا که قرآن به نقل قصص مى پردازد و مثلا قصه حضرت موسى رابارها تکرار مى کند، هرگز هدف آن قصه گویى و داستان سرایى نیست. بلکه یگانه غایتى را که از نقل این گونه داستان ها مورد نظر قرار داده است، انسان سازى و تکامل بخشى هست و بس[10]. این نکته شاید اساسى ترین و محورى ترین مطلبى است که حضرت امام درباره معارف و حقایق قرآن مطرح فرموده اند. علاوه بر این، به اعتقاد
ایشان، قرآن "در بر دارنده برترین معارف در معرفت خداو اسما و صفات و افعال اوست که هیچ حکیم و عارف و سالکى را برتر و بیشتر از آن نه سخنى بوده و نه تواند بود; بلکه دسترسى به حد نهایى معارف قرآن نیز ویژه «من خوطب به» و خاصان او به توسط تعلیم اوست. بنابراین فهم کامل حقایق قرآن ازدسترس همگان خارج و فوق طاقت بشر است. با این همه اوصاف، قرآن در مرتبه نازله خود در خور فهم همگان است و سفره گسترده الهى است که همه مى توانند ازآن بهره گیرند. ولى باید دانست شرط بهره ورى هر چه تمام تر و کامل تر از قرآن بستگى تمام به پاکى درون و رفع موانع فهم و شاگردى عالمان حقیقى قرآن و ثقل کبیر - اهل بیت پیغمبرصلى الله علیه وآله وسلم - دارد"[11]. همان کسانى که به تعبیر امام، از تعلیم الهى بهره مندند ودر مکتب پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم آموزش دیده اند[12] و "مفاتیح وجود و مخازن کبریا ومعادن حکمت و وحى، و اصول معارف و عوارف، و صاحبان مقام جمع وتفصیل اند"[13].
حضرت امام از یک سو بر این باور صحیح اصرار مى ورزند که "تفسیر کتاب آن است که شرح مقاصد آن کتاب را بنماید"[14] و از سوى دیگر چنین عقیده دارند که مقصدنهایى قرآن به
شهادت آیات الهى، هدایت و تعلیم انسانها و ارائه طریق سلوک انسانیت است; از این رو اعتقاد دارند که تنها شیوه صحیح تفسیر قرآن، تفسیرعرفانى - اخلاقى است و از رهگذر این تفسیر است که مقصد خداوند براى بندگان آشکار مى شود. عبارت ایشان در این زمینه چنین است:" بالجمله [چون] کتاب خدا، کتاب معرفت و اخلاق، و دعوت به سعادت و کمال است; کتاب تفسیر نیز باید کتاب عرفانى -اخلاقى، و مبین جهات عرفانى و اخلاقى و دیگر جهات دعوت به سعادت آن باشد."[15]ایشان در توجه و پایبندى به این تفسیر تا آنجا پیش مى روند که هر تفسیرى غیراز آن را خطا مى شمارد و از مقصود اصلى قرآن به دور مى دانند و مى فرمایند: مفسرى که از این جهت تفسیر عرفانى - اخلاقى قرآن، غفلت یا صرف نظر کند، یا به آن اهمیت ندهد، از مقصود قرآن و منظور اصلى انزال کتب و ارسال رسل غفلت ورزیده است و این خطایى است که قرنها این ملت را از استفاده از قرآن شریف محروم نموده و راه هدایت را به روى مردم مسدود کرده است[16]. همچنین ضمن تقدیر از زحمات مفسران پیشین، اما نا کافى دانستن تفاسیرى غیراز تفسیرهاى عرفانى و اخلاقى مى نویسند:"مقصود ما از این بیان نه انتقاد در اطراف تفاسیر است; چه که هر یک از مفسرین زحمت هاى فراوان کشیده
و رنج هاى بى پایان برده تا کتابى شریف فراهم آورده اند «فلله درهم و على الله اجرهم»; بلکه مقصود ما آن است که راه استفاده از این کتاب شریف را، که تنها کتاب سلوک الى الله ویکتا کتاب تهذیب نفوس و آداب و سنن الهیه است و بزرگ ترین وسیله رابط بین خالق و خلق، و عروة الوثقى و حبل المتین تمسک به عز ربوبیت است، باید به روى مردم مفتوح نمود. علما و مفسرین تفاسیر فارسى و عربى بنویسند و مقصود آنها بیان تعالیم و دستورات عرفانى و اخلاقى و بیان کیفیت ربط مخلوق به خالق و بیان هجرت از دارالغرور به دارالسرور و الخلود باشد"[17]. ظاهرا حضرت امام اگر چه به جامعیت قرآن در همه ابعاد مادى و معنوى اش قائل بودند و عقیده داشتند که" قرآن مشتمل بر تمام معارف است و تمام مایحتاج بشر [درآن] است"[18]; ولى با این همه، بعد عرفانى - اخلاقى را در آن برجسته تر مى دیدند وبر این باور بودند که اقامه عدل، برپائى حکومت، مسائل سیاست و غیره که در قرآن آمده، تماما مقدمه رسیدن به معنویت و اخلاق و عرفان است. ایشان در یک جا فرمودند: "قرآن در عین حالى که یک کتاب معنوى، عرفانى و آن طورى است که به دست ماها، به خیال ماها، به جبرئیل امین هم نمى رسد; در عین حال یک
کتابى است که تهذیب اخلاق [هم] مى کند، استدلال هم مى کند، حکومت هم مى کند، وحدت را هم سفارش مى کند، قتال را هم سفارش مى کند. این ازخصوصیات کتاب آسمانى ماست که هم باب معرفت را تا حدودى که در حد انسان است، باز کرده است و هم باب مادیات را، و اتصال مادیات به معنویات را" [19]. در جایى دیگر در توضیح دلیل تکرار قصه در قرآن آورده اند: "در هر دفعه که اصل مطلب را تکرار کند، خصوصیات و لواحقى در آن مذکور است که در دیگران نیست; بلکه در هر دفعه یک نکته مهمه عرفانى یا اخلاقى را مورد نظر قرار داده وقضیه را در اطراف آن چرخ مى دهد."[20]از این عباراتى که از ایشان نقل کردیم، به خوبى اهمیت ابعاد عرفانى - اخلاقى قرآن را در نزد امام روشن مى سازد.ایشان حتى درباره ابعاد عرفانى قرآن تا آنجا پیش مى روند که عرفان را بزرگ ترین معجزه قرآن و پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله وسلم مى دانند ومى فرمایند: مسائل عرفانى به آن نحو که در قرآن کریم است در کتاب دیگر نیست واین معجزه رسول اکرم صلى الله علیه وآله وسلم است."[21]شکى نیست که با توجه به چنین باورى درباره قرآن است که حضرت امام به تفسیر عرفانى - اخلاقى قرآن گرایش دارند و تنها چنین تفسیرى را براى قرآن ممدوح و مجاز مى شمرند.
نقش سازنده و تربیتى داستان به اعتقاد امام تا آن اندازه مهم و حیاتى است که قرآن به عنوان آخرین کتاب آسمانى، بخش قابل ملاحظه اى از آیات نورانى خود را به بیان داستان و قصه اختصاص داده است. شاید این نکته براى مشتاقان امام و ارادتمندان آستان مقدس قرآن جالب توجه باشد که حضرت امام تا بدانجا براى قصه و داستان تاثیرات تربیتى قائل بودند که درنخستین سالهایى که به نگارش و تالیف پرداختند، آرزو داشتند فرصتى پیش آید تادرباره "قصص قرآن" کتاب مستقلى تالیف کنند. عین عبارت ایشان چنین است: "در این کتاب شریف قضایا به طورى شیرین اتفاق افتاده که تکرار آن انسان را کسل نکند; بلکه در هر دفعه که اصل مطلب را تکرارمى کند، خصوصیات و لواحقى در آن مذکور است که در دیگران نیست; بلکه در هردفعه یک نکته مهمه عرفانى یا اخلاقى را مورد نظر قرار داده و قضیه را در اطراف آن چرخ مى دهد و بیان این مطلب استقصاى کامل قصص قرآنیه را لازم دارد که در این مختصر نگنجد و در آرزوى این ضعیف بى مایه ثبت است که با توفیق الهى کتابى درخصوص "قصص قرآنیه" و حل رموز و کیفیت تعلیم و تربیت آنها به قدر میسورفراهم آورم"[22]. ایشان همچنین در بحث مفصلى
که در کتاب "آداب الصلوة" درباره قرآن ایرادفرموده اند، در زمینه مطالب متنوع و موضوعات فراوانى که در این آخرین کتاب آسمانى آمده است به تفصیل سخن گفته، از جمله چنین اظهار داشته اند: "و دیگر ازمطالب این صحیفه الهیه، قصص انبیا و اولیا و حکماست، و کیفیت تربیت حق آنها را،و تربیت آنها خلق را; که در این قصص فواید بى شمار و تعلیمات بسیار است و در آن قصص به قدرى معارف الهیه و تعلیمات ربوبیه مذکور و مرموز است که عقل رامتحیر کند... بالجمله، ذکر قصص انبیا علیهم السلام و کیفیت سیر و سلوک آنها وچگونگى تربیت آنها از بندگان خدا و حکم و مواعظ و مجادلات حسنه آنها، ازبزرگ ترین ابواب معارف و حکم و بالاترین درهاى سعادت و تعالیم است که حق تعالى، جل مجده به روى بندگان خود مفتوح فرموده و چنانکه ارباب معرفت واصحاب سلوک و ریاضت را از آنها حظى وافر و بهره کافى است، کسان دیگر را نیزنصیبى وافى و قسمتى بى پایان است"[23].
از نکات حائز اهمیت در آثار امام درباره قرآن، توجه ایشان به مساله تکرار در قصه هاو داستانهاى قرآنى است. حضرت امام اگر چه اصل نقل داستان در قرآن را به دیده هدایت و تربیت نگریسته اند; اما این ویژگى را در تکرار قصه ها برجسته تر دیده اند
وبارها بدان اشاره یا تصریح کرده اند. به اعتقاد امام "قصص قرآن، مثل قصه آدم و موسى و ابراهیم و دیگر انبیا علیهم السلام که مکرر ذکر شده، براى همین نکته است که این کتاب، کتاب قصه وتاریخ نیست; بلکه کتاب سیر و سلوک الى الله و کتاب توحید و معارف، و مواعظ وحکم است و در این امور، مطلوب تکرار است تا در نفوس قاسیه تاثیرى کند و قلوب از آن موعظت گیرد. به عبارت دیگر، کسى که بخواهد تربیت و تعلیم و انذار و تبشیر کند، باید مقصدخود را با عبارات مختلفه و بیانات متشتته، گاهى در ضمن قصه و حکایت، و گاهى درضمن تاریخ و نقل، و گاهى به صراحت لهجه، و گاهى به کنایت و امثال و رموز تزریق کند، تا نفوس مختلفه و قلوب متشتته هر یک بتوانند از آن استفاده کنند"[24]. ایشان همچنین در جایى دیگر در این باره فرموده اند: "قرآن کتاب تاریخ نیست بلکه کتاب اخلاق است. در کتاب اخلاق باید تکرار باشد. کسانى که مى خواهنداخلاق به مردم بیاموزند باید مکرر بگویند تا در آنان اثر بگذارد. با یکبار گفتن مؤثرنخواهد بود. یکى از نکات ارجمندى که قرآن کریم دارد، مکررات است; البته اینهاصرف مکررات نیست; بلکه سبک انسان سازى این جورى است. هر صفحه اى که گشوده مى شود، [در آن]
دعوت به تقوا به چشم مى خورد. هر یک از قصه ها مثل قصه موسى و... قصه ابراهیم چندین مرتبه ذکر مى شود کسانى که قرآن را نمى شناسند،مى گویند خوب بود قرآن باب باب باشد; هر بابى به گفتارى اختصاص یابد. قرآن آمده است که آدم بسازد آدم ساختن به یکبار گفتن ممکن نمى شود"[25]. سرانجام اینکه از نظر امام" چون این کتاب شریف براى سعادت جمیع طبقات وقاطبه سلسله بشر است و این نوع انسانى در حالات قلوب و عادات و اخلاق و ازمنه و امکنه مختلف هستند، همه را نتوان به یک طور دعوت کرد. اى بسا نفوسى که براى اخذ تعالیم با صراحت لهجه و القاى اصل مطلب به طور ساده آماده پذیرش نباشند واز آن متاثر نگردند. آنان را باید به طور مناسب عقلشان دعوت کرد و مقصد را به آنهافهمانید و بسا نفوسى که با قصص و حکایات و تواریخ سر و کار ندارند و به لب مطالب و لباب مقاصد علاقه مندند. اینها را نتوان با دسته اول در یک ترازو گذاشت.اى بسا قلوبى که با تخویف و انذار تاثیر مى پذیرند و قلوبى که با وعده و تبشیر تاثیرمى گیرند. از این جهت است که این کتاب شریف به اقسام مختلفه و فنون متعدده وطرق متشتته مردم را دعوت فرموده و چنین کتابى را تکرار، حتم و
لازم است. دعوت و موعظه بى تکرار و تفنن، از حد بلاغت خارج [است]، و آنچه متوقع از آن است که[عبارت از] تاثیر در نفوس باشد، بى تکرار از آن حاصل نشود" [26]. نکته اى که باید در تتمه این بحث بدان اشاره شود این است که اگر چه حضرت امام لزوم تکرار در تربیت و هدایت را اجتناب ناپذیر مى دانند; ولى با این همه، عقیده ندارند که در قرآن، تکرار به آن معنا که یک مطلب بدون کم ترین خصوصیتى عیناتکرار شود، وجود دارد; بلکه برعکس، بر این نکته تاکید دارند که اساسا تکرارى نیست و نقل هر بار داستانى با توجه به خصوصیتى است که دربار اول نبوده است. ایشان در ادامه مطلب بالا در این باره مى فرماید: "مع الوصف، در این کتاب شریف، قضایا به طورى شیرین اتفاق افتاده که تکرار آن انسان را کسل نکند; بلکه درهر دفعه که اصل مطلب را تکرار کند، خصوصیات و لواحقى در آن مذکور است که در دیگران نیست; بلکه در هر دفعه یک نکته مهمه عرفانى یا اخلاقى را مورد نظر قرارداده و قضیه را در اطراف آن چرخ مى دهد"[27]. از سویى دیگر حضرت امام به نقل قصه ها در قرآن از آن زاویه نگریسته اند که این کتاب آسمانى، کتاب انسان سازى و تربیت است. آنچه در این گونه کتب مطلوب است، صرف نقل داستان
یا هر مطلب دیگرى نیست; بلکه اثرات تربیتى و هدایتى آن بیشتر مورد نظر است. از این رو ممکن است داستانى دو یا چند بار تکرار شود. این گونه نیست که چون نفس تکرار در مواعظ و حکم مطلوب و پسندیده است،هر جا بتوان از این عامل استفاده کرد; بلکه باید تکرار بجا باشد; چرا که اگر از همین عامل مطلوب و خوشایند، به نحو درست و صحیح استفاده نشود، ممکن است نتیجه عکس دهد. قرآن که کتاب شفاى انسانیت است و پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم که طبیب روح و جان بشر است، به تعلیم الهى، در استفاده از این شیوه به عالى ترین شکل ممکن بهره گرفته و به نیکوترین وجهى جامه عمل بدان پوشانده است. حضرت امام اگر چه با صراحت در این باره اظهار نظرى نکرده است; اما با دقت وتوجه در مضامین مطالبى که در این زمینه بیان داشته اند، به کنایه مى توان به این نکته،بس مهم و اساسى پى برد. مثلا در یک مورد اظهار داشته اند: "در قرآن راجع به مسائل،تکرار بسیار است. البته در هر تکرارى مسائلى جدیدى طرح شده است. قرآن براى انسان سازى و رشد مردم آمده است. آنچه براى رشد انسان لازم است نمى توان یکباربگویند و از آن بگذرند، باید پیوسته تکرار کنند. مانند تلقین که یکبار کافى
نیست یامثل اینکه بخواهید بچه اى را تربیت بکنید که باید یک مساله را چندین دفعه با چندزبان، در چند وضعیت به او بگویند تا که در قلب او نقش بندد"[28]. در مورد دیگرى فرمودند: "کتابهایى مثل قرآن که براى انسان سازى آمده است وکتابهایى که در اخلاق نوشته مى شود، و مقصود از آنها ساختن انسان جامعه است، به حسب اهمیت، موضوعى در آنها تکرار شده است. تکرار در قرآن مجید فراوان است و بعضى ها خیال مى کنند که این تکرار چرا در قرآن وجود دارد و حال اینکه آن لازم است"[29]. آنچه به اجمال اشاره شد تنها بخشى از دیدگاه هاى امام راحل را در این زمینه دربر مى گیرد. تردیدى نیست که بررسى گسترده و همه جانبه این موضوع نیازمند مجال بیشترى است.
همان، ص193. 16. همان، ص194. 17. همان، ص194 با تصرف اندک. 18. صحیفه نور،20/82. 19. همان، 17/252. 20. آداب الصلوة، ص188. 21. جلوه هاى رحمانى، ص24. 22. آداب الصلوة، ص188. 23. همان، ص 186 - 187. 24. همان، ص187. 25. صحیفه نور، 17/221 با تلخیص و تصرف. 26. آداب الصلوة، ص187. 27. همان، ص188. 29. صحیفه نور، 9/153 با تلخیص و تصرف. 30. همان، 13/199 با تصرف و تخلیص.
دانشگاه و دانشجو دفتر مقام معظم رهبری
دانشجویان، فلسفه ی محوری وجود دانشگاه هستند.با آنان، سلسله ی تعلیم و تربیت نسل فرهیخته ی جامعه تداوم می یابد و آینده ی علمی جوامع رقم می خورد.این نسل، دارای خصلتهای خاص هستند .بدون شناخت آن، نمی توان به این مجموعه راه برد و در تعلیم و تربیت و همراهی و همدلی با آنان توفیق یافت. پیش از بازشماری برخی از ویژگیهای این نسل، دو نکته را بایستی یادآور شد: اولا: نسل دانشجو، گرچه بخشی از نسل جوان جوامع است، اما محکوم ضوابط و قواعد روان شناخت نسل جوان نبوده و نیست؛ به عنوان یک گروه بزرگ اجتماعی، از خصلتها و روحیات خاص و متمایز نیز برخوردار است: محیط دانشجویی، محیطی با خصلتهای خاص خودش است.این محیط بایستی حقیقتا مورد احترام باشد؛ یعنی کسانی که با دانشگاهها سر و کار دارند، بدانند که این مجموعه چه کسانی هستند و چه خصال جمعی ویژه یی دارند.در هیچ جمعی غیر از اینها، این خصال نیست.حتی در جمعهای جوانی که دانشجو نیستند، این خصوصیات نیست؛ این خصوصیات متعلق به جمع دانشجویی است.اینها را باید بشناسند و با آنها تعامل صحیح داشته باشند. (1) ثانیا: فضای دانشگاه، به نسل دانشجو ویژگیهایی می بخشد و آنان را به اوصافی متصف می کند که در خارج
از آن ارتباط، از آن اوصاف بی بهره اند و یا شکل کمرنگی از آن در ایشان وجود دارد.یک جوان دانشجو، درخارج از محیط دانشگاه ممکن است خصلتها و خلقیاتی داشته باشد که در جمع دانشجویی در دانشگاه، چنان نباشد.بنابراین، صرف ارتباط با دانشجویان، در شناخت درست آنان کفایت نمی کند.دانشجو را بایستی در محیط دانشگاه دید و شناخت و او را در آن جایگاه درک کرد: محیط دانشجویی و فرهنگ دانشجویی که بر یک جا حاکم است، غیر از روحیات و خصلتهای تک تک دانشجویان است.ممکن است کسی با چند نفر دانشجو مربوط باشد، اما وقتی که وارد محیط دانشجویی شد، آن جا چیزهای دیگری وجود دارد که آن دانشجو در خانه اش یا در ملاقاتش با زید و عمر خارج از محیط دانشجویی آنها را ندارد. (2) با توجه به دو نکته ی یاد شده، به بازشناخت خصایل نسل دانشجو اشاراتی صورت می گیرد: 1 دانشجویان، قشر پیشتاز جوامع هستند.اندیشه های نو و نهضتهای اجتماعی در سده های اخیر، عمدتا در بستر جنبشهای دانشجویی شکل گرفته اند و یا به گونه یی با آن مربوط بوده اند . مقام معظم رهبری، ضمن تأکید بر این نکته، به چون و چرایی آن پرداخته اند و تحلیل روشنی از این خصلت ممتاز نسل دانشجو ارایه فرموده اند: در همه جای دنیا، دانشجویان یکی از
قشرهای پیشرو هستند؛ علت هم واضح است.روح ناآلوده ی جوان، هنگامی که با ذهن و فکر روشن ناشی از تحصیل و با دید بصیر و آگاه همراه می شود، ترکیب خیلی ممتاز و فاخری به وجود می آورد.آن ترکیب، همان دانشجو است.به همین خاطر است که دانشجویان همیشه از قشرهای پیشتازند.در مملکت ما هم همین طور بوده است. (3) 2 ترکیب سن جوانی و طبقه ی روشنفکری، موجب می شود که نسل جوان دانشجو، نسل حساس و آماده ی برانگیختگی باشد.نسل دانشجویی، باروت آماده ی انفجار را می ماند که با تلنگرهای نامساعد، می تواند به آشفتگی و درهم ریزی اوضاع جاری رو بیاورد: مادامی که دانشگاه جای جوانانی است که فاصله ی سنی تقریبا مشخص هفت، هشت، ده ساله دارند، و مادامی که در دانشگاه، دانش و به تبع آن روشنفکری، در این سن به این نسل منتقل می شود، همواره باید از دانشگاه انتظار برانگیختگی داشت. (4) 3 دانشجو، طالب آگاهی است؛ برای حضور خود در دانشگاه، منزلت می بیند؛ رهیابی به راههای پرپیچ و خم را فضیلت می شمرد و در تلاش بر می آید که از دیدگاهها، مکاتب و نظریات گوناگون اطلاع یابد: دانشجو، غیر از آن جوان در بازار است که نه از مجله ی خارجی، نه از کتاب خارجی و نه از معارف بیرون این مرز اصلا مطلع نیست.دانشجو، قاعدتا اطلاع
پیدا می کند و آگاه و هوشیار است و معارف دنیا برایش مطرح می شود. (5) 4 دانشجو، با تعبد مطلق نمی تواند زندگی کند؛ ابهام برای او خوره یی است که روح وجود او را می خورد و درهم می ریزد؛ در تعبد هم به دنبال فلسفه و حکمت می گردد، تا ظرف اندیشه و روان خود را از آن مملو و سیراب سازد.این عطش مستمر، خصلت و فضیلت نسل دانشجوست: دانشجو، به طور طبیعی روشنفکر است؛ یعنی جزو گروههای روشنفکر قهری است و نسبت به اوضاع جاری کشور، صاحب نظر و صاحب فکر و صاحب عقیده است و می خواهد اظهار نظر بکند.دانشجو، به این قانع نیست که بگویند ما این طور تشخیص داده ایم و می خواهیم عمل بکنیم.دانستن و اظهار نظر او، با تعبد هم منافات ندارد.تعبد هم می کند، اما دلش می خواهد وجه این کاری را که به آن تعبد کرده است، بداند.اگر ندانست، تدریجا دچار شبهه و ابهام می شود .این ابهام، او را حتی در نفس تعبد هم تضعیف می کند و تعبدش رفته رفته ضعیف می شود. (6) 5 دانشجو، روحیه ی انقلابی دارد؛ تسریع در امور را می طلبد؛ محافظه کاری و عملکرد گام به گام را نمی پذیرد؛ آرمانگرایی، او را به اندیشه ها و تلاشهای حاد فرا می خواند و در جذبه ی شعارهای تند و داغ قرار می گیرد: در محیط
دانشگاه، بایستی به این نکته خیلی توجه کرد؛ آنگاه روحیه ی انقلابی دانشجویان را در نظر گرفت.این دانشجویان بایستی مثل قشر دانشجو در همه جای دنیا، کسانی باشند که جزو پیشبرندگان انقلاب و جزو پایه های اصلی انقلاب باشند و نسبت به مسایل انقلابی هرگز احساس سردی نکنند...روحیه ی انقلابی اینها در دانشگاه نباید ضربه بخورد. (7) 6 دانشجو، به طور طبیعی پرسشگر است؛ با تفکر انتقادی با مسایل پیرامونی برخورد می کند؛ شیوه ی اعتراض و پرخاش را پیش می گیرد و در برابر کژیها و لغزشها که می بیند یا می پندارد واکنش سریع و عاطفی نشان می دهد: ما نباید انتظار داشته باشیم که دانشجو جماعت، سیاستهای دستگاههای اجرایی را به طور کامل و با همه ی وجود بپذیرد و قبول بکند.البته باید در مقابل سیاستهای مسؤولان دستگاه تسلیم شد؛ در این شکی نیست.وقتی که دستگاهها و مجریان کشور تصمیمی می گیرند، آن تصمیم برای افرادی که در محدوده ی کار آنها هستند، واجب الاطاعه است.اما باید این حق را به آن دانشجو داد که به مقتضای جوانی و به مقتضای آن روحیه ی شور و نشاط و شوقی که دارد، حالت سؤالی داشته باشد، احیانا اعتراضی داشته باشد، پیشنهادی داشته باشد.در محیط دانشگاه، اینها را بایستی تحمل کرد و پذیرفت.این، از جمله ی عواملی است که آن شور و نشاط
را در آنها زنده نگه می دارد. (8) 7 نسل دانشجو، اهل درد و دغدغه است؛ با آن می زید و در آن تنفس می کند؛ و همین نکته؛ شاخص سلامت روح و روان این نسل است.حیات و ممات نسل دانشجویی کشور را می بایست با این میزان سنجید و در این آیینه، قامت استوار و یا خمیده و فرسوده ی آن را به تماشا نشست . ساده بینان، سکوت و قعود نسل دانشجویی را علامت رضا و دلیل راست و درستی امور می شمرند و گمان می برند که نسل رام و آرام دانش پژوهی، دلیل ثبات و تثبیت نظام و کشور است؛ اما واقع بینان، آن را نه تنها شاخص سلامت سیستم نمی شمرند، بلکه دلیل آن می دانند که سلولها و عناصر هشدار دهنده از کار افتاده اند و یا در معرض از کارافتادگی قرار دارند. مقام معظم رهبری، با همین عنایت و توجه، به مخاطبان دردمنددانشجوی خود بذل توجه داشته و دارند: هر وقت که دانشجویان، بخصوص دانشجویانی که در زمینه ی مسایل اسلامی و گرایش اسلامی، به یک اهتمام ویژه شناخته شده اند مثل انجمنهای اسلامی و امثال اینها بیایند نسبت به برخی از مسایل اظهار دغدغه بکنند، من خوشحال می شوم.ما از این که شما نگران باشید، خوشحال می شوم؛ این را شما بدانید.ما آن وقتی نگران می شویم که ببینیم
شما جوانان اصلا نگرانی ندارید و نسبت به آنچه که در جامعه می گذرد، هیچ حساسیتی ندارید. (9)
نسل دانشجو، هم بایستی وجوه ممتاز و تشخص بخش خود را بشناسد، و هم نقطه های ضعف خودیش را پیدا کند، تا با تیرهای زهرآگین، رویین تن بودن خود را از دست ندهد. مخاطرات زیر، حداقل خطراتی است که می بایست این نسل به آن توجه کند و برای رفع آن به چاره جویی برخیزد: 1 نسل دانشجو، به عنوان گروهی از نسل جوان، دارای امتیازات آن نسل و نیز آفتها و مشکلات آن مجموعه ی سنی است؛ از جمله ی آن، می توان به «بی تجربگی» و یا «کم تجربگی» اشارت داشت. فاصله ی سنی با دوره ی پختگی و بلوغ اندیشه، موجب تصمیمها و یا عملکردهای خام و سطحی نسل جوان است.این نسل هنوز در معرض حوادث مشابه و مکرر قرار ندارد، تا با جمع بندی آن، به نتیجه گیری روشن دست یابد.او اولین برخوردها و حادثه ها را در پیش دارد و بر آن اساس، به تحلیل و تعمیم می پردازد و در نتیجه، در نوسان اندیشه و رأی قرار می گیرد؛ قطعیت و جزمیتهای سریع پیدا می کند و به سهولت در دام دیدگاهها، اندیشه ها و یا جذب و انجذاب در اشخاص و گروهها فرو می غلتد: نسل جوان، همه چیزش خوب است؛ جز بی تجربگی.هر
چه هم که شما بگویید نه، بی تجربه نیستیم، همان اصرارتان دلیل بی تجربگی است! یک ده، پانزده سال دیگر این را قبول می کنید.آنهایی که در سن کنونی شما هستند، بی تجربه اند.این سخن را بایستی از آن کسانی که دوران شما را گذرانده اند، چشم بسته قبول کنید؛ چاره یی هم ندارید؛ چون این دورانی را که شما در آن هستید، آنها دیده اند، و آن دورانی را که آنها در آن بودند، شما ندیده اید. (10) 2 روحیه ی آمادگی دانشجو برای اعتراض و برانگیختگی، هم سکوی پرش دانشجو و جامعه است، و هم می تواند موجب زوال و انحطاط اجتماعی باشد.در مواردی، افراد و یا گروههای داخل و یا بیرون دانشگاه، با استفاده از همین روحیه و خصلت، ممکن است بذر آشفتگی و اغتشاش را بپاشند و اهداف خاص حزبی و گروهی خود را از آن تمنا کنند: همواره باید از دانشگاه انتظار برانگیختگی داشت.برانگیختگی بد نیست چیز خوبی است اما در شرایطی هم ممکن است بر این برانگیختگی، آثار بدی مترتب شود.در چنین محیطی که برانگیختگی آسانترین چیز است، هر کسی باید سعی کند که این در آن جا انفجار ایجاد نکند و برانگیختگی بد را زمینه سازی ننماید. (11) کنجکاوی فکری، ارتباط فرهنگی با مراکز فکر و اندیشه و...، مزیتی است که نسل دانشجو از آن برخوردار
است؛ اما همین مزیت، گاه و بیگاه نقطه ی ضعف می شود و نسل یاد شده را در معرض آسیبهای فکری، فرهنگی قرار می دهد.سیاستمداران هواپرست، احزاب قدرت طلب و مکاتب انحرافی، بیشترین طعمه ی خود را از این نسل گرفته و برمی گیرند؛ از خصوصیت روح کنجکاو و اندیشه ی پرسشگرا سود می جویند و دام می نهند و فوج فوج در کمند خویش می افکنند: دانشجو، غیر از آن جوان در بازار است که نه از مجله ی خارجی، نه از کتاب خارجی و نه از معارف بیرون این مرز اصلا مطلع نیست.دانشجو، قاعدتا اطلاع پیدا می کند و آگاه و هوشیار است و معارف دنیا برایش مطرح می شود.پس این فرد، در معرض نفوذ آسیبهای فرهنگی و بی مبالاتی در مقابل دین و بی تفاوتی در مقابل ارزشهای دینی و انقلابی است.این، یکی از مشکلات محیط دانشجویی و دانشجوست. یکی از مشکلات دیگر که نزدیک به مشکل قبلی است آسیب پذیری در مقابل لغزشها و انحرافات فکری است.در گذشته که مارکسیزم خیلی فعال و پرنشاط بود، هر کسی که با دانشگاه ارتباط داشت، واقعا این را بروشنی می یافت.اصلا در دانشگاه، حتی آن دانشجوی مسلمانی که سوهان تفکرات مارکسیزم به مغزش نخورده بود، خیلی بندرت می شد پیدا کرد. (12) 4 نظام آموزشی جدید، بر پایه ی دنیامداری شکل گرفت.در این نظام، تحصیل برای پول و
شهرت، نه تنها مذموم تلقی نمی شد، بلکه ممدوح و پسندیده شناخته می شد.این روحیه، همچنان خود را می نمایاند و نسل دانشجو را در تب و تاب خود همراه می برد.بخشی از آفات و مخاطرات اخلاقی، فرهنگی در این نسل، برخاسته از این روحیه ی حاکم است: مشکل سوم، همین مشکل مدرک گرایی و توجه وافر به زندگی مادی و اضغاث و احلام جوانی است .در حوزه ها، به شکل سنتی چنین چیزی نیست اگر چه گاهی به شکل عارضی هست اما جوان دانشجو که کارش تحصیل علم است، به این سمت کشانده و رانده شده که به فکر آینده و دکان آینده و کار آینده و پول و این که کدام رشته پردرآمدتر است و کدام رشته تواناییهای بیشتری به آدم می دهد، باشد.این هم مشکل بزرگی است که بایستی به فکرش بود؛ چون به علم لطمه می خورد. (13) 5 همان گونه که پیشتر اشارت شد، دانشجو تعبدپذیر مطلق نیست؛ در تعبد خود، گونه یی تعقل ورزی را می جوید؛ به فلسفه ها و علتها توجه می دارد و درصدد ارضای عقل و خرد خویش در امور دین و دنیای خود بر می آید.این ویژگی موجب می شود که از زندگی در ابهام رنج برد؛ کمبود و یا فقدان اطلاعات را برنتابد و بنیاد تعبد خویش را از کف دهد: دانشجو دلش می خواهد
وجه این کاری را که به آن تعبد کرده است، بداند.اگر ندانست، تدریجا دچار شبهه و ابهام می شود.این ابهام، او را حتی در نفس تعبد هم تضعیف می کند و تعبدش رفته رفته ضعیف می شود.پس، یکی از مشکلات دانشجو، این است.دانشجویان چون غالبا از جریانات هم بی خبرند و از بطون کارها اطلاع ندارند، چنانچه خبری در رادیو یا در روزنامه پخش می شود، ذهنشان شروع به کار می کند.این در صورتی است که مؤثر خارجی هم نباشد؛ اگر باشد، که دیگر واویلاست! (14) 6 دانشجو، اهل درد و دغدغه است؛ از ضعفها و نارساییها برمی آشوبد و توان خویشتنداری از کف می دهد.این خصوصیت، فضیلت این نسل است؛ اما می تواند به منقصت بینجامد؛ زیرا طاعنان و خرده بینان سعی و تلاش می دارند که از همین ویژگی سود جویند و با تلقین و القای ضعفها و کمبودها، روح امید و تلاش را از این نسل برگیرند و بذر ناامیدی و دلسردی را در مزرع وجودی این نسل آینده ساز بپاشند: جوانان عزیز! دشمن روی شما سرمایه گذاریهای زیادی می کند؛ حواستان جمع باشد.عده یی را به بی تفاوتی می کشاند، وعده یی را دلسرد و مأیوس می کند.یأس، بزرگترین آفت جوان است .جوانها بدانند که متأسفانه یأس به روح جوان زودتر راه پیدا می کند؛ همچنان که امید این گونه است.در مقابل یأسی که دشمن می خواهد
به جوانها تلقین و تزریق کند، خودتان را مصونیت بدهید. (15) در سخنی دیگر، مقام معظم رهبری، ضمن تمجید و تحلیل از دغدغه ها و دردهای این نسل، این هشدار را داده اند که مبادا یادکرد نابسامانیها و ضعفها، چنان دلمشغولی پدید آورد که روحیه ی نشاط و امید را از این نسل پرتکاپو برگیرد و آنان را به خمودی و افسردگی سوق دهد: بعد از این که دغدغه ی شما را ما مجموعا بجا می دانیم، می خواهیم این توصیه را هم بکنیم که برادران عزیز! تا وقتی که مشاهده می کنید در وجود خودتان انگیزه و نشاط برای تحرک اسلامی و سازندگی اسلامی هست، به آینده با چشم خوشبینی نگاه کنید.دغدغه خوب است؛ ناامیدی بد است. (16) 7 روحیه ی انقلابی، در دانشجو روح تکاپوی اجتماعی ایجاد می کند؛ او را به فعالیت و تلاش حاد فرا می خواند؛ او را به تغییرات جهشی سوق می دهد؛ و این همه، بذر مساعدی برای سیاستبازان حرفه یی پدید می آورد، تا از انبوه جوانان آماده و مشتاق، فوج فوج سرباز برگیرند و فدایی راه خود سازند. تأکید مقام معظم رهبری بر حفظ نشاط سیاسی در دانشگاه همراه با پرهیز از سیاستبازی، توجهی اساسی و اصولی به این مخاطره است که دانشجو نباید خود را طعمه ی اغراض سیاستبازان قرار دهد و نردبان ترقی و
شهرت خواهی آنان گردد: باید این حق را به آن دانشجو داد که به مقتضای جوانی و به مقتضای آن روحیه ی شور و نشاط و شوقی که دارد، حالت سؤالی داشته باشد، احیانا اعتراضی داشته باشد، پیشنهادی داشته باشد.در محیط دانشگاه، اینها را بایستی تحمل کرد و پذیرفت.این، از جمله ی عواملی است که آن شور و نشاط را در آنها زنده نگه می دارد و آنها را همچنان دانشجو نگه می دارد .البته این را هم باید مراقبت کرد که محیط دانشجویی، میدانی برای تاخت و تاز سیاستبازان حرفه یی نشود.این که یک نفر از آن طرف بلند شود، برای خاطر یک غرض سیاسی و یک هدف ناسالم، دانشگاه را به هم بریزد و عده یی از دانشجویان را مشوش کند، این هم اصلا قابل قبول نیست . (17) 8 نسل دانشجو در شرایط کنونی، گرفتار مشکل اساسی دیگری است.او نمی داند که در کدامین نقطه از پرگار وجودی جامعه جای دارد.در سلولهای حیات ساز جامعه، نه خود را می شناسد و نه به نقش خود باور دارد.او در موج زمانه می زید، بی آن که بداند موجها ره به کدام سو می پویند و او در ساخت و ساز موجها و یا تغییر جهت آن، چه می تواند بکند و چه باید بکند.این مشکل، در دانشجوی امروزین، بحران هویت ایجاد
می کند و او را از «خود» بیخود می کند و در پیچ و تاپ اثبات هویت می افکند: آن مشکلی که به نظر بعضیها شاید مهمترین مشکل است، مشکل بی هویتی و عدم درک رسالت واقعی در قبال جامعه، در قبال خودش و در قبال تاریخ و آینده است.دانشجو، حقیقتا نمی داند که چکاره است.او نمی داند که الان چکاره است و در آینده چه نقشی خواهد داشت؛ مثل کاسبی که به دنبال نان و نام می دود و زندگی می کند.به عبارت دیگر، رسالت حقیقی دانشجو، برای خود او درست روشن نیست. (18)
جنبش سیاسی دانشجویی در کشورمان، چند دهه سابقه دارد.دانشجویان، چه در جنبشهای ملی، دینی مانند نهضت ملی نفت و قیام پانزده خرداد و چه در حرکتهای خالص دانشجویی در سطح دانشگاههای کشور، در مبارزه و اعتراض علیه رژیم حضور داشتند.تا این جای سخن، نکته ی نهفته یی نیست؛ اما سخن در تحلیل و چند و چون حرکت سیاسی دانشجویی در کشور است.مقام معظم رهبری در تحلیلی جامع، سه مرحله ی تاریخی برای جنبش دانشجویی بیان داشته اند: مرحله نخست: در این مقطع، جنبش دانشجویی در کشور، با جریان روشنفکری پیوند خورده است؛ از این منبع برخاسته و به آن وابسته است.حرکت دانشجویی، رشته یی از جریان عام روشنفکری شناخته شده و خود را به آن گره
زده است: دانشجویان قبلا در موضع دانشجویی، یعنی چیزی شبیه روشنفکری قرار داشتند و در آن موضع، چه دختر و چه پسر مبارزه می کردند. (19) البته بایستی یادآور شد که حرکت دانشجویی، در عین وابستگی و یا ارتباط به جریان روشنفکری، ویژگیهای خاص خود را نیز داشت؛ ویژگیهایی که برخاسته از شرایط و روحیات نسل دانشجو بود؛ نسلی که به واسطه ی سن جوانی، دارای التهابهای خود بود و به خاطر روح پاک، از صداقت بیشتر برخوردار، و از دوز و کلکهای سیاسیکاران پیچیده به دور بود: روشنفکران، رهبران گروهها و احزاب و حتی دانشجویان، به شعار و مقابله ی سیاسی و احیانا جنگ و گریز در مقابل نظام حاکم می پرداختند، و علی اختلاف مراتبهم، دانشجویان خیلی بیشتر، صمیمانه تر و صادقانه تر عمل می کردند؛ اما رهبران احزاب و گروهها، نه به این حد از صداقت و نه به این حد از پیگیری مبارزه می کردند. (20) مرحله ی دوم: با انقلاب اسلامی و مردمی 57 56، جنبش روشنفکری و دانشجویی کشور که خود را پیشتاز جنبش سیاسی می انگاشت، ناگهان خود را عقب مانده یافت.مشتهای برافراشته و صداهای آهنگین مردم در اعتراض علیه رژیم، خرده احزاب و گروههای سیاسی و نیز جریان روشنفکری و جنبش دانشجویی را به تعجب واداشت و آنان را در برابر موج جدید، به
اعلان موضع فرا خواند.در این شرایط و احوال، جریان روشنفکری عمدتا در سردرگمی بود و چندان به عمق، گستره و ماندگاری قیام باور نداشت و به گونه های مختلف تلاش می کرد که آن را حرکتی نافرجام و کور تعبیر کند و عقب ماندگی خود را از جامعه موجه نشان دهد.مقام معظم رهبری، در تحلیل موضع جریان روشنفکری فرموده اند: احزاب و گروههای مبارزی که سالها مبارزه ی سیاسی کرده بودند و عاقبت مبارزه ی سیاسی باید چنین چیزی می شد، حالا که آن چیز را به چشم خودشان دیدند، تخطئه کردند و کنار کشیدند .بعضیها گوش خواباندند ببینند چه می شود، بعضیها تخطئه هم کردند.در همان اوقات غوغای سالهای 56 و 57، به نظرم در همین دانشگاه تهران یا شاید در دانشگاه کنونی شریف بود که چند نفر از این روشنفکران سخنرانی کردند؛ روشنفکرانی که الان از همه ی زمین و زمان طلبکارند، بعضیهایشان فراریند، بعضیشان هم که در ایران هستند، از جناب عالی و بنده و این ملت و همه طلبکارند که چرا آنها را به بازی نمی گیریم! صریحا گفتند مشت است و درفش.یعنی حرفی را که ما از پدران پیرمان می شنیدیم و آنها را تخطئه می کردیم و برایشان استدلال می کردیم، تا ذهن پدر پیر و مادر پیر را برگردانیم که نه، مشت و درفش نیست، و بعلاوه
مشت بر درفش می تواند پیروز بشود، و اگر آن پیرمردان و پیرزنان قبول نمی کردند، رویمان را از آنها برمی گرداندیم ودر دوران مبارزه، بی اعتنا کار خودمان را ادامه می دادیم، این حرف را جوانان مدعی، روشنفکران حرفه یی و قلم به دستان پرگو و یاوه گو صریحا گفتند! (21) در این مرحله، اهمیت و حرمت حرکت سیاسی دانشجویی در آن بود که خود را از بند ناف روشنفکری گسست و از همراهی با مردم، احساس شرم و آزرم نکرد و پا به پای مردم پیش آمد. این مرحله، حساسترین مقطع برای جنبش دانشجویی کشور بود.این جنبش، در برابر دو راه قرار داشت: راه روشنفکری را در پیش گیرد، در برج عاج بنشیند و با طعن و طنز، قیام مردم را به سخره و استهزا گیرد.این راه فاجعه آمیزی بود که جنبش دانشجویی می توانست پی گیرد . مقام معظم رهبری، در همین خصوص و در ادامه ی تحلیل حرکت روشنفکری در برابر قیام گسترده ی مردمی در سالهای 57 56، چنین فرموده اند: دانشجو می توانست این کار را بکند.قشر دانشجو اگر دچار یک اشتباه تاریخی می شد، آن اشتباه تاریخی همین بود که در موضع دانشگاه بایستد و بگوید به من چه، ما که نگفتیم این مردم به میدان بیایند؛ دنبال ما که نیامدند، دارند اشتباه می کنند؛ این طوری راهش نیست، بگذارید
ما جلو بیاییم، شما پشت سر ما بیایید، تا هم تلفات کمتری بدهیم و هم پیش برویم! (22) اگر جنبش دانشجویی، چنان راهی را می پیمود، جامعه و نهضت را دچار مخاطرات سخت می کرد و آسیبهای متعددی را در روابط درون اجتماعی و نیز مسیر قیام و مبارزه ایجاد می نمود؛ زیرا جریان دانشجویی برخلاف جریان حزبی و روشنفکری، از درون جامعه و مرتبط با آن می زیست .کناره گیری چنان موجی، برای قیام مردمی بی آسیب نبود و از آن سوی، دانشگاه و دانشجو را با فاجعه ی دیگر مواجه می کرد و فاصله ی تاریخی دانشگاه و محیط اجتماعی را افزون می ساخت: نتیجه ی آن، یک فاجعه ی تاریخی می شد، که این فاجعه عناصری دارد.اولین عنصرش، جدا ماندن قشر جوان دانشجو از توده ی مردم است؛ یعنی همان دیواری که همیشه بین دانشگاه و بین مردم در طول سالها وجود داشت.شما خوب می دانید که دانشجو علم بلد بود، اصطلاحی بلد بود، لغت و واژه یی بلد بود که پدر و مادر پیرش و همسایه هایش و بقال سر محله اش بلد نبودند، و اینها به خاطر همین واژه ها از هم جدا می شدند؛ نتیجتا این حصار پولادین تر، قطورتر، و غیر قابل نفوذتر می شد و دیگر قشر دانشجو میان مردم بیا نبود، و این هم برای مردم مصیبتی بود؛ چون مردم از یک مشت جوان
تحصیلکرده ی فعال پر انرژی محروم می ماندند.این فاجعه عناصر دیگری هم دارد که حالا کاری نداریم؛ آن هم باز تحلیل جداگانه یی دارد. (23) راه دیگر برای حرکت دانشجویی، همراهی بی ادعا با مردم بود؛ و این راه را جنبش دانشجویی برگزید و برای خود، افتخاری بس عظیم در تاریخ سیاسی ایران کسب کرد. رهبری معظم انقلاب، با عباراتی روشن و گویا، این حضور تاریخی را ارج نهادند و اهمیت این انتخاب بزرگ را گوشزد فرمودند: راه دومی که دانشجو می توانست انتخاب بکند، این بود که تا دیداین روند یک جست و یک خیز برداشت، نگذارد عقب بماند و فوری خودش را جلو برساند؛ هر کس می خواهد شعار را بدهد، هر کس می خواهد حرف درست را بزند.وقتی درست است، وقتی همان نهایتی است که من برای او داشتم خودم را می کشتم و تلاش می کردم و شعار می دادم، حالا این به وسیله ی مردم دارد انجام می گیرد، به وسیله ی عوام دارد انجام می گیرد؛ به وسیله ی فلان روحانی یی که اصلا نمی شناختمش، دارد انجام می گیرد، حالا که آن چیزی که می گفتیم بشود، دارد می شود، پس جلو برویم.این، راه دوم بود.خوشبختانه دانشجویان این راه دوم را انتخاب کردند؛ درست بر عکس یهود صدر اسلام...که منتظر بعثت یک پیامبر بودند و آمده بودند در مدینه ساکن شده بودند، برای
این که می دانستند این پیامبر از مدینه ظهور خواهد کرد و می گفتند این امیین و این بی سوادان که در مدینه زندگی می کنند بت پرستان و کفار اینها که قابل نیستند پیامبر در میانشان ظاهر بشود؛ پیامبر اگر هم بیاید، متعلق به ماست، مریدانشان هم ماییم.وقتی پیامبر آمد، ...چون متعلق به آنها نبود، از قشر آنها نبود، از میان آنها نبود، به او کفر ورزیدند! این، آن شق اول بود.خوشبختانه دانشجویان آن شق را
انتخاب نکردند .دانشجو به میدان آمد.هنگامی که دید مردم محله اش حرکت کرده اند، دارند با علم و کتل و شعار مرگ بر فلان و درود بر فلان به طرف مسجد می روند، او هم قاطی مردم شد و رفت؛ نگفت من دانشجویم.این، یک تجربه ی تاریخی و یک موضعگیری دقیق تاریخی بود. (24) مرحله ی سوم: با پیروزی انقلاب اسلامی، حرکت سیاسی دانشجویی، در برابر رخداد و تجربه ی تاریخی نویی قرار گرفته است.از یک سو، رگه های ارتباطی تاریخی خود را با جریان روشنفکری دارد، و به همین علت، احزاب و گروههای سیاسی در تلاش بودند که با این موج قوی و پر نفوذ ارتباط یابند و از نیروهای مستعد، توانمند و پر انرژی آن سود جویند؛ و از سوی دیگر، با اتصال جنبش دانشجویی به نهضت مردمی، ایده ها و آرمانهای انقلاب به داخل دانشگاه آمد و جریان سیاسی دانشجویی را تحت تأثیر خود قرار داد. در چند و چون وظایف جنبش دانشجویی در این مرحله، سخن بسیار است و مقام معظم رهبری در پیامها و سخنان خود، به نکات متعددی اشارت داشته اند که در فصلی مستقل به آن خواهیم پرداخت.اما در این مقام، به اختصار دو نکته ی اساسی و اصلی را یادآور می شویم: 1( وظیفه ی هدایتگری: با اتصال جنبش دانشجویی به قیام مردمی
در سالهای 57 56، گاه این اندیشه پدید آمد که حرکت سیاسی دانشجویی نباید چونان شاخه یی مستقل از قیام مردمی، ادامه ی حیات یابد.نگاه توده یی و فراگیر به انقلاب مردمی، این تصور را پدید آورد که دانشجو همانند آحاد مردم است؛ با مسؤولیتی مشترک و نقشی همانند.در این تصور، تشکلهای دانشجویی، تنها یک هویت صنفی پیدا کردند؛ گروههایی که چونان دیگر تشکلهای صنفی، به بهسازی محیط خود موظف و مکلفند و آحاد آن در زندگی اجتماعی، نقشی فراتر از مسؤولیت یک شهروند نداشته و ندارند. رهبری معظم انقلاب، مکررا این خطای نابخشودنی را مورد نقد قرار داده، از مسؤولیت مضاعف نسل دانشجو و نقش ویژه ی دانشجویان در مشارکت اجتماعی و سیاسی سخن گفته اند، و از جمله : من آن روز می گفتم که دانشجو پریروزی دارد و دیروز و امروزی.امروزمان چه باشد؟ آیا دانشجو باز هم مثل بقیه ی مردم منتظر باشد تا شعار جبهه صادر بشود، به جبهه برود؛ شعار جهاد سازندگی صادر بشود، به جهاد سازندگی برود؛ شعار تظاهرات صادر بشود، به تظاهرات برود؟ آیا دانشجو باید به همین بسنده بکند؟ این خوب است؟ این کافی است؟ یا نه، دانشجو به مقتضای این که درس خوانده و جزو یک قشر متحرک فعال به طبیعت قشر هست، مسؤولیت بیشتری هم به عهده
دارد...یعنی علاوه بر وظایفی که مردم معمولی و عادی بر عهده دارند، قشرهای روشنفکر و اندیشمند و درس خوانده و تیز و کسانی که امکان یک تحرک فوق العاده دارند، یک مسؤولیت اضافی هم دارند و آن مسؤولیت اضافی، مسؤولیت هدایت است....در زمینه ی حرکت سیاسی و انقلابی، شما وظیفه ی هدایت را هم به عهده دارید؛ همچنان که روحانیون هم وظیفه ی هدایت را به عهده دارند.چرا؟ برای خاطر این که شما امکان بیشتری دارید، و آن امکان بیشتر در روز قیامت سؤال دارد....دانشجو که دارد درس می خواند، فکر می کند و کارش این است، می تواند بفهمد، می تواند قضاوت کند، می تواند هدایت کند، می تواند آینده نگری کند، می تواند قشرهای عمومی مردم را از اشتباهات برحذر بدارد...آیا این یک مسؤولیت بیشتری ندارد؟ (25) 2( حفظ نقش پیشتاز و پیشروی اجتماعی: نسل دانشجویی در تمام جوامع، در طلایه ی جنبشهای فکری، اجتماعی قرار داشته و دارد.قیام مردمی 56، با تمامی بهره ها و فواید، گونه یی انفعال در جنبشهای دانشجویی پدید آورد و به جای استمرار نقش پیشتازی، همگونی و همگنی با محیط اجتماعی را در آنان تقویت بخشید.این تأثیر، گرچه در درک متقابل توده های مردم و نسل دانشجویی مؤثر افتاد و فاصله های تاریخی این دو نسل را اندک ساخت، اما کم و بیش به بهای کمرنگ شدن نقش پیشتازی
دانشجویی در هدایت فکری جامعه انجامید. رهبری معظم انقلاب، در اشارتی بدین نکته فرموده اند: جاهایی بود که دانشجویان نتوانستند حداقل نقش پیشتازی و پیشگامی خودشان را داشته باشند .علت هم این بوده که فراگیری انقلاب و عظمت این حادثه به قدری بوده که به صورت یکسان و هماهنگی فضای جامعه را پر کرده، دیگر میدانی برای این که قشری مثل دانشجویان بتوانند پیشتاز باشند، باقی نگذاشته است.اما دانشجو باید پیشتاز باشد.قشر جوان آگاه با معرفت پرانگیزه باید پیشگام باشد. (26) حفظ جایگاه پیشروی اجتماعی، بستگی به آن دارد که دانشجویان و حرکتهای دانشجویی، به تجدید نظر و کاوش مجدد در نقش و جایگاه خود بپردازند و با درک همه جانبه از موقعیت جدید، به مدل سازی برای حفظ پیشتازی نسل دانشجو دست یابند: اگر امروز قشر دانشجو بخواهد همچنان حرکات پیشتازانه و هدایتگر را برای آینده ی انقلاب حفظ کند، احتیاج به این دارد که به وضع دانشجویی خودش برسد و به موضع اجتماعی و ملی خود نیز بیندیشد. (27) با درک درست از موقعیت، دانشجویان و جنبشهای دانشجویی درخواهند یافت که حفظ نقش پیشروی اجتماعی، تنها در یک کلیشه خلاصه نمی شود؛ تنها در قالب شعار، اعتصاب و داد و فریاد، به پیشتازی جامعه نمی توان رسید.درک روشن از مسیر حرکت جامعه و
تلقی واقع بینانه از توانمندی حوزه های تأثیرگذاری، می تواند نسل دانشجویی را به موقعیت ممتاز و متمایز پیشروی جامعه نزدیک سازد و ایشان را در جایگاه «و اجعلنا للمتقین اماما» قرار دهد: بعضیها خیال می کنند که نقش پیشروی و پیشتازی دانشجو و درخشندگی نقشش در این خلاصه می شود که مشتهایش را گره کند و علیه هیأت حاکمه و دستگاه رهبری کشور شعار بدهد.این، غلط ترین فکرهاست. (28) دانشجو می بایست مشروعیت سیستم را بسنجد؛ شرایط سیاسی، اجتماعی و اقلیمی و جهانی را بنگرد؛ مسیر رشد و تغییرات جامعه را مطالعه کند؛ استفاده ها و سوء استفاده های ممکن را حدس زند و دهها نکته ی مشابه دیگر را مورد ملاحظه قرار دهد و با درایت و تیزبینی، قالبهای حضور و نفوذ اجتماعی را بررسی کند و بهترین آن را برگزیند: یک روزی بایستی شعار داد؛ آن روز چه موقع است؟ آن روز وقتی است که وضع فساد و انحطاط و خیانت در نظام و رژیم یک حکومت به نحوی باشد که وظیفه ایجاب کند در مقابل آن بایستند .طبعا این جا بایستی جوان جلوتر از دیگران باشد؛ آن هم جوان دانشجو.اما آن وقتی که وظیفه ی ملی و انقلابی و دینی و تکلیف فکر به انسان ایجاب می کند که همه ی مردم از یک نظام و از یک رژیم در
مقابل دشمنان جهانیش حمایت کنند، آن جا نقش پیشروی دانشجو، نقش دیگری است....دانشجو همیشه باید نقش پیشرو بودن و پیشتاز بودن و پیشقراولی در جامعه را داشته باشد؛ منتها کیفیت این نقش، به تفاوت اوضاع و احوال جامعه، تفاوت می کند. (29)
: 1 بیانات در دیدار با اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی 1374 28/9/ 2 بیانات در دیدار با اعضای دفتر تحکیم وحدت 1361 6/6/ 3 سخنرانی در دیدار با دانشجویان حزب جمهوری اسلامی 1363 1/2/ 4 بیانات در دیدار با اعضای شورای مرکزی انجمن اسلامی مدرسین دانشگاهها، به همراه مهندس میر حسین موسوی 1369 18/6/ ر.ک: حدیث ولایت (مجموعه ی رهنمودهای مقام معظم رهبری) ج 5، ص 141 5 و 6 بیانات در دیدار با اعضای شورای مرکزی نمایندگان ولی فقیه در دانشگاههای کشور و مسؤولان دفاتر نمایندگی 1369 8/7/ ر.ک: حدیث ولایت (مجموعه ی رهنمودهای مقام معظم رهبری) ج 5، ص 210 7 و 8 بیانات در دیدار با اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی 1370 20/9/ 9 سخنرانی در دیدار با اعضای انجمنهای اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران 1375 31/2/ 10 سخنرانی در دیدار با اعضای انجمنهای اسلامی دانشجویان 1361 4/9/ 11 بیانات در دیدار با اعضای شورای مرکزی انجمن اسلامی مدرسین دانشگاهها، به همراه مهندس میر حسین موسوی 1369 18/6/ ر.ک:
حدیث ولایت (مجموعه ی رهنمودهای مقام معظم رهبری) ج 5، ص 141 12 و 13 و 14 بیانات در دیدار با اعضای شورای مرکزی نمایندگان ولی فقیه در دانشگاههای کشور و مسؤولان دفاتر نمایندگی 1369 8/7/ ر.ک: حدیث ولایت (مجموعه ی رهنمودهای مقام معظم رهبری) ج 5، ص 210 15 سخنرانی در دیدار با گروه کثیری از دانشجویان و دانش آموزان 1368 10/8/ ر.ک: حدیث ولایت (مجموعه ی رهنمودهای مقام معظم رهبری) ج 2، ص 296 16 سخنرانی در دیدار با اعضای انجمنهای اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران 1375 31/2/ 17 بیانات در دیدار با اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی 1370 20/9/ 18 بیانات در دیدار با اعضای شورای مرکزی نمایندگان ولی فقیه در دانشگاههای کشور و مسؤولان دفاتر نمایندگی 1369 8/7/ ر.ک: حدیث ولایت (مجموعه ی رهنمودهای مقام معظم رهبری) ج 5، ص 210 19 و 20 و 21 و 22 و 23 و 24 و 25 سخنرانی در دیدار با اعضای انجمنهای اسلامی دانشجویان 1361 4/9/ 26 و 27 سخنرانی در دیدار با دانشجویان حزب جمهوری اسلامی 1363 1/2/ 28 و 29 سخنرانی در جلسه ی پرسش و پاسخ دانشگاه امیر کبیر 1368 6/3/
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 5 میراحمدی، منصور
امام خمینى - رضوان الله تعالى علیه - گذشته از آنکه بنیان گذار و رهبر انقلاب اسلامى بود، به عنوان دانشمندى بر جسته در علوم و معارف مختلف اسلامى; از قبیل: فلسفه، عرفان، اصول، فقه، تفسیر و اخلاق شناخته مى شد که این امر بیانگر چند بعدى بودن زندگى و شخصیت والاى امام است. امام، از یک سو سیاستمدارى برجسته، آشنا به زمان و شرایط خاص جهانى بود و از سوى دیگر، در علوم مختلف به تامل پرداخته و در برخى از علوم صاحب نظر قلمداد مى گردید. امام، علاوه بر تاملات بسیار جدى در حوزه اندیشه سیاسى، به اجرا و پیاده نمودن باورها، افکار و اندیشه هاى خود نیز همت گماشت. یکى از مباحث بسیار مهم در حوزه اندیشه سیاسى امام خمینى «آزادیهاى سیاسى» است که به رغم اهمیت بسیار زیادش، کمتر مورد توجه قرار گرفته است. مقایسه این بعد از اندیشه سیاسى امام با سایر ابعاد اندیشه سیاسى وى، نمایانگر آن است که بحث آزادیهاى سیاسى از دیدگاه امام همچنان در حاشیه قرار گرفته و بحث هاى جدى درباره آن انجام نشده است. از این رو، در این نوشتار به مفهوم، عناصر و مصادیق آزادیهاى سیاسى از دیدگاه امام به اختصار اشاره
مى کنیم. هر چند که امام خمینى(ره) به طور کلاسیک و مدون، به بحث آزادى سیاسى نپرداخته است; اما کلام و نقطه نظرات ایشان در این باره به اندازه اى است که به خوبى مى توان بر اساس آنها، به استخراج دیدگاه وى دست یازید. از سوى دیگر، با توجه به اینکه پیش شرط تحقق آزادیهاى سیاسى در جامعه، وجود «حکومت قانون» در آن جامعه و «تساوى افراد در برابر قانون» است و از آنجایى که امام بر اصل «حکومت قانون» و «تساوى افراد در برابر قانون» تاکید کرده و حکومت اسلامى را مشروط به رعایت قوانین اسلامى دانسته و افراد جامعه را در برابر این قانون یکسان مى انگارد; لذا بستر مناسبى براى طرح آزادیهاى سیاسى از دیدگاه امام وجود دارد. بر این اساس، با تکیه بر این دو نکته، تلاش مى کنیم دیدگاه امام در باره آزادیهاى سیاسى را تبیین نماییم.
تا کنون تعاریف متعددى از آزادى سیاسى ارائه شده است که در اینجا ضمن اشاره به برخى از آنها، به اختصار عناصر و مصادیق آزادى سیاسى را نیز بیان مى کنیم: 1 - منظور از آزادى سیاسى، به طور ساده عبارت از آزادى انجام دادن انواع کارهاى مختلفى است که حکومت مردمى اقتضا مى کند. این کارها اصولا شامل آزادى استفاده از ابزارهایى است
که از طریق آنها، شهروند بتواند صداى خود را به گوش دیگران برساند و در حکومت تاثیر عملى داشته باشد. (1) 2- آزادى سیاسى، یعنى اینکه فرد بتواند در زندگى سیاسى و اجتماعى کشور خود، از راه انتخاب زمامداران و مقامات سیاسى شرکت جوید و به تصدى مشاغل عمومى و سیاسى و اجتماعى کشور نایل آمده و یا در مجامع، آزادانه، عقاید و افکار خود را به نحو مقتضى ابراز نماید. (2) 3- آزادیهاى سیاسى، مجموعه امتیازاتى است که اهالى کشور براى مشارکت در حیات سیاسى جامعه بدان نیاز دارند. این امتیازات به صورت حقوق مدنى(حق راى، حق داوطلبى و حق عضویت در احزاب سیاسى) و حقوق سیاسى (آزادى رقابت اندیشه ها، آزادى انتخابات و آزادى تعیین زمامداران) متظاهر مى شود. (3) 4- آزادى سیاسى، قسمتى از حقوق افراد است که به موجب آن، مى توانند حق حاکمیت داشته باشند; خواه بطور مستقیم و خواه از طریق انتخاب نمایندگان. (4) 5- آزادیهاى عمومى، آزادیهایى است که به عنوان وسیله اى براى مقاومت مردم در برابر تجاوزهاى دولت تلقى مى شود. با تضمین این آزادیها، دولت نمى تواند به حقوق افراد تجاوز کند و در صورت تجاوز، مردم با استفاده از این حقوق به قاومت بر مى خیزند. (5) 6- آزادى سیاسى، آزادى فرد در صحنه سیاست و به
بیان دیگر، فقدان، فشار سیاسى است. (6) اگرچه تعاریف مذکور متفاوت است; اما مى توان با دقت در این تعاریف، عناصر مشترک آزادى سیاسى را بیان کرد. مهمترین عناصر آزادى سیاسى عبارتند از: 1( اعمال حق حاکمیت; 2( زمینه سازى مشارکت فعال سیاسى در جامعه. آزادى سیاسى از سویى، اعمال حق حاکمیت مردمى بوده و از سوى دیگر، زمینه ساز مشارکت سیاسى مردم در جامعه و تاثیر گذارى آنان در حیات سیاسى جامعه است. مردم در جامعه با دارا بودن آزادى سیاسى مى توانند به طور مستقیم یا غیر مستقیم حق حاکمیت خود را اعمال نمایند. از طرف دیگر، مردم از راه انتخاب زمامداران و از طریق شرکت در مجامع، مى توانند در زندگى سیاسى خود شرکت جویند. آزادى سیاسى، وصف فرد در جامعه است که این حالت، در صورتى رخ مى دهد که فرد بتواند در جامعه به ایفاى نقش پرداخته و در مسایل سیاسى کشور خود تاثیر گذار باشد. علاوه بر این، شاید بتوان در مفهوم آزادى سیاسى، عنصر دیگرى را نیز بیان کرد. این عنصر، عبارت است از فقدان فشار و اجبار سیاسى از سوى حکمرانان در جامعه. آزادى سیاسى در صورتى تحقق پیدا مى کند که این امتیازات از سوى حکومت به افراد داده شده و زمینه حضور و مشارکت آنها فراهم شود. بدیهى است،
در صورتى که حکومت این امتیازات را به رسمیت نشناسد، دیگر آزادى سیاسى تحقق پیدا نمى کند. بر این اساس، مى توان گفت که آزادى سیاسى از دو عنصر محتوایى اعمال حق حاکمیت و مشارکت سیاسى مردم در جامعه و یک عنصر صورى و فعلى; یعنى فقدان فشار سیاسى بر خور دار است. به عبارت دیگر، مفهوم آزادى سیاسى متشکل از دو عنصر مذکور است و تحقق این مفهوم در جامعه، مشروط به فقدان فشار سیاسى در آن جامعه است. با توجه به آنچه که گذشت، مى توان آزادى سیاسى را به اختصار اینگونه تعریف کرد: آزادى سیاسى عبارت است از آزادى فرد در جامعه سیاسى در اثر فقدان فشار سیاسى در جامعه، به منظور اعمال حق حاکمیت مردمى و مشارکت فعال سیاسى در جامعه.
منظور از مصادیق آزادى سیاسى، اقسامى از آزادى سیاسى است که بتواند حقوق اساسى مردم را تضمین نموده و در برابر تجاوزهاى دولت، از آنها محافظت نماید: «مهمترین اقسام این آزادیها عبارت است از: آزادى مطبوعات و بیان، آزادى تشکیل حزب و جمعیت، آزادى تظاهرات، آزادى تشکیل سندیکاها و اتحادیه هاى صنفى، آزادى انتشار کتاب». (7) درباره مصادیق آزادى سیاسى، تعابیر متفاوتى وجود دارد که به نظر مى رسد، بتوان گفت که منظور از آنها، مواردى است که بتوان در
ظرف فقدان فشار سیاسى، حق حاکمیت مردمى را تضمین کرده و زمینه مشارکت فعال سیاسى مردم را در جامعه فراهم نماید. بر این اساس مصادیق آزادى سیاسى، آزادیهایى است که هر چند ماهیتا ممکن است سیاسى نباشد; اما برآورده کننده حق حاکمیت مردمى و مشارکت سیاسى باشد. بنابر این، آزادیهاى سیاسى هم شامل برخى حقوق مدنى وهم برخى حقوق سیاسى است. حقوقى که بتواند از سویى، زمینه اعمال حق حاکمیت مردمى و مشارکت سیاسى آنها را فراهم نموده و از سوى دیگر، از حقوق مردم در برابر حکومت محافظت نماید. بر این اساس، برخى از مهمترین مصادیق و اقسام آزادى سیاسى عبارتند از: 1.آزادى تعیین سرنوشت و راى; 2.آزادى بیان;3.آزادى مطبوعات; 4.آزادى عقیده و مذهب; 5.آزادى احزاب و اجتماعات.
آزادى سیاسى نیز همچون سایر مقوله ها، قابل تضییق و توسعه است. سعه و ضیق این مفهوم به دو عامل اساسى بستگى دارد; قانون اساسى و میزان اعمال قدرت حاکمان. مهمترین عاملى که قلمرو دامنه آزادى سیاسى را معین مى کند، قانون اساسى یک کشور است. قانون اساسى به عنوان مهمترین منبع تبیین کننده آزادى سیاسى، حقوق مدنى و اساسى انسانها را بیان کرده و دامنه آزادى سیاسى شهروندان را معین مى کند. بر این اساس، مهمترین راه شناخت آزادیهاى سیاسى و قلمرو آن در جامعه،
قانون اساسى است. هرچند که قانون اساسى در تعیین قلمرو آزادى سیاسى نقش اساسى دارد; اما تنها عامل نیست. در کنار قانون اساسى عامل دیگرى که به ویژه در عمل و رفتارهاى سیاسى اجتماعى شهروندان نقش تعیین کننده اى در سعه و ضیق آزادى سیاسى دارد، میزان اعمال قدرت حاکمان است: «حکمرانان، تنها محدودکنندگان آزادى سیاسى مردمند و سعه و ضیق دایره آن، بسته به میزان اعمال قدرت آنان مى باشد، اگر قدرتمندان سیاسى، مردم را در مواجهه و مقابله با خود رها کنند، آزادى سیاسى به طور مطلق برقرار مى شود و اگر به تضییق این دایره بپردازند، آزادى سیاسى محدود مى شود». (8) بنابراین، قانون اساسى مهمترین عامل تبیین کننده محدوده و قلمرو آزادى سیاسى در مقام نظر، و قدرت حاکمان و میزان اعمال آن در جامعه، مهمترین عامل تبیین کننده محدوده و قلمرو آزادى سیاسى در مقام عمل است. حال با توجه به آنچه که به اختصار درباره مفهوم، مصادیق و قلمرو سیاسى گذشت، دیدگاه امام خمینى(ره) در باره آزادیهاى سیاسى را بررسى مى کنیم. با مراجعه به اندیشه ها و آثار مدون امام، درمى یابیم که امام به صورت مستقل، بحث مفهومى درباره مفهوم آزادى سیاسى نداشته و به جنبه هاى کاربردى این مفهوم توجه بیشترى نشان داده و از این رو، بیشتر به
مصادیق آن پرداخته است. براین اساس، ما نیز در این مجال به دیدگاه امام درباره مهمترین مصادیق آزادى سیاسى مى پردازیم. نکته مهمى که در اینجا باید خاطر نشان ساخت، این است که در بررسى دیدگاه امام درباره آزادى سیاسى، این هدف را نیز دنبال خواهیم کرد که امام خمینى(ره) به عنوان بنیانگذار، ایدئولوگ و رهبر انقلاب، چه سیمایى از آزادى سیاسى در حکومت اسلامى ارائه کرده و قلمرو آن را چگونه تبیین نموده است. همانطورى که اشاره شد، مهمترین عوامل تبیین کننده قلمرو آزادى سیاسى، قانون اساسى و میزان اعمال قدرت حاکمان است. بحث آزادى سیاسى از دیدگاه قانون اساسى، بحث مفصل و مجزایى است که در جاى خود باید به آن پرداخت ; اما تلقى امام خمینى(ره) به عنوان اولین رهبر و حاکم اسلامى در جمهورى اسلامى ایران از آزادى سیاسى، چشم انداز بسیار مناسبى از سیماى آزادى سیاسى و قلمرو آن را در جمهورى اسلامى ایران ارائه مى کند. براین اساس، بررسى دیدگاه امام در باره مصادیق آزادى سیاسى، تبیین کننده قلمرو آن و ارائه کننده سیماى کلى آزادى سیاسى در جمهورى اسلامى ایران براساس دیدگاه ایشان خواهدبود. آزادیهاى سیاسى از دیدگاه امام خمینى(ره)همانطورى که اشاره شد، مى توان براساس کلام و نقطه نظرات امام درباره آزادى سیاسى و مصادیق
آن، دیدگاه ایشان را در این باره بیان کرد. بدیهى است که ذکر مصادیق آزادى سیاسى از دیدگاه امام، صرفا بر اساس کلام و نوشته هاى ایشان است و هدف از ذکر موارد مذکور، انحصار آزادیهاى سیاسى از دیدگاه امام در این موارد نیست. بنابراین هدف، تبیین دیدگاه امام در باره مهمترین مصادیق آزادى سیاسى است.
یکى از مهمترین حقوق اساسى مردم در جامعه، حق تعیین سرنوشت است. این حق، از جمله حقوقى است که قانون اساسى بسیارى از کشورها آن را براى مردم به رسمیت شناخته است و مردم براساس آن، مى توانند در تصمیم گیرى هاى کلان حکومتى دخالت کرده و در سرنوشت خود، تاثیر گذار باشند. از دیدگاه امام خمینى(ره)، حق تعیین سرنوشت از حقوق اساسى مردم مى باشد که به موجب آن، هر ملتى باید سرنوشت خودش را خودش معین کند. (9) یکى از نکات بسیار مهم در دیدگاه امام، رابطه الهى داشتن مشروعیت در نظریه ولایت فقیه و نقش مردم در حاکمیت است. امام، از سویى با باور به دیدگاه «انتصاب» درباره ولایت فقیه، معتقد است که مشروعیت ولایت فقیه الهى بوده و از سوى دیگر، در بسیارى از موارد، بر نقش مردم در حاکمیت تاکید نموده است. بنابر این، این سؤال اساسى مطرح مى شود که از دیدگاه امام،
نقش مردم در حاکمیت چیست؟ روشن است که نقش مردم در سطوح مختلفى قابل طرح و بررسى است که مهمترین آنها عبارتنداز: نقش مردم در مشروعیت بخشى به حکومت و حاکمیت و نقش مردم در تصمیم گیریهاى اساسى. براساس دیدگاه امام، شروعیت حکومت و حاکم اسلامى، صرفا الهى است و مردم تنها در کارآمد ساختن حکومت و کشف ولى منصوب نقش دارند: «از دیدگاه ولایت انتصابى، مشروعیت حکومت ولى فقیه ناشى از نصب امامان(ع) است و مردم در تفویض ولایت به او هیچ گونه اختیارى ندارند; اما در کارآمدى حکومت نقش اصلى [را] دارند. بیعت گرفتن پیامبر(ص) و امامان(ع) از مردم نیز براى کارآمد کردن ولایتشان است نه براى انتصاب آنان.» (10) بنابراین، مفهوم آزادى انتخاب در این دیدگاه، به مفهوم فراهم ساختن شرط لازم کارآمدى حکومت است. به عبارت دیگر، در صورتى حکومت کارآمد مى گردد که مردم آزادانه بتوانند حاکمان را در حکومت اسلامى انتخاب نمایند. از این رو: «شرط کارآمدى حکومت، انتخاب آزادانه حاکمان توسط مردم است.» (11) به نظر مى رسد که بتوان از زاویه دیگرى نقش مردم در حکومت اسلامى را بر اساس دیدگاه امام با تفکیک «محتوا سازى» و «ساختار سازى» تبیین کرد. از دیدگاه امام، محتوا و ماهیت حکومت اسلامى توسط قانون الهى شکل مى گیرد و مردم در این مساله نقشى
ندارند; اما در ساختن ساختار مناسب حکومت، راى مردم نقش اصلى را ایفا مى کند و بدین سان، مفهوم جمهوریت و اسلامیت نیز در دیدگاه امام آشکار مى گردد. امام، جمهوریت حکومت را براساس راى مردم و اسلامیت آن را براساس قانون الهى مى داند. از این رو، در پاسخ به سؤالى درباره نظام جایگزین شاهنشاهى در ایران، ضمن معرفى آن به عنوان «جمهورى اسلامى» در توضیح این اصطلاح مى فرماید: «اما جمهورى است، براى اینکه به آراى اکثریت مردم متکى است و اما اسلام، براى اینکه قانون اساسى اش عبارت [است] از قانون اسلام، اسلام در همه ابعاد قانون دارد و به همین جهت، احتیاج به قوانین دیگرى نداریم». (12) و یا در جایى دیگر، تاثیرپذیرى ساختار حکومت از شرایط و مقتضیات جامعه را این گونه بیان مى فرماید: «ما خواهان استقرار یک جمهورى اسلامى هستیم و آن، حکومتى است متکى به آراى عمومى. شکل نهایى حکومت با توجه به شرایط و مقتضیات کنونى جامعه ما توسط مردم تعیین خواهد شد.» (13) با توجه به آنچه که گذشت، روشن مى شود که علاوه بر کارآمدى، مى توان از نقش مهم دیگرى براى مردم از دیدگاه امام سخن گفت که عبارت است از: «ساختار سازى». امروزه اهمیت ساختارها و نقش تعیین کننده آنها در زندگى کاملا آشکار است. مردم مى توانند با تعیین
ساختارها، در سرنوشت خود نقش اساسى ایفا نمایند. و باتوجه به این مطلب است که آزادى به عنوان یکى از اهداف اساسى جمهورى اسلامى، قالب خودش را در جمهوریت پیدا مى کند. به عبارت دیگر، هرچند که امام تصمیم گیرى در باره ساختار حکومت را حق مردم مى داند ; اما خود نیز جمهوریت را ترجیح داده و براین باور است که این ساختار مى تواند اهداف حکومت اسلامى را در شرایط کنونى به انجام رساند. به عبارت دیگر، جمهوریت مى تواند زمینه ساز تحقق آزادى به مفهوم حق تعیین سرنوشت در جامعه باشد. در نتیجه، از دیدگاه امام، مردم با تعیین ساختار «جمهورى» نقش اساسى در سرنوشت خود ایفا مى کنند. نکته دیگر درباره حق تعیین سرنوشت از دیدگاه امام، بررسى دیدگاه وى درباره «حق راى» است. از آنجا که «راى دادن» و «راى گیرى» از مهمترین جلوه هاى آزادى سیاسى به مفهوم حق تعیین سرنوشت است، در اینجا به دیدگاه امام درباره حق راى مردم مى پردازیم. به طور کلى براساس کلام امام، مى توان دیدگاه ایشان را درباره حق راى مردم با سه نکته اساسى توضیح داد: الف: همگانى بودن حق راى; از دیدگاه امام، حق راى از آن همه مردم بوده و هیچ فرد، گروه و صنف خاصى بر دیگران ترجیح و برترى ندارد. از نظر ایشان، تمام
اقشار جامعه داراى حق راى مى باشند. امام، در این باره مى فرماید: «همانطورى که مکرر من عرض کرده ام و سایرین هم گفته اند، انتخابات در انحصار هیچ کس نیست، نه در انحصار روحانیین است، نه در انحصار احزاب است، نه در انحصار گروهها است. انتخابات مال همه مردم است. مردم رنوشت خودشان، دست خودشان است و انتخابات براى تحصیل سرنوشت شما ملت است». (14) همچنین در جایى دیگر، مساوات مردم را در راى دادن، اینگونه بیان مى کند: «انتخابات دست مردم است، رئیس جمهور و نخست وزیر با آن رعیتى که در کشاورزى کار مى کند و آن بازارى اى که در بازار کار مى کند، راجع به انتخابات یک جور هستند، على السواء هستند. یعنى رئیس جمهور یک راى دارد، نخست وزیر هم یک راى دارد و آن کشاورزى که در دور دست افتاده ترین این کشور است، آن هم یک راى دارد. رایشان فرقى باهم ندارد و همه مسؤول هستند». (15) از دیدگاه امام، نه تنها همه مردم داراى حق راى هستند; بلکه اساسا حق مشارکت و تعیین سرنوشت نیز براى همه مردم وجود دارد و تمامى اقشار مردم اعم از مرد و زن باید در سرنوشت خود مشارکت داشته باشند: «باید همه شما در این امر نظر داشته باشید، در امور سیاسى نظر داشته باشید. براى اینکه امور
سیاسى مخصوص یک طبقه نیست، همانطورى که علم مخصوص یک طبقه نیست. همانطورى که مردها باید در امور سیاسى دخالت کنند و جامعه خودشان را حفظ کنند، زن ها هم باید دخالت کنند و جامعه را حفظ کنند. زنها هم باید در فعالیتهاى اجتماعى و سیاسى همدوش مردها باشند; البته با حفظ آن چیزى که اسلام فرموده است». (16) ب: برخوردارى مردم از آزادى کامل در راى دادن ; از دیدگاه امام، هیچ گونه فشار و اجبارى در راى دادن و راى گرفتن جایز نیست و باید آزادانه صورت گیرد. امام به کرات این مطلب را بیان کرده اند ; از جمله: «همان طور که قبلا تذکر دادم، مردم در دادن راى به اشخاص واجد شرایط آزاد هستند و هیچ کس را حق الزام کسى نیست.» (17) در دیدگاه امام، تحمیل فرد یا افرادى در انتخابات به مردم انکار گردیده و ضرورت وجود آزادى براى مردم تاکید گردیده است. از سویى امام، هرگونه تحمیل را رد مى کند و از سویى دیگر، لزوم مشورت براى انتخاب اصلح را گوشزد مى کند. بنابراین، معرفى کاندیدا در انتخابات جایز است; اما تحمیل کاندیدا ممنوع. امام در این باره مى فرماید: «همان طور که بارها گفته ام، مردم در انتخابات آزادند و احتیاج به قیم ندارند و هیچ فرد
و یا گروه یا دسته اى حق تحمیل فرد و یا افرادى را به مردم ندارند. جامعه اسلامى ایران که با درایت و رشد سیاسى خود، جمهورى اسلامى و ارزشهاى والاى آن و حاکمیت قوانین خدا را پذیرفته اند و به این بیعت و این پیمان بزرگ وفادار مانده اند، مسلم قدرت تشخیص و انتخاب کاندیداى اصلح را دارند. البته مشورت در کارها از دستورات اسلامى است و مردم با متعهدین و معتمدین خویش مشورت مى نمایند و افراد و گروهها و روحانیون، در حد تذکرات قبلى در حوزه خود مى توانند کاندیدا معرفى نمایند; ولى هیچ کس نباید توقع داشته باشد که دیگران اظهار نظر و اظهار وجود نکنند». (18) همان گونه که ملاحظه مى شود، در این عبارت، امام هرگونه تحمیل و اجبار را در انتخابات انکار مى کند. نکته بسیار مهمى که در این عبارت به چشم مى خورد که شاید مهم ترین دلیل این باور باشد، اعتماد امام به مردم است. از دیدگاه امام مردم قدرت تشخیص و انتخاب کاندیداى اصلح را دارا هستند. از این رو باید به راى آنها اعتماد کرد و راى آنان را با اطمینان پذیرفت. البته ضرورت مشورت و معرفى کاندیداها توسط افراد و گروهها روشن بوده و با آنچه که گفته شد، تنافى ندارد. مشورت و معرفى کاندیدا نیز
از عوامل اطمینان بخشى به راى مردم بوده و منافاتى با آزادى انتخاب ندارد. ج: ضرورت راى دادن و انتخاب بر اساس بینش صحیح هر چند که امام به آزادى کامل در راى دادن باور دارد و ضرورت وجود آزادى مردم را در راى دادن تاکید مى کند; اما از سوى دیگر، معتقد است که راى دادن به عنوان یک تکلیف و وظیفه باید براساس بینش صحیح و توام با شناخت کامل صورت پذیرد. از نظر امام، تنها مجوز راى دادن، تشخیص فرد است. یک شهروند از دیدگاه امام، تنها در صورتى مى تواند راى دهد که به این بینش و شناخت رسیده باشد و راى دادن صرفا به تبعیت فرد یا افراد در تعیین مصداق کافى نیست. در کلام امام در این باره مى خوانیم: «فرض بکنید که اگر همه کسانى که در راس هستند بروند پیشنهاد بکنند که فلان آدم را شما وکیل کنید; لکن شما به نظرتان درست نباشد، جایز نیست بر شما [که] تبعیت کنید. باید خودتان تشخیص بدهید که آدم صحیحى است تا اینکه بتوانید راى بدهید». (19) بنابراین از دیدگاه امام، راى دادن به عنوان یک حق اساسى، تنها در صورتى که همراه با شناخت و بصیرت لازم همراه گردد، ارزش داشته و از منزلت والایى برخوردار است.
البته کسب شناخت و بصیرت، از راههاى گوناگونى امکان پذیر است که در اینجا درصدد بیان آنها نیستیم.
یکى دیگر از آزادیهاى سیاسى در جامعه، آزادى بیان است. آزادى بیان که فراتر از آزادى اندیشه و عقیده است، از حقوق اساسى است که در بسیارى از جوامع به رسمیت شناخته شده است. بر اساس این حق، مردم در بیان دیدگاهها و نظرات خود آزاد بوده و از حق انتشار دیدگاههاى خود در کلام و نوشتار برخوردار مى باشند. از این رو، از این حق به آزادى بیان و قلم تعبیر مى شود. آزادى مطبوعات نیز به عنوان یکى از تعابیر بسیار رایج در زمینه آزادى بیان و قلم در این خصوص مطرح مى شود. یکى از نکات بسیار مهم در زمینه آزادى بیان، بحث از حدود آزادى بیان است. اصل آزادى بیان مورد پذیرش بیشتر دانشمندان و صاحب نظران بوده و بیشتر از حدود آن، در جامعه سخن رفته است. در «حقوق اساسى» نیز امروزه بیشتر از حدود آن سخن مى رود: «آنچه در آزادى بیان اهمیت بسیار دارد، تشخیص حدود آن است. توهین و افتراء، شکستن حریم خلوت و تنهایى افراد، تجاوز به حقوق دیگران، افشاء اسرار دولتى، انتشار نوشته ها و صور قبیح و کفر و ناسزاگویى به مقدسات و تجاوز به حقوق اقلیتها،
نمونه هایى از تعدى به حقوق جامعه است». (20) با عنایت به این نکته و با توجه به اینکه امروزه در جامعه ما نیز اصل آزادى بیان به عنوان یکى از حقوق اساسى مردم توسط حکومت و قانون اساسى به رسمیت شناخته شده است و اختلاف، تنها درباره حدود آن است، ما نیز در اینجا درباره اصل آزادى بیان از دیدگاه امام بحث نکرده ; بلکه به تبیین حدود آزادى بیان از دیدگاه ایشان مى پردازیم. در این راستا، به سه نکته اساسى در دیدگاه امام درباره آزادى بیان اشاره مى کنیم که در واقع تبیین کننده حدود آن به شمار مى روند: الف - آزادى بیان و لزوم مراعات منافع مردم ; از نظر امام خمینى، یکى از مهمترین موانع آزادى بیان، «مضر بودن» آن به منافع و حال ملت است. اگر بیان یک مطلب و دیدگاه در راستاى منافع ملت نبوده، بلکه مضر به حال مردم بوده و مفاسدى را به دنبال داشته باشد، بیان آن مطلب جایز نمى باشد. بنابراین، هر گاه بیان دیدگاهها و اظهار نظرها در راستاى منافع مردم باشد، قهرا جایز بوده و مردم در این زمینه آزادى بیان دارند. امام در اوائل انقلاب در پاسخ به سؤالى در باره حدود آزادى بیان مى فرماید: «اگر چنانچه مضر به حال ملت
نباشد، بیان همه چیز آزاد است. چیزهایى آزاد نیست که مضر به حال ملت ما باشد». (21) نکته اى که باید در اینجا یادآورى کرد، این است که اساسا صرف بیان دیدگاهها و نقطه نظرها در بسیارى از مواقع نه تنها مضر به حال مردم نمى باشد ; بلکه در راستاى منافع آنها خواهد بود. چرا که جامعه اى که در معرض آراء و دیدگاههاى گوناگون قرار گیرد، بهتر مى تواند از امکانات و توانمندى هاى بالقوه خود بهره گیرد. بدیهى است که تضارب آراء و اندیشه ها در یک جامعه، باعث پویایى آن جامعه و پیشرفت جامعه مى گردد. از این رو، مى توان گفت که اصل اولیه در آزادى بیان، بر فایده رسانى و منفعت رسانى استوار بوده تا ضرر زدن به منافع مردم. در نتیجه، حکومتها باید زمینه طرح دیدگاهها و بیان اندیشه ها را فراهم نمایند و تنها در صورتى که ضرر رساندن به منافع مردم محرز گردد، از طرح این دیدگاهها جلوگیرى نمایند. ب - آزادى بیان و ضرورت مقابله با توطئه ها; یکى دیگر از نکاتى که امام بر آن تاکید مى کند، نفى توطئه و پرهیز از به کارگیرى آزادى بیان در راستاى یک توطئه است. آزادى بیان اگر در چارچوب یک طرح توطئه آمیز باشد، قابل قبول نبوده و از آن جلوگیرى مى شود. از
این رو، آزادى بیان مادامى که در جهت یک توطئه یا طرح براندازى و خرابکارانه شکل نگیرد، نه تنها مانعى نداشته ; بلکه از حقوق اساسى مردم محسوب مى گردد. امام در این باره مى فرماید: «آزادى آراء در اسلام از اول بوده است. در زمان ائمه ما علیهم السلام ; بلکه در زمان خود پیغمبر(ص) آزاد بود، حرفهایشان را مى زدند. حجت ما داریم... کسى که حجت دارد، از آزادى بیان نمى ترسد; لکن توطئه را اجازه نمى دهیم».
(22) دو نکته اساسى در این عبارت به چشم مى خورد; اول آن که، امام آزادى بیان را از توطئه جدا مى کند و توطئه را انکار کرده و بر آزادى بیان صحه مى گذارد و دیگر آنکه، امام به یک نوع ثبات برآمده از قدرت استدلال براى حکومت اسلامى قائل است که آزادى بیان، نه تنها نمى تواند این ثبات را برهم زند ; بلکه در تقویت آن مؤثر مى افتد. این مطلب نیز رهنمودى است براى حکومتهاى اسلامى و مسؤولان آن که نه تنها از آزادى بیان واهمه نداشته باشند; بلکه با تلاش براى تقویت بنیانهاى جامعه، ثباتى را پدید آورند که وجود آزادى بیان نه تنها آن بنیانها را متزلزل نسازد ; بلکه بر تقویت آنها نیز بیفزاید. ج - آزادى بیان و ضرورت پرهیز از انتقام جویى نکته دیگر در باره آزادى بیان از دیدگاه امام، این است که باید از آزادى بیان براى انتقاد حکومت و مسؤولین استفاده شود نه براى انتقام جویى. امام با تفکیک انتقاد سالم و انتقام جویى، ضمن تاکید بر به کارگیرى شیوه هاى صحیح در انتقاد از دیگران، انتقام جویى را انکار مى کند. در نتیجه، از نظر امام این مطلب، معیارى است براى ارزیابى روزنامه ها و مطالبى که مى نویسند. هدف نویسندگان اگر در راستاى انتقاد سالم باشد، باید
حمایت شود; ولى اگر در جهت انتقام جویى باشد، باید پرهیز گردد. امام در این باره مى فرمایند: «مساله دیگر راجع به انتقاد، [این است که] البته روزنامه ها باید مسائلى را که پیش مى آید، نظر کنند. یک وقت انتقاد است ; یعنى انتقاد سالم است، این مفید است. یک وقت انتقام است نه انتقاد، این نباید باشد. این با موازین جور درنمى آید. انسان چون با یکى خوب نیست، در مطبوعات او را بکوبد، کار درستى نیست. اما اگر کسى خلاف کرده است، باید او را نصیحت کرد، پرده درى نباشد; ولى انتقاد خوب است. باید در این امور خیلى ملاحظه بفرمایید تا مطبوعات مرکزى باشد براى استفاده عموم و اینکه مردم بفهمند باید چه بکنند و باید چه بشود.» (23) با توجه به آنچه که گذشت، مى توان گفت که از دیدگاه امام، آزادى بیان در جامعه ضرورت دارد و تنها در صورتى که در راستاى ضرر زدن به منافع مردم یا توطئه و یا انتقام جویى باشد، قابل قبول نمى باشد. از نظر امام، حکومت اسلامى داراى چنان توانى در استدلال کردن هست که وجود آزادى بیان در جامعه نه تنها نمى تواند به آن آسیبى برساند; بلکه در راستاى تقویت حکومت، مى تواند مفید تلقى گردد.
انجمنها و تشکیل اجتماعات یکى
دیگر از مهمترین اقسام آزادى سیاسى، آزادى اجتماعات، تشکلها و احزاب است. شرکت در گروهها، جناحها و احزاب سیاسى، از حقوق اساسى مردم محسوب مى شود. براساس دیدگاه حقوق اساسى: «کلیه شهروندان حق دارند در گروه بندى هاى مختلف سیاسى، اجتماعى، صنعتى و اقتصادى شرکت کنند. جلوگیرى از این حق مباینت آشکارى با آزادى دارد، مگر آنکه تجمع و گروه بندى، خطراتى براى نظم عمومى مستقر داشته باشد.» (24) همانطورى که ملاحظه مى شود، مهمترین مانع شرکت در گروهها و جناحها و احزاب سیاسى، برهم زدن نظم عمومى است. به همین دلیل، گفته مى شود که: «تشکیل اجتماعاتى آرام و بى آشوب و اعتراض دسته جمعى در جامعه اى برخوردار از نظم و آرامش، حق هر انسانى است». (25) «ولى از سوى دیگر، «تشکیل اجتماع به منظور آشوب، تعدى و نزاع، ممنوع است.» (26) امروزه دیدگاه هاى متعددى درباره آزادى احزاب، در جامعه سیاسى ایران وجود دارد. برخى، آزادى بى قید و بند براى احزاب را باور داشته و به دنبال شکل گیرى آن هستند. برخى دیگر، با انکار اصل حزب در جامعه اسلامى، به مخالفت با شکل گیرى احزاب پرداخته اند. گروه دیگرى که به نظر مى رسد دیدگاه معتدل و قابل اجرایى را پذیرفته اند، براین باور هستند که آزادى احزاب در چارچوب قانون است. این دیدگاه در قانون اساسى
جمهورى اسلامى ایران پذیرفته شده و چارچوب فعالیت احزاب را مشخص مى کند. براساس قانون اساسى، مادامى که احزاب، اصول استقلال، آزادى، وحدت ملى، موازین اسلامى و اساس جمهورى اسلامى را نقض نکنند، آزاد هستند. (27) حال با توجه به آنچه که گذشت، به دیدگاه امام درباره آزادى احزاب، انجمنها و تشکیل اجتماعات به اختصار اشاره مى کنیم. بررسى دیدگاه امام درباره آزادى احزاب و تشکلها، نیازمند بررسى مستقل و گسترده اى است که در این مختصر نمى توان به آن پرداخت. بدیهى است که تبیین دیدگاه امام در باره احزاب و تشکلها مستلزم نگاهى مجموعى به تمامى آثار امام بوده که این امر از هدف نوشتار حاضر بدور از حوصله آن خارج است. از این رو، تنها به سه نکته اساسى در دیدگاه امام در این باره اشاره مى کنیم: الف - از نظر امام، آزادى تشکیل اجتماعات و مشارکت در صحنه هاى سیاسى اجتماعى، از اهداف اساسى انقلاب است. امام در اوائل انقلاب، در این باره مى فرماید: «از این چیز بهتر چه مى خواستید از یک انقلاب؟ همان که ملت مى خواست، آزادى را مى خواست، حاصل است. همه الان آزاد نشسته اند و در همه جا آزاد مجتمع هستید و در پنج سال پیش هیچ نمى توانستید یک همچو اجتماعى را ایجاد کنید. آزادید; این چیزى بود که ملت
مى خواست و شد.» (28) مقایسه تاریخ دو دهه پس از انقلاب، با دوران قبل از آن به خوبى این واقعیت را آشکار مى کند که انقلاب اسلامى، آزادى اجتماعات را براى مردم به ارمغان آورد. ب - از نظر امام، جمهورى اسلامى، آزادى فعالیت سیاسى اجتماعى رابه گروهها و احزاب داده است. پس از انقلاب، اجازه فعالیت و مشارکت در امور به گروهها و احزاب داده شد وانقلاب به تمام معنا آزادیبخش بود. ج - مانع اصلى آزادى احزاب و گروهها و تشکلهاى سیاسى از دیدگاه امام، اقدام به توطئه و طرحهاى براندازى و انجام اقداماتى بر خلاف مصالح مردم است. امام معتقد است که باید به احزاب و گروهها اجازه فعالیت داده شود، مشروط بر اینکه به توطئه و انجام فعالیتهاى مضر به مردم دست نزنند. امام درباره نکته دوم و سوم مى فرماید: «جمهورى اسلامى از اول که پیروز شد، آزادى را به طور مطلق به همه طوایف داد. نه تنها هیچ روزنامه اى تعطیل نشد; بلکه هر گروه و حزبى به کارهاى خود مشغول بودند و بعضى از گروهها که ناشناخته بودند، از طرف دولت به کار گمارده شدند. لیکن به تدریج فهمیده شد که اینها یا توطئه گرند یا جاسوسى مى کنند. از طرف دیگر نمى شد که انقلاب را رها کنیم. نه اسلام
اجازه مى داد و نه عقل که یک دسته از عنوان دولت یا غیر دولت براى سرنگونى جمهورى اسلامى سوءاستفاده نموده یا جاسوسى کنند و ما ساکت باشیم.» (29) با توجه به آنچه که به اختصار گذشت، مى توان گفت که از نظر امام، اصل آزادى گروه بندى سیاسى - اجتماعى و احزاب در چارچوب قانون رسمیت داشته و مادامى که به اقداماتى از قبیل توطئه یا جاسوسى دست نزنند، مى توانند به عالیت سیاسى اجتماعى پردازند. امام، وجود آزادیهاى مذکور را نه تنها مخالف نظام جمهورى اسلامى نمى داند; بلکه بر این باور است که چنین آزادى را انقلاب اسلامى براى مردم به ارمغان آورده است.
یکى دیگر از شاخه هاى آزادى سیاسى، آزادى مذهب است. این آزادى هم شامل آزادى داشتن یا پذیرفتن یک دین و مذهب مى شود و هم آزادى ابراز مذهب یامعتقدات و انجام مراسم و فرایض دینى. نوع اول ; «یعنى اینکه شخص بتواند آزادانه و به طور آشکار و یا در خفا معتقدات مذهبى خود را از راه بیان یا نوشته ابراز نماید و هیچ کس مانع آزادى او نشود و آن در این حد; یعنى در حد فکر و اندیشه، با آزادى عقیده و بیان فرق ندارد». (30) اما نوع دوم ; «یعنى اینکه شخص بتواند
مراسم و فرائض مذهب خود را به گونه اى که در شریعت آمده است، اجرا نماید و نظم خواسته شده را در بین افراد و جامعه برقرار سازد.» (31) از دیدگاه حقوق اساسى، فرد حق دارد در خویشتن خویش، هرگونه مذهبى را انتخاب نماید بى آنکه متحمل صدمات و ضررهایى در زندگى اجتماعى اش شود. به عبارت دیگر، هر شهروند به دلیل آنکه در یک جامعه زندگى مى کند، از حقوق اساسى برخوردار است. این حقوق در جامعه براساس مذهب تقسیم و توزیع نمى گردد; بلکه تابعیت یک کشور، این حقوق را براى وى به ارمغان مى آورد. علاوه بر این، پذیرش مذهبى برخلاف مذهب رسمى جامعه نباید باعث محروم شدن او از حقوق اساسى اش گردد. و بدین سان، آزادى دینى - مذهبى که ماهیتا سیاسى نیست، با آزادیهاى سیاسى ارتباط وثیقى پیدا مى کند و از این جهت، در زمره آزادى هاى سیاسى قرار مى گیرد. صرف نظر از بحث بسیار مهم نظرى درباره آزادى مذهب براساس منابع دینى که باید در جاى خود به آن پرداخت، در این جا سؤالات بسیار مهمى طرح مى شود، از قبیل اینکه: آیا اقلیتهاى مذهبى، آزادى انجام فرایض مذهبى را دارا هستند؟ وظیفه حکومت اسلامى در برابر آنها چیست؟ آیا تمامى شهروندان، قطع نظر از مذهب خود، از حقوق اجتماعى برخوردارند؟ آیا اقلیتهاى
مذهبى در اظهار عقاید خود آزادند؟ آیا این آزادى محدودیتى دارد؟ هرچند که پاسخ به این سؤالات براساس قانون اساسى آسان و امکان پذیر است ; اما در اینجا تلاش مى کنیم براساس دیدگاه امام، به طور اختصار به این سؤالات پاسخ دهیم. در این راستا، نکات چهارگانه زیر را که پاسخ دهنده سؤالات مذکور هستند، از دیدگاه امام بیان مى کنیم: 1- از نظر امام اقلیتهاى مذهبى در حکومت اسلامى آزادى انجام فرائض مذهبى را دارا هستند. اقلیتهاى مذهبى مى توانند به طور آزادانه به اعمال مذهبى خود بپردازند. امام در آستانه پیروزى انقلاب و تشکیل حکومت اسلامى در پاسخ به سؤالى در این باره مى فرماید: «تمام اقلیتهاى مذهبى در حکومت اسلامى مى توانند به کلیه فرایض مذهب خود آزادانه عمل نمایند.» (32) 2- از دیدگاه امام، وظیفه حکومت اسلامى حمایت از حقوق اقلیتهاى مذهبى است. حکومت اسلامى باید از حقوق آنان همچون سایر شهروندان دفاع کند. امام در پاسخ به سؤالى درباره روابط میان اقلیتها مى فرماید: « اقلیتهاى مذهبى نه تنها آزادند; بلکه دولت اسلامى موظف است از حقوق آنان دفاع کند.» (34) و نیز در جایى دیگر مى فرماید: «حکومت اسلامى موظف است از حقوق آنان [اقلیتهاى مذهبى] به بهترین وجه حفاظت کند.» (34) 3- از نظر امام، برخوردارى از حقوق اجتماعى در
جامعه براساس تابعیت کشور است و تمام شهروندان ایرانى از حقوق اجتماعى برخوردارند و در این زمینه، اقلیتهاى مذهبى نیز همچون مسلمانان، از این حقوق برخوردارند. به عبارت دیگر، حقوق اجتماعى بر اساس مذهب، در جامعه توزیع نمى شود: «هر ایرانى حق دارد که مانند همه افراد از حقوق اجتماعى برخوردار باشد. مسلمان یا مسیحى و یا یهودى و یامذهب دیگر فرق ندارد.» (35) و نیز در جایى دیگر مى فرماید: «اسلام بیش از هر دینى و بیش از هر مسلکى به اقلیتهاى مذهبى، آزادى داده است. آنان نیز باید از حقوق طبیعى خودشان که خداوند براى همه انسانها قرار داده است، بهره مند شوند. ما به بهترین وجه از آنان نگهدارى مى کنیم.» (36) 4- از نظر امام، اقلیتهاى مذهبى مى توانند آزادانه به مسائل خود بپردازند و حق اظهار عقیده خود را نیز دارند: «اسلام همیشه حافظ حقوق مشروع اقلیتهاى مذهبى بوده و هست. آنان در جمهورى اسلامى آزادند و آزادانه به مسائل خود مى پردازند و در پناه حکومت اسلامى چون بقیه افراد، در اظهار عقیده آزادند.» (37) البته در لسان امام، اقلیتهاى مذهبى آزادى اظهار عقیده خود را دارند، نه آزادى خرابکارى. امام در پاسخ به سؤالى در باره آزادى بیان عقیده براى اقلیتها، مى فرماید: «در حکومت اسلامى، همه افراد داراى آزادى
در هر گونه عقیده اى هستند ولیکن آزادى خرابکارى را ندارند.» (38) بنابراین در اینجا نیز امام، دغدغه حفظ نظام اسلامى را داشته و حفظ نظام اسلامى را بر همه مسائل مقدم مى دارد. از نظر امام، حفظ نظام از مهمترین واجباتى است که بر سایر امور مقدم بوده و امور دیگر از جمله آزادى، در راستاى حفظ نظام مفهوم پیدا مى کنند.
در این نوشتار مختصر، با اشاره به مفهوم، عناصر، مصادیق و قلمرو آزادى سیاسى ; دیدگاه امام خمینى(ره) در باره برخى از مهمترین آزادیهاى سیاسى; یعنى: آزادى و حق تعیین سرنوشت و راى، آزادى بیان، آزادى احزاب و تشکلها و آزادى مذهب را مورد توجه و بررسى قرار دادیم. برخى از یافته ها و نتایج بدست آمده از پژوهش حاضر عبارتند از: 1- مهمترین نقش مردم در حکومت اسلامى از دیدگاه امام را مى توان «ساختار سازى» دانست. مردم در تعیین ساختار مناسب براى حکومت اسلامى نقش اساسى دارند. محتواى این حکومت را قانون الهى تامین کرده است. شروعیت حکومت نیز الهى است. 2- از دیدگاه امام، حق راى همگانى بوده و شامل تمامى اقشار و اصناف جامعه مى شود; مردم از آزادى کامل در راى دادن برخوردار مى باشند و هیچ گونه فشار و تحمیلى در راى دادن و راى گیرى جایز نیست. مردم
باید براساس بینش و شناخت صحیح، در راى گیرى شرکت نمایند. هم چنین کسب آگاهیهاى لازم در راى دادن ضرورت دارد. 3- از دیدگاه امام، «ضرر زدن» به منافع مردم، «توطئه» و «انتقام جویى»، از مهمترین موانع «آزادى بیان» شناخته مى شود و حکومت اسلامى داراى چنان پایه هاى مستحکمى است که وجود آزادى بیان درصورتى که همراه با موارد مذکور نباشد، نه تنها باعث آسیب زدن به آن نمى شود; بلکه در راستاى تقویت آن خواهد بود. 4- از نظر امام، آزادى تشکیل اجتماعات و مشارکت مردمى، از اهداف اساسى انقلاب مى باشد. جمهورى اسلامى ایران، آزادى فعالیت سیاسى اجتماعى را براى گروهها و تشکلها به ارمغان آورده است; ولى مهمترین مانع فعالیت گروهها و تشکلهاى سیاسى، مشارکت در طرح براندازى و توطئه علیه نظام است. 5- از نظر امام، اقلیتهاى مذهبى در حکومت اسلامى، از آزادى کامل در انجام فرائض مذهبى خود برخوردار بوده و وظیفه حکومت اسلامى حمایت از حقوق آنها است. اقلیتهاى مذهبى آزادى اظهار عقیده خود را نیز دارا هستند; اما نه آزادى خرابکارى. از این رو، حفظ نظام در اینجا نیز از نظر امام، مهمترین معیار رعایت و احترام به اصل آزادى فعالیتهاى مذهبى آنهاست.
: 1 . کارل کوهن، دموکراسى، ترجمه فریبرز مجیدى، انتشارات خوارزمى، تهران، ص 184.
نور، ج 10، ص 129-128. 29. همان، ج 18، ص73. 30. منوچهر طباطبائى مؤتمنى، پیشین، ص 95. 31. همان. 32. امام خمینى، صحیفه نور، ج3، ص 75. 33. همان، ص159. 34. همان، ص 75. 35. همان، ص159. 36. همان، ص 48. 37. همان، ص33. 38. همان، ص 100.
مجله مشکوة، شماره 46 بسم الله الرحمن الرحیم براى این مجموعه از مقالات خود، به نظرم رسید نام «امام خمینى وانقلاب اسلامى» را برگزینم. زیرا بخش عمده آنها به یکى از این دو عنوان اختصاص دارد. چند مقاله هم راجع به «جهان اسلام» است که آنها نیز درفضاى انقلاب اسلامى و در راستاى حاکمیت انقلاب، و الهام گرفته از افکاربلند امام خمینى و به منظور پیاده کردن آرمانهاى والاى آن امام بزرگوارنوشته شده است. به نظر مى رسد این دو عنوان «امام خمینى» و «انقلاب اسلامى» از هم قابل تفکیک نباشند، هر جا نام امام خمینى هست نام انقلاب اسلامى مطرح است، و از شنیدن یکى از این دو عنوان دیگرى به ذهن تداعى مى نماید.مسلما این دو عنوان، براى همیشه هم در تاریخ اسلام و جهان، با هم ثبت وضبط و تجزیه و تحلیل خواهد گردید و به همان اندازه که تاریخ، به انقلاب اسلامى، و آثار و تبعات ناشى از آن، اهمیت مى دهد به همان نسبت، و شایدبیشتر از آن، براى «امام خمینى» عظمت قائل مى شود، زیرا او را بنیانگذار وسلسله جنبان این انقلاب باشکوه مى داند. امام خمینى مرد قرن است، انقلاب اسلامى هم، انقلاب قرن است. امام خمینى، در پایان قرن چهاردهم هجرى قمرى، و آغاز قرن پانزدهم بطور
حتم،مجدد اسلام به شمار مى آید، انقلاب اسلامى هم، احیاى تفکر اسلامى وتجدید حیات سیاسى و فرهنگى اسلام در این قرن و سرفصلى روشن وغیرقابل تردید در تاریخ اسلام است که باید آن را مبدا تاریخ مقطعى ایران واسلام قرار داد و زمان و حوادث را با قبل و بعد از انقلاب مشخص کرد.
در اسلام، تحولات و انقلابات بسیارى رخ داده است که هر کدام از آنهابه نسبت اهمیت و قدرت تاثیر خود، در سرنوشت اسلام و مسلمین مؤثرافتاده است چه تاثیر مثبت و چه تاثیر منفى زیرا به نسبت نزدیکى به اسلام وتبیین صحیح از مفاهیم آن، اوضاع واحوال مسلمین را به پیش برده و چهره اسلام را نیکو جلوه داده است، یا به عکس، به نسبت دورى از مفاهیم وحقایق اسلامى، در وضع مسلمانها تاثیر نامطلوب گذارده و چهره اى ناپسند،از اسلام ترسیم نموده است. در اینجا مجال آن نیست که یک یک انقلابات و تحولات مهم و مؤثرتاریخ اسلام را ارزیابى کنیم، که خود نیاز به تالیف یک یا چند کتاب دارد، تاحق هر انقلاب را ادا و حدود کاربرد و تاثیر منفى یا مثبت آن را روشن کند،ما تنها فهرستى از آنها را یاد مى کنیم با اشاره به برخى از آثار هر کدام. اولین
تحول مهم در تاریخ اسلام، هجرت رسول اکرم از مکه به مدینه بوده است، که اسلام را از انزوا بیرون آورد و براى اسلام در صحنه سیاسى جهان، جایى باز کرد و به همین خاطر به اشاره على علیه السلام مبدا تاریخ اسلام قرار گرفت. دوران پس از هجرت را باید دوران حاکمیت اسلام و تشریع قوانین اجتماعى و سیاسى و بلکه تشریع بخش عمده احکام عبادى دانست،این تحول، در آیات و سوره هاى مکى و مدنى و در قوانین اسلامى، کاملامشهود است و شرح آن معمولا هنگام بیان فرق این دو دسته از آیات و سورقرآنى، و گاهى، در مساله ناسخ و منسوخ و نیز در «تاریخ فقه» در دوران نخست: (دوران تشریع) تحریر مى گردد. دومین تحول، رحلت رسول اکرم صلى الله علیه وآله است در سال یازدهم هجرت، واستقرار نظام خلافت و پیامدهاى آن مانند ارتداد بسیارى از قبایل عرب وجنگهاى مسلمانها با اهل رده (مرتدین) در درون جزیرةالعرب، و آغازفتوحات اسلامى در بیرون از جزیرةالعرب بخصوص در شام و عراق و ایران. از آنجا که نظام خلافت به عقیده شیعه، عدول از نظام امامت و سرپیچى از نص خدا و رسول بوده است، دیدگاه شیعیان نسبت به آن منفى است، امااهل سنت با استناد به مبارزه قاطع نظام خلافت با حرکت ارتداد و پیشرفتهاى پیاپى لشکر اسلام در شرق و غرب جزیرةالعرب
و به تصور این که خلافت ناشى از شوراى اهل حل و عقد بوده است، آن را یک ارزش شمرده اند. شیعه معتقد است که اگر پس از رحلت رسول اکرم صلى الله علیه وآله نظام امامت استقرارمى یافت، حقایق و معارف و احکام اسلامى و مفاهیم قرآنى روشنتر مى شد،زمینه اختلافات فقهى و سیاسى از میان مى رفت و یا کم رنگ مى گردید. ودر نتیجه، سرنوشت جهان به گونه دیگرى رقم مى خورد، که بررسى این مطلب نیازمند بحثى مستوفا است. تحول سوم، قیام مردم علیه خلیفه سوم و استقرار خلافت بر على علیه السلام بود.گرچه از دیدگاه تاریخى، على علیه السلام با اصرار و بیعت مردم به خلافت رسید و نه با معیار نص و براساس نظام امامت، ولى شیعیان بر این عقیده اند که این تحول، برگشت مردم از باطل به حق یعنى همان نظام امامت بوده است. وبدین ترتیب پس از گذشت سالها از رحلت پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله بار دیگر اسلام درمسیر واقعى خود قرار گرفته است. و این مطلب نیز بحث دامنه دارى رامى طلبد. در هر حال، اگر على علیه السلام از دیدگاه جمهور مسلمانها، خلیفه چهارم بوده وهست، و از لحاظ تاریخى خلافت او، امتداد خلافتهاى پیش از آن بوده است و او با همان معیار معمول خلافت روى کار آمد و نه با معیار نص، و براساس نظام امامت، در عین حال، شیعیان خاص
آن حضرت، قبل از ایام خلافت، اورا امام مى دانستند و در حال خلافت هم به دیده امامت (و نه خلافت) به اومى نگریستند و باید گفت: خلافت على علیه السلام، هر دو گروه اکثریت و اقلیت را بادو دیدگاه مختلف راضى و خشنود کرده بود. و على القاعده باید مسلمانها دردوران خلافت على علیه السلام روزگار خوشى را طى کرده طعم شیرین نظام ارزشمند اسلام را مى چشیدند. ولى به عکس، با توجه به کیفیت روى کارآمدن او پس از قتل خلیفه پیش از وى و با توجه به وقایع تلخى که گروههاى مختلف ناکثین و قاسطین و مارقین پدید آوردند و با انگیزه هاى گوناگون جامعه اسلامى را درگیر سه جنگ خونین (جمل، صفین و نهروان) کردند،على علیه السلام فرصت نیافت چنان که مى خواست به اهداف والا و بلند خود برسد وبه دنبال آن، سرانجام در محراب عبادت به شهادت رسید و مسلمانها باشهادت على علیه السلام پا به دوران تاریک و تلخى گذاشتند که قریب یک قرن ادامه یافت: دوران حکمرانى «بنى امیه» با دو تیره «سفیانى» و«مروانى»اش. تحول چهارم، بنابراین، آغاز خلافت «بنى امیه» است که نه تنها شیعیان خاص على، که دوستان و طرفداران عام هل بیت یعنى اکثریت قریب به اتفاق مسلمانها، از آن رنج بردند. هر چند در همین دوران استبداد سیاسى و قومى، که رنگ نژادى و برترى عرب بر عجم، به خود
گرفت، دامنه فتوحات اسلام در اطراف کشور اسلام،بخصوص در غرب آن، تا اندلس، ادامه یافت و همین امر باعث گردید که عده اى از مورخان اسلام، این دوران را مثبت ارزیابى کنند که خود قابل تجزیه و تحلیل و جاى تامل است. به نظر مى رسد در این دوران، ظواهراسلام حاکم بوده و نه روح اسلام و باطن آن. به هر حال، این دوران، با همه تحولات مثبت کم و منفى بسیار و حوادث بسیار تلخ آن، با انقراض خلافت «اموى» و روى کار آمدن خلافت«بنى عباس» سپرى گردید. تحول پنجم، استقرار خلافت بنى عباس بود با گرایش و تظاهر به دوستى اهل بیت پیغمبر، نه، بلکه به نام «اهل بیت علیهم السلام» و به داعیه حکومت فردى ازآل محمد که مورد رضایت مسلمانها باشد (رضى من آل محمد). بنى عباس به یارى ایرانیان و با گرایش به فرهنگ ایرانى، روى کار آمدند، که شرح آن از بعد سیاسى و فرهنگى در کتابها آمده است. از جمله در کتاب پرتو اسلام نوشته «دکتر احمد امین» مصرى. خلافت آل عباس، با همه تبعات تلخ و شیرین آن، به جاى گسترش سیاسى و پیشرفت در فتوحات اسلامى که قبلا اتفاق افتاده بود، مبدا تحول فرهنگى عظیمى در اسلام گردید، زمینه تالیف و تاسیس و پیشرفت علوم اسلامى وآشنایى با فرهنگ وعلوم یونانى و ایرانى و هندى و
مصرى و دیگر ملل رافراهم کرده و سرانجام باعث آغاز کار تالیف و تصنیف در اسلام گردید.پیشرفت این حرکت فرهنگى، تقریبا تا سه قرن ادامه داشت و پس از قرن چهارم تدریجا دچار رکود و درجا زدن گردید و با حمله «مغول» در قرن هفتم رو به ضعف و انقراض رفت. خلافت عباسى، نه تنها باعث رونق بازار علم و دانش براى جمهورمسلمانها و اهل سنت گردید، که براى پیروان اهل بیت نیز - برخلاف خواست دستگاه خلافت - منشا خیر شد. ما مى دانیم که در دوران امام باقر و امام صادق علیهما السلام (نیمه اول قرن دوم) روایات و افکار اهل بیت نضج گرفت و درمحیط علمى، رسمیت پیدا کرد، به طورى که در قرن سوم و چهارم با مذاهب دیگر رقابت مى کرد. من در یک مقاله که در شماره 32 همین نشریه تحت عنوان «نقش امام صادق در نهضت علمى اسلام» چاپ شد، به شرح این حقیقت پرداخته ام. از لکه هاى ننگ و تاریک دوران «بنى عباس» همان به شهادت رسانیدن امامان معصوم و اولاد پیغمبر به دست خلفا و نیز گسترش بساط لهو و لعب وشهوترانى و میگسارى است کما این که از تاریکترین نقاط دوران«بنى امیه» فاجعه کربلا و پس از آن فاجعه شهادت «زیدبن على بن الحسین»است که هر کدام، اثر خود را گذاشت: شهادت امام حسین، به حکومت «آل ابى سفیان»
و شهادت «زیدبن على» به حکومت «آل مروان»پایان داد. و هر دو جنایت و جنایات مشابه آن، زمینه را براى تبلیغات «آل عباس» و روى کارآمدن آنان فراهم کرد. تحول ششم، در اوایل خلافت «آل عباس»، با حدود نیم قرن جلو و عقب تحولى با دو گرایش متضاد، در غرب جهان اسلام اتفاق افتاد: اول، روى کارآمدن «امارت اموى» در اندلس با فرار یک تن از «بنى امیه» به نام«عبدالرحمن داخل» از دست «منصور دوانیقى» به «اندلس» و تاسیس حکومت مستقل از خلافت عباسى در آنجا است که باعث رونق بازار علم وفرهنگ و تمدن اسلامى بسیار جالب و جاذب گردید و آثار آن تا قرن پنجم وتا انقراض دوران «امارت» و یا «خلافت» اموى در اندلس، و حتى تا نیمه قرن نهم هجرى، و انقراض حکومت اسلامى و «غروب اسلام در اندلس»ادامه داشت و شرح آن را باید در کتابهاى مربوط به اسلام در اندلس، ازجمله کتاب با ارزش تاریخ دولت اسلامى در اندلس تالیف «محمد عبدالله عنان» و ترجمه «عبدالمحمد آیتى» در 5 مجلد، ملاحظه کرد. این اتفاق عجیب پلى میان اسلام و اروپا و وسیله آشنایى اروپا با «فرهنگ اسلامى»گردید. بارى، این تحول عظیم سیاسى و فرهنگى، عمدة گرایش اموى و سنى داشت. اما اتفاق دومى که با گرایش شیعى و با عاطفه خاص به
اهل بیت و به وسیله این خاندان، در غرب اتفاق افتاد، همانا نهضت علوى «ادریسیان» بوددر غربى ترین نقطه افریقاى اسلامى (کشور مغرب کنونى) که توسط «ادریس بن عبدالله بن الحسن بن الحسن بن على بن ابیطالب علیه السلام» رخ داد و هر چندفکر فقهى و مذهبى آنان، سنى بود، با مذهب مالکى، اما با عواطف شدید به اهل بیت توام بود که تا عصر حاضر این عواطف در مغرب بشدت بچشم مى خورد و آنان خود را شیعه مى دانند. همین عواطف و تمایلات به اهل بیت،باعث گردید که اکثر سلسله هاى حاکم بر مغرب پس از ادریسیان، از میان علویین و «بنى الحسن» پدید آیند، از جمله سلسله علوى کنونى با حدودچهارصد سال سابقه. کمى پس از آن در شرق و اواسط افریقا سلسله هاى خوارج با گرایشهاى افراطى و غیرافراطى (در لیبى و الجزایر) پیدا شدند ویک تیره از آنان (آل رستم) چندى حکمرانى داشتند که آن نیز در این زمان تحولى در افریقاى اسلامى به شمار مى آمد. رقابت و درگیرى این دو گرایش در میان حاکمان اندلس و حاکمان مغرب،تا چند قرن ادامه داشت و همچنین، بین حاکمان مغرب با طرفداران خلافت عباسى و با گروههاى خوارج که گفتیم در افریقا روى کار آمده و از میان رفتند ولى پیروان آنان در الجزایر و تونس و لیبى هنوز باقى هستند، کما این که
بقایاى خوارج به نام «اباضیه» در کشور عمان هنوز حاکمیت دارند. ولى بطور کلى نقش این فرقه در قرون بعد از سه قرن اول کمرنگ بوده است وتنها یک تیره از آنان یعنى «اباضیه» که از همه تیره هاى خوارج معتدلترهستند تاکنون باقى مانده اند. این تضادهاى سیاسى و فکرى و فرهنگى، در میان مسلمانان افریقا، تاعصر حاضر، قابل لمس است، هر چند بجز کشور مغرب، در نقاط دیگر افریقاچندان مشهود نیست. البته در مغرب، حرکت موحدین رنگ شیعى داشته با گرایش«سلفى گرى» که شرح آن مفصل است و آثار آن کم و بیش مشهود مى باشد. تحول هفتم، که در جهت گسترش فرهنگ «اهل بیت» اتفاق افتاد، همانااستقرار دو قدرت سیاسى با فرهنگ شیعى، در شرق و غرب جهان اسلام بود.در آغاز قرن چهارم: در شرق، به قدرت رسیدن «آل بویه» در ایران و در«بغداد» مرکز خلافت اسلامى، که تا نیمه قرن پنجم ادامه داشت. اما در غرب،استقرار خلافت و امامت «فاطمیین» بود که از وسط شمال افریقا «تونس کنونى» آغاز و در «مصر» مستقر گردید و تا قرن ششم ادامه یافت. از قدرت «آل بویه» عمدة شیعیان اثنى عشرى سود بردند و حوزه هاى علمى شیعه در همه جا و از همه بیشتر در بغداد مرکز خلافت رونق پیدا کرد که در تاریخ تشیع به تفصیل مورد بحث
قرار گرفته است و علوم مذهب «شیعه»عمدة در همان شهر رواج و گسترش یافت و تالیف و تدریس مى گردید. اما به قدرت رسیدن «فاطمیین» در غرب جهان اسلام، براساس فکر واندیشه «باطنى گرى» و به نام «اسماعیلیه» بود و گرچه این فکر، حتى درقلمرو حکومت «فاطمیین» فراگیر نگردید، اما محبت و علاقه به اهل بیت پیغمبر را در غرب جهان اسلام، و بلکه در شرق گسترش داد که تاکنون آثارآن در مصر باقى است. تحولات ناشى از حرکت «اسماعیلیه» در شرق اسلامى با حمله مغول و سقوط بغداد در سال 656 هجرى قمرى، و اندکى پس از آن در سوریه، ادامه داشت و کم کم افول نمود، و به صورت اقلیت متفرق در هند و افریقا و ایران و یمن باچند فرقه و عمدة با دو فرقه «بهره» و«آقاخانیه» تاکنون، به حیات خود ادامه مى دهد و هیچ نقش سیاسى وفرهنگى بارز و آشکارى به عهده ندارد. برخلاف گرایش «شیعى امامى» که پس از «آل بویه» تا عصر حاضر همواره نقش مهمى را بازى مى کرده که اثرآن را در تحولات پس از حمله مغول، خواهیم دید. فرق آشکار دیگر این دو نهضت و حرکت شیعى، علاوه بر گستردگى علوم اسلامى با تمام شعباتش در مذهب امامیه از فقه و تفسیر و حدیث و رجال وجز آن و به علاوه ازدیاد
پیروان آن در شرق و غرب عالم اسلام و به علاوه ادامه قدرت آن تاکنون در ایران، آن است که فرقه اسماعیلیه از آغاز، به ترور و خشونت دست زد در حالى که طائفه امامیه همواره آرامش و امانت ومتانت و دعوت خود را از راه علم و دانش و منطق، رعایت نموده و مى نمایدو شاید همین امر سر بقاء و راز پیشرفت آن باشد، با این که سنت مبارزه خودرا با حکومتهاى جور همواره حفظ کرده و هیچگاه تن به سازشکارى نداده است. تحول هشتم در تاریخ اسلام، که سرنوشت اسلام و مسلمین را از لحاظسیاسى و فرهنگى دگرگون کرد و اسلام را رو به انحطاط برد، همانا از حمله مغول در سال 616 قمرى و عمدة پس از سقوط «بغداد» و انقرض خلافت«آل عباس» در 656 آغاز مى شود. درباره آثار و تبعات منفى بسیار و مثبت اندک و غیرقابل ذکر این تحول، سخن بسیار گفته اند و هنوز هم جاى بحث دارد. بطور کلى، قدرت سیاسى اسلام، صددرصد و بخش عمده آثار علمى ودستاوردهاى فرهنگى چشمگیر مسلمانها به دست مغول از میان رفت، منش و شخصیت اسلامى و اخلاق و آداب و سنتهاى به جاى مانده از صدر اسلام تا آن هنگام و همچنین، مواریث قرون گذشته مسلمانها که دست آورد همه ملل اسلامى بخصوص ایرانیان و مصریان و
دیگر عربها بود، از میان رفت وبه عقیده برخى از مورخان بزرگ، خودباختگى و انحطاط روحى مسلمانهااز آن هنگام آغاز شد و تا دوران کنونى همچنان آثار آن باقى است. از لحاظ سیاسى، شیرازه سیاست و معیار وحدت امت اسلام که در خلیفه بغداد متمرکز بود از میان رفت، هر چند اقلیتهایى در اینجا و آنجا، در شرق وغرب اسلامى، تسلیم آن خلافت نبودند، ولى به هر حال، خلافت بغداد قدرتى براى اسلام شمرده مى شد. پس از آن، در شرق اسلام، حکومتهاى متفرق ومتضاد با گرایشهاى مختلف سنى و شیعى و با مذاهب گوناگون فقهى و کلامى و نظامهاى متفاوت سیاسى و به نامهاى گوناگون پى درپى به وجود آمدند وازمیان رفتند، هر چند قدرت عمده در شرق از آن سلاطین ایرانى و ترک نژادبود. غرب جهان اسلام، نیز وضعى مشابه داشت، هر چند عنصر عربى و تفکر«سنى» بر آن غلبه داشت که تاکنون ادامه یافته است. تحول نهم، این وضع، تا حدود دو قرن و اندى ادامه داشت، تا به طورمعجزه آسا و در ناباورى تمام، دو نظام نیرومند با دوگرایش «شیعى و سنى»تدریجا در شرق و شمال جهان اسلام، رخ نمود، و بعدا نظام سومى به آن دو،در شرقى ترین جهان آن روز اسلام (شبه قاره هند) پیوست. اول، نظام سلطنت و امارت و (بعدا خلافت)
«آل عثمان» در آسیاى مرکزى (ترکیه) کنونى در حدود «یک قرن» پس از انقراض «خلافت عباسى»با گرایش شدید سنى بود، که پس از سیطره «سلطان سلیم» )923 ه . ق) برسوریه و مصر و عربستان، رسما به عنوان «نظام خلافت اسلامى» شناخته شدو تدریجا جاى خلافت بغداد را گرفت و تا ناف اروپا و افریقا قلمرو قدرت سیاسى و فرهنگى خود را گسترش داد. خلافت عثمانى تا چند قرن در جهان اسلام، حرف اول را مى زد تا این که پس از جنگ بین الملل اول، در ثلث اول قرن چهاردهم هجرى قمرى با نیرنگ اروپاییها و عمدة «انگلیس» از هم پاشید و قلمرو آن به بیش از 20 کشور عربى و یک کشور ترک، تقسیم گردید. این نظام سنى اسلامى، از لحاظ سیاسى بسیار قوى ولى از لحاظفرهنگى، چشمگیر نبود اما در هر حال، در پیشبرد فکر اسلامى سنى و حمایت از اسلام، ظرف چند قرن، نقش عمده را به عهده داشت. دوم، نظام پادشاهى صفویه در پایان قرن نهم و آغاز قرن دهم هجرى قمرى، در ایران اسلامى باگرایش شدید و مفرط «شیعى اثنى عشرى» و باضدیت آشکار با گرایش «سنى» و با درگیریهاى فراوان با همتاى سنى خود«خلافت عثمانى». سلطنت صفویه با ادعاى سیادت و انتساب به اهل بیت پیغمبر (که بعدا مورد بحث مورخان قرار گرفت و طرفداران
و مخالفان فراوان پیدا کرد) داعیه حمایت صددرصد از مذهب شیعه امامیه داشت وبدان عمل مى کرد. این نظام، از لحاظ سیاسى تدریجا دوشادوش نظام «عثمانى» در بخش عمده شرق اسلام تا ماوراءالنهر و آسیاى وسطى و تا مرزهاى هند گسترش پیدا کرد. اما از لحاظ فرهنگى، فرهنگ و فکر شیعى را گسترش داد،به طورى که پس از دوران طلایى آل بویه هیچ گاه فرهنگ و علوم شعیه امامیه تا این پایه گسترش نیافته بود. علوم فقه و اصول، حدیث و روایت ورجال، کلام و فلسفه و عرفان، فوق العاده پیشرفت کرد البته با فکر شیعى و باتعهد به مذهب اهل بیت (مذهب امامیه اثنى عشریه). هر چند نظام سلطنت صفوى پس از حدود دو قرن با حمله ازبکهاى متعصب به ایران و تصرف پایتخت ایران (اصفهان) از میان رفت اما جاى خود را به نظامهاى سلطنت شیعى دیگر داد که از همه با دوام تر سلسله قاجاریه بود که در آغاز قرن سیزدهم هجرى پدیدار و در نیمه اول قرن چهاردهم توسط «رضاخان پهلوى» منقرض گردید. سلسله قاجار، نسبت به سلسله صفوى، هم از لحاظ سیاسى و هم ازلحاظ فرهنگى ضعیف بود و بخش مهمى از شمال و شرق کشور را از دست داد. اما نظام سومى که سالهاى پس از استقرار نظام «خلافت عثمانى» و نظام سلطنت ایرانى، روى کار آمد همانا استقرار
سلطنت تیموریان، خاندان «امیرتیمور» در شبه قاره هند بود با گرایش سنى و گاهى با تمایلات شیعى که ازلحاظ سیاسى نوسان داشت و از لحاظ فرهنگى چشمگیر نبود. این سلسله، سرانجام در اواخر قرن سیزدهم هجرى در تاریخ)1275ه .ق)به دست «انگلیس» از میان رفت و شبه قاره دربست در قبضه آنان قرارگرفت. تا این که در نیمه دوم قرن چهاردهم هجرى با قیام مردم هند از چنگال استعمار نجات یافت اما آن کشور پهناور، به دو کشور اسلامى، و هندى وبعدا کشور اسلامى هم به دو کشور پاکستان و بنگلادش تقسیم شد، و تاکنون این وضع ادامه دارد و هنوز هم مسلمانها در آن منطقه حساس و پرآشوب،وضع اطمینان بخشى ندارند، آینده آنان در پاکستان و بنگلادش دچار ابهام ودر کشور «هند» بسیار اسف انگیز و یاس آور است «ولله الامر من قبل و من بعد». خدا مى داند که سرنوشت اسلام در «شبه قاره هند» به کجا مى انجامد،مخصوصا با نغمه هاى تازه وهابیت و «سپاه صحابه» که علاوه بر جنگ عقیدتى، دست به اسلحه برده است و جنگ «شیعه و سنى» و «سنى و سلفى»راه انداخته است. در حالى که این مردم، از لحاظ فرهنگ اسلامى ضعیف، واز لحاظ سیاسى هم، قدرت در دست عناصر «لائیک» است و از سوى آنان بااستقرار «نظام اسلامى» که مسلمانها به آرزوى آن،
از «هند» جدا شدند، وبنیانگذاران کشور پاکستان بزرگ، به همین انگیزه مسلمانها را از هندیها،جدا کردند، بشدت مبارزه مى شود بخصوص پس از استقرار نظام اسلامى درایران. هر چند هواخواهان نظام اسلامى رو به ازدیاد هستند. در همین دوران، قبل و بعد از شبه قاره هند، بسیارى از نقاط اسلامى افریقا و آسیا مستعمره اروپاییان بود که بعدا راجع به آزادى آنها بحث مى کنم. تحول دهم، معمولا مورخان ما مشروطیت را در ایران و نیز در ترکیه عثمانى، آغاز یک تحول مى دانند، که البته از لحاظ سیاسى و فرهنگى مى تواند یک تحول باشد هر چند در هر دو بعد ضعیف، و از لحاظ سیاسى ضعیف تر بوده و مدت کمى هم به حیات خود ادامه داده است. تقریبا همزمان با یکى دو دهه اختلاف، فکر مشروطیت با تاثر از اروپا وبا چاشنى اسلامى در این دو کشور اسلامى اوج گرفت و به نتیجه رسید. درسال 1324 قمرى نظام حکومت مشروطه در ایران و اندى پیش از آن در«عثمانى» سمیت یافت، اما اسم آن از رسم آن بیشتر بود، و چون اصل فکراز بیگانه بود سرانجام کار به دست حامیان فکر غربى و نظام لائیک، افتاد وعلماى دین که اکثرا بشدت از آن به عنوان بخشى از حکومت عادله اسلامى،حمایت مى کردند از صحنه سیاست بخصوص پس از روى کار آمدن رضاخان به کمک
انگلیسیها، بیرون رانده شدند بنابراین، این دوران اگر درآغاز، تحول آزادى بخش به شمار مى آمد «به نظام استبداد» انجامید، که بایدآن نظام را هم به عنوان یک تحول، مورد بحث قرار داد. تحول یازدهم، استقرار استعمار انگلیس و فرانسه در هند و کشورهاى عربى و افریقا و استقرار نظام استبداد در ایران و در ترکیه با دو چهره: درترکیه پس از انقراض خلافت عثمانى و جدا شدن کشورهاى عربى و افریقایى از آن، نظام استبدادى «آتاتورک» با گرایش مفرط «لائیک» و بیرون راندن دین بکلى از عرصه سیاست و حکومت و سرکوب کلیه حرکتهاى اسلامى وجلوگیرى از مظاهر دینى و تعطیل مدارس علمى اسلامى و بالاخره گسترش فرهنگ اروپایى با تمام مظاهرش در پوشش قومیت و ملیت ترکى، روى کارآمد. این وضع در بدنه نظام حکومت و در «سران آن» تاکنون بشدت ادامه دارد هر چند حرکت (آتاتورک) نتوانست اسلام را از میان ببرد و مردم ترکیه همچنان مسلمان هستند و ملزم به آداب و رسوم اسلامى در چهره اروپایى،کما این که فکر اسلام سیاسى هم رو به گسترش است و پیش بینى مى شود که دیر یا زود، سیاست و حکومت به دست طرفداران نظام اسلامى بیفتد. اما در ایران، استبداد رضاخانى با پوشش کمرنگ و مسخره نظام مشروطه، در بعد سیاسى و فرهنگى بشدت در جهت ضدیت با اسلام و بافرهنگ
و مظاهر اسلامى، پیش مى رفت، هر چند پس از شروع جنگ بین المللى دوم و هجوم «متفقین» به ایران و با فرار رضاخان، این قدرت ضداسلامى، ضعف پیدا کرد و محمدرضا تا سالها نتوانست دیگر علماى دین واسلام خواهان را کنترل نماید تا این که با فرار او نیز، این سلسله پنجاه ساله ضد ارزشهاى اسلامى هم، منقرض گردید و نظام اسلامى استقرار یافت که اینک، در صدد مقایسه آن با نظامهاى گذشته کشورهاى اسلامى هستیم. تحول دوازدهم استقرار نظام جمهورى اسلامى; هر چند این نظام جمهورى اسلامى، در ایران حاکمیت پیداکرد و به ظاهر تحولى است خاص ایران، اما با توضیحات ما که در این جا به اختصار و در مقالات مندرج دراین مجموعه به تفصیل آمده است خواهیم دید که این انقلاب، یک انقلاب اسلامى فراگیر نسبت به کل جهان اسلام است و به محدوده ایران اختصاص ندارد و ما ترجیح مى دهیم این مطلب را طى چند فراز بیان کنیم.
1- فکر اسلام سیاسى یا اندیشه استقرار نظام اسلامى فراگیر و حکومت اسلامى مستقل، همراه اسلام پدید آمده و پس از هجرت رسول اکرم عملا درمدینه، به منصه ظهور رسیده است و پس از آن حضرت، همان طور که قبلاگفته شد تا قرن چهاردهم به گونه هاى مختلف و به نامها و عناوین متفاوت درجهان اسلام جریان داشته است و آخرین
پایگاه حکومتى به نام اسلام کشورپهناور عثمانى بود که با انقراض آن، عملا حکومتى به نام اسلام دیگر وجودنداشت بجز حکومت آل سعود در عربستان که متظاهر به اسلام و مدعى تعهدبه مقررات اسلامى است. 2- اصولا ریشه اختلاف فرق اسلامى از جمله فرقه هاى سنى و شیعه وخوارج با تیره هاى مختلف، از صدر اسلام تاکنون، از اختلاف در حکومت نشات گرفته است وهر کدام از آنها به نحوى از حکومت خاصى حمایت و بانظام حاکم مخالفت یا موافقت داشته است. 3- کما اینکه تحولات یاد شده در بالا پیش از تحول اخیر یعنى «انقلاب اسلامى» عمدة از یک نوع فکر سیاسى و یک نوع بینش خاص نظام حکومتى سرچشمه گرفته است. معنى این سخن این نیست که کل اختلافات مذاهب
را ناشى از سیاست ودر محدوده سیاست بدانیم بلکه مراد آن است که منشا اصلى پیدایش فرقه ها،اختلافات سیاسى و دیدگاههاى متفاوت درباره نظام حکومت بوده است که البته پس از پیدایش فرقه ها، هر کدام در قلمرو فقه و کلام راه خاصى را پیش گرفته اند و این اختلافات درون گروهى امرى طبیعى است و همه ناشى ازاختلاف نظر در حکومت نبوده است. 4- بارى، تفکر سیاسى مذهبى و دینى و نظام حکومت در اسلام، هیچ گاه از اسلام جدا نبوده است و این پدیده عصرى است که نظام لائیک و جدایى دین از سیاست به تقلید از غرب، در بیشتر کشورهاى اسلامى مطرح گردید وعمدة طرفداران غرب و غربگرایان به آن تن داده اند و از آن حمایت کرده ومى کنند. و گرنه در بستر اسلام، حتى در اوایل حمله مغول، فکر حاکمیت نظام اسلامى، همواره در بین همه مسلمین وجود داشته و جزئى از هویت اسلامى هر مسلمان شمرده مى شده است، و مسلمانها از انقراض خلافت به دست مغول تاسف مى خورده اند. حتى حکومتهاى حاکم بر کشورهاى اسلامى که گرایش دینى هم نداشته اند براى جلب مردم زیر نفوذ خود، شعار اسلام مى داده اند و پایتخت خود را «دارالخلافه» و پادشاهان خود را «اسلام مدار»و «اسلام پناه» مى دانسته اند. و این خود حاکى از رسوخ و ارتکازى بودن فکر حکومت اسلامى در ذهن عموم مسلمانها است. 5- کما این که قیامهاى پیاپى اشخاص
به نام «مهدى موعود» و گرایش جوامع اسلامى به این دعوتها همه مؤید این سخن است که مسلمانها همواره در آرزو و با انتظار حکومت صالح اسلامى، به سر مى برده اند و به تصور آن که این دعوتها آرزوى آنان را تامین مى کند به آن نداها لبیک مى گفته اند. مدعیان مهدویت نیز، که بیشتر آنان از میان اهل سنت برخاسته اند ولى ادعاى سیادت و انتساب به اهل بیت را داشته اند، از این آرزوى پنهانى مسلمانها باخبر بودند و دعوت خود را با آرزوهاى مردم، هماهنگ مى ساختند تا مورد پذیرش عامه مردم قرار گیرد و غالبا هم قرار مى گرفت. بررسى تاریخ این قیامها در سراسر جهان اسلام، بخصوص در افریقا این حقیقت را کاملا روشن مى کند و جاى هیچ گونه شک وتردیدى باقى نمى گذارد. 6- این فکر مقدس حکومت اسلامى، در کشاکش تاریخ اسلام با نشیب وفرازهایى راه خود را پیمود تا به قرن سیزده و چهارده هجرى قمرى رسید که عواملى چند زمینه نهضتهاى جدید و متشکلى را فراهم آورد و مصلحان وداعیان بزرگى را به دعوت اسلام وادار کرد.
یکى از آن عوامل، سیطره سیاسى، نظامى و فرهنگى غرب بر سراسرکشورهاى اسلامى بود که قبلا در تحول یازدهم از آن سخن گفتیم. اندونزى وکشورهاى شرق اسلامى از سه چهار قرن پیش از این، شبه قاره هند از حدوددو قرن پیش
از این، کشورهاى اسلامى، قاره افریقا نیز در همین حدود یاکمى جلوتر و عقب تر، به استعمار اروپا درآمدند. کشورهاى آسیاى وسطى از حدود یک قرن پیش از این، رسما مستعمره و تحت تصرف روسهاى غیرمسلمان قرار گرفت. استعمارگران، هرچه مى توانستند درباره مسلمانهاى تحت سیطره خود انجام مى دادند، دعوت تبشیر مسیحیت در همه جا از شرق و غرب عالم اسلام، مایه استقرار پایه هاى استعمار غرب بود که در این رابطه کتاب نفیس «التبشیر والاستعمار» قابل ملاحظه است. مساجد و معابد،حوزه هاى علمیه، عالمان مسلمان و اوقاف اسلامى همه جا مورد تجاوز وتعدى استعمارگران قرار مى گرفت. علاوه بر این، در کشورهاى آسیاى وسطى از حدود هفتادسال پیش از این، با اصل عقیده دینى اعم از اسلامى وغیراسلامى نبرد مى کردند و چند نسل از مسلمانها در فضاى الحاد و لادینى نشو و نما نمودند مسلمانان چین، خیلى بیش از چهار قرن تحت سیطره و ستم حاکمان چین بودند. اما کشورهاى مستقل مانند ایران، کشور عثمانى، عربستان و برخى دیگرهر چند به ظاهر استقلال داشتند اما در واقع وابسته بودند و همواره کشورهاى روسیه، انگلستان و گاهى هم فرانسه و سالهاى آخر امریکا درسرنوشت آنها دخالت مى نمودند. آثار شوم استعمار رسمى و آشکار، و غیررسمى و پنهان، در این کشورهاروزبه روز ظاهر مى گردید و در کلیه آداب و رسوم و فرهنگ و اندیشه مردم نفوذ پیدا مى کرد، منابع
طبیعى این کشورها به یغما برده مى شد و مردم، ازلحاظ سیاسى و اقتصادى و فرهنگى برده اى بیش نبودند. این عامل استعمار و تبعات تلخ آن، مسلمانان غیور را به تلاش براى خلاصى و رهایى از شر استعمار وادار مى کرد. صدها عالم و سیاستمدار وزمامدار مسلمان را در صد ساله اخیر و حتى پیش از آن مى توان نام برد که در حد توان خود، روبه روى استعمار قیام و مقاومت کرده و بسیارى از آنان شربت شهادت نوشیده اند. البته نام چند تن از این رهبران در متن تاریخ بیشتر نیامده و مردم مسلمان تنها از همان چند نفر شناخت دارند، مانند امیر عبدالقادر جزایرى،آیةالله میرزا محمدحسن شیرازى، سید جمال الدین اسدآبادى، آیةالله سیدابوالقاسم کاشانى، شیخ محمد عبده، عبدالحمیدبن بادیس، شیخ حسن بنا، سیدقطب و چند تن دیگر; در حالى که بررسى تاریخ یک یک این کشورهاى استعمارزده، نام دهها رهبر ضد استعمار را به ما معرفى مى نماید. شمه اى ازآنان، در کتاب نهضتهاى اسلامى صد ساله اخیر از استاد مطهرى و پیش ازآن، در کتاب «حاضر العالم الاسلامى» و ترجمه آن «عالم نو اسلام یا امروزمسلمین» و در تاریخ استقلال یک یک آن کشورها به چشم مى خورد. به نظر من، تمام این نهضتها و قیامها و پیدایش آن رهبران انقلابى، همه نتیجه سیطره استعمار و عکس العمل در برابر آن بوده است.
چه خوب است باز هم این قیامهاى ضد استعمارى و آن شخصیتهاى انقلابى شناسایى ودرباره آنها مقاله و کتاب نوشته شود و مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرند.
عامل دیگر این قیامها و نهضتها و پیدایش آن مصلحان، که ناشى از عامل اول است، هر چند یک توطئه عمدى از سوى استعمار به شمار نمى آید، هماناصیانت اسلام و مسلمین بخصوص نسل تحصیل کرده و آشنا با علوم ودانشهاى جدید از خطر جلب شدن و هضم شدن در جاذبه آن علوم و دانشهابود که بى قید و بند و بدون کنترل مذهب، در مغز جوانان مسلمان واردمى گردید و با توجه به عدم آمادگى ذهنیات مذهبى آنان براى تلقى صحیح آن دانشها و عدم استعداد آنان براى ایجاد هماهنگى منطقى بین آن علوم باعقاید اسلامى و متاسفانه با فقدان یا ندرت وجود عناصر عالم و واقع بین دربین مسلمین که بتوانند اذهان جوانان را از شبهات ناشى از ناحیه آن علوم پاک کنند. این عامل در گذشته وجود داشته هم اکنون نیز به حال خود باقى است و عقاید و آداب اسلامى را مورد خطر و هجوم قرار مى دهد، و این بخشى از همان تهاجم فرهنگى است که اینک نه تنها در ایران اسلامى که درسطح جهان اسلام بلکه در میان همه ادیان آسمانى مطرح است و
این خطر به قدرى حساس و مهم است که بخشى از راهنماییهاى امام راحل و رهبرانقلاب و دیگر شخصیتهاى دلسوز به حال انقلاب را به خود اختصاص داده است و همچنان این جهاد مقدس با «تهاجم فرهنگى» یا به فرموده رهبرانقلاب «شبیخون فرهنگى» ادامه دارد و باید داشته باشد. که آن، آخرین تیرترکش استعمار و بزرگترین خطر براى اسلام و انقلاب است.
اگر به دیده انصاف بنگریم استعمار غربى هر چند زیانهاى فراوان به عالم اسلام وارد آورد در عین حال مایه بیدارى مسلمانها هم گردید. مسلمانهارفته رفته با پیشرفتها و علوم ونظامهاى غربى آشنا شدند و راه آزادى واستقلال و ترقى و تمدن را که غالبا در نتیجه غلبه جهل و نادانى و سیطره استعمار از یاد برده بودند دوباره به خاطر آوردند و لهذا بسیارى از رهبران مسلمان در قرن سیزده و چهارده مانند سید جمال الدین اسد آبادى از اوضاع و احوال اروپا مطلع و متاثر از حرکتهاى سیاسى و فرهنگى آن بودند. بلى این حقیقت را نباید مکتوم داشت اما نکته اى را باید بر آن افزود و آن نکته این است که آشنایى و تاثر آن رهبران از تمدن اروپا، به دو گونه ثمر بخشید:صورت اول این که آنان که عرق و حمیت اسلامى داشتند از ذلت و عقب افتادگى مسلمانها به
خود آمدند و به سنتهاى اسلامى برگشته، مردم را به استقلال و آزادى اسلامى از دست رفته دعوت مى کردند که به نظر من سیدجمال الدین اسدآبادى و شیخ محمد عبده و حسن البناء و ابو الاعلاى مودودى و در پایان همه امام خمینى را باید از این زمره دانست. آنان ازپیشرفتهاى اروپا درس آموختند اما در آن غرق نشدند و در قیام خود اصالت منش و شخصیت اسلامى را حفظ کردند هر چند برخى از سخنان سیدجمال الدین اسدآبادى حاکى از دعوت به یک نوع آزادى و دموکراسى غربى است که البته چنان که خواهیم گفت مسلما روش او و بسیارى از رهبران اسلامى دیگر با روش امام خمینى فرق داشته است و حکومت اسلامى برمبناى ولایت فقیه را در نظر نداشتند بلکه صرفا استقلال و عظمت از دست رفته اسلام و مسلمین را طالب بودند. صورت دوم آن بود که از غرب روش آزادى و دموکراسى را به همان مشخصات غربى آموختند هر چند به نام اسلام و مسلمین دعوت خود را آغازکردند اما دیگر طالب برگشت به نظام حکومت اسلامى نبودند به نظر من بنیانگذاران پاکستان، جناح و دوستانش و از جمله اقبال لاهورى طراحان اصلى استقلال پاکستان، از این زمره بودند و نیز زمامداران نخست درالجزایر مستقل و مغرب و تونس و اندونزى و دیگر کشورهاى استقلال یافته. شاید بهتر
است بگوییم در همه این حرکتهاى استقلال طلبانه همواره دوجناح مذهبى و غربگرا با هم همکارى و در عین حال رقابت داشته اند منتهاجناح غربگرا پیروز گردیده اند که در ایران نیز چنین تضادى هم درمشروطیت و هم در انقلاب اسلامى، وجود داشت در مشروطیت نظام غربگرا، ولى در انقلاب، جناح مذهبى پیروز گردید، مسلما در کشور الجزایرکه شخصیت مسلمانى مانند عبدالحمید بادیس در راس نهضت قرار داشت درفکر برگشت به نظام اسلامى خالص بود نه آنچه به دست جناح مخالف صورت گرفت و هنوز هم این تضاد در الجزایر و مصر و بسیارى از حرکتهاى استقلال طلبانه جهان اسلام بشدت ادامه دارد. تضاد میان سران مشروطیت و نیز در نهضت ملى کردن صنعت نفت دربین دو جناح روحانى و ملى نمونه هایى از این دو گرایش بوده است. بارى،این قبیل عوامل، به نضج گرفتن اندیشه ضرورت استقرار نظام اسلامى مستقل از غرب و جدا از همه نظامهاى حاکم بر کشورهاى جهان، کمک کرد ونهضتها و احزاب و جمعیتهاى متشکلى را سبب گردید که به شمه اى از آنهااشاره مى کنم هر چند برخى از آنها شیوه هاى غربى راالگو قرار داده بودند:
1- حرکت اصلاحى سید جمال الدین اسدآبادى معروف به افغانى دراواخر قرن 13 و اوایل قرن 14 هجرى قمرى که عمدة مبنى بر دعوت مسلمانها به بیدارى،
استقلال، احیاى اسلام، وحدت اسلامى و این قبیل مسائل بود که به وسیله شاگردش شیخ محمد عبده دنبال گردید بخصوص دربعد علمى. 2- نهضت خلافت در شبه قاره هند مقارن با اواخر خلافت عثمانى و درتایید آن در اوایل قرن چهاردهم هجرى قمرى. 3- نهضت خلافت در مصر در همین زمان با دعوت شیخ ماضى ابوالعزائم مصرى متوفاى 1356ق. 4- قیام شیخ عبدالحمید بن بادیس در الجزایر مبنى بر سه شعار: الاسلام دیننا، العربیة لغتنا، الجزائر وطننا. که پس از درگذشت او به استقلال این کشور از استعمار فرانسه انجامید، اما به شیوه غربى و نه اسلامى. 5- قیام مسلمانان شبه قاره هند به دعوت اقبال فیلسوف و شاعر هندى وبا رهبرى محمدعلى جناح که به استقلال کشور پاکستان انجامید و یک حرکت اسلامى خالص نبود. 6- قیام علال الفاسى و حزب استقلال او براى کسب استقلال کشورمغرب از استعمار فرانسه که به استقلال آن کشور انجامید اما نه به یک نظام اسلامى. 7- قیام مردم اندونزى وکشورهاى مجاور آن جهت کسب استقلال ازاستعمار کشور هلند که به استقلال آن کشورها انجامید ولى با شیوه غربى. 8- نهضت اخوان المسلمین به رهبرى استاد حسن البناء در مصر که دربسیارى از کشورهاى اسلامى طرفداران و شعبات و بعدا انشعاباتى پیدا کرد.اندیشه اخوانى هم اکنون، به نامهاى گوناگون در سودان،
تونس، الجزایر،افغانستان، هند، پاکستان، مالزى، اندونزى، بوسنى هرزگوین و دیگر اقطاراسلامى نفوذ و حامى دارد. و از آن جمله حرکت جماعت اسلامى شبه قاره هند به رهبرى استاد ابوالاعلا مودودى مى باشد. 9- آخرین این نهضتها که مهمترین حرکتهاى کسب استقلال و تجدیدهویت اسلامى و تاسیس حکومت اسلامى مستقل بود، همانا انقلاب شکوهمنداسلامى ایران به رهبرى حضرت امام خمینى رضوان الله تعالى علیه است که محور مقالات این مجموعه است و درباره آن تاکنون کتابها نوشته شده وشاید به طور کلى بیشترین کتابها و مقالات و تجزیه و تحلیل هاى مثبت ومنفى، درباره آن در سطح جهان اسلام و بلکه در کل جهان صورت گرفته است و ما در اینجا درصدد نوشتن شرح حال امام خمینى رهبر این انقلاب وتاریخچه انقلاب نیستیم تنها به چند بعد آن فهرست وار اشاره مى کنیم:
در این خصوص بارها در ضمن مقالات این مجموعه، هم راجع به انقلاب و هم درباره شخصیت امام بحث کرده ام، از جمله در دو مقاله «شخصیت امام خمینى و امتیازات او» و «اسلام ناب محمدى و اسلام آمریکایى» همچنین در مقاله «امام خمینى و احیاء تفکر اسلامى». در اینجا تنها به رؤوس مطالب اشاره مى شود. 1- بزرگترین امتیاز و هم عامل قطعى موفقیت و پیروزى انقلاب اسلامى، آن بود که رهبر آن، عالمى برجسته و جامع
علوم اسلامى و مرجع تقلید مردم بود. مرجعیت تقلید در بین شیعه، از بالاترین احترام و قداست ونفوذ کلام برخوردار است، مردم، برحسب عقیده مذهبى خود، حکم مرجع راحکم امام و حکم خدا و رسول و تخلف از آن را حرام مى دانند، مرجع تقلید،در بین شیعه داراى استقلال در فتوى و حکم، و در اخذ و صرف و دخل تصرف در وجوهات شرعیه مى باشد و حرفى بالاى حرف او و قانونى بالاى فتواى او قابل قبول نیست. پس رهبرى این انقلاب، بالاترین جایگاه دینى ونفوذ کلام را در بین مردم دارا بود و همین نکته عامل موفقیت او بود و همین نکته باعث اطمینان مردم مسلمان به انقلاب اسلامى گردید. 2- یاران اصلى انقلاب هم همه ازعلماى دین و عالمان شریعت و بیشترآنان از شاگردان مکتب امام و از لحاظ مبانى علمى و فقهى و اندیشه سیاسى، هماهنگ با او بودند. عناصر غیر روحانى در میان حامیان و منادیان اصلى انقلاب، زیاد بودند که اکثر آنان تبعیت و تقلید امام را پذیرفته و خود راءک ک با آراء رهبر و روحانیون همفکر او هماهنگ نموده بودند. عناصرغیر روحانى که تحت تاثیر ملیت جداى ازمذهب و طرفدار نظام حکومتى دموکراسى به طرز غربى بودند، وجود داشتند که یا تسلیم انقلاب شدند و یادر انزوا قرار گرفتند و از این لحاظ
تضاد اندیشه مذهبى و ملى یا اختلاف سلیقه در چگونگى نظام حاکم بین مذهبى و لائیک چنان که در اکثر انقلابهاى یاد شده در بالا، و هم اکنون در سراسر کشورهاى اسلامى از جمله در الجزایرو مصر بشدت وجود داشته و دارد، در مورد انقلاب اسلامى ایران با همه تلاش و کوشش که از سوى حامیان تفکر غربى و بلکه از سوى حامیان آنان در غرب، به عمل مى آمد، کارگر نیفتاد و از این لحاظ انقلاب، از تضاددرونى مصون ماند، که این نیز معلول رهبرى منحصر به فرد و بسیار قوى انقلاب بود. نمونه این تضاد را مى توان در نام این نظام اسلامى در اولین نظرخواهى عمومى، مشاهده کرد. که امام خمینى مى گفت: «جمهورى اسلامى» نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد، و دیگران مى گفتند جمهورى دموکراتیک یا جمهورى دموکراتیک اسلامى. البته باید اعتراف کنیم که غلبه اندیشه اسلامى خالص بر اندیشه دموکراسى خالص یا بر التقاط از اسلام و دموکراسى به آسانى به دست نیامدو تنها عظمت و صلابت رهبر و بنیانگذار انقلاب بود که این موفقیت را نصیب انقلاب کرد. 3- و به همین خاطر، انقلاب صددرصد بر مبناى فقاهت و با تعهد به قوانین اسلام و به دور از التقاط و اختلاط، به ثمر رسید. و گرایشهاى مخالف آن با شکست مواجه گردید. 4- و باز به
همین خاطر، قانون اساسى جمهورى اسلامى از سوى فقها وکارشناسان فقهى و منطبق با موازین اسلامى تدوین و از سوى مردم تصویب گردید به طورى که بجرات مى توان ادعا کرد تاکنون نه در جهان و نه درکشورهاى اسلامى و نه در تاریخ اسلام، قانونى با این جامعیت و با این التزام دقیق و عمیق به موازین اسلامى، تدوین نگردیده و قابل مقایسه با هیچ یک از قوانین موجود نیست. این بحث یعنى مقایسه قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران با قوانین دیگر، از جمله با قانون مصوب دوران مشروطیت،تاکنون چنان که باید انجام نگرفته و شایسته بررسى مى باشد. از خصوصیات این قانون، آن است که در بین نمایندگان مجلس مؤسسان عده بسیارى از فقها و نیز عده اى از حقوقدانان وجود داشتند و از هر لحاظجامع و کامل تدوین گردید. از امتیازات دیگر این قانون آن است که اکثریت قریب به اتفاق لت بدان راى دادند و تمام مراجع تقلید ایران بر آن صحه گذاردند. کما اینکه از مزایاى این قانون، بحث رهبرى انقلاب و شرایط آن وتاسیس مجلس خبرگان از مجتهدین منتخب از سوى ملت، و نیز شوراى نگهبان قانون اساسى از بین مجتهدان بزرگ و قانوندانان، جهت کنترل قوانین ناشى از قانون اساسى است که برخلاف اسلام و قانون اساسى نباشد.بالاخره باید گفت یکى از امتیازات مهم انقلاب اسلامى همانا قانون اساسى آن
است. 5- علاوه بر این که مقام و شخصیت امام همه مردم را به تسلیم و اطاعت از وى وادار مى کرد، در بین مردم عده بیشمارى مرید دلباخته او به نام«حزب الله» پیدا شدند که شریان نیروهاى مردمى را تشکیل مى دادند و آنان از اول انقلاب تاکنون بخصوص در تمام دوران جنگ تحمیلى هشت ساله،جان بر کف از انقلاب حمایت مى کردند و این هم از مزایاى خاص انقلاب بودکه از شخصیت رهبرى آن مایه مى گرفت. 6- همانطور که مى دانیم شعار اصلى انقلاب پیش از پیروزى، بر سه اصل مبتنى بود: استقلال، آزادى، جمهورى اسلامى. از امتیازات انقلاب آن است که این شعارها را دقیقا در قانون اساسى و در قوانین منشعب از آن و درقواى سه گانه و در عمل، کاملا رعایت نموده ومى نماید. از جمله در زمینه استقلال سیاسى به هیچیک از اقطاب سیاسى جهان ازجمله دو ابر قدرت سابق و تک ابر قدرت کنونى وابسته نبوده و نیست. و این قولى است که جملگى برآنند و هیچ آدم منصفى نمى تواند این حقیقت راانکار نماید و شاید در این زمینه هم بجرات بتوان گفت: هیچ کشورى ازکشورهاى جهان، وجود نداشته باشد که به یکى از ابرقدرتها وابسته نباشد،دلیل آن موضعگیرى این کشورها در مسائل مهم جهانى است که کاملا درخط یک ابرقدرت حرکت مى کنند، سابقا در
خط شوروى یا امریکا و الآن غالبا در خط آمریکا، حتى روسیه کنونى هم، چنین است. البته در کشاکش تحولات سیاسى ایران، ضد انقلاب داخلى و خارجى سعى مى کردند که برخى از دولتمردان و گاهى کل انقلاب را دنباله رو یکى ازابرقدرتها قلمداد کنند و اصرار هم مى ورزیدند. رسانه ها و بوقهاى استکبارهم به آن دامن مى زدند، اما سیر حوادث نشان داد که آن همه واهى و افترا وجنگ روانى بود و همه نقش برآب گردید. در بعد اقتصادى انقلاب، بجز قراردادهاى تجارى و اقتصادى و صنعتى،با کشورهاى مختلف شرق و غرب که براى هر کشورى ضرورت دارد، بدون وابستگى و بدون تاثیر گذارى آن در استقلال سیاسى، به نظر مى رسداستقلال اقتصادى خود رامحفوظ نگه داشته است. شاید عده اى مایل باشند ایران انقلابى، مانند کشور کوچک آلبانى قبل ازفروپاشى جناح شرق، دور خود را دیوار آهنین بکشد و با هیچ کشورى رابطه اقتصادى و صنعتى نداشته باشد و در انزواى مطلق به سر برد، این عناصر،شاید استقلال اقتصادى را عبارت از انزواى اقتصادى بدانند که البته نه صحیح است و نه عملى. بلى باید بر این نکته تاکید کنیم که رسیدن به خودکفایى که یکى از اصول اقتصادى جمهورى اسلامى است، باید همچنان دنبال شود که مى شود، کما این که انحصار قراردادهاى اقتصادى با یک جناح خاص سیاسى جهان
تدریجااستقلال اقتصادى و بلکه استقلال سیاسى را تحت الشعاع قرار مى دهد و بایداز آن پرهیز کرد که پرهیز هم شده و مى شود. در عین حال، من تاکید دارم که استقلال اقتصادى با تامین مواد اولیه وتامین نیازهاى اولیه در داخل کشور به دست مى آید و باید همچنان این امردر اولویت قرار گیرد که مى گیرد. ولى بى نیازى مطلق از دیگران نه براى مامیسور است و نه براى دیگران. بلى اگر نیازهاى اقتصادى و صنعتى کشورهادوطرفه و متقابل باشد به استقلال اقتصادى و سیاسى لطمه وارد نمى آوردولى اگر این نیازها یکطرفه باشد ظاهرا هر دو نوع استقلال را زیر سؤال مى برد. و همچنین وامها و تعهدها باید دوطرفه باشد و گرنه مشکل مى آفریند. اما استقلال صنعتى و علمى، ظاهرا به این آسانى به دست نمى آید مگراین که سطح علمى و پژوهشى دانشگاهها و قدرت صنعت و ابتکار ما به حدى برسد که قابل رقابت و شایسته بده بستان با کشورهاى صنعتى پیشرفته باشد، همچنان که مثلا بین انگلیس و آمریکا یا آلمان و فرانسه یا ژاپن باکشورهاى اروپایى وجود دارد و در غیر این صورت نمى توان ادعاى استقلال علمى و صنعتى کرد و در این حال باید سعى کنیم این نیاز، ما راوابسته و دنباله رو کشورهاى پیشرفته نکند که به نظر مى رسد سیاست جمهورى اسلامى ایران نیز همین است.
اما اصل آزادى، در جمهورى اسلامى ایران آزادیهاى گوناگون در حدقانون اساسى رعایت مى شود و اگر نغمه هاى مخالفى وجود دارد چه در داخل و چه در خارج، پس از بررسى و دقت نظر، آن نغمه ها، راجع به آزادیهاى خارج از محدوده قانون اساسى است، و در حقیقت مى خواهد اصل نظام اسلامى را زیر سؤال ببرد. مثلا گفته مى شود چرا هر فردى از افراد مردم حق ندارد کاندیداى نمایندگى مجلس شوراى اسلامى یا کاندیداى ریاست جمهور یا منتخب براى وزارت و از این قبیل پستها بشود؟ یا صادرات وواردات بطور دلخواه و خارج از محدوده قوانین جارى باشد؟ و از این قبیل نغمه هاى نامیمون، گاه به گاه به گوش مى رسد که در محتوا، با روح نظام اسلامى مخالف و به منظور مقابله و ضدیت با آن، ساز مى شود که البته و صدالبته، صیانت این نظام، برحسب قانون اساسى آن، جلو این قبیل آزادیها و نیزآزادیهاى دیگر موجود در غرب و فسادهاى اخلاقى را مى گیرد بلکه کنترل اجتماع و محافظت آن از این آزادیها از اصول اصلى انقلاب است. بنابراین، نظام جمهورى اسلامى، شعارهاى سه گانه پیش از انقلاب واصول مدون در قانون اساسى را دقیقا رعایت نموده و مى نماید که البته تخلفات ادارى برخى از مسؤولان و کارگزاران را نباید به حساب نظام گذاشت و قابل اعتراض و انتقاد و تعقیب است
و در خور اغماض نیست وکسى در این خصوص حرفى ندارد ولى نباید از چنین اتفاقاتى، سوء استفاده و علیه نظام به کار گرفته شود. 7- انقلاب اسلامى مانند صاعقه اى جهان گیر شد، آوازه و موج آن نه تنهاکشورهاى اسلامى که کل جهان را فرا گرفت و به جرات مى توان گفت در چنددهه اخیر و شاید در قرن ما، پرجاذبه ترین حوادث جهان بوده است، و لهذابیش از هر حادثه دیگر، مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته و مردم جهان را به پیگیرى آثار انقلاب وادشته است. مبارزه چند ساله امام و انقلابیون با شاه،غلبه ناگهانى آنان بر وى، عکس العمل ابرقدرتهاى جهان و صف آرایى آنان در قبال انقلاب، گروگانگیرى جاسوسان امریکایى، جنگ تحمیلى هشت ساله و تبعات و آثار و اخبار آن و عواملى از این قبیل، موجب گردید که براهمیت انقلاب و بر جاذبه خبرى آن، افزوده شود و مردم جهان، هر چه بهتر ازماهیت انقلاب آگاه شوند و از امام خمینى شناختى بهتر پیدا کنند. امام، در فواید جنگ مى فرمود: «ما در جنگ انقلاب خودمان را صادرکردیم، ما در جنگ دشمنانمان را از دوستانمان شناختیم، ما در جنگ برابر قدرتها پیروز شدیم...» بلى طوفان انقلاب اسلامى، جهان گیر شد و شایدکسى در جهان یافت نشود که از انقلاب و امام خمینى چیزى به گوشش نخورده باشد.
بنابراین، از امتیازات انقلاب اسلامى آن است که در عرصه جهانى آشکار و روباز و شناخته است و سر به مهر و سرى مکتوم نیست. معلوم است این امیتاز، بسیارى از امتیازات دیگر را در پى دارد. 8 - مسلما با زمینه هاى موجود از قبل در کشورهاى اسلامى، که قبلا بدان اشاره شد، انقلاب اسلامى ایران، جزء متمم علت و آخرین سنگ بناى یک حرکت جهانى اسلام گردید و پس از انقلاب، حرکتهاى آزادیبخش اسلامى ویا چنان که عربها تعبیر مى کنند «الصحوة الاسلامیة» یا آن طور که دشمنان انقلاب و صهیونیسم جهانى مى گویند «بنیادگرایى یا اصولگرایى اسلامى» یاهر تعبیر دیگرى که بکنیم این حرکتها پى درپى آغاز شد و آنچه از قبل بوده شتاب بیشترى پیدا کرد و همین، معنى صحیح «صدور انقلاب» بود که امام امت بر آن تاکید داشت. 9- انقلاب اسلامى، تجدید حیات سیاسى و فرهنگى اسلامى است وهمان طور که قبلا گفتیم امام امت هم مجدد اسلام در راس قرن است، تجدیدحیات سیاسى همان است که قبلا گفتیم، اما تجدید حیات فرهنگى عبارت ازنوآورى در فقه، در نظام و حکومت و در اقتصاد اسلامى است که هر کدام جداگانه قابل بحث و بررسى است و در جهان قابل رقابت با مشابه خوداست.
مجله پژوهشى دانشگاه امام صادق (ع)، شماره 9 دهشیری، محمد رضا چکیده: این مقاله پس از تبیین مفاهیم واژه هاى: «درونگرایى» ( msinoisrevortni ) و«برونگرایى» ( msinoisrevartxe )، به تشریح دیدگاه امام خمینى پیرامون دو «رهیافت» مذکور مى پردازد. امام خمینى، استقلال در تصمیم را به عنوان بعد سیاسى، خودباورى را به عنوان جنبه فرهنگى، و خودکفایى را به عنوان بعد اقتصادى «سیاست درونگرایى سازنده» ( evitcurtsnoc ) به لحاظ اتکا به گفتمان حفظ محور، مقبول و مطلوب تلقى مى نمودند؛ اما انقطاع روابط باجهان خارج یا «سیاست درونگرایى ویرانگر» ( evitcurtsed ) را مغایر با «عقل سیاسى» به شمار مى آوردند. ایشان بر «برونگرایى رشد محور یعنى برقرارى «روابط دوجانبه» ( msilaretalib ) با کشورهاى مسلمان و کافر غیر متخاصم، و نیز بر «سیاست چند جانبه گرایى» ( msilaretalitlum ) مبتنى بر وحدت جهان اسلام و اتحاد ممالک مستضعف، تأکید مى کردند. «سیاست برونگرایى بسط محور سرزمینى» به معناى «مداخله جویى» ( msinoitnevretni ) و «توسعه طلبى سرزمینى» ( msinoisnapxe lairotirret )از نظر ایشان، امرى مطرود وغیرمقبول تلقى مى شود. اما «سیاست برونگرایى بسط محور ایدئولوژیک» به معناى صدور پیام معنوى و سیاسى انقلاب اسلامى، مورد توصیه ایشان بود. تحقیق با این نتیجه به پایان مى رسد که امام خمینى با اعتقاد به طولى بودن سه رویکرد مزبور، بر انجام شدن مرحله به مرحله آنها براساس قاعده وسع
(توانایى)، تأکید داشتند. واژه هاى کلیدى: 1.امام خمینى 2.سیاست خارجى 3.درونگرایى 4.برونگرایى 5.توسعه طلبى
یکى از ابهامات عمده نظرى در سیاست خارجى جمهورى اسلامى ایران، نحوه رویکرد دست - اندرکاران روابط خارجى به دو «رهیافت بظاهر متناقض» درونگرایى و برونگرایى است؛ بویژه آنکه دو واژه مزبور، از نوسان مفهومى و عملیاتى برخوردارند. «درونگرایى» با افاده معانى «انزواى سیاسى - اقتصادى ویرانگر» و «انزوا طلبى سازنده» گاه با واژه «برونگرایى» ( msinoisrevartxe ) که مفاهیم «بسط محورى» ( fles- noitnetxe ) و «رشد محورى»( fles- ssergorp ) یا «تعهد پویا و فعال» ( tnemegagne evitca ) را در برمى گیرد، از نظر عملیاتى «همپوشى» و قابلیت تلفیق و سازش دارد. لذا، اصطلاحات مزبور از نظر «واژه شناسى»، داراى ابهام مفهومى اند و از نظر «عملیاتى»، از امکان امتزاج برخوردارند. درونگرایى در معناى نخست آن، به مفهوم انزواى ویرانگر است؛ بدین معنا که کشورى ضمن انقطاع روابط با جهان خارج، سعى در اعمال حاکمیت تام در درون و برون داشته باشد. چنین کشورى که در لاک خود فرو مى خزد از نظر نظام سیاسى داخلى، متمایل به توتالیتاریانیسم و از نظر روابط خارجى، داراى گرایش به مناسبات محدود و رویکرد تضییقى است. چنین رهیافتى در نهایت، مانع عمده شکوفایى اقتصادى و مقبولیت سیاسى در جامعه بین المللى مى شود .( nivuoneR , 1991, pp. 244-444)درونگرایى در معناى دوّم آن، که به مفهوم
انزواى سازنده مى باشد، از دوبعد: سیاسى و اقتصادى قابل بررسى است. در بعد سیاسى هدف از اتخاذ این سیاست، ممانعت از مداخلات و دست اندازیهاى قدرتهاى منطقه اى و بازیگران مداخله گر بین المللى، و جلوگیرى از رخنه آنان در نظام تصمیم گیرى آن کشور مى باشد. در بعد اقتصادى، هدف از «سیاست خود بسندگى» ( ykratua )، «حفاظت از کالاها، محصولات و منابع داخلى» ( msinoitcetorp ) براى نیل به «خودکفایى» ( fles-ycneiciffus ) و جلوگیرى از چپاول و مداخله اقتصادى بیگانگان است. از این رهگذر، درونگرایى سازنده موجب پویایى مغزهاى ملّى در عرصه فرهنگى، به حرکت در آوردن اقتصاد کشور، به فعلیت رساندن منابع بالقوه داخلى و به قابلیت بهره بردارى رساندن آنها به وسیله دولت در حوزه اقتصادى مى گردد تا با اتکا به منابع و نیروهاى خودى، کشور درونگرا در نیل به مرحله خودکفایى و شکوفایى اقتصادى توفیق یابد. برونگرایى در معناى نخست آن، بر گفتمان رشد محور استوار است؛ بدین معنا که برقرارى روابط با جهان خارج و اتخاذ «سیاست انفتاح» در بعد سیاسى و «سیاست درهاى باز» ( ycilop rood nepo ) در بعد تجارى، موجب ارتقاى جایگاه آن کشور از طریق تحکیم پیوند سیاسى و حضور فعال و مؤثر آن کشور در صحنه بین المللى ومعادلات جهانى مى شود. حضور و مشارکت در مراکز تصمیم گیرى بین المللى و همکارى و تعامل با
دیگر کشورها در دهکده جهانى، موجبات نیل به اهداف ملّى براساس احترام متقابل، رعایت ارزشهاى انسانى و مداخله نکردن در امور داخلى دیگر کشورها را فراهم مى آورد. همچنین، اتخاذ سیاست درهاى باز، موجب به حداکثر رساندن تعاملات تجارى و بازرگانى با جهان خارج، افزایش مراودات اقتصادى، اهتمام به بهره گیرى از فن آورى دیگر کشورها در جهان و وابستگى متقابل مى شود. برونگرایى در معناى ثانوى آن، به مفهوم «مداخله گرایى» ( msinoitnevretni )، مداخله جویى یا دخالت در امور داخلى کشورهاى دیگر از طریق حمله نظامى، وابسته سازى، محاصره اقتصادى و تهاجم فرهنگى است که در این باره، مداخله هاى رسمى و غیررسمى، و مستقیم و غیرمستقیم به شیوه ها و ابزارهاى: فرهنگى، نظامى و اقتصادى، در کشور مورد آماج قابل تشخیص است. حال با عنایت به ایضاح مفهومى دو واژه مزبور، تحقیق حاضر سعى دارد با بهره گیرى از بیانات امام خمینى، به عنوان ایدئولوگ و معمار انقلاب در سیاست داخلى و روابط خارجى، رویکرد ایشان را در سیاست خارجى بویژه در باره درونگرایى و برونگرایى مداقّه کند. آنچه از بررسى دیدگاههاى امام راحل برمى آید، مى تواند ما را به این مهم رهنمون سازد که ایشان بر درونگرایى سازنده که منجر به خودکفایى، ختم چپاولها و مداخلات خارجى، و تحکیم استقلال و حاکمیت کشور اسلامى به دور از تأثیر
بیگانگان برنظام تصمیم گیرى حکومت اسلامى مى شود، تأکید داشتند. به همین دلیل، ایشان درونگرایى مخرّب یا ویرانگر را که منجر به قطع ارتباط با جهان خارج و فرو خزیدن در لاک خود مى گردد، مردود ومطرود مى دانستند و آن را مغایر با «عقل سیاسى» تلقى مى کردند. در باره راهبرد برونگرایى، حضرت امام براین اعتقاد بودند که برونگرایى رشد محور که سیاست انفتاح یا گشایش و همکارى نهادینه با جهان خارج را موجب گردد و زمینه هاى لازم براى ترویج یا تبیین آرا، عقاید و دیدگاههاى اسلامى، بیان افکار و اندیشه هاى استقلالى، و صدور انقلاب فرهنگى را فراهم سازد، سیاستى مطلوب و مقبول تلقى مى گردد؛ در حالى که برونگرایى بسط محور درصورتى که برگسترش سرزمینى و مداخلات نابجا براى کسب مطامع دنیوى استوار باشد، سیاستى نامطلوب ومطرود محسوب مى شود. اما برونگرایى بسط محور در بعد ایدئولوژیک به معناى صدور پیام معنوى انقلاب اسلامى، مورد توصیه آن حضرت بوده است. حال با توجه به رویکرد مزبور در سیاست خارجى، تحقیق حاضر، ابتد به ایضاح مفهومى دو واژه: درونگرایى و برونگرایى اهتمام مى نماید و سپس، دیدگاههاى امام درباره درونگرایى سازنده، برونگرایى رشد محور و برونگرایى بسط محور ایدئولوژیک را پردازش مى کند. امید آنکه تحقیق حاضر، سرفصلى براى پژوهشهاى بعدى در زمینه تبیین آرا و اندیشه هاى امام
خمینى در سیاست خارجى در سطح آکادمیهاى علمى باشد.
به طور کلى، راهبردهاى سیاست خارجى به دو طیف عمده درونگرایى و برونگرایى، تقسیم مى شوند. «درونگرایى» که با راهبرد «انزواطلبى» ( msisnoitalosi ) همپوشى قابل توجهى دارد، بیشتر ناظر به ترجیح درون بر برون و اولویت بخشى به حفظ ساختارهاى سیاسى و اقتصادى داخلى از دست اندازیهاى بیگانگان است. در این راهبرد، حفظ حاکمیت تام وتمام در داخل، منجر به انقطاع رابطه یا وابستگى زدایى از استعمارگران مى شود. «برونگرایى» که برترجیح سیاست خارجى برسیاست داخلى استوار است، مى تواند تعاملى یا تقابلى باشد. برونگرایى تقابلى مى تواند از انگیزه هاى توسعه طلبانه سرزمینى یا از تهاجم ایدئولوژیک و رویکرد ستیزشى به قواعد حاکم برنظام بین الملل نشئت گرفته باشد. حال به تبیین مفاهیم این دو واژه در واژه شناسى روابط بین الملل مى پردازیم.
درونگرایى مى تواند بارویکردى «انفعالى» و «محافظ کارانه»، براى «حفاظت از منابع داخلى» و حفظ وضع یا «شرایط موجود» ( ouq sutats ) اعمال گردد که مى توان آن را درونگرایى ویرانگر دانست؛ چرا که منجر به نوعى «ایستایى» ( scitats ) در سیاست خارجى، تصلب، جزمگرایى و انقطاع از جهان خارج مى شود. نوع دیگر با رویکردى «تدافعى» ( evisnefed )، «اصلاحگرانه» ( tsimrofer ) و «حفظ محور» ( fles- lanoitavreserp )اتخاذ مى گردد که هدف آن، نفى انقیاد و وابستگى: سیاسى، اقتصادى
و فرهنگى به مداخله جویان بیگانه، بازیابى هویت ملّى، استقلال در تصمیم و حفظ تمامیت ارضى است. از این رو، مى توان آن را درونگرایى سازنده دانست، زیرا منجر به خودکفایى و شکوفایى تواناییهاى داخلى مى شود. حال، شایسته است که نسبت به دو شقّ سیاست درونگرایى، مداقه و پردازش بیشترى شود.
دورنگرایى ویرانگر، مى تواند داراى دو بعد: سیاسى و اقتصادى باشد. در بعد سیاسى، این سیاست به معناى انزواگرایى، در لاک خود فرو خزیدن و اتخاذ «سیاست: انفرادى، تک رو و خودگرا» ( go-it-ycilop enola ) مى باشد و در بعد اقتصادى، به معناى «خودبسندگى» ( ykratua ) یا انزواى کامل اقتصادى است؛ که شایسته است این دوبعد بیشتر توضیح داده شود.
سیاست درونگرایى تخریبگر با رویکردى انفعالى، براى حفاظت از شرایط موجود اتخاذ مى گردد و براین فرضیه مبتنى است، که اقتدار و اعمال حاکمیت تام در داخل با استقلال کامل در خارج، ارتباطى وثیق دارد. این «سیاست متصلّب، سرسختانه، جزمگرا، ایستا، و خودگرا» ( citsitoge )، مبتنى بر «واپسگرایى» ( noisserger )، «عقب نشینى» ( detneiro lawardhtiw )، توجه به خود، «بى توجهى به جهان اطراف» ( renni- detcerid )، «سکوت» ( ecnecseiuqca )، «ریاضت» ( ytiretsua )، قطع رابطه با جهان خارج، «ترک سیاست تعهدآمیز» ( ycilop tnemegagne )،بى توجهى به بازیهاى اتحاد وهمکارى، صرف نظر از هرگونه تعهد خارجى نسبت به کشورهاى دور دست از آن لحاظ که ارتباط نزدیکى
با دفاع سرزمینى ندارد، دورى از جریانها وحوادث بین المللى، و دور ماندن از سیاست قدرت در جهان است. لذا، کشور منزوى براى حفظ حسادت آمیز استقلالى ملّى، خود را در تنگناى دفاعى قرار مى دهد و از ارتباط با دیگر کشورها امتناع مى کند. بدین ترتیب، سیاست مزبور منجر به فرو خزیدن در لاک خود، قرار گرفتن در حاشیه نظام بین الملل و به فراموشى سپرده شدن از سوى دیگر دولتها مى شود و نتیجه اى جز «خود انهدامى» ( fles-noitcurtsed )در برندارد.( latiV , 1791, p. 021; lednaH , 1891, p. 44; saaH , 2591, p. 964)
سیاست خودبسندگى (اتارسى)، برمبناى حفاظت از سرزمین و منابع آن و قطع مبادلات تجارى با جهان خارج استوار است. این سیاست، به قرار گرفتن در محاصره اقتصادى منجر مى شود. از آنجا که یک کشور به تنهایى قابلیت به فعلیت رساندن منابع و معادن ارضى را ندارد و از کلیه فن آوریهاى صنعتى بهره مند نیست، سیاست درونگرایى اقتصادى مزبور در نهایت منجر به تلف شدن ذخایر مملکتى مى شود. با این وجود، سیاست مزبور در صورتى موفق است که کشورى ازخودکفایى منابع، ایده هاى غنى و سرشار، فن آورى پیشرفته، توسعه اقتصادى کنترل شده، قدرت سیاسى مسلّط، همگونى میان نیازهاى جمعیت و منابع سرزمینى: انسجام بالاى داخلى، استحکام هدف و ذخایر مادى و مالى قابل توجه برخوردار باشد. اگرچه این
سیاست با هدف پرهیز از وابستگى به قدرتهاى اقتصادى برتر، دفع یا کاهش وابستگى خارجى، شکست مداخله جویان اقتصادى و تضمین بقاى جمعیت، نوعى «خودگرایى مقدس» ( msitoge dercas ) شمرده مى شود، اما از آنجا که اصولاً کشورهاى جهان سوم از همه این امکانات بهره مند نیستند، این سیاست به دلیل ناسازوارى با مقتضیات زندگى بین المللى بویژه در جهان وابستگى متقابل، با شکست روبرو شده است و در نهایت، به هرز رفتن امکانات، ذخایر و تواناییهاى اقتصادى بالقوه داخلى منجر مى شود.
درونگرایى سازنده، دو بعد: مثبت ومنفى دارد. در بعد مثبت، این سیاست به معناى استقلال در تصمیم و افزایش قدرت مانور و آزادى عمل است. در بعد منفى، این سیاست به معناى اعتراض به نظم موجود جهانى و نظام حاکم بر روابط بین الملل یا نهادهاى بین المللى مى باشد. لذا، شایسته است که سیاست درونگرایى سازنده، از دو جنبه: ایجابى و سلبى، تجزیه و تحلیل شود.
جنبه ایجابى سیاست درونگرایى سازنده، به حداکثر رساندن گستره انتخاب یک کشور در تصمیم گیرى سیاست خارجى و افزایش آزادى عمل آن در روابط بین الملل، براى مقابله با سلطه بیگانگان و جلوگیرى از رخنه مداخله جویان در نظام سیاسى کشور است. سیاست مزبور، نوعى سیاست دفاعى پویا براى بازداشتن دشمنان از مداخله سیاسى -
اقتصادى در کشور غیر متعهد مى باشد. از این رو، اتخاذ سیاست درونگرایى سازنده را مى توان در راستاى مقابله با سلطله جویى قدرتهاى بیگانه، طرد انقیاد و وابستگى سیاسى و بازیابى هویت از دست رفته دانست. در این معنا، از استقلال، تفسیرى مضیّق و محدود به عمل نمى آید، بلکه سعى مى شود با تأکید برتواناییها و امکانات ملّى، از حالت «پذیرش و اخذ سیاست دیگران» ( ycilop- rekat )خارج شد و به حالت «سیاستگذارى پویا و فعال» ( ycilop- rekam )رهنمون گشت. در این باره، کشور مزبور که به درونگرایى اقلّى یا درونگرایى حفظ محور با رویکردى «تدافعى» و «اصلاحگرانه» متمایل است، سعى مى کند با تکیه بر ارزشهاى مذهبى و ناسیونالیسم فرهنگى، منافع ملّى و استقلال سیاسى - اقتصادى، خود را در مقابله با هژمونى طلبى بیگانگان بویژه در «مناطق توفانى» ( senoz tsepmet )حفظ نماید و با بهره گیرى از ابزارهاى مقاومت، به «دورى گزینى همسان» ( ecnatsidiuqe )، ایجاد «توازن و تعادل منفى» ( muirbiliuqe evitagen )میان قدرتهاى برتر، درگیر نشدن در بازیهاى مداخله جویان و ردّ الحاق به پیمانهاى سیاسى یا نظامى قدرتهاى بزرگ اهتمام ورزد تا از این رهگذر، سیاستى خلّاق را در عرصه بین المللى به منصه بروز برساند و جایگاه کشور غیرمتعهد و استقلال طلب را در سیاست بین الملل ارتقا بخشد. در این باره، اگرچه درونگرایى با شاخصهایى از انزوا
طلبى عجین است، لیکن همکارى با جهان خارج و تعامل حداقلى با دیگر کشورها، منتفى تلقى نمى شود .( attessuoB , 9891, p. 832; evuoJ , 8891, pp. 41 te 92-03; ililajD , 9891, pp. 17-72)
درونگرایى سازنده، گاه به جنبه سلبى یا مقاومت منفى و اعتراض به نظم جهانى با رویکرد عدم تعهد آمیخته است. هدف، آن است که از رهگذر شورش اعتراض آمیز علیه وابستگى ساختارى دولتهاى ضعیف به ابرقدرتها در نظام بین الملل، کشور غیرمتعهد بتواند جهانیان را با نداى خود آشنا کند و در محافل عمومى بین المللى، فریاد اعتراض آمیز خود را به سمع افکار عمومى بین المللى برساند. چنین «سیاست مقابله با وابستگى» ( retnuoc-ecnedneped ) که با پرخاشگرى علیه مداخلات بیگانگان اعلام مى شود، گاه از طریق «شرکت نکردن در سازمانهاى بین المللى» ( msinoitcurtsbo ) وردّ ورود به سیتسم مذاکره، در نهادهایى از قبیل سازمان متحد صورت مى گیرد. این اقدام که موسوم به «دیپلماسى صندلى خالى» ( ycamolpid riahc ytpme )مى باشد، نوعى اعتراض منفى علیه نتایج تضییق آور نهادهاى بین المللى تلقى مى شود. سیاست مزبور از آن لحاظ که منجر به احقاق حقوق دولت خودى و رساندن نداى مظلومیت کشور متبوع به مردم جهان از طریق دیپلماسى پارلمانى یاکنفرانس مى گردد، سیاستى سازنده به حساب مى آید( yetnalp ,4991, p. 431)
سیاست برونگرایى یا تمایل به ارجحیت بخشیدن به سیاست خارجى و
تفوق آن بر سیاست داخلى، گاه جنبه رشد محور دارد؛ یعنى، سیاستى فعال، همکارى جویانه و مبتنى بر انفتاح، گشایش و افزایش تعامل با جهان خارج مى باشد. و گاه این سیاست، جنبه بسط محور دارد؛ یعنى برگسترش ایدئولوژى و صدور عقاید یا بر تهاجم به سرزمین کشورى دیگربه طور قهر آمیز استوار مى باشد .( lednaH , 1891, p. 44)حال شایسته است که دو بعد سیاست برونگرایى، که برگفتمانهاى رشد محور و بسط محور مبتنى است، بدقت بررسى شود:
سیاست برونگرایى رشد محور، بیشتر برگسترش روابط با دیگر کشورها از طریق اتحاد یا همکاریهاى دوجانبه یا چند جانبه استوار است. این سیاست «فعال» که به ایجاد نهادهاى منطقه اى و همکاریهاى بین المللى براساس احترام متقابل استوار است، گاهى بر «منطقه گرایى» ( msilanoiger ) و گاه بر «کارکردگرآیى» ( msilanoitcnuf ) مبتنى مى باشد. کشور اتخاذ کننده این سیاست، خواهان نوعى «تجدید نظر طلبى» ( msinnoisiver ) در قواعد نظام بین المللى بدون چالش و ستیز بانهادهاى آن است. این مهم از طریق سیاستهاى «اتحاد» ( ecnailla ) و «ضد اتحاد» ( retnuoc-ecnailla )، براى دستیابى به موازنه، حفظ استقلال عمل وتغییر وضع موجود به نفع خود، انجام مى شود. اساس برونگرایى رشد محور را مى توان «مذاکره» ( noitaitogen ) و «گفتگو» ( eugolaid ) دانست. مذاکره، ممکن است «ستیزه جویانه» ( evitcilfnoc ) یا «همکارى جویانه» ( evitarepooc ) باشد. مذاکره ستیزه جویانه مبتنى
بر تخاصم و توافق نکردن دوطرف در باره موضوعات گوناگون است، ولى مذاکره همکارى جویانه در راستاى جستجوى راه حل ونیل به نتیجه اى مطلوب صورت مى گیرد. در مذاکره، روشهایى از قبیل: «اقناع» ( noisausrep )، «اغوا» ( noitcudes )، تطمیع، «در مقابل عمل انجام شده قرار دادن»( tcaf dehsilpmocca ) و «چانه زنى» ( gniniagrab ) وجود دارد. انحاى گوناگون این سیاست را مى توان «وساطت» ( noitaidem ) به عنوان تکنیکى بازدارنده از خشونت، اعزام «هیئتهاى ویژه و موقت براى امرى معین» ( noissim coh da )، دیپلماسى پارلمانى، کنفرانس یا چند جانبه درکنفرانس ها و سازمانهاى بین المللى و مذاکرات طولانى یا ماراتون گونه دانست.( yetnalp , 4991, pp. 341-671) به هر حال، برونگرایى رشد محور یا به معناى داشتن رابطه با تمام کشورهاى جهان براساس نفع و احترام متقابل است - که این مهم در ذات خود از مطلوبیت برخودار مى باشد - یا به معناى رویکرد همکارى جویانه یا اتحاد آمیز با کشورهایى است که مواضع هماهنگ و عقاید مشترک دارند. البته، در اتحاد، میزان همبستگى، اتحاد و وفادارى اعضا به پیمان، بیش از همکارى است؛ زیرا اتحاد براساس غیرقابل تقسیم و تفکیک بودن امنیت مجموعه اى از کشورها و ضرورت جلب همه وسایل، براى گسترش دامنه مانور و مقابله علیه خصم مى باشد. البته، آنچه در سیاستهاى اتحاد، مطلوب به نظر مى آید، «سیاست اتحاد برابر» ( ecnailla lauqe )میان مجموعه اى از کشورهاى همسطح
و همسنگ است تا از طریق ائتلاف منطقه اى، فرامنطقه اى یا جهانى، اراده تأثیر خود برجامعه جهانى را به منصه ظهور برسانند. چنین اتحادهایى، مى تواند بعد: اقتصادى، سیاسى یا ایدئولوژیک داشته باشد؛ که در مورد اخیر، مى توان به اتحاد ایدئولوژیک جهان اسلام براى مقابله با قدرتهاى مداخله جو و چپاولگر، و مقاومت یکپارچه و پویا در برابر فشار ابرقدرتهاى سلطه جو اشاره کرد.( regnis , 2791, p. 388)
برونگرایى «بسط محور» ( fles-noitnetxe )، به معناى تلاش یک کشور براى گسترش ایده ها و عقاید خود یا فتح سرزمینى است. لذا، برونگرایى بسط محور ایدئولوژیک که خواهان تضمین شرایط بین المللى مطلوب براى گسترش و صدور ایدئولوژى خود، تقویت جایگاه حامیان این عقیده در جهان و حمایت از مبارزات معتقدان به آیین خود مى باشد، اساس مبارزه خود را برجنگ ارزشها و انتشار عقاید و افکار خود در زیر یک سیستم منطقه اى یا نظام بین المللى استوار مى کند. اما برونگرایى بسط محور سرزمینى خواهان گسترش ارضى، تحمیل اراده خود به همسایگان و رویکرد ستیزشى و قهرآمیز در مقابل همه قوا یا نیروهایى است که مانع تحقق اهداف توسعه طلبانه آن کشور مى شوند. حال، این دو رویکرد در چارچوب راهبرد برونگرایى بسط محور تشریح مى شوند.
بنیانهاى سیاست برونگرایى بسط محور ایدئولوژیک، عبارتند از: گرایش دادن بشریت به
عقاید خود، بیدارسازى وجدانهاى عمومى، «تقسیم دوگانه ( ymotohcid ) جهان به طرفداران و مخالفان ایدئولوژیک»، سازش ناپذیرى ایدئولوژیک، جنگ روانى و تبلیغاتى علیه دشمنان ایدئولوژیک، موضع بین المللى رادیکال براى واژگون سازى قواعد سرکوبگرانه حاکم بر نظام بین الملل، «دیدگاه انقلابى» ( yranoitulover ) در تغییر بنیادین ساختار و کارکرد سیستم بین المللى، «استراتژى رهبرى جنگ ایدئولوژیک» و «مقابله دائمى با دشمنان آیین خود در جهان»، طراحى تهاجم نهادینه براى مبارزه باقواعد ونهادهاى بین المللى که ساخته و پرداخته قدرتهاى بزرگ تلقى مى گردد، تلاش براى مخدوش کردن مشروعیت نظم حاکم بین المللى و ثبات زدایى آن، قطع روابط دیپلماتیک با متخاصمان ایدئولوژیک،تلاش براى جهانى کردن ارزشهاى خود و صدور آرمانها و ایده هاى انقلابى خود به دیگر کشورهاى جهان،حرکت تبلیغاتى براى فعال ساختن نیروهاى انقلابى و رهایى بخش و حمایت از آنان در سرتاسر گیتى، سیاست آشتى ناپذیر وسرسختانه درقبال قدرتهاى چپاولگر،ایجاد بحران واعمال فشار علیه قدرتهاى امپریالیستى درعرصه بین المللى واعمال دیپلماسى دوئل باحرکتهاى تهاجمى تبلیغاتى یاحملات لفظى براى تضعیف نفوذ دشمن وجهت دادن معادلات بین المللى به سوى ارتقاى موقعیت خود در جهان .( norA ,2691, pp. 49-59; llevol ,0791, pp. 921-130 te 202; attessuoB ,9891, p. 156)
برونگرایى بسط محور سرزمینى که براستفاده از خشونت سمبلیک، مخفى یا آشکار و تأثیر قهرآمیز بر دیگر کشورها تکیه دارد، مى تواند از بیرون به کشورى خاص حمله نماید تا سرزمین او را فتح کند یا از درون به اقدامات
تخریبى براى سرنگونى نظام حاکم برآن کشور دست یازد. در باره اوّل که تهاجم از برون نامیده مى شود، کشورى خاص به اعمال فشار، زورآزمایى و حمله به کشورى دیگر اهتمام مى نماید و به نام حفظ منافع ملّى یاحیاتى، به توسعه طلبى و گسترش سرزمینى از طریق: گسیل نیروها، استفاده از زور و تهدید، اعلان جنگ و اقدامات: نظامى قهرآمیز و غافلگیرانه اقدام مى کند. اما در مورد دوّم که تهاجم از درون یا «فرافکنى» ( noitcejorp ) نامیده مى شود، کشور مزبور سعى مى کند به نابودى دشمن از درون و فرافکنى قدرت به خارج از مرزها از طریق: «خرابکارى» ( egatobas )، «واژگون سازى» ( noisrevbus )، اقدامات تروریستى و دیگر حرکتهاى ستیزشى و قهرآمیز برمبناى منافع ژئوپولیتیک خود اهتمام کند .( regniztnuH , 7891, pp. 871-971; lativ , 7691, pp. 331-041; frodnIJ , 5891, p. 03)
برمبناى گفتارها و بیانات امام خمینى، درونگرایى سازنده بر گفتمان حفظ محور استوار است، چرا که ایشان برحفظ نظام به عنوان اهم واجبات تأکید داشتند و از این رهگذر حفاظت از تمامیت ارضى، جلوگیرى از تهدیدات امنیتى و حفظ مرزهاى ملى را براى تأمین استقلال سیاسى و قطع مداخلات بیگانگان، استقلال فرهنگى و خود کفایى اقتصادى، ضرور مى دانستند. از این رو، امام خمینى بر درونگرایى در سه بعد: سیاسى، فرهنگى و اقتصادى،
اهتمام مى ورزیدند.
امام خمینى معتقد بودند که درونگرایى سازنده از بعد سیاسى، منجر به استقلال و حاکمیت کشور اسلامى، رفع فشارهاى سیاسى، قطع مداخلات نابجاى قدرتهاى سلطه جو در امور داخلى کشور اسلامى، نکردن رخنه بیگانگان در نظام تصمیم گیرى سیاسى، نفى وابستگى و اتکا به قدرتهاى خارجى و جهانخواران بین المللى ضد بشریت و ارتقاى حیثیت، عزت و احترام کشور اسلامى نزد کشورهاى دیگر مى شود. لذا، انزوایى که منجر به قطع وابستگى و نفى اتکال به غیر مى گردد از آن لحاظ که کشور اسلامى را از اسارت خارج مى کند، امرى سازنده تلقى مى شود(امام خمینى، ج13، صص149-140(: «هى مى گویند که ماها در انزوا هستیم. آن وقت که در انزوا نبودیم، چه بودیم؟ یک ملّت زیر دست ضعیف بیچاره ... حالا که منزوى هستیم، چه هستیم؟ حالا که منزوى هستیم، جوانهاى ما ایستاده اند و سفارت آمریکا را گرفتند... حالا که منزوى هستیم، اینکه بازارمان سرجایش هست با عزّت و احترام.
هیچ کس به ما نمى تواند ظلم کند.... حالا که منزوى هستیم، خودمانیم، مستقلّیم. انزوا اگر پیدا شد، انسان خودش را بهتر پیدا مى کند ... منزوى نبودن یعنى متکل بودن به غیر، یعنى اسیر بودن. منزوى هستیم؛ یعنى ارتباطمان با دیگران قطع است و ما نوکر دیگران نیستیم... ما از این انزوا نمى ترسیم. ما استقبال مى کنیم یک همچو انزوایى را که ما را وادار مى کند که خودمان به فکر خودمان بیفتیم. وقتى این انزوا نباشد، ما متکل به غیریم ... ملتى که منزوى بشود، مى تواند ترقى کند، مترقى مى شود.... تا منزوى نشوید، نمى توانید مستقل بشوید.» امام خمینى براین باور بودند که انزواى سرزمینى اهمیت چندانى ندارد، امّا آنچه با اهمیت تلقى مى گردد، منزوى شدن اسلام عزیز است؛ که در آن صورت، ملت مسلمان آسیب خواهد دید (امام خمینى، ج15، صص120-117(: «اگر (اسلام) این نقطه بروز مخالفت با همه قدرتها - خداى نخواسته - آسیب ببیند، اسلام تا سالهاى طولانى منزوى خواهد شد.» در این باره، امام راحل برحفظ ایران به عنوان ام القراى جهان اسلام، براى حفظ مکتب اسلام تأکید داشتند (امام خمینى، ج16، صص95-89(: «اگر این جمهورى اسلامى از بین برود، اسلام آنچنان منزوى خواهد شد که تا آخر ابد، مگر در زمان حضور حضرت، نتواند سرش را بلند کند.»
از سوى دیگر، امام راحل براین اعتقاد بودند که آنچه ملت مسلمان ایران باید از آن هراس داشته باشد، منزوى شدن نزد ملتهاست؛ وگرنه انزوا نزد دولتهاى مداخله جو نه تنها مانعى ندارد، که مطلوب نیز تلقى مى شود (امام خمینى، ج16، صص62-61(: «ما دربین دولتهاى مرتجع ودولتهایى که مردم را مى خواهند چپاول کنند،ما در بین دولتها منزوى هستیم، براى اینکه آنها هم برضد ما هستند.لکن،بین ملتها این طور نیست.ملّتها باحقند.» همچنین، امام خمینى درباره توجه ملتها به جمهورى اسلامى ایران فرمودند (امام خمینى، ج19، صص196-192(: «اگر مقصود این است که پیش ملتها مامنزوى هستیم، خوب! همه مى دانند که ملّتها همه توجه دارند.» با عنایت به شاخصهاى مزبور، امام خمینى درونگرایى مبتنى براتکال نکردن به قدرتهاى بیگانه را امرى سازنده براى دستیابى ملت مسلمان به هویت اصیل اسلامى خویش مى دانند (امام خمینى، ج8، صص93-91(: «باید ایرانى بسازیم که بتواند بدون اتکا به آمریکا و شوروى و انگلستان، این جهانخواران بین المللى، استقلال: سیاسى، نظامى، فرهنگى، اقتصادى خویش را به دست گیرد و روى پاى خود بایستد و هویت اصیل خویش را به جهان عرضه کند.»
از نظر امام خمینى، درونگرایى سازنده در بعد فرهنگى، منجر به فرهنگ استقلالى و استقلال فرهنگى مى شود. چنین سیاستى، موجبات: نفى وابستگى فرهنگى، حفظ: شرافت
انسانى، آبرو، اعتبار و حیثیت ملّت اسلامى، عدم اسارت فکرى، شکوفایى: افکار، اندیشه ها، فرهنگ و تمدن، خودباورى، بازیابى: شخصیت، هویت واقعى و قدرت معنوى ملت مسلمان، فراهم شدن وسایل ارتقاى: اخلاقى، اعتقادى، علمى و هنرى جوانان ، نیل به ارزشهاى والا و نوآوریهاى روزافزون، افزایش: بیدارى، آگاهى، روحیه و اراده ملل مسلمان، خروج آنان از غفلت و جهالت، احتیاج نداشتن به دانش غرب و تمدن منحط آن، و ایستادگى دراز مدت در مقابل تهاجم فرهنگى بیگانگان رافراهم مى آورد(امام خمینى، ج13، صص149-140 و ج2، صص244-227 و ج20، صص 244-227(. از این رو، امام خمینى فشارهاى سیاسى، محاصره هاى اقتصادى و تهاجمات فرهنگى را عامل بروز خلاقیتها و بارور شدن اندیشه ها در کشور اسلامى مى دانند و از این رهگذر، درونگرایى مبتنى براستقلال فکرى وفرهنگى را براى شکوفایى افکار، سازنده تلقى مى کنند (امام خمینى، ج9، صص 188-185 و ج1، صص 185-183 و ج11، صص 198-189(؛ که البته این مهم، نیاز به برنامه ریزى دراز مدت دارد: «ما باید در برنامه دراز مدت، فرهنگ وابسته کشورمان را به فرهنگ مستقل و خودکفا تبدیل کنیم.» (امام خمینى، ج11، ص121(
امام خمینى براین اعتقاد بودند که درونگرایى سازنده که منجر به خودکفایى و بى نیازى به کشورهاى چپاولگر مى شود، امرى مستحسن ونیکو به شمار مى آید. ایستادن مملکت
اسلامى روى پاى خود براى برآورده ساختن نیازهایش (امام خمینى، ج13، صص149-140(، موجب کوتاه کردن دست جهانخواران از ذخایر کشور اسلامى، رهایى از سلطه بیگانگان و ارتقاى حیثیت و آبروى کشور اسلامى نزد جهانیان مى شود(امام خمینى، ج16، صص80-74(. استفاده از امکانات خدادادى و دیگر برکات الهى، موجب تقویت منابع داخلى و به فعلیت رساندن ذخایر بالقوه و قابلیت بهره بردارى آنها مى شود. این مهم، علاوه بر آنکه موجب ترقى، پیشرفت و شکوفایى منابع زیر زمینى داخلى مى گردد، وجهه کشوراسلامى را با خضوع نکردن در مقابل تهدیدها و نهراسیدن از محاصره اقتصادى استعمارگران چپاولگر، ارتقا مى بخشد(امام خمینى، ج11، صص222-221(. لذا، خودگردانى وخودبسندگى از آن لحاظ که کشور اسلامى را به پویا کردن سیاستهاى زراعى و صنعتى داخلى وادار مى سازد، امرى مطلوب و سازنده تلقى مى شود(امام خمینى، ج12، صص120-116(. «امروز متفکران ملت بزرگ ما در اثر محاصره اقتصادى، مغزهاى خود را به کار انداخته اند و نقصانهاى موجود را به طور چشمگیرى رفع و زیانهاى ناشى از محاصره را با کوشش شبانه روزى خود به مقدار زیاد جبران نمودند.» (امام خمینى، ج14، صص158-155(
برونگرایى رشد محور دراندیشه امام خمینى از یک سو، بر ارتباط با جهان خارج جهت تحکیم توانمندیهاى کشور اسلامى در همه سطوح سیاستگذارى و
برنامه ریزى استوار است تا از رهگذر رشد و توسعه روابط سیاسى و تجارى با دیگر کشورها، شاهد شکوفایى اقتصادى و ثبات سیاسى کشوراسلامى باشیم و از سوى دیگر، برارتباط وثیق و اتحاد ایدئولوژیک با همه کشورهاى جهان اسلام و نیز اتحاد عملیاتى با تمامى ملّتها و کشورهاى مستضعف و جهان سوّمى استوار است. از این رو، شایسته است که این رویکرد در برونگرایى رشد محور بدقت بررسى شود.
امام خمینى براین اعتقاد بودند که «عقل سیاسى»، ایجاب مى کند که یک کشور اسلامى با دیگر کشورها در ارتباط باشد تا منجر به انزواى آن و بى تأثیرى بر مراکز تصمیم گیرى منطقه اى و جهانى نگردد. در این خصوص، اولویت و ارجحیت به ارتباط با کشورهاى اسلامى است؛ اگرچه روابط دوستانه با کشورهاى کافر غیر متخاصم براساس اصل احترام متقابل و مداخله نکردن در امور داخلى یکدیگر، مطلوب تلقى مى شود.
براساس آیه شریفه: «لاینها کم اللّه عن الذین لم یقاتلوکم فى الدین و لم یخرجوکم من دیارکم أن تبروهم و تقسطوا الیهم»، روابط صلح آمیز متقابل با کفار غیرمحارب براساس: نیکویى، عدالت و نفى توسعه طلبى، مجاز شمرده شده است. امام خمینى با الهام از این آیه شریفه، سیاست ارتباط با این
دسته از کشورها را در صورت تحقق شروطى از قبیل: احترام متقابل، رعایت استقلال مملکت اسلامى از سوى دیگر کشورها(امام خمینى، ج4، صص50-49(، رعایت موازین انسانى از سوى کشورهاى دیگر (امام خمینى، ج19، صص74-72( و مداخله نکردن در امور داخلى یکدیگر(امام خمینى، ج3، صص99-98(، تجویز مى نمایند. از این رو، امام خمینى سیاست انفتاح و گشایش به سوى جهان خارج را امرى مبتنى بر عقل و شرع و متناسب با اصول کشوردارى مى دانستند و برآن تأکید وافر داشتند: «برنامه دولت اسلامى آن است که همه بشر به سعادت برسند و همه در کنار هم به طور سلامت و رفاه زندگى کنند. اسلام با همه کشورهایى که در جهان هستند، مى خواهد که دوست باشد. و دولت اسلامى با همه ملّتها و با همه دولتها مى خواهد که تفاهم وارتباط صحیح داشته باشد؛ در صورتى که آنها متقابلاً احترام دولت اسلامى را مراعات کنند.» (امام خمینى، ج18، صص114( در این باره، سیاست انفتاح و ارتباط با جهان خارج از دیدگاه امام خمینى، مى تواند منشأ اثر جدى در جهان، در راستاى اتفاق و همبستگى ملل و آسایش و سعادت بشرى باشد؛ آنجا که مى فرمایند: «امیدوارم جمهورى اسلامى ما که براساس اتحاد کلمه و برمبناى پرارج انقلاب اسلامى و محو رژیم طاغوتى بنا شده، در همبستگى و اتفاق
ملل جهان و آسایش ابناء بشر، نقش ارزنده اى ایفا نماید.» (امام خمینى، ج7، ص481)
امام خمینى برارتباط با کشورهاى مسلمان براى تحکیم وحدت بین ملتهاى اسلامى تأکید وافر داشتند (امام خمینى، ج10، صص226-223( تا از این رهگذر، قدرت معنوى اسلام در عرصه بین المللى به منصه بروز بر سد و ذخایر و منابع اسلامى شکوفا شود. از سوى دیگر، تجمعات اسلامى از قبیل حج، به عنوان کنگره بزرگ ملل مسلمان، مورد تأکید ویژه امام خمینى بود؛ چرا که این گونه اجتماعات وسیع، زمینه را براى تبادل نظر و گفتگو، فعال شدن پایگاههاى اسلامى و همبستگى و اتفاق میان مسلمانان جهان فراهم مى کند، و برائت و بیزارى آنان را از مداخله هاى قدرتهاى استکبارى فراگیر مى گرداند(امام خمینى، ج1، صص159-156(. در این خصوص، امام خمینى نقش قابل توجهى را براى ملل اسلامى قائل بودند(امام خمینى، ج6، ص119(. به اعتقاد ایشان، باید روابط بین ملّیتى بر روابط بین دولتى ارجحیت و اولویت یابد(امام خمینى، ج12، ص36( تا از رهگذر همدلى ملّتهاى مسلمان، حکومتهاى آنان مجبور به خضوع در مقابل اراده ملل مسلمان خویش گردند: «کوشش داشته باشید در بهتر کردن روابط باکشورهاى اسلامى و در بیدار کردن دولتمردان و دعوت به وحدت، و اتحاد کنید.» (امام خمینى، ج21، صص 206-169( البته در این خصوص، امام
خمینى اولویت و ارجحیت را به ارتباط با کشورهاى اسلامى همجوار و نزدیک از نظر جغرافیایى - در مقایسه با کشورهاى دور دست در مناطق دیگر - مى دادند؛ آنجا که مى فرمودند (امام خمینى، ج16، صص161-157(: «و از موضع قدرت عظیم، دست پربرکت و قدرتمند خود را براى دوستى و برادرى ایمانى پیش تمام مسلمین خصوصا ملتها و دولتهاى منطقه و همسایه دراز ...مى کنم.»
یکى از محورهاى مورد تأکید امام خمینى، اتحاد میان کشورهاى اسلامى در چارچوب نهادهاى: منطقه اى، فرامنطقه اى و بین المللى و نیز همکارى نهادینه با ممالک مستضعف بود. از نظر ایشان، اتحاد مى تواند بعد ایدئولوژیک و مذهبى داشته باشد که در این رابطه، بر همپیمانى دولتهاى اسلامى براى پیکار علیه امپریالیسم و استکبار، ریشه کن کردن اسرائیل و صهیونیسم و گشودن جبهه اى ثالث در جهان به گونه اى که تعادل قواى مطلوب به نفع کشورهاى اسلامى برقرار شود، تأکید داشتند. از سوى، دیگر امام خمینى براین نظر بودند که اتحاد مى تواند بعد انقلابى و ظلم ستیز داشته باشد. ایشان براى مبارزه با فشارهاى ابرقدرتهاى جهانخوار و چپاولگر، وحدت میان ملل مستضعف را توصیه مى کردند؛ زیرا متعقد بودند که این سیاست چند جانبه، مى تواند گامى عمده در تحکیم
جایگاه سیاست عدم تعهد و تثبیت سیاست مستقل این گونه از کشورها بردارد. حال، به تشریح این دو رویکرد مى پردازیم.
از نظر امام خمینى، تفاهم و ارتباط صحیح میان کشورهاى اسلامى، مى تواند گامى عمده در راستاى حضور مسلمانان در عرصه هاى: تصمیم گیرى بین المللى، مبارزه با ظلم و استکبار جهانى (امام خمینى، ج10، صص80-79 و ج1، صص85-83( و نشر حقایق حیاتبخش اسلام(امام خمینى، ج2، صص21-17( تلقى شود. از این رو، امام راحل علاوه بر توصیه به دوستى و برادرى جمهورى اسلامى با کشورهاى منطقه و همسایه، برایجاد اتحادى پویا و پایا میان ممالک اسلامى تحت سازمانى هماهنگ و منسجم تأکید مى کردند(امام خمینى، ج1، صص66-64( تا از این رهگذر، بانگ «لااله الااللّه محمد رسول الله» در سراسر گیتى طنین افکند و تمدن بزرگ اسلامى به مرحله رشد، بالندگى و شکوفایى در عرصه جهانى برسد: «مسلمانان جهان با این مخازن بزرگ و وسعت کشورهایشان اگر اتحاد داشتند، آیا مثل امروز تحت سلطه دو ابرقدرت بودند؟» (امام خمینى، ج15، ص372)
امام خمینى وحدت کشورهاى جهان سوّمى و همکارى نهادینه ممالک مستضعف را براى مقابله با جهانخواران شرق و غرب، شورش علیه نظم تبعیض آمیز جهانى، سعادت تمامى بشریت، استقلال کشورهاى مستضعف در تصمیم گیرى و تحکیم سیاست عدم تعهد این دسته
از کشورهاى ضعیف مبنى بر نپیوستن به پیمانهاى سیاسى نظامى قدرتهاى بزرگ، امرى ضرور و لازم مى شمردند(امام خمینى، ج12، ص35 و ج15، صص198-194(. در این خصوص، حضرت امام نقش محورى براى جمهورى اسلامى ایران جهت فراگیر کردن و نهادینه سازى نهضت مستضعفان علیه مستکبران قائل بودند تا از این رهگذر، همه کشورهاى مستضعف به استقلال و حاکمیت کامل دست یابند: «نهضت ما ... نهضت مستضعفین سراسر جهان است؛ قبل از آنکه به منطقه اى خاص متعلق باشد.» (امام خمینى، ج10، صص228-227(
از نظر امام خمینى، برونگرایى بسط محور به معناى سیاستهاى جاه طلبانه براى توسعه سرزمینى و بسط نفوذ و دخالت نظامى در دیگر کشورها، به هیچ وجه مطلوب نمى باشد. از این رو، ایشان سیاست پهلوى دوّم مبنى بر ژاندارمى خلیج فارس و گسترش قهرآمیز حریم امنیتى ایران را مردود تلقى مى کردند و معتقد بودند که صدور انقلاب، به معناى جنگ طلبى نیست. اما از نظر ایشان، برونگرایى بسط محور به معناى ماهیت گسترش یابنده فرهنگ انقلاب اسلامى و صدور ارزشهاى دینى - الهى، که موجب: ارتقاى روحیه ظلم ستیزى، صدور معنویت گرایى و افزایش سعادت بشرى مى گردد، امرى مطلوب به حساب مى آید. در این باره، ایشان اولویت را به صدور انقلاب به کشورهاى اسلامى مى دادند، لکن
در مرحله بعد برحمایت از جنبشهاى آزادیبخش و نهضتهاى رهایى بخش مستضعفان براى ترویج ایده مقابله با هژمونى قدرتهاى بزرگ تأکید داشتند.
امام خمینى، انقلاب اسلامى را طلیعه تحقق اهداف و مقاصد الهى و معنوى و نقطه شروع انقلاب بزرگ جهان اسلام مى دانستند. ایشان براین اعتقاد بودند که انفجار نور اسلام در ایران، موجب پرتو افشانى اشعه آن به اقصى نقاط گیتى، پیاده شدن احکام اسلام در جهان و ابلاغ پیام خون شهیدان مبنى بر ضرورت صدور فرهنگ معنویت انقلاب گردید. چنین دعوت عملى به اسلام، موجب: روى آوردن ملّتها به اسلام و صدور عدالت اسلامى در اکناف جهان مى شود(امام خمینى، ج20، صص133-109 و ج18، صص132-136(. در این باره، حضرت امام نقش قابل توجهى را براى سفارتخانه هاى جمهورى اسلامى در دیگر کشورها، براى ترویج حقایق اسلام و تبیین فرهنگ استقلالى مملکت ایران قائل بودند: «صدور اسلام به این است که اخلاق اسلامى، آداب اسلامى، اعمال اسلامى، آنجا طورى باشد که مردم توجه به آن بکنند و از امور مهمّه، داشتن یک نشریه در هر سفارتخانه هست ... یک نشریه اخلاقى - اسلامى و در آن درج بشود مسائلى که در ایران گذشته است ... شما باید به هر سفارتخانه اى که دارید ... آن مخارج را
صرف تبلیغات بکنید ... در مقابل همه تبلیغاتى که مى شود، از هر جور تبلیغى که مى شود، جواب بدهید و آشنا کنید ممالک دیگر را. کشورهاى دیگر را به آن چیزى که در ایران هست و آن طورى که در ایران مى گذرد. آشنا کنید مردم را به اسلام و به نهضت اسلامى و انقلاب اسلامى ... صدور با سرنیزه، صدور نیست. صدور با زور، صدور نیست. صدور آن وقتى است که اسلام، حقایق اسلام، اخلاق اسلامى، اخلاق انسانى در اینجاها رشد پیدا بکند و شما موظف به این معنا هستید.» (امام خمینى، ج13، صص264-260( در این باره، امام خمینى با الهام از حدیث جعفرى: «کونوا دعاة الناس بغیرالسنتکم»، جوانان را به عمل به احکام اسلام دعوت مى کردند تا از رهگذر این عملکرد، ایران اسلامى به عنوان الگوى عملى، سرمشق و نمونه براى همه کشورهاى مسلمان و مستضعف مطرح گردد و با دعوت عملى، پیام معنوى انقلاب صادر شود: «یکى از وجوه صدور اسلام، شما جوانانید. شما نمونه باشید در کشورهاى دیگر که شماها از جمهورى اسلامى هستید. ما امروز احتیاج به این داریم که اسلام را درهر جا تقویت کنیم و در هر جا پیاده کنیم و در مملکت خودمان اسلام را به جاهاى دیگر به آن معنایى که در مملکت
الآن حاصل شده است، صادر کنیم. یکى از وجه صدورش، همین شما جوانها هستید که در سایر کشورها مى روید و جمعیتهاى زیادى به تماشاى شما مى آیند. به تماشاى قدرتهاى شما مى آیند. باید طورى بکنید که این جمعیتهاى زیاد را دعوت کنید عملاً به اسلام در اعمالتان، در رفتارتان، در کردارتان؛ طورى باشد که نمونه باشید براى جمهورى اسلامى و جمهورى اسلامى با شما به جاهاى دیگر هم - ان شاءالله - برود.»(امام خمینى، ج16، صص62-61( ایشان بر این اعتقاد بودند که انقلاب اسلامى و معنویت آن به دیگر کشورها، از آن لحاظ سرایت مى کند که مطابقت با مقتضاى فطرت سالم انسانى دارد: «طورى بکنید که با همین عمل، بتدریج انقلاب شما صادر بشود به آن کشورى که در آن هستید. مسائل اخلاقى، یک مسائلى است که وقتى که یک کسى مقید به آن بود و دنبالش بود، این سرایت مى کند. و مردم به حسب طبیعتشان، برحسب فطرتشان، فطرتها سالم است.»(امام خمینى، ج13، صص264-260(
امام خمینى ضمن اعتقاد به ضرورت صدور پیام انقلاب اسلامى به جهانیان مبنى بر سیاست نه شرقى - نه غربى، تحقق استقلال سیاسى، مقابله با مداخله جوییهاى قدرتهاى بزرگ و مقاومت درمقابل چپاولها و سلطه جوییهاى آنان (امام خمینى، ج12، صص24-19 و ج3،
صص 26-5 و ج13، 127-123(، برحمایت از نهضتهاى رهایى بخش به عنوان بازیگران نوین نظام بین الملل تأکید داشتند. از نظرایشان، صدور انقلاب به کشورهاى جهان سوم و ممالک مستضعف، از یک سو نیازمند بنیانهاى نظرى از قبیل: ایدئولوژى جهانشمول، استبداد ستیزى، استعمار ستیزى و هژمونى ستیزى است و از سوى دیگر، نیاز به پایه هاى عملى و قابلیتهایى از قبیل: توان سازماندهى عملیاتى و شبکه سازى انقلابى، امکانات اراده، حیثیت و اعتبار، قدرت معنوى و توانایى و پویایى فرهنگى دارد.( segrafeD , 5991, pp. 43 te 821-031) دراین باره، امام خمینى بر شیوه هایى از قبیل: تدرّج در بیدارسازى، استقامت و پایدارى در دعوت و عزم و اراده انقلابى تأکید داشتند تا از این رهگذر، پیام استقلال طلبى و عدالتجویى انقلاب در دو بعد: بین ملّیتى و بین دولتى، به جهان سوّم سرایت کند(امام خمینى، ج18، صص14-11 و ج17، صص26-17 و ج11، صص 259-258( و با تحول و دگرگونى بنیادى در ساختار و کارکرد نظام بین الملل، قدرتهاى شیطانى به انزوا کشانده شوند و دست مستکبران و زورمندان از جهان قطع گردد: «انقلاب اسلامى ایران با تأیید خداوند منان، در سطح جهان در حال گسترش است. و- ان شاءاللّه - با گسترش آن، قدرتهاى شیطانى به انزوا کشیده خواهند شد.»(امام خمینى، ج15، صص212-211(
با عنایت به تحلیل محتواى بیانات امام خمینى در
باره درونگرایى و برونگرایى، مى توان به این نتیجه نایل شد که آن حضرت نه تنها قطع رابطه با جهان خارج را منطبق با خردورزى و سزاوار با عقل سیاسى نمى دانستند، بلکه سیاست انفتاح یا ارتباط با جهان خارج یا برونگرایى رشد محور را، چه در بعد دو جانبه گرایى و چه در بعد چند جانبه گرایى نهادینه، تأکید و توصیه مى کردند. با این وجود، ایشان ارتباطى را که منجر به گشوده شدن راه مداخله بیگانگان در نظام تصمیم گیرى سیاسى و چپاول آنان در ذخایر سرشار مملکتى گردد و استیلاى: سیاسى، اقتصادى و فرهنگى ابرقدرتها را موجب شود، طرد مى کردند همچنین و از باب حفظ حیثیت و آبروى مملکت اسلامى، حضرت امام سیاست درونگرایى سازنده را که منجر به بارور شدن مغزها، شکوفایى اقتصادى و استقلال در تصمیم سیاسى شود، تأکید مى کردند. از سوى دیگر، امام خمینى ضمن اعلام اینکه دولت اسلامى در صدد سلطه و مداخله در امور داخلى دیگر کشورها نیست و لشکر کشى نظامى یا برونگرایى بسط محور سرزمینى را به هیچ وجه مد نظر قرار نمى دهد، برضرورت صدور پیام: فرهنگى، معنوى و سیاسى انقلاب به کشورهاى مسلمان و مستضعف یا برونگرایى بسط محور ایدئولوژیک (به معناى گسترش بخشى به ارزشهاى دینى - الهى)، تأکید وافر داشتند. ایشان با تأکید براینکه توجه
در سیاست خارجى جمهورى اسلامى باید برتحکیم روابط بین ملیتى باشد، بر تلاش براى تحبیب قلوب ملتها و حمایت از نهضتهاى رهایى بخش ضداستکبارى، عنایت ویژه اى مبذول مى داشتند. با این وجود، حضرت امام لازمه صدور انقلاب را حفظ ام القراى جهان اسلام از همه آفات و صدمات نظامى و فرهنگى مى دانستند و با اعتقاد به اینکه اسلام حد و مرز نمى شناسد، انزواى واقعى را زمانى مى دانستند که این مکتب حیاتبخش منزوى شود یا در کشورى خاص محبوس و محدود گردد. با این وجود، بررسى بیانات و دیدگاههاى امام راحل، ما را به قاعده تدرّج در اجراى سیاست خارجى رهنمون مى سازد؛ بدین معنا که در وهله نخست بایستى کشور اسلامى به درونگرایى حفظ محور اهتمام نماید و پس از آنکه در حفظ کیان مملکت اسلامى توفیق یافت، بر برونگرایى رشد محور و توسعه روابط با کشورهاى جهان، اعم از مسلمانان و کفار غیرمتخاصم، اهتمام نمایدتا بتواند از این رهگذر، تأثیرى قابل توجه برسیاست بین الملل اعمال کند، و در وهله نهایى به برونگرایى بسط محور ایدئولوژیک با رعایت قاعده وسع، توجه و عنایت کند. امید آنکه امکانات، اراده و اعتبار - که سه بنیاد اتخاذ رهیافتى پویا و سیاستى واقع بین تلقى مى شوند - به سطحى منسجم و همنوا در سیاست خارجى جمهورى اسلامى ایران
نایل آیند و دست اندرکاران سیاست خارجى در ترکیبى بهینه از درونگرایى سازنده، برونگرایى رشد محور و برونگرایى بسط محور ایدئولوژیک با رعایت قواعد تدرّج و توانایى، توفیق یابند. کتابنامه 1. [ امام] خمینى، روح الله، صحیفه نور، ج 22-1 2. norA , dnomyaR , snoitan sel ertne erreug te xiap , siraP : nnamalC- yweL , 2691 3. attessuoB , ehcuollA , noitaidem lanoitanretni dna setats llams : aireglA fo esac ehT , reglA ; O.P.U. , 9891 4. segrafeD , uaeroM eppilihp , elanoitanretni euqitilop al ed stpecnoc sdnarg sel , sirap : ettehcaH , 5991 5. ililajD , azeR dammahoM , euqimalsi eitamolpiD : emsinyemohk ud elnoitanretni eigetarts , sirap : ecnarF ed seriatisrevinU sesserp , 9891 6. saaH , B tsenrE. , » rewop fo ecnalaB ehT : noitpircserp , tpecnoc , adnagaporp ro «, scitiloP dlroW ni , V emulov , rebmun 1, rebotco 2591, p. 964 7. lednaH , leahciM , metsys lanoitanretni eht ni setats kaew , nodnoL : detimil ynapmoc dna ssaC knarF , 1891 8. regniztnuH , seuqcaJ , selanoitanretni snoitaler xua noitcudortnI , siraP : liues ud snoitidE , 7891 9. frodnI , H snaH. , lavivrus etats llams rof seigetarts , aisyalaM : seiduts lanoitnretni dna cigetarts fo etutitsnI , 5891 01. evuoJ , dnomdE , sreiT eL- ednoM ( euQ- siaS- n ْ 8832(, siraP : P.U.F , 8891 11. llevoL , P nhoJ. evitcepsrep ni ycilop ngieroF : ygetarts , noitatpada , noisiceD- gnikam , tloH , notsniw dna traheniR , cnI. , U.S.A. , 0791 21. yetnalP , nialA , elanoitanretni noitaicogen al : m
te sepicnirp ق sedoht , siraP : C.N.R.snoitidE S , 1994 31. nivuoneR , ellesoruD te erreiP , naeJ- etsitpaB , noitcudortnI ẓ l ' selanoit anretni snoitaler sed eriotsih , siraP : niloC dnamrA snoitidE , 1991 41. regniS , R llahsraM. srewop fo dlrow a ni setats kaew , kroy weN : sserp eerf ehT , 2791 51. divaD latiV. setats fo ytilauqeni ehT : snoitaleR lanoitanretni ni rewop llams eht fo yduts A , kroy weN : sserP ytisrevinU drofxO , 7691 61. dibI , setats llams fo lavivrus ehT , nodnoL : sserP ytisrevinU drofxO , 1791 » دانش آموخته رشته معارف اسلامى و علوم سیاسى دانشگاه امام صادق علیه السلام و عضو هیأت علمى دانشکده روابط بین الملل وزارت امور خارجه
مجله متین، شماره 23و24 حجت زاده، عبدالحسین
بررسی دموکراسی در اندیشة امام خمینی از زوایای متعدد مورد بررسی قرار گرفته است. در این مقاله برآنیم که این مسأله را از منظر و دیدگاهی جدید، یعنی در قلمرو «سیاست» ردیابی کنیم تا نه تنها به شفاف سازی رابطه «مردم سالاری» و «دین» مدد رسانیم بلکه به استمرار، بقا و پایداری حکومت دینی نیز کمک کرده باشیم. در این نوشتار، ابتدا، به تعاریف، تاریخچه، اصول و عناصر اصلی و انواع دموکراسی پرداخته ایم. سپس قرائت، و تعبیر امام از واژة «دموکراسی» و جایگاه این واژه را در تفکر ایشان بررسی کرده، در ادامه، به بازیابی عناصر مهم دموکراسی در گفتار و نوشتار امام و قانون اساسی جمهوری اسلامی به مثابة «قلمرو عملیاتی» اندیشة امام پرداخته ایم. در پایان نیز از مباحث مذکور نتیجه گیری به عمل آمده است. کلیدواژه: دموکراسی، دموکراتیک، قانون اساسی، انتخابات، قانون گرایی.
امام خمینی در آستانة پیروزی انقلاب اسلامی در مصاحبه ها و دیدارها با بزرگان اندیشه و قلم، اساتید، دانشجویان و مردم عادی ایرانی و غیر ایرانی سخن از واژة «دموکراسی»، «دموکراسی اسلام» و نظایر آن به میان آورد و پس از انقلاب اسلامی نیز تأکید فراوان ایشان بر برگزاری مکرر انتخابات چه درخصوص استقرار نظام جمهوری اسلامی و چه
در مورد قانون اساسی، ریاست جمهوری و نمایندگان، برای نخستین بار مراجعه به آرای عمومی را جهت اتخاذ تصمیمات سرنوشت ساز و انتخاب بالاترین مقامات کشوری نهادینه ساخت. پایبندی رو به تزاید نظری و عملی به قانون اساسی، راهکارها و ساختارهای دموکراتیک آن که اولین بار در تاریخ ایران به آزادیها، مشارکت، برابری و قانونگرایی احترام می نهد، با عنایت به رهبری دینی جامعه، به ویژه «شخص امام خمینی»، اجرای بیش از بیست رفراندوم گسترده، فراگیر، اصیل و اعلام و الزام همگان به نتایج آن، چیستی مردم سالاری و رابطة احتمالی آن با نگرش دینی را به مثابة پرسشی نو در جامعة ایرانی و جهانی مطرح ساخت. به ویژه که در اروپا «دموکراسی» از ایستادگی در مقابل «کلیسا» آغاز شده بود و پس از آن «دین» همواره به طور جداگانه از «دولت» در نظرگرفته می شد. عنوان پژوهش حاضر «دموکراسی در اندیشة سیاسی امام خمینی» هم عنوانی جدید است و هم از زاویة جدید به بررسی این مسأله پرداخته است. آثار دیگری که در این زمینه نگاشته شده اند یا به بررسی فقهی کلامی نظر حضرت امام دربارة دموکراسی پرداخته اند؛ (مانند دموکراسی در نظام ولایت فقیهیا حکومت ولائی یا نظریة دولت در فقه شیعه) یا مفهوم واژة دموکراسی را نزد امام محدودتر در نظر گرفته اند؛
(مانند دکتر حاتم قادری در مقایسه شان تحت عنوان دموکراسی و تکلیف، مطالعة موردی امام خمینی). یا صرفاً بر واژة «دموکراسی» و «میزان کمّی» کاربرد آن توسط امام خمینی توجه کرده اند. هدف از پژوهش حاضر هیچ یک از این موارد نیست، بلکه آن است که آنچه را امروزه «دموکراسی» و یا «مردم سالاری» می نامند، در اندیشة سیاسی امام و تنها در قلمرو «سیاست» ردیابی نماییم. پرسش پژوهش ما عبارت است از اینکه آیا میان دموکراسی و اندیشة سیاسی امام خمینی همانندی و سازگاری وجود دارد یا نه؟ فرضیة ما عبارت است از اینکه: «دموکراسی در اندیشة سیاسی امام مندرج است». در تعریف عملیاتی باید گفت دموکراسی همان حاکمیت مردم است که امروزه «برابری فرصتها برای افراد یک جامعه به منظور برخورداری از آزادیها، ارزشهای اجتماعی و در معنای محدودتر، شرکت آزادانة افراد در اتخاذ تصمیماتی که در زندگی فرد و جمع مؤثر است» [محمدی 1380 ش 146 :54[ نامیده می شود. «اندیشة سیاسی امام خمینی» مجموعه ای از مفاهیم سیستماتیک یا نظام مند است که حکومت و دولت جمهوری اسلامی را تعریف می نماید. این مجموعه را می توان از کتب و آثار ایشان در حوزه های نظری و عملی در کتاب ولایت فقیه، مجموعه کتب صحیفة امام، وصیت نامة امام و یا سایر مصاحبه ها، دست نوشته ها و نوارهایی
که از ایشان در دسترس است استنباط و استخراج کرد. با استفاده از روش کتابخانه ای، گردآوری و تنظیم داده های مفاهیم، راهکارها و ساختارهای دموکراسی را تحت نام «اصول و عناصر دموکراسی» شناسایی و دسته بندی نموده و به روش تحلیل محتوایی و منظوری، آرای نظری و سیرة عملی حضرت امام را بازخوانی و بازشناسی می نماییم. اهمیت اثبات فرضیة ما در این است که چنانچه همة عناصر اصلی و مبانی دموکراسی را در اندیشة سیاسی امام یعنی مجموعه آرای نظری و سیرة عملی ایشان بازیابی نماییم (یعنی فرضیه خود را به اثبات برسانیم)، نه تنها به شفاف سازی رابطة «مردم سالاری» و «دین» کمک نموده ایم، بلکه به استمرار، بقا و پایداری حکومت دینی و روایی آن نیز یاری رسانده ایم. حدود و نقطه تمرکز، درواقع بعد سیاسی اندیشة امام خمینی است که به صورت عینی و مشهود در کتب ولایت فقیه، صحیفة امام، وصیت نامه ایشان و عملاً در قانون اساسی جمهوری اسلامی متبلور است و لذا در حوزة فقه، کلام، فلسفه و گسترة فراگیر «اسلام» نیست و تنها به بررسی و مطالعه نمادها و نهادهای دموکراتیک در قلمرو اندیشة سیاسی امام محدود و منحصر می گردد.
تاریخچة دموکراسی و تعاریف آن واژة دموکراسی ( ycarcomeD ) ترکیبی است از دو واژة someD به مفهوم تودة مردم و sotareK که
به معنای قانون، اقتدار و حکومت است. این واژه اولین بار در یونان باستان و در شهر آتن توسط کلیستن به کار رفت )510 ه د . ق.). او پس از خاتمه دادن به حکومت هیپارک و برادرش هیپارس با انجام اصلاحاتی در قانون، حکومت را به دست روستاییان و فقیران ( someD ) سپرد. در این نوع دموکراسی (مستقیم) همة مردم (به جز زنان و بردگان) شخصاً در وضع قوانین شرکت می کردند و به نوبت و با قرعه عهده دار سمتهای اجرایی می شدند، اما در این عهد اندیشمندان و فرهیختگان، دموکراسی را عقلانی و انسانی نمی پنداشتند. سقراط بر این باور بود که دموکراسی به بهانة معرفت، قدرت را در اختیار گرفته و با عوام فریبی نقض غرض می کند. ارسطو از دموکراسی به مثابة شکل فاسد حکومت انبوه مردم یاد می کند که به رغم مقبولیت، از فضیلت و بهروزی دور می شود و افلاطون نیز آن را مبتنی بر هوی و هوس می داند و از آن بیمناک است. لذا متفکران، قرنها دموکراسی را «غوغا سالاری» [دی تنسی 165 :1379[ می پنداشتند و در فلسفة سیاسی هم دموکراسی ناب را حکومتِ مردم نادان و طرفدار بی ثباتی، استبداد و مردم فریبی می شمردند اما دموکراسی با انقلاب فرانسه و از قرن نوزدهم به بعد در اروپا نهادینه شد. همگان انقلاب
فرانسه را خاستگاه دموکراسی می دانند که شعارهای اصلی آن «آزادی، برابری و برادری» بود. خاستگاه دوم دموکراسی نوین، ایالات متحدة امریکا و انقلاب آن بود که شعار معروف «حکومت مردم به وسیلة مردم و برای مردمِ» آبراهام لینکلن ریشه در آن دارد و سه مفهوم حاکمیت و فرا دستی مردم، ضرورت رضایت از (مشروعیت) حکومت و اعمال آن به دست مردم، حاکی از مشارکت آنان و در عین حال تأمین رفاه و سعادت مردم توسط حکومت، در آن مستتر است. ژان ژاک روسو نظریه پرداز شهیر دموکراسی می گوید: در دموکراسی توده ای ارادة عمومی کاملاً متجلی می شود و اطاعت از ارادة عمومی به معنی اطاعت از ارادة خدا است [بشیریه 1376-1378 ج 23 :2[ . از دید روسو این ارادة عمومی قابل توکیل نیست و مظهر منافع عمومی است. منتسکیو در کتاب روح القوانین در باب دموکراسی و مفهوم آن می گوید: هنگامی که در جمهوریت، ملت زمام امور را به دست می گیرند، این طرز حکومت دموکراسی است. در دموکراسی ملت از یک لحاظ فرمانروا و از لحاظ دیگر فرمانبردار است. ملت نمی تواند فرمانروا باشد مگر به وسیلة آرای خود که عبارت از ارادة او می باشد. پس ارادة ملت خود ملت است [مونتسکیو 1370 ج 1 کتاب 189 :2[. اما آنچه امروزه از
«دموکراسی» استنباط می شود و در صحنة «دولت ج ملت» ( noitaN-setatS ) مورد مطالعه قرار می گیرد، زاییدة ارادة خود انسانها است و به رغم تلاشهای بسیار در جهت تأمین آزادیها، برابریها و انواع حقوق انسانها دیری نیست که به منصة ظهور رسیده است. رأی گیری عمومی که مظهر دموکراسی عملی و تجربی می باشد، فقط بعد از جنگ جهانی دوم در فرانسه، امریکا و انگلستان باب شده است. «فارغ التحصیلان دانشگاه در انگلستان تا سال 1948یک رأی اضافی داشتند، در فرانسه زنان فقط پس از 1945 حق رأی یافتند، سیاهان در امریکا فقط پس از 1968 (سال اجرای قانون حقوق بشر) از حق دادن رأی برخوردار شدند» [بیرو 84 :1370 و 85[. در عین حال در همین زمان اندک، دموکراسی مفهومی به مراتب گسترده تر یافته و به زعم ملتها، هر روز بندهای جدیدی را از پایشان می گسلد و مبانی و عناصر اصلی نیز به تناسب، شامل مفاهیم و تفاسیر گسترده تری می شوند. امروزه مردم سالاری، متضمن پیدائی شکلی از سازمان سیاسی است که هدف اصلی آن سعادت مردم می باشد و بالطبع در چنین حکومتی تمامی منافع خاص، چه فردی و چه گروهی تابع این اهداف خواهد بود. «مردم سالاری در اصل «برابر طلب» است، یعنی هیچ گونه تمایزی را جز بر پایة تقوی و شایستگی نمی پذیرد» [بیرو
84 :1370 و 85[. در نظام سیاسی مردم سالار، مشارکت افرادی که از بلوغ فکری و توانایی نقد و اندیشیدن برخوردارند، ضرورت حیاتی است که در پیوند منسجم شهروندان منبع مشروعیت حکومت را پدید می آورد و بنابراین مجموعه ای از حقوق و وظایف شهروندان بر مبنای آگاهی فردی و اجتماعی است. دموکراسی معاصر، دموکراسی غیر مستقیم نامیده می شود زیرا متکی بر نمایندگانی است که برای مدت معینی از سوی ملت به منظور انجام وظایفی از قبیل قانونگذاری، نظارت بر اعمال دولت و نحوة صرف بودجه و ... انتخاب می شوند. در فرآیند عمل، به رغم اینکه مردم هنوز هم عنصر اصلی به شمار می آیند اما نقش آنان به نحو چشمگیری به گروهها و احزاب واگذار شده است. مشخصة اصلی امروزی دموکراسی، اعلان تبعیت اقلیت از اکثریت و به رسمیت شناختن آزادیها و حقوق برابر افراد و اتباع است. معیار برخورداری شهروندان هر جامعه از دموکراسی سیاسی عبارت است از: آزادی اظهار هر نوع عقیدة سیاسی اجتماعی و بیان آن، برخورداری از حق اعمال هر نوع وسیلة مشروع برای اشاعه و پیشرفت آن عقیده، میزان برخورداری آنان از دموکراسی اقتصادی یعنی وجود شرایط اقتصادی خاصی که همة افراد ازحداقل مایحتاج زندگی برخوردار باشند. همینطور: وجود مجموعه ای از نهادها با هدف به حداقل رساندن خطاهای
ادارة سیاسی از طریق به حداکثر رساندن مشارکت عمومی و کاهش نقش خصوصی فرد در اتخاذ تصمیمات سیاسی، حکومت اکثریت با رعایت حقوق اقلیت و نیز حق تمام مردم برای شرکت در تصمیم گیری در امور عمومی [فرهنگ علوم سیاسی 109 :1376[. «از دیگر سنجه های دموکراسی تضمین برخی از حقوق اساسی شهروندان از جمله «برخورداری افراد از امنیت در برابر بازداشت و حبس خودسرانه، آزادی سخن، آزادی نشر، آزادی اجتماع، تشکیل حزب، اتحادیه و... می باشد.» [آشوری 157-161 :1366[.
تعاریف مختلف و تحولات گوناگونی که دموکراسی در فرایند تکوین خود طی کرده، به تدریج اصول و مبانی آن را نهادینه ساخته است. به گونه ای که برخی از این عناصر همچون آزادی، برابری و مشارکت، نه تنها تبدیل به نقاط مشترک تمام دیدگاهها شده بلکه هم اکنون در اشکال و انواع گسترده ای در جوامع دموکراتیک اعمال می گردد. با عنایت به فرضیة پژوهش چنانچه بتوانیم به مدد همان شیوه های تحلیل محتوا ( sisylana tnetnoc ) و تحلیل کاربردی ( sisylana noitacilpmi )، اصول و عناصر اصلی دموکراسی را در اندیشة سیاسی امام پیدا کنیم، درواقع به اثبات فرضیة مورد نظر پرداخته ایم. مثلاً اگر آزادی و زیرمجموعه های آن از جمله آزادی بیان، عقیده، نشر، اجتماع، مطبوعات، احزاب؛ شغل، مهاجرت و مسکن را که از انواع آزادی هستند، یا اقسام
مشارکت در تصمیم گیریها و از جمله انتخاب بالاترین سمتهای کشوری برای مردم، انتخاب نمایندگان، نظارت بر عملکرد دولت، مصرف بودجه و موارد دیگر را به نحوی که در جوامع دموکراتیک اعمال می شود، در مجموعة افکار و آثار امام بازیابیم، در آن صورت نسبت سنجی؛ میان اندیشة سیاسی امام و آنچه امروزه تحت نام «دموکراسی» یا رویة دموکراتیک تعریف شده شفاف می گردد. و به عبارت دیگر فرضیه های رقیب از جمله عدم سازگاری، عدم تناسب و یا وجود تناقض میان اندیشة سیاسی امام و دموکراسی به مفهوم مردم سالاری ابطال می گردد. لازمة این امر در حد امکان، استفاده از منابع متنوع جهت اتخاذ و نقل این اصول است: عناصر دموکراسی عبارت است از برابری سیاسی و حقوقی همة افراد، حاکمیت مردم، انتخاباتی بودن حکام، تفکیک قوا، اصول حکومت اکثریت، تکثر ارزشها و گروههای اجتماعی، مشارکت مستمر جامعه در تصمیم گیریهای سیاسی، امکان تقنین در همة زمینه ها به موجب رأی مردم و بدون توجه به حجیّت سنتّهای دیرینه، اصالت عقل فرد در صلاح اندیشی دربارة شیوة زیست خود، مقید بودن حکومت به قانون موضوعه و غیره [بشیریه 1378-1376 ج 21 :2 و 22[. مفهوم دموکراسی در جای دیگر تحت عنوان متفاوتی، در چند اصل اساسی خلاصه شده است: نشأت گرفتن قدرت و قانون از ارادة مردم،
آزادی بیان و اتکای حکومت به آن، وجود شیوه های مشخص برای بیان افکار عمومی از جمله احزاب سیاسی، اصالت حکومت اکثریت در مسائل مورد اختلاف در افکار عمومی مشروط به وجود تساهل و مدارای سیاسی، محدود بودن اعمال قدرت حکومتی به رعایت حقوق و آزادیهای فردی و گروهی، تعدد و تکثر گروهها، منافع و ارزشهای اجتماعی، امکان بحث عمومی و مبادلة آزاد افکار دربارة مسائل سیاسی، قدرتمندی جامعة مدنی، اصل نسبیت اخلاق و ارزشها، تساهل در برابر عقاید مختلف و مخالف، برابری سیاسی گروههای اجتماعی از لحاظ دسترسی به قدرت، امکان تبدیل اقلیتهای فکری به اکثریت از طریق تبلیغ عقاید گروهی، استقلال قوة قضائیه در جهت تضمین آزادیهای مدنی افراد و گروهها، تفکیک قوا یا استقلال حداقل سه قوه از یکدیگر، امکان ابراز مخالفت سازمان یافته و وجود گروه مخالف قانونی [بشیریه 1378-1376 ج 21 :2 و 22[. همچنانکه مشاهده می کنیم برخی عناصر به اشکال مختلف تکرار شده و تعدادی را هم با اندکی دقت می توان در یک اصل رؤیت نمود، به عنوان مثال در یک منبع معتبر و بین المللی می خوانیم: در یک نظام دموکراتیک چهار عنصر یا رکن اصلی وجود دارد: برگزاری انتخابات آزاد و عادلانه، وجود دولت شفاف و پاسخگو، رعایت حقوق مدنی و سیاسی و وجود جامعه
دموکراتیک یا مدنی [بیتهام 53-55 :1376[. که درواقع چهار عنصر بالا، بسیاری از عناوین کلی و جزئی را دربرمی گیرد به عنوان مثال رقابت در انتخابات، عمده ترین ابزار نظارت بر دولت، پاسخگویی آن و تصمیم جهت ایجاد برابریهای سیاسی شهروندان هم در ارزش و هم در امکان دستیابی آنها به سمتهای دولتی است که مستلزم سیستم سالم انتخاباتی و مجموعة قوانین و دستورالعملهای مربوطه و برگزار نمودن آزادانه و عادلانة آن است، پاسخگویی دولت هم به مسئولان حقوقی و هم به نمایندگان مردم است. منظور از حقوق مدنی و سیاسی، آزادی و همة انواع آن است که قبلاً تحت عنوان آزادی بیان، عقیده، نشر، اجتماع، اندیشه، طبع، احزاب، شغل، سکونت، مهاجرت و غیره بیان گردید. در اینجا شرط اساسی کنش سیاسی مردم چه به شکل خودسازمانی ( fles-noitazinagro ) در جامعه و چه به صورت نفوذ و تأثیرگذاری بر سیاستهای دولت می باشد ولی ارزش آنها در کار جمعی آنها است، یعنی پیوستن به دیگران و تلاش برای اهداف مشترک، مبارزة گروهی، اثر بخشی بر افکار عمومی و مانند آن. در این صورت حقوق فردی تضاد و تنافری با حقوق جمعی نخواهد داشت. و بالاخره منظور از جامعة مدنی یا دموکراتیک جامعه ای است که تشکلهای گوناگونی را برای حفظ دموکراسی در خود دارد که
بدون اتکا به دولت اداره می شوند تا قدرت دولت را محدود سازند. در چنین جامعه ای افکار عمومی بر اعتماد به نفس مردم تکیه دارد و مطالبات مردم را از پایین به گوش دولت می رساند و لازمه اش دموکراسی درون سازمانی برای جلوگیری از خودکامگی است. در کتاب ایدئولوژیهای بزرگ معاصر نیز اصول دموکراسی به ترتیب، مشارکت سیاسی، برابری و برادری، آزادی، سیستم نمایندگی و حکومت اکثریت بر اساس انتخابات ذکر شده است. که البته پس از ذکر بخش بعد تحت عنوان انواع دموکراسی و فصل بعدی که به جایگاه و مفهوم واژة دموکراسی در اندیشة سیاسی امام اختصاص دارد، به تفصیل به بررسی این اصول، عناصر و بازیابی آنها در اندیشة سیاسی امام می پردازد.
آنچه تا بدین جا بدان رسیده ایم اینکه دموکراسی هم آزادی و هم حق انتخاب را در خود دارد، و به این دلیل برای التزام به آن، اجباری به ویژه در نوع آن، جایز و منطقی به نظر نمی رسد. به عبارت دیگر آیا می شود جامعه ای را ملزم به اختیار نوع خاصی از دموکراسی نمود؟ مثلاً دموکراسی مستقیم یا غیرمستقیم، دموکراسی آزاد و یا هدایت شده، و یا از حیث نحوة مشارکت مردم (( yhcraylop : چند حزبی، ( tsilarulp ): تکثرگرا، ( yrotapicitrap ): مشارکتی، ( tsilupop ): توده ای و یا دموکراسی خلقی و یا دموکراسیهای
لیبرال و یا مطلق. به نظر نمی رسد که در آغاز دموکراسی، اجبار جایگاهی داشته باشد و در وهلة دوم نفس اینکه دموکراسی انواع دارد و این انواع، هم در قلمرو نظری و هم در حوزه و صحنة عمل به ثبت رسیده است، امکان و احتمال پیدایش و ظهور انواع دیگری از دموکراسی را تأیید نموده و افزایش می دهد. بنابراین مثلاً: اگر دموکراسی شکلی از حکومت فرض شود که در آن اتخاذ تصمیمات سیاسی که حق شهروندان است و بر مبنای قاعدة اکثریت اعمال می شود می تواند جنبه های گوناگونی داشته باشد [کواکبیان 35-30 :1370[. و یا به عبارت دیگر: اینکه دموکراسی در انواع متنوعی تقسیم بندی می شود حکایت از عدم وجود تفسیر و تعریفی واحد برای دموکراسی است و افزوده شدن بر آنها (از جمله مثلاً دموکراسی دینی) هم در آینده منع منطقی ندارد [قادری 326 :1378 و 327[. در عین حال دموکراسی در همة ابعاد و مفاهیم خود این تفاوتها را تجربه نموده است: سنّت اندیشه دموکراتیک بسیار گسترده و مشحون از اندیشه های متفاوت و حتی متعارض دربارة پیدایش دولت، نهاد انسان، کارویژه های حکومت و غیره است و از همین رو هر کس می تواند برحسب منافع و نیازهای فکری خود از آن بهره برداری کند. دوم اینکه مردم در عصر جدید به
طور عمد در صحنة سیاست ظاهر و حاضر شده اند و اینکه رهبران هرچند مستبد هرازگاهی برای کسب مشروعیت به آنان متوسل می شوند نشان از گرایش به دموکراسی است [بشیریه 1378-1376 ج 22 :2[. اینکه سیستمهای مختلف حکومتی از سوسیال و خلقی تا لیبرال و پوپولیستی مدعی دموکراسی اند و برخی طالب آنند، بیانگر این است که سرشت دموکراسی سیاسی چه به مثابة منش و چه به عنوان روش حکومتی، پتانسیل سازگاری بالائی با جمهوری، پادشاهی، کاپیتالیسم، سوسیالیسم، نظامهای چند حزبی، نظامهای دو حزبی و حتی بدون حزب را هم دارد. همینطور با انواع مختلف اعتقادات مذهبی، غیر مذهبی و با سطوح گوناگون پیشرفتهای آموزشی و رفاه اقتصادی سازگار می باشد [انبشتاین 240 :1366[. البته می دانیم که رژیمهای تک حزبی نمی توانند دموکراتیک باشند و منظور از رژیم بدون حزب دموکراتیک، رژیم متکی به آرای مردم پوپولیستی است.
جایگاه واژة دموکراسی در اندیشة سیاسی امام خمینی در آستانة ورود به این بحث که منظور از آن تعیین دقیق جایگاه واژة دموکراسی و نیز مفهوم، قرائت، تعبیر و تأویل امام خمینی از دموکراسی می باشد، لازم است ابتدا به تعریف اندیشة سیاسی ( thguohT lacitiloP ) بپردازیم. در فرهنگ سیاسی می خوانیم که «اندیشة سیاسی عبارت است از: افکار، نظریه ها و ارزشهای محرک خط مشی و رفتار
سیاسی» [فرهنگ علوم سیاسی 331 :1376[، و در مجموع و از جمع بندی تعاریفی که استاد عالیقدر جناب آقای دکتر عمید زنجانی ارائه فرموده اند می توان گفت: اندیشة سیاسی امام مجموعة مفاهیم سیاسی نظام مندی است که حکومت و دولت جمهوری اسلامی تعریف عملی آن است [زنجانی 1382[. نکتة اساسی این بخش که هم حدود و نقطة تمرکز و هم اوج ارزش و اهمیت فرضیة ما را نشان می دهد. در وهلة اول این پرسش است که آیا اصولاً امام خمینی واژة دموکراسی را در قاموس، فرهنگ، روش و منش خود پذیرفته اند و آیا نگرش مثبتی از اصل و حقیقت دموکراسی دارند؟ با عنایت به اینکه گفته می شود دموکراسی بدون همزادش سکولاریسم، اومانیسم و لائیسم وجود خارجی ندارد؟ همچنان که در جهان اسلام هم شارحان دینی برجسته ای چون کواکبی، حسن البناء، شیخ محمد عبده و از جهان شیعه برخی چون علامة نائینی بیشتر بر توافق و انطباق اسلام و دموکراسی نظر داشته اند، در حالی که امثال ابوالاعلاء مودوری، الحسینی و دیگران با هرگونه چهارچوب تئوریک برای تبیین حکومت دینی مخالفت کرده اند، در حال حاضر نیز همین صف بندی درخصوص به رسمیت شناختن دموکراسی یا مترادف آن مردم سالاری یا مردم سالاری دینی و حتی ضرورت و به ویژه ضرورت دینی شناخت حق مردم در تعیین سرنوشت، تأیید
قانون اساسی، انتخاب نمایندگان، نظارت بر اعمال دولت اسلامی و سایر موارد وجود دارد. برخی بر این باورند که امام تنها از روی تمسخر و از جنبة جدلی واژة «دموکراسی» را به کار گرفته و قصد تأیید آن را نداشته است، عده ای نیز امام را موافق کامل و بی قید و شرط دموکراسی معرفی می کنند، دراین میان بعضی اندیشمندان همچون حاتم قادری تنها فضای محدودی (دخالت در تعیین سرنوشت ملت به دست خودشان) برای دموکراسی در اندیشة امام یافته اند. به نظر اینجانب امام خمینی هم از دموکراسی برداشت مثبتی داشته اند و هم آن را به رسمیت شناخته اند، و جوامع غربی معاصر را نه به واسطة التزام به آن که به واسطة عدم تقید و تمسک به دموکراسی صوری و عوام فریبی متهم می کنند و تکرار مکرر این واژه و مترادف های آن همچون ملت، مردم، آزادی و مشارکت مردم تأکید بر شرکت در انتخابات همچنانکه ارائه خواهم نمود، و همچنین این مضمون از گفتة ایشان که نوع اکمل و واقعی دموکراسی در اسلام مندرج است در تأیید این مدعی است: مفتاح صحیفة نور و نیز نرم افزار کلیدواژه های آن، تعداد کاربرد واژة «دموکراسی» را توسط امام 70 مورد ذکر نموده است که تنها 64 مورد آن در سالهای 1357 و 1358
بوده است. این در حالی است که امام در بیانات کتبی و شفاهی، داخلی یا خارجی خود تقید محسوسی در عدم کاربرد واژه های بیگانه داشتند. ضمناً امام خمینی در 22 مجلد صحیفة امام در 1523 مورد از لفظ «ملت» و 1212 مورد از لفظ «مردم» استفاده نموده اند. در صحیفة امام نیز حدود 300 کلمة «جمهوری»، 13 کلمة «آرای عمومی»، 420 کلمة «انتخابات»،320 کلمة «آزادی» و آزادیهای مختلف، بیش از 500 بار قانون و قانونمندی و 30 مرتبه کلمة «انتقاد» آمده است [همشهری 6 :7/3/1382[. اما درخصوص تأیید و یا عدم تأیید «واژة دموکراسی»، امام بارها این واژه را به نحوی شفاف، رسا و واضح به کار برده اند. و با شیوة استنباطی و یا به زبان سادة تحلیل کاربردی ( sisylana noitacilpmi ) و با استناد به رهیافتها، احکام نظری ( stnemegduj dna sehcaorppa laciteroeht ) و نیز سیرة عملی ( snoitidart lacitcarp ) ایشان، این امر به خوبی قابل اثبات است. امام خمینی مورخ 18/8/1357 در جمع جوانان و دانشجویان فرانسوی فرمودند: ما می خواهیم اسلام را لااقل حکومتش را به یک نحوی که شباهت داشته باشد به اسلام اجرا بکنیم تا شما معنی دموکراسی را به آن طوری که هست بفهمید، و بشر بداند که دموکراسی که در اسلام هست با این دموکراسی معروف اصطلاحی که
دولتها و رؤسای جمهوری و سلاطین ادعا می کنند بسیار فرق دارد [صحیفة امام ج 418 :4[. در بیان فوق می توان دریافت که در اسلام نه تنها دموکراسی هست بلکه می توان فهمید که امام دموکراسی برتری در اسلام می بینند، اما نمی توان تصور کرد که امام در محتوای این دموکراسی که در اسلام یافت می شود، سکولاریسم، لائیسیته و اومانیسم متکی بر انسان جدا از خدا را یافته اند. اینک برای اطمینان بیشتر به مورد دیگری توجه فرمایید: حکومت، جمهوری است مثل سایر جمهوریها؛ و احکام اسلام هم احکام مترقی و دموکراسی و پیشرفته و با همة مظاهر تمدن موافق. [صحیفة امام ج 429 :5[. همچنین وقتی که اوریانا فالاچی از امام می پرسند که آیا هدف ملت ایران مبارزه برای کسب آزادی بود یا تحقق اسلام، امام می فرمایند: برای اسلام جنگیده، لکن محتوای اسلام همة آن معانی است که در عالم به خیال خودشان بوده
که می گویند دموکراسی. اسلام همة این واقعیت ها را دارد. و ملت ما هم برای این واقعیات جنگیده اند، و لکن در راسش خود اسلام است. و اسلام همه این را دارد [صحیفة امام ج 94 :10[. از این دو جملة اخیر هم به خوبی می شود استنباط نمود که اولاً همة آنچه مربوط به مفاهیم، اهداف، راهکارها و ساختارهای مطلوب و مثبت دموکراسی می شود، از دیدگاه امام خمینی در اسلام وجود دارد و ثانیاً علاوه بر اینها چیزهای دیگری هم در اسلام وجود داردکه صلاح، خیر و فضیلت انسانی که در جهت سعادت و بهزیستی است، در آن یافت می شود. حال اگر به دو فراز دیگر از سخنان امام توجه فرمایید، این ادعا نیز به خوبی قابل اثبات است. از نظر کسانی که امام را مخالف دموکراسی می دانستند، به ویژه هنگامی که امام با افزودن پسوند «دموکراتیک» پس از کلمة «جمهوری» برای عنوان جمهوری اسلامی ایران مخالفت فرمودند شک تبدیل به یقین شد، و حتی برخی «میانه اندیشان» تصور می کردند که امام از کاربرد واژة بیگانه و یا به واسطة سوء استفادة زیاد از دموکراسی در شرق و غرب، از افزودن این واژه بر جمهوری کراهت دارند، اما هنگامی که حامد الگار در این خصوص )7/10/1358( سؤالی از امام می پرسند، امام می فرمایند:
... جمهوری هم معنایش را می فهمیم که باید ملت رأی بدهند. اینها را قبول داریم. اما آن دموکراتیکش را، حتی پهلوی اسلامش بگذارید، ما قبول نداریم ... اهانت به اسلام است... که اسلام دموکراتیک نیست و حال آنکه از همة دموکراسیها بالاتر است [صحیفة امام ج 459 :11[. و این یعنی جامعیت اسلام، و اینکه اسلام اعم از دموکراسی و اکمل از آن است و می تواند علاوه بر آن تمام فضائل و کمالات ضروری بشر را به او ارزانی دارد و باید اعتراف کرد که امام غرب و جوامع غربی را فاقد این دموکراسی آرمانی و کامل می دانند: مع الأسف در ممالک غرب، که بیشتر دم از دموکراسی می زنند، و در ممالک ما... ، خبری از دموکراسی نیست. غربی ها با این افسون می خواهند ما را خواب کنند و بهره برداری از ما بکنند [صحیفة امام ج 89 :8[. علاوه بر این به رغم پذیرش «واژة دموکراسی»، امام نه تنها تظاهر منظور غربیها را از دموکراسی، به خوبی دریافته اند بلکه مفهوم واژة یاد شده را در فرآیند مربوطه در پرتو زمان و مکان نیز به خوبی درک نموده اند: ... دموکراتیکی که در طول تاریخ، پیراهنش عوض کرده، ...در غرب یک معنا دارد و در شرق یک معنا دارد و افلاطون یک چیزی می گفت و
ارسطو یک چیزی می گفته... [صحیفة امام ج 458 :11[. و سرانجام و خیرالکلام اینکه: رژیمی که به جای رژیم ظالمانه شاه خواهد نشست، رژیم عادلانه ای است که شبیه آن رژیم در دموکراسی غرب نیست و پیدا نخواهد شد. ممکن است دموکراسی مطلوب ما با دموکراسیهایی که در غرب هست مشابه باشد، اما آن دموکراسی ای که ما می خواهیم به وجود آوریم در غرب وجود ندارد. دموکراسی اسلام، کاملتر از دموکراسی غرب است [صحیفة امام ج 314 :4[.
چنانکه در بخشهای پیشین گفته شد، اختلاف درخصوص تعبیر و تأویل امام از واژة دموکراسی هم، کم نیست و تعابیری از جمله استفادة ابزاری امام ازدموکراسی و یا کاربرد واژة یاد شده به منظور استفهام، نفی، جدل و یا از روی تمسخر، صوری و ظاهری نگریستن امام به این مفهوم به وفور یافت می شود. برخی از تعابیر نیز تنها حوزة آن را محدود ساخته اند و مفهوم «دموکراسی» را از دیدگاه امام مثلاً فقط به معنای دخالت در سرنوشت خویش دانسته اند، نه به مثابة مفهومی جامع و فراگیر که حاوی و حامل راهکارها و ساختارهای راهگشا برای جوامع مختلف بشری است. مثلاً دکتر حاتم قادری در «دموکراسی و تکلیف، مطالعة موردی امام خمینی» به این نتیجه می رسد که: ... در آرای امام
خمینی، دموکراسی به مفهوم دخالت مردم در سرنوشت خویش است و مواردی چون انتخاب نمایندة مجلس، رئیس جمهور و امثال آن تبلورهای عالی این دخالت به شمار می رود [قادری 326 :1372 و 327[. گرچه این فرضیه می تواند متکی به برخی بیانات امام باشد از جمله: دموکراسی این است که آراء اکثریت، و آن هم این طور اکثریت، معتبر است؛... [صحیفة امام ج 304 :9[. اما این جزءنگری است که برخی دیگر از فرمایشات امام را نادیده می گیرد، آنجا که می فرمایند: شیاطین می خواهند منعکس کنند که(در) ایران دموکراسی نیست، ایران قابل عدالت نیست، ایران قابل آزادی نیست. باید ای برادران من نگذارید که این مسائل پیش بیاید و این گفتارهای نامربوط گفته بشود... [صحیفة امام ج 145 :6[. یا آنجا که امام فرمودند (در پاسخ به پیشنهاد جمهوری دموکراتیک): ... مثل این است که بگویید که جمهوری اسلامی عدالتی. این توهین به اسلام است برای اینکه عدالت متن اسلام است [صحیفه امام ج 459 :11[. و از این فرازها نیز چنین استنباط می شود که امام ضمن اینکه همة عناصر مطلوب، معروف و دموکراسی را شناخته، آنها را نفی ننموده است. در عین حال امام اسلام را دارای ابعادی فراتر و گسترده تر از آنچه که مردم امروزه به نام دموکراسی بدان دل بسته اند
می داند و به آنچه اسلام دارد و در دموکراسی یافت نمی شود اشاره می نماید. همان گفتة ارسطو که: هدف جامعه، سیاسی زیستن نیست، به زیستن است و ... جامعه ای که بر مدار فضیلت نباشد حتی اگر از یک قانون اساسی مورد قبول همگان نیز برخوردار باشد چیزی جز یک اتحادیة ساده نیست [ارسطو 123 :1364 و 124[. انسان سازی امام خمینی هم همان مزیتی است که امام برای اسلام نسبت به دموکراسی و سایر عناصر و مشتقات آن قائل است. در حالی که مرز مصالح مادی را حقوق و قانون تعیین می نماید. در اسلام مرزبندی بسیار ظریف و آرامی توسط اخلاق، مدارا، رواداری، امانت و تقوی با عنایت به بهشت و دوزخ صورت می پذیرد و این همان اجباری است که به گفتة حضرت امام، انسان اختیار می کند. دوستی، برادری و به خصوص عقد اخوتی که درصدر اسلام میان مهاجران و انصار بسته می شد و دو غریبه برادر می شدند، اموال خود را با هم یکی دانسته، به رضایت تقسیم می نمودند، و یا تسهیم نکرده برای همیشه شریک می ماندند، تجربة عملی و آزمودة موفقی است که تنها در مکتبی عملی گردید که امام پیرو آن بود و آرمانش تکرار این تجربیات برای بار دیگر بود. بنابر آنچه امام تأکید فرموده اند دموکراسی به مثابة
فرم، آنچنان که آرمان انسانی بسیاری از جوامع است، می تواند مد نظر باشد که منافاتی با انتخابی بودن محتوای اسلامی حکومت ندارد. امام خمینی در پاسخ خبرنگار فاینانشنال تایمز که گفت دنیای غرب شناخت صحیحی از حکومت شما ندارد، فرمودند: ما خواستار جمهوری اسلامی هستیم. جمهوری، فرم و شکل حکومت را تشکیل می دهد و اسلامی، یعنی محتوای آن فرم، قوانین الهی است [صحیفة امام ج 398 :5[. درحالی که محتوا، یعنی اسلامیت نظام نیز بر اساس اصل ششم قانون اساسی مشروط و مبتنی بر تأیید آرای عمومی بوده است.
همانگونه که تا بدین جا به استناد شواهد و مدارک عرضه داشتیم کاربرد واژة «دموکراسی» توسط امام خمینی آگاهانه و با شناخت دقیق مفهوم و کارکرد نظری و عملی آن همراه بوده است. امام خمینی برداشت مثبتی از دموکراسی داشته و به رغم اینکه «واژه» را با همان گستره و وسعت امروزین آن و با مفاهیمی مطلوب و مقبول پذیرفته است، در عین حال بر این باور بوده است که دموکراسی واقعی کاستیهایی دارد که اسلام مکمل آن را در خود دارد. فرضیة اصلی پژوهش ما نیز در همین رابطه است. اگر بتوانیم عناصر و اصول اساسی و اصلی دموکراسی همچون آزادی، مشارکت، برابری سیاسی، قانونگرائی و
... را در اندیشة سیاسی امام در قلمرو نظری و سیرة عملی ایشان مثلاً در کتاب ولایت فقیه، صحیفة امام، وصیت نامه و قانون اساسی جمهوری اسلامی که تبلور اندیشة سیاسی و برگرفته از نظریة سیاسی ایشان است، بازیابی نمائیم، آزمون فرضیه ما تحقق پذیرفته است. به منظور سهولت در کار سعی شده است ابتدا هر یک از این عناصر را با توضیح مختصری تعریف نموده و سپس در منابع یاد شده بازشناسی کنیم. البته برای سهولت کار به بازیابی مهمترین عناصر و اصول دموکراسی یعنی آزادی، برابری سیاسی، قانونگرائی و مشارکت اکتفا نموده ایم.
شاید بتوان گفت تاریخ بشر همان تاریخ مبارزه اش برای آزادی است. شاید بشر در راه هیچ آرمان دیگری، اینگونه فداکاری ننموده که در این راه تلاش کرده است، در عین حال همواره راه طولانی بوده و هدف دست نیافتنی، زیرا که آزادی همواره گرانبهاترین گوهری بوده که انسان مسحور آن و اغلب مهجور از آن مانده است. بهترین آغاز، گفته های خود امام است که در این باره می فرمایند: کلمة اینکه «اعطا کردیم آزادی را»، این جرم هست. آزادی مال مردم هست، قانون آزادی داده، خدا آزادی داده به مردم، اسلام آزادی داده، قانون اساسی آزادی داده به مردم. [صحیفة امام ج 406 :3[. اسلام انسان را آزاد
خلق کرده است و انسان را مسلط بر خودش و بر مالش و بر جانش و بر نوامیسش خلق فرموده است [صحیفة امام ج 287 -286 :1[. باز ایشان می فرماید: حق اولیه بشر است که من می دخواهم آزاد باشم، من می خواهم حرفم آزاد باشد، من می خواهم مستقل (باشم)، من می خواهم خودم باشم [صحیفة امام ج 510 :3[. هیچ فردی حق ندارد انسانی و یا جامعه و ملتی را از آزادی محروم کند [صحیفة امام ج 387 :5[. درخصوص رعایت حقوق بشر چه در مرحلة نظر و چه در قلمرو عمل و نیز درخصوص محدود نمودن احتمالی آزادیهای مردم توسط حکومت می فرمایند: اسلام هم حقوق بشر را محترم می شمارد، و هم عمل می کند. حقی را از هیچکس نمی گیرد. حق آزادی را از هیچ کس نمی گیرد. اجازه نمی دهد که کسانی بر او سلطه پیدا کنند که حق آزادی را به اسم آزادی از آنها سلب کند... [صحیفة امام ج 69 :14[.
امام خمینی با عنایت به اولویت آزادی اندیشه و بیان عقیده می فرمایند: «اول چیزی که برای انسان هست، آزادی در بیان است، آزادی در تعیین سرنوشت خودش است» [صحیفة امام ج 243 :5[. در اصل بیست و سوم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز آمده است که: «
تفتیش عقاید ممنوع است و هیچکس را نمی توان به صرف داشتن عقیده ای مورد تعرض و مؤاخذه قرار داد».
یکی از مبانی دموکراسی رواداری و مدارای مذهبی است که تحت عنوان حقوق اقلیتها مورد عنایت هواخواهان دموکراسی در جامعة بین المللی قرار دارد و جوامعی که مدعی دموکراسی اند باید از تحمل مذهبی ( ecnareloT suoigileR ) برخوردار باشند، اما رواداری بدان معنی نیست که از اعتقادات خود دست بشوئیم و یا از تبلیغ اندیشه های خود صرف نظر کنیم، بلکه به این معنی است که برای مردم این شأن را قائل شویم که اجازه داشته باشند که خود برای خود تصمیم بگیرند، ولو در انجام این امر دچار اشتباه شوند [بیتهام 168 :1376[ . امام خمینی علاوه بر آنچه در مبحث رواداری مذهبی که فرازی از انتشارات یونسکو را در باب آن نقل نمودم، به دو نکتة اساسی اشاره می کند که تنها حقوق بی نهادی و ناهنجاری بشر را نمی جوید، بلکه به کرامت انسانی نیز ارج می نهد: اقلیتهای مذهبی در اسلام احترام دارند، حقوق دارند... در عمل به مذهب به مذهب خودشان، در رأی دادن برای وکلای خودشان آزادند... اسلام احترام برای شما قائل هست و شما را مثل برادر می پذیرد [صحیفة امام ج 434 :6[. و در جایی دیگر می فرمایند: اقلیتهای مذهبی نه تنها
آزادند، بلکه دولت اسلامی موظف است از حقوق آنان دفاع کند. و دیگر اینکه هر ایرانی حق دارد که مانند همة افراد از حقوق اجتماعی برخوردار باشد. مسلمان یا مسیحی و یا یهودی و یا مذهب دیگر فرقی ندارد [صحیفة امام ج 508 :4[. به موجب اصل چهاردهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز «... جمهوری اسلامی و مسلمانان موظفند با افراد غیرمسلمان برخورد مناسب و اخلاق حسنه داشته باشند و قسط و عدل اسلامی و حقوق انسانی آنان را رعایت کنند». به عنوان فرضیة رقیب، برخی عنوان می کنند که رسالت دینی و تجربیات مربوط به آن نشان می دهد هر اندازه دولتی به مذهب نزدیک تر باشد (به خصوص اینکه خود دولت مذهبی باشد)، بر اساس رسالت مذهبی خود پیروان ادیان دیگر را مجبور به پذیرش دین خود نموده و یا قلع و قمع می کند. به عنوان نمونه رفتار برخی دولتها از جمله دولت عثمانی را مستند قرار می دهند، ولی تجربه دیگری در قرون وسطی نشان می دهد که اندیشمندان مسیحی و یهودی دسته دسته به حکومتهای اسلامی پناه می بردند، ایرانیان صدر اسلام امور دیوانی حکومت های اسلامی را به خصوص در دوران خلفای راشدین انجام می دادند، در حالی که بسیاری از آنان اسلام هم نیاورده بودند و شواهد دیگری مانند آیة «... لااِکراهَ فِی الدّین...»
می باشد که بر عدم اجبار آنها تأکید می نماید و جهاد بدان معنی نیز شاید به همین مصلحت، فقط درحضور امام معصوم(ع) جایز دانسته شده است. (اکثریت علمای شیعه بر این باورند). امام خمینی در این خصوص می فرماید: این اقلیتهای مذهبی، از قبیل زرتشتی، از قبیل یهودی، از قبیل نصارا، که در ایران گروههای فراوانی هستند، اینها را هم اسلام برایشان احترام قائل است؛ می خواهد که اینها هم به حقوق خودشان برسند [صحیفة امام ج 150 :7[.
درک کامل و دوسویة امام و مردم از هم، وضعیت را به گونه ای و به جایی رسانده بود که به رغم تنوع و تکثر قلمها و نشریاتی که علیه انقلاب، نظام و امام به رشتة تحریر در می آمد و به رغم اطلاعی که از وضعیت برخی از اینها داشتند به راحتی می فرمودند: «مطبوعات در نشر همه حقایق و واقعیات آزادند» [صحیفة امام ج 266 :4 د] و شاید مردم خود می فهمیدند که جلوی توطئه ها را باید بگیرند. امام می فرمودند: «آزادی بیان و قلم و عقیده برای همگان آزاد می باشد» [صحیفة امام ج262 :6[. به رغم وجود توطئه ها و نقشه های رنگارنگی که بسیاری از انقلابها را به زانو درآورده بود، امام خمینی از نقش انتقاد در اصلاح و سعادت جامعه غافل نبودند و در
جایی می فرمایند: «...انتقاد باید بشود. تا انتقاد نشود، اصلاح نمی شود یک جامعه.» [صحیفة امام ج 401 :14[. در اصل بیست و چهارم قانون اساسی جمهوری اسلامی نیز می خوانیم: «نشریات و مطبوعات در بیان مطالب آزادند، مگر آنکه مخل به مبانی اسلام یا حقوق عمومی باشند». که البته قانون شکنی در هیچ جای دنیا مجاز نیست. امام نیز در این مورد می فرمایند: آزادی در حدود قانون است. همه جای دنیا این طور است...نمی تواند کسی به اسم آزادی قانون شکنی بکند [صحیفة امام ج 119 :8[. البته در آزادیهای دموکراسیهای لیبرال هم: هنگامی که سازمانی به عملیات غیرقانونی خشونت آمیز روی آورده باشد... به همین ترتیب سانسور مطبوعات نیز بر اساس معیارهای جهانی حقوق بشر... وقتی که نشریه ای قصد چاپ اطلاعات بسیار حساسی را داشته باشد که موجب به خطر افکندن زندگی افراد یا تهدید برای امنیت کشور محسوب می شود ... منعی ندارد [بیتهام 128 :1376 و 129[.
برابر اصل بیست و هشتم قانون اساسی: «هرکس حق دارد شغلی را که بدان مایل است و مخالف اسلام، منافع عمومی و حقوق دیگران نیست انتخاب کند ...». مطابق اصل سی و یکم و سی و سوم «داشتن مسکن متناسب با نیاز، حق هر فرد و خانواده ایرانی است و دولت موظف
است...» و نیز «کسی را نمی توان از محل اقامت خود تبعید کرد... یا به اقامت در محلّی مجبور ساخت مگر در مواردی که قانون مقرر می دارد» و نیز به موجب اصول چهل و ششم و چهل و هفتم: «هرکس مالک حاصل کسب و کار مشروع خویش است...».
در نظامهای دموکراتیک احزاب جایگاهی برای تجمع و وحدت افراد همفکری هستند که به تنهایی توانایی تأثیرگذاری در سطوح مختلف سیاسی را ندارند. احزاب کارکردهای گوناگونی دارند از جمله: «در مورد رأی دهندگان که با ارائة خط مشی ها و برنامة دقیق کاندیداها، انتخاب را برای آنها آسان می سازند. در مورد دولت نیز قشری از هواداران را برایشان آماده سازند تا پس از انتخاب آنها را قادر به اجرای برنامه های مربوطه سازند، برای افراد با تعهد بیشتر هم شرایطی فراهم کنند تا با شرکت در مسائل اجتماعی به آموزشی سیاسی و تأثیرگذار بر دولت بپردازند [بیتهام 26 :1376[. احزاب در صورت داشتن زمینة سالم و برابری سیاسی در رقابت عادلانه می توانند با اعلام برنامه های خود طرفدارانی را در افکار عمومی حول خود مجتمع سازند. از جمله شرایط، عدم استفاده هیچ حزبی از امکانات و رانتهای متنوع دولتی است. اگر افکار عمومی امکان تأثیرگذاری آسان را
از طریق احزاب، گروهها و انجمنهای صنفی بر دولت و مسئولان داشته باشند و به عبارت دیگر اگر مسئولان هر حکومتی خود را در کنترل مردم بیابند و برکناری خود را محتمل بدانند، امکان فساد کمتر می شود. امام خمینی به رغم اینکه در زمان حیات خود تنوع زیاد احزاب قانونی را که در چهارچوب مقررات حرکت نمایند، تجربه نکردند و اغلب با احزاب و گروههای سیاسی وابسته به خارج، از جمله گروههای پیکار در راه آزادی طبقة کارگر (کمونیستهای آمریکایی)، چریکهای فدائی خلق اقلیت و اکثریت و حزب توده (روسی) و گروههای معاندی که خوشبختانه هرگز از سوی ملت روی خوشی ندیدند را مشاهده کرده با این حال بر این باور بودند که احزاب سیاسی تنها به یک شرط، آن هم عدم توطئه و اقدام مسلحانه، در سایر فعالیتها آزادند. هیچ دموکراسی دیگری هم نه در گذشته و نه در حال حاضر اجازه نداده است و قانون اساسی هیچ کشور دیگری هم اجازه نداده است که گروهی آزادانه سلاح برداشته علیه حکومتش قیام کنند. امام می فرمایند: «احزاب آزادند که با ما یا با هر چیزی مخالفت کنند، به شرط اینکه مضر به حال مملکت نباشد» [صحیفة امام ج 140 :3[. اجازة امام به مجمع روحانیون مبارز برای جدا شدن از جامعة
روحانیت و تشکیل این تشکل جدید، درواقع مجوزی از سوی ایشان یا موافقتی عادی از تکثر احزاب بود. در مورد فعالیت احزاب مخالفی که مسلمان هم نبودند امام می فرمایند: بعض احزابی که انحرافی هستند و ما آنها را جزء مسلمین هم حساب نمی کنیم، مع ذلک، چون بنای قیام مسلحانه ندارند و فقط صحبتهای سیاسی دارند، هم آزادند و هم نشریه دارند به طور آزاد. پس بدانید که این طور نیست که ما با احزاب دیگری، با گروههای دیگری، دشمنی داشته باشیم... مادامی که آنها با ما جنگی ندارند و با کشور اسلامی جنگی ندارند... به طور آزاد دارند عمل می کنند [صحیفة امام ج 343 :14[. بر اساس اصل بیست و ششم قانون اساسی هم که امام آن را تأیید نموده اند: احزاب، جمعیتها، انجمنهای سیاسی و صنفی و انجمنهای اسلامی یا اقلیتهای دینی شناخته شده آزادند مشروط به اینکه اصول استقلال، آزادی، وحدت ملی، موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی را نقض نکنند. هیچکس را نمی توان از شرکت در آنها منع کرد یا به شرکت در یکی از آنها مجبور ساخت. همچنان که توضیح دادیم، هیچیک از آزادیها و اقسام آن در هیچ کشوری نمی تواند خلاف قانون اساسی وجود داشته باشد و در همة کشورها و به خصوص در لیبرال دموکراسیها، آزادیهای فردی با تمام
احترامی که دارند، باید در چهارچوب قانون اساسی و قوانین موضوعه باشد و هر تخلفی از این امر جرم محسوب می شود. در جمهوری اسلامی هم بر اساس اصل ششم قانون اساسی کل امور کشور به اتکای آرای عمومی است. بنابراین هرگونه بی بند و باری یا جسارت به مقدسات و ... در کشور، در قالب تخلف از قانون اساسی قابل بررسی است. با این توضیح، به استثنای مواردی که برخلاف آرای عمومی است هیچگونه آزادی ارزشمندی در سایر انواع دموکراسیها یافت نمی شود که در اندیشة سیاسی حضرت امام منع شده و یا پذیرفته نشده باشد. اگر اضافه کنیم که قانون اساسی جمهوری اسلامی در مواردی دولت را موظف به احقاق حقوق اقلیتها نموده و آزادیهای گوناگون را برای مخالفین مادام که قیام مسلحانه ننموده اند، تضمین کرده است، مشاهده می کنیم که آزادیها و حقوقی که در ایران مثلاً به اقلیتهای مسیحی یا یهودیها به عنوان خاستگاه دموکراسی داده می شود، مثلاً در فرانسه به مسلمانان هرگز داده نشده است، به صحت گفتة امام خمینی که «دموکراسی اسلام کاملتر از دموکراسی غرب است» پی می بریم.
اصلی است سیاسی و حقوقی که در برخی فرهنگها اصل دوم دموکراسی محسوب می شود و به موجب آن باید در همة امور اجتماعی رفتار یکسانی با همة شهروندان صورت
پذیرد. زیرا همة مردم در اصل با هم برابرند. بیش از سه قرن سابقة گفتمان برابری سیاسی ( ytilauqe lacitilop ) در غرب به برابری در پیشگاه قانون که شعار لیبرالیسم غرب است و «برابری فرصتها» که شعار سوسیالیستها است، منجر شده است. این اصل، اصل دوم از شعارهای انقلاب فرانسه (آزادی، برابری و برادری) نیز هست. «برابری فرصتها یعنی محو همة امتیازاتی که برای گروهی از افراد از بدو تولد امکانات نابرابری ریشه ای فراهم می کند. برابری سیاسی از دیدگاه لیبرال هم به معنی حق شرکت در حکومت، حق برابر افراد برای کار، استراحت، فرهنگ، تعلیم و تربیت، بیمه های اجتماعی و برابری افراد از حیث ملیت، جنس، نژاد و مذهب و حق یکسان دخالت در اداره کشور برای همگان... است [فرهنگ علوم سیاسی 140 :1376[. امروزه معمولاً به واسطة اینکه در اقسام دموکراسیها عدة کمی از جانب اکثریت تصمیم می گیرند، لذا متضمن نوعی نابرابری در جامعه است، چنانچه در همین حد حق برابر کاندید شدن و انجام فعالیتهای سیاسی، اجتماعی، نظارت و مشارکت وجود داشته باشد. بنابراین می توان به برابری سیاسی نسبی دست یافت ولی همین مساوات و برابری سیاسی نسبی هم در اغلب دموکراسیها یافت نمی شود. زیرا «برابری سیاسی را اساساً تفاوتهایی در ثروت، وقت، امکان دسترسی به امکانات و اطلاعات
و منابع گوناگون محدود می کند» [بیتهام 26 :1376[. با وجود این شعار برابری سیاسی همچنان زنده است و تکرار می شود. یکی از حوزه هایی که انصافاً در جمهوری اسلامی بیش از دموکراسیهای غربی دیده می شود، همین برابری سیاسی است که اندیشة سیاسی امام هم بر آن استوار است و از باور مذهبی مساوات نشأت گرفته و تعداد بسیاری از آیات و روایات مؤید آن است. اصل نوزدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران می گوید: «مردم ایران از هر قوم و قبیله که باشند از حقوق مساوی برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان و مانند اینها سبب امتیاز نخواهد بود». همچنین اصل بیستم قانون یاد شده می گوید: «همه افراد ملت اعم از زن و مرد یکسان در حمایت قانون قرار دارند... ».
انتخابات چنانکه تعریف شده است: فرآیندی است که از طریق آن یک یا چند تن نامزد را برای انجام کار معینی برمی گزینند و در اصطلاح خاص گزینش نمایندگان برای مجلس قانونگذاری توسط مردم را انتخابات گویند [آشوری 43 :1366[. معمولاً در کشورهای دارای قانون اساسی که تفکیک قوا در آنها اعمال می شود نمایندگان پارلمان (مجلس) با رأی گیری مدنی و در مدت کوتاهی که معمولاً یک روز است که به صورت آزاد، مخفی و مستقیم انتخاب می شوند. عموم مردم دموکراسی را همان حکومت اکثریت
می دانند درحالی که اگر قرار است دموکراسی همان حکومت مردم بر مردم باشد، حکومت تمام مردم است، اما معمولاً رأی اکثریت در انتخابات اعمال می شود با این حال تجربة دو قرن اخیر نشان داده است که در حال حاضر و تا زمان فعلی، این بهترین راهکار بوده است. ضمن اینکه مطلق نگریسته نشده و هر آینه راهکار مناسبتری می تواند به جای آن به کار گرفته شود و اولین عیب آن هم اینکه، اقلیت فرصت مشارکت در آن نمی یابند و تحت سلطة اکثریت قرار می گیرند و اقلیت گاه اقلیت ابدی می شود. در عین حال دموکراسیهای مدرن امروزی راهکارهایی را برای مشارکت اقلیت اعمال نموده اند که بعضاً در قوانین اساسی کشورها گنجانده شده است. رقابت در انتخابات، بهترین ابزاری است که مقامات دولتی را مجبور به پاسخگویی نموده، فرصت تصمیم گیری را برای انتخاب کنندگان تأمین می نماید. انتخابات باید آزاد، عادلانه و از مکانیسمهای مناسبی برخوردار باشد تا در انتخاب رئیس دولت و نمایندگان با موفقیت و صحت همراه باشد. انتخاب مرتب و دقیق مقامات دولتی در انتخاباتی آزاد و رقابت آمیز ابزار اولیه کنترل و نظارت مردم در سیستمهای دموکراتیک است و در عین حال برگزاری انتخابات نشانگر این است که قدرت سیاسی همواره از مردم نشأت می گیرد و برای آنها نیز حفظ می شود
و نیز نشانگر اینکه سیاستمداران باید پاسخگوی مردم باشند [بیتهام 57 :1376 و 58[. جمهوری اسلامی ایران از معدود کشورهایی است که به رغم اتکا به انقلاب فراگیر مردمی، در عین حال بیشترین تکیه را به آرای عمومی داشته و پس از انقلاب به طور متوسط سالانه یک انتخابات بزرگ
را برگزار نموده است. امام خمینی درخصوص شکل حکومت می فرمایند: «شکل حکومت با مراجعه به آرای ملت تعیین خواهد گردید» [صحیفة امام ج 334 :4[. ایشان همچنین می فرمایند: ما بنای بر این نداریم که یک تحمیلی به ملتمان بکنیم. و اسلام به ما اجازه نداده است که دیکتاتوری بکنیم. ما تابع آرای ملت هستیم. ملت ما هرطور رأی داد ما هم از آنها تبعیت می کنیم. ... اساس این است که، مسأله دست من و امثال من نیست و دست ملت است [صحیفة امام ج 34-35 :11[. امام در بحث دیگری به مفهوم دموکراسی اشاره نموده می فرمایند: «دموکراسی این است که آراء اکثریت، و آنهم این طور اکثریت، معتبر است؛ اکثریت هرچه گفتند آرای ایشان معتبر است» [صحیفة امام ج 304 :9[. «... ومعنا ندارد که یک اقلیتی بخواهد تحمیل کند به یک اکثریتی؛ این خلاف دموکراسی است» [صحیفة امام ج 322 :10[. بر اساس اصل ششم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران: در جمهوری اسلامی امور کشور باید به اتکای آرای عمومی اداره شود؛ از راه انتخابات، انتخاب رئیس جمهور، نمایندگان مجلس شورای اسلامی، اعضای شوراها و نظایر اینها،یا از راه همه پرسی در مواردی که در اصول دیگر این قانون معین می گردد. دو نکته لازم است یادآوری شود که
عبارت است از: الف) اصل ششم از دیدگاه حقوقی و سیاسی مبنایی برای اصل پنجم به شمار می آید. ب) به رغم اینکه قانونی که برخلاف اسلام باشد نمی تواند از صافی شورای نگهبان بگذرد، در عین حال همة امور حتی امور مربوط به رهبری و انتخاب رهبر هم به نوعی با معیار آرای عمومی سنجیده می شود. برخی از نمایندگان امام خمینی در این مورد اینگونه استفتاء کردند: (حضرت آیت الله العظمی امام خمینی، رهبر انقلاب و بنیان گذار جمهوری اسلامی. پس از اهدای سلام و تحیت، در چه صورت فقیه جامع الشرایط بر جامعه اسلامی ولایت دارد. ادام الله ظلکم علی رؤوس المسلمین). (نمایندگان حضرتعالی در دبیرخانه ائمة جمعه سراسر کشور (عباس خاتم یزدی، توسلی، عبایی، کشمیری، قاضی عسگر). بسمه تعالی ولایت در جمیع صور دارد، لکن تولی امور مسلمین و تشکیل حکومت بستگی دارد به آرای اکثریت مسلمین، که در قانون اساسی هم از آن یاد شده است، و درصدر اسلام تعبیر می شده به بیعت با ولی مسلمین. روح الله الموسوی الخمینی [صحیفة امام ج 459 :20 / پاسخ استفتاء 29 دی 1366[.
گفته می شود که بهترین جا برای ثبت و ضبط تمام ویژگیها و عناصر دموکراتیک یک نظام، یک قانون اساسی مکتوب است که حقوق و وظایف شهروندان و همة نهادها را مشخص
نموده باشد و از همه مهمتر سوگند وفاداری بالاترین مقامات بدان است که آن را فراتر از منافع فرقه ای و گروهی بدانند. نکتة مهم دیگر اینکه اصلاح آن فقط در شرایط ویژه و حساس و به دشواری صورت پذیرد. اما مصونیت این قانون اساسی هنگامی تأمین می شود که یک قوة قضائیه مستقل، قدرت اعمال آن را داشته و مردم نیز متحد و مصمم از آن دفاع نمایند. در اندیشة سیاسی امام خمینی قانون و به ویژه قانون اساسی از حرمت و تقدس خاصی برخوردار بود، تا آنجا که «تقوا» را همان رعایت قانون می شمردند: «شرف و ارزش انسانها در تبعیت از قانون است که همان تقواست» [صحیفة امام ج 221 :14[. امام هیچکس حتی پیامبر اسلام(ص) را نیز فراتر از قانون نمی دانند و همه را در پیشگاه قانون برابر می شمارند: «در اسلام همه کس حتی پیامبر عظیم الشأن صلی الله علیه و آله در مقابل قانون، بی امتیاز در یک صف هستند» [صحیفة امام ج 221 :14[. امام معیار سنجة رفتار همه نهادها و اشخاص را قانون اساسی می شمارند: معیار در اعمال نهادها قانون اساسی است و تخلف از آن برای هیچ کس چه متصدیان امور کشوری و لشکری و چه اشخاص عادی جایز نیست [صحیفة امام ج 201 :14[. اینکه برخی علاقه
دارند افرادی یا حتی امام را فراقانون بدانند یا بخوانند، به نظر می رسد امام خود پاسخ آنها را داده باشند که: شماها باید خودتان را تطبیق بدهید با قانون، نه قانون [خودش را] با شما تطبیق بدهد. اگر قانون بنا باشد که خودش را تطبیق بدهد با یک گروه، تطبیق بدهد با یک جمعیت، تطبیق بدهد با یک شخص، این قانون نیست [صحیفة امام ج 415 :14[. ایشان همچنین در بیان جایگاه قانون می فرمایند: قانون در رأس واقع شده است و همة افراد هر کشوری باید خودشان را با آن تطبیق بدهند. اگر قانون برخلاف خودشان هم حکمی کرد، باید خودشان را در مقابل قانون تسلیم کنند، آن وقت است که کشور کشور قانون می شود [صحیفة امام ج 415 :14[. در قانون اساسی جمهوری اسلامی هم که مورد تأیید امام می باشد، به کرات از قانونگرائی به ویژه در اصول 4، 6، 22، 24، 25، 32، 33، 34، 36، 37، 38 و 39 به مرجعیت قانون اساسی و سایر قوانین موضوعه به صراحت تأکید شده است. به موجب اصل سی و دوم «هیچکس را نمی توان بازداشت کرد مگر به حکم و ترتیبی که قانون معین می کند». در اصل سی و سوم تبعید یا اقامت اجباری ممنوع شده است مگر به حکم
قانون در اصل سی و پنجم دادگاهها به رعایت عدالت موظف شده اند، طبق اصل سی و ششم مجازاتها باید فقط از طریق دادگاه صالح صورت گیرد. طبق اصل سی و هفتم، اصل بر برائت است و هیچکس از نظر قانون مجرم شناخته نمی شود مگر اینکه جرم او را در دادگاه صالح ثابت گردد. در اصول سی و هفتم، سی و هشتم و سی و نهم هرگونه شکنجه، هتک حرمت و اضرار به غیر ممنوع شده است در این موارد زمینه های مستعد و محکم برای قانونگرائی و جلوگیری از هرگونه اقدامات خودسرانه و غیرقانونی فراهم گردیده و امام نیز صراحتاً اولویت و مرجعیت قانون را بارها گوشزد نموده اند. نکتة قابل توجه بحث این است؛ در حالی که بسیاری مصلحت اندیشان می خواستند، امام خود را فراقانون بخواند، امام از این امر خودداری فرمودند. به نظر می رسد برای ورود به قرن بیست و یکم ضرورتی ندارد که ما فرا امامی بیاندیشیم، بلکه بهتر است همة آنچه را امام از قبل فراهم نموده اند توشة راه خود نماییم. فراموش نکنیم امام تمام ابزار خلع سلاح رقبای فکری مردم سالاری دینی را قبلاً فراهم نموده اند. آیا جایی و موردی را در ده سال پس از انقلاب می شناسیم که امام نظر مردم را کم اهمیت شمرده باشند و
یا یکی از نهادها اصول مردم سالاری را زیرپا گذاشته باشند. در صحیفه امام، یک مورد تصمیم فراقانونی امام نقل شده است که آن هم دستور امام مبنی بر تشکیل مجمع تشخیص مصلحت نظام و تصمیماتی بود که این مجمع اتخاذ می نمود. این اقدام مورد انتقاد برخی نمایندگان مجلس واقع شده بود که امام در پاسخ فرموده بودند: ... انشاءالله تصمیم دارم در تمام زمینه ها وضع به صورتی درآید که همه طبق قانون اساسی حرکت کنیم. آنچه در این سالها انجام گرفته است در ارتباط با جنگ بوده است. مصلحت نظام و اسلام اقتضا می کرد تا گره های کور قانونی سریعاً به نفع مردم و اسلام بازگردد [ج 203 :21[. اگر جایی وجود داشت که امام برای ارائة بهترین توجیه، خود را فراتر از قانون بداند و یا بگوید این از اختیارات ولی فقیه است و ... اینجا مناسبترین موقعیت بود. پس می بینیم که اندیشة سیاسی امام در قانونگرایی هم اندیشه کاملی است و براحتی نقدپذیر است.
مشارکت سیاسی( noitapicitraP lacitiloP ) قدمتی به قدمت خود دموکراسی دارد و خاستگاه آن غرب است و گسترة وسیعی از انسانها را فارغ از نژاد، مذهب و جنس با اتکا به حقوق طبیعی و حقوق بشر شامل می شود که حق دخالت در امور سیاسی خود را
دارند. ضرورت مشارکت سیاسی ناشی از عدم آگاهی افراد از چند و چون تصمیمات سیاسی متخذه توسط مسئولان سیاسی جامعة خود می باشد که اغلب، سازمانها و نهادهای دموکراسی را بازیچة دست خود قرار داده اند. از این رو تنها مشارکت مستقیم افراد در تصمیم گیریهایی که به نام دولت، مقامات محلی و یا دستگاههای دولتی اتخاذ می شود می تواند حقوق و آزادیهای آنها را تضمین نماید. دو بینش ابزاری و ارتباطی داونز و دورکیم مشارکت را به ترتیب 1 رفتاری از سوی شهروندان که متوجه قلمرو سیاست است و به منظور اثر گذاشتن بر نحوة تصمیم گیری و انتخاب حاکمان صورت می گیرد، 2 ارتباط میان دو عالم سیاسی و غیر سیاسی که بر اساس آئین، مقتضیات، زمان و مکان در هر جامعه صورت می گیرد، تعریف می نمایند. از آنجا که در جوامع بزرگ، افراد به صورت فردی و جدا جدا توان نظارت و تأثیرگذاری را ندارند، در قالب احزاب، انجمنها، اتحادیه ها و رسانه ها عمل می کنند. از مظاهر آن انتخابات، نظارت، نقادی، نصیحت، بازخواست، استیضاح و مخالفت از طریق همان احزاب، گروهها، اتحادیه ها، نمایندگان و سایر مکانیسمهای مستقیم و غیر مستقیم صورت می گیرد (این مفاهیم در فقه اسلامی تحت نام ارادة جمعی، اطاعت از خدا، رسول و اولی الامر، واجبات کفایی، امر به معروف و نهی
از منکر، نصیحت رهبران جامعه، رضی العامه، بیعت، اجماع، شورا و ... قابل تعریف است) [زنجانی 1377[. چنانکه در بخشهای پیشین اشاره شد امام مشارکت را به منزلة پشتوانه نظام تلقی می کرده و می فرمایند: «آگاهی مردم و مشارکت و نظارت و همگامی آنها با حکومت منتخب خودشان، خود بزرگ ترین ضمانت حفظ امنیت در جامعه خواهد بود» [صحیفة امام ج 248 :4[. «امروز مثل سابق نیست که یک دولتی بیاید هر غلطی می خواهد بکند. خیر، باید موافق امیال صحیحة ملت عمل بکند؛ نوکر ملت باید باشد، نه آقای ملت» [صحیفة امام ج 373 :15[. «ما امروز می خواهیم همه ملت را وارد در دولت کنیم، جدا نباشد. همه با هم اعانت کنند، معاون هم باشند» [صحیفة امام ج 513 :5[. امام درخصوص حق مردم در نظارت بر اعمال همة مسئولین می فرمایند: هر فردی از افراد ملت حق دارد که مستقیماً در برابر سایرین، زمامدار مسلمین را استیضاح کند و به او انتقاد کند و او باید جواب قانع کننده بدهد و در غیر اینصورت، اگر برخلاف وظایف اسلامی خود عمل کرده باشد خود به خود از مقام زمامداری معزول است [صحیفة امام ج 409 :5[. امام خمینی بارها خطاب به مسئولین درخصوص حفظ انگیزة مشارکت مردم تأکید کرده و می گویند: ... باید جوری
باشید که مردم مثل مادر شما را در آغوش بگیرند ... هر روزی برای مملکت مشکل پیدا شود... حلّالش خود این مردم هستند... این باید حفظ بشود تا حفظ بشویم. تا کشورتان حفظ بشود [صحیفة امام ج 388 :13[. چنانکه پیشتر هم گفته شد، امام خمینی درخصوص مشارکت احزاب سیاسی تنها یک شرط، آن هم شرط عدم توطئه و عملیات مسلحانه علیه نظام جمهوری اسلامی را شرط فعالیت می دانستند: «تنها به احزاب و گروه هایی اجازه شرکت در انتخابات داده خواهد شد که به منافع ملی احترام بگذارند» [صحیفة امام ج 446 :5[. نباید فراموش کرد که طبیعت مشارکت سیاسی در جوامع جهان سومی دارای منابع غنی و ثروت مانند ایران، تنوع و تکثر، آلوده به بیگانه پرستی و دست نشاندگی است، کما اینکه احزاب و گروههای بسیاری در ابتدای انقلاب اسلامی برای چین، روسیه (شوروی)، امریکا، انگلیس کار می کردند و از هر یک نمایندگی در تهران و شهرستانها داشت و تحمل مردم نسبت به اینها کم شده بود، با این حال امام مدارا می نمودند: بعض احزابی که انحرافی هستند و ما آنها را جزء مسلمین هم حساب نمی کنیم، مع ذلک، چون بنای قیام مسلحانه ندارند و فقط صحبتهای سیاسی دارند، هم آزادند و هم نشریه دارند به طور آزاد [صحیفة
امام ج 343 :14[. بر اساس اصول ششم، هفتم، هشتم، بیست و چهارم و بیست و ششم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران هم مشارکت احزاب جمعیتها، انجمنها و هم تشکیل اجتماعات و هم تذکر، انتقاد و اتکای به انتخابات و همه پرسی پیش بینی شده است. همینطور ممکن است همة مقامات بدون استثنا استیضاح و حتی عزل شوند و بنابراین هیچیک از مکانیسمهای قانونی در راستای مشارکت و نظارت در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران و نیز اندیشة سیاسی شخص حضرت امام فروگذار نشده است. عناصری که تاکنون به مثابة امهات دموکراسی مطرح شد، همان عناصر کلیدی دموکراسی اند و وجود و حضور آنها در اندیشة سیاسی امام و قانون اساسی که ملهم از اندیشة امام است گویای اندراج دموکراسی در اندیشة سیاسی امام خمینی است.
در جهت اثبات فرضیة «دموکراسی در اندیشة سیاسی امام خمینی مندرج است»، پس از عملیاتی نمودن تعاریف عناصر کلیدی که همان اصول و مبانی دموکراسی اند به بازخوانی و ردیابی آنها در رویکرد نظری و سیرة عملی امام خمینی پرداخته و دیدیم که امام خود واژة دموکراسی را به مثابة مفهوم و حقیقتی مثبت و راهگشا تلقی می کنند که در عین اینکه راهکارها و ساختارهای مفیدی همچون آزادی، انتخابات، قانونگرایی و مشارکت افراد در تصمیم سازیها و تعیین سرنوشت
خودشان را دربردارد، در عین حال فاقد برخی کمالات، همچون انسان سازی است که هدف عالیه برای سعادت بشر است و ضمناً منظور امام از این عبارت که دموکراسی اسلام کاملتر از دموکراسی غرب است مواردی می باشد که در خدمت به بشریت پا را از چهارچوب دموکراسی غرب فراتر گذاشته، «مساوات» ، «اخوت»، ایثار و شهادت یعنی فداکردن خود برای ارتقا و کمال دیگران را مطرح می کند. بنابراین در حوزة تعریف خود واژة اسلام را گامی فراتر از دموکراسی آرمانی غرب می یابیم. درخصوص عناصر اصلی دموکراسی از جمله آزادیها چنانکه برشمردیم همگی در اندیشة امام گرفته تا حوزة عملیاتی قانون اساسی و حکومت جمهوری اسلامی دیدیم که همة مظاهر و مشتقات مطلوب بشری آن در اندیشة امام و قانون اساسی جمهوری اسلامی متجلی است، اگرچه برخی آزادیها مانند بی بندوباری در این حوزه یافت نمی شود اما آنها هم متکی به آرای عمومی است و در این حوزه هم از مرز آرای عمومی عبور نشده است. در مورد برابری سیاسی نیز باید گفت اندیشة امام چه در قلمرو نظری و چه در سیرة عملی بسیار فراتر از دموکراسی غربی است، زیرا به «مساوات»، «اخوت»، ایثار و شهادت متکی است. امام و قانون اساسی جمهوری اسلامی، دولت خود را موظف می کنند که حقوق اقلیتها
را محترم شمرده و احقاق نمایند، در صورتیکه تقریباً مسلمانان در هیچ کشور اروپایی که مدعی همة انواع دموکراسی هستند نماینده ای در پارلمان ندارند، در جمهوری اسلامی ایران اقلیتها از خود مسلمانان نیز آزادترند. مشارکت سیاسی در اندیشة امام از جایگاه آنچنان محکمی برخوردار است که نه تنها حق مردم تلقی می شود بلکه امام آن را پشتوانه، محافظ نظام و حکومت در برابر همة آسیبها می داند. نظام ما آنچنان بر آرای عمومی و انتخابات متکی بوده است که برخی دیدگاهها دموکراسی جمهوری اسلامی را دموکراسی پوپولیستی یا عامه گرا نامیده اند. در عین حال گرچه برخی عناصر دیگر را، مانند سیستم نظارت و کنترل یا دولت پاسخگو را شمردیم اما اینها در تعامل، ترکیبی با انتخابات و مشارکت هستند و جهت عدم اطالة کلام بدان نپرداختیم، ضمن اینکه همگی به صورت ضمنی در کلام متین امام آمده است.
آلن. (1370). فرهنگ علوم اجتماعی. ترجمة باقری روحانی. تهران: انتشارات کیهان. - دی تنسی، استفان. (1379). مبانی علم سیاست. ترجمة حمیدرضا ملک محمدی. تهران: نشر دادگستر. - زنجانی، عمید. (1382). اندیشة سیاسی اندیشمندان کشورهای اسلامی .(جزوة درسی). تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی. - ____________ . (1377). مشارکت سیاسی. تهران: سفیر. - صحیفة امام. (1378). تهران: مؤسسة تنظیم و نشر آثار امام خمینی. - فرهنگ علوم سیاسی. (1376).تهران: مرکز اطلاعات و مدارک علمی ایران. - قادری، حاتم. (1378). اندیشه های دیگر. تهران: نشر بقعه. - قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران. (1380). تدوین جهانگیر منصور. تهران: نشر داوران. - کدیور، محسن. (1378). حکومت ولائی. تهران: نشر نی. - کواکبیان، مصطفی. (1370). دموکراسی در نظام ولایت فقیه. تهران: سازمان تبلیغات اسلامی. - محمدی، منوچهر. (1380). مردم سالاری دینی در نظام جمهوری اسلامی ایران. مجلة دانشکدة حقوق و علوم سیاسی. شمارة 54. - مونتسکیو. (1370). روح القوانین. ترجمة علی اکبر مهتدی. تهران: امیرکبیر. - همشهری. «جمهوریت در اندیشه سیاسی امام خمینی». سال یازدهم، شمارة 3062. _______________________________ 1 . عضو هیأت علمی گروه حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تربیت معلم.
تاریخ سیاسی بیست و پنج ساله ایران، ج 2 نجاتی، غلامرضا در فاصله یک هفته، بین روزهای 11 تا 17 دی ماه 31( 1356 دسامبر 1977 تا 7 ژانویه 1978( دو واقعه در ایران روی داد که با واکنش شدید قشرهای وسیعی از مردم ایران روبرو گردید و دامنه آن، از اعتراض، مبارزه، مقاومت و شورش، به انقلاب کشیده شد و پس از سیزده ماه، منجر به فروپاشی رژیم پهلوی گردید.این دو رویداد، یکی اظهارات جیمی کارتر رئیس جمهوری آمریکا در آغاز سال 11( 1978 دیماه 1356( در کاخ نیاوران، در ستایش از محمد رضا شاه و دیگری مقاله 17 دی روزنامه اطلاعات، علیه آیت الله روح الله خمینی بود.
شش هفته پس از سفر شاه به واشینگتن، پرزیدنت کارتر، ضمن بازدید از چند کشور در اروپا و آسیا، در سر راه خود به دهلی، در شب اول ژانویه 1978 به تهران آمد و طی اقامت 18 ساعته اش مذاکراتی در تعقیب گفتگوهای واشینگتن با شاه به عمل آورد.رئیس جمهوری آمریکا، در مورد فروش نیروگاههای اتمی به ایران به طور شفاهی موافقت کرد.همچنین قرار شد شاه، فهرستی از سلاح و تجهیزات مورد نیاز ارتش ایران را طی پنج سال آینده، تسلیم دولت آمریکا کند. (1) موضوع دیگر مورد
بحث، اختلافات اعراب و اسرائیل بود.ایران با برخورداری از موقعیت خاص نظامی و دوستی شاه با انورسادات و ملک حسین، و روابط نزدیک با اسرائیل، در مذاکرات صلح خاورمیانه، که قرار بود به زودی در واشینگتن آغاز شود، می توانست نقش مهمی ایفا کند. پذیرایی از رئیس جمهوری آمریکا و همراهان در کاخ نیاوران انجام گرفت. ملک حسین، پادشاه اردن نیز به دعوت شاه به تهران آمده بود.پیر سالینجر (2) روزنامه نگارمعروف آمریکایی که از مدعوین یافت شام آن شب بود، چگونگی برگزاری مراسم را بدین گونه نقل کرده است: «...در سر میز شام، ابتدا شاه به عنوان میزبان چنین گفت: در کشور ما، بر اساس سنتهای دیرین، دیدار اولین میهمان در سال نو را «شگون» سال جدید می دانند.هر چند سال نو ما مقارن با آغاز بهار است، ولی امشب، حضور این میهمان برجسته، با حسن نیت و موفق را در کشورمان به نحو شایسته تری به فال نیک می گیریم...» آنگاه شاه از ملت بزرگ آمریکا و مشی آزادیخواهانه مردم آن ستایش کرد و بخصوص از نقش «فراموش نشدنی» دولت ایالات متحده، در بحران گذشته ایران سپاسگزاری نمود. «چه بسا منظور او، از این کلام، بازگشت وی به قدرت در سال 1953 با کمک «سیا» بود» . (3) سپس نوبت کارتر رسید.گفته های او نیز عاری از
محتوای واقعی و بر خلاف انتظار میلیونها تن مردم آمریکا و نیز تحلیل گران سیاسی بود: «ایران، مرهون شایستگی شاه در رهبری کشور می باشد زیرا توانسته است ایران را به صورت جزیره اثبات در یکی از پرآشوب ترین نقاط جهان در آورد.این تحلیلی است از شما اعلیحضرت و رهبری شما و احترام و ستایش و عشقی که ملت به شما دارد.امروز، همراه شاه، هنگام عبور از خیابانهای زیبای تهران، شاهد خوشامدگویی هزاران ایرانی بودیم که در طرفین خیابانها، دوستانه به ما خوشامد گفتند.همچنین صدها و شاید هزاران آمریکایی را دیدیم که آنها نیز به رئیس جمهوری خود، در کشوری که آنها را با صمیمیت پذیرفته اند و با احساس اینکه در خانه خود هستند، خوشامد گفتند.» آنگاه رئیس جمهوری آمریکا، موضوع حقوق بشر و مسائل مربوط به امنیت نظامی متقابل و قدردانی از دوستی با شاه را عنوان کرد و گفت: «حقوق بشر موضوع مورد علاقه عمیق ملتهای ما و رهبران دو کشور ما است [....] نظریات ما، در مسائل مربوط به امنیت نظامی متقابل، با هیچ کشوری به اندازه ایران نزدیک نیست و من نسبت به هیچ رهبری مانند شاه، این همه احساس حق شناسی عمیق و دوستی صمیمانه ندارم.» پس از پایان یافتن سخنان کارتر، شاه به پا خاست، دیگر میهمانان نیز
از جای برخاستند و همراه او به کف زدن پرداختند.آنگاه شاه با دو دست، دست راست رئیس جمهوری را گرفت و به شدت فشرد و تکان داد.وی، شاد و خرسند به نظر می رسید، زیرا، هیچ یک از رؤسای جمهوری آمریکا، با چنین گرمی از او ستایش نکرده بود. پیر سالینجر در ادامه شرح این روایت می گوید: «دیپلماتهای آمریکایی حاضر در آن ضیافت، از سخنرانی کارتر شگفت زده شده بودند.آنها حق داشتند که از گفته های او حیرت کنند، زیرا جیمی کارتر، در مبارزات انتخاباتی رئیس جمهوری با صراحت به سیاست حقوق بشر، تکیه کرده بود و ایران، به دلیل نقض موارد متعدد حقوق بشر به وسیله عفو بین الملل محکوم شده بود.بر فرض که رئیس جمهوری گزارش عفو بین الملل را تایید نمی کرد، از گزارشهای دیپلماتهای آمریکا، در مورد شکنجه ایرانیان مخالف شاه که به طور معمول رواج داشت، آگاه بود» . (4) سالینجر، رئیس دفتر مطبوعاتی دوران ریاست جمهوری جان کندی، نظریه خود را در مورد سخنان کارتر بدین نحو بیان کرده است: «من به نوبه خود، از آن همه اغراق گویی کارتر در سخنانش شگفت زده شده بودم.این حیرت من، به خاطر پشتیبانیش از شاه نبود، روزی که پرزیدنت، سیاست حقوق بشر خود را اعلام کرد، من بر این باور بودم زمانی فرا خواهد
رسید که اجرای این سیاست با منافع ملی ما، تعارض پیدا خواهد کرد.من با تجارب شخصی می دانستم هر زمان این تعارض روی دهد، سیاست مزبور را، ولو آنکه صادقانه عنوان کرده باشیم، به خاطر منافع ملی مان، کنار خواهیم گذاشت.بدین ترتیب، سخنان شب 31 دسامبر کارتر، تعارضی بود میان سیاست حقوق بشر و نیاز ایالات متحده آمریکا در حفظ متحد قدرتمندی در خاورمیانه، و این متحد قدرتمند، ایران بود. اهمیت ایران، در طرح استراتژی غرب نیز یک واقعیت انکار ناپذیر بود.برای ایالات متحده آمریکا و متحدینش، وجود ایران مستقل، ضامن تامین نفت و نیز حافظ منافع غرب در خاورمیانه بود [....] گذشته از مسائل استراتژیکی و امنیتی، موضوع داد و ستد بازرگانی در میان بود.ایران سالانه بالغ بر دو میلیارد دلار امتعه از آمریکا وارد می کرد.فروش تکنولوژی و نیروگاههای اتمی آمریکا به ایران، طی ده سال آینده متجاوز از 12 میلیارد دلار پیش بینی شده بود.از لحاظ موازنه پرداختها، هیچ رئیس جمهوری نمی توانست اهمیت روابط ایران را با ایالات متحده آمریکا، نادیده بگیرد» . (5) محتمل است کارتر بدین لحاظ در ستایش از شاه، مبالغه کرد که می دانست او نسبت به حمایت دموکراتها، کمتر از جمهوریخواهان اطمینان دارد.وی، در حکومت آیزنهاور، از حزب جمهوریخواه در سال 1332( 1953 شمسی) دوباره به سلطنت بازگشت.ارتش ایران در دوره
حکومت ریچارد نیکسون و بعد از آن قدرتمند شد و طی سالهای 1973 تا 1352( 1977 تا 1357( دولت ایران حدود 20 میلیارد دلار سلاح و تجهیزات نظامی از آمریکا خریداری کرد.از سوی دیگر دموکراتها، از علاقه مندی و اصرار شاه در تهیه جنگ افزار، رضایت نداشتند و همواره او را برای ایجاد دموکراسی زیر فشار قرار می دادند و درباره مسائل حقوق بشر، وی را زیر سؤال می کشیدند. در پایان مراسم رسمی، کارتر، ملک حسین و شاه به اطاق دیگری رفتند و به مذاکره پرداختند.شاه امیدوار بود بتواند در مذاکرات صلح خاورمیانه نقش مؤثری ایفا کند.وی برای رفع اختلافات اردن و اسرائیل، به طور محرمانه اقداماتی انجام داده بود و حضور پادشاه اردن در میهمانی آن شب، و مذاکراتشان با کارتر، به همین منظور بود. شب اول ژانویه 1978 آخرین شام رسمی بود که شاه در کاخ نیاوران ترتیب داد.صبح روز بعد، همراه کارتر به فرودگاه مهرآباد رفت تا رئیس جمهوری را که عازم هندوستان بود بدرقه کند.یک هفته بعد، انتشار مقاله ای در روزنامه اطلاعات علیه آیت الله خمینی، کشور را به آشوب کشانید.طوفان نزدیک می شد، طوفانی که یک سال بعد - 26 دی 16( 1357 ژانویه 1979( - اعلیحضرت، شاهنشاه آریامهر را به مردی شکست خورده، آواره، تنها و بیمار، که بزرگترین
آرزوی او یافتن پناهگاهی در یکی از کشورهای جهان بود، تبدیل ساخت.
سخنان ستایش آمیز کارتر در شب اول ژانویه 1978 در کاخ نیاوران، قوت قلب و اعتماد به نفس محمد رضا شاه را تقویت کرد. پشتیبانی بی قید و شرط آمریکا، او را بدین فکر انداخت که می تواند سیاست فشار و سرکوب را ادامه دهد و رهبران مخالف، بخصوص آیت الله خمینی را که همچنان در نجف علیه رژیم فعالیت می کرد از صحنه خارج کند.انتشار مقاله اطلاعات، یک هفته پس از بازدید رئیس جمهوری آمریکا از ایران، بزرگترین اشتباه تاکتیکی محمد رضا شاه بود. عصر روز 17 دیماه 7( 1356 ژانویه 1977( در روزنامه اطلاعات، مقاله ای تحت عنوان «ایران و استعمار سرخ و سیاه» به قلم احمد رشیدی مطلق انتشار یافت که در آن به شدت آیت الله خمینی، مورد حمله و اهانت قرار گرفته بود.متن مقاله مزبور بدین شرح است:
«این روزنامه به مناسبت ماه محرم و عاشورای حسینی بار دیگر اذهان متوجه استعمار سیاه و سرخ یا به تعبیر دیگری اتحاد استعمار کهن و نو شده است.استعمار سرخ و سیاهش، کهنه و نویش روح تجاوز و تسلط و چپاول دارد و با اینکه خصوصیت ذاتی آنها همانند است، خیلی کم اتفاق افتاده است
که این دو استعمار شناخته شده تاریخ با یکدیگر همکاری نمایند، مگر در موارد خاصی، که یکی از آنها همکاری نزدیک و صمیمانه و صادقانه هر دو استعمار در برابر انقلاب ایران بخصوص برنامه مترقی اصلاحات ارضی در ایران است.سرآغاز انقلاب شاه و ملت در روز ششم بهمن ماه 2520 شاهنشاهی استعمار سرخ و سیاه ایران را که ظاهرا هر کدام در کشور ما برنامه و نقش خاصی داشتند با یکدیگر متحد ساخت، که مظهر این همکاری صمیمانه در بلوای روزهای 15 و 16 خرداد ماه 2522 (منظور 1342( در تهران آشکار شد. پس از بلوای شوم 15 خرداد که به منظور متوقف ساختن و ناکام ماندن انقلاب درخشان شاه و ملت پایه ریزی شده بود، ابتدا کسانی که واقعه را مطالعه می کردند دچار یک نوع سرگیجی عجیبی شده بودند، زیرا در یک جا رد پای استعمار سیاه و در جای دیگر اثر انگشت استعمار سرخ در این غائله به وضوح دیده می شد.از یکسو عوامل توده ای که با اجرای برنامه اصلاحات ارضی همه امیدهای خود را برای فریفتن دهقانان و ساختن (انجمن های دهقانی) نقش بر آب می دیدند در برابرانقلاب دست به آشوب زدند و از سوی دیگر مالکان بزرگ که سالیان دراز میلیونها دهقان ایرانی را غارت کرده بودند و به امید
شکستن این برنامه و رجعت به وضع سابق است، و پول در دست عوامل توده ای و ورشکستگان دیگر سیاسی گذارده بودند و جالب اینکه این دسته از کسانی که باور داشتند می توانند چرخ انقلاب را از حرکت باز دارند و اراضی واگذار شده به دهقانان را از دست آنها خارج سازند دست به دامن عالم روحانیت زدند زیرا می پنداشتند که مخالفت عالم روحانیت که در جامعه ایران از احترام خاصی برخوردار است، می تواند نه تنها برنامه انقلاب را دچار مشکل سازد، بلکه همانطور که یکی از مالکان بزرگ تصور کرده بود (دهقانان زمین ها را به عنوان زمین غصبی پس بدهند!) ولی عالم روحانیت هوشیارتر از آن بود که علیه انقلاب شاه و ملت که منطبق با اصول و تعالیم اسلامی و به منظور اجرای عدالت و موقوف شدن استثمار فرد از فرد توسط رهبر انقلاب ایران طراحی شده بود برخیزد.مالکان که برای ادامه تسلط خود همواره از ژاندارم تا وزیر، از روضه خوان تا چاقوکش را در اختیار داشتند وقتی با عدم توجه عالم روحانیت و در نتیجه مشکل ایجاد هرج و مرج علیه انقلاب روبرو شدند و روحانیون برجسته حاضر به همکاری با آنها نشدند درصدد یافتن یک (روحانی) برآمدند که مردی ماجراجو و بی اعتقاد و وابسته و سرسپرده به مراکز استعماری و
بخصوص جاه طلب باشد و بتواند مقصود آنها را تامین نماید و چنین مردی را آسان یافتند.مردی که سابقه اش مجهول بود و به قشری ترین و مرتجع ترین عوامل استعمار وابسته بود و چون در میان روحانیون عالی مقام کشور با همه حمایتهای خاص موقعیتی بدست نیاورده بود در پی فرصت می گشت که به هر قیمتی هست خود را وارد ماجراهای سیاسی کند و اسم و شهرتی پیدا کند. روح الله خمینی عامل مناسبی برای این منظور بود و ارتجاع سرخ و سیاه او را مناسبترین فرد برای مقابله با انقلاب ایران یافتند و او کسی بود که عامل واقعه ننگین روز 15 خرداد شناخته شد. روح الله خمینی معروف به (سید هندی) بود درباره انتصاب او به هند هنوز حتی نزدیکترین کسانش توضیحی ندارند، به قولی او مدتی در هندوستان بسر برده و در آنجا با مراکز استعماری انگلیس ارتباطاتی داشته است و به همین جهت به نام (سید هندی) معروف شده است قول دیگر این بود که او در جوانی اشعار عاشقانه می سروده و به نام (هندی) تخلص می کرده است و به همین جهت به نام هندی معروف شده است و عده ای هم عقیده دارند که چون تعلیمات او در هندوستان بوده فامیل هندی را از آن جهت انتخاب کرده است که از کودکی
تحت تعلیمات یک معلم بوده است آنچه مسلم است شهرت او به نام غائله ساز 15 خرداد به خاطر همگان مانده است، کسی که علیه انقلاب ایران و به منظور اجرای نقشه استعمار سرخ و سیاه کمر بست و بدست عوامل خاص و شناخته شده علیه تقسیم املاک، آزادی زنان، ملی شدن جنگلها وارد مبارزه شد و خون بیگناهان را ریخت و نشان داد، هستند هنوز کسانی که حاضرند خود را صادقانه در اختیار توطئه گران و عناصر ضد ملی بگذارند. برای ریشه یابی از واقعه 15 خرداد و نقش قهرمان آن، توجه به مفاد یک گزارش و یک اعلامیه و یک مصاحبه کمک مؤثر خواهد کرد، چند هفته قبل از غائله 15 خرداد گزارشی از طرف سازمان اوپک منتشر شد که در آن ذکر شده بود (درآمد دولت انگلیس از نفت ایران چند برابر مجموع پولی است که در آن وقت عاید ایران می شد) ...چند روز قبل از غائله اعلامیه ای در تهران فاش شد که یک ماجراجوی عرب به نام (محمد توفیق القیسی) با یک چمدان محتوی ده میلیون ریال پول نقد در فرودگاه مهرآباد دستگیر شده که قرار بود این پول در اختیار اشخاص معینی گذارده شود.چند روز پس از غائله نخست وزیر وقت، در یک مصاحبه مطبوعاتی فاش کرد (بر ما روشن
است که پولی از خارج می آمده و بدست اشخاص می رسیده و در راه اجرای نقشه های پلید بین دستجات مختلف تقسیم می شده است) خوشبختانه انقلاب ایران پیروز شد آخرین مقاومت مالکان بزرگ و عوامل توده ای در هم شکسته شد و راه برای پیشرفت و تعالی و اجرای اصول عدالت اجتماعی هموار شد.در تاریخ ایران روز 15 خرداد به عنوان خاطره ای دردناک از دشمنان ملت ایران باقی خواهد ماند و میلیونها مسلمان ایرانی به خاطر خواهند آورد که چگونه دشمنان ایران هر وقت منافعشان اقتضا کند با یکدیگر همدست می شوند حتی در لباس مقدس و محترم روحانی.احمد رشیدی مطلق.» محافل سیاسی و مطبوعاتی ایران و خارج، تهیه این مقاله را به داریوش همایون، وزیر اطلاعات کابینه آموزگار نسبت می دهند. (6) برخی، فرهاد نیکخواه را نویسنده آن می دانند.داریوش همایون در یادداشتهایی که بعدها، در خارج از ایران، درباره علل فروپاشی رژیم پهلوی منتشر کرد مدعی است که مقاله به دستور شاه در دفتر هویدا تهیه شده است. (7)
انتشار مقاله روزنامه اطلاعات با واکنش فوری محافل مذهبی قم روبرو شد.روز 18 دی، طلاب حوزه های علمیه قم درس را تعطیل کردند و با بر پایی تظاهرات در خیابانها و سر دادن شعارهایی به سود آیت الله خمینی و علیه دولت به طرف
منازل مراجع و روحانیون رفتند.عصر آن روز، روزنامه اطلاعات را در روزنامه فروشی ها پاره کردند و علیه مدیر و نویسندگان آن شعار دادند.فردای آن روز )19 دی) طلاب و گروهی از مردم قم در خیابانها به تظاهرات پرداختند.بازار تعطیل شد.در چند نقطه بین مردم و مامورین انتظامی زد و خورد روی داد.مردم به محل حزب رستاخیز حمله کردند.پلیس برای متفرق کردن تظاهر کنندگان نخست چند تیر هوایی شلیک کرد.سپس به روی آنها آتش گشود و در پایان زد و خورد، چهارده تن کشته و عده زیادی مجروح شدند.شماری از روحانیون دستگیر و تبعید گردیدند. (8) روز 20 دی نیز، برخوردهای پراکنده بین مامورین انتظامی و مردم روی داد.خبر کشتار قم، با اعتراض مردم در دیگر شهرها، بخصوص تبریز، اصفهان و مشهد روبرو شد.حادثه قم، علی رغم قتل و مجروح شدن گروهی از مردم و دستگیری و تبعید شماری از روحانیون و طلاب، پایان نیافت و دامنه اعتراض علیه رژیم و ناآرامی به شهرهای دیگر در سراسر ایران کشیده شد.پلیس و نیروهای ارتش، در مقابله با ناآرامی های فزاینده به زور متوسل شدند، ولی دامنه تظاهرات منجر به برخوردهای تازه و در نهایت خونریزی بیشتر گردید. اعتراض به مقاله روزنامه اطلاعات، منحصر به محافل مذهبی قم و طلاب حوزه های علمیه قم نبود و قشرهای
وسیعی از مردم ایران را برانگیخت.مراجع و روحانیون، مدرسین و گروهی از طلاب علوم دینی در سراسر ایران، با صدور اعلامیه هایی به مطالب اهانت آمیز روزنامه اطلاعات اعتراض کردند و اقدام دولت را در کشتار مردم قم محکوم نمودند.در اعلامیه ای که بیش از یکصد تن روحانیون آن را امضا کرده بودند (9) گفته شده بود: «...مطلب اهانت آمیز روزنامه اطلاعات در صفحه 7 روز شنبه 17 دی 1356 مطابق 27 محرم 1398 به مقام شامخ روحانیت و مراجع عالیقدر تقلید، مخصوصا آیت الله العظمی آقای خمینی دام ظلالهم موجب تاسف عمیق قاطبه مسلمانان گردید.اقدامات آقایان مراجع عظام و مدرسین و طلاب علوم دینیه در قم به تعطیل دروس و اقدام در خور تحسین مردم متدین و غیور قم، به تعطیل عمومی به عنوان ابراز انزجار از مندرجات روزنامه و تجلیل از مقام شامخ روحانیت و مراجع شیعه، موجب کمال قدردانی است.جای کمال تاسف است که مقامات مسئول به جای اقدام جدی برای تنبیه توهین کنندگان، جسورانه به روی مردم مسلمان و بی پناهی که برای ادای وظیفه دینی و وجدانی خود در قم اقدام کرده اند، آتش گشوده و جمعی بی گناه را مقتول و مجروح و متاسفانه مطلب در جراید تحریف و به گونه دیگری وانمود شده است.ما ضمن محکوم کردن این عمل وحشیانه و
ضد انسانی، این حوادث ناگوار را به پیشگاه مقدس حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه و مراجع عالیقدر و عموم مسلمین بخصوص مردم مسلمان و غیور قم و بالاخص خانواده های داغدیده تسلیت عرض می نمائیم والی اله المشتکی.بتاریخ سلخ محرم الحرام 98.« کمیته ایرانی دفاع از حقوق بشر در نامه ای به تاریخ 21 دی 1356 خطاب به نخست وزیر، که رونوشت آن به دبیر کل سازمان ملل فرستاده شد، به مقاله مندرج در روزنامه اطلاعات و اهانت به آیت الله خمینی اعتراض کرد.قسمتهایی از نامه مزبور بدین شرح است: «جناب آقای نخست وزیر، در صفحه 17 شماره 15506 روزنامه اطلاعات مورخ 17 دیماه 1356 مقاله ای تحت عنوان «ایران و استعمار سرخ و سیاه» به قلم احمد رشیدی مطلق (که به نظر می رسد نامی مجعول و مستعار است) انتشار یافت که طی آن ساحت ارجمند پیشوای معظم و مورد علاقه خاص شیعیان، حضرت آقای روح الله خمینی مورد افترا و اهانت و هتک حرمت قرار گرفته بود، به طوری که برای تمامی مردم مسلمان ایران، بسی طاقت فرسا و گران آمده و نفرت و انزجار عمومی را برانگیخت. در شهرستان قم، که از مراکز مهم روحانیت شیعه و محل تجمع و تربیت طلاب و علمای دین است و آیت الله خمینی یکی از مراجع
و اساتید آن بوده اند، مقاله مذکور موجب تحریک و تنفر بیشتر مردم گردید.مجالس درس و بحث علمی و مذهبی روزهای 18 و 19 دیماه به عنوان اعتراض تعطیل شد [....] مردم، عصر روز 19 دیماه برای دعا و عقده گشایی به حالت اجتماع و با کمال متانت و آرامش به سمت حرم و خانه یکی از آقایان علما، به حرکت درآمدند ولی در مسیر خود از جنوب به شمال شهر، بدون هرگونه علت موجهی با ممانعت خشونت آمیز افراد پلیس مواجه شدند [...] پلیس بدوا به ایراد ضرب با چوب و باتون متوسل می گردد و سپس بیرحمانه به روی مردم بی پناه و بی گناه آتش می گشاید که در همان لحظه های اول هشت نفر در مقابل مدرسه حجت کشته می شوند و سپس طی مدت تیراندازی که هدف آن ایجاد رعب و ترس و سرکوبی مردم بودند، دهها نفر به خاک و خون کشیده می شوند و سطح خیابانها از عده زیادی کشته و مجروح پوشیده می شود....» در بخش دیگری از نامه گفته شده بود: «آقای نخست وزیر، در کشوری که با اجازه قانون اساسی و اعلامیه جهانی حقوق بشر، هر کس حق زندگی، آزادی و امنیت شخصی دارد و می تواند آزادانه مجامع و اجتماعات مسالمت آمیز تشکیل دهد و به عنوان عضو اجتماع از حق امنیت اجتماعی
برخوردار شود، چرا از یک حرکت مسالمت آمیز جلوگیری می کنند؟ در کشوری که هیئت حاکمه و حزب واحد دولتی آن مدعی هستند که ملت ایران پشت و پناه آنهاست، چرا مقامات دولتی از کمترین حرکت و اجتماع مردم چنان دستخوش وحشت و اضطراب می گردند که به چوب و چماق و مسلسل متوسل می شوند؟ در پایان نامه، کمیته دفاع از آزادی و حقوق بشر از دولت خواستار تعقیب و مجازات نویسنده مقاله و عمال کشتار مردم قم شده بود. دکتر علی اصغر حاج سید جوادی، در اعلامیه ای به تاریخ 27 دی 1356 تحت عنوان «داستان یک توطئه» مقاله روزنامه اطلاعات را نوشته ای مبتذل، غیر انسانی، کینه توزانه، نامردانه و عاری از نشانه شرافتمندی و اخلاق دانست، اهانت به آیت الله خمینی را تقبیح نمود، قتل عام علنی و آشکار مردم را محکوم کرد، به مراجع بین المللی در پایمال کردن حقوق و آزادیهای مردم ایران هشدار داد. صداقت و صمیمیت رئیس جمهوری آمریکا را نسبت به اصول مربوط به حقوق بشر، زیر سؤال کشید و دولت را مسئول همه بی عدالتی ها و نابسامانی های ایران معرفی کرد.قسمتهائی از این اعلامیه 12 صفحه ای به شرح زیر است: «...روز 17 دیماه، مقاله ای در نهایت ابتذال و حاکی از نهایت حقد و کینه غیر انسانی در حمله به بزرگترین مرجع جهان شیعه،
آقای خمینی در روزنامه اطلاعات منتشر می شود که این مقاله از هیئت تحریریه روزنامه اطلاعات نبود و هیچ یک از اعضای هیئت تحریریه از محتوای شوم و سراپا نامردانه و عاری از کوچکترین علامت شرافتمندی و اخلاق آن، اطلاع نداشت [....] آیا دولت آموزگار و وزیر اطلاعات آن و تبلیغات چیهای رژیم استبدادی ایران از فاجعه ای که به دنبال چاپ این نوشته بروز خواهد کرد اطلاع نداشتند و یا اینکه این مقاله وسیله انفجار توطئه ای از پیش ساخته بود؟ [....] آیا کسی می تواند باور کند که دولت آموزگار و وزیر اطلاعات آن از فاجعه ای که چاپ این مقاله ایجاد خواهد کرد و دهها کشته و صدها زخمی از مردم بی گناه و تحریک شده و هیجان زده در معرکه هجوم پلیس مسلح به سوی مردم بی دفاع بجای خواهد گذارد، بی خبر بود؟ [...] خبر این فاجعه، در روزنامه های دولتی اطلاعات و کیهان و آیندگان و رستاخیز، به صورت یکسان به وسیله وزارت اطلاعات به روزنامه ها داده می شود و در آن همه حقایق این جنایت در جهت متهم کردن مردم و کتمان حقیقت و قانونی بودن عمل مامورین مسلح در قتل عام مردم بی گناه واژگون می شود...» سپس نویسنده اعلامیه، مجلس و قوه قضائی را زیر سؤال می کشد و در مورد مشروعیت نمایندگان ابراز تردید می کند و
برای اثبات نظریه خود چنین می گوید: «...آیا نمایندگان مجلس، اگر منتخب واقعی مردم هستند و طبق قانون اساسی باید در کار دولت و اعمال آن نظارت و تفحص و پرسش کنند، قادرند از دولت در مورد فاجعه قم و علت و چگونگی آن و میزان کشته ها و مجروحین سئوال کنند و ازدولت و مخصوصا از وزارت دادگستری بخواهند که گزارشی از حقیقت این فاجعه جنایتبار، به اطلاع آنها برساند؟ ....» آنگاه نویسنده به شیوه تازه دولت در سرکوب روشنفکران، در آستانه سفر کارتر رئیس جمهوری آمریکا می پردازد و آن را نشانه بی اعتنایی نسبت به حقوق بشر می داند، همچنین به صداقت کارتر نسبت به اصل مربوط به حقوق بشر ابراز تردید می کند: «...در آستانه سفر آقای کارتر رئیس جمهوری آمریکا، نمایش بسیار مهیجی از احترام ایران نسبت به حقوق بشر به صحنه آورده شد و اکنون زندانهای ایران، نه اینکه از وجود هزاران بی گناه زندانی و محکوم خالی نشده، بلکه صدها زندانی بی گناه دیگر بدانها اضافه گردیده است. [...] دولت آموزگار، نظیر دولت قبلی و بر خلاف ادعای خود هیچ گونه احترامی برای آزادی قلم و بیان قائل نیست. تشکیل مجالس شعرخوانی و سخنرانی در مراکز فرهنگی را بکلی تعطیل کرد.و این چنین است که مجالس فحاشی و ناسزاگویی و تهمت زنی و تهدید، در کنار
حملات پلیسی با چماق و چوب و شلیک گلوله و کتک زدن روشنفکران و زندانی کردن آنها کاملا آزاد و مجاز است [...] آدمی مبهوت می ماند که آقای کارتر رئیس جمهوری آمریکا، چگونه حرفهایی را که باید در زمینه دموکراسی و حقوق بشر در ایران میزند، در هندوستان ادا می کند؟ آیا صداقت و صمیمیت نسبت به اصول مربوط به حقوق بشر حکم نمی کرد که آقای کارتر، این حرف را بجای پارلمان
هند، در پارلمان ایران بزند؟ ....» اتحاد نیروهای جبهه ملی ایران در اعلامیه شماره 4 مقاله روزنامه اطلاعات را محکوم کرد و آن را یاوه سرایی دانست که موجب فراگیری خشم و نفرت مردم در سراسر ایران گردید.در این اعلامیه که روز 21 دیماه 1356 انتشار یافت گفته شده بود: «...روز شنبه 17 دیماه، ناگهان روزنامه معلوم الحال اطلاعات، با انتشار مقاله ای اهانت آمیز، زیر عنوان «ایران و استعمار سرخ و سیاه» به گمان خود خواست تا دریا را آلوده سازد! به دنبال این یاوه سرایی، موج خشم و نفرت، سراسر ایران بویژه شهرهایی را که دارای مراکز آموزشی مذهبی است فرا گرفت. حوزه های علمیه یکی پس از دیگری تعطیل شد و آیات عظام از اقامه نماز جماعت و گویندگان از رفتن به منبر خودداری کردند و بدین وسیله بار دیگر، همبستگی خویش را با حضرت آیت الله العظمی خمینی، مرجع تقلید شیعیان جهان و نارضایی شدیدشان را از جسارتهایی که به این پیشوای بزرگ روحانی شده بود، نشان دادند [....] روزنامه های اجیر شده دستگاه استبداد، احمقانه می کوشند تظاهرهای این چند روزه مردم را به سابقه روزهای 17 و 19 دیماه ارتباط دهند و واقعیت هدفهای جامعه روحانیت را، که با اعتقاد کامل به آزادی و استقلال ایران همواره پیشگام مبارزان ملی بوده
است، واژگون جلوه دهند. 21 دیماه 1356- اتحاد نیروهای جبهه ملی ایران جامعه بازرگانان و پیشه وران بازار تهران در اعلامیه ای، مقاله روزنامه اطلاعات و اهانت به آیت الله خمینی را محکوم کرد و از بازاریان درخواست نمود به نشانه اعتراض به دولت در کشتار مردم قم، روز 29 دیماه تعطیل کنند.در بخشی از این اعلامیه گفته شده بود: «....بازار تهران که در به ثمر رساندن نهضتهای بزرگ مشروطیت و ملی شدن صنعت نفت کوششهای ارزشمندی داشته و همواره پشتیبان جامعه روحانیت بوده، در شرایط خطیر و حساس کنونی، بجاست یک بار دیگر نقش فعالانه ای را که در خور سابقه درخشان آن باشد به عهده بگیرد [...] ما از همه بازاریان آگاه می خواهیم که این تعطیل عمومی با نظم کامل و دور از هرگونه تظاهر انجام گیرد...» 27 دیماه 1356- جامعه بازرگانان و پیشه وران بازار تهران
روز 29 بهمن، به مناسبت چهلم شهدای قم، مردم تبریز تظاهرات وسیعی ترتیب دادند.در این روز آیت الله شریعتمداری و آیت الله قاضی طی اعلامیه هایی مردم را به تعطیل عمومی و برگزاری مجلس ختم دعوت کردند.اجتماع اهالی شهر از فاتحه خوانی در مساجد شروع شد و به راهپیمائی، تظاهرات و شورش بزرگی منتهی گردید.هزاران تن در خیابانها به راه افتادند و با سر دادن شعارهای طرفداری از آیت الله
خمینی و علیه رژیم، سینماها و مشروب فروشی ها را درهم کوبیدند.به بانکها و چند ساختمان دولتی حمله کردند و خساراتی بر آنها وارد ساختند.چند قرارگاه پلیس و محل حزب رستاخیز مورد تهاجم قرار گرفت.با شدت یافتن تظاهرات، تانکهای ارتش به صحنه آمدند و در زد و خورد بین مردم و نیروهای انتظامی که تا نیمه شب ادامه یافت، عده زیادی کشته و مجروح شدند.دولت (آموزگار) طغیان مردم تبریز را تحریک بیگانگان شمرد و اعلام نمود که در میان آشوبگران یک تن تبریزی واقعی نبوده است! محمد رضا شاه شورشهای قم و تبریز را نتیجه «اتحاد نامقدس سرخ و سیاه» دانست. (10) کنسول آمریکا در تبریز در گزارش خود بیشتر تظاهر کنندگان 29 بهمن تبریز را جوانان و بیکاران دانسته است که به اماکن دولتی، سینماها و مشروب فروشیها حمله کردند.همچنین اعتراف نمود که نیروهای ملی و مذهبی چنان سریع عمل کردند که جلوگیری از عملیات آنها دشوار بود. (11) واکنش شاه در برابر شورش مردم تبریز، تغییر استاندار آذربایجان (سپهبد اسکندر آزموده) و توبیخ و تنبیه ماموران ساواک و پلیس بود. به دنبال تظاهرات و شورش مردم تبریز، تظاهرات دیگری به مناسبت چهلم شهدای تبریز در شهرهای یزد، قم، مشهد، خمین، اصفهان، نجف آباد، میانه، رضائیه و چند شهر دیگر بر
پا شد.در جریان این تظاهرات برخوردهایی بین مردم و نیروهای انتظامی روی داد که منجر به کشته و زخمی شدن عده ای دیگر و برپایی مراسم چهلم در شهرها، توام با تظاهرات خونین گردید.طی بهار 1357 در چند شهر بزرگ ایران، از قبیل مشهد، اصفهان، تبریز، اهواز، خرمشهر، یزد، زنجان، تظاهرات علیه رژیم به شورش انجامید و گروه زیادی کشته و مجروح شدند.با گذشت زمان، ادامه اعتراض مردم در شهرهای ایران بالا گرفت و به نافرمانی و شورش و انقلاب تبدیل گردید.
بررسی حوادث سه ماهه آخر سال 1356 و بهار 1357، حاکی از غافلگیری شاه در برابر حوادث آن دوران و نیز بی خبری دولت آمریکا از واقعیتهای داخلی ایران و ارزیابی غلط در شناسایی ماهیت رژیم شاه بود.به طوری که در جریان مذاکرات شاه - کارتر، در آمریکا و نیز طی بازدید رئیس جمهوری آمریکا از تهران، گفتگوهای سران دو کشور، محدود به تحکیم روابط ایران و آمریکا و مسائل بین المللی بود.کارتر، در نطق خودشایستگی رهبری محمد رضا شاه را ستود و از اهمیت دوستی دو ملت یاد کرد و ایران را جزیره ثبات نامید. شاه نیز از مذاکرات با رئیس جمهوری آمریکا در تهران، راضی و خوشنود بود.وی در کتابی که دو سال بعد انتشار یافت، نوشت:
«مذاکرات با رئیس جمهوری موفقیت آمیز بود، روابط ایران و ایالات متحده و دوستی ما طی دوران حکومت سه رئیس جمهوری گذشته، به حدی توسعه یافته بود که ادامه همکاریمان طبیعی به نظر می رسید [....] کارتر، مردی هوشمند می نمود.این احساس من نسبت به رئیس جمهوری آمریکا، هنگامی که از تهران بازدید کرد، بیشتر و عمیق تر گردید.» (12) سولیوان، سفیر ایالات متحده آمریکا در ایران، در گزارش خود به وزارت امور خارجه آمریکا، رضایت و خرسندی شاه را پس از بازدید کارتر از تهران، تایید کرده است. (13) به رغم اوج گیری تظاهرات و ناآرامی در تهران و دیگر شهرهای ایران، شاه با پشت گرمی به حمایت آمریکا و تکیه بر قدرت ارتش و نیروهای انتظامی، قصد عقب نشینی نداشت، وی پایه های رژیم خود را محکم و استوار می پنداشت.شاه در مصاحبه با یکی از خبرنگاران گفت «هیچ قدرتی نمی تواند مرا برکنار کند.000، 700 تن نیروهای مسلح، از من پشتیبانی می کند، همه کارگران و اکثریت مردم پشت سرم هستند.من قدرتمندم.» (14) روزنامه نگاران خارجی این گونه سخنان شاه را در روزنامه ها منعکس می کردند. در بهار سال 1357 واشینگتن پست در مقاله اساسی خود نیز زیر عنوان: شاه، به رغم موج اعتراضهای تازه کاملا بر اوضاع مسلط است، نوشت: «بیشتر ناظران سیاسی و مخالفان بر این باورند که قدرت و
توانائی شاه، برای دفع هر نوع تهدید علیه رژیمش بیش از اندازه است. به عقیده جواناتان راندال، گزارشگر واشینگتن پست، ایران به طور قاطع در کنترل شاه است.» (15) مطبوعات ایالات متحده، به دلیل نداشتن ارتباط با گروههای اپوزیسیون، درک درستی از عمق و روند شورش مردم ایران نداشتند، حتی در ایران نیز بسیاری از مخالفان شاه در بهار و اوایل تابستان 1357 شکست شاه را بعید می دانستند و تنها معدودی فروپاشی رژیم را حتمی می پنداشتند.
: 1. هیچ یک از دو موضوع مورد توافق، به علت رویدادهای سال 1357 به صورت اجرا در نیامد. 2. regnilas erreip. 3. regnilas erreip ; egatsoH dleH acirema.ynapmoc dna yadelbuoD.CNI.ytic nedraG , kroy wen ,1891, pp. 4 -5. 4. regnilas erreip , p. 5. 5. regnilas ; dibI , p. 5. 6. elpmats , [ noituloveR nainari eht edisni ] , p. 09, nibuR dna , snoitnetnl doog htiW devap , p. 206. 7. داریوش همایون در توضیح ادعای خود، در زیرنویس صفحه 92 و 93 کتاب «دیروز و فردا» چنین نوشته است: «من شخصا این پانویس را به تاریخ نویسان مدیونم.مقاله روزنامه اطلاعات، که نه نخستین و نه آخرین اشتباه در یک سلسله دراز اشتباهات بود و در آن به خمینی به عنوان نماینده ارتجاع سیاه و دارای اصل و نسب غیر ایرانی (هندی) اشاره شده بود، به دستور شاه و در دفتر مطبوعاتی هویدا، وزیر دربار، که قبلا در
نخست وزیری بود تهیه گردید، که مرتبا از سالها پیش مقالاتی برای انتشار در مطبوعات تهیه می کرد و به چاپ میرساند.متن اولیه مقاله، به دستور خود شاه تغییر یافت و تندتر نوشته شد.مطالب اساسی مقاله همانها بود که خود شاه چند سالی پیش در مصاحبه ای با یک مجله آمریکایی درباره خمینی گفته بود. مقاله از دفتر وزیر دربار، پس از مذاکره تلفنی خود او برای من، در یک کنگره حزبی فرستاده شد و من، در شرایطی که امکان خواندن مقاله هم نبود، آن را تقریبا بلافاصله به خبرنگار اطلاعات، که اتفاقا در آن نزدیکیها بود دادم.روزنامه اطلاعات که نگران موقعیت خود در قم بود، پس از تماس گرفتن با وزیر اطلاعات و جهانگردی و نخست وزیر و تایید مطلب (که با توجه به دستور شخص شاه، امری طبیعی و خودبخود بود) دست به انتشار مقاله زد.هیچ فشار خاصی بر روزنامه نیامد و همین حقیقت، که مقاله مانند مقالات بیشمار پیش از آن از سوی وزارت دربار و نخست وزیر پیشین فرستاده شده بود، برای چاپ آن کفایت کرد، علاوه بر آنکه به تایید مقامات بالای دولت هم رسیده بود. مقاله، در گوشه ای از روزنامه اطلاعات چاپ شد و عده کمی (از جمله خود من) آن را خواندند.بیشتر مطالبی که درباره آن مقاله
بر زبانها افتاد، اغراق آمیز است.شرحی هم که چند روزی پس از استعفای کابینه آموزگار توسط یکی از نویسندگان روزنامه اطلاعات در آن روزنامه نوشته شد و همه مسئولیت را به گردن وزیر اطلاعات و جهانگردی وقت (این نویسنده) انداخت، پر از مطالب غیر واقعی بود.خود آن نویسنده، بعدا با توجه به آگاهی دست اول خود و استناد به حقایقی که از دادرسیهای دادگاه انقلاب فاش شده بود، مقاله ای در روزنامه جمهوری اسلامی نوشت و واقعیت را کم و بیش، چنانکه در اینجا آمده است بیان کرد - علت آن بود که دشمنانش خود او را مسئول آن مقاله قلمداد کرده بودند.در خود روزنامه اطلاعات نیز، چند هفته ای پس از روی کار آمدن حکومت جمهوری اسلامی، نویسنده دیگری موضوع مقاله مورد بحث را، به همین صورت که در اینجا آمده، شرح داد. در دوران پیش از سقوط رژیم، هرگونه توضیحی از این دست، مایه ناتوانی بیشتر رژیم و لطمه خوردن به خود شاه می شد.از این رو، من هیچ پاسخی به اتهامات اطلاعات ندادم و به رئیس دفتر مخصوص شاه نیز گفتم که خاطر شاه را از این بابت مطمئن سازد که واقعیات مربوط به چاپ آن مقاله محفوظ خواهد ماند.اکنون دیگر آن ملاحظات در میان نیست.» (نقل از: دیروز و فردا،
یادداشتهای داریوش همایون، 1360( . 8. برخی از تبعید شدگان این افراد بودند: فهیم کرمانی، ناصر مکارم، حسین نوری، گرامی، محمد یزدی، [آیت الله] سید علی خامنه ای، شیخ علی تهرانی، محمد جواد حجتی کرمانی، ربانی املشی، خلخالی، ربانی شیرازی، معادیخواه. 9. این افراد، جمعی از امضا کنندگان اعلامیه بودند: سید علی اصغر خوئی، محمد باقر آشتیانی، احمد الحسینی شهرستانی، مرتضی مطهری، محی الدین انواری، سید عبد الکریم موسوی اردبیلی، محمد رضا مهدوی کنی، محمد امامی کاشانی، مصطفی ملکی، محمد علی موحدی کرمانی، سید محمد موسوی خوئینی، سید مهدی امام جمارانی، صادق خلخالی، سید مهدی لاله زاری. ... 01. yrotsiH ot rewsnA , p. 451. 11. مایکل میرنکو ocnireM lehciM از معدود کارشناسان امور ایران در وزارت خارجه آمریکا بود.وی، چندی بعد به سفارت آمریکا در تهران منتقل شد و در نوامبر 1979 در جریان گروگان گیری دستگیر گردید و مدت 444 روز بازداشت بود. 21. yrotsiH ot rewsna , p. 9. 31. H mailiV.navilluS ; narI ot noissiM , kroY wen , notron ,1891, p. 01, 41. tsop notgnihsaW , hcraM 6,8791. 51. tsop notgnihsaW , YaM 92,8791.
برداشتهایی از سیره امام خمینی (ره)، ج 1 رجایی، غلامعلی جلسه انس تشکیل می دادیم امام از مجالس انس با دوستان غفلت نمی کرد و جلسه انس را مایه نوعی کمک و ورزیدگی ذهن و آمادگی آن می دانست. یک روز خود ایشان می فرمود: «در دوران جوانی، پنجشنبه و جمعه ای بر ما نگذشت مگر این که با دوستان جلسه انسی تشکیل می دادیم و به خارج از قم و بیشتر به سوی جمکران می رفتیم. در فصل برف و بارانی در حجره خود به برنامه انسی اشتغال می ورزیدیم و هنگامی که صدای مؤذن به گوش می رسید همگی به نماز می ایستادیم. (1) با ناراحتی عبایشان را انداختند من درست یادم هست که بچه بودم، فکر می کنم حدودا سال 1334 بود که فدائیان اسلام را محاکمه می کردند، یادم هست که در اتاق ایستاده بودم مادرم داشتند کار می کردند که امام وارد شدند. صورت ایشان خیلی برافروخته بود و چشمها فوق العاده عصبانی و ناراحت، با همان عصبانیت وارد اطاق شدند، فقط عبایشان را گوشه ای انداختند. گویا مادرم از جریان خبر داشتند که پرسیدند: «نتوانستید کاری کنید؟» گفتند: «نه خیر، نشد، نتونستم، ایشون می گویند که من به این کارها کاری ندارم. و بعد امام از اتاق بیرون رفتند، ولی حالشان خیلی منقلب بود، چون می دانستند نتیجه محاکمه فدائیان
اسلام یعنی اعدام. این را چون می دانستند خب معلوم بود اعدام یک عده جوان بیگناه فعال و مبارز طبیعتا چقدر برای ایشان سخت بود. بعد من از مادرم پرسیدم جریان چیه؟ گفتند محاکمه فدائیان مطرح است. آقا رفته بودند پیش آقای بروجردی که ایشون جلوی این محاکمه را بگیرند که بلکه جلوی اعدام گرفته شود و ظاهرا خب موفق نشدند. (2) برای دلداری مزاح می کردند پسر مرحوم بجنوردی که از علمای خوب نجف بودند در آن قضیه ای که پنجاه و چند نفر گرفتار شده بودند دستگیر شده و اعدام ایشان مطرح بود لذا آقای بجنوردی خیلی ناراحت بودند. چون منزل ایشان بین مسیر امام به حرم بود. لذا امام بدون اطلاع قبلی به من فرمودند: «منزل آقای بجنوردی را بلدی؟ گفتم: بله، فرمودند: برویم. وقتی به منزل آقای بجنوردی رسیدیم، امام می خواستند چون زمزمه اعدام آقازاده شان مطرح بود یک دلجویی و احوالپرسی از ایشان بکنند. آقای بجنوردی حرم بودند. به ایشان خبر دادند تشریف آورد. امام وضع ساده بیرونی آقای بجنوردی را که دیدند، فرمودند: این وضع عالم هفتاد ساله ماست آن وقت شاه به ما می گفت مفت خور! آقای بجنوردی که تشریف آوردند امام خیلی عنایت کردند، حتی چند مزاح کردند که ایشان را از آن حال بیرون بیاورند.
از جمله فرمودند: وقتی من در ترکیه بودم به من گفتند مصطفی رفته زندان، من گفتم که خوب است زندان رفته، ورزیده می شود.» وقتی امام این تعبیر را کردند آقای بجنوردی به امام گفتند: «آقا ما دل و قلب شما را نداریم .» (3) بگو برود بیرون یک روز استاندار کربلا به منزل امام وارد شد در میان همه طلاب و کسانی که کاری داشتند در بیرونی امام نشست. اما هیچ کس به او اعتنایی نکرد. ناچار شد پیشخدمت بیرونی امام را که مشهدی عوض نام داشت صدا کرده، خود را معرفی نماید و بگوید که به امام برسانید با ایشان کاری دارم. او هم پیام را به امام رسانید و از طرف ایشان پاسخ آورد که امام فرموده اند: من با شما کاری ندارم. و این در حالی بود که در نجف که یکی از شهرهای استان کربلا بود کسی جرأت نداشت کوچکترین بی اعتنایی حتی نسبت به یک مأمور عادی بعثی بکند . استاندار ناچار شد دست به حیله ای بزند لذا به مشهدی عوض گفت من مسئله شرعی دارم. امام پاسخ دادند به او بگوئید بنویسد، جواب بدهم. استاندار، ذلیل و درمانده شد ولی دست بردار نبود چون می خواست موضع امام را در قبال این شهادتها (4) بداند. لذا
منتظر نشست تا امام به بیرونی بیایند و برای نماز بروند چون امام نیم ساعت مانده به اذان به بیرونی تشریف می آوردند و می نشستند تا امام به بیرونی آمدند او از فرصت استفاده کرده گفت: آقای حسن البکر به شما سلام می رساند و احوال شما را جویاست و منتظر اوامر جنابعالی است. امام رو کردند به یک شیخ لبنانی و به او گفتند آقا شما به ایشان بگوئید از منزل من برود بیرون. آن شیخ هم خیلی تعجب کرد چون کسی جرأت نداشت حتی به یک پلیس معمولی این حرف را بزند چه برسد به استاندار که شخصیت درجه اول سیاسی کربلا بود. آن شیخ هم که می ترسید، دست پاچه شد و به استاندار گفت آقا از شما تشکر می کنند ! ! امام با عصبانیت رو به آن شیخ کرده فرمودند من می دانم تو داری چه ترجمه می کنی. بهش بگو از خانه من برود بیرون. وقتی که آن شیخ ترسید ترجمه کند امام با حال غضب پا شدند و به طرف مسجد حرکت کردند. استاندار کربلا ناچار شد در خیابان دنبال امام راه بیفتد و در مسیر دست امام را بگیرد که به او توضیح بدهد ولی امام با عصبانیت دستشان را کشیدند و به حرکت خود ادامه دادند. این
برخورد امام در آن جو خفقان و رعبی که بعثی ها ایجاد کرده بودند، شجاعت عجیبی در طلاب ایجاد می کرد. (5) در ترکیه هر روز آنها را دعا می کرد مرحوم حاج آقا مصطفی که بعد از امام توسط رژیم شاه دستگیر و به ترکیه تبعید شد نقل می کرد پس از اینکه هیئت های مؤتلفه حسن علی منصور (نخست وزیر شاه) را ترور کردند و بعد تشکیلاتشان لو رفت و دستگیر شده به زندان رفتند امام در دوران تبعید در ترکیه هر روز و روزی چند مرتبه اینها را دعا می کرد. تعبیر حاج آقا مصطفی این بود که امام پس از هر نماز با تسبیح تعداد زیادی دعا و ذکر برای آزادی و خلاص اینها از زندان می خواندند و آنها را مثل بعضی آقایان که حتی در ایران بودند فراموش نمی کردند و مرتب برای آزادی آنها دعا می کردند . (6) مواظب خودتان باشید آخرین دیداری که آیت الله شهید صدوقی با امام داشتند حدود یک ماه و نیم تا دو ماه قبل بود که من هم در خدمتشان بودم. این دیدار ایشان بعد از برگشتن از جبهه غرب بود که برگشته بودند از جبهه غرب، امام فرمودند: رفتن شما به جبهه ها اثرات خوبی داشته است و خیلی خوب بوده است. امام یک مقدار
از ایشان تشکر کردند از اینکه به جبهه رفته اند ولی باز از ایشان خواستند که شما رفت و آمدتان را کمتر کنید. دشمن عجیب در کمین شما هست، مواظب باشید، همه جا نروید و همه جا نیایید، و با وجود اینکه رفتن شما به جبهه به این اندازه مفید بوده است ولی وجود شما فایده اش بیشتر است. باز موقعی که می خواستند بیایند بیرون، از ایشان خواستند که باز تأکید می کنم که مواظب خودتان باشید. جایی نروید و نیایید که خدای ناکرده به شما لطمه ای وارد آید ما هر دو ضرر می بینیم. اول ضرر آن است که دیگر شما را نداریم و ضرر آن به شخص شماست که افرادی مثل شما را دیگر نداریم. و ضرر دوم آن به جمهوری اسلامی می خورد که این دلیل بر ضعف جمهوری می شود و ضرری است که به سیستم و نظام خواهد خورد. (7) هر نیم ساعت به من گزارش کنید ساعت 30/11 بود که در دفتر با جناب آقای صانعی نشسته بودیم که ناگهان تلفنی زده شد مبنی بر این که آیت الله خامنه ای مورد ترور واقع شده اند. طبعا این مسئله باعث ایجاد اضطراب و نگرانی در همه افراد شد. این خبر بایستی به امام می رسید. جناب آقای صانعی از من به عنوان یک
پزشک خواستند که ترتیبی بدهم تا ضمن رساندن خبر به امام کمترین تأثیر سوئی بر جسم و روح ایشان نداشته باشد. من به فکرم رسید که یک قرص آرام بخش را در چای حل کنیم و خدمت ایشان بدهیم میل بفرمایند، و پس از یک ساعت که اثر دارو ظاهر شد خبر را به صورت خیلی ملایم به ایشان بگوئیم. آقای صانعی هم در بدو امر، این مسئله را از من پذیرفتند ولی گفتند: اجازه بدهید استخاره کنم . استخاره بد آمد که ما این روش را پیاده کنیم. بنابراین تصمیم گرفتند خودشان شخصا بروند و خبر را به امام بگویند. وقتی برگشتند فرمودند: وقتی خدمت امام رسیدم بسیار مضطرب بودم و نمی دانستم چگونه خبر را منتقل کنم. امام سر سجاده نشسته بودند. قبل از اینکه من لب به سخن بگشایم فرمودند: «آقای خامنه ای را ترور کرده اند؟ ! وقتی فهمیدم ایشان قضیه را خبر دارند، خیلی آرام شدم. حالا امام از کجا خبر دارند، با اینکه هیچ کس قبل از آقای صانعی خدمتشان نرفته بود که خبر را به ایشان منتقل کند، من حقیقتا نمی دانم گویا به ایشان الهام شده بود و فکر کرده بودند آقای صانعی آمده اند خبر ترور آیت الله خامنه ای را بدهند، لذا امام زودتر سراغ گرفتند که
در حقیقت آقای صانعی را نیز آرام کردند. البته آرامش امام این نبود که در مقابل این واقعه ناگوار بی تفاوت باشند. بلکه در عین حال که خیلی هم حساس بودند تحمل بسیار بالایی در برابر ناملایمات و مصائب داشتند. در عین حال بهترین راه را هم برای حل معضلات جستجو می کردند. لذا از آقای صانعی خواسته بودند که از من بخواهند هر نیم ساعتی ظاهرا علایم حیاتی آقای خامنه ای را به ایشان گزارش کنیم. منظور از علایم حیاتی میزان فشار خون تعداد تنفس وضعیت شخصی از نظر هوشیاری و بی هوشی و تعداد نبض در دقیقه است. اینقدر برای امام مسئله مهم بود که علایم حیاتی را که صرفا پزشکها می خواهند، ایشان نیز می خواستند بدانند که وضعیت حیاتی آیت الله خامنه ای به چه صورت است. (8) اگر پدرم بود اینقدر مراقبت نمی کرد امام اگر احراز می کردند طلبه ای زحمتکش است و درس می خواند. خیلی برای او احترام قائل بودند. در ایام طلبگی در قم به بیماری سختی دچار شدم. آن مقدار که امام در مدت بیماری به من مهربانی کردند و از من مراقبت فرمودند، به جد اطهرم سوگند اگر پدرم در قم بود، این مقدار از من مراقبت نمی کرد. این تنها به لحاظ این بود که من طلبه ای بودم غریب
و در قم درس می خواندم. روحیه شاگرد پروری و غریب نوازی ایشان موجب شده بود که از من مراقبت کنند. (9) از طلاب مریض عیادت می کردند امام توجه خاصی نسبت به طلبه ها داشتند. اگر آنها ناراحتی یی پیدا می کردند جویای وضعشان می شدند. به طور مثال خود من که در درس امام شرکت می کردم سخت مریض شدم و دو مرتبه نتوانستم در درس ایشان حضور پیدا کنم. در خانه خوابیده بودم که ناگهان دیدم امام در حالی که وسایل الشیعه سه جلدی را در زیر بغلشان گرفته اند همراه آقای جلال آشتیانی به خانه من آمده اند . یک بار دیگر هم همراه آقای نجم الدین اعتمادزاده برای عیادت من آمدند. با سایر طلبه ها هم همین طور رفتار می کردند و اگر می فهمیدند که آنها مریضند، به عیادتشان می رفتند . (10) شبانه پیاده به دنبال طبیب رفتند در آن زمان که درس اسفار امام می رفتم مبتلا به حصبه شدم. از قضا فصل زمستان بود. در آن موقع حصبه بیماری خطرناکی به شمار می آمد منزل ما گذر جدا بود. از قضا منزل امام در حوالی آن گذر بود. ایشان، پس از آنکه اطلاع از بیماری من پیدا کردند، هر صبح و شب به عیادت من می آمدند. یادم هست ایشان، یک شب به عیادت من آمده بودند.
دکتری قبل از ایشان آمده و دوای اشتباهی داده بود، حال من بسیار بد بود. امام این مرد ربانی و بزرگوار در آن زمستان سرد پیاده به دنبال طبیبی که به طرز قدیم معالجه می کرد رفته و او را آوردند . و پس از بهبودی نسبی حال من منزل را ترک فرمودند. آنگاه وسایل انتقال مرا به بیمارستان فراهم ساختند. اینها فراموش شدنی نیست. دیگران هم بودند که در درسشان شرکت می کردم، اما یک مرتبه هم به عیادت من نیامدند. حتی یک نفر را نفرستادند که چرا در درس شرکت نمی کنم . (11) موضوع دیروز چه شد؟ امام یک روز به یکی از نزدیکان خود می فرمایند فردا صبح ساعت 9 به دیدن فلان عالم برو و از طرف من از ایشان تفقد و سرکشی کن. ایشان می گوید موضوع را برای اینکه از یادم نرود یادداشت کردم فردا ساعت 9 رفتم نزدیک خانه امام متوجه شدم جمعیت زیادی در اطراف خانه امام جمع شده اند. خیلی نگران شدم که خدایا چه شده است؟ چون آن روزها مسئله ترور امام به صورت گسترده ای مطرح بود که رژیم طاغوت می خواست امام را ترور کند و من احساس کردم مسئله فوق العاده ای پیش آمده است. با نگرانی فراوان نزدیک شدم و سؤال کردم در این
اثنا متوجه شدم که فرزند امام حضرت آیت الله حاج آقا مصطفی به شهادت رسیده اند و طلاب برای عرض تسلیت به امام در آنجا جمع شده و گریه می کردند. من هم از شدت نگرانی به طور کلی قرار ساعت 9 و سرکشی به یکی از روحانیون فراموشم شد. رفتم داخل اطاق نگاهم که به امام افتاد و چهره نورانی امام را که مشاهده کردم گریه ام افزون شد. امام بدون آنکه مسئله خاصی در وجودشان احساس شود به من فرمودند: آن موضوع چه شد؟ من گیج بودم. گفتم: کدام موضوع؟ امام فرمودند: موضوع دیروز. به خودم فشار آوردم تا متوجه شدم که امام موضوع دیدار و سرکشی به آن عالم را می فرمایند. آنهم زمانی که جنازه روی زمین است و گریه و شیون هم از همه جا بلند است، امام فرمودند: برو و از طرف من عذر خواهی کن. (12) ثواب این کار را کمتر نمی دانم امام علی رغم توجه و اهتمامی که به زیارت و عبادت و دعا داشت. از امور اجتماعی و تلاش در جهت رفع گرفتاری مردم و خدمت به خلق غافل نبود. یکی از علما نقل می کرد: یک سال تابستان به اتفاق امام و چند تن دیگر از روحانیون به مشهد مشرف شدیم و خانه دربستی گرفتیم.
برنامه ما چنین بود که بعد از ظهرها پس از استراحت بطور دسته جمعی به حرم مطهر می رفتیم و پس از زیارت و دعا به خانه مراجعه و در ایوان آن خانه چای می خوردیم. برنامه امام این بود که دعا و زیارتشان را خیلی مختصر می کردند و تنها به منزل برمی گشتند و ایوان را آب و جارو کرده، فرش پهن می کردند و چای را آماده می ساختند و وقتی ما برمی گشتیم برای ما چای می ریختند. یک روز من از ایشان سؤال کردم این چه کاری است که زیارت و دعا را برای آنکه برای رفقا چای درست کنید، مختصر می کنید و با عجله به منزل برمی گردید؟ امام در جواب من فرمودند: من ثواب این کار را کمتر از آن زیارت و دعا نمی دانم. (13) بگذارید من تنها شهید شوم شب آخر سکونت امام در نوفل لوشاتو همه دوستان و اطرافیان را جمع کردند و بعد از نماز مغرب و عشا، برای آنها سخنرانی نمودند. دقیقا مثل شب عاشورا و دقیقا مثل اتمام حجت حضرت ابی عبد الله با اصحاب و یاران. امام همه را جمع کرده و فرمودند: انشاء الله قصد بازگشت به ایران را داریم. من از مردم و از دوستان می خواهم کسی با من به ایران نیاید. نمی دانم در
هواپیما چه خواهد گذشت. احتمال دارد که هواپیما را بزنند. بنابراین من از شما می خواهم کسی با من نیاید. بگذارید من تنها بروم که اگر هواپیما را زدند، من تنها شهید بشوم. من به خاطرم هست که اشک در چشمان همه حلقه زده بود و بعضی ها آرام آرام می گریستند. بالاخره بعد از صحبتهای فراوان افرادی که آنجا بودند فریاد زدند: یعنی شما می خواهید ما را از این مسافرت بازدارید و اگر فیض شهادتی هست ما از آن محروم بمانیم؟ امام در پاسخ فرمودند: نه من شما را منع نمی کنم ولی به شما می گویم که ممکن است اتفاقات پیش بینی نشده ای رخ بدهد. ممکن است در بدو ورودمان به ایران همه ما را بگیرند و قتل عام بکنند. ممکن است در آسمان ایران هواپیما را با موشک بزنند. (14) حاج مهدی ما زود پیر شده شهید حاج مهدی عراقی پس از آزادی از زندان برای ملاقات با امام به فرانسه آمد یک روز نزدیکی های غروب بود که به محضر امام رسید تا چشم شهید عراقی به امام افتاد نتوانست خودش را کنترل کند حدود 15 سال بود که امام را ندیده بود لذا بی اختیار شروع کرد به گریه کردن و خود را روی قدمهای امام انداخت و شروع کرد به
بوسیدن دست امام، امام به سر ایشان دست محبتی کشیدند و در آن جلسه رو کردند به آقای دعائی و با اشاره چشم و سرشان از آقای دعایی پرسیدند ایشان کیه؟ آقای دعایی هم گفت حاج مهدی عراقی است. امام با تعجب نگاهی به شهید عراقی کرده و فرمودند حاج مهدی ما زود پیر شده. بعد گفتند زود پیر شدی آقای حاج مهدی! شهید عراقی هم گریه می کرد و نمی توانست چیزی بگوید. (15) انسان به یاد خدا می افتد امام مکرر تعبیر کرده بود که وقتی آقای اشرفی اصفهانی پهلوی من می آید و او را می بینم چهره اش اینقدر ملکوتی و معصومانه و زاهدانه است که انسان به یاد خدا و معنویت می افتد . (16) زیاد گریه کردند خانم امام که تشریف آورده بودند منزل ما، گفتند من دیدم که امام برای دو شهید زیاد گریه کردند، یکی شهید مطهری بود که امام خیلی از شهادت ایشان متأثر شدند. دومین شهید، شهید محلاتی بود. (17) دلم برای چمران تنگ شده است یکی از روزها یادگار گرامی امام حاج احمد آقای خمینی با ستاد جنگهای نامنظم در اهواز تماس گرفتند و با آقای دکتر چمران کار داشتند. وضعیت ایشان را به عرض رساندیم. ایشان گفتند: به دکتر بگویید سری به تهران بزند پاسخ
دادیم که دکتر تصمیم گرفته است که تا یک سرباز عراقی در خاک ایران است در اهواز بماند و بخصوص از درگیریهای سیاسی به دور باشد و به طور کلی دکتر مایل نیست که اهواز و جبهه ها را ترک کند و معتقد است وقتش را صرف تداوم عملیاتها در محور سوسنگرد بنماید. حاج احمد آقا گفتند: امام فرموده اند دلم برای آقای چمران تنگ شده است و امام مایل است که ایشان را ببیند. دکتر پس از استماع این پیام امتثال امر کرده فورا برای دیدار امام عازم تهران شد. (18)
: 1 حجت الاسلام و المسلمین جعفر سبحانی حوزه ش .32 2 زهرا مصطفوی. 3 حجت الاسلام و المسلمین عبدالعلی قرهی سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج 6 4 شهادت تعدادی از روحانیون مجاهد عراقی. 5 حجت الاسلام و المسلمین سید مرتضی موسوی اردبیلی ابرکوهی. 6 حجت الاسلام و المسلمین مهدی کروبی. 7 حجت الاسلام و المسلمین محمد علی صدوقی شاهد ش .21 8 دکتر پورمقدس روزنامه جمهوری اسلامی 69. 13/3/ 9 آیت الله خلخالی. 10 آیت الله سید عزالدین زنجانی شاهد بانوان ش .167 11 حجت الاسلام و المسلمین انصاری کرمانی پیام انقلاب ش .50 12 آیت الله شهید محلاتی روزنامه اطلاعات 60 12/11/ 13 حجت الاسلام و
المسلمین فردوسی پور. 14 حجت الاسلام و المسلمین کروبی روزنامه کیهان 67. 23/7/ 15 فرزند آیت الله شهید محلاتی پیام انقلاب ش .159 16 مهندس مهدی چمران.
مجله متین، شماره 21 زهیری، علیرضا
نگارنده در این مقاله ابتدا مفهوم دولت اخلاقی را بیان کرده و به دلیل مناقشه آمیز بودن این مفهوم و اختلافات فزاینده ای که در معنا و کاربرد آن وجود دارد، ضمن بررسی رویکردهای مختلف در باب دولت اخلاقی به بازخوانی اندیشة سیاسی امام در این نوشتار پرداخته است. در ادامه، دیرینه شناسی رویکردهای مختلف در دولت اخلاقی را در آثار و نوشته های پیشینیان حتی پیش از یونان باستان تا به امروز بررسی نموده است. در پایان مقاله، دولت اخلاقی را با توجه به اندیشة سیاسی امام خمینی(س) بررسی و نتیجه گیری کرده است. کلیدواژه: دولت، دولت اخلاقی، نظم اخلاقی، نظم سیاسی مطلوب. دولت، مهمترین منبع تدوین قواعد، اجرای تصمیمات و تخصیص ارزشهای مادی و معنوی به شمار می آید. کارویژة اساسی دولت، برقراری نظم اجتماعی و سامان مطالبات اعضای جامعة سیاسی، برای رسیدن به وضع مطلوب و سعادت آن اعضا می باشد. انگاره های مربوط به دولت به رغم پژوهش بیشماری که در مفهوم دولت به انجام رسیده است تعریف و تبیین کاملی از دولت به دست نمی دهد. شاید این امر بیشتر ناشی از فرایند تاریخی و عوامل شکل گیری دولت بوده باشد. اینکه دولت در قالب چه ساختاری و بر مبنای چه نوع ارزشهایی امکان
تحقق چنین کارویژه ای را فراهم می سازد، طیف گسترده ای از نظریه های مربوط به دولت را به وجود آورده است. بسیاری از اندیشمندان سیاسی، به دنبال ایجاد نظم مطلوب، در جستجوی سازوکارهای اخلاقی بوده اند و بدین ترتیب اغلب مفاهیمی چون اخلاق، ارزش و فضیلت در دانش و ادبیات سیاسی آنان به کار رفته است. به رغم رویکردهای متفاوت، آنان در پاسخ به بحرانهای سیاسی عصر خود که اغلب مبتنی بر روشهای غیراخلاقی دولتها بوده است به ترسیم دولت مطلوب و فضیلت مدار پرداخته و آن را به زمامداران عصر خویش تجویز می نمودند. در این میان، پرسش از چیستی رهیافت امام خمینی، به عنوان مجدّد بزرگ و معمار دولت اسلامی، در قبال تأسیس دولت اخلاقی و همچنین غایت نظم سیاسی مطلوب و عناصر و کارویژه های آن مهمترین دغدغه هایی است که این نوشتار درصدد تبیین آن است و تلاش می کند تا با تکیه بر اندیشة سیاسی امام، پاسخ آنها را بیابد.
دانش اخلاق، دانشی دستوری و هنجاری[2] است که به تعیین و ارزیابی هنجارهای رفتاری پرداخته و برای کسب فضایل و دفع رذایل توصیه هایی را ارائه می کند. در متون اخلاقی از دو واژه بهره گرفته شده است: یکی« larom » که به صفات و ملکات راسخ در نفس که منشأ کنش انسانی است، اطلاق می گردد و
دیگری« scihtE » که در حکمت عملی و مطالعة سلوک و رفتار انسانی مورد توجه قرار می گیرد. اگرچه این دو مفهوم چنان در هم تنیده اند که گاهی تمییز میان آن دو به سختی صورت می گیرد، درعین حال آنچه در ملاحظات این نوشتار قرار دارد، معنای دوم است. بنابراین، موضوع دانش اخلاق، فعل و سلوک عملی انسان است و به تعبیر سن توماس داکن، «اخلاق قاعدة رفتار انسانی است». مقصود از رفتار انسانی، کاری است که انسان عاقل به فرمان عقل و برای رسیدن به هدفی که عقل دارد، آزادانه انجام می دهد؛ بنابراین کاری می تواند موضوع اخلاق قرار گیرد که به آزادی انجام گرفته باشد. اعمال غیرارادی، غریزی و اجباری، صفت اخلاقی را ندارد [کاتوزیان 346 :1377[. شهید مطهری، اخلاق را استعدادی نهفته در وجود انسان می داند که وی را به کمال لایق خود می رساند. این مهمترین غایتی است که انبیا بدان مبعوث شده اند؛ یعنی تتمیم و تکمیل خلقهای فاضل و صفات اخلقی «انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق» [مطهری 307-306 :1370[ ایشان، ویژگیهای فعل اخلاقی را چنین برمی شمارد: فعلی که غایت آن غیر باشد به شرط آنکه اختیاری و اکتسابی باشد؛ قابل ستایش و تحسین باشد و وجدان بشری برای آن ارزش قائل باشد، آن هم با ارزشهای مادی متفاوت باشد[3]. در مقابل
رویکرد فوق که مبتنی بر اخلاق دینی و نظریة امر الهی است، در اخلاق غیر دینی[4] مرجعیت و وثاقت هیچ منبعی جز عقل خود بنیاد بشر، مرجع ارزشگذاری اخلاقی نیست؛ بنابراین برای شناسایی و فهم حقیقت غایی اخلاق و خیر و خوب واقعی، فقط از عقل بشری، می باید بهره گرفت. به هر روی، در فلسفة اخلاق، آنچه مورد توافق اغلب مکاتب و رویکردهای اخلاقی است، تبعیت از اصول، فضایل، خیرات و نیکیهایی است که سعادت و کمال انسانی را در پی دارد. موضوع دیگری که مورد توجه بسیاری از صاحبنظران بوده است، رابطة میان اخلاق و سیاست می باشد. آنان اغلب، هدف از دولت یا جامعة سیاسی را تعریف و ایجاد زندگی خوب برای یک جامعه می دانند، هرچند در مورد ماهیت زندگی خوب و خیر و سعادت توافق نظر وجود ندارد. منشأ این اختلاف را باید در جهان بینی و مبانی فلسفی افراد جستجو کرد. علامه طباطبایی می گوید: هر نظام اخلاقی اولاً، مبتنی بر جهان بینی در آن نظام [است] و اختلاف دربارة نظریه های اخلاقی، از اختلاف در جهان بینی سرچشمه می گیرد... ثانیاً، مبتنی است بر انسان شناسی فلسفی در آن نظام، دیدگاهها و انظار مردم در تعیین و تشخیص حق و باطل، خوب و بد، حسن و قبح... ر]317 :1370[. همان گونه که اشاره شد،
پرسش اساسی این نوشتار از «نظم سیاسی مطلوب» است. پاسخ به این پرسش مستلزم فهم رابطة میان اخلاق و سیاست است. بسیاری از اندیشمندان، بویژه در میان مسلمانان، بر این اعتقادند که کسب فضایل اخلاقی و رسیدن به سعادت بشری، بدون اجتماع میسر نمی شود. از همین جاست که سیاست مدن و علم مدنی، پیوند سیاست و اخلاق را تجویز می نماید. بدین ترتیب کسانی که از رابطة اخلاق و سیاست سخن می گویند، در پی بنیان نهادن نظم سیاسی ای هستند که فعل سیاسی در آن، با تکیه بر ارزشها و فضیلتهای اخلاقی، محیط اجتماع را برای رسیدن انسان به سعادت آماده می سازد. اجتماعی که در آن عدالت، آزادی، اجتناب از ظلم و فساد، معنا دادن به حیات انسانها و رعایت حقوق مردم، از امور مطلوب و خیر در سیاست به شمار می آیند. در کتاب اخلاق و سیاست در تعریف فعل سیاسی آمده است: فعل سیاسی، عبارت است از هر نوع عملی که به نحوی با مقولاتی مانند کاربرد قدرت، نفوذ، اقتدار در جهت تغییر رفتار و یا تأثیرگذاری بر کنش افراد، تأسیسات و اجتماعات در جامعه سروکار دارد... به طور کلی هر عملی که به نوعی با اداره و نظم عمومی جامعه و روابط اجزای آن مربوط بشود در محدودة فعل سیاسی
قرار می گیرد [کاظمی 63 :1376[. بدین ترتیب، ایجاد نظم سیاسی مطلوب، برقراری روابط عادلانه و امکان سعادت و بهروزی انسان در حیات اجتماعی، مستلزم وجود نهاد دولت بر مبنای ارزشهای اخلاقی می باشد؛ بنابراین مراد از دولت اخلاقی، حکومتی است که با هدف وصول انسان به سعادت، پیوند عمیقی میان فعل سیاسی و فعل اخلاقی خود برقرار سازد. به رغم تلاشهایی که برای دستیابی به یک نظریة عمومی از مفهوم دولت اخلاقی به انجام رسیده است، به دلیل مناقشه آمیز بودن این مفهوم و اختلافات فزاینده ای که در معنا و کاربرد آن وجود دارد، این امر چندان آسان نمی باشد. از این رو، در این نوشتار ضمن بررسی رویکردهای مختلف در باب دولت اخلاقی، به بازخوانی و بازسازی اندیشة سیاسی امام در این باره خواهیم پرداخت.
از زمانی که جوامع بشری دستخوش بحرانها و التهابات سیاسی شدند، این پرسش همواره ذهن اندیشمندان سیاسی را به خود مشغول ساخت که چگونه می توان جلوی خودکامگی حاکمان ستمگر را گرفت؟ برای ایجاد یک جامعة سعادتمند چه تدبیری باید اندیشید؟ آیا فضیلت مدنی و تعهد اخلاقی می تواند حافظ نظم اجتماعی و سیاسی باشد؟ و سرانجام آیا جمع میان اخلاق و قدرت، به عنوان دو نیروی همواره متضاد، ممکن است؟ تلاش برای پیوند دادن
حکومتها با فضایل اخلاقی، سابقه ای دیرپا در تأملات نظری حکما و اندیشمندان سیاسی داشته است. قراردادن دولت در یک محمل اخلاقی، مفهومی قدیمی است که در آثار و نوشته های پیشینیان، حتی پیش از یونان باستان تا به امروز قابل جستجو است.
آموزه های کنفوسیوس، با نفوذترین اندیشمندر چینی، برای رهایی جامعة چین از انحطاط اخلاقی سلاطین و ظلم و تعدی آنان، نمونه ای برجسته از توصیه به فضیلتهای اخلاقی در فلسفة سیاسی دوران باستان است. وی با وضع قواعد اخلاقی در سیاست مدن، به رابطة بین سلطان و رعیت پرداخت و اعلام داشت که هرگاه سلاطین و ملوک، این قواعد عالی را که بنیان قانونی مدنیت فاضله است، رعایت کنند، هر آینه اوضاع و احوال سراسر دولت ایشان تغییر خواهد یافت و تمام خلایق، تقوا و فضیلت پیشه خواهند کرد. تقوا و فضیلت پادشاهان، مانند باد است و طبیعت افراد مردم، مانند گیاهان چمن. البته گیاه در برابر وزش باد خم شده، سر تسلیم فرود می آورد [جان.بی.ناس 381 :1375[. نمونه های دیگری از تعالیم اخلاقی در شرق باستان را می توان در آیینهای اخلاقی بودایی در خاور دور و تعالیم اخلاقی زرتشت در میان ایرانیان مشاهده کرد. حضور دین در میان سلطنتهای ایرانی، از همان ابتدا،
پیوند میان دین و سیاست را در جامعة سیاسی ایران پدید آورد. با ظهور اسلام و تهاجم اعراب مسلمان به ایران، برای گسترش آیین جدید اسلام ژرفنای این پیوند بیشتر آشکار می شود. همان گونه که اشاره شد، اندیشیدن در باب رابطة میان اخلاق و سیاست، مورد توجه پیشینیان نیز بوده است، اما شاید بتوان گفت سخن گفتن در این باره به عنوان یک مسألة سیاسی که به شکل گیری یک منظومه فکری و چهارچوب نظری که بر اساس آن دولت خود را موظف به قراردادن در یک سامان اخلاقی می داند، محصول میراث فلسفة سیاسی یونان باستان است. افلاطون، از برجسته ترین نویسندگان و فیلسوفان یونان باستان است که آموزه های فلسفی اش آشکارا بر پایة یکتاپرستی، اخلاق، عدالت، خوبی و زیبایی ناشی از فطرت انسان قرار دارد. او در رسالة سیاست مهمترین هدف حکمران را سعادت و سلامت اخلاقی جامعه ذکر می کند و معتقد است که سعادت بشری به نحو چشمگیری با اخلاق بستگی دارد [گائتانا موسکا و گاستون بوتو 52-51 :1363[. به عقیدة افلاطون، وظیفه حکومت چیزی جز پروراندن فضایل اخلاقی بین شهروندان نیست. سپس از وجود فردی که صاحب علم و فضیلت است، یعنی فیلسوف شاه در رأس جامعة سیاسی و دولت آرمانی خود، یعنی مدینة فاضله سخن می گوید تا این وظیفه را
به انجام رساند. ارسطو، شاگرد افلاطون نیز به رغم انتقاداتی که به استاد خود داشت، دربارة سرشت و ماهیت دولت می گوید: هر دولتی، عبارت از نوعی جامعه است و هر جامعه ای، به این منظور که سودی به اعضای خود برساند تأسیس شده است... اگر غرض نهایی جامعه ها تحصیل خیر و صلاح باشد، غرض دولت یا جامعة سیاسی عبارت است از تحصیل بزرگترین خیرها در عالیترین صور آن برای اعضای جامعة سیاسی است [و.ت.جوتر 206 :1362[. ارسطو در کنار رسالة سیاست خود، چند رساله به نامهای اخلاق نیکوماخس، اخلاق اودم و اخلاق کبیر، در پیوند اخلاق و سیاست نگاشته است. وی مهمترین وظیفة دولت را «اصلاح عیوب اخلاقی شهروندان و تلقین فضایل نفسانی به آنها» می داند [و.ت.جوتر 222 :1362[. با گسترش مسیحیت و قرار گرفتن این آیین در شمار ادیان مجاز توسط کنستانتین امپراتور روم، این آیین، دین رسمی امپراتوری شد. بعد از رسمیت یافتن مسیحیت، کلیسا و دولت به خود حق می دادند در کارهای یکدیگر دخالت کنند. از این پس، اسباب مناقشات میان اربابان کلیسا و دولتمداران فراهم شد. این امر سبب شد تا دانایان مسیحی برای جلوگیری از بحرانهای ناشی از این تعارضات، اصول تازه ای در تنظیم رابطة دین و دولت وضع کنند. برخی از آنان با ایستادگی در
مقابل امپراتور روم، معتقد بودند که امپراتور، به عنوان یک مسیحی، وظایفی در برابر کلیسا دارد. از این پس دوران جدیدی در تاریخ اندیشة سیاسی آغاز گردید که به قرون وسطی شهرت یافت. ویژگی عمدة این دوران، سلطة بلامنازع کلیسار و تضعیف دولت امپراتوری بود. با وجود آنکه در آغاز، حکمرانان مسیحی به تأسی از آموزه های عیسی مسیح(ع) قدرت را متعلق به خدا و کوشش برای دستیابی به قدرت موقت دنیا را مذموم می شمردند، دیری نپایید که اقتدار دینی با قدرت سیاسی در هم آمیخت و سیاست در هاله ای از تقدس فرو رفت. آیین مسیحیت یک آیین اخلاقی بود و اربابان کلیسا، هدف مذهبی و غایی جامعه را سعات جاودانی و خوشبختی اخروی از مسیر اطاعت اوامر خداوند، می دانستند که خود نمایندة او بودند. با سلطة کلیسا بر دولت، دو پدیدة اخلاق و سیاست آن چنان درهم تنیده می شود که تفکیک آنها از یکدیگر عملی نیست [ کاظمی 106-105 :1376[. آگوستین قدیس، با طرح نظریة شهر خدا[5] که تا حد زیادی متأثر از آثار افلاطون می باشد، از دو نوع جامعة سیاسی سخن به میان می آورد؛ یکی شهر زمینی که آفریدة فکر انسان است و افراد این جهانی بر آن حکومت می رانند و شهری اهریمنی و نفرین شده است. دیگری، شهر خدا
که افراد آن از زندگی سعادت بارتر و اخلاقی تری برخوردارند. معیار و سنجة طبقه بندی چنین شهری، فضیلتهای اخلاقی است و عدالت از بالاترین درجة فضیلت برخوردار است که آن را از شهر شرک آمیز غیر خدایی ممتاز می کند [ویلیام تی. بلوم 276-275 :1373[.
شکوفایی عصر نوزایش[6] که با چیرگی عقل در تاریخ غرب همراه بود، دریافت جدیدی از کل هستی پدید آورد که گسستهای عمیقی با دریافتهای پیشین داشت. دوران جدید که عصر مدرنیته نامیده می شود، دو جنبة بنیانی دارد؛ یکی جنبة تخریبی، یعنی نفی حاکمیت کلیسا و دیگری، جنبة ترمیمی، یعنی قبول حاکمیت علم. در این میان، بیرون نهادن خدا از سیاست و معیشت، خودآیینی به جای خداآیینی و انزوای ایمان قرون وسطایی، خصلت برجستة این دوران گردید. از همین جا مطالعة مبانی نظم اجتماعی و علل نابسامانیها و فروپاشی جوامع سیاسی، موضوع اصلی مطالعات جامعه شناختی شد و به شکل گیری نظریات تازه ای در باب دولت اخلاقی گردید. مهمترین اندیشمند این دوره نیکولوماکیاولی بود که برای نجات جمهوریهای ایتالیا از آشفتگی و نابسامانی تلاش می کرد. اگرچه دربارة او قضاوتهای متفاوتی صورت می گیرد؛ نباید تردید داشت، که او علم سیاست را متحول ساخت. تجربة ماکیاول برایندی از مشکلات شخصی و اجتماعی وی بود. او کشور
خود را در یک نابسامانی عمیق دچار می دید. قدرت کلیسا در اثر ضعف و انحطاط اخلاقی روحانیان شدیداً تضعیف شده بود. طبیعی بود که از سنّتها عمیقاً بیزار شود، به جهان اخلاقی سفری اکتشافی کند و در نهایت معیار عمیقاً متفاوتی از فضیلت ارائه کند [ویلیام تی. بلوم 408-407 :1373[. تجربة جنگهای داخلی، بویژه جنگهای مذهبی، وی را بر آن داشت تا عدالت و نظم را صرفاً در بقا و دوام دولت تصور کند و نظر کسانی که برای دین و اصول مذهبی و یا حقوق طبیعی برای ماندگاری شهریار اولویت قائل بودند را مردود شمارد. بنابراین: ماکیاولیسم آن نوع از سیاست بود که کاملاً از ملاحظات دینی جدا شده بود و هرگونه روشی را که در حفظ دولت و قدرت آن مفید باشد، تأیید می کرد [اندرو وینسنت 113 :1371 دد[. بدین ترتیب، اندیشة مصلحت دولت برای توجیه فعل سیاسی شهریار، شکل می گیرد. ماکیاول بر خصلت اخلاقی فرمانروا، تأکید نمی کند؛ اما تلاش دارد تصویر که مردم از او دارند اخلاقی باشد. تأکید وی بر شهریار با فضیلت، سبب می شود که تصویر دوگانه ای از او در میان صاحبنظران به وجود آید. حال آنکه مراد ماکیاول از فضیلت «استعدادی است که شهریار را قادر می سازد تا از فرصتهای ایجاد شده در هر اوضاع
و احوال بهره گیری کند (ماکیاول به این فرصتها بخت و اقبال می گوید) و بر عناصر ناسازگار در هر شرایطی غلبه یابد» [ویلیام تی. بلوم 435-434 :1373[؛ بنابراین نزد وی معنای ضرورتاً اخلاقی از فضیلت اراده نمی شود چنان که دولت را منشأ فعل اخلاقی می داند، بدین معنا که اخلاق و فضیلتهای منبعث از آن، همان چیزی است که دولت تعیین می کند و سرپیچی و تخطی از اخلاق دولتی، مجازات در پی دارد. تا حدودی توماس هابز و ژان بُدن نیز چنین دغدغه ای را دنبال می کردند. رویکردهای سودانگارانه در میان اندیشمندان عصر روشنگری، نظیر «جرمی بنتام» نیز نوعی تبعیت از دولت ماکیاولی است. آنان، حفظ اصل قوة قهریه حکومتی را بدون توجه به انگیزه های اخلاقی، مدّنظر دارند، زیرا صیانت از حقها و ایجاد خوشبختی برای مردم، فضیلتی است که دولت همواره می بایست درصدد تحقق آن برآید. بنتام معتقد است کار حکومت این است که با تنبیه و تشویق، خوشبختی جامعه را بالا ببرد [هرسیون ش 53[. از نظر وی: فضیلت تنها به علت لذاتی که از کاربرد آن ناشی می شود، مطلوب است و رذیلت نیز تنها بدان علت نامطلوب است که موجب درد می شود. به همین گونه خیر اخلاقی تنها به علت گرایش آن به تأمین منافع جسمی خوب است و شر اخلاقی به
علت گرایش آن به ایجاد گزند جسمی بد است [مایکل ب.فاستر 1376 ج 2 ق دوم: 58[. بدین ترتیب، غایت اخلاقی دولت، سعادت مبتنی بر تکاپوی لذت مداوم می باشد. در مقابل رویکردهای سودانگارانه، نظریة وجدانی اخلاق از سوی امانوئل کانت ارائه شد. وی در کتاب نقد عقل عملی، اشاره دارد که چیزی فراسوی سود و لذت و سعادت برانگیزندة فعل اخلاقی است و آن چیز وجدان است. از نظر کانت محرک عمل انسان ناشی از دریافتهای محیطی نمی باشد، بلکه ملاک، قاعده ای پذیرفته شده در ذهن و درون ماست که به آن، وجدان می گویند. بدین ترتیب عمل انسان وقتی نیکوست که با قصد اخلاقی انجام شده باشد؛ یعنی عمل با وجدان اطاعت از قانون همراه باشد [کاظمی 127 :1376[. مفهوم دولت اخلاقی، بیش از همه در ادبیات سیاسی هگل به کار رفته است. دولت کامل در اندیشة سیاسی وی، آشکار به مفهوم اخلاقی دولت اشاره دارد. به رغم وجود دیدگاههای انتقادآمیز در آثار هگل نسبت به اندیشة دولت اخلاقی نزد یونانیان، برخی از شارحین آثار وی معتقدند که اندیشة زندگی اخلاقی که موضوع سومین بخش نظریة هگل دربارة دولت مدرن (دولت اخلاقی) است، چیزی جز همان اندیشة خیر که مبنای نظریة افلاطون دربارة اجتماع سیاسی را تشکیل می دهد، نیست. از نظر
وی، دولت نه صرفاً مجموعه ای از قوانین مستقل و مجزا از علایق عملی شهروندان و نه ساختار سیاسی مبین و نمایندة مجموع منافع و علایق موجود است، بلکه از لحاظ صوری، نهادی اخلاقی است که در قالب قوانین و ساختارهای سیاسی خود، متضمن علایق اخلاقی افراد است. هگل در طرح الگوی خانوادة ابتدایی که متضمن ارزشها و هنجارهای خاصی است، معتقد است که خانواده بر خلاف جامعة مدنی، پدیده ای قراردادی نیست و انسجام آن مبتنی بر عشق، اعتماد، تعاون و علاقه کل است؛ بنابراین دولت، وقتی اخلاقی است که از چنین الگویی متابعت کند [اندرو وینسنت 1371 بخش 4[. برای تبیین اندیشه های معاصر در باب خاستگاه اخلاقی دولت، باید به دو مکتب واقع گرایی[7] و آرمان گرایی[8] اشاره شود. نظریة واقع گرایی سیاسی، علاقه ای به رعایت اصول اخلاقی در حوزة سیاست ندارد، هرچند سعی دارد اقدامات خود را توجیه اخلاقی کند. مورگفتاو می گوید: اصول عام اخلاقی را نمی توان در شکل انتزاعی و عامشان در مورد اقدامات دولتها به کار بست، بلکه باید اصول مزبور را از صافی شرایط خاص زمانی و مکانی عبور داد. دولتهای ملی، در تعقیب منافع خویش، تحت حاکمیت نوعی اخلاق قرار دارند که متفاوت از اخلاق افراد در روابط شخصی شان است. مخلوط کردن اخلاق فردی با اخلاق دولت، به
معنای استقبال از فاجعة ملی است [هانس مورگفتاو: 164[. آنچه سبب شد که فلسفة واقع گرایی از پشتوانة قدرتمند فیلسوفان قرن حاضر برخوردار شود، درواقع واکنشی بود که از سوی آنان نسبت به سنت ایده آلیسم و اخلاق گرایی انتزاعی شکل گرفت. ایده آلیستها تلاش می کردند در سپهر ذهن خود به ترسیم مدینة فاضله ای مبادرت ورزند که اغلب آرزویی دست نایافتنی بود و سبب می شد که جوامع بشری در خیال چنین سپهری از پویش باز ایستاده و بسیاری از منابع خود را از کف دهند. آنان از فهم واقعیتها و درک فرصتها و موانع غافل می ماندند. ناکارآمدی رویکردهای ایده آلیستی و رشد علم و تکنولوژی که دارای خاستگاه بشری و متکی بر عقل خود بنیاد بود، شیفتگی به اندیشه های اخلاقی را دچار چالش ساخت. جان دیویی، معتقد است که آن دسته از هنجارهای اخلاقی که امروزه متداول است، محصول زمانی است که روشهای علمی وارد عرصة زندگی انسان نشده بود و تا زمانی که اخلاق در مقابل علم مقاومت کند، صرفاً صورت ضد علمی خواهد داشت [د15 :1337[.
جوهر اندیشه های سیاسی نزد متفکران مسلمان، مبتنی بر آموزه هایی است که از یک نظام منسجم دینی حاصل آید. آیین اسلام، مجموعه ای از تعالیم قدسی است که در کلام وحی قرآن ر
از طرف خداوند به پیامبر اکرم(ص) نازل گردیده است. در کنار قرآن به عنوان نص اول، سنت نبوی و سنت امامان در آموزه های شیعی به عنوان نص مفسر و سایر منابع نظیر عقل و اجماع به عنوان نصوص مقوم، بنیادهای اندیشة سیاسی در اسلام را تشکیل می دهد. به رغم اختلافات عمده ای که در آموزه های کلامی مذاهب گوناگون در میان مسلمانان وجود دارد، در بحث از دولت اخلاقی نزد آنان، نوعی قرابت فکری مشاهده می شود. این قرابت حاصل پیوند وثیقی است که میان دین و اخلاق وجود دارد؛ بنابراین برای شناسایی معیار فضیلت اخلاقی و مسیرهای دستیابی به کمال انسانی، باید به متون مقدس و آموزه های دینی مراجعه شود؛ حال آنکه اندیشه های غیردینی، عقل بشر را معیار سنجش خود قرار می دهند. دربارة مناسبات دین و اخلاق و انگاره هایی که در این باره وجود دارد، نظریات گوناگونی ارائه شده است که به رغم تفاوتهایی که میان آنها وجود دارد اما همگی از بن مایه های مشترکی برخوردارند. در سنت فکری مسلمانان، فرامین اخلاقی همان اوامر الهی می باشد که منشأ خوبیها، کمالات و فضایل اخلاقی است و نهی از بدیها و رذیل می کند. با مراجعه به آثار و نوشته های متفکران اسلامی، بخوبی برمی آید که معیار فضیلت اخلاقی و غایت کنشهای اخلاقی نزد آنان، فلاح و
رستگاری و وصول به مقام قرب الهی و خلیفة الهی است که حیات معنوی انسان را دربرمی گیرد و از جنس ایمان است «وَ اتقُوا اللهَ لَعَلکُم تُفْلِحونَ» [آل عمران: 130[ «إنّی جاعِلٌ فِی الارضِ خَلیفهً» [بقره: 30[. با تکیه بر همین بنیاد معرفتی است که پیوند اخلاق با سیاست نیز قابل درک می شود. چرا که این پیوند، برای ایجاد نظمی است که فراهم کننده اجتماع فاضله است، همان گونه که غزالی سیاست را وسیلة تربیت و هدایت مردم و رستگار کردن آنان می داند. قطب الدین شیرازی نیز، پس از آنکه به دو جهت الهی و شیطانی در انسان اشاره می کند، می گوید که جهت شیطانی، پست و مادی در اختلاط و مجاورت با محیط ناسالم، افراد پست و سیاستهای گمراه کننده و شیطانی حاصل می شود و بر جهات الهی که در فطرت انسانی است غلبه می یابد؛ بنابراین برای تقویت جهت الهی و رسیدن به فضیلتها و ارزشهای انسانی و اخلاقی، تأسیس دولتی با سیاست حکیمانه و فاضله ضروری است [یوسفی راد ش 17[. فارابی نیز با طرح مدینة فاضله برای عبور از جامعة تهی از فضیلتهای اخلاقی و بحران زده، که فیلسوف یا رئیس اول در رأس سلسله مراتب آن قرار می گیرد، معتقد است که سعادت عبارت از خیر مطلق است و هر
آنچه در راه رسیدن به این خیر سودمند می گردد، خود خیر می باشد؛ اما نه بالذات، بلکه به علت همیاری در تحقق خیر مطلق یا سعادت است که خیر چنین منزلتی می یابد [فارابی 144 :1358[. بدین ترتیب رئیس اول کسی است که دانای به سعادت انسان شده، شایستة هدایت جامعه به کمال مقصود می گردد. ابن مسکویه رازی نیز، اخلاق خود را بر شالوده ای منظم از فلسفة سیاسی بنیاد نهاده و کمال مطلوب اخلاقی و سعادت عمومی جامعه که غایت زندگی اخلاقی است را تنها از مجرای اجتماع مدنی میسر می دانست. در مجموع، سامان سیاست نزد اندیشمندان مسلمان را باید در دل اهداف اخلاقی جستجو کرد و خود به تنهایی هدف نمی باشد؛ بنابراین چنانچه در زیست سیاسی، رویکردهای ناسعادتمند مشاهده شود، چنین زیستی دچار بی سامانی گردیده است. علمای شیعه در تحلیل ماهیت دولت اخلاقی، از نظریة عمومی مورد قبول اکثر دانشمندان اسلامی تبعیت می کنند، اما در ضرورت و وجود دولت اخلاقی در عصر غیبت و مشروعیت چنین دولتی در این دوره، نظریات متفاوتی ارائه نموده اند. امام خمینی، از جمله علمای شیعه است که بر اساس آموزه های دینی و نوع قرائتی که از این آموزه ها دارد در امور سیاسی و اجتماعی درگیر شده و علمای دین را موظف به تأسیس حکومت اسلامی می داند.
از این رو، ایشان با طرح دولت ولایت فقیه، بدیلی برای نظم سیاسی گذشته که با گفتمان غیر دینی اداره می شد، ارائه
داد.
تأسیس جمهوری اسلامی در ایران، با هدف نوسازی جامعه بر اساس احکام شریعت، بر اندیشه های سیاسی معمار آن امام خمینی استوار بوده است. وی در رأس ترکیبی نیرومند که به طور عمده از میان شاگردان و پیروانش بودند، توانست حکومت اسلامی را جایگزین رژیم پیشین کند؛ حکومتی که بر اساس آرا و نظریات وی که با زبان و قلم شاگردانش تفسیر و ترویج می شد استقرار یافت. در این میان اندیشه های امام خمینی به عنوان بنیانگذار نظام اسلامی، بیشترین تأثیر را در ساختار و کنشهای نظام سیاسی داشته است و اساساً نظام جدید بر آرا و نظریا وی تکیه دارد. از سوی دیگر، انقلاب اسلامی در پاسخ به بحرانهای حاصل از نظام فلسفی و ارزشی و همچنین نظام مبادله و ساختارهای اجتماعی تمدن جدید، به آفرینش گفتمان آیینی تازه ای مبادرت ورزید که ارزشهای پیشین را به چالش انداخت. این گفتمان با وامگیری از مبانی اندیشه های سیاسی شیعی، به اصلاح و جایگزین کردن ارزشهای دینی پرداخت. و با تحول بنیادین در نظام ارزشی کشور، نظام فکری و فرهنگی خاصی که ملهم از ارزشهای متعالی اسلامی بود به صورت رسمی و گسترده ای از سوی دولت اسلامی مورد تبلیغ واقع شد.
به دلیل سرشت دینی و اخلاقی و تمایلات ایدئولوژیک دولت جدید، میان اهداف و منابع نهاد روحانیت با نظام سیاسی، نوعی تطابق و همنوایی ایجاد گردید و جایگاه ویژة روحانیون و حضور آنان در بخشهای مهمی از ساختمان حکومت را تسهیل بخشید. امام خمینی نیز، برای افزایش ظرفیت نظام سیاسی و دستیابی به حق شرعی و مشروعیت الهی، ضرورت حضور فعالتر روحانیون را در بخشهای مختلف ساختمان حکومت اعلام می دارد: ما تجربه کردیم و دیدیم که اشخاصی که در رأس واقع شدند و از روحانیون نبودند، در عین حالی که بعضیشان هم متدین بودند، از باب اینکه آن راهی که ما می خواستیم برویم... با سلیقة آنها موافق نبود... ما آن روز خیال می کردیم که در این قشرهای تحصیلکرده و متدین و صاحب افکار، افرادی هستند که بتوانند این مملکت را به آن جوری که خدا می خواهد، ببرند، آنطور اداره کنند. وقتی دیدیم که نه، ما اشتباه کردیم... [امام خمینی1378 2 ج 349 :16 ج 350[. بنابراین، رهبران نظام جدید که اغلب تحصیلکردگان حوزه های علمیه و مدارس دینی بودند، دست به دگرگونی در سطوح مختلف سیاسی، اجتماعی و اقتصادی زدند. آنان اغلب به غایات این دگرگونیها توجه داشتند و برای رسیدن به هدفهای فضیلت مدارانه، همت و تلاش خود را به کار
بستند. نخبگان مذهبی، پس از انقلاب با تکیه بر قرائت امام خمینی از آموزه های دینی، سخت دلمشغول پالایش اخلاقی جامعه بودند؛ جامعه ای که ارزشهای غربی، آن را دچار بحران هویت کرده بود. آنان با انتقاد از دستاوردهای تمدن غیر دینی غرب، نظم غیراخلاقی دولت پیشین را آماج حمله های خود ساختند و به تعبیر برخی صاحبنظران، سیاست اسلامی را که مسأله ای اخلاقی است، جایگزین الگوهای نوسازی کردند. دلمشغولی و دغدغة این سیاست، خود است و در جستجو برای یافتن هویتی اصیل که تنها در شکل کاملاً پالایش یافته اش می تواند سرچشمة اصلی سعادت اجتماعی باشد [نجم آبادی ش 362 :1[. امام خمینی بارها به کارکرد غیر اخلاقی دولت پهلوی و گسترش فسادهای اجتماعی و پیامدهای سوء آن اشاره نموده است: خرابیهای اخلاقی که در طول سلطنت این پدر و پسر [رضا شاه و محمدرضا پهلوی] درایران تحقق پیدا کرد و آن فسادهایی که در این مملکت پیدا شد و دامن به آن زدند به عنوان «ترقی»؛ به عنوان تعالی؛ به عنوان «تمدن بزرگ» اینها طولانی است تا اینکه ترمیم بشود. آنکه از همه چیز به کشور ما صدمه اش بیشتر بود این بود که نیروی انسانی ما را خراب کردند و نگذاشتند رشد بکند... [امام خمینی1378 2 ج 22 :8[. بدین ترتیب گام نخست
رویکرد معنادار امام خمینی در قبال دولت اخلاقی، نوسازی و تحول در انسان است که باید تربیت و تزکیه شود. از نظر وی «مهم تربیت است. علم تنها فایده ندارد، علم تنها مضر است» [ امام خمینی1378 2 ج 40 :14[. از این رو، از حوزویان و دانشگاهیان می خواهد که انسان متعهد تربیت کنند و تخصص و تعهد را باهم درآمیزند. وی در کتاب حکومت اسلامی به تشریح نظام اجتماعی و سیاسی اسلام می پردازد و معتقد است که ماهیت و کیفیت قوانین اسلام نشان از آن دارد که تکوین دولت و ادارة سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جامعه به این قوانین بستگی دارد؛ قوانینی که بر همة امور خصوصی و عمومی انسانها سایه افکنده و همة نیازهای بشری را پاسخ می دهد: «هیچ موضوع حیاتی نیست که اسلام تکلیفی برای آن مقرر نداشته و حکمی دربارة آن نداده باشد» [امام خمینی 6 :1377[. در رویکرد امام خمینی، تلاش استعمارگران برای غارت ثروت ملل جهان سوم و پیشرفت علمی و صنعتی آنان به تنهایی مشکلات اجتماعی را برطرف نمی سازد چرا که: آنها به کرة مریخ هم بروند، به کهکشانها هم بروند، باز از سعادت و فضایل اخلاقی و تعالی روانی عاجزند، و قادر نیستند مشکلات اجتماعی خود را حل کنند. چون حل مشکلات اجتماعی
و بدبختیهای آنها محتاج راه حلهای اعتقادی و اخلاقی است ... ثروت و قدرت مادی و تسخیر فضا، احتیاج به ایمان و اعتقاد و اخلاق اسلامی دارد تا تکمیل و متعادل شود و در خدمت انسان قرار گیرد [امام خمینی 14 :1377[. بدین ترتیب، حقیقت غایی در تأسیس دولت اخلاقی نزد امام خمینی آشکار می شود. نظم سیاسی مطلوب در منظومة فکری وی، نشان از یک جامعة همبسته ای دارد که بر اساس ایمان دینی مشترک استوار است. این نظام همواره ارزشهای خود را در درون شریعت جستجو می کند؛ بنابراین نقطة عزیمت اندیشة دولت اخلاقی نزد امام، رسالتی است که انبیای الهی در هدایت و کمال انسانی و رستگاری نوع بشر از مسیر عمل به فضیلتها و تعالیم اخلاقی بر عهده داشته اند [امام خمینی1378 2 ج 532 :7[. در این میان، چه انسانها به حکم سرنوشت خود و یک فرایند اجتماعی در درون دولتها رشد یابند و یا اینکه گفته شود، دولتها به طور ارادی محصول آدمیان برای رسیدن به غایات مورد نظرشان باشند، به هر روی در رویکرد امام خمینی، حکومت و سیاست، ابزاری در جهت تحقق احکام الهی و اجرای حدود الهی می باشد. از همین جا رویکرد غایت گرای امام در مقابل رویکرد ابزارگرای تجربه گرایان که اندیشة غالب در ساخت دولتهای
معاصر است، قرار می گیرد، در رویکرد اخیر، اخلاق وسیله ای برای حل بحرانهای اجتماعی و بقا و قوام جامعه می باشد؛ بنابراین تحصیل اخلاق از این جهت کارویژة دولت است که نظم اجتماعی را بر پا دارد و سرانجام سعادت و رفاه این جهانی، برای شهروندان فراهم سازد. از این رو، کاربست اخلاق از سوی آنان، صرفاً دارای کارکرد حل بی نظمی و بحرانهای اجتماعی می باشد. در نتیجه تحصیل اخلاق و سعادت در نزد اندیشمندان غرب کارویژة دولت است و دولت مکلف است که آن را در جامعه با عنوان قانون جاری سازد. حال آنکه امام خمینی تحصیل اخلاق و تجویز آن را، تکلیف دولت و نهادهای مدنی می داند؛ اگرچه سامان سیاسی، تکلیف ویژه ای در این باره برای دولت در نظر می گیرد. تفاوت دیگری که میان اندیشه های امام خمینی و تجربه گرایان وجود دارد، این است که در نزد امام وسایر دینداران، اخلاقی بودن و قواعد اخلاقی پیش از تأسیس دولت، وجود داشته است چرا که خداوند منشأ قوانین است حال آنکه برای تجربه گرایان، اخلاقی بودن دولت بعد از تأسیس دولت و نیاز به قواعد و قوانین ایجاد نظم اجتماعی، فراهم می آید. اما، وجه تمایز آرای سیاسی امام با سایر اندیشمندان مسلمان و علمای دین در دو نکته نهفته است. نخست، قرائت و تفسیری
که امام از متون دینی و شرایط متحول زمان دارا بود بدان اشاره بیشتری خواهد شد و مبانی رفتاری وی را تا حد زیادی متفاوت از سایرین می ساخت. دیگری مربوط به انگیزة مشارکت و حضور وی در عرصة سیاست بازمی گردد، چرا که ایشان برای تغییر معادلات سیاسی، برای رسیدن به نظم اخلاقی جدید، تلاش می کرد تا سرانجام دولت مطلوب خود را استقرار داد. حال آنکه علمای دین و اندیشمندان آرمان گرا به طور عمده به دنبال حل بحرانهای اخلاقی از طریق تصحیح رفتارهای ناهنجار و تجویز ارزشهای اخلاقی بوده اند و کمتر در تغییر نظم غیر اخلاقی موجود.
مراد از ساختار سیاسی، مجموعة نهادها و مراکزی است که نظام سیاسی را شکل می دهند. ساختار سیاسی، به مثابة یک کل به هم پیوسته از تمامی خصلتها و ویژگیهایی که به جامعه هویت می بخشند، متأثر است؛ بنابراین زمانی می توان از یک نظم اخلاقی در ساختار سیاسی سخن گفت که مجموعة نهادها و سازمانهای سیاسی درون آن برای سامان بخشیدن به اهداف و کارویژه های اخلاقی تجهیز شوند. در توصیف و تحلیل ساختار دولت اخلاقی، کشف عناصر و نهادهای اصلی، منابع مشروعیت و قلمروی مورد قبول اجرای کنشهای سیاسی، مورد تأکید قرار می گیرد. یکم: عناصر و نهادهای دولت اخلاقی: ولایت فقیه، اساس نظم
سیاسی در اندیشة امام خمینی است. با آغاز عصر غیبت: امر ولایت و سرپرستی امت به « فقیه عادل» راجع است و اوست که شایستة رهبری مسلمانان؛ چه، حاکم اسلامی باید متصف به «فقه» و «عدالت» باشد. پس اقامة حکومت و تشکیل دولت اسلامی بر فقیهان عادل، واجب کفایی است [امام خمینی3 ر14 :1378[. در اصل پنجم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران که بیان کنندة نهادها و مناسبات سیاسی است، آمده است: «در زمان غیبت حضرت ولی عصر(عج) در جمهوری اسلامی ایران، ولایت امر و امامت امت بر عهدة فقیه عادل و باتقوا، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبّر است» که همانا ولایت فقیه می باشد. از نظر امام خمینی: ولایت فقیه، ولایت بر امور است که نگذارد این امور از مجاری خودش بیرون برود... نظارت کند بر همة دستگاهها ]1378 ج 311 :10[. در رویکرد امام، تأکید بسیاری شده است که حکومت اسلامی، حکومت قانون الهی است و هیچ کس جز خداوند حاکم نیست و در حقیقت فقها تنها، مجری این قانون هستند ]34 - 33 :1377[. از این رو دو ویژگی برای ولایت فقیه بسیار حائز اهمیت است: زمامدار این حکومت، ناگزیر، باید دو صفت مهم را که اساس یک حکومت الهی است دارا باشد، و ممکن نیست یک
حکومت مبتنی برقانون تحقق یابد مگر آن که رهبر و زمامدار آن واجد این دو صفت باشد: 1( علم به قانون؛ 2( عدالت [امام خمینی3 ر12 :1378[. بدین سان نقش ویژة رهبری سیاسی حاکم اسلامی، بر نظام مند ساختن جامعة اسلامی بر بنیانهای دینی آشکار می گردد. ولایت فقیه از طریق تأثیرگذاری بر فرآیندهای دروندادی نظام (تقاضاها و حمایتها) و نیز فرایندهای بروندادی (تصمیمات سیاسی و سیاستگذاری) در سه سطح به هدایت نظام سیاسی مبادرت می ورزد: در تصمیم سازی؛ در اجرا؛ در حل بحرانها. سخن گفتن از حکومت اسلامی که در رأس آن مجتهدی برجسته قرار دارد و اهداف دینی را دنبال می کند، الزاماً ما را به جایگاه نهاد روحانیت در ساخت سیاسی رهنمون می سازد. همان گونه که پیشتر نیز گفته شد، پس از انقلاب، روحانیت بخشی از ساختار حکومت به شمار می آمد، هر چند دربارة رابطة روحانیت و دولت و استقلال این نهاد بحثهای فراوانی شده است [زهیری ش 5[. روحانیت، به عنوان مهمترین مدافعان انقلاب اسلامی که به آفرینش نظم جدید مبتنی بر ارزشهای دینی انجامید، تأثیر بسزایی بر اخلاقی کردن حیات سیاسی کشور بر جای گذاشته است و همین امر جایگاه ویژه ای را برای آنان در دولت اخلاقی فراهم می سازد. در یکی از رهنمودهای امام خمینی به روحانیت به این جایگاه اشاره
شده است: علمای اعلام و ائمة جماعات و خطبای محترم بر حجم ارشاد و رهنمودهای خود بیافزایند و قشرهای میلیونی مردم را متوجه طرق نگهبانی از اسلام و احکام مقدسه حراست از جمهوری اسلامی نمایند [امام خمینی1378 2 ج 388 :15[. در کنار نهاد ولایت فقیه رکن اساسی دولت اخلاقی و نهاد روحانیت، نهادهای دیگری که در تحقق اهداف و کارویژه ها و سامان بخشی نظم اخلاقی مورد نیاز بود، توسط امام، تأسیس شد. بدین ترتیب، نهادها و تأسیسات جدید با هدف بازگشت به راه حلهای اسلامی و به تعبیر دیگر، نوسازی اجتماعی در قالب اسلامی، از سوی نخبگان جمهوری اسلامی ایجاد شد؛ به طور مثال اصلاحات اقتصادی بر ارزشهای عدالت خواهانه و رسیدگی به محرومین و مستضعفین و فراهم ساختن عدالت اجتماعی استوار گشت. تأسیس نهادهایی نظیر جهاد سازندگی، کمیتة امداد و بنیاد مستضعفان در پاسخ به چنین رویکردی بود. تأسیس شورای نگهبان که بر عدم مغایرت قوانین با شریعت، نظارت می کند و همچنین مجمع تشخیص مصلحت نظام که برای حل معضلات نظام و از جمله تزاحم میان احکام شرع و مصلحت نظام ایجاد شد، به اصلاحات ساختاری و سیاست اسلامی کردن نهادهای پیشین انجامید، اما از همه مهمتر، باید به رویکرد فرهنگی نخبگان دینی اشاره کرد که ابتدا از طریق نهادینه کردن
آن در قانون اساسی آغاز گشت و سپس با تأسیس نهادها و ایجاد دفاتر و مراکزی جهت تبلیغ ارزشهای دینی، نظیر واحدهای تبلیغات، روابط عمومی، ارشاد و عقیدتی سیاسی ر ادامه یافت. از سوی دیگر، با افزودن پسوند اسلامی بر روی برخی نهادهای قدیمی نظیر مجلس شورای اسلامی، اهداف تازه ای برای آنان ترسیم شد. این رویکرد، با تغییر بنیادی در نظام آموزشی و واژگونی سیستم اسلام زدایی در بخشهای آموزش عالی پی گرفته شد. دوم: منابع مشروعیت دولت اخلاقی: نقطة تلاقی همة عالمان شیعی در مشروعیت بخشی و ارزش آفرینی برای کنشهای سیاسی اجتماعی، تمسک آنان به شریعت الهی که برآمده از متون مقدس و سیره و سنت معصومین(ع) و نیز منابع دیگری همچون عقل و اجماع می باشد. بر این اساس، شالودة نظم اخلاقی نزد آنان، بر شریعت اسلام طبق روایت و تفسیری که نزد علمای شیعه معتبر است قرار دارد. امام خمینی با اشاره به فقه شیعه، بنیان دولت اخلاقی را اینگونه معرفی می نماید: حکومت در نظر مجتهد واقعی فلسفة عملی تمامی فقه در تمامی زوایای زندگی بشریت است، حکومت نشان دهندة جنبة عملی فقه در برخورد با تمامی معضلات اجتماعی و سیاسی و نظامی و فرهنگی است، فقه، تئوری واقعی و کامل ادارة انسان از گهواره تا گور است [امام خمینی2 ر 1378 ج
289 :21[. نکتة اساسی در رهیافت امام خمینی که وی را از سایرین متمایز می سازد، نوع قرائتی از دین است که برای وی این امکان را فراهم ساخت تا بتواند دین را با ضرورتهای عصر جدید سازگار سازد. با توجه به اینکه نظامهای سیاسی برای بقای خود، پیوسته به تطبیق با تحولات پیرامونی و شرایط محیطی پرداخته، در پویشی دائمی به سر می برند، همزاد ساختن دین با مقتضیات زمان، اجتناب ناپذیر است. امام خمینی با درک این مسأله از دو متغیر تأثیرگذار بر فرایند متحول تاریخی، یعنی نقش عنصر زمان و مکان در اجتهاد، بهره گرفت ر و در پیوند میان اخلاق و مصلحت تجربة کارآمدی در سیاست به دست آورد. بدین ترتیب ایشان برای ادارة حکومت اسلامی به چیزی فراتر از تمسک به منابع معهود شرعی توجه پیدا کرد. وی معتقد است: ... همین جا است که اجتهاد مصطلح در حوزه ها کافی نمی باشد بلکه یک فرد اگر اعلم در علوم معهود حوزه ها هم باشد ولی نتواند مصلحت جامعه را تشخیص دهد و یا نتواند افراد صالح و مفید را از افراد ناصالح تشخیص دهد و به طور کلی در زمینة اجتماعی و سیاسی فاقد بینش صحیح و قدرت تصمیم گیری باشد، این فرد در مسائل اجتماعی و حکومتی مجتهد نیست و نمی تواند
زمام جامعه را به دست گیرد [امام خمینی2 ر 1378 ج 178-177 :21[. بدین سان در زمانی که اغلب عالمان دینی مشارکت جو، تنها به دولت گریزی و دولت ستیزی می اندیشیدند، امام خمینی، علاوه بر آن، در اندیشة دولت سازی به سر می برد. وی پس از طرح مباحث ولایت فقیه در نجف اواخر دهة چهل گامهای نخست در تأسیس دولت دینی را برداشت. دانش سیاسی امام با تأکید بر پیوند میان آموزه های دینی با سیاست، سبب شد برخی عنوان اسلام سیاسی یعنی اسلام به عنوان یک ایدئولوژی سیاسی را به کار برند که بر اساس تفسیر وی، هم مبنای فلسفی نظام و هم اصول رهنمودی تشکیلات سیاستگذاری را ارائه می کند. آموزة اصلی این دانش که به ولایت فقیه شهرت دارد، از لحاظ تئوریک بر نظریة امامت تشیع استوار است [رجایی 194 :1372[. رهیافت سیاسی امام خمینی و تفسیر وی از اسلام به عنوان ایدئولوژی نظام و راهنمای عمل انقلابی، از سوی پیروانش ترویج شد؛ به طور مثال موسوی خوئینی ها رهبر دانشجویان پیرو خط امام معتقد است: خط امام، یعنی تفسیر اسلام امام را که در زمینة سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ارائه کرده اند، برای مشکلات متنوعمان بپذیریم... من توصیه کرده ام که خط امام به عنوان یک واحد درسی در مؤسسات آموزشی کشور تدریس گردد [روزنامة
جمهوری اسلامی 1/10/1360[. به هر حال، مبانی و منابع مشروعیت دولت اخلاقی نزد امام خمینی، همواره بر نظریة امامت و ولایت شیعی استوار است، اما آنچه وی را از سایرین متمایز ساخت، گفتمان سیاسی ای بود که تحقق دولت آرمانی اندیشمندان و علمای دین را ممکن ساخت. سوم: مرزهای دولت اخلاقی: به رغم نظریات مختلفی که دربارة مرزهای دولت اخلاقی بویژه الگوی عینی آن؛ یعنی جمهوری اسلامی ایران وجود دارد نظریه های ملی گرایی، صدور انقلاب و امّ القرا با کمترین تأمل در اندیشه های سیاسی امام خمینی، تعابیر امت گرایانه قابل دریافت است، پس از انقلاب بسیاری از واکنشهای سیاسی در ایران از نمادهای دینی الهام گرفته است. اصل دعوت و صدور انقلاب، حفظ دارالاسلام و تحقق حکومت جهانی اسلام از مواردی است که در سیاست خارجی به کار گرفته شد. از سوی دیگر، چنان که در قانون اساسی نیز تجلی یافته است، مسلمانان به مثابة یک امت فرض شده اند که حکومت ایران باید در حفظ وحدت اسلام بکوشد و از مستضعف در مقابل مستکبر حمایت کند. همچنین حمایت از نهضتهای آزادیبخش، از اصول سیاست خارجی ایران است. بنابراین، مرزهای عقیدتی به جای مرزهای سرزمینی به کار گرفته شد و به تعبیر امام «جنگ ما جنگ عقیده است، و جغرافیا و مرز نمی شناسد. و ما
باید در جنگ اعتقادی مان بسیج بزرگ سربازان اسلام را در جهان به راه اندازیم» [امام خمینی2 ر 1378 ج 87 :21[. به طور کلی در یک ارزیابی دقیقتر از اهداف دولت اخلاقی، اعم از اهداف تربیتی و یا عدالت خواهانه، مخاطبان چنین پیامهایی نمی توانند مربوط به یک سرزمین خاص باشند، بلکه افراد بشری را شامل می شود.
هر نظام سیاسی برای ادامة حیات خود، همواره در پی به اجرا درآوردن مجموعه فعالیتهایی است که به نوبة خود، سازمان سیاسی را قادر به تدوین و اجرای خط مشی های خود می سازد. این فعالیتها، کارکردها و یا کارویژه ها[9]، چگونگی تأثیر واحدهای سیاسی بر فرایندهای سیاسی را توضیح می دهد. شاید اصلی ترین کارویژه، نزد اغلب دولتها و یا نظامهای سیاسی، محدود ساختن امیال و خواسته های بی حد و حصر انسان و وضع قواعد و مقرراتی بر این خواسته هاست. نظم اجتماعی ای که از این طریق حاصل می شود، خود محصول مکانیسمهای پیچیده ای است که نظام سیاسی از طریق آن به توزیع ارزشهای ایجاد همبستگی در جامعه می پردازد. از این رو، اهداف و غایاتی که دولتها برای نیل به آن تلاش می کنند، تبیین کننده و تعیین کنندة کارویژه های آن می باشد. دولت اخلاقی در رویکرد امام، هدف و مقصدی اخروی داشت و آن وصول به قرب الهی است. بر خلاف کسانی که
غایت دولت را پاسخگویی به مطالبات دنیوی انسانها دانسته و تنها تلاش دارند که ارزشهای اخلاقی را در محدودسازی و کنترل انسان در جامعه جستجو کنند. امام خمینی به هدایت انسان و سامان اخروی او می اندیشد و از این رو، ایشان تقلیل مطالبات معنوی را به خواسته های مادی برنمی تابید. هر کدام از نظامهای سیاسی، اجرای کارویژه های خاصی را بر عهده دارند و هر چقدر ظرفیت و توانایی شان برای تحقق این کارویژه ها افزایش یابد، امکان بیشتری برای دستیابی به اهداف خود را خواهند یافت. بر این اساس، امام خمینی ارزشهای اخلاقی را منحصراً در دولت جستجو نکرد و آن را به سطوح دیگر؛ یعنی مردم و نهادهای مدنی نیز تسری داد. در عین حال، برای ایجاد چنین جامعة فاضله ای، نقطة عزیمت، دولت فضیلت محور است که می تواند ترویج کنندة فضایل و از بین برندة رذایل باشد؛ از این روست که در عمل و دانش سیاسی مسلمانان، پیوند اخلاق و سیاست، پیوندی ناگسستنی است. این دولت، به تعبیری، همان دولت هادی است که وظیفة اصلی اش هدایت انسانها می باشد [لک زایی ش 12[. بی شک، نمی توان ادعا کرد که این نوشتار به همة کارویژه ها و تواناییهای دولت اخلاقی پرداخته است، اما شاید بتوان گفت که این موارد از اهمیت بیشتری برخوردارند: 1 دفاع از شریعت و ترویج
آن: زیربنای همة مباحث مربوط به حکومت، شریعت الهی است که تبیین کنندة خیر و خوبی مطلق و مقدم بر جامعه و دولت می باشد، دفاع از شریعت و اجرای آن، اساسی ترین کارویژة دولت اخلاقی به شمار می رود. تردیدی نیست که حوزه های علمیه و علمای متعهد در طول تاریخ اسلام و تشیع مهمترین پایگاه محکم اسلام در برابر حملات و انحرافات و کجرویها بوده اند. علمای بزرگ اسلام در همة عمر خود تلاش نموده اند تا مسائل حلال و حرام الهی را بدون دخل و تصرف ترویج نمایند [امام خمینی2 ر 1378 ج 274 :21[. این کارویژه، نشان دهندة فلسفة وجودی روحانیت است؛ چنان که ستیز آنان با رژیم پیشین نیز به دلیل رفتار ضد شرعی و تهدید مبانی دینی حکومت بود. آنان بر خلاف سایر ادیان و مذاهب، بر این اعتقادند که شریعت اسلام علاوه بر تأمین وسائل سعادت و رستگاری پیروان خود، تنظیم زیست مادی آنها را نیز بر عهده دارد. این امر، سبب شده است که روحانیون به عنوان حاملان، مفسّران و مروجان دین با تأسیس دولت مبتنی بر نظم اخلاقی، نسبت به امور دنیوی و سیاسی و انطباق آن با شریعت از خود رغبت بیشتری نشان دهند. در رویکرد امام، وظیفة اصلی حکومت در جامعه، اجرای شریعت الهی است. از آنجا که خداوند
حاکم مطلق است و حقوق و تکالیف انسانها را معین و ابلاغ کرده است؛ بنابراین در اسلام، قانون پیش از شکل گیری دولت می باشد و دولت تنها هدفش حفظ و اجرای قانون شریعت است. اگر نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران به دست دشمنان ما ساقط شود بهتر از آن است که ما به گونه ای رفتار کنیم که اسلام لکه دار شود، ما باید نگه دار اصل اسلام و اصل شریعت باشیم، نه به بهانة حفظ نظام، شریعت و احکام دین را نادیده بگیریم و احیاناً زیر پا بگذاریم. بی شک، منظور امام خمینی از تبلیغ و ترویج دین، اشاره به تکلیفی است که بر دوش همة پیروان و مکلفان قرار دارد؛ اما تربیت یک اجتماع و اجرای برخی احکام شریعت بر عهدة دولت می باشد که به دلیل داشتن ظرفیتهای لازم برای جاری ساختن احکام شریعت و پاس داشت آن، بیش از دیگران در ایجاد فضایل و طرد رذایل رسالت دارد. و این همان جامعه پذیری سیاسی است که از وظایف دولت به شمار می آید و در طی آن افراد و گروههای اجتماعی با قواعد، ارزشها و اصول اخلاقی و فرهنگی جامعه خود و نظام سیاسی حاکم، آشنا می شوند این چنین دولتهایی را، دولت ارشادی می نامند. 2 انسان سازی و معنابخشی به حیات انسانها: مناسبات پیچیدة اجتماعی،
ضرورت ایجاد نظمی که در آن حیات بشری تداوم یابد، زندگی دارای معنا شود و سرانجام سعادت و بهروزی انسان را فراهم آورد، آشکار می سازد. ایجاد چنین نظمی از کارویژه های دولت است. امام خمینی می گوید: نوع انسان در دنیا با معاونت و معاضدت بعضی با بعضی، زندگانی راحت می تواند بکند؛ زندگانی انفرادی برای هیچ کس میسور نیست، مگر آنکه از جامعة بشریت خارج شده به حیوانات وحشی ملحق گردد؛ و زندگانی اجتماعی چرخ بزرگش بر اعتماد مردم به یکدیگر می چرخد، که اگر خدای نخواسته اعتماد از بین الانسان برداشته شود، ممکن نیست بتوانند با راحتی زندگانی کنند؛ و پایة بزرگ اعتماد بر امانت و ترک خیانت گذاشته شده است [امام خمینی476 :1378 1 د]. سپس، امام از ولایت امیرالمؤمنین به عنوان امانت حق یاد می کند که مورد غضب واقع شد و در آن خیانت شد؛ بنابراین با زوال اعتماد، که پایة مشروعیت دولتها را فراهم می سازد، سامان اجتماعی نیز به خطر می افتد. از این رو دولت هادی و فضیلت محور امام خمینی، برای رسیدن به چنین سامانی، تربیت اخلاقی انسان را مورد تأکید قرار می دهد. اگر برای هر دولتی برنامه ای است، برنامة رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم ررا می شود گفت همان سوره ای که در اول وارد شده
است، آن برنامة رسول خداست: «بسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم اقرَأ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذی خَلق ... عَلَّمَ الانْسانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ» [علق: 1، 5 د] تمام انبیا موضوع بحثشان، موضوع تربیتشان، موضوع علمشان انسان است. آمده اند انسان را تربیت کنند. آمده اند این موجود طبیعی را از مرتبة طبیعت به مرتبة عالی مافوق الطبیعه،
ما فوق الجبروت برسانند ]1378 ج 324 :8 د]. امام خمینی، همواره از مقصد نهایی انبیا و اولیای الهی که همانا انسان سازی و تهذیب نفس است، سخن به میان آورده است و مهمترین راهبرد خود را پیروی از رسالت انبیا می داند. بنابراین برای زدودن آثار شرک در جامعه و فراهم ساختن زمینه های تربیت الهی انسان: چاره نداریم جز اینکه دستگاههای حکومتی فاسد و فاسدکننده را از بین ببریم و هیأتهای حاکمة خائن و فاسد و ظالم و جائر را سرنگون کنیم ]26 :1377[. رهمچنین: به این دلیل که موظفیم شرایط اجتماعی مساعدی برای تربیت افراد مؤمن و با فضیلت فراهم سازیم و این شرایط، درست ضد شرایط حاکمیت طاغوت و قدرتهای نارواست ]7 :1377 د]. 3 برپایی عدالت اجتماعی: با نگاهی به تبارشناسی مفهوم عدالت اجتماعی، به جایگاه پراهمیت آن در میان اندیشمندان سیاسی از دوران باستان تاکنون، پی خواهیم برد. همین امر به فزونی مباحث در این باره و بیشماری تعاریف و پیچیدگی این مفهوم انجامیده است [قاضی زاده 1377 فصل 6 د]. رایجترین تعریف عدالت، عبارت است از: «اعطای حق به ذیحق یا عدم تجاوز به حق ذیحق [مطهری 16 :1403 د]. امام خمینی در کاربست این مفهوم در توصیف جامعة اسلامی می گوید: با جمهوری اسلامی سعادت، خیر، صلاح برای همة
ملت است. اگر احکام اسلام پیاده بشود، مستضعفین به حقوق خودشان می رسند؛ تمام اقشار ملت به حقوق حقة خودشان می رسند؛ ظلم و جور و ستم ریشه کن می شود. در جمهوری اسلامی زورگویی نیست، در جمهوری اسلامی ستم نیست، در جمهوری اسلامی آزادی است، استقلال است. همة اقشار ملت در جمهوری اسلامی باید در رفاه باشند. در جمهوری اسلامی برای فقرا فکر رفاه خواهد شد؛ مستمندان به حقوق خودشان می رسند. عدالت الهی... سایه می افکند ]1378 ج 525 : 6 د]. اجرای عدالت الهی، از اهداف اساسی حکومت اسلامی به شمار می رود. هدف مهمی که انبیا و اولیای الهی : می رفتند [به] دنبال حکومت برای اینکه از دست جائرین بگیرند... لکن نه از دست جائرین بگیرند که خودشان حاکم باشند، از دست جائرین می برند که عدالت الهی را اجرا بکنند، این کار، کار رانبیا بوده، عدالت الهی را می خواستند ایجاد کنند لله تعالی [امام خمینی1378 2 ج 448 :19 د]. در رویکرد امام خمینی، این کارویژه بر عهدة همة بخشها و نهادهای ساختار سیاسی است. همانگونه که اشاره شد، اساساً برای تحقق ارزشهای عدالت خواهانه که از اهداف انقلاب اسلامی به شمار می رود، نهادهایی نظیر بنیاد مستضعفان، کمیته امداد و جهاد سازندگی و ... تأسیس شدند. با توجه به اینکه گسترش عدالت از شئونات حکومت اسلامی
به شمار می آید، تمام عناصر و نهادهای ساختار و قوای سه گانه موظف به تحقق چنین کارویژه ای هستند. سرانجام، امام خمینی در پیوند میان کارویژة عدالت و سعادت بشری، غایت دولت اخلاقی را اینگونه ترسیم می نماید: انبیا نیامده اند حکومت درست کنند، حکومت را می خواهند چه کنند... بسط عدالت هم می دهند، عدالت اجتماعی هم به دست آنهاست، حکومت هم تأسیس می کنند، حکومتی که حکومت عادله باشد؛ لکن مقصد این نیست، اینها همه وسیله است که انسان برسد به یک مرتبة دیگری که برای آن انبیا آمده اند [تفسیر سورة حمد: 174 د]. 4 امر به معروف و نهی از منکر: دولتها، مهمترین منبع تدوین و اجرای تصمیمات برای جامعه خویشند. این تصمیمات، اعم از مادی و معنوی، به وسیلة دولت و در فرایند توزیع ارزشهای مورد قبول جامعة سیاسی، انتقال می یابند. اخذ سازوکارهای مناسب توسط دولت برای توزیع و تخصیص این ارزشها چه در حوزة سیاست و یا فرهنگ و یا اقتصاد و ... سبب افزایش تواناییهای آن دولت می گردد و از این طریق، فرایند جامعه پذیری سیاسی نیز تسهیل می یابد. امر به معروف و نهی از منکر، از مهمترین سازوکارهای دولت اخلاقی به شمار می آید. هر امری که عقل یا شرع آن را به نیکی و امر پسندیده بشناسد، معروف نامیده می شود و هر
آنچه ناپسند و مورد انزجار باشد، منکر گفته می شود. بدین ترتیب امر به معروف و نهی از منکر، دو پدیدة کنترل نظم اجتماعی و اخلاقی و ترویج کننده هنجارهای اجتماعی به شمار می آید که از طریق آن، جامعة انسانی در مسیر خیر و صلاح و سعادت اخروی قرار می گیرد. اهمیت این مسأله تا جایی است که شارع مقدس به هیچ روی مگر شرایط خاص ترک آن را جایز نمی داند و آن را در رتبة واجب کفایی قرار داده است. ما همه امروز وظیفه داریم. امر به معروف و نهی از منکر بر همة مسلمین واجب است. جلوگیری از منکرات بر همة مسلمین واجب است. سفارش به حق که امر به معروف است و نهی از منکر است بر همة مسلمین واجب است. شما و ما موظفیم که هم در تمام اموری که مربوط به دستگاههای اجرایی است امر به معروف کنیم ... [امام خمینی1378 2 ج 470 :13 د]. 5 کارویژة انسجام و همبستگی اجتماعی: دولت اخلاقی با برخورداری از تواناییهای نمادین، بویژه به کارگیری نمادهای دینی به برانگیختن حس همبستگی در جامعه کمک می نماید. در نظام روحانیت شیعه، به واسطة وجود مسألة تقلید، نوعی رابطة معنوی میان تودة مردم و رهبران مذهبی وجود دارد که پیوند وثیقی میان آنان فراهم می سازد
و از این طریق مبانی همبستگی اجتماعی بر پایة یک نظام ارزشی معین شکل می گیرد. این مسأله، موجب افزایش توانایی نظام سیاسی در بسیج توده ها و پویش آنها به سمت ارزشهای سیاسی اخلاقی است. در عین حال، اسباب حل منازعات سیاسی و از هم گسیختگی اجتماعی از طریق همیاری و همکاری آحاد جامعه و حمایت آنان از نظام سیاسی فراهم می سازد. در این باره امام خمینی تأکیدات بیشماری به عمل آورده است که با کمترین تتبع در آثار ایشان قابل دریافت است.
تأسیس دولت جمهوری اسلامی در ایران، به آفرینش گفتمان آیینی تازه ای منجر شد که با وامگیری از اندیشة سیاسی شیعی، به اصلاح و جایگزین کردن ارزشهای دینی در نظام سیاسی و اجتماعی کشور پرداخت. امام خمینی، بنیانگذار و معمار چنین تحولی بود. وی که سخت دلمشغول پالایش اخلاقی جامعه بود، با انتقاد از دستاوردهای تمدن غیر دینی غرب، نظم غیراخلاقی دولت پیشین را آماج حمله های خود ساخت و نظم مطلوب اخلاقی را جایگزین آن ساخت. نظم سیاسی مطلوب در منظومة فکری وی، نشان از یک جامعة همبسته دارد که بر اساس ایمان دینی مشترک استوار است. این نظام، همواره ارزشهای خود را در درون شریعت جستجو می کند. بنابراین، نقطة عزیمت اندیشة دولت اخلاقی نزد امام، رسالتی است که انبیای
الهی در هدایت و کمال انسانی و رستگاری نوع بشر از مسیر عمل به فضیلتها و تعالیم اخلاقی بر عهده داشتند. برای رسیدن به چنین منظوری، می بایست مجموعه ای از نهادها و سازمانهای سیاسی برای سامان بخشیدن به اهداف و کارویژه های اخلاقی تجهیز شوند. بدین ترتیب، در توصیف و تحلیل ساختار دولت اخلاقی، کشف عناصر و نهادهای اصلی، منابع مشروعیت و قلمروی مورد قبول کنشهای سیاسی، مورد تأکید قرار می گیرد. در این میان مهمترین عنصر ساختار دولت اخلاقی، ولایت فقیه است که اساس نظم سیاسی در اندیشة امام خمینی به شمار می رود. سایر عناصر و نهادها نیز، بر اساس اهداف و کارویژه های دولت، به سامان بخشی نظم اخلاقی یاری می رسانند. دفاع از شریعت، انسان سازی، برپایی عدالت اجتماعی و سایر کارویژه های دولت اخلاقی، مجموعة فعالیتهایی است که دولت برای رسیدن به غایات خود؛ یعنی تحصیل سعادت و بهروزی انسانها و سامان اخروی، به عمل می آورد. سؤالی که در آخر باقی می ماند، از نحوة تعامل مردم با دولت اخلاقی است و پرسش زمانی پیچیده تر می شود که حکومت در انجام افعال اخلاقی خود کوتاهی کند و مردم محق به عدم تبعیت شوند. چرا که مسألة اساسی در این است که مردم چگونه به این تشخیص برسند که دولت دیگر حامل فعل اخلاقی نیست؟ و اساساً مرجع
و منبع فهم مردم از فعل اخلاقی و تفسیر افعال دولت در کجاست؟
قرآن کریم. (1371). کلمات قصار (پندها و حکمتها). تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(س). امام خمینی، روح الله. (1377). ولایت فقیه (حکومت اسلامی). تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(س). . 1378( . 1(. شرح چهل حدیث. تهران: مؤسسة تنظیم و نشر آثار امام خمینی(س). . 1378( . 2(. صحیفة امام. تهران: مؤسسة تنظیم و نشر آثار امام خمینی(س). . 1378( . 3(. شؤون و اختیارات ولی فقیه. (ترجمة مبحث ولایت فقیه از کتاب البیع). ترجمة جعفر کیوانی. بازبینی و ویرایش مرتضی شفیعی شکیب. تهران: نشر کنگر. . . تفسیر سورة حمد. قم: انتشارات آزادی. . . کتاب البیع. قم: انتشارات اسماعیلیان. اندرو وینسنت. (1371). نظریه های دولت. ترجمة حسین بشیریه. تهران: نشر نی. جان دیوئی. (1337). بنیاد نو در فلسفه. ترجمة صالح ابوسعیدی. تهران: انتشارات فرانکلین. جان. بی. ناس. (1375). تاریخ جامع ادیان. ترجمة علی اصغر حکمت. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی. جمیز بیل و ویلیام راجرلوئیس. (1372). مصدق، نفت، ناسیونالیسم ایرانی. ترجمة عبدالرضا هوشنگ مهدوی و کاوه بیات. تهران: نشر گفتار. رجایی، فرهنگ. مصدق، نفت، ناسیونالیسم ایرانی. «اسلام و ناسیونالیسم و عصر مصدق». زهیری، علی رضا. فصلنامة علوم سیاسی. «امام خمینی، روحانیت و نظام سیاسی».
طباطبایی، سیدمحمد حسین. (1370). اصول فلسفه و روش رئالیسم. تهران: انتشارات صدرا. فارابی، ابونصر محمد. (1358). سیاست مدنیه. ترجمة سیدجعفر سجادی. تهران: انجمن فلسفة ایران. قاضی زاده، کاظم. (1377). اندیشه های فقهی سیاسی امام خمینی. تهران: مرکز تحقیقات استراتژیک. کاتوزیان، ناصر. (1377). مبانی حقوق عمومی. تهران: نشر دادگستر. کاظمی، علی اصغر. (1376). اخلاق و سیاست، اندیشة سیاسی در عرصة عمل. تهران: انتشارات قومس. گائتاناموسکا و گاستون بوتو. (1363). تاریخ عقاید و مکتبهای سیاسی. ترجمة حسین شهیدزاده. تهران: انتشارات مروارید. لک زایی، نجف. فصلنامة علوم سیاسی. «هدایت دینی و دولت هادی». مایکل ب. فاستر. (1376). خداوندان اندیشة سیاسی. ترجمة جواد شیخ الاسلامی. تهران. مطهری، مرتضی. (1370). فلسفة اخلاق. تهران و قم: انتشارات صدرا. ر . . )1403 ق.). بررسی اجمالی مبانی اقتصاد اسلامی. تهران: انتشارات حکمت. نجم آبادی، افسانه. پژوهشنامة متین. «بازگشت به اسلام از مدرنیسم به نظم اخلاق». ترجمة عباس کشاورز شکری. هانس مورگفتاو. سیاست میان ملت ها. ترجمة حمیرا مشیرزاده. تهران. هریسون، راس. مجله کیان. «حکومت و اخلاق». ترجمة محمد راسخ. و. ت. جونز. (1362). خداوندان اندیشة سیاسی. ترجمة علی رامین. تهران: انتشارات امیرکبیر. ویلیام تی. بلوم. (1373). نظریه های نظام سیاسی. ترجمة احمد تدین. تهران: نشر آران. یوسفی راد، مرتضی. فصلنامة علوم سیاسی. «انسان مدنی در اندیشة قطب الدین شیرازی». ___________________________________________ 1 . محقق و استاد حوزه.
[2]. ر evitamron 1 . برای آشنایی با دیدگاه شهید مطهری دربارة فعل اخلاقی به دو کتاب وی، رفلسفة اخلاق و تعلیم و تربیت در اسلام مراجعه شود. [4[. raluces [5[ . doG fo ytiC [6[. ecnassianeR [7[ . msilaeR [8[ . msilaedI [9] . snoitcnuf
فصلنامه حکومت اسلامى، شماره 12 مهریزی، مهدی انسان ها بنا بر فطرت خود, قلمروهایی را محدوده خصوصیِ خویش می دانند و در آن پناه می گیرند. در این پناه گاه امنِ خصوصی است که زندگی و حیات برای آنان میسور می شود و (انسانیت) معنا و مفهوم می یابد: شخصیت و آبرو, ناموس, خانه و محل کار و اموال از آن جمله اند. ورودِ خود سرانه و بی ضابطه به این قلعه مقدس در حکمِ کشتن افراد و فرو ریختنِ دیوار انسانیت آنان است. اسلام که زیر بنایِ هر نوع تربیت و سازندگی را (انسان) می داند به کرامت و حرمت آدمیان اهمیت فراوان داده و حریم خصوصیِ افراد را با وسواس و باریک بینیِ فراوان پاس داشته است. در آیات قرآنی و نیز احادیث معصومان(ع) و هم چنین در سخنان پیشوایان دینی توصیه های فراوانی است که آدمیان را از ورود به حریم خصوصی افراد اکیداً باز داشته است. از همین رو است که یکی از شاخصه های مهم (رهبر دینی) اصرار او بر امن بودنِ حریم خصوصی افراد است. با همین ملاک و شاخصه است که می توان میزانِ اسلامیِ بودنِ یک پیشوا را سنجید. امام خمینی(ره) که توانست
در تمامی عرصه ها با معیارهای اسلامی مشی کند در این وادی نیز با قوّت و در حساسیّتِ مثال زدنی وارد شد و حریم خصوصی مردم را پیامبرانه پاس داری کرد و همه مسئولان را به رعایت آن فرمان داد. در این مقال برآنیم تا نگرگاه ایشان را در این خصوص بررسی کنیم و با معیارهای اسلامی تطبیق دهیم. حضرت امام خمینی در تاریخ 24/9/1361 یعنی پس از گذشت نزدیک به چهار سال از پیروزی انقلاب اسلامی, فرمان هشت ماده ای خطاب به قوه قضائیه و تمام ارگان های اجرایی در مورد اسلامی شدن قوانین و عملکردها بدین شرح صادر کردند بسم اللّه الرحمن الرحیم در تعقیب تذکر به لزوم اسلامی نمودن تمام ارگان های دولتی بویژه دستگاه های قضائی و لزوم جانشین نمودن احکام اللّه در نظام جمهوری اسلامی به جای احکام طاغوتی رژیم جبار سابق لازم است تذکراتی به جمیع متصدیان امور داده شود. امید است ان شاء اللّه تعالی با تسریع در عمل, این تذکرات را مورد توجه قرار دهند. 1 تهیه قوانین شرعیه و تصویب و ابلاغ آن ها با دقت لازم و سرعت انجام گیرد و قوانین مربوط به مسائل قضائی که مورد ابتلای عموم است و از اهمیت بیشتری برخوردار است در رأس سایر
مصوبات قرار گیرد که کار قوه قضائیه به تأخیر یا تعطیل نکشد و حقوق مردم ضایع نشود, و ابلاغ و اجرای آن نیز در رأس مسائل دیگر قرار گیرد. 2 رسیدگی به صلاحیت قضات و دادستان ها و دادگاه ها با سرعت و دقت عمل شود تا امور شرعی و الهی شده و حقوق مردم ضایع نگردد و به همین نحو رسیدگی به صلاحیت سایر کارمندان و متصدیان امور, با بی طرفی کامل بدون مسامحه و بدون اشکال تراشی های جاهلانه که گاهی از تندروها نقل می شود, صورت گیرد تا در حالی که اشخاص فاسد و مفسد تصفیه می شوند اشخاص مفید و مؤثر با اشکالات واهی کنار گذاشته نشوند. و میزان, حال فعلی اشخاص است با غمض عین از بعض لغزش هائی که در رژیم سابق داشته اند مگر آن که با قرائن صحیح معلوم شود که فعلاً نیز کارشکن و مفسدند. 3 آقایان قضات واجد شرایط اسلامی, چه در دادگستری و چه در دادگاه های انقلاب باید با استقلال و قدرت بدون ملاحظه از مقامی احکام اسلام را صادر کنند و در سراسر کشور بدون مسامحه و تعویق به کار پر اهمیت خود ادامه دهند و مأمورین ابلاغ و اجرا و دیگر مربوطین به این امر باید
از احکام آنان تبعیت نمایند تا ملت از صحت قضا و ابلاغ و اجرا و احضار احساس آرامش قضائی نمایند و احساس کنند که در سایه احکام عدل اسلامی جان و مال و حیثیت آنان در امان است. و عمل به عدل اسلامی مخصوص به قوه قضائیه و متعلقات آن نیست, که در سایر ارگان های نظام جمهوری اسلامی از مجلس و دولت و متعلقات آن و قوای نظامی و انتظامی و سپاه پاسداران و کمیته ها و بسیج و دیگر متصدیان امور نیز به طور جدی مطرح است و احدی حق ندارد با مردم رفتار غیر اسلامی داشته باشد. 4 هیچ کس حق ندارد کسی را بدون حکم قاضی که از روی موازین شرعیه باید باشد توقیف کند یا احضار نماید, هر چند مدت توقیف کم باشد. توقیف یا احضار به عنف جرم است و موجب تعزیر شرعی است. 5 هیچ کس حق ندارد در مالِ کسی چه منقول و چه غیر منقول و در مورد حق کسی دخل و تصرف کند یا توقیف و مصادره نماید مگر به حکم حاکم شرع, آن هم پس از بررسی دقیق ثبوت حکم از نظر شرعی. 6 هیچ کس حق ندارد به خانه یا مغازه و یا محل کار شخصی کسی بدون
اذن صاحب آن ها وارد شود یا کسی را جلب کند یا به نام کشف جرم یا ارتکاب گناه تعقیب و مراقبت نماید و یا نسبت به فردی اهانت نموده و اعمال غیر انسانی اسلامی مرتکب شود, یا به تلفن یا نوار ضبط صوت دیگری به نام کشف جرم یا کشف مرکز گناه گوش کند و یا برای کشف گناه و جرم هر چند گناه بزرگ باشد, شنود بگذارد و یا دنبال اسرار مردم باشد و تجسس از گناهان غیر نماید یا اسراری که از غیر به او رسیده ولو برای یک نفر فاش کند. تمام این ها جرم و گناه است و بعضی از آن ها چون اشاعه فحشا و گناهان از کبائر بسیار بزرگ است و مرتکبین هر یک از امور فوق مجرم و مستحق تعزیر شرعی هستند و بعضی از آن ها موجب حد شرعی می باشد. 7 آن چه ذکر شد و ممنوع اعلام شد, در غیر مواردی است که در رابطه با توطئه ها و گروهک های مخالف اسلام و نظام جمهوری اسلامی است که در خانه های امن و تیمی برای براندازی نظام جمهوری اسلامی و ترور شخصیت های مجاهد و مردم بی گناه کوچه و بازار و برای نقشه های خراب کاری و
افساد فی الارض اجتماع می کنند و محارب خدا و رسول می باشند, که با آنان در هر نقطه که باشند و هم چنین در جمیع ارگان های دولتی و دستگاه های قضائی و دانشگاه ها و دانشکده ها و دیگر مراکز با قاطعیت و شدت عمل ولی با احتیاط کامل باید عمل شود, لکن تحت ضوابط شرعیه و موافق دستور دادستان ها و دادگاه ها, چرا که تعدی از حدود شرعیه حتی نسبت به آنان نیز جایز نیست, چنان چه مسامحه و سهل انگاری نیز نباید شود. و در عین حال مأمورین باید خارج از حدود مأموریت که آن هم منحصر است به محدوده سرکوبی آنان حسب ضوابط مقرره و جهات شرعیه, عملی انجام ندهند. و مؤکداً تذکر داده می شود که اگر برای کشف خانه های تیمی و مراکز جاسوسی و افساد علیه نظام جمهوری اسلامی از روی خطا و اشتباه به منزل شخصی یا محل کار کسی وارد شدند و در آن جا با آلت لهو یا آلات قمار و فحشا و س ایر جهات انحرافی مثل مواد مخدره برخورد کردند حق ندارند آن را پیش دیگران افشا کنند, چرا که اشاعه فحشا از بزرگ ترین گناهان کبیره است و هیچ کس حق ندارد هتک حرمت مسلمان
و تعدی از ضوابط شرعیه نماید. فقط باید به وظیفه نهی از منکر به نحوی که در اسلام مقرر است عمل نمایند و حق جلب یا بازداشت یا ضرب و شتم صاحبان خانه و ساکنان آن را ندارند و تعدی از حدود الهی ظلم است و موجب تعزیر و گاهی تقاص می باشد. و اما کسانی که معلوم شود شغل آنان جمع مواد مخدره و پخش بین مردم است, در حکم مفسد فی الارض و مصداق ساعی در ارض برای فساد و هلاک حرث و نسل است و باید علاوه بر ضبط آن چه از این قبیل موجود است آنان را به مقامات قضائی معرفی کنند. و هم چنین هیچ یک از قضات حق ندارند ابتدائاً حکمی صادر نمایند که به وسیله آن مأموران اجرا اجازه داشته باشند به منازل یا محل های کار افراد وارد شوند که نه خانه امن و تیمی است و نه محل توطئه های دیگر علیه نظام جمهوری اسلامی, که صادر کننده و اجرا کننده چنین حکمی مورد تعقیب قانونی و شرعی است. 8 جناب حجت الاسلام آقای موسوی اردبیلی رئیس دیوان عالی کشور و جناب آقای نخست وزیر موظفند شرعاً از امور مذکوره با سرعت و قاطعیت جلوگیری نمایند و لازم است در سراسر
کشور, در مراکز استانداری ها و فرمانداری ها و بخشداری ها هیأت هایی را که مورد اعتماد و وثوق می باشند انتخاب نمایند و به ملت ابلاغ شود که شکایات خود را در مورد تجاوز و تعدی مأمورین اجرا, چه نسبت به حقوق و اموال آنان سر می زند بدین هیأت ها ارجاع نمایند و هیأت های مذکور نتیجه را به آقایان تسلیم و آنان با ارجاع شکایات به مقامات مسئول و پیگیری آن متجاوزین را موافق با حدود و تعزیرات شرعی مجازات کنند. باید همه بدانیم که پس از استقرار حاکمیت اسلام و ثبات و قدرت نظام جمهوری اسلامی با تأیید و عنایات خداوند قادر کریم و توجه حضرت خاتم الاوصیا و بقیة اللّه ارواحنا لمقدمه الفداء و پشتیبانی بی نظیر ملت متعهد ارجمند از نظام و حکومت, قابل قبول و تحمل نیست که به اسم انقلاب و انقلابی بودن خدای نخواسته به کسی ظلم شود و کارهای خلاف مقررات الهی و اخلاق کریم اسلامی از اشخاص بی توجه به معنویات صادر شود. باید ملت از این پس که حال استقرار و سازندگی است احساس آرامش و امنیت نمایند و آسوده خاطر و مطمئن از همه جهات به کارهای خویش ادامه دهند و اسلام بزرگ و دولت اسلامی را
پشتیبان خود بدانند و قوه قضائیه را در دادخواهی ها و اجرای عدل و حدود اسلامی در خدمت خود ببینند و قوای نظامی و انتظامی و سپاه پاسداران و کمیته ها را موجب آسایش و امنیت خود و کشور خود بدانند. و این امور بر عهده همگان است و کاربستن آن موجب رضای خداوند و سعادت دنیا و آخرت می باشد و تخلف از آن موجب غضب خداوند قهّار و عذاب آخرت و تعقیب و جزای دنیوی است. از خداوند کریم خواهانم که همه ما را از لغزش ها و خطاها حفظ فرماید و جمهوری اسلامی را تأیی د فرموده و آن را به حکومت عالمی قائم آل محمد(ص) متصل فرماید1. (انه قریب مجیب) والسلام علی عباداللّه الصالحین روح اللّه الموسی الخمینی محتوای این فرمان هشت ماده ای را می توان به پنج حوزه تقسیم نمود: یک. تأکید بر تهیه قوانین شرعی, تصویب و ابلاغ آن ها (بند1(. دو. بررسی صلاحیت قُضات, دادستان ها, کارمندان و متصدیان امور به عنوان کارگزاران نظام اسلامی, با تأکید بر این که (میزان حال فعلی اشخاص است) (بند2(. سه. تأکید بر استقلال و قاطعیت قُضات واجد شرایط اسلامی در قضاوت و داوری به گونه ای که (ملت از صحت قضا و ابلاغ و اجرا
و احضار, احساس آرامش قضایی نمایند و احساس کنند که در سایه احکام عدل اسلامی جان و مال و حیثیت آنان در امان است (بند3(. چهار. تعیین حوزه دخالت کارگزاران و دولت اسلامی در زندگی خصوصی افراد (بندهای 4 تا7(. پنج. تعیین رئیس دیوان عالی کشور و نخست وزیر جهت جلوگیری از تخلفات و تشکیل ستادهای استانی در این راستا (بند8(. در این نوشتار, محور بحث و بررسی حوزه چهار یعنی بندهای چهار تا هفت می باشد که به میزان دخالت دولت در زندگی خصوصی بر می گردد. در این چهار بند مطالب زیر مطرح شده است: 1 احضار و توقیف افراد بدون حکم قاضی که براساس موازین شرعی است, جایز نمی باشد و تخلف از آن موجب تعزیر است. 2 تصرف در اموال منقول و غیر منقول بدون حکم حاکم شرعی که براساس موازین صادر گردیده, جایز نیست. 4 ورود به مغازه ها و محل کار و منازل افراد بدون اذن صاحب خانه برای جلب یا به نام کشف جرم و ارتکاب گناه, ممنوع است. 5 شنود تلفن, گوش دادن به نوار ضبط صوت دیگران به نام کشف جرم جایز نیست. 6 تجسس از گناهان غیر و دنبال اسرار مردم بودن جایز نمی باشد. 7 فاش ساختن اسرار مردم
جرم و گناه است. 8 تجسس در صورتی جایز است که برای کشف توطئه ها و مقابله با گروهک های مخالف نظام جمهوری اسلامی که قصد براندازی نظام و ترور شخصیت ها را دارند, قرار گیرد که کار آنان مصداق افساد فی الارض است. 9 در صورت جواز تجسس باید ضوابط شرعی رعایت گردد و یا دستور دادستان باشد چرا که تعدی از حدود شرعی نسبت به آنان نیز ناروا است. 10 اگر مأموران قضایی از روی خطا و اشتباه وارد منزل شخصی یا محل کار خصوصی شدند و با آلات لهو و قمار و فحشا و مواد مخدر برخورد کردند حق ندارند آن را پیش دیگران افشا کنند و هیچ کس حق ندارد هتک حرمت مسلمان نماید و از ضوابط شرعی تعدی کند و حق جلب آنان را نیز نداشته و تنها باید نهی از منکر کنند. 11 کسانی که شغل آنان گردآوری و توزیع مواد مخدر است, مصداق مفسد فی الارض قرار می گیرند و علاوه بر ضبط مواد باید آنان را به مقامات قضایی معرفی کرد. 12 قُضات حق ندارند ابتدا حکمی صادر کنند که مأموران اجازه ورود به منازل یا محل کار افراد را داشته باشند که نه خانه امن و تیمی است و نه محل
توطئه علیه نظام. حضرت امام از این پس تا آغاز سال 1362 به جد, پیگیر این مهم بوده و در پیام ها و بیانیه ها و با معرفی اعضای ستاد, آن را دنبال کرده اند. در این جا گزارشی از سیر این پیگیری به اجمال بیان می شود: همان طور که عرض کردم, رفتن و جاسوسی کردن و تجسس نمودن خلاف اسلام است. از طرفی تجاهر به فسق و خلاف شرع هم خلاف شرع است. البته توده های مردم هیچ گاه عمل خلافی انجام نمی دهند, ولی ممکن است دسته ای پیدا شوند و بخواهند سوء استفاده کنند. نه, سوء استفاده هم نباید بشود. احکام اسلام در تمام ابعادش باید عمل بشود. یعنی نه جاسوسی شود و تفتیش عقاید و نه کسی متجاهر به فسق شود. ما نباید ظلم کنیم, یعنی تفتیش نمائیم که در داخل خانه های مردم چه می گذرد, کسی هم حق ندارد عشرتکده درست کند و یا قمارخانه. در حکومت اسلامی با این گونه امور مبارزه می شود. ما می خواهیم احکام خدا جاری شود. آن طرفش هست, این طرفش هم هست. آن طرف که نباید با مردم بد رفتاری کرد, نباید داخل منازل مردم ریخت, مردم باید در خانه هایشان مطمئن باشند, در زندگی شان,
کسب و تجارتشان اطمینان داشته باشند. دولت اسلامی موظف است مردم را مطمئن نماید در همه چیز, در سرمایه هایشان, در کسب و کارشان. دولت حق ندارد به آن ها تعدی نماید و اگر کسی تعدی کرد تأدیب خواهد شد. و از آن طرف هم اگر کسانی که مخالف اسلام هستند بخواهند تجاهر به فسق نمایند, آن ها هم تأدیب خواهند شد.2 حضرت امام در تاریخ 4/10/1361 ستادی را جهت پیگیری فرمان هشت ماده تعیین می کنند: بسم اللّه الرحمن الرحیم حضرات آقایان حجج اسلام, آقایان موسوی اردبیلی رئیس دیوانعالی کشور, میرحسین موسوی نخست وزیر, امام کاشانی رئیس دیوان عدالت اداری, محقق رئیس بازرسی کل کشور, ناطق نوری وزیر کشور و آقازاده وزیر مشاور, با اکثریت آراء حق دارند متخلف یا متخلفین را پس از تشخیص عزل نمایند. توفیق آقایان را از خداوند متعال خواستارم. 3 روح اللّه الموسوی الخمینی در تاریخ 7/4/1362 اعضای ستاد با امام ملاقات داشته و ایشان سخنانی در تأکید مفاد همان پیام بیان می دارند بسم اللّه الرحمن الرحیم رسیدگی به امر متخلفین باید با کمال جدیت و قاطعیت عمل شود. من باید به آقایان عرض کنم که شما در این کاری که دارید انجام می دهید که رسیدگی به امر متخلفین هست, چه در
سطح دادستان ها و قضات و این ها و چه در سطح ادارات و وزارت خانه ها و این ها, یک امری است که الزام شرعی الآن دارد و با کمال جدیت و قاطعیت این باید عمل بشود. و ما نمی توانیم ببینیم که یک کشوری ادعای این بکند که ما جمهوری اسلامی هستیم و قاضی که آن قدر در شرع به او اهتمام شده است آن وقت یک شهر را به آتش بکشد و سکوت بکنیم. یا فرض کنید یک دادستانی در یک جائی کارهای خلاف شرع بیّن می کرده است, باز هم باید ما بنشینیم و سکوت بکنیم. از حالا به بعد اصلاً سکوت معنا ندارد. باید آقایان به طور جدی محکمه ای تشکیل بدهند برای رسیدگی به امر متخلفین, قضات متخلف و کسان دیگری که در هر جا هستند و متخلفند و متخلفین را بعد از این که معلوم شد که این آدم تخلف کرده و خلاف کرده است, باید آن هائی که مسئول هستند فوراً و غایت الامر در ظرف سه روز به جای آن ها کسی را بگذارند و اگر آن ها مسامحه در این امر کردند بی عذر, بخواهند این کار را نکنند, خود شما, خود آقایانی که, این هیأتی که برای این رسیدگی
است و چیز هستند, مجاز هستند که تعیین کنند, مستقلاً خودشان تعیین کنند و مسامحه در هیچ امری ابداً نباید بشود, چنان چه از آن طرف هم باید با کمال توجه به اطراف قضیه که کسی یک وقت خدای نخواسته مظلوم واقع نشود. لکن ما باید این بار ظلم را که الآن در سرتاسر کشور گاهی می شود به اشخاص, این بار را دیگر باید سبک کنیم و از بین ببریم و اگر چنان چه من الآن اعلام می کنم اگر چنان چه اشخاص به واسطه اغراض فاسده بخواهند جوسازی کنند و بخواهند تلفن از این طرف و آن طرف بکنند و این مطلب معلوم بشود, خود آن ها برخلاف موازین شرعی و مقابل اسلام می خواهند کار بکنند و من به ملت اعلام می کنم که هر کس که این کار را کرد, با او معامله فسق بکنند و در هیچ جائی از جاهائی که یک آدم عادل باید باشد, او را نپذیرند و اطلاع بدهند تا تأدیب بشوند آن ها. یک کاری که اسلام می خواهد بکند, یک کاری که برای مردم, می خواهد ظلم را از مردم بردارند, آن وقت یک کسی بگوید ما جوسازی می کنیم, یک کسی بگوید که ما این کار را نمی کنیم,
نباید بشود. این معنایش این است که کار اسلام نباید بشود و این اقلش این است که اعلا مرتبه فسق است و باید تعزیر بشود و بالاترش این است که ممکن است یک وقت چیزهای دیگر بشود. و کسی حق ندارد در سرتاسر کشور, هیچ قاضی شرعی حق ندارد که بدون جهت استعفا کند و بخواهد جوسازی کند. اگر جوسازی کند, معلوم می شود که خودش زیر سؤال است و باید خودش احضار بشود و اگر چنان چه واقعاً خودش را لایق نمی داند, باید اعتراف کند که من لایق نیستم و نمی خواهم بکنم و بعد از این که او را کنار گذاشتند, بلافاصله بعد از حداکثر سه روز, به جای او باید قاضی و دادستان و این طور چیزها تعیین بشود. در هر صورت, شما کاری را که دارید انجام می دهید و این هیأتی که برای این مسأله درست شده است و کاری می خواهند انجام بدهند, بر آن ها مسامحه جایز نیست و همان طوری که زیاده روی هم ان شاء اللّه نمی کنند و آن هم جایز نیست. هر دو طرف قضیه است و مسأله, مسأله مسامحه و شوخی نیست. اگر یک جایی مسامحه ما از کسی دیدیم, ما از او بازخواست خواهیم کرد و
اگر یک مقامی, هر کس باشد, بخواهد جوسازی بکند, بخواهد تخلف از این مسائل بکند, این تخلف از احکام اسلام است و اگر مقامی است که باید حیثیت عدالت در او معتبر است, خودش منعزل هست فی نفسه و اگر این در آن مقام هم حیثیت عدالت معتبر نیست باید دستگاه ها و دست اندرکارها او را کنار بگذارند و اگر نگذاشتند, این هیأت باز مجازند که آن ها را به جای آن ها قرار بدهند. در هر صورت مسأله, مسأله مهم است و مسأله, مسأله آبروی اسلام است, آبروی جمهوری اسلامی است و مسأله شوخی نیست که یک کسی در یک شهری آن همه جنایات می کند آن وقت یک کس دیگری برای خاطر او کمک کند به او, معین ظلمه باشد. نباید این کارها بشود. خودشان دست بردارند از این کارها, والاّ مورد تأدیب واقع خواهند شد. ان شاء اللّه من دعا می کنم که موفقیت برای شما حاصل بشود و کارها را با جدیت, هیأت های محل وثوق قرار بدهید و دادگاهی که مورد توجه است و دادگاه صحیح است, تشکیل بدهید, یا دادگاه هایی در اطراف تشکیل بدهید که این مسائل را حل بکنند و رسیدگی بکنند و بعد از این که یک کسی شاکی دارد,
او را بخواهند (هر کس می خواهد باشد) اگر شکایتی دارد و دیدند یک شکایتی است روی اساس صحیح, باید او را بخواهند و محاکمه کنند, اگر چنان چه بی گناه بودند, خوب, بروند سراغ کارشان و اگر بی گناه نبودند, آن وقت باید به مجازات خودشان به حسب موازین شرعی از تعزیر و از حد و از قصاص و از این ها, چون بعضی از این ها قصاص دارند باید مردم قصاص کنند از آن ها و بعضی از این ها تعزیر شرعی (اکثر این ها تعزیر شرعی دارد) و باید تعزیر بشوند, این اشخاصی که مرتکب شدند و ابداً تخلف از این امر نخواهد شد. هر کس هر جوسازی بکند به ضرر خودش است و او را در بین مردم, ما اعلام می کنیم. اگر کسی بخواهد یک جوسازی بکند که اسلام کار خودش را عمل نکند, این بدتر از آن کاری است که منافقین دارند می کنند, برای این که آن ها جوسازی اسلامی نمی کنند, شما می خواهید جوسازی بر خلاف قوانین اسلام بکنید و شما هم جزء آن ها واقع می شوید.4 والسلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته و در تاریخ15/10/1361 خطاب به ستاد پیگیری تخلفات قضایی و اداری نامه ای پیرامون منع از
تجسس و گزینش های غیر معقولانه بدین شرح صادر می کنند بسم اللّه الرحمن الرحیم & gt ;ستاد پیگیری تخلفات قضائی و اداری اخیراً چند کتاب به عنوان سؤالات دینی و ایدئولوژی اسلامی را ملاحظه نمودم و بسیار متأسف شدم از آن چه در این کتاب ها و جزواتی از این قبیل به اسم اسلام, این دین انسان ساز الهی, برای گزینش عمومی مطرح شده است و آن ها را میزان رد و قبولی افراد قرار داده اند. این نوشته ها که مشحون از سؤالات غیر مربوط به اسلام و دیانت و احیاناً مستهجن و اسف آور است, از آن جا که به اسم دیانت اسلام منتشر شده است, از کتب و جزوات انحرافی است که برای حیثیت اسلام و جمهوری اسلامی مضر است و به وزیر ارشاد توصیه نمودم که امثال این کتب را در اسرع وقت جمع آوری و فروش و خرید و نشر آن ها را ممنوع شرعی اعلام نمایند. شاید بسیاری از افرادی که در تدوین آن ها دخالت داشته اند دارای حسن نیت بوده اند, لکن احتمال نفوذ شیاطین در این نحو مسائل قوی است که برای مشوه نمودن چهره نورانی اسلام یا جمهوری اسلامی به این امر اقدام نموده اند. لهذا مراتب زیر را از ستاد
محترم خواستارم: 1 تمام هیأت هایی را که به نام گزینش در سراسر کشور تشکیل شده اند, منحل اعلام می نمایم, چه در قوای مسلح یا در وزارت خانه ها و ادارات و چه در مراکز آموزش و پرورش تا برسد به دانشگاه ها, تمام آن ها منحل است و ستاد انحلال را اعلام نماید. 2 ستاد موظف است در اسرع وقت دستور دهد تا هیأت هایی به جای هیأت های منحله, از افراد صالح و متعهد و عاقل و صاحب اخلاق کریمه و فاضل و متوجه به مسائل روز تعیین تا در گزینش افراد صالح بدون ملاحظه روابط اقدام نمایند و گزینش زیر نظر آن ها انجام گیرد و دقت شود تا این افراد, تنگ نظر و تندخو, نیز مسامحه کار و سهل انگار نباشند. و چنان چه قبلاً تذکر داده ام میزان در گزینش, حال فعلی افراد است, مگر آن که از گروهک ها و مفسدین باشند یا حال فعلی آن ها مفسده جویی و اخلال گری باشد و اما کسانی که در رژیم سابق به واسطه جو حاکم یا الزام رژیم ستمگر مرتکب بعضی نارواها شده اند ولی فعلاً به حال عادی و اخلاق صحیح برگشته اند, تندروی های جاهلانه در حق آن ها نشود که این
ظلم است و مخالف دستور اسلام و باید ممنوع اعلام شود. 3 از آن جا که بسیاری از سؤال های اسلام این کتابچه ها از مسائل غیر محل اطلاع می باشدکه شاید فضلا و علمای زحمت کش نیز در جواب آن ها عاجز باشند و نیز بعض آن ها غلط و بعضی از سؤال ها و جواب ها برخلاف است, این نحوه سؤالات به هیچ وجه معیار در گزینش افراد نیست و ندانستن آن ها برای آنان اشکال و عیبی ندارد. لازم است ستاد محترم اشخاصی را مأمور کنند که اگر افرادی, چه به واسطه سؤال های شرعی که دانستن آن ها برای این اشخاص لزوم ندارد و چه سؤال های ناروایی که به اسلام ارتباط ندارد, از ادارات و یا وزارت خانه ها یا دیگر مراکز اخراج شده اند و یا به واسطه آن استخدام نشده اند, تشخیص داده تا اگر اخراج یا عدم پذیرش به صرف این امور یا اشباه آن بوده است, آنان را به محل خود برای خدمت برگردانند که این نحوه عمل که با آن ها شده است ظلم فاحش است و محروم نمودن کشور از اشخاص مفید می باشد که از همه این ها باید جلوگیری شود و نیز از افراد صحیحی که در
هیأت های گزینش بوده اند, قدردانی شود و به افراد دیگر آن ها نصیحت شود تا نظیر این افعال در کشور اسلامی واقع نشود. 4 ستاد محترم دستور دهد کتابچه های مختصری شامل بعضی از مسائل شرعی که محل اطلاع عمومی است و مسائل اعتقادی که دانستن آن ها در اسلام لازم است به طور ساده, بدون معماها که در این کتب و نشریات انحرافی موجود است, و بعضی مسائل مناسب با شغل افراد, با نظارت اشخاص مطلع از احکام اسلام و متوجه به اطراف مسائل سیاسی و اجتماعی تهیه شود و آن ها را در دسترس افراد قرار داده و در صورت احتیاج اشخاص را آموزش دهند و بدون آموزش سؤال از آن ها نشود و میزان رد و قبول, موازین اسلام و انسانی باشد که هدایت جاهلان, منظور نظر اصل است. 5 تجسس از احوال اشخاص در غیر مفسدین و گروه های خرابکار مطلقاً ممنوع است و سؤال از افراد به این که چند معصیت نمودی, چنان چه بنا به بعضی گزارشات این نحوه سؤالات می شود, مخالف اسلام و تجسس کننده معصیت کار
است. باید در گزینش افراد این نحوه امور خلاف اخلاق اسلامی و خلاف شرع مطهر ممنوع شود. 6 بنا به گزارش رسیده, بعضی از کلاس های درسی که در ارتش و سپاه و سایر مراکز نظامی و انتظامی تأسیس شده است, بسیار مستهجن و مبتذل است. باید این کلاس ها به وسیله اشخاص عالم, عاقل و متعهد اداره شود و نمایندگان این جانب در نیروهای نظامی و انتظامی با کمال جدیت به اصلاح آنان پرداخته و به کار خود ادامه دهند. این ستاد موظف است برای هر وزرات خانه یا مراکز دیگر کتابچه هایی مناسب با کار آنان به صورت معقول و اسلامی تهیه نموده و از تعلیمات جاهلانه و احیاناً ضد انقلابی جلوگیری نمایند. از خداوند تعالی توفیق آقایان را در امور محوله و حسن جریان آن را خواستارم.5 والسلام علیکم و رحمة اللّه روح اللّه الموسوی الخمینی در پاسخ به نامه رئیس دیوان عالی کشور و نخست وزیر در12/11/1361 پیرامون توقیف غیر مجاز اموال, با تأکید بر دستورهای قبل چنین نگاشته اند بسم اللّه الرحمن الرحیم محضر مبارک آیت اللّه العظمی امام خمینی رهبر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران: به عرض عالی می رساند بررسی های انجام شده نشان می دهد که اموال منقول و غیر
منقول بعضی افراد به عناوین مختلف که مستند به احکام کلی بعضی از حکام محترم شرع می باشد توقیف و گاهی ضبط می گردد, بنابر آن چه گفته می شود بعضی از احکام یاد شده را به حضرت عالی نسبت می دهند که به تشخیص این ستاد با فرمان اخیر مغایر است. نظر مبارک را بیان فرمایید. عبدالکریم موسوی اردبیلی میر حسین موسوی 12/11/1361 بسم اللّه الرحمن الرحیم درباره توقیف ها مطلب همان است که در بیانیه هشت ماده ای آمده است و پیش از تعیین تکلیف شرعی در محاکم, هرگونه دخل و تصرف, خلع ید, سرپرست گذاشتن و غیره, مشروع نیست و اگر حکمی و یا دستوری مخالف آن باشد, اعتبار ندارد و ستاد در جلوگیری آن, اقدام قاطع نماید و در صورت نسبت چیزی به این جانب, تا از شخص این جانب سؤال نشده است باید ترتیب اثر ندهند, زیرا بسیاری از امور که به این جانب نسبت داده می شود بر خلاف واقع است. روح اللّه الموسوی الخمینی 13/11/1361 و در آغاز سال 1362 در دیدار با اعضای هیئت دولت و مسئولان لشکری و کشوری فرمودند: قوه قضائیه باید توجه بکند که سروکارش با جان و مال مردم است, نوامیس مردم, سروکار این با آن ها است
و باید افراد صالح در آن جا باشند, سالم باشند و توجه بکنند که خطاهای قاضی بزرگ است, عمدش مصیبت بار است, خطایش هم بزرگ است, باید خیلی در این معنا توجه کنند و آن چیزی که من عرض کردم در آن اعلامیه ای که دادم راجع به این اعلامیه 8 ماده ای, البته دنبال کردند, تعقیب کردند لکن بیش تر لازم است, باید با قدرت و قوت دنبال این بروند که نابسامانی های این کشور رفع بشود.6 به جز این ها در مقاطع دیگر نیز با موضع گیری های قاطع حساسیت خود را در رعایت حریم شهروندان بیان می دارد. در بخشی از پیامی که در تاریخ 7/3/1363 به مناسبت گشایش دومین دوره مجلس شورای اسلامی صادر شده, این مسئله را چنین گوشزد کرده اند: این نکته نیز قابل ذکر است که اگر در مجلس به کسی که حاضر نیست و راه به مجلس ندارد که از خود دفاع نماید حمله ای شد, به او اجازه داده شود یا در مجلس از خود دفاع کند و اگر قانوناً اشکالی در این عمل می بینند, رادیو و تلویزیون و مطبوعات این وظیفه سنگین را به دوش کشند تا حق مظلومی ضایع نشود و شخصیتی بی دلیل خُرد نگردد و راهگشای
این امر خودِ نمایندگان و رئیس محترم مجلس هستند که با تعهدی که دارند و مسؤلیتی که بر دوش آن هاست این حق را به اشخاص غایب بدهند تا به وسیله مجلس که نگهدار مصالح کشور و ملت است حقی ضایع نشود و انسانی مظلوم نگردد.7 این همه حاکی از تأکید و اصرار ایشان بر رعایت حریم خصوصی افراد است. اینک به ذکر اجمالی مستندات و مبانی فقهی این نظریه رو کرده و تفصیل آن را به وقتی دیگر وا می گذاریم. تردیدی نیست که در مکتب اسلام امور چهارگانه زیرحرام شده و همه مذاهب بر آن اتفاق نظر دارند: 1 تصرف در ملک دیگری و حریم او, بدون رضایت مالک و صاحب حریم. خداوند در قرآن فرموده است: (یا ایها الذین آمنوا لاتأکلوا اموالکم بینکم بالباطل الا ان تکون تجارة عن تراض منکم;8 ای کسانی که ایمان آورده اید, اموال هم دیگر را به ناروا مخورید, مگر آن که داد و ستدی یا تراضی یکدیگر از شما انجام گرفته باشد.) و رسول خدا(ص) در حجة الوداع فرمود: (ان اللّه تبارک و تعالی قد حرم دمائکم و اموالکم و اعراضکم الا بحقها.)9 فقیهان موضوع سلطنت بر اموال را از اصول مسلم فقهی قلمداد کرده و از آن به عنوان یک
قاعده مسلم یاد می کنند.10 هم چنین قاعده ای دیگر در فقه مطرح است با عنوان (احترام مال مسلمان) که بر منع هر گونه تصرف در اموال دیگران دلالت دارد.11 هر آن چه درباره اموال صادق است, بر حریم نیز منطبق می باشد. در کتب قواعد فقهیه از قاعده ای یاد می شود با عنوان (الحریم له حکم ما هو حریم له) که دلالت دارد همان گونه که در اموال تصرف جایز نیست تصرف در حریم نیز چنین می باشد.12 2 سلب آزادی و حقوق از قبیل: احضار, توقیف, حبس وأ. روشن است که سلطنت آدمی بر خویشتن اولی و برتر از سلطنت او بر اموال می باشد. اگر تصرف در اموال بدون رضایت ناروا و حرام است, احضار, توقیف و حبس وأ که تصرف در جسم و جان او محسوب می شود, به اولویت قطعیه حرام و ناپسند خواهد بود. 3 تجسس و جست وجو برای یافتن گناهان و لغزش های دیگران. خداوند در قرآن به روشنی از تجسس باز داشته و فرموده است: (ولاتجسسوا)13. مفسران تجسس را جست و جو و تتبع برای یافتن لغزش معنا کرده اند.14 در کتاب های روایی فصلی با عنوان (من طلب عثرات المؤمنین)15, (ما جاء فی النهی عن التجسس)16, (وجوب ستر الذنوب
و تحریم التظاهر بها)17وأ.18 به گردآوری روایاتی که در مذمت تجسس وارد شده, اختصاص داده اند. در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران اصول 32 و 52 چنین آمده است: (اصل بیست و سوم: تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ کس را نمی توان به صرف داشتن عقید ای مورد تعرض و مؤاخذه قرار داد.) (اصل بیست و پنجم: بازرسی و نرساندن نامه ها, ضبط و فاش کردن مکالمات تلفنی, افشای مخابرات تلگرافی و تلکس, سانسور, عدم مخابره و نرساندن آن ها, استراق سمع و هرگونه تجسس ممنوع است مگر به حکم قانون.) در نقلی آمده است: (شبی خلیفه دوم در کوچه های مدینه به گشت زنی مشغول بود, از خانه صدای غنا و موسیقی شنید, وارد خانه شد و بدو گفت: ای دشمن خدا, آیا گمان برده ای گناهت را خداوند می پوشاند? مرد گفت: ای پیشوای مسلمین شتاب مکن, اگر من یک گناه مرتکب شدم تو مرتکب سه گناه شدی: خداوند از جاسوسی نهی کرد و تو تجسس کردی, خداوند فرمود از در خانه وارد شوید و تو از دیوار آمدی, و خداوند فرمود هرگاه خواستید به خانه ای درآیید اذن بگیرید و تو بدون اذن وارد شدی.)19 رسول خدا(ص) فرمود: (انی لم اؤمر ان انقب عن قلوب الناس
ولا اشق بطونهم;20 من مأمور نیستم از نهان و پنهان مردم جست و جو کنم.) و نیز امام صادق(ع) فرمود: (لاتفتش الناس عن ادیانهم فتبقی بلا صدیق;21 از مرام و باورهای مردم جست و جو مکن, تا تنها و بی همراه بمانی.) بلی آن چه در نصوص دینی در جواز تجسس و پیگیری به چشم می خورد عبارت است از: 1 پیگیری و مراقبت نسبت به کارگزاران حکومتی برای انجام وظایف و مسئولیت ها. 2 نسبت به دشمن و تحرکات نظامی آنان. 3 مراقبت از جاسوسان خارجی داخلی و گروه های معاند نظام اسلامی. 4 پیگیری و مراقبت از مشکلات و نیازمندی های شهروندان دولت اسلامی در جهت برطرف ساختن مشکلات. 5 اشاعه فحشاء, پخش گناهان و اسرار و لغزش های دیگران. خداوند در قرآن فرموده است: (ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشة فی الذین آمنوا لهم عذاب الیم.)22 حرام کردن غیبت نیز خود مبارزه با پخش عیوب و بدی های دیگران است. امام صادق(ع) فرمود: (اگر آن چه را با چشم دیدی و با گوش شنیدی نسبت به مؤمنان بر زبان آری از کسانی خواهی بود که خداوند درباره آنان وعده عذاب داده است.)23 شیخ انصاری می گوید: (و کیف کان فلا اشکال من حیث النقل و العقل فی
حرمة اذا عنه ما یوجب مهانة المؤمن, و سقوطه من اعین الناس;24 تردیدی از جانب نقل وعقل نیست که پخش و افشای آن چه سبب خواری مؤمنان و از دست دادن حیثیت اجتماعی آنان می شود, حرام است.) گفتنی است که محقق انصاری در توضیح آیه یاد شده می نویسد: (غرض از آیه صرف انجام کاری است که به افشا و پخشِ بدی ها بینجامد, گرچه انگیزه و قصد آن را نیز نداشته باشد.)25 شیوه بحث فقهی اقتضا دارد, قائلان به جواز این امور برای کارگزاران حکومتی و متصدیان حکومت دست به استدلال زنند و با عدم اقامه دلیل, حرمت براساس ادله خود ثابت می باشد. چنان که اصل عقلی و عقلایی نیز همین اقتضا را دارد. حال ببینیم دلیلی بر جواز یافت می شود یا نه? آن چه ممکن است مستند تجویز قرار گیرد دو امر است که در این جا مورد بحث و بررسی قرار می دهیم: الف آیه (النبی اولی بالمؤمنین من انفسهم)26 در معنای این آیه احتمالات چهارگانه ای مطرح است: 1 پیامبر اولویت دارد بر امور تکوینی و تشریعی مؤمنان و هرگونه فعلِ فردی و اجتماعی و امور باطنی نیز مشمول این ولایت است. 2 این که پیامبر در امور تشریعی ولایت دارد خواه فردی
و خواه عمومی. 3 این که مراد اولویت در امور اجتماعی و عمومی است. 4 مراد تقدم ولایت پیامبر بر سایر ولایت های اجتماعی است. هرجا که مؤمنان بر امری اجتماعی ولایت دارند ولایت پیامبر اقوی و اولی است. از این میان معنای سوم و چهارم به یکدیگر نزدیک است. و معنای اول بسیار عام و گسترده و معنای دوم پس از آن از گستردگی برخوردار است. مفسران به معنای اول تمایل دارند و عمومیت ولایت را از آیه استفاده می کنند و گفته اند: ((ولم یذکر فی الایة ما تکون فیه الاولویة بل اطلقت اطلاقاً لیفید ذلک اولویته فی جمیع الامور.)27 اما آن چه به عنوان استشهاد بدین آیه از سوی پیامبر نقل شده دو امر است: 1 پرداخت غرامت امواتی که مالی ندارند.28 2 در واقعه غدیر و معرفی حضرت امیر به امامت و ولایت.29 به جز این ها روایاتی نیز در تفسیر این آیه وارد شده که متفاوت است, در یک روایتی رسول خدا(ص) فرموده اند: (ما من مؤمن الا انا اولی الناس به فی الدنیا والاخرة;30 من بر هر مؤمنی در دنیا و آخرت سزاوارترم.) و در یک روایتی امام باقر فرموده است: (انها نزلت فی الامرة;31 این آیه در باب حکومت داری نازل شده است.)
آن چه نسبت به این آیه جای بحث و تأمل دارد انتقال همه ولایت به غیر معصوم است. حضرت امام خمینی(ره) سخنی نغز و پر معنا در این باب دارند, وی در کتاب البیع فرموده است: ثم إنا قد أشرنا سابقاً إلی أن ماثبت للنبی(ص) والامام(ع) من جهة ولایته و سلطنته ثابت للفقیه, وأما اذا ثبت لهم(ع) ولایة من غیر هذه الناحیة فلا, فلو قلنا بأن المعصوم (ع) له الولایة علی طلاق زوجة الرجل أو بیع ماله أو أخذه منه ولو لم یقتض المصلحة العامة لم یثبت ذلک للفقیه, ولا دلالة للأدلة المتقدمة علی ثبوتها له حتی یکون الخروج القطعی من قبیل التخصیص. 32 نکته دیگر اینکه, ما قبلاً گفتیم همه اختیاراتی که در خصوص ولایت و حکومت برای پیامبر(ص) و ائمّه(ع) معیّن شده است, عیناً , برای فقیه نیز معیّن و ثابت است. امّا اگر ولایتی, از جهت دیگر, غیر از زمامداری و حکومت, برای ائمّه(ع) معیّن و دانسته شود, در این صورت, فقها از چنین ولایتی برخوردار نخواهند بود. پس, اگر بگوییم امام معصوم راجع به طلاق دادن همسر یک مرد یا فروختن و گرفتن مال او گرچه مصلحت عمومی هم اقتضا نکند ولایت دارد, این ریگر در مورد فقیه صاد ق نیست و او در این امور
ولایت ندارد, و در تمام دلایلی که پیشتر راجع به ولایت فقیه گفتیم, دلیلی بر ثبوت این مقام برای فقها وجود ندارد تا خروج آن از دایره اختیارات فقیه از قبیل تخصیص اصلی کلّی باشد.33 و ریاست مجلس خبرگان در بازنگری قانون اساسی در تفسیر عموم اختیارات می گوید: (مراد از ولایت مطلقه همان ولایتی است که امام بر جامعه دارد و آن ولایتی که امام دارد, آن نحوه که در ذهن کسی شاید باشد که به تمام شئون خاصه مردم هم ولایت داشته باشد, این نیست. حدود آن ولایتی که امام نسبت به مردم دارد, مأخوذ از علت آن ولایت است. علت ولایت او عبارت از این است که او مأمور است جامعه را به نحو احسن تدبیر و اداره کند, جامعه را به نحو احسن باید ولی امر اداره بکند. اداره جامعه به نحو احسن موقوف است به این که او بر نفوس و اموال جامعه ولایت داشته باشد, برای آن که لایعقل شما فرزندانتان را خوب اداره بکنید اما نسبت به خود آن ها و اموال آن ها تسلطی نداشته باشید. ولایت مطلقه در این جا معنایش این است که امام یا ولی امر نایب امام در زمینه اداره کامله جامعه, به چه نحو و چه مقدار
تسلط و ولایت بر نفوس و اموال دارد, او را ولایت مطلقه می گویند و این را باید داشته باشد و این غیر از این است که برود در خانه کسی, نان کسی را بخورد و لباس کسی را بپوشد زیرا که آن جزو تدبیر نیست.)34 ب. تمسک به افعال معصومین ممکن است به پاره ای افعال معصومین که دخالت در امور خصوصی است استدلال شود و از آن مستندی برای جواز این امر برای دولت ها ساخته شود. آن چه در این زمینه دیده شده عبارت است از: 1 حکم رسول خدا به کندن درخت خرمای (سمرة بن جندب) است. او در خانه مردی انصاری نخلی داشت و همیشه سر زده وارد خانه می شد. انصاری نزد رسول خدا شکایت آورد. پیامبر مراحلی چند را دنبال کردند تا شاید (سمره) از ایذاء و تضییع حقوق دیگران دست بردارد ولی قانع نشد و پیامبر فرمان به کندن و قطع درخت او داد.35 2 نمونه دوم دستور رسول خدا به عرضه و فروش اموال محتکران است, که امام صادق(ع) فرموده است: (در زمان پیامبر(ص) خوراکی ها به پایان رسید, مسلمانان نزد رسول خدا آمده و عرضه داشتند خوراکی ها تمام شد و تنها فلان شخص, دارای اطعمه است آن گاه رسول
خدا فرمان به عرضه و فروش آن داد.)36 به نظر می رسد به نظایر این ها نمی توان برای بحث مورد نظر استناد کرد, زیرا در این موارد حریم خصوصی با حقوق عمومی معارضه روشن و آشکار داشته است و در چنین مواردی بی تردید دولت می تواند دخالت کند اما جایی که چنین نیست, چنین حقی برای دولت مردان نیست. در پایان می توان چنین گفت: حریم خصوصی شهروندان در دولت اسلامی مصون است, نه شهروندان و نه دولت مردان حق ورود به آن را ندارند. تنها دو مورد را می توان به عنوان استثنا برای کارگزاران حکومتی برشمرد: 1 تزاحم حریم خصوصی با حقوق دیگران; 2 تزاحم حریم خصوصی با مصالح عمومی. البته روشن است که جواز مداخله در صورت روشنی و وضوح موارد استثنا است آن هم برای مراجعِ صلاحیت دارِ قضایی.
: 1.صحیفه نور, ج71, ص701501. 2 . همان, ص811. 3 . همان, ص221. 4 . همان, ص531431. 5 . همان, ص022. 6 . همان. 7 . انتخابات مجلس از نگاه امام, ص532. 8 . نساء(4) آیه92. 9 . صحیح البخاری, ج4, ص271. 10 . سید محمد کاظم مصطفوی, القواعد (مأة قاعدة فقهیة), ص341141. 11 . همان, ص5232. 12 . جلال الدین سیوطی, الاشباه
والنظائر, ج1, ص782682. 13 . حجرات(94) آیه21. 14 . مجمع البیان, ج5, ص731. 15 . الکافی, ج2, ص453. 16 . سنن البیهقی, ج8, ص333. 17 . وسائل الشیعة, ج61, ص36 (آل البیت). 18 . ر.ک: میزان الحکمة, ج1, ص393193. 19 . کنزالعمال, ج3, ص808, ش7288. 20 . همان, ش53051. 21 . میزان الحکمة, ج1, ص193. 22 . نور(42) آیه 91. 23 . اصول الکافی, ج2, ص753. 24 . المکاسب, ج3, ص543. 25 . همان, ص443. 26 . احزاب (33) آیه 6. 27 . محمد علی الساس, تفسیر آیات الاحکام, ج4, ص11 و احکام القرآن, ج3, ص564. 28 . وسائل الشیعة, ج71, ص155; مسند احمد, ج2, ص464 و احکام القرآن, ج3, ص464. 29 . الغدیر, ج1, ص11 و بحارالأنوار, ج73, ص801. 30 . تفسیر آیات الاحکام, ج4, ص11. 31 . مجمع البحرین, ماده ولا. 32 . کتاب البیع, ج2, ص489 . 33 . شئون و اختیارات ولی فقیه, ص66 . 34 . صورت مشروح مذاکرات شورای بازنگری قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران, ج3, ص361. 35 . وسائل الشیعة, ج71, ص143 و الکافی, ج5, ص492. 36 . همان, ج21, ص713.
فصلنامه نامه مفید، شماره 20 خلیلی، مصطفی چکیده در این مقاله بعد از مقدمه کوتاهى به معناى لغوى و اصطلاحى و حقیقت دین و دنیا پرداخته و این دو مفهوم از دیدگاه مفسران و عالمان دینى تبیین گردیده و با ذکر شواهد و ادله بیان شده است که حقیقت دنیا از دیدگاه اسلام هرگز مذموم نبوده بلکه آنچه که در ذم دنیا در نصوص وارد شده مربوط به تعلقات و وابستگى انسان به آن است و امام خمینى (ره) و بسیارى از مفسرین بر همین عقیده اند، گرچه برخى نظر مخالف دارند. سپس به ارتباط دین و دنیا و تفکیک آن دو، دلایل طرفین پرداخته شده و در پایان ادله سکولاریزم (جدایى دین و دنیا) را مردود دانسته و اندیشه عالمانى که بر پیوند ناگسستنى دین و دنیا، دین و حکومت و دین و سیاست اثبات نموده و شواهدى از بیانات امام خمینى در این رابطه ذکر شده است. هیچ تردیدى وجود ندارد که یکى از بهترین آثار نظام مقدس اسلامى در ایران، بعد علمى و فرهنگى آن است. فرهنگى که با اعتقادات دینى و مذهبى مردم این مرز و بوم آمیخته و در همه ابعاد زندگى آنان بروز و ظهور پیدا کرده است. البته انقلابى
که مبناى آن دین و فرهنگ مذهبى باشد لاجرم این آثار بر او مترتب است. به یمن همین صبغه فرهنگى و علمى، مباحثى که شاید در طول تاریخ جامعه ما، کمتر مورد توجه بود از طرف متفکران و اندیشمندان مسلمان، در حال گشوده شدن و بازیافتن جایگاه واقعى خویش است. در میان همه مباحث و چالشهاى فرهنگى و دینى، یکى از موضوعاتى که شاید از اهمیت خاصى برخوردار باشد فرضیه دین و دنیاست. هر چند که این موضوع، بصورت واضح و روشن در آیات و روایات بیان شده و نیز وقوع پدیده مقدسى چون انقلاب اسلامى، بارزترین تفسیر عملى و بهترین تجلى پیوند ناگسستنى دین و دنیا، در بستر تاریخ دنیاى بشرى است ولیکن مسائل متعددى در این باب مطرح است که مورد بحث محققان و اندیشوران است. آنچه در این مقال به آن پرداخته خواهد شد ارتباط و پیوند دین و دنیا بر اساس دیدگاه بنیانگذار انقلاب اسلامى است که نظرى نقادانه بر تئورى تفکیک دین و دنیا دارد. در سده اخیر آثارى از برخى نواندیشان و روشنفکران دینى به رشته طبع درآمده که معتقدند دین از دنیا جداست و آنچه که اهداف مقدس انبیاء را تشکیل مى دهد توجه به آخرت است. (1) اینان از کتاب و سنت به گونه اى تحلیل
و تفسیر مى کنند که هرگز هیچ گونه ارتباطى بین دین و دنیا وجود ندارد، تعالیم و احکام دین براى آخرت انسانها نازل شده است نه براى اصلاح و آبادانى دنیا. قداست دینى را نباید با امور پست دنیوى آلوده کرد و در دست حاکمان و سیاستمداران قرار داد. به دلیل اینکه تحقیق در هر موضوعى و فهم صحیح از آن، نیاز به درک عمیق مبادى آن علم دارد و نیز تخصص در هر مساله اى از اهمیت خاصى برخوردار بوده به نحوى که معرفت غیر متخصص در هر علم بعنوان معرفت درجه دوم به حساب مى آید و هرگونه اظهار نظر از جانب او فاقد هرگونه اعتبار یقینى است. لذا در این نوشتار تلاش شده است به اینکه در کنار اندیشه و افکار امام خمینى(ره)، اقتراح برخى از صاحب نظران و مفسران بزرگ را مطرح نموده تا شاید حجاب برخى از شبهات و ایرادات بر داشته شود. بنابراین براى روشن شدن مبادى تصورى بحث، ابتدا معناى لغوى و اصطلاحى هر کدام از دو واژه دین و دنیا را تبیین و سپس به طرح موضوع مى پردازیم. معناى لغوى دین دین در لغت به معنى جزاء، طاعت و روز قیامت است که آن را براى شریعت اعتبار کرده اند. چنانچه در قرآن کریم آمده است. (ان الدین عند الله
الاسلام) (2) (و من احسن دیناح ممن اسلم وجهه لله و هو محسن) (3). دین یعنى طاعت (لا اکراه فى الدین) (4) در این آیه دین را به معناى طاعت گرفته اند و گفته شده که طاعت نیست مگر با اخلاص و در اخلاص اکراهى وجود ندارد، چون امر قلبى است نه ظاهرى. دین به معناى جزاء و پاداش آمده چنانچه خداوند فرمود: (فلولا ان کنتم غیر مدینین) (5) گفته مى شود که این آیه مختص اهل کتاب است که جزیه مى دادند. غیر مدینین یعنى غیر مجزیین. (6) تعریف دین در اینکه معناى اصطلاحى و معرف واقعى دین چیست و آیا مى توان از این واژه، تعریف حقیقى بدست داد و حد آن را تحصیل نمود یا خیر؟ و آیا دین شناسان در تعریف آن وحدت نظر دارند یا نه؟ و توفیق آنان در تحصیل معناى واقعى آن تا چه حد بوده است، موضوعى مورد دقت و توجه است. در این رابطه مطالب زیادى گفته شده، برخى معتقدندکه اصلاح دین قابل تعریف نیست; عده اى فرموده اند دین خطاب خداوند است به انسان از طریق وحى که داراى دو جنبه الهى و بشرى است. دین یعنى معرفت و نهضت همه جانبه به سوى تکامل. و یا دین به مجموع گزاره هایى که از طرف خداوند بر انبیاء
القاء شده، مى گویند. (7) شلایر ماخر ( rehcam reielheS ) از متکلمین معروف مسیحى مى گوید: «حقیقت و جوهر دین عبارت است از احساس توکل محض». (8) لازم به ذکر است که هیچ یک از این اقوال خالى از نقض و ابرام نبوده، خصوصا قول کسانى که به یک بعد آن نگریسته و در همان دایره خاص و محدود، دین را تعریف کرده اند یا اظهار عجز نموده اند. بنابراین با عجز و ناتوانى عقلى از حد و تعریف یک مفهوم یا پدیده اى، بهترین راه براى تشخیص آن استمداد از طریق الهامات وحیانى است که قلمرو آن گسترده تر از عقل است. قطعا معرفتى که از این طریق بدست آید بسیار کاملتر و روشنتر خواهد بود و اگر شبهاتى در این زمینه وجود داشته باشد تا حد زیادى مرتفع خواهد شد. به همین دلیل به کلام وحى و بیان عالمان واقعى دین و مفسران کلام الهى پرداخته مى شود. آنچه که از آیات قرآن کریم صراحتا بیان شده است این است که واقعیت و حقیقت دین همان رویه و مسلکى است که پیامبر اسلام (ص) بر آن منسلک بوده و در آن مسیر ثبات قدم داشتند. یعنى همان سنتى است که پیامبر(ص) و پیشوایان دینى در زندگى بدان عمل مى کردند. بعنوان مثال پیامبر خطاب به مشرکان مى فرمایند:
«دین من این است که خدایان شما را نمى پرستم و خداى واحد را پرستش مى کنم.» (9) و یا خداوند مى فرماید: «هر یک از شما مسلمانان اگر از دین خود برگردد و در همان حال بمیرد کافر است». (10) از مجموع آیات دین و شریعت، مفسرین چنین تلقى مى کنند که دین همان مجموعه تعالیم و سیره قولى و عملى صاحبان دین براى رسیدن به سعادت دنیا و آخرت را گویند. امام خمینى(ره) و علامه طباطبائى صاحب تفسیر المیزان و کثیرى از شاگردان ایشان به این قول ملتزم شده اند. (11) تحلیل و تفسیر امام خمینى (ره) در این باب این است که دین به مجموعه قوانینى گفته مى شود که در راستاى سعادت دنیا و آخرت انسانها تدوین و تنظیم شده است. ایشان در محدود کردن دین به امور شخصى شدیدا مخالفت ورزیده و بیش از آنکه به جنبه فردى دین توجه داشته باشد به ابعاد اجتماعى آن اهتمام دارند و در مقابل آنان که با تنگ نظرى، دین الهى را مورد تحلیل خود قرار مى دهند شدیدا مى تازند و مى فرمایند: «دین الهى داراى دستورات جامعى است که کلیه ابعاد مادى و معنوى بشر را شامل مى شود تعالیمى که علاوه بر فنى ساختن انسان در بعد روحانى در مادیات هم او را غنى مى سازد.»
(12) و در بیانى دیگر مى فرمایند: «از دین اسلام و بعثت رسول اکرم (ص) بر داشتهاى مختلفى است چنانچه از انسان هم برداشتهاى مختلفى مى باشد هر دیدى محدود به حدود آن کسى است که آن دید را دارد. انسان موجودى است محدود، انسان غیر متناهى در کمال غیر متناهى در جلال و جمال دید غیر متناهى دارد و او مى تواند از اسلام و از انسان برداشت صحیح بکند.» (13) در خصوص محدود و محصور نمودن دین، مبناى ایشان این است که: نباید دین را در محدوده دنیا یا آخرت محصور نمود. محدود کردن دین به امور دنیوى صرف یا به امور اخروى هر دو خلاف واقع است. مى فرمایند: «محدود کردن هر چه باشد خلاف واقعیت است. نسخه تربیت اسلام که قرآن باشد نامحدود است نه محدود به عالم طبیعت است و نه محدود به عالم غیب و نه محدود به عالم تجرد است همه چیز است. بنابراین نباید گمان شود که اسلام آمده است براى این که این دنیا را اداره کند یا آمده است فقط براى این که مردم را متوجه آخرت سازد نوع انسان در خسارت است مگر آنان که در حصار دین و ایمان و تربیت انبیاء وارد شوند.» (14) پس تعریف مفهومى دین- نه تعریف ماهوى همان
مجموعه قوانین و تعالیمى است که در باب عقاید، اخلاق و احکام، براى رساندن انسان به سعادت و کمال تدوین گردیده است. حقیقت دین اسلام با توجه به مطالبى که در باب تعریف دین بیان شده اگر بخواهیم یک تحلیل اجمالى از حقیقت دین در قرآن و سنت داشته باشیم به همین مطلب خواهیم رسید. از جمله آیاتى که درباره نفى شرک و بت پرستى و اثبات توحید و خدا پرستى در قرآن کریم آمده به نوعى از حقیقت دین سخن گفته اند که همان سوق دادن حیات فردى و اجتماعى انسانها به برترین کمال و سعادت یعنى دست یابى به مقام قرب ربوبى و دورى جستن از قلمرو پست مادى مى باشد. کلام امام خمینى(ره) این است که: «حقیقت دین اسلام این است که همه مسائل مربوط به زندگى بشر را و آنچه مربوط به رشد و تربیت انسان و ارزش انسانى مى باشد را دار است. اسلام همه چیز را گفته است لکن اشکال بر سر مسلمین است.» (15) سایر مفسران و دین شناسان شبیه همین مطلب را بیان کرده اند، صاحب تفسیر المیزان در ذیل آیه: (قل یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمه سواء بیننا و بینکم) (16) مى فرمایند: «حقیقت دین عبارتست از تعدیل اجتماع انسانى در مسیر حیاتى آن که به
تبع آن تعدیل حیاتى فرد هم در آن نهفته است. دین، اجتماع انسانى را در راه فطرت و آفرینش، وارد ساخته و به آن موهبت حریت و سعادت فطرى چنانکه مقتضى عدل است مى بخشد. همچنین به یک فرد، حریت مطلقه داده در انتقاع بردن از جهات حیات، چنانچه فکر و اراده اش او را رهبرى مى کند و تا جائى که ضررى به حیات اجتماع نرساند، آزاد مى گذارد.» (17) در واقع اندیشه امام خمینى و علامه طباطبائى این است که موجب آزادى و حریت و نعمت نیکبختى و سعادت با عمل به دین تضمین شده است و بیرون از حقیقت دین، جز بردگى و بندگى و شقاوت و بدبختى، تحفه دیگرى نیست. «آزادى و حریت انسانى در حدود قانون است دین کشور ما اسلام است آزادى در حدود دین این است که به اسلام ضرر نخورد.» (18) همه انبیاء و رسولان الهى در راستاى همین هدف دین خود را تشریع و تبیین کرده اند. سخن نوح پیامبر(ع) با خدایش این است که (رب انهم عصونى واتبعوا من لم یزده ماله و ولده الاخسارا)، خدایا این قوم، مرا مخالفت کرده و پیروى کسى را کرده اند که مال و فرزندانش جز به زیان و ضررش نیفزود.» (19) و کلام شعیب پیامبر(ع) خطاب به قومش چنین است
که: (انى اریکم بخیر و انى اخاف علیکم عذاب یوم محیط) بدرستى که من مى بینم شما را با خیر و من مى ترسم بر شما از عذاب روزى که احاطه کننده است. (20) و یا قول حضرت عیسى(ع) خطاب به امتش این است که: (ولابین لکم بعض الذى تختلفون فیه فاتقوالله و اطیعون) من آمده ام تا بعضى احکامى که در آن اختلاف دارید براى شما بیان نمایم پس خدا ترس و پرهیزکار شوید و مرا اطاعت کنید». (21) اگر بخوبى در بیانات انبیاى عظام دقت و توجه شود حقیقت دین که همانا تامین کننده سعادت بشر در دنیا و آخرت و لازمه آن که عدم اختلاف و عصیان ورزى در قبال تعالیم انبیاء است آشکار مى گردد. اما آنچه در نصوص و روایات آمده مبین و مفسر آیاتى است که درباره حقیقت دین و هدف بعثت نازل شده اند. على(ع) در کلام گهربارش فایده و غایت بعثت را چنین تشریح مى کنند: «به تحقیق خداوند متعال فرستاد حضرت محمد(ص) را در حالى که ترساننده بود جهانیان را از عذاب الهى و امین بود بر آنچه به او نازل مى شد و شما اى گروه عرب در آن هنگام پیرو بدترین کیش بودید (که شرک و بت پرستى بود)، در بدترین جایگاه (حجاز) بسر مى بردید که قحطى و
فتنه و فساد در آنجا بسیار بود. در زمینهاى سنگلاخ و میان مارهاى پر زهرى که از آوازها نمى رمیدند، مانند این که کر بودند اقامت داشتید، آب لجن سیاه را مى آشامیدید و غذاى خشن مى خوردید و خون یکدیگر را مى ریختید. پس به سبب وجود مقدس حضرت رسول اکرم(ص) از آن زندگى بد و فساد عقیده و همه گرفتاریها نجات یافتید و در میان مردم دنیا به سیادت و بزرگى مشهور شدید.» (22) بنابراین حقیقت دین از دیدگاه امام خمینى (ره) نشات گرفته از متون دینى است که همانا سعادت دنیا و آخرت، بهبودى حیات مادى و معنوى و صلاح و آرامش روحى و جسمى همه انسانهاست که هم صلاح زندگى دنیا را تامین کند و هم آفات کمال آخرت را بزداید. پس مصالح بندگان در دنیا و آخرت در متن دین نهفته است و بقول شاطبى: «شرایع تنها براى مصالح عاجل و آجل باهم وضع شده است.» (23) با توجه به حقیقت دین و محتواى شریعت الهیه مى توان ادعا کرد که هرگز هماى سعادت در دنیا بر کسى بال نگشوده و سایه نمى افکند و مدال حریت و آزادى بر سینه انسانى آویخته نمى شود و تاج عزت در دنیا و عقبى بر سر احدى گذاشته نمى شود مگر این که آن شخص در
قلمرو دین حرکت نموده و مطیع تعالیم آن باشد. پس این تلقى و برداشت قشرى و سطحى از متون دینى که آن را بر دو محور خدا و آخرت محصور نمودن و آن همه تعالیم اخلاقى و اجتماعى در امور دنیوى را نادیده انگاشتن، براستى تحلیل غلط و نادرستى است. چه این که اگر بعثت انبیاء و تشریع دین، براى هدایت و ارشاد آدمیان در نظام زندگى مادى نمى بود مفهوم و معنایى براى حیات حاصل نمى شد و غرض خلقت بى فایده و عبث مى نمود و حق آن است که دنیا، در پرتو دین ارزش و هدف اصلى خود را پیدا مى کند و آخرتى سعادتمند در کنار غایتمندى سالم دنیوى تحصیل مى شود. به جهت این که آخرت، تافته جدا بافته اى از دنیا نیست بلکه نشئه ظهور و تجلى اعمال آدمیان از این دنیاست که دنیا صورت آن است. در واقع دنیا و آخرت ظاهر و باطن یک واقعیتند. شاید نوک پیکان حمله امام همین مبناى ناصواب را هدف قرار داده که با ژرف نگرى خاص فرموده اند: «اسلام دینى نیست که براى یک طرف قضیه فکر کرده باشد، اسلام همه اطراف قضایا را بیان کرده است; تمام احکام مربوط به دنیا و مربوط به سیاست، مربوط به اجتماع و اقتصاد و تمام قضایایى که اهل
دنیا از آن بى اطلاع هستند. ادیان توحیدى آمده اند تا هر دو طرف قضیه را نگاه کنند; چنین نیست که از یک طرف غافل باشد خصوصا اسلام که از همه ادیان بیشتر در این معنا پافشارى دارد. همه احکامش مخلوط به سیاست است; نمازش و حجش و زکاتش; مخلوط به سیاست است; اداره مملکت است، خمسش مربوط به اداره مملکت است.» (24) معنى دنیا در میان علماى اهل لغت براى این کلمه دو معنا شده است. برخى از اهل لغت گفته اند: دنیا از ماده دنو به معناى نزدیکى است. و عده اى گفته اند از ریشه دنى است به معناى پستى و دنائت. یعنى مرحله نازل و دانى از حقیقت هستى که غالبا در مقابل آخرت استعمال مى شود. مثل: (خسر الدنیا و الاخره) و یا مثل این قول خداوند که مى فرماید: (و آتیناه فى الدنیا حسنه و انه فى الاخره لمن الصالحین) (25) و گاهى به معناى اقرب است در مقابل اقصى. مثل: (اذ انتم بالعدوه الدنیا و هم بالعدوه القصوى) و جمع دنیا دنى است. (26) به دنیا دهر هم گفته شده; دهر یعنى مدت عالم از مبدا تا منتهى. مثل: (هل اتى على الانسان حین بما من الدهر) هر چه که داراى زمان طولانى باشد بدان دهر گفته مى شود; بر خلاف زمان
که به مدت کوتاه اطلاق مى شود. حاصل کلام علماى اهل لغت این است که دنیا، حالات قبل از مرگ و آخرت حالات بعد از مرگ را گویند. (27) حقیقت دنیا هر چند از معناى لغوى واژه دنیا تا حدودى مى توان به حقیقت آن پى برد اما با توجه به تبیین و توصیف قرآن کریم و روایات از دنیا که در غالب موارد با دو قید لهو و لعب و با دو وصف متعارض (مدح و ذم) همراه و قرین است اندکى درک آن را با مشکل مواجه ساخته و چالشى را میان مفسران و علماى دینى برانگیخته است. در این که آیا دنیا، همین زمین و آسمان و بیابانها و نظام طبیعت است؟ یا این مخلوقات از حقایق نظام هستى و آیات حق بوده و مقصود از دنیا همان اعتباریات و امور قرار دادى ما انسانهاست; و در واقع دنیا غیر از نظام طبیعت است؟ برخى حقیقت دنیا را در امور تکوینى آن دانسته و برخى دیگر از عالمان دینى علاوه بر تکوینیات، امور اعتبارى و قراردادى را هم جزء حقیقت دنیا به شمار آورده اند. پذیرش و قبول هر یک از این دو قول توابع و لوازمى دارد که شاید مناقشاتى را بر انگیزد. بعنوان مثال اگر بپذیریم که حقیقت دنیا
همان بیابانها و آسمانها و زمین است در تفسیر آیه (و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما لاعبین) (28) یا آیه (و ما الحیاه الدنیا الالعب و لهو) (29) باید ملتزم شویم به این که خداوند متعال براى بشر بازیچه آفرید و ذات حق، خالق لهو و لعب بوده، ماهیت و حقیقت دنیا را براى بازیگرى انسانها پدید آورد. و اگر بخواهیم خلاف این قول را در مثل این آیات، بپذیریم که در جهت مخالف عقیده فوق باشد بازهم لوازمى بدنبال دارد که پذیرش آن آسان نیست. بدان جهت که در معناى دنیا و حقیقت آن ابهام وجود دارد جمع این دو قول را با مشکل مواجه ساخته است و شاید بتوان گفت که تا حدودى شبهات و خلطهاى وارده به همین نکته برمى گردد، با اذعان به این مطلب که در حقیقت دنیا ابهام وجود دارد ادعاى ما این است که گره این ابهام با توجه عمیق و تامل دقیق در کلام شارحان واقعى دین که تلاش کرده اند تا قرآن را با قرآن یا با نصوص معتبره تفسیر نمایند گشوده خواهد شد. حقیقت دنیا از دیدگاه مفسران نظر علامه طباطبائى این است که «دنیا بازیچه است و زندگى دنیا منحصر در لهو و لعب است و خداوند با
کلمه «هذه» که فرمود (و ما هذه الحیاه الدنیا الا لهو و لعب) (30) آن را تحقیر کرده است و کلمه «لاعب» در آیه 16 سوره انبیاء به معناى بازیگر بودن خداوند نیست بلکه به معناى خالق لعب بودن است. ایشان بعد از تعریف دو واژه لهو و لعب (لهو یعنى کار بیهود که انسان را از کار مفید و مهم باز دارد و به خود مشغول مى سازد و لعب کارهاى منظمى که در عین بى فایده بودن انجام مى گیرد.) مى فرمایند: «زندگى دنیا همانطور که به اعتبارى لهو است به اعتبار این که براى خود، قواعدى دارد لعب نیز هست براى این که فانى و زودگذر است همچنان که بازیها اینطورند. عده اى بچه با حرص و شور و هیجان عجیبى یک بازى را آغاز مى کنند و خیلى زود هم خسته شده و از هم جدا مى شوند. و همانطور که بچه ها بر سر بازى داد و فریاد راه مى اندازند و پنجه به روى هم مى کشند با این که مورد نزاع آنها، جز خیالاتى موهوم نیست. مردم عادى نیز بر سر بازیچه دنیا، با یکدیگر مى جنگند و حالت چند سگى را که بر جیفه اى به یکدیگر مى غرند درگیر مى شوند. با این که آنچه بر سر آن تکالب مى کنند از قبیل اموال و همسران و فرزندان و مناصب و
مقامها و ریاستها و غیره، چیزى جز اوهام نیستند. و اینها را مالک نمى شوند مگر در ظرف وهم و خیال. به خلاف زندگى آخرت که انسان در آن عالم به کمالات واقعى که خود از راه ایمان و عمل صالح کسب کرده زندگى مى کند و سرگرمى و لهو و لعب در آن راه ندارد. لذتى که با الم آمیخته نیست; سعادت و نیکبختى که شقاوت در پى ندارد.» (31) در پاسخ این پرسش که آیا لهو و لعب از خدا سر مى زند یا خیر؟ مى فرمایند: «لهو کردن خدا با چیزى از مخلوقات خود محال است. زیرا لهو صورت نمى گیرد مگر از کسى که لهو، حاجتى از او را بر طرف نماید. پس لهو از چیزهایى است که در غیر اثر مى گذارد و معنى ندارد که چیزى در خداى تعالى موثر باشد و او به چیزى محتاج شود. بنابراین اگر فرض کنیم که سرگرمى براى خدا جایز باشد باید با چیزى باشد که غیر خودش باشد و مخلوقات او از آنجا که فعل اویند و از ذات او صادر و خارج مى شوند غیر او بوده و نمى شود همبازى یا بازیچه او باشند بلکه باید چیزى باشد که از ذات او صادر نشده باشد و چنین چیزى وجود ندارد پس خدا، لهو
ندارد.» (32) ملخص کلام علامه در تفسیر آیات مربوط به دنیا این است که دنیا بازیچه است و متاعى است که با آن تمتع مى شود خداوند خالق و آفریننده لهو و لعب است اما لاعب و بازیگر نیست. هر چند که خود، بازى کننده صحنه بازى نیست ولى وسیله و اسباب بازى را براى کودکان دنیا خلق کرد. ایجاد و خلق اسباب بازى حکیمانه است نه بازى با کودکان که از حکمت بدور است. (33) چنین دیدگاهى از حقیقت دنیا مورد پذیرش امام خمینى (ره) و برخى از شاگردان علامه واقع نشده است. یکى از شاگردان علامه در نقد این نظر مى فرمایند: «این جواب علامه پاسخ خوبى است اما باید گفت که آیا این که دنیا لهو و لعب است همان نظام تکوین و مخلوق خداوند تعالى مراد است، یعنى آیا خداوند واقعا بازیچه آفرید تا گفته شود بازى کودکان دنیا با بازیچه حکمت است یا خیر؟ قرآن وقتى که مى خواهد دنیا را تبیین کند آن را به فصول چهارگانه مثل مى زند. «بدانید که زندگى دنیا، بازیچه و لهو و زینت و تفاخر بین شما و تکاثر در اموال و اولاد مثل آن بارانى است که کفار از رویش گیاهانش به تعجب در آیند و گیاهان وقتى به انتهاى رشد رسیدند به
زردى گرائیده خشک شوند و در آخرت عذاب شدیدى است». (34) این گونه تعاریف، تعریف به تمثیل است نه تعریف حقیقى، دنیا آسمان و زمین و بیابانها نیستند بلکه اینها تکوینیات و آیات حق و مسبحات خدایند». (35) اینها بازیچه نیستند بلکه خداوند دنیا را براساس معادلات ریاضى خلق نمود که حقایق هستى اند نه بازیچه. وقتى این موارد خارج شد مى ماند اعتباریات دنیا و آنچه که جنبه حقیقى ندارند. حیات دنیا، حیات انسانها، پرندگان و حیوانات بازیچه نیست بلکه دلبستگى به دنیا و اعتباریات دنیا لهو است. پس این که علامه فرمودند درختها و آسمانها و زمین بازیچه اند براى کودکان دنیا خلق کرده تا به هدف که همان معارف الهى است برسند و خدا خود بازى کننده نیست بلکه وسیله بازى را براى انسانها آفرید و این فعل خدا از روى حکمت بوده است; اگر چه جواب خوبى مى باشد ولى تام نیست چون اینها تخصصا خارجند چه این که اگر نفس دنیا لهو و لعب باشد حسنه و سیئه و ثواب و عقاب معنى نخواهد داشت. (36) ظاهرا دیدگاه امام خمینى (ره) با این نظر علامه هماهنگ نیست و آنچه را که ایشان مى فرمایند خلاف تفسیرى است که علامه ارائه مى نمایند. چون از نظر امام آنچه که مذموم است تعلق و وابستگى به دنیاست
اما تکوینیات نظام هستى، مظاهر و آیات و تجلیات حقند. «دنیاى هر کس، همان آمال اوست، دنیا همان است که پیش شما است، خود شما وقتى توجه به نفستان دارید خودتان دنیائید اما از شمس و قمر و طبیعت هیچ تکذیب نشده است از اینها تعریف شده است; اینها مظاهر خدا است.» (37) «دنیا فى نفسه مذموم نیست و دورى از کمال نمى آورد بلکه آن علایقى که در انسان پدید مى آید موجب دورى انسان از خدا مى گردد. آنچه انسان را گرفتار مى کند علاقه است.» (38) فخر رازى در تفسیر آیات دنیا، تلاش و کوشش بسیارى نموده تا توجیه درستى از حقیقت دنیا بدست دهد ولى از ظاهر کلامش پیداست که توفیق چندانى نداشته است. او مى گوید: «در این آیات چند مساله است. منکرین قیامت، تمایل و رغبتى زیاد به دنیا داشتند خداوند از پستى و خست آن فرمود. پس نفس دنیا مذموم نیست.» و در وجه نامگذارى دنیا به لهو و لعب چند وجه را بیان مى کنند که با صدر کلام ایشان ناهماهنگ است او مى گوید: «زمان لهو و لعب کوتاه و سریع الزوال است و مدت زندگى در دنیا هم چنین است. لهو و لعب در بیشتر موارد منجر به عمل زشت مى گردد لذات دنیا نیز چنین است. لهو
و لعب با غرور به ظواهر امر حاصل مى شود و اگر به حقایق توجه شود چنین نیست. بنابر این لذات دنیوى لهو و لعب است و حقیقتى ندارند و اگر به احوال دنیا و آخرت توجه شود معلوم مى گردد که خیرات دنیا، جز به حکم شهوت نیست، و حقیقتى براى این شهوات در واقع نمى باشد. پس سعادات دنیوى همراه این عیوب هستند ولى سعادتهاى اخروى مبراء از این عیوبند.» (39) مرحوم فیض کاشانى در تفسیر آیه 16 سوره انبیاء و آیه 20 سوره حدید مى فرمایند: «خداوند! آسمان و زمین را با نظم خاص آفرید تا بشر براى ادامه حیات خویش و رسیدن به کمال، زندگى خود را بر اساس آن تنظیم نماید و مقصود خداوند از تحقیر دنیا در سوره حدید، پستى امور دنیوى است که مردم چون کودکان با آن مشغول شده و از اصل و حقیقت سعادت باز مى مانند.» (40) آنچه که از اقوال و نظرات مفسران و اندیشمندان دینى درباره حقیقت دنیا مى توان استفاده کرد دو نکته بسیار مهم است که توجه به آن دو نکته مى تواند ما را در فهم حقیقت دنیا کمک نماید. «یکى اینکه بگوئیم دنیا داراى معانى متعدد بوده، و بر چند مفهوم قابل اطلاق است یعنى همانند لفظ «ولى» که به معناى
حب و دوستى، سرپرستى، نزدیکى و قرب بین دو شیئى و معانى دیگر مى آید، دنیا نیز مشترک لفظى است. گاهى دنیا گفته مى شود که مقصود از آن حیات دنیاست. و گاهى مراد از آن اموال و درهم و دینار است و در برخى موارد معناى بهره مندى از لذتهاى دنیوى از آن اراده مى شود. و معانى دیگر که همه این مفاهیم در لفظ دنیا مشترکند.» (41) و نکته دیگر اینکه گفته شود کلمه دنیا با توجه به معانى متعددش بصورت حقیقت و مجاز است نه اشتراک در لفظ. در صورت فوق لازم مى آید که براى دنیا فى حد نفسه، حقیقتى قائل شده و بقیه معانى آن را مجاز فرض نمائیم. یعنى بگوئیم دنیا و حقیقت آن عبارت است از زمین و آسمانها و آنچه ما بین آنها از معادن و نباتات و گیاهان و حیوانات وجود دارد که براى تحصیل سعادت و کمال آفریده شده اند. و اما نوع نگرش و علاقه انسان به آن، دنیا را از معنى حقیقى اش جدا و خارج مى کند. (42) و چون از حقیقت خود جدا شد متصف به ذم مى گردد. این دو قول درباره حقیقت دنیا مطرح است که برخى حقیقت دنیا را همان تکوینیات و مخلوقات آن گرفته اند که مورد مدح واقع شده و اعتباریات
آن را جزء حقیقت دنیا نمى دانند. آنچه را که شارح مدح کرده است مربوط به تکوینیات نظام هستى است و آنچه مورد مذمت واقع شده به اعتباریات آن راجع است. و عده اى دیگر هیچ حقیقتى براى دنیا قائل نیستند نه تنها امور اعتبارى دنیا موقت و زودگذر است بلکه امور تکوینى آن نیز موقت بوده و صرفا از باب تهیؤ براى وصول به کمال انسانها آفریده شدند. از میان دو قول مزبور آنچه که با افکار عامه مردم نزدیکتر است معناى اول است و ظاهر آیات و روایات مؤید همین معناست هر چند که قول دوم، تفسیر عرفانى از دنیا بوده و اوحدى از بزرگان و اولیاى حق به آن گرایش دارند ولى از آن حیث که مخاطب شارع، عامه مردمند نه خواص. لذا قول اول با ظاهر آیات و روایات تطابق بیشترى دارد. نظر و اندیشه امام خمینى (ص) بر این امر مبتنى است که نباید از دنیا معنایى بدست داد که خارج از ادراک عامه مردم باشد. هنر یک عالم دینى آن است که در حد عقول انسانها مطلب را به آنها تفهیم نماید. در طول تاریخ شاید بیشترین افراط و تفریط در این موضوع از جانب عارفان و عالمان دینى صورت گرفته باشد. لذا با این که خود، فیلسوف
و عارف و مفسر به معناى واقعى کلمه بوده اند ولى شدیدترین انتقاد را از آنان مطرح مى کنند و مى فرمایند: «بسیارى از زمانها بر ما گذشت که یک طایفه اى از فیلسوف و عارف متکلم و امثال ذلک که دنبال همان جهات معنوى بودند اینها معنویات را گرفتند و ما عداى خود را تخطئه نموده و آنان را قشرى به حساب آوردند بلکه وقتى دنبال تفسیر قرآن رفتند اکثر آیات را به جهات عرفانى و فلسفى و معنوى برگرداندند و به کلى از حیات دنیایى و جهاتى که در این جا به آن احتیاج است و تربیتهایى که در اینجا باید بشود غفلت نمودند به حسب اختلاف مسلکشان رفتند به دنبال همان معانى بالاتر از ادراک عامه مردم. اینها مى خواستند همه چیز را به معنویات و ماوراى طبیعت برگردانند. در مقابل این افراط کارى ها، اخیرا اشخاصى پیدا شدند نویسنده هایى که متدین و مومنند و خدمتگزارند چنانچه آنها هم خوب بودند. فقها و متکلمین و فلاسفه همه مى خواستند به اسلام خدمت کنند حالا این عده از نویسنده ها آیات قرآن را بر عکس فلاسفه و عرفا به مادیات بر مى گردانند.» (43) نوع نگرش انسان به دنیا توجه و دقت کافى به کلام بارى و بیانات متعالى معصومین (ع) این مطلب را به اثبات مى رساند که
متن نظام هستى و حقیقت دنیا، مورد لعن و طعن، واقع نشده علاوه بر اینکه متعارض بودن آیات و روایات درباره دنیا، خود دلیل مستقلى است براین که، مراد از آن همه مذمت ها، ناظر به نوع نگرش منفى به دنیاست نه اینکه دنیا از جهت دنیا بودنش، مذموم شارع بوده باشد; زیرا در بسیارى از روایات آمده که: «دنیا مصلاى ملائکه و محل تردد فرشتگان; مسجد مؤمنان و معبد دوستان خدا; توشه بینایان و دار البلاغ مى باشد». (44) و در عین این مدحها، مذمتهایى هم شده است که به تعابیر متعدد در متون دینى و جوامع روائى ما به عنوان متاع غرور، (45) متاع قلیل، (46) زندان مؤمن، گذرگاه و دارممر، (47) دار مجاز، (47) محل معصیت بندگان خدا، (49) پایگاه جمع آورى اموال و بالاخره به عنوان مزبله میته ها، (51) آمده است. این تعابیر متعارض شاهد و قرینه دیگرى است بر این مدعا که تمامى مدح و ذمها به نحوه برخورد آدمیان به دنیا مربوط مى شود و حقیقت دنیا، از آن حیث که مخلوق و فعل الهى است همه جهات آن خیر محض مى باشد. و این نوع بر خورد آدمیان است که یا جنبه خیر و حقیقت بودن آن را رعایت نموده و دنیا را با نگاه دنیویش که گذرگاهى براى وصول به
لقاء الهى است مى نگرند و یا اینکه با دیده ابدیت و جایگاهى براى جاودانه ماندن و کامیابى از همه لذائذ مادى با آن بر خورد، مى نمایند. بنابراین آنچه که در مذمت دنیا گفته شد به حقیقت دنیا که تکوینیات آن باشد، راجع نیست بلکه تمام روایات و آیات در باب نکوهش دنیا ناظر به این است که آدمى از حقیقت آن روى گردانده و همه همت خویش را به ظواهر آن محدود کرده است به همین خاطر با حرص و ولع بدنبال جمع مال و لذائذ دنیایى و شهوت رانى مشغول شده است، تصورشان این است که به موکب زیبایى دست یافتند غافل از اینکه نفس گرانبها و وجود ارزشمند خویش را با دنیا به ثمن بخس بیع نموده و خویشتن را مرکب دنیا قرار داده است. داستان این گونه از انسانها به تعبیر مولوى شبیه داستان کسانى است که وقتى ظواهر زیباى هر چیزى را مى بینند احساساتشان بر آشفته شده و با دلباختگى تسلیم آن مى شوند، و اما بعد از مدتى که به عقل آمدند مى فهمند که آنچه را از دور آب زلال و صاف مى پنداشتند، سرابى بیش نبود و یا او را که نو عروس مشاهده مى کردند چاپلوس بود و حال که بدام آن گرفتار آمدند باید نیشهاى او را تحمل نمایند.
همین مطلب را مولوى چنین به نظم درآورده است. مى نماید در نظر از دور آب چون روى نزدیک آن، باشد سراب گنده پیراست او و از بس چاپلوس خویش را جلوه دهد چون نو عروس هین مشو مغرور آن گلگونه اش نیش نوش آلوده او را بچش آشکارا دادن به پنهان دام او خوش نماید ز اولت انعام او (52) بنابراین موضع دین درباره دنیا بسیار روشن است و کسى که با اسلام آشنا باشد و با متون دینى در ارتباط باشد مى فهمد که اسلام کاملترین بینش را به انسان اعطا مى کند و عمل به دستورات آن مى تواند ضامن سعادت دنیا و آخرت باشد و این که تصور شود تعالیم دینى نسبت به دنیاى مردم بى اعتنا است تصور نا صوابى است. ادله قائلین جدائى دین و دنیا بدون هیچ پیش داورى و قضاوت قبلى و یا ذکر مقدمه اى براى ایجاد ذهنیت و تخریب اذهان، دلایل قائلین را بیان مى کنیم. 1- وقتى که هدف دین اصلاح و بهبودى دنیا توام با آخرت قرار گیرد توحید و وحدانیت الهى مبدل به شرک مى گردد. چون دیانت و دیندارى مردم از خاصیت و اصالت مى افتد. بهترین نمونه براى اثبات مدعا جریان رنسانس و تجربه تلخ تمدن اروپا و امریکاست که کار دیندارى از جوامع متمدن
غرب رخت بر بسته و به جاى دین و عواطف معنوى سود جویى مادى حاکم گردید. و نیز در جمهورى اسلامى شعار دین و دنیا تا سر حد تعطیل توحید پیش رفت. (53) 2- چون ادیان الهى و مکاتب توحیدى براى جوابگویى به همه مسائل علمى و مشکلات دنیایى نازل نشده اند اگر بخواهیم دین را حاکم کنیم و این گونه القاء نمائیم که دین جوابگوى همه دردهاست این افکار موجب انصراف مردم از دین مى شود. و... 3- در صورت پیوند دین و دنیا دین تحت الشعاع مطامع دنیایى رهبران دینى قرار مى گیرد چنانچه در زمان خلفاى عباسى و عثمانى، علماء و فقهاى تسنن، خلیفه را مصداق زنده اولو الامر دانسته. در ظاهر، خدا و اسلام فرمانروا بود ولى عملا دین از دولت فرمان مى گرفت. در غرب این چنین بود و باید درباره نظام مقدس جمهورى اسلامى بعدا قضاوت کنیم. 4- اساس دعوت انبیاء بر محبت و معرفت بنا شده ولى کار دولتهامقابله با دزدان و دشمنان و راهزنان امنیت است و این عمل جز با زبان تند و تلخ پیش نمى رود بنابراین حاکمیت دین موجب مى شود که دین ابزارى شیطانى گردد تا وسیله هدایت. 5- دین براى دنیا یا ترک دنیا بخاطر دین، دو حالت افراط و تفریط در دین است و در
واقع دو روى یک سکه اند که در ضرابخانه شیطان قالب خورده اند و دین هر دو را شدیدا رد مى کند. 6- اعتقاد به اینکه دنیا جز مزرعه اى براى آخرت نیست و انبیاء خبر دهندگان قیامت و آخرت بوده اند ضرورتى است که موجب بقاى دین و دنیا و سلامت اجتماع بشرى در این روزگار سراسر رنج و ملال مى شود. (54) 7- اگر دین در اداره دنیا و حکومت و سیاست دخالت نماید موجب مى شود که قداست از دین دور گردد و در واقع دین مقدس را با سیاست غیر مقدس آمیختن آب در هاون کوبیدن است. (55) 8- وظیفه پیامبران تحریک حس نفع پرستى بوده آنان یک عده مبشرین و منذرین بوده اند. یعنى پیامبران جزانذار و تبشیر وظیفه دیگرى نداشتند. (56) 9- هیچ دلیل عقلى و شرعى وجود ندارد که دین هم دنیاى متدینین را آباد نماید و هم آخرتشان را. (57) 10- دین اگر چه کامل است ولى جامع نیست و تصور این که دین به صورت جامع همه مسائل را طرح و حل کرده باشد تصور نادرستى است. (58) 11- آنچه را پیامبران از یک مبدا فوق بشریت با هدفى به کلى جدا از لذائذ دنیا مطرح کرده اند، امروز بشر خود پرست مادى (ولى خود پرست روشن بین) به آنجا مى رسد;
روشن دل و روشن بین در یک نقطه به هم مى رسند; دیده بینا آن را مى بیند که دل پاک از روز اول خواسته بود. (59) 12- سعادت زندگى دنیا محدود به اعتقاد به خدا و ترس از جهنم نیست. ممکن است جامعه اى بدون این، صاحب مکارم اخلاق و خوشبخت شود. بشر روى دانش و کوشش و به پاى خود راه سعادت در زندگى را یافته است و این راه سعادت تصادفا همان است که انبیاء نشان داده بودند. (60) دلایل ارتباط دین و دنیا اگر دین را به معناى مجموعه احکام و تعالیم محکى از اراده الهى که بر پیامبران و انبیاء نازل شده بگیریم، نه فهم برخى از دینداران یا آنچه که خود مى پنداریم و نیز شمولیت احکام آن را پذیرا باشیم و دنیا را در حیات مادى محصور و محدود ننموده بلکه مقدمه آخرت بشمار آوریم، شاید بتوان به عمق ارتباط آن دو، شناخت حاصل نمود. پس در فهم این ارتباط تصور چند پیش فرض لازم است که به نحو اجمال بیان مى کنیم. 1- ارائه معناى صحیح از دین که داراى حد مشترک، براى پیروان یک دین یا ادیان مختلف بوده باشد. مثل تعریف فوق یا نظیر آن، نه این که به معناى مبهمى گرفته شود که شامل تعالیم غیر
الهى و مکاتب مادى نیز بشود، مثل این که گفته شود. «دین به معناى آگاهى از امور متعالى و مقدس و یا احساس اتکاء مطلق». (61) که معرق ف اخفى از معرف است. 2- درک و تصور صحیح از نقش آفرینى دین در تمام ابعاد حیات فردى و اجتماعى، اعم از جنبه هاى مادى و معنوى و آگاهى و معرفت حقیقى به اینکه، واضع و شارع آن از تمام نیازهاى بشر شناخت کامل داشته و با توجه به آن احتیاجات، دین را تشریع نموده است. 3- معرفت حقیقى از دنیا و اعتقاد به این که ظواهر دنیا اعتبارى است و باطن آن،حقیقى و ظاهر شدنى، نه این که دنیا را در ظاهر آن خلاصه کرده و از حقیقتش غافل بود. چنانچه تصور باطل بسیارى از انسانها در قبال دنیا همین است. (یعلمون ظاهرا من الحیاه الدنیا و هم عن الاخره هم غافلون) «یعنى فهم و درک ایشان به ظاهر حیات دنیاست در حالیکه از آخرت و باطن دنیا بى خبرند.» (62) 4- آخرت تابع اعمال دنیوى انسان است و رهیافتهاى دینى براى سعادت و کمال دنیا و آخرت هر دو مباشد و نیز برداشتهاى افراطى و تفریطى صوفیان و دنیامداران از دنیا و آخرت تلقى ناصوابى است. 5- آخرین نکته جدا کردن حقیقت دین که ماخوذ
از متون دینى است با مبانى فکرى برخى از دین شناسان و یا عملکرد برخى از متدیننان مى باشد. با چنین بصیرت و بینشى مى توان هم از دنیایى شدن دین و پوشش قراردادن آن براى هر عمل شنیع و زشتى دورى کرد و هم از اعتقاد به خارج نمودن دین از امور دنیوى و مادى (سکولاریزیسیون) فاصله گرفت. حال با توجه به بیان این مقدمات و پیش فرضها مى توان موضوع را در عرصه تحلیل و بررسى قرار داد. بنظر مى رسد که قائلین به تئورى جدایى دین و دنیا درک درست و کاملى از مفهوم دین و دنیا نداشته باشند و از ظاهر کلامشان پیدا است که افکار و عقاید آنان متاثر از قرآن و سنت نیست بلکه با مقدمات غلط به این نتیجه دست یافتند. دلایلى که آنان (منکرین) اقامه کرده اند هیچ پایه و اساس عقلى و منطقى ندارد و آنقدر واضح البطلان است که نیازى به رد منطقى آنها نیست ولى به خاطر روشن شدن مطلب به چند نکته بعنوان شاهد - نه بعنوان دلیل و برهان- اشاره مى شود. 1- هر عقل سلیمى حکم مى کند به این که نه دنیاى بدون دین دنیاى کاملى است و نه دین بدون دنیاارزش و مفهوم خواهد داشت. چون همین دنیاى مادى است که مجراى احکام و
تعالیم دین است و اگر حقانیت دین را امرى مسلم گرفته باشیم چگونه مى توان پذیرفت که محملى براى اجراى تعالیم حقه وجود نداشته باشد، مگر این که قائل به حقانیت آن در مقام انشاء باشیم که هیچ یک از عقلا بدان ملتزم نیستند. چون هیچ عقلى حکم نمى کند که همه مقررات الهى را خداوند بحق انشاء کرده ولى محل حقى و جایگاهى براى اجراى آن بر بندگان منظور نکرده باشد. 2- احکام و تعالیم و اخلاقیات و عقاید دین داراى دو جنبه فردى و اجتماعى است که در واقع براى اصلاح شووءنات انسانها نازل شده و حفظ قداست دینى منوط به عمل کردن آن احکام و تطبیق رفتارهاى فردى و اجتماعى به اخلاقیات آن و سوق دادن افکار و جهت دهى عقاید به اعتقادات دینى مى باشد و جز این هر چه باشد غیر دینى و تنزل دادن قداست دین است. 3- آنچه که انبیاء و رسولان الهى به بشر آموزش مى دادند و در آن بذل مساعى داشتند این بود که اعمال بندگان را رنگ و صبغه دینى ببخشند و تفهیم این مطلب که اعمال بندگان بدون اعتقاد و ایمان به خدا و قیامت بى ارزش و تمام تکامل در وجهه الهى آن نهفته است. (الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح
یرفعه) (63) و درباره تاثیر و تاثر اعمال بندگان در عالم طبیعت و جامعه انسانى خداوند فرمود: «همانا اگر اهل قریه ایمان مى آوردند و تقوى پیشه مى کردند هر آینه باز مى کردیم به روى آنان درهایى از برکات آسمان و زمین را، ولى آنها انبیاء را تکذیب کردند و به همین جهت آنان را به آن جرائمى که براى خود کسب کرده بودند اخذ کردیم». (64) در آیات دیگر هم به این نکته اشاره رفته است که صلاح و فساد جامعه بشرى و سعادت و شقاوت ایشان را باز تاب و انعکاس اعمال و عقاید آنها بر مى شمارد. (65) پاسخ امام خمینى (ره) در مقابل این افکار انحرافى از دین چنین است: «دین احکام معنوى دارد و بسیارى از احکامش سیاسى است، دین از سیاست جدا نیست البته در اذهان بسیارى از اهل علم و بیشتر مقدسین این است که اسلام به سیاست چه کار دارد. اسلام و سیاست جداست. دین على حده است; سیاست على حده، اینها اسلام را نشناخته اند. مگر سیاست چیست روابط بین حاکم و ملت، اسلام احکام سیاسى اش بیشتر از احکام عبادى است. اسلام در مقابل ظلمه ایستاده است، حکم به قتال داده; حکم به کشتن داده در مقابل کفار و این احکام باید اجرا شود.» (66)
چقدر مغالطه آمیز است سخن کسى که بگوید اساس اسلام بر محبت و معرفت است ولى کار حکومت مقابله با سارقان و دشمنان امنیت، و این دو با هم منافات دارند. مگر نشان محبت و رافت این است که انسان ظلم دیگران نسبت به خود و دین و ایمانش را بپذیرد؟ و سر تسلیم در مقابل اهانت دیگران فرود آورد؟ مگر پیامبر اسلام(ص) و سایر اولیاى الهى اسوه محبت نبودند پس چرا با دشمنان دین مقابله مى کردند؟ چنین نبود که پیامبران آمده باشند تا پیام الهى را ابلاغ نمایند و کارى به اجراى آن نداشته باشند. امام خمینى(ره) مى فرمایند: «این سخنان با مبناى اسلام و معتقدات اولیه ما مخالف است چون در هیچ اجتماعى جعل قانون به تنهایى سعادت نمى آورد بلکه باید بعد از تشریع قانون، قوه مجریه اى بوجود آید. در یک تشریع اگر قوه مجریه نباشد نقص وارد است. به همین جهت اسلام همان طور که جعل قوانین کرده است قوه مجریه قرار داده، ولى امر، متصدى قوه مجریه است. در زمان رسول اکرم (ص) این طور نبود که فقط قانون را بیان و ابلاغ کنند بلکه آن را اجراء مى کردند. رسول الله (ص) مجرى قانون بود مثلا قوانین جزایى را اجرا مى کرد. دست سارق را مى برید، حد مى زد، رجم مى کرد خلیفه براى
همین امور است.» (67) پس اسلام کاملترین برنامه را در حیات فردى و اجتماعى ارائه داده و کمترین نقص در آن راه ندارد چنانچه اگر مسلمانان نتوانند با درایت و تدبیر، برنامه زندگى را از آن تحصیل نمایند باید ضعف را در قابلیت قابل بدانند نه فاعلیت فاعل. اگر ما نتوانیم افکار و اندیشه خود را ارتقاء بخشیده و یا در عمل به تعالیم آن ضعیف باشیم چرا نقص را در دین دانسته و آن را در اداره دنیاى بشرى ناقص بدانیم. بنابراین دین را به هر بهانه اى از صحنه زندگى فردى و اجتماعى خارج کردن به معناى نقص در دین بشمار آمده که این عقیده با صریح قول خداوند در قرآن در تناقض است که فرمود: (الیوم اکملت لکم دینکم و...). منشا پیدایش تفکر جدایى دین و دنیا این فکر که از زمان رنسانس در اروپا شکل گرفته طولى نکشید که بر افکار و عقاید غالب دانشمندان غرب سایه افکنده و تا حدودى رشحات آن در اذهان اندیشمندان مسلمان تسرى پیدا نمود. در طول تاریخ اسلام ابتلا به این عقاید وهمى با اشکال مختلف مطرح بود و غالبا از جانب افرادى حمایت مى شد که یا اطلاع کافى و تسلط کامل از متون دینى نداشته و یا با اغراض سیاسى،
میدان دار عرصه فرهنگى دشمنان دین مى شدند. واژه «سکولار» تعبیرى است که از قرن هفدهم میلادى به بعد در میان دانشمندان غرب، همراه با نهضت اصلاح دینى رایج گردید و معمولا به معناى تفکیک و جدایى بین مفاهیم مقدس دینى با امور دنیوى تلقى مى شود. (68) این اصطلاح در میان مسیحیت، بیشتر به معناى تقدس زدایى، مسیحیت زدایى، علمانى کردن و غیر روحانى نمودن، خارج نمودن عملکردهاى دینى در نظام اجتماعى، طرد مفاهیم ماوراء الطبیعى و در یک کلام به معناى جدایى دین از دنیا بکار مى رود. این معنى با مفهومى که برخى تصور کرده اند که سکولاریزم یعنى «اصالت دنیا» شاید متفاوت باشد. مبناى این تفکر که بر اثر تحکم و سخت گیریهاى غیر منطقى آباء کلیسا در اروپا بوجود آمد قطعا نمى تواند براى همه جوامع دینى و براى همه ادیان درست باشد. پیدایش عقیده جدایى دین و دنیا، در مسیحیت بیش از آنکه علل بیرون دینى داشته باشد عناصر و عوامل درون دینى در پدید آمدن آن نقش موثرى داشته اند. مهمترین عوامل عبارتند از: الف- تحریف شریعت مسیح و جایگزینى دستورات غیر دینى بجاى فرامین الهى که کلام ارباب کلیسا، کلام الهى تلقى مى شد و سیره ایشان حتى انحرافات اخلاقى آنان به منزله سیره پیامبران الهى محسوب مى گردید. ب- اطاعت محض و
بى چون و چراى جامعه از روحانیون مذهبى و رشد دادن جنبه هاى تقلیدى مردم. و عوامل برون دینى آن عبارتست از: الف- شرایط خاص فرهنگى و سیاسى در غرب که دین را ابزار و سپرى براى غلبه دیگران و حفظ موقعیت سیاسى خویش قرار داده و مخالفین خود را معاندین خدا و دین قلمداد نموده و همه کارها را بنام دین توجیه مى کردند. ب- تالیف آثار و تکثیر کتب ضد دینى بعنوان ریشه گرایى جدید که مسیحیت را به گونه اى معرفى نمایند تا براى انسان متجدد غیر دینى بهتر پذیرفته شود. کالین براون مى گوید: «ریشه گرایى جدید که در قرن نوزده شروع شده در دهه 1960 در بریتانیا و امریکاى شمالى تا حدى تجدید حیات یافت که در واقع نهضتى معترضانه نسبت به مسیحیت است. نویسندگانى براى تبلیغ آن آثارى را تالیف نمودند که مهمترین آن کتاب «مسیحیت غیر دینى» به قلم پروفسور رونالد جورج اسمیت در انگلستان و کتاب «مسیحیت دنیوى» اثر پال وان و کتابهایى از مکتب «مرگ خدا» و کتاب «بالغ شدن جهان» و «مسیحیت بدون دین» از دیتریش بونهافر مى باشد». (69) این نویسندگان و متفکران به جامعه غرب چنین القاء کرده اند که: «جامعه مسیحى باید درباره عقیده خود درباره خدا تجدید نظر کند و باید در جهان بى خدا زندگى
نماید. مسیحیان مى توانند یک زندگى دنیوى خالى از دین و تعهدات مذهبى داشته باشند. مسیحى بودن به معناى دیندار بودن یست بلکه به این معناست که انسان باشیم. دنیا بالغ شده و اعتقاد به خدا را قبول ندارد». (70) «اعتقادات دینى غالبا باعث عقب ماندگى مى شود». (71) دقیقا همان حرفهایى که امروز از آثار گویندگان و نویسندگان ما آشکار است که مى گویند: «بشر امروزى معتقد است که جهان را آنچنان که خود مى خواهد بسازد نه ساخته شده تحویل بگیرد و بدون شک انسان با این اندیشه، نسبت ویژه اى هم با دیانت خواهد داشت». (72) و یا اینکه گفته مى شود: «دلیل مهمى که درک مفهوم ولایت فقیه و حکومت اسلامى را مشکل کرده مساله حق و تکلیف است. حکومت ولى فقیه حکومت مبتنى بر تکلیف است در حالى که بشر امروز خود را محق مى داند نه مکلف». (73) و بالاخره ترویج عقاید خرافى و طالع بینیهاى عوامانه و نیز مراسم خاص دینى، جشنهاى مذهبى، روشهاى سنتى جادوئى و صدها رویه غیر دینى و غیر عقلى بنام دین، عواملى بوده اند که از درون و بیرون در ظهور پیدایش تفکر تفکیک دین و دنیا دخیل بوده اند. به دلیل آن که هر چقدر علوم در آن سرزمین پیشرفت مى کرد بطلان آن عقاید روز به روز براى آنها
آشکارتر مى شد. همان مردمى که آن اعمال را جزء تعالیم دینى خود مى دانستند و مدتى براى آن تقدس و احترام قائل بودند به تمامى آن امور، پشت پا زده در حالى که آن تعالیم، از ابتدا هم جزء دین نبود تا از دین خارج گردد. پرواضح است که عاقبت و سرانجام حکومت و حاکمیت دین محرف جز این نخواهد بود. چنانچه ژیلسون یکى از بزرگترین متفکران غرب مى گوید: «با رشد رهیافتهاى تجربى و واقع گرایانه، آگاهى دینى انحطاط مى یابد، امور ماوراء الطبیعى هر روزه انتزاعى مى شود اعتقادات فردى به تکلیف و توکل و توبه، نیز به تدریج، قوت خود را از دست مى دهد. نمادهاى دینى، شور و شادابى خود را از دست داده اند». (74) تعارض دیدگاه امام خمینى و سکولاریزم بعد از تبیین موضوع سکولاریزم و بررسى اجمالى برخى از ابعاد آن، به اندیشه امام در این موضوع مى پردازیم تا شاید با استعانت از دیدگاه آن اندیشمند قرن، چراغى را در میان اندیشه هاى تاریک برخى از روشنفکران متاثر از غرب روشن کرده باشیم. امام که خطر این گونه از اندیشه هاى انحرافى را احساس مى کرد به مناسبتهاى مختلف موضع خویش را اعلام مى نمود. در سالهاى اولیه انقلاب طى سخنرانى در دیدار با مردم قم چنین فرمودند: «از چیزهایى که در این
زمان واقع شده و این هم براى شکستن اسلام و روحانیت است همین چیزهایى است که همه این اشخاص منحرف، ادعا مى کنند که ما اسلام را مى خواهیم بگوئیم. اسلام غیر آن اسلام سنتى، یکى از مصیبت ها این است که نمى داند اسلام با سین است یا با صاد. از اسلام بى اطلاع است از مدارک اسلام بى اطلاع است این آدمى که یک روز ننشسته در فقه نظر کند و نمى تواند هم بنشیند; نظر بکند. یک چنین آدمهایى خیال مى کنند حالا که مثلا انقلاب شده باید در اسلام هم انقلاب بشود اینها مى خواهند اساس اسلام را از بین ببرند و احکام اسلام را نابود کنند.» (75) در اثر ارزشمند ولایت فقیه چنین مى فرمایند: «نهضت اسلام در آغاز گرفتار یهود شد. تبلیغات ضد اسلامى را نخست آنها شروع کردند بعد نوبت به طوایفى رسید که به یک معنا شیطان تر از یهودند اینها به صورت استعمارگر از سیصد سال پیش به کشورهاى اسلامى راه پیدا کردند و با وسایل مختلف بر ضد اسلام دسیسه کردند مبلغینى در حوزه هاى روحانیت درست نموده، و عمالى در دانشگاهها و موسسات دولتى و بنگاههاى انتشاراتى، همه دست به دست هم داده در تحریف حقایق اسلام کار کردند به طورى که بسیارى از افراد تحصیل کرده نسبت به اسلام گمراه و دچار
اشتباه شدند مثلا تبلیغ کردند که اسلام دین جامعى نیست، دین زندگى نیست، براى جامعه نظامات و قوانین ندارد. طرز حکومت و قوانین حکومتى نیاورده است. اسلام فقط احکام حیض و نفاس است، اخلاقیاتى هم دارد اما راجع به زندگى و اداره جامعه چیزى ندارد! تبلیغات آنها متاسفانه مؤثر واقع شد. گذشته از عامه مردم طبقه تحصیل کرده چه دانشگاهى و چه بسیارى از محصلین روحانى، اسلام را درست نفهمیده اند همان طور که مردم، افراد غریب را نمى شناسند اسلام را هم نمى شناسند.» (76) گویا امام خطر آن را براى انحراف افکار جوانان مسلمان، مستمر وجدى مى دیدند و مى دانستند که این توطئه فرهنگى ادامه خواهد
یافت و منحرفین عقاید و افکار جوانان را به سمت اندیشه سکولاریزم سوق مى دهند، لذا در پایان عمر شریفش بعنوان توصیه به همه جوانان در وصیت نامه خویش چنین مى فرمایند: «از توطئه هاى مهمى که در قرن اخیر، خصوصا در دهه هاى معاصر و بویژه پس از پیروزى انقلاب آشکارا به چشم مى خورد تبلیغات دامنه دار با ابعاد مختلف براى مایوس نمودن ملتها از اسلام است. گاهى ناشیانه و با صراحت به این که احکام اسلام که 1400 سال قبل وضع شده است نمى تواند در عصر معاصر، کشورها را اداره کند; یا اینکه اسلام دین ارتجاعى است و... این تبلیغات ابلهانه و گاهى موذیانه و شیطنت آمیز به گونه طرفدارى از قداست اسلام که دین ادعیه و اذکار و عبادات است و انسان را از دنیا دور کرده و به خدا نزدیک مى کند و سیاست و حکومت براى تعمیر دنیاست مخالف مسلک انبیاء مى باشد صورت مى گیرد. من اکنون به ملت هاى شریف و ستمدیده و به ملت عزیز ایران توصیه مى کنم دست از فقه سنتى که بیانگر مکتب رسالت و امامت و ضامن رشد و عظمت ملتهاست، ذره اى منحرف نشوند.» (77) پس مبناى اندیشه امام بر این است که دین براى اصلاح امور دنیوى و فلاح و رستگارى حیات اخروى تشریع شده و هرگونه
تعطیلى احکام دین در شانى از شووءنات فردى و اجتماعى انسانها تصور غلط و تلقى نا صوابى از حقیقت دین است که با اغراض گوناگون بیان مى شود. انقلاب مقدس اسلامى ایران حدوثا با این اندیشه بوده امید است که بقاء با همین اندیشه استمرار یابد.
: 1- لازم به ذکر است که این طرز تفکر محدود به دوره معاصر نیست بلکه در طول تاریخ چنین نگرشى وجود داشته است. 2- آل عمران / آیه 19. 3- نساء / 125. 4- بقره / 256. 5- واقعه / 86. 6- راغب اصفهانى، مفردات القرآن، ص 175. 7- مجله نقد و نظر، سال اول، شماره دوم. ص 17. 8- کالین براون، فلسفه و ایمان مسیحى، ترجمه میکائیلیان، ص 110. 9- سوره کافرون، آیه 2. 10- سوره بقره، آیه 217. 11- المیزان، ج 10، ص 131. 12- صحیفه نور، ج 5، ص 240. 13- صحیفه نور. ج 12، ص 175. 14- صحیفه نور، ج 12، صص 175-168. 15- صحیفه نور، ج 16، ص 14. 16- سوره آل عمران، آیه 64. 17- المیزان، ج 3، ص 264. 18- صحیفه نور، ج 6، 269. 19- سوره نوح، آیه 21. 20- سوره هود، آیه 87. 21- سوره زخرف، آیه 63. 22- نهج البلاغه، خطبه، 26. 23- اهداف دین
از دیدگاه شاطبى، ص 170. 24- صحیفه نور، ج 9، صص 135-139. 25- سوره نحل، آیه 122. 26- راغب اصفهانى، مفردات القرآن، ص 174; و فرهنگ معارف اسلامى. ص 864. 27- شیخ عباس قمى، سفینه البحار، ج 1، ص 464. 28- انبیاء، آیه 16 و دخان، آیه 38. 29- انعام، 33; حدید، 20; عنکبوت، 65. 30- سوره عنکبوت، آیه 63. 31- المیزان، ج 16، ص 149. ج 14، ص 261. 32- المیزان، ج 14، ص 261. 33- ر.ک: المیزان، ذیل آیه 16، سوره انبیاء و سوره حدید، آیه 20. 34- سوره حدید، آیه 10. 35- آیه الله جوادى آملى، تفسیر موضوعى قرآن، ج 2، ص 529. 36- تقریرات در متن تفسیر استاد جوادى آملى. 37- تفسیر سوره حمد، صفحه 42. 38- تفسیر سوره حمد، ص 60. 39- فخر رازى، التفسیر الکبیر. ج 12، ص 202. 40- فیض کاشانى، تفسیر الصاف. ج 2، صص 86 و 663. 41- شیخ عباس قمى، سفینه البحار. ج 1، ص 464 به بعد. 42- ر.ک: غزالى، احیاء العلوم، ج 3، باب نکوهش دنیا; مرحوم نراقى، معراج السعاده، ص 245. 43- صحیفه نور. ج 1، صص 233-242. 44- نهج البلاغه، حکمت 131، تحف العقول ص 187. 45- آل عمران، 185. حدید، 20. 46- توبه، 38. 47-
نهج البلاغه، حکمت 133. 48- نهج البلاغه، خطبه 194. 49- نهج البلاغه، حکمت 377. 50- اصول کافى، باب ذم الدنیا، ح 8. 51- اصول کافى، باب ذم الدنیا، ح 9. 52- مثنوى مولوى، دفتر ششم، ص 902. 53- مهندس بازرگان، آخرت و خدا هدف بعثت انبیاء، صص 91-92. 54- مهندس بازرگان، آخرت و خدا، صص 94-100. 55- سروش، مبنا و معناى سکولاریزم، کیان ش 26، ص 8. 56- مهندس بازرگان، راه طى شده، ص 128. 57- سروش، کیان، ش 32، ص8. 58- سروش، کیان، ش 27، ص14 و فربه تراز ایدئولوژى، ص 67. 59- راه طى شده، ص 105. 60- راه طى شده، ص 124. 61- فلسفه دین، گیسلر، ص 192; دین پژوهى، ج 1، ص 85. 62- سوره روم، آیه 7. 63- فاطر، 10. 64- سوره روم، 42. 65- سوره شورى، 30 و مائده، 66. 66- صحیفه نور، ج 2، صص 233-242. 67- امام خمینى. ولایت فقیه، ص 15. 68- میرچا الیاده. فرهنگ و دین، ص 124. 69- فلسفه و ایمان مسیحى، صص 205-208. 70- فلسفه و ایمان مسیحى، ص 214. 71- فلسفه و ایمان مسیحى، ص231. 72- کیان، ش 26، ص 5. 73- کیان، ش 26، ص 9 و ش 28 - 27 - 32. 74- میرچا الیاده،
فرهنگ و دین، ص 130. 75- سخنرانى امام در دیدار با اصناف قم، ت 26/8/59. 76- ولایت فقیه، ص5. 77- وصیت نامه سیاسى الهى امام خمینى .
بازتاب اندیشه، شماره 15 فاضل میبدی، محمد تقی حیات نو، 15/3/1380 چکیده: نویسنده پس از ذکر تاریخچه اى ناقص از رابطه دین و دولت در نگاه فقهاى شیعه، دیدگاه امام خمینى را در تاسیس حکومت دینى مطرح مى کند . از نظر وى امام خمینى در تاسیس حکومت دینى بر عنصر مصحلت و زمان و مکان تاکید بلیغ داشتند و مصالح حکومت را بر همه چیز مقدم مى دانستند . نویسنده تفسیرى از این مطلب دارد که به تقدم بخشیدن اقتضائات دنیاى مدرن بر احکام شرع مى انجامد . فقیهان شیعه، حاکمان پس از عصر غیبت را غاصب دانسته زیرا زعامت و ولایت را در انحصار امام معصوم مى دانستند و از دیگر سو چون در انتظار ظهور قائم آل محمد (عج) به سر مى بردند، لهذا حکومت ها را دولتى مستعجل مى پنداشتند . بنابراین منطقا هم از حیث نظرى و هم از حیث عملى، دخالت در حکومت را نوعى تعیین تکلیف براى امام معصوم مى دانستند و در نتیجه فقیهان شیعه کتابى در باب «احکام السلطانیه» و «فقه الدوله» و یا «کتاب الاماره» ننگاشتند وغالبا از ساحت سیاست دورى گزیدند و بلکه خدمت در دربار سلاطین و همکارى با آنان را از «مکاسب محرمه» دانستند . جز اینکه مرحوم سید مرتضى رساله اى در جواز
همکارى با سلاطین با عنوان رساله فى العمل مع السلاطین تدوین کرد . با این وصف، دولتى مبتنى بر دین و یا حاکمیت دینى تشکیل نیافت، البته حکومت هایى که داعیه دینى بر اساس مذهب اثنى عشرى داشتند و پس [ظاهرا پیش] از صفویه به وجود آمدند به نحو معدودى چون آل بویه و سربداران وجود داشته است . ولى حاکمیتى دینى، به گونه اى فراگیر، تا دوران صفویه به وجود نیامد و فقهاى شیعه در تاریخ پیش از صفویه تجربه اى در تشکیل دولت دینى نداشتند . اندیشه ولایت فقیه به شکل یک اندیشه سیاسى و حکومتى پس از حکومت شیعى صفویه رونق یافت . بر این اساس که حکومت صفوى مى بایست از حیث وجه دینى توجیه مى شد و مشروعیت خود را باز مى یافت; چرا که از نظر اصولى و مبنایى حاکمیت در انحصار امامان معصوم است، ولى در زمان غیبت، فقها به عنوان نایبان عام امامان تلقى مى شوند و رابطه فقیه با امام یک رابطه نیابت است و با مردم رابطه ولایت . به تدریج حل این غامض از راه ولایت فقیهان به عنوان نایب امام زمان (عج) در ادبیات فقهى شیعه راه یافت . محقق کرکى که شیخ الاسلام شاه طهماسب مى نامندش، شان فقیهان را در زمان غیبت چنین بیان مى کند: فقهاى امامیه، همگى برآنند
که فقیه عادل، امین و جامع شرایط فتوا، که از او به مجتهد در احکام شریعت تعبیر مى شود، در زمان غیبت در جمیع مسائل نایب ائمه مى باشند . بنا به روایت روضات الجنات، شاه طهماسب در جواب کرکى چنین نگاشت: تو براى سلطنت از من سزاوارترى زیرا تو نایب امام علیه السلام مى باشى و من از کارگزارانت بوده و در اجراى اوامر و نواهى فرمانبردار خواهم بود . ولى با این وجود ولایت فقها به عنوان یک فرع فقهى مطرح گشت آن هم در مواردى از مکاسب و یا در باب وقف و ولایت بر ایتام و هیچ گاه بحث ولایت فقیه به عنوان یک نظام سیاسى و دولت دینى مطرح نبوده است . از سیره غالب فقهاى سلف چنین برمى آید که آنان براى اداره جامعه و تنظیم سیاسیات، سلاطین یا حکامى را نصب مى کرده اند و شاهان مشروعیت خود را از فقیهان مى گرفته اند . ولى چنین باورى در بین فقها یکدست و یک داستان نبوده است و یا دامنه آن را چنین گسترده نمى یافتند . فى المثل مرحوم صاحب جواهر خیلى از اختیارات ولایى را قابل تفویض نمى داند و یا بین فقهاى عصر قاجار، شیخ مرتضى انصارى و میرزاى شیرازى که از لحاظ علمى صاحب نام بودند و هر یک در زمان خود مرجع فراگیر
گشتند، ولى قائل به توسعه قدرت فقها نبودند . شک نیست که امام خمینى قدس سره به عنوان معمار اندیشه حکومت دینى، مبنا را ولایت فقیه قرار مى دهد و بر این اساس، دولت دینى را بنا مى نهد ومنهاى ولایت فقیه حکومت دینى را مشروع یا ممکن نمى داند . دکترین ولایت فقیه حاکى از این عقیده است که حکومت دینى بهترین شکل حکومت است، چرا که فقه به معناى واقعى کلمه دربرگیرنده تمام قوانین است که یک جامعه مطلوب به آن نیازمند است . چنین به نظر مى رسد که اگر امام خمینى در سال هاى پیش از پیروزى انقلاب اسلامى بر این باور بودند که با فقه رایج - به اصطلاح فقه جواهرى - مى توان دولتى را دینى ساخت و جامعه اى را بر اساس احکام اولیه اسلام اداره کرد، ولى پس از پیروزى انقلاب، به ویژه سال هاى جنگ، بر این باور نشستند که با پیش انداختن احکام اولیه بر احکام حکومتى، جامعه و دولت دینى نخواهد شد . طبیعى مى نمود که با تشکیل دولت دینى و تعارض آن با برخى احکام اولیه یک نگرانى در بین فقهاى سنتى به وجود آید که ممکن است برخى از احکام فقهى تعطیل بماند . ولى امام براى بقاى دولت دینى و نظام اسلامى تعطیلى برخى احکام را
به طور موقت مخل به مبانى دینى نمى دید . اندیشه سیاسى ولایت مطلقه فقیه یعنى اندیشه اى که قادر است بر اساس ضرورت و مصلحت، احکامى که در تعارض با دنیاى مدرن است، تعطیل کرده و احکامى که احکام ثانویه در تلائم با موضوعات مدرن است، تدوین و تشریع نماید و این اجازه اى است که شارع مقدس به او داده است; زیرا بر اساس بینش امام، ولایت فقیه در امتداد ولایت رسول الله و ائمه علیهم السلام است . ولایت مطلقه فقیه همان ولایت مطلقه رسول الله است . یعنى کار ولایت فقیه نظارت بر اجراى احکام فقهى نیست; چنان که مرحوم نایینى مى گفت، بلکه شان او اعمال ولایت بر احکام دین است و اختیار او در اداره جامعه همان اختیار رسول الله است . توجه دادن به این مساله که در زمان ها و مکان هاى مختلف، روابط اجتماعى تغییر مى یابد و این تغییر را باید در اجتهاد و استنباط در نظر داشت و پیاده کرد، در نوشته هاى بعضى از فقهاى صدساله اخیر دیده مى شود . حضرت امام به شکل قوى تر و جامع تر این مساله را بعد از انقلاب مطرح کرده و به آن توجه دادند و خودشان هم در رهبرى شان و فتواهایشان آن را به کار گرفتند . از بعضى از فتاواى خودشان
دست کشیدند . با وجود امام، فقه شیعه از دورانى وارد دوران دیگر و از مدارى وارد مدار دیگر مى شود . اگر بخواهیم اصطلاحى بر آن بیفزاییم باید گفت: پس از استقرار نظام اسلامى فقه شیعى از مدار بسته سنتى وارد مدار باز تجدد و دنیاى مدرن شد . عناصرى که مرحوم امام در این تحول به کار مى گیرد، عبارتند از: زمان، مکان و مصلحت; یعنى اگر جامعه اى بخواهد بر اساس شریعت اسلامى اداره شود باید آن شریعت از حالت بسته و جزمیت خارج شود و در قالب یک اجتهاد پویا، که در آن عناصر زمان، مکان و مصلحت به کار رفته است، قرار گیرد . امام خمینى در راه این تحول بزرگ علاوه بر این که قائل به حفظ چارچوب فقه سنتى بود و به اصطلاح طریقه فقه جواهرى را براى حوزه ها لازم مى شمرد، مصلحت نظام و تاثیر زمان و مکان را بر احکام شریعت، ضرورى مى دانست . این دو نوع نگاه به فقه، یکى نگاه سنت مآبانه است که نگران تعطیلى احکام اولیه شریعت است و دیگرى امام، که نگاه مدرن گونه است و نگرانى تعطیلى حکومت اسلامى را دارد . در نگاه دوم اصل حکومت و دولت بر هر حکمى از احکام فرعى در صورت تزاحم تقدم دارد . امام خمینى در برابر
تحولات جدید سه راه در پیش رو داشت: یا اینکه باید نسبت به رویدادهاى روزگار و موضوعات جدید پشت مى کرد و مى گفت موضوعات باید به نفع احکام دگرگونى یابد و عالم خارج طورى ساخته شود که احکام فقهى تعطیل نگردد، به گونه اى که یکى از حوزویان گفته بود: «باید تمدن را طورى بنا کرد که حتى احکام عبید و اماء نیز تعطیل نگردد» ; راه دوم این بود که امام احکام فقهى و دستگاه شریعت را چون پاره اى از فقیهان، از ساحت سیاسى و اجتماعى خارج مى ساخت و منحصر در احکام فردى مى دانست; ولى امام خمینى هیچ کدام از این دو راه را در شان اسلام نمى دانست و چنین قرائت هایى از دین را قبول نداشت بلکه راه سوم را مبناى فقه و فکر خود قرار داد، یعنى تطبیق احکام دین و شریعت اسلام بر دنیاى مدرن، بر مبناى دخالت عناصر مصلحت، ضرورت و دخالت زمان و مکان در فقه سیاسى اسلام .
نکات بسیارى در این مقاله جاى تامل و بحث فراوان دارد که به دلیل رعایت اختصار در اینجا تنها به برخى از آنها اشاره مى شود: 1 . نویسنده محترم به پاره اى از تغییر نظرها در اندیشه سیاسى امام خمینى در پیش و پس از انقلاب اشاره کرده و معتقد است که از نظر
امام نمى توان در دنیاى مدرن احکام اولیه اسلامى را اجرا کرد و باید احکام ثانویه را بر مبناى مصلحت پیش کشید . آنگاه این رویکرد را منطبق بر فقه جواهرى نیز مى داند، غافل از اینکه مساله حکومت و احکام حکومتى چیزى است غیر از فتواى فقیه . فتوا همواره کلیت دارد و ناظر به مصداق خاصى نیست، ولى حکم حکومتى ناظر به مصادیق است . تقدم احکام حکومتى بر احکام اولیه شرع ربطى به نوع نگرش فقهى ندارد، بلکه مربوط به بینش سطح بالاترى مى شود که هم بر فقه ناظر است و هم بر مساله حکومت و آن بینش را در مبانى کلامى مى توان جست وجو کرد . به بیان واضح تر از منظر کلامى است که مى توان حکمى درباره تقدم احکام حکومتى بر جمیع احکام اولیه شرعى صادر کرد، هرچند در خود فقه نیز از زبان فقها این مطلب شنیده مى شود، این نشان دهنده حضور کلام در فقه است . همچنین مساله تحول فقه و پیشرفت آن، ربطى به تقدم یا عدم تقدم احکام حکومتى بر احکام اولیه ندارد . حکومت باشد یا نباشد، فقیه ملزم است فقه خود را دائما تحول بخشد و در استنباط دقیق تر و صحیح تر احکام شرعى رو به پیشرفت باشد . به بیان دیگر فقیه باید دائما در تصحیح شیوه
استنباط خود از کتاب و سنت تلاش کند تا بتواند حکم موضوعات متغیر و متحول را متناسب با شرایط زمان و مکان به گونه اى که به اهداف شریعت نزدیک گردد استنباط نماید . براى این کار علاوه بر به کارگیرى روش هاى پیشرفته استنباط، باید در بعد موضوع شناسى نیز تلاش کند و اینجاست که نقش زمان و مکان اهمیت پیدا مى کند . نویسنده محترم بدون تفکیک این دو مقوله از یکدیگر، به بررسى مساله پرداخته و احکام کلى براى تغییر صادر کرده است . همچنین مسائل حکومتى را با مساله تغییر موضوع احکام نیز خلط کرده است . 2 . نویسنده محترم بدون توجه به اینکه «مصلحت» یاد شده در کلام امام، بر چه مبنایى تعریف مى شود، آن را بر مبناى مصالح دنیاى مدرن تعریف کرده است و این تفسیرى است که از دیدگاه امام فرسنگ ها فاصله دارد . اندک آشنایى با دیدگاه هاى امام خمینى در رابطه با جهان مدرن، که پایگاه اصلى آن مغرب زمین است، مانع از این مى شود که بگوییم امام خمینى «راه سوم را مبناى فقه و فکر خود قرار داد; یعنى تطبیق دادن احکام دین و شریعت اسلام بر دنیاى مدرن» . تمام حرکت امام در راستاى احیاى احکام نورانى اسلام و حرکت در راستاى تحقق بخشیدن اهداف
دین و سنت نبوى بود . این اهداف در تعارض آشکار با اهداف دنیاى مدرن است . یکى دانستن اینها یا از نشناختن دین ناشى مى شود یا از نشناختن دنیاى مدرن . اگر نویسنده محترم توجه مى داشت که مدرنیته و تجدد مساوى است با نفى حاکمیت ماوراى طبیعت بر بشر که به معناى نفى دین، دست کم در زندگى جمعى، است، مساوى با خوداتکایى عقل بشر و نفى اتکا به هر منبع غیربشرى مانند کتاب هاى مقدس است، مساوى با ... آنگاه چنین بى باک به امام نسبت نمى داد که فقه شیعه را با دنیاى مدرن و تجدد سازگار کردند . 3 . اینکه مى گویند امام خمینى فقه شیعه را از دورانى وارد دورانى دیگر کرد و «پس از استقرار نظام اسلامى فقه شیعه از مدار بسته سنتى وارد مدار باز تجدد و دنیاى مدرن شد» ، علاوه بر اشکالات یادشده در بالا، از نشناختن مرز میان فقه، حکومت، حقوق و چگونگى تحقق بخشیدن به فقه در عینیت جامعه مى شود . اگر موضوعات مبتلابه در جامعه دست حکومت گران را در اجراى پاره اى احکام شرع مى بندد و براى استمرار حکومت اسلامى لازم مى آید که موقتا حکم به تعطیل برخى احکام اولیه اسلام بشود، هیچ ارتباطى با وارد شدن فقه در عصرى دیگر و مدرنیزاسیون فقه ندارد .
امام به شدت با چنین رویکردى مخالف بودند و همواره بر فقه جواهرى و سنت سلف صالح تاکید مى نمودند و در عین حال تحول دائمى و پیشرفت بى وقفه فقه را در همان سنت سلف صالح جست وجو مى کردند و با رویکردهایى که به سنت پشت مى کنند و خواهان قرائتى تجددمآبانه از فقه هستند، به شدت مخالفت مى ورزیدند . نمونه هاى سخنان امام را در این باره مى توان در منشور روحانیت (پیام تاریخى امام به حوزه ها و روحانیت در تاریخ 3/12/67( مطالعه کرد . 4 . این حکم نویسنده که: «فقیهان شیعه، حاکمان پس از عصر غیبت را غاصب دانسته ... بنابراین منطقا هم از حیث نظرى و هم از حیث عملى، دخالت در حکومت را نوعى تعیین تکلیف براى امام معصوم مى دانستند ...» سخنى است که یا از روى عدم تحقیق بیان شده یا اغراض دیگرى غیر از پژوهش علمى در کار آمده است . چگونه مى توان احکامى را که فقهاى بزرگ شیعه در طول تاریخ، چه در زمان حضور امام معصوم علیه السلام چه در زمان غیبت آن بزرگواران، صادر کرده اند و به نوعى در مسائل سیاسى و حکومتى دخالت کرده اند، نادیده گرفت . عملکرد نواب ائمه در سراسر بلاد اسلامى، بویژه از زمان امام هفتم به بعد، همچنین نوشته هاى دانشمندان بزرگى همچون شیخ مفید،
گواهى صادق بر این است که فقیهان بزرگ شیعه در اندیشه حکومت بوده اند، منتهى ابزار و امکان تشکیل حکومت صالح را نیافته اند . شیخ مفید در المقنعه مى نویسد که اقامه حدود در اختیار سلطان اسلام است که از طرف خداوند نصب شده باشد و این سلطان امامان معصوم علیه السلام هستند یا هرکس که از طرف آنها نصب شده باشد و این کار به فقیهان شیعه سپرده شده است ... (1) پى نوشت: 1( سلسلة مؤلفات الشیخ المفید، ج 14، المقنعه، ص 810 . در اینجا شیخ مفید مى نویسد: «فاما اقامة الحدود فهو الى سلطان الاسلام المنصوب من قبل الله و هم ائمة الهدى من آل محمد علیهم السلام، و من نصبوه لذالک من الامراء والحکام، و قد فوضوا النظر فیه الى فقهاء شیعتهم مع الامکان ... . و من لم یصلح للولایه على الناس لجهل بالاحکام او عجز عن القیام بما یستند الیه من امور الناس، فلا یحل له التعرض لذالک او التکلف له، فان تکلفه فهو عاص غیرماذون له فیه من جهة صاحب الامر الذى الیه الولایات . »
فصلنامه نامه مفید، شماره 20 فاضل میبدی، محمد تقی چکیده مطالبى که در این نوشتار پى گرفته مى شود حاوى چند نکته است: 1- پیشینه هاى بحث دین و دولت از نگاه فیلسوفان و مصلحان غرب، بویژه پس از پروتستانیسم و نهضت اصلاح دینى. 2- پیشینه هاى بحث دین و دولت از نگاه فقیهان شیعى بویژه پس از عصر غیبت که مورد بحث و اهتمام بوده است. از آنجا که برخى عالمان شیعى حکومت را از اختیارات امامان معصوم مى دانسته اند، لهذا هر حکومتى را غاصب و یا دولت مستعجل پنداشته و در پى تدوین تئورى سیاسى براى حکومت اسلامى برنیامدند. 3- پس از عصر صفویه تئورى ولایت فقیه به عنوان مشروعیت بخشیدن به حکومت شاهان صفوى از سوى برخى فقهاى شیعه، چون محقق کرکى، مطرح شد ولى این تئورى ناپایدار و بى سرانجام ماند. 4- امام خمینى بانى و معمار اندیشه نوین سیاسى و حاکمیت ولایت فقیه، با اختیاراتى که براى فقیه والى قایل گشت، شریعت اسلام را با عناصر مصلحت، ضرورت، زمان و مکان به نحوى انعطاف پذیر ساخت که دولت بتواند در چارچوب دیانت و فقاهت جاى گیرد و احکام فقهى را، متناسب با مقتضیات زمان و مکان، به دنبال تغییر موضوع دگرگونى دهد. انسان به مدد خرد توانسته است از
تجربه هاى تاریخى، اندرزهاى فراوانى بیاموزد و بیاندوزد و راهکارهاى روز بروز بهتر را براى ادامه حیات جمعى بجوید. از روزیکه انسان، به عنوان مدنى بالطبع، به حیات جمعى پا گذاشته و جامه «جامعه مدنى» را بر اندام خود پوشانده به دنبال یک فلسفه سیاسى برآمده تا با انتخاب بهترین مدل براى حکومت رابطه ملت و دولت و از سویى رابطه دین و دولت را تفسیر نماید. مدلهایى که فیلسوفان سیاسى براى نوع حکومت عرضه داشته و در طول تاریخ، بعضا، به تجربه درآمده، کم نیستند و این مقال در مقام فحص و کنکاش و نقد و ابرام در نوع این حکومتها نیست. موضوع این نوشتار پیرامون دین و دولت از نگاه امام خمینى به عنوان معمار حکومت دینى و بانى یکى از فلسفه هاى سیاسى در پایانه قرن بیستم است و این که آیا اندیشه ولایت فقیه به عنوان یک فلسفه سیاسى مى تواند دولتى را دینى سازد و جامه دین را بر پیکره جامعه مدنى بیاراید؟ و دین را با حکومت و سنت را با تجدد و سیاست آشتى دهد؟ نگاهى به پیشینه بحث ضرورت مى نماید پیش از ورود به بحث، نگاهى اجمالى به پیشینه هاى این بحث داشته باشیم. مى دانیم یکى از مباحث مهم و دامنه دار که پس از نهضت اصلاح
دین «پروتستانیسم» صورت گرفته و در حلقه هاى مسایل فلسفه سیاسى وارد گشته است، رابطه «دین و دولت» است، حساسیت این بحث از آنجا بالا گرفت که در طى قرون متوالى کلیساها به عنوان نهادهاى دینى سرنوشت جوامع را «در دست داشتند و فرجامهاى نامطلوبى را نصیب مردمان ساختند; لهذا پس از پروتستانیسم و نهضت اصلاح دین همواره این سؤال بر سر زبانها بوده است که آیا حکومت به عنوان یک فئومنولوژیک و یا پدیده اجتماعى، رسما، مى تواند به عنوان یک مرجع دینى قلمداد شود؟ و مراجع دینى به عنوان حاکمان سیاسى جامعه به حساب آیند؟ عمده فیلسوفانى که در دوسوى این بحث قرار داشتند، یکى توماس هابز )1675-1588( و دیگرى جان لاک )1704-1632( مى باشند. هابز بر این باور بود که مذهب و دین باید در راس هرم جامعه قرار گیرد تا بتواند جلوى حرمت شکنیها و تجاوزات را بگیرد; زیرا «انسانها گرگ همدیگرند» و رجال دینى مانع گرگ ستیزى در جامعه خواهند بود. «اگر دین در اختیار دولت باشد، دولت فرمان مى دهد که افراد چه اصولى را بپذیرند و در نتیجه از این لحاظ نظمى برقرار مى شود و به اغتشاشى که در اثر تفسیرهاى مختلف و مخالف از اصول دین ناشى مى شود، پایان مى دهد. اما اشخاص مى توانند در دل خود به هر چه
بخواهند اعتقاد داشته باشند یا اصلا اعتقادى به دین نداشته باشند ولى حفظ اصول ظاهر براى حفظ نظم اجتماع ضرورى است». (1) هابز در کتاب معروف خود «لویاتان» که در سال 1651 منتشر کرد، مبانى فکرى فلسفه سیاسى خود را با تحلیلى از طبیعت بشر آغاز کرد. او، که به شدت تحت تاثیر بدبختى هاى برخاسته از جنگهاى داخلى انگلستان قرار داشت، بر این باور نشست که غرایز و قواى سبعى در انسان همیشه حالت فاعلى دارد و عقل حالت انفعالى و عقل به تنهایى براى کنترل غرایز کافى نیست بلکه باید پادشاهى مقتدر، از بیرون، انسان را مهار کند و آتش این زندگى جنگى که بالقوه در انسان است، خاموش نماید. «لاک» بر خلاف «هابز» انسان را در وضع طبیعى خود جنگ طلب و گرگ صفت نمى بیند، بلکه انسان موجودى است که با طبیعت هماهنگ است و عقل نیرویى است که همواره انسان را دعوت به قانون مى کند. «وضع طبیعى قانونى دارد که بر آن حکومت مى کند و همه افراد را موظف مى سازد و عقل که همان قانون طبیعت ست به همه ابناى بشر که با آن به مصلحت مى نشیند، مى آموزد که همه برابر و مستقل هستند، و هیچ کس نباید به زندگى و تندرستى، آزادى و اموال کس دیگر، صدمه اى وارد کند».
(2) لاک از آنجا که مى کوشد دست حاکمیت را بر سر شهروندان کوتاه و کمرنگ کند، تلاش مى کند تا دین را نیز از سیطره اقتدارگران بیرون کشد و به حوزه اعتقادى افراد واگذار کند. در رساله اى که راجع به مدارا ( noit a reloT ) نگاشت تاکید کرد که دولت نباید مرجعیتى نسبت به عقاید دینى مردم پیدا کند و در مسایل دینى شهروندان دخالت نماید. «از اینرو اگر شهریاران، مردم را به بهانه آمرزش روحشان وادار سازند که در کلیساى مورد نظر حضور یابند، کار عبثى انجام داده اند (زیرا) چنانچه مردم به کلیسایى اعتقاد داشته باشند، به طیب خاطر در آن حاضر نمى شوند و اگر اعتقاد نداشته باشند، حضور آنان بر ایشان هیچ ثمرى نخواهد داشت و تا هر میزانى هم که نیت خیر، نوع پرستى و آمرزش ارواح، بهانه مطلوبى براى عمل فرمانروا باشد، تاثیرى در آمرزیدگى و رستگارى آنها نخواهد داشت و بنابراین بعد از همه اینها، باید مردم را آزادانه به وجدان خود واگذار کرد». (3) بنابراین از نگاه ایشان تفکیک دین از دولت، تفکیک یک نهاد قدسى از امر عرفى است. و این که باید امور سیاسى و اجتماعى را به عرف عقلاى جامعه وانهاد و قوانین اداره جهان ناسوت را از یک منشاء لاهوتى جدا ساخت. سابقه تاریخى این
تفکیک به دوران شروع مدرنیته - ytinredoM- ; یعنى پس از زایش تمدن جدید و عصر خرد گرایى با سنت ( noitidart ) تفکیک امور عرفى (دولت) از امور لاهوتى (دین) است. البته با این نگاه که سنت یک ایدئولوژى جزمى و ثابت است و تجدد یک ایدئولوژى تغییرپذیر و نا استوار و جمع بین ایندو ناممکن است. این تجدد و نوگرایى بر خیلى از کشورها، از جمله کشورهاى اسلامى، سایه افکند و جلادى بود که خیلى از سنتها را به مسلخ برد و در مراکز قانونگذارى تاثیر سزامندى را داشت بطورى که پس از مشروطیت در ایران، وقتى صحبت از قانونگذارى به میان آمد سنت گرایان در برابر تجدد، فریاد برآوردند که: «ما اهل شریعت آسمانى، داراى قوانینى هستیم که نسخ بردار نیست و در هر موضوعى حکمى و براى هر موقع تکلیفى مقرر گردیده است...». (4) «قانون مشروطه با دین اسلام در تعارض است و مملکت ایران نمى تواند تابع قانون مشروطه قرار گیرد مگر آنکه از اسلام رفع ید شود.» (5) مرحوم شیخ فضل الله نورى در رساله «تذکره العاقل و ارشاد الجاهل» در برابر مشروطه خواهان و تجدد گرایان چنین نوشت: «جعل قانون کلا و بعضا منافات با اسلام دارد و این کار، کار پیغمبریست لذا هر رسولى که مبعوث شد
از براى همین کار بود بعض احکام پیغمبر سابق را امضاء مى فرمود و بعضى را تغییر مى داد تا آنکه خاتم انبیاء (ص) مبعوث شد و دین خدا را کاملا بیان فرمود و قانون الهى که او آورد دیگر نقض نخواهد شد. وظیفه حجج اسلام به آن است که احکام کلیه که مواد قانون الهى است از چهار دلیل شرعى استنباط فرمایند که در مقام استنباط، قیاس و استحسان را دخالت ندهند. پس این دارالشورى که مردم خواستند منعقد سازند و با موافقت اکثریت آراء تعیین قانون کنند اگر مقصودشان جعل قانون جدید بود، چنانکه این هیئت مقننه مى خواهند، بى اشکال تصدیق به صحت آن، منافات با اقرار به نبوت و خاتمیت و کمال دین دارد و اگر مقصود جعل ترتیب قانون موافق شرع بود اولا آنکه ابدا ربطى به آن جماعت نداشت و بالکلیه از وظیفه آن هیات خارج بوده و ثانیا آنکه عمل به استحسان عقلى است و حرام و اگر مقصود آن تعیین قانون بود مخصوص صغرویات اعمال مامورین دولت که ابدا ربطى به امور عامه که تکلم در آن از مخصوصات شرع است، نداشت. اگر مقصودشان... حفظ احکام اولیه اسلامیه بود چرا خواستند اساس او را بر مساوات و حریت قرار دهند که هر یک از این
دو اصل موذى خراب نماینده رکن قویم قانون الهى است. زیرا قوام اسلام به عبودیت است نه به آزادى و بناى احکام آن به تفریق و جمع مختلفات است نه به مساوات». (6) استیحاش و نگرانى امثال شیخ فضل الله نورى که از مجلس قانونگذارى وحشت داشتند، و مشروطه را مخالف با مشروعه مى دانستند این بود که در جامعه ایران چون جامعه غرب یک نوع دین پیرایى به وجود آید و روحانیان را تابع فرمانروایان کند و شهریاران را ناظر بر نهادهاى دینى نماید، همچنانکه لوتر درباره کلیساها و کشیشان مى گفت. لهذا براى فرار از این هراس و به خاطر اصرار و پاى فشارى نورى، دین در قانون اساسى ایران از دولت جدا گشت و اصل پیشنهادى شیخ شهید، پس از اصلاحات توسط صنیع الدوله و آیت الله بهبهانى و طباطبایى تقدیم مجلس شد و به عنوان اصل دوم متمم قانون اساسى تصویب گشت. (7) «مجلس مقدس شوراى ملى که با توجه و تایید حضرت امام عصر «عجل الله فرجه» و بذل رحمت اعلیحضرت شاهنشاه اسلام «خلد الله سلطانه» و مراقبت حجج اسلام «کثرالله امثالهم» و عامه ملت ایران تاسیس شده است باید در هیچ عصرى از اعصار موارد قانونیه آن مخالفتى با قواعد مقدسه اسلام و قوانین موضوعه حضرت خیر الانام (ص) نداشته
باشد و معین است که تشخیص مخالفت قوانین موضوعه با قواعد اسلام بر عهده علماى اعلام «ادام الله برکات وجودهم» بوده و هست لهذا رسما مقرر است در هر عصرى از اعصار هیئتى که کمتر از پنج نفر نباشد از مجتهدین و فقهاى متدین که مطلع از مقتضیات زمان هم باشند به این طریق که علماى اعلام و حجج اسلام مراجع تقلید شیعه، اسامى بیست نفر از علما که داراى صفات مذکوره باشند معرفى به مجلس شوراى ملى بنمایند...» ولى این اصل چیزى نبود که بخواهد جلوى تشریع و تدوین قانون را بگیرد; زیرا بر اساس اصل پانزدهم قانون اساسى، مجلس شوراى ملى مى تواند به وضع قوانین مبادرت ورزد و این رهگذرى است که مى تواند دین را از سیاست جدا سازد. بنابراین آنچه که مشروعه خواهان به دنبال آن بودند محقق نگشت و در عمل سیستم نظام حکومتى ایران، پس از مشروطیت یک سیستم لائیزم و غیر دینى به حساب آمد. امام خمینى و تاسیس دولت دینى اساسى ترین ویژگى امام خمینى در برقرارى دولت دینى، طرح اندیشه ولایت فقیه به شکل مطلقه آن مى باشد. اندیشه اى که ریشه هاى تاریخى آن به عصر پس از غیبت باز مى گردد با این بیان که فقیهان شیعه، حاکمان پس از عصر غیبت را غاصب دانسته زیرا زعامت
و ولایت را در انحصار امام معصوم مى دانستند و از دیگر سو چون در انتظار ظهور قائم آل محمد به سر مى بردند، لهذا حکومتها را دولتى مستعجل مى پنداشتند بنابراین منطقا، هم از حیث نظرى و هم از حیث عملى، دخالت در حکومت را نوعى تعیین تکلیف براى امام معصوم مى دانستند و در نتیجه فقیهان شیعه کتابى در باب «احکام السلطانیه» و «فقه الدوله» و یا «کتاب الاماره»ننگاشتند و غالبا از ساحت سیاست دورى گزیدند. و بل خدمت در دربار سلاطین و همکارى با آنان را از «مکاسب محرمه» دانستند. «جز اینکه مرحوم سید مرتضى رساله اى در جواز همکارى با سلاطین با عنوان «رساله فى العمل مع السلطان» تدوین کرد. (8) با این وصف دولتى مبتنى بر دین و یا حاکمیت دینى تشکیل نیافت، البته حکومتهایى که داعیه دینى بر اساس مذهب اثنى عشرى داشتند، و پس از صفویه، به وجود آمدندبه نحو معدودى چون آل بویه و سربداران، وجود داشته است. ولى حاکمیتى دینى به گونه اى فراگیر تا دوران صفویه به وجود نیامد و فقهاى شیعه در تاریخ پیش از صفویه تجربه اى در تشکیل دولت دینى نداشتند. اندیشه ولایت فقیه به شکل یک اندیشه سیاسى و حکومتى پس از حکومت شیعى صفویه رونق یافت. بر این اساس که حکومت صفوى مى بایست از
حیث وجه دینى توجیه مى شد و مشروعیت خود را باز مى یافت; چرا که از نظر اصولى و مبنایى حاکمیت در انحصار امامان معصوم است ولى در زمان غیبت، فقهاء به عنوان نائبان عام امامان تلقى مى شوند و رابطه فقیه با امام یک رابطه نیابت است و با مردم رابطه ولایت. به تدریج حل این غامض از راه ولایت فقیهان به عنوان نائب امام زمان (عج) در ادبیات فقهى شیعه راه یافت. محقق کرکى که شیخ الاسلام شاه طهماسب مى نامندش، شان فقیهان را در زمان غیبت چنین بیان مى کند: «اتفق اصحابنا على ان الفقیه العادل الامین الجامع لشرائط الفتوى، المعبر عنه بالمجتهد فى الاحکام الشرعیه نائب من قبل ائمه الهدى فى حال الغیبه فى جمیع ما للنیابه فیه مدخل» فقهاء امامیه، همگى، بر آنند که فقیه عادل، امین و جامع شرایط فتوى، که از او به مجتهد در احکام شریعت تعبیر مى شود، در زمان غیبت در جمیع مسایل نائب ائمه: مى باشند; بنابه روایت روضات الجنات، شاه طهماسب در جواب کرکى چنین نگاشت: «انت احق بالملک انک النائب عن الامام (ع) و انما اکون من عمالک اقوم باوامرک و نواهیک»; تو براى سلطنت از من سزاوارترى زیرا تو نائب امام (ع) مى باشى و من از کارگزارانت بوده و در اجراى اوامر و نواهى فرمانبردار خواهم بود.
(9) ولى با این وجود ولایت فقهاء به عنوان یک فرع فقهى مطرح گشت آنهم در مواردى از مکاسب و یا درباب وقف و ولایت بر ایتام و هیچگاه بحث ولایت فقیه به عنوان یک نظام سیاسى و دولت دینى مطرح نبوده است. حتى ولایتى که در ابواب فقه مورد بحث قرار گرفته، تنها از آن فقیهان نیست بلکه غیر فقهاء نیز مى توانند و یا بر آنان واجب است که ولایت را بپذیرند. محقق حلى در شرایع مى گوید: «الولایه من قبل السلطان العادل جائزه و ربما وجبت کما اذا عینه امام الاصل او لم یمکن دفع المنکر او الامر بالمعروف الا بها;» پادشاه عادل مى تواند داراى ولایت باشد و چه بسا پذیرش ولایت، در زمانى که دفع منکر و تحقق معروف در سایه او محقق مى شود، واجب است. مرحوم صاحب جواهر که این ادعا را بسط داده است مى گوید: «چنین ولایتى تعمیم دارد و شامل امور فقهاء، نظام سیاسى، جمع آورى مالیاتها و ولایت بر قاصرین و اطفال مى شود». سپس اضافه مى کند که اگر فقیهى که از طرف امام (ع) منصوب به اذن عام است سلطانى و یا حاکمى را براى ملت اسلام نصب کند چنین حاکمى از حکام جور نخواهد بود چنانکه در بنى اسرائیل چنین بوده است و حکام شرع و عرف هر
دو از طرف شرع منصوب مى گشتند.» (10) از سیره غالب فقهاء سلف چنین بر مى آید که فقهاء براى اداره جامعه و تنظیم سیاسیات، سلاطین و یا حکامى را نصب مى کرده اند و شاهان مشروعیت خود را از فقیهان مى گرفته اند و رابطه دین و دولت را چنین برقرار ساخته اند. مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء علاوه بر اینکه در مقدمه «کشف الغطاء» شاه وقت یعنى فتحعلیشاه را تمجید و تجلیل مى نماید، بر اساس ولایت فقهى خود، به این شاه قاجار اجازه مى دهد که به نمایندگى از او به جبهه جهاد رفته و با روسها بجنگند. ولى چنین باورى در بین فقهاء یکدست و یک داستان نبوده است و یا دامنه آن را چنین گسترده نمى یافتند فى المثل مرحوم صاحب جواهر خیلى از اختیارات ولایى را قابل تفویض نمى داند و یا بین فقهاى عصر قاجار، شیخ مرتضى انصارى و میرزاى شیرازى که از لحاظ علمى صاحب نام بودند و هر یک در زمان خود مرجع فراگیر گشتند، ولى قایل به توسعه قدرت فقهاء نبودند. مرحوم شیخ انصارى در طرح مباحث ولایت فقیه دست فقهاء را در اداره شئون جامعه چندان باز نمى داند و به همین مقدار بسنده مى کند که ولایت فقهاء در عرصه افتاء و یا فصل خصومات است و اما ولایت فقیه بر اموال و
انفس، که براى پیامبر (ص) و ائمه صادق است، بر فقیهان صادق نیست و فقیهان شایستگى چنین اطاعتى را ندارند و هیچ شخصى جز پیامبر و امامان چنین ولایتى را ندارد. (11) مرحوم سید جمال اسدآبادى، پس از فتواى حرمت استعمال تنباکو از جانب میرزاى شیرازى، از این عالم نامدار خواست تا در عزل ناصرالدین شاه فتوایى صادر کند. مرحوم میرزا سخت برآشفت و گفت: «مداخله علما در این امور، خارج از حوزه فقه و فقاهت است. در مقابل ملا احمد نراقى در «عواید» و میر فتاح حسین مراغى در کتاب «عناوین» عنوان فقهى نیابت امام و ولایت فقیه را توسعه دادند و از ولایت فقیه و حکومت شرعى فقهاء به طور جامعى بحث کردند. در عصر مشروطیت، آخوند خراسانى و پیروان او از جمله مرحوم نایینى علاوه بر جانبدارى از مشروطیت و طرح اندیشه حکومت دینى، دخالت مستقیم فقهاء را در متن حکومت تشویق نکردند بلکه در حقیقت نظارت بر حکومت و قوه مقننه را طالب بودند.» (12) ولى با این همه در بین تعالیم فقها یک سیستم فکرى سیاسى که بتواند جامعه را بر اساس ارزشهاى دینى اداره کند، نمایان نمى شد جز این که مرحوم نایینى در کتاب «تنبیه الامه و تنزیه المله» همگونى شریعت را با مشروطیت روشن ساخت به
تعبیر حمید الگار «در وضع جدید [یعنى پس از تاسیس حکومت قاجار] یک نظریه سیاسى که دولت را با نظام ایمان مانوس سازد، هنوز به وجود نیامده بود. چنین نظریه اى شاید غیر ممکن بود; علما که موقعیت خود را به عنوان نایبان بالفعل امام تثبیت کرده بودند، در آن زمان نتوانستند به سلطنت چنین موقعیتى را تخصیص دهند. بدون چنین موقعیتى، سلطنت ناگزیر غیر مشروع به شمار مى آمد.» (13) ویژگى اى که در میان فقهاى شیعه در ایران وجود داشت حمایت غالب آنان از مشروطیت و ایجاد یک مرکز قانونگذارى بود، که این ویژگى در میان عالمان اهل سنت در مصر و ترکیه عثمانى، وجود نداشت. (14) نظریه امام خمینى در ارتباط دین و دولت شک نیست که امام خمینى(قدس سره) به عنوان معمار اندیشه حکومت دینى، مبنا را ولایت فقیه قرار مى دهد و براین اساس، دولت دینى را بنا مى نهد و منهاى ولایت فقیه حکومت دینى را مشروع یا ممکن نمى داند و دکترین ولایت فقیه حاکى از این عقیده است که حکومت دینى بهترین شکل حکومت است چرا که فقه به معناى واقعى کلمه در بر گیرنده تمام قوانین است که یک جامعه مطلوب به آن نیازمند است. «احکام شرع حاوى قوانین و مقررات متنوعى است که یک نظام کلى اجتماعى را
مى سازد. در این نظام حقوقى هر چه بشر نیاز دارد; فراهم آمده است: از طرز معاشرت با همسایه و اولاد و عشیره و قوم و خویش و همشهرى و امور خصوصى و زندگى زناشویى گرفته تا مقررات مربوط به جنگ و صلح و مراوده با سایر ملل; از قوانین جزایى تا حقوق تجارت و صنعت و کشاورزى; براى قبل از انجام نکاح و انعقاد نطفه قانون دارد و دستور مى دهد که نکاح چگونه صورت بگیرد و خوراک انسان در آن هنگام یا موقع انعقاد نطفه چه باشد، در دوره شیرخوارگى چه وظایفى بر عهده پدر و مادر است; و بچه، چگونه باید تربیت شود، و سلوک مرد و زن با همدیگر و با فرزندان چگونه باشد. براى همه این مراحل دستور و قانون دارد تا انسان تربیت کند... معلوم است که اسلام تا چه حد به حکومت و روابط سیاسى و اقتصادى جامعه اهتمام مى ورزد... . قرآن مجید و سنت شامل همه دستورات و احکامى است که بشر براى سعادت و کمال خود احتیاج دارد..» (15) مى توان گفت غالب فقها در این ادعاى یاد شده همداستانند و بر این باورند که احکام فردى و اجتماعى که بشر در راه سعادت به آن نیازمند است در کتاب و سنت یافت مى شود بنابراین ثبوتا اختلافى
نیست آنچه که مساله را مهم مى نماید این است که چگونه باید احکام شریعت را در ظرف زمان جاى داد و به اصطلاح، دولت و قوانینى که براى نظم و اداره جامعه است، دینى ساخت؟ مرحوم امام خمینى (ره) در سالهاى پیش از انقلاب به پرسش فوق چنین پاسخ مى دهد؟ «چون حکومت اسلام، حکومت قانون است، براى زمامدار علم به قوانین لازم مى باشد. چنانکه در روایت آمده است نه فقط براى زمامدار، بلکه براى همه افراد، هر شغل یا وظیفه و مقامى داشته باشند، چنین علمى ضرورت دارد. منتها حاکم باید افضلیت علمى داشته باشد... قانون دانى و عدالت از نظر مسلمانان شرط و رکن اساسى است. چیزهاى دیگر در آن دخالت و ضرورت ندارد». (16) در این فراز از گفتار امام براى دینى کردن دولت تنها باید حکمرانان به قوانین اسلام عالم و آشنا باشند، چرا که فقه به معناى واقعى آن، جوابگوى تمامى نیازها خواهد بود. البته این رویکردى است که امام پیش از انقلاب و تجربه هاى زمامدارى و مدیریتى ارایه مى دهد; حتى آنجا که امام وجود یک جمهورى اسلامى فراگیر را در کشورهاى مسلمان نشین در سر داشته است; راجع به مالیات و بودجه اداره جامعه مى گوید: «خمس درآمد بازار بغداد، براى سادات و تمام حوزه هاى علمیه و
تمام فقراى مسلمین کافى است تا چه رسد به بازار تهران و بازار اسلامبول و بازار قاهره و دیگر بازارها. تعیین بودجه اى به این هنگفتى دلالت دارد بر این که منظور تشکیل حکومت و اداره کشور است». (17) و در جاى دیگر مى فرمایند: «حکومت اسلامى بوسیله خمس اداره مى شود». (18) باور امام خمینى بر این ناظر است که مى توان حکومتى را با احکام اولیه اسلام، دینى کرد و حتى بودجه یک کشور، که از عمده ترین مسایل آن کشور است، مى توان با عمل به احکام خمس و زکوه و سایر حقوق واجبه، تامین کرد; تنها کافى است که حاکم اسلامى به مسایل اسلامى عالم و آگاه باشد و سپس آنها را در جامعه بکار بندد. و این باورى بود که خیلى از علما و فقهاء را فرا گرفته بود به نحوى که قانون مالیات را، که جداى از خمس و زکوه بود، به عنوان یک حکم شرعى، یعنى مشروع، نمى پذیرفتند. امام خمینى پس از اینکه در راس جامعه قرار گرفت و به عنوان ولى فقیه و حاکم منتخب مردم جامعه را هدایت مى کرد بر این اذعان قرار گرفت که با اجراى احکام اولیه، بویژه در حوزه مالى، نمى توان جامعه اى را دینى ساخت لهذا قانون مالیات را نه تنها منافى با دین
ندانست بلکه آن را مقدم بر احکام اولیه اسلام دانست و در پاسخ آنان که مى گفتند مالیات در کنار خمس و زکوه امر مشروعى نیست، برآشفت و فرمود: «آقا مى نویسد مالیات نباید داد. آخر شما ببینید بى اطلاعى چقدر. آقا، ما امروز روزى نمى دانم چند صد میلیون ما الان خرج این جنگمان است، روزى چند صد میلیون خرج جنگ با سهم امام مى شود درستش کرد حالا؟ حالا ما مى توانیم مردم را همه را بنشانیم اینجا و به زور از [آنها] سهم امام بگیریم؟ سهم امام حالا به اندازه اى است که همین حوزه ها را بگردانیم. بیشتر از این هم نیست. یک کمى اگر بیشتر باشد مى دهند به دولت. یکدفعه آدم بگوید که نخیر، سهم امام اینقدر؟ ما از کجا سهم امام و سهم سادات پیدا کنیم که دولت را اداره کنیم. مملکت را اداره بکنیم، اینهمه اشخاصى که ریخته اند به جان دولت و خرج دارند و چى دارند اداره بکنیم؟» (19) ولایت فقیه و دینى کردن دولت چنین به نظر مى رسد که اگر امام خمینى در سالهاى پیش از پیروزى انقلاب اسلامى بر این باور بودند که با فقه رایج به اصطلاح فقه جواهرى مى توان دولتى را دینى ساخت و جامعه اى را بر اساس احکام اولیه اسلام، اداره کرد ولى پس از پیروزى انقلاب،
بویژه سالهاى جنگ، بر این باور نشستند که با پیشى انداختن احکام اولیه بر احکام حکومتى، جامعه و دولت دینى نخواهد شد. ایشان بر اساس بینش ولایت فقیه و نگاه وسیعى که به اسلام داشتند احکام حکومتى و مصلحت اندیشیهاى دولت و ضرورت را بر احکام اولیه اسلام مقدم دانستند و با چنین فرضى دینى کردن دولت را دنبال مى کردند. بعبارت دیگر در هنگام تعارض بین مصلحت جامعه و دولت و احکام اولیه شریعت باید مصلحت جامعه را مقدم داشت. و این چیزى بود که مورد پذیرش و تحمل پاره اى از فقهاء و نیز فقهاى شوراى نگهبان نبود . لذا دبیر شوراى نگهبان طى نامه اى در تاریخ 26/9/1366 به امام خمینى نوشت: «از فتواى صادره از ناحیه حضرتعالى که، دولت مى تواند در ازاى استفاده از خدمات و امکانات دولتى و عمومى شروط الزامى مقرر نماید، بطور وسیع، بعضى اشخاص استظهار نموده اند که دولت مى تواند هر گونه نظام اجتماعى، اقتصادى، کار، عائله، بازرگانى، امور شهرى، کشاورزى و غیره را با استفاده از این اختیار جایگزین نظامات اصیله و مستقیم اسلام قرار دهد و خدمات و امکاناتى را که منحصر به او شده است و مردم در استفاده از آنها مضطر یا شبه مضطر مى باشند، وسیله اعمال سیاستهاى عام و کلى بنماید
و افعال و تروک مباحه شرعیه را تحریم یا الزام نماید ... موجب نگرانى شده است که
نظامات اسلام از مزارعه، اجاره، تجارت، عائله و سایر روابط، به تدریج عملا منع و در خطر تعویض و تفسیر قرار بگیرد و خلاصه استظهار این اشخاص که مى خواهند در برقرار کردن هر گونه نظام اجتماعى و اقتصادى این فتوا را مستمسک قرار دهند به نظر آنها باب عرضه هر نظام را مفتوح نموده اند....» (دبیر شوراى نگهبان، لطف اله صافى). آنطور که از این نامه که باور و اعتقاد فقهاى شوراى نگهبان است برمى آید دولت مکلف است خود را با قوانین اولیه اسلام تطبیق داده و دینى کردن خود را از راه اجراى احکام اولیه بجوید ولى امام به عنوان ولى فقیه جامعه و مدیر نظام اسلامى که چنین چیزى را ممکن نمى داند در پاسخ مى نویسد: «دولت مى تواند در تمام مواردى که مردم استفاده از امکانات و خدمات دولتى مى کنند با شروط اسلامى و حتى بدون شرط، مورد استفاده را از آنان بگیرد و این جارى است در جمیع مواردى که تحت سلطه حکومت است و اختصاص به مواردى که در نامه و زیر کار ذکر شده است، ندارد; بلکه در انفال که در زمان حکومت اسلامى، امرش با حکومت است، مى تواند بدون شرط یا با شرط الزامى، این امر را اجرا کند». (20) طبیعى مى نمود که با تشکیل دولت دینى
و تعارض آن با برخى احکام اولیه یک نگرانى در بین فقهاى سنتى به وجود آید که ممکن است برخى از احکام فقهى تعطیل بماند ولى امام براى بقاء دولت دینى و نظام اسلامى تعطیلى برخى احکام را بطور موقت مخل به مبانى دین نمى دید. «آنچه گفته شده است که شایع است مزارعه و مضاربه و امثال آنها را با اختیارات از بین خواهد رفت صریحا عرض مى کنم که فرضا چنین باشد این از اختیارات حکومت است و بالاتر از آن مسایلى است که مزاحمت نمى کنم». (21) اندیشه سیاسى ولایت مطلقه فقیه یعنى اندیشه اى که قادر است بر اساس ضرورت و مصلحت، احکامى که در تعارض با دنیاى مدرن است، تعطیل کرده و احکامى که احکام ثانویه در تلایم با موضوعات مدرن است، تدوین و تشریع نماید و این اجازه اى است که شارع مقدس به او داده است; زیرا بر اساس بینش امام، ولایت فقیه در امتداد ولایت رسول الله و ائمه علیهم السلام: است. «ولایت مطلقه فقیه همان ولایت مطلقه رسول الله است.» یعنى کار ولى فقیه نظارت بر اجراى احکام فقهى نیست، چنانکه مرحوم نائینى مى گفت، بلکه شان او اعمال ولایت بر احکام دین است و اختیار او در اداره جامعه همان اختیار رسول الله است «حکومت که شعبه اى از ولایت
مطلقه رسول الله (ص) است، یکى از احکام اولیه اسلام است و مقدم بر تمام احکام فرعیه حتى نماز و روزه و حج است». (22) دخالت عناصر زمان، مکان و مصلحت در فقه سیاسى اسلام با توجه به بیانات و فتاوى حضرت امام، پس از تشکیل نظام جمهورى اسلامى، این سؤال مطرح است که آیا تعطیلى احکام اولیه به خاطر «مصالح» و «ضرورتها» است و یا این از اقتضاات گذر از سنت به تجدد است و به اصطلاح فنى و فقهى نیازهاى زمان و مکان باعث فروگذاشتن و دست شستن از برخى احکام مى شود و ما نمونه هاى زیادى از تغییر و تعطیل را در تاریخ فقه شاهدیم. فى المثل نوع مبادى و مبانى و گونه استدلال بین صدوق و علامه، به خاطر دو زمان بودن، شاهد خوبى بر این مدعاست. و نیز طرز استدلال شیخ انصارى با فقهاى پیش از او تفاوت فاحش دارد. «توجه دادن به این مساله که در زمانها و مکانهاى مختلف، روابط اجتماعى تغییر مى یابد و این تغییر را باید در اجتهاد و استنباط در نظر داشت و پیاده کرد، در نوشته هاى بعضى از فقهاى صدساله اخیر، این مطلب دیده مى شود. شاید در کلمات مرحوم میرزاى نائینى باشد یعنى در بحثهایى که در کتاب «تنبیه الامه و تنزیه المله»
در مورد مشروعیت دادن به نظام دستورى و پارلمانى مشروطه دارند; مرحوم شیخ عبدالحسین کاشف الغطاء نیز در «تحریر الوسیله» نکاتى را متذکر شدند. از کسانى که خیلى روى این نکته تکیه کرده، مرحوم صدر است. ایشان دو سه مقاله در مورد زمان و مکان و تاثیر آن در اجتهاد دارند. حضرت امام به شکل قوى تر و جامع تر این مساله را بعد از انقلاب مطرح کرده و به آن توجه دادند و خودشان هم در رهبریشان و فتواهایشان آن را به کار گرفتند. از بعضى از فتاواى خودشان دست کشیدند...» (23) ما در این جا به دنبال تاثیر زمان و مکان در اجتهاد و بالتبع در فقه نیستیم; هرچند این باب از بابهاى مهم و رنوشت سازى است که امام در فقه گشودند برخى فقیهان پیشین نیز به مناسبت هایى اشارت هایى داشته اند ولى سخن بر سر دولتى کردن فقه و یا فقهى کردن دولت است و مى توان گفت تنها فقیهى که به اشکالات و مشکلات این داستان پى برد; حضرت امام (ره) بود.لهذا باب زمان و مکان را در فقه به شیوه متدیک و روشمند باز کرد. اگر امام این راه بس دشوار را هموار نمى ساخت، چنین جراتى بر دیگر فقیهان مشکل مى نمود. و با وجود امام، فقه شیعه از دورانى، وارد دوران
دیگر و از مدارى، وارد مدار دیگر مى شود. اگر بخواهیم اصطلاحى بر آن بیافزاییم باید گفت: پس از استقرار نظام اسلامى فقه شیعى از مدار بسته سنتى وارد مدار باز تجدد و دنیاى مدرن شد. هر چند در روزگاران پیشین، بویژه دوران مشروطیت، براى چنین تحولى مقاومت هایى انجام گرفت. نمونه آن مقاومت هاى مرحوم شیخ شهید نورى و نیز پس از مدتى برچیده شدن کتاب «تنبیه الامه و تنزیه المله»، نایینى است. ولى این بار شخصیتى بزرگ گام در راه چنین تحولى بزرگ نهاده که علاوه بر وجه فقاهت، عرفان، فلسفه و شخصیت کاریزمایى، رهبر انقلاب و مدیر یک نظام سیاسى است. عناصرى که مرحوم امام در این تحول به کار مى گیرد، عبارتند از: زمان، مکان و مصلحت یعنى اگر جامعه اى بخواهد بر اساس شریعت اسلامى اداره شود باید آن شریعت از حالت بسته و جزمیت خارج شود و در قالب یک اجتهاد پویا، که در آن عناصر زمان، مکان و مصلحت به کار رفته است، قرار گیرد. امام خمینى در راه این تحول بزرگ علاوه بر این که قایل به حفظ چارچوب فقه سنتى بود و به اصطلاح طریقه فقه جواهرى را براى حوزه ها لازم مى شمرد، مصلحت نظام و تاثیر زمان و مکان را بر احکام شریعت، ضرورى مى دانست: «آن چیزى که تا
به حال اسلام را نگه داشته است، همان فقه سنتى بوده است و همه همت ها باید مصروف این بشود که فقه به همان وضعى که بوده است، محفوظ باشد. ممکن است اشخاصى بگویند که باید فقه تازه اى درست کرد، که این آغاز هلاکت حوزه است و روى آن باید دقت شود.» (24) و در پیامشان به اعضاى شوراى تشخیص مصلحت چنین است: «تذکرى پدرانه به اعضاى عزیز شوراى نگهبان مى دهم که خودشان قبل از این درگیریها، مصلحت نظام را در نظر بگیرند، چرا که یکى از مسایل بسیار مهم در دنیاى پرآشوب کنونى، نقش زمان و مکان در اجتهاد و نوع تصمیم گیرى است. حکومت، فلسفه عملى بر خورد با شرک و کفر و معضلات داخلى و خارجى را تعیین مى کند. و این بحثهاى طلبگى مدارس که در چارچوب تئورى هاست نه تنها قابل حل نیست که ما را به بن بستهایى مى کشاند که منجر به نقض ظاهرى قانون اساسى مى گردد.» (25) شگفت این که هنگامى امام بر عناصر مصلحت، زمان و مکان در اجتهاد و اداره جامعه پاى فشرد که مجلس شوراى اسلامى به عنوان یک نهاد عرفى و قانونگذارى با شوراى نگهبان به عنوان یک نهاد شرعى، در برخى موارد، در تقابل قرار گرفتند که یکى از موارد عمده و حیاتى قانون
کار بود که در سال 1366 در مجلس به تصویب رسید و عده اى از سنت گراها با آن به تقابل برخاستند که این قانون با روح شرع تطابق ندارد. پیش از آن که شوراى محترم نگهبان نظر نهایى خود را اعلام نماید. وزیر محترم کار در خصوص اختیارات دولت سؤالاتى را به محضر امام تقدیم کرد: «آیا مى توان براى واحدهایى که از امکانات و خدمات دولتى و عمومى مانند: آب، برق، تلفن، سوخت، ارز، مواد اولیه، تپه، جاده، اسکله، سیستم ادارى، سیستم بانکى و غیره به نحوى از انحاء استفاده مى نمایند اعم از این که این استفاده از گذشته بوده و استمرار داشته باشد یا به تازگى به عمل آید در ازاى این استفاده شروط الزامى را مقرر نمود؟» امام در پاسخ فرمودند: «در هر صورت چه گذشته و چه حال، دولت مى تواند شروط الزامى را مقرر نماید». (26) چنین پاسخى براى برخى از افراد محترم شوراى نگهبان، شاید، تازگى داشت و یا براى آنان قابل تحمل و توجیه نبود لذا دبیر محترم شوراى نگهبان در نامه اى خطاب به امام خمینى نوشت: «از فتواى صادره از ناحیه حضرتعالى، که دولت مى تواند در ازاى استفاده از خدمات و امکانات دولتى و عمومى شروط الزامى مقرر نماید، به طور وسیع بعض اشخاص استظهار
نموده اند که دولت مى تواند، هر گونه نظام اجتماعى، اقتصادى، کار، عائله، بازرگانى، امور شهرى، کشاورزى و غیره را با استفاده از این اختیار جایگزین نظامات اصیله و مستقیم اسلام قرار دهد... موجب این نگرانى شده است که نظامات اسلام از مزارعه، اجاره، تجارت، عائله و سایر روابط بتدریج عملا منع و در خطر تعویض و تغییر قرار بگیرد...» امام در پاسخ دبیر شوراى نگهبان چنین مرقوم داشتند: «دولت مى تواند در تمام مواردى که مردم استفاده از امکانات و خدمات دولتى مى کند با شروط اسلامى و حتى بدون شرط قیمت مورد استفاده را از آنان بگیرد و این جارى است در جمیع مواردى که تحت سلطه حکومت است و اختصاص به مواردى که در نامه وزیر کار ذکر شده است، ندارد بلکه در انفال که در زمان حکومت اسلامى، امرش با حکومت است، مى تواند بدون شرط یا با شرط الزامى این امر را اجرا کند و حضرات آقایان محترم به شایعاتى که از طرف استفاده جویان بى بندوبار یا مخالفان با نظام جمهورى اسلامى پخش مى شود، اعتنایى نکنند که شایعات در هر امرى ممکن است». (27) در این دو نوع نگاه به فقه یکى نگاه سنت مابانه است که نگران تعطیلى احکام اولیه شریعت را دارد و دیگرى امام نگاه مدرن گونه است
که نگرانى تعطیلى حکومت اسلامى را دارد و در نگاه دوم اصل حکومت و دولت بر هر حکمى از احکام فرعى در صورت تزاحم تقدم دارد. امام در نامه اى خطاب به آیت ا... خامنه اى به عنوان رئیس جمهور و خطیب تهران نوشتند: «... باید عرض کنم که حکومت که شعبه اى از ولایت مطلقه رسول الله (ص) است، یکى از احکام اولیه اسلام است و مقدم بر تمام احکام فرعیه حتى نماز و روزه و حج است. حاکم مى تواند مسجد یا منزلى را که در مسیر خیابان است، خراب کند و پول منزل را به صاحبش رد کند. حاکم مى تواند مساجد را در موقع لزوم تعطیل کند... حکومت مى تواند قراردادهاى شرعى را که خود با مردم بسته است، در موقعى که آن قرارداد، مخالف مصالح کشور و اسلام باشد، یکجانبه لغو کند و مى تواند هر امرى را چه عبادى و یا غیر عبادى که جریان آن مخالف مصالح اسلام است، از آن، مادامى که چنین است جلوگیرى کند; حکومت مى تواند از حج که از فرایض مهم الهى است، در مواقعى که مخالف صلاح کشور اسلامى دانست، موقتا جلوگیرى کند». (28) امام خمینى در برابر تحولات جدید سه راه در پیش رو داشت; یا اینکه باید نسبت به رویدادهاى روزگار و موضوعات جدید پشت
مى کرد و مى گفت موضوعات باید به نفع احکام دگرگونى یابد و عالم خارج طورى ساخته شود که احکام فقهى تعطیل نگردد به گونه اى که یکى از حوزویان گفته بود: «باید تمدن را طورى بنا کرد که حتى احکام عبید و اماء نیز تعطیل نگردد». راه دوم این بود که امام احکام فقهى و دستگاه شریعت را، چون پاره اى از فقیهان، از ساحات سیاسى و اجتماعى خارج مى ساخت و منحصر در احکام فردى مى دانست. ولى امام خمینى هیچکدام از این دو راه را در شان اسلام نمى دانست و چنین قرائتهایى از دین را قبول نداشت بلکه راه سوم را، مبناى فقه و فکر خود قرار داد یعنى تطبیق دادن احکام دین و شریعت اسلام بر دنیاى مدرن، بر مبناى دخالت عناصر مصلحت، ضرورت و دخالت زمان و مکان در فقه سیاسى اسلام.
: 1- (برگزیده) توماس هابز، محمود صناعى، ص 20. 2- خداوندان اندیشه سیاسى، ترجمه على رامین، ج2، ص 214. 3- خداوندان اندیشه سیاسى، ج 2، ص 273. 4- محمد ترکان، شیخ فضل الله نورى، ج اول ص 113. 5- محمد ترکان، شیخ فضل الله نورى، ج اول ص 113. 6- محمد ترکان: شیخ فضل الله نورى، جلد اول، ص 75-56. 7- کسروى تاریخ مشروطه، ص 316. 8- سید حسن امین،
کیان، شماره 24، ص 24. 9- روضات الجنات، ج4، ص 361. 10- جواهر، ج 22، صص 156-155 11- شیخ مرتضى انصارى، کتاب المکاسب، ص156 12- ر.ک: هادى نخعى، توافق و تزاحم منافع ملى و مصالح اسلامى، ص 133. 13- حمید عنایت، تفکر نوین سیاسى اسلام، ص 226. 14- ر.ک: همان، ص 220. 15- امام خمینى، ولایت فقیه، ص 21. 16- همان، ص 37. 17- همان، ص22. 18- صحیفه نور، ج22، ص 292. 19- همان، ج 18، ص 186. 20- صحیفه نور، ج 20، ص 165. 21- همان، ج 20، ص 171. خطاب به رئیس جمهور وقت (آیت ا... خامنه اى). 22- صحیفه نور، ج 20، ص 170. 23- مصاحبه آیت ا... سید محمود هاشمى در کنگره زمان و مکان، کتاب 14، ص 15. 24- صحیفه نور، ج 30، ص 170. 25- همان، ج21، ص 61. 26- صحیفه نور، ج 20، ص 163. 27- صحیفه نور، ج20، ص 165. 28- صحیفه نور، ج20، ص170.
امام خمینی و جهان معاصر، ج 1 مؤسسه چاپ و نشر عروج از اینکه محبت فرمودید و فرصت مغتنمی را به این گفتگو اختصاص داده اید متشکریم، لطفا بفرمایید هم اکنون بیشتر به چه کارهایی اشتغال دارید؟ دکتر عباس نصرالله: من در حال حاضر در دانشگاه لبنان تدریس می کنم و معمولا در کنفرانسهای مختلف شرکت می کنم. در ایران، در کنفرانسهای نهج البلاغه و سید رضی، کنگره بزرگداشت خواجه حافظ شیرازی شرکت داشته ام. ما حصل این کنفرانسها در کتابهایی، توسط رایزنی فرهنگی ایران در دمشق به چاپ رسیده و منتشر شده است. شما تالیفات زیادی در زمینه تاریخ دارید، خوب است از این فرصت استفاده کنیم و تالیفات شما را از زبان خودتان معرفی کنیم. بله، بیشتر تالیفات من در زمینه تاریخ است: تاریخ بعلبک و تاریخ کرکموخ را بنا به درخواست رایزنی فرهنگی ایران نوشتم. در این کتاب پیوند مستحکم میان علمای کرکمو و دولت صفوی به تفصیل بیان شده است. کرکموخ در نزدیکی شهر بعلبک واقع شده است. محقق کرکی از علمای همین شهر است. او به ایران آمد و در عهد شاه طهماسب ولی فقیه حکومت اسلامی بود. هم چنین کتاب «لارب السیاسی الملتزم» را با همکاری آقای دکتر صادق آیینه وند استاد دانشگاه الزهرا نوشته ام. در خصوص
اندیشه اسلامی و سیاست، تاکنون دهها مقاله تالیف کرده ام و هم اکنون هم جوابیه ای بر کتاب موهوم سلمان رشدی، و همچنین کتابی به نام نقش توسعه اسلام در سطح جهان و نیز تاثیر انقلاب بر سرنوشت منطقه، که همه آنها به جهان اسلام و حرکتهای اسلامی مربوط می شود در دست تحقیق دارم. من این مقالات را در کنفرانسهای مختلف مطرح کرده ام و در کتابها و مجلات و روزنامه ها هم منتشر کرده ام. نظر شما در مورد انقلاب اسلامی در کشورهای عربی چیست؟ آنچه که انقلاب اسلامی به اثبات رسانده و به دنیا بیان کرده، این است که اسلام شایستگی حاکمیت بر جامعه را دارد زیرا که دین آسمانی است، از این رو در کشورهای اسلامی و عربی تاثیر گذاشته است و انقلابهایی که هم اکنون در سایر کشورهای عربی شکل گرفته اند جز ثمر درخت انقلاب اسلامی چیز دیگری نیست. انقلاب ثمرهای دیگری نیز دارد که اثرات آن را در کشورهایی چون تونس، الجزایر، مصر، آذربایجان و کشورهای استقلال یافته شوروی سابق و سایر نقاط دنیا می بینیم. این انقلابها نهرهایی هستند که از سرچشمه جوشان انقلاب اسلامی ایران در نقاط مختلف جهان شاخه شاخه شده اند. نقش امام خمینی در شکل گیری فرهنگ و ادبیات معاصر عرب چگونه بوده است؟ البته با توجه به اینکه
شما اشاره داشتید به باور روحی و علاقه مندیهای مردم مسلمان لبنان به آرمانهای انقلاب اسلامی و امام خمینی، طبیعتا، این علاقه مندی می تواند تاثیرات اجتماعی، رفتاری، فرهنگی و بیانی داشته باشد، در این خصوص با توجه به شرایط کنونی لبنان، تاثیر و میزان تاثیرپذیری جامعه لبنان را در این باره از جهت ساختار فرهنگی و ادبی بیان فرمایید. امام ابعاد گوناگونی داشته است. اول کتابهای ایشان است که به جهان اسلام تقدیم کرده است، در مقاله ای که درباره عرفان نوشته ام، بخشی از آن را به آنها اختصاص داده ام. سر الصلوة و اربعین حدیث و دیگر نوشته های عرفانی، عرفان را در عرصه وجود امر ضروری به شمار آورده اند، زیرا جهان اسلام و علمای مسلمان عرب در این عصر کاری به فلسفه و عرفان ندارند در حالی که علمای مسلمان ایران و در راس آنها امام خمینی (ره) درباره عرفان بسیار نوشته اند و عرفان را به عرصه وجود و زندگی کشاندند. تالیفات عرفانی امام اعم از کتب و مقالات و دیگر نوشته های ایشان جزئی از فلسفه عالم اسلامی و فلسفه انقلاب اسلامی است. نقش دیگری که بسیار مهم است کتابها و مقاله های زیادی است که به زبانهای مختلف درباره انقلاب اسلامی و امام خمینی نوشته شده است. محور این مباحث، میراث فرهنگی امام
خمینی است که به دو دلیل غنی ترین فرهنگ جهان به شمار می رود، یکی به دلیل ثمره هایی است که امام به بار نشانده اند و دوم به دلیل کتابهای بسیاری است که درباره امام و انقلاب نوشته شده است. با توجه به اطلاع شما از دیدگاهها و افکار و شخصیت امام، به نظر شما چگونه می توان شخصیت امام را به نسل امروز و فردای جهان معاصر معرفی کرد؟ ما اشخاصی داریم که به دلیل موهبت الهی از دیگران متمایز و برجسته شده اند، موهبتی که خداوند به آنان اعطا می فرماید، یعنی در حقیقت نوری است که خداوند در قلوب آنان پرتو می افکند. آنان زندگی معمولی می کنند و در عین حال زندگی دارند که با زندگی سایر مردم متفاوت است. امام این دو صفت را باقی گذاشت. یکی اینکه او اندیشمند و برنامه ریز بزرگی بود که توانست بر شاه و آمریکا پیروز شود و با اندیشه و برنامه ریزی بزرگی بود که توانست بر شاه و آمریکا پیروز شود و با اندیشه و عرفان، آنان را به ذلت نشاند. به همین دلیل آمریکا و اطلاعات سری آنان جز رکوع و سجود و عرفان و تامل چیز دیگری در خمینی نمی یافتند، از این رو در ابتدا از او نترسیدند و جایی برای او باز نکردند و درک نکردند
که این اندیشه و تفکر بهتر از هر ابزار و سلاح دیگری است، چه امام هیچ اسلحه و تفنگی را به دوش نکشید بلکه فقط صاحب اندیشه و تامل و تفکر بود و توانست که بر رژیم شاهنشاهی پیروز شود و فقه اسلامی را عملی کند. مسئله مهم دیگری که مطرح است مسئله فنای در مردم است، چرا که امام رهبر و رمز انقلابهای مسلمانان جهان گردید و این ویژگی را از جدش امام حسین « علیه السلام» به ارث برده است. انقلاب امام حسین رمز همه انقلابهاست، انقلاب اسلامی ایران تکرار و تجدید نهضت امام حسین « علیه السلام» است. از این رو می توان گفت که امام خمینی نسبت به سایر رهبران و رؤسا و علما وجه برجسته و متمایزی داشت و آن این که امام در مردم فنا شده بود. او اراده نکرد که با نیرو و سلاح و مال و. . . رهبری خود را نمایان سازد. بلکه خواست که اساس زعامت را پایه ریزی کند به این شکل که مظهر احساسات هر انسان و هر ملتی باشد. از این رو مردم او را شایسته زعامت دانستند چه او در وجود تک تک مردم جریان داشت نه این که چون ستمگران و حاکمان جبار در کشتزارهای مردم به بهره گیری
و استعمار بپردازد بلکه در قلوب مردم جای گرفته بود چون در آنان فنا شده بود. و رهبر گفته می شود و زعامت برای او امضا شده زیرا مال، سلاح و جبروت زعامت انسان را امضا نمی کنند، امام کسی بود که مردم را دوست داشت و به آنان عشق می ورزید، سیمایش شایسته و نورانی باقی می ماند و این نیاز به اوصاف پیامبران و انبیا الهی دارد که برای هدایت مردم آمدند. چنان که پیامبر اسلام (ص) از روی رضایت و میل پذیرفته است که بار گناهان امتش به او نسبت داده شود تا گناهان قبل و بعد را بیامرزد. چنان که می دانید پیامبر راضی شده است تا گناهان امتش به او نسبت داده شود و متحمل به آنها شده است. این گناهان امت است که خداوند آنها را می آمرزد، نه گناهان پیامبر، امام خمینی نیز چنین بود که خود را قربانی کرد و چنان عمل کرد تا حیات را به امت برگرداند و متحمل بار گناهان مردم شد و رمزی برای همه انقلابها گردید. می دانید که در دنیای غرب نسبت به اسلام و شخصیت حضرت امام تعرضاتی شده است، چگونه می توان شخصیت حقیقی امام را به ملتهای غربی معرفی کرد؟ در کنار مباحثاتی که در بسیاری از این کنفرانسها مطرح می شود می توان یک کمیته تخصصی به
شکل آکادمی تحقیقات دانشگاهی از استادان فاضل و متفکر تشکیل داد و این افکار در آنجا مورد بحث و بررسی قرار گیرد و به صورت خلاصه و منقح تالیف و به زبانهای مختلف دنیا ترجمه شود و در سطح دنیا پخش گردد تا شخصیت امام خمینی را که نهایت مرتبه انسانی را سپری کرده است، بیان و به دنیا معرفی نماید. کسی که در انسانیت ذوب شده است و دارای صفات انبیا و اولیای الهی است، چه ایشان توانستند در جامعه و مردم ذوب شود و نیز توانستند سلطه و حاکمیت قصرها را نابود کنند و در نهایت فروتنی و سادگی در منزل پیراسته و حقیرانه خویش زندگی کنند. نه مثل اشخاصی که کودتا به پا می کنند و سپس از پیروزی کودتا، خود به جای حاکمان بر تخت تکیه می دهند و در قصر سکونت می کنند و دوباره سلطه جابرانه قصر را بر مردم تحمیل می کنند. امام خمینی در هیچ قصری زندگی نکرد، بلکه منزل پیراسته و ساده ای را برای خویش اختیار کرد و از آن منزل خواه آنگاه که در حوالی پاریس بود و یا وقتی که در ایران بود با سخنرانی و دست تکان دادنش با مردم خویش ارتباط ایجاد می کرد. به نظر من اگر برنامه ریزی صحیحی طراحی شود،
می توان از این طریق شخصیت و افکار امام را به دنیا فرستاد. به این صورت که کتابی با تمام ویژگیهای تحقیقات آکادمی دانشگاهی به دور از تعریف و تمجیدهای تو خالی از قبیل این که او انسانی بزرگ است، او تنها قهرمان این عصر است و مثلش دیده نمی شود و چون او به عرصه وجود نیامده است و. . . نوشته شود و به دنیا ارسال شود. ما می خواهیم برای مردم جهان بیان کنیم که امام چگونه با مردمش روبرو می شد و چگونه با مردم خویش رفتار می کرد و از این قبیل مسایل تا آنان خود به این نتیجه برسند که امام شخص بزرگ جهان امروز بوده است. شما گفتید که مقاله انتقادی علیه سلمان رشدی و کتاب آیات شیطانی او نوشته اید، ممکن است به تحلیلهای این کتاب اشاره ای داشته باشید لمان رشدی یک تن از شجره خبیثه جور و فسادی است که با صهیونیسم آغاز شده است، آنگاه که مصونیت صهیونیستها با یک عده عرب ایجاد شد که می خواستند ادیان را از بین ببرند، احادیث را ساختند که عصمت را شبه انگیز جلوه دهند. بنابراین انبیا در تاریخ دینی با ظهور یهود به وجود آمد. نصاری نیز به همین اندیشه یهودیان پایبند شدند و عصمت پیامبران (ع) را ابطال کردند
و معصیتها و گناهان را به آنان نسبت دادند، چنانکه به موسی (ع) و ابراهیم اتهامات بسیاری را وارد کردند. سلمان رشدی نیز به همین شکل در کتابش این اتهامات را بر پیامبران وارد می کند. این یک اندیشه قدیمی است، اندیشه استعماری است که می خواهد اسلام را نابود کند، ولی تاکنون با تمام تلاشهایشان نتوانستند. چه خداوند سبحان در قرآن کریم فرموده است که «انا نزلنا الذکر و انا له لحافظون» ما قرآن را فرود آوردیم و خود ما نگهدار آن هستیم. بنابراین خداوند حافظ اسلام و ذکر کریم است و سلمان رشدی و امثالش مطلقا نخواهند توانست قضایا و مسائل دین اسلام را تغییر دهند و نخواهند توانست که اسلام را از بین ببرند. پس سلمان رشدی محارب در توجیهاتش مثل یهودیان است که می خواهد اسلام را از بین ببرد در حالی که اسلام تنها استراتژی است که توانسته در مقابل استکبار رویارویی کند. من در بعضی از مقاله هایم که در گذشته درباره اسلام نوشته ام، گفته ام که اسلام قویترین و پایدارترین نیرو در رویارویی با استکبار و تمام نحله ها و مکاتب اشتراکی مانند کمونیستها و لیبرالهاست. به عنوان مثال من در آن مقاله گفته ام، آنگاه که چکسلواکی خواست بر ضد روسیه قیام کند گمان می کنم به رهبری قبلاچک، در طول
چند ساعت روسیه توانست قیام تجزیه طلبی چکسلواکی را نابود کند. در حالی که روسیه با تمام توانش نتوانست بر انقلاب اسلامی افغانستان مسلط شود و آن را نابود کند چرا؟ زیرا اسلام با صلابت قرین است. روسیه انقلاب چکسلواکی را که قویتر از افغانستان بود در طول چند ساعت نابود کرد، ولی انقلاب افغانستان را نتوانست. زیرا اسلام استراتژی قوی دارد که هیچ کس نمی تواند بر آن چیره شود. بنابراین سلمان رشدی عامل وابسته و بازیچه جریانهای استکباری است. در مصر هم، کتابهایی از همین نوع داریم که به بازار عرضه شده است. «طه حسین» به دستور مستشرقین آنها را نوشته است و «توفیق الحکیم» نیز کتابهایی دارد از جمله داستان «اولاد حارتنا» که در آن رمزگونه چیزهایی را درباره حضرت پیامبر « صلی الله علیه و آله و سلم» ذکر کرده است و از این رو، غرب طه حسین را مطرح کرد تا در کتابش به نام «الارب الجاهلی» ادبیات عرب را بی هویت کند و همانطوری که گفتم توفیق الحکیم در کتابش «اولاد حارتنا» صورتهایی را به تصویر کشیده است که سلمان رشدی آن را در کتابش گفته است و به او جایزه نوبل دادند، چنانچه «نهیب محفوظ» نیز از همین قماش است. آنان جایزه نوبل را به
کسانی می دهند که بر اسلام یورش بیاورند و کتابهایی را بنویسند که دین را به اسم آزادی تحقیر کنند. از این رو سلمان رشدی و همه نویسندگان منحرفی که ندای صهیونیست را اجابت کرده اند برای نوشتن این کتابها با قیمت بسیار نازلی خریداری شده اند. البته صهیونیستها عده بسیار زیادی را دارند که در خط آنان سیر می کنند. اینان از یاران شیطان هستند، شیطان خود با پروردگار به مناقشه پرداخت و می گفت مرا از آتش و انسان را از گل آفریدی، بنابراین سجده نمی کنم و عمل آنان نیز شبیه به عمل ابلیس است. همانطوری که می دانید غرب و مدعیانش علیه فتوای امام آشوبی در جهان به پا کردند. استدلال شما نسبت به فتوای امام چیست و برخورد آنان را چگونه می بینید؟ اسلام، دین روشنی است. هر کس مسلمان باشد و مرتد شود اسلام حکم قتلش را می دهد و چون که سلمان رشدی مسلمان بوده و مرتد شده است، او نه تنها مرتد شده که بر شعایر مقدس اسلام حمله برده است. او تلاش کرده آنها را تزویر کند و من در مقاله خود نوشته ام که اگر آن مردمی که از سلمان رشدی دفاع کردند کمی وجدان انسانی داشتند که ادعای آن را می کنند، نمی توانستند آنچه را که سلمان رشدی گفته و نوشته باور
کنند، زیرا در آداب و رسوم عربی و تاریخ هست. در تاریخ عده ای از مستشرقین سلمان رشدی را تکذیب کرده اند و نیز آمریکا و بریتانیا را که از سلمان رشدی دفاع کردند هم تکذیب کرده اند، زیرا تاریخ عربی از زمان پیامبر « صلی الله علیه و آله و سلم» مردم را به عزت و شرف فرا می خواند، به ویژه در برخورد با آبرو و ناموس. عرب بدوی ده سال به خاطر آبرو و ناموس جنگ می کرد. چگونه می توان تصور کرد پیامبری که مردم را به دین و اصلاح فرا می خواند به این اعمال بپردازد. این تصور، ناقض حقیقت واقع و تاریخ جامعه عربی است. جامعه ای که پیامبر در آن نشو و نما کرده استاد شما مراسم سالگرد ارتحال امام را چگونه ارزیابی می کنید و از اینکه متفکرین و اندیشمندان در این فرصت در ایران گرد می آیند به نظر شما آیا زمینه ای برای بحث و تبادل نظر و انتقال جمع بندیهای فکری حضرت امام به دیگر ملل به وجود می آید و تا چه اندازه بهره برداری می شود؟ ما می دانیم که این مراسم یک صدا و پژواکی در جهان اسلام و نیز جهان غرب دارد، زیرا جهان غرب آنطوری که من در لبنان دیده ام بویژه این که لبنان دو نقش برای آنان دارد: نقش
فرهنگی و نقش اقتصادی، آنان از بیست سال پیش تا به امروز که لبنان در حال جنگ است، بر اقتصاد لبنان تاثیر گذاشته اند، نرخ ارز را در آنجا هزار برابر کردند و اقتصاد را نابود کردند، فقط تبلیغات باقی ماند، از طریق تبلیغات در لبنان چنین می دانم که تمام دنیا مخصوصا فرانسه، ایالات متحده و در شکل خاصی اروپا می خواهند که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، اسلام را بشناسند و با استراتژی اسلامی آشنا شوند، بویژه اندیشه انقلابی شیعه را که از گذشته تا به حال حاکمیت ظالم را نپذیرفته است و حاکم ظالم را اساسا حاکم به حساب نمی آورد، بلکه او را غاصب حکومت می شمرد. اگر حاکم ظالمی از گذشته تا به امروز سلطه پادشاهی ظالم و استعمارگر را رد کرده است این عقیده شیعه است و آمریکا می خواهد بداند که چرا دایما شیعه در هر جا علیه استعمار انقلاب بپا می کند در حالی که بقیه مذاهب اسلامی در مقابل استکبار و استعمار سر فرود می آورند و ذلت را می پذیرند و دستورهای آنها را اجابت می کنند و با او ارتباط ایجاد می کنند. عقیده شیعه بر این است که پیروانش دستورهای حاکم ستمگر را اجابت نکنند زیرا او ستمگر است و ما می خواهیم که با امام معصوم یا ولی فقیهی
باشیم که به عدالت حکم می کند. به همین دلیل شروع به بحثها و تحقیقاتی پیرامون انقلاب اسلامی کرده اند چنانچه یک خانم فرانسوی پیش من آمد و گفت من درباره اندیشه شیعه در سرزمین جبل عامل و بعلبک تحقیق می کنم. زیرا هم اکنون در آنجا انقلابی علیه صهیونیستها در جریان است. و همین دیشب جنوب لبنان 26 تن شهید داشت، اهالی آنجا شیعه هستند و او آمده است تا اندیشه شیعه را مورد تحقیق و بررسی قرار دهد تا بتواند اندیشه اسلامی بویژه شیعه را بشناسد. اعلام روز قدس از طرف امام خمینی چه تاثیری در دنیا بویژه در لبنان و فلسطین بجای گذاشته است و آیا چنین زمینه ای برای یک اتفاق جهانی و گردهمایی مسلمین در کره زمین و بیان و نشان نیروهای ستیزگر با کفر جهانی برای ایجاد یک خیزش و بیداری عصر کنونی می تواند مبدا و سرچشمه ای باشد که در آینده ای نه چندان دور منجر به انقلاب جهانی مسلمانان علیه کفار باشد؟ شعایر روز قدس در لبنان زنده به پا داشته می شود و اخیرا در فلسطین نیز این مراسم برگزار می شود. در گذشته این مراسم در فلسطین جایگاهی نداشت، زیرا کسانی که به یاسر عرفات مرتبط بودند، این مراسم را برگزار نمی کردند و برای برپایی آن اقدام نکردند و
نمی خواستند که اندیشه امام را در این خصوص عملی کنند، ولی اخیرا که اسلام به طور گسترده بین فلسطینیان انتشار یافته است بویژه حماس و جهاد اسلامی که خط اسلام را برای مبارزه و جهاد انتخاب کرده اند، رفته رفته مراسم روز قدس را به پا می دارند، ولی این مراسم را در جهان عرب نمی بینیم. البته مقصود من رژیمهای عربی هستند که با آن مبارزه نیز می کنند. در مصر به طور رسمی به مردم اجازه داده نمی شود که این مراسم برگزار شود، ولی مردم می دانند که مثلا امروز روز قدس است، باید شعایر آن زنده نگه داشته شود. در عربستان دستگاه حاکم، حجاج را از شرکت در مراسم برائت باز می دارد و نیز برای به پا داشتن مراسم روز قدس جلوگیری به عمل می آورد، زیرا که با صهیونیستها ارتباطات اقتصادی ایجاد کرده اند. قبل از این که پیمان صلح منعقد شود این دولتها نتوانستند که این حرکت بزرگ را درک کنند زیرا آن را بر ضد خود می دانستند و از این رو با صهیونیست ها ارتباط برقرار کردند. بنابر آنچه گذشت می توان گفت در جهان عرب دو جریان وجود دارد: اول جریان اسلامی اصیل، بیدار و آگاه که دعوت امام را در خصوص این روز اجابت کردند و آن را یک شعار جهانی قرار دادند و
جریان دوم با این شعار مبارزه می کند زیرا می خواهد با اسرائیل ارتباط ایجاد کند.
امام خمینی و جهان معاصر، ج 1 مؤسسه چاپ و نشر عروج در سال 1956 م متولد و دارای تحصیلات علوم دینی در حوزه علمیه نجف اشرف و دارای تخصص دکتری در رشته الهیات از دانشگاه است. وی در حال حاضر استاد معارف و زبان عربی دانشگاه امام صادق (ع) است. او دارای تالیفات و تحقیقاتی در زمینه علوم فقهی است از جمله: 1- مباحث فقهی علوم القران، و تفسیر 2- الامام و الخلافة 3- الرقاته فی الاسلام 4- عقیدة التوحید 5- الانجیل الصحیح و همچنین انتشار مقالات متعددی در روزنامه های ایران. وی در معرفی خود می گوید: مهمترین برهه از زندگی من آن زمانی است که در حوزه علمیه نجف مشرف شدم به حضور امام خمینی و در حرکت انقلابی ایشان شرکت کردم و در راه برقراری حکومت اسلامی در بحثهای فقهی امام که در مسجد شیخ اعظم انصاری داشتند شرکت می کردم، و همچنین در مدرسه آیت الله العظمی بروجردی در نجف و در خانه امام هم. امام در مناسبتهای مختلف، پیامهایی را که علیه رژیم شاه داشتند ما که جوان بودیم این پیامها را پخش می کردیم، و در نجف، کربلا، و کاظمین و در شهرهای دیگر عراق سخنرانیهای امام را
ضبط و ترجمه می کردیم، تا آن حادثه دردناک، که منجر به شهادت فرزند برومند امام، آیت الله سید مصطفی خمینی شد. این حادثه بزرگ اثر دردناکی در نجف داشت و ثابت شد که شهادت ایشان یک توطئه و با همکاری ساواک و عوامل بعث عراق بوده است. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به سوریه هجرت کردم، ولی آنجا مطلع شدیم که نظر امام این است که در عراق باید بمانیم و علیه رژیم بعث جهاد کنیم، امام خمینی تلگرافی برای شهید صدر ارسال کردند و از ایشان خواسته بودند که در عراق بمانند، پس از آن به عراق برگشتم و از سوی سازمان امنیت عراق دستگیر شدم و یک سال در زندان به سر بردم و به دعای امام آزاد شدم. (چرا که هر گاه که امام را در حرم امیرالمؤمنین (ع) می دیدم برای او دعا می کردم که خدا شما را علیه دشمنانت، شاه و ایادی او پیروز گرداند، ایشان هم تبسمی کردند و می گفتند: خدا شما را سالم نگه دارد، بعدا به زیارت قبر فرزندشان شهید سید مصطفی (ره) می رفتند، قبر شهید سید مصطفی در جوار قبر امیرالمؤمنین است.) در عراق ماندم و کار انقلاب را مخفیانه دنبال کردم. بعدا رژیم عراق جنگ تحمیلیش را ضد جمهوری اسلامی شروع کرد،
و در این جنگ علیه ایران حتی یک ساعت هم شرکت نکردم و این امر نیز از توفیقات خداوندی بود، چرا که رژیم عراق، جوان و پیر را به جنگ تحمیلی گسیل می کرد و بعد از آن جنگ دومش با کویت بود، همه این مصیبتها به منطقه تحمیل شد. انتفاضه عراق، قیام اسلامی مردم عراق در ماه شعبان آغاز شد و ما در این قیام شرکت کردیم، رژیم دستور دستگیری اینجانب و مصادره املاک و اموال مرا صادر کرد و ناچار به اردن هجرت کردم، بعدا به سوریه و لبنان رفتم، و تقریبا دو سال است که در سایه حکومت امام خمینی و خلف صالح وی آیت الله خامنه (حفظه الله) در ایران زندگی می کنم. آقای دکتر مخلص جده نظر شما در این رابطه چیست؟ بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین. در تمام طول تاریخ اسلام، این واقعیت که اسلام منادی حق و حقیقت است، در ذهن مسلمین بویژه متفکرین اسلامی وجود داشته است. برقراری حکومت الله در زمین یکی از آرزوهای دیرین مسلمین جهان است. بعد از رحلت پیامبر (ص) و پس از خلفا و حکومت حقه امیرالمؤمنین علی (ع) دولت اموی در جهان اسلام زمام قدرت را به دست گرفت و همه می دانیم حکام آن از صراط مستقیم اسلام
منحرف شدند. در همان زمان ائمه معصومین (ع) پیکار برای حکومت حقه الله را در زمین شروع کردند. پیکار امام حسن مجتبی (ع) با معاویه و شهادت سرشار از رشادت امام حسین (ع) و بعد از آنها پیکار همه ائمه (ع) با طواغیت زمان آغاز شد. هدف آنهایی که در زندانهای اصحاب باطل عمری را سپری کردند و بعد هم در راه حق و حقیقت شهید شدند، هدف همه آنها برقراری حکم الله در زمین بوده است. بویژه که اسلام اکمل ادیان و آخرین دین الهی است که برای سعادت بشر به ارمغان آورده شده است. شخصیت والای امام خمینی (ره) با توجه به سیر مختصر تاریخی که ارائه شد بخوبی روشن و آشکار می شود، زیرا پس از قرنها او توانست از طریق مبارزات پیگیرش این هدف بزرگ مسلمین را تحقق بخشد. در واقع امام خمینی (رض) علیه رژیم منحط شاه جهاد کرد، رژیم شاه، فاسد و منحرف از اهداف عالیه اسلام بود، رژیمی بود که بیشتر به استعمار غربی وابسته بود و دشمنی آشکاری با موازین اسلامی داشت. امام (ره) مسلمین را آگاه کرد و به حقیقت فطری وجودشان که کاملا با موازین غربی منافات داشت باز گرداند. باطل را به آنها شناساند و راه درست زیستن و از قید استعمار رها
شدن را به آنها آموخت و این چیزی بود که همیشه رژیم شاه از آن هراس داشت. امام خمینی (رض) ابر مردی است که آرزوی میلیونها مسلمان را برآورده کرد، آرزویی که حتی از بیان آن به خاطر وجود قدرتهای جابر زمان خوف داشتند. امام توانست در یک مملکت شصت میلیونی مسلمان حکم الله را جاری کند و این کاری عظیم است که از صدر اسلام بزرگان دین به دنبال دست یافتن به آن بوده اند. من حضرت امام را در نجف اشرف ملاقات کردم و مدتی شاگرد ایشان بودم. بگذارید شمه ای از زندگی بی پیرایه او را برای شما بیان کنم تا عظمت معنوی حضرت ایشان بیشتر آشکار شود. ایشان اگر چه از بزرگان علمای اسلام بود امام در عین حال زاهد و عابدی بود که خویش را انکار می کند. ایشان هم در تفسیر قرآن و هم در فقه اسلامی و هم در اصول و فلسفه استاد ارشد حوزه علمیه نجف اشرف بود، وجوه شرعیه از سوی مؤمنین ایران و پاکستان و کشورهای خلیج فارس برای حضرتشان مرتب می رسید و لاجرم می توانست در بهترین کاخهای عراق اقامت کند، ولیکن در خانه کوچکی که بیش از پنجاه متر نبود چهارده سال، آن هم به عنوان مستاجر، زندگی کرد. امام همین شیوه و روش را
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران نیز داشته اند، زیرا بعد از اینکه مرد شماره یک ایران و زعیم و رهبر مسلمین شد، قادر بوده است که در بهترین و مجلل ترین کاخها زندگی کند ولی ایشان در جماران در منزل کوچکی زندگی می کرد و در حسینیه جماران نیز سخنرانی می کرد، من این منطقه را از نزدیک دیده ام، امام در یک ساختمان قدیمی کوچک اجاره ای زندگی می کرد تا دارفانی را وداع گفت. زندگی امام توام با زهد و تقوا بود، این مسئله عظمت ایشان را بیشتر نشان می دهد، عظمتی که فقط از یک روح بزرگ می توان دید، از یک انسانی که دارای روحی فوق و برتر از دیگران است و گرنه غرق در حب مال و جاه می شوند و زهد و تقوا را فراموش می کنند. وقتی نام «خمینی» را می بریم و قدرتهای بزرگی مثل آمریکا وحشت می کنند، بخاطر عظمت روحی امام است. راهی که امام طی کرد، راه پر افتخاری است که همه کشورهای اسلامی باید طی کنند تا بتوانند حکم الله را در زمین جاری نمایند و حق را بر باطل پیروز کنند. زیرا راه امام باید دنبال شود و بر همه مسلمین و بویژه رهبران جهان اسلام لازم و ضروری است که از خط امام پیروی کنند. امام در
بندگی خدا فانی بود، مطیع امر خداوند و پیامبر (ص) و ائمه اطهار (ع) بود. برای مردم مستضعف دلسوز بود. از هیچ کس جز خدا ترسی نداشت و برای خدا مبارزه می کرد، نه از شاه می ترسید و نه از عمال ساواک واهمه ای داشت. در نجف هم موقعی که فرزند برومندش که مجتهدی عالیقدر و مبارز بود شهید شد اصلا اشک نریخت و تزلزلی به خود راه نداد. بلکه از این حادثه ناگوار حسن استفاده را کرد و برای ملت ایران پیامی مبنی بر ادامه مبارزه فرستاد و متذکر شد که از ارتش و ساواک هراسی به دل راه ندهند زیرا سرانجام پیروزی با آنهاست و چنین نیز شد. برای تحقق آرمان انقلاب اسلامی، ایران پیشگام بوده است و شهیدان بسیاری چه در قبل از پیروزی انقلاب و چه در دوران جنگ تحمیلی برای پیروزی حکم الله داده است، کار ملت ایران درسی برای سایر کشورهای اسلامی می تواند باشد. آقای دکتر جده سپاسگزار خواهیم شد چنانچه نظر شما را هم بطور اجمال و خلاصه داشته باشیم. نقاط توافق بین مسلمین زیاد است. اول آن قرآن کریم است که مسلمانان جهان را به وحدت دعوت کرده، حتی سایر ادیان که دارای کتب آسمانی هستند را نیز به وحدت با مسلمانان دعوت کرده
است. در قرآن کریم آمده است: «بگو ای اهل کتب آسمانی بیایید به کلمه ای که همه ما به آن ایمان داریم این که به غیر از خدا هیچ کسی را نپرستیم و هیچ چیز را به عنوان شریک خدا نپذیریم و همدیگر را به عنوان ارباب نگاه نکنیم» پس مسلمانان بیشتر مورد خطاب این آیه هستند. رکن دیگر، مسئله توحید است که اساس وحدت را تشکیل می دهد و حضرت امام خمینی نیز با توجه به همین اصول و ترویج آنها شیوه های عملی ایجاد وحدت در بین مسلمین را مطرح فرمودند و با موضعگیری در قبال طراحیهای انجام شده از طرف آمریکا و اقمارش سعی در روشن ساختن حقایق انسانی و توجه دادن مسلمین به استقلال و آزاد اندیشی داشته و کوشیدند با طرح عملی انقلاب اسلامی ایران زمینه های ایجاد حکومت حق در جهان را فراهم سازند. امام خمینی (س) بت پرستی و وابستگی به طواغیت زمان را مردود شمرده است و همه انسانها حتی غیر مسلمانها را به سوی خداوند یگانه دعوت کرده است که پیام حضرت امام به گورباچف نمونه بارز آن است. پس نقاط مشترک زیاد است: یگانه بودن خداوند، قبله واحد، یک پیامبر، و یک قرآن. آیا این همه مشترکات کافی نیست تا ستون وحدت مسلمانان باشد؟ باید
به این ستونهای مستحکم وحدت تمسک جست. البته در میان مسلمانان جاهلانی نیز دیده می شوند. وقتی انسان جاهل شد، دشمن حق می شود. اگر مسلمانان هر چه بیشتر اهل علم و دانش بشوند راه وحدت نیز سهل تر و آسان تر است. تعصب هم خود از جهل ناشی می شود. عده ای می کوشند تا از این جهل استفاده کرده و بین مسلمانان ایجاد تفرقه کنند. سومین مسئله مهم، رژیمهای طاغوتی است که به جوامع اسلامی حکومت می کنند بی آن که اعتقاد به وحدت مسلمین داشته باشند. پس اگر مسلمانان تابع بیگانگان و یا مسلمانان نمایان نباشند راه وحدت هموارتر می شود. رژیمهای طاغوتی مثل رژیم عراق باعث تفرقه مسلمانان است و نمی گذارد مردم مسلمان ایران و عراق وحدت لازم را بیابند و یا رژیم طاغوتی مصر که همه کار را می کند تا مانع وحدت باشد و همین طور رژیمهای تونس و الجزایر و دیگر رژیمهای کشورهای اسلامی که مانع ایجاد وحدت مسلمانان می شوند، این رژیمها نمی خواهند که ملتشان با سایر ملل مسلمان رابطه حسنه ای داشته باشند. این مسئله بسیار اهمیت دارد. اولین قدمی که در راه وحدت ملل مسلمان برداشته شد توسط حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی ایران بود که مجمع تقریب بین المذاهب را تشکیل دادند، این یک گام بسیار عظیم و
مؤثر در راه تحقق وحدت اسلامی بود. امروز هم ایران اسلامی جهت وحدت جهان اسلام حسن نیت کافی دارد و هم نظامی است که دارای امکانات و نیت صادق است، در واقع جهان اسلام چشم به ایران اسلامی دوخته است. نباید در فکر ما این باشد که غربیها را از خود راضی کنیم، چون خداوند متعال در قرآن کریم فرموده: یهود و مسیحیان از شما راضی نمی شوند، مگر اینکه به مذهب آنان بگرایید. بلکه غربیها نظرشان به شخصیت پیامبر اسلام نظر خیلی بدی است ولی به هر حال که اسلام کم کم در غرب منتشر می شود.
امام خمینی و جهان معاصر، ج 1 مؤسسه چاپ و نشر عروج در خانواده ای مذهبی و اهل علم و فضیلت تولد یافت و از همان کودکی با افکار اسلامی آشنا شد. پدر بزرگ وی (شیخ عبدالحسین بغدادی) از مجتهدینی است که با مرحوم علامه اصفهانی بزرگ، همنشین و همدرس بوده اند. در زمان تجاوز انگلستان به عراق «شیخ عبدالحسین بغدادی» نماینده میرزای اصفهانی در سامرا و کلیددار حرم امامین عسکریین بوده است. مکی قاسم بغدادی می گوید: من با شهید سید محمد باقر صدر و داماد ایشان آشنا بودم و در قیام حضرت امام خمینی (س) هواداری فعال بودم و متاسفانه با شخص ایشان از نزدیک آشنایی نداشتم. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی از شهید آیت الله صدر راجع به قیام امام و انقلاب اسلامی ایران کسب تکلیف کردم. ایشان پشتیبان تام حرکت امام بودند و من به تبلیغ در مورد انقلاب اسلامی پرداختم. مردم عراق طرفدار صدیق انقلاب اسلامی بودند. ما به مردم می گفتیم که امام خمینی یک مرد سیاسی نیست. چون در میان مردم عراق شایع بود که هر روحانی که درباره سیاست صحبت کند از عوامل دولت عراق یا استعمار است. به همین دلیل خیلیها نتوانستند باور کنند که حرکت امام مبتنی بر تکلیف شرعی بوده
است ولی شهید صدر با بیان خود توانستند مردم را به سوی همصدا شدن با انقلاب اسلامی راهنمایی کنند و با خون خود نیز این راه را ادامه دادند. ایشان در یکی از سخنان مهم خود می فرمایند (در شخصیت امام خمینی ذوب شوید همانطور که ایشان در اسلام ذوب شده اند) این گفتار امروز در رگهای ما جاری است. در زمان حمله رژیم عراق به بیت شهید صدر و شهادت ایشان من سرباز بودم و برادرم که از یاران نزدیک ایشان بود دستگیر و اعدام شد. آن موقع ما از عراق فرار کردیم. مدتی در سوریه بودم و سپس در جریان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران در سال 1361 به ایران سفر کردم و داوطلبانه در جنگ علیه قوای بعثی شرکت و دوره آموزشهای نظامی هم دیدم. در مشاهداتم از جبهه های ایران آنچه مرا مجذوب خود ساخت، استقبال جوانان عزیز ایرانی از شهادت بود. بر اثر این تاثیر عمیق، در مراجعت به سوریه کتاب «شهادت» را نوشتم. مکی قاسم بغدادی در حال حاضر با مجله «فرهنگ اسلامی» و روزنامه «ندای رافدین» و روزنامه «الموقف» و مجله «نور اسلام» همکاری دارد و مجالس سخنرانی به نام «نگاهی به قرآن» را در حرم حضرت زینب (س) برگزار می کند. وی از میهمانان هفتمین کنفرانس وحدت اسلامی
بود که در شهریور ماه سال 73 در تهران برگزار شد. قاسم مکی بغدادی: بسم الله الرحمن الرحیم، اجازه بفرمایید در این باره مطلبی به ذهنم رسید که آن را بیان می کنم. خداوند در قرآن می فرماید: «سزاوار است که از حق پیروی شود» و امام صادق (ع) فرمودند: «اگر مردم به حقیقت سخنان و پندهای ما واقف می شدند از ما پیروی می کردند» در ادیان الهی بویژه دین مبین اسلام فطرت بشر به سوی خیر متمایل و از شر گریزان است. نفس انسانی بر حسب طبیعت ذاتی خود خیر و لاجرم حق را دوست دارد و می خواهد از آن پیروی کند، لیکن آنچه که باعث انحراف فطرت بشری می شود، تبلیغات منحرف طواغیت زمان است. این تبلیغات منحرف گاه مردم را چنان در چنبره خود اسیر می کنند که دیگر میلی به سوی حق ندارند. به این جمله حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) دقت کنید که می فرمایند «تبعیت من از حق دوستانی برایم باقی نگذاشته است» چون حق سنگین است و هر کسی نمی تواند آن را تحمل کند مگر کسانی که در صراط مستقیم و اهل حق و حقیقت باشند. اما باطل سهل و آسان است و تبلیغات منحرف کننده از همین نقطه ضعف است که استفاده می کنند. به نظر اینجانب حق با معجزه پیروز نمی شود،
بلکه با روشهای طبیعی و قابل دسترس می تواند بر اریکه پیروزی بنشیند و مردم را هدایت کند. ما باید عوامل و زمینه های پیروزی حق را آماده کنیم تا قرین موفقیت شویم، چون معجزه یک حالت استثنایی برای پیامبران بر حق بوده که اثرش را هم در زندگی بشر گذاشته است. ولی امروزه نباید در انتظار معجزه باشیم. بلکه باید زمینه مساعد برای رشد و پیروزی حق را فراهم آوریم. عرضه اسلام به مردم، باید با شیوه ای پسندیده و توام با جذابیتی که ذاتی این دین الهی است انجام پذیرد. حق همان اسلام است، همان کلام خداوند است، همان است که حضرت رسول (ص) و ائمه معصومین بیان کرده اند. اما برخی چهره اسلام را مخدوش می کنند، خیلی صریح بگویم اسلام را خیلی بد و با بیانی نارسا و دور از جذابیت ارائه می دهند، این کار پسندیده نیست، ما باید چهره اسلام را همانطور که هست منور و نورانی عرضه کنیم تا مردم گرایش هر چه بیشتری به آن نشان دهند، چنانچه حضرت امام خمینی چنین کردند. از سوی دیگر دشمنان حق و اسلام تمام کوششان مصروف دگر گونه جلوه دادن چهره حقیقی اسلام است. اصولا کار منفی و نابود کننده خیلی آسانتر از کار مثبت و سازنده است. ما به فرموده پیامبر
عظیم الشان اسلام باید از اخلاق الهی پیروی کنیم تا مثبت و سازنده باشیم و بتوانیم در مقابل دشمنان اسلام استوار بایستیم. حضرت رسول (ص) فرموده است: خداوند سربازانش را بین مردم پخش کرده و آنها را مشخص نکرده است ما هم باید بکوشیم که جزو این سربازان گمنام باشیم که در هر عصر و زمانی حضور دارند. یا باید این سربازان را از پستهای مهم دور کنیم و یا مطمئن باشیم که یکی از آنان را در راس کار قرار داده ایم. در واقع بهتر است افراد مناسب را در پستهای مناسب بگذاریم. باید از این امت مردان شایسته انتخاب شوند تا قادر باشند این مکتب عظیم را روی شانه های خود حمل کنند. من خیلی از فرزندان این امت بزرگ را دیدم که شهادت برایشان شیرین تر از عسل بود و مکتب با خون آنها رشد کرد، پیدا کردن این فرزندان از طریق همین بحثها میسر است، اینها همان سربازان گمنام الهی اند. جناب آقای بغدادی خواهشمند است در همین مورد نظر خود را بیان فرمائید. پاسخ به این سئوال احتیاج به چند جلسه دارد ولی من بطور مجمل به چند نکته اشاره می کنم. به نظر من وحدت اسلامی دو وجه دارد، یکی در شکل و اساس و یکی فقط در شکل ظاهری.
امید ما این است که از شکل ظاهری وحدت اساسی تحقق یابد. زیرا به تعبیر قرآن کریم: «مؤمنان برادرند» به نظر من باید دلها به هم نزدیک شوند. فقط وحدت زبانها و قلمها کافی نیست. همه ما طالب وحدت هستیم. اما مشکل اصلی وجود تفرقه بین مسلمانان است. این اشاره ای بود اما برای به نتیجه رسیدن، طرح سه عامل را باید در نظر داشت: 1- نوشتن طرح 2- روش حرکت طرح و نقشه و مسیر آن 3- نقشه اجرای عملی آنها. این سه عامل باید با هم تحقق یابد که این نظر در هفتمین کنفرانس وحدت اسلامی نیز طرح شد. مسئله اساسی و مشکل اصلی اینجاست. به نظر من باید مکانیزمهای اجرا نیز فراهم شود، در کنفرانس همه به تفاهم اتکا و اکتفا کردیم، همه نظریه داشتیم و مکانیزمهای اجرایی فراهم نبود. چرا مفهوم وحدت را نباید اجرا کنیم، اگر موانعی وجود دارد باید آنها را شناخت و از راه ایجاد وحدت برطرف کرد، به نظر من فرق است بین مطرح کردن مفهوم و نیت داشتن برای اجرای آن. من با چند تن از شخصیتهای شرکت کننده در کنفرانس صحبت کردم حتی آنهایی که در کنفرانس سخنرانی داغ داشتند و به آنها گفتم آیا راه حل برای اجرای این نظریه های شما
وجود دارد؟ همه طالب وحدت هستیم، ولی در اجرا و انجام آن جدی نیستیم، آنطور که باید. خیلی از افکار و طرحهای مهم به علت خوب مطرح نشدن و یا بد عرضه کردن، منتفی می شوند، من به فنی بودن طرح نظر دارم و اینکه مسئله وحدت مسلمین در جهان به صورت فنی، هنری و فرهنگی مطرح شود، چون اگر شیعی بگوید مذهب من حق است و سنی هم همینطور، به نتیجه واحدی نخواهیم رسید، پس باید دو مذهب را یکی بدانیم و مسائل خلاف قرآن را بزداییم و این پس از کنفرانس، کار تحقیقی، عملی و فنی و فرهنگی لازم دارد. آقای مکی قاسم شما درباره ایجاد وحدت در شکل عملی آن و برخورداری از ابزار و اهرمهای لازم برای متحد ساختن مسلمین چه شیوه هایی را در مد نظر دارید. در باره این مسئله سخن بسیار می توان گفت، ولی من به طرح چند نکته اساسی اکتفا می کنم. 1- حفاظت از نظام جمهوری اسلامی که مهمتر از هر چیزی برای اثبات حقانیت افکار امام است. چون نقطه شروع برای احیای اسلام در دنیای امروز است و باید آن را بسیار تقویت کرد تا طرح و اندیشه های امام خمینی به دنیا منتقل شود. 2- وحدت اسلامی باید در شکل ظاهری و نیز اصل
باطنی استوار باشد. چون فکر امام یک عمل تطبیقی است، کسانی که فقط به اسلام نظری توجه دارند با اندیشه های عملی امام جمع نمی شوند. 3- فکر وحدت اسلامی از ذات مسلمین جهان می جوشد. باید زمینه عملی این تفکر، یعنی افکار امام خمینی بخوبی شناسانده شود تا آدمهای با اخلاصی پیدا شوند. به یاد دارم که هنگام عزل بنی صدر، امام روی صفحه تلویزیون ظاهر شدند و دست روی زانو کوبیدند و گفتند اخلاص از هر چیزی مهمتر است. این سنت امام باید همیشه مراعات شود. زیرا وحدت در نظر امام در فکر و عمل یکی بوده است. اسلام هم می گوید نیت از منفعت مقدمتر است و نیت آدم از کارش بهتر است، پس همه این اسباب باید جمع شود تا بتوانیم فکر امام را گسترش دهیم و به هدف برسیم. 4- فکر امام یک فکر فطری است. یک فکر انسانی ملهم از دین است. او با فطرت آدمیان صحبت می کند و انسان به سوی فطرت خود کشش دارد. 5- بیرون راندن ترس از دل مخالفین یک مسئله خیلی مهم است. در حرکت پیامبر (ص) اسلام، قریش از پیامبر ترس داشتند که اموال آنان را مصادره کند، شغلها و پستها و مقامات را از آن بگیرد، اما حضرت قول دادند که
قصدشان فقط کمک به مردم است و هدف انسانی است. با این روش ترس را از دل آنها بیرون راندند. 6- پس بعد از تلاش استکبار جهانی برای منع گسترش افکار امام، عامل بعدی، همان دوری از فطرت است که مسلمانان را از فکر فطری امام دور می کند. به نظر من وحدت مسلمانان و بلکه وحدت اتباع انسانیت راه حل اصلی است، وحدت در روش و مسائل و هدف و حرکت. این قاعده شامل مسلمانان فقط نیست، شامل شیعه و سنی فقط نیست، بلکه شامل همه انسانها است. استکبار از فکر امام ترس دارد، این امر مهم در راه اسلامی ما باید مراعات شود. همانطوری که می دانید در حرکت پیامبر اسلام (ص) با قریش، راه حل این مسئله را طرح کردم. 7- فکر امام محدود به یک مذهب خاص و یا منطقه خاصی نیست. 8- سیره شخصی امام (س) را برای مردم تشریح کنیم و زندگی او، زهد او، قناعت او و دوری از تجمل و پرهیز از زندگی مرفه او را. 9- باید کارهای علمی و سیاسی امام به مردم جهان معرفی شود، از طریق کتب، درسها و سخنرانیها. 10- جهان را آگاه کنیم که در افکار امام، مستضعفین تحت حمایت و پوشش قرار می گیرند، از طریق مثلا کمیته امام
و امثال آن. و اینکه امام همیشه به مسئولین اداری و نظامی و وزرا توصیه می کردند که از مسئولیت و پست خود سوء استفاده نکنند و از مرفه بودن جدا شوند و همیشه با فقرا و عامه مردم باشند.
مجله متین، شماره 19 ساچدینا، عبدالعزیز ترجمة سید مصطفی شهرآیینی چکیده: انقلاب اسلامی ایران در سالهای 78 1979 را می توان دورة جدیدی برای دین اسلام به شمار آورد. تا پیش از سال 1978، دین امری این جهانی و واگذارده به قلمرو خصوصی بود که نقش گستردة آن در جامعة انسانی، به اماکن عبادی محدود و منحصر می شد. این برخورد تنگ نظرانه نسبت به دین در مورد ادیان بزرگ جهان در غرب نیز صادق است. در جهان اسلام نیز، کم و بیش، چنین نگرشی نسبت به اسلام وجود دارد. نقش عمومی اسلام چه به صورت ارزشهای شرعی و اجتماعی و چه به صورت خاستگاه مسلّم سیاسی، به گونة تعصب آمیزی به تعریف تقلیل گرایانه از دین به عنوان نظامی از باورهای مربوط به امور «اخروی» محدود گردیده بود. اسلام، طبعاً دینی مربوط به هر دو جهان است. این جهان چون آمادگاهی برای آن جهان است. پیوند عمیق میان امور دینی و دنیوی، آموزة بنیادین قرآن است که به مسلمانان می آموزد سعادت انسانها در هر دو جهان، بستگی به اعمال ایمانی شان دارد. همین که فرآیند مدرنیزاسیون از رهگذر غربگرایی و دنیاگرایی و سکولاریسم به جهان اسلام راه یافت سبب جدایی دین از اخلاق، ایمان از عمل، و امور دینی از امور
سیاسی شد. این جداییها، موضعی انفعالی را نسبت به انگیزه ها و رهنمودهای دینی در همة زمینه های اجتماعی و سیاسی جوامع اسلامی، در سرتاسر دنیا، در پی داشت. در دهة 1970، امام خمینی با اینگونه برداشت از دین که توسط حکام سیاسی چون شاه ایران در جهان اسلام رواج یافته بود به مبارزه برخاست. در حقیقت، انقلاب امام خمینی، فراخوانی به بازاندیشی دربارة محوریت دین و احیای آن در زندگی انسان مدرن بود. امام خمینی دین اسلام را تنها منظومه ای از شعائر نمی دانست که آدمیان را برای آخرت آماده می سازد، بلکه آن را ایدئولوژی تلقی می کرد که طرحی را برای کل زندگی بشر فراهم می آورد؛ و برای اینکه این ایدئولوژی، سعادت مادی و معنوی انسانها را تأمین نماید باید در تمام حوزه های افعال انسان به اجرا درآید. از همه مهمتر اینکه، اسلام برنامه ای است که ضامن عدالت این جهانی و سعادت آن جهانی می باشد. کلید واژه: دین، دین اسلام، سکولاریسم.
در آستانة قرن بیست و یکم، نظریة حکومت اسلامی و نمونة عملی آن، که امام خمینی طراحش بود، منادی چالشی بزرگ در برابر عقاید مدرن و سکولار شد. پژوهشگران غربی در ارزیابی شان از «تهدید» حکومت مبتنی بر نظام دینی انحصارگرایی چون اسلام برای ارزشهای لیبرال، سکولار، و مردم سالار، دیدگاههای یکسانی ندارند. محور
بحث، فرضیات متقابلی است مربوط به اینکه آیا دین باید در سیاست نقش داشته باشد یا نه. فرهنگ سکولار مایل است به محض اینکه هر امر دینی از حوزة خصوصی به عرصة عمومی راه یافت، آن را منفی تلقی کند. برعکس، فرهنگ دینی، ارزشهای دینی را راهکار ارزنده ای در ستیز با نابرابریهای اجتماعی و سیاسی قلمداد می کند. نظریة سنّتی دربارة سیاست، که مطلوبیت جدایی دین از سیاست را مسلّم می گیرد، دگرگونی الگویی را که به واسطة عقاید امام خمینی در نقش اجتماعی دین ایجاد شد، آشکارا تأیید نکرده است: این عقاید سبب محوریت دوبارة دین در عرصة اجتماع شد. پافشاری بر موضوع «قطع رابطه»1 که با بیرون راندن دین از گسترة جوامع سکولار، منجر به خصوصی سازی آن می شود سبب شده است که فهم جوامعی چون ایران بسیار دشوار باشد، چرا که در این جوامع، تعهدات دینی، عامل اصلی حل و فصل مشکلات اجتماعی و تداوم بخش حس نوعدوستی است. در دیدگاه سکولار، در حالی که از سلطه یافتن یک دین بر بقیة ادیان جلوگیری می شود، همچنین می توان جوامع ایمانی را به حاشیه راند و آنها را به سوی ستیزه جویی، خشونت و جدایی طلبی سوق داد. خلاصه آنکه تندروی دینی، واکنشی به تندروی سکولار است. در تحلیل تطبیقی نظامهای فرهنگی که در
آنها حضور یا غیاب یک نهاد سازمان یافتة دینی چون «روحانیّت»، زمینه ساز بروزگونة متفاوتی از گفتمان عقلی دربارة هدف حکومت در جامعه شده است (چنان که در اسلام و مسیحیت شاهد آنیم) غالباً نقش سیاسی دین نادیده گرفته شده است. در «جامعة سیاسی»2 که هیچ دیوار غیر قابل عبوری میان «دین» و «دولت»، کشیده نشده (چنان که در تلقی امام خمینی از حکومت اسلامی می بینیم)، گفتمان عمومی به جای اصرار بر سلطة دین بر سیاست یا بالعکس، بر نقش حکومت در تقویت روابط و مسئولیتهایی تأکید می کند که با ارزشهای برآمده از احساس معنوی نسبت به زندگی سازگار هستند. در سه دهة اخیر، دین، باری دیگر همچون خاستگاه مهمی از وظایف اخلاقی ظهور کرده است که عمل به آنها برای حفظ همبستگی اجتماعی ضروری است. تعهدات دینی نه تنها سبب بسیج احساس بیزاری مردم در مقابله با قدرت خودکامة دولت می شود، بلکه نقش سازنده ای نیز در آشتی و وحدت ملّی دارد. در دنیای اسلام، که دین بر فرهنگ ملّی سایه افکنده است، سنّت اسلامی نقش فعالی در موضوعات سیاست ملّی و عدالت اجتماعی ایفا می کند. اما جوامع اسلامی، هرگز مرزهای ارزشهای صرفاً دینی را در تعیین سیاستهای ملّی یک دولت ملت اسلامی و مدرن، به طور کامل تبیین نکرده و چه بسا
عموماً آن را نپذیرفته اند. پاره ای از محققان غربی، در واکنش به ظهور رژیمهای اسلامی معاصر که درصدد ساختن جوامع سیاسی تحت سیطرة قواعد اخلاقی مبتنی بر دین هستند، کوشیده اند تا جوهرة تاریخ سیاسی اسلام را آشکار ساخته و معانی «فراموش شده»ی مفاهیم منسوخ فقه سنّتی را به خوانندگان خویش نشان دهند؛ سنّتی که دنیا را به دو بخش مؤمنان و غیرمؤمنان تقسیم می کند. از جمله ساختارهای منسوخ فقهی در فقه اسلامی که همچنان بر آثار تحقیقی پیروان «شرق شناسی نوین»3 سایه افکنده است، اصطلاحات دارالاسلام (از نظر لغوی به معنای «قلمرو تحت سلطه» و از نظر اصطلاحی به معنای «سرزمینهای تحت قیمومیت حکومت اسلامی») و دارالحرب (از نظر لغوی به معنای «قلمرو نبرد» و از نظر اصطلاحی به معنای «سرزمینهای مغلوب» ) است. این دو اصطلاح که در بیشتر آثار مربوط به ظهور اسلام سیاسی به چشم می خورد شالودة هنجار اعتقادات دینی مسلمانان را دربارة تشکیل جامعه ای فرافرهنگی از مؤمنان مورد تأکید قرار می دهد؛ مؤمنانی که سرانجام باید بر غیر مؤمنان پیروز گشته و آنان را مطیع خود سازند. چنین اعمالی هشداری است به جامعة جهانی نسبت به خطری که از جانب تندروهای مسلمان آن را تهدید می کند؛ تندروهایی که خود را احیاگر جهاد تاریخی برای براندازی نظام سکولار جهانی می دانند.4
بسیاری از این مطالعات، جنجال برانگیز بوده و از روی خطا تداوم فکری و سیاسی بین دیدگاههای سنّتی مربوط به جهاد و سردرگمی های به نحو فزاینده خطرناک جغرافیایی سیاسی در خاورمیانة امروز برقرار می کنند. این، همان نظریة معروف «برخورد تمدنها»ست که شالوده اش ستیزه جویی ظاهراً دینی و تمرکزیافته ای است که بر علیه ارزشهای لیبرال و مردم سالار جهان غرب در جریان است. دیدگاه دیگر دربارة سلطة دین (و بخصوص، اسلام) در عرصة عمومی، اساساً برخاسته از خود مسلمانان است. آنان، دربارة تنشهای سیاسی ناشی از ستیزه جویی فزایندة اسلامی، در بیشتر موارد، شرحهای ناسازگار و متناقضی از دگرگونیهای مفهومی در تاریخ سیاسی ملل مسلمان ارائه می دهند. شرح آنان، فاقد تحلیلی دربارة پیش فرضهای بنیادین اخلاقی فقهی در روابط «دین دولت» در حکومتهای اسلامی است. هرچند، به لحاظ نظری، اسلام میان «دین» و «دولت» یا میان «امور معنوی» و «امور دنیوی» تمایزی نمی گذارد؛ اما، به لحاظ عملی، سنّت اسلامی به جدایی واقعی میان قلمروهای دینی و دنیوی اعمال انسان معتقد است که نمونة آن را می توان در خاستگاههای جداگانة قضا در حکومت اسلامی دید. طبقه بندی روابط دینی خدا انسان و انسانها با همدیگر در شرع مقدس اسلام، تجلّی آشکاری از قلمروهای جداگانة دین و دنیا بر روی زمین است. در حالی که روابط خدا انسان
مبتنی بر استقلال فردی است که قضای الهی به آن تعلق رفته است، روابط میان انسانها در چهارچوب قضاوت نهادهای بشری مبتنی بر اتفاق نظر سیاسی است که هدف از آن، تقویت عدالت و برابری اجتماعی است. این روابط نوع دوم تحت اصل «سکولاریته»5 در دولت اسلامی قرار گرفته و آن را برای ساماندهی همه امور مربوط به عدالت اجتماعی توانا می سازد. همین اصل، دولت اسلامی را از ساماندهی نهادهای دینی بازمی دارد مگر آنگاه که اجرای آزادانة دین در خطر باشد. هیچ یک از نهادهای بشری نمی تواند مدعی نمایندگی منافع خداوند بر روی زمین باشد. اساس حکومت و مرجعیت در اسلام جز این نیست.
آغاز اسلام به رهبری حضرت محمد[ص]، همچنین آغازی بود برای آنکه دین به جای جای زندگی روزانه راه یابد. قلمرو دینی جدای از فعالیتهای روزمره و به گونه ای خودسرانه سامان نیافته است. در زندگی یک مسلمان، واژة «دینی» نشانگر جهت گیری نهایی است که بر اساس آن، او برحسب ارتباطش با خدا و با دیگر انسانها، شخصاً متعهد و هدفمند است. اسلام، الگوی اجتماعی کاملی را به نام خود دین، پدید آورد. در حقیقت، هیچ کدام از سنّتهای بزرگ دینی در اعمال عبادی که در اوقاتی خاص و در مکانهایی خاص انجام می گیرند، خلاصه نمی شوند، بلکه
همگی امیدوار بوده اند که زندگی روزانة انسانها را در مقام نظر و عمل تحت تأثیر قرار دهند. اصولاً، پیروی از اسلام، همة جوانب زندگی را چنان دربرمی گیرد که مسلمانان جامعة کاملی را تشکیل می دهند و به این ترتیب، اسلام کل زندگی را شامل می شود. مسلمانان در بسیاری حوزه ها که نه تنها عبادات عمومی بلکه قوانین مدنی، تعالیم تاریخی، و آداب اجتماعی را نیز دربرمی گیرد، خیلی زود موفق به بنیانگذاری الگوهای متمایزی شدند که مخصوص دین اسلام است. اسلام، در کنار برنامه اش دربارة ساماندهی نظام عمومی، اهداف خویش را بر حسب نظام اجتماعی سیاسی و دینی جامعی تعریف کرد که بر اساس آن، مسلمانان باید از طرفی، خود را انحصاراً وقف سعادت مؤمنان کنند و از طرف دیگر، به دفاع از نظام اجتماعی اسلام بپردازند. چنین وفاداری شگفتی نسبت به دین است که سبب بقای بسیاری از جنبشهای نوخاستة دینی شده است. اما این وفاداری، همچنین سرچشمة رفتار نابردبارانه نسبت به کسانی بوده است که دعاوی انحصارگرایانة اسلام و توجه اش به زندگی درست، بر طبق دین راستین را قبول ندارند. پیشینة دین اسلام و تمدن اسلامی، گویای آن است که میان تأیید قرآن دربارة واکنشهای تکثرگرایانه به هدایت الهی و آزادی وجدان بشری برای تصمیم گیری دربارة فضای معنوی زندگی اش، از طرفی،
و ظهور نظام جدید اجتماعی سیاسی مبتنی بر وفاداری بی چون و چرا و انحصاری نسبت به سنّت، از طرف دیگر، تنش وجود داشته است. منافع قریب مسلمانان اقتضا می کند که این تنش را با محدود کردن گسترة قضاوت دین به تجلیّات اجتماعی ایمان انسان، یعنی به تعهد آن برای ساختن نظام اجتماعی عادلانه، فروکاهند.
از میان همة ادیان ابراهیمی که هدفشان بر اساس آنچه در عهد عتیق آمده این است که فرهنگ عمومی را طبق ارادة الهی شکل دهند، تنها اسلام است که از همان آغاز، نسبت به اهداف زمینی اش به آگاهانه ترین شکل عمل می کند. اسلام در تعهد آگاهانه اش به تأسیس یک نظام اخلاقی در اجتماع، بدرستی، چون ایمان در عرصة اجتماع توصیف شده است.6 دستورالعملهای رسمی، در مقایسه با عمل به تکالیف شرعی، که با جزئیات کامل در شرع مقدس آمده است، در هدایت مؤمنان به سوی این هدف، نقشی فرعی بر عهده دارند. بنابراین، شایان توجه است که حتی امروزه نیز هویت مشترک مسلمانان را بیشتر بر حسب وفاداری آنان به یکی از شعائر رسمی و سازمان یافتة شرع تعریف می کنند تا بر حسب پایبندی شخصی به فلان مکتب کلامی خاص7. ایمان شخصی، مسأله ای خصوصی بوده و از این رو از دسترس تجسس عمومی به
دور است. در مقابل، اجرای تکالیف، بویژه به صورت گروهی، التزام دینی و خصوصی فرد را به نحو عینی بر دیگر اعضای جامعه آشکار می سازد. اصول دین، بیانگر بُعد خصوصی دینداری افراد بوده و از این رو، اموری ذهنی اند؛ در حالی که فروع دین (یعنی اعمال دینی که از اعتقاد شخصی نشأت می گیرد) علاوه بر لحاظ جمعی، از لحاظ فردی هم بیانگر بُعد اجتماعی زندگی دینی افراد می باشد و از این رو، عینی است. اما چشم انداز کامل زندگی به سبک اسلامی، بُعد خصوصی دین را چنان به بُعد اجتماعی آن پیوند می زند که زندگی خصوصی از منظر ارتباطی که با نظام عمومی جامعه دارد، مورد تجسس قرار می گیرد. شرع با نظر به تأمین رفاه فردی از رهگذر رفاه اجتماعی است که به تنظیم اعمال دینی می پردازد. از این رو، نظام جامع شرع اسلام، با تعهدات انسانها در برابر خداوند، یعنی عبادات و تکالیف آنان نسبت به یکدیگر، یعنی معاملات سر و کار دارد. نظام اجتماعی باید در عبادت، در بازار، و هر جای دیگری که در آن تعاملات بشری امکانپذیر است، رعایت شود. امور حسبیه، یعنی معاملات اجتماعی مبتنی بر معیارهای اخلاقی رفتار در شرع اسلام، با اجرای شرع تنها دربارة چیزهایی سر و کار دارد که در عرصة عمومی تعامل انسانی ظهور
می کنند. هرچند، شرع دستوراتی را حتی دربارة خصوصی ترین اعمال نیز داده است قضاوت در دادگاههای اسلامی تنها دربارة چیزهایی صورت می گیرد که بدون تجسس آشکار شده باشند مگر آنکه حقوق بی گناهی در معرض پایمال شدن باشد. از دهة 1970، تجلیات دینی با آنچه از دین در نیمة نخست قرن بیست وجود داشت در صورت و محتوا فرق دارد. دین از لحاظ صوری، انعطاف پذیرتر و «عمومی» (نه عام) شده است که نقطة مقابل ادیان «خصوصی» مبتنی بر اعتراف است،8 و از لحاظ محتوا نیز در پی تحقق جامعه ای کلّی و جهانی با بینش و سرنوشت مشترک است. این دین عمومی و کلّی در جنبش صلح، طرفداری از محیط زیست، و مباحث مربوط به تکنولوژی زیستی و شبیه سازی انسانها، حضوری فعّال دارد. نشانه های فراوانی هست که قرن بیست و یکم، به این معنای «عمومی» شاهد احیای دین در همة جهان هم در سطح زندگی خصوصی و هم عمومی، خواهد بود؛ هرچند، هم اینک نهادهای دینی در زندگی روزمرة بیشتر مردم نقش حاشیه ای بیشتر ندارند. این حساسیت عمومی دینی، فراهم آورندة مجموعه قواعدی است که از تعامل میان ادیان سازمان یافتة سنّتی و غیرعمومی با اخلاق کلی مربوط به روابط عادلانة انسانی حاصل می شود. علمای دینی در دو دهة اخیر کوشیده اند که پدیدة
وابستگی و هویت دینی را بدون برجسته کردن جدّی تعهد دینی و تبعات آن، که مربوط به توسعة تاریخی سنن دینی است، تبیین نمایند. برای فهم عمق تعهدات اجتماعی و انسانی برآمده از شعائر دینی خاص در میان شمار فراوان «اکثریت خاموش» در جوامع مدرن، لازم است به پژوهش دربارة تمامیت ایمان دینی بپردازیم. این گرایش به منزلة این است که «پرهیزگاری» مدرن را همان سکولاریزه کردن سنّتهای خاص دینی در بیرون از نهادهای دینی بدانیم، چنان که گویی تلاش برای صلح و مقاصد انسان دوستانه هیچ ریشه ای در دینداری عمومی ندارد. درحقیقت، من معتقدم که ظهور ستیزه جویی دینی در بخشهای مختلف جهان، واکنشی رو به رشد نسبت به نفی سکولاریستی هرگونه الهام دینی دربارة جنبشهای مربوط به صلح و حقوق بشر است. اگر جوامع دینی می توانستند درحکومتهای غیر مردم سالار جهان سوم آزادانه اظهار وجود کنند توان این را داشتند که اراده و منابعی را برای شرکت در وظایف اجتماعی و ملی بسیج نمایند. الگوی نگارنده در اظهار این مطلب، ایران تحت رهبری امام خمینی و جانشینان ایدئولوژیک ایشان است. با این همه، هنوز این پرسش باقی است که دین، با توجه به تردیدهای جدّی شماری از تحلیلگران برجستة اجتماعی و سیاسی، چگونه می تواند نقش تعیین کننده ای در نگرش جامعة جدید جهانی ایفا کند.
بی گمان خرده فرهنگ دینی پرطرفداری وجود دارد که بیانگر احساس عمیقی نسبت به حضور خداوند و غایت الهی در اعمال انسانهاست و این خرده فرهنگ آشکارا، ناخشنودی عمومی خود را نسبت به مصرف گرایی ماده گرایانه و سکولاریسم فردگرا اظهار می دارد. رسانه های جمعی الکترونیکی در اشاعة این دینداری عمومی، نقش اصلی داشته اند هرچند در محافل دانشگاهی اینگونه دینداری چون امری بی پایه و مضحک، چندان مورد توجه نیست. به هر حال، رسانه های جمعی، نه چون ناظری بی طرف بلکه در مقام منتقد سکولاری ظاهر شده اند که دربارة کشمکشهای ناشی از استفادة نادرست از ادیان نهادینه و الگوهای سامانمند نابردباری و تبعیضات که دعاوی مربوط به حقوق فرهنگی و دینی خاص، پدید آورنده و توجیه کنندة آنهاست، به قضاوت نشسته اند. رسانه های جمعی، دربارة اسلام و مسلمین با این هدف پنهان سیاسی و ایدئولوژیک دست به کار شده اند که اسلام را چون «نفی دیگر ادیان» نشان دهند و بدین وسیله، چنان تصویر منفی از دینداری اسلامی پدید آورده اند که حذف آن فوق العاده دشوار است.9 دهه های بعد از جنگ جهانی دوم شاهد ظهور روزافزون دینداری در عرصة اجتماع بوده و این امر سبب شده است که نادرستی پیش بینی های گذشته دربارة کمرنگ شدن هرچه بیشتر دین، توسط سکولاریسم بر همگان آشکار گردد. نکتة طنزآمیز این است که
با حذف همة اشکال نابردباری و تبعیض دینی در سراسر عالم، این رهبری دینی است که به مذاکره دربارة راه حل واقعی و کثرتگرا برای اینگونه خشونتها در قرن بیستم پرداخته است. توانایی رهبران دینی در آوردن طرفین درگیر، در جاهایی چون بوسنی، نیجریه، آفریقای جنوبی، بر سر میز مذاکره چشمگیر بوده است. اما دین در توجیه وضع خاص گذشته نیز موفق بوده و به این ترتیب خشونتهایی را دربارة حقوق اولیة انسانها در بسیاری از حکومتهای مردم سالار نوبنیاد سبب شده است. بدبختانه، دین، نظریه پردازان سیاسی را برای توسل به جنگ، خشونت و سرکوب به توجیهات متکی به خود مجهز می کند. توانایی بشر را برای دامن زدن به کشمکشهای مرگبار، از طریق آموزه های دینی، نمی توان نادیده گرفت. در عین حال، رهبران دینی چون امام خمینی هستند که با تمام توان در راه پیشبرد آرمانهای دینی عدالت و صلح می کوشند. صرفنظر از اعتقادات دینی، به رسمیت شناختن اصل بردباری، تأثیر فراوانی بر تصدیق احترام به همة انسانها داشته است. بی گمان، نحوة برخورد هر کدام از ادیان جهانی با مسألة کثرتگرایی دینی، گوناگون است چرا که ارزشها و اهداف دینی و محیطهای سیاسی و تاریخی این ادیان بسیار متفاوت است. این متغیرها، تأثیر مستقیمی بر نحوة برخورد و رفتار با پیروان «دیگر»
ادیان دارد. احیای اسلام و بازگشت آن به عرصة اجتماع، توجه عمومی را از نقش مثبتی که دین می تواند در آگاه کردن دولت از نیازهای معنوی و اخلاقی مردم ایفا کند، منحرف سازد. افزون بر این، شور و اشتیاق اجتماعی فعالان دینی، شهرت بسیار منفی را برای دینداری سیاسی در رسانه های غرب در پی داشته است. یکی از پرسشهای دشوار پیش روی اندیشة سکولار، ارتباط میان دین و سیاست است. تردیدهای مربوط به نقش دین در عرصة اجتماع، برخاسته از این اعتقاد سنّتی است که دین و سیاست نباید با هم درآمیزند و دین بویژه ادیان نهادینه ای که به طور بالقوه از نفوذ بالایی برخوردارند بایستی در موضوعات اجتماعی و سیاسی بی طرف بماند. اما بی طرفی در مسائل اجتماعی سیاسی به منزلة تهی کردن دین از شالودة اخلاقی، و نادیده انگاشتن توجه اساسی آن به مسائل اخلاقی مربوط به فقر، نابرابری و صلح به حساب می آید. در اینجا، ما به مشکل اصلی دینداری معاصر می رسیم و آن اینکه اگر دین از پرداختن به موضوعات مربوط به عدالت و صلح باز داشته شود چه خللی در تعهدات و وجدان دینی ایجاد می شود؟ بی طرفی در مسائل اجتماعی و سیاسی، سبب حذف کامل نقش چشمگیر دین در شکل بخشیدن به وجدان اخلاقی نظام عمومی می شود.
مسئولیت اجتماعی، دست کم، در سنّتهای ابراهیمی، همواره عامل اصلی زمینه سازی برای گرایشها و اهداف مشترکی بوده است که پیش شرط امکان هر نظام اجتماعی عادلانه ای به شمار می روند. بی گمان، میان میزان تنوع بومی، فرهنگی و دینی جوامع با آسیب پذیری آنها نسبت به کشمکشها، تنشها و حتی درگیریهای خشونت بار تناظر برقرار است. یکی از راههای برخورد دولت با این تنوع، این است که از طریق ایدئولوژی مطلق گرایی که مدعی جایگاههای ممتاز برخی گروههای دینی یا نژادی است گروههای مختلف را جدا از هم نگه دارد. راه دیگر، اینکه از طریق تصدیق علنی و نظام بخشی به این تنوع، به نهادینه سازی آن بپردازد که در این صورت، تنوع می تواند سبب تقویت میراث فرهنگی در جامعه گردد. اما در پاره ای موقعیّات که تنوع فرهنگی به صورت تنوع دینی درمی آید سبب نابردباری و خشونت افراطی می شود که سرانجام، ملیت را به نابودی می کشاند. به این ترتیب، بسیار مهم است به ارزیابی شیوه هایی بپردازیم که از طریق آنها، تنوع و کثرتگرایی دینی، تنها حقی نیست که از روی ناچاری آن را تحمل کنند بلکه همچون شالودة پیدایش دولتهای مردم سالار و اصل اصیل جوامع سیاسی به حساب می آید. پس کثرتگرایی دینی منبع اساسی است که بشر با بهره گیری از آن، به پایه گذاری صلح و عدالت در جامعة
معاصر اقدام کند.
از شگفتیهای تاریخ تجدّد در جهان اسلام این واقعیت است که آغازگر این جریان، قدرتهای استعمارگر خارجی و نخبگان غربزدة داخلی بودند. بنابراین، ارزیابی کامل مدرنیزاسیون و در کنار آن، واکنش رهبران دینی چون امام خمینی در جهان اسلام نسبت به نارسایی آن در جلوگیری از تباهی اجتماعی سیاسی و اخلاقی زندگی مسلمانان، تنها زمانی میسر است که نحوة ورود مدرنیزاسیون از طریق «دیکتاتورهای متجدد شده» مورد توجه قرار گیرد. این دیکتاتورها در پایه گذاری نهادهای میانجی مناسبی که مردم بومی بتوانند از طریق آنها، دیدگاهها و ابزار لازم برای برآوردن مقتضیّات مدرنیته را به دست آورند، ناکام بوده اند.10 در دهة 1970، امام خمینی با اینگونه برداشت از دین که حکام سیاسی چون شاه ایران، رواج دهندة آن در جهان اسلام بودند به مبارزه برخاست. انقلاب اسلامی ایران، در حقیقت فراخوانی به بازاندیشی دربارة محوریت دین و احیای آن در زندگی انسان مدرن بود. امام خمینی دین اسلام را تنها منظومه ای از شعائر نمی دانست که انسان را برای آخرت آماده می کند بلکه اسلام از منظر ایشان، ایدئولوژی است که طرحی را برای کل زندگی بشر فراهم می آورد. این ایدئولوژی برای آنکه سعادت مادی و معنوی انسانها را تأمین نماید باید در تمام حوزه های افعال انسان
به اجرا درآید و از همه مهمتر اینکه، اسلام برنامه ای که ضامن عدالت این جهانی و سعادت آن جهانی است.
1 ترزه مورفی ( yhpruM eserehT ) در مقالة «بردباری و قانون» در کتاب بردباری و یکپارچگی در جامعة چند ایمانی، ویراستة جان هورتن و هاریت کرابتری (لندن: شبکة درون ایمانی، 1992( صفحات 52 - 50، به شیوه ای نقادانه به ارزیابی تبعات شرعی، قانون «قطع رابطه» در جوامع سکولار در زمینة پیشبرد بردباری متقابل میان جوامع ایمانی می پردازد: «قانون قطع رابطه، با ایجاد دیوار جدایی میان روحانیون و دولت أ دین را محدود به قلمرو خصوصی می کندأ». 2 آرماندو سالواتوره ( erotavlaS odnamrA ) در کتاب اسلام و گفتمان سیاسی مدرنیته (لندن: انتشارات ایثاکا، 1997( صص 55 54 میان «جامعة سیاسی» و «جامعة مدنی» اینگونه تمایز می گذارد: جامعة مدنی «عمیقاً متأثر از سنّت لیبرال فردگرای غربی و برآمده از روابط خصوصی است». از طرف دیگر، «جامعة سیاسی، تداوم خود را مدیون احساس مبهمی از عمومیت مشروع است» که سبب «کارآیی کامل آن برای قواعد مدرن در ارتباطات عمومی است که به نام تمایز عقلی اعمال می شوندأ». 3 در برابر «شرق شناسی» که معتقد است اسلام، مروّج خودکامگی و تسلیم سیاسی است، «شرق شناسی نوین» بر آن است که اسلام به دلیل پافشاری بر برابری طلبی معنوی
در سطح کلی، از مشروعیت بخشیدن به قدرت سیاسی می پرهیزد؛ قدرت سیاسی ای که باکاستن از توانایی دولت، مانع از ظهور دولتی مقتدر و منسجم می شود. یحیی سادوفسکی ( ikswodaS ayhaY )، «شرق شناسی نوین و مردم سالاری» در کتاب اسلام سیاسی: مقالاتی از کارنامة خاورمیانه، ویراستة جوئل بینین ( ninieB leoJ ) و جو استراک ( krotS eoJ ) [انتشارات دانشگاه برکلی، کالیفرنیا، 1997، صص50-33(. بعلاوه، «شرق شناسی نوین» بر اساس فرضیه اش در این باره که هیچ اثری از یک حکومت مدرن در تاریخ اسلام نیست از تصدیق به امکان ظهور «جامعة مدنی» که پیش شرط کثرتگرایی مردم سالار است، سرباز می زند (سالواتوره، اسلام و گفتمان سیاسی، ص 73(. 4 نمونة بارز این رهیافت، اثر بسیار پر سر و صدای دانشمند یهودی فرانسوی، بَت یِعوره( roeY taB ) است، با عنوان افول مسیحیت شرقی تحت سیطرة اسلام: از جهاد تا edutimmihD ، ترجمه از فرانسه توسط ام. کوچان( M.
nahcoK ) و دی. لیتمان ( D.namttiW ) (مادیسُن: انتشارات دانشگاه nosnikciD hgielriaF ، 1996(. در این کتاب ادعا شده که «دربارة اسلام نیست» بلکه به صورتبندی «الهیاتِ» edutimmihd منتهی می شود که قرآن توجیه کنندة آن است. این کتاب، گذشته از اشکالات روش شناختی مربوط به استفاده از «اسناد» پدید آمده توسط «قربانیان» جهاد اسلامی، در کل دچار رهیافتی سلطه جویانه نسبت به مطالعة پیروان ادیان و فرهنگهای «دیگر» است، «دیگرانی» که با آنها چون موجوداتی پست و شیطانی رفتار شده است. تحقیق بسیار عینی تر و به لحاظ روش شناختی درست تر دربارة بحث از یهودیان در قلمرو مسیحیّت و اسلام، اثر مارک آر.کوهن ( R kroM.nehoC ) است با عنوان تحت سیطرة اسلام و مسیحیّت: یهودیان در سده های میانه (پرینستون: انتشارات دانشگاه پرینستون، 1997(. این تحقیق، اثر کاملاً مستندی است که از پیشداوریهای منفی تحقیق یِعور نیز به دور می باشد. برای بحثی بی طرفانه دربارة مسألة «مسیحیّت زدایی» از ممالک فتح شده توسط حاکمان مسلمان، نگاه کنید به: یوسف کورباج و فیلیپ فارگیوز، مسیحیان و یهودیان تحت سیطرة اسلام، ترجمة جودی مابرو (لندن: ناشران: آی.بی. تاوریس، 1997(. 5 من این اصطلاح را همان طوری پذیرفته ام که دیوید لیتل ( elttiL divaD ) در مقاله اش با عنوان «سکولاریته، اسلام، و حقوق بشر» آورده است. او، میان «سکولاریته» و «سکولاریسم» تمایز قائل می شود. در حالی که سکولاریسم
به معنای «رفاه بشر در زندگی کنونی، کنار گذاشتن همة ملاحظات مربوط به ایمان به خدا و آخرت» است، سکولاریته متضمن «شرط خود محدودگری حکومت» است. به بیان دیگر، سکولاریته تنها به تنظیم امور دنیوی می پردازد بی آنکه «امور غیر دنیوی یا معنوی را» نفی کرده یا مورد بی احترامی قرار دهد. 6 مارشال جی.اس.هاچسن ( G kahsraM. S. nosgdoH )، ماجرای اسلام: وجدان و تاریخ در تمدنی جهانی، (شیکاگو: انتشارات دانشگاه شیکاگو، 1977(، 3 ج، جلد 1، ص 336. 7 اصطلاح « etir » یا « loohcs lageL » ترجمة مذهب است یعنی منظومه ای از دستورالعملها که همة تکالیف واجب یک مسلمان در جامعة اسلامی را دربر می گیرد. مذاهب چهارگانة مالکی، حنفی، شافعی و حنبلی، مذاهب مشروع اهل سنّت هستند؛ در حالی که شیعیان پیرو مذهب جعفری هستند. 8 ویراستة دی.جی. جونز ( D.G.senoJ ) و آر. ای. ریچی( R.E.yehciR )، دین مدنی امریکایی (نیویورک: woR dna repraH ، 1974(، ص 3. 9 در این باره نگاه کنید به: جان ال. اسپوزیتو( L nhoJ.otisopsE )، تهدید اسلام: اسطوره یا واقعیت؟ (نیویورک: انتشارات دانشگاه آکسفورد، 1992(؛ و بروس لاورنس( ecnerwaL ecurB )، در فروپاشی اسطوره: اسلام فراسوی خشونت (پرنیستون: انتشارات دانشگاه پرنیستون، 1998(. 10 این عبارت، نقل قول از شیرین کی. هانتر است( K.retnuH ) در مقدمه اش بر سیاست احیای اسلام: اختلاف و وحدت، ویراستة شیرین تی. هانتر
(بلو مینگتُن: انتشارات دانشگاه ایندیانا، 1988(، ص 13.
تاریخ سیاسی بیست و پنج ساله ایران، ج 2 نجاتی، غلامرضا پاریس، محل مناسبی برای فعالیتهای سیاسی امام خمینی بود.از فردای ورود آیت الله، به نوفل لوشاتو، این شهرک آرام و بی سر و صدای مجاور پایتخت فرانسه، به یکی از مراکز مهم خبری تبدیل گردید.ابتدا، خبرنگاران فرانسوی، سپس گزارشگران رسانه های خبری نقاط مختلف جهان، به این محل روی آوردند تا با مردی که یک تنه در مقابل پادشاه خودکامه قدرتمند و مورد پشتیبانی شرق و غرب، رهبری مبارزه را به عهده گرفته بود، مصاحبه کنند.در همه این مصاحبه ها، سخنان آیت الله، با یک کلام ختم می شد: شاه باید برود! بر طبق مقررات دولت فرانسه و تاکید رئیس جمهوری آن کشور، آیت الله خمینی مجاز به فعالیتهای سیاسی علیه رژیم شاه نبود، ولی دولت فرانسه نمی توانست مانع ملاقات و مصاحبه خبرنگاران رسانه های خبری و شخصیتهای مهم سیاسی، با امام شود.در آبان 1357 گزارشگر روزنامه معتبر «فیگارو» اولین مصاحبه را با آیت الله انجام داد و راه را برای مطبوعات دیگر فرانسه و خبرگزاریهای اروپا و آمریکا، هموار ساخت، به طوری که از 3 آبان تا 21 آذر 1357 امام خمینی طی پنجاه و سه مصاحبه، نظریات خود را در زمینه های مختلف،
که اهم آن حذف رژیم سلطنتی و استقرار رژیم جمهوری اسلامی بود، بیان داشت.به عنوان نمونه، قسمتهایی از چند مصاحبه ایشان را در زیر نقل می کنیم: مصاحبه با تلویزیون سی.بی.اس آمریکا در روز دوشنبه 15 آبان.در این مصاحبه امام خمینی در پاسخ سخنان شاه و دولت نظامی ارتشبد ازهاری چنین گفت: «سئوال: واکنش جنابعالی درباره واقعه اخیر، یعنی تغییر دولت و سخنان شاه چیست؟ جواب: تغییر دولت تاثیری در نهضت عمومی مردم ایران ندارد.دولتها، چه نظامی و چه دولتهای دیگر نمی توانند مسائل را حل کنند، یعنی قیامی را که از مردم صادر شد، بشکنند.حرفهای شاه هم، حرفهایی است که دیگر ملت آن را نمی پذیرد.این مطالبی که حالا گفته و تعهدی که داده است آغاز سلطنتش هم این تعهد را داد و قسم خورد.تعهد را داد و خلاف کرد.اکنون دیگر این تعهدات اثری ندارد.ایشان بدون اینکه خودشان را خیلی زحمت بدهند، باید بروند تا ملت خودش تکلیف کشور را تعیین کند» . (1) در مصاحبه دیگری، همان روز )15 آبان) با کانال 2 رادیو تلویزیون آلمان گفته شد: «سئوال: شاه ایران حکومت نظامی تشکیل داده، نظر یا عکس العمل شما چیست؟ جواب: با این حکومت نظامی، مردم همان رفتار را می کنند که با حکومتهای نظامی دیگر کردند.این دست و پا کردنها در ایران
دیگر هیچ رنگی ندارد و فایده ای برای شاه ندارد.شاه باید برود و چاره ای جز این نیست.» مصاحبه با خبرگزاری آسوشیتدپرس در روز سه شنبه 16 آبان 1357: «سئوال: نظر شما درباره دولت نظامی که شاه منصوب کرده است چیست؟ جواب: توطئه جدید شاه، یعنی انتصاب دولت نظامی، برای کشتار بیشتر و تسلیم مردم ایران است، که نه تنها راه برای شاه نیست، بلکه هم شاه و هم حامیان وی را در بن بست بدتری قرار می دهد [....] آنچه مسلم است سرنگونی رژیم شاه را قطعی تر می کند.» در همان روز، جمعی از خبرنگاران انگلیسی، فرانسوی و آلمانی نیز با امام خمینی مصاحبه کردند: «سئوال: شاه برای همکاری به دولت نظامی متوسل شده است و ارتشبد ازهاری را انتخاب کرده که او قول داده انتخاباتی کاملا آزاد در آینده بر پا کند.شاه همچنین از آیت الله و سایر آیات عظام برای برقراری مجدد صلح و آرامش در ایران، طلب کمک و یاری کرده است.عکس العمل شما در مقابل این اعمال چیست؟ جواب: تشبثات شاه از طرفی فریبکاری، که در نطقش استمداد از روحانیون وسایر ملت و افراد مملکت کرده و از طرفی در عملش که دولت نظامی برای سرکوبی ملت و قتل و غارت بر پا نمود، به هیچ وجه تاثیری در سرنوشت ما و
در نهضت ندارد.وعده انتخابات آزاد، امری موهوم و اصلا انتخابات چه آزاد و چه غیر آزاد، قانونی نیست، چون نه شاه قانونی است و نه دولت شاه قانونی است....» آیت الله خمینی در مصاحبه دیگری با روزنامه هلندی، در همان روز، در پاسخ به این سئوال که شاه به اشتباهات گذشته اعتراف کرده و «پیام انقلابی» ملت را شنیده است، چنین پاسخ داد: «اولا اینکه شاه به اشتباهات گذشته اعتراف می کند، چیزی جز فریب و نیرنگ نیست و گمان کرده است به صرف اعتراف، ملت از او دست بر می دارد و دیگر آنکه اگر مجرمی به گناه خود اعتراف نمود، بر حسب اعترافش باید محاکمه و مجازات شود و دلیل اینکه به دروغ می گوید پیام انقلابی شما را شنیدم این است که اگر شنیده است، که حتما شنیده، پیام ملت به او (شاه) در برابر مملکت این است که شاه و همه خاندان سلطنت باید کنار بروند...» . (2) بخشهای دیگری از مصاحبه های آیت الله در پاریس بدین شرح است: 1. مصاحبه با رادیو تلویزیون اطریش، به تاریخ 10 آبان 1357: «حضور من در خارج برای افشای جرایم شاه در سطح جهانی مناسبتر است [....] مخالفین رژیم، یک ملت است و ناچار ملت پیروز است [....] با قیام انقلابی ملت شاه خواهد رفت و حکومت دموکراسی
و جمهوری اسلامی برقرار می شود.در این جمهوری یک مجلس ملی مرکب از منتخبین واقعی مردم امور مملکت را اداره خواهند کرد.حقوق مردم - خصوصا اقلیتهای مذهبی - محترم بوده و رعایت خواهد شد و با احترام متقابل نسبت به کشورهای خارجی عمل می شود، نه به کسی ظلم می کنیم و نه زیر بار ظلم می رویم.» 2. مصاحبه با رادیو تلویزیون لوکزامبورگ به تاریخ 11 آبان 1357: «مردم از اختناق و جنایتهای پنجاه ساله به جان آمده و برای مطالبه حقوق اولیه خود قیام نموده اند.هدف ما برقراری جمهوری اسلامی است و برنامه ما تحصیل آزادی واستقلال است و سپردن اداره کشور به کارشناسان دینی و حذف خیانتها و هزینه های مخرب اقتصاد....» 3. مصاحبه با رادیو تلویزیون هلند در تاریخ 14 آبان 1357: «رژیمی که به جای رژیم ظالمانه شاه خواهد نشست، رژیم عادلانه ای است که شبیه آن در دموکراسی غرب نیست و پیدا نخواهد شد.ممکن است دموکراسی مطلوب ما، با دموکراسیهایی که در غرب هست مشابه باشد، اما آن دموکراسی که ما می خواهیم به وجود آوریم، در غرب وجود ندارد.دموکراسی اسلام کاملتر از دموکراسی غرب است.» 4. مصاحبه با گزارشگر تلویزیون سی.بی.اس آمریکا در تاریخ 15 آبان 1357: «سئوال: رابطه یک دولت اسلامی و دولت آمریکا در آینده چگونه خواهد بود؟ جواب: باید ببینیم
آمریکا خودش در آینده چه نقشی دارد.اگر آمریکا می خواهد همان طور که حالا با ملت ایران معامله می کند، رفتار کند، نقش ما با او خصمانه است و اگر چنانچه آمریکا به دولت ایران احترام بگذارد، ما هم با همان احترام متقابل عمل می کنیم و با او به طور عادلانه، که نه به او ظلم کنیم و نه ظلم کند، رفتار خواهیم کرد و اشکالی پیش نمی آید.» 5. با روزنامه یونانی توویما در تاریخ 15 آبان 1357: «سئوال: به نظر شما دخالتهای خارجی که هدفشان سلب آزادی و استقلال می باشد کدام است؟ جواب: سیاستهای خارجی آمریکا، انگلیس، روسیه، چین و سایرین، از رژیم فاسد شاه و خیانتهای او پشتیبانی می کنند، اقتصاد ما را بر هم زده اند، ارتش ما را وابسته کرده اند، فرهنگ ما را آلوده ساخته اند، اما ملت ما با قیام خود، به دخالتهای این اجانب پایان خواهد داد..» . (3) علاوه بر این مصاحبه ها، امام خمینی سخنرانیهایی در باغچه نوفل لوشاتو، خطاب به ایرانیانی که برای ملاقات ایشان می آمدند ایراد می کرد.که یکی از آنها بیانات بعد از ظهرروز 16 آبان بود.متن این سخنرانی که در حقیقت پاسخ به پیام رادیو - تلویزیونی شاه بود، به مناسبت اهمیت مطالب آن، عینا در زیر نقل می شود: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم
الله الرحمن الرحیم «باز شاه به دو وسیله برای نجات خودش متوسل شد.یکی به وسیله فریب، یکی به وسیله سرنیزه. وسیله فریب این بود که در نطقی که کرد التزام داد، تعهد داد به ملت که این اشتباهاتی که کرده است دیگر این چنین اشتباهی تکرار نمی شود.از این به بعد دیگر به قانون اساسی به همه معنا عمل می شود، و جبران این اشتباهاتی که کرده بود می کند.و از عموم ملت خواستار شد که دست از این مخالفت بر دارند و از آیات عظام و علمای اعلام خواسته شد که مردم را هدایت کنند که آنها آرام باشند، و از سایر افراد ملت از قبیل کارگرها و محصلین و جوانها و همه اینها خواستار این شد که از این مخالفتها دست بردارند و به ایران فکر کنند! و حرفهای ایشان گرد این گونه مسائل هست. یکی اینکه بررسی بشود که آیا این کارهایی که تا حالا انجام داده است اشتباهات بوده است یا تعمدات؟ این مخالفتهایی که از قانون کرده، از اسلام کرده، این خیانتهایی که به ملت کرده، این جنایتهایی که کرده است، آیا آن طور که ادعا می کند اشتباهی این کار را کرده است؟ مثلا این نفتی که به آمریکا داده است خیال کرده است که آمریکا یک محله از ایران است.یک شهری از
شهرهای ایران است و نفت را دارد به ایرانیها می دهد.این اسلحه هایی که به درد ما نمی خورد و به جای نفت پایگاه برای آمریکا درست کرده است. خیال کرده است که این اسلحه ها ارز است؟ پول است؟ که اشتباه کرده، به خیال اینکه پول می گیرد، لیره می گیرد، این چیزها را گرفته است؟ این جنایتهایی که در ایران تا حالا کرده است، حبس هایی که کرده، ضربه هایی که زده، شکنجه هایی که داده است، قتل عامهایی که کرده، اینها اشتباهی بوده است؟ مثلا به مدرسه فیضیه که ایشان کماندوها را فرستادند و ریختند در مدرسه فیضیه و قرآنها را آتش زدند.عمامه ها را آتش زدند.جوانها را دست و پا شکستند، حجره ها را خراب کردند و بستند، خیال می کرده که این یک جایی از روسیه است؟ در حمله به روسیه است و اشتباهی این کار را کرده است؟ عقیده ایشان این بوده است که مدرسه فیضیه یک جایی از محلهای اجانب است؟ یا این اشخاصی که ایشان حبس کرده اشتباه کرده و...اعتقادش این بوده است که درباغستان اینها را برده است و حالا معلوم شده است که این حبس بوده نه باغ؟ این اشخاصی که از علما در حبس رفته اند یا کشته شده اند یا پای آنها را در روغن داغ گذاشته اند یا می گویند پای بعضی را
اره کرده اند و همین طور از رجال سیاسی، اشتباهات بوده اینها؟ تخیلات بوده ست حالا؟ اگر اشتباهات بوده است ایشان نمی کنند حالا دیگر از این اشتباهات؟ که حالا تعهد فرمودند، مگر هم ایشان نبودند که اول سلطنتشان قسم خوردند؟ تعهد دادند از خود؟ کسی که بخواهد سلطنت پیدا بکند این تعهدات را باید بدهد.ایشان تعهد داده و همین التزاماتی که حالا دارد می دهد، آنوقتها هم داده است و بعد از آن تعهدات و التزامات این کارها را کرده است.حالا یک تعهد دیگری که می دهد یعنی حالا فرق کرده است این تعهد با آن تعهد؟ حالا تعهدی است که دیگر قابل برگشت نیست.تعهد نوقت برگشت داشته، اما حالا تعهد دیگر قابل برگشت نیست؟ حالا این اشتباهاتی که کرده چطور جبران شده است؟ ده سال عمر یک انسان را نه یک انسان، آنقدر انسان را ده سال در حبس در یک محفظه به آن وضع، با آن شکنجه ها، با آن اذیتها، با آن اهانتها، ده سال پانزده سال شاید کمتر شاید بیشتر عمر اینها را تلف کرده اینها جبرانش چه است؟ همین تعهد آقا جبران کرد اینها را؟ که من تعهد کردم؟ ! کسی که این قدر جنایت کرده حالا به مجرد اینکه آمد و تعهد کرد می خواهد قضیه تمام شود؟ (حالا ما فرض
می کنیم که خوب تعهد ایشان صادقانه است فرض است این...) .رضا شاه به مرحوم فیروزآبادی (وقتی آمده بود به نجف در حرم ایشان را ملاقات کرده بود) رضا شاه گفته بود «من مقلد شما هستم» مرحوم فیروزآبادی گفته بود: «مطلب معلوم است» . کتاب ایشان مرا یاد کتاب موش و گربه انداخت امروز، کتاب ارزنده ای است، کتاب آموزنده ای است، این همون وضع حال سلاطین و قلدرها را در وقت قدرت و در وقت کمی قدرت، وضع حیله بازی آنها را مجسم کرده است به اسم کتاب موش و گربه، که سجاده را یکوقت انداخته و نماز خوانده و توبه کرده و پیش خدا استغفار کرده که من دیگر کاری نمی کنم.تا این موشهای بیچاره بازی خوردند و برایش چیزی بردند ولی خوب بعدا پنج تاشون را یکمرتبه گرفت.آنوقتها یکی یکی می گرفت حالا پنج تا پنج تا. ما می دانیم که شما توبه تان همان توبه گرگ است.همان توبه گربه است.اینها را ملت دیگر می داند لکن آنقدر شما زحمت می کشید و مرتب حرف می زنید. این آیات عظام و علمای اعلام که حالا ایشان می گویند که هدایت کنید مردم را چه بکنند! اینها کسانی بودند که تا دیروز هر وقت ایشان صحبت می کرد ارتجاع سیاه اسم آنها بود.در لغت شاه اینها مرتجعین بودند آنهم مرتجعین سیاه.در یکی از نطق هایشان
(آنوقت که ما در قم بودیم) در یکی از شهرهای ایران گفت که: «از اینها از این مرتجعین مثل حیوان نجس احتراز کنید.» آن حیوان نجس که آنوقت گفت.حالا آیات عظام شد و علمای اعلام.اگر مهلتش بدهند این آیات عظام و علمای اعلام که نفس بکشد نفس دوم باز حیوان نجس اند.این اشتباهات که همه اش تعمدات بوده است و همه اش کارهای عمدی بوده است و خیانتها همه عمدی بوده است و ایشان گفت اشتباهات شده است اینها، اگر چنانچه این ملت به این مهلت بدهند.تمام این اشتباهات دوباره از سر گرفته می شود.الآن این یک حیله ای است که ایشان مرتکب شده اند از آن طرف با نطق خود که: من متعهدم دیگر از این کارها نکنم بیایید به حال ایران فکر کنید، بیایید همه تون فکر ایران باشید! ما به ایشان می گوییم که: ما چون فکر ایران هستیم این حرفها را داریم می زنیم.این ملت که می بینند ایران را شما از دست آنها دارید خارج می کنید، همه قلدرها را بر ما مسلط کردی همه مخازن ما را بردی.از این جهت است که این ملت قیام و نهضت را کرده و ما هم برای این است که به فکر ایران هستیم و داریم فکر ایران را می کنیم.با شما که مبدا اشتباهات (به قول خودتان) و تعمدات (به
قول ما) هستید، مبارزه می کنیم.فکر اسلام، فکر کشور مسلمان، فکر این مستضعفین ما را وادار کرده است که با شما این طور مبارزه و مخالفت بکنیم.پس بیایید فکر ایران را بکنید ما فکر ایران می خواهیم بکنیم.فکر ایران هستیم نه اینکه چون ما با شما مبارزه کردیم پس از فکر ایران رفتیم.باز این حرفها را رها نمی کند.چه عنصری است این آدم؟ چه کسی را می خواهد بازی بدهد.این الآن به نظرش چه رسیده است؟ کی را می خواهد بازی بدهد از این حرفها؟ می گویند که اگر ایشان نباشند، ایران نیست، همانطور که ایشان سرشان را زمین بگذارند، آن روزی که بالاخره ایشان خواهند مرد (هر چه زودتر!) آن روز به فرمایش ایشان دیگر ایرانی در کار نیست.بالاخره پس ایران از دست ما رفته است.بعد از ده روز دیگر، یا بعد از (مثلا) چند ماه دیگر...به فرمایش ایشان ایران دیگر رفتنی است.چون کسی که ایران را نگه داشته ایشان است.وقتی ایشان نباشد ایران دیگر نیست.چو ایشان نباشد تن من مباد و باید عوضش کرد.این راهی است که ایشان تشبث کرده و همان راه خدعه است، که دیروز وزیر ایشان آمده و گفته است که... (اربابها دیکته می کنند این حرفها را) امروز هم خود ایشان آمدند (و گفتند) که: اشتباه کردیم...همین امروز در جاهای مختلف ایران،
در تهران، در جاهای دیگر همان حرفهایی بود که می گفتند.تشبث دومشان هم این بود که پناه به سرنیزه بردند.الآن دو پناهگاه ایشان دارند.یکی چماق است، چماق اشرار یا آنهایی که اجیر کرده اند، پول می دهند یک اشراری را اجیر می کنند و با چماق به جان مردم می اندازند.یکی هم سرنیزه است با آن به جان اشخاصی که در خیابان عبور می کنند می زنند.این سرنیزه تازگی ندارد.مدتی است که تحت سرنیزه ما زندگی می کنیم. ...ایشان دیگر پناهگاهی ندارد جز سرنیزه شما.آقایی که تا دیروز می گفت (حالا هم اگر یک خورده رهایش کنند باز می گوید این حرف را عجیب است که امروز نگفته) «ملت شاه دوست» ! اصفهان داشت فریاد مردم بلند می شد و داد و قال می کردند که «مرگ بر این سلطنت پهلوی» ایشان در نطقش می گفت: مردم اصفهان شاه را...مردم ایران به تخت و تاج علاقه دارند.علاقه ذاتی این مردم به این تخت و تاج دارند.این مطلب ایشان است که: مردم رژیم سلطنتی را می خواهند...الآن این همه فریادها برای این است که احتمال می دهند خدای نخواسته (مثلا) رژیم سلطنتی بهم بخورد.از این جهت به خیابانها می ریزند و فریاد می زنند. این هم یک تشبثی است می کردند که به سرنیزه و چماق پناه بردند...تا حالا مدتی است که این مسئله هست و فایده نکرده.یعنی این حکومت نظامی که از
قوانینش مثلا این است که اعلام کرده اند به اینکه بیش از دو نفر نباید اجتماع بکنند، اگر اجتماع بکنند چه خواهد شد.در پشت سر اعلامیه و این حرفها.هفتاد هزار نفر، صد هزار نفر، پانصد هزار مردم حرکت می کردند و نظامیان می ریختند و می زدند این حکومت نظامی نتوانست در مردم تاثیر بکند.مردمی که از جان خودشان گذشته اند دیگر نمی شود با حکومت نظامی اینها را جلوگیری کرد.مردمی که جوانانشان را می دهند و بعدا افتخار می کنند، یک زنی که اولادش را، جوانش را فدا می کند و بعد هم می گوید که من مفتخرم به اینکه همچنین خدمتی به اسلام کردم.این نمی شود دیگر با سرنیزه (جلویش را گرفت) .مگر سرنیزه غیر از این است که آدم را می کشد.او هم می گوید من می خواهم مرا بکشند! این نمی شود با سرنیزه، این راه حلهایی احمقانه است که یکوقت حکومت آشتی می آورند که آن بساط را درست کنند حالا حکومت نظامی آورده اند...مگر تا حالا حکومت نظامی نبوده است؟ بله حاکم نظامی نبوده است یعنی یک نفر وکیل بوده و حالا حاکم شده اما حکومت؟ ! این طرز حکومت نظامی نیست.یعنی همه ایران حکومت نظامی بود.بعضیها رسمی بود بعضیها غیر رسمی بود، مردم حکومت نظامی را دیدند، دیگر چیز عجیبی نیست که حالا به چشم مردم عجیب بیاید و بترسند.دیگرعادی مردم است.کسی خیال
کند حکومت نظامی راه حل است، یا دنبال این مثلا آمریکا خیال بکند به اینکه کودتای نظامی بشود...رژیم را می برد و نظامیان سرکار می آیند. مگر می شود؟ در مردم مگر تاثیر دارد این.مردم عادت کردند به حکومت نظامی ها...سابق الایام که مردم آشنا به این مسائل نشده بودند اگر یک نظامی می آمد توی بازار و هر غلطی می خواست بکند کسی نبود بگوید نه.اگر دو تا ستاره روی شانه کسی بود دیگه وامصیبتا.هر جا می رفته هر کاری می خواسته بکند و هر شرارتی بکند کسی نبود که بگوید نه.اما حالا خودش هم بیاید وسط مردم می ریزند تکه تکه اش می کنند، حالا غیر آن وقت هاست.این ملت غیر آن ملت است، این تحول که حاصل شده است از برای این ملت مردم را عوض کرده است.یک چیز دیگری هستند اینها یک موجودات دیگری شدند اینها.اینکه حکومت نظامی بشود یا مثلا یک رژیم نظامی روی کار بیاید اینها دیگر حوصله اش را ندارند.برای اینکه حکومت نظامی همین است که اینها دیدند و همراه با آن مبارزه کردند و از آن کتک هم خوردند و مردم هم از آنها کشته شده اند.همه اینها را مردم دیدند وقتی بنا شد آن آدم را بکشند، چه رژیم نظامی باشد چه حکومت نظامی باشد چه عادی باشد! مردم تن داده اند به کشته شدن. بنابراین، اینها
راه حل نیست، که کسی بخواهد حل کند یک قضیه ای را یعنی درد مردم را دوا بکند. در روزنامه شوروی هم یک چیزی نوشته بود (یکی از اتباع آمریکا هم یکی از دوستان شاه هم همین ها را تکرار کرده بود.آن به تعبیر دیگر آمده این به تعبیر دیگر)، به تعبیر اینکه این روحانیونی که در این قضایا مخالفند با شاه، این اصلاحات ارضی ضرر به آنها زده است، از این جهت منافعشان در خطر شده است و اینها مخالفت می کنند.اینهم گفته است که فلانی غرض شخصی دارد با شاه...اما اینکه او نوشته است، اینهم اشتباه است، روحانیون حالا زندگیشان خیلی بهتر از آن وقتی است که اصلاحات ارضی نشده بود.مسئله چیزی است که زندگیشان چطور است؟ زندگی روحانیون حالا صد درجه بهتر از آن وقتهاست چون که بهم نخورده.اگر نفوذ کلمه ندارد، که مسلما دارند، اگر ندارند چطور ایشان تشبث کرده اند که ای مراجع عظام و ای علمای اعلام بیایید و مردم را هدایت کنید که چه بکنید. ...یکدفعه وقتی جواب کاغذ مراجع را می دهد (در همان اوایل امر) ...می نویسد که «شما بروید همان ارشاد عوام را بکنید» .یعنی شما حق دخالت در امور مملکت ندارید...باید گفت ما ارشاد عوام را کردیم، عوام الآن هدایت شدند و ارشاد شدند و شما
خواب بودید.آنها ارشاد شدند، حالا که ارشاد کردند تشبث پیدا کردید که دیگر ما را ول کنید.به ایران فکر کنید.اینها تشبثات است فایده ندارد، چیزی غیر از یک کلمه نیست و اینکه این رژیم برود و این آمریکا شوروی و انگلستان و همه اینها که در سفره ایران که افتاده مجانی دارند استفاده می کنند، اینها دست مجانی شان را بردارند.ما که نمی خواهیم به اینها نفت ندهیم تا دست و پا بزنند که یک ملتهایی را از سرما خواهیم شکست، نخیر ما می خواهیم نفت ما در اختیار خودمان باشد.هر مقدار دلمان می خواهد بفروشیم و می فروشیم، هر رژیمی که بیاید می خواهد نفتش را بفروشد، اما نه اینطور که ما با غارتگری مخالفیم نه فروش نفت، نفت را به قیمت صحیح خودش می فروشیم و ارز می گیریم، پول می خواهیم ما، می خواهیم برای مردم صرف بشود.اینجا نفت ما را زیادتر از آن اندازه که باید استخراج کنند استخراج می کنند، پول هم که نمی گیرند، یا آهن پاره یا طیاره های به آن قیمتهای گزاف می گیرند آن مقداری هم که می گیرند صرف این ملت نمی شود.الآن این ملت بیچاره چی دارد؟ شما چهار تا بازاری مثلا (سرمایه دار) تهران را با چار تا اربابهایی که از همین طعمه ارتزاق می کنند، نگاه کنید، شما پایتان را تو زاغه ها بگذارید شما پایتان را توی
دهات بگذارید بروید خوزستان و دهات خوزستان را ملاحظه کنید.تاسف دارد، خدا می داند، شط آب دارد، من یکوقتی (سی سال، چهل سال پیش از این بود) عبور کردم از خوزستان می خواستم عتبات برم خوب این آب یک شط آب است یک رود و دو رود نیست.یک شطی است که کشتیرانی تویش می شود.زمین تا چشم کار می کند زمین افتاده و هیچ زراعت ندارد.من تو ذهنم آمد که شاید خاک این لیاقت زراعت ندارد یه جایی پیاده شدیم من رفتم خاکش را امتحان کردم، خاک خوبی است، لکن دست خیانت نمی گذارد.آب از اینجا دارد هرز می رود.زمین هم اینجا افتاده است و مردم خوزستان اگر بچه هایشان مریض بشوند، (بخواهند) پیش طبیب بروند، طبیب نیست! هیچ چیز ندارند، از ده تا ده، بیست تا ده یکوقت می بینی یک درمانگاه نیست تمدن بزرگ این است؟ در بعضی جاها اصلا درمانگاه نیست طبیب نمی دانند چیه؟ در روزنامه های خودشان نوشتند که: آب آنقدر نیست که صبح این بچه ها از خواب بلند می شوند و چشمشان تراخمی است.که به خاطر حکومت فاسد این تراخمها هست، نوشته که: آب ندارند که چشمش را تر کنند! ...با بول چشم این بچه را که بر اثر تراخم به هم چسبیده تر می کنند.برای نداشتن آب (تو روزنامه اینطور نوشته بود) . یک همچنین زندگی ما
داریم.در اثر اشتباهات آقا...حالا بعد از این اشتباهات نمی روند، ایران می شود تمدن بزرگ، اشتباهات شما یکی دو تا وده تا، تعمدات شما یکی و دو تا و ده تا نیست.هی از ما روزنامه نگارها می پرسند به اینکه خوب شما چرا با شاه بد هستید؟ چرا دارد؟ آخر شما بپرسید این ملت این فریاد بچه ها و این فریاد بزرگها، ببینید چه کرده است، این آدم که با او بد هستند؟ با او بد هستند از بابت اینکه دشمنی شخصی با هم دارند؟ سی ملیون دشمن شخصی هست؟ یا خیر.به این سی میلیون اینقدر خیانت کرده است و آنقدر جنایت کرده است در این... دیگر راه آشتی نیست! راه نیست که کسی بگوید که شما اشتباه هایتان تا حالا هیچ، حالا از این به بعد انشاء الله دیگر اشتباهی نمی کنند.راه نگذاشتی برای این کار.امکان ندارد یک چنین مطلبی اگر یک روحانی، یک سیاسی، یک بازاری، یک دانشگاهی بخواهد به مردم بگوید که بیایید با هم سازش کنیم.شاه امروز آمده است توبه کرده، استغفار کرده، خوب بیایید ببخشید این را.این را مردم خائن می دانند، چی را ببخشند؟ مگر یک مطلبی قابل بخشش است.آقا بچه ها و جوانهای ما را به خون کشیده است.چه چیز را ببخشیم ما، این آدم مملکت ما را به باد داده.کجایش را
ببخشیم؟ از حالا به بعد چی؟ خانواده های مردم را به عزا نشانده. حالا بسم الله الرحمن الرحیم تمام شد قضیه، ببخشید من اشتباه کرده بودم.این حرف شد برای ما؟ برای کی این حرفها را می زند؟ در هر صورت مسیر همین است.هر که غیر از این فکر کند خائن به ملت است! خائن به مملکت است هر کس غیر از این فکر کند، خائن به اسلام است.اگر این مهلت را بدهید، فردا نه اسلام برای شما می ماند، نه مملکت برای شما می ماند، و نه خاندان برای شما می ماند، مهلت ندهید او را فشار بدهید این گلو را تا خفه بشود.انشاء الله خداوند همه تان را توفیق بدهد و مؤید باشید.خداوند شر این اربابها
را از سر ما کم کند.و السلام» (4)
پس از استقرار امام خمینی در پاریس گروهی از شخصیتهای سیاسی و مذهبی و روحانی به فرانسه رفتند و با ایشان ملاقات کردند.یکی از دیدار کنندگان مهندس مهدی بازرگان، رهبر سازمان نهضت آزادی ایران بود. موضع مهندس بازرگان در جریان بحران ایران در سال 1356 و سپس انقلاب سال 1357 بدین شرح بود: «حفظ قانون اساسی سال 1285 و متمم آن (بدون اضافات بعدی) به عنوان ضامن اجرای اصول و احکام اسلامی است و اگر آن را نفی کنیم منطقا و قانونا هرگونه مدرک محکومیت رژیم شاه را از دست می دهیم.به معنای ضامن سلطنت نیز هست، چون سراسر به خلاف آن عمل کرده، خود را قانونا معزول ساخته است» . (5) به عقیده بازرگان، در روند مبارزه «لبه تیز حمله فعلا بهتر است به استبداد باشد نه استعمار، جنگ کردن در دو جبهه مانع پیروزی است و مصلحت در برانگیختن سیاست آمریکا و اروپا، که علیه خودمان و به سود و حمایت شاه است، نخواهد بود.» به عقیده رهبر نهضت آزادی ایران «هدف نهایی سرنگونی رژیم است ولی این هدف باید در چهار مرحله اجرا شود، مرحله اول رفتن شاه، مرحله دوم نظارت و محدودیت جانشینان او در
چهار چوب قوانین موجود و آزادیها، مرحله سوم کار کردن روی افکار و افراد و تشکل و تربیت و تجهیزات، مرحله چهارم تبدیل (رژیم) به جمهوری اسلامی.» بازرگان، ضمن تاکید بر ایجاد حکومت اسلامی می گوید: «... اما هنوز روی کیفیت حکومت اسلامی از جهات عدیده، ایدئولوژیکی، اقتصادی، سیاسی، اداری و غیره به قدر کافی و مقبول کار نشده، همچنین رهبری انحصاری روحانیت، که در گذشته امتحان خوبی نداده، سابقه و تجربه و صلاحیت فنی لازم ندارد.کنار زدن و خارج از حق و وظیفه کردن گروههای ملی غیر مذهبی با حسن نیت و با صلاحیت، به خلاف مصلحت است» . (6) مهندس بازرگان، مشخص ترین چهره اپوزیسیون از سال 1341، با سابقه مبارزات ستیزگرانه علیه رژیم شاه که منجر به محاکمه و محکومیت او و یارانش به زندان طولانی گردید، با چنین عقاید و نظریاتی که شرح داده شد، روز 30 مهرماه 1357 در نوفل لوشاتو، به دیدار امام خمینی می رود.در مذاکرات آن روز، که دکتر یزدی و آقای اشراقی نیز حضور دارند، نقطه نظرهای طرفین در زمینه شیوه مبارزات آینده برای براندازی رژیم شاه، مقابله با کارشکنی های دولتهای بزرگ و برخورد با دشمنان انقلاب و برخی مسائل دیگر، یکسان نیست: «....مختصری از وضع ایران، عقب نشینی های شاه و امکان توسعه فعالیت و پیشروی و
پیروزی صحبت کردم و گفتم، انتخابات مجلس که وعده آزادی آن را داده اند، فرصت خوبی برای نفوذ و موفقیت خواهد بود و شاه را می شود به تدریج بیرون انداخته و از راههای قانونی و مجلس مؤسسان تغییر نظام داد.» پاسخ امام خمینی صریح و انقلابی است، ایشان بلافاصله اشکال کرده و گفتند: «شور و هیجان مردم خواهد خوابید.» بازرگان ادامه می دهد: «...از کارشکنیهای حتمی دولتهای بزرگ و لزوم دقت و تدبیر در پیشروی صحبت کردم.فوق العاده متعجب شدم که دیدم ایشان مسائل را ساده می گیرند و نمی خواهند وجود یا اثر آمریکا را قبول کنند.گفتم: بالاخره باید آمریکا را با قدرت و موقعیتی که دارد، به حساب بیاوریم، جواب دادند: چون حرف ما حق است، آمریکا مخالفت نخواهد داشت.ما نمی گوییم نفتمان را به آنها نمی فروشیم، می فروشیم ولی به قیمت عادله ای که خودمان در بازار آزاد مشتری تعیین نماییم [....] پرسیدم جنابعالی چگونه اوضاع و تکلیف را می بینید؟ باز هم ساده نگری و سکینه و اطمینان ایشان به موفقیت نزدیک، مرا به تعجب و تحسین انداخت.مثل اینکه قضایا را انجام شده و حل شده دانستند گفتند: شاه که رفت و به ایران آمدم، مردم نمایندگان مجلس و دولت را انتخاب خواهند کرد.منتهی چون کسی را نمی شناسم، از شما می خواهم افرادی را که مسلمان و مطلع و
مورد اعتماد باشند، علاوه بر خودتان و دکتر یزدی معرفی کنید..» . (7) دکتر کریم سنجابی، به عنوان رهبر جبهه ملی نیز، دوبار )13 و 14 آبان 1357( با آیت الله خمینی در نوفل لوشاتو، ملاقات و مذاکره کرد.سنجابی، به قصد شرکت در کنفرانس بین المللی سوسیالیستها در کانادا، همراه حاج محمود مانیان و مهدیان، به پاریس رفته بود.در اولین دیدار با امام خمینی علاوه بر این دو نفر سلامتیان، اشراقی و حاج احمد خمینی نیز حضور داشتند. دکتر ابراهیم یزدی، چگونگی مذاکرات آن روز دکتر سنجابی با آیت الله خمینی را بدین شرح روایت کرده است: «آقای دکتر سنجابی در کنار امام نشستند و پس از مبادله تعارفات معمولی، کمی آهسته و تقریبا به صورت «در گوشی» شروع به صحبت با امام کردند.امام، به صدای بلند که ما بشنویم گفتند که «ما، مطلب در گوشی نداریم و شما می توانید صحبتهای خود را آزادانه بیان کنید.» روزنامه اطلاعات دیدار دکتر سنجابی را با آیت الله خمینی، به نقل از خود او، بدین شرح نقل کرده است: «...من ابتدا به عنوان یک مسلمان و یک ایرانی، حضور حضرت آیت الله خمینی که امروز تمام حرکات ایران زیر نظر ایشان قرار دارد رسیدم و گفتم همان طور که هر فرد مسلمان روزی چند
بار خدا را به شهادت می گیرد، من خدا را به شهادت می گیرم که با هیچ سیاست خارجی به طور مستقیم و یا غیر مستقیم ارتباط ندارم و در هیچ جمعیت سری، یا غیر سری ارتباط ندارم و با مقامات دولتی و یا دربار ایران گفتگو و مذاکره نکردم [....] برای این به اینجا آمده ام تا آنچه را تشخیص می دهم بیان کنم و موضع جبهه ملی را برای شما تشریح کنم و بعد، به طور خلاصه وضع مملکت را از جنگ جهانی دوم و ورود قوای بیگانه و کوشش جبهه ملی، تحت رهبری دکتر مصدق و ملی شدن صنعت نفت و ادامه جبهه ملی را برایشان توضیح دادم.ایشان صحبتهائی کردند، قرار شد جلسات دیگری حضورشان صحبت بشود.چون بعضی از عناصر آنجا نبودند...» . (8) بعد از این دیدار قرار شد سنجابی بعد از ظهر روز بعد به دیدار امام خمینی بیاید.پیش از این دیدار، سنجابی طی اعلامیه ای، انصراف خود را از شرکت در اجتماع سوسیالیستها در کانادا، اطلاع داد.به گفته دکتر یزدی پس از لغو برنامه سفر کانادا از جانب دکتر سنجابی برای تعیین ملاقات دوم با امام تماس گرفته شد.در این مرحله، امام پذیرفتن ایشان را مشروط بر اعلام صریح مواضعشان، در مورد سلطنت و شاه دانستند، زیرا دکتر سنجابی در مصاحبه ای که
قبل از سفر به پاریس در تهران انجام داده بودند و در مطبوعات چاپ شده بود اعلام کرده بودند که از نظر او، مسئله عمده و اساسی دموکراسی و آزادی است، نه رژیم سلطنتی یا جمهوری. [...] آقای حاج مانیان که از مبارزین و معتمدین مردم و خوشنام و سابقه دار بازار هستند و همراه دکتر سنجابی به پاریس آمده بودند، متنی را که دکتر سنجابی تهیه کرده بود آوردند و به امام ارائه دادند و ایشان با اضافه کردن یک یا دو کلمه به متن، آن را پذیرفتند. (9) دکتر سنجابی در مورد متن بیانیه می گوید: «....بعدا راجع به نظریات سیاسی و حقوقی ما، با حضرت آیت الله مذاکراتی شد.اشخاص آمدند و رفتند، من این طرح سه ماده ای را به خط خودم نوشتم و خدمتشان فرستادم.ایشان به خط خودشان واژه استقلال را به آن اضافه کردند.آن وقت امضا کردم و فردای آن روز فرستادم خدمتشان...» (10) متن بیانیه اعلام مواضع دکتر سنجابی بدین شرح است: بسمه تعالی یکشنبه چهارم ذیحجه 1398 مطابق با چهاردهم آبانماه 1357 1. سلطنت کنونی ایران با نقض مداوم قوانین اساسی و اعمال ظلم و ستم و ترویج فساد و تسلیم در برابر سیاست بیگانه فاقد پایگاه قانونی و شرعی است. 2. جنبش ملی اسلامی ایران با
وجود بقای نظام سلطنتی غیر قانونی، با هیچ ترکیب حکومتی موافقت نخواهد کرد. 3. نظام حکومت ملی ایران باید بر اساس موازین اسلام و دموکراسی و استقلال به وسیله مراجعه به آراء عمومی تعیین گردد. دکتر کریم سنجابی (11) پس از آن، آقای دکتر سنجابی به همراهی آقایان حاج مانیان و مهدیان و احمد سلامتیان آمدند و در جلسه ای با حضور مرحوم اشراقی، حاج احمد آقا و نویسنده (دکتر یزدی) در خدمت امام بیانیه مذکور عنوان گردید.امام درباره مواضع قبلی خود، مجددا توضیحاتی داده و اضافه کردند: «اگر امروز شاه در موضع ضعف قرار گرفته است بخواهیم به او مهلت بدهیم و کمی سست بیاییم تا او بتواند از این مهلکه جان سالم بدر برد، مجددا که قدرت پیدا کند، دمار از روزگار همه بر خواهد آورد.نباید به او فرصت داد، وگرنه، مردم مایوس می شوند.» سپس دکتر سنجابی گفت: این بیانیه که دستور العملی برای ماست، به عنوان سندی در خدمت شما بماند. آنگاه سئوال کرد آیا می تواند این مواضع را در تهران اعلام نماید.امام جواب دادند هر کجا که می توانید آن را اعلام کنید.از همین در که بیرون می روید، می توانید آن را اعلام کنید.پس از پایان ملاقات، دکتر سنجابی بیرون آمد.جمع کثیری از خبرنگاران خارجی اجتماع کرده بودند.یکی از همراهان ایشان متن را
همانجا خواند و ترجمه کرد، که بلافاصله تمامی خبرگزاریها، آن را مخابره نمودند... (12) سفر مهندس بازرگان و دکتر سنجابی به پاریس و ملاقاتشان با آیت الله خمینی از سوی محافل سیاسی و مطبوعات، مورد بحث و تفسیرهای ضد و نقیض قرار گرفت و به صورت مصاحبه مطرح گردید. خبرنگار مجله عربی المستقبل، مقدمات تشکیل جبهه مشترک را عنوان کرد و از امام خمینی پرسید: «سئوال: در این اواخر، عده ای از شخصیتهای مخالفین در ایران را استقبال کرده اید و در بین آنان دکتر سنجابی نیز بوده است و گفته شده کسانی را که شما با آنان گفتگو کرده اید، با رای شما مبنی بر ضرورت سرنگونی شاه و خانواده اش موافقت کرده اند.آیا این اتخاذ نظر مقدمه تشکیل یک جبهه مشترک برای مخالفین به حساب می آید؟ جواب: جنبش اسلامی کنونی ملت ایران، همه جامعه را در بر گرفته و به همین صورت هم به پیش می رود و متذکر می شویم که ما، با هیچ جبهه و دسته ای رابطه نداشته و نداریم و هر کس و یا هر گروهی که مسائل ما را نپذیرد، او را نمی پذیریم....» (13) امام خمینی، در مصاحبه دیگری با گزارشگر رادیو - تلویزیون آلمانی زبان سویس، شایعه ائتلاف با جبهه ملی را رد کرد: «سئوال: شما، حضرت آیت الله، با
کریم سنجابی از جبهه ملی در پاریس بحث مهمی داشتید.آیا شما با این حزب سیاسی، مشترکا مبارزه خواهید کرد؟ یعنی آیا ائتلاف می کنید؟ جواب: من مسائل و مطالبی که داشتم، و امکان ندارد یک قدم از آنها برگردم، به ایشان گفتم و ما، با جبهه خاصی ائتلاف نداریم. همه ملت با ما و ما با ملت هستیم و هر کس این مطالبی که ما داریم و عبارت است از استقلال مملکت و آزادی همه جانبه و جمهوری اسلامی که قائم مقام رژیم سلطنتی است، با آنها موافقت کند، از گروه ماست و از ملت است و اگر موافقت نکند، بر خلاف مصالح اسلام و ملت گام برداشته است و ما هیچ ربطی با او نخواهیم داشت و آنهایی که با ما موافقت کنند، ما هم با آنها همصدا خواهیم بود، لکن ربط خاصی با کسی نداریم.» (14)
طی اقامت امام خمینی در پاریس، نمایندگان دولت فرانسه، چند دیدار و گفتگوی رسمی با ایشان به عمل آوردند.در این ملاقاتها عموما حجج اسلام احمد خمینی و اشراقی حضور داشتند.ترجمه مذاکرات از فرانسه یا انگلیسی به وسیله صادق قطب زاده و دکتر ابراهیم یزدی انجام می گرفت.همچنین دکتر یزدی متن مذاکرات را یادداشت می کرد.
روز 22 مهرماه 1357، در آپارتمان دکتر غضنفرپور، محل اقامت موقت امام این دیدار صورت گرفت.دانشجویان ایرانی مقیم پاریس، به ابتکار و دعوت اتحادیه انجمنهای اسلامی در اروپا، به مناسبت حضور امام خمینی در پاریس، جلسه ای ترتیب داده بودند و تقاضا داشتند امام در آن جلسه حضور یابد.نمایندگان اتحادیه، قبلا هم برای دیدار امام مراجعه کرده بودند ولی شرکت ایشان در جلسه انجمن دانشجویان دارای جنبه های مثبت و منفی بود.به لحاظ سیاسی، برای از بین بردن محدودیتهای دولت فرانسه، مفید بود بخصوص از این جهت که طبق برنامه دانشجویان، پس از انجام مراسم نماز جماعت و سخنان امام قرار بود کنفرانس مطبوعاتی برگزار شود. نمایندگان دانشجویان پس از جلب نظر امام با انجام برنامه مزبور، دعوتنامه و اطلاعیه هایی در این مورد منتشر کردند.پس از انتشار اعلامیه مربوط، دو تن از طرف دولت فرانسه، به دیدار امام آمدند و رسما اطلاع دادند که ایشان نمی توانند در برنامه دانشجویان شرکت کنند.آنها در این ملاقات، حدود فعالیتهای قانونی امام را به شرح زیر بیان کردند: «مصاحبه با خبرنگاران مطبوعات، رادیو - تلویزیون های فرانسوی و غیر فرانسوی همچنین شرکت در برنامه های نماز جماعت و شرکت در میتینگها ممنوع است.» امام خمینی در پاسخ به اظهارات نمایندگان دولت فرانسه اعلام کرد که این
محدودیتها نمی تواند شامل صدور بیانیه و پیام از جانب ایشان باشد، بلکه محدود است به آنچه در محیط فرانسه صورت می گیرد.نمایندگان مزبور، رونوشت نامه رئیس شهربانی کل جمهوری فرانسه را که رسما ممنوعیت شرکت امام خمینی در برنامه دانشجویان تاکید شده بود، تسلیم دفتر امام کردند. (15) پس از این ملاقات، امام خمینی و همراهان، به نوفل لوشاتو نقل مکان کردند، شرایط و محدودیتهای دولت فرانسه، به طور موقت پذیرفته شد.در مکان جدید، علاوه بر دیدارهای روزانه، نمازهای جماعت نیز برگزار می گردید.چون فیلمبرداری ممنوع نبود، خبرنگاران و عکاسان از مراسم نماز جماعت فیلمبرداری می کردند. جلسه دانشجویان در روز یک شنبه، به اجتماع بزرگ دانشجویان و ایرانیان، در میدان سن ژرمن تبدیل شد.خلیل رضائی و هادی غفاری، که تازه از تهران آمده بودند، در آن اجتماع شرکت کردند.به دستور امام، دکتر ابراهیم یزدی، به نمایندگی امام از حاضران تشکر کرد و جریان ملاقات نمایندگان دولت فرانسه و محدودیت فعالیتهای سیاسی را به تفصیل بیان داشت.
ملاقات و گفتگوی دوم نمایندگان رسمی دولت فرانسه با آیت الله خمینی روز 20 آذر 11( 1357 دسامبر 1978( پس از صدور بیانیه امام، در آستانه ماه محرم که به «پیروزی خون بر شمشیر» معروف شد، در نوفل لوشاتو، صورت گرفت. در فاصله
ملاقات اول نمایندگان رسمی فرانسه در 22 مهر تا این ملاقات، تغییرات سیاسی وسیعی در ایران روی داده بود، در این فاصله تلگرافهای فراوانی از سوی گروهها و شخصیتهای مختلف در تجلیل از آیت الله خمینی، به مقامات رسمی مخابره شده بود، تظاهرات عظیم در شهرهای ایران به طرفداری از ایشان صورت گرفته بود.انقلاب ایران به رهبری امام، علیه رژیم استبدادی شاه به یک مسئله بین المللی تبدیل شده بود.حضور آیت الله خمینی در پاریس، فرانسه را به صورت یکی از مهمترین مراکز خبری درآورده بود.روند انقلاب، فروپاشی رژیم شاه را خبر می داد.دولت فرانسه به لحاظ منافع اقتصادی فراوانی که در ایران داشت، نمی خواست در برابر انقلاب ایران بایستد و موضع منفی و ضدیت با آن اتخاذ نماید.در چنین شرایطی دومین ملاقات نمایندگان دولت فرانسه با امام انجام گرفت.در این دیدار ابتدا آقای کلود شایه، نماینده وزارت امور خارجه فرانسه، با عنوان مدیر کل امور کنسولی، شروع به صحبت کرد و گفت: «دولتم، مرا برای دیدار شما فرستاده است، دولت متبوعه من نهایت احترام را برای شما قائل است.بی نهایت خوشوقتم که فرصت دیدار شما نصیبم شده است.وزیر و وزارت خارجه، توجه زیادی به حضور شما در فرانسه دارند.کشور فرانسه پناهگاهی است برای تمامی کسانی که مشکلاتی دارند [....] من سئوالات سیاسی ندارم.مسئولیت من
در وزارتخانه ام، مربوط است به امور تمامی فرانسوی هایی که در خارج هستند و تمامی خارجیانی که در فرانسه مقیم می باشند و یا از فرانسه عبور می کنند، یا پناهنده می شوند [....] دلیل حضور من این است که از زمره افراد معدودی هستم که می دانند وضعیت خارجی ها در فرانسه چیست و معیارها و ضوابط اقامت آنها در فرانسه کدام اند. همان طور که احتمالا می دانید رژیم فرانسه دموکراتیک است و مردم می توانند آزادانه ابراز عقیده نمایند.اتباع خارجی هم وقتی به فرانسه می آیند، می توانند از همان ضوابط تبعیت کنند. دولت فرانسه در مورد فعالیتهای شما در خاک فرانسه مشکلی دارد که حداقل آن بیان مطالب ایراد شده از جانب شماست.دولت ما با نهایت دقت، بیانات دیروزشما را خوانده است، به همین دلیل امروز من اینجا آمده ام.در بیانات دیروز شما، سه مطلب وجود دارد، دعوت به اعتصابات، دعوت به فرار سربازان ارتش و....دعوت به نافرمانی و ایجاد بلوا. (16) اظهارات شما در این مورد از حد آزادی بیان گذشته است. قانون برای خارجیان، هر کس و به هر ترتیبی، از هر کجا که آمده باشند [...] یکی است. هر خارجی مقیم فرانسه می تواند نظام سیاسی کشور خود را مورد انتقاد قرار دهد و ما آن را می فهمیم [....] اما برای ما بسیار مشکل است که دعوت به نافرمانی
و ایجاد مشکل و بلوا در کشور را بپذیریم [....] کسی که از کشوری تبعید شده است و بر ما وارد می شود ممکن است دوست ما باشد یا بالعکس، فرق نمی کند.در هر موقعی و در هر شرایطی قوانین ما برای همه یکسان است. منظور من از دیدار شما این است که ناراحتی و عدم رضایت دولت فرانسه را نسبت به اعلامیه ای که دیروز صادر کردید، به شما ابلاغ کنم.» پاسخ امام خمینی: «من از اینکه دولت فرانسه، بعد از سختگیری اولیه آزادمان گذاردند قدردانی می کنیم، البته از دولت فرانسه هم که آزادی در دین و آزادی بشر را محترم می شمارد، ما همین توقع را در آزادی بیان داریم و خودمان را آزاد می بینیم. اما در مورد سه یا دو مطلبی که گفتید، اول ناراحتی هایتان در مورد فرار سربازان، باید بگویم قضیه سربازی هر وقت این امر قانونی باشد و دولت هم قانونی باشد و مطابق با آراء ملت، سربازگیری را باید خودش اعلام کند که بیایند خدمت کنند.ایران، مع الاسف نه مجلس قانونی دارد، نه شاه قانونی و نه دولت قانونی.مع ذلک، سربازها را با سرنیزه به سربازخانه می برند.ما اعتقاد داریم که شاه و دولت غاصب است و اعتقاد داریم که سرنوشت ما باید در دست خودمان باشد و اینها، با زور
سرنیزه حکم می کنند.ریشه اختلاف ما، با شما در همان اظهار عقیده است.سرباز، در یک دولت غاصب سرباز نیست.در یک دولتی که شاه غاصب است و بر تمامی مصالح ملت قیام کرده است، شاه یاغی است نه یک دولت، غاصب است.لذا، یک قیام مسلحانه هم شورش نیست بلکه ضد شورش است [....] اگر دولت فرانسه مایل نیست ما حرف حقمان را بزنیم، حرف خود را که همه آزادند حرف حقشان را بزنند، نگوییم، ما با ناراحتی به جای دیگر منتقل می شویم.» نماینده دولت فرانسه: «ما در مقام قضاوت نیستیم که شاه درست عمل می کند، یا آیت الله.ما نمی خواهیم داخل این مقوله بشویم.» امام خمینی: «شما هیچ وقت به سفارت خودتان در ایران مراجعه کرده اید که این کشتارهایی که می شود علتش چیست؟ آنها می کشند! اسیر می کنند! مردم را حبس و تبعید می کنند.اینجا، دولت فرانسه می گوید ما صحبت نکنیم؟ مظالم آنها را نگوییم؟ آیا این آزادی است؟ اسمش آزادی است!» نماینده دولت فرانسه: «ما، نمی خواهیم از مطالب ما این طور استنباط شود که احساسی نسبت به آنچه در ایران می گذرد نداریم.اما اینکه گذاشته ایم شما کار کنید، یعنی جانبداری می کنیم.ما فرق قائل هستیم بین انتقاد، به هر شدت و وسعت، با بسیج مردم و دعوت به قیام و شورش.» امام خمینی: «به نظر من، دولت فرانسه در این
امر در اشتباه است.مسئله امر به شورش است، قرار شورش است.امر به قیام مسلحانه ضد شورش است.برای فلج کردن شورش است.دولت فرانسه از شاه جانبداری می کند و این اشتباه است.باید از ملت پشتیبانی کند، شاه رفتنی است، شاه نخواهد ماند.ملت می ماند، اصل ملت است.شاه جانی است و برای حیثیت فرانسه ضرر دارد که از یک جانی طرفداری کند.فرانسه که آزادیخواه است در برابر مظلومان و آزادیخواهان می گوید فریاد نزنید تا آنها جنایت خود را بکنند؟ ! این بر خلاف مصالح فرانسه است و فرانسه باید مصالح آتی خود را ببیند!» نماینده دولت فرانسه: «جسارت است اگر بخواهم در مقام خودم ایشان را درباره مسائلی که می گویند متقاعد کنم، ما در این معنائی که می گوییم تنها درباره مصالح مملکت صحبت نمی کنیم بلکه قوانین را رعایت می کنیم تا حداکثر آزادی بیان را تامین کنیم.ما نفوذ کلام و رهبری شما را می فهمیم و در نظر داریم، با توجه به تمام اینها، در نهایت صداقت مطالب شما را به اطلاع دولت متبوعه خود می رسانم.» امام خمینی: «شما می بینید که مردم ایران و تمامی، حتی ارتشیها، چه احترامی به فرانسویها که به ایران می روند می گذارند و می دانند که چرا؟ چون من اینجا هستم و داد مظلومیت آنها را سر می دهم.من میل ندارم که این وضع عوض
شود.مسائلی که پیش می آورید، خبرش به ایران برسد.نظرشان را ممکن است عوض کنند و من میل ندارم.من میهمان شما هستم.دولت فرانسه بهتر است تجدید نظر کند.من مایل هستم دوستی شما با مردم ایران برقرار باشد.» نماینده دولت فرانسه: «واقعیت این است که من برای بحث در زمینه مسائل سیاسی نیامده ام.مشکل ما، مشکل دولت فرانسه است. از فرصتی که دادید و مرا پذیرفتید، تشکر می کنم.ما برای شما احترام بسیاری قائل هستیم.اما، در هر حال برای آنکه نقطه ابهامی نباشد باید عرض کنم که ما، از قوانین خود عدول نمی کنیم.این قوانین ما فوق اشخاص است.با نهایت امانت، مطالب شما را هم به نظر مقامات بالاتر می رسانم و مجددا تماس می گیرم.» (17)
این ملاقات هنگامی صورت گرفت که چند روز قبل چند تن از وکلای مجلس فرانسه، راجع به ادامه اقامت امام خمینی در فرانسه سئوالاتی کرده بودند.در ضمن مدت ویزای سه ماهه امام در شرف پایان بود و برای اقامت در فرانسه باید ویزای توریستی سه ماهه تجدید می شد.روز 31 دسامبر )10 دیماه) کلود شایه نماینده مخصوص کاخ الیزه و نیز، رئیس امور کنسولی فرانسه و ژاک روبر مدیر کل سیاسی و مسئول امور خاورمیانه و ایران در وزارت امور خارجه، برای دیدار و مذاکره با
امام خمینی، به نوفل لوشاتو آمدند.متن این مذاکره به شرح زیر بود: کلود شایه: در ابتدای اقامت حضرتعالی، ما خدمتتان رسیدیم و قبلا هم صحبت کرده و اطلاع دادیم که هیچ گونه ممانعتی برای ماندنتان در فرانسه وجود ندارد. امام خمینی: متشکرم. کلود شایه: حضرتعالی فراموش نفرموده اید که در دفعه قبل خطوط کلی جنبش را تشریح فرمودید.من در تماس خودم با مقامات عالیه، اهداف نهضت را به آنها منتقل کردم.در عین حالی که توجه داریم که مسائل حضرتعالی، مسائلی است مربوط به امور داخلی ایران، مع ذلک حالا آمده ایم عرض کنیم که ما به تمامی این مسائل توجه داریم و توجه کرده ایم.شرایط قبلی به سرعت تغییر می کند و رو به جلوست و فکر نمی کنیم که باید به این مسائل مشغول شویم و توجه داشته باشیم.همکار من، که بیشتر از من صلاحیت دارد این بار، همراه من آمده است تا این توجهات را به نظر حضرتعالی برساند.وزیر امور خارجه (فرانسه) توجه خاص و عمیقی دارد که این شخص را همراه من به ملاقات جنابعالی فرستاده است. ژاک روبر: از فرصت و ملاقاتی که به ما داده و ما را پذیرفته اید تشکر می کنم و توجه شما را به این نکته جلب می کنم که همانطور که مسیوشایه گفتند، هدف ما دخالت در امور ایران
نیست، بلکه منظور از این ملاقات و مذاکره کسب اطلاع است.دولت فرانسه علاقه مند است آنچه را که در دنیا اتفاق می افتد بفهمد و طبیعتا در سیاست خود، مستقل عمل می کند.این اطلاعات را ما برای سیاست مستقل خود لازم می دانیم.ما، نسبت به مردم ایران علاقه قدیمی داریم.من، در وزارت خارجه فرانسه، مسئول امور خاورمیانه و امور ایران هستم.مسائل سختی که در ایران در ماههای گذشته رخ داده است توجه ما را به خود جلب کرده است.نفوذ قطعی شما در ایران ما را بر آن داشته است که خدمت شما برسیم و چند سئوال در این باره بکنیم. اولین مطلب تحلیل کلی از مسائل ایران خصوصا راجع به دولت بختیار و احتمال تشکیل شورای سلطنت است. امام: مکرر گفته ایم که ما و ملت تحمل شورای سلطنت و شاه را نخواهیم کرد.تمامی بدبختی های ما از شاه و رژیم سلطنت است. بختیار هم مثل اسلافش چند روزی خواهد بود و کنار خواهد رفت. ژاک روبر: منظور شما این است که حتی رفتن شاه به خارج هم راه حل نیست؟ امام: خیر. ژاک روبر: آیا استعفای کامل (شاه) مورد نظر است؟ امام: استعفای کامل! او الآن هم کنار است.استعفا مطرح نیست.ما از اول او را قانونی نمی دانستیم.حالا هم که همه رای به خلع او داده اند.مردم رژیم سلطنت را نمی خواهند.همه
را نفی کرده اند سلطنت خلاف قوانین ماست. ژاک روبر: آنچه که ما از اول این
بحران فهمیدیم رژیم سلطنت بر اساس قانون اساسی 1906 است و ادامه این رژیم از قبل است. مسئله اساسی عدم اجرای قانون است که قدرت مذهبی را در درجه اول قرار می دهد آیا این تغییر کرده است؟ امام: اصل قانون اساسی این است که سلطنت و همه رژیم ها باید به تصویب مردم باشد.مسئله رژیم بدون رضایت مردم هیچ اساس ندارد.مردم الآن تماما نه شاه و نه سلطنت پهلوی را می خواهند، و نه رژیم سلطنتی را.بلکه جمهوری، جمهوری اسلامی را می خواهند. ژاک روبر: بنابراین آنچه مطرح است سلطنت این یا آن خانواده مورد نظر نیست.آنچه در این قانون اساسی بجای سلطنت جایگزین می شود جمهوری - جمهوری اسلامی است.ممکن است بحثی درباره این جمهوری و اسلامی بکنید؟ امام: اصل جمهوری همین است که در مملکت شما هم هست که آراء عمومی مردم آن را تعیین می کند.اسلامی می گوییم چرا که قانون اساسی ما بر اساس آن است.قانون اساسی فعلی را بررسی می کنیم آنچه با اسلام موافق است می پذیریم و هر جا که تناقض دارد رد می کنیم.جمهوری است یعنی دموکراتیک، و اسلامی است یعنی قانون آن اسلامی است. ژاک روبر: بجز ریاست جمهور آیا نظرتان حضور پارلمان، و احزاب و مقابله احزاب هم هست؟ امام: بله.همه اینها هست. ژاک روبر: آیا تغییر مثل فرانسه است؟ امام: بله، همین طور
است اما قانون ما اسلام است. ژاک روبر: فرض کنیم که شاه رفته است.در چنین شرایطی کسانی که قدرت را در مرحله انتقالی به دست می گیرند تا انجام انتخابات آیا در دست مذهبی ها خواهد بود یا کسانی که مورد تایید مذهبی ها باشند؟ امام: در دست کسانی که ما تعیین می کنیم و کسانی خواهند بود که شورایی آنها را تعیین خواهد کرد. ژاک روبر: از شرایط فعلی ایران متاسفم.آخرین سئوال ما درباره ارتش است.نظر شما چیست؟ آن را حفظ خواهید کرد؟ قدرت مذهبی با ارتش کنار می آید؟ امام: با اصل ارتش مخالفتی نداریم.هر کشوری ارتش لازم دارد.ارتش را باید تصفیه کرد.اشخاصی استفاده جو هستند و خائن اند. اما جناحهای دیگر خدمتگزار به وطن هستند و باید محفوظ بمانند.البته ارتش با این عرض و طول که بیشتر بودجه مملکت را فرو می برد قابل تحمل نخواهد بود. ژاک روبر: ما در این مسافرت (منظور مسافرت وزیر امور خارجه فرانسه به کشورهای همسایه ایران است) به کشورهای عربی اطراف خلیج رفته بودیم.از مسائل مربوط به ایران سخت ناراحتند که عدم ثبات ایران همه منطقه را به هم می زند.شاه حسین هم وقتی به فرانسه آمد از همین مسائل نگران بود، شاید هم حافظ اسد، که چه خواهد شد.مورد علاقه است که بدانیم به نظر حضرت آیت الله در
آینده وضع ثبات منطقه چه خواهد شد.به علت اهمیت آن برای دنیا و وزن ایران در منطقه و دنیا، ثبات ایران را چگونه حفظ می کنید؟ امام: ثبات ایران با نبودن شاه بهتر حفظ می شود.بودن شاه عدم ثبات را به وجود آورده است، و تمامی ابعاد ملی، سیاسی و اجتماعی ایران فرو ریخته است.اینها باید در مدتی ترمیم گردد.اما در مورد ثبات منطقه، دولت ایران وضع ژاندارم را نخواهد داشت که برای حفظ مصالح دیگران امنیت را حفظ کند.اما ایران با سایر کشورهای منطقه در حفظ آرامش و ثبات همکاری خواهد کرد. ژاک روبر: یکی از کشورهایی که با ما صحبت می کرد، اظهار نگرانی می کرد که تحولات اخیر ایران ممکن است موجب تجزیه ایران بشود.آیا چنین چیزی امکان پذیر است؟ امام: این تبلیغات و تشبثات شاه است.دروغ است واقعیت قضیه این است که هرگز احتمال چنین چیزی نیست و واقعیت ندارد. ژاک روبر: مسئله مورد سئوال این است که روسیه قدرت بزرگ جهانی همسایه شماست که قرارداد 1921 را با ایران دارد و به موجب آن هر کشوری که به خاک ایران نیرو پیاده کند یا نیروهایی به مرزهای ایران نزدیک شوند و خطری برای روسیه باشد آنها به ایران نیرو وارد خواهند کرد.با توجه به اینکه روسها از این قرارداد صحبت
می کنند و آمریکاییها ناوهای جنگی خود را به خلیج فارس آورده اند این سئوالها مطرح می گردد. امام: این قرارداد (با روسها) اصل آن غیر قانونی است اصل آن هم امکان به وجود آمدن را ندارد.آنطور نیست که هر کدام از این دو اجازه بدهند که دیگری وارد شود وقتی جنبش به حرکت در می آید باید تمامی جوانب آن را بپذیرد. ژاک روبر: دولت فرانسه مخالف جنگهای ابرقدرتهاست. امام: ما هم مخالفیم. ژاک روبر: در بین کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه کارهایی در حال انجام است.کارهایی انجام می شود در سطح سازمان ملل متحد و سایرین، که ما هم جزو آنها هستیم، تمام خارجیهای مقیم تهران نگران وضع آینده هستند که آیا این روابط ادامه خواهد یافت؟ چه خواهد شد؟ برخی اقلیتهای مذهبی، خصوصا یهودی ها ابراز نگرانی کرده اند نظرتان چیست؟ امام: بعد از استقرار حکومت اسلامی، قراردادها مورد بررسی قرار خواهند گرفت.آنچه که مورد قبول باشد و به مصالح ما باشد قبول می کنیم.خارجی ها و اقلیتها همه محترمند.اقلیتهای مذهبی در اسلام احترام دارند، آزادی دارند.بدانید آنها بهتر به زندگی خود ادامه خواهند داد.نماینده یهودیان آمد اینجا و من به آنها اطمینان دادم که با آنها به احترام رفتار خواهد شد. (18)
: 1. ابراهیم یزدی، آخرین تلاشها، در آخرین روزها، انتشارات قلم،
چاپ پنجم، 1363، صفحات 42 -43. 2. همان، صفحات 44 -46. 3. ندای حق، جلد اول، انتشارات قلم، گردآورده اتحادیه انجمنهای دانشجویان اروپا و امریکا، بهمن 1357، صفحات 31 تا 115. 4. آخرین تلاشها، در آخرین روزها، صفحات 46 تا 55. 5. شورای انقلاب و دولت موقت، و سیمای دولت موقت از ولادت تا رحلت و نامه سرگشاده مهندس بازرگان به امام خمینی، از انتشارات نهضت آزادی ایران، شهریور 1359، صفحات 19 -20. 7 - 6. همان، صفحه 21 -22. 8. روزنامه اطلاعات، 19 دی 1357. 9. آخرین تلاشها، در آخرین روزها، صفحات 31 تا 33. 10. روزنامه اطلاعات، 19 دی 1357. 11. تصویر بیانیه ضمیمه است. 12. آخرین تلاشها، در آخرین روزها، صفحه 33. 13. مصاحبه مجله المستقبل با امام خمینی، 15 آبان 6( 1357 نوامبر 1978( . 14. مصاحبه رادیو - تلویزیون آلمانی زبان سویس با امام، 25 آبان 16( 1357 نوامبر 1978( . 15. ترجمه متن نامه رئیس شهربانی کل جمهوری فرانسه بدین شرح است: جمهوری فرانسه - شهربانی کل دفتر رئیس شهربانی - پاریس 14 اکتبر 1978 نظر به ماده ال - 184 -12 مقررات اجتماعات، نظر به طرح تجمعی که برای روز یکشنبه 15 اکتبر 1978 ساعت 9 تا 12 در یکی از سالنهای «انجمن
تشویق» به نشانی پاریس، میدان سن ژرمن دپره، پلاک 4 با حضور آیت الله خمینی از ناحیه اطرافیان ایشان در نظر گرفته شده است، با توجه به اینکه اجتماع مورد بحث در حضور آیت الله خمینی می تواند اخلال در نظم عمومی ایجاد نماید، مقرر می دارد: 1( اجتماع فوق الذکر در حضور آیت الله خمینی در 15 اکتبر 1978 در تالار و انجمن تشویق ممنوع است و ممنوع خواهد بود. 2( آقای مدیر کل پلیس شهرداری و مامورین تحت فرمان ایشان، مسئول اجرای این تصمیم می باشند. رئیس کل شهربانی - پیر سوموی 16. اشاره به اعلامیه آیت الله خمینی در آستانه ماه محرم.در این اعلامیه از همه قشرها خواسته شده بود، با ادامه تظاهرات و اعتصابها به مبارزه خود تا سرنگونی رژیم شاه ادامه دهند.مردم از دادن مالیات خودداری کنند، سربازان از دستور فرماندهان سرپیچی نمایند، کارکنان شرکت نفت از صدور نفت به خارج جلوگیری نمایند... 17. از یادداشتهای دکتر ابراهیم یزدی.کپی مذاکرات نزد مؤلف است. 18. گروهی از نمایندگان یهودیان ایران به پاریس آمدند و در ملاقات با امام،سئوال و جوابی که با ایشان داشتند ضبط کردند و به ایران بردند.
مجله حضور، شماره 12 کوکب صدیق
نوشته ای که ترجمه آن به نظر خوانندگان گرامی می رسد در مورخه 4 ژوئن سال 1994 در شماره 1 سال اول نشریه «مسایل جنبش اسلامی» به مناسبت پنجمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی به چاپ رسیده است. این نوشته گزیده ای از کتاب «ایران خمینی» نوشته «کوکب صدیق» نویسنده پاکستانی و از برادران اهل سنت مقیم امریکاست که به منظور آگاهی دادن به خوانندگان در خصوص تلاشهای منظم و بی وقفه رسانه های گروهی امریکا در نشر و اشاعه اکاذیب علیه انقلاب اسلامی ایران و رهبر فقید آن به چاپ رسیده است. مطالبی که در پی می آید، شرح نخستین دیدار نویسنده کتاب در نخستین روزهای استقرار جمهوری اسلامی در ایران با حضرت امام می باشد که طی آن به توصیف روابط متقابل حضرت امام با امت می پردازد. جاده قم، راه دو طرفه پر پیچ و خمی است که از میان زمینی ناهموار و آفتاب سوخته و پر از تپه های صخره ای می گذرد. وجود قطعه زمینهای سرسبز در جای جای این زمین خشک، حکایت از استعداد آن برای کشت دارد و دلیل بایر ماندنش، کمبود آب است. شهر قم در فاصله 80 مایلی جنوب تهران واقع شده است. این جهت جغرافیایی حتی بطور نمادین یکی از مناسبترین جهات
است. برای رسیدن به جاده قم باید از محلات جنوب تهران عبور کرد، مکان زندگی توده های فقیری که انقلاب اسلامی را به وجود آوردند (حضرت محمد رسول الله خویش را از قشر فقرا می دانست و مخالف گرایش مردم به ثروت و اغنیا بود). بزرگراه از کنار بهشت زهرا عبور می کند، گورستانی که شهدای انقلاب در آنجا آرمیده اند . در ورای آن زمینی سخت با کوههای صخره ای، زمینی عریان و بدون هرگونه ابهام و رازی، بلکه با نوعی زیبایی خشن و ستیزه جوی خاص خود، دیده می شود. آیا این آیت و نشانه ای از خداوند است که کانون دین اصیل و انقلابی اسلام را همواره در سرزمینی خشن و عبوس قرار داده است؟ در حالیکه راننده ما به ماجراجویی نفس گیرش در این، به اصطلاح، بزرگراه ادامه می دهد دوست من که قرار است، در ملاقات ما با امام خمینی، نقش مترجم را بعهده بگیرد، به آرامی در صندلی عقب خودرو، در حال چرت زدن است. خورشید درست بالای سر ما رسیده و همینطور که به دیداری که قرار است با رهبر فرهمند انقلابی بعمل آورم، فکر می کنم، نسیم خنک شگفت آوری ما را نوازش میدهد. راستی چرا من، یک مسلمان اهل سنت پاکستانی، اینقدر مشتاق دیدار از مرکز آموزش الهیات شیعی هستم؟ چرا ترجیح
می دهم که خمینی را «امام» بنامم؟ ... تنها به یک دلیل ساده و آن اینکه روح بشر از افرادی چون [امام] خمینی برای عبور از ورای محدودیتهای تاریخی و تمایلات کوته بینانه، تأثیر می پذیرد. فرد هوشمند از هر وسیله تاریخی موجود برای تغییر روند تاریخ سود می جوید. تنها افکار چندین تن از اصحاب پیامبر (ص) نظیر (امام) علی (ع)، (امام) حسین (ع)، سلمان، ابوذر و چند تن دیگر در دسترس [امام] خمینی بود و ایشان از این اصحاب نکات بسیاری آموختند و بسیار بیشتر از ما سنی ها به آموخته هایشان عمل کردند. در حالیکه ما افکار و اندیشه های تمامی اصحاب پیامبر (ص) را در پیش روی خود داشتیم. (مقایسه کنید اصحابی را که تنها چند آیه از قرآن را از حفظ داشتند و همین قدر برای تبدیل آنان به چهره های انقلابی کفایت می کرد با گروه کثیری از ملاهای مدرن که اغلب نیمی و یا حتی دو سوم تمامی قرآن را از بر هستند، ولی ارتجاعی ترین عناصر جامعه محسوب می شوند) ... پیروزی هایی نظیر ورود پیامبر اکرم به مکه، حتی در تاریخ بشری نیز، به ندرت یافت می شود . پیروزی محمد (ص) نشان داد که خیر می تواند بر شر فائق آید و عدالت قادر است به پیروزی برسد. از نظر من بازگشت [امام]
خمینی به ایران، شبیه فتح مکه بود، پس از 1400 سال، پیروزی شگفت آور دیگری برای روح بشر. آیت الله خمینی پیوندی مستقیم با توده های ایران دارد. آنان به وی عشق می ورزند و او نیز به آنان. اینکه همه روزه صدها و گهگاه هزاران تن برای ملاقات و دیدار با امام می آیند، امری پیش پا افتاده است. پیوند امت و امام ناگسستنی است. نرده ای برای جلوگیری از ازدحام مردم، به هنگام دیدار با امام، برپا داشته شده است. سه دسته جمعیت مشاهده می شود: دسته نخست خارج از نرده هایی جمع شده است که توسط تعداد اندکی پاسدار حفاظت می شود. دسته دوم در حد فاصل نرده و ساختمانی مشاهده می شود که در آنجا [امام] خمینی دیدار کنندگان را به حضور می پذیرد و بالاخره دسته سوم از جمعیت در حیاط کوچک داخل ساختمان تجمع کرده و در انتظار فرا رسیدن نوبت برای ورود به اتاق ملاقات است. هنگامیکه در دسته دوم از جمعیت قرار می گیرم، بطور ناگهانی، امام را در آستانه در آهنی منقوش به کلمه لا اله الا الله مشاهده می کنم. بر یک صندلی می ایستد و به آرامی به ابراز احساسات جمعیتی پاسخ می گوید که او را محاصره کرده است. با وجود ممنوع بودن عکسبرداری، بسرعت، چند عکس از صحنه می گیریم. مردم
با شور و شعف ناشی از عشق، به او درود می فرستند . وی هنگام پاسخ گفتن به ابراز احساسات آنان مثل فولاد سرد است، ولی از سیمایش نور لطیفی از عشق و تواضع پرتو افشانی می کند. اینجا نه جای فخر فروشی است و نه تکبر. و لمس کردن دستان یا نشان دادن علایمی از سرسپردگی از جانب مردم، تداعی کننده رابطه خادم و مخدوم، حتی از نوع روحانی آن، نیست. در این محیط هیچ تصویری از [امام] خمینی یا هیچکس دیگری به چشم نمی خورد. همراه با دسته سوم جمعیت وارد حیاط خانه می شویم. در اینجا افرادی حضور یافته اند که قرار ملاقات دارند. حجت الاسلام توسلی، یکی از تحصیل کرده های حوزه علمیه، که مسئولیت رسیدگی به ملاقاتها را دارد، به ما می گوید که رزمندگان نهضت های رهایی بخش، از سراسر جهان، برای دیدار [امام] خمینی آمده اند. تازه ترین گروهی که (با امام) دیدار کرده اند، رزمندگانی از نهضت های رهایی بخش فیلیپین، افریقای جنوبی، رودزیا و سایر کشورهای افریقایی هستند. وی همچنین با ما از مردم محرومی سخن گفت که برای دیدار با امام، از کاشان تا قم را، پیاده، طی طریق کرده اند. در حالیکه در انتظار ورود به محل ملاقات هستیم، جمعیتی که خارج از حیاط حضور دارد و تا چند لحظه قبل تکبیر
می گفت و صلوات می فرستاد، شروع به شعار دادن کرده و طی آن از [امام] خمینی می خواهد که از اتاق خارج شده و بدیدنش بیاید. یک یا دو دقیقه بعد، امام قدم زنان از مقابل ما عبور کرده و برای پاسخگویی به احساسات مردم خارج می شود. هیچ قید و بند رسمی وجود ندارد. او به سادگی خارج شده و با امت خود دیدار می کند. او دوست و پدر آنان است. آنان هیچ تمنایی از وی ندارند و او نیز چیز خاصی از آنان طلب نمی کند . اینکار تنها تبادل عشق است. این جریان هر 20 تا 30 دقیقه، هر بار که جمعیت بیقرار شده و او را طلب می کند، اتفاق می افتد. وی درخواست آنان را رد نمی کند و از آنان نمی خواهد که پراکنده شوند. سر انجام وارد اتاقی می شویم که [امام] خمینی دیدار کنندگان را می پذیرد. مدت نیم ساعت است که نظاره گر برخورد او با امتش هستیم. هیچ دکوراسیونی در اتاق به چشم نمی خورد. فرشی که زیر پا افتاده، مندرس و از همه فرشهایی که در بازار تهران فروخته می شود، ارزانتر است. چیزی شبیه بوریای نازکی که در مساجد پاکستان یافت می شود. اتاق فاقد مبلمان است. پنکه ای از سقف آویزان است. یک دستگاه کولر هم به چشم می خورد که گهگاه
برای خارج ساختن بوی عرق جمعیت حاضر، روشن می شود و موقعیکه [امام] خمینی وارد اتاق می گردد، آنرا خاموش می کنند. عادت کرده است که بدون کولر (و در زمستان بدون بخاری) زندگی کند. کولر همیشه باعث سرما خوردگی ایشان می شود. وقتی [امام] خمینی وارد اتاق می شود، همه سکوت اختیار می کنند. گویی روی ابرها راه می رود، پشت به دیوار و روی ملافه ای می نشیند. پشت او مثل یک جوان راست و کشیده است، آنهم در سنین هشتاد سالگی. گرمایی از سیمایش احساس می شود که آمیزه ای از زنده دلی جسمانی و قدرت روحانی است. همراه با شکوه و وقاری غیر قابل توصیف که بنظر می آید ناشی از هوش و درکی شگرف باشد. به نرمی و بدون کمترین نشانه ای از تکبر و قدرت طلبی سخن می گوید و بر روان مخاطبانش تأثیر می گذارد. هیچ کوششی برای اغواگری از طریق استفاده از شیوه های سنتی تکریم مذهبی، یا ارتباط ما فوق و مادون بعمل نمی آید. همه در یک سطح قرار دارند . اتاق پر از افراد است و دیدار کنندگان در اطراف امام ازدحام می کنند. مردم تقریبا تا نزدیک زانوانش نشسته اند. هیچ فضایی خالی برای نشان دادن سروری وی بر اطرافیانش وجود ندارد. پنجاه نفر از جوانان گروهی موسوم به سیاه جامگان در میان دیدار کنندگان دیده می شوند
. آنان میلیشیاهای محلی، اهل شهر کرج واقع در غرب تهران، هستند و عنوان خود را از لباس سیاهی که بر تن دارند، گرفته اند. نماینده آنان فهرستی طولانی از برنامه ها و درخواستهایشان را قرائت می کند. مرد جوان کلام خود را با آرامش شروع می کند، ولی بتدریج احساس می کند در حضور و مقابل رهبر محبوب انقلاب ایستاده است، چهره اش گلگون می شود. وقتی جوان خواندن نوشته را بپایان می رساند، امام به پاسخگویی می پردازد. لحن آرام وی به قطرات شبنمی می ماند که در سپیده دم، از گلبرگهای گل سرخ، فرو می چکد، امام بطور اجمالی رهنمودهایی را ارائه نموده و بقیه امور را به افراد وا می گذارد تا با توجه به شرایط موجود و توانایی ها و منابعی که در دسترس دارند، کارها را پیش ببرند. به محض اینکه سیاه جامگان قصد ترک اتاق را می کنند، یکباره صدای مردی از ته اتاق به گوش می رسد که برخاسته و می گوید: «صبر کنید! چطور می توانید اینقدر زود اینجا را ترک کنید، در حالیکه من هنوز حرفم را نزده ام.» در نتیجه آنان مجبور می شوند که منتظر بمانند تا او سؤالاتش را مطرح کند. پرسشهایی که خیلی جزیی بود و تنها وقت را تلف می کرد. سرانجام نوبت ملاقات من با امام فرا می رسد. بهمراه دوستم که کار ترجمه را
عهده دار است با او تنها می مانیم. بسیار نزدیک به او می نشینم. چشمان تیز بین وی در من نفوذ می کند. با متانت به من می نگرد، ولی من دستپاچه می شوم همان احساسی را دارم که انصار مدینه بهنگام دیدار با حضرت محمد (ص) داشتند. توسط مترجم با او از اوضاع امریکا و جنگ تبلیغاتی پیگیری سخن می گویم که در آنجا علیه ایشان و انقلاب اسلامی در جریان است. به تشریح نقش مجلاتی نظیر (روند نو dnerT weN ) در جریان مبارزات ضد شاه و اهمیت کنونی آن و نیاز به مجلاتی نظیر (انقلاب اسلامی noituloveR cimalsI ) می پردازم. [امام] خمینی از این تلاشها ستایش کرده و دستانش را بمنظور دعا برای موفقیت این مجلات بالا می برد. بدرستی حالم را نمی فهمم. همینقدر می دانم که از شدت شور و هیجان به لرزش افتاده ام . بر خود مسلط می شوم و وضعیت مسلمانان هند را برای امام شرح می دهم. بزرگترین اقلیت مسلمان که در هند زندگی می کند مجددا هدف حملات افراطیون هندو قرار گرفته است و جدیدترین واقعه از این دست در جمشید پور رخ داده، چند صد قربانی گرفته و موجی از ترس و ناراحتی را در میان جامعه مسلمان سراسر هند پراکنده است. در حالیکه مترجم سرگرم ترجمه گفته هایم است، جمعیت خارج از ساختمان با
صدای بلند، شروع به دادن شعار کرده و [امام] خمینی را به دیدار با خود دعوت می کند. لبخندی پوزش طلبانه بر لب آورده و می گوید: «به من فرصتی برای فکر کردن به این موضوعات را نمی دهند» . می گوید که بسیار نگران وضعیت مسلمانانی است که در هند زندگی می کنند. امام می افزاید: ولی تنها اظهار همدردی صرف کفایت نمی کند، مسلمانان نباید تنها به اعتراض بسنده کنند، نیاز به سازماندهی، آنهم سازماندهی بین المللی است. مستضعفان جهان باید متحد شوند. امام خمینی اضافه می کند که او در اندیشه سازماندهی یک جبهه متحد از مستضعفان و مظلومان است. واژه مستضعفان که توسط ایشان بکار برده میشود، از سوره نساء به عاریت گرفته شده است. وی می گوید : «اتحاد مستضعفان همه مسایل را حل خواهد کرد.» بر دامنه شعارهای خارج از ساختمان افزوده می شود. [امام] خمینی باید برای دیدار با مردم از اتاق خارج شود. ما مجبور به ترک محل هستیم. به سرعت با او خداحافظی می کنم. همینطور که دستانش را گرفته ام، ناخود آگاه و بطور غیر ارادی به آنها بوسه می زنم. کاری که پیش از این هیچگاه از جانب من نسبت به هیچ رهبر مذهبی سر نزده بود. بدون شک [امام] خمینی یک سر و گردن از تمامی رهبران مذهبی عصر ما بالاتر
است. چهره ای که بنظر می رسد از دوران پیامبر (ص) و مثل یکی از اصحاب کبیر ایشان به عصر ما پا گذاشته است. بلافاصله پس از خروج ما، زنان دیدار کننده که ملبس به چادر هستند، وارد اتاق می شوند . یکی از زنان بطور ناگهانی و به شیوه ای غیر معمول در ایران جدید، آستین دوستم را می کشد و می پرسد: «چرا بیرون نمی آیند؟» و دوستم که قدری گیج شده است با عصبانیت پاسخ می گوید : «تازه آمده اید و می خواهید فورا برای دیدن شما بیرون بیاید» . در راه بازگشت، توقفی در حرم [حضرت] فاطمه معصومه (ع) می کنیم. اینجا محل آرامش بی پایان و زیبایی شگفت انگیز است، نمادی از مذهب سنتی ایران، اغناگر و سنت گرا. مذهب انقلابی گرچه بسیار جدید می نماید، ولی ریشه در گذشته ها دارد. مذهب سنتی گرایش به ایجاد جناحی راست گرا در جنبش اسلامی دارد که می تواند بدان آسیب برساند، یا حتی آنرا به نابودی بکشاند، انقلابی اجتماعی که باید در پی شکست دادن امپریالیسم باشد. آیت الله خمینی و پسرش احمد، هر دو، نگرانی بسیاری از رشد فزاینده قدرت جناح راست دارند . رشد عناصر راستگرا نشان می دهد که مبارزه ای طولانی در پیش است. با اینحال مسلمانان ایران از سایر ملل مسلمان در زمینه درک و عمل انقلابی،
جلو افتاده اند. آیت الله خمینی رهبری طبیعی و مناسب برای چنین امتی است.
فصلنامه هفت آسمان، شماره 15 حسین توفیقى در مورد حقانیت و بطلان ادیان سه دیدگاه معروف وجود دارد: 1 . دیدگاه انبیاى الهى (ع) و کتاب هاى آسمانى مبنى بر حقانیت دین خود و بطلان سایر ادیان . این دیدگاه حقانیت سلسله اى از ادیان پیشین را براى عصر خودشان مى پذیرد، همچنین ممکن است براى کسانى که به پیروى از آن ادیان ادامه مى دهند، امتیازاتى قائل شود، ولى نجات را منحصر به دین خود مى داند . 2 . دیدگاه جمع کثیرى از عرفا و صوفیه مبنى بر حقانیت همه ادیان و این که همه آنها راه نجات هستند . جمعى از متفکران عصر ما به این دیدگاه لباسى نو پوشانده و آن را ترویج کرده اند . برخى هم با اعتقاد جازم به حقانیت دین خود، حقانیت ادیان دیگر را در محدوده مشترکات آنها با دین خویش پذیرفته اند که بهتر است این گرایش را از شاخه هاى دیدگاه نخست بدانیم . 3 . دیدگاه ملحدان، شکاکان و دئیست ها مبنى بر بطلان همه ادیان به موجب انکار اصل ماوراى طبیعت، یا اعتقاد به عدم امکان برقرارى ارتباط با آن . در این مقاله دیدگاه نخست بررسى مى شود .
نجات در ادیان ابراهیمى یهودیت، مسیحیت و اسلام که «ادیان ابراهیمى» و «ادیان وحیانى» ( snoigileR delaeveR ) نامیده مى شوند، یادگار انبیاى الهى (ع) و کتاب هاى آسمانى هستند . این ادیان از یک سو، حقانیت خود را به ادیان قبلى مستند مى کنند و بشارت ظهور خود را در آنها مى جویند و از سوى دیگر، به خاتمیت خود معتقدند و ادیان بعدى را رد مى کنند . یهودیت خود را تحقق وعده خداى متعال به حضرت ابراهیم (ع) مى داند و مسیحیت با طرح نظریه «جانشینى» ، ( noissesrepus ) خود را وارث آن وعده مى داند و مى کوشد بشارت به ظهور حضرت عیسى (ع) و عهد جدید را در عهد عتیق پیدا کند . اسلام نیز به انبیاى بنى اسرائیل و کتاب هاى آسمانى پیشین توجه دارد و صریحا اعلام مى کند که بشارت ظهور پیامبر عالى قدر اسلام در تورات و انجیل یافت مى شود . (1) از سوى دیگر، یهودیت منکر نسخ است و مسیحیت پس از عهد جدید، منتظر پیمان جدیدترى نیست . خاتمیت اسلام نیز در قرآن مجید (2) و احادیث فراوان آمده است و همه مسلمانان آن را از ضروریات اسلام مى دانند . پیروان هر یک از این سه دین به نسخ ادیان قبلى و مجعول بودن ادیان بعدى معتقدند و بر این اساس، نجات را به خود اختصاص مى دهند .
یهودیت به عنوان یک دین قومى، تبلیغ ندارد و بیشتر یهودیان براى صهیونیسم تبلیغ مى کنند، نه یهودیت . از سوى دیگر، مسیحیت و اسلام تبلیغ دارند . تبلیغ مسیحى «تبشیر» و تبلیغ اسلامى «دعوت» نامیده مى شود .
امام راحل در موردى از بحث مکاسب محرمه، به حقایق مهمى در باره پیروان ادیان دیگر اشاره مى کند که نشان دهنده عمق اندیشه آن یگانه دوران است . وى در بحث خویش، پیروان ادیان را به عوام و غیرعوام تقسیم مى کند و مى گوید: اما عوام آنان، پس ظاهر است که خلاف مذاهبى که دارند، به ذهنشان خطور نمى کند، بلکه آنان، مانند عوام مسلمانان، به صحت مذهب خویش و بطلان سایر مذاهب قطع دارند . پس همان طور که عوام ما، به سبب تلقین و نشو و نما در محیط اسلام، به صحت مذهب خویش و بطلان سایر مذاهب علم دارند، بدون این که خلاف آن به ذهنشان خطور کند، عوام آنان نیز چنین هستند و این دو گروه از این جهت تفاوتى ندارند . و قاطع در پیروى از قطع خود معذور است و نافرمان و گناهکار نیست و نمى توان او را به موجب این پیروى عقاب کرد . (3) از دیدگاه امام، غیرعوام آنان نیز از نظر تلقین پذیرى و جازم شدن به مذاهب
باطل خویش با عوام فرقى ندارند، ولى ایشان معذور نیستند; شاید به موجب این که تکلیف عالم سنگین تر است و به بیان شیواى حضرت امام جعفر صادق (ع)، «هفتاد گناه از جاهل بخشیده مى شود پیش از این که از عالم، یک گناه بخشیده شود .» (4) وى در باره پیروان غیرعامى ادیان دیگر مى گوید: اما غیرعوام آنان، غالبا به واسطه تلقیناتى که از آغاز کودکى و نشو و نمایشان در محیط کفر وجود داشته است، به مذاهب باطل خویش جازم و معتقد شده اند، به گونه اى که هرگاه چیز مخالفى به آنان برسد، آن را با عقول خویش که از آغاز نشو و نما بر خلاف حق پرورش یافته است، رد مى کند . پس عالم یهودى یا مسیحى، مانند عالم مسلمان، ادله دیگران را صحیح نمى داند و بطلان آن ادله براى وى مانند ضرورى شده است; زیرا مذهب او نزد خودش ضرورى است و خلاف آن را احتمال نمى دهد . (5) ولى در عین حال، نباید از عناد و تعصب برخى از پیروان ادیان باطل غافل بمانیم . آرى، در میان آنان کسى مقصر است که خلاف مذهب خود را احتمال بدهد و از روى عناد یا تعصب، ادله آن را بررسى نکند، همان طور که در آغاز اسلام، کسانى در
میان علماى یهودى و مسیحى چنین بودند . (6) حضرت امام در پایان، دیدگاه خود را چنین جمع بندى مى کند: خلاصه این که کفار، مانند جهال مسلمانان، برخى قاصرند و آنان اکثریت دارند و برخى مقصر . و تکالیف، از اصول و فروع، بین همه مکلفان از عالم و جاهل، قاصر و مقصر، مشترک است و کفار به سبب اصول و فروع عقاب مى شوند، ولى با اقامه دلیل بر ضد آنان و نه به طور مطلق . پس همان طور که عقاب مسلمانان به سبب فروع به معناى این نیست که آنان خواه قاصر باشند و خواه مقصر، عقاب مى شوند، کفار نیز به حکم عقل و اصول مذهب عدل دقیقا چنین وضعى دارند . (7) اگر بتوانیم بگوییم که تغییریافتن عبارت آغازین رساله توضیح المسائل یعنى «عقیده مسلمان به اصول دین باید از روى دلیل باشد» در برخى از چاپهاى رساله امام به عبارت «مسلمان باید به اصول دین یقین داشته باشد» به مقتضاى این دیدگاه بوده است، ولى در هر صورت باید به این واقعیت توجه داشیم که آن حضرت بسیار دقت مى کرد سایر نظریات علمى خود را به فقه سرایت ندهد و به همین دلیل، در هیچ یک از آن احکام فقهى وى که ممکن بود تحت تاثیر دیدگاه فوق
قرار گیرد، مانند مساله طهارت غیرمسلمان و احکام اهل ذمه، عدولى از اقوال مشهور دیده نمى شود .
در تایید دیدگاه حضرت امام (ره)، سخنى از امام محمد غزالى و سخنانى از علامه شهید مرتضى مطهرى (ره) را مى آوریم . غزالى مى گوید: بیشتر مردم در کودکى ایمان آورده اند و سبب تصدیقشان تنها تقلید از پدران و معلمان خویش بوده است; زیرا به آنان حسن ظن داشته اند و خود آنان هم از خودشان بسیار ستایش کرده و دیگران نیز آنان را ستوده اند و از مخالفانشان بسیار بدگویى کرده و در باره انواع بلاهایى که بر کسانى که اعتقادى جز اعتقاد آنان داشته اند، داستان هایى گفته اند که فلان یهودى در قبرش به شکل سگ مسخ شد و فلان رافضى به شکل خوک در آمد و داستان خواب هایى را نقل کرده اند . چیزهایى از این قبیل، تنفر از آنها و گرایش به ضد آنها را در نفوس کودکان غرس مى کند به گونه اى که شک به طور کلى از قلوب آنان برکنده مى شود; زیرا آموزش در کودکى مانند نقش روى سنگ است . سپس بر این اعتقادات نشو و نما پیدا مى کنند و آن را در نفس خود استوار مى سازند و پس از بلوغ، بر اعتقاد جازم و تصدیق محکم خویش که شکى به آن
راه ندارد، باقى مى مانند . از این رو، دیده مى شود که فرزندان مسیحیان و رافضیان و زردشتیان و مسلمانان همگى جز بر عقاید پدرانشان و اعتقادات باطل یا حق آنان به بلوغ نمى رسند و به گونه اى به آن عقاید قطع دارند که اگر ایشان را قطعه قطعه کنند، از آن عقاید دست برنمى دارند در حالى که براى آنها دلیلى واقعى یا ظاهرى ندارند . همچنین دیده مى شود که غلامان و کنیزان مشرک در حالى اسیر مى شوند که اسلام را نمى شناسند . پس هنگامى که اسیر مسلمانان شدند و مدتى با آنان زندگى کردند و در خود میل به اسلام را یافتند، مثل آنان مى شوند و عقیده آنان را مى پذیرند و به اخلاق آنان متخلق مى شوند . همه اینها فقط به سبب تقلید و سرمشق قراردادن است که در پیروان یافت مى شود . و طبایع، مخصوصا طبایع کودکان و جوانان، بر سرمشق قراردادن سرشته شده اند . پس از اینجا معلوم مى شود که تصدیق جازم بر بحث و ترتیب دادن ادله توقف ندارد . (8) شهید مطهرى (ره) نیز در فصل نهم کتاب عدل الهى تحت عنوان «عمل خیر از غیر مسلمان» در بحث پرمخاطره اى مى گوید: ما معمولا وقتى مى گوییم فلان کس مسلمان است یا مسلمان نیست، نظر به واقعیت مطلب نداریم . از نظر جغرافیایى،
کسانى را که در یک منطقه زندگى مى کنند و به حکم تقلید و وراثت از پدران و مادران مسلمانند، مسلمان مى نامیم و کسانى دیگر را که در شرایط دیگر زیسته اند و به حکم تقلید از پدران و مادران وابسته به دینى دیگر هستند یا اصلا بى دینند، غیر مسلمان مى نامیم . باید دانست این جهت ارزش زیادى ندارد، نه در جنبه مسلمان بودن و نه در جنبه نامسلمان بودن و کافربودن . بسیارى از ماها مسلمان تقلیدى و جغرافیایى هستیم، به این دلیل مسلمان هستیم که پدر و مادرمان مسلمان بوده اند و در منطقه اى به دنیا آمده و بزرگ شده ایم که مردم آن مسلمان بوده اند . آنچه از نظر واقع، با ارزش است، اسلام واقعى است و آن این است که شخص قلبا در مقابل حقیقت تسلیم باشد، در دل را به روى حقیقت گشوده باشد تا آنچه را که حق است، بپذیرد و عمل کند و اسلامى که پذیرفته است، بر اساس تحقیق و کاوش از یک طرف و تسلیم و بى تعصبى از طرف دیگر باشد . اگر کسى داراى صفت تسلیم باشد و به عللى اسلام بر او مکتوم مانده باشد و او در این باره بى تقصیر باشد، هرگز خداوند او را معذب نمى سازد، او اهل نجات از دوزخ است . .
. . (9) وى در پایان بحث دشوار و طولانى خویش، نجات از عذاب و استحقاق پاداش عمل نیک را براى اکثریت قاصر غیرمسلمان به شرح زیر قائل مى شود: به نظر حکماى اسلام از قبیل بوعلى و صدرالمتالهین، اکثریت مردمى که به حقیقت اعتراف ندارند، قاصرند نه مقصر; چنین اشخاصى اگر خداشناس نباشند، معذب نخواهند بود - هر چند به بهشت هم نخواهند رفت - و اگر خداشناس باشند و به معاد اعتقاد داشته باشند و عملى خالص قربة الى الله انجام دهند، پاداش نیک عمل خویش را خواهند گرفت . تنها کسانى به شقاوت کشیده مى شوند که مقصر باشند نه قاصر . (10) آن شهید پس از نوشتن عبارت بالا، در یک سخنرانى مربوط به اواخر عمر پربرکت خویش که بعدا تحت عنوان «حق و باطل» تنظیم و منتشر شده است، با تاکید فراوان و از صمیم قلب، مسیحیان و کشیشان مسیحى را متقى و مستحق بهشت دانسته و گفته است: شما اگر به همین مسیحیت تحریف شده نگاه کنید و بروید در دهات و شهرها، آیا هر کشیشى را که مى بینید، آدم فاسد و کثیفى است؟ والله میان همین ها صدى هفتاد هشتادشان مردمى هستند با یک احساس ایمانى و تقوا و خلوص که به نام مسیح و مریم، چقدر راستى و
تقوا و پاکى به مردم داده اند، تقصیرى هم ندارند; آنها به بهشت مى روند، کشیش آنها هم به بهشت مى رود . پس حساب روحانیت حاکم فاسد مسیحى و پاپ ها را باید از اکثریت مبلغین و پیروان مسیح جدا کرد . (11) قل اللهم فاطر السماوات والارض عالم الغیب والشهادة انت تحکم بین عبادک فی ما کانوا فیه یختلفون . (12) از مجموع آنچه گفته شد، دانستیم که: 1 . هر دینى خود را حق و ادیان دیگر را باطل مى داند . 2 . هر دینى نجات را به پیروان خود اختصاص مى دهد . 3 . پیروان ادیان باطل نیز به اعتقادات خود یقین پیدا مى کنند . 4 . اکثریت پیروان ادیان باطل از فهم دین حق قاصر هستند . 5 . قصور پیروان ادیان باطل را نباید در احکام فقهى مؤثر دانست . 6 . اقلیتى غیرعوام و معاند در مقابل دین حق مقصر هستند .
: 1( اعراف، 157 . 2( سوره احزاب، 40 . 3( اما عوامهم فظاهر، لعدم انقداح خلاف ما هم علیه من المذاهب فی اذهانهم بل هم قاطعون بصحة مذهبهم و بطلان سایر المذاهب نظیر عوام المسلمین . فکما ان عوامنا عالمون بصحة مذهبهم و بطلان سایر المذاهب من غیر انقداح خلاف فی اذهانهم لاجل التلقین و
النشو فی محیط الاسلام، کذلک عوامهم من غیر فرق بینهما من هذه الجهة . و القاطع معذور فی متابعته و لا یکون عاصیاو آثما و لا تصح عقوبته فی متابعته .(المکاسب المحرمة، قم: المطبعة العلمیة، 1381ق . ، ص133 .( 4( یغفر للجاهل سبعون ذنبا قبل ان یغفر للعالم ذنب واحد .» (اصول الکافى، ج1، ص47 .( 5( و اما غیر عوامهم فالغالب فیهم انه بواسطة التلقینات من اول الطفولیة و النشو فی محیط الکفر صاروا جازمین و معتقدین بمذاهبهم الباطلة بحیث کل ما ورد على خلافها ردوها بعقولهم المجبولة على خلاف الحق من بدو نشوهم . فالعالم الیهودی و النصرانی، کالعالم المسلم، لا یرى حجة الغیر صحیحة و صار بطلانها کالضروری له، لکون صحة مذهبه ضروریة لدیه لا یحتمل خلافه .(المکاسب المحرمة، ص133 .( 6( نعم فیهم من یکون مقصرا لو احتمل خلاف مذهبه و ترک النظر الى حجته عنادا او تعصبا کما کان فی بدو الاسلام فی علماء الیهود و النصارى من کان کذلک .(همان، ص134 .( 7( و بالجملة ان الکفار، کجهال المسلمین، منهم قاصر و هم الغالب و منهم مقصر، و التکالیف اصولا و فروعا مشترکة بین جمیع المکلفین عالمهم و جاهلهم، قاصرهم و مقصرهم، و الکفار معاقبون على الاصول و الفروع، لکن مع قیام الحجة
علیهم لا مطلقا . فکما ان کون المسلمین معاقبین على الفروع لیس معناه انهم معاقبون علیها سواء کانوا قاصرین ام مقصرین، کذلک الکفار طابق النعل بالنعل بحکم العقل و اصول العدلیة .(المکاسب المحرمة، ص134 .( 8( و اکثر الناس آمنوا فی الصبا و کان سبب تصدیقهم مجرد التقلید للآباء و المعلمین لحسن ظنهم بهم و کثرة ثنائهم على انفسهم و ثناء غیرهم علیهم و تشدیدهم النکیر بین ایدیهم على مخالفیهم و حکایات انواع النکال النازل بمن لا یعتقدهم اعتقادهم و قولهم ان فلانا الیهودی فی قبره مسخ کلبا و فلانا الرافضی انقلب خنزیرا او حکایات منامات . و احوال هذا الجنس یغرس فی نفوس الصبیان النفرة عنه و المیل الى ضده حتى ینزع الشک بالکلیة عن قلبه; فالتعلم فی الصغر کالنقش فی الحجر . ثم یقع نشوءه علیه و لا یزال یؤکد ذلک فی نفسه فاذا بلغ استمر على اعتقاده الجازم و تصدیقه المحکم الذی لا یخالجه فیه ریب . و لذلک ترى اولاد النصارى و الروافض و المجوس و المسلمین کلهم لا یبلغون الا على عقاید آبائهم و اعتقاداتهم فی الباطل و الحق جازمة لو قطعوا اربا اربا لما رجعوا عنها و هم قط لم یسمعوا علیه دلیلا لا حقیقیا و لا رسمیا . و کذا ترى العبید و
الاماء یسبون من الشرک و لا یعرفون الاسلام فاذا وقعوا فی اسر المسلمین و صحبوهم مدة و راوا میلهم الى الاسلام مالوا معهم و اعتقدوا اعتقادهم و تخلقوا باخلاقهم کل ذلک لمجرد التقلید و التشبیه بالتابعین . و الطباع مجبولة على التشبیه لا سیما طباع الصبیان و اهل الشباب . فبهذا یعرف ان التصدیق الجازم غیر موقوف على البحث و تحریر الادلة .(ابوحامد محمد بن محمد الغزالى، الجام العوام عن علم الکلام، بیروت: دارالکتاب العربى، 1406، ص 116 -115 .( 9( مجموعه آثار، ج1، ص293 . 10( همان، ص342 . 11( همان، ج3، ص439 . 12( زمر 46 .
فصلنامه معرفت، شماره 31 محمداکرم عارفى مقدمه طرح اندیشه «وحدت جهان اسلام» یکى از مشغولیت هاى فکرى دیرینه و اساسى حضرت امام; بود که او در طول دوران فعالیت اجتماعى - سیاسى خود چه قبل ازپیروزى «انقلاب» اسلامى و چه بعد از آن لحظه اى ازآن غفلت نورزید. وفادارى صادقانه امام به «وحدت» نه تنها او را به برجسته ترین شخصیت انقلابى جهان اسلام تبدیل نمود، بلکه او توانست در میان نحله ها و فرقه هاى اسلامى مختلف نیز جایگاه بس رفیعى کسب نماید. امام در طرح شعار «وحدت» هیچ گاه دچار کلى گویى و سطحى نگرى نگردید بلکه به گونه بسیار عالمانه و فنى با بررسى ابعاد گوناگون وحدت در دو بخش نظرى و عملى توضیحات مفصلى ارائه داد. یکى از ابعاد اساسى «وحدت» که قابل بحث و بررسى مى باشد بعد راهبردى و راهکارى آن است; به این معنى که چگونه مى توان درجهان بحران زده و پر تشتت اسلام که تقریبا زمینه اى براى همیارى بالفعل آن وجود ندارد به این پدیده آرمانى دست یافت؟ بررسى پاسخ این سؤال در چارچوب اندیشه سیاسى امام خمینى;، هدف اصلى این مقاله را تشکیل مى دهد. ما با مطالعه در اندیشه امام، راهکار عملى وحدت در سطح جهان اسلام را به بحث خواهیم گرفت. طرح این نوشتار در
دو قسمت عمده تنظیم شده که هر قسمت نشان دهنده مرحله خاصى از فرایند پیاده شدن پروژه وحدت است: اول، حرکت فکرى - فرهنگى; دوم، حرکت سیاسى - عملى. هر یک از این دو قسمت داراى زیرمجموعه هاى متعددى است که شیوه هاى عملى دو حرکت نامبرده رامشخص مى سازند. امید مى رود با بررسى این ها بتوانیم راهکار مورد نظر امام را که در لابه لاى گفتار او پراکنده است تا حدودى ترسیم نماییم.
استراتژى مبارزاتى امام; درجهت ایجاد بستر و شرایط لازم براى تحقق وحدت وهمیارى در جهان اسلام، اصولا روى دو محور عمده تمرکز یافته است: اول «حرکت فکرى - فرهنگى»، دوم «حرکت سیاسى - عملى». از لحاظ ترتیب و نظم منطقى، حرکت فکرى - فرهنگى که امام به نام هاى «تحول درونى»، «بیدارى قلبى» و «بازگشت به هویت اصیل» از آن یاد نموده است، بر حرکت سیاسى - عملى پیشى دارد. امام با توجه به ترتیب منطقى فازهاى مبارزه، «تعلیم وتربیت» سیاسى را زیربناى حرکت سیاسى دانسته واولین وظیفه مردم را در تحقق و توسعه امر «تبلیغ» و «تعلیم» قرار داده است. او مى گوید: «وظیفه ما این است که از حالا براى پایه ریزى یک دولت حقه اسلامى کوشش کنیم، تبلیغ کنیم، تعلیمات بدهیم، هم فکر بسازیم، یک موج تبلیغاتى و فکرى به وجود آوریم تا یک جریان اجتماعى پدید آید وکم کم توده هاى آگاه،
وظیفه شناس و دیندار در نهضت اسلامى متشکل شده قیام کنند وحکومت اسلامى تشکیل دهند. تبلیغات و تعلیمات دو فعالیت مهم و اساسى ماست». (1) ما با الهام از این استراتژى امام; که مبارزه «فکرى - فرهنگى» را زیربناى مبارزه «سیاسى و عملى» قرار داده است، بررسى راهکار عملى در اندیشه امام را در همین دو بخش به ترتیب مورد مطالعه قرار مى دهیم.
براساس تفکر و اندیشه امام، ایجاد تحول در جوامع اسلامى و رهانیدن آن ها از واگرایى، موضوعى نیست که بدون پایه ریزى یک برنامه سراسرى و ریشه دار فکرى امکان پذیر باشد; زیرا وضعیت کنونى جهان اسلام معلول عوامل گوناگونى مانند انحطاط فکرى و اعتقادى مسلمین و سلطه قدرت هاى استعمارى و رژیم هاى استبدادى بر آن است که در جهت مسخ هویت واقعى امت اسلامى و نیز غارت منابع زیرزمینى آن ها گام برمى دارند. رهایى از وضعیت نکبت بار فعلى، و رسیدن به وضعیت مطلوب، جز در پرتو زدودن ریشه هاى انحطاط امکان پذیر نیست که این خود ضرورت بسیج همه جانبه ملت ها و دولت هاى اسلامى را تحت یک استراتژى مشخص و فراگیر روشن مى سازد. بنابراین جهان اسلام به عنوان یک مجموعه واحد که داراى سوابق تاریخى، فرهنگى و سیاسى مشترک هستند، مى باید بازگشت به اصالت تاریخى و فرهنگى را سرلوحه حرکت خود قرار داده ومؤلفه هاى هویت دینى و ملى را به
خوبى شناسایى و درونى نمایند. (2) از دیدگاه امام خمینى; ظهور و رشد نهضت فکرى - فرهنگى که سرانجام باعث شکل گیرى باورهاى مشترک در سطح عام خواهندگردید طى دو مرحله قابل پیش بینى است که در هر دو مرحله، نخبگان دینى وملى (علما و روشنفکران) مسؤولیت پیشاهنگى و هماهنگى حرکت را به عهده خواهند داشت. مرحله اول: ایجاد نظام فکرى - فرهنگى در امر سازماندهى یک جریان عام و فراگیر، وجود روابط مستحکم ذهنى و معنوى در میان نیروهاى شرکت کننده که بتوانند آن ها را به سمت اهداف مشخصى هدایت نمایند بسیار ضرورى است. حرکت هاى جمعى بدون پشتوانه یک نظام فکرى منسجم و خلاق که ارزش ها، باورها و هنجارهاى یکسانى را خلق کنند، قرین به پیروزى نخواهد بود; زیرا تقویت انگیزه مبارزه جویى وحفظ انسجام سازمانى که دو عامل عمده در کامیابى نهضت ها بشمار مى روند تا حدود زیادى وابسته به وجود نظام اعتقادى ارزشى است. حضرت امام نیز با اعتقاد به چنین امرى، خلا فکرى - فرهنگى موجود در جوامع اسلامى معاصر را به خوبى درک مى کرد. لذا براى رفع و جبران این خلا فکرى بنیان یک نظام فکرى - سیاسى رادرنجف پایه گذارى نمود و تئورى «حکومت اسلامى» را بر مبناى اسلام سیاسى و انقلابى در حوزه علمیه، این مرکز فکرى جهان اسلام،
ارائه داد. نظام فکرى امام خمینى; از سه مفهوم اساسى تشکیل یافته بود: «اسلام»، «استقلال» و «آزادى». در واقع این مفاهیم سه گانه بازگو کننده داروى تمامى نابسامانى هاى جهان اسلام در گذشته وحال به شمار مى آیند. بازیابى این مفاهیم امکان بازسازى هویت فراموش شده و تخریب شده ملت هاى اسلامى را فراهم نموده و روزنه اى به سوى ایجاد روابط متقابل دوستانه بر روى کشورها خواهد گشود; زیرا به اعتقاد امام خمینى; بحران اصلى جهان اسلام معلول فاصله گرفتن دولت ها وملت هاى اسلامى از آموزه هاى حیات بخش اسلام و قرار گرفتن مسلمین در تحت سلطه قدرت هاى غربى و شرقى و نیز اعمال خودکامگى از سوى رژیم هاى مستبد و وابسته است. تنها راه رهایى از این مشکلات بازیابى مفاهیم «اسلام»، «استقلال» و «آزادى» مى باشد. به همین دلیل امام از علما و نخبگان دینى که در تفسیر درست اسلام و التزام به اصل استقلال و آزادى، مهارت وتجربه خوبى از خود نشان داده اند، مى خواهد تا در جهت احیاء این مفاهیم سه گانه وارد عمل شوند. به گفته او: «علماى اسلام وظیفه دارند از احکام مسلمه اسلام دفاع کنند، از استقلال ممالک اسلامى پشتیبانى نمایند، از ستم کارى ها و ظلم ها اظهار تنفر کنند.» (3) «اسلام» در مجموعه نظام فکرى حضرت امام، مفهوم بسیار پویا و انقلابى دارد، اما نه هر اسلام، بلکه
«اسلام ناب» که «دین» و «سیاست» را مکمل یکدیگر خوانده است. امام داروى درمان دردهاى جوامع اسلامى را صرفا در احیاى «اسلام ناب محمدى» مى جوید. به عقیده او تنها اسلام ناب محمدى است که مى تواند پرده هاى مرزهاى جغرافیایى، علایق ملى، منافع فردى و وابستگى هاى فرهنگى را کنار زده و بدون تعلق رنگ و نژاد، تمامى را در مرکز واحد گردآورد. اسلام ناب داراى پایگاه مستحکمى در میان طبقات و اقشار محروم و رده پایین جامعه است که معمولا از تحولات بنیادى در نظام هاى سیاسى و اجتماعى حمایت به عمل مى آورند. به گفته امام، «اسلام ناب محمدى اسلام فقراى دردمند، اسلام پا برهنگان، اسلام تازیانه خوردگان تاریخ تلخ و شرم آور محرومیت، کوبنده سرمایه دارى مدرن و کمونیسم خون آشام، نابود کننده اسلام رفاه و تجمل و اسلام التقاط و اسلام سازش و فرومایگى، اسلام مرفهین بى درد و در یک کلمه اسلام آمریکایى مى باشد.» (4) این اسلام ناب که توانایى رهبرى فکرى دنیاى اسلام را در عصر مدرن بلکه پست مدرن داراست و مى تواند بابهره گیرى از قدرت بسیج توده ها به بحران و انحطاط چند قرنه جوامع اسلامى پایان ببخشد، داراى ویژگى هاى چندى مى باشد: - اسلام وارسته ازقید وبندهاى تمایلات و سلیقه هاى شخصى که نسبت به تمامى انسان ها با دید یکسان و برابر مى نگرد. -اسلام سیاسى و حکومتى که مهم ترین فریضه آن تشکیل حکومت اسلامى و به عهده گرفتن
امور اجتماعى و سیاسى امت است. - اسلام مبارزه و ستیزه جو که علیه سلطه کفر و استعمار در تمامى ابعاد آن با جدیت مبارزه مى نماید. - اسلام طرفدار کرامت انسانى و آزادى فردى که سرنگونى طواغیت را در راس برنامه هاى خود قرار داده است. - اسلام وحدت گرا و همگرا که همه مسلمین را «امت واحده» و «ید واحده» دانسته است. - اسلام کار و تلاش که تامین رفاه عمومى و محرومیت زدایى را; در اولویت قرار داده است. اسلام ناب در اندیشه امام خمینى یک مجموعه فکرى و عملى جامعى است که در ماهیت خود از غناى مطلق برخوردار بوده ودر ارتباط با زندگى انسان برنامه هاى دقیق و همه جانبه به همراه دارد. (5) این اسلام به دلیل جامعیت، جذابیت و جهان شمولیت و نیز بهره مند بودن از زمینه هاى عمیق اعتقادى در درون ملت ها، قدرت مانور بزرگى خواهد داشت که اگر خوب عرضه شود قادر است مجد وعظمت دوباره جهان اسلام را به مسلمین برگرداند. دومین مفهوم محورى در نظام فکرى امام;، مفهوم «استقلال» است که یادآور بیدارى، خودیابى و رهایى امت اسلامى از زیر سلطه همه جانبه قدرت هاى غربى و شرقى مى باشد. بنیان اندیشه استقلال خواهى امام را این فراز ازگفتار او تشکیل مى دهد: «خداوند تبارک و تعالى براى هیچ یک ازکفار، سلطه بر
مسلمین قرار نداده است و نباید مسلمین این سلطه را قبول کنند.» (6) از دیدگاه امام، «استقلال» در دو حوزه قابل تامین است: حوزه درونى و حوزه بیرونى. استقلال در حوزه درونى پیش شرط نیل به استقلال درحوزه بیرونى شناخته شده است. بنابراین ملت هاى مسلمان در نخستین گام به سوى استقلال خواهى مى باید ابتدا حرکت بازگشت به خویشتن را در پرتو ارزش هاى اسلامى و ملى آغاز نمایند و سپس در گام دوم،به استعمارزدایى از سرزمین هاى اسلامى بپردازند. تحلیل امام در اهمیت استقلال درونى چنین بیان گردیده است: «بزرگترین وابستگى ملت هاى مستضعف به ابرقدرت ها و مستکبرین، وابستگى فکرى و درونى است که سایر وابستگى ها از آن سرچشمه مى گیرد و تا استقلال فکرى براى ملتى حاصل نشود استقلال در ابعاد دیگر حاصل نخواهد شد. و براى بدست آوردن استقلال فکرى و بیرون رفتن از زندان وابستگى، خود و مفاخر و آثار ملى و فرهنگى خود را دریابید.» (7) روند بازگشت به «مفاخر و آثار ملى و فرهنگى»، با بیدارى حس وطن دوستى و فرهنگ پرورى در ملت ها همراه خواهد گردید. به هر میزانى که این بازگشت تعمیم وتعمیق یابد به همان میزان انگیزه فرهنگ زدایى اجنبى درمیان مردم نیز نیرومندتر مى گردد. و آنگاه که شخصیت مستقل معنوى ملت ها در پرتو فرهنگ خودى تکوین یافت، حرکت هاى عملى استقلال خواهانه در ابعاد سیاسى واجتماعى نیز آغاز خواهد شد; زیرا در این مقطع از تحول فرهنگى، ملت هاى اسلامى به این درک و
باور حتمى دست یافته اند که منافع اسلامى و ملى آن ها با منافع استعمار در تضاد کامل قرار دارد و حضور استعمار در سرزمین هاى آنان، دستاوردى جز غارت سرمایه هاى ملى، انسانى، فرهنگى و مادى آن ها در پى نداشته و نخواهد داشت. آخرین مفهوم بنیادى در مجموعه نظام فکرى امام خمینى; را مفهوم «آزادى» تشکیل مى دهد. بحث از «آزادى» اصولا در بعد داخلى دولت هاى سرزمینى قابل طرح و ارزیابى است نه در بعد خارجى آن ها که مربوط به روابط بین الملل مى گردد. اما اهمیت این مساله از آن جهت قابل توجه است که دولت هاى سرزمینى ارکان اساسى«دولت بزرگ اسلامى» را تشیکل داده و نقش محورى درشکل دهى و پیشبرد اهداف وبرنامه هاى آن رابه عهده مى گیرند. بنابراین اهمیت بازسازى ارکان «دولت بزرگ اسلامى» (یا به تعبیر ما «کنفدراسیون اسلامى») ضرورت طرح دولت هاى مردمى و غیرطاغوتى را که پیام آور آزادى هستند، حتمى مى سازد. رژیم هاى استبدادى ماهیتا با منافع مردمى سازگارى ندارند; زیرا عمدتا در راستاى اهداف بیگانگان عمل مى نمایند.از این جهت است که وجود دولت هاى وابسته و ضد مردمى مانع اصلى در روند حرکت هاى همگرا و وحدت طلب که خواست ملت ها است، به شمار مى روند. لذا رهایى از یوغ رژیم هاى ضد مردمى یکى از ارکان اساسى اندیشه امام را در تئورى وحدت تشکیل مى دهد. امام درباره ضرورت براندازى رژیم هاى طاغوتى به منظور فراهم شدن زمینه براى استقرار حکومت اسلامى چنین گفته
است: «برانداختن طاغوت یعنى قدرت هاى ناروایى که در سراسر وطن اسلامى برقرار است وظیفه همه ماست. دستگاه هاى دولتى جابر و ضد مردم باید جاى خود را به مؤسسات خدمات عمومى بدهد و طبق قانون اسلام اداره شود و به دریج حکومت اسلامى مستقر گردد.» (8) این نظام فکرى - فرهنگى که بر سه اصل «استقلال»، «آزادى» و «اسلام» استوار گردیده است در نتیجه دهى مطلوب خود، به «توسعه و تعمیق» نیاز دارد و در واقع همین امر مرحله دوم نهضت فکرى را در سطح عام تشکیل مى دهد. مرحله دوم: تعمیم و تعمیق نظام فکرى و ایجاد باورهاى جهان مشمول چنانچه اشاره گردید نظام فکرى - فرهنگى و خلق باورهاى جهان شمول، اولین گام در جهت همیارى مسلمین و ظهور نهضت جهانى اسلام شمرده مى شود. اما تاثیر مطلوب «نظام فکرى» در ایجاد باورها و ارزش هاى مشترک زمانى قابل پیش بینى است که نظام فکرى - فرهنگى، جایگاه مناسب خود را در میان ملت ها به خوبى باز نموده و افکار عمومى را تا اندازه اى تحت تاثیر قرار داده باشد; زیرا همگرایى که نهایتا به وحدت و همیارى در سطح ملت ها منجر مى گردد وقتى مى تواند تحقق یابد که اولا، یک جهت فکرى و ذهنى در سطح لازم تحقق یافته باشد. ثانیا، روابط متقابل اجتماعى استحکام حاصل
نموده باشد. ثالثا، منافع عام اسلامى نیز شکل گرفته باشد. از طرف دیگر، این شرایط زمانى در سطح جامعه محقق خواهند شد که مرحله «توسعه و تعمیق» به خوبى انجام گرفته باشد; چه این که تنها با «توسعه و تعمیق» و یا به تعبیر حضرت امام «تبلیغات و تعلیمات» است که مى توان به نتایج نامبرده دست یافت. از نظر امام توسعه و تعمیق نظام فکرى - فرهنگى، وابسته به عناصرو منابع چندى است که هرکدام در جایگاه خود بخشى از این فرایند را تکمیل مى نماید. از مهم ترین عناصر و منابع مؤثر در تکمیل فرایند تعمیق، منابع انسانى فعال و همین طور زمینه هاى اجتماعى و ابزار مناسب ارسال پیام هستند که مجموعه این ها یک شبکه تبلیغى و تعلیمى مؤثرى را به وجود مى آورند. در این شبکه تعلیمى - تبلیغى دو عامل ویژه، بیش تر جلب توجه مى نماید: نیروهاى انسانى فعال و پایگاه هاى تعلیمى - تبلیغى. 1- فعال شدن نخبگان دینى و ملى در عرصه عمل فرایند توسعه و تعمیق نظام فکرى - فرهنگى، حضور فعالانه نخبگان دینى و ملى را در عرصه فعالیت هاى فکرى و تبلیغاتى ضرورى مى نماید. نخبگان دینى در حوزه تعمیق اندیشه دینى و نخبگان ملى (روشنفکران متعهد) در حوزه تعمیق فرهنگ ملى، نقش رهبرى کننده را به عهده دارند. با توجه به جایگاه باورسازى و
فرهنگ سازى نخبگان دینى است که امام آن ها را به مسؤولیت هاى اصیل شان متوجه نموده و به راه اندازى نهضت فکرى دعوت مى نماید. امام مى گوید: «امروز حوزه قم، حوزه مشهد و حوزه هاى دیگر موظفند که اسلام را ارائه بدهند و این مکتب را عرضه کنند. مردم اسلام را نمى شناسند شما باید خودتان را، اسلام تان را، نمونه هاى رهبرى و حکومت اسلام را به مردم دنیا معرفى کنید مخصوصا به گروه دانشگاهى و طبقه تحصیل کرده.» (9) پیشاهنگان فکر و اندیشه که از لحاظ منابع فکرى و فرهنگى غنى هستند و نیز از لحاظ کمیت و گستردگى در تمامى سرزمین هاى اسلامى حضور فیزیکى دارند اگر به صورت فعالانه با اتکا به مبانى خودى وارد عمل شوند، تحول بنیادى در فرهنگ جوامع به وجود خواهند آورد; چه این که بحران و انحطاط فکرى جوامع اسلامى معلول فقدان و یا نقصان داده هاى فکرى نمى باشد، بلکه معلول اغماض از داده هاى فکرى خودى (اسلامى و ملى) است. به همین دلیل است که امام راه خیزش فکرى را در بازگشت به فرهنگ خود ملت دانسته است، اما بدین شرط که صاحبان فرهنگ از این رخوت بیرون آمده و متحول شوند. امام مى گوید: «وظیفه ما همه مسلمین است، وظیفه علماء اسلام است، وظیفه دانشمندان مسلمین است، وظیفه نویسندگان و گویندگان طبقات مسلمین است...
که هشدار بدهند به ممالک اسلامى که ما خودمان فرهنگ غنى داریم... مسلمان ها باید خودشان را پیدا کنند; یعنى بفهمند که خودشان داراى یک فرهنگ و کشورى هستند... .» (10) 2- توسعه و تحکیم پایگاه هاى تبلیغى و روابط اجتماعى نخبگان مذهبى وملى که مسؤولیت اجراى طرح «تعمیم و تعمیق» را به عهده دارند، از تمامى امکانات و منابع موجود براى رشد سطح فکرى مردم و توسعه و تحکیم روابط متقابل اجتماعى میان ملت ها، نهایت استفاده را خواهند برد. دیدگاه امام در مورد بهره بردارى از امکانات و زمینه هاى تبلیغى، بسیار مترقیانه و فراگیر است. او بر خلاف دو جریان «سنتى» و «مدرن» در جامعه که اولى بر استفاده از منابع و امکانات عمدتا سنتى سماجت نشان مى داد و دومى بر استفاده از شیوه ها و ابزار مدرن تاکید مى کرد، خود روش فراسنتى و فرامدرنى را در امر تبلیغ و تعمیق باورهاى دینى - ملى پیشنهاد مى کند. از میان همه این جریان ها، پایگاه هاى سنتى تبلیغ و باورسازى به دلیل نفوذ و جایگاه مردمى داشتن و نیز سلطه دیرینه و سنتى نخبگان دینى بر آن ها و همچنین هزینه بر نبودن آن ها در شرایط ویژه طفولیت نهضت فکرى اسلامى، بیش تر مورد توجه قرار مى گیرد. (11) از میان امکانات و شیوه هاى سنتى مورد استفاده در امر باورسازى
و تعمیق اندیشه، مراسم «جمعه» و «جماعات» در سطح ملى و «حج» در سطح بین المللى بیش از همه نظر امام را به خود جلب مى نماید. او درباره نقش برجسته جمعه و جماعات و حج در امر باورسازى و سپس ایجاد جنبش هاى سیاسى - عملى چنین سخن مى گوید: «... اسلام این گونه اجتماعات را فراهم کرده تا از آن ها استفاده دینى بشود، عواطف برادرى و همکارى افراد تقویت شود، رشد فکرى بیش ترى پیدا کند، براى مشکلات سیاسى و اجتماعى خود راه حل هایى بیابند و به دنبال آن به جهاد و کوشش دست جمعى بپردازند.» (12) بعد اضافه مى کند که: «اگر هر روز جمعه مجتمع مى شدند و مشکلات عمومى مسلمانان را به یاد مى آوردند و رفع مى کردند و یا تصمیم به رفع آن مى گرفتند کار به اینجا نمى کشید. امروز باید با جدیت این اجتماعات را ترتیب دهیم و از آن براى تبلیغات و تعلیمات استفاده کنیم; به این ترتیب نهضت اعتقادى و سیاسى اسلام وسعت پیدا مى کند و اوج مى گیرد.» (13) امام خمینى; به عمق نقش اجتماعات دینى چه در بعد اندیشه سازى و چه در بعد اجتماع سازى به خوبى پى برده است. او اجتماعات و مراسم دینى را صرفا به منظور کاربرد تعلیمى و آموزشى آن در مقولات فکرى، مورد تشویق قرار نمى دهد بلکه مهم تر از آن
به نقش اجتماع سازى و شکل دهى روابط اجتماعى جدید از طریق این گردهمایى ها و نیز آگاهى یافتن مسلمین از قدرت و نیروى ارادى و انسانى شان هم اشاره دارد. به همین جهت است که «روز قدس» به عنوان سمبل وحدت جهان اسلام که پیام انقلابى و ضد استعمارى هم دارد از سوى ایشان در سطح جهان اسلام پیشنهاد گردید و همچنین بزرگداشت «هفته وحدت» مورد حمایت وى قرار گرفت; چه این که از دیدگاه او روند وحدت بین مسلمین، ضرورت ایجاد سمبل ها و نهادهاى تازه اى را مى طلبد که فراتراز زمان و مکان قرار دارد و نیز شرایط و تلخى هاى دنیاى معاصر را هم منعکس سازند. «حج» با توجه به موقعیت جهانى آن جایگاه ویژه اى در اندیشه امام به خود اختصاص داده است. او حج را نه یک عمل عبادى صرف، بلکه یک گردهمایى تمام عیار براى همه مسائل بین المسلمین مى داند; از انجام عبادات فردى گرفته تا بازگشت به هویت جمعى اسلامى و مرکز تصمیم گیرى هاى سیاسى، (14) (محل اجتماع سران دول) و ارائه طرح هاى کارشناسى از سوى کارشناسان و متخصصان جهان اسلام، (15) و مبادله اطلاعات و تحکیم پیوند برادرى و تشکیل جبهه واحد مستضعفین (17) و... . اهمیت ویژه گردهمایى جهانى «حج» امام را واداشت تا تمام کوشش خود را در معرض چهره واقعى حج به
کار بندد و ابعاد مختلف آن را که قرن ها به فراموشى سپرده شده بود از نو احیا و بازگو نماید.
بر مبناى استراتژى امام خمینى; پس از توسعه فعالیت هاى سازمان یافته فکرى - فرهنگى که طى آن، مسیر وهدف مبارزه به خوبى مشخص گردیده و همبستگى چندجانبه معنوى در جوامع تا حدودى شکل گرفته است و هم چنین انسان مسلمان به منزلت انسانى و فردى و هویت دینى و ملى خود آگاه گشته است، زمان براى آغاز فاز دوم مبارزه یعنى فعالیت هاى سیاسى - عملى به تدریح فرا مى رسد. در مقطع مبارزه سیاسى - عملى، مراحل متعددى به عنوان روش مبارزه در اندیشه امام مطرح شده است، که مجموعا در دو سطح قابل مطالعه است: سطح دولت ها و سطح ملت ها. سطح اول: دولت ها اصولا روش هاى مبارزاتى امام خمینى; با در نظر داشتن واقعیت هاى عینى جوامع اسلامى طراحى گردیده اند. لذا با توجه به این که امام از نقش تعیین کننده دولت هاى سرزمینى در تصمیم گیرى هاى جمعى و نیز تغییر سرنوشت ملت ها توسط آن ها کاملا آگاه است، اولین رویکرد عملى او را تلاش در سطح دولت ها تشکیل مى دهد. از نظر امام کوتاه ترین راه تحقق بخشیدن به «وحدت اسلامى» در اقدام ارادى سران و رؤساى ممالک اسلامى نهفته است; زیرا سران دول اسلامى، تمامى امکانات و
اهرم هاى حقوقى و اجرایى لازم براى تاسیس دولت متحده اسلام را در اختیار دارند به گونه اى که اگر این ها به صورت جدى و رسمى وارد عمل شوند کم ترین مشکلاتى در برابر اقدام جمعى شان وجود نخواهد داشت. همین تحلیل واقع بینانه و در عین حال امیدوارانه امام او را وادار مى نماید تا از طریق توسل به فراخوان عمومى، از همه سران دول اسلامى براى پایه ریزى یک وحدت سرتاسرى دعوت به عمل آورد: «ما حرف مان این است که دولت ها بیایند قبل از این که خود ملت ها قیام بکنند، خود دولت ها بیایند خاضع بشوند، با هم دوست بشوند، با هم یک جلسه اى درست کنند، همه رئیس جمهورها بنشینند پیش هم و حل کنند مسائل شان را. هر کس سر جاى خودش باشد، لکن در مصالح کلى اسلامى، در آن چیزى که همه هجوم آورده اند به اسلام در او با هم اجتماع کنند، جلوشان را بگیرند و آسان هم هست.» (17) سرمایه گذارى فکرى و عملى امام در پیش برد این شیوه (اجتماع سران) تا آن جا جدى مى نماید که او را وادار به اعطاى امتیازات سیاسى بیش تر به سران دول نموده و ا مر قبولى «اعوجاج» و نارسایى هاى فکرى سران را در برابر تشکیل و تحقق «وحدت» بر خود تحمل مى نماید. او مى گوید: «ما میل داریم که با همه کشورهاى اسلامى
برادر باشیم، همه حکومت ها در عین حالى که اعوجاج دارند برگردند و با ما دست اخوت بدهند، ما صلاح همه را مى خواهیم... .» (18) اما على رغم این گونه تلاش ها و امتیازدادن ها، پیام هاى مکرر امام نتوانست دولت هاى سرزمینى را که هر کدام به منافع ملى خاص خود مى اندیشیدند، وادار به اتخاذ استراتژى وحدت طلبانه نماید و در نتیجه، دیپلماسى وحدت خواهانه امام، موفقیتى را به ارمغان نیاورد. در این جا بود که امام از کارآیى شیوه «اجتماع سران» ناامید گردیده و راه هاى بدیل دیگرى را در دست مطالعه قرار داد. او همان طورى که در صراحت لهجه شهرت داشت در این جا نیز ضمن اظهار مایوس شدن از راه کار «اجتماع سران»، شیوه مبارزاتى دیگرى که نشان دهنده «حرکت از پایین به بالا» بود را مستقیما مطرح نموده و گفت: «ملت ها خودشان باید در فکر اسلام باشند، مایوسیم ما از سران اکثر قریب به اتفاق مسلمین، لکن ملت ها خودشان باید به فکر باشند و از آن ها مایوس نیستیم.» (19) سطح دوم: ملت ها شیوه دوم مبارزاتى امام; بر اصل محوریت مردم که نقش مهمى در تحول نظام هاى سیاسى در جهان به اصطلاح طرفدار دموکراسى ایفا مى نمایند، استوار یافته بود. توجه اساسى امام در این مرحله به سمت نیروى قدرتمند مردمى معطوف مى گردد. اگر چه ملت ها و توده
هاى محروم جوامع از همان اوان امر مبارزه، جایگاه بسیار بلندى را در اندیشه امام به خود اختصاص داده بودند; چه این که نگاه امام به مردم نگاه مقطعى و ابزارگونه نبوده بلکه نگاه واقعى و هدف گونه بوده است، اما رویکرد امام به مردم در مقطع دوم مبارزه، ویژگى خاصى دارد که با مقطع اول تفاوت پیدا مى کند. مهم ترین ویژگى این رویکرد، در تغییر استراتژى «اصلاحى» به استراتژى «انقلابى» نهفته است. امام به این نتیجه دست یافته بود که مبارزه اصلاحى مى باید به مبارزه انقلابى تبدیل شود و در مبارزه انقلابى، توده ها نقش اصلى مبارزه را بر عهده خواهند گرفت. بنابراین توجه امام به مردم، در واقع فراخوان عمومى ملت ها به سمت «انقلاب» است. اما این که این انقلاب و خیزش عمومى چگونه آغاز شود و چه فرایندى را پشت سر بگذارد، پاسخ هاى آن تا حدودى از سوى امام تبیین گردیده اند. امام به عنوان یک رهبر انقلابى و توانا چند مقطع مختلف را براى سازمان دهى و طراحى مبارزه
سیاسى - عملى مورد اشاره قرار داده و ملت ها را گام به گام به سمت آن پیش برده و هدایت نموده است. 1- تشکیل حزب سیاسى (حزب مستضعفین یا حزب الله): «حزب مستضعفین» و «حزب الله» دو مفهوم اساسى در ادبیات سیاسى اندیشه امام است که ایشان آن را تجلى گاه قدرت سازمان یافته توده ها در دنیاى بحران زده مسلمین مى دانست. طرح تشکیل «حزب مستضعفین» به عنوان یک تشکل سیاسى، از این رو از سوى امام ارائه گردید تا ملت هاى مسلمان بلکه تمامى محرومان جهان، فعالیت هاى هدفمند سیاسى خود را در داخل این جریان نوپا هماهنگ نموده و همبستگى و همگرایى خود را از طریق آن بیش از پیش تقویت نمایند. هدف «حزب مستضعفین» تقویت باورهاى جمعى در سطح امت اسلامى و سپس بررسى راه حل ها و پایان دادن به مشکلات و نابسامانى هاى جهان اسلام است که امروز ملل اسلامى با آن ها روبرو هستند. امام اظهار امیدوارى مى کند که چنین حزبى در جهان جنبه عملى پیدا کرده مشکلات را از سر راه بردارد: «و من امیدوارم که یک حزب به اسم حزب مستضعفین در تمام دنیا به وجود بیاید و همه مستضعفین با هم در این حزب شرکت کنندو مشکلاتى که سر راه مستضعفین است از میان بردارند و قیام در مقابل مستکبرین و چپاول گران شرق و
غرب کنند و دیگراجازه ندهند که مستکبرین بر مستضعفین عالم ظلم کنند.» (20) تشکیل «حزب مستضعفین» یا «حزب الله» بیان گر مرحله خاصى از رشد ملت ها هم به شمار مى رود; زیرا وجود این حزب مبین این واقعیت است که منافع مشترک فراملى در پرتو نهضت فکرى - فرهنگى، تا حدودى شکل گرفته و توده هاى نامنظم و از هم گسیخته ملت ها به سطحى از همبستگى دست یافته و باورهاى جهان شمول نیز تا اندازه اى به وجود آمده اند. گویا اکنون زمان آن رسیده است که این حزب سیاسى به وجود آید تا از دستاوردهاى به دست آمده تا این مقطع، در مقاطع و مراحل بعدى بهره بردارى بهینه نماید. 2- تشدید مبارزه سیاسى: ظهور حزب مستضعفین در عرصه فعالیت هاى سیاسى - اجتماعى، گامى است به سمت فعال تر شدن و منسجم تر شدن تلاش هاى عملى آزادى خواهان مسلمان; زیرا فلسفه وجودى یک حزب اقتضا مى کند که برنامه ها و سیاست ها هر چه بیش تر جنبه کاربردى پیدا کنند. امام خمینى; نیز با اشاره به جایگاه محورى حزب در صحنه عمل، درباره نقش کاربردى آن چنین مى گوید: «و هر مساله اى در هر جا و هر ملتى پیش آید به وسیله همین حزب مستضعفین رفع بشود.» (21) امام خمینى در این جا حوزه فعالیت هاى حزب را بسیار گسترده فرض نموده است و براى آن به
عنوان تنها نهاد سیاسى مشروع (نهادهاى حکومتى از نظر امام فعلا مشروعیت ندارند) اختیارات وسیعى را در نظر گرفته است. از طرف دیگر چون هدف اصلى حزب، مبارزه با رژیم هاى وابسته و سلطه قدرت هاى خارجى مى باشد، الزاما در روند مبارزه خود با دشورارى هاى فراوانى نیز روبرو خواهد گردید. که امام با پیش بینى این دشوارى ها، ملت ها را به الگوپذیرى از نهضت انبیا: و گذشتگان دعوت نموده و مقاومت تا سرحد نهایى را به آن ها توصیه کرده است: «سیره انبیا بر این معنى بوده است. سیره بزرگان بر این معنى بوده است که معارضه مى کردند با طاغوت ولو این که زمین بخورند ولو این که کشته بشوند و یا کشته بدهند. ارزش دارد که انسان در مقابل ظلم بایستد در مقابل ظالم بایستد و مشتش را گره کند و توى دهنش بزند... .» (23) پس از تشدید مبارزه سیاسى از سوى «مستضعفان»، واکنش هاى رژیم هاى طاغوتى و حامیان خارجى آن ها نیز شدت پیدا مى کند. در این مرحله ممکن است فعالیت هاى مسالمت آمیز سیاسى به تنهایى نتوانند مبارزان مسلمان را در تامین اهداف شان یارى رسانند، لذا وجود یک ابزار دیگرى لازم است که بر سطح فشار افزوده و حریف را وادار به عقب نشینى نماید و این جز توسل به «زور» چیزى دیگر نمى تواند باشد. 3- توسل به مبارزه
قهرآمیز: پس از آن که «حزب» هسته ها و شعبه هاى خود را در تمامى و یا اکثر نقاط وطن اسلامى یا سرزمینى فعال ساخته و هواداران مخلص و انقلابى در حد لازم گردآورده است، صفحه دیگرى در روند مبارزه گشوده مى شود که عبارت است از کاربرد ابزار قهرآمیز در مبارزه. امام خمینى; در این مرحله و مقطع از فرایند مبارزه، استفاده از زور و قدرت را براى دست یابى به اهداف نهایى، مطلوب دانسته و ملت هاى اسلامى را به کاربرد آن توصیه مى نماید: «و اما به ملت هاى اسلامى توصیه مى کنم که از حکومت جمهورى اسلامى و از ملت مجاهد ایران الگو بگیرید و حکومت هاى جائر خود را در صورتى که به خواست ملت ها که خواست ملت ایران است سر فرود نیاوردند، با تمام قدرت به جاى خود بنشانید که مایه بدبختى مسلمانان حکومت هاى وابسته به شرق و غرب مى باشند.» (23) استفاده از شیوه هاى قهرآمیز در مبارزه علیه استعمار و استبداد به ویژه در جهت دفاع از تمامیت ارضى وطن اسلامى چنان با اهمیت تلقى شده است که امام بارها دولت هاى اسلامى منطقه را براى تشکیل جبهه نظامى واحد علیه رژیم صهیونیستى و سلطه آمریکا بر منطقه فراخوانده است. (24) از نظر امام اهمیت این امر، این را مى طلبد که اگر یک چنین جبهه اى در سطح
دولت ها تشکیل نشود او دست استمداد به سوى «ملت هاى اسلامى منهاى دولت ها» دراز خواهد کرد تا اقدامات جدى ترى را آغاز نمایند. (25) او در شرایطى که امر «دفاع» علیه تهاجم رژیم بعث عراق را با تمام قدرت در جبهه هاى سرزمین خود رهبرى مى کرد، از مبارزه قهرآمیز جهت آزادى قدس نیز سخن مى گفت: «ما بناى مان بر این است که باید عراق اول از شر این مفسدین و از شر این غاصبین فارغ بشود و بعد از آن ان شاءالله قدس.» (26) امام با تجربه اى که از مبارزه علیه رژیم شاه در ایران کسب نموده بود به خوبى مى دانست که مراحل پایانى مبارزه بدون توسل به «زور» انجام یافتنى نیست و نمى تواند بدون آن تکمیل و نهایى گردد. 4- تاسیس جمهورى هاى آزاد و مستقل: چهارمین مقطع حساس در استراتژى مبارزاتى امام; در راستاى ایجاد وحدت جهانى اسلام که مى باید از سوى ملت ها تحقق یابد، تاسیس «جمهورى هاى آزاد و مستقل سرزمینى» به جاى رژیم هاى طاغوتى کنونى مى باشد. امام خمینى به خوبى دریافته بود که استحکام و موفقیت «دولت بزرگ اسلامى» بستگى تام و تمام به همکارى جدى دولت هاى سرزمینى دارد. از سوى دیگر به این امر نیز اذعان داشت که همکارى و همیارى دولت هاى سرزمینى منوط به اصلاح رژیم هاى سیاسى آن ها خواهد بود; زیرا تا
همبستگى و همیارى فکرى و ارزشى در میان دولت ها به وجود نیاید، همیارى عملى یا از همان ابتدا و یا در ادامه کار با دشوارى هاى جدى روبرو خواهد شد. ضرورت این امر امام را وادار مى نماید تا اصلاح و تحول دولت هاى ملى را پیش شرط نیل به وحدت سرتاسرى قرارداده و چنین بگوید: «ما مى خواهیم که همه ممالک اسلامى اولا در محیطى که خودشان هستند به حسب حکم اسلام بین حکومت و بین مردم مخالفت نباشد و همه با هم باشند و همه متحد بشوند تا این که آسیبى براى این ها واقع نشود.» (27) منظور از «وحدت و هماهنگى» دولت - ملت در دولت هاى محیطى این است که رژیم هاى ممالک اسلامى، بر اساس خواسته هاى واقعى ملت ها «اسلامى و ملى» بشوند و رژیم هاى طاغوتى ضد دینى و ضد مردمى تبدیل به نظام اسلامى - ملى گردد تا «جمهورى هاى آزاد و مستقل» به معناى واقعى کلمه که در این کلام امام آمده است تحقق پیدا کند: «وصیت من به همه مسلمانان و مستضعفان این است که... در زیر پرچم پر افتخار اسلام مجتمع و با دشمنان اسلام و محرومان جهان به دفاع برخیزید و به سوى یک دولت اسلامى با جمهورى هاى آزاد و مستقل به پیش روید....» (28) وهرگاه این جمهورى ها در عمل شکل بگیرد، زمینه براى«وحدت بزرگش بیش از پیش فراهم خواهد شد. 5-
تشکیل دولت بزرگ اسلامى: پس از روى کار آمدن «جمهورى هاى آزاد و مستقل» با نظام هاى اسلامى و باورهاى جهان شمول، شرایط عینى وحدت و همیارى میان دولت ها و ملت هاى اسلامى کاملا مهیا خواهد گردید; چه این که در این مرحله که نظام هاى سرزمینى و محیطى در جهت مطلوب متحول شده اند، موانع ویژه در جهت تشکیل دولت بزرگ اسلامى یا «وحدت جهانى اسلام» وجود نخواهد داشت. عوامل درونى موجود در خود نظام هاى «جمهورى هاى آزاد و مستقل» به گونه جبرى و الزامى، جمهورى ها را به سمت وحدت نهایى که همانا تشکیل «دولت بزرگ اسلامى» باشد به پیش خواهد برد. وجود این عوامل درون نظام، نقش مهمى در تحقق یابى «وحدت» دارد. بعضى از این عوامل عبارتند از: الف - «وحدت»، فلسفه نهایى حکومت ها: «وحدت» در اندیشه سیاسى اسلام، فلسفه و هدف نهایى حکومت ها را تشکیل مى دهد. یک نظام اسلامى واقعى اصولا به سمت همیارى با واحدهاى اسلامى دیگر حرکت مى کند و اگر چنین ننماید در خلاف مسیر واقعى خود حرکت نموده است. چنانچه امام; با استناد به کلام پیشوایان دینى به این فلسفه وجودى حکومت ها اشاره نموده و مى گوید: «تشکیل حکومت براى حفظ نظام و وحدت مسلمین است چنان که حضرت زهرا(س) در خطبه خود مى فرماید که " امامت براى حفظ نظام و تبدیل افتراق مسلمین به اتحاد است".» (29)
ب - «وحدت»، مسؤولیت دینى حکومت: «وحدت» در فرهنگ سیاسى اسلام یک پدیده دلبخواهى و اختیارى نیست که وجود آن تابع اراده آزاد خود دولت ها باشد بلکه یک تکلیف و مسؤولیت است که حاکمان اسلامى نمى توانند آن را نادیده بگیرند. هر گاه دولت ها، اسلامى گردیدند پروژه وحدت به عنوان یک وظیفه دینى به خودى خود مورد توجه قرار خواهد گرفت. امام با یادآورى این مسؤولیت مهم سیاسى دولت ها در خطاب به برخى سران دول اسلامى گفته است: «این شما سران دولت ها هستید که باید این فکر اسلامى را تعقیب کنید و دست از دشمنى و مخالفت با برادران خود بردارید. مسؤولیت هاى دولت هاى اسلامى در پیشگاه خداى توانا و در پیشگاه ملت ها بسیار بزرگ است.» (30) ج - «وحدت»، خواستگاه مردمى: چنانچه در گذشته اشاره گردید، اختلاف و واگرایى بیش از این که عامل داخلى داشته باشد، عامل بیرونى و خارجى دارد; زیرا این استعمار و حکومت هاى وابسته به آن هستند که همواره در روند پیشرفت نهضت هاى وحدت گرا اخلال ایجاد نموده و مانع از همگرایى دولت ها مى گردند. هر گاه این عامل در داخل سرزمین هاى اسلامى تغییر بنیادى یابد و حکومت ها ملى و اسلامى گردند، «وحدت» که خواست اصلى ملت ها و دولت هاست، تحقق پیدا خواهد کرد; چنانچه امام خمینى; در بیان نقش تعیین کننده
دولت هاى مردمى در تحقق بخشیدن «وحدت» گفته است: «اگر حکومت کنندگان کشورهاى اسلامى نماینده مردم با ایمان و مجرى احکام اسلامى بودند، اختلافات جزئى را کنار مى گذاشتند، دست از خراب کارى و تفرقه اندازى برمى داشتند و متحد مى شدند و ید واحده مى بودند.» (31) به هر حال این عوامل درونى آن گاه که با منافع ملى و فراملى دولت هاى «محیطى» گره خورده و مجموعا در کنار هم قرار بگیرند، شرایط عملى تحقق «وحدت اسلامى» را به خوبى فراهم خواهند کرد. «جمهورى هاى آزاد و مستقل» اسلامى نیز با حفظ استقلال داخلى و حاکمیت ملى، یک سازمان سیاسى مافوق را تشکیل خواهند داد; زیرا که تعارضات بالفعل آن ها از بین رفته و منافع شان نیز عمیقا با همدیگر پیوند پیدا مى کند.
طرح راهبردى امام خمینى; در امر تحقق «وحدت سیاسى جهان اسلام» در واقع یک فراگرد چهار مرحله اى را به تصویر مى کشد که نهایتا به تشکیل «دولت بزرگ اسلامى» منتهى خواهد شد. اولین مرحله قابل توجه در فراگرد وحدت، ایجاد شرایط لازم و بستر مناسب براى فراهم شدن مقدمات وحدت است که امام براى تحقق این امر، «نظام فکرى - فرهنگى» تازه اى را به وجود آورد تا در پرتو آن، همبستگى معنوى و فرهنگى در میان جوامع متعدد اسلامى تقویت گردد; زیرا وحدت سیاسى، بدون پیش زمینه فکرى و فرهنگى
و شکل گیرى باورهاى همه شمول امکان پذیر نخواهد بود. دومین مرحله در روند حرکت وحدت خواهى امام خمینى، فعال شدن نخبگان سیاسى و مذهبى به عنوان مجریان طرح وحدت، در جهت توسعه و تعمیق فرهنگ و ارکان وحدت است که امام از آن ها به نام سران دولت اسلامى و علما و روشنفکران یاد مى نماید. صداقت و پشتکار نخبگان سیاسى و دینى در تامین پروژه وحدت نقش بسیار مهمى دارد که در هر مرحله نمى توان آن را دست کم گرفت. سومین مرحله و یا محور در فراگرد وحدت، مسیرى است که جریان وحدت آن را طى مى نماید. از نظر امام این مسیر به دو صورت قابل پیمودن است: یکى از طریق مفاهیم سیاسى در سطح نخبگان سیاسى و دیگرى از طریق حرکت هاى سیاسى و انقلابى از سوى گروه هاى مردمى که سرانجام ممکن است به ابزار قهرآمیز نیز متوسل شوند. چهارمین مرحله در این جا، شکل گیرى مرحله نهایى و به عبارت دیگر، دست آوردى است که نهضت وحدت خواهى، آن را تعقیب مى نمود و این مرحله با تشکیل «دولت بزرگ اسلامى» با «جمهورى هاى آزاد و مستقل» به کمال خواهد رسید. و بدین طریق آرزوى واقعى جهان اسلام محقق خواهد شد.
1- امام خمینى، ولایت فقیه، امیر کبیر،1357، ص 175 2- تبیان (وحدت از دیدگاه امام خمینى)، دفتر پانزدهم، مؤسسه
تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ص 175 3- در جست وجوى راه از کلام امام، دفتر 14، امیر کبیر، 1362، ص 340 4- مجموعه آثار کنگره بررسى مبانى فقهى امام خمینى، ج13، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام، 1374، ص 45 5- امام خمینى، وصیت نامه سیاسى - الهى امام، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، چاپ سوم، ص 7- 8 6- تبیان (وحدت از دیدگاه امام خمینى)، دفتر 15، ص 195 7- در جست وجوى راه از کلام امام، دفتر اول، پیشین، ص186 8- همان، دفتر 15، ص139 9- همان، دفتر هشتم، ص 285 10- همان، دفتر پانزدهم، ص 215 11- صحیفه نور، ج6، ص49 12 و13- ولایت فقیه، پیشین، ص 180 - 181 14- صحیفه نور، ج13، ص126 15- همان، ج 18، ص236 16- استراتژى وحدت، سید احمد موثقى، ج3، دانشگاه تربیت مدرس، 1365، ص963 17- صحیفه نور، ج 18، ص 195 18- صحیفه نور، ج 18، ص 172 19- در جست وجوى راه از کلام امام، دفتر پانزدهم، ص179 20- صحیفه نور، ج 8، ص 250 21- در جست وجوى راه، دفتر اول، ص186 22- صحیفه نور، ج 18، ص 195 23- امام خمینى، وصیت نامه سیاسى - الهى امام خمینى، ص13 24و26-25- در جست وجوى راه از کلام امام، دفتر 15، ص 268
/ ص 274 27- تبیان، ج 15 28- وصیت نامه سیاسى - الهى امام خمینى، فرهنگى رجاء،1369، ص87 29- تبیان، دفتر پانزدهم، صص 157- 58 30- صحیفه نور، ج6، ص 122 31- تبیان، دفتر پانزدهم، ص751
مجله هنر دینی، شماره 10
به آن دسته از تحصیل کردگان و روشن فکران و دانشمندان که به مرض غرب و شرق زدگى مبتلا نیستند و حاضر نیستند شرف اسلامى، ملى و میهنى خود را فداى امیال قدرتمندان کنند یا در راه لذات و شهوات زودگذر فدا نمایند، عرض مى کنم همت بگمارید که قلم و بیان خویش را براى تعالى اسلام و کشور و ملت خود به کار گیرید و با توده هاى محروم هم صدا و هم دست شوید که آزادى از چنگال شرق و غرب را که امروز نصیبتان شده حفظ کنید و در این خدمت از هیچ کوششى و مجاهده اى دریغ ننمایید که براى هیچ یک از ملت هاى جهان این فرصت نبوده است و یا براى کمتر ملتى این فرصت پیش آمده است. خداوند همه ما را توفیقِ شناخت وظیفه، عنایت فرماید.(1)
به طور کلى در هر کشورى مطبوعات آن کشور و تلویزیون و رادیو آن کشور باید در مسیر آن ملت و در خدمت ملت باشد. مطبوعات باید ببیند که ملت چه مى خواهد، مسیر ملت چیست، روشن گرى از این طریق داشته باشد و مردم را هدایت کند.(2)
گویندگانى که هر جا ما داریم، در سرتاسر کشور، چه گویندگانى که از طبقه روحانى هستند و اهل منبر و چه گویندگانى که از سایر طبقات هستند و نویسندگان در هر جا که هستند، چه در حوزه هاى علمیه و چه در دانشگاه ها و چه در سایر جاها هستند، باید با گفتار خودشان و نوشتار خودشان به این کشور خدمت کنند. عذر نیست براى آن ها که چون من وارد به یک شغلى نیستم پس نویسندگى هم نکنم. شغل، امروز یک امرى است که براى آن اشخاصى که شایسته هستند و ایران احتیاج به آن شغل ها دارد، واجب کفایى است.(3)
مسؤولیت بزرگ شما امروز قلم هایى است که در دست شماست. اداره شما مثل یک اداره دولتى نیست که هر چه در آن واقع شود در همان جاست، مگر گاهى به مردم بگویند، اما قلم ها اگر لغزش پیدا کنند یک ملت را مى لغزاند. رادیو تلویزیون، دستگاهى است که اگر فاسد باشد یک ملت را فاسد مى کند. الان همه، رادیو را گوش و تلویزیون را نگاه مى کنند. معصیتى اگر اتفاق بیفتد، در محضر همه مردم است. اگر خداى نخواسته قلم هاى شما بلغزد و از تعهدى که براى خداى تبارک و تعالى
باید داشته باشید غفلت بکنید این جور نیست که تنها به شما و دوستان و هم مذهب و هم دین شما ضرر بزند، به همه ضرر مى زند، پس یک ضرر کوچک نیست. شما که روزنامه کثیرالانتشارى در دستتان است باید توجه کنید که مسؤولیت بسیار خطیرى پیش مردم و ملت هاى جهان دارید که اگر ارشاد کنید مردم را، بالاتر از اطاعت هایى است که در گوشه خانه و یا یک مجلسى که چند هزار نفر هستند مى باشد. قلم شما، اگر ارشادى باشد، ملت را به راه راست هدایت مى کند و مى تواند مردم را از انحرافات نجات دهد.(4)
در نوشته هایتان به خدا توجه داشته باشید، بدانید که این قلم که در دست شماست در محضر خداست و اگر هر کلمه اى نوشته شود، بعد سؤال مى شود که چرا این کلمه نوشته شده است. اگر به جاى این کلمه بشود یک کلمه خوبتر نوشت، از شما سؤال مى کنند چرا این کلمه زشت را نوشته اید. ان شاءاللّه خداوند همه ما تأیید کند. موفق باشید.(5)
قلم به دست بگیرید براى تربیت بشر، آن قدرى که بشر از قلم هاى صحیح نفع برده است، از چیزى دیگر نبرده است و آن قدر که ضرر کشیده است، از چیزهاى
دیگر ضرر نبرده است. قلم ها و بیان ها با مغزهاى مردم رابطه دارند. اگر قلم ها و بیان ها و علم ها و تعلیم ها و آموزش ها براى خدا باشد، مغزها را الهى تربیت مى کنند و اگر چنان چه برخلاف این باشد، مغزها، مغزهاى غرورمند، مغزهاى طاغوتى از آن پیدا مى شود.(6)
عمده آن جهت و غایاتى است که در افعال انسان و در آلاتى که انسان درست مى کند و در علم و دانش و سایر چیزهایى که افعال انسان است آن چیزى را که جهت مى دهد آن غایات است، آن چیزهایى است که براى آن چیزها قلم ها وجود پیدا کرده است، مسلسل ها وجود پیدا کرده است، علم و دانش وجود پیدا کرده است. اگر غایات و مقاصد و آن چیزهایى که براى او این ها وجود پیدا کرده است الهى باشد، هم قلم و هم مسلسل و هم علم و دانش و هم هر عملى ارزش پیدا مى کنند، ارزش الهى. ارزش قلم به غایتى است که براى او قلم زده مى شود. ارزش مسلسل هم به غایتى است که براى او مسلسل کشیده مى شود. اگر این ارزش غایى نباشد و اگر آن مقصد، مقصد انسانى و الهى نباشد، نه مسلسل آلتى است که به درد بخورد و نه قلم، و خطر قلم بیشتر از مسلسل است
و خطر بیان بیشتر از توپ و تانک است و خطر علم بیشتر از همه این هاست لکن اگر چنان چه به خدمت خلق باشد و به دستور انسان باشد و در خدمت انسان باشد و در خدمت خداى تبارک و تعالى باشد، تمام این ها ارزش پیدا مى کنند، مسلسل هم همچون قلم مى شود، قلم هم همچون مسلسل. باید بشر به فکر این باشد که آن چیزهایى که مقصد است و براى تربیت انسان است، براى آموزش انسان است، براى تعلیم انسان است، جهت به آن بدهد.(7)
قلم ها اگر در دنیا براى خدا و براى خلق خدا به کار بیفتد مسلسل ها کنار مى رود و اگر براى خدا و براى خلق خدا نباشد مسلسل ساز مى شود. ابزار کوبنده انسان با دست قلم دارها و با دست علمایى که در همه دانشگاه ها هستند، با دست آن ها وجود پیدا کرده است و همه ترقیات بشر هم با دست علما و بیان و قلم علما وجود پیدا کرده است.(8)
ما امیدواریم که بشر به رشدى برسد که مسلسل ها را به قلم تبدیل کند. آن قدرى که قلم و بیان به خدمت بشر بوده است مسلسل ها نبودند. مسلسل ها غالبا در خدمت ابرقدرت ها بودند و براى تباهى بشر بوده اند و اسلام هم که امر
فرموده است به این که جهاد بکنند و دفاع بکنند و البته محتاج به همه ابزار جنگى است، اساس بر این است که دفاع از حق بکنند و حق را و علم را جانشین مسلسل بکنند. قلم و علم و بیان است که مى تواند بشر را بسازد، نه مسلسل و نه سایر قواى تخریب کننده.(9)
آقایان، شما نویسندگان الان تکلیف بسیار بزرگى به عهده تان هست، پیشتر قلم شما را شکستند، الان قلم شما باز است لکن استفاده از قلم، در راه آزادى ملت، در راه تعالیم اسلامى بکنید. این ملت که مى بینید، تمامشان زیر بیرق اسلام است که وحدت پیدا کردند، اگر نبود قضیه وحدت اسلامى، ممکن نبود اجتماع این ها، الان از بچه چند ساله تا پیرمرد هشتاد ساله همه با هم، این ها در این نهضت شرکت دارند و همه با هم در این پیروزى شرکت دارند.(10)
اهمیت انتشارات، مثل اهمیت خون هایى است که در جبهه ها ریخته مى شود. و «مداد العلماء افضل من دماء الشهداء» دماء شهدا اگر چه بسیار ارزشمند و سازنده است، لکن قلم ها بیشتر مى توانند سازنده باشند و اصولاً شهدا را مى سازند و قلم ها هستند که شهیدپرورند. از این روست که
شما باید به ارزش کار خود توجه داشته باشید و بدانید هر عملى که ارزشش بیشتر باشد، مسؤولیتش سنگین تر است.(11)
نقش مطبوعات در کشورها منعکس کردن آرمان هاى ملت است. مطبوعات باید مثل معلمینى باشند که مملکت را و جوانان را تربیت مى کنند و آرمان ملت را منعکس مى کنند. در مملکتى که آن همه خونریزى شد و آن همه ملت ما خون دادند تا این که یک جمهورى اسلامى موافق آراء اکثریت قریب به اتفاق محقق شد و دست خائنین کوتاه گردید و دست چپاولگران قطع شد، اگر مطبوعات در مطبوعات بخواهند باز به پشتیبانى از جنایتکاران و خیانتکاران چیزى بنویسند، این مطبوعات ما نیست، این خیانت است. باید مطبوعات آن چه که ملت مى خواهند بنویسند، نه آن چه که برخلاف مسیر ملت است مع الاسف در بعضى از مطبوعات چیزهایى که برخلاف مسیر ملت است و برخلاف آمال جامعه ملت است منعکس مى شود و ما تاکنون به مسامحه رفتار کرده ایم و من امیدوارم که مطبوعات را خود صاحبان مطبوعات اصلاح کنند.(12)
وضع کشور را در گذشته دیدید که چگونه بود، تمام چیزها در جهت اسلام زدایى بود خصوصا مطبوعات که وضعى داشتند که اگر مهلت پیدا
مى کردند طولى نمى کشید که همه چیز را از بین مى بردند. امیدوارم با همت آقایان همه آن انحرافات از بین برود. مطبوعات باید یک مدرسه سیّار باشند تا مردم را از همه مسایل به خصوص مسایل روز آگاه نمایند و به صورتى شایسته از انحرافات جلوگیرى کنند و اگر کسى انحرافى دید با آرامش در رفع آن بکوشد. به طور کلى مطبوعات باید یک بنگاه هدایت باشند، یعنى به صورتى که اگر دست مردم بیفتد مردم هدایت شوند، به خصوص روزنامه هایى مثل اطلاعات و کیهان و جمهورى اسلامى و آزادگان. باز تکرار مى کنم دنبال این نباشند که من از شما تشکر کنم، تقدیر و تشکر من فانى است و از بین مى رود. آن چه که باید همگى در نظر بگیریم رضاى حق تعالى است و آن چه وظیفه من است دعاست. امیدوارم موفق و مؤید باشید.(13)
ما که مى گوییم اسلام را ما مى خواهیم صادر کنیم، معنایش این نیست که ما سوار طیاره بشویم و بریزیم به ممالک دیگر. یک همچو چیزى نه ما گفتیم و نه ما مى توانیم. اما آن که ما مى توانیم این است که مى توانیم به وسیله دستگاه هایى که داریم، به وسیله همین صدا و سیما، به وسیله مطبوعات،
به وسیله گروه هایى که در خارج مى روند، اسلام را آن طورى که هست معرفى کنیم. اگر آن طورى که هست معرفى بشود، مورد قبول همه خواهد شد. بشر فطرتش یک فطرت سالم است، اگر یک چیزى را القا بکنند، روى فطرت سالم خودش قبول مى کند و قدرتمندها از همین معنا مى ترسند. بنابراین ما یک وظیفه بسیار بزرگ بر عهده داریم. نه ما تنها، همه مسلمان ها و نه شما تنها، همه قشرهایى که در ایران و در خارج ایران هستند و متعهد به اسلام هستند، وظیفه بزرگى داریم و آن این که اسلام را آن طورى که هست، آن طورى که خداى تبارک و تعالى فرموده است، آن طورى که در روایات و در قرآن ما هست، آن طور به مردم ارائه بدهیم و به دنیا ارائه بدهیم و همین خودش از هزارها توپ و تانک بیشتر مى تواند مؤثر باشد. آن چیزى که با ارشاد حاصل بشود، قلب مردم را بر مى گرداند و این کار، این هنر از اسلام مى آید و این هنر از احکام اسلام مى آید، نه با یک توپ و تانک بخواهد کار بکند، او نمى تواند کارى بکند و شما مى بینید که با این که قدرت هاى بزرگ داراى آن قدرت ها هستند هر روز در دنیا دارند شکست مى خورند.(14)
این نویسنده هاى ما، این گوینده هاى ما، این متفکرین ما، اگر بیدار شدند، حالا باید همه چیز فرمش تغییر بکند. مجله باید در خدمت کشور باشد، خدمت به کشور این است که تربیت کند، جوان تربیت کند، انسان درست کند، انسان برومند درست کند، انسان متفکر درست کند تا براى مملکت مفید باشد. مجله باید وقتى کسى بخواند، ببیند، اگر عکس دارد، عکسى باشد که تهییج کند براى این که مقابله با دیگران بکند. اگر مطلبى دارد، مطلبى باشد که بسیج کند این را براى حفظ استقلال خودش، براى حفظ آزادى خودش، براى حفظ مملکت خودش. اگر مجله، این مجله است، مجله اسلامى است و مجله جمهورى اسلامى. اگر مجله همان مسایل سابق است منتها حالا یک خرده تخفیفش داده اند لکن باز هست، اگر آن باشد نباید اسمش را مجله جمهورى اسلامى گذاشت، باید اسمش را مجله طاغوتى گذاشت.(15)
اگر مطبوعات متحول بشود و ان شاءاللّه مى شود و شده است متحول بشود به یک مراکزى که بخواهند تقوا را در جامعه منتشر کنند، وقتى جوان ها و بچه هاى تازه رس ما وارد مى شوند در میدان فعالیت اجتماعى، بروند دنبال روزنامه، روزنامه مربى باشد، گوش کنند به رادیو، رادیو مربى باشد، نگاه
کنند به تلویزیون، تلویزیون مربى باشد، نگاه کنند به مجلات، مجلات، مجلاتى باشد که تربیت بکند، این جوان وقتى که به هر جا توجه کرد، دید که گوش و چشمش پر شده از تربیت، این طور بار مى آید. اگر رها بشود، هرزه، بار مى آید؛ اگر بکشندش در طرف فساد، مى رود. آن طرف و اگر بکشندش در طرف صلاح، مى آید این طرف.(16)
آن که از همه خدمت ها بالاتر است این است که نیروى انسانى ما را رشد بدهد و این به عهده مطبوعات است، مجله هاست، رادیو تلویزیون است، سینماهاست تئاترهاست. این ها مى توانند نیروى انسانى ما را تقویت کنند و تربیت صحیح بکنند و خدمتشان ارزشمند باشد و مى توانند مثل رژیم سابق باشند که همه چیز به هم ریخته بود و همه چیز در خدمت استعمار بود، آن ها خودشان هم نمى دانستند، خیلى ها خودشان نمى دانستند، نمى دانست که این عکسى که از این زن لخت مى اندازد چند تا جوان را آشفته مى کند، از بین مى برد. در هر هفته اى که یک مثلاً مجله اى در مى آید که در آن ده تا عکس کذاست، این چند نفر از جوان هاى ما را از دست ما مى گیرد. یا خودشان هم متوجه نبودند یا خودشان هم از آن ها بودند ما چه مى دانیم. اگر خودتان را متحول کردید،
کشورتان را هم مى توانید نجات دهید، اگر به همان حال باشید و اسمتان را عوض کردید، با اسم نمى تواند یک کشورى اداره بشود، با لفظ، با لفظ جمهورى اسلام، با رأى به جمهورى اسلام نمى تواند یک مملکتى اسلامى بشود. مملکت اسلامى محتوایش باید اسلامى باشد. شما هم که مجله مى نویسید مى توانید خدمت کنید، جوان ها را برومند کنید با مقالاتتان، مقالات صحیحتان، دنبال این باشید که از نویسنده هاى متعهد اسلامى و انسانى نیرو بگیرید، مقالات صحیح بنویسید، درد و دوایش را بنویسید، همه چیز را انتقاد کنید.(17)
باید جوان هاى ما، نسل فعلى، نسل آینده را تربیت کنند... باید مجله راه بیندازید که وقتى جوان ها باز مى کنند شکل و صورت و عکس هاى مجله و تیترهاى مجله طورى باشد مقابل آن که پنجاه سال ما را به نابودى کشید. شما باید جبران آن خرابى پنجاه سال را بکنید. پنجاه سال جامعه ما هر مجله اى را باز کردند و یا گوش به رادیو و تلویزیون دادند همه انحرافى بود، همه براى این بود که از جوان ها مبادا جوان صحیحى ساخته شود، که خداوند به داد شما رسید و مسایل جهش پیدا کرد. این ها دنبال این هستند که انقلاب را برگردانند به جاى اولش. هر کس مجله مى خواهد بنویسد باید مجهز باشد
که این نسل آینده را تربیت کند. براى نسل آینده فکرى بکنید. اسلام همه نسل ها را مکلف مى داند. پیغمبر اسلام مکلف بودند براى همه نسل ها. همچنین ما مکلفیم که براى نسل هاى آینده کار کنیم. باید تربیت ما از اولاد، در خانه و دبستان و دبیرستان ها باشد.(18)
رادیو تلویزیون و مطبوعات مال عموم است چنانچه شما هم همین اعتقاد را دارید که عموم بر آن ها حق دارند از این جهت من به سهم خود خیال دارم که راجع به من کم باشد، مگر در مواقع حساسى که لازم است که آن هم باید از ما سؤال شود که آیا مطلبى را باید نقل بکنند یا خیر؟ والاّ آن چه خوب است در رادیو تلویزیون و مطبوعات باشد، آن است که براى کشور اثرى داشته باشد. مثلاً اگر زارعى خوب زراعت کرد و زراعتش خوب بود، شما این شخص را به جاى مقامات کشور در صفحه اول بگذارید و زیرش بنویسید این زارع چگونه بوده است، این منتشر بشود، و یا کارمندى خوب کار کرد، و یا اگر طبیبى عمل خوبى انجام داد، عکس او را در صفحه اول چاپ کنید و بنویسید که این عملش چطور بوده است. این باعث تشویق اطبا مى شود و بیشتر
دنبال کار مى روند. یا مثلاً اگر کسى کشفى کرد، باید مفصل با عکس و مطلب باشد یا اگر کسى سارقى را دستگیر نمود، و یا یک کشاورز و یا هنرمند و یا جراح که متأسفانه نه اسمشان است و نه عکسشان! در حالى که این ها لایقند تا در روزنامه ها مطرح شوند. خلاصه، باید اساس تشویق، اشخاصى باشد در این کشور فعالیت مى کنند؛ این ها به کشور حق دارند، به این روزنامه ها حق دارند، به رادیو تلویزیون حق دارند. ولى ماها نسبت به آن ها حقمان کم است. البته، آن چه من مى گویم راجع به خودم است، به دیگران هیچ کارى ندارم، آن ها اختیارش با شما و با خود آن هاست. من میل ندارم رادیو هر وقت باز مى شود اسم من باشد، مدت هاست که از این جهت متنفرم، این کار غلطى است، به اندازه متعارف نسبت به همه خوب است زیادى اش مضر است، این به ضرر مطبوعات است و مطبوعات را سبک مى کند. اشخاص، شخصیت هایشان با خودشان است، این طور نیست که اگر اسمشان زیاد و کم مطرح گردد، شخصیتشان زیاد یا کم شود. در ایران هر کس با هم باشد کس معلوم است چه جورى است. بنابراین، آن چه راجع به خودم مى گویم این است که اگر قرار است عکس مرا بگذارید، به
جاى آن، عکس یک رعیت را بگذارید و زیرش بنویسید این رعیت چه کار مهمى کرده است.(19)
باید با اخبار مردم را تعلیم کرد و باید اخبار به صورتى باشد که مفید باشد، باید کارى شده باشد تا اخبار باشد. آن اشخاصى که در اطراف ایران زحمت مى کشند، وقتى خبرشان را دادید تشویق مى شوند. این طور نیست که همه للّه کار کنند و چه بنویسید و چه ننویسید، فرقى نکند. ما مکلفیم تا افراد را در هر رشته تشویق کنیم تا امثالشان زیاد شود. اگر مطلبى از این طبقه ها در روزنامه ها آمد، روزنامه آبروى خوبى پیدا مى کنند. روزنامه ها مال طبقه سوم است، مال طبقه اول نیست و این هم نیست که همه اش مال حکومت باشد و از چیزهاى حکومتى بنویسید، این صحیح نیست. به نظر من روزنامه ها براى همه مردم است و همه مردم در آن حق دارند و مى شود گفت که گاهى جاى دیگران غصب مى شود، البته بدان معناى غصب نه! ولى نظیر آن این عرض من است.(20)
اى قشرهاى روشن فکر و اى قشرهاى نویسنده! قلم ها و گفتار خودتان را در راه این مستضعفین صرف کنید. اى دانشمندان ما! اى دانشجویان ما! اى فرهنگیان ما! اى دانشگاهیان ما! اجتماعات خودتان را براى راه این مستضعفین
تقویت کنید، شما بودید که این همه خدمت کردید و این همه خون دادید و این همه حبس رفتید و این همه زجر کشیدید براى خلاصى از یوغ دشمنان، خلاصى از چپاولگرى چپاولگران، نگذارید زحمات خودتان هدر برود، قلم ها را در راه خدمت به این خلق به کار بیندازید، گفتار را در راه خدمت به مستضعفین و اعمال را در خدمت به مستضعفین.(21)
باید ببینیم که زبان ملت چیست تا بفهمیم که این ملت چه مى خواهد، خودمان بخواهیم حکم بکنیم باید ببینیم که زبان ملت چیست تا بفهمیم که این ملت چه مى خواهد خودمان بخواهیم که حکم بکنیم که این ملت ما فلان چیز را مى خواهد، این حرف غلطى است، حرف صحیح این است که ما مطالعه کنیم، در حال ملت، گوش بدهیم به صداى ملت ببینیم چه مى خواهد؟ یک ملتى که همه فریاد مى زنند که ما جمهورى اسلامى مى خواهیم «نه شرقى و نه غربى، جمهورى اسلامى» ما دیگر حق نداریم که بنشینیم بگوییم که نه، این ملتى که قیام کرده اند، براى این قیام کرده اند که دموکراسى باشد، در اسلام همه چیز هست به معناى سالمش، اما ما مى بینیم که همه مردم دارند مى گویند که ما جمهورى اسلامى مى خواهیم، ما حق نداریم که تأویل کنیم و بنشینیم خودمان
هر چه دلمان مى خواهد بگوییم که نخیر، مردم که این حرف ها را دارند مى زنند، یک چیز دیگر را ما، گردنشان بگذاریم. این خلاف واقع است.(22)
اگر مطبوعات جوان ها را نکشاند به طرف فحشا و ببرد طرف صراط مستقیم، مراکز فحشا هم برچیده مى شود.(23)
لازم است جوان هاى متعصب و طلاب تازه کار از زبان و قلم خود جلوگیرى کنند و در راه اسلام و هدف مقدس قرآن از امورى که موجب تشتت و تفرقه است، خوددارى نمایند.(24)
از مسایلى که در مطبوعات لازم است این است که مقدارى از اوراق خودشان را صرف این کنند که جمهورى اسلامى چه کرده است. شما مى بینید که الان آن اشخاصى که مى خواهند به جمهورى اسلامى صدمه بزنند، راه افتاده اند که این رژیم هیچ کارى نکرده است و این همان رژیم شاهنشاهى است و فرقى با رژیم شاهنشاهى ندارد حتى بعضى از نویسنده هاى متعهد مسلمان که آدم هاى صحیح و باسوادى هستند شرح مفصلى نوشته اند راجع به این که جمهورى اسلامى حالا هم، همان کارهاى سابق را مى کند، این ها نگاه نمى کنند ببینند حالا چه شده است.(25)
اگر در رژیم سابق یک خانه تیمى کشف مى شد، مى دانید که
چه هیاهویى راه مى انداختند؟ امروز چه؟ من این را یک ظلم مى دانم که فرزندان عزیز ما این گونه شبانه روز کار کنند و در رادیو و تلویزیون و روزنامه ها فقط چند کلمه بگویند و رد بشوند. همین، فقط گفته شود که چه شد، بدون تشکر از مردم ما که با مأمورین همکارى داشتند و بدون تشکر از تمام دست اندرکاران. امروز پاسداران عزیز ما براى کشف خانه هاى تیمى آن همه کشته مى دهند تا خانه اى کشف شود و محل فسادى از بین برود، من از آن ها تشکر مى کنم.(26)
رسانه هاى گروهى به ویژه صدا و سیما، این مراکز آموزش و پرورش عمومى مى توانند خدمت هاى گرانمایه اى را به فرهنگ اسلام و ایران نمایند. بنگاه هایى که شب و روز ملت در سراسر کشور با آن ها تماس سمعى و بصرى دارند، چه مطبوعات در مقالات و نوشتارهاى خود و چه صدا و سیما در برنامه ها و نمایشنامه ها و انعکاس هنرها و انتخاب فیلم ها و هنرهاى آموزنده باید همت گمارند و بیشتر کار کنند و از گردانندگان و هنرمندان متعهد بخواهند تا در راه تربیت صحیح و تهذیب جامعه، وضعیت تمام قشرها را در نظر گرفته و راه و روش زندگى شرافتمندانه و آزادمنشانه را با هنرها و نمایشنامه ها
به ملت بیاموزند و از هنرهاى بدآموز و مبتذل جلوگیرى کنند.(27)
در این دنیاى مسموم که نفس کشیدن در آن مرگ تدریجى است، تکلیف ملت هاى در بند این ابرقدرت ها و انگل هاى آنان چیست؟ باید بنشینند و این صحنه هاى جنایتکار را تماشا کنند و با سکوت مجال دهند که دنیا در آتش بسوزد؟ آیا روحانیون، نویسندگان، گویندگان، روشن فکران ، متفکران از هر ملت و مذهب که هستند، در این زمان تکلیفى انسانى، مذهبى، ملى و اخلاقى ندارند و باید نقش تماشاگر را در کشورهاى خود ایفا کنند؟ و یا آن که باید این سران و سردمداران با گفتار و نوشتار خود، ملت هاى مظلوم در بند را بسیج کنند تا ستمگران را از صحنه خارج نمایند و حکومت را به دست مستضعفان بسپارند، چونان که در ایران با همّت ملت بزرگوار شد.(28)
باید براى آتیه دنیا، امروز توده هاى مردم، نویسندگان، گویندگان، فکر بکنند و مردم را آگاه بکنند به این خطرى که تمام بشریت را تهدید مى کند، آگاه کنند همه توده هاى دنیا را که این خطر بزرگ پیش است و اگر این ابرقدرت ها در این حالى که هستند و مشغول تهیه سلاح هاى بزرگ اتمى و غیر آن هستند، به همین حال باقى باشند،
دنیا ممکن است که به خرابى بکشد و عمده ضررش به ملت ها برسد. باید هر کس در هر جا هست، نویسنده هایى که هستند، روشن فکرانى که هستند و علمایى که در همه قشرهاى دنیا هستند و دانشمندان، مردم را به این خطر آگاه کنند تا بلکه خود مردم و توده هاى مردم در مقابل این دو قدرت بایستند و این سلاح ها را جلوگیرى کنند. و این که زمزمه این هر وقت شده است و مى شود، مدت ها در این حرف هست که مى خواهیم تحدید این سلاح هاى اتمى را بکنیم و مى خواهیم تفاهم کنیم به این که این سلاح هاى اتمى با موشک هاى عظیمى را که تازه درست شده است، جلوى این را بگیریم؛ هر دوى این ها شر است و آمریکا هم همین نظر را دارد که شوروى را اغفال کند و آن سلاح ها را در غرب و در هر جایى که دست دارد، این سلاح ها را مهیا کند براى یک روزى که با فشار یک دگمه، دنیا به آتش کشیده بشود. امروز باید مردم دنیا توجه به این مشکل بزرگ دنیا بکنند و هر قشرى، نویسنده اى، مطبوعات، در سر تا سر دنیا دنبال این مطلب باشند و مردم را بیدار کنند که در مقابل این کارهایى که این ها مى کنند، درست قیام کنند. البته کم
و زیاد الان هستند قشرهایى که تظاهر مى کنند بر ضد این سلاح ها،
لکن باید همه مردم قیام کنند تا بتوانند کارى انجام بدهند.(29)
مطبوعات باید این توجه را داشته باشند که چیزهایى که براى ملت مفید نیست در روزنامه ها ننویسند، کاغذ صرف این نکنند، وقت صرف این نکنند. باید رادیو تلویزیون توجه به این معنا داشته باشد که این از بیت المال مسلمین است، باید وقتش صرف چیزهایى که مربوط به مصالح مسلمین است، نشود؛ مسؤولیت دارد این ها.(30)
نشریه، بسیار خوب است در صورتى که محتواى آن محتواى آموزنده باشد و دست اندرکاران آن متعهد باشند، این نشریه رأس همه امور مى شود. انسان اگر انصاف داشته باشد، باید به خاطر مردمى که قلم ها را براى این ها آزاد گذاشته اند، از قلم و قدمش استفاده کند و دیانت هم اقتضاى همین را مى کند. ما باید نشریاتمان مفید باشد و اخلاق جامعه را اصلاح کنیم.(31)
آن هایى که اهل فکرند، اهل قلمند، آن هایى که صالحند، این صلحا باید بنشینند و در صدد این باشند که امید بدهند به این جامعه، این مردم احتیاج به امید دارند، دیگران دارند این ها را ناامید مى کنند، دیگران مى گویند که همه به هم ریختند اصلاً مملکتى نیست این جا، مایى که باید همه کوشش کنیم به این که نخیر نظامى
هست این جا و این نظامى است که بهتر از نظام هاى دیگرى است.(32)
من به همه اشخاصى که قلم در دستشان است، زبان گویا دارند مى خواهم سفارش کنم که متوجه باشند که قلم آن ها، زبان آن ها در حضور خداست، فردا مؤاخذه دارد، صحبت، سر دولت و ریاست جمهور و این ها نیست، صحبت سر نظام است، نظام اسلام است؛ آقاى خامنه اى سلمه اللّه باشند رییس جمهور یا یک کس دیگر، آقاى موسوى نخست وزیر باشند یا یک کس دیگرى، این مطرح نیست، مطرح نظام جمهورى اسلامى است، ما مکلفیم به حفظ او، همه نویسنده ها مکلفند به حفظ نظام.(33)
ما الان در ایران احتیاج به آرامش داریم، اگر ما بخواهیم که این نهضت پیروز بشود، باید ما آرامش این مملکت را حفظ بکنیم، باید همه قشرها متوجه باشند که آرامش را حفظ کنند، نباید به جان هم بریزند و هم را چیز بکنند، ارشاد باید بکنند، تلویزیون باید ارشاد بکند، رادیو باید ارشاد بکند، روزنامه ها باید ارشاد بکنند، روزنامه ها نباید یک چیزهایى را که موجب تهییج مردم است و موجب انحراف مردم است در آن جا بنویسند، رادیو نباید این کار را بکند، باید ارشاد بکنند و در عین حال مردم را متوجه
به این بکنند که ما دشمن داریم و دشمن دنبال این است که تشنج پیدا بشود، باید از تشنج ها جلوگیرى کرد و باید آن اشخاص منحرف را ارشاد کرد و اگر ارشاد نشدند، آن ها را منزوى کرد، بى اعتنایى کرد به آن ها. هر دفعه اى که شما یک طورى بکنید که با شدت رفتار کنید، آن ها مظلومیت به خودشان مى دهند و براى ما ضرر دارد. باید هم مسایل را گفت و هم آرامش را حفظ کرد، هم مطالب را مردم بدانند (گویندگان باید بگویند) و هم آرامش را باید حفظ بکنند.(34)
امروز تکلیف همه شما آقایانى که از خارج تشریف آوردید، شعراى شما، نویسندگان شما، گویندگان شما، این است که شعرا در اشعارشان قضایاى این انقلاب را منعکس کنند، اگر توانستند در مجامع عمومى و اگر نتوانستند حتى در مجامع خصوصى هم محفوظ بماند براى نسل هاى آتیه اى که فرزندانشان الان بعضى شان از کوچولوهایى که در 22 بهمن متولد شده اند و آن هایى که در طول تاریخ مى آیند. باید مردم جهان را، مستضعفان جهان را آگاه کنید، آگاه کنیم به این که چه مصایبى بر این ها وارد شده است و در تحت چه شرایطى زندگى مى کنند و آنان که به آن ها حکومت مى کنند تحت چه شرایطى هستند و وضع زندگى مالى شان
چطور است. و آن هایى که از دولت هاى اسلامى هستند، ذخایر خودشان را به کجا خرج مى کنند و در جیب کى مى ریزند در عین حالى که ملت هاى آن ها گرسنه هستند، ملت هاى آن ها فقیر هستند و بسیارى از آن ها از گرسنگى تلف شدند و این ها ذخایر خودشان را، ذخایرى که مال خود این ملت است و آن ها غاصب هستند، به جاى این که براى ملت خودشان ولو عشرى از اعشار آن را خرج مى کردند و این ها به رشد مى رسیدند، تمامش را تسلیم مى کنند به آن هایى که دشمن اسلامند. شعرا در طول تاریخ باید بنویسند این امور را و به شعر، مردم را بیدار کنند و نویسندگان اگر مى توانند در نطق ها و نوشته هاى خودشان، در مجامعى که مى روند در شهرهاى خودشان، در کشورهاى خودشان مسایل ایران را ابلاغ کنند و اگر نمى توانند در کتب و رساله هاى خودشان ثبت کنند که بعدها وقتى که مردم در نسل هاى بعد مى آیند، ببینند که دشمن هاى آن ها کى هست و دوستان آن ها کى و تکلیف آن ها با دوستانشان و دشمنانشان چیست. اگر ما در تبلیغ قصور کنیم، اگر ما در گفتن و نوشتن شعر و نثر و همه نحو نوشتن و گفتن قصور کنیم، ما مدیون نسل هاى آینده هستیم که ممکن بود با نوشته هاى شما، با نوشته هاى نویسندگان
عزیز و با اشعار آن ها، بیدار بشوند و مطلع بشوند بر این که بر این ملت ها در این زمان چه گذشته است و ماها چه تحمل رنج ها کردیم، بلکه آن ها درصدد علاج برآیند، و امروز نیز ما باید درصدد علاج برآئیم. همه شما و همه ملت هاى ضعیف دردها را مى شناسند، مى دانند که از کجا صدمه مى بینند و کى به آن ها صدمه مى زند و چه رژیمى آن ها را تحت فشار قرار مى دهد و درمان را باید بدانند که تا جهان، مبتلا به این جنایتکاران است و وابستگان به این جنایتکاران، روى خوش نخواهد دید.(35)
1 22/11/62 پیام به مناسبت پنجمین سالگرد پیروزى انقلاب اسلامى، صحیفه نور، ج 18، ص 238 239. 2 8/3/58 بیانات امام در جمع کارکنان روزنامه کیهان، صحیفه نور، ج 7، ص 18. 3 26/10/61 بیانات امام در جمع گروهى از کارکنان صنایع دفاع و... صحیفه نور، ج 17، ص 152. 4 12/3/60 بیانات امام در جمع کارکنان کیهان صحیفه نور، ج 14، ص 258 257. 5 15/10/59 بیانات امام در جمع اعضاى هیأت تحریریه مجله سروش، صحیفه نور، ج 13، ص 251. 6 6/10/1359 در جمع مسؤولان نهضت سواد آموزى، صحیفه نور، ج 13، ص 253. 7 6/10/1359 در جمع مسؤولان نهضت سواد آموزى، صحیفه نور، ج 13،
ص 229. 8 6/10/1359 در جمع مسؤولان نهضت سواد آموزى، صحیفه نور، ج 13، ص 229. 9 6/10/1359 در جمع مسؤولان نهضت سواد آموزى، صحیفه نور، ج 13، ص 228. 10 30/11/57 بیانات امام در جمع اعضاى کانون نویسندگان ایران، صحیفه نور، ج 5، ص 101. 11 8/2/61 بیانات امام در جمع مسؤولان و نویسندگان دایره انتشارات سپاه پاسداران، صحیفه نور، ج 16، ص 137. 12 26/2/58 بیانات امام در جمع کارکنان کیهان، صحیفه نور، ج 6، ص 191. 13 26/5/62 بیانات امام در جمع اعضاى شوراى سرپرستى روزنامه اطلاعات و نماینده امام در این روزنامه، صحیفه نور، ج 18، ص 65. 14 9/12/62 بیانات امام در جمع مدیران و کارکنان سازمان صدا و سیماى سراسر کشور، صحیفه نور، ج 18، ص 243. 15 14/4/1358 در جمع کارکنان مجله خواندنى ها، صحیفه نور، ج 8، ص 24. 16 5/6/59 بیانات امام در جمع کارگران، نویسندگان و کارمندان مؤسسه اطلاعات، صحیفه نور، ج 13، ص 41. 17 14/4/58 بیانات امام در جمع مسئولین و کارکنان مجله خواندنى ها، صحیفه نور، ج 8، ص 24 25. 18 4/4/60 بیانات امام در دیدار با حجت الاسلام کروبى سرپرست سابق بنیاد شهید و خانواده شهید مازندارانى، صحیفه نور، ج 15، ص 37 38. 19 10/4/64 بیانات امام
در جمع مسؤولان روزنامه هاى کیهان، اطلاعات و جمهورى اسلامى، صحیفه نور، ج19، ص215. 20 10/4/64 بیانات امام در جمع مسؤولان روزنامه هاى کیهان، اطلاعات، جمهورى اسلامى، صحیفه نور،ج19،ص216. 21 13/8/58- بیانات امام در جمع دانش آموزان و دانشجویان، صحیفه نور، ج 10، ص 128. 22 29/7/58 بیانات امام در جمع شوراى پنج نفرى صدا و سیماى جمهورى اسلامى ایران، صحیفه نور، ج 10، ص 13. 23 5/6/59 بیانات امام در جمع کارگران، نویسندگان و کارمندان مؤسسه اطلاعات، صحیفه نور، ج 13، ص 41. 24 4/8/43 پیام امام به ملت ایران، صحیفه نور، ج1،ص112. 25 15/10/59 بیانات امام در جمع اعضاى هیأت تحریریه مجلس سروش، صحیفه نور، ج 13، ص 251. 26 1/10/1361 در دیدار با وزیر کشور و معاونین و استانداران، صحیفه نور، ج 17، ص 117. 27 22/1/63 پیام به مناسبت سالگرد پیروزى انقلاب اسلامى، صحیفه نور، ج 19، ص 109. 28 28/3/62 پیام به مناسبت شهادت شش تن از اعضاى خانواده آیت اللّه العظمى حکیم، صحیفه نور، ج 18، ص 23. 29 13/8/1361 در جمع اعضاى شوراهاى اسلامى روستاهاى سراسر کشور و ... صحیفه نور، ج 17، ص7170. 30 13/6/64 در جمع رییس جمهور و سایر مقامات مملکتى و... به مناسبت عید غدیر خم، صحیفه نور، ج 19، ص 224. 31 11/3/13360
در جمع کارکنان نشریه عروةالوثقى، صحیفه نور، ج 14، ص 249. 32 4/11/1359 در جمع نمایندگان مجلس و اعضاى هیأت دولت، صحیفه نور، ج 14، ص 23. 33 8/6/65 در دیدار رییس جمهور، نخست وزیر و هیأت دولت به مناسبت هفته دولت، صحیفه نور، ج 20، ص 37. 34 7/4/1359 پیام به مناسبت نیمه شعبان خطاب به ملت ایران، صحیفه نور، ج 12، ص 209 210. 35 21/11/61 بیانات امام در جمع مهمانان خارجى شرکت کننده در مراسم بزرگداشت دهه فجر، صحیفه نور، ج 17، ص192.
امام خمینی و جهان معاصر، ج 1 مؤسسه چاپ و نشر عروج لطفا خودتان را معرفی کنید و سوابق فعالیت های حرفه ای و سیاسی خودتان را شرح دهید. رشید برچیچ: در سال 1952 به دنیا آمدم، برای تحصیل به مدرسه قاضی خسرو بیگ در سارایوو رفتم و دوران تحصیل را در آن مدرسه به اتمام رساندم، بعد از آن وارد دانشگاه شدم و در رشته علوم اسلامی به تحصیل پرداختم. به موازات آن رشته علوم سیاسی و خبرنگاری را نیز دنبال کردم. اما در رشته خبرنگاری موفق به اتمام تحصیلاتم نشدم و آن را نیمه کاره رها کردم. در سال 1982 معلم بودم و در مدرسه قاضی خسرو بیگ که تنها مدرسه اسلامی بالکان است تدریس کردم. این مدرسه 460 سال قدمت دارد و یکی از قدیمترین مدارسی است که در آن سیستم تدریس و آموزش به گونه ای خاص و متفاوت از سایر مدارس است. در سال 1983 در سارایوو بودم، همزمان با محاکمه و دستگیری رئیس جمهور و گروه موسوم به گروه سیزده نفره من هم ازداشت شدم. در بازداشتگاه مرا به خاطر فعالیتهای اسلامی که داشته ام مورد شکنجه و اذیت و آزار قرار دادند. شما با بنیانهای فکری و آرمانهای حضرت امام چقدر آشنایی دارید
و برای ترویج و ابلاغ اندیشه ها و آرمانها چه روشی را تاکنون به کار بسته اید یا قابل اجرا می دانید؟ مسلما آشنا هستیم، مگر می شود که آشنا نباشیم با یک همچنین حماسه ای، باید بگویم که رهبران ما همین افرادی که اسم بردم، همین افرادی که تحت پیگرد قرار گرفته بودند، همگی آنان ملهم از آن اندیشه ها هستند و از آن مکتب برخاسته اند. همه فعالیتهای ما و همه دوره های آموزشی در این زمینه ها به صورت مخفی بود و به طور مخفی دنبال می شد. ما علاقه زیادی به انقلاب اسلامی و ثمرات آن داریم. انقلاب ایران را از ابتدای حرکتش تا پیروزی آن مصرانه دنبال کردیم و بعد از آن بقیه مسائلی که اتفاق افتاد که احتیاج نیست من بگویم شما بهتر از من می دانید، جنگ با عراق و بقیه مصیبتهایی که ملت ایران داشت و ما به طور مداوم و بطور مستمر در جریان وضعیت انقلاب و حرکت ملت ایران بودیم و باید بگویم که تاثیری که انقلاب ایران روی ما ذاشت بدون تردید از دامنه وسیعی برخوردار بود. باید اضافه بکنم که ما تمامی فعالیتهایمان را به صورت مخفی انجام می دادیم. در جریان اتفاقی که آن سال (1983) افتاد یکی از اتهاماتی که به ما وارد کردند این بود که ما بنیادگرا
هستیم و می خواهیم اسلام را ترویج کنیم و حتی مطرح کرده بودند که شما می خواهید دستورات حضرت امام را در اینجا پیاده بکنید و آن مسئله را اینجا تکرار بکنید. مردم مسلمان بوسنی به طور کامل انقلاب شما را می شناسند و آن را در پیوند با شخص حضرت امام می دانند و در پیوند کامل با اسم ایشان می دانند و دوستش دارند. مسلما تاثیری که انقلاب ایران و شخصیت رهبری آن در ذهن ما باقی گذاشت تاثیر بسیار عظیمی است و این تاثیر هنوز هم ادامه دارد. در مورد آزادی مذهب و آزادی دین، باید بدانید که ما تحت شدیدترین فشارها بودیم و این فشارها باعث می شد که ما از دنیای خارج خودمان اطلاع زیادی نداشته باشیم. با این وجود، ما تمامی سعی خودمان را می کردیم و مردم مسلمان بوسنی و هرزه گووین با علاقه به دنبال تمامی تحولات ایران بودند که اتفاق می افتاد. تمامی تحولاتی را که در ایران اتفاق می افتاد دنبال می کردند این مردم این انقلاب را دوست دارند و با آن همراه هستند ما فکر می کنیم که همه مردم مسلمان جهان مثل هم هستند، شبیه هم هستند، نظیر هم هستند و در نهایت از یک منبع سرچشمه می گیرند و آن هم اسلام است و اسلام در ایران و اسلام
در بوسنی فرقی ندارد. یک اسلام است و هدف همه ما، هدف غایی ما، راه همه ما، همان راه قرآن و کتاب خداوند است.
برزگر، ابراهیم تاریخ دریافت: 82 6/ 10/ تاریخ تأیید: 82 7/ 24/ یافته این نوشتار آن است که براى فهم اندیشه امام خمینى باید به دنبال شناخت سرمشق هاى امام یا به تعبیر دیگر شخصیت هایى بود که امام آمال خود را در اندیشه و رفتار آنان متجلى مى دید. یکى از بارزترین این شخصیت ها، آیة الله مدرس است که به موارد قابل مقایسه زیادى در این دو شخصیت مى توان رسید. با توجه به تقدم زمانى مدرس مى توان شواهدى دال بر تأثیرپذیرى امام از ایشان دست یافت. به نظر مى رسد یافته این مقاله براى درک عمیق تر اندیشه و رفتار امام خمینى مناسب باشد. واژه هاى کلیدى: اندیشه سیاسى، رفتار سیاسى، امام خمینى، مدرس.
متفکر سیاسى از رهبران عصر خود و نیز رخدادهاى زمانه خویش عبرت مى گیرد، به گونه اى که این عبرت آموزى بر اندیشه، رفتار و تصمیم گیرى سیاسى او تأثیر مى گذارد. البته آنان خود نیز بر اندیشمندان پس از خود و نیز حوادث بعدى تأثیر مى گذارند. این تأثیرپذیرى و تأثیرگذارى در شخصیت هاى گوناگون متفاوت است؛ همچنان که درباره امام خمینى به طور قطع غلبه با کفه تأثیرگذارى است. نقش امام خمینى در ایجاد و پیروزى انقلاب اسلامى ایران، در زمینه شناخت و معرفى ابعاد سیاسى اسلام و احیاى دینى از
بعد اندیشه اى، بیانگر تأثیرگذارى عظیم ایشان بر قرن حاضر است. اندیشه عملى امام خمینى همچنان در واپسین سال هاى قرن بیستم بر جهان سایه افکنده و با چنین دستاوردى جهان وارد قرن بیست و یکم شده است.
در تحلیل گفتار و نوشتار امام خمینى درباره شخصیت هاى مختلف تاریخ ایران و جهان به اظهار نظرها و قضاوت هاى گوناگونى برمى خوریم. گاه افرادى مورد تأیید قرار گرفته و در مواردى تکذیب و نکوهش شده اند و در هر مورد، به چگونگى موضع گیرى زمان آنها استشهاد کرده اند. اعمال و رفتار سیاسى چنین شخصیت هایى محتواى بیانات و پیام هاى امام را تشکیل مى دهد و در واقع نوعى «کنش گفتارى»(2) محسوب مى شود. نکته حایز اهمیت و برجسته در این «تحلیل محتوا»، جایگاه و شخصیت ممتاز آیةاللّه سیدحسن مدرس در نگاه امام خمینى است؛ همچنان که ایشان بر «مدرس شناسى» تأکید مى کنند: «بر ماست که ابعاد روحى و بینشى سیاسى، اعتقادى او را هرچه بیشتر بشناسیم و بشناسانیم».1 مقاله حاضر در مقام اثبات این ادعاست که شخصیت و رفتار سیاسى سیدحسن مدرس پیوسته در کانون توجه امام خمینى است و گویى این که امام در رفتار سیاسى خویش از ایشان به عنوان الگویى مناسب در قرن حاضر تأثیر مى پذیرند، و سرمشق مى گیرند یا آن که با «تقریر»
خود مهر تأیید بر این گونه رفتارها مى نهند. الگوى مدرس و خاطرات مستقیم و غیرمستقیم امام از مدرس اشتغال خاطر وى در وضعیت هاى گوناگون سیاست است؛ همچنان که عنایت خاصى به رفتار سیاسى مدرس دارند. در مقایسه رفتارهاى سیاسى آن دو به مشابهت هاى اصولى فراوانى برمى خوریم؛ کیفیت مبارزات امام و مدرس و تفاوت و در مواردى تضاد آن دو با نخبگان سیاسى داخلى و خارجى و نحوه زندگى سیاسى و اجتماعى و انتخاب زى طلبگى نمونه هایى از این وجوه تشابه است. امام در طرح بسیارى از مسائل از تجربه مدرس الهام مى گیرند. صرف نظر از موارد بى شمار در شباهت هاى رفتار سیاسى، امام در 37 مناسبت در بیان و پیام هاى مکتوب خود با ذکر نام مدرس، از او به عنوان الگویى جهت بلندپایگان سیاسى جمهورى اسلامى ایران یا استشهاد در مورد موضع گیرى و رفتار سیاسى خود و یا براى بیان منظور خویش یاد مى کنند و گاهى در تحلیل سیاسى رویدادها از نقل قول هاى وى مدد مى گیرند؛ به طور مثال در جهت تشویق روحانیت به دخالت در امور سیاسى یا براى اثبات دخالت و نقش کلیدى روحانیون در طول تاریخ مثال زنده ایشان مرحوم مدرس است. در موارد دیگرى نیز بدون این که نامى از مدرس ببرند، با بهره گیرى از رفتار سیاسى و خاطرات مربوط به
او، در تصمیم گیرى الهام مى گیرند. هیچ شخصیت معاصرى همچون مدرس مورد تعظیم و تأیید امام واقع نشده است و حتى پس از براندازى رژیم پهلوى و در دوران استقرار نظام جمهورى اسلامى نیز مدرس همچنان در کانون توجه امام است. این نکته از آن رو حایز اهمیت است که ویژگى هاى شخصیتى برخى از افراد متناسب انجام اقدامات انقلابى است؛ اما فاقد مهارت و توانایى لازم جهت دوران سازندگى هستند؛ حال آن که در کلام امام، الگوى رفتار سیاسى مدرس موضوعیت خویش را در هر دو دوره حفظ کرده است. مقایسه رفتار سیاسى امام خمینى و شهید مدرس را مى توان در دو بخش، یعنى تحلیل رفتار سیاسى در مورد براندازى رژیم سابق و نیز رفتار سیاسى در دوران استقرار نظام جمهورى اسلامى، مورد بحث قرار داد. بخشى از استشهاد امام به مدرس مربوط به زمانى است که پهلوى دوم، محمدرضاشاه، بر سریر قدرت است. ابتدا به ذکر این موارد مى پردازیم: 1. موضوع اولتیماتوم دولت روسیه به ایران، یکى از قصه هاى مکرر امام است. دولت روسیه با تهدید دولت ایران به دخالت نظامى و اشغال ایران و تحت فشار قرار دادن نمایندگان مجلس شوراى ملى وقت، قصد اخذ امتیازاتى را داشت. مدرس که در این زمان در مجلس حضور دارد با شجاعت بى نظیر
خود سکوت مرگبار نمایندگان را مى شکند و براى مخالفت با اولتیماتوم به آنان دل و جرأت مى دهد و با شکستن جوّ رعب و وحشت، نمایندگان را به بى اعتنایى به تهدید روسیه تشویق مى کند و روسیه نیز عملاً هیچ گونه اقدامى انجام نمى دهد. امام از این موضوع براى تبیین موضع گیرهاى متعددى بهره مى گیرند. امام در گفتار بسیار تند خود در مخالفت با طرح احیاى کاپیتولاسیون در 4/8/1343 با ذکر ماجراى اولتیماتوم روسیه به ایران و مقاومت مدرس در برابر آن مى فرمایند: علما موظفند ملت را آگاه کنند، دولت اعتراض کند که چرا یک همچنین کارى کردید؟ چرا ما را فروختید؟ مگر ما بنده شما هستیم. شما که وکیل ما نیستید. وکیل هم بودید اگر خیانت کردید به مملکت، خود به خود از وکالت بیرون مى روید. خدایا اینها خیانت کردند به مملکت ما. خدایا دولت به مملکت ما خیانت کرد، به اسلام خیانت کرد... اگر یک ملا تو این مجلس بود توى دهن اینها مى زد. نمى گذاشت این کار بشود، من به آنان که به ظاهر مخالفت کردند این حرف را دارم به آنها، چرا آقا خاک تو سرتان نریختید؟ چرا پا نشدید یقه آن مردک را بگیرید؟ همین! من مخالفم [و [سر جاى خود بنشینید و آن همه تملق بگویید؟ مخالفت این
است؟ باید هیاهو کنید؟2 ملاحظه مى شود که در اوج طرح مسأله کاپیتولاسیون امریکایى، کانون توجه معطوف به قضیه اولتیماتوم روسیه و نحوه برخورد مدرس با آن است و این که نمایندگان مجلس مزبور بایستى همچون مدرس عمل کنند تا چنین طرحى به تصویب نرسد. امام آن جوشکنى را که مدرس در مجلس شوراى ملى انجام داد در اجتماع مردمى در سال 1343 انجام مى دهند و در اوج قدرت شاه، بى سابقه ترین حمله را متوجه دربار مى کنند و علما و مردم را به اعتراض فرا مى خوانند. در این روز از سوى رجال حکومتى به امام توصیه شده بود که به امریکا حمله نکنند، به اسرائیل کارى نداشته باشند و به شاه نیز حمله نکنند؛ اما امام دقیقا برعکس، همین سه موضوع را محور سخنرانى خود قرار مى دهند. به دلیل همین سخنرانى است که در سیزده آبان 1343 به ترکیه تبعید مى شوند. امام خمینى سیزده سال بعد در سخنرانى دیگرى پس از شهادت فرزندش سیدمصطفى، پس از ذکر مبارزه مستمر روحانیت و تأکید بر ضرورت شدت بخشیدن آن علیه رژیم، به مدرس و رفتار سیاسى وى در ماجراى اولتیماتوم روسیه و حضور یک روحانى در صف اول صحنه مبارزه سیاسى استشهاد مى کنند و تأکید مى کنند که نباید از واکنش هاى خشن و هیاهوها ترسید: [مدرس
گفت:] حالا که ما بناست از بین برویم چرا خودمان از بین ببریم خودمان را؟ رأى مخالف داد و بقیه جرأت پیدا کردند و رأى مخالف دادند، رد کردند اولتیماتوم را، آنها هم هیچ غلطى نکردند. بناى سیاسیون هم همین است که یک چیزى را تشر مى زنند ببینند طرف چه جورى است. اگر چنانچه طرف ایستاد مقابلشان، آنها عقب مى روند و اگر چنانچه نه، آن بیچاره عقب رفت اینها جلو مى آیند... این نهضت آخرى هم که منتهى شد به پانزده خرداد و این همه کشته دادند مردم، این هم در صف اولش اهل علم بود، علما بودند. تا حالا هم دنباله اش کشیده شده است.3 مشاهده مى شود که امام در کوران انقلاب و در آستانه پیروزى انقلاب براى تأکید ورزیدن بر نقش روحانیت در مبارزه از نحوه رفتار سیاسى مدرس در برخورد با قضیه اولتیماتوم استفاده مى کنند: آنوقتى که اولتیماتوم کرد روسیه به ایران،4 تنها کسى که خود اینها نوشتند و کلاً همه نشسته بودند و هیچ حرف نمى زدند... [مدرس [گفت: حالا که بناست ما از بین برویم چرا به دست خودمان از بین برویم؟ نه ما رد مى کنیم... آنها هم هیچ کارى نکردند، اینها مى خواهند ما را بترسانند... مى نویسند کارتر... که ما پشتیبان شما [شاه] هستیم... چند روز پیش از این
وزیر خارجه انگلستان مسأله را همان طورى که بود گفت ایشان حافظ منافع ماست... ما باید حالا پشتیبانى از او بکنیم... این حرف ها را که آنها لشکر بیاورند از آن طرف، نه خیر اینها همه شعر است... این حرف ها را مى زنند براى ترس [ترساندن] ما، آن وقت هم یک آخوند ایستاد و گفت نه، منتها خوب مردم همراه نبودند.5 به نظر امام در خصوص رفتار سیاسى نباید در جوّ ساختگى رعب و وحشت رقیبان و دشمنان تصمیم گیرى کرد، بلکه باید جوشکنى کرد. امام با تأسى به مدرس در مبارزه با شاه اعلام مى کنند که پشتیبانى و حمایت حامیان شاه طبل تو خالى است و براى تهدید و ترساندن و منصرف کردن مردم است. سخنان امام در قضیه تسخیر لانه جاسوسى «امریکا طبل تو خالى است» مشهور است. بسیارى از تهدیدها عملى نیست و بین «واقعیت» و «تصور از واقعیت عملى» تفاوت زیادى وجود دارد. 2. مقطع بعدى استشهاد امام به موضع گیرى هاى سیاسى مدرس در برابر رضاشاه است که گویى نسخه دوم رویارویى امام با محمدرضا شاه است. اظهار نظر شجاعانه مدرس در قبال سردار سپه و مبارزه او علیه رضاخان پیوسته جایگاه خاصى در کانون توجه افکار امام دارد. امام در پى کشتار نوزده دى 1356 با الهام از قول مدرس به
تحلیل واقعه مى پردازند: در زمان رضاخان، مرحوم مدرس به رضاخان، پدر این خان، گفته بود که من شنیدم که شیخ الرئیس گفته من از گاو مى ترسم براى این که اسلحه دارد و عقل ندارد. این حرف اگر از شیخ الرئیس هم ثابت نباشد یک حرفى است حکیمانه که اسلحه وقتى در دست اشخاص غیرصالح افتاد چه مفاسدى دارد.6 با قرار دادن گفتار در متن واقعیات روشن مى شود که منظور امام، نظامیان مسلح رژیم شاه است که دست به قتل عام مردم بى دفاع زده بودند. آن گاه ایشان این تحلیل را در خصوص کل تاریخ بشر، تمامى جنگ ها و جنایت هاى پنجاه ساله سلطنت پهلوى صادق مى دانند. امام با تعمیم این نظریه بر کل روابط بین الملل و نخبگان سیاسى و قدرت هاى بزرگ از مسائل منطقه اى و بین المللى بر اساس این نقل قول مدرس برداشت مى کنند: اگر فرد مهذب نشده باشد و این فرد به قدرت و اسلحه مسلح شود از این قدرت خویش در جهت فساد بهره مى گیرد. مدرس بر همین اساس، رضاشاه را «قدرتمندى شاخدار» مى دانست. مدرس پرچمدار مبارزه با رضاشاه بود. او در موارد متعدد، از جمله امور کشوردارى، تلاش رضاشاه براى احراز مقام ریاست وزرایى و نیز در جریان اعلام جمهورى به جاى سلطنت، همه جا با صراحت و شجاعت با رضاشاه به مخالفت
پرداخت. یکى از مواردى که امام خمینى به آن اشاره مى کنند رویارویى مدرس و رضاشاه در ماجراى جمهوریت است. وى متذکر مى شود رضاشاه قصد داشت به تقلید از آتاتورک رژیم سلطنتى ایران را به جمهورى تبدیل کند و مخالفِ قاطع وى کسى جز مدرس نبود. مدرس در پاسخ به ایراداتى که درباره مخالفتش با رژیم جمهورى مى شد، مى گوید: من با جمهورى واقعى مخالف نیستم و حکومت صدر اسلام هم تقریبا و بلکه تحقیقا حکومت جمهورى بوده است، ولى این جمهورى که مى خواهند به ما تحمیل کنند بنابر اراده ملت نیست، بلکه انگلیسى ها مى خواهند به ملت ایران تحمیل نمایند، و رژیم حکومتى را که صددرصد دست نشانده و تحت اراده خود باشد در ایران برقرار کند و از همه مهم تر به واسطه مخالفت احمدشاه با قرارداد و خواسته هاى انگلیسى ها مى خواهند از او انتقام بگیرند. اگر واقعا نامزد و کاندیداى جمهورى فردى آزادى خواه و ملى بود، حتما با او موافقت مى کردم و از هیچ نوع کمک و مساعدت با او دریغ نمى نمودم.7 مبارزه قاطع مدرس در این زمینه به درگیرى وى با نمایندگان رضاخان در مجلس انجامید. بر سر تصویب اعتبارنامه وکلاى ولایات که با نظر رئیس الوزاء انتخاب شده بودند کشمکش و مجادله سختى رخ مى دهد. در وقت تنفس مجلس بین مدرس
و بهرامى مشاجره اى رخ مى دهد و بهرامى احیاءالسلطنه سیلى به صورت مدرس مى زند که موجب هیجان عمومى مردم و تنفر نمایندگان از مخالفانِ مدرس مى گردد.8 از این سیلى ولایت پرصدا شد دکاکین بسته و غوغا به پا شد پس از این ماجرا به واسطه مظلومیت مدرس، چند نفرى از موافقان جمهورى نیز به دسته مخالفان و بى طرفان ملحق مى شوند و همین حرکت بزرگ ترین عامل بازدارنده و برهم زننده جمهورى مى گردد. رضاخان خود گفته بود که این احیاءالسلطنه با یک سیلى اساس جمهورى ما را برهم ریخت.9 امام خمینى از این ماجرا نیز چنین نتیجه گیرى مى کنند که اگر انسان ساخته شود مى تواند به تنهایى به جاى یک گروه مفید باشد: اینها از انسان مى ترسند. اینها دیدند که یک مدرس در زمان رضاخان بود نمى گذاشت رضاخان آن وقت که جمهورى درست بکند. مدرس نگذاشت ولو برخلاف مصالح شد و اگر درست شده بود بهتر بود، لکن آن وقت اینها نظر سوء داشتند. یعنى او به سلطنت که نرسیده بود مى خواست رئیس جمهور شود و بعدش هم کارهاى دیگرى بکند و کسى که جلو او را گرفت مدرس بود که نگذاشت این کار عملى شود... و بالاخره هم جانش را از دست داد.10 امام هنگامى که در صدد اثبات نقش عینى روحانیان در تحولاتِ سیاسى و اجتماعى
ایران معاصر و در پاسخ به ایجاد شبهه هاى گروه هاست بار دیگر از مدرس و داستان جمهورى سخن مى گویند: مرحوم مدرس یک کسى بود که در مقابل همه مى ایستاد و مع الأسف اینها مى گویند روحانیون نقشى نداشتند. یک روحانى در یک مجلس که رضاخان مى خواست که جمهورى درست کند و مدرس مخالفت مى کرد، مى دانست که مى خواهد حقه بزند و مردم را بچاپد فقط مدرس ایستاد و جلو او را گرفت.»11 3. آن گاه که سخن از انسان سازى و نقش تأثیرگذار او در سرنوشت خود و جوامع و محیط است، نمونه بارز در نظر امام الگویى به نام مدرس است: این رژیم ها از انسان مى ترسند. در هر رژیمى یک انسان اگر پیدا بشود متحول مى کند کارها را، رضاشاه از مدرس مى ترسید. آنقدر که از مدرس مى ترسید از تفنگ دارها نمى ترسید.12 امام درباره چگونگى وضع حوزه ها و دانشگاه ها و نقش روشنفکرى آنها نیز مرحوم مدرس را شاهد مثال مى آورند که به رغم زندگى ساده و طلبگى خود به خوبى بر روند تحولات سیاسى اثرگذار بود:13 زمان رضاشاه غیر از زمان محمدرضاشاه بود. آن وقت یک قلدرى بود که شاید تاریخ ما کم مطلع بود. در مقابل او همچو ایستاد و در مجلس در خارج که یک وقت گفته بود سید چه از جان من مى خواهى؟ گفته بود
که مى خواهم تو نباشى...14 و فریاد مى زند که زنده باد خودم، مرده باد رضاخان، در آن وقتى که قدرت داشت رضاخان.15 4. امام حتى در پاسخ پرسش خبرنگاران خارجى درباره این که نظر شما در خصوص بازگرداندن شاه به ایران چیست؟ از نقل قول مدرس در خصوص «دعاى خیرش براى سلامت رضاخان» مدد مى گیرد: من مایلم که او بیاید [محمدرضاشاه] به ایران، بیاورندش ایران و ما محاکمه کنیم [خطاب به مترجم]. بگویید به او که مرحوم مدرس که با شاه سابق دشمن سرسخت بود، یک وقتى که شاه به سفر رفته بود وقتى آمده بود مرحوم مدرس گفته بود که من به شما دعا کردم. خیلى او خوشش آمده بود که چطور یک دشمن دعا کرده بود. گفته بود نکته این است که اگر تو مرده بودى اموالى که از ما غارت کرده بودى و به خارجیها داده بودى همه از بین رفته بود و من دعا کردم تو زنده باشى برگردى بلکه بتوانیم ما مالها را برگردانیم. حالا ما هم همینطور هستیم و این پسر [محمدرضا] هم بیشتر از او اموال ما را برده است به خارج.»16 سرانجام این که امام خمینى در یک جمع بندى کلى مى فرمایند: «او [رضاخان] با مرحوم مدرس روزگارى گذراند و تماس خصوصى داشت و فهمید که
با هیچ چیز نمى توان او را قانع کرد. نه با تطمیع، نه با تهدید و نه با قوه منطق، از او حال علماى دیگر را سنجید.17 در این بیان امام آسیب ناپذیرى رفتار سیاسى را در سه محور تطمیع ناپذیرى، تهدیدناپذیرى، قدرت استدلال، منطق قوى و بازى نخوردن مى دانند. 5. امام در برخورد با نخبگان سیاسى فاسد داخلى و نیز نمایندگان قدرت هاى طاغوتى از مرحوم مدرس درس هایى نقل مى کند. حتى در زمان فروپاشى نظام پادشاهى و استقرار جمهورى اسلامى رفتار سیاسى مدرس در اندیشه امام کارآیى دارد، و آن ذکر ظرافت هاى سیاست اسلامى است که در رفتار سیاسى یک مجتهد و مسلط به قواعد اسلامى جلوه گر شده است. امام با یاد کردن از مدرس تأکید مى کنند که در برخورد با نخبگان سیاسى داخلى و نمایندگان قدرت هاى خارجى نباید خود را باخت، بلکه باید از همان اول مقاومت کرد. شخصیت مغرور آنان را خرد و تحقیر کرد. این جاست که رمز و راز رفتار سیاسى امام در قبال نخبگان سیاسى داخلى و ابرقدرت ها روشن مى شود. ایشان خطاب به «سفرا و کارداران» دولت جمهورى اسلامى ایران نیز همین توصیه را دارند: مرحوم مدرس هم این عادت را داشت، توى حیاطش یک فرشى انداخته بود و آن جا مى نشست. قلیان هم وقتى مى خواست، پا مى شد خودش شروع
مى کرد درست کردن، در این خلال فرمانفرما وارد مى شد، فرمانفرماى آن وقت را شما شاید نمى دانید چه مسأله اى بود. ایشان مى گفت که قلیان را دستش مى داد مى گفت که شما آبش را بریز تا من آتشش را روشن کنم... این براى این بود که برخورد با این مغزهاى فاسد گاهى باید طورى باشد که از اول طمع نکند به آن طرف، اگر چنانچه با تواضع، خضوع و آن طورى که آن وقت ها متداول بود رفتار مى کردند او طمع مى کرد، اگر چنانچه مطلبى دارد تحمیل کند.18 این رفتار مدرس در برخورد با مقامات عالى سلطان عثمانى نیز دیده مى شود؛ به طور مثال هنگام ملاقات رسمى با پرنس سعید حلیم پاشا و طلعت پاشا وزیر جنگ و دیگر وزراى عثمانى در هیأت وزرا (باب عالى)، با این که اتاق مبله بود، مدرس روى زمین مى نشیند و تمام وزرا به احترام وى مجبور مى شوند صندلى ها را ترک کنند و روى زمین بنشینند.19 امام خمینى به منظور آموزش نخبگان سیاسى جمهورى اسلامى، در اوج تبلیغات رسانه هاى گروهى جهان و رژیم عراق مبنى بر تلفات گسترده ایران در جنگ و تهدیدهاى روزافزون آنان، ضمن یاد کردن از مدرس تأکید مى کنند که از این تبلیغات و هیاهوها و تهدیدها هراسى به خود راه ندهید: خوب ما اینها را مى شناسیم که اینها هیاهوشان
زیادتر است، یعنى اصل بناى استعمار از اول این بوده است که با هیاهو کارش را پیش ببرد. با تَشَرْ کارش را پیش ببرد... روسیه یک وقتى اولتیماتومى داده بود... یک چیزى از مجلس مى خواستند هیچ کس جرأت نمى کرد صحبت کند، مرحوم مدرس گفت... رأى بر خلاف دادند و هیچى هم نشد.20 6. امام آن گاه که مى خواستند به گونه قلّ و دلّ صحبت کنند و به مردم براى شرکت در انتخابات نمایندگى مجلس رهنمود دهند، براى این که همه معیارهاى مثبت و بایسته را بیان کرده باشند به مردم توصیه مى کردند: سعى کنید مثل مرحوم مدرس را انتخاب کنید. البته مثل مدرس را که به این زودى ها پیدا نمى شود. شاید آحادى مثل مدرس باشد، کسانى را که انتخاب مى کنید باید مسائل را تشخیص دهند، نه از افرادى باشند که اگر روس یا امریکا تشرى زد بترسد، باید بایستد مقابله کند.21 7. امام خمینى هنگام سخن با نخبگان سیاسى در جمهورى اسلامى از مدرس به عنوان الگویى شایسته یاد مى کنند. ایشان از یک سو، از نقش برجسته و شخصیت ممتاز و تعیین کننده و شجاعت مدرس در مجلس سخن مى گویند و از سوى دیگر، ریشه چنین رفتار سیاسى را در ساده زیستى، تقوا و خداجویى و در قدرت عالى روحى وى مى دانند.
یکى از دلایل حضور فعال در امور سیاسى، بریدن رشته تعلقات است. امام از حضور قاطع مرحوم مدرس در صحنه هاى سیاسى چنین یاد مى کنند: براى این که وارسته بود. وابسته به هواهاى نفسانى نبود... این براى مقام و براى جاه و براى وضعیت کذا نمى رفت عمل بکند. او براى خدا عمل مى کرد و کسى که براى خدا عمل کند وضع زندگى اش هم آن است. دیگر از آن وضع بدتر که دیگر نمى شود برایش، براى چه بکند، از هیچ کس هم نمى ترسد...22 شما مى دانید و ما هم مى دانیم مدرس یک ملایى دیندار بود. چندین دوره زمامدارى مجلس را داشت و از هرکس براى استفاده مهیا بود. بعد از مردن چه چیزى به جاى گذاشت جز شرافت و بزرگى.23 8. امام حتى وقتى مى خواهند کاندیداهایى را که در انتخابات رأى نیاورده اند تشویق به ماندن در صحنه کنند، از مدرس شاهد مى آورند: این طور نباشد که حالایى که مطابق میل من نشده من کنار بروم... مرحوم مدرس گفته بود که من با جمهورى مخالفم... لکن اگر جمهورى شد کنار نمى روم، من در میدان هستم.24 9. یکى دیگر از موارد جالبى که امام در زمان استقرار نظام جمهورى اسلامى، در خصوص رفتار سیاسى مدرس به آن اشاره مى کنند نحوه برخورد با گروه هاى مخالف داخلى است که
در دانشگاه ها و مراکز فرهنگى و آموزشى سرگرم آشوب و تبلیغات بودند. در این خصوص نیز امام در دیدار دانشجویان دانشگاه تهران از مدرس شاهد مثال مى آورد: آقا نشسته اید که چهار تا کمونیستى بیایند در دانشگاه و قبضه کنند دانشگاه را؟ شما کمتر از آنها هستید؟ عده شما بیشتر از آنهاست. حجت شما بالاتر از آنهاست. مرحوم مدرس خدا رحمتش کند مردى بود که ملک الشعرا گفته بود،25 از زمان مغول تا حالا مثل مدرس نیامده. مى گفت بزنید که بروند از شما شکایت کنند نه بخورید و بروید شکایت کنید. من رفتم پیشش. اخوى به ما نوشته بود که یک نفرى است این جا رئیس غلّه است... به من نوشت که بروید به مدرس بگویید که این مرد فاسدى است، دو تا سگ دارد. یکى اش را اسمش را سید گذاشته و یکى اش را شیخ... [مدرس] گفت بکشیدش، گفتم آخر چطور بکشیم... اینها [گروهک ها] تودهنى مى خواهند آقا!26 امام در وصیت نامه سیاسى، الهى خود نیز از مدرس و اولتیماتوم روسیه براى نصیحت به عدم تمایل و گرایش هواداران گروه هاى شرق و غرب یاد مى کنند.27 10. از اظهارات امام خمینى در چهار مناسبت صریحا یا تلویحا چنین برمى آید که مرحوم مدرس را از نزدیک دیده است: یک مرتبه در مجلس شوراى ملى که امام به
عنوان تماشاگر رفته بودند؛ مرتبه دوم، در مدرسه سپهسالار (استاد مطهرى فعلى)؛ مرتبه سوم که حامل نامه اى از سوى برادرش به مدرس بوده اند؛ نوبت چهارم، زمانى که فردى در حضور ایشان نامه اى به مدرس داده است. بنابراین علاوه بر آنچه از دور در باره ایشان شنیده اند از نزدیک نیز با مرحوم مدرس ملاقات هایى داشته اند و رفتارهاى ایشان را مشاهده کرده و از ایشان الهام گرفته اند. امام همواره با عظمت و به گونه اى تأییدآمیز از مدرس سخن مى گویند: مدرس یک انسان بود، یک نفرى نگذاشت پیش برود کارهاى او را، تا وقتى که کشتندش. یک نفرى غلبه مى کرد بر همه مجالس، بر اهالى که در مجلس بودند غلبه مى کرد. یک نفرى،... من آن وقت مجلس رفتم براى تماشا، جوان بودم، مجلس آن وقت تا مدرس نبود مثل این که چیزى در آن نیست، مثل این که محتوا ندارد. امام با اشاره به قضیه اولتیماتوم روسیه و نقش مدرس مى گویند: یک انسان وقتى در یک ملت پیدا بشود مى تواند که مجراى امور را از آن طریقى که آنها مى خواهند برگرداند. آن چیزى که آنها مى خواهند نگذارد بشود.28 در سخنرانى دیگرى از دیدار خود با مدرس در مدرسه سپهسالار (استاد مطهرى فعلى) یاد مى کنند و از «قدرت روحى بالا» ساده زیستى و وارستگى و مبرا بودن از هوا
و هوس او با عظمت یاد مى کنند: من درس ایشان یک روز رفتم. مى آمد در مدرسه سپهسالار که مدرسه شهید مطهرى است درس مى گفت. من یک روز رفتم درس ایشان. مثل این که هیچ کارى ندارد فقط طلبه اى است دارد سخن مى گوید. این طور قدرت روحى داشت، در صورتى که آن وقت در کوران آن مسائل سیاسى بود که حالا باید برود مجلس و آن بساط را درست کند... آن وقت هم که مى رفت مجلس یک نفرى بود که همه از او حساب مى بردند... این براى چه بود؟ براى این که یک آدمى بود که نه به مقام اعتنا مى کرد و نه به دارایى و امثال ذلک هیچ اعتنا نمى کرد. نه مقامى او را جذبش مى کرد.29 ذکر این موارد مبنى بر ملاقات حضورى امام با مدرس از این جهت است که گفته شود آشنایى و شناخت امام از مدرس صرفا با
تکیه بر مسموعات یا «مطالعه کتابخانه اى» نبوده است، بلکه با دستمایه اى از «تحقیق میدانى» نیز آمیخته است. 11. در مطالعه رفتارهاى سیاسى امام خمینى و مدرس به رفتارهاى سیاسى گوناگونى برمى خوریم. مدرس در طول حیات خود با رخدادهاى سیاسى گوناگونى نظیر انقلاب مشروطیت، استبداد صغیر، کودتاى رضاخان، جنگ جهانى اول، دوره هاى نمایندگى مجلس شوراى ملى، اقدامات رضاشاه و انعقاد قراردادهاى خارجى مواجه بوده است. مسائلى که تقریبا به گونه جدى ترى در حیات امام خمینى نیز تکرار مى شود. در رفتار سیاسى مدرس گونه هاى زیر مشاهده مى شود: مشارکت در انقلاب مشروطیت، نطق هاى منطقى و کوبنده ایشان به ویژه در مجلس، نمایندگى از سوى مراجع به عنوان یکى از علماى طراز اول براى نظارت بر مصوبات مجلس شوراى ملى، نمایندگى مجلس شوراى ملى در پنج دوره (دوره هاى دوم، سوم، چهارم، پنجم و ششم)، ریاست یا نایب ریاستى مجلس به طور مکرر، مخابره تلگراف هاى متعدد در موضوع هاى گوناگون، تحصن در حضرت عبدالعظیم، مرقومه به روزنامه ها (از جمله روزنامه برق و اطلاعات)، تأیید حرکت هاى انقلابى (نظیر حرکت علماى اصفهان)، انتشار بیانیه ها به مناسبت هاى مختلف (از جمله درباره کودتاى رضاخان)، ملاقات هاى سیاسى داخلى و خارجى، فعالیت هاى گسترده سیاسى در مجلس و خارج از آن و ارائه پیشنهادهاى ابتکارى، استیضاح رئیس الوزرا و مهاجرت از تهران به قم، کاشان
و کرمانشاه و تشکیل حکومت موقت مقارن با جنگ جهانى، مخالفت هاى سرنوشت سازى همانند مخالفت با اولتیماتوم روسیه، مخالفت با قرارداد 1919، مخالفت با طرح جمهورى رضاشاه. مرحوم مدرس هزینه سنگینى بابت این مشارکت هاى سیاسى پرداخت کرده است:30 تحمل رنج مهاجرت و هجوم تبلیغاتى و فیزیکى دشمنان حتى در مجلس شوراى ملى که در دو سه نوبت تکرار شده، از جمله کتک خوردن او در جریان جمهوریت. سوءقصد و ترور وى که در سه نوبت تکرار شد و هر سه نوبت نافرجام ماند. دستگیرى هاى متعدد از سوى جناح هاى گوناگون، تبعید و سرانجام «شهادت» ایشان. در رفتارشناسى سیاسى امام خمینى نیز تقریبا همه این موارد جز تحصن و شهادت مشاهده مى شود. به علاوه موارد متعدد دیگرى در رفتارهاى سیاسى امام خمینى دیده مى شود که در مورد مدرس تحقق نیافته است. همچنین قابل ذکر است که درصد توجه امام خمینى به مسائل جهان اسلام به مراتب بیشتر از مدرس است، در حالى که درصد ملاقات هاى مدرس با مقامات رسمى و حکومتى گسترده تر از ملاقات هاى بسیار نادر امام خمینى با زمام داران حکومتى رژیم پهلوى است.
با توجه به آنچه مورد بحث قرار گرفت مى توان مبانى نظرى رفتار سیاسى امام خمینى و مرحوم مدرس را در دو مقوله زیر بیان کرد: الف) مرحله براندازى رژیم شاه
در این مرحله کیفیت مقابله مدرس با رضاخان بر دیدگاه امام خمینى در رویارویى با محمدرضا تأثیر گذاشت. هرچند مبارزه مدرس با قدرت هاى بزرگ روس و انگلیس در مقایسه با مقابله و مبارزه امام با امریکا و شوروى بسیار کوچک است، اما امام بارها از ماجراى اولتیماتوم یاد مى کنند و در موضع گیرى هاى سیاسى و اجتماعى، آن را شاهد مثال مى آورند. هرچند که امام در مواردى به تفاوت هاى نشأت گرفته از مقتضیات زمانى اشاره دارند. از جمله این که قدرت رضاشاه را به مراتب قلدرتر و سرکوبگرتر از پسرش مى داند و نیز از همراهى نکردن مردم با رهبرى مدرس سخن به میان مى آورند، در حالى که قدرت سرکوبگرى محمدرضا کمتر بود و از آن مهم تر همراهى کم نظیر مردم یکى از رموز موفقیت امام به شمار مى آید. فراتر از آن، میزان ستیز، مبارزه و برخورد امام خمینى بنیادى تر از مرحوم مدرس است، زیرا مدرس خواستار «حفظ وضع موجود و نظام سلطنتى» بود. او در پنج دوره، نماینده مجلس شوراى ملى بود. امام گاه تجارب سیاسى مرحوم مدرس را در یک چارچوب نظرى سیاسى مورد توجه قرار مى دهند و زمانى یک رفتار سیاسى مقطعى وى در مجلس علیه اولتیماتوم روسیه یا عکس العمل ایشان در قبال فرمانفرما را به عنوان الگوى مناسبى در وضعیت هاى مشابه
و برخورد با نخبگان سیاسى مغرور داخلى یا نمایندگان قدرت هاى خارجى در نظر مى گیرند و خود نیز عملاً چنین رفتارهایى را از خود بروز مى دهند؛ از جمله مى توان به اعتراض علیه کاپیتولاسیون و نیز قضیه اشغال لانه جاسوسى اشاره کرد. ب) مرحله سازندگى و استقرار نظام جمهورى اسلامى تأثیرپذیرى امام از آرا و رفتار سیاسى مدرس همچنان پس از پیروزى انقلاب نیز موضوعیت خویش را در اندیشه امام حفظ کرد. امام در این مرحله نیز از شخصیت و رفتار او در مرحله سازندگى سخن مى گویند. در این مرحله امام از انسان سازى، کمال و قوت روحى مدرس، شجاعت و نهراسیدن از تهدید قواى خارجى، ساده زیستى طلبگى و جذب قدرت سیاسى و مقام و ریاست نشدن وى یاد مى کنند. از الگو قرار دادن مدرس براى نخبگان سیاسى و نمایندگان مجلس به منظور پرهیز از دنیاطلبى یاد مى کنند و ضمن ذکر اهمیت انسان سازى اندیشه هاى او براى مراکز آموزشى، خاطرنشان مى سازند که با تربیت انسان، او مى تواند مسیر حوادث یک ملت یا حتى جهان را تغییر دهد. بدین ترتیب ضمن بررسى مبانى نظرى مشابه رفتار سیاسى این دو متفکر، تأثیر آن در شناخت اندیشه و رفتار سیاسى امام خمینى آشکار مى شود.
ج 19، ص 28/6/1363( 66(. 2. همان، ج1، ص 3/8/1343( 106(. 3. همان، ج1، ص 10/10/1356( 261(. 4. امام به علل اولتیماتوم روسیه اشاره اى نکردند و در مواردى نیز فرموده اند «نمى دانم». اما اولتیماتوم روسیه بر سر اخراج مورگان شوستر امریکایى بوده است. در آن تاریخ هنوز خصلت امپریالیستى و تجاوزگرى امریکا نمود عینى نداشت و به جاى آن انگلیس و روسیه در ایران مورد سوءظن بودند. براى کم و کیف موضوع اولتیماتوم، ر.ک: حسین مکى، قهرمان آزادى (تهران: بنگاه نشر و ترجمه، 1358( ج1، ص 103. 5. صحیفه نور، ج2، ص 18/8/1357( 241(. 6. صحیفه نور، ج2، ص 19/10/1356( 2(. 7. حسین مکى، تاریخ بیست ساله ایران (مقدمات تغییر سلطنت) (تهران: نشر ناشر، چاپ پنجم، 1362( ج2، ص 500. 8. صحیفه نور، ص 499 و 506. 9. غلامرضا فدایى، «مدرس مجتهدى وارسته و سیاستمدارى آگاه»، اطلاعات سیاسى اقتصادى، ش 5152، ص 43. 10. صحیفه نور، ج 8، ص 30/4/1358( 199(. 11. همان، ج 12، ص 14/3/1359( 145( و همچنین ر.ک.: ج19، ص 8/5/1364( 196(. 12. همان، ج 8، ص 26/5/1358( 241(. 13. همان، ج 13، ص 27/9/1359( 209(. 14. همان، ج 16، ص 7/6/1361( 268(. 15. همان، ج 5، ص 17/11/1357( 52(. 16. همان، ج 9، ص 21/6/1358( 93( و
همچنین ر.ک: ج 10، ص 42/2/1358( 42( و ج 4، ص 18/9/1357( 44(. 17. امام خمینى، کشف اسرار، ص 9. 18. صحیفه نور، ج 13، ص 16/10/1359( 361( و همچنین ر.ک: ج 4. 19. حسین مکى، تاریخ بیست ساله ایران، ج1، ص 439. 20. صحیفه نور، ج 18، ص 12/14/1362( 245( (خطاب به استانداران سراسر کشور). 21. همان، ج 18، ص 12/10/1362( 198(. 22. همان، ج 16، ص 7/6/1361( 269(. 23. امام خمینى، کشف اسرار، ص 324. 24. صحیفه نور، ج 19، ص 8/5/1364( 196(. 25. قول ملک الشعراء در: حسین مکى، قهرمان آزادى، ج 2، ص 774. 26. صحیفه نور، ج 7، ص 23/2/1358( 103( و نیز ج 6، ص 29/1/1358( 32(. 27. همان، ج 21، وصیت نامه سیاسى الهى امام. 28. همان، ج 7، ص 16/3/1358( 63(. 29. همان، ج 16، ص 7/6/1361( 269(. 30. براى اطلاعات و بررسى بیشتر در خصوص جزئیات این رفتارها و نیز اسناد و مدارک آن، ر.ک: مدرس و مجلس؛ نامه ها و اسناد؛ (تهران: مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگى، 1373(. همچنین براى کسب اطلاع از کتب و مقالات منتشره درباره مدرس، ر.ک: مجله مجلس و پژوهش، ش13 (دى و بهمن 1373( و کتابشناسى مدرس ص 191 202. 1 استادیار علوم سیاسى دانشگاه علامه طباطبایى. tcA
hcaepS 2
فصلنامه متین، شماره 10 فوزی، یحیی امام در اطلاعیه مهمى ضمن اشاره به حمله کماندوها و مامورین انتظامى به مدرسه فیضیه، تقیه را حرام و اظهار حقایق را واجب دانستند و در این اعلامیه شاه دوستى را مترادف با غارتگرى، ضربه زدن به پیکر قرآن و اسلام و سوزاندن نشانه هاى اسلام معرفى کردند [روحانى: 372[. و افزودند من تا قلم در دست دارم کارهاى مخالف مملکت را بر ملا خواهم کرد. ر امام خمینى (س) در اطلاعیه اى که به مناسبت چهلم فاجعه قم انتشار داد مجددا بر «سوء نیت رژیم اشاره دارد مى گوید: «کرارا تذکر داده ام که این دولت سوء نیت داشته و با احکام اسلام مخالف است» . وى حذف شرط رجولیت از شرایط قاضى را یکى از موارد جدید مخالفت با اسلام در طرحهاى دولت مى داند و مى افزاید: «تا این دولت غاصب یاغى سرکار است مسلمین روز خوش نخواهند دید» [روحانى: 411[. امام خمینى (س) در راستاى استراتژى «آگاه ساختن مردم» ، از وعاظ و روحانیون مى خواهد تا در ماه محرم به افشاى همکاریهاى رژیم با اسرائیل، بپردازند وى معتقد است دستگاه جبار با تمام قوى با اسرائیل و عمال آنها (فرقه ضاله و مضله) همراهى مى کند
دستگاههاى تبلیغاتى را به دست آنان سپرده و در دربار دست آنان را بازگذارده و در ارتش و فرهنگ و سایر وزارتخانه ها براى آنها پست باز نموده و شغلهاى حساس به آنها داده اند» [روحانى: 431[. ر این تحولات از روز عاشورا و در حرکت انبوه عزادارانى که شعارهاى سیاسى به نفع امام خمینى (س) در تهران و قم مى دادند و با سخنرانى امام خمینى (س) در قم در عصر عاشورا که حمله اصلى آن متوجه شاه و وابستگى او بود، تشدید شد. در این سخنرانى بود که امام خمینى (س) ضمن فریب خواندن انقلاب سفید، از شاه به عنوان «مرتجع سیاه» نام برد که با حمایت از اسرائیل، احکام اسلام را در خطر قرار داده است. او افزود: «اسرائیل به دست شما ملت را مى کوبد. مى خواهد اقتصاد شما را قبضه کند و تجارت و زراعت شما را از بین ببرد. اسرائیل مى خواهد آن چیزهایى که سد راه هستند (مانند روحانیت، قرآن، . . . ) شکسته شوند و دولت ایران تابع اهداف و اغراض اسرائیل است [روحانى: 457; خمینى 1369[. ر به دنبال این سخنان، امام خمینى (س) در شب 12 محرم )15 خرداد 1342( دستگیر و به زندان منتقل شد. این امر واکنشهاى مردمى گسترده اى را به دنبال داشت و قیام 15 خرداد
را شکل داد که به کشته و مجروح شدن حدود 15 هزار نفر در شهرهاى تهران، قم، ورامین و دستگیرى و تعدادى از علما و مراجع انجامید [اسناد 1374 ج 128 :1[. ر کشتار 15 خرداد موضع علما را شدیدتر کرد به طورى که آیت الله خویى مقاصد دولت را «شوم» و «مخالف دین اسلام» دانست و از همه مردم خواست «در هر لباس و هر مقامى از همکارى با این دولت خائن خوددارى کنند» [اسناد 1374 ج 125 :1[ آیت الله گلپایگانى نیز «از آینده مذهب تشیع در ایران» اظهار نگرانى کرد و دولت را متهم نمود که از «ابتدا به مخالفت و بى اعتنایى به فتاوى مراجع دینى شروع نمود و به تحقیر مقامات روحانى و مظاهر دین اسلام پرداختند و مردم را به منویات هیات حاکمه نسبت به اساس اسلام و مذهب تشیع و روحانیت بدبین ساخت و حقیقتا افکار را به وجود یک توطئه خطرناک براى اضمحلال اسلام و استقلال و موجودیت کشور و حکومت شیعه مشغول کرد و آنها (علما) را متهم به مخالفت با ترقى مملکت نمود و کسانى را که هادیان مترقى ترین مکتبهاى تربیتى و سیاسى اجتماعى یعنى مکتب اسلام هستند کهنه پرست خواندند. » ر سپس آیت الله گلپایگانى ضمن اشاره به سرکوب مردم در حادثه فیضیه و تقویت نفوذ جاسوسان در اقتصاد
و سیاست معتقد است که مردم حق دارند نسبت به هیات حاکمه سوءظن پیدا کنند و مایوس شوند و احساسات دینى و ملى آنها تحریک شود [اسناد 1374 ج 134 :1[. وى با انتقاد از تفکر شونیستى حاکم مى نویسد: «در دنیاى امروز و در مملکت اسلامى، عقاید پوسیده چند هزارساله پذیرفته نمى شود و مردم هرچه متمدن تر باشند عکس العملشان در برابر این وضع شدیدتر است. » ر آیت الله گلپایگانى در خاتمه تلویحا دولت را نوکر اجانب مى داند و معتقد است «مردم آنها را خوب مى شناسند» . او همچنین اعلام مى کند که مسلمانان از سیاست و نظارت در امور کشور اسلامى نمى توانند برکنار بمانند چه رسد به فقها و مجتهدین که داراى مقام زعامت شرعیه و نیابت عامه هستند [اسناد 1374 ج 134 :1[. آیت الله شیرازى در پیامى حکومت شاه را ضد دین و اسلام ستیز دانست و اقدامات آن را ناشى از وابستگى به صهیونیسم ذکر کرد[ اسناد 1374 ج 139 :1[. آیت الله حکیم نفرت و انزجار خود را از سیاستهاى رژیم اعلام کرد [اسناد 1374 ج 142 :1[ و آنها را متهم کرد که قصد دارند حکومت جاهلیت را بازگردانند. آیت الله میلانى صلاحیت عقلى و اخلاقى حاکمان سیاسى را زیر سؤال برد و حکومت را قرون وسطایى نامید[ اسناد 1374 ج 146 :1[. آیت الله
مرعشى نیز حکومت را جبار توصیف کرد [اسناد 1374 ج 153 :1[. و علماى دیگر نیز پیامها و اعلامیه هاى مشابهى صادر کردند. ر در این ارتباط رژیم نیز تبلیغات خود علیه علما را افزایش داد. شاه [پهلوى 177 :1371[ و رسانه هاى ارتباطى با رهنمود ساواک مى کوشیدند تا مالکان را محرک علما معرفى نمایند و انگیزه علما را مخالفت با اصلاحات ارضى و اصلاحات اجتماعى شاه و در یک جمله: مخالفت با ترقى و پیشرفت به رهبرى شاه و دفاع از فئودالیسم و ارتجاع معرفى نمایند. ر مجموعه این تحولات نشانگر آن بود که شکاف بین دو تفکر کاملا آشکار شده، دو جریان مهم فکرى با صراحت تلاش مى کردند تا مشروعیت رقیب را زیر سؤال ببرند و از صحنه خارج کنند. این روند در سالهاى بعد نیز ادامه یافت و ابعاد گسترده ترى به خود گرفت. ر در مجموع، این تحولات نشانگر آن است که علما به شدت نگران تداوم جریان سیاسى فکرى حاکم بر کشور بودند. به نظر آنان این جریان فکرى سیاسى دنباله حرکت مذهب ستیز رضاشاه محسوب مى گردید و در صدد وابسته کردن کشور و تخریب سیاست، فرهنگ و اقتصاد کشور از طریق اقدامات خلاف قانون و مستبدانه بود. به همین دلیل علما به عنوان مهمترین گام، در سنگر حمایت از قانون
به مبارزه با اقدامات خودسرانه شاه همچون رفراندم پرداختند و از او خواستند تا از اقدامات خلاف قانون دست بردارد و به مخالفین اجازه دهد تا اقدامات او را مورد نقد قرار دهند. ر ج. امام خمینى (س) و مدرنیزاسیون در سالهاى 1357-1343 مواضع امام خمینى (س) در برابر اقدامات مدرنیستها در سالهاى بعد از 1342 به خوبى در پیامها و سخنرانیهاى وى که در این سالها ارائه مى شود مشهود است. در کتب صحیفه نور حدود 45 مورد سخنرانى و پیام از امام خمینى (س) طى سالهاى 1343 تا 1356 ضبط و درج شده است که تحلیل محتوى این پیامها و سخنرانیها نشان مى دهد امام از یکسو تلاش مى کند تا ماهیت اصلاحات نظریه پردازان مکتب مدرنیزاسیون را غیربومى و ملى معرفى کرده، آنها را همسو با اهداف استعمار بداند و از سوى دیگر این ادعا را که روحانیون مخالف ترقى و پیشرفت کشور هستند تخطئه کند و بر این نکته تاکید نماید که استعمار یکى از موانع مهم سلطه خود را فرهنگ اسلامى و قرآنى، و همچنین روحانیون (به عنوان حافظان این فرهنگ) مى داند و بنابراین درصدد نابودى مبارزه با آنهاست. ر در اکثر قریب باتفاق آثار مذکور، کلماتى همچون «استعمار» ، «استعمار نو» ، «استعمارگران» ، «عمال استعمار» ، «اهداف استعمارى»
، «کشورهاى استعمارگر» ، . . . الفاظ شایعى هستند که به کار رفته است و امام در آنها به تشریح پیشینه اهداف استعمارگران در کشورهاى اسلامى و ایران پرداخته است و از گروههایى در کشورهاى اسلامى تحت عناوینى همچون «عمال استعمار» ، «ایادى استعمار» ، «استعمارخواهان» ، «غربزدگان» و. . . [پهلوى 224 :1371[ یاد مى کند و هدف آنها را تلاش براى گسترش نفوذ سیاسى، اقتصادى و نظامى غرب در کشورهاى اسلامى مى داند که این گروهها تداوم همان جریان خاص شبه مدرنیستى است که به شدت مورد انتقاد امام قرار دارند. ر در این راستا امام در سخنرانى 21/1/1343 ضمن اظهار نگرانى شدید از به خطرافتادن استقلال کشور توسط عناصرى که وى از آنان تحت عنوان «عمال استعمار» و «نفوذ عمال اسرائیل در اقتصاد کشور» [خمینى 1369 ج 98 :1[ یاد مى کند، معتقد است که اقدامات این گروهها در حقیقت در راستاى تلاش استعمارگران براى گسترش نفود خود در حوزه هاى سیاسى، اقتصادى و نظامى و فرهنگى کشور است و استقلال کشور را از بین خواهد برد و هویت اسلامى ایران را نابود خواهد کرد. بنابراین وى انقلاب سفید را نیز از جمله این اقدامات دانسته، آن را «مفسده» اى مى خواند که روحانیون از آن حمایت نمى کنند. وى همچنین با
اشاره به سرکوب مخالفین براى پیشبرد این برنامه ها مى گوید: «با سرنیزه نمى توان اصلاحات کرد» [خمینى 1369 ج 99 :1[. سپس وى با طرح مشکلات اقتصادى کشور همچون عدم اشتغال، فقر و وضع مادى و بهداشتى مردم جنوب کشور و همچنین حیف و میل بودجه کشور، ادعاى دولت مبنى بر پیشرفت و ترقى کشور را نفى مى کند و معتقد است «مسیر برنامه هاى دولت، اصلاح این امور نیست بلکه تبعیت از الگویى است که به جاى حل مشکلات کشور، جاى پاى استعمار را در کشور ثبیت خواهد کرد» . وى مى افزاید: «مگر با رفتن چند زن به مجلس مملکت مترقى مى شود؟ مملکت با برنامه هاى اسرائیل درست نخواهد شد» [خمینى 1369 ج 100 :1[. وى هدف روحانیون را اصلاح گرفتاریهاى مملکت مى داند و راه اصلاح را نجات کشور از دست اجانب و تقویت احکام اسلام در کشور ذکر مى کند که براى تمامى زندگى انسانى برنامه دارد [خمینى 1369 ج 99 :1[. ر امام خمینى در سخنان دیگرى در تاریخ 26/1/1343 مجددا این مباحث را مطرح مى کند و ضمن نفى ادعاى «مخالف ترقى دانستن روحانیون» مى گوید: ر در خارج ما را مخالف اصلاحات (که اسلام در راس اصلاحات واقع شده است) معرفى مى کنند. مخالف ترقى مملکت معرفى مى کنند. مى گویند آخوندها مى خواهند الاغ سوار شوند از این در به
آن در بروند. آخوندها مى گویند که برق نمى خواهیم. آخوندها مى گویند طیاره نمى خواهیم. اینها مرتجع هستند اینها مى خواهند به قرون وسطى برگردند [خمینى 1369 ج 102 :1[. ر امام سپس به نقد این نظریه پرداخته، مى پرسد: ر آیا مخالفت با استبداد و حمایت از استقلال کشور ارتجاع است؟ [خمینى 1369 ج 103 :1 [درخواست آزادى مطبوعات کهنه پرستى است؟ [خمینى 1369 ج 107 :1[ ما که مى گوییم به احکام اسلام عمل کنید به قانون اساسى عمل کنید ما مرتجعیم؟ [خمینى 1369 ج 109 :1[ ما که با مظاهر استعمار مخالفین مرتجعیم؟ ما با کجاى تمدن مخالفت داریم؟ ما با فسادها مخالفیم [خمینى 1369 ج 112 :1[. کدام روحانى گفته است که ما با فلان مظاهر تمدن مخالفیم؟ [خمینى 1369 ج 111 :1 [اسلام در اعلى مرتبه تمدن است. مراجع در اعلى مرتبه تمدن هستند [خمینى 1369 ج 113 :1[. ر امام در جاى جاى این سخنرانى به نقد ماهیت اصلاحات شاه مى پردازد و مى گوید: ر برنامه هاى شما برنامه هاى استعمارى است [خمینى 1369 ج 115 :1[. این افکار پوسیده و کهنه پرست شما (منجر به) تحویل دادن همه مخازن یک مملکت به دیگران است [خمینى 1369 ج 118 :1[. شما مظاهر تمدن را وقتى که در ایران مى آید همچو از صورت طبیعى خارجش مى کنید که چیز حلال را
مبدل به حرام مى کنید [خمینى 1369 ج 111 :1[. شماى مترقى دارید دسته دسته جوانان ما را از بین مى برید مدارستان یک مدارس صحیحى نیست که انسان بتواند به آنها اطمینان داشته باشد برنامه هایتان یک برنامه هاى استعمارى است [خمینى 1369 ج 115 :1[. یک تربیت بد در این مملکت است. فرهنگ ما یک فرهنگى نیست که بتواند این مملکت را اداره کند [خمینى 1369 ج 111 :1[. شما برنامه هاى اصلاحیتان را اسرائیل برایتان درست مى کند [خمینى 1369 ج 112 :1[. ر امام در این سخنرانى از ایجاد دانشگاه اسلامى که توسط دولت مطرح شده بود، انتقاد مى کند و آن را ابزارى براى شکست اسلام توسط استعمار مى داند [خمینى 1369 ج 114 :1[. ر امام در اعلامیه مشترک خود با چهارتن دیگر از مراجع که به مناسبت سالگرد قیام 15 خرداد منتشر شد، این دیالوگ را ادامه داد و مجددا به نقد دو اصطلاح «مترقى» و «مرتجع» پرداخت. وى مانند سخنرانى قبلى خود به شکلى استفهامى به تشریح دلایل مبارزه خود با دولت پرداخت و وظیفه علماى اسلام را دفاع از استقلال مملکت، مبارزه با ظلم، مخالفت با پیمان با دشمنان اسلام و اسرائیل، مخالفت با اعدامهاى بى جهت و تبعیدهاى دسته جمعى و محاکمات غیرقانونى و بیان مصالح کشور دانست و سپس پرسید که «آیا اینها
جرم است؟ اینها ارتجاع سیاه است؟ » [خمینى 1369 ج 118 :1[ در این اعلامیه ضمن تاکید بر برنامه علما مبنى بر دفاع از اسلام و استقلال کشور و اتحاد مسلمانان و مخالفت با اسرائیل و استعمار و رنج بردن از وضعیت نامناسب اقتصادى کشور اضافه شده است: «اگر اینها ارتجاع سیاه است بگذار ما مرتجع باشیم» [خمینى 1369 ج 119 :1[. ر در بیانیه دیگرى در تاریخ 8/6/1343 امام اقدامات نظریه پردازان مکتب مدرنیزاسیون را در کشور براى دیانت مقدسه، استقلال کشور و اقتصاد کشور خطرناک مى داند و تسلط عمال اسرائیل را بر شئون حساس مملکت و قبضه نمودن اقتصادیات کشور به وسیله این گروه نتیجه این امر مى داند [خمینى 1369 ج 121 :1[. ر وى در این بیانیه اقدامات جدید دولت از جمله «طرح قانون خانواده» را که به نظر وى برخلاف احکام ضروریه اسلام و خلاف نص کلام الله مجید مى باشد و پخش کتبى را که در رد قرآن مجید نگارش یافته است، اقداماتى در راستاى اسلام ستیزى و هدم هویت اسلامى کشور و برخلاف قانون اساسى مى داند [خمینى 1369 ج 122 :1[. ر امام در سخنرانى بعدى خود ضمن انتقاد از تلاشهاى فرهنگى براى اسلام زدایى در کشور و با اشاره به طرح مباحث تشکیک کننده در مورد قدرت احکام اسلام مى گوید: «شما تمام
مطبوعاتتان، تمام تلویزیونهایتان، تمام رادیوهایتان، تمام گفتارتان، نطقهایتان در مجالس، همه اینها براى شکستن احکام اسلام است. سوء نیت هم اگر ندارید شما را واداشتند به این معنا. » ر وى مى افزاید: «دست استعمار در ممالک اسلامى یکى از فعالیتها را که مى کند این است که اسلام را به یک حقیقت عقب افتاده کهنه شده معرفى کند. سران قوم مى گویند کهنه پرستى است، ارتجاع است. » امام خمینى (س) معتقد است «بدبختى و مشکلات و عقب ماندگى کشورهاى اسلامى نه معلول اسلام بلکه معلول عملکرد وابسته سران این کشورهاست و الا اسلام پرچمدار تمدن بوده است» [خمینى 1369 ج 127 :1[. ر امام در جاى جاى سخنان خود به گروهى اشاره دارد که وابسته به صهیونیسم جهانى بوده، به عنوان عامل استعمار در سطوح بالاى کشور نفوذ کرده اند و در تلاشند تا با اعمال سلطه بر اقتصاد، فرهنگ و سیاست، استقلال کشور را از بین ببرند. وى در این باره مى گوید: ر این عمال اسرائیل در ایران، هرجا انگشت مى گذارى مى بینى که یکى از اینهاست. . . اینها حکومت را از خودشان مى دانند، اینها در کتابهایشان نوشته اند که حکومت مال ماست. . . از دربار گرفته تا آن آخر مملکت این اشخاص در آنجا موجودند. آقا بترسید شما از اینها. . . جلو بگیرید از
اینها . . من مى ترسم یک روزى اینها هستى شما را از بین ببرند [خمینى 1369 ج 132 :1[. ر امام با اشاره به نفوذ این افراد در سطوح فرهنگى مى گوید: ر راه اصلاح یک مملکت فرهنگ آن مملکت است، اصلاح باید از فرهنگ شروع شود. دست استعمار توى فرهنگ ما کارهاى بزرگ مى کند. نمى گذارد جوانهاى ما مستقل باربیایند . . . اینها را از بچگى یک طورى مى کنند که وقتى بزرگ شدند اسلام هیچ و آنها هم، همه چیز [خمینى 1369 ج 34 :1[. ر امام با توجه به وضع موجود از تسلط اوقاف بر امور روحانیون نگران است و از قصد اوقاف مبنى بر تکفل امور روحانیون به عنوان تلاش این گروهها براى تسلط بر روحانیت یاد مى کند و از استقلال روحانیت از دولت حمایت مى کند [خمینى 1369 ج 34 :1[. وى در عین حال خواستار اداره وزارت فرهنگ رادیو و وزارت اوقاف . . . . توسط روحانیون مى شود و معتقد است نیروهاى موجود به علت وابستگى به استعمار توان پیشرفت علمى کشور را ندارند. او مى گوید: ر کى جلوتان را گرفته، بفرمایید کارخانه ذوب آهن بیاورید، کدام روحانى گفته نیاورید؟ بفرمایید طیاره سازى کنید، اتومبیل سازى کنید، آخر عرضه اش را ندارید . . . نه اینکه عرضه ذاتى ندارید، شما
را دست استعمار اینجور کرده است، غرب زده هستید [خمینى 1369 ج 134 :1[. ر امام خمینى (س) سپس از تعطیل اجبارى روز جمعه توسط دولت انتقاد مى کند و معتقد است تعطیلى اجبارى کار در این روز همزمان با بازبودن اجبارى مراکز فساد (مانند سینما، تآتر، کاباره ها و مراکز دیگر) با هدف به فسادکشاندن جوانان طراحى شده است [خمینى 1369 ج 137 :1[. ر امام خمینى (س) در سخنرانى شدیدى در تاریخ 4/8/1343 که علیه کاپیتولاسیون ایراد کرد و در نهایت نیز به تبعید منجر گردید، مجددا شعارهاى تجددطلبانه شاه را مورد انتقاد قرار مى دهد و با اشاره با اعطاء کاپیتولاسیون (مصونیت قضایى) به مستشاران و کارمندان آمریکایى در ایران، که وى به عنوان مستعمره شدن ایران از آن نام مى برد، مى گوید: ر « (با این اقدامات) چرا اینقدر دم از ترقى مى زنید؟ » وى در سخنرانى دیگرى در این باره مى گوید: امروز که دولتهاى مستعمره یکى پس از دیگرى با شهامت و شجاعت خود را از تحت فشار استعمار خارج مى کنند و زنجیرهاى اسارت را پاره مى کنند مجلس مترقى ایران با ادعاى سابقه دو هزار و پانصد ساله، با لاف همردیف بودن با ممالک مترقیه به ننگین ترین و موهن ترین تصویبنامه غلط دولتهاى بى حیثیت راى مى دهد و ملت ایران را پست ترین و عقب مانده ترین ملل
به عالم معرفى مى کند [خمینى 1369 ج 149 :1[. ر و سپس به نشر برخى مطالب بر ضد روحانیت به عنوان مانع ترقى در کشور اشاره دارد و معتقد است روحانیت به دلیل اینکه مانع نفوذ استعمار در کشور است مورد این حملات قرار دارد [خمینى 1369 ج 141 :1[ امام خمینى (س) در این سخنرانى تمام گرفتاریها را از آمریکا و اسرائیل مى داند و معتقد است مسئولین سیاسى کشور را آمریکاییان تعیین مى کنند [خمینى 1369 ج 144 :1[ و برنامه هاى آنها نیز در جهت اهداف آمریکاست. ر امام در سخنرانى 4/8/1343 خود تمام بدبختى دول اسلامى را از اجانب مى داند که قصد به یغمابردن مخازن پرقیمت زیرزمینى این کشورها را دارند [خمینى 1369 ج 151 :1[. وى اصلاحات را از یکسو بازار سیاهى براى آمریکا و اسرائیل در ایران مى داند [خمینى 1369 ج 153 :1[ و معتقد است که امروز اقتصاد ایران به دست آمریکا و اسرائیل افتاده است و بازار ایران از دست ایران و مسلم خارج شده و غبار ورشکستگى و فقر بر رخسار بازرگانان و زارعین نشسته است و از سوى دیگر معتقد است این اصلاحات در بعد فرهنگى به گسترش فساد و فحشا منجر شده است. وى از استخدام زنان در دبیرستانهاى پسرانه و مردان در مدارس
دخترانه به دلیل پیامدهاى مفسده آمیز آن انتقاد مى کند [خمینى 1369 ج 152 :1[. ر امام در نامه اى در سال 1344 خطاب به علماى شیراز از اقدامات فرهنگى نظریه پردازان مکتب مدرنیزاسیون، که وى آنها را عمال اجانب مى داند، احساس تاسف شدید مى کند و معتقد است این گروه با سرعت و شدت پایگاههاى تبلیغى و غیرتبلیغى خود را در ممالک اسلامى مستمر و محکم مى کنند و با تبلیغات ضد انسانى به دست مطبوعات و غیر آن، احکام مترقى اسلام را خلاف واقع معرفى مى کنند. وى فرهنگ اسلامى و علماى اسلامى را مهمترین موانع نفوذ اجانب مى داند و به همین دلیل آنها را مهمترین آماج اهداف حمله اجانب قلمداد مى کند [خمینى 1369 ج 214 :1[. ر در سال 1346 نیز امام در نامه اى به اتحادیه انجمنهاى اسلامى دانشجویان در اروپا نگرانى جانفرساى خود را از سلطه بى چون و چراى دول استعمارگر راست و چپ صهیونیستها در ایران، که به عقب ماندگى فرهنگى، اجتماعى، سیاسى و اقتصادى کشور منجر شده است و نیز رشد جریان فکریى که از آنها به نام استعمارخواه یاد مى کند، اعلام مى دارد و معتقد است که این سلطه به تشدید مشکلات اقتصادى از جمله فقدان وسایل اولیه زندگى در بسیارى از نقاط کشور، طغیان فساد و بى فرهنگى و اشاعه فحشا و
بى عفتى مخصوصا در مرکز کشور، مهار مراکز علم و مساجد و محافل مسلمین و مراسم حج توسط منحرفان و استعمارطلبان و سست کردن عقاید اسلامى با سپاه هاى معلوم الحال (دین، دانش و. . . ) ، صرف بیت المال بر ضد مصالح اسلام و ملت و تاراج درآمدها و ذخایر ملى و تشدید فشارهاى سیاسى بر مخالفین و نقض آزادیهاى عمومى کمک کرده است. امام در این نامه از دانشجویان مسلمان مى خواهد تا به مبارزه علیه عمال خبیث استعمار و قطع ایادى اجانب و استعمارخواهان و غربزدگان بپردازند [خمینى 1369 ج 224 - 223 :1[. ر امام در نامه دیگرى در فروردین همان سال به هویدا، نخست وزیر وقت، اصلاحات دولت را موجب گسترش فقر تا بیچارگى و ورشکستگى تجار و بازرگانان و ایجاد بازار سیاه براى اجانب مى داند و از تسلط اسرائیل بر شئون اقتصادى و فرهنگى کشور اظهار خطر مى کند. همچنین از ایجاد حکومت پلیسى و وارونه کردن احکام اسلام توسط دولت به منظور توجیه اهداف خود و هزینه هاى گزاف جشنهاى دربار تحت عنوان بیست و پنجمین سال سلطنت پهلوى، اعطاء مصونیت به اجانب و اعزام دختران به سربازى انتقاد مى کند [خمینى 1369 ج 231 :1[. ر در مورد دیگرى امام دولت را مجرى دستورات اربابان خود و گداى در خانه آمریکا و اسرائیل
مى داند و معتقد است که اقدامات آن موجب فلاکت و ورشکستگى اقتصادى و وابستگى سیاسى ایران شده و مهمترین هدف آن نابودى روحانیت شیعه در ایران به منظور انهدام فرهنگى و تسلیم فرهنگى کشور به غرب است وى اسلام و روحانیون را مهمترین موانع در مقابل استعمار مى داند [خمینى 1369 ج 241 :1[. ر امام در سال 48، از تلاش عمال استعمار و دستگاههاى مرموز براى دورکردن جوانان تحصیل کرده از اسلام و روحانیون اظهار تاسف کند [خمینى 1369 ج 272 :1[. در پیام دیگرى به دانشجویان اروپا، طرح وارونه اسلام توسط کارشناسان استعمار را مطرح کرده و آن را مانع این مى داند تا تشکیلات اسلامى و اسلام واقعى که قادر به اداره جوامع بشرى است درک شود [خمینى 1369 ج 262 :1[. در نامه اى نیز به دانشجویان آمریکا و کانادا از آنان مى خواهد تلاش کنند که افکار غلطى را که عمال استعمار به جوانان تحمیل کرده اند تغییر بدهند و بکوشند اسلام و حکومت اسلامى را بشناسانند. وى در این پیام، اسلام ستیزى و محو احکام اسلام توسط دستگاه حاکمه را محکوم مى کند [خمینى 1369 ج 284 :1[. ر در سال 1349 امام در پیام مهمى به زائران بیت الله الحرام، به تشریح اقدامات استعمار در جهان اسلام و ایران مى پردازد و در این
پیام تاکید مى کند استعمار همچون سرطانى در ابعاد مختلف جهان اسلام ریشه دوانیده و تمامى ثروت و مخازن بزرگ را به کام خود مى برد و فرهنگ استعمارى نفوذ خود را تا اعماق جوامع اسلامى گسترش داده، فرهنگ قرآن را عقب زده و جوانان را فوج فوج به دمت بیگانگان و مستعمرین درآورده است. وى ریشه کنى سرطان استعمار را مهمترین اولویت مسلمانان مى داند. امام در این پیام ضمن تشریح اوضاع ایران معتقد است که آثار شوم تسلط استعمار در ایران بیشتر به چشم مى خورد. در این ارتباط از تسلط اسرائیل به شئون اقتصادى، نظامى و سیاسى ایران، مصونیت آمریکاییان، استبداد سیاسى، مشکلات اقتصادى کشور و. . . به عنوان مظاهر این نفوذ یاد مى کند و سپس ثمرات اقدامات اصلاحى شاه تحت عنوان انقلاب سفید را مطرح مى کند و معتقد است این انقلاب روزگار ملت را سیاهتر و زندگى دهقانان و زارعین را تباه کرد. با اسم سپاه دانش و بهداشت و دیگر اسامى فریبنده، مقاصد شوم استعمار همزمان با اشاعه فحشا در اعماق قصبات و دهات جریان یافته و مبارزه با علم و فرهنگ شدت گرفته است و با تظاهر به اسلام، احکام قرآن محو و نابود مى گردد و علماى دین تحت فشار عمال استعمار دست و پا مى زنند [خمینى 1369 ج
269 :1[. وى در این پیام خواستار وحدت مسلمین براى حفظ هویت خود و مقابله با عمال استعمار مى شود. ر امام همچنین در این سال در مورد دیگرى مى نویسد که سرمایه داران شرق و غرب براى اسارت ملت مظلوم ایران به کشور هجوم آورده اند و دستگاه جبار و عامل استعمار به نفع آنان چوب حراج بر مخازن کشور زده اند. وى خود باختگى حاکمان ایران در مقابل استعمار را یکى از عوامل مهم این اقدام مى داند [خمینى 1369 ج 281 :1[. ر امام در سال 1350 در نامه اى به دانشجویان ایرانى مقیم اروپا، اقدامات اصلاحى نظریه پردازان مکتب مدرنیزاسیون را در حوزه فرهنگ، خطرناکترین اقدامات ذکر مى کند و رواج روزافزون فرهنگ اجنبى استعمارى را که طى سالهاى طولانى عمال داخلى استعمار
بر آن دامن زده اند «ام الامراض» مى داند و معتقد است از یک فرهنگ فاسد استعمارى جز کارمند و کارفرماى استعمارى حاصل نمى شود. باید کوشش شود مفاسد فرهنگ حاضر را بررسى کرد و به جاى آن فرهنگ اسلامى - انسانى را جایگزین نمود. امام مجددا در این پیام برشناختن ماهیت حکومت اسلامى به جاى حکومتهاى استعمارزده تاکید دارد. (لازم به ذکر است که در پیامهایى که عموما از سال 1348 به بعد توسط ایشان مطرح گردید، همواره این امر با تاکید بیشترى همراه بوده است) . وى همچنین خواستار نزدیکى بیشتر اقشار تحصیل کرده و علماى دین و دو قشر روحانى و دانشگاهى مى گردد [خمینى 1369 ج 300 :1[. ر امام در پیام دیگرى در سال 1350 که در خصوص مطرح شدن طرح اجرایى سپاه دین توسط دولت نگاشته شد، مجددا اقدامات فرهنگى دولت را که با تاثیر از نظریه پردازان نئومکتب مدرنیزاسیون بر استفاده ابزارى از مذهب تاکید مى کردند، خطرناک توصیف مى کند و معتقد است اگر ایادى اجانب و دشمنان اسلام در این مقصد شوم و کمرشکن (تشکیل سپاه دین) موفق شدند اولا علماى اسلام را کنار زده اند و ثانیا اسلام و احکام آسمانى آن را محو و نابود مى نمایند. خطر این سپاه نامیمون که باید در خدمت استعمار، جمیع حقایق اسلام را
به نفع آنها توجیه و تاویل کند، بزرگترین خطرى است که مسلمین و در راس آنها علماى اعلام با آن مواجه شده اند. در ادامه این پیام ایشان متذکر شده اند که هدف استعمار حذف علما به عنوان مهمترین مانع در راه سلطه آنان بر کشور است و آنان قصد دارند دست علما و مبلغین را کوتاه کرده، اسلام را به وسیله عمال خود بازیچه قرار دهند و اساس دیانت را برچینند تا به مقصد خود که قبضه کردن تمام ذخایر کشور است برسند و ملت مسلم را عقب مانده و استعمارزده نگه دارند. . . . در نظر اجانب و عمال خائن آنها باید این سنگر شکسته شود تا با خیال راحت به تاخت و تاز و چپاول و عیاشى به زندگانى ننگین خود ادامه دهند [خمینى 1369 ج 316 :1[. در خاتمه از مردم خواسته شده تا این توطئه «عمال اجانب» و «ایادى استعمار» و این فکر شیطانى را خفه کنند. ر امام در پیام دیگرى در سال 1351، انقلاب سفید را زمنیه ساز چپاول «استعمار نو» مى نامد و مى گوید: ر به اسم پر هیاهو و جنجال انقلاب سفید که در طلیعه آن قتل عام 15 خرداد واقع شد، باید ملت ایران عقب مانده و فرهنگ قرآن و اسلام مهجور و قوانین نقض شود و
فساد و فحشا تا اعماق این ماتم سرا که اسمش ایران است کشیده شود تا استعمار نو با خیال راحت به چپاول گرى خود ادامه دهد. . . باید با راه انداختن سر و صداى کشور مترقى و در بوق و کرناکردن آن، این کشور بى صاحب به عقب رانده شود و از ضروریات و اولیات یک کشور در حال رشد محروم شود. باید به اسم ترقى و پیشرفت از آب و برق و هزینه اولیه زندگى محروم باشند و اگر نفسى بکشند با سرنیزه صداى آنها در گلو خفه شود تا مخازن نفت و سایر معادن ما غارت گردد [خمینى 1369 ج 332 :1[. ر ایشان در ادامه با اشاره به کتاب جدید شاه با نام ماموریت براى وطنم مى افزاید: ر (وى) مامور است که فرهنگ استعمار نو را تا آخرین نقاط دورافتاده کشور برساند و اسلام و فرهنگ اسلام را کنار بزند و ماموریتهاى دیگرى را اگر خداى نخواسته فرصت پیدا کند اجرا کند [خمینى 1369 ج 333 :1[. ر امام در خاتمه ابراز امیدوارى مى کند تا مسلمین و روحانیون در آینده تحت دستور مقام صالحى بتوانند این دستهاى استعمارى را از کشور قطع و حکومت اسلامى به وجود آورند [خمینى 1369 ج 334 :1[. ر امام در پیام دیگرى ثمره انقلاب سفید را
که از آن تحت عنوان «انقلاب خونین و استعمارى» یاد مى کند فقر، اختناق، سرکوب علما، روحانیون و جوانان مسلمان، اعدامهاى غیرقانونى، هتک مقدسات اسلام و از بین بردن استقلال قضایى، و تسلط غارتگران آمریکایى و صهیونیسم بر کلیه شئون سیاسى، تجارى، صنعتى و زراعى کشور مى داند. وى در خصوص اقدامات فرهنگى دولت، که متاثر از مکتب نئومدرنیزاسیون بر استفاده ابزارى از دین تاکید مى کردند، معتقد است که آنها نقشه خود را تغییر داده و با طرحهاى استعمارى جدید و با تظاهر به اسلام در مقام محو اساس قرآن و اسارت ملتهاى مسلمان و شکستن سد عظیم روحانیت برآمده اند و با نغمه هاى فریبنده به اسم سپاه دین و غیره مى خواهند این سد عظیم را بشکنند و به مقاصد پلید خود درآیند. وى این تغییر تاکتیک را نتیجه عدم موفقیت اقدامات رضاخان مى داند که با دستیارى اجانب روى کارآمد و ماموریت یافت با سرنیزه و قلدرى تمام مراسم اسلامى را تعطیل کرده، احکام نورانى قرآن را از اسلام و مبانى قرآن دور سازد و به اغراض شوم و غارتگرانه خود شدت دهد. آنها تغییر نقشه دادند و با طرحهاى استعمارى جدید و با تظاهر به اسلام در مقام محو اساس قرآن و اسارت ملتهاى مسلمان و شکستن سد عظیم روحانیت برآمدند. وى طرح «سپاه دین» و همچنین
تلاش دولت را براى تحت نظارت قراردادن مساجد، تکایا، مدارس و دیگر مراکز اسلامى و شئون روحانیت توسط سازمان اوقاف از جمله این اقدامات مى داند و آن را یک نقشه استعمارى تلقى مى کند که قصد دارد معممین ساختگى و مامورین سازمانهاى فاسد را جایگزین علما اسلام نماید و حیثیت روحانیت را از بین ببرد و از همه علما و روحانیون مى خواهد تا از همکارى با اوقاف و دولت خوددارى کرده، روحانیون دولتى را عادل ندانند و آنها را طرد کنند. وى سکوت در مقابل این اقدامات را انتحار هویت مسلمانان مى داند [خمینى 1369 ج 339 :1[. ر وى همچنین در پیام دیگرى، نسبت به مسخ اسلام و پنهان ماندن «اسلام واقعى» توسط استعمارگران و مجریان نقشه هاى شوم آنها هشدار مى دهد و اعلام مى دارد: ر رژیم ایران ماموریت دارد با چاپ قرآن، تظاهر به اسلام به اسم سپاه دین، سازمان اوقاف و به عناوین فریبنده دیگر یکباره اسلام را ریشه کن سازد و مسجد و محراب را به صورت بنگاه تبلیغاتى دربار ضد اسلامى خود درآورد. . . و مراسم مذهبى را تحت نظارت و مراقب خود درآورد و به حوزه هاى علمیه دست یابد [خمینى 1369 ج 343 :1[. ر سپس خواستار برخورد شدید با روحانى نماهاى دربارى مى گردد. ر امام در پیامها و مکاتبات بعدى خود
نیز حمله به اقدامات شبه مدرنیستهاى جدید را ادامه مى دهد و از مسخ اسلام حقیقى توسط آنان و تبدیل آن به اسلامى ابزارى و دربارى احساس خطر مى کند. ر در پیام دیگرى که امام در پاسخ به استفتاء گروهى از مردم در مورد حزب رستاخیز در تاریخ 21/12/1353 صادر کرد، ایجاد این حزب را به معناى «شکست فاحش طرح استعمارى انقلاب ششم بهمن و برخوردارنبودن آن از پشتیبانى ملت» مى داند و مى گوید: ر شاه که در آغاز طرح به اصطلاح انقلاب سفید به دهقانان نوید مى داد که در سایه اصلاحات ارضى، غله مورد نیاز کشور در داخل تامین مى شود اکنون به جاى خجلت زدگى افتخار مى کند که دو میلیون و نیم تن گندم و چهارصد هزار تن برنج در سال جارى وارد کرده است. در صورتى که مطلعین مى دانند که یک استان ایران مثل خراسان، قدرت تهیه گندم براى تمام کشور را داشت و این قدرت را انقلاب سفید شاه سلب کرد. شاه بیش از ده سال است که فریاد از پیشرفت کشور مى زند در حالى که اکثریت ملت در فقر و فاقه غوطه ور هستند ظاهر تهران را آراسته ولى در دهات و قصبات که قسمت عمده جمعیت ایران را تشکیل مى دهند از مواهب اولیه زندگى خبرى نیست. . . .
قدرت کشاورزى از کشور سلب شده، وضع کشاورزان و کارگران روز به روز وخیم تر شده و از صنعتى شدن مستقل و غیر وابسته جز اسمى نیست. . . با تمام شدن ذخائر نفت آنچنان فقرى به ملت روى مى آورد که جز تن به اسارت دادن راهى ندارد. ملت ایران که نه زراعت دارد و نه صنعت باید با فقر و فلاکت دست به گریبان باشد و یا به عملگى براى سرمایه داران تن در دهد. ر در ادامه نقد نتایج انقلاب سفید مى گوید: انقلاب سفید موجب سیه بختى ملت شد و جز فلج کردن قواى فعاله ملت اثرى نداشت. . . و این انقلاب مى خواهد فرهنگ استعمارى را تا دورترین قراء کشور بکشاند و جوانان کشور را آلوده کند» [خمینى 1369 ج 356 :1[. ر امام خمینى (س) در این پیام از حزب رستاخیز به عنوان «نغمه اى تازه که به دستور کارشناسان یغماگر براى اغفال ملت از مسایل اساسى از حلقوم شاه برخواسته» یاد مى کند و آن را تلاشى براى حفظ نظام سلطه در ایران مى داند. وى پخش مراسم مذهبى و سنتى از رادیو و چاپ قرآن از سوى دولت را یک فریب جدید مى داند [خمینى 1369 ج 357 :1[. . و شرکت در حزب را حرام و کمک به ظلم اعلام مى کند [خمینى 1369 ج 358 :1[.
ر امام خمینى (س) در پیام دیگرى در سال 1355، تغییر تاریخ هجرى شمسى به شاهنشاهى را نیز اقدام دیگر رژیم براى زدودن هویت اسلامى کشور دانسته، کاربرد آن را حرام و مخالفت با اسلام مى داند. وى بار دیگر دست اجانب را در این ماجرا مطرح مى کند و مى نویسد: ر ایران مرکز تاخت و تاز اجانب خصوصا آمریکا و ایادى خبیثه آن است و بازیگران و کارشناسان خارجى هر روز نغمه اى ساز مى کنند. . . کارشناسانى که مى خواهند مخازن ما را بى مانع به غارت ببرند براى تضعیف اسلام و محو اسم آن نغمه شوم تغییر مبدا تاریخ را ساز کردند [خمینى 1369 ج 372 :1[. ر وى در خاتمه از روشنفکران و دانشمندان مى خواهد که به مکتب مترقى اسلام روى آورند و از جنایت و خیانتهاى عمال اجانب که تحت نام ترقى و پیشرفت مصالح کشور را قربانى مى کنند پرده بردارند [خمینى 1369 ج 372 :1[. ر وى در راستاى تظاهر دولت به ترویج شعایر اسلامى تلاش میکند مرز بین اسلامى را که وى از آن به عنوان اسلام واقعى تعبیر مى کند با اسلام دولتى جدا کند و معتقد است: «تظاهر به اسلام دربارى براى محو احکام مترقى آن سرلوحه برنامه شاه ایران و دار و دسته منفعت پرست اوست. . . این تظاهر
به اسلام، احکام اسلام را یکى پس از دیگرى پایمال مى کند. » ر و معتقد است این تظاهرات اسلام کش بهانه براى راحت طلبان سودجو است[خمینى 1369 ج 390 :1 [و اسلام را از سیاست جدا مى کند و بر این باور است که ترویج اسلامى که به سیاست ارتباطى نداشته باشد موجب تحکیم و تداوم سلطه استعمار در کشور مى گردد. وى عدم نقش مذهب را در حکومت سرچشمه تمامى مفاسد (از جمله وابستگى کشور و نفوذ استعمار، اختناق، سلب آزادى، فقر، چپاول ثروت کشور و. . . ) مى داند و از طبقه روشنفکر و جوان مى خواهد تا کوشش کنند که مذهب نقش پیدا کند [خمینى 1369 ج 391 :1[. ر امام در سال 1356 طى مناسبتهاى مختلف موضوعات مذکور را مجددا مورد تاکید قرار داد و از پیامدهاى ناگوار اصلاحات اقتصادى و فرهنگى هواداران مکتب مدرنیزاسیون و حفظ الیگارشى سیاسى انتقاد کرد و تلاش نمود اقشار جدید فرهنگى را با اقشار روحانى پیوند زند. وى بر نقش استعمار بر جهت دهى به تحولات کشور مجددا مصرانه تاکید دارد و اصلاحات شاه را «موجب بدبختى ملت و به امر اجانب» دانشته، ماموریت شاه را «محو اسلام» ذکر مى کند و معتقد است در کشورى که مردمش در این پنجاه سال حکومت جائرانه پهلوى روى آزادى ندیده اند، دم زدن
از آزادى زنها مسخره و اغفال است» و بر لزوم ایجاد حکومت اسلامى به عنوان حکومتى اصلاح گر و مستقل تاکید دارد. یکى از صریحترین مواضع امام را در این دوران، در مواجهه با اصلاحات هواداران مکتب مدرنیزاسیون، مى توان در مصاحبه امام با نشریه فرانسوى زبان لوموند در اردیبهشت 1357 دید. [خمینى 1369 ج 451 :1[ در این مصاحبه امام در پاسخ به اتهام مخالفت با اصلاحات و تمدن مى گوید: «این خود شاه است که عین مخالفت با تمدن است و گذشته گراست. مدت پانزده سال است که من در اعلامیه هایم خطاب به مردم ایران مصرا خواستار رشد و توسعه اقتصادى و اجتماعى مملکتم بوده ام. اما شاه، سیاست امپریالیستها را اجرا مى کند و کوشش دارد که ایران را در وضع عقب ماندگى و واپسگرایى نگاه دارد. رژیم شاه، رژیم دیکتاتورى است. در این رژیم، آزادیهاى فردى پایمال و انتخابات واقعى و مطبوعات و احزاب از میان برده شده است. نمایندگان را شاه با نقض قانون اساسى تحمیل مى کند، انعقاد مجامع سیاسى - مذهبى ممنوع است، استقلال قضایى و آزادى فرهنگى به هیچ وجه وجود ندارد، شاه قواى سه گانه را غصب کرده و یک حزب واحد ایجاد نموده است و از این بدتر، پیوستن به این حزب را اجبارى کرده است و از متخلفان انتقام مى گیرد. »
ر «کشاورزى ما که تولیدش حتى تا بیست و سه سال پیش اضافه بر احتیاجات داخلى مان بود و ما صادرکننده این مازاد بودیم، فعلا از میان رفته است. مطابق ارقامى که نخست وزیر شاه در دو سال پیش به دست داده است، ایران 93 درصد از مواد غذایى مصرفى خود را وارد مى کند و این است نتیجه به اصطلاح اصلاحات ارضى شاه. دانشگاههاى ما نیمى از سال بسته است و طلاب و دانشجویان ما هر سال چندین بار مضروب و مجروح مى گردند و به زندان افکنده مى شوند. شاه اقتصاد ما را از میان برده و درآمد حاصل از نفت را، که ثروت آینده مردم ماست، تبذیر مى کند و آن را براى خرید اسلحه هایى به کار مى برد که جنبه تجملى و قیمتهاى سرسام آور دارد. این امر به استقلال ایران لطمه مى زند. من مخالف شاه هستم درست به دلیل آنکه سیاست وى که وابسته به قدرتهاى خارجى است، پیشرفت مردم ما را در معرض خطر قرار مى دهد. هنگامى که شاه ادعا مى کند که ایران را به مرز «تمدن بزرگ» مى رساند، دروغ مى گوید و این مطلب را بهانه قرار داده است تا ریشه استقلال مملکت را قطع کند و خون مردم را جارى سازد. کارگران، کشاورزان، دانشجویان، کسبه، زنان و مردان علیه قدرت ارتجاعى و
گذشته گرایى مبارزه مى کنند. به دلیل این واقعیتهاى غیرقابل بحث است که شاه مى کوشد موضع مخالف ما را در قبال رژیمش وارونه جلوه دهد و ما را مخالف تمدن و گذشته گرا قلمداد نماید. اگر ما موفق به سرنگون کردن رژیم او شویم، او براى کارهایى که بر ضد پیشرفت و ترقى اقتصادى و فرهنگى مردم ما کرده است محاکمه خواهد شد و آن روز تمامى عالم از جنایات وى آگاه خواهند گردید. » ر امام در این مصاحبه موضع خود را راجع به سه موضوع اصلاحات ارضى، صنعتى کردن مملکت و زنان به صراحت مورد تاکید قرار مى دهد و مى گوید: «هدف از اصلاحات ارضى شاه، خصوصا این بود که بازارى براى کشورهاى خارجى - خصوصا آمریکا - ایجاد کند، اما اصلاحات ارضى که ما خواستارش هستیم کشاورز را از محصول کارش بهره مند خواهد ساخت و مالکانى را که برخلاف قوانین اسلامى عمل کرده اند، مجازات خواهد کرد. وى مى افزاید: زمینهایى که گرفته شده اند به مالکین قدیمى اش برگردانیده نخواهند شد. زیرا درست همین مالکانند که در طول سالها درآمدهایى را روى هم انباشته بودند بى آنکه مقررات اسلام را در خصوص توزیع آنها اجرا نمایند و بدین ترتیب ثروتى را که حق جامعه بوده و باید به جامعه برسد در نزد خود نگه داشته و
برخلاف قوانین اسلامى ثروتمند شده اند. بنابراین اگر ما به قدرت و حکومت برسیم، ثروتهایى را که این مالکان به ناحق متصرف شده اند ضبط خواهیم کرد و بر اساس حق و انصاف مجددا میان محتاجان توزیع خواهیم نمود. درخصوص صنعتى کردن مملکت، ما کاملا با این امر موافقیم ولى ما خواستار یک صنعت ملى و مستقل هستیم که در اقتصاد مملکت ادغام شده و همراه با کشاورزى در خدمت مردم قرار گیرد، نه یک صنعت وابسته به خارج بر اساس مونتاژ نظیر صنعتى که فعلا در ایران مستقر ساخته اند. سیاست شاه از لحاظ صنعتى و کشاورزى، مملکت ما را به نفع قدرتهاى استعمارى به صورت یک جامعه مصرفى درآورده است. » ر «در خصوص زنان، اسلام هیچگاه مخالف آزادى آنها نبوده است، برعکس اسلام با مفهوم زن به عنوان شىء مخالفت کرده است و شرافت و حیثیت او را به وى باز داده است. » ر «زن مساوى مرد است، زن مانند مرد آزاد است که سرنوشت و فعالیتهاى خود را انتخاب کند، اما رژیم شاه است که با غرق کردن آنها در امور خلاف اخلاق مى کوشد تا مانع آن شود که زنان آزاد باشند، اسلام شدیدا معترض به این امر است. رژیم آزادى زن را البته نظیر آزادى مرد از میان برده و پایمال
ساخته است، زنان مانند مردان زندانهاى ایران را پرکرده اند، در اینجاست که آزادى آنها در معرض تهدید و در خطر قرار گرفته است. ما مى خواهیم که زنان را از فسادى که آنها را تهدید مى کند آزاد سازیم. » ر د. تشریح عوامل مؤثر در برخورد امام با اقدامات شبه مدرنیستى پهلوى دوم با توجه به مطالب مذکور مى توان گفت عوامل اصلى برخورد امام با مدرنیزاسیون در این دوره درواقع مخالفت با قرائت خاص و ناقصى از الگوى مدرنیزاسیون بود که توسط گروهى از سیاستمداران در ایران در حال انجام بود و امام خمینى (س) علاوه بر اینکه اصل مؤلفه هاى آن الگو را فاقد عناصر پیشرفت و تکاملى براى جامعه مى دانست، نسبت به مجریان آن و عناصر پشت پرده آن (که به نظر ایشان کشورهاى غربى و استعمارگر بودند) تردید داشت. ر در مجموع به طور خاص مى توان گفت دلایل مخالفت امام مبتنى بر تجربیات تاریخى عملکرد شبه مدرنیستها در دوران رضاشاه و نقش قدرتهاى استعمارى در کشور و ماهیت استبدادى و نامشروع دولت بود که به منظور روشن شدن بحث آنها را مورد مطالعه قرار مى دهیم. ر 1- نگرانى از گسترش نفوذ استعمار در ایران در نگرش امام توجه به خطر استعمار در کشورهاى اسلامى جایگاه ویژه اى دارد. این نگرش از یک پیش فرض
دیگر در اندیشه امام ناشى مى شود و آن تقسیم جهان به دو بخش دارالاسلام و دارالکفر است که بر اساس آن دارالکفر همواره در ستیز براى محو دارالاسلام است. تجربیات تاریخى و تحمیلات قدرتهاى بزرگ بر کشورهاى اسلامى نیز این پیش فرض را تقویت کرده است، به طورى که برخورد مسلمانان با کشورهاى غیراسلامى نوعى برخورد احتیاط آمیز بوده و حفظ هویت و تمامیت دارالاسلام در مقابل فشارهاى جهان کفر و استعمار مهمترین دغدغه ذهنى آنان به شمار مى رفته است. امام در بسیارى از سخنان خود همواره از قدرتهاى بزرگ به عنوان قدرتهاى استکبارى و استعمارى یاد مى کند که هدف آنها را سلطه بر ذخائر مملکت اسلامى، اسارت ملت مظلوم ایران، محو قرآن، اسلام و علماى اسلام، نابودى ملت اسلام و کشورهاى اسلامى، ایجاد تفرقه میان مسلمانان [در جستجوى راه از کلام امام دفتر 39 - 35 :16[، مى داند و معتقد است: ر ابتلاى ما اساسش اجانب است و این ابتلایى نیست که ما تازه پیدا کرده باشیم. این خیلى تاریخ قدیمى دارد که از آن وقتى که اینها راه پیدا کردند به ایران، به شرق، و مطالعاتى کردند در حال شرق، از آن وقت اینها فهمیدند که لقمه چربى است. شرق داراى مخازن و معادن است و باید این را
هر طورى که هست این طعمه را به طرزى که هست باید اینها ببرند و نگذارند که مردم خود این دیار استفاده از او بکنند [سخنرانى امام در پاریس 2/8/57; نداى حق: 220[. ر وى سپس مانع اصلى در مقابل این هدف را اسلام و علماى دین مى داند و معتقد است استعمارگران سعى کردند با استفاده از دولتهاى وابسته این مانع را از بین ببرند. بنابراین همواره با بدبینى به اهداف این دولتهاى وابسته نگاه کرده است [در جستجوى راه از کلام امام دفتر 52 :16[. . ر بر این اساس امام همواره به حکومت شاه به عنوان یک ابزار استعمار مى نگریست و حرکتهاى اصلاحى آن را با تردید نگاه مى کرد و این امر نیز نقش مهمى در نحوه برخورد او با دولت داشت. امام همواره از همان ابتدا دولت پهلوى را دولتى دست نشانده مى دانست و در سخنان خود از او به عنوان مامور اجنبى، یاغى، دست نشانده و. . . نام مى برد [در جستجوى راه از کلام امام دفتر 194 - 180 :16[ و معتقد بود «از آغاز، سلطنت شاه و نیز پدرش برخلاف میل ملت بوده و از ناحیه اجانب و براى حفظ منافع آنان بر ما تحمیل شده است» [در جستجوى راه از کلام امام دفتر 182 :16[; «او را انگلیسیها
آوردند و مامور کردند. ماموریت داشت که این وطن را به کست برساند. به عقب برگرداند» [در جستجوى راه از کلام امام دفتر 189 :16[; «او نوکرى است که همه ذخایر ما را تقدیم آمریکا کرده» [در جستجوى راه از کلام امام دفتر 190 :16[ و مطالبى از این قبیل که در سخنان امام به کرات دیده مى شود همگى حکایت از نگرش منفى امام به حکومت پهلوى به عنوان یک حکومت نامشروع و آلت دست و وابسته دارد که اگر آنها دست از حمایت او بردارند، از رژیم شاه بلافاصله فرو خواهد ریخت [خمینى 1369 ج 160 :2[. ر تجربه تاریخى امام درخصوص نحوه به قدرت رسیدن محمد رضاشاه این فرضیه را همواره نزد او با قوت بالایى مطرح مى کرد که شاه جدید را متفقین براى تداوم سلطه خود روى کار آوردند. این فرضیه بعدها نیز توسط بسیارى از مورخین و صاحب نظران تایید شد و علاوه بر این عملکرد شاه نیز مؤیدى بر آن بود و در این قسمت به بررسى روند تاریخى موضوع اشاره مى کنیم که این فرضیه را نزد امام با قوت مطرح مى ساخت. ر درباره نحوه به قدرت رسیدن پهلوى دوم، فردوست بر نقش «مستر ترات» ، رئیس اطلاعات انگلیس و نفر دوم سفارت آن کشور در ایران، اشاره دارد
و معتقد است هنگامى انگلیسیها از روى کارآوردن شاه حمایت کردند که نسبت به اطاعت او از متفقین اطلاعات لازم را گرفتند [فردوست: 104 - 101[. وى مى افزاید محمدرضا را انگلیسیها بر تخت سلطنت نشاندند و واسطه آن «ترات» مسئول اطلاعات سفارت انگلیس در تهران و من (فردوست) بودم. به تخت نشاندن محمدرضا توسط انگلیسیها با دستگاه اطلاعاتى انگلیس و در همکارى با دستگاههاى اطلاعاتى آمریکا و شوروى به طور کامل ارتباط داشت [فردوست: 128[. لازم به ذکر است که بعد از اشغال ایران در جنگ جهانى دوم در مذاکراتى که در لندن درباره رژیم آینده ایران به عمل آمد [هوشنگ مهدوى 77 :1375[ انگلیسیها خواستار تداوم سلطنت و روسها خواستار جمهورى و آمریکاییها بى طرف و پیرو انگلیسیها بودند. در نهایت نیاز شدید روسها به کمک انگلیس و آمریکا، آن کشور را به تسلیم در مقابل نظر انگلیسیها وادار نمود اما انگلیسیها هرچند از سلطنت حمایت مى نمودند ولى تنها کاندید آنها محمدرضا نبود و به این منظور گفتگوهاى متعددى با محمدحسن میرزا قاجار و پسرش حمید و همچنین برخى دیگر از خاندان پهلوى انجام دادند. سرانجام با استفاده از نظر فروغى (نخست وزیر وقت) تصمیم به حمایت از محمدرضا گرفتند [عظیمى 55 :1374; هوشنگ مهدوى 77 :1375[. ولى تصمیم خود را بعد از اعمال
فشارهاى روانى مختلف بر محمدرضا، به منظور وادار کردن وى به تسلیم محض در مقابل آنان، به او ابلاغ کردند [فردوست: 106 - 100[. و بالاخره دولت بریتانیا با اکراه با جانشینى محمدرضا (ولیعهد پادشاه ایران) مشروط بر حسن رفتار به عنوان شاه جدید موافقت کرد [زرگر 19( 454 :1372( [. پادشاه جدید نیز آمادگى خود را براى هرگونه همکارى مورد لزوم به ولت بریتانیا اعلام داشت [زرگر: 20( 454( [. امام خود در این باره به نقل از محمدرضا مى گوید: وى در کتاب خود نوشته است که من را متفقین روى کار آوردند [خمینى 1369[. به نظر فردوست انگلیسیها حتى فروغى (فراماسیون معروفى را که در به قدرت رساندن رضاخان نقش اساسى ایفا نمود و یکى از تئوریسین هاى برنامه مدرنیزاسیون او بود) را نیز به پذیرش و تداوم پست نخست وزیرى در این دوران وادار کردند [فردوست: 125[. تا از تداوم سیاستهاى خود مطمئن شوند. وزراء کابینه فروغى عمدتا از وزراء و نخبگان سیاسى دوره رضاخانى بودند و کابینه تفاوت چندانى با دوره قبل نداشت [عظیمى 57 :1374[. «سریدر بولارد» وزیر مختار انگلیس، اکثریت وزراء دولت فروغى را هوادار انگلیس مى دانست (21) . در این دوران شاه از نقش فعال سیاسى برخوردار نیست و حتى به بولارد از فروغى شکایت مى کند که او
را در بى خبرى نگه مى دارد [عظیمى 22( 58 :1374( [. ر بعد از فروغى نخست وزیران دیگر نیز عمدتا با حمایت سفارتخانه هاى انگلیس و آمریکا انتخاب مى شوند. به قول فردوست، نخست وزیران دوران جنگ )1320-24( عمدتا عناصر هوادار انگلیسیها بودند که قبلا در وزارت خارجه و مشاغل دیگر سوابقى داشتند [فردوست: 126[. سهیلى که بعد از فروغى در اسفند 1320 به قدرت رسید، خدمات شایانى را در زمان جنگ به متفقین ارائه داد [عظیمى: 280[. به دنبال وى قوام (مرداد 1321 - بهمن 1321( که به هوادارى از آمریکا شهرت داشت و یکى از مالکین بزرگ شمال کشور بود نخست وزیر شد و سپس مجددا دولت سهیلى (بهمن 1321- اسفند 1332( ، و بعد ساعد (اسفند 1322- آبان 1323( و بیات (آبان 1323- فروردین 1324( و حکیمى (اردیبهشت 1324- خرداد 1324( صدر (خرداد 1324 - مهر 1324( حکیمى (مهر 1324- بهمن 1324( و مجددا قوام )1324 - آذر 1326( روى کار آمدند. هرچند این روند بى ثباتى در کابینه ها تا کودتاى 28 مرداد 1332 ادامه داشت اما عمدتا وزراء کابینه ها تغییر جدى نمى کردند و نیروها همان نیروهاى قبلى بودند و تنها رقابت بین آمریکا، انگلیس و شوروى از یکسو و درگیریهاى دربار و مجلس و عدم توان در حل بحرانهاى خاص کشور از سویى دیگر باعث تغییر
در ظاهر آنها مى شد. ر در همین
سالها انگلیسیها و تا حدى آمریکاییان به گسترش نفوذ خود در بخشهاى مختلف سیاسى، فرهنگى کشور مخصوصا دربار ادامه مى دادند. سرویس اطلاعاتى بریتانیا با نیروهاى برجسته خود مانند «آلن چارلز ترات» ، «آن لمبتن» و «ارنست پرون» شبکه هاى بومى اش را بازسازى کرد و در همین دوران «اداره خاورمیانه» سرویس اطلاعاتى آمریکا به رهبرى «کرومیت روزولت» نخستین شبکه هاى خود را تنیده بود و در سالهاى جنگ خود را براى تداوم نفوذ در پایان جنگ و تداوم سلطه غرب در ایران آماده مى کردند [فردوست: 178[. به این منظور پروژه موسوم به «بدامن» (23) در چهارچوب همکارى اینتلیجنت سرویس و سازمان سیا بر مبناى امکانات غنى بومى، 6- IM و بودجه کلان سیا آغاز شد و مسئولیت اداره آن را شخصى به نام شاپور ریپورتر در همکارى با اسدالله علم به عهده داشت. این عملیات بر دو محور عملیات نفوذى سیاسى و عملیات تبلیغى فرهنگى متمرکز بود [فردوست: 180; گازیوروسکى: 27[ و در قالب آن انگلیس و آمریکا با نفوذ در دستگاههاى سیاسى کشور و احزاب مخالف سیاسى، مخصوصا حزب توده [گازیوروسکى: 62[، حوادث سیاسى را به سمت اهداف خود هدایت مى کردند که نتیجه اقدامات این گروهها تحولات آتى را در دوره جنگ سرد و مخصوصا در جریان نهضت ملى شدن نفت و بعد
از کودتاى 28 مرداد در ایران جهت داد و نفوذ غرب را در ایران تثبیت کرد. ر شاه که تا پایان جنگ در موضعى انفعال آمیز در صحنه سیاسى کشور قرار داشت، بعد از پایان جنگ و با پشتیبانى انگلیسیها و آمریکاییها به تدریج اوضاع را به دست گرفت. پشتیبانى جهان غرب از شاه در راستاى نگرش جدید غرب به ایران و اهمیت استراتژیک ایران در جنگ سرد بین دو ابرقدرت قرار داشت. در این راستا انگلیس در تلاش براى حفظ منافع نفتى اش در ایران، به دنبال گسترش نفوذ خود در این کشور و جلوگیرى از نفوذ رقبا در این حوزه بود و در عین حال به همراه آمریکا، به منظور مقابله با گسترش خطر شوروى به خلیج فارس، خواستار تقویت ایران بودند و از ایجاد دولت متمرکزى در این کشور حمایت مى کردند. ر در این راستا «ایدن» ، وزیر خارجه انگلیس، بعد از جنگ براى تحکیم سیاست انگلیس در دى ماه 1326 به تهران آمد و با رجال هوادار غرب مذاکراتى را به انجام رساند. وى در نطقى مفصل در باشگاه روزنامه نگاران از دوستى دیرینه فیمابین ایران و انگلیس یاد کرد و در ملاقاتهاى خصوصى با شاه و زمامداران ایران آنان را از پشتیبانى بریتانیا دلگرم ساخت. از همان هنگام
فکر تجدید نظر در قانون اساسى و افزایش اختیارات شاه در انحلال مجلسین و تشکیل مجلس سنا مطرح شد. ایدن ضمن ملاقات با شاه از طرف پادشاه انگلیس وى را به لندن دعوت کرد که این دعوت به طور غیررسمى در تیرماه 1327 انجام گرفت و مذاکراتى بین طرفین انجام شد که در نتیجه آن در مقابل حمایت انگلیسیها از افزایش و تثبیت قدرت شاه در داخل کشور، حمایت از تقاضاى شاه دایر بر تشکیل مجلس مؤسسان، افزایش اختیارات وى در انحلال مجلسین و در اختیارنهادن بخشى از سپرده هاى رضاخان به شاه جدید (که در بانکهاى انگلیس و سوئیس قرار داشت، شاه موافقت کرد که موقعیت شرکت نفت انگلیس و ایران در جنوب و قرارداد فیمابین با تغییرات جزئى تداوم یابد [هوشنگ مهدوى 132 :1372[. ر به دنبال این سفر نماینده شرکت نفت انگلیس، به ایران سفر کرد و قرارداد الحاقى گس گلشاییان که با پرداخت چندهزار لیره اضافى در سال قرارداد نفتى 1933 را تنفیذ مى کرد در 1328 امضاء و به تصویب مجلس رسید [مدنى: 177[. شاه نیز در همان سال با تشکیل مجلس مؤسسان اولین قدمها را در اصلاح قانون اساسى و افزایش قدرت خود برداشت [مدنى: 177[. ر از سوى دیگر آمریکا نیز پس از جنگ جهانى دوم
در راستاى جلوگیرى از گسترش کمونیسم، دکترین ترومن را در 1326( 1947( اعلام کرد که بر اساس آن آمریکا خود را موظف به کمک به کشورهایى مى دانست که در معرض خطر گسترش کمونیسم قرار داشتند. در این هنگام دولت آمریکا طرح مارشال را براى کمک به اروپا اعلام کرد و سپس ترومن در ژانویه 1949 (دى 1327( طى پیامى به کنگره، ضمن عنوان کردن اصول گوناگونى در سیاست اقتصادى خود، اصل آن را به اعطاى کمکهاى فنى به کشورهاى عقب مانده جهان سوم اختصاص داد. از نقطه نظر دفاعى نیز آمریکا تلاش کرد تا با ایجاد پیمانهاى دفاعى مشترک، یک زنجیره دفاعى را که شامل ناتو، سنتو و سیتو بود در اطراف مرزهاى شوروى به وجود آورد و ایران یکى از حلقه هاى این زنجیر بین خاورمیانه و خاور دور بود که مى باید به آن کمکهاى مالى و نظامى داد و در سیستم دفاعى غرب وارد کرد [هوشنگ مهدوى 144 :1372[. ر بر این اساس آمریکا کمک به ایران را در راستاى اهداف خود قرار داد و شاه در آبان 1328 به دعوت ترومن از آمریکا دیدار کرد [هوشنگ مهدوى 136 :1372[ و کمکهاى مالى و نظامى محدودى از آمریکا به ایران ارسال شد. آمریکاییان در آوریل 1329( 1950( و به دنبال
تشدید تحولات سیاسى و فعالیت گروههاى سیاسى در کشور، اقدامات خود را شدت بخشیدند. در ماه مه 1950 یک قراداد کمک دفاعى متقابل بین دو کشور به امضاء رسید که بر پایه آن کمک نظامى سالانه آمریکا به ایران افزایش یافت و یک هیات ویژه بررسى اقتصادى آمریکا به ایران آمد تا به ارزیابى نیازهاى اقتصادى این کشور بپردازد. سپس یک وام بیست و پنج میلیون دلارى از سوى بانک صادرات واردات آمریکا به ایران تصویب شد و آمریکا از درخواست ایران از بانکهاى جهانى براى یک وام ده میلیون دلارى پشتیبانى کرد. همچنین با افزایش کارکنان سفارت آمریکا، تعداد بیشترى از افسران سیا در تهران حضور یافتند و در اوایل دهه 1950 آمریکا نقش مهمى در سیاستهاى داخلى ایران ایفا نمود [گازیوروسکى: 145 - 144[. افزایش این حمایتها، «شناسایى دو فاکتو» اسرائیل از سوى ایران (دولت ساعد در 1328( را به دنبال داشت و ایران در بیت المقدس سرکنسولگرى دایر کرد که این امر موجب جدایى ایران از جهان اسلام و ایجاد خصومت با کشورهاى عربى گردید. این اقدام با تشویق آمریکا انجام شد [شوکراس 93 :1369[. ر در جریان نهضت ملى شدن نفت )1329-1332( ، قدرت شاه به شدت در مقابل مخالفین تضعیف شد اما کودتاى 28 مرداد که با همکارى شبکه هاى
اطلاعاتى آمریکا و انگلیس طراحى شده بود، بار دیگر قدرت شاه را تثبیت کرد. از جمله دلایل مهم آمریکاییان را در اقدام به این کودتا مى توان موفقیت استراتژیکى ایران در مرزهاى جنوبى شوروى و منابع عظیم نفتى آن دانست که این کشور را براى امنیت ملى آمریکا به عنوان اهمیت حیاتى تلقى مى کرد [گازیوروسکى: 194[ و در حقیقت این کودتا در راستاى «نگرش نوین» آیزنهاور، رئیس جمهور جدید آمریکا، به منظور اثبات پیشگامى در مقابله با شوروى و نمایانگر تصمیم دولت آیزنهاور در براى رویارویى با توسعه طلبى شوروى و حمایت از یک دولت هوادار غرب در ایران در مرزهاى شوروى بود [گازیوروسکى: 196، 214[. ر به دنبال کودتا، شاه با کمکهاى گسترده اطلاعاتى، نظامى، اقتصادى، سیاسى و تبلیغاتى غرب قدرت خود را تحکیم بخشید، مخالفین را سرکوب کرد و یک حکومت وابسته به غرب را در ایران بنیان گذارد که اولین اقدام آن امضاء قرارداد کنسرسیوم )1954/1332( بود و در آن شرکت نفت انگلیس 40 درصد و شرکتهاى نفتى آمریکا 40 درصد از سهام را دارا بودند و سود به صورت پنجاه - پنجاه بین طرفین تقسیم مى شد. بعد از این اقدام سیل کمکهاى مالى و حمایتهاى سیاسى اقتصادى و نظامى از شاه از سوى آمریکا به عمل آمد و بدین
ترتیب ایران به عنوان یک پایگاه مهم منطقه اى براى آمریکا مطرح شد که براى امنیت ملى آمریکا با اهمیت قلمداد مى شد [گازیوروسکى: 24( 215( [. هدف اصلى سیاست دولت آیزنهاور; تحت تاثیر استراتژى دفاعى وى، مبتنى بر کاهش عدم ثبات سیاسى و از میان برداشتن خطر حزب توده در ایران بود و تلاش مى شد که ایران به یک نیروى ضدکمونیست تبدیل شود و از یک حکومت دست نشانده نیرومند تحت رهبرى شاه که متحد آمریکا بود حمایت مى گردید [گازیوروسکى: 216[. ر بر این اساس طى سالهاى 1332 تا 1340 حدود 436 میلیون دلار کمک نظامى و 611 میلیون دلار کمک اقتصادى به ایران اعطاء شد که 435 میلیون دلار آن کمک بلاعوض و بقیه به شکل وام بود و آمریکاییان در رشته هاى مختلف اقتصادى در ایران به سرمایه گذارى پرداختند و بر اساس موافقت نامه اى تبادل فرهنگى (استاد، دانشجو و. . . ) بین دو کشور افزایش چشمگیر یافت [هوشنگ مهدوى 263 :1372[. همچنین موافقت نامه دفاعى مهمى بین دو کشور به امضاء رسید [هوشنگ مهدوى 266 :1372[. که همکاریهاى نظامى را در همه ابعاد گسترش مى داد. این نوع همکاریها، با افزایش مستشاران آمریکایى در کشور همراه بود و زمینه نفوذ آنها را در همه ارکان اقتصادى، سیاسى، نظامى و امنیتى، فرهنگى کشور فراهم
کرده بود. ر در کنار این کمکها، رشته هاى وابستگى ایران به بلوک غرب به تدریج افزایش مى یافت، به طورى که در مهر 1334 ایران به پیمان بغداد ملحق شد، که به منظور مقابله با شوروى و حفظ کشورهاى تحت نفوذ غرب از خطرات احتمالى طراحى شده بود [هوشنگ مهدوى 238 :1372[. این پیمان بعد از خروج عراق (بعد از کودتا 1337( به سنتو (سازمان پیمان مرکزى) تغییر نام داد. همچنین همکاریهاى رژیم شاه با اسرائیل در سالهاى بعد از کودتا با تشویق آمریکا به شدت گسترش یافت. در این ارتباط موضوع فروش نفت ایران به اسرائیل، همکاریهاى اقتصادى بین دو کشور، بازدید مقامات دو کشور از کشور دیگر، همکاریهاى امنیتى و نظامى مورد بحث قرار گرفت و موجب ایجاد نوعى روابط استراتژیک بین دو کشور شد. شاه هموار معتقد بود که اسرائیل نقش مهمى در ترغیب آمریکاییان در حمایت از وى و وادار کردن آنها به دادن اسلحه دارد و به همین دلیل از گسترش روابط با آن کشور، استقبال مى کرد [هوشنگ مهدوى 292 - 283 :1372[. روى کارآمدن کندى در کاخ سفید (1339) هر چند وقفه کوتاهى در حمایت از دولت شاه به وجود آورد و وى را به انجام اصلاحات اجتماعى اقتصادى محدودى وادار نمود، اما با روى کارآمدن
نیکسون ایران مجددا به عنوان یکى از پایه هاى مهم استراتژى منطقه اى آمریکا مطرح بود و دولت شاه به عنوان یک دولت دست نشانده اما قوى و با ثبات در جهت منافع منطقه اى آمریکا به اقدامات خود ادامه داد. این وابستگیها باعث گردید تا امام خمینى (س) همواره محمدرضا را عامل دست نشانده استعمار در کشور اسلامى بداند و اقدامات او را در راستاى اهداف استعمار ارزیابى کند. ر 2- نگرانى از تکرار اقدامات شبه مدرنیستهاى هوادار رضاشاه در دوره پهلوى دوم اقدامات شبه مدرنیستها در دوران رضاشاه مخصوصا در صحنه فرهنگى جامعه که با اجبار و خشونت بالایى همراه بود، پیامدهاى درازمدتى را بین توده هاى مسلمان به جاى گذارد. امام خمینى (س) به عنوان شخصى که این دوران را با تمام وجود درک کرده بود یکى از کسانى به شمار مى رفت که به شدت از این اقدامات متاثر شده، با پایان یافتن دوران رضاخان از تکرار چنین تجربه اى در تاریخ سیاسى ایران وحشت داشت. این امر یکى از فاکتورهاى تاثیرگذار بر برخورد وى با مدرنیزاسیون پهلوى دوم بود. همانطور که قبلا ذکر شد هنگامى که رضاخان به قدرت رسید جمعى از روشنفکران که عمدتا از موج دوم مدرنیسم در غرب متاثر بودند در اطراف وى جمع شده، با تاکید بر حمایت از دولتى
مرکزى و قدرتمند در ایران معتقد بودند که «قبول و ترویج بلاشرط تمدن اروپا و تسلیم مطلق شدن به اروپا و اخذ آداب و رسوم و تربیت و علوم و صنایع اروپا» [بهنود: 109 [مهمترین راه اصلاح کشور است. آنها مذهب را مهمترین عامل سنتى معرفى مى کردند که مانع ترویج تفکر مدرن در کشور مى شد و اسلام زدایى را جزء اولویتهاى خود براى اصلاح کشور مى دانستند. شاخص اصلى این تفکر جدید، حمایت از نوعى تجدد سازمان یافته در قالب دولتى مقتدر (متاثر از موج دوم مدرنیسم در غرب) بود که در آن راستا تلاش براى پیاده کردن الگویى خاص را از مدرنیزاسیون در کشور آغاز کردند. آنان از یکسو با نفى و هدم ارزشهاى سنتى و مخصوصا ارزشها و عادات مذهبى، به عنوان مهمترین عنصر در فرهنگ سنتى و از سوى دیگر با تلاش براى جایگزین ارزشهاى جدید و ارزشهاى فرهنگى که ملغمه اى از نوعى ارزشهاى ناسیونالیستى و اخذ ظواهرى از غرب بود را با شدت گسترش دادند. مبارزه با استعمار و استبداد جاى خود را به استفاده از کمک کشورهاى استعمارگر داد و اصولا این دولتها نه به عنوان دولتهاى استعمارگر، بلکه به عنوان معلمان و حامیان پیشبرد تمدن جدید در کشور در نظر گرفته شدند. در این راستا حمایت از اقدامات مستبدانه رضاخان،
نقض قانون اساسى و عدم مشارکت مردم در امور سیاسى در این دوران امرى اجتناب ناپذیر به منظور این گذار تاریخى معرفى مى شد و دولت متمرکز متکى بر بروکراسى و ارتش به عنوان ضرورتى تاریخى براى حفظ امنیت اقتصادى و سیاسى در کشور از حمایت هواداران مدرنیزاسیون برخوردار شد. این دولت متمرکز با ایدئولوژى ناسیونالیستى متکى بر باستان گرایى حمایت مى شد. رضاخان از همان ابتدا توسط شعرا، نویسندگان و سیاستمداران به عنوان کاوه نامدار (به قول ملک الشعرا بهار) مطرح شد. نطق فروغى در مراسم تاجگذارى رضاخان تمامى عناصر ایدئولوژى شوونیستى شاهنشاهى و باستانگرایى را دربرداشت. او در نطق خود رضاخان را پادشاهى پاکزاد و ایران نژاد و وارث تاج و تخت کیان و ناجى ایران و احیاگر شاهنشاهى باستان و. . . معرفى کرد [مکى ج 43 - 39 :4[. ر ساختن چنین پشتوانه تاریخى، این نتیجه طبیعى را دربرداشت که او عامل و مظهر «وحدت ملى» و «حافظ ایران زمین» معرفى مى شد و لذا تسلیم و تمکین دربرابر اوامرش به معنى تضمین استقلال و امنیت و استمرار هویت تاریخى و ملى تلقى مى گردید. همچنین تلاش مى شد تا این ایدئولوژى جایگزین ایمان اسلامى مردم ایران شود [رجبى: 61[. شوونیسم فرهنگى رضاشاهى با تجلیل و بزرگداشت فرهنگ و تمدن ایران باستان درواقع تحقیر فرهنگ
و تمدن ایران اسلامى و انکار دستاوردهاى آن را هدف قرار مى داد و درواقع این امر بر اساس توجیه نظریه پردازان مکتب مدرنیزاسیون تلاشى براى حذف ارزشهاى جامعه سنتى قلمداد مى شد که مهمترین آن ارزشهاى مذهبى بود. این راستا این امر در دو بعد ایجابى و سلبى ادامه یافت و بر اساس آن برگزارى جنشهاى متروک باستانى، حذف لغات عربى از زبان فارسى، تغییر شهرها و اماکن، حذف نامهاى عربى ماههاى سال در مکاتبات رسمى و تلاش براى تعویض تاریخ از شمسى به میلادى [کاتوزیان ]در دستور کار قرار گرفت و تمایلات نژادپرستانه ضد اسلام، ضد عرب و ضد روحانیت در اغلب ادبیات داستانى این دوره آشکارا به چشم مى خورد[ رجبى: 68[. ر به دلیل اینکه وجه ایجابى ایدئولوژى نظریه پردازان مکتب مدرنیزاسیون، یعنى ترویج ملى گرایى افراطى، در این مقطع نتوانست از جمع محدود دیوان سالارى دولتى، افسران عالى رتبه ارتش و گروهى از روشنفکران فراتر رود و به صورت ایدئولوژى عموم یا اغلب مردم ایران درآید، رژیم تلاش اصلى خود را در وجه سلبى یعنى اسلام زدایى متمرکز کرد. ر نگاه هواداران مدرنیزاسیون در این دوران به مذهب، مانند نگاهى بود که در غرب دوره رنسانس به کلیسا مى شد. آنها معتقد بودند همانطور که غرب براى رسیدن به نوسازى، کلیسا و مذهب را به
کنارى نهاد در ایران نیز اسلام زدایى مقدمه هر نوع نوسازى و توسعه باید باشد. ر در این راستا رضاخان که در ابتداى کار تلاش مى کرد با استفاده از ظواهر مذهبى حاکمیت خود را تثبیت کند و در اعلامیه ها و بیانیه هایش خود را مجرى احکام شرع قلمداد مى کرد، پس از اینکه جاى خود را مستحکم کرد، با تاثیرپذیرى از اقدامات هواداران مدرنیزاسیون در افغانستان و ترکیه، اقدامات خود را جهت هدم و نابودى ارزشها و سنتهاى اسلامى آغاز نمود. او در سال 1305 تدریس شرعیات و قرآن را در مدارس ممنوع کرد و اقامه نماز را نیز متوقف گرداند [هدایت 524 :1363[، همچنین با کمک داور (وزیر دادگسترى) به پاکسازى روحانیون از قوه قضاییه پرداخت و قوانین عرفى را جایگزین قوانین شرع نمود. او پوشیدن لباس روحانى در دستگاه قضایى را ممنوع کرد [صدر 288 :1364[، روحانیون مخالف (مانند مدرس، شیخ محمد تقى بافقى . . . ) را به تبعید و یا حبس فرستاد و آنها را مفسد فى الارض نامید [مکى: 396[ و قانون لباس متحدالشکل را در 1307 به تصویب مجلس فرمایشى خود رساند، که به موجب ماده اول آن کلیه مردان و کارکنان مرد دولت از آغاز سال 1308 موظف به پوشیدن لباس متحدالاشکل یعنى کت و شلوار
و کلاه پهلوى (مانند اروپاییان) شدند و به موجب ماده دوم، مجتهدین دینى که از مراجع تقلید مسلم اجازه فتوا داشتند و پیشنمازان داراى محراب، مدرسین فقه و اصول و حکمت الهى و روحانیون دهات و طلاب حوزه ها، در صورتى از پوشش این لباس معاف بودند که از عهده امتحان وزارت معارف برآیند [مکى: 78[. پس از تصویب این قانون پاسبانها و ژاندارمها در سراسر کشور با خشونت و توهین به روحانیون درصدد اجراى دستور برآمدند، به طورى که گروهى از روحانیون لباس روحانیت را از ترس توهین و آزار ماموران از تن بیرون آوردند و گروه دیگر منزوى شدند. یورش به حوزه هاى علمیه، هتک حرمت روحانیون، تحقیر و اشاعه شایعه براى بدبین کردن اذهان عمومى نسبت به آنها از دیگر اقدامات این دوره بود [حوزه 1370 ش 44 - 43[. ر هنگامى که کشف حجاب در سال 1314 و برگزارى مراسمهاى مختلف رقص و پایکوبى دختران دبیرستانى بى حجاب موجب عکس العمل برخى روحانیون از جمله شیخ عبدالکریم حائرى (بنیانگذار حوزه علمیه قم) گردید، فروغى نخست وزیر وقت نگرانى او را «اراجیف و اکاذیب و شایعه» دانست و در پایان نسبت به مجازات شایعه پردازان به وى هشدار داد [رجبى: سند ش 6[. این اقدامات پیامدهاى مختلفى را در میان اقشار مردم در پى
داشت که یکى از آنها واقعه کشتار مسجد گوهرشاد در مشهد بود [واحد 1361[. ر براى تعمیم بى حجابى علاوه بر تبلیغات و جنجالهاى زیاد در محافل و مجالس و مطبوعات که با درج عکسهایى از این مراسم همراه بود، شهربانى در ژاندارمرى نیز در شهرها و روستاها مامور اجراى این دستور شدند. دختران دانش آموز با حجاب از ورود به مدارس و زنان محجبه از سوارشدن به اتوبوس و ورود به اماکن عمومى منع شدند و ماموران به محض مشاهده زن یا دختر با حجاب در معابر، او را تعقیب مى کردند، چادر و روسرى را از سرش مى کشیدند و پاره مى کردند و حتى آنها را تا داخل منزل دنبال کرده، به تفتیش صندوق لباس آنها مى پرداختند [صدر: 305[. ر از سوى دیگر در ادامه سیاست اسلام زدایى، هرگونه مراسم تعزیه و زنجیرزنى عزادارى و سوگوارى مذهبى و روضه خوانى از سال 1308 به بعد قدغن اعلام شد. این ممنوعیت که شامل عزادارى در روزهاى تاسوعا و عاشورا نیز مى شد. بزرگترین هانت به عواطف مذهبى مردم ایران محسوب مى گشت. همچنین براى مجالس فاتحه معمولى نیز محدودیتهایى وضع شد [زریاب خویى 38 :1374[. در کنار این محدودیتها، زمینه و آزادى عمل براى نویسندگانى مانند کسروى که به گفته خود درصدد پیراستن اسلام از خرافه بود و
در اصل اعتقادات رایج دینى مردم را از زیر سوال مى بردند، فراهم آمد [رجبى: 86[. ر بر اثر این اقدامات تعداد روحانیون و مدارس آنان به شدت کاهش یافت، به طورى که تعداد مدارس دینى ایران که در سال 1304 بالغ بر 282 باب و طلبه هاى آن حدود 5984 نفر بودند، شانزده سال بعد یعنى در سال 1320 به 206 باب و 784 طلبه کاهش یافت و مدرسین آن نیز از 1000 نفر به 249 نفر رسیدند که در مجموع به 15 کاهش یافت [حوزه 1370 ش 25( 47 :44 - 43( [. ر در کل بریدن فرهنگ جامعه از گذشته اسلامى به عنوان دوره انحطاط و بدبختى و زدودن همه مظاهر فرهنگى و اجتماعى آن و تلاش براى جایگزین کردن ارزشهاى جدید، مهمترین ویژگى این دوره بود که این امر به دلیل اینکه با خشونت و اجبار همراه بود پیامدهاى فاجعه بارى را به دنبال داشت. به طورى که توده هاى مسلمان فشار شدید موجود را با تمام وجود درک کردند و در نهایت در زمان اشغال ایران در جنگ جهانى دوم، اخراج رضاشاه را با برگزارى مراسم جشن و شادى استقبال کردند. ر امام خمینى (س) که در سال 1301 یعنى دو سال بعد از کودتاى 1299 رضاخان، در
سن بیست سالگى از اراک عازم قم شد و در حوزه علمیه اى که با حضور آیت الله حائرى در قم در حال شکل گیرى بود به ادامه تحصیل پرداخت، در طول تحصیل در قم به شدت از اقدامات هواداران مدرنیزاسیون در دوران حاکمیت رضاخان متاثر بود. او بعدها از اینکه مردم و یا روحانیون (آنهایى که باید مردم را آگاه کنند) از مدرس در مقابل رضاخان پشتیبانى نکردند به عنوان یک اشتباه تاریخى ذکر کرد [خمینى 1369 ج 34 :3[. وى معتقد بود هدف رضاخان اصلاح نیست و از آغاز با اصلاح حوزه ها توسط رضاخان مخالف و بر این باور بود که «اینها مى خواهند خوبها را از بدها جدا کنند تا بتوانند خوبها را از بین ببرند (نه بدها را) و همینطور هم شد» [در جستجوى راه از کلام امام: 407 - 406[. او معتقد بود که «رضاخان فهم صلاح و فساد را نداشت» [خمینى: 201[ بلکه هدف او اجراى تفکر تفکیک دین از سیاست بود[ خمینى: 190[. او همواره از واقعه کشتار مسجد گوهرشاد و دستگیرى علما در زمان رضاخان با تاثر یاد مى کرد[ در جستجوى راه از کلام امام: 188، 475، 567[. و معتقد بود همه این اقدامات براى جداکردن روحانیون از مردم و منصرف کردن آنها از دخالت در امور سیاسى بود.
وى در مجموع معتقد است که رضاخان مملکت را به تباهى کشید [خمینى 1369 ج 57 :13[. ر امام خمینى (س) در کتاب کشف اسرار که در سال 1322 نگاشته شده است، به خوبى مبانى فکرى شبه مدرنیزاسیون را در دوره رضاخان مورد نقد و بررسى قرار مى دهد. وى معتقد است «هدف این تفکر در اصل گسترش نفوذ اروپاییان در جهان سوم است و از آنجا که آنها به خوبى دریافته اند که فرهنگ مذهبى و علماى مذهبى مهمترین مانع در راه نفوذ آنها به این کشور هستند، حذف مذهب و روحانیت را اولویت کارى خود قرار داده اند» . به نظر امام خمینى: ر قبل از رضاخان آنها این هدف را نتوانسته اند از طرق معمولى و با آرامش دنبال کنند بنابر این با روى کارآوردن رضاخان و حمایت از وى و تحت فشار اجبار و سرنیزه این کار را عملى کردند و مردم را از طرفى با تبلیغات و کاریکاتورهاى روزنامه ها و از طرفى با فشارهاى سخت به روحانیون و خفه کردن آنها در تمام کشور از طرفى شایع کردن اسباب عشرت و ساز و نواز و سرگرم کردن مردم به کشف حجاب و کلاه لگنى و مجالس سینما و تآتر و بال و آن چیزهایى که مى دانید و گول زدن آنها را به اینکه این
گونه بازیها تمدن و تعالى کشور هستند و دینداران مانع از آن هستند سعى در دلسردى مردم از روحانیون و حذف دین از زندگى مردم داشتند» . به نظر امام «این ساده لوحى را که هرچه اسم تجدد روى آن باشد باید بدون سنجش» پذیرفت و ترساندن مردم از کلمه «ارتجاع» به طورى که هر قدر مفاسد یک موضوعى را دیدند براى آنکه به آنها کهنه پرست یا فناتیک گفته نشود چشم از مصالح کشور بپوشند و ننگ خیالى این کلمه موهوم را بر خود نخریدند از مبانى تفکر هواداران شبه مدرنیزاسیون بود که در اصل به منظور سلطه اروپا بر جهان سوم پى ریزى شد [خمینى: 332 - 330[. ر وى سپس در این کتاب اقدامات ضد دینى رضاخان را مطرح مى کند و آنها را در جهت اهداف اجانب مى داند [خمینى: 332 - 330[ و در یک کلام معتقد است که مدرنیزاسیون در زمان رضاخان و رفرمهاى او درمجموع «یک کلاه لگنى، یک کشف حجاب عفت سوز خانمان بهم زن، و چندین خیابان عریض و طویل با رفتن منابع ثروت و فضایل نصیب این کشور کرد» [خمینى: 339[. ر در یک رباعى که از امام به جاى مانده است شاید بتوان اوج این نفرت را از اقدامات رضاخان بیرون کشید: ر از جور رضاشاه کجا
داد کنیم ر زین دیو بر که ناله بنیاد کنیم ر آن دم که نفس بود ره ناله ببست ر اکنون نفسى نیست که فریاد کنیم ر [خمینى 1374[ ر امام به دنبال خروج رضاخان از صحنه سیاسى کشور و با توجه به تجربه تلخ دوران رضاخان و سلطه تفکر مدرنیستى در کشور، از همان ابتدا نگرانى خود را از تداوم آن تفکر در کشور ابراز داشت. وى در کتاب کشف اسرار (1323) ضمن نامشروع دانستن حکومت رضاشاه و اعلام اینکه وى با زور سرنیزه به حکومت رسید و به جاى دفاع از قانون و جان و مال و ناموس مردم، سلطنت را وسیله شهوترانى و غارتگرى و بر باد دادن جان و مال و ناموس کشور قرارداد، معتقد است که هیچ تفاوتى بین دوره رضاخان و پس از او وجود ندارد. زیرا به زعم ایشان جز کناررفتن رضاخان از راس قدرت و محاکمه و برکنارى تعداد انگشت شمارى از مهره هاى کم اهمیت رژیم هیچگونه تغییر اساسى در ساختار و مناسبات سیاسى، فرهنگى و اجتماعى و اقتصادى
گذشته به وجود نیامده است. از این رو خوانندگان کتاب را متوجه این ساختار دست نخورده و به جا مانده از دوره دیکتاتورى مى کند و خواهان اقدامات اساسى در تغییر آن است. وى معتقد است اقدام اول، تصفیه وسیع همه عوامل رژیم در دستگاه ادارى کشور است: ر این زمامداران خائن یا بى خرد، این اجزاى بزرگ و کوچک شهوت پرست قاچاق باید عوض شود تا کشور عوض شود وگرنه خواهید از این روزگارهاى بدترى دید و این که اکنون دارید پیش آن بهشت است [خمینى کشف اسرار: 225[. ر وى در مجموع معتقد است بدون این تصفیه ها مردم به دستگاه دولت جدید اعتماد نخواهند داشت. ر او همچنین بر این باور است که قوانین ظالمانه گذشته باید تغییر یابد، زیرا آن قوانین به دلیل آنکه مجلس و وکلاء واقعى نبوده و قوانین در جهت منافع شاه و دیگر نزدیکان و همفکرانش بوده است، از مشروعیت لازم برخوردار نیستند. ر او اقدام سوم را اصلاح و پاکسازى ابزارها و مجارى فرهنگى مى داند که در طول حکومت رضاخان و پس از او عامل ترویج فرهنگ مبتذل غربى و به گفته وى نشر بى عفتى در جامعه گردیده است. به نظر وى اصلاح نیروهاى فرهنگ جامعه و روزنامه ها و مجلات از اهمیت بالایى برخوردارند، زیرا قلم
آنان مسمومتر و بدتر از نوک سوزن آمپول احمدیها (جلاد رضاخان) هستند[خمینى: 283[. ر در خاتمه ضمن ابراز بى اعتمادى و کدورت ملت، وى دولت را عامل اصلى پریشانى و اوضاع کشور دانسته، معتقد است: «باید این کشور همه چیزش عوض شود تا روى اصلاح به خودش ببیند وگرنه فاتحه آن را باید خواند» [خمینى: 287 - 286[. ر امام در دستخطى که 15 اردیبهشت 1323 نگاشته است ضمن تحلیل اوضاع، بار دیگر از تداوم رضاخانى در کشور و هدم فرهنگ اسلامى توسط آنها ابراز نگرانى مى کند و از مسلمین مى خواهد تا «با قیام براى خدا علیه سلطه چند نفر کودک خیابانگرد (محمدرضا و همدستانش) به پاخیزند» [خمینى 1369 ج 4 - 3 :1[. وى معتقد بود «امروز هم همان امور خلاف دین و قانون در مملکت جارى است. . . و همان نقشه ها را که از مغز خشک رضاخان بى شرف تراوش کرده تعقیب مى کنند و در میان توده پخش مى کنند [خمینى 1369 ج 25 :1[. وى بعدها (در سال 57( از اینکه نتوانسته است از فرصت تاریخى اوایل سلطنت پهلوى دوم براى سرنگونى او اقدامى کند با تاسف یاد کرد [خمینى 1369 ج 65 :1[. ر بنابراین نگرانى از تکرار و یا تداوم اقدامات شبه مدرنیستهاى دوره رضاخان در دوره
پهلوى دوم یکى از عوامل مهم تاثیرگذار در برخورد بى اعتمادانه امام به اقدامات پهلوى دوم بود که در نهایت نیز ادامه سیاستهاى گذشته توسط هواداران مکتب مدرنیزاسیون در دوره پهلوى دوم این نگرانى را تشدید کرد و امام را به منازعه با حکومت واداشت. وى بعدها کل دوران پنجاه ساله پدر و پسر را تداوم یک دوره تاریخى مى دانست و معتقد بود که در این مقطع، این تفکر به تعمیق سلطه اقتصادى، سیاسى و فرهنگى استعمار منجر شد و حذف مهمترین مانع سلطه غرب یعنى فرهنگ اسلامى و حذف اقشار روحانى به عنوان مهمترین اولویت هواداران این مکتب مطرح بوده است تا بتوانند با هدم تاریخ و فرهنگ اسلامى کشور، نفوذ و سلطه خود را براى غارت منابع کشور تداوم بخشند. ر 3- نگرانى امام از نقض قانون اساسى مشروطه و گسترش استبداد امام در عین اینکه نظام ولایت فقیه را به عنوان یک نظام ایده آل مطرح مى کند اما در عین حال در وهله اول نظامهاى غیرولایتى را در برخى شرایط خاص نیز مى پذیرد و در کتاب کشف اسرار مى نویسد: ر با آنکه جز سلطنت خدایى، همه سلطنتها برخلاف مصلحت مردم و جور است و جز قانون خدایى همه قوانین باطل و بیهوده است ولى آنها (مجتهدین) همین بیهوده را هم
تا نظام بهترى نشود تاسیس کرد محترم مى شمارند و لغو نمى کنند [خمینى: 275[. ر وى از شاه مى خواهد که به قانون اساسى عمل کند و حافظ استقلال کشور باشد [خمینى 1369 ج 36 :1[. البته ایشان قانون اساسى را قانون تمام و کاملى نمى دانست اما از آنجا که در اصل دوم متمم قانون اساسى تاکید شده بود که قوانین نباید مغایر شرع باشند به آن استدلال مى کرد [خمینى 1369 ج 17 :1[ و معتقد بود دولت باید حداقل بر اساس قانون اساسى که با زحمت علماى مشروطه تدوین شده بود عمل کند [خمینى 1369 ج 260 :1[. وى به دلیل اینکه در دوران رضاخان و محمدرضا شاه به این قانون عمل نشده و انتخابات مجلس مؤسسان و شورا بر اساس آن به عمل نیامده بود و نمایندگان حقیقى مردم نیز در صحنه نبودند و هیات نظارت علما در مجلس حضور نداشته است، سلسله پهلوى را غیرقانونى و تصمیمات آن را نیز غیرقانونى مى دانست و معتقد بود مشروطیت در کشور به فعلیت درنیامده است [در جستجوى راه از کلام امام: 151[ و سلطنت نهادى خلاف قانون اساسى است. ر وى ضمن غیرقانونى خواندن همه نهادهاى موجود (سلطنت، مجلس، دولت و. . . ) مى افزاید: «ما شاه مشروطه نداریم زیرا مشروطه از آن
روز اول به آن عمل نشد» [خمینى 1369 ج 285 :2[. وى بر این اساس معتقد است ما از اول از زمان رضاشاه تا حالا شاه و نماینده مردم (وکیل ملت) نداشتیم زیرا شاه و وکیلى که خلاف قانون اساسى است شاه و وکیل نیستند [خمینى 1369 ج 284 :2[. وى معتقد است به دلیل همین عدم مشروعیت اصلاحاتى که بعدها توسط این دولت و نمایندگان بر قانون اساسى وارد شد مشروع نیست و بنابراین امام بر عمل به قانون اساسى و متمم آن و اصلاح تغییراتى که در آن داده شده است تاکید دارد [خمینى 1369 ج 74 :2[ و معتقد است که این قانون هرچند به منظور تقلیل ظلم استبداد قاجار وضع شد اما مى تواند مورد استناد قرار گیرد [خمینى 1369 ج 94 :3[. وى در جاى دیگر مى گوید: ر از اول که شاه روى کار آمده است و سلسله پهلوى به سلطنت رسیده اند قانونى نبوده است و برخلاف نص قانون اساسى بوده است و تاکنون هرچه کرده اند خیانت و جنایت بوده است. بنابراین آنها باید بروند [خمینى 1369 ج 143 :22[. ر این نگرش به حاکمیت، از همان ابتدا امام را به هر نوع اقدامى از سوى ولت حساس مى کرد، به طورى که مواضع امام در خصوص اقدامات شاه نشان مى دهد
که این نوع حساسیت یکى از دلایل مهم برخورد امام با آن رژیم بوده است و همواره خطر فرارفتن دولت غیرمشروع از قانون و ظهور دیکتاتورى را گوشزد مى کرد که تبلور این اقدامات را در برخورد وى با تغییر قانون انتخابات در قضیه انجمنهاى ایالتى و ولایتى و همچنین برخورد با اعلام رفراندم براى تصویب اصول انقلاب سفید مى توان دید. در موارد مذکور تاکید اصلى علما و امام عمدتا بر غیرقانونى بودن این مصوبات است و این اقدام را مقدمه اى براى انجام امور غیرقانونى دیگر مى دانستند. اصولا امام و مراجع معتقد بودند که «از آنجا که اصل دوم متمم قانون اساسى، قانون خلاف قرآن را از قانونیت انداخته است» [خمینى 1369 ج 45 :22 [ حفظ و تاکید بر عمل به قانون اساسى مهمترین سنگر جهت دفاع از تعدى به احکام اسلام در مقابل حاکم نامشروع است. هر چند که آنان با استدلال به اصل پنجم متمم قانون اساسى (یعنى لزوم وجود پنج مجتهد ناظر) براى خود حق نظارت بر قانون را قائل و معتقد بودند که تشخیص اینکه قوانین مخالف و یا موافق اسلام هستند به نص قانون اساسى «محول به علماى اعلام و مراجع فتواست» [خمینى 1369 ج 38 :22[. و این امر در حقیقت به همان مبانى فکرى و
نظرى علماى شیعه یعنى مخالفت با حاکم نامشروع بازگشت داشت. ر علما در قبال انقلاب سفید، عمدتا بر مخالف بودن رفراندم با قانون اساسى تاکید داشتند و کمتر به مخالفت با اصل اصلاحات اشاره اى دارند. آنها اصولا پیامدهاى اصلاحات شاه را مورد نقد قرار داده، نتایج آن را نوعى افساد دانستند که اعث سلطه بیگانگان بر اقتصاد و فرهنگ کشور شده است. همچنین در مساله مشارکت زنان عمدتا به پیامدهاى نامطلوب آن اشاره کرده و اصل مساله مشارکت را در قالب قانون اساسى مورد انتقاد قرار داده اند. آنان در خصوص اصلاحات ارضى سکوت کردند و بعدها آن را به دلیل هدم کشاورزى کشور مورد حمله قرار دادند. عمده انتقادات ایشان در طى آن سالها بر نقض قانون اساسى و انجام اصلاحات «تحت فشار سرنیزه» [خمینى 1369 ج 38 :22[ است که آنان معتقدند به دلیل اینکه طرح اصلاحات طرحى بومى و موافق با مصالح کشور نیست و از سوى خارج دیکته شده است و «شاه مامور است آن را اجرا کند» بنابراین به ناچار با فشار سرنیزه نقض قانون اساسى به اجراى آن اقدام مى کنند. ر جمع بندى مواضع امام در این مقاله ضمن بررسى نحوه برخورد امام با اصلاحات پیشنهادى پهلوى دوم; از جمله اصلاحات ارضى، مشارکت سیاسى زنان و اقلیتها، اصلاحات اجتماعى در قالب
برنامه انقلاب سفید، برنامه هاى عمرانى و اصلاحات فرهنگى و سیاسى پیشنهادى دولت و حزب رستاخیز، مشخص گردید که امام در عین اینکه بر اساس مبانى نظرى عقل گرایانه خود حامى هر نوع اصلاحات واقعى در حوزه فرهنگ، سیاست و اقتصاد است اما عوامل اجرایى نوسازى در کشور را عمال استعمار مى داند و اهداف اصلاحات را نیز اهدافى دیکته شده در جهت منافع استعمار در کشور تلقى مى کند که «شاه مامور است آنها را انجام دهد. » بنابراین همواره با دیده تردید به اقدامات انجام شده مى نگریست و این عوامل را ادامه همان عناصر وابسته اى مى دانست که از زمان رضاخان کشور را تحت سلطه اجانب درآورده اند. بر این اساس امام خمینى (س) از ابتدا تلاش مى کرد تا آنها را به عمل در چهارچوب قانون اساسى (که ى توانست حافظ شریعت نیز باشد) وادار کرده، از اقدامات خودسرانه و قانون ستیز آنها جلوگیرى نماید. نمونه بارز آن مخالفت وى با تغییر قانون انتخابات و همچنین رفراندم انقلاب سفید بود که این اقدامات را عملى غیرقانونى مى دانست. اصولا امام همواره در این ارتباط از استبداد، قانون ستیزى و عدم شارکت سیاسى و محدود کردن آزادیهاى سیاسى اجتماعى بشدت انتقاد مى کرد. اما بعد از کشتار 15 خرداد و برخورد خشن رژیم با مخالفان، امام استراتژى رادیکال ترى را اتخاد کرد
و معتقد بود که رژیم پهلوى اهدافى را دنبال مى کند که در نهایت به سلطه کامل استعمار بر کشور و هدم فرهنگ اسلامى کشور منجر مى شود. ر با آشکار شدن نتایج شبه مدرنیزاسیون در کشور، انتقادات امام تشدید شد و عمدتا بر عملکرد نامطلوب اقتصادى و پیامدهاى ناگوار الگوى توسعه اقتصادى کشور تاکید مى کرد و آن را قدمهایى در راه وابستگى اقتصادى کشور دانسته، اقدامات فرهنگى هواداران مکتب مدرنیزاسیون را در اسلام زدایى و یا رواج قرائت خاص از اسلام مورد انتقاد قرار مى داد. وى معتقد بود که رژیم با جلوگیرى از آزادیهاى سیاسى، در فکر حذف روحانیت به عنوان مهمترین مانع در راه اهداف استعمارى خود است. او در این سخنان در عین اینکه از اصل اصلاحات حمایت مى کند اما اقدامات شاه را «نوعى افساد» و «نه اصلاح» مى داند که کشور را به سوى وابستگى و عقب ماندگى و استبداد سوق داد و ایران را به زائده اى براى سرمایه دارى جهانى تبدیل کرد. ر منابع - اسناد انقلاب اسلامى (اطلاعیه ها، اعلامیه ها، بیانیه ها، تلگرافها و نامه هاى آیات عظام و مراجع تقلید) . (1374) . انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامى. ر - انورخامه اى. (1363) . از اشعاب تا کودتا. تهران: نشر هفته. ر - بادامچیان، اسدالله. (1376) . میزگرد درآمدى به تاریخ انقلاب اسلامى. تهران: انتشارات فرامین. ر
دیپلماسى آمریکا و شاه. ترجمه جمشید زنگنه. تهران: نشر رسا. ر - لمبتون. ا. ک. س. (1363) . مالک و زارع در ایران. ترجمه منوچهر امیرى. تهران: مرکز انتشارات علمى و فرهنگى. ر - لهسایى زاده. عبدالعلى. (1369) . تحولات اجتماعى در روستاهاى ایران. شیراز. انتشارات نوید. چاپ اول. ر - مجله حوزه. دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم. ویژه حوزه هاى علوم دینى. ر - مدنى، جلال الدین. (1361) . تاریخ سیاسى معاصر ایران. تهران: دفتر انتشارات اسلامى. ر - مکى، حسین. تاریخ بیست ساله. ر - نداى حق. (بى تا) . (بى نا) . ر - واحد، سینا، (1361) . قیام گوهرشاد. تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى. ر - هاشمى رفسنجانى، دوران مبارزه. (1376) . خاطرات تصویرها اسنادگاه شمار. تهران: دفتر نشر معارف انقلاب. ر - هدایت، مهدیقلى. (1363) . خاطرات و خطرات. تهران: نشر زوار. ر - هوشنگ مهدوى، عبدالرضا. (1372) . انقلاب ایران به روایت بى بى سى. تهران: نشر طرح نو. ر - - . (1375) . سیاست خارجى ایران در دوره پهلوى. تهران: نشر البرز. ر
: ر 1( در قسمت اول این مقاله، که در شماره 9 فصلنامه متین درج شد، مواضع دیگر فقهاى شیعه در خصوص الگوى مدرنیزاسیون در دوره پهلوى دوم مورد بررسى قرار گرفت. ر
2( عضو هیات علمى گروه اندیشه سیاسى در اسلام پژوهشکده امام خمینى و انقلاب اسلامى. ر 3( مصاحبه با چند تن از علماى قم. ر 4( مصاحبه با آیت الله سلطانى; خاطرات حجت الاسلام عبائى. ر 5( مصاحبه با آیت الله سلطانى. ر 6( مصاحبه جعفر سبحانى. ر 7( خاطرات حجت الاسلام بدلا. ر 8( به نقل از: [حکیم: 72[. ر 9( به نقل از [یونایتد استیتس نیوز اند ورلدریپورت، 27 ژانویه 49 :1969[. ر 10( مصاحبه با على امینى. ر 11( به نقل از [نیویورک تایمز، 13 آوریل 2 - 1 :1961[. ر 12( اصول مذکور شامل الغاى رژیم ارباب رعیتى با تصویب اصلاحات ارضى ایران بر اساس لایحه اصلاحى قانون اصلاحات ارضى )19/10/1340(، تصویب لایحه قانونى ملى کردن جنگلهاى سراسر کشور، تصویب لایحه فروش سهام کارخانجات دولتى، تصویب لایحه قانونى سهیم کردن کارگران در سود منافع و کارگاههاى تولیدى و صنعتى - لایحه اصلاحى قانون انتخابات، لایحه ایجاد سپاه دانش به منظور تسهیل اجراى قانون تعلیمات عمومى و اجبارى بود. ر 13( مصاحبه با حجت الاسلام حسین بدلا. ر 14( مصاحبه با على دوانى. ر 15( مصاحبه حوزه با حسین بدلا. ر 16( در اصل دوم متمم بر نظارت پنج تن از مجتهدان بر مصوبات مجلس تاکید دارد. ر 17( به نقل از نطق امام
خمینى. ر 18( اطلاعیه هاى متعدد علما در این مقطع در سه جلد کتاب تحت عنوان «اسناد انقلاب اسلامى» به وسیله مرکز اسناد انقلاب اسلامى تدوین و گردآورى شده است که مى توان به آنها رجوع کرد. ر 19( به نقل از سند Fo / 371 / E 5557/3326/3 A ر همچنین سند eciffO naidnI , L / P 85/12/552 . TXT. 5301 , tpeS. 1941. ر 20( به نقل از سند: وزارت خارجه به بولارد (تهران) سپتامبر 1941، شهریور 1320. ر oF 371 / E 5678/3326 / 3 A , E dna 572 A / 3326 / 3 A ر و بولارد (تهران) به وزارت خارجه 16 سپتامبر 25 / 1941 شهریور 1320 ر oF 371 / E 5753 / 3 A . ر 21( به نقل از: بولارد به وزارت خارجه بریتانیا 22 سپتامبر 1914 . OF 371 / EP / 27158/1941 ر 22( به نقل از: بولارد به ایدن، 10 آوریل، 1942، . PF 371 / EP / 31385 ر 23( nmadeB ر 24( به نقل از: ر U.S.licnuoC ytiruceS lanoitaNN , U.S.narI drawoT ytiloP , CSN- ( 175 , rebmoceD 21 , 1953(. ر 25( مصاحبه با آیت الله سلطانى. ر
پژوهشی نو پیرامون انقلاب اسلامی دهقان، حمید امام در سال 1281 شمسی در یک خانواده مذهبی در خمین به دنیا آمد وی 5 ماهه بود که پدرش توسط یکی از ملاکین به قتل رسید. و از آن پس سرپرستی امام را مادرشان بر عهده داشت. امام تحصیلات مقدماتی را پیش برادرش آقای پسندیده خواند و در سال 1298 به اراک عزیمت کرد و از شاگردان آقای حائری (مؤسس حوزه علمیه قم) شد. سال بعد به همراه ایشان وارد قم شد و در سال 1306 در درس خارج آقای حائری به تحصیل ادامه داد و در سال 1315 به مقام اجتهاد نائل آمد. (1) امام در عنفوان جوانی ضمن پرداختن به تهذیب نفس در کنار تحصیل و تدریس علوم معقول و منقول، در مسائل سیاسی نیز به مطالعه پرداخته و در شرایط آن روز ایران و حوزه، اوضاع سیاسی داخلی و بین المللی را دنبال می کردند و در موقعیتهای مناسب، حتی در قالب تدریس اخلاق در حوزه علمیه، به ترویج اندیشه سیاسی و انقلابی و افشاگری چهره کریه استبداد و استعمار می پرداختند. (2) بهر تقدیر، نهضت امام خمینی از آغاز تا فرجام و تا امروز چندین مرحله را طی کرده است که به طور اجمال به بیان
آن می پردازیم.
امام تا پیش از آغاز رسمی و علنی نهضت (سالهای 41 43( به طور زیر بنایی به انجام چند کار مهم سیاسی فرهنگی مبادرت کردند.
امام اعتقاد داشتند انسان پیش از آنکه وارد صحنه اجتماع و سیاست شود باید پیشاپیش خود را از هر لحاظ آماده کند. در غیر این صورت نه تنها تأثیر مثبت نخواهد داشت، چه بسا آثار تخریبی او برای خود و جامعه بیشتر هم باشد. کسب معرفت و تقوی، تواضع و فروتنی، زهد و ساده زیستی و تلاش در نیل به مقامات عالیه علمی و معنوی بخشی از این آمادگیها بودند تا جایی که در سنین جوانی یکی از پر جنب و جوش ترین کرسی تدریس را امام اداره می کردند .
امام با تألیف کتاب ارزشمند کشف اسرار در سالهای پس از 3( 1320( و در پاسخ به شبهات نویسنده کتاب اسرار هزار ساله، ضمن پاسخگویی به شبهات مربوطه، در جای جای کتاب مشکلات کشور و جهان اسلام را مطرح کرده و در صدد ارائه راه حل برآمد. امام در بخشی از این کتاب با اشاره به خیانت قلم به مزدان خائن و مطبوعاتی که
مروج بی دینی در کشور بودند می نویسد: برخی از روزنامه ها و مجلات که به صورت اسف باری مرکز و کانون پخش فساد اخلاق و فحشا هستند باید اصلاح شوند چرا که برای نشر بی عفتی ها و افسار گسیختگی ها هیچ چیز بیشتر از این اوراق ننگین کمک نمی کند، این اوراق ننگین که در آن روز نشر افکار و الفاظ بیخردانه رضاخان را می کردند و امروز نیز به نام ترقی دست از این کشف حجاب ننگین برنمی دارند ضررشان از صدها احمدی و مختاری برای توده و کشور بیشتر است. اینها احساسات شرف آمیز یک توده را خفه می کنند نوک قلم اینها صدها بار مسموم تر و بدتر از نوک سوزن آمپول احمدیها است. (4) امام در بخش دیگر از کتاب با اشاره به جنایات رضا شاه و حمایتهای قلم بدستان مزدور و روشنفکران حامی او می نویسد: ما می گوئیم دولتی که برای پیشرفت کلاه لگنی نیم خورده اجانب چندین هزار افراد مظلوم کشور را در معبد بزرگ مسلمین و جوار امام عادل مسلمانان با شصت تیر و سر نیزه سوراخ سوراخ و پاره پاره کند این دولت دولت کفر و ظلم است و اعانت آن عدیل کفر و بدتر از کفر است. ما می گوئیم دولتی که برخلاف قانون کشور و قانون عدل یک گروه دیوان آدم
خوار را به نام پاسبان شهربانی در هر شهر و ده به جان زنهای عفیف بی جرم مسلمانان بریزد و حجاب عفت را با زور سر نیزه از سر آنها برباید و بغارت و چپاول ببرد و محرمات بی سرپرست را در زیر لگد و چکمه خورد کند و بچه های مظلوم آنان را سقط نماید این دولت دولت ظالمانه و اعانت بر آن عدیل کفر است.» (5) امام در ادامه می فرمایند: ما از رضاخان چندان توقعی نداریم او با وضع سربازی بزرگ شده بود و گوشت و خون او با این فجایع تربیت شده بود، او نمی توانست بفهمد که عفت و پاکدامنی و امانت و درستی برای یک سرباز اهمیتش بیشتر است تا برای دیگر افراد توده، و سرباز به دینداری نیازمندتر است از دیگران، لکن با قانونگذارها که خود را دانشمند به حساب می آورند سخن داریم...» (6)
امام در مقام ارائه راه حل مشکلات کشور فرمودند: «جمله آنکه این زمامداران خائن یا بی خرد باید عوض شوند تا کشور عوض شود و گرنه از این روزگار بدتری خواهید دید. تنها حکومتی که خرد و شرع آن را حق می داند حکومت خدا، یعنی حکومت قانون الهی است و اگر قوانین
اسلام در این مملکت جریان پیدا کند روزی می رسد که پیشقدم در تمدن جهان باشد و این نوع حکومت اگر بدست فقیه هم نباشد بدون نظارت فقها هم امکان ندارد.» (7) امام در پایان با بیان آیات مربوط به جهاد فرمودند: آیا چنین قرآن و آیینی هیچگاه به پیروان خود اجازه می دهند زیر بار ذلت بروند؟ بنابراین تنها راه رهایی جهاد رهایی بخش است که جز با آموزش نظامی همه طبقات (بسیج عمومی) امکان پذیر نیست. (8)
امام می دانستند شروع یک نهضت فراگیر و اداره آن نیازمند تشکیل هسته مرکزی و نیروهای زبده است که در مراکز حساس کشور حلقه اتصالی میان رهبری و ملت باشند، امام این هدف را با تشکیل کرسی درس، بویژه درس اخلاق، و تربیت دهها و صدها انسان وارسته و ایثارگر تأمین کردند تا جائیکه همین گروه عظیم بعدها در سمت نمایندگی امام در مراکز استانها و پس از انقلاب در مراکز حساس سیاسی، علمی و نظامی به کمک نهضت و انقلاب شتافتند و بسیاری از آنان نیز توسط عوامل استکبار جهانی به شهادت رسیدند و گروهی نیز در حال حاضر یا در کرسی مرجعیت و یا تدریس علوم حوزوی جزو پاسداران ارزشهای انقلاب هستند.
با
آنکه اندیشه ضد ظلم و ستم و مبارزه با استکبار و استعمار خارجی و استبداد داخلی و تشکیل حکومت اسلامی از آغاز جوانی و در قالب تدوین کتاب کشف اسرار برای امام مطرح بود با این حال، آن مرد خدا تا زمان رحلت آیة الله بروجردی (بسال 1340( عملا و علنا علم مبارزه را در دست نگرفتند، این در حالی بود که بزرگانی همچون نواب صفوی و آیة الله کاشانی نهضتهای فدائیان اسلام و ملی شدن نفت را رهبری می کردند و مورد اذیت و آزار قرار گرفته و بعضا به شهادت رسیدند، بهر تقدیر، عدم واکنش صریح و قاطع از سوی امام تا پیش از تاریخ یاد شده معلول عواملی است از قبیل وجود مرد قدرتمند و مرجع مطلق همچون آیة الله بروجردی که از یک سو، رژیم مبارزه با اسلام را به طور علنی انجام نمی داد و از جانب دیگر، امام نیز به دلیل رابطه استاد و شاگردی و نیز تبعیت از ولایت آقای بروجردی بر خویش روا نمی دانستند دست به کار شوند مضافا بر اینکه کار فرهنگی سیاسی نیاز به زمان و بیداری مردم دارد چنانچه هر نهضتی از یک سری زمینه هایی که یک طرف آن به عملکرد خصم مربوط می شود، نیاز دارد و این زمینه ها بعدا بوجود
آمده بود از همه مهمتر اینکه امام معتقد بودند قیام و نهضت، چون آتشفشانی مایه و مواد می خواهد و نیز قدرتی که آن را به خروش می آورد و مایه قیام دو عنصر مکتب و مردم هستند، رهبری می تواند قیام و انقلاب اسلامی را به ثمر برساند که از ژرفای مکتب و اراده توده های مردم برخاسته باشد. و این کار از دست فقیهی عادل برمی آید که در مسند مرجعیت عامه ولایت او مقبول همگان یا اکثریت قابل توجه جامعه اسلامی باشند. رسیدن به این جایگاه رفیع که ریشه در عمق مکتب و ایمان و اراده امت دارد، بی شک احتیاج به زمان، شرایط و امکانات بالقوه و بالفعل فراوان دارد که باید در یک فرایند خاصی شکل بگیرد و به ثمر بنشیند.
اولین رویارویی سیاسی علنی میان امام و رژیم در ارتباط با تصویب لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی است. تشکیل انجمن مذکور که به موجب اصول 91 و 92 متمم قانون اساسی مصوب 1285 ش اولین دوره مجلس مشروطیت پیش بینی شده بود همچنان مسکوت مانده بود. شرایط انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان طبق مادتین 7 و 9 نظامنامه انجمن نیز به شرح زیر به تصویب مجلس اول رسیده بود. اولا باید متدین به
دین حنیف اسلام باشند و فساد عقیده نداشته باشند ثانیا هنگام سوگند باید به قرآن مجید اتیان سوگند کنند ثالثا بانوان از انتخاب کردن و انتخاب شدن محرومند. از سال 39 که به دلایل خاص داخلی و خارجی رژیم در صدد برخی اقدامات به ظاهر اصلاحی دیکته شده از سوی رئیس جمهور وقت آمریکا برآمده بود با استفاده از خلأ مرجعیت متمرکز در قم و نیز به منظور آزمودن نیروی روحانیت برای اقدامات آتی، لایحه مذکور را ابتدا در دولت امینی مطرح کردند ولی با استعفای امینی و تشکیل دولت توسط اسدالله علم که مجلس نیز با پیش شرط ایشان برای تشکیل دولت، توسط شاه منحل شده بود، (لایحه مذکور) به جریان افتاد، در متن جدید هر سه شرط مذکور در نظامنامه قبلی حذف شد.
رژیم با انجام این کار در آن مقطع زمانی خاص، اولا می خواست با روحانیت که در شرایط بحران رهبری بسر می بردند زورآزمایی کند ثانیا به گروههای صاحب نفوذ غیر معتقد به اسلام و قرآن که عملا سیاست کشور را در اختیار داشتند فرصت دهد تا موجودیت خود را اعلام کنند، ثالثا با عنوان کردن آزادی زنان دلیل عقب ماندن و محرومیت گذشته آنها را به عهده اسلام بگذارد و بالاخره
آخرین مانعی را که در راه پیوستگی کامل به غرب است از بین بردارد. (9)
امام که منتظر فرصت بودند تا یک تحول بنیادی را آغاز کنند و همه مردم و علما را وارد صحنه سیاست و مبارزه نمایند و در ضمن جلوی اعتراض مقدس مآبهای روحانی نما را هم بگیرند بلافاصله دست به کار شدند و اعلام داشتند دولت با حذف اسلام و قرآن، به جنگ با اسلام برخاسته است و مبارزه با آن یک تکلیف شرعی است و در مورد انتخاب بانوان فرمود: ما با ترقی زنان مخالف نیستیم ما با این فحشا مخالفیم. با این کارهای غلط مخالفیم، مگر مردها در این مملکت آزادی دارند که زنها داشته باشند؟ مگر آزاد مرد و آزاد زن با لفظ درست می شود؟ (10) با دعوت امام جلسه ای در منزل آیة الله حائری و با حضور مراجع وقت تشکیل شد تا در این مورد تصمیم مقتضی و هماهنگ اتخاذ گردد. (11) نهایتا مراجع در اجرای تصمیم متخذه طی تلگرافی و با لحن ملایم و خیرخواهانه از شاه خواستند تا در الغای تصویبنامه اقدام کند. شاه پس از یک هفته به صورت مزورانه و اهانت آمیز پاسخ می دهد که در آن اولا مراجع را با عبارت «حجة الاسلام» مخاطب قرار
می دهد تا صریحا بگوید آنها را در حد مرجعیت نمی شناسد (چنانچه در فوت آقای بروجردی نیز پیام تسلیت به نجف برای آقای حکیم مخابره کرده و مراجع قم را مورد بی اعتنایی قرار داده بود). ثانیا با عبارت «توفیقات جناب مستطاب عالی را در هدایت افکار عوام خواهانیم» به آنها می گفت که وظیفه شما هدایت عوام است نه دخالت در امور سیاسی کشور. ثالثا با عبارت «توجه جنابعالی را به وضعیت زمانه و تاریخ و همچنین به وضع سایر ممالک اسلامی دنیا جلب می نماییم» می خواست بگوید شما ارتجاعی هستید و از دنیا بی خبرید و چرا اسلامی غیر از کشورهای اسلامی می خواهید . بالاخره در پایان جوابیه اظهار داشت لایحه توسط دولت تصویب شده و دولت باید اقدام کند و از این طریق خواست بگوید من سلطنت می کنم نه حکومت و لذا هیچ مسؤولیتی ندارم. (12) پاسخ شاه نه تنها قانع کننده نبود بلکه اهانت آمیز نیز بود لذا مراجع قم در نشست جدیدی که به دعوت امام انجام شده بود تصمیم گرفتند از علم بخواهند در لغو تصویبنامه اقدام کند. (13) امام در پیامشان به علم بی آنکه ایشان را با عنوان نخست وزیر خطاب نمایند بسیار تند و تهدید آمیز مطالب را بیان کردند. (14) علم پس از چهل روز جواب
مراجع قم را با عنوان آیة الله می دهد و نسبت به دو بند اول لایحه (حذف شرط اسلام و سوگند به قرآن) قول مساعد می دهد اما تصمیم گیری در مورد انتخاب بانوان را به نظر نمایندگان مجلس موکول می کند و در عین حال پاسخ تلگراف امام را نمی دهد تا به زعم خود در میان مراجع قم تفرقه ایجاد کند، غافل از اینکه همین اقدام او امام را به نحو بارزی از دیگران ممتاز ساخت سیل تلگرافها و استفتائات حوزه ها و بازاریان به سوی امام سرازیر شد. مردم شهرها، بویژه تهران، به اعتراض برخاستند، کشور حالتی اعتراض آمیز به خود گرفت.
مراجع با این تصور که خواسته هایشان برآورده شد اقدام دیگری را ضروری ندانستند و برخی اعلام پیروزی کردند اما امام با دعوت مجدد از آنان متذکر شد اولا احاله کار به مجلس در شرایطی که مجلس تعطیل است، به منزله فرار از مسؤولیت است ضمن آنکه اگر اصل کار خلاف شرع و قانون اساسی باشد مجلس هم حق تصویب آنرا ندارد. ثانیا لایحه ای که دولت تصویب کرد باید رسما الغای آن را اعلام کند نه آنکه قول همکاری بدهد، مجددا مراجع طی ارسال پیامی خواستار الغای کامل و علنی تصویبنامه شدند اما امام
در این مرحله خواسته های خود را محدود به لایحه مزبور نکرد لذا در پاسخ سؤال اصناف قم در مورد واکنش علم دایره مبارزات را گسترده تر کرده فرمودند: «اینجانب حسب وظیفه شرعی به ملت ایران و مسلمین جهان اعلام خطر می کنم، قرآن کریم و اسلام در معرض خطر است. استقلال مملکت و تمام اقتصاد آن در معرض قبضه صهیونیسم است و مدتی نخواهد گذشت که با این سکوت مرگبار مسلمین، تمام اقتصاد این مملکت را با تأیید عمال خود قبضه می کنند و ملت مسلمان را از هستی در تمام شؤون، ساقط می نمایند.» (15) بهر تقدیر، با تلاشهای پیگیر امام و مراجع عظام قم و پشتیبانی همه جانبه مردم لایحه ای که در مهرماه سال 41 به تصویب دولت رسیده بود در آذرماه همان سال لغو شد. (16)
به دنبال شکست مفتضحانه دولت در جریان لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی، رژیم تصمیم گرفت به مناسبت 17 دی سالروز کشف حجاب توسط رضاخان در سال 1314 از زنان بی حجاب برای رژه خیابانی و تظاهرات، که بطور غیر مستقیم علیه اسلام و روحانیت تمام می شد بهره برداری کند تا زخم خود را هر چند محدود التیام بخشد. امام پس از آگاهی از ماجرا، طی ارسال پیامی به دولت
هشدار داد که در صورت وقوع چنین حادثه ای، علمای اسلام متقابلا همان روز را به مناسبت فاجعه مسجد گوهر شاد (که توسط رضاخان انجام گرفته بود) عزای ملی اعلام نموده و از عموم ملت خواهند خواست که دست به تظاهرات بزنند و نسبت به عاملین آن ابراز انزجار نمایند، با این تهدید امام، رژیم به ناچار از موضع خود عقب نشینی کرد بدین ترتیب، پیروزی دوم در حال شکل گیری نهضت به دست آمد که خود آغازی برای حوادث بعدی بود.
بدنبال شکستهای مکرر رژیم در مصاف با روحانیت و عصبانیتی که از این طریق برای رژیم به وجود آمده بود، جراید را وادار کردند تبلیغات گسترده ای را علیه روحانیت به راه انداختند . امام پس از گفتگو با علما و مراجع قم، آنان را به اعتراض دسته جمعی در این مورد تشویق کرد. در این اعتراض که به صورت تجمع گسترده در مسجد اعظم قم به عمل آمد، یکی از وعاظ معروف تهران به سخنرانی پرداخت و تأکید کرد در صورت عدم اقدام در جلوگیری از تبلیغات مسموم مطبوعات علیه اسلام و روحانیت و عدم اجازه به روحانیت به رد و پاسخگویی، ناگزیر مبارزات قبلی را مجددا ادامه خواهند داد. این سخنرانی و
جلسه اعتراض آمیز که از طرف مراجع قم و با پیشنهاد امام شکل گرفت بازتاب گسترده ای در میان مردم داشته و موجب وحشت دولت گشت لذا معاون نخست وزیر راهی قم شده ضمن اظهار تأسف از نوشته های برخی از جراید، به مراجع اطمینان داد که مسأله را تعقیب کرده و دیگر اجازه انتشار اکاذیب علیه روحانیت را نمی دهد.
رژیم شاه پس از تحمل چندین شکست متوالی، سرانجام دست خود را رو کرد و آخرین ترفند خویش را که همان طرح آمریکایی انقلاب سفید بود برای فریب ملت و اسارت کشور در معرض افکار عمومی قرار داد. در این لوایح موضوعاتی از قبیل اصلاحات ارضی، سپاه دانش، فروش سهام کارخانجات و سهیم بودن کارگران از سهام یاد شده ... مطرح شد. امام با صدور بیانیه ها و انجام سخنرانیهای خود فرمود: اولا باید روشن شود چه مقامی صلاحیت برگزاری رفراندوم را دارد ثانیا اصولی که برای مردم نامفهوم است چگونه می تواند مورد تصویب قرار گیرد ثالثا شرط اصلی یک رفراندوم آزادی است که اکنون وجود ندارد، رابعا اگر اینها برای اجرای اصلاحات حسن نیت دارند و می خواهند برای ملت کاری انجام دهند چرا به برنامه اسلام و کارشناسان آن مراجعه نمی کنند؟ خامسا به نظر می رسد
که این رفراندوم اجباری مقدمه ای برای از بین بردن اصول اسلامی است. (17) رژیم نیز به طور ناجوانمردانه انقلابیون را مرتجع، مخالف آزادی و نهایتا عمال ملاکین معرفی می کرد. بهر تقدیر، رفراندوم تحریم شد و مردم برای شرکت در آن استقبال چندانی نشان ندادند. شاه در آستانه رفراندوم )4 بهمن 41( به قم سفر کرد و در میدان آستانه سخنرانی کرد ولی نه مردم و نه علما استقبالی از او به عمل نیاوردند و شهر به صورت ماتم زده یکپارچه تعطیل بود و کسی در آن تردد نمی کرد. شاه عصبانی شده و همچون افعی زخم خورده در صدد انتقام برآمد. در همان ایام در پایگاه وحدتی دزفول ضمن ایراد سخنرانی روحانیون و مراجع قم را تهدید به سرکوب و مرگ کرد!
هر چند در سال 41 نهضت با جدیت آغاز شده بود اما با خونریزی همراه نبود البته به خاطر پیروزیهای بدست آمده، رژیم عصبانی شده و در صدد انتقام برآمده بود که این تراژدی در سال 42 به اجرا در آمد. نوروز سال 42 مصادف بود با ایام شهادت امام صادق (ع) . و امام طی ارسال پیامهای جداگانه خطاب به علمای بلاد فرمود ما امسال عید نداریم و عید را عزای عمومی اعلام
کرده از آنان خواست از فرصت بدست آمده استفاده کرده مردم را در جریان جنایات و خلافکاریهای شاه قرار دهند. (18) دوم عید مصادف با شهادت امام صادق (ع) مراسمی در مدرسه فیضیه برگزار شد. مزدوران رژیم با لباس مبدل وارد جلسه شده و مجلس را بر هم زدند مردم وحشت زده مدرسه را ترک کردند شامگاه کماندوها به حجره ها ریختند جمع زیادی از طلاب را شهید و مجروح نمودند و این جنایت را در روز بعد نیز تکرار کردند. (19) با این حمله و کشتار رعب و وحشت شهر قم را فرا گرفت شاه در صدد گسترش این جو وحشت به سراسر کشور برآمد متقابلا امام نیز تصمیم گرفت تا در قالب برگزاری مراسم هفتم و چهلم شهدا، قیام را به نقاط مختلف کشور گسترش بدهد که سرانجام امام موفق به انجام این کار شدند. امام به مناسبت چهلم شهدای فیضیه با صدور بیانیه ای شخص شاه را به شدت مورد حمله و تهدید قرار داد و همه تبلیغات شومی را که در مدت چهل روز علیه مراجع و روحانیت انجام گرفته بود بی اثر کرد. در ایام محرم سال 42 (پس از 65 روز از فاجعه خونین فیضیه) روحانیون و متصدیان برگزاری مراسم مأموریت ویژه ای یافتند تا به نحو شایسته ای از
آن بهره برداری کنند. عمال رژیم از روحانیون اعزامی تعهد می گرفتند علیه شاه و اسرائیل چیزی نگویند و نگویند که اسلام در خطر است. امام نیز در عصر عاشورا سخنرانی تاریخی خود را ایراد کرده و شاه و اسرائیل (20) را مورد حمله قرار داده و اضافه کرد: آخر شاه و اسرائیل چه رابطه ای با هم دارند، مگر شاه یهودی است؟ امام در پایان فرمودند: «من نمی خواهم تو (در سرنوشت) مثل پدرت بشی، این ها می خواهند تو را یهود معرفی کنند که من بگویم کافری، تا از ایران بیرونت کنند و به تکلیف تو برسند.» (21) پس از این سخنرانی بود که مأموران رژیم نیمه های شب به منزل امام ریختند و با دستگیری امام، ایشان را به تهران برده و مدت ده ماه در زندان یا در محاصره نگه داشتند. با انتشار خبر دستگیری امام، تمام شهرهای ایران، بویژه قم و تهران و ورامین به اعتراض عمومی و خروش ملی تبدیل شد مردم با فریادهای کوبنده و اعتراض آمیز خواهان آزادی مرجع خود شدند، مردم ورامین به صورت کفن پوش به حرکت در آمدند دژخیمان رژیم مردم را به رگبار بستند و در نتیجه هزاران انسان بی گناه را در ماه خون و شهادت (محرم) و در نیمه خرداد سال 42 به شهادت رساندند. مراجع
قم و نجف و روحانیون شهرهای مختلف عراق به انقلاب پیوستند و فریاد اعتراض و ماهیت قیام مردم و جنایات شاه را به سران کشورهای عربی و سازمانهای بین المللی اعلام کردند. بالاخره امام پس از نزدیک به یک سال بازداشت آزاد شده و به قم مراجعت می کردند. مراسم مراجعت امام همراه با قیام و انقلابی دیگر شد. سالگرد شهدای فیضیه و پانزده خرداد بار دیگر شور آفرید، امام خود به سخنرانی پرداخت، 15 خرداد را برای همیشه عزای عمومی اعلام کرد. (22) مهرماه سال 43 قرارداد ننگین «کاپیتولاسیون» تصویب شد که به موجب آن نظامیان آمریکایی از مصونیت قضایی برخوردار شدند امام اعتراض خود را در قالب سخنرانی معروفشان مطرح کردند . رژیم پس از این به گمان خود مانع را از سر راه برداشت و امام را به ترکیه و سپس به نجف تبعید کرد. اما امام حتی لحظه ای از فعالیت و هدایت نهضت دریغ نکردند.
پس از تبعید امام تا سال 46 ظاهرا رژیم نفس راحتی کشید و مشکلی را احساس نمی کرد در حالی که در همین ایام امام با ارسال بیانیه ها و پیامها اوضاع کشور را زیر نظر داشتند و در عین حال با تدریس خارج فقه در نجف تحت عنوان
حکومت اسلامی و ولایت فقیه آینده نهضت را از لحاظ فکری تغذیه می کردند. از سالهای 46 به بعد به دلیل شرایط بوجود آمده از قبیل: جشن تاجگذاری شاه و فرح، جشن مبتذل 2500 ساله شاهنشاهی، تغییر متمم قانون اساسی و تعیین فرح به عنوان نایب السلطنه، قتل مشکوک جهان پهلوان تختی، جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل، آتش زدن مسجد الاقصی، شهادت آیة الله سعیدی و آیة الله غفاری، طرح حزب رستاخیز، حمله به مدرسه فیضیه در سال 54 و شهادت حاج آقا مصطفی در سال 56، امام با ارسال پیام، ایراد سخنرانی و پاسخ به نامه های دانشجویان ایرانی مقیم اروپا به هدایت و رهبری نهضت ادامه دادند و اصل پیوستگی را در رهبری مردم حفظ کردند (بر خلاف کسانی که تا هوا را پس می دیدند به دنبال عیاشی می رفتند و همینکه اوضاع بر وفق مراد شد به میان ملت آمده و با پررویی تمام ملت را از صحنه بیرون کرده، طلبکار شدند) . به مناسبت شهادت حاج آقا مصطفی در سال 56 مراسمی در سراسر کشور برگزار شد و پس از 15 سال نام امام به طور علنی بر منابر و مجالس برده شد و مردم نیز با ذکر صلوات از آن استقبال کردند. مراسم یاد شده که تا
چهلم ادامه داشت تأثیر بسزایی بر اوضاع سیاسی کشور داشت اما پس از اتمام مراسم چهلم و آرام شدن اوضاع، روزنامه اطلاعات با نام مستعار رشیدی مطلق طی مقاله ای امام را مورد اهانت قرار داد که این امر موجب اعتراض عمومی طلاب حوزه علمیه قم و مراجع شد. طلاب به عنوان اعتراض و اعلام انزجار به منازل مراجع و فقها رفتند تا آنکه در غروب روز 19 دیماه 56 در میدان شهدای قم مأموران شاه جمعیت را به رگبار بستند در نتیجه گروه زیادی را شهید و تعدادی را مجروح ساختند. با شهادت طلاب مجددا مراسمی در قم و سایر نقاط کشور برگزار شد در مراسم چهلم شهدای قم، مردم تبریز توسط دژخیمان به رگبار بسته شدند، بمناسبت اربعین شهدای تبریز مراسم با شکوهی در مسجد اعظم قم برگزار شد، یکی از سخنرانان به نمایندگی از سوی آقای شریعتمداری اعلام داشت رعایت احترام همه مراجع لازم است لذا اگر بنابر ذکر صلوات است باید با شنیدن نام هر یک از این بزرگان تکرار شود. در پی آن، یکی دیگر از روحانیون با قرار گرفتن در جایگاه بیان داشت احترام مراجع لازم است اما امام جایگاه ویژه ای دارد لذا اگر بناست با شنیدن نام همه مراجع صلوات فرستاده شود برای نام
امام سه بار صلوات می فرستیم که انبوه جمعیت با صلوات از این پیشنهاد استقبال کردند (بالاخره سه صلوات به احترام نام امام همچنان گرمابخش مجالس است) . (23) به هر تقدیر، هر چه زمان می گذشت بر دامنه نهضت افزوده می شد و چهلم های فراوانی به یکدیگر گره خوردند تا در سال 57 علی رغم همه وحشیگریها و کشتار خونین و تضییق بر امام در نجف و تبعید ایشان به پاریس و تغییر دولتها و تعویض مهره ها نه رژیم و نه اربابان او نتوانستند
در برابر سیل طوفنده و خروشان ملت دوام بیاورند و نهایتا شاه رفت و امام باز آمد. «دیو چو بیرون رود فرشته درآید.» با ورود موفقیت آمیز امام به میهن اسلامی برکات الهی نیز بر این ملت نازل شد و بار دیگر از آب حیات اقیانوس بیکران اسلام بهره مند شدند. (24) با پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن سال 57 که رهین رهبریهای خردمندانه امام، فداکاریهای ملت باوفای ایران و اتحاد همه اقشار، اعم از روحانی، دانشگاهی، کارمند، کارگر، کشاورز، شهری و روستایی، زن و مرد و... و در رأس همه امدادهای خداوند متعال و توجهات امام عصر (عج) بود، مرحله جدیدی در تاریخ ایران آغاز شد، ملت طعم پیروزی و آزادی را چشید مستضعفان از الطاف پدری دلسوز برخوردار شدند. مردم حاضر شدند هر چه دارند در طبق اخلاص بگذارند تا پیر و مرادشان موفق به اجرای قوانین اسلام گردد. در مقابل، دشمنان قسم خورده انقلاب پیوند نامقدس خود را علیه انقلاب شکل دادند. جنگهای داخلی، ترور برجستگان انقلاب، ترور شخصیتها با انواع تهمتهای ناجوانمردانه، آتش زدن مزارع، طرح کودتا، محاصره اقتصادی، حمله آمریکائیها به ایران، تحمیل جنگ خانمانسوز بر نظام نوپای اسلامی و موارد بیشماری دیگر نمونه هایی از نتایج این اتحاد شوم است. اما در همه این
مقاطع دست مدد الهی بالای سر ملت و امام بود. با تسخیر لانه جاسوسی توسط دانشجویان خط امام بسیاری از عناصر فاسد و نقشه های دشمنان رو شدند. آمریکائیها در آتش عذاب الهی سوختند، صدامیان در نیل به اهداف خود ناکام ماندند، لیبرالها از صحنه سیاست منزوی شده اند...
: 1 کدی، نیکی آر، ریشه های انقلاب ایران، ص .352 2 ر. ک: نهضت امام خمینی در ایران، سید حمید روحانی (زیارتی) ج 1، 1361، ص ص24 .84 3 در خصوص تاریخ تدوین این کتاب اختلاف است، خانم کدی آن را به سال 1323 مربوط می داند ولی بعضی تاریخ آن را به دوران حکومت رضاخان مربوط می دانند. اما از متن کتاب استنباط می گردد که پس از عزل رضاخان توسط انگلیسیها، این کتاب تدوین شده است. 4 کشف اسرار، امام خمینی (ره) بی تا، بی م، ص .283 5 همان، ص .239 6 همان، ص .243 7 همان، ص 222 و .238 8 همان. 9 مدنی، جلال الدین، تاریخ سیاسی معاصر ایران، ج 1، ص 375 .376 10 صحیفه نور، ج 1، ص 32 و .53 11 عمید زنجانی، انقلاب اسلامی و ریشه های آن، ص .442 12 مدنی، جلال الدین، ج 1 ص .377 13 صحیفه نور، ج 1، ص .29 14 همان، ص .30
15 همان مدرک، ص 176 و 177 و صحیفه نور، ج 1، ص .33 16 امام پس از لغو لایحه با ارسال پیام تشکر آمیز از مردم، آنان را عملا در این نهضت شریک کرده و ادامه آن را به خود مردم واگذار کرد. (همان مدرک، ص 22( 17 مدنی، پیشین، ج 2، ص 12 .13 18 ر. ک: همان مدرک، ص 20 .21 19 بدین ترتیب اولین شهدای نهضت امام خمینی در سالروز شهادت امام صادق از میان شاگردان آن امام و در مرکز تحصیل علوم آن امام همام به دیار حق شتافتند و به تناسب حکم و موضوع راه آینده را می توان به راحتی حدس زد. 20 امام با این سخنرانی خواست ثابت کند شاه و صهیونیستها پشت و روی یک سکه اند. ر . ک: پیشین، ص38 .43 21 همان، ص .40 22 همان، ص 44 .62 23 آنچه در این قسمت و پس از این تا پایان نقل می شود مشاهدات عینی نویسنده این سطور است هر چند در کتابهای مربوطه نیز کم و بیش بیان شده است. 24 در این قسمت به توضیحات کلاس در مورد حوادث واپسین روزهای رژیم شاه توجه شود
انقلاب اسلامی در مقایسه با انقلابهای فرانسه و روسیه محمدی، منوچهر در انقلاب اسلامی از 15 سال قبل از پیروزی آن تنها با یک چهره شاخص و بارز برخورد می کنیم که به اعتراف دوست و دشمن رهبری بلا منازع انقلاب را در سقوط نظام سلطنتی در دست داشته و تا زمان رحلت هم از این موقعیت ویژه برخوردار بود و سایر رهبران انقلاب اعم از روحانی و غیر روحانی مقبولیت و موقعیت خود را در سایه حمایت و تایید ایشان به دست آورده و بدون تبعیت و تایید رهبر انقلاب از صحنه خارج شدند. علی هذا نیازی به ذکر موقعیت آنها در انقلاب و به صورت مستقل از امام خمینی نمی رود و در اینجا سعی خواهد شد صرفا سیر تکوینی زندگی سیاسی ایشان را در دوران رهبری انقلاب و آن هم به اختصار مورد بررسی قرار دهیم. ما در این جا بر آن نیستیم که راجع به آن چه رهبر انقلاب انجام داده یا می دهد، صحبت کنیم. بلکه راجع به آنچه او هست و ویژگیها و اوصاف او صحبت می کنیم. هر کس از نزدیک با امام محشور بوده، متوجه می شد که این مرد یک انسان ایده آل با همه صفات و ویژگیهای حسنه می باشد. ترکیبی از
تواناییهای خداداد روحی، سیاسی، فکری، و اخلاقی این شخصیت استثنایی را در موقعیتی قرار داد که توانست چنین نقش عظیمی را در ایران امروز بر عهده بگیرد. قدرت و توانایی او بی تردید به مراتب از یک حد مرجع تقلید تجاوز می کرد. نمونه و آیینه تمام نمای مفهوم کامل خود شناسایی بازگشت به خود (به عنوان یک مسلمان واقعی) شده بود - حتی مسلمانان غیر ایرانی هم در او نمونه بسیار با ارزشی از انسان ایده آل اسلامی می دیدند. با این ویژگیها و با وجود آن که او کسی بود که می توانست ظرف چند دقیقه میلیونها ایرانی را در خیابانها به تظاهرات بکشاند مع هذا وقتی که زندگی او و محل کار و سکونت او را مشاهده می کنید، چیزی جز سادگی و بی پیرایگی مشاهده نمی کنید. او روی زمین پشت میز کوچک تحریر خود می نشست که کل تجهیزات اطاق کار وی همان میز کوچک می بود. وقتی که ما امام و شخصیت وی را مورد بررسی قرار می دهیم، مشاهده می کنیم که او در حقیقت تبلور سنتی علمای شیعه می باشد و این امر نه تنها به خاطر نفوذ و قدرت فوق تصور کامل و جامع و وسیع در امور سیاسی و اجتماعی می باشد بلکه همچنین با توجه به بعد علمی خالص سنتی ایشان هم بوده است.
امام خمینی علاوه بر مقام ممتاز فقاهت در علوم هیئت، فلسفه، حکمت، و عرفان، دارای مهارتی ویژه و تخصصی کامل می بود که در نزد اساتیدی همچون آیت الله شیخ محمد علی شاه آبادی فرا گرفته بود. از نظر تهذیب نفس و خودسازی از همان آغاز جوانی علم و عمل را همراه نموده و همزمان با تحصیل علوم اسلامی در مقام اجرای آنها به ویژه از نظر کسب فضایل انسانی و روحانی پرداخت و از این جهت نیز در میان شخصیتهای بزرگ علمی و روحانی محافل مذهبی، و عامه مردم قم مقام و منزلت ویژه و پر ارجی کسب نمود و موفق شد تا از خصلتها و شیوه های ناموزونی که دامنگیر بعضی از مقامات روحانی می گردد، دور بماند. از نظر نظم و انضباط هم زندگی خود را تحت نظم و دیسیپلین خاص قرار داده و اصولا از این لحاظ نمونه ای در میان رجال مذهبی نمی توان یافت. زمان استراحت، عبادت، مطالعه، تدریس، قدم زدن، و همه و همه روی نظم خاصی بود، به طوری که سایر اعضای خانواده برنامه خود را روی برنامه های امام تنظیم می کردند. یکی از ویژگیهای جالب توجه درباره ایشان این است که نقش رهبری ایشان از نظر سیاسی در انقلاب در تاریخ سابقه ندارد، موفقیتهای برجسته ایشان را
به عنوان یک استاد ممتاز، یک فیلسوف، و یک عارف تحت الشعاع قرار داده بود. اغلب در میان مسلمانان مدرن این طور برداشت شده که فکر و مغز یک فیلسوف و عارف از واقعیات جامعه دور می گردد و کلا از قبول هر نوع نقش سیاسی و اجتماعی خود را کنار می کشد، با این تصور که مسائل مذهبی ارتباط عینی با مسائل موجود مسلمانان و جهان اسلام ندارند، زندگی امام بر عکس دلیل واضحی بر ارتباط مسائل فوق بوده و نشانگر این واقعیت است که برنامه او صرفا یک حرکت سیاسی و استراتژیکی نبود بلکه در عین حال یک دیدگاه درست الهی می باشد. از نظر عرفانی می توان گفت که در حقیقت خصوصیات اخلاقی و روحی امام بود که از او یک انسان والا مجموعه ای از خصوصیات بارز یک مسلمان ایده آل ساخت. امام یکی از رهبران انقلابی نادر الوجودی است که با ساده ترین شیوه و بدون هیچ گونه تجمل و تشریفات زندگی کرده و با غذای بسیار ساده ای به سر می برد. در دوره رضاخان ایشان کتابی به نام «کشف الاسرار» در انتقاد از دیکتاتوری پهلوی نوشته اند. در این کتاب با شجاعت هر چه تمامتر رژیم رضاخان را مورد انتقاد قرار داده و در آن به خصوص مسئله تسلیم پذیری وی در مقابل قدرتهای خارجی مورد حمله
قرار گرفته است. نوع برخورد امام با رژیم رویه ای کاملا غیر سازشکارانه و شیوه ای رادیکال بود. در دوره ای که آیت الله بروجردی مرجعیت تامه را داشت. امام از نزدیکان و طرف مشورت ایشان به حساب می آمد ولی این موضوع لزوما بدان معنی نبود که نظرات ایشان در حلقه مشاورین مرحوم بروجردی نظرات مسلطی باشد. تا زمانی که مرحوم بروجردی در قید حیات بودند، امام مستقیما و به عنوان یک چهره سیاسی مذهبی شناخته نشده بود تا اینکه در سال 1341 به دنبال درگذشت مرحوم بروجردی و سال بعد مرحوم کاشانی، شاه چهره خود را آشکارتر نشان داد و خواست با استفاده از خلاء موجود در رهبری مذهبی اقداماتی بکند که با موازین شرعی و مذهبی تطبیق نمی کرد. در این لحظات حساس امام وارد صحنه شده و ضمن مخالفت با قانون انجمنهای ایالتی و ولایتی مبارزه ای بی امان را با رژیم آغاز کرد و با حمله مستقیم و انتقادات بی واسطه از رژیم شاه سنت تقیه را شکستند و فتوای تاریخی خود را، در اینکه تقیه حرام است و اظهار حقایق واجب «ولو بلغ ما بلغ»، صادر کردند. (1) از این زمان امام چهره بارز رهبری سیاسی خود را آشکار نموده و با برخورد خاص که همانا قاطعیت و عدم سازش با دشمن بود، راه
خود را از سایرین جدا نمودند و به سرعت افکار عامه مردم را، که تشنه چنین رهبری بودند، به خود جلب کردند. مسیر حوادث بعدی نشان داده که در صحنه تحولات سیاسی - اجتماعی ایران با ظهور امام به عنوان رهبر، صفحه جدیدی نه تنها در تاریخ ایران بلکه روحانیت مبارز شیعه مفتوح گردید. اگر یک قرن به عقب برگردیم، به روشنی می توانیم سیر تکاملی حرکت روحانیت مبارز را با یک هدف ولی با شیوه های متفاوت و آن هم تحت تاثیر اوضاع و احوال زمان خود مشاهده کنیم. هدف همه آنها اجرای احکام شریعت اسلام، برقراری حکومت عدل الهی، و کوتاه کردن دست بیگانگان و استعمارگران بوده است. سید جمال الدین اسدآبادی برای رسیدن به این هدف تلاش خود را در نصیحت، هدایت، و تشویق حکام کشورهای اسلامی در ایجاد وحدت جهان اسلام قرار داده بود و بیهوده تلاش می کرد که شاهان ایران و امپراتوران عثمانی و مصر را نصیحت نموده و آنها را وادار نماید که در مقابل سیل بنیان کن فرهنگ و تمدن غربی مجددا به دژ مستحکم فرهنگ و تمدن اسلامی پناه برند. روحانیت صدر مشروطیت که از شاهان بریده بودند به دو دسته تقسیم شده; دسته ای همچون مرحوم بهبهانی و طباطبایی در صدد محدود کردن قدرت پادشاهان
خودکامه و کسب و تضمین برقراری نظامی دمکراتیک با دادن حق «وتو» به مجتهدین بودند، بدین امید که از وضع و اجرای قوانین خلاف شرع اسلام جلوگیری گردد. ولی در همان حال میدان را به لیبرالها و غرب زده ها سپرده و خود کناره گرفتند دسته دیگر چون مرحوم شیخ فضل الله نوری که از حاکمیت لیبرالیسم وحشت داشته و نگران بود، تلاش می کرد تا حاکمیت شرع اسلام برقرار شده و عاقبت نیز بر سر آن جان خود را فدا کرد. مرحوم آیت الله کاشانی راه را در همراهی و مساعدت با لیبرالها برای کسب آزادی و کوتاه کردن دست بیگانگان دیده، به این امید که با نظارت و تلاش خود متعاقبا در ایجاد حکومت با قوانین اسلامی موفق گردد ولی غافل از آن که لیبرالها دیگر فرصتی به او و فدائیان اسلام نخواهند داد تا به خواسته خود برسند و از روحانیت صرفا به عنوان نردبانی برای رسیدن به رهبری مردم و قبضه کردن قدرت استفاده خواهند کرد. امام که تاریخ پر از تجربه روحانیت مبارز را پشت سر گذاشته بود، در این زمان خود راسا رهبری را به دست گرفت و اجازه نداد که دیگران از جمله لیبرالها در رهبری و بهره برداری از ثمره مبارزات مردم شریک شوند. شیوه مبارزه امام بسیار ساده و
دور از هر نوع پیچ و خم سیاسی کاریهای امروزه بود. او از ابتدا هدف خود را نه در پیروزی و تحقق خواسته های خود و مردم بلکه در اجرا و ادای تکلیف شرعی قرار داد. او می گفت که ما صرفا به تکلیف الهی و شرعی خود عمل می کنیم یا پیروز می شویم یا کشته می شویم که در هر صورت پیروزیم. این شیوه مبارزه برای کسانی که به روشهای سیاسی ماکیاولی عادت کرده بودند و اعمال تاکتیکهای سیاسی غربی را در مبارزات اجتماعی و معادلات سیاسی خود می پسندیدند، بسیار ناخوشایند بود و نه تنها دولتیها و مخالفین ایشان را به خشم می آورد بلکه برای نزدیکان و همراهان ایشان نیز شگفت آور بود. مهندس بازرگان و یاران لیبرالش از کسانی بودند که بیش از همه از این شیوه برخورد امام عصبانی و گیج بودند. (2) امام به همین دلیل و با همین شیوه یک حزب و تشکیلات منسجم با کادر منضبط به وجود نیاورد و همچنین یک برنامه از پیش تنظیم شده ای نداشت. او تنها با استفاده از نبوغ و جاذبیت خویش و تکیه بر شعارها و معیارهای روشن اسلامی و قاطعیت خاص خود، تاکتیکهای لازم را در جهت پیشبرد اهداف خود برای رسیدن به یک جامعه ایده آل اسلامی به کار می گرفت. امام در ایجاد ارتباط با
اقشار و توده های مردم نبوغ خاصی داشت که از کمتر کسی مشاهده گردیده است. او با کلامی بسیار ساده و قابل درک برای همه حتی بیسوادترین انسانها، پیچیده ترین مسائل سیاسی - اجتماعی را مطرح می کرد و با بیان خود در اعماق قلوب انسانهای معتقد و مؤمن نفوذ می نمود. باید در نظر داشت که شیوه رهبری و مبارزه امام در انقلاب اسلامی نتیجه یک سنت تاریخی طولانی از صدر اسلام می باشد. امام با درک و شناخت عمیق از قرآن و سنت پیغمبر اکرم (ص) و ائمه طاهرین (س) و بررسی سیر تاریخی تحولات سیاسی اجتماعی جهان اسلام و به خصوص ایران و همچین مطالعه اوضاع و احوال سیاسی اجتماعی زمان معاصر، شیوه مبارزه خود را انتخاب کرد. ابتدا موانعی که بر سر راه مبارزه بود و از جمله تقیه را مرتفع کرد. آنگاه هدف اولیه خود را که مبارزه و حمله بی امان به کانون فساد جامعه یعنی سلطنت، با طرح عدم مشروعیت آن، قرار داد و سپس با اعلام هدف نهایی، که برقراری حکومت اسلامی بود، علی رغم همه فشارها و تلاش برای سازش و مصالحه قاطعانه در موضع خود ایستاد و تا نیل به پیروزی مقاومت نمود. دوران رهبری امام را به چهار مرحله متفاوت می توان تقسیم نمود:
ظهور امام
خمینی به عنوان رهبری سیاسی - مذهبی و کسب مقبولیت سریع ایشان از طرف توده های تشنه مردم بود. این دوران با اعلامیه مخالفت با قانون انجمنهای ایالتی و ولایتی آغاز و اوج شکوفایی آن در سخنرانی معروف در روز عاشورای ماه محرم و دستگیری امام و قیام 15 خرداد بود که با تبعید ایشان و خیانت بعضی از روحانیون از جمله شریعتمداری به پایان رسید. در این دوره از مبارزه امام امت چهار اقدام اساسی انجام داد: 1. با تحریم تقیه، مسئله ای که در طول سالها مهمترین مانع در راه مبارزات مستقیم و خشونت آمیز مردم، با رژیمهای خودکامه و در عین حال دستاویز سازشکاران بود از سر راه حرکت و مبارزه اسلامی برداشت. 2. امام با کشاندن مبارزه به کانون اصلی فعالیتهای مذهبی، یعنی حوزه علمیه قم، برای همیشه خط بطلان بر تز جدایی دین از سیاست که در جهت جا انداختن آن تبلیغ و تلاش زیادی می شد کشید. و حتی کسانی را که از ورود به فعالیتهای سیاسی اکراه داشتند وادار به اتخاذ موضع کرد. و بدین وسیله سنت دیرینه حاکم بر حوزه علمیه قم را شکستند. 3. با متوجه کردن لبه تیز حملات خود به کانون اصلی فساد، یعنی سلطنت و شخص شاه، به شیوه محافظه کارانه قبلی در مبارزه پایان داد.
در گذشته مبارزین و مخالفین رژیم به ویژه لیبرالها و حتی بعضی از مبارزین مذهبی سعی می کردند. از حمله مستقیم به سلطنت و شاه خودداری کنند و با حمله به اطرافیان شاه، از جمله نخست وزیران و هیات دولت، دربار را از دخالت در جرایم و خطاها مبرا و مصون بدارند. امام امت ضمن به زیر سؤال کشیدن مشروعیت و قدرت سلطنت هر نوع محافظه کاری رایج زمان را در این زمینه کنار گذارده و محور اصلی مبارزه را در حمله به عامل اصلی همه مفاسد یعنی سلطنت، درباریان، و شاه قرار داده و به دیگران هم جرات و جسارت بخشید تا چنین کنند. «فقط خدا می داند که سلطنت ایران از آغاز پیدایش خود چه جنایتها کرده است، جنایات پادشاهان تمام تاریخ ما را سیاه کرده است. مگر پادشاهان نبودند که به قتل عام خلایق فرمان می دادند و بدون کمترین وسواس دستور سر بریدن می دادند. از نظر پیغمبر اسلام کلمه ملک الملوک نفرت انگیزترین کلمات در نزد خداوند است. اصول اسلامی با سلطنت مخالف است. کاخهای استبدادی شاهنشاهی ایران را ویران کنید. سلطنت یکی از شرم آورترین و پست ترین ارتجاعها است...» . (3) 4. با حمله مستقیم به همه قدرتهای بزرگ خارجی و در راس آنها آمریکا هر نوع ملاحظه کاری سیاسی را که در گذشته
و به ویژه در دوران نهضت مشروطه و ملی شدن صنعت نفت رایج بود، مطرود دانسته و شیوه ای کاملا نو در مبارزه انتخاب کردند. در دوران مشروطه، مشروطه خواهان با تحصن در سفارت انگلیس سعی در جلب پشتیبانی دولت به اصطلاح «فخیمه» انگلستان می کردند و نتیجه آن حاکمیت فراماسونری بر سرنوشت ملت ایران و به نام مشروطیت شد. در دوران نهضت ملی شدن نفت به قول دکتر مصدق از تضاد منافع دو قدرت بزرگ بهره بردند، یعنی با کمک دولت آمریکا نفت را ملی کردند و چند صباحی نگذشت که در اثر تفاهم دولت انگلیس و آمریکا با کودتای کذایی خود این دو کشور برای 25 سال نه تنها بر صنایع نفت بلکه بر همه امور کشور ایران سلطه یافتند. امام امت با شناخت دقیق از تجربیات گذشته در سال 1343 با بیان معروف «آمریکا از انگلیس بدتر، انگلیس از آمریکا بدتر و شوروی از هر دو بدتر و همه از هم پلیدتر. اما امروز سر و کار ما با این خبیثها است، با آمریکا است» . (4) راه هر نوع نفوذ و امید را بر وابستگان به سیاستهای خارجی برای شرکت در مبارزه و دزدیدن ثمره مبارزات مردم بستند. و بدین شیوه بود که امام توانست با درک صحیح آلام و دردهای مردم و با استفاده از
موقعیت خاص خود یعنی مرجعیت که به گفتار و نظرات ایشان مشروعیت مذهبی می داد علی رغم تلاش رژیم که سعی می کرد بعد از مرحوم آیت الله بروجردی مقام مرجعیت تامه را به خارج از کشور منتقل نماید، به سرعت این مقام را با کسب مقبولیت عام به خود اختصاص دادند و به عنوان رهبر مذهبی - سیاسی جدید ایران در دوره ای از یاس و ناامیدی بارقه ای از نور و امید در دل و روح انسان تشنه مبارزه تاباند. مردم هم گم گشته خود را در ایشان یافته و آمال و آرزوهای خود را در کلام و نوشته های رهبر جدید خویش یافتند.
این دوره رهبری امام امت دوره فترت طولانی پانزده ساله است که با تبعید ایشان به ترکیه آغاز و با عزیمت ایشان از نجف به پایان می رسد. در این دوره اگر چه گاه گاهی به مقتضای زمان و با توجه به حوادث و اتفاقاتی که در ایران رخ می داده با انتشار اعلامیه ها و فتاوی و انجام سخنرانیها، نه تنها به مخالفت و مبارزه با رژیم ادامه می دادند بلکه ارتباط معنوی خود را با مردم حفظ کرده و آنها را در این دوره ارشاد و راهنمایی می کردند، لکن کار اصلی و مهمی که امام در این دوره انجام دادند این بود
که به عنوان ایدئولوگ انقلاب با آغاز یک سری دروس حوزه ای که به حکومت اسلامی و یا ولایت فقیه معروف است طرح اصلی حکومت بعد از انقلاب را ریخته و برای کسانی که تا آن زمان برایشان حکومت اسلامی نامفهوم و در ابهام بود، روشن کردند که در صدد ایجاد چه نوع جامعه و حکومتی می باشند. همان طور که در فصل اول مطرح شد رهبری انقلاب به سه صورت ظاهر و متجلی می گردد که عبارتند از رهبر به عنوان ایدئولوگ انقلاب، به عنوان فرمانده یا قهرمان انقلاب، و نهایتا به عنوان معمار یا رئیس حکومت انقلابی. امام در این دوره نقش ایدئولوگ انقلاب را به نحوی شایسته بر عهده گرفته و اجرا کردند. اگر چه ایدئولوژی انقلاب بر پایه مکتب اسلام و بر اساس ماخذ و منابع اصلی آن یعنی قرآن سنت، و احادیث مورد تردید و شک نبود ولی از آنجا که چهارده قرن از زمانی که حکومت اسلامی واقعی به صورت عینی و عملی برقرار بوده، می گذشت و به ویژه در غیبت امام مهدی (ع) و با توجه به تحولات عظیم اجتماعی که در طول چهارده قرن رخ داده است بر مردم روشن نبود که آن حکومت اسلامی که می بایست بر خرابه های رژیم سلطنتی پایه ریزی شود، چگونه حکومتی است و با
مسائل مختلف و به خصوص پدیده های نوین عصر حاضر چگونه رفتار خواهد کرد. و معلوم نبود شیوه انتخاب رهبری و ساختار حکومت و تقسیم بندی مسئولیت بر چه پایه ای است. آیا نوعی از حکومت تئوکراسی یا دموکراسی غربی یا توتالیتریانیسم می باشد. در چنین شرایطی بود که امام با طرح اصول حکومت ولایت فقیه چارچوبه اصلی حکومت اسلامی را مشخص نموده و به مردم ارائه داد.
دوره سوم رهبری امام از زمانی آغاز شد که اولین جرقه های انقلاب در دی ماه 1356 در قم موجب شعله ور شدن آتش زیر خاکستر گردیده و دیری نگذشت که با شعله های خود خرمن هستی نظام حاکم بر ایران را سوزاند و برای همیشه به نظام طولانی 2500 ساله شاهنشاهی خط بطلان کشید. در این دوره امام امت با تشخیص موقعیت مناسب و با بیداری و حرکت مردم درنگ و تامل را جایز ندانسته و پرچم رهبری و فرماندهی انقلاب را بر دوش گرفت و بدون هیچ گونه سازش و مصلحت طلبی و با درک صحیح از خواسته و اراده و توان مردم که با شور و احساسات و ایثار جان و فداکاری در صحنه های تظاهرات و درگیری با مامورین دولتی به منصه ظهور می رساندند، عزم قاطع و خلل ناپذیر خود را در ادامه مبارزه بی امان تا سرنگونی رژیم شاه اعلام
و دنبال کردند. با عزیمت امام به فرانسه و امکان دسترسی بیشتر مشتاقان و عاشقان به ایشان «نوفل لوشاتو» ، محل اقامت امام در پاریس نه تنها زیارتگاه ایرانیان برای دیدار رهبر انقلاب بود بلکه برای مدتی این محله به صورت پایتخت دوم ایران، یا به عبارتی بهتر، پایتخت واقعی ایران در آمد و در اینجا بود که انقلاب اسلامی از مرحله حرف به عمل درآمد. و رژیم شاه را از بنیان برکند. شیوه ای که در این دوره امام امت برای رهبری و نهایتا به پیروزی رساندن انقلاب به کار گرفتند عبارت بود از: 1. از رخنه و نفوذ همه کسانی که با شامه قوی خود پیروزی قریب الوقوع را احساس کرده و سعی در نزدیک شدن به مقام رهبری می کردند، جلوگیری کردند. «امام سخنگو ندارد. ما با کسی ائتلاف و تفاهم نکرده ایم. هر کس حرف ما را بزند، با ما و با مردم است» و ... بدین وسیله امام از هر نوع سوء استفاده از موقعیت ایشان و دستاوردهای انقلاب جلوگیری کرد. 2. برخورد قاطع ایشان با مسائل و عدم سازش و گذشت در راه تحقق اهداف مبارزه، تلاش بسیاری از لیبرالها و میانه روها را برای وادار کردن امام به اتخاذ سیاست معتدلتر، و به اصطلاح گام به گام، یا
در کلام مهندس بازرگان سنگر به سنگر، خنثی نمود. امام با قاطعیت همه آنها را رد کرده و همواره اعلام می کرد که شاه باید برود و به جای او و با رای مردم جمهوری اسلامی برقرار گردد. 3. با موقعیت مناسبی که در پاریس از نظر دسترسی به رسانه های گروهی دنیا به دست آمده بود، امام از این موقعیت برای رساندن پیام انقلاب به گوش مردم جهان حداکثر استفاده را نمود به طوری که علی رغم عدم اقتضای سن، خود روزانه در چندین مصاحبه مطبوعاتی و تلویزیونی شرکت کرده و به سئوالات گوناگون خبرنگاران پاسخ می داد. بدین وسیله امام موفق شدند وسع جهانی به اهداف انقلاب داده و باب دیگری در سطح بین المللی برای مبارزه با شاه و حامیانش بگشاید. بدین ترتیب امام توانست شور و هیجان و اراده مردم را آنچنان رهبری و هدایت نماید که در کوتاهترین مدت ممکن بدون ست یازی به اسلحه و اعمال خشونت، به اهداف انقلاب تحقق بخشد. هر چه آهنگ حرکت مردم سریعتر می شد، تنوع و قدرت امام در رهبری بیشتر ظاهر می گردید و اوج این دوره زمانی بود که با خروج شاه از ایران و بازگشت ظفرمندانه امام به آغوش مردم ضربان نبض و طپش قلب انقلاب به شدت رو به فزونی گرفت و
روز شنبه 21 بهمن که امام دستور استنکاف از رعایت حکومت نظامی را صادر کرد، دیگر آخرین ساعات عمر رژیم شاه و پیروزی انقلاب رسیده بود.
دوره چهارم که حساسترین و مشکلترین دوره رهبری انقلاب بود، دوره ای که رهبر انقلاب هم به عنوان رهبر اجتماعی و هم به عنوان رئیس حکومت می بایست کشتی هیجان زده انقلاب را به ساحل آرامش و سکون هدایت نماید. و در حالی که قدرت سیاسی و نظام طاغوتی سقوط کرده و میلیونها انسان که در بند اسارت و رقیت رژیم وابسته به بیگانه بود، از بند آزاد شد و امکان هر نوع هرج و مرج و خارج شدن حرکت از کنترل رهبری وجود داشت. رهبر انقلاب می بایست با قدرت و توانایی فوق العاده ضمن کنترل هیجان و احساسات عمومی، توده های مردم و جلوگیری از هرج و مرج همچون معماری قابل و توانا ساختمان جدید حکومت اسلامی را که طرح و ایده آن را قبلا داده است، بر ویرانه های حکومت ساقط شده بنا نماید. در این دوره بود که هر گونه غفلت و بی دقتی می توانست موجبات سوء استفاده از آزادیهای داده شده، رخوت و فتور در شور و هیجان مردم که حرارت و موتور انقلاب بود، دزدیده شدن دستاوردهای انقلاب و انحراف آن از مسیر اصلی و ترسیم شده اش،
فراهم نماید. ولی امام امت شیوه ساده و روشنی در نحوه مبارزه با رژیم شاه به کار برده بود و از هر نوع سیاسی کاری به سبک امروز خودداری ورزیده بود و این توهم را برای بسیاری از تحلیل گران ایجاد کرده بود که روحانیت و امام ممکن است توانایی مبارزه با رژیم و سرنگونی او را داشته باشند ولی از ساختن و اداره جامعه و حکومت بعد از آن عاجز بوده و معمولا کار را به کارشناسان و تکنوکراتها خواهند سپرد. لکن این بار نیز امام با نبوغ و توانایی خاص خود امید بسیاری از روشنفکران و تکنو کراتها را به یاس تبدیل کرده و مهارت و توانایی خود را در ادامه رهبری حرکت و مبارزه مردم برای تعقیب و شکست بقایای رژیم سابق و ضد انقلابیون جدید و هم چنین مبارزه بی امان و قاطع با توطئه های متعدد و گوناگون داخلی و خارجی به ویژه ابرقدرتها از یک طرف، و اداره رهبری سیاسی نظام نوپای جمهوری اسلامی از طرف دیگر، نشان داد. او با حوصله ای وصف ناپذیر و با استفاده از موقعیتها و آمادگیهای مردم و با سرعتی که در انقلابهای دنیا بی سابقه است، در طول یک سال پایه نظام اسلامی را با انجام انتخابات متعدد از جمله رفراندوم جمهوری اسلامی، انتخابات مجلس خبرگان،
انتخابات ریاست جمهوری و مجلس شورای اسلامی، و تدوین و به رفراندوم گذاردن قانون اساسی تثبیت و تحکیم نمود و بدین وسیله قابلیت و توان بی نظیر خود را در سازندگی و اداره جامعه بعد از انقلاب نشان داد.
: 1. صحیفه نور، جلد اول، ص 40. 2. در این زمینه مراجعه شود به مصاحبه مهندس بازرگان با حامد آلگار در «مواضع نهضت آزادی در برابر انقلاب اسلامی» انتشارات نهضت زنان مسلمان، ص 124. 3. «ایران: انقلاب بنام خدا» ص 13. 4. صحیفه نور، جلد اول، ص 105.
پیرامون انقلاب اسلامی مطهری، مرتضی آدمی که بامید خدا و برای خدا حرکت کرده،از تهدید آمریکا، حتی اگر شوروی را هم ضمیمه اش کنند،هیچ ترسی بدل راه نخواهد داد.در مورد این مرد بزرگ یکی دیگر از خصوصیاتش را بگویم،شاید شما باورتان نشود این مردی که روزها مینشیند و این اعلامیه های آتشین را میدهد،سحرها اقلا یک ساعت با خدای خودش راز و نیاز میکند و آنچنان اشک هائی میریزد که باورش مشکل است. این مرد درست نمونه علی(ع)است.درباره علی گفته اند که در میدان جنگ به روی دشمن لبخند میزند و در محراب عبادت از شدت زاری بیهوش میشود.و ما نمونه او را در این مرد میبینیم.
پیرامون انقلاب اسلامی مطهری، مرتضی از نظر رهبری اینطور نبود که روز اول کسی خود را کاندیدا بکند و بعد مردم به او رای بدهند و او را به رهبری انتخاب کنند و بدنبال آن،رهبر برای مردم تعیین خط مشی کند.واقعیت اینست که گروههای زیادی-از آنها که احساس مسئولیت می کنند- تلاش کردند که رهبری نهضت را بعهده بگیرند ولی تدریجا همه عقب رانده شدند و رهبر خود به خود انتخاب شد.شما در نظر بگیرید که چه تعداد از قشرهای مختلف،مثلا از روحانیون-چه از مراجع و یا غیر مراجع-و یا از غیر روحانیون چه گروههای اسلامی و چه غیر اسلامی،در این انقلاب شرکت داشتند.در این نهضت افراد تحصیلکرده،افراد عامی،دانشجو،کارگرها،کشاورزان، بازرگانان همه و همه شرکت داشتند ولی از میان همه این افراد مختلف،تنها یک نفر،به عنوان رهبر انتخاب شد،رهبری که همه گروهها او را برهبری پذیرفتند.اما چرا؟آیا بدلیل صداقت رهبر بود؟بیشک این رهبر صداقت داشت ولی آیا صداقت منحصر بشخص امام خمینی بود و کسی دیگر صداقت نداشت؟ البته می دانیم که چنین نیست و صداقت منحصر به ایشان نبود.آیا بدلیل شجاعت رهبر بود و اینکه تنها ایشان فرد شجاعی بودند و غیر از ایشان رهبر صدیق و صادق و شجاع دیگری وجود نداشت؟ البته کسان شجاع دیگری نیز بودند.آیا به این
دلیل بود که ایشان از یک نوع روشن بینی برخوردار بودند و دیگران فاقد این روشن بینی بودند؟ آیا بدلیل قاطعیت رهبر بود و دیگران فاقد قاطعیت بودند؟ میدانیم که قاطعیت منحصر به ایشان نبود.درست است که همه این مزایا باعلی درجه در ایشان جمع بود،ولی چنین نیست که این مزایا-لا اقل با شدت و گسترش کمتر-در دیگران نبود،پس چه شد که جامعه خودبخود ایشان را،و فقط ایشان را به رهبری انتخاب کرد و هیچ فرد دیگری را در کنار ایشان به رهبری نپذیرفت؟ پاسخ این سؤال برمی گردد به یک سؤال اساسی که در فلسفه تاریخ مطرح می شود و آن این است که آیا تاریخ شخصیت را میسازد و یا شخصیت تاریخ را،آیا نهضت رهبر را می سازد و یا رهبر نهضت را؟اجمالا میدانیم که نظریه صحیح در این مورد اینست که، یک اثر متقابل میان این دو،یعنی میان نهضت و رهبر است.میباید از یک طرف یک سلسله مزایا و امتیازات در رهبر باشد و از طرف دیگر نیز خصوصیاتی در نهضت وجود داشته باشد. مجموع این شرایط است که فرد را بمقام رهبری می رساند.امام- خمینی به این علت رهبر بلا منازع و بلا معارض این نهضت شد که علاوه براینکه واقعا شرایط و مزایای یک رهبر در فرد ایشان جمع بود،ایشان در مسیر
فکری و روحی و نیازهای مردم ایران قرار داشت.حال آن که دیگران-آنها که برای کسب مقام رهبری نهضت تلاش می کردند-به اندازه ایشان در این مسیر قرار نداشتند. معنی این سخن این است که امام خمینی با همه مزایا و برتریهای شخصی که دارد اگر اهرمهائی که روی آنها دست می گذاشت و فشار میداد و جامعه را به حرکت درمیآورد،از نوع اهرمهائی بود که دیگران روی آن فشار می آوردند و اگر منطقی که ایشان بکار میبرد نظیر منطق دیگران بود،امکان نداشت ایشان در بحرکت درآوردن جامعه موفقیتی کسب کند (1). اگر امام عنوان پیشوائی مذهبی و اسلامی را نمی داشت و اگر مردم ایران در عمق روحشان یک نوع آشنائی و انس و الفتی با اسلام نداشتند و اگر عشقی که مردم ما با خاندان پیامبر دارند وجود نمی داشت و اگر نبود که مردم حس کردند که این ندای پیامبر و ندای حضرت علی(ع)و یا ندای امام حسین(ع)است که از دهان این مرد بیرون می آید،محال بود نهضت و انقلابی به این وسعت در مملکت ما بوجود آید. رمز موفقیت رهبر در این بود که مبارزه را در قالب مفاهیم اسلامی به پیش برد. ایشان با ظلم مبارزه کرد ولی مبارزه با ظلم را با معیارهای اسلامی مطرح کرد، امام از طریق القای
این فکر که یک مسلمان نباید زیر بار ظلم برود،یک مسلمان نباید تن به اختناق بدهد،یک مسلمان نباید به خود اجازه دهد که ذلیل باشد، مؤمن نباید زیر دست و فرمانبر کافر باشد (2) ،با ظلم و ستم و استعمار و استثمار مبارزه کرد،مبارزه ای تحت لوای اسلام،و با معیارها و موازین اسلامی.
: 1- ...مثلا اگر مسئله وارد کردن تضادهای طبقاتی در خود آگاهی مردم و یا مفاهیمی نظیر آزادیخواهی و عدالت طلبی با معیارهای مکاتب شرق و غرب از طرف ایشان عرضه می گردید،بازتابی در جامعه ما نمی داشت.حال آنکه ایشان همین مفاهیم را با معیارهای اسلامی و با استفاده از فرهنگ بارور اسلامی به جامعه عرضه کرد و جامعه نیز با حسن تلقی با آنها برخورد نمود. 2- لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا (نساء-141( خدا هرگز برای کافران نسبت به اهل ایمان راه تسلط باز نخواهد نمود.
انقلاب اسلامی و چرایی و چگونگی رخداد آن جمعی از نویسندگان امام خمینی در روز 30 شهریور 1281 ه.ش - 24 سپتامبر 1902 م. - در شهرستان خمین به دنیا آمد.پدرش آیت الله سید مصطفی موسوی، از معاصرین آیت الله میرزای شیرازی، پس از آن که سالیانی چند در نجف اشرف، علوم اسلامی را فرا گرفته و به درجه اجتهاد نایل آمده بود به ایران بازگشت و در خمین، پیشوایی اهالی آن دیار را بر عهده گرفت.در حالی که بیش از پنج ماه از ولادت «روح الله» نمی گذشت، سید مصطفی موسوی به علت مبارزه و مقاومت علیه زورگویی های اشرار منطقه، به قتل رسید. امام خمینی در دوران نوجوانی، قسمتی از معارف متداول روز و علوم مقدماتی و سطح حوزه های دینیه را نزد علمای آن دیار فرا گرفت و در سال 1298 ه.ش عازم حوزه علمیه اراک شد.اندکی پس از هجرت آیت الله حاج شیخ عبد الکریم حائری یزدی از اراک به قم - نوروز 1300 ه.ش - امام خمینی نیز رهسپار حوزه علمیه قم گردید و به سرعت مراحل تحصیلات تکمیلی علوم حوزوی را نزد استادان حوزه قم، از جمله میرزا محمد علی ادیب تهرانی، آیت الله سید محمد تقی خوانساری، سید علی یثربی کاشانی و آیت الله حائری
یزدی، طی کرد.هم زمان با فراگیری فقه و اصول، به فراگیری ریاضیات، هیئت، فلسفه اسلامی و غرب، اخلاق و عرفان، نزد اساتید مشهور آن زمان پرداخت. امام خمینی در شرایطی دیده به جهان گشود که ایران یکی از سخت ترین ادوار تاریخ خویش را تجربه می کرد.شکست نهضت مشروطیت، کودتای رضا خان، جنگ جهانی اول و دوم، نهضت ملی شدن صنعت نفت ایران، از جمله حوادث و وقایع مهمی بودند که امام خمینی تا پیش از آغاز نهضت در سال 42 تجربه کرده است.در دوران اقتدار رضا شاه، امام خمینی از نزدیک با مخالفان روحانی رضا خان، یعنی حاج آقا نور الله اصفهانی، (1) مجتهد بافقی (2) و سید حسن مدرس، (3) آشنا و درباره مسایل سیاسی آن دوره به گفت و گو می پرداخت. در سال های پایانی حکومت رضا شاه، امام در مدرسه فیضیه درس فلسفه، عرفان و اخلاق می گفت و ضمن آن مسائل سیاسی را نیز مورد توجه قرار می داد.لکن شرایط اختناق آمیز آن دوره به گونه ای بود که ایشان برای تعطیل کردن درس خود تحت فشار قرار گرفت و ناگزیر از تغییر مکان درس و تدریس در خفا گردید.محصول این تلاش ها، پرورش افرادی هم چون شهید مرتضی مطهری بود. امام خمینی در اولین متن سیاسی خود - کشف الاسرار در سال
1322 ه.ش. - که در پاسخ به شبهات کتاب اسرار هزار ساله حکمی زاده منتشر کرد، فجایع سلطنت 20 ساله پهلوی را افشا کرد و با دفاع از اسلام و روحانیت به پاسخگویی به شبهات پرداخت و در همین کتاب ایده حکومت اسلامی و ضرورت قیام برای تشکیل آن را مطرح ساخت. یک سال بعد - اردیبهشت 1323 ه.ش - امام خمینی نخستین بیانیه سیاسی (4) خود را صادر کرد.این بیانیه، ضمن فراخواندن عالمان مذهبی و جامعه اسلامی به قیام عمومی، بر این نکته تاکید می کند که قیام پیامبران برای تغییر شرایط سیاسی و اجتماعی مردم، قیام برای خدا بود اما هنگامی که قیام برای نفس باشد، نتیجه ای جز حاکمیت بیگانگان و عوامل آن ها مانند رضا شاه بی سواد ندارد. در آغاز دهه 30، امام خمینی ضمن درس های فقه خود، به مساله ولایت فقیه نیز پرداخت.ایشان در بحث اجتهاد و تقلید، در تبیین وظیفه مجتهد، فرمودند: یکی از مقامات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمانروا بودن است.این منصب در زمان غیبت از آن فقیه جامع الشرایط است. پس از رحلت آیت الله حائری، - 1315 ه.ش - آیات عظام حجت، صدر و خوانساری به مدت هشت سال سرپرستی حوزه علمیه قم را به عهده گرفتند.امام خمینی بر این باور بود که
مرجعیت باید دارای اقتدار و نفوذ باشد و از آن جا که تنها آیت الله بروجردی را بر این امر توانا می دانست.برای اقامت آن فقیه وارسته در قم و تثبیت مرجعیت وی بسیار کوشید. امام خمینی با درک نقش و اهمیت حوزه های علمیه، چنان می اندیشید که حوزه علمیه قم برای تضمین حیات و پرهیز از مشی مصلحت گرایی در برابر حکومت های وقت، به تحول ساختاری نیازمند است.وی، در تعقیب این اهداف، در سال 1328 ه.ش با همکاری آیت الله مرتضی حائری - فرزند آیت الله شیخ عبد الکریم حائری، مؤسس حوزه علمیه قم - طرح اصلاح اساسی ساختار حوزه علمیه را تهیه و به آیت الله بروجردی ارائه کرد.این طرح از سوی شاگردان امام و طلاب روشن ضمیر مورد استقبال و حمایت قرار گرفت، ولی با کارشکنی و جو سازی مخالفان دخالت حوزه در سیاست رو به رو شد و جامه عمل نپوشید. آیت الله بروجردی در موارد بسیار، از امام به عنوان یکی از مشاوران بر جسته خود، بهره می برد.هنگامی که زمزمه تشکیل مجلس مؤسسان - 1328 ه.ش - برای تغییر موادی از قانون اساسی - دادن حق انحلال مجالس به شاه - مطرح شد، شاه برای جلب موافقت و کسب اطمینان از عدم مخالفت آیت الله بروجردی، وزیر کشورش دکتر اقبال
را به قم فرستاد.امام از سوی آیت الله بروجردی به طور رسمی با دکتر اقبال به مذاکره پرداخت و در نهایت با لحنی تند و قاطع به وزیر کشور گفت: ما به شما هرگز اجازه چنین تغییر و تبدیلی در قانون اساسی را نمی دهیم، زیرا این گونه تغییر، افتتاحیه ای جهت دستبرد اساسی به قوانین موضوعه این کشور خواهد شد و به دولت فرصت خواهد داد که هر وقت و هر طور که سیاست و منافع او اقتضا می کند در قانون اساسی دست ببرد و طبق اغراض و امیال خود، قانونی را ملغی و قانون دیگری را جعل نماید. (5) سید احمد خمینی فرزند امام خمینی در این باره می گوید: بر اثر قضایای سیاسی که در زمان آقای بروجردی اتفاق افتاده بود، امام از طرف مرحوم آقای بروجردی و علما مامور شد با شاه صحبت کند.نظر مراجع و علما این بود، نماینده ای برود و حرف ما را صریح و پوست کنده به شاه منتقل کند و این کار از کسی غیر از حاج آقا روح الله (خمینی) بر نمی آید و ایشان طی دو ملاقاتی که با شاه انجام دادند، حسابی بر نقطه نظرات مراجع و علما تاکید کردند و به شاه درباره عاقبت سیاست هایش هشدار دادند. (6) در سال 1340 دو حادثه ناگوار اتفاق افتاد.آیت
الله بروجردی در دهم فروردین رحلت کرد و آیت الله کاشانی در اسفند همان سال سرای خاکی را وداع گفت.با فقدان آن ها رژیم شاه تحرکات تازه ای را آغاز کرد.تلاش برای تجزیه مرجعیت و انتقال کانون آن به خارج از ایران بخشی از تحرکات دربار بود که در کنار شتاب گرفتن روز افزون اجرای رفرم ها و تغییرات مورد نظر امریکا تحقق یافت.
چنان چه پیش تر اشاره شد امام در اولین کتاب خود - کشف الاسرار - ضمن حمله ای شدید به سیاست های رضا شاه، به طرح اجمالی ولایت فقیه پرداخت.امام در این کتاب نهاد سلطنت را مشروط بر آنکه شاه به وسیله مجمعی از مجتهدان واجد شرایط و پیروان فقه اسلامی انتخاب شود و فقط تا زمانی که امکان جای گزین کردن نظام بهتری پدید آید مجاز شناخته است. (7) و 35 سال بعد، خود او اعلام کرد که چنین امکانی فراهم آمده است. دیگر عناصر اساسی اندیشه سیاسی حضرت امام را در کتاب ولایت فقیه یا حکومت اسلامی ایشان می توان یافت که به صورت سلسله درس هایی در سال 1349 در نجف ارایه شده است.هدف این کتاب، روشن ساختن این آموزه است که علما وارثان اقتدار سیاسی دوازده امام علیهم السلام هستند. به طور کلی این کتاب را
می توان در سه سطح عمده معرفی کرد: 1.این که سلطنت به طور اساسی و بنیادی محکوم است.حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و امام حسین علیه السلام هر دو خواهان بر چیده شدن نظام های سلطنتی روم و ساسانی و اموی بودند. 2.قوانین اسلام شامل همه دستورات و احکامی است که بشر برای سعادت و کمال خود نیاز دارد.این قوانین عادلانه اند و از منافع مستضعفان در مقابل قوانین ظلم و جور حمایت می کنند.قوه مقننه و اختیار تشریع در اسلام تنها به خداوند متعال اختصاص دارد.از این جهت در حکومت اسلامی باید به جای قانون گزاری، مجلسی برای پیاده کردن احکام اسلامی داشت.جامعه اسلامی، برای پیاده کردن این قوانین و جلوگیری از انحرافات، نیازمند به وجود رسول اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه گرامی علیهم السلام بود.پس از آن ها این وظیفه فقهای اسلامی است که جانشین آن ها باشند. 3. اسلام به واسطه مرام های انحرافی که در ایران به وسیله قدرت های امپریالیستی تشویق می شود در معرض خطر جدی است. علما وظیفه دارند که اسلام را از انحرافات پاک کنند و جنبه های سیاسی و اقتصادی پیام الهی قرآن را بر مردم عرضه کنند.اسلام را باید، به خصوص بین طبقه تحصیل کرده و دانشگاهی معرفی کرد. (8)
برای بسیاری از پژوهش گران تاریخ معاصر ایران، این پرسش مطرح است که چرا امام خمینی پیش از سال 41 و در زمان مرحوم آیت الله بروجردی نهضت خود را آغاز نکرد؟ برای پاسخ بدین پرسش، سه عنصر اساسی مؤثر بر رفتار سیاسی امام باید مورد بررسی قرار گیرد.این عناصر عبارت است از: اعتقاد به حرکت از طریق مرجعیت عامه، امام بر این باور بود که باید زمینه را برای حاکمیت مراجع دینی فراهم آورد و از اقتدار مرجعیت حمایت کرد.بر همین اساس، چه در زمان آیت الله حاج شیخ عبد الکریم حائری و چه در زمان آیت الله بروجردی، بر خلاف کسانی که لب به انتقاد از این دو مرجع بزرگ می گشودند، پیوسته از آنان حمایت می کرد.او می دانست اگر موقعیت مرجعیت تخریب شود، در حقیقت دیواری که می شد برای کنترل دولت ها پشت آن پناه گرفت، تخریب شده است.در نگاه وی اصلاح امور مسلمانان تنها از دست کسی بر می آمد که بر مسند مرجعیت عامه تکیه زده، بیش تر مردم ولایتش را پذیرفته باشند. هر چند برخی از مراجع، به دلیل محدودیت های موجود، تحرک سیاسی قابل توجهی نشان نمی دادند، ولی امام معتقد بود که تضعیف مراجع، فرصت بیش تری در اختیار رژیم های حاکم قرار می دهد تا سیاست های ضد دینی خود را دنبال کنند.امام
خمینی، در پرتو شناخت عمیق از منابع اقتدار در جامعه ایران و تجربه های کامیابی و شکست جنبش ها و حرکت های اصلاحی، بر این اعتقاد بود که وادی اصلاح امر مسلمانان و سرفراز ساختن اسلام و امت اسلامی را بدون مرکب مرجعیت نمی توان پیمود. بیگانگی حوزه های علمیه با سیاست، فضای آن روز حوزه، فضایی بیگانه با مسائل سیاسی بود و بر چسب خطرناک آخوند سیاسی ابزاری برای منزوی کردن روحانیان آگاه به شمار می آمد. رژیم و وابستگان آن، که حضور قدرتمند مراجع را مانع اقدامات سیاسی خود می دیدند، شعار جدایی دین از سیاست را تبلیغ می کردند.این اقدام در حوزه و روحانیت مؤثر افتاده بود، چنان که امام می فرماید: مهم ترین حرکت، القای شعار جدایی دین از سیاست است که متاسفانه این حربه در حوزه و روحانیت تا اندازه ای کارگر شده است تا جایی که دخالت در سیاست دون شان فقیه و ورود در معرکه سیاسیون، تهمت وابستگی به اجانب را به همراه می آورد...عده ای مقدس نمای واپسگرا همه چیز را حرام می دانستند...خون دلی که پدر پیرتان از این دسته متحجر خورده است، هرگز از فشارها و سختی های دیگران نخورده است. (9) بر این اساس، امام شکستن این جو در درون حوزه را گام نخست مبارزه تشخیص داد، زیرا اگر سد افرادی که به آمیختگی
دین و سیاست اعتقاد نداشتند، شکسته نمی شد، مبارزه با خود کامگی دربار معنایی جز نبرد هم زمان در دو جبهه دشوار نداشت.امام خمینی، در کتاب حکومت اسلامی، از آن دوران چنین یاد می کند: روزی مرحوم آقای بروجردی، مرحوم آقای حجت، مرحوم آقای صدر و مرحوم آقای خوانساری - رضوان الله علیهم - برای مذاکره در یک امر سیاسی در منزل ما جمع شده بودند.به آنان عرض کردم که شما قبل از هر کار تکلیف این مقدس نماها را روشن کنید.با وجود آن ها مثل این است که دشمن به شما حمله کرده و یک نفر هم محکم دست های شما را گرفته باشد.این هایی که اسمشان «مقدسین» است - نه مقدسین واقعی - و متوجه مفاسد و مصالح نیستند، دست های شما را بسته اند و اگر بخواهید کاری انجام بدهید، حکومتی را بگیرید، مجلسی را قبضه کنید که نگذارید این مفاسد واقع شود، آن ها شما را در جامعه ضایع می کنند. (10) ضرورت تربیت نیروهای متفکر و انقلابی، امام خمینی با درک این ضرورت که هر گونه تحول و انقلاب، نخست باید از حوزه روحانیت آغاز شود، برای ایجاد تحول و اصلاح در درون حوزه و ایجاد بستری مناسب برای شکل گیری مبارزه ای عمیق و فراگیر، به تربیت نیروهای آگاه، متفکر و انقلابی پرداخت.یکی از پژوهشگران
تاریخ انقلاب اسلامی در این باره می گوید: ایشان در کلاس های درس فقه خود که معمولا مهمترین موضوع در برنامه ی درسی حوزه ها محسوب می شد، الهام بخش و تعلیم دهنده نسل کاملی از علما بود که بعدا به سازمان دهندگان انقلاب تبدیل شدند.مشخصه بارز درس های او، توانایی عجیب او در ارتباط دادن فقه با عرفان و ملاحظات عقلانی و سیاسی بود. (11) نتیجه تربیت نیروهای متفکر، انقلابی و کار آمد در سال های 56 و 57 آشکار شد.در این سال ها که اوج درگیری نیروهای انقلابی و رژیم سلطنتی بود، امام توانست، با بهره برداری از نیروهای تربیت یافته، پیش از پیروزی انقلاب، نهضت را از انحرافات احتمالی حفظ کند و پس از پیروزی، راه نفوذ بیگانگان در ساختار شکل گرفته جدید را ببندد.
امام خمینی در جریان مبارزه، روش های مبارزاتی ویژه ای را به نمایش گذارد که به بخشی از آن ها اشاره می شود: اعتقاد به حرکت و بسیج مردمی، امام با اعتقاد راسخ به نقش کلیدی مردم در سرنگونی نظام شاهنشاهی، به طور مستقیم با آن ها سخن می گفت و آنان را به مبارزه تا پیروزی فرا می خواند.وی با توجه به رابطه معنوی شیعیان و مرجعیت، آحاد ملت را علیه وضع موجود بسیج کرد. برخورد قاطع و اعتماد به نفس
کامل، امام در جریان انقلاب، با قاطعیتی منحصر به فرد، بر نابودی رژیم و پدید آوردن نظامی مبتنی بر شعارهای انقلاب تاکید می ورزید، به گونه ای که همگان باور داشتند وی به هیچ وجه و با هیچ فشاری کوتاه نمی آید. (12) این رفتار الگوی مردم قرار گرفت و در تشکیل و تشدید روحیه انقلابی در آن ها سودمند افتاد.امام در جریان انقلاب پیوسته وعده پیروزی می داد، در برابر نغمه های ناسازگار با مواضع اعلام شده می ایستاد و هشدار می داد. (13) جذب ارتش، امام چنان باور داشت که بدنه ارتش، افسران و درجه داران آن، به مردم مسلمان کشور تعلق دارند.بنابر این از درگیری ملت و ارتش جلوگیری می کرد و ارتشیان را به سر پیچی از فرمان سران و پیوستن به ملت فرا می خواند.بدین ترتیب، مردم به پای ارتش گل می ریختند و شعار ارتش برادر ماست سر می دادند و ارتشیان نیز گروه گروه ارتش را ترک می گفتند. سرانجام با پیوستن همافران نیروی هوایی به انقلاب، نهضت به پیروزی نزدیک شد. عدم همگرایی با جریان های انحرافی، امام با توجه به عملکرد گذشته نیروهای چپ، می گفت: ما با مارکسیست ها کار نمی کنیم.ما به آن ها اعتماد نداریم.آن ها از پشت به ما خنجر می زنند.ما اسلام را می خواهیم، آن ها دشمن اسلامند. (14) خیانت های حزب توده، وابستگی این حزب به اتحاد شوروی، وابستگی گروه های دیگر
چپ به بیگانگان و بیگانگی ایدئولوژی و اندیشه آنان با فرهنگ مردم ایران همواره سبب سوء ظن عمومی و طرد آنان از سوی مردم شده است.البته انقلاب، آن ها را تحمل کرد و تا زمانی که علیه مردم دست به اسلحه نبرده بودند یا جاسوسی شان برای بیگانگان، فاش نشده بود به آن ها فرصت عالیت سیاسی و فرهنگی داد. شناخت و خنثی سازی توطئه ها، امام خمینی در شناخت و خنثی سازی توطئه ها بسیار توانا بود. پیام سرنوشت ساز وی در برابر نقشه شوم دشمن در 21 بهمن 57 بر درستی این سخن گواهی می دهد. برابر اسناد موجود، در آن روز دولت ساعت منع عبور و مرور را 5/4 بعد از ظهر اعلام کرد تا در خلال آن، ارتش در نقاط حساس شهر مستقر شود و با دستگیری و اعدام سران انقلاب، نهضت را سرکوب کند. (15) این توطئه با فرمان تاریخی امام که به سرعت به اطلاع مردم تهران رسید، خنثی شد. پیام چنین بود: اعلامه امروز حکومت نظامی خدعه و خلاف شرع است و مردم به هیچ وجه به آن اعتنا نکنند. (16)
: 1. در سال 1306 علمای اصفهان به رهبری آیت الله حاج آقا نور الله اصفهانی در اعتراض به اقدامات رضا شاه، دست به هجرت به قم و تحصن در این شهر زدند، هجرت و تحصن
105 روزه علما در قم، سرانجام با عقب نشینی ظاهری رضا شاه و شهادت مشکوک آقا نور الله اصفهانی به پایان رسید. 2. وی در اعتراض به ورود غیر محجبه خانواده رضا شاه به حرم حضرت معصومه علیها السلام توسط رضا شاه به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفت و زندانی شد.مجتهد بافقی با وساطت آیت الله حائری از زندان آزاد و به شهر ری تبعید گردید. 3. امام خمینی در سنین جوانی به تهران می رفت و با شرکت در مجلس شورای ملی، مذاکرات مجلس و سخنان مرحوم مدرس را پی گیری می کرد. 4. متن این بیانیه که در کتابخانه وزیری شهرستان یزد نگاه داری می شود در مجله حضور، ش 9 و صحیفه نور، ج 1، ص 3 و 4، چاپ شده است. 5. روحانی، پیشین، ج 1، ص 102. 6. مجله حضور، ش 1، ص 9. 7. امام خمینی، کشف الاسرار، ص 176. 8. امام، حکومت اسلامی، صص 33، 53، 60 و 177. 9. کوثر، ص 38. 10. امام خمینی، حکومت اسلامی، ص 172. 11. سلسله پهلوی و نیروهای مذهبی به روایت تاریخ کمبریج، پیشین، ص 304. 12. در این جا ذکر نمونه ای از قاطعیت امام سودمند می نماید: «امام از ملاقات با هر شخصی که مسؤولیت سیاسی داشت، قبل از
آنکه از آن پست استعفا دهد، خودداری می کرد.تقاضای بختیار برای ملاقات به همین دلیل رد شد، اما سید جلال تهرانی، رییس شورای سلطنت که برای دیدار با امام به پاریس رفته بود، پس از این که به او گفته شد باید استعفا دهد و شورای سلطنت را غیر قانونی بخواند و چنین کرد، توانست با امام ملاقات کند.استعفای سید جلال تهرانی از شورای سلطنت، پیروزی بزرگی برای ملت ایران بود» . 13. برای مثال «بازرگان که از خطر درگیری و کودتای نظامی بیمناک بود در آذر 57 شخصا راهی پاریس شد تا آیت الله خمینی را به مصالحه راضی کند.او می گوید: من تصویر وحشتناکی از آن چه در نظر خود مجسم می کردم، خطر جنگ داخلی و کشتار بی حد و حساب را برای آیت الله خمینی تشریح کردم.ولی آیت الله در پاسخ من گفت: حرکت انقلاب به نقطه اوج خود رسیده و آتش انقلاب روشن شده...وقتی که من از آیت الله سؤال کردم آیا شما به پیروزی مردم بی سلاح در برابر ارتشی که تا دندان مسلح است، اطمینان دارید؟ آیت الله با اطمینان خاطری سری به علامت تصدیق تکان داد و گفت: بهتر است شما به جای این حرف ها صورتی از اسامی کسانی که می توانیم برای تصدی امور به آن ها اعتماد
کنیم، تهیه کنید» . (محمود طلوعی، داستان انقلاب، ص 14 )548. آئین انقلاب اسلامی، (آراء برگزیده امام خمینی)، ص 386. 15. مدنی، پیشین، ص 467. 16. احمد خمینی، آن روزهای خدایی (یادمان هجدهمین سالگرد پیروزی انقلاب)، ص 12.
پیرامون انقلاب اسلامی مرتضی، مطهری چند روز پیش،کارتر به آیت الله خمینی راجع به بختیار اخطار کرد که هر دو ابرقدرت بر روی این دولت توافق دارند و شما حساب کار خودتان را بکنید. اما این مرد بزرگ اعتنائی باین تهدید نکرد. من که قریب دوازده سال در خدمت این مرد بزرگ تحصیل کرده ام،باز وقتیکه در سفر اخیر به پاریس به ملاقات و زیارت ایشان رفتم،چیزهائی از روحیه او درک کردم که نه فقط بر حیرت من، بلکه بر ایمانم نیز اضافه کرد.وقتی برگشتم،دوستانم پرسیدند چه دیدی؟گفتم چهار تا«آمن»دیدم. آمن بهدفه،بهدفش ایمان دارد.دنیا اگر جمع بشود نمیتواند او را از هدفش منصرف کند. آمن بسبیله،براهیکه انتخاب کرده ایمان دارد.امکان ندارد بتوان او را از این راه منصرف کرد.شبیه همان ایمانیکه پیغمبر بهدفش و براهش داشت. آمن بقوله،در میان همه رفقا و دوستانیکه سراغ دارم احدی مثل ایشان به روحیه مردم ایران ایمان ندارد.بایشان نصیحت میکنند که آقا کمی یواشتر،مردم دارند سرد میشوند،مردم دارند از پای در میآیند،میگوید نه مردم اینجور نیستند که شما میگوئید.من مردم را بهتر میشناسم.و ما همگی میبینیم که روز به روز صحت سخن ایشان بیشتر آشکار میشود. و بالاخره بالاتر از همه آمن بربه،در یک جلسه خصوصی ایشان بمن میگفت فلانی این ما نیستیم که چنین
میکنیم.من دست خدا را بوضوح حس میکنم.آدمیکه دست خدا و عنایت خدا را حس میکند و در راه خدا قدم برمیدارد،خدا هم بمصداق ان تنصروا الله ینصرکم بر نصرت او اضافه میکند.یا آنچنان که در داستان اصحاب کهف مطرح میشود، قرآن میگوید آنها جوانمردانی بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند و باو اعتماد و تکیه کردند، خدا هم بر ایمانشان افزود (1).آنها برای خدا قیام کردند و خدا هم دلهای آنها را محکم کرد (2). این چنین هدایت و تاییدی را من بوضوح در این مرد میبینم.او برای خدا قیام کرده و خدای متعال هم قلبی قوی باو عنایت کرده است که اصلا تزلزل و ترس در آن راه ندارد.اطباء فرانسه که اخیرا این پیر مرد هشتاد و چند ساله را که لا اقل پانزده- سال است دچار جنگ اعصاب و ناراحتی روحی است و اخیرا هم جوانی آنچنان برومند را از دست داده،معاینه کردند،نظر دادند قلب او نظیر قلب یک جوان بیست ساله است.او که در راه خدا قدم برداشته آنچه را قرآن وعده داده است به تجربه دریافته.
: 1- انهم فتیه آمنوا بربهم و زدناهم هدی. کهف-13. 2- و ربطنا علی قلوبهم اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات و الارض .کهف-41
ایران، انقلاب به نام خدا کلر بریر پیر بلانشه در حدود سی میلیون نفر از سی و پنج میلیون نفر ایرانی، شیعه هستند. ایران را خوب نمی شناختیم. گاهی فئودال با دهکده هایی که در آن ها هنوز چشمه ها و قدرتهای نیکوکار طبیعت مورد بزرگداشت قرار می گیرد، ایران قبایل یاغی، مانند کردها، بلوچ ها، قشقائی ها و بختیاری ها. گاهی ایران مدرن با ارتش لوکس خود، نفتی که موج وار جاری است، با سدهای بزرگ، و تحت حکومت پادشاهی که می خواسته غربی باشد و همراه جت سوسایتی در سن موریتس به اسکی روی آورده است. دو تصویر روی هم قرار گرفته دو کلیشه. با این همه، فرهنگ عمیق، از جمله فرهنگ ایران مدرن، از شیعه ایرانی قدرت و الهام گرفته است. اساس طغیان خود را هم از آن گرفته است. طغیانی مذهبی و فرهنگی. یک روشنفکر چپ ادعا می کند: ما شیعه هستیم. یک آشنای دربار تاکید می کند: ما شیعه هستیم. و پیوند روز عاشورا این بود: ما ایرانی هستیم برای این که شیعه ایم. در سال 634، عمر که به عنوان خلیفه، صاحب شبه جزیره عربی، سوریه و بین النهرین جنوبی، جانشین محمد شده بود، پارس را تسخیر کرد. از آن پس، پارس که جزء مکمل امپراتوری عرب شده بود به تسلط خلفا، رهبران
روحانی (امیر المومنین) و رهبران سیاسی - بنابراین موقتی - خطه گسترده اسلامی تن سپرد. عثمان در سال 644 خلیفه شد و سپس علی، داماد پیامبر، شوهر فاطمه دختر پیغمبر در سال 656 به خلافت رسید پنج سال بعد، علی به ضرب خنجر از پای درآمد. خانواده بنی امیه، حکام سوریه، بر خلافت دست یافتند. فرزندان علی، یعنی حسن و حسین، ادعای جانشینی کردند. هر دو به دست امویان به قتل رسیدند. از آن هنگام شیعه علی یعنی طرفدار علی پدید آمد. در برابر برداشت اهل تسنن که بنابر آن خلیفه رهبر جامعه است و از او فقط باید توقع احترام به قوانین قرآن، پشتیبانی از نظم اجتماعی، قانون گذاری، اداره و رهبری سپاه را داشت، شیعیان مذهبی پیامبرانه، پنهانی و مخفی را قرار می دهند. امام ها که نخستین تن از میان آنها علی است، به صورت رهبر یک جامعه مذهبی درمی آید که راز امانت الهی را به این جامعه ابلاغ می کند، و این جامعه در اطراف رازی که باید حفظ کند خود را باز می شناسد گرد می آید. امام ششم، جعفر صادق می گوید: در حقیقت ما از پروردگار رازی می گیریم، رازی که خداوند سنگینی آن را بر کسی جز ما ننهاد. سپس به ما فرمان داد که این راز را ابلاغ کنیم. و ما
آن را ابلاغ می کنیم.
در سلسله امام ها، از طریق علی و فرزندانش حسن و حسین خون پیامبر، زندگی می کند. سپس از طریق جانشینان مستقیم حسین تا امام دوازدهم، محمد القائم المهدی، مسیح کسی که انتظارش کشیده می شود، امام غائب. او در سامره در سال 869 متولد شده و در همان روز مرگ پدر ناپدید شده است. این همان ستر و غیبت است اخفای مسیح، که در پایان کار جهان باز می گردد. امام غائب، در مدت هفتاد سال، چهار نماینده دارد که توسط آن ها، شیعیان می توانند با امام ارتباط پیدا کنند. او به آخرین نماینده دستور می دهد که دیگر جانشینی برنگزیند زیرا دوران غیبت کبری فرا رسیده است. از این پس، ماجرای پنهانی امام دوازدهم آغاز می شود که معنای خود را به سنت شیعه می دهد که سری و در عین حال عرفانی است. آن جا که اسلام سنی، که به عنوان مذهب کشوری اشغالگر آشکار می شود، بر سلسله پیامبران ختم می نهد، زیرا که محمد خاتم الانبیا است، شیعیان به عکس، سلسله تازه ای، سلسله امامان را آغاز می کنند. اسلام که به یک وسیله مقاومت فرهنگی تبدیل شده، در قالب سنت کهن پارس جای می گیرد. این توانایی ایجاد یگانگی در میان آئین ها، از خصوصیت های دیرین پارس است. حداقل به روزگار اسکندر باز
می گردد. اسکندر، قهرمان جوان یونانی که برای تسخیر پارس به راه می افتد... و در فرجام ایرانی می شود. در کتاب های تاریخ می نویسند که اسکندر خود را گم کرد، به سبب درخشش شوش و تخت جمشید خیره شد. اشغالگران دیگری همان سرنوشت او را پیدا کردند: مغولهای هولناک چنگیزخان و جنگجویان خشن وی شهرهای ایران را غارت کردند، هلاکو، برادر کوچکتر خان بزرگ، متمدن شد یعنی ایرانی گردید جانشینان او شهرنشین شدند و در سر راه چین، ایران یک امپراتوری میانه گردید که تبریز پایتختش بود. اعتقاد به ظهور یک مسیح در پارس هزار ساله، از اعماق قرون منبع تشیع را تغذیه کرده است. ابتدا آئین مزدا، که بنابر آن در دوران حکمروایی آخرین قهرمان خونی، دنیا با رستاخیز زمان ها مواجه خواهد شد. مزدا پرستی زرتشتی، یکی از قدیمی ترین مذاهب ایران زمین، الهام بخش بسیاری از وجوه فرهنگی و مذهبی شیعه اسلامی بوده است. اهورا مزدا، خدای خوبی و روشنایی، بر زرتشت که تولدش بر اثر پیشگوئی هایی اعلام شده است، آشکار می گردد و مدت هفت سال دانش خود را به او اعطا می کند. بایستی علیه اهریمن، اصل بدی و ظلمات به مبارزه پرداخت و دیوهایش را طرد کرد! در پرستش مزدا، باید آتش مقدس را حفظ کرد، ادعیه اوستا یعنی نخستین نوشته ها را
خواند. در یزد، در دل کوهساران سختی که شهر کویری را احاطه می کند، هنوز انبوه ترین جامعه مزدایی به دور شعله مقدسی که می گویند از سه هزار سال پیش در ظرفی بزرگ از مفرغ نگهداری می شود و تنها موبدان بدان دسترسی دارند، زندگی می کند. زندگی در راه راست، بیش از آن چه آیین های پیچیده، مزدائیسم را به مذهبی درونی بدل می کنند. از این روشنائی، از این نیکی مزدایی، امام های شیعه، قسمتی را به ارث می برند. با توجه به این که به هنگام فتح اعراب، مزدائیسم زرتشتی، به عنوان مذهب ملی استقرار یافته است. از زمان ساسانیان )226 تا 638( . و با بخت و اقبالی که بنا بر پادشاهان تغییر می کند. هر قدر که دوران پادشاهی شاپور دوره گذشت و اغماض است، به همان اندازه، دوران جانشین او، وحشیانه می شود: آزار و مصلوب کردن مانی، پیامبر مانی گری. بعدها مزدک آئین تازه ای را تبلیغ می کند: ترویج تقسیم دارائی، از جمله زنان. روحانیون آئین مزدا، مقامات مذهبی مغ که به شدت مستبد و دارای سلسله مراتب هستند، خستگی و وارستگی ایرانیان را برمی انگیزند. ساکنان ایران زمین، از آئین مزدک که مورد تعقیب و آزار قرار گرفته دفاع نمی کنند، ولی بعضی خصوصیات فرهنگی، چون انتقال خونی تازه، روشنایی و آتش را در مذهب جدید
اسلامی جاری می کند. تعداد امام ها دوازده است، همچون دوازده ماه سال، همچون دوازده صورت فلکی منطقه البروج. تمام علم تکوین علم که از اعصار قدیم پارس به میراث رسیده است. امام ها مکان دیدار فرشته ها ، راهنمایان و فروغ مؤمنان هستند. امام از طرف خدای پاکی بی آلایش منصوب شده است. امام یک آشنای راز است، آشنای راز ماوراء الطبیعه الهی، کسی که در امور ناشناخته الهی شرکت دارد. و احساس این امر ناشناخته چون ستیزه جویی ابدی است و به بهترین نحو در شخص امام دوازدهم، امام غائب، متجلی است. باید خصوصیت دیگری را برون کشید که بخصوص در ایران مورد پرورش قرار گرفته است و درباره آن سخن بسیار گفته شده و مطلب فراوان نوشته شده است: خصوصیت زبان دوگانه، یا کتمان. به طور دقیق تر، خصوصیت تقیید ذهنی که در زبان مذهبی تقیه یا پنهان داشتن اعتقاد خوانده می شود. من آشکار و پنهانم. من نخستین و واپسینم. من چهره خداوندم، من دست خداوندم، من پهلوگاه خداوندم..... من آنم که راز فرستاده خدا را نگاه می دارد. علی، نخستین امام، این موعظه را در کوفه ایراد کرده بود. شارحان و شیعیان دیگر در آن سفارشی را که به رازداری فرمان می دهد می یابند امام ها، در اختیار دارندگان معنای پنهان، تقیه را بنیاد می گذارند که یکی
از شروط حفظ خویش و در عین حال اساس ایمان شیعه است: آدمی شرح یا فرمان الهی را پوشیده و در پرده کشف می کند. تسلیم کردن آن به کسی که اهلیت دریافت آن را ندارد، مواجه شدن با غضب قانون الهی است. اصل کتمان عموما و به قصد نتایج متعدد، متضاد و گاه کفرآمیز به کار گرفته شده است. فایده ای ندارد به درستی، به یک روشنفکر ایرانی، خاطر نشان کنید که در حرف های امروز خود، عکس حرف های شب گذشته خود را می زند. او در جواب شما خواهد گفت که فلسفه دکارت هوش و زیرکی را محدود کرده است. ما تحت قوانین ریاضی نمی اندیشیم، این شیوه های شما غربی ها است. شما همیشه موافق یا مخالف هستید. هر حقیقت فقط می تواند در مقابل یک حقیقت دیگر قرار گیرد و از این هنگام یک خواهد بود. ما ایرانیها قادریم در آن واحد به دو چیز متضاد فکر کنیم، یا پشت سر هم، بسته به لحظه یکی از دو وجه تعقل ما غالب خواهد بود. یک وجه هرگز. اما در دهه 1960 خمینی اعلام می دارد که انسان نمی تواند اعتقادهای خود را پنهان بدارد و باید به کتمان و تقیه پایان داد. حتی در سال 1963 در این باره یک فتوای مذهبی می دهد و تقیه را ممنوع
می کند. کاملا به عکس شریعتمداری که به عنوان استاد هنر پاسخ گویی در دو یا سه سطح یا در هنر گریز زدن که گاهی سخنی درازتر از یک عبارت ماهرانه نمی گوید، شناخته شده است. در تبریز، واقع در آذربایجان، گروهی از بازاریها تفاوت موجود میان دو آیت الله را در اواخر ماه سپتامبر مورد تفسیر قرار داده بودند. همه سیاهپوش، بازرگان های استاد و مذهبی، و مورد احترام تمام اهالی شهر بودند، آن ها به بعضی سؤالهای خیلی مستقیم فقط به شیوه ایرانی ، یعنی با قصه ها و افسانه ها جواب می دادند که بعضی از آن ها که خیلی آزادانه بودند آن ها را قاه قاه به خنده می انداخت. آن ها در حالی که چشم هایشان می درخشید می گفتند: حالا برایتان داستانی تعریف می کنیم. کسی که حرف می زد، مردی با مو و ریش سفید و شبکلاه سیاه کوچکی بود که چهره کاملا آذربایجانی اش را می پوشاند، خنده و آب و هوای کوهستانی بر صورتش چین افکنده بود، او شروع به صحبت کرد: ما بیمارستانی داریم که خود بازاری ها آن را درست کرده اند و هر روز در آن بیمارهایی را می پذیریم که خودمان به آن ها کمک می کنیم. ده روز پیش بیماری، مردی، را به آن جا آوردند که پای چپش به بیماری سختی دچار شده بود. یکی از اطبای شهر تبریز که
با او مشورت می کنیم نظریه قاطعی ابراز داشت: باید پا را قطع کرد. اما پزشک دیگری آمد و به بیمار ما توصیه کرد به تهران برود زیرا اعتقاد داشت امکان دارد در تشخیص بیماری اشتباهی صورت گرفته باشد و در تهران رادیولوژیست های عالی خیلی مجهز و مدرن پیدا می شود بیمار ما به تهران رفت و پزشک به او اطمینان داد: با یک عمل خوب پای شما معالجه خواهد شد. در مراجعت از تهران، پزشکی او را مورد عمل جراحی طولانی قرار داد. درست نه ساعت طول کشید. چنین عملی سی هزار تومان خرج دارد، اما من آن را مجانا انجام دادم. پس از چند هفته حال بیمار خوب شد و حالا به طور طبیعی راه می رود. قصه گوی پیر این طور نتیجه گیری می کرد: خوب، دکتر اول مثل خمینی است و پزشک دیگر مثل شریعتمداری: یکی قطع می کند و دیگری معالجه. قطع کردن بهتر است یا درمان؟ گاهی این، گاهی آن. به هر حال کتمان نمرده است. جامعه مذهبی که سر به طغیان برداشته باز هم اختلاف ها و تفاوت هایی دارد. بعضی آیت الله ها، بعضی ملاها، که معتدل تر هستند و از سنت بازرگانی بازار و سنت تقیه شیعه ریشه گرفته اند، به طور قطع خیلی تزهای افراطی را دوست ندارند. آن ها سازش را ترجیح می دهند. مواظب
بودن را بر خون ریختن در یک جنگ مقدس ترجیح می دهند. درباره دسته اخیر، به شیوه کاملا ایرانی گفته می شود که این ها حسنی یعنی اهل صلح و آشتی و صیانت ذات هستند، لذات زندگی را دوست می دارند، درست مانند حسن امام دوم، برادر حسین، که بر اثر مسمومیت درگذشت. علامت حسن فیروزه است. اما مردها بیشتر عقیق، سنگ سرخ، سنگ حسین جنگجو را اختیار می کنند. و از این پس این سنگ خمینی است و او در شب اول ماه محرم، سیزده قرن پس از امام بزرگی که مردم به او شبیه می شوند، اعلام داشت: پرچم خون حسین، پرچم شهدا را به اهتزاز درآورید. این آخرین مرحله است.
حسین، سید الشهدا (حسین، سرور شهیدان) . حسین، امام سوم، با نشان عقیق و خون، سیمای مرکزی تاریخ شیعه باقی می ماند قبل از هر چیز به سبب رابطه خونی، حسین، پسر علی که پیکر خود را با پیکر فاطمه دختر پیامبر درآمیخت، سرور سروران است. مطمئنا علی محترم است، او نخستین خلیفه و نخستین امام است بنیانگذار امامت و کسی است که مستقیما از خود محمد تعلیم گرفت امام دیگری هم مورد احترام زیاد است: رضا، امام هشتم، برای این که در خاک ایران، در مشهد، یعنی یکی از والاترین نقاط زیارتی مدفون است. شمایل های
علی و رضا که در بازارهای ایران فروخته می شود، دیدنی است، موهای بلند نرم، ریش بلند نرم، با هاله ای از نور. در نقاط دیگر، چنین شمایلی ممکن است تصویر مسیح جلوه کند. در بازار تبریز، می توان رضا را چون عیسی در روز سربرآوردن از گور مشاهده کرد: پاها از زمین جدا شده، آسمانی و دارای هاله. اما حسن، فقط پیکر شهید شده در صحرای کربلاست. تصویری ندارد. هرگز. حسین همان کربلا است. در خانه یک آماتور که مجموعه قابل توجهی از شمشیرها و زره های ساسانی، کلاه خودهای صفوی، کاشی های عصر درخشان اصفهان، ظرف های مفرغ و مرمر و مینیاتورهای نادر گردآوری کرده بود، یک کپی از کربلا، در راس قرار داشت. سؤالی که در سکوت به عمل آمد چنین جوابی داشت: این قطعه باارزشترین قسمت مجموعه است. یک نقاشی رنگی بد است اما صاحب مجموعه، با غرور، به کمک ذره بین، سی هزار سوار یزید را که با دقت تمام نقاشی شده اند، مورد تحسین قرار می دهد. و یزید، پسر خلیفه اموی، فرد غاصب، که بی رحمانه حسین را به محاصره افکند. حسین، که سرنوشتش در اینجا، در شکنجه تشنگی به فرجام رسید. حسین، این سیمای نمونه، حیرت انگیز و کامل، یادآور شهیدان، که با رنجهای شدید درگذشت. جلجتای او سر از گور برآوردن
نداشت. مراسمی که یادآور سوگ او است، مراسم ماه محرم، مراسم واقعی خاص مردگان، خاص مرگ او است. هرگز عید فصحی به دنبال نخواهد آمد. حسین بالاتر از زینت تاج خداوند است. بالاتر از کسی است که اشک از چشم ها روان می کند، او سرور مردگان یا تجسم دلتنگی و رنج است. حسین نخستین قهرمان ملی ایران در عصر اسلامی است بر اثر نوعی رقابت است که پدرش علی، به عنوان نخستین امام تقدس می پذیرد. حسین با دختر آخرین پادشاه ساسانی یعنی یزدگرد سوم که در سال 651 درگذشت و در آن حال پسر تبعید شده اش به چین می گریخت، ازدواج کرد. حسین که خون پیامبر را در عروق داشت آن را با خون ایرانی، با خونی سلطنتی درآمیخت در ملتقای سلسله او کمال می پذیرفت. و شهادت او، حسین، قهرمان شیعه، قهرمان مالی را والا می گرداند. نصرانی مامور بریدن سر حسین در کربلا، می نالد: ای شاه، ای بزرگ، مرا به درگاه خود بپذیر او هرگز نخواهد توانست به این عمل شنیع دست زند. حسین سرور، سلطان، شاه شده است، اوجی تاکنون دور از دسترس. تظاهر کنندگان در تمام شهرهای ایران تقطیع کنان بانگ برداشته اند: ما به دنبال حسین می رویم، ما راه حسین را دنبال می کنیم. خمینی وارث حسین است. مرگ بر شاه، مرگ بر
یزید شاه فقط اصل معکوس حسین است، نه فقط اصل ابدی و زشتی بل ضد قهرمان ملی که خارجی نگهدار او است (شاه سگ زنجیری آمریکا) و بخصوص غاصب است: لعن و تکفیر بارها و بارها از طرف خمینی ادا شده است. غاصب بر حق بودن، مذهبی بودن و ملی بودن حسین را در مقابل او قرار می دهند. مردم هنوز فریاد می زنند: حرام زاده. این ها فقط با روشنایی اصول دوگانه سلسله ای که امام سوم معرف آن است می تواند توجیه شود. حسین به سنت دیگری متعلق به تشیع مربوط می شود: خشونت مرگ بر اثر شهادت، که خود از خشونت افشای راز ناشی می شود. این موضوع که توسط شارحان شیعه گسترش یافته، یکی از تم های مورد علاقه آنان است: ما امانت رازهایمان را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشتیم. همه از پذیرفتن آن سر باز زدند، همه از پذیرفتن آن به لرزه درآمدند، لکن انسان پذیرفت آن را. انسان خشن و ناآگاه است. (1) ترجمه دیگری می گوید: انسان ظالم و نادان گردیده. شیعیان و امامان، عظمت و علو جنون انسان مسلمان را بر اساس این آیه بنیان نهاده اند: یارای پذیرفتن امانت الهی را داشتن و به وسیله رمز و راز به رمز و راز الهی مربوط شدن. اگر آدمی ظالم
و ناآگاه نبود به درستی نمی توانست این امانت را بپذیرد. اما این ظلم و نادانی آدمی است که او را بر آن داشته که به این امانت خیانت روا دارد. از این ظلم فاحش است که در نظر شیعیان، ماجرای غم انگیز سرنوشت بشری زاده می شود. یکی از سرنوشت های بشری، سرنوشت امامان، شهادت است. علی، به ضرب خنجر، حسن با زهر، حسین با شکنجه. به طوری که نقل شده، امام ها تا قرن دوازدهم با زهر نابود گردیدند. افتخار و سلام بر تو ای حسن، پسر فرستاده خدا، پسر امیر مؤمنان، پسر فاطمه رخشان امام امید... که بدی، محنت و درد را کشف کردی. و برای رضا در یک زیارتنامه ذهنی طولانی که توسط نصیر طوسی در قرن سوم به افتخار چهارده معصوم تدوین گردیده چنین آمده است: ای خدای من افتخار و سلام ... بر سلطان بسیار مطهر، امام ستمدیده، شهید بر اثر زهر از پای درآمده. این ظلم، این جنگ، بخصوص جنگ و فتح مسلحانه برای ایجاد امپراتوری خدا نیست، بل بیشتر دفاع، دفاع از ایمان تحت تسلط قرار گرفته، دفاع از جامعه دچار تهدید گشته از آن آشکار می شود و در این زمینه، اهل تشیع و اهل تسنن، همه از منابع قرآنی یکسانی بهره می گیرند. پسر یکی از آیت الله ها می گفت:
قرآن، قبل از هر چیز کتاب جنگ است. جنگ مسلمانان شیعه علیه نامسلمان. علیه شاه ولو این که جنگی با دست خالی باشد. علی شیخ الاسلام رئیس سابق دانشگاه تهران اضافه می کند: جهادی که تظاهرکنندگان از آن سخن می راندند از فتح و تسخیر ناشی نمی شد، بل از اعتقاد سرچشمه می گرفت. حسین، برای همه شیعیان تا پایان جهان، شهادت داده است. وظیفه بزرگ هر مسلمان دقیقا این است که در زندگی سیاسی و اجتماعی به دخالت بپردازد. خمینی در جهت همین سنت شیعیان عمل می کند. ملایی که در خاطرات خود به جست و جو می پردازد تعریف می کند: جزو سنت مسجد، از جمله در نماز روز جمعه و بیش از آن در ماه محرم، این بود که واعظ، تفنگ زیر بغل، البته به شکلی کاملا سمبولیک، به روی منبر برود. سمبولی که ایرانیها در ورای تعلیمات اکید قرآن در آن غرق شده اند. جنگ مقدس، ولی بدون اسلحه، بدون تفنگ و شمشیر. دفاع از اسلامی که مورد تهدید قرار گرفته، با تسلیم پیکر خود به شکنجه ها، با عرضه زندگی خود. تمام تفاوت شیعیان، که قوی ترین استعاره آن حسین است، همین است. یک نویسنده ایرانی چنین به تفسیر می پردازد: یک فرهنگ خاص که عمر کشور ما را دارد. بعضی ها می خواهند تاثیر چشم اندازهای خشک، بی حاصل، معدنی، و
درخشش وحشی و بی حرکت خود را در این بجویند. زمین های سوزان، کوهستان های سوخته، ناپذیرا، برهوت، صاف، ترکیده، سفید از نمک. خانمی از دوستان می گوید: ما این ها را از هزارها سال تماشا می کنیم... من خیال نمی کنم هیچ ایرانی حتی کمترین صوفی روزی احساس اضطراب آور شکنندگی خود در قبال پایداری این طبیعت هولناک را حس نکرده باشد. در روزنامه های ایرانی به طور فراوان می توان اعلانی خطاب به پسری که پنج سال پیش درگذشته است خواند: تو ما را ترک کردی، قلب ما پیوسته گریان است، ما هم به زودی به تو خواهیم پیوست. ایرانی ها به جای آن که مردگان خود را پنهان کنند، آن ها را در خیابان، پیاده رو، مقابل مغازه ها و خانه ها اعلام می کنند. در شمال و جنوب شهر به طور یکسان، بناهای یادبودی به شکل تاج گل یا گنبدهای بزرگ، پر از لامپ های سرخ و سفید و سبز، گل و شاخه های سبز، شب ها در خیابان ها می درخشد. آیا این ها برای ازدواجی، برای جشنی است؟ نه، این ها حجله هستند، بناهایی از نور هستند که به یاد جوانی مرده ساخته شده اند حجله دقیقا اتاق زفاف او است که عکسی از جوان مرده نیز بالایش گذاشته شده است. سال ایرانی از سوگ به سوگ ادامه می یابد. رحلت علی، سالگرد رحلت حسن. سالگرد رحلت فاطمیه (2) خواهر امام رضا که
مقبره اش در زیر گنبدهای قم پنهان شده است. سالگرد رحلت رضا که در فضایی در مشهد که ورودش بر غیر مسلمان ممنوع است مدفون شده. رمضان. این راه دراز مرگ را فقط چند عید مشخص می کند: عید فطر، به مناسبت پایان رمضان، عید قربان یا جشن گوسفند و نوروز، جشن سال نو. نقل می کنند که بعضی خانواده ها هرگز از عزا بیرون نمی آیند آن ها را به نامی که معنایش تقریبا خورندگان خاک گورستان می شود می خوانند. یک روز عزای مذهبی است، پس از آن روز سوم، روز هفتم، روز چهلم سنتی، مراسمی برپا می شود. عزاها تند می رسند. عزای پسر عمویی که سه سال پیش مرده، عزای عمویی که سال قبل درگذشته. شاهدی دندان روی هم می فشارد و می گوید: مرگبار می شود. مرگ و شهادت با هم درمی آمیزند. در دیار ما، یک مرده عادی هم اگر زندگی نمونه ای داشته باشد، شهید در نظر گرفته می شود. مگر خود زرتشت قدیمی ترین شهید ایرانی نبود؟ می گویند که او به دست تورانی ها به قتل رسیده است. باز افسانه می گوید: ولی بذر او که در اعماق دریاچه ای باقی مانده است در آن جا دخترکان باکره ای ببار می آورد که در آن غوطه می خورند. برای آن که آب، زمین و آتش - آتشی که خود عامل پاک کننده است - از آلودگی مصون
بمانند، مزدائیان اجساد مردگان خود را در برج های خاموشی می گذارند. برج های غول آسایی که بر قله کوه ها بنا شده اند.
مرگ با شکوه، مصیبت درخشان حسین است. نمونه است، زیرا قهرمان جوان، که حمایت یاران و برادران را دارد، می دانسته که به سوی سرنوشتی غم انگیز در حرکت است. محمد، علی و فاطمه را از موضوع آگاه کرده است. و فاطمه در بستر مرگ خود، آخرین خواسته خود را بیان می دارد، او به علی می گوید: صندوقچه دربسته ای خواهی یافت... سرخ رنگ است. سرخ خون رنگ. وقتی درگذشتم این جعبه را به خاطر بیاور روی سینه ام بگذار. زیرا می خواهم در روز قیامت قراردادی را که قیمت خون پسرم، خون حسین است و به یاری آن، تمام افراد قومم، حتی گناهکارترین آن ها بخشیده خواهند شد، در پای تخت خداوند بگذارم. حسین که سرنوشتش پیشاپیش تعیین شده، همراه با افراد خانواده و یاران خود به سوی کربلا به راه می افتد. آن ها هفتاد تن هستند، هفتاد تن در مقابل سی هزار سواران یزید بی رحم که گروه کوچک امام سوم را در محاصره می گیرند و ده شب و ده روز، هولناک ترین شکنجه ها، شکنجه تشنگی را به او تحمیل می کنند ده روز شکنجه کربلا، جنگی بی اهمیت از نظر واقعیت تاریخی، به افسانه ای عالی و باشکوه، به بزرگترین
تراژدی دنیای شرق بدل گشته است. عباس، همراه حسین، می خواهد برای تسکین عطش دوست خود، آب بیاورد. مشک را در چشمه فرو می برد ولی یکی از افراد یزید دست راست او را قطع می کند. هنگامی که عباس می خواهد شمشیر بکشد، دشمن بلافاصله دست چپ او را هم قطع می کند زینب با حسین که در حال احتضار است وداع می کند. یاران او که مرده اند در اطراف او بر خاک خفته اند. زینب همراه با استغاثه ای هیجان آور بر او می گرید: ای شاه بی سپاه که همه رهایت کرده اند، آه های تو چون آتشی است که جان مرا می سوزاند... جان من بر لبانم است. خواهر دلاور، خواهر شیفته. در میان شنهای صحرای کربلا عشق و مرگ از لب های خشکیده آن ها برمی خیزد. زینب: ای برادر گرامی، ای شاه دین... ای صبا، هیاهوکنان از میان صحرا بگذر و به نجف برو و به پدرم، علی، به این شیر درنده بگو که لحظه ای به این دشت شوم بیاید و نگاهی به حسین بیفکند... ای عزیز، ای شاه تبعیدی و بی تکیه گاه، می خواهم گونه های غرق در روشنایی ترا، پیکر خوشبوی ترا ببوسم. بگذار باز هم هیبت با شکوه ترا نظاره کنم و جان در پایت بیفشانم... بگذار عطر گلوی ترا ببویم. حسین: ای فروغ دیدگان من، ای خواهر بینوا من اکنون نه یاوری دارم و
نه یاری، و نه برادری، تو امروز هم قاسم من و هم اکبر من هستی. و فاطمه، دختر پیامبر، سیاهپوش، از آسمان ها به زیر می آید تا بر پسر خود حسین که در زیر ضربات تقدیری ظالمانه از پای درخواهد آمد زار زار بگرید. در خلال نه روز اول محرم، جلسات روضه، پیشگویی ها، اشعار شکوه آمیز، از پس هم می آیند: مؤمنان به این ترتیب، روز به روز، پیشروی به سوی احتضار را شاهد می مانند. در روز دهم، روز عاشورا، حسین کشته می شود، مراسم مرگباری که همراه تظاهرات عاشورا است قبلا توصیف شده است. درگذشته مردم فریاد می زنند: شاه حسین. تظاهر کنندگان به هنگام عزاداری محرم در دسامبر 1978، تقطیع کنان می گویند: شاه خمینی. تصاویر او در همه بازارها، آمل و تهران، در کردستان سنی مذهب، در سنندج همه جا زده شده، در کرمان، با قامت بلند، از بالای مسجد، بر شهر سایه گسترده است. تصویر
خمینی که به صورت مهر بر دیوارها نقش می بندد یا با عجله با مداد نقاشی می شود، کاملا وارث حسین لقب می گیرد: امام خمینی.
شاه ایران، در مصاحبه ای که در اکتبر 1971 صورت می گرفت با این کلمات از آیت الله خمینی که از هفت سال پیش به عراق تبعید شده بود بدگویی می کرد: ملت ایران شخصی مانند خمینی را که اصل و نسب خارجی دارد، زیرا در هند بزرگ شده است، و گذشته از این به میهنی که پذیرفته جنایت روا می دارد، تحقیر می کند حتی گفته می شود که او مامور خریداری شده انگلستان است. او اجیر عراق هم هست. اما غرب، حیرت زده، در سال 1978 کشف می کند که ایران کشوری مسلمان است. دقیقا روز هفتم ژانویه. روزی که روزنامه بزرگ اطلاعات نامه ای به قلم داریوش همایون چاپ می کند که کلمه به کلمه حرف های هفت سال پیش شاه را بازگو می کند. روز نهم ژانویه در قم، شهر مقدس، آیت الله روحانی، اطلاعات را در وسط مسجد پاره می کند، ملاها و مردم شهر، به عنوان اعتراض خاموش، در میان شهر قد علم می کنند. پلیس تیراندازی می کند و نخستین کشتار سال را به راه می اندازد. شهدای دوره ای را که بیش از پیش در خون فرو می رود، بر جای می گذارد. از این پس، چهل روز
به چهل روز، شهرهای ایران عزاداری می کنند و برپا می ایستند. باز هم تیراندازی می شود. آهنگ تذکر شهدا و قربانی دادن، از این هنگام به مخالفان رژیم جسم و خون می دهد. دستکش دعوت به مبارزه پرتاب شده است (3). شخصیت دارای موهبت الهی، مردی که می غرد و تکفیر می کند، مردی که اسمش در تمام کوچه ها و خیابان های ایران به فریاد ادا شده است، بر اثر تقاص شگفت تاریخ، همان آیت الله خمینی است. برای توجیه این ورق برگردانی که هیچ کس منتظرش نبوده، باید به سال های 1962 -1963 برگشت. در ماه ژوئیه 1963، در دوازدهمین روز محرم، پس از ده سال سکوت، آشوب هایی در خیابان های تهران درگرفت. شوفرهای تاکسی، که تمام شیشه های خود را پایین کشیده بودند به مردم خبر می دادند: خمینی را گرفتند. خمینی را گرفتند. آن وقت تهرانی ها در چندین نقطه شهر: خیابان ری، مقابل مجلس، میدان ارک، خیابان شاهرضا، جلوی وزارت دادگستری اجتماع کردند... روز بعد هم در اطراف دانشگاه. بازار می سوخت، ده ها حریق راه افتاده بود. خمینی در ماه محرم، در مساجد وعظ کرده بود: مرگ بر یزید. مرگ بر شاه، مرگ بر دیکتاتور در حدود پنجاه هزار نفر تظاهر کننده عکس های خمینی را سر دست گرفته بودند. ساختمان رادیو نزدیک بود تسخیر شود. آن وقت شاه به
گارد سلطنتی، واحد برگزیده اش دستور شلیک داد. ارابه ها و زره پوش ها به سوی تظاهر کنندگان به حرکت درآمدند. خمپاره شلیک شد. توده نومید شده، به آتش سوزی دست زد و باز هم آتش زد. آسمان تهران غرق در دود شد. حکومت نظامی اعلام گردید. قلع و قمع، شدید، بخصوص در حدود بازار و پارک شاه (4) عنان گسیخته آغاز شد. در قم، مشهد، کاشان و شیراز، تظاهرکنندگان با همین سرنوشت مواجه شدند. شاهدی اطمینان می دهد که تعداد چهار تا پنج هزار نفر بوده. فرقی نمی کند وحشیانه بوده است. بنابراین، اعبار آیت الله خمینی، محبوبیت او، از پانزده سال پیش استوار می شده از زمان مرگ آیت الله بروجردی که در آن ایام قدرت بزرگ مذهبی در ایران بود، همه چیز به تزلزل افتاد. این آیت الله مخالف نبود، و می گویند که حکومت هم برای او احترام قائل بوده است. (برای وضوح بیشتر باید بگوییم که افسانه خمینی از سال 1953، زمان مصدق آغاز می شود. تعریف می کنند که روزی در ماه اوت آن سال، شاه که آماده فرار به رامسر و رم می شده، به دیدار بروجردی می رود که با او مشورت کند. در حدود چهل ملا که به عادت ایرانی ها روی قالی نشسته و به پشتی تکیه داده بودند، سرگرم صحبت با او بوده اند.
با رسیدن شاهنشاه، آیت الله بروجردی و ملاهایش برخاسته و تعظیم کرده اند: سلام ... به استثنای یکی، که در آن زمان ناشناخته هم بوده، با سماجت، همانطور نشسته باقی مانده است: او خمینی بوده او این گونه توضیح داده: این شاه غاصب است. احترام گذاشتن به او کاری برخلاف مذهب است. خمینی که پس از تحصیلات مذهبی مدت ها در کشمیر اقامت داشته، در آن هنگام فقط یک ملای معمولی بود.) در سال 1960 بروجردی به شدت بیمار بود - او در سال 1961 درگذشت. آن وقت نبرد بر سر جانشین آغاز شد و جانشینی یکی از علمای بزرگ پنج یا شش سال طول می کشد. از فردای روز درگذشت، تمام شهرها عزادار می شوند. در حدود ظهر، علما و مردم در زیر گنبد مسجد بزرگ گرد می آیند. آن وقت مؤمنان با روحانیون به مشورت می پردازند: از چه کسی باید تبعیت کرد؟ اگر انتخاب یک صدا باشد، ملا بالای منبر می رود و اسمی را اعلام می کند. این کار همیشه این قدر ساده و مستقیم نیست. و در این صورت مردم شیعه، محله به محله، شهر به شهر، با ملاها یا علمایی که عادت دارند از آن ها دستور بگیرند، مشورت می کنند. و انتظار می کشند که موافقت کلی نسبی حاصل شود. مؤمنان به رفتار بزرگان مذهبی
چشم می دوزند تا نظر بدهند کدام ملا شایسته عنوان مرجع تقلید است. روشی بین انتصاب و به رسمیت شناختن مستقیم است. زیرا رهبران مذهبی به سهم خود اقتدار بسیاری برای پذیرفتن فرد جدید در میان خود دارند. و این امر، در مواردی می تواند به آتش رقابت ها دامن بزند. در میان جانشینان ممکن بروجردی، کسی که هنوز هم امتیازهای هوش و ظرافت و فرهنگ او گرامی داشته می شود شریعتمداری است. در سال های 1960 او جوان ترین، فاضل ترین تطابق یافته ترین فرد با ضروریات جامعه ای است که به سوی مدرنیسم می رود. شریعتمداری که تا سال 1946 رهبر مذهبی تبریز است و از طرف آذربایجانی ها مورد احترام و مداهنه قرار دارد، عالی ترین نمونه آیت الله های شهری است که زیرکی و هوشیاری اش با عالم ذهنی بازاری ها درمی آمیزد. او در سال 1960 آشکارا اظهار تمایل می کند که یک مدرسه مدرن تاسیس کند و یک هفته نامه مذهبی انتشار دهد او پس از سالهای جنگ دانشجویان مدرسه های قرآنی را بر آن می دارد که در دانشگاه هم درس بخوانند. شریعتمداری آن چنان که هست، هنوز هم سیمایی از یک ملای روشن عرضه می کند. او به همان اندازه که مذهبی است، فیلسوف هم هست، فربهی او، ریش سفید او، نگاه هوشیارانه او، یادآور نمایش سنتی فرزانگان در مینیاتورهای ایرانی است. پس از
آن نوبت به آیت الله حکیم می رسد که به نوعی شماره 2 است. اما او خیلی پیر است و به شاه نزدیک می شود. در آن ایام او در نجف واقع در عراق اقامت دارد. سپس روحی (5) که دینامیک تر است و در همان ایام اعلام می کند: شاه از دین بیرون است. از دین طرد شده است. در مقابل همین آیت الله است که در اواخر سال 1978 شهبانو فرح می آید و سر فرود می آورد تا دست او را ببوسد و دعا کند. در این فاصله روحی بر اثر فشار حکومت عراق و اطرافیان خود بر سر عقل آمده است. پس از او، میلانی، آیت الله بزرگ مشهد، آزادیخواه و اهل سیاست است. او پس از آن که یکی از مسؤولان جنبش مشروطه 1906 می شود، در سال 1953 طرفدار پرحرارت مصدق می گردد. میلانی نزد یاران صمیمی خود اعتراف می کند که دلبستگی او به اسلام اصلا فلسفی است. او در خلال صحبت های کاملا خصوصی تایید می کند که به تدریج می توان با چادر سرکردن مبارزه کرد و دانشکده های مختلط را مجاز شمرد. عده ای هم مدعی نقش والای آیت الله گلپایگانی (که خیلی در بازار آن زمان نفوذ دارد) و آیت الله نجفی مرعشی هستند. از خمینی چندان صحبتی نمی شود، او در ردیف ششم و
هفتم قرار می گیرد. هنگامی که این مسائل جانشینی مطرح است، دو واقعه در قم روی می دهد و شهر را به آشوب می کشاند. برای نخستین بار دولت از انتخابات انجمن های ولایات سخن می گوید. و طرح قانون در این زمینه شرکت زن ها را پیش بینی کرده است. میلانی نظر مساعد دارد. بروجردی و گلپایگانی مخالفت می کنند. خمینی موضعی انتخاب نکرده است. به طرح اول، طرح دومی درباره محدود کردن مالکیت زمین افزوده می شود. پس از آن مدتی دراز درباره موضع مذهبی ها راجع به اصلاحات ارضی که از طرف علی امینی تدوین شده بحث می شود. رهبران مذهبی، سالها از طرف دولت متهم می شوند که موضع ارتجاعی انتخاب کرده اند از فئودال ها دفاع می کنند. در عوض مخالفان، در این موضع، سرکشی شیعیان در مقابل رژیم را تمیز می دهند. در آن هنگام، مساله با عبارات خاصی مورد بررسی قرار می گیرد: اراضی حرم وجود دارد که تابع اساسنامه خاصی است و تولیت آن ها از هفت قرن پیش به یک خانواده واگذار شده است و منافع آن ها به حفظ مکان مقدس فاطمیه (6) خواهر امام هشتم، رضا، که در مشهد مدفون است - و نیز به صدقات همگانی و حفظ مدارس مذهبی اختصاص یافته است. حرم نوعی زمین مقدس است که محصول آن، به نحوی سمبولیک، از طرف پاک ترین
فرد فاطمیه توزیع می شود. دربار، مانند رضا شاه پدر، میل دارد ایران را غیر مذهبی کند و این مناطق تاریک را که مکان های مقدس، معرف آن ها هستند، محدود گرداند. شهر قم سر به شورش برمی دارد. دکانها و بازار برای دو یا سه روز تعطیل می کنند. بروجردی تلگرام اعتراض آمیزی به عنوان شاه مخابره می کند و در می گذرد. آن وقت دولت وضع قاطعانه ای اختیار می کند و بر خلاف سنت کاملا معمول - مشورت با آیت الله اول - یک رئیس پلیس، یک فرماندار جدید تعیین می کند، خانواده متولی حرم را بدون نوعی محاکمه خلع می کند تا بر املاک فاطمیه یک مدیر غیر روحانی وفادار به شاه بگمارد. اعتراض قم گسترش می پذیرد و به اعتراض دانشجویان پایتخت پیوند می خورد. خمینی ربط دهنده این ماجرا است. پس از آن که پلیس به مسجد (7) فیضیه هجوم می برد و هجده ملای جوان را می کشد خمینی دو تلگرام برای شاه می فرستد. در تلگرام اول استرداد زمینهای حرم را به متولیان چند قرنه اش طلب می کند. در تلگرام دوم، رئیس پلیس قم را آشکارا متهم می کند و او را به عنوان مسئول آدم کشی در نظر می گیرد آن وقت واقعه ای حیرت آور روی می دهد: برای نخستین بار دانشجویان مخالف دانشگاه تهران اعلامیه یک ملا را تکثیر می کنند. در دویست
هزار نسخه ولی دانشگاه برای افراد مذهبی جوان که در مدارس قرآنی قم یا مشهد هستند احساسی جز تحقیر ندارد. در عوض ملاهای جوان، فرو رفته در خود، با عقده حقارت واقعی سر می کنند. افسانه ناچیزی نبوده: افراد مذهبی را لاابالی یا انگل می خواندند. ریاکار هم. آن ها با تایید خشونت های رضا شاه که در اوایل دهه 1930 تصمیم گرفته بود پارس را به زور مدرن کند، فاصله زیادی ندارند. در حدود سال های 1925 -1928 رضا شاه پوشیدن لباس اروپایی را به مردان تحمیل کرده بود ایرانی ها شلوار گشاد، لباس ملی واقعی را که در زمان مصدق دوباره آشکار شد، رها کردند. و نیز عمامه و شبکلاه را. مخالفان شاپو، که روحانیون در راس آن ها بودند، اعتراض کردند. در مشهد دولت به صراحت رفتار کرد، ملاها را گرد آورد و به زور لباس روحانیون را از تنشان کند. پس از آن رضاشاه به قسمت دشوارتری روی آورد: چادر. و در خلال یک مراسم افتتاحیه رسمی، خودش سرمشق شد. شاه با زن و دختران سر برهنه اش حضور یافت. عکس رسمی برداشته شد و دستور داده شد که همه ایرانی ها از آن ها تقلید کنند. با دست خود یکی از علما را که در قم اعتراض کرده بود کتک زد. در تهران زنهای چادری در اتوبوس ها
و بعد در تاکسی ها و در درشکه ها جایی نداشتند. سینما و دکان بر آن ها ممنوع شد. بالاخره پلیس در وسط خیابان آن ها را می زد و چادر از سرشان برمی داشت. بعضی زن ها تعریف می کنند که دو یا سه سال نتوانستند از خانه بیرون بروند. مردی که امروزه کامل مردی است تعریف می کند که در سال های 1960 در ساعات نماز در دانشگاه هدف چه خفت ها و کنایه ها قرار گرفته است. به همین جهت او عادت کرده بود در تهران راه درازی طی کند تا مخفیانه و در حالی که مراقب اطراف است، به مسجدی برسد. اما اکنون برای نخستین بار پس از مصی پیر، یعنی مصدق در مقابل شاه مقاومت صورت می گیرد و صاعقه خمینی نامیده می شود. دانشجویان تهران، دسته دسته به قم می روند و از او دیدن می کنند می گویند چشم های ملاها از تعجب مثل بشقاب گرد شد. از این پس، مدارس قرآنی، بخصوص مدارس قم، پر از دانشجویانی می شود که تحقیقات و مطالعات مذهبی می کنند بازاری ها هم که ناراضی هستند سخنگوی خود را یافته اند وضع اقتصادی در این زمان با فاجعه فاصله ای ندارد. در شب دهم محرم یا عاشورا، در ژوئیه 1963 خمینی در مقابل صد هزار نفر زیر گنبد قم وعظ می کند. کلمات او چنان تند و خالی از احترام
است که صاعقه خشم حکومت. شاه را برمی انگیزد. او وقتی از شاهنشاه صحبت می کند چنین می گوید: این فرد معمولی کوچک گمان می کند به هر کاری مجاز است و خود را صاحب مملکت می داند. یک اشاره انگشت ما کافی است تا ملت او را جارو کند. در همان شب عاشورا، پلیس به اقامتگاه خمینی هجوم می برد تیراندازی می کند و بیست و چهار نفر از اطرافیان او را می کشد آیت الله توقیف می شود. این رشته باروتی است. در روز دوازدهم محرم، تهران غرق آتش و خون است. در قم، خاطره خلق می خواهد بگوید که ملاهایی از هلیکوپترها به درون دریاچه نمک واقع در چند کیلومتری شهر مقدس افکنده شده اند. هیچ ایرانی، حتی غیر مذهبی، وجود ندارد که از این جاده بگذرد و این را برایتان تعریف نکند. خمینی در زندان است، شورش ها با خون به شکست انجامیده تهران یک بار دیگر تحت حکومت نظامی است. رهبران مذهبی، به هدایت میلانی، به راه می افتند. آن ها سه ماه در تهران می مانند تا خواهان آزادی خمینی شوند. در حقیقت آن ها خشمگین هستند. آن ها چنین قضاوت می کنند که صحبت های مسجد قم ناشی از تحریک بوده است. بالاخره، حکومت آیت الله جوشی را آزاد می کند. به یک شرط فوری: او سکوت کند. این شرطی است که با علمای
دیگر هم شده است. خمینی، خشمگین از میلانی و شریعتمداری که، خیلی راه مسالمت در پیش گرفته اند. عازم قم می شود. ولی او تقدیس یافته است. یک ساعت پس از آزادی اش، هزاران مؤمن، خانه ای در داودیه (8) را که او در آن به سر می برد محاصره می کند. دو یا سه ماه بعد، دولت قراردادی با آمریکا منعقد می کند. بنابراین قرارداد، آمریکایی های مقیم ایران از موافقتنامه 1928 وین استفاده می کنند. و این امر به معنای اعطای مصونیت سیاسی به آن ها است و از جمله مزایای دیگر، یکی هم این است که اگر آن ها مرتکب جرمی شوند، محاکم ایرانی آن ها را مجازات نمی کنند. خمینی بار دیگر در مسجد قم به غرش درمی آید: اگر فردا یک نفر ایرانی یک سگ آمریکایی را کشت ممکن است محاکمه شود. اما اگر یک نفر آمریکایی شاه را کشت نمی توان او را محاکمه کرد. این بار او تبعید می شود. دولت او را به ترکیه تبعید می کند و در آنجا وی را نامطلوب می خوانند: بالاخره در نجف عراق مستقر می شود. در جوار آرامگاه علی. او چهارده سال در آن جا می ماند. در ابتدا سایر رهبران مذهبی زندگی را بر او دشوار می کنند. در درجه اول حکیم که به رژیم وفادار است و پس از حوادث 1963 هیات و شکوهی یافته
است.روحی نیز زندگی جهنمی برای خمینی ترتیب می دهد. از او متنفر است دانشجویانی وجود دارند که از مرز می گذرند تا از خمینی که در تئوری تخصص دارد (او حقوقدان نیست) تعلیم بگیرند و ملا شوند. اما افراد مذهبی منابر و مدارسی را که از صدقات اسلامی بهره می گیرند در اختیار دارند. به محض این که طلبه ای بخواهد در کلاس خمینی شرکت جوید، آیت الله های دیگر هزینه تحصیلی اش را قطع می کنند. از حدود 1965 صدای خمینی کمتر شنیده می شود.در ایران بهبود وضع اقتصادی آغاز شده. و آن طور که خیلی از ایرانی ها تعریف می کنند شعار روز هر کس یک پیکان می شود. سال های بعد از 1963 سال های سکوت هولناکی است. سکوت سانسور و فشار، و نیز سکوت مصرف. خلاء سیاسی وجود دارد که چریک های نومید را به نبرد مسلحانه می کشند. گاه به گاه، خمینی از نجف، صدایش را به گوش ها می رساند. علیه اعدام های 1970 و در بسیاری از اعلامیه ها، از جمله در 1971، 1973 و 1975 می گوید: سکوت به سقوط و خودکشی ملتی بزرگ منتهی می شود. او تقیه را که مترادف عدم، فاعلیت شده است مورد استفاده قرار می دهد. او عقیده دارد که وقت آن رسیده که رو در روی مبارزه کرد، و جامعه در خطر است. او ندای بزرگ، حکم را که
فقط آیت الله اول، آیت الله عظمی می تواند ادا کند، بر زبان آورده است. او نقش خود را با امام، رهبر و حامی جامعه، یکی گردانده است. روح الله موسوی خمینی، رهبر شیعیان شده است. از بس برای ما تکرار کرده اند که نباید در کارهای دولت دخالت کرد به ما قبولانده اند که این وظیفه ما است و این یگانه مسؤولیت ما است و ما نبایستی علیه دولت مبارزه کنیم، در حالی که از ابتدا ماموریت علما این بوده که طغیان کنند و با نظام های استبدادی بجنگند. مرد تبعیدی، در سال 1977 آخرین عناوین اصیلزادگی را دریافت می دارد: عنوان شهید را. پسرش در شرایط مشکوکی می میرد سرگذشتی که شاهدی تعریف می کند چنین است: تا ساعت ده و یازده شب او با ما صحبت می کرد. در عین سلامت بود.بعد به کتابخانه رفت، و در آن جا هم او را کاملا عادی دیدم. روز بعد، فقط جسدی در کتابخانه یافتیم - به همان اندازه می توانم تصور کنم مرگ شریعتی، هر چند که ساواک او را شهید کرده، طبیعی بوده که مرگ پسر خمینی را طبیعی بدانم، اعتقاد قلبی من این است که او کشته شده. خمینی هرگونه تشریح را رد کرده، برای این که اسلام مخالف آن است. اما این پسر چه به عنوان مشاور
پدر و چه اداره کننده دارائی او در سال های تبعید، نقش مهمی داشت. دولت با هدف قرار دادن او، درست عمل می کرد. او خیلی باهوش و مؤثر بود. در سال 1977، خمینی نه تنها فرد خیلی پاک، مانند امام ها است، بل مانند امام حسین، آزارهای مرگ اعمال شده از طرف عوامل بدی، ظالم ها و کافرها را نیز شناخته است.
: 1. این سطور ترجمه آیه 72 از سوره 33 (سوره الاحزاب) است که ذیلا نقل می شود: «انا عرضنا الامانة علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا.» [مترجم] 2. در اصل به همین صورت ذکر شده است. 3. اشاره به دوئل اروپایی های قرون گذشته است که شخص برای دعوت رقیب به مبارزه، دستکش خود را به صورت او می افکند. 4. تصور می رود مراد نویسندگان کتاب پارک شهر بوده است. 5. تصور می رود مراد نویسندگان آیت الله خویی باشد و ذکر روحی اشتباهی بیش نباشد. 6. در اصل به همین صورت ذکر شده. 7. در اصل مسجد فیضیه ذکر شده است. 8. در اصل «قیطوریه» ذکر شده که درست به نظر نمی رسد.
پیرامون انقلاب اسلامی مطهری، مرتضی تحلیل ماهیت این انقلاب از تحلیل رهبری انقلاب جدا نیست و این مسئله در ارتباط با مسئله خودیابی ملت ما مطرح میشود.باید پرسید که چه شد امام خمینی رهبر مطلق شد،آن چنان که حتی آنهائیکه از نظر ایده و هدف در قطب مخالف ایشان جای داشتند،چاره ای جز اذعان به رهبری ایشان نداشتند.چرا سخنان امام اینهمه موج میآفرید؟چرا اعلامیه های ایشان با نبودن امکانات و وسائل و با بودن اختناقها و شکنجه ها و خطر مرگها به سرعت در سراسر کشور پخش میشد؟ بی شک از جان گذشتگی و مبارزه خستگی ناپذیر با ظلم و ظالم و دفاع سرسختانه از مظلوم،و صداقت و صراحت و شجاعت و سازش ناپذیری این رهبر در انتخاب او به مقام رهبری نقش داشته است،اما مطلب اساسی چیز دیگری است،و آن اینکه ندای امام خمینی از قلب فرهنگ و از اعماق تاریخ و از ژرفای روح این ملت برمیخاست، مردمیکه در طول چهارده قرن حماسه محمد،علی،زهرا، حسین،زینب،سلمان،ابو ذر...و صدها هزار زن و مرد دیگر را شنیده بودند و این حماسه ها با روحشان عجین شده بود،بار دیگر همان ندای آشنا را از حلقوم این مرد شنیدند.علی را و حسین را در چهره او دیدند،او را آینه تمام نمای فرهنگ خود که تحقیر شده بود،تشخیص دادند.
او به مردم ما شخصیت داد.خود واقعی و هویت اسلامی آنها را به آنان بازگرداند. آنها را از حالت خود باختگی و استسباع (1) خارج کرد این بزرگترین هدیه ای بود که رهبر به ملت داد،او توانست ایمان از دست رفته مردم را به آنها بازگرداند و آنها را به خودشان مؤمن کند.او با صراحت اعلام کرد که تنها اسلام نجات بخش شماست.او جهاد اسلامی را مطرح کرد، امر بمعروف و نهی از منکر را مطرح کرد،وظیفه نوعی و دینی و بالاخره اجر و پاداش شهیدان را مطرح کرد،و مردمی که سالها این آرزو را که در زمره یاران امام حسین باشند در سر میپروراندند و هر صبح و شام تکرار میکردند یا لیتنی کنت معکم فافوز فوزا عظیما بناگاه خود را در صحنه ای مشاهده کردند آنچنانکه گویی حسین را بعینه میدیدند. مردم ما صحنه های کربلا،حنین،بدر،احد،تبوک،خیبر،و...را در جلوی خویش میدیدند و همین باعث شد که به پا خیزند و از سرچشمه عشق به خدا،وضو بسازند و یک سره بانک تکبیر بر هر چه ظلم و ستمگری است بزنند. پی نوشت: 1- فلاسفه و حکما اصطلاحی دارند به نام استسباع که به فارسی آن را«شیرگیر»ترجمه کرده اند. میگویند بعضی از حیوانات کوچک وقتی با حیوانات درنده ای روبرو میشوند-مثلا وقتی خرگوش با شیر مواجه میشود-حالت استسباع پیدا میکنند
یعنی اراده فرار از آنها سلب میشود.قدرت تصمیم گیری را از دست میدهند.خودباخته و مفتون میشوند.نقطه مقابل استسباع،ایمان به خود پیدا کردن است.داستان آن صحابی فقیر را در زمان پیامبر(ص)شنیده اید که از شدت فقر نزد آنحضرت رفت تا درخواست کمک کند،پیامبر در میان جمع سخن میگفت،در ضمن صحبت اشاره کرد به اینکه اگر کسی از ما کمک بخواهد به او میدهیم،ولی هر کس بخدا توکل کند و تلاش شایسته نشان بدهد خدا به او کمک خواهد کرد.صحابی فقیر اینرا که شنید از محضر پیامبر بیرون آمد.روز بعد باز گرسنگی فشار آورد و این بار تصمیم گرفت که درخواست خود را با پیامبر در میان بگذارد.باز هم مثل روز گذشته پیامبر در میان جمع همان مسئله را مطرح کرد.مرد همانجا تصمیم گرفت که هر طوری شده کاری پیدا کند.به خانه برگشت و از همسایه ها مقداری طناب و تیشه امانت گرفت و به عزم هیزم کنی به بیابان رفت.تا چند روز متوالی این کار را ادامه داد تااینکه به تدریج درآمدی پیدا کرد و توانست زندگی خود را از سختی و عسرت بیرون بیاورد.بعد از مدتی دوباره به سراغ پیامبر رفت و پیامبر به او فرمود: گفتم اگر کسی از ما کمک بخواهد به او میدهیم،ولی طلب کمک از خدابهتر است و دیدی که خدا
نیز دعوت تو را اجابت کرد و از فقر نجاتت داد. پیامبر به این ترتیب توانست او را به یاد نیرو و امکان و استعداد خودش بیاندازد،و از این طریق او را به حرکت و تلاش وادار کند.در مورد جوامع نیز همین وضع برقرار است.گاهی افراد ملتها در مقابل افراد ملل دیگر حالت خود باختگی و استسباع پیدا میکنند.ملت خود ما در دوران رژیم شاه چنین حالتی را داشت.ملتی که به حال استسباع میافتد تمام کرامتهای خود را فراموش میکند تا جائی که حتی به نوکری بیگانه و تقدیم کردن ثروتهای خود به او افتخار میکند.گاهی نیز ملتها ایمان به خود را بدست می آورند،تاریخ پیروزی ملتها،سرشار از این نمونه هاست. حماسه پرشور مردم وطن ما،در این زمینه شاهد بسیار خوبی است.ملت ما به همت و درایت امام خمینی توانست ایمان و اعتقاد به خود را دوباره بدست آورد و همین امر ضامن پیروزیش گردید.
آیین انقلاب اسلامی مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام (ره) علما و دانشمندان سراسر جهان بویژه علما و متفکران اسلام بزرگ یکدل و یک جهت در راه نجات بشریت از تحت سلطه ظالمانه این اقلیت حیله باز و توطئه گر که با دسیسه ها و جنجال ها سلطه ظالمانه خود را بر جهانیان گسترده اند بپا خیزند و با بیان و قلم و عمل خود خوف و هراس کاذبی را که بر مظلومان سایه افکنده است بزدایند و این کتاب هایی را که اخیرا با دست استعمار که از آستین کثیف این بردگان شیطان منتشر شده و دامن به اختلاف بین طوایف مسلمین می زنند نابود کند و ریشه خلاف که سرچشمه همه گرفتاری مظلومان و مسلمانان است را بر کند و یکدل و یکسو بر این رسانه های گروهی که در بیشتر ساعات شب و روز به فتنه انگیزی و نفاق افکنی و دروغ پردازی و شایعه سازی عمر خود را می گذرانند پرخاش کنند و بر سرچشمه تروریزم که از کاخ سفید می جوشد بشورند.چرا که با ریشه یابی معلوم می شود اساس آنچه که تفنگداران و سربازان آمریکا را در بیروت و دیگر جاها با انفجارهای محیط به هلاکت رسانده و می رساند، همان کاخ های ستم بویژه کاخ سفید است. (1) آقایانی که از اطراف آمده اید، از اطراف دنیا آمده اید، علما هستید
باید متشبث به آن سیره ای بشوید که پیغمبر اکرم و ائمه اسلام بین ما گذاشته است که حتی آن روزی که دست هایشان بسته بود و نمی توانستند یک کلمه بر خلاف سیاست دولت وقت بگویند، با ادعیه شان مردم را دعوت می کردند، دعا می کردند، با دعا مردم را دعوت می کردند و هر روزی که فرصت می کردند .در هر فرصتی تصریحا دعوت می کردند.ما باید به آنها تشبث پیدا بکنیم، به قرآن کریم تشبث پیدا بکنیم.قرآن کریم دعوت به وحدت می کند، دعوت به این می کند که مخالف با هم نباشید که فشل بشوید.و مع الاسف بعض از روحانیون وابسته به دولت های اسلامی دعوت به فشل می کنند، می خواهند فشل ایجاد کنند.در یک مرکز اسلامی به اسلام نمی توانند حمله کنند به ایران که می خواهند اسلام را پیاده کند حمله می کنند. آن قاضی ای که در حجاز یا در مصر یا در سایر جاها بر خلاف قرآن کریم دعوت می کند، لکن نه به طوری که صریح باشد، بر خلاف قرآن کریم دارد دعوت می کند و مسلمین را از هم جدا می کند، آن قاضی، قاضی جور است و شما باید آنها را سر جای خودشان بنشانید.شما که بر می گردید به ممالک خودتان، در خطبه های نماز جمعه، در ادعیه ای که می خوانید خطبه های شما همانطور که در صدر اسلام خطبه ها یک
جنبه سیاسی داشته است، نماز جمعه یک اجتماع سیاسی است.نماز جمعه یک عبادت سر تا پا سیاسی است و مع الاسف در جاهایی انسان می بیند که در نماز جمعه ابدا مربوط به چیزهائی که ملت ها به آن احتیاج دارند، چیزهائی که مسلمین، اجتماع مسلمین بر آن احتیاج دارد، خبری نیست. در صدر اسلام مساجد، محافل و نمازها جنبه سیاسی داشته است، از مسجد راه می انداختند لشکر را به جنگی که باید بکنند و به آنجائی که باید بفرستند.از مسجد مسائل سیاسی طرح ریزی می شد.از مسجد، مسجد محل این بود که مسائل سیاسی در آن طرح بشود، مع الاسف مساجد را ما کاری کردیم که به کلی از مصالح مسلمین دور باشد و با دست ما آن طرح هائی که برای ما ریخته بودند با دست خود ما پیاده شد و ما دیدیم آنچه که، مسلمین دیدند آنچه که باید ببینند و امروز باید بیدار بشوند مسلمین.می توانند، به صراحت وقتی که می بینند حکومت شان بر خلاف اسلام عمل می کند، بگویند.نمی توانند، با دعا، با خطبه و به طور کلی با ظالمین، به طور کلی با متجاوزین، با مخالفین اسلام معارضه کنند.خطبه ها را نگذارند چند تا دعا باشد و چند تا ذکر باشد و این چیزها، همانطوری که تا حالا بوده است، خطبه ها را محتوایش
را قوی کنید. شما قوی هستید، مردم همراه شما هستند، مردم همراه حکومت های جور نیستند، مردم همراه با علما هستند.شما قوی هستید، شما هر کدام در محل خودتان همان قدرتی دارید که روحانیون ایران در اینجا دارند.آنها عمل کردند در مقابل یک قدرتی که در منطقه نظیر نداشت، در مقابل یک قدرتی که هیچ یک از قدرت های منطقه شبیه به او نبودند.همین مردم کوچه و بازار ما و همین کشاورزان و کارگران ما به واسطه تعلیمات اسلامی که علمای اسلام به آنها داده بودند و دادند بیدار شدند و هجمه کردند بر یک همچو قدرتی و او را شکستند و او را بیرون کردند، شما هم می توانید.ننشینید که برای شما حکومت هایتان کار کنند.آنها برای خودشان کار می کنند.شما اسلام را باید تقویت بکنید.شما باید در کشورهای خودتان، در خطبه های نماز جمعه خودتان که برای همین مقصد نمازجمعه بپا شده است، در ادعیه خودتان، در زیارات خودتان، در هر چه رفت و آمد دارید مصالح اسلامی را طرح بکنید، مصالح اجتماعی مردم را طرح بکنید.مسائل خصوصی نگوئید، مسائل اجتماعی را بگوئید.بگذارید اگر شما این را گفتید نمازتان را تعطیل کنند، مردم عکس العمل نشان می دهند. اگر دولتی به واسطه خطبه های نماز جمعه، نماز جمعه شما را تعطیل کنند، با عکس العمل مردم
مواجه می شود و همانی است که ما می خواهیم.منتظر نشوید که یک لشکری پیدا بکنید یک اسلحه ای پیدا بکنید، جنگ نمی خواهید بکنید، شما مصالح مسلمین را می خواهید بگوئید .شما انتظار نکشید که اول قدرت پیدا بکنید بعد بگوئید.شما بگوئید تا قدرت پیدا بکنید .ایران همین کار را کرد، ایران گفت تا قدرت پیدا کرد، نه اینکه نشست تا قدرت پیدا بکند، اگر نشسته بود تا ابد هم نمی شد.در مقابل آن قدرتی که محمد رضا داشت و آن پشتیبانی ای که همه از او می کردند، علمای ایران ننشستند تا اینکه اول اجتماع پیدا کنند، بعد قیام کنند.علمای اسلام اول دعوت کردند مردم را و در هر فرصتی نترسیدند و در منبر و پائین مسجد مردم را دعوت کردند تا قدرت پیدا کردند، شما هم همین کار را بکنید.می توانید، اگر خیال کنید نمی توانید، بدانید که نخواهید توانست.به خودتان تزریق کنید که می توانید و بدانید که خواهید توانست. هر عملی اولش فکر است.هر کاری اولش تفکر و تأمل در اطراف کار است.اگر ما در روحمان ضعف باشد، نمی توانیم کاری بکنیم، روح را قوی کنید، قلب خودتان را قوی کنید، به خدا منقطع بشوید.اینهمه ادعیه ای که وارد شده است و همه را دعوت کرده است به اینکه [توکل] به خدا بکنید برای اینکه او مرکز قدرت
است.اینهمه دعوت شده است که به کس دیگری غیر خدا متشبث نشوید، برای اینکه به شما تزریق کنند قوت را، که شما یک پشتوانه عظیم دارید و او خداست.کسی که خدا را دارد، از چه باید بترسد؟ شمایی که برای خدا بخواهید کار بکنید از چه قدرتی می ترسید؟ می ترسید که شهیدبشوید؟ شهادت ترس دارد؟ می ترسید حبس بشوید؟ حبس در راه خدا ترس دارد؟ می ترسید شکنجه بشوید؟ شکنجه در راه خدا اشکال دارد؟ ایران در راه خدا همه چیز دیده معذلک دست بر نداشت، و این روحانیون بودند که مردم را بسیج کردند و مردم متحول شدند و امروز از آن بچه کوچولوئی که تازه زبان باز کرده است تا آن پیر مردی که چند جوان از دستش رفته، یکصدا بر ضد قدرت های بزرگ صحبت می کنند و قیام کردند. «نتوانید» نگویید.هیچ وقت فکر نکنید که نمی توانید، همیشه فکر کنید که می توانید، همیشه فکر کنید که خدا با شماست، همیشه فکر کنید که اسلام شرف شماست و این اسلام باید به دست شما تقویت بشود. (2) متأسفانه نه تنها مردم کشورها، بلکه روحانیون ممالک اسلامی اکثرا از کارآیی و نقش سازنده و تعیین کننده خود در مسایل روز و سیاست های بین المللی بی خبر هستند و متأثر از القائات و برداشت های مادی، تصور می کنند
که در عصر تمدن و تکنیک و صنعت و تحولات علمی و پیشرفت های مادی، نفوذ روحانیت کم شده است و نعوذ بالله اسلام از اداره کشورها عاجز مانده است، که بحمد الله پیروزی انقلاب اسلامی ایران به رهبری روحانیت، خلاف این تصورات را ثابت نمود و علی رغم همه کارشکنی ها و سنگ اندازی ها و توطئه های شرق و غرب و حسادت و کینه توزی ایادی آنان توانمندی و اقتدار روحانیت اسلام آشکار گردید.که من از تمامی علما و متفکرین و دانشمندان اسلامی سراسر جهان دعوت می کنم که در فرصت های مناسب به کشور عزیز اسلامی ایران سفر کنند و در وضع گذشته این مملکت که نظام شاهنشاهی آن را به مملکتی غرب زده و تهی از ارزش های اسلامی مبدل ساخته بود و ایران می رفت تا پایگاهی برای اسلام زدایی و محو آثار رسالت گردد و از تاریخ تا فرهنگ و همه مظاهر اسلام نابود شود، فکر نمایند و همچنین به بررسی وضعیت کنونی بپردازند که اساس قوانین و مقررات این کشور را وحی و اسلام معین نموده است و تمامی مظاهر کفر و شرک و معاصی علنی حتی المقدور برچیده شده و علی رغم همه نغمه های شوم التقاطی ها و چپ ها و راست ها و ملی گراها که در روزهای اول پیروزی انقلاب و
برای قبضه نمودن قدرت و تفکر ملت ایران از حلقوم آنان بر می خاست، خداوند بر ما منت نهاد که توطئه آنان کشف و در تمامی کشور ما قوانین و برنامه های اسلامی در حال پیاده شدن است و از میدان های نبرد و کارزار گرفته تا مراکز تحقیقات علمی، دانشگاه ها و حوزه ها و از مجالس قانونگذاری و تدوین همه مقررات کشوری و لشکری تا قوه مجریه که دست اندرکار حل و فصل بزرگترین مسایل اداری و اجرایی یک کشور بزرگ و در حال جنگ و محاصره و با جمعیتی متجاوز از پنجاه میلیون نفر است و از قوه قضاییه که مسؤولیت اجرای حدود و احکام الهی و در حقیقت بار سنگین تأمین امنیت جان و نوامیس و اموال و شخصیت یک جامعه انقلابی را به عهده دارد تا فرماندهی قوای نظامی و انتظامی که مسؤولیت امنیت مرزها و داخل کشور و خنثی نمودن صدها توطئه رنگارنگ به عهده آنان است و باید جلوی تخریب و جنایات منافقین و ضد انقلاب و اشاعه فحشا و منکرات و دزدی ها و قتل ها و مواد مخدر را بگیرند، که همه اینها با رهبری روحانیت متعهد و به برکت احکام نورانی اسلام و کتاب آسمانی پیامبر اکرم حضرت محمد بن عبد الله صلی الله علیه و آله و
سلم و پیروی از ائمه هدا علیهم السلام اداره می شود و خدا را سپاس می نهیم که با تکیه بر آیات وحی و کتاب خدا توانسته ایم کشورمان را از وابستگی ها نجات دهیم.البته تا پیاده کردن تمامی احکام و مقررات اسلامی و عمل کامل در همه سطوح جامعه راه زیادی در پیش داریم ولی به یاری خداوند همچنان به تلاش و کوشش خود ادامه می دهیم و در عمل به همه غرب زدگان و شرق زدگان و خودباختگانی که از مطرح کردن شعار اسلام و اعتماد به قرآن کریم واهمه داشته اند، نشان می دهیم که چگونه می توان جامعه را از سرچشمه های معرفت کتاب خدا و هدایت اسلام عزیز سیراب نمود، که بحمد الله همه اینها از برکات و ورود علما در مسایل سیاسی و استنباط احکام در مسائل مستحدثه بوده است، که روحانیت کشور ایران فقط به خطابه و وعظ و ذکر مسائل روزمره اکتفا ننموده است و با دخالت در مهمترین مسائل سیاسی کشور خود و جهان توانسته است قدرت مدیریت روحانیت اسلام را به نمایش بگذارد و اتمام حجتی برای همه قائلین به سکوت و سازشکاران بی تعهد و علم فروشان بی عمل باشد و تعجب است که چگونه بسیاری از علما و روحانیون کشورها و بلاد اسلامی از نقش عظیم و رسالت الهی و
تاریخی خود در این عصری که بشریت تشنه معنویت و احکام نورانی اسلام است غافلند و عطش ملت ها را درک نمی کنند.از التهاب و گرایش جوامع بشری به ارزش های وحی بی خبرند و قدرت و نفوذ معنوی خود را دست کم گرفته اند، که در همین شرایط پر زرق و برق حاکمیت علوم و تمدن مادی بر نسل معاصر، علما و خطبا و ائمه جمعه بلاد و روشنفکران اسلامی با وحدت و انسجام و احساس مسؤولیت و عمل به وظیفه سنگین هدایت و رهبری مردم، می توانند دنیا را در قبضه نفوذ و حاکمیت قرآن در آورند و جلوی این همه فساد و استثمار و حقارت مسلمین را بگیرند و از لانه کردن شیاطین کوچک و بزرگ و خصوصا آمریکا در ممالک اسلامی جلوگیری کنند و به جای نوشتن و گفتن لاطائلات و کلمات تفرقه انگیز و مدح و ثنای سلاطین جور و بدبین کردن مستضعفان به مسائل اسلام و ایجاد نفاق در صفوف مسلمین به تحقیق و نشر احکام نورانی اسلام همت بگمارند و با استفاده از این دریای بیکران ملت های اسلامی، هم عزت خود را و هم اعتبار امت محمدی صلی الله علیه و آله و سلم را پایدار نمایند. آیا برای علمای کشورهای اسلامی ننگ آور نیست که با داشتن قرآن
کریم و احکام نورانی اسلام و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه معصومین علیهم السلام احکام و مقررات کفر در ممالک اسلامی تحت نفوذ آنان پیاده شود و تصمیمات دیکته شده صاحبان زر و زور و تزویر و مخالفان واقعی اسلام اجرا گردد و سیاست گذاران کرملین یا واشنگتن دستور العمل برای ممالک اسلامی صادر کنند؟ علمای بلاد و کشورهای اسلامی باید راجع به حل مشکلات و معضلات مسلمین و خروج آنان از سیطره قدرت حکومت های جور با یکدیگر به بحث و مشورت و تبادل نظر بپردازند و برای حفظ منافع مسلمین سینه ها را سپر کنند و جلوی تهاجم فرهنگ های مبتذل شرق و غرب را که به نابودی نسل و حرث ملت ها منتهی شده است را بگیرند و به مردم کشورهای خود آثار سوء و نتایج خود باختگی در مقابل زرق و برق غرب و شرق را بازگو نمایند و به مردم و به دولت ها خطر استعمار نو و شیطنت ابر قدرت ها که جنگ و مسلمان کشی در جهان به راه انداخته اند، گوشزد کنند. من مجددا تأکید می کنم که دنیا امروز تشنه حقایق و احکام نورانی اسلام است و حجت الهی بر همه علما و روحانیون تمام گردیده است، چرا که وقتی جوانان کشورهای اسلامی برای
دفاع از مقدسات دینی خود تا سر حد شهادت پیش رفته اند و برای بیرون کردن متجاوزان، خود را به دریای حوادث و بلا زده اند و زندان ها و شکنجه ها را به جان خریده اند و همچون مسلمانان شجاع و مبارز و عزیزان حزب الله لبنان و سایر کشورها مقاومت کرده اند و به جهاد علیه متجاوزان برخاسته اند، چه حجتی بالاتر از این و چه بهانه ای برای سکوت و مماشات و در خانه نشستن و تقیه کردن های بی مورد مانده است؟ علما و روحانیت متعهد اسلام اگر دیر عمل کنند، کار از کار می گذرد.البته ما درد تنهایی بعض از علما و متعهدینی که در شهرها و کشورهایشان در محاصره سر نیزه ها و فشار تهدیدها و حکم های نامشروع علمای سوء و درباری گرفتار آمده اند احساس می کنیم ولی به همه این عزیزان که در فشار جباران می باشند، موعظه خدا را یادآور می شویم که «ان تقوموا لله مثنی و فرادی ثم تتفکروا» ، برای خدا قیام کنید و از تنهایی و غربت نهراسید، مساجد بهترین سنگرها و جمعه و جماعات مناسب ترین میدان تشکل و بیان مصالح مسلمین می باشند.امروز دولت ها و سر سپردگان ابر قدرت ها اگر چه به جنگ جدی با مسلمانان برخاسته اند و همچون دولت هند مسلمانان بی گناه و بی پناه و آزاده را قتل عام می کنند ولی هرگز
جرأت و قدرت تعطیل مساجد و معابد مسلمین را برای همیشه ندارند و نور عشق و معرفت میلیون ها مسلمان را نمی توانند خاموش کنند.در عین حال اگر آنان مساجد و محافل مذهبی و سیاسی علمای اسلام را به تعطیلی بکشانند و حتی علمای اسلام را در ملاء عام بدار کشند، خود دلیل مظلومیت اسلام و موجب توجه بیشتر مسلمانان به روحانیت و پیروی از آنان می شود.مگر نه این است که خداوند از علما پیمان گرفته است که در برابر ستم ستمکاران و ظلم جنایت پیشگان ساکت و آرام نمانند؟ مگر نه این است که علما حجت پیامبران و معصومین بر زمین هستند؟ پس باید علما و روشنفکران و محققان به داد اسلام برسند و اسلام را از غربتی که دامنگیرش شده است نجات دهند و بیش از این ذلت و حقارت را تحمل نکنند و بت سیادت تحمیلی جهانخواران را بشکنند و با بصیرت و سیاست چهره منور و پر اقتدار خود را آشکار سازند و در این راستا، دو چهره ها و روحانی نمایان و دین به دنیا فروشان و قیل و قال کنندگان را از خود و از کسوت خود برانند و اجازه ندهند که علمای سوء و تملق گویان ظلمه و ستمگران، خود را به جای پیشوایان و رهبران معنوی
امت های اسلامی بر مردم تحمیل کنند و از منزلت و موقعیت معنوی علمای اسلام سوء استفاده کنند.روحانیون متعهد اسلام باید از خطر عظیمی که از ناحیه علمای مزور و سوء و آخوندهای درباری متوجه جوامع اسلامی شده است سخن بگویند، چرا که این بی خبران هستند که حکومت جابران و ظلم سران وابسته را توجیه و مظلومین را از استیفای حقوق حقه خود منع و در مواقع لزوم به تفسیق و کفر مبارزان و آزادیخواهان در راه خدا حکم می دهند، که خداوند همه ملت های اسلامی را از شرور و ظلمت این نااهلان و دین فروشان نجات دهد. و یکی از مسائل بسیار مهمی که به عهده علما و فقها و روحانیت است، مقابله جدی با دو فرهنگ ظالمانه و منحط اقتصادی شرق و غرب و مبارزه با سیاست های اقتصاد سرمایه داری و اشتراکی در جامعه است، هر چند که این بلیه دامنگیر همه ملت های جهان گردیده است و عملا بردگی جدیدی بر همه ملت ها تحمیل شده واکثریت جوامع بشری در زندگی روز مره خود به اربابان زر و زور پیوند خورده اند و حق تصمیم گیری در مسائل اقتصاد جهان از آنان سلب شده است و علی رغم منابع سرشار طبیعت و سرزمین های حاصلخیز جهان و آبها و دریاها و جنگل ها و ذخائر،
به فقر و درماندگی گرفتار آمده اند و کمونیست ها و زراندوزان و سرمایه داران با ایجاد روابط گرم با جهانخواران، حق حیات و ابتکار عمل را از عامه مردم سلب کرده اند و با ایجاد مراکز انحصاری و چند ملیتی، عملا نبض اقتصاد جهان را در دست گرفته و همه راه های صدور و استخراج و توزیع و عرضه و تقاضا و حتی نرخ گذاری و بانکداری را به خود منتهی نموده اند و با القای تفکرات و تحقیقات خود ساخته، به توده های محروم باورانده اند که باید تحت نفوذ ما زندگی کرده و الا راهی برای ادامه حیات پا برهنه ها، جز تن دادن به فقر باقی نمانده است و این مقتضای خلقت و جامعه انسانی است که اکثریت قریب به اتفاق گرسنگان در حسرت یک لقمه نان بسوزند و بمیرند و گروهی اندک هم از پرخوری و اسراف و تعیش ها جانشان به لب آید، به هر حال این مصیبتی است که جهانخواران بر بشریت تحمیل کرده اند و کشورهای اسلامی به واسطه ضعف مدیریت ها و وابستگی، به وضعیتی اسف بار گرفتار شده اند که این به عهده علمای اسلام و محققین و کارشناسان اسلامی است که برای جایگزین کردن سیستم ناصحیح اقتصاد حاکم بر جهان اسلام، طرح ها و برنامه های سازنده و در برگیرنده منافع محرومین و پا
برهنه ها را ارائه دهند و جهان مستضعفین و مسلمین را از تنگنا و فقر معیشت به در آورند.البته پیاده کردن مقاصد اسلام در جهان و خصوصا برنامه های اقتصادی آن و مقابله با اقتصاد بیمار سرمایه داری غرب و اشتراکی شرق، بدون حاکمیت همه جانبه اسلام میسر نیست و ریشه کن شدن آثار سوء و مخرب آن چه بسا بعد از استقرار نظام عدل و حکومت اسلامی همچون جمهوری اسلامی ایران نیازمند به زمان باشد، ولی ارائه طرح ها و اصولا تبیین جهت گیری اقتصاد اسلام در راستای حفظ منافع محرومین و گسترش مشارکت عمومی آنان و مبارزه اسلام با زراندوزان بزرگترین هدیه و بشارت آزادی انسان از اسارت فقر و تهیدستی به شما می رود و بیان این حقیقت که صاحبان مال و منال در حکومت اسلام هیچ امتیاز و برتری از این جهت بر فقرا ندارند و ابدا اولویتی به آنان تعلق نخواهد گرفت.مسلم راه شکوفایی و پرورش استعدادهای خفته و سرکوب شده پابرهنگان را فراهم می کند.و تذکر این مطلب که ثروتمندان هرگز به خاطر تمکن مالی خود نباید در حکومت و حکمرانان و اداره کنندگان کشور اسلامی نفوذ کنند و مال و ثروت خود را به بهانه فخر فروشی و مباهات قرار بدهند و به فقرا و مستمندان و زحمتکشان افکار و
خواسته های خود را تحمیل کنند، این خود بزرگترین عامل تعاون و دخالت دادن مردم در امور و گرایش آنان به اخلاق کریمه و ارزش های متعالی و فرار از تملق گویی ها می گردد و حتی بعض ثروتمندان را از این که تصور کنند که مال و امکاناتشان دلیل اعتبار آنان در پیشگاه خداست متنبه می کند. خلاصه کلام این که بیان این واقعیت که در حکومت اسلامی بهای بیشتر و فزون تر از آن کسی است که تقوا داشته باشد، نه ثروت و مال و قدرت و همه مدیران و کارگزاران و رهبران و روحانیون نظام و حکومت عدل موظفند که با فقرا و مستمندان و پا برهنه ها بیشتر حشر و نشر و جلسه و مراوده و معارفه و رفاقت داشته باشند تا متمکنین و مرفهین، و در کنار مستمندان و پابرهنه ها بودن و خود را در عرض آنان دانستن و قرار دادن، افتخار بزرگی است که نصیب اولیاء شده و عملا به شبهات و القائات خاتمه می دهد، که بحمد الله در جمهوری اسلامی ایران، اساس این تفکر و بینش در حال پیاده شدن است. و همچنین مسؤولین محترم کشور ایران علی رغم محاصرات شدید اقتصادی و کمبود در آمدها، تمامی کوشش و تلاش خود را صرف فقرزدایی جامعه کرده اند و همه آرمان و
آرزوی ملت و دولت و مسؤولین کشور ماست که روزی که فقر و تهیدستی در جامعه ما رخت بر بندد و مردم عزیز و صبور و غیرتمند کشور از رفاه در زندگی مادی و معنوی برخوردار باشند.خدا نیاورد آن روزی را که سیاست ما و سیاست مسؤولین کشور ما پشت کردن به دفاع از محرومین و رو آوردن به حمایت از سرمایه دارها گردد و اغنیاء و ثروتمندان از اعتبار و عنایت بیشتری برخوردار بشوند، معاذ الله که این با سیره و روش انبیاء و امیر المؤمنین و ائمه معصومین علیهم السلام سازگار نیست، دامن حرمت و پاک روحانیت از آن منزه است، تا ابد هم باید منزه باشد و این از افتخارات و برکات کشور و انقلاب و روحانیت ماست که به حمایت از پابرهنگان برخاسته است و شعار دفاع از حقوق مستضعفان را زنده کرده است.از آن جا که محرومیت زدایی، عقیده و راه و رسم زندگی ماست، جهانخواران در این مورد هم ما را آرام نگذاشته اند و برای ناتوان ساختن دولت و دست اندرکاران کشور ما حلقه های محاصره را تنگ تر کرده اند و بغض و کینه و ترس و وحشت خود را در این حرکت مردمی و تاریخی تا مرز هزاران توطئه سیاسی اقتصادی ظاهر ساخته اند و بدون شک جهانخواران
به همان میزان که از شهادت طلبی و سایر ارزش های ایثارگرانه ملت ما واهمه دارند، از گرایش و روح اقتصاد اسلام به طرف حمایت از پابرهنگان در هراسند و مسلم هر قدر کشور ما به طرف فقرزدایی و دفاع از محرومان حرکت کند.امید جهانخواران از ما منقطع و گرایش ملت های جهان به اسلام زیادتر می شود و روحانیت عزیز باید به این اصل توجه عمیق داشته باشند و افتخار تاریخی و بیش از هزار ساله پناهگاهی محرومان را برای خود حفظ کنند و به سایر مسؤولین و مردم توصیه نمایند که ما نباید گرایش و توجه بی شائبه محرومین را به انقلاب و حمایت بی دریغ آنان را از اسلام فراموش کنیم و بدون جواب بگذاریم. البته پر واضح است که همه اقشار کشور ما در انقلاب سهیم و شریکند و همه برای خدا و انجام وظیفه الهی خود وارد صحنه ها شده اند و مقصد خداست و هرگز آمال بلند و الهی خود را به مسایل مادی آلوده نمی کنند و با کمبودها از میدان برد نمی روند، چرا که کسی که برای خدا جان و مال فدا می کند به خاطر شکم و دنیا از پا در نمی آید، ولی وظیفه ما و همه دست اندرکاران است که به این مردم خدمت کنیم و در غم و
شادی و مشکلات آنان شریک باشیم که گمان نمی کنم عبادتی بالاتر از خدمت به محرومین وجود داشته باشد.راستی وقتی که پابرهنه ها و گودنشینان و طبقات کم در آمد جامعه ما امتحان و تقید خود را به احکام اسلامی تا سر حد قربانی نمودن چندین عزیز و جوان و بذل همه هستی خود داده اند و در همه صحنه ها بوده اند و انشاء الله خواهند بود و سر و جان را در راه خدا می دهند، چرا ما از خدمت به این بندگان خالص حق و این رادمردان شجاع تاریخ بشریت افتخار نکنیم! ما مجددا می گوییم که یک موی سر این کوخ نشینان و شهید دادگان به همه کاخ و کاخ نشینان جهان شرف و برتری دارد . و آخرین نکته ای که در این جا ضمن تشکر از علماء و روحانیون و دولت خدمتگزار حامی محرومان باید از باب تذکر عرض کنم و بر آن تأکید نمایم، مسأله ساده زیستی و زهدگرایی علماء و روحانیت متعهد اسلام است که من متواضعانه و به عنوان یک پدر پیر از همه فرزندان و عزیزان روحانی خود می خواهم که در زمانی که خداوند بر علما و روحانیون منت نهاده است و اداره کشور بزرگ و تبلیغ رسالت انبیاء را به آنان محول فرموده است، از زی روحانی
خود خارج نشوند و از گرایش به تجملات و زرق و برق دنیا که دون شأن روحانیت و اعتبار نظام جمهوری اسلامی ایران است، پرهیز کنند و بر حذر باشند که هیچ آفت و خطری برای روحانیت و برای دنیا و آخرت آنان بالاتر از توجه به رفاه و حرکت در مسیر دنیا نیست که بحمد الله روحانیت متعهد اسلام امتحان زهدگرایی خود را داده است، ولی چه بسا دشمنان قسم خورده اسلام و روحانیت بعد از این برای خدشه دار کردن چهره این مشعل داران هدایت و نور دست به کار شوند و با کمترین سوژه ای به اعتبار آنان لطمه وارد آورند
که انشاء الله موفق نمی شوند . (3) در قدیم اگر یک روحانی راجع به امور سیاسی مردم صحبت می کرد می گفتند رهایش کنید او سیاسی است، که این نوع فکر بلا اشکال از شیاطین داخل و خارج بوده است.آنها به ما باورانده بودند که روحانی باید عبایش را سر بکشد و فقط برود مسجد نمازمعمولی اش را بخواند.روحانی حق دخالت در هیچ امری را نداشت.ولی واقعیت این است که ما تابع حضرت رسول و ائمه علیهم السلام هستیم که همه امور دست آنها بود.حکومت تشکیل دادند و مردم را هدایت نمودند.بحمد الله امروز وارد مسائل سیاسی شدن دیگر عیبی ندارد، ولی باید توجه کنید که همه متوجه شما هستند، لذا زی اهل علم خودتان را حفظ کنید.درست مانند علمای گذشته ساده زندگی کنید .در گذشته چه طلبه و چه عالم بزرگ شهر زندگی شان از سطح معمولی مردم پائین تر بود و یا مثل آنها بود.امروز سعی کنید زندگی تان از زی آخوندی تغییر نکند.اگر روزی از نظر زندگی از مردم عادی بالاتر رفتید بدانید که دیر یا زود مطرود می شوید.برای اینکه مردم می گویند ببینید آنوقت نداشتند که مثل مردم زندگی می کردند، امروز که دارند و دست شان می رسد از مردم فاصله گرفتند.باید وضع مثل سابق باشد.باید طوری زندگی کنیم که نگویند طاغوتی هستیم.
(4) شما آقایان که در راه اسلام و علم قدم بر می دارید و متلبس به لباس اسلام و لباس انبیاء شده اید و متلبس به لباس روحانیت شده اید، گمان نکنید که درس خواندن بدون اینکه قرائت به اسم رب باشد برایتان فایده دارد، گاهی ضرر دارد، گاهی علم غرور می آورد، گاهی علم انسان را پرت می کند از صراط مستقیم.اینهائی که دین ساز بودند، اکثرا اهل علم بودند .اینهائی که دعوت بر خلاف واقع کردند، اکثرا از اهل علم هستند، چون علم قرائت به اسم رب نبوده است، انحراف داشته است از اول.این راه انحرافی هر چه پیش رفت، بیشتر انحراف حاصل می شود، دورتر می شود از انسانیت.چه بسا یک نفر آدم فیلسوف اعظم است به حسب نظر مردم، فقیه اکرم است به حسب نظر مردم، همه چیز می داند.انبار معلومات است لکن چون قرائت به اسم رب نبوده است از صراط مستقیم دور شده است و از همه دورتر.هر چه انبار زیادتر و زرش زیادتر، هر چه انبار بزرگتر و زر و ظلماتش بیشتر، «ظلمات بعضها فوق بعض» . گاهی علم ظلمت است، نور نیست.آن علمی که شروع بشود به اسم رب، نور هدایت دارد.این علمی که برای این است که یاد بگیرد، آن خوبش این است که می خواهد یاد بگیرد و الا می خواهم
مسند بگیرم، می خواهم امام جماعت بشوم، می خواهم اهل منبر بشوم، می خواهم مقبول عامه باشم، مقبول مردم باشم، انحراف است، اینها انحرافات است و همه دقیق. «صراط مستقیم» به حسب وصفی که شده است باریکتر از موست بسیار دقیق است.چه بسا انسان یک عمر در ریا بوده و خودش نفهمیده، یک عمر هر عملی کرده ریا بوده است و نفهمیده خودش.ریاست اینقدر دقیق است که خود آدم هم نمی فهمد. (5) لازم است طبقات محترم روحانی و دانشگاهی، با هم احترام متقابل داشته باشند.جوانان روشنفکر دانشگاه ها به روحانیت و روحانیون احترام بگذارند.خداوند تعالی آنها را محترم شمرده و اهل بیت وحی، سفارش آنها را به ملت فرموده اند.روحانیت قدرت بزرگی است که با از دست دادن آن خدای نخواسته پایه های اسلام فرو می ریزد و قدرت جبار دشمن، بی معارض می شود . مطالعات دقیق اجانب استثمارگر در طول تاریخ به آن رسیده که باید این سد شکسته شود و تبلیغات دامنه دار آنها و عمال آنها در چند صد سال، موجب شده که مقداری از روشنفکران را از آنها جدا و به آنها بدبین کنند تا جبهه دشمن، بی معارض شود.اگر احیانا در بین آنها کسانی بی صلاحیت خود را جا بزنند، لکن نوع آنها در خدمت هستند، به حسب اختلاف موقف و خدمت آنها ملت را
پای بند اصول و فروع دیانت نموده، برغم اجانب و عمال آنها باید این قدرت را تأیید و حفظ نمود و با دیده احترام نگریست.چنانچه روحانیون محترم باید به طبقه جوان روشنفکر که در خدمت اسلام و کشور اسلامی است و به همین جهت مورد حمله عمال اجانب است، احترام گذاشته آنها را چون فرزندانی عزیز و برادرانی ارجمند بدانند و این قدرت بزرگ که مقدرات، خواه ناخواه در دست آنها خواهد افتاد.از دست ندهند و از تبلیغات سوئی که بر ضد آنها در این چند صد سال شده و آنها را در نظر بعضی طور دیگر جلوه داده اند تا از تفرقه استفاده هر چه بیشتر برند، احتراز کنند و کسانی را که جهلا یا از سوء نیت موجب دور نگه داشتن این طبقه مؤثر است از روحانیت، از خود برانند و به آنها اجازه ایجاد تفرقه ندهند و مطمئن باشند که با ضم این دو قدرت بزرگ پیروزی به دست می آید و با جدائی روی آن را نخواهند دید. (6) به جامعه محترم روحانیت خصوصا مراجع معظم وصیت می کنم که خود را در مسائل جامعه خصوصا مثل انتخاب رئیس جمهور و وکلاء مجلس کنار نکشند و بی تفاوت نباشند.همه دیدید و نسل آتیه خواهد شنید که دست سیاست بازان پیرو شرق
و غرب، روحانیون را که اساس مشروطیت را با زحمات و رنجها بنیان گذاشتند از صحنه خارج کردند و روحانیون نیز بازی سیاست بازان را خورده و دخالت در امور کشور و مسلمین را خارج از مقام خود انگاشتند و صحنه را به دست غرب زدگان سپردند و به سر مشروطیت و قانون اساسی و کشور و اسلام آن آوردند که جبرانش احتیاج به زمان طولانی دارد. (7) از اول که در این مسائل بودیم و کم کم آثار پیروزی داشت پیدا می شد، در مصاحبه هائی که کردم، چه با کسانی که از خارج آمدند، حتی در نجف و در پاریس و چه در حرف هائی که خودم زدم، این کلمه را گفته ام که روحانیون شغل شان یک شغل بالاتر از این مسائل اجرائی است و اگر چنانچه اسلام پیروز بشود، روحانیون می روند سراغ شغل های خودشان، لکن وقتی که ما آمدیم و وارد در معرکه شدیم دیدیم که اگر روحانیون را بگوئیم همه بروید سراغ مسجدتان، این کشور به حلقوم آمریکا یا شوروی می رود.ما تجربه کردیم و دیدیم که اشخاصی که در رأس واقع شدند و از روحانیون نبودند، در عین حالی که بعضی شان هم متدین بودند، از باب اینکه آن راهی که ما میخواستیم برویم و آن راهی که مستقل باشیم و
با نان جو خودمان بسازیم و زیر فرمان قدرت های بزرگ نباشیم، آن راه، با سلیقه آنها موافق نبود.و لهذا چون آنجا دیدیم که ما نمی توانیم در همه جا یک افرادی پیدا بکنیم که صد در صد برای آن مقصدی که این ملت ما برای آن، جوان هاشان را دادند و اموالشان را دادند، نمی توانیم پیدا بکنیم، ما تن دادیم به اینکه رئیس جمهورمان از علما باشد و گاهی نخست وزیرمان هم همین طور.و در جاهای دیگر هم که قبلا گفته بودیم، بنا نداریم اینطور باشد و الان هم عرض می کنم هر روزی که ما فهمیدیم که این کشور را یک دسته از افرادی که روحانی نیستند، به آنطوری که خدای تبارک و تعالی فرموده است، اداره می کنند، آقای خامنه ای تشریف می برند سراغ شغل روحانی بزرگ خودشان و نظارت بر امور و سایر آقایان هم همین طور.ما اینطور نیست که هر جا یک کلمه ای گفتیم و دیدیم مصالح اسلام، حالا ما آمدیم دیدیم اینجوری نیست، اشتباه کرده بودیم، بگوئیم ما سر اشتباه خودمان باقی هستیم.ما هر روزی فهمیدیم که این کلمه ای که امروز گفتیم اشتباه بوده و قاعده اش این است که یک جور دیگر عمل بکنیم، اعلام می کنیم که آقا این را ما اشتباه کردیم، باید اینجوری بکنیم.ما دنبال مصالح هستیم، نه دنبال
پیشرفت حرف خودمان. ما از حرفی که در مصاحبه ها گفتیم، عدول کردیم و موقتا تا آنوقتی که این کشور را به غیر روحانی می تواند اداره کند، آقایان روحانیون به ارشاد خودشان و به مقام خودشان بر می گردند و محول می کنند دستگاه های اجرائی را به کسانی که برای اسلام دارند کار می کنند و تا مسأله اینطور است که ابهام پیش ما هست، احتمال هست.اگر در یک میلیون احتمال، یک احتمال ما بدهیم که حیثیت اسلام با بودن فلان آدم یا فلان قشر در خطر است.ما مأموریم که جلویش را بگیریم، تا آنقدری که می توانیم.هرچه می خواهند به ما بگویند، بگویند که کشور ملایان، حکومت آخوندیسم و از این حرفهائی که می زنند، و البته این هم یک حربه ای است برای اینکه ما را از میدان به در کنند.ما نه، از میدان بیرون نمی رویم. (8) سئوال: گفته شده است که اصلاحات ارضی شاه، روحانیونی را که دومین طبقه زمینداران بزرگ را تشکیل می داده اند (نیویورک تایمز 11 دسامبر) صدمه زده است و این یکی از دلایلی است که شما با شاه مخالفت می کنید، آیا این مطلب صحیح است؟ پیش از سال 1962 چند درصد از زمین های زراعتی را افراد مذهبی اداره می کرده اند؟ آیا پس از رفتن شاه، عوامل مذهبی دوباره اداره زمین ها را به عهده
خواهند گرفت؟ کشاورزی دولتی که مورد تأیید شما باشد چه خواهد بود؟ آیا مکانیزه کردن کشاورزی جایگزین کار یدی خواهد شد؟ در این صورت، این ماشین های کشاورزی از کجا تهیه خواهد شد؟ جواب: به طور کلی هیچ یک از روحانیون مخالف شاه از زمینداران بزرگ نمی باشند تا اصلاحات ارضی شامل زمین های آنها بشود و من هم اعلام کرده ام که چون زمینداران بزرگ مالیات های اسلامی خود را نپرداخته اند، ما زمین ها را از رعایا پس نخواهیم گرفت و مخالفت من و سایر روحانیون با شاه هرگز بدین خاطر نبوده است و این هم از تبلیغات سوء شاه است که دیگر رنگ خود را باخته است. (9) علمای اسلام موظفند با انحصار طلبی و استفاده های نامشروع ستمگران مبارزه کنند و نگذارند عده کثیری گرسنه و محروم باشند و در کنار آنها ستمگران غارتگر و حرامخوار در ناز و نعمت بسر ببرند. (10) علمای اصیل اسلام هرگز زیر بار سرمایه داران و پول پرستان و خوانین نرفته اند و همواره این شرافت را برای خود حفظ کرده اند و این ظلم فاحشی است که کسی بگوید دست روحانیت اصیل طرفدار اسلام ناب محمدی با سرمایه داران در یک کاسه است. (11) این وظیفه مأمورین الهی است که در دنیا آمده اند برای آنکه بشر را از این عالم
به عالم بالا ببرند و یک وظیفه هم روحانیین ملت ها دارند، روحانیین مسیح، روحانیون مسلم، روحانیون یهود، همه روحانیون.و آن وظیفه تبعیت تام از پیغمبرها و از آنهائی که آمدند برای تربیت بشر و برای صلح و صفا بین تمام افراد بشر.روحانیون در مرتبه اول واقعند برای تحقق دادن به آرمان های انبیا که همان وحی الهی است.روحانیون یک وظیفه الهی دارند که این وظیفه الهی بالاتر از آن وظایفی است که سایر مردم دارند.یک مسؤولیت الهی دارند.روحانیون مسؤولند در مقابل پیامبران و در مقابل خدای تبارک و تعالی مسؤولند که تعلیمات انبیا را به مردم برسانند و دست مردم را بگیرند و از این گرفتاری ها که دارند نجات بدهند.مردم دنیا امروز مبتلا هستند به قدرت های بزرگ و به قدرت هائی که شیطانی هستند و در مقابل انبیاء بزرگ ایستادند و نمی گذارند تعلیمات انبیا تحقق پیدا بکند.روحانیت مسیح یک خصوصیت زیادی دارد و آن اینکه قدرت های بزرگ مسیحی هستند، مدعی مسیحیت هستند و آن قدرت های بزرگند که در دنیا بر خلاف تعلیمات خدای تبارک و تعالی که به همه انبیا تعلیم فرموده است و بر خلاف تعلیمات عیسی مسیح عمل می کنند.روحانیت مسیح موظف است به حسب تعلیمات مسیح و به حسب تعلیم خدای بزرگ که با این قدرت هائی که بر خلاف مسیر
انبیا و بر خلاف مسیر مسیح رفتار می کنند مبارزه معنوی بکنند، آنها را ارشاد بکنند به ملت مسیح، هدایت کنند ملت مسیح را که تبعیت از این قدرت هائی که بر ضد مسیح هست نکنند. (12)
: 1 پیام امام خمینی به مناسبت سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی صحیفه نور جلد 19 ص 102 تاریخ: 63 22/11/ 2 بیانات امام خمینی در جمع میهمانان دومین کنگره جهانی ائمه جمعه و جماعات صحیفه نور جلد 18 ص 278 276 تاریخ: 63 23/2/ 3 پیام امام به زائران بیت الله الحرام صحیفه نور جلد 20 ص 130 125 تاریخ: 66 6/5/ 4 بیانات امام خمینی در جمع اعضای شورای مرکزی ائمه جمعه استان تهران صحیفه نور جلد 17 ص 262 تاریخ: 62 4/3/ 5 بیانات امام خمینی در دیدار با روحانیون حوزه علمیه قم صحیفه نور جلد 7 ص 226 225 تاریخ: 58 7/4/ 6 پاسخ امام خمینی به اتحادیه انجمنهای اسلامی دانشجویان در اروپا صحیفه نور جلد 2 ص 20 تاریخ: 56 24/11/ 7 وصیت نامه الهی سیاسی حضرت امام (س) صحیفه نور جلد 21 ص 186 تاریخ تحریر: 26/11/61 تاریخ قرائت: 68 15/3/ 8 بیانات امام خمینی در جمع گروهی از روحانیون صحیفه نور جلد 16 ص 212 211 تاریخ : 61
30/3/ 9 مصاحبه امام خمینی با دکتر جیم کوکلر رفت استاد دانشگاه روتکرز آمریکا صحیفه نور جلد 4 ص 105 تاریخ: 7/10/57 (پاریس نوفل لوشاتو) 10 ولایت فقیه ص 44 43 11 پیام امام خمینی خطاب به مراجع و روحانیون سراسر کشور صحیفه نور جلد 21 ص 90 تاریخ : 67 3/12/ 12 بیانات امام خمینی در دیدار با چند کشیش امریکایی و الجزایری صحیفه نور جلد 11 ص 92 تاریخ: 58 4/10/
پژوهش هاى قرآن و حدیث، شماره 2 مؤدب، سید رضا
یکى از روش هاى تفسیر قرآن، روش عرفانى آیات است. امام خمینى در آثار خود نشان داده اند که به این روش در تفسیر قرآن اهتمام دارند. ایشان در تفسیر قرآن سعى دارند، از آیات قرآن، نکات و لطایفى عرفانى برکشند. در این مقاله تلاش مى شود با به دست دادن تعریف روشنى از این روش با تکیه بر بیانات ایشان و تبیین تمایز آن از تفسیر به رأى و نیز ذکر مواردى از تفسیر عرفانى وى درباره سوره حمد زوایاى پنهان روش تفسیر عرفانى آشکار ساخته شود. کلید واژها: تفسیر، روش تفسیرى، تفسیر عرفانى، تفسیر رمزى، تفسیر به رأى، تفسیر باطنى.
امام خمینى، از جمله مفسران ارجمندى بود که به تفسیرى عرفانى قرآن اهتمام داشت. در این مقاله، نخست روش تفسیرى عرفانى با تکیه بر آثار امام خمینى تبیین مى شود و آنگاه تفاوت تفسیر عرفانى با تفاسیر به رأى از نگاه ایشان بررسى مى گردد و در پایان مواردى از تفاسیر عرفانى ایشان در سوره حمد یاد مى شود.
مطالعه در آثار تفسیرى حضرت امام، نشان مى دهد که ایشان در تفسیر آیات، ضمن اهمیت به تدبّر در الفاظ و ظاهر آیات، عنایت ویژه اى به
فهم قلبى و عرفانى آیات قرآن داشته اند. تفسیر عرفانى که از آن به تفسیر «رمزى » یا «اشارى » نیز یاد مى شود، عهده دار بیان باطن آیات قرآن و بیان معانى رمزى و اشارى آنهاست. این نحوه از تفسیر مبتنى بر آموخته هاى ذوقى و عرفانى و مبانى سیر و سلوک است و از طریق کشف و شهود به دست مى آید؛ لذا تفاسیر عرفانى، بسیار دور از ذهن به نظر مى رسد. آیةالله معرفت، تفسیر عرفانى را چنین تعریف مى نماید : تفسیر عرفانى آن است که آیات براساس تاویل ظاهر آنها و مراجعه به باطن تعابیر قرآن و اعتماد بر دلالت رمزى و اشارى آیات صورت مى گیرد و نه دلالت ظاهرى آن، بلکه برخاسته از جوانب کلام و ذوق عرفانى است.(معرفت، ج2، ص526( در تفاسیر عرفانى، مفسران با بواطن و اسرار آیات سرکار داشته، معتقدند که قرآن گرچه داراى ظاهر است، ولى داراى مفاهیم رمزى بلند و گسترده اى است که فهم آنها مخصوص خواص آشنا با اسرار شریعت است و چون قرآن، این معانى باطنى را براى فهماندن به خواص با رمز و اشاره بیان کرده، آنان نیز، آن اسرار نهایى را با همان شیوه رمز و اشاره بیان مى کنند و ظاهر قرآن را براى طبقه عوام مى گذراند.(همان، ج2، ص367( مهم ترین تفاسیر عرفانى
از آغاز تاکنون عبارت اند از: تفسیر منسوب به امام صادق(ع)، تفسیر تسترى سهل بن عبدالله تسترى(م283ق)، تفسیر ابو عبدالرحمن سلمى(م412ق) معروف به حقائق التفسیر، لطائف الاشارات قشیرى(م465ق)، کشف الاسرار و عدةالابرار میبدى(م480ق) که اصل آن مربوط به خواجه عبدالله انصارى است و میبدى به شرح و بسط آن پرداخته است، رحمة من الرحمن فى تفسیر و اشارات القرآن ابن عربى محى الدین اندلسى مالکى صوفى(م638(، تبصیر الرحمن و تیسیر المنان على بن احمد بن ابراهیم مهایمى(م835ق)، الفواتح الالهیة و المفاتح الغیبیة الموضحة للکلم القرآنیة و الحکم الفرقانیة نعمة الله نخجوانى(م920ق)، تفسیر القرآن الکریم صدرالدین شیرازى معروف به صدرالمتألهین(م1050ق)، مناظرالانوار و مظاهرالاسرار فى تفسیر کتاب اللّه الملک الجبار تالیف محمد تقى قزوینى(م1270ق)، بیان السعادة فى مقامات العبادة منسوب به محمد بن حیدر گنابادى مشهور به ملاسلطان على(م1327ق).
امام خمینى، با دیدى عرفانى به تأمّل و تدبّر در آیات و تفسیر آنها پرداخته است؛ لذا ایشان تفسیر خود را از آیات، رمز، اشاره، کلمه عرفانى، وجه عرفانى، ذوق عرفانى، لطایف عرفانى و مانند آنها خوانده است. وى معتقد بود که در قرآن نکات عرفانى و رمزى، فراوان است و فهم آن براى همگان میسر نیست و در این خصوص مى گوید: قرآن و حدیث نیز قانون هاى علمى را
که توده آورده اند، طورى بیان کردند که مردم مى فهمند؛ لکن علوم قرآن و حدیث را همه کس نمى تواند بفهد و براى همه کس نیامده است؛ بلکه بعضى از آنها رمز است، بین گوینده و یک دسته خاصى... . قرآن از این گونه رمزهاست که حتى به حسب روایات، جبرئیل هم که قرآن را آورد، خود نمى دانست معنى آن را، فقط پیغمبر اسلام(ص) و هرکس را او تعلیم کرده، کشف این رمزها را مى توانست بنماید.(کشف الاسرار، ص322( او حروف مقطعه را نیز از همین قبیل مى دانست و مى فرمود:« در حروف مقطعه اوایل سور اختلاف شدید است و آنچه بیشتر موافق اعتبار آید، آن است که از قبیل رمز بین محّب و محبوب است.»(چهل حدیث، ص351( ایشان معتقدند که قرآن در برگیرنده مهم ترین نکات عرفانى است و نمى توان کتابى را بهتر از قرآن در عرفان یافت. فلاسفه و عرفاى بزرگ هرچه دارند، از قرآن اخذ کرده اند و برترین نکات عرفانى که امروزه بین عرفا رایج است، از قرآن متخذ است؛ حتى نکاتى که نزد فلاسفه بزرگ یونان سابقه نداشته و ارسطو و دیگر فلاسفه و عرفا از آن بى خبر و از درک و فهم آنها عاجز بوده اند، همه از قرآن است. فلاسفه و عرفاى اسلامى نیز که در مهد قرآن بزرگ شده اند، هرچه دارند، از
قرآن دریافته اند و نکات عرفانى آن گونه که در قرآن است، در هیچ مکتوبى نیست.(همو، جلوه هاى رحمانى، ص24( حضرت امام در شرح حدیث عقل و جهل به همین نکته اشاره مى نماید و معتقد است که قرآن مملو از نکات عرفانى است؛ منتها براى اهلش قابل درک است و هرکسى به اندازه فهمش از آن بهره مى برد و مى فرماید: گاهى با نصف سطر، برهانى را که حکما با چندین مقدمات باید بیان کنند، به صورت غیر شبیه به برهان مى فرماید، مثل قوله تعالیلَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهَُ لَفَسَدَتَا(انبیاء، آیه 1((22) و قوله تعالى إِذا لَذَهَبَ کُلُّ إِلَهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ(مؤمنون، آیه 2((91) که برهان دقیق بر توحید است و هر یک از این دو محتاج به چندین صفحه بیان است که پیش اهلش واضح است و غیر اهلش را نیز حق تصّرف در آن نیست، گرچه چون کلام جامع است، به اندازه فهمش هرکس از آن ادراکى مى کند و مانند أَلاَ یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ(ملک، آیه 3((14) و وَهُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنْتُمْ(حدید، آیه 4((4) و... که هریک اشاره به علوم عالیه حکمت ما قبل الطبیعة است، به وجه عرفانى.(شرح حدیث عقل و جهل، ص40( ایشان معتقد است که نقش عرفان در شناخت دین و تفسیر
قرآن، بس مهم است و با دید عرفانى مى توان پایه و اساس دین را کامل تر و بهتر شناخت و بدون آن، تصدیق به این که قرآن، کتابى وحى الهى است، مشکل خواهد بود. او مى فرماید: هرکس نظرى به عرفان قرآن و عرفاى اسلام که کسب معارف از قرآن نمودند، نظر کند و مقایسه ما بین آنها با علماى سایرادیان و تصنیفات و معارف آنها کند، پایه معارف اسلام و قرآن را که اسّ اساس دین و دیانت و غایةالقصوى بعث رسل و انزال کتب است، مى فهمد و تصدیق به این که کتاب وحى الهى و این معارف، معارف الهیه است، براى او مؤونه ندارد.(همان، تفسیر سوره حمد، ص45(
امام خمینى معتقدند که برداشت هاى عرفانى و اخلاقى با تفسیر به رأى بسیار متفاوت است. او در بیان تفاوت هاى میان تفسیر عرفانى و تفسیر به رأى این نکات را مورد توجه قرار داده اند: الف. تفسیر به رأى، به آیات الاحکام مربوط است و در این آیات برداشت هاى عقلى و عرفانى وجود ندارد و روایات نهى از تفسیر به رأى هم در مورد آنهاست. عقل در فهم آیات الاحکام توانایى ندارد؛ از این رو باید آنها را به صرف تعبد از خُزّان وحى دریافت. حتى برخى از
روایات به این منظور وارد شده است که فقهایى را که مى خواستند، دین خدا را با عقول خود بفهمند، از این کار منع کنند؛ مانند:« لیس شیىء أبعد من عقول الرجال من تفسیر القرآن؛ عقل در تفسیر قرآن، دورترین چیز است.»(مجلسى، ج89، ص95( و «دین الله لا یصاب بالعقول؛ دین خدا را با عقل ها نتوان دریافت»(همان، ج2، ص303(. ایشان بیان مى دارد که مقصود از «دین الله» در روایت مذکور، احکام تعبدیه دین است، و الا باب اثبات صانع و توحید، معاد، بلکه مطلق معارف دینى، میدان فهم و گستره معرفت عقل است».(امام خمینى، آداب الصلاة، ص200( ب. تفسیر به رأى، آن است که مفسر، پیشداورى نموده، عقائد و سلائق خویش را بر قرآن تطبیق دهد؛ برخلاف برداشت هاى عرفانى اخلاقى، که پس از مطالعه در آیات، از بطون آیات، برمى آیند و براى اثبات عقیده یا مبانى فکرى خاصى نیست. ایشان معتقد است آنهایى که به دنبال تفسیر به رأى هستند، به اصل قرآن کارى ندارند. آنها به دنبال مقصد خود و اثبات آن هستند و مى خواهند آراى خود را برقرآن تطبیق کنند و قرآن را با رأى خود تفسیر و تأویل نمایند. در اسلام، چنین کارى حرام شمرده شده است.(فیض کاشانى، مقدمه پنجم، و مجلسى، ج36، ص227 و ج90، ص136( ج. تدبر
در آیات که به کشف بهره هاى عرفانى و اخلاقى مى انجامد، فراتر از تفسیر است؛ از این رو از مصادیق تفسیر به رأى شمرده نمى شود. ایشان بر این باور است که برداشت هاى عرفانى که به بطون آیات مربوط است(امام خمینى، آداب الصلاة، ص199(، تفسیر نیست؛ بلکه تأویل بطون قرآن به شمار مى رود؛ به علاوه تفسیر به رأى تلقى کردن برداشت هاى عرفانى، به مهجوریت قرآن مى انجامد. او در این زمینه مى فرماید: اگر کسى از قول خداوند الْحَمْدُ للّهَِِ رَبِّ الْعَالَمِینَ که حصر جمیع محامد و اختصاص تمام اثنیه است به حق تعالى، استفاده توحید افعالى کند و بگوید: از آیه شریفه استفاده مى شود که هر کمال و جمال و هر عزت و جلالى که در عالم است...، از حق تعالى است و هیچ موجودى را از خود چیزى نیست و لهذا محمدت و ثنا، خاص به حق تعالى است و کسى را در آن شرکت نیست، این چه مربوط به تفسیر است تا اسمش تفسیر به رأى باشد یا نباشد.(همان)
ایشان در تفسیر سوره حمد که از جمله زیباترین اثر تفسیر عرفانى ایشان است، به بیان نکات عرفانى فراوانى از آن سوره مى پردازد که به برخى از آنها اشاره مى شود:
در ذیل کلمه
«الحمد» بیان مى دارد که چون وجود انسان کامل، هدف نهایى تربیت الهى است، از این جهت خداوند، لایق حمد و ستایش است و مى فرماید: چون تربیت نظام عالم ملک از فلکیات و عنصریات و جوهریات و عرضیات آن، مقدمه وجود انسان کامل است و در حقیقت این ولیده، عصاره عالم تحقق وغایةالقصوى عالمیان است و از این جهت آخرین ولیده است، و چون عالم ملک به حرکت جوهریه ذاتیّه متحرک است و این حرکت ذاتى استکمالى است، به هر جا منتهى شد آن غایت خلقت و نهایت سیر است... پس دست تربیت حق تعالى در تمام دار تحقق به تربیت انسان پرداخته است و الانسان هو الاول و الاخر.(همان، ص42( سپس در ادامه تفسیر کلمه «الحمد» ضمن بیان این که غایت فعل خدا، تربیت انسان است، اظهار مى کند که غایت نهایى خلقت و تربیت انسان، ذات حق و معاد او از خدا و در راه خدا و به واسطه خدا و به سوى خداست. او در این زمینه مى فرماید: این که ذکر شد، در افعال جزئیه و نظر به مراتب وجود است و الا به حسب فعل مطلق از براى فعل حق تعالى، غایتى جز ذات مقدسش نیست... . پس انسان مخلوق لاجل الله و ساخته شده براى ذات مقدس
اوست... . غایت سیرش وصول به باب الله و فناى فى الله و عکوف به فناء الله است و معاد او الى الله و من الله و فى الله و بالله است؛ چنان که قرآن مى فرماید: إِنَّ إِلَیْنَا إِیَابَهُمْ(غاشیه، آیه 5((25) و دیگر موجودات به توسط انسان رجوع به حق کنند، بلکه مرجع و معاد آنها به انسان است؛ چنان که در زیارت جامعه که اظهار شمّه اى از مقامات ولایت را فرموده، مى فرماید: و ایاب الخلق الیکم و حسابهم علیکم(6).(امام خمینى، تفسیر سوره حمد، ص43( ایشان در ادامه در بیان این که غایت حمدها خداست، پس از ذکر آیه شریفه إِنَّ إِلَیْنَا إِیَابَهُمْ» ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنَا حِسَابَهُمْ(غاشیه، آیات 25 و 7((26) بیان مى دارد که رجوع انسان کامل به خداست و انسان کامل، فانى فى الله است و مى افزاید: و أیاب الخلق الیکم و حسابهم، سرّى از اسرار توحید، و اشاره به آن است که رجوع انسان کامل، رجوع الى الله است؛ زیرا که انسان کامل، فانى مطلق و باقى به بقاءالله است و از خود تعیّن و أنیّت و أنانیّتى ندارد؛ بلکه خود از اسماى حسنى و اسم اعظم است.(امام خمینى، تفسیر سوره حمد، ص44( سپس در ادامه بیان مى دارد که قرآن سرشار از نکات عرفانى است که اهلش مى تواند آن
را درک کند و همان اسرار نهایى، سبب عظمت و بزرگى قرآن شده و مى افزاید: قرآن شریف به قدرى جامع لطایف و حقایق و سرایر و دقایق توحید است که عقول اهل معرفت در آن حیران مى ماند و این اعجاز بزرگ این صحیفه نورانیه آسمانى است.(همان) ایشان در مورد دیگرى در باره «الحمد»، بیان مى دارد که الْحَمْدُ للّهَِِ رَبِّ الْعَالَمِینَ به این معنا نیست که ستایش براى خداست؛ بلکه به این معناست که هرگز حمدى جز براى خدا واقع نمى شود و مى افزاید: سوره حمد که در قرآن هست و اولین سوره است و آن را براى نماز قرار دادند و نماز بدون حمد، گفتند، نماز نیست(حرّ عاملى، ج4، ص732(، همین سوره حمد، تمام معارف، درش هست؛ منتها آن که نکته سنج باشد، باید در آن تامل کند؛ خوب، ما اهلش نیستیم، ما مى گوئیم...الْحَمْدُ للّهَِِ رَبِّ الْعَالَمِینَ، یعنى شایسته است خدا که همه حمدها براى او باشد؛ امّا قرآن این را نمى گوید. قرآن مى گوید که اصلا حمدى واقع نمى شود در جایى الاّ براى خدا. آن هم که بت پرست است، حمد دارد. آن هم براى خداست، خودش نمى داند، اشکال از ندانستن و جهالت ماهاست.(امام خمینى، تفسیر سوره حمد، ص200)
حضرت امام در مورد این آیه شریفه، بیان مى دارد که گرچه
مالکیت خدا به همه اشیا و همه عوالم، یکسان است و لکن اختصاص مالکیت در آیه شریفه به «یوم الدین» به جهت آن است که روز قیامت، روز جمع همه اشیا و همه ایام دیگر نیز به تبع آن خواهد بود و یا روز قیامت، روز ظهور مالکیت خداست. او مى فرماید: مالک یوم الدین، این اختصاص، ممکن است براى این باشد که «یوم الدین»، یوم الجمع است. از این جهت، مالک «یوم الدین» که مالک یوم الجمع است، مالک ایّام دیگر که متفرقات است، مى باشد... و یا براى آن است که ظهور مالکیت و قاهریت حق تعالى، در «یوم الجمع» است که «یوم رجوع ممکنات» است به باب الله و صعود موجودات به فناست، مى باشد.(همان، ص53(
امام در مورد علت ذکر نعبد و نستعین، به صورت صیغه متکلم مع الغیر، با آن که گوینده آن، واحد و یک نفر است، به سه نکته عرفانى ذیل اشاره مى کند:(همان، ص62( الف: عابد براى پذیرش عبادتش به حیله اى شرعیه متوسل شده است تا عبادتش مقبول شود و آن این است که عبادت خود را ضمن عبادات سایر مخلوقات، که از جمله آنها عبادات اولیاء الله است و عبادت آنها مورد قبول است، تقدیم مى نماید تا بدین وسیله عبادت او نیز قبول شود؛ زیرا از عادت
کریم نیست تا تبعیض قایل شود و برخى را بپذیرد و برخى را ردّ نماید. ب: چون تشریع نماز در ابتداى امر به جماعت بوده، این لفظ به شکل جمع آورده شده است. ج: چون همه موجودات و همه ذرات عالم به حمد او مشغول هستند، لذا با صیغه جمع خدا را عبادات مى کنند و از او کمک مى طلبند. او در این زمینه مى فرماید: چون سالک در الحمد لله، جمیع محامد و اثنیه را از هر حامد و ثناجویى در ملک و ملکوت، مقصور و مخصوص به ذات مقدس حق نمود... و در فطرت تمام موجودات، خصوصا نوع انسانى، خضوع در پیشگاه مقدس کامل و جمیل على الاطلاق ثبت و ناصیه آنها در آستانه قدسش بر خاک است؛ چنان که در قرآن شریف مى فرماید: وَإِنْ مِنْ شَىْءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَکِنْ لاَ تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ(اسراء، آیه 8((44)، و دیگر آیات شریفه و اخبار معصومین که مشحون از این لطیفه الهیه است، مؤید برهان حکمى متین است. پس چون سالک الى الله به قدم استدلال برهانى یا ذوق ایمانى یا مشاهده عرفانى این حقیقت را دریافت، در هر مقامى که هست دریابد که جمیع ذرات وجود و سکنه غیب و شهود، عابد على الاطلاق و پدید آرنده خود را طلبکارند؛ پس با صیغه جمع اظهار
کند که جمیع موجودات در همه حرکات و سکنات خود عبادت ذات مقدس حق تعالى کنند و از او استعانت جویند.(امام خمینى، تفسیر سوره حمد، ص64( ایشان در مورد استعانت از خداوند، معتقد است که استعانت از غیر خدا ممکن نیست؛ زیرا قدرتى غیر از خدا وجود ندارد تا از او استعانت بجوییم و معناى ایّاک نستعین، این نیست که ما از دیگران استعانت مى جوییم؛ بلکه اشاره به این نکته است که استعانتى واقع نمى شود، مگر از خدا و در این خصوص مى فرماید: ایاک نستعین، نه معنایش این است که همه ما استعانت از تو، ان شاءالله، مى خواهیم و اینها، نخیر! بالفعل این طورى است که به غیر خدا، استعانت اصلاً نیست. اصلاً قدرت دیگرى نیست. چه قدرت دیگرى ما داریم، غیر قدرت خدا؟ آن که تو دارى غیر از قدرت خدا است؟(همان، ص201(
حضرت امام در مورد این آیه شریفه به نکات عرفانى لطیف دیگرى اشاره مى نماید و ظاهراً با عنایت به حدیث شریف نبوى الطرق الى الله بعدد انفاس الخلائق(جامى، ص185( معتقد است که هر موجودى صراطى مخصوص به خود دارد و هدایت به صراط مستقیم، داراى مراتبى به این شرح است: هدایت به نور فطرى؛ هدایت به نور قرآن؛ هدایت به نور
شریعت؛ هدایت به نور اسلام؛ هدایت به نور ایمان؛ هدایت به نور یقین؛ هدایت به نور عرفان؛ هدایت به نور محبت؛ هدایت به نور ولایت؛ هدایت به نور تجرید و توحید. ایشان براى هر یک از آن مراتب، دوطرف، افراط و تفریط، غلّو و تقصیر، قائل است و راه اعتدال را، راه نجات و صراط مستقیم مى داند(امام خمینى، تفسیر سوره حمد، ص77(. حضرت امام در نامه عارفانه اى نیز که به یکى از نزدیکان مى نویسد، در مورد این آیه به این نکته تفسیرى عرفانى اشاره مى کند که همه انسان ها یا در مسیر بهشت اند، یا در مسیر جهنم و دنیا مرتبه اى از جهنم است و مى فرماید: دنیا و هرچه در آن است، جهنم است که باطنش در آخر سیر ظاهر شود و ماوراى دنیا تا آخر مراتب بهشت است که در آخر سیر پس از خروج از حذر طبیعت، ظاهر شود و ما و شما و همه یا حرکت به سوى قعر جهنم مى کنیم یا به سوى بهشت و ملأ اعلى... . جهنم و بهشتِ هرکس نتیجه اعمال اوست. هرچه کشتیم، درو مى کینم. فطرت و خلقت انسان بر استقامت و نیکى است. سرشت انسانى در جهت به خیر است. ما خود این سرشت را به انحراف مى کشانیم و ما خود حجب را
مى گسترانیم و تارها را بر خود مى تنیم.(صحیفه نور، ج22، ص345( آثار حضرت امام، همه، همانند نمونه هاى که گذشت، حکایت از روش عرفانى، رمزى و اشارى ایشان در تفسیر دارد.
امام خمینى، در تفسیر آیات روش عرفانى را پیش گرفته و معتقد بود که آیات قرآن، داراى رموز و اشاراتى است که فهم و دریافت آنها به خواص اختصاص دارد. تفسیر سوره حمد نمونه برجسته اى از تفسیر عرفانى او به شمار مى رود. از منظر ایشان، تفسیر عرفانى با تفسیر به رأى متفاوت است و هریک حوزه اى متمایز از دیگرى دارد. ایشان رسالت بزرگ مفسران را نیز، کشف و دریافت مقاصد عرفانى قرآن مى داند. منابعāāā حرّ عاملى، محمد حسن؛ وسائل الشیعه، دار احیاء التراث العربى، بیروت، 1391ق خمینى، روح الله موسوى؛ آداب الصلاة، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام، 1372 ش خمینى، روح اللّه موسوى؛ تفسیر سوره حمد، مؤسسه تنظیم و نشر آثار، 1378 ش خمینى، روح اللّه موسوى؛ جلوه هاى رحمانى، معاونت فرهنگى بنیاد شهید، 1371 ش خمینى، روح اللّه موسوى؛ چهل حدیث، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1374 ش خمینى، روح اللّه موسوى، شرح حدیث عقل و جهل، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام، 1377 ش خمینى، روح اللّه موسوى؛ صحیفه نور، مرکز مدارک فرهنگى انقلاب اسلامى، 1364 ش خمینى، روح اللّه موسوى؛
کشف الاسرار، انتشارات مصطفوى، قم، بى تا جامى، عبدالرحمن؛ نقد النصوص، چ2، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، 1370 ش سیوطى، جلال الدین؛ الإتقان فى علوم القرآن، بى چا، المکتبة الثقافیة، بیروت، 1973م طباطبائى، محمد حسین؛ المیزان فى تفسیرالقرآن، مؤسسة الأعلمى، بیروت، 1393ق طبرسى، فضل بن حسن؛ مجمع البیان فى تفسیر القرآن، دار المعرفة، بیروت، 1406ق فیض کاشانى، ملامحسن؛ الصافى فى تفسیر القرآن، بى چا، دار المرتضى، مشهد، بى تا کلینى، محمد بن یعقوب، اصول کافى، با تصحیح على اکبر غفارى، دار التعارف، بیروت، 1401ق مجلسى، محمد باقر؛ بحارالانوار، مؤسسه الوفاء، بیروت، 1403ق معرفت، محمدهادى؛ التفسیر و المفسرون فى ثوبه القشیب، جامعه الرضویه، مشهد 1 . اگر در آسمان وزمین جز خدا، خدایان دیگرى بود، فاسد مى شدند. 2. اگر چنین مى شد، هر یک از خدایان مخلوقات خود را تدبیر و اداره مى کرد و بعضى بر بعض دیگر برترى مى جستند. 3 . آیا آن که خلق کرده، نمى داند، با آن که او به باطن عالم دانا است. 4 . او با شما است، هر جا با شید. 5 . همانا بازگشت آنان به سوى ماست. 6 . بازگشت آفریدگان به سوى شما و حسابررسى آنان باشماست . 7. همانا بازگشت آنان به سوى ماست؛ آن گاه حسابشان برعهده ماست. 8 . هیچ چیزى نیست مگر آن به
حمد او تسبیح گوید، لکن شما تسبیح آنها را نمى فهمید
مجله اندیشه انقلاب اسلامی، شماره 2 ذوعلم، علی
مقاله حاضر، به بررسى روند شکلگیرى رهبرى امام خمینى(ره) در انقلاب اسلامى ایران مى پردازد، این نوشتار در پى آن است؛ تا با مقایسه اى اجمالى میان نهضتها و حرکتهاى اخیر، عوامل مهم ناکامى این نهضتها و جنبشها را در سطح منطقه اى و یا ملى بیان نماید، و در این زمینه نیز اشاراتى هم به انقلاب مشروطه و جریان ملى شدن صنعت نفت دارد. بنابراین، نویسنده قصد دارد تا با تفسیرى جامع درباره تدریجى بودن روند شکلگیرى رهبرى امام(ره) به خصوصیات بارز مشى امام بپردازد و عوامل مؤثر در به رهبرى رسیدن امام خمینى(ره) را ذکر نماید. وى در این نوشته، در جست وجوى اثبات و تأیید ویژگیهاى شیوه امام خمینى(ره) و نفوذ ایشان در به بار نشاندن انقلاب است و در این چارچوب نیز از جریانات متفاوت حزبى، که همزمان با فعالیت امام در عرصه مبارزات اجتماعى به چشم مى خورد، هم یاد مى کند؛ جریاناتى که براى نهضت روحانیت به نوعى، رقیب محسوب مى شدند. نگارنده با توضیحى اجمالى درباره این گروهها، این هدف را تعقیب مى کند که در برابر عملکردهاى گوناگون این احزاب، ویژگیهاى استراتژى و رهبرى امام(ره) را بیان نماید. این مقاله، در پایان با برشمردن مهمترین ویژگیهاى
رهبرى امام خمینى(ره)، چنین نتیجه مى گیرد؛ که شیوه امام بنابر دلایلى نظیر؛ حقانیت و منطقى بودن مواضع، صداقت و خلوص سیاسى امام، قاطعیت و استوارى وى در رفتار سیاسى و همچنین تدابیر بسیارى از این قبیل، خطمشى موفق و کارسازى به همراه داشته است. در نهایت نیز، ذکر این نکته ضرورى است که خصوصیات معنوى امام و تأسى وى بر الطاف الهى، از مؤثرترین نکات رهبرى امام(ره) محسوب مى شده است.
از مهم ترین و اساسى ترین عوامل شکل گیرى و کامیابى یک جنبش اجتماعى، رهبرى آن جنبش است. مقوله «رهبرى» در جریان شکل گیرى یک جنبش، هیچگاه تعیینى و از پیش طراحى شده نیست، بلکه زمینه ها و عوامل گوناگونى در برجسته سازى یک گروه، حزب، سازمان و یا یک شخص براى پیشتازى و هدایت آن جنبش، تأثیرگذار هستند. از سوى دیگر، رفتار سیاسى رهبرى و میزان ظرفیت و توانمندى آن در مواجهه با چالش هاى نو به نو و پیش بینى نشده فراروى جنبش، نقش اساسى در استمرار و استقرار رهبرى یا جایه جایى و جایگزینى آن ایفا مى کند. اگر این جنبش اجتماعى، به یک انقلاب تبدیل شود آن هم انقلابى فراگیر، همه جانبه و بنیادین حساسیت و اهمیت نفش رهبرى و تعامل تدریجى و فزاینده میان آن و نیروى اصلى جنبش؛ بر روند حرکت و آینده انقلاب،
به عنصرى سرنوشت ساز تبدیل مى شود و مرگ و حیات آن انقلاب به این عنصر پیوند مى خورد. در حرکت هاى سیاسى و جنبشهاى اجتماعى صد ساله اخیر کشورمان، دامنه تأثیرات مثبت و منفى عنصر رهبرى را آشکارا ملاحظه مى کنیم. تا پیش از شکل گیرى انقلاب اسلامى، همواره نقاط ضعف عنصر رهبرى، از عوامل مهم ناکامى نهضت ها و جنبش هاى منطقه اى یا ملى در کشور بوده است. هم در جریان نهضت مشروطه و هم در جریان جنبش ملى شدن صنعت نفت که دو خیزش و حرکت اساسى و فراگیر ضد استبدادى و ضد استعمارى در تاریخ کشور ماست همین کاستى، در عدم کامیابى جنبش، نقش اساسى و انکارناپذیر داشته است. بنابراین در تحلیلى تطبیقى از این دو جنبش، در مقایسه با جنبش اسلامى سالهاى 41 تا 43 به رهبرى روحانیت و هدایت حضرت امام خمینى(ره) که به انقلاب اسلامى سال 57 منتهى شد، عنصر رهبرى و نقاط قوت و ضعف آن، قابل توجه است که باید در ترازوى نقد و بررسى، ارزیابى گردد. البته این نکته از نگاه محققان و تحلیل گران انقلاب اسلامى دور نمانده و غالباً در تحلیل هاى آنان نقش برجسته، رهبرى امام خمینى(ره) و تأثیر انکارناپذیر آن بر روند موفقیت آمیز انقلاب اسلامى، صریحاً مطرح شده است. آنچه در این میان بیشتر مورد
توجه قرار گرفته، عبارتست از: زمینه هاى فرهنگ دینى، عناصر اعتقادى تشیع، خاستگاه حوزوى امام خمینى، جایگاه برجسته مرجعیت و بالاخره خصوصیات شخصى امام(ره)؛ بخصوص در ابعاد معنوى و عرفانى. بنابراین آنچه کمتر بدان پرداخته شده، زمینه ها و عواملى است که در متن واقعیات جامعه در حال انقلاب، و نیز در عرصه رقابت هاى فشرده سیاسى و فضاى پیچیده مبارزاتى سالهاى 40 تا 57، رهبرى امام(ره) را تثبیت کرد و على رغم بسیارى از موانع و توطئه ها، امام را به مسند رهبرى مقتدر و بلامنازع انقلاب نشاند. عدم تأمل و طرح بایسته این مسئله، موجب شده که گاه تحت تأثیر دیدگاههاى جامعه شناختى وِبِرى، توفیق امام (ره) در رهبرى انقلاب، به گونه اى ساده اندیشانه و سطحى نگرانه به ویژگى هاى کاریزماتیک منحصرشود و روند منطقى و عقلایى تکوین رهبرى امام(ره) نادیده انگاشته شود. در این مجال برآنیم که اشاراتى به این موضوع داشته باشیم.
از آغاز نهضت روحانیت در سال 40 تا 19 دى ماه 56 نقطه آغازین ظهور و بروز طوفان سهمگین انقلاب اسلامى شبکه گسترده روحانیت انقلابى و پیرو امام با تلاش هاى گسترده و غالباً خودجوش، توانسته بود منطق و انگیزه مبارزاتى امام خمینى(ره) را به اقشار مختلف مردم مؤمن و متدین انتقال دهد و نگرش و کنش انقلابى
ستیز با رژیم دیکتاتور فاسد و وابسته پهلوى را در جامعه ایجاد کند. البته تلاش هاى دیگر جریان هاى فکرى و سیاسى در ایجاد فضاى مبارزه در اقشار مختلف جامعه، تأثیر فراوانى داشت و رقابت هاى فکرى و سیاسى پنهان در جامعه، خواه ناخواه زمینه شکل گیرى مبارزه اى همگانى را علیه رژیم مساعد مى ساخت. شکل گیرى تدریجى گروه هاى خودجوش مبارز در میان اصناف و بازاریان، دانشجویان، معلمان و حتى نظامیان با اعتقاد به جنبه هاى اجتماعى و سیاسى اسلام و اندیشه هاى امام(ره) و نیز با توجه روزافزون اقشار مؤثر جامعه به اندیشه و تفکر اسلامى و تعمیق ایمان و آگاهى نسبت به آموزه هاى اجتماعى اسلام حیطه نفوذ رهبرى امام(ره) را گسترش مى داد و در میان جریان هاى رقیب، قدرت اجتماعى برتر را در مقابله با رژیم پهلوى براى پیروان راه امام(ره) رقم مى زد. تجربه سرنوشت ساز 15 خرداد 42 که پرده ریاکارى و نیرنگ را از چهره رژیم کنار زده بود، حقانیت و درستى گفتمان مبارزاتى امام را در صحنه عمل به اثبات رسانده بود. در این دوران تشدید خفقان، تحکیم پایه هاى نفوذ همه جانبه استعمار نوپاى آمریکا، گسترش فرهنگ ابتذال و انحطاط، تعمیق بى عدالتى ها و تبعیض هاى آشکار اقتصادى و سیاسى، رشد خودکامگى و استبداد و اقدامات همه جانبه در جهت اسلام ستیزى و اسلام زدایى در جامعه، همگى
از علائم درستى راهى بود که امام خمینى(ره) در مقابله با نظام سلطنتى حاکم بر کشور، در پیش گرفته بودند. صرف نظر از علایق و اعتقادات دینى مردم که پایگاه توده اى گسترده اى را براى نفوذ و تأثیر کلام امام(ره) ایجاد مى کرد، و نیز زمینه ها و عوامل نارضایتى عمیق و فراگیر در جامعه که بستر مناسب حرکتى انقلابى را فراهم مى ساخت این پرسش مطرح است که چه خصوصیات و ویژگى هایى در گفتمان مبارزاتى امام(ره) وجود داشت که در عرصه رقابت جریان هاى سیاسى، راه را براى شکل گیرى رهبرى بلامنازع ایشان در انقلاب، هموار مى ساخت؟ بررسى این ویژگى ها، نشان مى دهد که رهبرى امام(ره) در یک چارچوب کاملاً منطقى و عقلانى شکل گرفته است و در شرایطى که جریانها و چهره هاى برجسته، سابقه دار و شناخته شده اى خود را براى رقابت با جریان مبارزه اسلامى و رهبرى امام خمینى(ره) مطرح مى کردند، توده و نخبگان جامعه، روى از آنان برگرداندند و به تدریج رقبا را هم در موضع گفتمان امام و رهبرى ایشان قرار دادند! ملاقات برخى رهبران معروف جریان هاى رقیب با امام خمینى(ره) در پاریس در اوج انقلاب و یا چند ماه مانده به پیروزى و پذیرش رسمى استراتژى و برنامه سیاسى و انقلابى امام و اذعان عملى به رهبرى ایشان، آخرین حلقه هاى تکمیلى رهبرى بلامنازع
امام خمینى(ره) بود. این اقدام چه ناشى از پذیرش واقعى مشى و رهبرى امام بوده باشد و چه برخاسته از مصلحت اندیشى هاى ملى و یا حتى صلاحدیدهاى حزبى و شخصى، نشان دهنده احراز همان ویژگى ها و خصوصیات در رهبرى امام (ره) توسط این چهره ها بوده است و تدریجى بودن تکوین رهبرى بلامنازع امام(ره) را ثابت مى کند. البته پیوستن نخبگان جامعه به مشى و رهبرى سیاسى امام نیز تدریجاً شکل گرفته است. درخواست پیام از امام(ره) توسط انجمن هاى اسلامى دانشجویان در خارج از کشور براى گردهمایى هاى سالانه یا مکاتبات و ملاقات هاى برخى چهره هاى برجسته در طول تبعید امام در عراق و ملاقات هاى فراوانى که امام خمینى(ره) در دوره اقامت حدود چهار ماهه خود در پاریس با شخصیت هاى مؤثر و یا فرستادگان گروهها و سازمانهاى مختلف داشتند حکایت از این حقیقت دارد؛ که اولا: در پیوند امام با امت و توده مردم، نخبگان و متعهدان جامعه هم نقش قابل ملاحظه اى داشته اند و به طور طبیعى نظر آنان براى جامعه مطرح و مورد توجه بوده است، و ثانیاً اعتقاد آنان به امام(ره) و پیوستن به جرگه پیروان ایشان، با تامل و ارزیابى پس از رسیدن به باورى اطمینان بخش نسبت به آینده روشن و موفق مشى و رهبرى ایشان بوده است. نباید گمان کرد
که تنها مرجعیت و پایگاه حوزوى و فقاهتى امام، موقعیت رهبرى را براى ایشان فراهم ساخت. اگرچه این جایگاه بسیار مؤثر بود، ولى هم تجربه هاى تاریخى نهضت ها و جنبش هاى اجتماعى در تاریخ ما و هم واقعیات دوران انقلاب این نکته را تایید مى کند، که این ویژگى اگر جداى از خصوصیات و ویژگى هاى دیگر ملاحظه شود، هیچ تاثیرى در احراز رهبرى یک انقلاب و جنبش اجتماعى نخواهد داشت. همزمان با شکل گیرى انقلاب در کشور ما، مراجع بزرگوار دیگرى نیز در عرصه فقاهت و فتوى حضور داشتند که گستره مقلدان برخى از آنان، کمتر از امام نبود، و شمارى از آنان نیز در میدان انقلاب کم و بیش حضور داشتند، ولى هیچگاه ذهن و دل جامعه را به عنوان رهبرى به خود جلب نکردند. حتى برخى چهره هاى موجّه و فرهیخته که از شاگردان و یاران دیرین امام بودند، پس از حصول اعتماد و اطمینان به درستى راه امام (ره)، به یارى ایشان مى شتابند و امکانات خود را در تحقق اهداف انقلاب، در اختیار ایشان مى نهند. این نکات همگى بر این واقعیت دلالت دارد که تحقق رهبرى بلا منازع حضرت امام (ره) نتیجه منطقى و طبیعى ویژگى ها و خصوصیات مشى سیاسى ورهبرى ایشان بوده است، نه ناشى از پیوندهاى مرید و مرادى بى منطق
و متعصبانه و یا برخاسته از ویژگیهاى جسمانى و نفوذ معنوى از نوع صوفیانه و متکى بر جاذبه هاى کارفرمایى از نوعى که در دیدگاههاى ماکس و بر مطرح شده است و کشش هاى غیر ارادى و غیر منطقى!! البته تأییدات و امدادهاى خاص الهى در شکل گیرى این پدیده که در جاى خود باید بررسى و تحلیل شود واقعیتى است انکارناپذیر، ولى توجه به این واقعیت، هرگز به معنى نادیده گرفتن عوامل و زمینه هاى طبیعى موضوع نیست.
اگر چه امام (ره) هرگز به مقوله سیاست از زاویه دیدگاههاى دنیا مدارانه و قدرت طلبانه نمى نگریست و در عرصه حضور انقلابى خود نیز نسبت به هیچ شخص یا گروهى احساس رقابت نمى کرد و اساسا از چهارچوب پا را دایم هاى معمولى و شناخته شده سیاست کاملاً منزه بود، ولى این مانع نمى شد که جریان ها، احزاب و شخصیت هاى مطرح سیاسى با او احساس رقابت نکنند. در روند رو به رشد نهضت اسلامى، و به خصوص از نیمه دوم سال 56 که خیز حرکت انقلابى، به صورت جهشى رشد مى کرد، چهره ها یا تشکل هایى وجود داشته که باتکیه بر تجربیات و سابقه مبارزاتى، تکیه گاه گروهى و حزبى، اندیشه ها و نظریات نوگرایانه، حمایت هاى بین المللى و خاستگاه طبقاتى خود، سهم قابل توجهى
رادر ایفاى نقش رهبرى مبارزات مردم براى خود قائل بودند و نه تنها نقشى اساسى براى امام (ره) در این عرصه تصور نمى کردند، حتى گاه به صراحت از رهبرى روحانیت به دلیل «سنتى بودن» آشکارا، انتقاد مى کردند و نقش آن را حداکثر به عنوان حلقه رابط و عوامل بسیج کننده توده ها با نهضت ارزیابى مى نمودند. مرورى بر فهرست رقباى امام (ره) براى احراز رهبرى نهضت، حداقل این نکته را براى اهل نظر روشن مى سازد که شکل گیرى رهبرى بلامنازع و مقتدرانه امام (ره) در جریان انقلاب، امرى ساده و سهل نبوده و بدون وجود برجستگى ها و نقاط قوت آشکار در مبانى نظرى، اصول رفتارى و شیوه هاى مدیریتى امام (ره) و نیز توفیق کامل ایشان در تعامل رهبرى با مردم و نخبگان، نمى توانست تحقق یابد. در آستانه حضور سیاسى فعّال و بارز امام(ره) در عرصه مبارزات اجتماعى، سه رقیب عمده براى نهضت روحانیت مشاهده مى گردد: 1( جریان چپ الحادى و کمونیستى به نمایندگى حزب توده ایران. 2( جریان راست لیبرالى و ملى گرا به نمایندگى جبهه ملى ایران. 3( جریان مدعى روشنفکرى دینى به نمایندگى نهضت آزادى ایران . جریان چپ الحادى و مارکسیست لنینیستى حزب توده، باسابقه دو دهه حضور فعال و گسترده در صحنه تحولات سیاسى و با پشتوانه بلوک
شرق به سرکردگى اتحاد جماهیر شوروى سوسیالیستى (سابق)، اساسا براى مذهب و روحانیت در عرصه حرکت سیاسى اجتماعى، نقش و جایگاهى قائل نبوده و بنابر آموزه هاى ایدئولوژیک خود، مذهب را عامل فریب و تخریب توده ها و نیز روحانیت را قشرى واپس گرا و رو به اضمحلال تلقى مى کرد. گر چه حزب توده پس از کودتاى 28 مرداد 1332، به علت افشاى خیانت هاى آن از درون دچار فرو پاشى شده بود، ولى سران و رهبران آن در دامان حمایت هاى کشورهاى سوسیالیستى براى ایفاى نقش رهبرى جامعه در جهت تحقق جامعه اى سوسیالیستى در انتظار فرصتى مناسب به سر مى بردند. مهم تر از آن هواداران فکرى و ایدئولوژیک این جریان که اکثرا با مواضع و عملکرد حزب توده هم مخالفت نشان مى دادند تلاش مى کردند جنبش اجتماعى و سیاسى مردم ایران را به سمت و سوى باورها و تحلیل هاى خود سوق دهند. حوادث پس از پیروزى انقلاب وافشاى چهره ریاکارانه حزب توده نشان داد که چگونه این حزب هم چنان در سوداى نقش آفرینى در سرنوشت سیاسى ملت ما بوده است. جریان راست لیبرالى و ملى گرا، با تکیه بر تجربیات عینى خود در سالهاى 28 تا 32 و استفاده از شهرت و محبوبیت دکتر مصدق، خود را متولى جنبش مى دانست و رهبران آن با
همه اختلافات و رقابتهاى درونى، تلاش مى کردند نقش جبهه ملى را همچنان حفظ کنند.گرایش این جریان به غرب، امید و باور آنان به وعده ها و روش هاى لیبرالیستى و محافظ کارانه براى ایجاد تحوّلى مثبت در اوضاع جامعه و روابط برخى از سران آن با عناصر سفارتخانه هاى غربى، موجب جلب حمایت هاى تبلیغاتى و سیاسى براى آنان مى شد، که این حمایت تبلیغاتى در سال هاى 56 و 57 در تحلیل ها و گزارش هاى خبرى رسانه هاى بیگانه بخصوص رادیو بى بى سى بروز و ظهور مى یافت و تلاش این رسانه ها براى بزرگنمایى رهبران جبهه ملى مشهود بود. پذیرش پست نخست وزیرى رژیم پهلوى در آخرین روزهاى حیات آن توسط یکى از چهره هاى برجسته جبهه ملى، در راستاى تحقق آرزوى رهبرى جنبش بود، گرچه رهبران جبهه ملى سعى کردند آن را یک اقدام مشخص و مستقل از جبهه ملى نشان دهند. جریان مدعى روشنفکرى دینى ک در نظر و عمل، تز «اسلام منهاى روحانیت» را دنبال مى کرد، با این گمان که روحانیت آنچنان ظرفیت و توان ندارد که بتواند اقشار تحصیلکرده را جذب جنبش کند، و برتر از آن، رهبرى جنبش اگر در اختیار روحانیت باشد، آینده آن مبهم خواهد بود و به خاطر «سنتى بودن رهبرى»، توفیقى نصیب جنبش نخواهد شد، خود را بهترین گزینه براى
احراز رهبرى مى دانست. یکى از عناصر برجسته این جریان که اولین رئیس جمهور پس از انقلاب شد در سالهاى اخیر منتهى به پیروزى انقلاب صریحاً به نقد رهبرى روحانیت پرداخت و البته با مستثنى کردن یکى دو نفر از چهره هاى برجسته انقلابى، محرمانه نغمه کنار نهادن روحانیت را از رهبرى جنبش، ساز کرد. تلاش چهره هاى شاخص این جریان در اوج پیروزى انقلاب و در قالب دولت موقت، براى جهت دهى مطلوب نظر خود به روند جامعه و عدم التزام به مشى امام راحل(ره) در مدیریت جامعه، دلیلى آشکار بر رقابت آنان با رهبرى امام است. البته این سه جریان، اصلى ترین جریان هایى بودند که در آستانه نهضت روحانیت و ابتداى راه انقلاب، با رهبرى رو به تکوین امام خمینى(ره) رقابت مى ورزیدند و تا آستانه انقلاب اسلامى پس از آن هم به این رقابت ادامه مى دادند. اما علاوه بر اینها در طول 15 سالِ رشد و گسترش و تعمیق نهضت امام خمینى(ره)، رقباى دیگرى هم در صحنه رقابت به ظهور پیوستند. این رقباى جدید را هم مى توان در سه جریان خلاصه کرد. 1 جریان سازشکار و متحجرانه در روحانیت، به سردمدارى برخى چهره هاى شاخص در سطح مدعى مرجعیت. 2 جریان رادیکال و انقلابى به ظاهر اسلامى به نمایندگى سازمان مجاهدین خلق ایران.
3 جریان رادیکال و انقلابى الحادى و کمونیستى به نمایندگى سازمان چریک هاى فدایى خلق ایران. اگرچه جریان اخیر از نظر مبانى بینشى و نیز خاستگاه مبارزاتى، به ترتیب فرزندان جریان مدعى روشنفکرى دینى و جریان چپ الحادى به شمار مى آمدند که تحت تأثیر شرایط پس از قیام 15 خرداد 42 به تدریج شکل گرفته بود ولى به لحاظ استراتژى مبارزه با رژیم فاسد، سفاک و وابسته پهلوى، به اسلاف خود پشت کرده و با توصیف آنان به عنوان سازش کاران و مبارزان سنتى فسیل شده در زدو بندهاى حزبى و محافظه کارانه، با ارائه تحلیل هاى عمدتا سطحى و احساساتى و با الهام از جنبش هاى مسلحانه چپ گرا، مدعى پایه گذارى راه نوینى در مسیر مبارزه سیاسى ملت ایران شدند. البته نمى توان مشى مبارزه مسلحانه و قهرآمیز را به این دو جریان منحصر دانست. از دو دهه قبل جمعى جوانِ پرشور و شوق و متکى به آموزه ها و انگیزه هاى صددرصد دینى و مرتبط با روحانیت و حوزه هاى علمیه، براى برپایى حکومت اسلامى به این شیوه ها روى آورده بودند و به برخى از اقدامات مهم آنان، راه را براى پیشبرد مبارزات ضد استعمارى ملت در دوران نهضت ملى شدن صنعت نفت هموار ساخته بود. همچنین از اواخر دهه 40، برخى جوانان متدین و خودجوش که
انحرافات فکرى سازمان مجاهدین خلق را دریافته بودند به این شیوه روى آوردند و براى مبارزه با رژیم پهلوى، فداکارانه وارد صحنه مبارزه مسلحانه شدند، ولى اینها همه خود را مقلد امام خمینى(ره) و بخشى از جریان جنبش اسلامى تلقى مى کردند. اگرچه سازمان مجاهدین خلق ایران، در اوایل فعالیت خود، حمایت بخشى از مبارزان روحانى پیرو امام(ره) را جلب کرده بود و در مواضع و اظهارات خود، این سازمان را در مسیر مبارزات امام(ره) وانمود مى کرد، ولى انحرافات فکرى و بینشى و نیز ضعف هاى اخلاقى و معنوى برخى سردمداران آن، بالاخره به استحاله رسمى سازمان و تغییر صریح مواضع اعتقادى آن منجر شد و پرده از نفاق حاکم بر آنان برداشت. این دو سازمان رادیکال و پیرومشى مسلحانه، در یک نکته با یکدیگر اشتراک داشته؛ بدین معنى که آنها تنها خود را براى در دست گرفتن زمام مبارزه مردمى و خلق علیه رژیم شاه، شایسته مى دانستند و بنابر تحلیل هاى شعارى و سطحى و به ظاهر تند و انقلابى، هرگونه استراتژى دیگرى را براى مبارزه، محکوم مى نمودند، چرا که آن شیوه هاى دیگر از نظر آنان به ساده انگارى و محافظه کارى متهم بود. بنابراین به طور طبیعى، از دیدگاه این دو جریان مبارزاتى، جایى براى رهبرى کسى همچون امام(ره) در صحنه مبارزه
سیاسى وجود نداشت. اما جریانى که از نظر کمّى و کیفى، به مراتب از این دو جریان نام برده قوى تر و گسترده تر در صحنه رقابت حضور داشت، جریان سازشکارانه و متحجرانه اى بود که در حوزه هاى علمیه و روحانیت شکل گرفت و در طول 15 سال پس از آغاز نهضت اسلامى تا پیروزى انقلاب، با حمایتهاى پنهان و آشکار رژیم پهلوى، در مقابل نهضت امام(ره) قرار داشت. این جریان با ظاهرى کاملاً دینى و حوزوى، و گاه با اتخاذ شیوه هاى روشنفکرانه و متجددمآبانه و متناسب با اقتضائات زمان، در خدمت اهداف رژیم پهلوى قرار داشت و تا پیروزى انقلاب و حتى تا سالها پس از آن خود را دوشادوش رهبرى امام خمینى(ره) مطرح مى ساخت. اشاره اى که امام(ره) به خون دل خوردن خود، براى جریان تحجر فکرى در حوزه ها نموده اند، نشانگر عمق چالش این جریان با مشى امام(ره) در عرصه مبارزه سیاسى و اجتماعى، پى برد. به عنوان نمونه، زمانى که امام راحل(ره) استراتژى «سرنگونى رژیم پهلوى» را مطرح مى ساخت، سردمداران این جریان، سخن از «اجراى قانون اسلامى مشروطه» را به بیان مى آوردند!! علاوه بر اینها رژیم پهلوى با در اختیار داشتن همه ابزارهاى تبلیغى، فرهنگى و هنرى و با اتکا به منابع عظیم ثروت ملى و پشتوانه سیاست و حمایت ابرقدرت ها
و در پناه سرسپردگى به آمریکا، از همه شگردها و روشها، براى انزواى امام(ره) در صحنه سیاست و قدرت، استفاده مى کرد و طبعا با تمام توان براى عدم شکل گیرى جریان انقلاب اسلامى، همه تلاش خود را به کار مى برد. در این میان، جریان هاى از پیش گفته شده، عمدتا به عنوان ابزارى براى اغراض رژیم پهلوى و تحقق اهداف استعمارى آمریکا مورد استفاده یا سوءاستفاده رژیم پهلوى قرار مى گرفتند. اسناد و مدارک ساواک نشان مى دهد که طراحان تبلیغاتى رژیم پهلوى، چگونه تلاش مى کردند که از هر موضوعى براى برانگیختن این رقابت ها استفاده کنند و در جهت تضعیف رهبرى امام و روحانیت، بهره بردارى نمایند. بدیهى است که نمى توان اینگونه تلقى کرد که همه چهره ها و شخصیت هاى به کارگرفته شده براى این هدف با انگیزه سوء و آگاهانه در این دام مى افتادند، ولى به هرحال نتیجه یکى بود. این رقابت هاى فشرده و حاد، در آستانه انقلاب و شرایط پیچیده و دشوار سال هاى 56 و 57، مى توانست حرکت اسلامى مردم را با ناکامى مواجه سازد. اما چه عوامل و زمینه هایى در رهبرى امام خمینى(ره) نهفته بود که در این میدان، رهبرى بلامنازع و مقتدرانه امام(ره) را رقم زد.
1 حقانیت و منطقى بودن مواضع: مواضع سیاسى و شعارهاى انقلابى امام
خمینى(ره) در هر مقطعى، برخاسته از متن نیاز جامعه و کاملا مستدل و قابل قبول بود. در اتخاذ این مواضع، آنچه براى امام(ره) مهم بود، مبانى مسلم شرعى در چارچوب مستدل و منطقى آن مواضع و شعارها بود، نه ملاحظات محافظه کارانه یا رادیکال مآب. نخبگان جامعه نمى توانستند در برابر استدلال هاى محکم، شفاف و مبتنى بر بدیهیات عینى، نقض یا نقصى بر آن وارد سازند. وجدان عمومى جامعه و توده مردم هم منطقى بودن این مواضع و درستى آن را تشخیص مى داد. هنگامى که امام(ره) برخلاف بسیارى از جریان ها و سردمداران رقیب، شاه و آمریکا را منشاء همه مفاسد و مشکلات معرفى نمودند و شعار «شاه باید برود» را مطرح ساختند، این شعار، براى نخبگان جامعه مستدل و منطقى بود و براى مردم نیز، پذیرفتنى و قابل درک. همه مى دیدند که موضعگیرى هاى دیگران، در برابر این شعار ناشى از ترس و محافظه کارى است. همانگونه که در برابر استراتژى مبارزه مسلحانه برخى گروهها، که برخاسته از تحلیل هاى سطحى و انگیزه هاى غیرمنطقى و احساساتى بود، امام(ره) از هرگونه تأثیرى خوددارى ورزید و هیچگاه تحت تأثیر توصیه ها و فشارهاى حامیان آنان قرار نگرفت؛ دریافت عمومى جامعه نیز از موضع گیرى ها و روش سیاسى امام(ره) چنین بود که این مواضع، پخته، جدى، منطقى، مبتنى بر استدلال،
دور از هیاهو زدگى و جوزدگى و کاملا منطبق با نیاز و مصلحت عمومى انقلاب و جامعه و همچنین متکى بر اصول، مبانى و ارزش هاى اسلامى است. 2 صداقت و خلوص سیاسى: آنچه امام(ره) را از دیگران جدا مى ساخت و حتى براى کسانى هم که با مشى ایشان موافق نبودند نیز احترام و تحسین به همراه داشت، خلوص سیاسى و عدم شائبه هاى قدرت طلبانه در ایشان بود. اساساً فضاى بینشى امام (ره) درباره مقوله سیاست، با آنچه در ذهن و دل بسیارى از فعالان برجسته و مشهور سیاسى وجود داشت، متفاوت بود. انگیزه امام از ورود در عرصه سیاست و برعهده گرفتن مسئولیت و رهبرى یک انقلاب بزرگ، تنها انجام تکلیف الهى بود. البته این انگیزه، هرگز با تدبیر، دوراندیشى و آینده نگرى منافات ندارد. برخلاف برخى برداشت هاى ناقص و غلط درباره «تکلیف مدارى» که موجب نقد و رد موضوع مى شود وجود این انگیزه در امام خمینى(ره) با توجه به معنى درست آن، عمیق ترین دوراندیشى ها و آینده نگرى ها را در تصمیمات و روش سیاسى ایشان، ایجاد مى کرد. امام در اندیشه انجام تکلیف الهى خود بود و همین انگیزه نیز بسیارى از آفات و آسیب هایى را که تهدیدگر رهبران جنبش ها و نهضت هاى مردمى است را رفع مى کرد. افراط و تفریط، ملاحظه جوسازى ها
و فضاسازى هاى مصنوعى تبلیغاتى در داخل یا خارج از کشور، فروافتادن
در دام زدو بندها و بده و بستان هاى رایج سیاسى، جمود ورزیدن بر تصمیم یا تشخیص خاصى، پس از احساس ضرورت تغییر آن، تأثیرگذارى منافع شخصى در تصمیم گیرى ها، خودمحورى و خودکامگى، تلاش براى خروج رقبا از صحنه به هر قیمت، زندانى شدن در حصار حزب و گروه و جریان خاص، فراموش کردن اهداف، یأس و دلزدگى و احساس بن بست در فراز و نشیب ها،... و آفات و آسیب هایى از این قبیل، براى کسى که تلاش سیاسى خود را به عنوان وظیفه اى دینى و در چارچوب ارزش هاى الهى، تعریف و تنظیم کرده است، تهدیدى بسیار کم بها و بى ارزش محسوب مى گردد. البته صداقت سیاسى، هرگز به معنى ساده لوحى و ساده اندیشى نیست، و هوش سرشار و فراست الهى امام(ره) هیچگاه اجازه نمى داد صداقت و خلوص سیاسى، به ساده لوحى و زودباورى و ساده اندیشى تبدیل شود. وجود همین ویژگى در امام بود که تغییر مواضع بخش قابل توجهى از افرادى که در خدمت رژیم پهلوى بودند را به دنبال داشت، و در نتیجه توطئه آمریکایى کودتا علیه انقلاب و رودررو کردن ارتش و انقلابیون را خنثى ساخت. 3 قاطعیت و استوارى در رفتار سیاسى: نتیجه طبیعى منطقى بودن مواضع و تصمیمات و نیز تکلیف مدارى، استوارى و ایستادگى براى رسیدن به اهداف
و تحقق برنامه هاست. امام خمینى(ره) در مقاطع حساس و سرنوشت سازى به خصوص در دوران اوج گیرى و شتاب انقلاب بر سر راه انقلاب قرار مى گرفت و با استوارى و قاطعیت آنچه را تشخیص داده بود، بى پروا و شجاعانه دنبال مى کرد و از آنجا که متکى بر پشتوانه قوى ایمان و انگیزه الهى بود، هرگز دچار سستى و تردید نمى شد. در شرایطى که برخى گروهها و جریان هاى سیاسى، با تغییر روش هاى رژیم شاه یا عقب نشینى هاى تاکتیکى و یا تهدیدهاى خارجى، به پیدا کردن راههاى میانى و مذاکره و مصالحه با عوامل رژیم رضایت مى دادند، نهیب و هشدار قاطعانه امام بود که مردم را به حرکت در مى آورد و راه را باز مى کرد. نمونه هاى بارزى از این استحکام و قاطعیت وجود دارد که تحلیل و بررسى موشکافانه هر کدام با توجه به همه شرایط و واقعیات آن دوران انسان را به شگفتى وا مى دارد. این ویژگى در رهبرى امام خمینى(ره)، گاهى براى یاران و شاگردان نزدیک ایشان هم شگفت انگیز مى نمود. تصمیم تاریخى امام براى بازگشت به کشور و نیز اعلام لغو حکومت نظامى در 21 بهمن 57 که در تحقّق پیروزى انقلاب نقش اساسى داشت دو نمونه از دهها نمونه اى است که ناشى از استوارى و قاطعیت امام بود و در پیشبرد
انقلاب و عبور آن از گردنه ها و پرتگاه هاى فراوان نیز تأثیر بارزى داشت. 4 ارائه طرح براى آینده: پس از اوج گیرى نهضت روحانیت و قیام 15 خرداد 42 و در شرایطى که نیروهاى انقلابى و مبارز، ضرورت تحولى اساسى را در جامعه احساس مى کردند، یکى از مهم ترین دغدغه ها، «طرح آینده» بود. حداقل دو تجربه ناکام در ذهن عمومى جامعه وجود داشت که هر طرحى براى مبارزه را به چالش مى کشید. مبارزات دوره مشروطیت و انحراف آن به نفع استعمار انگلیس و استقرار رژیم پهلوى و نیز مبارزات ملى شدن صنعت نفت و عدم مدیریت موفق آن در نیل به اهداف که عملاً دیکتاتورى و وابستگى بى قید و شرط شاه را به آمریکا در پى داشت استراتژى مبارزه و هدف آن را مواجه با دشوارى مى ساخت. از طرفى مبارزه با استبداد و وابستگى شاه در چارچوب قانون اساسى و رژیم سلطنتى، ناموفق مى نمود و از سوى دیگر، طرح هرگونه جایگزینى در شرایط حاکمیت نظام دو قطبى در ساختار سیاسى بین الملل و همسایگى دیوار به دیوار ایران با شوروى و نفوذ عمیق آمریکا در لایه هاى مختلف اقتصاد و سیاست و فرهنگ کشور بسیار حسّاس و خطیر تلقى مى شد. در این میان نظریه سیاسى امام خمینى(ره) در قالب کتاب «ولایت فقیه یا حکومت
اسلامى»، در سال 49 مخفیانه منتشر شد و خلاء طرح جایگزین را پر کرد. این کتاب که مطالب درسهاى امام در نجف اشرف بود دور از چشم مأموران ساواک و دست به دست بین نیروهاى مؤمن و انقلابى مى گشت و اندیشه استوار نظام سیاسى اسلام را القاء مى کرد. اهمیت انتشار این کتاب در آن زمان براى جهت دار کردن مبارزه و برانگیختن مباحث تحقیقاتى و علمى پیرامون چگونگى تشکیل یک حکومت دینى، با توجه به اقتضائات زمان و تجربه هاى بشرى، و قابل عمل نشان دادن این هدف، و نیز تشدید و تقویت انگیزه هاى اسلامى مبارزه، انکارناپذیر است. البته این کتاب حاوى استدلال هاى فقهى براى اثبات مسئله و ارکان و کلیات آن بود، ولى همین اصول و ارکان، در ارائه دورنمایى از آینده دورنمایى که از پشتوانه اى دینى و اعتقادى و تاکید و تأیید مرجع تقلیدى برجسته برخوردار است بسیار موفق و مؤثر بود و نشان مى داد استراتژى مبارزه امام، استراتژى اى آینده نگر، واقع بینانه و درازمدت است و حرکت امام(ره) فراتر از جنبه سلبى، داراى جنبه اثباتى و ایجابى هم هست. این عامل قطعاً در شکل گیرى رهبرى بلامنازع امام مؤثر بود و چشم انداز روشنى را براى مبارزه ترسیم مى کرد. 5 شیوه رهبرى امام (ره): از آنجا که انگیزه، بینش و روش سیاسى
امام(ره) برخاسته از ایمان و معرفت عمیق دینى و الهى وى بود، شیوه رهبرى ایشان نیز مختصات ویژه اى داشت، که اعمال همین شیوه ها، موجب گسترش چتر رهبرى ایشان و جذب و جلب اقشار و نیروهاى انقلابى مى شد و حتى به تدریج رقباى ایشان را هم به همکارى و همراهى وا مى داشت. گرچه واقعیات پس از انقلاب، پرده از روى انگیزه هاى بسیارى از این همراهى ها برداشت، ولى نفس همراهى نشان دادن این چهره ها، حکایت از توفیق شیوه رهبرى ایشان داشت. تأمل و تدبیر در تصمیم گیرى ها، مشورت با اهل نظر و شنیدن همه دیدگاهها، سعه صدر در برخورد با مخالفان تا جایى که به اصول و آرمان ها لطمه اى وارد نسازد صراحت در میان نظرات، امانتدارى و حفظ اسرار یاران و همراهان، استفاده و بهره بردارى از همه نیروهاى داراى حداقل صلاحیت، در سپردن امور به آنان، برخورد متواضعانه، عاطفى و اخلاقى با همراهان و همکاران، رعایت حیثیت و حرمت اجتماعى دست اندرکاران، اعمال شیوه هاى تربیتى و اخلاقى بیش از شیوه هاى اداراى و حکومتى؛ از مهم ترین نکاتى است که در روش رهبرى امام ملاحظه مى شود. البته هیچکدام از این امور، مانع عمل امام به آنچه آن را «تکلیف» تشخیص مى دادند، نمى شد و چه بسا چه قبل و چه پس از شکل گیرى نظام جمهورى اسلامى نظر و
عقیده دیگران را مى شنیدند و مشورت هاى لازم را انجام مى دادند، ولى در مواردى نیز به تشخیص و تصمیمى، برخلاف نظر مشاوران مى رسیدند و با توجه به اقتضائات و مصالح، همان را عملى مى ساختند. این اصول و شیوه رهبرى همواره به تحکیم و افزایش اعتماد به ظرفیت و توان رهبرى امام(ره) کمک مى کرد و در شکل گیرى رهبرى بلامنازع ایشان مؤثر بود. 6 موفقیت تدابیر امام (ره) در صحنه عمل: رهبرى یک انقلاب، آنگاه موفق است که در صحنه عمل و میدان تجربه، کارآمدى و توفیق خود را بنمایاند، و این کارآمدى واقعیتى است که توده مردم و اقشار انقلابى بخصوص نخبگان و چهره هاى شاخص جامعه قادرند تا آن را لمس کنند و دریابند. امام خمینى(ره) در طول شکل گیرى انقلاب اسلامى، و در تعامل و پیوند متقابل با انقلابیون و نیروهاى مبارز، درستى استراتژى و تصمیمات خود را نیز به منصه ظهور مى رساندند. همان گونه که پس از پیروزى انقلاب هم، هشدارها و رهنمودهاى ایشان، در مدت زمانى کوتاه یا بلند ؛ اتقان و درستى خود را مى نمایاند. البته در این عرصه، غالباً اجماع و اتفاق نظر حقیقى بین اقشار و آحاد جامعه به وجود نمى آید، زیرا مخالفان و رقبا هرگز موفقیت ها را بر نمى تابند، ولى حقیقت بالاخره خود را نشان مى دهد. در
جریان شکل گیرى و رشد یک انقلاب، موفقیت گام هایى که رهبرى در پیشبرد انقلاب بر مى دارد و درستى تحلیل ها، هشدارها و رهنمودهاى او، خود به خود در تکوین و تحکیم رهبرى، نقشى اساسى داشته و بتدریج، اعتماد عمومى را به او جلب مى نماید و عملاً نیز برجستگى و شایستگى او را نشان خواهد داد.
رهبرى یک جنبش اجتماعى بویژه هنگامى که به یک انقلاب واقعى تبدیل شود از مهم ترین عناصر و عوامل توفیق یا ناکامى آن جنبش و انقلاب است. در جریان شکل گیرى و گسترش انقلاب اسلامى، که از سال 40 با نهضت روحانیت آغاز شد، گرچه گروه ها، شخصیت ها و چهره هاى موجه و سابقه دار سیاسى کم و بیش حضور داشتند و جریان هاى دیگرى هم در این دوره 15 ساله به وجود آمد که همه خود را شایسته رهبرى حرکت مردم ایران مى دانستند و حتى با برخوردارى از پشتوانه هاى حزبى و گروهى و یا حمایت هاى تبلیغاتى خارجى، به رقابت با جریان اسلامى و رهبرى امام خمینى(ره) برانگیخته شدند، ولى در یک مسیر تدریجى روبه شتاب، رهبرى بلامنازع انقلاب، به شکلى بارز و برجسته، در شخص امام خمینى متبلور شد. در این پدیده قطعاً جایگاه فقهى و شأن مرجعیت امام(ره) و نیز خصوصیات معنوى ایشان بى تأثیر نبوده است، ولى هرگز نمى توان پیدایش این اجماع
نخبگان و توده مردم را در چارچوب نظریه رهبرى کاریزماتیک به همین عوامل منحصر ساخت؛ بلکه عواملى همچون حقانیت و منطقى بودن مواضع سیاسى، صداقت و خلوص، قاطعیت و استوارى، ارائه طرحى براى آینده، شیوه رهبرى و توفیق عملى استراتژى مبارزه، در تکوین این رهبرى مؤثر بوده و تحلیل واقع بینانه این روند تدریجى، نشان مى دهد که شکل گیرى رهبرى بلامنازع امام(ره)، مسیرى کاملاً منطقى و عقلانى داشته است. البته این روند بدون تأییدات و الطاف الهى که در مجموعه روند انقلاب اسلامى تا به امروز همواره به طور معجزه آسایى پشتوانه این انقلاب بوده است تحقق نمى یافت. والحمدللّه والسلام
مجله علوم سیاسى، شماره 18 حیدری بهنوئیه، عباس تاریخ دریافت: 81 3/ 2/ تاریخ تأیید: 81 5/ 11/ تلقى امام خمینى از دین اسلام به عنوان برنامه جامع براى سعادت انسان در دنیا و آخرت، این امکان را فراهم کرده است تا مؤلفه ها و تمهیدات نظرى لازم جهت نظریه پردازى درباره دولت و انقلاب را از منابع دینى فراهم کند؛ در این مقاله به بعضى از این مؤلفه هاى ابتکارى اشاره مى شود. واژه هاى کلیدى: فقه سیاسى، امام خمینى، نظریه انقلاب، اجتهاد و تقلید، ولایت فقیه، تقیّه، امر به معروف.
عصر حضور براى شیعه از جهت نظریه پردازى درباره انقلاب و دولت، دوره انفتاح و گشایش بود. امام على و امام حسن و امام حسین علیه السلام نه تنها در مورد قدرت سیاسى و دولت اظهار نظر کردند، بلکه کنش اجتماعى و سیاسى و نظامى معطوف به تشکیل حکومت نیز انجام دادند. از زمان امام سجاد علیه السلام ، شیعه امامیه اگر چه از جهت کنش اجتماعى و سیاسى و نظامى جهت تشکیل دولت با نوعى انسداد روبه رو شد، ولى از جهت نظریه پردازى هنوز در انفتاح بود. با آغاز دوره غیبت کبرا)329ه) فقهاى شیعه با مفروض دانستن این که تأسیس دولت باید به دست معصوم باشد و دیگران حق تأسیس
دولت را ندارند، فاقد تئورى منسجمى درباره دولت شدند و عملاً هم باب قدرت سیاسى بر روى آنان بسته بود. در وضعیتى که انسداد مضاعف شده بود، گفتمان مسلط در فقه سیاسى شیعه بر اساس اصول «امامت، نص، نصب و قاعده لطف»، گفتمان تعطیل حکومت بود، از این رو فقهاى شیعى بر حداقل هایى در اداره امور اقلیت شیعه، در مقابل اکثریت اهل سنت، تکیه مى کردند. مبناى معرفتىِ که این گفتمان بر پایه آن شکل مى گرفت، مبناى اخبارى ها بود و تا زمانى که اخباریان غلبه داشتند این گفتمان نیز غلبه داشت، ولى به تدریج با بسط و پیشرفت علم اصول فقه و غلبه اصولى ها، شاهد خروج گفتمان عدم تعطیل حکومت در فقه سیاسى شیعه از انزوا هستیم، به طورى که از مشروطیت به بعد شتاب این گفتمان در خروج از حاشیه افزایش مى یابد و به تدریج در اندازه یک گفتمان مسلط ظاهر مى شود. بر اساس همین گفتمان است که آیةالله نائینى نظریه دولت مشروطه را مطرح مى کند. نائینى تمهیدات نظرى خاصى را جهت ارائه نظریه دولت مشروطه بر مبناى فقه در نظر گرفته بود که در کتاب تنبیه الامه منعکس شده است؛ اما امام خمینى با تمهیدات نظرى و عملى خود این گفتمان را ارتقا بخشید و در فقه سیاسى شیعه
مسلط ساخت. از این رو امام خمینى هم در مورد انقلاب و هم دولت داراى نظریه است و هرگونه تبیینى از نظریه انقلاب و دولت امام مبتنى بر این است که تمهیدات نظرى را که ایشان اندیشیده است بیان شود. در این مقاله به گوشه اى از تمهیداتى که امام خمینى از منظر فقه سیاسى انجام داد و به او مجال داد تا نظریه انقلاب و دولت را مطرح سازد، اشاره مى کنیم. این تمهیدات نظرى همانا ابتکاراتى هستند که با هدف به دست آوردن عناصر لازم جهت ارائه نظریه انقلاب و دولت صورت گرفته است. بعضى از عناصر به عنوان شرایط انقلاب و دولت در نظر گرفته مى شوند و برخى عناصر به عنوان رفع مانع. در ذیل به تبیین این عناصر مى پردازیم.
تقیه به معناى حفظ نفس در برابر خطر احتمالى و بروز ندادن ایمان در جایى است که ضررى بر نفس پیش مى آید، است. این مقوله در بین شیعیان به لحاظ این که همواره در اقلیت بوده اند ظهور و بروز زیادى داشته و فقهاى شیعى نیز به آن توجه کرده اند: «تقریباً در هر اثر کلاسیک فقه شیعى فصلى وارد شده است که قواعد تقیه را یا توجیه مى کند و یا تشریح».1 شیخ صدوق در کتاب هدایه بابى تحت عنوان «التقیه» آورده
که در آن تقیه را واجب دانسته معتفد است: تقیه در دولت ظالمان بر ما طایفه امامیه واجب است و هر کس تقیه را ترک کند با دین امامیه مخالفت کرده و از آن جدا شده است... تقیه واجب است و ترک آن جایز نیست مگر آن زمان که امام منادى قیام (الامام القائم) خروج کند، بنابراین هر کس تقیه را ترک کند داخل در نهى خداوند عزّوجل و نهى رسول الله و ائمه علیهم السلام شده است.2 تا قبل از امام خمینى معمولاً تقیه را امرى ساده و یک دست در نظر مى گرفتند و بدون مرتبه بندى آن را واجب مى دانستند؛ از این رو کارکرد تقیه در حوزه سیاست کارکردى منفعلانه بود. «البته فقهایى مانند شیخ انصارى کوشیده اند تا تقیه را به اعتبار احکام خمسه (وجوب، استحباب، اباحه، کراهت و حرمت) تقسیم کنند و این مقوله را از آن حالت یک دستى درآورد، لذا براى هر کدام از اقسام پنج گانه تقیه مثال هایى هم ذکر مى کنند»3 و به نوعى این مطلب را ابراز مى کردند که تقیه فقط یک اجازه موقت است و نباید توجیه گر ترس و ریا و گریز از تکالیف به نحو هوس آلود باشد. امّا در مجموع نتوانسته اند کارکرد انفعالى این مقوله را در حوزه سیاست از بین ببرند و در
نتیجه همچنان به عنوان مانعى در مقابل نظریه پردازى درباره انقلاب و دولت باقى ماند، تا این که امام خمینى این انسداد را در فقه سیاسى به انفتاح تبدیل کرد. امام خمینى براى این که وجه فعالانه اى به مقوله تقیه در حوزه سیاست بدهد، در نخستین گام آن را مرتبه بندى و تقسیم بندى مى کند. گویا براى امام مهم ترین مسأله اقسام تقیه است که اولین مبحث خود در باب تقیه را به اقسام تقیه اختصاص مى دهد4 و تقسیم بندى او نسبت به تقسیم بندى هاى دیگران از جمله شیخ انصارى پیشرفت قابل ملاحظه دارد. امام از چهار زاویه و وجه به تقسیم تقیه مى پردازد: 1. تقسیم به حسب ذات تقیه؛ 2. تقسیم به حسب کسانى که تقیه مى کنند؛ 3. تقسیم به حسب کسانى که از آنان تقیه مى شود؛ 4. تقسیم به حسب چیزهایى که تقیه در آنها صورت مى گیرد.5 امام در هر مورد فروعات زیادى را مطرح مى کند و همین تکثیر اقسام داراى پیامى است؛ از این دو با امعان نظر در نحوه ورود و خروج امام به مباحث، معلوم مى شود که از آغاز به دنبال گم گشته اى است که او را در ارائه یک تئورى درباره انقلاب کمک کند، در این روستا تقیه هم که مى تواند مانعى در جهت نظریه پردازى حول انقلاب و کنش انقلابى
باشد، امام درصد رفع این مانع برمى آید و در برخى موارد تقیه را تجویز نمى کند: در تقیه خوفیه فقهاى دیگر مى گویند هنگامى که خوف بر جان و یا مال باشد انسان مى تواند عمل به وظیفه شرعى نکند و براى حفظ جان و آبروى خود، از عمل به وظیفه شرعى صرف نظر کند، آنها مى گویند انسان مؤمن از کعبه یا قرآن بالاتر است که در روایت هم داریم که احترام مؤمن از کعبه و یا قرآن بالاتر است.6 امّا امام قائل است که اگر احکام ضرورى و مهم در معرض خطر باشند تقیه جایز نیست؛ براى مثال «بعضى از محرمات و واجبات که در نظر شارع و متشرعه در نهایت اهمیت است، مانند انهدام کعبه و مشاهد مشرفه و رد بر اسلام و قرآن و تفسیر دین به گونه اى که مذهب را فاسد کند و غیر اینها».7 «مثلاً در حمله رژیم طاغوت به مدرسه فیضیه، در سالروز شهادت امام صادق علیه السلام که قرآن ها پاره شد و طلاب زخمى و مجروح شدند و به شهادت رسیدند، خیلى از علما عقب نشینى کردند، زیرا فکر نمى کردند که به مهد علم و مرکز حوزه علمیه حمله شود و خون طلاب در مدرسه فیضیه به زمین ریخته شود. امام اعلامیه بسیار تندى صادر نموده و همگان
را به مبارزه با رژیم طاغوت دعوت کردند و در آن اعلامیه بیان کردند: «تقیه حرام است ولو بلغ ما بلغ».8 امام معتقد است: تقیه را از آن جهت جعل و تشریع کرده اند که مذهب باقى بماند و اصول دین حفظ شود و مسلمین پراکنده گرد هم آیند و دین و اصول دین را اقامه کنند، ولى اگر امر منتهى به انهدام دین و اصول دین شود، تقیه جایز نیست و این امر واضح و روشن است.9 بنابراین مى توان گفت امام تقیه را نه تعطیلى جهاد و تلاش، بلکه به معناى «جهاد مخفى» مى داند؛ از این رو تقیه ادامه جهاد است ولى به شکل خفى آن. امام توضیحات مفصلى در مورد تقیه مى دهد که در مجموع تقیه را به عنوان عنصرى که بتواند انقلاب علیه ظلم را کمک کند، قرار دهد و حیثیت مانعیت آن را گرفته و زایل کند.
مشهور فقها وجوب امر به معروف و نهى از منکر را مشروط مى کنند به این که داراى اثر باشد و ضررى هم بر آمر و ناهى نداشته باشد؛ ولى امام در بعضى از مصادیق امر به معروف و نهى از منکر تأثیر آن را از شرایط واجب مى داند نه وجوب. توضیح این که بعضى
از شرایط شرط وجوب یک تکلیف هستند و بعضى علل تحقق واجب. شرایط وجوب را لازم نیست که مکلف تحصیل کند ولى شرط واجب را باید تحصیل کند؛ براى مثال، استطاعت شرط وجوب حج است و لازم نیست مکلف در کسب آن تلاش کند، اما اگر کسى استطاعت پیدا کرد و حج بر او واجب شد باید شرایط تحقق واجب (حج) را فراهم کند، براى مثال به مکه معظم سفر کند. بیشتر فقها قبل از امام قائل بودند فقط کسانى که مى دانند امر به معروف و نهى از منکر آنان اثر دارد، واجب است که امر به معروف و نهى از منکر کنند و بر کسانى که نمى دانند که اثر دارد یا نه، لازم نیست؛ به عبارت دیگر، اثر داشتن را شرط وجوب مى دانستند، ولى امام اثر داشتن را شرط واجب مى داند، یعنى بر هر کسى واجب است که امر به معروف و نهى از منکر کند، یعنى لازم است کارى کند که امر به معروف و نهى از منکر او اثرگذار باشد و در بعضى از موارد ضرر داشتن امر به معروف و نهى از منکر براى جان و مال آمر و ناهى، تکلیف را ساقط نمى کند و نباید تقیه کند، چنان که امام حسین علیه السلام چنین کرد. امر
به معروف و نهى از منکر از امورى است که بر همه کس واجب است؛ یک چیزى نیست که بر یکى واجب باشد و بر دیگرى نه. همه ما مکلفیم که خودمان را حفظ کنیم و خارج کنیم از ظلمت به نور، مکلف هستیم دیگران را همین طور دعوت کنیم، هر مقدارى که مى توانیم. شما نباید بگویید که خوب من که خطیب نیستم، من که اهل منبر نیستم، من که اهل محراب نیستم، شما اهل این هستید که در خانواده تان با پسرانتان و با دختران و با اولیایتان، با آن کسى که رفیق شما هست، مى توانید حرف را بزنید، همین مقدارش مکلفید، اگر انسان دید معصیت خدا مى شود باید جلویش را بگیرد، نگذارید معصیت خدا بشود.10 الآن مکلفیم ما، مسؤولیم همه مان، همه مان مسؤولیم، نه مسؤول براى کار خودمان، مسؤول کارهاى دیگران هم هستیم: «کلّکم راع و کلّکم مسؤول عن رعیته». همه باید نسبت به همه رعایت بکنند، همه باید نسبت به دیگران، مسؤولیت من هم گردن شماست، شما هم گردن من است. اگر من پایم را کج گذاشتم شما مسؤولید، اگر نگویید چرا پایت را کج گذاشتى، باید هجوم کنید، نهى کنید که چرا؟ اگر خداى نخواسته یک معمم در یک جا پایش را کج گذاشت، همه روحانیون باید به
او هجوم کنند که چرا بر خلاف موازین؟ سایر مردم باید بکنند، نهى از منکر اختصاص به روحانى ندارد، مال همه است، امت باید نهى از منکر بکند، امر به معروف بکند. 11 همان طورى که هر شخص و هر فردى موظف است که خودش را اصلاح کند موظف است که دیگران را هم اصلاح کند. اصل امر به معروف و نهى از منکر براى همین است که جامعه را اصلاح کند.12 چنان که مشاهده مى شود، عبارات امام صراحت کامل دارد که امر به معروف و نهى از منکر دو فریضه اى است که بر همه افراد مکلف واجب است و نمى توان با بهانه هوس آلود از زیر بار آن شانه خالى کرد، از این رو امام اعتناى زیادى به بحث امر به معروف و نهى از منکر کرد و در کتاب تحریر الوسیله، «این دو فریضه را از بالاترین و شریف ترین فریضه هاى الهى مى داند که فرایض دیگر نیز به واسطه آنها اقامه مى شود».13 با این توجه خاص به امر به معروف و نهى از منکر، یکى دیگر از ملزومات نظریه پردازى امام حول انقلاب فراهم مى آید.
امام خمینى با توجه به درک عزیزانه اى که از دین دارد و به تبع آن فقه سیاسى و مقولات فقه
سیاسى را به صورت متمایز با فقهاى قبل مورد توجه قرار مى دهد و تقیه و امر به معروف و نهى از منکر را به صورت متفاوتى با فقهاى قبلى تفسیر مى کند، و با توجه به ربط وثیقى که بین چهار مقوله تقیه، امر به معروف و نهى از منکر، جهاد و شهادت برقرار مى کند، هنگامى که شهادت امام حسین علیه السلام و عاشورا و کربلا و عبارت «کُلُّ یومٍ عاشورا و کل ارضٍ کربلا» را در نظر مى گیرد، تفسیرى از قیام امام حسین به دست مى دهد که بتواند کنش انقلابى علیه رژیم پهلوى را برانگیزاند. این معنا را نه تنها مى توان در نظریات پژوهشگران اندیشه سیاسى امام یافت، بلکه عبارات امام در این مورد صراحت دارد. حمید عنایت در این مورد خاطر نشان مى کند که آیةالله خمینى «شاید بیش از هر مُتأله شیعه که داراى منزلتى قابل قیاس با وى باشد، خاطره کربلا را با احساس حادى از ضرورتِ سیاسى به کار گرفته است».14 وقتى به عبارات امام درباره عاشورا رجوع مى کنیم، ابتکار انقلابى امام را در استفاده از حادثه عاشورا مشاهده مى کنیم: تمام انبیا براى اصلاح جامعه آمده اند و همه آنها این مسأله را داشتند که فرد باید فداى جامعه بشود. فرد هر چه بزرگ باشد، بالاترین فرد که ارزشش
بیشتر از هر چیز است در دنیا، وقتى که با مصالح جامعه، معارضه کرد، این فرد باید فدا بشود. سیدالشهدا روى همین میزان آمد و رفت خودش و اصحاب و انصار خودش را فدا کرد تا جامعه اصلاح بشود.15 این عبارت امام در راستاى نظریه خاص امام در مورد تقیه و امر به معروف و نهى از منکر است و قرائت انقلابى امام از حادثه عاشورا را نشان مى دهد. براى تأیید و تأکید ادعاى خود عبارات دیگرى از امام را نقل مى کنیم. امام در مورد رسالت ملت در مقام عاشورا مى گوید: «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» دستور آن است که این برنامه سرلوحه زندگى است در هر روز و در هر سرزمین باشد. این دستور آموزنده تکلیفى است و مژده اى؛ تکلیف از آن جهت که مستضعفان اگر چه با عده اى قلیل علیه مستکبران، گر چه با ساز و برگ مجهز و قدرت شیطانى عظیم، مأمورند چونان سرور شهیدان قیام کنند و مژده که شهیدان ما را در شمار شهیدان کربلا قرار داده است.16 «تکلیف ماها را حضرت سیدالشهدا معلوم کرده است: در میان جنگ از قلت عدد نترسید».17 قیام ایشان با تعداد کم به خاطر آن بود که «عذر را از ما ساقط کند».18 همه روز باید ملت
این معنا را داشته باشد که امروز عاشوراست و ما باید مقابل ظلم بایستیم و همین جا هم کربلاست و باید نقش کربلا را پیاده کنیم. انحصار به یک زمین ندارد، انحصار به یک عده و افراد نمى شود، همه زمین ها باید این نقش را ایفا کنند و همه روزها.19
براى شکل گیرى انقلاب به عنوان یک تحول اجتماعى، کنش اجتماعى لازم است و این کنش را باید بازیگران انقلاب ایجاد کنند. بازیگران انقلاب از دیدگاه امام مردم هستند و مردم باید بر اساس محورى سازمان دهى شوند که همان احکام دین است و سازمان دهنده باید صبغه مذهبى داشته باشد. براى فراهم آمدن مردم سازمان یافته بر اساس احکام دین لازم بود دو عنصر اجتهاد و تقلید، احیا و بازسازى شوند؛ از این رو یکى از ابتکارات امام احیاى رابطه مجتهد و مقلد بود. رابطه مجتهد (فقیه) و مقلد (مردم) تا زمان امام به دو صورت تفسیر مى شد که امام نیز یکى از دو تفسیر را پذیرفت، ولى وجه فعالى از جهت سیاسى به آن بخشید. در مورد رابطه فقیه و مردم دو دیدگاه اساسى در فقه شیعه مطرح است؛ یکى دیدگاه اخبارى و دیگرى دیدگاه اصولى. پس از آغاز غیبت کبرا )329ه
) و بسته شدن باب نص بر روى شیعه، شیعه عقیده قبلى مبنى بر مکلف بودن به تکالیفى را پابرجا تلقى کرد؛ از این رو مى بایست تکالیف خود را شناسایى کند که دو مکتب اساسى، مکتب اصولى و مکتب اخبارى، براى تشخیص تکالیف در فقه شیعه پیدا شد. آیین عمده مکتب اصولى صلاحیت عقل است (پس از هدایت قرآن، حدیث و اجماع) براى تشخیص احکام شریعت. این اعتقاد به عقل، سایر تعالیم اساسى را همراه دارد: وجوب اجتهاد، امتناع از قبول بدون انتقاد محتویات چهار اثر کهن احادیث شیعه «تألیف کلینى، شیخ صدوق و شیخ طوسى»، اتخاذ تعابیر دقیق تر براى کشف قابلیت اعتماد سخنان منسوب به پیامبر و ائمه، و منع تقلید از حجج در گذشته، تا پویایى پایدار اجتهاد تأمین شود. اخباریون در مورد تمام این نکات نظر مخالف دارند: عقل و اجماع را رد مى کنند و تمام افراد را به یکسان میانه حال مى دانند و از این رو معتقدند که باید فقط مقلد باشند. آنان اجتهاد را منع مى کنند و به تقلید از حجج متوفا باور دارند و مى گویند که حقیقت قضیه با فوت شارح آن آسیب نمى بینند. آراى علماى در گذشته اگر حاصل معرفت من عندى و احتمالى یا ظن باشد باید طرد گردد و اگر بر
اساس علم قطعى باشد قبول شود، اما این امر باید فقط از سوى امام اعلام گردد. آنان به جاى اجتهاد، گردآورى سخنان و روایات ائمه را یک تکلیف واجب مى شمردند و معتقدند که «هر مسلمان، حتى اگر هم وفادار و عامى باشد از عهده این تکلیف برمى آید».20 بر اساس دیدگاه اخبارى، فقیه نقش بیان کننده حدیث را داشت و حق استنباط و اجتهاد نداشت، مردم نیز نقش شنونده حدیث را داشته و خود قدرت تشخیص احکام از احادیث را داشتند؛ از این رو فقیه جایگاه خاصى در قبال مردم نداشت؛ در نتیجه از لحاظ سیاسى نیز نمى توانست مردم را متشکل سازد و از آنها گروه هاى اجتماعى اثرگذارى فراهم سازد. امّا بر اساس مکتب اصولى که باب اجتهاد بر روى آن باز است و در اجتهاد، استنباط مطرح است و استنباط به معناى بیرون کشیدن احکام از منابع با روش خاصى که قابل اکتساب است و از آن جا که همه انسان ها قدرت استنباط نداشته و فقط عده محدود این قابلیت را پیدا مى کنند و از طرفى عمل به احکام در زمان غیبت هم لازم است و علم به همه احکام هم وجود ندارد، پس باید مردم از کسى که قدرت استنباط احکام را دارد، تقلید کنند. این مطلب سر از
دو مقوله اجتهاد و تقلید و مجتهد و مقلد درمى آورد و پیدایش این دو مقوله در فقه، این ظرفیت و توانایى را به فقه و فقیه براى سامان دادن و متشکل کردن نیروهاى پراکنده مردم در قالب گروه هاى اجتماعى فراهم مى آورد که مى توانند کنش اجتماعى انجام داده و انقلاب کنند. اصولى ها قبل از امام با توجه کردن به مسأله اجتهاد، رابطه بین مردم و فقیه را ایجاد کردند، ولى امام با نگرش خاصى این رابطه را از جهت نظرى و عملى فوق العاده تقویت کرد. در مقاله حاضر به بُعد نظرى این رابطه با توجه به عبارات امام در کتاب رسائل21 (رساله اجتهاد و تقلید) مى پردازیم. امام در این رساله مقوله اجتهاد و تقلید را مورد بررسى قرار داده و از لحاظ نظرى نهاد مرجعیت را تقویت مى کند و به تبع آن رابطه فقیه و مردم را استحکام مى بخشد و زمینه را از جهت نظرى براى سامان یافتن بازیگران انقلاب فراهم مى سازد. امام با مفروض پنداشتن کاملیت و جامعیت دین اسلام و این که هیچ واقعه انسانى در هیچ موقعیت زمانى و مکانى بدون حکم و دستور الهى نیست، معتقد است انسان ها در عصر غیبت نیز مشمول احکام دین مى گردند و باید به آنها گردن نهند، ولى لازمه عمل به
احکام دین، آگاهى به آنهاست. آگاهى انسان به احکام یا به صورت قطعى است و یا این که قطع ندارد که چه احکامى بر او واجب یا حرام شده است. در فرض اول قطع براى او حجت است و کسى حتى شارع هم نمى تواند قطع را نفیاً یا اثباتاً از حجیت بیندازد؛ امّا در صورتى که قطع به احکام وجود ندارد و راه قطع بسته است، باید به استنباط و استخراج احکام، از منابع دست زد. در مقام استنباط، چون همه انسان ها نمى توانند احکام دین را از منابع دینى استخراج کنند، بلکه عملاً عده خاصى این امکان را مى یابند، از این رو دو مقوله اجتهاد و تقلید و فقیه و غیر فقیه شکل مى گیرد که به تبع آن دو سؤال مطرح مى شود: 1. کسى که قوه استنباط احکام را دارد، آیا از جهت اجتماعى هم شأنى دارد؟ 2. کسى که قوه استنباط را ندارد، چه وظیفه اى دارد؟ در این جاست که امام به بیان شؤون فقیه و غیر فقیه مى پردازد. امام شش شأن براى فقیه در نظر مى گیرد: 1. عدم جواز مراجعه به غیر در تکلیف شرعى؛ 2. جواز عمل بر طبق رأى خودش؛ 3. منصب افتا؛ 4. منصب قضاوت؛ 5. منصب زعامت سیاسى؛ 6. مرجعیت تقلید. سپس این شؤون
را براى فقیه اثبات مى کند و هیچ یک را براى غیر فقیه ثابت نمى داند. و با این امر رابطه بین فقیه و عامى (مردم) تقویت شده و از این رو از جهت فقهى به مسأله اجتهاد و تقلید قابلیت زیادى بخشیده مى شود.
امام به موازات برجسته کردن دو عنصر اجتهاد و تقلید، جایگاه فقیه را در منظومه تفکر سیاسى خود ارتقا مى بخشد، تا جایى که قائل مى شود که فقیه باید تشکیل حکومت دهد. فقهاى قبل از امام به مسأله تشکیل حکومت توسط فقیه نپرداخته اند زیرا: اگر به طور مختصر بخواهیم سیر تاریخى آن [ولایت فقیه] را بررسى کنیم، مى بینیم که در کتاب مقنعه گسترده ولایت فقیه را در زمان خودشان نسبت به بعدى ها گسترش بیشترى داده است. ایشان فرموده که فقهاى اهل رأى که صاحب عقل و فضل باشند، مى توانند متولى آنچه سلطان عادل متولى آن است شوند. منظور از سلطان عادل، امام معصوم است که خودشان به آن تصریح مى کنند. ایشان مى فرماید آنچه امام سرپرستى مى کند، فقیه سرپرستى مى کند. پس از شیخ مفید کسى که تصریح به نیابت عامه فقه کرده محقق کرکى است. بعد ملامحسن فیض کاشانى است. بعد نراقى است تا مى رسد به صاحب جواهر که نسبت به گستره ولایت فقیه، دیدگاه باز و
وسیعى دارد که از یک نظر از دیدگاه امام وسیع تر است.22 امام در بحث ولایت فقیه، قضیه حکومت را پیش مى کشد که ویژگى خاص امام است.23 نقطه عزیمت امام بر خلاف نائینى که معطوف به شکل حکومت از دیدگاه اسلام است، به حاکم معطوف مى شود و قائل است که فقیه عادل باید در زمان غیبت معصوم حکومت را به دست گیرد. امر ولایت و سرپرستى امت به «فقیه عادل» راجع است و اوست که شایسته رهبرى مسلمانان است، چه، حاکم اسلامى باید متصف به «فقه» و «عدالت» باشد. پس اقامه حکومت و تشکیل دولت اسلامى بر فقیهان عادل، واجب کفایى است.24 امام موادى از فقه را بررسى و جمع بندى کرد که بتوان از آن نظریه انقلاب و دولت را ارائه داد؛ از این رو مى توان گفت نوآورى هایى در فقه سیاسى شیعه دارد، به خصوص در مورد رابطه فقیه و مردم. [قبل از امام] سالیان متمادى گذشته بود که در خلال آن رابطه فقیه با مردم رابطه محدث و مستمع بود. بر اساس تفکر اخبارى گرى و جمود و ممنوع شدن اجتهاد، تنها پیوندى که فقیه را با جامعه مرتبط مى کرد نقل حدیث و معناى آن بود، چرا که فقیه حق استنباط نداشت، این تحجر فکرى عموماً به دست تواناى اصولیین توانمند
خصوصاً استادِ اکبر مرحوم وحید بهبهانى رضوان الله علیه تحول یافت، و اجتهاد زنده شد، رابطه فقیه و مردم رابطه تقلید و مقلد شد. مردم از استنباطات فکرى مرجع تقلیدشان طرفى مى بستند و مرجع تقلید ره آورد فکر و اجتهادش را به مردم ارائه مى داد. حکم فقیه در این محور کم و بیش نافذ و فتواى او نیز ضرورى و لازم الاجرا بود.25 این خود مى توانست بازیگران اصلى انقلاب و کنش گران اجتماعى را براى انقلاب ایجاد کند. سالیانى بر این وضع گذشت کم کم مسأله ولایت فقیه در لابه لاى کتاب هاى فقهى به صورت رسمى طرح شده و خود را نشان داد. بعد از آن که ریشه آن در نوشته هاى پیشنهادى مشهود بود، اما نه به حدى که این مسأله اکنون سرفراز بیرون آمده و شکوفا شده، و جاى اصلى اش را پیدا کرده و در جایگاه اصلى اش روییده و به سایر جایگاه هاى فرعى سایه افکنده.26 جایگاه اصلى ولایت فقیه از دیدگاه امام، علم کلام بود. «کارى که امام راحل(ره) در محور فقه انجام دادند این بود که دست ولایت فقیه را گرفتند و از قلمرو فقه بیرون آورند و در جایگاه اصلى اش که مسأله کلامى است، نشاندند».27 خلاصه آن که براى تأسیس نهضت و تشکیل حکومت امام راحل (قده): اولاً، پایگاه کلامى برپا کردند؛
ثانیاً، اساس فقه را روى آن گذاشتند؛ ثالثاً، شرایط و رهبرى را به حصولى و تحصیلى تقسیم فرمودند؛ رابعاً، شرایط تحصیلى را با تحمل زندان و تبعید و تهمت و افترا فراهم نمودند؛ خامساً، رابطه میان مرجع و مردم را رابطه بین امام و امت کردند؛ سادساً، امامت فقیه را جانشینى امام معصوم دانستند؛ سابعاً، امامت را ثقل اصغر معرفى مى کردند؛ ثامناً، ثقل اصغر را فداى ثقل اکبر کردند. و بعد از جریان فیضیه فرمودند: هر چه مى خواهد بشود، ولو بلغ ما بلغ.28 صورت بندى کلى نظریه امام در مورد انقلاب و دولت این مى شود که اسلام دین جامع و کاملى است که براى همه شؤون زندگى انسان از جمله بعد سیاسى آن برنامه دارد. با غیبت معصوم نیز احکام اسلامى تعطیل نشده و مسلمانان مکلفند که براى برقرارى نظام اسلامى که در رأس آن فقیه عادل است، قیام کنند؛
از این رو تقیه در این مورد جایز نیست و به علت این که امر به معروف و نهى از منکر اثر ندارد، نباید دست از قیام برداشت، بلکه باید زمینه اى ایجاد کرد که اثرگذارى آن محقق شود.
ص 59. 18. همان، ج 4، ص 42. 19. همان، ص 202. 20. حمید عنایت، پیشین، ص 230. 21. امام خمینى این رساله را در سال 1370 قمرى در محلات تألیف کردند. 22. احمدى یزدى (گفت و گو)، «اجتهاد و سیاست از دیدگاه امام خمینى»، فصلنامه علوم سیاسى، ش 6، ص 20. 23. همان، ص 22. 24. امام روح الله خمینى، شؤون و اختیارات ولى فقیه (ترجمه مبحث ولایت فقیه از کتاب البیع)، ص 19. 25. عبدالله جوادى آملى، عرفان و حماسه (قم: مرکز نشر فرهنگى رجاء، 1372( ص 258. 26. همان، ص 259. 27. همان. 28. همان، ص 261 و 262. 1 دانش آموخته حوزه علمیه قم و دانشجوى دکترى دانشگاه تهران.
کتاب امام خمینى و الگوهاى دین شناختى در مسایل زنان، ص 101 سید ضیاء مرتضوى
یکى از مهمترین الگوهاى دین شناختى حضرت امام در حوزه مسایل زنان که در واقع وجهى اساسى در تمایز میان اندیشه و نگاه ایشان و بسیارى از بزرگان دیگرى که از زبان دین سخن مى گفتند و مى گویند، به شمار مى رود، اصل و محور فراگیر و گسترده اى است که در اینجا با عنوان مسؤولیت و دخالت در سرنوشت از آن نام مى بریم.این مهم با توجه به سرفصلها و موضوعات متعددى که در مصداق یابى آن از منظر اندیشه امام وجود دارد و مى تواند با تعابیر دیگر و یا در چند بخش مجزا مطرح شود.مجال اندک مقاله چاره اى جز شرح اجمالى و پرداختن فهرست گونه به بخشى از عناوینى که زیر مجموعه این اصل قرار مى گیرند، باقى نمى گذارد. آنچه در این بخش مورد نظر است عمدتا از وجهه نظر مسؤولیت عملى زن در دو حوزه فرد و جامعه است و نگاهى به بعد کلامى و مباحث انسان شناختى ندارد.در آن زمینه به همان شرحى که در محور «خوشبختى، کالاى مشترک» ، آمد بسنده مى کنیم. تردیدى نیست و کسى نیز نمى تواند تردید کند که زن
نیز یکسان با مرد، در سرنوشت خود دخیل است و پاسخگوى عمل خود مى باشد.مدار تکلیف و مسؤولیت، عبارت است از اراده و اختیار و آزادى عمل از یک سو، و خرد و آگاهى از سوى دیگر.و هر انسانى، زن یا مرد، در گرو دستاوردها و اکتسابات خود است، چه خوب و چه بد: کل نفس بما کسبت رهینة (1) و: لها ما کسبت و علیها ما اکتسبت (2). در اینها تردیدى نیست و کسى نیز تردید نکرده است و نیازى به شرح و بسط آن نمى باشد.آنچه در این مختصر از منظر دین شناسى امام به آن اشاره مى کنیم، همسانى زن و مرد و مسؤولیت مشترک آنان در حوزه عمل بانوان بویژه در زمینه هاى حضور اجتماعى مى باشد.مظاهر حضور اجتماعى اعم از تلاشهاى فرهنگى، آموزشى، سیاسى و هنرى، تحصیل، اشتغال، و تولیدات صنعتى، کشاورزى و دامى و دیگر فعالیتهاى اجتماعى با «حفظ جهات شرعى» اختصاص به قشرى یا جنسى خاص ندارد و زنان نیز نه تنهاحق پرداختن به آنها را دارند بلکه در بسیارى موارد تکلیف دینى و اجتماعى آنان به شمار مى رود و تلاش حضرت امام نیز طى سالهاى مبارزه و پس از آن، از جایگاه مرجعى بزرگ و رهبرى که فقط و فقط از موضع احکام دین و تکالیف اسلامى سخن مى گوید،
مصروف این شد که بانوان را به صحنه آورد و از قید و بندهاى خرافه اى و محرومیتهاى خودساخته اى که بر تلاش اجتماعى و نقش آفرینى آنان با توطئه دشمنان و ناآگاهى توسط برخى دوستان بسته شده بود بگشاید و آنان را به مرحله اى از رشد و بالندگى برساند که در ردیف یکى از افتخارات خود و جامعه اسلامى در آغاز وصیت نامه سیاسى الهى خویش اعلان کند: ما مفتخریم که بانوان و زنان پیر و جوان و خرد و کلان در صحنه هاى فرهنگى و اقتصادى و نظامى حاضر و همدوش مردان یا بهتر از آنان، در راه تعالى اسلام و مقاصد قرآن کریم فعالیت دارند...و از محرومیتهایى که توطئه دشمنان و ناآشنایى دوستان از احکام اسلام و قرآن بر آنها بلکه بر اسلام و مسلمانان تحمیل نمودند، شجاعانه و متعهدانه خود را رهانده و از قید خرافاتى که دشمنان براى منافع خود به دست نادانان و بعضى آخوندهاى بى اطلاع از مصالح مسلمین به وجود آورده بودند، خارج نمودند (3). اصل همسانى زن و مرد در جایگاه اجتماعى و حضور سازنده و فعال در صحنه هاى مختلف جامعه به عنوان یک انسان مستقل، امرى نیست که آشنایان به اسلام بى آلایش و رها از داوریهاى پیش ساخته و تکلفهاى خودساخته، به آن اذعان نداشته باشند.مفسر عالى قدر،
علامه طباطبایى در شرح جایگاه اجتماعى زن در بیانى کلى مى نویسد: و اما وزنها الاجتماعى: فان الاسلام ساوى بینها و بین الرجل من حیث تدبیر شؤون الحیاة بالارادة و العمل فانهما متساویان من حیث تعلق الارادة بما تحتاج الیه البنیة الانسانیة فى الاکل و الشرب و غیرها من لوازم البقاء، و قد قال تعالى: «بعضکم من بعض» (4) ، فلها ان تستقل بالارادة و لها ان تستقل بالعمل و تمتلک نتاجها کما للرجل ذلک من غیر فرق، «لها ما کسبت و علیها ما اکتسبت» . محصول این بخش سخن علامه این است که زن در برآوردن نیازهاى انسانى و اجتماعى خویش با مرد یکسان است و مى تواند مستقلا تصمیم بگیرد و مستقلا عمل کند و مالک دستاوردهاى خود است.در نگاه ایشان تنها دو ویژگى در زن است که طبعا و به مقتضاى آن دو، مسؤولیتهاى خاصى را متوجه او مى سازد: احدیهما: انها بمنزلة الحرث فى تکون النوع و نمائه فعلیها یعتمد النوع فى بقائه فتختص من الاحکام بمثل ما یختص به الحرث، و تمتاز بذلک من الرجل.و الثانیة: ان وجودها مبنی على لطافة البنیة و رقة الشعور، و لذلک ایضا تاثیر فى احوالها و الوظائف الاجتماعیة المحولة الیها (5). «آن دو ویژگى، یکى جایگاه و مسؤولیت زن در چرخه شکل گیرى
وجود آدمى و رشد آن است که بقاى نسل متکى بر این جایگاه است و طبعا در «تشریع» و تنظیم مناسبات اجتماعى به مقتضاى آن و نه بیشتر، احکام و مسؤولیتهایى را متوجه او مى سازد، و دوم، ساختار لطافت آمیز و ظرافتهاى ادراکى وى است که به گونه اى در مسؤلیتهاى محوله به او تاثیرگذار مى باشد» و شرح آن در بخش دیگرى از همین نوشته با عنوان «عاطفه زن، نقطه عطف زندگى» آمده است. حضرت امام به مقتضاى شناخت همه جانبه و عمیقى که از آموزه هاى دینى دارند - به شرحى که در مقدمه گذشت - رسالت خود و انقلاب اسلامى را دستیابى زنان به مقام والاى انسانى مى دانند، به گونه اى که بتواند در سرنوشت خود دخالت کند: ما مى خواهیم زن به مقام والاى انسانیت برسد.زن باید در سرنوشت خودش دخالت داشته باشد. (6) اگر قرآن کریم سرنوشت جوامع را به دست خود آنان مى داند و پیشرفت و تحولات نیک آن را در سایه تلاشهاى آحاد جامعه معرفى و انحطاط اخلاق و فرهنگ و زوال نعمتها و شکست تمدنها را نیز ناشى از عملکرد خود مردم مى شمارد (8) این «مردم» اختصاص به گروهى خاص ندارد.جلوه اى از این اصل قرآنى همان است که در سخنان امام بارها بر آن تاکید شده است; از جمله اینکه: اسلام زن را
مثل مرد در همه شؤون، همان طورى که مرد در همه شؤون دخالت دارد، دخالت مى دهد. (9) حضرت امام چنان که اشاره شد، دخالت در سرنوشت خود و شؤون اجتماعى را نه تنها حق بانوان بلکه تکلیف شرعى و به عنوان عمل به وظیفه دینى و اجابت دعوت الهى مى شمارند و این، آن الگویى است که ما را در شناخت بیشتر دین یارى مى دهد و یک عامل اساسى در برترى اسلام در تکریم شخصیت زنان و حمایت از حقوق اجتماعى و سیاسى آنان و تاکید بر مشارکت و حضور آنان در عرصه هاى مختلف اجتماعى در مقایسه بادیگر مکاتب و نظامها است. این بانوان را کى بسیج کرده که در همه شؤون کشور دخالت مى کنند و دخالت بجایى همه مى کنند؟ اینها را کى، اینها را خدا دعوت کرده است.اینها لبیک براى خدا دارند مى گویند. (10) پیامبر اکرم (ص) دعوت خویش را از روز نخست متوجه همه اقشار اجتماعى مى دانست.دومین فردى که به او ایمان آورد یک زن بود که تا آخر نیز به پاى ایمان خویش ایستاد و آنهمه فداکارى کرد و نام خویش را به عنوان یکى از چهار زن برگزیده جهان توحید ثبت نمود.زنان در همه صحنه ها حضور داشتند، حضورى مسؤولانه و از سر اداى وظیفه دینی و رسالت ایمانى خود.حضورى که
در پاسخ به نداى پیامبر (ص) بود.در نخستین بیعتى که با پیامبر (ص) پیش از هجرت در عقبه، از جانب چند نفر از مردم یثرب که هنوز نام «مدینه» را نیز به خود نگرفته بود، صورت گرفت، از زنى به نام هفراء دختر عبید بن ثعلبه نام برده شده است و در همیت حضور وى همان بس که برخى علت نامگذارى آن بیعت به «بیعة النساء» را همین مى دانند.در بیعت دوم سال بعد نیز حداقل دو زن حضور داشتند.در بیعت عمومى مردم مکه هنگام فتح آن نیز همه شرکت جستند.قرآن کریم نیز به مساله استقبال زنان از بیعت پرداخته و پیامبر (ص) را موظف به پذیرش آن کرده است. (11) در جریان هجرت نیز که یک امر حیاتى براى مسلمانان بود، چه در هجرت مخفیانه به حبشه که از جمع حدود یکصد نفر مهاجران، نزدیک 20 نفر زن شرکت داشت، و چه در هجرت به مدینه، پیش از هجرت پیامبر (ص) و پس از آن که مسلمانان اموال خویش را در مکه نهاده و به دنبال پیامبر (ص) روانه مدینه مى شدند و حدود 500 کیلومتر راه را با دشوارى بسیار طى مى کردند. حضرت امام در باب ضرورت مشارکت بانوان در آنچه که به سرنوشت جامعه اسلامى مربوط مى شود، در حوزه هاى مختلف اجتماعى، بیانات بسیارى
دارند که پرداختن به همه نکات و آموزه هاى آن از مجال بحث بیرون است.آنچه در این مختصر بازگو مى شود تنها اشاراتى بس کوتاه، آن هم به بخشى از محورها و عناوین است، افزون بر آنچه در سایر بخشهاى مقاله آمده است.
یکى از محورهایى که در حضور اجتماعى بانوان، سخت مورد تاکید حضرت امام است، مساله مشارکت سیاسى آنان مى باشد: زن باید در سرنوشت خودش دخالت داشته باشد.زنها در جمهورى اسلام راى باید بدهند.همان طورى که مردان حق راى دارند، زنها حق راى دارند. (12) همان طورى که مردها باید در امور سیاسى دخالت کنند و جامعه خودشان را حفظ کنند، زنها هم باید دخالت کنند و جامعه را حفظ کنند.زنها هم باید در فعالیت هاى اجتماعى و سیاسى همدوش مردها باشند. (13) آنچه در این نوشته، به عنوان محور اصلى دنبال مى شود، این نکته اساسى است که حضرت امام اینها همه را از موضع دین و در جایگاه معرفى اسلام بازگو مى کنند.و چهره اى که از دین و شریعت ترسیم مى کنند جز این نیست که بانوان دوشادوش مردان در عرصه هاى مختلف اجتماعى و شؤون زندگى حضور فعال و مسؤولانه دارند: خانمها براى اینکه یک چیزى مثلا دستشان بیاید، - یک - یا فرض کنید که صاحب منصب بشوند نمى آیند بیرون خودشان و بچه هایشان را به کشتن
بدهند.این اسلام و قرآن است که خانمها را آورده است بیرون و همدوش مردها بل جلوتر از مردها وارد در صحنه سیاست کرد. (14)
یکى دیگر از صحنه هاى مشارکت فراگیر، مساله سازندگى همه جانبه کشور و جامعه است که هیچ کس نباید و نمى تواند تردید کند که بدون حضور فعال بانوان جامعه اسلامى بتوان در این مهم توفیق کامل به دست آورد.در این خصوص نیز حضرت امام، تاکیدهاى زیادى دارند: همه ملت ایران، همه ملت ایران، چه بانوان و چه مردان باید این خرابه اى که براى ما گذاشته اند، بسازند.با دست مرد تنها درست نمى شود، مرد و زن باید با هم این خرابه را بسازند. (15) زنان شیردل و متعهد، همدوش مردان عزیز به ساختن ایران عزیز پرداخته چنانکه که به ساختن خود در علم و فرهنگ پرداخته اند و شما شهر و روستایى را نمى یابید جز آنکه در آنها جمعیتهایى فرهنگى و علمى از زنهاى متعهد و بانوان اسلامى ارجمند به وجود آمده است. (16) حضرت امام اساسا معناى آزادى صحیح بانوان را نیز همین مى شمارند که آنان بتوانند با حفظ شؤون دینى و انسانى خود، در سازندگى کشور نقش ایفا کنند: امروز زنان در جمهورى اسلامى همدوش مردان در تلاش سازندگى خود و کشور هستند و این است معناى
آزادزنان و آزادمردان، نه آنچه در زمان شاه مخلوع گفته مى شد، که آزادى آنان، در حبس و اختناق و آزار و شکنجه بود. (17)
یکى از عرصه هاى حضور اجتماعى که از منظر دینى، بانوان وظیفه دارند در آن مشارکت فعال داشته باشند، تلاش در عرصه فرهنگ به معناى وسیع کلمه است.و حضرت امام، بارها بر این مهم که طبعا بخش عمده اى از حیات اجتماعى را در بر مى گیرد تاکید کرده اند: شما مى دانید که فرهنگ اسلام در این مدت مظلوم بود، در این مدت چند صد سال، بلکه از اول بعد از پیغمبر سلام الله علیه تا برسد به حالا فرهنگ اسلام مظلوم بود، احکام اسلام مظلوم بودند، و این فرهنگ را باید زنده کرد و شما خانمها همان طورى که آقایان مشغول هستند، همان طورى که مردها در جبهه علمى و فرهنگى مشغول هستند، شما هم باید مشغول باشید. (18)
نظارت فعال و متعهدانه بر آنچه در جامعه اسلامى بویژه در اجزاء نظام اسلامى مى گذرد و تلاش براى حسن جریان امور، وظیفه اى است شرعى و متوجه همه افراد جامعه، چه زن و چه مرد.زن نیز باید در نظارت بر امور، خود را مسؤول بداند.نظارت مسؤولانه علاوه بر آگاهیهاى لازم، نیازمند حضور فعال و اظهار نظر در مسایل است: باید
همه زنها و همه مردها در مسایل اجتماعى، در مسایل سیاسى وارد باشند و ناظر باشند; هم به مجلس ناظر باشند، هم به کارهاى دولت ناظر باشند، اظهار نظر بکنند. (19) این سخن امام، شعاعى از فرمان قرآن کریم است که به صراحت پیوند مسؤولانه و ایمانى زنان و مردان مؤمن را یادآور مى شود و آنان را عهده دار مسؤولیت امر به معروف و نهى از منکر مى شمارد، همان گونه مسؤول اقامه نماز و اداى زکات و پیروى از خدا و رسول مى داند: و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و یقیمون الصلوة و یؤتون الزکوة و یطیعون الله ورسوله اولئک سیرحمهم الله ان الله عزیز حکیم. (20) آرى به گفته قرآن، این چنین جامعه اى با چنان پیوندهاى ایمانى و مناسبات اجتماعى مسؤولانه و نظارت همه جانبه در کنار انجام دیگر وظایف دینى است که مورد لطف و عنایت خداوند قرار مى گیرد.
تحمیل جنگى ناخواسته بر ملت انقلابى ایران، فرصتى تاریخى را براى بانوان مجاهد و فداکار فراهم آورد که گوهر وجود ایمانى و ارزشهاى انسانى خویش را به زیباترین و گویاترین شکل به نمایش گذارند و زمینه اى شد که حضرت امام نیز وجه دیگرى از مشارکت بانوان در مقدرات اساسى جامعه
و سرنوشت خویش را بازگو کنند.و این چنین بود که یکى از محورهاى اساسى در بیانات حضرت امام درباره جنگ تحمیلى و دفاع مقدس را، ضرورت و نحوه حضور بانوان و تلاش جهادى آنان تشکیل مى دهد; از آموزش نظامى گرفته تا تدارکات جبهه، تربیت فرزندان و تشویق همسران و بستگان براى حضور در میدان نبرد، حضور در سپاه و ارتش و حتى حضور خود بانوان در جهاد دفاعى که مسؤولیتى مشترک میان زن و مرد است.و اینها همه از نگاه دینى، تحلیل و استدلالهاى روشن وانکار ناپذیرى دارد. زنان در صدر اسلام با مردان در جنگها هم شرکت مى کردند.ما مى بینیم و دیدیم که زنان همدوش مردان بلکه جلوتر از آنان در صف قتال ایستادند، خود و بچه هاى خود و جوانان خودشان را از دست دادند و باز هم مقاومت کردند. (21) اگر خداى ناخواسته زمانى یک هجومى به مملکت اسلامى بشود باید همه مردم، زن و مرد حرکت کنند.مساله دفاع این طور نیست که تکلیف منحصر به مرد باشد یا اختصاص به یک دسته اى داشته باشد; همه باید بروند و از مملکت خود دفاع بکنند. (22) من از آنچه تا کنون به همت مردان و زنان با شرف و رزمنده شده است، امید آن دارم که در بسیج همه جانبه آموزش نظامى
و عقیدتى و اخلاقى و فرهنگى با تایید خداوند متعال موفق شوند و دوره تعلیمات و تمرینهاى عملى نظامى و پارتیزانى و چریکى را شایسته و به طورى که سزاوار یک ملت اسلامى به پا خواسته است به پایان رسانند. (23) استدلال بر ضرورت آموزش نظامى توسط بانوان در شکلهاى مختلف آن نیز کاملا روشن است.کما اینکه امام خطاب به جمعى از بانوان مى فرمایند: اگر دفاع بر همه واجب شد، مقدمات دفاع هم باید عمل بشود.از آن جمله قضیه اینکه ترتیب نظامى بودن، یادگرفتن انواع نظامى بودن را براى آنهایى که ممکن است.اینطور نیست که واجب باشد بر ما که دفاع کنیم و ندانیم چه جور دفاع کنیم.باید بدانیم چه جور دفاع مى کنیم...البته در آن محیطى که شما تعلیم نظامى مى بینید باید محیط صحیح باشد، محیط اسلامى باشد، همه جهات عفاف محفوظ باشد، همه جهات اسلامى محفوظ باشد. (24) پایان بخش این محور، سخن دیگرى از حضرت امام در پیش از پیروزى انقلاب است که هم تاکیدى بر مشارکت مسؤولانه بانوان در جهاد شرعى است و هم تاکیدى بر حضور فعال در جامعه و مشارکت در امورى که به سرنوشت آنان مربوط مى شود: این تبلیغات که «اگر اسلام پیدا شد مثلا دیگر زنها باید بروند توى خانه ها بنشینند و قفلى هم درش
بزنند که بیرون نیایند» این چه حرف غلطى است که به اسلام نسبت مى دهند.صدر اسلام زنها توى لشکرها هم بودند، توى میدانهاى جنگ هم مى رفتند. (25)
: 1- مدثر، آیه 38. 2- بقره، آیه 286. 3- صحیفه نور، ج 21، ص 172. 4- آل عمران، آیه 195. 5- المیزان، ج 2، ص 271. 6- صحیفه نور، ج 5، ص 153. 7- ان الله لا یغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم; رعد، آیه 11. 8- ذلک بان الله لک یک مغیرا نعمة انعمها على قوم حتى یغیروا ما بانفسهم، انفال، آیه 8. 9- صحیفه نور، ج 5 ص 153 10- همان، ج 12، ص 237. 11- ممتحنة، آیه 12. 12- صحیفه نور، ج 11، ص 254. 13- همان، ج 18، ص 264. 14- همان، ج 12، ص 236. 15- همان، ج 11، ص 254. 16- همان، ج 12، ص 72. 17- همان، ج 10، ص 234. 18- همان، ج 19، ص 281. 19- همان، ج 13، ص 70. 20- توبه، آیه 71. 21- صحیفه نور، ج 5، ص 153. 22- همان، ج 11، ص 117. 23- همان، ص 275. 24- همان، ج 19، ص 280. 25- همان، ج 4، ص 59.
امام خمینی و الگوهای دین شناختی در مسایل زنان مرتضوی، سید ضیاء یکی از مهمترین الگوهای دین شناختی حضرت امام در حوزه مسایل زنان که در واقع وجهی اساسی در تمایز میان اندیشه و نگاه ایشان و بسیاری از بزرگان دیگری که از زبان دین سخن می گفتند و می گویند، به شمار می رود، اصل و محور فراگیر و گسترده ای است که در اینجا با عنوان مسؤولیت و دخالت در سرنوشت از آن نام می بریم.این مهم با توجه به سرفصلها و موضوعات متعددی که در مصداق یابی آن از منظر اندیشه امام وجود دارد و می تواند با تعابیر دیگر و یا در چند بخش مجزا مطرح شود.مجال اندک مقاله چاره ای جز شرح اجمالی و پرداختن فهرست گونه به بخشی از عناوینی که زیر مجموعه این اصل قرار می گیرند، باقی نمی گذارد. آنچه در این بخش مورد نظر است عمدتا از وجهه نظر مسؤولیت عملی زن در دو حوزه فرد و جامعه است و نگاهی به بعد کلامی و مباحث انسان شناختی ندارد.در آن زمینه به همان شرحی که در محور «خوشبختی، کالای مشترک» ، آمد بسنده می کنیم. تردیدی نیست و کسی نیز نمی تواند تردید کند که زن نیز یکسان با مرد، در سرنوشت خود دخیل است و پاسخگوی عمل خود می باشد.مدار تکلیف و
مسؤولیت، عبارت است از اراده و اختیار و آزادی عمل از یک سو، و خرد و آگاهی از سوی دیگر.و هر انسانی، زن یا مرد، در گرو دستاوردها و اکتسابات خود است، چه خوب و چه بد: کل نفس بما کسبت رهینة (1) و: لها ما کسبت و علیها ما اکتسبت (2). در اینها تردیدی نیست و کسی نیز تردید نکرده است و نیازی به شرح و بسط آن نمی باشد.آنچه در این مختصر از منظر دین شناسی امام به آن اشاره می کنیم، همسانی زن و مرد و مسؤولیت مشترک آنان در حوزه عمل بانوان بویژه در زمینه های حضور اجتماعی می باشد.مظاهر حضور اجتماعی اعم از تلاشهای فرهنگی، آموزشی، سیاسی و هنری، تحصیل، اشتغال، و تولیدات صنعتی، کشاورزی و دامی و دیگر فعالیتهای اجتماعی با «حفظ جهات شرعی» اختصاص به قشری یا جنسی خاص ندارد و زنان نیز نه تنهاحق پرداختن به آنها را دارند بلکه در بسیاری موارد تکلیف دینی و اجتماعی آنان به شمار می رود و تلاش حضرت امام نیز طی سالهای مبارزه و پس از آن، از جایگاه مرجعی بزرگ و رهبری که فقط و فقط از موضع احکام دین و تکالیف اسلامی سخن می گوید، مصروف این شد که بانوان را به صحنه آورد و از قید و بندهای خرافه ای
و محرومیتهای خودساخته ای که بر تلاش اجتماعی و نقش آفرینی آنان با توطئه دشمنان و ناآگاهی توسط برخی دوستان بسته شده بود بگشاید و آنان را به مرحله ای از رشد و بالندگی برساند که در ردیف یکی از افتخارات خود و جامعه اسلامی در آغاز وصیت نامه سیاسی الهی خویش اعلان کند: ما مفتخریم که بانوان و زنان پیر و جوان و خرد و کلان در صحنه های فرهنگی و اقتصادی و نظامی حاضر و همدوش مردان یا بهتر از آنان، در راه تعالی اسلام و مقاصد قرآن کریم فعالیت دارند...و از محرومیتهایی که توطئه دشمنان و ناآشنایی دوستان از احکام اسلام و قرآن بر آنها بلکه بر اسلام و مسلمانان تحمیل نمودند، شجاعانه و متعهدانه خود را رهانده و از قید خرافاتی که دشمنان برای منافع خود به دست نادانان و بعضی آخوندهای بی اطلاع از مصالح مسلمین به وجود آورده بودند، خارج نمودند (3). اصل همسانی زن و مرد در جایگاه اجتماعی و حضور سازنده و فعال در صحنه های مختلف جامعه به عنوان یک انسان مستقل، امری نیست که آشنایان به اسلام بی آلایش و رها از داوریهای پیش ساخته و تکلفهای خودساخته، به آن اذعان نداشته باشند.مفسر عالی قدر، علامه طباطبایی در شرح جایگاه اجتماعی زن در بیانی کلی می نویسد: و اما وزنها الاجتماعی:
فان الاسلام ساوی بینها و بین الرجل من حیث تدبیر شؤون الحیاة بالارادة و العمل فانهما متساویان من حیث تعلق الارادة بما تحتاج الیه البنیة الانسانیة فی الاکل و الشرب و غیرها من لوازم البقاء، و قد قال تعالی: «بعضکم من بعض» (4) ، فلها ان تستقل بالارادة و لها ان تستقل بالعمل و تمتلک نتاجها کما للرجل ذلک من غیر فرق، «لها ما کسبت و علیها ما اکتسبت» . محصول این بخش سخن علامه این است که زن در برآوردن نیازهای انسانی و اجتماعی خویش با مرد یکسان است و می تواند مستقلا تصمیم بگیرد و مستقلا عمل کند و مالک دستاوردهای خود است.در نگاه ایشان تنها دو ویژگی در زن است که طبعا و به مقتضای آن دو، مسؤولیتهای خاصی را متوجه او می سازد: احدیهما: انها بمنزلة الحرث فی تکون النوع و نمائه فعلیها یعتمد النوع فی بقائه فتختص من الاحکام بمثل ما یختص به الحرث، و تمتاز بذلک من الرجل.و الثانیة: ان وجودها مبنی علی لطافة البنیة و رقة الشعور، و لذلک ایضا تاثیر فی احوالها و الوظائف الاجتماعیة المحولة الیها (5). «آن دو ویژگی، یکی جایگاه و مسؤولیت زن در چرخه شکل گیری وجود آدمی و رشد آن است که بقای نسل متکی بر این جایگاه است و
طبعا در «تشریع» و تنظیم مناسبات اجتماعی به مقتضای آن و نه بیشتر، احکام و مسؤولیتهایی را متوجه او می سازد، و دوم، ساختار لطافت آمیز و ظرافتهای ادراکی وی است که به گونه ای در مسؤلیتهای محوله به او تاثیرگذار می باشد» و شرح آن در بخش دیگری از همین نوشته با عنوان «عاطفه زن، نقطه عطف زندگی» آمده است. حضرت امام به مقتضای شناخت همه جانبه و عمیقی که از آموزه های دینی دارند - به شرحی که در مقدمه گذشت - رسالت خود و انقلاب اسلامی را دستیابی زنان به مقام والای انسانی می دانند، به گونه ای که بتواند در سرنوشت خود دخالت کند: ما می خواهیم زن به مقام والای انسانیت برسد.زن باید در سرنوشت خودش دخالت داشته باشد. (6) اگر قرآن کریم سرنوشت جوامع را به دست خود آنان می داند و پیشرفت و تحولات نیک آن را در سایه تلاشهای آحاد جامعه معرفی و انحطاط اخلاق و فرهنگ و زوال نعمتها و شکست تمدنها را نیز ناشی از عملکرد خود مردم می شمارد (8) این «مردم» اختصاص به گروهی خاص ندارد.جلوه ای از این اصل قرآنی همان است که در سخنان امام بارها بر آن تاکید شده است; از جمله اینکه: اسلام زن را مثل مرد در همه شؤون، همان طوری که مرد در همه شؤون دخالت دارد، دخالت
می دهد. (9) حضرت امام چنان که اشاره شد، دخالت در سرنوشت خود و شؤون اجتماعی را نه تنها حق بانوان بلکه تکلیف شرعی و به عنوان عمل به وظیفه دینی و اجابت دعوت الهی می شمارند و این، آن الگویی است که ما را در شناخت بیشتر دین یاری می دهد و یک عامل اساسی در برتری اسلام در تکریم شخصیت زنان و حمایت از حقوق اجتماعی و سیاسی آنان و تاکید بر مشارکت و حضور آنان در عرصه های مختلف اجتماعی در مقایسه بادیگر مکاتب و نظامها است. این بانوان را کی بسیج کرده که در همه شؤون کشور دخالت می کنند و دخالت بجایی همه می کنند؟ اینها را کی، اینها را خدا دعوت کرده است.اینها لبیک برای خدا دارند می گویند. (10) پیامبر اکرم (ص) دعوت خویش را از روز نخست متوجه همه اقشار اجتماعی می دانست.دومین فردی که به او ایمان آورد یک زن بود که تا آخر نیز به پای ایمان خویش ایستاد و آنهمه فداکاری کرد و نام خویش را به عنوان یکی از چهار زن برگزیده جهان توحید ثبت نمود.زنان در همه صحنه ها حضور داشتند، حضوری مسؤولانه و از سر ادای وظیفه دینی و رسالت ایمانی خود.حضوری که در پاسخ به ندای پیامبر (ص) بود.در نخستین بیعتی که با پیامبر (ص) پیش از
هجرت در عقبه، از جانب چند نفر از مردم یثرب که هنوز نام «مدینه» را نیز به خود نگرفته بود، صورت گرفت، از زنی به نام هفراء دختر عبید بن ثعلبه نام برده شده است و در همیت حضور وی همان بس که برخی علت نامگذاری آن بیعت به «بیعة النساء» را همین می دانند.در بیعت دوم سال بعد نیز حداقل دو زن حضور داشتند.در بیعت عمومی مردم مکه هنگام فتح آن نیز همه شرکت جستند.قرآن کریم نیز به مساله استقبال زنان از بیعت پرداخته و پیامبر (ص) را موظف به پذیرش آن کرده است. (11) در جریان هجرت نیز که یک امر حیاتی برای مسلمانان بود، چه در هجرت مخفیانه به حبشه که از جمع حدود یکصد نفر مهاجران، نزدیک 20 نفر زن شرکت داشت، و چه در هجرت به مدینه، پیش از هجرت پیامبر (ص) و پس از آن که مسلمانان اموال خویش را در مکه نهاده و به دنبال پیامبر (ص) روانه مدینه می شدند و حدود 500 کیلومتر راه را با دشواری بسیار طی می کردند. حضرت امام در باب ضرورت مشارکت بانوان در آنچه که به سرنوشت جامعه اسلامی مربوط می شود، در حوزه های مختلف اجتماعی، بیانات بسیاری دارند که پرداختن به همه نکات و آموزه های آن از مجال بحث بیرون است.آنچه در این
مختصر بازگو می شود تنها اشاراتی بس کوتاه، آن هم به بخشی از محورها و عناوین است، افزون بر آنچه در سایر بخشهای مقاله آمده است.
یکی از محورهایی که در حضور اجتماعی بانوان، سخت مورد تاکید حضرت امام است، مساله مشارکت سیاسی آنان می باشد: زن باید در سرنوشت خودش دخالت داشته باشد.زنها در جمهوری اسلام رای باید بدهند.همان طوری که مردان حق رای دارند، زنها حق رای دارند. (12) همان طوری که مردها باید در امور سیاسی دخالت کنند و جامعه خودشان را حفظ کنند، زنها هم باید دخالت کنند و جامعه را حفظ کنند.زنها هم باید در فعالیت های اجتماعی و سیاسی همدوش مردها باشند. (13) آنچه در این نوشته، به عنوان محور اصلی دنبال می شود، این نکته اساسی است که حضرت امام اینها همه را از موضع دین و در جایگاه معرفی اسلام بازگو می کنند.و چهره ای که از دین و شریعت ترسیم می کنند جز این نیست که بانوان دوشادوش مردان در عرصه های مختلف اجتماعی و شؤون زندگی حضور فعال و مسؤولانه دارند: خانمها برای اینکه یک چیزی مثلا دستشان بیاید، - یک - یا فرض کنید که صاحب منصب بشوند نمی آیند بیرون خودشان و بچه هایشان را به کشتن بدهند.این اسلام و قرآن است که خانمها را آورده است بیرون و همدوش مردها بل جلوتر
از مردها وارد در صحنه سیاست کرد. (14)
یکی دیگر از صحنه های مشارکت فراگیر، مساله سازندگی همه جانبه کشور و جامعه است که هیچ کس نباید و نمی تواند تردید کند که بدون حضور فعال بانوان جامعه اسلامی بتوان در این مهم توفیق کامل به دست آورد.در این خصوص نیز حضرت امام، تاکیدهای زیادی دارند: همه ملت ایران، همه ملت ایران، چه بانوان و چه مردان باید این خرابه ای که برای ما گذاشته اند، بسازند.با دست مرد تنها درست نمی شود، مرد و زن باید با هم این خرابه را بسازند. (15) زنان شیردل و متعهد، همدوش مردان عزیز به ساختن ایران عزیز پرداخته چنانکه که به ساختن خود در علم و فرهنگ پرداخته اند و شما شهر و روستایی را نمی یابید جز آنکه در آنها جمعیتهایی فرهنگی و علمی از زنهای متعهد و بانوان اسلامی ارجمند به وجود آمده است. (16) حضرت امام اساسا معنای آزادی صحیح بانوان را نیز همین می شمارند که آنان بتوانند با حفظ شؤون دینی و انسانی خود، در سازندگی کشور نقش ایفا کنند: امروز زنان در جمهوری اسلامی همدوش مردان در تلاش سازندگی خود و کشور هستند و این است معنای آزادزنان و آزادمردان، نه آنچه در زمان شاه مخلوع گفته می شد، که آزادی آنان، در
حبس و اختناق و آزار و شکنجه بود. (17)
یکی از عرصه های حضور اجتماعی که از منظر دینی، بانوان وظیفه دارند در آن مشارکت فعال داشته باشند، تلاش در عرصه فرهنگ به معنای وسیع کلمه است.و حضرت امام، بارها بر این مهم که طبعا بخش عمده ای از حیات اجتماعی را در بر می گیرد تاکید کرده اند: شما می دانید که فرهنگ اسلام در این مدت مظلوم بود، در این مدت چند صد سال، بلکه از اول بعد از پیغمبر سلام الله علیه تا برسد به حالا فرهنگ اسلام مظلوم بود، احکام اسلام مظلوم بودند، و این فرهنگ را باید زنده کرد و شما خانمها همان طوری که آقایان مشغول هستند، همان طوری که مردها در جبهه علمی و فرهنگی مشغول هستند، شما هم باید مشغول باشید. (18)
نظارت فعال و متعهدانه بر آنچه در جامعه اسلامی بویژه در اجزاء نظام اسلامی می گذرد و تلاش برای حسن جریان امور، وظیفه ای است شرعی و متوجه همه افراد جامعه، چه زن و چه مرد.زن نیز باید در نظارت بر امور، خود را مسؤول بداند.نظارت مسؤولانه علاوه بر آگاهیهای لازم، نیازمند حضور فعال و اظهار نظر در مسایل است: باید همه زنها و همه مردها در مسایل اجتماعی، در مسایل سیاسی وارد باشند و ناظر
باشند; هم به مجلس ناظر باشند، هم به کارهای دولت ناظر باشند، اظهار نظر بکنند. (19) این سخن امام، شعاعی از فرمان قرآن کریم است که به صراحت پیوند مسؤولانه و ایمانی زنان و مردان مؤمن را یادآور می شود و آنان را عهده دار مسؤولیت امر به معروف و نهی از منکر می شمارد، همان گونه مسؤول اقامه نماز و ادای زکات و پیروی از خدا و رسول می داند: و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و یقیمون الصلوة و یؤتون الزکوة و یطیعون الله ورسوله اولئک سیرحمهم الله ان الله عزیز حکیم. (20) آری به گفته قرآن، این چنین جامعه ای با چنان پیوندهای ایمانی و مناسبات اجتماعی مسؤولانه و نظارت همه جانبه در کنار انجام دیگر وظایف دینی است که مورد لطف و عنایت خداوند قرار می گیرد.
تحمیل جنگی ناخواسته بر ملت انقلابی ایران، فرصتی تاریخی را برای بانوان مجاهد و فداکار فراهم آورد که گوهر وجود ایمانی و ارزشهای انسانی خویش را به زیباترین و گویاترین شکل به نمایش گذارند و زمینه ای شد که حضرت امام نیز وجه دیگری از مشارکت بانوان در مقدرات اساسی جامعه و سرنوشت خویش را بازگو کنند.و این چنین بود که یکی از محورهای اساسی در بیانات
حضرت امام درباره جنگ تحمیلی و دفاع مقدس را، ضرورت و نحوه حضور بانوان و تلاش جهادی آنان تشکیل می دهد; از آموزش نظامی گرفته تا تدارکات جبهه، تربیت فرزندان و تشویق همسران و بستگان برای حضور در میدان نبرد، حضور در سپاه و ارتش و حتی حضور خود بانوان در جهاد دفاعی که مسؤولیتی مشترک میان زن و مرد است.و اینها همه از نگاه دینی، تحلیل و استدلالهای روشن وانکار ناپذیری دارد. زنان در صدر اسلام با مردان در جنگها هم شرکت می کردند.ما می بینیم و دیدیم که زنان همدوش مردان بلکه جلوتر از آنان در صف قتال ایستادند، خود و بچه های خود و جوانان خودشان را از دست دادند و باز هم مقاومت کردند. (21) اگر خدای ناخواسته زمانی یک هجومی به مملکت اسلامی بشود باید همه مردم، زن و مرد حرکت کنند.مساله دفاع این طور نیست که تکلیف منحصر به مرد باشد یا اختصاص به یک دسته ای داشته باشد; همه باید بروند و از مملکت خود دفاع بکنند. (22) من از آنچه تا کنون به همت مردان و زنان با شرف و رزمنده شده است، امید آن دارم که در بسیج همه جانبه آموزش نظامی و عقیدتی و اخلاقی و فرهنگی با تایید خداوند متعال موفق شوند و دوره تعلیمات
و تمرینهای عملی نظامی و پارتیزانی و چریکی را شایسته و به طوری که سزاوار یک ملت اسلامی به پا خواسته است به پایان رسانند. (23) استدلال بر ضرورت آموزش نظامی توسط بانوان در شکلهای مختلف آن نیز کاملا روشن است.کما اینکه امام خطاب به جمعی از بانوان می فرمایند: اگر دفاع بر همه واجب شد، مقدمات دفاع هم باید عمل بشود.از آن جمله قضیه اینکه ترتیب نظامی بودن، یادگرفتن انواع نظامی بودن را برای آنهایی که ممکن است.اینطور نیست که واجب باشد بر ما که دفاع کنیم و ندانیم چه جور دفاع کنیم.باید بدانیم چه جور دفاع می کنیم...البته در آن محیطی که شما تعلیم نظامی می بینید باید محیط صحیح باشد، محیط اسلامی باشد، همه جهات عفاف محفوظ باشد، همه جهات اسلامی محفوظ باشد. (24) پایان بخش این محور، سخن دیگری از حضرت امام در پیش از پیروزی انقلاب است که هم تاکیدی بر مشارکت مسؤولانه بانوان در جهاد شرعی است و هم تاکیدی بر حضور فعال در جامعه و مشارکت در اموری که به سرنوشت آنان مربوط می شود: این تبلیغات که «اگر اسلام پیدا شد مثلا دیگر زنها باید بروند توی خانه ها بنشینند و قفلی هم درش بزنند که بیرون نیایند» این چه حرف غلطی است که به اسلام نسبت می دهند.صدر اسلام
زنها توی لشکرها هم بودند، توی میدانهای جنگ هم می رفتند. (25)
: 1- مدثر، آیه 38. 2- بقره، آیه 286. 3- صحیفه نور، ج 21، ص 172. 4- آل عمران، آیه 195. 5- المیزان، ج 2، ص 271. 6- صحیفه نور، ج 5، ص 153. 7- ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم; رعد، آیه 11. 8- ذلک بان الله لک یک مغیرا نعمة انعمها علی قوم حتی یغیروا ما بانفسهم، انفال، آیه 8. 9- صحیفه نور، ج 5 ص 153 10- همان، ج 12، ص 237. 11- ممتحنة، آیه 12. 12- صحیفه نور، ج 11، ص 254. 13- همان، ج 18، ص 264. 14- همان، ج 12، ص 236. 15- همان، ج 11، ص 254. 16- همان، ج 12، ص 72. 17- همان، ج 10، ص 234. 18- همان، ج 19، ص 281. 19- همان، ج 13، ص 70. 20- توبه، آیه 71. 21- صحیفه نور، ج 5، ص 153. 22- همان، ج 11، ص 117. 23- همان، ص 275. 24- همان، ج 19، ص 280. 25- همان، ج 4، ص 59.
آیین انقلاب اسلامی مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام (ره) تبلیغات سوء شاه و کسانی که با پول شاه خریده شده اند، چنان موضوع آزادی زن را برای مردم مشتبه کرده اند که خیال می کنند اسلام آمده است که فقط زن را خانه نشین کند.چرا با درس خواندن زن مخالف باشیم؟ چرا با کار کردن او مخالف باشیم؟ چرا زن نتواند کارهای دولتی انجام دهد؟ چرا با مسافرت کردن زن مخالفت کنیم؟ زن چون مرد در تمام اینها آزاد است، زن هرگز با مرد فرقی ندارد.آری در اسلام زن باید حجاب داشته باشد ولی لازم نیست که چادر باشد بلکه زن می تواند هر لباسی را که حجابش را بوجود آورد اختیار کند.ما نمی توانیم و اسلام نمی خواهد که زن به عنوان یک شیئی و یک عروسک در دست ما باشد، اسلام می خواهد شخصیت زن را حفظ کند و از او انسانی جدی و کارآمد بسازد.ما هرگز اجازه نمی دهیم که زنان فقط شیئی برای مردان و آلت هوسرانی باشند.اسلام سقط جنین را حرام می داند و در ضمن عقد و ازدواج زن می تواند حق طلاق را برای خودش بوجود آورد.احترام و آزادی که اسلام به زن داده است، هیچ قانونی و مکتبی نداده است. (1) صدر اسلام زن ها توی لشکرها هم بودند، توی میدان های جنگ هم می رفتند.اسلام
با فساد دانشگاه ها مخالف است، با عقب نگه داشتن دانشگاه ها مخالف است.با دانشگاه استعماری مخالف است اسلام، نه با دانشگاه.اسلام با هیچ چیز از این مظاهر تمدن مخالفت ندارد و با هیچ قشری از شماها مخالفت ندارد.اسلام زن ها را دستشان گرفته آورده در قبال مردها نگه داشته در صورتی که در زمانی که پیغمبر اسلام آمد، زن ها را هیچ حساب می کردند.اسلام زن ها را قدرت داده است.اسلام زن ها را در مقابل مردها قرار داده، نسبت با آنها تساوی دارند .البته یک احکام خاص به مرد است که مناسب با مرد است، یک احکام خاص به زن است.مناسب با زن است.این، نه این است که اسلام نسبت به زن و مرد فرقی گذاشته است، زن و مرد، همه آزادند در اینکه دانشگاه بروند، آزادند در اینکه رأی بدهند، رأی بگیرند. [آنچه را که اسلام مخالف است] این است که اینطوری که اینها زن را می خواهند بار بیاورند که یک ملعبه ای در دست مردها باشد و به قول شاه «زن خوب است فریبا باشد» ما می خواهیم این کلام را بگیریم، این غلط را بگیریم.ما می خواهیم «زن» آدم باشد مثل سایر آدم ها، انسان باشد مثل سایر انسان ها، آزاد باشد مثل سایر آزادها. (2) سؤال: زنان توده عظیمی از مسلمانان را تشکیل می دهند، چه نقشی و
چه حقی شما برای زن در نظام اسلامی قائل هستید؟ جواب: هم اکنون زنان مسلمانان ایران در مبارزات سیاسی و تظاهرات بر ضد شاه شرکت دارند.به من اطلاع داده اند که در شهرهای ایران زنان جلسات سیاسی دارند.در نظام اسلامی، زن همان حقوقی را دارد که مرد دارد، حق تحصیل، حق کار، حق مالکیت، حق رای دادن، حق رای گرفتن.در تمام جهاتی که مرد حق دارد، زن هم حق دارد لیکن هم در مرد مواردی است که چیزهائی به دلیل پیدایش مفاسد بر او حرام است و هم در زن مواردی هست که به دلیل اینکه مفسده می آفریند، حرام است.اسلام خواسته است که زن و مرد حیثیت انسانی شان محفوظ باشد.اسلام خواسته است که زن ملعبه دست مرد نباشد.اینکه در خارج منعکس کرده اند که در اسلام با زن ها با خشونت رفتار می شود، امر غیر صحیحی است و تبلیغات باطلی است که از مغرضین حاصل شده و الا مرد و زن هر دوشان در اسلام اختیارات دارند، اگر اختلافاتی هست، برای هر دو هست و آن مربوط به طبیعت آنان است. (3) اسلام می خواهد که زن و مرد رشد داشته باشند.اسلام زن ها را نجات داده است از آن چیزهایی که در جاهلیت بود.آنقدری که اسلام به زن خدمت کرده است، خدا می داند
به مرد خدمت نکرده است.شما نمی دانید که در جاهلیت زن چه بوده و در اسلام چه شده... اسلام می خواهد زن همانطوری که مرد همه کارهای اساسی را می کند، زن هم بکند اما نه اینکه زن یک چیزی بشود که آقا دلشان می خواهد که بزک کرده بیاید توی جامعه و با مردم مخلوط بشود، با جوان ها آنطوری که مخلوط بشود.اسلام می خواهد جلوی اینها را بگیرد، می خواهد زن را حیثیت و احترامش را حفظ کند، می خواهد شخصیت به زن بدهد که از این شیئیت بیرون بیاید.اینها می خواهند بفروشند، از این دست به آن دست کنند، این را مخالف است اسلام ...اسلام به زن خدمتی کرده است که در تاریخ همچون سابقه ای ندارد، اسلام زن را از توی آن لجنزارها برداشته است و آورده شخصیت به او داده است. (4) اسلام نظر خاصی نسبت به شما زنان دارد.اسلام در زمانی در جزیرة العرب ظهور کرد که زنان حیثیت خودشان را از دست داده بودند.اسلام آنان را سر بلند و سر افراز کرد.اسلام آنان را با مردان مساوی کرد.عنایتی که اسلام به زنان دارد، بیشتر از عنایتی است که به مردان دارد. در این نهضت، زنان حق بیشتری از مردان دارند. «زنان» مردان شجاع را در دامان خود بزرگ می کنند.و قرآن کریم انسان ساز
است و زنان نیز انسان ساز.اگر زنان شجاع و انسان ساز از ملت ها گرفته شوند، ملت ها به شکست و انحطاط کشیده می شوند. قوانین اسلام همه به صلاح زن و مرد است.زن باید در مقدرات اساسی مملکت دخالت کند، شما همانگونه که در نهضت ها نقش اساسی داشته اید و سهیم بوده اید، اکنون هم باز باید در پیروزی سهیم باشید و فراموش نکنید که هر موقع که اقتضا کند، نهضت کنیدو قیام کنید.مملکت از خود شماست، انشاء الله شما باید مملکت را بسازید.زنان در صدر اسلام با مردان در جنگ ها هم شرکت می کردند.ما می بینیم و دیدیم که زنان همدوش مردان بلکه جلوتر از آنان در صف قتال ایستادند، خود و بچه های خود و جوانان خودشان را از دست دادند و باز هم مقاومت کردند.ما می خواهیم، زن به مقام والای انسانیت برسد.زن باید در سرنوشت خودش دخالت داشته باشد.دوره اختناق می خواست زنان جنگجوی ما را ننگ جو بار آورد ولی خدا نخواست.اینها می خواستند با زن مثل یک شیئی مثل یک چیز مثل یک مطاع رفتار کنند ولی اسلام زن را مثل مرد در همه شؤون (همانطور که مرد در همه شؤون دخالت دارد) دخالت می دهد.همه ملت ایران، چه زنان و چه مردان باید این خرابه ای که برای ما گذاشته اند بسازند.ایران با دست مرد تنها
درست نمی شود.مرد و زن باید با هم این خرابه را بسازند. و اما مسأله ای که باید توجه داشته باشیم این است که زنانی که می خواهند ازدواج کنند، از همان اول می توانند اختیاراتی برای خودشان قرار دهند که نه مخالف شرع باشند و نه مخالف حیثیت خودشان، مثلا می توانند از اول شرط کنند که اگر چنانچه مرد فساد اخلاق داشت و یا اگر بدرفتاری با زن کرد، زن وکیل باشد در طلاق، اسلام برای زنان حق قرار داده است .اسلام اگر محدودیتی برای زنان و مردان قائل شده است، همه به صلاح خودشان بوده است.اسلام همانگونه که حق طلاق را برای مرد قرار داده است، این حق را برای زن هم قرار داده است که در وقت ازدواج شرط کند که اگر با من چه کردی و چه کردی، من وکیل باشم در طلاق و اگر این شرط را کرد، مرد دیگر نمی تواند او را معزول کند.اگر مردی با زنی بدرفتاری کرد، اسلام او را منع کند و اگر گوش نکرد، او را حد می زند و اگر گوش نکرد، «مجتهد» زن را طلاق می دهد. (5) مبارک باد بر ملت عظیم الشأن ایران بویژه زنان بزرگوار روز مبارک زن، روز شرافتمند عنصر تابناکی که زیر بنای فضیلت های انسانی و ارزش های والای خلیفة الله
در جهان است. و مبارکتر و پر بهاتر انتخاب بسیار والای روز بیستم جمادی الثانی است، روز پر افتخار ولادت زنی که از معجزات تاریخ و افتخارات عالم وجود است، زنی که در حجره ای کوچک و خانه ای محقر انسان هائی تربیت کرد که نورشان از بسیط خاک تا آن سوی افلاک و از عالم ملک تا آن سوی ملکوت اعلی می درخشد.صلوات و سلام خداوند تعالی بر این حجره محقری که جلوگاه نور عظمت الهی و پرورشگاه زبدگان اولاد آدم است. نقش زنان در عالم از ویژگی های خاصی برخوردار است.صلاح و فساد یک جامعه از صلاح و فساد زنان در آن جامعه سرچشمه می گیرد. زن، یکتا موجودی است که می تواند از دامن خود افرادی به جامعه تحویل دهد که از برکاتشان یک جامعه، بلکه جامعه ها به استقامت و ارزش های والای انسانی کشیده شوند، می تواند بعکس آن باشد، بدون شک آنچه در این پنجاه سال روزگار سیاه ایران به دست این رژیم سیه روی به ملت عزیز ایران بویژه بانوان مظلوم آن گذشت با طرح و نقشه از پیش حساب شده ابر جنایتکاران جهان بوده است.رضا خان و فرزند جنایتکارش با فکر علیلشان به چنان جنایات عمیقی دست زدند که در طول تاریخ این کشور، بی نظیر و یا کم نظیر بوده است. ابر
جنایتکاران که ادامه حیات خویش را در اسارت ملت ها بویژه ملت های اسلامی می دانند در این سده های اخیر که راهشان به کشورهای اسلامی نفت خیز و ثروتمند باز شد دریافتند که تنها قشر مذهبی است که می تواند خار راهی در راه استعمار و استثمار آنان باشد و دیدند که حکم نیم سطره یک مرجع مذهبی مورد علاقه مردم دارای چنان قدرتی است که دولت انگلستان و دربار قدرتمند قاجار را به زانو در آورد و نیز دریافتند که زنان در آن نهضت نقش اساسی داشتند و متوجه شدند که در مشروطه و پس از آن نیز زنان بویژه قشر متوسط محروم آنان هستند که می توانند با قیام خود، مردان را به میدان بکشند و احساس کردند که تا این عوامل به قوت خود باقی هستند نقشه های آنان نقش بر آب است و لازم دیدند برای دست یافتن به این کشورها و مخازن سرشار آنها پایه های مذهب و رهبری مذهبی قشرهای مذهبی سست شود و از همان زمان ها به فکر این نقشه و عملی نمودن آن افتادند و توفیق هائی هم به دست آوردند تا آنکه رضا خان را برای این خدمت یافته و او را به قدرت رساندند و او با این سه عامل به پیکار سرسختانه پرداخت و کسانی که آن
زمان را به یاد دارند می دانند این خائن تبهکار با دستیاری عمال بی وطنش با اینان چه کردند و برای پیروزی هر چه سریعتر نقشه هایشان چه راه هائی را برای انحراف و مصرفی نمودن و به فساد کشاندن بانوان مظلوم در پیش گرفتند .کافی است نسل حاضر که آن روزگار سیاه را درک نکرده اند به کتاب ها، شعرها، نوشته ها، نمایشنامه ها، تصنیف ها، روزنامه ها، مجله ها و مراکز فحشا و قمارخانه ها و شرابفروشی ها و سینماها که همه یادگار آن عصر بودند بنگرند و یا از آنان که دیده اند بپرسند و نیز سؤال کنند که نسبت به زن، این قشر انسان پرور و آموزگار، چه ظلم ها و خیانت هائی در ظاهر فریبنده ای به اسم زن مترقی روا داشتند.شک نیست که توده های زنان مذهبی، خصوصا محرومان جامعه مقاومت نمودند ولی برای استعمارگران خائن در بسیاری از قشرهای مرفه و عشرت طلب توفیق حاصل شد و اینان بازار را برای اربابان گرم کردند و اکنون نیز که با عنایت خداوند متعال و فعالیت ملت عظیم الشأن بویژه بانوان و زنان شیردل دست ستمکاران کوتاه شده است، هنوز اقلیتی ناچیز به کارهای جاهلانه خود ادامه می دهند و امید است انشاء الله تعالی آنان هم از حیله های شیاطین بزرگ و کوچک آگاه شده و از دم فریب آنان برهند . ما باید
امروز که روز زن است و به حقیقت در ایران عزیز روز زن است، به زنان خویش افتخار نمائیم.چه افتخاری بالاتر از این که زنان بزرگوار ما در مقابل رژیم ستمکار سابق و پس از سرکوبی آن، در مقابل ابر قدرت ها و وابستگان آنان در صف اول ایستادگی و مقاومتی از خود نشان دادند که در هیچ عصری چنین مقاومتی و چنین شجاعتی از مردان ثبت نشده است.مقاومت و فداکاری این زنان بزرگ در جنگ تحمیلی آنقدر اعجاب آمیز است که قلم و بیان از ذکر آن عاجز بلکه شرمسار است. اینجانب در طول این جنگ، صحنه هائی از مادران و خواهران و همسران عزیز از دست داده دیده ام که گمان ندارم در غیر این انقلاب نظیری داشته باشد و آنچه برای من یک خاطره فراموش نشدنی است، با اینکه تمام صحنه ها چنین است، ازدواج یک دختر جوان با یک پاسدار عزیز است که در جنگ هر دو دست خود را از دست داده و از هر دو چشم آسیب دیده بود.آن دختر شجاع با روحی بزرگ و سرشار از صفا و صمیمیت گفت حال که نتوانستم به جبهه بروم، بگذار با این ازدواج دین خود را به انقلاب و به دینم ادا کرده باشم.عظمت روحانی این صحنه و ارزش انسانی و
نغمه های الهی آنان را نویسندگان، شاعران، گویندگان، نقاشان، هنرپیشگان، عارفان، فیلسوفان، فقیهان و هر کس را که شماها فرض کنید، نمی توانند بیان و یا ترسیم کنند، و فداکاری و خداجوئی و معنویت این دختر بزرگ را هیچ کس نمی تواند با معیارهای رایج ارزیابی کند.و این روز مبارک، روز این زن و این زن هاست که خدایشان برای اسلام و ایران و عظمت آن پایدار نماید.و هم اکنون یک نصیحت مخلصانه و پدرانه به بانوانی که جوانند و همسرانشان به لقاء الله پیوسته اند می نمایم که از ازدواج، این سنت ارزنده الهی سرباز نزنند و با ازدواج خود یادگارهائی چون خود، مقاوم و ارزنده به جای گذارند و به وسوسه بعضی اشخاص بی توجه به صلاح ها و فسادها گوش فرا ندهند.و نیز به پاسداران و سربازان و جوانان عزیز تذکر می دهم که ازدواج با این بانوان را غنیمت شمرده و با انتخاب همسرانی چنین ارزنده به زندگی شرافتمندانه خویش ادامه دهند.خداوند تعالی یار و مددکارتان باد. درود و سلام بی پایان بر زن و زن ها، این عناصر ارزنده و مقاوم مبارک باد بر همه روز ارزشمند زن، خداوند پشتیبان این کشور عزیز باشد و یار و یاور همه. (6) شما [: بانوان] یک نصیب زیادی در این نهضت دارید.می شود گفت که بانوان این نهضت را
پیش بردند برای اینکه بانوان ریختند توی خیابان ها، در صورتی که بانوان بنابر این نبود که بریزند در خیابان ها ریختند توی خیابان ها.مردها اگر یک سستی هم احتمال می رفت در آنها باشد، همان معنا آنها را شجاع کرد، مرد وقتی دید زن ها آمده اند مشغول یک عملی هستند، مردها شجاع می شوند، شما بودید این پیروزی را نصیب اسلام کردید و شما سهم زیادی در این پیروزی دارید، این سهم را نگه دارید.این پیروزی که دنبال این بود که همه با هم یک تحول روحانی پیدا کرده بودید، یک تحولی که از عالم غیب شما را متحول کرده بودند، این تحول روحانی را حفظ کنید، وحدت کلمه را حفظ کنید. (7) شما خانم ها، شما زن ها توجه به این معنا داشته باشید که همان طوری که بر مردها در جبهه لازم است که جلو بروند و پیشقدم باشند، شما هم در خارج، در پشت جبهه باید کمک کنید و مهیا بشوید که اگر چنانچه خدای نخواسته یک وقت دفاع عمومی واجب شد بر همه، یعنی همه ما بی استثناء، هر کس قدرت دارد بی استثناء، دفاع بر او واجب شد، مهیا باشید از برای دفاع، و البته سنگر علم هم یک سنگر دفاعی است، دفاع از همه فرهنگ اسلام، شما می دانید که فرهنگ اسلام در این
مدت مظلوم بود، در این مدت چند صد سال، بلکه از اول بعد از پیغمبر سلام الله علیه تا برسد به حالا فرهنگ اسلام مظلوم بود، احکام اسلام مظلوم بودند، و این فرهنگ را باید زنده کرد و شما خانم ها همان طوری که آقایان مشغول هستند، همان طوری که مردها در جبهه علمی و فرهنگی مشغول هستند، شما هم باید مشغول باشید. (8) ما مفتخریم که بانوان و زنان پیر و جوان و خورد و کلان در صحنه های فرهنگی و اقتصادی و نظامی حاضر و همدوش مردان یا بهتر از آنان در راه تعالی اسلام و مقاصد قرآن کریم فعالیت دارند.وآنان که توان جنگ دارند در آموزش نظامی که برای دفاع از اسلام و کشور اسلامی از واجبات مهم است شرکت و از محرومیت هایی که توطئه دشمنان و ناآشنایی دوستان از احکام اسلام و قرآن بر آنها بلکه بر اسلام و مسلمانان تحمیل نمودند، شجاعانه و متعهدانه خود را رهانده و از قید خرافاتی که دشمنان برای منافع خود به دست نادانان و بعضی آخوندهای بی اطلاع از مصالح مسلمین به وجود آورده بودند، خارج نموده اند.و آنان که توان جنگ ندارند در خدمت پشت جبهه به نحو ارزشمندی که دل ملت را از شوق و شعف به لرزه در می آورد و
دل دشمنان و جاهلان بدتر از دشمنان را از خشم و غضب می لرزاند، اشتغال دارند.و ما مکرر دیدیم که زنان بزرگواری زینب گونه علیها سلام الله فریاد می زنند که فرزندان خود را از دست داده و در راه خدای تعالی و اسلام عزیز از همه چیز خود گذشته و مفتخرند به این امر و می دانند آنچه به دست آورده اند بالاتر از جنات نعیم است چه رسد به متاع ناچیز دنیا. (9) اگر چنانچه خدای نخواسته بچه هائی از دامن های شما و از کلاس های شما بیرون بیایند که بر خلاف تربیت های انسانی اسلامی باشد، شما مسؤول هستید، مسئولیت بزرگ است.یک انسان درست ممکن است یک عالم را تربیت کند، یک انسان غیر سالم و یک انسان فاسد عالم را به فساد می کشد.فساد و صلاح از دامن های شما و از تربیت های شما و از مدارسی که شما در آنجا اشتغال دارید، از آنجا شروع می شود.اینها می خواهند بچه ها را از دامن مادرشان جدا کرده و به پرورشگاه ها بفرستند. برای خانم ها یک مطلب بالاتر است و آن مطلب، تربیت اولاد است.شما گمان نکنید اینها که همیشه از مادر بودن و از اولاد داشتن و از تربیت اولاد داشتن، اینها تکذیب می کنند و مطلب را یک مطلب خیلی سستی می گیرند و مطلب را یک مطلب بسیار
پائینی می گیرند، اینها غرض صحیحی دارند.اینها می خواهند از این دامن که بچه خوب می خواهد در آن تربیت بشود، بچه ها را از این دامن ها دورکنند، بچه ها را از همان اول به پرورشگاه ها بفرستند، زیر دست دیگران، زیر دست اجانب بچه ها را تربیت کنند، آنها می خواهند انسان درست نشود، دامن های شما دامن هائی است که انسان درست می کند، اینها می خواهند بچه های شما را از اینجا نگذارند با شما باشند و نگذارند انسان درست بشود. بچه هائی که از دامن مادر جدا شده اند و در پرورشگاه ها رفتند، اینها چون پیش اجنبی هستند و محبت مادر ندیده اند، عقده پیدا می کنند، این عقده ها منشأ همه مفاسدی است یا اکثر مفاسدی است که در بشر حاصل می شود.این جنگ هائی که پیدا می شود از عقده هائی است که در قلوب این خونخوارها هست.این دزدی ها، این خیانت ها اینها اکثرا از عقده هائی است که در انسان است. بچه های شما را اگر از شما جدا کردند، به واسطه نداشتن محبت مادر، عقده پیدا می کند، به فساد کشیده می شود.مأمور بودند این دستگاه [: رژیم شاه] به اینکه بچه های ما را به فساد بکشند، از آن اول نگذارند در یک دامن محبت بزرگ بشود، تربیت بشوند، تا عقده پیدا بشود.بعد هم زیر دست معلم هائی که خودشان تعیین کردند و بعد هم در دانشگاهی که خودشان تأسیس
کردند، از این پائین تا آن بالا فساد، اخراج من النور الی الظلمات، نگذاشتند اینکه یک تربیت انسانی پیدا بشود. دامن مادر بزرگترین مدرسه ای است که بچه در آنجا تربیت می شود، آنچه که بچه از مادر می شنود غیر از آن چیزی است که از معلم می شنود، بچه از مادر بهتر می شنود تا از معلم، در دامن مادر بهتر تربیت می شود تا در جوار پدر، تا در جوار معلم.یک وظیفه انسانی است، یک وظیفه الهی است، یک امر شریف است، انسان درست کردن است.اینهائی که می خواهند انسان درست نشود از انسان می ترسند.این رژیم ها از انسان می ترسند، در هر رژیمی یک انسان اگر پیدا بشود، متحول می کند کارها را.رضا شاه از مدرس می ترسید، آنقدری که از مدرس می ترسید، از دزدهای سر گردنه نمی ترسید، از تفنگدارها نمی ترسید.از مدرس می ترسید، مدرس مانع بود از اینکه یک کارهای زشتی را انجام بدهد و آخر مدرس را گرفت و کشت.اینها از روحانی می ترسند برای اینکه روحانی تربیت می کند انسان را و آنها انسان نمی خواهند پیدا بشود، اینها نمی خواهند انسان پیدا بشود از این جهت اینقدر تربیت اولاد را پیش مادر مبتذل کردند و اینقدر تبلیغات کردند که حتی خود مادرها هم شاید باور کردند، آنهائی که تحت تأثیر اینها واقع شدند، آن بچه های عزیز را به پرورشگاه ها
فرستادند و از دامن های خودشان جدا کردند و در آنجا تربیت های شیطانی شدند. (10)
: 1 مصاحبه امام خمینی با دکتر جیم کوکلر رفت استاد دانشگاه روتکرز آمریکا صحیفه نور جلد 4 ص 104 103 تاریخ: 57 7/10/ 2 بیانات امام خمینی در مورد قطع رابطه با دولتهای حامی شاه و دعوت ارتشیان جوان بر پیوستن به صفوف ملت صحیفه نور جلد 4 ص 60 59 تاریخ: 57 20/9/ 3 مصاحبه امام خمینی با امل صحیفه نور جلد 4 ص 34 33 تاریخ: 16/9/57 (پاریس نوفل لوشاتو) 4 بیانات امام خمینی در مورد نیرنگ جدید شاه، در جمع ایرانیان (پاریس نوفل لوشاتو) صحیفه نور جلد 3 ص 82 تاریخ: 57 18/8/ 5 بیانات امام خمینی در جمع گروهی از زنان قم صحیفه نور جلد 5 ص 154 153 تاریخ: 57 15/12/ 6 پیام امام خمینی به مناسبت روز زن صحیفه نور جلد 16 ص 127 125 تاریخ: 61 25/1/ 7 بیانات امام خمینی در جمع گروهی از بانوان اهواز صحیفه نور جلد 7 ص 47 تاریخ: 58 11/3/ 8 بیانات امام خمینی به مناسبت تولد حضرت زهرا (س) روز زن صحیفه نور جلد 19 ص 281 تاریخ: 64 11/12/ 9 وصیت نامه الهی سیاسی حضرت امام (س) صحیفه نور جلد
21 ص 172 تاریخ تحریر: 26/11/61 تاریخ قرائت: 68 15/3/ 10 بیانات امام خمینی در جمع اعضای انجمن اسلامی معلمان صحیفه نور جلد 8 ص 241 240 تاریخ: 58 62/5/
برداشتهایی از سیره امام خمینی (س)، ج 2 رجائی، غلامعلی
وقتی قرار شد طبق اصل قانون اساسی مسؤولین صورت دارایی خود را بدهند اول کسی که صورت دارایی خود و متعلقین خود را داد امام بود و تمام موجودیش را نوشت و فرستاد که الحمد لله هم موجودی درست و حسابی و چیزی نداشت! ! .ما اقدام نکردیم از امام نخواستیم ولی امام خودش اول کسی بود که اقدام کرد.از تاریخش معلوم است.الآن در صندوق دیوانعالی کشور هست. درست مقابل این شیوه امام، بنی صدر قرار داشت که تا آخر نداد.هر چه گفتیم بابا این قانون است.گفت اگر بنای قانون باشد خیلی حرفها هست و از این جدلهایی که می کرد.جدل کرد و بالاخره نداد.لذا الآن صورت دارایی او با اینکه رییس جمهور بود در دیوانعالی کشور نیست.البته غیر از او هم یک آقای وزیری بود که لازم نیست اسمش را بیاورم.او هم نداد بقیه دادند، منتها بقیه با اقدام ما دادند. (1)
بعد از مدتی که امام به قم تشریف بردند، دچار حمله قلبی شده به ناچار همان شب به تهران منتقل شدند.چون امکانات کافی برای معالجه ایشان در قم نبود و احتیاج به مراقبت بیشتری داشتند، بنا به
دستور پزشکان، امام را بلافاصله به بیمارستان قلب منتقل کردند که حدود دو ماه در بیمارستان بودند و آن دو ماه مرتب پزشکان از ایشان مراقبت می کردند.آنها به هیچ وجه صلاح ندیدند که امام دوباره به قم برگردند و تاکید عجیبی داشتند که در اطراف بیمارستان قلب، منزلی داشته باشند.چندین منزل در اطراف بیمارستان قلب را تفحص کردیم، اما خانه مناسبی برای امام پیدا نشد.پزشکان تاکید زیادی داشتند که امام در شمال شهر که از هوای مناسبی برخوردار است، سکونت داشته باشند.چون شرایط قلب ایشان طوری بود که حتما باید در مکانی که از هوای مساعدی برخوردار بود، ساکن می شدند.خلاصه منزل مناسب در اطراف بیمارستان قلب پیدا نشد و آنها ناچار شدند که تمام تجهیزات مراقبت را در جایی دورتر ترتیب دهند.در نتیجه در خیابان دربند برای امام جایی را گرفتند که چهار ماه در آنجا سکونت داشتند، منتها ایشان از ابتدا در آنجا ناراحت بودند.چون ساختمان بلندی بود که وقتی امام می آمدند با مردم ملاقات کنند، مردم را داخل یک کاخ می دیدند.البته نمای بیرونی خانه خیلی بزرگ به نظر می آمد، در حالی که درون آن چیزی نبود.به همین دلیل امام تاکید داشتند که حتما منزلی مناسب با وضع خودشان پیدا شود.ولی منزل مناسبی که بتواند آمد و رفت امام را
هم تامین کند، پیدا نمی شد.بعد از چهار ماه امام تهدید کردند که: اگر برایم منزل مناسبی پیدا نکنید، به قم می روم. از یک طرف دکترها بر اقامت امام در تهران تاکید داشتند و از طرفی هم امام تهدید کردند که به قم می روند. یک روز حاج احمد آقا آمده بود منزل ما که برویم جای مناسبی برای سکونت امام پیدا کنیم.جایی پیدا نشد.ظهر در منزل ما ناهار می خوردیم که به حاج احمد آقا گفتم: «اگر منزل ما به دردتان بخورد، این دو منزل کوچک اخوی و همشیره مان را با حسینیه یکی می کنیم تا بتواند خواسته های ایشان را بر آورده سازد.» ایشان برآوردی کردند و گفتند: «خوب است، منتها باید خانم بپسندند.» خانم همان روز عصر تشریف آوردند و آنجا را دیدند و با اینکه خیلی مطلوبشان نبود، به خاطر امام پذیرفتند. حسینیه در جداگانه ای داشت و آن در را فقط به خاطر امام باز کردند.سه چهار روز در حسینیه بنایی داشتیم، چون ساختمان هنوز تکمیل نبود.قرار شد کارها زودتر پیش برود.این تعمیرات جزیی چهار روز طول کشید.وقتی امام متوجه شدند که این تعمیرات لازم بود، راضی شدند و چهار روز مهلت دادند.بعد از چهار روز تشریف آوردند و گفتند: «منزل مناسب ما اینجاست.» و هفت یا هشت سال در آنجا سکونت داشتند. یادم
است که آن حسینیه مملو از مصالح بود و برای ورود کسی آماده نبود، اما ظرف این چهار روز، تمامی اهل محل به عشق دیدار امام کمک کردند تا حسینیه تکمیل شود و آنجا را برای ملاقاتهای امام مهیا کنند.یادم هست که شب بیست و هشت اردیبهشت بود و مردم چراغانی عظیمی به راه انداخته بودند و همه شادمان بودند و هر کس سر در منزل خودش را چراغانی کرده بود.مردم محل اطلاع داشتند که امام تشریف می آورند ولی از ساعت و زمان ورود ایشان اطلاعی نداشتند.ظرف این چهار روز، چراغانیها، تعمیر حسینیه و حتی آسفالت کوچه ها و تمام کارهایی که باید بیش از یک ماه طول می کشید، انجام شد و امام فرمودند: «اول شب می رویم» .این مطلب را فقط من و چند نفر از اطرافیان ایشان می دانستیم. ساعت هفت شب بود که دیدیم امام با یک اتومبیل بلیزر وارد جماران شدند.با وجود اینکه هیچ کس از ساعت ورود ایشان اطلاع نداشت، وقتی وارد کوچه باریک منتهی به حسینیه شدیم، دیدم که تا چشم کار می کرد جمعیت با هیجان عجیبی فریاد می زدند «صلی علی محمد، رهبر ما خوش آمد.» و امام در میان این فریادها وارد جماران شدند.وقتی امام داخل خانه شدند و به اطراف و اتاقی که در آن می نشستند نگاهی کردند،
فرمودند: «من حالا راحت شدم.چون این چهار ماه همه اش در عذاب بودم» . (2)
امام در مورد استفاده از امکانات زندگی، هم راجع به خودشان و هم راجع به اهل منزل جز به قدر ضرورت استفاده نمی کردند. وقتی که ایشان در نجف بودند مانند سایر طلبه ها یخچال نداشتند.حتی راضی نشدند که شیخ نصر الله خلخالی از پول خودش برای منزل ایشان یخچال بخرد.خود امام تا دو سال با این کلمنهای دستی کوچک آب می خوردند و یخچال بزرگ نداشتند و می فرمودند: «طلبه ها ندارند.» پس از دو سه سال که وضع شهریه طلاب بهتر شد و همه قادر شدند که یخچال بخرند، امام فرمودند: «حالا که همه دارند شما هم بیاورید و بگذارید» . (3)
اوایلی که من توفیق پیدا کردم در خدمت امام باشم سال 60 بود.امام در منزلشان یخچال نداشتند حاج احمد آقا فرمودند: «یک یخچال برای آقا تهیه کنید» .آقای کفاش زاده رفت و یک یخچال چهارده فوت تهیه کرد و آورد.وقتی من و یکی از برادرها آن را به آشپزخانه منتقل می کردیم امام که در حال قدم زدن در حیاط منزل بودند گفتند: «چیه؟» گفتم: «یخچال» گفتند: «کجا بوده؟» گفتم: «حاج احمد آقا در جریانند» . امام دیگر چیزی نفرمودند و رفتند.بعد ما رفتیم و آن
را به برق وصل کردیم.کمی بعد گفتیم نکند سیم آن اتصالی داشته باشد.تا به آشپزخانه برگشتیم، دیدم امام دو شاخه را از برق در آورده اند و روی یخچال گذاشته اند.بعد حاج احمد آقا گفت امام گفته اند این یخچال بزرگ است یک یخچال کوچکتر باشد بهتر است. ما بلافاصله رفتیم و یک یخچال کوچکتر تهیه کردیم خدمت امام عرض کردیم اگر اجازه بدهید این یخچال بزرگ را ببریم و آن کوچک را بیاوریم.امام فرمودند: «نه آن را نیاورید، این را هم بیایید ببرید.» ما هم به حکم وظیفه و دستور ایشان عمل کردیم وحاج احمد آقا که قضیه را فهمید ناراحت شد و گفت: «چرا شما یخچال را بیرون بردید؟» از طرف دیگر آن فردی که یخچال را از او تهیه کرده بودیم وقتی ماجرا را فهمید گفت: «من این یخچال را نذر امام می کنم و امام هم نذر را بر نمی گردانند.» مطلب را به حاج احمد آقا عرض کردم که به امام بگویند برای این یخچال پولی داده نشده و نذر شخص ایشان است.وقتی حاج احمد آقا مطلب را به امام عرض کرد امام فرمودند: «حالا که نذر است اشکال ندارد، ولی این کوچک را بگذارید و آن بزرگ را ببرید» . (4)
در کنار منزل امام در نجف -
که یک منزل اجاره ای تا آخر اقامت ایشان بود - قطعه زمینی بود که آقای شیخ نصر الله خلخالی از آقا کسب اجازه کردند که به دلیل نزدیکی به حرم آن را مسجدی بسازند و منزلی برای امام فراهم کنند که درسشان توی مسجدی باشد که بغل خانه شان است ولی آقا فرمودند: «نه!» هر چه اصرار شد آقا فرمودند: «نه، همین منزل را من هر ماه اجاره اش را می دهم، شما بیخود اصرار نکنید.» آقای خلخالی گفت: «آقا شما چند سال که اجاره اینجا را بدهید پول یک ساختمان می شود.این منزل را شما اجاره بدهید من درست کنم.» امام فرمودند: «شما به من نوشته ای می دهید که من تا فردا زنده باشم که من بروم منزل بخرم؟» آقای خلخالی گفت: «من که هیچی! پدر جد من هم نمی تواند چنین ضمانتی را بدهد.» آقا خندیدند و منزل ایشان تا آخر اقامتشان در نجف اجاره ای بود. (5)
امام از اول عمرشان، چه وقتی که در قم بودند و چه موقعی که به نجف تبعید شدند و چه بعد از انقلاب که تا آخر عمر شریفشان در تهران سکونت داشتند، خانه و ملک شخصی نداشتند و تا آخر عمر به صورت اجاره نشین و مستاجر زندگی پر برکت خودشان را ادامه دادند. (6)
یک وقتی برای امام از کویت کولرهایی را (با توجه به هوای بسیار گرم نجف و اینکه امام در منزل کولر نداشتند) به عنوان هدیه فرستادند، هر چه سعی کردند که آنها را نصب کنند امام اجازه ندادند و گفتند به صاحبانشان برگردانید.امام در طول مدتی که در نجف بودند هیچ وقت حاضر نشدند یک ماشین خصوصی داشته باشند.بلکه ایشان با ماشین کرایه رفت و آمد می کردند. (7)
س: وضع منزل امام در نجف چگونه بود؟ ج: طبقه پایین سه اتاق داشتیم، طبقه بالا یک اتاق مال خود امام بود، که در حقیقت اتاق مطالعه و دفتر مراجعین بود.سقف اتاق آقا ترک خورده بود، خاک می ریخت.یک روز به آقا گفتم اجازه بدهید که یک گچی بزنیم.گفتند: «گچ لازم نیست یک چیزی بگذار لای دیوار» . (8)
امام در طول مدتی که در نجف اشرف اقامت داشتند در خانه ای محقر و فرسوده در یکی از کوچه های شارع الرسول همچون صدها طلبه معمولی اجاره نشین بودند.بعد از پیروزی انقلاب نیز چه ایامی که در قم بودند و چه در مدت نزدیک به ده سال که در جماران اقامت داشتند، همچون بسیاری از مستضعفان به صورت مستاجر زندگی می کردند.خانه کوچکی که امام در جماران اجاره کردند صد
و بیست متر مربع مساحت و هفتاد متر زیر بنا داشت. (9)
بیرونی منزل امام در نجف که امام شبها به آن تشریف می آوردند، فرشهایش ناقص بود، یعنی قسمتی از اتاق خالی بود.خدمت آقا عرض کردم اجازه بدهید یک فرش برای اینجا تهیه شود.فرمودند: «توی اندرونی هست.» عرض کردم آنجا گلیم است و با این جور در نمی آید.فرمودند: «مگر منزل صدر اعظم است؟» عرض کردم فوق صدر اعظم است، منزل امام زمان است.فرمودند: «امام زمان خودش هم معلوم نیست در منزلش چی افتاده است!» (10)
وقتی که (امام) خمینی در مدرسه فیضیه کار نمی کند یا مهمانان را نمی پذیرد به خانه فامیلش واقع در کوچه یخچال قاضی شماره 61 می رود که یک خانه گلی سفید یک طبقه است که شاید یکصد سال پیش ساخته شده است این خانه در یک کوچه باریک در مرکز قم قرار دارد و دارای یک صحن حیاط و حوض است دیوارهای خانه از پیچکهای مو پیچیده شده است.تنها تکه مبلمان قابل توجه در خانه اش یک میز چوبی است که سالها از آن استفاده می کرده است. (11)
بیشتر از هر چیز زندگی ساده امام مرا مجذوب خود کرد امام در پاریس در یک خانه کوچک
زندگی می کرد که دو اتاق بیشتر نداشت که یکی از آن اتاقها، اتاق خواب و دیگری اتاق کار و ملاقاتهای ایشان بود در زندگی ایشان فرشها و اشیاء گرانبهایی دیده نمی شد غذای ایشان هم بسیار ساده یعنی مقداری شیر و برنج بود.خیمه ای هم که در آن نماز می خواندند، بسیار ساده بود. (12)
امام در پاریس در خانه ای به مساحت شصت متر مربع زندگی می کردند و در تهران هم در مدرسه علوی و در قم در یک منزل یک طبقه با چند اتاق ساده و در جماران هم در خانه ای محقر و استیجاری. خبرنگار رویتر در گزارش خود که از محل اقامت امام دیدن کرده می نویسد: «منزل مورد بازدید، برای رهبر یک کشور پنجاه میلیونی بسیار بی آلایش بود، یک قسمت از اتاق اصلی منزل که توسط یک پرده از دیگر قسمتهای اتاق جدا می شد محل خواب (امام) خمینی بوده است در قسمت دیگر اتاق یک صندلی که پارچه سفیدی بر روی آن کشیده شده بود مهمترین اسباب منزل به نظر می رسید، در قفسه های منزل یک نسخه قرآن، تعدادی کتاب، یک آیینه، یک دستگاه رادیو و یک دستگاه تلویزیون به چشم می خورد» . (13)
وسایل و لوازمی که برای منزل امام در نجف خریده بودند عبارت بود
از فرش کهنه، گلیم کهنه، سه چهار دست رختخواب، سماور بزرگ، یک گونی شکر، یک صندوق چای، چهل دست استکان و نعلبکی جورواجور برای پذیرایی از جمعیت، چهار سینی چهار دست ظرف غذاخوری، به آقایان هم اطلاع دادند بیایند در همان حیاط که پنج متر در شش متر بود، بنشینند.آقا هم از کربلا به منزل محقر و اجاره ای خودشان وارد شدند و در آنجا چهارده سال زندگی کردند.منزل خیلی کوچک بود و آشپزخانه ای به اندازه یک تشک داشت.ما مجبور بودیم موقع کشیدن غذا، دیگ را بگذاریم در حیاط.دو تا اتاق سه در چهار پایین داشت و دو تا اتاق هم بالا که یکی شان قابل استفاده نبود.یکی از اتاقها را برای آقا فرش کردیم و خانه پهلویی را هم برای بیرونی آقا اجاره کردند.اصولا خانه کوچک و کهنه ای بود. (14)
در تمام مدتی که امام در نجف اشرف به سر می بردند، در خانه ای محقر که مساحت آن شصت متر مربع بود، زندگی بسیار ساده ای را می گذراندند.این شیوه زندگی، خود درسی برای همه طلبه های ساکن نجف بود. (15)
در پیچ یکی از کوچه های تنگ نجف که خانه هایشان برای آنکه سپری در مقابل تابش سوزان آفتاب باشد، سخت به هم فرو رفته است، مسکن محقر آیت
الله خمینی قرار دارد.این خانه نظیر مسکن فقیرترین افراد نجف است. در سه اتاق این خانه حداکثر دوازده تن از نزدیکان وی، حضور داشتند.در این مسکن محقر از قدرت رؤسای شورش و یا رؤسای جبهه مخالف که در تبعید بسر می برند، هیچ نشان و علامتی دیده نمی شود.اکنون ما در حضور آیت الله در اتاقی 2 س3 متر و در خانه ای هستیم که در دورترین قسمت نجف واقع است.شهری که از لحاظ وضع جغرافیایی یکی از بدترین مناطق کویری عراق است. (16)
با اینکه امام به هوای گرم نجف عادت نداشتند و در نجف گاه هوا به قدری گرم می شد که ما که عادت به این هوا داشتیم حتی روی پشت بام نمی توانستیم بخوابیم (چون موسم وزیدن باد سموم بود) اما امام در عین حال که می توانستند کولر تهیه کنند و عاشقان آن حضرت اصرار می کردند که با توجه به کهولت سن برای ایشان کولری تهیه کنند.راضی نمی شدند با اینکه ارزان بود.بعد بعضی به ایشان اصرار کردند که حداقل در بیرونی تان اجازه نصب کولر بدهید چون مردم خیلی در فشار گرما هستند تا امام ناچارا به خاطر رعایت حال مردم راضی شدند و اجازه دادند در بیرونی شان کولر بگذارند. (17)
حاج احمد آقا می گفتند امام در نجف تقریبا هیچ وقت به استراحت به
معنای هواخوری و استفاده از ییلاق و رفتن به باغ و امثال آن نپرداخته اند و با وجود آنکه در لطافت روح و طبع و ذوق امام بحثی نیست، ایشان نهایت دقت را داشته اند که نظیر همه مردم ایران که زیر فشار هستند، زندگی کنند.در پاریس نیز امام به محض آنکه در نوفل لوشاتو مستقر شدند، همین رویه را از همان ابتدا پیش گرفتند و با وجود آنکه معلوم بود که حال و حوصله استفاده از لطافت هوا را دارند، تکلیف را مقدم بر این امر قرار دادند و به محض آنکه لازم دیدند که کنج اتاق بنشینند چنین کردند.روزهای اول که هنوز خانه ای برای محل اقامه نماز پیدا نشده بود از لحاظ زندگی به امام سخت می گذشت.دو سه اتاق توی هم بود که بیش از یک در ورودی نداشت و حضرت امام در اتاق عقب می نشستند و البته همواره عده ای در اتاق جلو بودند و هنگامی که ایشان می خواستند وضو بگیرند، باید از این اتاق عبور می کردند، ولی ایشان همواره با نهایت آرامش و با روحیه طلبگی با این وضع برخورد می کردند. (18)
در نوفل لوشاتو (دهکده ای روستایی واقع در 25 کیلومتری پاریس) دو خانه کوچک در اختیار امام و همراهان بود.در خانه شماره یک که بسیار کوچک
بود امام با اعضای خانواده خود زندگی می کردند.خانه شماره دو که روبروی خانه اول بود مخصوص اجتماعات و دانشجویان ایرانی و اعضای دفتر بود و در اینجا ایشان نماز جماعت و نماز شب را به جا می آوردند.ضمنا محلی نیز به عنوان مسافرخانه برای استراحت دانشجویان و مسافرین اجاره شده بود که اداره آن به عهده شهید مهدی عراقی بود و به دلیل کمبود فضا گاهی بیست تا سی نفر در یک اتاق آن می خوابیدند.افرادی که برای دیدار امام می آمدند می توانستند دو شبانه روز در این محل اقامت کنند.گفتنی است که امام با دقتی که در صرف وجوه شرعی داشتند اجازه ندادند کرایه آن از محل سهم امام پرداخت شود.و وجه آن به وسیله ایرانیانی که مکنت بیشتری داشتند پرداخت می شد تا دانشجویان در تنگنا نباشند. (19)
وقتی امام در نوفل لوشاتو بودند به دلیل مراجعه زیاد مردم که هر روز شلوغ تر می شد از نظر جا در مضیقه قرار گرفتند.به جستجو پرداختیم و منزلی را در یکی از محله های خلوت پاریس انتخاب کردیم که منزل بسیار جالبی بود، هم از نظر پذیرایی از کسانی که به دیدار امام می آمدند جای وسیعی داشت و هم برای سکونت امام خیلی مناسب بود، دیگران هم آمدند و پسندیدند. برادرمان آقای مهری پول اجاره را
پرداخت امام در همین اثنا امام سؤال کردند که وضع این منزل چطور است، منزلی عادی است یا در سطح بالا؟ عرض کردیم که این منزل در سطح بالاست و خیلی خوب و جالب می باشد، امام فرمودند: «نه، من داخل یک چنین منزلی که سطحش بالاست نمی روم» . (20)
یکی از مصاحبه های تاریخی امام در نوفل لوشاتو مصاحبه با تلویزیون آمریکا بود.آنها مدعی بودند که این مصاحبه زنده پخش می شود.سؤالات زیادی داشتند از ساعت نه صبح تا دو بعد از ظهر که دوربینهایشان را تنظیم می کردند به ما اعتراض می کردند که این چه اتاق تنگ و کوچکی است که برای امام در نظر گرفته اید ما نمی توانیم درست فیلمبرداری کنیم. (21)
امام زمانی که از پاریس عازم تهران بودند پیغام دادند محل اقامت ایشان در تهران باید پایین تر از میدان توپخانه (امام خمینی) باشد نه در قسمت شمال شهر.قبلا دوستان امام به خاطر هوای مناسب شمال تهران تصمیم داشتند در آن منطقه منزلی را تهیه نمایند که بعد از پیغام امام، مدرسه علوی واقع در میدان بهارستان، خیابان ایران انتخاب شد.در سال 58، که امام پس از پیدایش عارضه قلبی از قم به بیمارستان قلب تهران اعزام شدند، پس از آن برای مدتی محدود - و به
منظور مراقبتهای پزشکی - در خیابان دربند تهران ساکن بودند، ایشان حاضر به ادامه سکونت در آن منطقه نشدند و در منزل یکی از روحانیون در ده جماران ساکن گشتند.بازدید کنندگان و خبرنگاران جهان بعد از رحلت آن حضرت از سادگی زندگی آن حضرت و محل سکونت محقر ایشان همواره با شگفتی یاد می کنند. (22)
یک روز یادم می آید کلیه مستشاران و کاردارهای خارجی به مناسبتی با لباسهای مخصوص خدمت آقا رسیده بودند.اینها فکر می کردند، الآن که به جماران بیایند با یک کاخ و دم و دستگاه آنچنانی مواجه خواهند شد.ما خودمان رفتیم و آنها را راهنمایی کرده و به حسینیه بردیم.وقتی من به آنها گفتم بفرمایید بنشینید، باورشان نمی شد که باید آنجا روی زمین بنشینند تا امام بعدا بیایند. (23)
یک بار که خداوند رحمن به این بنده توفیق عنایت فرمود که به دستبوسی امام تشرف حاصل کنم آن جناب در سرمای سوزان در رواق کوچک خانه خود روی یک صندلی کهنه نشسته بودند و سرمای آزار دهنده جماران دست و صورت ایشان را تقریبا از سرخی به کبودی متمایل ساخته بود.علت را جویا شدم که چرا وسیله گرم کننده ای در این سرمای سخت و فضای باز نزد امام گذاشته نمی شود.پاسخ شنیدم
که ایشان می خواهند با مردم همدرد باشند و به نمونه ای از این مواسات اشاره کردند که وقتی لباس امام را به بیت برای شستشو داده بودند و شسته نشده بود پاسخ دادند که هنوز نوبت دریافت پودر رختشویی برای بیت نرسیده است و پس از رسیدن شسته می شود. (24)
امام در مدرسه آقای بروجردی در نجف روی یک قالیچه کلکی زبر نماز می خواند یک نفر یک قالیچه کاشانی مناسب سجاده آورد و خدمت ایشان تقدیم کرد آقا دو شب با آن نماز خواند شب سوم که با ایشان از خانه بیرون آمدیم که به مدرسه برویم فرمودند آقای فرقانی این سجاده را ببر آن قالیچه اولی را بیاور ما هم ناچار شدیم آن قالیچه نفیس را برداریم و همان قالیچه زبر و خشن اولی را انداختیم. (25)
خانه امام متعلق به آقای امام جمارانی است.خوب، چون رفت و آمد زیاد دارند.خانم هم رفت و آمد زیاد دارند، این خانه کوچک است و طبعا امام نمی توانند به کارهای روزمره برسند.بعد از مدتی تصمیم گرفته شد، خانه ای جنب اینجا اجاره کنیم، که ایشان به کارهایشان برسند.اول ایشان اکراه داشتند، بعد ما رفتیم یک جایی را اجاره کردیم، یک ساختمان آجری قدیمی بود که فرش نداشت و
فرشی هم در منزل امام نبود که آنجا را فرش کنند.من خودم رفتم، پنج - شش تا فرشهای 3 س5/2 یا 4 س5/3 از فرشهای بته جقه ای که معمولا در مساجد پهن می کنند و از ارزانترین فرشهای ایران است خریدم و آوردم.فرشها را من وقتی پهن کردم، حاج احمد آقا گفت امام فرموده اند مگر می خواهید از من رضا شاه درست کنید؟ احمد آقا گفته بودند، اینها ارزانترین فرشهاست و اینها را کفاش زاده آورده، شاید امام فکر کردند من از منزل آوردم، این بود که راضی شدند و نشستند، که هنوز هم مورد استفاده است، ما همه این فرشها را هزار و هفتصد تومان خریده بودیم. (26)
یک وقت در نجف از طرف امام به من امر شد که برای ایشان قبایی تهیه کنم.رفتم پیش خیاطی و به او گفتم که: قبایی می خواهم که برای آقا مناسب باشد.چند نمونه پارچه داشت.گرفتیم و همراه خیاط رفتیم خدمت امام تا ببینیم ایشان کدام یک را انتخاب می کنند تا اینکه آن پارچه را بخریم.دیدم اتفاقا امام آن پارچه ای را انتخاب کردند که به نظر من خیلی جنس بدی بود و من آن را نمی خواستم.البته دیدم لباسشان همیشه تمیز و مرتب بود اما از جهت جنس و کیفیت خیلی مراعات می کردند و جنس خوب را نمی گرفتند.
(27)
امام به معنای واقعی کلمه زاهد بودند ولی سعی می کردند که ظاهرشان این صفت را نشان ندهد و تا جایی در این مورد پیش می رفتند که ظواهر را به گونه ای مهیا می کردند که اصلا زهد ایشان بروز نکند.امام زاهدی بود که نشان می داد زاهد نیست یعنی هیچ وقت لباس بد در انظار نمی پوشید.اگر به بیرونی ایشان می رفتید ملاحظه می کردید که فرشهای خوب را در آنجا انداخته اند و فرشهای دیگر را در اندرونی. (28)
اولین خبرنگاری که توانست از آیت الله خمینی عکس بگیرد که لبخندی بر لب داشت، من بودم، لبخند آیت الله به خاطر سؤالی بود که یک خبرنگار فرانسوی از ایشان کرد، که شایع است آیت الله خمینی خیلی پولدار هستند و حتی از شاه هم بیشتر پول دارند آیا این درست است؟ ایشان لبخندی زدند و اظهار داشتند: «من هیچ چیز ندارم و آنچه را هم که دارم متعلق به مردم ایران است» . (29)
بعد از انقلاب اولین نوه امام که ازدواج کرد دختر خود من بود.این قدر آقا سفارش کرده بودند که ساده باشد، تجملاتی نباشد، که دو سه روز قبل از اینکه عقد باشد مادرم به من گفت: آخر شما نمی خواهید خریدی کنید، آیینه و شمعدانی بخرید؟ گفتم آخر، خانم حرفی نزدند
من هم دیگر حرفی نزدم.بعد خانم برادرم که وارد شد، چون خواهر داماد بود، مادرم به او گفتند شما چه وقت می خواهید برای عروس چیزی بخرید؟ ایشان گفتند که امام گفته اند این کار را نکنید.مادرم چیزی جواب ندادند بعد که سفره پهن شد و همه دور هم بودیم، خانم از آقا پرسیدند که شما سفارش فرموده اید آیینه و شمعدان نخرند؟ شگون عروس به آیینه است. امام گفتند: من نگفتم آیینه نخرید ولی می گویم ساده باشد، یعنی آن قدر سفارش شده بود که خواهر داماد فکر کرده بود حتی باید آیینه هم نخرند. (30)
امام در مورد مهریه فرزندانشان حد متعارف را در نظر داشتند ایشان همیشه در امور مربوط به ازدواج سفارش به سادگی می کردند. (31)
مقداری ملک از پدری به امام ارث رسیده بود.آقا چنین نبود که طلبه ای باشند که فقط زندگی شان از در آمد طلبگی بگذرد.از این جهت در ابتدای ازدواجشان با خانم یک منزل کوچک اجاره کرده و در این منزل تنها بودند - با مستاجرهای دیگر در یک منزل نبودند - اثاث منزل را هم خانم آوردند.امام جز همان اثاث که بعد از یکی دو ماه از حجره خود در مدرسه فیضیه آوردند، اثاث دیگری نداشتند، خانم تعریف می کرد مراسم عروسی ما بسیار ساده برگزار شد.کل اثاثیه امام گلیمی بود و یک دست رختخواب و یک چراغ خوراک پزی دو فتیله ای و یک قوری و استکان نعلبکی و یک عدد قابلمه خیلی کوچک، تا اینکه بعد از یکی دو سال اثاثیه ای که از پدر امام به ارث رسیده بود آقای پسندیده به امانت نزد خود نگاه داشته بودند، برای امام فرستادند.خانم می گفتند آنها هم اثاثی نسبتا قدیمی بود.مقداری ظروف خیلی قدیمی و چند تکه فرش قدیمی که نسبتا کهنه بودند.مجموعا زندگی امام یک زندگی طلبگی اما نسبتا آبرومند بود. (32)
یکی از
ائمه جمعه مرکز استان طی نامه ای نوشته بود مبلغ مختصری که به عنوان شهریه به ائمه جمعه داده می شود به جایی نمی رسد و فقط هزینه اجاره دفتر یا حقوق آبدارچی دفتر آنان می شود و درخواست افزایش کرده بود.امام در پاسخ فرمودند: «آقایان طلبه باشند» . (33)
ظهر روز یکشنبه 19/1/58 دفتر کار خود را ترک کرده عازم منزل بودم که با یکی از آشنایان بازاری که در بازارچه نوروزخان تهران تجارتخانه دارد در خیابان ارم روبروشدم، او با چند نفر از دوستان آذربایجانی خود به قصد زیارت امام و دیگر رهبران عالیقدر تشیع به قم شرفیاب شده بود. آقای عبادی دوست قدیمی ما همراهان خود را معرفی کرد و اظهار داشت که آقای رضوی از تجار و کارخانه دارهای معروف تبریز است و می خواهد یک دستگاه اتومبیل بیوک ساخت ایران را که هنوز نمره نشده بر اساس عهد و پیمان و نذری که کرده است به پیشگاه امام هدیه کند.اگر بتوانید از حضور امام درخواست وقت ملاقات و شرفیابی بنمایید بسیار ممنون و خوشحال خواهیم بود و در حقیقت احسانی در حق ما کرده اید.خواستم بدون بررسی حقیقت مطلب گامی برنداشته باشم، از این رو از خود طرف حقیقت را پرسیدم او که جوان پاک سرشت و پرشور و
متدینی به نظر می رسید اینچنین تعریف کرد: در آن روزهای بحرانی که امام در پاریس بودند و قافله دلها با او و پرواز با آن کارشکنیهای دولت شاپور بختیار روبرو بود من این اتومبیل بیوک را تازه از کمپانی خریداری کرده بودم.روزی که تحویل گرفتم در بحرانی ترین روزهای حرکت امام بود که دولت به بهانه هایی مانع از پرواز گردید و فرودگاهها را بست.من در آن روز در یک شرایط خاص روحی به سر می بردم و از این تصادم و تضاد و از این کارشکنیهای دولت رنج می بردم.در دل با خدای خود عهد و پیمان بستم که اگر حضرت آیت الله العظمی امام خمینی صحیح و سالم به ایران برگردد من قبل از سوار شدن این اتومبیل آن را در اختیار ایشان قرار می دهم تا افتخار رانندگی امام را پیدا کند و همیشه در اختیار او باشد.لذا از این جهت هنوز ماشین را نمره نکرده ام، که نمره قم را بگیرم.امیدوارم امام این هدیه ناقابل را که از شهرستان تبریز آورده ام بپذیرند و من هم به آن عهد و پیمان و نذر و نیازی که با خدای خود دارم برسم، چون لطف و کرم خداوند متعال شامل حال ما ملت ایران شد و وجود پر برکت ایشان پس از پانزده سال دوری و تبعید
صحیح و سالم وارد کشور شد.در تهران نتوانستم به حضورشان برسم، اکنون که تا حدودی فرصت مناسبتر است خواستم هدیه را به حضورشان تقدیم کنم، و چون می دانم امام از وجوه شرعیه نمی پذیرند از مال خالص خودم به عنوان هدیه تقدیم می کنم. پس از استماع توضیحات آن جوان پرشور و با ایمان که با علاقه و آرامش قلب خاصی بیان می داشت، به حضور یکی از دوستان قدیمی خودم که شاگرد فداکار و یاروفادار امام هستند رسیدم.او که خوشبختانه در تنظیم برنامه های ملاقات امام مشارکت دارد با کمال لطف و صفا ساعت هشت و نیم شب را تعیین وقت نمودند.من به اتفاق دوستان که تا لحظه دیدار ثانیه شماری می کردند، نیم ساعت جلوتر در اطراف منزل بودیم.افراد با کمال سادگی و بی آلایشی گروه گروه به حضورشان می رسیدند و با جهانی از شور و شعف از محضرشان بر می گشتند.ما پنج نفر هم پس از نیم ساعت تاخیر اجباری ساعت نه شب به حضور امام شرفیاب شدیم.امام با کمال سادگی و بی آلایشی در گوشه ای از اتاق نشسته بودند و هاله ای از عظمت و صلابت و جوانمردی سیمای نورانی ایشان را احاطه کرده بود.سیمای جوانمردانه او هر بیننده را به یاد عظمت اسلام و یاد مجاهدین و رزمندگان صدر اسلام می افکند.جمعیت کثیری دور
او را فرا گرفته بودند.یک روحانی محترم از شهرستانهای شمال گزارشی از گرفتاریهای محل ماموریت خود را تقدیم کرد و امام با کمال دقت و عنایت پاسخهای اختصاصی او را بیان فرمودند.نوبت به ما رسید، دور امام خلوت شده بود من کنار ایشان دوشادوش نشستم و جریان را تعریف کردم و سویچ اتومبیل را به پیشگاه ارجمندشان تقدیم داشتم.امام با تبسم و خوشرویی خاصی آن را پذیرفته و تفقدی از دوستان و همراهان کردند ولی دوباره سویچ را به صاحب آن برگرداندند و این چنین فرمودند: من از احساسات و عواطف شما ممنونم که از تبریز متحمل این همه زحمت و ناراحتی شده اید، من اتومبیل را به خودتان می دهم و شما از طرف من وکیل هستید که از آن استفاده کنید.» جوان با ایمان و عشق و علاقه و شور خاصی که از این دیدار نصیبش شده بود با اصرار و علاقه فراوان در خواست کرد که امام این افتخار را به ایشان بدهند که هدیه ناقابل او را بپذیرند و برای یک بار هم که شده سوار آن بشوند، بعد هر طور خواستند عمل کنند، به نیازمندی بدهند یا بفروشند تا او به عهد و پیمان قلبی خود برسد.از این رو اصرار می کرد.امام در جواب اصرار او فرمودند: «من در شرایط
فعلی نیازی به اتومبیل شخصی ندارم و تعهدی هم دارم که تا احساس نیاز نکنم اتومبیل شخصی نداشته باشم. چون اکنون احساس نیازی نمی کنم به شما وکالت می دهم آن را از طرف من خودتان بخرید و با پول آن خانه ای برای یکی از مستضعفین کشور تهیه کنید چون اگر ما اقدام به فروش کنیم ممکن است به قیمت واقعی آن به فروش نرسانیم، این کار را بهتر است خودتان انجام دهید و اگر برایتان ممکن نشد و خواستید حتما به وسیله خود ما صورت گیرد می توانید اتومبیل را بفروشید و پول آن را به حساب خاصی که بزودی اعلام می شود بریزید (حساب شماره 100 بانک ملی جهت کمک به محرومین که دو سه روز بعد اعلام شد) تا به لطف الهی به زودی برای عموم مستضعفین در سراسر کشور خانه و مسکن تهیه کنیم.» جوان این سخن امام را پذیرفت و بنابر این شد که توسط خودش یا به وسیله امام خانه ای برای یکی از مستضعفان ساخته شود. (34)
امام در طول مدتی که در نجف اشرف بودند، در یک منزل اجاره ای قدیمی که از جهت سادگی مثل منازل سایر مردم عادی و طلاب بود، سکونت داشتند. مرسوم بود که بزرگان نجف هر کدام یک منزل در کوفه و نزدیک
شط فرات داشتند تا شبها - مخصوصا در فصل تابستان - به آنجا بروند.کوفه 10 کیلومتری نجف و دارای هوایی مطبوع است که معمولا هوای آنجا بیشتر از پنج درجه خنک تر از هوای نجف است. امام با هوای بسیار گرم و خشک نجف مانوس نبودند و با توجه به کهولت سن، از این هوا بیشتر از افراد مشابه که از سالهای دور ساکن نجف بودند، رنج می بردند.همه دوستان نیز از این مساله نگران بودند.یک شب، مرحوم حاج شیخ نصر الله خلخالی پس از مقدمه چینی، مثالهایی زد در این باره که به افرادی که مریض بوده اند، پزشکان گفته اند که هوای نجف سمی است که تریاق (داروی ضد سم) آن، هوای کوفه است.آنها نیز با رفتن به کوفه کاملا بهبود یافته بودند.او با این شیوه سعی کرد که امام اجازه دهند که منزلی برایشان در کوفه اجاره کنند. همین که سخنان مرحوم حاج شیخ نصر الله تمام شد - در حالی که همه بعد از آن همه صحبت و مقدمه چینیها فکر می کردند امام قانع شده و منتظر جواب مثبت ایشان بودند - ناگهان امام سرشان را بلند کردند و به مرحوم خلخالی نگاه کردند، بدون اینکه حتی یک کلمه سخن بگویند، فقط تبسمی زیبا و در عین حال تلخ، بر لبهای مبارکشان
نقش بست.تبسمی تشکر آمیز از مرحوم خلخالی و تلخ به خاطر کراهت از مظهر دنیا و رفاه زندگی.در رابطه با همین موضوع شنیدیم که در پاسخ دیگری فرموده بودند: «آیا من می توانم به کوفه بروم و دنبال رفاه خودم باشم در حالی که بسیاری از مردم ایران در سیاهچالها به سر می برند؟» (35)
زندگی امام از هر جهت بسیار ساده بود.نه تنها ایشان در زندگی شخصی خود ساده زیست بودند، بلکه نسبت به آنچه به ایشان مرتبط می شد، نیز، مراقبت می کردند.از باب نمونه، حسینیه جماران، با اینکه به شخص ایشان زیاد ارتباط نداشت و هر نوع تغییری در آن در نهایت به نام امام حسین (ع) تمام می شد ولی امام نگذاشتند که تغییری به منظور تجمل و زیبایی در آن ایجاد شود.حتی وقتی آقای امام جمارانی خواست آنجا را سفید کاری کند.امام به او فرمود: اگر می خواهید من اینجا بمانم، تزیینات نکنید. یک وقت امام متوجه شدند که می خواهند کاشی کاری کنند، عصبانی شدند، فرمودند، من از اینجا می روم.به خاطر این، حسینیه تا به آخر به همین صورت باقی ماند. (36)
امام در قم ابتدا در مسجد کوچکی که نزدیک سه راه موزه بود، تدریس می کردند.چون مکان کوچک بود و شاگردان زیاد، پیشنهاد شد که جای دیگری را برای تدریس
انتخاب بفرمایند.ایشان مسجد سلماسی را انتخاب کردند که این نشان دهنده تقوای امام بود. زیرا کسی که نزدیک حرم تدریس می کند.قاعدتا باید به مسجد اعظم و یا حداقل مسجد امام برود، نه جایی مانند مسجد سلماسی که دور از حرم و داخل کوچه است! (37)
امام در یکی از سفرهایشان به محلات که مصادف با ماه رمضان در مسجدی دور افتاده، متروک و بسیار کوچک که بیش از یک اتاق گلی نداشت به اقامه جماعت می پرداخت و این در حالی بود که عده ای از علما به ایشان پیشنهاد کردند که در مسجد جامع شهر اقامه جماعت بفرمایند.اما آن بزرگوار قبول نکرده و فرموده بودند در مسجد جامع کسی هست که اقامه جماعت کند ولی در این مسجد کسی نیست که اقامه جماعت کند از این روی این مسجد را باید احیاء کرد. (38)
: 1.آیت الله موسوی اردبیلی - روزنامه جمهوری اسلامی - 17/3/1373. 2.حجة الاسلام و المسلمین امام جمارانی. 3.حجة الاسلام و المسلمین فرقانی. 4.سید رحیم میریان. 5.حجة الاسلام و المسلمین فرقانی. 6.حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. 7.حجة الاسلام و المسلمین محمد سجادی اصفهانی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 6. 8.شیخ غلامرضا (خدمتکار امام در نجف) - روزنامه جمهوری اسلامی - 14/9/58. 9.حجة
الاسلام و المسلمین رحیمیان. 10.حجة الاسلام و المسلمین عبد العلی قرهی - ماخذ پیشین - ج 1. 11.روزنامه اطلاعات - 1/5/58- به نقل از تایم امریکا. 12.پروفسور مونتی (فرانسوی) . 13.حجة الاسلام و المسلمین محمد سجادی اصفهانی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 6. 14.خدیجه ثقفی (همسر امام) - فصلنامه ندا - ش 12. 15.حجة الاسلام و المسلمین سید محمد موسوی بجنوردی - پا به پای آفتاب - جلد چهارم - ص 206. 16.طلیعه انقلاب اسلامی - گزارشی از اولین مصاحبه خبرنگار لوموند در نجف با امام - ص 2 و 3. 17.حجة الاسلام و المسلمین سید مرتضی موسوی اردبیلی ابر کوهی. 18.دکتر حسن حبیبی - روزنامه اطلاعات - 18/11/60. 19.کوثر - ج 2. 20.حجة الاسلام و المسلمین محتشمی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 1. 21.حجة الاسلام و المسلمین فردوسی پور. 22.کوثر - ج 2. 23.به نقل از محافظین بیت امام - در رثای نور. 24.حجة الاسلام و المسلمین سید محمد باقر حجتی - ویژه نامه روزنامه جمهوری اسلامی - خرداد 70. 25.حجة الاسلام و المسلمین فرقانی. 26.مصطفی کفاش زاده. 27.حجة الاسلام و المسلمین عبد العلی قرهی. 28.آیت الله فاضل لنکرانی - حضور ش 1. 29.خبرنگار اعزامی روزنامه اطلاعات به پاریس - روزنامه
اطلاعات - 15/11/57. 30.زهرا مصطفوی. 31.فرشته اعرابی. 32.فریده مصطفوی. 33.حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. 34.حجة الاسلام و المسلمین عقیقی بخشایشی - جوانان امروز - ش 638. 35.حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. 36.حجة الاسلام و المسلمین محمد رضا توسلی. 37.حجة الاسلام و المسلمین سید محمد حسن مرتضوی لنگرودی - ماخذ پیشین - ص 138. 38.حجة الاسلام و المسلمین توسلی - حوزه ش 45- ص 52.
امام خمینی و جهان معاصر، ج 1 مؤسسه چاپ و نشر عروج جناب تاکتا مشیف شما میهمان جمهوری اسلامی ایران در ایام برگزاری مراسم بزرگداشت رحلت امام خمینی هستید و امیدوارم که از روزهای زندگی در ایران با خاطرات خوبی به میهنتان سفر کنید، خوب است ابتدا خلاصه ای از شرح حال، زندگی، و سوابق علمی خودتان را برایمان بازگو نمایید و همچنین اگر موافق باشید بحثی را در باب شناخت ابعاد شخصیت امام خمینی و تاثیر انقلاب اسلامی در جهان کنونی با هم پیگیری نماییم. ساویت بیک تاکتا مشیف: در سال 1941 به دنیا آمدم. مهمترین حادثه دوران کودکی و خردسالی ام مرگ پدرم بود، پدرم در سال 1943 در نبردهای میهنی با آلمانها کشته شد. بعد از مرگ پدر، مرا به پرورشگاه دولتی فرستادند و تحصیلاتم را طی همین دوره آغاز کردم. وارد دانشگاه شدم و رشته فیزیک را برای تحصیل انتخاب کردم. و در این رشته از دانشگاه دولتی شهر ناواسیپرسک روسیه فارغ التحصیل شدم. بعدها تحصیلاتم را در رشته فیزیک تا سطح دکترا دنبال کردم. در 25 سالگی نامزد علوم فیزیک و ریاضی و در 39 سالگی با درجه دکترا در علوم تکنیک به عنوان پروفسور شناخته شدم. و شانزده سال رئیس گروه فیزیک بودم. در حال
حاضر چه سمتی دارید. سه سال پیش به ریاست دانشگاه برگزیده شدم، این انتصاب نتیجه گزینش آزاد و رای گیری اعضای دانشگاه بود. زمینه اصلی مطالعات شما و عموما برنامه های شخصی و زندگی خصوصی شما چگونه است. موضوع اصلی مطالعات و تحقیقات من فیزیک و مطالعه بر روی لایه اوزن و تمرکز در اتمسفر و تمرکز در فیزیک اتمهاست. همانطور که می دانید، بین زمین و آسمان یک لایه اوزن وجود دارد که حدود 99 درصد از نورهای ماوراء بنفش آفتاب را به خود جذب می کند و زمین را از تشعشع نجات می دهد. در دهه های اخیر لایه اوزن به یکی از مهمترین موضوعات محیط زیست تبدیل شده است، و توجه بسیاری از متفکران و اندیشمندان علوم زیستی و فیزیکدانها را به خود جلب کرده است و من نیز به تحقیق و مطالعه و شناخت فیزیکی اوزن و نسبتهای آن با محیط زیست اشتغال دارم. ایران را چگونه می شناختید. در زمان حکومت شوروی، ما با ایران روابط مستقلی نداشتیم. طبیعی بود که شناخت ما از ایران محدود باشد. از ایران گذشته و فرهنگ باستانی ایران اطلاعات نسبتا گسترده ای داشتیم. ایرانشناسی در آنجا هم علاقه مندان فراوانی داشت و هم اکنون نیز رواج چشمگیری دارد. با همه این پژوهشها اطلاعاتی از ایران امروز به ما
داده نمی شد. ولی انقلاب اسلامی در آنجا انعکاس یافت. بله! وقوع انقلاب اسلامی به عنوان حادثه مهمی که در عرصه سیاسی موازنه ها را به هم می زد، دروازه های بسته را گشود و خبرهای حاکی از قریب الوقوع بودن پیروزی آن به همه رسید. نحوه انعکاس اخبار مربوط به حوادث انقلاب اسلامی در آنجا چگونه بود. حکومت مرکزی چون به ماهیت انقلاب ایران که اسلامی بود حساسیت داشت در قبال آن احتیاط می کرد. و از اظهار نظر صریح درباره آن طفره می رفت. به عبارتی سعی می کردند ماهیت واقعی انقلاب را در ابهام نگاه دارند. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، ماهیت واقعی انقلاب آرام آرام موانع را کنار زد و خودش را آشکار ساخت. شما خودتان چگونه در جریان حوادث انقلاب اسلامی قرار گرفتند. سال 1979 که انقلاب اسلامی روی داد، من هم از طریق رسانه های خبری روسیه و هم از طریق منابع دیگر در جریان اخبار آن بودم. البته اطلاعات ما بیشتر یکجانبه بود و آنهم از طریق روسها به ما می رسید. ولی در سالهای اخیر که مستقل شده ایم، اوضاع بسیار فرق کرده و اخبار مربوط به ایران و سایر کشورها به سهولت در دسترس ما قرار می گیرد. ارزیابی کلی شما از انقلاب اسلامی چیست؟ بسیار خوشبینم. همین که اکنون در کنار
شما هستم حاکی از همدلی و علاقه مندی من به انقلاب اسلامی است. آرمانهای اصلی این انقلاب خواست همه بشر است. همه انسانها در جستجوی آزادی و معنویت اند. رابطه ما با این انقلاب رابطه ای معنوی است. ملت قرقیز هم برای انقلاب اسلامی احترام عمیقی قایل است. امام خمینی رهبر انقلاب اسلامی را چگونه می شناسید و میزان آشنایی ملت شما با انقلاب اسلامی تا چه حد است. امام خمینی رهبر بزرگی است. او ایده تازه ای را مطرح کرد. و در این عصر، دین را وارد عرصه رهبری و هدایت جامعه نمود و توانها و مایه هایی از آن را که ناشناخته مانده بود به کار گرفت و احیا کرد. در توضیح این نکته باید گفت که امام خمینی، زمان مناسبی را برای انقلاب اسلامی انتخاب کرد. زمانی که پایه های نظام سرمایه داری جهانی لرزان شده بود و ناتوانی سیستم سوسیالیستی یا کمونیستی در کارآییهای اجتماعی و اداره جامعه ثابت شده بود. امام خمینی در این میان از مردان نادر و استثنایی بود. او نه به راه سرمایه داری قدم گذاشت و نه یک لحظه در ایمان خود به بی اعتباری نظامهای الحادی مارکسیسم و کمونیسم درنگ نمود. راه او راهی یگانه بود که به دیرینگی عمر بشر قدمت داشت. او راه دینی را برگزید و به اسلام توسل
جست و به انسان و بیکرانگی و روح او اعتقاد داشت. انسان را به مثابه فرزند طبیعت می دانست و میان انسانها جز به میدان ایمان دینی آنها تفاوت دیگری قائل نبود. تعالیم او رباینده دلهاست. دامنه تاثیر و ورود افکار و اندیشه های امام خمینی را در فرهنگ ملل آسیای مرکزی چگونه می بینید. من فکر می کنم ملتهای مورد اشاره در کوتاه مدت توانسته اند نفوذ معنوی امام را درک کنند. افکار و اندیشه های امام خمینی البته برد زیادی دارد و از جهت عمق فکر و توجه عمیق به مسائل و موضوعات همه جانبه، بخصوص مشکلات اجتماعی توسعه خواهد یافت. اما برای آشنایی این ملتها با آرا و اندیشه های حضرت امام، مانع زبانی وجود دارد. تاکنون تلاش هایی که در زمینه رفع این مانع عمده انجام گرفته بسیار ناچیز بوده است. به همین دلیل مردم، مجذوب شخصیت معنوی ایشان اند و البته این تاثیر خود مقدمه ای است جهت آشنایی جدی تر و عمیقتر آنان با افکار امام خمینی. برای اینکه اندیشه های امام خمینی به مردم کشورهای تازه استقلال یافته معرفی گردد باید بعضی از مهمترین آثار و پیامهای ایشان به زبان آنها برگردانده شود. آیا نامه حضرت امام به گورباچف را خوانده اید. با این نامه سر فصل تازه ای در روابط ایران با اتحاد جماهیر شوروی گشوده
شد. فصلی که نتایج مثبت زیادی به دنبال داشت. ولی متاسفانه هنوز به زبان قرقیزی ترجمه نشده است. ما متن روسی آن را به شما تقدیم می کنیم. در این صورت ما هم می توانیم آن را به زبان قرقیزی ترجمه کنیم. یکی از محورهای بنیادی اندیشه امام خمینی این اعتقاد بود که غرب مظهر عدول و انحراف از ارزشهای الهی و دینی است. در نظر حضرت امام بشر منادی حق و قایم به اوست. در نظامهای تفکر غربی برای این ارزشها و نیازهای بشری جایی در نظر نگرفته اند. آنها انسان را موجودی خودبنیاد و گسسته از حق می دانند. امام خمینی، در عصر ما مبشر تعلق بشر به حق و افشاگر جهت الحادی تفکر غرب است. به نظر ایشان شرق و غرب از این جهات با هم تفاوتی ندارند. روح شرک و الحاد در هر دو نحله دیده می شود. حضرت امام در آن پیام تاریخی به گورباچف دقیقا به همین نکته اشاره کردند و به آقای گورباچف تذکر دادند که مبادا پس از این به راه غرب درافتد و سرنوشت و مقدرات ملل شوروی را به سوداهای غربیان واگذارد. البته اشارات حضرت امام تنها به جنبه های اقتصادی و مالی نظامهای غرب محدود نمی شود، غرب مظهر سوداگری و استکبار است. چنانکه می دانید حوادث
بعدی جهات حساسیت و اهمیت به حق حضرت امام را ثابت کرد و عمق درایت و دردشناسی آن رهبر فقید و امام راحل را نشان داد. شما با توجه به تجربه هایی که در جریان مسایل جاری کشور خودتان حاصل کرده اید توجه به نظرات و راهنماییهای حضرت امام را در حل مسایل کلی و جهانی چگونه موثر می دانید. امام خمینی در آن پیام نه تنها ضعف و انقراض سیستم کمونسیتی حاکم بر اتحاد جماهیر شوروی را باز نمود، بلکه از ن بست سیستم سرمایه داری نیز پرده برداشت. واقعیتش نیز همین است، سیستم سرمایه داری دربن بست به سر می برد. پیشرفتهای آن بر بنیاد یک فرمول بسته و مادی یعنی «پول، کالا، پول» استوار بود، امروز که تمام جهان درگیر بحرانهای اقتصادی و فرهنگی هولناکی قرار گرفته و همه استعداد و تواناییهای انسانها در اثر عواملی چون پول و ثروت و قدرت فرسوده شده است. تمام نقاط ابهام و ضعفهای سیستم سرمایه داری را آشکار کرده است. این سیستم از بطن خود، و از درون در حال ویرانی بود و اکنون نیز هر کسی که ثروت بیشتری دارد در پی استثمار دیگران بر می آید، در قبال کار دیگران به آنها پول می دهد و از این راه نیروی کار و توان خلاقیت آنان را در جهت اهداف و منافع خود
مورد استفاده قرار می دهد، و از این راه در حقیقت قدرت خود را اعمال می کند. در چنین سیستمی اول کارگران و بعد بتدریج بقیه اقشار تمامی آرمانها و انگیزه های خود را از دست می دهند و به جای آن پول و سرمایه جایگزین می شود. از این رو انسان نباید مجبور باشد که از طریق پول و سرمایه و قدرت کار کند، بلکه همیشه باید اهداف معنوی و نیروهای باطنی او را برانگیزاند و به تلاش وادارد. به همین دلیل کشورهای صنعتی با بحران ایدئولوژی مواجه اند. پیشرفت تک بعدی علم و تکنولوژی چنین نتیجه ای را در بر خواهد دشت. و راه نجات از این بحران برای همه انسانها رجعت به دین است و به سوی تعالیمی که در فطرت آنان ریشه دارد. و با روح آنها سازگار باشد. بدون شک چنین دینی همان اسلام است. البته در همه مذاهب ممکن است این امر وجود داشته باشد، اما در این اسلام ما به این حقیقت نزدیکتریم. در حقیقت، ماهیت غرب، همان استکبار است و انسان را به کار بیهوده و بردگی انسان واداشتن، انقلاب ایران با الهام از اندیشه های امام خمینی چنین تعریف و برداشتی از انسان را منسوخ می داند و آن حقیقت گوهر شریف وجود آدمی را پاس می دارد. و البته این راهی است
که همه به آن خواهند رفت. امام حقیقت انسانها را از حجاب نسیان بیرون کشید و احیا کرد. تاثیر چنین اقدام و انقلابی بدون شک می تواند انسان ساز باشد. اول معنا و مفهوم انسان و بعد از آن، همه چیز دیگر. این عصاره تفکر و اندیشه ای است که امام خمینی مبشر آن است. ما دوره های تاریخی متفاوتی را پشت سر گذاشته ایم، جوامع ابتدایی، برده داری، فئودالی، سرمایه داری و سوسیالیستی همه این جوامع را داشته ایم. اما در هیچکدام اینها انسان جایگاه واقعی خود را باز نیافت. پیشرفت مانند فنری است، ولی به شکل دیگری، در جامعه ابتدایی فرد برده فرد می شود. در جامعه سرمایه داری نهادها برده داری را دام می زنند. صاحبان صنایع و کارخانه ها، کارتلها و تراستها قدرت و سرمایه را توامان در اختیار دارند و افراد را به برده خود تبدیل می کنند. ولی دیگر دوره پول و سرمایه حتی در همین صورت مدرنش نیز به پایان رسیده است. انسان باید از طریق باطن هدایت شود. اگر چنین امری تحقق پیدا کند، در آن صورت سعادت حقیقی شامل حال بشر خواهد شد. اگر این ایده فراگیر شود در آن صورت ما جامعه ای خواهیم داشت که در آن انگیزه های عمیقتری نیروی کار را کنترل می کند و صرفا حرص مال اندوزی و کسب ثروت برانگیزاننده نیروی کار نیست. منظور
شما از این نیروی باطنی چیست؟ این نیروی باطنی همان فطرت سلیم و خداجوی آدمی است. باورهای نهاد اوست. این نیرو در نتیجه باور داشتن به خدا و قیقت خواهی انسانها پدیدار می شود. امام خمینی در نامه به گورباچف پیشنهاد کردند که آقای گورباچف کسانی را به ایران بفرستند تا در حوزه های علمیه از نزدیک با معارف اسلامی بخصوص فلسفه و عرفان آشنا شوند. شما در مقام رئیس دانشگاه چه اقداماتی در زمینه برقراری ارتباط با مراکز فرهنگی و اندیشه اسلامی در ایران پیشنهاد می کنید. در این زمینه مذاکرات فراوانی با مسئولین ایرانی داشتم و درصددیم تا با مراکز فرهنگی ایران ارتباط مستقیم و موثری داشته باشیم. مثلا در مذاکره با روسای دانشگاه شهید بهشتی به موافقتهایی رسیده ایم و آنها قرار است در امر راه اندازی بخش ایرانشناسی به ما کمک کنند. کتابهای مرجع زیادی از طرف مسئولین فرهنگی ایران به دانشگاه اهدا شده که در بخش بین المللی کتابخانه مرکزی دانشگاه نگهداری می شوند. نهادهای دینی و مذهبی هم در حال مذاکره با حوزه های علمیه هستند و به نظر می رسد که آنها نیز به چنین موافقتهایی دست یابند. شما اشاره داشتید به اینکه امام خمینی در عصری ظهور کردند که سرمایه داری جهانی به بن بست رسیده بود و کمونیسم هم در آستانه فروپاشی و از
هم گسیختگی قرار داشت، آیا شما به این تحلیل و استنباط از همان زمان پیروزی انقلاب رسیده بودید یا آنکه حوادث بعدی شما را به این استنباط دلالت داد. حقیقتش این است که من به این نتیجه گیری در سال 1990 رسیده ام. در سال 1979 هرگز یک چنین نظری از خاطرم نگذشته بود. اما در سال 1991 -1990 این اندیشه ها برایم مطرح شد و اکنون که دوباره به عقب باز می گردیم به این نظر اعتقاد بیشتری پیدا می کنم. پیروزی انقلاب اسلامی، و قابلیت ایرانیها در دفاع از انقلاب و سرزمین خودشان، از یک سو; و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، و حقایق حسرت انگیز قرقیزستان از سوی دیگر; مرا به شایستگی انقلاب مردم ایران معتقد ساخت.
مجله نامه پژوهش، شماره 8 داوری، رضا بسیارى از سیاستمداران، اهل علم و ادب و فرهنگ بوده اند یا هستند.اما آنها در وهله نخست سیاستمدارند و اگر در علم و ادب مقامى دارند، این مقام تحت الشعاع وجهه سیاسى آنان قرار دارد.حتى از زمانى که در عالم اسلام، خلافت به سلطنت مبدل شد، کسانى که به نام خلافت، سلطنت مى کردند، معمولا سروکار چندانى با علم و فرهنگ نداشتند، اما مردى که رسم دویست ساله سیاست رایج و غالب در غرب و در سراسر جهان (یعنى اصل استقلال سیاست از دین) را به مبارزه طلبید، سیاستمدارى نظیر سیاستمداران دیگر نبود.او سیاست را پیشه خود نمى دانست، اما از ابتداى جوانى راهى اختیار کرده بود که امکان داشت در پایان به رهبرى انقلاب اسلامى و طرح سیاستى غیر از سیاست رایج مودى شود.مردى که از او سخن مى گوییم، امام خمینى (قدس سره)، رهبر و بنیان گذار عظیم الشان جمهورى اسلامى است.گرچه این دو صفت اختصاص به سیاستمداران ندارد، اما معمولا صفت ایشان است. آیا ما هم امام خمینى را با سیاست مى شناسیم و مى شناسانیم؟ همه جهان آن بزرگ را رهبر انقلاب اسلامى مى شناسند.یعنى اگر انقلاب پیش نیامده بود و مردمان جلوه شخصیت امام خمینى را در آیینه سیاست ندیده بودند، قدر معظم له مجهول
مى ماند.اما اگر امام در سیاست شناخته شد، این سیاست را چیزى زائد بر وجود او نباید دانست; یعنى امام خمینى فقیه و عارفى نبود که شصت سال به تحصیل و تعلیم و مجاهده نفس بگذراند و ناگهان به سیاست روى آورد و از عالم درس و بحث و تامل و تفکر و تهذیب نفس، به میدان سیاست و کسب قدرت وارد شود.سیاستى که امام خمینى به آن پرداخت، مقتضاى سیر طبیعى زندگى علمى و اخلاقى اش بود.این معنى را باید قدرى توضیح داد. مى دانیم که سیاستمدار بودن ربطى به تحصیلات علمى و علم اشخاص ندارد و به این جهت ممکن است یک پزشک یا مهندس، سیاستمدار قابل و لایقى باشد، ولى یک استاد علم سیاست بهره اى از تدبیر کار کشور و حکومت نداشته باشد.اما اگر این قضیه در سیاست جارى و رایج درست باشد، در مقام تاسیس، مطلب طور دیگر است.یعنى کسى که بناى سیاست و مدینه مى گذارد، باید از جهت روحى و فکرى مهیاى این مهم شده باشد.ولى مگر با خواندن ادبیات و فقه و اصول و حدیث و تفسیر و عرفان و کلام و فلسفه مى توان طرحى نو در عالم درانداخت؟ این علوم را به دو نحو مى توان آموخت; طریق و رسم معمول این است که معلمان و دانشجویان مقدارى معلومات فرامى گیرند و اگر
چیزهاى مختلف بیاموزند چه بسا که بعضى از آنها در جاى خود قرار نمى گیرند و نسبت و ارتباطى میان آنها برقرار نمى شود و اگر ارتباطى باشد، اتفاقى است.این علم با جان پیوند ندارد، بلکه عالم آن را با خود برمى دارد و هرجا لازم باشد، از هر جزء آن استفاده مى برد.این علم با عمل و اخلاق هم ملازمت ندارد، چنان که به تعبیر مرد بزرگى که به ذکر فضایل او مشغولیم، چه بسا کسانى که درس اخلاق مى دهند و کتاب در اخلاق مى نویسند و خود از فضایل اخلاقى بى بهره اند.علم اینان صرفا با تنشان پیوند یافته است! نحوه دیگر علم آموزى و تعرض به علم، یاد گرفتن معمولى نیست، بلکه درآمیختن با علم و یگانه شدن با آن است.کسى که به این نحو علم (براى مثال علوم دینى) مى آموزد، گرچه به اقتضاى حفظ حدود، آنها را در هم نمى آمیزد و با هم خلط نمى کند و حد هریک را نگاه مى دارد، اما همه دانش هایى که مى آموزد، با جان او یکى مى شود.در این صورت علم و عمل عالم از هم جدا نیست و اگر به سیاست بپردازد، سیاستش ظهور و تجلى جان پرورده اوست. امام خینى، فقیه و اصولى و مفسر و فیلسوف و عارف و کلامى بود، اما آن همه در وجود او در قوطى هاى
جداگانه و بى ارتباط با هم بسته بندى نشده بود، بلکه عرفان و فلسفه و تفسیر در وجود ایشان اساس بود و علوم فرعى همه به اینها بازمى گشت.یکى از همکاران دانشمند من براى اینکه توجه و تعلق محى الدین ابن عربى را به فقه تاکید کند، مى گفت: «من مدت ها گمان مى کردم محى الدین، عارف فقیه است، اما بالاخره فهمیدم که او فقیه عارف است» .این عبارت چون به قصد نشان دادن اهمیت فقه در نظر ابن عربى گفته شده، درست است، اما شاید درست این باشد که بگوییم فقه را از عرفان محى الدین جدا نمى توان کرد.ولى اگر مراد از فقیه عارف کسى باشد که عرفان را با فقه میزان کرده است، مشکل بتوان محى الدین و امام خمینى را مصداق فقیه عارف دانست. اینها عارف فقیه اند، یعنى عرفان و فقه را با هم جمع کرده اند (زمانى کتابى از ابوالقاسم شعرانى مى خواندم، فکر کردم که او فقیه عارف است، یعنى اولا فقیه است و ثانیا عارف) و در این جمع، اصول را با میزان فروع نمى سنجند و تفسیر نمى کنند.سیاست امام خمینى برآمده از وحدت جمعى علوم و معارف در وجود او بود و چون این وحدت جمعى با آنچه در عالم کنونى تحقق و منشایت اثر دارد، نمى ساخت، در مواجهه با آن عالم به صورت فریاد
انقلاب درآمد، فریادى که نظام موجود عالم را به تعجب و وحشت انداخت.این فریاد، آیتى از آیات ظهور حق و نشانه ضعف و فتور در نظم بزرگ تجدد بود.به این معنى، سیاست امام را از علم و معرفت او جدا و مستقل نباید دانست.این سیاست گرچه دیر اظهار شد، اما بى مقدمه و ناگهانى به وجود نیامد.امام در تمام عمر، مردى سیاسى بود و خود نیز به این معنى تذکر داشت.یکى از بزرگان حوزه علمیه قم براى اینکه اثبات کند فکر انقلابى امام سابقه داشته است نقل مى کرد که بارها از زبان آن بزرگ شنیده است که «شما هنوز مرا نمى شناسید» .این سخن متضمن هیچ نوع خودپسندى و داعیه دارى نبوده است.امام خمینى دعوى بیهوده نداشت و از موضع خودپسندى و تکبر نمى گفت که شما مرا نمى شناسید، بلکه به چیزى گواهى مى داد که در جان او فغان و غوغا افکنده بود، هرچند که تا زمان تدریس و تدوین «ولایت فقیه» مطلب سیاسى در آثار آن بزرگ کمتر مى بینیم.کتاب «کشف الاسرار» پاسخى است به نوشته یکى از پیروان کسروى.این پاسخ علاوه بر اتقان و استحکام تاریخى و کلامى، وجه حکایى دیگرى نیز دارد که کمتر به نظر ناظران و خوانندگان رسیده است. امام «کشف الاسرار» را در رد مطالب کتابى موسوم به «اسرار هزار
ساله» نوشته اند.شاید کم نبودند کسانى که مى توانستند با تتبع در تاریخ اسلام و توسل به استدلال هاى کلامى، سستى مطالب کتاب «اسرار هزار ساله» را نشان دهند، اما در کتاب «کشف الاسرار» جوهرى هست که در کتاب هاى رسمى تاریخى و کلامى نیست.امام خمینى صرفا مطالب کتاب «اسرار هزار ساله» را رد نکرده است، بلکه چنان به تاریخ تشیع نگریسته است که گویى به زودى با این تاریخ، تجدید عهد مى کنیم.همچنین توجه کرده است که کتاب «اسرار هزار ساله» نظر یک شخص نیست، بلکه اثر بادى است که از غرب وزیده و جان گروه هایى را تصرف کرده و به صورت آراى آنان به زبان آمده است.در همان زمان که امام کتاب «کشف الاسرار» را مى نوشت، بسیارى از علما و فضلاى اسلام بیشتر نگران خطر شیوع ماتریالیسم و کمونیسم بودند.به این جهت آثارى هم در رد مارکسیسم، ماتریالیسم و کمونیسم نوشته شد.اما امام گویى در جوانى نیز واقعه اى که در پیرى وقوع آن را پیش بینى کرد، به چشم جان بین خود دیده بود.امام خمینى چند سال قبل از انقراض شوروى پیش بینى کرد که کمونیسم شوروى به زودى از هم مى پاشد.شاید در جوانى هم دریافته بود که کمونیسم و نظام شوروى در تاریخ غربى، عارضى است و خطر جاى دیگر است.در حقیقت امام خمینى دریافته
بود که دین تنها از سوى کمونیست ها در معرض خطر قرار نگرفته است و با رد کمونیسم و ماتریالیسم، این خطر رفع نمى شود.کمونیست ها با سیاست و ایدئولوژى به دین تعرض مى کردند، اما تعرض فرهنگى پوشیده اى هم وجود داشت که گه گاه به صورت هاى مختلف پدیدار مى شد.کتاب «کشف الاسرار» را نباید پاسخى به نوشته اى که حاصل سلیقه و راى یک شخص معمولى است، دانست.این کتاب فرهنگى که جوانه هاى احیا و تجدید عهد دینى به صورت گفتارها و بیانیه هاى مهم تاریخى از تنه استوار آن روییده است، در مقابل بعضى آثار فرهنگ مستولى و جهانگیر غرب قرار مى گیرد.بنابراین باید در این کتاب به جست وجوى سابقه انقلاب پرداخت. اکنون بپرسیم که آیا بنیان گذار جمهورى اسلامى ایران اولا مرد علم و عرفان و فقه و روایت بود و ثانیا به سیاست پرداخت یا باید او را در ردیف سایر سیاستمداران، اما بیرون آمده از حوزه هاى علوم دینى دانست؟ به عبارت دیگر سیاست امام خمینى با تفکر و پرورش دینى و عرفانى و اخلاقى معظم له چه نسبتى داشت؟ اگر این نسبت اتفاقى و عرضى باشد، به اشکال مى توان از سیاست و نظام اسلامى سخن گفت، اما اگر معلوم شود که رهبرى و اداره انقلاب ریشه در تفکر امام (ره) داشته است، در این صورت بحث صورت دیگرى
پیدا مى کند.چیزى که جاى چون و چرا ندارد، این است که در حد اطلاع من، امام هرگز به ملاحظه کارى سیاسى و ترجیح ملاحظات بر اصول تن در نداد و چیزى که با اصول عرفان و اعتقادش در تعارض باشد، نگفت و ننوشت و نفرمود.امام تا پایان عمر آموزگار اخلاق و معرفت باقى ماند.به هر حال جامعیت علمى و وحدت و استوارى شخصیت اخلاقى بى مانند یا کم نظیر امام جاى چون و چرا ندارد و این جامعیت را در صورت و مضمون آثار حکمى ایشان نیز مى توان یافت. روزى شخصى از قول فاضل معمر و وارد به مسائل سیاسى و فرهنگى نقل کرد که گویا فلان و بهمان اعلامیه ها و پیام هاى امام را مى نویسند و مبناى منفى و سلبى حدسش این بود که مگر یک روحانى که بیشتر با متون فنى و دشوار فقه و اصول و کلام و فلسفه آن هم به زبان عربى سروکار دارد، مى تواند نثر فارسى را به این خوبى بنویسد.من به گوینده گفتم، دست کم دو دلیل بر رد این فرض و حدس یا این خبر دارم: یکى اینکه اشخاصى را که منشى امام خوانده اند، هرگز نثر فارسى را به آن روانى و سلاستى که در اعلامیه ها و به خصوص در پیام هاى امام مى بینیم، نمى نویسند; ثانیا متن این نوشته ها
با دست خط امام موجود است.ایشان که نوشته هاى دیگران را پاک نویس نمى کردند.این حدس نادرست، خوبى نثر امام را تصدیق مى کند.راستى این است که نثر امام نمونه خوب و روان و بى تکلف و فصیح و بلیغ نثر معاصر فارسى است.امام نوشته هاى خود را بدون خطخوردگى مى نوشتند و این امر نیز دلیلى بر تعادل ساحات وجودى آن بزرگ است.اگر در روح امام تکلف وجود داشت و مى بایست چیزى زائد بر آنچه در طى شصت سال مجاهده فراهم آمده بود، بر آن حاکم شود، چنین صراحت و روانى و صرافت طبعى در گفته ها و نوشته ها نبود.مختصر آنکه امام خمینى، جامع علم و عمل بود و هرچه مى گفت و مى فرمود و خود عمل مى کرد، ریشه در اعتقاد راسخ دینى داشت که از آبشخور فرهنگ اسلامى سیراب مى شد.اینکه در عالم کنونى چه مایه نیرو و قدرت روحى و اخلاقى لازم است تا بتوان قول و فعل را از اثر بادهایى که از غرب به همه جاى جهان مى وزد، محفوظ داشت، مطلب دیگرى است که حتى تفکر در آن جان را به ستوه مى آورد و آن بزرگ، چه روح جبروتى و بى ترسى داشت که از قدرت هاى بزرگ این جهانى هیچ بیم به خود راه نمى داد و چندان به رحمت پروردگارش امیدوار بود که با قلبى آرام و مطمئن
به دیدار او شتافت.
امام خمینی و جهان معاصر، ج 1 مؤسسه چاپ و نشر عروج سید صدرالدین: السلام علیکم و رحمة الله. من از سال 1985 در فرانسه به سر برده ام. پیش از آن، تحصیلات دانشگاهی خود را در لبنان شروع کردم ولی به طور همزمان در حوزه نیز تحصیل می کردم. تمام مراحل تحصیلات حوزوی را تا پایان خارج، طی ده سال در حوزه گذراندم و سپس این فرصت را پیدا کردم که تحصیلاتم را در اینجا ادامه دهم و همزمان با تحصیل، به همراه دیگر برادران مقیم فرانسه، فعالیتهای خود را در زمینه های مذهبی و بویژه درباره تشیع در فرانسه آغاز کردم. اگر چه ما مشکلات بسیاری داشته ایم، ولی شکر خدا موفق شدیم که فعالیتهای مذهبی و فرهنگی خود را ادامه دهیم. بنده علاوه بر فعالیتهای مذهبی، در بعضی مواقع فعالیتهای سیاسی هم داشته ام که در ارتباط با موضوعات مذهبی بوده است، از جمله این فعالیتها می توانم به مراسمی که در ارتباط با ارتحال امام (رض) برگزار شد اشاره کنم. ما در زمینه تشکیل کلاسهای دینی نیز فعالیت داریم. کلاسهایی که با حضور برادران و خواهران برگزار می شود. هر پنجشنبه شب، ما دور هم جمع می شویم و بدین ترتیب، یک جامعه کوچک شیعی را تشکیل می دهیم و
خیلی جالب است که بگویم از همه کشورها در این جامعه کوچک حضور دارند. همان طور که می دانید، اسلام بسیار بزرگ و گسترده است و روشی برای زندگی ارائه می دهد که می تواند برای همه صرف نظر از ملیتشان مفید باشد و فکر می کنم فقط مسلمان بودن کافی نیست. وظیفه ماست که اسلام واقعی و اسلام سعادتبخش را به دیگر کسانی که در این کشور زندگی می کنند معرفی کنیم. در پایان، بد نیست اشاره ای به موضوع تحصیل خود در دانشگاه داشته باشم. من مشغول تحصیل در مقطع دکترای رشته فلسفه در دانشگاه سوربن هستم و فوق لیسانس خود را نیز در رشته حقوق به اتمام رسانده ام. با تشکر از توضیحاتی که دادید، مایلم نظرتان را در رابطه با شخصیت امام خمینی بیان کنید و همچنین ایده های اساسی و جهانی امام را به عنوان شخصیتی سیاسی شرح دهید. امام خمینی (ره) مردی استثنایی بود. این انسان، هدیه خداوند به مسلمین بود تا بتوانند مسیرشان را در اسلام تصحیح کنند. مناسب می دانم برای تبیین شخصیت امام و نقششان مقایسه ای داشته باشم بین مسلمانانی که قبل از دوره امام زندگی می کردند با مردمی که پس از ایشان زندگی می کنند. مردم قبل از امام خمینی، مسلمان بودند ولی بعد از ایشان بود که به اسلام
واقعی عمل کردند. امام خمینی (ره) اسلام را از گوشه مساجد خارج کردند و مردم را به مسیری هدایت و تشویق نمودند که اسلام را بتوان به عنوان یک روش زندگی به اجرا درآورد. همچنین باید اضافه کنم که امام خمینی بود که این جرئت را به مسلمانان بخشید تا بتوانند اسلام را به دیگران عرضه کنند. الان مسلمانان به مسلمان بودنشان افتخار می کنند، حال آن که پیش از امام خمینی، جرئت بیان مسلمان بودنشان را نیز نداشتند. آنها امروز به واسطه اسلام احساس قدرت می کنند، این فقط امام خمینی بود که به ما اسلام حقیقی را نشان داد و اکنون با شناختی که امام در اختیار مردم قرار داده، ایشان می توانند بین اسلام واقعی یا همان گونه که امام می گفتند: اسلام ناب محمدی (ص)، و اسلام آمریکایی فرق بگذارند. امام خمینی برای مسلمانان روشن کردند که قوی هستند و تواناییهای زیادی در اختیار دارند و باید این تواناییها را بشناسند و به خدمت بگیرند. اکنون اسلام به واسطه انقلاب اسلامی و به رهبری امام خمینی، جهانی شده است. این حضرت امام بود که چهره حضرت رسول (ص) را به یاد مسلمانان آورد. در خانه ای ساده و محقر زندگی می کرد، ولی مقتدای مسلمانان بود. در مورد شخصیت امام چیز دیگری که باید
گفت این است که امام از میان مردم برخاست و به خدا اتکا کرد و به ما نشان داد که خدا بسیار به ما نزدیک است. امام خمینی به ما جنبه دیگر حیات، یعنی حیات معنوی را نشان داد، چیزی که تا پیش از ایشان مطرح نبود. ارتحال امام عزیز به ما ثابت کرد که ایشان یک فرد عادی، مانند بقیه افراد نبود، بلکه قبله آمال مسلمین بود. امام خمینی، راه را به ما نشان داد و حالا وظیفه ماست که این راه را ادامه دهیم. به همین دلایل است که اکنون مسلمانان در سوگندهایشان، به امام سوگند می خورند. اکنون همه مسلمانان، حتی آنان که اظهار علاقه چندانی به انقلاب نشان نمی دهند، امام خمینی را رهبر خود می دانند. اگر چه من معتقد نیستم که مسلمانی باشد که به امام علاقه نداشته باشد، چرا که هر مسلمانی وقتی تنها بنشیند و به یک انسان واقعی بیندیشد، چهره و پیامهای امام را به خاطر خواهد آورد. به همین علت است که فکر می کنم نفوذ امام در جهان اسلام، بیش از حد تصور است. وقتی همه مسلمانان از امام به عنوان یک الگو صحبت می کنند، به این معنی است که امام در خانه و قلب همه مسلمین حقجو حاضر است. اکنون اگر در
میان یک جامعه مسلمان فرانسوی و یا مراکشی در فرانسه زندگی کنید، اگر چه به عنوان یک واقعیت با نفوذ ایده های مخالف ایران و امام خمینی روبرو می شوید، ولی من مطمئنم تمام این مردم امام را به عنوان شخصیتی که افقهای اسلام را به مردم نشان داد می شناسند. به همین علت است که می گویم نفوذ امام در مسلمین بسیار گسترده و بسیار قوی است. از نفوذ امام در مسلمانان جهان و در بین جامعه مسلمان فرانسه صحبت کردید. آیا فکر می کنید نفوذ امام به سبب حرکتهایی است که ایشان ایجاد کرده اند؟ بخصوص انقلاب اسلامی در ایران. به اعتقاد من، با ظهور امام خمینی، عصری برای مسلمانان آغاز شد که بسیار جدی تر از دوران قبل از امام بود. منظورم را این گونه بیان کنم که تا پیش از امام، مسلمانان اغلب گرایشهای حزبی و ملی داشتند، حال آنکه امام این ایده را بیان کردند که اسلام بزرگتر از آن است که به حزب یا ملیتی خاص محدود شود. با این ایده است که اکنون حرکتهای اسلامی از طرح حزب یا ملیتی خاص به شکلی جهانی تغییر فرم داده است. حرکتهایی که در بسیاری از موارد از شعارها و روشهای مشابهی برخوردارند. می توانم بگویم تمام حرکاتی که در کشورهای اسلامی خواه الجزایر، خواه
مصر و یا در آمریکا و اروپا و یا حتی همین جا نزد ما انجام می شود، به سبب نفوذ امام خمینی و انقلاب اسلامی است، چرا که امام این راه را آغاز کرد و به ما راه را نشان داد. تمام این حرکتها و وقایع که در کشورهای اسلامی از قبیل الجزایر، مصر و سودان به وقوع می پیوندد و یا حتی در آمریکا و کشورهای اروپایی (به عنوان مثال راهپیمایی مسلمانان سوئد برای روز قدس)، و یا در هر جای دیگر، همه اینها از اصولی یکسان تبعیت می کنند که امام خمینی ایجاد کرده اند، بدون اینکه این حرکت ارتباط سیاسی با ایران داشته باشد. امام خمینی در میان مجاهدین و تمام حرکتهای اسلامی نفوذ دارند. همه این حرکتها، علی رغم تبلیغات ضد اسلامی و ضد امام موجود در جهان است. نظرتان در مورد این تبلیغات چیست؟ بی شک تبلیغات زیادی علیه اسلام، امام خمینی و انقلاب اسلامی وجود دارد. تبلیغات بسیار قوی، تا حدی که می بینیم در زمان حج از عزیمت حجاج ایرانی به تعداد مورد نظر ایران جلوگیری می شود. آری تبلیغات زیادی علیه اسلام، امام خمینی و انقلاب اسلامی ایران وجود دارد. این تبلیغات پس از انقلاب و خصوصا در دوران جنگ ایران و عراق به شدت وجود داشت، ولی پس
از جنگ ایران و عراق و به سبب برخی اتفاقاتی که افتاد، مانند رفتار عراق با شیعیان، مشارکت عربستان سعودی (که برای برخی، الگو به حساب می آید) با آمریکاییها در جنگ خلیج فارس و مواردی از این قبیل، اکنون وضعیت این تبلیغات را تغییر داده است. برخی معتقد بودند که می توان از افغانستان به عنوان نمونه و الگویی جایگزین ایران استفاده کرد، ولی از آن طرف وضعیت افغانستان نیز چیز دیگری می گوید. به سبب تمام این وقایع، اکنون مسلمانان آگاهانه با مسائل برخورد می کنند. اکنون آن عده از مسلمانان که هوادار انقلاب اسلامی و امام نیستند نیز همان راهی را در پیش گرفته اند که امام خمینی می پیمود. من در میان مسلمانان زندگی می کنم و اگر بخواهیم واقعگرایانه با مسائل برخورد کنیم، باید بگویم پس از پایان دهه 80، اکنون دیدگاههای مسلمانان بسیار به هم نزدیکتر شده است، چرا که اکنون مسلمانان واقعیتها را بسیار روشنتر می بینند. بی شک این وضعیت نوین، به یاری خداوند سبحان ایجاد شده است. خداوند سبحان در قرآن می فرماید: «جاء الحق و زهق الباطل» می توان گفت باطل آن چیزی است که مقابل حق می ایستد. باطل سعی می کند که حقیقت را پنهان کند و بپوشاند، ولی اکنون با یاری خداوند تعالی پرده هایی که حقیقت را پوشانده بود به
کنار رفته اند. اکنون مسلمانان واقعی بسیار به یکدیگر نزدیک شده و واقعیتها را روشنتر می بینند و این تغییر به یاری خداوند و به واسطه اتفاقاتی بود که در جهان رخ داد. (مانند آن چه که در عراق و افغانستان گذشت. نقش عربستان سعودی در جنگ خلیج فارس و مواردی از این قبیل) هواداران عربستان سعودی اکنون بسیار بسیار ناامید شده اند. این ناامیدی ناشی از سیاستهای عربستان سعودی است، چرا که مسلمانان آمریکا را از هر کشور دیگری نسبت به اسلام دورتر می دانند. نمی خواهم از اصطلاح شیطان بزرگ استفاده کنم، ولی همان طور که گفتم، آمریکا دورترین کشور نسبت به عقاید اسلام است. آمریکا دستیار اسرائیل است، اسرائیلی که دشمن مسلمانان است. این آمریکاست که از اسرائیل حمایت می کند. حال ما عربستان سعودی را نیز در کنار آمریکا می بینیم. به هر حال به سبب تمام این وقایع، اکنون مسلمانان بسیار روشنتر از گذشته مسائل را می بینند. به همین علت است که اکنون دیده می شود که مسلمانان تفرقه های درونی را کنار می گذارند، چرا که اکنون دوست و دشمن خود را بهتر می شناسند. اکنون روحیه پیروی از راه واقعی اسلام به وضوح در مسلمانان دیده می شود و می دانند که رهروان واقعی این راه فقط دوستان صادق اسلام هستند و امام خمینی و انقلاب اسلامی در
ایران اکنون به عنوان رهروان صادق این راه شناخته می شوند. نظرتان در مورد نفوذ امام و انقلاب اسلامی ایران در جوامع غیر مسلمان چیست؟ البته نه همه آنها، بلکه بین آنهایی که در پی یافتن حقیقت هستند. آیا فکر می کنید آنها نیز می توانند حقایق را دریابند؟ شاید بد نباشد آنچه که در فرانسه دیده ام، بیان کنم. من دوستان بسیاری دارم، برادران و خواهرانی که در سالهای 1979 و 1980 به سبب انقلاب اسلامی در ایران به اسلام گرویده اند و این افراد اکنون در اسلام بسیار استوارند. این اثر انقلاب اسلامی عجیب نیست؟ انقلابی که موفق شده چنین تحولاتی را در جهان دامن بزند، بی شک می تواند بر روی بسیاری از انسانها به شکلی مثبت نفوذ داشته باشد. به هر حال این افراد بسیار در اسلام استوار و با تقوا هستند و این رویه به سبب زندگی در یک کشور اسلامی نیست، این افراد اینجا و در فرانسه زندگی می کنند. در اسلام بسیار قوی هستند و راه اسلام را بخوبی می شناسند. بنابراین برای افرادی که مسلمان نیستند، خواه مسیحی باشند یا دارای هر دین دیگری و حتی آنان که اساسا به خدا معتقد نیستند، بعد از انقلاب اسلامی و امام، فرصت پذیرش اسلام وجود دارد، یعنی همان چیزی که امام از
خود بجای گذاشت. اکنون آنها دریافته اند که اسلام بسیار بزرگ و گسترده است. فهمیده اند که اسلام راه نجات مستضعفین است. اکنون آنها مسلمانان را می بینند که نسبت به سرنوشت دیگر مسلمانان حساس اند، نسبت به فقر و فقرا حساس اند و با دیدن مسلمانانی که راه واقعی اسلام را می پیمایند، می توانند ایده ای از اسلام داشته باشند. این ایده دیگر صرفا از طریق مطالعه کتب تحقیقاتی که اسلام را توصیف کرده اند، ایجاد نشده است. این ایده از احساسات و عملکرد واقعی مسلمانان نشات گرفته و این احساسات و رفتار کنونی مسلمین از آنچه امام خمینی (ره) به آنها عرضه کرد سرچشمه گرفته است.
برداشتهایی از سیره امام خمینی (س)، ج 2 رجائی، غلامعلی
امام در آن اوج دوران قدرت دودمان پهلوی در کتاب کشف الاسرار نوشته بودند: رضاخان سواد کوهی که نمی فهمد سیاست با سین است یا با صاد... (1)
در قضیه کاپیتولاسیون یکی از مقامات آمده بود قم که با امام ملاقات کند.امام اجازه ملاقات به او نداده بود، لذا او هم به حضور آقا مصطفی رفته و گفته بود اگر امام علیه کاپیتولاسیون حرف می زند مواظب باشد علیه امریکا حرف نزند و امروز علیه امریکا حرف زدن خیلی خطرناکتر از سخن گفتن علیه شاه است.همین باعث شد که امام در آن سخنرانی خود فرمودند: «رییس جمهور آمریکا بداند که امروز در پیش ملت ما از منفورترین افراد بشر است امروز تمام گرفتاریهای ما از امریکا است و شدیدترین حمله ها را به امریکا کردند. (2)
هنگامی که رژیم شاه قصد داشت با گرفتن اقرار و اعترافات دروغین از بسیاری از افراد برجسته و مبارز که در طی قیام ملی پانزده خرداد بازداشت شده بودند، تحت سخت ترین و شدیدترین شکنجه ها، پرونده سازی قطور و بلند بالایی برای امام جهت محاکمه و محکومیت ایشان بنماید، هر چه بیشتر فشار آورد کمتر نتیجه گرفت، لذا برای بدست آوردن سوژه و مدرکی از امام، ماموری را
برای بازجویی به سراغ ایشان در پادگان قصر فرستاد تا با فوت و فن و حیله و نیرنگ ویژه بازجویان، امام را زیر منگنه قرار داده، اقرار و اعترافی را که بتوان روی آن حساب باز کرد، از ایشان بگیرد.وقتی مامور پرسشهای خود را در حضور امام مطرح ساخت با بی اعتنایی و سکوت ایشان مواجه شد که با برخاستن و ترشرویی به او گفتند: «تو مامور چشم و گوش بسته، حق بازجویی نداری، قلم و کاغذت را بردار و برو! من نمی خواهم اینجا بنشینی!» (3)
سال 42، صبح روز عاشورا، در حالی که امام در منزل خود در میان مردم نشسته بودند و به سخنان گوینده ای که ذکر مسایل مذهبی می کرد، گوش می دادند.یکی از مقامات ساواک خود را به ایشان رسانید و پس از معرفی خود اظهار داشت: «من از طرف اعلیحضرت مامورم به شما ابلاغ نمایم که اگر بخواهید در مدرسه فیضیه سخنرانی کنید، با کماندوها به مدرسه می ریزیم و آنجا را به آتش و خون می کشیم.» قائد بزرگ بدون این که خم به ابرو بیاورند بی درنگ پاسخ دادند: «ما هم به کماندوهای خود دستور می دهیم که فرستادگان اعلیحضرت را تادیب نمایند!» (4)
شهامت امام نیاز به بحث ندارد، چون از
حد و حصر بیرون بود.در همان جریان معروف فیضیه که شاه حدود هزار نفر را به صورت ناشناس و با لباس مبدل وارد مدرسه کرد و آن جنایت را ایجاد نمود.وقتی این جمعیت خودشان را در مدرسه فیضیه فاتح دیدند، در خیابانهای قم به راه افتادند و با کلمه «جاوید شاه» رعب عجیبی در شهر بوجود آورده بودند که هیچ کس جرات نفس کشیدن نداشت.چون اینها مرکزشان دبیرستان حکیم نظامی بود که نزدیک منزل امام بود، به ذهن بعضی رسید که اینها به طرف منزل ایشان در حرکت هستند.لذا به امام عرض کردند که این جمعیت با این شعار و با اسلحه دارند به طرف منزل شما می آیند.عده ای صلاح را در این دیدند که بلند شوند و در منزل امام را ببندند و شاید مثلا از پشت هم قفل بزنند و مانع ورود آنها بشوند لذا در منزل را بستند و خیال می کردند که ایشان به این کار راضی هستند.وقتی امام از این جریان مطلع شدند بدون اینکه به کسی حرفی بزنند از اتاق پایین آمدند و رفتند در منزل را باز کردند و دو طرف در را باز گذاشتند و به همان اتاقی که نزدیک در بود بازگشته و نشستند.و صدای کماندوها لحظه به لحظه قویتر و بیشتر به گوش می رسید
ولی امام آماده نشسته بودند و هیچ باکی از این نداشتند که این هزار نفر بریزند آنجا و هر هدفی دارند پیاده کنند. (5)
در مورد شبی که امام را گرفتند و به ترکیه تبعید کردند خادم ما مشهدی حسین که چایی می داد می گفت: امام به مامورین گفته بودند: «این چه بساطی است، چرا شلوغ کردید؟ خجالت نمی کشید، یکی از شما می آمد، در می زد می گفت: که خمینی بیا، خب من هم می آمدم» ، بعدها خود آقا به من گفتند: «موقع رفتن به تهران به چاه نفت که رسیدیم، گفتم که تمام این بدبختیهای ما به خاطر این نفت است، شما چرا این جور می کنید و از آنجا تا تهران من با اینها صحبت کردم و یکی از اینها که پیش من نشسته بود تا تهران گریه کرد» . (6)
ساعت دو بعد از نیمه شب بود از دیوار حیاط کماندوها آمدند تو.در بسته بود.روی دیوار حیاط را همین اواخر جای پاهایشان بود. چون تخت کفششان لاستیک بود سیاهی کفش آنها روی دیوار مانده بود.آمدند پایین گفتند آقا کو؟ پشت در اتاق اما، داد می زدند، فریاد می زدند، ما را کتک می زدند که در را باز کنید. گفتیم: بابا ما چه کاره ایم، کلید پیش ما نیست، کلید
پیش خودشان است، چرااینقدر ما را اذیت می کنید. بالاخره قفل در را شکستند.در همین حین آقا از در پشتی حیاط در حالی که عبا زیر بغلشان بود رفتند به کوچه.وارد کوچه که شدند افسران و پاسبانان و کماندوها ایشان را محاصره کردند. امام گفتند: «مگر وحشی هستید، چرا مردم را اذیت می کنید، اگر با من کار دارید، آنها را چرا می زنید؟» (7)
بعد از آزاد شدن امام از زندان رژیم شاه، روزنامه اطلاعات در سر مقاله اش مطلبی نوشته بود که روحانیت با دستگاه سازش کرد. امام سخنرانی مهیجی در تکذیب این مطلب فرمودند.رژیم، سرهنگ مولوی رئیس ساواک تهران را برای عذرخواهی خدمت امام فرستاد.او می خواست ملاقات خصوصی باشد.اما از آنجایی که شیوه امام نبود که با هیچ کدام از رجال سیاسی، چه دولتی و چه غیره در خلوت ملاقات داشته باشند دستور فرمودند عده ای در اتاقی که او می آید حضور داشته باشند.عده ای در جلسه حضور پیدا کردند، از جمله بنده هم بودم.مولوی شروع به صحبت و عذرخواهی نمود که اشتباهی شده است.در این هنگام جمله ای که شاید بوی توهین از آن می آمد صادر شد.او می گفت: «آقا نگذارید که ما به وظیفه سربازیمان عمل کنیم.» یک مرتبه امام درحالی که انگشت سبابه خود را به سینه مبارک می زدند با عصبانیت
فرمودند: «بنده هم سرباز اسلام هستم، نگذارید که ما به وظیفه سربازیمان عمل کنیم» . (8)
در عاشورای سال 42 قرار بود امام سخنرانی کنند.از طرفی کماندوهای شاه هم در مدرسه فیضیه مستقر بودند، هیاهوی عجیبی در شهر حکمفرما بود و شایع شده بود که امروز خطر زیادی امام را تهدید می کند، بهتر است امروز به فیضیه نیایند.اما ایشان قبول نکردند و حتی حاضر هم نشدند در یک ماشین سربسته باشند.از این جهت در یک جیپ روباز و در میان مردم وارد مدرسه فیضیه شدند و با همان صراحت لهجه خطاب به شاه گفتند: «مردک کاری نکن که بگویم از این مملکت بیرونت کنند» . (9)
وقتی امام را به تهران تبعید کردند، چند روز که گذشت خدمتشان شرفیاب شده.عرض کردم آقا موقعی که ریختند در منزلتان و حضرتعالی را آوردند، دوست داریم شرحی از کیفیت ماجرا را بیان بفرمایید.امام لبخندی زده و فرمودند: «بله، اینها ریختند تو خانه و لگد زدند به در و در را شکستند.من به آنها نهیب زدم که بروید من خودم می آیم.لباسهایم را پوشیدم، بعد آمدم و سوار ماشین شدم.ما در صندلی عقب، وسطنشسته بودیم.یک نفر این طرف من نشسته بود یک نفر آن طرف، و اینها مسلح هم بودند،
اما در موقع حرکت مشاهده کردم که عجیب مضطربند، کف پای اینها به کف ماشین می خورد، که خیلی محسوس بود.من نگاهی کردم به صورتشان و گفتم چرا حالتان این جوری شده؟ چرا پاهایتان دارد این جوری می شود.گفتند آقا، واقعیتش می ترسیم، آنچنان رعب و ترس ما را گرفته که اگر مردم قم بفهمند که ما شما را داریم می بریم چی برای ما پیش خواهد آمد.در صورتی که این ماشین آنها تنها نبود و ماشینهای دیگر هم همراهش مسلح بودند.» بعد امام فرمودند: «من دست گذاشتم روپاهایشان و گفتم من هستم، ناراحت نباشید من تا با شما هستم مضطرب نباشید.خلاصه به یک کیفیتی اینها تسکین پیدا کردند و اضطراب اینها برطرف شد» . (10)
زمانی که امام در نجف مشرف بودند قضیه اختلاف ایران و عراق بر سر نوار مرزی و اروند رود اتفاق افتاد.حکومت بعثی خواست نوشته هایی از علمای حوزه نجف بر علیه حکومت جبار ایران بگیرد.آنها پیش خود خیال می کردند که امام چون تبعیدی هستند و دل پرخونی از حکومت شاه دارند حتما برای انتقام از شاه اعلامیه بلند بالایی به نفع حزب بعث خواهند نوشت.ولی امام با صراحت لهجه در جلسه ای که استاندار کربلا و رییس سازمان امنیت و رییس شهربانی و فرماندار نجف بودند به
آنها فرمودند: «دولت ایران غلط کرد، شما هم غلط کردید.این مطلب مربوط به مراجع شیعه و مربوط به حوزه نمی شود که بیایند برای شما نوشته ای بدهند. خودتان بروید حلش کنید.» پس از پرخاش امام مزدوران بعثی برآشفتند.یکی از همان حاضرین در جلسه گفت: «فرداایشان را از نجف بیرون می کنیم.» این سخن که به گوش امام رسید فرمودند: «اینها خیال می کنند من در اینجا دل خوشی دارم در جایی که اسلام علنا سرکوب می شود، نوامیس اسلام نادیده گرفته می شود و حرمت اسلام نگه داشته نمی شود، چه جای زندگی است؟ این گذرنامه من، هر جا خواستید مرا بفرستید هر جا بروم بهتر از اینجاست.من در جایی راحتم که در آنجا مسلمین در رفاه باشند.من در اینجا چه دلخوشی دارم» .و این در حالی بود که بعضی از آقایان مراجع از طرز برخورد امام با بعثیها ناراحت و نگران بودند که نکند فردا هیات حاکمه با زره پوش و لشکر مجهز به نجف اشرف یورش برده و آنها را نابود کند! (11)
امام در پاریس روزی نیم ساعت قدم می زدند.یک روز صبح پلیس فرانسه سراسیمه آمد و دید که امام در کوچه و خیابان نوفل لوشاتو تنها قدم می زنند و این مساله برای آنها بسیار عجیب بود که یک شخصیت
جهانی با این همه دشمن که دارد با چه جرات و شهامتی این چنین در اجتماعات و نماز جماعت ظاهر می شود.آن روز امام پس از نماز صبح و تعقیب نماز، قدم زنان از در منزل خارج شده و در کوچه و خیابان اطراف منزلشان قدم می زدند. (12)
در جریان تصرف لانه جاسوسی، اکثر مسؤولین مخالف بودند و هر روز مساله تازه ای مطرح می کردند.یکی می گفت با امریکا نمی شود جنگید.دیگری می گفت امریکا در منطقه نیرو پیاده کرده.یکی می گفت ناوگان امریکا آمده است.ولی امام می فرمود: «آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند.» لذا وقتی یکی از شخصیتهای انقلابی از توطئه ها پیش امام گله کرد، امام با آرامی دست به سینه ایشان زد و فرمود: «تو چرا می ترسی؟ هیچ طوری نمی شود!» (13)
یک روز حاج احمد آقا نقل می کرد، امام فرموده اند: «اگر من بودم با ورود اولین ناو امریکایی به خلیج فارس آن را هدف قرار می دادم.» با این نظر قاطع ایشان، مسؤولیت سران کشور بسیار سنگین شده بود و در عین حالی که عنوان می داشتند نظر امام باید تامین شود و به این موضوع هم اعتقاد داشتند ولی به منظور صحبت بیشتر در مورد تبعات این برخورد نزد امام رفتند. امام فرمودند: «اگر چه من گفتم که اگر من بودم اولین ناو
امریکایی را هدف قرار می دادم لیکن شما سران کشور بحث بیشتری کنید و پس از مشورت با کارشناسان نظامی تصمیم آخری را که مصلحت نظام و مسلمانان در آن باشد اتخاذ کنید» . (14)
در ایام اقامت امام در نجف، دولت ایران اختلافی با دولت عراق پیدا کرد که به دنبال آن، دولت عراق، ملت ایران را تهدید کرده بود و آن قدر ایرانیهای مقیم عراق را تهدید و اذیت نمود که حتی بعضی از شخصیتهای دینی و رجال علمی نجف ترسیده بودند. امام یک شب در آن جو ترسناک که کسی جرات نمی کرد حرفی علیه دولت بعث عراق بزند در منزلشان صحبت فرمودند.جمعیت زیادی در منزل ایشان جمع شده بودو سخنرانی ایشان هم ضبط می شد.امام در خلال فرمایشاتشان فرمودند: «این دولت عراق که اگر بتوانم اسمش را دولت بگذارم قدرت ندارد در برابر ملتها ایستادگی کند..» . (15)
یک بار رسما یک هیات چهارده نفره از مقامات عراقی خدمت امام بودند چون قبلا یک هیات چهار نفره آمده و ناراحت برگشته بودند امام فرمودند کسی که مترجم بود برای ترجمه بیاید.ما وقتی به او گفتیم بیاید ترسید.اول نیامد، بعد عذر آورد و بعد گفت: این شخصی که حالا بناست پیش امام بیاید چنین است و چنان و از صفات رذیله
استاندار تعریف کرد و گفت به امام بگو مواظب باشد.من به او گفتم چه می گویی! امام در منزل خودشان در سال 1343 خطاب به رییس جمهور امریکا گفتند که منفور جامعه است.آن وقت از اینها بترسد؟ اگر من این مطلب را به امام بگویم، ایشان مرا بیرون می کنند! آن آقای مترجم هم با خنده بیرون رفت.هیات بعثی به منزل امام که وارد شدند من در حیاط ایستاده بودم و در دالان منزل، اینها یا مرا ندیدند، یا مطمئن بودند که عربی بلد نیستم و الا این حرف را نمی زدند.استاندار خودش را باخته بود.به مامور همراهش گفت حالا که رفتم چه کار کنم؟ آن مامور هم گفت دستش (دست امام را) را ببوس سپس وارد شدند و نشستند.با خود وسایل ضبط و عکسبرداری هم آورده بودند. سه پایه عکسبرداری را هم وصل کردند، امام هیچی نفرمودند.خوب که کارهایشان را انجام دادند، آقا فرمودند: «جمع کنید» .آنها هم جمع کردند ولی یک دوربین عکسبرداری ماند.یک جمله گفتند: بالصوره، یعنی می خواهیم فقط یک عکس برداریم.امام فرمودند: «نمی شود» آنها هم همه چیز را جمع کردند و صحبتهایشان که تمام شد رفتند.امام این قدر در فرمایش خودشان مسلط بودند و به هیچ وجه حاضر نبودند آنها را تحویل بگیرند. (16)
روزنامه اطلاعات یک مطلبی می نویسد به
نام تفاهم روحانیت و دولت، که آقای خمینی می فرستد عقب مسعودی مسؤول روزنامه اطلاعات که «این تفاهم چیست و کجاست؟ بگو این تفاهم را کی کرده، من تفاهم کرده ام؟ یا آقایان دیگر تفاهم کرده اند این تفاهم بایستی روشن بشود!» خلاصه او هم پیغام می فرستد که این مربوط به ما نیست و مقاله هم آن نبوده و یک همچنین چیزی بوده مثلا، خود این مقاله از طرف ساواک آمده! آقای خمینی فشار می آورد که «بایستی این را خودت توی روزنامه بنویسی و تکذیب کنی، اگر نکنی من تو را تکذیب می کنم.» خلاصه مسؤول روزنامه می افتد روی عز و التماس که ما تقصیر نداریم و از طریق ساواک بود.در این گیر و دار، سرهنگ مولوی رییس سازمان امنیت تهران می آید آنجا و به آقا می گوید که من فکر می کنم که صلاح بر این باشد که شما دست از این اعتراض و تکذیب کردن روزنامه اطلاعات بردارید و اگر بر ندارید در هر حال ما سربازیم، و تا می گوید ما سربازیم، آقا می توپد به او که: «مرتیکه تو کجایت سرباز است! اگر سرباز بودید چادر زنانه سرتان نمی کردید که فرار کنید، سرباز ما هستیم که در هر حال از این مملکت دفاع کردیم و دفاع می کنیم!» خلاصه مولوی دیگر دید هیچ چیزی نمی تواند بگوید.
(17)
: 1.آیت الله ابو القاسم خزعلی - پا به پای آفتاب - ج 3- ص 38. 2.حجة الاسلام و المسلمین سید حمید روحانی - روزنامه جمهوری اسلامی - 3/5/68. 3.حجة الاسلام و المسلمین سید حمید روحانی - بررسی و تحلیلی از نهضت امام خمینی - ج 1. 4.ماخذ پیشین. 5.آیت الله محمد فاضل لنکرانی - ماخذ پیشین - ج 6. 6.حجة الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی - پیام انقلاب - ش 60. 7.همان منبع. 8.حجة الاسلام و المسلمین توسلی - پاسدار اسلام - ش 13. 9.حجة الاسلام و المسلمین حسن روحانی - زن روز - ش 851. 10.حجة الاسلام و المسلمین حیدر علی جلالی خمینی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 6. 11.حجة الاسلام و المسلمین کریمی - پاسدار اسلام - ش 11. 12.حجة الاسلام و المسلمین محتشمی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 1. 13.حجة الاسلام و المسلمین انصاری کرمانی.سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 2. 14.حجة الاسلام و المسلمین آشتیانی - اطلاعات هفتگی - ش 2481. 15.حجة الاسلام و المسلمین عبد العلی قرهی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 6. 16.پیشین. 17.ناگفته ها (خاطرات شهید مهدی عراقی) .
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 5 پزشکی، محمد با گذشت دو دهه از استقرار و تثبیت نظام جمهورى اسلامى و تجربه بیست ساله این گونه از حکومت، اینک پرسشهاى نظرى بنیادینى را در عرصه اندیشه سیاسى برانگیخته است. شرایط کنونى جامعه ما، جداى از جنجالهاى سیاسى و جناحى، فرصت مناسبى را براى کاوشهاى نظرى در عرصه سیاست و حکومت فراهم آورده است. نوشته حاضر مى کوشد، براساس فضاى فکرى - سیاسى کنونى، به بررسى علمى گوشه اى از پرسشهاى مطرح شده بپردازد. هدف این مقاله، شناساندن و روشن کردن «شرایط حکومت دینى» در پرتوى رهنمودهاى بنیانگذار جمهورى اسلامى است. اما ابتدا مى باید مقصود از دو مفهوم «شرایط» و «حکومت دینى» تبیین شود. مفهوم «شرایط» را مى توان در دو کاربرد، در نظر گرفت. این مفهوم، در کاربرد نخست آن، به خصوصیات سازمانهاى حکومت و شیوه کار آنها اشاره مى کند که البته این معنا مقصود از مفهوم «شرایط» در این نوشته، نمى باشد; زیرا در پشت این نهادها، سازمانها و شیوه کار آنها، اصولى کلى و نظرى قرار دارند که موفقیت نهادها و کار آنها را به وسیله این اصول ارزیابى مى کنند. این عناصر نظرى، آن چیزى هستند که در اینجا تحت عنوان «شرایط حکومت» مورد توجه قرار مى گیرند. در کاربرد اخیر، شرایط
حکومت، دربرگیرنده عناصرى نظرى هستند که وجودشان موفقیت عینى حکومت را بالقوه ممکن مى سازد، در صورتى که نبودشان به طور یقین حکومت را بالفعل با ناکامى روبرو مى کند. شرایط حکومت، متعدد و گوناگون هستند; ولى هیچ هماهنگى لازمى میان آنها وجود ندارد. بعضى از این شرایط متقابلا یکدیگر را مى توانند تقویت کنند ; همانگونه که گاهى ممکن است به حد اعلا رسیدن شرطى، مغایر یا متمایل به محدود ساختن شرط دیگر باشد. همچنین ناسازگاى لازمى نیز میان شرایط حکومت وجود ندارد. بیان دقیق روابط منطقى میان خود حکومت و شرایط گوناگون آن نیز کارى دشوار است ; زیرا شرایط حکومت، منطقا ضرورى آن به شمار نمى روند. در بسیارى از حکومتهاى موجود تنها یک یا چند شرط بالفعل وجود دارد; همان طور که ناممکن، یا به ندرت ممکن است که در اجتماعى، هیچ یک از شرایط حکومت حضور نداشته باشد یا همگى بالفعل موجود گردند. مشتقات مفهوم شرایط را که در اینجا به بررسى خواهیم گذاشت، از حیطه گسترده اى از زندگى اجتماعى برگزیده ایم. ابزار و دستگاههایى چون: صندوقهاى راى، قفسه هاى بایگانى، محلها و دفترهاى قانونگذارى و... نمونه هایى از بعد مکانیکى شرایط حکومت تلقى مى شوند. در بعد محیطى، مى توان از مشتقاتى همانند: عوارض جغرافیایى، شرایط آب وهوایى و موقعیت سرزمینى نام برد. رفاه شهروندان،
نظام اقتصادى و برابرى اقتصادى در بعد اقتصادى شرایط حکومت، مطرح مى شوند. مشتقات بعد قانونى این مفهوم عبارتنداز: حق راى دادن، حق تشکیل احزاب سیاسى و انجمنهاى غیرسیاسى و آزادى بیان. در بعد فکرى مفهوم شرایط، مى توان از رسانه هاى گروهى، آموزش وپرورش سیاسى شهروندان و سازو کار چانه زنى به عنوان مشتقات این بعد نام برد. خلق و خویهاى معین در باب حکومت شدن و حکومت کردن، مشتقات بعد روانشناختى شرایط حکومت هستند. در نهایت، حفاظت در برابر تهدیدات داخلى و خارجى را مى توان به عنوان مشتقات بعد حفاظتى شرایط حکومت بیان کرد. مشتقات بالا همگى در عرصه اندیشه سیاسى و در سطح جناح بندیهاى کنونى جامعه، به شدت مورد توجه و نقض و ابرام مى باشند. دومین مفهومى که نیازمند بازشناسى است، مفهوم «حکومت دینى» مى باشد. در عرصه اندیشه سیاسى کنونى جامعه ما، سه درک و معنا(به طور کلى) در رابطه با این مفهوم وجود دارد. برخى از منتقدان این نوع از حکومت، مفهوم حکومت دینى را به معناى حکومت نهاد دین تلقى مى کنند; در حالى که مدافعان غالبا، حکومت دینى را حکومت آموزه هاى دینى و بویژه احکام فقهى معرفى مى کنند. برخى روشنفکران مذهبى جامعه ما نیز حکومت دینى را مترادف با حکومت دین داران مى انگارند. در این میان، آنچه براى نوشته
حاضر با اهمیت تلقى مى شود، تفسیر حضرت امام (ره) از مفهوم حکومت دینى است. ایشان حکومت دینى را حکومت قانون الهى یعنى فقه مى دانند. حاکمیت فقه در این کاربرد، به معناى آن است که گزینش رهبران سیاسى، ساز و کار تصمیم سازى و اجراى آنها، بر پایه احکامى است که از منابع فقهى در احکام اولیه و ثانویه و مصلحت بینى در احکام حکومتى، صورت مى پذیرد. (1) همانگونه که در جاى دیگر بیان شده است، تفسیر حکومت دینى به حکومت قانونى، یکى از تفاسیر متعددى است که بر اساس آن، حکومت دینى را از دیدگاه فقهى مى نگرند. (2) به این ترتیب، حکومت قانونى، الگوى حکومت دینى تلقى مى شود; اما همین الگو در عصر کنونى به شکل جمهورى اسلامى تحقق یافته است. از این رو، جمهورى اسلامى مصداقى از حکومت قانونى در نظر گرفته مى شود. « ماهیت حکومت جمهورى اسلامى این است که با شرایطى که اسلام براى حکومت قرار داده است، با اتکا به آراى عمومى ملت، حکومت تشکیل شده و مجرى احکام اسلام مى باشد.» (3) بررسى شرایط موفقیت عینى جمهورى اسلامى از نظر بینانگذار آن، محور اصلى نوشته حاضر است. بررسى علمى این مساله، خود نیازمند تحویل آن به موضوعاتى خردتر بر اساس مشتقات مفهوم «شرایط حکومت» مى باشد. از این رو،
مى توان موضوع اساسى این مقاله را به صورت پرسش اصلى و مسایل خرد شده پیرامون موضوع اصلى را به شکل پرسشهاى فرعى مطرح کرد. بررسى مشتقات مفهوم شرایط به عنوان عناصر نظرى موفقیت بالفعل جمهورى اسلامى از نظر حضرت امام (ره) بدنه اصلى این نوشته است که به صورت جداگانه به بررسى گذارده خواهدشد; ولى قبل از مطالعه آنها، مى باید به دو نکته به عنوان پیش فرضهاى بحث خود توجه کنیم. نکته اول اینکه، حق حاکمیت ذاتى به لحاظ نظرى، از آن خداوند است، ولى تحقق عینى حکومت دینى بنا به نظر حضرت امام (ره) نیازمند اقبال عمومى است. (4) بنابر این، پس از استقرار و تثبیت جمهورى اسلامى، توجه به مردم و نقش اساسى آنها در حکومت، براى توفیق عملى آن، داراى اهمیت بسیار است. (5) نکته دوم، توجه به این نکته است که جمهورى اسلامى پدیده اى تاریخ مند و متعلق به قرن حاضر است. آن بخش از آموزه هاى سیاسى این قرن - در قلمرو اندیشه سیاسى - که بر خلاف خاستگاهشان جهانى شده اند، وارد عرصه اندیشه سیاسى ایران نیز گشته اند و به این وسیله، بر نظریه و عمل جمهورى اسلامى اثر گذاشته اند. بنابراین، ما خود را بر حق مى دانیم که جمهورى اسلامى را با پرسشهاى نظرى عصر حاضر روبرو کنیم و به
آزمون آن بپردازیم. به نظر مى رسد در پرتو فرمایشات حضرت امام (ره) هم اکنون بتوان انگاره اى براى جهت دهى به مطالعه خود فراهم آورد. ایشان مقصود از واژه جمهورى در ترکیب جمهورى اسلامى را، جمهورى به همان معناى متداول در دیگر حکومتها بیان مى کنند. (6) البته باید این سخن را با توجه به الگوى حکومت قانونى (فقهى) حضرت امام (ره)، چنین بیان کرد که گه گاه میان اصول و قواعد فقهى با مشخصات اصلى جمهوریهاى معاصر، چالشهایى جدى وجود دارد که در این موارد، صفت دینى - اسلامى ترکیب جمهورى اسلامى بر جمهوریت آن مى چربد. (7) حضرت امام فرموده اند که «حکومت جمهورى اسلامى مورد نظر ما از رویه پیامبر اکرم(ص) و امام على علیه السلام الهام خواهد گرفت و متکى به آراى عمومى ملت مى باشد و نیز شکل حکومت با مراجعه به آراى ملت تعیین خواهد گردید.» (8) بررسى همخوانى یا ناهمخوانى و نیز تفاوت قرائت ایشان از هریک از عناصر شرایط حکومت با تفاسیر عمده جمهوریهاى عصر حاضر، در طول مقاله نشان داده خواهدشد.
شرایط مکانیکى حکومت از جمله شرایط مادى یا غیرانسانى حکومتها به شمار مى روند. این شرایط دربرگیرنده دستگاهها و وسایل مورد نیاز به منظور حکومت کردن مى باشند. آشکارترین دستگاهایى از این دست عبارتنداز: صندوقهاى آرا،
قفسه هاى بایگانى، محلها و دفترهاى قانون گذارى و... حکومت دینى در این شرایط، همانند دیگر حکومتها به وجود چنین وسایلى نیازمند است. از این رو، ضرورت بود یا نبود آنها، خود در گروى هدفهایى است که یک اجتماع دارد. در جمهوریهاى معاصر، ضرورت وجود مشارکت عمومى تا بدانجاست که هزینه هاى فراهم آوردن آنها، مراقبتشان پس از تهیه، تعمیر مرتب ساختمانها، جایگزینى شیوه هاى جدیدتر با روشهاى قدیمى تر، سازمان دهى انتخابات، اجرا و بازرسى چگونگى انجام آن، به رغم صرف وقت، نیرو و پول، پرداخت مى شود. در اجتماعات بزرگ، ابزارهاى مادى مشارکت بسیار گران خواهند بود. از این رو تحمل این هزینه ها، نیاز به خواست و توان یک اجتماع براى مشارکت دارد. به همین ترتیب، اراده کاربرد آنها نیز نیازمند روحیه اى مناسب خواهد بود. به عنوان نمونه، هیچ صندوق رایى به خودى خود موفقیت یک حکومت را تضمین نمى کند; بلکه میزان اراده مشارکت و نوع دستگاههاى مورد استفاده به صورت توامان، سرشت مشارکت را تعیین مى کنند. پیشرفت ناکافى شرایط مکانیکى، نشانه آن است که چرخ حکومت در جایى مى لنگد و نتایج به سرعت آن را نشان خواهد داد. نقصان شرایط مکانیکى در کاهش میزان و درجه مشارکت به صورت مستقیم اثر خواهد گذاشت ; زمینه سوءاستفاده از آنها را فراهم خواهد کرد و نتیجه نهایى همه
اینها، حمایت از ظاهر حکومت به هزینه پشتیبانى از واقعیت آن خواهد بود.
شرایط محیطى حکومت نیز همانند شرایط مکانیکى آن، در زمره شرایط مادى حکومت جاى مى گیرند. این شرایط بیانگر محیطى هستند که مدیریت حکومت در آن پیاده مى شود. در نظامهاى جمهورى که مشارکت عمومى شهروندان، بالاترین هدف حکومت تلقى مى شود، شرایط محیطى به شکل مستقیم تاثیرگذار خواهند بود، اوضاع و احوال محیطى خاصى، مشارکت همگانى را عملى مى سازد. عوارض جغرافیایى از قبیل پستى و بلندیها و محیط طبیعى، وضعیت آب وهوایى، موقعیت سرزمینى چون نزدیکى به آب راههاى جهانى و... به صورت متعارضى، هم از میزان مشارکت مى کاهد و هم مى تواند درجه و شدت آن را افزایش دهد. شرایط نامناسب محیطى، بر نظامهاى حمل و نقل و ارتباطات تاثیر منفى خواهد گذاشت و به صورت موانع طبیعى مشارکت، جلوه خواهند کرد. به همین ترتیب، فن آورى نوین متفاوت ترین خواص جغرافیایى را به هم پیوند داده است و مشارکت را آسانتر. دو دسته شرایط مادى بالا، همانگونه که برمى آید، خود به شرایط انسانى حکومت بستگى مى یابند که از میان همه آنها، شرایط اقتصادى خود را آشکارتر جلوه گر مى کند.
دانش اقتصاد به پژوهش در باب تولید، توزیع و مصرف ثروت در تمام صورتهاى آن
مى پردازد. تا جایى که برآورده شدن نیازهاى مادى و نظام اقتصادى تامین کننده آن براى گردش کار حکومت ضرورى باشد، زیر نام «شرایط اقتصادى» قرار مى گیرد. در اینجا آنچه از شرایط اقتصادى به بحث گذاشته خواهد شد، در چارچوب سه پرسش قابل طرح شدن است: 1- آیا وجود درجه اى از رفاه اقتصادى شهروندان مى تواند به عنوان شرط موفقیت حکومت دینى تلقى شود؟ 2- آیا وجود «نظام اقتصادى» معین، شرط توفیق حکومت دینى مى تواند باشد؟ 3- میان «برابرى اقتصادى» و «توفیق حکومت دینى» چه رابطه اى برقرار است؟ این ادعا مورد موافقت همگانى است که هیچ اجتماعى نمى تواند براى مدتى طولانى به حکومت مستقل امید داشته باشد، مگر آنکه اعضایش از حداقلى از رفاه مادى بهره مند باشند. جایى که نصیب توده ها غالبا گرسنگى شدید باشد، یا جایى که بیمارى بیداد کند، انتظار حکومت راستین داشتن بیهوده است. اوضاعى اقتصادى که موجب تباهى رفاه مادى شهروندان شود و شهروندان را وادار سازد تا به مقدار زیاد یا منحصرا، به مساله بقاى خود و خانواده شان بیندیشند، تکیه گاهى براى حکومت نیرومند نخواهدبود. میزان رفاه مادى به تناسب زمان و مکان و کیفیت اجتماع تفاوت مى کند. به عنوان نمونه، حضرت امام در نامه اى که به سران سه قوه نسبت به بازسازى کشور در تاریخ 11/7/67 ارسال
مى دارند، شرایط رفاه شهروندان را چنین بیان مى دارند: «برنامه ریزى در جهت رفاه متناسب با وضع عامه مردم توام با حفظ شعایر و ارزشهاى کامل اسلامى و پرهیز از تنگ نظریها و افراط گراییها و نیز مبارزه با فرهنگ مصرفى که بزرگترین آفت یک جامعه انقلابى است.» (9) به این ترتیب، ضرورى است که شهروندان جامعه از حد قابل قبولى از رفاه اقتصادى در یک حکومت برخوردار باشند. رفاه اقتصادى در دو سطح مطرح مى شود; در سطح وضع انفرادى. هرگاه شهروند جداگانه در نظر گرفته شود، ممکن است رفاه اقتصادى او کم و بیش به طور کامل فراهم باشد. سطح دوم، در سطح اوضاع اجتماع. تامین بودن رفاه فرد، به عنوان واحد اختیار شده است. از این رو، نسبت برآورده بودن معیارهایى که براى کل در نظر گرفته مى شود، ممکن ست به مقدار وسیع تغییر کند. هرگاه کسر کوچکى از اجتماع در فقر به سر برند، امکان وجود جمهورى، گرچه به طور ناقص، فراهم است ; هر چه این کسر بزرگتر مى شود، احتمال موفقیت آن در اجتماع کاهش مى یابد. حضرت امام (ره)، رفاه در سطح فردى را مورد نکوهش قرار مى دهند. حتى در جایى، رفاه و تجمل در این سطح را یکى از ویژگیهاى اسلام دروغین معرفى مى کنند. (10) اما در سطح دوم، هم
در نامه اى که به سران سه قوه نسبت به بازسازى کشور نوشتند، برنامه ریزى در جهت رفاه متناسب با وضع عامه مردم را گوشزد کردند (11) و هم در وصیتنامه خود به مسؤولان نظام جمهورى اسلامى مى نویسند: « به همه، در کوشش براى رفاه طبقات محروم وصیت مى کنم که خیر دنیا و آخرت شماها رسیدگى به حال محرومان جامعه است.» (12) هر جا که بهره مندى از نعمات فقط به مشتى اندک اختصاص داشته باشد و توده ها در محنت و فقر به سر برند، جمهوریت نمى تواند تحقق پیدا کند، و به کار بردن آن جز نیرنگى لفظى نیست. فقر ممکن است بر ابعاد مختلف حکومت، اثرات گوناگون بگذارد. مردمى که بر اثر ناامنى مجبور باشند به هر قیمتى که شده وضع زندگانى خود را بهبود بخشند، احتمالا وقت و حوصله لازم براى مشارکت را نخواهند داشت. توده هاى فقیر نمى توانند در باره امور اجتماع آگاهى کافى به دست آورند، درباره مسایل اجتماعى گفتگو کنند، سازمان کارآمدى به وجود آورده و تماس خود را با نمایندگانشان حفظ کنند. به این ترتیب، مشارکت حالت بى خبرانه و تبعى و سطحى به خود مى گیرد. نتیجه اینکه، بهره گیرى موفقیت آمیز از روشهاى سیاسى به منظور توسعه، خود، مستلزم وجود حدى از کامیابى اجتماعى است. در مورد پرسش دوم ; یعنى وجود
نظام اقتصادى معینى چون سرمایه دارى، سوسیالیسم یا اقتصاد اسلامى به عنوان شرط موفقیت جمهورى اسلامى باید گفت که نخستین مساله اى که پیش مى آید، روشن شدن این موضوع است که خود جمهورى در قلمرو علم اقتصاد مستلزم یک نظام اقتصادى خاص، چه مالکیت عمومى یا مالکیت خصوصى هست یا نه؟ در نظامهاى جمهورى معاصر; چه جمهوریهاى سوسیالیستى و چه جمهوریهاى لیبرالى، چنین استلزامى وجود ندارد; یعنى طرح خاصى از آرایش اقتصادى نیست که به وجود آورنده زمینه هاى بالقوه موفقیت جمهوریها باشد; بلکه این امر به توانایى اجتماع به گزینش طرح خاص خویش بستگى دارد. حضرت امام(ره) ظاهرا با این ایده مخالفند. ایشان، هم در بیاناتشان به شوراى نگهبان در سال 1360 و هم در وصیتنامه خویش، اشاره مى کنند که اسلام در بعد اقتصادى خود نه با سرمایه دارى و نه با سوسیالیسم موافق نیست. (13) ایشان در وصیتنامه خود مى نویسند: «... اسلام نه با سرمایه دارى ظالمانه و بى حساب و محروم کننده توده هاى تحت ستم و مظلوم موافق است ; بلکه آن را به طور جدى در کتاب و سنت محکوم مى کند و مخالف عدالت اجتماعى مى داند... و نه رژیمى مانند رژیم کمونیسم و مارکسیسم لنینیسم است که با مالکیت فردى مخالف و قائل به اشتراک مى باشند... بلکه اسلام یک رژیم معتدل
با شناخت مالکیت و احترام به آن به نحو محدود در پیدا شدن مالکیت و مصرف که اگر به حق به آن عمل شود، چرخهاى اقتصاد سالم به راه مى افتد و عدالت اجتماعى که لازمه یک رژیم سالم است، تحقق مى یابد.» (14) دیدگاه اسلام در باب اقتصاد سیاسى، خود موضوعى است که خارج از چارچوب مورد نظر این مقاله است و ارایه آن به صورت یک نظریه yroehT ) ) در معناى خاص خود نیازمند صرف وقت و انرژى دیگرى است که تا به حال صورت نپذیرفته است. عناصرى از این مهم را مى توان در کتابهاى فقهى استدلالى امام خمینى (ره) و اشاراتشان در صحیفه نور، از جمله اشاره به حیطه ولایت فقیه در امور اقتصادى یافت. با وجود همه اینها، به نظر مى رسد با توجه به منابع مالى جامعه اسلامى در مباحث فقهى و تقسیم بندى کلاسیک این منابع به «انفال» (یا دارایى هاى متعلق به حکومت اسلامى) و «مباحات عامه» (دارایى هاى متعلق به جامعه اسلامى) بتوان این ادعا را داشت که لازم نیست در حکومت دینى همه تصمیمهاى مربوط به امور اقتصادى، به وسیله نمایندگان منتخب یا اکثریت شهروندان گرفته شود; بلکه لازمه حکومت دینى در قالب جمهورى، آن است که نظام اقتصادى هر اجتماعى در چارچوب اصول عمومى مطرح شده
در فقه، به وسیله خود آن اجتماع فراهم آید. اکنون نوبت به بررسى سومین پرسش; یعنى شرط بودن عدالت اقتصادى براى توفیق جمهورى اسلامى مى رسد. مناسبات میان حکومت وبرابرى اقتصادى بسیار پیچیده است. تجربه طولانى حکومتهاى جمهورى نشان داده است که برابرى مطلق اقتصادى به طور یقین، شرط لازم اجراى حکومت جمهورى نیست. به همین صورت، برابر اقتصادى، شرط کافى اینگونه حکومتها نمى باشد; زیرا کاملترین حد برابرى اقتصادى در سطح پایین، به شکل مؤثرى امکان وجود یک حکومت سالم را از بین مى برد. برابرى اقتصادى، شرط لازم و کافى جمهوریت نیست ; ولى ممکن است به دلایل دیگر، یا فى نفسه پسندیده باشد. وقتى که نابرابریهاى اجتماعى بسیار فاحش باشند، اوضاع براى حکومت، مساعد نخواهد بود; زیرا از طرفى همانگونه که در بخش رفاه شهروندان گفته شد، نابرابرى اقتصادى به خودى خود، جلوى مشارکت عمومى را مى گیرد و از طرف دیگر نابرابریهاى زیاد، مشارکت عده بسیار را بدنما جلوه مى دهد. ثروت هنگفتى که در اختیار عده قلیلى قرار دارد، یا فقرى نسبى که گلوى عده کثیرى را مى فشارد، موجباتى را فراهم مى آورد که مشارکت عده اى، تحت تاثیر و حتى زیر سلطه مشارکت عده اى دیگر واقع شود. نتیجه آنکه، شرایط اقتصادى حکومت در وضع و حال مطلق و نسبى زندگى شهروندان دخیل است. همانگونه
که به درستى حضرت امام در جاى جاى فرمایشات خود در باب عدالت اجتماعى اشاره کرده اند ; حکومت اسلامى براى موفقیت خود الغاى نابرابریهاى فاحش اقتصادى را ایجاب مى کند; در حالى که برابرى اقتصادى، مطلقا شرط حکومت نمى باشد. در جمهوریهاى لیبرالى متداول عصر ما، حتى نابرابریهاى فاحش، در فرایند حکومت مانع قطعى تلقى نمى شود. در این نوع از حکومتها، اگر اکثریت عظیمى از شهروندان از نعمات معقولى برخوردار شوند، قدرت تک تک ثروتمندان براى اعمال نفوذ در مشارکت دیگران به شکلى محسوس کاهش مى یابد. در برخى از چنین حکومتهاى نسبتا سالمى که از ثروت معتدل عمومى بهره مندند، در اختلافات شدید اقتصادى میان شهروندان، با دیده اغماض مى نگرند. حتى چنین استدلال مى شود که ثروت زیاد لزوما امکان نفوذ نامناسب را ندارد و مى توان از آن در خدمت به حکومت یارى جست. ولى در دیدگاه امام، از همان آغاز با جمع آورى ثروت در سطح افراد به صورت نامحدود مى باید برخورد کرد. این امر در سخنانى که در بالا از حضرت امام آورده شد، به طور آشکار بیان شده است، ولى در سطح اجتماع، نابرابرى اقتصادى از دو جهت مى تواند سودمند باشد. نخست آنکه هر جا پیشرفت اقتصادى ضرورت یابد، به سرمایه گذاریهاى بزرگ نیاز پیدا مى کند. در صورتى که درآمدها و ثروتهاى انباشته کاملا
برابر باشند، اینگونه سرمایه گذاریها، حداقل از جانب بخش اقتصاد خصوصى، کنار گذاشته مى شود. چنین برابریهایى، هر چند عادلانه باشند - باتوجه به دانش موجود از توسعه - با کند کردن آهنگ رشد، بیشتر به عقب رفتن شرایط مادى حکومت منتهى مى شوند. ارایه یک الگو توسعه برگرفته از آموزه هاى دینى مبتنى بر دو پایه برابرى اقتصادى و توسعه، خارج از حوصله مقاله حاضر و در عین حال، موضوعى بس اساسى است. جهت دوم سودمند بودن نابرابرى اقتصادى آن است که شرایط دیگر حکومت بویژه شرایط روانشناختى و شرایط فکرى، گه گاه با برابرى اقتصادى همخوانى ندارند. به نظر مى رسد، تنوع مهارتها و فعالیتها با تنوع موقعیتهاى اقتصادى همبستگى دارد. به همین ترتیب گونه گونى هاى فراوان دیدگاهها و گرایشهاى مورد نیاز در یک حکومت جمهورى را نمى توان در یک اجتماع متشکل از افراد برابر حفظ کرد. نتیجه آنکه، هر چند کاستن از دامنه نابرابریهاى فاحش اقتصادى براى بهبود حکومت جمهورى ضرورت دارد; اما احتمال مى رود که الغاى همه نابرابریهاى اقتصادى حتى آرمان مناسب جمهورى نباشد. در مقایسه بین دو مقوله «رفاه» و «برابرى اقتصادى» باید گفت که رفاه اقتصادى، مقوله اى است و برابرى اقتصادى مقوله دیگر. این هر دو با حکومت پیوند دارند; اما از راههاى مختلف. بهبود وضع زندگانى تهیدستان که
همواره مورد تاکید حضرت امام بود، هدفى است که با هدف افزایش برابرى اقتصادى آمیختگى دارد; ولى از آن، متمایز است. برابرى کامل اقتصادى تنها از آن جهت که برخى اصول عدالت توزیعى پشتوانه آن است، آرمانى قابل دفاع مى نماید.
یکى از عمیق ترین جلوه هاى تناقص نماى ترکیب «جمهورى اسلامى» در این قسمت جلوه گر مى شود. واژه جمهوریت به عنوان دستاورد عصر تجدد، میراث خوار ارزشها و سلسله مراتبى از آنها است که مهمترین و مرکزى ترین آنها، ارزش «آزادى» است. این مفهوم، در آغاز عصر جدید بود که جاى سعادت را به عنوان بنیادى ترین مفهوم و ارزش اندیشه کلاسیک گرفت. از دیدگاه فلسفه قدیم، حکومتهاى مطلوب پیرامون هدف فضیلت طراحى مى شدند و براساس آن، سازماندهى مى گردیدند. به عنوان نمونه، معیار طبقه بندى فارابى از حکومتها و قضاوتهاى او در باب فاضله و غیر فاضله بودن حکومتها و ارزشهایى که تبلیغ مى کنند و در نهایت داورى خود او در باره هر یک از آن ارزشها که بویژه در قالب مدینه هاى حریه (جمهوریهاى باستانى) مى چرخد بیانگر ماهیت متفاوت نگرش به مسایل حکومت در دو دوره تاریخى است. این تناقض حتى با این تفسیر که «جمهوریت» بیانگر سازمانها، نهادها و ساختارهاى نوین جمهوریها و «اسلامیت» نشانه سرنوشت، روح و
محتوایى باشد که در سازمان و ساختار جمهوریت جریان مى یابد، قابل حل شدن نیست، چرا که هر قالبى تاب تحمل هر محتوایى را ندارد و نیز هر محتوایى با هر شکلى همخوانى نخواهد داشت. در اینجا براى رعایت اختصار و انسجام مقاله، به تشریح این تناقض در دو دسته از آزادیهاى سیاسى و آزادى بیان خواهیم پرداخت. اما قبل از پرداختن به دو گونه از آزادى، براى درک بهتر شرایط قانونى، ابتدا مى باید رابطه حکومت و آزادى را بیان کرد. تبیین این رابطه، خود مستلزم شناخت دو طرف رابطه; بین حکومت و آزادى است. همانگونه که در دیباچه این مقاله نیز آمد، حضرت امام (ره) الگوى حکومت دینى را حکومت قانونى (فقهى) مى دانند. حکومت قانونى به روایت ایشان را مى توان براساس اصل توجیه کننده خصوصیات عمده و زمینه آن به شرح ذیل شناساند. از نظر حضرت امام (ره)، اصل توجیه گر قانونى، و معیار دینى بودن حکومت، اجراى احکام دین به وسیله حکومت ; پس حکومت دینى، حکومتى قانونى (فقهى) است. مهمترین خصوصیات چنین حکومتى عبارتنداز: الف - حکومت از احکام وضعى است. ب - ولایت فقها به لحاظ قلمرو حاکمیت عام و به لحاظ رعایت احکام دین، مصلحت جامعه و عدم مزاحمت با ولایت دیگر فقها، ملاحظه مى شود. پ -
رهبرى سیاسى حکومت دینى به شیوه نصب عام از سوى شارع (معصوم) گزینش مى شود. ت - هر چند تمامى فقیهان داراى شرایط، به ولایت نصب مى شوند; ولى در عمل به منظور جلوگیرى از هرج و مرج، یکى از آنها ولایت را اعمال مى کند. ث - رهبرى سیاسى باید فقیه و عادل باشد. زمینه و پیش فرض چنین حکومتى دو امر است ; جامعیت و پاسخگو بودن دین به تمامى نیازهاى بشرى و درهم آمیختگى دین و سیاست. به این ترتیب «جمهورى اسلامى» به عنوان مصداق حکومت قانونى، میراث دار مبانى بالا مى باشد و اسلامیت آن - به عنوان صفت - بیانگر همین مطلب است. از سوى دیگر، جمهوریت در ترکیب «جمهورى اسلامى»، بیان کننده اساسى ترین ارزش اندیشه سیاسى معاصر; یعنى آزادى است. غالبا در جمهوریهاى معاصر، اصولى جاى داده شده اند که مجاز بودن شهروندان را به پرداختن به انواع فعالیتهاى مستلزم مشارکت تضمین مى کند و از کوششهاى آنان در این باب پشتیبانى مى نماید. اصول مزبور تحت نام
شرایط قانونى دربرگیرنده انواع آزادیهاى مدنى مى باشد. آزادى، خود اما، در اندیشه سیاسى معاصر دو معنا مى یابد. در یک کاربرد، این واژه بر رهایى از نیروهاى بیرونى (قوانین، عادات و رسوم، جغرافیا، زنجیر) دلالت دارد. آزادى در این کاربرد یعنى نبود قیود خارجى، آزادى منفى یا «آزادى از» خوانده مى شود. کاربرد دیگر واژه آزادى، در بردارنده مفهوم داشتن ورزیدگى و استعداد براى برخى از فعالیتها است. فرد با استفاده از فرصتهایى که به دست مى آید، باید بتواند استعداد بهره بردارى از آنها را نیز در خود فراهم آورد. آزادى در کاربرد اخیر، آزادى مثبت یا «آزادى بر» خوانده مى شود. آنچه که تحت عنوان شرایط قانونى مورد بررسى قرار مى گیرند، کاربرد اول آزادى را نشان مى دهند. مسایل مربوط به کاربرد دوم آن را زیر نام شرایط روانشناختى به بحث خواهیم گذاشت. آزادیهاى مدنى براى گردش کار حکومتها ضرورى هستند و اغلب با نام حقوق، شناخته مى شوند، چون ضرورى هستند. اما بحث از رابطه بین حکومت و آزادى براى ما ضرورتى اساسى دارد. اساسا دو گونه رابطه میان حکومتها و آزادى مى توان برشمرد. در گروهى از حکومتهاى جمهورى که زیر نام مردم سالارى ( ycarcomeD ) قرار مى گیرند، آزادیهاى سیاسى وسیعى وجود دارند; زیرا طبیعت آنها، چنان است که شهروندانش باید از حق مشارکت در تصمیم گیریهاى
اجتماع برخوردار باشند و آنچه را که لازمه مشارکت همگانى است، انجام دهند. در این گونه حکومتها، برخى از آزادیها گر چه در ذات خود باارزش هستند; اما به صورت مستقیم با فرایند مشارکت مربوط نمى شوند و از اصول مردم سالارى شمرده نمى شوند. آزادى اعمال دینى و آزادى پرداختن به کارهاى اقتصادى خصوصى از این جمله اند. در گروه دیگر حکومتهاى جمهورى که تمامت خواه ( retilatoT ) خوانده مى شوند، ممکن است که شهروندان از آزادیهاى دامنه دارى برخوردار باشند و تمامى قدرت در دست یک نفر یا یک گروه قرار گیرد. برخى از این حکومتهاى خیراندیش، در بعضى قلمروها، وسیعتر از آنچه بتوان در بسیارى از مردم سالارى ها یافت، طرفدار آزادیها هستند، ولى اینگونه آزادیها که براى دلخوشى یا مصلحت بین حکمرانان فراهم مى شود، به دلخواه آنها نیز محدود مى گردد یا باز پس گرفته مى شود. حکمرانان در اینگونه حکومتها، عموما به صلاح خود مى بینند که آزادیهاى بى دردسرى را به زیردستان اعطا کنند; اما این حقیقت را نیز دریافته اند که این آزادیها در برخى قلمروها به امنیت خاطر یا ثبات نظام حکومتى کشیده نمى شود. این رهبران هرگز نخواهند توانست آزادى پرداختن به فعالیتهاى خاصى را اجازه دهند چرا که آزادیهایى از این دست با حکومتهاى تمامت خواه همخوانى ندارد; در حالى که در دست همین آزادیها، اساسى ترین آنها براى حکومتهاى
مردم سالار هستند. آزادى براى اداره اجتماع، رهبرى خط مشى و تصمیم گیرى براى اجتماع از این قبیل آزادیها مى باشند. ما براى تفاوت گذارى بین این دو نوع رابطه میان حکومت و مقوله آزادى، آنها را زیر دو نام مى توانیم قرار دهیم ; حکومتهاى مردم دار و حکومتهاى مردم سالار. رهبران حکومتهاى مردم دار ممکن است به تقاضاها یا درد دلهاى زیردستان گوش فرا دهند; ولى در نهایت مطابق قدرت خود عمل مى کنند. همانگونه که قبلا هم گفته شد، به دلیل وسعت و تنوع آزادیهاى مدنى، در اینجا تنها به بررسى دو گونه از آن خواهیم پرداخت: آزادیهاى سیاسى و آزادى بیان.
آزادیهاى سیاسى در جمهوریهاى معاصر عبارت از آزادى انجام دادن انواع کارهاى مختلفى است که حکومت مردمى اقتضا مى کند. این کارها، اصولا شامل آزادى استفاده از ابزارهایى است که از طریق آنها شهروندان بتوانند صداى خود را به گوش دیگران برسانند و در حکومت تاثیر عملى داشته باشند. ما در اینجا تنها به سه حق راى دادن مردم، حق تشکیل احزاب سیاسى و حق ایجاد انجمنهاى غیرسیاسى مى پردازیم. پرسشهایى که در این قسمت مورد بررسى قرار خواهیم داد عبارتند: 1- حق راى دادن مردم در جمهورى اسلامى چه نقشى دارد و چگونه تضمین مى شود؟2- حق تشکیل احزاب سیاسى و فعالیتهاى
آنها چگونه است؟3- انجمنهاى غیرسیاسى چگونه به وجود مى آیند و به فعالیت خود ادامه مى دهند؟ در مورد پرسش نخست باید گفت که مهمترین آزادى سیاسى در جمهوریهاى معاصر، حق راى دادن براى شهروندان است. به هر عضو اجتماع باید به منزله یک فرد اهمیت داد و حق او از این بابت، باید مورد حمایت قرار گیرد. حضرت امام (ره) این حق را براى مردم به رسمیت شناخته و در وصیتنامه خویش مى نویسند:«... وصیت من به ملت شریف آن است که در تمام انتخابات چه انتخاب رییس جمهور و چه نمایندگان مجلس شوراى اسلامى و چه انتخاب خبرگان براى تعیین شوراى رهبرى یا رهبر، در صحنه باشند... از این قرار، عدم دخالت ملت ; از مراجع و علماى بزرگ تا طبقه بازارى و کشاورز و کارگر و کارمند، همه و همه مسؤول سرنوشت کشور و اسلام مى باشند; چه در نسل حاضر و چه در نسلهاى آینده. و چه بسا که در بعضى تقاطع عدم حضور و مسامحه، گناهى باشد که در راس گناهان کبیره است.» (15) البته براى این امر، لازم است نظامهاى نمایندگى عادلانه به وجود آید و استفاده اکثریت از قدرت محدود گردد و ابزارهاى فنى گوناگونى تعبیه شوند تا افراد به وسیله آنها بتوانند در حکومت خود تاثیر بگذارند. این ابزارها و نظامها
باید عادلانه و مطابق با روح حکومت قانونى (در روایت امام) به کار افتند ; حکومتى که این ابزارها براى خدمت به آن در نظر گرفته شده اند. حضرت امام (ره) در طول ده ساله اول جمهورى اسلامى رهنمودهاى باارزشى را در موارد بالا بیان مى نمودند. به عنوان نمونه، ایشان ضمن فرمایشات خود در جمع استانداران و مسؤولان به ویژگیهاى نمایندگان توجه کرده اند. ایشان در این دیدار به ویژگیهایى چون تخصصهایى در حوزه دانش سیاست، دانش اقتصاد و داشتن تعهد اشاره کرده اند. (16) ایشان همچنین در پیامشان به مناسبت انتخابات مجلس سوم از مردم ایران خواسته اند به نمایندگان متعهد، مسؤولیت پذیر و مدافع طبقات پایین جامعه راى دهند. (17) پس از فراهم شدن اسباب مشارکت - با همه پیچیدگیهاى آن - باید حق یکایک شهروندان در استفاده آزادانه از آن را به شدت پاسدارى کرد. حضرت امام به این امر هم در وصیتنامه خویش اشاره کرده و فرموده اند که «... علاج واقعه را قبل از وقوع باید کرد و الا کار از دست همه خارج خواهد شد و این، حقیقتى است که بعد از مشروطه لمس نموده اید و نموده ایم. » (18) ولى پاسدارى از این حق مستلزم دقتى وسواس گونه است و به انبوهى از جزییات و حمایتى دقیق از بسیارى از آزادیهاى
خاص و قابل لمس نیاز دارد. شهروندان باید براى شرکت در تعیین نامزدها، از سطوح محلى گرفته تا عالى ترین مقام سیاسى کشور آزاد باشند. آنها باید آزاد باشند خود را براى مقامى سیاسى نامزد کنند، آزاد باشند که برگه رایشان را بدون بیم از کیفر به صندوق بیندازند و... این آزادیها بر روى هم، براى گردش چرخ حکومتهاى مردم سالار ضرورت مطلق دارند. این آزادیها بسیار ضرورى بوده و از این رو به وسیله قانون اساسى تضمین مى شوند. در مورد دومین پرسش، یعنى مساله حق تشکیل احزاب و سازمانهاى سیاسى، باید گفت که پیکار سیاسى در یک اجتماع به دو صورت انجام مى پذیرد; مبارزه بر رژیم و مبارزه در رژیم. نوع اول پیکار سیاسى، در هیچ اجتماعى مورد پذیرش قرار نمى گیرد و از این گونه پیکار مى باید در زیر شرایط حفاظتى حکومت سخن گفت. ما قسمتى از مباحث این گونه از مبارزه را در مساله آزادى بیان طرح کرده و سپس نظر حضرت امام را در این خصوص بیان خواهیم کرد. اما گونه دوم از پیکار سیاسى، مبارزه در رژیم است. شرکت کنندگان در این گونه از مبارزه، بر اساس قبول قواعد بازى و اطلاع از آنها، زیر اهداف اصولى معین (یعنى قانون اساسى) به رقابت سیاسى مى پردازند. اولین و تنها نمونه
از چنین پیکارى در زمان حضرت امام (ره)، جدایى دو گروه روحانیت مبارز و مجمع روحانیون مبارز بود. واکنش حضرت امام (ره) نسبت به این مساله چنین بود:«کتابهاى فقهاى بزرگوار اسلام پر است از اختلاف نظرها و سلیقه ها و برداشتها در زمینه هاى مختلف نظامى، فرهنگى و سیاسى و اقتصادى و عبادى، تا آنجا که در مسائلى که ادعاى اجماع شده است، قول و یا اقوال مخالف وجود دارد... از آنجا که در گذشته این اختلافات در محیط درس و بحث و مدرسه محصور بود و فقط در کتابهاى علمى آن هم عربى ضبط مى گردید، قهرا توده هاى مردم از آن بى خبر بودند... اما امروز با کمال خوشحالى به مناسبت انقلاب اسلامى حرفهاى فقها و صاحب نظران به رادیو و تلویزیون و روزنامه ها کشیده شده است ; چرا که نیاز عملى به این بحثها و مسائل است... در حکومت اسلامى همیشه باید باب اجتهاد باز باشد و طبیعت انقلاب و نظام همواره اقتضا مى کند که نظرات اجتهادى - فقهى در زمینه هاى مختلف، ولو مخالف با یکدیگر، آزادانه عرضه شود و کسى توان و حق جلوگیرى از آن را ندارد; ولى مهم شناخت درست حکومت و جامعه است که بر اساس آن، نظام اسلامى بتواند به نفع مسلمانان برنامه ریزى کند که وحدت رویه
و عمل ضرورى است و همینجا است که اجتهاد مصطلح در حوزه ها کافى نمى باشد... شما باید توجه داشته باشید تا زمانى که اختلاف و موضعگیریها در مسائل مذکور است، تردیدى متوجه انقلاب نیست. اختلاف اگر زیر بنایى و اصولى شد، موجب سستى نظام مى شود و این مساله روشن است که بین افراد و جناحهاى موجود وابسته به انقلاب اگر اختلاف هم باشد، صرفا سیاسى است ولو اینکه شکل عقیدتى به آن داده شود; چرا که همه در اصول با هم مشترکند و به همین خاطر است که من آنان را تایید مى نمایم. آنها نسبت به اسلام و قرآن و انقلاب وفادارند و دلشان براى کشور و مردم مى سوزد و هرکدام، براى رشد اسلام و خدمت به مسلمین طرح و نظرى دارند که به عقیده خود موجب رستگارى است... ولى هر دو باید کاملا متوجه باشند که موضعگیریها، باید به گونه اى باشد که در عین حفظ اصول اسلام، براى همیشه تاریخ حافظ خشم و کینه انقلابى خود و مردم علیه سرمایه دارى غرب... و سوسیالیزم بین المللى... باشند...». (19) نکته مهمى که در اینجا تذکر آن ضرورى به نظر مى رسد، تمایز گذاشتن میان واژه «اتحاد» با کلمه «وحدت» است. در مباحث مربوط به جامعه شناسى سیاسى، «اتحاد» به معناى وفادارى عملى به اصول قانون اساسى
و ارزشهاى جامعه است; از این رو، معناى مثبتى را نشان مى دهد. آنچه را که حضرت امام تحت نام مقوله وحدت مى آورند، در واقع همین اتحاد است ; ولى «وحدت» به معناى بستن راههاى نظرى و عملى، مغایر با شیوه مسلط است و به لحاظ کارکردهاى منفى اى که دارد، مورد ارزیابى منفى قرار مى گیرد. اکنون مى باید به سومین پرسش ; یعنى پرسش از جواز تشکیل نهادها و سازمانهاى اجتماعى - فرهنگى پاسخ دهیم. اهمیت سیاسى اینگونه اجتماعات، در آن است که علاوه بر تاثیر غیرمستقیم در امر سیاست اجتماع، گه گاه به عنوان گروههاى فشار، به صورت مستقیم در عرصه سیاسى جامعه اهمیت مى یابند. مهمترین اینگونه سازمانها، انجمنهاى اسلامى بودند که ضرورت وجود آنها مورد تاکید حضرت امام بود. در این زمینه ایشان مى فرمایند:«وجود انجمنهاى اسلامى در همه کشور و خصوصا در ارگانهاى انقلابى، از امورى است که لازم است.» (20) همان طور که در بررسى سه پرسش بالا آشکار مى شود، در دوره ده ساله اول جمهورى اسلامى، به دلیل شرایط جنگ از سویى و اقتدار معنوى - اجتماعى حضرت امام (ره) از سوى دیگر، مسایل دهه دوم، آن را به وجود نیاورد. از این رو نمى توان با یافتن موقعیتهاى مشابه، به تجزیه و تحلیل نظرات ایشان پرداخت ; چرا که
بیشتر مطالب در سطحى کلى ارایه مى شوند. اما در مجموع مى توان این نتیجه گیرى را کرد که نقش آزادیهاى سیاسى در جمهوریهاى معاصر و نظرات حضرت امام آن قدر مهم هستند که سخن گفتن در باب جمهورى اسلامى، بدون ذکر این آزادیها خطا است. به همین ترتیب، نمى توان میان «جمهورى اسلامى» که بر مبناى مشارکت همگانى پى ریزى شده است و آزادیهاى اساسى براى انجام کارهایى که لازمه حکومتى جمهورى است، فرق گذاشت. هرچند با بررسى جزیى تر مسایل مربوط به جمهورى اسلامى، پرسشهایى جدى ترى نیز خود را مى نمایانند که البته نزاعهاى جناحى کنونى اجتماع ما، پوسته ظاهرى اینگونه چالشهاى عمیق را نشان مى دهند.
آزادیهاى مربوط به بیان را مى توان به آزادیهاى خردترى تقسیم کرد که از آن میان، دو آزادى در جمهوریهاى معاصر از همه مهمتر هستند; آزادى پیشنهاد کردن و آزادى مخالفت کردن. در یک جمهورى، لازم است که شهروندان آزاد باشند که بتوانند شقوق مختلف راههاى عمل را پیشنهاد کنند. در صورت فقدان این گونه از آزادى بیان، شهروندان ممکن است از فرصت ابراز ترجیح یک راه حل از میان راه حلهاى ارایه شده به آنها برخوردار باشند، ولى فرصت سازنده ترین شکل مشارکت را نخواهند داشت. محرومیت از این آزادى، هم در برگیرنده فرد پیشنهاد دهنده خواهد شد و هم
سایر شهروندان را از مطالعه آن پیشنهاد محروم خواهد کرد. این نگرش تا به اینجا مورد تصدیق حضرت امام (ره) مى باشد و باتوجه به سخنانى که از ایشان بویژه در مساله جناحهاى سیاسى آورده شد تایید مى گردد. اما مساله مهم آن است که براى استفاده از آزادى پیشنهاد باید شیوه هاى منطقى ابداع شود و فرصت و امکان به اجرا در آمدن آنها را به نمایندگان مردم داد. به همین صورت، در یک جمهورى شهروندان مى باید آزاد باشند تا با نامزدها، خط مشیها و احزاب مخالفت ورزند. آزادى مخالفت کردن ; یعنى آزادى قراردادن خود یا برنامه خود در برابر هر برنامه یا نامزد نمایندگى دیگر و دلایل مخالفت خود را بر ضد آنها به طور آشکار بیان کردن. جدا کردن میان این دو دسته از آزادى، عملا ممکن نیست. باید شقوق مختلف را در مقایسه با هم سبک و سنگین کرد و آنها را در معرض منفى ترین و شدیدترین حملات قرار داد; یعنى اینکه مخالفت غیر مستقیم کافى نیست. به همین ترتیب، پیشنهادهایى نیز که به اجتماع عرضه مى شوند باید قابلیت نقد شدن و بازبینى را داشته باشند. اجازه ابراز مخالفت ندادن، ساکت کردن افراد یا تخطئه عقاید و ایجاد محدودیت، مانع از مشارکت همگانى خواهدبود. حق مخالفت کردن و پیشنهاد
کردن نه به دلیل خوش آیند منتقد یا پیشنهاد دهنده ; بلکه به دلیل ضرورتى که براى رفاه همه اعضاى اجتماع دارد، مورد حمایت خواهد بود; زیرا اعضاى اجتماع در مورد مساله اى که به خود منتقد و پیشنهاد دهنده مربوط مى شود، حکم صادر مى کنند. کسى که مجاز به ارایه پیشنهاد یا شنیدن دلایل مخالف نباشد، نمى تواند عاقلانه تصمیم بگیرد. ولى بر خلاف آزادى پیشنهاد کردن شقوق مختلف، آزادى مخالفت کردن را مشکل بتوان به حد افراط رساند. پیشنهادهاى نامحدود به آشفتگى ذهن مى انجامد; ولى مخالفت نامحدود، مسایل پیشنهادشده را در معرض رسیدگى دقیقتر قرار مى دهد و نقایص احتمالى آن را در معرض دید عام قرار مى دهد. انتقاد شدید مستمر، جلو عمل شتابزده را مى گیرد و احتمالا موجب پیدایش پیشنهادهاى تازه مى گردد. مخالفت شدید، دفاع شدید را پیش مى آورد و آن داوطلبى نمایندگى شایستگى تایید اجتماع را مى یابد که بهتر متحمل سختیهاى این میدان باشد. این نکته نیز گفتنى است که منظور از قید «بیان» در این گونه از آزادیها محدود به فعالیت صوتى نمى شود; بلکه در برگیرنده تمام شکلهاى اظهار نظر شفاهى، کتبى و القاى اندیشه از هر راه به وسیله یکى از انواع وسایل ارتباطى مى گردد. بنابراین، آزادى بیان شامل آزادى انتشارات ; یعنى آزادى علنى ساختن واقعیات و اندیشه هاى مورد
علاقه اجتماع، بدون ترس از مجازات نیز مى شود. دفاع از آزادى بیان، تنها به دلیل خوب یا پسندیده یا عاقلانه بودن آن نیست ; بلکه گاه ممکن است خوب به نظر نیاید یا حتى در عاقلانه یا پسندیده بودن آن تردید شود; با این حال، آزادى بیان یک ضرورت است و باید آن را در قانون اساسى هر اجتماع مبتنى بر مشارکت، جاى داد. اما در باره آزادى بیان چند پرسش اساسى وجود دارد:1- آیا آزادى بیان محدودیت بردار است؟ و اگر چنین است چه صورتهایى از محدودیت را مى پذیرد؟ 2- آیا حتى زمانى که آزادى بیان، ثبات و نظم اجتماع را تهدید مى کند، باز باید مورد حمایت قانون قرار گیرد؟3- وقتى آزادى بیان مورد استفاده کسانى واقع شود که در نهایت مى خواهند آن را نابود کنند، چه باید کرد؟ 4- آیا باید از آزادى کسانى که قصد از بین بردن همان آزادى را دارند، دفاع کرد؟ در مورد پرسش نخست باید گفت که دفاع از آزادى بیان به دو صورت انجام مى پذیرد: اول، دفاع مطلق گرایانه ( msitulosbA ) که در آن آزادى بیان عمدتا به عنوان یک عضو جدایى ناپذیر بشرى تلقى مى شود. از این نظر، ادعا مى شود که همه انسانها برخوردار از «احساس اخلاقى» یا «شهود اخلاقى» یا «بینش عقلى» یا «روشن
بینى طبیعى» هستند که بر اساس آن، از حق آزادى بیان برخوردارند. غالبا کسانى که داراى کشش و جهت گیرى دینى هستند، اینگونه استدلال مى کنند. در چنین دفاع هایى، از آزادى بیان به صورت مطلق و بى قید و شرط دفاع مى شود و به شکلهاى حکومتى که این آزادى ممکن است به کارش بیاید یا نیاید، بى توجه است. از این دیدگاه، آزادى بیان محدودیت پذیر نیست. دومین نوع از دفاع از آزادى بیان، استدلالهاى مبتنى بر سودگرایى ( nairatilitU ) است. چنین استدلالى، از سه بخش عمده تشکیل مى شود. بخش اول اینکه، سرکوب عقیده خدمتى به حقیقت نمى کند; زیرا نفس تعیین آن که چه چیزى حقیقى است، کاملا بستگى به تجلى آزادانه زد و خورد عقاید دارد. بخش دوم استدلال در این دیدگاه، آن است که بر فرض آنکه عقاید اقلیت، بدون امکان اشتباه، نادرست شناخته شوند، سرکوب کردن آنها یا ساکت کردن طرفدارانشان مصیبت بار است ; زیرا درک ما از حقیقت و همین طور زمینه اعتقاد از میان مى رود، محتواى حقایق مورد اعتماد نابود مى شود و در نتیجه، اعتقادات به تدریج به آیینهاى جزمى تبدیل مى شود. سومین بخش استدلال سودگرایانه، بیان مى کند که براى برخوردارى از آن بخش از حقیقت که با نظر اقلیت آمیخته است، وجود معترض صریح، ضرورى است. براساس چنین دیدگاهى، در
مواردى که آزادى نامحدود بیان به زیانهاى بزرگ ; یعنى خطر یا بى نظمى جبران ناپذیر بینجامد، محدود ساختن آن روا مى باشد. با اندک استقرائى در فرمایشات حضرت امام (ره) در باب آزادى بیان، مى توان به وضوح جانبدارى ایشان را از دیدگاه اول یعنى دفاع مطلق گرایانه از آزادى بیان، مشاهده کرد. در اینجا نکته مهم آن است که هر چند به لحاظ نظرى یکى از دو دیدگاه در جمهوریهاى معاصر ما مورد پذیرش قرار مى گیرد; ولى در عمل، ترکیبى از استدلالهاى مطلق گرایانه و سودگرایانه به کار مى رود. در مورد پرسش دوم ; یعنى پرسش از حمایت قانون از آزادى بیان، در صورتى که ثبات و نظم اجتماع را تهدید کند، باید گفت که قانونى آزادى بیان از کسانى که به یارى سخن، عمدا و مستقیما اعمال تبهکارانه را برمى انگیزند، حمایت نمى کند. این کار نه محدود کردن بیان ; بلکه ایجاد محدودیت در کردار است که مانند بسیارى از کارهاى معقول دیگر پسندیده است. براى روشن شدن امر، ابتدا باید معناى دو واژه «تحریک» و «طرفدارى» روشن شود. منظور از تحریک در اینجا، تحریک لفظى است. اما تحریک لفظى خود نیز دو معنا دارد. این واژه در معناى عام آن، به معناى بیدارکردن احساسات است. تحریک لفظى در این کاربرد به
وضوح زیر چتر حمایتى قانونى آزادى بیان قرار مى گیرد; چرا که لازمه مشارکت جدى و عمیق، آن است که شهروندان در برانگیختن و برانگیزاندن میل و علاقه دیگران آزادى کامل داشته باشند. تحریک لفظى در معناى خاص آن، به معناى واداشتن است ; به این ترتیب که کسى را به طور مستقیم و عمدى، به انجام دادن عمل معینى برمى انگیزند. در تحریک خاص، تا زمانى که اجراى آن عمل تشویق شده واقعا به اجرا درنیاید، نمى توان پیگیرى قانونى کرد. اما طرفدارى، گونه اى از تحریک عام است. طرفدارى تا زمانى که به صورت حمایت یا جانبدارى از جریان عملى درنیاید، تحریک تلقى نمى شود. تفاوت میان طرفدارى و تحریک خاص، در آن است که طرفدارى مستلزم اجراى عمل مورد حمایت نیست ; در حالى که تحریک خاص، به طور منطقى، ارتکاب عمل مورد تحریک را دربردارد. اما تعیین این امر که عمل خارجى انجام شده آیا طرفدارى است یا تحریک خاص، در مواردى مشکل است. در این موارد، این قانون اساسى و مفسران آن و قضاتند که مرجع نهایى خواهند بود. حضرت امام (ره) نیز طرفدارى کردن را موجب محدودکردن آزادیهاى بیان نمى دانند و مى فرمایند:«در اسلام دموکراسى مندرج است و مردم آزادند در اسلام، هم در بیان عقاید و هم در اعمال، مادامى که
توطئه در کار نباشد...». (21) در مورد سومین پرسش ; یعنى چگونگى برخورد با کسانى که مى خواهند از آزادى بیان براى نابودى آن استفاده کنند، مى گوییم که باید حق سخن گفتن آزادانه یک اقلیت مخالف آزادى بیان، محفوظ باشد; زیرا در دراز مدت و کوتاه مدت، هیچ چیز بهتر از شنیدن و ارزیابى استدلالهاى کسانى که مخالف آزادى بیان هستند، نمى تواند در تقویت بنیه حکومت جمهورى مؤثر باشد. اعتماد و اعتقاد به آزادى بیان باید به قدرى عمیق باشد که تزلزل آن را با شنیدن دلایل طرفدارى از اصول حکومت جمهورى انتظار داشت در این خصوص، حضرت امام (ره) در اوان انقلاب اسلامى فرمودند:«در جامعه اى که ما به فکر استقرار آن هستیم، مارکسیستها در بیان مطلب خود آزاد خواهند بود; زیرا ما اطمینان داریم که اسلام دربردارنده پاسخ به نیازهاى مردم است. ایمان و اعتقاد ما قادر است که با ایدئولوژى آنها مقابله کند.» (22) در پرتو آنچه که در بالا آمد، پاسخ پرسش چهارم ; یعنى پرسش از دفاع از آزادى بیان مخالف آزادى بیان هم روشن مى شود. اینکه حکومت جمهورى باید بتواند از خود دفاع کند، اصلى متین است ; اما از این اصل برنمى خیزد که طرفدارى علنى از خشونت چنان جامعه را به خطر مى اندازد که جلوگیرى از
آن ضرورى است.
شرایط فکرى حکومت، شرایطى هستند که اطلاق استعدادهاى عقلى شهروندان را بر مسایل عمومى آنان، امکان پذیر مى سازند. پیروى از عقل، شالوده شرایط فکرى تلقى مى شود. تحقق این شرایط براى هدایت امور جامعه از راه مشارکت مستقیم و غیرمستقیم ضرورى است. شرایط فکرى حکومت در سایه سه پرسش اساسى قابل بررسى هستند: 1- ساز و کار تدارک اطلاعات که شهروندان اجتماع بتوانند بر بنیاد آنها هوشیارانه عمل کنند، چیست؟ 2- آموزش وپرورش شهروندان براى امکان پذیر ساختن استفاده هوشیارانه از اطلاعاتى که تدارک شده است، کدام است؟3- پرورش هنرهاى مشاوره براى امکان پذیر ساختن کاربرد تعاونى بینش یا عقل در مسایل اجتماع، چگونه است؟ در مورد پرسش نخست، باید گفت که در یک جمهورى موفق، اعضاى اجتماع باید به گزارشهاى در حد معقول دقیق و در حد معقول کامل درباره واقعیاتى که براى گرفتن تصمیمهاى عاقلانه در مورد مسایل مبتلابه لازم است، دسترسى آسان داشته باشند. وقتى که از واقعیات، روایات ناسازگار به وجود مى آید، باید همه را در اختیار جامعه قرار داد. تدارک وسیع چنین مواد و مطالبى، شرط فکرى هر جمهورى موفق است. همانگونه که هر فرد باید مسؤولیت کسب اطلاعات لازم براى اجراى موفقیت آمیز کارهاى خود را برعهده گیرد، هر جامعه
که امید به موافق ساختن جمهورى دارد نیز باید خود را مسؤول تدارک و انتشار تمام اطلاعات مورد نیاز براى حکومت کردن از طریق مشارکت عمومى بشناسد. تدارک اطلاعات در اینجا، آن سوى آزادى نشر وقایع و عقاید است. یعنى آن سوى آزادى نشر و چاپ باید نشریات واقعى وجود داشته باشد. از این رو در حکومت جمهورى، مطبوعات نیرومند باید مورد حمایت و تقویت واقع شوند. مطبوعات در اینجا دربرگیرنده روزنامه ها، نشریه هاى ادوارى، رادیو و تلویزیون و مؤسسات دولتى و خصوصى انتقال خبر مى شود. از این رو، از سویى باید از استقلال روزنامه ها و بنگاههاى خبر پراکنى دفاع و حمایت کرد. مردم نیازمند آنند که هر انتقادى از طرز اداره امور خود را بشنوند و باید همواره مراقب باشند که رهبرانشان متعرض مطبوعاتى نشوند که به خط مشیها و حتى رفتار شخصى آن رهبران حمله مى کنند. مردم هرگز نباید فقط به شنیدن اخبارى که مسؤولان جایز مى دانند، یا به شنیدن چیزهایى که نحوه و زمان شنیدن آنها را همان مسؤولان امور، مناسب تشخیص مى دهند، محدود گردند. بنابراین، اخبار باید به درستى و به نحو کامل به مردم عرضه شود و این کمال، مستلزم داشتن مطبوعاتى دلیر و نیرومند است. حضرت امام (ره) در این زمینه مى فرمایند:« به طور کلى
در هر کشورى مطبوعات آن کشور و تلویزیون و رادیو آن کشور باید در مسیر آن ملت و در خدمت ملت باشند. مطبوعات باید ببینند که ملت
چه مى خواهد، مسیر ملت چیست، روشنگرى از این جهت داشته باشد و مردم را هدایت کند.» (23) از سوى دیگر، باید از موقعیتهایى برحذر بود که مؤسسه هاى مطبوعاتى دولتى و خصوصى به صورتى نامسؤول درآیند و از هر گونه قید و حدى رها باشند; زیرا ممکن است فقدان مقررات به پیدایش مطبوعات به اصطلاح آزاد بینجامد; ولى شرط تدارک اطلاعات کامل و صادقانه در باره مسایل عمومى برآورده نشود. اما هیچ راه حل ساده اى براى ایجاد تعادل بین آزادى مطبوعات و کنترل آنها وجود ندارد. از طرفى نباید گزارش و تحلیل اخبار از طرف کسانى صورت گیرد که نه در حیطه قدرت ادارى باشند و نه از آن نیرو بگیرند; در حالى که آزادى مخالفت و انتقاد از سیاست دولت باید از طرف دستگاه ادارى حمایت گردد. از سوى دیگر، اجتماع براى اطمینان یافتن از انتشار صحیح و تمام عیار همه نظرهاى مهم و متعارض در باره مسایل مربوط به اجتماع، باید بر کار مؤسسه هاى خبرى نظارت کند. به نظر مى رسد راه سلامت مطبوعات آن است که در مسایل مورد علاقه جامعه، نشر وقایع بیشتر و گزارشهاى دقیقتر درباره آنها را، با گزارش اخبار و ویراستن آنها به وسیله مؤسسه هاى جدید و قدیم، هموار کرد. از آنچه تاکنون گفته شد،
آشکار مى گردد که پنهان کارى، دشمن جمهوریت است. ممکن است موقعیتهایى پیش آیند که بنا به مقتضیات دفاع از کشور، مقوله هایى خاص فقط در اختیار کسانى قرار داده شود که باید از آن استفاده بکنند. اما این موقعیتها باید بیشتر جنبه استثنا داشته باشند تا قاعده. دومین پرسش در باب چگونگى آموزش وپرورش شهروندان به منظور امکان پذیر ساختن استفاده هوشیارانه از:... اطلاعات تدارک شده بود. در این قسمت، این پرسش اساسى عنوان مى گردد که حکومت دینى آیا به شهروندان فرهیخته نیاز دارد؟ و اگر دارد چنین حکومتى براى گردش کار خود به چه میزان از فرهیختگى نیاز دارد؟ پاسخ این پرسش به نوع و درجه دشوارى مسایلى که اجتماع با آنها روبرو است، بستگى دارد. مادام که سرشت مسایل اجتماعى تا حد زیاد در حیطه درک شهروندان باشد و با فرض مهیا بودن دیگر شرایط، مشارکت هوشیارانه براى آنان امکان پذیر خواهد بود. با وجود این، سطح اقتضاهاى آموزش وپرورش در یک جمهورى در عصر حاضر بسیار بالا است. اما از آنجا که اکثر مسایل فنى ترى که براى اجتماعات کنونى پیش مى آید، نه به وسیله تماس اعضا; بلکه به وسیله نمایندگان آنها، مورد بحث و رسیدگى قرار مى گیرد، پس ضرورت آموزش وپرورش براى اعضا تا آن حد است که براى انتخاب
عاقلانه نمایندگان ضرورت دارد. روند آموزش وپرورش زمانى شرط فکرى حکومت جمهورى تلقى مى گردد که در جهت همکارى موفقیت آمیز با جهان اجتماعى مشترک باشد. مهارتهاى فکرى در این زمینه چهارگونه متفاوت و مرتبط با هم هستند: 1- آموزش عملى که عبارت است از پیدا کردن آمادگى براى برخورد با مسایل روزمره مربوط به روابط متقابل انسانها. براى کسانى که به دلیل دور ماندن از مسایل زندگانى، بهره اى از تربیت عملى نیافته اند، جمهوریت امکان پذیر نخواهد بود. وقتى اینگونه مسایل اجتماعى تا حد زیادى با مسایل زندگى شخصى شباهت نزدیک داشته باشد، آموزش وپرورشى که از طریق کار یا زندگى خانوادگى تحصیل مى شود، ممکن است کافى باشد; اما مسایل سیاسى پیچیده تر و دشوارتر چون رشد اقتصادى، مسایل مربوط به جنگ و صلح و... از تعلیم و تربیتى بیش از این برخوردار هستند. 2- آموزش پایه که عبارت از ورزیده شدن براى استفاده از ابزارهاى پایه فکرى ; یعنى حروف و اعداد است. ساده ترین معیار آن، میزان با سوادى است. شهروندان بى سواد، توان خواندن روزنامه را ندارند، نمى توانند از شقوق مختلف مسایل و راه حلهاى پیشنهادى آگاهى یابند، نمى توانند به طور مؤثر انتقاد کنند یا پیشنهادهایى از خود طرح کنند.3- آموزش فنى که به سالها تحصیل و کسب تخصص احتیاج دارد. این
آموزش براى کسانى ضرورى است که مى خواهند با موضوعهایى سر و کار داشته باشند که نتوان همه را براى انجام آنها تربیت کرد. بنابر این، حکومت جمهورى براى آنکه موفق شود، باید در میان شهروندانش، به پرورش استعدادهاى خاصى بپردازد که لازمه اداره هوشیارانه آن است. 4- آموزش انسانى که کمتر از همه عمومیت دارد و کمتر اهمیت آن شناخته شده است. یک اجتماع باید هدفها و وسیله هایى را برگزیند و براى انجام خردمندانه این کار اعضاى آن باید میزان قابل ملاحظه اى روشنى فکرى از خود بروز دهند. کارشناسان فنى مهم اند، اما مهمتر از آنان، خود کسانى هستند که ایشان را به خدمت مى گیرند; کسانى که استخدام کنندگان را برمى گزینند و بر آنان نفوذ دارند. آموزش گسترده علوم انسانى براى هر جمهورى واجب است. شاید گاهى از ترس دست رفتن حیثیت ملى یا برترى نظامى، به تحصیلات علمى یا فنى اولویت داده شود; ولى خطر بزرگتر آنجاست که شهروندان در انتخاب هدفها و داوریها به درستى تربیت نشوند. حضرت امام (ره) در وصیتنامه خویش به اهمیت مراکز تعلیم و تربیت از کودکستانها تا دانشگاهها تاکید کرده اند. (24) اینک وقت آن رسیده است که در باب پرسش سوم ; یعنى پرسش از هنرهاى مشاوره سخن گوییم. اگر بنا به فرموده حضرت
امام(ره) این احساس پیدا شود که مملکت عائله همه است، صاحبخانه هم یکى نیست، بلکه همه ملت صاحب خانه اند و همه کشور مال همه ملت است ; (25) در این صورت مشارکت اثربخش، در کنار استقلال اندیشه شهروندان، نیازمند همکارى میان انسانها و اندیشه ها است. چنین هم کنشى، به نوبه خود مستلزم مهارتهاى فکرى خاصى است که «هنرهاى مشاوره» خوانده مى شوند. براى برآورده شدن بسیارى از نیازها و مصالح - گوناگون، متداخل و متعارض - در درون اجتماع، اعضاى آن باید پیوسته با یکدیگر در تبادل اندیشه باشند. مسایل اختلافى میان احزاب باید مورد بحث و استدلال قرارگیرد تا کاملا فهمیده شود. تاثیر قوانین پیشنهادى بر منافع متعارض باید به گفتگو گذاشته شود و پیش بینى گردد. نیازهاى بزرگتر کل جامعه باید به صورت مشترک بررسى شوند و راه حلها نیز به صورت مشترک ارزیابى شوند. بحث، انتقاد، استدلال و تبادل فکرى، بر روى هم هنر مشاوره را به وجود مى آورند; هرچند بدون این امور، مشارکت همچنان امکان پذیر است ; ولى نه مشارکتى فعال و پخته. در اینجا است که پرورش مهارتهاى ارتباطى به عنوان هدف اصلى آموزش وپرورش مطرح مى شود. شهروندان باید سخن گفتن روشن و بجا را بیاموزند، از روى دقت و با نیروى ادراک به سخن دیگران
گوش فرا دهند و بتوانند به طور صریح و اثربخش مطلب بنویسند. شهروندان نباید تنها دستگاههاى شنونده باشند; بلکه باید بتوانند عقاید خود و دیگران را منتقل کنند وبتوانند علایق و چشم اندازهاى خود را متجلى سازند. اینها مهارتهاى فکرى پیچیده اى هستند که به ممارست و تمرین احتیاج دارد. با توجه به این مطالب، باید میان سه گونه مشارکت فعال، تبعى و منفعل تفاوت گذاشت ; جمهوى واقعى، نهادهاى مشارکت واقعى را دارد تا روند مشارکت واقعى در آن جریان یابد.
شرایط روانشناختى حکومت، خصوصیات منش و عادتهاى ذهنى اى هستند که اعضاى یک اجتماع باید واجد آنها باشند تا بتوانند حکومت جمهورى را عینیت بخشند. جاى این شرایط در درون افراد; یعنى روان آنان است. البته به عنوان یک امر عملى، بر روى جلوه هاى بیرونى و رفتارى ویژگیهاى منش نیز تاکید مى شود. در این معنا، شرایط روانشناختى عبارت خواهند بود از: عادتها و نگرشهایى که اعضاى مختلف اجتماع را آماده خود گردانى مى کند. این معنا در واقع همان معناى آزادى مثبت است. به طور تجربى مى توان این شرایط را در نه شرط روان شناسانه طبقه بندى کرد; هر چند که تعداد و شیوه طبقه بندى آنها به روشهاى دیگر نیز ممکن خواهد بود: 1- اعتراف به استعداد
خطا: اصولا ایجاد حکومت جمهورى بنا به این دلیل بوده است که آدمى همواره در معرض ارتکاب خطا قرار دارد. از این رو، حکومت جمهورى به شهروندانى نیازمند است که نسبت به لغزش پذیرى خود آگاه باشند، و گریزناپذیرى آدمى از خطا را تشخیص دهند. معترف بودن به استعداد خطا ( silibifislaf ) هنگامى یک صفت خلقى است که در رفتار اشخاص در رابطه با پذیرش یا رد عقاید و افکار بروز مى کند. لازمه قبول امکان خطا، انکار لغزش ناپذیرى ادعاى حقیقت است، حال ادعا کننده هر کس که باشد. پیامد مهم چنین نگرشى آن است که اگر تمام عقاید در معرض خطا باشند، پس در باره هیچ موضوعى دست کم بى آنکه اجازه شنیده شدن به افکار متضاد داده شده باشد، نباید هیچ تصمیمى گرفت. 2- خلق تجربه اندیشى: لازم است که وقتى شهروندان با موقعیت هاى مساله انگیز مواجه مى شوند، آمادگى داشته باشند که انواع مختلف راه حلهاى پیشنهاد شده را بیازمایند. این شرط دوشادوش شرط اول حرکت مى کند. اعتراف به خطا، آگاهى داشتن به حضور خطا است و تجربه گرایى، آمادگى داشتن براى استفاده از روشهایى است که خطاها را آشکار مى سازد. در یک اجتماع مبتنى بر جمهورى، اصول و خط مشیهاى رقابت کننده اى وجود دارند که قراین سودمند یا مضر، هر کدام
باید بى غرضانه و با دقت سنجیده شده و شایستگى هاى راه حلهاى مختلف ارزیابى گردد. از این رو، چارچوب ذهنى تجربه اندیش، هم به آموزش و هم به پرورش نیازمند است و هم از آن پشتیبانى مى کند. جایى که تمایل به بررسى مسایل به شیوه آزمایشى وجود نداشته باشد، نمى توان از نهادهاى آموزش به طور کامل و عمیق بهره گرفت، پرورش همین حالت فکرى تجربه اندیش، خود نیازمند به حمایت عینى از جانب مدارس، کتابخانه ها و همه فنون ارتباطى است. 3- خوى خرده گیرى: کمال مطلوب آن است که روابط میان اعضاى اجتماع و ماموران منتخب آنان، نمایشگر اعتماد و حسن اعتقاد متقابل باشد; اما حکومت جمهورى ایجاب مى کند که اطمینان شهروندان با مقدارى روح انتقادى، یعنى با حد معقولى از بى اعتمادى به تمام اولیاى امور همراه گردد. هیچ درجه اى از هوشمندى، یا حسن اعتقاد آنها را از خطا مصون نمى دارد. پیچیدگى وظایف، تعداد مسایل، مقتضیات انتخاب به یک مقام، فشارهایى که از جانب منافع متعارض وارد مى شود و... همگى خطاکردن اولیاى امور را محتمل مى کند. از سویى نیز اشتباهات قدرتمندان، به دلیل قدرتشان جدى تراست. از این رو، براى کاستن از تعداد خطاها و درمان هرچه سریعتر پیامدهاى زیانبخش آنها، کارها و داوریهاى مقامهاى حکومت جمهورى باید پیوسته در معرض انتقاد مداوم
عموم قرار گیرد. طبیعى است که خرده گیریهاى مداوم به مذاق اولیاى امور خوشایند نباشد. بر همین اساس، پشتیبانى کردن سنجیده از اشخاصى که کار رسمى شان انتقاد از رهبران مى باشد، عملى عاقلانه است. «قید سنجیده» از آن جهت در اینجا آمده است که تداوم انتقاد موجب کاهش تعداد داوطلبان مناصب دولتى مى گردد. 4- منش نرمش پذیرى: شهروندان در یک حکومت جمهورى مى بایست خود را با تغییرات همیشگى بزرگ و کوچک شرایط زندگى خود هماهنگ کنند، آنها همین طور باید آمادگى تایید جامعه اى تغییرپذیر را داشته باشند. نرمش پذیرى به معناى طرد آن گونه محافظه کارى است که سرسختانه در مقابل دلایل موجه براى تغییر، مى کوشد الگوهاى ثابت رفتار را حفظ کند. البته ضرورى است به این نکته نیز اشاره شود که در هر تغییر قابل درکى، جنبه هایى از موقعیت تغییر ناکرده باقى مى ماند. به همین دلیل، تشخیص این امر که چه عناصرى از اجتماع شایسته نگه داشتن هستند و چه عناصرى را باید بهبود بخشید یا جایگزین کرد، اساسى است. 5 - خوى واقع گرایى: واقع گرایى به معناى آمادگى عمل و قضاوت در پرتو نهادهاى بشرى ناقص است. به عنوان نمونه، در گزینش رهبران و نمایندگان، همواره باید از میان تلفیقهاى متعدد میان هنرها و عیبهاى مختلف، یکى را
انتخاب کرد. در مورد کارهاى آدمیان نیز به همین صورت رفتار شود. براى مسایل اجتماعى راه حلهاى نهایى وجود ندارد و فرایند تنظیم و بهبود نهادهاى بشرى، پایان ناپذیر است. از این رو، واقع گرایى به صورت طرز فکرى متوازن میان کمال گرایى و ناامیدى جلوه مى کند. حکومت جمهورى به صورت بادوام، تنها زمانى میسر است که ارزیابى کارها، در سایه انتظارات واقع گرایانه باشد. 6 - خصلت سازش جویى: سازش جویى خصلتى است که شهروندان را آماده مى کند تا اختلافهایشان را به سازش برگذار کنند.در هر اجتماعى وجود منافع و گرایشهاى متضاد انسانى، اجتناب ناپذیر است و به ندرت مى توان آنها را به گونه اى حل کرد که براى همه کاملا رضایت بخش باشد. از این رو، فرایند تشکیل خط مشیها و تدوین قوانین، از راه متوازن ساختن کشمکشهاى منافع متضادى که در اجتماع وجود دارد، انجام مى پذیرد که فرایند مصالحه نامیده مى شود. هر گروهى که چنین راه و رسمى را در اصل مناسب نیابد، نمى تواند خواهان داشتن حکومتى جمهورى باشد. نکته مهم در اینجا، آن است که مساله سازش جویى به معناى فدا کردن اصول نیست; بلکه سازش تنها در مورد راه حلها و برنامه هاى خاص عملى است. از این رو، اصول را باید حفظ کرد; ولى میان عزم جزم در اعتقاد به
اصول و رعایت احتیاط در عمل منافاتى نیست. به همین دلیل، در گرایش به سازش، چیزى نیست که با دفاع اصولى از طرز فکر خود یا انتقاد از طرز فکر دیگرى، مغایرت وجود داشته باشد. 7- منش بردبارى: منش بردبارى در سه سطح مورد بررسى قرار مى گیرد; اول، تحمل ناهمنوایى است. هر پیشرفت مهمى در جامعه بشرى نتیجه نوعى ناهمنوایى دلیرانه بوده است. نیروى تخیل، فردیت و تنوع دیدگاه، مشتقات ناهمنوایى به شمار مى آیند. فشار قانونى یا خارج از قلمرو قانون، براى همنوا شدن با عرف موجب محدودیت مشارکت در حکومت جمهورى مى شود. بالا بودن آمادگى شهروندان براى تحمل ناهمنوایى، به وسیع بودن مشارکت در جمهوریها مى انجامد. در دومین سطح، آمادگى براى اجازه دادن به دیگران است تا زندگى خود را بدون مزاحمت بگذرانند; بلکه بالاتر از آن مخالفت مستقیم دیگران با اعتقادات و اصول مورد قبول خود را تحمل کنند. در این زمینه نه تنها برخى نهادهاى غیر شخصى ; بلکه یکایک افراد نیز مى باید از روحیه اغماض و بردبارى برخوردار باشند. در سطح سوم، شهروندان باید مخالفت راحتى از جانب افراد عیبناک مغرض و سفیه نیز بپذیرند. اغلب به نظر مى آید که در پشت مخالفت سرسختانه و کور دلانه، فقط ممکن است خشک مغزى محض نهفته باشد. اگر مخالفان شخص، ظاهرا
سفیه یا نادان نباشند، پس بى شک مردمان شرورى هستند که بر اثر خودخواهى، جاه طلبى یا دیگر انگیزه هاى پست، تحریک شده اند. اما در یک جمهورى، انگیزه ها یا باورداشتهاى طرفهاى ستیزه جو هر چه باشد، تصمیمهاى گرفته شده پیش از عمل باید در فرایندى مشارکت آمیز اتخاذ شوند. آمادگى تحمل نه تنها از راه اظهار نظر خویشتن دارى ; بلکه از راه عمل به آن نمایان مى شود. در اینجا، نکته اصلى آن است که این خود دارى در استفاده از زور باید به وسیله خود آدمى بر خود تحمیل شود. وجود قوانین یا پیش بینى هاى مبتنى بر قانون اساسى کافى نیست. 8- خصلت برون گرایى: برون گرایى به معناى این است که عقاید و رویدادها را همان گونه که هستند، بدون پیشداورى ذهنى بپذیریم. تصمیمها باید با توجه دقیق به واقعیات گرفته شوند. تصمیم گیرندگان نیز با در نظر گرفتن گرایشهاى خود، بااوضاع برخوردى واقع گرایانه داشته باشند. برون گرایى مورد نیاز در حکومت جمهورى، مستلزم اذعان اعضاى آن است به واقعیات خاصى که در باره انواع مختلف علایق موجود در اجتماع وجود دارد. به دلیل تعارض میان منافع در سطوح مختلفى، چون: منافع شخصى و خانوادگى، همبستگیهاى قومى، دلبستگیهاى اقتصادى و... مى باید منافع خصوصى در برابر منافع عمومى یا نیمه عمومى ارزیابى شود.
آمادگى براى ارزیابى منافع متضاد در سطوح مختلف و به صورتى بى غرضانه و بخصوص تلقى منافع جامعه بزرگتر به عنوان امرى به خودى خود مهم، برون گرایى مدنى نامیده مى شود. چنین برون گرایى خصلتى بسیار ظریف است که به آسانى پرورده نمى شود و آسان حفظ نمى گردد. 9- منش اعتماد به خویش: شهروندان در یک حکومت جمهورى باید به استعداد جمعى خود در اداره کردن امور عمومى اعتماد داشته باشند. زمانى که اعتماد در کار نباشد، شهروندان بویژه در دورانهاى بحرانى دست به دامن قدرتهاى بیرونى خواهند زد تا به جاى آنان تصمیم گیرى کنند. اطمینان مورد نیاز در حکومت جمهورى دربرگیرنده ایمان مطلق به خردمندى توده ها نیست. به این معنا هر آنچه که مردم به آن باور دارند، حقیقى نیست و نیز هر آنچه تعیین مى کنند، همواره صحیح نمى باشد. ولى باید به مردم اعتماد داشت که در دراز مدت بتوانند به خوبى حکومت کنند، براى تصحیح خطاهاى خود به صلاحیت خویش تکیه کنند، و براى مسایلشان راه حلهایى بیابند. اعتماد به نفس فردى به معناى تکیه کردن بر داوریهاى شخصى خود، زمینه ساز اعتماد به جامعه خواهدبود. اعضاى یک اجتماع باید، هم به عنوان فرد و هم به عنوان یک اجتماع به خود اعتماد داشته باشند و آمادگى آن را داشته باشند که
مطابق بااین اعتماد عمل کنند. شرایط روان شناسانه حکومت جمهورى، در واقع در فرهنگ سیاسى یک جامعه باید تحقق یابد. از این رو، تحقق آنها از سویى مشکل و از سوى دیگر براى حکومت جمهورى داراى اهمیت اساسى خواهد بود.
حکومتها همواره باید آماده باشند تا از خود دفاع کنند. مجموعه امورى که چنین امکانى را براى حکومت به وجود مى آورد، شرایط حفاظتى نامیده مى شود. جمهورى اسلامى با توجه به مرحله استقرار و تثبیت خود در ابتدا و سپس درگیرى در یک جنگ طولانى، اوضاع و احوالى را پشت سر نهاد که بیشترین فرمایشات و توجه حضرت امام (ره) در میان شرایط حکومت دینى به شرایط حفاظتى آن جلب شد. از این رو، در شرایط دیگر حکومت رهنمودى از آن حضرت وجود نداشت، در این مورد سخنان ایشان فراوان است. شرایط حفاظتى حکومت بر دو گونه هستند: الف - شرایط حفاظت در برابر تهدید داخلى: این گونه از تهدیدها براى حکومت گاه خطرناکتر و جدى تر از تهدیدهاى خارجى هستند. از میان انواع گوناگون حملات داخلى، در اینجا به دو گونه آن توجه مى شود. حملات داخلى بر شرایط حکومتهاى جمهورى ; چون: شرایط قانونى، شرایط فکرى و... و حملات مربوط به فرایند مشارکت در حکومت جمهورى. در مورد اول،
باید گفت که حملات بر شرایط حکومت جمهورى از طرف شهروندان فراوان است و غالبا به صورت پیشنهادهایى بیان مى شوند که خود پیشنهاد دهندگان آنها پیامدهاى آنها را براى جمهوریت به طور کامل درک نمى کنند. به عنوان نمونه، محدود ساختن نسبى آزادى انتقاد، انتشار، یا اختلاف عقیده از متداولترین این نوع پیشنهادهاست. دومین مورد، مربوط به خطر محدود شدن و ترک شدن اقدامهایى است که در شرایط بحران ; یعنى شرایط نیاز به سرعت و قاطعیت در تصمیم گیرى، شرایط مشارکت همگانى را دشوار مى گرداند. نقصان علاقه شهروندان به انتقاد کردن و اعمال نفوذ فعالانه در امور عمومى، ایجاد این احساس که تصمیمهاى بسیار مهم حتى بدون مشارکت آنها هم گرفته مى شود و در نهایت از میان رفتن احساس نیاز به مشارکت، مهمترین مشتقات این مورد مى باشند. ب - شرایط حفاظت در برابر تهدید خارجى: برخاستن در برابر دشمنان یک اجتماع و مبارزه کردن با آنان، یک اصل مشروع و قابل قبول همگان است. تهدید خارجى اگر بى پاسخ گذاشته شود، اجتماعى را که شرایط مورد بحث در این مقاله، براى پیاده شدن به آن نیاز دارد، از میان مى برد. فرمایشات حضرت امام (ره) در طول جنگ هشت ساله به درستى بیانگر همین مطلب بود. در مقایسه میان تهدیدات داخلى و خارجى، باید
گفت تهدیدهاى داخلى با هر دو گونه اش خطرناکتر از تهدیدهاى خارجى مى باشند; زیرا از سویى این گونه از تهدیدها، همه انواع اجتماعات را، چه بزرگ و چه کوچک، به مخاطره مى اندازند و از سوى دیگر، تهدیدهاى داخلى ممکن است از اشخاص یا گروههایى سرزند که هدفشان حتى حمایت از حکومت جمهورى باشد.
هدف این مقاله، نشان دادن عناصر اساسى مورد نیاز براى برپایى حکومت جمهورى از سویى و نشان دادن موضعگیرى هاى حضرت امام (ره) در باره آنها از سوى دیگر بود. همان طور که در طول مقاله بیان شد، تمامى عناصر اساسى شرایط حکومت دینى به وسیله حضرت امام (ره) بیان نشده اند و از این جهت نمى توان به یک نظریه ( yroehT ) کامل از ایشان رسید. اما مکتب فقهى - سیاسى ایشان بویژه باارایه مقولاتى ; چون: تعریف عمومى تر از اجتهاد، احکام حکومتى، نقش زمان و مکان و عنصر مصلحت، مى تواند الگوى عمومى و حکومت قانونى ایشان را گسترش داده و نسبت آن را با شرایط حکومت جمهورى ارزیابى کند. اینک بر رهروان آن مکتب است که کمر مت بربندند و به گسترش اندیشه سیاسى ایشان بپردازند.
: 1 ء. ولایت فقیه، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1360،ص53. کتاب البیع ، الجزءالثانى، مؤسسه اسماعیلیان،قم، الطبعةالرابعة، 1368،ص 461. صحیفه نور، ج20، انتشارات سازمان مدارک فرهنگى
انقلاب اسلامى، تهران،1369، ص170. 2. پایان نامه کارشناسى ارشد نویسنده در مؤسسه آموزش عالى باقرالعلوم (ع) با عنوان «شیوه حکومت دینى در نظریه هاى معاصر ایران». نویسنده علاوه بر الگوى حکومت قانونى، دو الگوى مشروطه طلبى دینى و نخبه گرایى دینى را نیز مورد بررسى قرار داده است. 3. صحیفه نور، ج3، انتشارات سازمان مدارک فرهنگى انقلاب اسلامى، تهران، 1361، ص 105. 4. کتاب البیع، الجزءالثانى، 465و466. 5. صحیفه نور، ج3، ص145. 6. مشخصات اساسى جمهوریهاى قرن بیستم عبارتند از: همگانى بودن مشارکت، وجود آزادیها، چند گانگى سیاسى، حکومت اکثریت و احترام به اقلیت، برابرى مردم و توزیع خردمندانه قدرت. 7. صحیفه نور، ج3، ص27. 8. صحیفه نور، ج 21، ص 38. 9. همان، ص 30. 10. همان، ص 38. 11. همان، ص 201. 12. صحیفه نور، ج 22، ص 292 و صحیفه نور،ج 21،صص 200 و201. 13. صحیفه نور، ج 21، ص 200. 14. همان، ص187. 15. صحیفه نور، ج 18، ص 204. 16. صحیفه نور، ج 20، ص 194. 17. صحیفه نور، ج 21، ص187. 18. همان، صص48-46. 19. صحیفه نور، ج 14، ص267. 20. صحیفه نور، ج 4، ص 234. 21. صحیفه نور، ج 2، صص 45 و46. 22. صحیفه نور، ج7، ص 18. 23. صحیفه نور، ج 21،
ص 192. 24. صحیفه نور، ج7، ص13.
سخن آفتاب سازمان تبلیغات اسلامی شرایطی که برای زمامدار ضروری است مستقیما ناشی از طبیعت طرز حکومت اسلامی است. پس از شرایط عامه مثل عقل و تدبیر، دو شرط اساسی وجود دارد که عبارتند از: 1- علم به قانون 2- عدالت چنانکه پس از رسول اکرم - صلی الله علیه و آله - وقتی در آن کسی که باید عهده دار خلافت شود، اختلاف پیدا شد باز در اینکه مسئول امر خلافت باید فاضل باشد، هیچ گونه اختلاف نظری میان مسلمانان بروز نکرد. اختلاف فقط در دو موضوع بود: 1- چون حکومت اسلام حکومت قانون است، برای زمامدار علم به قوانین لازم می باشد، چنانکه در روایات آمده است. نه فقط برای زمامدار بلکه برای همه افراد، هر شغل یا وظیفه و مقامی داشته باشند چنین علمی ضرورت دارد. منتهی حاکم باید افضلیت علمی داشته باشد. ائمه ما برای امامت خودشان به همین مطلب استدلال کردند که امام باید فضل بر دیگران داشته باشد. اشکالاتی هم که علماء شیعه بر دیگران نموده اند در همین بوده که فلان حکم را از خلیفه پرسیدند نتوانست جواب بگوید، پس لایق خلافت و امامت نیست. فلان کار را بر خلاف احکام اسلام انجام داد، پس لایق امامت نیست. و... قانوندانی و عدالت از نظر مسلمانان، شرط و
رکن اساسی است. چیزهای دیگر در آن دخالت و ضرورت ندارد. مثلا علم به چگونگی ملائکه، علم به اینکه صانع تبارک و تعالی دارای چه اوصافی است، هیچ یک در موضوع امامت دخالت ندارد. چنانکه اگر کسی همه علوم طبیعی را بداند و تمام قوای طبیعت را کشف کند یا موسیقی را خوب بلد باشد، شایستگی خلافت را پیدا نمی کند و نه به این وسیله بر کسانی که قانون اسلام را می دانند و عادلند، نسبت به تصدی حکومت، اولویت پیدا می کند. آنچه مربوط به خلافت است و در زمان رسول اکرم - صلی الله علیه و آله - و ائمه ما - علیهم السلام - درباره آن صحبت و بحث شده و بین مسلمانان هم مسلم بوده این است که حاکم و خلیفه اولا باید احکام اسلام را بداند یعنی قانوندان باشد و ثانیا عدالت داشته، از کمال اعتقادی و اخلاقی برخوردار باشد. عقل همین اقتضا را دارد. زیرا حکومت اسلامی حکومت قانون است، نه خودسری و نه حکومت اشخاص بر مردم. اگر زمامدار مطالب قانونی را نداند، لایق حکومت نیست. چون اگر تقلید کند، قدرت حکومت شکسته می شود و اگر نکند، نمی تواند حاکم و مجری قانون اسلام باشد. و این مسلم است که «الفقهاء حکام علی السلاطین» . سلاطین اگر تابع اسلام
باشند باید به تبعیت فقها درآیند و قوانین و احکام را از فقها بپرسند و اجرا کنند. در این صورت حکام حقیقی همان فقها هستند، پس بایستی حاکمیت رسما به فقها تعلق بگیرد، نه به کسانی که به علت جهل به قانون مجبورند از فقها تبعیت کنند. البته لازم نیست که صاحب منصبان و مرزبانان و کارمندان اداری همه قوانین اسلام را بدانند و فقیه باشند، بلکه کافی است قوانین مربوط به شغل و وظیفه خویش را بدانند. چنانکه در زمان پیغمبر - صلی الله علیه و آله - و امیر المؤمنین - علیه السلام - این طور بوده است. مصدر امور باید دارای این دو امتیاز باشد، لکن معاونین و صاحب منصبان و مامورانی که به شهرستانها فرستاده می شوند، باید قوانین مربوط به کار خود را دانسته و در موارد دیگر از مصدر امر بپرسند. (1) 2- زمامدار بایستی از کمال اعتقادی و اخلاقی برخوردار و عادل باشد و دامنش به معاصی آلوده نباشد. کسی که می خواهد حدود جاری کند، یعنی قانون جزای اسلام را به مورد اجرا گذارد، متصدی بیت المال و خرج و دخل مملکت شود، و خداوند اختیار اداره بندگانش را به او بدهد باید معصیت کار نباشد و «لا ینال عهدی الظالمین» خداوند تبارک و تعالی
به جائر چنین اختیاری نمی دهد. زمامدار اگر عادل نباشد در دادن حقوق مسلمین، اخذ مالیاتها و صرف صحیح آن و اجرای قانون جزا، عادلانه رفتار نخواهد کرد و ممکن است اعوان و انصار و نزدیکان خود را بر جامعه تحمیل نماید و بیت المال مسلمین را صرف اغراض شخصی و هوسرانی خویش کند. بنابراین، نظریه شیعه در مورد طرز حکومت و اینکه چه کسانی باید عهده دار آن شوند، در دوره رحلت پیغمبر اکرم - صلی الله علیه و آله - تا زمان غیبت، واضح است. به موجب آن، امام باید فاضل و عالم به احکام و قوانین و در اجرای آن عادل باشد. (2) اکنون که دوران غیبت امام - علیه السلام - پیش آمده و بناست احکام حکومتی اسلام باقی بماند و استمرار پیدا کند و هرج و مرج روا نیست، تشکیل حکومت لازم می آید، عقل هم به ما حکم می کند که تشکیلات لازم است، تا اگر به ما هجوم آوردند، بتوانیم جلوگیری کنیم، اگر به نوامیس مسلمین تهاجم کردند، دفاع کنیم. شرع مقدس هم دستور داده که باید همیشه در برابر اشخاصی که می خواهند به شما تجاوز کنند برای دفاع آماده باشید، برای جلوگیری از تعدیات افراد نسبت به یکدیگر هم حکومت و دستگاه قضائی و اجرائی لازم است.
چون این امور به خودی خود صورت نمی گیرد، باید حکومت تشکیل داد. چون تشکیل حکومت و اداره جامعه بودجه و مالیات می خواهد، شارع مقدس بودجه و انواع مالیاتش را نیز تعیین نموده است مانند خراجات، خمس، زکات، و غیره... اکنون که شخص معینی از طرف خدای تبارک و تعالی برای احراز امر حکومت در دوره غیبت تعیین نشده است، تکلیف چیست؟ آیا باید اسلام را رها کنید؟ دیگر اسلام نمی خواهیم؟ اسلام فقط برای دویست سال بود؟ یا اینکه اسلام تکلیف را معین کرده است، ولی تکلیف حکومتی نداریم؟ معنای نداشتن حکومت این است که، تمام حدود و ثغور مسلمین از دست برود، و ما با بیحالی دست روی دست بگذاریم که هر کاری می خواهند بکنند و ما اگر کارهای آنها را امضا نکنیم، رد نمی کنیم. آیا باید اینطور باشد؟ یا اینکه حکومت لازم است و اگر خدا شخص معینی را برای حکومت در دوره غیبت تعیین نکرده است، لکن آن خاصیت حکومتی را که از صدر اسلام تا زمان حضرت صاحب - علیه السلام - موجود بود; برای بعد از غیبت هم قرار داده است. این خاصیت که عبارت از علم به قانون و عدالت باشد، در عده بیشماری از فقهای عصر ما موجود است. اگر با هم اجتماع کنند می توانند حکومت عدل عمومی در
عالم تشکیل دهند. (3) حاکمی که می خواهد به وسیله تشکیلات دولت و قدرت آمرانه ای که دارد، هدفهای عالی اسلام را عملی کند، همان هدفهائی را که امام - علیه السلام - شرح داد، بایستی همان خصال ضروری را که سابقا اشاره کردیم، داشته باشد، یعنی عالم به قانون و عادل باشد. به همین جهت، حضرت امیر المؤمنین - علیه السلام - به دنبال فرمایشات خود در تعیین هدفهای حکومت به خصال لازم حاکم اشاره می فرماید: «اللهم انی اول من اناب و سمع و اجاب. لم یسبقنی الا رسول الله - صلی الله علیه و آله - بالصلاة. و قد علمتم انه لا ینبغی ان یکون الوالی علی الفروج و الدماء و المغانم و الاحکام و امامة المسلمین البخیل» خدایا من اولین کسی بودم که رو به تو آوردم و (دینت را که بر زبان رسول الله - صلی الله علیه و آله - جاری شد) شنید و پذیرفت. هیچ کس جز پیغمبر خدا - صلی الله علیه و آله - در نمازگزاردن، بر من سبقت نجست. و شما مردم خوب می دانید که شایسته نیست کسی که بر نوامیس و خونها و درآمدها و احکام و قوانین و پیشوائی مسلمانان ولایت و حکومت پیدا می کند، بخیل باشد. «و لا الجاهل فیضلهم بجهله»
باید که جاهل (و نا آگاه از قوانین) نباشد تا از روی نادانی مردم را به گمراهی بکشاند. «و لا الجافی فیقطعهم بجفائه، و لا الخائف للدول فیتخذ قوما دون قوم» . و باید که جفاکار و خشن نباشد تا به علت جفای او مردم با او قطع رابطه و مراوده کنند. و نیز باید که از دولتها نترسد تا با یکی دوستی و با دیگری دشمنی کند. «و لا المرتشی فی الحکم فیذهب بالحقوق و یقف بینها دون المقاصد، ولا المعطل للسنة فیهلک الامة» و باید که در کار قضاوت رشوه خوار نباشد تا حقوق افراد را پایمال کند و نگذارد حق به حق دار برسد، و نباید که سنت و قانون را تعطیل کند تا امت به گمراهی و نابودی نرود. درست توجه کنید که مطالب این روایت حول دو موضوع دور می زند: یکی علم و دیگر عدالت، و این دو را خصلت ضروری «والی» قرار داده است. در عبارت «و لا الجاهل فیضلهم بجهله» روی خصلت علم تکیه می نماید. عدالت به معنای واقعی این است که در ارتباط با دول و معاشرت با مردم و معاملات با مردم و دادرسی و قضا و تقسیم درآمد عمومی مانند حضرت امیر المؤمنین - علیه السلام - رفتار کند و طبق برنامه ای که برای مالک
اشتر و در حقیقت برای همه والیان و حکام تعیین فرموده است، چون بخشنامه ای است عمومی که فقها هم اگر والی شدند، بایستی دستورالعمل خویش بدانند. (4) من از ابتدا معتقد بودم و اصرار داشتم که شرط مرجعیت لازم نیست. مجتهد عادل مورد تایید خبرگان محترم سراسر کشور کفایت می کند. اگر مردم به خبرگان رای دادند تا مجتهد عادلی را برای رهبری حکومتشان تعیین کنند. وقتی آنها هم فردی را تعیین کردند تا رهبری را به عهده بگیرد، رهبری او مورد قبول مردم است. در این صورت او ولی منتخب مردم می شود و حکمش نافذ است. در اصل قانون اساسی من این را می گفتم ولی دوستان در شرط مرجعیت پافشاری کردند، من هم قبول کردم. من در آن هنگام می دانستم که این در آینده نه چندان دور قابل پیاده شدن نیست. (5) اسلام برای آن کس که سرپرستی برای مردم می خواهد بکند، ولایت بر مردم دارد یک شرایطی قرار داده است که وقتی یک شرطش نباشد، خود به خود ساقط است، تمام است، دیگر لازم نیست که مردم جمع بشود، اصلا خودش هیچ است. اگر بیجا - اگر - یک سیلی بزند، رئیس جمهور اسلام اگر یک سیلی بیجا به یک نفر بزند ساقط است، تمام شد ریاست جمهوریش دیگر و باید
برود سراغ کارش، آن سیلی را هم عوضش را باید بیاید بزند توی صورتش. (6) در مورد رهبری، ما که نمی توانیم نظام اسلامی مان را بدون سرپرست رها کنیم، باید فردی را انتخاب کنیم که از حیثیت اسلامی مان در جهان سیاست و نیرنگ دفاع کند. (7) امام (ع) می فرماید: «از حکم کردن (دادرسی) بپرهیزید، زیرا حکومت (دادرسی) فقط برای امامی است که عالم به قضاوت (و آئین دادرسی و قوانین) و عادل در میان مسلمانان باشد، برای پیغمبر است یا وصی پیغمبر.» ملاحظه می کنید کسی که می خواهد حکومت (دادرسی) کند: اولا باید امام باشد. در اینجا معنای لغوی «امام» که عبارت از رئیس و پیشوا باشد، مقصود است نه معنای اصطلاحی به همین جهت، نبی را هم امام دانسته است. اگر معنای اصطلاحی «امام» مراد بود، قید عالم و عادل زائد می نمود. دوم اینکه عالم به قضا باشد. اگر امام بود، لکن علم به قضا نداشت، یعنی قوانین و آئین دادرسی اسلام را نمی دانست، حق قضاوت ندارد. سوم اینکه باید عادل باشد. پس قضا (دادرسی) برای کسی است که این سه شرط (یعنی رئیس و عالم و عادل بودن) را داشته باشد. بعد می فرماید که این شروط بر کسی جز نبی یا وصی نبی منطبق نیست. قبلا عرض کردم که منصب قضا
برای فقیه عادل است و این موضوع از ضروریات فقه است و در آن خلافی نیست. اکنون باید دید شرائط قضاوت در فقیه موجود است یا نه. بدیهی است منظور، فقیه عادل است نه هر فقیهی. فقیه طبعا عالم به قضا است، چون فقیه به کسی اطلاق می شود که نه فقط عالم به قوانین و آئین دادرسی اسلام، بلکه عالم به عقاید و قوانین و نظامات و اخلاق باشد یعنی دین شناس به تمام معنی کلمه باشد. فقیه، وقتی عادل هم باشد دو شرط را دارد. شرط دیگر این بود که امام، یعنی رئیس باشد. و گفتیم که فقیه عادل، مقام امامت و ریاست را برای قضاوت - به حسب تعیین امام - علیه السلام - دارا است. آنگاه امام - علیه السلام - حصر فرموده که این شروط جز بر نبی یا وصی نبی بر دیگری منطبق نیست. فقها چون نبی نیستند، پس وصی نبی یعنی جانشین او هستند. بنابراین، آن مجهول از این معلوم به دست می آید که فقیه، وصی رسول اکرم - صلی الله علیه و آله - است و در عصر غیبت، امام المسلمین و رئیس المله می باشد، و او باید قاضی باشد، و جز او کسی حق قضاوت و دادرسی ندارد. (8)
: 1. کتاب ولایت
فقیه - صفحه 53و52و51. 2. کتاب ولایت فقیه - صفحه 54و53. 3. کتاب ولایت فقیه - صفحه 55و54. 4. کتاب ولایت فقیه - صفحه 62و61. 5. صحیفه نور - جلد 21- صفحه 9/2/68 -129. 6. صحیفه نور - جلد 3- صفحه 28/8/57 -141. 7. صحیفه نور - جلد 21- صفحه 9/2/68 -129. 8. کتاب ولایت فقیه - صفحه 84و83.
گلشن ابرار، ج 2 نورمحمدی، محمد جواد تولد در عاشورای 1332 ق . در شیراز کودکی به دنیا آمد که چون آن ایام ، روزهای پرسوز شهادت سالار شهیدان ، امام حسین علیه السلام بود نامش را ((عبدالحسین )) نهادند. خاندان عبدالحسین از سادات حسنی و حسینی به شمار می رفتند که از حدود چهار قرن پیش در شیراز به ((دستغیب )) معروف شده بودند. سیادت نشان افتخار این خانواده بود و حلقه های نورانی پیوند او را (باسی و دو واسطه ) به حضرت ((زید شهید)) فرزند امام سجاد علیه السلام می رساند.(1) از این خاندان در طول تاریخ عالمان بزرگ برخاسته اند از جمله امیر فضل الله بن محب جالله حسینی (متوفای 1043(، سید حکیم دستغیب (متوفای 1077(، میرزا ابوالحسن دستغیب (متوفای بعد از 1300 ق .) میرزا هدایت الله (متوفی 1320 ق .) میرزاابومحمد دستغیب و آقا سید محمد تقی پدر سید عبدالحسین .(2) تحصیل سید عبدالحسین درس را از مکتب خانه شروع کرد و با فراگیری قرآن و نصاب و خواندن چند کتاب منظوم منشور فارسی دوره مکتب را پشت سر گذاشت . پس از آن شروع به تحصیل علوم اسلامی نمود و درسهای ابتدایی حوزه علمیه را نزد پدر خواند و از محبت های
پدرانه و استادانه اش بهره برد. در سال 1342 ق . در حالی که یازده ساله بود پدر را از دست داد و در نوجوانی روح لطیفش سخت آزرده و از نعمت پدر محروم گشت . پس از فوت پدر تحصیلات را در مدرسه خان شیراز ادامه داد و از نورانیت و روحانیت مدرسه نیز بهره مند بود. این مدرسه در مدت حیات خود انسانهای پاک و والاتباری را در خود جای داده بود و آنان با دعاها و خلوص د و معرفت خود فضای آن را عطرآگین کرده بودند. صدرالمتالهین شیرازی و بسیاری از عالمان بزرگ در این مدرسه درس خوانده بودند. او در حوزه شیراز مدتها به تحصیل پرداخت و نزد اساتیدی همچون شیخ اسماعیل ، ملااحمد دارابی ، و آیة الله ملاعلی اکبر ارسنجانی دوره مقدماتی و سطح را به پایان رساند پایان یافتن دروس سطح حوزه او همزمان با غائله کشف حجاب رضاخانی بود و دستغیب جوان در همان سنین (حدود 25 سالگی ) به مبارزه با این تهاجم بزرگ پرداخت . اما ماءموران او را زیر فشار قرار دادند و او نیز در سال 1314 ش . مجبور به حرکت به سوی نجف شد. (3) در نجف اشرف تحصیلات خود را ادامه داد و با
تلاش پیگیر در طول هفت سال به مقام شامخ اجتهاد نایل آمد. استادان آیات عظام : سید ابوالحسن اصفهانی ، آقا ضیاء عراقی ، آقا سید باقر اصطهباناتی ، شیخ محمد کاظم شیرازی از معماران علمی او در حوزه نجف بودند.(4) تهذیب روح جستجوگر آن شهید بزرگوار، بلند پروازتر از آن بود که به درس و بحث بسنده کند و از علوم مرسوم حوزه نجف سیراب شود. عطش عصیانگر او پس از سالها درس و تدریس آرام نگرفت و او همچنان در پی یافتن صاحبدلی بود که بتواند او را به وادی ایمن رسانده ، در معرفت خود و خدای خویش به کمال برساند. در همان ایام این توفیق و موهبت نصیب او شد و به محضر پرفیض استاد اخلاق حوزه نجف ، عارف نامور میرزا محمد علی قاضی تبریزی رضوان الله علیه راه یافت و در مکتب عرفانی او رشد کرد. پس از گذشت چند سال مرحوم قاضی به سرای باقی شتافت و او به محضر آیة الله آقا شیخ محمد جواد انصاری همدانی را یافت و مدتها تحت نظر وی راههای ظریف و لطیف معرفت نفس را طی کرد. ارتباط او با آیة الله انصاری همدانی در ایامی بود که وی در شیراز به سر می برد و
برای استفاده از استاد به همدان می رفت .(5) سفر به عنایت دوست سال 1321 ش . آیة الله با کوله باری از علم و معرفت عزم سفر به سوی شهر خود کرد. در این کوچ مبارک لطایفی نهفته بود که نشان از عنایت خدای سبحان و ولی عصر (عج ) به ایشان داشت . او خود در ابتدا اندیشه بازگشت به شیراز را نداشت اما روزی به درس آقا شیخ محمد کاظم شیرازی حاضر شد و استاد به ایشان گفت : آقای دستغیب یکی از علما برای شما خواب خوبی دیده است بهتر است شما بهر شیراز برگردید. او در حالی که سخت مشغول تحصیل بود و در صورت ماندن ، در آسمان فقاهت درخششی شایسته می نمود اما قصد بازگشت کرد. داستانی که حاج مؤ من شیرازی (6) حکایت کرده نشان از توجه اولیا الهی به سید عبدالحسین دستغیب دارد و آن چنین است : در جوانی خادم مسجد سردزک بودم . مدتها بود که آرزوی دیدار حضرت حجت (عج ) را داشتم شوق دیدار چنان در جانم شعله می کشید که خورد و خوراک را از من گرفته ،از خوردن و آشامیدن غافل می شدم . با این حال عهد کردن تا آقا را نبینم چیزی نخورم
. دو روز گذشت و من هیچ غذا نخورده بودم . تشنگی بر من سخت گرفت بناچار جرعه ای آب نوشیدم و بیهوش شدم . ناگاه صدایی را شنیدم که مرا صدا می زند. حاج مؤ من برخیز مگر نمی دانی کاری که انجام دادی (نخوردن و نیاشامیدن ) در دین اسلام حرام است . دیگر از این کارهای نامشروع بپرهیز. از صدایش جانی گرفتم و برخاسته ، نشستم که چشمم به صورتی پرجمال افتاد و آقا را بالای سرم دیدم . به من فرمود حاج مؤ من برای غذا می فرستم ، بخور. آقا سید هاشم (امام جماعت مسجد سردزک ) نیز به مشهد می روند شما هم با ایشان بروید. چون به قم رسیدید شخصی را ملاقات خواهید کرد، به دستورش رفتار کنید آنگاه به من خرج سفر مشهد را مرحمت کردند و از برابر چشمم ناپدید شدند. به حال خود که آمدم ثلث از شب گذشته بود و در مسجد هیچ کس نبود شنیدم کسی کوبه در را می کوبد. رفتم در را باز کردم ، آقایی پشت در بود، عبایی بر سر کشیده و شناخته نمی شد. ظرف غذایی به من داد و دو مرتبه گفته : این غذا را تنها بخور. چنان بوی عطری از
غذا به مشامم رسید که تا به حال هرگز غذایی با آن بو ندیده بودم در خود قدرت عجیبی احساس کردم و مشغول کارهای مسجد شدم . پس از چند روز با آقا سید هاشم به طرف مشهد حرکت کردیم . دو روز در قم ماندیم . در یکی از روزها در حرم حضرت معصومه زیارت می خواندم که مردی قباپوش با عبایی قهوه ای بر دوش و کلاه پشمی معمول آن زمان بر سر به من گفت : حاج مؤ من ، در صحن منتظر شما هستم . پس از زیارت شما را ملاقات می کنم . پس از زیارت به دیدارش شتافتم . با وقار بود و متین و آثار زهد و تقوا در چهره اش نمایان . گفت به تهران می روید و پس از ده روز دیگر دروازه تهران شما را ملاقات خواهم کرد. (او با ما همسفر شد و) چون نزدیک مشهد رسیدیم و گنبد حضرت رضا علیه السلام درخشش کرد ماشین در جایی ایستاد و آن عارف روشن ضمیر به من گفت : تمام این سفر و برنامه ها برای الان بوده است . حاج مؤ من مرگ من نزدیک شده ، غسل و کفن و دفن من به عهده شماست . کفنم را
همراه آورده ام . دوازده تومان پول هم به من داد و گفت این پول هم خرج مراسم خاک سپاری ، گفتم حالا تکلیف من چیست ؟ گفت : سیدی از اهل شیراز که تحصیلاتش در نجف تمام شده به شیراز بر می گردد با او مجالست داشته و همراهش باش که برای تو سودمند است . نشانه این سید آن است که مسجد جامع شیراز را که زیر خاک پوشیده است با کمک مردم احیا می کند. شما قبل از آن سید می میرید و آن سید عهده دار دفن شما خواهد شد. بدان که آن سید را شهید می کنند. آن نیک مرد در همان محل رو به قبله خوابید و جان سپرده و او را به مشهد برده ، با شکوه فراوانی به خاک سپردیم .(7) تلاش برای جامعه در سال 1321 ش . آیة الله دستغیب بر خلاف میل خود و به توصیه استادانش به ایران بازگشت . بنابراین آیت خدایی ، عارف سالک شیرازی با گرفتن اجازه اجتهاد از استادانش به شیراز مراجعت کرد. با آمدن به شیراز از ابتدا در مسجد طالبیون به اقامه جماعت پرداخت و پس د از آن چون ماه رمضان نزدیک می شد و جمعیت زیادتر، صلاح دیده شد که
طاق منبری مسجد جامع عتیق شیراز را (شبستان وسطی مسجد جامع ) نخاله برداری و آماده انجام مراسم ماه رمضان شود.این کار با زحمت فراوان انجام شد و مسجد تا حدودی آماده پذیرایی زائران خانه دوست شد. پس از ماه رمضان و زمینه سازی ها آقای دستغیب تصمیم گرفتند مسجد را از آن غربت در آورند و آن بنای مقدس و دیرینه را احیا نمایند. بر این اساس د کار را شروع کردند. پس از چندین سال تلاش پیگیر سید خوب شیراز و مردم مؤ من آن دیار کار تکمیل بنا پایان یافت . (8) از آن پس شهید دستغیب در مسجد جامع عتیق کار فرهنگی وسیعی را شروع کرد. او که از پشتوانه غنی اخلاقی برخوردار بود انسانهای زیادی را جذب مسجد کرد. شیوه های تربیت اسلامی را در قالبی لطیف برای نسلهای جامعه مطرح کرد و خود عملا به تربیت جوانان و مستعدان جامعه اسلامی همت گماشت . بسیاری از سوره های قرآن را در آن روزگاران تفسیر کرد (که در بخش تاءلیفات از آن نام خواهیم برد) و زمینه تربیت عده ای را فراهم نمود. این برنامه های زندگی ساز تا قبل از سال 1340 به خوبی پیش د می رفت و او در این کار پر
توفیق ترین بود. علاوه بر این در شیراز نیز کارهای خدماتی فراوانی را بنیان و تکمیل کرد. از ساختمان مساجد و مدارس و تعمیر آنها و تاءسیس مراکز خدماتی و خیریه گرفته تا ایجاد مشاغل گوناگون برای کارگران و بیکاران و دستگیری مستمندان همه را عهده دار شد و از عهده خدمت و تلاش به نحو شایسته برآمد. شایستگی های روحی گرچه آیة الله دستغیب در خدمت به مردم مضایقه نمی کرد و زمان بسیاری به این کار اختصاص می داد، حال و هوای دعا و مناجات را رها نکرد بلکه چون در عرصه اجتماع آسیب پذیری بیشتری وجود دارد باید از سلاح و سپر دعا و یاد حق بیشتر جست . همسر ایشان نقل می کند که در برخی از شبها ناله های پرسوز و گداز آقا خواب را از من می ربود و نمی توانستم بخوابم . به غذایی ساده بسنده می کرد و زیاد می شد که به نان و پنیری راضی بود. بعضی روزها با نان پیاز سر می کرد و هرگز معترض نبود.(9) بعضی از شبها با دوست بزرگوارش حاج مؤ من پیش هم بودند و به مناجات مشغول و شبهای ماه رمضان تا صبح به دعا و نیاز به درگاه دوست قیام می کردند.(10)
برخوردهای اجتماعی ، خانوادگی تربیتی اش همه از خودسازیهای پیوسته در طول عمرش حکایت می کرد. با اینکه هشت فرزند داشت به امور همه با صبر و حوصله می پرداخت و خیلی مراقب بود بچه ها مادرشان را اذیت نکنند اساسا او نسبت به همسرش احترام خاص قائل بود. هیچ گاه برای بیدار کردن بچه ها برای نماز صبح یا کار دیگر سرزده بر آنها وارد نمی شد بلکه در می زد و آنها را صدا می کرد. یکی از دختران آن سالک پرهیزگار می گوید: برای نماز صبح در می زد و مرا چون خیلی زود بیدار می شدم و سحر خیز بودم با این عنوان زیبا صدا می زد: خانم بهشتی ، خانم بهشتی ، وقت نماز است . پاشو! (11) صبحها به پیاده روی می رفت و از نسیم صبحگاه استفاده می کرد. در راه بازگشت نان می خرید و به خانه می آمد. سپس چای و صبحانه را آماده می کرد. ما را صدا می زند تا با هم صبحانه بخوریم . (12) براستی خداوند درزمین عده ای را بر می گزیند و فراوان شایستگی های انسانی را نصیبشان می کند به طوری که هر دوستدار کمالی را به سر وجد می آورد. در سر سفره
، بسم الله آغازین را بلند می گفت و پس از هر لقمه باز بلند می گفت الحمد لله . این طور بچه ها نیز یاد می گرفتند. (13) در مسائل خانوادگی نه جبارانه برخورد می کرد نه بی تفاوت بود و نه از دیگران سلب اختیار می کرد. یکی از فرزندان ایشان نقل می کند: هنگامی که خواهرم می خواست ازدواج کند چهارده ساله بود. او را در اتاق بالا صدا زد و با او حرف زد. به او گفته بود. ببین دختر جان ، آقای ... را من از بچگی می شناسم . فرد لایقی است . این آقا از کوچکی نمازش ترک نشده . من نظرم این است که شما در صورت ازدواج با ایشان سعادتمند می شوید. نظر خودت چیست ؟ هر چه شما بگویید آقا جان ! و آقا گفته بود: شما می خواهیم زندگی کنید، من چی بگم ؟! (14) در شیوه زندگی معتقد بود که : ما باید از همه مردم سطح زندگی مان پایین تر باشد تا مردم به روحانیت شیعه بدبین نشوند. روزی یکی از دخترانشان به ایشان می گوید: آقا جان ، پول بده برم لباس بخرم ! آقا می گوید: ((وصله لباست کو؟)) یعنی چنین نیست که لباس انسان
تنها به دلیل اینکه نو نیست نیازمند تعویض باشد.(15) کرامت ها عارف بزرگوار شیرازی آقا سید عبدالحسین دستغیب همان طور که در علوم رسمی و اندیشه های متداول علوم اسلامی تلاشی پیگیر کرده و در آستان قرآن و عترت بار تحصیل بر زمین نهاده و سالیان متمادی به فیض بری از چشمه ساز زلال این دو گوهر گرانبها اشتغال داشت ، بی هیچ سستی و مسامحه ای در تهذیب نفس - به معنای واقعی آن - و سیر سلوک به سوی دوست کمر همت بسته بود. وجود شریف ایشان از اندیشه مرید پروری به دور بود اما به دلیل بروز شرایط گونه گون از لطافتهای روحی خود مدد می گرفت و در راه دستگیری دیگران دریغ نمی کرد. و کرامت چیزی جز این نیست که انسان از عنایتهای ماورای طبیعی در راه خدای متعال و به اجازه او بهره گیری کند در اینجا به چند نمونه از کرامتهای آن نیک سیرت اشاره می کنیم . الف ) نماینده مهدی (عج ) سیدی در حالی که دو بچه اش را به همراه داشت از روستاهای بوشهر به شیراز آمده ، در حوزه علمیه شیراز از یکی از طلاب سراغ منزل آقای دستغیب را می گرفت . لباسهایش روستایی بود و گیوه
های ملکی به پا داشت . به او گفته شد با آقای دستغیب چکار دارید؟ - عرض داشتم . چون اصرار کردند، در حالی که نگاه به یکی از بچه ها که صورتی زرد و جسمی نحیف داشت ، کرده ، پاسخ داد: بچه ام مریض شده بود. او را به بوشهر بردم جوابش کردند و گفتند: باید زود او را به شیراز برسانی . من که پولی نداشتم تا خرج سفر و دوا و درمان کنم ، سرگردان و درمانده شدم . در آن حال به حضرت مهدی (عج ) متوسل شدم . ناگهان دریافتم که حضرت مهدی مرا پذیرفته و به من گفتند: ناراحت نباش ! به شیراز برو آنجا نماینده ما آقای دستغیب کمک می کند و کارت را اصلاح می نماید. آن سید را به خانه آقای دستغیب بردند و چون آنجا رسیدند به محض ورود آن پیرمرد، آیة الله دستغیب با او احوالپرسی گرمی کرد و بدون آنکه حرفی زده شود یا خودش سؤ ال بکند، گفت : بچه ات را همراه آورده ای ؟ حالش د خوب است ؟ غصه نخور، خودم تمام خرجش را به عهده می گیرم . (16) ب - نامه بی نام و نشان یکی از طلاب حوزه علمیه شیراز
می گوید: در حوزه شیراز درس می خواندم و اندیشه ازدواج در سر داشتم اما از نظر اقتصادی دچار مشکل بودم و آیة الله دستغیب نیز مرا خوب نمی شناخت تا از ایشان استمداد کنم . با خود اندیشیدم که نامه ای بی نام و نشان خدمت آقا نوشته ، درددل خود را با ایشان در میان بگذارم . این کار را کردم ولی دلهره ای داشتم . چند روز بعد آقا به مدرسه آمدند و از طلاب احوالپرسی و دلجویی کردند. هنگام رفتن رو به من کرد و گفت : ((آقای ... حاجتت برآورده است . بعدا به منزل ما بیایید)) دهانم از تعجب باز ماند. اگر چه در دل غرق سرور شده بودم ولی نمی دانستم که او چطور فهمیده است نامه را من نوشتم در صورتی که هیچ کس جز من از این ماجرا خبری نداشت ؟! بعدا به منزل آقا رفتم مقداری پول مرحمت کردند. با آن پول ازدواج کردم و دیدم مقدار پولی که آقا داده اند درست به اندازه مخارج ازدواج من بوده است . نه کمتر و نه زیادتر؟! (17) سر خدا که عارف سالک به کس نگفت در حیرتم که باده فروش از کجا شنید حافظ زندگی مبارزاتی آیة الله دستغیب از
طلوع مبارزات حضرت امام (ره ) در سال 41 همراه و همگام با آن حضرت و به عنوان یک سرباز راستین مطیع و پشتیبان امام بود. او یکی از ارکان مهم انقلاب بود و منطقه فارس به برکت وجود او در انقلاب پیشگام شد. از همان سالهای ابتدای حرکتهای انقلابی ، آقا برنامه های اسلامی را بر ضد طاغوت با درایت رهبری کرد. از شیراز پیوسته نامه ها و اطلاعیه های امام و نیز سخنرانیهای آتشین ایشان تکثیر می شد. به دورافتاده ترین نقاط ایران فرستاده می شد. یک نوار نیز به خدمت امام ارسال می شد و ایشان از روی تعجب می فرمودند: این هفته سید چه گفته ! چه کرده !(18) ایشان در پی حمله به فیضیه به بسیاری از علما نامه نوشتند و آنان را نسبت به اعمال رژیم هشدار دادند و به همکاری و همدلی برای مقابله با طاغوت پهلوی دعوت کردند. در حوادث 15 خرداد سخنرانی شدیدی در مسجد گنج کرد و پس از آن شب به منزل آقا حمله شد. یاران ایشان توانستند او را از معرکه بیرون برند ولی در آن شب کماندوهای رژیم وحشی گری هایی کردند که روی خونخواران تاریخ را سفید کرد. بسیاری را تا سرحد مرگ شکنجه کردند. عده
ای زیادی را دستگیر کردند و چند نفر از رجال روحانی و بزرگ شهر را به تهران بردند و پس از سه روز آقا سید عبدالحسین را نیز به زندان عشرت آباد تهران روانه کردند. ایشان پس از مدتی به عنایت خداوند به طور معجزه آسا از زندان آزاد شد و به شیراز بازگشتند.(19) در سال 1343 نیز آقا را شبانه گرفته و به زندان قزل قلعه بردند و در آنجا مدتی با شهید قاضی طباطبایی (اولین شهید محراب ) در یک زندان بودند. آقا تا سال 1355 همچنان در مبارزه بود و مسائل انقلاب و کشور را زیر نظر داشت . در آن سال مسافرتی به نجف نموده ، با امام دیدار کردند و در مسائل مختلف انقلاب به بحث و گفتگو نشستند. در سال بعد نیز باز به نجف و دیدار امام شتافتند و در این نشستها هم اخبار ایران به امام منتقل می شد و هم از امام نسبت به تسریع حرکت انقلاب دستور گرفته می شد. در رهبری انقلاب اسلامی در شیراز نقش مؤ ثر دو شخصیت بزرگ شیراز، آیة الله دستغیب و آیة الله محلاتی حایز اهمیت است و ابتکارات و اندیشه های نو شهید دستغیب درخششی خاص دارد. در همان دوران آقا از مردم
خواسته بودند وقت نماز در هر کجا هستید اذان بگویید، اذان شعار و شعور اسلامی ماست و باید در همه جا بر زمینیان و آسمانیان زمزمه شود چنان این اندیشه برای رژیم رعب آور و مساءله آفرین شد که در اسناد ساواک به مرکز هشدار دادند و اعلام کردند ممکن است این سیل اذان گویان کوی و برزن و بازار و خیابان به یک عصیان عمومی بر ضد رژیم تبدیل شود و باید به سرعت از آن جلوگیری شود.(20) هماهنگ کردن علمای شیراز که دستوری از طرف رهبران نهضت به همه استانها و شهرستان ها بود و نیز اقدامات بجا و شدید نسبت به تغییر تاریخ شمسی به پهلوی و جشنهای فسادانگیز و سراسر فحشای ((هنر)) از حرکتهای انقلابی آن شهید بزرگوار به حساب می آمد. پس از حادثه 17 شهریور و کشتارهای خونینی که در تهران و برخی شهرستانها رخ داد آقا با سخنرانی و اعلامیه فریاد اسلام خواهی برآورد. اگر چه در آن ایام انقلاب ، مذابه های آتشینی شده و خاندان پهلوی را دامنگیر کرده بود، باز آنان چون در آب افتاده ای ناآشنا به امید نجات دست و پا می زدند. پس از 17 شهریور شبانه به منزل مرجع دینی اهل شیراز ریختند و آیة الله
دستغیب را در حالی که سخت مریض بود با خود به تهران بردند و پیرمرد کهنسال چون او را که در حدود هفتاد سال داشت چند ماه زندان کردند.(21) با طلوع بهار آزادی آیة الله دستغیب همچنان در برابر مشکلات توطئه ها پولادین ایستاد و در بازسازی جامعه اسلامی همت گماشت . در سال 1358 حضرت امام (ره ) ایشان را به امامت جمعه شیراز منصوب کردند و آقا تا آخرین لحظات حیات در سنگر مقدس نماز جمعه به دفاع از ارزشهای نظام جمهوری اسلامی ایران پرداخت .(22) تاءلیفات شخصیتهای جامع بیش از هر کس دیگر شایسته تکریم بی دریغ اند و آیت بزرگ شیراز، دستغیب انسانی رهیده از بند هواها بود که در علم و عمل ، مبارزه و خدمت ، مردانه و راسخ قدم سلوکی زیبا داشت . او گرچه عارفی سالک ، خطیبی توانمند، فقیهی صاحبنظر و مبارزی نستوه بود، نه در کوران مبارزه و نه در اوج حالات لطیف روحی از خدمت فرهنگی و انسانی برای جامعه اش دریغ نکرد. که او اگر تنها خداپسندانه زندگی کرده بود و بس ، خیر فراوانی را نصیب جامعه اش نموده بود. اما او هم جهاد نمود، هم تدریس داشت ، هم به تاءلیف کتب فراوانی دست زد که
در ذیل به ذکر نام اندیشه های مکتوب او بسنده می کنیم : 1. آدابی از قرآن ، 2. سرای دیگر، 3. معارفی از قرآن ، 4. رازگویی و قرآن ، 5. قلب قرآن ، 6. حقایقی از قرآن ، 7. معراج ، 8. قیامت و قرآن ، 9. بهشت جاویدان ، 10. فاتحه الکتاب ، 11. صلوة الخاشعین 12. بندگی راز آفرینش د 13. ایمان 14. گناهان کبیره 15. گنجینه ای از قرآن 16. سید الشهداء 17. زندگانی صدیقه کبری فاطمه زهرا علیه السلام 18. قلب سلیم 19. استعاذه 20. شرح فوائد الاصول شیخ انصاری 21. شرح کفایه الاصول آخوند خراسانی 22. تقریرات درس فقه و اصول آیة الله العظمی شیخ محمد کاظم شیرازی (از مراجع نجف ) 23. داستانهای شگفت 24.رساله توضیح المسائل مطابق نظرات فقهی آن حضرت . و غیر آن که به 56 اثر می رسد. بسیاری از کتابهای آن بزرگ به عربی ترجمه و بارها چاپ شده است . اندیشه های خالص و صحیح آن بزرگمرد اشتیاق فراوان افراد به کتابهای او را موجب شده است . کتابهای ایشان دارای سه خصوصیت مهم است : اول اینکه بر اساس نیازهای اخلاقی و اجتماعی جامعه تنظیم شده و مشکلات روحی را به درستی مطرح می کند.
دوم سادگی و روانی این نوشته هاست . و دیگر اعتبار و استواری آن اندیشه هاست که امیدواریم جامعه اسلامی از این سفره پرنعمت بهره فراوان برد، ان شاء الله . خدمات چهل سال خدمت و تلاش پیگیر آیة الله دستغیب برای مردم شیراز فراموش د ناشدنی است . عالمی شیعی که با اندیشه و عملی بسیار ارزشمند عمر خود را در خدمت و پاسداری از ارزشهای اسلام صرف کرد و برای مردم مسلمان چون پدری شفیق بود. در اینجا از خدمات انجام شده آن نیک سیرت شیرازی با اشاره ای مختصر یاد می کنیم . 1. بازسازی مسجد جامع شیراز: از آثار باستانی ارزشمند که رو به ویرانی نهاده بود. آقا آن را به صورت زیبایی مرمت و بازسازی کرد. 2. نوسازی مدرسه علمیه حکیم 3. تاءسیس حوزه علمیه آیة الله دستغیب 4. مسجد الرضا 5. مجتمع خاتم الاوصیاء 6. مجتمع مرد اول 7. شهرک شهید آیة الله دستغیب 8. مسجد شهید خلیل دستغیب 9. مسجد المهدی 10. مسجد روح الله 11. مسجد امام حسین علاوه بر اینها از کمکهای فراوان آیة الله دستغیب به مساجد شهر به روستاهای شیراز و مشارکت در اینجا فضاهای آموزشی مذهبی ، خدماتی را می توان نام برد که از ذکر خصوصیات آن
معذوریم . شهادت در سال 1360 ش . منافقین طرح ترور آیة الله دستغیب را تهیه کرده ، مدتها برای جمع آوری اطلاعات تلاش کردند. تشکیلات منافقین زمان ترور را روز جمعه 13 آبان تصویب کرد و برای این کار دختری به نام گوهر ادب آواز انتخاب شد. او به موجب مشکلات خانوادگی از کانون خانواده رهیده و در شیراز جذب تشکیلات منافقین شده بود. برنامه ترور روز 13 آبان غیرمنتظره به هم خورد و بخشی از تلاش گروه هدر رفت . اما آنان در پی فرصتی دیگر برآمده نقشه یک ترور انتحاری را شکل دادند و ضارب باید خود طعمه هوس تشکیلات شود.(23) آن سوی دیگر حالات و واردات روحی آقا سید عبدالحسین به او خبر از یک واقعه می داد. گاهی که به آقا بیشتر مواظب خودتان باشید، می گفت : شهادت افتخار است ، مگر شما حسودی تان می شود که من به مقامی برسم ، افتخاری نصیبم شود! آقا معمولا شبها در ساعت معینی از خواب بر می خواستند ولی شب جمعه پس از ساعتی استراحت ناگهان از خواب بیدار شدند. سرشان را در دستانشان می گیرند و مرتب ((لاحول و لاقوة الا بالله )) می گویند همسرش می گوید: آقا آب می خواهید؟ ناراحتی دارید؟
جوابی نمی شنود. اصرار می کند و آقا می گوید دیگر جز به اشاره سخن نمی گویم ! مشهدی حیدر خادم می گوید: صبحها که می رفتم ایشان همیشه پشت میز نشسته بود ولی آن روز جمعه در اتاق قدم می زد و ((لاحول و لاقوة الا بالله )) می گفت . همه این حالات حکایت از این داشت که بار سنگین معرفتی در جانش ریخته اند و او در تحمل آن از زلال یاد حق استمداد می کند و سخن جز یاد حق در کام کشیده است . همسرش می گوید آنگاه که خواست برای نماز جمعه خارج شود دو اشاره کرد که من بعدها فهمیدم یعنی چه . و آن دو اشاره ، یکی به خود و دیگری به سوی آسمان بود! یعنی که روز پرواز من به آسمان فرارسیده است . آقا به طرف نماز جمعه حرکت کرد. ناگهان در مسیر خانمی از در خانه ای به طرف آقا آمد. چون معمولا افراد در راه به آقا نامه می دادند و آقا سخت پروا داشت که پاسداران مانع شوند آن خانم خیلی سریع خود را به آقا رساند و در سال 25/11 دقیقه بود که در یک لحظه زمین و زمان ، کوچه پس د کوچه های
اطراف خانه آقا آتش شد! انفجاری مهیب رخ داد و پس از لحظه ای آقا غرق در خون شد و آیت نیک کردار حق ، دستغیب ، صد پاره به سوی
دوست عروج کرد. چون کفن آقا را آوردند کیسه ای کوچک به همراه آن بود که معلوم نشد چیست . یک هفته بعد از خاکسپاری چندین نفر خواب دیدند که آقا می گوید تکه گوشتهای من لابه لای دیوارها و اطراف است به من ملحق کنید! هنگامی که آنها را جمع کردند دریافتند آن کیسه برای این مقدار از بدن آقا بوده است و این خود شاهدی دیگر بر آن بار معرفت قبل از عروج بود. پینوشتها: 1- این سلسه را شهید دستغیب در پایان کتاب ((قلب سلیم )) آورده است . 2- دانشمندان و سخن سرایان فارس ، محمد حسین آدمیت ، ج 2، ص 537 - 529. 3- پیام انقلاب ، ش 99، ص 16 و 54، مصاحبه با آیة الله ، دستغیب . 4- اعتصام ، ش 8، ص 66، روزنامه جمهوری اسلامی ، 20/9/1369، ص 2 روزنامه جمهوری اسلامی ، 20/9/1370، ص 10. 5- مجله اعتصام ، ش 8، ص 66، مصاحبه با حجة الاسلام سید محمد هاشم دستغیب فرزند شهید دستغیب . 6- حاج عباسعلی شاهچراغیان معروف به حاج مؤ من از بندگان صالح خدا و از اولیاءالله بود. عبدالصالحی که از تحصیلات علوم ظاهری چیزی نیندوخته بود اما دفینه هایی از علوم باطنی
در سینه داشت مکرر به خدمت امام عصر رسیده بود و با آن حضرت ارتباط داشت آن نیکمرد از دوستان صمیمی و دیرینه آیة الله دستغیب بود. 7- داستانهای شگفت ، شهید دستغیب ، داستان 35 و معادشناسی ، حسینی تهرانی ، ج 1، ص 99 - 95 و نامه حاج آقا معین شیرازی مندرج در روزنامه 20 آذرماه 1362 جمهوری اسلامی با اندک تصرف و تلخیص . 8- یادداشتهای جناب آقای سودبخش (موجود در نزد مؤ لف ) 9- یادواره شهید دستغیب ، سید محد هاشم دستغیب ، ص 12. 10- داستانهای شگفت ، شهید دستغیب ، داستان 36 - 33 و غیر آن . 11- مجله زن روز، ش 895، مصاحبه با خانم مائده دستغیب 12- همان . 13- همان . 14- همان . 15- همان . 16- یادواره شهید دستغیب ، سید هاشم دستغیب ، ص 23 - 22. 17- همان ، ص 26 - 25. 18- یادداشتهای جناب آقای سودبخش از یاران دیرین شهید دستغیب ، ص 5 و 6. 19- همان ، ص 20 - 9. 20- یادداشتهای حاج محمد سود بخش ؛ اسناد ساواک درباره انقلاب و حرکتهای انقلابی در شیراز (موجود در نزد نگارنده ) و کتابهای تاریخ انقلاب اسلامی . 21- اسناد
ساواک درباره شهید دستغیب (موجود در نزد نگارنده ) 22- صحیفه نور، بیانات حضرت امام خمینی ، ج 8، ص 222. 23- اسناد ساواک .
گلشن ابرار، ج 2 صبری آذر شهری، حمید زادگاه آذربایجان چونان تاجی است بر سر ایران که از گذشته های دور همیشه سرافراز و سر بلند به مفاخرش بوده است . آذر شهر این سر سبز دیار تاریخی - در ساحل زیبا و با صفای دریاچه ارومیه با مهربان مردمان صمیمی که جملگی عاشق اهلبیت عصمت و طهارت علیه السلام هستند آرمیده است . شهر عالمان فرزانه ای چون شیخ حسن و شیخ عبدالله مامقانی (صاحب تنقیح المقال ) آیة الله حاج مقدس آقا و شهید محراب آیة الله سید اسدالله مدنی و شهید نستوه آیة الله شیخ حسین غفاری است . نام قدیمی این دیار پر طراوت و با نشاط و انقلابی دهخوارقان بوده و تاریخی ترین شهرهای آذربایجان شرقی است . این شهر مملو از زیبایی ها و مناظر طبیعی و پیشینه قوی فرهنگی است حضور دهها تن از علمای برجسته در طول دو قرن اخیر گویای این مدعاست که آذر شهر دیار عالم پرور و عشاق اهلبیت علیه السلام و مهد عارفان و آزادگان آزادی خواهان بوده از جمله عارفان و عالمان فرزانه این منطقه به عنوان نمونه عبارتند از: ملا یوسف دهخوارقانی ، شیخ رضا دهخوارقانی ضیاءالعلماء دهخوارقانی - شمس العلماء دهخوارقانی - آیة الله
شیخ علی توتونچیان - شیخ ابوالقاسم دهخوارقانی - آیة الله سید جلال الدین دهخوارقانی - شیخ محمد حسن منطقی - آیة الله عظیمی و... مساجد آذر شهر مساجد قدیمی همچون مسجد محراب کوی قاضی - مسجد چهار سو مسجد عبدالله شهید - مسجد حاج کاظم - مسجد بازار (امام خمینی ) و مسجد قدیمی قدمگاه و دهها مسجد دیگر از عمق باورها و اعتقادات مردم این شهر به اسلام و قرآن حکایت می کند. تولد تابستان سال 1335 ق . برابر با 1293 ش . نوزادی در خانه محقر حاج عباس د در آذرشهر دیده بجهان گشود. پدر نوزاد بخاطر ارادت قلبی که به حضرت امام حسین علیه السلام داشت نام او را حسین نهاد. حسین در فضای کاملا معنوی و با تربیت مادری مهربان و عاشق ولایت و دوستدار حضرت زهرا علیه السلام رشد کرد و سایه پدری مؤ من و متقی بر سرش بود. پدر و مادر حسین آینده های روشن و سرافرازانه ای را در پیشانی فرزندنشان مشاهده می کردند. اما در نهایت سعی و کوشش خود را برای تربیت اسلامی فرزند مبذول می داشت و از هر آنچه که در توان داشت در رشد و تعالی حسین مضایقه نمی کرد و همین تربیت سالم و شیرپاک
بود که از این فرزند، فرزانه ای مجاهد پرورش داد. که آن همه شجاعت و شهامت و سرافرازی را از خود نشان داد. نیاکان شهید غفاری : تاریخ یکصد ساله اخیر آذرشهر در خود رمز و رازها دارد. در میان این همه رمز و رازها شخصیت های بزرگواری را می توان یافت که هر یک بنوبه خود تاریخ ساز و حرکت آفرین بوده اند. نیاکان شهید والامقام آیة الله غفاری نیز از این تبار بودند. استعمارگران و سردمداران تجاوزگر، واهمه و هراس عجیبی از این انسانهای اسوه و مقاوم داشتند و بسیاری از مواقع آنان را ناجوانمردانه به شهادت می رساندند)). شهید غفاری فرزند حاج عباس و از نوادگان حاج ملامحسن است . حاج ملامحسن از شخصیت های برجسته منطقه و روحانی عالیمقام و نجف رفته ای بود که در مبارزه با استعمارگران ، سرمبارکش توسط روسها از بدن جدا شد و شهید گردید. هفت نفر از اجداد مادری شیخ حسین غفاری در مبارزه با اجانب و بیگانگان به شهادت رسیده و مسجد حسنلوی آذرشهر مدفن و مضجع آنها و زیارتگاه اهل دل است . حاج ملااحمد امین العلما از دیگر نیاکان شهید غفاری است . حسین 5/1 سال بیشتر نداشت که پدرش حاج عباس را از دست داد و
سرپرستی اش را برادرش حاج حسن آقا عباسپور بعهده گرفت . حاج حسن آقا سرپرست شهید غفاری نقل کرده است : که روزی در آذرشهر به اتفاق آیه الله حاج ملااحمد امین العلما از باغ به منزل برمی گشتیم وقتی جلو مسجد محله قاضی رسیدیم مشاهده کردیم شیخ حسین - که چند سال بیش نداشت - در ایوان مسجد رو به قبله ایستاده ، دست به دعا برداشته در حالی که گریه و زاری می کرد با خدای خود راز و نیاز داشت . مرحوم حاج ملااحمد امین العلما تا این صحنه را دید گفت : اوضاع عجیبی است ؛ در نجف اشرف همین صحنه ها را در خواب دیدم او در زندان پادشاه شهید خواهد شد. تحصیلات آیة الله غفاری شهید آیه الله شیخ حسین غفاری از شش سالگی تحصیل را آغاز نمود. مقدمات دروس را در زادگاهش آذرشهر در محضر حجة الاسلام و المسلمین میرزا محمدحسن منطقی دهخوارقانی فراگرفت آن گاه وارد حوزه علمیه تبریز شد و در این حوزه از جلسه درس بزرگان ، کسب دانش د نمود و تلاش و کوشش فراوان برای فراگیری علوم دینی از خود نشان می داد و بعضی مواقع شبها تا صبح مطالعه می کرد. او در حوزه علمیه تبریز برجستگی
خاصی از خود نشان داد تا آنجا که زبانزد همدرسان و هم بحث هایش شده بود. و اساتید وی نیز از تلاش و فعالیت او اظهار رضایت می کردند. شهید غفاری آن گاه مصمم شد تحصیلات خود را در کنار بارگاه فاطمه معصومه علیه السلام کریمه اهلبیت عصمت و طهارت ادامه دهند. لذا برای بهره گیری از جلسات درسی اساتید بزرگوار قم از تبریز به قم مشرف شد و در این حوزه فقه و اصول و مراحل عالی را از محضر بزرگان فرزانه ای چون آیات عظام فیض قمی - بروجردی و خوانساری فراگرفت . اساتید و شاگردان شهید غفاری در طول حیات طیبه خود از استادان فرزانه ای بهره گرفت با ذکر نام تنی چند از آنان این اوراق را متبرک می نماییم . 1 - امام خمینی (ره ) 2 - آیة الله آقا سید محمد حجت کوه کمره ای (ره ) 3 - آیة الله العظمی سید شهاب الدین نجفی مرعشی (ره ) 4 - علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان (ره ) 5 - آیة الله آقا سید احمد خوانساری (ره ) 6 - آیة الله آقا سید محسن میر غفاری آذرشهری 7 - آیة الله حاج میرزا علی مقدس (مشهور به جاج مقدس آقا) 8 -
آیة الله حاج شیخ علی پیشنماز دهخوارقانی مشهور به (توتونچیان ) 9 - آیة الله آمیرزا محمد حسن منطقی دهخوارقانی و دهها استاد فرزانه دیگر. مقام علمی آیة الله مجاهد شیخ حسین غفاری از بعد علمی نیز دارای ویژگی هایی بود. آن بزرگوار از همان اوایل طلبگی با جدیت تمام در حوزه های درسی اساتید حاضر می شد و با تلاش و مطالعه مضاعف یافته های خود را به سایر دوستان و همدرسانش انتقال می داد. آیة الله زاده سید علی میرغفاری در این باره می فرمایند: ایشان (شهید غفاری ) در جلسات درسی فقه و اصول حضرت والدم مرحوم آیة الله سید محسن غفاری شرکت می کردند و با آمادگی قبلی در درس حضور می یافتند و خیلی وقت ها از استاد جلو بودند. شهید غفاری رسائل و مکاسب را نزد پدرم فرا گرفتند. در محضر اساتید بزرگواری چون امام راحل و حضرت آیة الله العظمی نجفی مرعشی (ره ) و سایر اساتید عظیم القدر ؛ بیانگر مقام عالی آن شهید فرزانه است . مقام علمی ایشان عاملی بود تا استاد گرانقدر حضرت آیة الله حاج میرزا علی مقدس تبریزی - که از فقهای بزرگوار و نامدار آذربایجان بود - صبیه خود را به عقد این شخصیت بزرگوار در
بیاورد. و لذا به سال 1351 ق . شهید غفاری با صبیه معظم له ازدواج و ثمره این وصلت دو پسر و یک دختر شد که فرزند ارشد ایشان حضرت حجة الاسلام و المسلمین آقای هادی غفاری از مفاخر انقلابیون کشورمان است . تدریس آیة الله غفاری از اول طلبگی همزمان با تحصیل علوم دینی کار تدریس را نیز انجام می داد در سالهای 1324 و 1323 مکتب زینبیه آذرشهر شاهد تجمع عاشقان علم و دین بود که در اطراف شمع وجود استاد شهید غفاری گرد می آمدند. در این مکتب که علاقمندان و دانش پژوهان دینی حضور می یافتند محفلی بسیار صمیمی و گرم بود در جلسات درس شهید غفاری ابواب الجنان و جامع عباسی و دیگر کتب فقهی و اخلاقی و قرآنی نیز تدریس می شد آیة الله غفاری جزوه ای را تهیه کرده که مخصوص بحث های قرآنی بود و قریب به 30 نفر در این درس شرکت می نمودند. آیة الله غفاری پس از مدتی محل تدریس خود را تغییر داد در بالای مسجد حاج کاظم آذرشهر قریب به سه ماه جلسات درس و بحث داشتند و آن گاه به قم عزیمت نمودند. جلسات شهید غفاری در قم و تهران در مساجد الهادی و خاتم الاوصیاء
ادامه داشت و اشخاص فرزانه ای از شمع وجود آیة الله غفاری بهره ها می بردند. در مسجد الهادی تهران دانش جویان و طلاب بسیاری به طور مرتب و منظم در جلسات بحث گردهم می آمدند و از بحث های شیوا و صحبت های صریح و انقلابی شهید غفاری استفاده می کردند. همسنگران شهید غفاری 1 - آیة الله العظمی سید احمد خوانساری 2 - آیة الله ربانی شیرازی 3 - آیة الله سید محمود طالقانی 4 - شهید محراب آیة الله قاضی طباطبایی 5 - شهید محراب آیة الله سید اسدالله مدنی 6 - آیة الله سید محمد صادق لواسانی 7 - شهید آیة الله قدوسی 8 - شهید آیة الله مرتضی مطهری 9 - آیة الله آخوند ملا علی معصومی همدانی . دوران مبارزه و اندیشه های سیاسی آیة الله غفاری چون نیاکان شهیدش با هر نوع استبداد مبارزه می کرد. زبان حق گوی او در اوج خفقان رژیم شاهی رسوا گر و افشا گر باطل بود. وی زمانی به مبارزات خود شدت بخشید و بر رژیم خودکامه و مستبد و خونخوار شاه حمله برد که روشنفکران خود فروخته و کمونیست های ملحد از رژیم منحوس شاه تجلیل می کردند. این مجاهد نستوه بی اعتنا به یاوه سرایی
های گروهکهای چپ و راست ابوذر گونه به شاه ظالم می تاخت . همزمان با قیام تاریخی حضرت امام خمینی (ره ) در سال 1342 ش . آیه الله غفاری پشت سر امام از آرمانهای والای او پشتیبانی نمود و دوران رنج و محنت و زندان و حبس را سپری نمود. در طول تحصیل در قم نیز هرگاه فرصتی می یافت به روستاها و شهرهای اطراف می رفت و به مبارزات پیگیر با استبداد همچنین به اشاعه فرهنگی غنی اسلام می پرداخت و اذهان پاک روستائیان را از غبار نیرنگ های رژیم مستبد شاه می زدود. آیة الله غفاری رژیم شاه را غاصب می دانست و اعتقاد داشت رژیم پهلوی با کودتا بر سر کار آمده و باطل است لذا با اصل رژیم مخالف می کرد. آن بزرگوار پس از مهاجرت به تهران در سال 1339 ش . رسما در جریان کار مبارزات سیاسی کشور قرار گرفت . البته آن زمان طبیعی بود که مبارزه با رژیم مستبد محمد رضا خانی روحیه ای خاص را طلب می کرد و آیة الله مجاهد غفاری این روحیه والای مبارزه با استبداد را داشت و از هر لحظه و هر زمان و مکانی نهایت بهره برداری را می کرد و علیه رژیم ستم
شاهی سخن می گفت عوامل استبداد نیز از او ترس و واهمه ای فوق العاده داشتند. زندان و شکنجه تمام دوران زندگی آیة الله غفاری با حکومت پهلوی و همراه با رنج و محنت بود. مشاهده اوضاع نابسامان ، مخالفت رژیم با روحانیت اصیل ، محدود کردن مبارزان مسلمان ، ترغیب و تشویق مردم به بی دینی و کشف حجاب ، آزادی عمل فرقه ضاله بهائیت ، و ریشه های افکار انحرافی همه و همه موجب می شد که او لب به اعتراض گشاید و در هر موقعیتی افشاگری نماید و چه رنجها و دردها که در این راه متحمل نشد. آیة الله غفاری خودش بارها دستگیر و زندانی اما دستگیری و حبس د فرزندانش ، همسرش و برادرش رنج و درد او را مضاعف بلکه چند برابر می کرد. لکن همانند مولای خودش حضرت امام موسی کاظم علیه السلام چون کوه استوار وبا صلابت ایستادگی می کرد و آنچه که عوامل طاغوت و ساواک را آزار می داد روحیه مقاوم و استوار ایشان بود. به طور کلی حبس های شهید غفاری از سال 1340 آغاز و تا دی ماه 1353 ش . ادامه داشت 13 سال آخر عمر شریفش سراسر مبارزه و جانفشانی در راه آرمانهای مقدس امام خمینی
بود. در سال 1341 سخنرانی هایش عموما به افشارگری مواضع غیر اسلامی رژیم اختصاص داشت . و چندین بار مستقیما با دستگاه رژیم پهلوی درگیر شد. در شب 15 خرداد سال 1342 ش . ماءمورین شاه به خانه اش هجوم آوردند و با لباس منزل او را به کمیته شهربانی بردند. در طول مدت بازداشت و در بازجویی ها اراده قاطع و شجاعت بی نظیر آیة الله غفاری تمامی ماموران را به حیرت واداشته بود. چرا که بازداشت ها بازجویی ها و حبس ها و شکنجه های بی رحمانه تنها کوچکترین اثر منفی در روح بزرگ و مقاوم او نداشت بلکه پس از هر باز زندانی شدن با روحیه ای قوی تر و شجاعتی بیشتر به مبارزه ادامه می داد موقعی که زجر و شکنجه به سختی آزارش د می داد نام مبارک امام موسی بن جعفر علیه السلام را بر زبان می راند. و دیگر زندانیان را به استقامت و پایداری و صبر دعوت می کرد. حجة السلام هادی غفاری در مصاحبه اش با روزنامه اطلاعات در 7 دی سال 1361 گفت : پس از جریان دستگیری پدرم آیة الله غفاری نوشته ای را به ما مرقوم فرمودند که بدین قرار است : علت این همه گرفتاری ها، زندانی
شدن ها، مبارزات با دولت جنایتکار خائن به دین اسلام و دخالت بی مورد او در مقدسات مذهبی و اجرای برنامه های ضد دینی دستگاه حاکمه است . اما اندیشه ناب سیاسی آیة الله غفاری را در بازجویی و متن بازجویی ساواک می توان دریافت وقتی که از وی سوال شد: نظر شما نسبت به (آیه الله ) خمینی چیست ؟ جواب داد: ((من فکر می کنم تنها کسی که می تواند ایران را نجات دهد آیه الله خمینی است )) و جمله شجاعانه و قهرمانه او که فرمود: ((دشمن خمینی کافر است )). کمر استبداد شاهی را شکست . متن آخرین بازجویی که عینا در روزنامه جمهوری اسلامی چهارشنبه 7 دی 1362 ش . نیز به چاپ رسیده و توسط ساواک انجام شده بود. به شرح زیر است : س : چرا به زندان آورده شدید؟ ج : نمی دانم س : آیا قبلا به زندان آمده اید؟ ج : نیامده ام ؛ آورده اند س : نظر شما راجع به شاهنشاه آریا مهر چیست ؟ ج : ایشان باکودتای پدرشان سرکار آمده اند و غاصبند؟ س : نظر شما راجع به حزب رستاخیز چیست ؟ ج : این حزب را شاه ساخته است و به مردم هیچ ربطی
ندارد و در پایان بازجویی این جمله را نوشت : ععع ((والراد علیهم کالراد علینا و الراد علینا کالراد علی الله و هو فی حدالشرک . هم حجتی علیکم و انا حجة الله علیهم )) عععع خدمات اجتماعی و عمرانی مذهبی شهید آیة الله غفاری منشاء خیرات و خدمات بسیاری در زمینه های اجتماعی بود و در سه دوره متفاوت در طول زندگی از جمله نوجوانی در آذرشهر بین سالهای 35 - 30 در قم و از سال 35 تا 53 در تهران اقدامات فراوان و مفیدی به حال جامعه داشت از جمله : الف : احداث و تکمیل مساجد خاتم الاوصیاء - الهادی - شیخ فضل الله نوری در تهران . ب : رسیدگی به محرومان و مستضعفان در تبریز - تهران و آذرشهر و... ج : برپایی مجالس بحث و گفتگو در موضوعات علمی و فقهی . او عاشق خدمت به خلق خدا بود و از هر فرصت ممکن و بدست آمده بهره ها می برد و در راه رضای معبود قدم بر می داشت . مجالس وعظ و سخنرانی او نیز حال و هوایی دیگر داشت و چه بسیار از طبقات مختلف جامعه مخصوصا روشنفکران مذهبی ، دانشجویان و طلاب جوان دورش حلقه می زدند و از
انوار نورانی و دانش و تربیت وی بهره ها می بردند. امروز نتیجه تلاش و کوشش آیة الله غفاری را در شکوه و عظمت مسجد بزرگ شیخ فضل الله نوری در تهران و پایگاه و حوزه علمیه مسجد بزرگ خاتم الاوصیاء می توان دید؛ اماکن مقدسی که روزگاری مرکز هجوم و حمله به رژیم ستم شاهی و ماءوی و پناهگاه مظلومان و انقلابیون و مستضعفان بود. و همه آنها در سایه خدمات صادقانه و تلاشهای خالصانه آن شهید والامقام است . ویژگی های اخلاقی و جلوه های معنوی آن شهید سعید مظفر بسیاری از جلوه های زیبای معنویت و اخلاق حسنه بود. براستی او متخلق به اخلاق الهی شده بودند. روح خدا ترسی بر او حاکم بود و عشق سرشاری به حضرت سبحان داشت حتی در شبهای سخت زندان با دست و پای مجروح و تن تب دار با زحمت زیاد وضو می گرفت و نماز شب را با حالی خاص اقامه می کرد. وی در سنین کودکی در مسجد محراب (قاضی ) آذرشهر به نماز می ایستاد و با خدایش راز و نیاز می کرد. قناعت پیشه ، مهمان نواز، اهل بخشش بود. از اینکه مردم در حضورش باشند. و وقتشان را بگیرند خسته نمی شد. برای جوانان ارزش
و احترامی خاص قایل بود در خانه با بچه ها بازی می کرد. علیرغم روح پرخاش گری در مقابل ظالمان ، عاطفه ای حساس و روحی لطیف نسبت به همسر و فرزندانش داشت او عارف انقلابی و زاهد جوانمرد بود و بالاخره نمونه و الگویی برای عاشقان شهادت . آثار و تاءلیفات آیة الله غفاری نه تنها در جبهه مبارزه با طاغوت پیشتاز بود و زندانهای مخوف شاه او را از حرکت و شتاب باز نمی داشت بلکه هر روز پرشورتر از روز قبل به مبارزه بی امان ادامه می داد، بلکه همواره همراه با مبارزه پیگیر با طاغوت ؛ فعالیتها و تلاشهای علمی و عملی و ادبی و قلمی نیز داشت . از جمله آثار قلمی آن بزرگوار، حاشیه مفصلی بر عروة الوثقی نوشته است . نوشته ها و آثار خطی گوناگون دیگری معظم له داشته که در هجوم ساواک به منزلشان در چندین نوبت از بین رفته است بعضی نوارهای سخنرانی و دست نوشته هایی نیز از آن بزرگوار مانده است . و از جمله آثار علمی و ادبی قطعات جذاب و شیوایی است که منتسب به شهید آیة الله غفاری است و از مصادیق آنها سروده ذیل می باشد. عاشق چو رو به کعبه صدق و صفا
کند احرام خود ز کسوت صبر و رضا کند در پیش راه بادیه گیر غریب وار ترک عشیره و بلد و اقربا کند از صدق چون قدم بنهند در فنای عشق اول به پای دوست سر و جان را فدا کند آنجا که موقف عرفات محبت است برجای سنگریزه سر از کف رها کند آنگاه دست و روی نشوید زخون خویش برخیزد و نماز شهادت ادا کند لازم به یادآوری است که اشعار و سروده های فوق از میان نوشتجات دوران زندان به دست آمده است . عروج و شهادت انقلاب اسلامی ما به رهبری امام خمینی (ره ) ثمره از جان گذشتگی فرزانگانی است که در اوج خفقان ، فریاد آزادی و آزادگی سر دادند. و در راه تحقق حکومت عدل اسلامی ایثار گرانه و با تحمل سختی ها - زندانها و شکنجه ها عاشقانه دعوت حق را لبیک گفتند و شهید غفاری آن مبارز نستوه و شهید همیشه زنده تاریخ اعتقاد داشت که : ((شهادت تحفه ای است از جانب خداوند متعال که به بندگانش هدیه می شود)). و انصافا به عقیده صاحب نظران ما شهادت آیه الله حسین غفاری در زندان مخوف ساواک ضربه ای کمرشکن بر رژیم فساد شاهنشاهی بود. این عاشق و عارف مجاهد پس
از سالها تلاش ، مجاهدات ، استقامت صبر و پایداری زندان و شکنجه عاقبت دعایش مستجاب شد و در غروب ششم دی ماه سال 1353 ش . آیه الله غفاری در اوج مظلومیت اما سرافرازانه چون سرو سهی در محبس تنگ و تاریک و ظلماتی شاهی با دست و پای شکسته و دندانهای خرد شده و محاسن زخمی خونین به دیار ابدیت شتافت و روح بلندش پس از 13 سال تحمل زجر شکنجه به ملکوت اعلی پیوست . ساواک شبانه پیکر مطهر او را به قم فرستاد تا مظلومانه دفن شود؛ ولی طلاب و مردم قم از موضوع با خبر شدند و در تشیع جنازه با شکوه ایشان در صبح روز 7 دی ماه 1353 ش . شرکت کردند و با فریاد غفاری ما کشته شد به خون خود آغشته شد پیکر مطهر این اسوه مقاومت را از حرم حضرت معصومه علیه السلام تا قبرستان دارالسلام قم تشییع کردند و در مراسم تدفین این شهید بزرگوار، همرزمش شهید آیة الله قدوسی حاضر شد و تلقین خواندند لازم به تذکر است که در جریان تشییع ، تعدادی از تشییع کنندگان و فامیل شهید غفاری دستگیر و زندانی شدند. پیامها و اعلامیه ها: همزمان با شهادت شهید غفاری در زندان ستم شاهی
و دفن ایشان در قم پیامها و اطلاعیه های مختلفی از طرف گروههای انقلابی در داخل و خارج از کشور منتشر شد از جمله : دانشجویان مسلمان خارج از کشور با پخش تصاویر - پوستر و صدور اعلامیه هایی شهادت این شهید والامقام را به ملت ایران و امام بزرگوار امت تسلیت گفتند و جنایات شاه و دار و دسته او را محکوم کردند. پس از پیروزی انقلابی اسلامی و در سالگرد شهادت شهید غفاری جامعه مدرسین حوزه علمیه قم - جامعه روحانیت مبارز تهران - حزب جمهوری اسلامی - سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی - جمعیت موتلف اسلامی - فداییان اسلام دانشجویان مسلمان دانشگاه تهران و شخصیتهای مختلف کشوری و سیاسی پیامهای جداگانه ای منتشر نمودند.
برداشتهایی از سیره امام خمینی، ج 3 رجایی، غلامعلی
در قضیه فلسطین اولین فتوا در حمایت از حرکت فلسطین را امام دادند. بر اساس آن فتوا مقلدین ایشان می توانستند از وجوه شرعیه (زکات و صدقات) به فعالیت های مبارزاتی فلسطینیان کمک بکنند. فلسطینی ها وقتی فهمیدند امام چنین فتوایی داده اند عده ای از طرف سازمان «الفتح» به نجف آمدند که هم این فتوا را بگیرند و هم با امام مصاحبه ای انجام دهند. امام فرمودند همان فتوا را بگیرند. آقای حاج شیخ محمد صادقی تهرانی که رابط این آقایان بود به امام عرض کرد: اجازه بدهید من این فتوا را برای این آقایان ترجمه کنم. امام اجازه دادند. ایشان هم از روی حسن نیت و عشق و علاقه ای که به فلسطین داشت فتوای امام را ترجمه آزادی کرده بود و آن را به صورت یک اعلامیه آرمانی و پرشور تحویل فلسطینی ها داده بود . یکی از کارهای خوب فلسطینی ها در آن سال در ایام حج این بود که تمامی تأییدهای مذهبی شخصیتهای سرشناس و برجسته جهان اسلام از حرکت فلسطینی ها را به چند زبان زنده دنیا (عربی، انگلیسی، فرانسه، آلمانی و ترکی) در یک جزوه چاپ و در سطح وسیعی در حج منتشر کردند . در میان این تأییدها که از مراجع
شیعه آقای حکیم و از علمای اهل سنت علمای الازهر و علمای بزرگ سعودی و سوریه بودند، داغترین و گیراترین فتوا و اعلامیه خصوصا با ترجمه ای که آقای صادقی کرده بود از آن امام بود؛ لذا از امام به امام الاکبر و از آقای حکیم به مرجع دینی تعبیر کرده بودند. امام وقتی این جزوه را دیدند به شدت ناراحت شدند. ناراحتی ایشان از دو جهت بود. فرمودند: «این تعبیر، اهانت به آقای حکیم است و من اهانت به ایشان را هرگز نمی پذیرم. دیگر اینکه من این مطلب را نگفته ام لذا تکذیب می کنم.» به ایشان عرض کردیم تکذیب اینها صحیح نیست زیرا اولا به اعتبار و حیثیت آقای صادقی لطمه می خورد و ثانیا درست است که تعابیری در این اعلامیه آمده که جزء فتوای شما نبوده ولی شما که با این تعابیر موافقید، این مضامین و عبارت ایشان در حقیقت بیانگر روح فتوای حضرتعالی است. امام فرمودند: «من چیزی را که نگفته ام اگر کسی به من نسبت بدهد تکذیب می کنم» و در توضیح فرمودند: «اگر آقای سید احمد خوانساری که در تقوا و راستگویی ایشان شکی نیست بگوید آقای روح الله در فلان مجلس گفته است «الله تعالی واحد» چیزی که بدون شک همه به او اعتقاد داریم ولی من
در آن جلسه آن را نگفته باشم تکذیب می کنم و اجازه نمی دهم چیزی را که نگفته ام کسی از قول من بگوید» . در هر صورت آقای صادقی ناگزیر شد به فلسطینی ها توضیح بدهد که این مقدار فتوای امام بوده و این قسمتها توضیحات من بوده است. (1)
خدا را شاهد می گیرم امام در هر حالی بودند همیشه همان جور بودند. اگر باید روی زمین می نشستند در خانه روی زمین می نشستند و در اطاق کارشان هم همینطور؛ اگر در حالاتی باید لباس خاصی می پوشیدند فرقی برایشان نمی کرد که این لباس پوشیدن یا آن گونه نشستن جلوی دوربین تلویزیون است یا نه. ایشان خیلی صادق بودند. (2)
آنچه از همه مهمتر است یکرنگی و صفای امام است. امام به همان صورتی که در مجالس عمومی و خصوصی هستند در منزل هم همان گونه هستند، فرق نمی کند. یک موضوع را به همان صورتی که در میان مردم گفته اند در منزل هم طرح می کنند. هیچ فرقی بین خلوت و جلوت ایشان نیست؛ البته در منزل با بچه ها بگومگو دارند و بازی می کنند. (3)
برادرم حاج آقا رضا ثقفی می گفت: روزی خدمت امام رسیدم ایشان نامه ای را به من مرحمت فرمودند تا برای پخش به مسؤول خبر صدا و
سیما برسانم. نامه را به مسؤول مربوطه دادم . چند دقیقه بعد آقا مرا صدا زده و فرمودند: نامه را سریعا پس گرفته و بیاورید. نامه را آوردم. آقا کلمه ای را تغییر داده و دوباره نامه را به من داده و فرمودند: حالا به واحد خبر بدهید. بنده این کار را کردم بعد خدمت آقا رسیده عرض کردم: «نامه چه اشکالی داشت؟» امام فرمودند: در نامه نوشته بودم «من با همه همم به بسیجیان دعا می کنم» بعد متوجه شدم که این درست نیست، نوشتم «من با بیشترین همم به بسیجیان دعا می کنم» . (4)
: .1 حجة الاسلام و المسلمین دعایی حوزه ش .45 .2 زهرا مصطفوی. .3 حجة الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی پیام انقلاب ش .60 .4 علی ثقفی.
آیین انقلاب اسلامی مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام (ره) سؤال: آیا هیچ احتمال می رود که یک انقلاب موفق در ایران، کشورهای خلیج را نیز تحت تأثیر قرار دهد؟ جواب: هیچ حادثه ای در جهان امروز در هر نقطه ای که اتفاق می افتد بدون تأثیر در نقاط دیگر نیست لکن میزان اثر پذیری مردم در نقاط دیگر بستگی به آگاهی و انتخاب خود آنان دارد. (1) و ما به تمام جهان تجربه هایمان را صادر می کنیم و نتیجه مبارزه و دفاع با ستمگران را بدون کوچکترین چشمداشتی، به مبارزان راه حق انتقال می دهیم و مسلما محصول صدور این تجربه ها .جز شکوفه های پیروزی و استقلال و پیاده شدن احکام اسلام برای ملت های در بند نیست.روشنفکران اسلامی همگی با علم و آگاهی باید راه پر فراز و نشیب دگرگون کردن جهان سرمایه داری و کمونیزم را بپیمایند و تمام آزادیخواهان باید با روشن بینی و روشن گری، راه سیلی زدن بر گونه ابر قدرت ها و قدرت ها، خصوصا آمریکا را بر مردم سیلی خورده کشورهای مظلوم اسلامی و جهان سوم ترسیم کنند.من با اطمینان می گویم اسلام ابر قدرت ها را به خاک مذلت می نشاند، اسلام موانع بزرگ داخل و خارج محدوده خود را یکی پس از دیگری بر طرف و سنگرهای کلیدی جهان را فتح خواهد کرد. (2) ما یک
ملتی بودیم که در تحت فشار ابر قدرت ها بودیم و الان از تحت فشار آنها بیرون آمدیم و داریم به پیش میرویم و این اعتلای ملت است.اعتلا به این نیست که شکم ما سیر باشد، اعتلا به این است که ما مسلکمان را و مکتبمان را گسترش خواهیم داد به همه ممالک اسلامی، بلکه در همه جا که مستضعفین هستند و ما رو به اعتلا هستیم و بشر را رو به اعتلا می خواهیم ببریم. (3) اگر بخواهید به همه مشکلات پیروز بشوید باید همه محکم بایستید در مقابل همه قدرت ها، باید مهیا کنید خودتان را در مقابل همه مشکلات، باید ارزش های انسانی را از اینجا به همه جا صادر کنید، و استقلال خودتان را همه جور، استقلال فرهنگی، استقلال اقتصادی، استقلال اجتماعی همه اینها را باید شما محکم نگاه دارید و این در سایه این است که توجه به مکتب اسلام و اتکال به خدای بزرگ و با هم هم پیمان شدن و همه قشرها برادر دانستن یکدیگر است . (4) من امیدوارم که این عدالتی که به یمن وجود اسلام و اولیاء اسلام در بین بشر آمد، ما بتوانیم بعد از دو هزار و پانصد سال ظلم و رژیم ظالم و بعد از پنجاه سال خیانت و ظلم، ستم و
چپاولگری بتوانیم انشاء الله تعالی در ایران اولا و در سایر جهان بعدها پیاده کنیم. (5) و ما موظفیم که اسلام را در همه جای دنیا معرفی کنیم.اسلام مظلوم است الان در دنیا، غریب است در دنیا، ما یک دسته کوچکی هستیم تبلیغاتمان ناقص، مبلغ کم داریم و آنها همه رسانه های گروهی دست شان است و هر چه می خواهند پول های زیادی هم دارند و خرج این کارها را می کنند.ما معذلک نباید مأیوس بشویم.ما با همین عده قلیل همانطوری که آن قدرت بزرگ شیطانی محمد رضا را که دنبالش همه قدرت ها بود به همت همین جوان های ایران شکستیم و کنارش زدیم و اسلام را انشاء الله به آنطوری که خواست خداست در اینجا پیاده خواهیم کرد و مشغول پیشرفت در این امر هستیم...و من امیدوارم که همانطور که اینها شد، با همت والای دانشگاه و فیضیه تبلیغات دامنه دار پیدا بشود و در یک مدت کوتاهی انشاء الله تبلیغات به جایی برسد که همه دنیا را ما پر از مظاهر اسلام بکنیم. (6) ما انقلابمان را به تمام جهان صادر می کنیم چرا که انقلاب ما اسلامی است و تا بانگ لا اله الا الله و محمد رسول الله بر تمام جهان طنین نیفکند مبارزه هست و تا مبارزه در هر کجای جهان علیه مستکبرین
هست ما هستیم. (7) مسؤولان ما باید بدانند که انقلاب ما محدود به ایران نیست.انقلاب مردم ایران نقطه شروع انقلاب بزرگ جهان اسلام به پرچمداری حضرت حجت ارواحنا فداه است که خداوند بر همه مسلمانان و جهانیان منت نهد و ظهور و فرجش را در عصر حاضر قرار دهد.مسائل اقتصادی و مادی اگر لحظه ای مسؤولین را از وظیفه ای که بر عهده دارند.منصرف کند، خطری بزرگ و خیانتی سهمگین را به دنبال دارد.باید دولت جمهوری اسلامی تمامی سعی و توان خود را در اداره هر چه بهتر مردم بنماید، ولی این بدان معنا نیست که آنها را از اهداف عظیم انقلاب که ایجاد حکومت جهانی اسلام است منصرف کند. مردم عزیز ایران که حقا چهره منور تاریخ بزرگ اسلام در زمان معاصرند، باید سعی کنند که سختی ها و فشارها را برای خدا پذیرا گردند تا مسؤولان بالای کشور به وظیفه اساسی شان که نشر اسلام درجهان است برسند. (8) به لطف خدا در حاکمیت جمهوری اسلامی ما اختلافی بر سر مواضع اصولی، سیاسی و اعتقادی وجود ندارد و همه مصمم اند تا توحید ناب را در بین ملل اسلامی پیاده نموده و سر خصم را به سنگ بکوبانند، تا در آینده ای نه چندان دور به پیروزی اسلام در جهان برسند. (9) ما این
واقعیت را و حقیقت را در سیاست خارجی و بین الملل اسلامی مان بارها اعلام نموده ایم که در صدد گسترش نفوذ اسلام در جهان و کم کردن سلطه جهانخواران بوده و هستیم، حال اگر نوکران آمریکا نام این سیاست را توسعه طلبی و تفکر تشکیل امپراطوری بزرگ می گذارند، از آن باکی نداریم و استقبال می کنیم.ما در صدد خشکانیدن ریشه های فاسد صهیونیزم، سرمایه داری و کمونیزم در جهان هستیم، ما تصمیم گرفته ایم به لطف و عنایت خداوند بزرگ نظام هایی را که بر این سه پایه استوار گردیده اند نابود کنیم و نظام اسلام رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم را در جهان استکبار ترویج نماییم، و دیر یا زود ملت های در بند شاهد آن خواهند بود.ما با تمام وجود از گسترش باج خواهی و مصونیت کارگزاران آمریکایی حتی اگر با مبارزه قهرآمیز هم شده باشد جلوگیری می کنیم.انشاء الله ما نخواهیم گذاشت از کعبه و حج، این منبر بزرگی که بر بلندای بام انسانیت باید صدای مظلومان را به همه عالم منعکس سازد و آوای توحید را طنین اندازد، صدای سازش با آمریکا و شوروی و کفر و شرک نواخته شود.و از خدا می خواهیم که این قدرت را به ما ارزانی دارد که نه تنها از کعبه مسلمین که از کلیساهای جهان
نیز ناقوس مرگ آمریکا و شوروی را به صدا در آوریم. (10) هیهات که خمینی، در برابر تجاوز دیوسیرتان و مشرکان وکافران به حریم قرآن کریم و عترت رسول خدا و امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و پیروان ابراهیم حنیف ساکت و آرام بماند و یا نظاره گر صحنه های ذلت و حقارت مسلمانان باشد.من خون و جان ناقابل خویش را برای ادای واجب حق و فریضه دفاع از مسلمانان آماده نموده ام و در انتظار فوز عظیم شهادتم .قدرت ها و ابر قدرت ها و نوکران آنان مطمئن باشند که اگر خمینی یکه و تنها هم بماند به راه خود که راه مبارزه با کفر و ظلم و شرک و بت پرستی است ادامه می دهد و به یاری خدا در کنار بسیجیان جهان اسلام، این پا برهنه های مغضوب دیکتاتورها، خواب راحت را از دیدگان جهانخواران و سرسپردگانی که به ستم و ظلم خویشتن اصرار می نمایند سلب خواهد کرد . (11) ما باید در صدور انقلابمان به جهان کوشش کنیم و تفکر اینکه ما انقلابمان را صادر نمی کنیم کنار بگذاریم، زیرا اسلام بین کشورهای مسلمان فرقی قائل نمی باشد و پشتیبان تمام مستضعفین جهان است از طرفی دیگر تمام قدرت ها و ابر قدرت ها کمر به نابودی مان بسته اند و اگر ما در محیطی
در بسته بمانیم قطعا با شکست مواجه خواهیم شد.ما باید حسابمان را صریحا با قدرت ها و ابر قدرت ها یکسره کنیم و به آنها نشان دهیم که با تمام گرفتاری های مشقت باری که داریم، با جهان برخوردی مکتبی می نمائیم. (12) اینکه می گوئیم باید انقلاب ما به همه جا صادر بشود، این معنی غلط را از آن برداشت نکنند که ما می خواهیم کشور گشائی کنیم.ما همه کشورهای مسلمین را از خودمان می دانیم.همه کشورها باید در محل خودشان باشند، ما می خواهیم این چیزی که در ایران واقع شد و این بیداری که در ایران واقع شد و خودشان را از ابر قدرت ها فاصله گرفتند و دادند و دست آنها را از مخازن خودشان کوتاه کردند، این در همه ملت ها و در همه دولت ها بشود.آرزوی ما این است.معنی صدور انقلاب ما این است که همه ملت ها بیداربشوند و همه دولت ها بیدار بشوند و خودشان را از این گرفتاری که دارند و از این تحت سلطه بودنی که هستند و از اینکه همه مخازن آنها دارد به باد می رود و خودشان به نحو فقر زندگی می کنند نجات بدهد. (13) و ما می گوئیم اسلام را ما می خواهیم صادر کنیم، معنایش این نیست که ما سوار طیاره بشویم و بریزیم به ممالک دیگر.یک همچو چیزی نه ما
گفتیم و نه ما می توانیم.اما آنکه ما می توانیم این است که می توانیم به وسیله دستگاه هائی که داریم، به وسیله همین صدا و سیما، به وسیله مطبوعات، به وسیله گروه هائی که در خارج می روند، اسلام را آنطوری که هست معرفی کنیم.اگر آنطوری که هست معرفی بشود.مورد قبول همه خواهد شد.بشر فطرتش یک فطرت سالم است، اگر یک چیزی را القا بکنند، روی فطرت سالم خودش قبول می کند و قدرتمندها از همین معنا می ترسند.بنابراین ما یک وظیفه بسیار بزرگ در عهده داریم.نه ما تنها، همه مسلمان ها و نه شما تنها، همه قشرهائی که در ایران و در خارج ایران هستند و متعهد به اسلام هستند، وظیفه بزرگی داریم و آن اینکه اسلام را آنطوری که هست، آنطوری که خدای تبارک و تعالی فرموده است، آنطوری که در روایات و در قرآن ما هست، آنطور به مردم ارائه بدهیم و به دنیا ارائه بدهیم و همین خودش از هزارها توپ و تانک بیشتر می تواند مؤثر باشد.آن چیزی که با ارشاد حاصل بشود، قلب مردم را بر می گرداند و این کار، این هنر از اسلام می آید و این هنر از احکام اسلام می آید، نه با یک توپ و تانک بخواهد کار بکند. (14) شما آقایانی که در سفارتخانه ها هستید موظفید عقلا و شرعا به
اینکه هر چه ساده تر، سفارتخانه هاتان هر چه ساده تر باشد و کیفیت معاشرتتان با آن اشخاصی که کارمند هستند در آنجا و به اصطلاح شما زیر دست گفته می شوند، برادرانه باشد و در عین حالی که آنها باید از شما بپذیرند مطالبی که می گوئید، لکن برادرانه باید باشد و همین طور وضع مهمانی هایتان، وضع گذران خودتان، وضع کسانی که در آنجا کار می کنند وضع آنها باید متحول بشود به یک وضع اسلامی که هر کس می آید در آنجا اسلام را در آنجا عملا ببیند.ما هر چه فریاد بزنیم که ما اسلامی هستیم و جمهوری اسلامی هستیم، لکن وقتی ببینند ما را که در عمل غیر او هستیم، از ما دیگر باور نمی کنند وقتی می توانند باور کنند از ما که مائی که می گوئیم جمهوری اسلامی هستیم، عملمان هم آنطور باشد، عمل طاغوتی نباشد و قول، قول اسلامی، عمل اسلامی باشد و خود رفتار، اسلامی باشد، گفتار اسلامی باشد تا صادر بشود این جمهوری اسلامی در سایر کشورها، صدور با سر نیزه صدور نیست، صدور با زور صدور نیست، صدور آنوقتی است که اسلام، حقایق اسلام، اخلاق اسلامی، اخلاق انسانی در اینجاها رشد پیدا بکند و شما موظف به این معنا هستید و باید این کار را انجام بدهید که هم در عمل و
هم در نوشته هائی که در آنجا منتشر می کنید. (15) ما که می گوئیم «انقلاب ما می خواهیم صادر کنیم» می خواهیم همین معنایی که پیدا شد، همین معنویتی که پیدا شده است در ایران، همین مسائلی که در ایران پیدا شده، ما می خواهیم این را صادر کنیم.ما نمی خواهیم شمشیر بکشیم و تفنگ بکشیم و حمله کنیم.عراق با ما الآن مدت هاست دارد حمله می کند و ما هیچ حمله ای به آنها نمی کنیم، آنها حمله می کنند ما دفاع می کنیم، دفاع لازم است.ما می خواهیم که این انقلابمان را، انقلاب فرهنگی مان را، انقلاب اسلامی مان را به همه ممالک اسلامی صادر کنیم و اگر این انقلاب صادر شد، هر جا صادر بشود این انقلاب، مشکل حل می شود. شما کوشش کنید که اینطوری که ایران انقلاب کرد و اینطوری که ایران الآن هم حاضر برای همه چیز است، ملت های خودتان را بیدار کنید.آنهاییکه برای اسلام دلشان می سوزد، آنهائی که برای کشورشان دلشان می سوزد، ملت های خودشان را بیدار کنند تا این تحول الهی که در ایران پیدا شد، در آنجاها پیدا بشود.هر جا پیدا بشود مسأله حل است، دیگر آنوقت نترسید که چهار تا فاسد بیاید مسجد الاقصی را بگیرد، آنوقت دیگر ترس نکنید، حل است، مسأله، اما وقتی یک ملتی، دو طایفه، ده طایفه صد طایفه می شوند و هر کدام به
خلاف دیگری هستند و حکومت ها هم اینجور حکومت ها هستند، دیگر توقع نداشته باشید که با این طرز فکر و با این طرز حکومت بتوانید غلبه کنید. (16) ما که می گوئیم انقلابمان را می خواهیم صادر کنیم و به همه کشورهای اسلامی بلکه به همه کشورهائی که مستکبرین بر ضد مستضعفین هستند، می خواهیم یک همچو وضعیتی پیش بیاوریم که دولت یک دولت زورگوی جبار آدمکش امثال ذلک نباشد و ملت یک ملتی نباشد که دشمن با دولت است.ما می خواهیم بین ملت ها و دولت ها آشتی بدهیم، دولت ها اگر توجه بکنند و یا مطالعه کنند وضع ایران را و ببینند ملت ایران با دولت چه وضعی دارد، گمان ندارم که آنها تحت تأثیر واقع نشوند. (17) ما از اول گفتیم می خواهیم انقلابمان را صادر کنیم.صدور انقلاب به لشکرکشی نیست بلکه می خواهیم حرفمان را به دنیا برسانیم که یکی از آن مرکز، وزارت امور خارجه است که باید مسائل ایران و اسلام و گرفتاری هایی که ایران از شرق و غرب داشته است، به دنیا برساند و به دنیا بگوید که می خواهیم این گونه عمل کنیم. (18) متوجه باشید که در هر جا زورمندان و دولت ها با ما مخالف باشند ملت ها با ما موافقند .باید اساس را مردم و فکر مردم قرار داد و باید به
فکر مردم بود، نه دولت ها.زیرا مردم و توده ها با حق موافقند چون زیر بار ستم بوده اند و نمی خواهند تحت سلطه آمریکا و شوروی باشند، ما در جهت تبلیغات تقریبا صفر بوده ایم، باید علاوه بر سفرهای رسمی، سفرهای غیر رسمی هم بنمائیم تا دنیا را بیدار کنیم. اگر بخواهیم انقلاب را صادر کنیم باید کاری کنیم که مردم خودشان حکومت را به دست گیرند تا مردم به اصطلاح طبقه سه روی کار بیایند. تنها در سفرهای غیر رسمی است که درست می توانید با مردم عادی کوچه و بازار تماس بگیرید و آنها را روشن کنید، بودن شما که یال و کوپال ندارید، در میان مردم هم جالبتر است و هم شما بهتر می توانید تبلیغ کنید.امروز مملکت مال خودتان است و امیدوارم با همت یکدیگر محفوظ بماند. (19) از مسائل مهمی که شماها (20) مثل ماها موظف به آن هستید این است که با عمل خودتان در آنجا، با وضعیت سلوکتان با کارمندان، با وضعیت اصل سفارتخانه و وضع سفارتخانه طوری باشد و طوری بکنید که با همین عمل به تدریج انقلاب شما صادر بشود به آن کشوری که در آن هستید.مسائل اخلاقی، یک مسائلی است که وقتی که یک کسی مقید به آن بود و دنبالش بود، این سرایت می کند، و
مردم به حسب طبیعتشان، به حسب فطرتشان [می پذیرند] فطرت ها سالم است منتها تربیت ها ضایع می کند فطرت ها را . شما باید خیال کنید خودتان که در یک مملکتی وارد شدید و می خواهید این مملکت را مثل مملکت خودتان تربیت کنید و می خواهید اسلام را در آنجا هم صادر کنید.صدور اسلام به این است که اخلاق اسلامی، آداب اسلامی، اعمال اسلامی، آنجا طوری باشد که مردم توجه به آن بکنند.و از امور مهمه داشتن یک نشریه در هر سفارتخانه هست، نشریه، نه مثل نشریه های زمان طاغوت.نشریه، یک نشریه اخلاقی اسلامی و در آن درج بشود مسائلی که در ایران گذشته است.شما می بینید که الان در همه جای دنیا تقریبا به ضد جمهوری اسلامی تبلیغات می شود، تبلیغات همه جانبه، چه دستگاه های تبلیغات غرب با همه وابستگان و چه دستگاه تبلیغات شرق با همه وابستگانشان، این برای این است که اینها ازجمهوری اسلامی وحشتزده شده اند، علاوه بر اینکه منافعشان در خود ایران از دست رفته است و انشاء الله تا ابد از دست خواهد رفت علاوه بر این، خوف این را دارند که این مطلب سرایت کند و این نهضت و انقلاب سرایت کند به خارج و صادر بشود در مملکت های دیگر...می ترسند که مبادا آنجا هم مثل ایران بشود و آن دستگاه های طاغوتی شان کم
کم رو به زوال باشد و انشاء الله رو به زوال هست. (21) در خارج که هستید، در بلاد اسلامی که هستید خوب، وضع آنها یک وضعی است که با ما خیلی چیز نیست، امیدواریم که درست بشود آنها هم.باید آنجاها شما وضع تان را جوری قرار بدهید که تحت تأثیر آنها واقع نشوید، هر که می آید آنها تحت تأثیر شما واقع بشوند، نه شما تحت تأثیر آنها یعنی کسی که وارد اینجا می شود وقتی یک چیزی توی ذهنش بیاید که تأثیر کند در قلبش اینکه وضع خوب است اینطوری باشد، نه آنطوری باشد.خوب است که نویسنده های اینجا اینجوری باشند، محررین اینجا اینجوری باشند عرض می کنم مستخدمین اینطوری باشند و رؤسا اینطوری باشند، اینطور به نظرشان بیاید که این وضع بهتر از آن وضع است که آنها دارند.اگر اینطور شد کم کم انشاء الله نفوذ هم می کنید به آنها و انقلاب تان هم صادر می شود.ما هم می خواهیم صادر به همین معنا بشود.ما می خواهیم سفرایمان در آنجا جوری عمل بکنند که سفرای آنجا، دولت آنجا تحت تأثیر واقع بشود و دولت مان کاری بکند که دولت های دیگر تحت تأثیر واقع بشوند و ملت ما دنیا تقریبا به ضد جمهوری اسلامی تبلیغات می شود، تبلیغات همه جانبه، چه دستگاه های تبلیغات غرب با همه وابستگان و چه
دستگاه تبلیغات شرق با همه وابستگانشان، این برای این است که اینها ازن کاری بکند که ملت های دیگر تحت تأثیر واقع بشوند. (22) شما از کشور پیروزمندی که سالها تحت فشار ستمشاهی دست و پا زده و با عنایت خداوند تعالی و دعای خیر بقیة الله ارواحنا فداه قید و بندها را با تحمل مصیبات جانکاه گسیخته و هزاران شهید و جانباز در راه مقصد، تقدیم اسلام نموده است، عازم حج شده اید، شما حامل پیام ملتی هستید که با انقلاب خود کشوری را که می رفت با شرق زدگی و از آن بیشتر غرب زدگی در الحاد و فساد و فحشا غرق شود نجات داده و حکومت اسلامی را به جای حکومت طاغوتی جایگزین نموده اند.همان مردمی که تصمیم دارند با صدور پیام انقلاب اسلامی شان نه تنها کشورهای اسلامی که مستضعفان جهان را به اسلام عزیز و حکومت عدل اسلامی آشنا سازند.شما نمایندگان مردمی هستید که انقلاب اسلامی شان با عمر کوتاه خود و گرفتاری های طاقت فرسای حاصل از رویارویی با دو ابر قدرت و مقابله دو بلوک شرق و غرب با آن و خرابکاری های تروریست های وابسته به دو جناح ستمگر تنها و تنها به برکت اسلام و نورانیت آن و مقاومت مردم توانسته است کشورهای اسلامی را در شرق و غرب ارض
و مظلومان جهان را در سراسر گیتی تکان داده و به اسلام جلب نماید و توانسته است ندای اسلام را هر چند ضعیف به گوش جهانیان رسانده و نظر آنان را به خود جلب کند.شما حجاج محترم بیت الله الحرام حامل پیام این ملت و نمایندگان این کشور هستید، در این صورت موقعیت شما بسیار حساس و وظیفه شما سنگین است، یا انشاء الله چنانچه انتظار می رود با رفتار شایسته و اخلاق اسلامی و انقلابی خود نظر همگان را جلب کرده و چهره انقلاب اسلامی را آن گونه که هست به نمایش ملت های جهان می گذارید و توجه آنان را با برخوردهای برادرانه و محبت آمیز به انقلاب بزرگ ایران جلب می نمایید و عملا تبلیغات فاسد مغرضانه بوق های تبلیغاتی را خنثی می نمایید که در این صورت حج شما مقبول و اجر شما مضاعف خواهد بود. (23) هیاهو به راه انداخته و همه رسانه های گروهی، ایران را مورد حمله قرار داده اند.البته آنها خوب می دانند که انقلاب ایران اگر به همه جا برسد فاتحه آنها خوانده می شود و دست آنان کوتاه می گردد.مع الاسف حکومت های اسلامی یا توجه ندارند یا توجه دارند ولی برای حکومت چند روزه خود سکوت نموده و با آنان همکاری می کنند، که باید در مقابل بایستیم تا انقلاب و اسلام
به همه جا صادر شود. (24) ملت عزیز و دلاور ایران مطمئن باشند که حادثه مکه (25) منشأ تحولات بزرگی در جهان اسلام و زمینه مناسبی برای ریشه کن شدن نظام های فاسد کشورهای اسلامی و طرد روحانی نماها خواهد بود.و با این که بیشتر از یک سال از حماسه برائت از مشرکان نگذشته است، عطر خون های پاک شهدای عزیز ما در تمامی جهان پیچیده و اثرات آن را در اقصی نقاط عالم مشاهده می کنیم.حماسه مردم فلسطین یک پدیده تصادفی نیست، آیا دنیا تصور می کند که این حماسه را چه کسانی سروده اند و هم اکنون مردم فلسطین به چه آرمانی تکیه کرده اند که بی محابا و با دست خالی در برابر حملات وحشیانه صهیونیست ها مقاومت می کنند؟ آیا تنها آوای وطن گرایی است که از وجود آنان دنیایی از صلابت آفریده است؟ آیا از درخت سیاست بازان خود فروخته است که بر دامن فلسطینیان میوه استقامت و زیتون نور و امید می ریزد؟ اگر این چنین بود، اینها که سال هاست در کنار فلسطینیان و به نان ملت فلسطین نان خورده اند! شکی نیست که این آوای الله اکبر است، این همان فریاد ملت ماست که در ایران شاه را و در بیت المقدس غاصبین را به نومیدی کشاند.و این تحقق همان شعار برائت است که ملت
فلسطین در تظاهرات حج، دوشادوش خواهران و برادران ایرانی خود فریاد رسای آزادی قدس را سر داد و مرگ بر آمریکا، شوروی و اسرائیل گفت، و بر همان بستر شهادتی که خون عزیزان ما بر آن ریخته شد، او نیز نثار خون و به رسم شهادت آرمید، آری، فلسطینی راه گم کرده خود را از راه برائت ما یافت و دیدیم که در این مبارزه چطور حصارهای آهنین فرو ریخت و چگونه خون بر شمشیر و ایمان بر کفر و فریاد بر گلوله پیروز شد و چطور خواب بنی اسرائیل در تصرف از نیل تا فرات آشفته گشت.و دوباره کوکب دریه فلسطین از شجره مبارکه لا شریقه و لا غربیه ما بر افروخت.و امروز به همان گونه که فعالیت های وسیعی در سراسر جهان برای به سازش کشیدن ما با کفر و شرک در جریان است، برای خاموش کردن شعله های خشم ملت مسلمان فلسطین نیز به همان شکل ادامه دارد و این تنها یک نمونه از پیشرفت انقلاب است.و حالا آن که معتقدین به اصول انقلاب اسلامی ما در سراسر جهان رو به فزونی نهاده است و ما اینها را سرمایه های بالقوه انقلاب خود تلقی می کنیم.و هم آنهائی که با مرکب خون طومار حمایت از ما را امضا می کنند و با سر
و جان دعوت انقلاب را لبیک می گویند و به یاری خداوند کنترل همه جهان را به دست خواهند گرفت. امروز جنگ حق و باطل، جنگ فقر و غنا، جنگ استضعاف و استکبار و جنگ پا برهنه ها و مرفهین بی درد شروع شده است و من دست و بازوی همه عزیزانی که در سراسر جهان کوله بار مبارزه را بر دوش گرفته اند و عزم جهاد در راه خدا و اعتلای عزت مسلمین را نموده اند، می بوسم و سلام و درودهای خالصانه خود را به همه غنچه های آزادی و کمال نثار می کنم و به ملت عزیز و دلاور ایران هم عرض می کنم خداوند آثار و برکات معنویت شما را به جهان صادر نموده است، و قلب ما و چشمان پر فروغ شما کانون حمایت از محرومان شده است، و شراره کینه انقلابی تان جهانخواران چپ و راست را به وحشت انداخته است. (26) ما امروز دورنمای صدور انقلاب اسلامی را در جهان مستضعفان و مظلومان بیش از پیش می بینیم و جنبشی که از طرف مستضعفان و مظلومان جهان علیه مستکبران و زورمندان شروع شده و در حال گسترش است.امید بخش آتیه روشن است و وعده خداوند تعالی را نزدیک و نزدیکتر می نماید .گویی جهان مهیا می شود برای طلوع آفتاب ولایت از افق مکه
معظمه و کعبه آمال محرومان و حکومت مستضعفان. (27) باید بگویم ما عرضه این معنا را نداشتیم که تبلیغاتمان، حتی در داخل کشور یک تبلیغات دامنه داری باشد.فرضا که در خارج کشور که باید بگوئیم که انقلاب خودش پیش رفته، نه ما پیش بردیم.آنطوری که مردم های، ملت های اسلامی خارج اطلاع پیدا کردند بر وقایع اینجا، نه این بوده است که ما یک تبلیغاتی داشتیم و آنها را با تبلیغات خودمان آنطور عاشق این انقلاب کردیم، این انقلاب خودش کانه منعکس شده در آنجا و آنها که بی غرض بودند، بی مرض بودند، فهمیده اند که تا یک حدودی که شماها چه می خواهید. (28) جلوه اسلام تا کاخ های کرملین هم کشیده شده است، تا کاخ های سفید هم کشیده شده است، در آمریکای لاتین هم رفته است، آفریقا هم رفته است، مصر هم رفته است، ملزم کرده آنها را به این که اظهار اسلام بکنند.ما می دانیم که آنها به اسلام اعتقاد ندارند، بلکه مخالفند، لکن این جلوه ای که از ایران منعکس شد به خارج آنها هم که به اسلام اعتقاد ندارند حالا می گویند اسلام باید باشد، حدود اسلامی باید باشد.این، برکت این جلوه ای است که از ایران شده است...دست کم نباید این را گرفت.این یک مسأله ای است که به ما نوید می دهد که انشاء الله این
نور الهی توسعه پیدا می کند و نصرت خدای تبارک و تعالی دنبال اینکه شما، ملت ایران می خواهد نصرت خدا را بکند.دنبال این، نصرت خدا هست، وعده کرده خدا، لکن ما باید فکر این باشیم که ما نصرت اسلام را بکنیم، نصرت خدا را بکنیم.ما در فکر این باشیم که برای خدا کار بکنیم و نصرت دین خدا بکنیم.اگر ما این کار را
انجام دادیم، وعده خدا بلا اشکال تحقق پیدا می کند و نصرت او هم دنبال این هست. (29) بحمد الله امروز قدرت ایرانی و قدرت اسلام در ایران به طوری است که توجه همه ملت های ضعیف را به خودش معطوف کرده است و اسلام صادر شد در سر تا سر دنیا.از این سیاه های که در عزیزی که در آمریکا هستند و تا آفریقا و تا شوروی و همه جا، نور اسلام تابیده است و توجه مردم به اسلام شده است.و منظور ما از صدور انقلاب همین بود و تحقق پیدا کرد و انشاء الله اسلام در همه جا غلبه بر کفر خواهد پیدا کرد. (30)
: 1 مصاحبه امام خمینی با خبرنگار آمریکایی صحیفه نور جلد 3 ص 99 تاریخ: 19/8/57 (پاریس و نوفل لوشاتو) 2 پیام برائت به زائران بیت الله الحرام صحیفه نور جلد 20 ص 118 تاریخ: 66 6/5/ 3 مصاحبه امام خمینی با خبرنگار ژاپنی صحیفه نور جلد 10 ص 233 تاریخ: 58 5/9/ 4 بیانات امام خمینی در جمع اقشار مختلف صحیفه نور جلد 17 ص 238 تاریخ: 62 4/2/ 5 پیام امام خمینی در جمع سپاه و نیروهای نظامی صحیفه نور جلد 12 ص 130 تاریخ: 59 10/3/ 6 بیانات امام خمینی در جمع
مسئولین دانشگاه امام صادق (ع) و... صحیفه نور جلد 18 ص 103 102 تاریخ: 62 15/6/ 7 پیام امام خمینی به مناسبت سالروز پیروزی انقلاب اسلامی صحیفه نور جلد 11 ص 266 تاریخ: 58 22/11/ 8 پیام امام خمینی به مهاجرین جنگ تحمیلی به مناسبت نیمه شعبان صحیفه نور جلد 21 ص 108 تاریخ: 68 2/1/ 9 پیام برائت به زائران بیت الله الحرام صحیفه نور جلد 20 ص 123 تاریخ: 66 6/5/ 10 پیام امام خمینی به مناسبت سالگرد کشتار مکه صحیفه نور جلد 20 ص 232 تاریخ: 67 4129/ 11 پیام برائت به زائران بیت الله الحرام صحیفه نور جلد 20 ص 114 113 تاریخ: 66 6/5/ 12 پیام امام خمینی به مناسبت سال جدید صحیفه نور جلد 12 ص 19 تاریخ: 59 1/1/ 13 بیانات امام خمینی در جمع سفرای کشورهای اسلامی صحیفه نور جلد 3 ص 127 تاریخ: 59 28/7/ 14 بیانات امام خمینی در جمع مدیران و کارکنان صدا و سیما صحیفه نور جلد 18 ص 243 تاریخ: 62 9/12/ 15 بیانات امام خمینی جمع سفرا و کارداران جمهوری اسلامی صحیفه نور جلد 13 ص 263 تاریخ : 59 16/10/ 16 بیانات امام خمینی در جمع شرکت کنندگان کنگره آزادی قدس صحیفه نور جلد 12
ص 283 تاریخ: 59 18/5/ 17 بیانات امام خمینی در جمع نمایندگان و سفرای کشورهای اسلامی به مناسبت عید سعید فطر صحیفه نور جلد 12 ص 285 تاریخ: 59 20/5/ 18 بیانات امام خمینی در دیدار با سفرا و کارداران جمهوری اسلامی در کشورهای آفریقایی صحیفه نور جلد 19 ص 242 211 تاریخ: 64 11/8/ 19 بیانات امام خمینی در جمع اعضای شرکت کننده در کنفرانس بین المجالس صحیفه نور جلد 15 ص 190 تاریخ: 60 22/7/ 20 خطاب به اعضای نمایندگیهای سیاسی جمهوری اسلامی در خارج کشور. 21 بیانات امام خمینی در دیدار با سفرا و کارداران جمهوری اسلامی صحیفه نور جلد 13 ص 262 تاریخ: 59 16/10/ 22 بیانات امام خمینی در جمع وزیر، معاونین، و کارکنان وزارت امور خارجه صحیفه نور جلد 18 ص 210 209 تاریخ: 62 27/10/ 23 پیام امام خمینی به مسلمانان جهان به مناسبت عید سعید قربان صحیفه نور جلد 19 ص 45 تاریخ: 63 7/6/ 24 بیانات امام خمینی در جمع ائمه جمعه مراکز استانهای کشور صحیفه نور جلد 18 ص 152 تاریخ: 62 4/8/ 25 یکی از ثمرات انقلاب اسلامی مردم مسلمان ایران احیاء سنت قرآنی حج است.اهمیت همبستگی و وحدت امت اسلامی در برابر توطئه های گوناگون استکبار جهانی به سردمداری
امریکای جهانخواری در دنیای اسلام و بویژه زنده نگاه داشتن و حمایت از انقلاب مردم فلسطین از ایده های رهبر کبیر انقلاب امام خمینی (س) بوده و از این رو کنگره عظیم حج، مکان مناسبی جهت ابراز این وحدت جهانی امت اسلامی می باشد.ملت مبارز و مسلمان ایران در لبیک به ندای مظلومیت مردم فلسطین و تنفر و انزجار از شیطان بزرگ امریکا همه ساله تظاهرات و راهپیمائیهای برائت از مشرکین را در مراسم عظیم حج بعمل می آورند.از آنجا که چنین مانور عظیمی از مسلمانان سراسر دنیا موجب خشم استکبار و غده چرکین آن رژیم اشغالگر قدس و نیز زنگ خطری برای رژیم های خودکامه منطقه که بی اعتنا به خواستهای ملتهای خود هستند می باشد آنان به قصد مرعوب ساختن امت اسلامی توطئه از قبل طراحی شده ای را به دولت عربستان سعودی تحمیل کردند.در چهارم ذیحجه 1407/9 مرداد 1366/31 ژوئیه 1987 مسلمانان بعد از آنکه خواسته ها و اهداف خود را در راهپیمائی بیان کرده و اذهان جهانیان را با خواسته های خود آشنا نمودند، متفرق شده و برای زیارت و طواف به جانب حرم امن الهی رهسپار شدند که ناگهان نوکران و مزدوران آل سعود با ضرب و شتم و کپسولهای گاز و سنگ و آجرهایی که از بام ها و خانه های مسکونی سرازیر می شد، زائران
را مورد حمله وحشیانه قرار دادند.آتش گلوله های مسلسل و تفنگ بر روی زائران ایرانی که در پیشاپیش آنان زنان و جانبازان در حرکت بودند گشوده شد، بمبهای اشک آور و خفه کننده به کار افتاد و زمین مقدس مکه به صحنه کشتارگاه جانسوزی مبدل گشت صدها تن در خاک و در خون غلطیدند، ضجه ها و ناله ها از مرد و زن برخاست و رعب و وحشت فضای مکه و اطراف آن را فرا گرفت و به این ترتیب رژیم آل سعود خدمت بزرگی به اربابان خود نمود هر چند بقول رهبر کبیر انقلاب اسلامی، آمریکا لکه ننگی بر دامن آل سعود گذاشت که با آب زمزم هم پاک نخواهد شد.تعداد شهدای این فاجعه دلخراش 329 نفر می باشد .جهت اطلاع از ابعاد این توطئه از قبل طراحی شده رجوع کنید به: تاریخ مکه تألیف دکتر محمد هادی امینی، ص .316 ترجمه محسن آخوندی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، .1372 26 پیام امام خمینی به مناسبت سالگرد کشتار مکه و قبول قطعنامه 598 صحیفه نور جلد 20 ص 234 233 تاریخ: 67 29/4/ 27 پیام امام خمینی به مناسبت سالگرد قیام 15 خرداد صحیفه نور جلد 18 ص 11 تاریخ: 62 15/3/ 28 بیانات امام خمینی در جمع شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی صحیفه نور جلد
14 ص 43 تاریخ: 59 16/11/ 29 بیانات امام خمینی در دیدار با مسئولین مملکتی صحیفه نور جلد 19 ص 28 تاریخ: 63 18/5/ 30 بیانات امام خمینی در جمع اقشار مختلف صحیفه نور جلد 17 ص 240 تاریخ: 62 4/2/
مجله بازتاب اندیشه، شماره 15 زرگر، ابراهیم رسالت، 21/3/1380 چکیده: نویسنده بعد از بیان تعریفى درباره هویت، آن را داراى بعد سلبى که مستلزم شناسایى «غیر» از «خود» است مى داند . از دیدگاه امام خمینى، هویت اسلامى در پیمودن راه خدا معنا پیدا مى کند . خودى ها کسانى هستند که با آنها وحدت راه و صراط داریم و غیرخودى کسى است که در راه ما نباشد . هویت وجه تمایز بین من، ما با غیر و دیگرى است . این هویت، احساسى است که تعلق فرد به یک کشور، جامعه یا نهاد و مجموعه خاص را نشان مى دهد . تاریخ مشترک از جمله وجوه این هویت را تشکیل مى دهد . هویت داراى بعدى سلبى یعنى جداکننده، تمایزدهنده و شناساننده خود از دیگرى نیز هست . این دیگرى در قالب هاى گوناگون غیر، بیگانه، رقیب، مخالف و دشمن متبلور مى شود و در مقابل هویت قرار مى گیرد و وجوه گوناگون آن عناصر مهم واگرایى به شمار مى روند . هویت هر فرد یا ملتى در گرو رسیدن به خود مطلوب است . کیستى هر فرد آنى است که باید بدان برسد نه آنى که بالفعل حامل آن است . بنابراین هویت ملى، راه مطلوب است نه راه موجود . امام
بر این باور است که شرق در عصر جدید وبرخورد با تمدن غرب، اعتماد به نفس خود را از دست داده، خود را باخته است . از این رو هویت شرقى را فراموش کرده و غیر و بیگانه را جاى خود گذاشته و بدین ترتیب راه خود را گم کرده است . امام از هواداران پروژه غربى سازى به عنوان کسانى یاد مى کند که غرب را قبله گاه خود قرار داده اند، بدان سمت حرکت مى کنند و در حال پرستش غربند . آنان از صراط خارج گشته و هویت اصیل خویش را گم کرده و مثل غرب شدن و در راه غرب گام نهادن را کانون توجه خود قرار داده اند . امام ملیت ایرانى را در چارچوب اسلام مى پذیرد و در عین حال عنصر اساسى در هویت هر جامعه اى را فرهنگ آن مى داند . اساسا فرهنگ هر جامعه هویت و موجودیت آن جامعه را تشکیل مى دهد . امام از مقوله قوم مدارى به عنوان دیوار جدایى یاد مى کند، دیوارى که باید توجه به همبستگى اسلامى و اخوت ایمانى تخریب و از میان برداشته شود یا چنان که گفته شد، به نفع معیار همبستگى عالى تر جرح و تعدیل شود . امام ظاهرا با توجه به معناى لغوى «اخوه» و «اخوان» که دلالت بر هم مقصد بودن مى کند، اخوت ایمانى
و اسلامى را به این مى داند که افراد و قومیت ها نه به خود که به مقصد توجه داشته باشند . برداشتى که با معناى لغوى آن قرابت کامل دارد: «همه ملت با هم برادر باشند . مؤمنون اخوه هستند . اگر این اخوت ایمانى در سرتاسر کشور ما محفوظ بماند و هرکسى ... توجه به مقصد داشته باشد و خودش را براى مقصد بخواهد، هیچ کس نمى تواند به این کشور تعدى کند» . اولین شرط احساس هویت واحد و تجانس، راه مشترک یا راه حق و پذیرش راه خدا و صراط مستقیم به عنوان راه زندگى است . اهمیت راه مهمتر از همراه است . حتى امام نزدیکى، دوستى یا دورى و جدایى خود را با افراد بر اساس درستى راه و در صراط مستقیم بودن آنان مى سنجد، با افراد، شخصیت ها و گروه ها تا آنجا همراهى مى کند که در صراط باشند . امام حتى اجتماع و کسب اکثریت را نیز فى نفسه هدف بر نمى شمرد، بلکه این اکثریت حامى زمانى ارزشمند است که هوادار جبهه حق و در سبیل الله باشند . این همان مفهوم وحدت است . سراسر اندیشه امام خمینى سرشار از طرح دوراهى هاى متضاد است و این اندیشه به صورت اساسى بر همه مفاهیم اندیشه سیاسى وى اثر مى گذارد .
غیریت نیز به صورت نفى راه ضالین و مغضوبین و نفى راه باطل و شیطان و کافران و مشرکان و منافقان و نیز راه فرهنگى ایدئولوژیک غربیان تجلى مى کند . به عبارت دیگر، پدیده هویت با پدیده غیریت در ارتباط است . در روایات ما مکررا مشابهت جویى با کافران و غیر مورد نهى و مذمت شدید قرار گرفته است و اصولا قاعده نفى تشبه به کافران قاعده اى محورى و اساسى و بسیار کاربردى در تعامل با غیر است . «ایران از همان بدو انقلاب و از قبل از بدو انقلاب که شالوده انقلاب ریخته مى شد، مسیر، مسیر انبیا بوده، مسیر مسیر راه مستقیم نه شرقى، نه غربى و جمهورى اسلامى بود . تا کنون هم ملت ما به همان مسیر باقى است .» امام خمینى مى فرمایند: «کسى گمان نکند که این شعار، شعار مقطعى است، که این سیاست ابدى مردم ما ... است چرا که شرط ورود به صراط نعمت حق، برائت و دورى از صراط گمراهان است که در همه سطوح و جوامع باید پیاده شود» . از این رو به باور امام سعى بلیغ خصم بر تغییر نظام اسلامى به مثابه صراط مستقیم واحد و تحول آن به هر بدیلى غیر از نظام اسلامى است; زیرا «فماذا بعد الحق الا الضلال»
. حق و هدایت یکى است و ضلالت متکثر: «توجه به این دارند که به یک نحوى این جمهورى اسلامى را به هم بزنند که لااقل اسلامى نباشد، هرچه مى خواهد باشد، اسلامى نباشد . براى اینکه آنها نمى توانند تحمل اسلام را بکنند» . نیمى از شناخت هویت و خودیت در گرو غیرشناسى است . حجم عظیمى از توان رهروان راه خدا مصروف خنثى سازى مزاحمت هاى دشمنان مزاحم مى شود . به باور امام بعد از شناخت دشمن و اثبات تمایز راه یا دشمنى دشمن، باید به راه هایى که آنان در اشکال اغفال، تهدید یا تطمیع جلوى پاى ما مى گذارند، نرویم; بلکه هویت ما در ضدیت و مخالفت با راه پیشنهادى است . یکى از کارکردهاى اساسى دشمنان و رقبا در تعامل خود، تلاش در راه مسخ هویت دینى و هویت ملى کشورهاى جهان سوم و جهان اسلام و ایران است . دشمن و رقیب مى کوشد تا اولا مؤمنان، هویت دینى خود را باز نیابند و راه خدا را شناسایى نکنند; ثانیا اگر یافتند، مى کوشد تا آنان را از رفتن به آن راه باز دارد و راه خدا را سد کنند و آنان را به انحراف بعد از هدایت بکشاند و یا با افزایش هزینه رفتن در راه خدا، رهروان راه خدا را منصرف کند یا
دست کم سرعت سیر آنان را کند یا متوقف کند . هدف دشمنان، رقیبان و مخالفان، هویت زدایى است . این هویت زدایى در گرو ترک راه خداوند و هویت دینى و ارزش هاى معنوى و یا در ترک منافع ملى یا هویت ایرانى - اسلامى است - زیرا امام به بنا به نگرش هستى شناسى خود منافع ملى و منافع اسلامى را در یک راستا مد نظر قرار مى دهد .
1 . نویسنده محترم نکات خوبى را در اندیشه امام خمینى قدس سره درباره هویت مطرح کرده اند . از جمله آنها تشکیل مفهوم هویت حول محور صراط مستقیم و نفى غیر به معناى نفى هر راه و روشى که با راه خدا بیگانه باشد . اما اگر نویسنده محترم به جنبه هاى دیگرى از بحث نیز اشاره مى کردند، مى توانستند بحث جامع تر و موثرترى ارائه دهند . 2 . یکى از نکاتى که مناسب بود در این بحث به آن اشاره شود، مقول به تشکیک بودن مفهوم هویت است . به دلیل وجود عناصر بى شمار در ساختار معنوى «هویت» نمى توان مرز قاطعى براى تعیین «خودى» و «غیرخودى» ترسیم کرد . بنابراین نمى توان به صرف اینکه برخى افراد پاره اى ویژگى ها و شرایط مفهوم هویت را ندارند، آنان را بینگانه و غیرخودى دانست . آنچه از سیره امام خمینى استنباط مى شود، این
است که ایشان سعى داشتند همه کسانى را که به نحوى ممکن بود به عنوان همراهان راه خدا به حساب آیند، از نیروهاى خودى برشمردند، حتى اگر در بسیارى صفات و ویژگى ها همچون خود ایشان نبودند یا عمل نمى کردند . ایشان در برخورد با اقشار مختلف با دست گذاشتن بر ویژگى هاى مثبت آنان، سعى مى کردند آنان را نیز با خود همراه سازند . مثلا در دیدار با اهل حق (نصیریه کرمانشاه) فرمودند همه ان شاءالله اهل حق هستیم . درباره زنان، ارتشى ها، کارگران، معلمان، پرستاران و خلاصه همه اقشار مختلف سعى مى کردند با دست گذاشتن بر نقاط مثبت آنها، همه را با خود در راه خدا همراه سازند . یکى از مشکلات انقلاب ما دسته بندى ها و مرزبندى هاى قاطع و تنگ نظرانه است، که پاره اى نیروهاى انقلاب را در برابر یکدیگر قرار مى دهد و هر یک بر مبناى پاره اى اختلاف ها و به اتهام خروج از صراط مستقیم، دیگرى را متهم به غیرخودى بودن مى کند، در حالى که شیوه امام قدس سره عکس این بود . یکى از وظایف اندیشمندان و نویسندگان محترم این است که در جهت تصحیح این مرزبندى ها تلاش علمى بیشترى بکنند . نویسنده محترم مى توانستند با ذکر مصادیق و مواردى از کلام امام در این راستا گام بردارند و دامنه فراگیرى
هویت دینى و خودى ها را افزایش دهند . 3 . کار دیگرى که مى توانستند انجام دهند، برشمردن ویژگى هاى «صراط» به عنوان ضابطه هویت در اندیشه امام خمینى قدس سره بود . دسته بندى این ویژگى ها وحتى بیان اصول و ارکان آنها نیز کمک شایانى در جهت تعیین خودى و غیرخودى مى کند .
برداشتهایی از سیره امام خمینی (س)، ج 2 رجائی، غلامعلی
در فاصله نیم ساعت از شهر پاریس دنیای دیگری مستقر شده است.آیت الله خمینی که نامش نشانه ای از مخالفت با شاه است در محوطه کوچکی از حومه پاریس اقامت گزیده است.گشتیهای ژاندارمری و اتومبیلهای مجهز به رادار و پلیس به طور مشخص نزدیک بودن محل اقامت او را نشان می دهد دور منزل می گردیم و جمعیتی پدیدار می شود.جمعیتی در حال احترام که تشکیل شده اند از عده ای مذهبی و زحمتکشان و دانشجویان ایرانی که از آلمان، تونس و انگلستان آمده اند هنگام ورود کفشها را در می آوریم.مثل اینکه وارد یک مسجد می شویم در یک اتاق کوچک آیت الله خمینی روی یک تشک نشسته است اطراف، کاغذها و مقداری کتاب پراکنده است به هر حال آیت الله خمینی ملبس به لباس خاکستری و عمامه سیاه بدون اینکه صدایش را بلند کند با وقار با ما صحبت می کند. (1)
آقای پسندیده نقل می کردند که امام در جوانی در دویدن و مسابقه دو، نفر اول جوانان خمین بودند و در سن هشت، نه سالگی بیشترین حد پرش را نسبت به سایر همبازیهای خود داشتند که یک بار هم پایشان آسیب دید.یکی از همبازیهای نوجوانیهای امام می گفت در محله سبزی کاران خمین بچه های محل جرات اینکه
حرف بزنند و فحش بدهند و لات گری انجام بدهند (از ترس امام که گاهی از آن محل رد می شدند) را نداشتند. (2)
در اول طلبگی در محوطه مدرسه فیضیه با سیدی که آن موقع معمم نبود آشنا شدم.به او آقا مصطفی می گفتند.من می دیدم که این آقا مصطفی همیشه با یک سید خیلی با وقار و سنگین و متین به مدرسه می آید.این سید جلیل همیشه سرش پایین بود و لباس مرتبی می پوشید.روزی به حاج آقا مصطفی گفتم: این آقا کیست که شما با او می آیید و می روید؟ گفت: پدر من است. (3)
در مقایسه با بعضی دیگر از استادان، وقار خاصی در امام دیده می شد.راه رفتن ایشان خیلی سنگین و با وقار و طمانینه بود، بدون اینکه به چپ و راست نگاه کنند و ببینند چه کسی می رود، چه کسی می آید، اطراف چگونه است و...ما هیچ وقت چنین حالاتی را در ایشان ندیدیم.معمولا پیاده رفت و آمد می کردند و این وقار و طمانینه که در رفت و آمد ایشان محسوس بود، نشان از روح بلندشان داشت و بسیار آموزنده بود.یعنی به شاگردان یاد می داد که چگونه باید باشند. (4)
یکی از خاطرات گرانبهای زندگی من همجوار بودن در نزدیکی بیت امام است.ازطفولیت
و زمانی که تقریبا خودم را شناختم، ساکن محله «یخچال قاضی» شهرستان خون و قیام قم، محلی که بیت معظم له در آن واقع است، بودم.خاطرات من از امام مربوط به قبل از قضایای خرداد سال 1342 است. شاید به خاطر کودکی و سن کم خود در آن زمان، کاملا نتوانم به بیان عظمت شخصیت امام، با آن همه ظرافتها و ویژگیهای معنوی و الهی خاص بپردازم، ولی در همان ایام طفولیت، ابعاد روحانی وجود مبارک ایشان، چنان در جان و دلم نفوذ داشت که در سالهای بعدی زندگی، الگوی تمام عیاری برایم شد.این شخصیت عظیم حتی در جزیی ترین موارد، مسایل شرعی را شدیدا مراعات می کردند و مراقب مسایل اجتماعی بودند.در آن زمان که من کودکی بیش نبودم، امام جذبه و وقار خاصی داشتند، به عنوان نمونه ما هیچ گاه نمی توانستیم مستقیم به چشمان آن حضرت نگاه کنیم و قدرت نظر انداختن مستقیم به چشمهای آن وجود مبارک را نداشتیم.این خود مساله ای بود، با وجود آنکه در اماکن عمومی و معابر و مساجد غالبا با معظم له برخورد داشتیم، اما هیچ گاه توان آنکه با این بزرگوار صحبتی کرده و یا در مقابل ایشان سخنی بگوییم، نداشتیم.ما بچه ها غالبا از سر و صدای شاگردان امام که در حال عبور معظم له
از کوچه، از ایشان سؤال می کردند متوجه حضور آقا می شدیم.چنانچه مشغول بازی یا صحبت بودیم، صحبت و بازی خود را قطع می کردیم و در گوشه ای می ایستادیم و وقتی که امام به ما می رسیدند سلام می دادیم. (5)
از ژاندارمی که کنار جاده نگهبانی می کرد پرسیدم، منزل آیت الله خمینی کجاست؟ ژاندارم خانه ای کوچک و محقر را در آن طرف جاده به من نشان داده و گفت منزل آیت الله آنجاست، از مشاهده آن خانه تعجب کردم چون انتظار نداشتم که مردی چون آیت الله خمینی پیشوای مذهب شیعه در آن خانه محقر زندگی کند. ژاندارم از من نپرسید، که هستم و برای چه نشانی خانه آیت الله خمینی را از او گرفته ام ولی من خود را معرفی کردم و گفتم خبرنگار مجله هفتگی «پاری مچ» هستم وآمده ام که آیت الله خمینی را ببینم و با او مصاحبه کنم. ژاندارم گفت به خاطر داشته باشید که قبل از ورود به اتاق کفشها را بکنید. ...بعد از کندن کفش وارد اتاقی شدم که عریان بود و تا آن روز اتاقی آن چنان عریان، جز در ساختمانهای تازه ساز که هنوز کسی در آن سکونت نکرده ندیده بودم، یگانه مبل اتاق را یک قطعه فرش تشکیل می داد که بر کف آن گسترده بودند و غیر
از آن هیچ چیز در آنجا به نظر نمی رسید و آن اتاق با یک لامپ بدون حباب که در انتهای یک سیم از سقف آویخته شده بود روشن می شد. من خودم را معرفی کردم و کارت خبرنگاری ام را نشان دادم و گفتم که آمده ام با امام مصاحبه کنم.مردی مؤدب و ریشو مرا به نویسنده کتابی معرفی کرد که شرح زندگی امام را نوشته بود.اما من اظهار بی صبری می کردم و گفتم به این جا آمده ام که آیت الله را ببینم، چرا به او اطلاع نمی دهید که برای دیدارش آمده ام.گفتند اکنون موقع نماز است و آیت الله برای نماز خواهند رفت و شما او را خواهید دید. ...او آهسته قدم برمی داشت و من که برای اولین بار وی را از نزدیک می دیدم خیلی تحت تاثیر وقار و طمانینه او قرار گرفتم.او فقط یک لحظه مرا نگریست و نگاه او به قدر یک ثانیه روی من متوقف شد و در همان یک ثانیه من تکان خوردم و تکان من ناشی از ترس یا تعجب نبود، بلکه یک احساس وصف نکردنی مرا به تکان درآورد... باید بگویم من نه طرفدار آیت الله خمینی هستم نه مخالف او.طرفدار پادشاه ایران یا مخالف وی نیز نمی باشم و خبرنگار تازه کاری هم نیستم که برای اولین بار به
یکی از مردان سیاسی معروف برخورد کرده باشم و از روی نداشتن تجربه و خامی تحت تاثیر قرار بگیرم، اما در همان یک نگاه تحت تاثیر این مرد قرار گرفتم... (6)
همکاران من که برای اولین بار با امام خمینی در نوفل لوشاتو ملاقات کرده اند تحت تاثیر شخصیت روحانی و نافذ و آرامش و صلابتی که ایشان در مقابل حوادث داشتند قرار گرفته بودند. (7)
امام کسی نبود که بخواهد حالات و احساسات خود را بروز دهد ایشان با لحن آرامی حرف می زدند و قبل از سخن گفتن همه چیز را پیش خودشان حلاجی می کردند و همیشه به فکر رسیدن به اهدافشان بودند.من فکر می کنم این صفات جزیی از شخصیت امام بودند: ثابت، استوار، درون گرا، متفکر و دور اندیش. (8)
امام خمینی دارای یک شخصیت بسیار قوی بود که ناخودآگاه احترام عمیقی را در قلب انسانها ایجاد می کردند و هر فردی را جدا مجذوب خودشان می کردند.ایشان دارای جذابیت غیر قابل مقاومتی بودند.من در یکی از سخنرانیهای ایشان به مناسبت سالروز پیروزی انقلاب اسلامی در جمع مسلمانان خارجی در حسینیه جماران حاضر بودم و بسیار تحت تاثیر صدای صاف، آرام، یکنواخت و بدون ارتعاش امام قرار گرفتم.که این اوصاف در شخصی به
کهولت ایشان، آدم را متعجب می کند. (9)
امام در خیابان پیوسته همانند ماشین از دست راست خیابان با گامهای سنگین و نظامی حرکت می کردند با سر و گردن افراخته و راست و استوار راه می رفتند و از عبا به سر کشیدن و سر پایین افکندن حتی در هنگام باران که به طور طبیعی و ناخودآگاه سر انسان به پایین خم می شود خودداری می کردند. (10)
امام، آرام، موقر و آراسته بودند و وقتی در جایی می نشستند اگر کسی با ایشان حرف نمی زد مدتها یک حالت بودند به طوری که می توان گفت تکان نمی خوردند و آرام و ساکت نشسته بودند.فقط در موقع اشکال کردن بعضی از شاگردان در درس بود که امام گاهی با صدای بلند جواب می دادند که طرف دست از زیاده روی بردارد و باعث تضییع وقت دیگران نشود. (11)
امام حتی در کارهای کوچک به ما کمک می کردند.یادم می آید امام در اتاق بودند و حاج احمد آقا هم حضور داشتند.امام به ایشان گفتند: آن کلید را از روی طاقچه به من بده. حاج احمد آقا به طاقچه نگاه کردند و گفتند اینجا نیست.امام گفتند: کلید همان جاست بهتر نگاه کن.او باز هم نگاه کرد ولی کلید را پیدا نکرد.امام با هیبت خاصی به حاج احمد آقا نگاه
کردند.در آن موقع مثل اینکه حاج احمد آقا از هیبت امام شروع کرد به پس پس رفتن.خود امام در همان موقع بلند شدند و کلید را پیدا کردند و به حاج احمد آقا گفتند ببین اینجاست. (12)
در طول مدت سالهایی که در جماران صبحها خدمت امام می رسیدیم و هر روز ما بین بیست الی پنجاه دقیقه مشرف بودیم هیچ گاه به یاد ندارم که حتی یک کلمه غیر ضروری از امام شنیده باشم.سؤالها از خدمتشان بسیار سنجیده بود ولی در عین حال امام در پاسخ بسیاری از سؤالها سکوت می کردند و گاهی هم پاسخ، یک نگاه و یا یک اشاره دست یا یک کلمه و گاهی یک جمله بود و احیانا تلفیقی از دو یا چند شیوه مذکور توام با تبسم یا اخم.البته با امور دیگری مانند لحن و آهنگ صدا که به حسب مواردی می توانست دقیقا بیانگر میزان بی اعتنایی یا تاکید و اهتمام در نظر مبارک ایشان باشد. (13)
در جلساتی که به همت امام برپا می شد ایشان کاملا سکوت می کردند.مگر جاهایی که اقتضا می کرد و خودشان لازم می دانستند مطلبی ذکر شود.یکی از علمای نجف یک روز نزد من آمد و با کمال تعجب گفت چقدر این بزرگوار ساکت هستند.اگر سؤالی از امام نمی شد ایشان ساکت می ماندند.در
محضر امام هیچ کس جرات نداشت که نعوذ بالله از کسی غیبت کند و یا در غیاب افرادی که حاضر نبودند حرفی از آنها بزند.در آن جلسات امام نیم ساعت تشریف داشتند و پس از آن آماده حضور در حرم مطهر می شدند. (14)
امام در تدریس، خوش بیان بودند.استادی بودند که به بهترین بیان تدریس می کردند.در محضر درس ایشان طلبه های زیادی می آمدند.امام با شاگردهایشان مهربان و شاگردانشان هم با وی صمیمی بودند.ولی همیشه یک متانتی در وجود امام به چشم می خورد.با اینکه ایشان بسیار متواضع هستند ولی متانت و وقار ایشان زبانزد بود. (15)
کمتر در مجالس دیده شده که امام بخندند یا با شاگردانشان شوخیهایی کنند که معمولا استادان می کنند.اگر به طلبه ای خیلی محبت داشتند، تبسمی می فرمودند.همین اندازه هم برای ما کافی بود. (16)
امام به لحاظ شخصیت استثناییشان جاذبه خاصی داشتند.جاذبه مرموز و پیچیده.انسان احساس می کرد که مجذوب شخصیت ایشان است.روش، نگاهها، بیان مطلب، اداء کلمات، حتی کم و زیاد کردن صدایشان روی حساب و آداب اسلامی بود.اولین باری که در درس امام حضور یافتم مجذوب و شیفته ایشان شدم. (17)
از نکات جالبی که در امام می دیدم و هنوز خاطره آن در ذهنم باقی است قیافه آرام و آراسته و حرکات
و سکنات موزون و حساب شده امام بود، زیرا گذشته از سیمای جالب و اندام رسا و چهره درخشان ایشان که بهره خدادادی است، محاسن مشکی و صورت سفید و عمامه متناسب و لباس بسیار تمیز که از مصنوعات داخلی بود و نگاههای منظم و به موقع و نافذ و حرکات دستها و سر و گردن در مواقع نشستن و برخاستن در مجالس، شیوه سخن گفتن ایشان با طرف مقابل و آرامش و وقار زاید الوصفشان به هنگام راه رفتن همه و همه از ویژگیهای خاص امام بود که در نظر هر بیننده محسوس و کاملا جلب توجه می کرد.به طوری که هر کس در مجلس بود یا از کوچه و خیابان می گذشت یا در صحن مطهر حضرت معصومه (ع) بود و ایشان را می دید تا مدتی نمی توانست چشم از امام بردارد و تا لحظاتی که به ایشان می نگریست از دیگران بی خبر بود. (18)
مقاله جالبی در یکی از روزنامه های غیر مذهبی ترکیه خواندم که نویسنده آن مثل اکثر نویسندگان روزنامه های ترکیه، قبل از پیروزی انقلاب ایران هر چه توانسته بود در حق امام یاوه و مهمل گفته بود و بعد به دیدار ایشان رفته بود.جریان این دیدار بسیار جالب توجه بود.این نویسنده می گفت که با فهرست مفصلی از سؤالات ابلهانه ای
نظیر وضع اقلیتهای مذهبی چه خواهد شد؟ با زنان چه کار خواهند کرد؟ آیا شما می خواهید کارخانه ها را از بین ببرید؟ و مهملاتی از این قبیل به دیدن امام خمینی رفته و به محض رسیدن به حضور ایشان آنچنان منفعل و شرمسار و دستپاچه شده بود که ترجیح داده به جای طرح آن سؤالات یاوه، سکوت کند و هیچ نگوید.تنها چیزی که این روزنامه نگار توانسته بود از امام خمینی بخواهد این بوده که وی را در زندگی خصوصیش کمی نصیحت و ارشاد نمایند و امام نیز به وی توصیه کرده بودند که اسلام را بشناسد و آیینهای عبادی آن را به جای آورد! (19)
یک بار وقتی متوجه شدیم که تعدادی از دانشجویان فرانسوی، هر شب پای سخنرانی امام می آیند، توسط یکی از برادرانی که به زبان فرانسوی مسلط بود از آنها سؤال کردیم: «آیا شما فارسی می دانید و از صحبتهای امام چیزی می فهمید؟» در جواب اظهار داشتند: «ما فارسی بلد نیستیم و به هیچ وجه هم متوجه گفته های امام نمی شویم!» سؤال کردیم: «پس چرا هر شب پای صحبت ایشان می آیید؟» آنها گفتند: «ما وقتی که اینجا می آییم و ایشان صحبت می کنند، حالتی روحانی در خودمان احساس می کنیم» . (20)
هرگز ندیدیم
که در سرما و گرما امام مانند بعضی از علما عبا به سر بکشند یا دستمال بزرگی به سر بگذارند که علما در نجف برای حفظ خود از سرما بر روی عمامه می انداختند و دنباله آن را زیر چانه گره می زدند که بسیار بدنما بود.امام هنگام راه رفتن مقید بودند گوشه عبا را تا حدود سینه به دست بگیرند که باد آن را پس و پیش نکند. (21)
قبل از دستگیری امام روزی شایعه رفتن شاه از ایران قوت گرفت.دستگاههای دولتی در قم شایعه را تقویت می کردند.پلیسها را از مراکز گشت برداشتند.برقهای قسمتی از شهر قم هم خاموش شد.حتی در کوچه های قم مردم که به هم می رسیدند تبریک می گفتند.آن شب جمعیت زیادی در منزل امام جمع شدند یک نفر از روی جزم این مطلب را نقل می کرد و می گفت من اطلاع دقیق دارم که مطلب صحیح است.طلاب و مردم اصرار زیاد نمودند که آقا به عنوان فتح و پیروزی به حرم تشریف ببرند.امام وقتی اصرار طلاب را ملاحظه فرمودند شروع به نصیحت کرده و فرمودند: «متانت را هیچ گاه از دست ندهید اگر مطلبی هم شنیدید متین باشید.» با همین چند جمله آقایان متفرق شدند و اگر دشمنان نقشه ای هم داشتند نقش بر آب شد. (22)
صبح روزی که قرار بود ادوارد شوارد نادزه وزیر امور خارجه وقت شوروی برای تقدیم پاسخ گورباچف خدمت امام مشرف شود امام بر خلاف روزهای دیگر که راس ساعت هشت به اتاق ملاقات می آمدند هنوز تشریف نیاورده بودند.وزیر امور خارجه شوروی همراه مقامهای وزارت خارجه جمهوری اسلامی به طور ایستاده در اتاق منتظر قدوم امام بودند.سرانجام امام حدود ساعت هشت و نیم بدون تامل و توقف و بدون اینکه در چهره کسی نگاه کنند از میان افراد گذشته و روی جایگاه همیشگی شان نشستند.در همین حال وزیر امور خارجه شوروی روی صندلی نشست.او به عنوان رییس دیپلماسی نماینده ابر قدرت شرق که چهره با صلابت و حرکتهای با طمانینه او در محافل بزرگ بین المللی و کاخهای مجلل قدرتمندان غربی، در فیلمهای خبری بسیار دیده شده است، در این اتاق محقر و ساده که شاید برای اولین بار با پای برهنه روی فرش کهنه و رنگ باخته در یک مجلس رسمی حاضر شده بود وضع دیگری داشت، از جمله ارتعاش خفیفی که هنگام خواندن پاسخ گورباچف در دست او مشهود بود.او در اولین لحظه که روی صندلی نشست، وضعیتی غیر مستقر داشت که این در نامتعادل بودن کیفیت قرار گرفتن پاهای او مشهود بود و این وضعیت تا آخرین لحظه که
پیام را قرائت کرد ادامه داشت.به جز سر و دست مرتعش او بقیه اندامش در طول مدت تشرف به سان مجسمه ای جامد و خشکیده بود.مترجمی هم که بنا به گفته آگاهان در همه جا با تسلط کامل در ترجمه زبان روسی بلبل زبانی می کرد، در این مقام نتوانست جمله ای را بدون لکنت (که سعی می کرد آن را در سرفه ها و سینه صاف کردنهای مصنوعی خود پنهان کند) ادا نماید پس از پایان ترجمه پیام گورباچف، امام بدون تامل طی حدود یک دقیقه در سه فراز با صراحت و فارغ از هر نوع مجامله ای از این که آقای گورباچف مطلب اساسی را که اساس نامه ایشان بود مورد توجه لازم قرار نداده، اظهار تاسف فرمودند و بعد در حالی که مترجم شروع به ترجمه فراز سوم کلمه های امام کرده بود، امام برخاستند و به طرف اندرونی روانه شدند و با ترکیبی از هیبت و سرعت در حرکت، چنان وضع بی سابقه ای را بوجود آوردند که هیچ کس نتوانست از جایش تکان بخورد، چه رسد به اینکه مجالی برای دستبوسی و مصافحه پیش آید. (23)
یک روز دایی ام (حاج احمد آقا) نقل می کرد که بعد از این همه مدتی که در محضر امام هستم هنوز وقتی مرا صدا می زنند از
هیبت و صلابت ایشان بدنم به لرزه در می آید. (24)
: 1.خبرنگار روزنامه فرانسوی فیگارو - پاریس - سال 57. 2.حجة الاسلام و المسلمین مسعودی - خمینی سخنرانی در جبهه جنوب. 3.حجة الاسلام و المسلمین علی دوانی. 4.آیت الله محمد یزدی - ماخذ پیشین - ص 314. 5.حسین شهرزاد - شاهد - ش 186. 6.خبرنگار مجله پاری مچ فرانسه - مرزداران - ش 53. 7.قائدی - روزنامه نگار فرانسوی. 8.مالارد - خبرنگار فرانسوی. 9.قائدی - روزنامه نگار فرانسوی. 10.حجة الاسلام و المسلمین سید حمید روحانی - بررسی و تحلیلی از نهضت امام خمینی - ج 1. 11.حجة الاسلام و المسلمین علی دوانی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 6. 12.عیسی جعفری. 13.حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. 14.حجة الاسلام و المسلمین عبد العلی قرهی - اطلاعات هفتگی - ش 2442. 15.حجة الاسلام و المسلمین حسن روحانی - زن روز - ش 851. 16.حجة الاسلام و المسلمین احمد صابری همدانی - پا به پای آفتاب - ج 3- ص 271. 17.حجة الاسلام و المسلمین موسوی خوئینی ها - حوزه - ش 37 و 38. 18.حجة الاسلام و المسلمین علی دوانی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 6. 19.حامد الگار - انقلاب اسلامی در ایران. 20.حجة الاسلام و
المسلمین سید علی اکبر محتشمی - گلهای باغ خاطره. 21.حجة الاسلام و المسلمین علی دوانی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 6. 22.حجة الاسلام و المسلمین توسلی - پاسدار اسلام - ش 13. 23.حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. 24.حجة الاسلام و المسلمین مسیح بروجردی.
مجله مشکوة، شماره 46 در پایان سال گذشته و آغاز سال جدید (1374) ملت مسلمان ایران با اندوه ومصیبت بزرگى روبرو گردید، درگذشت فرزند برومند امام امت، بنیانگذار جمهورى اسلامى ایران و جناب حجةالاسلام والمسلمین حاج سید احمد آقا خمینى رضوان الله تعالى علیه، در عنفوان جوانى و با آن همه سوابق درخشان و فداکاریها و تحمل مشقات چه در هنگام اقامت امام در عراق و چه پس از پیروزى انقلاب، براى ایران ضایعه بزرگى بود. هنوز مردم ما به یادگار امام امیدها داشتند که سالهاى سال این عنصر خیرخواه و بى توقع، در کنار انقلاب و رهبر عالیقدر آن باقى باشد و همچنان به حل مشکلات و اصلاح امور ادامه دهد. ولى مشیت قاهره حق تعالى مافوق همه مشیتها و خواستها و آرزوهاست چه باید کرد «ماشاءالله کان و مالم یشا لم یکن»«اذا جاء اجلهم لایستاخرون ساعة ولایستقدمون». ظاهرا همین دلبستگى ها و امیدها و آن همه فداکاریها و خیرخواهى ها باعث گردید که همه ملت در این حادثه جانگداز تاثر خود را اظهار و با تجلیل و قدردانى ازیادگار امام با او وداع نمایند. مراسم تشییع و دفن او یادآور احساسات پرشور وبى سابقه اى بود که مردم ایران در رحلت امام از خود نشان داد و مانند آن مراسم پرشکوه از یاد رفتنى نیست. یکى از خصوصیات بارز
و آشکار و غیرقابل جبران فرزند امام، همان بود که دراجتماع عظیم حرم امام، هنگام دفن او، از زبان فرزندش حاج سیدحسن خمینى شنیده شد که گفت: پدرم خزینه اسرار امام و انقلاب بود و دریایى از اسرار و معلومات ناگفته و نانوشته را با خود به گور برد و این ضایعه حقیقتا براى انقلاب عظیم و جبران ناشدنى است. مسلما در معاشرت و ملازمت فرزند امام با وى در طول چهارده سال مبارزه وتبعید پیش از پیروزى، و حدود یازده سال پس از پیروزى انقلاب و حضور و شرکت او در کلیه کارها و تماسهاى امام، او را محرم اسرار کرده بود و اگر او فرصت پیدامى کرد و این خاطرات منحصر به خود را مى نوشت مسلما در تاریخ انقلاب بسیارمؤثر بود و گنجینه گرانبهایى را بر سیر حوادث انقلاب مى افزود و افسوس و صدافسوس که این آرزو برآورده نشد. از خصوصیات بارز دیگر این عنصر فداکار آن بود که در طى سالهاى درازرنجها و غمها را تا جایى که حتى قابل تحمل هم نبود به جاى امام به دل مى خرید وابراز هم نمى کرد. او حقیقتا غمخوار امام و حامل رنجهاى او بود و آنچه را که لازم نمى دید براى حفظ امام، به او نمى گفت و خود سنگینى آنها را به دوش مى کشید و بردل هموار
مى نمود. و این خدمت بزرگى از لحاظ روحى و روانى به امام بود که درسنین پیرى نیاز به آرامش داشت و نمى بایست ناملایمات بسیار او را آزار مى دادآرى وى پاسدار امام و همواره مواظب و مراقب حفظ جسم و جان او بود. از خصوصیات دیگر فرزند امام، عدم توقع او بود، او براى خود منصب و مقامى طلب نکرد و بلکه مانند یارى دلسوز پس از رحلت امام همواره در کنار مقام معظم رهبرى، ریاست محترم جمهور و کلیه کارگزاران کشور بود و چه بسیار گره هاى کورى که به دست او باز، و چه بسیار تضادهاى درونى انقلاب که با تدبیر او رفع، وچه مشکلاتى که با نظر او حل گردیده است بدون این که خود او یا دیگران آنها راابراز کرده باشند. در هر حال، فاجعه اى بس بزرگ و غمى ماندنى و از یاد نرفتنى بود که بر قلب ملت ایران وارد آمد و باید تسلیم اراده حق بود. شمه اى از بیانیه ها و تلگرافهایى که از سوى مقامات کشور صادر گردیده ذیلا به اطلاع مى رسد به ضمیمه وصیت نامه آن بزرگوار که حاکى از روحیات او است وبراى نسل انقلابى ما آموزنده. محمد واعظزاده خراسانى
بسم الله الرحمن الرحیم انالله وانا الیه راجعون سرانجام پس از هفته اى اندوهبار و سرشار از اضطراب و نگرانى، بار سنگین
مصیبت فرود آمد و دل امت وفادار دستخوش طوفان غم و محنت شد، یادگار امام و فرزند دلبند و عزیزترین کس او دنیاى فانى راوداع گفت و چهره محبوب و آشناى مردم و غمخوار کشور و انقلاب و خدمتگزارى صدیق براى هدفهاى امام عظیم راحل و اندیشه اى روشن و چشمى تیزبین در خدمت نظام اسلامى، کشور و ملت و دوستان ودوستداران خود را ترک کرد و ایران اسلامى را به عزاى خویش نشانید. در دوران پر حادثه انقلاب مرحوم حجةالاسلام والمسلمین حاج سید احمد خمینى یکى از مؤثرترین عناصر در جریانات کلى کشور و انقلاب بود، او براى رهبر کبیر انقلاب فرزندى مهربان و در عین حال مشاورى امین و یارى دیرین و سربازى فداکار و مریدى گوش بفرمان و کارگزارى لایق و کارآمد بود. امام بزرگ ما بارها محبت پرشور و اعتماد عمیق و تحسین قلبى خود نسبت به این فرزند خاضع و مطیع خود را بر زبان آورده بود و نزدیکترین ها گواهى صادق آن چنان پدرى را در حق پسر یگانه اش ازآن زبان پرهیزگار شنیده بودند. در طول سالهاى انقلاب چه بسیار گره ها که بدست او گشوده شد و چه بسیار کارهاى بزرگ که به تدبیراو انجام گشت از اینها برتر نقش این عنصر پرتلاش و پرتوان در حراست عاشقانه از سلامتى جسمى وآرامش خاطر
امام بزرگوار بود، بى شک سلامت و توان جسمى و قدرت کارى آن قائد عظیم الشان دردوران پر مخاطره ده ساله با وجود کهولت سنى و بیمارى قلبى در میان عوامل و اسباب عادى از همه بیشتربه ابتکار و مراقبت و پى گیرى دلسوزانه این فرزند مهربان وابسته بود، ملت ایران از این بابت بسى مدیون این عزیز فقید است. تاریخچه خدمات ارزنده آن مرحوم به دوران پس از پیروزى منحصر نمى شود، نقش ایشان در دوران مبارزات ملت ایران نیز برجسته و فراموش نشدنى است و هر چه زمان به مقطع پیروزى انقلاب اسلامى نزدیکتر مى شود این نقش و سهم، صاحب آن بزرگتر و روشن تر مى گردد و چون فاصله زمانى میان فقدان فاجعه آمیز مرحوم آیت الله حاج سید مصطفى خمینى فرزند بزرگ و نام آور امام و روزهاى بازگشت رهبرکبیر انقلاب به کشور فرا مى رسد نقش مرحوم حاج سید احمد خمینى در قضایاى انقلاب وضعى استثنایى ومنحصر بفرد مى یابد. بى شک در آخرین ماههاى دوران نهضت هیچکس در رابطه با امام بزرگوار نقشى تا بدین حد بزرگ ومؤثر از خود بروز نداده است. تلاش بى وقفه و پروانه وار ایشان در کنار مشعل فروزان وجود امام عزیزرضوان الله علیه بسى برکات را منشا گشته و بسى دشوارها را آسان نموده است. اکنون این یادگار امام از میان ما رفته و ما را در فقدان خود مهموم
و مغموم برجا گذاشته است. شکوه این غم جانکاه را به پیشگاه صاحب و مولاى خود حضرت بقیةالله الاعظم مى بریم و از او دعابراى صبر و تسلى مى طلبیم و در عین حال نخستین تسلیت را هم به او مى گوییم. تسلیت بعدى به مادر داغدار و محنت کشیده اى است که بار سنگین مصائب بزرگ بر دل او سنگینى مى کند و نیز همسر گرامى و فداکار ایشان و نیز به خانواده معظم و بیت معزز حضرت امام راحل بویژه فرزندان گرامى این عزیز و بالاخص به یادگار برومندش جناب حجةالاسلام حاج سید حسن خمینى و نیز به عموى بزرگوارشان جناب حجةالاسلام والمسلمین آقاى پسندیده و دیگر خاندانهاى وابسته و به همه ملت بزرگ ایران و به همه مسلمانان جهان تسلیت مى گویم. خداوند روح آن مرحوم را مشحون از رحمت و فضل خود قرار دهد و او را با اولیایش محشور فرماید. جمعه 26 اسفند ماه 1373 سید على خامنه اى
انالله و انا الیه راجعون محضر مبارک حضرت آیةالله خامنه اى رهبر معظم انقلاب اسلامى، ارتحال جانسوز و جانگداز یادگارامام راحل (ره) حضرت حجةالاسلام والمسلمین حاج سید احمد خمینى رضوان الله تعالى علیه را که مبارزى خستگى ناپذیر، دلسوزى هشیار و اندیشمند، همراهى فداکار براى انقلاب اسلامى و امت عزیز ایران بود به محضر مقدس حضرت بقیةالله الاعظم(عج)، حضرت عالى، علما
و امت شهیدپرور و بویژه بیت امام راحل(ره) و خانواده محترم ایشان تسلیت عرض مى نمایم. مبارزات و فداکاریهاى ایشان در قبل و بعد از انقلاب اسلامى بر کسى پوشیده نیست و بدون شک یارى وفادار براى امام راحل (ره)، همراه و همکارى دلسوز و اندیشمند براى ما بود. جایگاه رفیع ایشان نزد امام خمینى (ره) نشان از شخصیت والاى اعتقادى، سیاسى و مبارزاتى اوداشت. حمایت هاى ایشان از مقام ولایت فقیه و موضعگیرى هاى داهیانه آن مبارز نستوه، خصوصا بعد ازارتحال رهبر کبیر انقلاب اسلامى همواره موجب دلگرمى و وحدت امت مبارز بوده است. این ضایعه اسفناک را بار دیگر به حضرت مستطاب عالى و بیت شریف و ارزشمند امام راحل قدس الله نفسه الزکیه بویژه به مادر مکرم و بزرگوار و رنجدیده ایشان و فرزند عزیزشان آقاى سید حسن خمینى،عموى گرامى شان جناب آقاى پسندیده و همسر محترمشان تسلیت عرض مى نماید. یقینا این بیت مبارک همواره از مراکز هدایت و نورانیت براى کشور و انقلاب اسلامى بوده و مردم شریف ایران از خدمات و برکات این بیت شریف همواره بهره مند خواهند بود. از خداوند متعال علو درجات آن مرحوم و صبر و بردبارى بیت امام راحل رحمت الله علیه و خانواده آن مرحوم مغفور و طول عمر با سعادت را براى جنابعالى خواهانم. اکبر هاشمى رفسنجانى رئیس جمهورى اسلامى ایران
بسم الله الرحمن الرحیم انالله وانا الیه راجعون محضر مبارک رهبر معظم انقلاب ملجا و مرجع امت اسلامى حضرت آیةالله خامنه اى «ادام الله ظله الوارف» ارتحال ملکوتى فرزند برومند امام راحل حضرت حجةالاسلام والمسلمین حاج سید احمد خمینى را به محضر ولى عصر عجل الله تعالى رضوان الله علیه و آن رهبر معظم تسلیت مى گویم و براى بیت حضرت امام رضوان الله علیه و بخصوص مادر و همسر و فرزندان آن مرحوم از خداوند بزرگ طلب صبر و اجرمى کنم. ایشان که تمام عمر و جوانى خود را به عنوان یک فرزند باوفا و خادم صادق در کنار حضرت امام رضوان الله علیه گذراندند و خالص ترین و صادق ترین خدمت و حمایت و کمک را به بنیانگذار جمهورى اسلامى داشتند و پس از رحلت حضرت امام مواضع بسیار روشن و قاطع و صریح در حمایت از نظام وانقلاب و امام و اسلام داشتند حق بزرگى بر این مرز و بوم و نظام حاکم داشته و دارند که مردم ما با احترام لازم در همه مراحل زندگى و درگذشت ایشان تا حدودى حقوق ایشان را ادا خواهند کرد. محمد یزدى رئیس قوه قضائیه
انالله وانا الیه راجعون ملت بزرگوار ایران فرزند برومند و یادگار ارزشمند امام راحل عظیم الشان در پى یک عارضه قلبى و تنفسى به لقاءالله پیوست و میلیونها پیرو و عاشق پاکباخته امام
خمینى رضوان الله تعالى علیه را در غم و اندوه و ماتمى عمیق فرو برد. حجت الاسلام والمسلمین حاج سید احمد خمینى در طول نهضت اسلامى ایران همواره در کنار امام وبعد از حلت حضرت امام قدس سره مطیع رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله العظمى خامنه اى و پیرومخلص ولى فقیه بود او باهوش سیاسى و فراست خاصى که داشت منشا خدمات فراوانى به انقلاب اسلامى ایران گردید. او براى امام، اسلام و انقلاب خدمتگزارى صدیق و براى مسؤولان نظام اسلامى یاورى دلسوز و هوشیار و براى ملت شرافتمند ایران و مستضعفین جهان پشتوانه اى قوى و گرانقدر بود. بى شک فقدان این شخصیت بزرگوار که یکى از ذخایر ارزنده انقلاب اسلامى بود ثلمه اى است جبران ناپذیر لیکن امیدواریم که خداوند منان با الطاف خفیه و آشکار خود همان گونه که تا به حال این انقلاب الهى را حفظ نموده این ضایعه دردناک را نیز جبران نماید. مجلس شوراى اسلامى فقدان غم انگیز یادگار گرانقدر امام راحل قدس سره الشریف را به پیشگاه بقیةالله الاعظم روحى و ارواح العالمین له الفدا به محضر مقام معظم رهبرى دامت برکاته الشریف، امت بزرگ اسلام، ملت شرافتمند ایران و خانواده محترم آن فقید سعید به ویژه والد مکرمه و همسر محترمه ایشان و سایر بستگان گرامى شان تسلیت گفته غفران واسعه الهى را براى این شخصیت عزیز و ارزشمندمسئلت مى نماید. رئیس مجلس شوراى اسلامى
باسمه تعالى محضر مبارک رهبر معظم انقلاب اسلامى و ولى امر مسلمین جهان حضرت آیةالله خامنه اى مدظله العالى. با اهداء تحیات وافره ضایعه مولمه رحمت یادگار گرانقدر امام راحل قدس الله النفسه الزکیه حضرت حجةالاسلام والمسلمین آقاى حاج سید احمد خمینى رضوان الله تعالى علیه مصیبتى عظمى براى انقلاب اسلامى و مردم مسلمان ایران است فرزند برومند حضرت امام قدس سره الشریف بدون تردید یکى از ذخایرانقلاب و استوانه هاى ارزشمند نظام اسلامى بود که خدمات ارزشمندى به اسلام و مسلمین در طول نهضت اسلامى به نام آن فقید سعید ثبت شده است. ایشان در طى یک ربع قرن مبارزات امام راحل، همواره به عنوان بازویى توانمند و مشاورى امین وصدیق در کنار بنیانگذار جمهورى اسلامى بود و در فرازو نشیب هاى انقلاب مراتب اخلاص، تعهد، التزام وانقیاد خود را به ولایت و امامت جامعه اسلامى به ثبوت رسانید. مواضع داهیانه و مدبرانه فرزند گرامى حضرت امام پس از ارتحال آن یگانه بى بدیل و مراتب حمایت صمیمانه و صادقانه ایشان از رهبرى معظم انقلاب اسلامى و اطاعت مخلصانه از آن رهبر عظیم الشان اعتقاد راسخ به ولایت فقیه، مایت بى شائبه از مسؤولین نظام و برخورد هوشمندانه با توطئه هاى استکبارجهانى و حرکتهاى نامطلوب ضد انقلاب همواره نام این چهره برجسته را بر تارک انقلاب اسلامى جاودانه خواهد نمود. این مصیبت عظمى را به
ساحت مقدس بقیةالله الاعظم ارواحنا فدا، محضر شریف حضرتعالى و بیت معزز حضرت امام بویژه والده مکرمه و داغدیده ایشان که در دوران انقلاب متحمل مصائب سنگین گردیده اند، همسر محترمه و فرزندان برومند بالاخص یادگار گرامى ایشان جناب حاج سیدحسن آقا خمینى و امت داغدار و عزادار ایران تسلیت عرض مى نمایم. در جوار مضجع منور حضرت ثامن الحجج علیه آلاف التحیة والثناء براى حضرتعالى آرزوى سلامتى وطول عمر، براى آن عزیز به خدا پیوسته جوار رحمت الهى و براى بازماندگان مکرم صبر جمیل و اجر جزیل از خداوند متعال مسالت مى نمایم. عباس واعظ طبسى نماینده ولى فقیه و تولیت آستان قدس رضوى
انا لله و انا الیه راجعون حضور مبارک مقام معظم رهبرى حضرت آیةالله خامنه اى متع الله المسلمین بطول بقاءه. با نهایت تاسف و تاثر، رحلت جانگداز و نابهنگام نور دیده امام امت و امت امام حضرت حجة الاسلام و المسلمین حاج سید احمد آقا خمینى یار باوفا و فداکار و مشاور صدیق و دلسوز بنیانگذار انقلاب اسلامى را به حضور مقدس ولى عصر عجل الله فرجه الشریف و آن حضرت و بیت شریف و خاندان رفیع امام خمینى و قاطبه ملت شهیدپرور ایران تسلیت عرض مى کند که مصیبتى است جبران ناپذیر و اندوهى است دائم و بى پایان. از خداوند متعال براى آن فقید سعید غفران و مزید درجات و براى
بازماندگان بخصوص مادر، همسر و فرزندان ایشان صبر جمیل و اجر جزیل مسالت دارد. ادام الله بقاءکم ومدالله ظلکم على رؤوس المسلمین. محمدواعظزاده خراسانى دبیر کل مجمع جهانى تقریب مذاهب اسلامى انالله و انا الیه راجعون حضور مبارک حجةالاسلام والمسلمین جناب آقاى هاشمى رفسنجانى ریاست محترم جمهورى اسلامى ایران دامت برکاته با دلى مالامال از حزن و اندوه، مصیبت درگذشت فرزند برومند و یار صدیق و مشاور امین امام امت حضرت حجةالاسلام والمسلمین حاج سید احمد آقا خمینى را به حضور مقدس ولى عصر، مقام معظم رهبرى، بیت رفیع امام خمینى و آن جناب که سالها از نزدیک فداکارى و مشکل کشانى و صداقت ودلسوزى آن فقید سعید را براى امام و انقلاب مشاهده نموده اید، تسلیت عرض مى کند. خداوند متعال دلهاى غمدیده خانواده و نزدیکان آن مرحوم بخصوص مادر، همسر و فرزندان و عموم ملت شهیدپرور ایران را تسلى دهد و صبر و اجر عنایت فرماید. ادام الله ایامکم محمد واعظ زاده خراسانى دبیرکل مجمع جهانى تقریب مذاهب اسلامى
انالله و انا الیه راجعون دریغا که فرزند برومند، یار باوفا و مشاور امین و صدیق امام خمینى، سرباز رشید انقلاب اسلامى ونور دیده لت شهیدپرور ایران، حاج سید احمد آقا خمینى، قالب تهى کرد و جان به جان آفرین تسلیم نموددرود خدا و رسول و همه صالحان
بر این عبد صالح باد که بسیار زود و نابهنگام، امت را تنها گذاشت و به ملکوت اعلا پیوست. براستى مصیبتى است گران و جبران ناپذیر وغمى است دائم و بى پایان. مجمع جهانى تقریب مذاهب اسلامى، با نهایت تاسف و تاثر، این مصیبت جانسوز را به حضرت ولى عصر، مقام معظم رهبرى، ملت فداکار ایران و بیت رفیع امام خمینى بخصوص مادر مکرمه، همسرمهربان خواهران، فرزندان و عموى معظم تسلیت مى گوید و براى آن خاندان بزرگ صبر و اجر و سلامت وطول عمر و براى آن فقید سعید علو درجات و خلد برین و براى مقام معظم رهبرى که بیش از همه بار سنگین این غم را احساس مى کنند طول عمر و دوام عزت و اقتدار مسالت دارد. مجمع جهانى تقریب مذاهب اسلامى
بسم الله الرحمن الرحیم با امید برحمت واسعه حضرت حق جل جلاله و ایمان به حقانیت آنچه حضرت خاتم الانبیاء محمدمصطفى صلى الله علیه وآله آورده است و با اقرار به تبعیت محض از معصومین بزرگوار بخصوص مولاى متقیان امیر مؤمنان و خلیفه بلافصل رسول اکرم صلى الله علیه وآله. اینجانب احمد خمینى فرزند حضرت امام خمینى قدس سره در تاریخ 30 شهریور 71 هجرى شمسى مطابق با 23 ربیع الاول 1413 قمرى چند سطرى به عنوان وصیت مى نویسم تا به این اصل
اسلامى عمل کرده باشم. 1- وصى خود فرزندم حسن خمینى را قرار دادم تا در صورت امکان به آنچه مورد نظرم است عمل نماید انشاءالله خداوند به ایشان پاداش خیر دهد. 2- مرا حتى المقدور نزدیک پدر عزیزم و مراد و امامم دفن کند تا شاید به حساب حضرت امام فاتحه اى هم نصیب من سراپا گناه گردد و خداوند به خاطر آن حضرت مورد لطفم قرار دهد. 3- بعد از من کار مرقد حضرت امام با ایشان است تا با کمک و هدایت برادر عزیزم جناب حجةالاسلام آقاى انصارى که با در نظر گرفتن تمامى جهات بهترین فرد و دلسوزترین شخص نسبت به حرم حضرت امام است کارهاى آنجا را بعد از من دنبال کند. بعد از من حسن خمینى تولیت آن مزارشریف را عهده دار باشد. 4- کلیه اعلامیه ها و کتابها و نوشتجات حضرت امام قدس سره بعد از من در اختیار حسن خمینى است که هر گونه مى خواهد چاپ و منتشر کند و در صورتى که وضع مالى خانواده ام خوب نباشد از درآمد آن براى گذران زندگیشان استفاده کند و الا بهتر است پول حاصل از آن به فقراء و یا خرج حرم امام گردد.درآمد آن مال همه افراد خانواده است. کار مؤسسه نشر امام نیز با صلاحدید حسن آن گونه که تشخیص مى دهد است. 5- کتابهایى که در دفتر فرهنگى
است و متعلق به من است در صورتى که خانواده ام (فاطى) احتیاج مادى داشته باشد بفروشند و پولش را در اختیار او بگذارند ولى بهتر است همه بچه ها از آنها استفاده کنند در صورتى که نه احتیاج مادى باشد و نه بچه ها از آن استفاده مى کنند به کتابخانه آیت الله العظمى آقاى نجفى سپرده شود تا طلاب از آن استفاده کنند و اگر حرم امام داراى کتابخانه شد در آنجا گذارده شود. 6- کلیه اثاث منزل که مال من است به همسرم بخشیدم البته اثاثى که مربوط به من است خیلى ناچیز است. 7- من شخصا در هیچ بانک و مؤسسه اى و یا شرکتى و از این قبیل وجهى ندارم و اگر مختصر پولى در بانک تعاون اسلامى دارم شهریه هاى مراجع بزرگوار قم است که باید صرف فقراء گردد. 8- وجوهى که نزد خودم است یا پول شخصى و یا وجوه شرعیه است که جاى هر کدام مشخص وروى هر کدام نوشته شده است اگر به پولى برخورد شد که مشخص نبود از اموال خودم محسوب نگردد.کلیه وجوهى که سهم مبارک و یا خیرات است در اختیار رهبر بزرگوارمان حضرت آیت الله خامنه اى دامت برکاته قرار گیرد تا در موارد مقرره اش صرف گردد. 9- به فرزندان عزیزم حسن و یاسر (رضا) و على سفارش مى کنم که متدین و با تقوى باشند ودوست دارم
در حوزه علمیه قم درس بخوانند و در موقعش ملبس به لباس روحانیت شوند. معتقدم این طور بیشتر محفوظ مى مانند و سفارش مادرشان فاطى عزیزم که زن فاضل و بسیار متدینى است رابه آنها مى کنم او زن عارف مسلکى است که مورد علاقه شدید امام بود نکند خداى نکرده بعد از من به او کم محبتى شود نکند خداى ناکرده صداى فرزندان نسبت به او بلند شود او لطیف و دانا است و گوش دادن به نصایح او مسلما به نفع فرزندانم است. سفارش مادرم که جان عزیزم فداى او باد را مى کنم اوسختیها و مرارتهاى بسیار کشیده است و همیشه انیس و مونس اماممان بوده است - فرزندانم و فاطى خیلى مواظب ایشان باشند. امروز خدمت به خانم روح امام را شاد مى کند. فاطى عزیزم تو خود بهتر از همه مى دانى که دیر یا زود همه رهسپار دیار آخرتیم سعى کن زندگى عادى خود را ادامه دهى و راضى باشى به رضاى حق جل و علا. 10- بین خود و خداى خود رضایت کامل دارم که تمام تلاشم براى تقویت اسلام و نظام و امام بوده است و از این جهت در آرامش کامل بسر مى برم. البته من هم مانند همه کسانى که درگیر کارهاى مختلف مبارزاتى و سیاسى هستند بى اشتباه نبودم و به این اعتراف مى کنم ولى تنها کسانى
اشتباه نمى کنند که کارى نمى کنند. در زد و خوردهاى سیاسى ممکن است کارهایى انجام داده باشم که مناسب شان امام و یا یاران امام نبوده باشد تقاضایم از خدا و یاران امام این است که مورد عفوم قرار دهند. من در جهت مصلحت امام به هیچ فرد و گروهى رحم نکرده ام و خیلى ها را در این راستا رنجانده ام که هنوزهم از این جهت ناراحت نیستم از همه بخصوص مادر، فاطى، خواهرها و بچه هاشان و قوم و خویشان مادرى و پدرى، نسبى و سببى امید عفو و دعاى خیر دارم. به حسن و برادرانش این توصیه را مى نمایم که همیشه سعى کنند در خط رهبرى حرکت کنند از آن منحرف نشوند که خیر دنیا و آخرت در آن است و بدانند که ایشان موفقیت اسلام و نظام و کشور رامى خواهند. هرگز گرفتار تحلیلهاى گوناگون نشوند که دشمن در کمین است. خداوندا عبد تو پیش تو مى آید و تنها امیدش به تو است عبدى شرمگین و گناهکار. او را به رحمت و بزرگوارى خود ببخش یا ارحم الراحمین والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته. براى من ده سال نماز و روزه بدهید. وصیتنامه هاى قبل از این تاریخ فاقد ارزش است. احمد خمینى 23 ربیع الاول 30 1413 شهریور 1731
سخن آفتاب سازمان تبلیغات اسلامی بدیهی است ضرورت اجرای احکام که تشکیل حکومت رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - را لازم آورده، منحصر و محدود به زمان آن حضرت نیست، و پس از رحلت رسول اکرم - صلی الله علیه و آله - نیز ادامه دارد. طبق آیه شریفه، احکام اسلام محدود به زمان و مکانی نیست و تا ابد باقی و لازم الاجرا است. تنها برای زمان رسول اکرم - صلی الله علیه و آله - نیامده، تا پس از آن متروک شود و دیگر حدود و قصاص، یعنی قانون جزای اسلام اجرا نشود، یا انواع مالیاتهای مقرر گرفته نشود، یا دفاع از سرزمین و امت اسلام تعطیل گردد. این حرف که قوانین اسلام، تعطیل پذیر یا منحصر و محدود به زمان یا مکانی است، بر خلاف ضروریات اعتقادی اسلام است. بنابراین، چون اجرای احکام پس از رسول اکرم - صلی الله علیه و آله - و تا ابد ضرورت دارد، تشکیل حکومت و برقراری دستگاه اجرا و اداره، ضرورت می یابد. بدون تشکیل حکومت و بدون دستگاه اجرا و اداره که همه جریانات و فعالیت های افراد را از طریق اجرای احکام تحت نظام عادلانه درآورد، هرج و مرج بوجود می آید و فساد
اجتماعی و اعتقادی و اخلاقی، پدید می آید. پس برای اینکه هرج و مرج و عنان گسیختگی پیش نیاید و جامعه دچار فساد نشود، چاره ای نیست جز تشکیل حکومت و انتظام بخشیدن به همه اموری که در کشور جریان می یابد. بنابراین، به ضرورت شرع و عقل، آنچه در دوره حیات رسول اکرم - صلی الله علیه و آله - و زمان امیر المؤمنین علی بن ابی طالب - علیه السلام - لازم بوده، یعنی حکومت و دستگاه اجرا و اداره، پس از ایشان و در زمان ما لازم است. برای روشن شدن مطلب، این سؤال را مطرح می کنم: از غیبت صغری تاکنون که هزار و چند صد سال می گذرد و ممکن است صدهزار سال دیگر بگذرد و مصلحت اقتضا نکند که حضرت تشریف بیاورد، در طول این مدت مدید، احکام اسلام باید زمین بماند و اجرا نشود؟ و هر که هر کاری خواست بکند؟ هرج و مرج است؟ قوانینی که پیغمبر اسلام در راه بیان و تبلیغ و نشر و اجرای آن بیست و سه سال زحمت طاقت فرسا کشید، فقط برای مدت محدودی بود؟ آیا خدا اجرای احکامش را محدود کرد به دویست سال؟ و پس از غیبت صغری، اسلام دیگر همه چیزش را رها کرده است؟ اعتقاد به چنین مطالبی یا
اظهار آنها، بدتر از اعتقاد و اظهار، منسوخ شدن اسلام است. هیچ کس نمی تواند بگوید: «دیگر لازم نیست از حدود و ثغور و تمامیت ارضی وطن اسلامی دفاع کنیم، یا امروز مالیات و جزیه و خراج و خمس و زکات، نباید گرفته شود، قانون کیفری اسلام و دیات و قصاص باید تعطیل شود» . هر که اظهار کند که تشکیل حکومت اسلامی ضرورت ندارد، منکر ضرورت اجرای احکام اسلام شده و جامعیت احکام و جاودانگی دین مبین اسلام را انکار کرده است. (1) حکمت آفریدگار بر این تعلق گرفته که مردم به طریقه عادلانه زندگی کنند و در حدود احکام الهی قدم بردارند. این حکمت، همیشگی و از سنت های خداوند متعال و تغییر ناپذیر است. بنابراین امروز و همیشه، وجود ولی امر یعنی حاکمی که قیم و بر پا نگهدارنده نظم و قانون اسلام باشد، ضرورت دارد. وجود حاکمی که مانع تجاوزات و ستمگریها و تعدی به حقوق دیگران باشد، امین و امانتدار و پاسدار خلق خدا باشد، هادی مردم به تعالیم و عقاید و احکام و نظامات اسلام باشد و از بدعت هائی که دشمنان و ملحدان در دین و در قوانین و نظامات می گذارند، جلوگیری کند. مگر خلافت امیر المؤمنین - علیه السلام - به خاطر همین معانی نبود؟
آن علل و ضرورتهائی که آن حضرت را امام کرده است الآن هم هست، با این تفاوت که شخص معینی نیست، بلکه موضوع را عنوانی قرار داده اند تا همیشه محفوظ باشد. پس اگر احکام اسلام باید باقی بماند و از تجاوز هیئت های حاکمه ستمگران به حقوق مردم ضعیف جلوگیری شود و اقلیت های حاکمه نتوانند برای تامین لذت و نفع مادی خویش مردم را غارت و فاسد کنند، اگر باید نظم اسلام برقرار شود و همه افراد بر طریقه عادلانه اسلام رفتار کنند و از آن تخطی ننمایند، اگر باید جلو بدعت گذاری و تصویب قوانین ضد اسلامی توسط مجلس های قلابی گرفته شود، اگر باید نفوذ بیگانگان در کشورهای اسلامی از بین برود، حکومت لازم است. این کارها بدون حکومت و تشکیلات دولت انجام نمی شود. البته حکومت صالح لازم است، حاکمی که قیم امین صالح باشد و گر نه حکومت کنندگان موجود به درد نمی خورند، چون جابر و فاسدند و صلاحیت ندارند. چون در گذشته برای تشکیل حکومت و برانداختن تسلط حکام خائن و فاسد به طور دسته جمعی و بالاتفاق، قیام نکردیم و بعضی سستی به خرج دادند و حتی از بحث و تبلیغ نظریات و نظامات اسلامی مضایقه نمودند. بلکه بعکس به دعاگوئی حکام ستمکار پرداختند، این اوضاع به
وجود آمد. نفوذ و حاکمیت اسلام در جامعه کم شد، ملت اسلام دچار تجزیه و ناتوانی گشت، احکام اسلام بی اجرا ماند و در آن تغییر و تبدیل واقع شد استعمارگران برای اغراض شوم خود بدست عمال سیاسی خود قوانین خارجی و فرهنگ اجنبی را در بین مسلمانان رواج دادند و مردم را غرب زده کردند. اینها همه برای این بود که ما قیم و رئیس و تشکیلات رهبری نداشتیم. ما تشکیلات حکومتی صالح می خواهیم. این مطلب از واضحات است. (2) اگر کسی بپرسد چرا خدای حکیم «اولی الامر» قرار داده و به اطاعت آنان امر کرده است؟ جواب داده خواهد شد که به علل و دلائل بسیار چنین کرده است. از آن جمله اینکه چون مردم بر طریقه مشخص و معینی نگهداشته شده و دستور یافته اند که از این طریقه تجاوز ننمایند و از حدود و قوانین مقرر در نگذرند. زیرا که با این تجاوز و تخطی دچار فساد خواهند شد، و از طرفی این امر به تحقق نمی پیوندد و مردم بر طریقه معین نمی روند و نمی مانند و قوانین الهی را بر پا نمی دارند، مگر در صورتی که فرد (یا قدرت) امین و پاسداری برایشان گماشته شود که عهده دار این امر باشد و نگذارد پا از دائره حقشان بیرون نهند
یا به حقوق دیگران تعدی کنند، زیرا اگر چنین نباشد و شخص با قدرت بازدارنده ای گماشته نباشد، هیچ کس لذت و منفعت خویش را که با فساد دیگران ملازمه دارد، فرو نمی گذارد و در راه تامین لذت و نفع شخصی، به ستم و تباهی دیگران می پردازد... علت و دلیل دیگر اینکه، ما هیچ یک از فرقه ها یا هیچ یک از ملت ها و پیروان مذاهب مختلف را نمی بینیم که جز بوجود یک بر پا نگهدارنده نظم و قانون و یک رئیس و رهبر توانسته باشد به حیات خود ادامه داده باقی بماند، زیرا برای گذران امر دین و دنیای خویش ناگزیر از چنین شخص هستند. بنابراین در حکمت خدای حکیم روا نیست که مردم یعنی آفریدگان خویش را بی رهبر و بی سرپرست رها کند، زیرا خدا می داند که بوجود چنین شخصی نیاز دارند و موجودیتشان جز بوجود وی قوام و استحکام، نمی یابد و به رهبری اوست که با دشمنانش می جنگند و درآمد عمومی را میانشان تقسیم می کنند و نماز جمعه و جماعت را برگزار می کنند و دست ستمگران جامعه را از حریم حقوق مظلومان کوتاه می دارند. و باز از جمله آن علل و دلائل، یکی این است که اگر برای آنان امام بر پا نگهدارنده نظم و قانون، خدمتگزار امین و نگاهبان پاسدار
و امانتداری تعیین نکند، دین به کهنگی و فرسودگی دچار خواهد شد و آئین از میان خواهد رفت و سنن و احکام اسلامی دگرگونه و وارونه خواهد گشت و بدعت گذاران، چیزها در دین خواهند افزود و ملحدان و بی دینان، چیزها از آن خواهند کاست و آن را برای مسلمانان به گونه ای دیگر جلوه خواهند داد، زیرا می بینیم که مردم ناقصند و نیازمند کمالند و نا کاملند، علاوه بر اینکه با هم اختلاف دارند و تمایلات گوناگون و حالات متشتت دارند. بنابراین هر گاه کسی را که بر پا نگهدارنده نظم و قانون باشد و پاسدار آنچه پیامبر آورده بر مردم نگماشته بود، به چنان صورتی که شرح دادیم، فاسد می شدند و نظامات و قوانین و سنن و احکام اسلام، دگرگونه می شود، ایمان و محتوی ایمان دگرگون می گشت، و این تغییر، سبب فساد همگی مردمان و بشریت به تمامی است. چنانکه از فرمایش - امام علیه السلام - استنباط می شود، علل و دلائل متعددی تشکیل حکومت و برقراری «ولی امر» را لازم آورده است. این علل و دلائل و جهات، موقتی و محدود به زمانی نیستند، و در نتیجه لزوم تشکیل حکومت همیشگی است. مثلا تعدی مردم از حدود اسلام و تجاوز آنان به حقوق دیگران و اینکه برای تامین
لذت و نفع شخصی، به حریم حقوق دیگران دست اندازی کنند، همیشه هست. نمی توان گفت این فقط در زمان حضرت امیر المؤمنین - علیه السلام - بوده و مردم بعدا همه ملائکه می شوند. (3) آنقدر به ولایت فقیه اثر مترقی بار است که در سایر این موادی که شما ملاحظه می کنید، معلوم نیست مثل آنجا باشد. یک نفر آدمی که همه جهات اخلاقیش و دیانتی اش و ملی بودنش و علم و عملش ثابت است پیش ملت و خود ملت این را تعیین می کنند، این نظارت می کند بر اینکه مبادا خیانت بشود. همان رئیس جمهوری که ملت خودشان تعیین می کنند و انشاء الله دیگر از این به بعد امین تعیین می کنند، لکن معذلک برای محکم کاری یک فقیهی که عمرش را صرف در اسلام کرده است و عمرش را برای اسلام خدمت کرده می گذارند ببینند این چه می کند، مبادا یک وقت خلاف بکند. رئیس جمهور آتیه ما خلاف نمی کند لکن محکم کاری شده که نگذارند این خلاف بکند. رؤسای ارتش ما و ژاندارمری ما و این رؤسای درجه اول، دیگر از این به بعد اشخاصی نیستند که خیانت بکنند لکن محکم کاری شده است که همین فقیه را ناظر قرار بدهند و هکذا آن موارد حساس را نظارت می کند فقیه و تصرف می کند فقیه. (4) اصولا
قانون و نظامات اجتماعی، مجری لازم دارد در همه کشورهای عالم، و همیشه اینطور است که قانونگزاری به تنهائی فایده ندارد. قانونگزاری، به تنهائی سعادت بشر را تامین نمی کند. پس از تشریح قانون بایستی قوه مجریه ای به وجود آید. قوه مجریه است که قوانین و احکام دادگاهها را اجرا می کند و ثمره قوانین و احکام عادلانه دادگاهها را عاید مردم می سازد. به همین جهت، اسلام همان طور که قانونگزاری کرده، قوه مجریه هم قرار داده است. «ولی امر» متصدی قوه مجریه هم هست. (5) امروز ما مواجه با همه قدرت ها هستیم و آنها در خارج و داخل دارند طرح ریزی می کنند برای اینکه این انقلاب را بشکنند و این نهضت اسلامی و جمهوری اسلامی را شکست بدهند و نابود کنند و این یک تکلیف الهی است برای همه که اهم تکلیف هائی است که خدا دارد، یعنی حفظ جمهوری اسلامی از حفظ یک نفر و لو امام عصر باشد، اهمیتش بیشتر است، برای اینکه امام عصر هم خودش را فدا می کند برای اسلام. همه انبیا از صدر عالم تا حالا که آمدند، برای کلمه حق و برای دین خدا مجاهده کردند و خودشان را فدا کردند. پیامبر اکرم آنهمه مشقات را کشید و اهل بیت معظم او آنهمه زحمات را متحمل، متکفل شدند و
جانبازی ها را کردند همه برای حفظ اسلام است. اسلام یک ودیعه الهی است پیش ملت ها که این ودیعه الهی برای تربیت خود افراد و برای خدمت به خود افراد هست و حفظ این بر همه کس واجب عینی است. یعنی همه - چیز هستیم - مکلف هستیم حفظ کنیم تا آنوقتی که یک عده ای قائم بشوند برای حفظ او که آنوقت تکلیف از دیگران برداشته می شود. امروز ایجاد اختلاف، هر اختلافی باشد، و کارهائی که اختلاف انگیز است، هر کاری باشد و با هر اسمی باشد، این مضر به اسلام است و مضر به انقلاب است. (6) ... ما همین اوصاف رئیس جمهور و اوصاف وکلائی که بعد می خواهید انشاء الله تعیین کنید باید بگویم و شما خودتان انتخاب کنید و از تفرقه و تفرق پرهیز کنید. اشخاص را هم ملاحظه سوابق شان را بکنید که قبل از انقلاب چه بوده اند، در حال انقلاب چه بوده اند و بعد از پیروزی نسبی چه کردند و چه بودند و بعد از اینکه همه اوصافش را به دست آوردید و او را شخصی دانستید که لیاقت دارد برای یک همچو مسندی و می تواند این مملکت را به طوری که خدا می خواهد اداره کند تا آن حدودی که در اختیار اوست و شخصی است که تعهدی به
اسلام دارد، اعتقاد به قوانین اسلام دارد و در مقابل قانون اساسی خاضع است و اصل صد و دهم ظاهرا که راجع به ولایت فقیه است، معتقد است و وفادار است نسبت به او، یک همچو شخصی را شماها خودتان انتخاب کنید و گروه های مردم را هم وادار کنید که یک همچو شخصی را انتخاب کنند و از تفرقه بپرهیزید. (7)
: 1. کتاب ولایت فقیه - صفحه 26و25. 2. کتاب ولایت فقیه - صفحه 43و42. 3. کتاب ولایت فقیه - صفحه 41و40. 4. صحیفه نور - جلد 10- صفحه 155و16/8/58 -154. 5. کتاب ولایت فقیه - صفحه 24. 6. صحیفه نور - جلد 15- صفحه 26/8/60 -221. 7. صحیفه نور - جلد 11- صفحه 152و9/10/58 -151.
امام خمینی و جهان معاصر، ج 1 مؤسسه چاپ و نشر عروج استاد مختصری از شرح حال خودتان را بیان نمایید. طلال عتریسی: اسم من طلال عتریسی استاد دانشگاه لبنان، و در رشته روانشناسی اجتماعی تدریس می کنم. از تاثیر انقلاب اسلامی ایران و شخصیت حضرت امام در کشورهای عرب نشین برای ما صحبت کنید. اگر به عقب برگردیم، آنگاه که انقلاب پیروز شد و اوضاع اسلامی سیاسی را در دنیا مطالعه می کنیم و در می یابیم که در ابتدا افکار عمومی از کمونیسم متاثر شده بود و حرکتهای اسلامی حضور قوی در کشورهای عربی نداشتند و ماهیت این حرکتها غالبا بر اساس دعوت مردم و یک سری تلاشهای اسلامی بود تا اینکه تغییر سیاسی در سطح حاکمان خائن ایجاد کند. حرکتهای اسلامی در بسیاری از کشورهای عربی نیز در همین زمره به شمار می آیند، چه همگی بر خلاف رویه اسلام عمل می کردند. به این معنی که اندیشه ای در سطح کشورهای عربی و در سطح دنیا رایج بود که تغییر سیاسی ایجاد کردن در توان دین اسلام نیست، زیرا افکار کمونیستی و ملی گرایی سیاسی حضور بیشتری داشت. این طرز فکر با تحقق یافتن انقلاب اسلامی در ایران تغییر کرد. البته باید ملاحظه کرد که افکار کمونیستی و الحادی که
بر احزاب و تشکیلات سیاسی حاکم بود در برنامه هایشان به بن بست رسیده بودند، به طوری که در بعضی اوقات این افکار نتوانستند به نتیجه یا تغییر مطلوبی در حاکمیت برسند. در کشورهای دیگر این افکار و حرکتها در کمتر از نیم قرن نتوانستند تغییری در جامعه یا در حاکمیت ایجاد کنند. در این مرحله بود که انقلاب اسلامی با شعارهای روشن خود و اهداف اسلامی، فرهنگی و اخلاقیش حضور پیدا کرد. آن چیزی که امام خمینی در بسیاری از سخنرانیها و موضعگیریهایش از ابتدای انقلاب و حتی قبل از پیروز شدن انقلاب مطرح کرده بود این بود که اسلام می تواند تغییر را در سطح جامعه و حاکمیت ایجاد کند و اسلام نیازی به مشارکت افکار دیگری در این تغییر ندارد، و اینکه اسلام باید اسلام حرکت زایی باشد که مطابق با توصیفات اسلام باشد نه چیز دیگری. آنچه که به امام اجازه داد تا بر این افکار تاکید بکند پیروزی انقلاب اسلامی بود. به این دلیل می توان گفت پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی و افکاری که از اسلام ارائه کرد در سطح دنیای اسلام دو انقلاب ایجاد کرد: انقلاب در داخل اسلام و گرایشهای فقهی اسلام، به طوری که لزوم حرکت و جنبش را در این عصر مورد
تاکید قرار می داد، به خاطر اینکه جامعه اسلامی و حکومت اسلامی را به پا کند بر خلاف گرایشها و اندیشه های عده زیادی که این فکر را رد می کردند، انقلاب دوم آن بود که در سطح دنیا خارج از دایره اسلام فقهی به وجود آمد و تاکید بر این موضوع داشت که اسلام می تواند تغییر ایجاد کند و می تواند به اکمیت برسد و می تواند دولت تاسیس کند بر خلاف فکری که از دوره نهضت اروپا علیه آن بود و نیز از دوره انتشار افکار مارکسیستی که اعتقاد داشت که دین ملتها را ضعیف می کند و دین افیون ملتهاست. به همین دلیل انقلاب امام به مثابه تغییر بزرگی بود که در دهه هشتاد در دنیا در سطح حرکتهای اسلامی و شخصیتها رفته رفته به وجود آمد. به این سبب ملاحظه می کنیم که حرکتهای اسلامی در بیشتر کشورهای اسلامی و عربی در دهه هشتاد یعنی بعد از پیروزی انقلاب رفته رفته به سمت رسیدن به حاکمیت قدرت در جوامعشان گام بر می دارند، به طوری که تا به امروز میان آنها و دولتهایشان جنگ ادامه دارد. با توجه به اینکه شما در زمینه روانشناسی انسان دارای دانش و تسلط بالایی هستید، در مورد روحیه و روان امام به عنوان یک ظهور مقدس چه بررسی و
تحلیلی در این باره دارند؟ امتیازات خاصی که امام راحل به جای گذاشت و بر تمام مردم جهان تاثیر نهاد، علاوه بر افکار و سیاستهایش روش حیات و زندگانی امام است، روش ساده و خاضعانه، روشی که برای دنیای معاصر ما نامانوس است. به عبارت دیگر همه کسانی که در موقعیت امام بودند زندگی راحتی می کردند و در حد امکان از قدرت و تسلط بر دولتهایشان و یا در سطح جهانی لذت می بردند، ولی امام چنین نبود. علاوه بر این شخصیت امام یک شخصیت چند بعدی است، نه یک بعدی، یعنی اینکه او در شخصیتش سیاست را با اخلاق، تقوا، سادگی و تواضع جمع کرده است که این صفات در هیچ یک از شخصیتهای بارز دنیا دیده نمی شود و شاید بسیاری از علما را ببینیم که خود را به صفات عرفانی، اخلاقی و غیر آنها زینت داده باشند ولی خصوصیت امام در این بود که هر چند در موقعیتی بود که هر چه را می خواست و دست بر هر چیزی که می نهاد برای او مهیا بود ولی متاثر از اینها نشد. در زندگی شیوه ای را در پیش گرفت که به زندگی ساده ترین مردم و فقیرترین آنها نزدیک بود و این مسئله علاوه بر ابعاد روحی و معنوی که امام داشت و
شاید شخصی مثل من از آن اطلاع نداشته باشد، یک اثر عمیق در وجود نه تنها ایرانیها بلکه میلیونها فرد خارجی گذاشته است. به این دلیل من اعتقاد دارم که این شخصیت بر عده بسیار زیادی که به اسلام گرویده اند اثر عمیقی گذاشته است بدون اینکه با امام و یا حتی با جمهوری اسلامی ارتباط مستقیمی داشته باشند. کدامیک از آثار حضرت امام را مطالعه کرده اید؟ من اکثر کتابهایی که از امام به عربی ترجمه شده است مطالعه کرده ام، کتاب سرالصلوة، آداب الصلوة، اربعین حدیث، تمام سخنرانی های امام و وصیت نامه سیاسی - الهی. نظر شما در مورد مراسم ارتحال امام چیست؟ برگزاری مراسم ارتحال امام یک مسئله ضروری و مهم است و برای بسیاری از میهمانان خارجی که از گوشه و کنار جهان اسلام در سطوح مختلف فکری، فرهنگی، سیاسی در آن شرکت می کنند، شناختن جمهوری اسلامی ایران نیز مناسبت دارد. به طور طبیعی این امر مهمی است برای اینکه باید ارتباط این مردم و یا این هیئتها با امام، افکار امام خمینی و جمهوری اسلامی باقی بماند. ولی مانند هر عملی که انسان انجام می دهد دارای نواقصی است که از جمله آنها این است که کتابها یا کتابچه هایی که افکار امام را به طور خلاصه بیان کرده باشند در اینجا نیست،
خصوصا می توان فرض کرد که چه بسا برخی از میهمانان به بسیاری از کتابهایی که در مورد امام منتشر شده است، دست نیافته اند و حتی اگر آن عده به کتابها دست یافته باشند، یادآوری بدان امری مفید است. مسئله دیگری نیز هست و آن اینکه میهمانان عموما از قشرهای مختلف هستند. مثلا اساتید دانشگاه، روزنامه نگاران، مسئولان مؤسسات اجتماعی، جهانگردان و غیره، لازم است که در ضمن برنامه های عمومی برای هر یک از قشرها برنامه های خاصی باشد تا از وجود این میهمانان در جمهوری اسلامی بیشتر استفاده شود. به عنوان مثال می توان برنامه دیدار برای روزنامه نگاران با برخی از مسئولان جمهوری اسلامی، دیدارهای خاصی برای اساتید دانشگاهی با برخی از مسئولان در دانشگاه و غیر اینها ترتیب داد تا بیشترین استفاده از این مراسم برده شود.
امام خمینی و جهان معاصر، ج 1 مؤسسه چاپ و نشر عروج با شاعر و ادیب گفتگو کردن، آن هم در یک فضای شتابزده و در این وقتی که تنظیم شده، باید جالب باشد، خوب از آنجایی که اولین باری است که با هم گفتگو می کنیم، نمی دانم که از اشعار شما در مطبوعات ایران به چاپ رسیده است یا نه، بهتر است که از زبان خودتان نگاهی داشته باشیم به گذشته های فتونی شاعر و زمینه های شکل گیری فضاهای ذهنی اش، و شرح فعالیتهای علمی و فرهنگی اش را از زبان خودش بشنویم: عباس علی فتونی: بسم الله الرحمن الرحیم سخت ترین لحظه های زندگی این است که انسان خودش را معرفی کند، ولی در پاسخ به سؤال شما اجابت می کنم. اسم من عباس علی فتونی اهل لبنان و به طور مشخص از جبل عامل جنوب لبنان هستم. در سال 1965 در خربط سلم از شهرستان ابن جبیل متولد شدم. پس از تحصیلات متوسطه از دانشگاه لبنان، دانشکده ادبیات در رشته زبان و ادبیات عرب لیسانس گرفتم. و تقریبا از سه سال پیش در جمعیت آموزش دین اسلامی در لبنان مشغول به تدریس می باشم. یقین دارم که اگر این گفتگو از طریق یک نشریه و یا یک روزنامه در لبنان با شما انجام
می گرفت، نیازی به این مقدمات نبود، اما از آنجایی که این فرصت پیش نیامده که مخاطبان شما و اشعارتان در ایران از طریق ترجمه و یا از طریق اصل آثار با مفاهیم و موضوعات شعری شما آشنایی پیدا کنند، به نظرم اگر مایل باشید، اشاره ای هم به تالیفات و مجموعه هایی که از شما منتشر شده است، داشته باشیم. تاکنون سه کتاب تالیف کرده ام که هنوز به چاپ نرسیده اند. کتاب اول: مترادفات است که منظور از آن الفاظ مختلفی است که در معنی مشترک هستند. این کتاب برای بسیاری از سخنوران و ادبا و شعرا مفید است. بنابراین و به عنوان مثال، شخص به جای اینکه به طور مداوم کلمه الناس را به کار بگیرد می تواند کلمه دیگری مثلا الانام و الوری، البشر، الخلق و. . . را بکار گیرد. در این صورت او ملال را از کار برد دایمی یک کلمه در گفتار و نوشتار می زداید. در خصوص شعر، اگر خواست مثلا کلمه موت را به کار گیرد و گاهی اوقات کلمه موت مناسب با وزن شعری نیست. در این صورت می تواند کلمه دیگری به معنای مرگ بر وزن شعری مورد نظر به کار گیرد. مثلا می تواند بگوید المنیة الردی. الحمام و الوفاة. کتاب دوم مجالس حسینی است. این کتاب
برای قاریان مفید است، بطوری که می توانند تمام یک مجلس را حفظ کنند که از یک قصیده ای در مدح و یک موعظه کوتاه و سپس نص صریح موعظه در مجلس تشکیل شده است. کتاب سوم: ایران ثمرالکروم است، کروم اسم منطقه ای است که در آن زندگی می کنم. این دیوان شعر را ثمر نامیده ام و آن را به کروم نسبت داده ام. از خداوند سبحان می خواهم که مرا در به پایان رساندن این عمل موفق بدارد. انه نعم الولی. در واقع ارتحال امام خمینی مصیبت عظیمی بود که جانهای مسلمانان را فرو ریخت. ایشان با جهاد و رهبری مردم بزرگ ایران، عزت و کرامت امت اسلامی را به اوج رساندند. به این مناسبت شعری سروده ام که در اختیار شما قرار خواهم داد تا در صورت لزوم ترجمه و چاپ کنید. امام خمینی چه تاثیری بر حرکت و فعالیت جنبشهای اسلامی در لبنان و به طور کلی بر جوانان داشته است؟ گفتار امام همانطوری که در مردم ایران تاثیر داشته، همچنین در تمام مردم آزاده و مستضعف جهان نیز تاثیر گذاشته است. امام روح عزت و روح بزرگی و بزرگواری و ایثار را میان مسلمانان برانگیخت و مسلمانان در همه کشورها از آن متاثر شدند. آنان به هر وسیله و هر راهی و با
تمام قدرتشان تلاش می کنند که عزت خود را باز یابند، و کرامت خود را بنا کنند. آن مردمی که از امام پیروی می کنند، از پیر و جوان و نوجوان و طفل و مرد و زن، جان خود را هدیه می کنند، اینان همگی برخاستند تا امتهای مستضعف را به خروش و جنبش درآورند و کابوس ستم، تظلم و انحراف را از دل آنان بزدایند، و عرشهای طاغوتیان را ویران سازند. و بر ویرانه های آنان قصر مجد و عظمت اسلامی و انسان را و قصر اسلام و کلمه لا اله الا الله محمد رسول الله را بنا کنند. ملتهای اسلامی هنوز از حرکت انقلابی عقب مانده اند، و از جمهوری اسلامی ایران که توانست شخصیتش را بنا کند و عظمت خود را باز یابد عقب اند. ولی اراده کرده اند که پا جای پای مردم ایران بگذارند تا وجود و حضورشان را در زندگانی بیابند و در نتیجه به سعادت و رضایت الهی در دنیا و پاداش در آخرت نایل شوند. نقش امام خمینی را در وضعیت جهانبینی اسلامی و آینده دنیا چگونه می بینید و چگونه ارزیابی می کنید؟ امام خمینی نقش اساسی بزرگی در به وجود آوردن جریانهای اسلامی در تمام کشورهای جهان داشته است به طوری که اسلام را نه تنها در ایران که در تمام جهان احیا
کردند. دید و اندیشه امام بسیار وسیع بود، ایران پیوسته در راه امام حرکت می کند و کمکهایی معنوی و مالی خود را به تمام کشورهایی که می خواهند عزت و کرامت خود را دریابند، تقدیم می کند. از این رو ملتهای اسلامی از امام متاثر شدند. اجابت و لبیکی که اندیشمندان و سیاستمداران و روزنامه نگاران و غیر آنها نسبت به شرکت در این مراسم کرده اند خود نشان تاثیرپذیری آنان از امام است و عمق اندیشه امام را در جانهای آنان بیان می کند تا از نورانیتش کسب فیض کنند و از پرتو افشانی نورش که راه را برای هر انسان آزاده و شریف روشن نگه داشته است، بهره بگیرند. چنانچه می دانید، امام خمینی یک عارف واصل است و عرفان و جایگاه عرفان را برای انسان و جامعه انسانی خوب شناسانده است، از این رو عرفانش در اشعار ایشان متجلی شده است. اشعار امام خمینی قبلا در عناوین مجزا و اخیرا در قالب دیوان اشعار امام از چاپ خارج و در دسترس علاقه مندان قرار گرفت، شما نمی دانم سروده ها و اشعار امام را مطالعه کرده اید. سفیر ایران در لبنان دیوان امام را به من هدیه داد، این دیوان در معانی و محتوا در مرتبه عالی و پیشرفته ای است و به زبان عربی ترجمه شده است. در
زمان حیات امام مشخص نبود که امام شعر نیز می سرایند ولی بعد از ارتحالشان این مسئله مکشوف شد و دیوان ایشان به چاپ رسید. این بدین معناست که همانطوری که می دانید در شعر شاعر از شعور و مشاعر خود بیان شاعرانه ارائه می دهد. امام نیز از عشق خود به خداوند سبحان بیان شاعرانه ارائه داده اند. عشق مطلقی که هیچ عشقی معادل آن یافت نمی شود. زیرا امام در خداوند ذوب شده بود چنانچه شهید محمد باقر صدر در خطاب به مسلمانان گفتند: «در امام خمینی ذوب شوید، چه او در خدا ذوب شده است.» این امر بیانگر این مطلب است که شعر در همه افراد بشر تاثیر می گذارد. شعر اگر در طاعت و پیروی از خداوند سبحان باشد، مفید و مؤثر است و چنانچه خداوند می فرماید: «و الشعراء یتبعهم الغاوون. . . الا الذین امنوا و عملوا الصالحات» تاثیر افکار و شخصیت امام در جوانان لبنان چگونه است؟ در آنجا عشق و محبت بسیاری نسبت به امام خمینی وجود دارد. آنان شخصیت امام را از نزدیک درک نکرده اند ولی زندگانی و سیره امام را مطالعه و بررسی کرده اند و بدو عشق می ورزند که او رهبر و پدر دلسوز همه مردم بودند. از این رو بر خود فرض می دانند که به امام عشق بورزند
و از او پیروی کنند. و به طور عملی به گفتارش عمل کنند و احکام الهی را در زندگی انسانها جریان دهند. آنان نهایت سعی خود را می کنند که در خط امام حرکت کنند و اهدافش را محقق سازند، زیرا امام احکام و دیدگاههایش را همه از قرآن و سنت گرفته است. با کلمات قصارش که «هر چه داریم همه از محرم است و اگر محرم نبود پیروزی به دست نمی آمد» متوجه می شویم که انقلاب امام حسین و عاشورا را نیز تاثیر زیادی در جانهای مسلمانان داشته است. از این رو جوانان لبنان به حماسه عاشورا و انقلاب حسینی عشق می ورزند. امام آنان را به سمت کربلا سوق می دهد تا از درسهای آن استفاده کنند. بنابراین جوانان لبنان امام را خیلی زیاد دوست دارند و از دین خود و اسلام پاسداری می کنند. علی رغم تمام فشارهایی که بر آنان وارد می شود و علی رغم تمام توطئه هایی که علیه آنها طراحی می شود ولی به سنگرهایی محکم و اراده قوی خود تکیه داده اند. آنچه که می خواهم بگویم این است که سعادت انسان در رضایت الهی نهفته است و هر نعمتی که خداوند تبارک و تعالی به ما ارزانی داشته است و هر امتیازی که ما از قبیل عقل، هوش، ذکاوت، زیبایی، قدرت، ثروت
و غیر آن برخورداریم همه از جانب خداوند است. چنانچه فرمود «و ما بکم من نعمة فمن الله» یعنی هر نعمتی که دارید از آن خداست. بنابراین بر همه واجب است که در مقابل، خداوند را حمد و سپاس گوییم و خودخواه و متکبر نشویم چه با شکر، نعمتها افزون و دایمی می شود، همانطور که خداوند سبحان فرمود که «لان شکرتم لا زیدنکم و لان کفرتم فان عذابی لشدید» بنابراین همه مسلمانان را دعوت می کنم که در خط الهی حرکت کنند و اوامر الهی را اجرا کنند تا در عزت، کرامت و محبت زندگی کنند و نیز روی گفتارم را متوجه گروهها و مذاهب اسلامی می کنم و آنان را بر اتحاد و همبستگی و پیوند فرا می خوانم تا اسلام نیرومند گردد و بتوانیم از وجود و کیان خودمان پاسداری کنیم.
برداشتهایی از سیره امام خمینی، ج 3 رجایی، غلامعلی
قبل از امام بین طلبه ها راجع به شهریه تبعیض نژادی بود. برخی از مراجع به طلاب افغانی یک و نیم دینار و به طلاب ایرانی سه دینار می دادند، ولی امام وقتی به نجف آمدند به همه یکسان و علی السویه پولی را تقسیم کردند. برای ایشان طلبه ترک، فارس، عرب، ایرانی و یا افغانی فرقی نداشت. امام به مرحوم آقای خلخالی فرمودند: «از طلاب امتحان کنید، بعد به همه کس یکسان بدهید و فرقی بین هیچ کس قرار ندهید.» بعد از این بود که سایر مراجع دیگر نجف مثل آقای حکیم و آقای خوئی هم که روش امام را دیدند، روششان را تغییر دادند . (1)
وقتی امام از عراق قصد کویت را داشتند در مرز کویت نماز خواندند. همه کسانی که با امام بودند گریه می کردند. چون نمی توانستند باور کنند که بدون امام به عراق باز می گردند امام فرمودند: من پولی در منزل در دستمالی جا گذاشته ام که مربوط به زندگی و وضع شخصی من است بعد وصیتنامه ای نوشتند و چهار نفر را وصی خود کردند که من هم یکی از آنها بودم . امام در این وصیتنامه نوشته بودند بعد از من با خانم
مثل یک طلبه رفتار کنید و به اندازه ای که زندگی یک طلبه خرج دارد از سهم امام هم به او بدهید. امام این وصیتنامه را وقتی نوشته بودند که هنوز تصمیم مهاجرت از عراق نداشتند ولی منزلشان در محاصره بعثی ها بود و از طرف رژیم ملحد بعث بگیر و ببندها شروع شده بود و لذا امام احساس خطر کرده و این را نوشتند و در پاکتی گذاشتند و در بسته به من دادند. وقتی از عراق رفتند به من گفتند نامه را باز کنید. (2)
مرحوم آقا مصطفی می بایست هفته به هفته به خدمت آقا می آمد و خرج هفته اش را می گرفت . به هیچ وجه امام مخارج اضافه به او نمی داد. لذا وقتی حاج آقا مصطفی خواست به مکه برود با پول خانه ای که در قم فروخته بود و مقدار پولی که از خانمش بود به مکه رفت. (3)
امام در مسأله بیت المال خیلی به خودشان سخت می گرفتند. به حاج احمد آقا وقتی که هنوز معمم نشده بود فرموده بودند: «من نمی توانم پولی به عنوان شهریه به تو بدهم مگر اینکه معمم بشوی.» لذا تا وقتی که حاج احمد آقا معمم نبود چه در ایران و چه در نجف والده شان از پول شخصی ای که داشت
به ایشان می داد ولی وقتی معمم شد امام مثل همه طلبه ها و به اندازه همه به او شهریه می دادند. امام با حاج آقا مصطفی هم همین طور برخورد می کردند و فرقی بین او و دیگران قایل نمی شدند. (4)
امام همیشه به ما می گفتند بین شما و کارگری که در منزل کار می کند هیچ فرقی نیست. (5)
امام همه اولادشان را به یک نظر نگاه می کنند و به همه به یک اندازه محبت دارند به طوری که ما بعد از این همه سال هنوز متوجه نشده ایم که امام کدام فرزندشان را بیشتر دوست دارند. (6)
از خاطرات بسیار جالبی که از آن روزها دارم شرکت امام در مراسم تشییع جنازه فرزندشان است. اصولا ایشان بسیار کم در مراسم تدفین و یا نماز میت شرکت می کردند، مگر در موارد استثنایی که فرد فوت شده از شخصیتهای والای جامعه روحانیت و یا از دوستان و یارانشان بود. شکل شرکتشان نیز بدینگونه بود که از حدود پنج دقیقه قبل از حرکت جنازه حضور پیدا می کردند و بعد از اینکه جنازه حرکت داده می شد، مسافتی حدود بیست یا سی متر را بدنبال جنازه رفته و سپس خود را به کناری کشیده و سوار تاکسی می شدند و به خانه
بر می گشتند . آن روز در مراسم تشییع جنازه فرزندشان هم همین رفتار را انجام داده و هیچ گونه امتیازی قائل نشدند. (7)
یک روز پسر یکی از وزرا شهید شده بود به امام عرض کردند که آقا برای شهادت ایشان یک پیام بدهید. امام فرمودند: به خاطر اینکه وزیر است می گویید پیام بدهم شما فکر می کنید تنها پسر ایشان شهید شده است. تمام این شهدا فرزندان من هستند و من اگر بخواهم پیام بدهم باید برای همه آنان پیام بدهم و برای من فرقی بین اینها نیست. (8)
برخورد امام با شاگردانشان یکسان بود. رفتار ایشان نسبت به بعضی از آنها که بیشتر به ایشان اظهار علاقه می کردند و از سابقه بیشتری برخوردار بودند با دیگران تفاوتی نداشت . حتی شاگردانشان را بر دیگر طلاب ترجیح نمی دادند. من از قدیم با ایشان مأنوس و علاقه مند و از شاگردان سابقه دار و حتی مروج ایشان بودم، اما رفتار امام با من درست مانند سایر طلاب بود و برخورد طبیعی و عادی داشتند و من همین صفت را یکی از محسنات ایشان می دانستم و نه تنها از این رفتار امام ناراحت نمی شدم بلکه به ایشان بیشتر علاقه مند می شدم. (9)
به دعوت قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) مستمرا
از حضرات آقایان اعضای بیت امام دعوت می شد که در محفل رزمندگان اسلام در جبهه ها حضور یابند که این عزیزان نیز با حضور خود و ابلاغ اسلام و اعطای هدایای حضرت امام به رزمندگان اسلام شور و حال دیگری به جبهه ها می دادند . در عملیات بدر نیز دو تن از این بزرگواران به نامهای شهید حجة الاسلام و المسلمین موسوی و شهید حجة الاسلام و المسلمین سلیمی در منطقه عملیاتی بدر در جزایر مجنون حضور یافتند و با سخنرانی و ابلاغ سلام امام و اهدای سکه های تبرکی، رزمندگان را تشویق به ادامه عملیات می نمودند. در مراجعت، این عزیزان در ابتدای پل سید الشهدا در اثر بمباران دشمن بعثی به درجه رفیع شهادت نایل شدند و اجساد مطهرشان به تهران منتقل شد. وقتی خبر شهادت آنان به امام عرض شد فرمودند: «مبادا از این جهت که این شهدای عزیز منسوب به بیت من هستند در تبلیغات مربوط به آنها در رسانه ها و صدا و سیما رعایت عدالت نشود. دقت کنید تبلیغ این شهدا با شهدای دیگر تفاوتی نداشته باشد» . (10)
یکبار حاج احمد آقا به مجلس تلفن کرده و گفتند امام فرمودند در نطقهای قبل از دستور بیشتر روی فداکاریهای نیروی هوایی و خلبانها تکیه شده است ضمن
اینکه ایشان از شهامت و رشادت و فداکاری خلبانها بسیار خوشحال و راضی هستند ولی این رضایت را به طور یکنواخت نسبت به تمام ارتش اعم از زمینی، دریایی، هوایی و سپاه و ژاندارمری دارند. لذا فرموده اند دقت شود تفاوتی در برخوردها نباشد. (11)
امام در ملاقاتی که خانواده های کرد روستای قارنا از شهرستان مهاباد با ایشان داشتند فرمودند: «ما عدالت اسلامی را می خواهیم در این مملکت برقرار کنیم. اسلامی که راضی نمی شود حتی به یک زن یهودی که در پناه اسلام است تعدی بشود. اسلامی را می خواهیم که آن شخص اولش و آن فرد آخرش در مقابل قانون مساوی باشند.» (12)
در ملاقاتی که با امام داشتم گزارشی از کار سازمان بازرسی کل کشور خدمت ایشان ارایه شد. امام فرمودند: «کار بازرسی نهادهای انقلابی را باید در اولویت قرار دهید و اگر ضمن بازرسیها مشاهده کردید که یکی از افراد منتسب به انقلاب اعم از روحانی و غیر روحانی مرتکب تخلفی شده بلافاصله او را تحویل مقامات قضایی بدهید تا شورای عالی قضایی به کار او رسیدگی کند» . (13)
: .1 آیت الله محمد یزدی. .2 آیت الله خاتم یزدی سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .2 .3 حجة الاسلام و المسلمین
ناصری سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .2 .4 حجة الاسلام و المسلمین فرقانی. .5 فریده مصطفوی زن روز ش .966 .6 فریده مصطفوی روزنامه اطلاعات 60. 11/12/ .7 حجة الاسلام و المسلمین دعائی روزنامه اطلاعات 59. 3/8/ .8 سید رحیم میریان. .9 آیت الله ابراهیم امینی پیام انقلاب ش .105 .10 غلامعلی رجائی. .11 حجة الاسلام و المسلمین هاشمی رفسنجانی روزنامه اطلاعات 59. 5/7/ .12 روزنامه کیهان 25/6/58 و محضر نور ج 1 ص .202 .13 حجة الاسلام و المسلمین محقق داماد روزنامه اطلاعات 7/9/60 محضر نور ج 1 ص .755
برداشتهایی از سیره امام خمینی (س)، ج 2 رجائی، غلامعلی
امام از بسیاری از تکلفاتی که سایر مراجع داشتند، از قبیل رفت و آمد کردن دستبوسی، تعظیم و تکریم و در خانه را باز کردن دوری می کردند. (1)
امام در نجف که بودند یکی از ایرانیان ماشینی را از آلمان خاص ایشان خریده بود که آقا با آن به حرم مشرف شوند و یا در ایام زیارتی به کربلا بروند آقا می فرمودند: «من ماشین نمی خواهم.» وقتی او اصرار می کرد که من این ماشین را به اسم شما و برای شما از آلمان آورده ام ولی امام به او فرمودند: «اگر مال من است من آن رامی فروشم و پولش را به طلبه ها می دهم» او هم می گفت که نه شرط ما این است که شما این را نفروشید.ما به او گفتیم آقا می فروشد به هر حال امام آن را نپذیرفتند. (2)
امام در رفت و آمدها و دید و بازدیدها همیشه تنها حرکت می کردند.ایشان با دار و دسته ای نمی رفتند و از راه انداختن اصحاب و عساکر و اطرافی متنفر بودند.آقای شیخ حسن صانعی نقل می کرد، روزی در قم امام می خواستند به دیدن یکی از علما بروند، لکن آدرس او را نداشتند و از من آدرس خواستند،
من هر چه اصرار کردم که به عنوان راهنمایی تا در آن منزل ایشان را همراهی کنم، نپذیرفتند. (3)
در سالهای 1327 و 1328 وقتی که امام در مسجد «سلماسی» قم تدریس می کردند، مسیر حرکت ایشان از خانه به طرف محل درس شان با بنده یکی بود.چون منزل ما هم در نزدیکی منزل امام بود.لذا بیشتر روزها میان راه، با هم برخورد می کردیم.امام وقتی صدای پای ما را می شنیدند با ما احوالپرسی می کردند و به ما تکلیف می کردند که پیشاپیش ایشان حرکت کنیم و اجازه نمی دادند پشت سرشان حرکت کنیم و همیشه هم به تنهایی از منزل به طرف مسجد سلماسی حرکت می کردند. (4)
امام از حالتهایی که برای ایشان تعین درست می کرد بی اندازه متنفر بودند و جلوی آنها را هم می گرفتند.اگر کسی به دنبال یا همراه ایشان راه می رفت.بر می گشتند و او را از این کار منع می کردند....امام اینقدر در این جهت جدیت کرده بودند که برخی از صاحبان مغازه های اطراف منزلشان سیمای ایشان را به درستی نمی شناختند. (5)
از خصایص امام این بود که هرگز دوست نداشتند در معابر عمومی طوری ظاهر شوند که عده ای دور و بر ایشان را بگیرند.تا آنجا که ممکن بود سؤالات طلبه ها را در خانه شان جواب
می دادند.وقتی که از کلاس درس خارج می شدند، مسیر خلوتی را که عمدتا کوچه های منتهی به منزل بود، انتخاب می کردند و به منزل می آمدند.بارها دیده می شد که بعد از درس عده ای از آقایان که دوست داشتند همراه امام حرکت کنند، به دنبال ایشان راه می افتادند.اما وقتی امام متوجه حضور آقایان می شدند می ایستادند و می گفتند: «آقایان بفرمایند بروند» . (6)
آقای سید علی شاهرودی پسر مرحوم آیت الله شاهرودی (اعلی الله مقامه) نقل می کرد روزی در حرم مطهر حضرت علی (ع) دیدم امام در میان جمعیت انبوه در هم پیچیده می شوند و هر لحظه خطر آن است که زیر دست و پا بیفتند. اتفاقا در همان لحظه ها دو نفر نیز به عنوان همراه در پشت سر امام بودند.آقای شاهرودی به آن دو نفر اعتراض کرد که چرا ایستاده اید؟ منتظرید امام برای شما راه باز کند؟ پاسخ دادند ما جرات دخالت نداریم.آقا اجازه راه باز کردن به ما نمی دهند.سید علی شاهرودی عصبانی می شود عبا را به گوشه ای می اندازد و جلو می رود و با سلام و صلوات مردم را از سر راه امام کنار می زند.اما امام مرتب دست به پشت او می زدند و او را از این کار منع می کردند. (7)
در نجف یک وقت خبر رسید که گروهی از ایران به دستور شاه
آمده اند تا امام را ترور کنند - اواخر سال 46 و اوایل سال 47- ما احساس وظیفه شرعی کردیم که باید امام محافظت بشوند و بر این اساس حدود هفت - هشت نفر از برادران تصمیم گرفتیم هر شب همراه امام به حرم برویم، همین طور موقعی که می روند درس حاضر باشیم.شب اول امام که آمدند به طرف حرم، ما هم به دنبال ایشان حرکت کردیم، چند قدمی که راه رفتیم، سر کوچه رسیدیم.امام برگشتند و فرمودند که برگردید.البته آن شب ما یک مقدار خودمان را عقب کشیدیم، و امام رفتند، اما بعد پیغام دادیم به امام که ما احساس وظیفه شرعی می کنیم، شما چه مایل باشید چه مایل نباشید ما چون واجب می دانیم بر خودمان، دنبال شما خواهیم آمد و این مساله را ادامه دادیم.در شبهایی که حرم بسیار شلوغ می شد، ایرانیهایی که می آمدند برای زیارت هجوم می آوردند دست امام را ببوسند و احیانا امام در فشار جمعیت قرار می گرفتند، در آنجا ما می آمدیم که یک مقداری راه را باز کنیم.بارها شد که امام در همان میان جمعیت می فرمودند: «فشار نیاورید به مردم، و ما را کنار می زدند که مردم آزاد باشند، و به مردم بی احترامی نشود» . (8)
روزی قرار بود امام در نجف به منزل
یکی از بزرگان بروند.بعضی از طلاب که متوجه موضوع شدند به قصد مشایعت ایشان اطراف منزل ایشان تجمع کردند.وقتی امام از منزل بیرون آمدند طلبه ها در خدمت ایشان و همراهشان حرکت کردند.امام متوجه شدند ولی چیزی نگفتند تا وقتی که به در منزل آن آقا رسیدند و در باز شد.بلافاصله وارد شدند و خودشان در را بستند که معنای آن این بود که آقایان بروند من تنها باید اینجا بروم.طلبه ها همه مراجعت کردند، در حالی که از این برخورد امام یک درس اخلاقی هم فرا گرفته بودند. (9)
در سال 1348 که به ده هزار زوار ایرانی پس از زیارت حج، ویزای عراق داده بودند، جمعیت انبوهی از زوار در نماز جماعت امام در مدرسه بروجردی نجف شرکت کردند و پس از پایان نماز می خواستند در خیابانها با سلام و صلوات امام را همراهی و بدرقه نمایند. اما امام هر شب بعد از نماز وقتی می خواستند از مدرسه بیرون بروند دستور می دادند که به مردم اعلام کنید هیچ کس حق ندارد با من از مدرسه بیرون بیاید.لذا زوار در مدرسه مکث می کردند تا وقتی امام دور می شدند بتدریج خارج می شدند.ایشان در شرایطی زوار ایرانی را از حرکت پشت سر خود بر حذر می داشتند که
در عراق سخت تنها و بی یاور بودند. (10)
یادم می آید هنگام رفتن به حرم، در اواسط راه و در کوچه به امام برخورد کردیم و چون دوست داشتیم که همراه ایشان باشیم، لذا پشت سر آقا به طرف حرم مطهر حرکت کردیم.امام وقتی متوجه حضور ما شدند، ایستادند و فرمودند: «آقایان فرمایشی دارند؟» گفتیم: «نه! عرضی نداریم، فقط دوست داریم که همراه شما باشیم و از این کار لذت می بریم.» ایشان فرمودند: «شکر الله سعیکم.من از این کار شما تشکر می کنم، شما آقا هستید، طلبه هستید، محترم هستید، من دوست ندارم که شخصیت شما با حرکت کردن به دنبال من کوچک شود» . (11)
امام خیلی حسینی بودند در ایام محرم که به کربلا مشرف می شدند هر روز در حرم حضرت سید الشهدا زیارت عاشورا را با صد سلام و صد لعن می خواندند این کار، گاهی یک ساعت و نیم طول می کشید ولی امام با آن سن زیادی که داشتند و در این اوقات هم حرم خیلی شلوغ بود (بخصوص بالای سر حضرت که امام می نشستند) میان مردمی که مرتب از روی شانه و اطرافشان رد می شدند می نشستند و اصلا حاضر نبودند حتی ما به اشاره به کسی بگوییم که مواظب ایشان باشند تا متوجه می شدند
بر می گشتندو به من می گفتند تو نمی خواهی من زیارت کنم! ایشان هیچوقت کنار دیوار نمی نشستند که مثل بعضی هم از رفت و آمدها به دور باشند و هم به دلیل سن و خستگی یک و نیم ساعته بخواهند به دیوار تکیه کنند.گاهی می دیدم امام به سجده می رفتند و بعضی از این عربها که رد می شدند درست پایشان را روی دست ایشان می گذاشتند.من نگاه می کردم می دیدم قرمز شده است ولی امام هیچ چیز نمی گفتند، حتی اشاره ای هم نمی کردند. (12)
امام در مسجد سلماسی که درس می فرمودند پای درس ایشان شاگردان زیادی می آمدند و جا نبود.هر چه به آقا عرض می کردیم که اینجا تنگ است، یک جای دیگر تشریف ببرید قبول نمی کردند.نظر آقایان دیگر هم این بود، نه اینکه ما می خواستیم ترویج و تبلیغ ایشان را بکنیم.امام می فرمودند: «بیایید جلو کم کم جا می شود.» جمعیت حتی روی سکوهای مسجد می نشستند و امام هم منبر می رفتند و با آن کثرت جمعیت درس می گفتند، تا اینکه آقای شیخ نصر الله خلخالی که از یاران امام بود ایشان را با التماس جهت تدریس به مسجد اعظم بردند. امام حاضر نبودند در جاهایی که مثلا نمایش قدرت ایشان باشد حاضر بشوند. (13)
در نجف بعضیها خیال داشتند روشی اتخاذ کنند
به عنوان ملاحظه سلسله مراتب مراجع عالیقدر شیعه تا به این بهانه موقعیت و حیثیت اجتماعی امام را نادیده بگیرند.این امر به دوستان خیلی گران آمد.بنده با دو نفر مامور شدیم از طرف کلیه دوستان خدمت امام برسیم و عرض کنیم که چنین مطلبی است.من چون در صحبت کردن صریحتر بودم به امام عرض کردم که هر محیطی آداب و رسومی دارد و ظاهرا مراعات رسوم اشکال شرعی نداشته باشد.و موقعیت حضرتعالی طوری است که شما برای عامه مسلمین هستید و این موقعیت باید برای اسلام حفظ شود و آقایان با آن برنامه ای که دارند می خواهند این موقعیت شما را نادیده بگیرند.یا خدای نخواسته به خیال خودشان هتک حرمت شما کنند، لذا ما از شما خواهش می کنیم بر اساس آداب و رسوم حاکم در این محیط، برنامه آقایان را نپذیرفتند.سخنان ما که تمام شد ایشان یک قصه ای نقل کردند که ما در مقابل عظمت روحی ایشان احساس حقارت و شرمساری کردیم.امام فرمودند: «در گذشته که برق نبود و کوچه ها تاریک بود یکی از آقایان به جایی می رفت و طبق مرسوم شخصی هم جلوی ایشان فانوس به دست گرفته بود.او اتفاقا عازم مجلسی بود که یک آقای دیگری هم عازم آن مجلس بود.در راه که برخورد کردند، این آقا یک مقدار از آن دیگری فاصله
گرفت تا معلوم شود که ایشان یک تشکیلات جدا و یک فانوس کش مخصوصی دارد و می خواست که موقعیتش شناخته شود.» امام پس از نقل این داستان فرمودند: «اگر روز قیامت ما را در محضر رسول الله (ص) به صف وا دارند و از این چیزها از ما سؤال کنند، آیا آقایان برای این سؤال، جوابی در نظر گرفته اند که مثلا این جلوتر باشد آن عقب تر باشد، این زودتر باشد آن دیرتر باشد؟ این اعتباراتی که آقایان در نظر می گیرند اگر در آن صف، حضرت رسول (ص) از ما سؤال کردند آیا جوابی داریم بگوییم؟» سپس فرمودند: «به آن برنامه ای که آنها تهیه کرده اند عمل کنید. (14)
مشکل بسیار بزرگی روزهای اول اقامت امام در قم از نظر حفاظت و امنیت ایشان وجود داشت و آن این بود که امام مانع می شدند پاسداران با اسلحه دنبال ایشان باشند.همیشه می فرمودند: «من مامور مسلح نمی خواهم.» امام شبها به منزل فضلا و خانواده های شهدا می رفتند و مردم قم هم به مجرد اینکه می شنیدند امام از کوچه یا خیابانی عبور می کنند همگی از خانه ها بیرون می ریختند و دور ماشین امام جمع می شدند.حتی روی سقف ماشین سوار می شدند تا جایی که راننده نمی دانست کجا می رود و در عین حال امام می فرمودند: «کسی
دنبال من نیاید، مردم از من محافظت می کنند» . (15)
امام در ایام تابستان بعضی از سالها که حوزه علمیه قم تعطیل بود به محلات تشریف می بردند و در مسجد جامع شهر قبل از غروب و در ماه مبارک رمضان درس اخلاق می گفتند.روزی امام برای درس گفتن وارد مسجد شده و متوجه شده که آن روز تشکی برای ایشان انداخته اند.فورا آن را کنار زدند و مثل سایر مردم روی زیلوی مسجد نشستند. (16)
بعد از انقلاب خانم خبرنگاری از لندن به قم آمده بود و چون مرا از آن موقع که در لندن بودم می شناخت، به منزل ما آمد و به من متوسل شد تا مصاحبه ای با امام برای او ترتیب دهم.من با مرحوم آقای اشراقی تلفنی صحبت کردم که این خانم سؤالات زیادی دارد و دلش می خواهد مسایلی را از امام بپرسد.ایشان موافقت نفرمودند.شبی امام به منزل من تشریف آوردند و تصادفا آن خبرنگار هم آنجا بود.وقتی امام تشریف آوردند تمام مسایل او حل شد و گفت: عجب ایشان همین جوری تشریف آوردند اینجا؟ ! گفتم بله ایشان به خانه طلبه هم تشریف می برند.گفت: همان شخصی که این همه سر و صدا کرده است، بدون تشریفات برخاست و به اینجا آمد؟ او که قبلا تشریفات
سلطنتی را دیده بود، ارادت فراوانی به امام پیدا کرد. (17)
امام در بعضی از سالها، تابستان به محلات تشریف می آوردند.تابستان سال 1325 که به محلات آمدند.علمای شهر که به امام اخلاص داشتند از ایشان درخواست کردند که مسجدی در اختیارشان بگذارند تا مردم از وجودشان بهره ببرند.فرمودند مرا به حال خود بگذارید.و به کار خودتان مشغول باشید و نپذیرفتند.پس از چند روزی که از ماه رمضان گذشت، عده ای گفتند حالا که شما جماعت را نپذیرفتید حداقل یک جلسه ای باشد که بعضیها از محضرتان استفاده بکنند.بالاخره بعد از صحبتها امام آن جلسه را پذیرفتند و این جلسه در روزهای ماه رمضان ساعت پنج بعد از ظهر در مسجدی که در مرکز شهر بود بر پا می شد و امام پای یک ستونی روی زمین می نشستند و جمعیت دور ایشان می نشست.در این جلسه دو نکته قابل توجه دیده ام که از خاطرم محو نمی شود.یکی اینکه روز اول علما و روحانیون آمدند شرکت کردند و امام بعد از جلسه به آنها فرمودند که اگر چنانچه شما بخواهید شرکت بکنید من این جلسه را تعطیل می کنم، شما باید مقامتان در اجتماع محفوظ باشد.نکته دوم این بود که، مرسوم بود اگر کسی از روحانیون داخل می شد به احترامش کسی می گفت صلوات بفرستید.و در اینجا
هم شخصی بود که وقتی امام وارد مسجد می شدند جمعیت را به ذکر صلوات دعوت می کرد.روز اول که این صلوات را فرستادند، پس از اتمام جلسه امام آن شخص را خواستند و فرمودند: «شما این صلواتی را که می فرستید منظورتان ورود من است یا آنکه این صلوات برای رسول بزرگوار اسلام است؟ اگر برای رسول اکرم (ص) صلوات می فرستید، این صلوات را یک وقت دیگری بفرستید و اگر چنانچه برای من است که وارد مسجد می شوم من راضی نیستم!» از آن جلسه یک نکته ای در نظرم هست که امام با زبان بسیار ساده فرمودند: «برادران مسلمان و عزیز، شما که یک کت و شلوار فاستونی پیدا کرده اید و می پوشید و با یک کت و شلوار حالتان تغییر می کند، یک غروری پیدا می کنید، فکر نکرده اید که این فاستونی پشمی از کجا تهیه شده؟ آیا مواد این پشم همان پشم نیست که کمر گوسفندی را پوشانده بود؟ قبل از این گوسفند همین پشم را داشت و غروری هم نداشت و حالا که همان پشم رشته شد و رنگ شد، آمد کت و شلوار شد، یک مرتبه حال شما را تغییر داده است.این چه بدبختی است که ما به چنین چیزهای بی اساس دل خود را خوش بکنیم؟» (18)
امام در نجف
به هر مجلسی که وارد می شدند هر جای خالی بود همانجا می نشستند.در حالی که معمولا فضلا و آیت الله ها در یک صف می نشستند.هر چه هم به ایشان تعارف می کردند اعتنا نمی کردند که مثل بعضیها جای دیگران را به خاطر نشستن خود تنگتر کنند.امام گاهی طول مجلس فاتحه ای را در سالن مسجد طی می کردند که بروند و در جایی که خالی است بنشینند.تا می نشستند بلافاصله قرآن می خواندند و بعد با اطرافیان احوالپرسی می کردند و سپس بر می خاستند و به منزل می رفتند. (19)
امام از وقتی که وارد پاریس شدند خودشان عهده دار تمیز کردن اتاق محل مسکونی خود شده بودند و هر چه به ایشان اصرار می شد اجازه بدهند دیگران این کار را بکنند، چنین اجازه ای نمی دادند.ایشان در روزهای اقامتشان در نوفل لوشاتو مثل همیشه زندگی ساده و بی پیرایه ای داشتند و علی رغم این که خبرنگاران پر تیراژترین نشریات جهان برای گفتگو با ایشان رقابت سختی با یکدیگر داشتند و تصاویر امام را در صفحات اول نشریاتشان چاپ می کردند، اما ایشان در روش زندگی خودشان هیچ تغییری ندادند و همچنان به دور از تشریفات بودند. (20)
روزی از کمیته استقبال از تهران به پاریس زنگ زدند.من مسؤول دفتر و تلفن امام بودم.تلفن کننده شهید مظلوم
دکتر بهشتی بود که می گفت برای ورود امام برنامه هایی تنظیم شده، به عرض امام برسانید که فرودگاه را فرش می کنیم، چراغانی می کنیم، فاصله فرودگاه تا بهشت زهرا را با هلی کوپتر می رویم و...وقتی خدمت امام مطالب را عرض کردم پس از استماع دقیق که عادت همیشگی ایشان بود که سخن طرف مقابل را به دقت گوش کنند و آنگاه جواب گویند، با همان قاطعیت و صراحت خاص خود فرمودند: «برو به آقایان بگو مگر می خواهند کوروش را وارد ایران کنند! ابدا این کارها لازم نیست یک طلبه از ایران خارج شده و همان طلبه به ایران باز می گردد.من می خواهم در میان امتم باشم و همراه آنان بروم ولو پایمال بشوم» . (21)
از طرف ارتش به جماران آمدند تا جایی را برای فرود هلی کوپتر فراهم آورند که اگر یک وقتی مساله ای و یا حادثه ای رخ داد امام را بدون درنگ بتوانند از این مکان به جای دیگری انتقال دهند. تا امام متوجه صدای ماشینهایی که سطح زمینی را در نزدیکی منزل ایشان تسطیح می کردند شدند، بلافاصله پرسیدند: «اینها چه می کنند؟» جواب داده شد، زمینی را صاف می کنند تا هلی کوپتر به راحتی بتواند در آنجا بنشیند.فرمودند: «این کار برای چیست و چه کسی گفته است؟» به نظر اطرافیان آمده بود که شاید
من این کار را کرده ام.گفتم که این کار به من ارتباطی ندارد و مربوط به برادران ارتش است - آن روز هم یادم هست که نماینده امام در ارتش آقای خامنه ای بودند - امام ایشان را خواستند و فرمودند: «من راضی نیستم یک چنین کاری صورت گیرد و بدانید هر شرایطی در اینجا پیش بیاید به هیچ جا نخواهم رفت و اگر بنای این کار بر این است که من راضی باشم به هیچ وجه راضی نیستم.» این تذکر امام باعث شد که بلافاصله آن زمین را به همان حال گذاشتند. (22)
ملاقاتهای مسؤولین و شخصیتها با امام در یک اتاق کوچک سه در چهار انجام می شد و کسی از محتوای حرفهای رد و بدل شده اطلاعی نداشت.بارها مردم تقاضا کرده بودند که ملاقاتهای خصوصی امام با شخصیتهای سیاسی و بعضا جهانی را جهت حفظ در تاریخ ضبط و فیلمبرداری کنیم اما می دانستیم که امام در این امور مانع ما می شوند و راضی به نصب دوربین فیلمبرداری در اتاقشان نیستند و این کار را تشریفات می دانند.حدود یک سال در مورد این قضیه با ایشان صحبت کردم تا اینکه پذیرفتند این کار صورت بگیرد.در یک فرصت دو، سه روزه که امام ملاقات نداشتند با همکاری برادران صدا و سیما وسایل فیلمبرداری
را در اتاق ایشان نصب کردیم.یک روز صبح که امام طبق روال قبلی جهت ملاقات وارد این اتاق شدند تا چشمشان به سقف افتاد و وسایل فیلمبرداری از جمله چند پروژکتور را که به سقف نصب شده بود دیدند ناراحت شده و فرمودند: «همین امروز این وسایل را از اتاق من جمع کنید و برای من در این آخر عمری تشریفات نگذارید من احتیاج به این کارها ندارم.» و ما مجبور شدیم بلافاصله از برادران سیما بخواهیم که وسایلشان را جمع کرده و ببرند.وقتی وسایل جمع آوری شد آثار کندن و جوشکاری پروژکتورها در سقف باقی مانده بود.می خواستیم سقف را رنگ بزنیم، گفتیم ممکن است امام اشکال بگیرند که به چه مناسبت خراب کردید که حالا می خواهید اصلاح بکنید لذا از ایشان سؤال کردم که آیا اجازه می دهید که جای این جوشکاریها را رنگ بزنیم فرمودند: «احتیاجی نیست» آثار این وسایل هنوز هم بر سقف این اتاق قابل مشاهده است. (23)
: 1.حجة الاسلام و المسلمین صادق احسان بخش. 2.حجة الاسلام و المسلمین فرقانی. 3.حجة الاسلام و المسلمین حمید روحانی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 1. 4.حجة الاسلام و المسلمین غیوری - اطلاعات هفتگی - ش 2442. 5.حجة الاسلام و المسلمین سید محمد موسوی خوئینی ها - حوزه - ش
37 و 38. 6.حجة الاسلام و المسلمین عبد العلی قرهی. 7.حجة الاسلام و المسلمین سید حمید روحانی. 8.حجة الاسلام و المسلمین محتشمی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 1. 9.آیت الله قدیری - ویژه نامه روزنامه جمهوری اسلامی - خرداد 70. 10.حجة الاسلام و المسلمین سید حمید روحانی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 1. 11.حجة الاسلام و المسلمین سید حمید روحانی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 6. 12.حجة الاسلام و المسلمین فرقانی. 13.حجة الاسلام و المسلمین عبد العلی قرهی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 6. 14.حجة الاسلام و المسلمین کریمی - پاسدار اسلام - ش 8. 15.حجة الاسلام و المسلمین انصاری کرمانی - ماخذ پیشین - ج 2. 16.حجة الاسلام و المسلمین توسلی - ماخذ پیشین - جلد 2. 17.حجة الاسلام و المسلمین احمد صابری همدانی - پا به پای آفتاب - ج 3- ص 276. 18.حجة الاسلام و المسلمین سروش محلاتی - روزنامه جمهوری اسلامی - ویژه اربعین امام - 7/6/68. 19.حجة الاسلام و المسلمین فرقانی. 20.خبرنگار اعزامی روزنامه اطلاعات به نوفل لوشاتو در سال 57- روزنامه اطلاعات - 14/11/71. 21.حجة الاسلام و المسلمین فردوسی پور - روزنامه کیهان 14/4/68. 22.حجة الاسلام و المسلمین
امام جمارانی - روزنامه جمهوری اسلامی - ویژه اربعین 68. 23.حجة الاسلام و المسلمین انصاری کرمانی - روزنامه رسالت - 9/3/72.
مجله پژوهشهاى علوم انسانى، شماره 4 حجةالاسلام والمسلمین رضا رمضانى مسؤول دفتر نهاد نمایندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه قم چکیده گرایش به عرفان یکى از پرجاذبه ترین گرایشات معنوى است که در میان ادیان الهى از جایگاه خاصى برخوردار است، به طورى که مى توان گفت: معرفةالله در راس اهداف تبلیغى پیامبران بوده است . از سوى دیگر، جاذبه هاى عرفانى همچون سایر گرایشات پاک و مقدس، از طرف برخى عارف نمایان مورد بهره بردارى ناصحیح قرار گرفته است که گوشه گیرى و عزلت و بى تفاوتى در مقابل مسائل اجتماعى و سیاسى و ظلم پذیرى از جمله آنهاست . مقاله حاضر به بیان شاخصه هاى عرفان امام خمینى (ره) پرداخته است . نویسنده عجین شدن عرفان امام با معارف اهل بیت علیهم السلام و حضور در متن جامعه و سیاست و پیوند با حماسه و احساس و دورى جستن از تقیدهاى بى جا و تکلف آمیز را از ویژگى هاى عرفان آن پیر سفرکرده دانسته است . کلید واژه ها: عرفان، امام خمینى، تصوف، عارف نمایان، اسفار اربعه، منازل عرفا
پدیده و واقعیت عرفان، با متن حضور انسان در این نشئه پیوندى عمیق و ناگسستنى دارد . از زمانى که عرفان به عنوان یک راه و روش مورد توجه قرار گرفت، همواره مورد رد و پذیرش و نقض و
ابرام متفکران بوده است . عده اى مسیر افراط را طى کرده، راه نجات بشر را منحصر در همین راه دانستند و نسبت به هر پدیده اى تفسیر باطنى کردند و به ظواهر ارزش و بهایى ندادند . این امر موجب شد تا آنان وظائف خود را از دین داران جدا نموده، فیض یابى از پیامبران الهى را فقط براى عوام لازم بدانند و براى خود اقطاب و رهبران دیگرى برگزینند . برخى دیگر در برابر این گروه قرار گرفتند و به شدت با عرفان به مخالفت برخاستند و آن را بزرگترین عامل انحراف و تحریف دین برشمردند . دسته سوم کسانى اند که راه اعتدال در پیش گرفتند . اینان توجه به ظواهر و بواطن را از ضروریات حیات انسانى دانسته، و معتقد هستند که توجه به ظاهر نباید غفلت از معرفت حاق و باطن را ایجاد کند و حالت بازدارندگى نسبت به تعمق در باطن دین به وجود آورد و بالعکس، توجه به معنا و باطن، نباید موجب رها کردن ظواهر و بى توجهى بدان گردد . ابونصر سراج (ت 378 ق) در کتاب «اللمع» که از متون قدیمى عرفان است، در این باره مى نویسد: عده اى در فضیلت عرفان به راه افراط و غلو رفته و آن را از حد خود بالاتر برده اند و گروهى آن را نوعى لهو
و لعب و تساهلى جاهلانه دانسته اند و عده اى دیگر عرفان را ناشى از تقوا و پرهیز و پشمینه پوشى و سخت گیرى در روش سخن گفتن و لباس پوشیدن و غیره مى دانند و جماعتى در طعن و بدگویى زیاده روى کرده تا حدى که عرفا را به زندقه و ضلالت نسبت داده اند . (1) اگر به مجموعه مباحث و مطالبى که از امام قدس سره در دست است، نظر افکنیم، روشن مى شود که ایشان هدف از حضور با کرامت انبیاى الهى را معرفةالله مى داند; یعنى همان چیزى که به عنوان غایت عرفان نظرى مطرح است . همچنین ایشان اتصال به دریاى الوهیت را که به عنوان غایت عرفان عملى مطرح است، نتیجه عملى دعوت و حضور انبیاى الهى مى داند . امام قدس سره درباره قسمت اول مى فرماید: تمام مقاصد انبیا، برگشتش به یک کلمه است و آن معرفةالله . (2) آرمان اصلى وحى، این بوده است که براى بشر معرفت ایجاد کند . (3) و در مورد قسمت دوم مى فرماید: خودتان را متصل کنید به این دریا، دریاى الوهیت، دریاى نبوت، دریاى قرآن کریم . (4). . . بیشتر ناله اولیا از درد فراق و جدایى از محبوب است و کرامت او . (5) پیامبران درصدد بودند انسان را که عصاره هستى است، از همه
ناهنجارى ها مراقبت کنند . از این رو انسان ها را به یکى شدن، صفا، یکدلى، وحدت و معنویت فرامى خواند . امام قدس سره در این زمینه مى فرماید: آن چیزى که انبیا مى خواستند آن بود که همه امور را الهى کنند، تمام ابعاد عالم را و تمام ابعاد انسان را که خلاصه عالم است، عصاره عالم است، انبیا براى این آمدند که همه این ها را الهى کنند . (6) امام خمینى با سیرى متفکرانه در منازل عارفان و پیمودن راههاى عرفان نظرى و عملى، عرفانى متعالى به صحنه اجتماع آورد و آن را به عنوان یکى از بنیادهاى نظام سیاسى اسلام قرار داد . در اینجا با مرور برخى از نظریات امام خمینى در مسائل عرفانى، به معرفى شاخصه هاى عرفان از دیدگاه ایشان مى پردازیم .
براى عرفان تعاریف زیادى ذکر شده است . تنوع و تعدد این تعاریف بیشتر به حالات و مقامات عارفان مربوط مى گردد و در هرکدام، بعدى از ابعاد این حقیقت بازگو مى شود . امام خمینى قدس سره در تعریف عرفان مى فرماید: عرفان عبارت است از معرفت خدا و شؤون ذاتى و تجلیات اسمائى و افعالى او در حضرت علمیه و غیبیه با یک نوع مشاهده حضورى، همچنین علم حضورى داشتن به کیفیت صفاتى و مراودات و نتایج الهى
در حضرات اسمائى و اعیانى . (7) و در جاى دیگر مى فرماید: عرفان، علم به کمال جلا و کمال استجلا مى باشد و کمال جلا، یعنى ظهور حق در مرآت اتم و کمال استجلا، یعنى شهود حق، خود را در آن مرآت . (8) امام قدس سره معتقد است که وصول به چنین معرفتى از طریق علم حصولى ممکن نیست، زیرا در چنین علمى غیریت و کثرت علم و عالم و معلوم مطرح است و آن با روح توحید سازگار نیست . به علاوه آن که در علم حصولى باید عالم از معلوم تصورى داشته باشد و حال آن که از خداى متعال تصور و صورتى براى هیچ کس حاصل نمى شود . تصور کردن معلوم از ویژگى هاى علم حصولى است، ولى کدام عالم مى تواند بر معلومى همچون حق تعالى احاطه یابد؟ پس راه وصول منحصر به معرفت حضورى و شهودى است و آن بدون تجلى حق تعالى بر انسان ممکن نیست . هر انسانى به اندازه تجلى که از جانب حق به او افاضه شده، مى تواند از این معرفت برخوردار گردد . البته اکتناه بر ذات براى هیچ کسى ممکن نخواهد بود، چه این که مولى الموحدین والعارفین على بن ابى طالب علیه السلام مى فرماید: «الحمدلله الذى لایدرکه بعد الهمم و لایناله غوص الفطن» (9) امام خمینى قدس سره در این باره مى فرماید:
فکر و علم حصولى نمى توانند وجود را معرفى نمایند، زیرا فکر ترتیب امورى است براى وصول به امور دیگر . لذا فکر به عالم کثرت و غیریت مربوط مى باشد، و راهى در باب توحید و نفى کثرت ندارد . اما علم شهودى و شناخت حضورى، ایجاد وحدت مى نماید; برخلاف علم حصولى که ویژگى کثرت آفرینى داردو ملاک آن غیریت است . در علم حضورى ملاک هوهویت و نفى غیریت و دوگانگى است و همه تعینات زدوده مى شود . (10) امام قدس سره معتقد است که فقط از راه علم حضورى که نوعى تجلى ظاهر در مظهر است، مى توان به کمال معرفت خدا راه پیدا کرد و فانى در او شد و از تجلى او بهره جست . قلب انسان کامل، ظرف تجلیات حق تعالى است و سالک با قدم عارفانه خود به مقامى نائل مى شود که دیگر فعل خود را نمى بیند . در چنین حالى از تجلى افعالى حضرت حق بهره مند شده و آن گاه از حجاب افعال گذشته، حق تعالى با اسماى صفاتى بر قلب او تجلى مى نماید که در این صورت، منشا خبرهاى او از اسماء صفات خواهد بود و آن گاه که از این مرحله نیز بگذرد، از مرتبه فنا و بالاترى برخوردار خواهد گشت و این در صورتى است که حق با اسماى ذاتى اش
بر او تجلى مى نماید و بى شک اصل سلوک در این مراتب و مراحل، داراى شدت و ضعف مى باشد . (11) فنا یکى از اساسى ترین مسائل عرفان اسلامى است و عارف بدین طریق به پیشگاه دوست راه مى یابد و از محبت برخوردار مى گردد . مولوى مى گوید: هیچ کس را تا نگردد او فنا نیست ره در بارگاه کبریا گرچه آن وصلت، بقا اندر فناست لیک در اول فنا اندر بقاست چیست مواج فلک؟ این نیستى عاشقان را مذهب و دین، نیستى نیستى هستت کند، اى مرد راه نیست شو تا هست گردى از اله و در جاى دیگر مى گوید: تا تو پیدایى، خدا باشد نهان تو نهان شو تا که حق گردد عیان چون بر افتد از جمال او نقاب از پس هر ذره تابد آفتاب وقتى این معارف براى سالک به دست آید، او قدرت، عظمت، اراده و علم الهى را در همه جا مشاهده مى کند .
امام رحمه الله از جمله عارفانى است که بعد از معصومین علیهم السلام با جلوه هاى حضور ربانى خود توانست دنیاهاى وسیعى را به روى دین داران و دین باوران بگشاید و حیاتى دیگر به جهان آدمیان بخشد . ایشان در همه عرصه ها با نگاه جامع گرایانه خود، حیات آدمى را معنى دارتر
نمود . امام قدس سره حقایق نهفته اى را که در همه آدمیان وجود دارد آشکار نمود و باورهاى کارآمد در حوزه انسانى را حیاتى دیگر بخشید . ایشان مانند آن عارفانى نبود که حضور مدبرانه خود براى اصلاح و تدبیر جامعه را در شان و منزلت خویش ندانند و آن را منافى با سلوک عرفانى، قلمداد کنند; بلکه ایشان براى تکمیل مراحل و مراقبت عرفانى، چنین حضورى را در متن جامعه لازم و ضرورى مى دانستند . البته چنین مجموعه اى از مقامات و کرامات، بدون توفیق حضرت پروردگار نبوده است . در اینجا نگاهى گذرا به شاخصه هاى عرفانى امام مى اندازیم تا پویایى عرفان حضرت امام قدس سره روشن تر گردد .
خداى سبحان مقام ولایت مطلقه را واسطه فیض و افاضه خویش قرار داده است و از طریق آن مقام است که خداى متعال فیوضات و برکات خود را بر همه موجودات و بر انسان ها نازل مى فرماید و از آن سو نیز به وساطت ولایت مطلقه است که همه موجودات و از جمله انسان به سوى پرودگار صعود مى یابند . به تعبیر دیگر، چه در قوس نزول و چه در قوس صعود، انسان کامل که داراى مقام رفیع ولایت مطلقه است، وساطت مى کند . حامل ولایت مطلقه، خلیفه اعظم
حق تعالى است و آدم حقیقى و انسان کبیر مى باشد که مسجود سجود ملائکه الهى است . او در حقیقت مخلوق اول حق تعالى است . گاهى از آن به «قلم اعلى» و گاهى به «عقل» و گاهى به «روح اعظم» تعبیر شده است . در سیر و سلوک عرفانى تمسک به اولیاى کامل الهى از ضروریات شمرده مى شود و در تمام مراحل سلوک علمى و عملى به واسطه آن ولى مطلق است که انسان عارف و سالک، از عنایت خاص بارى تعالى برخوردار مى گردد . داشتن این ولایت اصلى ترین رکن در طى مراحل سلوک است، چه این که در روایت از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله وارد شده که اسلام بر پنج رکن بنا نهاده شده: نماز، زکات، حج، روزه و ولایت که مهم ترین پایه آن، ولایت است . حضرت امام قدس سره در کتاب آداب الصلوة با بیانى دقیق لطایف معناى ولایتى نماز را ذکر کرده اند . ایشان در سر نوشتن کلمات «لا اله الا الله، محمد رسول الله و على امیرالمؤمنین» بر همه موجودات از عرش اعلى تا انتهاى ارضین مى فرماید: نکته عرفانیه آن است که حقیقت خلافت و ولایت ظهور الوهیت است و آن اصل وجود و کمال آن است و هر موجودى که حظى از کمال دارد، از حقیقت
الوهیت و ظهور آن که حقیقت خلافت و ولایت است، حظى دارد و لطیفه الهیه در سرتاسر کائنات از عوالم غیب تا منتهاى عالم شهادت بر ناصیه همه ثبت است و آن لطیفه الهیه حقیقت، «وجود منبسط» و «نفس الرحمن» و «حق مخلوق به» است که بعینه باطن خلافت ختمیه و ولایت مطلقه علویه است و از این جهت است که شیخ عارف شاه آبادى (دام ظله) مى فرمود که شهادت به ولایت در شهادت به رسالت نهفته است، زیرا که ولایت، باطن رسالت است و نویسنده گوید که در شهادت به الوهیت شهادتین منطوى است جمعا و در شهادت به رسالت آن دو شهادت نیز منطوى است، چنانچه در شهادت به ولایت آن دو شهادت دیگر منطوى است . (12) با عنایت به حضور علمى و عینى حضرات معصومین که حاملان واقعى آن ولایت مطلقه اند، ضرورت تمسک به آنان در سیر و سلوک علمى و عملى نیز روشن خواهد گردید . امام خمینى قدس سره از جمله عارفان کم نظیرى است که در شناخت مصادیق کمل خلیفه اعظم که هم اکنون در وجود مقدس امام زمان علیه السلام متبلور است، راه صواب را به درستى و کمال شناختند و بر همان اساس طى طریق نموده و در تمام مراحل به آن مجراى اصلى فیض توجه عمیق داشته است، چه
این که از کلمات آن عارف بزرگ استفاده مى شود . (13)
با توجه به آنچه که در بحث تمسک گذشت، توسل و استشفاع از صاحبان آن مقام براى دریافت فیض و سلوک عملى ضرورى خواهد بود، زیرا عارف چه در شناخت حضورى و چه در عبادات عملى، بدون مجراى فیض، کار به جایى نخواهد برد . امام صادق علیه السلام در بیانى نورانى مى فرماید: «بنا عرف الله و بنا عبد الله و لو لانا ما عرف الله و ما عبد الله» (14) سالک مجذوب یا مجذوب سالک براى وصول به هر مقام معنوى و درک هر اسم از اسماى الهى باید از مظاهر و مجارى آن استمداد جوید . امامان معصوم که معادن کلمات الهى و ارکان توحید الوهیند و از نشانه ها و مقامات الهى برخوردارند، واسطه برخوردارى از رحمت رحیمیه و رحمانیه حق تعالى در قوس صعودند، چنان که در قوس نزول واسطه فیض بودند . در دعاى رجبیه وارد شده است: «فجعلتهم معادن لکلماتک و ارکانا لتوحیدک و آیاتک و مقاماتک التى لاتعطیل لها فى کل مکان یعرفک بها من عرفک لافرق بینک و بینها الا انهم عبادک و خلقک فتقها و رتقها بیدک بدءها منک و عودها الیک; (15) خدایا! قرار دادى (اهل بیت)
را معادن کلمات و ارکان توحید و آیات و مقامات خویش که در هیچ مکانى تعطیل بردار نیستند . هرکس تو را شناخت، به واسطه معرفت آنان شناخته است، بین تو و آن ها فرق نیست مگر این که آنان بنده و مخلوق تو هستند، از تو آغاز و به سوى تو بازمى گردند .» به همین جهت است که معرفت، محبت و اطاعت از آنان یک وظیفه عمومى و شرط سلوک است . اطاعت از آنان، اطاعت از حضرت حق و معصیت و نافرمانى آنان، معصیت او و دوستى آنان، دوستى با حق متعال و دشمنى با آنان، دشمنى با حضرت ذوالجلال است و این نکته ظریف در زیارت جامعه عنوان شده است: «من والاکم فقد و الى الله من عاداکم فقد عاد الله و من احبکم فقد احب الله و من ابغضکم فقد ابغض الله .» (16) توسل به حضرات معصومان در تشخیص راه و رسیدن به مقصد که به اصطلاح سیر در قوس صعود است، براى وصول به قرب بارى تعالى، امرى بسیار بدیهى و روشن است و تمامیت و کمالیت نعمت خداى متعال بر بشریت که در آیه شریفه «الیوم اکملت لکم دینکم» (مائده: 3( مطرح شد، به همین معناست . خدا به واسطه این ولایت است که نعمت و حجت
را بر همه و خصوصا سالکان کوى طریقت تمام نموده و راه بهانه را از هر درى بسته است . امام خمینى قدس سره در مقام توسل به اهل بیت علیه السلام زبانزد خاص و عام بود . حضور شبانگاهى ایشان در حرم حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در ایامى که در نجف اشرف بودند و توسلات مکرر و اشک و سوز در مصائب اهل بیت علیهم السلام خصوصا سیدالعارفین حضرت ابى عبدالله الحسین علیه السلام و بانوى ولایت حضرت زهرا علیها السلام از بارزترین جلوه هاى زندگى معنوى امام بود . امام رحمه الله بر این باور بودند که ارتباط با این بزرگواران ضرورى است و در جدایى از آنان، انحراف، گمراهى و هلاکت است .
دعاها و مناجات هاى ماثوره که در حقیقت قرآن صاعد است، نقش بسیار عمیقى را در سازندگى و رشد معنوى انسان ایفا مى کند . گرچه توجه به ذکر و ورد در عرفان نظرى از اهمیت ویژه اى برخوردار است، اما در کتب عرفانى مانند فصوص الحکم، مصباح الانس، تمهید القواعد و مانند آن، کمتر به چنین سفارش هایى برخورد مى کنیم . براى ورود در فضاى دعا و مناجات با حضرت دوست توجه به مناجات هاى ماثوره از معصومان علیهم السلام ضرورت دارد، زیرا باید ادب سخن گفتن با
دوست را از آنان که به مقام وصل و قرب الهى رسیدند، یاد گرفت، و آن بزرگواران در این دعاهاى ماثوره شیوه سخن گفتن و نوع درخواست از محبوب حقیقى را به انسان ها مى آموزند . امام خمینى قدس سره در کتب عرفانى خود مانند: شرح دعاى سحر و تعلیقه بر فصوص الحکم و در سخنرانى هاى خود، مکرر از دعا سخن مى گفتند . امام در ضرورت توجه به ادعیه مى فرماید: این ادعیه انسان را از این ظلمت بیرون مى برد . وقتى که از این ظلمت بیرون رفت، انسانى مى شود که براى خدا کار مى کند; کار مى کند، اما براى خدا، شمشیر مى زند براى خدا، مقاتله مى کند براى خدا، قیامش براى خداست، نه این است که ادعیه انسان را از این کار بازمى دارد . (17) چنین نگاهى به دعا که در تمام ابعاد زندگى، نقش مهم خود را مى تواند ایفا کند، بسیار کارگشاست . از این رو، فرهنگ دعا و مناجات باید در جامعه ما، خصوصا نسل جوان، عمومى و فراگیر شود تا جامعه از برکات حضور دعا براى اصلاح خود بیشترین بهره را ببرد . امام مى فرماید: در هر صورت ظرایفى در این ادعیه مبارک هست که سابقه ندارد، این ها را توجه بکنید، انسان را این ادعیه مى تواند حرکت بدهد . (18) این ادعیه، در ماه مبارک رجب
و خصوصا در ماه مبارک شعبان، این ها مقدمه و آرایش است که انسان به حسب قلب خودش مى کند، براى این که مهیا شود برود مهمانى، مهمانى خدا . (19) ایشان نسبت به مناجات شعبانیه که دنیایى از معارف الهى را به بشر تعلیم مى دهد و براى اهل معرفت سرچشمه بسیارى از معارف و زیبایى هاى جمال خداست، عنایت خاصى داشتند و مکرر به خواندن آن سفارش مى فرمودند، زیرا بالاترین مرحله سلوک که مقام فنا و برخوردارى از عظمت نور الهى است، از مهم ترین دستاوردها و ره آوردهاى این مناجات عظیم و جلیل القدر است، به خصوص امام قدس سره با این فراز از مناجات شعبانیه بسیار انس داشت و دیگران را نیز بدان سفارش مى کرد: «الهى هب لى کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتى تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الى معدن العظمة و تصیر ارواحنا معلقة بعز قدسک، الهى واجعلنى ممن نادیته فاجابک و لاحظته فصعق لجلالک فناجیته سرا و عمل لک جهرا» (20); خدایا! کمال دل بستگى به خودت را به من عطا فرما و دیدگان دل ما را با پرتو نورانیت نظرش به سوى تو، نورانى فرما تا دیده دل ها حجاب هاى نور را بدرد و به معدن عظمت و بزرگى ات برسد و روح هاى ما را به درگاه عز قدس تو درآویزد
. بارالها! مرا از جمله کسانى قرار ده که صدایشان زدى، اجابت کردند و به ایشان نظر کردى، پس در برابر جلال تو مدهوش شده، پس در سر با آنان سخن گفتى و آنان آشکارا براى تو عمل کردند» . امام در مورد این مناجات مى فرماید: مناجات شعبانیه از بزرگ ترین مناجات و عظیم ترین معارف الهى و از بزرگ ترین امورى است که آن هایى که اهلش هستند، مى توانند تا حدود ادراک خودشان استفاده کنند . (21)
امام خمینى قدس سره از عارفانى است که جدایى بین این دو را هلاکت مى داند و بى اعتنایى به ظواهر شریعت را تا انتهاى سلوک که جدایى از نشئه ملکى و دنیایى است، جایز نمى شمرد، بلکه خود به عنوان فقیهى صاحب نظر و صاحب فتوا، تحیر و سرگردانى را از مقلدان رفع کرده، راه عملى سلوک را که توجه به واجبات الهى و مستحبات و ترک محرمات و مکروهات است، فراروى آنان قرار داد . امام قدس سره درباره توجه به شریعت در رسیدن به منازل و مقامات عرفانى مى فرماید: و بدان که هیچ راهى در معارف الهیه پیموده نمى شود، مگر آن که ابتدا کند انسان از ظاهر شریعت، و تا انسان متادب به آداب شریعت حقه نشود، هیچ یک از اخلاق حسنه از براى
او به حقیقت پیدا نشود و ممکن نیست که نور معرفت الهى در قلب او جلوه کند و علم باطن و اسرار شریعت از براى او منکشف شود . و پس از انکشاف حقیقت و بروز انوار معارف در قلب نیز متادب به آداب ظاهره خواهد بود و از این جهت، دعوى بعضى باطل است که به ترک ظاهر، علم باطن پیدا شود یا پس از پیدایش آن، به آداب ظاهره احتیاج نباشد و این از جهل گوینده است به مقامات عبادت و مدارج انسانیت . (22) امام قدس سره در دو کتاب «آداب الصلوة» و «سرالصلوة» به بیانى زیبا، شریعت و طریقت را به یکدیگر پیوند مى دهد و حقیقت عرفان را در احکام شریعت جارى مى کند و مى فرماید: و محصل مقصود ما از این فصل آن است که نماز، بلکه جمیع عبادات را غیر از این صورت و قشر و مجاز، باطن و لب و حقیقتى است . این از طریق عقل معلوم است و از طریق نقل، شواهد کثیره دارد . (23) شاید بتوان گفت که فقه، فلسفه و عرفان سه راس یک هرم هستند که بدون آن ها جامعیت در دین فهمى حاصل نخواهد شد . در بین علماى سلف به ندرت افرادى یافت مى شوند که چون مرحوم محمد حسین غروى
اصفهانى «فقیه الفلاسفه» و «فیلسوف الفقها» لقب گرفته باشند، اما امام راحل قدس سره، به حق صدرنشین این حلقه و جامع منقول، معقول و مشهود است و لقب «فقیه العرفا» و «عارف الفقها» برازنده ایشان است . امام رحمه الله در منصب مرجعیت فقهى و در مقام افتا به عنوان یک فقیه اصولى، مسائل ظاهرى مربوط به اعمال را استخراج مى کرد اما این برنامه هاى عبادى غیر از احکام، آدابى دارد که بخشى از آن به عنوان مستحب در کتب فقهى و روایى آمده و بخشى دیگر در کتب اخلاقى ذکر شده است، ولى بخش مهم آن مربوط به اسرار عبادات است که در واقع روح و باطن عبادت مى باشد و در حقیقت همین است که با روح و باطن انسان مرتبط بوده و حشر او در قیامت با این باطن خواهد بود . امام قدس سره به عنوان یک فقیه الهى در رساله عملیه اش کیفیت ظواهر احکام را که شرط اساسى در سلوک عرفانى است، مشخص مى کرد و به عنوان یک عالم اخلاقى که متخلق به اخلاق الهى بود، در آثارى چون «آداب الصلوة» ، آداب بعضى از احکام شریعت را تبیین مى فرمود و از سویى دیگر به عنوان یک عارف، به اسرار عبادات مانند نماز که نقش عمیق و بسیار مهم و سازنده اى در تکوین
شخصیت انسانى را دارد، مى پرداخت و با مباحث بسیار عمیق آنچه را که مربوط به سر و روح و جان عبادات است را بازگو مى نمود . چنین جمعى آن هم با نظر عمیق و دقیق، نگاهى بنیادین و پایه اى را نسبت به عبادات فراروى سالکان و مؤمنان قرار مى دهد .
عارفان در سیر و سلوک خود از دو مسؤولیت بزرگ سخن مى گویند: یکى مربوط به خود و دیگرى مربوط به جامعه و هم از این روست که بحث سفرهاى چهارگانه را مطرح مى کنند . (24) امام قدس سره این سفرها را با بیانى عمیق در آخر کتاب «مصباح الهدایة الى الخلافة و الولایة» ذکر کرده، مى فرماید: این چهار سفر براى هر صاحب شریعت و رسولى باید وجود داشته باشد، گرچه در عین حال مراتب آن ها با یکدیگر فرق مى کند . زیرا بعضى از پیامبران که رسولند، مظهر اسم رحمت هستند و این ها در سفر اولشان ظهور اسم «الرحمن» را در همه عالم مشاهده مى نمایند و در پایان سفر دوم به دست خواهند آورد که همه چیز در اسم «الرحمن» غرق است، لذا به هنگام بازگشت از این سفر با رحمت و وجود رحمانى به این جهان بازمى گردند و دوره نبوتشان محدود مى شود . و به همین صورت است مظاهر دیگر اسماء به
حسب اختلافى که در آنان در حضرت علمى نهفته است تا این که به مظهر اسم «الله» مى رسد که چنین پیامبر سالکى در پایان سفر اول مشاهده مى کند ظهور حق را با همه شؤونش و هیچ شانى از حق تعالى او را از شان دیگر حق مشغول نمى کند و انتهاى سفر دومش به این است که همه حقایق را در اسم جامع الهى مستهلک مى بیند و حتى خود او نیز در احدیت محض مستهلک مى شود، پس با وجود جامع الهى به سوى خلق بازمى گردد در حالى که نبوت ازلى و ابدى و خلافت ظاهرى و باطنى را داراست . (25) آن گاه امام قدس سره مى فرماید که این سفرها، حتى سفر چهارم، براى اولیاى الهى نیز حاصل مى شود، چنان که براى مولا امیرالمؤمنین و فرزندان معصومش علیهم السلام دست داد . بى تردید بعد از معصومین علیهم السلام هر کس که به آنان مانندتر و محرم تر است، به اندازه سعه وجودى خود مى تواند از این سفرها برخوردار باشد و صاحب جلوات حق تعالى گردد و به توحید علمى و عینى نائل شود . بسیارى از سالکان در دو سفر اول، در حد ظرفیت و قابلیت خود توفیق حضور پیدا مى کنند، اما در بهره دهى این حضور و به تعبیر دیگر در سفر سوم و چهارم، توفیق چندانى ندارند .
امام خمینى قدس سره در این دو سیر پایانى نیز گوى سبقت را از دیگران ربودند و به حق به زیباترین صورت این منازل را طى کردند . امام قدس سره سفر به سوى خلق و هدایت آنان را به بهترین شکل به پایان رسانده، با نشان دادن جمال الهى، سفره عشق عفیف و محبت الهى را به روى جامعه مشتاق به گرایش هاى مقدس گستراند و به عواطف انسانى جهت مثبت داد و آنان را از محبت هاى دروغین رهانید . این همه به برکت شوریدگى و دل بردگى و تابندگى دل نورانى امام رحمه الله بود و حقا امام مصداق کامل این سخن بود که: عارفى کز نور حق تابنده شد عالمى از نور او پاینده شد درد و داغش خلق را آرد خروش جمله گیرند پرچم حق را به دوش
عارفان در عرفان عملى
بر این باورند که باید منزل ها را به ترتیب طى نمود تا به شهود و حضور و حقیقت توحید نائل گشت و چنین سیرى یک امر ضرورى است . تعداد این منازل را به اختلاف دو، سه، چهار، هفت، هزار و بعضى بیشتر مى دانند . خواجه عبدالله انصارى در کتاب منازل السائرین صد منزل از این منازل را ذکر کرده است . آنان بر این باور بودند که طى این منازل باید به ترتیب صورت گیرد، زیرا بدون طى نمودن منزل قبلى، ورود به منزل بعدى امکان پذیر نیست . بى شک چنین تفسیرى از منازل عرفانى، راه را بر بسیارى از سالکان مى بندد و حضور در میدان عرفان را تنها براى عده اى خاص باز مى گذارد . امام قدس سره با عدم تقید و پاى بندى به منازلى که عرفا ذکر کرده اند، راه ورود به عرصه عرفان عملى را براى همه اقشار و طبقات باز کردند و به شکلى زیبا و لطیف عرصه حضور را از آن فضاى تنگ و محیط بسته به یک فضاى باز و فراگیر تبدیل نمودند . به بیانى دیگر، عرفان امام، یک عرفان خالص و بى تکلف و جامع و همه گیر بود . امام قدس سره اختلاف در تعدد این منازل را اعتبارى دانسته، مى فرماید: بدان که براى انسان مقامات
و مدارجى است، و به اعتبارى او را داراى دو مقام دانند: یکى مقام دنیا و شهادت است و دیگر مقام آخرت و غیب; که یکى ظل رحمان و دیگرى ظل رحیم است و به حسب این اعتبار در ظل و مربوب جمیع اسماء ذى ظل و رب و در حیطه دو اسم «رحمان» و «رحیم» واقع است، چنان که جمع فرموده در آیه شریفه «بسم الله الرحمن الرحیم» و عرفا گویند: «ظهر الوجود بسم الله الرحمن الرحیم» و این دو مقام در انسان کامل از ظهور مشیت مطلقه از مکامن غیب احدى تا مقبض هیولى یا مقبض ارض سابع که حجاب انسانیت است، به طریقه عرفاى شامخین . . . و به اعتبارى داراى سه مقام است: یکى مقام ملک و دنیا و دوم مقام برزخ و سوم مقام عقل و آخرت . . . ; و به اعتبارى داراى چهار مقام تواند بود: ملک و ملکوت و جبروت و لاهوت; و به اعتبارى داراى پنج مقام است: شهادت مطلقه و غیب مطلقه و شهادت مضاف و غیب مضاف و مقام کون جامع . . . ; و به اعتبارى داراى هفت مقام است، معروف به هفت شهر عشق . . . ; و به اعتبار تفصیلى داراى صد منزل یا
هزار منزل است . . . ; همین طور از براى نماز که در بین عبادات سمت جامعیت و عمودیت دارد، این مقام طابق النعل بالنعل است، زیرا که [نماز دربردارنده] جمیع مقامات معنویه انسانیه بحسب سفر معنوى اوست; از منتها النزول عالم ملکى که بیت مظلمه نفس است تا غایة القصواى معراج حقیقى روحانى که وصول به فناءالله است . (26) از مطالب فوق، چهار نکته استفاده مى شود: 1- مقامات و منازل، براى اهل سلوک ضرورت دارد . 2- دائره سیر سالک از ظل و سایه اسم رحمان تا ظل و سایه اسم رحیم است . 3- تفکیک مقامات و منازل به صد یا هزار و یا کمتر وبیشتر، اعتبارى است و هرکس از اهل سیر و سلوک را مقامى مختص به خود است . 4- نماز در بین عبادات، جمیع این مقامات معنوى را واجد است و نردبان عروج اهل معرفت است . نکته مهم این که امام قدس سره همچون سایر عارفان طى منزل را امرى ضرورى مى داند، اما اختلاف آشکارى که بین دو شیوه از طى منزل وجود دارد، این است که عارفان منازل را به آن ترتیب خاص تعیین کرده اند و به همان شیوه، خود و دیگران را به آن ملزم مى نمایند، اما امام قدس سره شرط سیر و
سلوک و طى منازل و مقامات را رعایت دقیق احکام شریعت مى داند و آن الزام عارفان را نمى پسندد و خود را به آن شیوه مقید نکرده است، بلکه مهم آن است که شریعت و احکام آن را همان طور که امین وحى به بشر ابلاغ نموده، مبناى ریاضت و سیر و سلوک خود قرار دهد تا به قلبى سلیم که حقیقت توحید فعلى و عملى است نائل گردد .
بسیارى از عارفان بر این باورند که عارف باید اهل عزلت و گوشه گیرى باشد و از این طریق جامعه را هدایت کند و آنان را با معارف الهى و شهودى سیراب نماید و عده اى بر این باور بودند که حضور عارفان در صحنه سیاست و اداره امور جامعه، با شان و منزلت آنان سازگارى ندارد، لذا همواره تا آخر عمر خود عزلت را بر چنین حضورى ترجیح مى دادند و آن را لازم مى دانستند . امام قدس سره، حضور در جامعه و صرف وقت براى تدبیر امور دنیوى مردم را نه این که دون شان نمى دانستند; بلکه چنین حضورى را براى اصلاح جامعه لازم مى دانستند . ایشان بر آن بود که عارف، در اداى تکلیف، کارآمدترین فرد در اصلاح امور جامعه بشرى است و قبول ریاست نه تنها با عرفان منافات
ندارد; بلکه بى توجهى به آن و دیگر زخارف دنیا در صورتى عملى خواهد بود که در این عرصه ها حاضر شود، اما بى اعتنا به آن باشد، زیرا حقیقت زهد، گریزان بودن از دنیا نیست; بلکه عدم دلبستگى به آن است . امام رحمه الله در عین احترام عمیق به عرفاى اسلامى، از اندیشه جدایى عرفان از دنیاوعزلت گزینى آنان شکوه داشت و مى فرمود: اسلام غریب است، از اول غریب بوده و الان هم غریب است . براى این که غریب آن است که نمى شناسند او را . در یک جامعه اى هست او، اما نمى شناسند . همیشه یک ورق را گرفته اند و آن ورق دیگر را حذف کرده اند، یا مخالفت با آن کرده اند . یک مدت زیادى گرفتار عرفا بودیم . اسلام گرفتار عرفا بود، آن ها خدمتشان خوب بود، اما گرفتارى براى این بود که همه چیز را برمى گردانند به آن طرف، هر چه دستشان هر آیه اى دستشان مى آمد مى رفت آن طرف . مثل تفسیر ملاعبدالرزاق، خوب او مرد بسیار دانشمندى و بافضیلتى است، اما همه قرآن را برمى گردانند به این طرف .
یکى از شاخصه هاى عرفانى امام، پیوند بین سیاست و عرفان بوده است . در تاریخ اسلام، به جز دوره پربرکت حکومت نبى اکرم صلى الله علیه و آله
در مدینه و امیرالمؤمنین و امام حسن علیهما السلام هیچ گاه حکومت به تمام معناى کلمه در دست صالحان قرار نگرفت . محجوریت رهبران الهى و نخبگان و شایستگان از حکومت، اندک اندک این تصور غلط را به وجود آورد که حکومت و سیاست متعلق به بى دین هاست و دین داران از آن گریزانند . تبلیغات حکومت هاى جائر بر اندیشه جدایى دین از سیاست بیش از پیش دامن زد و شرایطى به وجود آورد که به تعبیر حضرت امام، آخوند سیاسى مساوى با آخوند بى دین شده بود و مى رفت که به عنوان یک باور حتى در بین دین داران و روحانیان درآید . امام خمینى قدس سره در چنین وضعیتى نهضت اسلامى را آغاز کرد و در تداوم آن حکومتى بر پایه اسلام بنیان گذاشت و ده سال در مسند حکومت و سیاست، به هدایت و ارشاد جامعه پرداخت . امام قدس سره برخلاف عرفاى دیگر که ورود در دنیاى سیاست و حضور در متن جامعه را، براى هدایت و تدبیر عموم، با منزلت و شان عرفانى عارفان سازگار نمى یافتند، این حضور را لازم مى دانستند، زیرا معتقد بودند در دنیاى سیاست، باید آن شوق و انگیزه و عشق و محبت در تمام مراحل اصلاح جامعه حضور یابد و چون توده مردم از ظرفیت هاى گوناگونى برخوردار هستند، باید آن
را تنزل داده تا هر کس به اندازه سعه وجودى و قابلیت خود از آن حقایق برخوردار شود . ایشان با این شیوه توانستند در همه اقشار مردم عارف و اهل دل تربیت کنند .
روح حماسى به معناى واقعى از دیگر ویژگى هاى عارفان الهى است . عرفا به واسطه جهت بخشى به قوه غضبى خود، مظهر غضب و خشم الهى در برابر کفر و الحاد و نفاق و پستى و زبونى مى شوند و با ارتباط با آن قدرت لایزال و مبدا ازلى و ابدى، هراس و ترسى به خود راه نمى دهند، زیرا براى غیر حق تعالى، قدرتى را معتقد نیستند و با این باور به مقام شهود و حضور نائل شده اند و ست خدا را در همه جا ناظر و حاضر مى دیدند . این نکته رمز فهم زیباترین صحنه حماسى عارفان یعنى حماسه عاشوراست که عمیق ترین پیوند حماسه و عرفان را به منصه ظهور رساند و این پیوند جاودانه، آن حقیقت را براى همیشه زنده نگه داشته و در هر زمان براى احقاق حق و ابطال باطل الگو گردید . امام قدس سره به شکل عملى همگان را به این باور رساند که تکرار صحنه هاى حماسى نظیر عاشورا امرى ممکن است و اولین قدم آن است که رویارویى
با ظلم و ظالمان، با اتکا به قدرت لایزال الهى، امرى ممکن و قریب الوقوع خواهد بود .
امام رحمه الله با عرفان فروشانى که از گرایش هاى عرفانى مردم، سوءاستفاده کرده، براى خود بساط و دستگاهى درست مى کنند، به شدت مخالفت مى فرمود . امام، عارفان قلابى و صوفى نمایانى را که با دور افتادن از تعالیم اهل بیت، مردم را به جاى آن که به سوى خدا بخوانند، به سوى خود دعوت مى کنند، از دایره عارفان حقیقى خارج مى دانست . از این رو مى فرماید: از صوفى ها، صفا ندیدم هرگز زین طایفه من، وفا ندیدم هرگز (27) سر مخالفت امام با عارف نمایان این بود که آنان مردم را به رکود، جمود و گوشه نشینى ترغیب مى کنند، در حالى که نتیجه این تعالیم، چیزى جز ظلم پذیرى و قبول سلطه طاغوت و در نتیجه بیرون رفتن از ولایت خدا نیست . اساسا عرفان با ادعا و تظاهر مناسبتى ندارد و براى سلوک معنوى نیازى به کلاه و کشکول و تبرزین نیست . عرفان در متن زندگى جارى است و ارتباطى با این امور ندارد، زیرا حقیقت عرفان عبارت است از خود را ندیدن و در همه حال خدا را دیدن . امام در یکى از سروده هایش مى فرماید: بر فراز دار فریاد اناالحق مى زنى
مدعى حق طلب! انیت و انا چه شد؟ صوفى صافى اگر هستى بکن این خرقه را دم زدن از خویشتن با بوق و با کرنا چه شد؟ (28) امام در مبارزه با عرفان منفى به ترویج عرفان حماسى همت مى گماشت، چنان که در بعضى از پیام هایشان بسیجیان و رزمندگان اسلام را مورد تمجید قرار مى داد: «شما بسیجیان یک شبه راه صد ساله را پیمودید . بسیج شجره طیبه و درخت پرثمرى است که شکوفه هاى آن بوى بهار وصل و حلاوت یقین مى دهد .» و درباره شهداى راه دین و فضیلت مى فرماید: «شهید نظر مى کند به وجه الله . شهدا در قهقهه مستانه شان عند ربهم یرزقونند . خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند . شهادت هنر مردان خداست .» امام در عین حال کسانى که بر اهل حق خرده مى گرفتند، نیز مورد خطاب قرار مى دهد و این شیوه برخورد با عارفان بالله را به هیچ وجه نمى پسندد، زیرا عارفان واقعى راه بیدارى دل را به بشریت مى نمایانند و بستر حضور در عالم معنا و دریافت فیض را هموار مى سازند . از این رو، امام رحمه الله انکار نمودن بزرگان معرفت را مورد مذمت و نکوهش قرار مى داد و به خرده گیران مى فرمود: گر اهل نه اى، ز اهل حق خرده مگیر اى مرده، چو خود، زنده دلان مرده
مگیر برخیز از این خواب گران، اى مهجور بیداردلان، خواب گران پرده مگیر (29)
برخى از صاحبان علوم، اولا فقط به علم خود مى نگرند و براى علوم دیگر، یا ارزشى نمى نهند و یا بهاى کمترى قائلند و ثانیا نگاه ابزارى به آن علم ندارند و به نوعى آن را هدف و همه چیز خود مى دانند . امام خمینى قدس سره معتقد بود هر علمى اگر به عنوان هدف تلقى شود، انسان را از مسیر منحرف مى کند و چه بسا او را به جهنم روانه کند . امام در این باره مى فرماید: گاهى علم توحید انسان را به جهنم مى فرستد . گاهى علم عرفان انسان را به جهنم مى رساند . گاهى علم فقه انسان را به جهنم مى فرستد . گاهى علم اخلاق انسان را به جهنم مى فرستد . با علم درست نمى شود، تزکیه مى خواهد . (30) ابن سینا نکته اى عمیق را در علم آموزى عرفان یادآورى مى نماید و مى گوید: اگر کسى عرفان را براى عرفان بیاموزد، مشرک است، زیرا دو چیز مورد نظر اوست: یکى خدا و دیگرى خود عرفان . (31) و این با غرضى که عارف دنبال مى کند، سازگارى ندارد . البته ابزارى بودن هر علمى داراى شدت و ضعف است و باید از این جهت حرمت همه
حفظ شود . از باب نمونه، علم فقه، بخشى از خواسته هاى انسان را تامین مى کند و او را از وادى تحیر در مقام عمل نجات مى دهد، لذا به اندازه رتبه و منزلت آن علم باید به آن بها داد و نباید علم را منحصر در فقه دانست و یا علم اخلاق و عرفان و فلسفه و علوم دیگر که هرکدام به آن اندازه اى که در ترقى و تعالى انسان نقش دارد، باید مورد توجه قرار گیرد . حضرت امام قدس سره توجه به ابزارى بودن این علوم را همواره گوشزد مى نمود، زیرا اگر چنین نگاهى نسبت به این علوم نباشد و بلکه به عنوان هدف و مطلوب بالذات قرار گیرد، همه رهزن و حجاب خواهد بود . حضرت امام قدس سره در مورد پرهیز از حجاب علم، خصوصا فلسفه، خطاب به بعضى از نزدیکانش، راه نمایى ها و هشدارهایى در قالب شعر دارد که مرورى بر آن خالى از لطف نیست: فاطى که به علم فلسفه مى نازد بر علم دگر، به آشکارا تازد ترسم که در این حجاب اکبر، آخر غافل شود و هستى خود را بازد (32) هر کجا که خدا حضور داشته باشد، نورانیت دارد و هر کجا که غفلت از او جایگزین حضور گردد، ظلمت است، گرچه کلاس درس توحید باشد: فاطى
که فنون فلسفه مى خواند از فلسفه فاء و لام و سین مى داند امید من آن است که با نور خدا خود را ز حجاب فلسفه برهاند (33) و در جاى دیگر مى فرماید: فصلى بگشا که وصف رویت باشد آغازگر طره مویت باشد طومار علوم فلسفه در هم پیچ یارا نظرى که ره به سویت باشد (34)
جاذبه عرفانى یکى از اصیل ترین کشش هاى درونى و گرایش هاى فطرى و مقدس انسان است که به هیچ رو قابل انکار یا درخور سهل انگارى نیست . این گرایش در دنیاى پست مدرن امروز بطور مضاعف تشدید شده است . باید گفت: عرفاى گذشته در پاسخ به این نداى درونى، راههایى را ارائه کردند که در عین ارزشمند بودن، نقایص و ضعف هاى غیر قابل اغماضى داشت . عارف نمایان و عرفان فروشان نیز با سوءاستفاده از تقدس عرفان ناب، خلق خدا را به اشتباه انداختند . امروزه گرایش هاى عرفانى نه تنها در ایران اسلامى; بلکه در سرتاسر دنیا به صورت گسترده تر به چشم مى خورد . چه بسیار بودند و هستند تشنگان معنویت که در این وادى تیه از پا درآمدند و یا حیران بسر مى برند . امام خمینى که احیاگر اسلام ناب - با تمام تعلیمات و آموزش هاى متعالى اش - بود، با استفاده از معارف مکتب اهل بیت عرفان را نیز در
عرصه نظر و عمل از اوهام زدود . او عرفان اصیل اسلامى را زنده کرد و با ارائه عرفان بى پیرایه و خالص، قلب هاى بسیارى را متوجه این حقیقت نمود . امام به برکت این عرفان زنده و پویا، مردان و زنانى را تربیت کرد که حاضر بودند در راه خدا از همه چیز خود مایه بگذارند . جامعه انسانى محتاج عرفانى است که آن پیر سفرکرده به ما آموخت . شناساندن این عرفان خصوصا به نسل جوان و معنویت جو و عرضه آن به جهان تشنه معنویت، گامى است در جهت تحقق تمدن بزرگ اسلامى و آشناکردن جهانیان با خداى دلپذیر . والله رئوف بالعباد . منابع و
: 1( ابونصر سراج طوسى، اللمع، انتشارات جهان، تهران، بى تا (از روى نسخه چاپ شدن در لیدن به تصحیح نیکلسون، 1914م)، ص 21 . 2( امام خمینى: کلمات قصار; پندها و حکمت ها، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام، تهران، 1372 ش، ص 17 . 3( همان . 4( همان . 5( همان . 6( همان، ص 22 . 7( امام خمینى: تعلیقات على شرح فصوص الحکم و مصباح الانس، مؤسسه پاسدار اسلام، قم، 1406ق، چاپ اول، ص 55 . 8( در جاى دیگر «کمال استجلا» را چنین معنا کرده اند: فظهور الحق فى المراة الاتم کمال
الجلاء و شهود نفسه فى تلک المراة کمال الاستجلاء; شهود حق نفس خود را به اسم جامعش در مرآت اتم که همان انسان کامل باشد را کمال استجلا گویند . رک: همان، ص 252 . 9( نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، تهران، 1370، چاپ دوم، خطبه اول، ص 2 . 10( امام خمینى: پیشین، ص 273 و همو: آداب الصلوة، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام، تهران، 1378 ش، ص 284 و همو: چهل حدیث، مرکز فرهنگى رجاء، تهران، 1368، ص 525 . 11( ر . ک: امام خمینى: تعلیقات على شرح فصوص الحکم و مصباح الانس، پیشین، ص 21 و همو: آداب الصلوة، پیشین، ص 384 و همو: چهل حدیث، پیشین، ص 525 . 12( امام خمینى: آداب الصلوة، پیشین، ص 141 . 13( ر . ک: سیماى معصومین علیهم السلام در اندیشه امام خمینى قدس سره، تبیان، دفتر دوازدهم، مؤسسه تنظیم و نشر و آثار امام، تهران، 1378 ش . 14( به وسیله ما اهل بیت، خدا شناخته مى گردد و پرستیده مى شود و اگر ما نبودیم، خدا نه شناخته مى شد و نه عبادت مى گردید . ر . ک: محمدباقر مجلسى: بحارالانوار، دار احیاء التراث العربى، بیروت، 1403ق، ج 26، ص 106، 107 و 247 و ج 23، ص 102 . 15(
شیخ عباس قمى: مفاتیح الجنان، انتشارا نبوغ، قم، 1374 ش، ص 242 . 16( همان، ص 986 . 17( امام خمینى: کلمات قصار; پندها و حکمت ها، پیشین، ص 52 . 18( همان . 19( همان . 20( شیخ عباس قمى: پیشین، ص 282 . 21( امام خمینى: کلمات قصار; پندها و حکمت ها، پیشین، ص 52 . 22( امام خمینى: چهل حدیث، پیشین، ص 8 . 23( امام خمینى: سرالصلوة، انتشارات پیام آزادى، تهران، 1360 ش، ص 7 . 24( ر . ک: امام خمینى: مصباح الهدایة الى الخلافة و الولایة، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام، تهران، 1372 ش، ص 210 . 25( همان، ص 210 . 26( امام خمینى: سر الصلوة، پیشین، ص 21 -19 . 27( امام خمینى: دیوان امام، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام، تهران، 1372 ش، ص 217 . 28( همان، ص 94 . 29( همان، ص 216 . 30( امام خمینى: کلمات قصار; پندها و حکمت ها، پیشین، ص 67 . 31( ابن سینا: الاشارات و التبیهات، الجزء الثالث، النمط التاسع، الفصل العشرون . 32( امام خمینى: دیوان امام، پیشین، ص 205 . 33( همان، ص 209 . 34( همان، ص 205 .
برداشتهایی از سیره امام خمینی، ج 3 رجایی، غلامعلی
هیچگاه دیده نشد که امام از کسی تقاضایی بکنند و یا منتی را بپذیرند. من در تمام مدتی که ایشان را می شناختم، هرگز ندیدم از کسی خواهشی بکنند. مثلا اگر فروشنده ای جنسی را گران می فروخت، برای ارزان خریدن آن هیچ نمی گفتند و می گذشتند. (1)
بعد از وفات آیت الله بروجردی عده ای از طلاب و محصلین نگران وضع آینده حوزه بودند. بعضی برای اصل حوزه و بعضی کوتاه نظرها برای وضع مادی حوزه. ایام مسافرت طلاب در ماه محرم فرا رسید. برخی از آقایان سفارش می کردند هنگامی که به شهرستانها رفتید به مردم گوشزد کنید که حوزه احتیاج به مادیات و پول دارد، اما امام در سخنرانی خودشان فرمودند : «مبادا به شهرستانها و بلاد که می روید آبروی حوزه را ببرید و دست گدایی برای حوزه دراز کنید. خداوند ضامن روزی شماست و این حوزه را حفظ می فرماید» . (2)
یادم می آید هنگام رفتن به حرم، در اواسط راه و در کوچه به امام برخورد کردیم و چون دوست داشتیم که همراه ایشان باشیم، پشت سر ایشان به طرف حرم مطهر حرکت کردیم امام وقتی متوجه حضور ما شدند، ایستاده و فرمودند: «آقایان فرمایشی دارند؟»
گفتیم: «نه! عرضی نداریم، فقط دوست داریم که همراه شما باشیم و از این کار لذت می بریم» فرمودند: «شکر الله سعیکم . من از این کار شما تشکر می کنم شما آقا هستید، طلبه هستید. محترم هستید، من دوست ندارم که شخصیت شما با دنبال من حرکت کردن کوچک شود. شما به راه خودتان بروید و من هم براه خود می روم» . (3)
یک وقت بعضی از طلاب و اهل علم ایرانی از راه آبادان به طور غیر قانونی و بدون اخذ ویزا وارد عراق می شدند و از اینرو بعضا در مرز گرفتار مأمورین عراقی شده و روانه زندان می شدند، و چه بسا مورد اهانت قرار می گرفتند و سپس با وساطت و توصیه آقایان علما نجات پیدا می کردند و به زیارت کربلا و نجف می رفتند. یک شب که در نجف در محضر امام بودم معظم له در همین رابطه اظهار نگرانی کردند و فرمودند: «زیارت امام حسین (ع) به هیچ وجه شایسته نیست که با این ذلت و خواری توأم باشد» . (4)
یکی از تجار ایرانی مبلغی سنگین به عنوان وجوه شرعی به نجف خدمت امام آورده بود. ضمن تقدیم وجه از موضع کسی که از پول هنگفتی دل کنده و امتیاز آن را به دیگری
اعطا کرده درخواست کرد که امام به اصطلاح تخفیفی بدهند و مثلا خمس اتومبیلش را از او نگیرند. امام تمام وجه را جلوی او گذاشته و فرمودند: بردار و برو! شما گمان می کنید حالا که این پول را اینجا آورده اید، منتی بر ما دارید؟ نخیر، این ما هستیم که بر شما منت داریم. چرا که با پرداخت آن و قبول ما، شما بریء الذمه می شوید و تازه اول مسؤولیت ماست» . (5)
بارها کسانی بودند که خدمت امام می رسیدند و به ایشان عرض می کردند اینهایی که به مکه می آیند نوعا مقلد شما هستند و به شما علاقه مند هستند و می خواهند وجوهاتشان را به شما بدهند لازم است کسی را همه ساله به مکه بفرستید ولی ایشان قبول نمی کردند بعضیها می خواستند حاج آقا مصطفی را به مکه برای این کار بفرستند اما امام راضی نمی شدند تا اینکه یکسال حاج آقا مصطفی به من پیشنهاد کرد که از طرف امام به مکه بروم و به عنوان وکالت از طرف امام وجوهات مردم را جمع آوری کنم. وقتی خدمت امام رسیدم که با ایشان خداحافظی کنم مطلبی فرمودند که برای من نصیحت خیلی بزرگی شد. امام فرمودند: من هیچوقت دنبال پول نرفتم در تمام مدت عمرم دنبال پول نرفته ام، می خواهم
رفقایم هم همین طور باشند. چون امام شنیده بود که وقتی یک تاجری می آید بعضی چطور دنبال او می روند یا می فرستند دنبال او که او را ببینند و وجوهاتشان را بگیرند بعد به من فرمودند هیچ وقت شما را داخل کاروانها نبینم اصلا به دیدن کسی هم در کاروانها لازم نیست بروید چون از طرف من وکالت دارید ممکن است بعضی خیال کنند که آمده اید حساب مردم را برسید و وجوهات بگیرید. فقط اگر کسی آمد و مسأله ای از شما سؤال کرد جواب بدهید اما اگر کسی خواست به شما پول بدهد بگیرید و رد نکنید. من هیچوقت راضی نیستم که تو برای پول آوردن برای من دست و پایی بکنی. بگذار مردم به روش خودشان هر طور می خواهند وجوهات بدهند. شما جای خودتان باشید هر کس خواست وجوهات بدهد خودش پیش شما بیاید. (6)
بنده در همان لحظه اول برخورد (ورود امام از پاریس به تهران) در چهره اکثر این نیروهای انتظامی علاقه و عشق به امام را مشاهده کردم. امام در همان لحظات اول چند جمله برایشان صحبت کردند که: «این شاه و دربار شما را تحقیر کرده اند و شخصیت شما را لگدمال کرده اند، شما را در برابر آمریکاییها کوچک شمرده اند. شما باید همت
کنید و خودتان را از آن ذلت و حقارت نجات دهید.» و بعد هم فرمودند که: «شما دیگر راحت باشید که شاه دیگر برنمی گردد و از کسی ترسی نداشته باشید، شاه دیگر قدرت اینکه برگردد و شما را اذیت کند ندارد.» (7)
: .1 آیت الله جعفر سبحانی. .2 حجة الاسلام و المسلمین توسلی پاسدار اسلام ش .13 .3 حجة الاسلام و المسلمین عبائی خراسانی گلهای باغ خاطره. .4 حجة الاسلام و المسلمین سید مجتبی رودباری 15 خرداد ش 5 و .6 .5 حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. .6 آیت الله خاتم یزدی سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .2 .7 حجة الاسلام و المسلمین موسوی خوئینی ها مرزداران ش .92
برداشتهایی از سیره امام خمینی، ج 3 رجایی، غلامعلی
امام برای زیارت خانه خدا» (1) و زیارت کربلای امام حسین (ع) کتابهای خود را فروختند. (2)
برای اولین بار که امام به نجف آمدند اول از همه یکراست به حرم مطهر امیرالمؤمنین (ع) مشرف شدند و بعد وارد مراسم استقبالی شدند که به مناسبت ورودشان تدارک دیده شده بود . امام در سال اول اقامتشان در نجف یک سال تمام روزی دو بار صبح و شب به حرم مشرف می شدند . (3)
در جریان تشرف امام به حرم حضرت امیر المؤمنین (ع) هیچ گاه دیده نشد از بالای سر حضرت امیر (ع) بگذرند، چه رسد به اینکه توقف کنند. رعایت همیشگی این روش، ضمن اینکه نمودار کامل ایمان و احترام آن حضرت به حریم مقام ولایت بود اهل نظر و معنی را متوجه نکته ای ظریف می کرد. چرا که طبق یکی از احتمالات و نقلهای چهارگانه، بالای سر حضرت امیر المؤمنین (ع) محل دفن سر بریده امام حسین (ع) است؛ همین احتمال کافی است که عارفان پاک باخته حقیقت، پای خود را روی چنین مکانی که محتمل است مدفن سر مطهر سید الشهدا (ع) باشد نگذارند . (4)
در
نجف جو عمومی به گونه ای بود که زیاد مشرف شدن به حرم، نوعی درویش مسلکی و عقب ماندگی تلقی می شد ولی امام به این گونه حرفها هیچ توجهی نداشتند و به محض اینکه نماز مغرب و عشای ایشان تمام می شد بلافاصله به حرم مشرف می شدند. نحوه زیارت ایشان در حرم هم دیدنی بود امام در قسمت بالاسر به گونه ای می ایستادند که صورت مبارکشان مقابل دیوار قرار می گرفت و در این حالت کسی ایشان را نمی شناخت مگر از طریق قرائن. (5)
امام همان گونه که در سیاست در حد اعلاء، مهارت داشتند و متخصص بودند از توجه به مسایل عبادی غافل نبودند. امام از روزی که وارد نجف اشرف شدند تا روزی که از نجف مهاجرت کردند هر شب 3 ساعت که از شب (مغرب) می رفت، در زمستان و تابستان، هوای سرد یا گرم، ایشان در حرم حضرت علی (ع) بودند و حرمشان ترک نمی شد. حتی یک وقت به دنبال کودتایی که در عراق رخ داد و حکومت نظامی اعلام شده بود، مرحوم حاج آقا مصطفی می گفتند یکدفعه دیدیم آقا توی اتاق نیستند. گفتیم نکند رفته باشند حرم. همه جا را گشتیم، تا اینکه دیدیم امام رفته اند بالای پشت بام و در جایی ایستاده اند که گنبد مرقد حضرت علی
(ع) پیدا باشد و دارند به طرف حرم زیارت نامه می خوانند. (6)
با اینکه امام در فلسفه و عرفان مقام والایی داشتند ولی روح تعبد ایشان به ظواهر شرع، اعجاب انگیز بود که این دو صفت کمتر با هم در کسی جمع می شود. از مرحوم حاج آقا مصطفی نقل شده، شبی هوا در نجف طوفانی شده، و بیرون رفتن از خانه بسیار سخت بود، من به امام گفتم امیر المؤمنین (ع) دور و نزدیک ندارد زیارت جامعه را که در حرم می خوانید، امشب در خانه بخوانید. امام فرمودند: «مصطفی تقاضا دارم روح عوامانه ما را از ما نگیری.» و همان شب بالاخره به حرم مشرف شدند. (7)
امام به حرم حضرت امیر المؤمنین (ع) که مشرف می شدند، از روی مفاتیح دعا و زیارت می خواندند . من ندیدم و از بسیاری هم می شنیدم که معمولا عادت مراجع این نیست که بیایند و بنشینند و از روی مفاتیح دعا بخوانند. گاهی امام زیارت عاشورا را در حرم می خواندند. زیارت ایشان دیدنی بود. ما و بعضی از طلاب که به حرم مشرف می شدیم می ایستادیم و از دور منظره زیارت امام را نگاه می کردیم. (8)
معاندین بیمار دل و مزدوران ساواک در لباس روحانیت که وظیفه
تضعیف امام را در نجف به عهده داشتند آنگاه که نتوانستند کمترین نقطه ضعفی از امام پیدا کنند، سعی می کردند با وقاحت و بی شرمی مخصوص، با ژستی مقدس مآبانه و شیطنت آمیز، مطرح کنند که این روشی که آقای خمینی در پیش گرفته و تقید منظمی که در زیارت حضرت امیر (ع) دارد موجب شده که سایر مراجع و بزرگان که به طور مرتب و روز به روز به حرم مشرف نمی شوند زیر سؤال قرار گیرند و تضعیف و هتک شوند؛ از جمله یکی از همین قماش افراد که متأسفانه از اطرافیان نزدیک یکی از مراجع بود بعضی شبها درست در همان ساعتی که امام به حرم مشرف می شدند به حرم می آمد و تعمد داشت که با امام برخورد کند و با قیافه ای عبوس و شمرگونه به امام خیره شده و در مدتی که امام مشغول زیارت بودند بین ضریح و امام حایل شود. اما امام گویی اصلا در این عوالم نبودند و با همان حال و توجه همیشگی خود مشغول زیارت بودند. (9)
امام در هنگام عبادت مانند کسانی بودند که نه اهل علمند و نه اهل سیاست و هیچ کاری غیر از عبادت نداشتند. ایشان چنان به عبادت مشغول و از امور دیگر فارغ می شدند که
گویی هیچ کار دیگری ندارد. مثلا در دعای عرفه که به حرم حضرت سید الشهدا مشرف می شدند، با وجود سن زیاد، این دعا را که دو تا سه ساعت طول می کشید، به حالت ایستاده و رو به قبله می خواندند و به این صورت ما را که جوان بودیم و نشسته دعا را می خواندیم، شرمنده می کردند. به همین دلیل، در هنگام خواندن این دعا ما هم از جای خود بلند می شویم و ایستاده آن را می خوانیم. (10)
امام حتی در آن شبی که آقای حکیم از مکه می خواست به نجف بیاید و به حرم حضرت امیر (ع) مشرف شود و حرم هم بیش از حد شلوغ بود زیارتشان را ترک نکردند. چند نفر از رفقا دور ایشان حلقه زدیم که در آن جمعیت به ایشان فشار وارد نشود؛ حتی من با ناراحتی به ایشان گفتم: «آقا الآن وقت حرم نیست چرا شما در این موقعیت و شلوغی به حرم مشرف می شوید؟» امام فرمودند: «هر چه هست در این شلوغیهاست.» (11)
یکبار چند تن از علمای نجف از امام وقت خواستند و خدمت ایشان رسیدند و خدمتشان عرض کردند : آقا مناسب شأن و سن شما نیست که روزی دو بار هر صبح و شب به حرم
مشرف شوید. چون عرف و رسم مراجع اینجا این است که هفته ای مثلا دو سه مرتبه بیشتر به حرم نمی آیند، سزاوار شما این است که هفته ای یک یا دو مرتبه به حرم مشرف شوید. امام گوش کردند تا صحبتهای آنها تمام بشود بعد بر خلاف چند لحظه قبل که ساکت و طبیعی نشسته بودند، سرشان را بالا آورده و فرمودند: «و الله ظلم است کسی در کنار دریای علم امیر المؤمنین (ع) باشد و تشنه بخوابد. شما چی می فرمایید؟» این گفتار امام چنان در آنها تأثیر کرد که با چهره ای بشاش از خدمت آقا مرخص شدند! (12)
در ایامی که امام در مدرسه علوی اقامت داشتند یک شب ساعت ده مورخه 19/11/57 به طور ناشناس با ایشان و مرحوم شهید عراقی به زیارت حضرت عبد العظیم (ع) رفتیم. البته قبلا به مسؤولین حرم گفته شده بود حرم را خلوت کنند. اما آنها نمی دانستند قضیه چیست لذا تا مردم خبردار شدند امام زیارتشان را کرده بودند. امام در دو سه روز اولی که از پاریس تشریف آورده بودند فرموده بودند: «من متأثرم که در این چند روز که به ایران آمده ام هنوز به زیارت حضرت عبد العظیم (ع) موفق نشده ام» . (13)
یک وقت امام در یک
سخنرانی که به عنوان موعظه در نجف داشتند. سفارش می کردند: «شما این زیارت رجبیه را بخوانید چون در زیارت رجبیه مقاماتی را برای ائمه خدا ذکر کرده است: «که لافرق بینک و بینهما الا انهم عبادک» که می فرماید: «هیچ فرقی بین تو و بین اینها نیست، غیر از اینکه اینها بندگان توأند» . امام روی این مسأله تأکید داشتند و می فرمودند که: «فقط همین عبد بودن اینهاست که فارق بین اینها و خداست و الا تمام آن نیروهای الهی در دست ائمه است» بعد ایشان می فرمودند: «این زیارت را بخوانید تا اگر یک چیزی از مقامات اولیای خدا برایتان نقل کردند احتمالش را اقلا بدهید و تکذیب نکنید» . (14)
آقای کوثری که سالها در قم روضه خوان خاص امام بود نقل می کرد: پس از شهادت مرحوم حاج آقا مصطفی وارد نجف شدم، رفقا گفتند خوب به موقع آمدی امام را دریاب که هر چه ما کردیم در مصیبت حاج آقا مصطفی گریه کند از عهده برنیامدیم، مگر تو کاری بکنی. خدمت امام عرض کردم: «اجازه می دهید ذکر مصیبتی بکنم؟ اجازه فرمودند. هر چه نام مرحوم آقا مصطفی را بردم تا با آهنگ حزین امام را منقلب کنم، که در عزای پسر اشک بریزند، ولی امام
تغییر حالی پیدا نکردند و همچنان ساکت و آرام بودند ولی همین که نام حضرت علی اکبر (ع) را بردم هنگامه شد. امام چنان گریستند که قابل وصف نیست. (15)
شاید بعضیها که مجلس ختم استاد شهید مطهری را که از طرف امام در مدرسه فیضیه برگزار شد از تلویزیون دیده و شاهد برخورد امام بوده اند. در آن زمان چون امام در قم بودند و از این رو خودشان در این مجلس ختم شرکت نمودند. در تمام زمانی که سخنران در کنارشان ایستاده بود و درباره شخصیت استاد مطهری شاگرد برجسته و پاره تن امام و نیز شهادت او سخن می گفت، امام در کمال آرامش و وقار گوش می دادند. همین که گوینده به ذکر مصیبت اهل بیت رسید، امام منقلب شدند دستمال خود را از جیب درآوردند و مقابل صورت گرفته و گریستند . (16)
من بارها امام را در مجالس روضه ای که در خانه بعضی از آقایان عالم و یا در مسجد بالای سر حرم حضرت معصومه (س) تشکیل می شد می دیدم. تمام حاضران در مجلس روضه به گفته های واعظ، چه شیرین و چه تلخ، چه حزن انگیز و چه خنده دار، بر حسب حالت خود، عکس العمل نشان می دادند، عده ای تبسم می کردند یا عده ای می خندیدند، جمعی
تحت تأثیر مطالب حزن انگیز سر تکان می دادند و با صدای کوتاه و یا بلند گریه می کردند. اما امام همواره آرام و بی تفاوت می نشستند و فقط گوش می دادند، چنان که واقعا باعث تعجب هر بیننده ای می شد . ولی همین که لحظه ذکر مصیبت اهل بیت (ع) فرا می رسید امام دستمالشان را از جیب بیرون می آوردند و بی اختیار می گریستند و اشک می ریختند. گاهی می دیدم که دستمال را با دست بر روی دهان نگاه داشته اند و به سخنان واعظ یا روضه خوان گوش می دهند و در همان حال قطره های درشت و پی درپی اشک از چشمانشان جاری بود. می توان گفت همان طور که طاقت و تحمل امام نسبت به سایر مطالب و حوادث و دیدنیها و شنیدنیها بیش از همه بود، گریستن و اشک ریختن ایشان برای مصیبتهای اهل بیت (ع) نیز بیش از دیگران بود. (17)
امام سه روز در فاطمیه دوم برای حضرت زهرا (س) مجلس روضه می گرفتند. ایشان به ذکر مصیبت فاطمه زهرا حساسیت خاصی داشتند و هنگامی که از حضرت زهرا (س) و سید الشهدا (ع) نام برده می شد بیش از همه گریان می شدند. (18)
بعد از ظهر روز عاشورای 1342 که امام برای سخنرانی به مدرسه فیضیه تشریف می بردند (به احترام عزای سید الشهداء)
تحت الحنک انداخته بودند (عمامه ایشان باز بود) و قسمت جلوی عمامه شان را قدری گل زده بودند. (19)
امام تواضع عجیبی نسبت به طلبه هایی که درس خوان بودند داشتند. طلبه روضه خوان و مداح اهل بیت (ع) را که می دیدند جلوی آنان تمام قد بلند می شدند و یا موقعی که آنها می خواستند از پیش امام بروند امام آنها را بدرقه می کردند و با اصرار مهمانان باز می گشتند. (20)
یک روز به مناسبت یکی از وفیات ائمه علیهم السلام چند نفری به عنوان خواندن دعای توسل، به اتاق امام رفتیم. همه رو به قبله نشستند و شروع به دعا کردند. بعد از شروع امام وارد شدند و در صف نشستند و همراه با همه دعا خواندند. در ضمن دعای توسل، یکی از آقایان ذکر مصیبت مختصری کرد. با آنکه ذاکر، روضه خوان ماهری نبود و با حضور امام دستپاچه شده بود و صدایش هم مرتعش و بریده بریده بود. اما همین که شروع به روضه کرد، با آنکه هنوز مطلب حساسی را بیان نکرده بود، امام چنان به گریه افتادند که شانه هایشان به شدت تکان می خورد . بنده وقتی زیرچشمی به سیمای امام نگاه کردم، دانه های متوالی اشک را که از زیر محاسن معظم له روی زانوانشان فرو می ریخت، می دیدم.
چند لحظه ای طول نکشید که یکی از نزدیکان از زاویه ای که امام نبیند، به ذاکر اشاره کرد که روضه را قطع کن. زیرا این گریه شدید، ممکن بود خدای ناکرده بر قلب مبارک امام اثر بگذارد. (21)
جمعیت بسیار زیادی در منزل امام گرد آمده بودند. از مناطق مختلف اروپا و از کشورهای مختلف. دکترها، مهندسین و دانشجویان که بالغ بر پانصد نفر می شدند که برای دیدن امام به نوفل لوشاتو می آمدند. در کنار این جمعیت سیل خبرنگاران کشورهای مختلف اعم از روزنامه نگاران و رادیو تلویزیونیها بودند که دوربینها روی این صحنه متمرکز شده بود. امام با وقار همیشگی خاص خود از منزل خارج شدند و وارد آن خیمه شده و نشستند. جمعیت گرد امام حلقه زد. بعد از چند لحظه به من فرمودند: «روضه بخوان» وقتی من به مناسبت روز تاسوعا روضه حضرت عباس را خواندم امام دستمال سفید رنگ خود را درآورده و شروع به گریه نمودند. از گریه امام جمعیت حاضر هم بسیار منقلب شد و مرا هم تحت تأثیر خود قرار داد. این از عشق امام به امام حسین (ع) سرچشمه می گرفت. (22)
موقعی که در مجلس شورای ملی مسأله انجمنهای ایالتی و ولایتی مطرح شد، امام علاوه
بر اینکه اساتید حوزه علمیه را جمع کرده و در این باره شور و مشورت می کردند لازم دیدند که نامه هایی را برای علمای استانها و شهرستانها بنویسند که حوزه علمیه قم را یاری کنند . من هم به اذن امام مأمور شدم که از مشهد تا زاهدان بروم و علمای بلاد را ببینم و نامه های امام را به آنها بدهم و از آنها بخواهم که مردم را در جریان بگذارند و مصیبات اسلام را بیان کنند و طومار بدهند. ساعت ده بعد از ظهر که برای وداع به محضر ایشان شرفیاب شدم، نامه ها را که به من لطف کردند، فرمودند: شما قبل از اینکه با هر کس ملاقات کنید اول مشرف شوید به حرم مطهر ثامن الحجج علی بن موسی الرضا (ع) و از زبان من به آن حضرت بگویید، آقا کار بسیار عظیم و مسأله خطیری پیش آمده و ما وظیفه دانستیم که قیام کنیم و حرکت کنیم چنانچه مرضی شماست ما را تأیید کنید. (23)
یک روز یکی از طلاب در مدرسه رفاه به امام عرض کرد: «شما چرا در بین صحبتهایتان از امام زمان (ع) کمتر اسمی می برید؟» امام به محض شنیدن این سخن درجا ایستاده و فرمودند: «چه می گویی؟ مگر شما نمی دانید
ما آنچه داریم از امام زمان (ع) است و آنچه من دارم از امام زمان (ع) است و آنچه از انقلاب داریم از امام زمان (ع) است. (24)
در دیداری که فرماندهان کمیته ها و سپاه خراسان در مورخه 12/8/58 با امام داشتند رسما از محضر امام برای سفر به مشهد و زیارت حضرت علی بن موسی الرضا (ع) دعوت به عمل آمد . امام فرمودند: «زیارت امام هشتم (ع) آرزوی من است، لکن با وجود گرفتاریهایی که دارم و از طرفی ملاقاتهای اجتماعی، برایم امکان ندارد و نمی توانم مسافرت کنم. امیدوارم که این توفیق نصیبم گردد» . (25)
در مورخه 14/4/58 که یک زوج مسیحی در محضر امام به دین مبین اسلام مشرف شدند از امام خواستند نام آنها را تغییر دهند، امام آن دو را علی و فاطمه نام نهادند. (26)
در مدت نه سالی که در جماران بودم، خدا سه بچه به ما عنایت فرمود، بچه اول را که برای اذان و نامگذاری، خدمتشان بردیم، فرمودند: «چون دختر است، فاطمه مناسب است.» دو سال و نیم بعد هم دختر دیگر را با خجالت خدمتشان بردیم، و چون با خواهر و مادر و خانواده رفته بودم، احتمال می دادم امام چیزی
بگویند. ولی وقتی خدمتشان رسیدیم و در گوش او آقا اذان و اقامه را گفتند، عرض کردم: «آقا! اسمش را هم شما تعیین کنید.» پرسیدند: «دختر است یا پسر؟» گفتم: «دختر است.» ایشان با تبسمی فرمودند: «شما که فاطمه دارید، اسم این را هم زهرا بگذارید.» متعجب شده بودم. با وجود تمام گرفتاریها و با توجه به اینکه در این مدت اصلا صحبتی در این مورد با ایشان نکرده بودم، نام دختر اولم را به یاد داشتند. پس از آن برای نامگذاری و خواندن اذان برای سومین بچه خدمتشان رسیدیم. برف شدیدی می بارید . این را هم بگویم که امام به بچه ها عنایت خاصی داشتند و به کوچکترها هم فوق العاده احترام می گذاشتند. بچه را که بردم، به شدت شروع به گریه کرد و هر کاری کردیم، ساکت نشد. آقا فرمودند: «بچه را بدهید به من.» بچه را که به آقا دادیم، هنوز در حال گریه کردن بود. اما وقتی امام، الله اکبر را به گوش بچه گفتند؛ گریه بچه تمام شد و لبخندی بر چهره نوزاد نمایان شد. (27)
یکی از برادران تعریف می کرد: «روزی نزدیک ظهر احساس کردم که صدای ضجه و ناله می آید . کمی که جستجو کردم، دیدم امام به پشت بام منزلشان
رفته و زیارت عاشورا می خوانند و اشک می ریزند.» (28)
امام از میان متون زیارت نامه ها، زیارت جامعه را بیشتر از دیگر زیارات می خواندند و در تمام آستانه های مقدس مقید به خواندن زیارت جامعه بودند. (29)
یکی از چیزهایی که امام در روزهای آخر به من توصیه می کردند خواندن دعای عهد بود. ایشان می گفتند: «صبحها سعی کن این دعا را بخوانی، چون در سرنوشت دخالت دارد» . (30)
امام حتی در موقعی که در بیمارستان بستری بودند از انس با کتاب مفاتیح الجنان غافل نبودند . پس از رحلت جانگداز ایشان که مفاتیحشان را از بیمارستان به بیت منتقل می کردیم متوجه شدیم امام در مفاتیح خود در کنار دعای شریف عهد که آن را یک اربعین می خواندند، تاریخ شروع را هشت شوال نوشته اند. (31)
: .1 امام در سال 1312 هجری شمسی به حج مشرف شدند. .2 حجة الاسلام و المسلمین مصطفی زمانی پا به پای آفتاب ج 3 ص .178 .3 حجة الاسلام و المسلمین فرقانی. .4 حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان در سایه آفتاب ص .38 .5 آیت الله سید عزالدین زنجانی پا به پای آفتاب ج 3 ص .199 .6 حجة الاسلام و المسلمین سید حمید روحانی سرگذشتهای ویژه
از زندگی امام خمینی ج .1 .7 آیت الله حسین مظاهری سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .5 .8 حجة الاسلام و المسلمین عمید زنجانی سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .5 .9 حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. .10 حجة الاسلام و المسلمین سید مرتضی موسوی اردبیلی ابرکوهی. 11 و .12 حجة الاسلام و المسلمین فرقانی. .13 حجة الاسلام و المسلمین ناطق نوری. .14 آیت الله مؤمن پاسدار اسلام ش .102 .15 حجة الاسلام و المسلمین علی دوانی سرگذشتهایی ویژه از زندگی امام خمینی ج .6 .16 حجة الاسلام و المسلمین علی دوانی پا به پای آفتاب ج 3 ص .106 .17 حجة الاسلام و المسلمین علی دوانی پا به پای آفتاب ج 3 ص .106 .18 حجة الاسلام و المسلمین توسلی. .19 آیت الله مؤمن پیشین ج .3 .20 حجة الاسلام و المسلمین محمد فاضلی اشتهاردی سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .5 .21 حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان در سایه آفتاب ص .36 .22 حجة الاسلام و المسلمین سید علی اکبر محتشمی سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .1 .23 حجة الاسلام و المسلمین سید محمد جواد علم الهدی سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .5 .24 حجة الاسلام و المسلمین انصاری کرمانی
سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .2 .25 روزنامه کیهان 13/8/58 و پیشین ص .237 .26 روزنامه جمهوری اسلامی 6/4/58 و محضر نور ج 1 ص .128 .27 سید احمد بهاءالدینی پا به پای آفتاب ج 1 ص .264 .28 مشهدی جعفر (خادم امام) امید انقلاب ش .205 .29 حجة الاسلام و المسلمین سید احمد مهری شاهد بانوان ش .167 .30 فاطمه طباطبایی ویژه روزنامه اطلاعات 69. 14/3/ .31 حجة الاسلام و المسلمین توسلی.
برداشتهایی از سیره امام خمینی (س)، ج 2 رجائی، غلامعلی
یادم هست من کوچک بودم، روزی پیرمردی برای باغچه منزل ما خاک آورد.ما سر سفره بودیم که او آمد.امام گفتند که این پیرمرد ناهار نخورده است.غذای ما زیاد نبود.بعد بشقابی از توی سفره برداشتند و خودشان چند قاشق از غذایشان را در بشقاب ریختند و به ما گفتند: «بیایید هر کدام چند قاشقی از غذای خود را در این بشقاب بریزید تا به اندازه غذای یک نفر بشود.» ما که آن روز غذای اضافی نداشتیم، به این ترتیب غذای آن پیرمرد را آماده کردیم در عالم بچگی آنقدر از این کار خوشم آمد که نهایت نداشت. (1)
مرحوم حاج آقا مصطفی در رابطه با علاقه امام به فرزندانش می گفت: «امام بچه ای داشت که فلج بود و چند سالی زنده بود و بعد وفات کرد.با اینکه آن بچه فلج بود و زود هم از دنیا رفت معذلک هر وقت امام از او یاد می کند خیلی متاثر و ناراحت می شود. (2)
پس از ماجرای پانزده خرداد، خدمت امام مشرف شدم.حدود 35 دقیقه خدمت ایشان صحبت کردم.حادثه پانزده خرداد را برای امام توضیح دادم.و امام حدود بیست دقیقه اشک می ریختند. (3)
آشنایی من با امام
هنگامی آغاز شد که برای ادامه تحصیل به اراک رفتم.ما با هم به درس مرحوم آیت الله حائری می رفتیم و فقه و اصول را با ایشان و آقای فرید گلپایگانی و آقا سید محمد داماد مباحثه می کردیم.مرحوم آیت الله حائری، جلسه ای خصوصی داشتند که در آن جلسه هم، ما چهار نفر شرکت می کردیم.در درس معقول مرحوم شاه آبادی هم شرکت می کردیم.بعد از انقلاب اسلامی که موفق شدم چند بار به خدمت ایشان برسم، خیلی به من اظهار لطف کردند و به ماموران حفاظت بیت گفته بودند: آقای نخعی هر وقت آمد، هیچ گونه مزاحمتی برایش به وجود نیاورید.در گذشته خیلی با هم انس داشتیم.وقتی که می رفتم خدمتشان، تا می خواستم از جا برخیزم، می فرمودند: قدری دیگر پیش ما بمان! (4)
حدود چند سال، معمولا بعد از درس، از مسجد سلماسی، در خدمت امام تا در منزلشان می رفتم و سؤالاتم را می پرسیدم و ایشان جواب می دادند.یک روز نشد که برخوردشان گویای این باشد که الان حاضر به جواب دادن نیستند.این هم کار یک روز و دو روز نبود، تقریبا غالب روزها من به دنبال ایشان حرکت می کردم، چه آن روزهای اولی که در درسشان شرکت می کردم و چه روزهای آخر.برای یک بار هم نشد که ایشان قیافه شان را جوری کنند که گویای
این باشد که خوششان نمی آید من دنبال سرشان بروم و مطلب بپرسم.روزی که امام از زندان برگشته بودند در آن زمان امام شخصیت و مرجعیت ظاهری زیادی پیدا کرده بودند بعد از درس، به خاطر این که جمعیت زیادی برای دست بوسی ایشان می آمدند و ایشان هم با تاکسی می آمدند مسجد اعظم و می رفتند، رفتم منزلشان و مطلبم را مطرح کردم و امام فرمودند: «بنویس» .من سؤالم را نوشتم و دادم خدمت آقا.امام باز جواب ندادند.از باب پر توقعی من و آن برخوردهای چندین ساله امام، من وقتی بیرون آمدم یک مقدار ناراحت بودم امام هم احساس کردند من ناراحتم.اخوی رسیدند و گفتند: «چرا ناراحتی؟» .گفتم: «رفتم مطلبی را از آقا پرسیدم، ولی به من جواب ندادند» .اخوی خیلی به من تند شد، گفت: «دخترشان مریض است، ایشان ناراحت هستند» و به من دستور فرموده اند امشب ختم «امن یجیب» بگیریم و آیت الله قاضی را هم بگویم بیاید.تو توقع داری در این شرایط، امام مثل همیشه به تو پاسخ بگوید؟ فردای آن روز که امام به درس تشریف آوردند.کل مطلب مرا در درس، که حدود هزار نفر شرکت می کردند، مطرح فرمودند و بعد هم به آن جواب دادند.ضمنا، به ناراحتی من و عدم پاسخگویی خودشان در روز گذشته به طور ضمنی اشاره
فرمودند. (5)
آقا خیلی مهربان بودند.یک روز با علی به باغی رفتیم.یکی از محافظان، دختربچه ای داشت که آنجا بود علی به زور گفت: باید او را ببریم پهلوی امام.هنگامی او را پیش امام بردیم وقت ناهار بود.آقا به علی گفت: دوستت را بنشان نهار بخوریم. او هم بچه را نشاند تا ناهار بخورد.ما دو سه دفعه رفتیم که بچه را بیاوریم که مزاحمشان نباشد، فرمودند نه بگذارید ناهارش را بخورد. بعد که آن بچه ناهارش را خورد رفتیم و او را آوردیم.امام پانصد تومان به بچه هدیه دادند این قدر با بچه ها الفت داشتند و مهربان بودند.آقا تنها با علی این طور نبودند بلکه همه بچه ها را دوست داشتند. (6)
من در کربلا، مشرف شده بودم که امام تشریف آوردند.کربلا هفت زیارت مخصوصه دارد.نجف سه زیارت مخصوصه دارد.علاوه بر شبهای جمعه ایشان هفت زیارت را مقید بودند مشرف بشوند کربلا، ولی شبهای جمعه نمی رسیدند تشریف بیاورند. امام در حرم متعبد بودند، مثل سایر متعبدین دعا و نماز بخوانند.سایر آقایان علما این جور نبودند، حرمشان ده دقیقه و فوقش یک ربع ساعت طول می کشید و دعاها را هم از حفظ می خواندند و یکی دو رکعت نماز می خواندند و می رفتند، اما امام مثل سایر مردم می نشستند و مفاتیح می خواندند.من دیدم
که در بالای سر امام حسین (ع) نشستند و مشغول نماز شدند.رسم مردم بغداد این است که می آیند و شیرینی یا شکلاتی یا خرمایی، از این چیزها، تقسیم می کنند. امام آنجا نشسته بودند.بنده در نزدیکی ایشان نشسته بودم.بنده زاده هم با من بود که خیلی کوچک بود.آقایی شیرینی آورد و جلوی من و امام و دیگران گذاشت.امام شیرینی را برداشت و با کمال مهربانی داد به بنده زاده، زیرا به او شیرینی نداده بودند و ایشان در چنین جایی به این مساله توجه فرمودند.در همین جا مطلب دیگری نظرم را جلب کرد، یکی از ایرانیانی که آمده بود برای زیارت، مهری را که خریده و داخل جیبش بود، در آورد و به امام داد که امام روی آن نماز بخوانند، تا تبرک شود.امام هم باکمال خضوع پا شدند و دو رکعت نماز خواندند و مهر را به ایرانی برگرداندند.من از این منظره بسیار لذت بردم.این منظره، هم عقیده مردم را به امام، به عنوان یک فردی که دارای قداست است، می رساند و هم اعتقاد ایشان را به این مسایل.چون تصور انسان این است که امام چون مرد مبارزه هستند، باید اینجور چیزها را مثلا خرافات بدانند، ولی معلوم شد که خیر، به روایاتی که در این زمینه هست کاملا توجه
دارند و عمل می کنند. (7)
وجود امام دنیایی از عاطفه بود.نگاه ایشان آنقدر پر محبت بود و اینقدر تسلی دهنده بود که هر وقت ناراحتی یا گرفتاری پیدا می کردیم بی اختیار خدمت ایشان می رفتیم.جواب سلام ما را که می دادند واقعا می توانم بگویم همه ناراحتی هایمان از یادمان می رفت. (8)
امام شدیدا عاطفی هستند.مثلا وقتی نجف بودند و گاهی خواهرهایم می آمدند آنجا، و بعد می خواستند بروند طوری بود که من هیچ وقت موقع خداحافظی قدرت ایستادن توی حیاط و دیدن خداحافظی آنها را با امام نداشتم، می گذاشتم و می رفتم.مرحوم برادرم هم همین را می گفتند که من آن لحظه خدا حافظی را نمی توانم ببینم.چون امام تا آن حد با فرزندان خود عاطفی برخورد می کنند که انسان تحمل دیدن آن را ندارد.اما یک ذره شما فکر کنید این مسایل روی تصمیم گیریهایشان و یا در آن کارهایی که می خواهند بکنند اثر دارد، ندارد (9)
امام علاقه عجیبی به همسر و فرزندان و نوه ها و حتی وابستگان خود دارند.حتی اگر یکی از اعضای دفتر ایشان بیمار شود، مرتب احوالپرسی می کنند.سفارش می کنند به مداوا و پزشک، و مرتب از وضع او جستجو می کنند، و امر به رفتن به بیمارستان. یک روز حاج احمد آقا برای خواندن پیام امام به جایی رفته و امام صحبت
ایشان را از رادیو می شنیدند.ایشان قبل از پیام گفت که امروز حالم مساعد نبود.آقا فورا سراغ گرفتند که حال ایشان چطور است و چرا بیمارند؟ (10)
وقتی که آیت الله خاتمی پدر همسرم فوت کردند من برای شرکت در مراسم سوگواری ایشان به یزد رفتم، مادرم دایما می گفتند که امام خیلی سراغت را می گیرد ایشان از دوری من ابراز ناراحتی کرده بودند و دلشان می خواست مرا ببینند و به من تسلیتی بگویند تا روحم آرام شود.وقتی به تهران رسیدم بلافاصله زنگ زدند و پیغام دادند که زهرا فورا بیاید می خواهم ببینمش و این برای من خیلی جالب بود که امام با وجود این همه مشکلات باز به فکر خانواده شان بودند و می خواستند از نوه شان دلجویی کنند. امام هیچگاه بی تفاوت از کنار مساله ای نمی گذشتند. (11)
وقتی امام روی تخت بیمارستان بودند در آن حالت دردآور، بیماری، هرگز به خاطر آن عظمت اخلاقی که داشتند حتی آخ نمی گفتند.در یک چنین شرایطی وقتی یاران امام به دیدارشان می آمدند و از ایشان سؤال می کردند: «آقا حالتان چگونه است؟» امام برای تسلی خاطر آنها می فرمودند: «حال من خوب است اما حال شما چگونه است شما بیمار بوده اید، شما چگونه اید؟» (12)
امام در روزهایی که حالشان هیچ خوب نبود و ما
به زیارتشان در بیمارستان می رفتیم همین که ما را کنار تخت شان می دیدند با محبت می فرمودند مگر صندلی نیست که بنشینید، می گفتیم آقا ما راحت هستیم می فرمودند نه، خسته می شوید. (13)
اگر ما یک روز، دو روز به خانه آقا نمی رفتیم، وقتی می آمدیم، می گفتند: «کجاها بودید شما؟ اصلا مرا می شناسید؟ یعنی این طور مراقب اوضاع بودند.اینقدر متوجه بودند. من بچه خودم را، فاطمه را، بعضی اوقات می بردم.یک روز وارد شدم دیدم آقا تو حیاط قدم می زنند.تا سلام کردم گفتند: «بچه ات کو؟» گفتم: «نیاورده ام، اذیت می کند.» به حدی ایشان ناراحت شدند که گفتند: «اگر این دفعه بدون فاطمه می خواهی بیایی، خودت هم نباید بیایی» .اینقدر روحشان ظریف بود.می گفتم: «آقا، شما چرا این قدر بچه ها را دوست دارید؟ چون بچه های ما هستند دوستشان دارید؟» می گفتند: «نه، من به حسینیه که می روم، اگر بچه باشد حواسم می رود دنبال بچه ها.اینقدر من دوست دارم بچه ها را.بعضی وقتها که صحبت می کنم، می بینم بچه ای گریه می کند یا بچه ای دارد دست تکان می دهد یا اشاره به من می کند.حواسم می رود تو بچه ها. (14)
روزی با پسرم حامد که چهار ساله بود نزد امام رفتیم.امام در اتاقی نشسته بودند و یک گونی بزرگ که تا نصفه پر از کاغذ و نامه بود، در کنارشان قرار داشت.امام
یکی یکی نامه را بیرون می آوردند و می خواندند.آنهایی را که لازم بود پاسخ بدهند زیر پتو می گذاشتند تا بعدا به آن بپردازند و بقیه را کنار می گذاشتند. سلام کرده، نشستیم.امام با حامد شروع به صحبت کردند.مثلا پرسیدند اسم پدرت چیه؟ با اینکه اسم بنده را می دانستند.پس از لحظاتی حامد با امام شروع به بازی کرد، برای اینکه بچه مزاحم کار ایشان نشود، اجازه خواستم مرخص شوم و بچه را هم ببرم.آقا گفتند: «به بچه کاری نداشته باشید، شما اگر کاری دارید بفرمایید.» که بنده مرخص شدم.بعد از نیم ساعت فکر کردم شاید بچه امام را اذیت کند.برگشتم که او را ببرم دیدم سرش را روی زانوی امام گذاشته و پایش را به دیوار تکیه داده و با امام صحبت می کند و می گوید این کاغذ را درست بگذار، درست بچین و از این حرفها.و امام هم می خندیدند.گفتم حامد بیا برویم.قبول نکرد به آقا گفتم: «اجازه می دهید ایشان را ببرم؟ مزاحم شماست.» امام فرمودند: «نه، بچه مزاحم نیست شما بروید!» (15)
امام بغایت عاطفی بودند.برای مثال ایشان با علی فرزند حاج احمد آقا بسیار انس داشتند و شاید ساعتها با او مشغول بازی می شدند.یادم هست به اتفاق برخی ازدوستان برای زیارت مرقد مطهر امام هشتم به مشهد مقدس رفته بودیم و علی نیز با
ما همراه بود.امام که با کسی تلفنی صحبت نمی کردند پس از تماسی که با تهران گرفته شده بود خواستند با علی صحبت کنند وقتی با ایشان صحبت کردند با استعداد خارق العاده ای که دارند فورا دریافتند که ایشان مریض هستند و سفارش به حفاظت از وی کردند. (16)
من مدتها، پیش آقا می خوابیدم.مواقعی که مادرم سفر بود.ایشان می گفتند که تو نمی خواهد پیش من بخوابی، چون تو وابت خیلی سبک است و این برای من اشکال دارد.حتی ساعتی را که برای بیدار شدنشان بود دیدم لای یک چیزی پیچیدند بردند دو اتاق آن طرفتر که وقتی زنگ می زند من بیدار نشوم. نیمه شب من بیدار بودم اما به روی خودم نیاوردم که بیدار شده ام.چون ایشان می خواستند نماز شب بخوانند.فردا صبح آقا برای اینکه ببینند من بیدار شدم یا نه، به من گفتند: «تو صدای زنگ را شنیدی؟» من چون می خواستم نه راست بگویم نه دروغ، گفتم: «مگر توی اتاق شما ساعت بوده که من بیدار شوم؟» ایشان هم متوجه شدند که من دارم زرنگی می کنم، گفتند: «جواب مرا بده از صدای ساعت بیدار شدی؟» ناچار بودم بگویم بله.گفتم: «من احتمالا بیدار بودم.» برای اینکه واقعا صدای ساعت خیلی دور و خیلی ضعیف بود.آنجا بود که گفتند: «دیگر تو نباید پیش من بخوابی، برای اینکه من
همه اش ناراحت این هستم که تو بیدار می شوی.» گفتم: من مخصوصا می خواهم کسی پیش شما بخوابد. (موقعی بود که ایشان ناراحتی قلبی داشتند و به تهران آمده بودند) مایلیم کسی پیش شما بخوابد که اگر ناراحتی پیدا کردید بیدار شود.» گفتند: «نه.برو به دخترت لیلا بگو بیاید پیش من.» بعد چند روزی که گذشت گفتند: «لیلا هم دیگر لازم نیست اینجا بخوابد.چون پتو را از روی خود می اندازد و من ناچار می شوم مرتب بلند شوم و آن را رویش بیندازم!» (17)
امام گاهی نسبت به افرادی که به نظر دیگران نمی آمدند، نظری ویژه و محبت آمیز داشتند.از جمله مرحوم شیخ مسیب که از علاقه مندان امام در نجف اشرف بود و مدت کمی قبل از رحلت امام در اثر بیماری سرطان فوت کرد.امام فوق آنچه در مورد مثل ایشان متصور و متوقع بود تا آخرین روزهای حیات وی نسبت به او اظهار علاقه می فرمودند تا جایی که یک بار در محضرشان نامی از ایشان مطرح شد امام در مقابل سؤال فرمودند: «شیخ مسیب خودمان؟» (18)
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی چند روزی شهید مطهری موفق نشده بودند که به دیدن امام در قم بروند.روز پنجشنبه ای - که سه شنبه هفته بعد آن، ایشان شهید شدند - به دیدن امام رفتند.امام
به ایشان گفتند آقا چقدر کم پیش ما می آیی؟ در شهادت استاد، عباراتی را به زبان آوردند که کمتر به زبان می آوردند. (19)
حالت امام در موقع شنیدن خبر شهادت دوستانشان دیدنی است، با اینکه چون کوه صبور هستند و صبر می کنند، ولی سراپا عاطفه اند.مثلا وقتی مرحوم دکتر بهشتی شهید شدند، ما جرات نمی کردیم به ایشان بگوییم.یکی از کارهای من در طول این سه سال بعد از انقلاب رساندن خبر شهادت دوستانشان است که باید به ایشان بدهم.امام از شهادت مرحوم رجائی و بهشتی شدیدا متاثر شدند، از صمیم قلب می گفتند: «بهشتی مظلوم زیست و مظلوم مرد» . (20)
امام خیلی با عاطفه و مهربان بودند، خصوصا نسبت به بچه ها خیلی علاقه مند بودند.با یک بچه کوچک مثل همان بچه رفتار می کردند.حتی می گفتند: «من وقتی در حسینیه می روم اکثرا به بچه ها نگاه می کنم.» گاهی اوقات که می دیدند بچه ها در اثر فشار جمعیت و گرما ناراحت می شوند، می گفتند: «من خیلی ناراحت می شوم که اینها را در این شرایط به حسینیه می آورند.اینها صدمه می خورند و اذیت می شوند.» امام، بچه های شهدا را اگر نگویم از بچه های خودشان بیشتر می خواستند ولی در حد آنها دوست داشتند. (21)
یک روز در جماران بودم، امام تازه به جماران تشریف آورده بودند.اوایل
جنگ بود و بین کسانی که می آمدند برای دیدار امام، زن جوانی بود که تازه شوهرش را از دست داده و یک دختر چند ساله هم همراهش بود.دختر خیلی بی تاب بود و گریه می کرد، از صبح فریاد زده بود، تمام سر و صورتش خاکی بود و اشک در گونه هایش موج می زد.مادرش ناراحت بود و دلش می خواست که به یک نحوی این کودک را خدمت امام برساند و این کودک پدر از دست داده را آرامش ببخشد.می گفت که من هیچ ناراحت نیستم که شوهرم شهید شده چون خودم مقدمات رفتن به جبهه همسرم را فراهم کردم اما چه کنم که این بچه آزارم می دهد و فکر می کنم که تنها راه این باشد که امام عنایتی بفرمایند.آن وقت برادر من دست بچه را گرفت رفتیم خدمت امام.آقا در حیاط قدم می زدند وقتی که بچه را دیدند انتظارمان این بود که امام دستی به سرش بکشند و ما او را پیش مادرش برگردانیم.اما وقتی که امام، این دختر نالان و گریان را دیدند روی سنگهای کنار حوض نشستند و این کودک را به بغل گرفتند و دست محبت و نوازش به سر و صورتش کشیدند و اشکهایش را پاک کردند.و مدتی با این بچه مشغول بودند و بعد وقتی که خوب آرامش در بچه حاکم شد،
او را رها کردند و ما به مادرش رساندیم. (22)
روزهایی که امام در مدرسه علوی تشریف داشتند و مردم دسته دسته به ملاقات ایشان می آمدند (مردها صبح و زنها بعد از ظهر می آمدند) ازدحام عجیبی می شد و معمولا یک عده حالشان بهم می خورد که با آمبولانس به بیمارستان برده می شدند.یک بار که در محضر امام بودم ایشان در میان آن ازدحام و شلوغی عجیب چشمشان به یک پسر بچه ده ساله افتاد که وضع جسمی اش در خطر بود.او هم گریه می کرد و هم فشار می آورد که خود را به جلو برساند.در همین گیر و دار امام اشاره کردند که این بچه را بیاورند بالا.بچه را خدمت امام آوردند خیس عرق بود و از شوق گریه می کرد وقتی امام نسبت به او اظهار محبت کردند به امام عرض کرد می خواهم صورتتان را ببوسم امام صورتشان را پایین آوردند و او گونه امام را بوسید بعد عرض کرد آنطرفتان را هم می خواهم ببوسم، امام اجازه دادند.آخر الامر گفت پیشانیتان را هم می خواهم ببوسم.امام باز متواضعانه خم شدند و او پیشانی مبارک امام را هم بوسید. (23)
دختر بچه شش ساله ای برای امام نوشته بود که امام خیلی دوست دارم بیایم و شما را ببینم ولی اعضای دفتر
نمی گذارند.آقا با خط خودشان نوشتند: «بسمه تعالی دخترم نامه ات را خواندم، مطالعه کردم، تو هر موقعی که دلت می خواهد می توانی بیایی اینجا.» ایشان ما را موظف کردند که باید این نامه را به در خانه این شخص برسانید تا هر موقعی که این بچه دلش خواست بیاید اینجا. (24)
وقتی در زمستان 63 خداوند فرزند دختری به من عطا فرمود، نوزاد را که برای تشرف به خدمت امام بردم با تبسم و نشاط کم سابقه ای اذن دخول دادند و فرمودند: «بچه خودتان است؟» عرض کردم: «بله» و بلافاصله دستشان را به علامت تحویل کودک جلو آورده همزمان پرسیدند: «دختر است یا پسر؟» عرض کردم: «دختر است.» او را در آغوش گرفته و صورت به صورت او گذاشته و پیشانی او را بوسیدند و در این حال فرمودند: «دختر خیلی خوب است.دختر خیلی خوب است.» و در گوش او دعا خواندند.بعد از اسم او سؤال کردند.عرض کردم: «گذاشته ایم حضرتعالی انتخاب بفرمایید.» امام بدون تامل سه بار فرمودند: «فاطمه خیلی خوب است» . (25)
واقعا امام وقتی که مجروحین را در تلویزیون می بینند خیلی ناراحت می شوند.از حالات خاصشان این است که وقتی ناراحت می شوند دو دستشان را جلوی صورتشان می گیرند.و من خیلی وقتها می دیدم این حالت از نگاه کردن
به صحنه تلویزیون برایشان پیش آمده است تا جایی که به ذهنم می رسید که به مسؤولین صدا و سیما بگویم این صحنه ها را پخش نکنید چون کم کم در قلب ایشان اثر می گذارد. (26)
در پاریس روزی که خانواده امام منزل یکی از دوستان مهمان بودند، امام فرمودند شهید آیت الله مطهری و آیت الله صدوقی ناهار را خدمت ایشان باشند.من همان غذای معمولی را که آبگوشت بود در سه ظرف کشیده خدمتشان بردم و فکر کردم خودم می روم ساختمان دیگر و طبق معمول نان و پنیر و گوجه فرنگی که غذای مرسوم آنجا بود، می خورم.وقتی غذا را بردم، سؤال کردند: «غذای خودتان کدام است؟» و من که دروغ نمی توانستم بگویم گفتم: «شما میل بفرمایید بعدا من می روم در آن ساختمان چیزی می خورم.» فرمودند: «بروید و ظرفی بیاورید.» کاسه دیگری بردم و ایشان آن غذای سه قسمت شده را چهار قسمت کردند. (27)
روزی بر حسب اتفاق که تعداد میهمانان منزل امام زیاد شده بود، پس از صرف غذا و جمع کردن ظروف دیدم آقا به آشپزخانه آمدند.چون وقت وضو گرفتنشان نبود پرسیدم: «چرا امام به آشپزخانه آمده اند؟» آقا فرمودند: «چون امروز ظروف زیاد است آمده ام کمکتان کنم.» ایشان این قدر رعایت حال و حقوق دیگران را می کردند. (28)
شب تولد حضرت عیسی (ع) امام پیامی برای تمام مسیحیان جهان دادند که خبرگزاریها پخش کردند در کنار این پیام به ما دستور دادند این هدایایی را که برادران از ایران آورده اند که معمولا گز، آجیل و شیرینی بود، بین اهالی نوفل لوشاتو تقسیم کنیم. ما این کار را انجام دادیم و در کنار هر بسته یک شاخه گل قرار دادیم.چند جا که رفتیم احساس کردیم برای کسانی که در غرب اثری از این عاطفه ها و محبتها حتی در بین فرزندان و پدران خود سراغ ندارند، بسیار عجیب است که شب میلاد حضرت مسیح (ع) یک رهبر ایرانی که غیر مسیحی است، اینقدر به آنها نزدیک است و احساس محبت می کند.از جمله خانمی بود که وقتی هدیه امام را گرفت چنان هیجان زده شد که قطرات اشک از چهره اش فرو ریخت.این طرز رفتار امام آن چنان در آنها اثر گذاشت که از ایشان وقت ملاقات خواستند.امام بی درنگ وقت دادند.آنها ده پانزده نفر از اهالی محل بودند که با شاخه های گل آمدند.امام به مترجم فرمودند که احوال آنها را بپرسید و ببینید که آیا کار و نیاز خاصی دارند؟ گفتند نه هیچ کاری نداریم فقط آمده ایم امام را از نزدیک ببینیم و این شاخه های گل را به
عنوان هدیه آورده ایم.امام با تبسم شاخه های گل را یکی یکی از دست آنها می گرفتند و در میان ظرفی که درکنارشان بود قرار می دادند و آنها هم خیلی خوشحال از حضور امام رفتند. (29)
پس از آنکه هجرت از پاریس و سفر امام به ایران قطعی شد.امام به من دستور دادند که در نوفل لوشاتو به منزل همسایگان بروم و از اینکه در مدت اقامتشان از سکوت حاکم بر دهکده محروم شده اند، از طرف ایشان از آنها عذر بخواهم.من به اتفاق آقای اشراقی و یکی دو نفر دیگر به دیدار همه همسایه های آن دهکده رفتیم، و پیغام امام را رساندیم و از آنان معذرت خواهی کردیم. (30)
وقتی امام در آستانه بازگشت به ایران بودند، مقارن غروب آفتاب دو خانم فرانسوی به در اقامتگاه امام آمدند و تقاضای ملاقات کردند.چون امکان ملاقات نبود، از آنها عذرخواهی کردم.شیشه کوچکی که در آن مقداری خاک بود و در آن مهر و موم بود در دستشان دیده می شد.گفتند اگر ملاقات ممکن نیست رسم ما این است وقتی به کسی علاقمند شدیم هنگام خداحافظی و جدایی بهترین هدیه را به او تقدیم می کنیم و این خاک وطن ماست که پیش ما عزیزترین هدیه است، به امام تقدیم کنید و برای
هر یک از ما یک قطعه عکس با امضای ایشان بیاورید.وقتی جریان به محضر امام عرض شد با تبسمی شیرین شیشه را گرفتند و دو قطعه عکس را امضاء فرمودند، عکسها را که به آنها دادم بوسیدند و با تشکر رفتند. (31)
یک روز حاج احمد آقا از دفتر امام به ستاد جنگهای نامنظم در اهواز تلفن کردند و گفتند که امام می فرمایند: «دلم برای دکتر چمران تنگ شده است بگویید به تهران بیاید.» دکتر که در آن روزها در منطقه سوسنگرد از ناحیه پا مجروح شده بود، پس از شنیدن این پیام راهی تهران شد و به محضر امام شرفیاب گردید.در معیت ایشان نقشه ها و کالکهای منطقه عملیاتی را به خدمت امام بردیم.دکتر از ناحیه پا ناراحتی داشت و نمی توانست پایش را جمع کند و دو زانو بنشیند اما به احترام امام که به او عشق می ورزید در مقابل ایشان دو زانو نشست و در حالی که فشار زیادی را متحمل می شد شروع به توضیح و توجیه نقشه ها کرد.امام با فراست خاصی که داشتند متوجه ناراحتی دکتر شده و فرمودند: «آقای دکتر پایتان را دراز کنید و راحت باشید.» دکتر عرض کرد راحت هستم.امام فرمودند: «می گویم پایتان را دراز کنید.» دکتر به احترام امام نپذیرفتند و عرض کردند دردی
احساس نمی کنند.دو مرتبه امام با لحن خاصی فرمودند: «می گویم پایتان را دراز کنید و
راحت بنشینید» که لاجرم او هم پذیرفت.پس از اینکه دیدار به اتمام رسید، امام که آماده رفتن به حسینیه جماران برای دیدار با مردم بودند فرزند خود حاج احمد آقا را که وسط حیاط منزل ایستاده بود صدا کردند و به او فرمودند: «احمد، احمد!» ولی حاج احمد آقا در داخل حیاط بود و صدای امام را نمی شنید بنده او را از داخل ایوان صدا کردم و گفتم که امام شما را صدا می زنند حاج احمد آقا خدمت امام که رسیدند.آقا به او فرمودند: «این میزها را که گذاشته اید، آقای چمران با پای زخمی که نمی تواند از روی آنها رد شود.اینها را بردارید و راه را باز کنید» . (32)
امام واقعا خلق و خوی محمدی داشتند.در تمام این مدتی که ما در خدمتشان بودیم و اغلب کارهایی را که برای ایشان می کردیم و با آن عمل جراحی مشکلی که داشتند هرگز نشد که خم به ابرو بیاورند.ما به خاطر احترام خاصی که برای ایشان قایل بودیم قبلا به ایشان می گفتیم که بنشینید و یا می توانید راه بروید و...هرگز نشد که ایشان اعتراضی بکنند.همیشه در کمال احترام با ما برخورد می کردند و واقعا می توانم بگویم که از نظر من بیماری نمونه بودند.و من تصور نمی کنم که کسی
بتواند تا این حد در مقام رضای الهی باشد و تحمل درد داشته و چنین خلق و خویی را دارا باشد و کاری نکند که ما از او دل چرکین بشویم. (33)
یک روز بیرون اتاق امام ایستاده بودم که دیدم آقا از پشت پنجره با دستشان به من اشاره می کنند.فورا به محضرشان رسیدم.دیدم به دستشان دستمال کاغذی گرفته اند.تا مرا دیدند فرمودند: «حاجی عیسی، پشت این شیشه پنجره مگس بزرگی است که از اتاق بیرون نمی رود.» بعد فرمودند: «بدون این که آن را بکشی از اتاق بیرونش کن.» و دوباره با تاکید فرمودند: «مبادا آن را بکشی» و از اتاق خارج شدند.ایشان تا این حد عاطفه حتی نسبت به حشرات داشتند آقا خودشان سعی کرده بودند با دستمال کاغذی مگس را بیرون کنند اما نتوانسته بودند.امام هیچوقت از پیف پاف برای طرد حشرات استفاده نمی کردند. (34)
یک روز در معیت شهید حجت الاسلام و المسلمین سلیمی که از بیت امام برای تقویت روحیه و دیدار از رزمندگان اسلام به جبهه جنوب آمده بودند، صحبت از خصوصیات امام به میان آمد.ایشان گفت چند روز پیش در محضر امام از جسارتها و اهانتهای شیخ علی تهرانی در رادیو بغداد مطالبی به عرض امام رسید که این خبیث خیلی به شما
جسارت می کند، صحبت ما که تمام شد، آقا فرمودند: «اتفاقا چند روز قبل من به یاد ایشان بودم و برای او دعا می کردم.» امام حتی نسبت به هدایت مخالفان و دشمنانشان تا اینقدر احساس دلسوزی می کردند. (35)
بنده خودم شاهد اشکها و گریه های امام برای جدا شدن افراد از جریان انقلاب بودم و می دیدم وقتی که روحانیون، سیاستمداران، جوانان چپ زده و التقاطی، راه خودشان را از فرهنگ انقلاب جدا می کردند، امام چگونه گریه می کردند و چگونه تلاش می کردند که آنها را به مسیر تقوا و فضیلت دعوت کنند.در بعضی از موارد من از واسطه های مکرری بودم که از طرف ایشان پیغام می فرستادم.امام به آنها التماس می کردند که شما راه خودتان را از مردم و توده های میلیونی جدا نکنید. (36)
ایشان خیلی صمیمی، خودمانی و مهربان هستند، مخصوصا با مادرمان که از همه جهت احترام ایشان را دارند.رفتار ایشان از زمان طلبگی تاکنون هیچ فرقی نکرده است.از موقعی که به خاطر دارم همین برخوردها را با ما داشته اند.ما از اول نسبت به آقا احترام خاصی قایل بودیم و مقید بودیم که کاری خلاف میل ایشان انجام ندهیم.هم اکنون نیز امام با ما چنین رفتاری دارند و با این همه گرفتاریهای سیاسی و اجتماعی، ایشان هیچ فاصله ای
با خانواده نگرفته اند.الان مثل گذشته به خدمتشان می رویم و در موقع خداحافظی، مثل اکثر پدرهای مقید، دعا به گوشمان می خوانند. (37)
امام واقعا چهره خیلی ملایم و پر ملاطفتی دارند و ایشان مخصوصا به طبقه ضعیف عشق و علاقه عجیبی دارند و با یک نایت خاصی به آنان می نگرند، مثلا اگر به امام بگویید یک آدم پیر یا فقیری آمده است ایشان حتما خودشان می روند و پرده جلوی در را کنار می زنند و با او ملاقات می کنند.در حالی که این روحیه را برای ملاقات با رییس فلان اداره...نشان نمی دهند. (38)
صبح شنبه (آخرین روز) حال امام نسبتا خوب بود، کنار تخت رفتم، با سختی گوشه چشمشان را باز کردند و با اشاره به من فرمودند: «علی (نوه کوچک امام) را بیاور که ببوسمش.» و این آخرین بار بود که امام با نوه عزیزشان وداع می کردند. (39)
امام نسبت به شهید اشرفی اصفهانی علاقه خاصی داشتند.در آخرین ملاقاتی که آن شهید بزرگوار با امام داشتند، امام با ایشان معانقه گرمی کردند به طوری که برای ایشان سابقه نداشت و پس از پایان ملاقات به بنده فرمودند: «من از برخورد امام چنین دریافتم که این آخرین ملاقات من خواهد بود.» ایشان دقیقا درست یک روز بعد
از دیدار با امام به شهادت رسیدند. (40)
شهید آیت الله اشرفی اصفهانی قبل از شهادت می گفتند این بار که به محضر امام رفتم ایشان طور دیگری به من نگاه کردند و به من گفتند با هم عکس یادگاری بگیریم. (41)
روزی یک خانم ایتالیایی که شغل او معلمی و دینش مسیحیت بود، نامه ای آکنده از ابراز محبت و علاقه نسبت به امام و راه او همراه با یک گردنبند طلا برای ایشان فرستاده بود.وی متذکر شده بود که این گردنبند را که یادگار آغاز ازدواجم است و به همین جهت آن را بسیار دوست دارم، به نشانه علاقه و اشتیاقم نسبت به شما و راهتان تقدیم می کنم.مدتی آن را نگهداشتیم و بالاخره با تردید از اینکه امام آن را می پذیرند یا نه، همراه با ترجمه نامه خدمت ایشان بردیم.نامه به عرضشان که رسید، گردنبند را نیز گرفتند و روی میزی که در کنارشان قرار داشت، گذاشتند. دو سه روز بعد، اتفاقا دختر بچه دو یا سه ساله ای را آوردند که پدرش در جبهه مفقود الاثر شده بود.امام وقتی متوجه شدند فرمودند: «الان بیاوریدش داخل.» سپس او را روی زانوی خود نشاندند و صورت مبارکشان را به صورت بچه چسبانیده و دست بر سر او گذاشتند.حالتی که نسبت به فرزندان خودشان هم از
ایشان دیده نشده بود.مدتی به همین حالت آهسته با آن دختر بچه سخن گفتند با آن که فاصله ما با ایشان کمتر از یک و نیم متر بود شنیدن حرفهای ایشان برای ما دشوار بود.بچه که افسرده بود بالاخره در آغوش امام خندید.آنگاه امام همان گردنبندی را که زن ایتالیایی فرستاده بود برداشتند و با دست مبارکشان بر گردن دختر بچه انداختند.دختر بچه در حالی که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید از خدمت امام بیرون رفت. (42)
امام بعضی از نامه های بی شماری که از عاشقان ایشان به دفتر واصل می شد با عاطفه و ملاطفت خاصی پاسخ می دادند.در این میان بعضا نامه های بچه ها دیده می شد که امام با خط خودشان به آنها ابراز علاقه می کردند نمونه زیر یکی از این موارد بی شمار است: بسم الله الرحمن الرحیم سلام بر امام عزیز، ما بچه های کلاس پنجم جهاد مدرسه فاطمیه هستیم.چون در کتاب دینی ما نامه امام محمد تقی ( علیه السلام) را به فرمانده سیستان و نصیحتهایی را که امام به ایشان کرده اند نوشته، ما هم تصمیم گرفتیم که برای شما نامه ای نوشته و شما را نصیحت کنیم.ولی اماما، ما شما را نمی توانیم نصیحت کنیم.زیرا شما بزرگوارید و از همه گناهان بدورید.اماما، ما بچه های کوچک از ته قلبمان، خواهشی از
شما داریم و امیدواریم لیاقت آنها را داشته باشیم.اول آنکه: ای پدر بزرگوارمان، ای پیر جماران، ای روح خدا، با خط زیبای خودتان برای ما جواب بنویسید و آموزگارانمان را در آن نصیحت کنید...و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته
پس از فاجعه خونین مکه خدمت امام مشرف شدم.سلام کردم.آقا فرمودند: «در جریان مکه بودی؟» گفتم بله.فرمودند: «پس بنشین اینجا» .نشستم و شروع کردم به تعریف ماجرا تا رسیدم به این نکته که یک عده پیرمرد و پیرزن داخل یک ماشین بلندگودار بودند و شعار می دادند.پلیس سعودی آمد و ماشین آنها را گرفت و یکی یکی اینها را از ماشین بیرون می کشید و با چماق محکم به سر آنها می زد و آنها هم در جا نقش زمین می شدند و تعدادی همانجا شهید شدند.تا این را گفتم آقا خیلی ناراحت شدند و گفتند: «دیگه نگو» . (43)
یک روز ننه حوا - خدمتکار منزل امام - نزدیکیهای مغرب بود که مرا صدا زد و گفت: «حاج عیسی، خوشا به حالت، خبر خوشی برایت دارم» گفتم: «چه خبری؟» گفت: «امام یک کادو به من داده است که به تو بدهم.» و آن کادو را که با کاغذ بسته بندی شده بود به من داد.من که از اظهار لطف و مرحمت
امام نسبت به خودم ذوق زده شده بودم آن را به خانه بردم و خواستم بدانم که امام چه چیزی به من مرحمت فرموده اند.وقتی در جعبه کادو را باز کردم دیدم که امام عبای تمیزی را به من هدیه فرموده اند. (44)
در یکی از ملاقاتهای خصوصی امام پیرمردی به امام عرض کرد من دو تا از فرزندانم شهید و مفقود الاثر شده اند اجازه بفرمایید خودم هم بروم به جبهه.امام به یک کسی فرموده بودند که صحبتهای این پیرمرد به قدری مرا تحت تاثیر قرار داده بود که می خواستم دستش را ببوسم. (45)
امام به توت خیلی علاقه داشتند.تا فصل توت می شد ما از درختی که در حیاط بود جمع می کردیم و خدمت ایشان می بردیم.یک بار سکویی گذاشته بودم که توسط آن از درخت توتی که در حیاط امام بود بتوانم توت بیشتری جمع کنم.سکویی نسبتا بلند بود. بعد از مدتی توت چیدن ناگهان احساس کردم سکو لنگر زد و از آن بالا با سر به زمین سقوط کردم و بیهوش شدم.کسی که پله را گرفته بود وقتی مرا در حال بیهوشی دیده بود بلافاصله به کمک چند نفر مرا به بیمارستان نزدیک حسینیه و بعد به بیمارستان بقیة الله بردند.و با بستن وزنه های سنگین به گردنم در
نهایت ناامیدی به معالجه من پرداختند.چون احتمال زیاد می دادند که بر اثر اصابت سرم از آن ارتفاع به موزاییکهای کف حیاط نخاعم قطع شده باشد. اعضای بیت روز اول سعی کرده بودند که امام از قضیه مطلع نشوند مبادا این ناراحتی بر قلب مبارک ایشان اثر بگذارد.روز دوم که امام سراغ مرا گرفته بودند ایشان را از کم و کیف قضیه مطلع می کنند و آقا فرموده بودند که از طرف من همین الان بروید به بیمارستان و از حاج عیسی عیادت کنید و خبری بیاورید با اینکه من در بخش «سی سی یو» بودم و ملاقاتی هم نداشتم اما مسؤولین تا شنیدند که آقای بهاءالدینی و یک نفر دیگر از طرف امام به عیادت من آمده اند لباس مخصوص به آنها پوشانیدند که مرا عیادت کنند.پس از بهبودی نسبی خدمت ایشان رسیدم در حالی که جمعی با امام ملاقات داشتند، تا آقا مرا از دور دیدند اشاره کردند برایم صندلی بگذارند که بنشینم.بعد که خدمت ایشان رسیدم، فرمودند: «دعایت کردم خیلی هم دعایت کردم» آن موقع بود که فهمیدم علت اینکه همه مطمئن بودند که بایست نخاعم قطع بشود و نشد به دلیل دعای امام بود.بعد فرمودند: «حاج عیسی دیگر بالای درخت نرو» گفتم: «چشم» پس از اینکه از بیمارستان مرخص شدم و
به بیت آمدم.یک روز دیدم توی یک بشقاب چند دانه خرمالو برای من از طرف امام آوردند و گفتند که ایشان گفته: «بدهید به حاج عیسی» من گفتم که حکمتی در آن هست.امام با این کارشان که سراپا محبت و درس است می خواستند به من بفهمانند که متوجه شوم برای چیدن چند دانه خرمالو چه به روز خودم آورده ام.وقتی آنها از امام می پرسند برای چه این خرمالوها را برای حاج عیسی فرستاده اید؟ امام فرموده بودند این را دادم که حاج عیسی اینها را ببیند و ارزش آنها را ببیند و بداند که رفته و خودش را به خاطر چند دانه خرمالو ناقص کرده است. (46)
یک وقتی خانم و والده مرحوم حاج آقا مصطفی که به ایران رفته بودند، شبها پیش امام غیر از ایشان و خدمتکارها کس دیگری نبود، لذا شب که می شد حاج آقا مصطفی خدمت امام می خوابیدند.بعد ایشان را رفقا با اصرار زیاد به کاظمین و سامرا بردند. ایشان هم به من گفت: «فلانی امام را امشب تنها نگذار» گفتم: «چشم» شب که با امام از حرم برگشتیم امام شام که خوردند راهی پشت بام شدند که استراحت کنند.من هم رفتم و پتویی انداختم پیش ایشان بخوابم.مرا که دیدند گفتند: «اینجا چکار می کنی؟» گفتم: «هیچی
آقا می خواهم اینجا بخوابم» گفتند: «تو می خواهی مرا حفظ کنی؟» گفتم: «نه، آقا مصطفی رفته کاظمین سفارش کرده که خدمت شما باشم.» گفتند: «نخیر، پاشو برو، همان بیرونی که خدمتکارها هستند کافیه، پاشو برو» گفتم: «من نمی روم» گفتند: «آقای فرقانی برو اصلا خانه ات بخواب.» گفتم: «نه آقا، من ماموریت دارم، اگر بروم فردا آقا مصطفی ناراحت می شود» دیگر هیچی نگفتند و من شب را آنجا خوابیدم، در حالی که همه اش در این فکر بودم که خدایا امشب پیش چه کسی خوابیده ام.از طرفی هم نگران بودم مبادا آسیبی به امام برسد لذا همه اش در حالت خواب و بیداری بودم، یک دفعه احساس کردم یک نسیمی از کنارم رد شد از جایم تکان نخوردم ولی چشمم را که باز کردم دیدم آقاست که آرام دمپاییهای ابری شان را که خیلی نرم و سبک و بی صدا بودند عوض اینکه بپوشند برای رعایت خاطر اینکه من خواب بودم و از خواب بلند نشوم به دستشان گرفته اند و با پای برهنه خیلی آرام از کنار من رد شدند و از پله ها پایین رفتند.من که بیدار بودم از این رعایت امام نسبت به خودم گریه ام گرفت.آن شب خیلی گریه کردم چون به خودم می گفتم خدایا انگار امام فرد غریبه یا مهمانی را به منزلش آورده است، نه کسی را که روز
و شب با اوست.بعد نگاه که کردم دیدم وقتی امام به کف حیاط رسیدند، به خدا قسم شاهد بودم که دمپاییها راآرام بر زمین گذاشتند و پایشان را آهسته داخل آنها کردند و رفتند که وضو بگیرند و نماز شب بخوانند و این در حالی بود که ما شاهد بودیم بعضی از مقدسین در حوزه های نجف وقتی ایام تابستان می خواستند نماز شب بخوانند با آن صدای نعلینهای خاصشان حتی همسایگان اطراف را بیدار می کردند که مثلا می خواهند نماز شب بخوانند. (47)
یک خانمی در تبریز به من گفت که پسر من در دست عراقیها اسیر بوده و اخیرا شنیده ام که پسر اسیرم را شهید کردند آمدم به شما بگویم به امام بگویید از بابت بچه های ما ناراحت نباشد ما سلامتی امام را می خواهیم.من خدمت امام این را گفتم دیدم آن چنان قیافه امام متغیر شد و اشک به چشم امام آمد که دیدن قیافه امام انسان را متاثر می کرد. (48)
اوایلی که امام به نجف وارد شدند یک روز مرد با تقوایی خدمت ایشان رسید.فردای آن روز که من در اندرونی کار داشتم دیدم خانم امام خیلی ناراحت است.ایشان می گفت آن مرد چیزی برای امام نقل کرده که آقا از فرط ناراحتی 24
ساعت است غذا نخورده اند، حتی چای هم نخورده اند.بعد معلوم شد آن مرد از حوادث تظاهرات قم وکشتار مردم برای امام تعریف کرده و از جمله گفته بود که من در قم بودم و خودم دیدم که زنی بچه چند ماهه ای را که پیراهن سفید به تن او کرده بود در بغل داشت و شعار می داد.یکی از گاردیها با ضربه قنداق تفنگ محکم به شانه این خانم زد که بچه از دست او افتاد و سر بچه به جدول کنار خیابان خورد.امام این را که شنیدند خیلی گریه کردند و اشک ریختند و 24 ساعت از فرط ناراحتی غذا نخوردند. (49)
خانم امام که تشریف آورده بودند منزل ما، گفتند که من دیدم امام برای دو شهید زیاد گریه کردند.یکی شهید مطهری بود که امام خیلی متاثر شدند.دومین شهید، شهید محلاتی بود. (50)
در دیدار اعضای انجمن اسلامی نیروی هوایی، عباس سلیمی نفر اول مسابقات بین المللی قرائت قرآن در مالزی قرآنی خطی را که پانصد سال قدمت داشت و به عنوان جایزه به او داده شده بود تقدیم امام کرد.امام پس از ایراد صحبت در مورد لزوم وحدت بین برادران ارتشی قرآن هدیه شده را بوسیدند و آن را بعنوان هدیه به
خود ایشان بازگردانیدند. (51)
: 1.به نقل از یکی از دختران امام - رشد دانش آموز - سال 3- ش 3. 2.آیت الله خاتم یزدی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 4. 3.حجة الاسلام و المسلمین واعظ طبسی - پیام انقلاب - ش 82. 4.آیت الله ریحان الله نخعی - پا به پای آفتاب - جلد چهارم - ص 286. 5.آیت الله یوسف صانعی - حوزه - ش 32. 6.عیسی جعفری. 7.آیت الله محمد هادی - معرفت - حوزه - ش 32. 8.فرشته اعرابی. 9.حجة الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی - پیام انقلاب - ش 60. 10.حجة الاسلام و المسلمین انصاری کرمانی - پیام انقلاب - ش 50. 11.زهرا اشراقی. 12.حجة الاسلام و المسلمین انصاری کرمانی - یادواره اربعین ارتحال امام. 13.فرشته اعرابی. 14.زهرا اشراقی - سروش - ش 476. 15.علی ثقفی (برادر همسر امام) . 16.حجة الاسلام و المسلمین آشتیانی - مرزداران - ش 6. 17.زهرا مصطفوی. 18.حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. 19.آینده سازان - ش 20. 20.حجة الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی - صالحین روستا - ش 3. 21.نعیمه اشراقی (نوه امام) - روزنامه کیهان 12/4/68. 22.علی ثقفی - پیک ارشاد - تیر ماه 68. 23.حجة الاسلام و المسلمین مهدی کروبی. 24.یکی از
اعضای بیت امام - آینده سازان - ش 144. 25.حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. 26.زهرا مصطفوی. 27 و 28.مرضیه حدیده چی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 4. 29.حجة الاسلام و المسلمین علی اکبر محتشمی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 1. 30.حجة الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی - کوثر - ج 2. 31.حجة الاسلام و المسلمین فردوسی پور - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 1. 32.مهدی چمران.بین اتاق امام و دری که به درون حسینیه باز می شد و از سطح زمین فاصله داشت میزهایی چوبی به هم چسبانیده بودند.این میزها تراس جلوی اتاق امام را یک راست به حسینیه متصل می کرد و حیاط کوچک منزل امام را نصف کرده عملا عبور از سمتی به سمت دیگر را غیر ممکن می نمود. 33.دکتر کلانتر معتمدی - اطلاعات هفتگی - ش 2442. 34.عیسی جعفری. 35.غلامعلی رجائی - شریک صلوات. 36.حجة الاسلام و المسلمین انصاری کرمانی - یادواره اربعین ارتحال امام. 37.فریده مصطفوی - زن روز - ش 1966. 38.زهرا مصطفوی. 39.عیسی جعفری - پاسدار اسلام - ش 91. 40.حجة الاسلام و المسلمین محمد اشرفی اصفهانی - روزنامه کیهان - 23/7/64. 41- حجة الاسلام و المسلمین ادیب - روزنامه کیهان - 22/7/68. 42.و 43.حجة
الاسلام و المسلمین رحیمیان. 44.حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. 45.سید رحیم میریان.از اعضای بیت امام. 46.عیسی جعفری. 47.حجة الاسلام و المسلمین توسلی. 48.عیسی جعفری - احتمالا مورد اول خاطره هم خرمالو بوده است نه توت. 49.حجة الاسلام و المسلمین فرقانی. 50.حجة الاسلام و المسلمین فرقانی. 51.فرزند شهید محلاتی - ماخذ پیشین. 52.روزنامه جمهوری اسلامی 11/6/58 و صحیفه نور - ج 9- ص 9.
چارچوبی برای تحلیل و شناخت انقلاب اسلامی در ایران حشمت زاده، محمد باقر
انقلاب اسلامی ایران با سطح وسیع و ریشه های عمیق و تمام ویژگیهای خود بعنوان یک پدیده اجتماعی، معلول و محصول عوامل بسیاری است.هر گروهی با توجه به ملاکات فکری و منافع تشکیلاتی خویش، علتی را برجسته تر می نماید و سعی می کند سلسله علل را به آن علت اصلی برگرداند، با توجه به این مطلب است که تبیین زمینه ها و عوامل انقلاب اسلامی مبحث بنیادی و پر مجادله این نوشتار می باشد. مارکسیست ها شرایط اقتصادی و مرحله تاریخی هر جامعه را زمینه و علت انقلاب می دانند و بطور کلی اینها هستند که نظریات مدونی در باب انقلاب دارند که به انحاء مختلف این تئوریها تاثیر خود را بر تحلیل اغلب نظریه پردازان انقلابها گذارده است. غربیها و فرد گرایان شرایط فکری و فرهنگی را مهم دانسته و برای افراد و نخبگان نقش زیادی در متحول کردن جامعه قائلند. برای شکل گیری و پیروزی انقلاب اسلامی ایران نیز علل زیادی ذکر می شود برخی آنرا عمدتا محصول شرایط بین المللی و خارجی می دانند، بعضی دیگر شرایط و عوامل داخلی و درونی را عمده می کنند، دسته ای بر عوامل سیاسی پای می فشارند، جمعی عوامل فرهنگی را مهم می دانند، گروهی عوامل اقتصادی را پیش
می کشند و عده ای مثلا ایده حقوق بشر کارتر و اختلافات صوری او با شاه را مهم می دانند.افزایش درآمد نفت و بهم ریختگی اقتصاد ایران.وابستگی شاه به سیاست ابر قدرت ها رواج فساد، ظلم و دیکتاتوری و...اینها نیز عواملی هستند که در کنار عوامل فوق مطرح باشند. مهمترین علت برای ایجاد انقلاب فکر و اراده انسان می باشد.خداوند انسان را با اراده آزاد آفریده است.در نهایت این انسان است که با اختیار خود نظام زندگیش را سامان می دهد.در این راه به لحاظ قانونمندیهای طبیعت و قانونبندیها و سنتهای اجتماعی، انسان نمی تواند اراده و خواسته اش را در عمل صد در صد پیاده کند. غالب تئوریها و نظریات مختلف درباره انقلابها نهایتا اندیشه ها و خواستها و نیازهای انسان را به انحاء مختلف عامل انقلاب و تحول می دانند و به سایر عوامل، شرایط و زمینه ها نقش فرعی و درجه دوم می دهند که در کم و کیف و شدت و ضعف انقلابها می توانند تاثیرهائی داشته باشند. ما به عنوان مسلمان با توجه به اعتقادات و در چارچوب جهان بینی توحیدی و استدلالهای عقلی و تجربیات، در تحلیل نهائی به یک سری از علل و عوامل دیگر نیز اعتقاد داریم و بر این باوریم که اراده تکوینی خداوند بر سراسر جهان هستند و منجمله بر تغییرات و تحولات و
انقلابهای اجتماعی حاکم است، چنانکه اراده تشریعی او نیز در چارچوب مکتب اسلام و نظام سیاسی آن از کانال اراده و اختیار انسان در تحول ارزشهای منفی حاکم بر جامعه به ارزشهای مثبت و ایجاد انقلاب اسلامی تاثیر خود را می گذارد. بنابراین، در تئوری انقلابمان وارد کردن نقش عوامل غیر انسانی و فوق جریانات عادی بشری فصل ممیزی است با کلیه تئوریهای دیگر. با توجه به آنچه گفتیم می توان علل و عوامل انقلاب را بصورت زیر، دسته بندی کرد: 1. اقسام علل و عوامل چنانکه در نمایه فصل نیز آورده ایم می توان علل و عوامل انقلاب را به دو دسته کلی تقسیم نمود: الف) علل و عوامل بشری (عادی و طبیعی) ب) علل و عوامل فوق بشری (غیر عادی) الف) علل و عوامل بشری بدون شک، انسان علت اساسی انقلابها و تحولات اجتماعی است و با اختیار و اراده خود خواهان براندازی نظم موجود غیر مطلوب و پدید آوردن نظم مطلوب غیر موجود می شود و به این منظور دست به انقلاب می زند.سایر علتهای اجتماعی و محیطی زمینه را برای فعالیت فراهم کرده و از کانال اراده و اختیار انسان غیر مستقیم تاثیر خود را بر تحولات اجتماعی می گذارند. علل انسانی بر دو دسته علل فردی و علل اجتماعی تقسیم می شوند:
در اینجا باید بررسی شود که انسانها با خصیصه های فردی و به عنوان اشخاص معین چه سهمی در دگرگون کردن قالبهای فکری و رفتاری داشته اند و چگونه موجد انقلاب شده اند.اینجاست که باید روی شخصیتهای تاریخ انقلاب اسلامی متمرکز شویم و سران و نخبگان را مورد تحقیق قرار بدهیم قدم اول توجه روی شخص امام به عنوان رهبر انقلاب می باشد.ایشان چه افکار و رفتاری از اسلام ارائه دادند؟ این مسائل در شکل گیری و پیروزی انقلاب ایران چقدر مؤثر بود؟ قدم بعدی اینست که لیستی از دیگر افراد شخصیتهائی که در انقلاب اسلامی مؤثر بوده اند را در بیاوریم سپس افکار و رفتارشان را مورد شرح و ارزیاب قرار دهیم. پیشینیان امام: برای اینکه اهمیت و کاربرد این بخش از بحث ما روشنتر شود نگاهی به نقش شخصیتها در تاریخ معاصر ایران می افکنیم و آندسته از افراد را که در پرورش و تداوم اسلام در بعد نظری و عملی مؤثر بوده اند را مورد بررسی قرار می دهیم.سید جمال الدین اسد آبادی دو بعدی است یعنی هم افکار و ایده هائی درباره اسلام دارد و هم عملا در اجرای آن آرمانها قدم برداشت. البته نقش اجرائی و تشکیلاتی او خیلی بالاست.امثال میرزای شیرازی، بهبهانی و طباطبائی بیشتر مرد عمل هستند. آقایان آخوند خراسانی و میرزا خلیل
الله مازندرانی و میرزای نائینی با تاییدی که از مشروطیت کردند و شخصیتهائی چون کاشف القطا و ملا احمد نراقی با طرح و بررسی مسائل دینی سیاسی بیشتر در حوزه اندیشه گام برداشته اند. شیخ فضل الله نوری با تاکید و تکیه بر مسئله مشروطه مشروعه جایگاه رفیعی در اندیشه اسلامی دارد ضمن آنکه در انقلاب مشروطیت و سپس پا فشاری بر سر مشروعیت تا پای چوبه دار، مرد عمل هم بوده است. میرزا کوچک خان، شیخ محمد خیابانی، شهید مدرس عمدتا مردان عمل هستند.آیة الله کاشانی نیز پا در صحنه مبارزات ضد استبدادی و ضد استعماری ملی شدن نفت می گذارد و عملا موجب تحولات و دگرگونی های زیادی در جامعه می شود.نواب صفوی گرچه تا حدودی در وادی اندیشه قدم گذاشته و در منشور فدائیان اسلام، برای حکومت اسلامی طرح می دهد.اما جنبه مبارزاتی، تشکیلاتی، اجرائی و عملیاتی او فوق العاده چشمگیرتر است.آیة الله حائری یزدی با تاسیس حوزه علمیه قم و آیة الله بروجردی با فعال کردن و سر و سامان دادن به آن در زنده کردن اسلام و پرورش شخصیتهایی نظیر امام نقش مؤثرتری دارند. امام خمینی: امام خمینی که طی 60 سال در محیط جامعه و حوزه علمیه مشغول نشو و نما بود و در هر دو صحنه نظر و
عمل بدرجات عالی رسیده بود، در سال 41 طی برخورد با لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی، در کنار مرجعیت بعنوان رهبر سیاسی جامعه در بین اقشار وسیع مردم و روحانیون متجلی شد.از این به بعد تا زمان رحلتش بطور موازی در هر دو وادی نظر و عمل، انقلاب اسلامی را سکانداری کرد. مردی در اوج اجتهاد و مرجعیت، مدرس فلسفه و دانا به علم کلام و اخلاق و...در عین حال مردی مبارز و واقف به اصول مخفی کاری و کار دستجمعی و...در گفته ها و نوشته هایش هندسه سیاسی اجتماعی اسلام را با زبانی بسیار همه فهم و در عین حال دقیق ترسیم می کند. مدینه فاضله و جامعه مطلوبی را که منبعث از اصول اعتقادات و جهان بینی اسلامی است ترسیم می کند، سپس جامعه موجود شاهنشاهی را با اطلاعات و اخبار وسیعی که دارد بعنوان جامعه ای فاسد می کوبد و غیر قابل تداوم می داند. آنگاه «راهها» ، مراحل و روشهای نیل به وضع مطلوب را بدست می دهد. در این رابطه به عنوان نمونه به بخشی از سخنان ایشان اشاره می کنیم. ...اسلام دین افراد مجاهدی است که بدنبال حق و عدالتند.دین کسانی است که آزادی و استقلال می خواهند.مکتب مبارزان و مردم ضد استعماری است.اما اینها اسلام را طور دیگری معرفی کرده اند و می کنند.تصور نادرستی که
از اسلام در اذهان عامه بوجود آورده و شکل ناقصی که در حوزه های علمیه عرضه می شود برای این منظور است که خاصیت انقلابی و حیاتی اسلام را از آن بگیرند و نگذارند مسلمانان در کوشش و جنبش و نهضت باشند، آزادیخواه باشند، دنبال اجرای احکام اسلام باشند، حکومتی بوجود بیاورند که سعادتشان را تامین کند و چنان زندگی داشته باشند که در شان انسان است. مثلا تبلیغ کرده اند که اسلام دین جامعی نیست، دین زندگی نیست، برای جامعه نظامات و قوانین ندارد، طرز حکومت و قوانین حکومتی نیاورده است، اسلام فقط احکام حیض و نفاس است اخلاقیاتی هم دارد اما راجع به زندگی و اداره جامعه چیزی ندارد. تبلیغات سوء آنها متاسفانه مؤثر واقع شده است.الان گذشته از عامه مردم، طبقه تحصیل کرده چه دانشگاهی و چه بسیاری از محصلین روحانی، اسلام را درست نفهمیده اند و از آن، تصور خطائی دارند همانطور که مردم افراد غریب را نمی شناسند اسلام را هم نمی شناسند و در میان مردم دنیا بوضع غربت زندگی می کند. چنانچه کسی بخواهد اسلام را آنطور که هست معرفی کند مردم باین زودیها باورشان نمی آید بلکه عمال استعمار در حوزه ها هیاهو و جنجال می کنند.... آنروز که در غرب هیچ خبری نبود و ساکنانش در توحش بسر می بردند...دو مملکت پهناور ایران
و روم محکوم استبداد و اشرافیت و تبعیض و تسلط قدرتمندان بودند و اثری از حکومت مردم و قانون در آنها نبود، خدای تبارک و تعالی بوسیله رسول اکرم (ص) قوانینی فرستاد که انسان از عظمت آن ها بشگفت می آید.برای همه امور قانون و آداب آورده است. امام خمینی، ولایت فقیه، ص 6. او در جای دیگر می گوید: ما موظفیم ابهامی را که نسبت به اسلام بوجود آورده اند برطرف سازیم، تا این ابهام را از اذهان نزدائیم هیچکاری نمی توانیم انجام دهیم.ما باید خود و نسل آینده را وادار کنیم و به آنها سفارش کنیم که نسل اتیه خویش را نیز مامور کنند این ابهامی را که بر اثر تبلیغات سوء چند ساله نسبت به اسلام در اذهان حتی بسیاری از تحصیلکرده های ما پیدا شده رفع کنند، جهان بینی و نظامات اجتماعی اسلام را معرفی کنند، حکومت اسلامی را معرفی نمایند تا مردم بدانند اسلام چیست و قوانین آن چگونه است. امروز حوزه قم حوزه مشهد و حوزه های دیگر موظفند که اسلام را ارایه بدهند و این مکتب را عرضه کنند.مردم اسلام را نمی شناسند. امام خمینی، ولایت فقیه، ص 154. در این جملات، امام اسلام و نظام سیاسی آنرا مطرح کرده و به عنوان ایده آل و مطلوب شرحش می کنند.اینکه ایشان می گوید «مردم اسلام را
نمی شناسند» از بعد نظری و فکری یک شوک است.جامعه ای که هزار و چهار صد سال اسلامی شده و بعنوان کشوری اسلامی شناخته می شود چرا اسلام را نمی شناسد؟ اصولا معنی این جمله چیست؟ اولا به این ترتیب مردم می دانند که اسلام دینی جامع است که باید از قوه به الفعل بیاید ثانیا مردم به اشتباه تصور نکنند که حکومت و رژیم شاهنشاهی اسلامی است و بدان رضایت بدهند. این تبلیغات امام باعث می شود که مردم طور دیگری درباره اسلام فکر کنند. نکته ظریف اینست که ایشان همراه با طرح اسلام حقیقی می کوشد تا سایر طرحهای بدلی اسلامی را نیز بشناساند. اینک توجه کنیم که وی چگونه مانند یک جامعه شناس به تشریح وضع موجود پرداختند، آنرا طرد و لزوم انقلاب و دگرگونی را در جامعه مطرح می کند و می گوید: و اکنون ملت محروم ایران که بسیارشان از لوازم اولیه زندگی محروم بودخ و بنا بر نوشته بعضی از روزنامه های وابسته به دستگاه، فقط در تهران یک میلیون نفر فاقد آب و برق و بهداشت و دیگر ضروریات اولیه زندگی می باشند، ملتی که بسیاری از فقر و تهیدستی نمی توانند فرزندان خود را به مدرسه بفرستند و اطفال معصوم را از گرسنگی به چرا می برند و یا سر راه ها به امید خدا رها می سازند، ملتی
که بسیارشان برای مراجعه به دکتر و خریدن دارو تمکن مالی ندارند و از بی دکتری و بی دوائی تلف می شوند و بنا بنوشته بعضی از روزنامه های ایران، در بسیاری ایز شهرستانهای ایران و استانداریهای بزرگ برای هر 35 هزار نفر فقط یک دکتر وجود دارد ملتی که در همین سال گذشته از قحطی و گرسنگی خانه و کاشانه خود را رها ساخته برای بدست آوردن لقمه نان بهر سو آواره شدند باید چنین مبلغ سرسام آوری از بودجه کشور آنها صرف همچو امر سفیهانه ای شود. پس از تشریح وضع موجود و بیان مظالم و مفاسد آن و ریشه یابی آنها، امام ضرورت براندازی وضع موجود و لزوم استقرار وضع مطلوب و چگونگی نیل به آن را بدست می دهد، و می گوید: شرع و حق، حکم می کند که باید نگذاریم وضع حکومتها بهمین صورت ضد اسلامی یا غیر اسلامی ادامه پیدا کند. دلائل این کار واضح است، چون برقراری نظام سیاسی غیر اسلامی، نظامی شرک آمیز است چون حاکمش طاغوت است و ما موظفیم آثار شرک را از جامعه مسلمانان و از حیات آنان دور کنیم و از بین ببریم.باز به این دلیل که موظفیم شرایط اجتماعی مساعدی برای تربیت افراد مؤمن و با فضیلت فراهم سازیم و این شرایط درست ضد شرایط حاکمیت
طاغوت و قدرتهای نارواست. شرایط اجتماعی که ناشی از حاکمیت طاغوت و نظام شرک آمیز است لازمه اش همین فسادی است که می بینید این همان «فساد فی الارض» است که باید از بین برود و مسببین آن بسزای اعمال خود برسند. ما چاره نداریم جز این که دستگاههای حکومتی فاسد و فاسد کننده را از بین ببریم وهیئت های حاکمه خائن و فاسد و ظالم و جائر را سرنگون کنیم.این وظیفه ای است که همه مسلمانان در یکایک کشورهای اسلامی باید انجام بدهند و انقلاب سیاسی اسلامی را به پیروزی برسانند.
جامعه، میدان و بستر اصلی انقلاب است.جامعه مجموعه روابط منظم و پایداری است که افراد عقلا و جبرا برای رفع نیازها و تحقق اهدافشان در آن محصور می باشند. روابط اجتماعی بطور نظری و تحلیلی از سه دسته روابط نهادی که در عمل، غیر قابل انفکاک و اسقاط می باشند تشکیل شده است.دو رکن اصلی و اولیه آن روابط و ساختارهای فرهنگی و اقتصادی هستند.با اولی نیازها و اهداف معنوی انسان محقق و با دومی نیازهای مادی و معیشتی او بر آورده می شود.این دو دسته، روابط احتیاج به ظوابط و قانون دارند، زیرا اگر قرار باشد هر کس هر کار دلش خواست انجام دهد هرج و مرج پدید می آید و انسانها
از وصول به اهداف باز می مانند.ضابطه و قانون، محتاج واضع، مجری و قاضی است. پس این ضرورت موجب پیدایش رکن فرعی و ثانویه یا سازمان سومی بنام حکومت می شود.در هر برهه از تاریخ و زمان و در هر نقطه از مکان که جامعه ای وجود دارد باید سه رکنش، یعنی فرهنگ، اقتصاد و حکومت و سیاست هم خوان و همساز باشند. عدم هماهنگی این ارکان، خود زمینه ساز دگرگونی است.با توجه به استدلال فوق حال ببینیم هر یک از سازمانهای فوق چگونه زمینه را برای تحول اجتماعی و انقلاب اسلامی ایران فراهم می آوردند.
پس از سقوط رضاخان و در زیر چکمه های متفقین اشغالگر، در صحنه سیاسی ایران بصورت ظاهر یکدوره آزادی و دموکراسی بروز می کند که پس از دوازده سال با کودتای 28مرداد سال 32 این آزادی هم محو می شود.شاه در دوره اول حکومتش محلی از اعراب نداشت و تصمیم گیری در واقع با دیگران بود اما حکومت واقعی او در دوره دوم، یعنی، پس از کودتا شروع می شود که بساط دیکتاتوری را پهن می کند.قوه مقننه دست نشانده قوه مجریه و خود قوه مجریه و نیز با نخست وزیرانی مطیع، آلت دست شاه می شود و قوه قضاییه هم در آن رژیم معمولا محلی از اعراب نداشت. این دوره نیز با بحرانهای
39 -43 دستخوش تزلزل می شود.با سرکوب قیام 15 خرداد 42 و تبعید حضرت امام در آبان 43 دوره واقعی حکومت و دیکتاتوری مطلقه شاه مجددا آغاز میشود.تمام نهادها و ابزارهای دموکراسی و آزادی همانند: مطبوعات، انجمنها، احزاب صنفی و سیاسی، رادیو و تلویزیون، کتب و مجالس تعطیل، کانالیزه یا آلت دست میشوند.ارکان و منابع قدرت شاه، یعنی حمایت خارجی، پول نفت، توسعه و تجهیز ارتش و ساواک روز به روز بیشتر می شود پایگاههای قدرت مخالفان همچون حوزه و دانشگاه به شکلهای مختلف سرکوب و آزادی های فردی و اجتماعی مانند آزادی بیان و عقیده و...از مردم گرفته می شود. در سیاست خارجی نیز، شاه به هم پیمان تمام عیار آمریکا تبدیل شده و عملا حامی اسراییل بوده و عاملی برای تضعیف و تشتت اعراب می باشد. با آغاز دهه پنجاه روند دیکتاتوری شاه تشدید شده و در برابر سازمانهای مسلح و گروههای سیاسی مخالف، به شدیدترین وجه عکس العمل نشان داده می شود.با این اعمال و رفتار، نارضایتی مردم و روشنفکران از سیاست رژیم اوج می گیرد، اما بدلایلی نشانه ها و شاخص های آن چندان ظاهر نیست، زیرا از یکطرف به مدد درآمدهای روز افزون نفت و علیرغم تمام سوء استفاده ها، میزان واردات و تولید کالاهای مونتاژ داخلی رو به تزاید و قدرت خرید مردم بالاست.این مسائل چشم
و زبان خیلی ها را می بست، یعنی بمدد دلارهای نفتی و یک اقتصاد وابسته و مصرفی که در دراز مدت سقوطش محرز بود، در کوتاه مدت یک رضامندی اقتصادی و مصرفی وجود داشت و این عاملی برای جلوگیری از بروز و ظهور گسترده نارضایتی های سیاسی بود.از طرف دیگر شاه بمدد نیروهای سرکوبگرش روزبروز اقدامات انتقامجویانه خود را وسعت و عمق می بخشید و هر گونه ابراز نارضایتی از سوی ملت را با وضع فجیعتر و وحشیانه تری پاسخ می داد. در نتیجه این برخورد، نمود نارضایتی هر روز دامنه اش محدودتر می گردید و به قشرهای پیشاهنگ و پیشتاز و از جان گذشته ای از روشنفکران، دانشجویان، بازاریان و روحانیون اختصاص می یافت.تشکیل حزب فراگیر رستاخیز در اوائل سال 54 اوج دیکتاتوری و اختناق شاه بود که برای عضو گیری و وادار کردن مردم به شرکت در آن از تحقیر و توهین و تکبر به هیچ قشری فروگذار نکرد. شاه در این مسیر حتی از اطرافیان و دست نشانده های خود نیز حاضر نبود هیچ انتقادی را درباره کوچکترین و پیش پا افتاده ترین برنامه هایش بشنود و علیرغم وجود دستگاههای برنامه ریزی، سیاستگذاری و اجرائی که بظاهر طرحی را با چارچوبهائی آماری و تحقیقی ارائه می دادند، درباره همه چیز دستور می داد. (27) شاه که راه سلطنت خود و پسرش را بسیار هموار
می دید در سال 55 جشنهای پنجاه سال سلطنت پهلوی را برگذار کرد و حرفهای مالیخولیائی زیادی زد. (28) در این سال مقاومت های مسلحانه، تقریبا ریشه کن شده بود و اکثر مخالفان سرشناس اعم از روحانی و بازاری و دانشگاهی و...در زندان بودند و به خیال حکومت، اکثریت مردم نیز در حزب فراگیر رستاخیز عضو شده بودند.در اوج این خواب و خیالها بود که از اوایل سال 56 نشانه های بسیار قوی از نارضایتی سیاسی و آزادی خواهی در گوشه و کنار ایران بروز کرد که سرانجام، در قم و پشت سر روحانیت و حضرت امام جمع شد و انرژی عظیمی برای انفجار و بر اندازی فراهم کرد و انقلاب را به پیروزی رساند.
فرهنگ، معانی و تعاریف بسیار زیادی دارد.در اینجا مراد از این واژه عمدتا قالب های رفتاری و اعتقادی است که در بین اعضاء یک جامعه بصورت مشترک رواج دارد و بر آورنده نیازهای معنوی و کیفی آنان می باشد.بنا بر این، فرهنگ، محصول فرآیند دیر پای دینی، تاریخی و جغرافیائی یک جامعه می باشد.دگرگونی این قالب ها بصورت بنیادی زمینه ساز انقلاب است.
مهمترین عناصر و عوامل فرهنگ ایران عبارتست از: 1- جغرافیای ساسی اجتماعی ایران )5000 سال) 2- تاریخ ایران )2500 سال) 3- دین اسلام )1400 سال) 4-
زبان و ادبیات فارسی )1000 سال) فلات ایران با چهار چوب و حدود طبیعیش حداقل از ده هزار سال پیش آثار تمدن از خود بجای گذاشته است و از حدود 5 هزار سال پیش دولت عیلام در بخش وسیعی از آن تشکیل شده است و فرهنگ و تمدن یعنی، قالب های فکری و رفتاری معینی را ایجاد و رواج داده است اقوام مهاجر و آریائی در هزاره اول قبل از میلاد; یعنی، سه هزار سال پیش و در طی کوچهای چند هزار ساله بصورت جمعیتهائی مسلط در این فلات ظاهر شدند و دولت های بومیان را بتدریج در خود هضم کردند. سرانجام، در حدود دو هزار و پانصد سال پیش، کورش هخامنشی که یک آریائی از قوم پارس است نخستین امپراطوری فراگیر ایران را پی می ریزد و به دنبال آن قالب های فکری و رفتاری تمدن پارسی و ایرانی متجلی می شود. دین اسلام با قالب های اعتقادی و رفتارهای جامع در هزار و چهار صد سال پیش طلوع می کند و ایرانیان از جاذبه آن و دافعه نظام شاهنشاهی، سر در قدمش می گذارند.این تغییر و تحول، انقلابی تمام عیار بود و اسلام بصورت جوهر ایرانیت در آمد.پس از 400 سال با تدوین شاهنامه فردوسی، هویت ایرانی که با عنصر اسلامی عجین شده بود در قالب
نوی متولد شد.از این به بعد بطور کلی اسلام، روح و مغز فرهنگ ایران است و آن سه عامل دیگر نیز در این عامل محصور و متجسم می شود. این روح فرهنگی از آن به بعد در بستر تاریخ و جغرافیای ما جلو آمده و رشد کرده است و علیرغم تهاجماتی که طی دو قرن اخیر فرهنگ و تمدن غربی بر آن داشته و با وجود تاثیرات شدید، فرهنگ ایرانی با آن محتوائی که ذکر شد، هویت و استقلال خود را از دست نداده است.این فرهنگ اسلامی با تمام صفت ها و پیرایه ها و خرافاتی که از داخل بر آن عارض شده بود، همواره در مقابل استبداد داخلی و استعمار خارجی عاملی بازدارنده بود.بنا بر این آنان برای هموار کردن زمینه نفوذ و سلطه شان، به انحاء مختلف در صدد حذف و یا تضعیف این فرهنگ بودند. برای نمونه دیدیم که رضا شاه با پشت گرمی حامیانش خیلی گستاخانه و آشکار با اسلام و مظاهر روشن آن نظیر: حجاب، منابر و مجالس عزاداری برای امام حسین (ع) و روحانیت در افتاد و تلاش می کرد لباس های اروپائی را جایگزین لباسهای ملی کند.
شاه محمد رضا شاه از سالهای 39 و 40 و با طرح لوایح ششگانه آمریکایی انقلاب سفید در 19 دی و
برگزاری رفراندوم ششم بهمن سال 1341 در تایید آن و بمدد حامیان خارجیش بطور حسابشده تر و ظریفتری مبارزه را آغاز و به دنبال آن، تلاش کرد تا فرهنگ جدیدی هماهنگ و همساز با حکوما و سیاستش خلق کند.فرهنگ شاه ملقمه ای از دو عنصر بود. 1- فرهنگ غربی 2- فرهنگ ایران باستان. جشن های دو هزار و پانصد ساله و جشن های تاجگذاری و نظائر آنها ابزارها و روشهائی برای جا انداختن فرهنگ ایران باستان بود و فیلمهای سینمائی و رمانهای غربی و جشن هنر شیراز و همانند آنها برای توسعه و ترویج فرهنگ غربی بود و از عناصر چهارگانه فرهنگ ایرانی، تحت عنوان میهن پرستی، به جغرافیای سیاسی و طبیعی ایران تکیه می شد.از تاریخ 2500 ساله، عمدتا به تاریخ ایران باستان و هخامنشیان و ساسانیان و دین زرتشتی تکیه می شد. دین اسلام که عنصر اصلی فرهنگ ما بود آماج اصلی تهاجمات وی قرار گرفت.بزرگترین و آشکارترین تجاوز او به فرهنگ اسلامی مردم ایران تغییر مبدا هجری تاریخ و تبدیل آن به مبدا شاهنشاهی بود. در ارتباط با اصلاح و تغییر و تحول در ادبیات فارسی موضع اسلامزدائی داشت و تلاش می کرد آثار و علائم دینی و مذهبی را از درون آن محو کند و با ابزارها و روش های گوناگون، فرهنگ واقعی و
اصیل، را می کوبید و در عوض فرهنگ باستانی و وارداتی را تحمیل می کرد. بنا بر این نارضایتی مردم به این خاطر روز به روز تشدید می شد مثلا حجاب که یک قالب رفتاری اساسی در اسلام و ایران می باشد، در زمان رضا شاه با زور سرنیزه برداشته شد و در زمان محمد رضا شاه از طریق پخش فیلمهای سینمائی فاسد، داستانهای عشقی، تاسیس انواع و اقسام مراکز فساد و فحشاء برنامه های تلویزیونی و رادیوئی و غیره بی حجابی را تشویق و ترویج و زمینه برای گسترش روابط بی بند و بار دختران و پسران فراهم می شد. مدلهای لباس، الگوی مصرف، رواج اشیاء لوکس، ادبیات و موسیقی مبتذل و بسیاری از مسائل دیگری که ترویج می شد چیزهایی نبود که با روح فرهنگی اصیل ما سازگار باشد و علیرغم اینکه طی این دوران، ظاهرا افراد و جامعه بطور دلخواه استعمار و استبداد، مسخ شده بود، روح فرهنگی ما در عمق وجدانها متراکم بود و بغض کرده بود. هنگامی که در جشن شیراز در آبان 56 زمان را برای آخرین حمله مناسب می دیدند و به عنوان اوج هنر، نمایش آمیزش زن و مرد را در ملاعام روی صحنه آوردند و یا رقاصان زن آفریقائی را نیمه عریان در تلویزیون ظاهر کردند، انرژی سرکوب شده و متمرکز
روح فرهنگ دینی منفجر شد و مردم آزادی و شخصیت پایمال شده را طلب کردند.
تاریخ سیاسی بیست و پنج ساله ایران، ج 2 نجاتی، غلامرضا انقلاب ایران، در نوع خود، و نیز در مقایسه با دیگر انقلابهای جهان، از لحاظ تکوین، حرکت، روند و نتیجه آن دارای ویژگیهای کم نظیری بود.وجه مشترک پیدایش همه انقلابها، کم و بیش یکسان است.همگی ریشه طبقاتی و اجتماعی دارند، هنگامی که ظلم و فساد و بی کفایتی نظام حاکم تحمل ناپذیر شد، توده ها به حرکت در می آیند، طغیان می کنند، نمایندگان سنتی خود را کنار می زنند و موانعی را که بر سر راهشان قرار دارد، درهم می کوبند تا رژیم حاکم را بر اندازند و به جای آن نظام جدیدی که امیال و خواستهای آنها را تامین کند، بر پا سازند. کمتر انقلابی است که صرفا ملی یا میهنی باشد.صرف وجود محرومیتهای اقتصادی در جامعه، برای برانگیختن شورش و انقلاب، بسنده نیست.هیچ انقلابی موفق نمی شود مگر آنکه بر نیروهای مسلح تسلط پیدا کند، یا توان روحی و کارایی آن نیروها را تضعیف نماید و یا اینکه، آن نیروها، به انقلابیون بپیوندند.عواملی که انقلاب را شتاب می بخشد، بیزاری از اشرافیت، ناسازگاریهای اجتماعی و اقتصادی و شدت محرومیتهای تحمل ناپذیر، میان آنچه مردم می خواهند و آنچه به دست می آورند، می باشد. انقلاب، بالفعل یک رویداد غیر مترقبه است.در یک انقلاب
اصیل، همه قشرهای جامعه شرکت دارند، هدفهای انقلاب، در برگیرنده خواستهای اکثریت جامعه است، در آغاز، توده ها با یک برنامه مدون و از پیش تهیه شده، برای ساختار نظام و جامعه جدید، به عرصه انقلاب نمی روند.انگیزه توده ها، در آغاز، براندازی نظامی است که دیگر قادر به تحمل آن نیستند.رهبران و پیشتازان انقلاب، برنامه بازسازی جامعه را، در نظام آینده تهیه می کنند و پس از تایید مردم آن را به اجرا می گذارند. ملت ایران طی یک قرن گذشته، دو انقلاب، یک جنبش و دو کودتا را تجربه کرده است، انقلاب مشروطیت سال 1906( 1285 میلادی)، جنبش ملی شدن صنعت نفت 1950 -53( 1329 -32 میلادی) و انقلاب سال 1978 -79( 1357(، کودتاها، یکی 3 اسفند 1299 به رهبری سید ضیاء الدین طباطبائی و رضاخان میرپنج، دیگری، کودتای انگلیسی - آمریکایی 28 مرداد 1332. در انقلاب مشروطیت، اولین قانون اساسی، با الهام از ایدئولوژی ناسیونالیسم، لیبرالیسم و سوسیالیسم غرب تهیه و تصویب شد. روشنفکران امیدوار بودند نظام کشور و ساختار جامعه را همانند جوامع اروپایی کنند، اما عمر این مشروطه کوتاه بود و پس از چهارده سال، با کودتای اسفند 1299 از میان رفت. جنبش ملی سال 1329، یک جنبش ناسیونالیسی و ضد استعماری اصیل بود.هدف عمده آن طرد استعمار کهن بریتانیای کبیر،
احیای دموکراسی، از طریق اجرای کامل قانون اساسی سال 1285 و تامین همه آزادیهای فردی و اجتماعی بود.هر چند جنبش، با ملی شدن صنعت نفت در سراسر ایران و خلع ید از شرکت نفت انگلیسی و اخراج انگلیسیها از ایران، به پیروزیهای بزرگی ست یافت، ولی با کودتای 28 مرداد 1332 شکست خورد. انقلاب سال 1357 با قیام قشرهای وسیع مردم ایران شروع شد و به رهبری آیت الله روح الله خمینی به پیروزی رسید.در همه پرسی فروردین 1358 رژیم جمهوری اسلامی، جایگزین نظام سلطنتی گردید.قانون اساسی جدید در مجلس «خبرگان» که بیش از 90 درصد اعضای آن را روحانیون و فقها تشکیل می دادند، به تصویب رسید.سپس در همه پرسی روزهای 11 و 12 آذرماه همان سال، قانون اساسی و نیز مقام مرجعیت و رهبری آیت الله خمینی، با اکثریت قاطع مردم تصویب و پذیرفته شد.
مطالعه و تحلیل علل پیروزی سریع انقلاب سال 1357 بدون بررسی شخصیت آیت الله خمینی دشوار و حتی ناممکن است.امام خمینی در پیروزی انقلاب اسلامی، همان نقشی را ایفا کرد که لنین در انقلاب کبیر روسیه، مائوتسه تونگ در انقلاب چین و فیدل کاسترو، در انقلاب کوبا.با این تفاوت که لنین حزب کمونیست را پشت سر خود داشت و پس از پیروزی انقلاب فوریه 1917 وارد
لنینگراد شد.مائو رهبر حزب کمونیست چین بود و به نیروهای مسلح و مجهزی که ماهها با ارتش چیانکایچک در بخشهائی از خاک چین جنگیده بودند، فرماندهی داشت، فیدل کاسترو نیز، با هزاران چریک و هواخواه، تجربه سه سال )1956 - 59( مبارزه مسلحانه دشواری را با رژیم باتیستا پشت سرگذاشته بود.در صورتی که امام خمینی هیچ نوع سازمان سیاسی و نیروهای نظامی در اختیار نداشت، ستاد رهبری او، در خارج از ایران بود، از «مسجد» به عنوان سنگر مقاومت و مبارزه استفاده کرد و در اوج انقلاب، وارد ایران شد. چه عواملی موجبات موفقیت امام خمینی را در جلب و بسیج توده ها، تا بدان حد تامین کرد که با صدور یک پیام، از چند هزار کیلومتری ایران، توده های مردم، به خیابانها می ریختند و سینه خود را در برابر آتش مسلسل ها قرار می دادند؟ با اتکاء به چه نیرویی، رهبران کشورهای غربی و شرقی را، به اتهام مداخله در امور ایران و پشتیبانی از محمد رضا شاه به باد انتقاد و حمله می گرفت، جیمی کارتر، رئیس جمهوری آمریکا را می کوبید و به گفته خود، به او «سیلی» می زد! در مذاکرات با نمایندگان سران دولتهای ایالات متحده و فرانسه، در نوفل لوشاتو، درباره آینده ایران و سرنوشت شاه، یک قدم از موضع همیشگی خود، عقب
ننشست و حرف همیشگی خود را که «شاه باید برود!» تکرار می کرد؟ برجسته ترین خصیصه امام خمینی، صراحت بیان، بی پروایی و شجاعت فوق العاده و کم نظیرش بود، تا بدان حد، که در میان روحانیون و سیاستگران دو قرن اخیر ایران، هیچ کس به پای او نرسید.در دورانی که محمد رضا شاه، همه مخالفان، اعم از ملیون، چپ گرایان، توده ایها، مالکان بزرگ و نخبگان سنتی را سرکوب کرده و یا از صحنه خارج نموده بود، امام خمینی، یکه و تنها، علیه او قد علم کرد.وی در سخنرانی خرداد 1342 (عاشورا 1383( محمد رضا شاه را با چنان شدت و حدتی به باد سرزنش و حمله گرفت، که تا آن روز سابقه نداشت.در آن سخنرانی تاریخی امام خمینی شاه را «بدبخت!» ، «بیچاره!» ، «نوکر اسرائیل!» و «فرمانبر آمریکا!» خواند. زیرکی، هشیاری، موقع شناسی، از خصایص برجسته دیگر ایشان بود.در دورانی که مال اندوزی، تجمل گرایی، فساد و نادرستی، در میان طبقه بالای جامعه، حتی میان برخی از روحانیون، رواج یافته بود، آیت الله خمینی، همان زندگی بسیار ساده و بدون تکلف گذشته را حفظ کرد.در شناسایی جامعه ایران، تبحر خاصی داشت و زمان شروع مبارزه و حمله را به خوبی تشخیص داد.در دوران چهارده ساله تبعید، با ایراد سخنرانیها، ارسال پیامهای
کتبی و شفاهی به وسیله کاست، مردم ایران و جهان را از نقاط ضعف شاه و فساد و بیدادگری رژیم او، آگاه ساخت، همکاری دولت ایران با اسرائیل غاصب، وابستگی اقتصادی، سیاسی و نظامی ایران به غرب، بالاخص به آمریکا، غارت بیت المال، خرید روز افزون جنگ افزار، نابودی کشاورزی، بالا رفتن قیمتها، کمبود مسکن، تباهی فرهنگ، ثروتمندتر شدن اغنیا و فقیرتر شدن مستضعفان، نقض قوانین حقوق بشر، پایمال کردن قانون اساسی، سانسور مطبوعات، محو آزادیهای مردم، سرکوب مخالفان، اوجگیری فساد در همه شئون کشور و....از مواردی بود که در بیانات و پیامهای امام خمینی بدان استناد می شد و شاه را عامل همه نابسامانیها، می دانست و لزوم اتحاد همه قشرهای جامعه را برای ادامه مبارزه تاکید می کرد. گفته های امام خمینی، انعکاس خواسته ها و نظریات همه احزاب، گروههای سیاسی، با افکار و عقاید گوناگون، از جمله جبهه ملی، نهضت آزادی، گروههای مارکسیستی، حزب توده و گروههای چریکی بود.تامین عدالت اجتماعی، آزادیهای فردی و اجتماعی، آزادی مطبوعات، حکومت مردم بر مردم از طریق انجام انتخابات آزاد....خواسته هایی بود که نیروهای اپوزیسیون، پس از سقوط دولت مصدق در سال 1332، سالها برای تحقق آن، مبارزه کرده و به نتیجه نرسیده بودند.
در سالهای آخر دهه 1340، همه گروههای سیاسی مخالف
رژیم، سرکوب شده بودند.تنها کانون مقاومتی که در فضای خفقان ایران آن زمان باقی مانده بود، حملات کوبنده آیت الله خمینی در نجف به شاه و رژیم او، سخنرانیهای دکتر علی شریعتی در حسینیه ارشاد و صفیر گلوله چریکها، در مبارزه مسلحانه شان بود.هر یک از این سه کانون، در برگیرنده خواسته و تمایلات بخشی از قشرهای جامعه بود. شریعتی، به عنوان یک اندیشمند برجسته سیاسی - مذهبی، اسلام شناس مترقی و معلم رادیکالیسم اسلامی، در سخنرانیها و نوشته های خود، تعریف تازه ای از اسلام شیعه و «شهادت» عنوان کرد و هزاران پسر و دختر جوان دانشجو را با فلسفه سیاسی اش، که ترکیبی از سنتهای اسلامی، با افکار انقلابی بود، آشنا ساخت.چریکها، با مبارزه مسلحانه خود، فضای سیاسی تازه ای ایجاد کردند و با فداکاری و جانفشانی خود، ارزشها و مفاهیم نوینی را مطرح ساختند.آیت الله خمینی، با مهارت و درایت خاص، عملیات این سه پایگاه را هماهنگ ساخت و در مبارزه علیه رژیم شاه، از آن بهره برد. طبقه متوسط جامعه، بازرگانان سطح پایین، کسبه، و بازاریان، آیت الله را دشمن آشتی ناپذیر رژیم استبدادی، حامی الکیت خصوصی و ارزشهای اسلامی و سنتی می دانستند.روشنفکران، تحصیل کردگان، و دانشجویان، او را رهبری روحانی می شناختند که قصد دارد مملکت را از وابستگی به انحصارات غرب، و نیز
ظلم و ستم و فساد برهاند و عدالت و آزادی را به کشور بازگرداند.کارکنان دولت و کارگران کارخانه ها، آیت الله خمینی را روحانی می دانستند که از میان ملت برخاسته و قصد دارد با پیروی از تعالیم اسلام، قدرت را از اغنیا و زورمندان گرفته و به ملت بازگرداند و عدالت اجتماعی را در سراسر ایران برقرار کند.از دیدگاه کشاورزان، آیت الله شخصیت روحانی مبارز و سختکوشی است، که پیوسته از منافع قشر زحمتکش دفاع می کند و برای آنها، زمین، آب، مدرسه، جاده و مراکز بهداشت فراهم می سازد.بدین سان قشرهای وسیعی از مردم ایران، آیت الله خمینی را، منادی حق و عدالت، مدافع محرومان و الهامبخش امیدها و آرزوهای خود و احیا کننده آزادی و برابری می دانستند. ستون فقرات جنبشی که رهبری آن را، امام خمینی به عهده داشت، روحانیون جوان در نهادهای مذهبی، بازاریان و بخشی از قشرهای محروم و متوسط جامعه بودند.اینان در قیام 15 خرداد 1342 وفاداری بی چون و چرای خود را نسبت به رهبر مذهبی خود، به اثبات رسانیده بودند.به نظر آنها، خمینی تجسمی از جرئت، جسارت و مقاومت امام علی (ع) در مبارزه علیه معاویه بود.پس از کشتار 15 خرداد، مخالفان میانه رو مذهبی رژیم، و شماری از علما که موافق مداخله روحانیون در امور سیاسی نبودند، به تدریج به
سوی او، روی آوردند.بازاریان نیز با دادن کمکهای مالی به یاریش شتافتند و با توسعه شبکه های مخفی، و از طریق مساجد، پیامها و دستورهایش را دریافت و اجرا می کردند. هر چند بازار و بخشی از روحانیون و نهادهای مذهبی در قم، مشهد، اصفهان و شیراز، به عنوان یک سازمان مخالف رژیم، سالها فعالیت داشتند، اما، طبقه روشنفکر دانشگاهی، در سالهای اول دهه پنجاه، مبارزه را از سر گرفتند.نخست نویسندگان، هنرمندان، حقوقدانان، قضات، با انتشار نامه های سرگشاده و اعلامیه هایی، در اعتراض به نبودن آزادی و دموکراسی، خواستار فضای باز سیاسی و اجرای قانون اساسی شدند و جمعیت طرفدار حقوق بشر را سازمان دادند.دانشجویان را به تظاهرات دانشگاهی وا داشتند و بدین سان فریاد اعتراض خود را نسبت به مظالم و ستمگریهای رژیم شاه، بلند و بلندتر کردند. انتشار نامه اهانت آمیز نسبت به آیت الله خمینی در زمستان 1356 در روزنامه اطلاعات، اعتراض شدید مردم و مقتول و مجروح شدن گروهی در شهرستان قم به وسیله نیروهای انتظامی، سپس گسترش دامنه اعتراضها، در شهرهای دیگر و برخورد مسلحانه نیروهای امنیتی با مردم، جنبش مخالفت مردمی را وسعت و تداوم بخشید.کارمندان دولت، کارکنان بانکها، گمرکات، سپس کارگران کارخانه ها و صنعت نفت، با اعتراض و اعتصاب خود، اقتصاد کشور را فلج کردند.آنگاه، دانشجویان، دانش آموزان، و نیز
مردان و زنان از قشرهای مختلف جامعه با برپایی تظاهرات در شهرها و برخوردهای خیابانی با نظامیان، آتش انقلاب را برافروختند و طی مدت کوتاهی به چنان پیروزیهایی رسیدند که همه را شگفت زده کرد. اگر طبقات متوسط مذهبی، بازاری و تحصیل کرده، دیوار استوار انقلاب بودند، طبقه کارگر و دهها هزار تن کشاورزان بدون زمین و بیکار، که در حومه شهرها، با محرومیت زندگی می کردند، نقش نیروی «ضربت» را به عهده داشتند.اینان، همراه با جوانان و نوجوانان ساکنان محلات فقیرنشین جنوب تهران، اکثریت تظاهر کنندگان خیابانی را تشکیل می دادند.بسیاری از کسانی که در زد و خورد با نظامیان، شهید یا زخمی شدند، همین جوانها بودند. در آغاز بحران، خواسته و هدف تظاهرکنندگان براندازی رژیم سلطنت و استقرار نظام جمهوری اسلامی نبود، معترضین خواستار مهار کردن قدرت مطلقه شاه و اجرای قانون اساسی سال 1288 بودند.در آن دوران تظاهر کنندگان علیه شخص محمد رضا شاه شعار نمی دادند، حتی شرکت کنندگان در راهپیمایی بزرگ بعد از نماز عید فطر )13 شهریور 1357( در قیطریه، در شعارهای خود، به شاه حمله نکردند. حادثه روز 17 شهریور میدان ژاله و کشتار صدها تن تظاهر کنندگانی که بی خبر، یا با خبر از اعلام حکومت نظامی در آن محل و خیابانهای اطراف، در اعتراض به منع
تظاهرات از سوی دولت، اجتماع کرده بودند، خشم مردم را علیه شاه، که او را مسئول و آمر قتل عام آن روز می دانستند، برانگیخت.از آن پس، در تظاهرات و راهپیماییهای خیابانی، شعارهای ضد شاه، به عنوان شعار اصلی به کار گرفته شد.
افکار و اندیشه سیاسی امام خمینی، بر خلاف ادعای برخی از محافل اپوزیسیون و نیز، بسیاری از روشنفکران داخل و خارج از کشور، ناشناخته و مجهول نبود.سالها پیش از انقلاب، آیت الله خمینی در دوران اقامت در عراق و تدریس در نجف، پیرامون فلسفه سیاسی و حکومت اسلامی و ولایت فقیه، بحث و سخنرانی کرده بود.شعار «حکومت اسلامی» ، در تظاهرات و راهپیماییها و اجتماعات، عنوان شده بود.دکتر کریم سنجابی، رهبر جبهه ملی نیز، در دیدار 14 آبان ماه 1357 با امام خمینی در پاریس، بیانیه سه ماده ای معروف را تهیه و امضا کرده بود. (1) آیت الله خمینی، در جلسه درس مورخ چهارشنبه 13 ذیقعده 1( 1389 بهمن 1348( در نجف، پیرامون چگونگی تدوین قانون اساسی سال 1288 چنین گفته است: «...گاهی گفته می شود که احکام اسلام ناقص است.مثلا احکام قضا در اسلام آن طور که باید و شاید نیست.انگلیس به دست عمال خود اساس مشروطه را به بازی گرفت و ما را هم - طبق
شواهد و اسنادی که در دست است - بازی داد.وقتی می خواستند قانون بنویسند کتابی که مال بلژیکی ها بود از سفارت بلژیک قرض کردند [...] و قانون مشروطه را از روی آن نوشتند و برای تعمیه لت بعض احکام اسلام را ضمیمه کردند، لکن اساس قوانین را از آنها اخذ کردند و به خورد ما دادند...» آیت الله خمینی در تشریح کیفیت حکومت اسلامی و چگونگی اجرای قوانین اسلام می گوید: «...اینها (استعمارگران) به نظر ما آوردند که اسلام حکومتی ندارد، تشکیلات حکومتی ندارد.بر فرض اینکه احکامی داشته باشد مجری ندارد و خلاصه اسلام قانونگزار است.این مطلب را عرض کنم، ما که می گوییم پیغمبر اکرم (ص) باید خلیفه تعیین کند آیا برای بیان احکام است؟ بیان احکام خلیفه نمی خواهد، خود آن حضرت بیان احکام می کرد، همه احکام را می نوشتند و در دست مردم می دادند تا عمل کنند.اینکه لازم است خلیفه تعیین کند، برای حکومت است.ما خلیفه می خواهیم تا اجرای قوانین کند. قانون مجری لازم دارد.در همه ممالک عالم این طور است [...] قانون تنها سعادت بشر را تامین نمی کند، پس از تشریع قانون باید قوه مجریه باشد.در یک تشریع، یا در یک حکومت اگر قوه مجریه نباشد نقص وارد است. اسلام همان طور که جعل قوانین کرده، قوه مجریه هم قرار داده است، ولی امر قوه
مجریه قوانین است.اگر پیغمبر اکرم خلیفه تعیین نکند (ما بلغ رسالة) رسالت خود را به پایان نرسانیده است.نصف امر را زمین گذاشته است.... زمان رسول الله، صلی الله علیه و آله و سلم این طور نبود که فقط قانون بگذرانند.دست می بریدند، «حد می زدند» رجم می کردند [...] و خلیفه هم برای این امور است.خلیفه جاعل احکام نیست، خلیفه برای آن است که احکام اسلامی را که رسول اکرم (ص) آورده است و خدای تبارک و تعالی فرستاده است اجرا کند...» آیت الله خمینی پیرامون معرفی اسلام و لزوم تشکیل حکومت اسلامی تاکید دارد و می گوید: «درست توجه کنید، همان طور که آنان بر ضد شما اسلام را بد معرفی کردند، شما هم اسلام را آن طور که هست معرفی کنید. فوایدش را بنویسید و منتشر کنید، خودتان را درست کنید.شما باید حکومت اسلامی تاسیس کنید.خیال نکنید ما نمی توانیم.آنها (استعمارگران) از سیصد چهارصد سال پیش زمینه را تهیه کردند.از صفر شروع کردند تا به اینجا رسیدند.شما هم از صفر شروع کنید.» آیت الله خمینی تفکیک دین از سیاست را نغمه استعمارگران می داند و در توجیه رد این نظریه چنین اظهار می کند: «اسلام را به مردم معرفی کنید تا بچه های ما گمان نکنند که این آخوندها در گوشه نجف یا قم دارند احکام حیض
و نفاس می خوانند.به سیاست چکار دارند! دین از سیاست باید جدا باشد! بی دینها این را می گویند.آنها (استعمارگران) گفتند که باید دین از سیاست جدا باشد! زمان پیغمبر اکرم (ص) سیاست از دین جدا بود؟ زمان خلفای حق یا غیر حق، زمان خلافت حضرت امیر، سیاست از دیانت جدا بود؟ این حرفها را از آنها درست کردند تا دین را از تصرف امور دنیا کنار بزنند.آنها دنیا را می خواهند.اگر ما مسلمین جز نماز خواندن، دعا خواندن و ذکر گفتن کاری نداشته باشیم، آنها هیچ کاری به ما ندارند [...] آن مردک (نظامی انگلیسی در اشغال عراق) گفت: اینکه در بالای ماذنه اذان می گوید، برای سیاست انگلیس ضرردارد؟ گفتند نه.گفت هر چه می خواهد بگوید! [...] شما هر چه می خواهید نماز بخوانید، آنها نفت شما را می خواهند.به نماز شما چکار دارند؟ آنها می خواهد ما آدم نباشیم، از آدم می ترسند [...] هر وقت آدمی پیدا شد، یا کشتند، یا از بینش بردند، یا لکه دارش کردند که سیاسی است! این آخوند سیاسی است... پیغمبر (ص) هم سیاسی بود.این تبلیغ سوئی است که آنها کردند تا شما را از سیاست کنار بگذارند.از دخالت در امور دولتی کنار بگذارند و خودشان هر کاری می خواهند انجام دهند، هر غلطی می خواهند بکنند..» . (2) آیت الله خمینی در سخنرانیهای خود، اهمیت تبلیغات
را در بیدار ساختن مردم و شناساندن حکومت اسلامی تاکید می کند و خطاب به طلاب و روحانیون می گوید: «آن مطلبی که در اول بحث (حکومت اسلامی) عرض کردم که شما موظفید برای تشکیل حکومت اسلامی جدیت کنید، راه آن در اولین قدم تبلیغات است.از راه تبلیغات پیش بیایید.در همه عالم همیشه همینطور بوده است که دو نفر، چهار نفر، کمتر یا بیشتر با هم می نشستند قرار می گذاشتند و دنبال آن تبلیغات می کردند.کم کم، بر نفرات افزوده می شد و در نتیجه در یک حکومت بزرگ رخنه کرده و آن را ساقط می کردند.محمد علی میرزا را از بین مردم می بردند و حکومت مشروطه تشکیل می دادند. همیشه از اول قشون و قدرتی در کار نبوده است و فقط از راه تبلیغات پیش می رفته اند، قلدری ها و زورگوئی ها را محکوم می کردند. ملت را آگاه می ساختند و به مردم می فهماندند که این قلدری ها غلط است.کم کم، دامنه تبلیغات توسعه می یافت و همه طبقات جامعه را فرا می گرفت.مردم بیدار می شدند و به نتیجه می رسیدند. شما الآن نه کشوری دارید و نه لشکری، و نه کاری از شما می آید.لیکن تبلیغات دست شماست و در اطراف شما دور می زند.مسائل عبادی را البته یاد بدهید، لیکن مهم، مسائل اسلامی است، مسائل اقتصادی و حقوقی اسلام است، اینها را دیگران محور کار خود قرار داده اند،
ما هم باید این مسائل را محور قرار دهیم.ما موظفیم از هم اکنون برای شالوده ریزی یک دولت حقه اسلامی کوشش کنیم، همفکر پیدا کنیم، تبلیغ کنیم تا آنجا که موجب پیدا کند و موجها پدید آید و کم کم، امتی آگاه و وظیفه شناس به وجود آید تا اینکه یک نفر آدم پیدا شود قیام کند و حکومت اسلامی تشکیل دهد» . (3) آیت الله در تشریح حکومت اسلامی به عنوان حکومت قانون می گوید: «...اسلام در هر مرتبه ای از مراتب، حکومتی است که تبعیت از قانون دارد و قانون حاکم بر جامعه است آنجا هم که اختیاراتی به رسول اکرم (ص) و ولایت داده شده از طرف خداوند است.هر جا حضرت رسول مطلبی را بیان یا حکمی را تعیین فرموده اند به پیروی از قانون الهی بوده است.پس اسلام عبارت از یک سلسله قوانینی است که تمام بشر موظفند به آن عمل کنند و حکومت اسلام نه مشروطه، نه استبداد و نه جمهوری است و نه کسی می تواند در آن دخالتی کند.برابر رئیس و مرئوس حکم الهی متبع است و لزوم تبعیت از رسول اکرم (ص) هم به حکم الهی است که می فرماید: و اطیعوا الرسول..» . (4)
در بهار سال 1357 روند اعتراضها، در حدی نبود که به انقلاب منجر
شود.در بسیاری از کشورهایی که رژیم استبداد و دیکتاتوری بر آنها حاکم است، تظاهرات اعتراض آمیز رفاهی - سیاسی روی می دهد، بی آنکه به شورش و انقلاب منتهی گردد. رژیمهای خودکامه و دست نشانده، عموما دارای دو خصلت «استبداد و فساد» می باشند.استبداد و فساد، لازم و ملزوم یکدیگرند.اما هنگامی که «فساد» از «استبداد» پیشی گرفت، و خواسته های مشروع و منطقی قشرهای وسیعی از جامعه، با بی اعتنائی روبه رو شد، فریاد اعتراض توده ها، به حرکت تبدیل می شود و چنانچه این «حرکت» به وسیله مردان شایسته و مورد اعتماد مردم رهبری گردد، به پیروزی منتهی می گردد. تظاهرات مردم ایران، در ماههای اول سال 1357 نخست جنبه اعتراض به روش کلی رژیم شاه داشت، سپس به خواسته های رفاهی - سیاسی تبدیل شد، آنگاه به حرکت توده ای درآمد و با رهبری آیت الله خمینی به شورش و انقلاب انجامید و با چنان شتابی به پیروزی رسید که مردم ایران و جهانیان را شگفت زده کرد. رژیم شاه، در اوایل دهه 1350 ظاهر استوار و نیرومندی داشت، ولی از درون خراب بود و بسان سد خاکی می ماند، که دیر یا زود در برابر فشار امواج دریا، فرو می ریخت.فساد، با ابعاد وحشتناکی در آن ریشه دوانده بود.انتقاد، نارضائی و سرخوردگی حتی در میان نخبگان سیاسی و دست اندرکاران
اداره مملکت ظاهر شده بود. پرویز راجی، سفیر «شاهنشاه آریامهر» در لندن، در گفتگو با امیر اصلان افشار، که او نیز سالها در آمریکا و کشورهای اروپا سفیر بوده است، از بیدادگری رژیم انتقاد می کند و می گوید: «...چرا هر جا، نام ایران به میان می آید، بلافاصله کلماتی مانند «ساواک» ، «شکنجه» و «فساد» به دنبال آن گفته می شود.من از مشاهده این اوضاع احساس حقارت می کنم و نمی دانم تا چه حد در مقابل این گونه انتقادها، می توان خاموش ماند...» پرویز راجی، در جای دیگر می گوید: «شایع است شاه هفته ای سه بار، بعد از ظهرها به منزل یکی از دوستان نزدیک خود می رود و تریاک می کشد..» . (5) امیر عباس هویدا، وزیر دربار، در دیدار خصوصی که روز 12 مرداد 1357 با پرویز راجی داشته است، با لحنی تنفرانگیز، از گستردگی فساد در میان طبقه سطح بالای ساواک، امرای ارتش و بعضی از افراد خانواده سلطنتی یاد می کند و می گوید: «...با مشاهده این وضع، گاه احساس می کنم که مقاومتم به پایان رسیده و دیگر توان ادامه کار ندارم...» (6) اوری لوبرانی (7) نماینده سیاسی اسرائیل در تهران، پس از ملاقاتی که با محمد رضا شاه در جزیره کیش داشت داستان زیر را نقل کرده است: «پس از ملاقات شاه، با یکی از بلند
پایگان رژیم، که مشاور نزدیک شاه نیز بود، برخورد کردم.وی از من پرسید: از دیدار اعلیحضرت می آیید؟ گفتم: آری. گفت: آیا به درستی سمبل زوال و انحطاط ایرانی را در آنجا دیدی؟ آنچه از زبان او شنیدم، برایم باور کردنی نبود، منظور وی اشاره به وضع درون و ریشه دستگاه فاسدی بود که شاه بر آن تکیه داشت.» (8)
در سال 1349 -50 درآمد نفت 1200 میلیون دلار بود.این درآمد در سالهای 1353 -56 ناگهان افزایش یافت و به 38 میلیارد دلار بالغ گردید که تنها 20 میلیارد دلار از این درآمد مربوط به سال 1354 - 55 می باشد و با مقایسه درآمد دهساله 1343 تا 1353 که جمعا 13 میلیارد دلار بود این افزایش چشمگیر مشخص می شود.به بیان دیگر طی 13 سال درآمد نفت صادراتی دولت ایران 51 میلیارد دلار بوده که 38 میلیارد آن طی سه سال 1353 تا 1356 بوده است. (9) بخش عمده این درآمد، صرف اجرای برنامه های رفورم «انقلاب شاه و مردم» گردید.محمد رضا شاه، با ابداع طرحهای جاه طلبانه، قصد داشت ظرف
مدت کوتاهی ایران را به یک قدرت صنعتی مدرن تبدیل کند، بی آنکه در صحنه سیاسی و آزادسازی قدم بردارد. در این دوران، همه قدرتها در دست شاه بود، توسعه و پیشرفت، تمایل و امر شخصی شمرده می شد و «رسالت» یک فرد بود.طرحها و برنامه ها، تابع خواسته ها و هوسهای او قرار داشت.مشاورانش تکنوکراتهایی بودند که اوامر «ارباب» را، بی چون و چرا، اجرا می کردند.به نظر «شاهنشاه آریامهر» جامعه ایران ابزاری بود که باید در دستهای او، به عنوان یک «شخصیت تاریخی» شکل می گرفت و در جهت «تمدن بزرگ» برای او و رژیمش، افتخار ابدی تضمین می کرد.خواسته و نظر مردم و مشارکت آنها در امور مملکت و برنامه توسعه و پیشرفت، اهمیت نداشت.ملت را باید به «زور» در جهتی که او انتخاب کرده بود، پیش راند.هر چند بخشی از درآمدهای حاصل از فروش نفت، صرف اجرای برنامه توسعه و پیشرفت شد و در زمینه تولیدات صنعتی و رشد اقتصادی، خدمات، نوسازی و آموزش و پرورش و ایجاد مدارس عالی، موفقیتهایی به دست آمد، ولی بخش عمده آن به مصرف خرید جنگ افزارهای مدرن، که تهیه آن برای برخی از کشورهای عضو «ناتو» دشوار بود، رسید.صدها میلیون دلار نیز حیف و میل شد و یا به جیب دست اندرکاران رفت. از دستگاه برنامه ریزی کشور یک خوان
یغما ساخته شده بود، هر کسی به شاه و دربار، دسترسی بیشتری داشت، بیشتر از آن برخوردار بود.مجریان و دست اندرکاران برنامه ها، منابع مالی مملکت را، دارایی شخصی خود می دانستند.خیل مقاطعه کاران خارجی و داخلی، دلالان و رابطین آنها، که با افراد خانواده سلطنتی و مقامات ذینفع ارتباط برقرار کرده بودند، از این خوان یغما، بهره فراوان بردند.تعجب نداشت که بزرگترین موارد فساد، سوای اعضای خانواده سلطنتی، در میان کسانی دیده می شد، که به شاه و دربار نزدیکتر بودند.فساد، از استبداد سبقت گرفته بود! حدود یک دهه و نیم پس از اعلام «انقلاب سفید» در ایران طبقه ای ثروتمند، حریص، بی عاطفه، و فاسد به وجود آمد که تنها هدف آن نزدیک شدن به مرکز قدرت و مال اندوزی، تا حد غارت مملکت بود.این طبقه، تخم فساد، بی ایمانی و نادرستی را در میان جامعه پراکنده و بارور ساخت و در نهایت، رژیمی را که به آن وابسته بود، بیش از پیش ضعیف و بی اعتبار کرد.
بسیاری از آگاهان به مسائل سیاسی ایران معتقدند که محمد رضا شاه، بر خلاف پدرش مرد ضعیف، زبون و نامصمم بود.اینان برای اثبات ادعای خود و ارائه شخصیت شاه، کودتای سال 1332 و فرارش را از کشور و چگونگی بازگشت وی را مثال می آورند و می گویند محمد
رضا در سایه قدرت و شایستگی پدرش به سلطنت رسید ولی در طی دوران پادشاهی، همواره در برابر بحرانها، ضعف نشان داد.این گروه، بر خورد او را با رویدادهای سالهای 1356 و 1357، که منجر به شورش و انقلاب گردید، نشانه بارز ضعف و بی کفایتی او می دانند. گری سیک، معاون برژینسکی، در شورای امنیت ملی کاخ سفید می گوید: «...من از بی اعتمادی شاه نسبت به خود در سال 1977، هنگام آخرین دیدارش از آمریکا، شگفت زده شدم.» (10) ویلیام سولیوان نیز شاه را مردی ضعیف و ناتوان معرفی می کند.نظریه آخرین سفیر آمریکا در رژیم پیشین درباره او، بدین شرح است: «....شاه در بحران سال 1332( 1953( در برابر نخست وزیر وقت، دکتر مصدق، ضعف و بی ارادگی از خود نشان داد [...] از نظر من، که در ماههای بحرانی آخر سلطنتش هفته ای چند بار او را ملاقات می کردم، چهره واقعی شاه، بکلی با چهره یک سلطان مقتدر و مستبد، که درباریان، یا مخالفان از او ساخته بودند، متفاوت بود.خلاصه آنکه، او زمامداری نبود که توانایی و قابلیت رهبری کشورش را در شرایط بحرانی داشته باشد....» )1 )11 محمد رضا شاه، با چنین نهاد و شخصیتی، سعی داشت خود را مقتدر و مصمم بنمایاند.او، چند بحران سیاسی را پشت سر گذاشته بود، از دو سوء قصد
جان به در برده بود.در مبارزه علیه مالکان بزرگ و مخالفان سیاسی، و نیز گروههای اپوزیسیون، مانند جبهه ملی، نهضت آزادی و حزب توده، با توسل به زور، پیروز شده بود.قیام 15 خرداد 1342 و جنبش چریکی را با خشونت سرکوب کرده بود، و با چنین شیوه ای و برخورداری از پشتیبانی آمریکا مدت سی و هفت سال سلطنت کرده بود، اما، از اوایل دهه پنجاه علائم آشکاری از پیچیدگی و مشکلات در اجرای برنامه های رفورم اقتصادی و اجتماعی، که انتظار آن را نداشت، ظاهر شده بود، تحقق اهداف «انقلاب شاه و مردم» و سپس رؤیای «تمدن بزرگ» در معرض تهدید قرار گرفته بود.فرمان ایجاد حزب رستاخیز ملی، به منظور باز کردن «دریچه اطمینان» نشانه بارز نابسامانی اوضاع سیاسی و درماندگی رژیم بود.از آن پس همه تلاشها، صرف تبلیغات نمایشی، وعده و فریب همراه با تهدید، برای جلوگیری از «بن بست» کامل گردید. عامل مهم دیگری که در ضعف و ناتوانی شاه، در جریان بحران ماههای آخر سلطنتش تاثیر داشت، وضع سلامتی او بود، خود خواهی، خود بزرگ بینی و سماجت نابخردانه اش در ادامه فرمانروائی، موجب شد که بیماری مهلکی را که از سال 1353 دچار آن شده بود، از همه، حتی همسرش مخفی نگاه دارد. همه شخصیتهای سیاسی خارجی و نیز نزدیکان و
مشاوران شاه که در دو سه سال آخر سلطنتش با او دیدار و ملاقات داشته اند و یا در تماس بوده اند، متوجه تغییر حال و رفتار او شده بودند.وی در گفتگو با وزیران، بر سر مسائل مملکتی، اغلب خشمگین می شد، آنها را به سختی ملامت می کرد، تا جایی که به آنها می گفت: «شماها، مثل «یابو» هستید! اگر رکاب بزنم از جای می کنید، اگر آرام بمانم، حرکت نمی کنید.» )1 )12 یکبار، هنگامی که عبد الحسین مجیدی، رئیس سازمان برنامه و بودجه، مسئله کاهش عواید نفت و صورتحسابهای مربوط را در حضور شاه عنوان کرد، پاسخ «خفه شو!» تحویل گرفت. )1 )13 شاه مخلوع، در روزهای آخر زندگی، با یادآوری گذشته ها، به اشتباهات دوران سلطنتش اعتراف می کند و می گوید: «...در این روزها نیز، در اندیشه رویدادهای گذشته و حال میهنم بودم.در آن دوران به طور قطع اشتباهاتی مرتکب شده بودم، اما باور نداشتم که آن خطاها، اساس و پایه سقوط مرا فراهم سازد...» )1 )14
گری سیک می گوید: «هیچ کس آماده مواجه شدن با انقلاب ایران نبود.دولت کارتر نیز در برابر اوجگیری انقلاب و فروپاشی سریع رژیم شاهنشاهی ایران غافلگیر شد [...] شاه و اطرافیانش نیز از آنچه در ماههای آخر سال 1357( 1978 شمسی) در ایران روی داد، تصور درستی
نداشتند، حتی تا چند هفته پس از پیروزی انقلاب، نتوانستند درباره علل سقوط رژیم، تحلیل منطقی به عمل آورند [...] برای ما، قبول این نکته، که در برابر انقلاب غافلگیر شدیم، محتملا دشوار است.تعارض عمیق، بین واقعیت وانتظارات ما، بر پایه گزارشات، برآورد و تحلیلهایی بود که معمولا بدان متکی بودیم...» )1 )15 آمریکایی ها، عدم موفقیت سازمانهای «سیا» ، «موساد» را در بر آورد صحیح از اوضاع ایران یکی از عوامل غافلگیر ماندن خود می دانند.همچنین ناتوانی آژانسهای اطلاعاتی ایالات متحده، در برقراری تماس با اپوزیسیون، بی خبر ماندن از فعالیتهای مدارس مذهبی و مساجد و ضبط و مطالعه سخنرانیهای آیت الله خمینی در دوران تبعید، از عوامل مهم دیگر این غافلگیری به حساب آمده است. به روایت سیک: «حتی پس از آنکه معلوم شد سازماندهی جنبش، در مساجد به نام [آیت الله] خمینی صورت می گیرد و انقلاب توده ها را در بر گرفته است، ناظران پیش بینی می کردند که هدف نیروهای مذهبی، برکناری شاه است و پس از آن فعالیت آنها در قلمرو سیاسی بسیار محدود خواهد شد و اهمیت نقش «مسجد» که به منزله «تسمه انقلاب» بود، کاهش خواهید یافت...» )1 )16 در پیام نوامبر 1978 (آذر 1357( سولیوان به واشینگتن، تحت عنوان «فکر کردن به آنچه فکر نکردنی است» گفته شده بود
که آیت الله خمینی پس از بازگشت به ایران، نقشی نظیر «گاندی» را خواهد داشت و توجه چندانی به امور سیاسی و اینکه چه کسی قدرت را به دست گیرد، نخواهد نمود. )1 )17 جمیز بیل، نویسنده و محقق آمریکایی در آذر 1357 (دسامبر 1978( در مقاله ای تاکید کرده بود که «روحانیون مستقیما در ساختار دولت، مشارکت نخواهند کرد» وی در تحلیل 20 صفحه ای خود پیرامون انقلاب ایران و روند آن، تنها یک بار، از آیت الله آن هم در مورد تبعید وی در سال 1343، نام برده بود و اشاره ای به جمهوری اسلامی نکرده بود. )1 )18 ریچارد فالک، استاد سرشناس دانشگاه آمریکایی پرینستون، یکی از فعالان سازمان حقوق بشر، که در اوایل ژانویه 1979 به ایران سفر کرده بود و سپس در پاریس با امام خمینی ملاقات نمود )1 )19 در مقاله ای که در نیویورک تایمز انتشار یافت آیت الله خمینی و جنبش او را مورد ستایش قرار داد و بر این نکته تاکید کرد که آیت الله و اطرافیانش افراد میانه رو و مترقی هستند.بخصوص در زمینه اصول و حقوق بشر و پیشرفتهای اقتصادی و اجتماعی ایران علاقه و توجه خاص دارند.فالک در پایان گفته بود «انتظار می رود ایران به صورت یک رژیم نمونه مردمی در میان کشورهای جهان سوم
درآید.» (20) سه سال بعد، ریچارد فالک در یک گفت و شنود دانشگاهی، رژیم جمهوری اسلامی را، بدترین رژیم تروریستی بعد از دوران هیتلر دانست. )2 )21
پس از رفتن شاه و برقراری رژیم جمهوری اسلامی، بسیاری از تحصیل کردگان و روشنفکران، بخصوص ایرانیانی که به عناوین مختلف به کشورهای غربی و بخصوص آمریکا مهاجرت کردند، در تحلیلهای مربوط به سقوط رژیم سلطنت و پیروزی انقلاب و ایجاد جمهوری اسلامی، همان نغمه پیشین را، مبنی بر اینکه هیچ نوع تغییر و تحولی در ایران بدون خواسته و نظر خارجیان انجام شدنی نیست، ساز کردند و رفتن شاه و تغییر رژیم ایران را، طرح و نقشه از پیش تهیه شده انگلیس و آمریکا دانستند و این فکر پوچ و بی محتوا را در میان عوام الناس تبلیغ کردند. اشرف پهلوی، خواهر شاه، در یک مصاحبه رادیویی گفت: «من مطمئن هستم که ملاها تنها نبودند.این حرکت هماهنگ شده ای بود که خارجیان نیز در آن دست داشتند.همین وضع درباره پدرم صدق می کند.با برادرم نیز به همین منوال عمل کردند.بیگانگان می دیدند که ایران دارد خیلی قدرتمند می شود [...] ده سال دیگر، ایران ژاپن دیگری می شد، آنها نمی توانستند ژاپن دیگری را در آسیا تحمل کنند.» )2 )22 برای اشرف و بسیاری دیگر، القاء این اندیشه
بین مردم، که انقلاب ایران ساخته وپرداخته بیگانگان می باشد، آسانتر است از اینکه درصدد درک و علل فروپاشی رژیم پهلوی و پیروزی انقلاب برآیند، دوستان و دشمنان واقعی خود را بشناسند، و میلیونها مردم ایران را تحقیر نکنند. اگر باور داشته باشیم که بیگانگان در تعیین سرنوشت ما، و تغییر رژیم ایران دست داشته اند و بنا بر گفته اشرف قدرتمند شدن ایران به زیان خارجیان بود و سقوط شاه، در راستای منافع آنها قرار داشت، بلافاصله این سئوال مطرح می شود که غرب با ساقط کردن رژیمی که از جنبه های اقتصادی، سیاسی و نظامی با آن وابستگی تام و تمام داشت و متحد نیرومند نظامی و سیاسی و حافظ منافع استراتژیکی او، در خاورمیانه و خلیج فارس بود، چه سودی می برد و با حذف شاه و برقراری نظام جمهوری اسلامی چه نتیجه ای به دست آورد؟ پاسخ این سئوال را می توان به آسانی، با بررسی پیامدهای بعد از پیروزی انقلاب و نتایج دراز مدت آن بر منافع غرب و ایالات متحده آمریکا به دست آورد، خارج شدن ایران از جرگه متحدین آمریکا، قطع روابط سیاسی، اقتصادی و نظامی با آن کشور، برچیده شدن پایگاههای اطلاعاتی آمریکا از شمال ایران، گروگانگیری، درگیری نظامی در خلیج فارس....اهم نتایج سقوط شاه و برقراری رژیم جمهوری اسلامی
بود. سایروس ونس وزیر خارجه دولت کارتر می گوید: «خارج شدن ایران از جرگه متحدین آمریکا و اداره کشور به وسیله رژیمی که دوست ما نیست، به منافع سیاسی، امنیتی و استراتژیکی ما، در جنوب غربی آسیا، سخت لطمه وارد ساخت....» )2 )23 زبیگنیو برژینسکی، مشاور امنیتی کارتر، سقوط شاه را برای رئیس جمهوری آمریکا، مصیبت بزرگی دانسته که نتایج سیاسی موافقت نامه کمپ دیوید (قرارداد صلح مصر و اسرائیل) را خنثی کرد.کوششهای او را در عادی ساختن روابط آمریکا با چین بی اثر ساخت و به شخصیت سیاسی پرزیدنت کارتر به عنوان یک رهبر جهانی، در اواسط اولین دوره ریاست جمهوری او لطمه وارد کرد و سرانجام به گروگان گرفته شدن آمریکاییها، موجبات شکست سیاسی او را فراهم نمود. (24) پرزیدنت جیمی کارتر، رئیس جمهوری آمریکا پس از شکست در مبارزان انتخاباتی دور دوم چنین می گوید: «این نکته بسیار جالب توجه است که سرنوشت یک رئیس جمهوری در مبارزات سخت انتخاباتی، با رقیب آمریکایی اش نه در میشیگان یا پنسیلوانیا و یا در نیویورک، بلکه در ایران، تعیین شود!» )2 )25 آمریکاییها، شاه را بیش از هر کس مسئول وخیمتر شدن بحران ایران می دانند و در توجیه ادعای خود می گویند، او هر نوع تغییر و تصحیح در روند سیاسی را مشکل می پنداشت.وی با سی و هفت سال تجربه،
سرنوشت آینده کشورش را در معرض «قمار» گذاشته بود و همه امید و آرزوهایش را در توسعه و پیشرفت سریع و قدرتمند کردن بنیه نظامی خلاصه کرده بود.در نتیجه، شکست این سیاست به حساب او گذاشته شد و به بهای نارضایتی شدید مردم و سقوط او انجامید... )2 )26 شاه، در اوایل سال 1355 دریافت که برنامه «انقلاب» او با مشکل روبه رو شده و کارها «روبه راه» نیست.در این موقع سعی کرد روند طرحهای پیشرفت اقتصادی را کند نماید و در زمینه ایجاد فضایی باز سیاسی اقداماتی انجام دهد، اما انجام این کارها، نیاز به تجدید نظر کلی در استراتژی بود که طی بیست سال برای آن سرمایه گذاری کرده بود، از سوی دیگر بیمار بود و بنیه و توانایی او، برای مقابله با مشکلات، به پایان رسیده بود.بررسی اقدامات و تصمیم گیریهای ضد و نقیض شاه طی پانزده ماه آخر زمامداریش نشان می دهد که برای انتخاب سیاست جدیدی در جهت تغییر ساختار سیاسی کشور توانایی نداشت.وی در چهار دیوار کاخ نیاوران، در محاصره مشاوران ناصالح و مطیع و بله قربان گویی بود که با احساس خطر، در صدد انتقال اموال و دارایی خود، به خارج، و فرار از کشور بودند. به رغم تظاهرات گسترده در بهار و تابستان 1357 شواهد موجود حاکی است
که شاه پس از فاجعه 17 شهریور در میدان ژاله به عمق نارضایی و مخالفت عمومی علیه رژیم خود پی برد، ولی در آن موقع فرصت برای حل بحران سیاسی از دست رفته بود، و کنترل زد و خوردهای خیابانی، به شیوه معمول، به وسیله نیروهای انتظامی نیز، کاربرد نداشت.در این موقع شاه با مسئله بسیار دشواری روبه رو بود، یا باید در ساختار سیاسی که طی بیست و پنج سال گذشته، برای ایجاد آن بهای گزافی پرداخته بود، به کلی تجدید نظر کند و یا برای حفظ آن به خونریزی متوسل شود.شاه در آن موقع توانایی و تمایل به انتخاب هیچ یک از این دو راه حل را نداشت، در نتیجه، چند ماه آخر را، به امید تغییر اوضاع به دفع الوقت و مانورهای ضد و نقیض پرداخت. بحران، ابعاد وسیعتری پیدا می کرد و کل سیستم را در بر گرفته بود.ادعای کسانی که می گویند سیاست حقوق بشر دولت کارتر، قدرت مانور شاه را در مقابله با بحران فلج کرده بود، وارد نیست، هر چند او از مطرح کردن و به کارگیری سیاست حقوق بشر ناراضی و ناراحت بود، ولی در هیچ یک از مصاحبه ها و گفتگوهایش، این موضوع را، عامل سقوط رژیم خود ندانست.
واکنش واشینگتن در برابر بحران ایران ناچیز
نبود، حفظ و دفاع از منافع امنیتی در خلیج فارس، از مسائل مهم و مورد توجه پرزیدنت کارتر و مشاوران سیاسی او به شمار می رفت، ولی آنها به تدریج وسعت و عمق خطر را درک کردند و هنگامی که به اهمیت آن پی بردند، روش تصمیم گیری آنها، هماهنگی و نظم و ترتیب نداشت. این مسئله ناشی از چند عامل به شرح زیر بود: 1. دولت کارتر، وارث سیاست دولتهای گذشته بود، تصمیمات ریچارد نیکسون و هنری کیسینجر در سال 1972( 1351( در سپردن مسئولیت حفظ منافع امنیتی آمریکا در خلیج فارس به شاه، امری بی سابقه، مهم و غیر قابل توجیه بود.به بیان دیگر، آزادی عمل دولت ایالات متحده، در این بخش از جهان، با اوضاع و تحولات داخلی ایران و قوت و ضعف رژیم شاه ارتباط داشت.این سیاست، میراث پنج سال گذشته بود و تا انتقال حکومت به کارتر، بدون برخورد با مشکل قابل توجهی ادامه یافت. 2. اعتماد به شاه، ایالات متحده را از کسب اطلاعات سرویسهای مستقل اطلاعاتی آمریکا، و در نتیجه اوضاع داخلی ایران محروم کرده بود، همچنین درگیری واشینگتن با مسائل سیاسی جهانی، بخصوص، مذاکرات صلح مصر و اسرائیل در کمپ دیوید، موجب غافل ماندن دولت آمریکا، از چگونگی بحران ایران گردید. 3. اختلاف نظر وزارت امور خارجه،
با شورای امنیت ملی در کاخ سفید، بر سرتصمیم گیری درباره ایران و نیز، گزارشات خوشبینانه ویلیام سولیوان سفیر آمریکا، تا دو ماه پیش از رفتن شاه از عوامل دیگر ناهماهنگی در تصمیم گیریها بود. برژینسکی تحت تاثیر نظریات اردشیر زاهدی، سفیر ایران در واشینگتن بود، زاهدی و پدرش سرلشکر فضل الله زاهدی، از عوامل اصلی کودتای خائنانه انگلیسی - آمریکایی 28 مرداد 1332، در براندازی دولت ملی مصدق بودند.اردشیر زاهدی، در اوج انقلاب ایران، رؤیای کودتای دیگری را در سر داشت و تا بدان حد از واقعیات دور بود که محمد رضا شاه نیز او را مردی نادان و سبکسر دانست و در یک مورد به سولیوان توصیه کرد به واشینگتن اطلاع دهد که زاهدی اوضاع داخلی ایران را درک نمی کند و با واقعیات، میانه ای ندارد. )2 )27 زاهدی طرفدار حل بحران ایران از طریق نظامی یا دولت نظامی، و در صورت لزوم، کودتای نظامی بود.در میان فرماندهان و سران ارتش ایران، افسرانی بودند که اگر به آنها «چراغ سبز» نشان داده می شد، از اعمال خشونت و خونریزی ابا نداشتند، ارتشبد غلامعلی اویسی و سرلشکر منوچهر خسروداد، از این گروه بودند.زاهدی در اواخر پاییز 1357 با موافقت برژینسکی به تهران آمد و پیوسته شاه را به اجرای سیاست سرکوب تشویق می کرد
و با برژینسکی ارتباط تلفنی منظم داشت. پس از رفتن شاه )26 دی 1357( بحث درباره کودتا، همچنان ادامه داشت.برژینسکی با تکیه بر گزارشهای خوشبینانه نسبت به ارتش ایران از جنبه قابلیت تاکتیکی، حتی پس از پیروزی انقلاب، اصرار در راه حل نظامی داشت!
به طوری که گفتیم، پرزیدنت کارتر طراح روابط استراتژیکی ایالات متحده و ایران نبود.او، وارث سیاستی بود که سالها پیش آمریکا از جنبه استراتژیکی با رژیم شاه مربوط کرده بود.وی همواره نسبت به این سیاست ناخشنود بود.کارتر، نتایجی را که با سقوط شاه، نصیب ایالات متحده گردید، پذیرفت.اما در همان زمان، تعهدی را که در پشتیبانی از انورسادات رئیس جمهوری مصر به عهده گرفته بود، نسبت به حفظ شاه نداشت.به گفته گری سیک «روش کارتر در طول بحران ایران، بیشتر جنبه وظیفه و تکلیف داشت تا احساس تعهد.» )2 )28 کارتر ذاتا مردی صلح جو، ترقیخواه و اصلاح طلب بود و در این راه، از هیچ کوششی دریغ نمی کرد.مسئله بحران ایران، برای ایالات متحده آمریکا، موضوع استراتژی نظامی و موازنه قدرت بود، موضوعی که رئیس جمهوری تمایل درگیر شدن با آن را نداشت. تلاش طراحان استراتژی نظامی در دولت، مانند برژینسکی و شلزینگر برای متقاعد ساختن او، در حمایت از موضع آمریکا در قبال ایران و قبول
خطر، بی ثمر ماند. پرزیدنت کارتر، در طول بحران ایران، آن طور که مسائل دیگر سیاسی را رسیدگی می کرد مسائل ایران را، به طور جدی، و روزانه پیگیری نمی کرد.وی در چند مورد با صراحت خاطرنشان ساخت که نقش ایالات متحده، کمک به شاه برای نجات او می باشد ولی از قبول مسئولیت در تصمیم گیریهایی که شاه، آماده برای انجام آن نبود، امتناع داشت، همچنین با سیاستهایی که منجر به مداخله نظامی ایالات متحده می گردید، مخالف بود. (29) ایالات متحده آمریکا، از نتایج سقوط رژیم شاه آسیب فراوان دید.ماهیت ضد آمریکایی انقلاب ایران، بحران گروگانگیری و برخوردهای نظامی در خلیج فارس در جنگ تحمیلی از جمله پیامدهای ناشی از روابط گذشته دو کشور بود.بدون تردید، نتایج انقلاب ایران سالیان دراز بر منافع آمریکا و غرب خودنمایی خواهد کرد.
: 1. متن مواد 2 و 3 بیانیه ای که کریم سنجابی امضا کرد و جبهه ملی آن را منتشر ساخت، بدین شرح بود: بند (2) - جنبش ملی اسلامی ایران نمی تواند با وجود بقاء نظام سلطنتی غیر قانونی، با هیچ ترکیب حکومتی موافقت بنماید. بند (3) - نظام حکومت ملی ایران باید بر اساس موازین اسلام و دموکراسی و استقلال، به وسیله مراجعه به آراء عمومی تعیین گردد. 2. درسهایی از مرجع معظم جامعه شیعه، پیرامون مسئله
ولایت فقیه، 13 ذیقعده 1( 1389 بهمن 1348(، صفحات 1 تا 9. 3. درسهایی از مرجع معظم جامعه شیعه، پیرامون ولایت فقیه، درس پنجم، 19 ذیقعده 7( 1389 بهمن 1348(، صفحات 33 -34. 4. همان، درس سوم 17 ذیقعده 5( 1389 بهمن 1348(، صفحه 180. 5. iJdaR , zivrap ; enorhT kcocaep eht fo ecivreS eht ni ( nodnoL , notlimaH hsimaH ,3891) , pp. 25 dna 811. 6. iJdaR ; dibI. , p. 74. 7. inarbuL irU. 8. مصاحبه در برنامه رادیو بی.بی.سی، تحت عنوان: سقوط شاه که در تاریخ 16 و 23 مارس 1983 اجرا شد. 9. سازمان برنامه و بودجه 1356 و بانک توسعه صنعتی و معادن، گزارش سالانه، 1356. 01. kciS ; op.tic. , p. 361. 11. navilluS ; op.tic. , p. 44 -75. 12. چهل سال در صحنه، خاطرات دکتر جلال عبده، مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، 1368، صفحه 604. 13. پرویز راجی، در خدمت تخت طاووس، دوشنبه 20 دی 10( 1355 ژانویه 1977( این کتاب زیر عنوان، خدمتگذار تخت طاووس به وسیله ح.ا.مهران، در سال 1364 به فارسی ترجمه شده است. 41. ivalhap ; op.tic. , p. 43. 51. kciS ; dibI. , pp. 751 -261. 61. kciS ; dibi. , p. 461. 71. kciS ; p. 561. 81. sriaffA ngieroF , retniw 8791 -9791, pp. 323 -423. 19. شرح این ملاقات در بخش دیدار شخصیتهای خارجی با امام خمینی آمده است. 02. iniemohK gnitsurt , semiT kroY weN , beF. 61,9791. 12. kciS ; dibI. , p. 661. 22. نقل از مصاحبه اشرف در رادیو بی.بی.سی، 16 و 23 سپتامبر 1982. 32. ecnav ; seciohc draH.p ,473.
صحیفه مبین، شماره 50 حیدرى، محمد جواد
حضرت امام خمینى (ره) فهم قرآن را امر تشکیکى و داراى مراتب شمرده اند. ایشان بر این نظر است که مقاصد ظاهرى قرآن براى عموم انسانها قابل فهم است. وى علاوه بر تصریح بر این معنا با برخى از مطالبى که درباره قرآن یاد کرده اند، مثل حجیت ظواهر قرآن، تحدى قرآن، کتاب هدایت بودن قرآن و دعوت به تدبر در قرآن به نوعى بر همگانى بودن فهم قرآن استدلال کرده اند. در برخى از موارد که فهم قرآن را اختصاصى دانسته اند، ناظر به بطون قرآن است. حضرت امام شرط فهم بطون قرآن راتهذیب نفس و رهایى از هواهاى نفسانى دانسته اند و سر عدم فهم بطون قرآن را مربوط به عظمت مراتب قرآن خوانده اند. کلید واژه ها: فهم قرآن، عمومى بودن فهم قرآن، خصوصى بودن فهم قرآن
این مقاله در تحلیل این مساله است که از منظر امام خمینى آیا زبان قرآن اختصاصى است و تنها مخصوص گروه خاصى است یا زبان همه مردم است و همان راهى که مردم براى فهم معانى کلمات یکدیگر طى مى کنند، در قرآن نیز همان راه طى مى شود؟
از برخى از عبارتهاى امام چنین استفاده مى شود که زبان قرآن، اختصاصى است وفهم قرآن براى همگان میسور نیست; مانند این سخن که: «قرآن در حد ما
نیست. درحد بشر نیست. قرآن سرى است بین حق و ولى الله اعظم که رسول خداست. به تبع اونازل مى شود تا مى رسد به این جایى که به صورت حروف و کتاب در مى آید»[1] و نیزمانند این سخن که «قرآن سر است سر سر است، سر مستف به سر است، سر مقنع به سر است»[2]. اما از برخى از عبارات دیگر امام (ره) عمومى بودن فهم قرآن فهمیده مى شود;نظیر اینکه فرموده اند: «این دستورات خدایى است. این پیامهاى غیبى است که خداى جهان براى حفظ استقلال کشور و بناى عظمت و سرفرازى به شما ملت قرآن وپیروان خود فرستاده. آنها را بخوانید و تکرار کنید و در پیرامون آن دقت نمائید و آنهارا بکار بندید تا استقلال و عظمت شما برگردد و پیروزى و سرافرازى را دوباره درآغوش بگیرید و گرنه راه نیستى و زندگانى سراسر ذلت و خوارى را خواهید پیمود وطعمه همه جهانیان خواهید شد»[3].
نحوه جمع این بیانات و رفع تعارض ظاهرى آنها به این شرح است که قرآن مراتبى دارد. عبارتهایى که بیانگر راز و رمز و سر قرآن است، ناظر به مراتب و درجات عالیه قرآن است; لذا قارى و مفسر قرآن باید عظمت موقعیت و بلنداى معارف این اقیانوس بزرگ را درک کند و براى فهم و درک حقایق آن،
اهتمامى جدى نماید و ساده انگارى و قشرى نگرى و برخورد سرسرى با قرآن را کنار گذارد و بداند که با کلام حکیم و عظیم و عزیزى مواجه است و باید با حکمت و عظمت و عزت معنوى به محضر قرآن نائل گردد; بنابراین امام با آن جملات در صدد بیان اختصاصى بودن فهم قرآن نیست; زیرا از نظر ایشان، خداوند قرآن را از مقام قرب خود به این عالم ظلمانى و سجن طبیعت تنزل داده تا همگان از آن در جهت هدایت و سعادت خویش،بهره مند گردد. حضرت امام در این زمینه مى گوید: «بدان که این کتاب شریف چنانکه خود بدان تصریح فرموده کتاب هدایت وراهنماى سلوک انسانیت و مربى نفوس و شفاى امراض قلبیه و نور بخش سیر الى الله است. بالجمله، خداى تبارک و تعالى به واسطه سعه رحمت بر بندگان این کتاب شریف را از مقام قرب و قوس خود نازل فرموده و به حسب تناسب عوالم تنزل داده تا به این عالم ظلمانى و سجن طبیعت رسیده و به کسوت الفاظ و صورت حروف درآمده براى استخلاص مسجونین در این زندان دنیا و رهایى مغلولین در زنجیرهاى آمال و امانى و رساندن آن را از حضیض نقص و ضعف و حیوانیت به اوج کمال وقوت انسانیت و از مجاورت شیطان به مرافقت ملکوتیین، بلکه به وصول به مقام قرب
و حصول مرتبه لقاء الله که اعظم مقاصد و مطالب اهل الله است»[4]. بنابراین اگر در روایات به عظمت قرآن و فضیلت آن بر سایر کلمات تاکیدمى گردد و فاصله اى میان سخن حق با خلق معین مى گردد و از ظهور و بطون قرآن سخن میان مى آید[5] و اگر در کلمات اما «از راز و سر و اسرار و رموز قرآن» و«الحضار فهم حقیقت آن براى ذات بنى و ولى» سخن مى رود[6]، نه بدان جهت است که معانى ظاهرى قرآن قابل دسترسى براى همگان نیست و عموم مردم نمى توانند به مقاصد و پیامهاى آشکار قرآن نائل گردند; بلکه بدان جهت است که قرآن داراى مراتب و مراحل بلند و بالایى است که فهم هر مرحله نیازمند به دقت و عمق ویژه اى است که هر کس به حسب سعه وجودى و صلاحیت و طهارت قلبى خویش مى توانداز آن استفاده کند. بنابراین از منظر امام خمینى فهم قرآن عمومى است; چون سخن خداى تعالى براساس نظام عمومى سخن گفتن عقلا مبتنى است; چنانکه گوید: «قرآن کریم اشارات بسیار لطیفى دارد; لکن چون براى عموم مردم وارد شده است، یک صورتى گفته شده است که هم خواص از آن ادراک کنند هم عموم از آن ادراک کنند. قرآن کریم مرکزهمه عرفانهاست مبدا همه معرفتهاست، لکن فهمش مشکل است»[7]. از منظر امام قرآن
مانند سفره اى است که خداوند براى همه بشر پهن کرده است.اگر کسى لیاقت و صلاحیت خویش را در بهره بردارى از قرآن از دست نداده باشد وخود را به موانع فهم آلوده نکرده باشد، مى تواند از این کتاب عظیم الهى بهره بردارى کند. قرآن یک سفره اى است که خدا پهن کرده براى همه بشر، یک سفره پهنى است،هر که به اندازه اشتهایش از آن مى تواند استفاده کند. اگر مریض نباشد که بى اشتهاباشد... از قرآن استفاده مى کند»[8]. امام خمینى بر این باور است که حتى تمام مردم شرق و غرب مى توانند از قرآن استفاده کنند، استفاده از قرآن از منظر امام ویژه حکیم و عارف و فقیه و عالم نیست;بلکه عوام نیز مى توانند از این سفره گسترده الهى استفاده کنند; چنانکه مى فرماید: «این کتاب و این سفره گسترده در شرق و غرب و از زمان وحى تا قیامت کتابى است که تمامى بشر عامى، عالم، فیلسوف، عارف، فقیه، همه از او استفاده مى کنند[9].
از مطاوى سخنان امام خمینى دلایلى چند درباره عمومى بودن فهم ظاهر قرآن به دست مى آید که اینک بیان مى شود.
یکى از مباحث مهم علم اصول این است که آیا ظواهر قرآن حجت است یا نه.اخبارى ها و برخى از محدثان ظواهر قرآن را براى همگان حجت نمى دانند
ومى گویند: ظواهر قرآن تنها براى کسانى که مخاطب قرآن هستند و افهام آنان قصدشده، حجت است و براى دیگران قابل فهم و تمسک و استدلال نیست. امام خمینى ظواهر قرآن را براى همگان حجت مى داند و به بناى عقلا بر عمل به ظواهر کلام تمسک مى نماید و در این زمینه مى نویسد: «بناى عقلا بر عمل بر ظواهر کلام است، مگر اینکه بناى گوینده بر رمز و حذف قرائن باشد و نخواهد آن را به دیگران بفهماند و گرنه کلام براى همه قابل تمسک است و نمى توان روشى را که تمام عقلا در استفاده از کلام دارند، محدود به گروهى خاص کرد»[10]. از منظر امام اختصاصى بودن کلام به جهت رعایت مصلحتى از مصالح است;مانند کسى که نامه اى را به دوست خود مى نویسد و در آن مطالبى مى آورد که افشاى آنها زیان نویسنده یا دوستش را به همراه خواهد داشت. او چون احتمال مى دهد که نامه به دست دشمن بیافتد; از این رو مطالب را به صورت رمز و راز بیان مى کند; دراین صورت ظاهر کلام وى براى دیگران قابل تمسک و استناد نیست; اما در موردقرآن چنین احتمالى وجود ندارد; لذا دلیلى براى اختصاصى بودن پیام قرآن وجودندارد; بنابراین قرآن خطاب به گروهى خاص نازل نشده است.
یکى از دلایل دیگر اختصاصى نبودن فهم و
زیان قرآن، اعجاز قرآن و وجوه آن است;زیرا قرآن با تحدى و مبارزطلبى همگان را به آوردن مثل قرآن یا سوره اى از آن فراخوانده است و به تمام عائله بشرى از روى اطمینان اعلام مى کنند که نمى توانند مانندقرآن را بیاورند. اگر فهم قرآن اختصاصى بود، دیگر این دعوت به تحدى بى معنا بود.امام خمینى در این باره مى فرماید: «قرآن کریم خود در چند جا معجزه بودن خود را به تمام بشر در تمام دوره هااعلان کرده است و عجز جمیع بشر را بلکه تمام جن و انس را از آوردن به مثل خودابلاغ کرده. امروزه ملت اسلام همین نشانه خدا را در دست دارند و به تمام عائله بشراز روى کمال اطمینان اعلان مى کنند که این نشانه پیغمبرى نور پاک محمدى است،هر کس از دنیاى پر آشوب علم و دانش مثل او را آورد، ما تسلیم او مى شویم»[12]. تلازمى که میان تحدى قرآن و قابل فهم بودن آن براى مردم برقرار است، به این شرح است که شخص حکیم بر انجام کارى به تحدى و مبارزه جویى مى پردازد که اشخاص طرف تحدى به نوع آن کار و چگونگى انجامش آگاهى داشته باشند و گرنه انجام تحدى قبیح خواهد بود; بسان کشتى گیرى که افراد بى اطلاع از فنون کشتى را به تحدى فرا بخواند و بگوید: من
مى توانم پشت همه شما را به خاک بمالم. بنابراین نظر به اینکه خداى تعالى حکیم است و تنها کارهاى حکیمانه از او سرمى زند، مقتضى است در خصوص قرآن که تحدى نموده است، خود قرآن براى مخاطبات قابل فهم باشد و گرنه این تحدى قبیح بود.
از منظر امام قرآن، کتاب معرفت و اخلاق و دعوت به سعادت و کمال است. این دلیلى دیگر بر اختصاصى نبودن فهم قرآن است. امام خمینى در زمینه کتاب هدایت بودن قرآن مى نویسد: «این کتاب شریف که به شهادت خداى تعالى کتاب هدایت و تعلیم است و نورطریق سلوک انسانیت است. باید مفسر در هر قصه از قصص آن بلکه هر آیه از آیات آن، جهت اهتداى به عالم غیب و حیث راهنمایى به طرق سعادت و سلوک طریق معرفت و انسانیت را به متعلم بفهماند. در همین قصه آدم و حوا و قضایاى آنها با ابلیس از اول خلقت آنها تا ورود آنها درارض که حق تعالى مکرر در کتاب خود ذکر فرموده، چقدر معارف و مواغط مذکور ومرموز است و ما را به چقدر از معایب نفس و اخلاق ابلیسى و کمالات آن و معارف آدمى آشنا مى کند و ما از آن غافل هستیم. بالجمله، کتاب خدا، کتاب معرفت و اخلاق و دعوت به سعادت و
کمال است.کتاب تفسیر نیز باید کتاب عرفانى، اخلاقى و مبین جهات عرفانى و اخلاقى و دیگرجهات دعوت به سعادت آن باشد. مفسرى که از این جهت غفلت کرده یا صرف نظرنموده یا اهمیت به آن نداده از مقصود قرآن و منظور اصلى انزال کتب و ارسال رسال غفلت ورزیده است»[13]. چنانکه از اظهارات حضرت امام استفاده مى شود. قرآن کریم کتاب هدایت عموم مردم است و روشن است که لازمه هدایتگرى قرآن برا عموم مردم آن است که براى زنان قابل فهم باشد.
امام خمینى همگان را به فراگیرى آداب مهم قرائت قرآن و تفکر و تدبر در این کتاب عظیم الهى فرا مى خواند و این مطلب خود یکى از دلایلى است که بر عمومى بودن فهم قرآن و اختصاصى نبودن آن به گروهى خاصى دلالت دارد; زیرا اگر فهم قرآن اختصاصى بود دیگر معنا ندارد که حضرت امام به پیروى از آیات قرآن کریم همگان را به تدبر در قرآن فرا خواند و تشویق نماید. امام در این باره مى فرماید: «و دیگر از آداب مهمه قرائت قرآن تفکر است و مقصود از تفکر آن است که ازآیات شریفه جستجوى مقصد و مقصود کند و چون مقصد قرآن چنانکه خود آن صحیفه نورانیه فرماید، هدایت به سبل سلامت است و اخراج از هم مراتب لمات است به
عالم نور و هدایت به طریق مستقیم است. باید انسان به تفکر در آیات شریفه مراتب سلامت را... بدست آورد»[14].
فهم قرآن مقول به تشکیک است و مراتبى شدید و ضعیف، و کامل و ناقص دارد. فهم مراتب عالى و باطن و ارتباط با اسرار قرآن بهره اولیاء الله و بندگان مخلص الهى است.از نظر امام خمینى معانى حقیقى قرآن قابل دسترس ما انسان هاى محجوب درطبیعت نیست. قرآن سر و سر سر است; اما این مطلب به معناى اختصاصى بودن فهم قرآن نیست; زیرا قرآن، ظاهر و باطنى و باطن آن باطن هایى دارد و هر کس به اندازه علم و معرفت و استعدادهاى خود مى تواند از این اقیانوس مواج معرفت و منبع جوشان کشف محمدى، بهره مند گردد. آنان که با حکایتها و ظرافتها و اشارتهاى عرفانى سرو کار دارند، از نکات وتنبیهات عرفانى قرآن بهره مى برند و آنان که با برهان و استدلال و منطق ارتباط دارند،از این بعد قرآن استفاده مى کنند. فقیهان از آیات الاحکام قرآن استفاده فقهى مى کنندو دانشمندان علم اصول و ادبیات و تاریخ و جامعه شناسى و روانشناسى نیز هر گروه مى توانند بهره هایى در حوزه تخصص خود از این منبع فیاض الهى ببرند. وارستگان صاحب آداب قلبى و مراقبات باطنى رشحه و جرحه اى از آنچه قلب عوام دریافت نموده،
براى تشنگان این کوثر به هدیه مى آورند[15]. اما مراتب قرآن آنقدر لایه هاى تو در تو دارد که در برخى از مراحل آن دیگر علوم رسمیه و معارف قلبیه و مکاشفه غیبیه هم کار ساز نیست و ذات نبى ختمى مرتبت رالازم دارد تا در محفل انس قاب قوسین به آن حقایق دسترسى پیدا کند[16]. و این مراتب و بواطن منافاتى با حجیت ظواهر قرآن براى همگان و «بیان للناس»و «رحمة للعالمین» و قابل فهم بودن قرآن و بهره مندى همگان از این دریاى مواج معارف ندارد; زیرا هر کس به اندازه سعه وجودى خود و لیاقت و لاحیت خویش از قرآن بهره مند مى گردد. امام در این باره مى فرماید: «واقع قرآن نصیب همگان نمى گردد; بلکه مخصوص انبیاء و اولیاء است. دیگران به اندازه سعه وجودى خویش و لیاقت و معرفت خود ازاین نعمت بیکران استفاده مى کنند: «قرآن یک نعمتى است که همه از آن استفاده مى کنند، اما استفاده اى که پیغمبر اکرم از قرآن مى کرده است غیر استفاده اى است که دیگران از آن مى کرده اند: «انما یعرف القرآن من خوطب به» آن که قرآن بر او نازل شده است مى داند که آن چیست، چه جور نازل شده، کیفیت نزولش چیست؟ چه مقصدى در این نزول هست و محتواى آن چیست و غایت این کار چیست؟ او مى داند، آنهایى هم که به تعلیم او تربیت شده اند، آن هم
براى خاطر تربیت او مى دانند[17].
قرآن پژوهى و وارد شدن به علم تفسیر و درک صحیح و کامل قرآن نیازمند آشنایى باقواعد و مقدمات تفسیر و ضوابط فهم قرآن است. بسیارى از قرآن پژوهان رعایت قواعد و آگاهى به مقدمات تفسیر را از شروط تفسیر مى دانند. حضرت امام علاوه بر فراگیرى مقدمات و قواعد فهم قرآن به زدودن موانع وآراستگى به فضایل و تخلیه رذایل و تخلق به اخلاق الهى به منظور کسب صلاحیت براى دریافت حقایق وحیانى و دست یابى به معارف ربانى تاکید دارد. از این امر مهم یعنى دور کردن موانع و آراستگى به فضایل در علوم قرآن به ادب نفسى و علم موهبت تعبیر شده و بسیارى از دانشمندان علوم قرآن بر ضرورت برخوردارى از آن در تفسیر قرآن تاکید کرده اند. امام خمینى نیز ضمن اشاره به حجابهاى ظلمانى و موانع فهم قرآن و دریافت نوربه راهکارهاى عملى آن حجابها پرداخته و فرموده اند: «مادامى که انسان در حجاب خود هست نمى تواند این قرآن را که نور است ادراک کند. تا انسان از حجاب بسیارظلمانى خود خارج نشود، تا گرفتار هواهاى نفسانى است تا گرفتار خود بینى هاست تا گرفتار چیزهایى است که در باطن نفس خود ایجاد کرده است... لیاقت پیدا نمى کندکه این نور الهى در قلب او منعکس شود.
کسانى که بخواهند محتواى قرآن را بفهمندو طورى باشند که هر چه قرائت کنند بالا بروند و به مبدا نور و مبدا اعلى نزدیک شوند، این ممکن نمى شود الا اینکه این حجابها برداشته شود»[18].
از منظر امام خمینى عدم دستیابى به حقیقت قرآن مربوط به پیش از نزول قرآن و تنزل یافتن معانى و در مقام واحدیت است; ولى پس از نزول قرآن مساله فهم به دلیل استفاده از الفاظ بشرى، بسیار آسان شده است و به همین جهت قرآن، قابل فهم همگان شده است و فهم آن اختصاصى نیست; بنابراین برخى از مراتب قرآن به دلیل عظمت جایگاه و بلنداى موقعیت براى گروه هایى از مردم حتى عارفان و مکاشفان وحکیمان الهى قابل دسترسى نیست; لکن این نرسیدن و نفهمیدن مربوط به الفاظ وارتباط سمعى و بصرى کلام نیست; بلکه به دلیل علو مراتب و لایه هاى تو در توى قرآن است که تنها شامل غواصانى چون نبى اکرم و راسخان در علم مى گردد: «فهم عظمت هر چیز به فهم حقیقت آن است و حقیقت قرآن شریف الهى قبل ازتنزل به منازل خلقیه و تطور به اطوار فعلیه از شئوون ذاتیه و حقایق علیه در حضرت واحدیت است و آن حقیقت کلام نفسى است که مقارعه ذاتیه در حضرات اسمائیه است و
این حقیقت براى احدى حاصل نشود به علوم رسمیه و نه به معارف قلبیه و نه به مکاشفه غیبیه، مگر به مکاشفه تامه الهیه براى ذات مبارک نبى ختمى - صلى الله علیه و آله - در محفل انس «قاب قوسین» بلکه در خلوتگاه سر مقام «اوادنى» و دست آمال عائله بشریه از آن کوتاه است، مگر خلص از اولیاء الله که به حسب انوار معنویه وحقایق الهیه با روحانیت آن ذات مقدس مشترک و به واسطه تبعیت تامه، فانى در آن حضرت شدند، آن علوم کاشفه را بالوراثه از آن حضرت تلقى کنند و حقیقت قرآن به همان نورانیت و کمال که در قلب مبارک آن حضرت تجلى کند به قلوب آنهامنعکس شود; بدون تنزل به منازل و تطور به اطوار»[19]. حضرت امام در این عبارتها به این نکته توجه مى دهند که دریافت حقایق باطنى قرآن قبل از تنزل به منازل خلقیه براى مردم متعارف امکان ندارد. فهم قرآن داراى درجات گوناگون است که برخى از آنها ویژه عارفان و واصلان و برخى میسورافرادى است که با مبدا نور اتصال پیدا کرده اند و در مقام غیب گام نهاده اند و برخى ازمراتب فهم قرآن ویژه انبیاء و اولیاء است و برخى از مراتب آن شامل همگان مى گردد. هر کس به هر میزانى که موانع و حجابها را از خود دور
ساخته و به طهارت معنوى نائل گشته باشد، مى تواند از قرآن بهره مند گردد و قرائت قرآن او تبدیل به نورى گرددکه او را بالا ببرد و حجابهاى نفسانى را در نوردد (34). نظر به اینکه قرآن به زبان مردم نازل شده است «و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه» [ابراهیم،4[ همه مردم باید قواعد و شرائط فهم و سخن را رعایت کنند و از اصول تفسیر در فراگیرى قرآن پیروى نمایند.
سخن گفتن خداوند به صورت سرى با بندگان خاص افزون بر پیام هاى عمومى و به کارگیرى رمز و راز در حروف مقطعه یا بطن که فقط در دسترس محرمان اسرار وراسخون در علم قرار دارد، منافاتى با همگان بودن فهم قرآن و اختصاصى نبودن فهم قرآن ندارد. درک بطن و اسرار قرآن علاوه بر آشنایى با قواعد و مقدمات تفسیر نیازمنداطلاعات بیرونى یا مرتبه خاصى از طهارت نفس وزدودن موانع مى باشد. بین ظاهر وباطن نوعى ارتباط برقرار است که کشف آن در دسترس محرمان اسرار قرآن مى باشد[21]. زبان قرآن، زبانى آشکار و همگانى و فهم آن عمومى است و بر اساس زبان عرف و محاوره مردم تنظیم شده است[22]; لکن بدون تسلط بر قواعد زبان عربى و اطلاع ازمفردات و معانى الفاظ قرآن و نیز تحجر در کشف شیوه عمومى فهم عقلا و در
نهایت بدون آگاهى از مخصصات و مقیدات و مانند آنها در آیات و روایات نمى توان به استنباط و برداشت از قرآن پرداخت و پرداختن به فهم دقیق و استنباط از قرآن نیازمند اجتهاد و جهاد علمى و عملى است [23]. پى نوشت: 1( در روایات فراوانى چنین آمده است که به قارى قرآن گفته مى شود: قرآن بخوان و بالا برو; پس هر آیه اى که مى خواند، پله اى بالا مى رود[20].
و تصرف اندک. 19. همو; آداب الصلوة، ص31. 20. کلینى، محمد بن یعقوب; اصول کافى، ج2، ص603. 21. خمینى (امام); تفسیر سوره حمد، ص167 و همو; آداب الصلوة، ص22181. همو; صحیفه نور، ج19، ص251 و ج14، ص251 و همو; آداب الصلوة، ص208. 23. ر.ک; هادوى، مهدى; مبانى کلامى اجتهاد، ص297 - 307.
مجله فصلنامه مشکوة، شماره 45 کوتاه سخن که یار آمد با گیسوى مشکبار آمد بگشود در و نقاب برداشت بى پرده نگر، نگار آمد او بود و کسى نبود با او یکتاى و غریب وار آمد بنشست و ببست در زاغیار گویى پى یار غار آمد من محو جمال بى مثالش او جلوه گر از کنار آمد برداشت حجاب از میانه تا بر سر میگسار آمد دنباله صبح لیلة القدر خور با رخ آشکار آمد بگذار چراغ، صبح گردید خورشید جهانمدار آمد بگذار قلم، بپیچ دفتر کوتاه سخن که یار آمد
مجله متین، شماره 13 ملایی توانی، علیرضا چکیده: تردیدی نیست که اندیشة سیاسی شیعه در عهد غیبت در راه تدوین پایه های نظری یک حکومت دینی یا طراحی یک انقلاب سیاسی با دشواریهای عملی و کاستیهای تئوریک فراوانی رویاروی بوده است. مقاله با ارزیابی این نارساییها و سیری اجمالی در تأملات سیاسی عالمان شیعه، این موضوع را با عنایت به مراحل تطور و تحول آن تا ظهور امام خمینی (س) بررسی می نماید. به اعتقاد نگارنده، اندیشة سیاسی امام تا آغاز دهة 1340، در واقع ادامة رویکرد نظری علمای پیشین به مسألة حکومت بود؛ منتهی با این تفاوت که امام همة تلاش خود را مصروف ایجاد «جامعة دینی» صرفنظر از شکل و ماهیت حکومت آن نمود. چه به گمان او با اهرم نظارت مستمر علمای دینی بر سیاست و حکومت می توان بر بحران ناشی از فقدان حاکمیت مطلوب غلبه کرد و این نگرش با توجه به تفکر علمای پیشین و هم عصر او گامی به پیش تلقی می شد. سرانجام، مقاله علل و چگونگی گذر اندیشة سیاسی امام خمینی (س) را از مرحلة جامعة دینی به حکومت دینی، با توجه به بسترهای اجتماعی سیاسی جامعة ایران در سراسر دهة 1340، مورد مطالعه قرار می دهد و عوامل
و مسائلی که سبب رویارویی امام با نظام مستقر و پی بردن به ماهیت اصلاح ناپذیر آن گردید، بررسی می کند. به طور کلی امام به عنوان ایدئولوگ فکری انقلاب، ابتدا وضع موجود را نفی و طرد نمود و سرانجام با طرح درس «ولایت فقیه» نظام آرمانی و مطلوب خود را که از بسیاری جهات با نظامهای مستقر تفاوت داشت ترسیم کرد. بدیهی است تحقق این اندیشه مستلزم ساز و کاری جدید و به طور مشخص یک نظریة انقلابی بود. انقلاب مکانیسمی برای درهم شکستن مناسبات ظالمانة موجود به منظور فراهم ساختن زمینة لازم جهت تحقق حاکمیتی مبتنی بر اسلام به وسیلة علمای شیعه بود که در شرایط بحران ناشی از غاصب بودن حکومتهای موجود و فقدان شرایط لازم برای استقرار حاکمیتی مطلوب مطرح می گردید. در پایان نگارنده راهکارهای اجرایی انقلاب را از نگاه امام ارزیابی می کند. واژه های کلیدی: جامعة دینی، حکومت دینی، ولایت فقیه، اسلام سیاسی، انقلاب سیاسی.
پیدایی اندیشة انقلاب، طلیعة دوران تازه ای از تکاپوی فکری و سیاسی امام خمینی (س) است که با جستجوگری در مسیر استقرار حکومت اسلامی تکامل می یابد. تأملات نظری و رویکردهای سیاسی امام خمینی (س) در پویش تاریخی خود تا دست یافتن به یک مشی انقلابی، مراحل بغرنج و دشواری را پشت سر نهاده است. انقلاب به طور
کلی به تحولی ریشه دار، تند و اغلب خشونت آمیز اطلاق می گردد که در این فرآیند، ارزشها، اسطوره های حاکم بر جامعه، ساختار اجتماعی، نهادها، رهبری و نخبگان حاکم دستخوش تغییر می شوند که حاصل آن استقرار نظامی جدید به جای نظام موجود است. اما انقلاب اسلامی ایران تا حدّ زیادی با انقلابهای متعارف و موجود تفاوت دارد. به این مفهوم که ماهیت و خمیرمایة فکری آن را دین شکل داده است؛ لاجرم انگیزه ها، آرمانها، ایدئولوژی و مشخصه های دیگر بویژه نتایج حاصل از آن با دین آمیخته شده است. دغدغة اصلی این مقاله این است که چرایی و چگونگی گرایش به انقلاب را در اندیشة سیاسی امام خمینی (س) تبیین کند. ناگفته پیدا است که پاسخ به این پرسش از یکسو نیازمند سیری اجمالی در اندیشة سیاسی عالمان شیعه در عصر غیبت و طرح نارساییها و علل ناکامی آن است، و از سوی دیگر مستلزم بررسی فضای سیاسی اجتماعی کشور و تأثیر آن بر فرآیند تکامل و تطور اندیشة امام خمینی (س) است. نگاهی کوتاه به حکومت دینی در اندیشة سیاسی علمای شیعه در جستجوی متون اسلامی و تفسیرهای کهن و نیز در تفکر سیاسیِ اسلام اعم از شیعه و سنّی، اساساً نمی توان از نظریة انقلاب سراغ گرفت. بارزترین مشخصة تلاشهای سیاسی عالمان اسلامی
اگر در مقاطع مشخصی از تاریخ پرنشیب و فراز دنیای اسلام مجال تحقق می یافت اجازة قیام علیه فرمانروایان ستمگر و کوشش برای رهبری چنین جنبشهایی بود و این حرکتها نیز بیشتر در دوران معاصر نمود عینی و عملی یافته است. به همین دلیل تا پیش از این، فرقه های اسلامی در عمل از حکمرانان ظلم و جور به شکلهای گوناگون اطاعت می کردند و تفاوت آنها تنها در چگونگی ارائة دلیل نهفته بود. فرزانگان اهل سنّت بر اساس دستور العملی کلی از قرآن که باید از خدا، پیامبر و اولی الامر فرمان برد و این آموزه که اطاعت در هر وضعیتی حتی از دولتی ستمگر بهتر از آشوب و هرج و مرج است آن را روا می شمردند ] عنایت 156 :1376 [ . در همان حال عالمان شیعه اگر چه حکومتهای جهان اسلام را در عصر غیبت به لحاظ نظری یکسره غاصب و ظالم و عدیل کفر به حساب می آوردند، اما در عمل ناگزیر از تحمل حاکمیتهای ستم پیشه بودند. بدیهی است که در این وضعیت اندیشة انقلاب یا حکومت دینی نمی توانست شکل بگیرد. بنابر همین ملاحظات در مسیر پویش فکری عالمان شیعه بویژه در هزارة اول پس از اسلام، اساساً این پرسش که برنامة اسلام برای حکومت در دوران غیبت چیست، مطرح
نبوده و احتمالاً در آن فضای بحرانی موضوعیت نداشته است. بنابراین، طرح مباحث ولایت فقیه در متون فقهی این عهد هرگز به معنای ولایت سیاسی یا حکومت فقیهان نبوده و نیست. آنچه به فقهای این دوران می توان نسبت داد، حداکثر تفکیک و تمیز میان امور شرعی و عرفی است. از نگاه آنان امور شرعی به مسائلی چون امور حسبیه، قضاوت و لوازم آن چون اقامة حدود، نماز جماعت و مانند آن اطلاق می گردید که تصدی آن در حوزة وظایف و اختیارات فقیه قرار داشت و امور عرفی که به سیاست، امنیت و امثال آن می پرداخت در حیطة وظایف سلطان ذی شوکت جای می گرفت ] کدیور 14 :1376 [ . با این همه، بینش سیاسی و اندیشة عالمان شیعه در گذر زمان رفته رفته رو به تکامل و فراگیری نهاد که در این میان عوامل زیر آشکارا نقشی تعیین کننده داشته اند: الف. تشکیل دولت مقتدر وسیع و یکپارچة شیعی در عهد صفوی و همکاری نزدیک و صمیمانة طیفی از علمای شیعه با صفویان و تلاش گسترده برای گردآوری و بازنگری در متون و تفاسیر شیعه؛ ب. پیروزی قطعی اصولیون بر اخباریون در یک فرآیند از کشمکش تاریخی و نظری در آغاز عهد قاجاریه؛ ج. تأسیس نهاد توانمند و پرنفوذ مرجعیت؛ د. توسعة
کمی و کیفی مدارس و مکاتب شیعی و تربیت و پرورش مجتهدان و دانش آموختگان دینی؛ ه. سرانجام و به تبع عوامل مهم یاد شده تسری حوزة فعالیت، مشارکت و مداخلة مجتهدان از امور دینی و حسبیه به عرصة مسائل سیاسی و اجتماعی مبتلا به جامعة قاجار، که لاجرم در جنبشهای اعتراض آمیز عهد قاجار مانند جنبش تنباکو و بویژه در نهضت مشروطیت چهره ای نمایان و جاودانه یافت. بدین ترتیب دیدگاههای شریعت مدارانه در ارائة یک نظریة مقدماتی از دولت دینی (یعنی نایب عام امام عصر یا فقیه جامع الشرایطی که آنچه بر امام جایز است بر او نیز جایز می گردد) و در نتیجه پیروزی عقل در تحلیل رخدادهای سیاسی و نگرش به متون و منابع دینی، علما را در تدوین نظریه هایی دربارة حکومت بیش از پیش یاری بخشید. این رویکرد بتدریج در روند رویدادها و حرکتهای سیاسی و اجتماعی مانند نهضت مشروطیت بازتاب یافت و نتیجه داد. اما تا این زمان هیچ اقدام عملی از سوی علما برای تأسیس حاکمیتی مبتنی بر اسلام حتی در شکل ابتدایی آن به دلیل وجود موانع بی شمار صورت نگرفت و آنان اساساً چنین آرمانی را در دسترس نمی یافتند. امکان پذیر نیافتن چنین ایده ای، طیفی از علما را به این اندیشه رهنمون ساخت، که تشکیل
چنین حکومتی را یکسره به امام زمان (عج) واگذار نمایند. لذا در یک جمع بندی اکثریت قریب به اتفاق عالمان شیعه رسالت خود را در پاسداری از حریم دین و حفظ حرمت مسلمانان و اجتناب از تفرقه و پراکندگی آنان و جلوگیری از بروز رخنه و تزلزل در ارکان دین می یافتند، تا در آینده مقدمات و زمینه های لازم برای استقرار حکومتی مبتنی بر آرمانهای دینی پدید آید. در دوران قاجاریه آنچه احتمالاً علما را به پذیرش حاکمیتهای موجود یا تن دادن به نوعی همکاری با آنها فرامی خواند، تظاهر به دین مداری یا رعایت حرمت دین و رهبران مذهبی در دستگاه سلطنت از یکسو و هراس و نگرانی روزافزون از نفوذ رو به گسترش فرق انحرافی و ضاله نظیر بهائیت، بابیت و از سوی دیگر، لزوم حفظ و نگهداری تنها حکومت شیعه در جهان اسلام و نیز از بعد خارجی خطر استیلای کامل و قریب الوقوع بیگانگان و کفار بر سرنوشت مسلمانان بر اساس قاعدة «نفی سبیل» بود و از نقطة تحلیل درونی، فقدان نظریة حکومت دینی نزد علما، که چهارچوبه های نظری و عملی آن به روشنی تبیین گشته باشد، رهبران دینی را ناگزیر به همراهی و همکاری می ساخت. این نکته از نارساییها و ضعفهای بزرگ اندیشة سیاسی شیعه بود که به دلیل
فقدان یک بدیل شرعی یا نظریة حکومت مطلوب در عصر غیبت، بسیاری از عالمان را در رویارویی با اوضاع زمانه دچار تردید ساخت و تعدادی از آنان را واداشت تا به توجیه شرعی حاکمان و شاهان وقت برآیند و در اولی الامر شمردن آنان همت بگمارند. این کاستیها سبب می شد تا علما به رغم مشارکت فعالانه در حرکتهای سیاسی اجتماعی ایران معاصر، در عمل بیشتر به واکنشهای تدافعی و انفعالی در برابر آرمانها و اهداف جنبشهای مزبور روی آورند و حداکثر بکوشند تا آرمان جنبشهای یاد شده را با اصول اسلام هماهنگ و سازگار نشان دهند و با تفسیرهای نوین از متون کهن راه آن را هموار سازند. نمونة بارز این کوششها در نهضت مشروطیت به وقوع پیوست. از آنجا که هنوز بنیادهای نظری و پایه های شرعی و عملی حکومت دینی تنظیم نگشته و یک آلترناتیو اسلامی تبیین و طراحی نشده بود، لاجرم علما در مواجهه با این رهاورد تمدن غرب دچار اختلاف نظرهای اساسی شدند. علمای مشروعه خواه در مسیر مبارزه با هواداران مشروطه چاره ای جز همراهی با سلطنت استبدادی نیافتند و علمای ضد استبداد نیز به حکومت مشروطه گردن نهادند ] یزدانی 132 :1376 [ . به هر تقدیر اختلافات برآمده از نهضت مشروطیت و ماهیت دینی و غیر دینی
آن، سرانجام علما را تا سر حدّ یک کشاکش خشونت بار پیش برد که پیامد آن جز توسعة تفرقه و تضاد و نیز سرخوردگی فزاینده از مشروطه نبود. نائینی به عنوان رهبر فکری علمای مشروطه خواه، در برابر ورود بی محابای تجدد و افکار دموکراتیک به ایران به دفاع از تشیع برخاست. او آشکارا دریافته بود که در فضای سیاسی و فکری روزگار خود دسترسی به یک حکومت دینی، آنگونه که مطلوب علماست، امکان پذیر نیست. لذا به عنوان نخستین و در عین حال مهمترین گام برای درهم شکستن سیطرة استبداد به همنوایی با مشروطیت پرداخت. جریان مخالف نیز در مبارزه با چنین اندیشه ای از هیچ کوششی فروگذار نکرد. با شکست و ناکامی مشروطه و بروز آشفتگیهای عظیم اجتماعی، نابسامانیهای فراگیر سیاسی و بحران اقتصادی و سرانجام ظهور دیکتاتوری هراس آور رضا شاه، اندیشة سیاسی عالمان شیعه تا حدّ زیادی از رونق افتاد و در هاله ای از رکود و خمودی فرو رفت. نسل بازمانده از این دوران پرتلاطم بیشتر در صف سیاستمداران قرار داشتند تا در ردیف نظریه پردازان و متفکرین شیعی مانند مدرس و در دهه های بعد کاشانی. در چنین فضای متصلبی بود که امام خمینی (س) به عنوان یک اندیشمند شیعی و یک متفکر سیاسی قدم به عرصة اجتماع گذاشت. او تا سالهای
متمادی هوادار نظریه های سنّتی علما در تلاش برای برقراری موازین شرع و اجرای احکام دین در عرصة مناسبات اجتماعی صرفنظر از شکل و نوع حکومت بود. اما همگام با تحولات اجتماعی و سیاسی، تلاشهای امام خمینی (س) که ابتدا ماهیتی اصلاح گرانه داشت، به دلیل سیطرة هراس انگیز استبداد داخلی و امپریالیسم خارجی از یکسو و تداوم موانع جدّی در راه حضور توانمند دین در همة عرصه های حیات اجتماع از دیگر سو، در مسیر تکاملی خود دستخوش تطور گشت؛ تا سرانجام توانست قلة رفیع تفکر شیعه را فتح نماید و اندیشة حکومت اسلامی را به عنوان دستاورد بیش از یک قرن تأملات نظری به ارمغان آورد و درست در پی چنین آرمانی، انقلاب گرایی پدیدار گشت و فرضیة انقلاب شکل گرفت.
اندیشة سیاسی امام خمینی (س) که تا قبل از آغاز نهضت به سال 1341 بیشتر در کتاب کشف اسرار بازتاب یافته است، مبین تلاش برای ساماندهی یک جامعة دینی است. مشخصة بارز این جامعه حضور پرشکوه و فعالانة دین در عرصه های مختلف حیات بشر، تحت تولی و نظارت رهبران مذهبی است. در چنین رهیافتی امام به ساخت و شکل حکومتهای موجود حساسیت چندانی نشان نمی دهد. این البته به این معنا نیست که امام از تفکر و تأمل دربارة
حاکمیت دینی یکسره غفلت ورزیده است؛ بلکه در جای جای این اثر ارزشمند، وجود قانون و حکومت را برای انتظام امور بشر ضرورتی انکارناپذیر تلقی کرده و حکومت مطلوب را تنها حکومت خداوند شمرده است ] : 182 - 181 [ . ناگفته پیداست چنین حکومتی عصارة خواستها و آمال همة عالمان و متفکران شیعه در عصر غیبت بود؛ اما در کلیت خود از ابهامها و کاستیهای فراوان بویژه در اصول و مبانی، سازمان و ساختار، نوع و شکل رنج می برد و این نگرش با آنچه که قریب به دو دهة بعد در کتاب ولایت فقیه انعکاس یافت، تفاوتهای جدّی و بنیادی داشت. بنابراین نمی توانست به مثابة یک بدیل شرعی یا آلترناتیو اسلامی مطرح و قابل اجرا بنماید. چه، همة موانع پیشین همچنان به قوت خود باقی بودند. لذا دغدغة اصلی امام این بود که در این وضعیت چه باید کرد؟ ویژگی ممتاز امام این بود که او نمی توانست مانند علمای هم عصرش در برابر حاکمیتهای جائر و جامعة آن روز مسلمانان که آمیزه ای بغرنج از تعطیلی احکام دین و روی آوردن به قوانین غربی مغایر با روح اسلام بود سکوت یا تقیه اختیار کند. بعلاوه نمی توانست به بهانة نبود شرایط و امکانات لازم برای تشکیل حکومتی مبتنی بر اسلام،
وضع موجود را برتابد و به عنوان نظاره گری بی اعتنا به اوضاع بنگرد. چه، از نگاه او جامعیت دین و احکام اسلامی که هیچ بعدی از ابعاد گسترده و و متزاید زندگی اجتماعی و سیاسی بشر را فرو گذار نکرده است به دلیل غفلت مسلمانان سبب دریوزگی دولتهای اسلامی و انحرافات گسترده در کلیة شئون حیات اجتماعی شده است ] خمینی 184 : 3 [ . بدیهی است که در این وضعیت امام بیشتر همت خود را مصروف برجسته نمودن ابعاد حقوقی دین، برنامه های انسان سازانه و قوانین هدایت گرانة آن بنماید تا توان بالقوة مذهب را در سر و سامان دادن به جامعة انسانی و مناسبات اجتماعی بدون در نظر گرفتن شکل حکومت نشان دهد. به دیگر سخن، امام در این دوران به محتوا و هویت دینی جامعه حساسیت نشان می داد تا شکل و ساختار حکومت آن. چه، حکومت تنها وسیله ای بود که می توانست امکان اجرای احکام شرع را در بستر اجتماع تسهیل یا فراهم کند. این مهم با هر شیوه از زمامداری اعم از جمهوری، مشروطه و یا پادشاهی در صورت نظارت مؤثر عالمان دین، به دست می آمد. لذا ساز و کاری که امام برای تحقق این هدف به آن می اندیشید، ماهیتی اصلاحگرانه داشت و در میان تجارب گذشتگان از روشی
که در متمم قانون اساسی مشروطه درج شده بود، دفاع می کرد، که بر اساس آن نظارت هیأتی از علما و مجتهدان برای تطبیق قوانین مصوب مجلس با موازین شرع به عنوان یک ضرورت در نظر گرفته می شد: شما فقط یک مادة قانون مشروطه را عملی کنید که (هر قانونی که بر خلاف قانون شرع باشد قانونیت ندارد) تا تمام افراد این مملکت با هم هماواز شوند و وضع کشور به سرعت برق تغییر کند و با عملی شدن آن تمام این مشکلات اسف آور به تشکیلات نوین خردمندانه تبدیل شود و با تشریک مساعی همة تودة عارف و عامی، کشور رنگ و رویی پیدا کند که در جهان نظیر آن را پیدا نکنید ] خمینی 223 : 3 [ . امام با اشاره به اختلاف نظری که میان رهبران دینی پیرامون تشکیل حکومت در عهد غیبت در سراسر تاریخ وجود داشته است، در مسیر اسلامی کردن جامعه بیش از همه بر اهرم نظارت علمای دین انگشت می گذارد و تأکید می ورزد که در قرنهای پیشین هرگاه حداقلی از مشارکت و نظارت امکان یافته، علما با سلوک دینی خود برای حفظ کیان مسلمانان و بیضة اسلام با وجود غیر دینی و غاصب بودن حکومتها با آنها همراهی و همکاری کرده اند: با آنکه جز
سلطنت خدایی همة سلطنتها بر خلاف مصلحت مردم وجور است و جز قانون خدایی همة قوانین باطل و بیهوده است، ولی آنها همین بیهوده را هم تا نظام بهتری نشود تأسیس کرد، محترم می شمارند و لغو نمی کنند ] خمینی 186 : 3 [ . در این فراز امام آشکارا از نبود یک بدیل شرعی از حکومت که مبانی و ساختار آن به شکلی عملی نظریه پردازی شده باشد، سخن می گویند و معتقدند که بحران ناشی از حاکمیت مطلوب را می توان با نظارت مستمر دینداران به نحو مؤثری حل کرد و این خود در مقایسه با عملکرد علما در سده های پیشین گامی به پیش بود. زیرا به جای سکوت و تقیه در جستجوی تلاشی عملی برای تحول ماهیت جامعه در جهت گیری به سوی دین و معنویت بود. امام در تکاپوی فکری و سیاسی خود دوبار در کتاب کشف اسرار راهکاری مسالمت آمیز و مبتنی بر نهادهای موجود برای دینی کردن حکومت و جامعه ارائه داد: ما می گوییم مجلس مؤسسانی که تشکیل می شود برای تشکیل یک حکومت یا تغییر یک رژیم باید از فقها و ملاهای خردمند عالی مقام که به عدالت و توحید و تقوی و بی غرضی و ترک هوی و شهوت موصوف باشند، تشکیل شود تا در انتخاب سلطان مصالح کشور و توده را
سنجیده و شاه عدالتخواه مطیع قوانین کشوری که همان قانونهای خدایی است انتخاب کنند. نظارت ملاهای وارسته فقط می تواند قانون کشور را به جریان اندازد و دست چپاولچی ها را کوتاه کند... ] زیرا [ تنها چیزی که می تواند انسان را از خیانت و خیانتکاری باز دارد دین است. آن هم در زمامداران ما هیچ نیست و یا اگر هم هست به معنی خودش نیست ] : 233، 186 - 185 [ . به باور امام از این رهگذر جامعه ای دینی و آرمانی پدید خواهد آمد. اما این، نیازمند همکاریهای همه جانبه و گستردة همة روحانیان صدیق با دستگاه حکومت است تا آنها را در جایگاه مناسبشان که عبارت است از پیوند استوار با همة آحاد جامعه، به خدمت بگیرند و این معنایی جز پیوستگی و انفکاک ناپذیری دین و سیاست نداشت؛ زیرا: «تجزیة روحانیت از دولت مثل جدا کردن سر از بدن است. هم دولت با این تجزیه استقلال و امنیت خارجی و داخلی را از دست می دهد و هم روحانیت تحلیل می رود» ] خمینی 208 : 3 [ . برای اجتناب از دولتی شدن روحانیت و تبدیل آنها به سخنگویان حکومت و در نتیجه افزایش محافظه کاری و گسترش سازمان آخوندهای درباری، که خواه ناخواه از رهگذر دریافت حقوق و معیشت
و نیز با کاستن از اعتبار و استقلال آنها پدید خواهد آمد، امام راهکارهای بدیعی ارائه می دهند که اینک مجال پرداختن به آنها نیست ] خمینی 221 - 201 : 3 [ . به طور خلاصه حاصل جمع این گفتار این است که امام دولتهای موجود در جهان اسلام را مغایر با دین می شمارد و شیوة رایج علما در مماشات با آنها را نفی می کند و در عین حال توسل به زور و خشونت و استفاده از ابزارها و ترفندهای سیاسی مانند کودتا را به عنوان یک مشی مبارزه، که تا این زمان شیوه ای متعارف در کسب قدرت بود، یکسره مردود می شمارد و به مثابة روشی هیتلری محکوم و باطل می داند ] خمینی 222 - 221 : 3 [ ؛ اما از آنجا که هنوز شرایط را برای تبیین و ترسیم نظریة حکومت اسلامی و به تبع آن فرضیة انقلاب مناسب نمی دانند، رهیافتی اصلاحگرانه و مبتنی بر مسالمت را در چهارچوب نهادهای سیاسی و قانونی برای حضور فعالانة دین تحت نظارت و هماهنگی علما را صرفنظر از شکل حکومت، مطرح می سازند تا: «روشن شود که قانون اسلام در تمدن جهان پیشقدم همة قانونهاست و با عملی شدن آن مدینة فاضله تشکیل می شود... ] زیرا [ با این کار تمام افراد
مملکت بی استثنا از روحانی گرفته تا کاسب سر محله و از لشکری گرفته تا دلال دوره گرد با حکومت همکاری می کنند و برای استقلال و عظمت کشور با جان و دل می کوشند» ] خمینی 222 : 3 [ در غیر این صورت زمامداران موجود که در منجلاب فساد و تباهی غوطه می خورند، خائن ستمگر و عدیل کفر خواهند بود و می بایست تغییر کنند و به جای آنان فرمانروایانی عادل و متدین زمام امور مسلمانان را به دست گیرند ] خمینی 236 - 223 : 3 [ . ناگفته پیداست که تا این زمان، امام مانند بسیاری از متفکرین مشرق زمین به جای پاسخ به این سؤال، که چگونه باید حکومت کرد، به این می اندیشید که چه کسی باید حکومت کند. اما همین نگرش در نخستین سالهای دهة 1340 در پی رویارویی با سلطنت پهلوی تا حدّ زیادی دگرگون شد. واقعیتها و شرایط موجود امام را هر چه بیشتر به سوی الگوی حکومت مطلوب الهی که نه از رهگذر اصلاح حرکتهای موجود بلکه تنها با سرنگونی و دگرگونی آنها فراهم گشت رهنمون شد.
سالهای آغازین دهة 1340 دورة سرنوشت ساز و تعیین کننده ای در اندیشه و عمل سیاسی امام خمینی (س) است. در این برهة مهم
تاریخی است که امام در واکنش به سیاستهای ضد دینی رژیم، بتدریج از تلاش برای اصلاح شاه تا عرصة یک رویارویی تمام عیار با او پیش رفت. اینک می کوشیم با ترسیم فضای موجود علل مهم این تحول را تحلیل کنیم. با رحلت آیت الله بروجردی، مرجع عالی مقام جهان اسلام و از میان رفتن مانع بزرگ شاه در راه نوسازی به سبک غرب، بلافاصله تکاپوی رژیم برای پیشبرد برنامه های اصلاحات با پشتیبانی کامل و آشکار آمریکا آغاز شد تا با تغییر در بافت نخبگان سیاسی و ساختار اجتماعی اقتصادی سنّتی و ماقبل سرمایه داری پذیرای تحولات جدید گشته و از خطر بروز آشوبهای گسترده و انقلاب رهایی یابد. طلیعة این اصلاحات طرح لایحة انجمنهای ایالتی و ولایتی بود که در 16 مهر 1341 اعلام شد. شاید بتوان دیدگاه هیأت حاکم را اینگونه تحلیل کرد که با رحلت بزرگترین مرجع شیعیان تا آن روزگار، نهاد مرجعیت به دلیل فقدان رهبر فرهمند و فائقة دینی دستخوش اختلاف نظرها و شکافهای عمیق خواهد شد. لذا تحت هدایت دولت می تواند محل آن را نیز از قم به نجف انتقال داد. بنابراین لایحة یاد شده در عین حال می توانست به مثابة محکی برای آزمون میزان حساسیت علما و برآورد توان نیروهای مذهبی با توجه به میزان واکنش
آنها در برابر اصلاحات شاه تلقی شود. اما حقیقت این است که تلاش می شد تا جامعة سنّتی ایران را که مذهب بهترین مؤلفة آن بود، تحت پوشش آرمانهای دموکراتیک به سوی تضعیف نقش اجتماعی مذهب شیعه، به عنوان مذهب رسمی و کاهش نفوذ رو به گسترش رهبران دینی سوق دهد. در لایحة انجمنهای ایالتی و ولایتی که تفویض حق رأی به زنان گنجانده شده بود و با عنوان درشت در صفحة اول روزنامه ها انعکاس یافت، در ظاهر اقدامی خلاف شرع و قانون به نظر نمی رسید؛ اما در واقع سرپوشی برای حذف شرط اسلام از شرایط انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان و نیز ادای سوگند به کتاب آسمانی به جای قرآن کریم بود که از نگاه علما می توانست جریانهای شبه مذهبی روییده از عصر قاجار و اغلب معاند تشیع مانند بهائیت، بابیت و... را در راستای اسلام زدایی به نحوی به رسمیت بشناساند. اما انتشار اخبار مربوط به آن به سرعت قم و علمای آن را به خروش و هیجان آورد. در رأس این جنبش امام خمینی (س) جای داشت. او تلاشهای گسترده ای را در بی اثر ساختن سیاستها و برنامه های ضد دینی شاه ساماندهی کرد و پرچم مبارزه با آن را به عنوان رهبر بی بدیل نهضت به دست گرفت. از ابتدای این
حرکت تا آغاز دوران تبعید، امام تا سرحدّ نفی حکومت شاه و مبانی مشروعیت آن پیش رفت. در این فاصله تحولات مهم و متعددی به وقوع پیوست که در پرتو آن ماهیت اصلاح ناپذیر رژیم هر چه بیشتر آشکار گشت. در ادامة این گفتار به عوامل عمده ای که در تطور اندیشة امام تأثیر جدّی گذاشت، اشاره خواهیم کرد.
تجاوز به حریم دین و کاهش اهمیت و اعتبار آن در صدر برنامه های نوسازانه شاه قرار داشت. ماجرای جنجال انگیز انجمنهای ایالتی و ولایتی از این واقعیت ریشه می گرفت و می کوشید تا جایگاه خدشه ناپذیر و استوار اسلام و تشیع را به چالش بکشد و زیر عناوین فریبندة دموکراسی آن را در سطح سایر ادیان تنزل دهد. بدیهی است که امام به عنوان عالم، مرجع و مفسر شیعه نمی توانست نسبت به این تعرض آشکار بی تفاوت بماند. لذا از همان ابتدای غائله در تکاپوی خستگی ناپذیر به مشورت با علما جهت یافتن راهی برای پایان دادن به ماجرا برآمد. در روند این مبارزه، امام سرسختی فراوانی اعم از سخنرانیهای روشنگرانه تا ارسال تلگراف به شاه و نخست وزیر به خرج داد. او این تصویب نامه را خطایی جبران ناپذیر و اشتباهی روشن و آشکار خواند که هم احساسات دینی ملت
را به مسخره گرفته و هم راه را برای تسلط دشمنان اسلام هموار می سازد. امام به دولت هشدار داد که علمای اسلام تا پایان دست از مبارزه نخواهند کشید زیرا «خطری که متوجه دین شده است قابل اغماض نیست و لذا به تمام معنی بایستی مسلمانها جدیت نمایند تا این غائله رفع شود» ] خمینی 1373 ج 11 :2 [ . این واکنش تند امام با تأمل در مبانی اندیشه و تفکر سیاسی و اعتقادی او کاملاً قابل درک است. از نگاه او دین گوهر زندگی است و اسلام مهمترین مؤلفة جامعة مطلوب او و اساساً نماد درخشش و اعتلای آن است. دین تنها عنصری است که می تواند انسان را از جایگاه حیوانی برکشد و او را منزلت متعالی انسانی ببخشد و بر همة فسادها و انحرافها لجام بزند. بنابراین، تعرض به عاملی که هویت حقیقی مسلمانان را شکل می داد، امام را سخت برمی آشفت و او را وامی داشت تا همة توان و نفوذ خود و سایر علما را در راه ابطال آن به کار برد. خود ایشان برای توجیه عقلی و شرعی این عکس العمل از تاریخ اسلام شاهد می آورد که همة مسلمانان در پاسبانی از حریم دین حاضر بوده اند از همة حقوق خویش صرفنظر کنند. راز مقاومتها و رویارویی ائمه
و بزرگان اسلامی در طول تاریخ در همین واقعیت نهفته است و این یک اصل تاریخی است که در صورت انحراف از دین، قیام وظیفه ای الهی خواهد شد ] خمینی 22-20 :1373 [ . شایان ذکر است که در این مرحله از زمان، قیامی که امام مطرح ساخته اند صرفاً تلاش برای اصلاح حاکمان و بازگرداندن شرایط مطلوب از طریق زیر فشار نهادن زمامداران اسلامی برای گردن نهادن به قوانین شرع و پاسداری از حریم آن است، نه یک انقلاب تمام عیار؛ زیرا هنوز بدیل شرعی حکومت مدون نگشته تا انقلاب ضرورت پیدا کند.
هنگامی که دین مورد هجمه و حمله قرار می گیرد، طبیعی است که بیش از همه ساحت متولیان مذهب و رهبران دینی آسیب خواهد پذیرفت. زیرا رسالت بزرگ آنها ترویج و بسط فرهنگ دینی و دفاع و حراست از آن در برابر توفانها و تهدیدهاست. لذا هنگامی که چرخهای سنگین اصلاحات شاه حریم مذهب را درنوردید، علما علیه آن به پا خاستند و امام دربارة اصل و هدف و شعاع این رویارویی فرمود: هر چه موافق دین و قوانین اسلام باشد با کمال تواضع گردن می نهیم و هر چه مخالف دین و قرآن باشد ولو قانون اساسی باشد ولو الزامات بین المللی باشد، ما با آن
مخالفیم ] 24 - 23 :1373 [ . ایشان همچنین با اشاره به عمق تباهی و انحراف رژیم و نهایت سازگاری و همراهی علما در اصلاح امور گفتند: خدا می داند من متأسفم، این روحانیت است که با این وضع ساخته است و دارد خدمت به استقلال مملکت می کند ] 25 :1373 [ . با تشدید حملات شاه به حوزه و روحانیت، امام و عالمان دین نیز بر دشواریهای این مبارزه بخوبی واقف بودند. طبیعتاً در برابر خشونت و سلاح رژیم، بزرگترین نقطه قوت رهبران دینی اتکا به پشتوانة نیروی مردمی از طریق آگاهی دادن به آنها و ترسیم سیمای نگران کننده از وضعیت دین و میهن بود. چه، در پی به خروش آمدن چنین نیرویی به تعبیر امام هیچ سلاحی قادر به شکستن آن نیست و در چنین حالتی است که رژیم درمانده خواهد شد ] خمینی 38 - 37 :1373 [ . در پی تلاش برای تخریب مراکز حوزوی و اهانت به طلاب در مدرسة فیضیه )2/1/1342(، به سربازی بردن آنها )1/2/1342( و اهانتهای شدید نسبت به علما، امام در 12/1/1342 به مناسبت چهلم شهدای فیضیه این اقدامات را هراس انگیزتر از حملة مغول ارزیابی کرد که در راستای یک هدف بزرگتر که همانا نابودی اسلام است صورت می پذیرد.
او در همین سخنرانی سکوت و مدارا را تحت هر عنوانی، از جمله «علی مسلک الشیخ» یکسره مردود شمرد و گفت: «امروز سکوت همراهی با دستگاه جبار است، نکنید سکوت» ] 78 - 77 :1373 [ . در واکنش به سخنان شاه که تلویحاً علما را مفتخوار، حیوان نجس و مرتجعین سیاه خوانده بود، به شدیدترین وجه عکس العمل نشان داد و او را به عزل و اخراج تهدید کرد: آقا ما حیوان نجس هستیم؟ خدا کند که مرادت این نباشد، خدا کند که مرادت علما نباشد والا تکلیف ما مشکل می شود، تکلیف تو مشکل می شود، نمی توانی زندگی کنی، ملت نمی گذارد زندگی کنی ] خمینی 93 :1373 [ . این موضعگیریهای روشن حکایت از ورود بی محابای امام به عرصة مبارزه جویی، رویارویی آشکار و هماوردطلبی با رژیم داشت. این نگرش پس از قیام 15 خرداد و نیز بازداشت و زندانی شدن امام نه تنها هیچ گونه تعدیلی نیافت، بلکه نمود قاطعانه تری یافت. چنان که در 21/1/1343 طی سخنانی در جمع دانشگاهیان، روزنامه هایی را که نوشته بودند روحانیت با انقلاب سفید تفاهم و توافق نموده، خطاب قرار دادند که: «خمینی را اگر دار بزنند تفاهم نخواهد کرد. با سرنیزه نمی شود اصلاحات کرد» ] 104 - 103 :1373 [ . بدین ترتیب امام وضعیت موجود را
غیر قابل تحمل ارزیابی نمودند که با طرح کاپیتولاسیون هر چه بیشتر تشدید شد و امکان هرگونه مشارکت و اصلاح از دست رفت. گذشته از این برای بررسی تکوین شخصیت و اندیشة امام خمینی (س) باید به جایگاه خانوادگی ایشان نگریست که همواره به عنوان یک کانون دلگرم کننده و حتی ملجأ و پشتیبان برای بسیاری از ساکنان شهر خمین در برابر رخدادهای ناگوار زمانه، بویژه ستم و استیلای ظالمانة اشرار یا حاکمان مستبد، عمل می کرد. چه، در عرصة همین درگیریهای منطقه ای سالهای پایانی حاکمیت قاجار بود که خاندان امام جانفشانیهای بسیار نموده و از رهگذر همین حوادث پدر امام به شهادت نایل آمد. بنابراین، امام که برخاسته از خاندان شرفا بود از همان آغاز در کوران تحولات سیاسی و منطقه ای قرار گرفت. دوران پرتنش سالهای پس از مشروطیت و بویژه جنگ جهانی اول و سلسله قیامهای محلی و منطقه ای را تجربه کرد. در نتیجه این ویژگیهای خانوادگی او را در جایگاهی قرار می داد که نمی توانست ظلم مضاعف به دین و میهن را بپذیرد. بعلاوه شاگردی در مکتب مدرس این عالم روشن نگر، آزادیخواه و ضد استبداد که با شهامت از مواضع دینی و سیاسی خود به هر قیمتی دفاع می کرد در تکوین اندیشة سیاسی امام سهم بسزایی داشت. قانون مداری مدرس،
استبداد ستیزی او و عقیدة او به گسست ناپذیری دین و سیاست، بی تردید به عنوان میراثی به امام خمینی (س) انتقال یافته بود که بر خلاف بسیاری از علمای معاصرش نمی توانست وضعیت موجود بویژه تجاوز به حریم دین و روحانیت را برتابد.
یکی از اصول بنیادین در مبارزات رهبران دینی در ایران معاصر همواره مبارزه علیه سیطرة اجانب بر اساس قاعدة «نفی سبیل» و تلاش برای درهم کوفتن آن بوده است که ابتدا در جنگهای ایران و روس و بعدها در اعتراض به امتیازات انحصاری امپریالیسم و به دنبال آن در نهضت مشروطه، جنگ جهانی اول و سرانجام در نهضت ملی شدن نفت بروز و نمود عینی یافت. از آنجا که استیلای کفار بر سرنوشت مسلمانان به هر شکل ممکن در منابع اصیل فکر دینی نفی گشته و هر گونه قیام قهرآمیز علیه آن مجاز و روا شمرده می شد، آشکار شدن پیوندهای استوار خاندان پهلوی با منافع غرب که تقریباً پس از کودتای 28 مرداد برای امام مبرهن می نمود خود عامل مهمی در نفی مشروعیت و لزوم براندازی آن به شمار می رفت. با این همه امام تا تصویب اصول شش گانة انقلاب سفید به رغم وقوف آشکار به ماهیت دست نشانده و وابستة دولت و شاه
ایران، سکوت اختیار کرد. اما با طرح انقلاب شاه و ملت امام صریحاً به سرسپردگی و مأموریت شاه در انجام چنین برنامه ای اشاره کرد: در اینجا آن که رو به روی ما قرار دارد و طرف خطاب و حساب ما می باشد شخص شاه است که در مرز مرگ و زندگی قرار گرفته و چنان که خود اظهار داشته عقب نشینی او در این مورد به قیمت سقوط و نابودی او تمام خواهد شد و بنابراین او مأمور است که این برنامه را به هر قیمتی است به مرحله اجرا بگذارد.... بنابراین نباید مثل غائلة گذشته عقب نشینی دستگاه را انتظار داشت و در عین حال مخالفت و مبارزه با آن از وظایف حتمیه و ضروریة ما می باشد ] 37 :1373 [ . و این معنایی جز اعتراض و نفی استیلای بیگانگان نداشت و هرگونه هراس یا ملاحظه ای در این باب روا نبود، زیرا: مربی ما آمریکا نیست. مربی ما انگلیس نیست، مربی ما اسرائیل نیست، مربی ما خداست. پس برای چه بترسیم؟ برای چه اندوهگین باشیم؟ ما را به چه تهدید می کنند اینها؟ ] 52 :1373 [ . انتقاد و اعتراض امام در این عرصه بیشتر متوجة آمریکا و اسرائیل به عنوان غاصب سرزمینهای اسلامی و برهم زنندة امنیت دنیای اسلام بود. انتقادات
روشن امام از پیوند شاه و اسرائیل برای تسلط بهائیان بر سرنوشت این مملکت، سرانجام شاه را واداشت که خطاب به همة وعاظ مذهبی و علما در آستانة ماه محرم اعلام کند که علیه اسرائیل سخنی به میان نیاورند. اما امام سخنرانان مذهبی را به لغو و بی اعتباری چنین حکمی نوید داد و خود او در نخستین سخنرانی اش، که در پی صدور این حکم صورت می گرفت، به اسرائیل حمله برد و بسیاری از مصایب را ناشی از نفوذ این دولت در حکومت ایران دانست و گفت: اسرائیل نمی خواهد در این مملکت احکام اسلام باشد. اسرائیل به دست عمال سیاه خود مدرسه را کوبید... برای اینکه اسرائیل به منافع خودش برسد دولت ما به تبعیت اسرائیل به ما اهانت می کند... ربط مابین شاه و اسرائیل چیست که سازمان امنیت می گوید از اسرائیل حرف نزنید، از شاه هم حرف نزنید. این دو تا تناسبشان چیست؟ مگر شاه اسرائیلی است؟ ] 95 :1373 [ . نفوذ روبه گسترش عوامل بهائی و صهیونیست در ارکان اقتصاد و سیاست ایران و بی تفاوتی شاه و دولت که از پیوندهای استوار منافع آنان حکایت داشت، بارها در سخنان امام بازتاب یافت و سرانجام وجه سلبی اندیشة امام را در نفی سلطنت هر چه بیشتر تقویت کرد. انگیزة
امام در حمله به اسرائیل تا حدّ زیادی از نگرش او به جهان اسلام متأثر بود. از نگاه او درحالی که اغلب ممالک اسلامی نسبتاً یکپارچه علیه دولت اشغالگر اسرائیل موضع گرفته اند، ایران و ترکیه تنها دولتهای مسلمانی هستند که به کارشکنی و تزلزل در صف اتحاد اسلامی پرداخته اند و این موضوع خواه ناخواه بر این سوء ظن دامن می زند که شیعیان هواداران صهیونیسمند. لذا در واکنش به مواضع رسمی دولت ایران امام، موضع حقیقی ملت ایران را خطاب به دنیا اعلام می دارد: ای مردم، ای عالم بدانید ملت ما مخالف است با پیمان با اسرائیل. این ملت ما نیست، این روحانیت ما نیست. دین ما اقتضا می کند که با دشمن اسلام موافقت نکنیم... هم پیوند نشویم در مقابل صف مسلمین ] 127 :1373 [ . این موضعگیریهای کاملاً متفاوت که نتیجه ای جز سلب و نفی حکومت در پی نداشت، در سالهای تبعید امام با قدرت بیشتری ادامه یافت. بنابراین، مبارزه با امپریالیسم که گفته می شد رهاورد آموزشهای ضد غربی حزب توده بوده و در میان طیفی از روشنفکران ایرانی جذابیت خاصی داشت، در پرتو رویارویی با امپریالیسم به معنای وسیع کلمه ای که مدّ نظر امام بود تا حدّ زیادی رنگ باخت. امام نه تنها آمریکا و انگلیس بلکه اسرائیل و شوروی
را نیز به باد انتقاد گرفت. در این میان مبارزه با صهیونیسم از خصوصیات ویژة مبارزة مذهبی بود که امام پرچمدار آن به شمار می رفت. اما نوک پیکان حملات متوجه استیلای آمریکا بر امور ایران بود و امام آمریکا را صحنه گردان مسائل داخلی و خارجی ایران تلقی می کرد. انتقاد علیه روند سلطه گری آمریکا سرانجام در ماجرای کاپیتولاسیون دوم در دهة 1340 به اوج خود رسید. امام در خطابه ای که در لغو این امتیاز ارائه داد، آمریکا را به منزلة دشمن ملت ایران تقبیح نمود؛ زیرا که ایران را تا سرحدّ اسارت و نوکری تنزل داده بود. او اظهار داشت: آقا تمام گرفتاری ما از این آمریکاست، تمام گرفتاری ما از این اسرائیل است. اسرائیل هم از آمریکاست. این وکلا هم از آمریکا هستند. این وزرا هم از آمریکا هستند. همه تعیین آنهاست. اگر نیستند چرا نمی ایستند در مقابلش داد بزنند؟ ] 176 - 175 :1373 [ . با تبیین این واقعیتها امام خواستار اعتراض همة اقشار ملت، برای برانداختن استیلای غرب بر امور مسلمانان شد که با توجه به پیوند منافع سلطنت با آن، تلویحاً به معنای نفی سلطنت شاه نیز قابل تفسیر بود. در دوران تبعید بویژه در کتاب تحریرالوسیله ، امام هر نوع روابط سلطه آمیز بیگانگان حتی در
شکل فرهنگی آن را حرام شمرد و عاملان آن را در هر پست و مقامی معزول داشت و خواستار برانداختن چنین مناسباتی از سوی همه مسلمانان شد.
واقعیات تاریخی گواه آنند که در روند جنبشهای اجتماعی سیاسی ایران امروز، علما به عنوان بسیجگر توده های مردم و مدافعان آنها سهم بسزایی ایفا کرده اند؛ زیرا در جامعه ای سنّتی نظیر ایران انگیزة مذهبی به مراتب از هر انگیزة سیاسی یا اقتصادی قویتر است. بویژه سمبلها و نمادهای تشیع و فتاوای علما با توجه به نفوذ و پایگاه اجتماعی آنها می توانست هر حرکتی را تا سرحدّ کامیابی و پیروزی قطعی مدد رساند. این واقعیت که بارها در دو سدة پیشین به وقوع پیوسته بود، با آغاز نهضت امام در دهة 1340، دیگربار نمودی عملی یافت. بی تردید حمایتهای توده های مسلمان از آرمانهای نهضت و اعلام آمادگی وسیع آنها در پاسداری از حریم دین و استقلال میهن که امام در سخنرانیها و تلگرافهای خود بارها به آن استناد می جستند عامل تعیین کننده ای در استمرار فعالانه تر حرکت عالمان شیعه به رهبری امام بود. این پشتیبانیهای فزاینده که بامقاومت تا پای جان ادامه می یافت، امام را وامی داشت تا این نیروی عظیم را به مثابة اهرمی بازدارنده در برابر انحراف بیشتر رژیم به
خدمت بگیرد و سرانجام به پشتوانة آنها به نفی موجودیت شاه بپردازد. امام در سخنرانیها و تلگرافهای خود خطاب به دولت، تعداد هواداران خود را با توجه به جمعیت آن روز، بیش از بیست میلیون تن برآورد کرد که با عریضه ها و پیامهای خود از نهضت حمایت کرده اند و: «اگر یک کلمه صادر شده بود انفجار ظاهر می شد» ] 25 :1373 [ ، اما در ارتباط با دولت این رابطه کاملاً معکوس است. زیرا «از شکست دولت مردم چراغان می کنند» ] 25 :1373 [ ؛ این در حالی است که بزرگترین اجتماعات مردمی می تواند با کمترین هزینه از سوی روحانیون برپا گردد و این نیست مگر پیوند قلبی ملت نسبت به علما به عنوان صالحان قوم. از همین رو است که «یک پیرمردی نصف شب می نویسد جمع شوید دعا کنیم، تهران حرکت می کند» ] 29 :1373 [ . اساساً اتکا به نیروی زوال ناپذیر ملت و مردمی کردن مبارزه، آگاه نمودن توده ها به مصالح خویش و به طور خلاصه مشی فرهنگی مبارزه و عدم توسل به خشونت، از مشخصه های مهم نهضت اسلامی امام بود و به اتکای همین نیرو امام شجاعانه اساس و بنیان حکومت را به چالش می کشید و می گفت: از این سرنیزه های زنگ زده و پوسیده نترسید. این سرنیزه ها
بزودی خواهد شکست. دستگاه حاکمه با سرنیزه نمی تواند در مقابل خواست یک ملت بزرگ مقاومت کند. دیر یا زود شکست می خورد ] 38 :1373 [ . حضور توده های مردم در قیام خونین 15 خرداد و پشتیبانیهای وسیع از حرکت اسلامی، امام را چنان خرسند ساخته بود که به شاه هشدار داد: «اشتباه نکنید! اگر خمینی هم با شما سازش کند، ملت اسلام با شما سازش نمی کند» ] 130 :1373 [ . بدین ترتیب با آشکار شدن حضور اقشار مختلف ملت در عرصة مبارزات اسلامی، سیر نگرش امام به شاه و دستگاه سلطنت بتدریج در مسیر تکاملی خود تطور یافت. در خطابهای آغازین، امام حساب دولت را تا حدی از حساب شاه جدا وانمود می کرد، تا امکان اصلاح و بازنگری در سیاستهای رژیم فراهم آید؛ اما در پی رفراندوم اصول شش گانة انقلاب سفید به طور مستقیم شاه را مخاطب قرار داد و با توجه به مسائل پیش گفته، بتدریج لحن انتقادی امام به سوی نفی شاه پیش رفت و او را اینگونه مورد خطاب قرار داد: اگر دیکته می دهند دستت و می گویند بخوان، در اطرافش فکر کن. چرا بیخود بدون فکر این حرفها را می زنی؟ (اشاره به انقلاب سفید) ] 93 :1373 [ . امام بسیاری از آرای مطرح شده از
سوی شاه را ملهم از اندیشه های عبدالبها می دانست و در این باره یکبار او را شدیداً تهدید کرد: «آقا این را به تو تزریق کردند که بگویند بهایی هستی که من بگویم کافر است، بیرونت کنند» ] 95 - 94 :1373 [ . بنابراین پس از قیام 15 خرداد و دستگیری امام، حساسیت ایشان نسبت به سرنوشت کشور بیشتر از پیش نمود یافت. لذا صریحتر شاه را به انتقاد گرفت. در پی ماجرای کاپیتولاسیون، امام اقدام شاه را به مثابة وحشی و نوکر شمردن ملت ایران و فروش آنها دانست. در نتیجه به نفی سلطنت شاه و سلب مشروعیت همة نهادهای تصمیم گیرندة حکومت پهلوی اعم از نمایندگان مجلسین سنا و شورای ملی پرداخت و هیأت دولت را نه نمایندگان واقعی ملت، بلکه به عنوان عناصری فاسد و خائن برشمرد و اقدامات و تصمیمات آنها را مردود و بی اعتبار دانست و همة آنها را به نیابت از سوی ملت از مقاماتشان عزل کرد: این وکلای مجلس شورا، آنهایی که رأی دادند، خیانت کردند به این مملکت اینها وکیل نیستند. دنیا بداند اینها وکیل ایران نیستند. اگر هم بودند من عزلشان کردم... ما این مجلس را مجلس نمی دانیم. ما این دولت را دولت نمی دانیم. اینها خائنند به مملکت ایران، خائنند ]
177 :1373 [ . بدین ترتیب آشکار بود که از نگاه امام، راه هرگونه آشتی یا مصالحه در چهارچوب حکومت وقت از میان رفته است. رژیم نیز ناتوانتر از آن بود که چنین هجمه هایی را برتابد؛ لذا تصمیم به تبعید ایشان گرفت و آن هجرت، هجرتی که خود سرآغاز حرکتی نوین در نهضت اسلامی بود و از آبان 1343 تا بهمن 1357، در سه دورة متفاوت ادامه یافت.
دوران تبعید فرصتی برای امام فراهم آورد تا از رهگذر آن، با تأمل در احوال مسلمانان و اندیشه دربارة علل ضعف فزاینده و انحطاط حاکم بر جوامع اسلامی و بیم و هراس از اضمحلال اسلام و رخت بربستن آن از عرصة حیات اجتماعی و تعطیلی سایر احکام دینی، به نتایج کاستیها و نارساییهای حرکتهای اسلامی پی برد؛ که این همه از فقدان بدیل شرعی حکومت یا استراتژی روشن در مسیر مبارزه برای حاکمیت سیاسی دین ریشه می گرفت. او دریافت که جامعة آرمانی طرح شده در کشف اسرار در چهارچوب ساز و کارهای متعارف، آزمون پذیر نیست و نمی توان با مشی مسالمت آمیز، جامعه ای دینی عاری از استبداد و فساد را محقق ساخت و در عین حال مبارزه بدون استراتژی روشن نتیجه ای جز به مخاطره افکندن بنیان آن نخواهد داشت.
لذا امام که به ریشة مشکلات پی برده بود، کوشید تا در چهارچوب شرع به نظریة جامع حکومتی دینی دست یابد که به دلیل بنیادهای مستحکم الهی خود قادر به حل بحرانهای معنوی و سیاسی حاکم بر ایران و جهان باشد. گام نخست در ادامة جنبش اسلامی، اندیشة نفی و طرد رژیم و تکوین وجه سلبی یک نهضت اصیل بود. امام چنین فرآیندی را در دوران کوتاه اقامت در ترکیه به نتیجة نهایی رساند. کتاب تحریر الوسیله که حاصل تلاشهای فکری و فقهی امام در این دورة کوتاه است، کارنامة فکری و سیاسی امام را توسعه بخشید. او در این کتاب به اسلام به عنوان یک دین کاملاً سیاسی نگریست و هرگونه تفکیک و گسست میان دین و سیاست را به منزلة عدم شناخت گوهر دین، یکسره باطل و مردود شمرد. این کتاب که در حقیقت به یک رسالة عملیه شبیه است، از بسیاری جهات با رویکرد مجتهدان پیشین و هم عصر امام متفاوت است. در مباحث مربوط به دفاع، امر به معروف و نهی از منکر و برخی مسائل متفرقه، هرگونه همکاری، سکوت، همراهی و بی تفاوتی در برابر نظام طاغوت و متعلقات آن را حرام دانست. او دامنة امر به معروف و نهی از منکر را گسترش فراوانی بخشید و حیثیت اسلام
ومسلمانان را در گرو آن شمرد. حکومت طاغوت و ستم پیشه را بر جامعة اسلامی بزرگترین منکر و سازش و مدارا با آن را از بدترین منکرات ارزیابی کرد ] کدیور 23 - 22 :1376 [ . این در حالی است که تا این زمان در متون فقهی کمتر اشاره ای به مباحث امر به معروف و نهی از منکر بویژه بارویکرد سیاسی می شد. از این زاویه امام نخستین عالم شیعی است که در سده های متأخر، سنّت پرداختن دوباره به امر به معروف و نهی از منکر را احیا کرد ] کدیور 24 :1376 [ . این واقعیت بویژه از مقایسة تطبیقی کتاب تحریرالوسیله با آثار مشابه آن در این حوزه به روشنی قابل درک است. برجستگی این اثر در همان وجه سلبی اندیشة امام نهفته است که مراد از آن اتخاذ مواضع منفی و عدم همکاری با دولتهای جائر و نامطلوب به هر شکل ممکن است. در همین کتاب امام با طرح این نکته که فقهای جامع الشرایط، نواب امام عصر در اجرای سیاسات (حدود و تغزیرات) هستند ] نبوی 1377 ش 6 و 15 :7 [ ، گام بلندی به سوی طرح نظریة حکومت اسلامی برداشت. اینک به مهمترین وجوه سلبی و مبارزة منفی امام در کتاب تحریرالوسیله نظر می افکنیم. امام
در این کتاب با توجه به جو خمودگی و رکود ناشی از سکوت سهمگین متولیان مذهب در برابر انحرافات و نابسامانیهای مهار گسیخته می خروشد و احکامی صادر می کند که در تاریخ فقه تقریباً بی سابقه است. او می نویسد: اگر در سکوت عالمان دین و رؤسای مذهب معروفی به منکر و منکری به معروف تبدیل گردد، یا این سکوت سبب تقویت و تأیید ظالم و یا موجب جرأت یافتن ستم پیشگان بر ارتکاب سایر محرمات و ایجاد بدعتهای فراوان شود و حتی اگر موجب سوءظنی هتک آمیز دربارة آنان شود (مانند نسبت دادن کمک به ستمگر و...) بر آنان واجب است که سکوت را بشکنند و علیه آن به پاخیزند و در این راستا هیچ گاه نباید ملاحظة ضرر یا حرج را به هر شکل ممکن نمود بلکه باید همواره اهمیت و اعتبار مسأله را در نظر داشت. در نتیجه اعتراض، انکار و قیام علیه آن اگر چه در دفع و انهدام آن مؤثر نباشد، لازم و ضروری خواهد بود. چه، سکوت حرام و به منزلة همراهی و همکاری با ستمگران است ] خمینی 1 ج 306 - 305 :2 [ . در ادامة همین گفتار امام ورود برخی از علما را در برخی از مناصب دولت، اگر موجب اقامة واجب یا واجبات یا
سبب ریشه کن کردن منکر یا منکرات گردد البته بدون هتک حیثیت مقام علم و عالمان و تضعیف اعتقادات مردم به طور کفایی واجب می شمارد. اما برای علما و ائمة جماعات تصدی مسئولیت مدارس دینی از سوی دولت را جایز نمی شمارد و همچنین فعالیت در مؤسسات دولتی، اگر چه به نام مؤسسة دینی شهرت یافته باشد و دولت آنها را در اختیار گرفته باشد، برای طلاب علوم دینی جایز نیست؛ حتی اگر با چند واسطه به دولت منتهی گردد ] خمینی 307 : 1 [ . چه، همة موارد فوق، بزرگان دین را با اتهام نزدیک شدن به پادشاهان ستمگر و غاصب مواجه می سازد. بر امت اسلامی است اگر چنین عالمی را یافتند اگر کار او حمل بر صحت نیست مانند کم کردن ظلم باید از او روی گردانده و او را کنار بگذارند. لذا هر نوع هماهنگی و همراهی که سبب تقویت و تداوم حاکمیت طاغوت و ستمگران گردد، اگر از سوی علماست می بایست دفع شود؛ چه، او غیر روحانی بوده و به مثابة شیطانی است که به لباس علما درآمده است ] خمینی 323 - 321 : 1 [ . در مباحث مسائل متفرقه، امام به ولایت فقیهان جامع الشرایط به عنوان نواب عام امام اشاره می کند که در زمانه
طاغوت می بایست متکفل اموری چون اجرای حدود، امور قضایی و مالی مانند گرفتن خراج و مالیات شرعی باشند و تمام آنچه بر امام واجب باشد، مگر جهاد ابتدایی، بر نواب عام واجب کفایی است. لذا هم بر علما و هم بر مردم فرض است در تحقق امور یاد شده به صورت واجب کفایی فقهای جامع الشرایط را یاری دهند ] خمینی 325 - 323 : 1 [ . این نگرش، معنایی جز باطل شمردن دستگاههای حقوقی رژیم و بی اعتبار دانستن احکام آن نداشت. امام سرانجام با فتاوای خود این روند را تکمیل کرد. ایشان در سال 1346 در پاسخ به استجازه پیرامون نحوة پرداخت وجوه شرعیه اظهار داشتند، کسانی که به نحوی دستگاه ظلم را تأیید نموده یا می کنند، عملشان بر خلاف شرع بوده و اعتبار آنها، اگر اجازه ای از این جانب دارند، ساقط است ] خمینی 2 ج 240 :1 [ . اندکی بعد امام در نامه ای دیگر سازش با ظالم را بارزترین آثار جهنمی دانست و هواداران خود را به اجتناب و خودداری از آن فراخواند ] خمینی 243 : 2 [ . بدین ترتیب امام خمینی (س) به عنوان ایدئولوگ انقلاب، رکن اساسی هر اندیشة انقلابی که عبارت بود از نفی، طرد و نکوهش وضع موجود را در
راستای شکل دهی به مبانی انقلاب، به زیباترین شکل مطرح ساختند. وضع موجود را به مثابة بدترین حالت ممکن به شدت تقبیح کردند و با حرام و غیر مجاز شمردن همکاری و همراهی با آن، ابعاد و بنیانهای رژیم را به شدت زیر سؤال بردند. این دیدگاه که به سرعت در میان هواداران صدیق امام انعکاس می یافت،
رژیم را در عمل با تنگناهای فراوان مواجه می ساخت. بعلاوه امام با شکستن حرمت تقیه که تا این زمان طیف وسیعی از علما به آن وفاداری نشان می دادند همة ملت را به عرصة مبارزه کشاند. از همین رو امام به عنوان یک مرجع بزرگ دینی به هدایتگری و رهبری یک جنبش فراگیر و فعال سیاسی پرداخت که جز در عهد مشروطه بی سابقه می نمود و همین حضور فعال مانع از چند قطبی و پراکندگی نیروهای سیاسی مبارز در جریانهای موازی و معارض گردید.
پس از نفی وضع موجود، ترسیم وضع مطلوب در چهارچوب یک الگوی آرمانی ضرورت داشت. امام در پی طرد نظامهای طاغوتی به عنوان یک منکر به اقامة حکومت اسلامی به عنوان یک معروف در عرصة اندیشه ورزی همت گماشت. تفاوت جوهری امام با دیگر فقیهان معاصر و گذشته اش بویژه آنان که قائل به برپایی حکومت دینی یا ولایت فقیهان عادل منصوب از جانب شارع مقدس بودند از این حقیقت نشأت می گرفت که آنها تنها در صورتی که شرایط مهیای حکومت فقیهان بود از آن حمایت کرده و حاضر به تولی و تصدی امور مردم بودند. به عبارت دیگر، علمای پیشین به شرایط احتمالی تأثیر و یا لزوم «شرایط وجوب» از چنین مقوله ای سخن می راندند. اما امام
از این فراتر می اندیشید. او تمهید مقدمات را بدون شرط وجوب نیز در نظر می گرفت تا انقلاب را ابتدا در عرصة نظر و سرانجام در عرصة عمل بتواند به راه اندازد. از همین رو امام با تجدید نگرش به مفهوم ولایت فقیه، شئون و اختیارات و وظایف آن، این مفهوم اصیل فقه شیعه را بار معنایی جدید و در عین حال وسیعی بخشید. لذا ارتقا و توسعة اختیارات فقیه از «ولایت عامه» به «ولایت مطلقه» و توجه به لوازم سیاسی و تأمل در ابعاد گوناگون آن، ویژة امام خمینی (س) است و سایرین تنها زمینه گستران آن نظریه بوده اند. به همین دلیل او به معنای واقعی کلمه صاحب یک نظریة سیاسی در باب دولت است و با آن در سطح یک نهاد برخورد می کند ] کدیور 25 - 24 :1376 [ . امام مبانی اندیشة حکومت اسلامی را با طرح این پرسش آغاز می کند که: از غیبت صغری تا کنون چندین قرن سپری شده است و ممکن است هزاران سال دیگر نیز مصلحت برای ظهور امام عصر اقتضا نکند. در این فاصله تکلیف اسلام و مسلمانان چیست؟ آیا احکام دین باید بر زمین بماند و همة موازین شرع به حال خود رها گردد؟ پاسخ امام این است که در باب
لزوم یک حاکم دینی پس از رحلت پیامبر (ص) در میان مسلمانان تردید یا اختلاف نظری اساسی وجود نداشته است. اختلاف تنها درباره کسی بود که می بایست عهده دار این مهم گردد. لذا بر سر جانشینی پیامبر نگرشهای متفاوت و معارضی بروز یافت و از آنجا که امام علی (ع) نتوانست چنان که باید حاکمیت دین خدا را بر اساس نصوص مستقر سازد، سرنوشت حکومت از اساس دگرگون گردید و به شکلی تأسف بار سرنوشت سیاسی مسلمانان به دست خودکامگانی تحت عنوان، خلفا، امیران، سلاطین، شاهان و امپراتوران افتاد و از ماهیت دینی تنزل و در چاه ویل حضیض سقوط کرد. با این مقدمات حال تکلیف چیست؟ آیا باید به بهانه های غیر عقلایی از جمله آماده نبودن زمینه و امکانات، همچنان به استقرار حاکمیتهای ظالم و ستم پیشه مدد رساند؛ یا آرمان تشکیل حکومت مطلوب را یکسره به امام زمان (عج) واگذار کرد؟ لذا امام که نقطة ضعف را در فقدان مبانی تئوریک یک حکومت دینی می یافت، خود به این اقدام بزرگ و متهورانه دست زد. او در پی تأملات فراوانش سرانجام الگویی بی سابقه، آرمانی و فاقد نقایصی که حکومتهای جهان تا به امروز با آن دست به گریبان بودند، ارائه داد که تنها در دوران کوتاه صدر اسلام تجربه شده بود. حکومتی که
امام چهارچوبهای نظری آن را تدوین کرده بود، از یک رشته ویژگیهای ممتاز و منحصر به فردی برخوردار بود که آن را از مدل حکومتهای موجود متمایز می ساخت. زیرا احکام و اصول اقتصادی، سیاسی، دفاعی و ساختار و تشکیلات آن نه برخاسته از اندیشة بشر بلکه ملهم از آرمانها و اصول الهی اسلام بود. امام این نوع حکومت را الگوی جاودانه ای دانست که نه با نظامهای استبدادی، نه مطلقه و نه مشروطه به معنای متعارف آنها قابل تطبیق می نمود؛ بلکه ضمن در برداشتن محاسن آنها از همة نواقص نگران کننده و نارساییهای هراس انگیز آنها بری بود، زیرا بر اساس آن: حکومت کنندگان در اجرا و اداره مقید به یک مجموعه شرط هستند که در قرآن کریم و سنّت رسول اکرم (ص) معین گشته است. مجموعه شرط همان احکام و قوانین اسلام است که باید رعایت و اجرا شود و از این جهت حکومت اسلامی حکومت قانون الهی بر مردم است ] خمینی 33 :1375 [ . امام در این اثر دلایل نیاز به تشکیل حکومت را از زوایای مختلف مطرح ساخت و اصول و مبانی حکومت، شیوة زمامداری، ویژگیهای حاکم اسلامی، هدفهای حکومت و بسیاری مباحث مربوط به آن را تشریح کرد. بدین ترتیب بر ضعف بنیادین اندیشة سیاسی که
همانا ارائة مبانی تئوریک یک حکومت دینی بود، نقطة پایان نهاد که این خود سرآغاز دور جدیدی از مبارزه بود.
نفی و طرد اساسی سلطنت و بنیادهای آن از یکسو و ترسیم و طراحی یک نظام مطلوب یا بدیل جایگزین از سوی دیگر، اندیشة سیاسی امام خمینی (س) را به سطح متکامل تری ارتقا داد و آن گرایش به انقلاب (انقلابگرایی) یا به تعبیر خود امام «لزوم یک انقلاب تام سیاسی» بود و از رهگذر آن نه تنها امام اجازة قیام علیه قدرت و نظم مستقر را صادر نمودند، بلکه در یک دعوت عام و فراخوانی به تکلیف دینی و ملی از همگان خواستند که بی هیچ ملاحظه ای در راه تحقق آن به پاخیزند. این در حقیقت همان نظریة انقلاب بود که تا این زمان جریانهای غیر مذهبی عموماً از مارکسیسم به عاریت می گرفتند؛ اما این نگرش از مفاهیم سیاسی دین نشأت می گرفت و ریشه ای بومی داشت. بنابراین، انقلاب دینی سازوکار یا مکانیسمی برای درهم شکستن مناسبات ظالمانة موجود به منظور فراهم ساختن زمینه های لازم جهت تحقق حاکمیت مبتنی بر اسلام به وسیلة علمای شیعه بود که در شرایط بحران ناشی از غاصب بودن دولتها و حکومتهای موجود و فقدان شرایط و امکانات لازم برای استقرار حاکمیتی مطلوب مطرح
می گردید. از همین دیدگاه، پیدایی نظریة انقلاب در اندیشة سیاسی امام خمینی (س) را باید نه فقط در ردیف بزرگترین تحول در عرصة تفکر اسلام شیعی، بلکه مهمترین رویداد در پویش تاریخی ایران معاصر به شمار آورد که فی نفسه می توانست این اتهام را که تفکر سنّتی شیعه یک فرضیة انقلاب ندارد، رد کند ] شفیعی فر 1375 ج 326 :2 [ ، و در عین حال بر نگرشهای اصلاحگرانة فقهای پیشین که بر محور مدارا و سازگاری با حاکمیتهای موجود با نظارت بر آنها یا سهیم شدن در قدرت نقطة پایان بگذارد و راه را در براندازی مناسبات موجود و در انداختن طرحی نو جستجو کند. از سوی دیگر، این نظریه متأثر از تلاشهای فکری و عملی علمای شیعه در قرن اخیر بود که می کوشیدند همزمان با دگرگونیهای سیاسی و ایدئولوژیک و تفسیر مجدد مفاهیم دینی، با روشهای جدید مبارزه همراهی و همگامی کنند و نشان دهند که با فاصله گرفتن از حکومتهای ستم پیشه به نهضتی انقلابی و بنیادگرا روی آورده اند. امام به عنوان ابداع گر فرضیة انقلاب دینی طغیان علیه مناسبات غاصبانه و مستقر را نه تنها مجاز بلکه وظیفة واجب همة مسلمانان برمی شمارد. از این زاویه تفاوت امام با عالمان پیش از او هر چه بیشتر آشکار می شود؛ چه، آنها
براندازی حکومتهای موجود را اگر با ضرر و خطر همراه بود، واجب شرعی و لازم عقلی نمی انگاشتند. به عبارت دیگر، اکثر فقها مبارزه با ستم را نوعی نهی از منکر تلقی کرده و انجام آن را تحت شرایط ویژه ای که مهمترین آن در پی نداشتن خطر جانی بود، مطرح می نمودند؛ اما امتیاز برجستة امام این بود که ایشان مبارزه با ظلم را به هر قیمتی واجب می شمردند. به دیگر سخن، از نگاه امام اگر منکر ظلمی کلی و فراگیر بود، نهی و مبارزه برای انهدام آن، حتی اگر به کشتار و شهادت منتهی می گشت، واجب دانسته می شد ] موسوی تبریزی س 1 ش 426 - 425 :1 [ و این معنایی جز انقلاب نداشت. از آنجا که پیدایی نظریة انقلاب پیامد مستقیم تأملات نظری پیرامون حاکمیت دین و مکانیسم اجرایی آن است، می بایست میان انقلاب اسلامی و اسلام انقلابی تمایز قایل شد. زیرا برای هواداران اسلام انقلابی، انقلاب و مبارزه به عنوان هدف مطرح است و اسلام تنها به مثابة وسیله ای برای مبارزه است. به عبارت دیگر، آنها هر آنچه از اسلام را که آنان را در مسیر مبارزه و پیشبرد آن یاری دهد می پذیرند و هر آنچه دور کند، طرد می نمایند؛ اما انقلاب اسلامی از نگاه امام راهی بود که
هدف آن اسلام و ارزشهای دینی است. انقلاب و مبارزه صرفاً برای حاکمیت دین، برقراری حق و عدالت و ارزشهای منبعث از دین است. در نتیجه در این راه مبارزه هدف نیست، بلکه وسیله است ] مطهری 57 :1375؛ خمینی 47 - 44 :1357 [ . ناگفته پیداست که انقلاب گرایی هنگامی می تواند تعین تاریخی بپذیرد که هدفی بزرگ و فراگیر را تعقیب نماید و نیل به آن هدف که از راههای مسالمت آمیز قابل حصول نباشد. دغدغة فکری و سیاسی امام مبارزه برای رفع تبعیض، فساد، فحشا، منکرات، بی اعتقادی و... در سطحی معین و محدود نبود. به دیگر سخن، او چندان اصراری به انجام فعالیتهای خیرخواهانة برخی از دلسوزان اسلام نداشت که با همة قداست و معنویتشان تنها محدودة مشخص و اندکی را پوشش می دادند. مانند سیر کردن چند گرسنه، آزاد نمودن چند اسیر، هدایت و ارشاد چند جوان، احداث بناهای خیریه و...، امام به ریشه ها می اندیشید ] موسوی تبریزی س 1 ش 427 - 426 :1 [ . یعنی در پی یک دگرگونی بنیادین و ساختاری بود. چه، فعالیتهای محدود در فضای فسادآمیز و متصلب ناشی از ترویج فزآیندة منکرات و انحرافات اخلاقی، بردی نداشت و ثمرات آن به سرعت به یغما می رفت. لذا این وضعیت را تنها با
یک انقلاب می توان تغییر داد. از نگاه امام همة دلایلی که برای لزوم و وجوب حکومت اسلامی می توان اقامه کرد، برای چرایی و علت یا ضرورت انقلاب دینی نیز می توان وارد ساخت. چه، شرع و عقل حکم می کند که بقا و تداوم حاکمیتهای ظالم، جایر و ضددینی معنایی جز استمرار حاکمیت شرک و طاغوت و تعطیلی احکام و ارکان دین ندارد. لذا وظیفة همة مسلمانان است که تمام آثار شرک با همة تجلیات آن را از صحنة حیات اجتماعی و سیاسی جامعة اسلامی دور بریزند و دولتهای غاصب و ستمگر را به دلیل ماهیت اصلاح ناپذیرشان سرنگون ساخته، کارگزاران آن را به مثابة مفسدین فی الارض مجازات کنند. و در یک کلام موسی وار فرعونیان زمانه را در هم کوبیده تا انسانهای صالح خداوند بتوانند بر ایمان و رفتار دینی خود باقی بمانند و در آرامش روزگار بگذارنند. بنابراین، امام انسان مسلمان را بر سر یک انتخاب تاریخی می بیند که دو راه بیشتر در پیش روی ندارد: الف. به سکوت و سازش پردازد و در راه استمرار حاکمیت شرک و طاغوت مشارکت ورزد، و یا به گونه ای آن را تأیید کند؛ ب. شرایط موجود را تحمل ناپذیر و طاقت سوز یافته با تمام توان و تلاش خود به منظور سرنگونی نظم مستقر با آن در
افتد و تا تحقق هدف از پا ننشیند. این مبارزه در راه خدا همان انقلاب دینی است و به تعبیر امام: این وظیفه ای است که همة مسلمانان در یکایک کشورهای اسلامی باید انجام دهند و انقلاب سیاسی اسلامی را به پیروزی برسانند ] 26 :1375 [ . امام با بررسی فلسفه و ضرورت انقلاب در قرآن، احادیث و سنّت پیامبر و ائمة اطهار (ع) ابعاد دیگر چرایی و فلسفة یک انقلاب را تبیین می کند. او همة اقشار ملت بویژه عالمان دین را مخاطب قرار می دهد و می فرماید چون در گذشته برای تشکیل حکومت و برانداختن سلطة فرمانروایان فاسد به طور دسته جمعی قیام نکردیم، اسلام به سوی سستی و فتور پیش رفت. ملت اسلام دچار تفرقه و تجزیه گشت و تبدیل و تحریف یا انزوای اسلام در راستای اهداف استعمارگران خارجی و کارگزاران داخلی آن به امری رایج بدل شد ] خمینی 32 - 28 :1375 [ . امام تفاسیر علمای محافظه کار را نگرشی سطحی و باژگونه از دین می خواند و با ارائة نمونه های متعددی از آیات قرآن کریم که در آنها خداوند مسلمانان را به عصیان و طغیان در برابر استیلای قدرتهای ستمگر و فرمانهای ناروای آنها فراخوانده است نافرمانی و قیام را واجب می شمارد و از همة هواداران
اسلام می خواهد تا هر اندازه که در توان دارند، در راه انهدام پایه های سلطة قدرتهای طاغوتی تلاش ورزند؛ چنان که حتی اگر حقوق مسلّم آنها پایمال می شود، نباید به دادگاههای ظالم تن دهند ] خمینی 114 - 32 :1357 [ .
پس از تدوین استراتژی و آرمان انقلاب، رهبر انقلابی می بایست مشی و شیوة مبارزه را برای هواداران خود ترسیم کند. به بیان دیگر، برنامه ای عملی برای روند اجرایی انقلاب ارائه دهد، راهبردها و راهکارها را تبیین نماید، تا از طریق آن انگیزه ها و آموزه های انقلابی به شکل گسترده توده های مسلمان را برانگیخته و به عرصة کارزار با حکومت مستقر بکشاند. روش مبارزاتی امام یک جهت گیری کلی و استوار داشت و آن شیوة فرهنگی مبارزه بود. امام به مشی مبارزة مسلحانه و قهرآمیز که در سالهای پس از جنگ جهانی دوم به وجهة غالب جنبشهای رهایی بخش تبدیل شده بود، پشت کرد. زیرا نارساییها و کاستیهای ذاتی این شیوه از مبارزات، ابهام و پنهان کاری و فاصله گرفتن از مردم که در صورت پیروزی تنها یک جابجایی در قدرت بود، امام را از آن رویگردان ساخت. چه، او به تربیت فکری و اخلاقی مبارزان راه خدا، بیداری توده های مسلمان از طریق آشنا کردن به مفاهیم اصیل فکر دینی،
تبیین و تصریح ارزشهای الهی از راه تبلیغ و تعلیم و زدودن پیرایه ها و انحرافها، پیوندهای استوار با لایه های گوناگون جامعة اسلامی و نیز مبارزة منفی با نهادهای رژیم باور داشت، تا به مدد آن بتوان یک موج وسیع فکری و فرهنگی و در نتیجه یک قیام سراسری به راه انداخت و دولت غاصب را از پای درآورد. این شیوه که امام از ابتدای مبارزه تا پیروزی به آن وفادار ماندند، سبب شد تا نخستین انقلاب عمدة جهان که گفته می شود از مدل انقلابی مبارزة مسلحانه و خشونت آمیز فاصله گرفته است شکل گیرد و به مردمی ترین و فراگیرترین انقلاب در طول تاریخ مدرن تبدیل شود ] شفیعی فر 324 - 320 : 2 [ . اینک به سر خط مهمترین راهکارهای اجرایی امام نظر خواهیم افکند.
ناگفته پیداست که انقلاب دینی هنگامی اتفاق می افتد که نگرش به حقیقت و هدف و نیز آرمانهای دین تغییر کند؛ زیرا از دین سنّتی و محافظه کار انقلاب برنمی خیزد. بنابراین انقلاب زمانی به وقوع می پیوندد که انتظار از دین دستخوش دگرگونی گشته و از آموزه های دینی تفسیر جدیدی ارائه شود و به مدد بازسازی مفاهیم و ترکیب آن با دستاوردهای نوین و آمیختن آن به همة سطوح حیات اجتماعی و سیاسی راه انقلاب هموار
گردد. در فضایی که مدرنیتة خودکامة شاه با بر هم زدن توازن ساختارهای اجتماعی سیاسی زمینه های دگرگونی و تبدیل ساختارهای سنّتی را فراهم می آورد و با حاشیه راندن دین و اعمال محدودیتهای شدید در عرصة جامعه تضادهای فراوان فکری و سیاسی پدید می آورد، امام کوشید تا با نگرش جدید و عمدتاً سیاسی با دلیل و تأکید بر پیوستگی دین و سیاست با آن به مقابله برخیزد. او برداشتهای نادرست و تفسیرهای ناصواب از دین و انحصار آن در حوزة ارتباط انسان با خدا را سبب رکود و انفعال مسلمانان دانست و این وضعیت و مدافعان آن را سخت به باد انتقاد گرفت. او سیرة پیامبر و ائمه متون اسلامی و بویژه قرآن را یکسره در مسیر خروش و عصیان علیه بیداد تفسیر کرد: امروز چون موقع مقتضی است می گویم اسلام این نیست. والله اسلام تمامش سیاست است. اسلام را بد معرفی کرده اند. سیاست مدن از اسلام سرچشمه می گیرد. من از آن آخوندها نیستم که در اینجا بنشینم و تسبیح دست بگیرم. من پاپ نیستم که فقط روزهای یکشنبه مراسمی انجام دهم و بقیة اوقات برای خود سلطانی باشم و به امور دیگر کاری نداشته باشم. پایگاه استقلال اسلام اینجاست. باید این مملکت را از گرفتاریها نجات داد ] خمینی 1373
ج 105 - 104 :1 [ . امام میان اسلام و سایر ادیان به یک تمایز اساسی قائل بودند. زیرا اسلام برای همة حوزه های زندگی بشر از قبل تولد تا پس از مرگ برنامه ریزی نموده و احکام و فرمانهای دقیق صادر کرده است و این معنایی جز حضور فعالانة دین در همة عرصه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی نداشت. بنابراین منظور امام از پیوند ناگسستنی دین و سیاست هم به معنای عام و هم به معنای خاص بود. اگر چه سیاست به معنای خاص که عبارت است از تلاش برای به دست گیری قدرت سیاسی و تشکیل حکومت دینی در کانون توجه امام قرار داشت، که می توانست فی نفسه مقدمة ورود و تسری دین به سایر حوزه ها باشد ] برزگر 65 - 61 :1373 [ ؛ زیرا از نگاه ایشان بخش بزرگی از منابع اسلامی به اجتماعیات، اقتصادیات، حقوق، سیاست و تدبیر جامعه مربوط می شود و تنها قسمت اندکی از آن به عبادات و تکالیف دینی انسان نسبت به پروردگارش معطوف می گردد ] خمینی 1373 ج 493 :1 [ . امام در مسیر پیشبرد برنامة کلان حکومت اسلامی و ترسیم سیمای نوین و اغلب سیاسی از دین گفت: اسلام دین افراد مجاهدی است که به دنبال حق و عدالتند، دین کسانی است
که آزادی و استقلال می خواهند، مکتب مبارزان و مردم ضد استعمار است ] خمینی 1373 ج 4 :1 [ . امام چهرة تأسف بار زندگی مسلمانان و نیز تفسیرهای رسمی و متحجرانة از دین را مغایر با روح اسلام و منافی شأن انسان مسلمان دانست و آن را محصول مشترک سستی و فتور مضاعف حوزه های دینی و متولیان مذهب و نیز مداخلة بیگانگان بر شمرد. او از همگان خواست تا اسلام را آنگونه که هست بشناسانند و خود نیز در سراسر زندگی در نوشته ها و گفتارها سیمای سیاسی اسلام را به تصویر کشید تا راه یک انقلاب دینی هموار گردد.
امام با توجه به اینکه همة تریبونهای تبلیغاتی، مطبوعات، کتابها و محافل رسمی رژیم یک صدا علیه اسلام تبلیغ می کنند، مهمترین اقدام را تلاش در راه خنثی نمودن این سمپاشیها دانست که می بایست با گرد آمدن عناصر کارآمد و تشکیل کانونهای فکری و سیاسی به گونه ای سازمان یافته توده های ملت را مخاطب قرار دهند، تا زمینه های پذیرش یک دولت حقة دینی فراهم آید. 3. سیاسی نمودن عبادات و اجتماعات دینی (مانند حج، نمازهای جمعه و جماعت، عزاداریها، اعیاد اسلامی... . 4. آسیب شناسی و اصلاح حوزه های روحانیت و تصفیة حوزه ها از روحانیان ناپاک و وابسته به دربار 5. مقدس نماها و خشک
مغزان متعصب را اصلاح نمایید . در مسیر جنبشهای مذهبی و سیاسی همواره نیروهای غیر قابل انعطافی وجود دارند که برداشتها و تفسیرهای خود را از دین به مثابة ناب ترین نگرش منطبق با حقیقت دین تلقی کرده و هر نوع اندیشة مخالف با آن را به منزلة ارتداد یا خروج از دین نفی می کنند و صاحبان چنین اندیشه ای را به مثابة بدعت گرانی منحرف سرزنش می نمایند. اینان در حقیقت آفت یک نهضت انقلابی و سدّ راه آن هستند که با ایجاد جبهه ای از درون در برابر آن سرسختانه ایستادگی می نمایند. به تعبیر امام اقدام آنان به مثابة این است که: «دشمن به شما حمله کرده و یک نفر هم محکم دستهای شما را گرفته باشد» ] 132 :1375 [ . ایشان ریشه های چنین تفکری را نشأت گرفته از حوزه های روحانیت می داند و اصلاح آنان را به عنوان یک اقدام عاجل مطرح می کند ] خمینی 131 :1375 [ . 6. پایداری و ایستادگی در راه یک مبارزة طولانی نهضت دینی که می کوشد با کمترین میزان از خشونت و تنها با اتکای به توده های آگاه، به هدف نهایی یعنی تشکیل حکومت و نهادینه کردن ارزشهای دینی دست یابد، می بایست خود را برای یک مبارزة دراز مدت که ممکن است تا چند نسل ادامه
پیدا کند، آماده سازد. 7. پایان دادن به سکوت و بی تفاوتی در میان همة اقشار و تلاش در حدّ توان 8. سازماندهی یک عاشورای فکری پیرامون لزوم تشکیل حکومت اسلامی که همگان در مدح و منقبت آن بگویند و بنویسند. 9. قطع هرگونه همکاری و ارتباط با حکومت مستقر و تلاش برای براندازی آن ] خمینی 142 - 119 :1375 [ . توضیح و تفسیر سرفصلهای یاد شده و میزان کارآیی آن در پیشبرد یک نهضت سیاسی فرهنگی، مجالی دیگر می طلبد. » » » حاصل، اینکه امام خمینی (س) که پس از شهریور 1320 با نگارش کتاب کشف اسرار به عرصة تأملات فکری و سیاسی پانهاد، همواره در صدد یافتن راهی در چهارچوب اسلام برای برون رفت از بحران جامعة ایران بود. او در زمانه ای که علمای شیعه به دلایل گوناگون از جمله فقدان شرایط و امکانات از اندیشیدن در حوزة حاکمیت دینی به منظور تحقق آرمانهای اسلام در چهارچوب یک نظام سیاسی اجتناب می ورزیدند، ابتدا مکانیسمی اصلاحگرانه در چهارچوب نهادهای مستقر ارائه داد که با نظارت مستمر علما می کوشید تا جامعه ای دینی پدید آورد. در عمل نیز امام بر همین مبنا به تعامل و چالش با حکومت موجود پرداخت. هر جا که حریم دین و حرمت مسلمانان و کیان
اسلامی به مخاطره می افتاد، یا خطر استیلای بیگانگان قوت می گرفت، بی هیچ ملاحظه ای به مقابله برمی خاست. اما ماهیت اصلاح ناپذیر رژیم و پیوند مستحکم آن با منافع غرب و اسرائیل که می رفت هویت دینی کشور را بی اثر سازد، امام را واداشت تا وضع موجود و حکومت مستقر را از اساس نفی و بنیادهای آن را متزلزل نماید. او در این مرحله به ضعف بنیادین اندیشة سیاسی شیعه که در حقیقت از نبود یک بدیل دینی یا آلترناتیو اسلامی ریشه می گرفت، واقف گردید و با جستجوهای خستگی ناپذیر در منابع دینی به تدوین نظریة حکومت اسلامی پرداخت. نظریه پردازی در حوزة حکومت دینی، سرآغاز مرحله ای تازه در پویش فکری تشیع به طور اخص و جهان اسلام به طور اعم و همچنین نقطة عزیمتی در روند تحولات سیاسی ایران معاصر بود. زیرا با این دستاورد بزرگ فکری به ساز و کار اجرایی و سیاسی نیاز بود تا با در هم کوفتن مناسبات موجود، نظمی مطلوب برقرار سازد. این مکانیسم هم چیزی جز انقلاب دینی نبود، که امام هم در حوزة نظر زمینه ها و ابعاد اجرایی و نیز تدارکات ایدئولوژیک آن را تدوین و طراحی نمود و هم در حوزة عمل آن را رهبری کرد.
برزگر، ابراهیم. (1373). مبانی تصمیم گیری سیاسی از دیدگاه امام خمینی. تهران: سازمان تبلیغات
اسلامی. خمینی 1 ، روح الله. تحریر الوسیله. ترجمة علی اسلامی. قم: انتشارات اسلامی. 2 . صحیفة نور. تهران: مؤسسة تنظیم و نشر آثار امام خمینی. 3 . کشف اسرار. . (1373). کوثر. تهران: مؤسسة تنظیم و نشر آثار امام خمینی. . (1375). ولایت فقیه و حکومت اسلامی. تهران: مؤسسة تنظیم و نشر آثار امام خمینی. شفیعی فر، محمد. (1375). «بینش اجتهادی در انقلاب اسلامی 1332 - 57«. از مجموعه مقالات کتاب تأملات سیاسی در تاریخ تفکر اسلامی. به اهتمام موسی نجفی. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی. 2 . تحولات فکری ایران و اندیشة انقلاب اسلامی. عنایت، حمید. (1376). انقلاب ایران در سال 1979. ترجمة منتظر الطف. قم: معاونت امور اساتید دروس معارف اسلامی. کدیور، محسن. (1376). نظریه های دولت در فقه شیعه. تهران: نشر نی. مطهری، مرتضی. (1375). پیرامون انقلاب اسلامی. تهران: انتشارات صدرا. موسوی تبریزی، سید حسین. «جایگاه حکومت در اندیشة امام خمینی». پژوهشنامة متین. گفتگو. زمستان 1377. نبوی، عبدالامیر. «تطور اندیشة امام خمینی». فصلنامة پژوهشی دانشگاه امام صادق. تابستان و پاییز 1377. یزدانی، سهراب. (1376). کسروی و تاریخ مشروطة ایران. تهران: نشر نی.
مجله فقه، شماره 10 غفوریان، محمد رضا
نوشته حاضر ترجمه اى است از فصلى به همین نام در جلد دوم کتاب البیع، همراه با پاورقیهایى که به توضیح برخى واژه ها و نکته ها پرداخته است. آنچه مى توان به عنوان امتیازى ویژه در گونه بررسى امام دید، بهره بردارى از مسائل کلامى و روح کلى آموزه هاى اسلامى در برداشتهاى فقهى است، که یکى از موارد آن همین مساله فروش قرآن به کافران است. در میان نوشتارهاى موجود و در دسترس فقیهان دیده نشده است که براى بررسى حکم فروش قرآن به مطالبى استناد شود که در این مقاله آمده است. تلاش ما بر این است که فرازهاى سودمند و تازه از این دست را در شیوه فقاهت این فقیه بزرگ، در حد توان کم خویش، بنمایانیم. توضیح برخى از مبناهاى اصولى و آوردن نشانیهاى سودمند در کتابهاى مهم این دانش، کار دیگرى است که براى پربار شدن هر چه بیش تر این نوشته، در پاورقى انجام گرفته است. امید که این تلاش ناچیز در نمایاندن اندکى از ژرفاى بسیار دریاى روح آن بزرگ مرد، سودمند افتد. از مشهور فقها چنین رسیده است که نمى توان قرآن را به کافر فروخت. گرچه پیامد دلیلها، بنابر این که درست و کامل باشند، این
است که کافر مالک قرآن نمى گردد، ولى چون در مبحث خرید و فروش از آن سخن رفته است، عنوان فروختن به کافر را آورده اند، در حالى که عنوان «تملک» از فروش گسترده تر است و به هر روى، باید روشن کنیم که آیا عنوان فروش، گذشته از به میان آمدن عنوان دیگرى مانند اهانت و سبک شمارى و یا آلوده شدن کتاب خدا در دست آنان، به خودى خود حرام است یا خیر؟ چه، عنوانهاى دیگر، افزون بر نادرستى، تنها درباره کافران نیست. بى گمان، اهانت و خوار شمردن قرآن حرام است، ولى حکمى که براى این عنوان باشد، هرگز به عنوانى دیگر مانند فروختن، که در خارج با آن همراه باشد، سرایت نمى کند، چنانکه در مبحث اجتماع امرونهى، بررسى شده است. (1) بنابراین، خود عنوان فروختن حرام نمى گردد. افزون بر این، حرام بودن یک معامله، نادرستى و باطل بودن آن را در پى ندارد، بلکه لازمه حرام بودن، درستى آن معامله است. (2) گذشته از اینها، اهانت و خوار شمردن نیز در این جا یافت نمى شود، زیرا در دادوستد که چیزى است اعتبارى، اهانتى یافت نمى شود، بلکه در چیره کردن کافر بر قرآن نیز، خواه اعتبارى و خواه واقعى، اهانتى نیست. از پیامبر خدا(ص) نیز چنین رسیده است که نامه هایى به برخى پادشاهان
نوشته و آنان را به اسلام فرا خوانده و در آنها آیه اى از کتاب ارجمند، قرآن، نگاشت که این است: «قل یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمة سواء بیننا وبینکم....» بگو اى اهل کتاب [یهودیان مسیحیان] بیایید تا بر سخنى برابر و همسان میان ما و شما [گرد آییم]... اگر در اختیار گذاشتن قرآن، خود به گونه اى خوار شمردن بود، حضرت هرگز چنین نمى فرمود; چه، اجزاى قرآن نیز همسان و همسنگ همه آن است، مگر این که کسى اجزاى نهاده شده در میان سخنى دیگر را با غیر آن یکسان به شمار نیاورد. به هر روى، به دیگرى دادن و مانند آن، اهانت به قرآن نیست، بلکه نشر و رساندن آن، خود مى تواند به گونه اى بزرگ شمردن قرآن به شمار آید. سست تر از این استدلال، یارى جستن از حرام بودن نجس کردن قرآن است; زیرا به دیگرى دادن و در اختیار نهادن، هیچ گاه ملازمه اى با آلوده کردن قرآن ندارد و اگر هم این گونه باشد، تنها براى کافران نیست. افزون بر این، حرام بودن ناپاک گردانیدن، سبب حرام شدن فروش یا به دیگران دادن یا در اختیار گذاشتن نیست، هر چند مقدمه حرام را حرام بشماریم. پنداشت سست دیگرى که به دنبال این دو گفته مى شود این است که از حرام بودن نجس
کردن مى توان دریافت که فروختن آن به طریق اولى ممنوع است. این نیز چنانکه مى بینید [بسیار بى پایه است]. بدین سان، دلیل اصلى دو چیز است: آیه اى از قرآن و حدیثى از پیامبر(ص): 1 . آیه کریمه: «لن یجعل الله للکافرین على المؤمنین سبیلا.» خداوند هرگز براى کافران بر مؤمنان راه [برترى] نمى نهد. در این آیه، با نادیده گرفتن آغاز آن، بر حسب آنچه درتفسیرها و دیگر کتابها آمده است، چند احتمال مى توان یافت; زیرا واژه «سبیل» به معناى «کمک»، «برهان و حجت در دنیا و آخرت» و یا «تسلط»، خواه اعتبارى و یا خارجى است. ولى آنچه روشن مى نماید، این است که این واژه جز در معناى خودش به کار نرفته است که همان «راه» در همه کاربردهایش در قرآن است و در موارد بسیارى از کتاب عزیز الهى آن را مى توان یافت. البته در برخى از آنها معناى حقیقى واژه، مقصود بوده و در بیش تر موارد معناى مجازى، به صورت «حقیقت ادعایى» به کار رفته است (3) ، مانند: «سبیل الله»، «سبیل المؤمنین»، «سبیل المجرمین»، «سبیل المفسدین»، «سبیل الرشد»، «سبیل الغی» و... بدین گونه که راههاى معنوى چونان حسى اند. و از همین دسته است آیه نفى سبیل [که مورد سخن ماست]. بدین سان این واژه به معناى یارى یا برهان و حجت به کار نرفته است. بلکه
مى توان گفت که مقصود، قرار ندادن هرگونه راهى است، بدین گونه که خداوند بزرگ براى کافران بر مؤمنان هیچ راهى را، نه در جهان آفرینش و نه در قانونگذارى دینى، نخواهد نهاد; زیرا در جهان آفرینش پیامبر و مؤمنان را همواره با کمکهاى پیدا و پنهان و یارى رساندن فرشتگان و پیمان پیروزى و غیر آن، که افزایش، نیرو و سرسختى و استوارى دلهاى لشگریان اسلام را درپى داشت، حمایت کرد. چنانکه خود فرمود: «ولقد نصرکم الله ببدر وانتم اذلة.» آل عمران123/ خداوند در [نبرد] بدر شما را پیروزى بخشید در حالى که شما خود ناتوان بودید. و فرمود: «لقد نصرکم الله فى مواطن کثیرة.» توبه25/ خداوند در جاهاى بسیارى شما را پیروز گردانید. و فرمود: «یمددکم ربکم بخمسة آلاف من الملائکة مسومین.» آل عمران125/ پروردگارتان شما را با پنج هزار فرشته نشاندار یارى مى کند. و فرمود: «الن یکفیکم ان یمدکم ربکم بثلاثة آلاف من الملائکة منزلین.» آل عمران124/ آیا برایتان کافى نیست که پروردگارتان شما را با سه هزار فرشته فرود آمده یارى رساند؟ و فرمود: «انا فتحنا لک فتحا مبینا.» فتح1/ به درستى که ما براى تو پیروزى و گشایشى آشکار آورده ایم. و فرمود: «نصر من الله وفتح قریب.» صف13/ یارى خداوند و پیروزى نزدیک [براى شماست]. و آیات بسیار دیگرى که دلگرمى و
استوارى و اطمینان به پیروزى را در پى آورده و این گونه عوامل را در راستاى گشایش و پیروزمندى قوت مى بخشد. این همه، افزون بر فرو فرستادن فرشتگان و یارى ایشان است. بدین سان، خداوند بزرگ براى مؤمنان راههاى بسیارى را در جهان آفرینش در برترى بر کافران گشوده است و هرگز براى کافران چنین نکرده و نخواهد کرد; چه هیچ گاه ایشان را در پیدا و پنهان یارى نرسانده و قوت و چیرگى نبخشیده است. این کمکها افزون بر چیزهایى چون خرد و نیرو و توان است که در میان همه تیره هاى بشر دریافت مى شود. بنابراین، مى توان گفت که خداوند براى کافران بر مؤمنان راه برترى درجهان آفرینش نمى گشاید، بلکه براى اینان بر آنان راهها بگشود. نیز راهى براى آنان در احتجاج بر مؤمنان ننهاد; زیرا کتاب خدا، هیچ گونه نادرستى و کژى از فراروى و فراسویش بدان نمى رسد، بلکه حجت مؤمنان، آشکار و تواناست. در قانونگذارى دینى هم خداوند براى کافران برترى اعتبارى بر مؤمنین قرار نمى دهد، آن گونه که پیامبر(ص) را سرپرست و حکمران بر مردم فرموده و پس از او جانشینان پاکش(ع) و سپس خداآگاهانى که امانتدار حلال و حرامند چنین اند. این نیز راهى است که خداوند براى کافران بر مؤمنان نمى نهد، چنانکه برهان و حجت در روز واپسین به
سود مؤمنان بر کافران است. چکیده آنچه گفته ایم این است که نفى همه راهها، نبودن هرگونه راهى چه در جهان آفرینش و چه در قانونگذارى دینى را در پى دارد. بدین سان ناگزیر از گزینش تنها یکى از معانى نیستیم، آن گونه که از مفسران و غیر ایشان بر مى آید. همه آنچه گفته ایم با چشم پوشى از آغاز آیه است. اکنون با در نظر گرفتن آن، درباره این آیه مى گوییم: «الذین یتربصون بکم فان کان لکم فتح من الله قالوا الم نکن معکم وان کان للکافرین نصیب قالوا الم نستحوذ علیکم ونمنعکم من المؤمنین فالله یحکم بینکم یوم القیمة ولن یجعل الله للکافرین...». گفته مى شود: آمدن جمله «لن یجعل الله...» پس از «فالله یحکم بینکم...» نشانه آن است که منظور، نبودن راه برترى براى کافران در روز رستاخیز است. البته مى دانید که این سخن بى پایه است. آرى مى توان گفت که در آیه نکته اى نهفته است و آن این که: درباره مؤمنان آمده است «فتح من الله» که پیروزى را از سوى خداوند و یارى او به شمار آورده و درباره کافران گفته است: «اگر براى آنان بهره اى بود» که آن را پیروزى ننامیده و از سوى خود به شمار نیاورده است. بدین سان، شاید جمله «ولن یجعل الله» نشانگر این دوگانگى باشد که بهره
کافران با یارى خدا نبوده و گشودن راه برترى براى آنان نیست و در برابر آن پیروزى مسلمانان از سوى خداوند و گشایش راه برترى ایشان بر کافران است. با این همه، این مناسبت نیز نمى تواند کبرى [ جمله لن یجعل الله] را تنها به همین مورد منحصر سازد. از این روى، برداشت «هرگونه راه برترى» از این آیه دور از صواب نیست. گذشته از همه اینها، سرایت دادن چنین حکمى از مؤمنان به کتاب خدا و دیگر مقدسات و حرام شمارى سپردن اینها به کافران یا باطل بودن دادوستد و یا مالک نشدن آنان، نادرست است، خواه با این گفته که چیرگى آنان بر این چیزها راه برترى ایشان بر مؤمنان است و خواه این که علت نفى راههاى برترى در این چیزها یافت مى شود و این که احترام قرآن بسى بزرگ تر از احترام مؤمنان است. نادرستى این سخنان از آن روست که مالک شدن کتاب خدا و مانند آن از کتابهاى حدیث و فقه و... یا چیرگى مالک بر دارایى خود در خرید و فروش، راه برترى بر مؤمنان نیست. البته اگر نگوییم که منتشر شدن اینها در سرزمینهاى کافران و گسترش معارف الهى و احکام و دستورات اسلامى در مناطق آنان، خود به گونه اى راه برترى مسلمانان
و وسیله راهیابى احکام و حقایق اسلامى در دلهایشان است. چه بسا چنین چیزى در بردارنده بازگشت آنان یا سست گرداندنشان از خرافه هایى است که در کتابهاشان یافت مى شود که از پایه دگرگون گشته و تحریف شده است. این نیز روشن نیست که علت نفى راه برترى بر مؤمنان، براى احترام مؤمن باشد، بلکه ممکن است داراى جنبه اى سیاسى بوده که همان هشیار ساختن مسلمانان به ناگزیر بودنشان در بیرون رفتن از سلطه کافران به هر راه ممکن است; زیرا چیره شدن و برترى کافران بر ایشان و سرزمینهاشان از سوى خداوند بزرگ نبوده و او هرگز راه برترى و چیره شدن را براى آنان نمى گشاید، تا چنین نگویند که این چیرگى به تقدیر و قضاء الهى بوده و ناگزیر باید در برابرش سرفرود آورد و خرسند بود; چه، این خود کرنش در برابر خوارى و ستم است و خداوند آن را ناپسند مى شمارد و سربلندى از آن خدا و پیامبرش و مؤمنان است. بدین سان براساس همین نکته سیاسى مى توانییم بگوییم که منتشر ساختن کتاب ارزشمند الهى با همه نیکوییها و معانى ژرف و شیوه ویژه اش با در برداشتن حقایق و معارفى که در دیگر کتابهاى در دسترس چون تورات و اناجیل موجود در نزد آنان نمى توان یافت، خود
کارى شایسته و بلکه لازم است. مسلمانان نیز دستور دارند که اسلام و احکام آن را تبلیغ کنند و بهترین راه براى آن گسترش کتاب خداى بزرگ در سرزمینهاى کافران است. همچنین کتابهاى دیگر که در بردارنده روایات ومعارف الهى اند. (4) این سخن که لازم است قرآن و دیگر مقدسات را از دسترس کافران دور نگهداشت، همسو با مذاق قانونگذار اسلام که ضرورت رساندن اسلام، گسترش آن و لازم بودن راهنمایى مردم از هر راه، و به هر وسیله ممکن است، نیست. این که شاید تن کافران به قرآنى برسد، بر چنان مصالح فراترى برترى ندارد. براى همین بود که پیامبر خدا(ص)، چنانکه در کتابهاى تاریخ آمده است، نامه هاى ارزشمند خود را که در بردارنده آیه اى از قرآن بود به پادشاهان روزگار خویش فرستاد، با این که ممکن بود دست آنان بدان آیات برسد. این همه براى اهمیت رساندن اسلام و قوانین آن است. آرى، اگر دلیل معتبرى بر ناروا بودن این کار مى داشتیم، گریزى از آن نبود که آن را به کار ببندیم، ولى چنین چیزى یافت نمى شود; چه دانستیم که آیه چنین چیزى را نمى رساند. 2 . حدیث پرآوازه پیامبر: «الاسلام یعلو ولا یعلى علیه.» وسائل ج17/376 اسلام برتر است و چیزى فراتر از آن نیست. بى گمان این
حدیث مورد اعتماد است، زیرا بر حسب گواهى بزرگان، در میان شیعیان و سنیان مشهور بوده و مرحوم شیخ صدوق (من لایحضره الفقیه، ج4/243( نیز با اطمینان آن را به پیامبر نسبت داده است که بدین سان روایت مرسل ولى معتبر خواهد بود. البته دلالتش بر حرام بودن واگذارى قرآن و دیگر چیزهاى مقدس به کافران مورد پذیرش نیست. زیرا بنابر ظاهر این جمله، که گزاره اى خبرى است، آن را به این معنى مى گیریم که: اسلام درجنبه برهان و استدلال بسى والاتر از ادیان دیگر است، مانند این آیه که مى فرماید: «هو الذی ارسل رسوله بالهدى ودین الحق لیظهره على الدین کله.»توبه33/ اوست که پیامبرش را با راهنمایى و دین برحق فرستاد، تا بر همه دینها فراترش گرداند. یعنى در استدلال و برهان از دیگر ادیان بالاتر قرارش دهد. و یا مى توان به این معنا گرفت که اسلام در واقعیت بر تر از همه ادیان است که در حدیث آمده: «ان ذلک عند ظهور المهدی(عج)» بحار، ج16/308. چنین چیزى به هنگام آشکار شدن امام قائم(ع) است. بدین سان ارتباطى به مساله ما نخواهد داشت. همچنین اگر به معنایى دیگر بگیریم، که گزاره اى خبرى است، ولى مقصود جدى از آن جمله اى انشایى است، چه در این صورت برایندش چنین خواهد بود: اسلام
باید فراتر و والاتر باشد و نباید چیز دیگرى بالاتر از آن باشد و یا این که حرام است چیزى فراتر از اسلام شود. آن گاه منظور از آن برانگیختن و تشویق مسلمانان به تلاش در راه سربلندى اسلام، چه در برهان و استدلال و چه در پیروزى واقعى و خارجى، خواهد بود. بنابراین انتشار کتابهاى اسلامى و پیشاپیش آنها کتاب ارجمند الهى از راههاى سرفرازى و برترى حجت و برهان آن بوده و بلکه زمینه ساز پیروزى در واقعیت نیز خواهد بود. این روایت اگر بر لازم بودن انتشار آن از راه رساندن به دست آنان دلالت نکند، بر آنچه این فقها گفته اند نیز دلالتى ندارد. باید انصاف داد که هیچ گونه دلیلى بر حرام بودن سپردن قرآن به کافر یا مالک نشدن او نسبت به کتاب الهى یا هر کتاب مقدس دیگرى، دلالت نکرده است. بدین سان آنچه قاعده مى طلبد، درستى معامله و سپردن قرآن به آنان و مالک شدنشان همسان مسلمانان است.
: 1 . مبحث اجتماع امرونهى از بخشهاى گسترده و با اهمیت بحثهاى «نواهى» علم اصول فقه بوده و خود، دربردارنده مسائلى پیچیده و کارساز و راهگشا در فقه است. نتیجه گیرى فروع مهمى در مسایل فقهى به کاوش و روشن ساختن فرازهاى گوناگون این مبحث وابسته است، فروعى در بابهاى
عبادات: از طهارت و صلات تا حج و جهاد و بابهاى معاملات و... از سوى دیگر گزینش دیدگاهى مشخص در جنبه هاى گوناگون این مبحث، ریشه در بحثهاى اصولى دیگرى دارد که باید در جاى خود مورد بررسى دقیق و همه جانبه قرار گرفته باشد. این همه، نشانگر پیوستگى شگرف بخشهاى گوناگون دانش اصول فقه و ارتباط آن با فقه است. چکیده آنچه درمبحث اجتماع امر و نهى بررسى مى شود این است که اگر در یک کار هم امر و هم نهى با هم متوجه مکلفى گردند، که طبعا از دو جهت و دو ملاک جداگانه سرچشمه مى گیرد، در چنین مواردى چه باید کرد؟ چاره کار درعبادات چیست؟ و در معاملات چگونه باید از این مشکل گریخت؟ اینها برخى از مسائل مورد بررسى در این مبحث است. یکى از مسائل مهم و کارساز در این مجموعه آن است که هر حکمى به عنوانى معین و ویژه اختصاص مى یابد و از همان عنوان پا فراتر نمى نهد. این مطلب از یک سو ریشه درمساله تعلق اوامر به طبیعت و فرد نیز دارد. به هر روى، حضرت امام مى نویسد: هیچ حکمى از پایگاه خود که همان عنوان ویژه خود اوست پا فراتر ننهاده و به عنوانى دیگر سرایت نمى کند. از باب مثال در همین مساله
فروش قرآن، کارى که انجام مى گیرد از یک سو فروختن و دادوستد است و از سوى دیگر اهانت به قرآن (اگر بپذیریم که دادن قرآن به آنان خوار شمردن آن است) اکنون اگر براى حرام بودن فروش قرآن چنین استدلال کنیم که اهانت به قرآن خود حرام است، این دلیلى نادرست خواهد بود; زیرا حرام بودن اهانت، هیچ گاه به فروختن سرایت نمى کند، هرچند در یک کار انجام یافته در خارج، هم فروش و هم اهانت، به یکباره پدیدار گشته اند. براى شرح بیش تر درباره این مباحث، مى توانید به کتابهاى زیر مراجعه کنید: مناهج الوصول الى علم الاصول، امام خمینى، ج136-2/130، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام، قم، فروردین 73. نهایة الدرایة فى شرح الکفایة، علامه شیخ محمد حسین غروى اصفهانى، ج266-1/264، مهدوى، اصفهان، افست از چاپ سنگى. اجود التقریرات، درسهاى اصول، میرزا محمد حسین نائینى با پانوشتهاى سید ابوالقاسم خویى، ج345/-343، مصطفوى، قم. 2 . در میان امرها و نهى هاى شرعى دسته اى از آنها را مولوى و دسته اى دیگر را ارشادى مى نامند. امر و نهى مولوى: سبب واجب، مستحب، حرام یا مکروه شدن کارى که بدان مربوط گردیده مى شود، مانند نماز که با امر «اقم الصلاة» واجب گردیده و کشتن بى گناه که با نهى «ولا تقتلوا النفس التى...» حرام شده است. امر و نهى
ارشادى به خودى خود، مورد نظرنبوده و براى تاکید حکمى دیگر یا فهماندن شرط یا جزء یا سبب یا مانع و... بودن یک چیز در عبادت یا معامله و مانند این مقاصد به کار برده مى شود. در علم اصول فقه، بحثى است درباره این که آیا نهى از عبادت یا معامله، نشانگر نادرستى باطل شدن آن کار است یاخیر؟ مثلا اگر به هنگام نماز جمعه از دادوستد نهى شده است، معناى آن باطل بودن دادوستدها در آن هنگام است یا تنها حرام بودن و گناه را مى رساند. حضرت امام خمینى، در این بحث مى نویسد: «ظاهر آن است که نهى در این بحث در برگیرنده نهى تحریمى، تنزیهى [ کراهت]، نفسى، غیرى، اصلى و تبعى است... آرى نهى ارشادى که راهنماى مانعیت باشد بیرون از بحث است...» مناهج الوصول ج2/152. همین مطلب از پانوشتهاى آیت الله خویى در اجودالتقریرات نیز برمى آید، ولى برخى از فقها مانند: شیخ انصارى در مطارح الانظار157/ و نائینى در اجودالتقریرات ج1/386 نظر دیگرى دارند. از این که بگذریم در همین مبحث، سخنى است درباره این که برخى از ابوحنیفه و شاگردش محمدبن حسن شیبانى چنین آورده اند که نهى در عبادات و معاملات، دلیل بر درستى آنهاست. درباره این سخن محقق خراسانى در کفایه و محقق اصفهانى در نهایةالدرایة، مطالبى گفته اند: امام
خمینى در این باره چنین مى نویسد: «... فالحق معهما اذا احرز ان النهی تکلیفی لا ارشادی، والا فظهوه فی الفساد لاینبغی ان ینکر. هذا اذا لم نقل بان النهی اذا تعلق بمعاملة لاجل مبغوضیة ترتب الآثار المطلوبة علیها، یدل على الفساد فى نظر العقلاء، والا فیصیر نظیر الارشاد الى الفساد. تدبر. واما العبادات فکلامهما فیها خال عن التحصیل على ای تقدیر...» مناهج الوصول، ج2/169. آن گاه که روشن شود نهى تکلیفى [ مولوى] است و نه ارشادى، حق با آن دو است، وگرنه ظاهر بودن نهى در نادرستى معامله انکارپذیر نیست. البته این در صورتى است که نگوییم هنگامى که نهى به معامله اى، از آن روى که پیامدهاى آن [نزد قانونگذار] ناپسند است، تعلق یافت، در نگاه خردمندان [ عرف] نادرستى و بطلان را مى رساند و گرنه اگر چنین گفتیم، این نیز مانند نهى ارشادى، باطل بودن را اثبات مى کند. اما سخن در ایشان در عبادات، به هر روى نادرست و بى محتواست. از آنچه گذشت مى توان دریافت که اگر حرام بودن اهانت به قرآن را دستاویز ممنوع بودن خرید و فروش آن قرار دهیم، سخن درستى نگفته ایم; زیرا، اگر بپذیریم که حرام بودن خوار شمردن، به فروختن هم مى رسد، این را که حرام بودن یک معامله با باطل بودن آن همراه است، نمى پذیریم، بلکه
این خود گواه بر درستى آن است. در این باره به کتابهاى زیر مى توان مراجعه کرد: مناهج الوصول، ج152-2/151 و 169-167. کفایة الاصول، محمد کاظم خراسانى، ج300-1/299. نهایة الدرایة، ج1/318. اجود التقریرات، ج1/386 و 406-403 همراه با پاورقى. 3 . در بررسى حقیقت و مجاز که از بحثهاى ادبى در بخش معانى و بیان است، حضرت امام خمینى در مقدمات مباحث الفاظ علم اصول چنین مى نویسد: «والحق الحقیق بالتصدیق هو ما اختاره بعض اجلة العصر، رحمه الله، فی وقایته وتبعه غیره ان اللفظ فی مطلق المجاز، مرسلا کان او استعارة او مجازا فی الحذف، مفردا کان او مرکبا، و کذا فی الکنایة، مستعمل فیما وضع له لاغیر، لکن یکون جده على خلاف استعماله، وانما یکون تطبیق المعنى الموضوع له على ما اراد، جدا بادعاءکونه مصداقه کما فی الکلیات و عینه کما فی الاعلام الشخصیة. ... فحینئذ یسقط البحث عن ان المجاز هل یحتاج الى رخصة الواضع ام لا؟ وان العلاقات موضوعة بالوضع الشخصی او النوع مما یعلم فساده، لعدم استعمال اللفظ الا فیما وضع له». مناهج الوصول، ج107-1/102. حقیقت شایسته تصدیق همان چیزى است که یکى از بزرگان معاصر در کتابش وقایة الاذهان برگزیده و برخى دیگر از ایشان پیروى کرده اند و آن این که: واژه در هرگونه مجازى، خواه مرسل
یا استعاره و یا مجاز در حذف چه مفرد و چه مرکب، و همچنین در کنایه، در همان معنایى که برایش وضع گردیده به کار مى رود و نه جز آن، ولى مقصود جدى همسو باکاربرد و استعمال نیست. برابر کردن معناى وضع شده واژه بر آنچه منظور جدى است، تنها با ادعاى این است که این نیز یکى از مصادیق آن معناست، در جایى که کلى باشد و یا خود آن است [نه مصداق] چنانکه در اسم خاص این گونه است. ... بدین سان بررسى و کاوش در این باره که آیا مجاز نیازمند اجازه وضع کننده ست یا خیر؟ و این که آیا مناسبتهاى مجاز با وضع شخصى یا نوعى وضع شده اند، که نادرستى آن روشن است، رخت بر مى بندد; چرا که واژه جز در همان چیزى که براى آن وضع گردیده به کار نرفته است. 4 . یکى از فرازهاى مهم این مساله در نوشتار امام خمینى، همین بخش از عبارات است که در اصل انگیزه گزینش این مساله از میان صدها مساله موجود در کتابها و مقالات ایشان، نمایاندن این گونه فرازهاست. چنانکه روشن است در دانش اصول فقه، معیارهاى استوار و معینى براى شیوه راهیابى به احکام فقهى در دلیلهاى گوناگون پى ریزى گردیده است. هم در میان دلیلهاى شناخته شده
و مورد پذیرش و هم در روش کاربردى فقها چیزهاى مشخصى که همان کتاب، سنت، عقل و اجماع هستند را مى توان یافت. البته با بازگرداندن اجماع به سنت آنچه خود مى تواند مورد استناد باشد همان سه دلیل است. گرچه هم در اصول فقه و هم به گونه پراکنده در خود فقه، سخن از شیوه برداشت از قرآن و حدیث به میان مى آید، ولى با گذشت زمان گونه هاى ویژه اى در این دریافتها رایج و پایدار گشته که گاه، دیگر شیوه ها به فراموشى سپرده مى شود. از باب مثال،در برداشت حکمى فرعى از روایات، کم تر دیده مى شود که آن را در همگامى و هماهنگى با روح کلى آموزه هاى دینى که در جاى خود مسلم و مورد پذیرش همگان است، به بوته بررسى نهند. البته این بدان معنا نیست که برداشتهاى کم مایه و بیش تر سرچشمه گرفته از کوته بینیهاى هوس آلود را با برآیندهاى روایى در فقه درآمیزیم و به گونه اى به التقاط تن در دهیم، بلکه باید گفت که این خود راهى است از مو باریک تر و از شمشیر تیزتر که در عین پافشارى بر دستاوردهایى که در اصول فقه پس از قرنها تلاش و بلکه شهادتها به دست آمده است، بتوان در برداشتها نوآورى داشت و در بر کشیدن جرعه ها از دریاى بیکران معارف الهى همه نیازهاى
نوبه نو را پاسخ گفت. این قلم بر آن است که این گونه فرازها را در نوشته هاى امام بنمایاند; چه، امام فقیهى توانمند است که با قدرتى شگرف در موشکافیهاى رایج، مبتکر نوآوریهایى است که سالها تلاش حوزه هاى علمى را درکشف و نمایاندن آن مى طلبد. این همه در حالى است که هدایت انقلابى و سیاسى نهضتى چنین بزرگ و بى نظیر، خود بخش مهمى از وقت و توان آن ابرمرد را به سوى خود کشاند. آنچه مى توان به عنوان امتیازى ویژه نامید، بهره بردارى از مسائل کلامى و روح کلى آموزه هاى اسلامى در برداشتهاى فقهى است که یکى از موارد آن همین مساله فروش قرآن به کافران است. در میان نوشتارهاى موجود و در دسترس فقها دیده نشده است که براى بررسى حکم فروش قرآن به این مطلب استدلال شود که رساندن پیام اسلام خود از مهم ترین واجبات بوده و نشر کتابهاى
مقدس اسلامى از قرآن تا حدیث، خود از بهترین راههاى آن است و این نه تنها چیرگى و برترى کافران بر مسلمانان نیست، بلکه نشر و نفوذ کتابهاى هر قوم و هر فرهنگى خود گونه اى از برترى و والایى آن فرهنگ است. بدین سان در این شیوه بررسى هم موضوع و هم حکم، هم مصداق و هم مفهوم، هم صغرى و هم کبرى از چشم اندازى دیگر نگریسته شده و در عین پافشارى بر اصول و معیار، روح کلى شریعت سهله و سمحه و خردمدار را، زیبا و شیوا نمایانده و چنین نتیجه مى گیرد. بهره گیرى از رخدادهاى تاریخ اسلام را نیز از همین دست مى توان نام برد. یارى جستن از عمل پیامبر در رسیدن به یک حکم شرعى که به صورت یک کبراى کلى مورد پذیرش همه فقیهان است، ولى کندوکاو در شیوه عملى پیامبر به ویژه در مسایل سیاسى و راهیابى به برداشتهایى کلى و راهگشا، رفته رفته کم رنگ گشته و استنباط، در تنگناى استظهار از واژه ها در قرآن و حدیث محدود گردیده و بخش مهمى از کارکردهاى پیامبر و امامان که خود حجت آشکار در گستره عمل اجتماعى و سیاسى آنان بود، مورد بهره بردارى شایسته و درخور قرار نمى گرفت. هنر ارزنده امام خمینى، این است که در متن
درسها و کاوشهاى خود همراه با همان شیوه رایج و مانوس حوزه ها که فقه صاحب جواهر و شیخ انصارى مى نامید، کنجکاویهاى این گونه را نیز در نوشته ها و گفته هایش آورده است. امید که حوزه هاى ما این آموزه هاى بلند و سودمند را در پژوهش و گره گشایى علمى و عملى جامعه به کار بسته و اسلام ناب محمدى را که در اندک زمانى جهان گشا و تاریخ ساز بى نظیر گردید، دیگربار زنده و شاداب به صحنه زندگى انسانها بکشانند.
صحیفه مبین، شماره 50 تجرى، محمدعلى
در نظر امام خمینى، اخلاص، طهارت، ترتیل و تدبر از مهمترین شرایطفهم قرآن است و غرور علمى، گناه، جمود بر اقوال مفسران و تعصب برراى شخصى از بزرگترین موانع فهم قرآن به شمار مى رود. به نظر او فهم کامل قرآن به معصومان علیهم السلام اختصاص دارد و البته سایر مردم به اندازه ظرفیت عقلى خود مى توانند قرآن را بفهمند. در دیدگاه او قرآن به ظاهرش محدود نیست و از طریق آن باید به باطن قرآن رسید. او شیوه مطلوب تفسیر را عنایت به هدف هدایتى قرآن مى داند. کلید واژه ها: شرایط فهم قرآن، موانع فهم قرآن، مبانى فهم قرآن، روش تفسیر.
آیا قرآن براى همگان قابل فهم است یا فهم آن به امامان علیهم السلام اختصاص دارد؟ درصورت نخست آیا براى آن حد و مرزى وجود دارد؟ یا حد و مرزى وجود ندارد وهمگان مى توانند به فهم نهایى و جامع و کامل آن دست یابند؟ زمینه ها و بسترهاى مناسب فهم و استفاده از قرآن کریم و موانع آن و شیوه مطلوب در تفسیر کدام است؟ اینها پرسشهایى است که پاسخ آن در این مقاله از دیدگاه امام خمینى بررسى مى شود; ولى پیش از ورود به بحث یادآور مى شویم که مقصود از فهم قرآن کریم،تنها درک معناى ظاهرى آن نیست; بلکه مراد معناى عام و
فراگیر آن است که علاوه بردرک معناى ظاهرى، هر گونه برداشت و استفاده صحیح از قرآن را شامل مى شود.
مطلوب در خواندن قرآن، فهمیدن، عمل نمودن، رشد و تکامل یافتن است و به تعبیرامام راحل (ره) مطلوب در تلاوت قرآن شریف آن است که در قلب انسان تاثیر کند وباطن انسان صورت کلام الهى گردد و از مرتبه ملکه به مرتبه تحقق رسد. این مطلوب بدون رعایت آداب و شرایط ظاهرى و باطنى تلاوت قرآن حاصل نمیگردد; از این روبزرگان علم و معرفت از جمله امام خمینى(ره) با الهام از آیات قرآن کریم و بیانات پیشوایان دین، براى بهره مندى هرچه بهتر و بیشتر از این مائده آسمانى نکاتى را به طالبان فهم قرآن و جویندگان معارف قرآنى یادآور شده اند که عمده ترین آنها به اختصار چنین است: الف. پناهنده شدن به خداى سبحان از شر شیطان: وسوسه هاى شیطان خارطریق معرفت است و بدون پناه بردن حقیقى به حصن الوهیت از شر او ایمنى حاصل نشود[1]. خداوند مى فرماید: «فاذا قرات القرآن فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم»[نحل 98[; (هرگاه خواستى قرآن بخوانى از شیطان رانده شده، به خدا پناه بر). ب. اخلاص و پاک سازى نیت: این امر تاثیر در قلوب، نقش بنیادى داشته وبدون آن هیچ عملى را قیمتى نیست، بلکه ضایع، باطل و موجب
سخط الهى است[2]. ج. طهارت ظاهر و باطن: در نگاه امام «ره» تا قذارات و کثافات عالم طبیعت درقلب هست; استفاده از قرآن شریف میسور نشود که: «انه لقرآن کریم لایمسه الاالمطهرون» [واقعه 77-79[; (آن قرآنى گرانمایه است که جز پاکان بر آن دست نسایند) [3]. د. ترتیل: این قرائت که در نفس آدمى تاثیر مى گذارد، عبارت است از : حد وسطبین سرعت و تعجیل و تانى و فتور مفرط [4]. جنین قرائتى را ترتیل مى خوانند ;چنانکه قرآن مى فرماید: «و رتل القرآن ترتیلا»[مزمل 4[; (و قرآن را به آرامى بخوان). ه. بزرگداشت قرآن کریم: امام راحل تعظیم قرآن کریم را موجب نورانیت قلب وحیات باطن و از آداب مهم قرائت قرآن کریم مى شمارد[5]. تعظیم یک امر صورى نیست; بلکه عملى است مبتنى بر شناخت و درک واقعى عظمت قرآن و فرستنده آن و پیامبرى که قرآن بر او نازل گشته است. در عظمت این کتاب آسمانى همین بس که خداى بزرگ درباره آن فرمود: «لو انزلنا هذا القرآن على جبل لرایته خاشعا متصدعا من خشیةالله» [حشر 21[; (اگراین قرآن را بر کوهى فرود مى آوردیم، آن را از ترس خدا هموار و متلاشى مى یافتى). و. تفکر و تدبر: اندیشیدن در معانى آیات شریفه و تفکر در چگونگى بیرون آمدن از مراتب ظلمات به عالم
نور در پرتو نور آیات یکى دیگر از آداب و شرایط وبلکه از اعظم آدابى است که در شریعت مطهر به آن توصیه شده است[6]. تفکر و اندیشیدن از اهداف فرو فرستادن قرآن بشمار رفته است[نحل 44 و ص29[و امام على علیه السلام نیز قرائت بدون تدبر را بى فایده و فاقد خیر و خوبى مى داند[7]. از نظر امام «ره» با طرق استفاده از قرآن هموار مى شود و ابوابى جدید براى انسان مفتوح مى گردد و او معارفى نو از قرآن استفاده میکند [8]. ز. عرضه یا تطبیق: مقصود از این آن است که شخص مفاد هر یک از آیات را باحال خود تطبیق کند و بدین وسیله کاستیهاى خود را برطرف و امراض و بیماریهاى خود را درمان نماید [9]. نکته جالب توجه در این زمینه این است که از دیدگاه امام همان گونه که میزان درتشخیص صحت و عدم صحت روایات و اعتبار یا عدم اعتبار اخبار، عرضه آنها برکتاب خداست و آنچه مخالف کتاب خدا باشد، باطل و زخرف است [10]، میزان درتشخیص سعادت و شقاوت آدمى نیز عرضه اعتقادات، خلقیات و اعمال بر کلام خدا، قرآن است. هر آنچه موافق کتاب خدا باشد، مطلوب و موجب سعادت و آنچه مخالف آن باشد، باطل و مایه شقاوت است و باید کنار گذاشته شود[11].
از دیدگاه امام خمینى و دیگر بزرگان صاحب بصیرت براى فهم و استفاده از قرآن کریم موانعى وجود دارد که طالب فهم قرآن و جویندگان معارف قرآنى باید این موانع را از میان بردارند. امام از این موانع به حجابهاى بین مستفید و قرآن تعبیر مى کند[12]. اینک به برخى از آن موانع و حجابها اشاره مى شود.
از موانع و حجابهاى بزرگ فهم قرآن، خودبینى است که موجب مى گردد آدمى خودرا از راهنماییهاى قرآن بى نیاز بداند. از نظر امام احساس بى نیازى از بهره گیرى از این خوان نعمت الهى از این طریق به وجود مى آید که شیطان کمالات موهوم را براى انسان جلوه دهد و او را به آنها راضى و قانع سازد و کمالات و مقامات واقعى را از چشم او ساقط کند. مثلا اهل تجوید را به دانش تجوید دلخوش کند و علوم دیگر را در دید آنان ناچیز جلوه دهد[13]; اصحاب ادب را به همان پوسته بى مغز راضى کند و تمام شؤون قرآن را در همان چیزى که آنان مى دانند نمایش دهد; مفسران را به وجوه قرائات و آراء مختلف ارباب لغت و وقت نزول و شان نزول و مدنى و مکى بودن و تعداد آیات و حروف و امثال آن سرگرم کندو اصولا بحث و جدال در اطراف مفاهیم کلى و غور
در جزئیات از موانع بزرگ سیربه سوى خداست که پیاده را از راه باز دارد و باید از میان برداشته شود[14]. امام «ره» در این زمینه یادآور مى شود که ممکن است «حجاب غلیظ اصطلاحات» حتى دامن فیلسوفان و حکیمان و عارفان را گرفته و آنان را در حصار خود محبوس نماید.
از دیدگاه امام «ره» یکى دیگر از حجابها که مانع فهم قرآن شریف و استفاده از معارف و مواعظ این کتاب آسمانى مى گردد، معاصى و کدورات و تاریکیهایى است که ازطغیان و سرکشى نسبت به ساحت قدس پروردگار عالمیان پدید مى آید[15]. ناگفته نماند که این دیدگاه امام «ره» برخاسته از آیات و احادیث و موافق برهان عقلى و فلسفى است و در کلام عرفا و فلاسفه نیز آمده است. قرآن کریم شرط فهم و بهره مندى از خود را به صراحت انابه و بازگشت به سوى خدا اعلام کرده است [ق 8، مؤمن 13[ و روشن است که گناه و عصیان دقیقا نقطه مقابل انابه و بازگشت و قلب منیب نیز قطب مخالف قلب مذنب و مسىء است. در احادیث و کلمات پیشوایان دین علیهم السلام نیز از گناه و معصیت به عنوان «نکته سودا»یا نقطه تاریک در جان و روح او یاد و ترک برخى از واجبات موجب محروم شدن ازبرکت وحى اعلام شده
است[16]. از نظر روایات قلبها آنگاه جایگاه حکمت خواهدبود که خواهشهاى نفسانى آن را تیره نساخته باشد[17]. فلاسفه و عرفا نیز در فلسفه و عرفان مطرح کرده اند که : هر عمل صالح یا سیئى همان گونه که در عالم ملکوت صورتى مناسب با خود دارد[18]، در ملکوت نفس نیزاینگونه است; یعنى یا صورتى دارد که موجب نورانیت باطن مى شود و قلب بواسطه آن مطهر و منور و شایسته تجلیات غیبى و ظهور حقایق و معارف الهى مى گردد و یاصورتى ظلمانى و پلید و چون آینه زنگار زده دارد; بطورى که معارف الهى و حقایق غیبى در آن منعکس نمى شود.[19]. فیض کاشانى مى گوید: «خواهش هاى نفسانى بزرگترین حجاب دل است وبسیارى در این حجاب بسر مى برند. هر قدر خواهشهاى نفسانى انباشته تر باشد،«معانى کلام خدا نیز بیشتر در حجاب است»[20]. همین جا باید متذکر شویم: از بزرگترین گناهان قلبى که پرده اى ضخیم بین انسان و فهم درست معارف و حقایق مى افکند، حب دنیاست که به تعبیر روایت ریشه هرخطاست[21]. امام مى فرماید: «کسى که بخواهد از معارف قرآن استفاده کند و از مواعظ الهیه بهره بردارد، باید قلب را از این ارجاس (حب دنیا و حب جاه) تطهیر کند و لوث معاصى قلبیه را که اشتغال به غیر است از دل بزداید; زیرا که غیر مطهر محرم این اسرار نیست، قال تعالى «انه لقرآن
کریم فى کتاب مکنون لایمسه الاالمطهرون» (1) [واقعه79-77[. چنانکه از ظاهر این کتاب و مس آن در عالم ظاهر، غیرمطهر ظاهرى، ممنوع است تشریعا و تکلیفا، از معارف و مواعظ آن و سر آن ممنوع است کسى که قلبش ملوث به ارجاس تعلقات دنیویه است»[22].
چنانچه طالب فهم قرآن تصور کند، جز آنچه را که مفسران نوشته یا فهمیده اند،دیگرى را حق استفاده از قرآن و درک بیشتر و برتر آن نیست، دچار خطایى بزرگ شده است و بى گمان این پندار غلط سدى را میان او و فهم قرآن ایجاد خواهد نمود. مفسر نیز در صورتى مى تواند در اقیانوس ژرف و بیکران کلام الهى غواصى کندو از آن گوهرهاى ناب به چنگ آورد که از جمود بر گفته هاى مفسران و منحصرساختن فهم قرآن به بزرگان و پیشینیان بپرهیزد و درک و برداشت بیشتر، برتر و نو راالبته با رعایت موازین براى خود و هر مفسر و جوینده دیگر ممکن بداند. جمود و بسنده نمودن به افکار و آراء پیشینیان در زمینه فهم و تفسیر قرآن کریم به هر دلیلى که صورت گیرد، خواه به دلیل برداشت نادرست از مفهوم تفسیر به راى یابخاطر ضعف نفس و نداشتن شهامت و حریت علمى و یا به هر دلیلى دیگر، علاوه برآن که
انحطاط آور و عقلا مردود است، بر خلاف آموزه هاى دینى نیز تلقى مى شود. قرآن همگان رابه تدبر و تفکر در آیاتش فرا خوانده است[محمد،24ونساء84[ وپیشوایان دین، قرآن را گنجینه ها و سرچشمه هاى دانش دانسته اند[23] و صاحبان نظر و بصیرت را به گشودن دیدگان و به جولان درآوردن اندیشه در معانى آیات قرآن سفارش کرده اند [24].
آراء و مذاهب باطل که افراد به هر دلیلى، از روى سوء اندیشه یا تقلید کورکورانه و یاعلل دیگر برمى گزینند و بدان گرایش مى یابند، از امورى است که آنان را از معارف قرآن محجوب مى سازد. امام مى فرماید: «اگر اعتقاد فاسدى به مجرد استماع از پدر و مادر یا بعضى از جهله از اهل منبر در دل ما راسخ شده باشد، این عقیده حاجب شود مابین ما و آیات شریفه الهیه، و اگر هزاران آیه و روایت وارد شود که مخالف آن باشد، یا از ظاهرش مصروف کنیم و یا به آن به نظر فهم نظر نکنیم»[25]. بنابراین بر جویندگان حقایق قرآن لازم است که از اعتقادات و گرایشهاى موروثى تعصب آلود که مبتنى بر منطق و عقل نیست، بپرهیزند و با فکرى پیراسته ازاین گونه تعلقات به فهم قرآن رو آوردند.
تفسیر قرآن کریم براساس مبانى و اصولى صورت مى پذیرد
که در اینجا به برخى ازمهمترین آنها از دیدگاه امام خمینى پرداخته مى شود.
از نظر امام (ره) علم به همه حقایق و معارف قرآن کریم جز براى پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم و پس ازاو وارثان علم وى یعنى ائمه اهل البیت علیهم السلام امکان ندارد. این بینش امام گذشته از آن که مبناى روایى دارد[26]، با تاملات عقلى و تجارب عرفانى نیز قابل تایید است; با این توضیح که حقایق و علوم نهفته در کلام الهى نامحدود است: «قل لو کان البحر مدادا لکلمات ربى لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربى و لو جئنا بمثله مددا» (2) [کهف 109[و بشر محدود را توان آن نیست که بر خداى نامحدود احاطه یابد; مگر آن که از محدودیت خارج شود و خود نیز نامحدود گردد. در نگاه امام «ره» مصداق این انسان نامحدود پیامبر و امام معصوم است که در اثراتصال به کمال مطلق و فناء در مبدا نامحدود، در همه صفات نامحدود گردیده اند ولذا مى توانند به علوم و حقایق قرآن بطور کامل احاطه یابند و از کتاب الهى آن گونه که باید و شاید بهره گیرند. ولى بهره دیگران از قرآن برحسب مراتب وجود و کمال محدود آنان، محدود است. امام در فرازى از بیانات خود مى فرماید: «این حقیقت [قرآن کریم]
براى احدى حاصل نشود به علوم رسمیه و نه به معارف قلبیه و نه به مکاشفه غیبیه مگر به مکاشفه تامه الهیه براى ذات مبارک نبى ختمى صلى الله علیه وآله وسلم در محفل انس «قاب قوسین» بلکه درخلوتگاه سر مقام «او ادنى» و دست آمال عائله بشریت از آن کوتاه است، مگر خلص از اولیاء الله که به حسب انوار معنویه و حقایق الهیه با روحانیت آن ذات مقدس مشترک و به واسطه تبعیت تامه فانى در آن حضرت شدند که علوم مکاشفه را بالوراثه از آن حضرت تلقى کنند...» [27]. در جاى دیگر مى گوید: «آن استفاده اى که باید (از قرآن نمى شود). آن استفاده را به حسب «انما یعرف القرآن من خوطب به» (3) خود رسول الله مى برد»[28].
دومین اصلى که از بیانات امام «ره» برداشت مى شود، این است که استفاده از قرآن کریم براى همگان به فراخور حال خویش میسور است. امام همچون برخى از اخباریان نمى اندیشد که باب فهم قرآن را به روى غیرمعصوم ببندد و فکر و عقل و اندیشه بشرى را در این زمینه بى اعتبار بشمارد. در اندیشه امام «ره» اساسا انگیزه نزول این کتاب مقدس و بعثت نبى اکرم صلى الله علیه وآله وسلم آن است که این کتاب در دسترس همگان قرار گیرد و همه به اندازه
گنجایش فکر خود ازآن استفاده کنند[29]. شایان ذکر است که عالمان از فقیهان و محدثان گرفته تا فیلسوفان و عارفان، گاه ازآیات قرآن به فراخور فکر و دانش خود، برداشتهاى مختلف و حتى گاه متباین دارند. نکته جالب توجه اینکه امام «ره» هریک از آن برداشتها را در جاى خود درست وقابل قبول مى داند [30] و از صحه گذارى مفسران بر مشرب تفسیرى خود و تخطئه مشربهاى دیگران انتقاد مى کند. به نظر مى رسد، راز آن این باشد که فهم قرآن داراى مراتب طولى است و هرعالمى ممکن است، تنها به مرتبه اى از آن دست یافته باشد.
یکى از دیگر اصول تفسیر در اندیشه امام آن است که درک و فهم قرآن کریم مراتب ومراحلى دارد که از ظاهر شروع مى شود و تا آخرین مرتبه باطن آن پیش مى رود. از نظر ایشان تصور این که این کتاب آسمانى، همین قشر و صورت است ظاهرگرایانه و ابلیسانه است و ماندن در حد صورت و توقف در مرحله ظاهر و حرکت نکردن به سوى لب و باطن ریشه تمام جهالتها و پایه انکار نبوتها و ولایتهاست[31] . شایان ذکر است که ابلیس نخستین کسى بود که تنها ظاهر و صورت [ طین] رادید و در وراى آن، مقام روحانى و نورانى
و خلیفة اللهى آدم علیه السلام را ندید. از این روى در مقام اعتراض به پروردگار برآمد و گفت: «من از او بهترم. من را از آتش و او را ازگل آفریدى» [ص 67[ و نیز مردمانى که نبوت را انکار کردند و از پذیرش انبیاء الهى سر بر تافتند، تنها به ظاهر نگریستند و نتوانستند یا نخواستند ژرف نگر باشند وارتباط ویژه باطنى و معنوى پیامبران با مبدا هستى را بپذیرند و لذا اظهار مى داشتند:«این چه پیامبرى است که همچون دیگران غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود»[فرقان 7[ و یا خطاب به پیامبر مى گفتند: «شما جز بشرى مانند ما نیستید، وخداى رحمان هیچ چیزى نازل نکرده است»[یس 15[. به هر حال از قشرى گرى و ماندن در ظاهر و عدم گذر به باطن و عمق، مذاهب ومکاتب چندى چون اخبارى گرى، ظاهریه، اشاعره، مجسمه و سلفیه سر بر آوردند. شایان گفتن است که گذر از ظاهر به باطن و عبور از پوست به مغز همان علم به تاویل است که به نظر امام علم به تمام مراتب آن مخصوص پیامبراسلام صلى الله علیه وآله وسلم و ائمه:است; لکن علم به مراتب و مراحلى از آن براى غیر معصوم نیز ممکن است. البته امام راحل، شرط حصول این علم و نائل شدن به مراتبى از آن را مجاهدت علمى،تمرینهاى
عقلى همراه با ریاضتهاى عملى و تطهیر نفس و تنزیه قلب و تقدیس روح مى داند[32] و معتقد است هر قدر انسان از پاکى و وارستگى بیشترى برخوردارباشد، بهره اش از حقایق قرآن بیشتر و تجلى قرآن بر او فزون تر است [33]. آنچه امام «ره» فرموده و جویندگان حقایق قرآنى را به آن فرا خوانده اند[34]، باتاویلها و برداشتهاى بى ضابطه اى که توسط متصوفه و باطنیه از آیات قرآن کریم صورت مى گیرد، تفاوت اساسى دارد. آنان اصولا ظواهر آیات را نادیده مى گیرند وکنار مى نهند و ذوقیات، اندیشه ها و دیدگاههاى ویژه خود را به نام «علم به باطن قرآن» عرضه مى کنند. همان چیزى که تفسیر به راى خوانده مى شود و در روایات فریقین شدیدا از آن نکوهش و منع شده است [35]. امام در فهم قرآن، باطن منهاى ظاهر را قبول ندارند; همان گونه که ظاهر بدون باطن را نمى پسندند. ایشان به صراحت اعلام مى دارد: همان گونه که ظاهر بدون باطن همانند جسد بدون روح و دنیاى بدون آخرت است، رسیدن به فهم باطنى آیات نیزجز از طریق ظاهر و با حفظ آن میسور نمى گردد و هر کس بدون توجه به ظاهر آیات،راه باطن را در پیش گیرد، هم خود گمراه شده است و هم دیگران را به گمراهى وبیراهه کشانده است[36].
از دیدگاه امام «ره» تفسیر قرآن
کریم کار آسانى نیست که از عهده هرکس برآید[37] واین صحیفه الهى برتر از آن است که مفسران بتوانند آن را چنانکه باید تفسیر کنند[38] و مفسران طراز اول جهان اسلام اعم از خاصه و عامه که در طول تاریخ اسلام تفاسیر فراوانى نوشته اند، تنها پرده اى از معانى قرآن کریم را به نمایش گذاشته اند وشبهى از این کتاب آسمانى را نشان داده اند[39]. وى ضمن ارج گزارى بر تلاشهاى مفسران و خوب توصیف نمودن برخى از آنهابه صراحت اعلام مى دارد که: «قرآن عبارت از آن نیست که آنها نوشته اند»[40] ومعتقد است، «این تفسیرهایى که بر قرآن نوشته شده است از اول تا حالا، اینها تفسیرقرآن نیستند. اینها البته یک ترجمه هایى; یک بویى از قرآن بعضى شان دارند و الاتفسیر این نیست که اینها نوشته اند»[41]. این نظریه امام از یک سو مبتنى است بر عظمت قرآن که کلام خالق و اقیانوسى ژرف و ناپیدا کرانه و فراتر از افق فکر و درک بشرى است[42] و از سوى دیگر مبتنى است بر این مطلب که مفسران - با آن که زحمتهاى فراوانى را متحمل شده اند ومساعى آنان قابل تقدیر و تجلیل است - اغلب در تفسیر قرآن به مقصد اصلى نزول توجه شایسته و بایسته نکرده اند. بسیارى از مفسران در تفسیر خود به جنبه هاى ادبى یا بلاغى یا تاریخى و...پرداخته اند.
گویا که تفسیر آنان، یک کتاب ادبى یا بلاغى یا تاریخى است و در واقع بجاى پرداختن و توجه تام به هدف اصلى، بیشتر به اهداف فرعى توجه نموده اند; درحالى که ازنظر امام «ره» مقصد این کتاب آسمانى نه بلاغت و فصاحت است و نه صرف و نحو و نه تاریخ و نه امثال این امور. شیوه مطلوب تفسیر، این نیست که همچون سکاکى و شیخ طوسى در لابلاى آیه هاى قرآن به دنبال کشف و تبیین جنبه هاى فصاحت و بلاغت و محسنات لفظى و معنوى بود و یا همانند سیبویه وخلیل به تبیین تصاریف کلمات و دستور زبان آن همت گمارد و یا مانند مسعودى وابن خلکان به شرح و بسط وقایع و بیان جزئیات حوادث تاریخى پرداخت. امام از مفسرانى که استفاده از قرآن را منحصر به ضبط و جمع اختلاف قرائات ومعانى لغات و تصاریف کلمات و محسنات لفظى و معنوى و وجوه اعجاز قرآن ومعانى عرفى مى دانند و از دعوات قرآن و جهات روحى و معارف الهى آن غافلند، به شدت انتقاد کرده است[43]. بعلاوه از یکسو نگرى در تفسیر قرآن گله و شکوه دارد و از تفسیر نگاران یک سونگر که قرآن کریم را تنها بر پایه تخصص ویژه و مشرب خاص خویش تفسیر نموده و به تخطئه مشربهاى دیگران پرداخته اند، خرده
مى گیرد[44]. در منظر امام خمینى، مفسر واقعى کسى است که «مقصد نزول» را بفهماند; نه سبب نزول را[45].
از آنجا که هر صاحب اثرى مقصد خود را در اثر خود بهتر از دیگران مى داند، خداى تعالى که صاحب این اثر یعنى قرآن کریم است، هدف خود را از فرو فرستادن آن بهتراز دیگران آگاه است. امام معتقد است که باید هدف از تنزیل کتاب الهى را- قطع نظر از راه عقل و برهان- از خود قرآن دریافت [46]. با توجه به آیات شریفه هدف از نزول قرآن کریم هدایت و تربیت، شفاى امراض قلبى انسان و سیر او به سوى خداست[47]. امام «ره» قرآن را درسنامه سلوک الى الله و یکتا کتاب تهذیب نفوس و بزرگترین وسیله ارتباط خالق و خلق و عروةالوثقى و حبل المتین تمسک به عز ربوبیت مى شمارد[48] و آن را کتابى مى خواند که به شئون الهیه دعوت مى کند; لذا شیوه مفسرباید به گونه اى باشد که شئون الهیه را به مردم تعلیم دهد[49]. قرآن کریم در نگاه امام «ره» کتاب معرفت، اخلاق، و دعوت به سعادت و کمال است; از این رو کتاب تفسیر نیز باید عرفانى، اخلاقى و بیان کننده دیگر جهات دعوت به سعادت باشد[50]. از نظر امام خمینى(ره) مفسرى که به این شیوه قرآن را تفسیر نکند،
مقصود قرآن و منظور اصلى انزال کتب و ارسال رسل را نادیده گرفته و مردم را از استفاده از قرآن محروم و راه هدایت را بروى آنان مسدود کرده است[51]. او به مفسران قرآن چنین سفارش مى کند: «علما و مفسرین، تفاسیر فارسى وعربى بنویسند و مقصود آنها بیان تعالیم و دستورات عرفانى و اخلاقى و بیان کیفیت ربط مخلوق به خالق و بیان هجرت از دارالغرور به دارالسرور و الخلود باشد; بطورى که در این کتاب شریف به ودیعت گذاشته شده ... . چه خسارتى بالاتر از این که سى چهل سال کتاب الهى را قرائت کنیم و به تفاسیر رجوع کنیم و از مقاصد آن بازمانیم»[52].
ج11،ص78-79. 11. خمینى (امام); آداب الصلوة، ص 208. 12. همان 195-197 و فیض کاشانى، پیشین 2/241 و نراقى، محمد مهدى; جامع السعادات، چ3، تهران،مؤسسه مطبوعاتى اسماعیلیان، 1383 ق، ج 3، ص374. 13. ر.ک: فیض کاشانى، پیشین 2/241. 14. ر.ک. خمینى (امام); شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 8 و 62. 15. همو; آداب الصلوة، ص 201. 16. فیض کاشانى; پیشین 2/242. 17. محمدى رى شهرى، میزان الحکمه، مکتب الاعلام الاسلامى،ط اول، 1363 ه.ش18. ر.ک: شیرازى، صدرالدین، الشواهد الربوبیه، بى چا، دانشگاه مشهد،1346 ش، ص329. 19. خمینى(امام); پیشین 20 و فیض کاشانى; پیشین 2/242. 20. فیض کاشانى; پیشین. 21. کلینى; اصول کافى، چ 3، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1380 ق، ج 2، ص609. 22. خمینى (امام); پیشین 202. 23. کلینى، پیشین، ص 609. 24. همان 25600. خمینى (امام); پیشین 196-197. 26. کلینى; پیشین 1/228. 27. خمینى (امام); تفسیر سوره حمد، ص 148. 28. همو; آداب الصلوه، ص 181. 29. همو; صحیفه نور، ج 14، ص 252. 30. همو; آداب الصلوة، ص 185. 31. همو; شرح دعاى سحر، چ 1، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1374 ش، ص59. 32. همو; شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص 61. 33. همو; شرح دعاى سحر، ص 59. 34. به عنوان نمونه ر ک: شرح دعاء السحر ص 61 35. مجلسى، بحار
ج 92 ص 111-112، حکیمى، الحیاة 2 ص 13، بحرانى، تفسیر البرهان، ج 1، ص 19-18،عیاشى التفسیر، ج 1 ص 17، قرطبى الجامع لاحکام القرآن، ج 1 ص 27 36. رک: خمینى (امام)، شرح دعاء السحر، ص 61-62، نیز همو، آداب الصلوة، ص 291. 37. همو; تفسیر سوره حمد، ص 93. 38. همان، ص 95. 39. همان و صحیفه نور، ج 17، ص 251. 40. همو; صحیفه نور، ج 19، ص 27. 41. همو; صحیفه نور، ج 19، ص 27. 42. همو; آداب الصلوة، ص 182. 43. همان و 171 و 194 و شرح حدیث جنود عقل و جهل ص 11. 44. همو; صحیفه نور، ج 1، ص 235. 45. همو; آداب الصلوة 192-193. 46. همان 193. 47. همان 184. 48. همان 194. 49. همان. 50. همان 192. 51. همان 194. 52. همان.
: 1( آن قرآنى گرانمایه است; در نوشته اى پنهان
شده. بر آن جز پاکان دست نسایند. 2( بگو اگر دریا براى [نوشتن] کلمات پروردگارم مرکب شود، دریا پایان بگیرد، پیش از آنکه کلمات پروردگارم پایان یابد; اگرچه همانند آن را به کمک بیاوریم. 3( قرآن را تنها مخاطبانش مى فهمند.
فصلنامه متین، شماره 4,3 افتخاری، اصغر چکیده: مؤلف در این مقاله ضمن طرح نسبت قدرت سیاسى با «مصلحت» به دو الگوى مهم فلسفى در حوزه فلسفه سیاسى اشاره مى کند. الگوى اول که «مصلحت دولتى» نام دارد، مبین تحصیل منافع دولتى در پوشش مصالح ملى مى باشد، به این معنا که مصلحت ابزارى مى شود براى نفع طلبى فرد یا گروه حاکم. الگوى دوم، «دولت مصلحتى» نام دارد که دلالت بر تاسیس دولت بر مقتضاى خواست مردم و گروههاى سیاسى موجود در جامعه دارد. با توجه به نوع رابطه موجود، مشخص مى شود که مصلحت در و در الگوى دوم به شکل بیرونى، ( lanretxe ) تعریف شده و خادم یا مخدوم قدرت واقع مى شود. حال این سؤال اصلى مطرح مى گردد که امام با طرح مفهوم مصلحت در حکومت اسلامى کدام یک از دو الگوى فوق را مد نظر داشته اند. مؤلف براى پاسخ به این سؤال ضمن تحلیل دو مفهوم قدرت و مصلحت در اندیشه سیاسى امام به این نتیجه مى رسد که: اساسا امام - به خاطر مبانى نظرى و عملى سیاست اسلامى - با مفهوم مصلحت به شکل تاسیسى آن (که دو الگوى فوق راشامل مى شود) مخالف بوده اند، به عبارت دیگر غرض اصلى امام از مصلحت در حکومت،
نه ابتناى دولت بر مصلحت بلکه استفاده روش دولت از مصلحت است. خلاصه کلام آنکه مصلحت نزد امام به عنوان یک روش و نه به عنوان فلسفه تاسیس دولت مطرح بوده است. شما آقایان که نسل جوان هستید.... لازم است در تعقیب مطالب مختصرى که بنده عرض مى کنم، در طول حیات خود، در معرفى نظامات و قوانین اسلام جدیت کنید. (2) امام خمینى(س)
دولت واژه فریبنده اى است که شاید در گستره مباحث سیاسى کمتر بتوان معادلى براى آن یافت که از حیث اهمیت بتواند با آن برابرى کند. جهت تبیین میزان اهمیت این واژه ذکر این نکته کفایت مى کند که اندیشه گران سیاسى در مقام تعریف علم یاست به دو گروه عمده تقسیم شده اند; گروهى که علم سیاست را علم قدرت مى دانند و دسته دومى که آن را به علم دولت تعریف کرده اند. هم ارزى قدرت و دولت، نشان دهنده اهمیت و محوریت واژه دولت مى باشد. بلونشکى، ( ikhcstnulB ) در کتاب «نظریه دولت» این دیدگاه را صراحتا آورده و «علم سیاست را به معناى درست کلمه علمى مى داند که موضوع آن دولت است». (3) همین دیدگاه متعاقبا مورد توجه دیگر اندیشه گران غربى قرار گرفته و به پیدایش مکتب «هواداران دولت» منجر مى شود. رافائل، ( leahpaR ) در تاسى به همین سنت به طور قطع امر سیاسى را پدیده اى معرفى مى کند که به
نحوى با دولت در ارتباط است (4) و یا اینکه بارى، ( yrraB ) تاریخ نظریات سیاسى را به تاریخ نظریه هاى دولت تقلیل مى دهد. (5) از جمله آثار مهمى که به نحوى بر اهمیت و احیاء نگرش «دولت محور» در عصر حاضر دلالت دارند مى توان به دو کتاب «نظریه هاى دولت» تالیف اندرو وینسنت، ( tnecniV werdnA ) و «تکوین دولت مدرن» اثر جانفرانکو پوجى، ( iggoP ocnarfnaiG ) (6) اشاره کرد که در مجموع از اولویت موضوع «دولت» بر مقوله «قدرت» در سیاست، حکایت دارند. (7) با عنایت به مدعاى فوق، تحلیل گران سیاسى جامعه ما نیز بالاجبار باید پدیده «دولت» را با دقت و تامل بیشترى مورد بررسى قرار دهند. پردازش و طرح الگوى اسلامى از سیاست در عصر حاضر بدون ارائه تئورى اى مستقل و منسجم از دولت میسر نیست و به همین خاطر در نوشتار حاضر به کنکاش در این مفهوم مطابق اندیشه سیاسى حضرت امام پرداخته ایم. بدیهى است که طرح و پردازش یک تئورى اسلامى از دولت، کار ساده اى نیست و محتاج تلاش گسترده تمامى اندیشه گران سیاسى - اعم از متخصصان حوزه فلسفه سیاسى، اندیشه سیاسى، تاریخ، جامعه شناسى و روانشناسى - مى باشد. بنابراین در نوشتار حاضر به خاطر محدودیتهاى موجود، صرفا به بعدى از ابعاد فلسفه سیاسى دولت پرداخته ایم که به نظر مى رسد، از
اهمیت و حساسیت بیشترى برخوردار است. در ارتباط با موضوع حاضر ذکر نکات زیر از باب مقدمه ضرورى مى نماید: اولا - حوزه مطالعاتى خود را اندیشه سیاسى حضرت امام برگزیده ام که به نظر مى رسد بهترین و معتبرترین منبع تحلیلى براى عصر حاضر است. این واقعیت که حضرت امام توانستند مبانى حکومتى اسلام را در چهارچوب مقتضیات زمانى و مکانى قرن بیستم احیا و سپس یک حکومت دینى موفق را بنیان نهند، ما را در این گزینش تایید مى کند. بدیهى است که سیره عملى و نظرى امام از آنجا که مبتنى بر اصول تفکر سیاسى شیعه است، در صورت تحلیل صحیح و سالم مى تواند چهارچوب کلى تئورى دولت اسلامى را به ما بشناساند. (8) ثانیا - به خاطر گستردگى حوزه بحث، در این نوشتار صرفا به بررسى دو مقوله «قدرت سیاسى» و «اصل مصلحت» پرداخته ایم. لازم به ذکر است که نوع رابطه اى که ما بین این دو مفهوم برقرار مى کنیم. در شکل دهى به فلسفه دولت اسلامى کاملا تاثیرگذار است. قبول «مصلحت» به عنوان معیار «اعطاء حق اعمال قدرت» به تولید تئورى «دولت مصلحتى» و نفى این رابطه به تئورى «دولت ایدئولوژیک» مى انجامد. از ترکیب دو عنصر فوق مى توان به تئورى «مصلحت نظام» دست یافت که با مبانى فکرى اندیشه سیاسى حضرت امام سازگارتر
است. خلاصه آنکه، دو مقوله فوق نقطه آغازین بحث از فلسفه دولت را به ما نشان مى دهند و از این حیث در گام نخست از طراحى تئورى دولت در اندیشه امام آن دو را برگزیده و به بحث گذارده ایم. (9) ثالثا - براى درک کلیت تئورى دولت از دیدگاه امام لازم است تا مباحث مهم دیگرى از قبیل مشروعیت و مقبولیت، کارآمدى و کارکرد دولت، جایگاه ولى فقیه، حقوق شهروندان و... نیز مورد بررسى قرار گیرند و از ترکیب نهایى آنها به نتیجه مورد نظر دست یافت. بنابراین آنچه در این نوشتار مى آید صرفا «درآمدى بر تئورى دولت امام» است که پیش بینى مى شود به نقد ناقدان ناصح و جهد عالمان علاقه مند به مبانى سیاسى اندیشه امام تکمیل و ثمر بخشد.
مسلما تاریخ بسیار پیچیده تر و درهم ریخته تر از تصویرى است که اندیشه ها و نظریات فلسفى از آن به دست مى دهند، تئوریهاى دولت نیز خصلتى [گزینشى] گسیخته دارند و غناى واقعیت تاریخى را منعکس نمى کنند. (10) شاید مهمترین علت براى وجود نگرشهاى مختلف و متعدد در باب طبقه بندى گونه هاى دولت، همان باشد که «اندرو وینست» در عبارت فوق به آن اشاره نموده است. با این حال باید پذیرفت که این گسیختگى و پراکندگى تاریخى به هیچ وجه
مانع از تقسیم بندى دولتها و تلاش براى تفکیک آنها از یکدیگر نمى شود. بالعکس، مى توان چنین ادعا کرد که خصلت فوق مى طلبد تا در راه فهم دولت، تلاشى مضاعف به عمل آورده به پژوهشهاى خود عمق و گسترش بیشترى بدهیم.
«دانکن»، ( G. nacnuD ) در تئورى سیاسى و طبیعت بشر روش کشف ارتباط بین متغیرهاى مختلف را براى درک ماهیت پدیده هاى اجتماعى پیشنهاد مى کند. به زعم «دانکن» فهم هرچه بهتر دولت در گرو فهم رابطه آن با «طبیعت انسان» است. بنابراین مشاهده مى شود که با کاوش در ابعاد وجودى انسان سعى مى کند، ماهیت دولت را دریابد. (11) این روش امروز نیز مى تواند مفید باشد و بر همین اساس به شناسایى انواع دولتها با عنایت به عامل مهم «مصلحت» مى پردازیم. از این منظر سه گونه مهم دولت را مى توان از یکدیگر تفکیک کرد که هر الگو بر رابطه اى خاص بین «قدرت سیاسى و مصلحت» استوار است. این الگوها عبارتند از:
در این الگو «قدرت» شارح و مفسر مصلحت و مجرى تحقق آن قلمداد مى شود. این معنا براى اولین بار توسط نظریه پردازانى که قائل به ارجحیت و جایگاه رفیع دولت به شکل مطلق در جامعه بودند. - افرادى از قبیل گیسیاردینى، ( inidraicciaG ) ،دلا کاسا، ( assaC alleD ) و مهمتر از همه
ماکیاولى - اظهار شد. بر این اساس دولت داراى یک ماهیت و وجود مستقل از جامعه مى باشد که مصالح ویژه اى هم دارد، بنابراین قدرت سیاسى باید به سان ابزارى کارآمد در راستاى تحقق آن مصالح به کار آید. به گفته «گیلبرت رایل» مصلحت دولتى مبتنى بر یک تلقى گمراه کننده از دولت است و آن هم اینکه: ما از دولت به گونه اى سخن مى گوییم که گویى واقعا مستقل از ما عمل مى کند و چونان شخصى تلقى مى شود که حرف مى زند، مى جنگد و مى کشد. (12) این نوع از مصلحت داراى پیشینه اى طولانى در تاریخ سیاسى بشر مى باشد و در قالب نظریات مختلف دولت، آمده است. از جمله این تئوریها مى توان به موارد زیر اشاره کرد. یک) تئورى دولت فارغ از اخلاق در این تلقى از دولت، اخلاق و ارزشهاى معنوى به کلى مردود شمرده شده و صرفا «قدرت» مد نظر است. چنان که مانیکه، ( ekcenieM ) نیز اظهار داشته، مصالح در این مقام عبارتند از «منافع مادى» بنابراین، دولت هر کارى را که از نظر مادى منفعت داشته باشد، مى تواند در ذیل عنوان مصلحت به انجام رساند. (13) دولتهاى استبدادى و تمامیت خواه مصداق بارز این تئورى هستند که در آنها شخص یا گروه و حزب حاکم، با تعریف کردن منافع شخصى / گروهى
خود به مثابه مصالح ملى، سعى در تحصیل آنها و بهبود وضعیت شان دارند. (14) دو) تئورى دولت خدمتگزار غیر مسئول در این تئورى از عنصر بدبینى مطابق آنچه که در تئورى نخست آمد، خبرى نیست و به جاى آن یک نگرش واقع بینانه حاکم مى شود. داشتن اصل «خدمتگزارى» باعث مى شود تا حاکمان «اعمال خویش» را با انگیزه خدمت به مردم انجام دهند و به مثابه «مصالح عمومى» تلقى و دنبال کنند. نمونه بارز این نگرش را مى توان در زمان حکومت «ریشیلیو» در فرانسه، مشاهده کرد. با توجه به اصول نظرى و مطالب مندرج در وصیتنامه ریشیلیو، ( ueilehciR ) مشخص مى شود که وى فردى علاقه مند به مردم و خواهان خدمت به ایشان بوده و به همین خاطر سیاستهاى خود را عین مصلحت عمومى تلقى مى کرده و با جدیت در پى اعمالشان بوده است. در نتیجه، استبداد و سخت گیرى او را صرفا با نفع طلبى شخصى - که در تئورى نخست آمد - نمى توان فهمید و تفسیر کرد. (15) سه) تئورى دولت اخلاقى تصویر شهریار به مثابه خداى روى زمین، خود به خود نوعى از دولت را به وجود آورد که در آن خواست حاکم عین مصلحت مردم تفسیر مى شد. مسیحیت در قرون وسطى از این تئورى بهره زیادى برد و با افزودن عنصر دینى به تئورى حکومتهاى استبدادى
و تمامیت خواه، شکل تازه اى از «مصلحت دولتى» را به نمایش گذاشت. (16) دو بوا، ( syob uD ) و دوشن، ( ensehcuD ) از جمله کسانى بودند که در فرانسه قرن 17 شهریار را به عنوان «خداى روى زمین» یاد مى کردند، خدایى میرا که بر مصالح عموم آگاهى داشت و در نتیجه سیاستهاى متخذه اش، برآورنده نیاز مردم تلقى مى شد. (17) اگر چه «مصلحت دولتى» و گونه هاى مختلف دولت پدید آمده در ذیل آن - یعنى دولتهاى استبدادى، تمامیت خواه و جبارانه - شدیدا مورد نقد واقع شده اند، با این همه باید پذیرفت که اندیشه مصلحت دولتى همچنان در سیاست جهان مطرح بوده و به گفته «اندرو وینست» به نظر هم نمى رسد که در شرف زوال باشد. (18) طرح اندیشه عینیت دولت - در قالب مفاهیمى چون دولت بیرونى، ( etatS lanretxE ) ،دولت سیاسى، و دولت کامل، ( reperp etatS ) از سوى متفکر بزرگى همچون هگل و یا اندیشه «استبداد روشنفکرانه»، ( msitop seddenethgilnE ) از فلاسفه و فیزیوکراتهاى قرن هجدهمى، تماما دلالت بر این مهم دارند که جریان تفکر مبتنى بر «مصلحت دولتى» با همه ایراداتش همچنان ادامه خواهد داشت.
این الگو محصول نقد الگوى «مصلحت دولتى» است که در آن «مصلحت در درون دولت» تعریف و تحدید مى شد. به واسطه آثار منفى الگوى نخست، شارحان و نظریه پردازان «دولت مصلحتى»، انحصار
دولت در تعیین مصلحت را نفى کرده، آن را «امرى همگانى» قلمداد کردند. نتیجه آنکه اصول مهمى همچون ضرورت تحدید قدرت سیاسى (از جهت حقوقى، نهادى، اخلاقى و فلسفى)، حاکمیت مردمى و التزام به دموکراسى مطرح مى کردند. (19) از این منظر مصلحت ماهیتا در خارج از دولت معنا و تحدید مى شود و صبغه بیرونى دارد تا درونى. دولتهاى مشروطه و دموکراتیک و حتى طبقاتى از آن حیث که قائل به «دولت مصلحتى» هستند، در این گروه قرار مى گیرند. لازم به ذکر است که دولت از این دیدگاه ملزم به اطلاع از خواست و اراده واقعى جامعه و سپس تلاش در راستاى تحقق آنها مى باشد. از این منظر تحدیدهاى خارجى - اعم از دین، آیین و ایدئولوژى - نمى تواند جالب توجه باشد و صرفا خواست واقعى جامعه - که به زعم ایشان در اکثریت تجلى مى یابد - ملاک است.
این تئورى ریشه در اندیشه سیاسى حضرت امام دارد و از جمله میراثهاى گرانبار حکومت اسلامى در ایران مى باشد. مطابق این تئورى رابطه مصلحت و دولت نه در سطح تاسیسى بلکه در حد روش برقرار مى باشد. تئورى «مصلحت دولتى» و «دولت مصلحتى» از آن حیث که سعى در طرح مصلحت به عنوان مبناى تاسیس دولت دارند، با یکدیگر مشترک هستند. اما
«مصلحت استراتژیک» داعیه ورود به فلسفه سیاسى دولت را ندارد و صرفا در حد یک روش (راهکار عملى) براى اداره جامعه مطرح مى باشد. همین تمایز دقیق و ظریف است که راه را براى ورود عنصر «مصلحت» به حکومت اسلامى مبتنى بر اندیشه سیاسى تشیع، به وسیله حضرت امام، مى گشاید. نظر به اهمیت این نکته در ادامه به تحلیل بستر تاریخى، مفهوم مصلحت و رابطه آن با فلسفه دولت در تاریخ سیاسى اسلام پرداخته و از این طریق به تازه بودن دیدگاه امام - درباره طرح معنایى کاربردى از مصلحت و ارتباط آن با دولت اسلامى - پى خواهیم برد.
متعاقب رحلت حضرت رسول اکرم(ص) سیاست عملى در جامعه اسلامى دچار گسست شده و ما شاهد شکل گیرى سه جریان سیاسى عمده بودیم: اول) جریان سیاسى «امامیه» به رهبرى حضرت على(ع) دوم) جریان سیاسى «مهاجران» به رهبرى عمر و ابوبکر سوم) جریان سیاسى «انصار» به رهبرى سعدبن عباده. نکته مهم آنکه محور اختلاف و گسست فوق را نوع رابطه «دولت - مصلحت» تشکیل مى دهد; یعنى اینکه درباره جانشین پیامبر(ص) دو رویکرد مطرح مى شود: رویکرد اول با اعتقاد به اینکه امر حکومت از طرف خداوند متعال مورد توجه قرار گرفته و جانشینان حضرت به طور مشخص در قالب
دوازده امام منصوب گشته اند و هرگونه مصلحت اندیشى سیاسى را نفى کرده با این حال دیدگاه امامت را طرح مى کند. (20) حضرت على(ع) در همین باره چون عده اى او را در مقابل معاویه به سیاست ورزى (به معناى نیرنگ و مصلحت اندیشى متعارف) دعوت مى کردند چنین مى فرماید: به خدا سوگند معاویه زیرکتر از من نیست، لیکن شیوه او پیمان شکنى و گنهکارى است. اگر پیمان شکنى خوشایند مى نمود زیرکتر از من کسى نبود... به خدا مرا با فریب، غافلگیر نتوانند و با سختگیرى ناتوانم نتوانند شمرد. (21) اما رویکرد دوم، معتقد بود که صلاح اندیشى اهل حل و عقد، تکلیف حکومت را مشخص خواهد کرد. بنابراین دولت اسلامى باید به شور و مشورت جمعى گذارده شود. مهاجران و انصار با همه اختلافهایى که داشتند، درون این رویکرد قرار مى گیرند و به همین خاطر است که مى بینیم، در «سقیفه بنى ساعده» هیچ یک از بنى هاشم یا نزدیکان پیامبر(ص) - قائل به تئورى امامت - حاضر نشده، فقط بزرگان مهاجر و انصار در خصوص متولى قدرت به بحث مى نشینند. (22) با رجوع به استدلالهاى طرفین و شیوه کسب قدرت، مى توان به الگوهاى ضمنى مختلفى از رابطه «دولت - مصلحت» در کلام قایلان به مصلحت پى برد. به عنوان مثال در پاسخ «حباب بن مقدر»
به «عمر» صراحتا «تئورى دولت فارغ از اخلاق» تجلى مى کند که از گونه هاى متعارف و رایج «مصلحت دولتى» است. آنجا که مى گوید: [اى انصار] دستهاى خود را از بیعت با ایشان [مهاجران] نگه دارید و به سخن این شخص [عمر] و همراهانش گوش ندهید که بهره شما از این کار مى خواهند و اگر از پذیرفتن خواست شما خوددارى کردند، ایشان را از این سرزمین برانید. (23) از عبارت فوق معلوم مى شود که «انصار» با انگیزه قدرت طلبى وارد میدان شده بودند و مصلحت را عین تصدى قدرت سیاسى از جانب خود و تاسیس دولت اسلامى مى دانستند. مهاجران نیز به گفته مؤلف کتاب «سیرة المصطفى» دقیقا با همین برداشت از دولت، پا به عرصه سیاست مى گذارند: اگر آگاهى انصار بر همداستانى بیشتر مهاجران بر دور کردن على از خلافت نبود، با خلافت اینگونه برخورد نمى کردند... برخورد انصار در سقیفه بنى ساعده عکس العمل رفتار مهاجران و همدستى آنان در دور کردن على از خلافت بوده است. (24) به عبارت دیگر انصار و مهاجر با طرح ایده خلافت در مقابل امامت، در حقیقت «مصلحت» را به سان یک عامل مؤثر در فلسفه سیاسى اسلام وارد مى کند که بر مبناى آن مى توان تشکیل دولت داد. در این بازى البته مهاجران موفق بودند، چرا که با ایجاد تفرقه
در جبهه انصار و قراردادن آنها در گروه خود، از حیث جمعیت بر تفکر امامت پیشى گرفته و بدین ترتیب دولت را بر مقتضاى فلسفه تازه، بنیان نهادند. این جریان در سالهاى بعد تعمیق و گسترش یافته و مشاهده مى شود که معاویه و سپس یزید و... با عارى کردن عنصر مصلحت از ملاحظات دینى، آن را در شکل آشکارش به کار مى گیرند. (25) نتیجه آنکه فلسفه سیاسى شیعه براى حکومت، مبنایى وراى مصلحت اندیشى هاى روزمره قائل است که در دو لفظ امامت و ولایت از زمان رحلت پیامبر اکرم(ص) تا به امروز جریان دارد. حضرت امام به عنوان یک فقیه شیعى که قائل به «ولایت فقیه» بودند و این تئورى را در گفتار و عمل گردن دادند، البته با طرح مصلحت در حد معیار تاسیس دولت موافق نبوده اند. اما آنچه از ایشان در مورخه 17/11/66 ملاحظه شد محتاج تفسیرى تازه است که در عین التزام به مبانى فلسفى دیدگاه شیعه، مجال را براى طرح مصلحت نیز باز مى گذارد. ما از این تفسیر تحت عنوان «مصلحت استراتژیک» یاد کرده ایم که مبانى و نوع رابطه آن با قدرت سیاسى در قسمت بعدى به شکل مبسوطى مى آید.
اگر چه قدرت به مثابه پارادایم سنتى علم سیاست، در کانون توجه عالمان
سیاسى قرار داشته و تاکنون مورد ارزیابى هاى دقیق بسیارى قرار گرفته است که به زعم «فرانتس نویمان» راه را بر عرضه اندیشه جدیدى در این زمینه، سد مى کند (26) ولیکن این واقعیت که: اولا قدرت مفهومى کاملا ارزشى است، به گونه اى که «استیون لوکس» صراحتا مى نویسد: درواقع بحث من این است که قدرت جزء آن دسته از مفاهیمى است که به طور ریشه دار به ارزشها وابسته است. منظور من این است که هم تعریف و هم گونه استفاده از آن، همین که تعین یافت، به صورت غیر قابل تفکیکى با مجموعه اى از (و احتمالا ناآگاهانه) پیش فرضهاى ارزشى گره خورده است که دامنه کاربرد تجربى آن را از پیش تعیین مى کند. (27) ثانیا نظام ارزشى مورد نظر امام با دیدگاه مسلط بر جریان مطالعات سیاسى که متاثر از نگرش ماده انگارانه غربى است، متفاوت است و به ما امکان آن را مى دهد تا از تصویر مستقل قدرت در اندیشه سیاسى امام سخن بگوییم. براى درک چیستى این تصویر تازه از قدرت، لازم است تا دیدگاه نظرى و سیره عملى امام را مورد تحلیل قرار دهیم. از رهگذر تامل در قول و فعل امام مى توان چنین نتیجه گرفت که وجود بنیان معرفتى مبتنى بر نظریه امامت، ایشان را به قبول چهار
بعد اصلى براى قدرت سیاسى رهنمون کرده بود که در مجموع «تئورى قدرت» امام را شکل مى دهند. از این منظر «قدرت» پدیده ساده اى که صرفا بر اعمال زور استوار باشد، معنا نمى شود بلکه هر چهار رکن (بعد) اصلى به شرح زیر مبتنى است:
امام در مقام اثبات قدرت سیاسى، از قدرت به مثابه پدیده اى یاد مى کند که ریشه در کانون اصلى هستى; یعنى الله دارد. قدرت از این منظر، جریانى واحد را شامل مى شود که از الله آغاز شده، به رسول اکرم(ص)، ائمه اطهار و اولوالامر مى رسد. این بعد از قدرت سیاسى که در کتاب «ولایت فقیه» شرح و بسط داده شده است و در سیره عملى امام نیز به خوبى تجلى یافته، بر سه گزاره دلالت دارد:
امام اگر چه آرمان گرایى مصلح بودند، این آرمان گرایى ایشان را از توجه به واقعیات حیات سیاسى غافل نساخته بود. به همین خاطر است که مى بینیم براى تحقق آرمانهاى اسلامى، به شدت نسبت به قدرت سیاسى حساس بودند و جهت کسب آن فعالانه وارد میدان مى شوند. عدم مصالحه بر سر قدرت با رژیم شاهنشاهى، تاکید بر ضرورت تاسیس دولت اسلامى و تاکید بر وجوب حفظ دولت از جمله مصادیق مهمى هستند که همگى بر جایگاه ارزشمند
قدرت سیاسى در اندیشه امام دلالت دارند. (28)
على رغم تلاش گسترده مخالفان انقلاب براى ارائه تصویر ناشایستى از حکومت اسلامى و تبلیغ این نکته که، مذهبیون در پى تاسیس یک دیکتاتورى دینى در ایران هستند، امام از همان ابتدا ضمن رد الگوى استبدادى، صراحتا اظهار داشتند که نفى استبداد دینى به هیچ وجه به معناى رهایى قدرت از قید اسلامیت نمى باشد. به عبارت دیگر امام به خاطر تبلیغات مسموم ضد انقلاب، راضى به کم رنگ کردن اصل «اسلامیت» نشدند. بنابراین، مشاهده مى شود که در پاسخ به یکى از خبرنگاران خارجى که مى پرسد: «آیا قدرت مذهبى قویتر است از قدرت سیاسى و نظامى در ایران؟» به طور شفاف و صریح مى فرمایند: هیچ قدرتى به اندازه مذهب نخواهد بود و نظامیها و سیاسیها اکثرا تحت نفوذ مذهب هستند. (29)
اینکه ذات قدرت دلالت بر «سلطه طلبى» و «انحصار» این سلطه در کانون واحدى دارد، در تحلیلهاى به عمل آمده از قدرت در حوزه هاى مختلف سیاسى - اجتماعى و اقتصادى کرارا مورد تاکید قرار گرفته است. (30) بنابراین، مشاهده مى شود که در بستر تفکر غربى نیز این مهم در قالب الگوهاى مختلف حکومتى طراحى و عرضه شده است. (31) البته این تمرکز به معناى استبداد و تمامیت خواهى
نیست، چرا که مطابق تئوریهاى دموکراتیک از دولت، مشاهده مى شود که همراه با اعطاى حق اعمال قدرت سیاسى به دولت، روشهایى پیش بینى شده که خطر استبداد را منتفى و یا به حداقل مى رساند. در نتیجه، ادعاى «جان. دى. استمبل» در «درون انقلاب ایران» مبنى بر متمرکز بودن قدرت از دیدگاه امام صحیح است. (32) ولیکن این تمرکز را نباید با استبداد معادل گرفت. حضرت امام(س) این معنا را به بهترین وجهى در کتاب «ولایت فقیه» آورده اند، آنجا که مى نویسند: ولایت ولى فقیه همچون ولایت پیامبر و ائمه اطهار است. از اهم احکام الهى است و بر جمیع احکام الهى تقدم دارد و اختیارات حکومت منحصر در احکام ثانوى و فرعى نیست. (33)
به کارگیرى وصف «مطلقه» براى قدرت سیاسى در مقام اثبات نباید ما را از حدودى که براى قدرت در مقام عمل پیش بینى شده، غافل سازد. امام خمینى(س) با عنایت به جهان بینى و فلسفه سیاسى اسلام چهار اصل زیر را به مثابه حدود چهارگانه قدرت سیاسى، قبول داشتند:
از دیدگاه امام تمام مسئولان و صاحب منصبان موظفند که به قوانین و احکام شرعى گردن نهند. بنابراین، قدرت سیاسى نیز نمى تواند در خارج از حدود شرعیه اعمال شود. به عنوان مثال در مقام
پاسخ به شبهه ایراد شده مبنى بر اینکه، بعضا مشاهده شده که رهبرى در قالب اصول مصوب قانون اساسى که مبتنى بر احکام شرعى است، عمل نکرده است چنین اظهار مى دارند: مطلبى که نوشته اید کاملا درست است. ان شاء الله تصمیم دارم در تمام زمینه ها، موضع به صورتى درآید که همه طبق قانون اساسى حرکت کنیم. آنچه در این سالها انجام گرفته است، در ارتباط با جنگ بوده است... از تذکرات همه شما سپاسگزام و به همه شما دعا مى کنم. (34)
حقوقى که مردم در یک جامعه سالم دینى دارند، به هیچ وجه نباید مورد تعرض قرار گیرد. به عبارت دیگر حقوق شهروندى از جمله مرزهایى هستند که قدرت سیاسى مکلف به رعایت آنهاست و چنانچه ورود به این حریمها ضرورى باشد، لازم است تا نظر مساعد صاحب حق از سوى صاحب قدرت جلب گردد. تاکید امام بر اینکه، صرف داشتن قدرت، دلالت بر تایید شرعى آن نیست (35) و اینکه دولت خدمتگزار ملت است، موید این مدعا مى باشد. خدمتگزار باشید به این ملتى که دستهاى خیانتکار را قطع کرد و این امانت را به شما سپرد... روزى که احساس کردید مى خواهید فشار به مردم بیاورید، بدانید که دیکتاتور دارید مى شوید. (36) مطابق بینش
امام قدرت سیاسى نه به معناى اعطاء حق نقض حقوق شهروندى به دولت، بلکه بالعکس توانمندى دولت در اعطاى فرصت لازم به افراد و گروهها جهت استفاده از حقوقشان است. به عبارت دیگر، دولتمردانى که بتوانند به خواستهاى فردى و جناحیشان فایق آیند و حقوق مردم را محترم شمارند، قدرتمند واقعى هستند،
نه آنهایى که با اتکاء به مناصب رسمیشان سعى در تحدید و تضیع حقوق شهروندان دارند. به همین خاطر است که در یک جمله کوتاه و پرمعنا رژیم شاهنشاهى را چنین مورد انتقاد قرار مى دهند که: شما قدرت آزادى دادن (37) ندارید، (الخائن خائف). (38)
اهمیت قدرت سیاسى در اندیشه امام محرز است ولیکن مفهومى که نقش محورى را دارا مى باشد، عدالت است. بنابراین، قدرت به عنوان تابعى از عدالت مطرح مى باشد و در منظومه فکرى امام عدالت راهبر قدرت است و نه بالعکس. عمل به عدل اسلامى مخصوص به قوه قضائیه و متعلقات آن نیست. [بلکه] در سایر ارگانهاى نظام جمهورى اسلامى از مجلس و دولت و متعلقات آن [گرفته تا] قواى نظامى و انتظامى و سپاه پاسداران و کمیته ها و بسیج و دیگر متصدیان امور نیز به طور جدى مطرح است و احدى حق ندارد با مردم رفتار غیر اسلامى داشته باشد. (39)
انصاف دلالت بر ضابطه اى بیش از سه اصل سابق دارد که مطابق آن; صاحبان قدرت به نفع ملت، از پاره اى از حقوق قانونى خود نیز مى گذرند. بر این اساس، قدرت سیاسى نه تنها صبغه تجاوزکارانه و استیلاءجویانه به خود نمى گیرد، بلکه در
مقابل مردم «خاضع» و آرام مى باشد. امام در ابتداى انقلاب در پاسخ به یکى از خبرنگاران خارجى بر این اصل تاکید کرده، مى فرمایند: ... تمام چهارچوبهاى پوسیده و بى محتوایى را که در طول این پنجاه سال مردم را به غربزدگى کشانده است خراب مى کنیم و حکومتى مبتنى بر عدل و انصاف نسبت به همه اقشار وطن مى سازیم. (40)
امام در این بعد به مسائل معنوى مربوط به قدرت سیاسى پرداخته و از جایگاه خطیر اخلاق در امر هدایت قدرت سیاسى سخن مى گویند. توصیه هاى اخلاقى و عملکرد مرشدانه امام در این زمینه، مبین و موید یک اصل مهم است و آن هم اینکه: صاحبان قدرت سیاسى باید مهذب و فرهیخته باشد. در همین ارتباط امام ضمن اشاره به بلایایى که از سوى عرفاى منزوى از جامعه و یا فریب خوردگان دنیادوست، دامن گیر جامعه اسلامى شده، (41) بر اصل تربیت قدرت سیاسى اشاره کرده، مى فرمایند: شیطان وسوسه مى کند در انسان، وسوسه مى کند که تو حالا صاحب قدرت هستى، تو حالا صاحبت کذا هستى، دیگران چکاره اند؟ شما حالا وزیر هستید، دیگران باید اطاعت کنند. چشم بسته باید اطاعت کنند... این همه براى این است که انسان خودش را نساخته. اگر انسان خودش را ساخته بود، هیچ بدش نمى آمد که یک رعیتى هم به او انتقاد
کند. (42)
از دیگر مظاهر واقع گرایى امام توجه ایشان به بعد تنظیمى قدرت سیاسى است. به این معنا که امام علاوه بر تاکید به توصیه هاى اخلاقى، معتقد بودند که قدرت سیاسى باید به گونه اى تعریف و اعمال شود که به هیچ وجه «آزاد از نظارت» یا «فارغ از پاسخ گویى» نباشد. تعریف قدرت سیاسى به یک نوع «مسئولیت» (43) حکایت از اهمیت و عمق بینش فوق دارد که امام بارها بر آن تاکید ورزیده اند. از این منظر امام قائل به وجود یک نظارت سیستمى بودند که دو رکن عمده را شامل مى شود:
با عنایت به زیانهاى جبران ناپذیر ناشى از وجود حکومتهاى مستبد و تمامیت خواه، امام به اصل اندراج دموکراسى در نظام حکومتى اسلام تاکید کرده بود (44) و شکل «جمهورى» را براى حکومت پیشنهاد مى کند. ما خواستار جمهورى اسلامى مى باشیم، جمهورى فرم و شکل حکومت را تشکیل مى دهد و اسلامى یعنى محتواى آن فرم که قوانین الهى است. (45) پذیرش جمهوریت از سوى امام و ملت، البته داراى بار سیاسى است که عبارت از «تایید نظارت مردمى» بر کارهاى حکومت و نفى «تحمیل عقاید به شهروندان» از سوى حکومت مى باشد: ما بنایى بر این نداریم که یک تحمیلى بر ملت مان بکنیم. اسلام به
ما اجازه نداده است که دیکتاتورى بکنیم. ما تابع آراء ملت هستیم. ملت ما هر طورى راى داد ما هم از آن تبعیت مى کنیم. ما حق نداریم، خداى تعالى به ما حق نداده است، پیغمبر اسلام به ما حق نداده است که به ملتمان چیزى را تحمیل کنیم. (46) در نتیجه امام براى تحقق این نظارت، بر راهکارهاى عملى اى همچون انتخابات (47) ،نصیحت (48) ،امر به معروف و نهى از منکر (49) ،بیان اشکالات از طرف مردم (50) ، ،تظلم خواهى (52) ،توجه به افکار عمومى (53) ،اعتراض (54) ،اعتصاب (55) و قیام (56) صحه گذارده و تاییدشان مى کند. این یک سفارش عمومى است که پیش من اهمیت دارد و باید عرض بکنم به همه، به همه قشرهاى ملت باید عرض بکنم. با کمال دقت توجه کنید که یک قدم خلاف اسلام نباشد... به کمال دقت ملاحظه کنید که کسانى به عنوان اسلام، به عنوان مسلمین به عنوان معممین یک قدم خلاف برندارند... این در نظر من از همه چیز اهمیتش بیشتر است و مسئولیتش هم بیشتر. همه ما مسئوولیم که این کار را انجام بدهیم. (57)
از آنجا که انقلابها منجر به فروپاشى نهادهاى حاکم مى شوند، خطر آنکه قدرت سیاسى بتواند از این
فضا بهره برده و فارغ از کنترل نهادهاى نظارتى عمل کند بسیار وجود دارد. به همین خاطر است که مى بینیم امام بلافاصله پس از پیروزى انقلاب اقدام به تاسیس نهادهایى مى کند که حکم ناظر بر قدرت سیاسى را دارند و از این حیث جلو فساد احتمالى را مى گیرند. تایید اصل تفکیک قوا، تهیه قانون اساسى، تاسیس مجلس خبرگان و نظارت عالیه رهبرى از جمله موارد مهم این حوزه است. از مجموع مطالب پیشین چنین برمى آید که «قدرت سیاسى» در اندیشه امام داراى چهار بعد اثباتى، تحدیدى، تربیتى و تنظیمى است. بر این اساس امام را باید قائل به تئورى «قدرت در چهارچوب»، ( krowemarF ni rewoP ) معرفى کرد که بر اساس آن، ضمن پذیرش وصف مطلقه براى قدرت سیاسى، حدود و ثغور شرعى و عقلى قدرت نیز پذیرفته شده است. این معنا از قدرت سیاسى قابل تطبیق با دو الگوى سابق از «دولت و مصحلت» نیست و به همین خاطر است که باید امام را قائل به انسداد باب مصلحت در حوزه فلسفه دولت دانست.
با توجه به جایگاه «قدرت سیاسى» در اندیشه امام حال مى توان از انسداد باب مصلحت در مقام تاسیس دولت اسلامى سخن گفت. بنا به آنچه گفته شد، دو الگوى «دولت مصلحتى» و «مصلحت دولتى» از نظر امام
مردود شمرده مى شد. اول - الگوى «دولت مصلحتى» از آن حیث که با شان اثباتى قدرت سیاسى همخوانى ندارد، مورد تایید نیست. دو گزاره «اسلامیت» و «تمرکز» قدرت سیاسى از آن حیث که منبع الهى دارد و در چهارچوب مصلحت اندیشى متعارف نمى گنجند، نافى این الگو هستند. دوم - الگوى «مصلحت دولتى» از آن حیث که با شؤون تحدیدى و تنظیمى قدرت سیاسى در تضاد است، مورد تایید امام نبود. نتیجه آنکه، دو الگوى فوق که به طرح مصلحت در مقام تاسیس دولت مى پردازند، نمى توانند مفسر دیدگاه امام باشند. اما اینکه معناى مورد نظر امام از مصلحت چه بوده و چه فلسفه اى براى آن قائل بوده اند، نیازمند بررسى تفصیلى جایگاه مفهوم مصلحت در منظومه فکرى امام مى باشد.
واژه مصلحت غالبا به معناى منفعت معنا مى شود (58) و بعضا دیده شده که معادل «خیر»، «بهبودى»، «لذت»، «علاقه»، «سعادت»، «حکمت» و «علت» آمده است. (59) معادلهاى فوق داراى مرزهاى تفکیکى ظریفى هستند که قبول ترادف، آنها را نفى مى کند (60) ولیکن در حد نوشتار حاضر چنین به نظر مى رسد که معانى لغوى فوق صحیح است. از حیث اصطلاحى نیز، معمولا مصلحت را «تامین هدف شارع» تعریف مى کنند، که متناسب با معناى لغوى هم مى باشد. در مجموع مى توان تعریف
اصطلاحى زیر را مورد اتفاق بسیارى از اندیشه گران اسلامى در باب مصلحت معرفى کرد: مصلحت، منفعتى است که شارع حکیم براى بندگانش قرار داده از حفظ دین، جان، عقل، نسل و اموالشان [و...] بر طریق معینى که ذکر گردیده [است]. (61) بر اساس تعریف فوق، سه گونه مصلحت را مى توان از هم تمییز داد:
مصلحت کلامى به این سؤال پاسخ مى دهد که: «آیا صدور احکام شارع مبتنى بر مصلحت پیشینى اى بوده است یا خیر؟» در این خصوص گروهى قائل به وجود مصالح پیشینى و گروهى قائل به اصل تعبد شده اند. (62) گذشته از نوع پاسخى که به این سؤال داده مى شود، باید پذیرفت که مصلحت کلامى جنبه توصیفى داشته و به تجویز نمى پردازد. به همین خاطر است که در مباحث سیاسى - بویژه در سیاستگذارى - چندان به آن توجه نمى شود.
مصلحت فقهى به این سؤال پاسخ مى دهد که: «آیا در مقام استنباط قوانین شرع مى توان مصلحت را به مثابه مرجعى مستقل در نظر گرفت یا خیر؟» در این خصوص بعضى از فقها از عدم حجیت، عده اى از حجیت و گروهى از حجیت مشروط مصلحت سخن گفته اند. (63) شیعه برخلاف اهل سنت که قائل به حجیت مصالح مرسله است در این زمینه معتقد است که: ما امامیه به طور اجماع مصلحت را در
تخصیص عام و یا تقید مطلق معتبر نمى دانیم. مگر آنکه نص خاصى موید آن مصلحت باشد که در این صورت اعتبار موجود در اینجا چه ایجابى و چه سلبى متعلق به آن نص است و نماز آن مصلحت... . (64) بدین ترتیب حضرت امام نیز به عنوان یک فقیه شیعى باب مصلحت فقهى را به معناى فوق مسدود مى دانسته اند و آنچه تحت عنوان «مصلحت» بیان فرموده اند، ناظر بر معناى خاصى از این مفهوم است.
بحث از مصلحت فلسفى غالبا با عنوان حسن و قبح عقلى در فلسفه اسلامى شناخته مى شود و چنان که مى دانیم فلاسفه اسلامى در این مقام به دو نحله اصلى اشعرى و اعتزالى تقسیم شده اند. (65) معتزله با قبول حجیت عقل در مقام تعیین حسن و قبح ذاتى افعال، مصالح را موضوع تشخیص عقل آدمى قرار داده و اشاعره با گرایش به حجیت وحى، حسن و قبح را تا حد اعراض تنزل داده اند. خلاصه کلام آنکه در یک تقسیم بندى کلان قایلان به اصل مصلحت یا معتقد به مصلحت پیشینى هستند - به این معنا که مصلحتى از قبل متصور است و فعل الهى مطابق با آن صورت مى پذیرد و این مصالح به عقل کشف و درک مى شوند - یا معتقد به مصالح پسینى - به این معنا که
مصلحتى از قبل وجود ندارد و تنها پس از صدور فعل الهى است که مصلحت بر ما آشکار مى شود. در حقیقت همین «مصلحت پیشینى» است که بعدا وارد حوزه مباحث فلسفه سیاسى شده، در قالب مفهوم نوین «مصلحت عمومى» رخ مى نماید. مصلحت عمومى در این معنا منتج از تجربه تاریخى غرب است و ریشه در زمان تاسیس «شهرها»، ( siloP ) و شکل گیرى «فضاى عمومى» و «مشترک»، ( ierogA ) دارد. (66) با تامل در اندیشه سیاسى امام معلوم مى شود که ایشان معناى خاص و تازه اى از مصلحت را مد نظر داشته اند. اهمیت این دیدگاه از آنجا ناشى مى شود که امام موفق شدند در درون گفتمان سیاسى شیعه تقریرى از مفهوم مصلحت حکومتى ارائه دهند که با عقاید فلسفى، کلامى و فقهى شیعه هیچ گونه تضاربى نداشت. به عبارت دیگر مفهومى که متعلق به فقه سیاسى اهل تسنن به شمار مى رفت به شکل تازه اى در تفکر سیاسى شیعه مطرح مى شود. سد باب مصلحت فقهى از دیدگاه شیعى این گمان را در میان متفکران سیاسى شیعه دامن زده بود که گویا باب مصلحت در حکومت مسدود است. حال آنکه امام از مصلحت به عنوان یک روش در امر خطیر حکومت هرگز غافل نبوده اند و حتى در کتاب «البیع» به آن اشاره کرده اند: بارى حکومت مى تواند در امور مطابق مصلحت
مسلمانان... عمل نماید. (67) در «تحریر» نیز همین وجه مورد نظر قرار گرفته (68) و نتیجه آن مى شود که در نهایت مصلحت را به عنوان یک نهاد که داراى کارکرد حکومتى است، مطرح مى کنند. امیدوارم این مجلس [سوم] با هماهنگى و همدلى نمایندگان... بتواند گامهاى بلندى در حل معضلات محرومین و پابرهنه ها بردارد و در تنگناها و موانع از قدرت و قاطعیت و سرعت عمل مجمع تشخیص مصلحت که پشتوانه عظیم و پربرکت و پرثمرى براى کشور است، بهره مند شود. (69) با رجوع به دیدگاههاى امام در ارتباط با «مجمع تشخیص مصلحت» مى توان به شان «استراتژیک بودن» مصلحت پى برد. بدین معنا که براى امام نفس وجود نهادى به این نام موضوعیت نداشته و غرض حل تزاحمهاى کلان - میان مجلس و شوراى نگهبان - بوده است. بنابراین، ابتدائا از شوراى نگهبان مى خواهند که خودشان این مصلحت سنجى را انجام داده، تزاحمها را رفع کنند. ولیکن چون این کار میسر نمى شود، مجمع را مستقلا بنیان نهادند: تذکر پدرانه به اعضاى عزیز شوراى نگهبان مى دهم که خودشان قبل از این گیرها مصلحت نظام را در نظر بگیرند... . (70) گرچه به نظر این جانب پس از طى مراحل، زیر نظر کارشناسان که در تشخیص این امور مرجع هستند، احتیاج به این مرحله
[تشخیص مصلحت جداگانه] نیست ولیکن براى غایت احتیاط... جمعى... براى تشخیص مصلحت نظام اسلامى تشکیل گردد. (71) بدین ترتیب معلوم مى شود که امام مصلحت را نه در معانى فقهى، کلامى یا فلسفى پیشین بلکه به عنوان یک روش حکومتى مد نظر داشته اند. در زمانى که بین مجلس و شوراى نگهبان اختلاف نظر رخ داده بود این موضوع طرح شد و متن پیام مورخه 18/10/67 امام به اعضاى مجمع موید این مدعا است. در بند سوم از تذکرات، امام در پیام مزبور چنین آمده است: پس از [این] تنها در مواقعى که بین مجلس و شوراى نگهبان اختلاف است - به همان صورتى که در آیین نامه مصوب آن مجمع طرح شده بود - عمل گردد. خلاصه کلام آنکه شیعه به دو دلیل با حضور عنصر مصلحت در امر حکومت موافق نبوده است: اولا: جریان تاریخى صدر اسلام و انحراف امر حکومت از صبغه ولایى به شکل انتخابى با شعار مصلحت. ثانیا: پیدایش روحیه انزوا و گوشه گیرى تحت عنوان شعار مصلحت اندیشى و عدم اقبال به قیام علیه حاکمان ظلم و جور. بدیهى است که در چنین فضایى حضرت امام مى توانستند براى جلوگیرى از بروز تشنج احتمالى هم که شده از واژه اى غیر از «مصلحت» بهره ببرند، اما چنین نکرده و باز تعریف
اصل مصلحت و طرح آن در قالب یک روش حکومتى، به غنى سازى اندیشه سیاسى شیعه همت گماردند. بر این اساس مصلحت نه به معناى تاسیس دولت بر مبناى مصلحت اندیشى جمعى - که مورد تایید تشیع و امام نیست - بلکه به معناى روشى مناسب براى رفع تزاحم در سطح کلان حکومتى مطرح است. این روش دولت را قادر مى سازد تا در مقام رفع تزاحم بین دو سیاست، یا چند گزینه مختلف برآید که نسبت بین آنها نسبت اصل به فرع است، على رغم جواز شرعى هر دو و فقدان اجبار متعارف، بنا به ملاحظاتى فرع را بر اصل مقدم دارد و از این طریق گره بسیارى از مشکلات حکومتى را در کشور بگشاید. یادداشتها 1( عضو هیات علمى دانشگاه امام صادق(ع). 2( روح الله الموسوى الخمینى، ولایت فقیه و جهاد اکبر، تهران: دفتر نشر الست فقیه، بى تا، ص 8. 3( J. K. ikhcstnulB eeS , etatS eht fo yroehT ehT , drofxo : sserp ytisrevinu drofxo , 5891. 4( D.D. leahpaR eeS , yhposolihP lacitiloP fo smelborP , nodnoL : nalliM caM , 0791. 5( N. P. yrraB eeS , yroehT lacitiloP medoM ot noitcudortnI nA , nodnoL : nalliM caM 1891. 6( آدرس کتابشناختى آثار مورد نظر عبارتند از: » اندرو وینست، نظریه هاى دولت، حسین بشیریه، تهران: نى، 1371. » جانفرانکو پوجى، تکوین دولت
مدرن، بهزاد باشى، تهران: آگاه، 1377. 7( جهت مطالعه کلیات این مدعا نگاه کنید به: - F. L. etteyehG , etatS fo noitnevni eht , renkcaL lraK edeB ni & pma ; K. R. pilihp ( sde ), noitnezitiC laveideMno yassE , saxeT fo ytisrevinU : 1972. - R. nnamtluB , ytinaitsirhC evitimirP , nodnoL : snilloC , 1956. - A. yeltneB , tnemevoG fo ssecerP eht , dravraH : 1967. - D. dieH , yroehT lacitiloP & pma ; etatS nredoM ehT , nednoL : sserP ytiloP , 1989. 8( کلیات تئورى حکومت امام و تاثیرات عملى آن را در اثر زیر ببینید: - dahzenilA doomhaM , noitanigamI , noituloveR dna gnimaeM : narI ni malsI fo rewoP yranoituleveR ehT fo secruoS yranigami ehT , pse , neveS از حیث فلسفى نیز این مبانى ریشه در اصول حکومت اسلامى دارند. نگاه کنید به: - W. ttaW yremogtnoM , thguohT lacitiloP cimalsI , hgrabnidE : 2691, pse. strap 281. 9( ابعاد و اهمیت سیاسى عنصر مصلحت در آثار زیر آمده است: » هشام احمد عوض جعفر، الابعاد السیاسیه لمفهوم الحاکمیه: رؤیه معرفیه، امریکا: المعهد العالمى للفکر الاسلامى، 1995. » هشام احمد عوض جعفر، «حاکمیت سیاسى و مصلحت شرعى»، مترجم اصغر افتخارى، در حکومت اسلامى، شماره 9. 10( نظریه هاى دولت، همان، ص 314. 11( eeS , G. nacnuD , erutaN namuH dna yroehT lacitiloP , I ni. S dna sebroF. htimS ( sde ), erutaN namuH dna scitiloP , nodnoL : retniP sienarF , 1983. 12( نظریه هاى دولت،
همان، ص 25. 31( F. ekcenieM , msinail levaihcaM : D noisaR fo enirtcoD ehT ¦ yrotsiHnredoM ni ecalP sti dna tatE , snart. ttceS salguoD , nodnoL : luaP nageK dna egdettuoR , 7591. 14( نگاه کنید به: نظریه هاى دولت، همان، صص 87 - 84. 15( همان، صص 114 - 110. همچنین: - W. F , hcruhC , ( ed ), etatS fo nosaeR dna ueilehciR , notecnirP , J N : sserPytisrevinU notecnierP , 1972. 61( dibI , p. 03. 71( dibI. 18( نظریه هاى دولت، همان، ص 117. 19( در این ارتباط نگاه کنید به: - Q. rennikS , thguohT lacitiloP nredoM fo noitadnuoF ehT , 2 slev , sserp ytisrevinuegd irbmaC egdirbmac , 8791.- nrawll cM , C , gnignahc eht dna msi lanoitutitsnoC ر dlrow , egdirbmaC , ssaM , sserP ytisrev inudravraH , 1939.
کتاب نقد، ش 17 اصغر افتخارى چکیده: این مقاله از ماهیت تازه گفتمان فمینیستى در غرب و مراحل و ویژگى هاى فمینیسم ایرانى سخن گفته است، سپس به الگوى مورد نظر امام پرداخته و بین دو بعد ایدئولوژیک و مصداقى گفتمان نوین مدرنیسم تفکیک کرده و در نهایت، دیدگاه نهایى امام قدس سره در قالب «اثبات مصادیق» و «نفى ایدئولوژیک» را مطرح کرده است . این شماره از کتاب نقد اختصاصا به فمینیسم پرداخته و ابعاد گوناگون این موضوع را مورد بررسى و گفت وگو قرار داده است .
الف) ابعاد گفتمان مدرن فمینیسم: وجوه ممیزه فمینیسم مدرن نسبت به نگرش کلاسیک فمینیستى عبارتند از: 1 . در رویکرد مدرن، زن صرفا به عنوان یک موضوع که وضعیت او بهبود یابد مطرح نیست; بلکه فراتر از آن، فمینیسم تبدیل به منظرى شده است که کلیه مسائل از آن منظر به نقد گذاشته مى شود . در رویکرد سنتى فمینیسم، سعى در تغییر شرایط زنان مى شد; حال آن که مدعاى نوین فمینیسم تغییر جهان است . 2 . رویکرد جدید جوهره اى دارد که آن را به حد یک گفتمان مى رساند . در
نگرش کلاسیک بیشتر شاهد تلاش هاى تک افتاده با اغراض سیاسى - اجتماعى مى باشیم که صرفا به احقاق بعضى حقوق گرایش داشتند . 3 . این رویکرد از قابلیت بالاى تولید و بازتولید برخوردار است; به این معنا که برخلاف دیدگاه هاى فمینیستى سابق که با پذیرش چارچوب نظرى حاکم صرفا خواستار بهبود مؤلفه هاى سیاسى و اجتماعى بودند، این رویکرد چشم انداز تازه اى از جهان مى خواهد تا در این فضاى فکرى، همه چیز مجددا تعریف و بازتولید ایدئولوژیک شود . مهم ترین بازتولیدهاى صورت گرفته عبارتند از: بازتولید فرهنگى، بازتعریف خانواده، بازتعریف جنسیت، بازتولید نظام حقوقى . 4 . با تامل در جریان هویت سازى نگرش فمینیستى که در ذیل ویژگى سوم آمد، گفتمان مدرن فمینیسم به یک پروسه فعال تبدیل شده است که در هر دوره و مرحله، خواستى تازه را مطرح و در بسترى تازه اظهار وجود مى نماید . بهداشت، کار، تحصیل، رفاه و امنیت، نقاط آغازین این جنبش را شکل مى دهند که متعاقبا به تاثیرگذارى بر روابط قدرت و امروزه به حوزه جغرافیاى انسانى و تغییر معادلات منطقه اى و جهانى مى پردازد . ب) پرسش از قدرت سیاسى: این عقیده که قدرت و خشونت همزاد هم هستند و جنس لطیف تاب برتافتن آن را به هیچ نحو و در هیچ سطحى ندارد، منجر به آن شد
که حتى فمینیست ها قدرت مردانه را گردن نهند . اما بعدها رابطه قدرت و مهرورزى مورد بازتعریف قرار گرفت . آگاهى معطوف به جنسیت، نخست متوجه فعالیت هاى سیاسى شد; ولى در ادامه ادعایى بس بزرگ تر از مساوات سهم سیاسى مرد و زن مطرح گردید . مطابق این بینش، قدرت، زنانه مى گردد و ادعا مى شود که زنان در قیاس با مردان از اولویت و توان بیشترى براى به دست گیرى قدرت برخوردارند . خروج فمینیسم از دایره رویکردهاى معتدل و قرار گرفتن آن در جبهه رادیکال، همان خطرى است که به گفته جان اسکات و روث پیترسون غرب را تهدید مى کند و براى مقابله با آن باید چاره اى اندیشیده شود . بدین ترتیب، سؤال اصلى گفتمان مدرن فمینیستى را «جایگاه زن در قدرت سیاسى» شکل مى دهد که از حیث معرفت شناختى ریشه در این عقیده دارد که مردان با کنترل قدرت سیاسى و تبدیل آن به یک پدیده مردانه طى چندین قرن توانسته اند از مزایاى قدرت برخوردار گردند و خشونتى مردانه را علیه زنان به نمایش گذارند; لذا باید به بازتعریف قدرت بپردازیم تا در آن شاهد تبدیل «قدرت خانه» (قدرت پنهان زن) به «قدرت حکومتى» (قدرت آشکار) باشیم .
شناخت فضاى فکرى - اجتماعى جامعه ایران از آن حیث که ما
را در فهم محتواى اندیشه امام قدس سره یارى مى رساند، ضرورت دارد . الف) مبانى فرهنگى: در بخشى از فرهنگ ملى و ایرانى که ربطى با اسلام ندارد، شاهد مضامین فراوان ضد زن و نگرش ابزارانگارانه به زنان هستیم . این موارد توسط فمینیست ها طرح و مورد استفاده تبلیغاتى قرار مى گیرند . این در حالى است که بعد مثبت فرهنگ ایرانى در برخورد با زن به خاطر اغراض فمینیستى نادیده گرفته مى شود . اما در ارتباط با فرهنگ اسلامى، نگرش فمینیستى با احتیاط کامل اقدام مى کند; از مباحث حقوقى آغاز مى نماید و مبانى حقوقى و تکالیف زنان در نظام حقوقى جمهورى اسلامى را مورد تعرض قرار مى دهد . ب) مبانى اجتماعى: نگرش هاى فمینیستى در کشور ما نیز پس از مدتى با استعانت از مؤلفه هاى فرهنگ ملى و متاثر از آموزه هاى گفتمان جدید فمینیسم، ایفاى نقش مؤثر سیاسى را خواستار شده اند . با پیروزى انقلاب اسلامى و مشارکت گسترده زن ایرانى در این تحول عمده که حکایت از توانایى بالاى زنان در تنظیم و هدایت امور جامعه داشت، کرامت اولیه و خودباورى لازم براى تفکر در شان و جایگاه واقعى زنان فراهم گشت و مطالبات درست و اسلامى و نیز مطالبات افراطى فمینیستى، هر دو زمینه بروز یافت .
مطالب ایرادشده در باب زن توسط امام قدس سره چندان زیاد و از حیث معنوى متنوع است که تحلیل و نظام مند کردن آنها متضمن دقت و صرف وقت بسیارى مى باشد . حقیقت این است که امام قدس سره با توجه به پیچیدگى و اهمیت مساله زنان در جامعه، در چندین سطح به ارائه پاسخ پرداخته اند که عدم توجه به این مقام ها منجر به خلط موضوعات و در نتیجه از هم پاشیدگى دیدگاه واحد امام قدس سره در خصوص این موضوع مى شود . در اینجا ضمن تفکیک گونه هاى مهم فمینیسم، به موضع گیرى ایشان درباره هرگونه خواهیم پرداخت . 1 . فمینیسم اثبات گرا: این دیدگاه براى اولین بار در مقابل نگرش مردسالارانه و در مقابل کسانى که زن را نه انسان، بلکه موجودى پست تر از زن در عرصه هستى و جامعه بشرى مى دانستند مطرح شد . امام ضمن نفى کامل این دیدگاه، از پاکى و علو مرتبه زنان در جامعه اسلامى یاد نمودند و تقدم اسلام را بر بسیارى از جنبش ها و ایدئولوژى ها در این خصوص اعلام داشتند . 2 . فمینیسم مساوات طلب: ادعاى اصلى آن، احقاق حقوق زنان در حد مساوى با مردان است و از این حیث در مقابل کلیه ایدئولوژى هایى قرار مى گیرد که قائل به عدم مساوات مى باشند . در این ارتباط، امام
اصل مساوات را صراحتا مورد تاکید قرار مى دهند و از این اصل تساوى، به حقوق زن در زمینه هاى اجتماعى و سیاسى، همچون تحصیل، کار، راى دادن، حق طلاق و ... رسیده اند . اما از این تساوى به هیچ عنوان نمى توان «تساوى مطلق حکمى» را استنتاج نمود و همه احکام شرعى مردان و زنان را مطلقا یکسان دانست; زیرا تشابه کامل حقوق و وظایف زن و مرد، خلاف عدالت و موجب ظلم به زن است . 3 . فمینیسم قدرت طلب: از این دیدگاه، دو جریان قبلى از آن حیث که در پى مقایسه زن با مرد هستند، در باطن معتقد به اولویت و برترى جنس مرد بوده اند . استقلال زن و برترى جویى او بر مرد در کلیه عرصه هاى حیات که به طور مشخص در بازى قدرت تجلى مى نماید، معناى سوم و مدرن فمینیسم را شکل مى دهد . درک نظام فکرى امام در این خصوص محتاج بررسى تئورى سیاسى ایشان و جایگاه زنان در این مقوله است . امام خمینى چهار مبدا اصلى (1) براى قدرت قائل بودند . در بعد نخست، به تثبیت قدرت سیاسى مى اندیشیدند که دو رکن آن، «موضوعیت قدرت سیاسى» و «اسلامیت قدرت سیاسى» است; به این معنا که قدرت سیاسى را براى اصلاح امور جامعه ضرورى مى دانستند
و بر بعد مذهبى و ارزشى آن تاکید مى ورزیدند و به هیچ وجه راضى به مصالحه در این زمینه نمى شدند . بنابراین، بستر کلى جریان قدرت سیاسى از کانون ولایت الهى تا ولایت فقیه از قبل توسط شارع مشخص شده است و از این حیث، ادعاى فمینیسم قدرت طلب که مایل به طراحى بسترى تازه براى جریان قدرت سیاسى مبتنى بر جنسیت است مردود مى باشد . همچنین از نظر امام قدس سره، ادعاى آنان از آن حیث که براى قدرت سیاسى، صبغه اى زنانه قائل مى شود که با صبغه ارزشى مقابله مى نماید، نادرست است . نتیجه آن که بعد اثباتى قدرت سیاسى اساسا فارغ از ملاحظات جنسیتى مى باشد و امام قدس سره از این حیث رکن اصلى فمینیسم قدرت طلب را نامشروع و متزلزل مى شمارد . اما بعد دوم تئورى قدرت از دیدگاه امام قدس سره، «تحدید قدرت سیاسى» است . در همین ارتباط، امام قدس سره طى بیانات مبسوطى، از قانون اساسى، حقوق مردمى، احکام الهى و انصاف به عنوان مرزهاى اصلى قدرت سیاسى یاد مى نماید; بنابراین برخلاف مدعاى فمنیسم قدرت طلب، جنسیت نمى تواند به عنوان یک حد تازه براى قدرت سیاسى عمل نماید . در این ارتباط، اگر شرط مرجع تقلید بودن را جزء شرایط رهبرى بدانیم، فتواى صریح امام مبنى بر عدم امکان زن براى مقلد
بودن، دلالت مى کند که جنسیت به منزله مانع زنان براى دست یابى به این کانون قدرت عمل مى کند . بعد سوم که «تنظیم قدرت سیاسى» است، به راهکارهایى اشاره دارد که فرایند اعمال قدرت سیاسى را هدایت و کنترل مى نماید . در این بعد، هدف امام قدس سره آن است که قدرت سیاسى را بدل به قدرتى پاسخ گو بنماید که نه بر پایه منفعت، بلکه بر مبناى مسؤولیت عمل نماید . امام قدس سره بر حضور گسترده زنان در بعد تنظیمى قدرت تاکید کرده و به گستره حضور آنان در انتخابات، نصیحت و نظارت بر مسؤولان، انتقاد و اعتراض تصریح نموده است . از دیدگاه امام، رشد سیاسى زن، ترکیبى از تعالى اخلاقى و حضور فعالش در جامعه است; لذا معیار ارزش هاى دینى و توانایى هاى زن در کلیه ادوار بر فعالیت سیاسى زن حاکمیت دارد; چنان که همین دو اصل به گونه اى دیگر در حوزه فعالیت سیاسى مردان نیز عمل مى نماید . براین اساس، گفتمان مدرن فمینیستى در گستره اندیشه سیاسى امام قدس سره پاسخى دوگانه مى یابد: اولا از حیث ایدئولوژیک مردود است و با مبانى اسلامى قدرت سیاسى تضاد دارد; ثانیا از حیث مصداقى تایید مى شود و با انقلاب اسلامى و تاسیس حکومت اسلامى، راه را بر مشارکت همه جانبه زنان در امور حکومتى مى گشاید .
این که گستره مصادیق حضور زن تا کجاست، از این منظر به طور کامل قابل تحدید نیست و مبتنى بر مصالح روز و اصول دینى است که حکومت اسلامى نسبت به آن اقدام مى نماید . به همین خاطر است که امام قدس سره در پاسخ به خبرنگار خارجیى که از تحدید کامل مصادیق حضور زن در قدرت سیاسى سؤال مى کند، چنین اظهار مى دارند: «در مورد این گونه مسائل، حکومت اسلامى تکلیف را معین مى کند و الآن وقت اظهار نظر در این زمینه ها نیست» .
1 . توجه نویسنده به نگرش هاى نوین فمینیستى و فرایند رشد تحولات جنبش زنان تا رسیدن به بن مایه هاى تئوریک آن، از ویژگى هاى مهم مقاله حاضر است . در این مقاله، همچنین به مقایسه اى کوتاه میان فمینسم در ایران با جریان هاى فمینستى غرب پرداخته شده که البته جاى تحقیق و تحلیل بیشتر وجود دارد . متاسفانه طرفداران نهضت زنان در داخل کشور بدون توجه به ریشه ها و پیامدهاى جنبش فمینسم در غرب، به برداشت هاى سطحى و الگوگیرى ناقص از آنان مى پردازند و بدون توجه به شرایط بومى ایران، به شعارها و آرمان هایى نظر مى کنند که حتى در جوامع غربى نیز به بن بست هاى اجتماعى و فرهنگى انجامیده است . این موضوع تاکنون کمتر به صورت عالمانه مورد مطالعه قرار گرفته است .
2 . نویسنده محترم، سؤال اصلى گفتمان مدرن فمینستى را «جایگاه زن در قدرت سیاسى» دانسته و باز تعریف قدرت را پروژه اصلى این گفتمان دانسته است . هر چند این سخن سخت بیراهه نیست، اما چنان که خود تلویحا اشاره کرده است، موج نوین فمینیسم بیش از آن که به شاخص ها و مؤلفه هاى سیاسى تعریف شود، به مبانى و عناصر معرفتى شناخته مى گردد; از این رو، فمینیسم در چند دهه اخیر بیشترین تلاش را در حوزه هاى فلسفى و معرفتى صورت داده و مشکل مردم سالارى و قدرت سیاسى را در بنیادهاى اندیشه اى غرب جستجو مى کند . بنابراین، هرچند پژوهشگر مى تواند با انتخاب موضوع قدرت به تحلیل گفتمان فمینیسم بپردازد، ولى فروکاهش فمینیسم مدرن به باز تعریف نظریه قدرت چندان درست نیست . 3 . نقطه کانونى مقاله به تبیین و مقایسه آراى امام قدس سره با امواج سه گانه فمینیسم اختصاص یافته و در مجموع، نویسنده محترم با نگاهى جامع و محققانه به بررسى موضوع پرداخته است . هرچند دیدگاه یادشده تقریبا با تلقى عمومى از فرمایشات امام قدس سره هماهنگ و همسوست، اما در این پژوهش تطبیقى مطالبى بیان شده است که جاى تدبر و تامل بیشتر دارد . در زیر براى نمونه به یکى از این موارد اشاره مى کنیم . ایشان برخلاف
آنچه در بررسى فمینیسم قدرت طلب انجام داده است، در بررسى دو گرایش فمینیستى اثبات گرا و مساوات طلب تنها به مقایسه صورى ادعاها بسنده کرده و در مجموع نتیجه گرفته است که دیدگاه امام قدس سره با این دو گرایش همسویى و هماهنگى دارد . این در حالى است که اگر بنیادهاى فکرى و مفاهیم پایه اى آنها به درستى تبیین مى گشت، معلوم مى شد که دیدگاه امام قدس سره با هیچ یک از اندیشه هاى فمینیستى غرب سر سازگارى ندارد . فمینیسم بر مبناى اومانیسم و نگرش مادى به انسان و خلقت بنا شده و هرگونه تبعیض جنسیتى را در حقوق و فرصت هاى اجتماعى نفى مى کند; حال آن که اندیشه اسلامى امام قدس سره بر پایه تفاوت حکمت آمیز خلقت زن و مرد و نقش تکمیلى این دو جنس استوار است . همچنین آنجا که فمینیسم سنتى صرفا در جست وجوى منافع فردى و دنیوى زن است، اسلام، همراه با این منافع، در نهایت به مصلحت اجتماعى و جاویدان زنان و مردان نیز نظر دارد . این تفاوت هاى بنیادین بى تردید در تنظیم حقوق و مناسبات اجتماعى و طراحى استراتژى ها و برنامه هاى اجتماعى تفاوت شگرفى را ایجاد مى کند . (2) گویا از نگاه نویسنده، جریان فمینیسم قدرت طلب مرحله اى ممتاز و مجزا از فرایند تاریخى فمینیسم است; حال آن که به گمان ما، این جریان، مرحله
تکامل یافته همان نظریه و دقیقا بر بنیاد همان تئورى ها شکل یافته است . پى نوشت: 1( البته نویسنده در متن مقاله تنها به سه بعد اشاره کرده است . 2( براى مطالعه بیشتر، رک .: تازه هاى اندیشه (2)، فمینیسم، قم: معاونت امور اساتید و دروس معارف اسلامى، 1377; شفیعى سروستانى، ابراهیم، تازه هاى اندیشه (8)، جریان شناسى دفاع از حقوق زنان، قم: مؤسسه فرهنگى طه، 1379 .
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 2 باوى، محمد
«قدرت» جوهره اندیشه و عمل سیاسى را تشکیل مى دهد. از این رو، مى توان گفت هرگونه اندیشه سیاسى اى، خواه آشکار و خواه ضمنى، دربردارنده فهم خاصى از قدرت است. مقصود از فهم قدرت، مجموعه اى از احکام و داورى ها در باره مفهوم، خاستگاه، اشکال، غایات و ارزش اخلاقى قدرت است. داورى اخلاقى در باره قدرت، به معناى پرسش از «تاثیر اخلاقى قدرت در باره کسانى [است ] که آن را به کار مى برند»; «آیا قدرت به آنان کمک مى کند که بانى خیر باشند؟ یا به ناچار آنان را فاسد خواهد کرد؟» (1) پاسخ این پرسش پیامدهاى با اهمیتى در حوزه اندیشه سیاسى دارد که مهم تر از همه، تعیین ساز و کارهایى براى جلوگیرى از سوء استفاده از قدرت است . حضرت امام خمینى (ره) نیز در مقام یک اندیشه ور سیاسى، ناگزیر با این پرسش رو به رو بوده و بر اساس مبانى فکرى خویش به آن پاسخ گفته است. دراین نوشتار سعى مى شود دیدگاه امام در باره قدرت و ارزش اخلاقى آن تبیین شود. در اینجا فرض اصلى این است که امام در چارچوب نگرش عرفانى - اخلاقى خود، قدرت را هم از نظر خاستگاه و هم از نظر غایت، مظهر خیر و کمال،
و حب نفس را منشا شر و فساد انسان مى داند. نگرش حضرت امام به مسئله «قدرت» و مواضع فکرى - سیاسى ایشان، بیش و پیش از هر چیز ریشه در سلوک علمى و عملى ایشان دارد. از این رو، ضرورى است که در مقدمه، بر این دوران نظرى اجمالى افکنده شود. حضرت امام در حوزه علمیه قم، پس از پایان دوره سطح، ضمن شرکت در دروس خارج فقه واصول آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائرى یزدى - مؤسس حوزه علمیه قم - و برخى دیگر از استادان، به تحصیل فلسفه نزد آیت الله سید ابوالحسن رفیعى قزوینى و عرفان و اخلاق نزد آیت الله میرزا محمد على شاه آبادى پرداخت. پس از گذراندن این دوره، ایشان به عنوان یکى از فضلاى حوزه، تدریس و تحقیق را آغاز کرد. این دوره که از سال1307 ه. ش. تا حدود سال 1325 ه. ش. به طول انجامید، دوره اى است که حضرت امام عمدتا در عرصه فلسفه، عرفان و اخلاق فعالیت داشت، به تدریس فلسفه و برپا داشتن جلسات عمومى درس اخلاق همت گماشت و همزمان با آن مهم ترین آثار خود را در حوزه فلسفه، عرفان و اخلاق نگاشت; آثارى مانند مصباح الهدایه الى الخلافه و الولایه، تعلیقات بر فصوص الحکم محى الدین ابن العربى، تعلیقات بر مصباح
الانس صدرالدین قونوى، شرح دعاء السحر، اسرار الصلوة، آداب الصلوة، شرح چهل حدیث و برخى آثار دیگر. به نظر برخى از نویسندگان، این دوره، دوره انس امام به جهان غیب و عرفان است و در شکل گیرى شخصیت علمى و عملى ایشان نقش بسیار با اهمیتى داشته است. (2) پس از ورود آیت الله العظمى بروجردى به قم در سال 1325 ه. ش. دوره تازه اى آغاز شد (3) که تا سال1356 ه ش ادامه پیدا کرد و طى آن حضرت امام، نخست در کسوت یک مدرس عالى دوره خارج و سپس در مقام یکى از مراجع شیعه، در قم و نجف به تدریس خارج فقه و اصول مى پردازد و «از علوم عقلى باز مى ماند». (4) رهاورد این دوران، علاوه بر تربیت شاگردان بسیار، نگارش کتاب ها و رساله هاى متعددى در زمینه فقه و اصول بوده است. براى مثال مى توان به کتاب هاى زیر اشاره کرد: انوار الهدایة فى التعلیقة على کفایة )2 جلد)، الرسائل، مناهج الوصول الى علم الاصول )2 جلد)، کتاب الطهارة )4 جلد)، المکاسب المحرمة )2 جلد)، تحریرالوسیلة )2 جلد)، کتاب البیع )5 جلد) و برخى آثار دیگر. (5) بنابر این مى توان گفت که حضرت امام، در اصطلاح حوزه ها، «جامع معقول و منقول» بود. با این حال، ایشان بر حفظ حدود هر یک
از این علوم و اجتناب از درهم آمیختن موضوعات آن ها با یکدیگر اصرار داشت. استاد سید جلال الدین آشتیانى در این باره مى گوید: «با آنکه استاد مسلم معقول و حکمت بود، از آمیختن مسائل حکمى با علم اصول و فقه سخت خوددارى مى فرمود و معتقد بود که هر علمى جا و مقام خاص دارد.» (6) با توجه به این موضوع، این پرسش مطرح است که رویکرد حضرت امام به قدرت کدام یک از سه رویکرد غیر جامعه شناسانه (7) است. به منظور پاسخگویى بدین پرسش، بهتر است که نخست، به این پرسش پاسخ گوییم که: «از دیدگاه حضرت امام تعریف قدرت چیست؟»
حضرت امام در کتاب «شرح دعاء السحر» به مناسبت شرح فرازى از این دعا که در آن به مفهوم «قدرت» اشاره شده، به بررسى تعریف آن پرداخته است. ایشان نخست، تعریف حکیمان را از قدرت یاد مى کند که عبارت است از «کون الفاعل فى ذاته بحیث ان شاء فعل و ان یشا لم یفعل» (8); و سپس به شرح راى حکیمان در این باره پرداخته، مى نویسد: «مشیتى» که در قدرت الهى مد نظر قرار گرفته، جزء ذات مقدس الهى و بنابراین ازلى، ذاتى و واجب، و عدم آن ممتنع است ; «زیرا واجب الوجود بالذات واجب الوجود از جمیع جهات
و حیثیات است. » سپس حضرت امام، تعریف متکلمان را از قدرت یاد مى کند که عبارت است از «صحة الفعل و الترک». (9) و در توضیح آن مى فرماید متکلمان پنداشته اند که تعریف حکیمان از قدرت بدین علت که قدرت را مشیت ذاتى، ازلى و تغییرناپذیر الهى مى دانند، منطقا بدین نتیجه مى رسد که خداوند در فعل خود «موجب» است، در حالى که او منزه از آن است; اما تعریف متکلمان، خود «تشبیهى است در ظاهر تنزیه و تنقیصى در ظاهر تقدیس» ; چرا که تعریف متکلمان موجب مى گردد در صفت ذاتى او امکان راه یابد. فاعل موجب کسى است که فعلش بدون علم و اراده از او سر بزند و یابا ذاتش تنافر داشته باشد و حال آن که علم و قدرت و اراده خداوند عین ذات اوست و آفریدگانش با ذاتش سازگارى دارند. بنابراین ازلى بودن مشیت خداوند، به معناى موجب بودن او و نفى قدرت از او نیست. حضرت امام، در ادامه بدین نکته اشاره مى کند که «فیض مقدس» خداوندى به هر آنچه قابلیت وجود خارجى داشته، تعلق گرفته و آنچه وجود خارجى نیافته، به این معناست که فاقد قابلیت ذاتى بوده، نه این که خداوند بر ایجاد آن قدرت نداشته است. (10) بنابر این، فیض مقدس خداوندى «مطلق» است
و از هیچ چیزى دریغ نشده و هر چیزى به همان اندازه که قابلیت داشته از آن مستفیض گشته است. از اثبات فیض مطلق خداوندى، قدرت مطلق او نیز ثابت مى شود: «و بدان اى مسکین، بر سالکى که به مدد معرفت به سوى خدا گام برمى دارد، در بعضى حالات آشکار مى گردد که سلسله وجود و منازل غیب و مراحل شهود از تجلیات قدرت خداوند متعال و درجات بسط سلطنت و مالکیت اوست، و جز مقدرت او، مقدرتى نیست و اراده اى جز اراده او نیست ; بلکه وجودى جز وجود او نیست. پس عالم همانگونه که ظل وجود و رشحه جود اوست ظل کمال وجود او نیز هست، و قدرتش همه چیز را در برگرفته و بر همه چیز چیره گشته است. و موجودات به خودى خود، نه داراى شیئیتى هستند و نه وجودى، تا چه رسد به کمالات وجود مانند علم و قدرت و از جهاتى که به آفریننده قیومشان منسوب هستند، همه درجات قدرت و حیثیات کمال ذات و ظهور اسماء و صفات اویند.» (11) در فراز بالا از کتاب شرح دعاء السحر، به مهم ترین نکاتى که در باره قدرت مطرح است، اشاره شده که در ادامه، با شرح و بسط بیشترى بیان مى گردند. حضرت امام به مناسبت شرح فرازهاى دیگرى
از دعاى سحر به مفاهیمى اشاره مى کند که به مفهوم قدرت نزدیکى دارند; این مفاهیم عبارتند از: سلطان، ملک و علو; (12) اما در باره هیچ کدام از آن ها همانند قدرت به تفصیل سخن نرفته است.
حضرت امام، براى انتقال مفهوم قدرت سیاسى، از تعابیر و مفاهیم متعددى بهره مى جست ; مفاهیمى از قبیل سلطان، ملک، جاه، غلبه، قهر و ریاست. گاهى نیز در برابر مفهوم «سلطان»، اصطلاح «قدرت سیاسى» را به کار مى برد. مثلا در مقام بحث از ضرورت حکومت و اهداف آن به برخى از روایات استناد مى جوید که از آن جمله این روایت است: اللهم انک تعلم انه لم یکن الذى کان منا منافسة فى سلطان، [...] و ترجمه حضرت امام از این عبارت چنین است: «خدایا تو خوب مى دانى که آنچه از ما سرزده و انجام شده، رقابت براى به دست گرفتن قدرت سیاسى [...] نبوده است.» (13) همچنین در روایتى دیگر از رسول اکرم (ص) که مسلمانان را از پیروى فقیهانى که در کار دنیا وارد شده اند، برحذر مى دارد، این عبارت آمده که «قیل یا رسول الله و ما دخولهم فى الدنیا؟ قال اتباع السلطان.» حضرت امام قسمت اخیر از روایت رسول اکرم را چنین ترجمه کرده است: «پیروى کردن قدرت حاکمه.»
(14) ایشان همچنین در توضیح روایتى از حضرت رسول اکرم که تعبیر «سلطان جائر» در آن آمده (15) ، «سلطان» را به معناى «قدرت سیاسى مستقر و بالفعل» - اعم از عادل و جائر - دانسته، در اشاره به حکومت شاه مى فرماید: «اینها معلوم [است ] که الان سلطه دارد; «سلطان» یعنى سلطه. الان سلطه دارد و جائر هم هست.» (16) به طور کلى مى توان گفت که از دیدگاه حضرت امام، قدرت سیاسى از آن حیث که قدرت است تابع احکام و نظریاتى است که در باره مطلق قدرت، بیان مى گردد. «سیاسى» بودن آن هم بدین معناست که در عرصه «سیاست» اعمال شده است. حضرت امام از مفهوم «سیاست» هم معناى پیچیده و خاصى را در ذهن نداشت ; بلکه آن را به همان معنایى که در نزد عموم شنوندگان، مفهوم است به کار مى برد: «[...] مگر سیاست چى است؟! روابط ما بین حاکم و ملت، روابط بین حاکم با سایر حکومتها - عرض مى کنم که - جلوگیرى از مفاسدى که هست، همه اینها سیاست است.» (17) از دیدگاه حضرت امام، سرشت قدرت، بر این اساس که در کجا اعمال گردد، تغییر نمى پذیرد. بنابراین قدرت حاکم، قدرت کدخداى ده، قدرت پدر در خانواده، قدرت روحانى محل، همه داراى سرشتى یگانه و تابع
احکامى یکسان هستند.
از مباحث گذشته، روشن گردید که حضرت امام در تعریف قدرت تابع راى حکیمان است و راى متکلمان را نمى پذیرد. اساسا، حضرت امام را نمى توان متکلم - به معناى رایج آن - دانست ; اگر چه در آثار ایشان استدلال هاى بسیارى در اثبات حقانیت دین اسلام و ارکان آن موجود است. تعریف حضرت امام از قدرت نشان مى دهد که در وهله اول مى توان ایشان را در شمار حکیمان آورد و رویکرد ایشان را به قدرت، رویکردى فلسفى دانست. بااین حال، گرچه حضرت امام قطعا فیلسوفى صدرایى است و در حکمت متعالیه میان فلسفه و عرفان صلح افتاده، در مقام بحث از قدرت، نگرش عرفانى را بر نگرش فلسفى ترجیح مى دهد; شاید هم بتوان گفت گرچه برهان و عرفان را در مقام تعارض با یکدیگر نمى بیند، به مانند دیگر عارفان، عشق را برتر از عقل مى نشاند و عرفان را بر برهان مقدم مى دارد. ایشان در نامه اى عرفانى این گونه به تفاوت فلسفه و عرفان اشاره مى کند: «موضوع فلسفه، مطلق وجود است از حق تعالى تا آخرین مراتب وجود و موضوع علم عرفان و عرفان علمى وجود مطلق است یا بگو حق تعالى است و بحثى به جز حق تعالى و جلوه او که غیر او
نیست ندارد.» (18) و در باره برترى عرفان بر فلسفه مى گوید: «فلسفه وسیله است، خودش مطلوب نیست، وسیله اى است براى این که شما مسائل را، معارف را با برهان به عقلتان برسانید، هنرش همین قدر است. [...] آن که انسان را مى تواند راه ببرد، انسان حقیقتا با آن مى تواند راه برود، عبارت از آن پایى است که انسان [با آن ] جلوه خدا را ببیند، عبارت از آن ایمانى است که در قلب [وارد] مى شود.» حضرت امام در بحث از تعریف قدرت، نخست از تعریف حکیمان آغاز مى کند، اما بدان بسنده نمى کند ; بلکه خواننده را به سوى بحث از «قدرت مطلق» سوق مى دهد و همچنان که معلوم گردید، قدرت مطلق یعنى «قدرت خداوند متعال»; و بر طبق ضابطه اى که از نامه یاد شده به دست مى آید، تا زمانى که سخن از «قدرت مطلق» در میان باشد، بحث، عرفانى است. علاوه بر این، کتاب «شرح دعاءالسحر» از جمله آثار «عرفانى» حضرت امام شناخته مى شود و همین که بحث تعریف قدرت در آن مطرح شده، مى تواند قرینه اى باشد دال بر این که حضرت امام به قدرت، رویکردى عرفانى دارد.
در آخرین فراز نقل شده از کتاب شرح دعاءالسحر، دیدگاه حضرت امام در
باره قدرت با وضوح تمام بیان شده است. در گام نخست مى توان از آن عبارات، دو اصل اساسى استخراج کرد. این دو اصل از ارکان هستى شناسى عرفانى به شمار مى آیند و به نظریه وحدت وجود که محور جهان نگرى عرفانى به شمار مى رود، باز مى گردند. اصل نخست آن است که «وجودى جز وجود او نیست»; تنها وجودى که حقیقتا در خور نام وجود است، وجود حق - جل و علا - است. اصل دوم آن است که «هر وجودى ظل وجود اوست». بر اساس اصل نخست، تنها قدرت حقیقى، قدرت خداست و هر چیزى که مستقل از قدرت خدا باشد و در برابر آن دعوى قدرت سر دهد، جز ضعف محض چیزى نیست: «[...] و این مخلوق ضعیف را قدرتى نیست ; قدرت فقط در دستگاه قدس ربوبیت پیدا مى شود و فاعل على الاطلاق و مسبب الاسباب آن ذات مقدس است. تمام مخلوقات اگر پشت به پشت هم دهند که یک پشه خلق کنند نتوانند; و اگر پشه اى از آنها چیزى برباید، نتوانند پس بگیرند (20) قدرت پیش حق تعالى است. اوست مؤثر در تمام موجودات.» (21) و در جاى دیگر: «آنها [ خاصان درگاه حق و ائمه معصومین، صلوات الله علیهم ] مى دانند که هیچ موجودى از خود چیزى ندارد
نظام اتم و احسن و اکمل است: «یکى از معارفى که حکیم و متکلم و عامه مردم از اهل شرایع تصدیق دارند و جاى شبهه براى احدى نیست، آن است که آنچه به قلم قدرت حکیم على الاطلاق، جلت قدرته، جریان پیدا کرده، از وجود و کمالات آن و از بسط نعمت و تقسیم آجال و ارزاق، بهترین نقشه و جمیلترین نظام است و مطابق با مصالح تامه; و نظام کلى اتم نظام متصور است. منتها هر یک به لسان خاص خود و اصطلاح مخصوص به فن خود طورى بیان این لطیفه الهیه و حکمت کامله را کرده[اند]: عارف گوید: ضل جمیل على الاطلاق جمیل على الاطلاق است. [...]» (25) از آنجا که خداوند هم وجود مطلق است و هم کمال مطلق، هر امر وجودى که ظل وجود اوست، ظل کمال او نیز هست: «و در علوم عالیه ما قبل الطبیعه به ثبوت پیوسته است که وجود عین کمالات و اسماء و صفات است ; و در هر مرحله ظهور پیدا کند و در مرآتى تجلى نماید، با جمیع شئون و کمالات، از حیات و علم و سایر امهات سبعه ظاهر گردد و متجلى شود». (26) بنابر این، «قدرت» نیز که امرى وجودى و از «امهات سبعه» (27) است، در
شمار کمالات وجودى قرار مى گیرد: هر قدرتى، ظل قدرت خدا و - تکوینا - ظل کمال قدرت اوست. بنابر این، قدرت به خودى خود خیر محض است و مایه شر یا فسادآور نیست. حضرت امام در برخى از خطابه هاى سیاسى خود نیز به این داورى در باره قدرت، به صراحت اشاره کرده است: «قدرت، یک قدرت است و آن هم براى نفع همه است. آن قدرت هم براى نفع همه، افراد و جامعه و تمام بشر[...] به کار گرفته شده، براى نفع آنهاست.» (28) و در جایى دیگر: «[...] قدرت خودش یک کمال است، خداى تبارک و تعالى قادر است، [...]» (29) اگر قدرت، بلکه نظام هستى، خیر و کمال است و فسادآور نیست، پس منشا شر در نظام هستى چیست؟ همچنان که خیر بالذات، وجود یا کمال وجود است «شر بالذات عدم وجود، یا عدم کمال وجود است». (30) بنابراین: «آنچه نقیصه و رذیله و شر و وبال است به عدم و تعین راجع و از لوازم ماهیت است که متعلق جعل و مفاض از حق نیست ; بلکه شرورى که در عالم طبیعت و نشئه تنگ ملک مى باشد از تضاد بین موجودات و تنگنایى عالم دنیاست، و تضاد بین آنها متعلق جعل نشود. پس، آنچه از خیرات و کمالات
و حسنات است از حق است ; و آنچه نقص و شر و معصیت است از خلق است، چنانچه فرمود: ما اصابک من حسنة فمن الله و ما اصابک من سیئة فمن نفسک» (31)
در ادامه مبحث پیشین، باید گفت که در نظام اکمل و اتم هستى، انسان نیز تکوینا جایگاهى رفیع دارد و همه گرایش هاى فطرى اى که در او هست، از ناحیه خداوند متعال در او به ودیعه گذاشته شده تا او را به کمال واقعى اش برساند: «و باید دانست که تمام قواى ظاهریه و باطنیه را که حق تعالى به ما عنایت فرموده و از علم غیب نازل نموده اماناتى است الهى که طاهر از جمیع قذارات و پاک و پاکیزه بوده بلکه متنور به نور فطرة اللهى، و از ظلمت و کدورت تصرف ابلیس دور بوده». (32)
در نگرش حضرت امام به انسان، اهتمام بسیارى به اصل فطرت و گرایش هاى فطرى انسان به چشم مى خورد. از این دیدگاه، انسان «مفطور به حب کمال» و مهم ترین ویژگى وجود او، فطرت کمال طلبى اش است: «بدان که در انسان - اگر نگو[یم] در هر موجود - به حسب فطرت، حب به کمال مطلق است و حب به وصول به کمال مطلق، و این حب
محال است از او جدا بشود و کمال مطلق محال است دو باشد و مکرر باشد و کمال مطلق حق - جل و علا است، همه او را مى خواهند و دلباخته اویند، گرچه خود نمى دانند و در حجب ظلمت و نورند و با این حجب پندارند چیزهاى دیگر مى خواهند و به هر کمال یا جمال یا قدرت یا مکانت که رسیدند به آن حد قانع نیستند و گم شده خود را در آن نمى یابند [...] آنچه همه را مطمئن مى کند و آتش فروزان نفس سرکش و زیادت طلب را خاموش مى نماید وصول به اوست و ذکر حقیقى او - جل و علا - چون جلوه او است استغراق در آن آرامش بخش است.» (33) بنابر این، از آنجا که کمال حقیقى تنها خداوند متعال است، همه انسان ها فطرتا به سوى خداوند متعال گرایش دارند. این، همان «فطرةالله» است که در قرآن کریم بدان اشاره شده است. (34) همین فطرت است که انسان را به حرکت وا مى دارد و او را در مسیر کمال به پیش مى برد «و به این حب کمال اداره ملک ملکوت گردد و اسباب وصول عشاق کمال شود; ولى هر کس به حسب حال و مقام خود تشخیص کمال را در چیزى دهد و قلب او متوجه
آن گردد.» (35) حضرت امام علاوه بر گفته ها و نوشته هاى منثور، در اشعار خود نیز به این موضوع اشاره کرده است: ذرات وجود عاشق روى ویند با فطرت خویشتن ثنا جوى ویند ناخواسته و خواسته، دل ها همگى هر جا که نظر کنند در سوى ویند (36) ما ندانیم که دلبسته اوئیم همه مست و سرگشته آن روى نکوئیم همه فارغ از هر دو جهانیم و ندانیم که ما در پى غمزه او بادیه پوئیم همه ساکنان در میخانه عشقیم مدام از ازل مست از آن طرفه سبوئیم همه هر چه بوئیم ز گلزار گلستان وى است عطر یار است که بوئیده و بوئیم همه جز رخ یار جمالى و جمیلى نبود در غم اوست که در گفت و مگوئیم همه خود ندانیم که سرگشته و حیران همگى پى آنیم که خود روى بروئیم همه (73)
همچنان که گفته شد، یکى از کمالات وجودى قدرت است. بسیارى از انسان ها کمال را در قدرت مى بینند و فطرت کمال جوى خود را با تلاش براى دست یافتن به قدرت پاسخ مى گویند; تلاشى دائمى و پایان ناپذیر: «کسانى کمال را در سلطنت و نفوذ قدرت و بسط مالک دانسته اند و اشتیاق به آن پیدا کرده اند، اگر چنانچه سلطنت یک مملکت را دارا شوند
متوجه مملکت دیگر شوند، و اگر آن مملکت را در تحت نفوذ و سلط درآورند، به بالاتر از آن متوجه شوند ; و اگر یک قطرى را بگیرند، به اقطار دیگر مایل گردند ; بلکه آتش اشتیاق آنها روز افزون گردد; و اگر تمام روى زمین را در تحت سلطنت بیاورند و احتمال دهند در کرات دیگر بساط سلطنت هست، قلب آنها متوجه شود که اى کاش ممکن بود پرواز به سوى آن عوالم کنیم و آنها را در تحت سلطنت درآوریم.» (38) گرایش انسان به قدرت مطلقه، مایه تحرک «قوه غضبیه» در نفس اوست.
حضرت امام در کتاب «شرح چهل حدیث» به سه قوه نفس اشاره مى کند. این قو اء;2لله ظظ عبارتند از: «واهمه» و «غضبیه» و «شهویه». (39) این قوا، - همچنان که گفته شد - امانت هایى الهى هستند و باید در خدمت تکامل انسان درآیند; از این رو حضرت امام در باره این قوا مى نویسد: «هر یک از این قوا منافع کثیره دارند از براى حفظ نوع و شخص و تعمیر دنیا و آخرت». (40) قوه غضبیه نیز که میل انسان به قدرت، از طریق آن بروز مى کند، داراى فواید بى شمارى است. این قوه «از نعم بزرگ الهى است که به واسطه آن تعمیر دنیا و آخرت
شود، و با آن حفظ بقاى شخص و نوع و نظام عالیه گردد، و مدخلیت عظیم در تشکیل مدینه فاضله و نظام جامعه دارد. اگر این قوه شریفه در حیوان نبود، از ناملایمات طبیعت دفاع نمى کرد و دستخوش زوال و اضمحلال مى گردید. و اگر در انسان نبود، علاوه بر این، از بسیارى از کمالات و ترقیات باز مى ماند. (41) علاوه بر این، «اداره امر به معروف و نهى از منکر و اجراى حدود و تعزیرات و سایر سیاسات دینیه و عقلیه نشود جز در سایه قوه شریفه غضبیه». (42) خداوند «در بنى آدم این قوه را سرمایه زندگانى ملکى و ملکوتى و مفتاح خیرات و برکات قرار داده. جهاد با اعداء دین و حفظ نظام عایله بشر و ذب از جان و مال و ناموس و سایر نوامیس الهیه، و جهاد با نفس که اعدا عدو انسان است، صورت نگیرد مگر به این قوه شریفه.» (43)
انسان با وجود این همه استعداد فطرى که او را به سوى خدا مى کشاند، به سادگى به انحراف مى افتد و قواى خود را صرف دور شدن از خدا مى کند. مثلا قوه غضبیه، با چندین ارج و فایده که براى آن یاد شد، اگر دچار افراط گردد، به
«بدترین قوه ها» تبدیل مى گردد. اما چه چیزى موجب گرایش انسان به شر مى گردد؟ حضرت امام بارها تاکید مى کند که «حب نفس»، «سر منشا تمام خطاهاى انسانى و رذایل اخلاقى» است. (44) البته حب نفس، خود در اصل ناشى از همان فطرت کمال طلب انسان است ; چرا که نفس انسان به خودى خود «چیزى نیست، مال غیر است، حب غیر است. منتها به غلط اسمش را «حب نفس» گذاشته اند. این غلط انسان را خراب مى کند [...] انسان را به فنا مى دهد». (45) به عبارت روشن تر، «قواى باطنى» انسان - که ابزار تکامل اویند - در ابتداى گام نهادن انسان به عالم خاکى، تحت الشعاع حیوانیت او قرار مى گیرند و از آنجا که این امیال فطرى هستند و قطعا در انسان به فعلیت مى رسند، به علت سلطه حیوانیت بر وجود انسان، به انحراف کشیده مى شوند. اساسا از دیدگاه حضرت امام، انسان در بدو امر «حیوان بالفعل» است: «بدان که نفوس انسانیه در بدو ظهور و تعلق آن به ابدان و هبوط آن به عالم ملک در جمیع علوم و معارف و ملکات حسنه و سیئه، بلکه در جمیع ادراکات و فعالیت، بالقوه است و کم کم رو به فعلیت گذارد به عنایت حق جل و علا، و ادراکات ضعیفه جزئیه اول در او پیدا
شود، از قبیل احساس لمس و حواس ظاهره دیگر الاخس فالاخس ; و پس از آن ادراکات باطنیه نیز به ترتیب در او حادث گردد. ولى در جمیع ملکات باز بالقوه باشد ; و اگر در تحت تاثیراتى واقع نشود، به حسب نوع ملکات خبیثه در او غالب شود و متمایل به زشتى و ناهنجارى مى گردد». (46) حضرت امام این دیدگاه را در جایى دیگر با عبارتى روشن تر، بیان کرده است: «پس، انسان حیوانى بالفعل است در ابتداى ورود در این عالم، و در تحت هیچ میزان جز شریعت حیوانات، که اداره شهوت و غضب است، نیست. و چون این اعجوبه دهر ذات جامع یا قابل جمعى است، از این جهت براى اداره آن دو قوه صفات شیطانى را از قبیل کذب و خدیعه و نفاق و نمیمه و سایر شیطنت هاى دیگر نیز [ که از قوه «وهم» ناشى مى گردند] به کار مى برد; و با همین سه قوه، که اصول مفسدات و مهلکات است، ترقى کند; و اینها نیز در او نمو و ترقى روز افزون نمایند. و اگر در تحت تاثیر مربى و معلمى واقع نشود، پس از رسیدن به حد رشد و بلوغ یک حیوان عجیب و غریبى شود که در هر یک از شئون مذکوره گوى سبقت از سایر
حیوانات و شیاطین ببرد، و از همه قویتر
و کاملتر در مقام حیوانیت و شیطنت شود.» (47) همچنان که فطرت کمال طلب انسان، تحت تاثیر عالم طبیعت و حیوانیت انسان، به حب نفس تبدیل مى گردد، قدرت طلبى نیز که نشانه گرایش به قادر مطلق است، به حب جاه و ریاست بدل مى گردد. حضرت امام «حب ریاست، جاه، غلبه و قدرت» را شعبه اى از حب نفس مى داند. (48) بنابر این اگر چه قدرت، به خودى خود، خیر و کمال است، قدرت طلبى و حب جاه که به دور شدن انسان از مبدا حقیقى قدرت مى انجامد، مذموم است. حال اگر انسان به خود رها شود و ست خیانت در امانت هاى الهى بگشاید و به شر گراید، زندگى اجتماعى چگونه مى تواند ممکن باشد؟ «نوع انسان در دنیا با معاونت و معاضدت بعضى با بعضى زندگانى راحت مى تواند بکند ; زندگانى انفرادى براى هیچ کس میسور نیست، مگر آنکه از جامعه بشریت خارج شده به حیوانات وحشى ملحق گردد; و زندگانى اجتماعى چرخ بزرگش بر اعتماد مردم با یکدیگر مى چرخد.» (49) گرایش انسان ها به شرارت و شیطنت و تلاش براى پاسخ گفتن به امیال بى پایانشان براى قدرت، ثروت یا لذت بیشتر، اساس زندگى اجتماعى را محکوم به زوال مى کند و میل به تعدى و تجاوز که در نهاد هر کس وجود دارد، (50) رخ مى نماید و جامعه
را به آشوب مى کشد.
خداوند متعال، براى هدایت انسان به مسیر کمال و بازداشتن او از افراط و تفریط در بهره جویى از قواى نفسانى و تبعیت از هواى نفس، از سر عنایت و رحمت، «دو نوع از مربى و مهذب به تقدیر کامل در او قرار داد[...] و این دو یکى مربى باطنى، که قوه عقل و تمیز است، و دیگرى مربى خارجى که انبیا و راهنمایان طرق سعادت و شقاوت مى باشند. و این دو هیچکدام بى دیگرى انجام این مقصد ندهند.» (51) اساسا، این نظریه که نظام موجود هستى نظام اتم و اکمل است، بدون فرض وجود این دو مربى داخلى و خارجى، ناقص و ناممکن است. (52) از آنجا که «هدایت» انسان ها به سوى حق، کارى نیست که هر کس توان آن را داشته باشد و باید انسان هاى برترى وجود داشته باشند که بتوانند این بار امانت را به دوش کشند، بنابر این به طور طبیعى، نابرابرى در میان انسان ها راه مى یابد. انسان ها، از هر حیث که برابر باشند، دست کم در این جهت که برخى افراد معدود در میان آن ها به «هدایت گرى» مشغولند و توده عظیم انسان ها مکلف به تبعیت و اطاعت از آن ها هستند، نابرابرند. از این رو، حضرت
امام تصریح مى کنند که انسان ها با یکدیگر برابرند و هیچ کس بر دیگرى امتیازى ندارد، «الا فى مقام الهدایة». (53) به طور کلى اعتقاد به گرایش انسان ها به شر و توجیه «طبیعى» بودن نابرابرى در میان انسان ها، مبناى مشترک نظریه هایى است که قدرت سیاسى را «خیر» مى دانند.
حضرت امام، ضرورت تشکیل حکومت و استقرار قدرت سیاسى را مستند به حکم عقل و شرع، و غایات قدرت سیاسى را چهار چیز مى داند: 1. برقرارى نظم و امنیت; 2. برقرارى و تامین قسط و عدل; 3. تهذیب نفوس و تامین سعادت انسان ها; 4. کسب و نگهداشت قدرت سیاسى. در اینجا، هر یک از این غایات را جداگانه مورد بررسى قرار مى دهیم.
نخستین غایت قدرت سیاسى، برقرارى نظم و تامین امنیت و جلوگیرى از بى نظمى و هرج و مرج است. البته این وظیفه، اختصاص به حکومت اسلامى ندارد; بلکه مستند به «حکم روشن عقل» در اثبات ضرورت وجود مطلق حکومت است. مى توان مستند روایى این نظریه را روایتى از حضرت على (ع) در نهج البلاغه دانست: و انه لابد للناس من امیر بر او فاجر یعمل فى امرته المؤمن و یستمتع فیها الکافر و یبلغ الله فیها الاجل. و یجمع به الفىء. و یقاتل به
العدو. و تامن به السبل و یؤخذ به للضعیف من القوى حتى یستریح به بر و یستراح من فاجر. «حالى که مردم را حاکمى باید نیکو کردار یا تبه کار، تا در حکومت او مرد با ایمان کار خویش کند، و کافر بهره خود برد، تا آنگاه که وعده حق مى رسد و مدت هر دو رسد. در سایه حکومت او مال دیوانى را فراهم آورند و با دشمنان پیکار کنند، و راهها را ایمن سازند; و به نیروى او حق ناتوان را از توانا بستانند، تا نیکو کردار روز به آسودگى به شب رساند و از گزند تبه کار در امان ماند.» (54) حضرت امام در کتاب «کشف اسرار» در رد این مدعا که مجتهدان هواى سلطنت در سر دارند، مى نویسد: «مجتهدین هیچوقت با نظام مملکت و با استقلال ممالک اسلامى مخالفت نکردند فرضا که این قوانین را بر خلاف دستورات خدائى بدانند و حکومت را جبارانه تشخیص دهند باز مخالفت با آن نکرده و نمى کنند زیرا که این نظام پوسیده را باز بهتر مى دانند از نبودنش و لهذا [...] همین بیهوده را هم تا نظام بهترى نشود تاسیس کرد محترم مى شمارند و لغو نمى کنند.» (55) (تاکید از نگارنده است.)حضرت امام در مباحث «ولایت فقیه» نیز، به این کارویژه قدرت سیاسى اشاره
دارد و ضررهاى ناشى از فقدان قدرت سیاسى مستقر را بیان مى کند: «بدون تشکیل حکومت و بدون دستگاه اجرا و اداره، که همه جریانات و فعالیتهاى افراد را از طریق اجراى احکام تحت نظام عادلانه درآورد، هرج و مرج به وجود مى آید، و فساد اجتماعى و اعتقادى و اخلاقى پدید مى آید.» (56) (تاکید از نگارنده است.) همچنین در نقد دیدگاه «انجمن حجتیه» که تشکیل حکومت را تا پیش از ظهور ولى عصر(عج) «باطل» مى دانند، مى فرماید: «آنهایى که بازیگر نبودند مغرور بودند به بعضى روایاتى که وارد شده است بر این امر که هر علمى بلند شود قبل از ظهور حضرت، آن علم، علم باطل است. آنها خیال کرده بودند که نه، هر حکومتى باشد در صورتى که آن روایات که هر کس علم بلند کند علم مهدى، به عنوان مهدویت بلند کنند [...] آنى که مى گوید حکومت نباشد معنایش این است که هرج و مرج بشود، همه هم را بکشند، همه به هم ظلم بکنند براى این که حضرت بیاید، حضرت بیاید چه کند؟ براى این که رفع کند این را.» (57) حضرت امام ضرورت وجود حکومت را مستند به حکم عقل و شرع مى داند. وجود حکومت جزئى از نظام طبیعت است و «اسلام تمام نظام طبیعت را حفظ مى کند، فسادهایش را
یکى یکى بیرون مى کند، حکومت باشد اما چپاولگر نباشد، حکومت خائن نباشد; نه اینکه مى خواهد حکومت را به هم بزند.» (58) از نظر شرعى نیز حکومت، «از واجبات حسبیه اى (59) است که واجب است براى حفظ نظم.» (06)
حکومت اسلامى، قدرت را فراتر از تامین نظم و امنیت در جامعه، براى برقراى قسط و عدل در جامعه به کار مى گیرد. حضرت امام تصریح مى کند; «قدرتى که به دست مى آید صرف در تحقق عدالت خواهد شد.» (61) او همچنین در مواردى دیگر، برقرارى عدالت را مهم ترین ویژگى حکومت اسلامى دانسته است: «ما که مى گوییم حکومت اسلامى، مى گوییم حکومت عدالت.» (62) در حکومت اسلامى، نه تنها غایت قدرت سیاسى، استقرار عدالت در جامعه است، بلکه مبناى تشکیلات حکومت اسلامى نیز، عدالت است. (36) اساسا تنها حکومتى که به تحقق عدالت مى انجامد، حکومت اسلامى است: «در همه رژیمهایى که، مطالعه بکنیم جز رژیم اسلام جز حکومت اسلامى حکومتى نیست که عدالت داشته باشد; همه براى خودشان اند.» (64) حضرت امام براى معرفى نمونه آرمانى حکومت عدل اسلامى، مخاطبان خود را به آشنایى با سیره حکومتى حضرت على (ع)، فرا مى خواند. (65)
همچنان که گفته شد بى وجود و بعثت انبیا، دو قوه شهوت
و غضب به یارى قوه واهمه بر انسان حاکم مى گردند و او را به پستى مى کشانند. حضرت امام، بعثت انبیا را اصالتا و اساسا براى راهنمایى انسان به مسیر سعادت و تهذیب نفس او و تقویت مربى درونى او - عقل - براى حکومت کردن بر مملکت روح انسانى مى داند. انبیا این رسالت را از طریق مهار کردن دو قوه غضب و شهوت انجام مى دهند; بنابراین اداره بعد مادى وجود انسان، به خودى خود، مطمح نظر ادیان الهى نیست و قواى حیوانى نفس انسان براى آن منظور کافى است: «آنهایى که گمان کردند نبى ختمى و رسول هاشمى (ص) دعوتش داراى دو جنبه است: دنیایى و آخرتى، و این را مایه سرافرازى صاحب شریعت و کمال نبوت فرض کرده اند، از دیانت بى خبر و از دعوت و مقصد نبوت عارى و برى هستند. دعوت به دنیا از مقصد انبیاء عظام بکلى خارج، و حس شهوت و غضب و شیطان باطن و ظاهر براى دعوت به دنیا کفایت مى کنند، محتاج به بعث رسل نیست - اداره شهوت و غضب قرآن و نبى لازم ندارد. بلکه انبیاء مردم را از دنیا باز دارند و تقیید اطلاق شهوت و غضب کنند و تحدید موارد منافع نمایند، غافل گمان کند دعوت به دنیا کنند. آنها مى فرمایند
مال را از هر راه تحصیل نکن و شهوت را به هر طریق فرو ننشان - نکاح باید باشد، تجارت و صناعت و زراعت باید باشد - با آن که در کانون شهوت و غضب اطلاق است. پس، آنها جلوگیر اطلاق هستند نه داعى دنیا. روح دعوت به تجارت تقیید و بازدارى از به دست آوردن باطل است ; و روح دعوت به نکاح تحدید طبیعت و جلوگیرى از فجور و اطلاق قوه شهوت است. بلى، آنها مخالف مطلق نیستند چه که آن مخالف نظام اتم است.» (66) (تاکید از نگارنده است.) حضرت امام در طول دوران انقلاب اسلامى و پس از آن نیز، بر این دیدگاه تاکید مى کرد. گرچه به نظر مى رسد طى این دوران، به بعد مادى اسلام بیش از آنچه در فراز بالا نقل شد، اهتمام نشان مى داد و اسلام را «یک مکتب مادى - معنوى» (67) مى دانست; با این حال، حتى در این زمان نیز بعد مادى را مقدمه بعد معنوى، «مادیت را در پناه معنویت» و اسلام را «مکتب انسان سازى» و تهذیب نفس را «مقصد نهایى انبیا و اولیا» مى داند. (68) ایشان در این باره مى گوید: «انبیا که دیدند مردم در هلاکت هستند از حیث اخلاق، از حیث عقاید، از حیث اعمال، مکتب هایى را خداى
تبارک و تعالى به آنها الهام کرد تا نجات بدهد انسان را به همه ابعادى که دارد. اگر انسان حیوانى بود مثل سایر حیوانات، لکن حیوانى که تدبیر دارد، حیوانى که اهل صنعت است، اگر این بود احتیاج به آمدن انبیا نداشت. براى اینکه این راه، راهى است که مادیین خودشان ادراک مى کنند. آمدن انبیا براى این است که آن راه هایى که بشر نمى داند، آن حقایقى را که انسان نمى داند، به آنها تعلیم بفرماید. انبیا براى راهنمایى یک مقام بالاتر، یک مقام انسانى بالاتر آمده اند. قرآن کتاب آدم سازى است، براى آدم ساختن آمده است. کتاب حیوان سازى نیست، کتاب تعمیر مادیت نیست، همه چیز است، انسان را به تمام ابعاد تربیت مى کند، مادیات را قبول دارد در پناه معنویات و مادیات را تبع معنویات قرار مى دهد.» (69) در پرتو این دیدگاه، هدف نهایى حکومت اسلامى - و در واقع غایت حقیقى قدرت سیاسى - «تهذیب نفس مردم» است. (70) غایات دیگر قدرت سیاسى - تامین نظم و امنیت و برقرارى قسط و عدل - نیز از آن جهت مطلوبند و مورد توجه حکومت اسلامى قرار مى گیرند که شرط لازم موفقیت مربیان جامعه در تحقق این هدف اصیل و نهایى است: «انبیا نیامده اند حکومت درست کنند، حکومت را مى خواهند چه کنند؟
این هم هست. اما نه این است که انبیا آمده اند که دنیا را اداره کنند، حیوانات هم دنیا دارند، کار خودشان را اداره مى کنند. البته بسط عدالت همان بسط صفت حق تعالى است براى اشخاصى که چشم دارند. بسط عدالت هم مى دهند، عدالت اجتماعى هم به دست آنهاست، حکومت هم تاسیس مى کنند، حکومتى که حکومت عادله باشد، لکن مقصد این نیست، اینها همه وسیله است که انسان برسد به یک مرتبه دیگرى که براى آن انبیا آمده اند.» (71) همین ویژگى، همچنین مایه تمایز حکومت هاى الهى از غیر الهى است: «و تفاوت بزرگى که بین همه رژیم هاى دنیا به هر قسمى که مى خواهد باشد، [...] و آن رژیمى که الهى است و تابع قوانین الهى است، تفاوت بزرگ این است که تمام رژیم ها آنش که دیگر عدل و داد و خوبست، فقط در حدود طبیعت است.» (72) همین که انسان ها، در برابر پیامبران سر به طاعت فرود آورند و دعوتشان را بپذیرند، رابطه قدرت میان آنها استقرار مى یابد. اما گاهى پیامبران براى پیشبرد دعوت خود ناگزیر ازبه کار گرفتن قوه قهریه و اعمال «زور» ، که نوع خاصى از رابطه قدرت است، مى گردند: «در نقلى است که پیغمبر اکرم (ص) دیدند که عده اى از این کفار را دارند مى آورند، اسیر کردند مى آورند و
عبور مى دهند، فرمودند که اینها را - قریب به این معنا - مى خواهیم به بهشت ببریم، و اینها را با زنجیر مى کشند طرف بهشت! انبیاء (ع)، براى سعادت بشر مبعوث شده اند; یعنى، سعادت همه جانبه بشر; سعادت دنیاى بشر; سعادت حیات دیگر بشر، آنها مى خواستند که انسانها را به کمال لایق به انسانیت برسانند. بشر زیر این بار بسیاریشان نمى روند و نرفتند [...] ما مى خواهیم این دولتها را مستقل کنیم، راضى نمى شوند. [...] این همان چیزى است که پیغمبر اکرم فرمود که با زنجیر ما اینها را داریم مى کشیم طرف بهشت ; طرف سعادت.» (73) حضرت امام در جایى دیگر، با اشاره به فتوحات اسلامى، آن ها را براى «مملکت گیرى» نمى داند، بلکه «فتح براى این است که انسانها را، [...] به کمال برساند. (74) بنابر این، روشن مى شود که انبیاى الهى، دعوت خود را براى رساندن انسان ها به کمال، اعلام کرده اند و در این راه به کارگیرى قدرت سیاسى ضرورى است ; در نتیجه، انسان سازى و تهذیب نفوس غایت نهایى و حقیقى قدرت سیاسى به شمار مى آید.
از مجموعه مباحث گذشته، آشکار گردید که قدرت، هم به خودى خود، خیر و کمال است و هم از جهت تحقق بخشیدن به غایات سه گانه اى که
براى آن یاد کردیم. اینک جاى طرح این پرسش است که آیا کسب قدرت سیاسى و حفظ و تقویت آن، به خودى خود مى تواند در شمار غایات قدرت سیاسى قرار گیرد؟ آیا قدرت سیاسى، فى نفسه مى تواند غایت باشد؟ همچنان که گفتیم، اگر چه قدرت ذاتا خیر و کمال است، قدرت طلبى که ریشه در حب نفس دارد، مذموم است ; چرا که در آن، قدرت براى نفس قدرت خواسته مى شود. این گونه طلب کردن قدرت همان حب جاه است که روایات بسیارى در مذمت آن وارد شده است. (75) حضرت امام نیز به آن روایات اشاره و قدرت طلبى را - بدین معنا - نکوهش مى کند: «قدرت طلبى در هر که باشد، این اسباب این مى شود که زمین بخورد. قدرت طلبى از هر که باشد از شیطان است ; مى خواهد رئیس جمهور امریکا قدرت طلبى کند یا یک طلبه اى در مدرسه بخواهد قدرت طلبى بکند، یا یک امام جمعه اى در مرکزى که دارد.» (76) و در جایى دیگر، این تصور را که پیامبر اکرم و دیگر انبیا و اولیا، قدمى براى قدرت طلبى برداشته اند، رد مى کند: «تمام جنگ هایى که در اسلام واقع شده براى این بوده است که این جنگلى ها و وحشى ها را وارد کنند در حصار ایمان، قدرت طلبى تو کار نبوده و لهذا در سیره نبى
اکرم و سایر انبیا و اولیاى بزرگ، حضرت امیر - سلام الله علیه - اولیاى بزرگ در سیره آنها مى بینیم که اصل قضیه قدرت طلبى در کار نبود و اگر براى اداى وظیفه نبود براى ساختن این انسانها بود، حتى این خلافت ظاهرى را هم قبول نمى کردند، مى رفتند، اما تکلیف بود، تکلیف خداست، باید قبول کند تا بتواند آن مقدارى که مى تواند انسان درست کند. [...] اگر کسى براى قدرت اقدام بکند و براى تحصیل قدرت شمشیر بکشد، این از اسلام دور است، این وارد در اسلام نشده باز، ظاهرا مسلم است.» (77) قدرت سیاسى از نظر حضرت امام یک وسیله و ابزار است ; بنابراین، اگرچه مطلوب است، اما مطلوبیت آن ذاتى نیست، بلکه بالعرض است. اگر قدرت سیاسى وسیله تحقق غایاتى که گفته شد، نمى بود، فاقد هرگونه ارزشى مى گردید. حضرت امام در کتاب ولایت فقیه، پس از استناد به دو روایت از حضرت على (ع) (78) چنین استدلال مى کند که «عهده دار شدن حکومت فى حد ذاته شان و مقامى نیست ; بلکه وسیله اجراى احکام و برقرارى نظام عادلانه اسلام است [...] هرگاه حکومت و فرماندهى وسیله اجراى احکام الهى و برقرارى نظام عادلانه اسلام شود، قدر و ارزش پیدا مى کند; و متصدى آن صاحب ارجمندى و معنویت بیشتر
مى شود.» (79) و در توصیه به رهبرى آینده، بر همین معنا تاکید مى کند: «لازم است به رهبر محترم آتیه یا شوراى رهبرى تذکرى برادرانه و مخلصانه بدهم: رهبر و رهبرى در ادیان آسمانى و اسلام بزرگ چیزى نیست که خود به خود ارزش داشته باشد و انسان را خداى نخواسته به غرور و بزرگ اندیشى خود وادارد. آن همان است که مولاى ما على بن ابیطالب در باره آن گوشزد فرموده است.» (80) اما نباید از این موضوع، چنین نتیجه گرفت که - بر خلاف آنچه تاکنون در صدد اثبات آن بوده ایم - از نظر حضرت امام قدرت سیاسى ذاتا نه خیر است و نه شر، بلکه خنثى است و خیر یا شر بودن آن بستگى به چگونگى بهره گیرى از آن دارد. زیرا غایات قدرت از دیدگاه امام، ضرورى و واجب هستند و کسب قدرت از آن جهت که مقدمه واجب است، خود نیز واجب است. حضرت امام تلاش براى کسب قدرت سیاسى را به منظور تحقق غایات مطلوب، واجب مى دانست و خود نیز عملا در این جهت گام برمى داشت. ایشان در این باره مى فرماید: «اگر امروز قدرت نداریم که جلو این کارها را بگیریم و حرامخواران و خائنین به ملت و دزدان مقتدر و حاکم را به کیفر برسانیم، باید
کوشش کنیم این قدرت را به دست بیاوریم. و در عین حال، به عنوان حداقل انجام وظیفه، از اظهار حقایق و افشاى حرامخواریها و دروغ پردازیها کوتاهى نکنیم. وقتى قدرت را بدست آوردیم، نه تنها سیاست و اقتصاد و اداره کشور را درست مى کنیم ; بلکه حرامخورها و دروغ پردازها را شلاق مى زنیم و به کیفر مى رسانیم.» (81) ایشان در بخشى دیگر از مباحث ولایت فقیه، تلاش براى تحصیل قدرت و تشکیل حکومت را از «واجبات مطلق» مى شمارد، نه واجب مشروط. (82) این بدان معناست که تحصیل قدرت «شرط واجب» است (مثل وضو براى نماز)، نه شرط وجوب (مثل استطاعت براى حج) و تاکید مى کند که اگر تشکیل حکومت براى کسى که واجد شرایط است امکان داشته باشد، براى او «واجب عینى» است، «وگرنه واجب کفایى است». (83) گذشته از این، اعتقاد به این که «حق اعمال قدرت» از آن امام معصوم یا جانشین اوست و دخالت دیگران در تصدى و اعمال آن، «تصرف در سلطان غیر» و از مصادیق «غصب» است، (84) خود نشانه آن است که قدرت اصالتا از آن امام معصوم است و تصدى آن از جانب دیگران ناعادلانه و جائرانه است ; چون قدرت را از جایگاه حقیقى اش دور کرده است. حال که کسب قدرت واجب است، منطقا مى توان
به این نتیجه رسید که حفظ و تقویت آن نیز، به خودى خود، یکى از غایات قدرت سیاسى است. قدرت سیاسى، شانى ابزارى دارد، اما از آنجا که غایات قدرت ابدى است، ضرورت وجود قدرت سیاسى نیز ابدى و ماندگار است. حضرت امام از لزوم حفظ و تقویت قدرت سیاسى با عنوان «حفظ نظام جمهورى اسلامى» یاد مى کرد: «مساله حفظ نظام جمهورى اسلامى در این عصر و با وضعى که در دنیا مشاهده مى شود و با این نشانه گیریهایى که از چپ و راست و دور و نزدیک نسبت به این مولود شریف مى شود، از اهم واجبات عقلى و شرعى است که هیچ چیز به آن مزاحمت نمى کند و از امورى است که احتمال خلل در آن عقلا منجز است.» (85) (تاکید از نگارنده است.) در جایى دیگر حضرت امام حکومت را «ولایت مطلقه اى که از جانب خدا به نبى اکرم (ص) واگذار شده و اهم احکام الهى است و بر جمیع احکام فرعیه الهیه تقدم دارد» (86) معرفى مى کند. نتیجه این تعریف این است که در صورت تعارض میان مصلحت نظام و هر یک از «احکام فرعیه»، حفظ و رعایت مصلحت نظام مقدم است.
همچنان که در مملکت روح انسان، فطرت کمال طلبى به حب نفس تبدیل
مى شود و عقل الهى از حکومت بر قواى نفس، محروم مى ماند، در عرصه جامعه نیز غالبا «قدرت سیاسى» در دست افرادى بوده که صلاحیت تصدى آن را نداشته اند. حضرت امام در چارچوب گرایش کلى اندیشه سیاسى شیعه، «تغلب» را مردود مى شمارد و تصدى قدرت را به خودى خود، دلیل حقانیت نمى داند: «گمان نکنید هر که قدرت پیدا کرد خداى تبارک و تعالى با اوست، معاویه هم قدرت داشت، فرعون هم قدرت داشت، فرعون هم سلطنت داشت. سلطنت اگر ظل الله باشد، سلطان اگر ظل الله باشد، پذیرفته است.» (87) حضرت امام این گونه قدرتمداران را کسانى دانسته که «تکوینا» صاحب قدرتند. ایشان با اشاره به «رؤساى جمهور اسلام، سلاطین اسلام»، آنان را کسانى مى داند که «اسلام [...] برحسب اراده خداى تبارک و تعالى تکوینا، [به آن ها] سپرده شده است» (88) و مسئولیتشان را در حفظ اسلام به آنان یادآور مى شود. این تعبیر حضرت امام، به معناى تایید حقانیت آنان در تصدى قدرت نیست، بلکه تنها به این معناست که آنان به طور «بالفعل» قدرت را در اختیار دارند. مانند این تعبیر را در قرآن کریم در باره نمرود، مى بینیم: الم تر الى الذى حاج ابراهیم فى ربه ان ءاته الله الملک. (بقره / 258( آیا [داستان] کسى را که از [سر مستى] آنکه
خداوند به او ملک و مکنت بخشیده بود، باابراهیم در باره پروردگارش محاجه مى کرد، ندانسته اى؟ حضرت امام روایاتى را که در توجیه «تغلب» مورد استناد قرار گرفته اند، روایاتى «ضعیف» دانسته، که در مقابل روایاتى که «در باره مبارزه با ستمگران و کسانى که در دین تصرف مى کنند وارد شده است»، شایسته هیچ وقعى نیست. (89) در سخنان و نوشته هاى حضرت امام، مى توان سه گونه «قدرت سیاسى ناروا» را از یکدیگر باز شناخت. این سه گونه عبارتند از: 1. طاغوت ; 2. استبداد;3. دیکتاتورى. در اینجا به اختصار ویژگى هاى هر کدام از این ها مورد بررسى قرار مى دهیم.
حضرت امام «طاغوت» را «حکومت هاى جور و قدرت هاى نارواى حکومتى» (90) یا «قدرت هاى سیاسى ناروا» (91) معنا مى کند. این حکومت ها «در برابر حکم خدا سرکشى و طغیان» کرده اند و قدرتى را که حق آنان نیست، غصب کرده اند (92) و بر خلاف حق و عدالت اعمال مى کنند (93) و فساد را گسترش مى دهند. حکومت از نظر حضرت امام از دو حال خارج نیست ; یا الهى است یا طاغوتى: «یا خدا یا طاغوت [...] اگر به امر خدا نباشد، [...] غیر مشروع شد، طاغوت است، اطاعت او، اطاعت طاغوت است، وارد شدن در حوزه او وارد شدن در حوزه طاغوت است طاغوت وقتى از بین
مى رود که به امر خداى تبارک و تعالى یک کسى نصب بشود. (49)
حکومت استبدادى، حکومتى است که در آن «آراء و تمایلات نفسانى یک تن [...] بر سراسر جامعه تحمیل» شود. (95) چنین حکومتى، طبیعتا نمى تواند به هیچ قاعده یا قانونى ملتزم باشد. از این رو، چنین حکومتى با اسلام منافات دارد: «حکومت اسلامى نه استبدادى است و نه مطلقه، بلکه «مشروطه» است. البته نه مشروطه به متعارف فعلى آن که تصویب قوانین تابع آراء اشخاص و اکثریت باشد. مشروطه از این جهت که حکومت کنندگان در اجرا و اداره مقید به یک مجموعه شرط هستند که در قرآن کریم و سنت رسول اکرم (ص) معین گشته است. «مجموعه شرط» همان احکام و قوانین اسلام است که باید رعایت و اجرا شود. از این جهت حکومت اسلامى «حکومت قانون الهى بر مردم» است. (96)
دیکتاتورى در اصل، ملکه اى نفسانى است و «بدترین صفاتى است که انسان را منحط مى کند از انسانیت و کشور را به تباهى مى کشد». (97) به طور کلى، جوهر دیکتاتورى، تمایل دیکتاتور به تحمیل نظر خود بر دیگران است. روشن است که راى تحمیلى نمى تواند مستند به دلیل و برهان باشد; زیرا در این صورت تحمیل راى بر دیگران بى معنى است. به همین
دلیل، حضرت امام دیکتاتورى را این مى داند که «برخلاف راى ملت یک چیز را به زور به گردن ملت بگذارند». (98) منشا رفتار دیکتاتور مآبانه عدم تهذیب نفس و ناتوانى دیکتاتور در تسلط بر نفس خویش از یک سو، و غلبه قدرت طلبى و حب جاه بر او از سوى دیگر است. دیکتاتور از سویى به ضعف نفس دچار است و از سوى دیگر میل به سلطه بر دیگران دارد. پیامد وجود چنین روحیه اى در دیکتاتور، اصرار او بر خطاهاست. «از مفاسدى که دیکتاتورى دارد و دیکتاتور مبتلا به او هست این است که یک مطلبى را القا مى کند بعدش نمى تواند، قدرت ندارد بر خودش که این مطلبى را که القا کرده است اگر خلاف مصلحت است [...] نمى تواند از قولش برگردد، مى گوید، «گفتم و باید بشود.» (99) (تاکید از نگارنده است.) پیامد دیگر دیکتاتورمنشى گسستگى میان دولت و ملت است ; در نتیجه دیکتاتورى، ملت از همراهى با قدرتمداران سرباز مى زند و قدرتمداران در مقابل، براى واداشتن ملت به همراهى، رفتار دیکتاتور مآبانه خود را تشدید مى کنند: «یکى از انگیزه هاى که دیکتاتورى پیش مى آورد این است که دیکتاتورها مى بینند ملت همراهشان نیست اعمال دیکتاتورى مى کنند [...] وقتى که ملت جدا باشد از دولت و دولت هم بخواهد از ملت استفاده کند و بدوشد
ملت را دیکتاتورى پیش مى آید.» (100) البته چنین حکومتى به هیچ وجه نمى تواند پایدار بماند و هر چند که قدرتمند هم باشد، زوال آن قطعى است. (101) تکوین روحیه دیکتاتورى در اشخاص کاملا
تدریجى است: «اینطور هم نیست که انسان خیال کند که شیطان مى آید ابتدا به آدم مى گوید که بیا برو طاغوتى بشو، این را نمى گوید. قدم به قدم انسان را پیش مى برد، وجب به وجب انسان را پیش مى برد.» (102) حضرت امام با اشاره به کسانى چون رضاخان و هیتلر به عنوان نمونه هاى دیکتاتورى تصریح مى کند که این افراد از بدو زاده شدن دیکتاتور نبوده اند، بلکه«کم کم وارد جامعه شدند و قدرت پیدا کردند هر چه قدرت زیادتر شد آن ملکه اى که در باطنش بود هى زیادتر شد و همین طور به تدریج قوت پیدا کرد تا یک وقت یک دیکتاتورى شد مثل هیتلر [...] یا رضاخان». (103)
به نظر حضرت امام، منشا بدبختى و عقب ماندگى ملت ها فساد هیات حاکمه است: «اگر چنانچه هیات حاکمه، کسانى که مقررات یک کشور در دست آنهاست، اینها فاسد باشند، مملکت را به فساد مى کشاند; همه بعدهاى مملکت را رو به نیستى و فساد مى برند.» (104) و منشا همه مفاسد حکومت ها، قرار داشتن فردى فاسد و غیر مهذب در راس امور است ; حضرت امام، در عین این که بر نگرش خیراندیشانه خود به قدرت تاکید مى کند، در این باره مى فرماید: «قدرت اگر چنانچه به دست اشخاص غیر مهذب
برسد خطر دارد. قدرت خودش یک کمال است. خداى تبارک و تعالى قادر است، لکن اگر چنانچه قدرت به دست اشخاص فاسد برسد همین کمال را به فساد مى کشانند. [...] اگر چنانچه [قدرت] در دست زورمندانى باشد که عاقل نیستند، مهذب نیستند مصیبت بار مى آورند.» (105) (تاکید از نگارنده است.) البته «عقلى» که در اینجا مورد اشاره حضرت امام است «آن عقلى است که «ما عبد به الرحمن» و الا [...] شیطنت و تدبیر را این ها هم دارند. اما آن عقلى که سالم باشد و بتواند انسان را به ارزش هاى انسانى برساند، ندارند.» (106) در جایى دیگر، همین نظریه با اشاره به «اسلحه» به عنوان «نماد» قدرت بیان شده است: «من شنیده ام که در زمان رضاخان مرحوم مدرس به رضاخان [...] گفته بود که من شنیدم که شیخ الرئیس گفته من از گاو مى ترسم براى اینکه اسلحه دارد و عقل ندارد. این حرف اگر از شیخ الرئیس هم مثلا ثابت نباشد، یک حرفى ست حکیمانه که اسلحه وقتى در دست اشخاص غیر صالح افتاد و ناشایسته، چه مفاسدى دارد. از اول بشر مبتلاى به همین بوده که اسلحه در دست اشخاص ناصالح بوده است. [...] تا خلع سلاح نشوند این اسلحه دارهاى ناشایسته، کار بشر سرانجام پیدا نمى کند.» (107) حضرت امام، به همین
ترتیب، منشا مفاسد را در ایران شخص شاه مى دانست و با حفظ شاه در راس حکومت، هرگونه امیدى به اصلاح اوضاع را بى اساس و بى نتیجه مى شمرد: «یک نفر از رجال سیاسى از یک رجل ارتشى نقل کرد که این شاه تخصصى دارد در بد انتخابى! [...] مى گفت که اگر پنج نفر فاسد در مملکت پیدا بشود، این انگشت روى هر پنج نفر مى گذارد و آنها را مى خواهد انتخاب کند! این براى این است که خودش فاسد است. [...] اگر آن مرد، آن کسى که در آن نقطه بالا به خیال خودش واقع شده، یک آدم صلاحیتدارى باشد [...] تمام مملکت را همان اصلاح مى کند. تمام ممکلت ما به فساد کشیده شده براى اینکه آنکه نخست وزیر را بر حسب قانونشان فرض کنید باید تعیین بکند یک آدم فاسدى است. یک کسى که به فکر خودش و دنبال فکر خودش باشد تعیین مى کند. [...]» (108)
به طور کلى، مى توان گفت حضرت امام قدرت را ذاتا خیر و کمال مى داند و قدرت سیاسى را، هم به لحاظ منشا و خاستگاه و هم به لحاظ غایاتى که تحقق آن ها در گرو وجود قدرت است، ضرورتى همیشگى مى داند. مهم ترین این غایت ها تهذیب نفوس و تامین سعادت انسان هاست; اما در عمل، همواره انسان هاى غیر مهذب
در راس حکومت ها قرار گرفته اند که منشا گسترش فساد در کل ساختار سیاسى و در مرحله بعدى در کل جامعه بوده اند. در اینجا این پرسش همیشگى مطرح مى گردد که: «چه کسى باید حکومت بکند؟» اگر قدرت خیر است و اگر منشا فساد در حکومت و جامعه اشخاص غیر مهذب هستند، تنها راه حل آن است که اشخاص مهذب در راس حکومت قرار گیرند. حاکمان حقیقى در مرحله اول انبیا و ائمه معصومین (ع) و در زمان غیبت، فقهاى عادل هستند که با استمداد از نیروهاى درونى خویش، قدرت سیاسى را در بستر حقیقى آن به جریان مى اندازند.
آشنایى با آثار حضرت امام، ر.ک: صدر الدین عماد دشتى. «کتابشناسى موضوعى توصیفى آثار امام راحل»، حضور (ویژه هشتمین سالگرد ارتحال امام خمینى رهبر کبیر انقلاب اسلامى و بنیانگذار جمهورى اسلامى ایران)، (خرداد1376(، صص 54 - 40. در پایان این کتابشناسى، فهرست آثار حضرت امام به ترتیب تاریخ نگارش آمده است. همچنین براى آشنایى اجمالى با زندگانى حضرت امام، ر.ک: صحیفه نور، ج 1، صص 22 - 21 ; نیز: حمید انصارى، حدیث بیدارى (نگاهى به زندگینامه آرمانى، علمى و سیاسى حضرت امام خمینى)، (تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1374(. 6. امیر رضا ستوده (گردآورى و تدوین)، پا به پاى آفتاب، گفته ها و ناگفته ها از زندگى امام خمینى (ره)، (تهران: نشر پنجره، 1374(، ج 2، ص 205. 7. رویکردهاى حاکم بر مطالعه قدرت در وهله نخست به دوگونه رویکردهاى جامعه شناسانه و غیرجامعه شناسانه تقسیم مى شوند. رویکردهاى غیرجامعه شناسانه عبارتند از رویکرد فلسفى، رویکرد کلامى و رویکرد عرفانى. در اینجا، در این باره که «آیا رویکرد حضرت امام به قدرت، جامعه شناسانه است یا خیر»، بحث نمى کنیم. چراکه اولا داورى اخلاقى در باره قدرت در چارچوب رویکرد غیر جامعه شناسانه به قدرت امکان پذیر است ; ثانیا حضرت امام هیچ گاه جامعه شناس ( tsigoloicos ) نبوده است ; گرچه در عمل
نشان داد که جامعه خود را به خوبى مى شناسد; ر.ک: سید على قادرى، «امام خمینى در پنج حوزه معرفت سیاسى»، حضور (زمستان 1375، ش 18(، صص79- 77. نویسنده در این بخش از مقاله، این پرسش را بررسى کرده که «آیا امام خمینى یک عالم سیاسى ( tsitneics lacitilop ) بوده است؟» 8. روح الله خمینى، شرح دعاءالسحر (تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى (س)،1374(،ص109. 9. همان، ص 110. 10. همان، ص 111. 11. همان، ص113. 12. همان، صص142 - 137. 13. روح الله خمینى، ولایت فقیه (حکومت اسلامى)، (تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1374(، ص 45. 14. همان، ص 58. 15. روح الله خمینى، کوثر; مجموعه سخنرانیهاى حضرت امام خمینى (س) همراه با شرح وقایع انقلاب اسلامى، (تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1373- 1371(، ج2، ص 468. 16. همان، ص469. 17. صحیفه نور، ج 1، ص 402. 18. روح الله خمینى، صحیفه نور، (تهران: مرکز مدارک فرهنگى انقلاب اسلامى، 1368(، ج 22، ص347. 19. روح الله خمینى، تفسیر سوره حمد (تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1375(، ص 112. 20. اشاره اى است به آیه73 از سوره حج. 21. روح الله خمینى، شرح چهل حدیث (تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1374(، ص53.
کوثر، ج3، ص 185 ; نیز ر.ک: همان، ج 2، ص 335 و 344. 62. همان، ج 1، ص449 ; نیز ر.ک: همان، ج 1، ص 660 ; ج 2، ص26. 63. همان، ج 2، ص 221. 64. همان، ج 1، ص 535. 65. مثلا ر.ک: همان، ج 1، ص237- 236،243، 581، 643- 642،659- 656. 66. آداب الصلوة، صص 46- 45. 67. صحیفه نور، ج 4، ص 315. 68. همان. 69. همان ; نیز ر.ک: همان، ص 492 ; کوثر، ج 1، ص 655 - 654 ; ج 2، صص 12 - 8. 70. صحیفه نور، ج6، ص509. 71. تفسیر سوره حمد، ص 174 ; نیز ر.ک: ولایت فقیه، ص 62. 72. صحیفه نور، ج6، ص509 ; نیز ر.ک: همان، ج 5، ص 31 - 30. 73. کوثر، ج 2، صص 635 - 634. حضرت امام در کتاب آداب الصلوة تصریح مى کند که راه سعادت را به اکراه و اجبار نمى توان پیمود: «و اگر ممکن بود اکراها مردم را به سعادت برسانند مى رسانند; لکن هیهات! راه آخرت راهى است که جز با قدم اختیار نمى توان آن را پیمود; سعادت با زور حاصل نشود ; فضیلت و عمل صالح بدون اختیار فضیلت نیست و عمل صالح نمى باشد ; و شاید معنى
آیه شریفه لااکراه فى الدین نیز همین باشد.» اما عبارات بعدى، تناقض ظاهرى این گفته را با آنچه در متن آمده برطرف مى سازد: «بلى، آنچه در آن، اعمال اکراه و اجبار مى توان نمود صورت دین الهى است نه حقیقت آن. انبیا (ع) مامور بودند که صورت را با هر طور ممکن است تحمیل مردم کنند تا صورت عالم صورت عدل الهى شود و مردم را ارشاد به باطن نمایند تا مردم به قدم خود آن را بپیمایند و به سعادت برسند.» آداب الصلوة، ص37. 74. صحیفه نور، ج 4، ص506. 75. براى آگاهى از این روایات ر.ک: محمد بن یعقوب الکلینى، اصول الکافى، ج 2، ص297 («باب طلب الرئاسة»). 76. صحیفه نور، ج19، ص156. 77. همان، ج7، ص316. 78. نهج البلاغه، خطبه3 و33. 79. ولایت فقیه، ص 44. 80. صحیفه نور، ج 18، ص43. 81. ولایت فقیه، ص 104. 82. همان، ص56. 83. همان، ص 42 ; نیز ر.ک: کدیور، پیشین، صص24 - 23. 84. ولایت فقیه، ص 44 ; نیز ر.ک: روح الله خمینى، المکاسب المحرمه (قم: مؤسسه تنظیم و نشر آثار الامام الخمینى، 1374( ج 2، ص 160. 85. صحیفه نور، ج19، ص106. 86. صحیفه نور، ج 21، ص 170. 87. همان، ج3، ص 401. 88. کوثر، ج
1، ص187; نیز ر.ک: همان، ص 188. 89. ولایت فقیه، صص54 - 53 ; براى آگاهى از روایات مورد نظر، ر.ک: همان، (پاورقى); نیز: کوثر، ج 1، ص 356- 355. 90. ولایت فقیه، ص77. 91. همان، ص 138. 92. همان، ص77. 93. صحیفه نور، ج 4، ص493. 94. همان، ج6، ص 34. 95. روح الله خمینى، شؤون و اختیارات ولى فقیه (ترجمه مبحث ولایت فقیه از کتاب البیع) (تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1365(، ص 20. 96. ولایت فقیه، ص33 ; نیز ر.ک: صحیفه نور، ج 5، ص387. 97. صحیفه نور، ج 8، ص236. 98. همان، ج 5، ص 470. 99. همان، ج 8، ص 235. 100. همان، ج 18، ص83. 101. همان، ج 4، ص 304. 102. همان، ج 18، ص43. 103. همان، ج 8، ص 234. 104. کوثر، ج 2، ص 541 ; نیز ر.ک: همان، ص 295 ; صحیفه نور، ج 5، ص 204. 105. صحیفه نور، ج 18، صص 156- 155. 106. همان، ج 18، ص157- 156. 107. کوثر، ج 1، ص 324 ; نیز ر.ک: همان، ص333. 108. همان، ج 2، ص 545 ; نیز ر.ک: صحیفه نور، ج 5، ص 204.
فصلنامه کتاب نقد، شماره 13 اخوان کاظمی، بهرام
مقاله نشان مى دهد «ولایت مطلقه فقیه» به آن مفهوم که امام«رض» مد نظر داشتند، از همان ابتدا و نخستین مکتوبات ایشان، مورد توجه و اعتقاد امام بوده و چرخش و تجدید نظرى دردیدگاه ایشان واقع نشده است. مقاله، پاسخى مستدل به کسانى است که براى نظریه ولایت فقیه و حکومت اسلامى امام، چند مرحله تجدید نظر قائل شده و ولایت مطلقه فقیه را ایده اى خلق الساعة و شخصى خوانده اند و حتى مفهوم ولایت مطلقه را مورد تحریف قرار داده اند.
پیروزى انقلاب اسلامى ایران در22 بهمن 1357، یکى ازکهن ترین نظامهاى سلطنتى راازمیان برد و برویرانه هاى سلطنت و «اندیشه سیاسى شاهى»، جمهورى اسلامى رابرپایه «نظریه ولایت مطلقه فقیه» امام خمینى(ره) بنانهاد. نظریه ولایت فقیه، درفقه شیعى از قدمتى هزارساله برخوردار است و اگرچه درباره همه جزئیات اختیارات ولى فقیه، اجماع نظر نبوده اما همواره از آن سخن رانده اند. امام(ره) ازکسانى است که به تفصیل دراین باره نظریه پردازى کرده اند. ویژگى نظریه ولایت مطلقه فقیه امام خمینى(ره)، اعتقاد ایشان به اطلاق و گستردگى اختیارات ولى فقیه و هم طرازى آن بااختیارات حکومتى پیامبر(ص) و ائمه(ع) مى باشد و این نوع نگرش درتمام آثار شفاهى و مکتوب ایشان آمده است. کتاب کشف الاسرار )1322ه) را مى توان به عنوان مبدا و یکى ازشواهد
خوب این نظریه به حساب آورد. پس ازپیروزى انقلاب، نظام جمهورى اسلامى باوجود مشکلات فراوان داخلى و خارجى، هر روز ثبات واستحکام بیشترى یافت، افزایش این ثبات و بروز مسائل متعدد، شرایط و مقتضیات زمانى ومکانى، این امکان را به وجود آورد که رهبرانقلاب درطول ده سال رهبرى نظام، به شکل روزافزونى زوایاى مختلف نظریه ولایت مطلقه فقیه راآشکار سازند. اوج این آشکارى، پیام ایشان در16 دى ماه 1366 بود که مى توان آن رافصل الخطابى در تبیین این نظریه به شماآورد. ازاین پیام تاکنون تلقى هاى نادرى نیز صورت گرفته است. یکى ازعمده ترین این تلقى ها وتوهمات، اعتقادبه ظهور یکباره نظریه مزبور دراین تاریخ است. نتیجه مستقیم چنین باورى این است که نظریه ولایت مطلقه امام خمینى (ره) داراى انسجام وثبات نبوده، بلکه نظریه اى پرگسست و افتراق مى باشد که بعد از انقلاب به دلیل شرایط خاصى در16 دى ماه 1366 به یکباره عرضه گردیده است. این نوشتار درپى ارزیابى این قبیل توهمات است. فرضیه اصلى این تحقیق، به صورت زیر بیان مى شود: «نظریه ولایت مطلقه فقیه، درسیره نظرى و علمى امام خمینى(ره) داراى قدمت، ثبات و انسجام قطعى است و ارائه و اعلام کامل آن، بخاطر رعایت مصالح اسلام و مردم، و باتوجه به مقتضیات زمانى و مکانى، به شکل تدریجى صورت گرفته است.» از سویى، فرضیه هاى فرعى نیز قابل تصوراست که اثبات
یانفى آنها به ارزیابى صحت وسقم فرضیه اصلى کمک شایانى خواهدنمود، این فرضیه ها بدین قرارند: 1- نظریه ولایت مطلقه فقیه، ناشى ازاستنباط واجتهاد فقهى، مبتنى برلحاظ مؤکد نقش زمان ومکان امام خمینى است وجزیى ازاین مجموعه به حساب مى آید. بااثبات قدمت چنین شیوه اجتهادى در سیره نظرى وعملى ایشان، قدمت وثبات وانسجام نظریه ولایت مطلقه فقیه، ثابت مى شود. فرضیه هاى فرعى بعدى به بررسى نقش و ویژگیهاى «مردم»، «روحانیت» و«اوضاع واحوال کشور» در ارائه تدریجى نظریه ولایت مطلقه فقیه، توسط امام (ره) مى پردازد وازآن عوامل به عنوان عناصرعمده در زمان ومکان ارئه این نظریه، بحث مینماید. 2- مردم باویژگیها و قابلیتهاى خاص و مقطعى خویش، در ارائه و اعلام تدریجى نظریه ولایت مطلقه فقیه مؤثر بوده اند. محورى بودن نقش مردم درسیره نظرى وعملى امام خمینى (ره) واهمیت به پذیرش و خواست عمومى وبلوغ فکرى وسیاسى مردم، عامل اساسى در ارائه تدریجى نظریه ولایت مطلقه فقیه بوده است. 3- روحانیت وحوزه ها باویژگیها وقابلیتهاى خاص و مقطعى، درارائه واعلام تدریجى نظریه ولایت مطلقه فقیه مؤثربوده اند. رخوت، استعمارزدگى، بى ایمانى ودنیازدگى، نافهمى، تقدس معآبى و تحجراندیشى پاره اى از روحانى نمایان واشکال و مانع تراشى و تهمتهاى پاره اى از آنها نسبت به نهضت وحرکت امام خمینى (ره)وبه طورکلى رکود و آفت زدگى هاى مقطعى حوزه ها، ازعوامل تاخیر وتدریج ارائه نظریه ولایت مطلقه فقیه بوده است. همچنان که همیارى وهمکارى روحانیت اصیل
و مبارز با این نهضت، تفصیل نظرى وتحقق عملى این نظریه راپیش انداخته است. 4- وضعیت بحرانى واضطرارى کشور، خصوصا درسالهاى اوایل انقلاب ایام دفاع مقدس و ضرورت حفظنظام اسلامى، و آرامش سیاسى کشور و پرهیزاز طرح مسائل مناقشه پذیر، از عوامل تاثیرگذار بر نحوه ارائه تدریجى نظریه ولایت مطلقه فقیه بوده است. مفهوم «ولایت» «ولایت» به معناى محبت و نصرت و یارى کردن، موضوع بحث ما نیست. محل بحث، ولایت به معناى حکومت است. در این خصوص مى توان به تعریف بحرالعلوم ازاین واژه اشاره کرد: «در اصطلاح، «ولایت» به معنى سرپرستى وسلطه داشتن برفرد یا افرادمعین مى باشد و در حقیقت بیانگرنوعى حق دخالت واعمال نظر درامرى براى شخص خاص است. مصطلح فقها آن است که «ولایت» به کسرو او - سلطه برغیر به حکم عقل یا شرع، در بدن یامال و یا هر دو مى باشد. این سلطه مى تواند اصالتا یا عرضاملحوظ گردد.» (1) باچنین تبیینى ولایت، بیانگرقدرت تسلط و سرپرستى فرد براشخاص حقیقى یادیگر افراد است. چنین سلطه اى داراى ابعاد ومراحل مختلفى است. شرط این سلطه درتمام ابعادش، حفظ مصلحت ومنافع حقیقى وافراد تحت ولایت مى باشد. همچنین درتعبیر اسلامى، ازمقام ومنصب زعیم ورهبر سیاسى کشور اسلامى که واجد صفات لازم است، با عنوان ولایت امر، یا ولى امریاد مى کنند. در کتاب «ولایت فقیه» امام (ره)، ولایت اینگونه معنا شده
است: «ولایت یعنى حکومت واداره کشور واجراى قوانین شرع مقدس.» (2) مفهوم «اطلاق» ولایت فقیه یکى از اساسى ترین مباحث درباره ولایت فقیه، حدود اختیارات «ولى فقیه» مى باشد. از دید امام راحل(ره)، ولى فقیه داراى کلیه اختیارات حکومتى پیامبر(ص) مى باشد و حکومت وى شعبه اى ازولایت مطلقه رسول الله (ص) ویکى از احکام اولیه اسلام است که بر تمام احکام فرعى، حتى نماز، روزه وحج تقدم دارد وبه تعبیرى دیگر«کلیه امور مربوط به حکومت و سیاست که براى پیامبر وائمه (علیهم السلام) مقرر شده،در مورد فقیه عادل نیز مقرر است وعقلا نمى توان فرقى میان این دو قایل شد.» (3) باید خاطرنشان ساخت که آیات متعددى درشان اطلاق ولایت پیامبر(ص) ولزوم تبعیت ازایشان واردشده است (4) که معتقدین به ولایت مطلقه به آنها استناد کرده اند. ممکن است عده اى توهم کنند که اختیارات ولى فقیه، صرفا همان موارد یازده گانه اى است که دراصل110 قانون اساسى آورده شده است. به رغم این گروه، عبارت ولایت مطلقه فقیه در اصل 57، با اختیارات محدود اصل 110 تخصیص خورده ومنحصر به آنها مى گردد، درحالى که این تصور نادرست است،زیرااختیارات یادشده از باب حصر نبوده و فقط هدف ذکر مصادیقى از وظایف ولى فقیه بوده است. استاد عمید زنجانى درپاسخ این توهم مى نویسد: «مطلقه بودن ولایت فقیه دراصل 57 حاکم بر اصل 110،
آنهایى که استناد مى کنند به اصل 110،مى گویند: یازده اختیار بیان شده پس معنایش این است که دوازدهمى را ندارد، اینها باید توجه کنند به این مطلب که براى اینکه دوازدهمى وسیزدهمى پیش نیاید کلمه «مطلقه» آورده شده است، پس درتعارض بین اصل 57 و اصل 110، حاکم اصل 57 است. اصل 57 بیان کننده این است که نیازى براى اختیارات مازاد نیست... بنابراین براساس اصل 57، ولایت مطلق است و یازده بندى بوده اصل 110،انحصار رانمى سازند، چون هر حصرى احتیاج به مفهوم مخالف دارد - به تعبیر حقوقى - اصل 57 مطلق است... اکنون مى توان تصریح کرد که به استناد اصل 57، «ولایت مطلقه» حاکم براصول قانون اساسى است و یازده بندى بودن اصل 110، حصر رانمى سازد.» (5) توهمى دیگر، این است که ولایت مطلقه فقیه به معناى انحصار قدرت اجرایى و عدم تفویض آن است،درحالى که چنین نیست. امام (ره) درکتاب «البیع»، تفویض قسمتى ازقدرت اجرایى توسط فقیه را مایه توانمندى وى دراداره امورمى دانند و معتقدند تدبیر امور کشور مى بایستى در هر حکومت با تشریک مساعى کثیرى از افراد متخصص و ارباب بصیرت انجام گیرد همانگونه که در زمان حضرت على(ع) نیز تمام کارها بدست خود ایشان انجام نمى گرفت. (6) ازسویى نیاید تصورکرد که ولایت مطلقه به معناى ولایت رها و بى قید و شرط و بدون ضابطه فقیه است که بخواهد بدون درنظر گرفتن
معیارهاى اسلامى ومصالح عمومى کارى راانجام دهد، دراین حکومت، شخص حقیقى ولى فقیه نیست که حکومت مى کند بلکه شخصیت فقیه ومقام فقاهت، ولایت وحکومت دارد. به عبارت دیگر شخصیت حقوقى او که همان فقاهت، عدالت وکفایت است، حکومت مى نماید. این نوع ولایت درحقیقت مظهر اجرایى ولایت الهى است به همین خاطر، اعتبار آن مربوط به شخص خاصى نیست بلکه به شخصیت ویژه اومرتبط است. باوجود همسانى اختیارات حکومتى ولى فقیه بااختیارات حکومت پیامبر(ص) وائمه (س)، مى توان ترسیم حدودى براى اعمال ولایت مطلقه فقیه پرداخت. باید گفت که اساسا«اطلاق» ولایت مطلقه فقیه دربرابر ولایت نسبى مطرح مى شود: یعنى نباید اختیارات ولى فقیه را محدود و مقید به امور خاصى دانست،مانند آنکه گفته شود فقیه صرفا درقضاوت و تعیین قاضى حق دخالت دارد، اما در تعیین فرمانده جنگ حق دخالت ندارد. لذا هیچ محدودیتى جز محدوده مصالح مردم و قوانین الهى و موازین و ضوابط اسلامى در زمینه اختیارات فقیه عادل وجود ندارد و مفهوم اطلاق آن، به معناى نسبى نبودن ولایت براى فقیه درچارچوب مقررات اسلامى است. برخى براى اطلاق رهبرى ولى فقیه، موارد کنترل کننده اى رابرشمرده اند که ازجمله آنها، کنترل صفاتى، کنترل قانونى، کنترل مالى، کنترل به وسیله مشورت رهبر است. ازاین دیدگاه رهبرحکومت اسلامى ناگزیراز مشورت با متخصصین و کارشناسان مسائل مختلف جهت اخذ تصمیم مقتضى است. (7) بنابراین «ولایت مطلقه به معناى سرپرستى
ودخالت درتمامى امور کشور است که معمولا با مشورت عده اى صاحب نظر انجام مى گیرد» (8) محدودیتهاى ولایت مطلقه ازدیدگاه امام راحل (ره) الف - اعتبارى بودن «ولایت فقیه» از دیدگاه امام (ره) همسان بودن اختیارات حکومتى فقها با اختیارات حکومتى پیامبر وائمه عظیم الشان به معناى همپایى مقام معنوى آنها نیست. «جعل خلافت براى فقها در رتبه جعل آن براى ائمه نیست وبرخلاف آنچه بعضى گمان برده اند، این دو نوع خلافت درعرض یکدیگر قرارندارد». (9) امام خمینى (ره) با تقسیم خلافت به 1- خلافت اعتبارى وقراردادى و 2- خلافت تکوینى الهى به تشریح دقیق به این مطلب مى پردازند و ضمن معتبرشمردن اختیارات پیامبر(ص)وائمه (س) براى فقهاى عادل وهمسنگ دانستن آنها، فقط اجازه جهاد ابتدایى را خارج از حیطه وظایف ولى فقیه مى دانند. (10) ازاین دیدگاه پیامبر وائمه معصومین (ع) داراى دو شکل خلافت پیش گفته هستند وخلافت تکوینى الهى تنها مختص آنهااست و فقها درخلافت اعتبارى و قراردادى با ایشان مشابه بوده و میراث دارشان مى باشند. (11) ب - ولایت مطلقه فقیه، مقید به چارچوب قوانین الهى است حکومت اسلامى، حکومت قانون است و همه مجریان و دست اندرکاران آن مطیع قانون هستند، حتى«ولایت مطلقه فقیه» نیزبا اختیارات گسترده اش تابع قانون ومقرات اسلامى است، قانون که باکوچکترین رفتارمستبدانه اى در هر شکل وصورت وعنوانى، شدیدا مخالف است. امام راحل
درآبان 58، بلافاصله پس ازتصویب قانون اساسى و اصل ولایت فقیه، ضمن تصریح به این مطلب، همه اعم ازپیامبر، فقیه وغیرفقیه راتحت حاکمیت قانون مى دانند. (12) ازدیدگاه ایشان اسلام بنیانگذار حکومتى است که در آن نه شیوه استبداد حاکم است که آراء وتمایلات یک تن، بر سراسر جامعه تحمیل شود، و نه شیوه مشروطه و جمهورى که متکى بر قوانینى باشد که گروهى از افراد جامعه براى تمامى آن وضع مى کنند، بلکه حکومت اسلامى نظامى است ملهم ومنبعث ازوحى الهى که در تمام زمینه ها از قانون الهى مدد مى گیرد، و هیچ یک از زمامداران و سرپرستان امور جامعه حق استبداد راى ندارند، تمام برنامه هایى که در زمینه زمامدارى جامعه و شؤون و لوازم آن، جهت رفع نیازهاى مردم به اجرا درمى آید، باید براساس قوانین الهى باشد.این اصل کلى حتى درمورد اطاعت از زمامداران و متصدیان امرحکومت نیزجارى و سارى است. (13) ج - ولایت مطلقه فقیه، مقید به چارچوب مصلحت عمومى است اطلاق ولایت ولى فقیه مشروط به آن است که در جهت منافع حقیقى افراد تحت ولایت و مصالح مردم باشد. بدین ترتیب رعایت مصالح عامه وتاکید برمنافع جمعى به جاى منافع فردى از لوازم اعمال ولایت مطلقه فقیه مى باشد. در کتاب «ولایت فقیه»، مصالح فرد در مصالح عامه، فانى مى گردد: «کسى که برمسلمین وجامعه بشرى حکومت دارد، همیشه
بایدجهات عمومى و منافع عامه را در نظر بگیرد، و ازجهات خصوصى وعواطف شخصى چشم بپوشد، لهذا اسلام بسیارى از افراد را درمقابل مصالح جامعه فانى کرده است، بسیارى ازاشخاص را در مقابل مصالح بشراز بین برده است.» (14) امام (ره) در کتاب «البیع»، نیز مى فرمایند: «حاکم اسلامى مى تواند در موضوعات، بنابرمصالح کلى مسلمانان یا طبق مصالح افراد حوزه حکومت خود،عمل کند. این اختیار هرگز استبداد به راى نیست، بلکه مصلحت اسلام و مسلمین منظور شده است; پس اندیشه حاکم جامعه اسلامى نیز، همچون عمل او، تابع مصالح مسلمین است.» (15) بعد ازپیروزى انقلاب نیز چنین نظرى دربیانات متعدد امام (ره) بخوبى قابل مشاهده است. (16) بدین ترتیب مشخص مى شود که «ولایت مطلقه به معناى تصرف درهمه امور کشور لدى المصلحه مى باشد» (17) البته باید اذعان داشت که برحسب نظرایشان، ولایت فقیهى که بر خلاف مصلحت جامعه عمل مى کند، ساقط است. (18) پس رعایت مصالح عمومى، شرط عمده در تجویز ولایت مطلقه است. د - «ولایت فقیه به معناى نظارت وکنترل فعال است نه حکومت مطلقه شخص حاکم: از دید امام (ره)، حکومت ولى فقیه به معناى «نظارت واشراف برامور» است وفقیه نظارت فعال و توام بااختیارات مى کند یعنى بر اجراى قوانین اسلامى کنترل دارد واساسا درنظام اسلامى، حکومت به معناى استیلاو «تغلب» حاکم برمحکومین وجود ندارد.
ولى فقیه، نه جزء دولت است ونه خارج از آن، بلکه به شکلى فعال هدایتگر جامعه و مجریان کشور درمسیر صحیح اسلامى است و دولت ونظام سیاسى، به واسطه این نوع دخالت وکنترل فقیه، مشروعیت مى یابد. امام مى فرمود: «ما باید به مردم ارزش بدهیم و خودمان کنار بایستیم وروى خیر و شر کارها نظارت کنیم.» (19)
در فقه سیاسى تشیع، ولایت فقیه، قدمت دیرینه دارد. مرحوم نراقى مى نویسد: «ولایت فقیه فى الجمله بین شیعیان اجماعى است و هیچ فقیهى در ولایت فقیه، اشکال نکرده است». (20) آیت الله یوسف صانعى، تصریح مى کند که بجز یکى دو نفر، هیچ کس نگفته که فقیه به هیچ وجه ولایت ندارد. (21) البته در زمینه محدوده اختیارات فقیه جامع الشرایط، نظرات متفاوتى بین فقها مطرح گشته است.امام (ره) نیز به رواج بحث ولایت فقیه دربین فقهاو اختلاف آراء آنها درحدود اختیارات ولى فقیه، اذعان نموده اند و در کشف الاسرار براین اعتقادند که ولایت مجتهد، هم دراصل داشتن ولایت ونداشتن وهم درحدود ولایت ودامنه حکومت، از روز اول میان خود مجتهدین مورد بحث بوده است. (22) درباب اختیارات ولى فقیه وحاکم اسلامى، فقهاى معظم اصولا دو مبنا رابرگزیده اند، عده اى از آنهامعتقدند. که ولایت فقیه تنها درمواردى که دلیل شرعى مشخصى وجود دارد، ثابت است.
ازنظر این دسته ازفقها، برخى ازموارد مذکور با توجه به دلایل قطعى شرعى از این قبیل است: 1 - حفظ وسرپرستى اموال یتیمان و سفیهان و دیوانگان. 2 - حفظ اموال غایبان و کسانى که به دلیل عدم حضور، امکان سرپرستى اموال خود راندارند. 3 - برخى از امور مربوط به زناشویى، مثل تزویج سفیهان و... 4 - حفظ وسرپرستى اموال امام (ع)، مثل نیمى ازخمس، اموال مجهول المالک وارثیه بدون وارث . فقهاء بزرگى نیز مانند امام (ره) اعتقاد دارند که براساس دلایل عام ولایت فقیه، در تمام امورى که پیامبر(ص) و امام معصوم (ع) ولایت واختیارات داشته اند، فقیه داراى ولایت و اختیارات و مسئولیت است.مگر آنکه ادله شرعى وجود داشته که امرى ازاین اختیارات رااستثناء و خارج نماید: درهر حال باید به این واقعیت اعتراف کرد که درفقه شیعى تاکنون کسى بحث حکومت اسلامى و نظریه ولایت مطلقه فقیه را مبسوط از امام (ره) طرح نکرده است و مباحث ایشان در این زمینه مستوفى بوده وازگستردگى، جامعیت وتفریعات وعمق کاملى بهره منداست. یکى از دلایل این ادعا آن است که « اگرمرحوم نراقى ها مساله ولایت فقیه راطرح مى نمودند، در همان محورفقه مطرح مى کردند و یکى از مسائل فقهى رابه عنوان ولایت فقیه به شمارمى آوردند» (23) ضمن آنکه «باید اعتراف کرد علامه نراقى بحث ولایت
فقیه را با یاس ازتشکیل حکومت اسلامى ودر دوران اختناق حکومتهاى طاغوتى به رشته تحریردر آورده است» (24) درحالى که امام (ره) «بحث ولایت فقیه مظلوم راازقلمرو فقه بیرون کشید وبه جایگاه اصلیش که مساله کلامى است نشانده، آنگاه بابراهین عقلى وکلامى این مساله راشکوفاکرد»، (25) به تعبیر بهتر«امام امت اولا، مساله ولایت فقیه رابه دنبال امامت قرار داد. ثانیا، امامت و ولایت رادر جاى خود نشاند. ثالثا،این درخت برومند امامت وولایت را شکوفاکرد، رابعا، آنرابرسراسر ابواب فقه سایه افکن کرد» (26) و بدین ترتیب با ارائه نظریه ولایت مطلقه فقیه و عملى کردن آن «مجددالمذهب درقرن پانزدهم» گردید. (27)
درباره اعتقاد به گسست درنظریه ولایت مطلقه فقیه، عواملى وجود دارند که درحقیقت مى توان آن رازمینه ساز این توهم به حساب آورد. به عنوان نمونه، تحول وتعبیر جایگاه نظریه ولایت مطلقه فقیه، درقانون اساسى وطرح تدریجى وتکامل این نظریه درقانون از علل ایجاد این شبهه است. در تبیین این مطلب بایدگفت که درگذشته درمورد قواى حاکم درج 101 دراصل 16 پیش نویس قانون اساسى مصوب 1358 اسمى ازولایت فقیه نیست و ارتباط سه قوه را رئیس جمهور برقرار مى کند اما در اصل 15 پیشنهادى گروه بررسى اصول درهمین سال، قوه رهبرى به عنوان قواى پنجم و برقرارکننده ارتباط بین سایرقوا ذکر مى شود. سپس دراصل 57 قانون
اساسى مصوب سال 1358 کلمه «ولایت امر» جایگزین قوه رهبرى گشته است. ازسوى دیگرشاهد آنیم که دراصل 57 قانون اساسى بعد از بازنگرى سال 1368، «ولایت مطلقه امر» بجاى کلمه ولایت امرجایگزین شد. همچنین براى برخى، وجود اختیارات یازده گانه ولى فقیه درکنار عبارت «ولایت مطلقه فقیه» اصل 57، به این توهم کمک مى کند. از دیداین دسته، وجود اختیارات محدود اصل 110 درتقابل بااختیارات مطلق ولى فقیه دراصل 57 قانون اساسى 1368 است و تازگى اصل مزبور، این تصور را ایجاد مى کند که شاید نظریه ولایت مطلقه امام (ره) نظریابى مستدام نبوده است. ازسویى نفس پیچیدگى نظریه ولایت مطلقه فقیه، درپیشینه فقه سیاسى علماى شیعى وعدم اجماع فقهادرباره میزان تک تک اختیارات ولى فقیه وعدم بحث کافى و صریح آنها دراین زمینه، وعدم اطلاع عمومى ازآن، ازعواملى است که باور برخى رانسبت به تداوم این نظریه در سیره امام (ره) تضعیف یامحو مى کند. موجد دیگر این شبهه، برداشتهاى متفاوت ازاسلام و بدبینى نسبت به اختیارات مطلقه فقیه است، از این دیدگاه، چنین حکومتى با توجه به الگوهاى غربى، استبدادى و ضد دموکراسى است. القاى چنین تصورى درصحنه عمومى باعث شده است که بعضى باتوجه به رهبرى الهى و مردمى امام راحل، جهت پیراستن چنین خدشه هاچندان به نظریه ولایت مطلقه فقیه ایشان وتداوم آن اصرارواستناد نورزند. بسیارى ازتاریخ نویسان انقلاب اسلامى
به درستى به نقطه آغازین نظریه ولایت مطلقه فقیه اشاره نکرده اند، زیرا اولا به جاى مبدایابى نظریه ولایت مطلقه فقیه، تنهابه زمان پیدایش نظریه «ولایت فقیه» توجه نموده اند ویا بدون روشنگرى لازم، این دو واژه را به شکل مترادف وهمسان به کاربردده اند، ثانیا آغاز حکومت اسلامى و ولایت فقیه را به سال 1348 ه. ش - یعنى تاریخ ارائه رساله ولایت فقیه درنجف - نسبت داده اند.البته منظور بعضى از ارائه چنین مبدایى آن بوده است که ازاین تاریخ، طرح جدى وپیگیرى وتفصیلى حکومت اسلامى وتلاش درجهت تحقق ولایت عینى فقیه آغازگشته است، اما به هرحال چنین افرادى حتى اگر در مواردى به قدمت نظریه امام (ره) ودراین باره وقبل ازاین مقطع 1348 - عقیده داشته باشند، به شکل صریح ومقتضى آن را مورد تاکید همه جانبه وتوضیحات فراگیرقرار نداده اند. همچنین بعضى، درآثارخویش، بدون دقت وتوضیح لازم، ازاشاره مجدد ومفصل امام (ره) به ولایت مطلقه در16 دیماه 1367، به گونه اى صحبت کرده اند که ازآن، ارائه آغازین این نظریه القا مى گردد، این درحالى است که امام خمینى (ره) یک ربع قرن پیش ازرساله «ولایت فقیه»، به طورصریح درسال 1323ه. ش درکتاب کشف الاسراربه اختیارات وسیع ولایت مطلقه فقیه اشاره کرده اند وبعد ازآن نیزاین نظریه را در آثار و بیاناتشان تکرار نموده، بر شرح وتفصیل آن افزوده اند. بنابراین، خلط تکامل تدریجى نظریه مزبور با انقطاع و گسست آن، اشتباه فاحشى
است که باید از آن پرهیز کرد. مآلا باید گفت که توهم گسست نظریه ولایت مطلقه فقیه مورد اعتقاد پاره اى ازگروههاو افراد نیز مى باشد.به عنوان نمونه پس از اشارات مجددو صریح امام خمینى (ره) به ولایت مطلقه فقیه - درشانزده دیماه 1366-گروه نهضت آزادى به موضع گیرى دراین باره پرداخت و مجموعه نظرات خود را در کتابى تحت عنوان «تفصیل و تحلیل ولایت مطلقه فقیه گردآورى نمود. (28) این گروه ضمن حمله شدید به ولایت مطلقه به نوظهورى این نظریه تصریح کرده و مبدا بروز آن را 16 دیماه 1366 مى داند که توسط امام (ره) در منشور صادره دراین تاریخ به صورت مکتبى جدید و فقهى و پویا عرضه شده و فقه سنتى را کنار زده است. (29) افراداین گروه باانتساب امام(ره) به صنف بازار، درتعلیل پردازش نظریه ولایت مطلقه فقیه، آن رانظریه اى مقطعى وبدیع وپیرو منافع صنف مزبور به شمارمى آورد. از دید این دسته افراد، ظهور نظریه مزبورناشى از اختلافات درونى هیئت حاکمه بوده وبه خاطر شکستن بن بستهاى اجتماعى و اعتقادى طرح گردیده است. (30) به همین خاطرمى توان گفت که، نهضت آزادى معتقد به گسست وعدم ثبات درنظریه ولایت مطلقه فقیه است. فرددیگرى درهمین راستا، نظریه ولایت مطلقه فقیه رامخلوق قانون اساسى جمهورى اسلامى و ناشى از ادغام ونظام حقوقى فقه شیعه وحقوق عمومى سیاسى دول جدید
دانسته است. (31) درعین حال بعضى قصد داشته اند ولایت فقیه را از ابتداء مورد نظر مجلس خبرگان اول به شمارآورند،ازدید این دسته، تایید اصل ولایت فقیه به خاطر آن بوده که اکثریت این مجلس به روحانیون اختصاص داشته است وآنها به خاطرتعلقات و منافع صنفى و طبقاتى خویش، تصویب آن راتحمیل نموده اند. مى توان گفت که تا حد زیادى نظرات «نیکى کدى» - نویسنده زن آمریکایى - به چنین باورى نزدیک است. (32) برخى نیزبرداشتى مغایر از چنین آرایى ارائه داده اند و نهاد ولایت فقیه راحاصل تحول نگرش سنتى نسبت به اسلام مى داند. از این منظر، نهادهاى سنتى مانند امامت، تقلید و ولایت فقیه به وسیله زمان وتجربه تاریخى صیقل یافته و در قالب نهادهاى جدیدى احیاء و در اشکال حقوقى مدرنى نمود یافته اند. (33)
الف - «کشف الاسرار» کشف الاسرار اولین اثر مکتوبى است که امام راحل طى آن به ولایت مطلقه فقیه اشاره نموده اند. این کتاب درسال 1323 ه. ش نگاشته شده وباوجودآنکه مقصود اصلى نگارش آن، رد شبهات رساله «اسرارهزارساله» وشبهات وهابیت بوده است، امادراین کتاب به شکل مقتضى به ارائه نظریه ولایت مطلقه فقیه نیز پرداخته شده است. باید اذعان داشت که بسیارى به این نوشتار توجه کافى مبذول نداشته اند. امام دراین کتاب به غیرقابل قبول بودن کلیه حکومتهاى غیر اسلامى وازجمله
حکومت مستبدانه رضاخان، ونفى مشروعیت همه آنهااشاره مى نمایند، آنگاه به ترسیم حکومت آرمانى اسلامى و مصداق آن در عصر حاضر یعنى «حکومت مطلقه الهى اولى الامر» مى پردازند وبراى آن حق تصرف گسترده و اختیارات مبسوط قائلند: «... تنهاحکومتى که خرد حق مى داند وبا آغوش گشاده وچهره باز آن را مى پذیرد (حکومتى است) که همه کارش حق وهمه عالم وتمام ذرات وجود حق خود اوست. به استحقاق او در هر چه تصرف کند، درمال خود تصرف کرده و از هرکس هرچه بگیرد، مال خود را گرفته وهیچ کس انکاراین سخن را نتواند کرد، مگرآنکه به اختلال دماغ دچارباشد، اینجاست که حال حکومتها همه معلوم مى شود و رسمیت حکومت اسلامى اعلام مى گردد.» (34) امام (ره) درنفى «اولى الامرى» حکومت رضاخان، به معناى
صحیح حاکم اولى الامرى مى پردازد، که حکومتش همسان حکومت الهى پیامبراست واین تصریح به اطلاق ولایت فقیه است: «اولى الامر باید کسى باشد که در تمام احکام از اول امارتش تا آخرکارهایش یک کلمه برخلاف دستورات خدا و پیغمبر نگوید و عمل نکند و حکومت او همان حکومت الهى که پیغمبر داشت، باشد، چنانچه از مقارن نمودن اطلاعت این سه به هم معلوم مى شود که از یک سرچشمه آب مى خورند.» (35) ب - «الرسائل» شاید بتوان گفت که بخش «الاجتهاد و التقلید» کتاب الرسائل، یکى از ناشناخته ترین آثار امام(ره) درزمینه معرفى افکارسیاسى ایشان باشد واگرعنایتى هم بدان مبذول شده، بیشتربه خاطر اهمیت فقهى واصولى آن بوده است. اهمیت اساسى این نوشتار، آن است که علاوه بر طرح بعضى آراى فقه سیاسى امام(ره) به شکل بارزو بسیار صریحى حاوى نظریه ولایت مطلقه فقیه وطرح آن درتاریخ 1370 ه. ق - 1329 ه. ش - مى باشد. در این نوشتار، در بحث از حدیث «العلماء ورثة الانبیاء»، امام (ره) درجواب تفسیرهایى که ارث بردن علمااز انبیاء را منحصر به علم یاحدیث مى دانند، مى فرمایند: «مقتضاى حدیث علما وارث انبیا هستند این است که براى علما وراثت در هر چیزى، هم شان پیامبران باشد و از شؤون انبیاء حکومت وقضاوت است. پس باید حکومت براى فقها به شکلى مطلق جعل واعتبارگردد تا این
اطلاق واخبار صحیح واقع شود» (36) امام (ره) درجاى دیگر به اثبات ولایت مطلقه فقیه پرداخته اند: «ازآنچه برحق قضاوت، بلکه مطلق حکومت براى فقیه دلالت مى کند، مقبوله عمربن حنظله است.» (37) ج - «ولایت فقیه» یا «حکومت اسلامى» این کتاب درنزد بسیارى، مشهورترین نوشتار سیاسى امام (ره) درباب ولایت فقیه وحکومت اسلامى است. ویژگى ارائه نظریه ولایت مطلقه فقیه در کتاب مزبور، صراحت تبیین و تفصیل بیشتر آن است وهمین خصوصیت باعث آن گشته که اکثرا به اشتباه این کتاب را)1348 ه. ش) رابه عنوان سرآغاز طرح ولایت فقیه تصور بنمایند، درحالیکه نظریه ولایت فقیه وبیان اطلاق آن دریک ربع قرن پیش ازاین مقطع درکتاب کشف الاسرار مورد اشاره قرارگرفته است. برخى اشاره هاى امام راحل، به ولایت مطلقه فقیه درکتاب «ولایت فقیه» به شرح زیراست: «همین ولایتى که براى رسول اکرم(ص) وامام در تشکیل حکومت واجراوتصدى هست براى فقیه هم هست... (38) این توهم که اختیارات حکومت رسول اکرم(ص) بیشتر از حضرت امیر(ع) بود یا اختیارات حکومتى حضرت على(ع)بیش از فقیه است باطل و غلط است... (39) در این امور معقول نیست که رسول اکرم(ص) وامام بافقیه فرق داشته باشد.» (40) د - «البیع» یکى از شیوه هاى بدیع در سیره نظرى امام (ره) طرح و بسط آراى سیاسى درخلال مباحث فقهى واصولى است. علاوه بر کاربرد این روش در کتاب «الرسائل» مى توان
چنین سبکى را در کتاب «البیع» مشاهده کرد. جلد دوم کتاب البیع که حاوى بحث مهم ولایت فقیه است، درسال 1391ه. ق / 1350 ه. ش درنجف به چاپ رسیده است. اشاره هاى مبسوطى دراین کتاب به موضوع ولایت مطلقه فقیه شده است. به عنوان مثال امام(ره)، در شرح حدیث امام زمان (ع) - انا حجةالله وهم حجتى علیکم - نتیجه مى گیرند که ائمه(ع)تنهامرجع بیان احکام اسلامى نیستند، بلکه امام داراى منصب الهى وصاحب ولایت مطلقه است وفقها نیز ازطرف ایشان داراى همین اختیارات هستند، و مرجع این حقوق جعل ولایت از جانب خداوند براى امام(ع) وجعل ولایت ازجانب امام براى فقیهان است. . . و به واسطه این حدیث کلیه اختیارات امام براى فقهاثابت مى شود،... (41) واین درست، تعبیر دیگرى از ولایت مطلقه در مورد ایشان است. (42) «ولایت پیامبریعنى «اولى» بودن حضرتش برمؤمنین نسبت به خودشان وامور راجع به حکومت وزمامدارى، به فقها انتقال مى یابد... (43) بنابرآنچه گفتیم، کلیه امور مربوط به حکومت و سیاست که براى پیامبر و ائمه - علیهم السلام - مقرر شده، در مورد فقیه عادل نیز مقرر است و عقلا نیز نمى توان فرقى میان این دو قایل شد.» (44) ولایت مطلقه فقیه دربیانات قبل و بعد ازانقلاب اسلامى شاید صریحترین بیان امام (ره) دراین باره، در پاسخنامه 16 دى ماه 1366 نهفته باشد
که درفاصله هفده ماه مانده به ارتحال ایشان )13 خرداد 1368(، وشش ماه قبل ازقبول قطعنامه 27( 598 تیر1367( در ایام دشوار جنگ تحمیلى صادر شده است ویژگى اصلى این نامه صراحت و تفصیل بیشتر و اتمام حجت قاطعانه امام(ره)، پیرامون اختیارات وسیع فقیه است. که در آن، حکومت فقیه رابه معناى ولایت مطلقه اى مى دانند که ازجانب خدا به نبى اکرم(ص) واگذار شده و اهم احکام الهى و بر جمیع احکام فرعیه تقدم دارد: «حکومت شعبه اى از ولایت مطلقه رسول الله - صل الله علیه وآله وسلم - است، یکى ازاحکام اولیه اسلام است و مقدم برتمام احکام فرعیه حتى نماز و روزه و حج است...» (45) ذکر بعضى ازمصادیق نظرى و عملى اعتقاد امام (ره) به ولایت مطلقه فقیه، مسبوق به سابقه بودن این نظریه وثبات تداوم آن را در سایر بیاناتشان نشان مى دهد. جالب اینجاست که این مصادیق از ابتداى مبارزه آشکار امام (ره) بارژیم گذشته به چشم مى خورد، به عنوان مثال درقضیه مخالفت با انجمن هاى ایالتى وولایتى ایشان امر کردند که جهت اعتراض به رژیم، نماز جماعت در سرتاسر کشورتعطیل گردد دراین مقطع ولى فقیه در راستاى حفظ مصالح عمومى ازاختیارات وسیع خود استفاده نموده، حتى دستور تعطیلى امرى که در شرع اسلام مستحب است، مى دهند. (46) درجریان همین مبارزات امام خمینى (ره) درآبان سال 43 طى نطقى علیه کاپیتولاسیون،
و کلامى مجلس رژیم سابق رابه دلیل موافقت بالایحه این موضوع، با حکم خویش عزل و تصویبنامه هایشان را باطل شمردند. (47) ایشان چند روز پس ازافتتاح مجلس بررسى نهایى قانون اساسى )28 مرداد 1358(، طى پیامى به مناسبت حوادث کردستان، به مدیر عامل شرکت نفت دستورمى دهند یک روز پول نفت رابه کردستان اختصاص دهد. (48) این دستورها و عملکردها نشان مى دهد که امام(ره) به اختیارات وسیع شرعى خویش، به عنوان ولى مطلقه فقیه، اعتقاد عملى داشته، وحتى قبل ازتاییداصل ولایت فقیه درقالب اصل پنجم قانون اساسى، آن رابرحسب لزوم به کارمى برده اند . امام طى بیانات دیگرى در چهاردهم آبان همان سال - یعنى تقریبا یک ماه قبل از همه پرسى قانون اساسى در11و12 آذر1358 - به اختیارات وسیع ولى فقیه در چارچوب مصالح عمومى اشاره مى کنندومعتقدند که ولى فقیه دراین راستا حق دخالت وتصرف دراموال دیگران را دارد و مى تواند آن رامحدود کند. (49) ایشان در اواخر مهرماه سال 1360 با استفاده ازاختیارت وسیع ولى فقیه، به مجلس اختیارات عمده اى دروضع قوانین برحسب احکام ثانویه مى دهند (50) ویا اینکه در بیست و سوم مهر 1362 با درخواست نخست وزیر وقت، حکم به اقامه نماز جماعت در ادارات بعد از اتمام کار مى دهند. (51) چنین حکمى همانند حکم ایشان درتعطیلى نماز جماعت درقضیه انجمنهاى ایالتى و ولایتى و نظرایشان
درپاسخنامه 16 دى ماه 1366 است که مبتنى برتقدم احکام حکومتى بر احکام فرعیه، مانند نماز و روزه وحج است. مصادیق مشابه در این موارد به فراوانى درسیره نظرى وعملى امام (ره) قابل مشاهده است که به ذکر همین حد کفایت مى شود.
اجتهاد مصطلح که بیشتر مورد استفاده فقهاى متاخر ومعاصر امام خمینى (ره) بوده به علت عدم توجه کافى به نقش زمان و مکان، ازسوى امام (ره) ناکافى شمرده شده است زیرابه تعبیرموضوعات احکام تحت تاثیرایندو عامل عنایت کافى نمى نماید. اجتهاد مطلوب امام (ره)، شیوه اجتهادى است که مهمترین ویژگى آن لحاظ نمودن نقش زمان و مکان دراجتهاد است. چنین اسلوبى در حل مسائل فقهى وحکومتى بسیاربالنده و راهگشااست، زیرا دراین روش، هم درمرحله نظرى و هم در مرحله عملى، تفریع وتطبیق صورت مى گیردوبعد ازسنجیدن ابعاد قضایاو بررسى ویژگیهاى موضوعات دربستر زمان، اجتهاد براساس منافع شناخت انجام مى پذیرد. و درآن شرایط زمان و مکان و احوال که در تعبیر موضوعات احکام نقش دارند رعایت مى شودومطابق آنها اجتهاد بر اساس منابع اصلى استنباط متحول مى شود و در نتیجه هیچ رویدادى نیست که با این شیوه بى پاسخ بماند. به علاوه موجب غنا و سرشارى و گسترش فقه اسلامى ازنظر فروع و مصادیق مى شود وحکومت اسلامى را مبسوط الیه در همه زمینه هاى اجتماعى وحکومتى نگه مى دارد.
(52) بدین ترتیب مى توان به این استنتاج رسید که نظریه ولایت مطلقه فقیه، اساسا محصول شیوه اجتهادى امام(ره) و ملازم باآن است. ازاین منظراسلام چون دین جامع وخاتم است، لذا فقیه جامع الشرایط باید علاوه براجتهاد به این شیوه،مبسوط الیه بوده و از اختیارات گسترده اى برخوردارباشد، یعنى باید اساس حکومتى را بنا گذارد که تمام شؤون فردى واجتماعى جوامع بشرى را دربرگرفته، معضلات انسانها را کارسازى و پاسخگویى نماید. در این صورت است که اسلام واجتهاد ونقاهت، جنبه عملى یافته وتمامى زوایاى زندگى فرد و جامعه را شامل مى شود. بنابراین، جامعیت وخاتمیت اسلام بااجتهاد به شیوه مزبور ودارابودن اختیارات وسیع حکومتى ولى فقیه، معنى پیدا مى کند و لازم و ملزوم یکدیگرند. (53) ازنظر امام (ره) اساسا ماهیت و حقیقت اسلام،بااستنباط به شیوه لازم مکشوف مى گردد و عقلا و نقلا نیز ولایت مطلقه فقیه رانیز بدین شکل باید ازمنابع اسلامى استنباط کرد. (54) باتاملى کوتاه درآثار مکتوب امام (ره) (کشف الاسرار، الرسائل، ولایت فقیه، البیع) به شواهد متعددى دست مى یابیم که ثابت مى کند امام (ره) ازدیر باز وحداقل اززمان نگارش کشف الاسرار داراى این شیوه اجتهادى بوده، و در کلیه این آثار ویژگیهاى این سبک اجتهادى بطور ملموس آشکاراست. شیوه اى که کاملا متلازم با اختیارات مبسوط ولایت فقیه است و اطلاق آن را مد نظردارد. (55)
در فرضیه ما
ارائه واعلام کامل نظریه مداوم ولایت مطلقه فقیه، بخاطر رعایت مصالح اسلام و مردم و باتوجه به مقتضیات زمانى ومکانى، به شکل تدریجى صورت گرفته است. خوشبینى به مردم وتوان عظیم آنهاواهمیت به پذیرش وخواست عمومى بلوغ فکرى، سیاسى ملت وتکریم ازایشان، درهمه آثار معظم له به چشم مى خورد در فقاهت و سیاست وعرفان امام، نقش عمده مردم قابل رؤیت است ومردم پس از رکن الهى، رکن دوم اندیشه ونهضت وى راتشکیل مى دهند. البته بعد الهى (اسلامى) این تفکر، بربعد مردمى، احاطه داشته وجنبه مردمى مقید به آن است. این دو رکن بى تردید رمز پیروزى و بقاى انقلاب اسلامى به زعامت ایشان بوده است. امام (ره) نیز با اتکال به ذات احدیت و استظهار مردم، نهضت را رهبرى و به ثمر رساندند. وبى دلیل نیست که سیره نظرى و عملى ایشان مملو ازعبارات «مردم» و «ملت» است و شاید به جرات بتوان گفت که هیچ فقیهى در طول تاریخ به اندازه وى، مردم را واجد نقش ندانسته و آنها را مورد خطاب و تکریم و استظهار قرار نداده است. (56) اما مردم چه نقشى در تحقق ولایت فقیه دارند؟ پاسخ آن است که بدون هیچ تردیدى نظرایشان در مورد جایگاه ونقش مردم درتحقق ولایت فقیه، مطابق با نظریه ولایت انتصابى است وامامت ورهبرى رامنصوب الهى و نه مجعول
دست بشرمى دانند (57) واساسا نفس نظریه ولایت مطلقه فقیه امام (ره)همطرازى و همگونى اختیارات حکومتى فقیه جامع الشرایط باپیامبر(ص) و ائمه معصومین (ع) و آبشخورالهى واحد این اختیارات لالت براین دارد که منصب حکومت امرى الهى است واختیارات حاکم نیز منصوب ومجعول ازسوى خداى متعال است ونه مردم، وعزل ونصب فقیه متولى، مطابق «نظریه ولایت انتخابى» بدست مردم نیست. از سویى تاکید مکرر امام (ره) برنقش بااهمیت مردم و اعتقادبه ولایت انتصابى موجد هیچگونه شبهه وتوهم و تناقضى نیست زیرا ایشان اگر چه به این نظریه باور قطعى داشته اند، اما به دلائلى ازجمله،احترام وعلاقه وافر به مردم واهمیت بیش ازحد مردم به پذیرش وخواست آنها وضرورت حفظ اسلام ومصالح عمومى و درنظر گرفتن موقعیتهاى زمانى و مکانى جدید، عملا «نظریه احتیاطى راپیش گرفته اند، تابه هر دونظریه ولایت انتصابى وانتخابى عمل شود. (58) عمل به نظریه احتیاطى، عمل به همه آراء است وبراین دلالت دارد که فقیه درصورتى «ولى امر» مى گردد که مردم او رابپذیرند. بدین ترتیب امام (ره) باعلاقه مفرط به مردم وچشم پوشى ازحق شرعى خویش، ضمن رعایت احتیاطهاى شرعى در امر زعامت، به مردم نقش بیشترى اعطاء کرده اند و بدینوسیله درعصرى که خواست مردم دربسیارى از نطامهاى سیاسى ملاک ومناط اصلى عملکرد حکومت راتشکیل مى دهد، به مردم و خواست آنها استناد جسته اند وبدین گونه بنا به قاعده
«الزام» (59) همگان راملزم به پذیرش مطلوب مردم - حکومت اسلامى فقیه وتوابع آن - نموده اند وحجت را بر همگان با استوارى بیشترى تمام کرده اند. ایشان حکومت اسلامى رابرخواسته ازآراء و انتخاب مردم دانسته و ایشان راناظر برهمه امور و ازجمله ولایت فقیه مى دانند وحتى تخلف ازاین خواست رابرهیچکس و ازجمله خودشان جایز نمى دانند: «اینجا آراى ملت حکومت مى کند. اینجاملت است که حکومت را در دست دارد، واین ارگانها راملت تعیین کرده است، وتخلف ازحکم ملت براى هیچ یک از ما جایزنیست وامکان ندارد. (60) ما تابع آراى ملت هستیم (61) انتخاب باملت است. (62) ملت بایدهمه اشان ناظر امور باشند. (63) هیچ گروه و شخصى نمى تواند با خواست ملت ایران مخالفت کند، اولا محکوم به نابودى است ملت ایران خواستار حکومت اسلامى است.» (64) این مطلب تائید مجددى برمحوریت نقش مردم در اندیشه امام (ره) دارد و مى توان اینطوراستنتاج نمودکه به همین جهت نیز، ارائه نظریه ولایت مطلقه فقیه - که عالیترین بخش نظریه سیاسى ایشان است واحتیاج به قدرت هضم بیشترى دارد - درهمه ادوار، بستگى به پذیرش، آمادگى، قابلیتها وهمراهى مردم داشته است.بنابراین، ارائه این نظریه، تدریجى و داراى مراتبى بوده است تا باگذشت زمان وانجام روشنگریهاى لازم وافزایش بلوغ فکرى مردم، زمینه پذیرش وآمادگى آنها فراهم گردد واین مهم در اواخر جنگ تحمیلى که مردم رشد وتعالى خود را با رشادتهایشان
نشان دادند، حاصل گردید و امام راحل (ره) درشانزدهم دیماه سال1366، طى پاسخنامه اى، روایاى بیشترى را ازاین نظریه آشکار نمودند.
همانطورکه ذکر شد، امام (ره) درکتاب «ولایت فقیه»، اوضاع حوزه هاى علمیه راخصوصا از عوامل عدم توجه به موضوع ولایت فقیه شمرده اند. روحانیت وحوزهاى علمیه درگذشته وحال عظیم ترین نقش رادرحفظ و تدریجى اسلام ایفا نموده اند به همین دلیل بخش عمده اى ازبیانات وآثارمبسوط امام خمینى (ره)مملو ازتجلیل وشرح خدمات و مجاهدات روحانیت اصیل است. (65) اما این نیز قابل انکاراست که این نهادخصوصادر طول دهه هاى پیشین با آفات زیادى مواجه بوده است و همواره فکر اصلاح حوزه ها دل مشغولى بسیارى از زعماى شیعى و از جمله امام(ره) را به خود اختصاص داده است. به همین دلیل وى نیز در ابتداى نهضت حرکت اصلاحى و روشنگرى خود را از آنجا آغازکرد. مى توان اذعان نمود که اساسا روحانیت و نهادحوزه درتعادل با امام (ره) و نهضت انقلابى ایشان داراى نقشى دوگانه - مثبت ومنفى - بوده است. دریک سوروحانیت اصیل وآگاه باادامه خط امام(ره) و جانفشانیهاى بسیار، به عنوان بازوى قدرتمند قیام وحرکت ایشان عمل نموده است و در تحقق انقلاب حکومت اسلامى نقش کاملا مؤثرى داشته است، و درسوى دیگرروحانیونى قرار دارند که شامل صنوف مختلفى هستند و نسبت به این حرکت یابى تفاوت بوده و یا باابزارهاى مختلف سعى
نموده اند که آن رامنکوب و متوقف سازند. خطرناکترین صنف این دسته، جماعت مقدس مابان ومتحجرین هستند که بیشترین مقابله رابانهضت امام خمینى (ره) انجام داده و مى دهند و وى بارها تخدیرواحساس خطرخویش را ازآنها اعلام کرده است. (66) صف بندى ومواضع تقابلى بخشى از روحانیون مقدس نما ومتحجر درباره نواندیشى هاى سیاسى فقهى وشیوه اجتهاد امام بر کسى پوشیده نیست و حتى مراجع مخلوعى مانند شریعتمدارى رانیز مى توان دراین صف بندى ومواجه با امام مشاهده کردکه مستقیما به موضع گیرى علیه نظریه ولایت مطلقه فقیه واختیارات مبسوط وى پرداختند. (67) امام (ره) درپیام تاریخى اسفند سال 67 به مراجع روحانیون سراسر کشوربه خوبى علیه این صنف ازروحانیون هشدار داده واز رویه و کارشکنیهاى آنها بشدت انتقاد مى نمایند. ازجمله مى فرمایند: «آن قدرت که اسلام ازاین مقدسین روحانى نما ضربه خورده است، ازهیچ قشر دیگر نخورده است ونمونه بارزآن، مظلومیت و غربت امیرالمؤمنین (علیه السلام) که در تاریخ روشن است... ولى طلاب جوان بایدبدانند که پرونده تفکراین گروه همچنان باز است وشیوه مقدس مابى و دین فروشى عوض شده است شکست خوردگان دیروز سیاست بازان امروز شده اند... امروز مى گویند: مسئوولین نظام کمونیست شده اند! تا دیروز مشروب فروشى و فساد و فحشا و فسق و حکومت ظالمان را براى ظهور امام زمان -ارواحنا فداه) رامفید و راهگشا مى دانستند، امروز ازاین که در
گوشه اى خلاف شرعى که هرگز خواست مسؤولین نیست رخ مى دهد، فریاد وا اسلاما سرمى دهند!. . . راستى اتهام آمریکایى و روسى و التقاطى، اتهام حلال کردن حرامها و حرام کردن حلالها، اتهام کشتن زنان آبستن وحلیت قمار و موسیقى از چه کسانى صادرمى شود؟ از آدمهاى لامذهب یا ازمقدس نماهاى متحجر و بى شعور؟فریاد تحریم نبردبادشمنان خدا و به سخره گرفتن فرهنگ شهادت و شهیدان واظهار طعن ها وکنایه ها نسبت به مشروعیت نظام کارکیست؟ عوام یاخواص، خواص ازچه گروهى؟ به ظاهرمعمین یاغیر آن؟ بگذریم که حرف بسیاراست. همه اینها نتیجه نفوذ بیگانگان درجایگاه و فرهنگ و حوزه هاست و برخورد واقعى هم با این خطرات بسیار مشکل وپیچیده است.» (68) به نظرنگارنده، آنچه مسلم است، دوران پر التهاب دهساله رهبرى امام (ره) - درجمهورى اسلامى -مساعده طرح نهایى مسائل مناقشه پذیرى مانند نظریه ولایت مطلقه فقیه نبود، زیرا وقتى حتى بعدها برخى متحجرین امام را به ناسبت حکم حلیت شطرنج، خارج ازدین دانستند، (69) مسلم است که درحضور چنین طایفه اى ودرآن دوران حساس، طرح صریح این نظریه به صلاح اسلام و مسلمین نبوده است، لذا امام در اواخرعمر خویش و همزمان با افشانمودن چهره مقدس مآبان ومتحجرین، ابعاد کاملتر این نظریه راآشکارساختند.
امام درطول حیات سیاسى خویش، به حفظ ائتلاف و وحدت همه نیروها در جهت مصالح اسلام
اعتقادداشتند وبه همین دلیل از هرآنچه که این وحدت رامخدوش کند وبقاى حکومت اسلامى رادرشرایط بحرانى آنروز متزلزل سازد پرهیز مى نمودند. درواقع عدم اصرار ایشان بر تبیین کامل اطلاق نظریه ولایت مطلقه نیزدرسالهاى اوایل انقلاب نیز باچنین توجیهى، تبیین مى شود. امام (ره) در دمادم پیروزى انقلاب واوایل آن،جهت ارائه نظریه ولایت مطلقه فقیه براى عموم مردم و گروههاى «غیر خط امامى» به شکلى مداراگونه عمل کرده اند لذا اطلاق این نظریه رابه دلیل حفظ وحدت کلمه مسلمین واجتناب از طرح مسائل مناقشه پذیر،ورعایت مدارا با سایر گروههاى سیاسى، آنچنان که باید وشاید مورد تاکید و تشریح قرار نداده اند والبته این امرخللى بر تداوم این نظریه وارد نمى سازد. ایشان با وجود آنکه ازماهیت ومواضع لیبرالى بسیارى از اعضاى دولت موقت اطلاع داشتند ولى باز سعى مى کردند تا آنجا که خطرى اسلام را تهدید نکند، و در آن شرایطبحرانى صبر پیشه نموده و ازتوان آنها براى مصالح نظام استفاده کنند. (70) همین سیره و موضع تحمل ومدارادرقضیه عزل بنى صدر مشاهده مى شود و امام جهت حفظ آرامش کشور درشرایط جنگى، فرمان عزل بنى صدر را در26 خرداد1360 - پس ازیکسال صبر ورعایت مصالح صادر مى نمایند. (71) به همین شکل فرمان عزل منتظرى هم توسط ایشان پس از دو سال کوشش صبورانه صادر گردید. (72) درامر ارائه نظریه ولایت مطلقه فقیه نیز امام
(ره) سعى داشتند که آرامش و وحدت کلمه جامعه رابه خاطر موقعیت حساسى که نظام اسلامى در آن قرارداشت حفظ نمایند و اساسا با شعارهاى فراگیر، همه طبقات واصناف جامعه را درمسیرمبارزه با ایادى داخلى وخارجى، همراهى ورهبرى کنند، به همین دلیل هم ایشان در تصویب اصل ولایت فقیه در قانون اساسى سال 1358 واختیارات محدود آن کوتاه آمدند: «اینکه درقانون اساسى یک مطلبى ولو به نظرمن یک قدرى ناقص است و روحانیت بیشتر ازاین، در اسلام اختیارات دارد و آقایان براى اینکه خوب دیگر با این روشنفکرها مخالفت نکنند، یک مقدارى کوتاه آمدند.اینکه درقانون اساسى هست، بعض شؤون ولایت فقیه است نه همه شؤون ولایت فقیه، و ازولایت فقیه به آن شرایطى که اسلام قرار داده است، هیچ کس ضرر نمى بیند.» (73) البته باید اذعان داشت که رعایت شرایط بحرانى اضطرارى کشور توسط امام تنهادر نحوه ارائه نظریه مزبور مشاهده نمى شود،بلکه تاخیرمسائل مهمى مانند بازنگرى قانون اساسى نیز به همین علت بوده است. ایشان درقضیه تتمیم این قانون وصدور فرمان آن اظهار داشتند: «من نیز بنابر احساس تکلیف شرعى و ملى خود از مدتها قبل در فکر حل آن بوده ام که جنگ ومسائل دیگر مانع از انجام آن مى گردید.» (74) شایان ذکر است که برداشت امام (ره) درمورد کوتاهى قانون اساسى نسبت به اختیارات وسیع ولایت مطلقه فقیه مقرون به واقعیت بود و بعدها بامساعد شدن مقتضیات وبه خاطر
حفظمصالح اسلام وتقویت نظام و حل معضلات جدید جامعه، ایشان به طور صریح وتفصیلى، کلیت واقعیت نظریه پر قدمت و ثابت ولایت مطلقه فقیه راتشریح نموده، و هر روز روایاى بیشترى راهمزمان بارخداد وقایع مستحدثه ونیازهاى جدید، نمایان ساختند که اوج این تصریح درپیام 16 دیماه سال 1367 رخ نمود. جالب اینجاست که حتى دراین پاسخنامه هم چنین اظهار مى دارند که: «من میل نداشتم که دراین موقع حساس به مناقشات پرداخته شود وعقیده دارم که دراین مواقع، سکوت بهترین طریقه است.» (75) بدین ترتیب ایشان به خاطر اوضاع بحرانى کشور، ارائه نهایى وصریح نظریه خویش راتاجاى ممکن به تاخیر انداخته اند.
بعضى ممکن است در رد قدمت و تداوم و ثبات نظریه ولایت مطلقه فقیه این اشکال را واردکنند که دربیانات امام (ره) در دهه هاى 20 و30 و اوایل دهه 40 شمسى، مواردى وجود دارد که ایشان به قانون اساسى استناد واتکاء نموده و خواستار تحقق آن گشته اند. واین مغایر ثبات راى امام (ره) درمورد این نظریه است. پاسخ این امر، در بیانات ایشان بوضوح داده شده است وایشان علت استناد خود را قاعده«الزام» ذکرکرده اند. قاعده وشیوه اى که در بین سیره پیامبران وائمه معصومین (ع)رایج ویکى از علل اساسى تکیه على(ع)به بیعت مردم درامر حکومت بوده است. (76) از آنجا که اصل دوم متمم قانون اساسى رژیم پهلوى، تصویب هرقانون
خلاف قرآن را بى اعتبار فرض کرده بود، امام خمینى نیز با استناد به قانون اساسى مورد اتکاى رژیم،قصد ملزوم نمودن آنها رابه انجام این امور داشتند و مى خواستند اعمال ضد اسلامى آنها رابا چنین استنادى افشا نموده ودر صورت امکان از آن جلوگیرى نمایند. (77) ازسویى درعصر نگارش کشف الاسرار که امکان اقامه حکومت اسلامى میسرنبوده است، اگر امام(ره)اشاراتى به عدم مخالفت خود و علماء بااصل تشکیلات وحکومت نموده اند، به خاطر اعتقاد فقه اسلامى،وشیعى به ضرورت دایمى وجود حکومت است. ازدیدگاه ایشان علماء پیشین، سلطنت الهى را حق وسایرسلطنتها را جور مى دانستند ولى به دلیل عدم امکان استقرار وپذیرش آن، به نظامهاى غیر الهى و بیهوده،اضطرارا بسنده نموده وبه خاطر رعایت مصلحت - عدم مخالفت با اصل تشکیلات، اسمى ازحکومت نبرده اند واساس همین حکومتهاى نیم بند رابر هم نزده اند واز وظایف فقها فقط به فتواو قضاوت و دخالت درحفظ مال صغیر و قاصر بسنده کرده اند. (78) بنابر باورامام (ره)، نهى ومقابله بامنکر «حکومت نامشروع» وتاسیس حکومت برحق براى فقیه یافقهاى واجد شرایط، امرى واجب وسقوط ناپذیراست وبه شکل کفایى بر عهده آنها است، داشتن قدرت یا عدم آن نیزدر مبادرت به این مساله، رافع تکلیف ایشان نیست، بنابراین، آنها باید با کوشش درجهت تحصیل قدرت،هرقدر که مى توانندبه این وظیفه قیام کنند. قاعده فقهى «المیسور لایسقط باالمعسور» نیز
همین معنا رادربردارد ومنظورآن این است که «براثر سختى وعسر، انجام وظیفه به اندازه اى که درتوان است ازگردن ساقط نمى شود» وبراساس سلسله مراتب تدریجى امربه معروف ونهى ازمنکر، تاجاى ممکن مى بایستى به مدارج نازله تکلیف عمل نمود. (79) سیره امام راحل مشعربرآن است که اگر زمانى تاسیس حکومت اسلامى دشوار وناممکن باشد وحکومت اشخاص جایز نیز اصل دین را مورد هدف قرارندهد، توسل به قانون اساسى مشروطه جهت کاهش فشارو ستم آنها مفید خواهدبود.امام(ره) هم، درزمان رضاخان ومقطعى ازحکومت شاه عملااینگونه رفتار نمود. زیرا اگر چه حکومت اسلامى،حکومتى بسیار آرمانیتى ازمشروطه است، ولى مشروطه نیز بر استبداد ترجیح دارد. «اگر ورود بعضى ازعلماء دربرخى از شؤون دولت (طاغوتى) موجب به پاداشتن فریضه
یا فرایض ویا ازبین رفتن منکریا منکراتى گردد و محذور مهمترى مانند هتک حیثیت علم و علماء و تضعیف عقاید افراد کم ایمان، درپى نداشته باشد واجب کفایى است که شرکت جویند». (80) برهمین مبنا، امام (ره) درکتاب کشف الاسراراز همراهیهاى بسیارى ازعلماى بزرگ عالى مقام درتشکیلات مملکتى باسلاطین یاد مى کنند، (81) البته مبناى دیگر چنین همکاریهایى، اعتقاد فقیه شیعى به ضرورت وجود دائمى حکومت است، بنابراین توصیه مشروط اینگونه همکاریها و یا استناد به قانون مشروطه درمقاطعى خاص، به هیچ وجه به ثبات نظریه ولایت مطلقه فقیه خدشه اى وارد نمى کند ومترادف باقبول سلطنت - چه به شکل محدود و غیر محدود - نیست. اساسا بیان تفصیلى طرح حکومت اسلامى ونظریه ولایت مطلقه فقیه و ذکر تفریعات آن از سوى امام (ره)، چیزى جز عمل به تکلیف شرعى نبوده است. این تکلیف به اقتضاى ملاحظه عناصرى درقالب زمان و مکان صورت پذیرفته است، مثلا درموقع نگارش کتاب «کشف الاسرار به دلیل ضرورت وجود حکومت وعدم امکان تاسیس حکومت اسلامى، نظریه ولایت مطلقه بعد عملى نیافته ومورداصرارقرار نگرفته است. بلکه فقهابا گذشتن ازحق زعامت وحکومت خویش وبه خاطررعایت مصالح مردم، که قوامش مبتنى بر وجود حکومت است، به همان حکومت نیم بند آن زمان بسنده کرده اند. (82) همچنین درمقطع پس از انقلاب، بدلیل حفظ مصالح نظام اسلامى که ازدید امام (ره)، بالاترین
تکلیف است وادله دیگرى که درهمین چارچوب جاى مى گیرند، ذکر تفصیلى وکامل فروعات نظریه ولایت مطلقه فقیه تاجاى ممکن توسط امام راحل به تاخیر افتاده وبنابه سیاست تدریج گرایى - که رویکرد ومبناى عملى پیامبران عضلام بوده است - تدریجا بیان شده است. این نحوه ارائه بدین خاطر است که رفته رفته بسترمناسب زمانى ومکانى وشعور سیاسى دینى مردم مهیاى دریافت آن گردد. زیراچگونه ممکن است که رهبردرشرایطى که تنهانسیمى ازاسلام آمده است به ارائه نهایى ترین سطح نظریه حکومت اسلامى وفروعات آن بپردازد وباید اذعال نمود که ایشان براساس سیاست تدریج گرایى، منتظرآماده شدن کامل جو و ظهورمقتضیات لازم ازجمله بلوغ فکرى ومذهبى مردم بودند وباید گفت که این رشد در واپسین سالهاى حیات امام(ره) بیشتر شده بود ونفس همین امر باعث تکامل تدریجى نظریه ایشان گردید وعجیب آن است که برخى تکامل مزبور راباانقطاع وگسست نظریه وعدم ثبات آن، خلط نموده اند. تجربه تدریجى حکومت اسلامى وپیش آمدن جنگ ومشکلات روح افزون وضرورت ارائه راه حلهاى جدید وگشایش دشواریهاى نو، کاربردولایت مطلقه راتوسط امام (ره) ایجاب مى نمود. ارائه کار ویژه هاى متنوع ولایت مطلقه فقیه درطول زمان جهت حل معضلات باعث تطور وافزایش موارد اعمال این ولایت گردید که برخى این تطور رابانفس ظهورنظریه مذکور اشتباه گرفته اند. که این نیز، توهم غلطى است. مساله شبهه ساز دیگر، برخى ازاظهارات امام راحل
در مصاحبه هاى قبل از انقلاب و روزهاى اول پیروزى است. ایشان در پاسخ سؤالات خبرنگاران خارجى که مصرانه از ایشان مى خواستند، نقش آینده خودرا دردولت انقلابى مشخص کنند، بارها در مضامینى فرموده اند: «که من فقط نظارت مى کنم و شغل دولتى نمى گیرم یا من همان که قبلا بوده ام، درآینده نیز هستم.» و عباراتى ازاین قبیل. (83) بعضى باعدم درک منطق درونى این بیانات، دچاراین توهم مى گردند که اظهارات مذکور باقبول رهبرى وولایت مطلقه ایشان منافات دارد و اعمال و قبول چنین وظیفه اى نشانه گسست درتداوم نظریه ولایت مطلقه معظم له است. به اختصار مى توان گفت که یکى ازعلل اینگونه پاسخهاى امام (ره) آن است که ولى فقیه به قول ایشان«نظارت» مى کند نه «حکومت»، وبراجراى قوانین اسلامى کنترل فعال دارد وهادى مردم دراین مسیر است.دلیل دیگر دراین نظر ایشان نهفته است که اساسا دراسلام حکومت، به معناى استیلاى حاکم برمحکومین وجود ندارد. (84) از سویى، پاسخ منفى امام به در راس حکومت قرار گرفتن، بخاطر سن و موقعیت و رغبت شخص ایشان و دشوارى رهبرى بوده است وبعدهانیز امام، پذیرفتن این امر بخاطر احساس تکلیف وخواست مردم عنوان نمودند: «... البته ملت یک چیزى را خواستند وما همه تابع او هستیم.» (85) ازسویى امام (ره) همواره اعتقاد به ترجیح نقش ارشادى فقها وروحانیت داشتن وبراستقلال آنهاو عدم آمیختگى این قشر بادولت
پاى مى فشردند. به تعبیرى ایشان، روحانیت رانه جزء دولت ونه خارج از آن مى دانستند و ترجیح مى دادند که وظیفه روحانیت در مراقبت ونظارت خلاصه شود (86) ودر مورد رئیس جمهور و نخست وزیر شدن آنها مى فرمودند که «صلاحشان هم نیست که اینهابشوند» (87) اماپس ازتجربه تلخ روى کار آمدن دولت موقت ودوران حکومت بنى صدر وآسیبهایى که در این میان به انقلاب اسلامى وارد گردید، بنابه پیشنهاد و در خواست یاران امام وپذیرش وتائید مردم، امام خمینى به حسب اضطرار و به خاطر ضرورت واولویت حفظ نظام، با ریاست روحانیون در مناصب کلیدى نظام، موافقت نمودند هر چند ایشان تا آخر حیاتشان ازترجیح نظرى خود دراین باره عدول نکردند: «این مطلب رابارها گفته ام که روحانیون باید وضعى ارشادى داشته باشند نه اینکه بخواهند حکومت کنند.کارى نباید بکنیم که مردم بگویند اینها دستشان به جاى نمى رسید، حالا که رسید دیدید اینطور شدند.استبداد دینى خود تهمتى است که ازکنارش نباید گذشت.» (88) البته نباید فراموش کردکه امام راحل بشدت وهمواره روحانیان وحوزه ها رابه دخالت در امرسیاست تشجیع و تحریص مى نمودند وبرعدم تنافى سیاست و دینانت پاى مى فشردند و سیاست گریزى را از آفات گذشته و حال حوزه ها مى دانستند بااین توضیحات مشخص مى گردد که هیچگونه تعارض و دوگانگى در پاسخهاى رهبر راحل دیده نمى شود البته لازم به ذکر است که امام اگرچه باصداقت به تبیین و
روشنگرى حکومت اسلامى وطرح ولایت فقیه براى جهانیان پرداخته است اما پاسخهاى وى به خبرنگاران خارجى دراین مواضع، بادرایت و رازدارى کامل واختضاربیان شده وحتى گاهى ازبیان بعضى مطالب سرنوشت سازطفره رفته و یا سؤال را عامدانه به گونه اى پاسخ گفته اند که امکان سوءاستفاده ازآن در مقابله با نهضت میسرنگردد. (89) پرسشهاى مصرانه خبرنگاران در یکصدوبیست مصاحبه درمورد حکومت اسلامى و ولایت فقیه ونوع مشارکت روحانیون در سیاست و نظام جدید و...، حاکى ازاین خواست وکنجکاوى شدید غربیها بودکه بدانند آیا رژیم اسلامى جدید، ازنوع رژیمهاى اسلامى تشریفاتى است یا جنبه عملى و رادیکال وضد منافع آنها را بخود خواهد گرفت؟ واساسا با فهم شکل حکومت اسلامى و زیر و بمها و زوایاى پنهان آن، چگونه باید بارژیم جدید مواجهه شد وبا آن مقابله کرد؟ این یک واقعیت است که علاوه بر امدادهاى غیبى، اظهارات امام -درمصاحبه هاى پیش ازانقلاب، خصوصا درباره حکومت اسلامى و ولایت فقیه - درملایم نمودن طرفهاى داخلى وخارجى درگیر با انقلاب اسلامى بسیارمؤثر بوده است وایشان با اعمال درایت آمیز تاکیتک رازدارى،ومعرفى صادقانه چهره اى صلح طلب و مردمى از حکومت ولایت فقیه، باعث تسکین نسبى حساسیتهاى غرب نسبت به انقلاب گشتند، ضمن آنکه بدون راه انداختن جارو جنجالهاى زاید، با بیاناتى کاملا حساب شده، راه رابراى تاسیس نظام اسلامى وبازگشت به ایران هموار نمودند. کدى - نویسنده آمریکایى
: 1. محمدبن محمد بحر العلوم. بلغه الفقیه، ج 3. تهران، منشورات مکتبة الصادق، چاپ چهارم 1362، ص 210. 2. امام خمینى، ولایت فقیه، قم، انتشارات آزادى [بى تا]، ص 56. 3. امام خمینى، شؤون و اختیارات ولى فقیه، ترجمه مباحث ولایت فقیه از «کتاب البیع». تهران، وزارت فرهنگ و ارشاداسلامى، چاپ اول، بهمن 1365، ص 35. 4. ر. ک به، احزاب 5، 36 و نساء، 80. 5. پرسش و پاسخ با آیت الله عمید زنجانى در مورد قانون اساسى و ولایت مطلقه فقیه، روزنامه رسالت، شماره 1850، 20/3/71. 6. امام خمینى (ره)، شؤون و اختیارات ولى فقیه، ص 80. 7. ر. ک به; مصطفى کواکبیان، دموکراسى در نظام ولایت فقیه، تهران، سازمان تبلیغات اسلامى، ج اول،
1370 ص 150. 8. احمد آذرى قمى، ولایت فقیه از دیدگاه فقهاى اسلام، قم، مؤسسه مطبوعاتى دارالعلم، 1371، ص 15. 9. امام خمینى (ره)، پیشین، ص 61. 10. براى اطلاع بیشتر ر. ک به; آیت الله یوسف صانعى، ولایت فقیه، تهران، واحد مطالعات و تحقیقات بنیاد قرآن، امیرکبیر چاپ دوم، 1364، صص 241-242. 11. ر. ک به امام خمینى(ره)، پیشین، صص 33-35. 12. صحیفه نور، مجموعه رهنمودهاى امام خمینى(قدس سره)، ج 10، تهران، مرکز مدارک فرهنگى انقلاب اسلامى وزارت ارشاداسلامى، بهمن 1361، ص 53 (مورخ 3/8/58( 13. امام خمینى(ره)، پیشین، صص 20-21. 14. امام خمینى(ره)، ولایت فقیه، ص 95. 15. امام خمینى(ره)، شؤون و اختیارات ولى فقیه، ص 21. 16. براى نمونه ر. ک به; صحیفه نور، پیشین، ص 138، (بیانات مورخ 14/8/85(. 17. آذرى قمى، پیشین، ص 170. 18. ر. ک به; صحیفه نور، ج 10، ص 29. 19. صحیفه نور، ج 18، ص 206، (بیانات مورخ 27/5/64( 20. صانعى، پیشین، صص 14-15. 21. همان، صص 30-31. 22. امام خمینى(ره)، کشف الاسرار، [بى جا]، نشر ظفر، [1323]، ص 185. 23. آیت الله عبدالله جوادى آملى، «نقش امام خمینى در تجدید بناى نظام امامت»، کیهان اندیشه، شماره 24، خرداد و تیر 1368،ص 10. 24. ملا احمد نراقى، شؤون ولى فقیه، مترجم دکتر سید جمال موسوى،
تهران، واحد تحقیقات اسلامى بنیاد بعثت، 1367،(مقدمه مترجم، ص 10( 25. جوادى آملى، پیشین، صص 9-10. 26. همان، ص 11. 27. این تعبیر و توصیف از امام(ره)، توسط مرحوم آیت الله العظمى اراکى صورت گرفته است. ر. ک به; مصاحبه با ایشان در روزنامه رسالت، 14/11/72. 28. تفصیل و تحلیل ولایت مطلقه فقیه، تهران، نهضت آزادى ایران، [بى تا]. 29. همان، ص 134. 30. همان، ص 133. 31. سعید امیر ارجمند، «قوانین اساسى ایران در چارچوب تاریخى و تطبیقى»، نگاه نو، مهر و آبان 1372، ص 10-11. 32. ر. ک به; نیکى، آر. کدى، ریشه هاى انقلاب ایران، ترجمه عبدالکریم گواهى، تهران، انتشارات قلم، 1369، ص 380. 33. ر. ک به; حسین بشیریه، «نهادهاى سیاسى توسعه»، مجله فرهنگ و توسعه، شماره 3، آذر و دى 1371، ص 3. 34. امام خمینى، کشف الاسرار، پیشین ص 222. 35. همان، صص 111-112. 36. امام خمینى، الرسائل، ج 2، مع تذبیلات لمجتبى الطهرانى، قم، چاپخانه مهر، 1358، ص 108. 37. همان، ص 104. 38. امام خمینى، ولایت فقیه، پیشین، ص 57. 39. همان، ص 55. 40. همان، ص 56. 41. امام خمینى، شؤون و اختیارات ولى فقیه، ترجمه مباحث ولایت فقیه از کتاب «البیع»، پیشین، ص 47. 42. همان، ص 44. 43. همان، ص 58. 44. همان،
ص 35. 45. صحیفه نور، ج 20، صص 170-171. (مورخ 16/10/66(. 46. ر. ک به; صانعى، پیشین، ص 219. 47. صحیفه نور، ج 1، ص 107، (مورخ 4/8/43( 48. همان، ج 8، ص 262، (مورخ 31/5/58( 49. همان، ج 10، ص 138، (مورخ 14/9/58( 50. همان، ج 15، ص 188، (مورخ 20/7/60( 51. همان، ج 17، ص 145، (مورخ 23/7/62( 52. محمد ابراهیم جناتى، «نقش زمان و مکان در اجتهاد، فقه اجتهادى، کیهان، 14/10/72. 53. ر. ک به; صحیفه نور، ج 20، صص 170-171 و ج 21، ص 61. 54. ر. ک به; ولایت فقیه، صص 69-70. 55. بهران اخوان کاظمى، قدمت و تداوم نظریه ولایت مطلقه فقیه از دیدگاه امام خمینى، تهران، انتشارات سازمان تبلیغات اسلامى، 1377 ص 111-124. 56. ر. ک به; همان، 137-156. 57. ر. ک به; امام خمینى، ولایت فقیه، پیشین، ص 57. 58. یوسف صانعى، پیشین، صص 30-31. و آیت الله آذرى قمى، پیشین، صص 168-169. 59. «والزموهم بما الزموا علیه انفسهم». آنها را بدانچه خود را ملزم مى دانند، الزام نمائید. 60. در جستجوى راه از کلام امام (دفتر نهم) ملت، امت، تهران، امیرکبیر، 1362، ص 343. 61. صحیفه نور، ج 10، ص 181، (بیانات مورخ 19/8/58(. 62. همان، ج 3، ص 145، (بیانات مورخ 22/8/58(. 63.
همان، ج 13، ص 70، (بیانات مورخ 19/6/59(. 64. در جستجوى راه از کلام امام (دفتر نهم) ملت، امت، صص 13-14. 65. براى مثال، ر. ک به; در جستجوى راه از کلام امام، (دفتر هشتم) روحانیت، تهران، امیرکبیر، 1362، صص 15-16. 66. ر. ک به; صحیفه نور، ج 21، صص 92-93. 67. براى ملاحظه آراى شریعتمدارى دراین باره ر. ک به; احمد سمیعى، طلوع و غروب دولت موقت، تهران، شباویز، 1371، صص 209-224، (بیانات مورخ مهرماه 58( 68. صحیفه نور، ج 21، صص 92-93، پیام به مراجع اسلام و روحانیون سراسر کشور (بیانات مورخ 3/12/67( 69. ر. ک به; مصاحبه با آیت الله احمد آذرى قمى، حضور، شماره 1، خرداد 1370، ص 21. 70. ر. ک به; حجت الاسلام موسوى خوئینیها، «نکات ناگفته»، حضور، شماره 2، آبان 1370، ص 12. 71. نگاهى کوتاه بر اهم رویدادهاى انقلاب، واحد مطالعات سازمان تبلیغات اسلامى، 1370، ص 44. 72. ر. ک به; همان، ص 133، و صحیفه نور، ج 21، ص 116، پیام به نمایندگان مجلس، (بیانات مورخ 26/1/68(. 73. صحیفه نور، ج 11، ص 133، (بیانات مورخ 7/10/58(. 74. همان، ج 21، ص 122، (بیانات مورخ 4/2/68(. 75. همان، ج 20، ص 170، (بیانات مورخ 16/10/67(. 76. براى مثال ر. ک به; على(ع)، نهج البلاغه،
ترجمه و شرح فیض الاسلام، خطبه 173، ص 558. 77. بیانات امام(ره) در 11 آذر 1341 (حمید روحانى، نهضت امام خمینى، ج 1 قم، دارالفکر، [بى تا]، ص200. 78. امام خمینى، کشف الاسرار، پیشین، صص 186-187. 79. امام خمینى، ولایت فقیه، پیشین، صص 57-58. 80. امام خمینى، تحریرالوسیله، ج 1، نجف، مطبعة الادب [بى تا]، ص 475. 81. ر. ک به; امام خمینى، کشف الاسرار، پیشین، صص 187-189. 82. ر. ک به; همان، صص 186-187. 83. براى اطلاع بیشتر از این مصاحبه ها ر. ک به; طلیعه انقلاب اسلامى (مصاحبه هاى امام خمینى در نجف، پاریس، قم) .تهران، مرکز نشر دانشگاهى، 1362. صص 346، 318، 266، 261، 146، 145، 131، 30، 29، 14. 84. ر. ک به; صحیفه نور، ج 11، ص 36. (بیانات مورخ 27/9/58(. 85. همان، ؟؟؟، 134، (بیانات مورخ 7/10/58(. 86. ر. ک به همان، ص 133. مرحوم مطهرى از کسانى است که اظهار مى دارد که امام معتقد بوده اند که روحانیت باید مستقل و به صورت مردمى مانند همیشه باقى بماند و با دولت آمیخته نشود. مطهرى بر این باور است که گرچه اشتغال پست دولتى براى روحانیون تحریم نشده ولى انجام این امر بیشتر از باب اضطرار بوده است. ر. ک به; مرتضى مطهرى. پیرامون جمهورى اسلامى، تهران، صدرا، ج ششم،بهار 1370، صص 25-27. 87.
صحیفه نور، ج 11، ص 134. 88. همان، ج 19، ص 50، (بیانات امام خمینى در جمع فقها و حقوقدانان شوراى نگهبان، مورخ 11/6/63( 89. براى اطلاع بیشتر از تفسیر مصاحبه هاى امام، ر. ک به; اخوان کاظمى، پیشین، صص 223-232. 90. ر. ک به; نیکى. آر. کدى، ریشه هاى انقلاب اسلامى، عبدالکریم گواهى، تهران، قلم، ج اول 1369، صص 372-373.
مجله صحیفه مبین، شماره 50 دکتر ابوالفضل خوش منش
وصیت نامه حضرت امام خمینى مشحون از معارف قرآنى است و در آن به طور صریح یا به طریق اشاره به آیاتى از قرآن استناد شده است; نظیر نقطه جمع بودن قرآن براى همه مسلمانان بلکه همه انسانها، مبارزه با طاغوت، ودر موارد بسیارى نیز به کلمات و تعابیرى از قرآن تمثل جسته شده است;مثل: شجره خبیثه، بقیة الله، خاتم النبیین و مفسد فى الارض. همچنین ازجایگاه قرآن در جوامع اسلامى و تحذیر از برداشتهاى انحرافى و التقاطى از قرآن سخن گفته شده است. کلید واژه ها: وصیت نامه، امام خمینى، وحدت، طاغوت، التقاط،تمثلات قرآنى.
حضرت امام خمینى (ره) مجدد و احیاگر معارف اسلام در قرن اخیر، یکى از تربیت شدگان مکتب قرآن کریم است. بزرگترین افتخار او صرف عمرى پر برکت در پیروى از مذهبى است که مى خواهد حقایق قرآنى را که سراسر از وحدت بین مسلمین بلکه بشریت دم مى زند، از مقبره ها و گورستان ها نجات داده و به عنوان بزرگترین نسخه نجات دهنده بشر از جمیع قیودى که بر پاى و دست و عقل و قلب او پیچیده است واو را به سوى فنا و نیستى و بردگى و بندگى طاغوتیان مى کشاند نجات دهد. امام (ره) خود از چشمه آب حیات قرآنى نوشیده و شمه اى
از آنچه چشیده براى نسل ها و عصرها باز گفته است. همچنان که پس از حیات خاکى خویش، وصیت نامه اى سراسر نور و حکمت قرآنى را فرا راه پویندگان راه خویش قرار داده است. این مقال مى کوشد بخشى از ابعاد تاثیر عینى قرآن را در این سند مستحکم بررسى کند .
در این زمینه توجه به آن چه در دو سوره مؤمنون و شورى آمده، مناسب است. خداى تعالى در سوره مؤمنون فرموده است: «یا ایها الرسل کلوا من الطیبات و اعملوا صالحا انى بما تعملون علیم و ان هذه امتکم امة واحدة و اناربکم فاتقون» [مؤمنون، 51 و 1( .]52( از آیه اخیر و آیه اى دیگر که نظیر آن است و خواهد آمد، معمولا در مواردى نظیروحدت بین شیعه و سنى استفاده مى شود; لکن قرآن کریم این نداى وحدت را پس ازذکر سرگذشت نوح [مؤمنون، 23[ و پیامبرى دیگر پس از وى بدون تصریح به نام او[مؤمنون، 32[ و پیامبرانى دیگر مانند [مؤمنون، 44[ موسى و هارون [مؤمنون، 45[ و فرزندمریم [مؤمنون، 50[ و خطاب به همه رسل مى آورد. همچنان که در سوره انبیاء پس ازذکر سرگذشت هایى از رسول گرامى اسلام صلى الله علیه وآله وسلم [آنبیاء، 3 به بعد] و عموم قریه هاى دیگر [انبیاء، 11[ و موسى و
هارون [انبیاء، 48[، ابراهیم [انبیاء، 51[، لوط [انبیاء، 71[، اسحاق و یعقوب [انبیاء، 72[، نوح [انبیاء، 76[، داوود و سلیمان [انبیاء، 78[، ایوب [83]، اسماعیل وادریس و ذالکفل [انبیاء، 85[، ذاالنون [انبیاء، 87[، ذکریا [انبیاء، 89[، یحیى [انبیاء، 90[ و مریم[انبیاء، 91[ مى فرماید: «ان هذه امتکم امة واحدة و انا ربکم فاعبدون» [انبیاء، 92[ و درنهایت مهر ختم این سلسله طولانى، ذکر خاتم رسولان و خطابى به اوست که: «و ماارسلناک الا رحمة للعالمین» [انبیاء، 107[ این رحمت فراگیر، در بر گیرنده تمامى عالمیان است; چنان که در همین سوره درباره کتاب وى به تمامى اهل عالم مى فرماید: «و هذا ذکر مبارک انزلناه افانتم له منکرون» [انبیاء، 2( .]50( قرآن کریم در این سوره ها و سوره هایى دیگر [نظیر، شورى 12[ نقطه جمع بودن خود را نه تنها براى مسلمانان بلکه به فرموده حضرت امام (ره) براى عائله بشرى نشان مى دهد.
حضرت امام در این زمینه به نکات ذیل توجه داده است: 1 - کشیده شدن قرآن به گورستان ها: حضرت امام (ره) ضمن اشاره اى گذرا به آن چه پس از شهادت حضرت على علیه السلام، بر قرآن رفته مهجوریت قرآن را در زمان معاصر یاد آور مى شود که به گورستان ها و مقبره ها کشانیده شده است و افتخار او وامت او
در وصیت نامه حضرت امام (ره) بارها لفظ طاغوت، طواغیت، طاغوتیان و... به کاررفته است. نامیدن حکومت هاى غیر الهى به طاغوت از مبادى فقه سیاسى امام (ره)
وآن نیز منبعث از قرآن کریم است. چنان که مى بینیم حضرت ایشان در دروس«حکومت اسلامى» خود به این موضوع اشاره و مقبوله عمر بن حنظله را نقل مى کندو آن را مورد توجه قرار مى دهد. عمر بن حنظله مى گوید: "از امام صادق علیه السلام درباره دو نفر از دوستان (یعنى شیعه)که نزاعى در مورد قرض یا میراث بینشان بود و به قضات (تحت نظر دستگاه خلافت) براى رسیدگى مراجعه کردند، سؤال کردم که آیا چنین مراجعه اى رواست.امام فرمود: هر که در مورد دعاوى حق یا دعاوى نا حق به ایشان مراجعه کند و هرآنچه را در مورد وى حکم کرده شده بگیرد، اگر حق ثابت وى نیز باشد، سحت و حرام خواهد بود. زیرا آن را به حکم طاغوتى گرفته که خداى تعالى امر فرموده است که به آن کفر ورزیده شود: «یریدون ان یتحاکموا الى الطاغوت و قد امروا ان یکفروابه» (3) [نساء، 60[ تا پایان حدیث [2]. نکته دقیق تر این که حضرت امام (ره) در وصیت نامه غیر از طواغیت، «ازآخوندهاى خبیث تر از طاغوتیان» یاد مى کند[3] . همان گونه که قرآن کریم بر نقش دلالان مظلمه هاى طواغیت تصریح و تاکید مى کند و از آنان با تعابیرى همچون«جبت» و «ملا» یاد مى کند. نقش ملا در سوره اعراف در فتنه گرى و حتى تحریک طاغوت بزرگ، بسیار
بارز است: قال الملا من قوم فرعون ان هذا لساحر علیم (4) [اعراف،109[ و قال الملا من قوم فرعون اتذر موسى و قومه لیفسدوا فى الارض و یذرک و آلهتک قال سنقتل انباءهم و نستحیى نساءهم و انا فوقهم قاهرون (5) [اعراف، 127[. به گفته راغب «ملا» عبارت از جماعتى چشم پرکن است که اتفاق نظر پیدا مى کنندو این جماعت مى تواند متشکل اصناف گوناگون باشد و اگر در ملا طاغوت، «آخوند»یافت شود، به دلیل نقش و اثر خود مى توانند برتر از طواغیت باشند. از قضا در آیه127 نیز این ملا غصه دار امر دین و فساد در زمین و عبادت آلهه هستند و بر اثرتحریک آنان است که فرعون وعده خونریزى مى دهد. امام (ره) در عین حال از روحانیونى که بازى سیاست بازان را خورده [4] و نیز از«آخوندهاى بى اطلاع از مصالح مسلمین» [5] و نیز روحانى نمایانى که گمان نداردموفق به توبه شوند یاد مى کند [6]. البته در مواضع متعدد دیگر خدمات روحانیون اصیل و متعهد را مى ستایده و از «مرحوم مدرس آن روحانى متعهد، پاک سیرت وپاک اندیشه» تجلیل مى کند[7] و نیز بر جدایى روحانیون از دانشگاهیان بیم مى دهد.
امام خمینى در قسمتى از وصیت نامه مى نویسد: «بعضى کج فهمان بى اطلاع از
رژیم حکومت اسلامى و از مسائل سیاسى حاکم در اسلام در گفتار و نوشتار خود طورى وانمود کرده اند -و باز هم دست برنداشته اند- که اسلام طرفدار بى مرز و حد سرمایه دارى و مالکیت است و با این شیوه که با فهم کج خویش از اسلام برداشت نموده اندچهره نورانى اسلام را پوشانیده و راه را براى مغرضان و دشمنان اسلام باز نموده که به اسلام بتازند [...]. یک دسته با کج فهمى ها و بى اطلاعى از اسلام و اقتصاد سالم آن درطرف مقابل دسته اول قرار گرفته و گاهى با تمسک، به بعضى آیات یا جملات نهج البلاغه، اسلام را موافق با مکتب هاى انحرافى مارکس و امثال او معرفى نموده اند وتوجه به سایر آیات و فقرات نهج البلاغه ننموده اند"[8]. از دیدگاه حضرت امام (ره)، عمل این گونه افراد، از باب «نؤمن ببعض و نکفرببعض» (6) [نساء، 150[ و یا دست کم نداشتن روش تدبرى و فهم قرآن به قرآن است که تنها راه فهم صحیح قرآن کریم مى باشد[9].
خداى تعالى معانى ملکوتى و ازلى و ابدى را لباس بیان پوشانیده و کاخى عظیم وگزند نایافتنى را با مصالحى معین پى افکنده است. این مصالح صرفا عبارت ازحروف عربى و کلمات زبان عربى مصطلح نیست، بلکه آنچه این توانایى را به این زبان بخشیده نحوه ترکیب
و ارتباط متقابل هزاران لفظ و عبارت و آیه با یکدیگراست; همان گونه که در یک بناى عظیم و برجسته، آن چه تمایز بخش از بناهاى دیگراست نحوه ترکیب و کاربرد سنگ و گل و آجر و نه خود آن هاست. به کارگیرى تعابیر قرآنى در حوزه گفتار و نوشتار راه را براى اندیشیدن به این کتاب و بارورى و پویایى قلوب در پرتو آن را فراهم مى سازد. به علاوه، تعابیر ومصطلحات قرآنى، توانایى حل مفاهیم وسیع و بلند مورد نیاز بشر را به صورت همه جانبه و فراگیر دارند، در حالى که این توانایى در ترجمه ها و معادل هاى دیگر سراغ نمى رود. ترویج و به کارگیرى تعابیر قرآنى از یکسو بیانگر میزان تربیت پذیرى از مکتب وحى و از سوى دیگر موجب ترویج معارف قرآنى و بارور سازى اندیشه انسان ها بابذر الفاظ و تعابیر قرآنى است. چنین چیزى در حال حاضر یکى از واجبات موکدفرهنگى در عرصه کتب، مطبوعات و گفتار است; چنان که کمبود آن در معناى مطبوعاتى، نوشتارى و فرهنگى کشور احساس مى شود. از این رو با این نگرش،برخى تعابیر و اصطلاحات قرآنى مورد استعمال حضرت امام (ره) را در وصیت نامه مرور مى کنیم:
امام در خطبه آغازین وصیت نامه، پس از ذکر حدیث ثقلین و تسبیح و حمد الهى ونیز ورود
بر پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم و آل او بر ظالمان در حق آنان لعنت مى فرستد و آنان را اصل شجره خبیثه مى خواند. تعبیر «شجره خبیثه» در سوره ابراهیم چنین آمده است: «و مثل کلمة خبیثة کشجرة خبیثة» (7) [ابراهیم، 26[. در این سوره پس از آیات مذکور،به نحو استیناف، سخن از کسانى مى رود که نعمت خدا را از روى کفر دگرگون کردندو قوم خود را به هلاکت کشاندند: الم تر الى الذین بدلوا نعمة الله کفرا و احلوا قومهم دار البوار[ابراهیم] نتیجه بارز،دگرگون ساخت نعمت خدا و ورود به خانه هلاکت، همان مصائبى است که شمه اى از آن در آغاز وصیت نامه آمده است. ایشان مى نویسد: «از جمله مسائل اسف انگیزى که باید براى آن خون گریه کرد»[1] عقب زدن «مفسران حقیقى قرآن و آشنایان به حقایق است که سراسر قرآن کریم را از پیامبر صلى الله علیه و آله دریافت کرده بودند»[11]. روایات متعدد معصومین علیهم السلام نیز بر تطبیق آیه هاى فوق یعنى شجره خبیثه و نیزتبدیل نعمت الهى بر دشمنان اهل بیت به ویژه بنى امیه تاکید مى کند[12].
امام (ره) که همواره توجه به مردم را سر لوحه اندیشه و عمل مبارک خویش داشتند،در بخشى از وصیت نامه، امت خود را برتر از ملت حجاز در عهد رسول الله صلى الله علیه
وآله وسلم به دلیل بهانه جویى هاى آنان در برابر امر حق مى شمارد و در این باره به توبیخ الهى درمورد آنان در سوره توبه اشاره اى تلمیح وار مى کند و مى گذرد. برخى از آیات سوره توبه که متضمن این عقاب و توبیخ شدید است و در آخر به برخى از آنان وعید جهنم مى دهد بدین قرار است: و لو ارادوا الخروج لاعدوا له عدة ولکن کره الله انبعاثهم فثبطهم و قیل اقعدوا مع القاعدین لو خرجوا فیکم مازادوکم الا خبالا و لاوضعوا خلالکم یبغونکم الفتنة وفیکم سماعون لهم والله علیم بالظالمین لقد ابتغوا الفتنة من قبل و قلبوا لک الامورحتى جاء الحق و ظهر امر الله و هم کارهون و منهم من یقول ائذن لى و لا تفتنى الافى الفتنة سقطعوا و ان جهنم لمحیطة بالکافرین[توبه، 49 - 46[:(و اگر [به راستى]اراده بیرون رفتن داشتند، قطعا براى آن ساز و برگى تدارک مى دیدند، ولى خداوند راه افتادن آنان را خوش نداشت; پس ایشان را منصرف گردانید و [به آنان] گفته شد: «با ماندگان بمانید». اگر با شما بیرون آمده بودند جز فساد براى شما نمى افزودند و به سرعت خود را میان شما مى انداختند و در حق شمافتنه جویى مى کردند و در میان شما جاسوسانى دارند [که] به نفع آنان [اقدام مى کنند] و خدا به [حال] ظالمان داناست. در حقیقت، پیش از این
[نیز] در صددفتنه جویى بر آمدند و کارها را بر تو وارونه ساختند، تا حق آمد و امر خداآشکار شد، در حالى که آنان ناخشنود بودند و از آنان کسى است که مى گوید:«مرا [درماندن] اجازه داد به فتنه ام مینداز» هش دار، که آنان خود به فتنه افتاده اند، و بى تردید جهنم بر کافران احاطه دارد).
1 - امام از پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله وسلم با این تعابیر قرآنى یاد مى کند: حضرت بقیة الله [13]: بقیة الله خیرلکم ان کنتم مؤمنین (8) [هود، 86[، خاتم النبیین [14]: ولکن رسول الله و خاتم النبیین[احزاب، 30[، رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم در موارد فراوان: ولکن رسول الله و خاتم النبیین[احزاب، 40[. گفتنى است ترکیب «بقیة الله» در قرآن در شان امام عصرعلیه السلام نازل نشده است، لکن تعبیر و اصطلاحى است قرآنى که حضرت بدان ملقب گشته اند و امام (ره) نیز از میان القاب و صفات حضرت، این تعبیر قرآنى را برگزیده است. 2 - رها کردن بشر از تمام اغلال و بردگى ها [15]: و یضع عنهم اصرهم و الاغلال التى کانت علیهم (9) [اعراف، 157[. 3 - و بیده ملکوت کل شىء (10) ،[یس، 83[،[16]. 4 - وسواس خناسان [17]: من شرالواسواس الخناس (11) [ناس، 4[. 5 - صراط مستقیم [18]: و انک لتهدى الى صراط
مستقیم (12) [شورى، 52[. 6 - ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم (13) [محمدصلى الله علیه وآله وسلم، 7[،[19]. 7 - لقاء الله [20]: من کان یرجو لقاء الله فان اجل الله لآت (14) [عنکوبت، 4[. 8 - ارحم الراحمین [21]: و هو ارحم الراحمین (15) [یوسف، 92[. 9 - مفسد فى الارض [22]: مفسدون فى الارض (16) [کهف، 94[. 10 - انا لله و انا الیه راجعون (17) [بقره، 156[، [23]. 11 - یا لیتنا کنا معکم فنفوز فوزا عظیما[24]: یا لیتنى کنت معهم فافوز فوزاعظیما (18) [نساء، 73[. 12 - ان شاء الله در موارد فروان: و لا تقولن لشىء انى فاعل ذلک غدا الا ان یشاءالله (19) [کهف، 23 و 24[. 13 - اولیاء الله الا ان اولیاء الله لاخوف علیهم و لا هم یحزنون (20) [یونس، 62[. 14 - ولیده علم الاسماء [26]: و علم آدم الاسماء کلها (21) [بقره، 31[. برخوردارى انسان از توانایى نیل به درجاتى نظیر علم الاسماء و قاب قوسین اوادنى [نجم، 9[، موضوعى است که نظر حضرت امام (ره) را بسیار به خود جلب کرده است. همچنان که مطلع یکى از اشعار ایشان نیز بیت زیر است: گر تو آدم زاده هستى علم الاسماء چه شد قاب قوسین ات کجا رفته است اوادنى چه
شد[27] تنها وجود چنین آرمان هایى است که مى تواند از یک انسان، این همه مجاهدت وکوشش بیافریند. حضرت امام (ره) این آرمان را براى فرد و جامعه مى خواست; همچنان که حکومت الهى را [تنها] یکى از آرمان هاى قرآن کریم مى دانست [28] وبراى نیل به چنین آرمانى او را از هرگونه انانیت و سستى و کاستى باز داشت و به مرتبه اى رساند که کلامى جاوید و گهربار را در پایان وصیت نامه بر قلم جارى سازدو ما همان را نیز مسک الختام این مقال قرار مى دهیم. 15 - «با دلى آرام و قلبى مطمئن و روحى شاد و ضمیرى امیدوار به فضل و رحمت خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص و به سوى جایگاه ابدى سفرمى کنم» که اشاره به چنین آیاتى است: «یا ایتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربک راضیةمرضیة» [فجر ، 27 و 28[ و نیز «الا بذکر الله تطمئن القلوب»[رعد، 27[. این سخنى است که تاکنون هیچ یک از رهبران سیاسى غیر از معصومین نتوانسته است ختام عملکردخویش قرار دهد (22).
: 1( اى فرستادگان، از پاکیزه ها بخورید و عمل صالح انجام دهید. من به آن چه مى کنید دانایم و در حقیقت این مت شماست که امتى یگانه است و من پروردگار شمایم، پس در برابر من تقوا داشته باشید. 2( و این ذکرى است مبارک که فرو فرستاده ایم، آیا آن را منکرید؟! 3( مى خواهند طاغوت را حاکم میان خویش قرار دهند حال آن که امر شده بودند بدان کفر بورزند. 4(
ملا»قوم فرعون گفتند: بى شک این ساحرى کاردان است. 5( و «ملا» قوم فرعون گفتند: آیا موسى و قومش را وا مى گذارى تا در زمین فساد کنند و [آنان نیز] تو وخدایانت را واگذارند؟ گفت: به زودى پسرانشان را مى کشیم و زنانشان را زنده مى گذاریم و ما بر آنان[غالب] و قاهریم. 6( به برخى ایمان مى آوریم و به برخى دیگر کفر مى ورزیم. 7( و مثل کلمه خبیث، همانند شجره خبیث است. 8( باقیمانده خدا براى شما بهتر است اگر مؤمن هستید. 9( و میثاق هاى سنگین و اغلالى را که بر آنان بوده، از آنان فرو مى گذارد. 10( و ملکوت هر چیز به دست اوست . 11( از شر وسوسه گر همواره پنهان شونده. 12( و بدون شک تو به سوى صراطى مستقیم هدایت مى کنى. 13( اگر خدا را یارى کنید، شما را یارى مى کند و گام هاى شما را استوار مى گرداند. 14( هر کس به لقاى خدا امید دارد، پس [بداند] که قطعا اجل خدا آینده است. 15( و او ارحم الراحمین است. 16( فساد کنندگان در زمین. 17( ما براى خداییم و به سوى او بازگشت کننده ایم. 18( کاش با آنان بودم و به فوزى عظیم نائل مى گشتم. 19( و در مورد هیچ چیز مگو که من فردا انجام دهنده آنم. 20(
زینهار که اولیاء خدا را هیچ بیم و حزنى نیست. 21( و به آدم، تمامى اسماء را تعلیم داد. 22( تا خداوند، صادقان را از صدقشان پرسد. او براى کافران عذابى دردناک آماده ساخته است.
آیین انقلاب اسلامی مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام (ره) بسم الله الرحمن الرحیم قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی فانهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض» . (1) الحمد لله و سبحانک اللهم صل علی محمد و آله مظاهر جمالک و جلالک و خزائن اسرار کتابک الذی تجلی فیه الاحدیة بجمیع اسمائک حتی المستأثر منها الذی لا یعلمه غیرک و اللعن علی ظالمیهم اصل الشجرة الخبیثه. (2) و بعد اینجانب مناسب می دانم که شمه کوتاه و قاصر در باب ثقلین تذکر دهم، نه از حیث مقامات غیبی و معنوی و عرفانی که قلم مثل منی عاجز است از جسارت در مرتبه ای که عرفان آن بر تمام دائره وجود از ملک تا ملکوت اعلی و از آنجا تا لاهوت و آنچه در فهم من و تو ناید سنگین و تحمل آن فوق طاقت، اگر نگویم ممتنع است.و نه از آنچه بر بشریت گذشته است از مهجور بودن از حقایق مقام والای ثقل اکبر و ثقل کبیر که از هر چیز اکبر است جز ثقل اکبر که اکبر مطلق است و نه از آنچه گذشته است بر این دو ثقل از دشمنان خدا و طاغوتیان بازیگر که شمارش آن
برای مثل منی میسر نیست با قصور اطلاع و وقت محدود، بلکه مناسب دیدم اشاره ای کوتاه از آنچه بر این دو ثقل گذشته است بنمایم. شاید جمله لن یفترقا حتی یردا علی الحوض اشاره باشد بر اینکه بعد از وجود مقدس رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم هر چه بر یکی از این دو گذشته است بر دیگری گذشته است و مهجوریت هر یک، مهجوریت دیگری است تا آنگاه که این دو مهجور بر رسول خدا در حوض وارد شوند.و آیا این حوض مقام اتصال کثرت به وحدت است و اضمحلال قطرات در دریا است یا چیز دیگر که به عقل و عرفان بشر راهی ندارد؟ و باید گفت آن ستمی که از طاغوتیان بر این دو ودیعه رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم گذشته بر امت مسلمان بلکه بر بشریت گذشته است که قلم از آن عاجز است. و ذکر این نکته لازم است که حدیث ثقلین متواتر (3) بین جمیع مسلمین است و کتب اهل سنت از صحاح ششگانه تا کتب دیگر آنان با الفاظ مختلفه و موارد مکرره از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بطور متواتر نقل شده است و این حدیث شریف حجت قاطع است بر
جمیع بشر به ویژه مسلمانان مذاهب مختلف و باید همه مسلمانان که حجت بر آنان تمام است جوابگوی آن باشند و اگر عذری برای جاهلان بی خبر باشد برای علماء مذاهب نیست.اکنون ببینیم چه گذشته است بر کتاب خدا این ودیعه الهی و ما ترک پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مسائل اسف انگیزی که باید برای آن خون گریه کرد پس از شهادت حضرت علی (ع) شروع شد.خود خواهان و طاغوتیان قرآن کریم را وسیله ای کردند برای حکومت های ضد قرآنی و مفسران حقیقی قرآن و آشنایان به حقایق را که سراسر قرآن را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دریافت کرده بودند و ندای انی تارک فیکم الثقلان در گوششان بود با بهانه های مختلف و توطئه های از پیش تهیه شده آنان را عقب زده و با قرآن، در حقیقت قرآن را که برای بشریت تا ورود به حوض بزرگترین دستور زندگانی مادی و معنوی بود و هست از صحنه خارج کردند و بر حکومت عدل الهی که یکی از آرمان های این کتاب مقدس بوده و هست خط بطلان کشیدند و انحراف از دین خدا و کتاب و سنت الهی را پایه گذاری کردند تا کار بجائی رسید که قلم از شرح آن شرمسار
است. و هر چه این بنیان کج به جلو آمد کجی ها و انحراف ها افزون شد تا آنجا که قرآن کریم را که برای رشد جهانیان و نقطه جمع همه مسلمانان بلکه عائله بشری از مقام شامخ احدیت به کشف تام محمدی (ص) تنزل کرد که بشریت را به آنچه باید برسند، برساند و این ولیده علم الاسماء را از شر شیاطین و طاغوت ها رها سازد و جهان را به قسط و عدل رساند و حکومت را به دست اولیاء الله، معصومین علیهم صلوات الاولین و الاخرین بسپارد تا آنان به هر که صلاح بشریت است بسپارند، چنان از صحنه خارج نمودند که گوئی نقشی برای هدایت ندارد و کار بجائی رسید که نقش قرآن بدست حکومت های جائر و آخوندهای خبیث بدتر از طاغوتیان وسیله ای برای اقامه جور و فساد و توجیه ستمگران و معاندان حق تعالی شد و مع الاسف بدست دشمنان توطئه گر و دوستان جاهل، قرآن این کتاب سرنوشت ساز، نقشی جز در گورستان ها و مجالس مردگان نداشت و ندارد و آنکه باید وسیله جمع مسلمانان و بشریت و کتاب زندگی آنان باشد، وسیله تفرقه و اختلاف گردید و یابه کلی از صحنه خارج شد، که دیدیم اگر کسی دم از حکومت اسلامی بر می آورد و از سیاست که
نقش بزرگ اسلام و رسول بزرگوار صلی الله علیه و آله و سلم و قرآن و سنت مشحون آن است سخنی می گفت گوئی بزرگترین معصیت را مرتکب شده و کلمه آخوند سیاسی موازن با آخوند بی دین شده بود و اکنون نیز هست. و اخیرا قدرتهای شیطانی بزرگ بوسیله حکومت های منحرف خارج از تعلیمات اسلامی که خود را به دروغ به اسلام بسته اند برای محو قرآن و تثبیت مقاصد شیطانی ابر قدرت ها قرآن را با خط زیبا طبع می کنند و به اطراف می فرستند و با این حیله شیطانی قرآن را از صحنه خارج می کنند.ما همه دیدیم قرآنی را که محمد رضاخان پهلوی طبع کرد و عده ای را اغفال کرد و بعض آخوندهای بی خبر از مقاصد اسلامی هم مداح او بودند و می بینیم که ملک فهد هر سال مقدار زیادی از ثروت های بی پایان مردم را صرف طبع قرآن کریم و محال تبلیغات مذهب ضد قرآنی می کند و وهابیت این مذهب سراپا بی اساس و خرافاتی را ترویج می کند و مردم و ملت های غافل را سوق بسوی ابر قدرت ها می دهد و از اسلام عزیز و قرآن کریم برای هدم اسلام و قرآن بهره برداری می کند. ما مفتخریم و ملت عزیز سر تا پا متعهد به اسلام و قرآن مفتخر است که پیرو مذهبی
است که می خواهد حقایق قرآنی که سراسر آن از وحدت بین مسلمین بلکه بشریت دم می زند، از مقبره ها و گورستان ها نجات داده و بعنوان بزرگترین نسخه نجات دهنده بشر از جمیع قیودی که بر پای و دست و قلب و عقل او پیچیده است و او را بسوی فنا و نیستی و بردگی و بندگی طاغوتیان می کشاند، نجات دهد. (4) بدان عزیز که عظمت هر کلام و کتابی یا به عظمت متکلم و کاتب آن است، و یا به عظمت مطالب و مقاصد آن است، و یا به عظمت نتایج و ثمرات آن است، و یا به عظمت رسول و واسطه آن است، و یا به عظمت مرسل الیه و حامل آن است، و یا به عظمت حافظ و نگاهبان آن است، و یا به عظمت شارح و مبین آن است، و یا به عظمت وقت ارسال و کیفیت آن است.و بعض از این امور ذاتا و جوهرا در عظمت دخیل است، و بعضی عرضا و بالواسطه، و بعضی کاشف از عظمت است.و جمیع این امور که ذکر شد، در این صحیفه نورانیه به وجه اعلی و اوفی موجود بلکه از مختصات آن است، که کتاب دیگری را در آن یا اصلا شرکت نیست و یا به جمیع مراتب نیست. اما
عظمت متکلم آن و منشی و صاحب آن: پس آن، عظیم مطلق است که جمیع عظمت های متصوره در ملک و ملکوت و تمام قدرتهای نازل در غیب و شهادت رشحه ای از تجلیات عظمت فعل آن ذات مقدس است.و حق تعالی با تجلی به عظمت برای احدی ممکن نیست تجلی کند، و از پس هزاران حجب و سرادقات تجلی کند، چنانچه در حدیث است: «ان لله سبعین الف حجاب [من نور و ظلمة .لو کشفت، لا حرقت سبحات وجهه دونه]» . (5) و پیش اهل معرفت این کتاب شریف از حق تعالی به مبدئیت جمیع شئون ذاتیه و صفاتیه و فعلیه و به جمیع تجلیات جمالیه و جلالیه صادر شده، و دیگر کتب سماویه را این مرتبت و منزلت نیست. و اما عظمت آن به واسطه محتویات و مقاصد و مطالب آن: پس آن، عقد فصلی علی حده بلکه فصول و ابوابی و رساله و کتابی جداگانه لازم دارد تا شمه ای از آن در رشته بیان و تحریر در آید.و ما به طریق اجمال در فصلی مستقل به کلیات آن اشاره می کنیم، و در آن فصل ان شاء الله اشاره به عظمت آن از حیث نتایج و ثمرات می نمائیم. و اما عظمت رسول وحی و واسطه ایصال: پس آن، جبرئیل امین
و روح اعظم است که پس از خروج رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از جلباب بشریت و توجه دادن شطر قلب را به حضرت جبروت، متصل به آن روح اعظم شود.و آن یکی از ارکان اربعه دار تحقق، بلکه اعظم ارکان و اشرف انواع آن است، چه که آن ذات شریف نورانی ملک موکل علم و حکمت و صاحب ارزاق معنویه و اطعمه روحانیه است.و از کتاب خدا و احادیث شریفه تعظیم جبرئیل و تقدم او بر دیگر ملائکه استفاده شود. (6) و اما عظمت مرسل الیه و متحمل آن: پس آن، قلب تقی نقی احمدی احدی جمعی محمدی است که حق تعالی به جمیع شئون ذاتیه و صفاتیه و اسمائیه و افعالیه بر آن تجلی نموده، و دارای ختم نبوت و ولایت مطلقه است، و اکرم بریه و اعظم خلیقه و خلاصه کون و جوهره وجود و عصاره دار تحقق و لبنه اخیره و صاحب برزخیت کبری و خلافت عظمی است. و اما حافظ و نگاهبان آن، ذات مقدس حق جل جلاله است، چنانچه فرماید در کریمیه مبارکه : انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون. (7) و اما شارح و مبین آن، ذوات مطهره معصومین از رسول خدا تا حجت عصر عجل الله
فرجه، که مفاتیح وجود و مخازن کبریا و معادن حکمت و وحی و اصول معارف و عوارف و صاحبان مقام جمع و تفصیلند. و اما وقت وحی، لیلة القدر است، که اعظم لیالی و «خیر من الف شهر» و نورانی ترین ازمنه و فی الحقیقه وقت وصول ولی مطلق و رسول ختمی صلی الله علیه و آله است. (8) بدان که این کتاب شریف، چنانچه خود بدان تصریح فرموده، کتاب هدایت و راهنمای سلوک انسانیت و مربی نفوس و شفای امراض قلبیه و نور بخش سیر الی الله است.بالجمله، خدای تبارک و تعالی به واسطه سعه رحمت بر بندگان، این کتاب شریف را از مقام قرب و قدس خود نازل فرموده و به حسب تناسب عوالم تنزل داده تا به این عالم ظلمانی و سجن طبیعت رسیده و به کسوه الفاظ و صورت حروف در آمده برای استخلاص مسجونین در این زندان تاریک دنیا و رهایی مغلولین در زنجیرهای آمال و امانی، و رساندن آنها را از حضیض نقص و ضعف و حیوانیت به اوج کمال و قوت و انسانیت، و از مجاورت شیطان به مرافقت ملکوتیین بلکه به وصول به مقام قرب و حصول مرتبه لقاء الله که اعظم مقاصد و مطالب اهل الله است.و از این جهت، این کتاب
کتاب دعوت به حق و سعادت است و بیان کیفیت وصول بدین مقام است، و مندرجات آن اجمالا آن چیزی است که در این سیر و سلوک الهی مدخلیت دارد و یا اعانت می کند سالک و مسافر الی الله را.و به طور کلی یکی از مقاصد مهمه آن، دعوت به معرفت الله و بیان معارف الهیه است از شئون ذاتیه و اسمائیه و صفاتیه و افعالیه، و از همه بیشتر در این مقصود، توحید ذات و اسماء و افعال است که بعضی از آن به صراحت و بعضی به اشارت مستقصی مذکور است. و باید دانست که در این کتاب جامع الهی به طوری این معارف، از معرفة الذات تا معرفة الافعال، مذکور است که هر طبقه به قدر استعداد خود از آن ادراک می کنند، چنانچه آیات شریفه توحید، و خصوصا توحید افعال، را علماء ظاهر و محدثین و فقها رضوان الله علیهم طوری بیان و تفسیر می کنند که بکلی مخالف و مباین است با آنچه اهل معرفت و علماء باطن تفسیر می کنند، و نویسنده هر دو را در محل خود درست می داند، زیرا که قرآن شفای دردهای درونی است و هر مریض را به طوری علاج می کند.چنانچه کریمه هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن. (9) و کریمه
الله نور السموات و الارض. (10) و کریمه هو الذی فی السماء اله و فی الارض اله. (11) وکریمه هو معکم. (12) و کریمه اینما تولوا فثم وجه الله. (13) الی غیر ذلک در توحید ذات، و آیات کریمه آخر سوره «حشر» و غیر آنها در توحید صفات، و کریمه و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی. (14) و کریمه الحمد لله رب العالمین. و کریمه یسبح لله ما فی السموات و ما فی الارض. (15) در توحید افعال، که بعضی به وجه دقیق و بعضی به وجه ادق عرفانی دلالت دارد، برای هر یک از طبقات علماء ظاهر و باطن طوری شفای امراض است.و در عین حال که بعضی آیات شریفه، مثل آیات اول «حدید» و سوره مبارکه «توحید» ، به حسب حدیث شریف کافی (16) برای متعمقان از آخر الزمان وارد شده، اهل ظاهر را نیز از آن بهره کافی است.و این از معجزات این کتاب شریف و از جامعیت آن است. و دیگر از مقاصد و مطالب آن، دعوت به تهذیب نفوس و تطهیر بواطن از ارجاس طبیعت و تحصیل سعادت، و بالجمله، کیفیت سیر و سلوک الی الله [است] .و این مطلب شریف به دو شعبه مهمه منقسم است: یکی تقوا به جمیع مراتب
آن، که مندرج در آن است تقوی از غیر حق و اعراض مطلق از ما سوی الله.و دیگر، ایمان به تمام مراتب و شئون، که در آن مندرج است اقبال به حق و رجوع و انابه به آن ذات مقدس.و این از مقاصد مهمه این کتاب شریف است که اکثر مطالب آن بلاواسطه یا مع الواسطه به این مقصد رجوع کند. و دیگر از مطالب این صحیفه الهیه، قصص انبیاء و اولیاء و حکماء است، و کیفیت تربیت حق آنها را، و تربیت آنها خلق را، که در این قصص فوائد بی شمار و تعلیمات بسیار است.و در آن قصص به قدری معارف الهیه و تعلیمات و تربیتهای ربوبیه مذکور و مرموز است که عقل را متحیر کند.سبحان الله و له الحمد و المنة.در همین قصه خلق آدم علیه السلام و امر به سجود ملائکه و تعلیمات اسماء و قضایای ابلیس و آدم (ع) که در کتاب خدا مکرر ذکر شده، به قدری تعلیم و تربیت و معارف و معالم است برای کسی که له قلب او القی السمع و هو شهید . (17) که انسان را حیران کند.و اینکه قصص قرآنیه، مثل قصه آدم و موسی و ابراهیم و دیگر انبیاء علیهم السلام، مکرر ذکر شده، برای همین نکته است که
این کتاب، کتاب قصه و تاریخ نیست، بلکه کتاب سیر و سلوک الی الله و کتاب توحید و معارف و مواعظ و حکم است.و در این امور، مطلوب تکرار است تا در نفوس قاسیه تأثیری کند و قلوب از آن موعظت گیرد.و به عبارت دیگر، کسی که بخواهد تربیت و تعلیم و انذار و تبشیر کند، باید مقصد خود را با عبارات مختلفه و بیانات متشتته گاهی در ضمن قصه و حکایت و گاهی در ضمن تاریخ و نقل و گاهی به صراحت لهجه و گاهی به کنایت و امثال و رموز تزریق کند تا نفوس مختلفه و قلوب متشتته هر یک بتوانند از آن استفادت کنند. و چون این کتاب شریف برای سعادت جمیع طبقات و قاطبه سلسله بشر است، و این نوع انسانی در حالات قلوب و عادات و اخلاق و ازمنه و امکنه مختلف هستند، همه را نتوان به یک طور دعوت کرد، ای بسا نفوسی که برای اخذ تعالیم به صراحت لهجه و القاء اصل مطلب به طور ساده حاضر نباشند و از آن متأثر نگردند، اینها را باید به طور ساختمان دماغ آنها دعوت کرد و مقصد را به آنها فهمانید.و بسا نفوسی که با قصص و حکایات و تواریخ سر و کار ندارند و
علاقمند به لب مطالب و لباب مقاصدند، اینها را نتوان با دسته اول در یک ترازو گذاشت .ای بسا قلوب که با تخویف و انذار متناسبند، و قلوبی که با وعده و تبشیر سر و کار دارند .از این جهت است که این کتاب شریف به اقسام مختلفه و فنون متعدده و طرق متشتته مردم را دعوت فرموده، و چنین کتابی را تکرار حتم و لازم است.دعوت و موعظه بی تکرار و تفنن، از حد بلاغت خارج، و آنچه متوقع از آن است، که تأثیر در نفوس باشد، بی تکرار از آن حاصل نشود. مع الوصف، در این کتاب شریف قضایا به طوری شیرین اتفاق افتاده که تکرار آن انسان را کسل نکند، بلکه در هر دفعه که اصل مطلب را تکرار کند، خصوصیات و لواحقی در آن مذکور است که در دیگران نیست، بلکه در هر دفعه یک نکته مهمه عرفانی یا اخلاقی را مورد نظر قرار داده و قضیه را در اطراف آن چرخ می دهد.و بیان این مطلب استقصای کامل از قصص قرآنیه لازم دارد که در این مختصرات نگنجد.و در آرزوی این ضعیف بی مایه ثبت است که با توفیق الهی کتابی در خصوص قصص قرآنیه و حل رموز و کیفیت تعلیم و تربیت آنها فراهم آورم به قدر میسور.گرچه قیام
به این امر از مثل نویسنده آرزویی است بسی خام و خیالی است بس باطل . بالجمله، ذکر قصص انبیاء علیهم السلام، و کیفیت سیر و سلوک آنها، و چگونگی تربیت آنها از بندگان خدا، و حکم و مواعظ و مجادلات حسنه آنها از بزرگترین ابواب معارف و حکم و بالاترین درهای سعادت و تعالیم است که حق تعالی جل مجده به روی بندگان خود مفتوح فرموده .و چنانچه ارباب معرفت و اصحاب سلوک و ریاضت را از آنها حظی وافر و بهره کافی است، کسان دیگر را نیز نصیبی وافی و قسمتی بی پایان است، چنانچه از کریمه شریفه فلما جن علیه اللیل رءا کوکبا... (18) الخ، مثلا، اهل معرفت کیفیت سلوک و سیر معنوی حضرت ابراهیم علیه السلام را ادراک می کنند، و راه سلوک الی الله و سیر الی جنابه را تعلم می نمایند، و حقیقت سیر انفسی و سلوک معنوی را از منتهای ظلمت طبیعت، که به جن علیه اللیل در آن مسلک تعبیر شده، تا القاء مطلق إنیت و انانیت و ترک خودی و خودپرستی و وصول به مقام قدس و دخول در محفل انس، که در این مسلک اشارت به آن است وجهت وجهی للذی فطرالسموات... (19) الخ، از آن دریابند.و دیگران از آن، سیر آفاقی و
کیفیت تربیت و تعلیم جناب خلیل الرحمن امت خود را، ادراک کنند.و بدین منوال، سایر قصص و حکایات، مثل قصه آدم و ابراهیم و موسی و یوسف و عیسی و ملاقات موسی و خضر، که استفادات اهل معارف و ریاضیات و مجاهدات و دیگران هر یک با دیگری فرق دارد.و در این قسمت داخل است، یا مقصدی مستقل است، حکم و مواعظ ذات مقدس حق، که هر جا مناسب شده خود به لسان قدرت بندگان را دعوت فرموده، یا به معارف الهیه و توحید و تنزیه، چون سوره مبارکه «توحید» و اواخر سوره «حشر» و اوائل «حدید» و دیگر موارد کتاب شریف الهی.و اصحاب قلوب و سوابق حسنی را از این قسمت حظوظی است بی شمار.مثلا، اصحاب معارف از کریمه مقدسه و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله. (20) قرب نافله و فریضه را استفادت کنند، در عین حال که دیگران خروج به بدن و هجرت، مثلا به مکه یا مدینه، را می فهمند.و یا دعوت فرموده به تهذیب نفوس و ریاضات باطنیه چون کریمه شریفه قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها. (21) الی غیر ذلک.و یا دعوت به عمل صالح است؛ چنانچه معلوم است.و یا تحذیر از
مقابلات هر یک از اینها است.و در این قسمت نیز داخل است حکم لقمانی و دیگر بزرگان و مؤمنین که در موارد مختلفه این صحیفه الهیه مذکور است، چون قضایای اصحاب کهف. و دیگر از مطالب این صحیفه نورانیه، بیان احوال کفار و جاحدین و مخالفان با حق و حقیقت و معاندین با انبیاء و اولیاء علیهم السلام، و بیان کیفیت عواقب امور آنها و چگونگی بوار و هلاک آنها، چون قضایای فرعون و قارون و نمرود و شداد و اصحاب فیل، و دیگر از کفره و فجره، که در هر یک از آنها موعظتها و حکم بلکه معارفی است برای اهلش.و در این قسمت داخل است قضایای ابلیس ملعون.و در این قسمت نیز داخل است یا قسمتی مستقل است قضایای غزوات رسول خدا صلی الله علیه و آله، که در آنها نیز مطالب شریفه مذکور است، که یکی از آنها کیفیت مجاهدات اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله است برای بیدار کردن مسلمین از خواب غفلت و بر انگیختن آنها است برای مجاهدت فی سبیل الله و تنفیذ کلمه حق و اماته باطل. و یکی دیگر از مطالب قرآن شریف، بیان قوانین ظاهر شریعت و آداب و سنن الهیه است، که در این کتاب نورانی کلیات و مهمات
آن ذکر شده.و عمده در این قسم دعوت به اصول مطالب و ضوابط آن است، مثل باب صلاة، و زکات، و خمس، و حج، و صوم، و جهاد، و نکاح، و ارث، و قصاص، و حدود، و تجارت، و امثال آن.و چون این قسم، که علم ظاهر شریعت است، عام المنفعه و برای جمیع طبقات از حیث تعمیر دنیا و آخرت مجعول است و تمام طبقات مردم از آن به مقدار خود استفادت کنند، از این جهت در کتاب خدا دعوت به آن بسیار است و در احادیث و اخبار نیز خصوصیات و تفاصیل آنها به حد وافر است و تصانیف علماء شریعت در این قسمت بیشتر و بالاتر از سایر قسمتها است. و یکی دیگر از مطالب قرآن شریف، احوال معاد و براهین بر اثبات آن، و کیفیت عذاب و عقاب و جزا و ثواب آن، و تفاصیل جنت و نار و تهذیب و تنعیم.و در این قسمت حالات اهل سعادت و درجات آنها از اهل معرفت و مقربین و از اهل ریاضت و سالکین و از اهل عبادت و ناسکین، و همین طور حالات و درجات اهل شقاوت از کفار و محجوبین و منافقین و جاحدین و اهل معصیت و فاسقین مذکور است.ولی آنچه به حال عموم بیشتر
فایده داشته بیشتر مذکور و با صراحت لهجه است، و آنچه برای یک طبقه خاصه مفید است، به طریق رمز و اشاره مذکور است، مثل و رضوان من الله اکبر (22) و آیات لقاء الله برای آن دسته.و مثل کلا انهم عن ربهم یومئذ لمحجوبون. (23) برای دسته دیگر.و در این قسمت، یعنی در قسم تفصیل معاد و رجوع الی الله، معارفی بی شمار و اسراری بس دشوار مذکور است که اطلاع بر کیفیت آنها جز به سلوک برهانی یا نور عرفانی نتوان پیدا کرد. و یکی دیگر از مطالب این صحیفه الهیه کیفیت احتجاجات و براهینی است که ذات مقدس حق تعالی یا خود اقامه فرموده بر اثبات مطالب حقه و معارف الهیه، مثل احتجاج بر اثبات حق و توحید و تنزیه و علم و قدرت و دیگر اوصاف کمالیه، که در این قسمت گاهی براهین دقیقه ای پیدا شود که اهل معرفت از آن استفاده کامل نمایند، مثل شهد الله انه لا اله الا هو. (24) و گاهی براهینی است که حکماء و دانشمندان طوری از آن استفاده کنند، و اهل ظاهر و عامه مردم از آن طوری بهره بردارند، مثل کریمه لو کان فیهما آلهة الا الله لفسدتا. (25) و مثل کریمه اذا لذهب کل اله بما خلق. (26) و
مثل آیات اول سوره «حدید» و سوره مبارکه «توحید» ، و غیر آن.و مثل احتجاج بر اثبات معاد و رجوع ارواح و انشاء نشئه اخری، و احتجاج بر اثبات ملائکة الله و انبیاء عظام، که در موارد مختلفه این کتاب شریف موجود است.این حال احتجاجات خود ذات مقدس.و یا آن که حق تعالی نقل براهین انبیاء و دانشمندان را فرموده بر اثبات معارف، مثل احتجاجات جناب خلیل الرحمن سلام الله علیه و غیر آن. اینها مهمات مطالب این کتاب است، و الا دیگر مطالب متفرقه نیز موجود است که احصاء آن وقتی کافی لازم دارد. (27) و چون ذات مقدس حق جل و علا به حسب کل یوم هو فی شأن، (28) در کسوه اسماء و صفات تجلی به قلوب انبیاء و اولیاء کند، و به حسب اختلاف قلوب آنها تجلیات مختلف شود، و کتب سماویه که به نعت ایحاء به توسط ملک وحی، جناب جبرئیل، بر قلوب آنها نازل شده به حسب اختلاف این تجلیات و اختلاف اسمائی که مبدئیت برای آن دارد مختلف شود چنانچه اختلاف انبیاء و شرایع آنها نیز به اختلاف دول اسمائیه است پس، هر اسمی که محیط تر و جامعتر است، دولت او محیطتر و نبوت تابعه او محیط تر و کتاب نازل از
او محیط تر و جامعتر است، و شریعت تابعه او محیط تر و با دوام تر است.و چون نبوت ختمیه و قرآن شریف و شریعت آن سرور از مظاهر و مجالی، یا از تجلیات و ظهورات، مقام جامع احدی و حضرت اسم الله الاعظم است، از این جهت محیط ترین نبوات و کتب و شرایع و جامعترین آنها است، و اکمل و اشرف از آنها تصور نشود، و دیگر از عالم غیب به بسیط طبیعت علمی بالاتر یا شبیه به آن تنزل نخواهد نمود، یعنی، آخرین ظهور کمال علمی که مربوط به شرایع است همین، و بالاتر از این امکان نزول در عالم ملک ندارد، پس، خود رسول ختمی صلی الله علیه و آله اشرف موجودات و مظهر تام اسم اعظم است، و نبوت او نیز اتم نبوات ممکنه و صورت دولت اسم اعظم است که ازلی و ابدی است.و کتاب نازل به او نیز از مرتبه غیب به تجلی اسم اعظم نازل شده، و از این جهت، از برای این کتاب شریف احدیت جمع و تفصیل است و از «جوامع کلم» است، چنانچه کلام خود آن سرور نیز از جوامع کلم بوده.و مراد از «جوامع الکلم» بودن قرآن، یا کلام آن سرور، آن نیست که کلیات و ضوابط جامعه بیان
فرمودند گرچه به آن معنی نیز احادیث آن بزرگوار از جوامع و ضوابط است، چنانچه در علم فقه معلوم است بلکه جامعیت آن عبارت از آن است که چون برای جمیع طبقات انسان در تمام ادوار عمر بشری نازل شده و رافع تمام احتیاجات این نوع است، و حقیقت این نوع چون حقیقت جامعه است و واجد تمام منازل است از منزل اسفل ملکی تا اعلی مراتب روحانیت و ملکوت و جبروت، و از این جهت افراد این نوع در این عالم اسفل ملکی اختلافات تامه دارد و آن قدر تفاوت و اختلافی که در افراد این نوع است در هیچ یک از افراد موجودات نیست این نوع است که شقی در کمال شقاوت و سعید در کمال سعادت دارد، این نوع است که بعضی از افراد آن از جمیع انواع حیوانات پست تر و بعضی افراد آن از جمیع ملائکه مقربین اشرف است بالجمله، چون افراد این نوع در مدارک و معارف مختلف و متفاوتند، قرآن به طوری نازل شده که هر کس به حسب کمال و ضعف ادراک و معارف و به حسب درجه ای که از علم دارد از آن استفاده می کند. (29) [اگر] تزکیه نباشد تعلیم کتاب حکمت میسور نیست.باید
تزکیه بشود نفوس از همه آلودگی ها که بزرگترین آلودگی عبارت است از آلودگی نفس انسان و هواهای نفسانیه که دارد.مادامی که انسان در حجاب خود هست نمی تواند این قرآن را که نور است و به حسب فرمایش خود قرآن نور است، (30) نور را کسانی که در حجاب هستند و پشت حجاب های زیاد هستند نمی توانند ادراک کنند، گمان می کنند که می توانند، لکن نمی توانند.تا انسان از حجاب بسیار ظلمانی خود خارج نشود، تا گرفتار هواهای نفسانی است، تا گرفتار خود بینی هاست، تا گرفتار چیزهائی است که در باطن نفس خود ایجاد کرده است از ظلماتی که بعضی ها فوق بعض است، (31) انسان لیاقت پیدا نمی کند، که این نور الهی در قلب او منعکس بشود.کسانی که بخواهند قرآن را بفهمند و محتوای قرآن را، نه صورت نازل کوچکش را، محتوای قرآن را بفهمند و طوری باشد که هر چه قرائت کنند بالا بروند (32) و هر چه قرائت کنند به مبدأ نور و مبدأ اعلی نزدیک شوند این نمی شود الا اینکه حجاب ها برداشته بشود و «تو خود حجاب خودی» (33) باید از میان برداری این حجاب را تا بتوانی این نور را به آنطور که هست و انسان لایق است برای ادراک او، ادراک کند.پس یکی از انگیزه ها این است که تعلیم
بشود کتاب بعد از تزکیه و تعلیم بشود حکمت بعد از تزکیه. (34) قرآن آیات الهی است و انگیزه بعثت، آوردن این کتاب بزرگ است و تلاوت کردن این کتاب بزرگ و آیه عظیم الهی است.گرچه همه عالم آیات حق تعالی هستند لکن قرآن کریم فشرده [ای است] از تمام خلقت و تمام چیزهائی که در بعثت باید انجام بگیرد، قرآن کریم یک سفره ای است که خدای تبارک و تعالی به وسیله پیغمبر اکرم در بین بشر گسترده است که تمام بشر از آن هر یک به مقدار استعداد خودش استفاده کند. این کتاب و این سفره گسترده در شرق و غرب و از زمان وحی تا قیامت کتابی است که تمام بشر، عامی، عالم، فیلسوف، عارف، فقیه، همه از او استفاده می کنند یعنی کتابی است که در عین حال که نازل شده است از مرحله غیب به مرحله شهود و گسترده شده است پیش ما جمعیتی که در عالم طبیعت هستیم، در عین حالی که متنزل شده است از آن مقام و رسیده است به جائی که ما بتوانیم از آن استفاده بکنیم در عین حال که مسائلی در آن هست که همه مردم عامی و عارف و عالم و غیر عالم از آن استفاده می کنند، مسائلی در آن
هست که مختص به علمای بزرگ است، فلاسفه بزرگ است، عرفای بزرگ است و انبیا و اولیاء است.بعض مسائل آن را غیر از اولیاء خدای تبارک و تعالی کسی نمی تواند ادراک کند مگر با تفسیری که از آنان وارد می شود، به مقدار استعدادی که در بشر هست مورد استفاده قرار می گیرد و مسائلی هست که عرفای بزرگ اسلام از آنها استفاده می کنند و مسائلی هست که فلاسفه و حکمای اسلام از آن استفاده می کنند و مسائلی هست که فقهای بزرگ از آن استفاده می کنند.و این سفره همگانی است برای همه و همین طور که این طوائف از آن استفاده می کنند، مسائل سیاسی، مسائل اجتماعی، مسائل فرهنگی و مسائل ارتشی و غیر ارتشی همه در این کتاب مقدس هست. انگیزه نزول این کتاب مقدس و انگیزه بعثت نبی اکرم برای این است که این کتاب در دسترس همه قرار بگیرد و همه از او به اندازه سعه وجودی و فکری خودشان استفاده کنند.مع الاسف نتوانستیم ما و نتوانسته است بشر و نتوانسته اند علمای اسلام آنطوری که باید استفاده از این کتاب مقدس بشود استفاده کنند.باید همگان افکار خودشان را به راه بیندازند و مغزهای خودشان را متوجه کنند به این کتاب بزرگ تا اینکه این کتاب بزرگ را به طوری که
هست و به طوری که ما می توانیم از او استفاده کنیم، همه استفاده کنند. قرآن آمده است برای استفاده همه طبقات، هر کس به مقدار استعداد خود، البته بعض آیات است که غیر از رسول اکرم و آن که متعلم به تعلیم اوست نمی تواند بفهمد و به وسیله آنهاست که ما باید بفهمیم و بسیاری از آیات است که در دسترس همگان است که همه فکرهای خودشان را به راه بیندازند و مغزهای خودشان را متوجه کنند و مسائل زندگی را، زندگی این دنیا و زندگی آن عالم را از این کتاب مقدس استفاده کنند.پس یک انگیزه از بعثت این است که قرآن که در غیب بوده است و به صورت های غیبی بوده است، در علم خدای تعالی بوده است و در غیب الغیوب بوده است.به وسیله این موجود عظیمی که به واسطه مجاهدات بسیار و به واسطه بودن او بر فطرت حقیقی و فطرت توحیدی و همه مسائلی که هست او رابطه دارد با غیب و به واسطه رابطه ای که با غیب دارد این کتاب مقدس را ازمرتبه غیب متنزل کرده است و بلکه تنزلاتی به اصل شده است تا رسیده است به مرتبه شهادت که به صورت الفاظ در آمده است و این الفاظ را ما و شما
و همه می توانیم بفهمیم و معانی آن را تا اندازه ای که می توانیم ما استفاده از آن می کنیم و انگیزه بعثت بسط این سفره در بین بشر از زمان نزول تا آخر .این یکی از انگیزه های کتاب است و انگیزه بعثت است. «بعثه علیکم» رسولی را که تلاوت می کند بر شما قرآن را، آیات الهی را و «یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه» . (35) این شاید غایت این تلاوت باشد، تلاوت می کند برای تزکیه و برای تعلیم و برای تعلیم همگانی، تعلیم همین کتاب و تعلیم حکمت که آن هم از همین کتاب است.پس انگیزه بعثت نزول وحی است و نزول قرآن است و انگیزه تلاوت قرآن بر بشر این است که تزکیه پیدا بکنند و نفوس مصفا بشوند از این ظلماتی که در آنها موجود است تا اینکه بعد از اینکه مصفا شدند ارواح و اذهان آنها قابل این بشود که کتاب و حکمت را بفهمند.انگیزه، تزکیه است برای فهم کتاب و حکمت.هر کس نمی تواند این نوری را که از غیب متجلی شده است و متنزل شده است و به شهادت رسیده است، هر نفسی نمی تواند آن را ادراک کند. (36) تفسیر قرآن یک مسئله ای نیست که امثال ما بتوانند از عهده آن برآیند، بلکه، علمای طراز اول هم
در طول تاریخ اسلام چه از عامه و چه از خاصه در این باب کتابهای زیاد نوشته اند، و البته مساعی آنان مشکور است، و لیکن هر کدام روی آن تخصصی که داشته و وقتی که داشته است، یک پرده ای از پرده های قرآن کریم را تفسیر کرده است، آنهم بطور کامل معلوم نیست [باشد]، مثلا عرفائی که در طول این چندین قرن آمدند و تفسیر کردند نظیر محی الدین در بعضی ازکتابهایش (37) ، عبد الرزاق کاشانی (38) در تأویلات، ملا سلطانعلی (39) در تفسیر، اینهائی که طریقه شان طریقه معارف بوده است، اینها تفسیرهائی نوشتند، بعضی هایشان هم در آن فنی که داشته اند خوب نوشته اند لکن قرآن عبارت از آن نیست که آنها نوشته اند، آن ها بعضی از اوراق قرآن و پرده های قرآن است، یا مثلا «طنطاوی» (40) و امثال او و همینطور «قطب» (41) اینها هم، به یک ترتیب دیگری تفسیر کرده اند که باز آن غیر تفسیر قرآن به همه معانی است، اینهم باز یک پرده است، و بسیاری از مفسرین که از این دو طایفه نبودند اینها تفاسیری دارند مثل «مجمع البیان» (42) که تفسیر خوبی است و جامع بین أقوال عامه و خاصه هست، و سایر تفسیرهائی که نوشته شده است اینها هم همینطور، قرآن یک کتابی نیست که بتوانیم ما
یا کسی دیگر یک تفسیر جامعی از علوم قرآن آن طور که هست بنویسند، یک علوم دیگری است ماورای آنکه ماها می فهمیم.ماها یک صورتی یک پرده ای از پرده های کتاب خدا را می فهمیم و باقیش محتاج به تفسیر اهل عصمت است که معلم به تعلیمات رسول الله بودند. و در این اواخر هم اشخاصی پیدا شده اند که اینها اصلا اهل تفسیر نیستند، اینها خواستند مقاصدی که خودشان دارند به قرآن و به سنت نسبت بدهند.حتی یک طایفه ای از چپیها و کمونیستها هم به قرآن باز تمسک می کنند، برای همان مقصدی که دارند، اینها اصلا به تفسیر کار ندارند به قرآن هم کار ندارند، اینها مقصد خودشان را می خواهند بخورد جوانهای ما بدهند به اسم اینکه این اسلام است. نباید اشخاصی که رشد علمی زیاد پیدا نکرده اند، جوانهائی که وارد در این مسائل و در مسائل اسلامی نیستند کسانی که اطلاع از اسلام ندارند نباید اینها در تفسیر قرآن وارد بشوند و اگر روی مقاصدی، آنها وارد شدند، نباید جوانهای ما به آن تفاسیر اعتنا کنند و از چیزهائی که در اسلام ممنوع است «تفسیر به رأی» است که هر کس آراء خودش را بخواهد تطبیق کند بر قرآن، یک کسی مادیست آرای خودش را تطبیق کند بر آیاتی از قرآن و
قرآن را به آن رأی خودش تفسیر و تأویل کند.و یک کسی مثلا اهل معانی روحیه است اینهم هر چه از قرآن دستش می آید باز تأویل کند و برگرداند به آن چیزی که خودش رأیش است، ما باید از هر دو از همه این جهات احتراز کنیم. (43) همین آیاتی که در روایات ما وارد شده است که برای متعمقین آخر الزمان وارد شده است مثل سوره توحید و شش آیه از آیه سوره حدید، گمان ندارم که واقعیتش برای بشر تا الان و تا بعدها آنطوری که باید باشد، کشف بشود.البته مسائل در این باب خیلی گفته شده است، تحقیقات بسیار ارزنده هم بسیار شده است، لکن افق قرآن بالاتر از این مسائل است.همین آیه شریفه «هو الاول و الاخر والظاهر و الباطن» (44) انسان خیال می کند که «اول» خلق الله است و «آخر» هم همان است و «ظاهر» هم به حسب آثارش است و «باطن» هم به حسب اسمائش.لکن اصلا مسأله این نیست که ما می فهمیم و فهمیده اند، مسائل بیش از این مسائل است. «هو الظاهر» اصل ظهور را به غیر خودش می خواهد نفی کند از غیر خودش، مال اوست.واقع مطلب همین است، منتها فهم این معنا که ظهور، ظهور اوست و عالم و تمام هستی ظهور اوست،
فهم این مشکل است.و «هو معکم» که در همین آیات وارد شده است، «معکم» یعنی همراه ماست، او اینجاست و ما اینجا.این معیت، مثلا فلاسفه «معیت قیومیه» می گویند، ولی مسأله را حل می کند؟ مثل معیت علت و معلول است؟ مثل معیت جلوه و ذی جلوه است؟ مسائل این نیست، متعمقین آخر الزمان هم به اندازه عمق ادراکشان بهتر از دیگران فهمیده اند و الا حد قرآن آن است که «انما یعرف القرآن من خوطب به» این «یعرف القرآن من خوطب به» این نحو آیات است و الا بعضی آیاتی که مربوط به احکام ظاهریه است و مربوط به نصایح است که همه می فهمند، آنی که «لا یعرفه الا من خوطب به» یعنی خود رسول اکرم، یعنی واسطه هم نمی تواند بفهمد، جبرئیل هم نتوانسته است.جبرئیل امین هم یک واسطه ای بوده است که خوانده است بر حضرت، این آیاتی که از غیب بر او وارد شده است و مأمور شده است که برساند، اما آن هم «من خوطب به» نیست. «من خوطب به» فقط خود رسول اکرم است و دیگران هم که به واسطه آن نوری که از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و آن تعلیم نورانی ای که از قلب او به قلب خواص او بوده است به واسطه او فهمیده اند
و اما دست امثال ما و بشر عادی کوتاه است از اینکه واقعا بداند که «هو معکم» یعنی چه، چه معیتی است این؟ و هو النور السموات و الارض «الله نور السموات و الارض» این چیست؟ «نور السموات» چیست؟ چطور «نور سموات» است؟ و لهذا «منور السموات» گفته اند و هیچ ربطی به آیه ندارد.تحول معنوی و تحول عرفانی که به واسطه قرآن پیدا شده است فوق همه مسائل است.و بشر، هر کس از یک بعد به قرآن نگاه کرده است: بعضی بعد ظاهرش را، بعد مسائل اجتماعی را، بعد مسائل سیاسی را، بعد مسائل فلسفی، بعد مسائل عرفانی، لکن آن بعد حقیقی که بین عاشق و معشوق است، آن سری که بین خدا و پیغمبر اکرم است، آن یک مطلبی نیست که ماها بتوانیم بفهمیم چی است این سر.اینکه از حضرت باقر سلام الله علیه نقل شده است که فرموده است که من از «صمد» تمام احکام و شرایع را، تمام حقایق را از «صمد» می توانم نشر کنم.این [سر و] مسأله هست.البته ما هم از «صمد» می توانیم اصول معارف را بفهمیم لکن [حضرت] زائد بر این مسائل می گوید. تأسف است برای انسان ها که نمی خواهند بدانند، در راه دانستن نیفتاده اند، در راه معرفت کتاب خدا قدم بر نداشته اند، ارتباط با مبدأ
وحی برقرار نکردند که از مبدأ وحی تفسیر بشود بر ایشان. این ارتباط فقط بین رسول خدا و خدا بود و به تبع او هم بین خواصی که بوده اند. (45) یک مدتی که از اسلام گذشت دستجات مختلفه ای از مردم اهل علم، اینها توجهشان به معنویات اسلام بود و نظرشان به آن آیاتی و روایاتی که مربوط به معنویات و تهذیب نفس و ماوراء الطبیعة داشت... در قرآن کریم آیات زیاد راجع به امور معنوی است، یعنی آن وجه انسانی که از عالم غیب است تا مدت ها وضع اینطور بود که به آن احکام اجتماعی و سیاسی و اینها که در اسلام بود، توجه کم بود یا نبود، کم کم دستجاتی پیدا شدند که مسائل اجتماعی و مسائل سیاسی و مسائل روز را عنوان کردند و اینها از این طرف افتادند یعنی توجهشان به صرف همین اجتماعیات و احکام سیاسی و احکام حکومتی بود و به این جهات نگاه کردند.آنها تا مدت های قبل به آن طرف ورق نگاه می کردند مثل فلاسفه و عرفا و صوفیه و اینها، آن طرف ورق را نگاه می کردند و در حرف هایشان بیان همین معنویات بود و مردم را دعوت می کردند به همان جهات معنویه اسلامی، حتی روایات یا آیاتی که وارد شده بود راجع به امور
طبیعی و راجع به امور اجتماعی و سیاسی، بعضی شان کوشش می کردند که اینها را برگردانند به همان امور معنوی و همه را به آن ورق حساب کنند، جهت باطنی اسلام و قرآن را ملاحظه کنند.. .فقط صرف معنویات را نظر می کردند و از اجتماعیاتی که در قرآن هست، از آیات و اخباری که وارد شده است راجع به حکومت اسلام، راجع به سیاست اسلام، راجع به امور اجتماعی، راجع به تعمیر این عالم، این غفلت کردن، غفلت کردن از اسلام بود که اسلام را به یک ورق شناخته بودند.ورق دیگرش را، عالم طبیعتش را توجه نداشتند که اسلام توجه به عالم طبیعت هم دارد، توجه به تمام اموری که احتیاج دارد انسان، دارد و لهذا یک ابتلاء اسلام این بود که این اشخاصی که از قبیل متکلمین و بیشتر فلاسفه و بیشتر عرفا و صوفیه و اینها، همه آیاتی که در قرآن کریم بود، می خواستند و نظر داشتند که برگردانند به همان امور معنوی...باطن را ملاحظه می کردند و از ظاهر غافل بودند.حالا ابتلاء اسلام اینطور شده است که جوان های ما، جوان ها و روشنفکرها و اشخاصی که دانشمندان بالا هستند و علوم طبیعی را یاد گرفته اند آنها کوشش دارند به اینکه تمام آیات قرآنی و روایات را برگردانند به همان امور
طبیعی، از معنویات غافل بشوند، حتی آیاتی که راجع به امور معنوی است آن را برگردانند به یک امور طبیعی و عادی.اینها هم توجه به اسلام دارند و غافل هستند یعنی یک ورقش را خوانده اند، یک ورقش را از آن غافل هستند و این دو طایفه اسلام را به تمام معنا نشناختند که اسلام چیست.اسلام نه دعوتش به خصوص معنویات است و نه دعوتش به خصوص مادیات است، هر دو را دارد، یعنی اسلام و قرآن کریم آمده اند که انسان را به همه ابعادی که انسان دارد بسازند او را، تربیت کنند او را. (46) اکنون که مقاصد و مطالب این صحیفه الهیه را دانستی، یک مطلب مهمی را باید در نظر بگیری که با توجه به آن راه استفاده از کتاب شریف بر تو باز شود و ابواب معارف و حکم بر قلبت مفتوح گردد.و آن، آن است که به کتاب شریف الهی نظر تعلیم داشته باشی و آن را کتاب تعلیم و افاده بدانی، و خود را موظف به تعلم و استفاده بدانی: و مقصود ما از تعلیم و تعلم و افاده و استفاده آن نیست که جهات ادبیت و نحو و صرف را از آن تعلیم بگیری، یا حیث فصاحت و بلاغت و نکات بیانیه و بدیعیه
از آن فراگیری، یا در قصص و حکایات آن به نظر تاریخی و اطلاع بر امم سالفه بنگری، هیچ یک از اینها داخل در مقاصد قرآن نیست و از منظور اصلی کتاب الهی به مراحلی دور است. و این که استفاده ما از این کتاب بزرگ بسیار کم است، برای همین است که یا به آن نظر تعلیم و تعلم نداریم چنانچه غالبا این طوریم فقط قرائت قرآن می کنیم برای ثواب و اجر، و لهذا جز به جهت تجوید آن اعتنائی نداریم.می خواهیم قرآن را صحیح بخوانیم که ثواب به ما عنایت شود، و در همین حد واقف می شویم و به همین امر قناعت می کنیم، و لهذا چهل سال قرآن شریف را می خوانیم و به هیچ وجه از آن استفاده ای حاصل نشود جز اجر و ثواب قرائت.و یا اگر نظر تعلیم و تعلم داشته باشیم، با نکات بدیعیه و بیانیه و وجوه اعجاز آن، و قدری بالاتر، جهات تاریخی و سبب نزول آیات، و اوقات نزول، و مکی و مدنی بودن آیات و سور و اختلاف قرائات و اختلاف مفسرین از عامه و خاصه، و دیگر امور عرضیه خارج از مقصد که خود آنها موجب احتجاب از قرآن و غفلت از ذکر الهی است، سر و کار داریم.بلکه مفسرین بزرگ ما
نیز عمده هم خود را صرف در یکی از این جهات یا بیشتر کرده و باب تعلیمات را به روی مردم مفتوح نکرده اند. به عقیده نویسنده تاکنون تفسیر برای کتاب خدا نوشته نشده.به طور کلی معنی «تفسیر» کتاب آن است که شرح مقاصد آن کتاب را بنماید، و نظر مهم به آن، بیان منظور صاحب کتاب باشد .این کتاب شریف، که به شهادت خدای تعالی کتاب هدایت و تعلیم است و نور طریق سلوک انسانیت است، باید مفسر در هر قصه از قصص آن، بلکه هر آیه از آیات آن، جهت اهتداء به عالم غیب و حیث راه نمایی به طرق سعادت و سلوک طریق معرفت و انسانیت را به متعلم بفهماند.مفسر وقتی «مقصد» از نزول را به ما فهماند مفسر است، نه «سبب» نزول به آن طور که در تفاسیر وارد است.در همین قصه آدم و حوا و قضایای آنها با ابلیس از اول خلقت آنها تا ورود آنها در ارض، که حق تعالی مکرر در کتاب خود ذکر فرموده، چقدر معارف و مواعظ مذکور و مرموز است و ما را به چقدر از معایب نفس و اخلاق ابلیسی و کمالات آن و معارف آدمی آشنا می کند و ما از آن غافل هستیم. بالجمله، کتاب خدا کتاب معرفت و اخلاق
و دعوت به سعادت و کمال است، کتاب تفسیر نیز باید کتاب عرفانی اخلاقی و مبین جهات عرفانی و اخلاقی و دیگر جهات دعوت به سعادت آن باشد .مفسری که از این جهت غفلت کرده یا صرف نظر نموده یا اهمیت به آن نداده، از مقصود قرآن و منظور اصلی انزال کتب و ارسال رسل غفلت ورزیده.و این یک خطائی است که قرنها است این ملت را از استفاده از قرآن شریف محروم نموده و راه هدایت را به روی مردم مسدود کرده .ما باید مقصود از تنزیل این کتاب را قطع نظر از جهات عقلی برهانی، که خود به ما مقصد را می فهماند، از خود کتاب خدا اخذ کنیم.مصنف کتاب مقصد خود را بهتر می داند.اکنون به فرموده های این مصنف راجع به شئون قرآن نظر کنیم، می بینیم خود می فرماید: ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین. (47) این کتاب را کتاب هدایت خوانده می بینیم در یک سوره کوچک چندین مرتبه می فرماید: و لقد یسرنا القرآن للذکر فهل من مذکر. (48) می بینیم می فرماید: و انزلنا الیک الذکر لتبین للناس ما نزل الیهم و لعلهم یتفکرون . (49) می فرماید: کتاب انزلناه الیک مبارک لیدبروا آیاته و لیتذکر أولوالالباب. (50) الی غیر ذلک از آیات شریفه که ذکرش به طول انجامد. بالجمله، مقصود ما
از این بیان نه انتقاد در اطراف تفاسیر است، چه که هر یک از مفسرین زحمتهای فراوان کشیده و رنجهای بی پایان برده تا کتابی شریف فراهم آورده فلله درهم و علی الله اجرهم، بلکه مقصود ما آن است که راه استفاده از این کتاب شریف را، که تنها کتاب سلوک الی الله و یکتا کتاب تهذیب نفوس و آداب و سنن الهیه است و بزرگتر وسیله رابطه بین خالق و خلق و عروة الوثقی و حبل المتین تمسک به عز ربوبیت است، باید به روی مردم مفتوح نمود.علماء و مفسرین تفاسیر فارسی و عربی بنویسند و مقصود آنها بیان تعالیم و دستورات عرفانی و اخلاقی و بیان کیفیت ربط مخلوق به خالق و بیان هجرت از دار الغرور به دار السرور و الخلود باشد، به طوری که در این کتاب شریف به ودیعت گذاشته شده.صاحب این کتاب سکاکی و شیخ نیست که مقصدش جهات بلاغت و فصاحت باشد، سیبویه و خلیل نیست تا منظورش جهات نحو و صرف باشد، مسعودی و ابن خلکان نیست تا در اطراف تاریخ عالم بحث کند، این کتاب چون عصای موسی و ید بیضای آن سرور، یا دم عیسی که احیاء اموات می کرد نیست که فقط برای اعجاز و دلالت بر صدق نبی اکرم
آمده باشد، بلکه این صحیفه الهیه کتاب احیاء قلوب به حیوة ابدی علم و معارف الهیه است، این کتاب خدا است و به شئون الهیه جل و علا دعوت می کند.مفسر باید شئون الهیه را به مردم تعلیم کند، و مردم باید برای تعلم شئون الهیه به آن رجوع کنند تا استفادت از آن حاصل شود و ننزل من القرآن ما هوشفاء و رحمة للمؤمنین و لا یزید الظالمین الا خسارا. (51) چه خسارتی بالاتر از این که سی چهل سال کتاب الهی را قرائت کنیم و به تفاسیر رجوع کنیم و از مقاصد آن باز مانیم. ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین. (52) (53) اکنون که عظمت کتاب خدا از جمیع جهات مقتضیه عظمت معلوم شد و راه استفادت مطالب آن مفتوح گردید، بر متعلم و مستفید از کتاب خدا لازم است که یکی دیگر از آداب مهمه را به کار بندد تا استفاده حاصل شود، و آن رفع موانع استفاده است که ما از آنها تعبیر کنیم به حجب بین مستفید و قرآن.و این حجابها بسیار است که ما به بعض از آن اشاره نمائیم: یکی از حجابهای بزرگ حجاب خود بینی است که شخص متعلم خود را به واسطه این حجاب
مستغنی بیند و نیازمند به استفاده نداند.و این از شاهکارهای مهم شیطان است که همیشه کمالات موهومه را بر انسان جلوه دهد و انسان را به آنچه که دارد راضی و قانع کند و ماوراء آنچه پیش اوست هر چیز را از چشم او ساقط کند.مثلا، اهل تجوید را به همان علم جزئی قانع کند و آن را در نظر آنها جلوه های فراوان دهد و دیگر علوم را از نظر آنها بیفکند.و حمله قرآن را پیش آنها به خود آنها تطبیق کند و آنها را از فهم کتاب نوارنی الهی و استفاده از آن محروم نماید.و اصحاب ادبیت را به همان صورت بی مغز راضی کند و تمام شئون قرآن را در همان که پیش آنها است نمایش دهد.و اهل تفاسیر به طور معمول را سرگرم کند به وجوه قرائات و آراء مختلفه ارباب لغت و وقت نزول و شأن نزول و مدنی و مکی بودن و تعداد آیات و حروف و امثال این امور.و اهل علوم را نیز قانع کند فقط به دانستن فنون دلالات و وجوه احتجاجات و امثال آن.حتی فیلسوف و حکیم و عارف اصطلاحی را محبوس کند در حجاب غلیظ اصطلاحات و مفاهیم و امثال آن.شخص مستفید باید تمام این حجب را خرق کند و از ماوراء
این حجب به قرآن نظر کند و در هیچ یک این حجابها توقف نکند که از قافله سالکان الی الله باز ماند و از دعوتهای شیرین الهی محروم می شود.از خود قرآن شریف دستور عدم وقوف و قانع نشدن به یک حد معین استفاده شود.در قصص قرآنیه اشارت به این معنی بسیار است.حضرت موسی کلیم با مقام بزرگ نبوت قناعت به آن مقام نکرد و به مقام شامخ علم خود وقوف نفرمود، به مجرد آن که شخص کاملی را مثل خضر ملاقات کرد با آن تواضع و خضوع گفت: هل اتبعک علی ان تعلمن مما علمت رشدا. (54) و ملازم خدمت او شد تا علومی که باید استفاده کند فرا گرفت.حضرت ابراهیم علیه السلام به مقام بزرگ ایمان و علم خاص به انبیاء علیهم السلام قناعت نکرد، عرض کرد: رب ارنی کیف تحیی الموتی. (55) از ایمان قلبی خواست ترقی کند به مقام اطمینان شهودی.بالاتر آن که خدای تبارک و تعالی به جناب ختمی مرتبت اعرف خلق الله علی الاطلاق دستور می دهد به کریمه شریفه و قل رب زدنی علما (56).این دستورات کتاب الهی، این نقل قصه های انبیاء برای آن است که ما از آنها تنبه حاصل کنیم و از خواب غفلت بر انگیخته شویم. یکی دیگر از حجب، حجاب آراء
فاسده و مسالک و مذاهب باطله است، که این گاهی از سوء استعداد خود شخص است و اغلب از تبعیت و تقلید پیدا شود.و این از حجبی است که مخصوصا از معارف قرآن ما را محجوب نموده.مثلا، اگر اعتقاد فاسدی به مجرد استماع از پدر و مادر یا بعض از جهله از اهل منبر در دل ما راسخ شده باشد، این عقیده حاجب شود ما بین ما و آیات شریفه الهیه، و اگر هزاران آیه و روایت وارد شود که مخالف آن باشد، یا از ظاهرش مصروف کنیم و یا به آن به نظر فهم نظر نکنیم.راجع به عقاید ومعارف مثل بسیار است ولی من از تعداد آن خودداری می کنم، زیرا که می دانم این حجاب با گفته مثل منی خرق نشود، ولی از باب نمونه به یکی از آنها اشاره می کنم که فی الجملة سهل المأخذتر است.این همه آیاتی که راجع به لقاء الله و معرفة الله وارد شده و این همه روایات که در این موضوع است و این همه اشارات و کنایات و صراحات که در ادعیه و مناجاتهای ائمه علیهم السلام موجود است، به مجرد این عقیده، که از اشخاص عامی در این میدان ناشی و منتشر شده، که راه معرفة الله بکلی مسدود است، و باب
معرفة الله و مشاهده جمال را به باب تفکر در ذات، به آن وجه ممنوع بلکه ممتنع قیاس نموده اند، تأویل و توجیه کنند، و یا اصلا در این میدان وارد نشوند و خود را با معارف که قرة العین انبیاء و اولیاء است آشنا نکنند.خیلی مایه تأسف است برای اهل الله
که یک باب از معرفت را که می توان گفت غایت بعثت انبیاء و منتهای مطلوب اولیاء است، به طوری به روی مردم مسدود کرده اند که دم زدن از آن کفر محض و زندقه صرف است.اینها معارف انبیاء و اولیاء را با معارف عوام و زنها در خصوص ذات و اسماء و صفات حق مساوی می دانند، بلکه گاهی از آنها بالاتر نیز بروز کند: می گویند: فلان، یک عقاید عامیانه خوبی دارد، ای کاش ما به همان عقیده عامیانه بودیم.این مطلب درست است زیرا که این بیچاره که به این کلام متفوه می شود خود عقاید عامیانه را از دست داده و دیگر معارف را، که معارف خواص و اهل الله است، باطل می شمرد.این آرزو درست مثل آرزوی کفار است که در کریمه الهیه نقل از آنها شده: و یقول الکافر یا لیتنی کنت ترابا. (57) ما اگر بخواهیم آیات و اخبار لقاء الله را به تفصیل ذکر کنیم تا رسوایی این عقیده فاسده که از جهل و غرور شیطانی پیدا شده واضح شود، کتابی جداگانه لازم دارد، فضلا اگر بخواهیم معارفی را که به واسطه این حجاب غلیظ شیطانی در پس پرده نسیان مانده، تا معلوم شود که یکی از مراتب مهجوریت از قرآن و مهجور گذاشتن قرآن، که از همه شاید
تأسفش بیشتر است، این است.چنانچه در کریمه شریفه فرماید: و قال الرسول یا رب ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا. (58) مهجور گذاردن قرآن مراتب بسیار و منازل بی شمار دارد که به عمده آن شاید ما متصف باشیم .آیا اگر ما این صحیفه الهیه را مثلا جلدی پاکیزه و قیمتی نمودیم و در وقت قرائت یا استخاره بوسیدیم و به دیده نهادیم، آن را مهجور نگذاشتیم؟ آیا اگر غالب عمر خود را صرف در تجوید و جهات لغویه و بیانیه و بدیعیه آن کردیم، این کتاب شریف را از مهجوریت بیرون آوردیم؟ آیا اگر قرائات مختلفه و امثال آن را فرا گرفتیم، از ننگ هجران از قرآن خلاصی پیدا کردیم؟ آیا اگر وجوه اعجاز قرآن و فنون محسنات آن را تعلم کردیم، از شکایت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مستخلص شدیم؟ هیهات! که هیچ یک از این امور مورد نظر قرآن و منزل عظیم الشأن آن نیست.قرآن کتاب الهی است و در آن شئون الهیت است، قرآن حبل متصل بین خالق و مخلوق است و به وسیله تعلیمات آن باید رابطه معنویه و ارتباط غیبی بین بندگان خدا و مربی آنها پیدا شود، از قرآن باید علوم الهیه و معارف لدنیه حاصل شود.رسول خدا صلی الله
علیه و آله به حسب روایت کافی شریف فرموده: انما العلم ثلاثة: آیة محکمة، و فریضة عادلة، و سنة قائمة. (59) قرآن شریف حامل این علوم است، اگر ما از قرآن این علوم را فرا گرفتیم، آن را مهجور نگذاشتیم .اگر دعوت های قرآن را پذیرفتیم و از قصه های انبیاء علیهم السلام که مشحون از مواعظ و معارف و حکم است تعلیمات گرفتیم، اگر ما از مواعظ خدای تعالی و مواعظ انبیاء و حکماء که در قرآن مذکور است موعظت گرفتیم، قرآن را مهجور نگذاشتیم، و الا غور در صورت ظاهر قرآن نیز اخلاد الی الارض است، و از وساوس شیطان است که باید به خداوند از آن پناه برد .یکی دیگر از حجب که مانع از استفاده از این صحیفه نورانیه است اعتقاد به آن است که جز آن که مفسرین نوشته یا فهمیده اند کسی را حق استفاده از قرآن شریف نیست.و تفکر و تدبر در آیات شریفه را به تفسیر به رأی، که ممنوع است، اشتباه نموده اند، و به واسطه این رأی فاسد و عقیده باطله قرآن شریف را از جمیع فنون استفاده عاری نموده و آن را بکلی مهجور نموده اند، در صورتی که استفادات اخلاقی و ایمانی و عرفانی به هیچ وجه مربوط به تفسیر نیست تا تفسیر
به رأی باشد.مثلا، اگر کسی از کیفیت مذاکرات حضرت موسی با خضر و کیفیت معاشرت آنها و شد رحال حضرت موسی، با آن عظمت مقام نبوت، برای به دست آوردن علمی که پیش او نبوده، و کیفیت عرض حاجت خود به حضرت خضر به طوری که در کریمه شریفه هل اتبعک علی ان تعلمن مما علمت رشدا. مذکور است و کیفیت جواب خضر، و عذر خواهی های حضرت موسی، بزرگی مقام علم، و آداب سلوک متعلم با معلم را که شاید بیست ادب در آن هست، استفاده کند، این چه ربط به تفسیر دارد تا تفسیر به رأی باشد.و بسیاری از استفادات قرآن از این قبیل است.و در معارف، مثلا، اگر کسی از قول خدای تعالی: الحمد لله رب العالمین که حصر جمیع محامد و اختصاص تمام اثنیه است به حق تعالی، استفاده توحید افعالی کند و بگوید از آیه شریفه استفاده شود که هر کمال و جمال و هر عزت و جلالی که در عالم است و چشم احول و قلب محجوب به موجودات نسبت می دهد از حق تعالی است و هیچ موجودی را از خود چیزی نیست، و لهذا محمدت و ثنا خاص به حق است و کسی را در آن شرکت نیست، این چه مربوط به تفسیر است
تا اسمش تفسیر به رأی باشد یا نباشد. الی غیر ذلک از اموری که از لوازم کلام استفاده شود که مربوط به تفسیر به هیچ وجه نیست .علاوه بر آن که در تفسیر به رأی نیز کلامی است، که شاید آن غیر مربوط به آیات معارف و علوم عقلیه که موافق موازین برهانیه است و آیات اخلاقیه که عقل را در آن مدخلیت است باشد، زیرا که این تفاسیر مطابق با برهان متین عقلی یا اعتبارات واضحه عقلیه است، که اگر ظاهری بر خلاف آنها باشد لازم است آن را از آن ظاهر مصروف نمود.مثلا، در کریمه شریفه و جاء ربک (60) و الرحمن علی العرش استوی (61) که فهم عرفی مخالف با برهان است، رد این ظاهر و تفسیر مطابق با برهان تفسیر به رأی نیست و به هیچ وجه ممنوع نخواهد بود. پس، محتمل است، بلکه مظنون است، که تفسیر به رأی راجع به آیات احکام باشد که دست آراء و عقول از آن کوتاه است، و به صرف تعبد و انقیاد از خزان وحی و مهابط ملائکة الله باید اخذ کرد، چنانچه اکثر روایات شریفه در این باب در مقابل فقهاء عامه که دین خدا را با عقول خود و مقایسات می خواستند بفهمند وارد شده است.و این که
در بعضی روایات شریفه است که لیس شیء ابعد من عقول الرجال من تفسیر القرآن. (62) و هم چنین روایت شریفه که می فرماید: دین الله لا یصاب بالعقول، (63) شهادت دهد بر اینکه مقصود از «دین الله» احکام تعبدیه دین است، و الا باب اثبات صانع و توحید و تقدیس و اثبات معاد و نبوت، بلکه مطلق معارف، حق طلق عقول و از مختصات آن است.و اگر در کلام بعضی محدثین عالی مقام وارد شده است که در اثبات توحید اعتماد بر دلیل نقلی است، از غرائب امور بلکه از مصیباتی است که باید به خدای تعالی از آن پناه برد، و این کلام محتاج به تهجین و توهین نیست.و الی الله المشتکی. یکی دیگر از حجب که مانع از فهم قرآن شریف و استفاده از معارف و مواعظ این کتاب آسمانی است، حجاب معاصی و کدورات حاصله از طغیان و سرکشی نسبت به ساحت قدس پرودگار عالمیان است که قلب را حاجب شود از ادراک حقایق.و باید دانست که از برای هر یک از اعمال صالحه یا سیئه چنانچه در عالم ملکوت صورتی است مناسب با آن، در ملکوت نفس نیز صورتی است که به واسطه آن در باطن ملکوت نفس یا نورانیت حاصل شود و قلب مطهر و منور
گردد، و در این صورت نفس چون آئینه صقیل صافی گردد که لایق تجلیات غیبیه و ظهور حقایق و معارف در آن شود، و یا ملکوت نفس ظلمانی و پلید شود، و در این صورت قلب چون آئینه زنگار زده و چرکین گردد که حصول معارف الهیه و حقایق غیبیه در آن عکس نیفکند.و چون قلب در این صورت کم کم در تحت سلطه شیطان واقع شود و متصرف مملکت روح ابلیس گردد، سمع و بصر و سایر قوا نیز به تصرف آن پلید در آید، و سمع از معارف و مواعظ الهی بکلی بسته شود، و چشم آیات باهره الهیه را نبیند و از حق و آثار و آیات او کور گردد، و دل تفقه در دین نکند و از تفکر در آیات و بینات و تذکر حق و اسماء و صفات محروم گردد، چنانچه حق تعالی فرمود لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم اعین لا یبصرون بها و لهم اذان لا یسمعون بها اولئک کالانعام بل هم اضل. (64) نظر آنها به عالم چون نظر انعام و حیوانات گردد که از اعتبار و تدبر خالی است، و قلوب آنها چون قلوب حیوانات شود که از تفکر و تذکر بی بهره است، بلکه از نظر در آیات و شنیدن
مواعظ و معارف حالت غفلت و استکبار آنان روز افزون شود، پس، از حیوان پست تر و گمراه ترند . یکی دیگر از حجب غلیظه، که پرده ضخیم است بین ما و معارف و مواعظ قرآن، حجاب حب دنیا است که به واسطه آن قلب تمام هم خود را صرف آن کند و وجهه قلب یکسره دنیاوی شود، و قلب به واسطه این محبت از ذکر خدا غافل شود و از ذکر و مذکور اعراض کند.و هر چه علاقمندی به دنیا و اوضاع آن زیادت شود، پرده و حجاب قلب ضخیمتر گردد.و گاه شود که این علاقه به طوری برقلب غلبه کند و سلطان حب جاه و شرف به قلب تسلط پیدا کند که نور فطرت الله بکلی خاموش شود و درهای سعادت به روی انسان بسته شود.و شاید قفلهای قلب که در آیه شریفه است که می فرماید: افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها، (65) همین قفل و بندهای علایق دنیوی باشد.و کسی بخواهد از معارف قرآن استفاده کند و از مواعظ الهیه بهره بردارد، باید قلب را از این ارجاس تطهیر کند و لوث معاصی قلبیه را، که اشتغال به غیر است، از دل براندازد، زیرا که غیر مطهر محرم این اسرار نیست.قال تعالی: انه لقرآن کریم فی کتاب مکنون
لا یمسه الا المطهرون. (66) چنانچه از ظاهر این کتاب و مس آن در عالم ظاهره غیر مطهر ظاهری ممنوع است تشریعا و تکلیفا، از معارف و مواعظ آن و باطن و سر آن ممنوع است کسی که قلبش متلوث به ارجاس تعلقات دنیویه است.و قال تعالی: ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین... الخ.غیر متقی و غیر مؤمن به حسب تقوی و ایمان عامه، از انوار صوریه مواعظ و عقاید حقه آن محروم است، و غیر متقی و مؤمن به حسب مراتب دیگر تقوا، که تقوای خاص و خاص الخاص و اخص الخواص است، از دیگر مراتب آن محروم است.و تفصیل در اطراف آن و ذکر آیات دیگر که دلالت بر مقصود دارد موجب تطویل است ولی ما این فصل را ختم کنیم به ذکر یک آیه شریفه الهیه که برای اهل یقظه کفایت کند به شرط تدبر در آن.قال تبارک و تعالی: قد جائکم من الله نور و کتاب مبین یهدی به الله من اتبع رضوانه سبل السلام.و یخرجهم من الظلمات الی النور و یهدیهم الی صراط مستقیم . (67) خصوصیات آیه شریفه بسیار است، و بیان در اطراف نکات آن رساله علی حده لازم دارد که اکنون مجال آن نیست. (68) یکی از آداب قرائت قرآن حضور
قلب است. و دیگر از آداب مهمه آن، تفکر است.و مقصود از تفکر آن است که از آیات شریفه جستجوی مقصد و مقصود کند.و چون مقصد قرآن، چنانچه خود آن صحیفه نورانیه فرماید، هدایت به سبل سلامت است و اخراج از همه مراتب ظلمات است به عالم نور و هدایت به طریق مستقیم است، باید انسان به تفکر در آیات شریفه مراتب سلامت را از مرتبه دانیه آن، که راجع به قوای ملکیه است، تا منتهی النهایه آن، که حقیقت قلب سلیم است به تفسیری که از اهل بیت وارد شده که ملاقات کند حق را در صورتی که غیر حق در آن نباشد (69) به دست آورد.و سلامت قوای ملکیه و ملکوتیه گم شده قاری قرآن باشد، که در این کتاب آسمانی این گم شده موجود است و باید با تفکر استخراج آن کند.و چون قوای انسانیه سالم از تصرف شیطانی شد و طریق سلامت را به دست آورد و بکار بست، در هر مرتبه سلامت که حاصل شد از ظلمتی نجات یابد و قهرا نور ساطع الهی در آن تجلی کند، تا آن که اگر از جمیع انواع ظلمات که اول آن ظلمات عالم طبیعت است به جمیع شئون آن و آخر آن ظلمت توجه به کثرت است
به تمام شئون آن خالص شد، نور مطلق در قلبش تجلی کند و به طریق مستقیم انسانیت، که در این مقام طریق رب است، انسان را هدایت کند: ان ربی علی صراط مستقیم. (70) و در قرآن شریف دعوت به تفکر و تعریف و تحسین از آن بسیار شده قال تعالی: و انزلنا الیک الذکر لتبین للناس ما نزل الیهم و لعلهم یتفکرون. (71) در این کریمه مدح بزرگی است از تفکر، زیرا که غایت انزال کتاب بزرگ آسمانی و صحیفه عظیمه نورانی را احتمال تفکر قرار داده، و این از شدت اعتناء به آن است که بس احتمال آن موجب یک همچو کرامتی عظیم شده.و در آیه دیگر فرماید: فاقصص القصص لعلهم یتفکرون. (72) و از این قبیل یا قریب به آن، آیات بسیار است و روایات درباره تفکر نیز بسیار است.از حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله منقول است که چون این آیه شریفه نازل شد که می فرماید : ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لایات... الخ (73) فرمود: ویل لمن قرأها و لم یتفکر فیها. (74) عمده در این باب آن است که انسان بفهمد تفکر ممدوح کدام است، و الا در این که تفکر در قرآن و حدیث ممدوح است
شک نیست.بهترین تعبیرها از برای آن، آن است که خواجه عبد الله انصاری قدس سره می کند، قال: اعلم، ان التفکر تلمس البصیرة لاستدراک البغیة (75) یعنی تفکر جستجو نمودن «بصیرت» است که چشم قلب است برای رسیدن به مقصود و نتیجه، که غایت کمال آن است.و معلوم است مقصد و مقصود سعادت مطلقه است که به کمال علمی و عملی حاصل آید. پس، انسان در آیات شریفه کتاب الهی و در قصص و حکایات آن باید مقصود و نتیجه انسانیه، که سعادت است، به دست آورد.و چون سعادت رسیدن به سلامت مطلقه و عالم نور و طریق مستقیم است، انسان باید از قرآن شریف سبل سلامت و معدن نور مطلق و طریق مستقیم را طلب کند، چنانچه در آیه شریفه سابقه اشاره به آن شد.و چون شخص قاری مقصد را یافت، در تحصیل آن بینا شود و راه استفاده از قرآن شریف بر او گشوده و ابواب رحمت حق بر او مفتوح گردد، و عمر کوتاه عزیز خود و سرمایه تحصیل سعادت خویش را صرف در اموری که مقصود به رسالت نیست نکند و از فضول بحث و کلام در چنین امر مهمی خود داری کند.و چون مدتی چشم دل را به این مقصود افکند و از دیگر امور صرف
نظر کرد، چشم دل بینا گردد و حدید شود، و تفکر در قرآن برای نفس عادی شود و طرق استفاده باز گردد، و ابوابی بر او مفتوح شود که تا کنون نبوده و مطالب و معارفی از قرآن استفاده کند که تا کنون به هیچ وجه نمی کرده، آن وقت شفا بودن قرآن را برای امراض قلبیه می فهمد، و مفاد آیه شریفه و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنین و لا یزید الظالمین الا خسارا. و معنی قول امیر المؤمنین صلوات الله علیه را که می فرماید: و تعلموا القرآن، فانه ربیع القلوب.و استشفوا بنوره، فانه شفاء الصدور ادراک می کند.و از قرآن شریف فقط شفاء امراض جسمانیه را طلب نمی کند، بلکه عمده مقصد را شفاء امراض روحانیه که مقصد قرآن است قرار می دهد.قرآن برای شفاء امراض جسمیه نازل نشده، گرچه شفاء امراض جسمیه به او حاصل شود، چنانچه انبیاء علیهم السلام نیز برای شفاء جسمانی نیامده بودند گرچه شفاء دادند، آنها اطباء نفوس و شفا دهندگان قلوب و ارواحند. (76)
: 1 پیغمبر خدا، درود و سلام خدا بر او باد، فرمود: «به راستی من در میان شما دو چیز گرانبها قرار می دهم: کتاب خدا و دودمانم (اهل بیتم)، این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا در حوض
بر من وارد شوند.» 2 سپاس و ستایش مخصوص خداست و پاک و منزهی تو، خدایا بر محمد و خاندان او درود فرست که مظاهر جمال و جلال تو و گنجینه های اسرار کتاب تو هستند که احدیت با تمام اسماء تو حتی اسم مستأثر که جز تو کسی نمی داند در آن تجلی کرده است و لعن و نفرین بر ستمکاران بر آنها که ریشه درخت ناپاک هستند. 3 مسند امام حنبل، ج 3، ص 14 و 17 و 26 و 59 و ج 4 ص 367 و 371.سنن دارمی، ج 2، ص 524، «کتاب فضایل القرآن» ، حدیث 3316.برای اطلاع به تواتر حدیث به «عبقات الانوار» تألیف میر حامد حسین هندی که در این زمینه تألیف یافته است رجوع کنید. 4 وصیت نامه الهی سیاسی حضرت امام (س) صحیفه نور جلد 21 ص 171 169 تاریخ قرائت توسط آیت الله خامنه ای: 68 15/3/ 5 «همانا خدا را هفتاد هزار حجاب است از نور و ظلمت، اگر آن حجابها کنار روند سبحات روی او ما سوی را خواهد سوخت» بحار الانوار، ج 55، ص .45 6 شعراء 193، نجم 9 5، تکویر 24 19، و بحار الانوار ج 56، ص 258، کتاب السماء و العالم، ابواب الملائکه، باب آخر وصف الملائکة
المقربین، حدیث 23 و .24 7 «همانا ما ذکر (قرآن) را فرو فرستادیم و هر آینه ما آن را محفوظ نگاه می داریم» (حجر 9( . 8 آداب الصلوة ص 191 184 چاپ مؤسسه 9 «او آغاز و انجام و پیدا و ناپیداست» حدید/ .3 10 «خداوند نور آسمانها و زمین است» نور/ .35 11 «او کسی است که در آسمان خداست و در زمین خداست» زخرف/ .84 12 «او با شماست...» حدید/ .4 13 «بهر سو رو کنید آنجا روی خداست» بقره/ .115 14 «هنگامی که تیر انداختی تو نینداختی بلکه خدا انداخت» انفال/ .17 15 «آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است او را تسبیح می کنند» جمعه1/، تغابن/ .1 16 اصول کافی، ج 1، ص .123 (کتاب التوحید، باب النسبة، حدیث 3( . 17 «...برای کسی که دلی (آگاه) داشته باشد یا با توجه کامل گوش (به کلام حق) بسپارد .ق73/« . 18 «چون شب بر او تاریک گردید ستاره ای دید...» انعام .76 19 «رو به سوی کسی کردم که آسمانها و زمین را آفرید...» انعام .79 20 «کسی که از خانه اش بیرون شود در حالی که هجرت کننده به سوی خدا و رسول اوست، آنگاه مرگ او را در یابد پاداش او بر خدا واقع (لازم) شده»
نساء/ .100 21 «هر آینه رستگار شد.کسی که نفس را تزکیه کرد و زیان دید کسی که آن را تباه ساخت» (شمس9/( . 22 «رضایت خدا بزرگتر است» توبه/ .72 23 «بتحقیق، آنان در آن روز از پروردگارشان محجوبند.» (مطففین15/( . 24 «خدا شهادت داد که خدایی جز او نیست.» (آل عمران18/( . 25 «اگر جز خدا خدایانی در آسمان و زمین بود زمین و آسمان تباه می شدند.» (انبیاء22/( . 26 «...در این هنگام هر خدایی به آنچه (خود) آفریده می پرداخت.» (مؤمنون91/( . 27 آداب الصلوة ص 191 184 چاپ مؤسسه 28 «او هر روز در شأنی است.» (الرحمن29/( . 29 آداب الصلوة ص 191 184 چاپ مؤسسه 30 قد جاءکم من الله نور و کتاب مبین. «به تحقیق برای شما از سوی خدا نور و کتاب مبینی آمد.» (مائده15/( و (نساء174/( . 31 اقتباس از آیه 40 سوره نور «ظلمات بعضها فوق بعض» . 32 اشاره است به حدیث رسول اکرم (ص) که می فرماید: ثم یقال له: اقرأ و ارق. «سپس به او (در قیامت) گفته می شود: قرآن بخوان و بالا برو.» اصول کافی، ج 2، ص 604، «کتاب فضل القرآن» ، «باب فضل حامل القرآن» ، حدیث 4، بحار الانوار، ج 7، ص 293، تفسیر صافی ج 1،
ص 68، مقدمه دهم. 33 شعر حافظ است: میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز 34 بیانات امام خمینی در دیدار با مردم تبریز به مناسبت عید سعید مبعث صحیفه نور جلد 14 ص 253 252 تاریخ: 60 11/3/ 35 «آنان را پاک سازد و کتاب و حکمت بیاموزد» جمعه/ .2 36 بیانات امام خمینی در دیدار با مردم تبریز صحیفه نور جلد 14 ص 252 251 تاریخ : 60 11/3/ 37 محمد علی بن محمد بن عربی )560 634 یا 7 یا 8( بزرگترین عارف قرن هفتم و از عارفان بزرگ قرون اسلامی است.وی به «ابن عربی» ، «محی الدین» ، «شیخ اکبر» شهرت دارد.مطالب تفسیری وی را در کتاب «تفسیر قرآن» او و «فتوحات مکیه» و...می توان پیدا کرد. 38 ملا عبد الرزاق بن جمال (جلال) الدین اسحق کاشانی سمرقندی ملقب به «کمال الدین» از مشاهیر عارفان قرن هشتم و از شارحان بزرگ فصوص می باشد.مطالب تفسیری وی در اثر او به نام «تأویل الآیات یا تأویلات القرآن» را می توان یافت. 39 سلطان محمد بن حیدر الجنابذی الخراسانی مشهور به سلطان علیشاه از عارفان و صوفیان قرن 14 هجری است، تفسیر وی بنام «بیان السعادة فی مقامات العبادة» پر از مطالب رمزی
همراه مباحث فلسفی می باشد.این اثر وی در 4 مجلد در سال 1344 ه ش در چاپخانه دانشگاه تهران بچاپ رسیده است. 40 طنطاوی بن جوهری مصری )1287 1358 ه ق) از دانشمندان مصری و اساتید دارالعلوم قاهره بوده است.تفسیر وی بنام «الجواهر فی تفسیر القرآن الکریم» می باشد، وی در تفسیرش به بیان احکام مورد نیاز مسلمانان و اخلاق پرداخته است ولی مهمترین ویژگی این تفسیر مباحث علمی آن است که حدود 750 آیه از قرآن را با مطالب علوم طبیعی تطبیق کرده است. 41 سید بن قطب بن ابراهیم، متفکر اسلامی مصری در قرن 14 هجری، نویسنده و مدرس عربی در مصر می باشد وی عضو گروه «اخوان المسلمین» بوده و ریاست روزنامه آنان را به عهده داشته است، وی توسط حکومت جمال عبد الناصر دستگیر و زندانی و اعدام می گردد.آثار متعددی در زمینه قرآن دارد مانند «التصویر الفنی فی القرآن» ، «مشاهد القیامة فی القرآن» و تفسیر «فی ظلال القرآن» که در آن به مباحث اجتماعی توجه خاصی کرده است. 42 «مجمع البیان فی تفسیر القرآن» تألیف ابو علی فضل بن حسن بن فضل طبرسی )472 552 یا 548( مفسر و فقیه بزرگ قرن ششم هجری است.وی در تفسیر گرانقدر خود به بحثهای ادبی و قرائات و نقل اقوال مفسرین
و روشن کردن مراد آیات قرآن پرداخته است. 43 تفسیر سوره حمد، ص 19 18 17 44 «او آغاز و انجام و پیدا و ناپیداست» حدید/ .3 45 بیانات امام خمینی در دیدار با مسئولین مملکتی به مناسبت تولد حضرت رسول (ص) صحیفه نور جلد 18 ص 191 190 تاریخ: 62 1/10/ 46 بیانات امام خمینی در جمع ایرانیان (نوفل لوشاتو پاریس) صحیفه نور جلد 2 ص 225 224 تاریخ: 57 6/8/ 47 «هیچ شکی در این کتاب نیست و آن هدایت برای پرهیزگاران است» بقره/ .2 48 «ما قرآن را برای متذکر شدن آسان ساختیم، آیا متذکر شونده ای هست؟» قمر/ .17 49 «ما قرآن را به سوی تو نازل کردیم تا آنچه را که بر مردم فرستاده شده است برای آنها بیان کنی شاید آنها بیندیشند» نحل/ .44 50 «کتاب مبارکی که به سوی تو نازل کردیم تا در آیات آن تدبر کنند و صاحبان خرد متذکر شوند» ص/ .29 51 «ما از قرآن آنچه را که برای مؤمنان شفا و رحمت است نازل می کنیم و آن ستمکاران را جز زیان نمی افزاید» .اسراء/ .82 52 «پروردگارا ما بر خود ستم کردیم و اگر ما را نیامرزی و بر ما رحمت ننمائی محققا از زیانکاران خواهیم بود» اعراف/ .23 53
آداب الصلوة، ص 205 191 54 آیا پیروی (همراهی) تو نمائیم تا آنچه را آموخته ای از بصیرت و رشاد به من بیاموزی؟» کهف/ .66 55 «پروردگارا نشانم بده چگونه مردگان را زنده می کنی» بقره/ .260 56 «و بگو: پروردگارا بر دانش من بیفزا» طه/ .114 57 «و کافر گوید کاش من خاک بودم» نباء/ .40 58 «و پیامبر گوید: پروردگار من قوم من این قرآن را متروک ساختند» فرقان/ .30 59 «همانا دانش سه گونه است: آیتی محکم، فریضه ای عادله، سنتی استوار» اصول کافی کتاب «فضل العلم» باب صفة العلم و فضله، حدیث .1 60 «و آمد پروردگارت...» (فجر22/( . 61 «(خدای) رحمن بر عرش استیلا یافت» . (طه5/( 62 «عقل دورترین چیز از تفسیر قرآن است.» بحار الانوار، ج 89، ص 95، «کتاب القرآن» ، باب 8، حدیث 48.از تفسیر عیانی. 63 «دین خدا را با عقل ها نتوان یافت» بحار الانوار، ج 2، ص 303، کتاب العلم، حدیث 41 از کمال الدین. 64 «آنان را دلهایی است که با آن نمی فهمند، و چشمهایی که بدان نمی بینند، و گوشهایی که با آن نمی شنوند، اینان چون چارپایان اند بلکه گمراهتر.» (اعراف179/( . 65 «آیا در قرآن تدبر نمی کنند، یا بر دلهایشان قفل است.» (محمد24/( . 66 «همانا قرآن کریمی است در کتابی
محفوظ و مستور که جز پاکان آن را مس نمی کنند.» (واقعه77/ 79( . 67 «از جانب خداوند نوری و کتاب مبینی برای شما آمده است که خداوند بدان وسیله هر کس را که رضای او را بخواهد به راههای سلامت هدایت می کند و از تاریکیها به روشنایی می برد و آنان را به راه راست راهنمایی می کند.» (مائده15/( . 68 آداب الصلوة، ص 205 191 69 «عن ابی عبد الله علیه السلام، قال: القلب السلیم الذی یلقی ربه و لیس فیه احد سواه. «قلب سلیم آن است که ملاقات کند حق تعالی را در صورتی که در آن غیر حق نباشد.» اصول کافی، «کتاب الایمان و الکفر» ، «باب الاخلاص» ، حدیث .5 70 «بدرستی که پروردگار من بر راه راست است.» (هود56/( . 71 نحل/ .44 72 «پس داستانها را حکایت کن باشد که بیندیشند.» (اعراف76/( . 73 «همانا در آفرینش آسمانها و زمین و در آمد و شد شب و روز نشانه هایی است...» (آل عمران190/( . 74 «وای بر آن کسی که آن را بخواند و در آن نیندیشد.» نور الثقلین، ج 1، ص 350 (با اندکی اختلاف لفظی) . 75 منازل السائرین، «قسم البدایات» ، «باب التفکر» . 76 آداب الصلوة، ص 205 191
امام خمینی و جهان معاصر، ج 1 مؤسسه چاپ و نشر عروج آقای قریپ قولف شما که وزیر مطبوعات هستید و قطعا روحیه کار خبری و مطبوعاتی و روزنامه نگاری را هم تجربه کرده اید، اگر مایل هستید از تجربه ها و از گذشته ها برایمان بگویید. قریپ قولف: سوابق کاری من بسیار عادی است، بیشتر علایق من در زمینه تاریخ علم و فلسفه بود. به همین دلیل بعد از پایان تحصیلات مقدماتی، تحصیلات عالی را در رشته فلسفه علم ادامه دادم و در این رشته با درجه دکترا فارغ التحصیل شدم. در آکادمی علوم جمهوری با درجه دکترای علوم و به عنوان پروفسور عضویت یافتم و همزمان مسئولیت سردبیری اداره دایرةالمعارف ملی قرقیزستان را به عهده گرفتم. و هم اکنون نیز در سمت وزیر مطبوعات انجام وظیفه می کنم. این چندمین بار است که به ایران سفر می کنید. دفعه اول است. از سفر به ایران و شرکت در مراسم سالگرد ارتحال بنیانگذار جمهوری اسلامی چه احساسی دارید. این مسافرت برای ما بسیار خاطره انگیز است. ما از مشهد تا تهران را با اتوبوس آمده ایم، و در طول راه همه جا شاهد تلاش و کوشش مردم بودیم. معاشرت نیکو، و انضباط و سختکوشی ایرانیان همه از امیدواری حکایت می کنند، و اینها همه حاصل فعالیتهای مردم ایران در
طول انقلاب و نتیجه رهبری امام خمینی است. او با رهبری انقلاب ایران و تاسیس جمهوری اسلامی در عمل به جهانیان ثابت کرد که اسلام هرگز با تمدن مغایرت نداشته و همواره از استعداد بالقوه برای به وجود آوردن فرهنگ و پیدایش تمدن برخوردار بوده است. ایشان هم چنین نشان دادند که مسائل اقتصادی را می توان به ارزشهای معنوی جامعه پیوند زد و از این طریق آرامش اجتماعی و روحی مردم را تامین کرد. این ایده که با انقلاب اسلامی ایران مطرح شده و موجودیت یافته است هم اکنون اثر خود را در تمدن امروز بشری باقی گذاشته و آن را متاثر نموده است و به همین دلیل این نظریه سزاوار آن است تا به همه مردم جهان معرفی شود، زیرا مردم همیشه بهترینها را انتخاب خواهند کرد. تاثیر انقلاب اسلامی و آراء و اندیشه های بنیانگذار جمهوری اسلامی حضرت امام خمینی در میان مردم قرقیزستان چگونه است. تا زمانی که کمونیستها بر ما حکومت می کردند، اطلاعات ما از انقلاب ایران به صورت یکجانبه بود. آنها انقلاب ایرانیها را به صورتی به ما معرفی می کردند که جذابیت زیادی نداشته باشد. مثلا تعبیر عام آنها از انقلاب اسلامی بنیادگرایی بود. ولی بعد از تجزیه اتحاد جماهیر شوروی، وضع دگرگون شده است. به طوری که
انقلاب اسلامی نفوذ خود در میان کشورهای مجاور را تازه آغاز می کند. مدتی قبل نمایشگاهی از کتابهای ایرانی در یکی از مناطق مرکزی شهر بیشکیک پایتخت قرقیزستان افتتاح شده بود که با استقبال غیر منتظره ای روبرو گردید. قرقیزیها، قرآن و کتب مذهبی و اکثر عناوین کتابهای ادبی را با استقبال خریداری کردند و این خود نشانه ای است از عمق نفوذ و محبوبیت انقلاب اسلامی و زبان فارسی در بین مردم قرقیزستان. حضرت امام خمینی در واپسین سالهای حکومت کمونیستها در نامه ای به گورباچف که در آن روزگار صدر هیئت رئیسه حزب کمونیست شوروی محسوب می شد به همین مشکل خلا ایدئولوژیک اشاره نمودند و راه چاره را در ایمان الهی دانسته بودند. مخاطبان اصلی آن پیام چه در آن روزگار و چه در حال حاضر همین ملل مسلمان جمهوریها بوده و هستند. آیا شما تاکنون درباره این موضوع و پیشنهاد حضرت امام اندیشیده اید و اصولا انعکاس آن را در میان مردم جمهوریها چگونه می بینید. این پیام در آن زمان انعکاس چندانی نداشت. متن پیام را هرگز انتشار ندادند و حتی خبر آن هم در همان روسیه به صورت محدودی اعلام شده بود. امام در آن پیام با اشاره به پایه های مادی جامعه شوروی، می خواستند دریچه های جهان معنوی و ارزشهای انسانی را به
روی ما بگشایند. اما به نظر می رسد که سرعت حوادث و همهمه های بیهوده در جوامع مورد نظر چنان ازدحامی را به وجود آورد که مانع از به گوش رسیدن این پیام حق شده است. ما امیدواریم که با همکاری شما و مسئولین ایرانی گزیده ای از پیامهای مهم و تعالیم معنوی امام خمینی را به زبان قرقیزی ترجمه کنیم تا بدین صورت از فواید آن بهره مند شویم. ما از پیشنهاد شما استقبال می کنیم. در هر صورت ما در کشور خودمان افرادی را داریم که بتوانند آن را از زبان فارسی به قرقیزی ترجمه کنند. و این کار هر چه زودتر آغاز شود بهتر است.
برداشتهایی از سیره امام خمینی (س)، ج 2 رجائی، غلامعلی
ما در تمام طول عمر امام شاهد بودیم که ایشان چیزی بر اموال خود نیفزودند.تنها ملک مختصری از پدر بزرگشان مانده بود که مزروعی بود.در آمدی که از همان زمین به دست می آمد، خرج می کردند. زاهد بودن طلبه از نظر امام به این معنی نبود که طلبه لباس ژنده ای بپوشد و خوار شود و یا علامت گدایی در لباسش باشد.امام معتقد بودند که طلبه در عین حال که باید لباس متناسب بپوشد، باید قلب خود را نیز آماده کند و می فرمودند عمران و آبادی قلب با معنویت و توجه به خداست. (1)
سالی که امام از ترکیه به نجف تشریف آوردند، بنده در عراق بودم.در آنجا منزل کوچکی برای امام اجاره کرده بودند.ایشان تابستانها در حیاط بیرونی می نشستند و ما صبحها در محضرشان کسب فیض می کردیم و شبها هم در حیاط بیرونی سؤالات درسی را از محضرشان می پرسیدیم.آن حیاط خیلی کوچک بود و هر چه به امام عرض کردند: «اجازه بدهید در حیاط منزل کولر بگذاریم» ایشان مخالفت می فرمودند. باید عرض کنم که در حیاط منزل امام، در آن موقع یک پنکه سقفی کهنه وجود داشت که به زحمت می چرخید و
ایشان آن سال را با هوای گرم نجف و بدون کولر گذراندند. (2)
در منزل امام درخت توتی وجود داشت.توت زیادی می آورد که معمولا به زمین ریخته شده و از بین می رفتند.امام می فرمودند: «اینها را نگذارید خراب بشوند، جمع کنید.» درخت خرمالویی هم بود که آقا می فرمودند: «از خرمالوهایی که می چینید به باغبانها هم بدهید» . (3)
پدر آقای دکتر منافی دندانپزشک بود، یک روز برای معاینه دندانهای امام به بیت آمده بود.پسر آقای منافی هم همراه او بود. همین طور که مشغول معاینه بود پسر آقای منافی از یک جعبه دستمال کاغذی که در اتاق امام بود چند تا چند تا دستمال در می آورد به دکتر می داد که روی دندانهای امام می گذاشت.امام به او اشاره کرد که یکی یکی مصرف کن گفت چشم.فردای آن روز که باز معاینه ادامه پیدا کرد پسر آقای منافی مثل اینکه تذکر امام یادش رفت دوباره شروع کرد دسته دسته دستمال کاغذی را در آورد.تا این کار را کرد امام با ناراحتی به دکتر فرمود: «به پسرت بگو این کار را نکند و کمتر مصرف کند» . (4)
یک بار که خدمت امام بودیم، از من خواستند پاکت دارویشان را به ایشان بدهم.داخل پاکت دارویی بود که باید
به پایشان می مالیدند.شاید کسی باور نکند، بعد از مصرف دارو، امام یک دستمال کاغذی را به چهار تکه تقسیم کردند و با یک قسمت از آن چربی پایشان را پاک کردند و سه قسمت دیگر را داخل پاکت گذاشتند تا برای دفعات بعد بتوانند از آن استفاده کنند.به امام گفتم: اگر برنامه زندگی این گونه است، پس ما همه جهنمی هستیم! چون ما واقعا این رعایتها را بخصوص در مورد دستمال کاغذی نمی کنیم.آقا فرمودند: «شما این طور نباشید، ولی باید رعایت کنید» . (5)
با اینکه به طور قطع و یقین خصوصا پس از انقلاب برای هیچ مرجعی سیل وجوهات و خیرات و نذورات و هبه ها و هدیه های شخصی به اندازه امام سرازیر نمی شد اما این کثرت و فراوانی در زندگی امام حتی در امور مربوط به زندگی شخصی و خصوصی ایشان هیچ تفاوت و تغییری را پدید نیاورد که باعث شود با مصرف زیادتر و هزینه بیشتر از روال زندگی زاهدانه و علی گونه خودشان فاصله بگیرند.در حقیقت می توانم بگویم برای هیچ کس مثل امام شهرت، ریاست، دنیا و متاع آن روی نیاورد وهیچ کس هم مانند امام از این مناصب دوری و فاصله نگرفت. (6)
امام در مصرف برق بسیار صرفه جویی می کردند.در
اتاق اندرونی که محل استراحت و مطالعه ایشان بود سه لامپ وجود داشت، یک لامپ مهتابی یک لامپ صد و یک چراغ بسیار کوچک 15 ولت. وقتی امام قرآن تلاوت می کردند یا گزارشات مختلف را مطالعه می کردند دو چراغ مهتابی و صد ولت روشن بود ولی وقتی که مطالعه و تلاوت ایشان قطع می شد امام علی رغم کهولت سنی که داشتند و برخاستن برایشان مشکل بود، خودشان از جای بر می خاستند و لامپ را خاموش می کردند و فقط از نور مهتابی استفاده می نمودند.آنگاه که به نماز می ایستادند نیازی به مهتابی هم احساس نمی کردند و فقط چراغ کوچک را در حدی که نور ضعیفی در اتاق باشد روشن نگه می داشتند. (7)
یک روز پیش از ظهر آقا زنگ زدند.خدمت ایشان رفتم، فرمودند: «چراغ داخل حیاط روشن است، آن را خاموش کن.» گفتم چشم. چند روز بعد که باز چراغ روشن مانده بود امام مجددا زنگ زدند.خدمتشان که رفتم فرمودند: «اگر برای شما مشکل است چراغ را روشن کنید کلید آن را در اتاق من بگذارید من خودم شبها روشن می کنم و روزها خاموش می کنم.» گفتم نه آقا مشکل نیست.تا مدتی حواسم را جمع می کردم که مبادا چراغ در روز روشن بماند.یک روز صبح که امام روی صندلی نشسته و برنامه دست بوسی
داشتند.چراغ دفتر آقای رسولی روشن بود و یک چراغ هم پشت حیاط منزل امام، اطراف منزل حاج احمد آقا، روشن بود.امام به من که کنار ایشان ایستاده بودم فرمودند که بیا جلو، نزدیک ایشان که رسیدم با عصبانیت به من فرمودند: «در منزل من و فعل حرام؟ در منزل من و اسراف؟» من که مثل بید می لرزیدم عرض کردم آقا چه شده؟ فرمودند: «چند مرتبه باید بگویم این چراغها را خاموش کنید مگر شما نمی دانید که اسراف حرام است؟» (8)
وقتی نیمه شبها امام برای نماز شب بلند می شدند تا می خواستند از اتاق برای وضو گرفتن خارج شوند اول چراغ کوچک داخل اتاق را که روشن بود خاموش می کردند و بعد چراغ بیرون را روشن می کردند و موقع برگشتن هم عکس این کار را می کردند که مبادا یک لحظه برق اضافه ای مصرف شود.ایشان حاضر نبودند حتی برای یک لحظه دو چراغ با هم روشن باشد. (9)
یک روز کارگر منزل امام در نجف که از یک مغازه معینی همیشه هشتاد فلس پنیر می خرید چون که آن مغازه از آن پنیر نداشت از مغازه دیگری صد فلس پنیر خریده بود.وقتی صورت خرج را آخر روز خدمت امام آوردند که در آن نوشته بود پنیر صد فلس،
امام فرمودند: «چرا صد فلس خریدی؟» کارگر گفت: «آقا، شیخ عباس (مغازه دار) پنیر هشتاد فلسی نداشت.» امام فرمودند: «مگر مغازه دیگر نبود که از او بخری؟» ایشان در امور زندگی خیلی به خودشان سخت می گرفتند. (10)
از سابق امور مالی امام در اختیار بنده بود یعنی وجوهات و حتی امور زندگی شخصی در اختیار من بود.امام هر ماه از پولی که مخصوص به خودشان بود، مثل هدایایی که خدمتشان تقدیم می کردند، و یا نذورات برای ایشان زندگیشان اداره می شد و با اینکه از من در مسایل دیگر حساب نمی کشیدند، ولی من موظف بودم که صورت خرج زندگی شخصی ایشان را بنویسم، مثلا: یک کیلو عدس، نیم کیلو پنیر و...که تمام این صورت خرجها مضبوط است و الآن باید در دفتر باشد. من هر ماه صورت خرج زندگی شخصی امام را که به هزینه های داخلی زندگی شان مربوط بود، خدمت آقا می دادم و نوعا امام در این صورت خرج دقتی می کردند با اینکه در مسایل مالی دیگر، نسبت به بنده اینجور دقت را نداشتند.و خلاصه با اینکه «زندگی طلبگی ایشان» به «زعامت عام جهانی» تبدیل شده بود، ولی تحولی در آن دیده نمی شد و کاملا مقتصدانه بود. (11)
یک روز سید مرتضی خدمتکار منزل
امام که مسؤول خرید مایحتاج منزل بود یک کیلو سبزی خوردن گرفته وارد منزل شد.امام در حیاط قدم می زدند که دیدند سید سبزی خریده به او گفتند: سید این سبزی چقدر است؟ گفت آقا یک کیلو.امام فرمودند: «نیم کیلو سبزی بیشتر احتیاج ندارم یک کیلو زیاد است هر وقت سبزی می گیری نیم کیلو بگیر، حالا هم برو نصفش را بده دفتر و نصفش را بده خانم» . (12)
بریده یکی از جراید آمریکا را برای امام فرستاده بودند که در آن گزارش شده بود که امضای ایشان، به عنوان گرانترین امضاء در یکی از بازارهای بورس به فروش رسیده است این مطلب که به عرض امام رسید هیچ اعتنایی نکردند. (13)
لباسهای امام از یکی دو دست تجاوز نمی کرد با اینکه پارچه ها و لباسهای دوخته و ندوخته زیادی برای ایشان هدیه می آوردند ولی هر چه برای ایشان سوغات یا هدیه می آوردند همه را به دیگران می دادند.در خوراک نیز خیلی اهل قناعت بودند و اقتصادی زندگی می کردند، در حالی که همه گونه امکانات برای ایشان فراهم بود. (14)
نکته ای که می تواند برای همه ما بسیار پند آموز باشد، این است که همان شبی که می خواستند امام را غسل و کفن کنند، دیدند که این رهبر
عظیم و بزرگمرد عالم اسلام حتی یک کفن نیز از خود ندارد، و این حاکی از نفس مهذب و خصلتهای پیامبر گونه امام بود. (15)
امام هدایای عتیقه و نفیسی از قبیل قرآن خطی را که به ایشان داده می شد می فرمودند بدهید به جایی که بتوانند حفظ کنند.در یک مورد قرآن خطی گرانبهایی را فرمودند که به کتابخانه آستان قدس رضوی فرستاده شود.ایشان کتابهایی را که از سوی مؤسسه های انتشاراتی یا از سوی نویسندگان به محضرشان فرستاده می شد جز در چندمورد انگشت شمار که کتابهای عرفانی جدید الطبع بود (که آنها را نزد خودشان نگاه می داشتند) در بقیه موارد بعد از ملاحظه اجمالی می فرمودند: «ببرید بدهید به کسی که از آنها استفاده کند» . (16)
امام مایحتاج خود را روزانه تهیه می کردند و هرگز حاضر نمی شدند چیزی را که همان روز احتیاج ندارند تهیه فرمایند. (17)
امام همواره ساده زندگی می کردند.ساده می پوشیدند و ساده می خوردند.از غذاهای چرب و سنگین پرهیز می کردند.در نجف غذای مورد علاقه ایشان نان و پنیر و مغز گردو بود. (18)
در تمام این مدت که در نجف بودم غذای منزل امام آبگوشت بدون چربی بود.یک کیلو گوشت می گرفتند و خودشان و خانواده و کارکنان و
بیرونی و اندرونی همه غذایی را که با آن پخته می شد، می خوردند.تحمل این اوضاع برای من که یک طلبه جوان بودم، سخت بود.روزی به امام عرض کردم: «آقا! خوردن این آبگوشت بدون چربی شما برای من کمی سخت است.» ایشان فرمودند: «منزل ما همین است» . (19)
یک بار امام در نجف به عارضه کمر درد دچار شدند.دکتر ایشان را معاینه کرد و گفت شما برای تقویت مزاجتان باید کباب برگ میل کنید.امام فرمودند: «خیر لازم نیست.» دکتر ناراحت شد و گفت آقا تشخیص من این است که شما باید کباب بخورید و آن وقت شما می گویید خیر لازم نیست؟ امام ناراحتی دکتر را که دیدند قبول کردند. (20)
در نجف مرغ و ماهی به منزل امام راه نداشت، آقا می فرمودند که من مرغ را به صورت زنده و طبیعی آن دوست دارم! در نجف یکی از رسوم قدیم و سنتی مردم این بود که چهارشنبه ها ماهی می خوردند اما امام به اینگونه رسوم کاری نداشتند.غذای مورد علاقه ایشان خورشت بادمجان بدون گوشت بود.غذای امام خیلی ساده بود. (21)
امام مسؤولین دفترشان را موظف کرده بودند که کارهای عمومی و بیت المال را از امور شخصی زندگی جدا کنند.تمام مخارج زندگی شخصی منزل امام از غیر از سهم امام
و بیت المال تامین می شد، ایشان برای امورات زندگی خویش جدولی تهیه کرده بودند که مسؤولین دفترشان طبق آن جدول هر روز موظف به ارایه گزارش کلیه خریدها و وسایل شخصی به ایشان بودند. بارها پیش می آمد که امام ما را می خواستند و به عنوان مثال می فرمودند: «این افزایش ده یا بیست تومانی که در جدول دیده می شود برای چیست؟» یک روز مرا خواستند و فرمودند: «در منزل من روزانه سه قرص نان مصرف می شود، این جا در جدول و صورتحساب یک قرص نان اضافه خریداری شده برای چیست؟» هر موقع می خواستیم برای ایشان وسیله ای تهیه کنیم به ما می فرمودند: «هنگام خرید جنس با فروشنده جنس طی کنید که ما حق پس دادن آن جنس را داشته باشیم.» چون بارها اتفاق می افتاد که ما وسیله ای را برای امام می خریدیم و خدمتشان می بردیم و ایشان می فرمودند: «گران قیمت است و ما آن را پس می دادیم» . (22)
در ابتدای ورود امام به مدرسه رفاه، ایشان بسیار خسته بودند و در طول راه و پس از بازگشت به ایران لطمه های جسمی دیده بودند.دکتری آنجا بود که برای ایشان آب میوه می آورد ولی امام میل نمی کردند.وقتی دکتر می گفت که خوردن آن برای حال شما ضرورت دارد، گاهی مقداری از آن را میل
می کردند. (23)
در مدت هشت سالی که در محضر امام بودم حتی برای یک بار ندیدم که ایشان در موقع غذا خوردن از نوشابه استفاده کنند. (24)
ناهار امام یک غذای ایرانی به اسم آبگوشت بود و این همان غذایی بود که در آن روز ظهر دیگران هم از آن استفاده می کردند، آیت الله خمینی بر سر سفره ای که به غیر از ایشان همسر، پسر، عروس و نوه هایشان بودند، نشسته و بعد از بر زبان آوردن نام خدا مقدار کمی غذا خوردند.مدت ناهار خوردن ایشان دقیقا هفت دقیقه و چهل ثانیه بود و بعد بلافاصله به اتاق کارشان رفتند.من دو سال پیش یک بار موفق شدم ناهار خوردن «پاپ» را هم به چشم ببینم، مجموعه غذاهایی که برای ایشان تدارک دیده بودند بر روی میزی به طول دوازده متر و به عرض دو و نیم متر چیده شده بود.هیچ نوع غذای ایتالیایی نبود که بر روی این میز نباشد و آن وقت حضرت پاپ بر سر این میز به تنهایی ناهار خود را میل کردند، مدت ناهار خوردن ایشان یک ساعت و پنجاه دقیقه بود و بعد باقی غذای ایشان، آن طور که من فهمیدم، به کلی معدوم شد. (25)
در پاریس در
بیرونی منزل امام غذای بسیار ساده ای که غالبا تخم مرغ و سیب زمینی بود به افراد داده می شد.اینقدر این برنامه غذایی ساده و تکراری بود که خبرنگارهای خارجی از ما می پرسیدند مگر تخم مرغ سمبل چه چیز برای شما ایرانی هاست که اینقدر از آن مصرف می کنید! (26)
روزی من در نوفل لوشاتو به علت ارزانی دو کیلو پرتقال خریدم و چون هوا خنک بود فکر کردم تا سه چهار روز پرتقال خواهیم داشت.امام با دیدن پرتقالها فرمودند: «این همه پرتقال برای چیست؟» من برای اینکه کار خودم را توجیه کنم عرض کردم: «پرتقال ارزان بود برای چند روز اینقدر خریدم.» ایشان فرمودند: «شما مرتکب دو گناه شدید.یک گناه برای اینکه ما نیاز به این همه پرتقال نداشتیم و دیگر اینکه شاید امروز در نوفل لوشاتو کسانی باشند که تا به حال به علت گران بودن پرتقال نتوانسته اند آن را تهیه کنند و شاید با ارزان شدن آن می توانستند تهیه کنند، در حالی که شما این مقدار پرتقال را برای سه چهار روز خریده اید، ببرید مقداری از آن را پس بدهید.» گفتم: «پس دادن آنها ممکن نیست» فرمودند: «باید راهی پیدا کرد.» عرض کردم: «چه کاری می توانم بکنم.» فرمودند: «پرتقالها را پوست بکنید و به افرادی بدهید که تا حالا پرتقال
نخورده اند شاید از این طریق خداوند از سر گناه شما بگذرد» . (27)
وقتی که مادرم صحبت می کنند، ما می فهمیم زندگیشان خیلی در فشار گذشته است.چون امام هم مقید بودند و هم خیلی احتیاط کار، حتی شهریه هم نمی گرفتند.مادرم می گوید که قبای آقا را وقتی کهنه و پاره می شد بر می داشتم تکه تکه می کردم و از آن لباس بچه می کردم.یا تمام کتهای شما را از قسمتهای پایین قباها می دوختم، و یا لباستان وقتی خیلی پاره می شد پول می دادم پارچه چیت می خریدم.اینها نشان می دهد که زندگیشان چقدر سخت بوده است.اما امام معتقد بودند که بس است و همین قدر کافی است. (28)
مثالی که دارند اینکه می گفتند جیب قبای آقای تو را از رو نمی گذاشتم چون اگر می گذاشتم بعدها که باید آن را بر می داشتم قسمت پایین آن را کت کنم، این خطی که مال جیب بود می افتاد بالای شانه و اشکال پیدا می کرد به همین جهت من جیب را این جوری درست نمی کردم تا بعد وقتی می خواهم آن را به کت تبدیل کنم مشکلی پیش نیاید.حتی بعد از اینکه این کت پاره می شد این کت را پشت و رو می کردم و کهنه بچه می کردم.خیلی مشکل است اصلا این برای ما باور کردنی نیست.اما ایشان می گفتند
من این کار را می کردم چون بودجه نداشتیم امام می گفتند: «همین مقدار را دارم و با همین مقدار هم باید زندگی کرد» . (29)
برای پنکه ای که آقای فرقانی از منزل خودشان به منزل امام آورده بود تا بوسیله آن هوای سرداب از طریق پنجره ای جابجا و خنکتر شود، جعبه ای نیاز بود که یک طرف آن به اندازه پنکه بریده شود و پنکه داخل آن قرار گیرد، صندوقی بود که برای حمل کتاب از آن استفاده می شد.امام فرمودند: «از آن استفاده شود!» ولی ما تصمیم گرفتیم نجاری بیاوریم که جعبه ای، به اندازه ای که پنکه در آن بتواند چرخ بخورد، درست کند.وقتی نجار فیبرها را آورد، امام فرمودند: «اینها چیست؟» عرض کردم: «فیبر» .امام با لحن شدیدی که بی سابقه بود، فرمودند: «تو، مصطفی، احمد همه دست به یکی کنید که مرا جهنمی کنید» . (30)
یک روز من داشتم به باغچه آب می دادم، امام به من گفتند: «این آب خوردن نباشد.» گفتم: نه آقاجان این آبی است که از چاه می آید.گفتند: «آب چاهی نباشد که مردم از آن استفاده می کنند.» گفتم نخیر آقا آب چاهی است که مخصوص همین جا است و برای درختان همین جا کنده اند.روز دیگر آمدند و گفتند: «حاجی
خیلی از این آب استفاده می کنی.» من تعجب کردم که می گویند از آبی که کسی از آن مصرف نمی کند زیاد استفاده نکنید.بعدا فهمیدم که آقا در مورد برق که برای بالا آوردن آب از چاه مصرف می شود ملاحظه می کنند.خیلی مقید بودند که در هیچ زمینه ای اسراف نشود.اگر می دیدند چیز خوراکی در سطل زباله ریخته شده بسیار ناراحت می شدند و دعوا می کردند که چرا خوراکی در سطل ریخته اند. (31)
یک روز در آشپزخانه ظرف می شستم و شیر آب را باز کرده بودم، آقا آمدند و گفتند: «چرا اینقدر شیر آب باز است؟» در حالی که شیر خیلی کم باز بود، با اینکه من خیلی ملاحظه می کردم، باز ایشان به ما تذکر می دادند.گاهی کاهو برایشان می بردم که برگهای دور آن را کنده بودم، آقا سفارش می کردند: «مبادا اینها را دور بریزید.» عرض می کردم: «آقا خاطر جمع باشید ما با اینها سالاد درست می کنیم.آقا وقتی برای کاری از اتاق بیرون می آمدند اول تلویزیون را خاموش می کردند و بعد از برگشتن دوباره روشن می کردند.خیلی ملاحظه می کردند که اسراف نشود. (32)
گاهی امام ساعت ده یا یازده شب زنگ می زدند که خدمت ایشان برسم.وقتی خدمت ایشان می رسیدیم می فرمودند: «این شیر آب چکه می کند و من نتوانستم جلوی آن را
بگیرم شما ببینید چرا چکه می کند.» ناراحتی ایشان برای مصرف بیهوده آب بود که بی جهت مصرف می شد لذا ما به هر صورت که بود واشری می آوردیم و جلوی چکه را می گرفتیم که ایشان با خیال راحت بخوابند و اگر هم گیر نمی آمد فردا صبح در اولین فرصت این کار انجام می شد. (33)
امام از هر چیز به اندازه حداکثر استفاده اقتصادی می کردند، از قلم حداکثر استفاده را می کردند.همانطور که حضرت علی (ع) فرموده اند که سر قلم را نازک بگیرید و خطها را بهم نزدیک بنویسید.ایشان در زندگی خود این مطلب را پیاده کرده بودند، مثلا آنچه از نامه ها که برای ایشان می رسید، چون معمولا از کاغذهای پستی استفاده شده بود، و مقداری از آن در حد دو صفحه یا بیشتر مفید بود و روی پاکت، به غیر از آدرس و عنوان، جای سفید زیادی بود، از تمام این کاغذها و حتی پاکتها استفاده می کردند و یادداشت های مقدمتا علمی خودشان را روی آن می نوشتند! اینقدر توجه به مسایل اقتصادی داشتند که بعضی از آقایان آن نوشته ها را هنوز دارند. (34)
سال 1338 بود که حضرت امام مریض شدند و به پزشکان قم مراجعه کردند، آنها کسالت ایشان را تشخیص نداده و پیشنهاد کردند که در منطقه ای
خوش آب و هوا استراحت کنید شاید بر اثر بحث و درس زیاد عارضه ای برای شما پیش آمده باشد.عده ای از شاگردان پیشنهاد کرج را دادند تا امام تابستان را در آنجا بگذرانند و از امکانات پزشکی تهران هم استفاده کنند.امام رفتند و منزلی مهیا شد.پس از چند روز استراحت امام به پزشک مراجعه کردند و معلوم شد که ایشان به تب مالت دچار شده اند.نکته جالب این بود که امام در مدت مراجعه به پزشک فاصله تهران و کرج را با ماشین عمومی طی می کردند، در صورتی که علاقه مندان ایشان که ماشین داشتند اصرار داشتند امام را با وسیله نقلیه خود ببرند ولی آقا موافقت نمی کردند.عده ای از دوستان برای رفع خستگی امام چند مرتبه پیشنهاد دادند که از سد کرج دیدن نمایند و عرض می کردند که سد کرج دیدنی است ولی امام می فرمودند: «هر دیدنی که دیدن ندارد!» (35)
آبی که امام میل می کنند حتما روی ظرف آب یک چیزی می گذارند و اضافه را دور نمی ریزند.برای استفاده دستمال کاغذی اول دو ورق نازک آن را باز می کنند، بعد آن را چهار قسمت می کنند و هر کدام از این قسمتها را چهار لا می کنند.اگر مثلا می خواهند یک چربی را پاک بکنند از همان چهار تا استفاده می کنند، اما
اگر به آن صورت نیست آن را هم یا نصف می کنند یا چهار قسمت می کنند، یعنی بستگی دارد به آن مقداری که می خواهند از این کاغذ استفاده کنند. (36)
در ملاقاتی که با امام داشتیم ایشان ضمن ابراز نگرانی از عدم انسجام نشریات خبری، فرمودند که بولتنهای متعدد و مختلف به صورت اسراف آمیزی از طرف نهادها و ارگانهای مختلف منتشر می شود که بعضا تکراری است و دلیلی ندارد که چنین اسرافی انجام گیرد و در این رابطه فرمودند جلسه ای با حضور مسؤولین نهادها و ارگانهایی که این بولتنها را منتشر می کنند تشکیل شود تا از چنین اسرافی جلوگیری به عمل آید. (37)
امام پس از بازگشت از مرز کویت به هتلی وارد شدند که بسیار مدرن بود.مرکز خارجیها بود.گارسونهای هتل همه به زبان انگلیسی صحبت می کردند.هنگام شام شد، آمدند پرسیدند آقا برای شام چه سفارش می دهند؟ امام فرمودند: «نان با قدری ماست، خودم هم کشمش همراه دارم!» (38)
امام همیشه لباسهایش تمیز بود.لباسهای آخوندی (قبا) چون زیاد پوشیده و شسته می شود معمولا یقه اش زود پاره می شود.ما که پای درس امام حاضر می شدیم مشاهده می کردیم یقه عبای ایشان معمولا وصله داشت که حاکی از قناعت ایشان بود. (39)
الآن هم امام جوراب وصله دار
می پوشند.می گویند: «این جوراب را بدهید وصله کنند» . (40)
به خاطر دارم زمانی که حاج آقا مصطفی عروسی کردند، امام به عنوان هدیه عروسی یک تخته قالی 3 س4 نیم دار و کهنه برای ایشان خریدند. (41)
روزی در نجف اشرف مشاهده کردم کف جوراب حاج آقا مصطفی پاره است.ضمن یک شوخی که با ایشان کردم علت پارگی جوراب را پرسیدم.در جواب گفتند: «آقا پول نمی دهد» و من تا آن روز کم و بیش اطلاع داشتم که پدر بزرگوارشان، مانند سایر طلاب ماهیانه مبلغی به ایشان می دهند که بیشتر از تکافوی مخارج اولیه زندگی شان را نمی کند. (42)
زمانی که امام به حمام تشریف می آوردند، بر خلاف وضع خاص آن زمان که حمامی ها مکانهایی را با توجه به سطح طبقاتی برای مردم در نظر گرفته بودند، در بین طبقه ضعیف و قشر پایین استحمام می کردند. (43)
: 1.آیت الله جعفر سبحانی - پا به پای آفتاب - ج 3- ص 213. 2.حجة الاسلام و المسلمین محمد ابراهیم انصاری اراکی.پا به پای آفتاب - ج 2- ص 277. 3.عیسی جعفری. 4.سید رحیم میریان. 5.فریده مصطفوی. 6 و 7.حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. 8.سید رحیم میریان. 9.سید رحیم میریان. 10.مصطفی کفاش زاده. 11.حجة الاسلام و المسلمین فرقانی. 12.آیت الله حسن صانعی
16.تیموری، از محافظین بیت امام. 17.حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. 18.حجة الاسلام و المسلمین مسعودی خمینی - نور علم - دوره سوم - ش 7. 19.حجة الاسلام و المسلمین سید حمید روحانی. 20.حجة الاسلام و المسلمین علی اکبر مسعودی - پا به پای آفتاب - ج 4- ص 157. 21.حجة الاسلام و المسلمین تهرانی. 22.حجة الاسلام و المسلمین فرقانی. 23.حجة الاسلام و المسلمین انصاری کرمانی - روزنامه رسالت 9/3/72. 24.مقصودی - زن روز - ش 904. 25.سید رحیم میریان. 26.خبرنگار یک روزنامه فرانسوی - اطلاعات هفتگی - ش 1924. 27 و 28.مرضیه حدیده چی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 4. 29.زهرا مصطفوی - شاهد بانوان - ش 149. 30 و 31.زهرا مصطفوی. 32.حجة الاسلام و المسلمین قرهی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 1. 33.سید رحیم میریان. 34.ربابه بافقی - سروش - ش 476. 35.مصطفی کفاش زاده. 36.آیت الله حسن صانعی - روزنامه جمهوری اسلامی - 18/3/73. 37.محمد فاضلی اشتهاردی - ماخذ پیشین - ج 5. 38.زهرا مصطفوی. 39.کمال خرازی - روزنامه اطلاعات - 23/3/62. 40.حجة الاسلام و المسلمین سید محمود دعایی - حوزه - ش 45. 41.آیت الله بنی فضل - ویژه نامه روزنامه جمهوری اسلامی - خرداد 70. 42.زهرا مصطفوی. 43.حجة
الاسلام و المسلمین خلخالی - روزنامه جمهوری اسلامی - 27/7/71. 44.حجة الاسلام و المسلمین رسولی محلاتی - روزنامه اطلاعات - 1/8/59. 45.حسین شهرزاد (همسایه امام در قم) - مجله شاهد - ش 186.
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 5 متقی، ابراهیم مقدمه: بیش از 10 سال از رحلت امام خمینى مى گذرد، در حالى که سیاستهاى منطقه اى خاورمیانه هنوز از رهنمودهاى ایشان تاثیر مى پذیرد. در دهه1950 جمال عبدالناصر، مرد اول خاورمیانه بود. او هیجانات سیاسى منطقه اى را به اوج خود رساند و ناسیونالیسم عربى را به عنوان محورى براى مبارزه با استعمار و اسرائیل به کار گرفت. شکست نظامى اعراب در جنگهاى1956 و1967 بسیارى از امیدها را بر باد داد . خاورمیانه دچار خلا گردید و در این شرایط، روند لیبرالیزه شدن سیاستهاى منطقه اى فراهم آمد. ر در دهه 1970; ایران، کشورهاى خاورمیانه و نظام بین الملل شاهد ظهور یکى دیگر از چهره هاى حادثه ساز خاورمیانه بود. امام خمینى در ایران ظهور کرد; اما پیروزى انقلاب ایران و مؤلفه هاى رفتارى اش، از وى چهره اى فراملى ساخت . جهان اسلام، مخاطب دائمى ایشان بود و به همین دلیل، به موازات انقلاب ایران، جنبش اسلامى خاورمیانه نیز توسعه و گسترش یافت. ر تحلیلگران مسائل ایران در کشورهاى غربى بویژه در ایالات متحده امریکا، ظهور امام خمینى را به عنوان روند جدیدى در تحولات سیاست بین الملل دانستند. پارادایم هاى گفتمانى ایشان را جدید مى دانستند و به این ترتیب، با
ارائه نقطه نظرات و تحلیلهاى انقلابى امام خمینى از حوادث و رویدادهاى سیاسى روز، بسیارى از رهیافتهاى قبلى، کارکرد خود را از دست دادند. ایران به عنوان مرکز تحولات و دگرگونیهاى سیاسى خاورمیانه گردیده بود و به همین دلیل، جنبش انقلابى خاورمیانه در دهه1980 با ابعاد و مؤلفه هاى اسلامى خودنمایى مى کرد. ریچارد فالک که از سرشناس ترین پژوهشگران خاورمیانه اى ایالات متحده مى باشد، در آستانه انقلاب اسلامى ایران، مقاله اى را در نشریه انتقادى سیاست خارجى» امریکا به چاپ رساند. وى در این مقاله، الگوهاى رفتارى ایالات متحده را مورد بررسى تحلیلى - انتقادى قرارداده و چنین بیان داشت: ر «حیات خاورمیانه با ظهور رهبران قدرتمند تداوم خواهد یافت; رهبرانى که واقعیتهاى اجتماعى را درک نمایند، نیازهاى واقعى آنان را احساس نمایند و به آنان، براى زندگى در آینده امید دهند. خاورمیانه با ناامیدى به حیات خود ادامه مى داد; زیرا هیچ یک از رهبرانش به حقارت شکل گرفته در ذهن و روحیه مردم توجهى نداشته است . آنان به دنبال نقطه امیدى مى گشتند که حداقل، حرف دل آنها را بر زبان جارى ساخته و عقده هاى متراکم شده را آزاد نماید. آیت الله خمینى چنین جسارتى را به آنان خواهد داد و مردم خاورمیانه را براى دستیابى به آرزوهایشان کمک خواهدکرد. [امام] خمینى مرد
پرفروغ منطقه خواهد بود، چون آنان را براى آزادى و غرور کمک خواهد کرد.» (1) ر چنین عبارتهایى نشان مى دهد که تحلیل و برداشت پژوهشگران غربى با مقامات اجرایى این کشورها نسبت به نقش و کارکرد امام خمینى در عرصه سیاستهاى ملى (ایران) و منطقه اى (خاورمیانه و جهان اسلام ) متفاوت به نظر مى رسد. کارگزاران و مقامات اجرایى دولتهاى غربى بویژه ایالات متحده امریکا، نگرش کاملا متفاوتى نسبت به نقش و کارکرد امام خمینى داشته اند، اما تفاوت در جهت گیرى ها و تحلیلى که نسبت به نقش و عملکرد رهبرى انقلاب اسلامى ایران وجود دارد، دلیلى نخواهد شد تا کابوس ایجاد شده در ذهن غربیها به سرعت ترمیم یابد. شاید بتوان به این جمع بندى رسید که بیست سال بعد از پیروزى انقلاب اسلامى غرب هنوز مسحور پدیده و شخصیت امام خمینى مى باشد. و به همین دلیل، واکنش امریکایى ها نسبت به وى منفى بوده است . چه بسا باید طرح نظریه برخورد تمدنها را به عنوان بازتاب نگرانى عمیق غرب نسبت به پدیده اى دانست که دولتهاى غربى و امریکایى را به واکنش در مقابل مقولاتى بسیج مى نماید که ناشى از شخصیت و نهضت امام خمینى بوده است . هانتینگتون تفسیر خود را چنین بیان مى دارد: ر «در دهه 1980 و 1990، گرایش کلى اسلام
و ملسمانان در جهت مقابله و ضدیت با غرب بوده است . این امر را باید پیامد طبیعى احیاى اسلام و عکس العمل آن در مقابل نفوذ غربیها در جوامع اسلامى دانست . غرب زدایى و تاکید بر مبانى اسلامى به عنوان اصول اخلاقى جدیدى است که انکار نفوذ اروپایى ها و امریکایى ها را دربردارد. در گذشته، رهبران کشورها و فرقه هاى مسلمان، به مردم خود مى گفتند که ما باید غربى شویم. در حالى که در دو دهه گذشته هیچ گونه عبارتى در تمجید از ارزشهاو سازمانهاى غربى از جانب مقامات رسمى، اساتید دانشگاه، تجار و روزنامه نگاران دیده نمى رسد. آنها در مقابل، بر تفاوتهاى میان تمدن خود با تمدن غرب، تفوق فرهنگى خود بر غرب، و ضرورت حفظ همگرایى آن فرهنگ علیه هجوم بى امان غرب تاکید مى کنند.» (2) ر چنین تحولى در جوامع و اندیشه سیاسى - اجتماعى کشورهاى اسلامى بیانگر آن است که آموزه هاى سیاسى امام خمینى تاثیر خود را بر جوامع اسلامى بر جاى گذاشته است.به عبارت دیگر، ما شاهد ظهور مجدد رنسانس اسلامى مى باشیم. هرچند که عده اى بر روندهاى «جهان گرایى noitazilabolg » تاکید دارند، اما هویتها نیز در این دوران، روند «انفکاک و جداسازى noitatneemgarF » را در مقابل آنچه که غربیها تحت عنوان روند اجتناب ناپذیر لیبرال دموکراسى مى دانند، به
نمایش گذاشته است. بازگشت به هویت اسلامى داراى ابعاد گسترده و فراگیرترى مى باشد. این امر در تمامى کشورهاى جهان اسلام به عنوان آموزه اى قابل دفاع محسوب گردیده که مى تواند مبناى بسیج اجتماعى توده هاى مردم محسوب گردد. ر با توجه به روندهاى موجود، این سؤال مطرح مى شود که چرا جنبشهاى اسلامى نوظهورى در کشورهاى اسلامى شکل گرفته است ؟ چرا این جنبشهاى داراى ابعاد غرب ستیز بوده است، چگونه اسلام گرایى به عنوان پدیده اى اصلى در ربع آخر قرن بیستم تلقى شده است; و چرا رفتار، عملکرد و جلوه هاى شخصیتى امام خمینى توانست غرب، جهان اسلام و جوانان ایرانى دهه هاى 1970 و 1980 را مسحور خود نماید; چرا نمادهاى دیگرى در خاورمیانه و کشورهاى اسلامى ظهور نکردند و چرا امام خمینى به عنوان رهبر چنین نهضت فکرى، اجتماعى و سیاسى تلقى مى گردد; ر در پاسخ به سؤالات یاد شده، مى توان روحیه شخصیت ضد سلطه امام خمینى را مورد تاکید قرار داد. هرچند که ایشان به عنوان رهبر مذهبى و یکى از مراجع بزرگ دوران خود محسوب مى گردیدند; اما مؤلفه هاى شخصیتى ایشان، از جمله: بیگانه ستیزى، استقلال خواهى، نوگرایى در اندیشه هاى دینى، تطابق گرایى با ضرورتهاى اجتماعى را باید اصلى ترین مؤلفه هایى دانست که در تبیین ویژگیهاى شخصیتى و رفتارى ایشان مورد بحث قرار مى گیرد. ر در
این مقاله، نگرش ضد سلطه و هژمونیک ستیزى ایشان در روابط بین الملل مورد تاکید قرار گرفته است . چنین ویژگیهاى فردى و شخصیتى را باید به عنوان مبنایى براى تحولات سیاسى ایران، خاورمیانه و نظام بین الملل دانست . ر نقش ویژگى هاى فردى رهبران در سیاست سازى تحولات سیاسى و بین المللى تحت تاثیر پدیده هاى متنوع و چندگانه شکل مى گیرد. هیچ تحلیلگر منصفى وجود ندارد که شکل گیرى و وقوع هر حادثه اى را با یک متغیر توضیح دهد. اما در میان متغیرهاى دخیل در وقوع هر پدیده یا رویدادى، صرفا یک «متغیر مستقل: اصلى و تعیین کنند elbairaV tnednepednI TseB » وجود خواهد داشت. بقیه متغیرهاى مستقل، داراى نقش و جایگاه محدودترى مى باشند. ر به طور مثال در شکل گیرى پدیده هایى مانند: انقلاب، کودتا، جنگ یا بحران مى توان به متغیرهاى اجتماعى، سازمانى، بوروکراتیک، نظام بین الملل و شخصیتى رهبران اشاره داشت . «جیمز روزنا» متغییرهاى یاد شده را در روندهاى تصمیم گیرى مورد مطالعه قرارداده است. وى بر این نکته تاکید داشته است که هر حادثه اى براساس نوع کنش و واکنش بین بازیگران اصلى آن حادثه و همچنین مبتنى بر «شرایط محیطى خاص latnemnorivnE lanoitautiS laicepS » قرار دارد. «کنش noitca » و «واکنش noitcaer » را باید «نتیجه تصمیم گیرى gnikaM noisiceD fo tluseR » رهبران دانست. یکى از
مهمترین مؤلفه هاى تاثیرگذار بریک حادثه را باید ویژگیهاى شخصیتى و رفتارى بازیگران دانست . (3) ر در تبیین نقش شخصیت، «کرین برینتون در کتاب کالبد شکافى چهار انقلاب» بر این نکته تاکید دارد که رهبران تمامى انقلابات بررسى شده ( چین، روسیه، امریکا و انگلستان ) از جسارت و پرخاشگرى لازم علیه رژیم پیشین برخوردار بوده اند. این رهبران خود را به لحاظ اخلاقى برتر از زمامداران و مجریان حاکم مى دانستند (4) . ماروین زونیس نیز در کتاب «شکست شاهانه»، تحولات اجتماعى ایران را براساس شخصیت شاه و چگونگى اتکاى وى به همکاران، دوستان و خویشاوندانش مورد بررسى قرار مى دهد. وى ضعف شخصیت، ناپایدارى در تصمیم گیرى و دوگانگى رفتارى را به عنوان اصلى ترین عوامل سقوط شاه ذکر مى کند. (5) ر اگر چه ویژگیهاى شخصیتى افراد عادى، عموما امرى فردى مى باشد و با چگونگى تحولات بیولوژیک آنان بویژه در دوران کودکى در ارتباط است ، اما شخصیتهاى سیاسى علاوه بر مؤلفه هاى فردى، از متغیرهاى دیگرى نیز بهره مى گیرند. ارزشهاى محیطى، ایستارها، باورها و همچنین ایدئولوژى هاى سیاسى، در شکل گیرى شخصیتى رهبران سیاسى برجسته از جمله امام خمینى، تاثیر برجاى مى گذارند. چنین ویژگیهایى، فرد را آماده اتخاذ برخى شیوه ها در شرایط معین مى نماید. اگر نتایج حاصل از به کارگیرى
شیوه هاى رفتارى و نوع رفتارها، مثبت و نتیجه بخش باشد، بازتابهاى مؤثر و سازنده اى در چارچوب شخصیتى فرد به جا مى گذارد، زیرا از یک طرف نسبت به روش و الگوى رفتارى خود مطمئن مى شود و از سوى دیگر، زمینه روانى و محیطى لازم را براى تکرار و تشدید یک الگوى رفتارى فراهم مى کند. به همین دلیل است که رهبران انقلاب در آغاز افرادى اصلاحگر به نظر مى آیند. این امر، نشان دهنده آن است که این افراد براى رویارویى مستقیم با نظام سیاسى نیازمند اعتماد به نفس بیشترى مى باشند . روند مبارزات انقلابى و نتایج حاصل از آن، منجر به تشدید اعتماد به نفس و خود مختارى در الگوهاى رفتارى شده و به تدریج شخصیت سیاسى آنان شکل مى گیرد. ر با شکل گیرى تدریجى شخصیت سیاسى نخبگان، به تدریج درک فراگیرى براى رفتار در «محیط روانشناختى» ایجاد مى شود. رهبران سیاسى به این جمع بندى مى رسند که چگونه باید جامعه را تهییج کرد؟ چگونه باید مردم را در عرصه سیاسى نگاه داشت ؟ تحت چه شرایطى و با چه ابزارى در روحیه طرف مقابل ایجاد تردید نمود؟ چگونگى پاسخ محیط به چنین روندهایى مى تواند ذهنیت رفتارى و واکنشى را براى بهره گیرى حداکثر از محیط فراهم آورد، زیرا جمع بندى حاصله براساس معادله «تحریک
ویژگیهایى ، از جمله: تساهل، عدم تساهل، زودکنش، دیرکنش، تحکم کننده ecnanimoD hgiH ، کمتر تحکم کننده woL ecnanimoD ، بهره گیرى از سیاستهاى سرسختانه seicilop eniL draH ، درون گر trevorTni ، برون گرا trevortxE مى باشند. (6) ر با توجه به مطالعات انجام شده، بسیارى از تحلیلگران سیاست خارجى، به این جمع بندى رسیده اند که هیتلر و صدام حسین داراى رفتارهاى آنى بدون تامل مى باشند . این گونه رفتار داراى نتایج متضادى است. یا موفقیتهاى شگفت انگیز را به وجود مى آورد و یا اینکه شکستهاى نابودکننده را فراهم مى آورد. «معمر قذاقى» داراى شخصیتى ماجراجو و خودبین مى باشد و «استالین» داراى شخصیت قدرت طلب همراه با سوءظن بوده است. «فیدل کاسترو» داراى شخصیت ثابت قدم مى باشد . امام خمینى را نیز داراى مؤلفه هاى شخصیتى «ایدئولوژیک» مى دانند که از سیاستهاى سرسختانه حمایت کرده است. ر با توجه به ضرورت درک «ویژگیهاى فردى elbairaV citarcnysoidI » نخبگان و سیاستمداران کشورها، ساختارهاى اطلاعاتى و سازمانهاى دیپلماتیک کشورهاى پیشرفته، بخشهایى را ایجاد کرده اند تا رفتار نخبگان سیاسى کشورها با تاکید بر مولفه هاى روانشناختى مورد تحلیل قراردهند. اهمیت این امر براى نخبگان کشورهایى که داراى سیستم متمرکز ترى مى باشند، بیشتر است; زیرا در چنین شرایطى، توزیع قدرت محدودتر بوده و عوامل بوروکراتیک، سازمانى و اجتماعى
نقش کمترى را در روند تصمیم گیرى و سیاست سازى خارجى و داخلى ایفا مى کنند. براین اساس، کشورهاى جهان سوم، عمدتا براساس الگوهاى تمرکزگرا مورد بررسى قرار مى گیرند که از جمله این موارد، مى توان به کتاب هاى یادشده ماروین زونیس اشاره داشت. (7) ر ویژگیهاى شخصیتى و رفتارى امام خمینى(ره) تمامى کسانى که در سالهاى قبل از تبعید امام خمینى به نجف با ایشان ارتباط داشته اند، بر این امر تاکید دارند که ایشان داراى «ذهنى پویا»، «نگرشى منسجم» و «روحیه اى سازش ناپذیر» بوده اند. ر دوران کودکى ایشان با مبارزه عجین گردیده است. با توجه به ساخت اجتماعى و اقتصادى ایران و نقش پدر در زندگى اجتماعى اعضاى خانواده، مى توان تاکید داشت که «سرنوشت پدر» اروح پرتلاطم و کاوشگر امام را در راستاى مبارزه اجتماعى جهت ایجاد عدالت شکل داد، از آنجایى که امام از سالهاى نوجوانى در حوزه علمیه اراک و قم به کسب علوم دینى مبادرت ورزیده اند، از این رو «روح فردى» با «شرایط محیطى» پیوند مى خورد و انگیزه هاى ایدئولوژیک قوى و مؤثرى را در ایشان پدیدار مى سازد. ر بعد از حوادث 15 خرداد 1342، ساواک، اطلاعاتى را در مورد آیت الله خمینى جمع آورى مى کند. در این گزارش برخى از ویژگیهاى شخصیتى و رفتارى امام در این اطلاعیه چنین آمده است: ر «حاج
آقاى روح الله خمینى در خمین متولد شده، براى تحصیل به قم آمده، چند سال در قم تحصیل کرده، سپس به اصفهان رفته و چند سال هم در آنجا تحصیل کرده، مجددا به قم آمده و در محضر آقاى شیخ عبدالکریم یزدى به تحصیل اشتغال داشته است. مدتى هم تحصیل «حکمت» نموده و مجتهد مسلم است. ر در علوم معقول و منقول بسیار وارد و متخصص است..... شیخ عبدالکریم از او حمایت کرد و او را مامور تدریس فقه و اصول نمود .......پس از فوت حاج شیخ عبدالکریم، مورد احترام مرحوم بروجردى بوده و از مدرسین درجه اول حوزه علمیه بوده است. ر شخصى است خیلى متین و کم حرف،63 سال دارد. پدر او از مالکین در خمین بوده است. وى خیلى عصبانى و شجاع بوده و در منازعه و اختلافى که با حاکم وقت داشته، به دست حاکم وقت کشته مى شود. خودش هم مثل پدرش خیلى بى باک و شجاع است. به علوم جدید و سیاست روز هم آشنایى زیادى دارد. در سالهاى1323 و 1324 کتابى علیه اعلیحضرت فقید نوشته است. همیشه اهل مبارزه و سیاست بوده است. 5 سال قبل رساله نوشته و در مقام مرجع تقلید قرار گرفته و پیروانى هم داشته است.» (8) ر اگر ویژگیهاى فردى و شخصیتى که اداره ساواک
در مورد امام خمینى تهیه کرده را مرور نماییم، مى توانیم مؤلفه هایى از جمله: مجتهد مسلم، مدرس درجه اول حوزه علمیه، متین، کم حرف، بى باک، شجاع، آشنا به علوم جدید، اهل سیاست، منتقد نسبت به سلسله پهلوى و اهل مبارزه را نام برد. طبیعى است که اگر فردى داراى ویژگیهاى فراگیر و چند جانبه یاد شده باشد ، زمینه هاى اولیه براى مبارزه سیاسى را خواهد داشت. از سوى دیگر، مى توان به این جمع بندى رسید که بستر اولیه و معیارهاى رفتارى جهت مبارزه سیاسى ایشان، از درون مبانى دینى و ایدئولوژیک منشا مى گیرد. این مبانى، همواره ذهن امام خمینى را به خود مشغول داشته و بسیارى از اقدامات و فعالیت هاى ایشان، با همین معیارهاى دینى مستند مى شد. باورهاى امام بر این امر قرار داشت که جامعه ایران، آمادگى پذیرش هنجارهاى دینى را دارا مى باشد، در حالى که نسبت به مقامات حکومتى بى اعتماد است. در بسیارى از سخنرانى هاى امام مى توان به چنین ذهنیتى وقوف داشت. ایشان نه تنها عالمان دین را شایسته تر از مقامات اجرایى حکومت مى دانست، بلکه به این دلیل که علماى دینى با مردم کنترل دارند، آنان را براى حکومت «شایسته ترین گروه» تلقى مى کرد. کتاب «کشف الاسرار» و «ولایت فقیه» به عنوان متون مستند و کلاسیک اندیشه امام در مورد دولت و حکومت در ایران مى باشد. در این دو
کتاب، از ضرورت ایجاد حکومت اسلامى بحث گردیده است. چنین نگرشى به منزله آن است که در دیدگاه امام، آنچه که مبناى «دینى» نداشته باشد، مورد قبول خداوند و مردم قرار نخواهد گرفت. واژه هایى همانند: قانون اسلام، قانون اساسى، ساحت مقدس قرآن کریم، نقش علما در تصویب قوانین، در عبارتهاى تهییج کننده ایشان جهت کاهش مشروعیت اقدامات دولت و رژیم شاه به کار گرفته مى شد که بسیاى از علما و شاگردان ایشان در خاطرات سیاسى خود، بر این امر صحه گذاشته اند. ر به طور مثال مى توان گفت که ایشان، «اسداله علم» را به این خاطر، توصیه به استغفار مى کرد و یا نامبرده را مستحق عزل مى دانست که به قواعد و قوانین اسلامى بى اعتنا بوده است. (9) به همین دلیل، در نامه اى به «علم» یادآور مى شوند که«معلوم مى شود شما بنا ندارید به نصیحت علماى اسلامى که ناصح ملت و مشفق امت اند، توجه کنید و گمان کرده اید ممکن است در مقابل قرآن کریم، قانون اساسى و احساسات عمومى قیام کرد؟». (10) ر حساسیت اصلى امام بر این امر قرار داشت که این افراد به عنوان گروههاى غرب زده و وابسته به سیاستهاى بین المللى در صددند تا مبانى و ساخت اجتماعى ایران را دگرگون نمایند. این دگرگونى در راستاى اهداف غربیها تلقى مى شد، کسانى که با اسلام و جامعه اسلامى خصومت
داشته و در هر دورانى در صدد مرعوب سازى جامعه و کشورهاى اسلامى بوده اند. ر از دیدگاه امام، این نکته به عنوان معماى اصلى جوامع در حال توسعه بویژه کشورهاى اسلامى وجود داشت که چگونه یک گروه از افرادى که فاقد پایگاه اجتماعى در جامعه خود مى باشند و صرفا بر اساس «هنجارزدایى»، «دین زدایى» و «هویت زدایى» عمل مى نمایند، این امکان را پیدا مى کنند تا قدرت سیاسى و اجتماعى را در دست گرفته و به این ترتیب بتوانند سیاستهاى دیکته شده را به اجرا در آورند، بدون آنکه ضرورتهاى طولانى مدت و بنیانى جوامع خود را مورد توجه قرار دهند. این امر به عنوان معمایى تلقى مى شد که براى حل آن، مى بایست با سیاستهاى جهانى مقابله نمود و از پایگاه داخلى آنان «مشروعیت زدایى» نمود. ر به این ترتیب بخش اعظم گرفتارى کشورهاى اسلامى متوجه جهان غرب گردید. جهانى که به لحاظ تاریخى همواره با جهان اسلام در چالش بسر برده است و از قرن شانزدهم، به گونه اى بى مهابا عرصه هاى نفوذ خود را در تمامى کشورهاى اسلامى افزایش داده است. مطالعات تاریخى امام نشان مى داد که توسعه اسلام صرفا تا قرن 15 میلادى ادامه داشته است . از این دوران به بعد، موج اسلامى گرایى و گسترش اسلام متوقف گردید. کشورهاى اروپایى قادر گردیدند
تا با بهره گیرى از ابزارهاى تکنولوژیک خود، بر مناطق حیاتى جهان اسلام سلطه پیدا نمایند. «فرمان تقسیم پاپ»، زمینه حضور پرتغالى ها را در خلیج فارس و اقیانوس هند فراهم آورد . در طى تمامى این دوران، فتح سرزمینهاى اسلامى با پوشش ایدئولوژیک و در قالب الگوهایى از جنگهاى شبه صلیبى انجام پذیرفته بود. این روند منجربه ضعف تدریجى، گسترده و فراگیر واحدهاى اسلامى گردید. از دیدگاه امام خمینى، کشورهاى اسلامى در طى این مدت تمام موجودیت خود را از دست دادند، بویژه اینکه بعد از جنگ اول جهانى کشورهاى بریتانیا، فرانسه و ایتالیا توانستند تیر خلاص را بر موجودیت فرتوت و انحصارگراى امپراطورى عثمانى وارد نمایند. از این مقطع زمانى، بسیارى از سرزمینهاى اسلامى (به غیر از ترکیه، افغانستان، ایران، عربستان سعودى ) تحت نظارت مستقیم کشورهاى غربى درآمدند. ر جنگ دوم جهانى نیز زمینه توسعه نفوذ امریکا را فراهم آورد . از این زمان به بعد، امریکا به عنوان محور کشورهاى غربى درآمد . آنان در صدد برآمدند تا سلطه خود را از طریق ابزارهاى فرهنگى و اقتصادى به گونه اى پایدار و در تمامى کشورهاى اسلامى اعمال نمایند. ر چنین روندى را باید دلمشغولى اصلى امام دانست. ایشان ریشه گرفتارى کشورهاى اسلامى را در مداخلات خارجى مورد جست جو قرار مى دادند. به همین دلیل، تضاد
اصلى و بنیانى را متوجه روح سلطه گرى و استکبارى غرب مى نمودند. در این شرایط، کشورهاى اسلامى و دولتهاى حاکم بر آن به عنوان سپرى تلقى مى شدند که وظیفه اصلى آنان، حراست از احکام دینى و حفظ ساختهاى سنتى و ضدغربى جامعه محسوب مى گردید. این امر، در دوران استعمار مستقیم داراى کارکرد بود، زیرا حکام و زمامداران کشورهاى اسلامى نیز با مداخلات فزاینده غربیها در امور داخلى خود مخالفت مى کردند. به همین دلیل، گرایشات ملى و ضداستعمارى ایجاد شده داراى جلوه هاى مختلط بود. ر تا دهه 1940، شاهد حرکتهایى بودیم که اجماع داخلى در برابر تهاجم و الگوهاى سلطه مستقیم خارجى را نشان مى داد. در این دوران تاریخى، روحانیون نیز در کنار سایر اقشار و طبقات از حریم دین و اسلام در برابر تهاجم فزاینده و مستقیم غرب حمایت مى کردند. ر از دهه 1940 که ساخت نظام بین الملل دگرگون گردید: ما شاهد ظهور الگوهاى جدیدى از «توسعه طلبى» و «هژمونیک گرایى»، «ادغام سازى» و «بى محتوى سازى» کشورهاى اسلامى بوده ایم . لازم به توضیح است که این روند، در رابطه با سایر کشورهاى جهان حتى در حوزه مسیحیت پیرامونى نیز شکل گرفته بود. ر موج جدید، جلوه هایى از «جهان گرایى» را به عنوان موتور محرک خود براى یکدست کردن نظام جهانى در پیش گرفته بود. اقتصاد، به
عنوان اصلى ترین ابزار این روند تلقى مى شد، اما در دهه هاى 1940 تا 1980 علاوه بر موج اقتصادگرایى مبتنى بر بازار آزاد، موج جنگ سرد مبتنى بر مبارزه ایدئولوژیک «سرمایه دارى» و «سوسیالیسم جهانى» نیز وجود داشته است. ر این امر فضاى لازم براى مقابله بانفوذ ساختارى غرب در جوامع اسلامى را فراهم مى آورد . ابزار چنین مبارزه اى بر الگوهاى «هویتى» قرار داشت. طبیعى به نظر مى رسد که مذهب، به عنوان یکى از اصلى ترین مولفه هاى جامعه سنتى، حامل انگیزشهاى رفتارى و هویتى است. به این ترتیب، باید اصول و مبانى مذهبى موجود با توجه به شرایط سیاسى، اجتماعى و بین المللى تئوریزه شده و بر اساس مبانى گفتمانى جدید انجام پذیرد. ر در این رابطه، امام خمینى سلطه خارجى را به عنوان اصلى ترین تهدید جوامع اسلامى مورد توجه قراد داد. براى مقابله با آن، از مبانى ایدئولوژیک بهره جسته و تسهیلات لازم را براى ایجاد جو انقلابى بکار گرفتند. بر این اساس، تمى توان این فرضیه را مورد تبیین قرار داد که امام از ویژگیهاى فردى، شرایط اجتماعى و باورهاى ایدئولوژیک خود بهره گرفتند تا با سلطه خارجى در جوامع اسلامى مقابله نمایند. این امر از طریق انقلاب و مصادره قدرت سیاسى تحقق یافت. ر مبانى تفکر سلطه ستیز امام خمینى اصلى ترین مؤلفه هاى رفتارى نخبگان،
گروههاى اجتماعى و سازمانهاى سیاسى، مفاهیمى از جمله: تصاویر ذهنى، سنتهاى محیطى ، اسطوره ها و حتى برخى از پیشداوریها مى باشد. این موارد بر فرهنگ سیاسى جامعه وجهت گیرى سیاسى نخبگان هر کشورى تاثیر برجاى مى گذارد. چنین مؤلفه هایى در روندى تاریخى، بر ضمیر ناخودآگاه یک جامعه نقش مى بندد. برخى از افراد را بیش از دیگران متاثر مى سازد و به این ترتیب، چنین افراد و گروههایى، آمادگى لازم براى ایفاى نقش تاریخى را دارا مى گردند. ر مطالعه تاریخ سیاسى ایران، نشان مى دهد که سلطه خارجى به عنوان عامل بازدارنده توسعه سیاسى کشورمان محسوب مى گردد. این امر در طى دو قرن اخیر شتاب و گسترش بیشترى پیدا کرده است. مداخلات روسیه، انگلستان، فرانسه، ایالات متحده امریکا و اتحاد جماهیر
شوروى، به عنوان عرصه هاى سیاه اما واقعى تاریخ ایران مى باشد. این مداخلات، ذهنیت بدبینانه اى را در افکار عمومى و فرهنگ سیاسى ایران بر جاى گذاشته است. روشنفکران ملى گراى ایرانى به همراه روحانیون آگاه، نسبت به چنین سرنوشت دردناکى اظهار تاسف مى کردند. از اینکه بیگانگان بخشى از سرنوشت سیاسى ایران را تحت تاثیر خود قرار داده، بیمناک و متاثر بودند. به همین دلیل، در مقاطعى از دورانهاى تاریخى ایران، بویژه در شرایطى که فشار و تهاجمى خارجى علیه ایرانیان شدیدتر بود، زمینه همکاریهاى فراگیر علیه سلطه خارجى، ابعاد فراگیر و پردامنه اى پیدا مى کرد، جنبش تنباکو از جمله مقاطعى محسوب مى گردد که چنین روندى با ابتکار روحانیون و همکارى سایر اقشار و گروههاى اجتماعى پدیدار شد. ر از این مقطع زمانى به بعد، روحانیون دریافتند که از توان لازم براى تاثیر گذارى بر افکار عمومى برخوردارند. این امر بویژه در دورانهایى که مبارزه علیه عامل خارجى انجام مى گرفت، از نتایج و اجماع گسترده ترى برخوردار مى شد. مؤلفه هاى مذهب شیعه و همچنین فضایى که در جامعه ایران نسبت به مظلومیت امام حسین(ع ) وجود داشت ، عامل تقویت کننده رفتار سیاسى روحانیون مى گردید. به این ترتیب، ایدئولوژى، فرهنگى سیاسى و زمینه هاى تاریخى ایران ، شرایطى را فراهم مى آورد که رهبران مذهبى و روحانیون عالى رتبه بتوانند مردم را بسیج نموده و
به این ترتیب بر حوادث و رویدادهاى سیاسى جامعه تاثیر بر جاى گذارند. ر روحانیون مى توانستند حادثه عاشورا را بازسازى نموده و آن را با «گفتمانهاى جدیدى» وارد عرصه سیاسى ایران نمایند. از آنجایى که سلطه خارجى بر اساس شرایط غیرعادلانه اى ایجاد مى گردد، بنابراین مى تواند همانند «یزید» در فرهنگ سیاسى ایران «تشابه سازى» نماید. و به این ترتیب، مردمى که سالها در عزاى امام حسین گریه کرده اند و از قیام وى، درس غیرت و شهادت فرا گرفته اند را وارد عرصه سیاسى واجتماعى اى نماید که زمینه ساز اعتراض علیه «سلطه خارجى» مى باشد. به عبارت دیگر مى توان تاکید داشت که: ر «خصوصیات روانشناختى اسلام شیعه که تاکید بر فضایى از رنج و بى عدالتى را بهاى ناگزیر تعهد به ایمان حقیقى مى داند، این سوء ظن (نسبت به بیگانگان و سلطه گران) و همچنین بیگانه ترسى تاریخى را تقویت مى کند. بنابراین، نوعى سوءظن و نخوت نسبت به دنیاى خارج با تصمیم جدى براى کسب استقلال و عدم آمیزش با قدرتهاى خارجى همراه است. در دنیایى که غالبا زیر سیطره نیروهاى خارجى ویرانگرى بوده که سعى داشتند ایران را به انقیاد خود در آورند، بهره گیرى از هوشمندى سنتى ایرانى، یکى از ابزارهاى مهم و لازم براى استمرار بقاء بوده است». (11) ر اگر چه بیگانه ترسى به عنوان یکى از هنجارهاى فرهنگ سیاسى ایران
تلقى مى شود، اما نوعى واکنش در برخورد با چنین پدیده اى متفاوت به نظر مى رسد. عده اى ممکن است دچار محافظه کارى گردند و سلطه خارجى را به عنوان واقعیتى غیر قابل اجتناب مورد پذیرش قرار دهند. گروهى دیگر ممکن است دچار «فریفتگى» و اشتیاق گردند و در نتیجه آن «سلطه خارجى» را به عنوان یک ضرورت براى تحول اجتماعى مورد توجه قرار دهند. این گروه حتى نوسازى کشورهاى جهان سوم را بر اساس «فرآیند غربى شدن noitazinretsew fo ssecorP » مورد تبیین قرار مى دهند. طبعا کسانى که غربى شدن را به عنوان مبناى توسه و نوسازى قرار مى دهند، جوامع غربى را به عنوان معیار رفتارى خود قرار داده و به این جمع بندى مى رسند که براى تحول فراگیر باید ویژگیهاى درون ساختى جوامع غربى از جمله: گروهى دیگر از نخبگان سیاسى ایران در مقابل ذهنیت حاصل از «سیطره نیروهاى خارجى» و «سلطه فراگیر بیگانگان»، ر رس ث/حخ(11) رهیافتهاى مبارزه جویانه اى را ارائه دادند. امام خمینى را مى توان از جمله این افراد دانست. ایشان داراى دو پیش فرضیه بودند که بر اساس آن، هدفهاى خود را مشخص نمودن: ر پیش فرض اول بر این امر واقع بود که عناصر خارجى، ساخت سیاسى ایران را تحت کنترل خود در آورده و در صدد مى باشند تا مؤلفه هاى فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى خود
را درایران نهادینه نمایند. ر پیش فرض دوم بر این موضوع قرار داشته است که به میزان گسترش سلطه غرب در ایران، نفوذ آئین و احکام اسلامى ر کاهش خواهد یافت، همچنان که این روند در سایر جوامع اسلامى، بویژه در کشور ترکیه نیز ظهور یافته بود . بر اساس پیش فرضهاى یادشده، اصولى ترین تحلیل بر این امر قرار دارد که امام خمینى براى تثبیت مبانى احکام اسلامى و حفظ فرهنگ و هنجارهاى اسلامى، بر ضرورت مبارزه با سلطه خارجى تاکید داشتند. این امر از یک سو، بر اساس زیر ساختهاى اسطوره هاى ایرانى در مورد نقش بیگانگان شکل گرفته بود و از سوى دیگر، روند مبارزات استقلال طلبانه و ضد استعمارى را در ایران تقویت نمود. به این ترتیب، هدف امام از انجام مبارزات سیاسى در داخل ، حفظ و تحقق احکام اسلام بوده است . براى نیل به این امر، انجام مبارزات استقلال خواهانه، بیگانه ستیز و آزادى خواهانه به عنوان ابزار و روندى محسوب مى گردید که از یک سو زمینه براى تحقق شرایط محیطى براى حفظ احکام دینى فراهم مى گردید و از سوى دیگر، واکنشى جدى و فراگیر را علیه دولتهایى فراهم مى آورد که از مشروعیت فراگیر داخلى برخوردار نبودند. البته بسیارى از غربیها، بخصوص آنانى که در ساختار اجرایى
دولت امریکا انجام وظیفه کرده اند، از امام تصاویر دیگرى را نیز ارائه مى دهند. آنان بر این اعتقادند که رهیافتهاى ایدئولوژیک و سیاسى امام با نوسازى همبستگى ندارد، اما همین گروه نیز بر گرایشات بیگانه ستیزى امام خمینى تاکید داشته اند. تصور این گروه از امریکایى ها از «نوسازى»، با آنچه که «سرى نیواز» از توسعه و نوسازى بیان مى دارد، همگونى دارد، زیرا «سرى نیواز» همانند بسیارى از فریفتگان غرب در ایران، «غربى سازى» را با «نوسازى» همگون مى داند. این رهیافت از سوى امام خمینى مورد انکار گرفت . ایشان براى نوسازى بر رهیافتهاى درون ساختارى و مبتنى بر ارزشهاى ملى تاکید داشتند. ایشان هر موضوعى را که مبتنى بر اهداف و برنامه هاى غربى باشد، براى منافع کشورهاى اسلامى و بویژه براى ایران، امر مخاطره آمیز و نابودکننده اى مى دانستند. ر رفتار سلطه ستیز امام خمینى در روند انقلاب اسلامى تحولات سیاسى ایران بعد از کودتاى 28 مرداد در جهتى تداوم مى یافت که امریکا نفوذ فراگیر خود را در عرصه هاى مختلف سیاسى، فرهنگى، اقتصادى و نظامى جامعه افزایش مى داد. تعداد امریکایى ها در ایران افزایش یافتند . روابط دیپلماتیک ایران گسترش همه جانبه اى پیدا کرد. امریکا محور تمامى روابط خارجى و اقدامات داخلى محسوب مى شد.
ضرورتهاى نظام دو قطبى و نقش ایران در ائتلاف با غرب، زمینه هاى همکارى فراگیر بین ایران و امریکا را فراهم مى آورد. طبیعى بود که در چنین شرایطى، «استبداد سیاسى» نیز در جامعه ایران حاکم باشد بسیارى از تحلیلگران در چنین شرایطى، ساختارهاى حکومتى ایران، اراده چندانى از خود نداشتند. نفوذ سیاسى امریکا در ایران به گونه اى ویژگیهاى ساختارى رژیم شاه در دوران بعد از کودتا را با واژه هایى از جمله «دولت دست نشانده» تبیین کرده اند. (13) افزایش یافته بود که زمینه بیان آرا و اندیشه هاى مخالف درچارچوب ساختارهاى حکومتى وجود نداشت . همه چیز به نام کمونیسم سرکوب شده بود. البته دستگاه روحانى به دلیل آنکه از این اتهام مبرا بود به موجودیت سیاسى و فعالیتهاى اجتماعى خود ادامه مى داد، اما جو سنگین نظام سیاسى، امکان بیان واقعیتهاى اجتماعى را از این گروه نیز سلب کرده بود. ر انتشار کتاب حکومت اسلامى به این مفهوم بود که اگر نظام سیاسى داراى مبانى دینى و فقهى باشد، زمینه محیطى و اجتماعى براى ادامه سلطه بیگانگان از بین خواهد رفت . از سوى دیگر، این کتاب، نشان مى داد که اندیشه جدید دینى براى نظام سیاسى حاکم، مشروعیت ندارد، بلکه تمامى مشروعیتها را از آن احکام خدا مى
داند، احکامى که فقها تبیین کننده آنند. به این ترتیب، مبارزه با سلطه بیگانگان نیز به عنوان ضرورتى دینى تلقى مى شود. چنین ضرورتى براى فقها، که بیان کننده احکام الهى مى باشند، انگیزه مبارزاتى امام براى مقابله بانظام سیاسى دست نشانده شاه و همچنین حامیان خارجى آن را افزایش مى دهد. در این رابطه، امام در آغاز درس رسمى حوزه علمیه چنین بیان مى دارند: ر «هر چند موافق دین و قوانین اسلام باشد، ما با کمال تواضع به آن گردن مى نهیم . و هر چه مخالف دین و قرآن باشد ولو «قانون اساسى» باشد، ولو «التزامات بین المللى» باشد ما با آن مخالفیم». (14) ر همانگونه که مستفاد مى شود، امام خمینى با هر آنچه مخالف آیین و احکام دینى باشد، مخالفت نموده و آن را به عنوان جلوه اى تلقى مى کند که زمینه سلطه خارجى را فراهم مى آورد. به این ترتیب، آنچه که به عنوان قانون حکومتى ایران، اجرا مى شود همچنین کلیت نظام سیاسى شاه در آغاز دهه 1960، مورد نکوهش قرار گرفت ، زیرا زمینه سلطه خارجى را فراهم آورده بود. امام خمینى در تبیین شرایط محیطى و ضرورتهایى که به موجب آن مشروعیت زدایى از رژیم ضرورت پیدا مى کرد، تا کید داشته اند که: ر «نفوذ احکام
اسلامى در جامعه مسلمانان کاهش یافته است . ملت به ضعف، انحطاط و افتراق مبتلا گشته، احکام اسلامى ممنوع شده و وضع عوض شده است. استعمار گران از اینها به عنوان فرصتى مناسب استفاده کرده، قوانین خارجى را آوردند، که خدا در آن نقش و قدرتى ندارد . فرهنگ و فکر مسمومشان را بین مسلمین اشاعه دادند و ما امکان تشکیل یک حکومت شایسته را از دست دادیم». (15) ر کلام و مکتوبات امام در مقاطع مختلف مبارزاتى ایشان نشان مى دهد که حیات دوباره اسلام مى تواند زمینه نفوذ سلطه گران و خارجیها را در ایران کاهش دهد. در تمامى این دوران، نفوذ سیاسى امریکا فراگیرتر از سایر واحدهاى استعمارگر بود. از سوى دیگر، اینگونه کشورها اصلى ترین هاى حامى سیاستهاى وابسته سازى به شاه محسوب مى شدند. بنابراین، مبارزه با شاه امرى تاکتیکى براى خلع ید فراگیرترقدرت و نفوذ امریکا و سایر واحدهاى خارجى محسوب مى شد . به همین دلیل، امام خمینى در دوران بى رنگ شدن مبانى و هنجارهاى اسلامى در ایران، سکوت را جایز نمى شمارد، زیرا در صورت سکوت یا مصلحت اندیشى، زمینه براى تثبیت پایه هاى حکومتى شاه افزایش مى یافت. انجام فعالیتهاى سیاسى و مواضع صریح امام خمینى در برخورد با رژیم شاه، بیانگر اعتماد به نفس وى در مبارزه دینى علیه مظاهر غرب زدگى بود. در نتیجه چنین صراحت
و بیان راسخ، حوزه هاى علمیه و بویژه نسل جوان و انقلابى آن که داراى درد دین، شور انقلابى و گرایشات ضد غربى بودند، به عنوان اصلى ترین پایگاه سیاسى در انجام حرکتهاى انقلابى به شمار مى رفتند، هر چند که شخصیت بارز و مواضع مشخص امام زمینه جذب سایر گروههاى اجتماعى را نیز به نهضت انقلابى فراهم آورد. در این مبارزه سیاسى، مشروعیت زدایى رژیم شاه به عنوان، «اصلى بنیانى» محسوب مى شد. در حالى که تمامى سخنان و اطلاعیه هاى صادره از سوى امام خمینى، فعالیتها و اقدامات غیرقانونى رژیم شاه محکوم مى شد، واحدهاى خارجى نیز به دلیل اینکه استقلال ایران را خدشه دار نموده و زمینه اصول بنیادین و هنجارهاى درونى جامعه را فراهم آورده اند، مورد نکوهش قرار مى گرفتند. ر «جان دى استمیل» وابسته سیاسى سفارت امریکا طى سالهاى1976 الى1979، در مورد گرایش و جهت گیرى ضد غربى و ضد خارجى امام خمینى بیان مى دارد که امام خمینى: ر «در اوایل دهه 1960 در حوزه هاى اسلامى سرشناس و شاخص شده بود، اما هنوز در غرب چندان معروف نبود . به علت اشتغال فکرى آزار دهنده اى که از نفوذ خارجیان در ایران داشت، با خواست قانونى مجلس ( شاه) مبنى بر تصویب قانون مصونیت سیاسى براى کارکنان نظامى و مشاورین فنى امریکایى به مبارزه برخاست. قانون تصویب شد. «امام»
خمینى در سال 1964 تبعید گردید. ابتدا به ترکیه رفت و سپس در سال 1965 در نجف اقامت گزید. ر آیت الله در دوران تبعید به طور خستگى ناپذیر، علیه دولت در زمینه هاى گوناگون اطلاعیه نوشت و سخنرانى کرد، ولى موضوع مورد علاقه اش هم این بود تا خارجیها را به علت اجراى برنامه هایى که موجب نوسازى کشور و کاهش حرمت اسلام مى گردید، سرزنش کند». () روند مبارزاتى امام از زمانى تشدید گردید که زمینه هاى اجتماعى مبارزه علیه رژیم دست نشانده به وجود آمده بود. در اوایل 1940، تمامى گروهها حتى سنتى ترین بخش هاى جامعه ایران نسبت به آینده خود بیمناک بوده و از سوى دیگر، نسبت به مشروعیت رفتارى و ساختارى رژیم شاه تردید داشتند. در این شرایط امام خمینى قیام و مبارزه علنى را به عنوان امرى واقعى و اجتناب ناپذیر مورد تاکید قرار دادند. مبارزه سیاسى ایشان نیز منبعث از الگوهاى رفتارى ائمه دین بود، زیرا اگر «تشابه سازى» ایجاد نمى شد ، اعتماد به نفس لازم را براى مبارزه جدى، و فراگیر که داراى زمینه هاى دینى و اجتماعى باشد، فراهم نمى آورد. ایشان در بیان ضرورت مبارزه سیاسى و ضد حکومتى با استناد به الگوهاى رفتارى ائمه اظهار مى دارند: ر «مسلمانان همیشه حافظ دین مبین اسلام بوده اند ; حتى براى حفظ اسلام از حق خود مى گذشتند... و
به آن عمل کردند. ولو با عده کم تا کشته شدند و اقامه فرایض نمودند، و هر کدام مى دیدند که قیام صلاح نیست، در خانه مى نشستند و ترویج مى کردند.» (17) ر در طى این دوران، جامعه نسبت به توصیه هاى امام خمینى واکنش مثبت نشان داد; اما مردم فاقد پتانسیل سازماندهى و ایدئولوژى لازم براى بسیج سیاسى بودند. على رغم این وضعیت، شعارهاى امام به گونه اى بود که جامعه را با واقعیت هاى نفوذ غرب و کارکرد سیاسى آنان آشنا مى کرد. ایشان به این دلیل حکومت ایران را مورد انتقاد قرار مى داد که شایستگى لازم براى مقاومت در برابر غرب و تهاجم فراگیر کشورهاى غربى به یک کشور مسلمان را ندارد. بر این اساس، بر «احکام مذهبى» و «روحانیون» تاکید مى شده ; گروههایى که هیچ گاه در مقابل غرب گرایى و پذیرش روند استعمارى مشارکت نداشتند. از دیدگاه امام خمینى روحانیون به عنوان مجموعه هایى محسوب مى گردید که استقلال کشور را در برابر تهاجم خارجى حفظ خواهد کرد. ایشان در مورد نقش سیاسى و جهت گیرى روحانیون تاکید داشتند که: ر «این روحانیت است که با این وضع ساخته و به استقلال کشور خدمت مى کند; (18) بنابراین در ذهن مردم، روحانیون به عنوان مجموعه اى تلقى مى گردید که بر اساس احکام الهى عمل مى کنند، خیر عمومى را مى خواهند
و از همه مهمتر اینکه در صدد ایجاد استقلال فراگیر براى جامعه مى باشند. روند فوق نه تنها در ذهن افراد عامى جامعه جایگاه پیدا کرده بود; بلکه روشنفکران دینى نیز از «امام» و «روحانیون» به عنوان پیشوایان استقلال و مبارزین ضد استعمارى یاد کردند. مرحوم شریعتى در نقد روشنفکران خود باخته و غرب زدگان بیگانه از جامعه، بر هنجارهاى سیاسى و مبارزاتى امام تاکید نموده و بیان داشت که «تاکنون در زیر هیچ یک از قراردادهاى استعمارى کشورمان را روحانیون امضاء نکرده است. »این روند نشان مى داد که استراتژى مبارزاتى امام به گونه اى درست انتخاب گردیده بود; چرا که با تاکید بر مؤلفه هاى غرب زدگى نظام سیاسى، امکان بسیج فراگیر و گسترده گروههاى سیاسى وجود داشت حتى برخى از لیبرالها نیز با تاسى از نهضت اسلامى و نقش ضد استعمارى رهبرى نهضت، الگوهاى یاد شده از سوى امام خمینى را مورد تاکید قرار دادند. «داریوش فروهر» در سخنرانى آبان ماه56، ضرورت و مبانى نهضت اسلامى ضد استعمارى ایران را چنین تفسیر نمود: ر «براى مدت بیش از دو قرن، کشور ما مستقیم و غیر مستقیم تحت حاکمیت امپریالیست هاى خارجى بوده و با همه نوع طرح و توطئه، زندگى و ارزشهاى ملى ما را بازیچه قرار دادند. با دستور خارجیها، دیکتاتورى هاى وابسته، دولتهاى فاسد
و فرهنگى غارت زده در کشور ما بوجود آوردند.... ر با تکیه بر نقش رهبران مذهبى و بازار، قصد ندرم بر سایر گروههاى اصلى جامعه مانند دهقانان، کارگران و نیز روشنفکران به عنوان ستون فقرات این نیروها بى توجهى کنم... (19) «. ر علاوه بر گروههاى ملى، حتى مارکسیستها نیز نسبت به ماهیت نهضت اسلامى و نقش ضد استعمارى امام خمینى تاکید داشتند: «بیژن جزنى» در کتاب تاریخ سى ساله بیان مى دارد که «اگر مذهب در آینده سیاسى ایران نقش داشته باشد، این امر تحت رهبرى آیت الله خمینى خواهد بود.» ر موجى که امام در روند مبارزات سیاسى ایران علیه رژیم شاه ایجاد نمود، براساس شناخت واقعى محیط اجتماعى ایران و زمینه هاى بسیج سیاسى در ایران بود. به طور کلى مى توان اصلى ترین زمینهاى اجتماعى ایران در روند فعالیتهاى ضد نظام سیاسى شاه را که داراى ابعاد ضد استعمارى نیز بود را به شرح ذیل بیان داشت: ر 1- بر اثر حضور مظاهر غربى در جامعه ایران، واکنش گروههاى مختلف ایجاد شد. این گروهها داراى نگرش سنتى و محافظه کار بودند و نسبت به اکثر نمادهاى غربى با نگرش ستیزه جویانه برخورد مى کردند. ر 2- کودتاى 28 مرداد، تمامى مشروعیت نظام سیاسى شاه را از بین برد. گروههاى ملى گرا و مارکسیستها در
دوران بعد از کودتا نظام سیاسى شاه را مورد انتقاد قرار مى دادند. بیانات ضد استعمارى، ضد امریکایى و ضد استبدادى امام، موج فراگیرترى را علیه رژیم شاه به وجود آورد، به گونه اى که در 14و15و16 خرداد 1342 شدیدترین تظاهرات ضد نظام در شهرهاى تهران، قم، اصفهان و مشهد ایجاد شد. لبه تیز حملات تظاهر کنندگان علیه رژیم شاه بود. « عدم شروعیت سیاسى» و «دست نشاندگى رژیم ساسى» مورد تاکید افرادى قرار گرفت که براى توسعه و گسترش نهضت اسلامى و در قالب دسته هاى تظاهرات کننده، وارد خیابانها شده بودند. این موج بعد از 15 خرداد نیز وجود داشت، اما عقیم ماندن نهضت و سرکوب شدید، مانع از آن گردید که موج ایجاد شده به سادگى خود را نمایان سازد. از این مقطع زمانى به بعد; دانشگاهها به عنوان اصلى ترین سکوى نهضت اسلامى، پایگاهى مطمئن براى انقلاب محسوب مى شدند. بیانیه ها و اطلاعیه هاى امام به گونه اى دائمى در محیط دانشگاهى پخش مى شد. این گروه از دانشجویان علاوه بر انگیزه هاى مذهبى داراى تمایلات شدید ضد استبدادى و ضد استعمارى بودند. ر 3- رشد جمعیت ایران از سال هاى دهه 1340 به بعد نیز افزایش تصاعدى پیدا نمودند. اکثریت جمعیت را افرادى شامل مى شدند که در خانواده هاى متوسط و مذهبى متولد شده بودند. این افراد زمانى
که به سن رشد رسیدند، به عنوان اصلى ترین سربازان انقلاب و نهضت ضد غربى امام خمینى قرار داشتند. شایع است که در سال 1342 به امام توصیه نمودند که زمینه هاى اجتماعى نهضت وجود ندارد; لذا مخالفت با برنامه هاى غرب گراى شاه را با تاخیر انجام بدهند. ایشان در پاسخ بر این امر تاکید داشتند که سربازان من هم اکنون در گهواره ها هستند. این بیانات، نشان دهنده برنامه ریزى جهت انجام اقدامات انقلابى بود. به این ترتیب، در دهه 1350 تحولات مربوط به انفجار موج جمعیتى همراه با نوسانات رونق - رکود، زمینه را براى اعتراضات اجتماعى فراهم آورد. ر 4- به هر اندازه از روند نهضت اسلامى مى گذشت، موج اسلام گرایى با اطمینان بیشترى توسعه پیدا مى کرد. على رغم وجود بسیارى از مؤلفه هاى فرهنگ غربى در جامعه، گرایشاتى بوجود آمده بود که با انگیزه اى فراگیر در صدد بودند تا از این موج، ایدئولوژى مبارزه علیه رژیم شاه را ایجاد نمایند. طبعا انگیزه هاى این گروه از جوانان در پیروى از استراتژى امام، داراى ابعاد ضد غربى، ضد شاهنشاهى و ضد امپریالیستى بوده است. ر 5 - شکست امریکا در ویتنام و ظهور برخى از دولتهاى ضد امپریالیستى منجر به تقویت بلاواسطه نهضت امام خمینى در ایران مى گردید. امام نیز لبه تیز حملات خود
را از خرداد 1342 به بعد متوجه امریکا نموده بود. به همین دلیل، امریکا به عنوان شیطان بزرگ مورد استناد قرار گرفت. این واژه به معناى آن بود که ایالات متحده و غرب به منزله عنصر اغواگر براى جوامع اسلامى نقش آفرینى مى کنند. از دیدگاه امام خمینى، کشورهاى غربى داراى همگونى هاى کارکردى مشابهى علیه ایران و جهان اسلام بوده اند; اما نقش توسعه گرا و مداخله گرایانه امریکا بیش از سایر کشورهاى غربى مورد نکوهش واقع مى شد. تجربه کاپیتولاسیون براى نهضت امام خمینى بسیار تعیین کننده مى باشد. به عبارت دیگر، در دهه 1940 هیچ واقعه اى به اندازه مبارزه مستقیم امام علیه کاپیتولاسیون و توسعه نقش اسرائیل با اهمیت تلقى نمى شد. ایشان در مورد ماهیت این کشورها بیان داشتند: ر «ما چون ملت ضعیفى هستیم و دلار نداریم، باید زیر چکمه امریکا برویم. امریکا از انگلیس بدتر، انگلیس از امریکا بدتر، شوروى از هر دو بدتر، همه از هم بدتر، همه از هم پلیدتر، لیکن امروز سروکار ما با امریکاست.» (20) ر با توجه به نگرش امام نسبت به امریکا و همچنین به دلیل آنکه از قانون کاپیتولاسیون، امریکایى ها منتفع مى گردیدند; از این رو، امام نسبت به زمامداران ایالات متحده کاملا بدبین بود و آنان را به عنوان «خصم قرآن» مورد خطاب قرار مى داد.
واژه هایى که امام براى تبیین نقش و جایگاه ایالات متحده به کار مى گرفت، داراى ابعاد «دینى»، «ملى گرایانه» و « رمانتیک و احساس گرایانه»، «بسیج گرا» و تحقیرکننده بود. ر برخى از تحلیلگران چنین احساس مى کنند که امام خمینى صرفا در دوران بعد از پیروزى انقلاب اسلامى درصدد برآمد تا امریکا را در نزد سایر ملل و کشورهاى جهان تحقیر نماید، در حالى که این امر مربوط به دوران قبل از انقلاب اسلامى و بویژه مربوط به دوران بعد از تصویب لایحه کاپیتولاسیون مى باشد. در این شرایط، امام خمینى در واکنش به اقدام دولت، مجلس و مقامات امریکایى، موضع قاطعانه اى در برابر امریکا اتخاذ نمودند: ر «رئیس جمهور امریکا بداند، این معنا را بداند که امروز در برابر ملت ما از منفورترین افراد بشر است که چنین ظلمى را به ملت ایران کرده است. امروز قرآن با او خصم است. ملت ایران با او خصم است. دولت امریکا این مطلب را بداند که او را در ایران ضایع و مفتضح کردند. (21) ر به موازات تخریب ساختارى دشمن سیاسى و ایدئولوژیک، امام خمینى در صدد برآمدند تا تمامى اقشار و گروههاى اجتماعى را علیه امریکا و نظام شاه که به عنوان واحد دست نشانده امریکا محسوب مى شد، بسیج نماید.
حتى ارتشیان وفادار شاه نیز مورد خطاب قرار گرفتند. امام خمینى بر آن بود تا آنان را نیز به عمق فاجعه اى که در حال وقوع بود، امتنا نماید و به این ترتیب، روند مشروعیت زدایى را تشدید نمایند. ایشان خطاب به ارتشیان اعلام داشتند که: ر «آیا دیگر براى ارتش آبرو باقى مى ماند که یک فراش امریکایى، یک آشپز امریکایى بر ارتشبد ما مقدم شود.» اگر من نظامى بودم استعفا مى کردم. اگر وکیل مجلس بودم استعفا مى کردم. من این ننگ را قبول نمى کردم.» (22) ر بیان چنین واژه هایى به عنوان آگاه سازى مقامات و مسوولین حکومتى بود; اما در ادامه این سخنان، ایشان درصدد برمى آید تا توضیح دهد که عدم مقابله با چنین روندى، به چه مفهوم مى باشد و چه مخاطراتى را براى جامعه به وجود خواهد آورد. به همین دلیل، اقدام «همکارى جویانه» با چنین روندى را به عنوان خیانت به اسلام، ایران، جامعه اسلامى و قرآن ذکر مى کنند. امام در پایان سخنان خود تاکید مى کنند: ر «امروز تمامى گرفتارى ما از امریکاست. تمام گرفتارى ما از اسرائیل است. اسرائیل هم از امریکاست. این وکلا هم از امریکا هستند. این وزراء، هم از امریکا هستند [و] همه دست نشانده امریکا هستند. اگر نیستند چرا در مقابل آن نمى ایستید.... ر
خداوندا افرادى که به این آب و خاک خیانت مى کنند، به اسلام خیانت مى کنند، به قرآن خیانت مى کنند را نابود کن » (23) ر الگوى رفتارى امام در دوران بعد از نیل به قدرت نیز باالگوها و رویه هاى ستیزش گرایانه علیه غرب و بویژه ایالات متحده امریکا همراه بوده است. ایشان تحت هیچ شرایطى نسبت به جاذبه هاى فرهنگ و محیط اجتماعى غرب خوشبین نبودند. تاکید امام بر این که امریکا مرکز سلطه است و ایران اسلامى باید چنین وضعیتى را پایان بخشد. ایشان براى تحقق این امر، از الگوهاى «روانشناسى سیاسى» استفاده نموده وبهترین راه را در شرایط و وضعیتى دیدند که سلطه گر با ابزارهاى کم شدت شکسته شود و این، به منزله تحقیر آمریکا محسوب مى شد. ر تحقیر امریکا زمینه را براى گسترش نهضت اسلامى و توسعه اسلام گرایى فراهم آورد. بدون تسخیر سفارت امریکا، شرایط روانى لازم براى تهاجم علیه تاسیسات آن کشور در مناطق مختلف جهان فراهم نمى شد. امروزه اگر «بن لادن» هایى پیدامى شوند که مراکز نظامى و دیپلماتیک امریکا را منفجر مى کنند، به گونه اى خود آگاه یا نا خود آگاه، تحت تاثیر
روندى قرار دارند که امام خمینى در اواخر دهه 1970 ایجاد کردند. مقاومت ایشان در برابر امریکا و فشارهاى دیپلماتیک آن کشور، بیش از آنکه در بردارنده منافع ملى براى کشور باشد، روح مقاومت در برابر ابرقدرتها را فراهم آورد. چنین روحى بود که توانست هشت سال در برابر نیروهاى مسلح عراق به طور قهرمانانه مقاومت نماید. ر با توجه به چنین الگوهاى رفتارى، ایشان هیچ گاه در مقابل اراده مقاومت جویانه علیه امریکا و غرب عقب نشینى نکرد. در دوران گروگان گیرى، ایشان مصاحبه اى را با خبرنگار مجله تایم لندن انجام داد. وقتى که خبرنگار در مورد امکان تردید در مواضع امام خمینى سؤال نمود، ایشان به گونه اى جدى اظهار داشت: ر «ما مى خواهیم به همه دنیا نشان دهیم که «قدرتهاى فائقه» را هم مى توان با نیروى «ایمان» شکست داد. ما در برابر دولت امریکا با تمام قدرتش مقاومت مى کنیم و از هیچ قدرتى نمى هراسیم.... ما امریکا را خوب مى شناسیم و مى دانیم که مى توانیم در برابرش مقاومت کرده از شرفمان دفاع کنیم. ما باید بر امریکا غلبه کنیم و او را در همه منطقه شکست دهیم. ما تسلیم بى عدالتى ها نخواهیم شد و با ستمکاران کنار نخواهیم آمد... ما مى توانیم به آسانى در برابر تجاوز امریکا بایستیم. امریکا ممکن است
ما را شکست دهد; ولى نه انقلاب ما را، و به همین دلیل است که من به پیروزى خودمان اطمینان دارم. » (24) ر روند فوق تا پایان حیات امام تداوم داشت. ایشان نسبت به ماهیت کلى و فراگیر ایالات متحده، هیچ گاه تغییرى در مواضع خود نداد. البته موضوع روابط با امریکا امرى کاملا متفاوت است. مى تواند رابطه وجود داشته باشد ; اما چالشگرى در مواضع، اهداف و الگوهاى رفتارى نیز تداوم پیدا کند. از این رو، امام خمینى زمانى که کارتر قطع روابط دیپلماتیک با ایران را اعلام کرد; از این اقدام کارتر استقبال کرد و آن را براى مسلمین امرى سودمند دانستند. ر مواضع و دیدگاههاى سلطه ستیز امام خمینى تا پایان دوران حیات ایشان تداوم یافت. فردى که مبارزه گسترده و فراگیر را در سن 64 سالگى آغاز کرده باشد، در سن79 سالگى انقلاب را به پیروزى رسانده باشد و دورانهاى بحران فراگیر را طى کرده باشد، جز با اراده آهنین ناشى از انگیزه ها و اعتقادات ایدئولوژیک با مؤلفه دیگرى قابل تحلیل نمى باشد. به همین دلیل، در وصیتنامه سیاسى خود، آخرین توصیه ها را در جهت مقاومت در برابر جاذبه ها و فشارهاى غرب اعلام داشتند. ایشان در بخشى از وصیتنامه خود تاکید مى کند: ر «از جمله نقشه ها که
مع الاسف تاثیر بزرگى در کشورها و کشور عزیزمان گذاشت و آثار آن تا حد زیادى به جا مانده، بیگانه نمودن کشورهاى استعمار زده از خویش و غرب زده و شرق زده نمودن آنان است ; به طورى که خود را فرهنگ و قدرت خود را به هیچ گرفتند... از جوانان دختران و پسران مى خواهم که استقلال و آزادى و ارزشهاى انسانى را ولو با تحمل زحمت و رنج، فداى تجملات و عشرتها و بى بند و باریها و حضور در مراکز فحشاء که از طرف غرب و عمال بى وطن به شما عرضه مى شود، نکنند» (25) . ر امام در آخرین پیام و کلامش، بار دیگر جامعه و حقوق جوانان را به مقاومت در برابر غرب دعوت نمود. ایشان بر پرهیز درونى جوانان نسبت به جاذبه ها و اغواگرى هاى غرب تاکید داشته و از آنان خواسته تا اراده خود را براى انجام هر گونه ابتکارى به جامعه داخلى و جوامع بین المللى عرضه نمایند. به عبارت دیگر، امام درصدد بود تا ذهنیت وارداتى جوامع را بازسازى نموده و آنان را در روند خودکفایى، اعتماد به نفس، عزت نفس، قرار دهد ; زیرا چنین شرایطى منجر به تداوم خط مبارزه و مقابله با قدرتهاى بزرگ خواهد شد. ر دستیابى به چنین فرآیندهایى، مى تواند
زمینه مقابله با استبداد داخلى، استکبار بین المللى و اغواگرى هاى سرمایه دارى بین المللى را فراهم آورد. ر نقش و الگوى رفتارى امام خمینى به اندازه اى براى منافع امریکا بحران آفرین بود و به حدى آن کشور را در عرصه نظام بین الملل تحقیر نمود که از یک سو، به عنوان نهاد انقلابى گرى در قرن بیستم محسوب گردید و از سوى دیگر، آراى ایشان به عنوان ادبیات و الهیات رهایى بخش، مورد استفاده سایر مبارزان راه آزادى و آزادسازى قرار گرفت. چنین روندى منجر به آن گردید که ذهنیت کشورها و تحلیلگران غرب نسبت به ایشان با بدبینى و خصومت همراه گردد. از دیدگاه امریکایى ها، مبارزات ضد امپریالیستى، آزادیخواهانه و استقلال طلبانه ایشان، به عنوان نقطه عطفى در برابر پویایى و توسعه گرایى غرب محسوب مى شود. به همین دلیل است که گراهام فولر امام خمینى را به مثابه چهره اى مهم و غیر متعارف، نماد تمامى نگرانیهاى عمیق غرب نسبت به اسلام رادیکال و فناتیک مى داند... (26)
فصلنامه معرفت، شماره 31 شیرازى، على مقدمه حضرت امام خمینى رحمه الله کتاب هاى متعددى در زمینه فلسفه، عرفان، سیاست، مذهب، اخلاق و سیر و سلوک، اصول، فقه، تفسیر و برخى زمینه هاى دیگر تالیف نموده و شرح هاى متعددى نیز بر بعضى رساله ها نوشته اند که بحث درباره تک تک آن ها به طور مبسوط، هم کار دشوارى است و هم خارج از عهده این نوشتار. بنابراین، به اختصار، به برخى از کتب و رسائل دست نوشته توسط معظم له و نیز برخى از کتاب هایى که دیگران با استفاده از آثار ایشان جمع آورى نموده اند، به صورت توصیفى اشاره مى شود:
الف - اخلاق و سیر سلوک 1- چهل حدیث. تهران، مرکز نشر فرهنگى رجاء، 1368،556+ 3+ 13 ص، وزیرى. این کتاب، که حضرت امام رحمه الله در حدود سن چهل سالگى آن را به رشته تحریر درآورده اند، کتابى است که همچون مؤلف بى نظیر آن، از نوادر روزگار و حسنات دهر مى باشد. هر که آن را بخواند، پس از مطالعه آن به یقین خواهد گفت: مؤلف این کتاب فقیهى مسلم، حکیمى محقق، عارفى واصل، مرشدى مهذب، و خلاصه اعجوبه اى است که در علم و عمل، مدارج کمال را پیموده و قله هاى منیعى را در این راه فتح کرده است.
کتاب مذکور داراى چهل حدیث با شرح و تفسیر مى باشد که هفت حدیث آن مربوط به مسائل عقلى و33 حدیث دیگرش درباره اخلاقیات است. در این کتاب گران سنگ، حضرت امام خمینى رحمه الله به طور مفصل درباره مسائلى که خداوند بزرگ، انسان را از آن نهى کرده بحث نموده اند; مانند ریا، کبر، حسد، غضب، حب دنیا، نفاق، غیبت و وسواس. هم چنین درباره توکل، خوف و رجا، صبر، توبه، ذکر خدا، اخلاص، شکر، عبادت، شناخت خداوند و یقین مباحث ارزنده اى مطرح کرده و به بیان مسائلى از قبیل فطرت، تفکر و علم پرداخته اند. این اثر گران بها بارها از سوى انتشارات طه و مرکز نشر فرهنگى رجاء به چاپ رسیده است. حجةالاسلام سید احمد فهرى بر حدیث اول تا چهارم این کتاب در244 صفحه شرحى نگاشته اند که انتشارات اطلاعات آن را با نام اربعین در سال 1365 و در قطع وزیرى منتشر کرده است. 2- اسرار نماز یا معراج السالکین. چ. دوم، تهران، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1372، 96+ 169+ 31 + 18 ص، وزیرى. این کتاب شریف را در 21 ربیع الثانى 1358 هجرى قمرى / مطابق با19 خرداد 1318 هجرى شمسى نگارش نموده اند که در26 فصل منتشر شده است. در این کتاب ارزشمند، ایشان به بیان چگونگى نماز، حضور قلب، طهارت با آب و خاک، مکان و لباس و
بدن نمازگزار، وقت نماز، سر استقبال کعبه و اسرار واجبات نماز - به زبان خواص اهل عرفان - پرداخته اند. حجةالاسلام فهرى شرحى در307 صفحه بر آن نگاشته اند که انتشارات نهضت زنان مسلمان آن را چاپ و منتشر نموده است. کتاب مزبور در سال1369 هجرى شمسى، به انضمام دست نوشته معظم له از این کتاب، تحت عنوان سر الصلوة، معراج السالکین و صلوة العارفین از سوى مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى رحمه الله راهى بازار شد. آیةالله عبدالله جوادى آملى نیز مقدمه اى را در 18 صفحه بر این کتاب افزوده اند. 3- آداب الصلوة. چ. دوم، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1372،316+ 19+ 2 + 2 + 6 ص، وزیرى. این کتاب را در تاریخ شنبه دوم ربیع الثانى 1361 هجرى قمرى، مطابق با 30 فروردین 1321 هجرى شمسى تدوین نمودند. کتاب مذکور، که در حقیقت مختصرى از کتاب «سرالصلوة» به زبانى ساده تر مى باشد، به بیان آداب قلبى و اسرار معنوى نماز مى پردازد. بنیان گذار جمهورى اسلامى ایران در این کتاب مى آورند: «پیش از این رساله اى فراهم آوردم که به قدر میسور از اسرار الصلوة در آن گنجانیدم و چون آن را با حال عامه تناسبى نیست، در نظر گرفتم که سطرى از آداب قلبیه این معراج روحانى را در
سلک تحریر درآورم، شاید برادران ایمانى را از آن تذکرى و قلب قاسى خود را تاثرى حاصل آید.» بر این کتاب نیز سید احمد فهرى شرحى نوشته اند که در286 صفحه از سوى نهضت زنان مسلمان به چاپ رسیده است. 4- شرح حدیث جنود عقل و جهل. تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى،1377،504 + 16 ص، وزیرى. این کتاب شرحى بر حدیث جنود عقل و جهل اصول کافى مرحوم کلینى رحمه الله مى باشد که در زمینه حدیث شناسى و اخلاق و عرفان داراى ویژگى هایى خاص است. این کتاب، که حضرت امام رحمه الله آن را در رمضان المبارک1363 ق. تالیف نموده اند، آخرین تالیف اخلاقى - عرفانى ایشان است. در این تالیف، تنها 25 جند از 75 مورد جنود عقل و جهل شرح داده شده و حضرت امام رحمه الله شرح بقیه آن ها را به مجلدى دیگر وانهاده اند که ظاهرا موفق به تدوین آن نشده اند. ب - سیاسى - مذهبى 1- کشف الاسرار. تهران، کتاب فروشى علمیه اسلامیه،1327،334 + 7 ص، رقعى. در دوران جوانى حضرت امام رحمه الله کتابى به نام اسرار هزار ساله از طرف وهابیت علیه شیعیان منتشر شد. با انتشار این کتاب فاسد، احساس مسؤولیت، ایشان را بر آن داشت تا ردى بر آن بنویسند و جامعه را از این خطر بزرگ
مصون دارند. از این رو، کتاب مزبور را تدوین نمودند. بازتاب چاپ این کتاب در جامعه به حدى بود که تا مدتى پخش آن از سوى دستگاه ستمشاهى ممنوع گردید. حضرت امام رحمه الله در این کتاب، با بیان اهمیت توحید، نبوت، امامت و حکومت فقیه، به شبهاتى درباره شرک، بت پرستى، معجزه، شفاعت، تقیه، غدیر خم، جهاد، مالیات، قانون و مانند آن پاسخ گفته و ویژگى هاى زیارت جامعه، استخاره، عزادارى و روحانیت را برشمرده و شفا خواستن از تربت ائمه اطهار علیهم السلام را روشن ساخته اند. هم چنین ایشان در این کتاب گران سنگ، در بخش جداگانه اى، عدم لیاقت رضا خان را براى سلطنت ثابت نموده اند. کتاب مذکور از ارزش و ویژگى دیگرى نیز برخوردار مى باشد و آن این که چون حضرت امام رحمه الله مشغول نگارش و تدوین این کتاب بودند، برایشان درد چشمى عارض شد که سخت از آن آزرده خاطر گشتند، ولى لطف الهى در این تدوین، رفیق مؤلف شد، درد چشم ایشان از بین رفت و گویى که هیچ عارضه اى متوجه آن عزیز نبوده است. 2- رساله در تقیه. تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1378 ش، 120 ص، وزیرى. این رساله را حضرت امام رحمه الله در ماه شعبان1373 ق. به سبک جدید و با طرح مسائلى ارزنده، تدوین نمودند که در آن
مسائلى در ارتباط با اهل سنت و فرقه هاى آنان و نوعى وحدت که در رابطه با آن ها در دین اسلام و تشیع مطرح مى باشد، بیان شده است، در این کتاب، براى اولین بار در کتب فقهى و اصولى، تقیه مداراتى مورد تحقیق کامل واقع شده است. ج - فلسفى - عرفانى 1- مصباح الهدایه الى الخلافة و الولایة. ترجمه سید احمد فهرى، تهران، پیام آزادى، 1360، 8 + 214 + 14 ص، وزیرى. این کتاب را، که از نظر سیر عرفان، نمونه اى از معارف الهیه مى باشد، امام خمینى رحمه الله در سن27 سالگى به رشته تحریر درآورده اند. بعضى از علماى بزرگ معاصر نیز بر آن حاشیه زده اند. در این کتاب، زیبایى و شکوه جمال معنوى حضرت امام رحمه الله به کمال نمایانده شده و از این رو، نزد خواص جایگاهى ممتاز یافته است. در این اثر، از مباحث توحید، علم الاسماء مسائل مهمى از قبیل بحث بدا، سر قدر، علم حق به اشیا پیش از کثرت، به طریقه حکما گفت وگو شده است. زبان کتاب رسا، زیبا و بهجت افزاست. مسائل غامض و مباحث عالى نبوت و ولایت در عباراتى نسبتا کوتاه، ولى با مهارت تقریر شده است. این کتاب را آقاى سید احمد فهرى در 222 صفحه ترجمه کرده که تاکنون بارها چاپ و منتشر
گردیده است. 2- شرح دعاء السحر. تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 63+ 180 + 4 + 4 1374 ص، وزیرى. در این کتاب، که حضرت امام رحمه الله در سن29 سالگى آن را به رشته تحریر درآورده اند، به مباحثى از قبیل دستور دعا کردن، اخلاص، طریقه سلوک، مقام الهى، اوصاف خداوندى، انسان کامل و اسم اعظم پرداخته اند. کتاب مذکور را حجةالاسلام سید احمد فهرى در289 صفحه ترجمه نموده که بارها از سوى نهضت زنان مسلمان و ناشرین دیگر چاپ و پخش گردیده است. متن عربى کتاب در بهمن 1374 هجرى شمسى، توسط مؤسسه عروج و زیر نظر مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى رحمه الله به چاپ رسیده و راهى بازار کتاب شده است. 3- ره عشق. تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى رحمه الله، 1368،47 ص، وزیرى. این کتاب صحیفه اى اخلاقى، عرفانى و تربیتى از امام رحمه الله خطاب به خانم فاطمه طباطبایى، همسر مرحوم حاج احمد آقا، است که در تاریخ 12 رمضان 1404 با مفاهیمى بلند و معنوى نگاشته شده است. در این اثر، متن نامه حضرت امام رحمه الله خوشنویسى شده و تصویر دست خط مبارک ایشان نیز زینت بخش آن است. در پایان کتاب، فهرست توضیحات و تعبیرات و اصطلاحات آورده شده است. د - فقه
1- تحریر الوسیله. نجف اشرف، مطبعة الآداب، بى تا، 2 ج، (646) + )662 + 7( ص، وزیرى. این کتاب در سن 64 سالگى حضرت امام رحمه الله در سال 1384 هجرى قمرى در بورسا، محل تبعید معظم له در ترکیه به رشته تحریر درآمده است و همان حاشیه ایشان بر کتاب وسیلة النجاة مرحوم آیةالله سیدابوالحسن اصفهانى رحمه الله مى باشد که با اضافاتى بدین صورت درآمده و بیانگر نظرات فقهى آن حضرت است. این کتاب بارها از سوى ناشران گوناگون در ایران، بیروت و نجف به چاپ رسیده و از سوى آقایان على اسلامى و قاضى زاده، زیر نظر حضرات آیات مؤمن قمى و طاهرى خرم آبادى و به همت دفتر انتشارات اسلامى در 4 جلد به فارسى منتشر گردیده است. تا کنون شرح هاى متعددى بر تحریر الوسیله نوشته شده که در ذیل، به نمونه هایى از آن اشاره مى شود: 1- تفصیل الشریعه فى شرح تحریر الوسیله، آیةالله فاضل لنکرانى; 2- انوار الفقاهه، آیةالله مکارم شیرزاى; 3- مستند تحریر الوسیله، احمد مطهرى; 4- مستند تحریر الوسیله، شهید حاج سید مصطفى خمینى; 5- مصباح الشریعه، حاج شیخ عبدالنبى نمازى; 6- دلیل تحریر الوسیله، حاج شیخ على اکبر سیفى; 7- شرح تحریر الوسیله، حاج شیخ احمد سبط الشیخ; 8- شرح تحریر الوسیله، آیةالله یوسف صانعى; 9- شرح تحریر الوسیله،
آیةالله محمد مؤمن; 10- شرح تحریر الوسیله، ایةالله محمدحسن احمدى فقیه (یزدى). 2- بیع. تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى،1407 ه. ق، 5 ج،2396 ص، وزیرى. در خلال اقامت حضرت امام رحمه الله در نجف اشرف و در کنار درس خارج مکاسب، این کتاب توسط معظم له تحریر شده که تاریخ اتمام جلدپنجم آن جمادى الاولى1369 هجرى قمرى مى باشد. این کتاب، همچون دایرة المعارفى فقهى است که از کتاب هاى بسیار مهم در عالم فقه و فقاهت مى باشد و درباره احکام خیار، ربا، شرط جواز تصرف، عقود، بیع فاسد و فضولى، بیع وقف، بیع مجهول، حرمت احتکار، رهن، ولایت فقیه، ولایت پدر و سهم امام و سهم سادات در آن به بحث پرداخته اند. 3- طهارة. قم، حکمت، بى تا،3 ج، 832 ص، وزیرى. این کتاب، که بر اساس ترتیب «شرایع» نگاشته یافته است، جلد اول آن درباره دماء ثلاثه بحث مى کند و حضرت امام رحمه الله آن را در روز شنبه 22 ربیع الاول1376 هجرى قمرى به اتمام رسانده اند. در جلد دوم آن، وارد بحث تیمم شده اند و مسائلى از قبیل «بر آنچه تیمم صحیح است»، «جاهایى که باید تیمم کرد»، «اگر تیمم نکرد و غسل و وضو گرفت چه مى شود» را مطرح نموده اند. این جلد از کتاب در تاریخ 11 شعبان1376 هجرى قمرى به اتمام رسیده
است. در جلد سوم، بحث نجاسات، اقسام آن و احکام نجاسات بیان گردیده و احکام منى، مردار، مس میت، خون، سگ، خوک، شراب، عصیر عنبى، فقاع، کافر، منکر ضرورى، منافقان، ولدالزنا، عرق جنب از حرام و عرق شتر نجاستخوار توضیح داده شده است. این جلد از کتاب در سال1377 هجرى قمرى به نگارش درآمده است. 4- مکاسب محرمه. با مقدمه سیدمحمد هاشمى، تحقیق فنى: مؤسسه امام صادق علیه السلام، قم،1373، 1 ج، )112 + 432( + )10 + 484 + 22( ص، وزیرى. حضرت امام رحمه الله درباره حرمت انتفاع به نجس و میت، کذب، قمار، بیع میت، بیع سگ، حکم عصیر، بیع سلاح، حرمت تصویر، غنا، غیبت و استماع آن در این کتاب به بحث پرداخته اند. این مجموعه در جمادى الاولى 1380 ه. ق. تحریر شده است. 5- رساله اى مشتمل بر چند فایده در بعضى مسائل مشکله6- رساله احکام (توضیح المسائل). تصحیح آیةالله رضوانى، تهران، راه امام،1359،11 + 337 ص، وزیرى. در این کتاب گران بها، که در برگیرنده نظرات فقهى حضرت امام رحمه الله در احکام فرعیه مى باشد، قریب 2895 مساله شرعى بیان گردیده که تاکنون به زبان هاى گوناگونى از سوى ناشران، در تیراژهاى بسیار گسترده، در سراسر دنیا به چاپ رسیده است. 7- عروةالوثقى مع تعلیقة الامام الخمینى. قم، وجدانى، بى تا،726 ص،
وزیرى. عروة الوثقى را مرحوم علامه طباطبائى قدس سره تهیه و تنظیم نموده اند و مراجع عالیقدر شیعه نظرات فقهى خود را بر آن حاشیه زده اند. انتشارات دارالفکر نیز مجموعه نظرات فقهى حضرت امام رحمه الله را در مجموعه اى به نام تعلیقة على العروة الوثقى در تاریخ 1375 هجرى قمرى در 368 صفحه وزیرى منتشر کرده است. ه - اصول 1- طلب و اراده. ترجمه سید احمد فهرى، تهران، انتشارات علمى - فرهنگى، 1362، 162 ص، وزیرى. این رساله در ردیف مسائل علم اصول به شمار مى رود که حضرت امام رحمه الله در آن با سبکى خاص، نقدهایى بر اصولیان ذکر کرده اند و از این نظر حایز اهمیت است. این رساله همچنین به مساله طلب و ارداه - که یکى از موضوعات موسوعه علم اصول است - پرداخته و آن را از لحاظ فلسفى، عرفانى و روایى دقیقا ریشه یابى کرده است. هم چنین به مسائلى از قبیل جبر و تفویض، معناى کلام و متکلم، اراده حق تعالى، اراده انسان، و بیان حقیقت سعادت و شقاوت پرداخته است. 2- الاستصحاب. تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1375،456 ص، وزیرى. این رساله به بحث درباره اصالت صحت در فعل غیر مسلمان - که بحثى ضرورى است پرداخته و تحقیقى نیز در حکم قرعه ارائه داده. در
این رساله ارزشمند، قاعده تجاوز و فراغ نیز بررسى شده و از آن دو به عنوان یک قاعده، که قاعده تجاوز مى باشد، بحثى مطرح گشته است. نگارش رساله مذکور در تاریخ9 رمضان 1370 هجرى قمرى پایان یافته است. 3- نیل الاوطار فى بیان قاعدة «لاضرر و لاضرار». این کتاب تقریرات درس خارج اصول حضرت امام رحمه الله مى باشد که به همراه جلد سوم تهذیب الاصول - آیت الله جعفر سبحانى - به چاپ رسیده است. 4- التعادل و التراجیح. تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1375، 55 + 218 ص، وزیرى. این رساله را حضرت امام رحمه الله درسال 1370 هجرى قمرى تالیف نموده و بحث مهم اصولى تعادل و تراجیع را دقیقا مورد بررسى قرار داده اند. این کتاب، که در خصوص منشا اختلاف ادله تقیه، دخالت زمان و مکان در احکام شرعى و چگونگى انتخاب خبر موثق بحث مى کند، درجمادى الاولى 1370 ق. به پایان رسیده است. این رساله تحت عنوان «رسالة فى التعادل و التراجیح» در جلد دوم کتاب الرسائل با تذییلات آیةالله مجتبى تهرانى نیر به چاپ رسیده است. 5- رساله در موضوع علم اصول. در این رساله پر اهمیت، امام امت رحمه الله موضوع علم اصول را مشخص نموده اند; چنانچه ایشان در این رساله مى آورند: «چون این مطلب عار
است بر اصولیین که موضوع اصول معلوم نشود، در این رساله مساله را حل مى نماییم. 6- انوار الهدایة فى التعلیقة على الکفایة. قم، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1372، 2 ج، )45 + 443( + )39+ 385 + 15( ص، وزیرى. تعلیق مزبور در اول جمادى الاولى سال 1368 هجرى قمرى به پایان رسیده و در سال1413 ه. ق. راهى بازار کتاب گردیده است. حضرت امام رحمه الله در این کتاب، که تعلیقى بر کفایةالاصول مرحوم آخوند خراسانى مى باشد، مباحث قطع، ظن و شک را به طور مبسوط مورد کنکاش قرار داده اند. 7- مناهج الوصول الى علم الاصول. چ دوم، قم، مؤسسه تنظیم و نشر اثار امام خمینى رحمه الله،1373، 2 ج، )67+ 339( + )11 + 419( ص، وزیرى. این کتاب اصولى نیز که از آثار گران سنگ روح خداست، به موضوعات اوامر، نواهى، مفاهیم، عام و خاص، و مطلق و مفید مى پردازد و طالبان دانش حوزوى را با علم اصول آشنا مى کند. 8- الاجتهاد و التقلید. تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى،1377، 200 ص، وزیرى. این کتاب در سال 1370 ق. تالیف شده و به موضوعات اجتهاد و تقلید پرداخته است. 9- تقریرات اصولیه. این کتاب، تقریرات درس اصول مرحوم آیةالله العظمى بروجردى است که به قلم حضرت
امام رحمه الله تحریر شده است. کتاب مزبور از آغاز تعریف و موضوع علم اصول تا مباحث قطع و ظن را در برمى گیرد. 10- رسالة فى قاعدة من ملک. تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1378، 100 ص، وزیرى. 11- رساله فى حجیة خبر اصحاب الاصول و الکتب. در این رساله که در 30 صفحه، ضمن جلد سوم کتاب الطهارة معظم له به چاپ رسیده، درباره قاعده اجماع و تفاوت اصل و کتاب بحث شده است. 12- رساله فى قاعدة الید. این رساله،که تقریرات درس حضرت آیةالله العظمى بروجردى; مى باشد، به زودى از سوى انتشارات مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى رحمه الله به چاپ خواهد رسید. و - تعلیقات و حواشى 1- حاشیه بر مصباح الانس و شرح آن مفتاح الغیب. 2- حاشیه بر فصوص الحکم قیصرى. 3- تعلیقة على شرح فصوص الحکم و مصباح الانس. با مقدمه محمدحسن رحیمیان، قم، پاسدار اسلام،406 ه. ق.،327 ص، وزیرى. این کتاب در بخش اول خود، «تعلیقات على شرح فصوص الحکم قیصرى» را آورده و در بخش دوم، «تعلیقات على مصباح الانس قونوى» را داراست. در سال 1355 ه. ق.، حضرت امام رحمه الله در سن 35 سالگى نگارش آن را به پایان رسانده است. لازم به ذکر است که متن کتاب فصوص
الحکم را محى الدین عربى تالیف نموده و داوود بن محمود بن محمد رومى قیصرى بر آن شرح زده است. هم چنین کتاب مصباح الانس در شرح مفتاح غیب المجمع و الوجود را ابى المعالى صدرالدین محمد بن اسحاق قونوى نوشته و محمد بن حمزة بن محمد بر آن شرح زده است. این مجموعه درباره مسائلى همچون وجود، اسما و صفات خداوند، جوهر و عرض، عالم مثالى، نبوت، رسالت، ولایت، حکمت ها و فصول فاتحه بحث مى کند. چنانچه علامه شهید مرتضى مطهرى رحمه الله فرموده اند، درک این کتاب در قرن اخیر فقط توسط افراد انگشت شمارى ممکن است و تعلیق حضرت امام رحمه الله بر این شرح ها، نشان از عظمت علمى آن رهبر فرزانه دارد. 4- حاشیه بر اسفار اربعه. متاسفانه تنها مقدار کمى از این حاشه به خط حضرت امام رحمه الله موجود مى باشد و بخش آخر آن در دست نیست. 5- حاشیه بر رساله شرح حدیث راس الجالوت قاضى سعید قمى و شرح مستقلى بر همان حدیث. این کتاب، علاوه بر آن که شرح حدیث مزبور را به عهده دارد، حاوى مطالب عمیق و عرفانى در زمینه مسائل توحیدى است و حضرت امام رحمه الله در تاریخ 22 ربیع المولود 1348 ه. ق. آن را به پایان برده اند. 6- حاشیه اى بر شرح دعاى سحر. این حاشیه
در شرح کتاب دعاى سحر بوده و بر اساس همان محور شرح دعاى سحر، به عنوان تکمیل متن، از سوى ایشان، اضافاتى نگاشته شده است. 7- تعلیقات و حواشى بر کتاب ارث. مرحوم حاج ملا هاشم خراسانى. قم، چاپ سنگى، بى تا، 120 ص، به انضمام اصل رساله. کتاب ارث، که یکى از کتاب هاى مشکل حوزه هاى علمیه در بحث فقه مى باشد، بعضى از مشکلات خود را در این کتاب با عظمت حضرت امام رحمه الله حل شده یافته است. 8- التعلیقه على الفوائد الرضویة. تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1375، 190 ص، وزیرى. فوائد الرضویه نام شرحى است بر حدیث احتجاج حضرت على بن موسى الرضاعلیه السلام با راس الجالوت یهودى که مرحوم حکیم کوچک قاضى سعید قمى نگاشته است. حضرت امام رحمه الله بر این کتاب تعلیقات متعددى نگاشته اند که پایان تالیف آن 22 ربیع المولود 1348 ق. مى باشد. این کتاب، همراه با اصل متن، فهرست و پاورقى هاى توضیحى منتشر شده است. ز - مجموعه پیام ها و سخنرانى ها 1- صحیفه انقلاب. تهران وزارت فرهنگ و ارشاد اسلام، 1368، 38 ص. این کتاب که براى اولین بار در تاریخ مذکور به چاپ رسیده، در بر گیرنده متن کامل وصیت نامه سیاسى الهى حضرت امام رحمه الله مى باشد که همراه با دست خط معظم له تدوین شده
است. این صحیفه تاکنون به ده ها زبان خارجى ترجمه و منتشر گردیده است. آقاى علیرضا اسماعیلى جمکرانى نیز کتابى در 192 صفحه منتشر کرده که زحمت انتشار آن را مؤسسه چاپ و نشر عروج به عهده داشته است. مؤلف در این کتاب، که متن اصلى آن 164 صفحه مى باشد، علاوه بر توضیحاتى در خصوص وصیت نامه حضرت امام رحمه الله 318 پرسش و پاسخ از وصیت نامه - ویژه دانشجویان دانشگاه ها و مراکز آموزش عالى - مطرح کرده است. چاپ اول این کتاب در زمستان 1375، چاپ دوم آن در پاییز1376 و چاپ سوم آن در زمستان1377 منتشر گردیده است. 2- نداى حق. تهران، کمیل،1357، 448 ص، وزیرى. مجموعه اى از پیام ها، مصاحبه ها و سخنرانى هاى امام امت رحمه الله از تاریخ17/7/1357 هجرى شمسى تا 30 آبان1357 که شامل 8 پیام،33 مصاحبه و 31 سخنرانى رهبر انقلاب در نخستین هفته هاى اقامت در پاریس مى باشد که به وسیله «اتحادیه انجمن هاى اسلامى دانشجویان در اروپا» و «انجمن اسلامى دانشجویان در امریکا و کانادا» گردآورى شده است.
الف - اخلاق و سیر و سلوک 1- مبارزه با نفس یا جهاد اکبر. تنظیم سید حمید روحانى، چ. سوم، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1373، 63+ 7+ 5 ص، رقعى. این
کتاب بخش هایى از بیانات شیوا و سازنده امام خمینى رحمه الله در زمینه مسائل اخلاقى است که در آستانه ماه مبارک رمضان و فرصت هاى مناسب دیگر، در نجف اشرف ایراد شده است. حضرت امام قدس سره در این کتاب گران بها، علاوه بر بیان فضایل اخلاقى، روحانیان بیدار و انقلابى را نسبت به خطرهاى موجود در جامعه آگاه ساخته اند. ب - سیاسى - مذهبى 1- حکومت اسلامى یا ولایت فقیه. تنظیم سید حمید روحانى، چ. دوم، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1373،1 + 142 + 4 + 15 + 7 ص، وزیرى. این کتاب مجموعه سیزده سخنرانى درباره حکومت اسلامى است که حضرت امام رحمه الله در فاصله13 ذى القعده1389 هجرى قمرى تا 2 ذى الحجه1389 هجرى قمرى / 1/11/1348 تا 20/11/1348 در ایام اقامت در نجف اشرف ایراد نموده اند. نخست یاران آن رهبر خردمند، این کتاب را در بیروت به چاپ رساندند و هم زمان در ایران، اروپا، امریکا، پاکستان و افغانستان پخش گردید. این کتاب پیش از پیروزى انقلاب اسلامى در سال1356 در ایران با نام نامه اى از امام موسوى کاشف الغطاء به ضمیمه جهاد اکبر چاپ شد. پس از پیروزى انقلاب، کتاب مزبور حضور چشم گیرى در جامعه پیدا کرد و امروز نیز در سر لوحه برنامه کارى حامیان ولایت و طرفداران
انقلاب اسلامى قرار دارد. کتاب یاد شده علاوه بر بیان مفصل مساله «ولایت فقیه» و تبیین موضوع انتصاب ولى فقیه، ضرر مقدس مآب هاى احمق را گوشزد نموده است. 2- شؤون و اختیارات ولى فقیه. تهران، اداره کل انتشارات و تبلیغات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1365،23+ 116+ 4 + 3 ص، وزیرى. این کتاب ترجمه صفحات520 - 459 جلد دوم کتاب البیع معظم له مى باشد که به بیان مطالبى از قبیل لزوم تشکیل حکومت اسلامى، ویژگى هاى حاکم اسلامى، وجوب تشکیل حکومت بر فقها، حق تصرف فقیه در سهم امام، شرط عدالت و وثاقت در ثبوت ولایت مؤمنان و مزاحمت فقیه نسبت به شخص عادل مى پردازد. ج - تفسیر 1- تفسیرسوره حمد. تهیه و تنظیم على اصغر ربانى خلخالى، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1400 ه. ق، 6+ 125 ص، رقعى. مجموعه 5 جلسه تفسیر حضرت امام رحمه الله از سوره حمد که در آذر و دى 1358 هجرى شمسى در برنامه «با قرآن در صحنه» از سیماى جمهورى اسلامى ایران پخش گردید، در این کتاب به چاپ رسیده است. این برنامه متاسفانه به دلیل شکوه ناآشنایان و بیمارى آن حضرت، براى همیشه تعطیل گردید و تشنگان معارف را محروم گذارد. مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى رحمه الله در بهار 1375 هجرى شمس با الحاق تفسیر سوره حمد از
کتاب سر الصلوة و ضمیمه نمودن معناى بسمله و دیگر فقرات سوره حمد در آثار مکتوب و شفاهى ایشان به آن، کتابى با همان نام در 282 صفحه در اختیار علاقمندان قرار داد. 2- تفسیر سوره علق. تهران، حجر، بى تا،27 ص، رقعى. بخشى از مجموعه مباحث حضرت امام رحمه الله در برنامه «با قرآن در صحنه» در تفسیر سوره علق مى باشد که در این کتاب به چاپ رسیده است. د - فقه 1- رسالة فى الاجتهاد و التقلید. قم، اسماعیلیان، 1358 ه. ق، وزیرى. این رساله، که تقریر درس خارج حضرت امام رحمه الله مى باشد، مباحث ولایت فقیه، قضاى اسلامى، مسائل اجتهاد و تقلید را مورد بحث قرار داده است. 2- زبدة الاحکام. تهران، سازمان تبلیغات اسلامى، 1404 ه. ق،273 ص، رقعى. در این کتاب، حضرت امام خمینى رحمه
الله به بیان مسائل تقلید، طهارت، نماز، روزه، زکات، خمس، دفاع، بیع و طلاق پرداخته اند. 3- مساله قضاوت. ترجمه محمد امینى، تهران، نهضت زنان مسلمان، 1360، 68 ص، وزیرى. این کتاب ترجمه بحث قضاوت از تحریر الوسیله مى باشد که توسط آقاى محمد امینى به فارسى برگردانده شده است. در این کتاب، مسائلى از قبیل مساله قضاوت، خصوصیات و وظایف قاضى، چگونگى اظهارات مدعى، دفاعیات متهم، شاهد و کیفیت سوگند، احکام ید چگونگى ابلاغ حکم قاضى به قاضى دیگر مطرح گردیده است. 4- استفتائات. قم، دفتر انتشارات اسلامى،1366، 1372، 2 ج، (632) + (520) ص، وزیرى. این کتاب دربرگیرنده پاسخ هاى حضرت امام رحمه الله به سؤالات فقهى اقشار مردم درباره مسائل تقلید، طهارت، نماز، روزه، زکات، خمس، حج، امر به معروف، نهى از منکر، دفاع، مکاسب محرمه، شفعه، صلح، اجاره، امانت، مضاربه، شرکت، دین و قرضى، رهن، حواله، وکالت، وقف، وصیت، کفاره، غضب و گناهان کبیره مى باشد. جلد سوم این کتاب نیز از سوى همان ناشر به چاپ خواهد رسید. 5- استفتائات رزمندگان. کرمان، اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامى، با همکارى لشکر 41 ثارالله،1376، 84 ص، رقعى. این کتاب که در هجده قسمت و شش فصل دسته بندى شده، دربرگیرنده 204 استفتاء از حضرت امام رحمه الله در زمنیه مسائل جبهه است که
توسط نگارنده تدوین گردیده و اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامى استان کرمان آن را به چاپ رسانده است. از جمله مسائلى که این کتاب به آن پرداخته، احکام دفاع، احکام برخورد با دشمن، احکام غنایم جنگى، احکام روحانیان، احکام فرماندهان، رعایت اصول نظامى، احکام رانندگان و احکام مجروحان، معلولان و شهدا مى باشد. 6- احکام جبهه. تهران، تبلیغات و انتشارات ستاد مرکزى سپاه، 1365، 255 ص، رقعى. مجموعه اى از فتاواى حضرت امام خمینى رحمه الله درباره مسائل مورد نیاز جبهه ها به وسیله حجةالاسلام على محمد اسدى مى باشد که تحت عنوان مزبور به چاپ رسیده است. 7- مناسک حج، چ. پنجم، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1370، 272 ص، رقعى. این کتاب علاوه بر ترجمه بعضى از مسائل حج کتاب تحریر الوسیله، قریب 550 مساله جدید از حضرت امام رحمه الله را درباره اعمال حج دربردارد. 8- الخلل فى الصلوة. بى جا، مطبعه مهر، بى تا،309 ص، وزیرى. از جمله کتاب هاى ارزنده و ارزشمند امام رحمه الله که به بیان مسائلى از قبیل فرق بین جهل و سهو و نسیان، حکم نماز پشت به قبله، وقت هاى نماز، شک، مسائل نماز و نماز مسافر پرداخته همین کتاب است. مطالب این کتاب در نجف اشرف تدریس شده و پس از پیروزى انقلاب اسلامى از سوى ناشران
مهر،اسماعیلیان و چاپ محمد قم منتشر و پخش گردیده است. شیوه حضرت امام رحمه الله در تالیف این کتاب، سبکى کاملا نوین است که واجد نوعى پویایى مى باشد. 9- رساله فى تعیین الفجر فى اللیالى المقمره. شرح و تفسیر محمدحسن احمدى فقیه، تهران مرکز نشر مدرس،1367، 3+ 29 ص، رقعى. رساله مذکور به موضوعاتى از قبیل تعیین لیالى، بیان منشا فجر، صورت وضع خورشید و ماه و زمین در لیالى مقمره، وقت نجومى و فجر، فجر صادق و فجر کاذب پرداخته است. 10- احکام بانوان و مادران. گردآورنده عبدالرحیم موگهى، قم، شفق، 1370، 240، رقعى. مطالب این کتاب از عروة الوثقى، استفتائات، تحریر الوسیله و توضیح المسائل امام خمینى رحمه الله استخراج شده است. 11- رساله آموزشى. تنظیم رضا قربانیان قم، دفتر انتشارات اسلامى،1363،116 ص، رحلى. این رساله منتخبى از توضیح المسائل، استفتائات و تحریر الوسیله امام خمینى رحمه الله و حواشى معظم له بر عروة الوثقى مى باشد. آقاى قربانیان تلاش کرده تا با روشى نوین، مسائل اولیه اى را که مورد ابتلاى همگان است، در این کتاب جمع آورى نماید. 12- احکام روزه. گردآورنده عبدالرحیم موگهى، قم، نمایشگاه و نشر کتاب، 1411، رقعى. این کتاب شامل مقدمات احکام، احکام تقلید، احکام روزه، استفتائات و سؤالات شرعى روزه داران و مفاهیم و اصطلاحات احکام آن است
که با استفاده از فتاواى حضرت امام خمینى رحمه الله تنظیم شده است. 380 -13 استفتاء جدید از امام امت. گردآورنده ع - ق، قم، موسسه ونشرفرهنگ اهل بیت علیه السلام، 1404 ه. ق.، 100 ص، رقعى. 380 استفتا از حضرت امام رحمه الله درباره تقلید، مطهرات، نماز، روزه، خمس، زکات، حج، معاملات، حجاب، نکاح و قوانین دولت اسلامى دراین کتاب گردآمده است. 14- احکام فقهى در سفرهاى خارجى. تدوین محمدحسین فلاح زاده، قم، معروف، 1374، 8 + 168 ص، رقعى. مسائل ویژه اى که در مسافرت هاى خارج از کشور، به خصوص کشورهاى غیر اسلامى، مورد ابتلا مى باشد، در این کتاب آمده است. مطالب این کتاب بیش تر بر اساس تنظیم مرسوم ابواب فقه آورده شده که مطابق با فتاواى بنیانگذار جمهورى اسلامى ایران، حضرت امام خمینى رحمه الله است. 15- مجموعه اى از فتاوى جدید امام خمینى. تهران، انجمن اسلامى کارمندان دادگسترى مرکز، 1361،96 ص، رقعى. کتاب مزبور مشتمل بر فتاوى جدید حضرت امام رحمه الله درباره نماز، روزه، خمس، زکات، ارز، فروش چک و سفته، بعضى احکام مربوط به زن، روضه خوانى، قمه زنى و اعتیاد است. 16- نجاة العباد. قم، بى نا، 1378. ق، 2 ج، (155) + (202) ص، وزیرى. جلد اول درباره مباحث تقلید تا احکام عمره و جلد دوم درباره احکام معاملات تا احکام طلاق مى باشد.
17- ره توشه حج. تدوین على محمد اسدى، قم، جهان آرا، 1362، 100 ص، پالتویى. این کتاب در برگیرنده فتاوى، استفتائات و توصیه هاى امام خمینى رحمه الله به حجاج است. 18- احکام تقلید و اجتهاد. گردآورى عبدالرحیم موگهى، چ. سوم، قم،1376، دفتر تبلیغات اسلامى، 234 ص، وزیرى. این کتاب بیان گر احکام تقلید و اجتهاد مطابق با فتواى امام خمینى رحمه الله است. 19- احکام ویژه بانوان در حج. تهیه و تنظیم: محمدحسین فلاح زاده، تهران، مشعر، 1371،86 ص، رقعى. این کتاب بیان کننده احکام ویژه بانوان در حج مطابق با فتواى امام خمینى رحمه الله است. در این کتاب، فتاواى آیات عظام: خوئى، گلپایگانى و اراکى رحمهم الله نیز ذکر شده است. 20- استفتائات اختصاصى بانوان مطابق با فتواى امام. تهیه و تنظیم: حسین متقى، قم، زائر، 1378، 65 ص، وزیرى. این کتاب در برگیرنده مسائل خاص بانوان در فتواى امام خمینى رحمه الله است. 21- احکام نماز: وقت شناسى، قبله شناسى. تهیه و تنظیم: محمد وحیدى، چ. هشتم، قم، دفتر تبلیغات اسلامى، 1375، 191 ص، رقعى. در این کتاب، احکام نماز، وقت شناسى و قبله شناسى در فتواى امام خمینى رحمه الله به طور مبسوط بیان گردیده است. ه - اصول 1- الرسائل. قم، المطبعة العلمیه، 1385 ه. ق.، 2 ج،576 ص، وزیرى. حضرت امام رحمه الله مباحث اصولى«لاضرر و لا ضرار»، استصحاب، تعادل و
تراجیح، اجتهاد، تقلید و تقیه را در این کتاب مورد بحث قرار داده اند. این کتاب با تذییلات حاج شیخ مجتبى طهرانى به چاپ رسیده است. 2- تهذیب الاصول. تدوین آیةالله جعفر سبحانى، چ. سوم، قم، دارالفکر،1367، 1002 ص، وزیرى. کتاب مذکور تقریرات درس اصول حضرت امام در قم مى باشد که درباره مسائل عام و خاص، امارت، ظن، حکم واقعى و ظاهرى، خبر واحد، برائت، اشتغال، قاعده لاضرر، اجتهاد و تقلید بحث مى کند. 3- بدائع الدرر فى قاعدة نفى الضرر. چ دوم، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1484 ه. ق; 36+ 140 ص، وزیرى. این کتاب که مشتمل بر فهرست آیات، احادیث، اسماى نبى خاتم صلى الله علیه وآله، اعلام، اشعار، اسماى کتب وارده در متن کتاب، اماکن، طوایف، کلمات، وقایع، مصادر و موضوعات مى باشد، پس از پیروزى انقلاب اسلامى به جمع کتب ارزشمند کشورمان پیوست. حضرت امام رحمه الله در این کتاب قاعده «لاضرر و لاضرار» فرق بین ضرر و ضرار را تشریح نموده اند. و - شعر 1- دیوان امام. با مقدمه فاطمه طباطبائى، خوشنویسى جلیل رسولى، چ. سوم، تهران، موسسه تنظیم و نظر آثار امام خمینى، 1374،124 + 314 + 14 + 3 ص، وزیرى. حضرت امام رحمه الله در دوران جوانى، غزلیات فراوانى سروده بوده و آن ها را
در دفترى نیز گردآورى نموده بودند، اما متاسفانه در جریان سفرهاى پیاپى ایشان، این دفتر مفقود گردید. پس از آن نیز سروده هایى از ایشان در دست بود که برخى به خط خود ایشان ثبت گردیده بوده، تعدادى نیز به وسیله همسر گرامیشان استنساخ شده و در دفترچه اى گردآورى شده است. این دفترنیز درجریان تغییر مکرر محل سکونتشان مفقود گردیده است. برخى از دست نوشته هاى باقیمانده، در پى هجوم ماموران ساواک به منزل و کتابخانه شخصى ایشان از دست رفت; اما نسخه اى چند از آثار منظوم قدیمى ایشان، که در دست ارادتمندان و دوستان آن حضرت چونان امانتى ارزشمند نگاه دارى مى شد، به تدریج با ارسال به موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى رحمه الله جمع آورى شد. پس از پیروزى انقلاب اسلامى نیز حضرت امام رحمه الله بنابه خواهش و اصرار فراوان بانو فاطمه طباطبائى - همسر حاج احمد آقا - اشعارى در قالب هاى متنوع و با مضامین عرفانى سرودند. تمامى سروده هاى پس از پیروزى انقلاب و آثار به دست آمده از سروده هاى قدیم ایشان در مجموعه اى به نام دیوان امام گردآورى شد و بعد از رحلت آن بزرگوار از سوى مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى رحمه الله در اختیار علاقه مندان به آن پیرمراد قرار گرفت. فرهنگ دیوان امام نیز کتاب جداگانه اى است که علاقه مندان به این دیوان
را در دست یابى به مقصود یارى مى رساند. 2- سبوى عشق. گردآورى و تنظیم مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، تذهیب کریم صفایى، خط جلیل رسولى، چ. دوم، تهران، سروش، بى تا، 22، وزیرى. مجموعه از غزل هاى عارفانه حضرت امام رحمه الله که از سال 1378 - 1365 سروده اند، در این کتاب جمع آورى شده و به شکلى بسیار زیبا به چاپ رسیده است. 3- باده عشق. خوشنویسى جلیل رسولى، تهران، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى،1373،87 ص، وزیرى. این کتاب حاوى بخشى از غزلیات و رباعیات حضرت امام خمینى رحمه الله و نامه هاى عرفانى آن بزرگوار به خانم فاطمه طباطبائى - همسر گرامى مرحوم حاج احمد آقا خمینى - است. 4- نقطه عطف. چاپ ششم، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى،1376،96 ص، وزیرى. مجموعه اى از اشعار حضرت امام رحمه الله به همراه نامه اى از آن حضرت خطاب به فرزند گرامیشان، حاج احمد آقا، تحت عنوان مزبور منتشر گردیده است. 5- محرم راز. خوشنویسى جلیل رسولى و ناصر جواهرپور، چ چهارم، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1373،96 ص، وزیرى. تعدادى از غزلیات و رباعیات منتشر نشده حضرت امام رحمه الله و نامه اى دیگر از آن حضرت خطاب به حاج احمد آقا در تاریخ27 ربیع الثانى 1480 ه. ق. 28 آذر
1365 ه. ق. در این کتاب درج گردیده است. 6- شرح و تفسیر و موضوع بندى دیوان امام. تهیه و تنظیم: قادر فاضلى، قم، فضیلت علم، 1378،8 + 536، وزیرى. این کتاب که از ص226- 33 فرهنگ موضوعى دیوان امام خمینى رحمه الله را در برگرفته است از ص325 - 227 متن کامل دیوان معظم له را نیز به همراه دارد. نویسنده در بخش پایانى کتاب به شرح و تفسیر دیوان پرداخته است وى در بخش فرهنگ موضوعى از149 غزل و117 رباعى و چند قصیده دیوان،653 موضوع استخراج نموده که هر یک در زمینه کارهاى فرهنگى و هنرى راه گشاست. ز - مجموعه پیام ها و سخنرانى ها 1- صحیفه نور. تهران، با مقدمه مقام معظم رهبرى، تهیه و تدوین انتشارات سازمان مدارک فرهنگى انقلاب اسلامى، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى با همکارى انتشارات سروش، 22 ج، وزیرى. این مجموعه در برگیرنده پیام ها، اطلاعیه ها، سخنرانى ها، حکم ها و تلگراف هاى حضرت امام رحمه الله پیش از 15 خرداد 1342 هجرى شمسى تا پایان حیات آن حضرت مى باشد که با حفظ نظم تاریخى آن، به ترتیب آورده شده است. مفتاح صحیفه - راهنماى صحیفه نور - نیز یاورى در راه یابى آسان و سریع به مقصود در کلام امام خمینى رحمه الله است که در 281 صفحه از سوى مؤسسه تنظیم
و نشر آثار امام خمینى رحمه الله به بازار عرضه گردیده است. 2- کوثر. با مقدمه حجةالاسلام حاج سید احمد خمینى، تهران، مؤسسه نشر و اثار امام خمینى;، 1372، وزیرى. تمامى سخنرانى هاى حضرت امام رحمه الله همراه با شرح وقایع انقلاب اسلامى - نگاهى به سیر حوادث نهضت اسلامى از آغاز تا رحلت حضرت ایشان - این مجموعه گران قدر را «کوثر» نموده است. این مجموعه، که تاکنون چند جلد از آن راهى بازار کتاب شده، در یک دوره 30 جلدى از سوى انتشارات مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى رحمه الله در حال چاپ مى باشد. 3- پیام انقلاب. گردآورنده م. د. قاجار، تهران، پیام آزادى و رسا، 1362،7 ج، وزیرى. این کتاب دربرگیرنده مجموعه پیام ها و بیانات حضرت امام رحمه الله از آغاز نهضت تا سال 1358 ه. ش. مى باشد. چهار جلد از این مجموعه که بیانات امام امت تا پایان سال1357 هجرى شمسى را در برگرفته به وسیله انتشارات پیام آزادى و سخنرانى هاى ایراد شده در سال 1385 هجرى شمسى در سه جلد توسط انتشارات رسا منتشر شده است. 4- خمینى و جنبش. بى جا، بى نا، 1352، 105 ص، رقعى. این کتاب در برگیرنده تعدادى از سخنرانى هاى حضرت امام رحمه الله از پیش از پانزده خرداد 1342 هجرى شمسى تا زمان اقامت ایشان در عراق مى باشد. تعدادى از
اعلامیه ها، نامه ها و فتاواى ایشان نیز آذین بخش این کتاب خمینى و جنبش است. 5- پیام ها، سخنرانى ها و اعلامیه هاى امام خمینى رحمه الله. تهران، مؤسسه تحقیقاتى و انتشاراتى نور، 1362 - 1361،7 ج، وزیرى. این مجلات با همکارى دفتر پژوهش امور هنرى و نمونه سازى وزارت آموزش و پرورش، روزنامه جمهورى اسلامى و آقاى مسعود نورى تنظیم و منتشر شده است: جلد اول این کتاب در برگیرنده سخنرانى ها و اعلامیه هاى حضرت امام رحمه الله از سال1323 تا هجرت به پاریس; جلد دوم مربوط به شش ماهه اول سال1359، جلد سوم متعلق به شش ماهه دوم سال1359; جلد چهارم و پنجم شامل سخنرانى هاى ایشان در سال 1360; و جلدهاى ششم و هفتم در برگیرنده سخنرانى ها و اعلامیه هاى مربوط به سال 1361 هجرى شمسى مى باشد. 6- طلیعه انقلاب اسلامى. تهران، ستاد انقلاب فرهنگى و مرکز نشر دانشگاهى،1363،393 ص، وزیرى. 115 مصاحبه خبرنگاران خارجى با حضرت امام رحمه الله در نجف اشرف، پاریس - نوفل لوشاتو - و پنج مصاحبه ایشان در قم تا تاریخ 28 آذر139 در این کتاب گرد آمده است. ح - کتاب هاى منتخب 1- امام و روحانیت. گردآورى و چاپ دفتر سیاسى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، تهران، 1362،82 + 583 ص، وزیرى. این کتاب مجموعه دیدگاه ها و سخنان امام عزیزرحمه الله درباره روحانیت
را در برمى گیرد. این کتاب علاوه بر نظرگاه کلى حضرت امام رحمه الله درباره روحانیان، نظرات معظم له درباره روحانیان بزرگوارى همچون مرحوم شیخ انصارى، مرحوم میرزاى شیرازى، شهید شیخ فضل الله نورى، آیةالله حائرى یزدى، مرحوم مدرس، آیةالله سید ابوالحسن اصفهانى، آیة الله بروجردى، آیة الله کاشانى، آیة الله حکیم، علامه طباطبائى رحمه الله و بعضى از شهداى گرانقدر روحانیت در تاریخ انقلاب اسلامى ایران را بیان مى دارد. 2- در جست و جوى راه از کلام امام. تهران، امیرکبیر، 1363- 1361، 22 ج، رقعى. این مجموعه که بخش قابل توجهى از سخنان موضوعى حضرت امام رحمه الله را در برمى گیرد، در هر مجلد، به موضوعى خاص اختصاص دارد: دفتر اول. مستضعفین و مستکبرین )151 ص)، دفتر دوم. جنگ و جهاد )279 ص)، دفتر سوم. زن )84 ص)، دفتر چهارم. شهید و شهادت )83 ص) دفتر پنجم. شخصیت ها )107 ص)، دفتر ششم. رهبرى انقلاب اسلامى )82 ص)، دفتر هفتم. نهادهاى انقلابى )243 ص)، دفتر هشتم. روحانیت )390 ص)، دفتر نهم. ملت، امت )690 ص)، دفتر دهم. انقلاب اسلامى، )447 ص)، دفتر یازدهم. ملى گرایان )75 ص)، دفتر دوازدهم. ضد انقلاب )167 ص)، دفتر سیزدهم. گروه هاى سیاسى )330 ص)، دفتر چهاردهم. استعمار و ابرقدرت ها )609 ص)، دفتر پانزدهم. جهان اسلام و نهضت هاى آزادى بخش )349 ص)،
دفتر شانزدهم. سلطنت و تاریخ ایران )551 ص)، دفتر هفدهم. آزادى )333 ص)، دفتر هیجدهم، ارتش )307 ص)، دفتر نوزدهم. فلسطین و صهیونیزم )197 ص)، دفتر بیستم. اقلیت هاى مذهبى )60 ص)، دفتر بیست و یکم. دانشگاه و انقلاب فرهنگى )266 ص)، دفتر بیست و دوم. فرهنگ و تعلیم و تربیت. هر کتاب از کتاب هاى این مجموعه، که درباره یکى از موضوعات مزبور به بحث پرداخته، در برگیرنده برخى از نظرات حضرت امام رحمه الله درباره آن موضوع مى باشد. 3- الامام فى مواجهة الصهیونیه. ترجمه خضر نورالدین، تهران، سازمان تبلیغات اسلامى، بى تا، 191 ص. این کتاب برگزیده اى از سخنرانى ها و فتاوى امام خمینى در طول مبارزه طولانى با استعمار و مزدورانش در دوران انقلاب اسلامى و پس از آن مى باشد. 4- حج; کنگره عبادى، سیاسى. گردآورى: مرکز تحقیقات و انتشارات حج، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، بى تا،207 ص. کتاب مذکور مجموعه سخنان و پیام هاى حضرت امام امت رحمه الله درباره مسائل حج مى باشد. این کتاب دربرگیرنده سخنرانى ها و پیام هاى امام خمینى از سال1349 هجرى شمسى تا سال 1364 مى باشد که معظم له درباره «حج» بیان و صادر فرموده اند. هم چنین متن عربى این کتاب در 300 صفحه، به وسیله «مرکز تحقیقات و انتشارات حج» ترجمه، چاپ و پخش گردیده است. 5- حج
در کلام و پیام امام خمینى. تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى رحمه الله 1371، 15 + 164 ص، وزیرى. این کتاب مجموعه موضوع بندى شده رهنمودهاى امام خمینى رحمه الله در زمینه حج مى باشد که در سخنرانى ها و پیام هاى آن حضرت در مناسبت هاى گوناگون پیش و پس از پیروزى انقلاب اسلامى منعکس گردیده است. در بخش ها و فصل هاى جداگانه موضوعات جایگاه حج، ابعاد معنوى اجتماعى و سیاسى حج، و فلسفه اعمال حج مورد بررسى قرار گرفته است. 6- آیین انقلاب اسلامى. تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى رحمه الله،1373، 36+ 501 ص، وزیرى. گزیده اى از اندیشه ها و آراء امام خمینى رحمه الله در ابواب توحید، معاد، نبوت، اسلام، امامت، علل و زمینه هاى انقلاب اسلامى، فرهنگ و جامعه، تربیت، اصول سیاست خارجى، انتخابات، آزادى، جایگاه مردم و اقتصاد گرد آمده است. 7- حکومت از دیدگاه امام خمینى رحمه الله. تهران، اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامى استان تهران، 16+ 424 ص، وزیرى. این کتاب نظرات حضرت امام رحمه الله را در زمینه دین و سیاست، ضرورت حکومت، اهداف حکومت ها، شروعیت حکومت، اصول و مبانى حکومت در اسلام، شرایط رهبرى، شؤون و اختیارات ولى فقیه در جامعه اسلامى و نقش مردم در نظام الهى بیان مى کند. 8- اخلاق کارگزاران در کلام و پیام امام خمینى. تهیه
و تنظیم بنیاد مستضعفان و جانبازان انقلاب اسلامى قم، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1372، 33+ 751 ص، وزیرى. این کتاب در خصوص صفات مسؤولان در نظام اسلامى، وظایف مسؤولان در مقابل یکدیگر، وظایف مردم و مسؤولان در مقابل یکدیگر و رسالت افراد سفارتخانه ها در نگاه امام مى باشد. 9- تبیان. این مجموعه که تاکنون ده ها مجلد آن از سوى مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى رحمه الله به چاپ رسیده و همچنان ادامه دارد، گزیده آراء و اندیشه هاى امام خمینى رحمه الله رابه صورت جداگانه در برمى گیرد. هر مجلد از این کتاب در برگیرنده موضوع خاص مى باشد که با همت معاونت پژوهشى مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى رحمه الله گردآورى شده است. امر به معروف و نهى از منکر، خودباختگى و خودباورى، قرآن کتاب هدایت، عدل الهى از دیدگاه امام خمینى رحمه الله، معاد، انتخابات و مجلس، جایگاه زن، قیام عاشورا در کلام و پیام امام خمینى، ایثار و شهادت، اسلام ناب، صدور انقلاب، روحانیت و حوزه هاى علمیه، تاریخ معاصر ایران، جنود عقل و جهل، نماز، حج، فلسطین، ولایت فقیه، جهان اسلام از دیدگاه امام خمینى و جوانان از جمله عناوین این دفاتر هستند. 10- کلمات قصار. تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1372، 231 ص، وزیرى. این مجموعه که در
برگیرنده پندها و حکمت هایى از امام خمینى رحمه الله در موضوعات گوناگون است، در قالب جملاتى کوتاه، مشتاقان را با اندیشه حضرت امام رحمه الله آشنا مى کند و همچون جرعه اى از کوثر همیشه جارى، کام تشنگان سیر و سلوک را شهد نابى و شاهدان سوخته جان را جرعه آبى و رهروان طریق انقلاب الهیش را چراغ راهى است. مندرجات این مجموعه فرازهایى منتخب و برگرفته از متن بیانات، پیام ها و تالیفات حضرت امام مى باشد که تحت عناوین و موضوعات گوناگون اعتقادى، تربیتى، سیاسى و اجتماعى، در چهاربخش ترتیب و تنظیم یافته است. 11- از بلنداى عرفان. تهران، ستاد مرکزى برگزارى سال امام خمینى رحمه الله، 1378، 48 ص، پالتویى. این کتاب در برگیرنده یکصد نکته عرفانى و اخلاقى از حکیم و عارف کامل، حضرت امام خمینى رحمه الله، است. 12- وعده دیدار. تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1374، 111 + 155 ص، وزیرى. مجموعه اى از نامه هاى حضرت امام رحمه الله، به مرحوم حجةالاسلام حاج سیداحمد خمینى در این کتاب نیز آمده است. این کتاب مزین به تمامى دست نوشته هاى آن حضرت نیز مى باشد. 13- امام، جنگ و شهادت. گردآورنده: منوچهر وکیلیان، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1362، 150 ص، رقعى. این کتاب شامل دو بخش است که بخش اول آن مربوط به
سخنان حضرت امام رحمه الله درباره جنگ و بخش دوم آن درباب شهادت مى باشد. منابع مورد استفاده گردآورنده پیام ها و سخنرانى هاى امام خمینى رحمه الله در سال1359 و 1360 و روزنامه اطلاعات تا مهر 1361 بوده است. 14- امام در برابر صهیونیسم. تهران، دفتر سیاسى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، 1361، 36+ 250 رقعى. این کتاب مجموعه دیدگاه ها و سخنان معظم له درباره رژیم اشغال گر قدس مى باشد که طى سخنرانى ها و نوشته هاى ایشان از سال 1341 تا 1361 ه. ش بیان نموده اند. 15- آزادى از دیدگاه امام خمینى رحمه الله. تهیه کننده مرکز تحقیقات اسلامى نمایندگى ولى فقیه در سپاه، چ. دوم، تهران، ستاد نمایندگى ولى فقیه در سپاه، 1378،5 + 66 ص، رقعى. گزیده اى از رشحات قلم حضرت امام خمینى رحمه الله درباره مفهوم آزادى در اسلام و قلمرو آن در مطبوعات و مواردى دیگر در هفت فصل ویک ضمیمه تحت عنوان مزبور گردآورى شده است. 16- امام خمینى رحمه الله و جهاد سازندگى. استخراج و تنظیم مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى رحمه الله و روابط عمومى جهاد سازندگى، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى رحمه الله،1377، 6+ 65 ص، رقعى. این کتاب که بر اساس سخنرانى ها، احکام، پیام ها و دیدارهاى حضرت امام رحمه الله با جهادگران صورت پذیرفته، بر اساس تقدم تاریخى، دیدگاه هاى ایشان را درباره
جهاد سازندگى روشن مى کند. 17- بلاغ. تهران، سازمان تبلیغات اسلامى، 1361، 2 ج، (203) + (228) ص، رقعى. بخشى از این مجموعه به سخنان حضرت امام رحمه الله از سال 1357- 1342 اختصاص دارد و بخشى دیگر به سخنان ایشان تا سال 1361. سخنان معظم له در موضوعات گوناگون به ترتیب حروف الفبا تنظیم گردیده که علاوه بر موضوعات مهمى همچون ابرقدرت ها، اخلاق، اسلام، انقلاب، تقوا، جوان، حکومت، دانشگاه، حوزه، زن، سیاست، شهادت، عدل، فرهنگ، قانون، مجلس، ملت، وحدت و ولایت فقیه، سخنان ایشان درباره نبى اکرم صلى الله علیه وآله، امام زمان علیه السلام، حضرت سید الشهداء علیه السلام و حضرت فاطمه زهرا علیها السلام نیز آمده است. 18- روحانیت طلایه دار اسلام فقاهت از دیدگاه امام خمینى. گردآورى واحد بررسى و پژوهش هاى علمى، انتشارات میقات، تهران، میقات، 1361،87 ص، رقعى. این کتاب داراى6 فصل مى باشد که فصل اول آن درباره انگیزه استعمار از مبارزه علیه روحانیت تشیع، فصل دوم در خصوص دسیسه چینى هاى جبهه استکبار علیه روحانیت، سومین فصل در زمینه نقش روحانیت در تاریخ اسلام و فصل هاى بعدى به ترتیب، درباره کفر ستیزى روحانیت، ولایت فقیه و تهذیب نفس از دیدگاه حضرت امام رحمه الله سخن مى گوید. 19- سخن آفتاب. تهیه و تدوین معاونت فرهنگى سازمان تبلیغات اسلامى، تهران، سازمان تبلیغات اسلامى، 1370، 278 ص، وزیرى. این کتاب،
که در برگیرنده مباحث ولایت، حکومت، و شخصیت حضرت آیةالله خامنه اى در کلام حضرت امام خمینى رحمه الله، و شخصیت و راه امام امت رحمه الله در کلام مقام معظم رهبرى مى باشد، در چهر بخش تنظیم گردیده است: بخش اول. ولایت و حکومت در کلام امام رحمه الله، برگرفته از کتاب ولایت فقیه و صحیفه نور; بخش دوم. شخصیت امام خمینى رحمه الله در کلام آیةالله خامنه اى; بخش سوم. راه امام رحمه الله در کلام آیةالله خامنه اى; و بخش چهارم. آیةالله خامنه اى از کلام امام رحمه الله، شامل سخنان و احکام امام رحمه الله به ایشان است. 20- صدا و سیما در کلام امام خمینى رحمه الله. تهیه و گردآورى روابط عمومى صدا و سیماى جمهورى اسلامى ایران، تهران، سروش،1363،249 ص، وزیرى. بخش اول این کتاب شامل فرازهایى از
بیانات حضرت امام رحمه الله درباره صدا و سیما تا 22 بهمن1363 ه. ش. مى باشد. بخش دوم نیز متن کامل این بیانات را در بردارد. 21- قرآن باب معرفت الله. تهران، پیام آزادى، 1370، 102 ص، وزیرى. این کتاب در برگیرنده سخنان حضرت امام رحمه الله درباره قرآن مجید مى باشد که از کتاب هاى صحیفه نور، اربعین حدیث و آداب الصلوة گردآورى شده است. 22- روشنفکرى و روشنفکران در ایران از دیدگاه حضرت امام خمینى رحمه الله. جمع آورى و تدوین مؤسسه فرهنگى قدر ولایت، تهران، مؤسسه فرهنگى قدر ولایت،1377، 304 ص، رقعى. این کتاب در برگیرنده مباحث روشنفکرى و روشنفکران پیش از انقلاب اسلامى و عملکرد آنان پس از پیروزى انقلاب و نحوه مقابله با توطئه هاى آنان از منظر امام امت رحمه الله مى باشد. 23- زن از دیدگاه امام خمینى. چ. چهارم، تهران، نهضت زنان مسلمان، 1361،7+ 199 ص، رقعى. سخنان حضرت امام رحمه الله درباره زن در این کتاب جمع آورى شده که در پایان نیز به فهرست موضوعى اى ارائه شده است. 24- دیدگاه هاى امام خمینى. به کوشش لطیف راشدى، قم، دارالجیل المسلم، 1362،119 ص، رقعى. دیدگاه هاى حضرت امام رحمه الله را درباره ارتش، اسرائیل، وحدت، هدف، قانون، عاشورا، مسؤولیت قلم، و انقلاب در این کتاب مطرح گردیده است. هم چنین در قسمتى از این کتاب
نیز جدیدترین استفتائات ایشان نقل شده است. 25- آمریکا از دیدگاه امام. مرکز تحقیقات اسلامى نمایندگى ولى فقیه در سپاه، 78 ش، ستاد نمایندگى ولى فقیه در سپاه، تهران،33+ 319 ص، رقعى این کتاب دیدگاه حضرت امام رحمه الله را درباره ملت آمریکا، آمریکا و رژیم پهلوى، آمریکا و سازمان هاى بین المللى، آمریکا و جهان سوم، آمریکا و منطقه خاورمیانه، عوامل آمریکا، طرفداران آمریکا، آمریکا و جنگ تحمیلى، نظام اسلامى و رابطه با آمریکا، شرایط ایجاد مناسبات بین نظام اسلامى و آمریکا، سیاست هاى آمریکا در مبارزه با انقلاب اسلامى و استراتژى مبارزه با آمریکا بیان مى کند. در ملحضات کتاب مذکور، کلمات قصار امام راحل درباره آمریکا آورده شده است و در قسمت پایانى، شاخصه هاى اسلام آمریکایى و اسلام ناب محمدى صلى الله علیه وآله در نگاه امام بیان شده است. آخرین صفحات کتاب مربوط به فهرست جنایت ها و دخالت هاى آمریکا در ایران است.
فصلنامه متین، شماره 4,3 عباس رجبى کتابشناسى حاضر برگزیده اى از سیاهه درهم کرد: کتابها، مقاله ها، پایان نامه ها و همایشهایى است که در چند ساله اخیر و تا پایان آذر 1378 در موضوعهاى ذیل ارائه، چاپ و برگزار گردیده است. در کتابشناسى حکومت اسلامى موضوعهاى مرتبط همانند ولایت فقیه، حکومت دینى، دولت اسلامى، در کتابشناسى انقلاب اسلامى موضوع خاص انقلاب اسلامى و نه جمهورى اسلامى و در کتابشناسى امام خمینى(س) با تاکید عمده بر نظریات، آرا و اندیشه هاى سیاسى و بعضا اجتماعى ایشان، آورده شده است. سیاهه مدارک بنابر نظم الفبایى پدیدآوردندگان و در صورت عدم وجود نام پدیدآورنده بر اساس عناوین مدارک است. این کتابشناسى بدین علت برگزیده نام گرفته که در آن، منابع از نظر تاریخ نشر و موضوعات فرعى هر یک از عناوین کلى مورد نظر گزینش شده اند. علامتهاى اختصارى به کار رفته در این کتابشناسى عبارتند از: ش: شماره نشریه ج: جلد دو نقطه (:) بعد از تاریخ انتشار: شماره صفحه ص: صفحه
آبى زاده. بهرام. «تحلیل دین و دیندارى در نسبت با سیاست در اندیشه امام خمینى(س)». اطلاعات،20 الى 23/11/1375. «آزادى در اندیشه سیاسى امام خمینى(س) : میزگردى با حضور چند تن از اساتید و صاحب نظران». عصر ما، سال 6، ش 7( 131 مهر 12
نامه پژوهش ، سال 2، ش 7 (زمستان 286 - 255 :)1376. اراکى، محسن. «جایگاه مردم در نظام حکومتى اسلام از دیدگاه امام خمینى(س)».حضور ، ش 28 (تابستان 146 - 133 :)1378. اصغرى، امیر مهدى. «تاملى در آراء اندیشه هاى سیاسى دولت و نگرشى بر تعبیرات و تفکرات حضرت امام خمینى(س) درباره دولت». اطلاعات ، 6/6/1375. افتخارى، اصغر. «آرمانهاى انقلاب اسلامى از دیدگاه امام خمینى(س)». ماهنامه پاسدار اسلام ، سال 16، ش 190 (مهر 17 - 14 :)1376، ش 191 (آبان 21 - 17 :)1376. - . «تئورى انقلاب از دیدگاه امام خمینى(س)». کتاب ماه (ویژه نامه یکصدمین سال تولد امام خمینى(س)): 9 - 5. - . «فرزانگى و قدرت: درآمدى بر تئورى قدرت حضرت امام(س)». دانشگاه اسلامى ، سال 3، ش 9 و 10 (تابستان و پاییز 32 - 15 :)1378. افروغ، عماد. «آزادى در اندیشه سیاسى امام خمینى(س)». دانشگاه اسلامى ، سال 3، ش 9 و 10 (تابستان و پاییز 126 - 118 :)1378. - . «آزادى و دموکراسى در اندیشه امام خمینى(س)». ارائه شده در: کنگره بین المللى تبیین انقلاب اسلامى (تهران، 12 - 10 مهر 1378(. اکبرى، محمدرضا. سیماى امام خمینى(س). تهران: پیام عترت، 1378، 208 ص. الماسیه، محمدرسول. «پویایى در رهبرى امام خمینى(س)».مشکوة، ش 56 و 57 (پاییز
و زمستان 115 - 101 :)1376. «امام خمینى(س) اسطوره عصر حاضر». انقلاب اسلامى ، سال 1، ش 2 (بهار 11 - 2 :)1378. امیرى تهرانى، محمدرضا. «تحلیلى از جنگ فقر و غنا در اندیشه امام خمینى(س)». مسجد ، سال 3، ش 14 (خرداد و تیر 51 - 38 :)1373. ایازى، محمدعلى. «هرمنوتیک در اندیشه سیاسى امام خمینى(س)». حضور، ش 23 (بهار 121 - 100 :)1377. ایران و آمریکا: امام خمینى(س) و تبیین سیاست خارجى جمهورى اسلامى ایران. تهران: موسسه فرهنگى دانش و اندیشه معاصر، 1378، 272 ص. ایزد پناه، عباس. «اصول و شیوه هاى تحقیق در آثار و اندیشه هاى امام خمینى(س)». حضور ، ش 12 (تابستان 224 - 206 :)1374. - . «فقه سنتى و پویا در اندیشه امام خمینى(س)». اطلاعات، 11/3/1373. ایوبى، نزیه. «امام خمینى(س) و روشنفکران عرب». ترجمه محمدعلى حسینى زاده. اندیشه حکومت، ش 1 (تیر 16 - 14 :)1378. باقى، عمادالدین. «دین، حکومت و آزادى در اندیشه امام خمینى(س)». صبح امروز ، 15 و 16/4/1378. - . شیوه هاى رهبرى امام خمینى(س) براى بسیج در جنگ تحمیلى. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى نادر سالارزاده، دانشگاه علامه طباطبایى، 1378. باوند، نعمت الله. «تمدن و تفکر اسلامى در اندیشه عرفانى و سیاسى امام خمینى(س)». حضور، ش 20 (تابستان 91 - 77 :)1376. باوى، محمد.
«عدالت حاکم اسلامى از دیدگاه امام خمینى(س)». حضور، ش 27 (بهار 119 - 93 :)1378. - . «قدرت از دیدگاه امام خمینى(س)». علوم سیاسى ، سال 1، ش 2 (پاییز 71 - 39 :)1377. - . ولایت فقیه، قدرت و نظارت از دیدگاه امام خمینى(س). پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى باقر حشمت زاده، دانشگاه شهید بهشتى، بهمن 1376، 196 ص. برزگر، ابراهیم. مبانى تصمیم گیرى سیاسى از دیدگاه امام خمینى(س). پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى محمدرضا فاکر، دانشگاه امام صادق(ع)، 1369، 467 ص. بهرامسیرى، بهرام. «پاسخ امام خمینى(س) به پرسشهایى در باب ولایت فقیه». کتاب نقد، ش 2 و 3 (بهار و تابستان 326 - 313 :)1376. پدریان، مرتضى. «جامعه مدنى از دیدگاه امام خمینى(س) از بعد قانون مدارى». مجموعه مقالات ارائه شده در: همایش تحقق جامعه مدنى در انقلاب اسلامى ایران (تهران، اسفند 800 )1376 ص، ص 329. پزشکى، محمد. «شرایط حکومت دینى به قرائت امام خمینى(س)». علوم سیاسى ، سال 2، ش 5 (تابستان 441 - 406 :)1378. تاجیک، محمدرضا. «امام، قدرت و گفتمان». نامه پژوهش، سال 2، ش 8 (بهار 75 - 67 :)1377. ترابى، مجید. تاثیر اندیشه هاى حضرت امام در روابط بین الملل. پایان نامه کارشناسى، دانشکده روابط بین الملل وزارت امور خارجه، 1371. تقدیسى، احمد. «امام خمینى(س) و آینده کانون فرهنگى جهان».
دانشگاه اسلامى ، سال 3، ش 9 و 10 (تابستان و پاییز 14 - 4 :)1378. توکلى کرمانى، حمید. بررسى سیاست خارجى جمهورى اسلامى ایران از دیدگاه امام خمینى(س). پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى محمود سریع القلم، دانشگاه تربیت مدرس، 1374، 259 ص. جعفرپیشه، مصطفى. «جمهورى اسلامى از دیدگاه امام خمینى(س)». اندیشه حکومت ، ش 3 (شهریور 36 - 31 :)1378. جمشیدى، محمدحسین. «آیین مبارزه در اندیشه امام خمینى(س)». 15 خرداد، سال 5، ش 24 (زمستان 44 - 10 :)1375. - . «احیاى اندیشه ظلم ستیزى دینى در تفکر سیاسى دینى امام خمینى(س)». 15 خرداد، سال 7، ش 26 و 27 (تابستان و پاییز 48 - 29 :)1376. - . «غرب از دیدگاه امام خمینى(س)». دانشگاه اسلامى، سال 3، ش 9 و 10 (تابستان و پاییز 47 - 33 :)1378. «جهاد دفاعى و تهاجمى در اندیشه و تفکر امام خمینى(س)». جمهورى اسلامى ، 12 و 13/7/1374. حجاریان، سعید. «بررسى نظریه هاى رهبرى انقلابى با تکیه بر رهبرى امام خمینى(س)». پژوهشنامه متین ، سال 1، ش 1 (زمستان 454 - 443 :)1377. حسنى، محمدحسین. «نوسازى جامعه از دیدگاه امام خمینى(س)». حضور، ش 12 (تابستان 205 -179 :)1374. - . نوسازى جامعه از دیدگاه امام خمینى(س). تهران: عروج، 1377، 262 ص. حسین، یونس. «امام خمینى(س) و
نظریه اندیشه سیاسى - اسلام معاصر». ترجمه ضیاء مرتضوى. جمهورى اسلامى ، 22/8/1374. حسینیان، روح الله. «امام خمینى(س) و تئورى نظام سیاسى». 15 خرداد، ش 19 و 20 (تابستان و پاییز 12 - 6 :)1374. حشمت زاده، باقر. «هندسه سیاسى امام خمینى(س)». ارائه شده در: کنگره بین المللى تبیین انقلاب اسلامى (تهران، 12 - 10 مهر 1378(. حیدرى، حمید. «آزادى در اندیشه سیاسى امام خمینى(س)». پژوهشنامه متین، سال 1، ش 2 (بهار 151 - 117 :)1378. خالقى، معصومه. «اندیشه سیاسى امام خمینى(س)». کتاب ماه (ویژه نامه یکصدمین سال تولد امام خمینى(س)): 30 - 25. خالقى افکند، على. «امام خمینى(س) و غرب». علوم سیاسى، سال 2، ش 5 (تابستان 339 - 307 :)1378. خسروپناه، عبدالحسین. «امام خمینى(س) و چالشهاى نظرى حکومت ولایى». اندیشه حوزه ، سال 1، ش 5 (مهر و آبان 150 - 127 :)1378. خلیلى، محسن. «بایستگى پدیدارى قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران در دیدگاه امام خمینى(س)». حضور ، ش 27 (بهار 190 - 163 : )1378. دفتر تحقیقات اسلامى. «نگاهى به محورهاى سیاست خارجى از دیدگاه امام خمینى(س)». مجله سیاست خارجى، سال 13، ش 3 (پاییز 895 - 887 :)1378. دوران، بهزاد. بازسازى تئورى انقلاب در آثار امام خمینى(س). پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى حسین بشیریه، دانشگاه تربیت مدرس، 1374. - . «بازسازى نظریه
انقلاب در آثار امام خمینى(س)». نامه پژوهش ، سال 2، ش 8 (بهار 50 - 8 :)1378. دهشیرى، محمدرضا. «آرمان گرایى و واقع گرایى در سیاست خارجى از دیدگاه امام خمینى(س)». سیاست خارجى، سال 13، ش 2 (تابستان 356 - 329 :)1378. - . «استراتژى بازدارندگى از دیدگاه امام خمینى(س)». نامه پژوهش، سال 3، ش 9 (تابستان 190 - 175 :)1377. - . «پیوند سیاست داخلى و سیاست خارجى در اندیشه امام خمینى(س)». حضور، ش 28 (تابستان 182 - 163 :)1378. - . «مناسبات دین و دولت در اندیشه سیاسى امام خمینى(س)». دانشگاه اسلامى ، سال 3، ش 9 و 10 (تابستان و پاییز 71 - 62 :)1378. - . «نظریه انقلاب اسلامى از دیدگاه امام خمینى(س)». حضور، ش 26 (زمستان 83 - 44 :)1377. رافت، سینا. «جامعه مدنى - اسلامى از دیدگاه امام خمینى(س)». مقالات ارائه شده در: همایش تحقق جامعه مدنى در انقلاب اسلامى ایران (تهران، اسفند 800 )1376 ص، ص 665. رضایى، محسن. «نظریه موازنه قوا در اندیشه حضرت امام خمینى(س)». سیاست دفاعى ، سال 2، ش 5 (زمستان 90 - 67 :)1372. روستایى، جاوید. «جایگاه مردم در نظام حکومتى ولایت فقیه بر اساس اندیشه هاى امام خمینى(س)». کتاب ماه (ویژه نامه یکصدمین سال تولد امام خمینى(س)): 14 - 10. روحانى، حسن. «اصول تفکر
سیاسى امام خمینى(س)». همشهرى ، 17 الى 20/3/1378. روشنفکرى و روشنفکران در ایران از دیدگاه حضرت امام خمینى(س). تهران: قدر ولایت، 1377، 304 ص. رهنورد، زهرا. دولت اسلامى با الهام از اندیشه سیاسى امام خمینى(س). پایان نامه دکترا، به راهنمایى یحیى صلاحى، دانشگاه آزاد اسلامى، 1374. زارع، . «وجوه تمایز انقلاب اسلامى ایران از نگاه امام خمینى(س)». ندا، سال 9، ش 27 (بهار 23 - 18 :)1378. زارعى، سعدالله. «خلاصه اى از اندیشه سیاسى حضرت امام خمینى(س) درباره دین و دولت». حضور، ش 18 (زمستان 231 - 224 :)1375. زهیرى، علیرضا. «امام خمینى(س)، روحانیت و نظام سیاسى». علوم سیاسى ، سال 2، ش 5 (تابستان 220 - 200 :)1378. سالک، دمنا. «دیدگاه انتقادى امام(س) نسبت به نقشها و کارکردهاى رسانه ها در فرآیند تاریخى انقلاب». پژوهش و سنجش، سال 6، ش 17 و 18 (بهار و تابستان 73 - 58 :)1378. سانیکیذره، گئورگى. «اندیشه انقلابى آیت الله خمینى(س)». ترجمه ولى تیمورى. حضور، ش 26 (زمستان 98 - 93 :)1377. ستوده، محمد. «امام خمینى(س) و مبانى نظرى سیاست خارجى». علوم سیاسى ، سال 2، ش 5 (تابستان 277 - 260 :)1378. سجادپور، محمدکاظم. تحلیلى جامعه شناختى از نظرات امام خمینى(س) درباره مفهوم دولت. پایان نامه کارشناسى ارشد، دانشگاه تهران، 1360، 273 ص. سجادى، عبدالقیوم. «امام خمینى(س) و جنبشهاى
اسلامى معاصر». علوم سیاسى، سال 2، ش 5 (تابستان 380 - 360 :)1378. سروش محلاتى، محمد. «امام خمینى(س) احیاء کننده حکومت اسلامى». اندیشه حکومت ، ش 1 (تیر 10 - 9 :)1378. شریعتمدار جزایرى، نورالدین. «آزادى و عدالت در اندیشه امام خمینى(س)». علوم سیاسى، سال 2، ش 5 (تابستان 147 - 121 :)1378. شکرخواه، یونس. «تمدن اسلامى در اندیشه سیاسى امام خمینى(س): تکثرگرایى سیاسى در جهان معاصر و جایگاه تمدن اسلامى». حضور ، ش 22 (زمستان 58 - 44 :)1376. شکرى مازندرانى، شهاب الدین. «جامعه مدنى در اندیشه سیاسى الهى امام(س)». سلام ، 18 و 20/11/1377. صالحپور، مریم. بررسى جایگاه سیاسى خارجى امام خمینى(س) و گاندى در روابط بین الملل (نقدى بر مکتب سیاست قدرت). پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى على صادقى، دانشگاه آزاد اسلامى، شهریور 1376. شکورى، ابوالفضل. «مفهوم آزادى در اندیشه سیاسى امام خمینى(س)». آینه پژوهش ، سال 10، ش 58 (مهر و آبان 20 - 10 :)1378. صدیق اورعى، غلامرضا. اندیشه امام خمینى(س) درباره تغییر جامعه. تهران: محراب قلم، 1373، 144 ص. - . بررسى تفکر اجتماعى حضرت امام خمینى(س) درباره جامعه. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى جواد سیفیان، دانشگاه تربیت مدرس، 1369. صفرى، فاطمه. مدل اجتماعى پایگاه و نقش زن مسلمان در جامعه اسلامى بر اساس دیدگاه امام
خمینى(س). پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى باقر ساروخانى، دانشگاه تهران. طالبى دارابى، ابراهیم. «نگاهى به دیدگاههاى سیاسى امام خمینى(س)». علوم سیاسى، سال 2، ش 5 (تابستان 199 - 173 :)1378. طاهایى، جواد. «امام و نگرش به جامعه». نامه پژوهش، سال 2، ش 8 (بهار 100 - 76 :)1377. عابدى اردکانى، محمد. سنت و نوسازى سیاسى و نقش رهبرى سنتى امام خمینى(س) در نوسازى سیاسى ایران. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنماى حسین بشیریه، دانشگاه تربیت مدرس، 1377. - . «مقایسه سبک سیاسى امام خمینى(س) و مهاتما گاندى». حضور، ش 25 (پاییز 182 - 162 :)1377. - . «نقش امام خمینى(س) در نوسازى سیاسى ایران». دانشگاه اسلامى ، سال 3، ش 9 و 10 (تابستان و پاییز 117 - 105 :)1378. عطارزاده، مجتبى. «فرایند توسعه از دیدگاه امام خمینى(س)». دانشگاه اسلامى، سال 3، ش 9 و 10 (تابستان و پاییز 104 - 91 :)1378. عمید زنجانى، عباسعلى. «امتداد اندیشه سیاسى امام خمینى(س)». ارائه شده در: کنگره بین المللى امام خمینى(س) و احیاء تفکر دینى. دومین (تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(س)، 13 - 11 خرداد 1377(. عنایت، محمد. «مفهوم نظریه ولایت فقیه از دیدگاه امام خمینى(س)». ترجمه سعید محبى. کیان، سال 6، ش 34 (دى و بهمن 3 -
2 :)1375. عیوضى، محمدرحیم. «رهیافت تصمیم گیرى در منظر امام خمینى(س) با تاکید بر نظام بین الملل». حضور، 24 (زمستان 70 - 56 :)1377. غلامى ابرستان، غلامرضا. استراتژى امام خمینى(س) در جنگ تحمیلى عراق علیه جمهورى اسلامى ایران. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى ابومحمد عسگرخانى، دانشگاه امام صادق(ع)، 1377، 325 ص. فراتى، عبدالوهاب. «مفهوم حکومت اسلامى و جمهورى اسلامى از دیدگاه امام خمینى(س)». علوم سیاسى ، سال 2، ش 5 (تابستان 243 - 221 :)1378. فضل الله، محمد حسین. «تاملاتى در اندیشه سیاسى امام خمینى(س)». ترجمه مجید مرادى. اندیشه حکومت، ش 3 (شهریور و مهر 17 - 14 :)1378. فیرحى، داود. «امام خمینى(س) گفتمان تجدد اسلامى». علوم سیاسى، سال 2، ش 5 (تابستان 13 - 2 :)1378. - . «مشکلات روش شناختى ورود به اندیشه سیاسى امام خمینى(س)». حضور، ش 28 (تابستان 161 - 148 :)1378. قادرى، حاتم. «دموکراسى و تکلیف. مطالعه موردى: امام خمینى(س)». نامه پژوهش، سال 2، ش 8 (بهار 118 - 101 :)1377. قادرى، على. «امام خمینى(س) در پنج حوزه معرفت سیاسى». حضور، ش 18 (زمستان 137 - 77 :)1375. - . «جامعه مدنى در اندیشه سیاسى حضرت امام خمینى(س)». مجموعه مقالات ارائه شده در: همایش تحقق جامعه مدنى در انقلاب اسلامى ایران (تهران، اسفند 800 )1376 ص، ص
. مسائل حقوق بشر و آزادیهاى عمومى در آثار (فارسى) حضرت امام خمینى(س). پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى عباسعلى زنجانى، دانشگاه تهران، 1374. کریمى، محسن. بررسى مقایسه اى نظریه حکومت اسلامى از دیدگاه محقق نائینى و امام خمینى(س). پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى میرحسین موسوى، دانشگاه تربیت مدرس، 1376. - . «سیاست و حکومت در نظریه سیاسى امام خمینى(س)». دانشگاه اسلامى، سال 2، ش 6 (پاییز 52 - 35 :)1377. کواکبیان، مصطفى. «مشروعیت دوگانه ولایت فقیه از دیدگاه حضرت امام خمینى(س)». تربیت، سال 14، ش 7 (فروردین 21 - 14 :)1378، ش 8 (اردیبهشت 29 - 25 :)1378. کوشکى. محمدصادق. نخبگان در دیدگاه امام خمینى(س). پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى عباسعلى عمید زنجانى، دانشگاه امام صادق(ع)، 1376، 117 ص. گرجى، ابوالقاسم. «امام خمینى(س) در عرصه فقه و حکومت». مسجد، سال 6، ش 36 (بهمن و اسفند 16 - 12 :)1376. گلیالى، على. نظام سیاسى در اسلام با تاکید بر نظریات حضرت امام خمینى(س). پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنماى ملک یمینى صلاحى، دانشگاه آزاد اسلامى، 1369. گیوژینسکى. «شخصیت سیاسى امام (س)». ارائه شده در: کنگره بین المللى تبیین انقلاب اسلامى (تهران، 12 - 10 مهر 1378(. لطفى، اسدالله. «امام خمینى(س) و احیاء اندیشه حکومت اسلامى». اطلاعات ، 13/3/1376. لک زایى،
نجف. «امام خمینى(س)، احیاءگر اندیشه حکومت اسلامى». حضور، ش 9 (زمستان 168 - 154 :)1373. - . «ثبات و تحول در اندیشه سیاسى امام خمینى(س)». علوم سیاسى، سال 2، ش 5 (تابستان 98 - 77 :)1378. مارتین، ونسا. «مقایسه نظریه ولایت فقیه آیت الله خمینى(س) و شرح ابن رشد بر جمهورى افلاطون». ترجمه سیما حاج حریرى. حضور، ش 17 (پاییز 239 - 216 :)1375. متقى، ابراهیم. «کارکرد نظام سلطه در روابط بین المللى از دیدگاه امام خمینى(س)». علوم سیاسى، سال 2، ش 5 (تابستان 306 - 278 : )1378. محمدى، منوچهر. «امام خمینى(س) و روابط تئوکراسى و دموکراسى». ارائه شده در: کنگره امام خمینى(س) و احیاء تفکر دینى، اولین (تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(س)، 13 - 11 خرداد 1376(. محمدى عراقى، محمود. «بررسى ویژگیها و شیوه هاى رهبرى امام خمینى(س)». فصلنامه مصباح، سال 5، ش 19 (پاییز 32 - 25 :)1375. مخلصى، عباس. «مبانى و مبادى کلامى ولایت فقیه از دیدگاه امام خمینى(س)». حوزه ، سال 15، ش 85 و 86 (فروردین الى تیر 103 - 63 :)1377. مرکز تحقیقات استراتژیک. خطوط کلى اندیشه هاى سیاسى امام خمینى(س). تهران: مرکز تحقیقات استراتژیک، 1373، 2 ج. مزینانى، محمدصادق. «مصلحت نظام از دیدگاه امام خمینى(س)». حوزه، سال 15، ش 85 و 86 (فروردین
الى تیر 268 - 225 :)1377. - . «ولایت مطلقه فقیه از دیدگاه امام خمینى(س) و قرائتهاى گوناگون». حوزه، سال 15، (فروردین الى تیر 62 - 15 :)1377. مصطفوى، پروین. «شاخصه هاى یک انقلاب اسلامى با ملاحظه آراء و سیره امام خمینى(س)». دانشگاه اسلامى ، سال 3، ش 9 و 10 (تابستان و پاییز 163 - 156 :)1378. مصطفوى، زهرا. «استقلال سیاسى از نگاه حضرت امام(س)». مجموعه مقالات ارائه شده در: سمینار بررسى سیره نظرى و عملى حضرت امام خمینى(س)، چهارمین (تهران، جمعیت زنان جمهورى اسلامى ایران، خرداد 228 )1373 ص، ص 22. مقیمى، غلامحسن. «امام خمینى(س)، ولایت فقیهان و مشارکت مردم». علوم سیاسى ، سال 2، ش 5 (تابستان 172 - 148 :)1378. منصور لاریجانى، اسماعیل. سیرى در اندیشه دفاعى حضرت امام خمینى(س). تهران: بنیاد حفظ آثار و ارزشهاى دفاع مقدس، 1378، 254 ص. منوچهرى، عباس. «دین و دموکراسى از دیدگاه امام خمینى(س)». نامه پژوهش، سال 2، ش 8 (بهار 128 - 119 :)1377. مؤسسه تنظیم و نشر آثار حضرت امام(س). جایگاه زن در اندیشه امام خمینى(س). تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار حضرت امام(س)، 1376، 312 ص. مؤسسه فرهنگى قدر ولایت. روشنفکرى و روشنفکران در ایران از دیدگاه حضرت امام خمینى(س). تهران: مؤسسه قدر ولایت، 1377، 304 ص. مولانا،
حمید. «فراسوى دولت و ملت: امام خمینى(س) و احیاى هویت اسلامى». ارائه شده در: کنگره بین المللى تبیین انقلاب اسلامى (تهران، 12 - 10 مهر 1378(. مهاجرى، مسیح. «امام خمینى(س) و رسالت بین المللى انقلاب اسلامى». ارائه شده در: کنگره بین المللى امام خمینى(س) و احیاى تفکر دینى، دومین (تهران، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(س)، 13 - 11 خرداد 1377(. - . «دفاع از ملتها در اندیشه امام خمینى(س): دفاع و ویژگیهاى آن در تفکر اسلامى». کیهان هوایى، ش 1248 (چهارشنبه 3 مهر 9 :)1376. میراحمدى، منصور. «درآمدى بر آزادى هاى سیاسى از دیدگاه امام خمینى(س)». علوم سیاسى ، سال 2، ش 5 (تابستان 120 - 99 :)1378. میرزایى نیا، حسن رضا. حقوق جنگ و صلح در آثار حضرت امام خمینى(س). پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى عباسعلى عمید زنجانى، دانشگاه تهران، 1376. نبوى، عبدالامیر. «تطور اندیشه سیاسى امام خمینى(س)». فصلنامه پژوهشى دانشگاه امام صادق(س)، ش 6 و 7 (تابستان و پاییز 134 - 107 :)1377. نصرى، محسن. «جامعه شناسى زن در اندیشه امام خمینى(س)». فرهنگ اصفهان ،سال 2، ش 1 و 2. «نوآوریها و احیاگریهاى امام خمینى(س) در حوزه اندیشه سیاسى اسلام: میزگرد صبح با حضور آقایان غلامحسین الهام، حمید پارسانیا». صبح، سال 3، ش 71 (تیر 29 - 24 :)1376 و 53. نوایى، على اکبر.
«نظریه بحران از دیدگاه امام خمینى(س)». دانشگاه اسلامى، سال 3، ش 9 و 10 (تابستان و پاییز 61 - 48 :)1378. واعظزاده خراسانى، محمد. امام خمینى(س) و انقلاب اسلامى (مجموعه مقالات). مشهد: آستان قدس رضوى، 1375، 359 ص. وفایى، مریم. «اندیشه سیاسى امام خمینى(س) و تئورى بنیاد ولایت». ارائه شده در: کنگره بین المللى تبیین انقلاب اسلامى (تهران، 12 - 10 مهر 1378(. ولى پور زرومى، حسین. «جایگاه امنیت در اندیشه سیاسى اسلام و امام خمینى(س)».علوم سیاسى، سال 2، ش 5 (تابستان 359 - 340 :)1378. هادوى تهرانى، مهدى. «هرمنوتیک و اندیشه هاى امام خمینى(س)». حضور، ش 26 (زمستان 194 - 178 :)1377، ش 27 (بهار 135 - 120 :)1378. همراه، رضا. «ترسیم ولایت فقیه از دیدگاه امام خمینى(س)». کیهان ، 17 الى 26/1/1376.
«آفاق حکومت اسلامى از منظر آیت الله مصباح یزدى». ابرار، 6 و 8 و 13 و 15 و 17 و 22 و 24 و 27 و 29 و 31/6/1378. آل نجف، عبدالکریم. «ابعاد جهانى حکومت دینى». ترجمه محمد حسن معصومى. حکومت اسلامى، سال 2، ش 3 (بهار 82 - 54 :)1376، ش 4 (تابستان 117 - 90 :)1376. - . «دولت اسلامى، دولت جهانى». ترجمه مصطفى فضائلى. حکومت اسلامى، سال 3، ش 7 (بهار 207 - 172 :)1377. ابراهیمى،
برهان. «مقایسه حکومت اسلامى با سایر نظامهاى بشرى». تبیان، ش 23. ابراهیمى، عبدالجواد. «امام خمینى(س) احیاگر حکومت دینى». رسالت، 7 و 14/11/1375. احمدى قاسم آبادى، یوسف. «بررسى شرایط و فرآیند تکوین نظریه ولایت فقیه حضرت امام خمینى(س)». بصائر ، سال 3، ش 23 (بهمن و اسفند 38
سال 1، ش 2 (مهر 27 - 24 :)1373. ش 3 (آبان 17 - 14 :)1373. -; طاهرى، قهرمان. ولایت فقیه و دموکراسى. تهران: سازمان تبلیغات اسلامى. 182 .1373 ص. اسدى، محمدرضا. «جامعه دینى، جامعه تکنیکى». قبسات، سال 2، ش 4 (تابستان 84 - 54 :)1376. اسماعیلى، محسن. «قاعده ولایت حاکم بر ممتنع». حکومت اسلامى، سال 4، ش 11 (بهار 92 - 64 :)1378. افتخارى، اصغر. «مبانى اسلامى حاکمیت سیاسى». دانشگاه اسلامى، سال 2، ش 6 (پاییز 79 - 53 :)1377. -. «مصلحت به عنوان استراتژى: بحثى در جایگاه مصلحت در خدمت اسلامى از دیدگاه امام خمینى(س)». اندیشه حکومت ، ش 1 (تیر 11 :)1378. اکبرى، محمدرضا. «تحلیلى نو و عملى از ولایت فقیه». تهران: پیام عترت 180 .1377 ص. الهى، امیرسعید. «اندیشه حکومت دینى در روزنامه قانون». حکومت اسلامى، ش 7 (بهار 256 - 241 :)1377. امینى، جبار. «یک مناظره: گفتگوى غیر مستقیم و یا مکتوبى از آیت الله جوادى آملى به اشکالات آقاى حائرى در نقد مبانى نظرى ولایت فقیه و حکومت اسلامى». کتاب نقد، سال 1، ش 2 و 3 (بهار و تابستان 427 - 376 :)1376. انصارى، حمید. «ماهیت حکومت دینى». ارائه شده در: کنگره بین المللى امام خمینى(س) و احیاء تفکر دینى، دومین (تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام
خمینى(س)، 13 - 11 خرداد 1377(. «انقلاب اسلامى و مساله تشکیل حکومت در اسلام: مصاحبه با مقام معظم رهبرى». انقلاب اسلامى، سال 1، ش 1 (زمستان 265 - 255 : )1377. ایازى، محمدعلى.«نسبت جامعه مدنى و دین». مجموعه مقالات ارائه شده در: همایش تحقق جامعه مدنى در انقلاب اسلامى ایران (تهران، اسفند 800 )1376 ص، ص 163. - . «ویژگى هاى ممیزه حکومت اسلامى و فقدان زمینه هاى مناسب براى رشد سکولاریسم». عصرما، سال 6، ش 8( 144 دى 4 :)1378 و 8، ش 15( 145 دى 4 :)1378. ایدرم، حسین. «نقش دین در استقرار و هدایت دولت». قبسات ، سال 2، ش 4 (تابستان 53 - 39 :)1376. باوى، محمد. «عدالت حاکم اسلامى از دیدگاه امام خمینى(س)». حضور، ش 27 (بهار 119 - 93 :)1378. - . ولایت فقیه، قدرت و نظارت از دیدگاه امام خمینى(س). پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى باقر حشمت زاده، دانشگاه شهید بهشتى، بهمن 1376، 196 ص. بجنوردى، محمد.« حکومت اسلامى، حکومت قانون بر مردم است». مجموعه مقالات ارائه شده در: سمینار بررسى سیره نظرى و عملى حضرت امام خمینى(س)، پنجمین (تهران، جمعیت زنان جمهورى اسلامى ایران. 296 .)1373 ص. بختیارى، علیرضا. «طرح چند دیدگاه در رویکرد به دین و حکومت دینى». ایران فردا، سال 4، ش 20 (شهریور
57 - 52 :)1374. بدیع، برتران. «امکان جامعه شناسى سیاسى جهان شمول». ترجمه احمد نقیب زاده. حکومت اسلامى، سال 3، ش 9 (پاییز 212 - 194 :)1377. براتعلى پور، مهدى. «گستره همگانى و ولایت مطلقه فقیه». ارائه شده در: همایش جامعه مدنى و اندیشه دینى (شیراز. معاونت پژوهشى نهاد نمایندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه علوم پزشکى شیراز. 14 و 15 اسفند 1376(. بروجردى، مسیح. «حکومت مشروع اسلامى». اندیشه حکومت، ش 1 (تیر 11 :)1378. بهرامسیرى، بهرام. «پاسخ امام خمینى(س) به پرسشهایى در باب ولایت فقیه». کتاب نقد، ش 2 و 3 (بهار و تابستان 326 - 313 :)1376. پزشکى، محمد. «شرایط حکومت دینى در قرائت امام خمینى(س)». علوم سیاسى، سال 2، ش 5 (تابستان 441 - 406 :)1378. - . شیوه حکومت دینى در نظریه هاى معاصر ایران. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى حسین بشیریه، مؤسسه آموزش عالى باقرالعلوم(ع)، 1377. پژوهشکده مطالعات راهبردى. جامعه مدنى: اصول، رویکردها و زمینه شکل گیرى آن در جمهورى اسلامى ایران. تهران: پژوهشکده مطالعات راهبردى. 132 .1378 ص. ترکمانى، حسینعلى. «حکومت اسلامى و مختصات آن از دیدگاه قرآن و نهج البلاغه». اطلاعات، 30/2/1374 و 13/3/1374. توفیق، خالد. «سکولاریستها و دولت اسلامى». ترجمه مصطفى فضائلى. حکومت اسلامى، سال 3، ش 10 (زمستان 64 - 7 :)1377، سال 4، ش 11 (بهار
150 - 93 :)1378. توکلى، هادى. شؤون و اختیارات ولایت مطلقه فقیه. تهران: سازمان امور ادارى و استخدامى کشور. 1369. ثابت، عمرو. «ولایت فقیه: نظریه اسلامى سرکردگى نخبگان یا عصبیت خواص». ترجمه عبدالرحمن عالم. سیاست خارجى، سال 10، ش 1 (بهار 44 - 1 :)1375. جاسبى، عبدالله. «دو نظریه عمده در زمینه ولایت فقیه». مطالعات مدیریت، سال 5، ش 17 و 18 (بهار و تابستان 26 - 1 :)1374. «جامعه مدنى و دولت دینى». عصر ما، سال 4، ش 73 (چهارشنبه 11 تیر 6 :)1376 و 7. جعفر، هاشم احمد عوض. «مصلحت شرعى و حاکمیت سیاسى: درآمدى بر جایگاه و نقش مفهوم مصلحت در حکومت اسلامى». ترجمه اصغر افتخارى. حکومت اسلامى، سال 3، ش 9 (پاییز 124 - 94 :)1377. جعفرپیشه، مصطفى. «جمهورى اسلامى از دیدگاه امام خمینى(س)». اندیشه حکومت، ش 3 (شهریور 36 - 31 :)1378. - . «مفهوم ولایت فقهى». حکومت اسلامى، سال 3، ش 9 (پاییز 62 - 41 :)1377. جلالى، غلامرضا. «مراحل شکل گیرى حکومت اسلامى در بیان و بنان امام خمینى(س)». حوزه، ش 94 و 95 (مهر الى دى 391 - 347 :)1378. جلالى، کاظم. بررسى تطبیقى مبانى مشروعیت حکومت مبتنى بر قرارداد اجتماعى و اسلام. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى محمود سریع القلم، دانشگاه امام صادق(ع)، 1372، 528 ص. جوادى آملى،
عبدالله. «سیرى در مبانى ولایت فقیه». حکومت اسلامى، سال 1، ش 1 (پاییز 80 - 50 :)1375. - . «مباحثى پیرامون تبیین ولایت فقیه». حکومت اسلامى، سال 2، ش 3 (بهار 208 - 192 :)1376. - . ولایت فقیه: رهبرى در اسلام. تهران: مؤسسه فرهنگى رجاء، 1376، 192 ص. جهان بزرگى، احمد. پیشینه تاریخى ولایت فقیه. تهران: اندیشه جوان، 1377، 48 ص. -. درآمدى بر نظریه دولت در اسلام. تهران: اندیشه جوان، 1378، 156 ص. حاتمى، محمدرضا. قیام در مقابل حکومت (انقلاب) از دیدگاه اسلام. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى عباسعلى عمید زنجانى، دانشگاه امام صادق(ع)، 1370، 428 ص. حاج محمدى، ابراهیم. «مبانى حکومت دینى در اندیشه سیاسى استاد شهید آیت الله مطهرى». اطلاعات، 11 الى 13/2/1378. حائرى، کاظم. «سیاست و حکومت». علوم سیاسى، سال 1، ش 1 (تابستان 37 - 6 :)1377. حائرى یزدى، مهدى.«نقدى بر مقاله: سیرى در مبانى ولایت فقیه، نوشته عبدالله جوادى آملى » . حکومت اسلامى، سال 1، ش 1 (زمستان 250 - 234 :)1375. حسنى، عبدالمحمد. حکومت اسلامى. قم: مرکز مطالعات و تحقیقات نمایندگى ولى فقیه در جهاد سازندگى، 213 .1376 ص. حسینى کجانى، محمد صادق. مقایسه نظام دموکراتیک و نظام ولایت فقیه از دیدگاه فطرت انسانى. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى احمد علم
الهدى، دانشگاه امام صادق(ع)، 1374، 171 ص. حقایقى، حسین. بررسى تطبیقى مبانى مشروعیت حکومت از دیدگاه علامه نائینى و شیخ فضل الله نورى. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى عباسعلى عمید زنجانى، دانشگاه امام صادق(ع)، 1376، 279 ص. حقیقت، صادق. «جایگاه بحث احزاب در اندیشه سیاسى اسلام». علوم سیاسى، سال 1، ش 3 (زمستان 163 - 150 :)1377. - . «چالشهاى نظرى جامعه مدنى در حکومت اسلامى». مجموعه مقالات ارائه شده در: همایش تحقق جامعه مدنى در انقلاب اسلامى ایران (تهران، اسفند 800 )1376 ص، ص 481. حکیم، محمدباقر. «نقش حکومت در دگرگونى اجتماعى». ترجمه محسن حکیم. حکومت اسلامى، سال 3، ش 9 (پاییز 15 - 2 :)1377. حنفى، حسن. «اسلام سیاسى». ترجمه محمدحسن معصومى. حکومت اسلامى، سال 2، ش 3 (بهار 45 - 21 :)1376. حیدرى، محسن. «بنیان نظرى حکومت دینى». کیهان، 2 و 5 و 9/8/1378. خامنه اى، على - رهبر انقلاب. «حکومت و ولایت». تهیه و تنظیم از رضا حق پناه. اندیشه حوزه، سال 5، ش 17 (تابستان 111 - 32 :)1378. - . «نقش مردم و جایگاه خبرگان در حکومت اسلامى». مسجد، سال 7، ش 39 (مرداد و شهریور 11 - 6 :)1377 و 49. خسروپناه، عبدالحسین. «امام خمینى(س) و چالشهاى نظرى حکومت ولایى». اندیشه حوزه ، سال 1،
ش 5 (مهر و آبان 150 - 127 :)1375. - . «جامعه مدنى در بستر حکومت دینى». دانشگاه اسلامى، سال 2، ش 5 (تابستان 27 - 14 :)1377. - . «مشروعیت حکومت ولایى». کتاب نقد، سال 2، ش 7 (تابستان 138 - 110 :)1377. خسروشاهى، هادى. «همگرایى و ارتباط میان دموکراسى و نظام اسلامى». ارائه شده در: کنگره بین المللى تبیین انقلاب اسلامى (تهران، 12 - 10 مهر 1378(. خمینى، روح الله - بنیانگذار انقلاب. «حکومت و ولایت». تهیه و تنظیم از رضا حق پناه. اندیشه حوزه، سال 5، ش 17 (تابستان 31 - 15 :)1378. - . ولایت فقیه. تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(س). 160 .1374 ص. خوشرو، غلامعلى. «جامعه مدنى، عقل مفاهمه اى و انقلاب اسلامى». مجموعه مقالات ارائه شده در: همایش تحقق جامعه مدنى در انقلاب اسلامى ایران (تهران، اسفند 800 )1376 ص، ص 281. دانش، مهرزاد. «احیاگران دین و حکومت دینى». جامعه سالم، سال 6، ش 29 (دى 5 - 2 :)1375. درولى، بهرام. ولایت فقیه نظریه سیاسى جمهورى اسلامى ایران. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى عباس منوچهرى، دانشگاه تربیت مدرس، 1375، 243 ص. دهشیرى، محمدرضا. «مناسبات دین و دولت در اندیشه سیاسى امام خمینى(س)». دانشگاه اسلامى، سال 3، ش 9 و 10 (تابستان و پاییز
71 - 62 :)1378. دین و حکومت، مجموعه سخنرانیها و مقالات. تهران: مؤسسه خدمات فرهنگى رسا، 1378، 600 ص. رافت، سینا. «جامعه مدنى - اسلامى از دیدگاه امام خمینى(س)». مجموعه مقالات ارائه شده در: همایش تحقق جامعه مدنى در انقلاب اسلامى ایران (تهران، اسفند 800 )1376 ص، ص 665. ربانى گلپایگانى، على. «دموکراسى در سایه ولایت فقیه». کتاب نقد، سال 2، ش 8 (پاییز 244 - 216 :)1377. - . دین و دولت. تهران: پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامى، 1377، 180 ص. - . «فقاهت و حکومت». قبسات ،سال 2، ش 114 - 91 :(1376) 4. رجب زاده، احمد. «تحلیلى جامعه شناختى از تکوین و تداوم حکومت اسلامى در ایران و جهان اسلام». نامه پژوهش ، سال 2، ش 8 (بهار 66 - 51 :)1377. رحیم پور ازغدى، حسن. «ولایت فقیه و نقد دیدگاههاى مخالف». اندیشه حوزه، سال 1، ش 5 (مهر و آبان 204 - 151 :)1378. روستایى، جاوید. «جایگاه مردم در نظام حکومتى ولایت فقیه بر اساس اندیشه هاى امام خمینى(س)». کتاب ماه (ویژه نامه یکصدمین سال تولد امام خمینى(س)): 14 - 10. رهنما، عبداللله. «جامعه مدنى و حکومت اسلامى». شیراز، ش 1 و 2. رهنورد، زهرا. دولت اسلامى با الهام از اندیشه سیاسى امام خمینى(س). پایان نامه دکترا، به راهنمایى ملک یحیى صلاحى، دانشگاه
آزاد اسلامى، 1374. زیباکلام، صادق. «اندیشه دینى، جامعه مدنى و انقلاب مشروطه». مجموعه مقالات ارائه شده در: همایش جامعه مدنى در انقلاب اسلامى ایران (تهران، اسفند 800 )1376 ص، ص 613. سائلى، على. «حکومتى دینى در ترازوى فقه و کلام». اندیشه حوزه، سال 5، ش 17 (تابستان 138 - 112 :)1378. سبحانى، جعفر. «قانونگذارى در حکومت اسلامى». مجموعه مقالات ارائه شده در: کنفرانس اندیشه اسلامى، چهارمین (تهران، سازمان تبلیغات اسلامى، بهمن 1364(. ستوده، محمد. «امام خمینى(س) و مبانى نظرى سیاست خارجى». علوم سیاسى ، سال 2، ش 5 (تابستان 277 - 260 :)1378. سحابى، بهروز. «ماهیت حکومت اسلامى». کلمه دانشجو، ش 16 (تیر 33 - 31 :)1376. سروش، عبدالکریم. «تحلیل مفهوم حکومت دینى». کیان، سال 6، ش 32 (مهر 14 - 2 :)1375. سروش محلاتى، محمد. «امام خمینى(س) احیاءکننده حکومت اسلامى». اندیشه حکومت ، ش 1 (تیر 10 - 9 :)1378. سعیدیان، محسن; راجى. محمدحسین. ولایت فقیه در حکومت اسلام. مشهد: علامه طباطبایى. 2 .1373 ج. شاکرى، محمدتقى. جایگاه ولایت فقیه در قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى حسین مهرپور، مدرسه عالى شهید مطهرى، 1374، 144 ص. شجاعى زند، علیرضا. «تعاملهاى دین و دولت». قبسات، سال 2، ش 4 (تابستان 38 - 28 :)1376. - . «دین و
دولت». راهبرد ش 11 (پاییز 40 - 1 :)1375. - . مشروعیت دینى دولت و اقتدار سیاسى دین. تهران: مؤسسه فرهنگى انتشاراتى تبیان، 1376، 220 ص. پى نوشت: ») کارشناس کتابدارى و اطلاع رسانى دانشگاه امام صادق (ع). شفیعى، على. «مشروعیت ولایت فقیه». حکومت اسلامى، سال1، ش 2 (زمستان 36 - 12 :)1375. - . نظام ولایت فقیه یا زیربناى حکومت اسلامى. تهران: مؤسسه فرهنگى آیات، 1376، 155 ص. شیخ الاسلامى، محسن. ولایت فقیه (حدود و اختیارات و وظایف). تهران: اندیشه معاصر، 1378، 100 ص. شیرازى، على. پاسخ به شبهاتى پیرامون ولایت فقیه. تهران: دارالصادقین، 1378، 116 ص. طاهرى، حبیب الله. تحقیقى پیرامون ولایت فقیه. تهران: حوزه علمیه قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1377، 336 ص. طاهرى، شمسى. «ولایت مطلقه فقیه». ارم ،ش 3 (مهر 73 - 63 :)1377. طریقى، محمد. «درآمدى بر فلسفه سیاسى اسلام و حکومت اسلامى». حضور، ش 23 (بهار 265 - 239 :)1377. عاشورى لنگرودى، حسن. «حکومت دینى و مصلحت اندیشى در نظام امامت و خلافت». حضور، ش 26 (زمستان 132 - 106 :)1377. عالمى، توکلى. «امام خمینى(س) و طرح حکومت اسلامى». قدس، 10/3/1378. عطایى، على. حکومت اسلامى. تهران: نشر خرم، 1377. علوى کامران، نادر. «جامعه مدنى و حکومت دینى». ارائه شده در: همایش جامعه مدنى و اندیشه دینى (شیراز،
معاونت پژوهشى نهاد نمایندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه علوم پزشکى شیراز، 14 و 15 اسفند 1376(. - . «حکومت دینى، دموکراسى و ولایت فقیه». ارم، ش 13 (مهر 62 - 54 :)1377. علیخانى، على اکبر. مشارکت سیاسى. تهران: سفیر، 1377، 272 ص. عمید زنجانى، عباسعلى. «تاملى در فقه سیاسى شیعه». علوم سیاسى، سال 1، ش 4 (بهار 23 - 6 :)1378. - . «دیدگاه حکومتى در نظریه حسبه». حکومت اسلامى، سال 2، ش 3 (بهار 20 - 14 :)1376. - . «دین سیاسى و سیاست دینى». بولتن اندیشه، ش 8 و 143 - 129 :(1375) 9. - . «نسبت دین و سیاست». قبسات ، سال 1، ش 1 (پاییز 84 - 70 :)1375. عنایت، حمید. «مفهوم نظریه ولایت فقیه از دیدگاه امام خمینى(س)». ترجمه سعید محبى. کیان، سال 6، ش 34 (دى و بهمن 13 - 2 :)1375. عنایتى شبکلاتى، على. «احزاب و تشکلهاى سیاسى در نظام ولایت فقیه». اندیشه حوزه، سال 4، ش 13 (تابستان 31 - 14 :)1377. عیوضى، لطفعلى. «آسیب پذیرى لیبرال - دموکراسى در مقابل توتالیتاریسم و مقایسه آن با حکومت دینى». بصائر ، سال 3، ش 21 (مهر و آبان 87 - 80 :)1375، ش 22 (آذر و دى 42 - 36 :)1375. فراتى، عبدالوهاب. «مفهوم
حکومت اسلامى و جمهورى اسلامى از دیدگاه امام خمینى(س)». علوم سیاسى، سال 2، ش 5 (تابستان 243 - 221 :)1378. فضل الله، محمدحسین. «ولایت فقیه، شورا و دموکراسى». علوم سیاسى، سال 1، ش 2 (پاییز 38 - 23 :)1377. فیرحى، داود. «فرد و دولت در فرهنگ سیاسى اسلام». نقد و نظر، سال 2، ش 7 و 8 (تابستان و بهار 73 - 38 :)1375. - . «مفهوم مشارکت سیاسى». علوم سیاسى ، سال 1، ش 1 (تابستان 69 - 38 :)1377. قادرى، حاتم. «جامعه مدنى و دین: تاملاتى در حضور و غیاب عناصرى از دو روایت جامعه مدنى غرب در اندیشه کلاسیک اسلامى». مجموعه مقالات ارائه شده در: همایش تحقق جامعه مدنى در انقلاب اسلامى ایران (تهران، اسفند 800 )1376 ص، ص 191. قاسمى، مهدى. «منشا مشروعیت حکومت اسلامى». علوم سیاسى، سال 2، ش 5 (تابستان 259 - 244 :)1378. قاضى زاده، کاظم. «بررسى ثبات و تحول اندیشه امام خمینى(س) درباره ولایت فقیه». اندیشه دانشجو، سال 1، ش 6 و 7 (دى و بهمن 11 - 4 :)1373. - . «ولایت فقیه و خبرگان منتخب ملت». کتاب نقد، سال 2، ش 7 (تابستان 109 - 100 :)1377. قاهرى مغانى، عظیم. «ولایت و حکومت اسلامى در عصر غیبت». اطلاعات، 27 الى 30/4/1375. قدردان ملکى،
محمدحسن. «مشروعیت حکومت اسلامى از منظر شهید مطهرى». نامه مفید، سال 5، ش 17 (بهار 232 - 205 :)1378. قربانى لاهیجانى، زین العابدین. حکومت اسلامى و ولایت فقیه. تهران: سایه، دانشگاه آزاد اسلامى واحد لاهیجان. 348 .1377 ص. قوامى، صمصام الدین. «ساختار حکومت اسلامى: دیدگاهها و نظریه ها». حکومت اسلامى ،سال 4، ش 11 (بهار 39 - 9 :)1378. کارشناس، مجید. «جامعه مدنى و دین». مجموعه مقالات ارائه شده در: همایش جامعه مدنى در انقلاب اسلامى ایران (تهران، اسفند 800 )1376 ص، ص 603. کاظمى حسین آبادى، حسین. تشکیلات اسلامى در آغاز تا پایان حکومت على بن ابیطالب(ع). پایان نامه کارشناسى ارشد، دانشگاه تربیت مدرس، 1365، 167 ص. الکتالى، ادریس. «ولایت فقیه، اساس نظام اسلامى». ارائه شده در: کنگره بین المللى امام خمینى(س) و احیاء تفکر دینى، دومین (تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(س)، 13 - 11 خرداد 1377(. کدیور، محسن. «آزادى و حکومت دینى». سلام، 2 و 12 و 19/10/1375. - . «حکومت دینى و جامعه مدنى». پیام هامون ، سال 1، ش 3 (دى 1377(. - . حکومت ولایى. تهران: نشر نى، 1377، 407 ص. - . «قلمرو حکومت دینى از دیدگاه امام خمینى(س)». ارائه شده در: کنگره امام خمینى(س) و احیاء تفکر دینى، اولین، (تهران، موسسه تنظیم و نشر آثار امام
خمینى(س)، 13 - 11 خرداد 1376(. - . نظریه هاى دولت در فقه شیعه. تهران: نشر نى. 224 .1378 ص. کریمى، محسن. بررسى مقایسه اى نظریه حکومت اسلامى از دیدگاه محقق نائینى و امام خمینى(س). پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى میرحسین موسوى، دانشگاه تربیت مدرس، 1376. کواکبیان، مصطفى. دموکراسى در نظام ولایت فقیه. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى عباسعلى عمید زنجانى، دانشگاه امام صادق(ع)، 1369، 239 ص. - . «مشروعیت دوگانه ولایت فقیه از دیدگاه حضرت امام خمینى(س)». تربیت ، سال 14، ش 7 (فروردین 21 - 14 :)1378، ش 8 (اردیبهشت 29 - 25 :)1378. - . «نظریه مشروعیت دوگانه ولایت فقیه از دیدگاه عقل و قانون اساسى». تربیت، سال 13، ش 6 (اسفند 31 - 24 :)1376. ش 7 (فروردین 31 - 23 :)1377. الکتالى، عرفان. «ضرورت تشکیل حکومت اسلامى». ارائه شده در: کنگره بین المللى امام خمینى(س) و احیاء تفکر دینى، دومین (تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(س)، 13 - 11 خرداد 1377(. گرجى، ابوالقاسم. «حکومت و قانون در جمهورى اسلامى ایران». ارائه شده در: کنفرانس اندیشه اسلامى، چهارمین (تهران، سازمان تبلیغات اسلامى، بهمن 1364(. گندمکار، اسماعیل. «سابقه تاریخى نظریه ولایت فقیه». ارم ش 3 (مهر 88 - 74 :)1377. لاریجانى، صادق. «دین و جامعه مدنى». مجموعه مقالات
ارائه شده در: همایش تحقق جامعه مدنى در انقلاب اسلامى (تهران، اسفند 800 )1376 ص، ص 211. - . «مبانى فلسفى - کلامى حکومت دینى». اندیشه حوزه، سال 3، ش 2 و 3 (پاییز و زمستان 112 - 106 :)1376. لاریجانى، محمدجواد. «حکومت اسلامى و مرزهاى سیاسى». حکومت اسلامى ، سال 1، ش 2 (زمستان 49 - 37 :)1375. - . «حکومت دینى کارآمد یا دموکراسى». کیان، سال 6، ش 30 (اردیبهشت و خرداد 23 - 16 :)1375. لک زایى، نجف. «امام خمینى(س)، احیاءگر اندیشه حکومت اسلامى». حضور، ش 9 (زمستان 168 - 154 :)1373. مارتین، ونسا. «مقایسه نظریه ولایت فقیه آیت الله خمینى(س) و شرح ابن رشد بر جمهورى افلاطون». ترجمه سیما حاج حریرى. حضور، ش 17 (پاییز 239 - 216 :)1375. مانى مقدم، حسین. «حکومت دینى و مشروعیت». اطلاعات ، 11/4/1376. محمدى، مجید. «شریعتى و حکومت اسلامى». ایران ، 26/3/1378. محمدى اشتهاردى، محمد. «ولایت فقیه و رد شبهه ها». ماهنامه پاسدار اسلام، سال 17 و 18، ش 203 الى 208 (آبان 1377 الى فروردین 1378(،ش 210 الى 212 (خرداد الى مرداد 1378(. مدرسى، محمدکاظم. «نقش مردم در حکومت اسلامى». تبیان، ش 29. مرکز آموزش مدیریت دولتى. حکومت اسلامى و ولایت فقیه. تهران: مرکز آموزش مدیریت دولتى. 80 .1377 ص. مرندى،
محمدرضا. مبانى مشروعیت نظام سیاسى در اسلام. تهران: مؤسسه انتشاراتى عطاء. 1376. مزینانى، محمدصادق. «حکومت اسلامى در عصر انتظار». حوزه، سال 12، ش 70 و 71 (مهر الى دى 222 - 185 :)1374. - . «حکومت و مشروعیت در قرائت شهید مطهرى». حوزه، سال 16، ش 91 (فروردین و اردیبهشت 314 - 272 :)1378. - . «دیدگاههاى شهید مصطفى خمینى درباره ولایت و حکومت اسلامى». حوزه ، سال 14، ش 81 و 82 (مرداد الى آبان 319 - 281 :)1376. - . «قلمرو و ولایت فقیه از دیدگاه مقدس اردبیلى». فقه ، سال 3، ش 9 (پاییز 146 - 115 :)1375. - . «مصلحت نظام از دیدگاه امام خمینى(س)». حوزه، سال 15، ش 85 و 86 (فروردین الى تیر 268 - 225 :)1377. - . «ولایت مطلقه فقیه از دیدگاه امام خمینى(س) و قرائتهاى گوناگون». حوزه، سال 15، ش 85 و 86 (فروردین الى تیر 62 - 15 :)1377. مصباح یزدى، محمدتقى. «جایگاه حکومت اسلامى در نظام سیاسى اسلام». فردا، 19 و 20/11/1376. - . حکومت اسلامى و ولایت فقیه. تهران: سازمان تبلیغات اسلامى. 166 .1373 ص. - . «حکومت و مشروعیت». کتاب نقد، سال 2، ش 7 (تابستان 77 - 42 :)1377. - . «عناصر متشکله ولایت فقیه». کهکشان، ش
آذر 17 - 7 :)1377. مقیسه (مغیثى)، حسین. «ولایت مطلقه و استبداد». گام چهارم، ش 3 (تیر و مرداد 32 - 29 :)1377. مقیمى، غلامحسن. «درآمدى بر مفهوم جمهورى». علوم سیاسى، سال 1، ش 4 (بهار 190 - 158 :)1378. ملکى زاده، اکبر. بررسى نقش اعتماد متقابل مردم و حکومت در توسعه سیاسى. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى عبدالعلى قوام، دانشگاه امام صادق(ع)، 1374، 157 ص. - منتظرى، حسینعلى. مبانى فقهى حکومت اسلامى (ترجمه فارسى در اسات فى ولایت الفقیه). ترجمه محمود صلواتى. تهران: کیهان، 1367، 5 ج. - . «نظارت فقیه». راه نو، سال 1، ش 31( 18 مرداد 12 :)1377 و 13، ش 7( 19 شهریور 10 :)1377 و 11. منصفى، على اکبر. «اهداف حکومت اسلامى». ارائه شده در: کنفرانس اندیشه اسلامى، چهارمین (تهران، سازمان تبلیغات اسلامى، بهمن 1364(. منصورنژاد، محمد. بررسى تطبیقى جایگاه مردم در اندیشه ولایت فقیه با فلسفه سیاسى فارابى. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى مصطفى محقق داماد، دانشگاه تهران، 1371. - . «تفکیک قوا، ولایت فقیه، استقلال قوا». حکومت اسلامى، سال 4، ش 11 (بهار 63 - 40 :)1378. - . «جامعه مدنى و
جامعه دینى». مجموعه مقالات ارائه شده در: همایش تحقق جامعه مدنى در انقلاب اسلامى ایران (تهران، اسفند 800 )1376 ص، ص 711. - . «قانونگذارى در حکومت اسلامى». حکومت اسلامى ، سال 3، ش 7 (تابستان 119 - 93 :)1377. منصورى لاریجانى، اسماعیل. «نقش و جایگاه مردم در حکومت اسلامى». کیهان فرهنگى، سال 15، ش 142 (خرداد 65 - 63 :)1377، ش 143 (تیر 63 - 60 :)1377. موحدى کرمانى، محمدعلى. «حکومت از دیدگاه امام خمینى(س)». اندیشه دانشجو، سال 1، ش 1 (مرداد 17 - 10 :)1373. موسوى بیوکى، محمد. حوزه عملکرد ولایت فقیه در تصمیم گیریهاى سیاسى. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى ابراهیم جناتى، دانشگاه امام صادق(ع)، اسفند 1371، 493 ص. موسوى خلخالى، محمدمهدى. «اصل تشریع در حکومت اسلامى». کیهان هوایى، سال 29، ش 21( 1336 تیر 9 :)1378، ش 28( 1337 تیر 9 :)1378. - . شریعت و حکومت. قم: دفتر تبلیغات اسلامى حوزه علمیه قم، 1377، 175 ص. موسوى فر، رضیه. نظام ولایت فقیه و روابط بین الملل. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى نجفقلى حبیبى، دانشگاه تهران، 1373، 370 ص. مومن، محمد. «مبادى ولایت فقیه». حکومت اسلامى، سال 1، ش 2 (زمستان 11 - 6 :)1375. - . «نحوه قانونگذارى در حکومت اسلامى». ارائه شده در: کنفرانس اندیشه
سیاسى، چهارمین (تهران، سازمان تبلیغات اسلامى، بهمن 1364( مهدوى، غلامرضا. جایگاه مشارکت سیاسى در حکومت اسلامى. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى فرهنگ رجایى، دانشگاه شهید بهشتى، 1373، 105 ص. میراحمدى، منصور. «آزادى و ولایت در فقه سیاسى معاصر شیعه». علوم سیاسى، سال 1، ش 3 (زمستان 107 - 75 :)1377. - . مساله آزادى در فقه سیاسى معاصر شیعه. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى داود فیرحى، مؤسسه آموزش عالى باقرالعلوم(ع)، 1377. - . «مفهوم آزادى در فقه سیاسى شیعه». علوم سیاسى، سال 1، ش 1 (تابستان 88 - 70 :)1377. میرمدرس، موسى. «حکومت دینى یا حکومت فقهى». ماهنامه پاسدار اسلام، سال 16، ش 182 (بهمن 25 - 20 :)1375، ش 183 (اسفند 24 - 19 :)1375، ش 184 (فروردین 24 - 21 :)1376. میر موسوى، على. «مبانى دینى و فرهنگ سیاسى مشارکتى». نقد و نظر ، سال 2، ش 7 و 8 (تابستان و پاییز 111 - 86 :)1375. ناصرى، محمدباقر. «حکومت اسلامى در ایران». ارائه شده در: کنفرانس اندیشه اسلامى، چهارمین (تهران، سازمان تبلیغات اسلامى، بهمن 1364(. «نظریه دولت در فقه شیعه». کتاب نقد، سال 2، ش 8 (پاییز 65 - 4 :)1377، ش 9 و 10 (زمستان 1377 و بهار 303 - 228 :)1378، ش 11 (تابستان 297 -
276 :)1378. نقیب زاده، احمد. «آیا مى توان از جامعه مدنى اسلام نام برد». ارائه شده در: همایش جامعه مدنى و اندیشه دینى، (شیراز، معاونت پژوهشى نهاد نمایندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه علوم پزشکى شیراز، 14 و 15 اسفند 1376(. نوایى، على اکبر. «ولایت و قدرت حاکم اسلامى». اندیشه حوزه ، سال 5، ش 17 (تابستان 245 - 220 :)1378. نورى ابیانه، فرشته. «جامعه مدنى و مدینه النبى». مجموعه مقالات ارائه شده در: همایش تحقق جامعه مدنى در انقلاب اسلامى (تهران، اسفند 800 )1376 ص، ص 259. واعظى، احمد. «پارادوکس جامعه مدنى دینى». ارائه شده در: همایش جامعه مدنى و اندیشه دینى (شیراز، معاونت پژوهشى نهاد نمایندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه علوم پزشکى شیراز، 14 و 15 اسفند 1376(. - . حکومت دینى: تاملى در اندیشه هاى سیاسى اسلام. تهران: مرصاد، 1378، 280 ص. ولایت فقیه. تهران: موسسه در راه حق، 1378، 48 ص. ولایى، عیسى. مبانى سیاست در اسلام. تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1377، 572 ص. ولدسیدى، محمد. «مبانى و اهداف نظام سیاسى اسلامى». ارائه شده در: کنفرانس اندیشه اسلامى، چهارمین (تهران، سازمان تبلیغات اسلامى، بهمن 1364(. هادوى تهرانى، مهدى. «حکومت اسلامى». کتاب نقد، سال 2، ش 7 (تابستان 166 - 139 :)1377. - . ولایت فقیه (مبانى،
ادله و اختیارات). تهران: اندیشه جوان 1377، 148 ص. هاشمى، محمداسماعیل. «روشنفکران و حکومت اسلامى: مرورى بر شبهات دهه اخیر در خصوص حکومت اسلامى و ولایت فقیه». گام چهارم، ش 3 (اسفند 28 - 25 :)1377. هاشمى شاهرودى، محمود. «شورا، اعلمیت، مرجعیت و ولایت فقیه». ارم، ش 3 (مهر 36 - 27 :)1377. هدایى، علیرضا. ولایت فقیه و نظرات برخى از فقهاى بزرگ درباره آن. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى حسین گوگانى، دانشگاه تهران، 1370. یثربى، یحیى. «استبداد، سکولاریزم و حکومت دینى». کتاب نقد، ش 9 و 10 (زمستان 79 - 64 :)1377. یزدى، محمد. «تلازم احیاء دین و تاسیس حکومت دینى». فصلنامه مصباح، سال 4، ش 16 (زمستان 34 - 21 :)1374. یعقوبى، ابوالقاسم. «حسبه و ولایت فقیه». حوزه ، سال 15، ش 85 و 86 (فروردین الى تیر 367 - 339 :)1377.
آبراهامیان، ارواند. ایران بین دو انقلاب، از مشروطه تا انقلاب اسلامى. ترجمه کاظم فیروزمند. تهران: نشر مرکز، 1377، 596 ص. آغاجرى، هاشم. «گذر از اصلاح طلبى به انقلاب». ارائه شده در: کنگره بین المللى تبیین انقلاب اسلامى (تهران، 12 - 10 مهر 1378( . ابوالحسنى شیرازى، حبیب الله. انقلاب اسلامى و ریشه هاى آن. تهران: غیاث، 1373، 68 ص. ازاماهى، فاد. «انقلاب اسلامى و گرایش تکنوکراتیک». ارائه شده
در: کنگره بین المللى تبیین انقلاب اسلامى (تهران، 12 - 10 مهر 1378(. استمپل، جان دى. درون انقلاب ایران. ترجمه منوچهر شجاعى. تهران: مؤسسه خدمات فرهنگى رساء، 1377، 464 ص. اشرف زاده، منصور. بررسى انقلاب اسلامى ایران از دیدگاه نویسندگان و مفسرین غربى. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى هوشنگ مقتدر، دانشگاه امام صادق(ع)، بهمن 1374، 117 ص. افتخارى، اصغر. «آرمانهاى انقلاب اسلامى از دیدگاه امام خمینى(س)». ماهنامه پاسدار اسلام ، سال 16، ش 190 (مهر 17 - 14 :)1376، ش 191 (آبان 21 - 17 :)1376. - . «تاثیرات انقلاب اسلامى ایران در گستره جهانى». نامه پژوهش ، سال 3، ش 10 و 11 (پاییز و زمستان 286 - 215 :)1377. - . «گسستهاى اجتماعى و انقلاب اسلامى». ارائه شده در: کنگره بین المللى تبیین انقلاب اسلامى (تهران، 12 - 10 مهر 1378(. اکبرزاده، فریدون. مقایسه نقش رهبرى در نهضت مشروطیت و انقلاب اسلامى. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى محمدرضا تخشید، دانشگاه تهران، 1372، 208 ص. اکبرى، منوچهر. «امام خمینى(س) و انقلاب اسلامى در ذهن و زبان جهان معاصر». حضور ، ش 27 (بهار 92 - 62 :)1378. امیربیک، کمال. «انقلاب اسلامى در مقایسه با انقلاب روسیه و فرانسه». کیهان ، 18/11/1373. انصارى، حمید. «سه اصل بنیادین انقلاب اسلامى: دین و
سیاست، دین و حکومت، دین و ولایت». حضور ، ش 12 (تابستان 25 - 9 :)1374. «انقلاب اسلامى، انقلاب خود انگیخته و یا وابسته» عصر ما، سال 5، ش 21( 114 بهمن 3 :)1377 و 16، ش 19( 116 اسفند 116 :)1377. «انقلاب اسلامى در بستر نظریات انقلاب (نظرات فریده فرهى، میثاق پارسا)». کار و کارگر ، 7 و14 و 21/11/1377. «انقلاب اسلامى و تئوریهاى انقلاب». عصرما، سال 5، ش 7( 113 بهمن 6 :)1377 و 7. انقلاب اسلامى و چرایى و چگونگى رخداد آن. قم: نهاد نمایندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها، 1377، 219 ص. «انقلاب اسلامى و مساله تشکیل حکومت در اسلام: مصاحبه با مقام معظم رهبرى». انقلاب اسلامى، سال 1، ش 1 (زمستان 265 - 255 : )1377. ایزدپناه، عباس. «مقدمه اى بر مبناى فرهنگ و تمدن انقلاب اسلامى». انقلاب اسلامى، سال 1، ش 2 (بهار 125 - 105 :)1378. ایزدى، جهانبخش. مطالعه تطبیقى کاریزما (به مفهوم وبرى) با رهبرى انقلاب اسلامى. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى احمد نقیب زاده، دانشگاه تهران، 1371. ایزدى، رجب. طبقه متوسط سنتى و انقلاب اسلامى ایران. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى حسین بشیریه، دانشگاه تهران، 1377. بادامچیان، اسدالله. شناخت انقلاب اسلامى و ریشه هاى آن. تهران: دانشگاه آزاد اسلامى، واحد تهران جنوب، 1377، 276
ص. باقى زاده، رضا. «ماهیت و عوامل انقلاب اسلامى ایران و شرط تداوم آن از منظر استاد شهید مطهرى(ره)». ماهنامه پاسدار اسلام ، سال 18، ش 209 (اردیبهشت 1378(. باهنر، محمد جواد. مباحثى پیرامون فرهنگ انقلاب اسلامى. تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1374، 416 ص. پارسا، میثاق. «توسعه اقتصادى و دگرگونى سیاسى». ترجمه على مرشدى زاد. نامه پژوهش ، سال 3، ش 10 و 11 (پاییز و زمستان 101 - 37 :)1377. پارسانیا، حمید. حدیث پیمانه: پژوهشى در انقلاب اسلامى. قم: معاونت امور اساتید و معارف اسلامى، 1376، 430 ص. پراگلر، یوسف. «انقلاب اسلامى و دوران طلایى غرب». ارائه شده در: کنگره بین المللى انقلاب اسلامى (تهران، 12 - 10 مهر 1378(. پیمان، حبیب الله. «از گفتمان انقلاب تا گفتمان دوم خرداد». دنیاى سخن، ش 84 (اسفند 28 - 21 :)1377. «تحلیلى درباره ماهیت انقلاب اسلامى: انقلاب اسلامى، انقلابى خودانگیخته و یا وابسته». عصرما، سال 5، ش 21( 114 بهمن 3 : )1377 و 16، ش 19( 116 اسفند 6 :)1377. ترابى، محمد. بررسى تطبیقى تئوریهاى انقلاب و انقلاب اسلامى. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى کاووس سید امامى، دانشگاه امام صادق(ع)، 1372، 211 ص. جاریانى، هادى. نقش رهبرى در دو انقلاب اسلامى ایران و سوسیالیستى چین (تا پیروزى انقلاب). پایان نامه کارشناسى
ارشد، به راهنمایى رضاقلى نظام مافى، دانشگاه امام صادق(ع)، 1369، 382 ص. جلالى، حمید. «مبانى نظرى انقلاب اسلامى». کوثر، ش 27. جلالى، رضا. «انقلاب اسلامى و بازتاب آن در روابط بین الملل: کالبد شکافى سیاسى انقلاب». گام چهارم، ش 3 (اسفند 44 :)1377. حاضرى، على محمد. «انسان شناسى انقلاب عامل مغفول در تبیین انقلاب». ارائه شده در: کنگره بین المللى تبیین انقلاب اسلامى (تهران، 12 - 10 مهر 1378(. حجاریان، سعید. «تاثیر انقلاب اسلامى ایران بر نظریات علوم اجتماعى». حضور، ش 18 (زمستان 147 - 138 :)1375. - . «رهبرى در انقلاب اسلامى: رهیافتى جامعه شناسانه». ایران، 29/11/1376. حجتى کرمانى، محمد جواد. «نگاهى گذرا به انقلاب اسلامى و روحانیت». ایران ، 14و15/2/1378. الحسن، مهتاج. «ریشه هاى روانى و تاریخى انقلاب اسلامى ایران». ارائه شده در: کنگره بین المللى تبیین انقلاب اسلامى (تهران، 12 - 10 مهر 1378(. حسینى، حسین. «اسطوره و رهبرى کاریزمایى». ارائه شده در: کنگره بین المللى تبیین انقلاب اسلامى (تهران، 12 - 10 مهر 1378(. - . «فرهنگ شیعى و کاریزما در انقلاب اسلامى ایران )1356 - 57(«. اطلاعات سیاسى - اقتصادى ، سال 13، ش 137 و 138 (بهمن و اسفند 59 - 52 :)1377. حشمت زاده. محمد باقر. «انقلاب و جامعه مدنى». مجموعه مقالات ارائه شده در: همایش تحقق جامعه مدنى در
انقلاب اسلامى ایران (تهران، اسفند 800 )1376 ص، ص 411. - . چارچوبى براى تحلیل و شناخت انقلاب اسلامى در ایران. تهران: دانش و اندیشه معاصر، 1378، 400 ص. حیدرهایى، محمدعلى. «انقلاب اسلامى و ریشه هاى آن». یاد ایام، سال 2، ش 11(بهمن 20 - 11 :)1374. خدایارى، ناصر; کریمى، علیرضا. بررسى انقلاب اسلامى. تبریز: مولف، 1377، 260 ص. خرمشاد، محمدباقر. «اندیشه دینى، انقلاب اسلامى و جامعه مدنى». دانشگاه اسلامى، سال 2، ش 5 (تابستان 54 - 45 :)1377. خرمشاد، محمدباقر. «فوکو و انقلاب اسلامى ایران: معنویت گرایى در سیاست». پژوهشنامه متین ، سال 1، ش 1 (زمستان 224 - 209 :)1377. - . مطالعه تطبیقى تئورى انقلاب اسلامى ومارکسیستى. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى عبدالعلى قوام، دانشگاه امام صادق(ع)، 1369، 296 ص. دانش مهرزاد. علل سیاسى و اجتماعى همسویى مذهبى و ملى در آستانه انقلاب اسلامى ایران. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى عبدالرضا هوشنگ مهدوى، دانشگاه امام صادق(ع)، 1377، 154 ص. دلاورى، ابوالفضل. «طرحى براى مطالعه زمینه ها و علل اجتماعى وقوع انقلاب اسلامى ایران». راهبرد ، ش 9 (بهار 88 - 47 :)1375. دوران، بهزاد. «بازسازى نظریه انقلاب در آثار امام خمینى(س)». نامه پژوهش، سال 2، ش 8 (بهار 50 - 8 :)1377. دهشیرى، محمدرضا. «بررسى تطبیقى نظریات امام خمینى(س) و
اندیشه گران غربى درباره انقلاب اسلامى». نامه پژوهش ، سال 3، ش 10 و 11 (پاییز و زمستان 301 - 287 :)1377. - . «نظریه انقلاب اسلامى از دیدگاه امام خمینى(س)». حضور، ش 26 (زمستان 83 - 44 :)1377. دهقان، حمید. پژوهشى نو پیرامون انقلاب اسلامى. قم: مؤسسه انتشارات مدین، 1377، 199 ص. «دین و انقلاب: گفتگو با دکتر محمد رجبى». انقلاب اسلامى، سال 1، ش 1 (زمستان 64 - 7 :)1377. رفیع پور، فرامرز. «انقلاب اسلامى از منظر تئوریهاى انقلاب». ارائه شده در: کنگره بین المللى امام خمینى(س) و احیاى تفکر دینى، دومین، (تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(س)، 13 - 11 خرداد 1377(. - . کوششى در جهت بررسى علل پیدایش انقلاب اسلامى ایران و عوامل مؤثر در روند آینده آن. دانشگاه شهید بهشتى، معاونت پژوهشى، 1371. روحانى، حسن. انقلاب اسلامى: ریشه ها و چالشها. تهران: مرکز پژوهشهاى مجلس شوراى اسلامى، 1376، 566 ص. رهبرى، مهدى. «نوسازى شتابان و انقلاب اسلامى ایران». نامه پژوهش، سال 3، ش 10 و 11 (پاییز و زمستان 161 - 147 :)1377. زارع، . «وجوه تمایز انقلاب اسلامى ایران از نگاه امام خمینى(س)». ندا، سال 9، ش 27 (بهار 23 - 18 :)1378. زهرانى، مصطفى. «نظام بین الملل و انقلاب اسلامى ایران». راهبرد، ش 9 (بهار 212
10 مهر 1378(. سلمان، نوح على. «ارزیابى نظریه کاریزما در تطبیق با واقعیت انقلاب اسلامى ایران». ارائه شده در: کنگره بین المللى امام خمینى(س) و احیاى تفکر دینى، دومین (تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(س)، 13 - 11 خرداد 1377(. سمتى، محمدهادى. «انقلاب اسلامى و تجدید نظر در تئوریهاى انقلاب». ارائه شده در: کنگره بین المللى تبیین انقلاب اسلامى (تهران، 12 - 10 مهر 1378(. - . «نظریه بسیج منابع و انقلاب اسلامى ایران». مجله دانشکده حقوق و علوم سیاسى ، ش 35 (پاییز 176 - 137 :)1375. -. «وضعیت کنونى حوزه مطالعات انقلاب». پژوهشنامه متین ، سال 1، ش 1 (زمستان 467 - 455 :)1377. سنگرى، محمدرضا. «انقلاب اسلامى، رویکردها، واکنشها». تربیت، سال 11، ش 7 (فروردین 44 - 42 :)1375. سه تلاتى، درویش. «فروپاشى رژیم شاه در ایران». ارائه شده در: کنگره بین الملى تبیین انقلاب اسلامى (تهران، 12 - 10 مهر 1378(. سیمبر، رضا. «انقلاب اسلامى در آستانه قرن بیست و یکم». اندیشه حوزه، سال 4، ش 15 (زمستان 31 - 16 :)1377. شافى، پرویز. «به دنبال دستیابى به نظریه جامع انقلاب اسلامى». حضور، ش 23 (بهار 238 - 180 :)1377. شفیعى فر، محمد. درآمدى بر مبناى فکرى انقلاب اسلامى، تحولات فکرى - فرهنگى ایران و اندیشه انقلاب اسلامى:
1357 - 1332. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى عباسعلى عمید زنجانى، دانشگاه تهران، 1375، 369 ص. شکرخواه، یونس. «پیروزى انقلاب اسلامى شکست تئورى دانیل لرنر». کیهان ، 17/11/1375. شیرى، محمد. سیرى در انقلاب اسلامى ایران و ریشه هاى آن. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى آیتى، دانشگاه آزاد اسلامى واحد شمال. صدیقى، کلیم. نهضتهاى اسلامى و انقلاب اسلامى ایران. ترجمه هادى خسروشاهى. تهران: اطلاعات، 1375، 212 ص. صفاتاج، مجید. «انقلاب اسلامى و توسعه سیاسى». همشهرى، 24 الى 26/6/1377. طاعتى، پوپک. «انقلاب اسلامى ایران: یک تحلیل اجتماعى فرهنگى». ترجمه معاونت فرهنگى و اجتماعى. راهبرد ، ش 9 (بهار 266 - 257 :)1375. طاهایى، جواد. «آیا از جامعه شناسى انقلاب اسلامى مى توان به فلسفه آن راه برد؟». نامه پژوهش ، سال 3، ش 10 و 11 (پاییز و زمستان 25 - 5 :)1377. عسگرى، سوسن. اثر مشارکت در وقوع انقلاب اسلامى ایران. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى على معنوى، دانشگاه شهید بهشتى، 1370. «علتها و پیامدهاى انقلاب 57: گفتگو با دکتر صادق زیباکلام». دنیاى سخن، ش 84 (اسفند 20 - 16 :)1377. عنایت، حمید. «انقلاب اسلامى: مذهب در قالب ایدئولوژى سیاسى». ترجمه امیرسعید الهى. اطلاعات سیاسى - اقتصادى، سال 13، ش 137 و 138 (بهمن و اسفند 51 - 42 :)1377. عیوضى، رحیم. «انقلاب اسلامى
و تحول در نظریه هاى انقلاب». نامه پژوهش، سال 3، ش 10 و 11 (پاییز و زمستان 286 - 267 :)1377. غرویان، محسن. «چالشهاى فکرى و مواضع حرکت دهه سوم انقلاب اسلامى». گام چهارم، ش 3 (اسفند 60 :)1377 و 61. غریبى، حسین. رابطه انقلاب با توسعه سیاسى با تاکید بر انقلاب اسلامى ایران. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى محمود سریع القلم، دانشگاه امام صادق(ع)، 1371، 177 ص. فارسى، جلال الدین. چهار انقلاب و دو گرایش مکتبى و دنیا - دولتى. تهران: سازمان تبلیغات اسلامى، حوزه هنرى، 1375، 440 ص. فاضل، ابوتراب. «ریشه یابى مهمترین چالشهاى انقلاب». ارائه شده در: کنگره بین الملى تبیین انقلاب اسلامى. (تهران، 12 - 10 مهر 1378(. فراتى، عبدالوهاب. درآمدى بر ریشه هاى انقلاب اسلامى. تهران: معاونت امور اساتید و دروس معارف اسلامى، 1376، 415 ص. - . رهیافتهاى نظرى بر انقلاب اسلامى (مجموعه مقالات). قم: نهاد نمایندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها، 1377، 364 ص. فراستخواه، مقصود. «بازخوانى یک روایت، چرا انقلاب شد؟». دنیاى سخن، ش 84 (اسفند 45 - 40 :)1377. - . «تحلیلى از ریشه هاى تاریخى و ماهیت انقلاب اسلامى ایران». سلام ، 24/11/1375. فرهى، فریده. «نظریه اسکاچپول و انقلاب اسلامى». پژوهشنامه متین، سال 1، ش 1 (زمستان 482 - 469 :)1377. فضل اللهى، یدالله. «تاثیر انقلاب اسلامى بر
استراتژیهاى امریکا». انقلاب اسلامى، سال 1، ش 1 (زمستان 107 - 65 :)1377. فوران، جان. «انقلاب 1977 - 79: چالشى بر تئورى اجتماعى». حضور، ش 18 (زمستان 211 - 184 :)1375. - . مقامت شکننده. ترجمه احمد تدین. تهران: مؤسسه خدمات فرهنگى رساء، 1377، 628 ص. - . «نظریه اى در خصوص انقلابهاى اجتماعى جهان سوم: مقایسه اى بین ایران، نیکاراگوئه، السالوادور». ترجمه مینو آقایى. راهبرد، ش 9 (بهار 256 - 225 :)1375. فوکو، میشل. «انقلاب اسلامى ایران اولین انقلاب پست مدرنیسم جهان در قرن حاضر است». گام چهارم، ش 3 (اسفند 45 :)1377. - . ایرانیها چه رویایى در سر دارند؟. ترجمه حسین معصومى همدانى. تهران: هیرمس، 1377، 72 ص. فیاض، ابراهیم. «مبانى فلسفى انقلاب اسلامى». قدس، 22/2/1378. فیاضى، محمدحسن. بررسى عوامل مؤثر در دستیابى به اهداف انقلاب اسلامى. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى محمود سریع القلم، دانشگاه امام صادق(ع)، 1370، 236 ص. قادرى، حاتم. «چالشهاى انقلاب اسلامى در آستانه قرن بیست و یکم». صبح امروز ، 2 و 12/4/1378. قبادى، خسرو. بررسى نظرى رابطه منافع ملى و ایدئولوژى اسلامى در انقلاب اسلامى. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى منوچهر محمدى، دانشگاه تهران. قربانى، نبى الله. بررسى علل ناتوانى گروههاى ملى گرا و توانمندى جریانات اسلام گرا در کسب و حفظ قدرت در روند انقلاب اسلامى
)1356 - 1360(. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى محمدباقر حشمت زاده، دانشگاه شهید بهشتى، 1376، 176 ص. «کالبد شکافى انقلاب اسلامى: میزگردى با حضور دکتر آقاجرى، دکتر سمتى، دکتر حجاریان». عصر ما، سال 5، ش 21( 114 بهمن 4 :)1377 و 25، ش 5( 115 اسفند 4 :)1377 و 8. کدى، نیکى. «چرایى انقلابى شدن ایران». ترجمه فردین قریشى. پژوهشنامه متین، سال 1، ش 2 (بهار 237 - 221 :)1378. - . ریشه هاى انقلاب ایران. ترجمه عبدالرحیم گواهى. تهران: قلم، 1369، 447 ص. - . «مطالعه تطبیقى انقلابهاى ایران». ترجمه فردین قریشى، پژوهشنامه متین ،سال 1، ش 1 (زمستان 318 - 291 :)1377. کدیور، جمیله. رویارویى انقلاب اسلامى و امریکا. تهران: مؤسسه اطلاعات، 1374، 252 ص. - . «نقش نهضت عاشورا در شکل گیرى و تداوم انقلاب اسلامى ایران». راهبرد، ش 6 (بهار 28 - 3 :)1374. کفافى، محمدمهدى. انقلاب اسلامى ایران در جهت حاکیمت ملتهاى زیر سلطه. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى اسرافیل رحیمى موفر، دانشگاه شهید بهشتى، 1359. کولایى، الهه. «عوامل بین الملى عدم توانایى مهار انقلاب اسلامى». ارائه شده در: کنگره بین المللى تبیین انقلاب اسلامى (تهران، 12 - 10 مهر 1378(. گلستانى، غلام نبى. «انقلاب اسلامى رستاخیز استکبار ستیزى». اندیشه حوزه، سال 4، ش 5 (زمستان 15 - 4 :)1377. گل
محمدى، احمد. «زمینه هاى بسیج مردمى در انقلاب اسلامى». راهبرد ، ش 9 (بهار 106 - 89 :)1375. لى، رابرت دى. «انقلاب اسلامى و اصالت». ترجمه مهرداد وحدتى دانشمند. حضور ، ش 9 (زمستان 118 - 96 :)1373. متقى زاده، احمد. انقلاب اسلامى ایران و عوامل وقوع آن. تهران: انجمن قلم ایران، 1377، 180 ص. - . بررسى علل وقوع انقلاب اسلامى ایران. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى صادق زیباکلام، دانشگاه آزاد اسلامى، 1376. محتشمى پور، على اکبر. «رویکردهاى اساسى در سیاست خارجى انقلاب». ارائه شده در: کنگره بین الملى تبیین انقلاب اسلامى (تهران، 12 - 10 مهر 1378(. محسنیان راد، مهدى. انقلاب، مطبوعات و ارزشها: مقایسه انقلاب اسلامى و مشروطیت. تهران: سازمان مدارک فرهنگى انقلاب اسلامى، 1376، 548 ص. محقق داماد، مصطفى. «انقلاب اسلامى و احیاى آزادیهاى مشروع». همشهرى ، 1/5/1377. محمدى، منوچهر. انقلاب اسلامى در مقایسه با انقلابهاى فرانسه و روسیه. تهران: مؤلف، 1374، 332 ص. - . «انقلاب اسلامى در نظام جهانى». ارائه شده در: کنگره بین المللى امام خمینى(س) و احیاء تفکر دینى، دومین (تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(س)، 13 - 11 خرداد 1377(. - . تحلیلى بر انقلاب اسلامى. تهران: امیرکبیر، 1377، 256 ص. محمدى، یدالله. «انقلاب اسلامى، برداشتها و رویکردهاى مختلف». فصلنامه مصباح ، سال 5، ش
20 (زمستان 37 - 21 :)1375. محمدى حبیبیه، محمدرضا. «جایگاه انقلاب اسلامى ایران در نظم نوین جهانى». مجموعه مقالات ارائه شده در: سمینار بررسى سیره نظرى و عملى حضرت امام خمینى(س)، چهارمین (تهران، جمعیت زنان جمهورى اسلامى ایران، خرداد 228 )1373 ص، ص 171. مدرسى، محمدتقى. استراتژى انقلاب اسلامى. ترجمه محمد صادق پارسا. تهران: مؤلف، 1371، 319 ص. مدنى، سعید. «کلبد شکافى انقلاب: میزگردى با حضور آقایان دکتر خامه اى، دکتر پیمان، دکتر پهلوان». ایران فردا، سال 7 ش 51 (بهمن و اسفند 52 - 43 :)1377. مدیرشانه چى، محسن. «نظریه توسعه ناموزون در تحلیل انقلاب اسلامى». نامه پژوهش ، سال 3، ش 10 و 11 (پاییز و زمستان 37 - 27 : )1377. مرکز اسناد انقلاب اسلامى. انقلاب اسلامى در پایان نامه هاى دانشگاهى جهان: روابط بین الملل - تاریخ سیاسى. تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامى، 1378، 368 ص. مشیرزاده، حمیرا. «نگاهى به رهیافتهاى مختلف در مطالعه انقلاب اسلامى ایران». راهبرد ، ش 9 (بهار 46 - 27 :)1375. مصطفوى، پروین. «شاخصه هاى یک انقلاب اسلامى با ملاحظه آراء و سیره امام خمینى(س)». دانشگاه اسلامى ، سال 3، ش 9 و 10 (تابستان و پاییز 163 - 156 :)1378. مطهرى، مرتضى. پیرامون انقلاب اسلامى. تهران: صدرا، 1373، 192 ص. - . «ماهیت و عوامل انقلاب
اسلامى». ارم، ش 2 (بهمن 50 - 48 :)1376. معاونت امور اساتیدو دروس معارف اسلامى . رهیافتهاى نظرى بر انقلاب اسلامى، مجموعه مقالات. تهران: معاونت امور اساتید و دروس معارف اسلامى، 1377، 366 ص. معدل، منصور. «نظریه هاى انقلاب اسلامى، کوشش براى تطبیق با انقلاب اسلامى». ترجمه محمدسالار
کسرایى. پژوهشنامه متین ، سال 1، ش 1 (زمستان 358 - 319 :)1377. معظم پور، اسماعیل. انقلاب اسلامى و گستردگى دولت. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى احمد نقیب زاده، دانشگاه تهران، 1377. منصورى، جواد. جنگ فرهنگى علیه انقلاب اسلامى. تهران: آستان قدس رضوى، 1376، 152 ص. موسوى، رضا. تحلیل جنبه هاى ناسیونالیسم در انقلاب فرانسه و بررسى آن در انقلاب اسلامى ایران. پایان نامه کارشناسى ارشد، به راهنمایى احمد نقیب زاده، دانشگاه امام صادق(ع)، 1370، 290 ص. مولانا، حمید. «ریشه هاى پیروزى انقلاب اسلامى». کیهان، 18/11/1375. - . «علوم اجتماعى و انقلاب اسلامى». کیهان ، 29/11/1377. مهاجرى، مسیح. «امام خمینى(س) و رسالت بین المللى انقلاب اسلامى». ارائه شده در: کنگره بین المللى امام خمینى(س) و احیاء تفکر دینى، دومین (تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(س)، 13 - 11 خرداد 1377(. میرسپاسى آشتیانى، على. «بحران سیاست غیردینى و ظهور اسلامى سیاسى در ایران». نامه پژوهش، سال 3، ش 10 و 11 (پاییز و زمستان 161 - 105 :)1377. «میزگرد چالشهاى نظرى در باب اهداف انقلاب اسلامى، با شرکت: دکتر محمد حسین پناهى، دکتر حاتم قادرى، حجت الاسلام محسن کدیور، دکتر عباس منوچهرى». پژوهشنامه متین ، سال 1، ش 1 (زمستان 82 - 9 :)1377. نجفى، محمدجواد. «نقش نهضت عاشورا در تشکیل و تداوم انقلاب اسلامى ایران». بصائر
، سال 2، ش 9 (تیر 35 - 28 :)1374. نجم آبادى، افسانه. «بازگشت به اسلام: از مدرنیسم به نظم اخلاقى». ترجمه عباس کشاورز شکرى. پژوهشنامه متین ، سال 1، ش 1 (زمستان 386 - 359 :)1377. نقوى حسینى، حسین. انقلاب اسلامى و ریشه هاى آن. تهران: برهمند، 1376، 248 ص. نهاد نمایندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها. درآمدى بر ریشه هاى انقلاب اسلامى، مجموعه مقالات. تهران، 416 .1376 ص. واعظزاده خراسانى، محمد. امام خمینى(س) و انقلاب اسلامى (مجموعه مقالات). مشهد: آستان قدس رضوى، 359 .1375 ص. - . «درآمدى بر مجموعه مقالات امام خمینى(س) و انقلاب اسلامى». مشکوة، ش 46 (بهار 34 - 4 :)1374. هادیان، ناصر. «نظریه تدا اسکاچپول و انقلاب اسلامى». راهبرد، ش 9 (بهار 26 - 1 :)1375. هوشى سادات، هاشم. «اصول و آرمانهاى انقلاب اسلامى از نگاه استاد شهید مطهرى». اطلاعات، 24/11/1377. یعقوبى، ابوالقاسم. «نقش روحانیت در تثبیت انقلاب اسلامى». حوزه، ش 64 - 63 (مرداد الى آبان 383 - 331 :)1373.
فصلنامه علوم حدیث، شماره 14 عابدی، احمد براى استدلال به یک حدیث، ابتدا باید اعتبار آن را مورد ارزیابى قرار داد و چنانچه با دلیل معتبر، صحت صدور آن وایت به دست آمد، آن گاه مى توان طبق آن عمل نمود. هرعلمى از علوم اسلامى،ملاکهایى براى تشخیص حدیث صحیح و میزان اعتبار آن دارد و ازآنها بهره مى گیرد. در علم فقه، بیشترین توجه به بررسى سنداختصاص دارد. در علم اخلاق و معارف و تفسیر، به سند، کمتر توجه شده و نظرها بر محتواى حدیث، متمرکز است; اما در علم فقه،تنها بررسى سند براى احراز صدور آن، کافى نیست; بلکه ابتداباید منبع حدیث و کتابى که حدیث از آن گرفته شده است، قابل اعتماد باشد و پس از آن، به بررسى سند پرداخته شود. مبناى استوارى کتب حدیث هر کتاب حدیثى از جهات متعدد باید مورد بحث قرار گیرد: 1. صحت انتساب کتاب به مولف آن، 2. قابل اعتماد بودن اصل کتاب، 3. مصون بودن کتاب از تحریف و دستخوش حوادث بودن، و کم و زیادنشدن آن از زمان مولف تا زمان حاضر. پس از آنکه تمام جهات فوق ثابت گردید، آن گاه باید سند آن احادیث را مطالعه و بررسى نمود. تعداد اندکى ازکتابها(همچون کتب اربعه)، نیازى به این مباحث ندارند;زیرا به صورت
متواتر، براى ما ثابت شده است که مثلا کتاب (کافى)یى که امروز موجود است، بدون هیچ کم و زیاد شدن، همان کتابى است که مرحوم کلینى در ابتداى قرن چهارم هجرى تالیف نموده است;علاوه بر آنکه سند متصل نیز بر آن وجود دارد و از زمان ما تازمان کلینى، همه راویان این کتاب مشخص اند. گرچه این گونه سند، جنبه تیمن و تبرک داشته، تاثیرى در اعتبار روایات این کتاب ندارد; ولى این بحث در سایر کتابها مورد نیاز و ضرورى است. به عنوان مثال، احمد بن محمد بن خالد برقى، محدثى بزرگ است که عدالت و وثاقت و علم او براى ما روشن و ثابت گردیده است. او مولف کتاب (المحاسن) است و در این کتاب، روایات فقهى و آداب و سنن را گردآورى نموده است. احادیث این کتاب، عمومامسند بوده، سند آنها از مولف تا امام معصوم(ع)، به صورت متصل نقل شده است;اما در عین حال، این کتاب براى ما قابل اعتمادنیست; زیرا نمى دانیم آنچه امروز به نام (المحاسن) موجود است،آیا دقیقا همان نوشته مولف آن است یا خیر; بلکه مى دانیم این کتاب، در همان قرن سوم و چهارم، دستخوش تحریف گردیده و مقدارى به آن افزوده شده است; همچنان که تحریف به کاستى نیز به آن روى آورده است. به عبارت دیگر، در مورد کتاب (المحاسن)، وثوق به مولف داریم نه به
مولف; اما در مورد کتاب (کافى)، هم وثوق به مولف است و هم به مولف. با توجه به آنچه گذشت، باید قبل از بحث از سند روایات، نگاهى جامع به اصل کتاب داشت و میزان اعتبار آن را مشخص نمود وچنانچه اصل کتاب، سند قطعى یا ظنى معتبر نداشته باشد، بحث ازسند روایات آن، سودى نخواهد داشت. به همین جهت، نگاه امام خمینى(ره) را به برخى کتابهاى معروف و مهم حدیثى، در اینجامورد تحلیل و بررسى قرار مى دهیم. برخى کتب حدیث در نگاه امام(ره) الف) صحیفه سجادیه این کتاب به: خواهر قرآن، انجیل اهل بیت(ع)، زبور آل محمد(ص) وصحیفه کامله سجادیه، شهرت داشته و مجموعه دعاهایى را که امام باقر(ع) و زید شهید از پدر بزرگوار خود نقل کرده اند، دربردارد. چون در مقدمه (صحیفه سجادیه) آمده است که این کتاب، مشتمل بر75 دعا از امام سجاد(ع) است، در حالى که آنچه اکنون در(صحیفه) موجود است، 54 دعاست و 21 دعاى آن، مفقود شده است، به همین جهت، برخى از علماى بزرگ (چون شیخ حر عاملى، علامه افندى،حاجى نورى، علامه تهرانى و سید محسن امین جبل عاملى)، براى پیدا کردن آن 21 دعاى مفقود شده، به تتبع و تفحص در کتابهاى حدیثى پرداخته و هر کدام، دعاهاى جدیدى را به دست آورده اند وآنها را در
مجموعه هایى به نام صحیفه سجادیه دوم، سوم، چهارم،پنجم و... گردآورى کرده اند. آنچه فعلا مورد بحث این مقال است، صحیفه اول است که معروف ترین صحیفه است. از طرف دیگر، مى دانیم که تحریف به نقیصه، هیچ گاه به ارزش و اعتبار کتاب، صدمه اى وارد نمى کند. به این جهت،ساقط شدن 21 دعا از (صحیفه)، مشکل و مانعى پدید نمى آورد. و اما اعتبار کتاب (صحیفه سجادیه) در ابتداى (صحیفه سجادیه)، سند آن ذکر شده است; ولى این سند،از جهات متعددى جاى بحث و گفتگو دارد که روشن خواهد شد. امادو راه آسان تر براى اثبات کمال اعتبار این کتاب وجود دارد: 1. ادعاى تواتر کتاب، به طورى که اگر کسى کتابهاى رجال و نیزکتابهاى ادعیه و حدیث، مثل «الارشاد» شیخ مفید و «کفایه الاثر»را بررسى کند، به درستى این ادعاى تواتر، یقین مى نماید. همچنان که علامه افندى نیز این ادعا را به صورت قطعى ذکر نموده است. (1) 2. گاهیقوت مضمون روایت، شاهد بر صدق و درستى آن است. توضیح آنکه ائمه معصوم(ع)، دو نوع معجزه دارند: معجزات قولى ومعجزات فعلى. براى نوع مردم، معجزاتى چون شق القمر و تکلم سنگریزه، بسیار مهم است; اما عالمان و اندیشمندان، در برابر(سخنان) معصومان(ع) خضوع بیشترى دارند. معجزات فعلى، معمولامحدود به زمان و مکان
خاصى بوده است; اما معجزات قولى، فراتراز زمان و مکان هستند. متن دعاهاى «صحیفه سجادیه» نیز بهترین شاهد بر صدور آنها از زبان مبارک امام معصوم(ع) است; زیراچنین مضمونها و عبارتهایى از غیر معصوم نمى تواند صادر شود. ضمنا سند کتاب (صحیفه سجادیه) نیز در مقدمه آن کتاب شریف آمده است. حضرت امام خمینى(ره) در مورد (صحیفه سجادیه) فرموده است: ... والا فابواب المناقشه فى الاسناد و الدلاله فى کثیر منهامفتوحه حتى فى (الصحیفه المبارکه السجادیه)، فان سندها ضعیف وعلو مضمونها و فصاحتها و بلاغتها و ان توجب نحو وثوق على صدورها، لکن لاتوجبه فى جمیع فقراتها واحده بعد واحده حتى تکون حجه یستدل بها فى الفقه، و تلقى اصحابنا ایاها بالقبول کتلقیهم (نهج البلاغه) به لو ثبت فى الفقه ایضا انما هو على نحو الاجمال وهو غیر ثابت فى جمیع الفقرات. (2) توضیح این کلام آنکه: اولا محل بحث امام(ره)، فقه است و مقصود آن است که «صحیفه سجادیه»، قابل استدلال فقهى نیست; ولى از جهت معارف و اخلاق وآداب، کاملا معتبر است; زیرا ملاک در این علوم، عقل و استدلال است و هرچه با عقل موافق باشد، قابل پذیرفتن است و دقت زیادى در سند، لازم نیست، به خلاف فقه که بیشترین توجه آن، به سندروایات است. ثانیا مراد حضرت امام خمینى از ضعف سند (صحیفه سجادیه)،
آن است که در سند این کتاب، نجم الدین ابوالحسن محمد بن حسن بن احمدبن على است که مجهول است و نیز عمیر بن متوکل (که صحیفه را ازپدرش متوکل بن هارون نقل کرده) توثیق ندارد. عبدالله بن عمر بن الخطاب نیز همین سرنوشت را دارد. بنابراین، سه نفر راوى درسند صحیفه وجود دارند که باعث شده اند آن سند، ضعیف تلقى شود;مخصوصا که گوینده (حدثنا) در ابتداى سند (صحیفه)، معلوم نیست چه کسى است. ثالثا امام خمینى معتقد است اینکه اصحاب و علما و محدثان شیعه،دو کتاب «صحیفه سجادیه» و «نهج البلاغه» را تلقى به قبول کرده اند، نیز دلیل بر صحت و درستى آنها نمى شود; زیرا گرچه اصل این تلقى صحیح است (و به همین جهت، طبق مقبوله عمر بن حنظله، ولایت فقیه قابل اثبات است); ولى این تلقى و پذیرفتن، در مورد تک تک روایات و جملات این دو کتاب، ثابت نشده است. علاوه بر آنکه اگرکسى ادعا کند که این پذیرفتن، صحیح است، قطعا مقصود وى تنها درعلم اخلاق و آداب و سنن است، نه در فقه; زیرا بناى علوم دیگرغیر از فقه، بر نوعى تسامح و تساهل در بررسى سند است. رابعا امام خمینى(ره) ادعا مى کند که قوت مضمون، مى تواند دلیل بر صحت یک حدیث یا کتاب حدیثى باشد. این کبرا صحیح است
که هرچه معجزه قولى باشد و قوت مضمون داشته باشد، مى تواند دلیل وشاهد بر صدق و صدور آن از معصوم(ع) باشد; لکن صغراى آن روشن نیست; زیرا تمام جمله هاى «صحیفه» و «نهج البلاغه»، از جهت فصاحت و بلاغت و ارزش، در یک سطح نیستند; همچنان که قرآن کریم،با آنکه تمام آیات شریف آن معجزه است; اما از جهت فصاحت، تمام این آیات، در یک سطح نیستند. بنابراین، ما از طریق قوت مضمون و غناى علمى محتواى احادیث و ادعیه «صحیفه» نیز نمى توانیم ثابت کنیم که تمام آن، کلام امام(ع) و قابل استدلال است. همچنان که قبلا گفتیم، دیدگاه فقهى امام(ره) نسبت به «صحیفه»،با دیدگاه عرفانى و اخلاقى وى به این کتاب، متفاوت است. به همین جهت، هم ایشان در «آداب الصلاه» فرموده است: و در کلمات ائمه اطهار(ع)، خصوصا در «صحیفه سجادیه» همان صحیفه نورانیه الهیه که از سماء عرفان عارف بالله و عقل نورانى، سید ساجدین(ع) نازل شده براى خلاص بندگان خدا از سجن طبیعت و فهماندن ادب عبودیت و قیام در خدمت ربوبیت ، این لطیفه الهیه، بسیار ذکر شده است. (3) آنچه تا کنون ذکر شد، توضیح دیدگاه حضرت امام(ره) نسبت به(صحیفه سجادیه) بود; اما نگارنده تصور مى کند که اعتبار«صحیفه سجادیه»، هم از جهت سند و هم از جهت تواتر و نیز ازجهت قوت مضمون، قابل
اثبات است و چون اثبات این نظر، احتیاج به بحث گسترده اى دارد، فعلا از آن صرف نظر مى شود. (4) شایان ذکر است که از آنچه ذکر شد، دیدگاه حضرت امام(ره) نسبت به «نهج البلاغه» نیز روشن گردید; زیرا امام خمینى(ره)، (نهج البلاغه) را مانند «صحیفه» دانسته و آنچه را درباره «صحیفه»ذکر کرده است، با اندک2 تفاوتى در مورد «نهج البلاغه» نیز جارى مى داند. به هر حال، تسامح در ادله سنن، اقتضا مى کند که روایات «نهج البلاغه» و «صحیفه سجادیه»، از جهت اخلاقى، قابل استدلال باشند ودر عمل نیز آنچه طبق آنها به رجاى مطلوبیت انجام شود، باعث ترتب ثواب مى گردد و بلکه از دیدگاه اخلاقى، بهترین کتاب درموضوع اخلاق، همین دو کتاب هستند. حضرت امام(ره) فرموده است: همین ادعیه و همین خطبه ها، و همین «نهج البلاغه» و همین«مفاتیح الجنان» و همین کتابهایى که ادعیه هستند، اینها همه کمک انسان اند در اینکه انسان را آدم کنند. (5) ب) مصباح الشریعه سید بن طاووس مى گوید: (... مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه) را که از امام صادق(ع)نقل شده است، همراه خود داشته باشد; زیرا این کتاب، در موضوع حرکت به سوى خداى متعال و آگاهى بر اسرار، بسیار با ارزش است. (6) مرحوم حاجى نورى در (خاتمه مستدرک الوسائل)، مفصلا درباره اعتبار این کتاب، بحث
نموده و سخنان علمایى را که صحت آن راپذیرفته اند، نقل کرده است. آن گاه به بحث از روایات این کتاب پرداخته و مى گوید: گرچه روایات این کتاب با سایر روایات ائمه اطهار(ع) شباهتى ندارد; ولى لازم نیست که تمام روایات، مشابه یگدیگر باشند و شهادت علماى بزرگ به اعتبار این کتاب، براى اثبات اعتبار آن کفایت مى کند. (7) حضرت امام(ره) در آثار اخلاقى و عرفانى خود، فراوان به این کتاب اعتماد کرده و محتواى آن را به عنوان حدیث ، نقل مى نماید و بلکه شاید بتوان گفت در مباحث اخلاقى، به این کتاب،بیش از هر کتاب دیگرى اعتماد کرده است; (8) ولى در مباحث فقهى خود، هرگز به آن اعتماد ندارد و فرموده است: به هر حال، متن این کتاب، خود، بهترین شاهد است که نمى تواندحدیث باشد; زیرا با سایر روایات، هماهنگى ندارد و از این جهت،شاید بتوان گفت که این کتاب، ساخته و پرداخته عالمانى است که گرایش هاى عرفانى داشته اند و برداشت هاى خود را از کلمات ائمه دین، در این کتاب بیان داشته اند. (9) به هر حال، وقتى ملاک ارزیابى کتاب حدیثى به صورت استحسانى وشخصى باشد، عالمى چون امام خمینى(ره)، ادعا مى کند که عبارتهاو مضامین «مصباح الشریعه»، شاهد بر حدیث نبودن آن است و عالم دیگرى چون علامه مجلسى
اول (آن گونه که حاجى نورى از او نقل کرده است) (10) ادعا مى کند که قوت مضمون و زیبایى احادیث «مصباح الشریعه»، دلیل بر صدور آن از معصوم است. ج) کتاب من لایحضره الفقیه این کتاب، دومین کتاب از کتب اربعه حدیثى شیعه است. در اعتباراین کتاب و صحت انتساب آن به شیخ صدوق، هیچ شک و تردیدى وجودندارد; ولى آیا مرحوم صدوق به شرطى که در مقدمه کتاب ذکر کرده است، وفادار باقى مانده است یا خیر؟ وى در ابتداى این کتاب مى فرماید:«تنها چیزى را که بین خود وخداى متعال حجت مى دانم، نقل مى کنم»; (11) اما با توجه به آنکه روایات ضعیف فراوانى در این کتاب یافت مى شود، چگونه مى توان گفت که مرحوم صدوق، تمام آن را حجت مى دانسته است. معروف است که شیخ صدوق، این جمله را در ابتداى کتاب فرموده;اما پس از آنکه مقدارى پیش رفته است، تصمیم خود را تغییر داده و یا آنکه این عهد را فراموش کرده است. امام خمینى(ره) نیزهمین نظر را پذیرفته و مى گوید: ... مع قوله قبیل ذلک فى حق کتابه: «لم اقصد فیه قصد المصنفین فى ایراد جمیع ما رووه، بل قصدت الى ایراد ما افتى به و احکم بصحته و اعتقد فیه انه حجه بینى و بین ربى»، و هو
و ان لم یف بهذا العهد فى کتابه کما یظهر للمراجع به ، لکن رجوعه عنه فى اول الکتاب فى غایه البعد. (12) اما به نظر نگارنده، شیخ صدوق، نه عهد خود را فراموش کرده و نه تصمیم خود را تغییر داده است (مخصوصا اگر گفته شود که نوعانویسندگان، مقدمه کتاب را پس از اتمام اصل آن به رشته تحریردر مى آورند و شیخ صدوق، پس از اتمام کتاب، حکم به صحت تمام آن نموده است); بلکه از خود مقدمه کتاب نیز قرائنى به دست مى آید که نشان مى دهد مرحوم صدوق، این مقدمه را پس از اتمام اصل کتاب نوشته است. به علاوه، بسیار بعید است که شیخ صدوق، درهمان ابتداى کتاب الطهاره «من لایحضره الفقیه»، تصمیم خود راعوض کرده باشد. اصل این اشکال، به جهت آن است که نوعا فقها، صحیح بودن حدیث وحجت بودن آن را در زمان صدوق، به همان معناى امروزى حدیث«صحیح» معنا مى کنند; آن گاه با مشکل مواجه مى شوند و در کلام مرحوم صدوق، به تناقض یا تضادى آشکار برخورد مى کنند; در حالى که اصلا تهافت و اختلافى در کلام صدوق با روش او در این کتاب،وجود ندارد; زیرا مراد شیخ صدوق از حدیث صحیح و آن چیزى که حجت است، این است که حدیث، در یک اصل مشهور از
«اصول اربعماه»یا در دو اصل از آنها باشد و معناى حدیث صحیح، از قرن هشتم به بعد، این است که تمام راویان سند حدیث، موثق، بلکه عادل باشند. خلط بین این دو معناى صحیح، موجب این اشکالات واشتباهات شده است. بنابراین، کلام مرحوم صدوق، کاملا صحیح است و عمل او در کتابش،برخلاف ادعاى او در مقدمه کتاب نیست. د) بحارالانوار حضرت امام(ره) درباره کتاب شریف (بحارالانوار)، معتقد است: کتاب «بحارالانوار» که تالیف عالم بزرگوار و محدث عالى مقدار،محمد باقر مجلسى است، مجموعه اى است از قریب چهارصد کتاب ورساله که در حقیقت، یک کتابخانه کوچکى است که با یک اسم نام برده مى شود. صاحب این کتاب، چون دیده کتابهاى بسیارى ازاحادیث است که به واسطه کوچکى و گذشتن زمانها از دست مى رود،تمام آن کتابها را بدون آنکه التزام به صحت همه آنها داشته باشد، در یک مجموعه به اسم «بحارالانوار» فراهم کرده و نخواسته کتابى عملى بنویسد یا دستورات و قوانین اسلام را در آنجا جمع کند تا در اطراف آن، بررسى کرده و درست را از غیر درست جداکند. در حقیقت، «بحار»، خزانه همه اخبارى است که به پیشوایان اسلام نسبت داده شده، چه درست باشد یا نادرست. در آن، کتابهایى هست که خود صاحب (بحار)، آنها را درست نمى داند; و او نخواسته کتاب عملى بنویسد
تا کسى اشکال کند که: چرا این کتابها رافراهم کردى؟ پس نتوان هر خبرى که در (بحار) است، به رخ دینداران کشید که آن، خلاف عقل یا حس است; چنانکه نتوان بى جهت، اخبار آن را ردکرد که موافق سلیقه ما نیست; بلکه در هر روایتى باید بررسى شودو آن گاه با میزانهایى که علما در اصول تعیین کرده اند، عملى بودن یا نبودن آن را اعلان کرد. (13) ما چون در کتاب «آشنایى با بحارالانوار»، به طور مفصل، در مورد«بحارالانوار» بحث کرده ایم، از تحلیل و نقد و بررسى این کلام حضرت امام(ره) در اینجا خوددارى مى کنیم. (14) احادیث فقهى در غیر کتابهاى حدیثى بخش زیادى از روایات فقهى، روایاتى هستند که در غیر کتابهاى حدیثى نقل شده اند; مثلا کتابهاى المبسوط، الخلاف، الانتصار،المقنعه، المقنع، السرائر، و...، کتابهاى فقهى هستند و براى تدوین حدیث، تالیف نشده اند; اما احادیث بسیارى در این کتابهایافت مى شود که تنها منبع آنها نیز همین کتابهاست. آیا چنین کتابهایى، قابلیت و ارزش استناد دارند و روایاتى که از آنها به دست آید، مى تواند مستند فقهى قرار گیرد یا خیر؟ حضرت امام(ره) دراین باره مى فرماید: در برخى از کتابهاى استدلالى فقه، روایاتى از اهل سنت براى جدل با آنان نقل شده است و این روایات، براى ما قابل استدلال نیستند; مثل
روایات کتابهاى سید مرتضى رضوان الله علیه. (15) از اینجا معلوم مى شود که اگر روایاتى تنها از طرق عامه نقل شده بود و فتوایى هم مطابق آن در میان علماى شیعه بود، این فتوا، سبب جبران ضعف آن حدیث نمى شود; مگر آنکه ثابت شود تنهامستند آن فتوا، همین روایت بوده است. از اینجاست که روایات کتابهایى مثل: الانتصار، الناصریات، مسائل الخلاف، المنتهى،التذکره، والغنیه، قابل استناد نیستند. (16) در مورد کتاب فقهى (المقنع) مرحوم صدوق نیز حضرت امام(ره) مى فرماید: گرچه مرحوم صدوق در مقدمه این کتاب مى گوید: «من سند این روایات را حذف کردم تا حفظ آن آسان باشد»; ولى احتمال داردمعناى این کلام شیخ صدوق، آن باشد که تمام روایات این کتاب، درکتابهاى اصول وجود دارد و آن کتابهاى اصول، موثق بوده وبنابراین، تمام این روایات، با سند صحیح به صدوق رسیده اند واحتمال دارد که معناى کلام صدوق، این باشد که سند شیخ صدوق به آن اصول، سند صحیحى بوده است; اما توثیق اصحاب آن اصول ننموده است; یعنى سند صحیح دارد که تمام آنچه نقل کرده است،در آن اصول، موجود بوده است و این احتمال دوم، اقرب و قوى تراز احتمال اول است. (17) بنابراین، روایات کتاب «المقنع» به نظر حضرت امام(ره) قابل استدلال فقهى نیست و از نظر اعتبار، مثل مرسلهاى «من لایحضره الفقیه»
نبوده، اعتبار آنها کمتر است. احادیث کتاب «مستطرفات السرائر» نیز همین سرنوشت را دارد; زیرابه نظر حضرت امام(ره)، گرچه ابن ادریس، این روایات را از«اصول اربعماه» «مثل کتاب بزنطى و ابن بکیر» گرفته است; ولى«اصول اربعماه»، در زمان مشایخ سه گانه (که کتب اربعه را مى نوشتند)، معروف بودند و آنان، سند خود را به صاحبان اصول، ذکرکرده اند; ولى ابن ادریس، چون سند خود را به آن اصول، ذکرننموده و احتمال دارد ایشان با اجتهاد و حدس خود به دست آورده باشد که این اصول از همان مولفان است، لذا این احادیث او قابل اعتماد نیستند; به خلاف مرحوم صدوق و امثال او که اصلا اهل اجتهاد کردن و حدس نبودند و تنها به خبر حسى اعتماد مى نمودند. به همین جهت، مرسلات مرحوم صدوق، قابل اعتماد است، به خلاف مرسلات مرحوم ابن ادریس. (18) شبیه همین کلام را حضرت امام(ره) درباره کتاب «الاختصاص» شیخ مفید نیز فرموده و معتقد است که مرسلات شیخ مفید، مثل مرسلات شیخ صدوق، قابل اعتماد نیست; زیرا مرحوم مفید، اهل اجتهادبوده و به وجوه ظنى و حدسى نیز اعتماد مى کرده است، برخلاف مرحوم صدوق. (19) آنچه ذکر شد، دیدگاه حضرت امام(ره) به نسبت برخى از مهمترین کتابهاى حدیثى بود و شاید موارد دیگرى نیز افت شود که حضرت امام(ره)، دیدگاه خود را درباره کتابهاى روایى
بیان کرده باشدکه ما به آن، دست نیافته باشیم.
: 1. الصحیفه السجادیه الثالثه، ص4. 2. المکاسب المحرمه،[الامام]روح الله الخمینى، ج1، ص320. 3. آداب الصلاه، ص192. 4. یک مقاله مفید در این زمینه: (اسناد و مشایخ راویان صحیفه کامله)، دکتر منصور پهلوان، علوم حدیث، ش12، ص26. (ویراستار) 5. تفسیر سوره حمد، ص151. 6. الامان من اخطار الاسفار و الازمان، سید بن طاووس، ص78. 7. خاتمه مستدرک الوسائل، ج3، ص330. 8. براى مثال، ر.ک: آداب الصلاه، ص192 و 242. 9. المکاسب المحرمه، ج1، ص320. 10. خاتمه مستدرک الوسائل، ج3، ص330. 11.کتاب من لایحضره الفقیه، ج1، ص3. 12. المکاسب المحرمه، ج1، ص55. 13. کشف اسرار، ص319. 14.آشنایى بابحارالانوار، احمد عابدى، انتشارات وزارت فرهنگ وارشاد اسلامى، تهران، زمستان 1378 ش، 300 صفحه، رقعى. (ویراستار) 15. المکاسب المحرمه، ج1، ص22. 16. همان جا. 17. المکاسب المحرمه، ج2، ص26. 18. همان، ص47. 19. المکاسب المحرمه،،ج1،ص78و293.
مجله شورای فرهنگی و اجتماعی زنان، شماره 5 آنچه امروزه در ایران اسلامى تحت عنوان «فمنیسم» مطرح مى گردد داراى همان ویژگیهاى کلى جنبش زنان در دوره طاغوت است که مهمترین شاخصه آن مخالفت با «دیندارى» زنان و «حقوق» آنان در عرصه فقه مى باشد. در حقیقت فمنیسم وارداتى(1) مصداق بارزى از روشنفکرى مرتجع(2) است که با گام برداشتن در جهت خلاف دین، خط بطلانى بر کارآیى و واقع نمائى خود کشیده است. حاصل عمر حضرت امام قدس سره، استاد شهید مطهرى(ره) در اعتراض به روش متداول روشنفکران ایرانى که فریب خوردن با نام فمنیسم یا همان دفاع از حقوق زنان است که اظهار مى کنند: «احیاء حقوق فراوان و متروک زنان در اسلام» نهضت حقیقى زنان مسلمان است «نه اینکه با تقلید و تبعیت کورکورانه از روش مردم غرب که هزاران بدبختى براى خود آنها بوجود آورد. نام قشنگى بر روى یک فرضیه غلط بگذاریم.(3) و با تبعیت از حرکتهاى فمنیستى، «بدبختیهاى نوع غربى» زن را بر «بدبختى هاى نوع شرقى»اش اضافه نمائیم.(4)
ایده «تشابه حقوق» که با مارک تقلبى «تساوى حقوق زن و مرد» در اواسط دهه پنجاه شمسى در این کشور رایج
شد بار دیگر در حرکت ارتجاعى روشنفکران در دهه هشتاد مطرح گردید و این بار که به برکت انقلاب بزرگ اسلامى در کشورمان، زنان از قشرهاى مختلف جامعه در سطح وسیعى در صحنه هاى علمى، فرهنگى و سیاسى و اجتماعى حضور و مشارکت یافته اند، این دیدگاه نیز سعى مى کند تا با گسترش مصادیق تشابه حقوق، خود را مجددا مطرح نموده و مطالباتش را از جامعه، انقلاب و اسلام افزایش دهد. اما همچنان با دو اشتباه بزرگ دست به گریبان است یکى اصل تئورى و دیگرى مطالبات. بطلان اصل مدعا را به پاسخهاى استاد شهید مطهرى (ره) مى سپاریم که در سالهاى 45 و 46 و شمسى، در مقام پاسخگویى به شبهات چهل گانه روشنفکرمآبان در باب حقوق خانوادگى زن، سلسله مقالاتى را تهیه نمودند که در مجله زن روز آن زمان به چاپ رسید و پیش از پیروزى انقلاب اسلامى نیز به صورت کتابى تحت عنوان «نظام حقوق زن در اسلام» منتشر شد استاد با تبیین اصل «عدل» به عنوان فلسفه حقوق اسلامى، مساوات انسانى زن و مرد و ضرورت عدم مشابهت حقوقى آنها را بررسى مى نماید. 1 بازگشت به قانون حمایت از خانواده که به دنبال حرکتهاى سال 45 در زمان طاغوت به تصویب رسید و از آن جمله اعطاى حق طلاق
به زنان و اجراى مجازات براى تعدد زوجات مرد. 2 رجعت به قانون مجازات عمومى زمان طاغوت که زن و مرد در قصاص، دیه و شهادت (گواهى) همانند تلقى مى شدند. 3- لغو قانون حضانت اطفال که در زمان طاغوت و بعد از انقلاب به آن عمل شده است. 4- کسب مناصب نخست سیاسى کشور براى زنان. قبل از پاسخگویى به «مطالبات» فوق لازم است دو نکته را روشن نماییم: 1- مسلّمات و ضروریات حقوقى زنان در صراحت وحى: حقوقى مانند حق الارث و شهادت زنان به عنوان «محکمات» پذیرفته شده در کلیه فرق اسلامى است و قابل تأویل نمى باشد. فقه پویاى جواهرى نیز با متدولوژى ویژه خود تطابق با مقتضیات زمان را در فروع و متشابهات جستجو مى کند. نکته اى که لازم است تذکر داده شود این است که اجتهاد به مفهوم واقعى کلمه یعنى تخصص و کارشناسى فنى در مسائل اسلامى و این امر چیزى نیست که به قول استاد مطهرى (ره) هر «ازمکتب گریخته اى»(5) به بهانه اینکه چند صباحى در یکى از حوزه هاى علمیه بسر برده است بتواند ادعا کند. قطعا براى تخصص در مسائل اسلامى و صلاحیت اظهارنظر یک عمر اگر کم نباشد زیاد نیست. آنهم به شرط آنکه شخص از ذوق و استعداد نیرومندى برخوردار و توفیقات
الهى شامل حالش بوده باشد. گذشته از تخصص و اجتهاد، افرادى مى توانند مرجع رأى و نظر شناخته شوند که از حداکثر تقوا و خداشناسى و خداترسى بهره مند بوده باشند. تاریخ اسلام افرادى را نشان مى دهد که با همه صلاحیت علمى و اخلاقى، هنگامى که مى خواسته اند اظهارنظرى بکنند مانند بید بر خود مى لرزیده اند. حال اگر بر اوراق جراید و نشریات امروز جامعه امان نظرى دوباره بیفکنیم مى بینیم که چگونه عده اى با اظهارنظرهاى غیرکارشناسى (اگر نخواهیم بگوئیم خدانشناسى) در معارف دینى خواهان تغییر ضروریات اسلامى هستند. 2- تعامل «اخلاق» و «حقوق» ضامن سعادت زنان: باید توجه داشت که مکتب اسلام گرچه داراى سیستم حقوقى دقیقى مى باشد ولى راه سعادت دنیا و آخرت بشر را صرفا در «قانون مدارى» و تشکیل جامعه مدنى، فارغ از موازین اخلاقى نمى داند که «ان اللّه یأمر بالعدل و الاحسان»(6). اسلام خود را وقف تکمیل مکارم و بزرگواریهاى اخلاقى نموده است(7) و در همین جایگاه است که هدیه اى برتر از حقوق به زنان اعطا مى کند، تا آنجا که «دوست داشتن» و حب به زن را از اخلاق انبیاء معرفى نموده(8) و بزرگوارى مردان را در گرو «اکرام به زنان» مى داند.(9) و این در حالى است که جوامع غربى، زنان کشورهاى جهان سوم و بخصوص کشور ما ایران را، نمونه بارز
زن مظلوم و تحت ستم به جهان معرفى مى کنند و حال آنکه آمار، خلاف این ادعا را نشان مى دهد. هتک حرمت، کتک خوردن و سوء استفاده جنسى از زنان و عناوینى از این قبیل در کشورهاى غربى به ویژه امریکا و آلمان به گونه اى است که دل هر انسانى را به درد مى آورد(10) و در واقع زن در حقوق اولیه انسانى خود از ناحیه مردان اطرافش مورد ستم قرار مى گیرد.
پیشینه بحث و گفتگو در این باب به قدمت تاریخ بیست ساله انقلاب اسلامى است. حضرت امام «ره» تنها یکماه پس از ورودشان به میهن اسلامى به صراحت از این موضوع سخن مى گویند:(11) «قوانین اسلام همه به صلاح زن و مرد است... و اما مسأله اى که باید توجه داشته باشیم این است که زنانى که مى خواهند ازدواج کنند از همان اول مى توانند اختیاراتى براى خودشان قرار دهند که نه مخالف شرع باشد و نه مخالف حیثیت خودشان» و در مورد حق طلاق نیز چنین مى گویند: «اسلام همان گونه که حق طلاق را براى مردها قرار داده است این حق را براى زن هم قرار داده است که در وقت ازدواج شرط کند که اگر با من چه کردى و چه کردى من وکیل باشم در
طلاق» و ضمانت اجرایى این شرط «ضمن عقد»: «و اگر این شرط را کرد، مرد دیگر نمى تواند او را معذول کند اگر مردى با زنى بد رفتارى کرد در اسلام او را منع (مى)کند و اگر گوش نکرد او را حدّ مى زند و اگر گوش نکرد، مجتهد زن را طلاق مى دهد.» ولى سال بعد که مجددا گروهى از زنان درباب حق طلاق از حضرتش استفتاء مى گیرند ایشان مجددا همان معنا را تصریح مى فرمایند و حق طلاق زنان را به دو صورت وکالت «مطلق» و «مشروط» بیان مى فرمایند:(12) «براى زنان محترم، شارع مقدس راه سهل معین فرموده است تا خودشان ضمام طلاق را به دست گیرند و به این معنى که در ضمن عقد و نکاح اگر شرط کنند که وکیل باشند در طلاق به صورت مطلق یعنى هر موقعى که دلشان خواست طلاق بگیرند و یا به صورت مشروط یعنى اگر مرد بدرفتارى کرد مثلاً زن دیگرى گرفت زن وکیل باشد که خود را طلاق دهد، دیگر هیچ اشکالى براى خانمها پیش نمى آید و مى توانند خود را طلاق دهند.» امام که از ابتدا دستهاى پنهان را در دامن زدن به این مسأله مى دیدند، پس از طرح دوباره آن در عمر یکساله انقلاب در پایان به زنان هشدار مى دهند: «امید است
تحت تأثیر مخالفین اسلام و انقلاب اسلامى واقع نشوید که اسلام براى همه مفید است» و ذهنها را متوجه به این مسئله مى نماید که طرح این مسئله و مسایلى از این دست براى این است که عدم کارآمدى اسلام را در جامعه القاء کنند و آن را مضر به زنان معرفى نمایند. دامن زدن به این مسئله توسط روشنفکران به اینجا ختم نمى شود بلکه به گفته حضرتش تبدیل به «توطئه»اى مى شود که منجر به رسوایى زنان و مردان روشنفکرى مى شود که در لواى دفاع از حقوق زنان به مبارزه با اسلام برخاسته اند:(13) «من امیدوارم که این قشرهاى مختلفى که هست، همه توجه داشته باشند که این توطئه هایى که الان در بین هست با توجه خودشان خنثى کنند، شما دیدید و خانمهاى به اصطلاح خودشان روشنفکر دیدند که یک دروغى در تهران منتشر کردند و این خانمها بدون اینکه رسیدگى کنند به خیابانها مى خواستند بریزند در صورتى که اصلاً یک همچو قانونى که آنها خیال مى کردند مطرح نبود، معذلک، مع الاسف این روشنفکرها معلوم شد که این قدر بى توجه به مسایل روز هستند و به مسایلى که مربوط به سرنوشتشان هست که مطالبى که در رادیو و تلویزیون، در مطبوعات منتشر شده است اینها را نگاه نمیکنند و فقط به
نوشته بعضى اشخاص مفسد نگاه کردند و بدون توجه خواستند ترتیب اثر بدهند. اینها توطئه نیست؟ اینها کثیف اند یک توطئه فاسد نیست که یک مسأله اى که اصلاً مطرح نشده است نسبت بدهند که گذشت در قانون اساسى که زن هیچ حقى ندارد! در صورتى که اصلاً مطرح نشده است. و لذا امورى نیست که مربوط به قانون اساسى باشد. بیدار نمى شوند این جوانهاى ما؟ این جوانهاى زن و مرد ما بیدار نمى شوند که یک همچو توطئه هایى در کار هست؟ توجه نمى کنند که یک دروغ را که بعد از یک روز کشف مى شود معذلک آنها منتشر مى کنند و از جهات اشخاص بهره بردارى مى کنند؟ به کجا باید گفت که شمایى که اینقدر به قول خودتان دانشمند و روشنفکر هستید، به یک قانونى که سرنوشت شما بستگى به آن دارد بى عنایت هستید که نه روزنامه را نگاه کردید، نه رادیو گوش کردید، نه رادیو تلویزیون را و همین طور بى جهت اسباب این شد که ما را سرشکسته کنید که روشنفکرهاى ما این طور مردم هستند، این طور جمعیت هستند که تحت تأثیر یک دروغى که بعد از یکى دو روز فاش مى شود واقع مى شوند و خودشان اینقدر بى اطلاعند که از گزارشها و از چیزهایى که مى گذرد در مملکتشان هیچ توجهى ندارند، هیچ
اطلاعى ندارند. خودتان را اصلاح کنید، توجه کنید به سرنوشتهاى خودتان» امام ماهیت واقعى این گونه روشنفکران را براى مردم آشکار مى کنند: «اینهایى که این دروغها را پخش مى کنند اینها براى شما نمى خواهند یک سعادتى ایجاد کنند، اینها همان ها هستند که با اسم «آزادمردان و آزادزنان»، شما را و همه جوانهاى ما را به تباهى کشیدند. اینها اشخاصى هستند که آزادى را در آن چیزهایى که تباهى مى آورد مى دانند و اما آن چیزهایى که تباهى ندارد آن چیزهایى که براى سونوشت ملت است در آن چیزها آزادى نمى دهند. اینها همان طایفه هستند و اینها مى خواهند همان مسایل را پیش بیاورند و از چیزهایى که اینها منتشر میکنند شما توجه داشته باشید اسلام براى همه شماست.» و مجددا مبحث طلاق را چنین تشریح مى کنند: «این معنا که از من قبلاً سؤال شده است و جواب دادم که طلاق در صورتى که در ضمن عقد با مرد وقتى که مى خواهند عقد کنند شرط بکنند و در ضمن عقد این شرط بشود که وکیل در طلاق خودش یا مطلق یا در شرایطى، یک سؤالى پیش آورده است به اینکه این زنهایى که حالا تحت زوجیت هستند چه؟ این ولایت فقیه را مخالفت مى کنند و در صورتى که نمى دانند از شئون فقیه هست که
اگر چنانچه یک مردى با زن خودش رفتارش بد باشد اولاً او را نصیحت کند و ثانیا تأدیب کند واگر دید نمى شود اجراء طلاق کند.» ایشان در ادامه از «جهل مرکب» این گروه روشنفکران مرتجع گلایه مى کنند: «از اسلام نترسید و نترسانید مردم را. شماهایى که قلم دستتان مى گیرید و هرچه دلتان مى خواهد مى نویسید یا هر چه دلتان مى خواهد صحبت مى کنید، شماها اسلام را بى اطلاع از آن هستید. شما یک کلمه اسلامى شنیدید، گاهى هم یک کتابى خواندید که نویسنده اش هم از اسلام اطلاع صحیحى نداشته است، بدون اطلاع از اسلام، بدون اطلاع ازفلسفه احکام اسلام. شماها سمپاشى مى کنید و معلوم هم نیست که واقعا مقصدتان این باشد که یک کار صحیحى انجام بدهید.» و حضرتش مجددا سه ماه پس از این ماجرا بار دیگر موضوع حق طلاق زنان را به عنوان «فصل الخطاب» تصریح و تأکید مى کنند.(14)
گروهى از روشنفکران کشور(15) اظهار مى کنند(16): که این زنان بودند که با حضور انبوه خود در تظاهرات علیه رژیم پهلوى موجبات متروک شدن موانع شرعى حضورشان را فراهم کردند و چون حضور زنان در این عرصه به نفع سیاستهاى آن روز رهبران دینى - سیاسى بوده، فقها نیز مدعى حضور آنها نشده بلکه بر ضرورت این حضور
تأکید نموده اند و به این وسیله روایات دالّ بر حرمت حضور اجتماعى زن، بدون بررسى صحت و سقم آنها - و صرفا براى رسیدن به مقاصد سیاسى - متروک واقع شدند. و نهایتا نتیجه مى گیرند که: آنچه محذور داشت و ممنوع بود، نفس حضور زنان بود که تجویز شد، چرا باید در مصادیق این «امر جایز» دچار نوعى امساک و «تنگ نظرى» بشویم.
حضور زنان دستاورد انقلاب اسلامى بود یا انقلاب اسلامى دستاورد حضور زنان؟ امام به عنوان بزرگ رهبر انقلاب اسلامى، حضور زنان را «معجزه بزرگ اسلام» مى نامند و نتیجه «نور ایمان» و «قدرت اسلام و قرآن» (17) و علت تحول زنان را «اسلامى بودن انقلاب» مى شمارند.(18) این حضور «آتشى الهى» است که خداوند آن را روشن کرده است.(19) تحولى که «بزرگترین ثمره انقلاب»(20) است و حضرتش از آن به «عظمت»(21) یاد مى کنند و آنرا بزرگتر از «پیروزى انقلاب»(16) مى دانند. سپس به اراده الهى و با قدرت اسلام و «انقلاب اسلامى» بوده است که زنان ایرانى متحول شده اند، احساس وظیفه نموده و در صحنه هاى مختلف انقلاب حضور یافته اند و از این جهت است که زنان «مدیون» و «وامدار» اسلام و انقلاب اسلامى مى باشند.(22) اما از سوى دیگر، این حضور زنان در عرصه هاى مختلف است که «تضمین
کننده پیروزى»(23) است و اسلام را بیمه مى کند.(24) و بدین گونه است که اسلام و انقلاب «مرهون» زنان مى گردد.(25) و روایت «حسین منى و انا من حسین» که یک «دور عاشقانه» است - و نه «دور باطل فلسفى» - مصداقى دیگر مى یابد که زنان به دست اسلام آزاد مى شوند(26) و اسلام به دست آنان آزاد مى گردد.(27) آزادى زنان ایرانى مرهون انقلاب اسلامى مى گردد و انقلاب اسلامى وامدار زنان متعهد.(28) حضور اجتماعى زنان، احیاء اسلام است یا پشت پا زدن به آن؟! این سؤال نیز به کّرات قبل از پیروزى انقلاب اسلامى از شخص حضرت امام (ره) سؤال مى شود و از آن جمله، یکى از اساتید دانشگاه «روتکرز» آمریکا، حضرتش در پاسخ مى فرمایند:(29) «تبلیغات سوء شاه و کسانى که با پول شاه خریده شده اند چنان موضوع آزادى زن را براى مردم مشتبه کرده اند که خیال مى کنند اسلام آمده است که فقط زن را خانه نشین کند چرا با درس خواندن زن مخالف باشیم؟ چرا با کار کردن او مخالف باشیم؟ چرا زن نتواند کارهاى دولتى انجام دهد؟ چرا با مسافرت کردن مخالفت کنیم؟ زن چون مرد در تمام اینها آزاد است. زن هرگز با مرد فرقى ندارد.» امام (ره)بار دیگر هنگامى که هنوز در تبعید بسر مى برند در این باره مى فرمایند:(30) «این
تبلیغات که اگر اسلام پیدا شد مثلاً دیگر زنها باید بروند توى خانه ها بنشینند و قفلى هم درش بزنند که بیرون نیایند، این چه حرف غلطى است که به اسلام نسبت بدهند» و استدلال مى فرمایند که «صدر اسلام زنها توى لشکرها هم بودند، توى میدانهاى جنگ هم مى رفتند». ایشان در جاى دیگر با اشاره به حضور مؤثر زنان در نهضتهاى صدساله اخیر که به رهبرى روحانیت شیعه در کشور به وقوع پیوسته مى فرمایند:(31) «کسى که تاریخ این صدساله را مطالعه کرده است مى داند که در جنبشهایى که در ایران بوده است جنبشهاى اصیلى که در ایران بوده است قبل از این دوره رژیم پهلوى، جنبش تنباکو، جنبش مشروطیت، زنها همدوش با مردها فعالیت مى کردند. زنها در جامعه بودند و با مردها راجع به امور سیاسى و امور اجتماعى و گرفتاریهاى مملکت خودشان فعالیت مى کردند همان طورى که مردها در آن وقت قیام مى کردند، قیام مى کردند، براى اینکه قضیه تنباکو را که همه چیز ما را به باد داده بود جلوگیرى از آن قرارداد بکنند، زنها هم در آن وقت شریک بودند ودر جنبش مشروطیت هم همان طور که مردها فعالیت مى کردند زنها هم فعالیت مى کردند.» و نکته ظریفتر آنکه بر این امر تأکید مى کنند که این نقش «آن مقدارى است
که تاریخ به ما گفته است»(32) و نه آن مقدار حقیقى اش که احتمالاً وسیعتر و جدى تر بوده است. همان گونه که گذشت، حضور سیاسى اجتماعى زنان در نظام اسلامى به عنوان یک فریضه و تکلیف مى باشد که بسیار بالاتر از «حق» است بلکه اداء حق متقابل است و حکومت اسلامى و این حضور هنگامى بر زن «فرض» و «واجب» مى گردد که «فاسد بودن محیط» یا «مفسده انگیز بودن» نحوه حضور مرتفع شده باشد (33) - که بحمداللّه در اکثر زمینه ها برطرف شده است - و این حکم در باب حرمت منتخَب و منتخِب بودن زنان در انتخابات مجلس شوراى ملى زمان طاغوت نیز صدق مى کند. و اما روایات دال بر ممنوعیت حضور اجتماعى زنان نیازمند بحثى مستقل و تخصص در باب احادیث مى باشد که خود گفتارى گسترده و مستقل است که در این مقال نمى گنجد. آیا «جنسیت» مانعى در کسب مناصب عالیه کشور مى باشد یا عواملى دیگر؟ افرادى که به دست گرفتن مناصب ریز و درشت سیاسى، نظامى و امنیتى کشور(34) را براى زنان طلب مى کنند، خود معترفند که چنانچه زنى واجد «شرایط عمومى» باشد مى تواند در این رقابت قرار گیرد. جا دارد تا سؤال شود در مواردى مانند ریاست قوه قضائیه و ریاست دیوان عالى کشور که به
حسب قانون اساسى از جمله شروط عمومى و مسلم آن احراز تخصص در مسایل دین مبین اسلام یا همان «درجه اجتهاد» مى باشد چه تعداد «زن» به این درجه رسیده اند و از آن میان چه تعداد خود را براى کسب این مناصب «شایسته ترین»(35) مى دانند. البته به این خواسته اشکالات عدیده منطقى، اجتماعى، فقهى و قانونى وارد است که آن را به وقتى دیگر وامى گذاریم. ولى باید توجه داشت این ادعا با مطرح کردن یک «شبهه مفهومى» به جاى «شبهه مصداقى» راه سفسطه پیش گرفته و نداى «هل من مبارز» مى طلبد. واپسین سخن آنکه: هم آنان که «سقف طلبکاریهایشان» از انقلاب و نظام شکوهمند اسلامى، که به قیمت خون دادنها و خون دل خوردنهاى بسیار به دست آمده است، تا بدانجا مى رسد که ادعاى به دست گرفتن رهبرى یا شوراى رهبرى(36) (!؟) را دارند و معتقدند زنان عصر پهلوى زنانى متکى به نفس(37) بوده اند درحالى که کشف حجاب رضاشاه را عامل ارتقاء منزلت زنان مى دانند(38) و به قول خودشان مفتخرند که در جمهورى اسلامى نیز قانون استفاده از حجاب را برنتابیده اند.(39) به ناچار معترفند که نه روشنفکران بعد از مشروطه کارى براى زنان کردند(40) و نه حضور انتصابى - یا انتخابى (!) - زنان در مجلسین پهلوى توانست حضورى مفید به حال
زنان باشد،(41) ولى همچنان چشم طمع بر خوان گسترده انقلاب اسلامى دوخته اند و «سهم الحرب» مى طلبند و این همه در حالى است که چشم بر حضور گسترده و سرشار از موفقیت زنان ایران اسلامى در عرصه هاى فرهنگى، علمى و آموزشى کشور بسته و قوانین مترقى اقتصاد اسلامى را در مورد زنان کم اهمیت جلوه مى دهند و .... شایسته است در پایان، این سخن «بت شکن قرن» را - که خطاب به زنان فرموده اند - به گوش جان شنیده و به آن عمل کنیم: «نگه دارید این تحول را، توجه کنید به اینکه دستهاى فاسد و قلبهاى فاسد شما را به اغفال نکشاند و شما رابرنگرداند به حال سابق. این راه را شما ادامه بدهید، توده هاى میلیونى مردان ما هم ادامه بدهند و مى دهند و تودههاى میلیونى بانوان ما هم ادامه بدهند و مى دهند و هیچ توجهى به صحبتها و قلمها و سخنرانیهایى که مى شود نکنید و خودتان مستقل فکر کنید و تابع افکار دیگران نباشید و خودتان براى کشور خودتان کوشش کنید که مفید باشید و شما هدایت کنید مردان را و هدایت کنید دولتمردان را»(42)
استاد مرتضى مطهرى، ص122، تهران1357، چاپ هشتم 4. نظرات مقام معظم رهبرى نیزمؤید ایده فوق است، روزنامه جمهورى اسلامى، 1/8/76 5. حقوق زن در اسلام، ص105 6. سوره نحل، آیه 90 7. انى بعثت لاتمم مکارم الاخلاق: رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم 8. حب الناس من اخلاق الانبیاء 9. خیارکم الینکم مناکبه و اکرمکم لنسائهم 10. نگاه شود به مقاله خشونت علیه زنان نقض حقوق بشر، ترجمه لیلا عنصرى، مجله حقوق زنان، ش 11، ص 52 11. صحیفه نور، ج 5، ص 154، بیانات 15/12/1357 12. صحیفه نور، ج 10، ص 78، استفتاء 7/8/1358 13. صحیفه نور، ج 10، ص 86 تا 88 بیانات 9/8/1358 14. صحیفه نور، ج 11، ص 255 بیانات 12/11/1358 15. همان روشنفکرمآبان ناآگاه از اسلام که با هر ادعاى خویش به رسوایى شان مى افزایند. 16. مهرانگیز کار، حقوق سیاسى زنان ایران، ص 33 تا 35، چاپ اول، تهران 1376 17. «این یک معجزه اسلام است یک معجزه بزرگ است که شما خواهران و برادران با هم همصدا و با مشتهاى گره کرده در مقابل قدرتهاى شیطانى ایستاده اید معجزه اسلام است این قدرت اسلام است که در شما تجلى کرده است این قدرت ایمان است که شما را بر این مبارزه پیروز کرد... این معجزه است که خانمها را در
مقابل تانک و توپ، در مقابل مسلسلها، در مقابل توپها و تانکها برقرار کرد و از هیچ چیز نهراسیدند. این نور قرآن و اسلام است که در دلهاى شما و در قلوب همه ملت ایران جلوه کرده است. این نور ایمان است که شما خانمها هم از شهادت نمى هراسید» صحیفه نور، ج 6، ص 120، بیانات 16/2/1358 18. «براى خاطر اسلامى بودن این انقلاب، این تحول حاصل شده است» صحیفه نور، ج 14، ص 230، بیانات 2/3/1360 19. «شما «خطاب به رژیم پهلوى) سرنیزه هاى را گذاشتید طرف مردم. ولى مردم آمده اند سینه هایشان را سپر کردند در مقابل سرنیزه هاى شما. بچه ها هم آمدند، زنها هم آمدند، زنها این بچه هاى کوچکشان را بغل کردند و آمدند در صف مردم. این یک امر الهى است خدا یک چنین کارى کرده است این آتش را خدا روشن کرده و این روشنى اش هست. مثل خورشید مى ماند» صحیفه نور، ج 4، ص 46، بیانات 18/9/1357 20. «آنچه که در ایران بزرگتر از هر چیز بود، تحولى است که در بانوان ایران حاصل شد» صحیفه نور، ج 14، ص 230، بیانات 2/3/1360 21 و 16- «آنچه که عظمت دارد این تحولات روحى است که در ملت پیدا شده و او بالاتر از این پیشبرد و پیروزى
است که ملت ما پیدا کرد» صحیفه نور، ج 8، ص 196، بیانات 30/4/1358 22. «بنابراین اسلام که در ایران زنده شد، آن خدمتى را که به بانوان کرده است و خواهد کرد ارزشش به اندازه اى است که نمى توانیم ما توصیف کنیم اگر نبود این انقلاب و نبود این این تغییر و تحولى که در ایران واقع شده بود، بعد از چند سال دیگر اثرى از اخلاق اسلامى در ایران نبود» صحیفه نور، ج 18، ص 262، بیانات 19/1/1363 23. «زنانى که در کنار مردان بلکه جلوتر از آنان در پیروزى انقلاب اسلامى نقش اساسى داشته اند توجه داشته باشند که با شرکت فعالانه خود، پیروزى ملت ایران را هر چه بیشتر تضمین کنند» صحیفه نور، ج 5، ص 207، پیام 4/1/1358 و «شما بودید (که) این پیروزى را نصیب اسلام کردید» صحیفه نور، ج 7، ص 47، بیانات 11/3/1358 و «این پیروزى را ما از بانوان داریم قبل از اینکه از مردها داشته باشیم» صحیفه نور، ج 6، ص 2، بیانات 23/1/1358 و ... 24. «شما بانوان شجاع، دوشادوش مردان، پیروزى را براى اسلام بیمه کردید» صحیفه نور، ج 11، ص 253، بیانات 12/11/1358 25. (خطاب به زنان): «شماها به اسلام خدمت کردید» صحیفه نور، ج 5، ص 261، بیانات 17/1/1358
و «ما بسیارى از موفقیتها را مرهون خدمتهاى شما بانوان مى دانیم» صحیفه نور، ج 19، ص 120، بیانات 21/12/1363 و ... 26. همان، شماره 17 27. «رحمت خدا بر شما شیردلانى که به همت والاى شما اسلام از قید اسارت بیگانه بیرون آمد» صحیفه نور، ج 11، ص 253، بیانات 12/11/1358 و «من در جامعه زنها یک جور تحول عجیبى مى بینم که بیشتر از آن تحولى است که در مردها پیدا شده و آنقدرى که این جامعه محترم به اسلام خدمت کردند در این زمان بیشتر از آن مقدارى است که مردها خدمت کردند، خدمت مردها هم بسیارش مرهون خدمت زنهاست» صحیفه نور، ج 11، ص 62، بیانات 10/10/1358 28. «اسلام شما را حفظ کرد و شما متقابلاً اسلام را حفظ بکنید» صحیفه نور، ج 18، ص 263، بیانات 19/1/1363 29. صحیفه نور، ج 4، ص 103 و 104، مصاحبه با دکتر «ککلورفت» 30. صحیفه نور، ج 5، ص 59، بیانات 20/9/1357 31. صحیفه نور، ج 9، ص 230، بیانات 8/7/1358 32. صحیفه نور، ج 18، ص 263، بیانات 19/1/1363 33. «اسلام زن را مثل مرد در همه شئون همان طورى که مرد در همه شئون دخالت دارد، زن هم دخالت دارد، همانطورى که مرد باید از فساد اجتناب کند
زن هم باید از فساد اجتناب
کند. زنها نباید ملعبه دست جوانهاى هرزه بشوند. زنها نباید مقام خودشان را منحط کنند و خداى ناخواسته بزک کرده بیرون بیایند و در انظار مردم فاسد قرار بگیرند. زنها باید انسان باشند، زنها باید تقوا داشته باشند، زنها مقام کرامت دارند، زنها اختیار دارند، همان طورى که مردها اختیار دارند. خداوند شما را با کرامت خلق کرده است، آزاد خلق کرده است. خداوند همان طورى که قوانینى براى محدودیت مردها در حدود اینکه فساد بر آنها راه نیابد دارد، در زنها هم دارد. همه براى صلاح شماست، همه قوانین اسلامى براى صلاح جامعه است آنها که زنها را مى خواهند ملعبه مردان و ملعبه جوانهاى فاسد قرار بدهند، خیانتکارند. زنها نباید گول بخورند زنها گمان نکنند که این مقام زن است که باید بزک کرده بیرون برود، با سرِباز و لخت. این مقام زن نیست، این عروسک بازى است، نه زن. زن باید شجاع باشد، زن باید در مقدرات اساسى مملکت دخالت بکند.» صحیفه نور، ج 11 ص 254، بیانات 12/11/1358 و صحیفه نور، ج 5 ص 59 و 60، بیانات 20/9/1357 و صحیفه نور، ج 4 ص 103 و 104 34. مناصبى از مقام عظماى ولایت تا ریاست سازمان صدا و سیما، نگاه کنید به حقوق سیاسى زنان ایران
به قلم مهرانگیز کار 35. البته چنانچه به اصل «شایسته سالارى»معتقد باشند و نه «زن سالارى» 36. ظاهرا نویسنده محترم کتاب حقوق سیاسى زنان ایران فراموش کرده اند که بر اساس رفراندم سال 1368 (یعنى هشت سال قبل از تألیف و چاپ کتاب مورد نظر) دیگر شوراى رهبرى در قانون اساسى وجود ندارد، همان کتاب، ص 56 37. همان، ص 26 38. همان، ص 17 39. مجله زنان، شماره 51، ص 3 40. حقوق سیاسى زنان ایران، ص 24 و 25 41. همان، ص 29 42. صحیفه نور، ج 147 ص 131، بیانات 52/12/1359
برداشتهایی از سیره امام خمینی (س)، ج 2 رجائی، غلامعلی
آقا خیلی پاکیزه بودند.به حدی که یکی از خصوصیات بارز ایشان، نظافت زیادشان بود.از سنین جوانی شان ما یادمان است که در تمیزی و نظافت ضرب المثل دوستانشان بودند.آن ایام که ما بچه بودیم این کوچه ها گل بود.به طوری که تمام طلبه ها تا زانو و شانه عبایشان گلی بود.ولی ایشان آن قدر آرام توی کوچه راه می رفتند و قدم بر می داشتند که گاهی مثلا حدود ده لکه گل پشت عبایشان بود.عبا را می آوردند تو اتاق، جلوی بخاری می گذاشتند خشک که می شد ما این لکه ها را با دم قاشق پاک می کردیم و ماهوت پاک کن می زدیم. (1)
در منزل امام آینه ای به دیوار قرار داشت.این آینه مخصوص امام بود که هر وقت بلند می شدند در آینه خود را مرتب می کردند و من به این نظم و ترتیب و کار امام از همان زمانهایی پی برده بودم. آن زمانها، طلبه ها هیچ وقت مقید به آینه و اینگونه کارها نبودند، علمای پیرمرد که ابدا به این امور توجه نداشتند لیکن امام خیلی مرتب بود، الآن نیز همین طور است در اتاقشان آینه ای بالای سرشان هست که در آن خود را می بینند و مرتب می کنند. ایشان خیلی
منظم و مرتب هستند. (2)
امام هفته ای دو بار نظافت شخصی می کردند و به حمام می رفتند، شبهای سه شنبه و صبحهای جمعه و این از نظم ایشان بود که هفته را دو قسمت کرده بودند و به طور تساوی وسط و آخر هر هفته استحمام می کردند.در این روزها همراه با استحمام لباسهای خود را هم تعویض می کردند و لباس تازه و تمیز می پوشیدند. (3)
در بیرونی منزل امام به کسانی که می آمدند خیلی احترام می گذاشتند.امام وقتی که تشریف می آوردند اگر به نظر مبارکشان چیزی می آمد که به کسی برخوردی می شد یا با شخصی رفتار درستی نشده بود تعرض می کردند و خیلی مراقب بودند.حتی ایشان نگاه می کردند که مبادا به کسی چای داده نشود و یا وقتی خادم بیت چای را می برد مبادا که چای در نعلبکی ریخته شود و یا استکان کثیف باشد. (4)
به اعتراف بسیاری از شاگردان، امام از نفاق و ریاکاری متنفر بودند و با اینکه ذاکربودند امام پیش شاگردان ذکر نمی گفتند و تسبیح نمی گرداندند و نیز از حالت فقر نمایی بدشان می آمد و با اینکه مدتهای زیادی مبالغی مقروض بودند ولی به وضع ظاهری خودشان می رسیدند. (5)
امام در نجف هر وقت می خواستند به حرم
مشرف بشوند، همان طوری که خانم می گویند، همیشه کفشهایشان را دستمال می کشیدند.یک آینه هم توی حیاط داشتند که جلوی آینه می رفتند و محاسنشان را شانه می زدند.عطر می زدند و از خانه بیرون می رفتند.حتی مستحبات را هم ایشان ترک نمی کردند.همیشه هم این را به ما می گفتند.بعضی اوقات دو بار در روز منزل آقا سر می زدیم، ولی اگر می خواستیم بیاییم منزل آقا، هیچ وقت این طور نبود که از خیابان یا کوچه مستقیم بیاییم، چون فکر می کردیم که اگر آقا ما را با این ریخت ببینند، می گویند چرا شماها این طور آمده اید؟ چرا سر و وضعتان به هم ریخته است؟ باید مرتب باشید، منظم باشید.همیشه سعی می کردیم که نظم داشته باشیم تا وقتی که خدمت ایشان می رسیدیم، مناسب باشد. (6)
امام وقتی که از حسینیه به اتاقشان می آیند قبایشان جداست، عمامه شان جداست.اگر سه چهار بار حسینیه بیایند با آن لباس در اتاق نمی نشینند، بلکه لباسهایشان را در می آورند و تا می کنند، عمامه را رویش می گذارند، یک پارچه سفیدی رویش می کشند و می نشینند.دو مرتبه وقتی به ایشان می گویند آقا جمعیت هست بفرمایید، باز بلند می شوند، لباسها را در می آورند، آنها را می پوشند، و می روند، یعنی خیلی دقت دارند در اینکه هر چیزی جای خودش باشد. (7)
امام بسیار تمیز
و مرتب هستند.تا جایی که اطلاع دارم و از قول دختر ایشان عرض می کنم که زیر پوش و پیژامه ایشان باید زود به زود شسته شود و حتما باید اطو شود و از نظر رنگ هماهنگ باشد.و اگر چنانچه پیژامه گشاد باشد و یک قدری باز باشد، ایشان نمی پوشند، باید همه جای آن یک اندازه باشد و نظم داشته باشد.باز از قول خانمشان می گویم، آقا آن را وجب می کنند باید یک وجب باشد، اگر کمتر باشد نمی پوشند و بیشتر هم باشد نمی پوشند، از اول رعایت می کردند و نظم و ترتیب داشتند.دستمال ایشان باید اطو شود.پیراهن که رو هست حتما باید اطو شود، حتی پیژامه و زیر پیراهنشان هم باید اطو شود. (8)
امام دوست داشتند رویشان همیشه آراسته باشد.چهره ایشان همیشه تمیزباشد و واقعا آدم باید از امام این درس را یاد بگیرد. اینقدر تمیز بودند، اینقدر نظیف بودند که من هیچ کس را این طور ندیده ام، هیچ کس را.من حتی یک بار ندیدم که حتی یک لک کوچک روی لباس سفید ایشان باشد.هیچ وقت ندیدم. (9)
امام به جهت تمیزی که دارند دمپاییهای مختلفی دارند، یعنی پنج - شش تا دمپایی دارند.دمپایی اتاق، حیاط و دستشویی ایشان همگی جداست. یک روز من
گفتم شما می گویید ساده، در صورتی که شش - هفت جفت دمپایی دارید اما ما یک جفت داریم، گفتند: «شما یک جفت دارید یک سال می پوشید من هفت جفت دارم هفت سال می پوشم، اسراف نکردم.اما دمپایی که توی آشپزخانه می پوشم با توی اتاق فرق می کند، شما هم همین کار را بکنید» . (10)
امام فقط در اوقاتی که بیمار بودند و پزشکان اجازه نمی دادند حمام نمی رفتند.یک بار که دو جمعه متوالی به حمام نرفته بودند با سؤال از پزشکان، بی صبرانه منتظر بودند که بتوانند حمام بروند، ولی با این حال لباسهایشان را طبق معمول عوض می کردند. امام علی رغم سادگی در لباس، در اوج نظافت و پاکیزگی بودند.لباسهایشان همیشه تمیز و پاکیزه بود.هیچ گاه در کف جورابهایشان اثری از کدورت چرک دیده نمی شد. (11). با اینکه تمام محیط زندگی و فرشهای ساده شان تمیز بود، اما همواره با دمپاییهایی که سالهای سال کار کرده و کف آنها ساییده شده و ترکهای زیادی خورده بود، روی فرش راه می رفتند. (12)
هر گاه امام می خواستند غذا بخورند دستمالی بلند - که شبیه پیش بند بود - را جلوی گردن و سینه خود قرار می دادند که احیانا غذا روی لباس ایشان نریزد و لباسشان لک نگیرد.همیشه از چند متری اتاق امام
بوی عطر به مشام می رسید آقا همیشه یک شانه و آینه کوچک کنار دست خود داشتند و از دو شیشه عطر که یکی در جا نماز و دیگری در طاقچه بود استفاده می کردند. (13)
امام همیشه موقع نماز عطر و بوی خوش مصرف می کردند و شاید بدون بوی خوش به نماز نایستاده باشند.حتی در نجف هم که در پشت بام نماز شب می خواندند در همانجا هم یک شیشه عطر داشتند. (14)
امام روزی هفت بار ادوکلن مصرف می کنند.چون بین دو نماز مستحب است که عطر مصرف شود.همین طور بین دو نماز مستحب است که ریش را شانه کنند، شانه در جانمازشان هست.امام تسبیح را به صورت خاصی بالای سجاده می گذارند.نه همین طور که هر کجای سجاده باشد.چون آن هم مستحب است.بعد بلند می شوند و می آیند به اطاق دیگر که ادوکلن بزنند، بعد بر می گردند دو مرتبه سر نماز. (15)
در همین روزهای آخر حیات امام که به خدمتشان در بیمارستان رفتم روی لباسشان الکل پاشیده بود.دو تا لکه زرد روی پیراهنشان بود.من دیدم با اشاره، لک روی پیراهنشان را به پرستار نشان داده و از او خواستند که بلافاصله آن را عوض کنند. (16)
بچه که بودم نانم را در داخل کاسه ماست
زدم و خوردم.همین که می خواستم بزنم توی ماست انگشتم به ماست خورد.آقا زدند روی دست من.خیلی کوچک بودم پنج تا شش ساله بودم.طبیعتا متوجه شدند که من ناراحت شدم و دستم را کشیدم کنار.بعد دست مرا گذاشتند توی دهانشان و گفتند: «من از دست تو بدم نمی آید اما ما باید سر سفره ای که جمعی نشسته اند دقت داشته باشیم که قاشق برای ماست هست.» یعنی نظافت را خیلی رعایت می کنند در عین سادگی. (17)
امام در نوجوانی گاهی اوقات به بعضی محله ها که مسابقه کشتی بود می رفتند و مسابقه را تماشا می کردند.ایشان خاطره شیرینی در مورد کشتی حاج آقا کمال کمالی پهلوان قمی با پهلوانی که برای مسابقه با او از روسیه به قم آمده بود، تعریف می کردند که پهلوان روسی قویتر بود ولی حاج آقا کمال او را برد نزدیک سنگی و او را هل داد.پهلوان هم که از سنگ خبر نداشت، پایش به آن خورد و از پشت افتاد.و فورا قمی ها حاج آقا کمال را روی دست به عنوان برنده به حرم حضرت معصومه (س) بردند. (18)
امام ورزش را دوست می داشتند، ولی رشته خاصی را ترجیح نمی دادند.شاید بشود گفت که به کشتی و ورزش باستانی بیشتر علاقه داشتند.ولی ژیمناستیک بیشتر از سایر ورزشها، جلب نظر ایشان
را می کرد.در پرش طول و ارتفاع خود ایشان در کودکی تمرین داشتند و دو دست و یک پای ایشان در اثر همین ورزشها شکسته بود.بیش از ده جای سر و چند جای پیشانی ایشان نیز شکسته بود. (19)
در یکی از فیلمهای تلویزیونی دیدیم که وقتی امام در اوایل پیروزی انقلاب از تهران به قم رفتند، دسته دسته قشرهای مختلف به دیدار ایشان می آمدند، از جمله روزی عده ای از کشتی گیران با بدنهای ورزیده و پیراهنهای آستین کوتاه خدمت امام رسیدند، امام آنها را مورد تفقد خاصی قرار دادند و بیاناتی راجع به اهمیت ورزش و این که عقل سالم در بدن سالم است، ایراد فرمودند.به ورزشکاران هم که دچار تعجب شده بودند، اجازه دادند اظهاراتی بکنند.در آن فیلم امام نتوانستند خودداری کنند و با خنده اظهار داشتند: من از این بازوهای شما خوشم می آید. (20)
امام از ایام جوانی سخت در فکر سلامتی خود بودند.کتابهای غذاشناسی را می خواندند، و از نحوه پخت و پز غذاها آشنایی داشتند و روی آنها حساب می کردند. (21)
امام بعضی از تابستانها که به درکه تهران تشریف می آوردند و یک ماه در منزل یک پیر زن با خانواده بسر می بردند.عصر که می شد امام
با همان لباس روحانیت به کوه تشریف می بردند و کوهنوردی می کردند.این عمل امام تا حدود سن پنجاه سالگی ایشان ادامه داشت. (22)
با وجود سن بالای امام، به دلیل اینکه ایشان از بدنشان طی سالیان عمر با برکتشان به عنوان امانت خدا خوب نگهداری کرده بودند ما بسیاری از مسایل را که در افراد مشابه می توانستیم داشته باشیم در امام سراغ نداشتیم.وضع عروقی عالی بود، وضع تغذیه، پوست بسیار خوب بود وقتی پشت ایشان را ماساژ می دادیم و پودر می زدیم با اینکه در بسیاری اوقات ایشان به پشت خوابیده بودند اما کوچکترین آثار تالمی در پوست مشاهده نمی شد که معمولا در این سن زود آشکار می شود ریه ایشان هم به تناسب سنشان بسیار خوب کار می کرد. (23)
در فرانسه امام پس از اقامه نماز ظهر کسی را نمی پذیرفتند چون ایشان پس از نماز، نهار میل می کردند و بعد استراحتی می نمودند و آماده دیدار و سخنرانی می شدند.یک روز نماز ظهر که تمام شد آقای پروفسور صادق که من او را نمی شناختم به من مراجعه کرد و خودش را معرفی نمود که جراح قلب هستم اگر کسی بخواهد با خود من ملاقات کند باید دو ماه قبل وقت بگیرد لذا شرایط امام را می دانم و چون از راه دوری
آمده ام و در نماز امام هم شرکت داشته ام دلم می خواهد از نزدیک خدمت ایشان برسم و دستشان را ببوسم اگر می شود برای من یکی دو دقیقه وقت بگیرید.گفتم باشد خدمت امام عرض کردم، فرمودند من که بعد از نماز با کسی ملاقات نمی کنم.عرض کردم او عجله دارد و می خواهد برگردد.فرمودند باشد بیاید.لذا در اتاقی که سر راه نماز بود نشستند و پروفسور صادق خدمت ایشان رسید پس از دست بوسی به امام گفت من وسایل معاینه را همراه خودم دارم اگر اجازه بفرمایید از قلب و بدنتان معاینه ای بشود.امام فرمودند برای شما زحمت می شود و من راضی نیستم.او گفت نه آقا چه زحمتی؟ من افتخار می کنم که در خدمت شما باشم.امام اجازه دادند و او کارش را انجام داد و خداحافظی کرد بیرون که آمد به او گفتم ملاقات چطور بود؟ خیلی خوشحال پاسخ داد که من با توجه به سن زیاد امام نگران قلب ایشان بودم که در چه شرایطی است امام الان که معاینه کردم دیدم قلب امام قلب یک انسان چهل ساله است! (24)
از لحاظ هنری امام حقا یک هنرمند و هنرشناس بودند.من تنها شیوه نگارش و خط و رسم الخط ایشان را تذکر می دهم زیرا سالها با آن مانوس بوده ام و برخی از آثار فقهی
دستنویس ایشان را شخصا استنساخ کرده ام.این خط که بارها در سند نامه ها و مجلات، کلیشه یا زیراکس آن را دیده ام چه تاثیری در بیننده و خواننده داشت بی هیچ خط خوردگی حتی یک قلم.چه شاهد صدقی بهتر از این. (25)
در نوجوانی امام نزد من مشق هم می کردند چون من تا اندازه ای خط نستعلیق را خوب می نوشتم ولی طوری شده بود که خط ایشان به خط من خیلی شبیه شده بود و به اندازه ای شبیه بود که یکبار من نصف کاغذ را نوشتم و نصف دیگرش را ایشان نوشتند و هیچ کس نمی توانست بین این دو خط فرق بگذارد. (26)
یک بار که با امام در حیاط قدم می زدم به من گفتند: اگر گفتی کدام یک از درختها قشنگتر است؟ من تا آن موقع توجهی به این موضوع نکرده بودم که مثلا طرز قرار گرفتن شاخه روی ساقه به درخت زیبایی خاصی می دهد.این بود که گفتم: «خوب، این یکی.» امام گفتند: همین طور نگو.چه دلیلی برای قشنگی این درخت داری؟ برو دو، سه روز فکر کن.من هم به شوخی گفتم: «چون این درخت سبز است!» آقا گفتند: نه، برو ببین زیبایی یک درخت در چیست.ببین طرز قرار گرفتن ساقه و شاخه چطور است.تنه درخت چه شکلی است.برگهای
آن چطور بر شاخه ها قرار گرفته اند.سایه درخت چطور است...اینها را یکی یکی می گفتند و به من نشان می دادند.بعد ادامه دادند: ببین ترکیب این درخت در کل چطور است.جزء جزء آن چطور است.درخت دیگری در گوشه حیاط بود.نیم ساعت مانده به غروب من داشتم با ایشان در حیاط قدم می زدم.گفتند: فاطی! نیستی! صبح پیش از آفتاب که من قدم می زنم، نمی دانی که این درخت چقدر قشنگ است.وقتی خورشید از آن پشت به قسمت بالای درخت می زند، این قسمت درخت زیبایی خاصی پیدا می کند. (27)
یک روز که با امام مشغول قدم زدن بودم ایشان در مقابل یک ساقه گل محمدی ایستادند و گفتند: علی که می آید دستش را به این گل بزند، تیغ دستش را می برد.سر این تیغ را شما ببرید که نرم باشد و تیغ دست علی را اذیت نکند. از قضا باغبانی که به گلها می رسید، تمام تیغهای آن ساقه را از بالا تا پایین زد.بعدکه ایشان دیدند، با تاثر گفتند: چرا این طور کرده این آقا و همه را زده؟ من فقط آن یک تیغ را که پایین بود گفتم بزند.چرا به این گل آسیب رساند؟ (28)
روزی امام در ایوان منزل مشغول نماز مغرب بودند.یکباره صدای آژیر طنین انداز شد.آقا سلام پایان نماز
را قرائت می کردند.من در چهره شان دقیق شدم، هیچ تغییری در حالت چهره ایشان پدید نیامد.پس از پایان نماز نیم نگاهی به آسمان کرده و با لحنی آرام به گلوله های آتشین پدافندها که سطح آسمان را پوشانده بود.نگاهی کرده و فرمودند: «اینها را ببین چه زیبا هستند» . (29)
امام در منزل حضوری قوی داشتند، مثلا از تشکیل یک غنچه تا ریختن پرهای گل همان غنچه را بارها و بارها زمانش را حساب می کردند.مثلا در همان روز انفجار حزب جمهوری اسلامی و شهادت مرحوم آقای بهشتی و سایر دوستان، رو کردند به دختر خواهر من و گفتند: «می دانی این گل چند روز است که شکفته شده است؟» امام بارهابا اشاره به یک گل خطاب به بنده می فرمودند که آن غنچه، علی (نوه شان) و این گل که برگهایش دارد می ریزد من هستم.امام به زیبایی و تمیزی و عطر عشق می ورزیدند. (30)
مادرم نقل می کرد روزی امام کنار باغچه قدم می زدند، در باغچه گلهای زیادی بود.خدمت ایشان که رفتم.آقا به من گفتند: «این گل چند روزه است؟» گفتم نمی دانم.فرمودند: «این گل سه روزه است.» گلهای دیگر را هم نشان داده و گفتند که هر کدام چه موقعی باز شده اند و چند روزه هستند.بعد گلها را نامگذاری کردند.به گلی
که تازه غنچه کرده بود اشاره کرده و گفتند: «این علی است آن یکی حسن و آن یکی یاسر است.آن گل تویی و آن یکی احمد» .بعد به گل پژمرده ای اشاره کرده و گفتند: «این هم منم.» این گونه برخوردها نشانگر روح لطیف امام بود که در اشعار عرفانیشان هم آشکار است. (31)
من از امام درخواست می کردم که شعر بگویند و این درخواست را مکرر مطرح می کردم، ولی ایشان هر بار با یک تعبیر متفاوت، شاید چون از اصرار کردنهای من خسته می شدند جواب خواسته ام را می دادند، شنیده بودم ایشان در دوران جوانی سه بار دیوان شعری ترتیب داده بودند، اما هر بار اشعارشان به دلایلی گم شده بود.این موضوع به نظر من طبیعی نیست.امام در کارهایشان خیلی منظم بودند و گم شدن نوشته ها و دفترچه هایشان اصلا طبیعی نبود.همه چیزشان جای مشخصی داشت.ممکن نبود چیزی را جایی بگذارند و بعدا یادشان برود.در هر صورت، مرتبه اول که اشعارشان گم می شود، تعدادی از آنها را مجددا و از حفظ نوشتند.البته بعدا چیزهای تازه ای به اشعار دفتر جدید اضافه کردند.این دفتر نیز گم شد.بعد که مساله تبعیدشان به ترکیه پیش آمد خانمشان آن مقداری از اشعاری را که از حفظ بودند، در دفتری ثبت کردند.خود خانم خیلی
از آن اشعار را تا چند سال پیش هم حفظ بودند. امام در مرتبه سوم یک مقدار از آن اشعار را که به خاطر داشتند، با مقداری که خانم یادشان بود اضافه کردند.اما این بار نیز دیوان اشعارشان گم شد.این موضوع به نظر ایشان هم خیلی عجیب بود.بعد که به نجف تبعید شدند.مسیر کارها تغییر کرد و امام دیگر منصرف شدند.به هر حال دیوان شعر ایشان سه مرتبه گم شده است. (32)
از امام خواسته بودم که نامه ای عرفانی برایم بنویسند.قبول کردند خواهش کردم که نظم و نثر باشد.فرمودند نه، حالش را ندارم. گفتم عجله ای ندارم، هر وقت فرصت کردید بنویسید.بعد از آن هر بار که به نزد ایشان می رفتم از نامه می پرسیدم و آقا می گفتند هنوز آن را ننوشته اند.دست آخر گفتند چه عجله ای داری؟ فهمیدم که قبول کرده اند اما هنوز زمان مناسب نرسیده است.وقتی که نامه را گرفتم دیدم که در آن شعر هم نوشته اند.این بود که دوباره شروع به اصرار کردم و دیگر دست بردار نبودم.هر بار به طریقی اشاره می کردم که منتظر شعر هستم.وقتی ایشان شعری را به من می دادند، می گفتند: بیا بگیر و دست از سر من بردار! و هر بار که شعری می گرفتم، مشتاق تر می شدم.می گفتم این نشد و باز شعر دیگری
می خواهم.حالا گاهی با خودم فکر می کنم که اذیتشان می کرده ام، چون خیلی اصرار می کردم.با این حال، وقتی که شعر نوشتنشان را می دیدم، با خودم می گفتم که وقتی کسی به این راحتی شعر می نویسد، پس چرا این کار را نمی کند.امام شعرهایشان را اکثرا در حین قدم زدن می سرودند و گوشه روزنامه ها می نوشتند.در واقع، به همان روانی حرف زدن، شعر می گفتند و می نوشتند.فقط ممکن بود بعدا یکی، دو خط خوردگی پیدا کند.همان طور که در دست نوشته هایشان، که کنار شعرشان چاپ می شود، می بینید.گاه به احمد آقا می سپردم مواظب باشند که اگر شعر نوشتند، گم نشود.چون نگران بودم که امام بعد از آنکه شعر را نوشتند پشیمان شوند، یا آبی رویش بریزد یا بچه برود پاره کند.گاهی هم که دیر می جنبیدیم، روزنامه ها را می بردند و شعرها هم از دست می رفت.وقتی شعرهایشان را می گرفتم، فورا به احمد آقا می دادم و ایشان از روی آنها فتوکپی بر می داشتند تا اگر بعدا گم شد، نمونه ای داشته باشیم.چون من واقعا چشمم ترسیده بود.به هر ترتیب من با این کارها توانستم مقداری از شعرهای ایشان را جمع آوری کنم. (33)
بعضی اوقات که خدمت امام می رسیدم، غزلهایی را که به نظرم زیبا بود برایشان می خواندم مثلا غزلی را در روزنامه می دیدم و به نظرم می رسید که
غزل زیبایی است، آن را می خواندم و می دیدم که ایشان با چه شوق و علاقه ای گوش می دهند و خوششان می آید.گاهی هم شعرهایی را که می خواندم نقد می کردند. (34)
مرحوم آقای واعظ زاده خوانساری که از علما و بزرگان عرفان و اهل منبر بود با امام خیلی مانوس بود یک روز به من فرمود آقای برهانی امروز بیا به زیارت حاج آقا روح الله برویم.به محضر امام رفتیم، با توجه به سوابق رفاقتی که این دو با هم داشتند امام به او فرمودند آقای واعظ زاده ما به خاطر رفاقت با شما همیشه بهره ای را هم می بردیم چه از مباحث علمی و چه از اشعار ادبی، تا امام این را فرمود مرحوم واعظ زاده شروع کرد به خواندن رباعی: گیرد همه کس کمند و من گیسویت جوید همه کس هلال و من ابرویت در دایره دوازده برج تمام یک ماه مبارک است آن هم رویت امام هم فی البداهه این رباعی را در پاسخ او فرمودند: گشود چشم نگارم زخواب ناز از هم نظر کنید در فتنه گشت باز از هم تو در نماز جماعت نرو که می ترسم کشی امام و بپاشی صف نماز از هم! بعد مرحوم واعظ زاده شعر معروف مولوی را خواند که: بشنو از نی چون حکایت می کند
وز جداییها شکایت می کند امام در پاسخ فرمودند: نشنو از نی کآن نوای بینواست بشنو از دل کآن حریم کبریاست نی بسوزد تل خاکستر شود دل بسوزد خانه دلبر شود (35)
زمانی که به اقتضای رشته تحصیلی ام، یکی از متون فلسفی را می خواندم، بعضی از عبارات دشوار و مبهم کتاب را با امام در میان می گذاشتم.کم کم این پرسش و پاسخ به یک جلسه درس بیست دقیقه ای تبدیل شد.این بود تا یک روز صبح، که برای شروع درس خدمت ایشان رسیدم.دریافتم که امام با یک رباعی طنز آمیز به من هشدار داده اند. فاطی که کنون فلسفه را می خواند.از فلسفه فاء و لام و سین می داند امید من آن است که با نور خدا.خود را زحجاب فلسفه برهاند این شعر را که دیدم، مجدانه از ایشان ابیات دیگری درخواست کردم.چند روز بعد این اشعار را نوشتند: فاطی! به سوی دوست سفر باید کرد.از خویشتن خویش گذر باید کرد هر معرفتی که بوی هستی تو داد.دیوی است به ره، از آن حذر باید کرد تقاضاهای مکرر من کم کم تاثیر کرد.چون مدتی بعد چنین سرودند: فاطی! تو و حق معرفت یعنی چه؟ ! .دریافت ذات بی صفت یعنی چه؟ ! ناخوانده الف، به یا نخواهی ره یافت.ناکرده سلوک موهبت یعنی چه؟ ! آنچه به من جرات
اصرار می داد، لطف بی کران آن عزیز بود.این چنین بود که هر دم بر خواهشهای من افزوده می شد.این ماجرا تا آنجا پیش رفت که از ایشان در خواست سرودن غزل کردم و ایشان عتاب کردند.مگر من شاعرم؟ ! ولی من همچنان به اصرار ادامه دادم تا اینکه چند روز بعد چنین شنیدم: تا دوست بود تو را گزندی نرسد.تا اوست غبار چون و چندی نبود بگذار هر آنچه هست و او را بگزین.نیکوتر از این دو حرف پندی نبود عاشق نشوی اگر که نامی داری.دیوانه نه ای اگر پیامی داری سستی نچشیده ای اگر هوش تو راست.ما را بنواز تا که جامی داری (36)
: 1.حجة الاسلام و المسلمین علی دوانی - پا به پای آفتاب - ج 3- ص 97. 2.فریده مصطفوی. 3.آیت الله خامنه ای - ماهنامه 15 خرداد - ش 14. 4.عیسی جعفری. 5.آیت الله یزدی. 6.حجة الاسلام و المسلمین حمید روحانی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 7. 7.زهرا اشراقی - سروش - ش 476. 8.زهرا مصطفوی - شاهد بانوان - ش 149. 9.مصطفی کفاش زاده. 10.زهرا اشراقی - سروش - ش 476. 11.زهرا مصطفوی. ..از یکی از پزشکان که مستمرا در محضر امام بود نقل شده که یک بار دستمال سفید تا شده ای در اتاق امام
توجه وی را به خود جلب کرده بود وقتی از نزدیک آن را مشاهده کرد متوجه شد که آن شیء سفید جوراب بسیار تمیز و تا شده امام است. 12.در سایه آفتاب - ص 185. 13.زهرا اشراقی. 14.دکتر محمود بروجردی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 3. 15.زهرا مصطفوی - (سخنرانی در دانشگاه شهید چمران اهواز) 16.فریده مصطفوی. 17.زهرا مصطفوی. 18 و 19.حجة الاسلام
و المسلمین سید احمد خمینی. 20.حجة الاسلام و المسلمین علی دوانی - امام خمینی در آئینه خاطره ها - ص 54 و 55. 21.امام خمینی در آئینه خاطره ها - ص 54 و 55. 22.علی ثقفی. 23.دکتر ایرج فاضل. 24.حجة الاسلام و المسلمین فردوسی پور. 25.حجة الاسلام و المسلمین دکتر احمدی - حضور - ش 4. 26.آیت الله پسندیده (برادر امام) - پاسدار اسلام - ش 86. 27.فاطمه طباطبائی. 28.فاطمه طباطبائی. 29.حجة الاسلام و المسلمین سید حسن خمینی - حماسه مقاومت - ج 2. 30.حجة الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی - روزنامه ابرار - 12/3/72. 31.حجة الاسلام و المسلمین سید حسن خمینی - حماسه مقاومت - ج 2. 32.فاطمه طباطبائی. 33.فاطمه طباطبائی. 34.فاطمه طباطبائی. 35.حجة الاسلام و المسلمین برهانی. 36.فاطمه طباطبائی.
فصلنامه معرفت، شماره 31 محیطی، علی
ده سال بدون آن یار سپرى شد، ده بهار بى گل رویش طى، و ده فصل هجران بدون آن عزیز گذشت و چه سخت و جانگاه و با رفتنش گلستانمان خراب شد. چون که گل بگذشت و گلشن شد خراب بوى گل را از که یابیم از گلاب چون که شداز پیش دیده وصل یار نایبى باید از اومان یادگار (1) سرانجام در طلیعه سال 1378 ه. ق; که مصادف با یکصدمین سال ولادت حضرت امام خمینى; بود، شمیم عطراگین یادش از زبان شاگرد خلف و صالحش، رهبر معظم انقلاب، حضرت آیةالله خامنه اى - مدظله العالى - جانى دوباره به گلستان افسرده زندگى مان بخشید و امسال به نام «امام خمینى;» مزین گشت. رهبر معظم انقلاب در پیام نوروزى شان خطاب به ملت بزرگ ایران فرمودند: «از مهم ترین خصوصیات امسال این است که مصادف با صدمین سال ولادت امام بزرگوار ماست. به همین مناسبت، جا دارد این سال را «سال امام خمینى» بدانیم و بنامیم... و فقط هم نامیدن و عنوان کافى نیست، باید - ان شاءالله - همه سعى کنند شخصیت امام خمینى را با همان ابعاد عظیم، به درستى شناسایى کنند... سال امام خمینى یعنى ما این خصوصیات را در خودمان زنده کنیم.» در جایى دگیر
فرمودند: «من تمسک به راه و معنویت امام بزرگوارمان را، که امسال سال آن بزرگوار است، براى کشور از واجب ترین واجبات مى دانم»این مقال در صدد است در روى بر آن شدیم حد تو، با طرح موضوع «لقاءالله» از دیدگاه حضرت امام; در شناسایى ابعاد ناشناخته آن بار سفرکرده گامى بردارد تا مقدمه اى باشد بر تمسک به راه معنویت آن عزیز. لقاءالله یکى از موضوعات و مطالب مهمى است که قرة عین العارفین بوده، با این حال، کم تر به آن پرداخته شده است. لقاءالله را متاسفانه بیش تر مردم منکرند; «ان کثیر آمن الناس بلقاء ربهم لکافرون» (روم: 8(; همان لقایى که منکر آن به حکم قرآن، جز زیان کاران است; «قد حنیر الذین کذبوا بلقاءالله» (انعام: 31( و در عذاب خواهد بود; «و اما الذین کفروا و کذبوا بآیاتنا و لقاء الآخرة فاولئک فى العذاب محضرون.» (روم:16( اما غایت خلقت و اوج مقام انسانیت و مقصد او معرفى شده است: «یا ایها الانسان انک کادح الى ربک کدحا فملاقیه.» (انشقاق:6( حضرت امام خمینى; در ضمن شرح حدیث 28 از کتاب ارزشمند چهل حدیث، با بیانى زیبا و شیوا، اما به اجمال و اختصار به شرح این مهم پرداخته اند. اما از آن جا که این شرح در نهایت اختصار و همراه با برخى اصطلاحات مى باشد،
در این نوشتار سعى شده است با توضیح این اصطلاحات تا حدى پرده از چهره دلگشاى «لقاءالله» برداشته و سال امام خمینى; ارج نهاده شود.
یا به کنایة و اشارة (3) بدان پرداخته و این مختصر گنجایش تفصیل و ذکر آن هارا ندارد. (4) بعضى از علما و مفسران بکلى سد طریق لقاءالله نموده و مشاهدات عینیه (5) و تجلیات ذاتیه (6) و اسمائیه (7) انکار کرده اند به گمان آن که ذات مقدس (8) را تنزیه کنند. اینان تمام آیات و اخبار لقاءالله را بر لقاى یوم آخرت و لقاى جزا و ثواب و عقاب حمل نموده اند. این حمل اگرچه نسبت به مطلق لقا بر حسب بعض آیات و اخبار بعید نیست، ولى با توجه به بعض ادعیه معتبر (9) و روایات در کتب معتمد وبعض روایات مشهور، که علماى بزرگ به آن ها استشهاد کرده اند (10) ، حمل با رد بعیدى است. باید دانست مقصود آنان که راهى براى لقاءالله و مشاهده جمال و جلال حق باز گذاشته اند این نیست که اکتناه (11) ذات مقدس جایزاست یا در علم حضورى و مشاهده عینى روحانى احاطه بر آن ذات محیط على الاطلاق ممکن است، بلکه امتناع اکتناه در علم کلى و به قدم تفکر (12) و احاطه در عرفان شهودى و قدم بصیرت (13) از امور
برهانى و مورد اتفاق جمیع عقلا و ارباب معارف و قلوب است. آن ها که مدعى این مقام هستند، مى گویند: پس از تقواى تام تمام (14) و اعراض کلى قلب از جمیع عوالم (15) و رفض نشاتین (16) و قدم نهادن بر فرق انیت و انانیت (17) و توجه کامل و اقبال کلى به حق و اسما و صفات آن ذات مقدس و مستغرق عشق و حب ذات مقدس شدن (18) ریاضت هاى قلبى کشیدن، براى سالک صفاى قلبى پیدا مى شود که مورد تجلیات اسما و صفات واقع گردد و حجاب هاى (19) غلیظى که بین عبد و اسما و صفات است، خرق مى شود و در اسما و صفات فانى مى گردد و متعلق به عز قدس و جلال شده، تدلى تام ذاتى (20) پیدا مى کند. در این حال، بین روح مقدس سالک و حق، حجابى جز اسما و صفات نیست. از براى بعضى از ارباب سلوک ممکن است حجاب نورى اسمایى و صفاتى نیز خرق گردد و به تجلیات ذاتى غیبى نایل شوند و خود را متعلق و متدلى به ذات مقدى ببیند و در این مشاهده، احاطه قیومى حق و فناى ذاتى خود را شهود کنند (21) و بالعیان، وجود خود و جمیع موجودات را ضل حق ببینند. و چنانچه برهانا بین حق و مخلوق اول،
که مجرد از جمیع مواد و علایق است، حجابى نیست - بلکه براى مجردات مطلقا حجاب نیست برهانا - این قلبى که در سعه و احاطه هم افق با موجودات مجرد شده، بلکه قدم بر فرق آن ها گذاشته، (22) حجابى نخواهد داشت. (23) در حدیث شریف کافى و توحید آمده است: ان روح المؤمن لاشد اتصالا بروح الله من اتصال شعاع الشمش بها.» (24) در مناجات شعبانیةهم، که مقبول علماست (25) و خود نیز شهادت مى دهد که از کلمات آن بزرگواران است، (26) عرض مى کند: «الهی هب فى کمال الانقطاع الیک و انز ابصار قلبنا بضیاء نظرها الیک حتى تحزق ابصار القلوب حجب النور فتصل الى معدن العظمة و تصیر ارواحنا معلقة بجز قدسک، الهى واجعلنى ممن نادنیة فاجابک و لاحظلته فصعق لجلالک فنا جثیة سرا و عمل لک جهرا.» (27) در کتاب شریف الهى، در حکایات معراج رسول اکرم; مى فرماید: «ثم دنى فتدلى فکان قاب قوسین او اذنى» (نجم:28( )8 - 7( و این مشاهده حضوریه فناییة منافات با برهان بر عدم اکتناه و احاطه (29) و اخبار و آیات منزه ندارد، بلکه مؤید و مؤکد آن هاست. با وجود این، حمل هاى بعید با رد چه لزومى دارد؟ آیا فرمایش حضرت امیر(ع)را که مى فرماید: «فهبنى یا الهى و سیدى و مولاى و ربى
صبرت على عذابک فکیف اصبر على فراقک» (30) و آن سوز و گدازهاى اولیا را مى توان به حور و قصود حمل کرد؟ آیا سخن آنان را که مى فرمودند: ما حق را براى خوف از جهنم یا شوق بهشت عبادت نمى کنیم، بلکه چون احرار، او را به اخلاق مى پرستیم. (31) مى توان به فراق از بهشت و ماکولات و مشتهیات آن حمل کرد به هیهات که این سخنى ست بس ناهنجار و حملى است ناپسند! آیا آن تجلیات جمال حق را در شب معراج و آن محفلى که احدى از موجودات را در آن راه نبود و جبرئیل، امین وحى، نیز معرم آن اسرار نبود، (32) مى توان گفت ارائه بهشت و قصرهاى مشید آن بوده است؟ آیا تجلیاتى را که در ادعیه معتبر براى انبیا: ذکر شده از قبیل نعم و ماکولات و مشروبات یا باغات و قصرهاست؟ افسوس که ما بیچاره هاى گرفتار حجاب ظلمانى طبیعت و بسته هاى زنجیرهاى آمال و امانى جز مطعومات و مشروبات و منکوحات و امثال این ها چیزى نمى فهمیم و اگر صاحب نظرى یا صاحب دلى بخواهد پرده از این حجب بردارد جز حمل بر غلط و خطا نمى کنیم! تا در چاه ظلمانى عالم ملک مسجونیم، از معارف مشاهدات اصحاب آن چیزى ادراک نمى نماییم. ولى اولیا را به خود قیاس نباید کرد و
قلوب انبیا و اهل معارف را مثل قلوب شود نباید پنداشت. دل هاى ما غبار توجه به دنیا ومشتهیات آن را دارد و آلودگى و انغمار در شهوات نمى گذارد مرآت تجلیات (33) حق شود و مورد جلوه معبوب قرار گیرد، ولى طبیعى است که با این خودبینى ها و خودخواهى ها و خودپرستى ها، از تجلیات حق تعالى و جمال و جلال او چیزى نفهمیم، بلکه حتى کلمات اولیا و اهل معرفت نیز را تکذیب کنیم. و اگر در ظاهر نیز تکذیب نکنیم، در قلب آن ها را انکار نماییم و اگر راهى براى تکذیب نداشته باشیم - مثل آن که به پیغمبر یا ائمه اطهار: قایل باشیم - باب تاویل و توجیه و «ما رایت شیئا الا ورایت الله معه و قبله و فیه» (35) را حمل بر رؤیت آثار کنیم; «لم اعبد ربا لم اره» (36) را به علم به مفاهیم کلى مثل علوم خود حمل نماییم;آیات لقاءالله را به لقاى روز جزا محمول داریم; «لی مع حالة» (37) را به حالت رقت قلب تفسیر کنیم; «و ارزقنى النظر الى وجهک الکریم (38) «و آن همه سوز و گدازهاى اولیا را از درد فراق، دورى از حورالعین و سیور بهشتى بدانیم و این نیست جز این که چون ما مرد این میدان نیستیم و جز حظ حیوانى
و جسمانى چیز دیگرى نمى فهمیم، همه معارف را منکر مى شویم. (39) از همه بدبختى ها بدتر این انکار است که باب جمیع معارف را بر ما مفسر مى نماید و ما را از طلب باز مى دارد و به حد حیوانیت و بهیمیت قانع مى کند و از عوالم غیب و انوار الهیة ما را محروم مى سازد ما بیچاره ها، که از مشاهدات و تجلیات بکلى محروم ایم، از ایمان به این معانى هم، که خود یک درجه از کمال نفسانى مى باشد و ممکن است ما را به جایى برساند، دوریم; از مرتبه علم، که شاید بذر مشاهدات شود، نیز فرار مى کنیم و چشم و گوش خود را مى بندیم و پنبه غفلت در گوش ها مى گذاریم که مبادا حرف حق در آن وارد شود. اگر یکى از حقایق را از لسان عارف شوریده با سالک دل سوخته یا حکیم متاله بشنویم، چون سامعه مان تاب شنیدن آن ندارد و حب نفس مانع مى شود از این که به قصور خود حمل کنیم، فورا او را مورد همه طور لعن و طعن و تکفیر و تفسیقى قرار مى دهیم و از هیچ غیبت و تهمتى نسبت به او فروگذار نمى کنیم; (40) کتاب وقف مى کنیم و شرط استفاده از آن را روزى صد مرتبه لعن مرحوم ملا محسن فیض قرارمى دهیم; جناب صدرالمتالهین را،
که سرآمد علماى توحید است، زندیق مى خوانیم و از هیچ گونه توهینى درباره او دریغ نمى کنیم، در حالى که از تمام کتاب هاى آن بزرگوار مختصر میلى به مسلک تصرف ظاهر نمى شود، بلکه کتاب کسر اصنام الجاهلیة فى الرد على الصوفیة (41) مى نویسیم و او را صوفى بجت (42) مى خوانیم; کسانى را که معلوم الحال اند و به لسان خدا و رسول او(ص) ملحون اند مى گذاریم، کسى را که با صداى رسا داد ایمان به خدا و رسول و ائمه هدى: در مى دهد لعن مى کنیم. (43) شیخ عارف ما - روحى فداه - مى فرمود: هیچ وقت لعن شخصى نکنید، گرچه به کافرى ندانید از این عالم چگونه منتقل شده، مگر آن که ولى معصومى از حال پس از مرگ او اطلاع دهد; زیرا ممکن است در وقت مردم، مؤمن شده باشد. یکى داراى چنین نفس قدسیه اى است که راضى نمى شود به کسى که در ظاهر، کافر مرده است توهین شود به احتمال آن که شاید در دم مردن مؤمن شده باشد، یکى هم مثل ماست و الى الله المشتکى (44) که واعظ شهر با آن که اهل علم و فضل است، در بالاى منبر، در محضرعلما و فضلا مى گفت: «فلان با آن که حکیم بود، قرآن هم مى خواند!» (45) این به آن ماند که گوییم: فلانى با آن که پیغمبر
بود، اعتقاد به مبداو معاد هم داشت. علمى که ایمان نیاورد حجاب اکبر است، ولى با وجود این، تا ورود در حجاب نباشد فرق آن نشود. علوم بذر مشاهدات است، گرچه ممکن است گاهى بى حجاب اصطلاحات و علوم به مقاماتى رسید. ولى این از غیر طریق عادى و سنت طبیعى است و نادر اتفاق مى افتد. پس طریقه خداخواهى و خداجویى آن است که انسان ابتدا وقتش را صرف مذاکره حق کند و علم بالله و اسما و صفات آن ذات مقدس را از راه معمولى آن در خدمت مشایخ آن علم تحصیل نماید. (46) پس از آن به ریاضات علمى و عملى معارف را وارد قلب کند که البته از آن نتیجه حاصل خواهد شد. و اگر اهل اصطلاحات نیست، از تذکر محبوب و اشتغال قلب و حال به آن ذات مقدس نتیجه حاصل تواند کرد. البته این اشتغال قلبى و توجه باطنى اسباب هدایت او مى شود و حق تعالى از او دست گیرى مى فرماید و پرده اى از حجاب هاى او بالا مى رود، و از این انکارهاى عامیانه قدرى تنزل مى کند و شاید با عنایات خاص حضرت حق تعالى راهى به معارف (47) پیدا نماید. انه ولى النعم. حسن ختام این گفتار را غزلى از آن یار عاشق عارف و سالک و اصل بلقاءالله
قرار مى دهیم: هواى وصال در پیچ و تاب گیسوى دلبر ترانه است دل برده فدایى هر شاخ شانه است جان در هواى دیدن رخسار ماه توست در مسجد و کنیسه نشستن بهانه است در صید عارفان و ز هستى رمیدگان زلفت چو دام و خال لبت همچو دانه است اندر وصال روى تو اى شمس تابناک، اشکم چو سیل جانب دریا روانه است در کوى دوست فصل جوانى به سر رسید باید چه کرد، این همه جود زمانه است امواج حسن دوست چو دریاى بى کران این مست تشنه کام غمش در کرانه است مى خانه در هواى وصالش طرب کنان مطرب به رقص و شادى و چنگ و چغانه است (48) 1- جلال الدین محمد مولوى، مثنوى معنوى، ج 1، ص43 2 - آیاتى که موضوع لقاءالله را با صراحت از ماده «لقى» مطرح نموده اند، «لقاءالله»3 مرتبه، «لقاء ربهم»6 مرتبه، «لقائنا» 4 مرتبه، «لقائه»3 مرتبه، «صلا قوالله و صلا قوا ربهم»3 مرتبه و سملاقیه» 1 مرتبه ذکر کرده اند. اما روایات در این خصوص و با این ماده (لقى) فراوان است که فقط در فهرست بحار الانوار بیش از 170 مورد به چشم مى خورد. 3 - آن ها که این موضوع را با کنایة و اشاره بیان نموده اند، چه در آیات و چه در روایات
بیش از این هاست; مثلا، در قرآن کریم از ماده «رجع» بیش از 70 مورد مطرح شد به اضافه آیه 18 غافر، 24 القامة،23 الرعد،40 - 39 الروم، 45 الاحزاب و... 4 - براى تفصیل بیش تر، ر. ک. به: حاج میرزا جواد تبریزى برساله لقاءالله. 5- منظور دیدن تجلیات ذاتى و صفاتى و افعالى حضرت حق است که آن ها را با حقیقت ایمان باید دید، نه با دیده سرکه در عرفان نظرى از آن بحث و در عرفان عملى بالعیان مشاهدة مى شود. آنچه عاشق کند تماشایش اى برادر به دیده سر نیست 6- تجلیات ذاتى به نظر حضرت امام; عبارت است از این که حضرت حق با اسماى ذات بر سالک تجلى کند و این تجلیات وقتى است که سالک به مقدم معرفت به مرحله فناى ذاتى رسیده باشد. (امام خمینى، آداب الصلاة، ص 295( 7 - تجلیات اسمائیه (صفاتیة) به نظر حضرت امام; بر سالک زمانى است که سالک با قدم معرفت به مرحله فناى صفاتى رسیده باشد که در این صورت، تجلیات حضرت حق بر او تجلیات صفاتیة نامیده مى شود. (آداب الصلاة، ص259( 8 - بهترین توجیهى که براى منکران لقاءالله مى توان ذکر کرد همین احتمال تنزیه است که آن ها مى خواهند خداوند تبارک و تعالى را از ماده و مادیات منزه و مبرا
بدانند، لذا، لقاءالله را، که به گمان باطلشان به معناى دیدن با چشم سراست، انکار مى کنند تا خداوند را مجرد از ماده بدانند و به اعتقادشان به توجید رهنمون باشند، در حالى که غافل اند از این که منظور از «لقاءالله» دیدن با چشم دل و با نور ایمان است که از حضرت امیرالموحدین، على(ع) سؤال شد: آیا خدایى را که عبادت مى کنى دیده اى؟ فرمود: من کسى نیستم که خداى نادیده را عبادت کنم. پرسیدند: خداى را چگونه دیده اى؟ حضرت فرمود: واى بر تو، خداى را با چشم سر نمى توان دید، بلکه با چشم دل باید زیارت کرد و با ایمان واقعى به وصالش نایل آمد. این حدیث با اندکى تفاوت نیز از آن حضرت و از امام باقر(ع) و امام صادق(ع) نقل شده است. (محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 4، ص26،27، 32،33، 44( 9 - دعاها در این زمینه فراوان است. به ذکر چند نمونه از آن بسنده مى شود: «الهى... لا تحجب مشتاقیک عن النظر الى رؤیتک»; خدایا مشتاقانت را از دیدار جمالت محروم مفرما. حاج شیخ عباس قمى، مفاتیح الجنان، مناجات الخائفین، ص 218(«و لقائک قرة عینى... و رؤیتک حاجتى»; خدایا لقا تو روشنى چشم من است و دیدن جمالت آرزویم. همان، مناجات المریدین، ص 225(«و لو عتی لا یطفیها الا لقائک»;
خدایا، آتش عشقم را جز ملاقات تو خاموش نمى کند. همان، مناجات المفتقدین، ص 228( 10 - محمد بن یعقوب کلینى، اصول کافى، ج 1، ص 260، ج 8 / رساله لقاءالله، ص 5 به بعد 11 - پى بردن به کنه و حقیقت شىء 12 - یکى از براهین مورد اتفاق برهان علت و معلول است; با این بیان که ما سوى الله همه معلول اند و معلول همیشه به مقدار سعه وجودى اش قادر است علتش را ببیند و بشناسد و بشناساند و درست به همین دلیل گفته اند: علم پیدا کردن به علت از طریق علم به معلول ناقص است; چون به همان اندازه که معلول قادر بوده علت را نشان دهد، علت معرفى شده است، نه بیش تر و نه به طور مطلق. لذاست که: «لا یحیطونه به علما»; هیچ کس قادر نیست احاطه علمى بر خداوند پیدا کند (طه: 110(، بلکه «لا یحیطون بشىء من علمه»; حتى قادر نیستند به ذره اى از علم خدا احاطه پیدا کنند (البقره: 255(; به دلیل این که به قول پیامبر اکرم(ص)، «احتجب عن العقول»; از فهم عقول بالاتر است و عقل ها از فم او در حجاب اند; همان گونه که حضرت على(ع) فرمودند: «لا یدرکه بعد الهمم»; افکار بلند ژرف اندیش کنه ذاتش را درک نمى کنند. (نهج البلاغه، ج 1( امام
باقر(ع) این حقیقت را با بیانى تمثیلى، این گونه تبیین نمودند: هر معنا و تصورى که از خدا در ذهنتان تصور کنید، حتى اگر با دقیق ترین نگرش ها باشد، باز هم مخلوق شماست، نه این که حقیقتا خدا باشد. شاید مورچه خیال مى کند براى خدا باید در شاخک باشد; چون این را کمال خودش مى داند و خیال مى کند نبودش نقصى است، در حالى که خدا از آن منزه است. این چنین است شناخت عقلا از خداوند سبحان (شیخ بهائى، اربعین، حدیث دوم، ص 510( گفتم همه ملک حسن سرمایه توست خورشید فلک چو ذره در سایه توست گفتا غلطى ز ما نشان نتوان یافت از ما تو هر آنچه دیده اى پایه توست و به قول مولوى: هست آن پندار او زیرا به راه صد هزاران پرده آمد تا الله هر یکى در پرده اى موصول جوست وهم او آن است کان خود عین اوست. (مثنوى معنوى، ج 2، ص497( 13- از لحاظ علم حضورى و مشاهدات چشم باطنى و شهودى که عارف سالک با قدم بصیرت بدان مى رسد، باز هم کسى ادعاى احاطه بر آن ذات محیط على الاطلاق را ندارد; چه این که آن جا که حضرت ختمى مرتبت(ص) مى فرمایند: «ما عرفناک حق معرفتک; خدایا من تو را چنان که باید شناختم (بحارالانوار، ج69، ص 292(
و امیرالموحدین، حضرت على(ع) مى فرمایند: «لا یناله غوص العظن»; غواصان دریاى علوم و دانش ها از پى بردن به کمال هستى اش عاجزند (نهج البلاغه، خ 1(، دیگران جاى خود دارند، بلکه مراد کشف حضورى و شهود حضرت حق با قدم معرفت و تقرب به او به اندازه استعداد و قدرت سلول سالک است، نه به طور مطلق. لذا، شیخ بهائى; در این باره مى نویسند: مراد از شناخت خداوند، اطلاع یافتن بر صفات جمال و جلال الهى آن هم در حد فهم و طاقت بشرى است، اما رسیدن بکند ذات مقدس الهى چیزى است که حتى ملائکه مقرب و انبیاى مرسل(ع)بدان نمى رسند، چه رسد به غیر آن ها. (اربعین، ص 510( 14 - تقوا داراى مراتبى است که حضرت امام; مراتب آن را این گونه بیان مى فرمایند: 1. تقواى [پرهیز] از محرمات است; 2. تقواى خاصه پرهیز از مشتهیات; عامه3. تقویا زاهدان، اجتناب از علاقه به دنیا; 4. تقواى مخلصان اجتناب از محبت دنیا; 5. تقواى مجذوبان، پرهیز از ظهور کثرات افعالى;6. تقواى فانیان، پرهیز از کثرات اسمائى.7- تقواى واصلان، اجتناب از توجه به فناء. 8- تقواى متمکنان، پرهیز از تلوینات. (چهل حدیث، ص 180( 15 - عوالم داراى تقسیمات گوناگونى است، یکى از تقسیمات رایج تقسیم عوالم به ملک، ملکوت و جبروت است. 16 -
رها کردن دنیا و آخرت، که نه به دنبال دنیا باشد - که این مقام دنیاطلبان است - و نه به دنبال نعمت هاى اخرت - که این کار تاجران و زاهدان است - بلکه فقط جویاى جمال حق باشد که پیامبر اکرم(ص) فرمودند: «الدنیا حرام على اهل الآخرة و الآخرة حرام على اهل الدنیا وهما حرامان على هل الله»; دنیا بر اهل آخرت حرام است، چه این که آخرت هم بر طالبان دنیا حرام است و هر دو بر خداجویان حرام. (؟، جامع صغیر، ج 2، ص16 / حسن حسن زاده آملى، رساله لقاءالله، ص 151( 17 - انیت در مقابل ماهیت است; چه این که غیر خدا تشکیل شده از ماهیت و انیت; یعنى از چیستى و هستى (وجود) و انانیت، که مصدر جعلى از «انا» مى باشد، به معناى خودخواهد و خودپرستى است. بنابراین، معناى عبارت مزبور این است: از هستى و خودپرستى گذشتن و خود را ندیدن و به خود توجه نداشتن و به محرله فنا رسیدن. 18 - به تعبیر زیباى امیرالمؤمنین(ع) در دعاى کمیل: «و اجعل... قلبى بحبک متیما»; خدایا قلب مرا لبریز از عشق و محبت قرار ده. 19 - در یک تقسیم کلى، حجاب ها به دو قسم تقسیم مى شوند. الف - حجاب هاى ظلمانى; مثل دنیا، جهل، غفلت،
حب نفس و...; ب - حجاب هاى نورانى; مثل علم، عبادت و... (آداب الصلاة، ص 7- 5، 38،113،47( در تقسیم دیگر، حجاب ها به سه قسم تقسیم مى شوند. (ر. ک. به: امام خمینى، مصباح الهدایة، ص87( در بعضى روایات هفت حجاب، در بعضى دیگر 70 حجاب، در بعضى 70 هزار و در برخى 90 هزار حجاب آمده است. (ر. ک. به: بحارالانوار، ج 58، ص47- 39( 20 - اشاره است به فرازى از مناجات شعبانیة که در چند سطر پس از آن مى آید: «الهى هب لی کمال الانقطاع الیک... و تصیر ارواحنا معلقة بعز قدسک» و آیه «ثم دفى فتدلى» (انجم: 8( 21- حضرت امام; در کتاب شریف مصباح الهدایة در این زمینه مى نویسند: «وقتى حجاب ها برطرف شد، سالک جمال حضرت حق را مشاهده مى کند و از خویشتن فانى مى شود که این همان مقام فناء است... این جاست که سفر اول از خلق به حق پایان مى پذیرد» (مصباح الهدایة، ص87( 22 - همان گونه که در حدیث قدسى آمده است: «لم یسعنی ارجنى و لا سمائى و لکن یسعنى قلب عبدى المؤمن»; زمین و اسمان گنجایش مرا ندارد، ولى دل بنده مؤمن جایگاه من است (بحارالانوار، ج 58، ص39( به قول مولوى که ناظر به حدیث فوق است: گفت پیغمبر که حق فرموده است من نگنجم
هیچ در بالا و پست در زمین و آسمان و عرش نیز من نگنجم این یقین دان، اى عزیز در دل مؤمن بگنجم، اى عجب گر مرا جویى در آن دل ها طلب. (مثنوى معنوى، ج 2، ص164 - 163( 23 - چون حجاب تا زمانى است که انسان گرفتار دنیاست و از آنکه گذشت، حجابى در کار نیست. از من که گذشت، به او پیوست. به قول امام;: دل که آشفته رومى تو نباشد دل نیست آن که دیوانه خال تو نشد عاقل نیست بگذر از خویش اگر عاشق دل باخته اى که میان تو و او جز تو کسى حایل نیست. (امام خمینى، دیوان حضرت امام;، ص67( و به قول حافظ: تو خود حجاب خودى حافظ از میان برخیز میان عشاق و معشوق هیچ حایل نیست 24- روح مؤمن ارتباطش به روح خدا قوى تر است از ارتباط شعاع خورشید با خورشید. (اصول کافى، ج 2، ص166، ج 4( 25- چه این که از لحاظ سندى کم تر حدیثى با این سند محکم است که در سندش آمده: این مناجات حضرت امیرالمؤمنین(ع) و امامان از فرزندان اشیان است. 26- این خود نیز سندى بهتر و برتر از سند است که متن آن قدرمحکم و خلل ناپذیر و عرشى است که صدور آن از غیر معصوم(ع) براى آشنایان
فا فن، تقریبا محال است که گفته اند: «آفتاب آمد دلیل آفتاب» 27 - خدایا عنایتى فرما تا با همه وجودم، از غیر تو گسسته و به تو به پیوندم و چشم دلمان را به روشنایى دیدارت منور فرما، تا چشم هاى دل مان حجاب هاى نور را در نور دد و به سرچشمه بى پایان عظمت متصل شود و روح ما به عزت دست بپیوندت. خدایا،مرا از کسانى قرار ده که صداشان کردى، پس خداى ترا اجابت نمودند و گوشه چشمى به آن ها کردى. پس به تجلى جلالت مدهوش شدند، پس با آن ها در پنهانى سخن گفتى و آشکارا براى تو عمل کردند. (مفاتیج الجنان، ص283( 28 - پیامبر اکرم(ص) در شب معراج آن قدر به خدا نزدیک شد که به مقال تدلى رسید. پس فاصله اش - از جهت تمثیل - به اندازه دو قوس یا نزدیک تر از آن گشت. به تعبیرى دیگر، همه تعلقات امکانى را رها کرد و آن قدر به خداوند تقرب پیدا نمود که تنها فاصله اش - و بزرگ ترین فاصله که هیچ گاه طى نخواهد شد - این بود او ممکن الوجود است و خدایش واجب الوجود; یعنى فقط قوس وجوب و امکان و رب و عبد باقى ماند، وگرنه به حد اعلا، که براى یک موجود ممکن و عبد قابل تصور است،
رسید و به تعبیر زیباى زیارت رجبیة: «لا فرق بینک و بینها الا انعم عبادک و خلقک.» (مفاتیح الجنان، ص 242( 29 - شاید نظر حضرت امام; از تاکید و تایید و عدم اکتناه و تنزیه این باشد که حضرت ختمى مرتبت با همه علو مکاتب و رتبه اى که یافت - که برترین انسان کامل است - در مشاهده حضوریة فناییه اش، به مرحله اى رسید که نه تنها به کنه ذات حق نرسید و احاطه بر آن نیافت، بلکه به مقام تدلى و قاب قوسین او ادنى رسید که هنوز فواصل طى ناشدنى باقى است: از در دوست تا به کعبه دل عاشقان را هزار و یک منزل و این مقام با تنزیه هم منافات ندارد; چون حضرت حق را برتر از آن دانسته که حتى حضرت ختمى مرتبت(ص) بدان مرحله برسد که خود فرمود: «الهى ما عرفناک حق معرفتک»; خدایا، آن چنان که شایسته شناخت توست، تو را نشناختم. (بحارالانوار، ج69، ص 292( 30 - اى خداى من، اى
سید و آقاى من، اى مولاى و عزیز من، اى پروردگار من، بر فرض، عذاب دوزخت را تحمل کنم، اما با آتش فراقت چه کنم؟ (مفاتیح الجنان، ص116( 31 - این فرمایش حضرت امام; اشاره به حدیث ذیل، بلکه ترجمه آن است که قال امیرالمؤمنین(ع): الهى ما عبدتک خوفا من عقابک و لا طمعا فى ثوابک و لکن وجدتک اهلا للعبادة فعبدتک.» (بحارالانوار، ج 41، ص 14 ح 4( 32 - این سخن حضرت امام; اشاره است به احادیث فراوانى که درباره شب معراج از آن حضرت(ص) نقل شده مثل: «فلما بلغ الى سدرة المنتهى، فانتهى الى الجحب فقال جبرئیل: تقدم یا رسول الله، لیس لى ان اجوز هذا المکان ولو دفوت انملة لاحترقت»; وقتى پیامبر اکرم(ص) در شب معراج به سدرة المنتهى رسید، به برخى موانع برخورد نمود. جبرئیل گفت: اى رسول خدا(ص)، از این جا نیز جلوتر بروید، اما من مجاز نیستم از این مکان بالاتر بیایم که اگر یک بند انگشت نزدیک تر شوم مى سوزم. (بحارالانوار، ج 18، ص 382( مولوى با اشاره به این حدیث، چه زیبا سروده است: احمد ار بگشاید آن پر جلیل تا ابد بیهوش ماند جبرئیل چون گذشت احمد ز سدرة و مرصدش و ز مقام جبرئیل و از حدش گفت او را: هین
بپراند رپیم گفت: رو، رو من حریف تونیم باز گفت او را: بیا اى پرده سوز، من به ارج خود نرفتستم هنوز گفت: بیرون زین حد، اى خوش فرمن گو زنم پرى، بسوز دپر من (مثنوى معنوى، ج 2، ص504 - 503( 33 - به تعبیر زیباى حضرت علامه حسن زاده آملى (دام عزه) در این زمینه توجه نماید: «این جدول [دل] اگر درست تصفیه و لا یروبى شود مجراى آب حیات و مجلاى ذات و صفات مى گردد. این دفتر [دفتر دل] شایستگى لوح محفوظ شدن کلمات نوریة شجون حقایق اسما و شوون رقایق ظلیة آن ها را دارا است: دفتر حق است دل به حق بنگارش نیست روا پر نقوش باطله باشد» (مقدمه کتاب معرض نفس) 34- حضرت امام; در این زمینه دردمندانه مى نالد و مى گوید: «راجع به عقاید و معارف مثل بسیار است، ولى من از تعداد آن ها خوددارى مى کنم; زیرا که مى دانم این حجاب ها با گفته مثل منى خرق نمى شود، ولى از باب نمونه به یکى از آن ها اشاره مى کنم که فى الجمله سهل الماخذتر است: این همه آیاتى که راجع به لقاالله و معرفةالله وارد شده و این همه روایات که در این موضوع است و این همه اشارات و کنایات و صراحات که در ادعیه و مناجات هاى
ائمه: موجود است، به مجرد این عقیده، که از اشخاص عامى در این میدان ناشى و منتشر شده، که راه معرفةالله به کلى مسدود است و باب معرفةالله و مشاهدة جمال را به باب تفکر در ذات، به آن وجه ممنوع، بلکه ممتنع قیاس نموده اند، تاویل و توجیه کنند و یا اصلا در این میدان وارد نشوند و خود را با معارفى که قرةالعین انبیا و اولیاست آشنا نکنند. خیلى مایه تاسف است براى اهل الله که یک باب از معرفت را، که مى توان گفت ایت بعثت انبیا و منتهاى مطلوب اولیاست به طورى به روى مردم مسدود کرده اند که دم زندن از آن کفر محض و زندقه صرف است. این ها معارف انبیا و اولیا را با معارف عوام و زن ها در خصوص ذات و اسما و صفات حق مساوى مى دانند. بلکه گاهى از آن ها بالاتر نیز بروز کند، مى گویند: فلان یک عقائد عامیانه خوبى دارد، اى کاش ما به همان عقیده عامیانه بودیم. این مطلب درست است; زیرا که این بیچاره که به این کلام متنوه مى شود خود عقاید عامیانه را از دست داده و دیگر معارف را، که معارف خواص و اهل الله است، باطل مى شمرد. این آروز درست مثل آرزوى کفار است که در کریمه الهیة نقل از آن ها شده:
«و یقول الکافر یا لیتنى کنت ترابا»; کافر در قیامت مى گوید: اى کاش من خاک بودم. (نبا: 40( ما اگر بخواهیم آیات و اخبار لقاءالله را به تفصیل ذکر کنیم تا رسوایى این عقیده فاسده، که از جهل و غرور شیطانى پیدا شده، واضح شود کتابى جداگانه لازم دارد. (آداب الصلاة، ص197( 35-فیض کاشانى، علم الیقین، ج 1، ص49 36 -شیخ صدوق، توحید، ص 305 37 - بحارالانوار، ج82، ص243 38 - همان، ج 90، ص159، ح 10 39 - حضرت امام; در جایى دیگر به همین مناسبت مى فرمایند: «من و تو اهلش نیستیم، ولى خوب است منکر هم نشویم; ایمان داشته باشیم به هر چه خداوند تعالى و اولیایش فرموده اند. شاید این ایمان اجمالى هم براى ما فایده داشته باشد. گاهى هم ممکن است که انکار بى جا و رد بى موقع و بدون علم و فهم براى ما ضررهاى خیلى زیاد داشته باشد و این دنیا عالم التفات به آن ضررها نیست... شاید آن مطلب، منشا و اساسى داشته باشد از کتاب و سنت و عقل شما به آن بر نخورده باشد. چه فرق مى کند که یک نفر فقیه یک فتوا بدهد از باب دیات - مثلا - که شما کم تر دیده اید و شما بدون مراجعه به مدرکش رد کنید.
او را یا آن که یک نفر سالک الى الله یا عارف بالله یک حرف بزند راجع به معارف الهیة یا راجع به احوال بهشت و جهنم و شما بدون مراجعه به مدرکش او را رد کنید.» (چهل حدیث، ص 12( 40 - حضرت امام; در کتاب شریف سر الصلاة به همین مناسبت مى فرمایند: «از امور مهمه اى که تنبه به آن لازم است و اخوان مؤمنین، خصوصا اهل علم [کثر الله امثالهم] باید در نظر داشته باشند آن است که اگر کلامى از بعض علماى نفس و اهل معرفت دیدند یا شنیدند به مجرد آن که به گوش آن ها آشنا نیست یا مبنى بر اصطلاحى است که آن ها را از آن خطى نیست بدون حجت شرعیة، دمى به فساد و بطلان نکنند و از اهل آن توهین و تحقیر ننمایند. و گمان نکنند هر کس اسم از مراتب نفس ومقامات اولیا و عرفا و تجلیات حق و عشق و محبت و امثال این ها که در اصطلاحات اهل معرفت رایج است، برد، صوفى است یا مروج دعاوى صوفیه است یا بافنده از پیش خود است و بر طبق آن، برهان عقلى یا حجتى شرعى ندارد. به جان دوست قسم که کلمات نوع آن ها شرح بیانات قرآن و حدیث است.» (سرالصلاة. ص 38( 41 - این کتاب اخیرا
و براى دومین بار به همت انتشارات الزهرا(س) به نام عرفان و عارف نمایان به فارسى ترجمه شده است که این نام گذارى گرچه با محتواى کتاب مطابق است، اما با نام گذارى مؤلف نمى سازد، بلکه ترجمه رساى نام کتاب این چنین است: «شکستن بت هاى جاهلیت در رد صوفى گرى». 42- صوفى خالص 43 - درباره مرحوم فیض; صافى اش در تفسیر قرآن و وافى او در شرح روایات کافى «درباره ملاصدرا; تفسیر القرآن الکریم و شرح اصول کافى اش شاهد صدقى بر ادعاى حضرت امام; مى باشند. 44 - یعنى: «باید به خدا شکایت کرد.» این جمله اقتباسى از حدیث امام هشتم(ع) است که فرمود: «فالى الله المتشکى و هو المستعان.» (بحارالانوار، ج49، ص 130( 45 - مراد از علم بالله و اسما «صفات» علم شریف عرفان است; چون موضوع عرفان وجود مطلق یا الحق است (ر. ک. به:؟، تمیهد القواعد، ص 18 /؟ مصباح الانس، ص13( و مسائل آن اسما و صفات خداوند تبارک و تعالى است. ر. ک. به: تمهید القواعد، ص 25( لذا، علم عرفان «علم بالله» اطلاق مى شود; چه این که به عارف «اهل الله» (محى الدین عربى، شرح فصوص الحکم، ص 286- 60 / آداب الصلاة، ص197( که این اصطلاح را در عرفان همچون سایر اصطلاحاتشان از کتاب و سنت گرفته اند; زیرا
به قول امام خمینى;، به جان دوست قسم که کلمات نوع آن ها شرح بیانات قرآن و حدیث است. (ر. ک. به: سرالصلاة، ص 38( اصطلاح «علم بالله» در روایات ذیل آمده است: بحارالانوار، ج 1، ص 210، ح 2، ص 215، ح 20 46 - این نکته که این علم را در خدمت مشایخ آن علم تحصیل کند، از آن مطالب بسیار عمیق و اساسى است; چه این که بیش تر علوم را و مخصوصا علم فلسفه و به خصوص علم عرفان را نمى توان با خواندن فهمید و بدان رسید و غالب گرفتارى و خطاهاى بزرگى که براى افرادى همچون غزالى پیش آمده از همین مطالعه کردن و خواندن بدون استاد است - که خود بدان معتوف است امام سجاد(ع) درباره ضرورت نیاز به استاد مى فرمایند: «هلک من لیس له حکیم یرشده»; کسى که بدون استاد و راهنما باشد هلاک مى شود (؟، کشف الغمة، به نقل از: رساله سیر و سلوک، منسوب به بحر العلوم، ص116 / بحارالانوار، ج 78، ص159، ح 10( حضرت امام;، به مناسبت بحثى از کتاب اثولوجیا افلوطین مى نویسند: «کسى که بخواهد این مطلب را خود بفهمد [مطلب محل بحث را] به کتاب اتولوجیا مراجعه کند. البته بعد از تحقیق و تفحص کامل از سخنان پر رمز و راز
عارفان بالله و پس از مراجعه به استاد چون هر علمى اهلى دارد و اصطلاحاتى، مواظب باش، نکند بدون مقدمات و با اتکا به فهم خودت به این کتاب ها مراجعه کنى که نه تنها فایده اى برایت ندارد، بلکه جز حیرت و گمراهى چیزى به بار نمى آورد. مگر نمى بینى... شیخ الرئیس.................، این اعجوبه قرن که در حدة ذهن و دقت فکر، لم یکن له کفوا احد [بى نظیر است] مى گوید: من ریاضیات و طبیبیات و طب را فقط مقدار اندکى نزد استاد خواندم و به راحتى بقیه را فهمیدم. اما در الهیات هیچ نمى فهمیدم، حتى گاهى اتفاق مى افتاد در یک مساله الهى چهل بار مطالعه مى کردم و چیزى عایدم نمى شد، آخرالامر با توسل به خداوند و تضرع، حل مى شد.» (مصباح الهدایة، ص 69- 68( حضرت امام; در پایان کتاب گرانسنگ و بى بدیل مصباح الهدایة مى فرمایند: «اى برادر روحانى، مواظف باش... نکند بخواهى مطالب این کتاب را بدون تفحص در کلمات بزرگان و عارفان بالله و متاله بفهمى یا بخواهى بدون فراگیرى این معارف از اهل آن - از مشایخ عظام و عرفاء کرام - و با مجرد مطالعه این مطالب به آن ها برسى که در این صورت، تیجه اى جز خسران و حرمان ندارد.» (مصباح الهدایة، ص 90(به قول حافظ: بکوى عشق منه
بى دلیل راه قدم که من به خویشتن نمودم صد اهتمام و نشد یا طى این مرحله بى همرهى خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهى و به قول ملاى رومى: هر که گیرد بیشه اى بى اوستا ریشخند مى شد به شهر و روستا(مثنوى معنوى، ج 2، ص 34( 47 - حضرت امام خمینى; در این جا راه رسیدن به معارف را چند چیز معرفى فرموده اند که عبارت اند از: «یک. فراگیرى علم در خدمت مشایخ; دو. ریاضات علمى; سه. ریاضات عملى; چهار. تذکر محبوب و اشتغال قلب به ذات اقدس اله.» این فرمایش حضرت امام; گویا نظار است به سخن نغز و ارزشمند امیرالمؤمنین على(ع): «لا تحعیل العلم الا بخمسة اشیاء: اولها بکثرة السؤال، الثانى بکثرة الم الاشتغال، الثالث بتطهیر الافعال، الرابع بخدمة الرجال، الخامس باستعانة ذى الجلال» (؟، المواعظ العددیة، ص 158(علم به دست نمى آید، مگر از این پنج راه: اول زیاد سؤال کردن، دوم به ممارست همیشگى و مداوم (ریاضات علمى)، سوم عملا از گناهان پرهیز کردن (ریاضات عملى)، چهارم به خدمت بزرگان و عالمان رسیدن (خدمت مشایخ)، پنجم از خداى متعال کمک خواستن (تذکر محبوب و اشتغال قلب به ذات اقدس اله). 48 - دیوان حضرت امام خمینى;، ص 16
اندیشه انقلاب اسلامى، شماره 6 سالار، محمد
واژه هاى کلیدى: مؤلفه هاى امنیت امنیت سیاسى امنیت فرهنگى امنیت اجتماعى و امنیت اقتصادى. در این نوشتار مفهوم امنیت و معناى لغوى آن مورد بحث و بررسى قرار گرفته است. نویسنده در این مقاله تلاش کرده است تا مؤلفه هاى امنیت را که شامل امنیت سیاسى، فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى مى باشد، در اندیشه سیاسى اسلام و امام خمینى(ره) تبیین نماید. در مقام بحث از امنیت سیاسى در دو بعد داخلى و خارجى مطالبى ارائه کرده اند که در عرصه سیاست داخلى عناصرى چون ولایت فقیه، صیانت از اسلامیت، مردم سالارى دینى، رعایت اصل استقلال و قانون گرایى و پرهیز از قانون گریزى تأکید شده است. نگارنده در مبحث مردم سالارى دینى به پاره اى از حقوق مردم بر حکومت از قبیل: حق تعیین سرنوشت، آزادى اراده و انتخاب، مشارکت در امور سیاسى و اجتماعى، تأمین آسایش و رفاه، احزاب و تشکل هاى سیاسى و تأمین جانى و مالى مردم اشاره کرده است و در بعد سیاست خارجى و روابط بین الملل نیز به سیاست نه شرقى نه غربى، روابط حسنه و مسالمت آمیز، اصل احترام متقابل و عدم دخالت در امور داخلى یکدیگر، نفى ظلم و ظلم پذیرى (لاتظلمون و لاتظلمون) و بنا به فرمایش مقام معظم رهبرى سه اصل بنیادین
عزت، حکمت و مصلحت تصریح گردیده است. اما در مقوله امنیت اجتماعى مطالبى حول محور استقرار عدالت اجتماعى، امنیت شغلى و مسکن، مبارزه با مفاسد و انحرافات اجتماعى، نظارت عمومى و اصل امر به معروف و نهى از منکر از منظر امام خمینى(ره) بیان شده است. در بحث امنیت اقتصادى پیرامون اسلام عامل تعدیل ثروت، خودکفایى در بخش کشاورزى، فقرزدایى با استناد به اقوال و کلمات امام راحل(ره) مطالبى عنوان گردیده است. به طورکلى نگاه امام راحل(ره) به مفهوم امنیت، نگاهى کلان نگر و عمیق مى باشد و در جهت مقابله با هرج و مرج و ناامنى هر نظمى را تأیید نمى کند و اسیر ظواهر نمى شود. نگارنده معتقد است امنیت ملى و عمومى و برقرارى نظم باید به فرهنگ عمومى تبدیل شود و تبعیت از قانون ارزش به حساب آید و این امر مستلزم تلاش مضاعف دولت و مردم خواهد بود.
مقوله «نظم و امنیت» از دیدگاه اسلامى یکى از مهم ترین اصول حیات و اساسى ترین شاخصه و شاکله حکومت و نظام سیاسى است. یکى از وظایف دولت اسلامى، تأمین امنیت و برقرارى نظم و آرامش در مسیر رشد و توسعه جامعه مى باشد که بابه کارگیرى و استخدام ابزار و امکانات متنوع باید به این امر مهم
همت گمارد و همچنین، جامعه اسلامى نیز وظیفه دارد ولایت ایمان را به ثبوت رسانیده و به منظور پرهیز از بى نظمى و هرج و مرج، فریضه حیات بخش امر به معروف و نهى از منکر را اجرا نماید. براى آشنایى هر چه بیشتر با دیدگاه هاى حضرت امام راحل (ره) شایسته است جایگاه امنیت را در اسلام به طور فشرده و مختصر مورد بحث و بررسى قرار دهیم تا اندیشه و مواضع امام در این خصوص که برگرفته از روح تعالیم اسلام ناب است روشن شود.
کلمه امنیت ریشه در واژه «امن» از زبان عربى دارد و به معنى در امان و آسایش بودن، مصونیت از خطر و ترس و آرامش خاطر مى باشد. واژه «امن» یعنى بى گزند و بى آسیب و داراى آرامش. امنیت هم یعنى بى گزندى و بى آسیبى یا حالتى که در آن گزند و خطر و آسیب راه ندارد و آرامش در آن برقرار است. در تعریف امنیت « ytiruceS » مى توان گفت: «در لغت حالت فراغت از هر گونه تهدید یا حمله و یا آمادگى براى رویارویى با هر تهدید و حمله را گویند. در اصطلاح سیاسى و حقوقى به صورت امنیت فردى، امنیت اجتماعى، امنیت ملى و بین المللى به کار برده مى شود.(2) امنیت به معنى حراست از یک
فرد، جامعه، ملت و یک کشور در برابر تهدیدهاى خارجى است و نقطه مقابل «تهدید» به شمار مى رود، هر کشورى که بتواند تهدیدهاى بالقوه و بالفعل را از میان بردارد، به آسایش و امنیت رسیده است. «واژه ى امنیت، ابتدا در ادبیات سیاسى آمریکا شدیدا متداول شد. بعد از تغییرات مهمى که پس از جنگ جهانى دوم در سیاست بین الملل پدید آمد، باعث شد تا این مفهوم نیز هر چه بیشتر کارآیى پیدا کند.»(3) «والترلیپمن» محقق و نویسنده آمریکایى، نخستین کسى است که مفهوم امنیت ملى را به روشنى تعریف کرد: «یک ملت وقتى داراى امنیت است که در صورت اجتناب از جنگ بتواند ارزش هاى اساسى خود را حفظ کند و در صورت اقدام به جنگ، بتواند آن را به پیش ببرد.»(4) نکته اى که در اینجا لازم به یادآورى است، مفهوم امنیت مى باشد. «آنچه که امروز در مباحث سیاسى، خصوصا در مباحث سیاست خارجى، بیشتر مورد توجه قرار مى گیرد مفهوم امنیت ملى « ytiruces lanoitaN » است نه فقط «امنیت» تنها. امنیت ملى از مفاهیمى است که عمر چندانى در مباحث سیاسى ندارد. ریشه آن به انقلاب کبیر فرانسه برمى گردد؛ زمانى که براى اولین بار واژه هایى چون «ملى» و «ملیت»، خلق شد و داراى تعاریف و محدوده هاى خاصى گشتند.»(5) تا امروز مفهوم امنیت
دچار تحولات مختلفى شده است که طرح آن در این مقاله نمى گنجد.
اسلام براى امنیت اهمیت ویژه اى قایل است و حفظ و تأمین امنیت را از وظایف دولت اسلامى مى داند و براى برقرارى نظم و آرامش عمومى دستورالعمل هاى جالب و ارزنده اى دارد. اسلام به اخلال گران در امنیت جامعه هرگز اجازه نمى دهد هرج و مرج ایجاد نمایند و نظم جامعه را مختل سازند. قرآن کریم به عنوان اولین متون اسلامى «امنیت» را در زمره امدادهاى الهى مى شمارد و مى فرماید: «ثم أنزل علیکم من بعد الغمّ أمنةً نعاسا.»(6) [سپس، بعد از آن غم و محنت، آرامشى (به صورت) خوابى سبک بر شما نازل کرد.] و نیز امنیت را یکى از اهداف استقرار حاکمیت خداوند و حکومت صالحان و طرح امامت مى داند و در این باره مى فرماید: «وعدالله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الأرض کما استخلف الذین من قبلهم...»(7) [خداوند به کسانى از شما که ایمان آورده اند و کارهاى شایسته کرده اند، وعده داده است که آنان را در این سرزمین جانشین گرداند، چنانکه امّت هاى صالح پیامبران سلف جانشین (پیشینیان) خود شدند و علاوه بر خلافت، دین پسندیده آنان را (که اسلام واقعى است) بر همه ادیان تمکین و تسلط عطا کند و به همه مؤمنان پس از ترس
و اندیشه از دشمنان، ایمنى کامل دهد که مرا به یگانگى بدون هیچ شائبه شرک و ریا پرستش نمایند.] همچنین، امنیت ناشى از ایمان آوردن است و مؤمنان شایسته امنیت هستند. «هو الذی أنزل السکینة فی قلوب المؤمنین لیز داد وا ایمانا مع ایمانهم».(8) [اوست خدایى که آرامش را در دل هاى مؤمنان جاى داد تا ایمانى برایمانشان بیفزاید.] و تأمین امنیت را از اهداف مهم جهاد مى داند و مى فرماید: «وقاتلوهم حتى لاتکون فتنة و بکون الذین لله»(9) با کافران جهاد کنید تا فتنه و فساد از روى زمین برطرف شود و دین فقط دین الهى باشد. خداوند برخى از مکان ها را جایگاه امن قرار داده است یکى از آنها کعبه حرم امن الهى است که وسیله بهره ورى و کسب ثواب نیز مى باشد: «و اذ جعلنا البیت مثابة للناس و أمنا...»(10) [خانه (کعبه) را بازگشتگاه و حرم امن مردم قرار دادیم]. «و اذقال ابراهیم رب اجعل هذا بلدا آمنا...»(11) [و چون ابراهیم گفت: پروردگارا اینجا را شهرى امن به گردان و از شهروندان هر کس را که به خداوند و روز قیامت ایمان ورزد از فرآورده هاى آن روزى به بخش] همچنین از مثل ها و الگوهاى قرآنى، شهرى است که از امنیت برخوردار باشد: «و ضرب الله مثلاً قریة کانت آمنةً
مطمئنة...»(12) [خداوند شهرى را مثال مى آورد که امنیت و آرامش داشته و از هر طرف رزق و روزى فراوانى به آنها مى رسیده است.] یکى دیگر از جایگاه هاى امن در نگاه قرآن بهشت الهى است، که خداوند به مسلمان در بهشت نوید امنیت مى دهد و مى فرماید: «ادخلوها بسلام آمنین.»(13) [به سلامت و در امن و امان به آنجا وارد شوید.] مداهنه و سازش با دشمن را مغایر با امنیت قلمداد مى کند و مى فرماید: «فلا تطع المکذبین و دوّالوتدهن فیدهنون.»(14) [هرگز از کافران که آیات خدا را تکذیب مى کنند پیروى مکن. آنان بسیار مایلند تا با تو سازش کنند.] علاوه بر آیات متعدد قرآنى درباره امنیت، مى توان در بیشتر منابع و متون اسلامى هم مطالبى پیدا کرد. به عنوان مثال نگاهى به نهج البلاغه مى اندازیم که بدون تردید پس از قرآن کریم داراى مقام و منزلتى رفیع و بى رقیب در میان آثار جهانیان مى باشد. امیر مؤمنان على (ع) اسلام را به خودى خود «امنیت آور» مى خواند و مى فرماید: «فجعله امنا لمن علقه و سلما لمن دخله»(15) [خداوند اسلام را وسیله امنیت براى کسى قرار داده که آن را به پذیرد] امام على (ع) در عهدنامه مالک اشتر انعقاد قراردادهاى صلح را به منظور تأمین نظم و امنیت و جلوگیرى از ناامنى، مطلوب مى داند: «...
فانّ فى الصلح دعة لجنودک و راحة من همومک، و امنا لبلادک.»(16) [زیرا در آشتى و صلح، آسایش لشگریان و مصونیت از غم و اندوه ها و موجب امنیت و آرامش شهرها خواهد بود.] به علاوه آن حضرت تأمین امنیت و آرامش در جامعه را از اهداف والاى امامت و حکومت صالحان مى شمارد و مى فرماید: «... و نظهر الاصلاح فى بلادک فیأمن المظلومون من عبادک.»(17) [جکومت را به دان جهت پذیرفتم تا در شهرهاى تو اصلاح و آسایش برقرار سازیم و بندگان ستم کشیده ات احساس امنیت نمایند.] همچنین، امیرمؤمنان على (ع) در مقام تبیین شیوه حکومت دارى، حفظ و تأمین امنیت را از وظایف حکومت اسلامى مى داند و به طور کلى وظیفه دولت اسلامى را در سه موضوع اعلام مى دارد: 1 اصلاح امور مردم 2 عمران و آبادانى شهرها 3 حفظ مرزهاى اسلامى (18) ترقى و تعالى انسانها و تکامل و رشد استعدادهاى نهفته در نهاد آدمى، توسعه و ترقى سرزمین اسلامى و حفظ و حراست از مرزهاى کشور اسلامى از وظایف بسیار مهمى است که حکومت باید به آن اهتمام ورزد و به هیچ عنوان اجازه شانه خالى کردن از آن را ندارد. نکته اى که در اینجا حایز اهمیت است اینکه محدوده این امنیت شامل همه مسلمانان جهان و همه
غیر مسلمانان تحت حکومت اسلامى مى شود. نمونه معروف آن سیره نبى اکرم (ص) و پیشوایان اسلامى است که از حقوق مردم در برابر ستم و تجاوز دیگران و در مقام دفاع از امنیت مسلمانان و حفظ مرزهاى سرزمین هاى اسلامى از هیچ کوششى فروگذار نمى کردند و همواره به مردم یادآور مى شدند که آمادگى خویش را در برابر دشمنان پاس بدارند. ماجراى کندن خلخال از پاى زن یهودى در زمان حکومت حضرت امیر (ع) را همگان شنیده ایم که این قضّیه، آن حضرت را غمگین ساخت و عاملان این ماجرا را به شدت نکوهش و ملامت کرد. حکومتى که براى حفظ امنیت داخلى این گونه از غیر مسلمانان دفاع مى کند، بدون تردید در برابر تجاوز دشمن خارجى نیز همین حقوق را در نظر دارد و نسبت به حفظ کیان اسلام، حدود و ثغور سرزمین اسلامى و مردم هرگز بى تفاوت نمى باشد.
اکنون که جایگاه نظم و امنیت از منظر قرآن و روایات اسلامى بطور فشرده و مختصر اشاره شد، جا دارد براساس مطالب فوق، با استناد به فرمایشات و مجموعه آثار حضرت امام خمینى (ره) مواضع و دیدگاه هاى ایشان را در این خصوص تبیین نماییم. هرچند سخن گفتن از نظم و امنیت در اندیشه شخصیت بزرگى چون امام راحل (ره)
بسیار سخت و دشوار خواهد بود. شخصیتى که نه تنها امنیت و آسایش نظام ظالمانه شاهنشاهى را در ایران در هم ریخت بلکه هیمنه استکبار جهانى و استعمارگران شرق و غرب را در هم شکست و مدعیان دروغین نظم نوین جهانى را رسوا کرد و جهانیان به ویژه مستضعفان و ستم کشیدگان را به آرامش و امنیت در سایه عزت و اقتدار اسلام ناب محمدى دعوت نمود. با مراجعه به راه امام و کلام آن بزرگوار مى توان استنباط کرد که نگاه ایشان به مفهوم امنیت، نگاهى کلان نگر و عمیق مى باشد و به تعبیر دیگر در جهت مقابله با هرج و مرج و ناامنى، هر نظمى را مورد تأیید قرار نمى دهد و به شکل ظاهرى بسنده نمى کند. براى آگاهى بیشتر در این زمینه به برخى از مؤلفه هاى امنیت که اهمیت ویژه اى دارند نظیر امنیت سیاسى، فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى در اندیشه و افکار امام خمینى (ره) به شرح ذیل مورد بررسى قرار مى گیرد.
در بحث امنیت سیاسى دیدگاه هاى امام راحل (ره) را مى توان در دو بعد سیاست داخلى و بعد سیاست خارجى مورد توجه قرار داد: در زمینه سیاست داخلى عوامل زیر به عنوان اساسى ترین عناصر در برقرارى امنیت نظام جمهورى اسلامى قابل بحث مى باشند: جایگاه ولایت فقیه و
رهبرى صیانت از اسلامیت نظام پایگاه مردمى نظام رعایت اصل استقلال التزام به قانون (قانون گرایى) پرداختن به بحث تفصیلى هر یک از محورهاى فوق و شناخت دیدگاه هاى امام خمینى(ره) در مورد تک تک این موارد در این مقاله مقدور نمى باشد بلکه ناچاریم بطور اجمال اشاره اى داشته باشیم.
دیدگاه امام خمینى (ره) درباره نقش و جایگاه ولایت فقیه با توجه به پیام ها، سخنرانى ها و نوشته هاى متعدد ایشان بر هیچکس پوشیده نیست. به عنوان نمونه درباره اهمیت این اصل اساسى در یکى از سخنان خویش مى فرمایند: «بهترین اصل در اصول قانون اساسى، این اصل ولایت فقیه است.»(19) همچنین در یکى دیگر از سخنان خود، شأن امنیتى این اصل مهم را مورد توجه قرار داده و مى فرمایند: «... من به همه ملت، به همه قواى انتظامى اطمینان مى دهم که امر دولت اسلامى اگر با نظارت فقیه و ولایت فقیه باشد، آسیبى بر این مملکت وارد نخواهد شد.»(02)
با مطالعه در سیره عملى و نظرى حضرت امام استفاده مى شود که در اندیشه ایشان یکى از ارکان اساسى مشروعیت نظام، اسلامى بودن است. لذا چه پیش از برقرارى جمهورى اسلامى و چه پس از آن همواره اسلامیت آن را به مثابه موضوع امنیتى تلقى کرده و صیانت
از اسلامیت نظام را واجب و لازم دانسته اند و در این باره مى فرمایند: «اینک که به توفیق و تأیید خداوند، جمهورى اسلامى با دست تواناى ملت متعهد پایه ریزى شده، و آنچه در این حکومت اسلامى مطرح است اسلام و احکام مترقى آن است، بر ملت عظیم الشأن ایران است که در تحقق محتواى آن به جمیع ابعاد و حفظ و حراست آن بکوشند که حفظ اسلام در رأس تمام واجبات است.»(21) از این رو براساس آنهمه تأکید و توصیه هاى امام بر حفظ مکتبى بودن و اسلامى بودن نظام، هرگونه تلاش و حرکتى براى طرح و حاکم ساختن الگوى غیراسلامى، از آنجا که با جوهره ارزشى نظام جمهورى اسلامى تعارض دارد، به عنوان حرکت ضد امنیتى محسوب مى شود و طبق اصل اول و دوم قانون اساسى در حکم تهدید به حساب مى آید و مقابله با آن ضرورى است. «واقع مطلب این است که اینها اسلام را نمى خواهند. اگر جمهورى اسلامى یک جمهورى دموکراتیک بود، آنها حرفى نداشتند، لکن جمهورى، اسلامى است، که دستورات اسلام براى آنها در غارتگرى ها و در زورگویى ها، مجال نمى خواهد بدهد.»(22)
حضرت امام (ره) در مشروعیت حکومت، همواره به دو رکن اسلامیت و جمهوریت اشاره کرده اند و تخلف از آن را به هیچ وجه
جایز نمى دانند، مقام معظم رهبرى نیز در برخى از سخنان خویش به شکل گیرى حکومت اسلامى بر دو پایه الهى و مردمى (جمهورى اسلامى) تأکید ورزیده اند. از دیدگاه امام حکومتى مشروعیت دارد که مبتنى بر قوانین و احکام اسلام و نیز متکى به رأى مردم باشد. ایشان در این باره مى فرمایند: «حکومت جمهورى اسلامى هم یک جمهورى است مثل سایر جمهورى ها ولکن قانونش قانون اسلامى است.(23) و لذا از نظر حضرت امام، اگر حکومت و حاکمان، رضایت و پذیرش مردمى داشته باشند، خداوند متعال هم از آنان راضى مى شود. از همین روست که ایشان حکومت اسلامى را حکومتى موافق مردم و موافق حکم خدا معرفى کرده اند.(24) بر طبق نص صریح قانون اساسى(25) و اسلام سیاسى مورد نظر امام خمینى (ره)، اراده مردم در اداره امور جامعه باید دخالت داشته باشد و بدن تکیه حکومت بر اراده و رأى مردم، مشروعیت حکومت مورد تأمل خواهد بود. از این رو همواره مردم را ذى حق دانسته و مسئولان را نسبت به اداى حقوق مردم سفارش نموده اند. براى روشن شدن دیدگاه امام (ره) در این خصوص به موارد ذیل به طور خلاصه اشاره مى شود: 1 مردم و حق تعیین سرنوشت: «از حقوق اولیه هر ملتى است که باید سرنوشت و تعیین شکل و نوع
حکومت خود را در دست داشته باشد.»(26) «همه عقلاى عالم این مطلب را قبول دارند که هر بشرى نسبت به سرنوشت خودش آزاد است. مى تواند رأى آزاد بدهد و رئیس مملکت، شکل اداره مملکت را خودشان تعیین کنند و برحسب حقوق بشر این خواست آنها باید ممضى باشد.»(27) 2 مردم و آزادى اراده و انتخاب به اعتقاد امام حکومت اسلامى، دقیقا حکومتى مطابق با این اصل عقلى و شرعى است زیرا که حکومت اسلامى و حکومت عدل، حکومتى است که «تابع مردم»، «براى مردم» و مبتنى بر «رأى مردم» است.(28) در مورد انتخاب آزاد مردم نیز بیانات متعددى دارند و از نظرایشان این انتخاب باید آزادانه باشد. در این باره مى فرمایند: «همان طور که بارها گفته ام مردم در انتخابات آزادند و احتیاج به قیم ندارند و هیچ فرد و یا گروه و دسته اى حق تحمیل فرد و یا افردى را به مردم ندارند. جامعه اسلامى ایران که با درایت و رشد سیاسى خود، جمهورى اسلامى و ارزش هاى والاى آن و حاکمیت قوانین خدا را پذیرفته اند و به این بیعت و پیمان بزرگ وفادار مانده اند، مسلم قدرت تشخیص و انتخاب کاندیداى اصلح را دارند.»(29) 3 مردم و لزوم مشارکت آنان در امور سیاسى و اجتماعى در اندیشه سیاسى امام (ره)، مردم
به عنوان شریک بزرگ حکومت، نقش کلیدى و محورى در ارکان نظام و اداره کشور دارند: «بدون اینکه این ملت همراهى کند ما نمى توانستیم کارى بکنیم. هر چى داریم از اینهاست و هر چى هست مال اینهاست، دولت عامل اینهاست، قوه قضاییه عامل اینهاست، قوه اجراییه عامل اینهاست، قوه مقننه عامل اینهاست.(30) «از مراجع و علماى بزرگ تا طبقه بازارى و کشاورز و کارگر و کارمند، همه و همه، مسئول سرنوشت کشور و اسلام مى باشند، چه در نسل حاضر و چه در نسل هاى آتیه و چه بسا که در بعضى مقاطع عدم حضور و مسامحه گناهى باشد که در رأس گناهان کبیره است.(31) 4 تأمین آسایش و رفاه مردم حکومت اسلامى... حکومتى است که زندگى شما را زندگى مرفه ان شاءا.. قرار مى دهد.»(32)و «همه اقشار ملت در جمهورى اسلامى باید در رفاه باشند.» براى تأمین رفاه و آسایش مردم و رسیدگى به امور آنان توصیه و سفارش هاى فراوانى به مسئولان و نمایندگان مجلس نموده اند و مى فرمایند: «طرح ها و پیشنهادهایى که مربوط به عمران و رفاه حال ملت خصوصا مستضعفین است، انقلابى و با سرعت تصویب کنید و از نکته سنجى ها و تغییر عبارت غیر لازم که موجب تعویق امر است اجتباب کنید و از وزارت خانه ها و مأموران اجرا بخواهید
از کاغذ بازى ها و غلط کارى هاى زمان طاغوت اجتناب کنند و رفاه ملت مظلوم و عقب افتادگى هاى آنها را به طور ضربتى تحصیل و ترمیم کنند.» 5 احزاب و تشکل هاى سیاسى حضرت امام در اشاره به این مطلب، اختلاف سلیقه و آراء را عامل ضعف و انحطاط جامعه نمى دانند بلکه در صورتى که موجب حفظ وحدت اصولى باشد، پسندیده و مطلوب است: «اگر در یک ملتى اختلاف سلیقه نباشد، این ناقص است. اگر در یک مجلسى اختلاف نباشد، این مجلس ناقصى است. اختلاف باید باشد، اختلاف سلیقه، اختلاف رأى، مباحثه، جاروجنجال اینها باشد لکن نتیجه این نباشد که ما دو دسته بشویم دشمن هم، باید دو دسته باشیم در عین حالى که اختلاف داریم، دوست هم باشیم.»(33) 6 اعتبار رأى اکثریت مردم از مجموعه بیانات و گفتار امام (ره) در این خصوص برمى آید که مشروعیت و اعتبار همه مراکز قدرت را رأى اکثریت مردم مى دانند و مى فرمایند: «حکومت اسلامى ما متکى به آراى عمومى خواهد بود.»(34) «معنا ندارد که یک اقلیتى بخواهد تحمیل کند به یک اکثریتى، این خلاف دموکراسى است که شما به او عقیده دارید. خلاف آزادى است. خلاف همه انسانیت است بخواهند یکعده معدودى که اقلیت هستند تحمیل کنند بر یک عده (بیشتر).»(35) 7 دفاع از جان
و مال و ناموس مردم «دفاع از ناموس مسلمین و جان مسلمین و مال مسلمین و کشور مسلمین یکى از واجبات است. ما داریم به این واجب عمل مى کنیم، کشور ما دارد به این واجب عمل مى کند.(36) ایشان در مقام تعامل با اقلیت هاى دینى و رسمى در ایران نیز دستور مى دهند با آنان با اخلاق حسنه و قسط و عدل اسلامى رفتار شود(37) و در احوال شخصیه و دستورات دینى مطابق با قانون خود عمل کنند: «ما مى خواهیم همه مردم، همه مسلمین و غیر مسلمین همه در صلح و صفا باشند، لکن معنایش این نیست که اگر یک کسى بخواهد بریزد در منزل یک کسى و تعدى کند، ما بگوییم که سرصلح داشته باشید و تن بدهید به ظلم. نه...(38)
نظام جمهورى اسلامى ایران داراى نظامى است باهویت مستقل اسلامى و ملى. حفاظت و پاسدارى از استقلال و میثاق ملى که با پرداخت بهاى سنگین بدست آمده است به عنوان بخشى از رسالت امنیتى محسوب مى شود. بر این اساس در اصل نهم قانون اساسى، صیانت از استقلال و تمامیت ارضى به مثابه وظیفه مهم و اصلى حکومت تلقى شده و هر گونه فعالیتى که به نوعى استقلال و میثاق ملى را تهدید نماید، غیر مشروع و
اخلال به امنیت کشور خوانده شده است. امام بزرگوارمان همواره مردم را به پاسدارى از این نعمت بزرگ توصیه نموده و در یکى از سخنان خویش مى فرمایند: باز سفارش مى کنم که به خدا متکى باشید و براى همیشه زیر بار شرق و غرب نروید. مردم باید تصمیم خود را بگیرند، یا رفاه و مصرف گرایى یا تحمل سختى و استقلال، و این مسئله ممکن است چند سالى طول بکشد ولى مردم یقینا دومین راه را که استقلال و شرافت و کرامت است، انتخاب خواهند کرد.(39) حضرت امام (ره) در خطابه هاى سیاسى و افکار و اندیشه هاى خویش، تعبیرها و عبارت هاى متعددى را به کار برده اند که مهم ترین آنها را مى توان اینطور خلاصه کرد: خود باورى و خودکفایى شرط استقلال. بازگشت به اصالت و هویت اسلامى خویش. تحمل سختى ها و مشکلات در راه کسب استقلال. «اگر کشورى بخواهد امنیت را توأم با استقلال کامل تأمین کند، کار مقدارى مشکل و سخت خواهد بود. به ویژه کشورى که داراى آرمان ها و ارزش هاى مقدس بوده و مایل است هویت مستقل اسلامى و ملى خود را حفظ کند. براى کشورى که مى خواهد در بعد سیاسى داراى استقلال کامل بوده و خود تصمیم گیرنده باشد و جلوى دخالت هاى نابجاى دیگران را بگیرد و در بخش اقتصادى
به جاى منافع مشترک به دنبال منافع ملت خود باشد، تأمین امنیت دشوارتر خواهد بود و بالمآل جامعه بار سنگین ترى را بردوش خواهد کشید. چنین کشورى داراى دشمنان فراوانى در سطح جهان و منطقه خواهد بود.»(40) در اندیشه سیاسى امام (ره) هر گونه وابستگى و دخالت اجانب در مقدرات ملت ها اعم از وابستگى سیاسى، فرهنگى، اقتصادى و نظامى، رفاه طلبى و مصرف گرایى، خود باختگى و احساس حقارت در برابر فرهنگ بیگانه غربى به عنوان عوامل ناامنى و موانع استقلال و خودکفایى مى باشند و از دیدگاه امام محکومند.
یکى دیگر از عوامل ایجاد نظم و امنیت در جامعه، قانون گرایى و پرهیز از قانون گریزى است. اگر قانون نباشد دو حالت بیشتر پیش نخواهد آمد: حالت اول این است که جامعه دچار هرج و مرج مى شود. در آن صورت، هیچ موجودى امنیت ندارد و بدیهى است که هرج و مرج مغایر با رشد و سعادت جامعه است... حالت دوم، استبداد است.(41) امام خمینى (ره)، حکومت جمهورى اسلامى را حکومتى مبتنى بر قانون عدل الهى دانسته و به اعتقاد ایشان «همه در سایه قانون با امنیت کامل به سر مى برند و هیچ حاکمى حق ندارد برخلاف مقررات و قانون شرع مطهر قدمى بردارد.»(42) همچنین امام (ره) همه
مردم و مسئولان را به رعایت قانون اساسى و ضوابط اسلامى فراخوانده و مى فرمایند: «همه باید مقید به این باشید که قانون را بپذیرید و لو برخلاف رأى شما باشد، باید بپذیرید براى اینکه میزان اکثریت است و تشخیص شوراى نگهبان که این مخالف قانون نیست و مخالف اسلام هم نیست، میزان است که همه ما باید بپذیریم. من هم ممکن است با بسیارى از چیزها، من که یک طلبه هستم، مخالف باشم، لکن وقتى قانون شد،... خوب ما هم مى پذیریم.»(43) و اما در زمینه سیاست خارجى دیدگاه هاى امام (ره) را مى توان فهرست وار به صورت محورهاى زیر دسته بندى کرد: 1 گستره روابط براساس مبانى اسلامى و انسانى 2 اصل احترام متقابل وعدم دخالت در امور داخلى یکدیگر 3 روابط حسنه، مدارا و مسالمت آمیز 4 اصل آزادى، استقلال و منافع ملى 5 نفى سلطه گرى و سلطه پذیرى 6 نفى ظلم و
ظلم پذیرى (لاتظلمون و لاتظلمون) 7 اصل نه شرقى نه غربى 8 دفاع از کیان اسلام و مسلمانان 9 دفاع از مستضعفان و مظلومان 10 کمک به نهضت هاى آزادى بخش 11 صدور انقلاب اسلامى(44) امام راحل (ره) در مورد سیاست خارجى و روابط بین المللى نیز بر نفى وابستگى سیاسى و سیاست نه شرقى، نه غربى و حفظ مصالح اسلام و مسلمانان تأکید دارند و در پیام ها و سخنرانى ها و فرمایشات خویش روى محورهاى یازده گانه که یادآور شدیم تکیه مى کردند و تخلف و عدول از این سیاست را خیانت و اخلال در امنیت و استقلال نظام مى دانستند. ایشان در پاسخ به نامه رؤساى قواى سه گانه که در تاریخ 11/7/67 ارسال نمودند، این طور فرمودند: «برهیچ یک از مردم و مسئولین پوشیده نیست که دوام و قوام جمهورى اسلامى ایران بر پایه سیاست نه شرقى و نه غربى استوار است و عدول از این سیاست، خیانت به اسلام و مسلمین و باعث زوال عزت و اعتبار و استقلال کشور و ملت قهرمان ایران خواهد بود.(45) مقام معظم رهبرى نیز اصول سیاست خارجى را حول محور سه اصل بنیادین عزت، حکمت و مصلحت بیان کرده اند که به کار بستن این اصول در عرصه روابط بین الملل، نشانه شوکت واقتدار نظام مقدس
جمهورى اسلامى است. «... متأسفانه برخى از کشورها، تز معروف «استقلال کمتر، امنیت بیشتر» را دنبال مى کنند و براى آسودگى خیال و جلوگیرى از تجاوز دشمن، کشور خود را در اختیار یک قدرت بزرگ قرار داده اند این امر به قول معروف «خودکشى از ترس مرگ» است! یعنى ما خودمان کارى کنیم که دشمن دیگر نیازى به تجاوز نداشته باشد، در همه بخش ها دشمن را سهیم و شریک کنیم تا نیازى به تجاوز نباشد!! بنابراین در بخش سیاسى مقدارى وابستگى، در بخش فرهنگى مقدارى بى هویتى، تسلیم و تقلید کورکورانه و در بخش اقتصادى اشتراک منافع بادیگران، حاصل این تفکر است. کشورهایى در اطراف ما وجود دارند که مجرى این روش ها هستند. در خود ایران قبل از انقلاب نیز، وضع چنین بود. مردم ما در گذشته با این شیوه کاملاً آشنا بودند و امنیت در ایران از طریق وابستگى در بخش سیاسى، در بخش فرهنگى و در بخش اقتصادى تأمین مى شد.(64)
امام خمینى (ره) با تأکید براینکه فرهنگ در موجودیت و حیات هر جامعه اى نقش اساسى و محورى دارد و اصلاح فرهنگ در رأس همه اصلاحات به شمار مى آید، از جمله دست آوردهاى انقلاب اسلامى را برقرارى فرهنگ استقلالى در جامعه توسط دانشگاه مستقل و حوزه مى دانستند. برقرارى نظم و امنیت
فرهنگى برمبناى استقلال فکرى و قطع وابستگى فرهنگى و جایگزین کردن فرهنگ مستقل اسلامى ایرانى از وظایف دولت اسلامى است. با توجه به عنایت خاص و ویژه اى که در گفتار و کلمات امام (ره) نسبت به مقوله فرهنگ و استقلال فرهنگى به چشم مى خورد چنین استفاده مى شود که امنیت فرهنگى از اهمیت فوق العاده اى برخوردار است و به عبارت دیگر اگر امنیت فرهنگى وجود داشته باشد، امنیت سیاسى، اقتصادى، اجتماعى و نظامى هم به وجود مى آید. دولت موظف است مقدمات و بسترهاى لازم را براى رشد و تعالى فرهنگ جامعه فراهم نماید و برطبق قانون اساسى ابزار و امکانات مورد نیاز مردم را از تحصیلات ابتدایى گرفته تا آموزش عالى مهیا سازد.(47) «امروزه انسجام فرهنگى را یکى از منابع تأمین کننده امنیت داخلى مى دانند. غرض از این مفهوم وجود سطح قابل قبولى از همآهنگى میان نهادهاى متولى امور اجتماعى فرهنگى در جامعه است که در نتیجه آن، تضاد در حوزه نهادهاى فرهنگى به حداقل رسیده یا از بین برود. امنیت فرهنگى داراى مفهومى وسیع و گسترده است. این امر طیف گسترده اى را به خود اختصاص داده است. از تبلیغات روزنامه ها و رسانه هاى عمومى گرفته تا افکار عمومى جامعه و تفکرات حاکم بر بخش هاى مختلف قدرت، همه در این حوزه قرار دارند.
امنیت فرهنگى نیز مانند امنیت سیاسى لازمه توسعه است و تا امنیت فرهنگى نباشد نباید منتظر توسعه باشیم.(48) در اندیشه سیاسى امام (ره) بر ضرورت استقلال فکرى و فرهنگى و عدم قبول وابستگى تأکید شده است: «بى شک بالاترین و والاترین عنصرى که در موجودیت هر جامعه دخالت اساسى دارد، فرهنگ آن جامعه است. اساسا فرهنگ هر جامعه هویت و موجودیت آن جامعه را تشکیل مى دهد و با انحراف فرهنگ هر چند جامعه در بعدهاى اقتصادى، سیاسى، صنعتى و نظامى قدرتمند و قوى باشد ولى پوچ و پوک و میان تهى است. اگر فرهنگ جامعه اى وابسته و مرتزق از فرهنگ مخالف باشد، ناچار دیگر ابعاد آن جامعه به جانب مخالف گرایش پیدا مى کند و بالاخره در آن مستهلک مى شود و موجودیت خود را در تمام ابعاد از دست مى دهد. استقلال و موجودیت هر جامعه از استقلال فرهنگ آن نشأت مى گیرد و ساده اندیشى است که گمان شود با وابستگى فرهنگى، استقلال در ابعاد دیگر یا یکى از آنها امکان پذیر است.»(49) از مجموعه فرمایشات و پیام هاى امام در مقوله فرهنگ و امنیت مى توان استفاده کرد که راه رسیدن به استقلال فرهنگى یکى پایان دادن به فرهنگ بیگانه و دیگرى بازگشت به اصالت خویش و هویت اسلامى است. خود باختگى در مقابل فرهنگ
غرب و بیگانه شدن از خویشن خویش باعث تزلزل فرهنگى و اخلاقى خواهد شد و امنیت و ثبات فرهنگى جامعه را به خطر مى افکند. امام (ره) در این باره فرمایند: «... اگر جامعه از نظر فرهنگى، وابسته و تابع فرهنگ بیگانه باشد، مجبور مى شود که در ابعاد دیگر اجتماعى هم به سوى دشمن برود و در نهایت، نابود مى شود و شرف خود را در همه زمینه ها از دست مى دهد.»(50) حضرت امام (ره) براى اصلاح فرهنگ جامعه و حفظ و حراست از حریم علم و دانش، بر تربیت و تزکیه و تهذیب نفس تأکید دارند و پیشرفت حقیقى را در سایه تخصص و تعهد اسلامى مى دانند: «باید آنهایى که به این کشور علاقه دارند، آنهایى که به این ملت علاقه دارند، آنهایى که خودشان وابسته نیستند و خدمتگزار ابرقدرتها نیستند، آنها همت کنند به اینکه دانشگاه را یک مرکزى درست کنند که مرکز علم و تهذیب باشد، که همه تخصص ها در خدمت خود کشور باشد نه اینکه متخصص بشود و با آن تخصص اش ما را به دامن آمریکا بکشد، متخصص بشود و با آن تخصصش به کشور ما ضربه وارد کند.»(51) «صدمه هایى که وارد مى شود بر مملکت، غالبا از این متفکرین بى پرورش، آموزش هاى بى پرورش واقع مى شود، علم را تحصیل مى کنند
لکن تقوا ندارند.»(52)
حالت فراغت همگان از تهدیدى که کردار غیرقانونى دولت یا دستگاهى فردى یاگروهى در همه یا بخشى از جامعه پدید آورد، نظام حقوقى جدید مدعى است که قانون یا تعریف و حدگذارى آزادى ها و حقوق فرد و کیفر دادن آنان که از حدود پا فراترنهند، امنیت فرد و اجتماع را پاسدارى مى کند، پلیس و دادگسترى مأمور اجراى آن هستند.(53) براى استقرار نظم و امنیت اجتماعى عناصر و عوامل مختلفى دخیل مى باشند که در اینجا به بررسى برخى از آنها در افکار و اندیشه امام (ره) مى پردازیم.
برقرار کردن عدالت در جامعه یکى از اهداف مهم حکومت پیامبران الهى و امامان معصوم است و یکى از پایه هاى اساسى امنیت به شمار مى آید. امام خمینى (ره) آن را بهترین وسیله جلب اعتماد مردم و موفقیت دولت ها مى دانند و مى فرمایند: «هدف بعثت ها به طور کلى این است که مردمان براساس روابط اجتماعى عادلانه نظم و ترتیب پیدا کرده، قد آدمیت راست گردانند و این با تشکیل حکومت و اجراى احکام امکان پذیر است، خواه نبى خود موفق به تشکیل حکومت شود مانند رسول اکرم (ص) و خواه پیروانش پس از وى توفیق تشکیل حکومت و برقرارى نظام عادلانه اجتماعى را پیدا کنند.(54) و در جاى دیگرى
حکومت اسلامى را حکومت عدل و عدالت معرفى مى کنند و مى فرمایند: «در جمهورى اسلامى عدل اسلامى جریان پیدا مى کند. عدالت الهى بر تمام ملت سایه مى افکند.»(55) همچنین ایشان شیوه امام على (ع) در اجراى عدالت را الگویى ارزنده و مناسب براى حکومت دارى مى دانند و مى فرمایند: «ما عدالت اسلامى را مى خواهیم در این مملکت برقرار کنیم. اسلامى که راضى نمى شود حتى به یک زن یهودى که در پناه اسلام است تعدى بشود. اسلامى که حضرت امیر، سلام الله علیه، مى فرماید براى ما چنانچه بمیریم، ملامتى نیست که لشگر مخالف آمده است و با فلان زن یهودیه اى که ملحد بوده است خلخال را از پایش در آورده است.(65)
از دیدگاه اسلام و امام (ره)، امنیت تنها در مورد جان و مال و ناموس مردم خلاصه نمى شود بلکه شامل تأمین شغل و مسکن و سایر امنیت هاى اجتماعى نیز مى باشد. در قانون اساسى جمهورى اسلامى تصریح شده است: «حیثیت، جان، مال، حقوق، مسکن، شغل اشخاص از تعرضّ مصون است، مگر در مواردى که قانون تجویز مى کند.»(57) اسلام ورود بدون اجازه به مسکن دیگران را ممنوع نموده و تعرض مى داند حتى نگاه کردن به داخل خانه و محل سکونت پوشیده شده مردم را جایز نمى داند، تا آنجا که اگر شخص متعرض،
به هنگام دفاع صاحب خانه به قتل برسد، خونش مهدور است.(58) حضرت امام (ره) در فرمان هشت ماده اى خطاب به مسئولان نظام درخصوص امنیت شغلى و عدم دخالت در زندگى خصوصى افراد مى فرماید: «ما نباید ظلم کنیم، یعنى تفتیش نماییم که در داخل خانه هاى مردم چه مى گذرد، کسى هم حق ندارد عشرتکده درست کند و یا قمارخانه. در حکومت اسلامى با این گونه امور مبارزه مى شود. ما مى خواهیم احکام خدا جارى شود. آن طرفش هست، این طرفش هم هست. آن طرف که نباید با مردم بدرفتارى کرد، نباید داخل منازل مردم ریخت، مردم باید در خانه هایشان مطمئن باشند، در زندگى شان، کسب و تجارتشان اطمینان داشته باشند. دولت اسلامى موظف است مردم را مطمئن نماید در همه چیز، در سرمایه هایشان در کسب و کارشان. دولت حق ندارد به آن ها تعدى نماید و اگر کسى تعدى کرد تأدیب خواهد شد. و از آن طرف هم اگر کسانى که مخالف اسلام هستند بخواهند تجاهر به فسق نمایند، آن ها هم تأدیب خواهند شد.»(59) «ورود به مغازه ها و محل کار و منازل افراد بدون اذن صاحب خانه براى جلب یا به نام کشف جرم و ارتکاب گناه، ممنوع است...»(60) امام (ره) در مورد افرادى که شغل نامشروع و غیر قانونى دارند، هشدار مى دهند: «کسانى که
شغل آنان گردآورى و توزیع مواد مخدر است، مصداق مفسد فى الارض قرار مى گیرند و علاوه بر ضبط مواد باید آنان را به مقامات قضائى معرفى کرد.(61)
یکى دیگر از راه هاى تأمین نظم و امنیت اجتماعى، مبارزه و برخورد جدى با فساد و انوع انحراف هاى اخلاقى و اجتماعى است. امام (ره) آن دسته از افرادى که انحراف اخلاقى دارند و جامعه را به فساد و تباهى مى کشانند به عنوان غده سرطانى معرفى کرده و معتقدند: آن که فاسد مى کند جامعه را، و دست از فسادش برنخواهد داشت، او را باید از جامعه جدا کرد؛ او یک غده سرطانى است که جامعه را فاسد مى کند.(62) و در یکى دیگر از بیانات خویش، اعتیاد به مواد مخدر را به عنوان بلاى خطرناک اجتماعى یاد کرده و نجات معتاد از چنگال آن را نجات اسلام مى دانند.(63)
امر به معروف و نهى از منکر و کنترل و نظارت کارگزاران نظام از وظایف مهم اجتماعى به حساب مى آید و از دیدگاه امام (ره) براى اصلاح امور جامعه و استقرار نظم و امنیت لازم است. ایشان حتى مردم را به انتقاد از خودشان فراخوانده، مى فرمایند: «همه ملّت موظفند که نظارت کنند بر این امور، نظارت
کنند اگر من یک پایم را کنار گذاشتم، کج گذاشتم، ملت موظف است که بگویند پایت را کج گذاشتى، خودت را حفظ کن.»(64) و در جاى دیگرى این اصل اجتماعى و سیاسى را مورد تأکید قرار داده و مى فرمایند: «کوشش کنید که احکام اسلام را، هم عمل کنید و هم وادار کنید که دیگران عمل کنند. همان طورى که هر شخص و هر فردى موظف است که خودش را اصلاح کند، موظف است که دیگران را هم اصلاح کند. اصل امر به معروف و نهى از منکر براى همین است که جامعه را اصلاح کند.»(65) «امنیت تنها کار پلیس یا نیروى انتظامى یا نیروى اطلاعاتى و امثال آنهانیست. تمام دستگاه هاى فرهنگى و تبلیغى از آموزش و پرورش و دانشگاه ها گرفته تا رسانه هاى گروهى همه و همه باید دست به دست هم بدهند تا نظم، انضباط و احترام به قانون به یک ارزش تبدیل شود، به طورى که اگر یک فرد از اعضاى خانواده کار خلافى انجام داد نتواند آن را براى خانواده خود نقل کند. هنوز متأسفانه در فرهنگ جامعه، بسیارى از کارهاى خلاف، نوعى زرنگى تلقى مى شود!... این امر مستلزم یک تحول عمیق فرهنگى است. تا این تحول انجام نگیرد ما به اهداف بلند خود نخواهیم رسید.(66)
یکى دیگر از اقسام امنیت، امنیّت اقتصادى است. در قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران آمده است: «پى ریزى اقتصاد صحیح و عادلانه بر طبق ضوابط اسلامى جهت ایجاد رفاه و رفع فقر و برطرف ساختن هر نوع محرومیت در زمینه هاى تغذیه، مسکن، کار، بهداشت و تعمیم بیمه». دولت اسلامى براى استقرار ثبات و امنیت و رفاه اجتماعى وظیفه دارد از طریق درآمدهاى عمومى و پرداخت حق بیمه بازنشستگى، زندگى افراد کهنسال و از کار افتاده و محرومان جامعه را تأمین نماید و معضل بزرگ بیکارى را با اجراى طرح هاى اشتغال مرتفع سازد. امام (ره) در زمینه تعدیل حیات اقتصادى، دیدگاه هاى سازنده و روشنى دارند که جهت رعایت اختصار به برخى از آنها اشاره مى شود:
«امام خمینى (ره) در این باره متذکر مى شوند که اسلام براى برقرارى حکومتى عدل گستر آمده است. چه، در این آیین، قوانین مربوط به امور مالى، از قبیل مالیات و بیت المال و شیوه جمع آورى مالیات از همه اقشار و طبقات جامعه، به طرز عادلانه اى تدوین و تنظیم شده است.(67) ایشان با بیان اسلام به عنوان عامل تعدیل ثروت مى فرمایند: اسلام است که جلو منافع شخصى را مى گیرد، اسلام است که نمى گذارد این گردن کلفت ها زندگى اشرافى بکنند، یک زندگى آن جور که
دلشان مى خواهد بکنند، اسلام تعدیل مى کند».(86)
بنابه اعتقاد امام (ره) خودکفایى در کشاورزى اساس استقلال است و موجب قطع وابستگى سیاسى خواهد شد: «توجه به بازسازى مراکز صنعتى نباید کوچک ترین خللى برضرورت رسیدن به امر خودکفایى کشاورزى وارد آورد، بلکه اولویت و تقدم این امر باید محفوظ بماند و مسئولین بیشتر از گذشته خود را مکلف به اجراى آن سازند و در امر احیاى اراضى و مهار آب ها و ایجاد سدها و تشویق کشاورزان و دام داران و استفاده هر چه بیشتر از نعمت هاى بیکران الهى در طبیعت تلاش نمایند که مطمئنا خودکفایى در کشاورزى مقدمه اى است براى استقلال و خودکفایى در زمینه هاى دیگر.(69) به علاوه برنامه ریزى اساسى در جهت صنعتى کردن و نوسازى و ایجاد صنایع مادر را توصیه مى نمایند.
فقر و محرومیت زدایى براى تحقق عدالت اجتماعى همواره مورد تأکید امام راحل(ره) بوده و در این باره مى فرمایند: «همه آرمان و آرزوى ملت و دولت و مسئولین کشور ماست که روزى فقر و تهیدستى در جامعه ما رخت بربندد و مردم عزیز و صبور و غیرت مند کشور از رفاه در زندگى مادى و معنوى برخوردار باشند. خدا نیاورد آن روزى را که سیاست ما و سیاست مسئولین کشور ما پشت کردن به دفاع از
محرومین و روآوردن به حمایت از سرمایه دارها گردد و اغنیاء و ثروتمندان از اعتبار و عنایت بیشترى برخوردار بشوند.»(70) امام (ره) بااشاره به زندگى رقت بار قشر عظیمى از مستضعفان جامعه براى سامان بخشیدن به وضع مسکن و مشکل زمین چنین مى فرمایند: ... این از حداقل حقوق هر فرد است که باید مسکن داشته باشد. مشکل زمین باید حل شود و همه بندگان محروم خدا باید از این موهبت الهى استفاده کنند. همه محرومان باید خانه داشته باشند. هیچ کسى در هیچ گوشه مملکت نباید از داشتن خانه محروم باشد.(71) با مطالعه و بررسى اندیشه امام در بعد اقتصادى، دو نکته اساسى توجه ما را به خود جلب مى کند: 1 محاصره اقتصادى موجب شکوفایى مغزها مى شود. 2 ملت ایران عزت خود را با رفاه وابسته به اجانب عوض نمى کند. براى روشن شدن مطلب، عین سخنان آن حضرت را در اینجا به شرح ذیل مى آوریم: «وقتى که محاصره اقتصادى بشود افکار همه مردم توجه به این پیدا مى کند که ما باید خود کفا باشیم و متخصصین ما مشغول مى شوند و افکار خودشان را به راه مى اندازند و قدرت خودشان را به راه مى اندازند و ایران را مستغنى مى کنند از خارج و من به شما اطمینان مى دهم که اگر تایک مدتى ما
در این فشارها باشیم، ایران بیشتر ثبات پیدا مى کند و مغزهاى متفکر مکتبى ایران بیشتر به کار مى افتد و ایران را خودکفا مى کند.(72) همچنین عزّت و سعادت را در سایه ایستادگى و تحمل سختى ها مى دانند و مى فرمایند: «من مطمئنم که ملت عزیز ایران یک لحظه استقلال و عزت خود را با هزار سال زندگى در ناز و نعمت ولى وابسته به اجانب و بیگانگان معاوضه نمى کند.»(73) و باز در جاى دیگرى به همین موضوع اشاره مى کنند و مى فرمایند: «سیاست ما همیشه بر مبناى حفظ آزادى، استقلال و حفظ منافع مردم است که این اصل را هرگز فداى چیزى نمى کنیم.(74) «اگر ما تسلیم آمریکا و ابرقدرتها مى شدیم، ممکن بود امنیت و رفاه ظاهرى درست مى شد و قبرستان هاى ما پر از شهداى عزیز ما نمى گردید، ولى مسلما استقلال و آزادى و شرافتمان از بین مى رفت.(75)
کارشناسى ارشد تحت عنوان «سیر تحول در مقوله و ملاحظات امنیت ج.1.1، سید حسین ولى پور زرومى، دانشگاه شهید بهشتى، سال 1376 ش. 6. سوره آل عمران، آیه 153. 7. سوره نور، آیه 55 8. سوره فتح، آیه 4 9. سوره بقره، آیه 193 10. سوره بقره، آیه 125 11. سوره بقره، آیه 126 12. سوره نحل، آیه 112 13. سوره حجر، آیه 46 14. سوره قلم، آیه 8 و 9 15. نهج البلاغه، خطبه 105، فیض الاسلام 16. نهج البلاغه، نامه 53، فیض الاسلام، چاپ چهارم 17. همان، خطبه 131، فیض الاسلام، چاپ چهارم 18. همان، نامه 53، فیض الاسلام، چاپ چهارم 19. کلمات قصار، پندها و حکمت ها، امام خمینى، ص 119. 20. همان، ص 119. 21. وصیت نامه سیاسى، الهى امام (ره) ص 8 ، صحیفه انقلاب، چاپ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى 22. صحیفه نور، ج 19، ص 90 بیانات امام در تاریخ 14/11/63 به مناسبت دهه فجر 23. صحیفه امام، جلد 5، ص 347. 24. همان، ج 4، ص 460 25. اصل پنجاه و ششم قانون اساسى تصریح مى کند به اینکه: حاکمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او، انسان را بر سرنوشت اجتماعى خویش حاکم ساخته است، هیچ کس نمى تواند این حق الهى را از انسان
سلب کند و یا در خدمت منافع فرد یا گروهى خاص قرار دهد و ملت این حق را از طرقى که در اصول بعد مى آید اعمال مى کند. 26. صحیفه نور، ج 3، ص 42، صحیفه امام، ج 3، ص 503 27. صحیفه امام، ج 5، ص 244 28. همان، ج 5، ص 548 29. همان، ج 21، ص 10 30. صحیفه امام، ج 20، ص 55 31. همان، ج 21، ص 422 32. همان، ج 4، ص 182 33. صحیفه نور، ج 20، ص 212 211 تاریخ 27/2/67 34. صحیفه امام، ج 4، ص 160 35. همان، ج 10، ص 322 36. صحیفه نور، ج 15، ص 102 101 37. اصل چهاردهم قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران. 38. همان 39. صحیفه نور، ج 21، ص 71، تاریخ 20/10/67 40. انقلاب اسلامى: ریشه ها و چالش ها، روحانى، دکتر حسن، ص 177. 41. توسعه سیاسى، توسعه اقتصادى و امنیت، خاتمى، دکتر سید محمد، ص 57. 42. ولایت فقیه (حکومت اسلامى)، امام خمینى، ص 62 43. صحیفه امام، ج 14، ص 377 44. براى اطلاع بیشتر به کتاب سیاست خارجى و روابط بین الملل از دیدگاه امام خمینى، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى مراجعه شود. 45. صحیفه امام، ج 21، ص155، صحیفه نور،
ج 21، ص 36 46. انقلاب اسلامى: ریشه ها و چالش ها، ص 176 47. قانون اساسى بند سوم از اصل سوم براین مطلب تصریح مى کند که آموزش و پرورش و تربیت بدنى رایگان براى همه، در تمام سطوح و تسهیل و تعمیم آموزش عالى. با گسترش آموزش مقدماتى، متوسطه و عالى که موجب شناخت افراد کشور نسبت به حقوق خود خواهد شد. 48. انقلاب اسلامى: ریشه ها و چالش ها، ص 203 202، چاپ اوّل. 49. صحیفه نور، جلد 15، ص 160، پیام امام خمینى به مناسبت آغاز سال تحصیلى مورخ 31/6/60. 50. پایدارى و ثبات در شخصیت امام خمینى (ره)، ترجمه شیخ کاظم یاسین، چاپ اول ص 76 51. صحیفه نور، ج 13، ص 211 209، مورخه 27/9/59 52. کلمات قصار، پنداها و حکمت ها، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى (ره)، ص 184 53. دانشنامه سیاسى، داریوش آشورى، تهران، ص 39 54. ولایت فقیه، ص 60 59 55. صحیفه امام، ج 5، ص 279 56. صحیفه نور، ج 9، ص 42، مورخ 14/6/58 57. قانون اساسى، اصل 22 58. تحریرالوسیله، ج 1، ص 491 59. صحیفه امام، ج 17، ص 162 161 60. صیحفه امام، ج 17، ص 161. 61. همان 62. کلمات قصار، پندها و حکمت ها، امام خمینى، ص 82
رحمتى، حسینعلى سرآغاز تاریخ تمدن بشرى در طول حیات خود شخصیت هاى گوناگونى را به چشم دیده است که هر کدام به گونه اى و در محدوده اى خاص در صحنه اندیشه و عمل به نقش آفرینى پرداخته اند و شعاع تاثیر هر کدام از آنان، بستگى به ابعاد وجودى شان داشته است. اغلب شخصیتهاى مؤثر در تاریخ، انسان هایى بوده اند که به یک یا چند جنبه محدود از جنبه هاى شخصیتى خویش توجه کرده و از ابعاد دیگر غفلت نموده اند. در تاریخ پرفراز و نشیب اسلام و مسلمین نیز انسان هایى که بیشترین نزدیکى را به انسان آرمانى اسلام یعنى انسان کامل داشته باشند کم شمارند، لکن همین تعداد به ظاهر اندک، تاثیراتى بس شگرف در هدایت جوامع به سوى فلاح و رستگارى داشته اند. اگر حجاب معاصرت و حب و بغض هاى افراطى و تفریطى که مانع شناخت واقع بینانه افراد مى شوند را به کنار نهیم، مى توانیم به جرات بگوییم که امام خمینى (ره) از جمله این شخصیت هاى ذووجوه و نادر الوجود است. براى اثبات این سخن همین بس که اسفار اربعه حیات علمى و عملى او، در برگیرنده حوزه وسیعى از: فقه، عرفان، فلسفه، اصول، سیاست، تفسیر، تعلیم و تربیت و حدیث شناسى مى باشد. (1) درباره وى مى توان از زبان ابوالعلاء معرى آنچنان که در
وصف سید مرتضى سروده است چنین گفت: یاسائلى عنه فیما جئت تساله الا هو الرجل العارى من العار لو جئته لرایت الناس فى رجل و الدهر فى ساعه و الارض فى دار (2) سخن در باره جنبه هاى مختلف تفکر امام خمینى را به فرصتى دیگر واگذار کرده و اینک فقط به بیان چند نکته درباره سیره فلسفى ایشان بسنده مى کنیم: الف) امام یک فیلسوف محض که نقد عمر خویش بر سر فلسفه گذارده باشد نبود و حتى بعد فلسفى ایشان قوى تر از ابعاد دیگرش نیز نبود، لکن امام اهل فلسفه بود و فلاسفه را تکریم مى کرد (3) و از تفکرات آنان در آثار خویش بهره مى برد. لذا در بررسى تفکر فلسفى ایشان بایستى به این نکته توجه کرد. ب) براى درک هر چه بهتر ارزش فعالیت فلسفى امام، بایستى به وضعیت علوم عقلى و فلسفى در حوزه علمیه آن زمان توجه کرد، زمانه اى که کوزه اى که فرزند امام از آن آب خورده بود آب مى کشیدند، چرا که امام فلسفه مى گفت (4). و زمانه اى که قرآن خواندن یک حکیم اسباب تعجب بود. (5) هنر امام آن بود که در چنین فضایى به تدریس فلسفه و ربیت شاگرد و پاسخ به شبهات موجود در جامعه پرداخت و مشعل علوم عقلى و فلسفى را روشن
نگاه داشت و سپس آن را به دست بزرگانى چون علامه طباطبایى(ره) و شهید مطهرى(ره) سپرد. ج) ارزش دیگر حیات فلسفى امام این بود که در عرصه اندیشه و عمل نشان داد هیچگونه تضادى بین تفکر فلسفى و تفکر دینى وجود ندارد و به عبارتى قرآن و عرفان و برهان از یکدیگر جدایى ندارند. و شاید یکى از دلایل گرایش امام به حکمت متعالیه همین باشد. د) نگرش امام به علوم مختلف و از جمله فلسفه نگرشى ابزارى ( latnemurtsnI ) است نه غایى ( lacigoloeleT ) ، ایشان سرگرم شدن به الفاظ و عبارات را باعث بیچارگى و بدبختى دانسته، (6) معتقد است که تحصیل علم باید و گرنه موجب انحراف مى گردد، (8) لذا در مورد فلسفه مى گوید «فلسفه وسیله است، خودش مطلوب نیست. وسیله اى است براى اینکه شما مسائل را، معارف را با برهان به عقلتان برسانید. هنرش همین قدر است. [...] آن که انسان را مى تواند راه ببرد [...] عبارت از آن ایمانى است که در قلب [وارد] مى شود.» (9) ایشان در اشعار خود خطاب به خانم فاطمه طباطبایى (همسر مرحوم سید احمد خمینى) مى گوید: فاطى که فنون فلسفه مى خواند از فلسفه فاء و لام و سین مى داند امید من آن است که با نور خدا خود را زحجاب فلسفه برهاند (10) و
این در واقع هشدارى است به تمامى پویندگان طریق فلسفه که مبادا تحصیل فلسفه، حجاب کشف حقیقت گردد. ه) امام دلبسته حکمت متعالیه صدرایى بود (11) ، هر چند برخى معتقدند که ایشان دلبستگى خاصى به مشرب سهروردى داشت و شیفتگى به ملاصدرا هم نه به وجه مشائى، بلکه به وجه اشراقى فلسفه او معطوف بود. (12) البته بررسى دقیقتر مطلب از حوصله این نوشتار خارج است. و) بررسى جامع سیره فلسفى امام که نگارنده توفیق انجام آن را از خدا مى طلبد نیازمند فرصت دیگرى است که در آن بایستى دیدگاه هاى حضرت امام درباره موضوعاتى از این قبیل را مورد توجه قرار داد: تعریف، کارکرد و شعاع تاثیر فلسفه، روش ایشان در تحصیل و تدریس فلسفه، اساتید و شاگردان امام در فلسفه، تاثیر اندیشه هاى فلسفى امام در دیگر ابعاد علمى و عملى ایشان، امام و فلسفه اسلامى و غرب، تمایز فلسفه از علوم دیگر، غناى قرآن نسبت به فلسفه، نوآورى هاى فلسفى ایشان و ... ز) نخستین گام براى وصول به چنان مقصودى، آشنایى با منابع تحقیق است که این ماخذشناسى عهده دار معرفى بخشى از آن مى باشد و امید است در شناخت هر چه بیشتر اندیشه هاى امام، مفید واقع شود. چند تذکر: 1- در این ماخذ شناسى که در مدتى کوتاه تهیه شده
سعى بر آن بوده که هر منبعى که نکته اى درباره سیره فلسفى امام دارد فهرست شود. 2- درباره فلسفه تعلیم و تربیت و فلسفه سیاسى امام بخاطر گستردگى موضوع موارد اندکى فهرست شده، بدیهى است که انجام کامل آن فرصت و امکانات بیشترى را مى طلبد. 3- مسلما این کار خالى از نقص و اشکال نیست که امید است با تذکر یا همت دیگران تکمیل شود. 4- آدرس مواردى که مراجعه مستقیم نبوده در پاورقى ذکر شده است. 5- نگارنده بر خود لازم مى داند از همکارى صمیمانه مسؤولین محترم مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى دفتر قم و کتابخانه و خانه مطبوعات دانشگاه مفید سپاسگزارى و قدردانى نماید. 6- این ماخذشناسى در دو بخش ارائه مى گردد: بخش اول: آثار امام خمینى بخش دوم: آثار دیگران، که شامل سه قسمت است: فلسفه، فلسفه سیاست، فلسفه تعلیم و تربیت. بخش اول: فهرست آثار فلسفى امام خمینى «آداب الصلاه»، تصحیح و پاورقى: سید احمد فهرى (تهران: پیام آزادى)، چاپ اول، 1368، 423 ص. برخى از مباحث که در زمینه مسائل کلامى فلسفى مطرح شده عبارتند از: مرتبه اثبات علمى، فلسفى فقر وجودى سالک (ص 15-14(، تعریف فلسفه (ص 25(، تربیت قواى ظاهرى و باطنى نفس (ص 51(، نبوت و قضاء و قدر (ص 92(، نشات نفس
ناطقه انسانى (ص 94(، فیض مقدس و وجود منبسط (ص 148(، سعادت عقلى و لذات روحانى (ص 181(، ائمه علیهم السلام معادن حکمت اند (ص 204(، قرآن داراى معارف گوناگون از جمله معارف حکمى و برهانى است (ص 211-204(، محصور ماندن در فهم فنون دلالات و احتجاجات مى تواند حجاب فهم قرآن براى فیلسوف و حکیم باشد (ص 216(، عقل کلى و جزئى (ص 254(، فیض منبسط و مراتب وجود در بسم الله و نقد سخن میرداماد و فیض کاشانى (ص 266-265(، حقیقت اسم و وحدت و کثرت (ص 269(، فیض اقدس و مقدس (ص 269(، اثبات اختصاص جمیع محامد به خداوند در فلسفه عالیه (ص 277-276(، طعن اهل ظاهر به اهل فلسفه (ص 281(، ایراد ملاصدرا به امثال بیضاوى در باره معنى «عالمین» (ص 286(، علم فعلى و تفصیلى خداوند از نظر اشراقیین و خواجه نصیر (ص 293-292(، غناى معارف قرآنى نسبت به مطالب و آراى فلاسفه اسلامى و یونانى (ص 331-329(، صفات ثبوتیه و سلبیه از نظر حکما و نظر امام (ص 334-333(، تفسیر فلسفى از سوره توحید (ص 340-338(، رابطه وحدت و کثرت (ص 346-345(. «آواى توحید: پیام امام خمینى سلام الله علیه به گورباچف و شرح نامه به قلم آیه الله جوادى آملى»، (تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى 1(،
چاپ چهارم، زمستان 1372، ص 108. به پایان رسیدن کمونیسم و مارکسیسم در جهان، نقد اجمالى تفکر مادى، دعوت رجوع به کتب فلاسفه اسلامى و غرب از جمله عناوین عمده این نامه مى باشد، این مطالب سپس توسط آیه الله جوادى آملى شرح و بسط داده شده است. «ابواب معرفت» (13) (گردآورى موضوعى بیانات امام خمینى (ره))، (تهران: مؤسسه فرهنگى قدر ولایت)، 1372. در بخش هاى مختلف کتاب نظراتى از امام در باره فلسفه، برداشت فلسفى از دین و قرآن و... آمده است. الاستصحاب» (تهران: موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(ره))، چاپ اول، اسفند 1375، 456 ص. کیفیت جعل در امور اعتبارى (ص 69-68(، رابطه سببیت و جعل (ص 72-70(، تحقیق در قضایاى سالبه و انواع آن، رابطه قضیه سلبیه و ایجابیه (ص 100-96(، مناط صدق و کذب قضایا (ص 104-101(. «انوار الهدایه فى التعلیقه على الکفایه» الجزء الاول والثانى، (تحقیق و نشر: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى (ره))، چاپ اول، اردیبهشت 1372، 424 ص + 488 ص. جلد اول: اختیارى یا غیر اختیارى بودن اراده، نظر میرداماد، اشکالات ملاصدرا و جواب آنها، نقد و بررسى نظر محقق خراسانى و دیگران درباره اختیار (ص 71-60(، تحقیق درباره اینکه «الذاتى لا یعلل» (ص 80-73(، اصل کثرت در وجود (ص 85-80(، سعادت و
شقاوت (ص 88-85(، جلد دوم: کلى طبیعى (ص 312-311(. براى نقد و بررسى کتاب فوق ر.ک: فقیهى خراسانى، محمد مهدى، «معرفى کتاب: التعلیقه على مباحث العقلیه من الکفایه»، حضور، ش 4 (خرداد 1371(، ص 74-73. حسینى، على، «نقد و بررسى کتاب: انوار الهدایه فى التعلیقه على الکفایه»، کیهان فرهنگى، ش 105( 10( (دى 1372(، ص 55-52. روزنامه جمهورى اسلامى )10/8/1372(. «پاسخى منتشر نشده از امام خمینى به یک سؤال فلسفى: عینیت اراده حق تعالى با ذات مقدس او»، حضور، دوره دوم، ش 9 (زمستان 1373(، ص 12-6. پاسخ حضرت امام به سؤال فلسفى یکى از شاگردان خود درباره شبهه اى که بر مساله عینیت اراده و ذات حق تعالى وارد شده است. «تعلیقات على شرح فصوص الحکم و مصباح الانس»، مقدمه و استنساخ: محمد حسن رحیمیان، (قم: مؤسسه پاسدار اسلام)، چاپ دوم، رجب المرجب 1410 ه' . ق، 327 ص. بحث حقیقت وجود، اعیان ثابته، جوهر و عرض، عقل اول و نفس کلیه، عالم مثالى، معنى حکمت، وجود ظلى، صفت وجود، وجود مطلق و اثبات آن، و... براى معرفى کتاب فوق ر.ک: گوهرى، محمد جواد، «یک فروغ رخ ساقى: مرورى بر کتاب ارزشمند تعلیقات على شرح فصوص الحکم و مصباح الانس»، حضور، ش 4 (خرداد 1371(، ص 72-70. ذکایى ساوجى، مرتضى، «شیخ
داود قیصرى ساوى و امام خمینى»، کیهان فرهنگى، س 16، ش 156 (مهر 1378(، ص 102-100. «التعلیقه على الفوائد الرضویه»، (قم: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى (ره))، چاپ اول، 1375، 192 ص. این کتاب تعلیقه امام خمینى است بر شرح فلسفى، عرفانى حدیث «راس الجالوت» از قاضى سعید قمى، و در آن مباحثى از قبیل معناى «واحد متکثر» و «متکثر متوحد» مورد بررسى قرار گرفته است. «تفسیر سوره حمد»، استخراج و تنظیم: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى (ره) (تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى (ره))، چاپ اول، بهار 1375، 282 ص. اثبات اختصاص جمیع محامد به خداوند از نظر حکمت و فلسفه عالیه، و رابطه آن با سببیت فلسفى (ص 32-29(، نیاز معلول به علت (ص 100-99(، فلسفه فقط وسیله رسیدن به معارف است (ص 112(، هر گروهى از جمله فلاسفه زبان خاص خود را دارند (ص 176-175(، بحث علیت (ص 178-177(، فیلسوف واقعى (ص 240(. (جبر، تفویض وامر بین الامرین) (14) سیداحمد فهرى هفته نامه سروش، س 14،ش 9( 601 خرداد 1371(، ص 27-23. «جهاد نفس»، شرح و پاورقى: سید احمد فهرى، (قزوین : انتشارات طه)، چاپ سوم، [بى تا]، 159 ص. از جمله مباحث مطرح شده عبارتند از: درجات نفس (ص 84-65(، قواى ظاهرى و
باطنى نفس (ص 92-90، 159-135( . «چهل حدیث (اربعین حدیث»)، (تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى )، چاپ سوم، تابستان 1372، 800 ص. هر چند مطالب کتاب در زمینه عرفان است ولى در مواردى نیز از مباحث فلسفى و عقلى سخن به میان آمده است مانند: احوال نفس، اختیار، ادراکات باطنى، ظاهرى، عقلى، انواع علل و اسباب، اصالت وجود، اعدام، اکتناه ذات، اکوان، انواع امکان، اهل فلسفه، براهین حکمیه، انواع برهان، جبر و تفویض، انواع جوهر، حقیقت وجود، انواع فاعل، ماهیت. «الحاشیه على الاسفار (تقریرات درس اسفار»)، درسهاى حضرت امام درباره کتاب اسفار اربعه ملاصدرا است که توسط یکى از شاگردان ایشان (مرحوم ملاعبد الغنى اردبیلى(ره) ) تقریر شده است. این نسخه دست نویس بوده و پس از تصحیح، اینک توسط مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(ره) آماده انتشار مى باشد. این تقریرات را مى توان تنها اثر مکتوب مستقل از حضرت امام در زمینه فلسفه دانست. عمده مباحث آن نیز درباره نفس، تناسخ و معاد جسمانى مى باشد. «دیوان امام»،تعلیقات: على اکبر رشاد، (تهران: مؤسسه نشر عروج)، چاپ اول، 1377، 490 ص. امام در ضمن اشعار خویش، در مواردى به دورى از فلسفه و عرفان و ... اشاره مى کنند و هشدار مى دهند که مبادا این علوم، خود حجاب حقیقت شود.
(از جمله صفحات 160، 163، 171، 187، 192، 194، 197، 221(. «ره عشق: نامه عرفانى حضرت امام»، (تهران: مؤسسه تنظیم ونشر آثار امام خمینى (ره))، چاپ چهارم، پاییز 1373، 47 ص. امام در ضمن این نامه عرفانى، به نکاتى درباره فراگیرى فلسفه، موضوع آن و... اشاره مى کنند. «سر الصلوه: معراج السالکین و صلوه العارفین»، (تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى )، چاپ دوم، زمستان 1372، (سى+96+169 ص). گروهى که حقایق عبادات و... را از طریق عقل و فکر و برهان مى فهمند (ص 20-19(، یکى از مراتب سجده، ادراک مقام آن است از نظر علم و برهان و فکر (ص 101(، وجود منبسط و درک آن از طریق برهان (ص 21(. «شرح حدیث جنود عقل و جهل»، (تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى )، چاپ اول، بهار 1377، 503 ص. امام در ضمن شرح حدیث فوق به برخى نکات در زمینه فلسفه اشاره مى کنند از جمله: ناتمام بودن توجیه بعضى فلاسفه درباره معناى اجاج، شناخت نفس، دام شیطان براى حکیم و عارف، قناعت نکردن به ادراکات عقلیه، نقل و نقد کلام ملاصدرا پیرامون انقطاع خوف در آخرت و رحمت و رافت الهى، سخن ارسطو پیرامون عدالت، اثبات علم فعلى حق تعالى. «شرح دعاء السحر»، (تهران: مؤسسه تنظیم
و نشر آثار امام خمینى )، چاپ اول، بهمن 1374، 243 ص. برخى عناوین فلسفى کتاب عبارتند از: ابواب الوجود، اجتماع النقیضین، اراده و اختیار، اصحاب حکمت متعالیه، اعتبار کثرت در وحدت و بالعکس، اعدام، اعیان ثابته، امکان، بسط وجود، بسیط الحقیقه، جسم کلى، جسم طبیعى، جمع بین کثرت و وحدت، انواع حقایق، عوالم عقول، انواع فاعل. «صحیفه نور: مجموعه رهنمودهاى امام مینى» (15) ، 22 جلد، (تهیه، جمع آورى و نشر: سازمان مدارک فرهنگى انقلاب اسلامى)، سالهاى 1369-1361. ابن سینا، حسین بن عبداله: ج 1( 268; ج 2 )2; ج 79 )8; ج 26 )9، 160; ج 234 )14; ج 156 )18، 191; ج 68 )21. ابن عربى، محى الدین: ج 68 )21. ادراک شهودى: ج 68 )21. ارسطو: ج 190 )18، 191. حرکت جوهرى: ج 102 )20. حکمت اشراق: ج 68)21. حکمت متعالیه: ج 68 )21. حکمت مشاء: ج 68 )21. سهروردى، یحیى بن حبش: ج 68 )21. شهود: ج 344 )22. عقل: ج 167 )1، 257; ج 227 )2، 231; ج 86 )20. فطرت: ج 227 )1; ج 3 )3، 4; ج 280 )6; ج 127 )12، 244; ج 261 )13 ج 27 )14، 28، 136، 137; ج 18 )17; ج 34 )18، 35،243; ج 93 )19، 158; ج 211 )20;
ج 68 )21; ج 342 )22. فلسفه: ج 258 )1; ج 153 )2، 227; ج 250 )17; ج 79 )18، 80، 191; ج 20 )20، 102، 140; ج 68 )21، 91; ج 347 )22. فلسفه یونان: ج 251 )17. فیلسوف: ج 235 )1، 236; ج 153 )2، 224، 226. قانون علیت: ج 68 )21. کمونیسم (مارکسیسم): ج 162 )1، 219، 229، 271، 272; ج 5 )2، 6، 18، 42، 45، 77، 115، 120، 127، 147، 158، 183، 185، 186، 194، 200، 201، 203، 212، 220، 221، 238، 239، 260; ج 48 )3، 54، 56، 71، 86، 100، 108، 118، 158، 165، 166، 258، 261، 264، 265; ج 21 )4، 32، 35، 37، 65، 70، 133، 147، 170، 179، 180، 219، 259; ج 85 )5، 87، 182، 220; ج 34 )6، 114، 219; ج 32 )7، 89، 101، 102، 104، 130; ج 38 )8، 76،77، 133، 134، 181، 187، 237، 238; ج 7 )9، 10، 87; ج 102 )11; ج19 )12، 119، 155; ج 208 )13; ج 62 )14، 71; ج 143 )16; ج 162 )17، 260، 267; ج 192 )18; ج 19 )19; ج 113 )20، 128، 229، 232; ج 30 )21، 48، 66، 67، 108، 197، 200; ج 146
)22، 292. مادیگرى: ج 45 )2، 46، 227; ج 252 )4; ج 67 )21. مارکس، کارل: ج 228 )1، 229. ماوراء الطبیعه: ج 20 )1، 72، 236، 238، 240; ج 153 )2، 154، 155، 232-226; ج 253 )4; ج 6 )8، 63، 81; ج 86 )20، 88; ج 226 )22، 345. ملاصدرا: ج 68 )21; ج 348 )22. «طلب و اراده»، ترجمه و شرح: سید احمد فهرى، (تهران: مرکز انتشارات علمى و فرهنگى)، 1362، 162 ص. برخى مباحث فلسفى که در کتاب ارائه شده عبارتند از: صرف الوجود داراى همه کمالات است (ص 18-11(، نظر ملاصدرا و امام درباره متکلم بودن خداوند (ص 26-19(، عینیت اراده و علم خداوند (ص 35-30(، رابطه مساله جبر و تفویض با بحث فلسفى علت و معلول (ص 61-55(، رد نظر قائلین به تفویض از طریق قانون علیت (ص 68-62(، رد نظریه جبر با تمسک به اصاله الوجود و... (ص 72-69(، خداوند صرف الوجود و صرف الکمال و الجمال است، خوبى ها منسوب به او و شرور منتسب به غیر اوست (ص 90-78(، اشکالات وارده در این باره و جواب میرداماد، ملاصدرا و دیگران (ص 129-91(، تقریر قاعده «الشیىء ما لم یجب لم یوجد» (ص 125-113(، بیان حقیقت سعادت و شقاوت و عوامل آنها از طریق برخى مباحث
فلسفى (ص 158-129(. «عدل الهى از دیدگاه امام خمینى»، (تبیان: دفتر هفدهم)، استخراج و تنظیم: معاونت پژوهشى مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى (ره)، (تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى (ره))، چاپ اول، خرداد 1378، 276 ص. اثبات عدل الهى از طریق برخى مباحث کلامى و فلسفى و پاسخ به شبهات پیرامون آنها. «قرآن کتاب هدایت در دیدگاه امام خمینى»، (تبیان: دفتر سیزدهم)، (استخراج، تنظیم و نشر: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى (ره))، چاپ اول، آبان 1375، 305 ص. اشاره به فهم علوم عقلى از قرآن توسط اندیشمندانى چون ملاصدرا. «کوثر: مجموعه سخنرانیهاى حضرت امام خمینى همراه با شرح وقایع انقلاب (آبان 12-1357 بهمن 1357«)، ج 2، (تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى (ره))، چاپ اول، 1371، 660 ص. محدوده ادراکات انسان نسبت به دیگر موجودات، نظر فلاسفه طبیعى درباره ادراک و کشف طبیعت و نقد آن (ص 12-10(، کمونیسم و کمونیست ها (ص 52-51، 444(. «محرم راز: اشعار عرفانى حضرت امام خمینى سلام الله علیه و نامه امام به حجه الاسلام و المسلمین حاج سید احمد خمینى»، (تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى (ره))، چاپ چهارم، پاییز 1371، 96 ص. امام در برخى از اشعار عرفانى خود به رها کردن عرفان و فلسفه و
عقل و لزوم مست خداوند شدن اشاره مى نمایند. «مصباح الهدایه الى الخلافه و الولایه»، مقدمه: استاد سید جلال الدین آشتیانى، (تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى (ره))، چاپ اول، زمستان 1372، 148+167 ص. برخى مباحث فلسفى کتاب عبارتند از: احاطه عقل مجرد، ادراک، اسباب و مسببات، اشیاء کونیه خارجیه، اعدام، اعیان ثابته، انواع انوار، انواع برهان، بسیط الحقیقه، تجوهر ذات، جوهر، انواع حقایق، حکم وحدت و کثرت، اسفار اربعه، صورت نفس، انواع وجود. «معاد از دیدگاه امام خمینى» (تبیان: دفتر سى ام)، تهیه و تنظیم: معاونت پژوهشى مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(ره)، تدوین: فروغ السادات رحیم پور، (تهران: موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى)، چاپ اول، خرداد 1378، 438 ص. تنظیم و تدوین دیدگاه هاى امام خمینى، بخصوص از جهت فلسفى، کلامى درباره معاد، تجرد نفس، تناسخ، دنیا و آخرت، بهشت و جهنم، تجسم اعمال و... «مقاله منتشر نشده در لقاءالله از امام خمینى»، در کتاب «رساله لقاءالله»، حاج میرزا جواد ملکى تبریزى (ره)، ترجمه و توضیح: سید احمد فهرى، (تهران: نهضت زنان مسلمان)، اردیبهشت 1360، ص 260-253. دفاع از ملاصدرا در مقابل مخالفین ایشان، عدم تنافى حکمت و قرآن. «مناهج الوصول الى علم الاصول»، 2 ج، (قم: تحقیق و نشر از: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى)،
1373، 438 ص و 414 ص. کتاب هر چند در زمینه اصول است لکن در مواردى به مباحث فلسفى هم اشاره کرده است. از جمله به لزوم عدم خلط میان علم اصول و فلسفه (مثلا در ج 1، 148; ج 2، 64(، موضوع فلسفه (ج 1، 42-41(، متعلق امر و نهى، ماهیت است یا وجود (ج 2، 108-103(. (نامه عرفانى»، حضور، ش 28(تابستان 1378(، ص 325-319. نامه اى از امام خمینى به آقاى میرزا جواد همدانى (حجت) یکى شاگردان خود که در آن ضمن وصایاى عرفانى اخلاقى، صلاحیت فلسفى عرفانى وى را تایید مى کنند. نامه فوق در مجله «میلاد» خبرنامه ستاد بزرگداشت صدمین سال میلاد امام خمینى، ش 10 (شنبه 27/6/1378(، ص 29-25 تجدید چاپ شده است. «نامه عرفانى»، میلاد: خبرنامه ستاد بزرگداشت صدمین سال میلاد امام خمینى 1، ش 9/6/1378( 6( ص 29-26. نامه امام به شاگرد خود آقاى سید ابراهیم خوئى (مقبره اى) که در ضمن آن صلاحیت عرفانى فلسفى او را تایید کرده اند. بخش دوم: فهرست آثار دیگران درباره اندیشه فلسفى امام قسمت اول: فلسفه آشتیانى، سید جلال الدین، «در رثاى امام عارفان»، کیهان اندیشه، ش 24 (خرداد-تیر 1368(، ص 7-3. اشاره به موقعیت فلسفى امام در حوزه. آشتیانى، سیدجلال الدین، «دیدار با استاد سید جلال الدین آشتیانى»، متین، س 1،
ش 2 (بهار 1378(، ص 267-257. در این مصاحبه، نکاتى در مورد سیره فلسفى امام نیز مطرح شده است. «آن سفر کرده: جنگ ادبى ویژه سالگرد رحلت حضرت امام (ره)»، (تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى (ره))، چاپ اول، بهار 1377. مصاحبه با آقاى حداد عادل و اشاره به بعد فلسفى امام و ناشناخته ماندن آن (ص 26-25(. احمدى، احمد، «شیوه هاى ادبى و هنرى امام»، حضور، ش 4 (خرداد 1371(، ص 45-44. بررسى جنبه ادبى و هنرى امام و تاثیر تفکرات فلسفى ایشان. احمدى (محزون)، حیدر «تاملى در سیره علمى، اجتماعى امام خمینى (ره)»، حضور، دوره دوم، ش 13 (پاییز 1374(، ص 218-210. نویسنده ضمن بررسى سیره علمى، اجتماعى امام به شان فلسفى و دیدگاههاى ایشان درباره فلاسفه اسلامى و غرب نیز اشاره کرده است. احمدى، حیدر، «تجلى عرفان امام در اشعار امام»، حضور، ش 17 (تابستان 1375(، ص 291-263. نویسنده ضمن بیان دیدگاههاى عرفانى امام، رابطه عرفان و فلسفه را نیز از منظر ایشان مورد توجه قرار داده است. احمدى فقیه یزدى، محمد حسن، «مفهوم تردد در احادیث قدسى (بخش اول»)، کیهان اندیشه، ش 11 (فروردین و اردیبهشت 1366(، ص 43-37. نگارنده در ضمن شرح و بسط مساله تردید و تردد در کلام خداوند، نظر امام خمینى در
این باره را نیز از حاشیه ایشان بر اسفار نقل مى نماید. احمدى فقیه یزدى، محمد حسن، «سیرى در حدیث شناسى، فقه، فلسفه و عرفان امام خمینى(ره)»، حضور، ش 6-5 (تابستان-پاییز 1371(، ص 33-31 و 141. بررسى اجمالى سیره فقهى، فلسفى، عرفانى امام و آثار مکتوب ایشان. احمدى فقیه یزدى، محمد حسن، «سیرى در آثار و تالیفات حضرت آیه الله العظمى امام خمینى(ره)»16، (تهران: مرکز نشر مدرس)، 1365، 69 ص. استادى، رضا، «مشایخ امام خمینى رضوان الله علیه و علیهم»، کیهان فرهنگى، س 6، ش 63( 3( (خرداد 1368(، ص 10-8. معرفى اساتید امام در زمینه فلسفه، فقه، عرفان و... استادى، رضا، «عرفان امام در مدیریت حکومت اسلامى»، کیهان فرهنگى، س 7، ش 75( 3( (خرداد 1369(، ص 5-4. اشاره به شان فلسفى امام و علت ترک تدریس فلسفه توسط ایشان. امین زاده، محمد رضا، «هستى ادراکى امام خمینى(ره) »، نورعلم، دوره چهارم، ش 7 و 44-43( 8( (بهمن 1370 و اردیبهشت 1371(، ص 139-118. بررسى نحوه درک هستى توسط امام خمینى و نقش آن در شؤون مختلف فردى، اجتماعى و سیاسى ایشان. امین زاده، محمد رضا، «نبوت و ولایت در هستى ادراکى امام خمینى (ره)»، نورعلم، دروه پنجم، ش 51-50 (فروردین - تیر 1372(، ص 201-176. انصارى، حمید، «یاد او، حدیث بیدارى: نگاهى به
زندگینامه آرمانى، علمى و سیاسى امام خمینى از تولد تا رحلت»، حضور، دوره دوم، ش 8 (پاییز 1373(، (ص 416-321. بررسى زندگى و آثار امام، که در ضمن آن به تحصیل و تدریس ایشان در فلسفه نیز اشاره شده است. ایازى، سید محمدعلى، «هرمنوتیک در اندیشه امام خمینى (ره): پژوهشى در اختصاصى نبودن زبان قرآن»، حضور، ش 23 (بهار 1377(، ص 121-100. مقاله به بررسى یکى از مباحث هرمنوتیک یعنى اختصاصى یا عدم اختصاصى بودن زبان متن دینى مى پردازد و این مطلب را در باره قرآن از دیدگاه امام بررسى مى کند. ایازى، سید محمد على، «هرمنوتیک در اندیشه امام خمینى: شخصیت مفسر و تاثیر آن در تفسیر»، حضور، ش 24 (تابستان 1377(، ص 79-71. بررسى اندیشه هاى امام درباره
تاثیر شخصیت مفسر در تفسیر قرآن. ایزدپناه، عباس، «بنیانهاى معرفتى احیاى تفکر دینى و نگرش امام خمینى »، حضور، ش 22 (زمستان 1376(، ص 83-59. مقاله فوق در ذیل محورهاى: مفهوم احیاى معرفت دینى، افق معرفت دینى و جایگاه گفتمان احیاء، بنیانهاى فلسفى و عرفانى مقوله احیا، بنیان هاى روش شناختى و بنیانهاى معرفتى در آئینه ثقلین و نگرش امام خمینى(ره) ، به بررسى فلسفه دین شناسى امام خمینى و مساله احیاء تفکر دینى مى پردازد. بصیرت منش، حمید [و دیگران]، «صحیفه دل: مطالب وخاطراتى از شاگردان حضرت امام خمینى(ره)»، (تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى (ره))، چاپ اول، خرداد 1377، 170 ص. شاگردان امام در ضمن بیان خاطرات خود، نکاتى درباره تعطیلى درس فلسفه امام، برخورد امام با اساتید و شاگردان خود، پاسخ به سؤالات فلسفى و... را بیان کرده اند. (از جمله در صفحات 29، 97، 59، 94، 99، 149( تاجدینى، على، «عشق در حکمت شعرى امام خمینى»، حضور، ش 26 (زمستان 1377(، ص 233-219. اشاره به دیدگاه امام درباره فلسفه و رابطه اش با عرفان. «تاملى بر احیاء تفکر دینى (مجموعه مصاحبه ها و میزگردها»)، (تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى (ره))، چاپ اول، خرداد 1376، 160 ص. برخى از یاران امام در ذکر خاطرات خود اشاراتى نیز به
بعد فلسفى ایشان مى کنند. (از جمله در ص 52-51، 95، 112(. جوادى آملى، عبدالله، «بنیان مرصوص امام خمینى در بیان و بنان حضرت آیه الله جوادى آملى»، گردآورى و تنظیم: محمد امین شاهجویى. (قم: مرکز نشر اسراء)، چاپ دوم، 1378، 454 ص. نویسنده در ضمن بررسى سیره علمى و عملى امام، به مواردى چون رابطه عشق و عقل و برهان، ویژگى هاى حکمى امام و... نیز پرداخته است. حائرى یزدى، مهدى، «تاملاتى گذرا درباره امام خمینى (ره)، زعامت دینى و حکومت اسلامى»، متین، س 1، ش 1 (زمستان 1377(، ص 388-383. آقاى حائرى که خود از شاگردان فلسفه امام بوده است، در این مصاحبه به تحصیل، تدریس و تاثیر فلسفه امام اشاره مى کند. حجت، «محضر مردان خدا»، حضور، ش 6-5 (تابستان-پاییز 1371(، ص 38. سخنان آقاى حجت (یکى از شاگردان امام) درباره روش و شرایط تدریس فلسفه توسط ایشان. حسینى قائم مقامى، سید عباس، «قرآن و عرفان از منظره امام»، کیهان اندیشه، ش 29 (فروردین-اردیبهشت 1369(، ص 109-66. نویسنده در ضمن بحث، نظرات صدرالمتالهین را درباره موضوعاتى چون رابطه ادراک با جنت و نار، شعور جمادات، نفس ناطقه و... بیان نموده و سپس آراى امام خمینى را در این زمینه ها مطرح مى نماید. خمینى، سید احمد، «امام، حوزه و سیاست»، حضور، ش
1 (خرداد 1370(، ص 9-7. اشاره به اساتید و شاگردان امام در فلسفه و وضعیت فلسفه در حوزه هاى علمیه آن زمان. خمینى، سیداحمد، «اولویتها در مواجهه با شرایط نوین جهانى»، حضور، ش 26 (زمستان 1377(، ص 8-6. در ضمن مقاله، به شیوه امام در بیان مطالب فلسفى نیز اشاره شده است. خمینى، سیداحمد، «دلیل آفتاب: خاطرات یادگار امام»، (تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى)، چاپ اول، زمستان 1375، 180 ص. مرحوم سید احمد خمینى در ضمن خاطرات خویش، مطالبى در باره بعد فلسفى امام و اساتید ایشان بیان کرده است. (از جمله ص 58(. خمینى، سید حسن، «اندیشه فلسفى امام»، کتاب «مجموعه مقالات دومین کنگره بین المللى امام خمینى و احیاء تفکر دینى»، جلد چهارم، (تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى (ره))، چاپ اول، تابستان 1378، ص 24-21. تفکر صدرایى امام و نقش آن در احیاء اندیشه دینى. ربانى گلپایگانى، على، «جبر و اختیار از دیدگاه امام خمینى (ره)»، روزنامه رسالت )10و12/3/1377(، ص 11. روحانى (زیارتى)، سید حمید، «بررسى و تحلیلى از: نهضت امام خمینى» [ج 1[، (قم: دفتر انتشارات اسلامى)، چاپ دوم، آذر 1361، 957 ص. نویسنده در ضمن بررسى زندگى امام خمینى، به بعد فلسفى ایشان، روش انتخاب شاگرد و مانند آن نیز اشاره مى نماید.
ریاحى، محمد حسین، «اولین تذکره درباره شخصیت امام خمینى»، حضور، ش 28 (تابستان 1378(، ص 256-249. بررسى اولین ماخذى که در آن مطالبى درباره زندگى امام خمینى آمده است و اشاره به اساتید امام در فلسفه و رابطه ایشان با حوزه فلسفى اصفهان. زین العابدین، السید سلام، «الامام الخمینى مفسرا : المعالم، الابعاد و الاتجاهات المنهج»، قضایا اسلامیه، ش 2 (سال 1416 ه')، ص 442-383. نویسنده ضمن بررسى شیوه تفسیرى امام، مساله رابطه فلسفه، عرفان و برهان را از دیدگاه ایشان بیان مى نماید. سبحانى، جعفر، «بیان وصف تو گفتن نه حد امکان است»، کیهان فرهنگى، س 6، ش 63( 3( (خرداد 1368(، ص 3-2. اشاره اى به اساتید، شاگردان و مشى امام در فلسفه. سبحانى، جعفر، «[آشنایى با بعد علمى حضرت امام]»، حوزه، ش 32 (خرداد-تیر 1368(، ص 126-113. اشاره به تحصیل و تدریس فلسفه توسط امام و اساتید ایشان. سبحانى، جعفر، «جامعیت علمى و عملى امام خمینى»، کیهان اندیشه، ش 29، (فرودین-اردیبهشت 1369(، ص 14-3. بررسى ابعاد مختلف علمى و عملى امام، از جمله در زمینه فلسفه، اساتید ایشان، و برخى مباحث فلسفى امام مثل سریان علم و تشکیک در وجود، تفکیک حقایق از اعتباریات. مقاله فوق در مجله بصائر، س 6، ش 27 (تیر 1378(، ص 35-29 تجدید چاپ
شده است. سبحانى، جعفر،«امام(ره)، نمونه عمل به وظیفه»، کیهان فرهنگى، س 7، ش 75( 3( (خرداد 1369(، ص 7-6. شان فلسفى امام و علاقه ایشان به ملاصدرا و فلسفه وى. ستاد بزرگداشت یکصدمین سال تولد امام خمینى (ره) کمیته علمى، «طرح نظام اندیشه و آراء حضرت امام خمینى (ره) »، (تهران: ستاد بزرگداشت یکصدمین سالگرد ولادت حضرت امام خمینى (ره))، مهر 1378، 19 ص. ارائه طرحى جهت شناخت نظام مند اندیشه هاى امام، از جمله در عرصه هستى شناسى، معرفت شناسى، معرفت دینى (از نظر برهانى فلسفى و...). سروش، عبدالکریم، «یادنامه استاد شهید مرتضى مطهرى»، کتاب اول، (تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى)، 1360، 578 ص. اشاره به تدریس فلسفى امام و شاگردان ایشان در فلسفه (ص 172، 326، 353(. صدر، سیدمحمد، «نگاهى به راز و رمز رهبرى امام»، حضور، دوره دوم، ش 12 (تابستان 1374(، ص 111-102. نویسنده درصدد بررسى علل و عوامل اقبال مردم به امام خمینى است که در ضمن آن به بعد فلسفى ایشان هم اشاره کرده است. ضیایى، على اکبر، «فلسفه در عصر امام خمینى (ره)»، حضور، ش 4 (خرداد 1371(، ص 69-68. بررسى اجمالى وضعیت فلسفه در حوزه هاى علمیه در دوران قبل از پیروزى انقلاب اسلامى. این مقاله همچنین در کتابى از همین نویسنده با عنوان «نقش امام خمینى در
احیاء تفکر فلسفى»، (ص 32-17( به چاپ رسیده است. ضیایى، على اکبر، «نقش امام خمینى در احیاى تفکر فلسفى»، (تهران: قدر ولایت)، چاپ اول، 1372، 80 ص. این کتاب از معدود نوشته هاى مستقل در باره فلسفه از دیدگاه امام خمینى است عناوین کلى کتاب عبارتند از: وضعیت فلسفه در عصر امام خمینى (ره)، فلسفه یونان، غرب و اسلامى از دیدگاه ایشان، مباحث فلسفى در آثار امام خمینى. ضیایى، على اکبر، «المباحث الفلسفیه فى کتابات الامام الخمینى»، الثقافه الاسلامیه (مجله تصدرها المستشاریه الثقافیه للجمهوریه الاسلامیه الایرانیه بدمشق)، ش 43 (ذوالقعده-ذوالحجه 1412 ه')، ص 127-115. بررسى برخى مباحث فلسفى مطرح شده در کتب امام، مانند: اثبات وجود خداوند، قاعده بسیط الحقیقه کل الاشیاء، عدم تعلق گرفتن قدرت به ممتنعات، حل تعارض بین قاعده «الشىء مالم یجب لم یوجد» و اختیار، علم به غیب، بقاء روح پس از مرگ، درجات مقامات معنوى. ضیایى، على اکبر، «الفلسفه عند الامام الخمینى»، التوحید، س 10، ش 60 (محرم و صفر 1413 ه')، ص 54-41. بررسى نظرات امام درباره فلسفه یونان، فلسفه غرب و فلسفه اسلامى، امام و حکمت متعالیه، عدم تعارض بین فلسفه و قرآن. قادرى، سیدعلى، «خمینى روح الله: زندگینامه امام خمینى بر اساس اسناد و خاطرات و خیال»، ج1، (تهران: موسسه تنظیم و نشر آثار
امام خمینى (ره))، چاپ اول، مهر 1378، 462 ص. اشاره به اساتید امام در فلسفه، آشنایى ایشان با فلسفه غرب و... (ص 406-388(. قاسمى، محمدرضا، «سیرى در تقریرات درس فلسفه امام خمینى (ره)»، حضور، ش 6-5 (تابستان-پاییز 1371(، ص 21-13. تقریرات درس فلسفه امام (شرح اسفار مبحث نفس) که توسط مرحوم عبدالغنى موسوى اردبیلى نگارش یافته و توسط آقاى قاسمى تصحیح و تدوین شده است. در این دروس، پس از ذکر اقسام تناسخ و ادله قائلین به آن، همه انواع تناسخ با دلیل و برهان ابطال مى گردد. علاوه بر آن یک تصویر جامع از نظام عالم وجود، و ذومراتب بودن نفس مطرح شده، غایت عقل نظرى و عقل عملى، ماهیت کلیه، کیفیت حرکت موجودات، حرکت نفس و نزاع قائلین به اصالت ماهیت و اصالت وجود نیز مورد بحث قرار گرفته است. قاسمى، محمدرضا، «شرح اسفار حضرت امام خمینى 1 پیرامون نفس و تناسخ»، این نوشته، پایان نامه کارشناسى ارشد آقاى قاسمى است که در رشته فلسفه و کلام اسلامى دانشکده ادبیات و علوم انسانى دانشگاه تهران انجام گرفته است. قمى، محسن،«تبیین فلسفى نامه تاریخى امام به گورباچف»، بصائر، س 6، ش 27 (تیر 1378(، ص 164-162. کهریزى، مهوش، «حقیقت و خلافت انسان کامل از دیدگاه حضرت امام خمینى (ره)»، (17) پایان
نامه خانم کهریزى در گروه فلسفه و حکمت اسلامى دانشگاه آزاد اسلامى واحد تهران 1373-74. گوهرى، محمدجواد، «جلوه وحدت در جام علم و عرفان: گذرى و نظرى به کتاب چهل حدیث [از امام خمینى (ره)]»، حضور، ش 2 (آبان 1370(، ص 69-65. بررسى کتاب چهل حدیث امام از نظر ادبى، عرفانى، فلسفى و... مرتضوى لنگرودى، سیدمحمدحسن، «جواهر الاصول»، الجزءالاول، (تهران: موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى )، چاپ اول، خرداد 1376، 376 ص. شیوه امام در پرهیز از دخالت دادن مسائل فلسفى در اصول و مواردى از آن، تبیین دو قاعده الواحد و نقد ارتباط آن با موضوع علم. مؤذن جامى، محمدهادى، «گزیده آراى نقادانه امام خمینى در عرفان»، کیهان اندیشه، ش 35 (فروردین-اردیبهشت 1370(، ص 102-75. نویسنده برخى از نقدهاى امام خمینى بر نظرات عرفانى، حکمى و کلامى دیگران را ارائه نموده است. مواردى چون: تقسیم اسماء الهیه به ذاتى و صفاتى و افعالى، وجود منبسط، اراده خداوند، منشا بداء، اسفار اربعه، وجود ظلى، مساله ادراک و... نایش، الکساندر،«نگاهى دوباره به عرفان; امام خمینى و میراث فلسفه عرفانى اسلامى»، عباس امام. کیهان اندیشه، ش 71 (فروردین و اردیبهشت 1376(، ص 27-3. هادوى تهرانى، مهدى، «هرمنوتیک و اندیشه هاى تفسیرى امام خمینى»، بخش اول: هرمنوتیک چیست؟ حضور، ش 26 (زمستان
1377(، ص 194-178. بخش دوم: نگاهى هرمنوتیکى به اندیشه هاى تفسیرى امام . حضور، ش 27 (بهار 1378(، ص 135-120. هاشمى، سیدمحمد، «[زندگینامه و سیره علمى امام خمینى (ره)]»، کتاب «المکاسب المحرمه» الجزء الاول، نویسنده: امام خمینى، ناشر: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى (ره)، چاپ اول، 1373 ش. نویسنده در مقدمه اى که بر کتاب فوق نوشته ضمن بررسى روش علمى و اجتهادى امام، به مواردى چون پرهیز ایشان از دخالت دادن علوم عقلى و فلسفى در فقه و علوم نقلى اشاره کرده است. هالیس، لیبرس، «سخنان فلسفى اخلاقى آیت اله خمینى»، (18) (اسپانیا: دانشگاه بیبلیوتیکا) 1988، 190 ص. کتاب فوق به زبان اسپانیولى مى باشد. قسمت دوم: امام و فلسفه سیاست باقر، حیدر، «ولایت فقیه [امام] خمینى و فلسفه سیاسى اسلام» (19) ، [بى جا]، [بى تا]. کتاب فوق به زبان انگلیسى مى باشد. البدور، سلمان، «خداشناسى و خودشناسى»، حضور، ش 17 (پاییز 1375(، ص 203-189. نویسنده مقاله (که استاد دانشگاه اردن است) ضمن بیان اینکه نظریه ولایت فقیه امام خمینى(ره) برگرفته از مفهوم انسان کامل در فلسفه و عرفان اسلامى قدیم و تفکر سیاسى اسلامى است، نظریات خاص عرفانى امام را با اندیشه سیاسى ایشان پیوند مى دهد. بونو، یحیى، «انقلاب اسلامى پرتوى از افکار عرفانى و فلسفى امام خمینى: در
غرب انسان محدود است به فیزیک و بعد دنیوى» (گفتگو با «یحیى بونو» محقق فرانسوى) گفتگو از: سهراب هادى، حضور، ش 12 (تابستان 1374(، ص 87-68. این اندیشمند فرانسوى در مصاحبه خود اجمالا به تاثیر افکار عرفانى، فلسفى امام در انقلاب اسلامى پرداخته است. لازم به ذکر است که رساله دکتراى وى در دانشگاه سوربن فرانسه در زمینه فلسفه و عرفان امام خمینى مى باشد. (مصاحبه فوق در کتاب «امام خمینى و جهان معاصر» از موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، چاپ اول، خرداد 1375، ص 130-113 تجدید چاپ شده است). بونو، یحیى، «معرفى پژوهشهاى برگزیده الهیات در آثار فلسفى و عرفانى امام خمینى(ره)»، روزنامه ایران، ش 23/10/1378( 1428(، ص 9. حجتى کرمانى، محمدجواد، «وحدت از دیدگاه عرفانى فلسفى و سیاسى امام خمینى (ره): بخش دوم: وحدت بین الادیان»، حضور، ش 23 (بهار 1377(، ص 99-84. الحسینى، السید عباس، «الجذور الفلسفیه للفکر المثالى»، التوحید، س 12، ش 67 (ربیع الاول-ربیع الثانى 1414 ه')، ص 171. بررسى مبانى فلسفى جامعه آرمانى از دیدگاه متفکران و ارتباط آن با انسان آرمانى و نمونه از دیدگاه امام خمینى. خالقى، معصومه، «اندیشه سیاسى امام خمینى (ره)»، کتاب ماه (ویژه یکصدمین سال تولد امام خمینى(ره)) )30 فروردین ماه 1378(، ص 30-25 و86. بررسى رابطه دین و سیاست و
دلایل امام بر آن مساله ولایت فقیه و شرایط آن از دیدگاه امام خمینى. دولت آبادى،فیروز،«امام خمینى منادى حکومت مطلوب و سیاستمدار مطلوب»، حضور، دوره دوم، ش 15 (بهار 1375(، ص 137-124. مقایسه دیدگاه هاى امام خمینى و برخى فلاسفه دیگر از جمله افلاطون درباره حکومت و حاکم مطلوب. سروش محلاتى، محمد، «امام خمینى و احیاء خاستگاه الهى دولت: بررسى دو تفسیر از حاکمیت الهى»، روزنامه جمهورى اسلامى )19/3/1377-17(. صاحبى، محمدجواد، «سیر تحول فلسفه سیاسى در اسلام»، کیهان اندیشه، ش 24 (خرداد-تیر1368(، ص 40-31. بررسى تحولات انجام گرفته در قلمرو فلسفه سیاسى اسلام از رحلت پیامبر اکرم(ص) تا امام خمینى. صاحبى، محمدجواد، «نقش امام خمینى در تدوین و تنقیح فلسفه سیاسى»، کیهان اندیشه، ش 29 (فروردین-اردیبهشت 1369(، ص 142-130. سیرى در مساله حکومت و ولایت در انظار متفکران اسلامى و بررسى نقش مهم امام در نوسازى و تحول فلسفه سیاسى اسلام. طاهایى، سیدجواد، «تاملى درباره مفهوم جامعه از دیدگاه امام خمینى (ره)»، حضور، دوره دوم، ش 13 (پاییز 1374(، ص 163-138. نویسنده هر چند معتقد است امام یک «فیلسوف اجتماعى با اندیشه هاى پیچیده» نبود لکن سعى در بازنمایى جلوه هایى از اندیشه فلسفى امام درباره جامعه دارد. طریقى، سیدمحمد، «درآمدى بر فلسفه سیاسى اسلام و حکومت اسلامى»، حضور، ش 23 «بهار 1377«، ص
265-239. نویسنده در ضمن بررسى فلسفه سیاسى اسلام در باب حکومت، دیدگاههاى امام خمینى را نیز مورد توجه قرار مى دهد. قاضى زاده، کاظم، «پژوهشى در خطوط کلى اندیشه هاى سیاسى امام خمینى (قسمت اول»)، روزنامه جمهورى اسلامى، )10، 11، 12/5/1373(. قاضى زاده، کاظم، «دین و سیاست از دیدگاه امام خمینى (ره)»، (1) اندیشه دانشجو، س 2، ش 17 (آبان 1375(، ص 6-3. الکیلانى، عدنان، «عدالت بدون اسلام وجود ندارد»، مصاحبه کننده: ابوالفضل مروى، حضور، ش 26 (زمستان 1377(، ص 42-31. مصاحبه با آقاى الکیلانى (متخصص حقوق بین الملل از کشور اردن) درباره نظرات امام خمینى(ره) از جمله در زمینه فلسفه سیاسى ایشان درباره حکومت. گزاویه، ژان مارى، «اصول سیاسى فلسفه اجتماعى و مذهبى آیت الله خمینى» (20) ، (پاریس: فرانسه)، 1980، 164 ص. کتاب فوق به زبان فرانسه مى باشد. گنجى، اکبر، «دولت دینى و دین دولتى: دو قرائت امام خمینى از نظریه ولایت فقیه»، کیان، س 8، ش 41 (فروردین و اردیبهشت 1377(، ص 29-18. این مقاله در نوشته زیر مورد نقد و بررسى قرار گرفته: مهدى زادگان، داود، «نقد مقاله دولت دینى و دین دولتى»، حضور، ش 24 (تابستان 1377(، ص 178-143. لک زایى، نجف، «امام خمینى، احیاگر اندیشه حکومت اسلامى»، حضور، دوره دوم، ش 9 (زمستان 1373(، ص 168-154. بررسى وجوهى از
اندیشه سیاسى که توسط امام خمینى احیا شده، در حوزه فلسفه سیاسى ایشان. لى، رابرت دى، «انقلاب اسلامى و اصالت»، ترجمه: مهرداد وحدتى دانشمند، حضور، دوره دوم، ش 9 (زمستان 1373(، ص 118-96. نویسنده براى تحلیل انقلاب اسلامى در چارچوب متدلوژى غرب، سعى مى کند انقلاب اسلامى را از نقطه نظر اصالت و از طریق مقایسه بین آراء فلاسفه غربى و شخصیتهاى اسلامى چون امام خمینى مورد بررسى قرار دهد. مارتین، ونسا، «مقایسه نظریه ولایت فقیه آیه الله خمینى و شرح ابن رشد بر جمهورى افلاطون»، مترجم: سیما حاج حریرى، حضور، ش 17 (پاییز 1375«، ص 237-216. نویسنده که استاد دانشگاه آکسفورد انگلستان است در این مقاله به مقایسه آراء و نظرات امام خمینى و ابن رشد مى پردازد. مصطفوى، زهرا، «استقلال سیاسى از نگاه حضرت امام (ره)» (21) ، ندا، س 4، ش 14 (بهار 1373(، ص 45-36. مصلح زاده، مصطفى، «امام خمینى، سکولاریسم و تئوکراسى» (22) ، اندیشه دانشجو، س 2، ش 17 (آبان 1375(، ص 17-14. منصور نژاد، محمد، «بررسى تطبیقى جایگاه مردم در اندیشه ولایت مطلقه فقیه با فلسفه سیاسى فارابى» (23) ، پایان نامه تهیه شده در گروه علوم سیاسى دانشکده حقوق و علوم سیاسى دانشگاه تهران. الهاشمى، السید کامل، «اشراقات الفلسفه السیاسیه فى فکر الامام الخمینى
(ره)»، (قم: سلسله کتاب قضایا اسلامیه معاصره، الکتاب الاول)، 1418 ه'، 116 ص. بررسى فلسفه سیاسى امام خمینى درباره انسان، جامعه، امت، فرهنگ و تبلیغ، تربیت و تعلیم و... براى معرفى و نقد این کتاب ر.ک: محمدى، مهدى، «مدخل للفلسفه السیاسیه فى فکر الامام الخمینى»، التوحید، س 16، ش 93 (ذوالقعده 1418 ه')، ص 239-227. و مجله حضور، ش 25 (پاییز 77(، ص 283-280. و مجله مرآه الکتب، س 4، ش 46 (شعبان 1418 ه')، ص 24-22. الهاشمى، السید کامل، «الانسان و المجتمع و الدین فى الفلسفه السیاسیه للامام الخمینى»، التوحید، س 16، ش 90 (جمادى الاولى 1418 ه')، ص 55-32. بررسى عرفان، فلسفه و سیاست به عنوان سه عامل مهم در فلسفه سیاسى امام خمینى. قسمت سوم: امام و فلسفه تعلیم و تربیت اکرمى، سیدکاظم، «امام خمینى، فیلسوف بزرگ تربیتى: با تاکید بر روشهاى تربیتى آن حضرت»، حضور، دوره دوم، ش 8 (پاییز 1373(، ص 160-129. مقاله ابتدا به تعریف فیلسوفان تربیتى مى پردازد و در ادامه اهداف و روش هاى تعلیم و تربیت از دیدگاه امام خمینى را بیان مى نماید. مقاله فوق در کتاب «مجموعه مقالات کنگره بررسى اندیشه و آثار تربیتى حضرت امام خمینى(ره)»، چاپ اول، 1374، ص 217-187 نیز چاپ شده است. راه چمنى، محمدرضا، «سیماى تعلیم و تربیت اسلامى
در آیینه تفکرات امام خمینى (ره)» (24) ، عنوان پایان نامه تهیه شده در گروه تاریخ و فلسفه و تعلیم و تربیت دانشگاه آزاد اسلامى واحد تهران مرکزى، سال 1375. رجبى، حسین «تاثیر نگرشهاى فقهى، فلسفى و عرفانى امام خمینى بر تعلیم و تربیت». (25) شعبانى ورکى، بختیار،«انسان شناسى و کاربرد آن در تعلیم و تربیت از دیدگاه امام خمینى(ره)»، مجموعه مقالات کنگره بررسى اندیشه و آثار تربیتى حضرت امام خمینى (ره)، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، چاپ اول، 1374، ص 35-25. بررسى مساله انسان از زاویه منطقى فلسفى و رابطه آن با اندیشه هاى امام در تعلیم و تربیت. فلبندش، منوچهر، «مقایسه دیدگاه هاى تربیتى امام خمینى و مرحوم علامه سیدمحمد حسین طباطبائى» (26) ، پایان نامه تهیه شده در دانشکده علوم تربیتى دانشگاه تربیت مدرس (1376). قرائى، فیاض، «تاثیر نگرشهاى فقهى و فلسفى وعرفانى حضرت امام خمینى(ره) بر تعلیم و تربیت» (27) ، از مقالات ارائه شده به کنگره بررسى اندیشه و آثار تربیتى امام خمینى (ره) منافى انارى، سالار، «نگاهى به برخى از نظرات فلسفى و عرفانى امام خمینى (ره) در زمینه تعلیم و تربیت»، کتاب: مجموعه مقالات کنگره آثار و اندیشه تربیتى حضرت امام خمینى (ره). تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى ، چاپ اول
1374، ص 186-177.
: 1- براى اطلاع بیشتر در این باره ر.ک: جعفر سبحانى، «جامعیت علمى و عملى امام خمینى»، کیهان اندیشه، ش 29 (فروردین اردیبهشت 1369(، ص 14-3. 2- محمد حسن مرتضوى لنگرودى: «جواهر الاصول»، ج 1، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ص 17. 3- از جمله ر.ک: صحیفه نور، سازمان مدارک فرهنگى انقلاب اسلامى، ج 18، صص 191-190 و ج 21، ص 68 و... 4- همان، ج 21، ص 91. 5- همان، ج 18، ص 79. 6- امام خمینى: «آداب الصلوه»، تصحیح و پاورقى: سید احمد فهرى، انتشارات پیام آزادى، چاپ اول، 1368، ص 185. 7- امام خمینى: «نامه اى از امام موسوى کاشف الغطاء»، [بى نا]، 1356، ص 214. 8- صحیفه نور، ج 7، ص 226. 9- امام خمینى: «تفسیر سوره حمد»، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، چاپ اول، بهار 1375، ص 112. 10- سیدعلى قادرى: «خمینى روح الله»، ج 1، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، چاپ اول، مهر 1378، ص 403. 11- جعفر سبحانى: «بیان وصف تو گفتن نه حد امکان است»، کیهان فرهنگى، س 6، ش 63( 3(، خرداد 1368، ص 3-2. 12- مهدى حائرى یزدى، «تاملاتى گذرا درباره امام خمینى، زعامت دینى و حکومت اسلامى» متین، س 1، ش
1، زمستان 1377، ص 384. 13- مجموعه مقالات دومین کنگره امام و احیاء تفکر دینى، ج 4، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ص 133-132. 14- مجله نمایه، ش 9، تیر 1371، ص 37. 15- با استفاده از کتاب «مفتاح صحیفه» تهیه شده در مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى (ره). 16- مجله حضور، ش 6-5، ص 33 و 111. 17- کتاب ماه (ویژه نامه یکصدمین سالگرد تولد امام) )30 فروردین 78(، ص 31. 18- کتاب ماه (ویژه یکصدمین سال تولد امام خمینى)، 30/1/78، ص 82. 19- همان، ص 79. 20- همان، ص 81. 21- مجله نمایه، ش 32، ص 53. 22- مجله نمایه، ش 60، ص 23. 23- کتاب ماه (ویژه یکصدمین سال تولد امام خمینى) )30/1/78(، ص 33. 24- کتاب ماه (ویژه یکصدمین سال تولد امام خمینى) )30 فروردین 78(، ص 31. 25- مجله حضور، ش 8، پاییز 1373، ص 314. 26- کتاب ماه (ویژه نامه یکصدمین سال تولد امام خمینى) )31/1/78(، ص 32. 27- مجله حضور، همان، ص 315.
فصلنامه معرفت، شماره 31 در گفت وگو با حجةالاسلام عباس کعبى معرفت: لطفا نظر خودتان را در خصوص معانى گوناگونى که براى قانون اساسى در نظر گرفته شده است بیان کنید. حجةالاسلام کعبى: «قانون اساسى» از مفاهیم سهل و ممتنع است. کاربرد روزنامه اى و غیر فنى این دانش واژه به وسیله طبقات و اقشار گوناگون موجب شده است که هر کسى به راحتى به خود اجازه دهد در زمینه قانون اساسى اظهار نظر کند و دیگران را دعوت به عمل بر طبق قانون اساسى نماید. اما یک پژوهش گر به دلیل خصلت دوگانه حقوقى - سیاسى این مفهوم و شیوه نگرش و مطالعه و بررسى آن در متون تخصصى، به راحتى نمى تواند منظور از این اصطلاحات را تبیین نماید. در نتیجه این ابهام و پیچیدگى، مفهوم دفاع و حمایت عالمانه از قانون اساسى در هاله اى از ابهام فرو مى رود. معمولا در متون حقوق اساسى، براى شناخت علمى قانون اساسى، معانى گوناگون، روش شکل گیرى، انواع قانون اساسى، روش بازنگرى، ماهیت مقررات آن، راه هاى حمایت و ضمانت اجراى عمل به قانون اساسى و در نهایت، روش پایان و یا ابطال قوانین اساسى بحث مى شود. ما هم براى شناخت همه جانبه قانون اساسى جمهورى اسلامى ناگزیر از طرح همین مسائل با روش معمول در
رشته حقوق اساسى و ترسیم موقعیت قانون اساسى جمهورى اسلامى در هر یک هستیم. با این زاویه دید ما باید وارد سؤالات شویم و به آن ها پاسخ دهیم; از جمله آن ها معانى شناخته شده از قانون اساسى است که مى خواهیم ببینیم بر این اساس، قانون اساسى جمهورى اسلامى به چه معنایى به کار رفته است. قانون اساسى معمولا از ماهیت دولت و حکومت، حقوق ملت، ساختار دولت و پیوند دولت با ملت بحث مى کند. به این گونه مباحث «حقوق اساسى» گفته مى شود. این دسته از قوانین که درباره حکومت یا حقوق ملت و یا رابطه دولت و ملت بحث مى کند، این گونه نیست که حتما در یک سند مدونى باشد تا «قانون اساسى» گفته شود، بلکه از دو منظر به قانون اساسى نگاه شده است که از این لحاظ، آن را به دو دسته تقسیم مى کنند: 1- قانون اساسى مادى (ماهوى); 2- قانون اساسى شکلى. «قانون اساسى مادى» به قانونى مى گویند که ماهیتا این گونه مباحث در آن باشد، حتى اگر از طریق مجالس عادى تصویب شده باشد. اما «قانون اساسى شکلى» سندى است که در مجلس یا نهاد برترى تنظیم شود که آن سند بر دولت یا ملت حاکم است. از این رو، براى شناخت ریشه اى قانون اساسى مادى و شکلى، ناچاریم نحوه تولد و شکل گیرى قانون اساسى و
نحوه پایان آن را در کشورها مورد ملاحظه قرار دهیم. ما بر اساس تاریخچه شکل گیرى قانون اساسى در کشورها نمى توانیم به صورت قطعى بگوییم که قانون اساسى همه کشورهاى جهان مدون است; مثلا، کشور انگلستان با وجود آن که کتابچه اى به نام ( waL noitutitsnoC ) قانون اساسى دارند، اما بر خلاف تصور، به این معنا نیست که مجلسى به نام مجلس مؤسسان یا نمایندگان ملت شکل گرفته و با قیام و قعود، قانون اساسى را تصویب کرده باشند، بلکه قانون اساسى انگلستان برگرفته از عرف هاى مربوط به قانون اساسى و آراء دادگاه ها در طول تاریخ و مجموعه عرف هاى مربوط به اداره حکومت است که آن را گردآورى کرده اند. به این دلیل، مى بینیم مجلس اعیان (لوردها) و مجلس عوامشان پیشینه عرفى دارد. نظام پادشاهى آن ها همین طور است. اصلا نحوه حکومتشان این چنین است. این قانون اساسى را «قانون اساسى مادى ماهوى» مى گویند که در مقابل «قانون اساسى شکلى» قرار دارد که از طریق یک مجلس، آن هم مجلس منتخب به نام «مجلس مؤسسان» یا مانند آن شکل مى گیرد و به عنوان میثاق ملى حرف آخر را مى زند. در مورد قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران هم این سؤال مطرح است که قانون اساسى ما شکلى است یا ماهوى. براى این که بفهمیم قانون اساسى ما شکلى یا
ماهوى است، به ناچار دو مساله را باید کالبد شکافى کنیم: یکى این که قانون اساسى ما چگونه شکل گرفت; آیا مجلس داشت؟ اگر پاسخ مثبت است. و مجلس بررسى نهایى قانون اساسى (مجلس خبرگان قانون اساسى) داشت در آن مجلس چه بحث هایى مطرح شد؟ و دیگر این که نگاه حاکمیت به قانون اساسى چگونه است؟ باید به همه این مسائل پاسخ بدهیم تا آن سؤال عمده به آن جواب داده شود که ماهیت قانون اساسى چیست؟ در جاى خود، اثبات خواهد شد که قانون اساسى نیمه شکلى و نیمه ماهوى است; از لحاظ شکل، مانند بقیه قانون هاى اساسى جهان است، اما از لحاظ محتوا بیش تر به قانون هاى اساسى مادى و ماهوى جهان شباهت دارد. معرفت: بفرمایید ویژگیهاى قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران کدام است؟ حجةالاسلام کعبى: قانون اساسى را به اعتبارى به سه دسته تقسیم مى کنند: 1- قانون اساسى اعطایى یا اهدایى; 2- قانون اساسى نیمه اعطایى یا نیمه اقتدارى; 3- قانون اساسى مردم سالار. در «قانون اساسى اعطایى»، شخص پادشاه تصمیم مى گیرد که براى در نظر گرفتن حقوق ملت، چیزى به نام «قانون اساسى» تدوین گردد. مشروعیت این قانون اساسى ناشى از اراده شخص پادشاه است. در حاکمیت هاى فردى این چنین است. به این قانون اساسى اعطایى یا اهدایى گفته مى شود که مى توان
به عنوان نمونه از قانون اساسى مراکش یا مغرب نام برد. ملک حسن دوم وقتى پس از پدرش به تاج و تخت رسید، بر اساس الگویى که از غرب گرفته بود و با توجه به افت سنتى کشورش این قانون را تهیه کرد و گفت: این قانون اساسى را به پیشگاه ملت تقدیم مى کنم. مشروعیت این قانون ناشى از شخص ملک حسن دوم است. «قانون اساسى نیمه اعطایى»، حاکمان و پادشاهان موقعى که بر سر دو راهى قرار بگیرند یا دست از قدرت بکشند و انقلاب مردم را بپذیرند - که هیچ حاکمى به این کار تن نمى دهد - و یا با ملت از در آشتى و صلح درآیند و با آن ها قراردادى ببندند، که معمولا شرط دوم را مى پذیرند که یک قانون اساسى نوشته شود و پاى آن دو امضا وجود داشته باشد: امضاى پادشاه یا حاکمان و امضاى نمایندگان ملت و با این دو امضا، قانون اساسى مشروعیت پیدا مى کند; مثل قانون اساسى مشروطه که با فرمان مظفرالدین شاه یک مجلس ملى تشکیل شد. اما از سویى، فقط نمایندگان ملت حرف آخر را نمى زنند، بلکه تا وقتى شاه آن را امضا نکند این قانون مشروعیت پیدا نمى کند و از سوى دیگر، اگر ملت هم امضا نکند مشروعیت نمى یابد. پس این
قانون دوطرفى است و به آن مى گویند: نیمه اعطایى، نیمه اهدایى یا نیمه اقتدارى که در آن حاکمیت بین ملت و پادشاه تقسیم شده است. این دو نوع قانون اساسى در واقع، در جرگه قانون هاى اساسى اقتدارگرا و استبدادى است و - به اصطلاح - از لحاظ عقلانى، دفاع پذیر نیست. «قانون اساسى مردم سالار» صددرصد ناشى از حاکمیت ملت است; یعنى: در آن، ملت حرف اول و آخر را مى زند; چون حاکمیت از آن ملت است. درباره قانون اساسى مردم سالار، باید به این نکته توجه کرد که براى شکل گیرى این قانون اساسى، معمولا نهادى به وجود مى آید که آن را «قوه مؤسس» مى گویند و این غیر از قوه مقننه یا قضایى یا اجرایى است. قوه مؤسس یعنى: قوه به وجود آورنده قانون اساسى مردم سالار. در تعریف آن مى گویند: نهاد برترى است که هنگام تحولات بنیادین در جامعه یا کسب استقلال یا انقلاب و امثال آن شکل مى گیرد تا قانون اساسى ناشى از راى ملت را تصویب کند. قوه مؤسس پس از این که قانون اساسى را به وجود آورد، خود به خود منحل مى شود و جاى خود را به نهادهاى قانونى ناشى از قانون اساسى مى دهد. براى شکل گیرى قوه مؤسس، سه شیوه در جهان وجود دارد: 1- پیش نویس + رفراندوم; 2-
پیش نویس + مجلس مؤسسان; 3- پیش نویس + مجلس مؤسسان + همه پرسى ملت. در شیوه اول، ابتدا رهبران انقلاب یا استقلال یا کودتا - و آن تحول بنیادین اجتماعى به هرنام که باشد، - پیش نویسى به نام «پیش نویس قانون اساسى» ارائه مى دهند و آن را به ملت پیشنهاد مى کنند. وقتى در یک همه پرسى آراء عمومى آن را تصویب کرد، به قانون اساسى ناشى از اراده یک ملت تبدیل مى شود. در شیوه دوم، رهبران استقلال یا انقلاب یا تحول بنیادین پیش نویس قانون اساسى را مى نویسند، اما از سوى دیگر، ملت نمایندگان خودشان را براى مجلسى به نام «مجلس مؤسسان اصلى» انتخاب مى کنند. این مجلس تصمیم گیرنده نهایى است و هر چه را تصویب کرد، قانون اساسى خواهد بود و به امضاى رهبران انقلاب نیازى ندارد; چون مشروعیتش ناشى از نمایندگان مجلس مؤسسان است. در شیوه سوم، پیش نویس قانون اساسى را مجلس مؤسسان، که منتخبان مردم هستند، تصویب مى کنند و علاوه بر آن براى محکم کارى، به همه پرسى عمومى گذاشته مى شود. این سه شیوه شکل گیرى قواى مؤسس ناشى از حاکمیت ملت یا قانون هاى اساسى مردم سالار بود. سؤالى که مطرح مى شود این است که آیا قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران صددرصد ناشى از حاکمیت ملت است و تنها ملت حرف اول و آخر را مى زند، دیگر هیچ
اراده اى غیر از اراده ملت نقش ندارد یا این که نمونه و شیوه دیگرى است؟ به راستى، قانون اساسى ما چگونه شکل گرفت؟ براى پاسخ به این سؤال، باید به تاریخ شکل گیرى قانون اساسى مراجعه کنیم تا ببینیم ماهیت آن چگونه است. با توجه به پیشینه تاریخى قانون اساسى، مى توان گفت: قانون اساسى ما هیچ کدام از نمونه سه گانه مزبور نیست; نه اعطایى است، نه نیمه اعطایى و نه مردم سالار، بلکه نمونه چهارمى است که ناشى از شریعت اسلام مى باشد. قانون اساسى ناشى از شریعت هم براى خود قوه مؤسسى دارد. این قوه دو رکنى است: رکن اول آن پذیرش ملت و رکن دومش اجتهاد مستمر فقهاى جامع الشرایط بر اساس کتاب و سنت معصومان علیهم السلام است. با توجه به پیشینه تاریخى قانون اساسى و دیدگاه هاى حضرت امام رحمه الله، که هم در حکم دولت موقت آمده، هم در جمع نمایندگان خبرگان قانون اساسى فرموده اند، هم در پیام ایشان به مجلس خبرگان قانون اساسى آمده و هم در تقاضاى همه پرسى براى دوازدهم فروردین بیان داشته اند، روشن است که حضرت امام رحمه الله قانون اساسى را ناشى از شریعت مى دانند. بنابراین باید ببینیم قواعد این نوع قانون اساسى قابل تدوین نهائى، در یک کتابچه قانونى است؟ به اجمال عرض مى کنم که قواعد شریعت مربوط
به نظام اسلامى دو دسته است: 1- قوانین ثابت و لا یتغیر که این قوانین براى همه مسلمانان وحتى غیر مسلمانان روشن است و با قیام و قعود و راى دادن نمى توان، در این زمینه راى مثبت یا منفى داد. 2- قوانین متغیر که جنبه شناور دارد و براساس اجتهاد و نقش زمان و مکان قابل دگرگونى است. معرفت: خوب است شمه اى از تاریخچه شکل گیرى قانون اساسى جمهورى اسلامى بیان گردد تا دیدگاه حضرت امام خمینى رحمه الله در مورد قانون اساسى ناشى از شریعت روشن گردد. حجةالاسلام کعبى: در ابتداى پیروزى انقلاب، دو دیدگاه در شکل گیرى قانون اساسى وجود داشت: یک دیدگاه به جد، در پى شکل گیرى قانون اساسى مردم سالار بود. دولت موقت و نهضت آزادى چنین دیدگاهى داشتند. دیدگاه دوم دیدگاه حضرت امام رحمه الله و طرف داران ایشان بود که خواهان شکل گیرى قانون اساسى بر مبناى شریعت بودند. این دو دیدگاه در مواردى با هم چالش هایى داشتند. در تاریخ 15/11/57، حضرت امام رحمه الله به دولت موقت ماموریت دادند که تعیین نوع نظام حکومتى را به همه پرسى بگذارند. همه پرسى تعیین نوع نظام سیاسى در هیچ جاى جهان سابقه نداشت. بر خلاف نمونه هایى که عرض شد، حضرت امام رحمه الله پیش از هر چیز، فرمودند که ابتدا باید نوع حکومت مشخص شود. این ماموریت اول دولت
موقت بود. ماموریت دوم آن برگزارى مجلسى بود که در آن نمایندگان ملت جمع بشوند و قانون اساسى را تدوین کنند. ماموریت سؤم برگزارى انتخابات ریاست جمهورى و مجلس شوراى اسلامى بود. در ماموریت اول، حضرت امام رحمه الله تاکید کردند که من به «جمهورى اسلامى» راى مى دهم، نه یک کلمه بیش تر، نه یک کلمه کم تر. اما دولت موقت «جمهورى دمکراتیک اسلامى» یا «جمهورى» محض را مطرح مى کرد. حضرت امام رحمه الله با تاکید برسخن خود، مى فرمودند: راى آزاد است، هر کسى خواست مى تواند راى بدهد، تحمیل نکنید، اما مردم را هدایت کنید به این که اسلام به صلاحشان است و به جمهورى اسلامى راى بدهند. در این انتخابات، که در دوازده فروردین برگزار شد، 2/98 درصد ملت به جمهورى اسلامى و خواسته حضرت امام رحمه الله راى دادند و ایشان دوازدهم فروردین 58 را روز عید و روز «جمهورى اسلامى» اعلام کردند و همین ملاک و مبنایى براى حرکت هاى بعدى ایشان گردید. با برگزارى همه پرسى، رکن اول قانونى اساسى ناشى از شریعت شکل گرفت و آن رکن پذیرش ملت بود که اعلام کردند که ما همان گونه که در احکام فردى تابع اسلام ایم، در احکام حکومتى و مسائل مربوط به قانون اساسى هم مى خواهیم نظام مبتنى بر احکام شریعت داشته باشیم. حضرت امام رحمه الله مى فرمودند: ما که مى گوییم «جمهورى»،
جمهورى از لحاظ شکل. نهضت ما از لحاظ شکل، جمهورى است، اما از لحاظ محتوا اسلامى است. حضرت امام رحمه الله در 11/10/58 فرمودند: «ملت راى به جمهورى اسلامى داد. این را ملت پذیرفته است و راى به آن داده است. باید وفادار باشد به این عهد، وفادار باشد به این تعهد. شما با اسلام یک تعهد الآن کردید، همه مان متعهدیم براى اسلام. اما تازه یک تعهد خاص براى اسلام بسته ایم و ما بیعت کرده ایم با اسلام. بیعت ما این است که جمهورى اسلامى و نظام اسلامى مى خواهیم و راى به این داده ایم و بیعت کرده ایم با این. اگر بنا باشد بگوییم که ما بیعت کرده ایم با اسلام و با جمهورى اسلامى، راى دادیم به جمهورى اسلامى، لکن به احکام اسلام عمل نمى کنید، این خلاف بیعت است، خلاف معاهده است. باید همه چیز، همه چیزها اسلامى باشد.» اما دولت موقت براى تحقق قانون اساسى مردم سالار برنامه هایى داشت. همه پرسى شکل خود را گرفته بود، نوع حکومت هم مشخص شده بود (جمهورى اسلامى)، اما در منویات دولت موقت، تحقق قانون اساسى بر اساس الگوى سوم قانون اساسى مردم سالار - یعنى: پیش نویس + مجلس مؤسسان + همه پرسى بود. بنابراین، دولت موقت، که آن موقع همه کاره شوراى انقلاب بود، در کمیته اى که به نام
«کمیته طرح هاى اصلى انقلاب» تشکیل داده بودند و زیر نظر یدالله سحابى فعالیت مى کرد ماموریت داشت کارهاى عمده مربوط به شکل گیرى نظام جمهورى اسلامى را انجام بدهد; از جمله این ماموریت ها، تهیه پیش نویس قانون اساسى بود که به تایید دولت موقت و شوراى انقلاب هم رسید. در مرحله دوم، باید انتخاباتى را شکل مى دادند و نام آن را «انتخابات تشکیل مجلس بررسى نهایى قانون اساسى» مى گذاشتند تا در آن، دیگر نمایندگان ملت جمع شوند و قانون اساسى مطلوب را بنویسند و در یک همه پرسى دیگر، آن را به مردم اعلام مى کردند تا قضیه تمام شود. اما از یک سو، حضرت امام رحمه الله در حکمى که به دولت موقت دادند، فرمودند که این حکومت الهى است و کسى نمى تواند با این برنامه مخالفت کند. و از سوى دیگر، ایشان دنبال قانون اساسى ناشى از شریعت بودند. بنابراین، در این کار، مى توانستند به دو صورت با دولت موقت برخورد کنند: یکى این بود که دولت موقت را عزل نمایند و از موضع رهبرى انقلاب عمل کنند و دیگر این که با دولت موقت، وارد مبارزه انتخاباتى و سیاسى بشوند. حضرت امام رحمه الله پذیرفتند که همین شکل ادامه پیدا کند; یعنى: انتخابات مجلس بررسى نهایى قانون اساسى برگزار شود و در سخنرانى 31/3/58 این شکل
برگزارى انتخابات را تایید کردند و وارد یک مبارزه انتخاباتى شدند. حضرت امام رحمه الله براى تحقق رکن دوم قانون اساسى ناشى از شریعت - یعنى: اجتهاد مستمر - به علماى بزرگ کشور نامه اى نوشتند و از آنان خواستند که براى شکل گیرى قانون اساسى مبتنى بر اسلام نامزد شرکت در «مجلس خبرگان قانون اساسى» شوند. مجلس مؤسسان یا مجلس بررسى نهایى قانون اساسى را حضرت امام رحمه الله در بیاناتى که مى فرمودند، «مجلس خبرگان قانون اساسى» نام گذارى کردند و فرمودند کسانى باید وارد این مجلس بشوند که خبره و متخصص در احکام اسلام باشند و مردم به چنین کسانى از معتمدان خودشان راى بدهند. ایشان در نامه هایى که خطاب به علما و بزرگان بلاد نوشتند، مصرانه خواستند که آن ها نامزد شوند و این کار را واجب شمردند. بزرگانى نامزد شدند و مجلسى شکل گرفت که در آن، قریب 41 مجتهد عضویت داشتند و 12 نفر هم بحث خارج مى خواندند. تعداد اندکى هم قریب به3 نفر سطح و 2 نفر در حد مقدمات از علوم حوزوى اطلاع داشتند. مجموع نمایندگان مجلس خبرگان قانون اساسى76 نفر بودند و مصوبات هم با دو سوم تعداد نمایندگان )48 نفر) اعتبار مى یافت. البته بعضى از این آقایان تواضع داشتند و مى گفتند ما طلبه یا خارج خوان هستیم، وگرنه
مجتهد مسلم بودند، بعضى هم تحصیلات دوسویه داشتند; در سطح دکتراى دانشگاه و اجتهاد حوزه; شهید بهشتى رحمه الله یا بعضى دیگر از بزرگان (1) چنین مجلسى شکل گرفت; همان رکن دومى که حضرت امام رحمه الله به دنبال آن بودند; شکل گیرى قانون اساسى بر اساس اجتهاد مستمر فقهاى جامع الشرایط. معرفت: تاثیر نامه ها و پیام هاى حضرت امام رحمه الله را به علما و بزرگان بلاد تا چه حد مى دانید و پیام حضرت امام راحل به نمایندگان مجلس خبرگان و قانون اساسى را در اجلاس افتتاحیه چگونه ارزیابى مى کنید؟ حجةالاسلام کعبى: آن موقع، بسیارى از آقایان اصلا در این فضا نبودند که نامزد شوند، اما احساس تکلیف کردند که باید قانون اساسى اسلامى ناشى از شریعت بنویسند. پس از تصویب قانون اساسى توسط خبرگان، حضرت امام رحمه الله آن را تایید کردند. ایشان در تاریخ7/11/59 در پاسخ به نامه شماره 84 مورخ 24/8/58 رئیس مجلس بررسى نهایى قانون اساسى، مى نویسند: «قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران، که وسیله نمایندگان محترم ملت ایران، که اکثر آنان از علماى اعلام و حجج اسلام و مطلعین به احکام مقدسه اسلام بودند، تهیه و به تصویب اکثریت ملت معظم رسیده. امید است - ان شاءالله - با اجرا و عمل به آن، آرمان هاى اسلامى برآورده شود و تا ظهور حضرت بقیةالله
را مشخص مى کند. ایشان مى فرمایند: نکته اول: «مردم در رفراندومى بى سابقه و اعجاب آور با اکثریت قریب به اتفاق به جمهورى اسلامى راى دادند و دولت هاى اسلامى و غیر اسلامى، رژیم و دولت ایران را به عنوان جمهورى اسلامى به رسمیت شناختند. نکته دوم: با توجه به مراتب فوق، قانون اساسى و سایر قوانین در این جمهورى باید صددرصد بر اساس اسلام باشد و اگر یک ماده هم بر خلاف احکام اسلام باشد تخلف از جمهورى و آراء اکثریت قریب به اتفاق ملت است. بر این اساس، هر راى یا طرحى که از طرف یک یا چند نماینده به مجلس داده شود که مخالف اسلام باشد، مردود و مخالف مسیر ملت و جمهورى اسلامى است.» در قانون اساسى مردم سالار، نمایندگان مجلس مؤسسان همه کاره اند. اما امام به نمایندگان مى فرماید: وکالت شما مقید است به این که احکام اسلام را بنویسید; چون در همه پرسى اولیه مردم نوع حکومت را مشخص کرده اند و به آن ها تصریح مى کنند که وکالت آنان محدود به حدود جمهورى اسلامى است و اظهار نظر و رسیدگى به پیشنهادهاى مخالف اسلام یا مخالف جمهورى خروج از حدود از وکالت آن هاست. نکته سوم: تشخیص مخالف و موافقت با احکام اسلام منحصرا در صلاحیت فقهاى عظام است که - الحمدالله - گروهى از آنان در مجلس وجود
دارند و چون این یک امر تخصصى است، دخالت وکلاى محترم دیگر در این اجتهاد و تشخیص احکام شرعى از کتاب و سنت دخالت در تخصص دیگران بدون داشتن صلاحیت و تخصص لازم است. البته در میان نمایندگان، افراد فاضل و لایقى هستند که در رشته هاى حقوقى، ادارى و سیاسى تخصص دارند و صاحب نظرند که از تخصصشان در همین جهات قوانین استفاده مى شود و در صورت اختلاف متخصصان، نظر اکثریت متخصصان معتبر است. نکته چهارم: امام مى فرمایند: من با کمال تاکید، توصیه مى کنم که اگر بعضى از وکلاى مجلس تمایل با مکاتب غرب یا شرق داشته یا تحت تاثیر افکار انحرافى باشند، تمایل خودشان را در قانون اساسى جمهورى اسلامى دخالت ندهندو مسیر انحرافى خود را از این قانون جدا کنند; زیرا صلاح و سعادت ملت ما در دست این مکتب ها نیست که در محیط خودشان هم عقب زده شده و رو به شکست و زوال است. از گفته ها و نوشته هاى بعضى از جناح ها به دست مى آید که افرادى که صلاحیت تشخیص احکام و معارف اسلامى را ندارند، تحت تاثیر مکتب هاى انحرافى، آیات قرآن کریم و متون احادیث را به میل خود تفسیر کرده و به آن مکتب ها تطبیق مى نمایند و توجه ندارند که مدارک فقه اسلامى بر اساسى مبتنى
است که محتاج به درس و بحث و تحقیق طولانى است و با آن استدلال هاى مضحک و سطحى و بدون توجه به ادله معارض بررسى همه جانبه معارف بلندپایه و عمیق اسلامى را نمى توان به دست آورند. و من انتظار دارم محیط مجلس خبرگان از چنین رویه اى به دور باشد.» اشاره حضرت امام رحمه الله در این فرمایش، به دولت موقت است که وقتى این موج را دید که بیش تر مجتهدان مى آیند و مجلسى این چنین شکل گرفته، پیش نویس قانون اساسى تهیه شده هم به معرض افکار عمومى در روزنامه ها گذاشته شده است، بسیارى از افراد گفتند که این پیش نویس مناسب یک دولت و نظام اسلامى نیست. به این دلیل، حضرت امام رحمه الله به نمایندگان فرمودند: پیش نویس هیچ نیست، شما نظر خودتان را بگویید، کار خودتان را بکنید. مهندس بازرگان هم در همان افتتاحیه مجلس خبرگان، در پاسخ به موجى که ایجاد شده بوده، هنگام طرح تقدیمى خود - پیش نویس قانون اساسى - گفت: آنچه از اصول آزادى، حق انتقاد، حاکمیت ملى و راى اکثریت آمده است، نه ارمغان مغرب زمین و تقلید و تحمیل بیگانگان است و نه میراث نظام شاهنشاهى مخلوع، بلکه در تعبیرهاى اختیار، امر به معروف و نهى از منکر و دستور مشورت محتواى اصولى است منطبق با قرآن
و منبعث از مشیت الهى ازلى رحمان.» نکته پنجمى که در پیام حضرت امام رحمه الله به مناسبت افتتاح مجلس خبرگان قانون اساسى آمده بود این است که مى فرماید: «علماى اسلام حاضر در مجلس اگر ماده اى از پیش نویس قانون اساسى و یا پیشنهادهاى وارده را مخالف با اسلام دیدند، لازم است با صراحت اعلام دارند و از جنجال روزنامه ها و نویسندگان غرب زده نهراسند که اینان خود را شکست خورده مى بینند و از مناقشات و خرده گیرى ها دست بردار نیستند.» حضرت امام رحمه الله این جا قاطعیت به خرج مى دهند و بسیار صریح از جایگاه علماى اسلام، که رکن دوم قانون اساسى ناشى از شریعت است، سخن مى گویند. سپس در نکته ششم مى فرمایند: «نمایندگان مجلس خبرگان باید همه مساعى خویش را به کار ببرند تا قانون اساسى جامع و داراى خصوصیات زیر باشد»: خصوصیاتى که حضرت امام رحمه الله ذکر مى کنند، بسیار قابل توجه و برگرفته از کتاب و سنت است. ممکن است تصور شود که قانون اساسى ناشى از شریعت در نقطه مقابل قانون اساسى مردم سالار است و سؤال شود که بنابراین جایگاه مردم در این قانون اساسى چیست؟ در قانون اساسى ناشى از شریعت، از منظر امام رحمه الله مردم جایگاه درجه یک را دارند و اصلا حکومت در این قانون اساسى، بدون پشتیبانى مردم یک قدم هم
نمى تواند به پیش برود. قوه مؤسس اصلى در بازنگرى قانون اساسى دو رکنى است: 1- پذیرش ملت 2- اجتهاد مستمر فقهاى امت براساس کتاب و سنت معصومین علیهم السلام بر این اساس، حضرت امام رحمه الله ویژگى هاى قانون اساسى ناشى از شریعت را این گونه ذکر مى کنند: «الف - حفظ و حمایت حقوق و مصالح تمام قشرهاى ملت دور از تبعیض هاى ناروا;» پس در قانون اساسى ناشى از شریعت، حقوق ملت، عدالت و رعایت مصالح نقش درجه یک را دارد که در بند یک پیام آمده است. «ب - پیش بینى نیازها، منافع نسل هاى
آینده، آن گونه که مد نظر شارع مقدس در معارف ابدى اسلام است; ج - صراحت و روشنى مفاهیم قانون به نحوى که امکان تفسیر و تاویل غلط در مسیر هوس هاى دیکتاتورها و خودپرستان تاریخ در آن نباشد; د - صلاحیت نمونه و راهنما قرار گرفتن براى نهضت هاى اسلامى دیگر که با الهام از انقلاب اسلامى ایران در صدد ایجاد جامعه اسلامى برمى آیند.» براى این که قانون اساسى ناشى از شریعت، که در ایران اجرا مى شود، یک الگو و نمونه براى تمام جهان باشد، ایشان بر آن تاکید کرده اند; چون ایران جزئى از جهان اسلام است. معرفت: آیا به نظر حضرت عالى، قانون اساسى ناشى از شریعت منحصر به فرد است و در غیر ایران نمونه اى ندارد؟ حجةالاسلام کعبى: این نکته در سخنان حضرت امام رحمه الله پیش از شکل گیرى نهضت بوده است. از ایشان سؤال مى کنند که قانون اساسى مطلوب شما کجاست; مثل پاکستان است یا عربستان یا جایى دیگر؟ در جواب مى فرمایند: قانون اساسى ما در جمهورى اسلامى، که تشکیل مى دهیم، در هیچ جاى جهان سابقه ندارد. نمونه آن همان است که در زمان امیرالمؤمنین و صدر اسلام بوده است. معرفت: آیا قانون اساسى جمهورى اسلامى از قانون هاى اساسى کشورهاى دیگر هیچ تاثیرى نپذیرفته است؟ حجةالاسلام کعبى: قانون اساسى کشور ما از
لحاظ ماهیت احکام، منبعث از شریعت اسلام است. اما از لحاظ بحث هاى حقوقى و ادارى و سیاسى، حضرت امام رحمه الله تصریح دارند که در بین نمایندگان، افراد فاضل و لایقى هستند که در رشته هاى حقوقى و ادارى و سیاسى تخصص دارند و صاحب نظرند که از تخصصشان در همین جهات قوانین استفاده مى شود. چنین افرادى در مجلس خبرگان قانون اساسى بودند. درست است که اکثریت آن را مجتهدان تشکیل مى دادند، اما چنین متخصصانى هم وجود داشتند. شکل گیرى نهادهایى که بعدا عنوان «شوراى نگهبان»، «نخست وزیرى»، «ریاست جمهورى» و «مجلس شورا» به خود گرفت، نظیر نهادهاى قانون هاى اساسى و ساختار حکومتى دیگر کشورهاست. البته در قانون اساسى ارکان ویژه و منحصر به فردى هم وجود دارد همچون ولایت فقیه. حضرت امام رحمه الله پس از ذکر این ویژگى ها فرمودند: «در خاتمه، از خداوند متعال توفیق همگان را خواستارم و امیدوارم به برکت تلاش آقایان، قانون اساسى واقعا اسلامى و مترقى به تصویب برسد.» پس معلوم مى شود قانون اسلامى مترقى هم هست و اسلام منافاتى با پیشرفت و ترقى ندارد. نکته اى که تفاوت جوهرى بین قانون اساسى ناشى از شریعت و قانون اساسى مردم سالار را بیان مى کند این است که قانون اساسى مردم سالار چون ناشى از حاکمیت مطلق ملت است، به مثابه یک میثاق ملى
بین ملت و دولت است و حرف اول و آخر را مى زند، به خصوص در قانون اساسى شکلى که انعطاف ناپذیر است. اما در قانون اساسى ناشى از شریعت، چون ناشى از شریعت است، به جاى حاکمیت مطلق ملت، حاکمیت مطلق خدا بر جهان و انسان حرف اول و آخر را مى زند. البته حاکمیت مطلق خدا بر جهان و اسلام منافى حقوق ملت نیست، اما حقوقى که از دل شریعت برآید، نه از دل میثاق ها و قراردادهاى اجتماعى. توضیح آن که ما اگر به قانون اساسى به مثابه یک سند که از نظریه «قرارداد اجتماعى» الهام گرفته باشد، نگاه کنیم، این قانون اساسى مردم سالار است، اما اگر به آن به عنوان سندى که از شریعت الهام گرفته بنگریم; شریعتى که البته منافاتى با حقوق ملت ندارد. در این صورت، رهبر به عنوان مرجع تقلید واجب الاطاعه و نایب عام امام زمان علیه السلام و فقیه جامع الشرایط است. رئیس دولت موقت هم با توجه به این مطلب، وقتى از قانون اساسى تعبیر مى کند، آن را «بیانگر نظام حکومتى اسلام» ذکر مى کند; آن جا که مى گوید: «با توجه به استقبال شایان و احساسات فراوان و مشارکت معنوى تمام مردم ستمدیده و عدالت طلب جهان، مخصوصا مسلمانان نسبت به انقلاب پیروزمند ایران و علاقه به میل به تاسى، که طبعا
به جمهورى اسلامى دارند، قانون اساسى ما به تعبیرى، قانون اساسى همه مسلمانان و معرفى نظام حکومتى اسلام خواهد بود. معرفت: با توجه به این که این سخن مهندس بازرگان پس از مشاهده علاقه مردم و حضرت امام رحمه الله به جمهورى اسلامى بیان گردیده است، آیا مى توان گفت این نشانگر تغییر موضع آنان بوده است؟ حجةالاسلام کعبى: البته نمى توان گفت که دیدگاهشان عوض شد، آن ها مى خواستند از پیش نویس قانون اساسى دفاع کنند. اما مى گفتند پیش نویس قانون اساسى ما منبعث از قانون اساسى فرانسه و بلژیک و دیگر کشورها نیست، بیان گر نوع نظام حکومتى است که اسلام معرفى مى کند. نکته دیگر این که بیانات و دیدگاه هایى که نمایندگان مجلس خبرگان قانون اساسى درباره ماهیت کار مجلس خبرگان قانون اساسى داشتند جالب توجه است. پس از پیام حضرت امام رحمه الله اولین چیزى که در دستور کار مجلس قرار گرفت این بود که ما بر اساس چه آیین نامه اى عمل کنیم. دولت موقت آیین نامه اى در نظر گرفته بود که این مجلس چگونه کار خود را انجام دهد. اما در جلسه اول و دوم، این بحث را مطرح کردند که هیچ کس خارج از این مجلس صلاحیت ندارد نوع کار آن را مشخص کند و شیوه کار را ما خودمان باید مشخص کنیم. اظهارنظرهاى جالبى هم در
این باره داشتند; مثلا، مرحوم آیةالله ربانى شیرازى، که از اعضاى فقهاى شوراى نگهبان دوره اول هم بود، در جلسه دوم مى گویند: «حضار در مجلس منتخبین ملت اند براى یک کار تخصصى; یعنى: بررسى پیش نویس قانون اساسى که آیا این قانون، این پیش نویس انطباق با قوانین اسلامى دارد یا ندارد که اگر ندارد آن را منطبق با اسلام بسازند. بنابراین، کار آقایان یک کار تخصصى است و برنامه کار تخصصى را متخصصان مى توانند تعیین نمایند. کسانى که خارج از این عده هستند، نمى توانند برنامه کار این ها را تعیین کنند، مخصوصا این که تعیین این برنامه در کیفیت قانون، که بعدا مورد رسیدگى واقع مى شود، دخالت دارد.»(3)آیةالله آقاى شیخ محمد کرمى، که نماینده خوزستان در مجلس خبرگان قانون اساسى، بودند، مى گویند: «پیش نویس مزبور قانون اساسى باید صددرصد اسلامى درآید و مواد آن با قرآن و سنت تطبیق داده شود و مازاد آن را مى توان در معرض آراء عمومى گذاشت. تطبیق مواد اسلامى اش با متخصصین آن است و سایر اقشار، که چنین تخصصى را ندارند، نمى توانند به امیال عادى خودشان اظهار نظر نمایند. الآن و بحمدالله، فقهاى متبحر در مجلس خبرگان وجود دارند و از اقشار دیگر مردمان صالح به حد وفور هستند و امیدوارم با حسن تفاهم، چکیده نظرات حضرات به صورت یک
گام اسلامى مطلوب و قابل به دست آید و اجراى آن هر چه صریح تر و صحیح تر به وقوع بپیوندند، ان شاءالله.» (4) دیگران هم چنین اظهاراتى دارند. این مجلس بر اساس ساختارى ناشى از شریعت شکل گرفت. دولت موقت پیش بینى کرده بود که این مجلس همانند مجلس مؤسسان باشد، اما در میانه کار، احساس کرد که از لحاظ شکل، این طور است، ولى از لحاظ محتوا با آن اهدافى که در پى آن بود هم سویى ندارد. بنابراین، دست به کار شدند که طرح انحلال مجلس خبرگان قانون اساسى را بریزند، اما موفق نشدند. در نهایت برنامه اشغال لانه جاسوسى و سپس استعفاى دولت پیش آمد. معرفت: اگر همان گونه که فرمودید، پیش نویس قانون اساسى را کمیته طرح هاى اصلى انقلاب تهیه کرده اند، پس مشخص است که آن ها نظرات خودشان را در قانون اساسى اعمال کرده اند. لطفا در این باره توضیح دهید. حجةالاسلام کعبى: آن پیش نویس صددرصد دگرگون شد. پس از آن سه پیش نویس دیگر هم مطرح شد: یک پیش نویس از سوى هیات رئیسه و مرحوم شهید بهشتى، یکى از سوى نمایندگان و پیش نویس سومى هم بود که تمام این ها در دستور کار قرار داشت. اما در مجموع، قانون اساسى ناشى از شریعت شکل گرفت که در سال 1358 در 175 اصل و یک مقدمه و یک خاتمه به
تصویب رسید. اگر در قانون اساسى موجود که بر اساس شریعت شکل گرفته است، نگاه کنیم، مى بینیم فقها و مجتهدان سعى کرده اند در دل این قانون اساسى، ماهیت آن را مشخص کنند. قریب 180 بار در آن به آیات و129 بار به احادیث گوناگون در67 جلسه استناد شده است. در خاتمه هم79 آیه و روایت رسما مورد استناد قرار گرفته است. قانون اساسى یک مقدمه و یک خاتمه دارد، اما متاسفانه یک ظلمى که به آن مى شود این است که در رویه معمول قانون اساسى را بدون خاتمه منتشر مى کنند و گویى خاتمه اصلا جزو قانون اساسى نیست، در حالى که بر اساس اسناد مکتوب، خاتمه جزو قانون اساسى مى باشد. مرحوم دکتر بهشتى در جلسه آخر این طور مى فرماید: بخشى از آیات و روایاتى را، که زیربناى قانون اساسى است، ما ذکر مى کنیم. این قسمت خاتمه مشتمل بر آیات و روایاتى است و به عنوان قسمتى از مبانى قانون اساسى در نصوص اسلامى است. (5) این قسمت توسط نمایندگان به تصویب رسیده است. رئیس مجلس خبرگان قانون اساسى هم در آغاز جلسه67، که جلسه نهایى است، مى گوید: «قانون اساسى در دوازده فصل، مشتمل بر 175 اصل تنظیم شده و در اختیار شما ملت قرار گرفته است، با یک مقدمه و یک خاتمه که
مشتمل بر آیات و احادیث به عنوان نمونه از پایه هاى قانون اساسى است.» غیر از این، اگر ما به اصل چهارم قانون اساسى نگاه کنیم، ماهیت این قانون را بیان مى کند. این اصل «اصل4« قانون اساسى را از حالت تدوین نهایى خارج مى کند و حالت بازنگرى و پیوستگى متون الحاقى شریعت را، که در قانون اساسى نیامده اما در بخش فقه حکومتى اسلام است، پیوسته قانون اساسى مى داند. اصل چهارم مى گوید: «کلیه قوانین و مقررات مدنى، جزایى، مالى، اقتصادى، ادارى، فرهنگى، نظامى، سیاسى و غیره باید بر اساس موازین اسلامى باشد. این اصل بر اطلاق یا عموم تمام اصول قانون اساسى و قوانین و مقررات دیگر حاکم است و تشخیص این امر بر عهده فقهاى شوراى نگهبان است.» در خود قانون اساسى این اصل به عنوان اصل حاکم پیش بینى شده است. حال اگر بالفرض، در همین قانون اساسى، اصلى را پیدا بکنیم که بر خلاف قوانین شریعت باشد - همان گونه که گفته شد فقهاى شوراى نگهبان براساس اصل استمرار اجتهاد و نظارت همه جانبه شرعى مطابق اصل چهارم قانون اساسى مى توانند بخشى از اصول قانون اساسى را که بر خلاف قوانین شریعت باشد، تخصیص یا تقیید کنند و در نتیجه بعضى از اصول قوانین اساسى مقید گردد، مثلا، اگر بحث نظارت بر انتخابات است
که «آیا این نظارت استصوابى هست یا نه»، فقها مى توانند نظر بدهند، یا مثلا، این که «مجلس حق تحقیق و تفحص در تمام امور را دارد» شوراى نگهبان بر اساس اصل چهارم مى تواند بگوید: «مگر در فلان مورد» و آن را محدود کند یا مثلا، اصل 44 قانون اساسى مى گوید: «بازرگانى خارجى دولتى است»، اما بر اساس اصل چهارم، شوراى نگهبان مى تواند بگوید: بازرگانى خارجى الزاما دولتى نیست، بخش خصوصى هم مى تواند در امر بازرگانى مشارکت نماید. در حالى که در اصل 44 بازرگانى خارجى در بخش اقتصاد دولتى پیش بینى شده است. در هر صورت، حرف اول و آخر را شریعت مى زند. این قانون اساسى به مثابه رساله عملیه فقیه است. این چیزى نیست که بنده آن را از خودم بگویم، مرحوم آیةالله نائینى در کتاب تنبیه الامة و تنزیه الملة، که درباره ولایت فقیه است، این اصطلاح را به کار مى برند که قانون اساسى به مثابه رساله عملیه تقلیدیه است. در صفحه 14 این کتاب که به ضمیمه مقدمه و توضیحات مرحوم آیةالله طالقانى چاپ شده، آمده است: «چون دستور مذکور - دستور یعنى: قانون اساسى - در ابواب سیاسیه و نظامات نوعیه به منزله رسائل عملیه تقلیدیه در ابواب عبادات و معاملات و نحوهما و اساس حفظ محدودیت مبتنى بر
عدم تخطى از آن است، لهذا نظام نامه و قانون اساسى اش خوانند.» یعنى: مى توانیم آن را چیزى به مثابه رساله عملیه حکومتى بدانیم. بنابراین، با توجه به مباحث حاکمیت، قانون اساسى نظام جمهورى اسلامى نه اعطایى است، نه نیمه اقتدارى و نه مردم سالار، بلکه نمونه دیگرى است به نام «قانون اساسى ناشى از شریعت». البته احکام شریعت به وسیله اجتهاد مستمر فقها تبیین مى شود که بخشى از آن در اصل چهارم قانون اساسى ذکر شده است. در اصل دوم قانون اساسى اصلا واژه «اجتهاد» آمده است. بند ششم این اصل مى گوید: «کرامت و ارزش والاى انسان و آزادى توام با مسؤولیت او در برابر خدا، که از راه: الف - اجتهاد مستمر فقهاى جامع الشرایط بر اساس کتاب و سنت معصومین علیهم السلام تامین مى شود...» با توجه به این اصل دوم، نوع نظام جمهورى اسلامى را باید بر پایه ایمان به خدا، وحى، معاد، عدل، امامت و کرامت و ارزش والاى انسانى بدانیم که اجتهاد مستمر از راههاى دستیابى به این نظام مطلوب است. بر این اساس، نوع قانون اساسى و ماهیت آن ناشى از شریعت است. ادامه دارد.
1- راهنماى مشروع مذاکرات مجلس بررسى نهایى قانون اساسى، ج 4، ص409 2- همان، ج3 3 و 4- همان 5- همان ص7781
سخن آفتاب سازمان تبلیغات اسلامی اگر رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - خلافت را عهده دار شد به امر خدا بود. خدای تبارک و تعالی آن حضرت را خلیفه قرار داده است: «خلیفة الله فی الارض» نه اینکه به رای خود حکومتی تشکیل دهد و بخواهد رئیس مسلمین شود. همچنین بعد از اینکه احتمال می رفت اختلافاتی در امت پدید آید - چون تازه به اسلام ایمان آورده و جدید العهد بودند - خدای تعالی از راه وحی، رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - را الزام کرد که فورا همان جا، وسط بیابان امر خلافت را ابلاغ کند، پس رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - به حکم قانون و به تبعیت از قانون، حضرت امیر المؤمنین - علیه السلام - را به خلافت تعیین کرد، نه باین خاطر که دامادش بود یا خدماتی کرده بود بلکه چون مامور و تابع حکم خدا بود و مجری فرمان خدا بود. باری حکومت در اسلام، به مفهوم تبعیت از قانون است، و فقط قانون بر جامعه حکمفرمائی دارد. آنجا هم که اختیارات محدودی به رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - و ولایت داده شده،
از طرف خداوند است. حضرت رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - هر وقت مطلبی را بیان یا حکمی را ابلاغ کرده اند، به پیروی از قانون الهی بوده است; قانونی که همه بدون استثنا بایستی از آن پیروی و تبعیت کنند. (1) جهان، اسلام را نمی دانند یعنی چه. آن جهانی که شما می گویید، یک جهانی جاهل هست به اسلام، اینها نمی دانند که حکومت اسلامی می آید برای اینکه دیکتاتوری نباشد، نه در شهر خودش، در مملکت خودش نباشد، در امریکا هم نباشد. حکومت اسلام یک حکومتی است که برای از بین بردن دیکتاتوری می آید. آن کسی که اسلام قرار داده برای حکومت، آن کسی است که با دیکتاتوری به حسب مذهبش مخالف است، مذهبش حکم می کند به اینکه دیکتاتوری نباید باشد. اینها خیال می کنند که همچو که گفتند فقیه عادل عالم مطلع بر موازین غیر جائر ملتفت کذا، باید فلان مقام را، قضاوت را تعیین کند، باید اگر مردم تعیین کردند یک رئیسی را برای کشور، آن هم اجازه بدهد، این می شود دیکتاتوری! ! اما اگر چنانچه یک نفر آدم ظالم جائر دیکتاتور همه چیز بیاید، نه این دیکتاتوری نیست! ! فرق فقط این است که معلوم می شود با علم مخالفند با عدالت مخالفند، اینهایی که با حکومت فقیه
مخالفند. با اینکه الآن هم در قانون اساسی که درست کردند قضیه حکومتی نیست در کار، اصلا اسلام حکومت ندارد، اسلام اینطور نیست یک حاکمی مثل آقای هیتلر داشته باشد آنجا، مثل آقای کارتر که نظیر هیتلر است داشته باشد آنجا و سرکوبی کند همه را و بزند و بکوبد. اصلا این چیزها در اسلام مطرح نیست. اسلام که فقیه عادل مطلع دلسوز برای ملت را قرار می دهد که این نظارت کند یا فرض کنید حکومت کند، برای این است که جلو بگیرد از غیر عادل، غیر عادل نیاید و مردم را بچاپد. از صدر اسلام تا حالا شما ملاحظه کنید که آن حکومت های صدر اسلام مثل علی بن ابیطالب سلام الله علیه چه جور بود، یک حکومت اسلامی روی عدالت، بعدش افتاد دست بنی امیه و بنی عباس و حکومت های جائر دیگر و شاهنشاهی و امثال ذلک. مسلمین آنجا را هم گرفتند و بعد شاهنشاهی شد و نتوانستند مسلمین اسلام را درست پیاده کنند و حکومت اسلامی را، نشد. اسلام غریب است الآن، اسلام غریب است، همانطور که غربا را نمی شناسند، یک غریبی وارد یک شهری بشود مردمش نمی شناسد، اسلام الآن غریب است توی ملت ها، نمی شناسند اسلام را چون نمی شناسند اسلام را، احکام اسلام را هم نمی دانند، اسلام شناس های ما هم اسلام
را نمی شناسند، نمی شناسند این چی هست، وقتی نشناختند خیال می کنند که اگر چنانچه - فقیه - حکومت فقیه باشد، حکومت دیکتاتوری است و اگر چنانچه فقیه در کار نباشد، دیگر هر که می خواهد باشد، اگر شمر هم باشد این آقایان اشکالی به آن ندارند فقط فقیه را بهش اشکال دارند. اشکال هم برای این است که از اسلام می ترسند، از اسلام ترس دارند. اسلام نمی گذارد این حیثیت فاسدها را باقی باشد. اینها می ترسند از آن، بعضی ها هم گول خوردند، بعضی ها متعمدند در این امر، بعضی ها هم گول خوردند و الا حکومت اسلامی مثل حکومت علی بن ابیطالب دیکتاتوری تویش نیست، حکومتی است که به عدل است، حکومتی است که زندگی خودش از زندگی سایر رعیت ها بدتر است، آنها نمی توانستند مثل او زندگی کنند، او نان جو هم سیر نمی خورد، یک لقمه، دو تا لقمه برمی داشت با یک خرده نمک می خورد. این حکومت اصلا می تواند دیکتاتوری؟ دیکتاتوری برای چه بکند؟ عیش و عشرتی نیست تا اینکه بخواهد دیکتاتوری بکند برای او. حکمفرمایی اصلا در اسلام نیست، حکمفرمایی اصلا در کار نیست. پیغمبر اسلام که راس مسلمین و اسلام بود وقتی که در یک مجلسی نشسته بودند تو مسجد روی آن حصیرها (معلوم نیست حصیر حسابی هم داشته باشد) آنجا نشسته بودند، دور هم
که نشسته بودند، عرب هایی که خارج بودند و نمی شناختند پیغمبر را می آمدند می گفتند که کدام یکی محمد هستید، نمی شناختند برای اینکه حتی یک همچون چیزی هم زیر پیغمبر نبود. حالا ما اشراف هستیم. یک همچو حکومتی که بنا باشد اینطوری باشد، یک خانه گلی داشته باشد، یک گلیم هم حتی نداشته باشد، یک حکومتی که یک پوست می گویند داشته است که روزها علوفه شترش را حضرت امیر رویش می ریخته، شب ها زیر خودش و فاطمه می انداخته و می خوابیده رویش، اینکه دیکتاتوری نمی تواند باشد. اینهایی که می گویند دیکتاتوری، اسلام را نمی فهمند چی هست، فقیه اسلام را نمی دانند، خیال می کنند ما، هر فقیه، هر فقیه، هر چه هم فاسد باشد این حکومت، فقیه اگر پایش را اینطور بگذارد، اگر یک گناه صغیره هم بکند از ولایت ساقط است. مگر ولایت یک چیز آسانی است که بدهند دست هر کس؟ اینها که می گویند که دیکتاتوری پیش می آید - نمی دانم - این مسائل پیش می آید، اینها نمی دانند که حکومت اسلامی حکومت دیکتاتوری نیست. مذهب مقابل اینها ایستاده، اسلام مقابل دیکتاتورها ایستاده و ما می خواهیم که فقیه باشد که جلوی دیکتاتورها را بگیرد، نگذارد رئیس جمهور دیکتاتوری کند، نگذارد نخست وزیر دیکتاتوری کند، نگذارد رئیس مثلا لشکر دیکتاتوری بکند، نگذارد رئیس ژاندارمری دیکتاتوری بکند، نه اینکه بخواهیم دیکتاتوری
درست کنیم، فقیه می خواهد چه کند دیکتاتوری را؟ ! کسی که زندگی، زندگی عادی دارد و نمی خواهد این مسائل را، دیکتاتوری برای چه می خواهد بکند؟ حکمفرمایی در کار نیست در اسلام، علاوه حالا در این قانون اساسی که اینقدر احتیاط کاری هم شده، آقایان هم اینقدر احتیاط کاری کرده اند که یک دفعه مردم بیایند خودشان تعیین کنند یک خبره هایی را، این دیکتاتوری است؟ ! این خبره ها را یکی بیاید بگوید که در یک شهری از این شهرها یک کسی فشار آورد روی مردم که بیایید به این شخص رای بدهید، حتی تبلیغات هم نشد، مردم اینها را می شناختند، مردم می دانستند اینها را. اگر صد دفعه دیگر ما بخواهیم خبرگان تعیین کنیم، یا خود این آقایان تعیین می شوند یا یکی مثل اینها. مردم با رای آزاد، من گمان ندارم در هیچ جای دنیا اینطور واقع شده باشد، اینطور رای داده باشند، مردم اینطور عاشقانه رای داده باشند به یک مطلبی. (2) شارع مقدس اسلام، یگانه قدرت مقننه است. هیچ کس حق قانونگزاری ندارد و هیچ قانونی جز حکم شارع را، نمی توان به مورد اجرا گذاشت. به همین سبب در حکومت اسلامی به جای مجلس قانونگزاری که یکی از سه دسته حکومت کنندگان را تشکیل می دهد، مجلس برنامه ریزی وجود دارد که برای
وزارتخانه های مختلف در پرتو احکام اسلام، برنامه ترتیب می دهد و با این برنامه ها کیفیت انجام خدمت عمومی را در سراسر کشور تعیین می کند. مجموعه قوانین اسلام که در قرآن و سنت گرد آمده، توسط مسلمانان پذیرفته و مطاع شناخته شده است. این توافق و پذیرفتن، کار حکومت را آسان نموده و به خود مردم متعلق کرده است. در صورتی که در حکومتهای جمهوری و مشروطه سلطنتی، اکثریت کسانی که خود را نماینده اکثریت مردم معرفی می نمایند، هر چه خواستند به نام قانون تصویب کرده سپس بر همه مردم تحمیل می کنند. حکومت اسلام، حکومت قانون است. در این طرز حکومت، حاکمیت منحصر به خداست و قانون فرمان و حکم خدا است. قانون اسلام یا فرمان خدا بر همه افراد و بر دولت اسلامی، حکومت تام دارد. همه افراد از رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - گرفته تا خلفای آن حضرت و سایر افراد، تا ابد تابع قانون هستند; همان قانونی که از طرف خدای تبارک و تعالی نازل شده و در لسان قرآن و نبی اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - بیان شده است. حکومت اسلامی، هیچ یک از انواع طرز حکومتهای موجود نیست. مثلا استبدادی نیست که رئیس دولت مستبد و
خود رای باشد، مال و جان مردم را به بازی بگیرد و در آن به دلخواه دخل و تصرف کند، هر کس را اراده اش تعلق گرفت، بکشد و هر کس را خواست، انعام کند و به هر که خواست تیول بدهد و املاک و اموال ملت را به این و آن ببخشد. رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - و حضرت امیر المؤمنین - علیه السلام - و سایر خلفا هم، چنین اختیاراتی نداشتند. حکومت اسلامی نه استبدادی است و نه مطلقه، بلکه مشروطه است. البته نه مشروطه به معنی متعارف فعلی آن که تصویب قوانین تابع آراء اشخاص و اکثریت باشد. مشروطه از این جهت که، حکومت کنندگان در اجرا و اداره مقید به یک مجموعه شرط هستند که در قرآن کریم و سنت رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - معین گشته است. مجموعه شرط، همان احکام و قوانین اسلام است که باید رعایت و اجرا شود. از این جهت حکومت اسلامی، حکومت قانون الهی بر مردم است. فرق اساسی حکومت اسلامی با حکومتهای مشروطه سلطنتی و جمهوری در همین است. در اینکه نمایندگان مردم یا شاه در این گونه رژیم ها به قانونگزاری می پردازند، در صورتی که قدرت مقننه و اختیار تشریع
در اسلام، به خداوند متعال اختصاص یافته است. (3) مع الاسف اشخاصی که اطلاع ندارند بر وضعیت برنامه های اسلام، گمان می کنند که اگر چنانچه ولایت فقیه در قانون اساسی بگذرد، این اسباب دیکتاتوری می شود، در صورتی که ولایت فقیه است که جلو دیکتاتوری را می گیرد. اگر ولایت فقیه نباشد، دیکتاتوری می شود. آن که جلوگیری می کند از اینکه رئیس جمهور دیکتاتوری نکند، آن که جلو می گیرد از اینکه رئیس ارتش دیکتاتوری نکند. رئیس ژاندارمری دیکتاتوری نکند، رئیس شهربانی دیکتاتوری نکند، نخست وزیر دیکتاتوری نکند، آن فقیه است. آن فقیهی که برای امت تعیین شده است و امام امت قرار داده شده است، آن است که می خواهد این دیکتاتوری ها را بشکند و همه را به زیر بیرق اسلام و حکومت قانون بیاورد. اسلام، حکومتش حکومت قانون است، یعنی قانون الهی، قانون قرآن و سنت است و حکومت، حکومت تابع قانون است، یعنی خود پیغمبر هم تابع قانون، خود امیر المؤمنین هم تابع قانون، تخلف از قانون یک قدم نمی کردند و نمی توانستند بکنند. خدای تبارک و تعالی می فرماید که اگر چنانچه یک تخلفی بکنی، یک چیزی را به من نسبت بدهی، تو را اخذ می کنم، و تینت را قطع می کنم. اسلام دیکتاتوری ندارد. اسلام همه اش روی قوانین است و آن کسانی که پاسدار اسلامند اگر
بخواهند دیکتاتوری کنند. از پاسداری ساقط می شوند به حسب حکم اسلام. (4) من می گویم اگر چنانچه پیغمبر اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - غیر از این موجود تربیت نکرده بود، کافی بود برایش. اگر چنانچه پیغمبر اسلام مبعوث شده برای اینکه یک همچو موجودی را تحویل جامعه بدهد، این کافی بود. یک همچو موجودی که هیچ سراغ ندارد کسی و بعدها هم سراغ ندارد کسی، امروز روز نصب اوست به امامت امت. یک همچو موجودی امام امت است. البته کس دیگر به پای او نخواهد رسید و بعد از رسول اکرم کسی افضل از او در هیچ معنائی نیست و نخواهد بود. لیکن در مراتب بعد هم که باید این امت هدایت بشود، پیغمبر اکرم که از دنیا می خواست تشریف ببرد، تعیین جانشین و جانشین ها را تا زمان غیبت کرد و همان جانشین ها تعیین امام امت را هم کردند، به طور کلی این امت را به خود وانگذاشتند که متحیر باشند، برای آنها امام تعیین کردند. رهبر تعیین کردند. تا ائمه هدی سلام الله علیهم بودند، آنها بودند و بعد فقها، آنهائی که متعهدند، آنهائی که اسلام شناسند، آنهائی که زهد دارند، زاهدند، آنهائی که اعراض از دنیا دارند، آنهائی که توجه به زرق و برق دنیا ندارند،
آنهائی که دلسوز برای ملت، آنهائی که ملت را مثل فرزندان خودشان می دانند، آنها را تعیین کردند برای پاسداری از این امت. (5) قضیه ولایت فقیه یک چیزی نیست که مجلس خبرگان ایجاد کرده باشند. ولایت فقیه یک چیزی است که خدای تبارک و تعالی درست کرده، همان ولایت رسول الله است و اینها از ولایت رسول الله هم می ترسند. شما بدانید که اگر امام زمان سلام الله علیه حالا بیاید، باز این قلم ها مخالفند با او و آنها هم بدانند که قلم های آنها نمی تواند مسیر ملت ما را منحرف کنند. آنها باید بفهمند اینکه ملت ما بیدار شده است و مسائلی که شما طرح می کنید ملت می فهمد، متوجه می شود، دست و پا نزنید، خودتان را به ملت ملحق کنید، بیائید در آغوش ملت. (6) ماه رمضان، ماه نبوت است و ماه شعبان ماه امامت. ماه رمضان، لیلة القدر دارد و ماه شعبان، شب نیمه شعبان دارد که تالی لیلة القدر است. ماه رمضان مبارک است برای این که لیلة القدر دارد و ماه شعبان مبارک است برای این که نیمه شعبان دارد. ماه رمضان مبارک است برای این که نزول وحی بر او شده است یا به عبارت دیگر معنویت رسول خدا وحی را نازل کرده است و ماه شعبان معظم است برای این
که ماه ادامه همان معنویات ماه رمضان است. این ماه مبارک رمضان جلوه لیلة القدر است که تمام حقایق و معانی در او جمع است و ماه شعبان، ماه امامان است که ادامه همان است. در ماه مبارک رمضان، مقام رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - به ولایت کلی الهی بالاصاله تمام برکات را در این جهان بسط داده است و ماه شعبان که ماه امامان است، به برکت ولایت مطلقه به تبع رسول الله همان معانی را ادامه می دهد. پس ماه رمضان ماهی است که تمام پرده ها را دریده است و وارد شده است جبرئیل امین بر رسول خدا و به عبارت دیگر وارد کرده است پیغمبر اکرم جبرئیل امین را در دنیا، و ماه شعبان ماه ولایت است و همه این معانی را ادامه می دهد. ماه رمضان مبارک است، که قرآن بر او وارد شده است. ماه شعبان مبارک است که ادعیه ائمه علیهم السلام در او وارد شده است. ماه مبارک رمضان که قرآن را وارد کرده است، قرآن مشتمل بر تمام معارف است و تمام مایحتاج بشر است و ماه شعبان که ماه امامان است، ادامه همان حقیقت است و همان معانی در تمام دوره ها. (7) ولایت فقیه و حکم حکومتی
از احکام اولیه است. (8) ... تعبیر به آن که این جانب گفته ام حکومت در چارچوب احکام الهی دارای اختیار است، بکلی بر خلاف گفته های این جانب است. اگر اختیارات حکومت در چارچوب احکام فرعیه الهیه است، باید عرض حکومت الهیه و ولایت مطلقه مفوضه به نبی اسلام - صلی الله علیه و آله - یک پدیده بی معنی و محتوا باشد. اشاره می کنم به پیامدهای آن که هیچ کس نمی تواند ملتزم به آنها باشد; مثلا خیابان کشی ها که مستلزم تصرف در منزلی است یا حریم آن است در چارچوب احکام فرعیه نیست، نظام وظیفه و اعزام الزامی به جبهه ها و جلوگیری از ورود و خروج ارز و ورود یا خروج هر نحو کالا و منع احتکار در غیر دو سه مورد و گمرکات و مالیات و جلوگیری از گران فروشی، قیمت گذاری و جلوگیری از پخش مواد مخدر و منع اعتیاد به هر نحو غیر از مشروبات الکلی، حمل اسلحه به هر نوع که باشد و صدها امثال آن که از اختیارات دولت است بنا بر تفسیر شما خارج است و صدها امثال اینها. باید عرض کنم که حکومت که شعبه ای از ولایت مطلقه رسول الله - صلی الله علیه و آله و سلم - است، یکی از احکام اولیه اسلام
است و مقدم بر تمام احکام فرعیه حتی نماز و روزه و حج است. حاکم می تواند مسجد یا منزلی را که در مسیر خیابان است خراب کند و پول منزل را به صاحبش رد کند، حاکم می تواند مساجد را در موقع لزوم تعطیل کند و مسجدی که ضرار باشد در صورتی که رفع بدون تخریب نشود، خراب کند. حکومت می تواند قراردادهای شرعی را که خود با مردم بسته است، در موقعی که آن قرارداد مخالف مصالح کشور و اسلام باشد یک جانبه لغو کند و می تواند هر امری را چه عبادی و یا غیر عبادی / است / که جریان آن مخالف مصالح اسلام است، از آن مادامی که چنین است جلوگیری کند. حکومت می تواند از حج که از فرایض مهم الهی است، در مواقعی که مخالف صلاح کشور اسلامی دانست موقتا جلوگیری کند. آنچه گفته شده است تاکنون و یا گفته می شود، ناشی از عدم شناخت ولایت مطلقه الهی است. آنچه گفته شده است که شایع است مزارعه و مضاربه و امثال آنها را با آن اختیارات از بین خواهد رفت، صریحا عرض می کنم که فرضا چنین باشد این از اختیارات حکومت است و بالاتر از آن هم مسایلی است که مزاحمت نمی کنم. (9) همین موضوع حدود ولایت فقیه نویسندگان
و گویندگان و آگاه به مسایل اسلامی، مساله را در مجالس و روزنامه ها تا آن جا که دیدم مورد بحث قرار داده که من از تمامی آنان تشکر می کنم و امید است ائمه ی محترم جمعه و بویژه امثال جناب عالی که در میان مسایل دست توانا دارید، مساله را تعقیب و در خطبه های نماز جمعه اذهان ناآگاهان را روشن و زبان دشمنان اسلام را قطع فرمایید. (10) آن اوصافی که در ولی است در فقیه است که به آن اوصاف خدا او را ولی امر قرار داده است و اسلام او را ولی امر قرار داده است با آن اوصاف نمی شود که یک پایش را کنار یک قدر غلط بگذارد، اگر یک کلمه دروغ بگوید، یک کلمه، یک قدم بر خلاف بگذارد آن ولایت را دیگر ندارد، استبداد را ما می خواهیم جلویش را بگیریم، با هیمن ماده ای که در قانون اساسی است که ولایت فقیه را درست کرده این استبداد را جلویش را می گیرند، آنهائی که مخالف با اساس بودند می گفتند که این استبداد می آورد، استبداد چی می آورد، استبداد با آن چیزی که قانون تعیین کرده نمی آورد بلی ممکن است که بعدها یک مستبدی بیاید شما هر کاریش بکنید مستبدی که سرکش بیاید هر کاری می کند، اما فقیه مستبد نمی شود. فقیهی
که این اوصاف را دارد عادل است، عدالتی که غیر از اینطوری عدالت اجتماعی، عدالتی که یک کلمه دروغ او را از عدالت می اندازد، یک نگاه به نامحرم او را از عدالت می اندازد، یک همچو آدمی نمی تواند خلاف بکند، نمی کند خلاف، این جلوی این خلاف ها را می خواهد بگیرد، این رئیس جمهور که ممکن است یک آدمی باشد ولی شرط نکردند دیگر عدالت و شرط نکردند، این مسائلی که در فقیه است، ممکن است یک وقت بخواهد تخلف کند، بگیرد جلویش را، کنترل کند. آن رئیس ارتش اگر یک وقت بخواهد یک خطائی بکند آن حق قانونی دارد که او را رهایش کند، بگذاردش کنار، بهترین اصل در اصول قانون اساسی این اصل ولایت فقیه است و غفلت دارند بعضی از آن و بعضی ها هم غرض. (11) شما بعدها مبتلای به این هستید، دانشگاه که باز بشود مبتلای به یک همچو اشخاصی هستید که گاهی با صورت اسلامی وارد می شوند و همین مسائلی که حالا مثلا طرح می کنند که باید ولایت فقیه مثلا نباشد این دیکتاتوری است، و حال آنکه اگر یک فقیهی یک مورد دیکتاتوری بکند از ولایت می افتد پیش اسلام. اسلام هر فقیهی را که ولی نمی کند، آن که علم دارد، عمل دارد، مشی اش مشی اسلام است سیاستش سیاست اسلام است، آن را برای
این است که یک آدمی تمام عمرش را در اسلام گذرانده و در مسائل اسلامی گذرانده و آدم معوجی نیست و صحیح است، این نظارت داشته باشد به این امرها نگذارد که هر کس هر کاری دلش می خواهد بکند. (12) شما از ولایت فقیه نترسید، فقیه نمی خواهد به مردم زورگوئی کند. اگر یک فقیهی بخواهد زورگوئی کند، این فقیه دیگر ولایت ندارد. اسلام است، در اسلام قانون حکومت می کند. پیغمبر اکرم هم تابع قانون بود، تابع قانون الهی، نمی توانست تخلف بکند. خدای تبارک و تعالی می فرماید که اگر چنانچه یک چیزی بر خلاف آن چیزی که من می گویم تو بگوئی من ترا اخذ می کنم وتینت را قطع می کنم، به پیغمبر می فرماید. اگر پیغمبر یک شخص دیکتاتور بود و یک شخصی بود که از او می ترسیدند که مبادا یک وقت همه قدرت ها که دست او آمد دیکتاتوری بکند، اگر او شخص دیکتاتور بود، آن وقت فقیه هم می تواند باشد. اگر امیر المؤمنین سلام الله علیه یک آدم دیکتاتوری بود، آنوقت فقیه هم می تواند دیکتاتور باشد، دیکتاتوری در کار نیست، می خواهیم جلوی دیکتاتور را بگیریم. (13) این حرف هایی که می زنند که خیر، اگر چنانچه ولایت فقیه درست بشود دیکتاتوری می شود، از باب اینکه اینها ولایت فقیه را نمی فهمند چیست - اگر ولایت -
ولایت فقیه نباید بشود، برای اینکه باید به حکومت ملت باشد، اینها ولایت فقیه را اطلاع از آن ندارند. مسائل این حرف ها نیست، ولایت فقیه می خواهد جلوی دیکتاتوری را بگیرد، نه اینکه می خواهد دیکتاتوری بکند، اینها از این می ترسند که مبادا جلو گرفته بشود، جلو دزدی ها را می خواهد بگیرد. اگر رئیس جمهور باید با تصویب فقیه باشد، با تصویب یک نفری که اسلام را بداند چیست، درد برای اسلام داشته باشد، اگر درست بشود نمی گذارد این رئیس جمهور یک کار خطا بکند، اینها این را نمی خواهند. اینها اگر یک رئیس جمهور غربی باشد همه اختیارات دستش بدهند هیچ مضایقه ای ندارند و اشکالی نمی کنند، اما اگر یک فقیهی که یک عمری را برای اسلام خدمت کرده، علاقه به اسلام دارد، با آن شرایطی که اسلام قرار داده است که نمی تواند یک کلمه تخلف بکند. اسلام دین قانون است، قانون، پیغمبر هم خلاف نمی توانست بکند، نمی کردند، البته نمی توانستند بکنند. خدا به پیغمبر می گوید که اگر یک حرف خلاف بزنی رگ و تینت قطع می کنم. حکم قانون است، غیر از قانون الهی کسی حکومت ندارد، برای هیچ کس حکومت نیست، نه فقیه و نه غیر فقیه، همه تحت قانون عمل می کنند، مجری قانون هستند همه، هم فقیه و هم غیر فقیه همه مجری قانونند. فقیه ناظر
بر این است که اینها اجرای قانون بکنند، خلاف نکنند، نه اینکه می خواهد خودش یک حکومتی بکند، می خواهد نگذارد این حکومت هائی که اگر چند روز بر آنها بگذرد برمی گردند به طاغوتی و دیکتاتوری، می خواهد نگذارد بشود، زحمت برای اسلام کشیده شود. خون های جوان های شما در راه اسلام رفت، حالا ما دوباره بگذاریم که اساسی که اسلام می خواهد درست بکند و زمان امیر المؤمنین بوده و زمان رسول الله - صلی الله علیه و آله - بوده، بگذاریم اینها را برای خاطر چهار تا آدمی که دور هم جمع می شوند و پاهایشان را روی هم می اندازند - عرض می کنم - چائی و قهوه می خورند و قلمفرسائی می کنند، مگر ما می توانیم اینها را بزنیم، مگر ما می توانیم؟ قدرت جائر است برای کسی، برای یک مسلمان که تمام این خون هائی که ریخته شده هدر بدهد و اسلام را بگذاریم کنار و چیزهائی هم که ولایت فقیه «یک همچو ولایت فقیهی نداریم» خوب شما نمی دانید، شما فقیه را اطلاع بر آن ندارید که می گویند ولایت فقیه نداریم. ولایت فقیه از روز اول تا حالا بوده، زمان رسول الله تا حالا بوده. این حرف ها چه است که می زنند اینها همه این اشخاص غیر مطلع بر فقه. (14)
: 1. کتاب ولایت فقیه - صفحه 49و48. 2. صحیفه نور
فصلنامه علوم حدیث، شماره 14 نعمت الله صفرى فروشانى
چنین تصور شود که با توجه به اینکه امام خمینى(ره) تالیف مستقلى در علم رجال از خود به جاى نگذاشته است، از مبانى رجالى منسجمى نیز برخوردار نیست، و ممکن است عده اى نیز این مسئله را بهانه اى براى خدشه در مبانى فقهى امام(ره) قرار دهند و بدین وسیله، نظرهاى فقهى ایشان و حتى درمواردى نظریه ولایت فقیه را که امام(ره) در اثبات آن از روایات نیز استفاده مى کند، زیر سؤال ببرند. حتى ممکن است قدم را ازاین هم فراتر گذاشته و در کمال اجتهاد امام(ره) خدشه کنند، بااین استدلال که امام(ره) خود، در بیان شرایط اجتهاد، نیاز به علم رجال را اجمالا متذکر شده است. (1) رد این گونه خدشه ها و شبهات، جز با تحقیقى میدانى در آثارفقهى استدلالى امام(ره) امکان پذیر نیست; زیرا امام(ره) در این دسته از آثار خود، هنگام اتخاذ فتوایى خاص در مسائل مختلف،ضمن نقد و بررسى ادله مسئله، به مسائل رجالى نیز نظر داشته وبا توجه به مبانى رجالى، فتواى خود را برگزیده است. پس از این تحقیق، روشن خواهد شد که امام(ره)، داراى چنان مبانى و روش رجالى محکم و منسجمى است که نمونه آن را در آثار
دیگرفقها (حتى آنان که خود داراى کتب رجالى هستند)، کمتر مى توان مشاهده کرد. در بیان انسجام مبانى رجالى، تذکر این نکته کافى است که باآنکه کتب استدلالى فقهى امام(ره) در طول سالها به نگارش درآمده، اما بجز مواردى اندک (آن هم در مورد اشخاص و نه مبانى)، تعارضى در این مبانى به چشم نمى خورد. در اینجا این احتمال تقویت مى شود که امام(ره) یا داراى حافظه اى بسیارقوى بوده، به گونه اى که مبانى خود در علم رجال و نیز آراى خود را در باب رجال اسناد از یاد نمى برده است و یا آنکه یادداشت ها یا جزوه اى مدون درباره این مبانى داشته که به دست ما نرسیده است. مقاله حاضر، سعى دارد با توجه به وسع خود و نیز قلت بضاعت نگارنده آن، گوشه هایى از مبانى و آراى رجالى امام(ره) را به نمایش گذارد. به امید آنکه بزرگان این فن، با جمع آورى همه آنها، موسوعه اى رجالى از آثار آن بزرگوار تهیه نمایند و بدین ترتیب، پرده از گوشه اى دیگر از دانش آن روشن ضمیر بردارند. ب) تبیین موضوع موضوع بحث، عبارت است از: (بررسى مبانى رجالى امام خمینى«ره»)و با توجه به آنکه علم رجال، مباحث خود را عمدتا در زمینه نقدو بررسى احوال رجال واقع در سلسله اسناد روایات (2) متمرکز مى کند، ما هم
با همین دیدگاه به بررسى آراى رجالى امام(ره) مى پردازیم و حتى الامکان، از ورود در مباحث غیر رجالى، همچون مباحث مربوط به علم درایه، خوددارى مى کنیم; اما از آنجا که بعضى از مباحث غیر رجالى، همچون بحث از حجیت (خبر ثقه) یا(خبر موثوق الصدور)، نقش عمده اى در مباحث رجالى به طورمستقیم یا غیر مستقیم دارد،ناچار به بیان دیدگاه امام(ره) درآن موارد نیز مى پردازیم. همچنین با توجه به آنکه بررسى کتب روایى اصحاب حدیث و بخصوص کتب قدما به گونه اى به بررسى اسناد2 مرتبط مى گردد، در بخشى جداگانه به بیان دیدگاه امام(ره) در مورد این کتب، خواهیم پرداخت. ج) روش بحث روش بحث، تا جاى ممکن، گزارشى است و از نقد و بررسى آرا ومبانى امام(ره) و بحث در صحت و سقم آنها خوددارى مى شود. د) منابع منابع بحث، عمدتا آثار فقهى و بعضا آثار اصولى امام(ره) است که به ترتیب تاریخ تالیف، به معرفى آنها مى پردازیم: 1. آثار فقهى الف) کتاب الطهاره این کتاب، در سه جلد و در زمان حضور امام(ره) در قم به نگارش درآمد که حاصل بحثهاى درس خارج ایشان در این موضوع بود. تاریخ اتمام جلد اول، 22 ربیع الاول سال1376ق،2 و تاریخ اتمام جلد سوم، 28 ذى القعده سال1377ق، است. (3) ب) الخلل فى الصلاه این
کتاب نیز مجموعه درسهاى خارج امام(ره) در قم است که به قلم ایشان در یک جلد به نگارش در آمده است. ج) المکاسب المحرمه این کتاب نیز مجموعه درسهاى خارج فقه امام(ره) در قم است که آن را در دو جلد به نگارش درآورده است. ایشان خود، تاریخ اتمام نگارش جلد دوم را هشتم جمادى اول سال 1380ق، بیان نموده است. (4) کتاب البیع این کتاب، حاصل درسهاى خارج فقه ایشان در دوران تبعید در نجف اشرف است. تاریخ اتمام نگارش جلد پنجم کتاب، پانزدهم جمادى اول سال1396ق، است. (5) 2. آثار اصولى الف) انوارالهدایه فى التعلیقه على الکفایه این کتاب، حاوى آراى اصولى امام(ره) است که به صورت تعلیقه بر(کفایه الاصول) نوشته شده و اخیرا توسط موسسه تنظیم و نشر آثارامام(ره) در دو جلد به چاپ رسیده است. امام(ره) خود، تاریخ اتمام این اثر را یازدهم رمضان سال 1368ق،ذکر کرده است. (6) ب) الرسائل این کتاب، حاوى بحث و بررسى درباره بعضى از مسائل اصولى، همچون استصحاب و تعادل و تراجیح و نیز بعضى از قواعد فقهى (همچون قاعده لاضرر) است که به قلم ایشان به نگارش درآمده و توسط یکى از شاگردانش به نام مجتبى طهرانى، تصحیح و تحقیق شده و براى اولین بار در سال 1385ق، در دو جلد عرضه شده است. اخیرا نیزموسسه تنظیم و
نشر آثار امام(ره)، تحقیق جداگانه اى در موردرساله هاى مختلف این مجموعه نموده و بعضى از آنها را عرضه کرده است. تاریخ نگارش اولین رساله این مجموعه، یعنى قاعده لاضرر، اول جمادى اول سال 1368ق، (7) و تاریخ نگارش آخرین رساله آن، یعنى(التقیه)،27 شعبان سال1373ق، است. (8) در پایان این بخش، تذکر دو نکته لازم است: اول آنکه با توجه به سنخیت بحث، آثار دیگر امام(ره)، همچون آثار فلسفى و عرفانى ایشان را مورد توجه قرار ندادیم. دوم آنکه در کتب فقهى و اصولى امام(ره)، کتبى را گزینش نمودیم که به قلم ایشان به نگارش در آمده بوده و از کتبى (همچون(تهذیب الاصول» که تقریرات درس ایشان و به قلم شاگردانش بود،صرف نظر کردیم; علاوه بر اینکه در این گونه کتب و نیز بعضى ازدیگر کتب اصولى امام(ره)، همچون (مناهج الوصول الى علم الاصول)، مطالب کمترى درباره بحث مورد نظر یافت مى شود. ه)فصول بحث براى آنکه بحث، شکل منظم ترى به خود بگیرد، آن را طى فصول زیرمرتب مى نماییم و در هر فصل، نظر امام(ره) را در موارد مختلف بیان مى کنیم: 1( کلیات، 2(توثیقات خاص،3( توثیقات عام، 4(کتب، 5( اشخاص. فصل اول: کلیات منظور از کلیات، یا مبادى رجالى است که در فصلهاى آینده نمى گنجد و یا مراد، بحثهاى درایه اى است که به
نحوى در علم رجال،تاثیر مى گذارد. الف) نیاز به علم رجال یکى از بحثهایى که معمولا در مقدمه کتب رجالى مطرح مى شود،اثبات نیاز به علم رجال است که در آن با ادله مختلف، این نیازرا ثابت کرده، به شبهات مخالفان، پاسخ مى دهند. (9) مخالفان این مطلب، اخباریان هستند که با ادعاهایى همچون قطعیت صدور اخبار کتب اربعه، این نیاز را منتفى مى دانند و در مقابل آنها، بیشتر اصولیان قرار دارند که این ادعاها را رد کرده، باادله اى نیاز به علم رجال را اثبات مى کنند; گرچه عملا بسیارى از آنها فرصت غور در مسائل رجالى را پیدا نمى کنند. امام(ره) نیز در اینجا مشى اصولى دارد و به گونه اى کلى و بدون استدلال، این نیاز را این چنین بیان مى کند: و منها [اى من شرائط الاجتهاد] علم الرجال بمقدار یحتاج الیه فى تشخیص الروایات، ولو بالکتب المعده له حال الاستنباط و ما قیل من عدم الاحتیاج الیه لقطعیه صدور ما فى الکتب الاربعه او شهاده مصنفیها بصحه جمیعها او غیر ذلک کما ترى. (10) ب) توجه امام(ره) به طبقات رجال یکى از علومى که در حوزه هاى شیعه کمتر مورد توجه قرار گرفته،علم طبقات رجال یا شناخت طبقات روات است که به وسیله آن، امکان عادى روایت راویان از مشایخ یا امام
معصوم(ع) کشف مى شود وامورى همچون ارسال یا عدم ارسال روایات، تمییز مشترکان و...روشن مى گردد. (11) با مراجعه به کتب فقهى امام(ره)، به مواردى برخورد مى کنیم که توجه امام(ره) را به این علم، نشان مى دهدکه در بعضى از آن موارد، امام(ره) با بررسى طبقات، ارسال یک روایت را اثبات کرده و بدین ترتیب، نقش این علم را در استنباط، مشخص مى نماید. در اینجا به ذکر چند مورد، بسنده مى کنیم: 1. امام(ره) در (کتاب الطهاره) روایتى با سند زیر نقل مى کند: الکلینى، عن على بن محمد، عن عبدالله بن سنان، عن ابى عبدالله علیه السلام. آن گاه در مقام رد این روایت، آن را مرسل مى داند; زیرا على بن محمد که از مشایخ کلینى(ره) است، در طبقه اى نبوده که بتوانداز عبدالله بن سنان و افراد هم طبقه او نقل روایت کند و مى افزاید که حتى امکان نقل روایت او از طبقه متاخر از ابن سنان(همچون ابن ابى عمیر و جمیل) نیز وجود نداشته است. بنابراین،باید بین على بن محمد و ابن سنان در این روایت، یک یا دوواسطه افتاده باشد. عبارت امام(ره) چنین است: لکن فیها ارسال لان على بن محمد من مشائخ الکلینى و لم یدرک ابن سنان، فانه من اصحاب ابى عبدالله(ع) ولم یثبت ادراکه لابى الحسن موسى علیه
السلام کما یشهد به التتبع وشهد به النجاشى و ان عده الشیخ من اصحابه علیه السلام ولا اشکال فى عدم ادراک على بن محمد و من فى طبقته له ولمن فى طبقته بل فى طبقه متاخره منه ایضا کابن ابى عمیر و جمیل و من فى طبقتهما. (12) 2. امام(ره) هنگام بحث درباره مشهوره ابى خدیجه، سند آن راچنین ذکر مى کند: الشیخ عن محمد بن على بن محبوب، عن احمد بن محمد، عن الحسین بن سعید، عن ابى الجهیم بکیر بن اعین، عن ابى خدیجه. آن گاه، اشکال سند را در امکان نقل حسین بن سعید از بکیر بن اعین و افراد هم طبقه او مى داند و از این جهت، آن را مظنون الارسال به حساب مى آورد و تنها راه جبران ضعف سند را اشتهارعمل اصحاب مى داند. عبارت ایشان چنین است: ...بکیر بن اعین، و قد مات فى حیاه ابى عبدالله(ع) و هو ثقه على الاظهر، لکن ادراک الحسین ایاه بعید، بل الظاهر عدم ادراکه و کذا من فى طبقته کما یظهر بالرجوع الى طبقات الرواه، ففى الروایه ارسال على الظاهر. و ابوالجهم یروى عن ابى خدیجه سالم بن مکرم و هو ثقه فلا اشکال فیها الا من جهه الظن بالارسال و لوثبت اشتهار العمل بها، کما سمیت مشهوره، فیجبر ضعفها من جهته. (13) البته باید اعتراف
کرد که تعداد موارد اندک استناد به این علم(طبقات رجال) در کتب فقهى ایشان (همچون کتب فقهى بسیارى ازفقهاى دیگر)، با اهمیت و شان این علم، تناسب ندارد. ج) نقش عدم نقل صاحبان کتب اربعه از یک کتاب روایى یکى از مسائلى که مرتبط با علم رجال است، این است که: آیا اگرصاحبان کتب اربعه «الکافى) و (کتاب من لایحضره الفقیه) و(تهذیب الاحکام) و (الاستبصار»، از یک (اصل) یا (کتاب) روایى به ندرت نقل روایت کنند و یا اینکه اصلا نقل روایت نکنند،تاثیرى در اعتبار آن کتاب به جاى مى گذارد یا خیر؟ و آیا این عدم نقل و یا نقل اندک در هنگام معارضه با توثیق صاحب کتاب ازسوى رجالیان، بر آن مقدم مى شود یا خیر؟ امام(ره) به طور ضمنى و در هنگام بحث درباره (اصل) زید نرسى(که آن را معتبر نمى داند)، به این مطلب اشاره مى کند و علاوه بر آنکه عدم نقل یا نقل اندک را موجب بى اعتبار شدن آن (اصل)یا (کتاب) به حساب مى آورد، آن را بر توثیق رجالیان نیز مقدم مى دارد و مى نویسد: ...اختصار المشائخ الثلاثه [اى مولفى الکتب الاربعه] من روایات اصله [اى اصل زید النرسى] على حدیثین او ثلاث احادیث، دلیل على عدم اعتمادهم باصله من حیث هو اصله او من حیث روایه
ابن ابى عمیر عنه، فکانت لما نقلوا منه خصوصیه خارجیه، والا فلاى عله ترکوا جمیع اصله واقتصروا على روایتین منه مع کون الاصل عندهم و بمراى و منظرهم، بل لو ثبت ان کتابا کان عندهم [اى المشائخ الثلاثه] فترکوا الروایه عنه الا واحدا او اثنین مثلا، صار ذلک موجبا لعدم الاکتفاء بتوثیق اصحاب الرجال صاحبه فى جواز الاخذبالکتاب وهذا واضح جدا و موجب لرفع الید عن کتاب النرسى جزما،بل ترکهم الروایه عنه مع کون الراوى عنه ابن ابى عمیر دلیل على عدم تمامیه ما قیل فى شان ابن ابى عمیر من انه لایروى الاعن ثقه. تامل! (14) د) اعتبار خبر ثقه یا موثوق الصدور یکى از مهمترین مباحث مطرح در حجیت اخبار، این است که: آیا ملاک حجیت خبر، وجودا و عدما، ثقه بودن راویان خبر است یا اطمینان به صدور آن، هر چند راویان آن ثقه نباشند؟ در میان فقها هر یک از این دو ملاک، طرفداران خاص خود را داردکه در بسیارى از موارد، باعث اختلاف فتاواى آنها مى شود. نسبت بین این دو قول، عموم و خصوص من وجه است که مورد اجتماع آن،وجود خبر ثقه اى است که اطمینان به صدور آن نیز پدید آمده است. نقطه افتراق اولى از دومى، خبرى است که هر چند همه راویان آن ثقه هستند; اما به دلائلى (همچون تعارض با اخبار دیگر
و یااعراض اصحاب از آن)، اطمینانى به صدور آن باقى نمى ماند که دراین هنگام، قائلان به ملاک دوم، آن را حجت نمى دانند و بر طبق آن، فتوا نمى دهند. و نقطه افتراق دومى از اولى، خبرى است که هر چند در سلسله سندآن افراد ضعیف یا مجهول و به طور کلى توثیق نشده، وجود دارند; اما به جهت قرائنى (همچون عمل اصحاب به آن، اتقان متن و فصاحت آن)، اطمینان به صدور آن پدید مى آید که در این صورت، قائلان به قول دوم، طبق آن، فتوا مى دهند. (15) البته ناگفته پیداست که فایده علم رجال، در قول اول بیشترهویدا مى گردد; زیرا طبق این قول، تنها راه به دست آوردن اعتبار یک خبر، از طریق وثاقت راویان است (که علم رجال متکفل آن است); در حالى که در قول دوم، هر چند ممکن است یکى ازراههاى اطمینان به صدور، ثقه بودن راویان باشد; اما در مقابل،قرائن و راههاى دیگرى نیز براى کشف اعتبار خبر وجود دارد. از بررسى مبانى رجالى امام(ره) در کتب فقهى او مى توان اعتقادبه قول دوم را در نظر ایشان ثابت دانست; چنانکه خود، در موردى به این نکته تصریح مى کند که مجرد وثاقت راوى، باعث اعتبار خبرنمى شود: ...فالقول بان مجرد وثاقه الراوى یکفى فى العمل بالروایه...لاینبغى
ان یصغى الیه. (16) و در جاى دیگر، پس از آوردن قرائن فراوان براى اثبات صدور یک روایت، على رغم ضعف سندى آن، دلیل اعتبار این ملاک را بناى عقلامى داند: ... ربما یحصل الوثوق بصدوره ولعل بناء العقلاء على مثله لایقصرعن العمل بخبر الثقه. (17) موارد دیگرى که مى توان به وسیله آنها این قول را در نظر ایشان ثابت دانست، چنین است: 1.جبران ضعف سند خبر به وسیله فتواى اصحاب بر طبق آن; امام(ره) در موارد مختلفى براى جبران ضعف سند روایتى به شهرت آن تمسک جسته است. مراد ایشان از شهرت، شهرت فتوایى، یعنى فتواى اصحاب بر طبق خبر(و نه شهرت روایى) است; چنان که در (الرسائل) در ضمن بحث ازمقبوله عمر بن حنظله به این مطلب این چنین تصریح مى کند: والظاهر ان المراد من المجمع علیه بین الاصحاب والمشهور الواضح بینهم هو الشهره الفتوائیه لاالروائیه. فان معنى المجمع علیه بینهم والمشهور لدیهم لیس الا هى، کما ان الموصوف بانه لاریب فیه هو الذى علیه الشهره الفتوائیه بحیث کان مقابله الشاذالنادر. (18) و در کتاب دیگرى چنین مى نگارد: مع ان نفس اشتهار الحدیث لایفید، بل الجابر هو الاستناد فى مقام الفتوى. (19) او این شهرت را در صورتى موجب جبر ضعف سند مى داند که از سوى قدماى اصحاب واقع شده باشد و
نه متاخران آنها; چنانکه در بحث خبر (عوالى اللئالى)، در مقابل کسانى که شهرت عمل اصحاب به این روایت را جابر (جبران کننده) ضعف سند آن مى دانند، چنین مى گوید: ... و تمسک من تاخر عن ابن ابى الجمهور بها، بل اجماعهم على العمل بها لایفید جبرها ولیس لتمسک القدماء واعتمادهم على الحدیث، لکونهم قریبى العهد باصحاب الاصول والجوامع و عندهم اصول لم تکن عند المتاخرین. فما افاده شیخنا العلامه من جبرهابالعمل، لیس على ما ینبغى. (20) به نظر مى رسد که علاوه بر بعیدالعهد بودن متاخران، تخلل اجتهاددر شهرت آنها نیز مى تواند علت عدم اعتبار آن باشد. چنانکه مى فرماید: ...ان الشهره اذا حصلت من تخلل الاجتهاد فلا اعتبار بها، بل الاجماع الحاصل بتخلل الاجتهاد لا حاصل له و لا اعتبار به. (21) همین شهرت بین قدماست که با توجه به علل ذکر شده، مى توانداطمینان به صدور خبر را تقویت کرده، آن را معتبر نماید. 2. رد روایت به جهت اعراض اصحاب; امام(ره) همچنان که عمل اصحاب را موجب جبر (جبران) سند مى داند، در مقابل، اعراض اصحاب را باعث عدم اطمینان به صدورروایت و در نتیجه، رد آن مى داند. هرچند از جهت سند در مرتبه اعلاى وثاقت راویان باشد. امام(ره) درباره این گونه روایات،چنین مى فرماید: کلما ازدادت الروایات صحه وکثره، زدادت ضعفا و وهنا. (22)
از موارد استناد امام(ره) به این مطلب براى رد روایت، مى توانیم رد روایت نبوى عروه بارقى را شاهد بیاوریم که درباره آن مى فرماید: مضافا الى ان اعراض قدماء اصحابنا عنها...، اقوى شاهد على انهاعلیله. (23) و بالاخره در جاى دیگر، علت این عدم اعتبار را عدم بناى عقلا برعمل به چنین خبرى مى داند: ولا شبهه فى عدم بناء العقلاء على العمل بمثل الروایات التى اعرض عنها الاصحاب، مع کونها بمراى و منظر منهم و کونهم متعبدین على العمل بما وصل الیهم من طریق اهل البیت علیهم السلام. (24) 3. فراوانى روایات در یک موضوع; امام(ره) در بعضى از موارد، کثرت روایات درباره یک مطلب راموجب بى نیازى از بررسى اسناد آن روایات مى داند و آن را امرى اطمینان آور به حساب آور مى آورد; چنانکه درباره روایات جوازقبول ولایت از طرف جائر به منظور اصلاح حال مومنان مى فرماید: ... و تظافرها و کثرتها اغنانا عن النظر الى الاسناد و المصادر،للوثوق والاطمئنان بصدور جمله منها... (25) باید توجه داشت که این مطلب، غیر از شهرت روایى یى است که امام(ره) براى آن اعتبارى قائل نیست; زیرا در شهرت روایى، سخن از کثرت راویان یک روایت خاص است; اما در اینجا فرض بر آن است که روایات متعدد با راویان مختلف و الفاظ متفاوت، در باب
یک موضوع وارد شده است که چنانکه امام(ره) اشاره کرده، به صدوربعضى از آنها اطمینان پیدا مى کنیم و همین براى اثبات آن موضوع، کافى است و شاید بتوانیم بگوییم که نظر ایشان در اینجاچیزى شبیه به تواتر اجمالى این گونه روایات است. 4. استفاده از مجموع ادله براى اثبات صدور روایت; در عبارات امام(ره) به مواردى بر مى خوریم که ایشان از دسته اى از ادله و قرائن، براى اثبات صدور روایتى استفاده نموده است که در اینجا به بعضى از آنها اشاره مى شود: یکم) در بحث از روایت ضعیف السند نبوى (على الید ما اخذت، حتى تودى) مى فرماید: ... و ترک العمل به، مع جزم ابن ادریس بصدوره عن رسول الله(ص)،مع طریقته فى العمل بالاخبار... و تظافره و اعتماد محققى اصحابنا من بعد ابن ادریس الى عصرنا، مع تورعهم والتفاتهم الى ضعفه. ولابد من الجبر فى مثله و هو لایمکن الا باعتماد قدماءالاصحاب علیه و لعله شهاده منهم على اتکال الاصحاب علیه...ولعل من مجموع ذلک ومن اشتهاره بین العامه قدیما على ما یظهر من علم الهدى(ره) ومن اتقان متنه و فصاحته، بما یورث قوه الاحتمال بانه من کلمات رسول الله(ص) لاسمره بن جندب واشباهه، ربما یحصل الوثوق بصدوره و لعل بناء العقلاء على مثله، مع تلک الشواهد،لایقصر عن العمل بخبر الثقه. (26) البته ایشان در عبارات بعد،
در اعتبار این روایات، به جهات دیگرى خدشه مى کند. دوم) ایشان در بحث لاضرر، صدور کامل ترین روایت این بحث را که مرسل است، از طریق مطابقت مضمونى با روایت موثق این بحث،اثبات مى نماید که عبارت آن چنین است: ... وهذه وان کانت مرسله، لکن مضمونها و مطابقتها لموثقه زراره و روایه ابى عبیده الحذاء فى جوهر القضیه، مما یورث الوثوق بصدقها وصدورها. (27) سوم) در بحث ولایت فقیه، یکى از روایاتى که ایشان از آن استفاده مى کند، روایت (الفقهاء حصون الاسلام) است که آن را على بن ابى حمزه بطائنى از امام موسى بن جعفر(ع) نقل کرده است که بیشتررجالیان، راوى را تضعیف نموده اند; اما امام(ره) با آوردن مجموعه فراوانى از قرائن، معتبر بودن این روایت و بلکه دیگرروایات او را ثابت مى کند. عبارت ایشان چنین است: ولیس فى سندها من یناقش فیه الا على بن ابى حمزه البطائنى و هوضعیف على المعروف و قد نقل توثیقه عن بعض و عن الشیخ فى العده:(عملت الطائفه باخباره) و عن ابن الغضائرى: (ابوه اوثق منه) وهذه الامور و ان لاتثبت وثاقته مع تضعیف علماء الرجال و غیرهم ایاه، لکن لامنافاه بین ضعفه و العمل بروایاته، اتکالا على قول شیخ الطائفه وشهادته بعمل الطائفه بروایاته. و عمل الاصحاب جابرللضعف من ناحیته ولروایه کثیر من المشائخ واصحاب
الاجماع عنه کابن ابى عمیر و صفوان بن یحیى و الحسن بن محبوب واحمد بن محمد بن ابى نصر و یونس بن عبدالرحمان و ابان بن عثمان و ابى بصیر و حماد بن عیسى والحسن بن على الوشاء والحسین بن سعید وعثمان بن عیسى و غیرهم ممن یبلغ خمسین رجلا . فالروایه معتمده. (28) 5. استفاده از مبانى برون فقهى براى رد روایات; در کتب فقهى امام(ره) به مواردى برخورد مى کنیم که ایشان بااستفاده از مبانى برون فقهى خود، مانند مبانى کلامى (که احیانا آنها را از کتاب و سنت و عقل استنباط کرده است)، به ردبعضى از روایات فقهى مى پردازد; هر چند از نظر وثاقت راویان،در بالاترین درجه باشند و در بعضى موارد، ورود این گونه روایات را به جوامع روایى شیعى، از ناحیه مخالفان آنها مى داند. از جمله این موارد، مسئله معصیت انبیاست که چون ایشان معتقد به عدم جواز این امر است و جواز آن را مخالف مذهب شیعه مى داند،به رد روایت شیخ صدوق مى پردازد که مشتمل بر جواز آن است. (29) همچنین در مقام رد برخى از روایاتى که از قول ائمه معصوم(ع)آمده مى گوید: ... فتلک الروایات بما انها مخالفه للکتاب والسنه المستفیضه وبما انها مخالفه لحکم العقل کما تقدم و بما انها مخالفه لروایات النهى عن المنکر، بل
بما انها مخالفه لاصول المذهب ومخالفه لقداسه ساحه المعصوم(ع)، حیث ان الظاهر منها ان الائمه علیهم السلام کانوا یبیعون ثمرهم ممن یجعله خمرا و شراباخبیثا ولم یبیعوه من غیره. و هو ما لا یرضى به الشیعه الامامیه.کیف ولو صدر هذا العمل من اواسط الناس، کان یعاب علیه.فالمسلم بما هو مسلم والشیعى بما هو کذلک، یرى هذا العمل قبیحا مخالفا لرضى الشارع; فکیف یمکن صدوره من المعصوم علیهم السلام ؟... انه مخالف لظاهر الاخبار. (30) و نیز در بحث به کار بردن حیله هاى شرعى براى حلیت ربا (که روایاتى مشتمل بر آن صادر شده و مورد قبول بسیارى از فقها نیزقرار گرفته است)، با توجه به مبناى خود در مورد ائمه(ع) وسیره ایشان، این چنین به رد آن روایات مى پردازد و مى گوید: ولا استبعد ان تکون تلک الروایات من دس المخالفین لتشویه سمعه الائمه الطاهرین. (31) چنانکه در جاى دیگر درباره این بحث، چنین آورده است: بل لو فرض ورود اخبار صحیحه داله على الحیله فیهما [اى فى رباالقرض والمعاملى الذى یعامل ربویا]، لابد من تاویلها او ردعلمها الى صاحبها ضروره. ان الحیل لاتخرج الموضوع عن الظلم والفساد و تعطیل التجارات و غیرها... وان شئت، قلت: لو وردالنص کان مناقضا للکتاب والسنه المستفیضه ولیس من قبیل التقیید والتخصیص. (32) و در ادامه، وجود شهرت بر جواز این
امر را بر فرض قبول آن، ازنوع شهرتهاى متاخران مى داند که از راه اجتهاد حاصل شده است ومنزلت آن را مانند منزلت شهرت در (منزوحات بئر) مى داند که پس از علامه حلى(ره) برطرف شد. (33) فصل دوم: توثیقات خاص منظور از توثیقات خاص، آن است که توثیق شونده، یک یا دو نفرباشد، هرچند توثیق کنندگان2 متعدد باشند و به عبارت دیگر: المراد من التوثیقات الخاصه، التوثیق الوارد فى حق شخص اوشخصین من دون ان یکون هناک ضابطه خاصه تعمهما و غیرهما. (34) بنابراین، تفاوت آن با توثیقات عام آن است که در توثیقات عام،عده اى به وسیله یک ضابطه مورد توثیق قرار مى گیرند، هرچندتوثیق کننده واحد باشد. راههایى که رجالیان براى توثیقات خاص برشمرده اند، از این قراراست: 1( تصریح یکى از معصومان(ع) بر وثاقت راوى، 2( تصریح یکى از بزرگان متقدم بر وثاقت راوى، 3( تصریح یکى از بزرگان متاخر بر وثاقت راوى، 4( ادعاى اجماع از سوى متقدمان بر وثاقت راوى، 5( مدح رجالیان نسبت به یک راوى که کاشف از حسن ظاهر او باشد، 6( سعى مستنبط براى جمع کردن قرائن دال بر وثاقت. (35) در عبارات امام(ره) کمتر دیده مى شود که ایشان، نسبت به این موارد، اظهار نظر صریحى نموده باشد; اما نتیجه استفاده عملى ایشان از این
موارد را مى توانیم در راویانى که به نظر ایشان از راههاى مختلف توثیق شده اند، بیابیم که اسامى آنها را درفصل پنجم، خواهیم آورد. با این حال، در اینجا به ذکر موارداندکى مى پردازیم که در عبارات ایشان درباره این بحث، یافت مى شود: الف) کفایت توثیق واحد یکى از مباحث مقدماتى در توثیقات خاص (که ممکن است در علم رجال نیز
بحث نشود)،ان است که: آیا توثیق واحد، کافى است یا حتماباید موثقان دو نفر باشند؟ این بحث، در حقیقت، بازگشت به آن دارد که: آیا در خبر واحد ازموضوعات، وحدت کافى است یا تعدد لازم است؟ امام(ره) صریحا به این بحث نپرداخته است; اما در مواردى مى توانیم به طور صریح، کفایت وحدت را در نظر ایشان ببینیم ونمونه آن، مورد زیر است که در آن، امام(ره) به توثیق کشى نسبت به مثنى بن ولید اکتفا کرده است و مى فرماید: روایه محمد بن مسلم، عن ابى عبدالله علیه السلام ... ولیس فى سندها من یتامل فیه الامثنى بن الولید و لا یبعد حسن حاله،بل و ثاقته. و قد نقل عن الکشى، عن العیاشى، عن على بن الحسن بن فضال انه لا باس به; (36) وهو توثیق منه. (37) ب) توثیق شخص نسبت به خودش یکى از مباحث دیگر مقدماتى توثیقات خاص، آن است که: آیا اگرراوى، ناقل روایاتى بود که در آنها توثیق خودش وارد شده بود،مى توان نسبت به آن روایات اعتماد کرد و او را موثق دانست یاخیر؟ امام(ره) نسبت به این گونه روایات، سوء ظن دارد و آنها را نمى پذیرد. چنانکه درباره مالک بن اعین چنین مى گوید: ... والروایات التى تدل على حسنه کلها تنتهى الیه. و کیف یمکن الوثوق بحال الرجل من قول نفسه و
نقله؟ (38) ج) دعاى امام معصوم(ع) در حق راوى چنانکه اشاره شد، یکى از توثیقات خاص، تصریح امام معصوم(ع)نسبت به وثاقت یک راوى است; اما بحث بر سر آن است که: آیادعاى امام(ع) نسبت به یک راوى نیز حکم توثیق را دارد یا غیراز آن است؟ نظر حضرت امام(ره) بر این است که دعاى امام معصوم(ع)، هر چنددعاى بلیغى باشد، نتیجه توثیق و اعتبار روایات راوى را در برندارد; چنانکه به این مطلب درباره حسین بن زراره، این چنین تصریح مى نماید: ... لاستضعاف سند روایه الحسین بن زراره، لکونه مجهولا و ان دعاله ابو عبدالله علیه السلام دعاء بلیغا; اذ لایوجب ذلک ثقته فى الحدیث و حجیه روایته. (39) د) مدح کاشف از حسن ظاهر در این مورد، مى توانیم مدح شیخ مفید(ره) را نسبت به عبدالاعلى بن اعین، شاهد بیاوریم که با آنکه از سوى رجالیان توثیق نشده و در عبارات شیخ مفید درباره او صراحتا از لفظ ثقه استفاده نشده است; اما امام(ره) از مدح او استفاده توثیق مى نماید ومى نویسد: ... روایه عبدالاعلى الحسنه الموثقه، فان عبدالاعلى هو ابن اعین،و قد عده الشیخ المفید من فقهاء اصحاب الصادقین و الاعلام والروساء الماخوذ عنهم الحلال والحرام والفتیا والاحکام الذى لایطعن علیهم ولا طریق الى ذم واحد منهم ولا اشکال فى افادته التوثیق، کما عن المحقق الداماد الجزم بصحه
روایاته. (40) ه) ترحم و ترضى منظور از این دو اصطلاح، به کار بردن عباراتى همچون (رحمه الله علیه) و (رضى الله عنه) از سوى یکى از مشایخ حدیث و رجال درمورد راویان است. بعضى این بحث را در ضمن توثیقات عام بررسى کرده اند; (41) مبحثى چون (تصریح یکى از بزرگان متقدم بر وثاقت راوى) است، به این بیان که: آیا به کار بردن عبارات ترحم وترضى مى تواند به عنوان تصریح مطرح شود یا خیر؟ امام(ره) به این بحث در ذیل بررسى احوال جعفر بن نعیم شادانى[شاذانى] اشاره کرده و ترضى صدوق را بر او، براى وثاقت اوکافى ندانسته، مى گوید: و اما الطریق ال آخر، ففیه جعفر بن نعیم الشاذانى و لم یرد فیه شىء الا ترضى الصدوق علیه، وهو غیر کاف فى الاعتماد علیه. (42) و) تصریح متاخران بر وثاقت در بعضى از عبارات امام(ره)، به مواردى برخورد مى کنیم که ایشان با توسل به عبارات متاخران و بدون اشاره به نظرمتقدمان، معتقد به وثاقت یک راوى مى شود که نمونه آن، اثبات وثاقت اسماعیل بن جابر (/جعفر)، از راه توثیق علامه مجلسى است. ز) سعى مستنبط براى جمع کردن قرائن دال بر وثاقت البته در قرار دادن این امر در عداد توثیقات خاص، سخنى است وآن اینکه توثیقات خاص و همین طور توثیقات
عام، در مواردى است که مستنبط و مجتهد بخواهد از راه اقوال دیگران، وثاقت یک راوى یا عده اى از روات را به دست آورد; اما هنگامى که او براى اثبات وثاقت یک راوى به تلاش مى افتد و سعى در جمع قرائنى(همچون اتقان روایات او، کثرت آنها، نقل مشایخ از او، و نقل بسیارى از روایات او از طرق معتبر دیگر) مى نماید، در حقیقت،یک کار اجتهادى در علم رجال انجام داده است که گستره آن، خارج از بررسى هاى سندى معمول در علم رجال است; زیرا در این راه،معمولا به امور خارج از سند و کسب قرائن از آنها پرداخته مى شود که بخشى از آنها مربوط به مرویات است که اتقان روایات اورا مى توانیم شاهد بیاوریم و بخشى دیگر، مربوط به امور خارج ازسند و متن است، مثل نقل مشایخ از او. آرى! از آنجا که از این راه، همانند دیگر راههاى توثیقات خاص،تنها براى اثبات وثاقت یک راوى (ونه عده اى از روات) استفاده مى شود، مى توانیم آن را در توثیقات خاص داخل نماییم، به شرط آنکه از معناى ظاهرى کلمه توثیق (که ظاهر در اثبات وثاقت یک راوى از سوى غیر مستنبط است) دست برداریم. این راه، از آنجا که مجتهد، خود درگیر علم رجال مى شود و خودبه اثبات وثاقت یک راوى مى پردازد، ضریب اطمینان بیشترى
نسبت به راههاى دیگر دارد; زیرا در راههاى دیگر، مستنبط به قول دیگران اعتماد مى کند که اولا باید با استفاده از چندین (اصل)و نیز القاى احتمال خلافهاى فراوان، وصول آن ثابت شود. ثانیابعد از اثبات استناد آن قول به صاحبش، تنها به عنوان قول یک رجالى ارزش دارد; در حالى که در این راه، مستنبط از قرائن فراوانى براى اثبات وثاقت راوى استفاده مى نماید. ناگفته پیداست که استفاده از این راه براى اثبات وثاقت، بسیارمشکل است; چنانکه یکى از بزرگان معاصر، درباره آن چنین اظهارنظر مى کند: ان سعى المستنبط على جمع القرائن والشواهد المفیده للاطمئنان على وثاقه الراوى او خلافها من اوثق الطرق و اسدها، ولکن سلوک ذاک الطریق یتوقف على وجود موهلات فى السالک وصلاحیات فیه،الزمها التسلط على طبقات الرواه والاحاطه على خصوصیات الراوى من حیث المشائخ والتلامیذ و کمیه روایاته من حیث القله والکثره و مدى ضبطه الى غیر ذلک من الامور التى لایندرج تحت ضابط معین ولکنه تورث الاطمئنان المتاخم للعلم، ولا شک فى حجیته. وبما ان سلوک هذا الطریق لاینفک عن تحمل مشاق، لایستسهل قل سالکه و عزطارقه، والسائد على العلماء فى التعرف على الرواه الرجوع الى نقل التوثیقات والتضعیفات. (43) طبق بررسى یى که انجام دادیم، این نتیجه حاصل شد که امام(ره)از این راه، براى اثبات وثاقت شش تن از روات، یعنى محمد بن اسماعیل نیشابورى،
سهل بن زیاد، ابراهیم بن هاشم قمى، زبیرى،نوفلى و سکونى استفاده مى کند. ایشان درباره وثاقت محمد بن اسماعیل، در ضمن بحث از صحیحه عبدالرحمان بن حجاج، چنین آورده است: ولیس فى طریقها من یتامل فیه الا محمد بن اسماعیل النیسابورى،الذى لم یرد فیه توثیق وانما هو راویه الفضل بن شاذان، لکن من تفحص روایاته اطمان بوثاقته واتقانه; فان کثیرا من روایاته لولم نقل، اغلبها منقوله بطریق آخر صحیح او موثق او معتبر طابق النعل بالنعل; والوثوق والاطمئنان الحاصل من ذلک، اکثر من الوثوق الذى یحصل بتوثیق الشیخ او النجاشى او غیرهما. (44) و درباره سهل بن زیاد آدمى چنین مى گوید: وفى طریقها [اى الصحیحه الاخرى بعبد الرحمان بن الحجاج] سهل بن زیاد ال آدمى، و امره سهل بعد اشتراکه فى اتقان الروایه وکثرته مع النیسابورى، بل هو اکثر روایه منه وله قدم راسخ فى جمیع ابواب الفقه کما یتضح للمتتبع مع قرائن کثیره توجب الاطمئنان بوثاقته. (45) و درباره وثاقت چهار نفر اول چنین مى نگارد: ...والمناقشه فى سند الاولى فى غیر محله، فان سهل بن زیاد وان ضعف، لکن المتتبع فى روایاته یطمئن بوثاقته من کثره روایاته واتقانها واعتناء المشائخ بها فوق ما یطمئن من توثیق اصحاب الرجال کما رجحنا بذلک وثاقه ابراهیم بن هاشم القمى ومحمد بن اسماعیل النیشابورى (راویه الفضل بن شاذان) و غیرهما; ولااستبعد کون الزبیرى ایضا
من هذا القبیل. (46) و درباره وثاقت نوفلى و سکونى در بررسى سندى که آن دو درطریق آن قرار دارند چنین نوشته است: ... فان الارجح وثاقه النوفلى والسکونى کما یظهر بالفحص والتدبرفى روایاتهما و عمل الاصحاب بها; و عن الشیخ اجماع الشیعه على العمل بروایات السکونى و قلما یتفق عدم کون النوفلى فى طریقها; و عن المحقق فى المسائل الغریه انه ذکر حدیثا عن السکونى فى ان الماء یطهر واجاب عن الاشکال (بانه عامى) بانه و ان کان کذلک، فهو من ثقات الرواه; و فى طریقها النوفلى و لم یستشکل فیه و بالجمله لاضعف فى سندها. (47) و از بعضى از عبارات ایشان، چنین استفاده مى شود که در موردوثاقت عمر بن حنظله نیز تمایل به استفاده از چنین روشى دارد،گرچه به طور قطعى آن را نمى پذیرد. ایشان در ضمن بررسى مقبوله عمر بن حنظله در بحث ولایت فقیه، مى گوید: والروایه من المقبولات التى دار علیها رمى القضاء وعمل الاصحاب بها، حتى اتصفت بالمقبوله; فضعفها سندا بعمر بن حنظله مجبورمع ان الشواهد الکثیره المذکوره فى محله لولم تدل على وثاقته،فلا اقل من دلالتها على حسنه. فلا اشکال من جهه السند. (48) فصل سوم: توثیقات عام منظور از توثیقات عام، طرقى است که به وسیله آنها وثاقت عده اى با بیان ضابطه اى ثابت مى شود، یعنى
در این گونه توثیقات،توثیق شونده متعدد است، خواه توثیق کننده واحد باشد یا متعدد. در این فصل، طرقى ذکر مى شود که امکان استفاده توثیق عام ازآنها وجود داشته باشد و خود را مقید به مواردى که در علم رجال مطرح شده، نمى نماییم. مبناى بحث، طرقى است که در آنها به نظرى از امام(ره) برخوردکرده ایم. الف) اصحاب اجماع و وثاقت مشایخ آنها اصحاب اجماع، کسانى هستند که اجماع اصحاب درباره صحت اخبارشان و یا توثیق آنها و یا توثیق آنها به همراه مشایخ حدیثى آنها(که در سلسله اسناد روایاتشان واقع گردیده اند)، نقل شده است. ثلاثى بودن متعلق اجماع در این تعریف، به علت اختلافى است که بین رجالیان درباره متعلق این اجماع منقول، رخ داده است. (49) منظور از شق اول، یعنى صحت اخبار، روایاتى است که آنها از ائمه معصوم(ع) نقل مى کنند; چه واسطه هاى آنها ضعیف باشند و چه ثقه; یعنى در این دسته، اصولا کارى به واسطه نداریم و از این اجماع، سعى در اثبات وثاقت آنها نمى کنیم. ناگفته پیداست که در این هنگام، اصولا بحث اصحاب اجماع، ازدایره توثیقات عام خارج خواهد شد; زیرا در این فرض، روایات این عده تصحیح شده است و نه آنکه خود یا اساتیدشان توثیق شده باشند. البته ممکن است گفته شود که حکم
به صحت روایات این عده،لااقل ملازم با توثیق خود آنهاست. اصل در این اجماع، عبارات کشى(ره) است که در سه موضع، ادعاى چنین اجماعى درباره سه گروه از یاران ائمه(ع) نموده است که دراینجا به ذکر آنها مى پردازیم: 1 قال الکشى: اجمعت العصابه على تصدیق هولاء الاولین من اصحاب ابى جعفر علیه السلام و ابى عبدالله علیه السلام وانقادوا لهم بالفقه، فقالوا: افقه الاولین سته: زراره و معروف بن خربوذ وبرید و ابو بصیر الاسدى و الفضیل بن یسار و محمد بن مسلم الطائفى. قالوا: وافقه السته زراره. وقال بعضهم مکان ابى بصیر الاسدى، ابو بصیر المرادى و هو لیث بن البخترى. (50) 2 اجمعت العصابه على تصحیح ما یصح من هولاء وتصدیقهم لایقولون واقروا لهم بالفقه من دون اولئک السته الذین عددناهم و سمیناهم سته نفر: جمیل بن دراج وعبدالله بن مسکان وعبدالله بن بکیر وحماد بن عیسى و حماد بن عثمان وابان بن عثمان. قالوا: و زعم ابو اسحاق الفقیه (یعنى ثعلبه بن میمون) ان افقه هولاء جمیل بن دراج. وهم احداث اصحاب ابى عبدالله علیه السلام . (51) 3 اجمع اصحابنا على تصحیح ما یصح عن هولاء وتصدیقهم، و اقروالهم بالفقه والعلم، وهم سته نفر آخر، دون السته نفر الذین ذکرناهم فى اصحاب ابى عبدالله ، علیه السلام منهم یونس بن عبدالرحمان و صفوان بن یحیى بیاع
السابرى و محمد بن ابى عمیرو عبدالله بن المغیره والحسن بن محبوب و احمد بن محمد بن ابى نصر. و قال بعضهم مکان الحسن بن محبوب، الحسن بن على بن فضال و فضاله بن ایوب. و قال بعضهم مکان ابن فضال، عثمان بن عیسى. وافقه هولاء یونس بن عبدالرحمن و صفوان بن یحیى. (52) با تتبع در کتب فقهى امام(ره) در مى یابیم که مفصل ترین بحث رجالى در آنها، بحث اصحاب اجماع است که چهارده صفحه از (کتاب الطهاره) را به خود اختصاص داده است. (53) ایشان این بحث را در هنگام بررسى حکم حرمت یا حلیت عصیر عنبى آورده است که با توجه به اینکه ایشان قائل به حرمت است، به ردادله مخالفان مى پردازد که به روایتى از (اصل) زید نرسى تمسک کرده و از قول علامه محمد باقر مجلسى(ره) و علامه سید مهدى بحرالعلوم طباطبایى درصدد توثیق زید بر آمده اند، با این توجیه که: هرچند زید توثیق نشده است; اما با توجه به آنکه محمد بن ابى عمیر (یعنى یکى از اصحاب اجماع)، این روایت را ازاو نقل مى کند، مى توانیم به ثقه بودن او پى ببریم و گویااستنباط آنها از اصحاب اجماع، توثیق آنها و مشایخشان بوده است. (54) به نظر مى رسد که علت اصلى تفصیل این بحث، آن باشد که در صورت قبول
چنین مبنایى، باید قائل به توثیق صدها نفر از راویانى باشیم که در سلسله سند اصحاب اجماع واقع شده اند که این سخن،با توجه به کثرت روایات آنها و مشایخشان، به مثابه به راه انداختن کارخانه عظیمى از ثقه سازى است که ممکن است وضع ثقه را دگرگون سازد; چنانکه مى توانیم این مطلب را از سخن امام(ره) استنباط کنیم که در ابتداى این بحث مى فرماید: اقول لاباس بصرف الکلام الى حال ما تشبثا [اى المجلسى و الطباطبائى] به، سیما اجماع الکشى الذى هو العمده فى المقام وغیره من الموارد الکثیره المبتلى به. (55) در این بحث، عمده درگیرى امام(ره) با محدث نورى است که برداشت او از این اجماع، توثیق آنها و اساتیدشان است و دلائل مختلفى براى قول خود مى آورد.56 البته تصریحى از امام(ره) در عباراتش نسبت به محدث نورى دیده نمى شود; اما از عبارتهاى ایشان وتطبیق آن با کلمات محدث، مى توان این مطلب را ثابت نمود. امام(ره) بحث خود را در این مسئله در دو مقام مى گستراند. درمقام اول، درباره متعلق اجماع، بحث مى نماید و در مقام دوم،به بررسى اعتبار این اجماع و کیفیت برخورد دیگر رجالیان با آن مى پردازد. مقام اول را مى توان با تلخیص و مقدارى تصرف، چنین بیان نمودکه در عبارت (تصحیح ما یصح منهم)، مراد از کلمه موصول (ما)،یا
حکایات و نقل قولهاى آنهاست و یا روایات و احادیثشان. در صورت اول، ظهور عبارت در خبر و حکایت آنها از واسطه است; یعنى معناى عبارت (قال بن ابى عمیر: حدثنى النرسى، قال: حدثنى على بن مزید، قال الصادق(ع):...)، فقط تصدیق ابن ابى عمیر درنقل قول از نرسى است و نه بیش از آن; و از این سخن، حتى نمى توان وثاقت نرسى را اثبات نمود، چه رسد به اینکه بخواهیم وثاقت دیگر واسطه ها و یا صحت متن حدیث را اثبات بنماییم. آرى! اگر آنها مستقیما و بدون واسطه از امام(ع) نقل حدیث نمایند، با توجه به اینکه در اینجا حکایت با متن حدیث بر هم منطبق مى شود، مى توان از این عبارت، صحت آن حدیث را استفاده نمود. و اگر منظور از (ما) متن حدیث باشد، باید از اطلاق آن صرف نظرکرده، این اجماع را در جایى بدانیم که آنها بدون واسطه به نقل متن حدیث مى پردازند و شمول این اجماع را از موارد نقل باواسطه منصرف بدانیم; زیرا در این موارد، آنها در حقیقت از متن حدیث خبر نمى دهند; بلکه قول واسطه را نقل مى کنند و بر فرض دروغگویى واسطه ها، مى توان در عین استناد کذب به آنها و ردحدیثشان، ناقلان از واسطه ها را صادق دانست; زیرا آنها ناقل حدیث نبوده اند و مى توانند
بگویند این حدیث را ما نگفته ایم و همین صحت سلب، خود، بهترین شاهد بر عدم شمول اجماع نسبت به اخبار این چنینى آنهاست. اشکالى که در هر دو فرض پیش مى آید، این است که در این هنگام،ادعاى اجماع بر توثیق این افراد، بیهوده و رکیک است; زیراتعداد فراوانى از اصحاب ائمه(ع) داراى این خصوصیت بوده اند. جوابى که امام(ره) به این اشکال داده اند، این است که اولا برفرض که چنین اجماعى قائم شده باشد، بیهودگى و رکاکتى در نقل آن وجود ندارد. ثانیا ممکن است کشى فقط معتقد به اجماع بر این عده باشد و نه بیش از آن. ثالثا بر فرض لزوم رکاکت، نمى توان لفظ را از ظاهر خود منصرف نمود و بر هر معنایى که رکاکت از آن لازم نیاید، حمل نمود. امام(ره)، سپس به نقد دیگر سخنان میرزاى نورى در این مقوله مى پردازد. (57) و اما در مقام دوم، امام(ره) در آغاز، فرض را بر این مى گیردکه منظور از (ما) حکایت نیست;، بلکه (ما) به معناى روایت است و منظور از آن، اجماع بر صحت مطلق روایات این عده (اعم از باواسطه و بى واسطه) است. سپس به ذکر دو وجه که از آن ممکن است چنین اجماعى حاصل شود، پرداخته و آنها را نقد مى کند. وجه اول، آن است که
بگوییم مجمعین (اجماع کنندگان)، تمام اخباراین عده را بررسى کرده اند و به این نتیجه رسیده اند که همه روایات آنها داراى قرائنى خارجى است که اطمینان به صدور راحاصل مى کند. امام(ره) در نقد این وجه مى فرماید که امکان چنین کارى به صورت عادى وجود ندارد; زیرا اولا اخبار این عده، بسیار فراوان است;ثانیا امکان اطلاع اجماع کنندگان در همه آنها بر قرائن، عادتاوجود ندارد; زیرا مثلا محمد بن مسلم (که یکى از اصحاب اجماع است) درباره خود مى گوید: (من سى هزار سؤال از امام باقر(ع) وشانزده هزار سؤال از امام صادق(ع) نمودم) و بعید است که افراددیگرى همچون زراره، کمتر از این مقدار حدیث داشته باشند; وچگونه ممکن است که مجمعین بتوانند صدها هزار حدیث را بررسى کرده، از قرائنى به صحت آنها پى ببرند؟ وجه دوم آن است که بگوییم مجمعین، حال همه مشایخ روایى این عده را بررسى کرده و به وثاقت آنها پى برده اند و از این رو، حکم به صحت روایات این عده نموده اند. امام(ره) در نقد این وجه مى فرماید: این کار نیز همانند قبلى عادتا محال است; زیرا در آن زمان، هنوز کتب حدیثى و رجالى به طور کامل تدوین نشده بود تا مشایخ این عده براى همه مجمعین شناخته شده باشند; علاوه بر آنکه این مشایخ
در شهرهاى دور ونزدیک پراکنده بودند و اطلاع مجمعین از احوال همه آنها بعیدبوده است. علاوه بر اینکه اکنون با بررسى مشایخ این عده، به افراد فراوانى برخورد مى کنیم که در کتب رجال، با عنوان (کذاب) و (وضاع) معرفى شده اند. مثلا در فهرست نام مشایخ ابن ابى عمیر (یکى از اصحاب اجماع)، به نام افرادى چون یونس بن ظبیان، عبدالله بن قاسم حضرمى، على بن ابى حمزه بطائنى، ابوجمیله، على بن حدید، محمدبن میمون و هاشم بن حیان برخورد مى کنیم که عمدتا از سوى رجالیان متقدم و متاخر، تضعیف شده اند. علاوه بر آنکه در سلسله مشایخ او به نام افرادى مهمل، مجهول و غیر معتمد نیز برخوردمى نماییم. همچنین در فهرست مشایخ دیگر اصحاب اجماع (همانندصفوان بن یحیى، احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى، حسن بن محبوب،یونس بن عبدالرحمان، عبدالله بن بکیر و عبدالله بن مسکان)، به نام تضعیف شدگانى همچون: ابوجمیله، احمد بن زیاد خزاز، حسن بن على بن ابى حمزه، ابوالجارود، صالح بن سهل همدانى، مفضل بن صالح، محمد بن سنان، عبدالعزیز عبدى، عبدالله بن خداش، عمروبن شمر، مقاتل بن سلیمان، عمرو بن جمیع، محمد بن مصادف، صالح بن حکم نیلى و... برخورد مى نماییم; و اگر بخواهیم به نام این عده، افراد مهمل و مجهول را نیز اضافه کنیم، به رقم بزرگى دست مى یابیم که
چشم پوشى از آن، ممکن نیست. (58) امام(ره) پس از آن به سراغ این نقل اجماع از سوى کشى(ره) رفته و در آن، از دو طریق، خدشه وارد مى کند: اول آنکه این اجماع از سوى رجالیان متقدم، همانند نجاشى، شیخ طوسى، ابن غضائرى، شیخ مفید و دیگر معاصران کشى یا نزدیکان به عصر او مورد تایید قرار نگرفته است و دلیل آن، عدم اشاره به آن در کتابهایشان است، با اینکه افرادى مثل نجاشى، با حرص وولع فراوان به دنبال یافتن دلائلى براى وثاقت رجال بوده اند وآمدن این نقل اجماع در کتاب (اختیار معرفه الرجال) که تلخیص وگزیده شیخ طوسى(ره) از کتاب (معرفه الناقلین والرواه) کشى است، دلیلى بر قبول این ادعا از سوى شیخ طوسى نیست; زیرا اودر این کتاب، تنها قصد تلخیص و انتخاب داشته، نه قصد بیان آراى خود را. دوم آنکه بعضى از افراد مورد ادعاى مجمعین، صراحتا از سوى بعضى از متقدمان رجالى تضعیف شده اند و یا لااقل توثیق نشده اند که این خود، بهترین دلیل بر عدم انعقاد چنین اجماعى است. به عنوان نمونه مى توانیم از عدم توثیق ابان بن عثمان و عبدالله بن بکیر از سوى نجاشى و تضعیف یونس بن عبدالرحمان از سوى قمى هایاد نماییم. بنابراین، چنین نتیجه گیرى مى شود که چنین اجماعى در بین متقدمان مشهور نبوده
است; بلکه بین متاخران مشهور شده و باگذشت زمان نیز شهرت آن افزوده گشته است و چنانکه گفتیم، شهرت،چه در مسائل فقهى و چه در مسئله اى این چنینى براى ما اعتبارى ندارد; زیرا آنها مدارکى غیر از آنچه ما در دست داریم، نداشته اند. علاوه بر آنکه با تتبع در اقوال متاخران، به مواردى نیز برخوردمى کنیم که حکایت از عدم اعتبار این اجماع نزد آنها مى نماید. به عنوان نمونه مى توانیم از تضعیف ابان بن عثمان از سوى محقق حلى، علامه حلى، فخرالمحققین، فاضل مقداد و شهید ثانى یادنماییم. همچنین مى توانیم رد عبدالله بن بکیر از سوى ابن طاووس و تضعیف او از سوى محقق حلى، فاضل مقداد، شهید و نیزتردید ابن طاووس در جمیل بن دراج و تردید علامه حلى در معروف بن خربوذ و تردید ابن داوود در برید بن معاویه را به عنوان شواهدى دیگر ذکر نماییم. (59) خلاصه نتایجى که مى توانیم از این بحث مفصل بر طبق دیدگاه امام بگیریم، چنین است: 1. ظاهر عبارت کشى، ادعاى اجماع بر توثیق اصحاب اجماع درحکایاتشان است، نه روایاتشان. 2. از این ادعاى اجماع، به هیچ وجه نمى توان به صحت همه اخباراصحاب اجماع پى برد. 3. از این ادعا به هیچ وجه نمى توان در راه توثیق همه مشایخ این عده
استفاده نمود. 4. اصولا با توجه به قول نجاشى درباره کشى (که: او از ضعفا،فراوان نقل مى کند) (60) و نیز با توجه به شواهد دیگر در اثبات وثاقت این عده، باید در این ادعا تردید نمود. بنابراین، نمى توان عنوان (اصحاب اجماع) را به عنوان توثیقى عام براى خود آنها و نیز مشایخشان مطرح کرد. » در اینجا ممکن است این سؤال اساسى پیش آید که: نظر امام(ره)مبنى بر عدم امکان استفاده از اجماع ادعایى کشى(ره) به عنوان یک توثیق عام براى مشایخ بى واسطه و با واسطه آنها روشن شد;اما نظر ایشان در مورد وثاقت خود اصحاب اجماع چیست؟ آیا ازعبارات اخیر ایشان، عدم ثبوت اجماع در مورد وثاقت آنها به دست نمى آید؟ حقیقت آن است که به عبارتى از امام(ره) برخورد نکردیم که ازآن بتوان وثاقت اصحاب اجماع را در نظر ایشان ثابت دانست; امابا تتبع در کتب امام(ره)، مى توان وثاقت اکثر قریب به اتفاق آنها را در نظر ایشان با توجه به اوصافى همچون (موثق) و(صحیح) که درباره روایات آنها آورد، ثابت دانست. از این تتبع،تقریبا مى توان به این نتیجه رسید که نقل خدشه رجالیان متقدم ومتاخر درباره بعضى از اصحاب اجماع، مورد پذیرش امام(ره) نیست و نقل آنها فقط جنبه خدشه در اجماع ادعایى داشته است. به عنوان مثال، امام(ره)
از روایتى که برید بن معاویه در سندآن واقع شده، با عنوان (صحیحه) یاد مى کند (61) و همین عمل رانسبت به بعضى از روایات یونس بن عبدالرحمان (62) و جمیل بن دراج (63) انجام مى دهد. همچنین ایشان از بعضى روایاتى که در سند آنها عبدالله بن بکیر (64) و ابان بن عثمان (65) واقع شده اند، با عنوان (موثقه) یادمى نماید که علت عدول ایشان از (صحیحه) به (موثقه) به جهت فطحى بودن ابن بکیر (66) و ناووسى بودن ابان (67) است. البته ازمیان پنج نفرى از اصحاب اجماع که امام(ره) تضعیف آنها را ازقول بعضى از رجالیان نقل کرده، به توثیقى در عبارات ایشان درباره معروف بن خربوذ برخورد نکردیم; اما شاید بتوان ازمقایسه او با دیگر اصحاب اجماع در کلام امام(ره) ، توثیق او رانیز در نظر ایشان ثابت دانست، بخصوص با توجه به آنکه عباراتى که امام(ره) درباره او نقل مى کند، بجز عبارات کشى، تضعیفى رادر برندارد. امام(ره) آورده است: ولم یتعرض النجاشى لمعروف بن خربوذ ولم یوثقه الشیخ والعلامه; وقال الثانى: (روى الکشى فیه مدحا و قدحا) و قال ابن داوود: (وثقته اصح) و هو ظاهر او مشعر بوجود الخلاف فیه. (86) ب) صاحب (اصل) بودن راوى امام(ره) این حجت را در ادامه بحث اصحاب اجماع آورده و
بعد ازآن، مفصل ترین بحث رجالى در کتب فقهى ایشان است. (69) این بحث نیز در نقد دلایل علامه مجلسى و علامه بحرالعلوم طباطبایى براى اثبات وثاقت زید نرسى آورده شده است که آنها یکى از دلائل خود را صاحب (اصل) بودن او ذکر کرده اند. عبارت ایشان چنین است:
و عد النرسى من اصحاب الاصول و تسمیه کتابه اصلا، مما یشهد بحسن حاله و اعتبار کتابه. (70) که اگر این ضابطه صحیح باشد، در شمار توثیقات عام قرار خواهدگرفت و به وسیله آن، مى توان وثاقت تعداد زیادى از راویان راثابت کرد و شاید به همین جهت باشد که امام(ره) حساسیت فوق العاده اى نسبت به این بحث از خود نشان داده و به تفصیل واردآن مى شود. قبل از آنکه به بیان نظر امام(ره) در این مورد بپردازیم، این نکته را متذکر مى شویم که درباره: معناى اصل، فرق آن با کتاب و مصنف، تعداد اصول، اصول اربعماه، صحت اصول، کیفیت ترتیب بندى مباحث اصول، تاریخ اصول، رابطه اصول و روایات کتب اربعه،تعداد اصول موجود، زمان تدوین اصول و نام بعضى از آنها، و... مباحث مختلفى ارائه شده است (71) که در اینجا ما فقط به بیان نظرامام(ره) مى پردازیم. امام(ره) در این بحث، ابتدا به ذکر تعریف (اصل) از قول علامه بحرالعلوم طباطبایى پرداخته و سپس به نقد آن اقدام مى کند ودر نهایت، نظر خود را درباره تعریف (اصل)، ارائه مى دهد. تعریف علامه بحرالعلوم از (اصل)، چنین است: الاصل فى اصطلاح المحدثین من اصحابنا بمعنى الکتاب المعتمد الذى لم ینتزع من کتاب آخر، و لیس بمعنى مطلق الکتاب; فانه قدیجعل مقابلا له، فیقال: له
کتاب وله اصل. (72) امام(ره) در نقد این تعریف مى گوید که در این تعریف، دو ادعاشده است که به وسیله آنها درصدد اثبات وثاقت زید بر آمده اند.ول آنکه (اصل) به معناى کتاب مورد اعتماد است. دوم آنکه دوم آنکه(اصل)، از کتاب دیگرى گرفته نشده است. این هر دو ادعا باطل است. ادعاى اول. تنها دلیلى که مى توانیم براى اثبات این ادعابیاوریم، قول شیخ مفید(ره) است که (اصول) را در چهارصد عدد،منحصر کرده است. در حالى که مى دانیم تعداد کتب شیعه، بسیارفراتر از این است; اما این دلیل نمى تواند در اینجا کارآمدباشد; زیرا تنها اخص بودن (اصل) (از (کتاب» را ثابت مى کند ونه مورد اعتماد بودن آن را. علاوه بر این، مى توانیم پنج دلیل براى رد این ادعا اقامه کنیم: اول آنکه اگر هدف متقدمان از به کار بردن کلمه (اصل)، جعل اصطلاحى معادل (کتاب معتمد) بوده است، براى اینکه این هدف عملى شود، لازم بود که در کتب خود، به معناى این اصطلاح اشاره مى کردند تا پس از آن، بین متاخران اختلافى پدید نیاید. در حالى که با زیر و رو کردن کتب رجالى متقدمان، در هیچ جا به نشانى از تعریف این کلمه برنمى خوریم. دوم آنکه با مطالعه کتب رجالى متقدمان به موارد فراوانى برخوردمى کنیم که
آنها از کتب راویان مورد اعتماد (همانند اصحاب اجماع)، تعبیر به (اصل) نکرده اند; بلکه بیشتر تعبیر (کتاب)را به کار برده اند; چنانکه شیخ و نجاشى، از میان اصحاب اجماع، فقط درباره جمیل بن دراج گفته اند که (له اصل); و بامراجعه به کتاب نجاشى در مى یابیم که موارد کاربرد این کلمه در مورد کتب اصحاب ائمه(ع)، از تعداد انگشتان دست، تجاوز نمى کند. و اما شیخ طوسى(ره) هرچند در موارد فراوانى از این اصطلاح استفاده مى کند;اما نسبت موارد عدم استفاده از آن در مورد کتب بزرگان شاگردان ائمه(ع) مانند نسبت قطره به دریاست; چنانکه درنوشته هاى او درباره کتب بسیارى از بزرگان (همانند ابوبصیرلیث مرادى، حسن بن على بن فضال، فضاله بن ایوب و ...) (73) فقطبه لغت (کتاب) اکتفا مى کند و از (اصل)، نامى نمى برد. سوم آنکه با پژوهش درباره احوال کسانى که در کتب رجالى به عنوان صاحب (اصل) معرفى شده اند، به عدم توثیق یا ضعف بسیارى از آنها پى مى بریم که از آن جمله مى توانیم از حسن بن صالح بن حى، حسن رباطى، سعید اعرج، على بن ابى حمزه، سفیان بن صالح،احمد بن حسین مفلس، على بن بزرج، شهاب بن عبد ربه، عبدالله بن سلیمان، سعدان بن مسلم، زید زراد، زید نرسى، ابراهیم بن عمریمانى و ابراهیم بن یحیى
یاد نماییم. چهارم آنکه در میان تعابیر رجالیان به عباراتى برخورد مى کنیم که با معتمد بودن (اصل)، منافات دارد; مثل آنکه شیخ طوسى(ره)درباره احمد بن عمر حلال مى گوید: انه کوفى ردى الاصل ثقه. که اگر اصل به معناى (کتاب معتمد) باشد، عبارت (ردى الاصل) ازتناقض درونى برخوردار مى شود. یا آنکه شیخ درباره عمار ساباطى مى گوید: (اصله معتمد علیه)،که اگر (اصل) به معناى (کتاب معتمد) باشد، ذکر (معتمد) در این جمله لغو به حساب مى آید. پنجم آنکه در میان عبارات متاخران نیز به مواردى برخورد مى کنیم که از عدم تلقى آنها از (اصل) به عنوان (کتاب معتمد)حکایت مى کند. به عنوان مثال، مى توانیم عبارت شیخ بهایى در(مشرق الشمسین) را شاهد بیاوریم که درباره اسباب صحت حدیث درنزد قدما مى گوید: منها وجوده فى کثیر من الاصول الاربعماه المشهوره او تکرره فى اصل او اصلین منها باسانید مختلفه متعدده، او وجوده فى اصل رجل واحد من اصحاب الاجماع. (74) در حالى که اگر اصل به معناى کتاب معتمد بود، وجود روایتى تنهادر یک (اصل)، براى حکم به صحت آن، کفایت مى کرد. ادعاى دوم، این بود که (اصل،کتابى است که از کتاب دیگر گرفته نشده باشد) که در اینجا منظور از کتاب، کتاب مشتمل بر روایات محض است. دلیلى که مى توان بر
این ادعا اقامه کرد، آن است که اصل در لغت به معناى اساس و ریشه و در مقابل کلمه فرع است. بنابراین،باید به معناى (کتابى) باشد که کتب دیگر از آن گرفته مى شوند،نه آنکه خود از (کتابى) دیگر گرفته شده باشد. آنچه که درباره این مدعا و دلیل آن مى توان گفت، این است که: اولا این دلیل ادعایى، بدون شاهد است و اصل عدم نقل از معناى لغوى در اینجا جارى نیست. ثانیا این دلیل، اعم از مدعاست; چون طبق این دلیل، اطلاق (اصل)بر کتابى بزرگ مانند (شرائع) که مشتمل بر کتب کوچکتر مانند(کتاب الطهاره) و (کتاب الصلوه) و ... است، نیز صحیح است. ثالثا طبق این دلیل، اطلاق (اصل) بر کتبى همانند (کتاب التوحید)و (کتاب الامامه) که روایات اصول دین و مذهب را در بردارند،صحیح است که در اینجا اصول دین در مقابل فروع دین است. رابعا طبق این دلیل، اطلاق (اصل) در مقابل (فرع) بر کتب اخبارمحض، در مقابل کتب فروع فقهى مستنبط نیز صحیح است; چنانکه به این استعمال در عبارات محدثانى چون فیض کاشانى، علامه مجلسى،سید جزایرى و... برمى خوریم. به عنوان مثال، علامه مجلسى دراول (مرآه العقول) مى گوید: ان الکافى اضبط الاصول و اجمعها. خامسا بر فرض قبول این مدعاى ایشان، با آن نمى توان وثاقت
صاحب(اصل) را اثبات نمود، مگر آنکه به مدعاى اول2 ضمیمه شود که بطلان آن را بیان کردیم. (75) پس از آن، امام(ره) دو احتمال درباره کلمه (اصل) مى دهد: اول آنکه (اصل) را حاوى مسائل مربوط به اصول دین و مذهب بدانیم; چنانکه مى گوید: الاصل عباره عن کتاب معد لتدوین ما هو مرتبط باصول الدین اوالمذهب کالامامه والعصمه والبداء والرجعه وبطلان الجبر والتفویض الى غیر ذلک من المطالب الکثیره الاصلیه التى کان التصنیف فیها متعارفا فى تلک الازمنه، کما یظهر من الفهارس والتراجم; والکتاب اعم منه. (76) و شاهد این احتمال، آن است که با مراجعه به کتب فهارس و رجال،به مواردى برخورد مى کنیم که از بعضى از کتب متکلمان (مانندهشام بن حکم، هشام بن سالم، جمیل بن دراج و سعید بن غزوان) باعنوان (اصل)، یاد شده است. امام(ره)، سپس از این احتمال عدول کرده، احتمال دوم را این چنین بیان مى کند که ما در اینجا با سه اصطلاح سر و کار داریم که عبارت اند از: کتاب، مصنف و اصل. با مراجعه به عبارات رجالیان درمى یابیم که (کتاب)، اعم است و (مصنف) و (اصل)، دوقسم از آن به حساب مى آیند که با هم تقابل دارند. به عنوان مثال، شیخ طوسى درباره ابن غضائرى مى گوید: فانه عمل کتابین: احدهما ذکر فیه
المصنفات و ال آخر فیه الاصول. و با تفحص و تتبع مى توانیم به این نتیجه برسیم که آنها (اصل)را در مورد کتبى به کار مى بردند که فقط حاوى احادیث است، خواه صاحب آن، خود از امام(ع) شنیده باشد یا اینکه با واسطه نقل کند و خواه از کتاب دیگرى گرفته شده باشد و یا آنکه صاحب(اصل2( ابتدائا به تدوین پرداخته باشد. البته بعید نیست که بگوییم استعمال آن، در مواردى که از کتاب دیگرى گرفته نشده باشد، فراوان است. مصنف نیز کتابى است که درباره علوم یا موضوعات خاصى مانندتاریخ، ادب، رجال، تفسیر، اثبات معراج رجعت و بداء نوشته شده باشد; گرچه ممکن است در راه این اثبات، از آیات و روایات، بهره فراوان گرفته شده باشد; چنانکه شیخ طوسى درباره ابان بن عثمان مى گوید: و ماعرفت من مصنفاته الا کتابه الذى یجمع المبدا و المبعث والمغازى والوفاه والسقیفه والرده. سپس به بیان طریق خود به اصل او مى پردازد که از این عبارات به خوبى مدعاى ما ثابت مى شود. و از اینجا مى توانیم سر عدم اطلاق(اصل) بر کتب روایى طبقه اول اصحاب اجماع و نیز معاصران آنهارا دریابیم; زیرا آنها هنوز شروع به تصنیف نویسى نکرده بودند وکتب آنها فقط شامل روایات بود. بنابراین، داراى دو نوع آثارنبودند تا به وسیله دو کلمه
(اصل) و (تصنیف) از هم جدا شوند; اما چون افرادى همچون جمیل بن دراج و ابان بن عثمان، صاحب تصنیف نیز بودند، لذا در مورد کتب روایى آنها از کلمه (اصل)استفاده شده است. (77) ج) بودن راوى از مشایخ ثقات منظور از مشایخ ثقات، اساتید روایى بیواسطه یا باواسطه [بسته به اختلاف مبنا]ى عده اى از ثقات (همانند: محمد بن ابى عمیر،صفوان بن یحیى و احمد بن محمد بن ابى نصر بزنظى و جز آنها)هستند که چنین ادعا شده است که آنها فقط از ثقه نقل روایت مى کنند. بنابراین، اگر روایتى را مرسل نقل کردند، مى توانیم مطمئن باشیم که در سلسله سند آنها غیر ثقه وجود نداشته است. (78) اصل در این ضابطه، عبارت شیخ طوسى در (عده الاصول) است که امام(ره) این چنین آن را نقل مى کند: اذا کان احدالراویین مسندا و ال آخر مرسلا، نظر فى حال المرسل;فان کان ممن یعلم انه لایرسل الا عن ثقه موثوق به، فلا ترجیح لخبر غیره على خبره، ولاجل ذلک سوت الطائفه بین مارواه محمد بن ابى عمیر و صفوان بن یحیى و احمد بن محمد بن ابى نصر و غیرهم من الثقات الذین عرضوا بانهم لایروون ولایرسلون الا ممن یوثق به وبین ما یسنده غیرهم، و لذلک عملوا بمراسیلهم اذا انفرد عن روایه غیرهم. (79) در واقع، طبق
نظر کسانى که همه مشایخ روایى اصحاب اجماع را به واسطه نقل اصحاب اجماع از آنها توثیق شده مى پندارند، این قاعده، بخشى از آن قاعده به حساب مى آید و ضابطه جداگانه اى نیست و آنها حتى مى توانند از عبارت (غیرهم)، استفاده نموده وآن را اشاره به دیگر اصحاب اجماع بگیرند و بدین ترتیب، آن رامنطبق بر اصحاب اجماع به حساب آورند. امام(ره) نیز در ضمن رد این قول در اصحاب اجماع به نقل این عبارت مى پردازد و این قاعده را نیز نمى پذیرد و علت آن راافراد ضعیف و مهمل و مجهولى مى داند که در فهرست نام مشایخ این عده قرار دارند. (80) اما در این میان، امام(ره) تنها مرسلات ابن ابى عمیر را معتبرمى داند; چنانکه مى فرماید: (و مرسلاته بحکم الصحاح) (81) و دلیل آن را قول نجاشى(ره) مى داند که ضمن اشاره به داستان زندانى شدن ابن ابى عمیر به مدت چهار سال و از بین رفتن کتب روایى اوچنین مى گوید: فحدث من حفظه و مما سلف له فى ایدى الناس; فلهذا اصحابنایسکنون الى مراسیله. (82) و علت این اطمینان اصحاب را اعتماد آنها به این ذکر مى کند که ابن ابى عمیر، تنها وقتى حدیث را مرسل بیان مى کند که بداندافراد واسطه همگى ثقه بوده اند که
نتیجه آن، تنها اعتبارمرسلات اوست (و نه مسنداتش) و نیز در صورتى که روایت را با حذف واسطه و به صورت مرفوع به امام(ع) نسبت دهد و نه در صورتى که از واسطه با الفاظى مبهم، همچون (رجل) یا (بعض اصحابنا) یادکند. چنانکه مى فرماید: ... نعم، صرف ضیاع الکتب لیس موجبا لعملهم على مراسیله، لوکان السکون بمعنى العمل والاعتماد و فیه کلام; بل لابد من علمهم اوثقتهم بانه لایرسل الا عن ثقه، و هو یدل على ان مرسلاته فقط مورداعتماد اصحابنا دون غیرها; بل المتیقن منها ما اذا اسقط الواسطه و رفع الحدیث الى الامام علیه السلام ، لا ماذکره بلفظ مبهم ک(رجل) او (بعض اصحابنا). (83) چنانکه در جاى دیگر، نقل ابى ابن عمیر از یک کتاب را دال براعتبار آن کتاب نمى داند: مجرد نقل ابن ابى عمیر کتابا، لایدل على صحته. (84) اما با این حال، به عباراتى از امام(ره) برخورد مى کنیم که شیخ ابن ابى عمیر بودن را موجب ممدوح بودن راوى مى داند که البته مرتبه اى پایین تر از وثاقت است; چنانکه درباره محمد بن حمران مى گوید: ... ولوکان [اى محمد بن حمران] ابن اعین یکون ممدوحا لکونه من مشائخ ابن ابى عمیر لحدیث فى المجلس الثانى من مجالس الصدوق ان محمد بن ابى عمیر قال: (حدثنى جماعه من مشائخنا) وعد
منهم محمد بن حمران. (85) و در عبارت دیگرى، حتى احتمال وثاقت او را نیز داده است: ...او [یکون محمد بن حمران] من آل اعین و هو حسن، لولم یکن ثقه باعتبار عده ابن ابى عمیر فى محکى (الامالى) بسند صحیح من مشائخه مع ابان بن عثمان و هشام بن سالم; بل یمکن الاستشهادعلى وثاقته بارسال ابن ابى عمیر عنه على هذا الاحتمال. (86) د) بودن راوى از مشایخ اجازه مشایخ اجازه، کسانى هستند که بزرگانى همانند نجاشى، کلینى،صدوق و شیخ طوسى(ره) از آنها با واسطه یا بى واسطه، اجازه نقل از کتب و اصول را دریافت داشته اند. بعضى از این مشایخ، در کتب رجالى، توثیق و یا تضعیف نشده اند ودر این هنگام، این بحث پیش مى آید که: آیا صرف (شیخوخه الاجازه) (شیخ اجازه بودن)، کفایت از توثیق مى نماید یا خیر؟ رجالیان در این مورد، به گروههاى مختلفى تقسیم شده اند. بعضى به کفایت مطلق قائل اند و بعضى عدم کفایت مطلق را ثابت مى دانند. بعضى نیز معتقد به تفصیل اند بین آنکه مستجیز(اجازه گیرنده) از کسانى باشد که مقید به روایت از عدول وثقات بوده اند و به کسانى که از ضعفا و مجهولان نقل حدیث مى کنند، اشکال مى کند که در این صورت، شیخ اجازه او توثیق مى شود، و یا چنین نباشد
که (شیخوخه الاجازه) باعث توثیق نمى شود. (87) با تفحص در عبارات امام(ره) مى توانیم نوعى تفصیل را در نظرایشان ثابت بدانیم; زیرا از طرفى کلیت دلالت (شیخوفه الاجازه)را بر وثاقت، رد مى کند و دلیل آن را نداشتن دلیل قانع کننده بر اثبات این مطلب مى داند; چنانکه درباره معلى بن محمد مى گوید: و مجردکونه شیخ الاجازه لایکفى فى الاعتماد; اذ لا دلیل مقنع علیه،مع عدم ثبوت کونه شیخا. (88) و در جاى دیگر درباره همو مى گوید: نعم; قد یقال انه شیخ اجازه وهو یغنیه عن التوثیق ولاجله صحح حدیثه بعضهم و فیه ان کونه شیخ اجازه غیر ثابت وغناء کل شیخ اجازه عن التوثیق ایضا غیر ثابت. (89) و از طرف دیگر، تمایل به پذیرش دلالت (شیخوخه الاجازه) بر توثیق نسبت به بعضى از راویان دارد; چنانکه درباره على بن احمد وپدرش، یکى از قرائن وثاقت آنها را از قول فاضل خراسانى،(شیخوفه الاجازه) مى داند، بدون آنکه خود، نقدى بر آن واردکند. عبارت ایشان چنین است: ...وعن الفاضل الخراسانى تصحیح خبرهما فى سنده و جعلهما من مشائخ الاجازه. (90) و نیز درباره حسن بن على الوشاء در ضمن نقل قرائن وثاقت اوچنین مى نگارد: ...بل قد یقال انه من مشائخ الاجازه، فلایحتاج الى التوثیق. (91) البته ممکن است درباره این دو عبارت، چنین گفته
شود که نسبت دادن آنها به دیگران و نیز ذکر آنها در عداد قرائن دیگر، نشانه آن است که در نظر ایشان نمى توان به شیخ اجازه بودن، به طور مستقل به عنوان یک توثیق عام نگریست. ه)نقل احمد بن محمد بن عیسى احمد بن محمد بن عیسى اشعرى قمى از اصحاب امام رضا، امام جوادو امام هادى(ع) است که بزرگان رجال، او را توثیق نموده اند. (92) به عنوان مثال، نجاشى درباره او مى گوید: ...شیخ القمیین و وجههم و فقیههم. (93) گرچه بعضى از رجالیان متاخر در توثیق او به جهت بعضى از تندروى هایش و نیز جهات دیگر توقف مى نمایند. (94) یکى از جهات معروفیت او حساسیت فوق العاده اش در پرهیز از نقل از ضعفاست، به گونه اى که حتى در بعضى از موارد، راه افراطپیموده و از افرادى همانند حسن بن محبوب (95) و یونس بن عبدالرحمان (96) که از اصحاب اجماع هستند نیز نقل حدیث نمى نموده و بلکه آنها را مذمت کرده است. و نیز بعضى همانند احمدبن محمد بن خالد برقى را که از افرادضعیف نقل مى کرده اند ، از قم اخراج نموده است. (97) گرچه در همه این موارد، توبه او از این تندروى هایش نیز نقل شده است; (98) اما در اینجا نکته مهم این است
که ممکن است براى بعضى این تصور پدید آید که دقت بیش از حد او در نقل روایات ازثقه، موجب آن مى شود که نقل او از راویان را نوعى توثیق عام نسبت به آنها بدانیم; (99) اما امام(ره) چنین سخنى را نمى پذیردو حتى نقل روایت از سوى او را باعث صحت آن روایت نمى داند. درباره روایتى که على بى حدید در سند آن واقع شده، چنین مى نویسد: ...مع ضعف سندها بعلى بن حدید و مجرد ان الراوى منه احمد بن محمدبن عیسى; و هوکان یخرج من قم من یروى عن الضعفاء و یعتمدالمراسیل لایوجب وثاقه الراوى، و هو ظاهر، ولاموثقیه الصدور،لاحتمال اتکاله على امر لم یکن عندنا معتمدا علیه. (100)
: 1. الرسائل، امام خمینى(ره)، تذییلات: مجتبى طهرانى، موسسه مطبوعاتى اسماعیلیان، قم، 1395ق، ج2 (رساله فى الاجتهاد و التقلید)، ص98. 2. کتاب الطهاره، امام خمینى(ره)، تصحیح: على اکبر مسعودى،چاپخانه مهر، قم، ج1، ص319. 3. کتاب الطهاره، امام خمینى(ره)، مطبعه ال آداب، نجف،1389ق،ج2، ص649. 4. المکاسب المحرمه، امام خمینى(ره)، تذییلات: مجتبى طهرانى،مطبعه مهر، قم، 1381ق، ج6، ص290. 5. کتاب البیع، امام خمینى(ره)، چاپ پنجم، موسسه النشر الاسلامى،قم، 1415ق، ج5، ص402. 6. انوار الهدایه فى التعلیقه على الکفایه، امام خمینى(ره)،تحقیق: موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(ره)، چاپ دوم، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(ره)، تهران،1373، ج2،ص443. 7.
الرسائل (تشتمل على مباحث (اللاضرر) و (الاستصحاب) و (التعادل و الترجیح) و (الاجتهاد والتقلید) و (التقیه»، امام خمینى(ره)، تذییلات: مجتبى طهرانى، موسسه اسماعیلیان، قم،1385ق، ج1، ص68. 8. همان، ج2، ص210. 9. کلیات فى علم الرجال، جعفر السبحانى، چاپ اول، مرکز مدیریت حوزه علمیه قم،1366 ش، ص46-31; اصول علم الرجال بین النظریه والتطبیق، محمدعلى على صالح معلم، تقریر بحث شیخ مسلم داورى،چاپ اول، قم،1416ق، ص18 به بعد. 10. الرسائل، ج2 (رساله فى الاجتهاد و التقلید)، ص98. 11. الرعایه فى علم الدرایه، زین الدین بن على العاملى والشهیدالثانى، تحقیق، عبدالحسین محمد على بقال، چاپ دوم، کتابخانه آیه الله مرعشى نجفى، قم،1413ق، ص386; و براى اطلاع بیشتر ازاین علم، ر.ک: علم طبقات المحدثین، اهمیته و فوائده، اسعد سالم تیم، چاپ اول، مکتبه الرشد، ریاض، 1415ق. 12. کتاب الطهاره، ج3، ص18. 13. الرسائل، ج2، ص110-109. 14. کتاب الطهاره، ج3، ص269. 15. براى اطلاع بیشتر ر. ک: مجله فقه، ش19و 20، ص207-145 مقاله: (وثوق صدورى، وثوق سندى و دیدگاه ها)، محمد حسن ربانى بیرجندى. 16. کتاب الطهاره، ج3، ص291. 17. کتاب البیع، ج1، ص250. 18. الرسائل، ج2 (رساله فى التعادل والترجیح)، ص70. 19. کتاب البیع، ج4، ص279. 20. همان، ص36. 21. کتاب البیع، ج2، ص416. 22. کتاب الطهاره، ج3، ص597. 23. کتاب البیع، ج3، ص407. 24. کتاب الطهاره، ج3، ص291. 25. المکاسب المحرمه، ج2،
ص119. 26. کتاب البیع، ج1، ص250-249. 27. الرسائل، ج1 (رساله فى قاعده لاضرر)، ص26. 28. کتاب البیع، ج2، ص471. 29. المکاسب المحرمه، ج2، ص55. عبارت ایشان چنین است: (فانهابطریقها ال آخر مشتمله على بعض الزیادات المخالف للمذهب کمعصیه الانبیاء وغیر ذلک). 30. المکاسب المحرمه، ج1، ص147-146. 31. کتاب البیع، ج5، ص354. 32. همان، ج2، ص409. 33. همان، ص416. 34. کلیات فى علم الرجال، ص155. 35. همان، ص167-155. 36. اختیار معرفه الرجال، الطوسى، تصحیح: میرداماد استرآبادى،تحقیق: سید مهدى رجایى، موسسه آل البیت لاحیاء التراث، قم،1404ق، ج2، ص629 (ش623(. عبارت کتاب، چنین است: قال ابو النضرمحمد بن مسعود، قال على بن الحسن: سلام والمثنى بن الولیدوالمثنى بن عبدالسلام کلهم حناطون کوفیون لاباس بهم. 37. کتاب البیع، ج2، ص436. 38. کتاب الطهاره، ج1، ص282. 39. همان، ج3، ص112. 40. المکاسب المحرمه، ج1، ص212. 41. اصول علم الرجال بین النظریه والتطبیق، ص497-491. 42. المکاسب المحرمه، ج2، ص55. 43. همان. 44. کتاب الطهاره، ج1، ص46-45. 45. همان، ص46. 46. همان، ص147. 47. همان، ج2، ص16. 48. کتاب البیع، ج2، ص476. 49. براى اطلاع از گوشه اى از این اقوال ر.ک: الرواشح السماویه،میرداماد، ص45 (الراشحه الثالثه); مستدرک الوسائل، میرزا حسین نورى، ج3، چاپ سنگى، ص757 (نقل از: کلیات فى علم الرجال،ص173( اصحاب الاجماع و ثلاثون من فطاحل العلماء، چاپ
اول، موسسه الامام الحسین(ع)، للتبلیغ والارشاد،1413ق; کلیات فى علم الرجال، ص173; بحوث فى علم الرجال، محمد آصف محسنى، چاپ دوم،مطبعه سید الشهداء، قم، 1362، ص77; فصلنامه علوم حدیث، ش6، ص55مقاله (اصحاب اجماع)، ناصر باقرى بیدهندى; اصول علم الرجال بین النظریه والتطبیق، ص398-385. 50. اختیار معرفه الرجال، ج2، ص507 (ش431(. در بعضى از نسخ به جاى (اجمعت)، (اجتمعت) آمده است. 51. همان، ص673 (ش705(. 52. همان، ص830 و 831 (ش1050(. 53. کتاب الطهاره، ج3، ص258-244. 54. همان، ص241 و 242. 55. همان، ص244. 56. مستدرک الوسائل، ج3، ص757 (نقل از: کلیات فى علم الرجال،ص201 به بعد). 57. کتاب الطهاره، ج3، ص248-245. 58. همان، ص253-248. 59. همان، ص258-248. 60. همان، ص255. 61. کتاب البیع، ج2، ص293. امام(ره) از این روایت، از آنجا که مشتمل بر حکم خرید و فروش پشته هاى نى است، با عنوان (صحیحه الاطنان) (اطنان: پشته هیزم و نى و...) یاد مى کند که بامراجعه به سند، به نام برید بن معاویه برخورد مى کنیم( براى اطلاع از سند و محتواى روایت، ر.ک: وسائل الشیعه، ج12، ص272،ابواب عقد البیع). 62. المکاسب المحرمه، ج2، ص276. 63. کتاب الطهاره، ج2، ص8; کتاب الخلل فى الصلوه، ص227. 64. الرسائل، ج1 (رساله فى الاستصحاب)، ص284; کتاب الطهاره، ج3،ص25. 65. الرسائل، ج1 (رساله فى الاستصحاب)، ص285 و 301. 66. جامع الرواه،
ج1، ص473. 67. همان، ص12. 68. کتاب الطهاره، ج3، ص257 و 258. 69. همان، ج3، ص268 258. 70. همان، ص242. 71. براى اطلاع از این مباحث، ر.ک: الذریعه الى تصانیف الشیعه،آقا بزرگ تهرانى، چاپ سوم، دارالاضواء، بیروت،1403ق، ج2، ص123(ذیل کلمه (اصل»; دائره المعارف الاسلامیه الشیعیه الکبرى، سیدحسن امین، بیروت،1973م، ج2، ص33، مقاله: (الاصول اربعماه)،السید محمدحسین الحسینى الجلالى; فصلنامه علوم حدیث، ش6، ص187،مقاله: (پژوهشى درباره اصول اربعماه)، سهیلا جلالى; بحوث فى علم الرجال، ص168 165; الرواشح السماویه، ص98 (راشحه29(. 72. کتاب الطهاره، ج3، ص242 و 258; و نیز ر. ک: رجال السیدمهدى بحرالعلوم (الفوائد الرجالیه)، چاپ اول، مکتبه الصادق،تهران،1363، ج2، ص367 (نقل از فصلنامه علوم حدیث، ش6، ص188،مقاله: (پژوهشى درباره اصول اربعماه)، سهیلا جلالى). 73. امام(ره) در اینجا 28 نفر از بزرگان اصحاب ائمه(ع) را نام مى برد (ر.ک: کتاب الطهاره، ج3، ص259 و 260(. 74. کتاب الطهاره، ج3، ص261-258 (با تلخیص و تصرف). 75. همان، ص264-262 (با تلخیص و تصرف). 76. همان، ص264. 77. همان، ص268-265 (با تلخیص و تصرف). 78. براى اطلاع بیشتر از این ضابطه، ر.ک: مشائخ الثقات، غلامرضاعرفانیان، چاپ دوم، المطبعه العلمیه، قم،1409ق; معجم الثقات،ابوطالب تجلیل تبریزى، ص197-153 (نقل از: کلیات فى علم الرجال،ص213(; کلیات فى علم الرجال، ص286; اصول علم الرجال بین النظریه والتطبیق، ص442-399. در این کتاب، فهرست
نام767 نفربه عنوان (مشایخ الثقات) ذکر شده است (ص442-425(. 79 . کتاب الطهاره، ج3، ص252. 80 . همان، ص252-284. 81 . المکاسب المحرمه، ج1، ص248. 82 . کتاب الطهاره، ج3، ص256. 83 . همان جا. 84 . المکاسب المحرمه، ج1، ص77. 85 . کتاب الطهاره، ج2، ص220-219. 86 . المکاسب المحرمه، ج1، ص248. 87 . براى اطلاع از این بحث و اقوال در آن، ر.ک: الرواشح السماویه، ص107104 (راشحه33(; بحوث فى علم الرجال، ص94-91; کلیات فى علم الرجال، ص336-329; اصول علم الرجال بین النظریه والتطبیق، ص482-479. 88 . المکاسب المحرمه، ج1، ص238. 89 . کتاب الطهاره، ج2، ص218. 90 . همان، ج3، ص114. 91 . الرسائل، ج2 (رساله فى الاجتهاد و التقلید)، ص114. 92 . به عنوان مثال، ر.ک: جامع الرواه، محمد بن على الاردبیلى،کتابخانه آیه الله مرعشى، قم،1403ق، ج1، ص69; و نیز دیگر کتب رجالى، ذیل نام او. 93 . رجالى النجاشى، ص82 (ش198(. 94 . الفوائد
الرجالیه، محمد اسماعیل مازندرانى خواجویى(م1173(، تحقیق: سید مهدى رجایى، بنیاد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1372، ص265264. 95 . اختیار معرفه الرجال، ج1، ص799 ( ش989(. 96 . الفوائد الرجالیه، ص264. 97 . براى اطلاع بیشتر، ر. ک: اصول علم الرجال بین النظریه والتطبیق، ص463-460. البته مولف، این توثیق عام را نمى پذیرد. 98 . همان، ص265. 99 . اختیار معرفه الرجال، ج1، ص799 (ش989(. نویسنده، توبه اورا نسبت به ابن محبوب نقل مى کند; و نیز ر.ک: الفوائدالرجالیه، ص265-264 که توبه او را نسبت به اعمالى که درباره یونس و احمد بن محمد بن خالد برقى انجام داد، نقل مى کند. 100 . کتاب الطهاره، ج3، ص422. ر
فصلنامه علوم حدیث، شماره 14 نعمت الله صفرى فروشانى و) مرسلات شیخ صدوق قبل از آنکه درباره ارتباط مرسلات صدوق و توثیقات عام بحث کنیم،مناسب است که نظر امام(ره) را درباره شخصیت رجالى صدوق ومقدار اعتبار اقوال او ذکر کنیم; زیرا یکى از مباحث اصلى علم رجال، بحث و بررسى درباب رجالیان و نیز مقدار اعتبار اقوال هریک از آنها بخصوص در هنگام تعارض با اقوال دیگران است. با آنکه مشیخه صدوق، جزو مصادر اولیه کتب رجال معرفى شده است;اما در علم رجال، توجه کمترى نسبت به اقوال او ابراز مى شود.با تفحص در عبارات امام(ره) به عنایت فوق العاده ایشان به اقوال رجالى شیخ صدوق پى مى بریم. در این مورد، به عنوان مثال، مى توانیم دیدگاه امام(ره) را نسبت به مرسلات صدوق، ذکرکنیم که ایشان نیز مانند بسیارى از رجالیان و فقها، مرسلات شیخ صدوق را به دو دسته تقسیم مى کند: قسم اول، آن است که صدوق به طور جزم و قطع، خبرى را به معصوم(ع) نسبت دهد که این قسم را معتبر مى داند. قسم دوم، آن است که خبر را به گونه اى غیر جزمى و با عباراتى همچون (روى عنه) بیاورد که این قسم را معتبر نمى داند. عبارت ایشان در مبحث ولایت فقیه و در هنگام بحث از
حدیث (اللهم ارحم خلفائى) چنین است: فهى روایه معتمده لکثره طرقها; بل لو کانت مرسله، لکانت من مراسیل الصدوق التى لاتقر عن مراسیل مثل ابن ابى عمیر. فان مرسلات الصدوق على قسمین: احدهما ما ارسل و نسب الى المعصوم(ع)بنحو الجزم، کقوله (قال امیرالمؤمنین علیه السلام کذا). وثانیهما ما قال (روى عنه علیه السلام ) مثلا و القسم الاول من المراسیل المعتمده المقبوله. (101) ایشان در موارد دیگر نیز به قسم اول مرسلات صدوق اشاره کرده وآنها را معتبر دانسته است. (102) علت اعتماد امام(ره) به این گونه مرسلات شیخ صدوق، آن است که نقل این چنینى صدوق، دلالت بر اعتماد او بر خبر مى کند که این اعتماد یا به جهت وثاقت راویان و یا به علت قیام قرائن دلالت کننده بر صحت خبر در نزد او بوده است. (103) اشکالى که در این هنگام پیش مى آید، آن است که ممکن است توثیق یا تصحیح صدوق، ناشى از اجتهاد او باشد که براى دیگران، حجت نیست; اما امام(ره) به این اشکال، چنین پاسخ مى دهد که باتوجه به مشى صدوق، این نکته روشن است که او اهل اجتهاد متعارف نبوده و بنابراین، مى توانیم اطمینان پیدا کنیم که توثیق وتصحیح او، ناشى از قرائنى آشکار بوده است که اگر به ما نیز مى رسید، آن خبر را حجت مى دانستیم. عبارت امام(ره)
در این مورد،چنین است: و توهم ان جزمه (اى الصدوق ره ) باجتهاده لایفید لنا ولعل القرائن التى عنده لاتفیدنا الجزم فى غیر محله، لان الظاهر من مسلکه انه لم یکن اهل الاجتهادات المتعارفه عن الاصولیین سیماالمتاخرین منهم; فالقرائن التى عنده لا محاله تکون قرائن ظاهره توجب الاطمئنان لنا ایضا. (104) نکته جالب در این عبارات که ناشى از اعتماد فوق العاده امام(ره) به این گونه مرسلات صدوق است، عبارت پایانى اوست که رد این چنین روایاتى را مساوى با جرئت بر مولا و رد روایات اودانسته است; چنانکه مى فرماید: وکیف کان رد تلک المرسلات جرئه على المولى؟ (105) به دلیل همین اجتهادات است که امام(ره) بین مرسلات صدوق و مرسلات شیخ مفید (م413ق)، حتى اگر از نوع دوم باشد، تفاوت گذاشته ومرسلات دومى را قبول نمى نماید; چنانکه مى فرماید: ... بل الظاهر ان ارسال المفید جزما غیر ارسال الصدوق کذلک;حیث لانستبعد الاعتماد على مرسلاته [اى الصدوق]; لاان المفید کان من اهل النظر والاجتهاد، و لعل انتسابه جزما مبنى على اجتهاده بخلاف طریقه الصدوق وابیه. وکیف کان لیست المرسله معتمده. (106) مثال دیگر که اعتماد فوق العاده امام(ره) به صدوق را مى رساند،آن است که ایشان در مقام تعارض تضعیف شیخ صدوق با توثیق رجالى مشهور، یعنى نجاشى، تمایل بیشترى به پذیرش تضعیف صدوق دارد ویا لااقل به
جهت تضعیف او، دچار نوعى توقف مى شود; چنانکه درباره محمد بن اسحاق مى گوید: ... ومحمد بن اسحاق و ان وثقه النجاشى، لکن العلامه توقف فیه،لما نقل عن الصدوق من انه واقفى; و یظهر من محکى کلام ابن داوودایضا التوقف. ولقد تصدى بعضهم لاثبات عدم کونه واقفیا. فکیف کان فهو اما واقفى ثقه او امامى کذلک. با این حال، در پایان بحث، با تاکید بر خبرویت صدوق در رجال،چنین مى نویسد: ... ولهذا، ففى نفسى شىء من محمد بن اسحاق الصراف الواقفى بقول الصدوق الذى هو اخبر من متاخرى اصحابنا بحال الرجال. (107) و در جاى دیگرى درباره تضعیف حسن بن حسین لولوى، از سوى صدوق وتوثیق وى از سوى نجاشى چنین مى آورد: وقول الصدوق فیه ما قال لا یقصر عن قول النجاشى لو لم یقدم علیه. (108) آنچه که بحث مرسلات صدوق را با توثیقات عام پیوند مى دهد، این است که: اگر در تالیفات دیگر صدوق و یا از طرق دیگر توانستیم سلسله سند مرسلات نوع دوم صدوق را به دست آوریم، آیا مى توانیم از نحوه ارسال صدوق به عنوان توثیقى از سوى او نسبت به افرادسلسله سند استفاده نماییم؟ امام(ره) این مسئله را به صورت یک احتمال عقلایى مطرح مى کند;اما به صورت قطعى آن را نمى پذیرد; زیرا در اینجا احتمال
قوى دیگرى نیز وجود دارد و آن تصحیح از راه قرائن است; چنانکه دریکى از عبارات خود مى گوید: ... لکان قوله ذلک [اى الارسال بنحو الجزم] دلیلا على جزمه بصدورالروایه من القرائن، لولم یکن توثیقا للنهدى [محمد بن حمران]الواقع فى رجال الحدیث. (109) و در جاى دیگر مى گوید: بل المناقشه فى مرسله الصدوق ایضا لاتخلو من اشکال بعد انتساب الروایه جزما الى الصادق علیه السلام ، و هو غیر ممکن من مثل الصدوق الا مع وثاقه رواتها او محفوفیتها بقرائن توجب جزمه بالصدور; فیمکن ان یجعل ذلک منه توثیقا منه للرجلین. (110) ز) سکوت ابن غضائرى درباره راوى احمد بن حسین بن عبیدالله بن ابراهیم غضائرى، معروف به ابن غضائرى، یکى از رجالیان بزرگ شیعه بوده که در نیمه دوم قرن چهارم و اوائل نیمه اول قرن پنجم مى زیسته است. او معاصرنجاشى و شیخ طوسى(ره) بوده، بلکه نظر امام(ره) آن است که گونه اى شیخوخت و تقدم، نسبت به شیخ داشته است. (111) ابن غضائرى، کتب متعددى در علم رجال شیعه و درباره کتب ومصنفات و اصول آنها داشته است که همگى بجز (کتاب الضعفاء) ازبین رفته است. از این کتاب او هم تنها اقوال پراکنده اى در کتب رجالى باقى مانده و نسخه هاى خطى یى نیز که به گردآورى اقوال او اختصاص یافته اند، در
کتابخانه هاى مختلف، موجود است. (112) آنچه که ابن غضائرى را مشهور نموده، سختگیرى او نسبت به رجال حدیث است، به گونه اى که بسیارى از روات و حتى راویان مشهور،از تیغ او در امان نمانده اند و به همین جهت، در میان بعضى ازرجالیان، چنین مشهور شده که تضعیفات او اعتبارى ندارد; اماتوثیقات او بسیار معتبر است. (113) در این میان، آنچه اهمیت دارد، این است که: آیا با توجه به سختگیرى ابن غضائرى مى توانیم از سکوت او و وارد نکردن جرح برراوى، به عنوان یک توثیق عام از سوى او استفاده نماییم یاخیر؟ از عبارات امام(ره) که راههاى توثیق زید نرسى را از قول علامه بحرالعلوم نقل مى کند، چنین برمى آید که تلقى او از سکوت ابن غضائرى، یک توثیق عام بوده است; چنانکه مى گوید: ...وثالثه بسکوت ابن الغضائرى عن الطعن فیه [اى فى حدیث زیدالنرسى]، مع طعنه فى جمله من المشائخ واجلاء الاصحاب، حتى قیل:(السالم من رجال الحدیث، من سلم منه)... ولولا ان هذا الاصل من الاصول المتلقاه بالقبول بین الطائفه، لما سلم من طعنه و من غمزه على ماجرت به عادته فى کتابه الموضوع لهذا الغرض. (114) که منظور از (کتابه...) در این عبارت، همان (کتاب الضعفاء)است. اما امام(ره) این مطلب را نمى پذیرد و علت آن را عدم دلالت سکوت بر
توثیق مى داند; زیرا ممکن است که علل دیگرى همچون عدم اطلاع ابن غضائرى، علت سکوت او باشد که در این صورت، زید در نزد ابن غضائرى مجهول الحال مى شود. چنانکه مى فرماید: ... واما ما تشبث به ثالثا لاصلاح حال زید بعدم طعن ابن الغضائرى علیه، ففیه ما لایخفى...; واما سکوته فلا یدل على شىء; ولعله لم یطلع على طعن فیه وکان عنده من المجاهیل وهو لا یکفى فى الاعتماد علیه. (115) با اینکه این جواب، پاسخ متینى به نظر مى رسد; اما باید توجه داشت که دو سؤال و اثبات دو مطلب بر آن تقدم رتبى دارند: آیاابن غضائرى در (کتاب الضعفاء) درصدد استقصاى تمام تضعیف شدگان بوده یا آنکه تنها قصد ذکر بعضى از آنها را داشته است؟ و آیاتمام تضعیفات ابن غضائرى به ما رسیده است یا خیر؟ آنچه که ما را وادار مى کند که به این دو سؤال و یا لااقل سؤال دوم پاسخ منفى بدهیم، آن است که اولا در اقوال منقول از (کتاب الضعفاء)، سخنى درباره بعضى از راویانى که از سوى همه رجالیان تضعیف گشته اند (و به اصطلاح، ضعف آنها مسلم است)، نمى یابیم که از این باب، مى توانیم افرادى همچون مغیره بن سعید بجلى،بیان بن سمعان تمیمى، ابوالخطاب محمد بن مقلاص، بشار شعیرى،ابوجعفر محمد بن على شلمغانى و... را براى مثال
بیاوریم. (116) فصل چهارم: کتب در این فصل به کتب روایى یا کتابهاى مشتمل بر روایات، اشاره مى شود که امکان استناد به آنها در فقه وجود دارد و نیز درعبارات امام(ره) نظرى درباره آنها ابراز شده است. ترتیب بندى کتب، تا حد امکان، تاریخى است; یعنى براساس تاریخ حیات مولفان آنها و یا کسانى که این کتب به آنها منتسب شده،آمده اند. ثانیا با استقصاى موارد تضعیف شده در (کتاب الضعفاء) به عددى در حدود یکصدوشصت نفر مى رسیم، در حالى که با مراجعه به کتب رجالى، همانند (رجال ابن داوود) و (خلاصه الاقوال) علامه حلى که متکفل ذکر نام ضعفا شده اند، در مى یابیم که این عدد، نسبت به افراد تضعیف شده موجود در این کتابها بسیار ناچیز است. (117) 1و2 نهج البلاغه و صحیفه سجادیه نظر امام(ره) درباره این دو کتاب، آن است که گرچه علو مضمون وفصاحت و بلاغت بسیارى از فقرات این دو کتاب، موجب وثوق به صدورآنها مى شود; اما این امر، در تمام فقرات جارى نیست وبنابراین، نمى توان همه فقرات آنها را داراى حجت فقهى دانست ودر فقه به آنها استدلال کرد. حضرت امام(ره) در این باره مى نویسد: ... فابواب المناقشه فى الاسناد والدلاله فى کثیر منها [اى الروایات] مفتوحه، حتى فى (الصحیفه المبارکه السجادیه)، فان سندها ضعیف و علو مضمونها
و فصاحتها و بلاغتها و ان توجب نحووثوق على صدورها، لکن لاتوجبه فى جمیع فقراتها واحده بعد واحده، حتى تکون حجه یستدل بها فى الفقه، و تلقى اصحابناایاها بالقبول کتلقیهم (نهج البلاغه) به، لو ثبت فى الفقه ایضا، انما هو على نحو الاجمال، و هو غیر ثابت فى جمیع الفقرات. (118) 3. اصل زید نرسى زید نرسى، یکى از اصحاب امام صادق و امام کاظم(ع) است (119) که درکتب رجالى مورد توثیق و تضعیف قرار نگرفته است. لذا در وثاقت او و اعتبار اصلش بین رجالیان و به تبع آنها فقها، اختلاف رخ داده است و از آنجا که توثیق خاصى درباره او وارد نشده، بعضى براى اثبات وثاقت او دست به دامان قرائن و دلائل دیگرى گشته اند. از جمله، علامه طباطبایى(بحرالعلوم) و علامه مجلسى(ره)همین طریق را پیموده اند و امام(ره)، چهار دلیل از قول آنهابراى اثبات وثاقت زید نرسى و صحت اصل او از قرار زیر نقل مى کند: 1. نقل یکى از اصحاب اجماع (یعنى محمد بن ابى عمیر) از او، 2. داشتن (اصل)، 3. سکوت ابن غضائرى درباره او، 4. نقل روایات او در کتب اربعه.120 آن گاه امام(ره) وارد نقد و رد این دلائل مى شود و در این راه،بحثهاى مبسوطى همچون بحث (اصحاب اجماع) و (اصل) را مى گشاید. به نقد و
رد سه دلیل اول، در بیان امام(ره) در فصل قبل پرداخته شد (121) و اکنون فقط به رد دلیل چهارم مى پردازیم. نظر ایشان در مقام رد دلیل چهارم، چنین است که با مراجعه به کتب اربعه، در مى یابیم که تنها دو یا سه روایت از او در این کتب نقل شده است و همین، خود، شبهه برانگیز است و نه تنها موجب وثاقت او نمى شود; بلکه اسباب سوء ظن به او را فراهم مى آورد;زیرا این احتمال تقویت مى شود که (اصل) او مورد اعتماد صاحبان کتب اربعه نبوده و صحت این دو یا سه روایت، از راههاى دیگرى براى آنها ثابت شده است. امام(ره) مى فرماید: واما ما تشبث [اى العلامه بحرالعلوم الطباطبائى] به رابعا من عدم خلو الکتب الاربعه من اخبار اصل النرسى، فهو عجیب منه;فانه لولا هذا الامر فى سلب الوثوق عن اصله لکان کافیا; لان اقتصار المشائخ الثلاثه من روایات اصله على حدیثین او ثلاث احادیث دلیل على عدم اعتمادهم باصله من حیث هو اصله او من حیث روایه ابن ابى عمیر عنه، فکانت لما نقلوا منه خصوصیه خارجیه،والا فلاى عله ترکوا جمیع اصله واقتصروا على روایتین منه، مع کون الاصل عندهم وبمراى و منظرهم. بل لو ثبت ان کتابا کان عندهم، فترکوا الروایه عنه الا واحدا اواثنین مثلا، صار ذلک موجبا لعدم الاکتفاء بتوثیق
اصحاب الرجال صاحبه فى جواز الاخذ بالکتاب وهذا واضح جدا و موجب لرفع الیدعن کتاب النرسى جزما، بل ترکهم الروایه عنه 4. اصل زید زراد مع کون الراوى عنه ابن ابى عمیر، دلیل على عدم تمامیه ما قیل فى شان ابن ابى عمیر من انه لایروى الا عن ثقه. تامل! (122) زید زراد نیز یکى دیگر از صاحبان (اصل) و از اصحاب امام صادق(ع) است (123) که توثیقى درباره او وارد نشده است. امام(ره) نیز این اصل را همانند اصل نرسى (و تقریبا به علت همان اشکالات)، معتبر نمى داند و دو اشکال تازه اى که در اینجامطرح مى نماید، یکى عدم وصول این (اصل) به مجلسى(ره) با سندصحیح است; زیرا در سلسله سند او فردى به نام منصور بن حسن آبى وجود دارد که مجهول است; و دوم آنکه گفته شده است که این(اصل)، مشتمل بر مسائل مخالف مذهب شیعه است. عبارت ایشان چنین است: و مما ذکرنا فى حال اصل النرسى، یظهر الکلام فى اصل زید الزراد;فانهما مشترکان غالبا فیما ذکر. هذا کله مع عدم وصول النسخه التى عند المحدث المجلسى الیه بسند یمکن الاتکال علیه، لجهاله منصور بن الحسن ال آبى الذى کانت النسخه بخطه مورخه باربع وسبعین و ثلاثماه، و هو غیر منصور بن الحسین الابى الذى ترجمه منتجب الدین و قال: (فاضل عالم فقیه وله نظم
حسن قرا على شیخنا المحقق ابى جعفر الطوسى)، لتاخره عن کتابه النسخه عصرابناء على ما ترجمه، و ان صرح بعض بانه معاصر الصاحب بن عبادمضافا الى اختلافهما فى الاب. هذا مع عدم ثبوت وثاقه الثانى ایضا، و عدم کفایه ما قال منتجب الدین فیها، هذا مع ما حکى من اشتمال اصله على المناکیر و ما یخالف المذهب. تامل! (124) 5. مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه کتاب (مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه)، گرچه به عنوان یکى ازمصادر (وسائل الشیعه) از آن استفاده نشده است; اما صاحبان(بحارالانوار) و (مستدرک الوسائل)، از آن به عنوان یکى ازمصادر خود استفاده کرده اند. با این حال، علامه مجلسى درباره آن چنین مى گوید: و کتاب (مصباح الشریعه) فیه بعض ما یریب اللبیب الماهر واسلوبه لایشبه سائر کلمات الائمه وآثارهم. (125) اما در مقابل، میرزاى نورى در (مستدرک الوسائل)، از اعتبار آن دفاع مى کند. (126) این کتاب به امام صادق(ع) نسبت داده شده است وحاوى روایاتى است که از سوى بعضى از بزرگان، مانند شهیدثانى،مورد اعتماد واقع شده است; اما بعضى به علت منتهى شدن سند کتاب به بعضى از صوفیان و نیز اشتمال کتاب بر امور منکرى که مخالف با متواترات است، این نسبت را مردود دانسته اند. (127) امام(ره) نیز این کتاب را معتبر نمى داند; بلکه در روایت بودن آن، شک مى
کند و احتمال پدید آمدن آن به وسیله بعضى از اهل علم و حال را بعید نمى داند و مى نویسد: ... واما روایه (مصباح الشریعه)... فلا تصلح للاستناد الیها لعدم ثبوت کونها روایه، فضلا عن اعتبارها، بل لایبعد ان یکون کتابه من استنباط بعض اهل العلم والحال و من انشائاته. هذا کله مع الغض عن اسناد الروایات والقرائن القائمه فى متونها; و الافابواب المناقشه فى الاسناد والدلاله فى کثیر منها مفتوحه. (128) 6. فقه الرضا(ع) بعضى این کتاب را منتسب به امام رضا(ع) دانسته اند و برخى دیگر، در این انتساب شک کرده، آن را از افرادى همچون جعفر بن بشیر یا پدر شیخ صدوق یا یکى از فرزندان ائمه(ع) و یا از محمدبن على شلمغانى دانسته اند. (129) این کتاب نیز به عنوان مصدر از سوى صاحب (وسائل الشیعه)استفاده نشده است; اما علامه مجلسى و میرزاى نورى(ره) به آن اعتماد کرده اند و علامه مجلسى(ره) درباره آن مى گوید: ... واکثر عباراته موافق لما یذکره الصدوق ابو جعفر بن بابویه فى (کتاب من لایحضره الفقیه) من غیر سند و ما یذکره والده فى رسالته الیه، و کثیر من الاحکام التى ذکرها اصحابنا ولا یعلم مستندها مذکوره فیه. (130) نظر میرزاى نورى آن است که کتاب، مشتمل بر دوبخش است که بخش اول آن، شامل روایات امام رضا(ع) و بخش
دوم از (النوادر) محمدبن احمد بن عیسى است. (131) امام(ره) در موارد مختلفى هنگام برخورد با این کتاب، عدم اعتبار آن را متذکر مى شود (132) و آن را تالیف یکى از علما مى داند که ضمن نقل روایات، اجتهادات خود را نیز آورده است و به وسیله مضمون روایات، فتواى خود را ذکر مى کند. چنانکه در(الرسائل) مى گوید: ... و المظنون کون هذا الکتاب من تصنیف بعض العلماء المطلع على الاحادیث، و قد جمع بین شتات الاخبار باجتهاده و روى مضمونهاکما یظهر للمتدبر فیه. (133) و در کتاب دیگر خود، هنگام بررسى یک مسئله خاص، میان عباراتى از (فقه الرضا(ع» که با لفظ (روى) و بدون آن به کار رفته،تفاوت قائل مى شود: واما الفقه الرضوى، فلا ینبغى الاشکال فى انه لیس من تصنیفات الرضا(ع) کما لایخفى على من رابعه و تدبر فى تعبیراته، بل هوعلى ما یظهر منه تصنیف عالم ذى القریحه المستقیمه، و هو مشتمل على روایات مرسله و فتاوى من صاحبه; و ما حکى عنه فى المقام[اى خیار العیب] بلفظ (روى) یکون مضمونه قریبا من سائرالروایات سیما مرسله جمیل; و ما حکى عنه بلا لفظه (روى) یکون على الظاهر من فتوى صاحبه موافقا للمشهور ولیس روایه. (134) 6. تفسیر عیاشى این تفسیر، منسوب به محمد بن مسعود بن محمد بن عیاش سمرقندى،معروف به
عیاشى است که از اساتید محمد بن عمر بن عبدالعزیز(معروف به کشى) بوده و از سوى رجالیان، توثیق شده است. (135) این کتاب که حاوى تفسیر آیات قرآن به وسیله روایات بوده است،معمولا از سوى علماى شیعه با دیده قبول نگریسته شده است;چنانکه صاحب (وسائل) نیز آن را یکى از مصادر خود قرار داده است و مى گوید که تنها نیمه اول آن به دست ما رسیده است که درآن، بعضى از نسخه نویسان، اسناد روایات را حذف کرده و تنها بریک راوى اعتماد نموده اند. (136) نظر امام(ره) درباره این کتاب، آن است که کتابى معتبر بوده;اما با سند صحیح به دست ما نرسیده است. ایشان مى فرماید: ... فان العیاشى و ان کان ثقه... ، لکن لیس لنا طریق صحیح الى تفسیره... ولم یذکر صاحب (الوسائل) طریقه الیه الا ان یدعى الاطمئنان و الوثوق بکون ما عن تفسیره منه. والعلم عندالله! (137) 8. تحف العقول عن آل الرسول(ص) این کتاب، از آن حسن بن على بن شعبه از قدماى معاصر با شیخ صدوق (م381ق) بوده که از سوى رجالیان متقدم، تصریحى در توثیق او نرسیده است; گرچه متاخران، همانند شیخ حر عاملى و صاحب(ریاض العلماء)، ستایش فراوانى از او نموده اند. بعضى از علماى شیعه، به جهت ارسال روایات این کتاب، آن رامعتبر
ندانسته اند; (138) اما صاحب (وسائل الشیعه) از آن به عنوان مصدرى از مصادر معتبر کتاب خود استفاده مى کند. (139) همین مطلب، باعث نوعى اعتماد از سوى امام(ره) بر این کتاب شده است;چنانکه در بحث ولایت فقیه و در ضمن بررسى روایت (مجارى الامور والاحکام على ایدى العلماء...) که از این کتاب نقل شده، مى گوید: ... وهى و ان کانت مرسله، لکن اعتمد على الکتاب [اى (تحف العقول)] صاحب (الوسائل) و متنها موافق للاعتبار و النقل. (140) 9. کتاب من لایحضره الفقیه این کتاب، یکى از کتب اربعه روایى شیعه است که اعتبار آن،بحثهاى فراوانى را میان علماى شیعه و بخصوص بین اخباریان واصولیان ایجاد کرده است. یکى از دلائل عمده موافقان با اعتبار این کتاب، گواهى شیخ صدوق در آغاز کتاب است که شهادت به صحت همه محتویات کتاب داده وآنها را حجتى بین خود و خدایش دانسته و مى گوید: ... ولم اقصد فیه قصد المصنفین فى ایراد جمیع ما رووه; بل قصدت الى ایراد ما افتى به و احکم بصحته، واعتقد فیه انه حجه فیمابینى و بین ربى. (141) امام(ره) در بعضى از موارد، به این ضمانت شیخ صدوق(ره) اشاره مى کند; (142) اما نظر ایشان بر آن است که شیخ صدوق به این عهدخود، وفا نکرده است. البته ایشان این را که
صدوق در همان اوائل کتاب از این عهد عدول کرده باشد، بعید مى داند.امام(ره) پس از نقل عبارت فوق از قول صدوق، چنین مى نگارد: ... و هو و ان لم یف بهذا العهد فى کتابه، کما یظهر للمراجع به، لکن رجوعه عنه فى اول الکتاب فى غایه البعد. (143) 10. المقنع المقنع، یکى دیگر از کتب شیخ صدوق(ره) است که در اعتبار آن،اختلاف واقع شده است. این کتاب، شامل دو بخش است: بخش اول، روایاتى است که شیخ صدوق(ره) نقل کرده و چنانکه خودمى گوید، به عللى چون امکان حمل کتاب، سخت نبودن حفظ روایات وملول نشدن خواننده، سلسله اسناد آن را حذف نموده است. بخش دوم، نامه پدر صدوق به اوست که آن نیز شامل روایاتى است;اما حذف اسناد آن، توسط پدر شیخ صدوق انجام شده است، نه خوداو. (144) عمده دلیلى که براى صحت این کتاب ذکر شده، عبارت شیخ صدوق دراول کتاب است که امام(ره) این چنین به نقل آن مى پردازد: ... انى صنفت کتابى هذا و سمیت الکتاب (المقنع) لقنوع من یقروه بما فیه; و حذفت الاسناد منه لئلا یثقل حمله ولا یصعب حفظه ولایمله قاریه، اذ کان ما ابینه فیه فى الکتب الاصولیه موجودابینا عن المشائخ العلماء الفقهاء الثقات رحمهم الله(انتهى). (145) که البته ظاهر، آن
است که این شهادت، تنها شامل بخش اول کتاب او مى شود و نه بخش دوم، یعنى نامه پدرش. (146) نظر امام(ره) بر این است که از این عبارت، نمى توان توثیق تمام افراد سلسله اسناد محذوف را اثبات کرد; زیرا در این عبارت، دواحتمال وجود دارد: احتمال اول آنکه صدوق درصدد گواهى دادن این مطلب است که خود،روایات کتابش را در کتب اصول روایى اصحاب دیده است; نیز درصددتوثیق صاحبان این کتب است. طبق این احتمال، روایات (المقنع)،در صورت قبول توثیق یک عادل، صحیح است. احتمال دوم آنکه صدوق، درصدد بیان وثاقت رجال واقع در طرق خودبه صاحبان این کتب است و نه توثیق صاحبان این کتب; یعنى آنکه مشایخ ثقات، وجود این روایات را در کتب اصول، ثابت مى دانند.امام(ره) احتمال دوم را تقویت مى کند. بنابراین، نمى توان توثیق صاحبان اصول را در نزد صدوق، ثابت دانست. عبارت ایشان چنین است: ... ویمکن المناقشه فى سند (المقنع) بان یقال ان ما فى اوله لایدل على توثیق جمیع ما فى سلسله السند، لانه قال: (انى صنفت...) و فیه احتمالان: احدهما انه بصدد الشهاده على موجودیه ما فى (المقنع) فى الکتب الاصولیه، فتکون شهاده على وجدانه فیها; وانما ذکرت الاسناد فیماذکرت لا لاثبات الکتب، بل لاغراض آخر کحفظ السلسله و رجال الاسانید کالاسناد الموجوده فى عصرنا الى الکتب
الاربعه; و بصددشهاده اخرى وهى توثیق صاحب الاصول، و على هذا یکون مافیه بمنزله روایه صحیحه، لو قلنا بقبول توثیق عدل واحد فى رجال السند. وثانیهما ان یکون بصدد بیان وثاقه طرقه الى الاصول لاتوثیق اصحابها، بان یکون قوله مبینا حالا لاخبرا بعد خبر، فیکون مراده ان وجودها فى الکتب معلوم مبین بوسیله المشائخ الثقات; و لعل هذا الاحتمال اقرب لبعد امتیاز (المقنع) عن سائر کتبه سیما مثل(من لایحضر)... (147) اشکالى که در اینجا به نظر مى رسد، آن است که کلام امام(ره) دراول عبارتش، در وثاقت همه سلسله سند است. در حالى که احتمال اول که بدین منظور مطرح شده تنها وثاقت صاحبان کتب رااثبات مى نماید و اثبات وثاقت همه افراد سلسله سند، منوط برآن است که منظور صدوق از مشایخ ثقات، همه افراد سند باشد و نه مشایخ بى واسطه اش و یا صاحبان اصول. (148) در اینجا ممکن است استدلالى براى تصحیح روایات این دو کتاب شیخ صدوق و بلکه همه کتب روایى او ذکر شود و آن اینکه صدوق، خود مى گوید که در کتابهایش، تنها روایاتى را ذکر مى کند که استادش ابن ولید، آنها را صحیح مى داند و این خود، شهادتى از استادش بر وثاقت رجال روایات و یا صحت متن آنهاست. اما امام(ره) این استدلال را نمى پذیرد، با این بیان
که اگرمراد وى تصحیح رجال سند باشد، این امر، مخالف یافته هاى ماست;زیرا در موارد فراوان، به افراد ضعیف در سلسله اسناد روایات ابن ولید برمى خوریم; و اگر مراد وى تصحیح متن بوده است، این امر براى ما فایده اى ندارد و شاید علتش این باشد که
ممکن است این تصحیح، از راه قرائنى صورت گرفته باشد که براى ما حجیت واعتبار ندارند. امام(ره) آورده است: ... و اما المحکى عن الصدوق، بانى لم اذکر فى مصنفاتى الا ماصححه شیخى ابن الولید، فان کان المراد تصحیح السند، فیوجب ذلک الاشکال فى تصحیحات ابن الولید، ضروره اشتمال مصنفاته على روایات ضعاف الى ما شاء الله; وان کان المراد تصحیح المتن،فهو غیر مفید لنا. (149) 11. مستدرک الوسائل این کتاب، یکى از جوامع روایى شیعه در مسائل فقهى است که توسطمیرزا حسین نورى )13201254ق)، یکى از بزرگ ترین اخبارى هاى قرن چهاردهم، نوشته شده است. او این کتاب روایى را به منظورجبران روایاتى که از سوى صاحب (وسائل الشیعه) آورده نشده اند،نگاشت و آن را بر طبق (وسائل الشیعه) ترتیب داد. امام(ره) در مبحث اصولى (حجیت ظواهر کتاب) و هنگام بحث (عدم تحریف قرآن) به کتاب دیگر نورى که با نام (فصل الخطاب فى تحریف کتاب رب الارباب) نگاشته شده، اشاره مى کند و آن راشدیدا رد مى نماید و درباره روایات آن مى گوید: ... و انما هو ایراد روایات ضعاف اعرض عنها الاصحاب و تنزه،عنها او لو الالباب من قدماء اصحابنا کالمحمدین الثلاثه المتقدمین [اى مولفوا کتب الاربعه] رحمهم الله. (150) آن گاه درباره دیگر کتب روایى نورى و از جمله (مستدرک الوسائل)و
همچنین دیگر آثار او چنین مى نگارد: هذا حال کتب روایته غالبا کالمستدرک ولاتسال عن سائر کتبه المشحونه بالقصص والحکایات الغریبه التى غالبها بالهزل اشبه منه بالجد، و هو رحمه الله شخص صالح متتبع الا ان اشتیاقه لجمع الضعاف والغرائب و العجائب و ما لا یقبلها العقل السلیم والراى المستقیم اکثر من الکلام النافع; والعجب من معاصریه من اهل الیقظه کیف ذهلوا و غفلوا حتى وقع ما وقع مما بکت علیه السماوات وکادت تتدکدک على الارض؟! (151) این تعبیرات درباره مولف و آثار او از امام(ره)، درباره هیچ عالم شیعى دیده نشده است که به نظر مى رسد علت اصلى آن، همان نگارش کتاب (فصل الخطاب) باشد که موجب وارد آمدن ضربات سنگینى بر پیکر شیعه در جهان اسلام گشت. نکته قابل توجه اینکه در مسائل مختلف فقهى، کمتر دیده شده است که امام(ره) تنها به جهت روایتى از این کتاب و مصادر آن، به فتوایى رسیده باشد و در مواردى که روایاتى را در آن موافق قول خود مى بیند، تنها آنها را به عنوان تایید (ونه استدلال) ذکرمى نماید. فصل پنجم: اشخاص براى به دست آوردن نظر امام(ره) درباره رجال واقع در سلسله اسناد روایات مورد استناد ایشان، سه راه در پیش داریم: اول آنکه از تصریحات امام(ره) در باب توثیق یا تضعیف راویان استفاده نماییم. دوم آنکه از اوصافى که امام(ره)
براى روایات مورد استناد مى آورد، استفاده کنیم. مثلا هنگامى که مى گوید: (صحیحه زراره)،در حقیقت، منظور او (الروایه الصحیحه لزراره) است که از این عبارت، مى توان توثیق زراره را در نظر ایشان فهمید. سوم آنکه پا را از دایره تصریحات ایشان فراتر گذاریم و از آنچه امام(ره) در عبارات خود نى آورده، اما قطعا مورد نظر ایشان بوده است، نظرش را استخراج نماییم. توضیح آنکه گاهى امام(ره)هنگام استناد به یک روایت مثلا صحیح، تمام رجال سند را ذکر مى کند; مثل اینکه مى گوید: صحیحه اسماعیل المنقوله فى ابواب الرکوع، عن محمد بن الحسن باسناده، عن سعد، عن احمد بن محمد، عن ابیه، عن عبدالله بن المغیره، عن اسماعیل بن جابر. (152) که از چنین عباراتى با توجه به معناى صحیحه (که چنانکه خواهیم گفت، همه رجال سند آن، امامى توثیق شده هستند)، مى توانیم توثیق امام(ره) نسبت به همه رجال سند را اثبات نماییم. این گونه عبارات، نسبت به کل مواردى که امام(ره) به روایات استناد مى کند، درصد بسیار ناچیزى را تشکیل مى دهند و ایشان،بیشتر در کتاب (الرسائل) چنین عباراتى را آورده است (153) و درکتب دیگر فقهى و اصولى امام(ره) کمتر مشاهده مى شود. اما گاهى امام(ره) فقط از صفت (صحیحه) مثلا براى راوى مستقیم امام معصوم استفاده مى کند و نامى از دیگر رجال سند به میان نمى
آورد. در اینجا مى توانیم با مراجعه به جوامع روایى و به دست آوردن نام افراد واقع شده در سند، توثیق امام(ره) را باتوجه به معناى (صحیحه) نسبت به همه آنها ثابت بدانیم که طبعاکارى طاقت فرسا خواهد بود و متاسفانه عمده استنادات امام(ره)به روایات، بدین نحو است. موارد دیگرى را نیز مى توانیم به این قسم اخیر، ملحق بدانیم وآن، مواردى است که امام(ره) از طریق یکى از مشایخ، از روات باوصف صحت یاد مى کند; مثل اینکه مى گوید: ... عن تفسیر على بن ابراهیم، بطریق صحیح، عن ابى عبدالله علیه السلام . (154) یا مى گوید: طریق الشیخ الیه صحیح فى المشیخه والفهرست. (155) که در این موارد، مى توان با به دست آوردن طریق آنها به روات،وثاقت واسطه ها را در نظر امام(ره) ثابت دانست و ظاهر این عبارت، وثاقت واسطه هاى طریق است و نه دو طرف آن. ما در اینجا فقط نظر امام(ره) را با توجه به راه اول و دوم ذکر مى کنیم و براى یکنواخت شدن بحث، از تصریحات امام(ره) به رجال سند (که در راه سوم به آن اشاره کردیم)، نیز در مى گذریم. اما قبل از آن، باید به تعریف هر یک از اقسام حدیث بپردازیم که میان متاخران مشهور است. تعریف اقسام حدیث در نظر متاخران تقسیم حدیث که در
آن، موقعیت وثاقت یا عدم آن مشخص مى شود،تقسیمى رباعى است که از علامه حلى (م726ق) یا سید جمال الدین ابن طاووس (م773ق) (156) در میان درایه نویسان شیعه، مشهور گشته است و در آن، حدیث به چهار قسم: صحیح، حسن، موثق و ضعیف تقسیم مى شود. حدیث صحیح، حدیثى است که با سندى متصل و متشکل از افراد امامى و عادل، از معصوم(ع) نقل شود. شهید ثانى مى گوید: ... الصحیح و هو ما اتصل سنده الى المعصوم بنقل العدل الامامى عن مثله فى جمیع الطبقات، حیث تکون متعدده و ان اعتراه شذوذ. (157) حدیث حسن، حدیثى است که یا همه رجال سند آن، امامى ممدوح باشند، یا یکى از آنها امامى ممدوح باشد وگرچه بقیه، امام توثیق شده باشند; زیرا در این موارد، نتیجه، تابع اخس مقدمات است و منظور از ممدوح، آن است که تصریحى به وثاقت آنها نشده باشد. شهید مى گوید: ... الحسن وهو ما اتصل سنده کذلک، اى الى المعصوم بامامى ممدوح من غیر نص على عدلته، مع تحقق ذلک فى جمیع مراتبه، اى جمیع مراتب رواه طریقه او تحقق ذلک فى بعضها. بان کان فیهم واحدامامى ممدوح غیر موثق، مع کون الباقى من الطریق من رجال الصحیح، فیوصف الطریق بالحسن لاجل ذلک الواحد. (158) حدیث موثق یا قوى نیز آن است که در رجال سند، افراد توثیق شده غیر امامى
وجود داشته باشند; گرچه بقیه، همه امامى موثق باشند.شهید مى گوید: ... الموثق سمى بذلک لان راویه ثقه و ان کان مخالفا، و بهذافارق الصحیح مع اشتراکهما فى الثقه و یقال له القوى ایضا لقوه الظن بجانبه بسبب توثیقه. (159) البته چنانکه شهید(ره) متذکر مى شود، گاهى لغت قوى براى امامى غیر ممدوح و غیر مذموم ( مانند افرادى چون نوح بن دراج) نیز به کار مى رود. (160) حدیث ضعیف، آن است که هیچ یک از شروط انواع سه گانه دیگر رانداشته باشد. شهید(ره) مى گوید: ... الضعیف و هو مالا یجتمع فیه شروط احد الثلاثه المتقدمه، بان یشتمل طریقه على مجروح بالفسق و نحوه او مجهول الحال او مادون ذلک کالوضاع. (161) کار برد این چهار اصطلاح از سوى امام(ره) بدون آنکه اقدام به تعریف خلاف مشهور براى آنها بنماید و یا از قرائنى مبنى بر عدم قبول معناى مشهور استفاده کند ، خود، بهترین دلیل براى قبول این تقسیم و این تعاریف در نزد اوست. چند نکته در اینجا قبل از ذکر اسامى، تذکر چند نکته لازم به نظر مى رسد: اول آنکه امام(ره) براى اتخاذ فتوا از احادیث قسم اول و دوم استفاده مى نماید; اما قسم سوم و چهارم را در صورت مطابقت بافتواى خود، به عنوان تایید ذکر مى کند و در صورت عدم
مطابقت ویا انحصار دلیل، از آنها استفاده نمى کند و بلکه مردود مى شمرد. دوم آنکه گرچه این صفات چهارگانه اولا و بالذات، صفت حدیث و نه رجال سند است; اما چنانکه قبلا اشاره شد، مى توان از آنها، حال رجال را نیز در دیدگاه امام(ره) به دست آورد. سوم آنکه با توجه به تعریف انواع چهارگانه حدیث، این نکته به دست مى آید که هرگاه امام(ره) از تعبیر موثق و حسن استفاده کند، اعم از آن است که مضاف الیه این دو، غیر امامى یا ممدوح باشند و یا دیگر افراد سلسله سند. شاهد آنکه در مواردفراوانى، ناظر بر استفاده امام(ره) از این دو است، در حالى که مضاف به افراد قطعا تایید شده هستیم، مثل: (موثقه زراره) یا(حسنه محمد بن مسلم). بنابراین، در این گونه موارد، براى به دست آوردن فرد غیر امامى یا ممدوح (که طبعا حدیث را از مرتبه صحیح به موثق و حسن تنزل داده اند) به بررسى جداگانه سند نیاز داریم که چنانکه قبلااشاره شد، ناچار به خروج از تصریح امام(ره) مى شویم که بناى این مقاله بر آن نیست. لذا در اینجا به منظور استفاده از تصریحات امام(ره)، به ذکراشخاص راوى فقط در دو بخش اکتفا مى نماییم: بخش اول، افراد مورد وثوق امام(ره) که شامل همه افرادى مى شوندکه از سوى امام(ره) به
عنوان ثقه معرفى شده اند، خواه امامى باشند یا غیر امامى. بخش دوم، افراد ضعیف که به عللى همچون مجهول الحال بودن و مهمل بودن در کتب رجالى و نیز تضعیف آنها از سوى رجالیان، رد شده اند. الف) توثیق شدگان چنانکه قبلا اشاره شد، این افراد را یا از ذکر دو صفت صحیح وموثق براى احادیتشان و یا از توثیق مستقیم امام(ره) معرفى مى کنیم که در طریق دوم، امام(ره) از عباراتى با ریشه وثاقت استفاده مى کند که به خودى خود، شامل هر دو نوع (صحیح) و(موثق) مى شود. شایان ذکر است که در اینجا از ذکر اصحاب اجماع که قبلا به آنهاپرداخته شد، خوددارى مى شود. نام این افراد به ترتیب حروف الفبا با ذکر توصیف امام(ره) درباره آنها، در زیر مى آید: 1. آدم بن متوکل، معروف به ابوالحسین خادم و بیاع اللولو. امام(ره) از روایت او با عنوان (صحیحه ابى الحسین الخادم (162) یاد مى کند. (163) 2. ابراهیم بن ابى بلاد (صحیحه ابراهیم بن ابى البلاد)». (164) 3. ابراهیم بن ابى محمود (صحیحه). (165) 4. ابراهیم بن زیاد، معروف به خزاز یا ابوایوب خراز (روایه الخزاز الصحیحه على الاصح). (166) 5. ابراهیم بن نعیم، معروف به ابى الصباح کنانى (صحیحه). (167) 6. ابراهیم بن هاشم قمى. چنانکه در فصل دوم (در
توثیقات خاص) گفته شد، امام(ره) وثاقت او را از راه قرائن مستنبط، ثابت مى داند. (168) 7. احمد بن ادریس. امام(ره) درباره روایت عجلان مى گوید: وهى موثقه على روایه الکلینى، ان کان الراوى عن ابان، احمد بن ادریس کما فى (الوسائل). (169) 8. احمد بن عائذ. امام(ره) درباره او مى گوید: و احمد بن عائذ، ثقه. روى عن ابى خدیجه سالم بن مکرم الجمال وقد وثقه النجاشى قائلا انه ثقه ثقه. و وثقه الشیخ فى موضع على ما عن العلامه و ان ضعفه فى موضع کما عن الفهرست، و الارجح وثاقته. (170) 9. احمد بن محمد بن حسن بن ولید (الاقوى وثاقته). (171) 10. اسحاق بن عمار. امام(ره) در جایى مى گوید: صحیحه او مصححه اسحاق بن عمار. (172) و در جاى دیگر مى گوید: موثقه اسحاق بن عمار او صحیحته. (173) 11. اسماعیل بن ابى زیاد، معروف به سکونى. او از علماى عامه است که قبلا طریق توثیق او از سوى امام(ره) درتوثیقات خاص آمد و گفته شد که ایشان از راه قرائن مستنبط،وثاقت او را ثابت مى داند. (174) امام(ره) در موارد فراوانى از روایات او با عنوان (موثقه) یادمى کند. (175) و درباره او از قول شیخ و محقق، چنین نقل مى کند: ... ثم ان الروایه موثقه لا اشکال
فیها سندا. فان اسماعیل بن ابى زیاد السکونى کثیر الروایه و متقنها. و عن الشیخ فى مواضع من کتبه ان الامامیه مجمعه على العمل بروایاته، و قد صرح المحقق فى محکى المسائل الغریه بانه من الثقات. (176) و در برخى موارد، عنوان (قویه) را درباره روایت او به کار مى برد (177) و در جایى دیگر، اجماع شیخ بر عمل به روایات او وتوثیق او از سوى محقق را نقل مى کند. (178) 12. اسماعیل بن بزیع (صحیحه اسماعیل بن بزیع). (179) 13. اسماعیل بن جابر جعفى. امام(ره) در بعضى از موارد، با عنوان (صحیحه) از روایات او یادمى کند (180) و در جایى علت توثیق خود را چنین ذکر مى کند: صحیحه اسماعیل الجعفر بناء على وثاقته بشهاده العلامه و المجلسى و غیرهما. (181) 14. اسماعیل بن سعد اشعرى (صحیحه). (182) 15. اسماعیل بن فضل هاشمى (موثقه). (183) 16. اسماعیل بن همام (صحیحه اسماعیل بن همام، (184) صحیحه اسماعیل الکندى (185) (. 17. ایوب بن عطیه (صحیحه). (186) 18. بکر بن محمد (صحیحه). (187) 19. بکیر بن اعین. او برادر زراره است. امام(ره) درباره او مى گوید: ... عن ابى الجهم هو بکیر بن اعین و قد مات فى حیاه ابى عبدالله علیه السلام و هو ثقه. (188) و در جاى دیگر، از روایت او با
عنوان (صحیحه) یاد مى کند. (189) از اینجا معلوم مى شود که در مواردى که از روایات او با عنوان(موثق) یاد مى نماید، (190) به علت وجود غیر امامى در سلسله سنداست. 20. بنى فضال. منظور از بنى فضال، حسن بن على بن فضال و پسران او، یعنى احمد،على و محمد است. (191) این خاندان، فطحى مذهب بودند و توبه بعضى از آنها در اواخر عمرشان نقل شده است. (192) امام(ره) از بعضى روایات آنها با عنوان (موثق) یاد مى کند (193) که به علت انتساب آنها به فطحیه است. درباره صحت روایات بنى فضال، از امام حسن عسکرى(ع) سؤال کردند و ایشان در پاسخ فرمود: خذوا مارووا و دعوا ماراوا; (194) روایات آنها را بگیرید و آراى آنها را کنار گذارید. امام(ره) از این جمله توثیق آنها را از سوى امام عسکرى(ع)استنباط مى کند; اما آن را به معناى حجیت مرسلات آنها و یااعتبار روایاتى که از ضعفا نقل مى کنند، ندانسته و مى گوید: و ما یقال من ان السند الى بنى فضال صحیح و نحن مامورون باخذروایاتهم غیر ظاهر; فان الامر بالاخذ بما رووا فى مقابل رفض ماراوا، لیس معناه الا توثیقهم والاخذ بروایاتهم اذا کانت عن الامام(ع) او عن ثقه عن الامام(ع)، لا الاخذ بمرسلاتهم او بما روواعن الضعاف; فان رفض
ذلک لیس ردا لروایاتهم، بل رد لروایه الضعفاء. (195) 21. ثابت بن دینار، معروف به ابو حمزه ثمالى (صحیحه ابى حمزه). (196) 22. ثابت بن هرمز، معروف به ابوالمقدام (موثقه ابى المقدام). (197) او از شاخه بتریه فرقه زیدیه بوده است. (198) 23. ثعلبه بن میمون، معروف به ابواسحاق نحوى (صحیحه ابى اسحاق النحوى). (199) 24. جعفر بن محمد بن یونس (صحیحه). (200) 25. جمیل بن صالح (صحیحه). (201) 26. حدید بن حکیم (حدید بن حکیم الثقه). (202) 27. حذیفه بن منصور (صحیحه). (203) 28. حریز بن عبدالله سجستانى. امام(ره) درباره یکى از روایات او مى گوید: کروایه حریز ولایبعد صحتها او لیس فى سندها ما یناقش فیه الا سهل بن زیاد و هو سهل. (204) و از روایت دیگر او با عنوان (صحیحه حریز بن عبدالله) یاد مى کند. (205) 29. حسن بن على وشاء. امام(ره) درباره او ضمن بحث از طریق شیخ صدوق به احمد بن عائذمى گوید: ... ما روى الصدوق بسنده عن احمد بن عائذ ولیس فى طریقه الیه ما یمکن القدح فیه الا الحسن بن على الوشاء وقد قال فیه النجاشى: (کان من وجوه هذه الطائفه) وقال: (کان هذا الشیخ عینا من عیون الطائفه و قد روى عنه الاجله کابن ابى عمیر واحمد بن محمد بن عیسى و احمد بن محمد بن خالد و محمد بن
عیسى و یعقوب بن یزید و الحسین بن سعید و غیرهم) و عن العلامه الحکم بصحه طرق هو فیها، بل قد یقال انه من مشائخ الاجازه فلا یحتاج الى التوثیق. و کیف کان فالاقوى وثاقته. (206) و در جاى دیگر، از روایت او این چنین تعبیر مى کند: و روایه الوشاء التى لایبعد ان تکون صحیحه. (207) 30. حسین بن ابى العلاء (صحیحه). (208) 31. حسین بن نعیم الصحاف (صحیحه الصحاف، (209) صحیحه حسین بن نعیم الصحاف. (210) 32. حسین بن یزید، معروف به نوفلى. در توثیقات خاص گفته شد که اثبات وثاقت او از دیدگاه امام(ره)از راه استنباط از قرائن است. (211) 33. حفص بن البخترى (صحیحه). (212) صحیحه ابى ولاد الحناط (214) (. 35. حفص بن غیاث (موثقه حفص بن غیاث). (215) او از دانشمندان عامه بود که مدتى در زمان هارون الرشید، قاضى بغداد و سپس قاضى کوفه گردید. او از امام صادق و امام کاظم(ع)روایت مى کند. (216) 36. حکم بن حکیم (صحیحه). (217) 37. حکم بن مسکین. از عبارت امام(ره) درباره او مى توان وثاقت و یال ااقل قبول روایت او را استنباط کرد: ولیس فى سندها من یتامل فیه الا الحکم بن مسکین، و هو مع کونه کثیر الروایه و مقبولها، و روایه مثل ابن ابى عمیر و ابن محبوب و ابن
ابى الخطاب والحسن بن على بن فضال، و کونه کثیرالکتب، یندرج فى الحسان، بل عن الوحید فى حاشیه المدارک عن المحقق الحکم بصحه روایاته و معه لامجال للتوقف فیها [اى فى الروایه]. (218) 38. حمید بن مثنى، معروف به ابوالمغرا (صحیحه ابى المغراء). (219) 39. حمران بن اعین (حسنه حمران بن اعین او صحیحته). (220) 40. حنان بن سدیر (موثقه حنان بن سدیر). (221) او از فرقه واقفیه بوده است. (222) 41. خلف بن حماد. امام(ره) از روایت او با عنوان ( المحتمل کونها صحیحه) (223) یادمى کند که احتمال عدم صحت آن، به جهت راویان دیگر است، نه خلف. 42 . خیران الخادم (حسنه خیران الخادم او صحیحته). (224) 43. داوود بن سرحان (صحیحه داوود بن سرحان). (225) 44. داوود بن کثیر رقى. داوود رقى، یکى از رجالى است که بحثهاى فراوانى میان رجالیان درباره او شده است. امام(ره) درباره روایت او مى گوید: روایه داوود الرقى التى لایبعد ان تکون صحیحه. (226) 45. داوود بن نعمان (صحیحه داوود بن نعمان). (227) 46. ذریح بن محمد بن یزید محاربى (موثقه ذریح). (228) 47. ربعى بن عبدالله (صحیحه ربعى بن عبدالله). (229) 48. رفاعه بن موسى نخاس (صحیحه رفاعه، (230) صحیحه رفاعه النخاس، (231) صحیحه النخاس، (232) صحیحه رفاعه بن موسى النخاس، (233) معتبره رفاعه
بن موسى (234) ( 49... ریان بن صلت (صحیحه ریان بن الصلت، (235) ریان بن الصلت الثقه. (236) 50. زیاد بن سوقه (صحیحه). (237) 51. زیاد بن عیسى، معروف به ابوعبیده حذاء. (صحیحه زیاد بن عیسى، (238) صحیحه زیاد بن عیسى الحذاء، (239) صحیحه ابى عبیده الحذاء، (240) صحیحه ابى عبیده على الاصح). (241) 52. زید بن یونس، معروف به زید الشحام (صحیحه الشحام، (242) صحیحه زید الشحام ابى اسامه، (243) صحیحه ابى اسامه (244) 53. سالم بن مکرم، معروف به ابوخدیجه (هو ثقه، (245) صحیحه ابى خدیجه على الاصح. (246) 54. سعید بن عبدالرحمان، معروف به سعید اعرج. امام(ره) درباره او مى گوید: کصحیحه سعید الاعرج بناء على کونه ابن عبدالرحمان، کما هوالظاهر. (247) 55. سعید بن یسار (صحیحه سعید بن یسار). (248) 56. سلیمان بن خالد (صحیحه سلیمان بن خالد، (249) روایه سلیمان بن خالد الصحیحه (250) 57. سماعه بن مهران بن عبدالله حضرمى. او متهم به واقفى گرى شده است و از تعبیر امام(ره) که از روایت او با عنوان (موثقه سماعه او صحیحته (251) یاد مى کند، مى توان استنباط کرد که ایشان در این اتهام، تردید داشته است. 58. سهل بن زیاد. در توثیقات خاص گفته شد که امام(ره) از راه قرائن مستنبط،وثاقت او را ثابت مى داند (252) و در موارد دیگر
از او با عنوان(امره سهل)، (253) (هو سهل)، (254) (وثاقته هو الاصح) (255) و (هو مورد وثوق على الاصح) (256) یاد مى کند. شایان ذکر است که سهل، یکى از کسانى است که روایات فراوانى درفقه از او نقل شده است، به گونه اى که بعضى تعداد روایات او را2304 روایت دانسته اند. (257) 59. سیف بن سلیمان. امام(ره) درباره او مى گوید: سیف بن التمار، هو سیف بن سلیمان التمار الثقه. و درباره روایت او مى گوید: لایبعد ان تکون صحیحه. (258) 60. شهاب بن عبد ربه (صحیحه). (259) 61. صفوان بن مهران، معروف به صفوان جمال (صحیحه صفوان الجمال). (260) 62. عاصم بن حمید (صحیحه). (261) 63. عبد الاعلى بن اعین. امام(ره) وثاقت او را این چنین ثابت مى کند: ... و منها روایه عبدالاعلى الحسنه الموثقه، فان عبدالاعلى هوابن اعین، وقد عده الشیخ المفید من فقهاء و اصحاب الصادقین و الاعلام و الروساء الماخوذ عنهم الحلال و الحرام و الفتیا والاحکام، الذى لا یطعن علیهم ولاطریق الى ذم واحد منهم، و لا اشکال فى افادته التوثیق کما عن المحقق الداماد الجزم بصحه روایاته. (262) 64. عثمان بن عیسى (موثقه). (263) 65. عبدالرحمان بن ابى عبدالله (صحیحه). (264) 66. عبدالرحمان بن ابى نجران (صحیحه). (265) 67. عبدالرحمان بن حجاج (صحیحه). (266) 68. عبدالسلام بن صالح، معروف به
ابوالصلت هروى (صحیحه). (267) 69. عبدالعزیز بن مهتدى (صحیحه عبدالعزیز بن مهتدى على الاصح). (268) 70. عبدالعظیم بن عبدالله بن على، معروف به عبدالعظیم حسنى(صحیحه). (269) 71. عبدالغفار بن قاسم، معروف به ابومریم انصارى (موثقه ابى مریم). (270) 72. عبدالله بن ابى یعفور (موثقه). (271) 73. عبدالله بن سنان (صحیحه). (272) 73. عبدالله بن محمد حض2 رمى، معروف به ابى بکر حضرمى (حسنه ابى بکر الحضرمى او صحیحته). (273) 75. عبدالله بن یحیى الکابلى (صحیحه). (274) 76. عبید بن زراره (صحیحه). (275) 77. عبیدالله بن على الحلبى (صحیحه). (276) 78. عثمان بن عیسى (موثقه). (277) او یکى از بزرگان واقفیه بود که توبه او نقل شده است. (278) 79. عجلان (موثقه). (279) 80. على بن جعفر (صحیحه على بن جعفر). (280) 81. على بن حسن بن رباط. امام(ره) درباره روایتى که او و على بن عقبه در طریق آن واقع شده اند، مى گوید: ... فتکون الروایه صحیحه لوثاقتهما. (281) 82. على بن حسن بن فضال (الاصح وثاقته). (282) 83. على بن عقبه (صحیحه). (283) 84. على بن محمد بن زبیر قرشى. امام(ره) درباره او مى گوید: ...على بن محمد بن الزبیر القرشى ولم یرد فیه توثیق. و انماقال النجاشى فى ترجمه احمد بن عبدالواحد: و کان قد لقى اباالحسن على بن محمد القرشى المعروف
بابن الزبیر و کان علوا فى الوقت... الارجح عندى قبول روایاته. (284) 85. على بن مهزیار (صحیحه). (285) 86. على بن یقطین (صحیحه). (286) 87. عمر بن اذینه (صحیحه). (287) 88. عمر بن یزید (صحیحه). (288) 89. عمار بن موسى، معروف به عمار ساباطى (موثقه). (289) امام(ره) در جایى درباره او چنین مى گوید: مع ان الموثق، سیما مثل موثق عمار، لایقصر فى اثبات الحکم عن الصحاح. (290) عمار ساباطى از فطحیه بوده است. (291) 90. عیسى بن ابى منصور (صحیحه). (292) 91. عیص بن القاسم (صحیحه عیص بن القاسم، (293) صحیحه عیص بن القاسم على الاصح (294) 92. غیاث بن ابراهیم. امام(ره) از یکى از روایات او این چنین تعبیر مى کند: ... فانها من الموثق، لو لم یکن من الصحیح. (295) و از روایت دیگر او این چنین یاد مى نماید: ... روایه غیاث بن ابراهیم الصحیحه او الموثقه. (296) 93. فضل بن یونس (موثقه). (297) 94. فضل بن عبدالملک، معروف به ابوالعباس بقباق (صحیحه البقباق، (298) صحیحه ابى العباس، (299) صحیحه الفضل ابى العباس (300) (. 95. مالک بن عطیه. امام(ره) مالک بن عطیه احمسى را ثقه مى داند; چنانکه مى گوید: مالک بن عطیه هو الاحمسى الثقه. (301) 96. مثنى بن الولید. امام(ره) درباره او مى گوید: ... و لا یبعد
حسن حاله، بل وثاقته; و قد نقل عن الکشى عن العیاشى عن على بن الحسن بن فضال: (انه لاباس به) و هو توثیق منه. (302) 97. محمد بن اسحاق بن عمار. امام(ره) درباره او مى گوید: ... و محمد بن اسحاق، و ان وثقه النجاشى، لکن العلامه توقف فیه لما نقل عن الصدوق من انه واقفى. و یظهر من محکى کلام ابن داوودایضا التوقف. و لقد تصدى بعضهم لاثبات عدم کونه واقفیا. فکیف کان، فهو اما واقفى ثقه او امامى کذلک. (303) ممکن است گفته شود که نظر نهایى امام(ره) عدم وثاقت اوست; زیرادر پایان بحث مى گوید: ... ولهذا ففى نفسى شىء من محمد بن اسحاق الصراف الواقفى بقول الصدوق الذى هو اخبر من متاخرى اصحابنا بحال الرجال. (304) اما باید توجه داشت که خلجان خاطر امام(ره) در واقفى بودن اوست و در حقیقت، رد کلام قبلى خود اوست که مى گوید: (او امامى کذلک). زیرا کلام شیخ صدوق نیز ناظر به واقفى بودن محمد بن اسحاق است ونتیجه این خلجان، تنزل رتبه روایت محمد بن اسحاق از صحیح به موثق است و این کلام، دلالت بر عدم وثاقت او ندارد. 98. محمد بن اسماعیل بن بزیع (صحیحه). (305) 99. محمد بن اسماعیل نیشابورى. در توثیقات خاص گفته شد که امام(ره) وثاقت او را از راه قرائن مستنبط ثابت
مى داند. (306) 99. محمد بن حسن، معروف به ابوصالح رواسى. امام(ره) ضمن بررسى روایت سعید بن یسار چنین مى گوید: و اما صحیحه سعید بن یسار بناء على وثاقه
الرواسى کمالایبعد. (307) 101. محمد بن حسن بن فروخ، معروف به صفار (صحیحه صفار). (308) 102. محمد بن حمران نهدى (صحیحه، (309) النهدى الثقه (310) (. 103. محمد بن سماعه حض2 رمى (محمد بن سماعه... الحضرمى الثقه). (311) 104. محمد بن سنان زاهرى. او یکى از شخصیت هاى جنجالى در علم رجال است که گفتگوهاى فراوانى در مورد او صورت گرفته است. از بررسى مجموع عبارات امام(ره) مى توان وثاقت او را در نظر ایشان ثابت دانست; چنانکه از او با تعابیرى همچون (لاباس به) (312) ، (ثقه على الاصح) (313) و (... وثاقه محمد بن سنان کما لایبعد) (314) یاد مى کند. در اینجا ممکن است گفته شود که نظر امام(ره)، تضعیف محمد بن سنان است; زیرا در بحث اصحاب اجماع مى گوید: ... واما صفوان بن یحیى، فقد روى عن ...محمد بن سنان الذى ضعفوه، بل عن المفضل انه من الکذابین المشهورین. (315) و در ادامه مى گوید: ... واما الحسن بن محبوب، یروى عن... محمد بن سنان و... من الضعاف والموصوفین بالوضع. (316) ... و اما یونس بن عبدالرحمان، فقد روى عن... محمد بن سنان و... الى غیر ذلک من الضعفاء. (317) اما مى توان این تهافت را در کلام امام(ره) به این گونه حل کردکه بگوییم امام(ره) در بحث اصحاب اجماع، تنها درصدد خدشه
واردکردن به مبناى توثیق همه مشایخ اصحاب اجماع است و از این رو،بعضى از مشایخ اصحاب اجماع را که رجالیان تضعیفشان کرده اند،نام مى برد که یکى از آنها محمد بن سنان است و این عمل، لزومابه معناى قبول تضعیف او از سوى امام(ره) نیست. اما این توجیه، صحیح به نظر نمى رسد; زیرا با این توجیه، تنهامى توانیم عبارت اول امام(ره) یعنى (ضعفوه) را توجیه نماییم; در حالى که در عبارات دیگر، امام(ره) صریحا از تعابیرى همچون(الضعاف) و (الموصوفین بالوضع) و (الضعفاء) استفاده مى کند که نشان دهنده نظر اوست. وانگهى، اگر نظر امام(ره) تضعیف او نبود، مى توانست از این مثال استفاده نکند و به اسامى دیگر اکتفا کند;چنانکه هنگام بررسى اسامى دیگر ذکر شده از سوى امام(ره) در مشایخ اصحاب اجماع، همانند عمرو بن جمیع، عمرو بن شمر، ابى جمیله و... به هیچ گونه توثیقى از ایشان در مورد آنها برخورد نمى کنیم. به نظر مى رسد تنها راه رفع تعارض، آن باشد که بگوییم امام(ره)در هنگام نگارش (کتاب الطهاره)، قائل به ضعف محمد به سنان بوده است; اما در هنگام نگارش کتاب (المکاسب المحرمه) و (کتاب البیع) که بعد از آن به نگارش در آمده، از این نظر خود برگشته و به وثاقت او متمایل شده است; زیرا چنانچه در آغاز مقاله گفته شد، تاریخ اتمام
(کتاب الطهاره)1377ق، و تاریخ اتمام کتاب (المکاسب المحرمه) 1380ق، و تاریخ اتمام (کتاب البیع)1396ق، است. 105. محمد بن عبدالله بن زراره. امام(ره) درباره روایتى چنین مى گوید: ... ولا یبعد کونها موثقه... ولتوثیق جمع محمدبن عبدالله بن زراره. (318) 107. محمد بن على بن نعمان، معروف به احول (صحیحه الاحول). (319) 106. محمد بن عیسى بن عبید، معروف به محمد بن عیسى عبیدى. محمد بن عیسى، یکى دیگر از شخصیت هاى رجالى است که محل گفتگوواقع شده است. نظر امام(ره) بر وثاقت او استوار است; چنانکه از روایات او با عنوان (صحیحه) یاد مى کند (320) و در مواردمختلف، و ثاقت او را با عباراتى همچون (ثقه على الاقوى)، (321) (لایبعد وثاقته) (322) و (ثقه على الاصح) (323) بیان مى نماید. 108. محمد بن قیس (صحیحه). (324) 109. محمد بن مسکین (صحیحه). (325) 101. مسعده بن صدقه. از او در علم رجال با عنوان (عامى) و (بترى) یاد شده است (326) ووثاقت او مورد اختلاف رجالیان واقع شده است. نظر امام(ره) بر وثاقت اوست که از عباراتى همچون (موثقه مسعده بن صدقه)، (327) (روایه مسعده بن صدقه المعتمده، بل لایبعد ان تکون موثقه)، (328) (روایه مسعده بن صدقه التى لایبعد کونها موثقه) (329) به دست مى آید. 111. معاویه بن عمار (موثقه معاویه بن عمار
او صحیحته، (330) صحیحه معاویه بن عمار (331) (. 112. معاویه بن وهب (صحیحه). (332) 113. معلى بن خنیس. یکى دیگر از شخصیت هاى رجالى است که بحثهاى فراوانى درباره وثاقت و یا عدم وثاقت او بین رجالیان2 واقع شده است. به نظرمى رسد که تمایل امام(ره) به وثاقت اوست; زیرا درباره سندروایتى که او در آن واقع شده، چنین مى گوید: ...فى حسنه معلى بن خنیس و عبدالله بن ابى یعفور اوصحیحتهما. (333) 114. معمر بن خلاد (صحیحه). (334) 115. منصور بن حازم (صحیحه). (335) 116. منصور بن یونس بزرج (صحیحه منصور بزرج). (336) 117. میمون بن اسود قداح (صحیحه القداح). (337) 118. ولید بن صبیح (صحیحه). (338) 119. وهب بن حفص جریرى. امام(ره) درباره روایتى مى گوید: روایه ابى بصیر الصحیحه بناء على کون وهب بن حفص هو الجریرى الثقه. (339) 120. وهب بن عبد ربه (صحیحه). (340) 121. هارون بن جهم. امام(ره) درباره یکى از روایات او مى گوید: ... حسنه هارون بن الجهم باحمد بن هارون. (341) ظاهر این عبارت آن است که در وثاقت هارون بن جهم، اشکالى نیست. 122. هارون بن حمزه الغنوى (صحیحه). (342) 123. هشام بن سالم (صحیحه). (343) 124. هشام بن حکم (صحیحه). (344) امام(ره) از او با عبارت (الثقه الجلیل المتکلم) نیز یاد
مى کند. (345) 125. یحیى بن علاء (یحیى بن العلاء الثقه). (346) 126. یزید بن اسحاق. امام(ره) در هنگام بررسى روایتى مى گوید: و صحیحه هارون بن حمزه الغنوى بناء على وثاقه یزید بن اسحاق کما لایبعد. (347) 127. یحیى بن حجاج (صحیحه). (348) 128. یعقوب بن سالم (صحیحه یعقوب بن سالم او موثقته). (349) 129. یعقوب بن شعیب (موثقه یعقوب بن شعیب). (350) 130. یعقوب بن یقطین (صحیحه). (351) ب) ضعفا 1. احمد بن زیاد خزاز. امام(ره) از او با تعبیر (احمد بن زیاد الخزاز الضعیف) یاد مى کند. (352) 2. احمد بن عبدالله. امام(ره) علت ضعف او را مجهول بودن مى داند و مى گوید: ... وسند الخصال ضعیف بجهاله على بن احمد بن عبدالله وابیه. (353) 3. احمد بن عدیس. امام(ره) درباره او مى گوید: ... واما ان کان [الراوى عن ابان] احمد بن عدیس کما فى(الوافى) و (مرآه العقول) و (التهذیب) المطبوع فى النجف، فلا[یکون موثقه]. (354) 4. احمد بن محمد بن سیار، معروف به سیارى (هو ضعیف جدا). (355) 5. اسحاق بن یعقوب. او برادر شیخ کلینى است. امام(ره) در هنگام بحث درباره توقیع مشهور (واما الحوادث الواقعه...) در مسئله ولایت فقیه مى گوید: والروایه من جهه اسحاق بن یعقوب غیر معتبره.... (356) 6. اسماعیل بن مرار. امام(ره) درباره
روایتى به جهت وجود اسماعیل بن مرار در آن،تامل مى کند و مى گوید: والتامل فى الثانیه باسماعیل بن مرار. (357) 7. برد اسکاف. (روایات برد الاسکاف...ضعاف). (358) 8. جعفر بن محمد بن حکیم. امام(ره) درباره روایتى مى گوید: روایه الحارث بن المغیره ضعیف السند. اما ضعف السند، فبجعفر بن محمد بن حکیم. (359) 9. جعفر بن نعیم شادانى [/شاذانى]. امام(ره) در مورد او، ترضى صدوق را نیز موجب وثاقتش نمى داند. ... واما الطریق ال آخر ففیه جعفر بن نعیم الشاذانى ولم یرد فیه شىء الا ترضى الصدوق علیه، وهو غیر کاف فى الاعتماد علیه. (360) 10. حسن بن حسین لولوى. امام(ره) درباره او مى گوید: و من طریق الشیخ... تاره بسند فیه الحسن بن الحسین اللولوى، وقد ضعفه الصدوق واستثناه (361) شیخه ابن الولید من روایات محمد بن احمد بن یحیى، و نقل النجاشى استثناء ابن الولید، ثم قال: قداصاب شیخنا ابو جعفر محمد بن الحسن بن الولید فى ذلک کله وتبعه ابو جعفر بن بابویه على ذلک الا فى محمد بن عیسى بن عبید. (362) امام(ره) سپس به بررسى کلام ابو العباس مى پردازد و در مقام تعارض توثیق نجاشى با تضعیف ابن ولید و صدوق در مورد حسن بن حسین لولوى، قول صدوق و استادش را مقدم مى دارد و مى گوید: اقول:
یظهر من استثناء ابى العباس ان استثناء ابن الولید انماهو لضعف فى الرجال نفسهم. نعم، وثقه النجاشى; (362) لکن سکت عندنقل عباره ابن نوح، ولعله لرضاه بما ذکره; و کیف کان یشکل الاتکال على توثیقه بعد تضعیف الصدوق و شیخه ظاهرا و ابن نوح؟ و احتمال کون تضعیف الصدوق للاتباع عن ابن الولید و ن کان قریبا; لکن یوید ذلک، بل یدل على ان ابن الولید انما ضعف الرجال نفسهم، و هو مع تقدم عصره عن النجاشى; و قول الصدوفیه ما قال لایقصر عن قول النجاشى، لو لم یقدم علیه. (364) 11و 12. حسن بن حماد و حسین بن حماد. امام(ره) درباره آن دو و روایاتشان مى گوید: قلت: روایه الحسین ضعیفه لعدم توثیقه. و عن الاستبصار الحسن بدل الحسین، و هو مجهول مهمل. (365) 13. حسن بن على بن ابى حمزه بطائنى. او و پدرش از واقفیه بودند. امام(ره) درباره او که یکى از مشایخ روایى احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى (از اصحاب اجماع) است، چنین مى گوید: ... و اما البزنطى، فروى عن... الحسن بن على بن ابى حمزه الضعیف المطعون; عن ابن الغضائرى: (انه واقفى، ابن واقفى ضعیف فى نفسه، و ابوه اوثق منه). و قال الحسن بن على بن فضال: (انى لاستحیى من الله ان اروى عن الحسن بن على). و قد
مر ان ما حکى عن ابن الفضال فى على بن ابى حمز،ه ذهب صاحب المعالم الى انه فى ابنه الحسن. و حکى الکشى عن بعضهم ان الحسن بن على بن ابى حمزه کذاب. (366) 14. حسین بن ابى ساره. محقق اردبیلى، نام درست او را حسن ذکر کرده و آمدن نام حسین رابراى او، اشتباه نسخه نویسان تلقى مى کند و دلیل خود را عدم ذکر حسین در کتب رجال و نیز آمدن نام حسن در کتاب (الاستبصار)مى داند. امام(ره) همه آراى او را رد کرده و حسین را به جهت اهمال رجالیان درباره وى، ضعیف مى داند; چنانکه مى گوید: فان مجرد وقوعه فیه [اى فى (الاستبصار)] کذلک. و اهمال الحسین[فى کتب الرجال] لایوجب الاطمئنان به. والظن لایغنى من الحق شیئامع ان اهمال الراوى فى کتب الرجال، لیس بعزیز. و من المحتمل ان لابى ساره ولدا آخر یسمى بالحسین، و قد اهمله اصحاب الرجال لجهالته. (367) 15. حسین بن احمد منقرى. امام(ره) در بحث اصحاب اجماع، در هنگام نقل بعضى از مشایخ ضعیف ابن ابى عمیر، چنین مى نگارد: ... [ابن ابى عمیر یروى] عن الحسین بن احمد المنقرى الذى ضعفه الشیخ والنجاشى والعلامه و غیرهم. ن ب م کح .18 ح ح (371) (ه تلاهجل روعلاا ص فح ه یاور ف عض) روعا ص فح .17 ح ح (370) .ن اولع ن ب ن یسحلاب اهدنس ف عض ... ح ح
:دیوگ ى م ى تیاور ى سررب م اگنه(ه ر)م اما (369) .ت سا ه دوب (ع)ه مئا ه بت بسن ى دیدشت بحم و ل یمى اراد ه ک دنا ه دروآ و دناه درک ى فرعم ه ماع زا ار وا ،ن ایلاجر ح ح .ن اولع ن ب ن یسح .16 ح ح (368) ( اط (الروایه الضعیفه بحکم بن الخیاط). (372) 19. زیاد بن منذر، معروف به ابوالجارود. او زیدى مذهب بوده و فرقه جارودیه زیدیه به او منتسب هستند. (373) امام(ره) در بحث اصحاب اجماع، درباره او چنین مى نگارد: واما الحسن بن محبوب، فروى عن ابى الجارود الضعیف جدا الواردفیه عن الصادق علیه السلام انه کذاب مکذب کافر علیه لعنه الله; و عن محمد بن سنان انه قال: ابو الجارود لم یمت حتى شرب المسکر و تولى الکافرین. (374) 20و21. زید زراد و زید نرسى در بحث توثیقات عام، نظر امام(ره) درباره این دو و اصلهایشان به طور مفصل آمد و گفته شد که امام(ره)، توجیهات علامه مجلسى وعلامه طباطبایى بحرالعلوم را در درباره توثیق این دو نمى پذیرد. (375) 22. سلیمان اسکاف (روایات... سلیمان الاسکاف ضعاف). (376) 23. شادان [/شاذان] بن خلیل. امام(ره) درباره روایتى، چنین مى نویسد: ... ضعف سندها بشاذان بن الخلیل او عدم ثبوت اعتبارها لاجل عدم ثبوت وثاقته. (377) 24. صالح بن حکم نیلى. امام(ره) او را یکى از ضعفایى مى داند که ابان بن عثمان (ازاصحاب اجماع) از او روایت مى
کند. (378) 25. صالح بن سهل همدانى. او نیز یکى دیگر از مشایخ ضعیف اصحاب اجماع است. امام(ره) اورا یکى از مشایخ روایى حسن بن محبوب2 معرفى کرده درباره اش چنین مى نگارد: ... [الحسن بن محبوب، روى] عن صالح بن سهل الهمدانى، الذى قال ابن الغضائرى فیه: (انه غال کذاب وضاع للحدیث. روى عن ابى عبدالله علیه السلام ; لاخیر فیه و لا فى سائر مارواه. و قدرویانه قال بالوهیه الصادق علیه السلام ). (379) 26. صالح بن سیابه (هو مجهول). (380) 27. عبدالعزیز عبدى (از مشایخ ضعیف حسن بن محبوب). (381) 28. عبدالله بن حسن. امام(ره) درباره روایتى که او در سلسله سند آن واقع شده، مى گوید: ... وضعف الروایه...بعبدالله بن الحسن المجهول و ان کان کثیرالروایه عن على بن جعفر. والظاهر اتقان روایاته... اما نظر نهایى خود را درباره این روایت، چنین اظهار مى کند: ... و کیف کان لم یصل الاعتماد علیها بحد یمکن تقیید الادله. (382) 29. عبدالله بن خداش. او از مشایخ ضعیف صفوان بن یحیى (از اصحاب اجماع) است. امام(ره) درباره او مى نویسد: ... [صفوان بن یحیى، روى] عن عبدالله بن خداش الذى قال فیه النجاشى: ضعیف جدا. (383) 30. عبدالله بن عاصم. امام(ره) در آغاز، او را به جهت اهمال، تضعیف مى کند; اما به این
نکته اشاره مى کند که صاحب (الوجیزه)، قول محقق حلى را درتوثیق او نقل مى کند: و اما عبدالله بن عاصم، فهو مهمل فى کتب الرجال کما عن(الوجیزه) ان عبدالله بن عاصم غیر مذکور فى کتب الرجال، لکن یظهر مما سننقل من کلام المحقق توثیقه. (384) سپس به نقل عبارت محقق پرداخته و آن را دلالت کننده بر توثیق نمى داند: والعباره المشار الیها هى ما فى المعتبر... قال: وهى (اى روایه محمد بن حمران) ارجح من وجوه: احدها ان محمد بن حمران اشهر فى العداله والعلم من عبدالله بن عاصم، والاعدل مقدم. انتهى. لکن المحقق لم یوثقه بنفسه ولم یعدله، بل یظهر منه [عدم] اشهریه عدالته من ابن حمران و هى شهره منقوله بعدالته على اشکال لاوثاقته. وحجیه مثلها مع اهمال الرجل فى کتب الرجال المعده لذلک محل اشکال، بل منع; سیما مع کون الوثاقه غیر العلم والعداله. (385) 31. عبدالله بن قاسم حضرمى. او از مشایخ ضعیف ابن ابى عمیر است که امام(ره) درباره او چنین مى نگارد: ... عبدالله بن القاسم الحضرمى الذى قال فیه ابن الغضائرى(ضعیف غال متهافت) و قال النجاشى: (کذاب غال. یروى عن الغلاه لاخیر فیه ولایعتد بروایته) و قریب منه، بل ازید عن الخلاصه. (386) 32. عقبه بن خالد. امام(ره) در بیان ضعف روایتى مى گوید: ...(ک) عقبه بن خالد الذى لم یرد
فیه توثیق. فلا توثیق فلا تقتضى لاثبات الحکم. (387) 33. على بن ابى حمزه بطائنى. او یکى از بزرگان واقفیه بوده که نجاشى با تعبیر (هو احد عمدالواقفه) از او یاد کرده است. (388) او یکى از مشایخ روایى ابن ابى عمیر است. امام(ره) در بحث اصحاب اجماع، عبارات فراوانى که دلالت بر تضعیف او مى کند، نقل مى نماید; حتى تمایل به اعتقاد به سوء حالت او قبل از وقف پیدا مى کند و عمل امامیه به روایات او را موجب توثیق او نمى داند. عبارت ایشان چنین است: [یروى ابن ابى عمیر] عن على بن ابى حمزه البطائنى الذى قال فیه ابوالحسن على بن الحسن بن الفضال على المحکى: (على بن ابى حمزه کذاب متهم ملعون. قد رویت عنه احادیث کثیره و کتبت عنه تفسیر القرآن من اوله الى آخره، الا انى لااستحل ان اروى عنه حدیثا واحدا). نعم، عن صاحب المعالم ان ذلک فى حق ابنه الحسن بن على بن ابى حمزه; و عن ابن الغضائرى: (انه لعنه الله اصل الوقف واشد الخلق عداوه للمولى، یعنى الرضا علیه السلام، و نقل عنه نفسه: قال لى ابوالحسن موسى علیه السلام: سانما انت یا على و اصحابک اشباه الحمیرز); و روى الکشى روایات فى ذمه، منها مارواه بسنده، عن یونس بن عبدالرحمان قال: (مات ابوالحسن ولیس من قوامه احد الا وعنده المال الکثیروکان ذلک سبب
وقفهم وجحودهم موته و کان عند على بن ابى حمزه ثلاثون الف دینار)، وروى بسنده عن محمد بن الفضیل، عن ابى الحسن الرضا علیه السلام حدیثا و فیه (وسمعته یقول فى ابن ابى حمزه: اما استبان لکم کذبه؟) الى غیر ذلک. والاعتذار بان روایه ابن ابى عمیر عنه کانت قبل وقفه غیر مقبول لظهور ما تقدم و غیره فى سوء حاله قبل الوقف وان الوقف لاجل حطام الدنیا; ولهذا لم یستحل على بن الحسن بن فضال ان یروى عنه روایه واحده; فلو کان قبل الوقف صحیح الروایه لم یستحل له ترک روایته بناء على کون ذلک فى حقه کما عن ابن طاووس والعلامه. و عمل الطائفه بروایاته لایوجب توثیقه، مع انه غیرمسلم بعد ما نقل عن المشهور عدم العمل بها. تامل! (389) اما ایشان در (کتاب البیع)، ضمن نقل روایتى از او، قائل به مورد اعتماد بودن آن روایت مى شود و علت آن را نقل اجماع طایفه بر عمل به روایات او از سوى شیخ طوسى که جابر (جبران کننده) ضعف سند مى شود و روایت حدود پنجاه تن از مشایخ، اعم از اصحاب اجماع و غیر آنها از او مى داند; ولى همه اینها راموجب وثاقت او نمى داند. (390) 34. على بن ابى مغیره. امام(ره) درباره روایتى مى گوید: لکن فى سندها ضعف بعلى بن ابى مغیره. سپس توثیق نجاشى
و علامه را مربوط به پسر او، یعنى حسن بن على مى داند و نه خود او. (391) 35. على بن خالد. امام(ره) درباره روایتى چنین مى نگارد: ... و روایه عمار، مع ضعفها بعلى بن خالد. (392) 36. على بن سالم. امام(ره) درباره روایتى چنین مى گوید: ... فبعد ضعف سندها بعلى بن سالم المشترک بین المجهول،والبطائنى الضعیف. (393) این نکته قابل تذکر است که نام ابو حمزه، پدر على بن ابى حمزه بطائنى، نیز سالم بوده است. 37. على بن شادان [/شاذان]. او پدر قنبر بن على بن شادان است. امام(ره) درباره یکى از طرق شیخ صدوق مى گوید: والطریق الثالث، ضعیف لقنبر بن على بن شاذان وابیه. (394) 38. عمر و بن جمیع. او یکى از مشایخ ضعیف یونس بن عبدالرحمان (از اصحاب اجماع)است. امام(ره) پس از ذکر او و عده دیگرى از مشایخ یونس، تعبیر(من الضعفاء) را براى آنها مى آورد. (395) 39. عمرو بن شمر. او یکى از مشایخ ضعیف حسن بن محبوب است. امام(ره) درباره اونوشته است: ... [حسن بن محبوب، روى] عن عمرو بن شمر الذى قال فیه النجاشى: انه ضعیف جدا. زید احادیث فى کتب جابر الجعفى. (396) 40. فارس بن حاتم قزوینى. امام(ره) هنگام نقل یکى از روایات او چنین مى نگارد: ... واما
روایه فارس ... فمردوده الى راویها الذى هو فارس بن حاتم بن ماهویه القزوینى الکذاب اللعین المختلط الحدیث وشاذه، المقتول بید اصحاب [محمد العسکرى علیه السلام ] وبامر ابى الحسن علیه السلام ، کما هو المروى. (397) 41. قاسم بن محمد جوهرى (هو واقفى غیر موثق). (398) 42. قنبر بن على بن شادان [/شاذان]. عبارت امام(ره) در ذیل نام پدرش (على بن شادان) گذشت. (399) 43. مالک بن اع2ین. چنانکه در فصل اول گفته شده، امام(ره) معتقد است روایاتى که دلالت بر توثیق مالک مى کند، به خود او منتهى مى شود و چنین روایاتى اعتبار ندارد; (400) اما با این حال، ایشان مالک راامامى ممدوح مى داند; زیرا در جایى دیگر، از روایت او باعنوان (حسنه) یاد مى کند. (401) 44. محمد بن خالد بن عمر، معروف به طیالسى. امام(ره) هنگام بررسى روایتى چنین مى نگارد: ضعف سند روایه اسماعیل بن عبدالخالق بالطیالسى. (402) 45. محمد بن ربیع (محمدبن ربیع المجهول). (403) 46. محمد بن عبدالله بن هلال (محمد بن عبدالله بن هلال المجهول). (404) 47. محمد بن مروان. امام(ره) درباره یکى از روایات او مى گوید: لکنها ضعیفه لاشتراک ابن مروان و عدم ثبوت وثاقته. (405) 48. محمد بن مسکان. امام(ره) درباره او و معاویه بن سعید مى گوید: والظاهران المراد ببعض الاصحاب
فیها هو محمد بن مسکان، عن معاویه بن سعید و هما ضعیفان. (406) 49. محمد بن مصادف. امام(ره) از او به عنوان یکى از مشایخ ضعیف یونس بن عبدالرحمان(از اصحاب اجماع) یاد مى کند. (407) 50. محمد بن میمون تمیمى. امام(ره) هنگام بررسى مشایخ روایى ابن ابى عمیر، چنین مى گوید: ... واما نقله عن غیر المعتمد والمجهول والمهمل و من ضعفه المتاخرون (امثال محمد بن میمون التمیمى و هاشم بن حیان)فکثیر یظهر للمتتبع. (408) 51. معاویه بن سعید. عبارت امام(ره) درباره او ذیل محمد بن مسکان گذشت. (409) 52. معلى بن محمد. امام(ره) ضمن بررسى روایتى از کلینى که معلى بن محمد در طریق آن واقع شده است، پس از نقل تضعیف او از سوى رجالیان، حتى شیخ الاجازه بودن او را در وثاقت او کافى نمى داند. عبارت ایشان چنین است: ... وفى طریقه المعلى بن محمد الذى قال النجاشى فیه: (انه مضطرب الحدیث و المذهب، وکتبه قریبه). و ذکره العلامه فى القسم الثانى من محکى الخلاصه و وصفه باضطراب الحدیث و المذهب. و عن ابن الغضائرى یعرف حدیثه و ینکر و یروى عن الضعفاء و یجوز ان یخرج شاهدا. و عن (الوجیزه) انه ضعیف. نعم، قد یقال انه شیخ اجازه و هو یغنیه عن التوثیق، ولاجله صحح حدیثه بعضهم. و فیه ان کونه شیخ اجازه غیر ثابت و
غناء کل شیخ اجازه عن التوثیق ایضا غیر ثابت. (410) 53. مفضل بن صالح، معروف به ابوجمیله. امام(ره) از او با عنوان (ابى جمیله المفضل بن صالح) و (ابى جمیله) در ضمن برشمردن مشایخ ضعیف صفوان بن یحیى، بزنطى و حسن بن محبوب، یاد مى کند (411) و در ضمن معرفى مشایخ ضعیف ابن ابى عمیر، چنین مى نگارد: وعن ابى جمیله الذى ضعفه النجاشى و قال ابن الغضائرى و العلامه: انه ضعیف کذاب یصنع الحدیث. (412) 54. مقاتل بن سلیمان. کتب رجال او را عامى و بترى معرفى کرده اند. (413) امام(ره) از او به همراه تعدادى دیگر از روات در ضمن شمردن نام مشایخ ضعیف حسن بن محبوب، یاد مى کند و چنین مى نگارد: ... و مقاتل بن سلیمان من الضعاف والموصوفین بالوضع; فقد حکى انه قیل لابى حنیفه: قدم مقاتل بن سلیمان2 قال: اذا یجیئک بکذب کثیر. (414) 55. وهب بن وهب، معروف به ابوالبخترى. امام(ره) درباره او مى گوید: ... لایعبا بروایه وهب بن وهب اکذب البریه. (415) 56. هاشم بن حیان، معروف به ابو سعید مکارى. قبلا عبارت امام(ره) درباره او را ذیل نام محمد بن میمون تمیمى آوردیم. (416) 57. یحیى بن حسان ازرق. امام(ره) درباره روایت او مى گوید: ... کروایه منسوبه الى یحیى الازرق وهو مجهول والروایه ضعیفه. (417) 58.
یحیى بن ابى العلاء. امام(ره) درباره او چنین مى نگارد: ... لم یرو فى یحیى توثیق واحتمل بعضهم ان یکون متحدا مع یحیى بن العلاء الثقه و هو غیر ثابت. (418) 59. یحیى بن مبارک، معروف به ابن مبارک. امام(ره) درباره روایتى که او در سلسله سند آن واقع شده، چنین مى نگارد: فما فى روایه ذکریا بن آدم، عن ابى الحسن(ع)، لایعول علیه مع ضعفها سندا بابن المبارک. (419) 60. یونس بن ظبیان. امام(ره) در ضمن بررسى مشایخ ضعیف ابن ابى عمیر، از او چنین یاد مى کند: هذا ابن ابى عمیر... یروى عن یونس بن ظبیان الذى قال النجاشى فیه على ما حکى عنه: (ضعیف جدا لایلتفت الى مارواه، کل کتبه تخلیط) و عن ابن الغضائرى: (انه غال وضاع للحدیث) و عن الفضل فى بعض کتبه: (الکذابون المشهورون: ابو الخطاب ویونس بن ظبیان و یزید الصائغ) الخ. وقد ورد فیه عن ابى الحسن الرضا علیه السلام اللعن البلیغ. (420)
: 101 . کتاب البیع، ج2، ص468. 102 . ر. ک: المکاسب المحرمه، ج1، ص78; کتاب الطهاره، ج2،ص218. و ج3، ص114; کتاب البیع، ج2، ص544. 103 . المکاسب المحرمه، ج1، ص78. 104 . همان جا. 105 . همان. 106 . همان، ص293. 107 . کتاب البیع، ج2، ص413. 108 . کتاب الطهاره، ج2، ص218. 109 . المکاسب المحرمه،
ج1، ص78. 110 . کتاب الطهاره، ج3، ص114. 111 . کتاب الطهاره، ج3، ص256. عبارت ایشان چنین است:... ابن الغضائرى المعاصر لشیخ الطائفه، بل له نحو شیخوخه و تقدم علیه. 112 . اخیرا کتاب الضعفاء به وسیله یکى از فضلاى حوزه علمیه قم تحقیق و تصحیح شده و به زودى به زیور طبع آراسته خواهد شد. 113 . الرواشح السماویه، ص111 (راشحه 35(; الذریعه، ج4، ص288 وج10، ص89; روضات الجنات، محمد باقر موسوى خوانسارى،اسماعیلیان، قم، 1390ق، ج1، ص47; الفوائد الرجالیه، مازندرانى خواجویى، ص276; سماء المقال فى تحقیق علم الرجال، حاج میرزاابوالهدى الکلباسى الاصفهانى، تحقیق سید محمدعلى روضاتى اصفهانى، مکتبه البرقعى، قم، 1337، ج1، ص7; معجم رجال الحدیث،السید ابوالقاسم الخویى، چاپ چهارم، مرکز نشر آثار الشیعه،قم، 1410ق، ج1، ص102; قاموس الرجال، محمدتقى التسترى، چاپ دوم، موسسه النشر الاسلامى، قم، 1410ق، ج1، ص67; فصلنامه علوم حدیث، ش2، ص121، مقاله: (جریان شناسى غلو(2): ابن غضائرى ومتهمان به غلو در کتاب الضعفاء)، نعمت الله صفرى. 114 . کتاب الطهاره، ج3، ص243. 115 . همان، ص268. 116 . براى اطلاع بیشتر، ر.ک: فصلنامه علوم حدیث، ش2، ص148-146، مقاله: (جریان شناسى غلو)، نعمت الله صفرى. 117 . به عنوان مثال، تعداد افراد ذکر شده در (القسم الثانى)رجال ابن داوود که مختص ذکر مجروحان و مجهولان است، 565نفراست. 118 . المکاسب المحرمه، ج1،
ص320. 119 . جامع الرواه، ج1، ص343. 120 . کتاب الطهاره، ج3، ص243و244. 121 . همان، ص268-244. 122 . همان، ج3، ص269-268. 123 . جامع الرواه، ج1، ص341. 124 . همان، ص269. 125 . بحارالانوار، المجلسى، چاپ چهارم، دارالکتب الاسلامیه،تهران، 1362، ج1، ص32. 126 . مستدرک الوسائل، ج3، ص329، چاپ قدیم (نقل از: اصول علم الرجال بین النظریه والتطبیق، ص362(. 127 . براى اطلاع بیشتر، ر.ک: اصول علم الرجال بین النظریه والتطبیق، ص363-360. 128 . المکاسب المحرمه، ج1، ص320. 129 . اصول علم الرجال بین النظریه والتطبیق، ص365 و366. 130 . بحارالانوار، ج11، ص12. 131 . مستدرک الوسائل، ج3، ص336، چاپ قدیم (نقل از: اصول علم الرجال، ص366(. 132 . به عنوان مثال، ر.ک: کتاب الطهاره، ج2، ص170-169 و ج3،ص186 و353; کتاب البیع، ج5، ص10; الرسائل، ج2 (رساله فى التعادل والترجیح)، ص48. 133 . الرسائل، ج2 (رساله فى التعادل والترجیح)، ص48. 134 . کتاب البیع، ج5، ص10. 135 . جامع الرواه، ج2، ص193-192. 136 . وسائل الشیعه، ج20، ص42. 137 . المکاسب المحرمه، ج2، ص104. 138 . براى اطلاع بیشتر، ر.ک: اصول علم الرجال، ص277-274. 139 . وسائل الشیعه، ج20، ص41. 140 . کتاب البیع، ج2، ص486. 141 . کتاب من لایحضره الفقیه، الصدوق، تحقیق و تعلیق: السیدحسن موسى الموسوى الخراسانى، چاپ پنجم،
دارالکتب الاسلامیه،تهران،1363، ج1، ص3. 142 . به عنوان مثال، ر.ک: کتاب الطهاره، ج3، ص114. 143 . المکاسب المحرمه، ج1، ص56-55. 144 . اصول علم الرجال، ص191. 145 . المکاسب المحرمه، ج2، ص25. 146 . اصول علم الرجال، ص191. 147 . المکاسب المحرمه، ج2، ص26-25. 148 . براى اطلاع بیشتر، ر.ک: اصول علم الرجال، ص189. 149 . المکاسب المحرمه، ج2، ص55. 150 . انوار الهدایه فى التعلیقه على الکفایه، ج1، ص244. 151 . همان، ص245. 152 . الرسائل، ج1 (رساله فى الاستصحاب)، ص284. 153 . به عنوان مثال، ر.ک: الرسائل، ج1 (رساله فى الاستصحاب)،ص261 و 285 و 295 و 301. 154 . همان، ص263. 155 . همان، ج2 (رساله فى التعادل والترجیح)، ص109. 156 . اصول الحدیث و احکامه، ص41. 157 . الرعایه فى علم الدرایه، ص76. منظور از جمله آخر، تصریح به مخالفت با عامه است که در حدیث صحیح، سلامت از شذوذ را شرطمى دانند. 158 . همان، ص81. 159 . همان، ص84. 160 . همان، ص85. 161 . همان، ص86. 162 . در اینجا این نکته کلى قابل تذکر است که در مواردى که امام(ره) از لقب یا کنیه راوى بدون تصریح به نام او یاد کرده باشد، براى به دست آوردن نام راوى، از کتاب (معجم رجال الحدیث)آیه الله خویى استفاده
مى نماییم و از ذکر نشانى جداگانه،خوددارى مى کنیم. 163 . کتاب البیع، ج2، ص21. » آنچه در بین دو هلال آورده ایم، تعبیر امام(ره) درباره راوى یا کتاب وى یا روایت اوست. 164 . المکاسب المحرمه، ج1، ص66. 165 . کتاب الطهاره، ج3، ص304. 166 . همان، ج2، ص149. 167 . همان، ج1، ص340. 168 . همان، ص147. 169 . کتاب البیع، ج3، ص97. 170 . الرسائل، ج2 (رساله فى الاجتهاد و التقلید) ص114. 171 . المکاسب المحرمه، ج1، ص50. 172 . کتاب البیع، ج4، ص106. 173 . همان، ص256. 174 . کتاب الطهاره، ج1، ص147. 175 . براى مثال، ر.ک: المکاسب المحرمه، ج1، ص56 و 230 و319 و321; کتاب الطهاره، ج3، ص38. 176 . المکاسب المحرمه، ج1، ص231230. 177 . کتاب الطهاره، ج1، ص187. 178 . همان، ج2، ص16. 179 . الرسائل، ج2 (رساله فى التعادل والترجیح)، ص83. 180 . کتاب الطهاره، ج3، ص302; کتاب البیع، ج2، ص335; الرسائل،ج1 (رساله فى الاستصحاب)، ص284. 181 . المکاسب المحرمه، ج1، ص83. 182 . کتاب البیع، ج2، ص506; المکاسب المحرمه، ج1، ص81. 183 . کتاب البیع، ج3، ص376. 184 . کتاب الطهاره، ج1، ص169. 185 . همان، ج2، ص147 و166. 186 . کتاب البیع، ج3، ص89. 187 . المکاسب المحرمه، ج1، ص142.
188 . الرسائل، ج2 (رساله فى التعادل والترجیح)، ص109. 189 . کتاب الخلل فى الصلوه، ص204. 190 . الرسائل، ج1 (رساله فى الاستصحاب)، 285; کتاب الخلل فى الصلوه، ص297. 191 . معجم رجال الحدیث، ج24، ش15159. 192 . همان، ج6، 2984. درباره حسن بن على بن فضال مى گوید: کوفى فطحى ثم رجع عند موته، ثقه من اصحاب الرضا(ع). 193 . المکاسب المحرمه، ج1، ص209. 194 . الغیبه، الطوسى، ص390; معجم رجال الحدیث، ج!، ص68. 195 . کتاب الخلل فى الصلوه، ص81. 196 . کتاب البیع، ج1، ص400 و ج2، ص455. 197 . کتاب الطهاره، ج2، ص180. 198 . جامع الرواه، ج1، ص139. 199 . کتاب الطهاره، ج3، ص467. 200 . همان، ص533. 201 . الرسائل، ج1 (رساله فى الاستصحاب)، ص261. 202 . المکاسب المحرمه، ج1، ص229. 203 . کتاب البیع، ج3، ص410. 204 . المکاسب المحرمه، ج1، ص292. 205 . کتاب الطهاره، ج3، ص43. 206 . الرسائل، ج2 (رساله فى الاجتهاد و التقلید)، ص114. 207 . المکاسب المحرمه، ج1، ص12. 208 . کتاب الطهاره، ج3، ص451. 209 . همان، ج1، ص98. 210 . همان، ص187. 211 . همان، ج2، ص16. 212 . همان، ج3، ص355. 213 . کتاب البیع، ج1، ص336. 214 . همان، ص407. 215 . کتاب الطهاره، ج3،
ص49. 216 . جامع الرواه، ج1، ص263. 217 . کتاب الطهاره، ج1، ص149. 218 . همان، ج3، ص24. 219 . المکاسب المحرمه، ج1، ص311. 220 . کتاب الطهاره، ج3، ص321. 221 . همان، ج3، ص180; کتاب البیع، ج3، ص389; المکاسب المحرمه،ج1، ص224. 222 . جامع الرواه، ج1، ص286. 223 . کتاب الطهاره، ج1، ص22. 224 . کتاب الطهاره، ج3، ص187. 225 . همان، ج2، ص36. 226 . همان، ص194. 227 . همان، ص149. 228 . همان، ص220. 229 . کتاب البیع، ج2، ص127 و ج3، ص96. 230 . کتاب الطهاره، ج2، ص95. 231 . کتاب البیع، ج5، ص22. 232 . همان، ج3، ص228. 233 . همان، ج2، ص419. 234 . همان، ص336. 235 . المکاسب المحرمه، ج1، ص53. 236 . همان، ص211. 237 . کتاب الطهاره، ج1، ص21. 238 . المکاسب المحرمه، ج2، ص16; کتاب البیع، ج1، ص119. 239 . المکاسب المحرمه، ج1، ص243. 240 . کتاب البیع، ج2، ص120. 241 . کتاب الطهاره، ج1، ص145. 242 . المکاسب المحرمه، ج1، ص276. 243 . کتاب الطهاره، ج3، ص35. 244 . همان، ص365. 245 . الرسائل، ج2 (رساله فى الاجتهاد والتقلید)، ص110. 246 . همان جا. 247 . کتاب الطهاره، ج3، ص303. 248 . کتاب البیع، ج4، ص227. 249 . الرسائل،
ج2 (رساله فى التعادل والترجیح)، ص101; کتاب البیع، ج2، ص342; کتاب الخلل فى الصلوه، ص64. 250 . المکاسب المحرمه، ج1، ص311. 251 . کتاب الطهاره، ج3، ص149 و ج3، ص120. 252 . همان، ج1، ص36 و147. 253 . المکاسب المحرمه، ج2، ص12. 254 . همان، ج1، ص229. 255 . کتاب الطهاره، ج3، ص275. 256 . همان، ج1، ص42. 257 . معجم رجال الحدیث، ج9، ش5639. 258 . المکاسب المحرمه، ج1، ص76. 259 . کتاب الطهاره، ج3، ص45. 260 . کتاب البیع، ج1، ص403. 261 . کتاب الطهاره، ج3، ص118. 262 . المکاسب المحرمه، ج1، ص212. 263 . کتاب الطهاره، ج3، ص295. 264 . کتاب الخلل، ص63. 265 . کتاب الطهاره، ج3، ص158. 266 . کتاب البیع، ج20، ص279; کتاب الخلل، ص68. 267 . المکاسب المحرمه، ج1، ص297. 268 . کتاب الطهاره، ج3، ص629. 269 . المکاسب المحرمه، ج1، ص246. 270 . کتاب الطهاره، ج3، ص51. 271 . کتاب الخلل، ص214; الرسائل، ج1 (رساله فى الاستصحاب)،ص285. 272 . المکاسب المحرمه، ج1، ص35. 273 . همان، ص153. 274 . همان، ص35. 275 . کتاب الطهاره، ج3، ص202. 276 . کتاب الخلل، ص236. 277 . کتاب الطهاره، ج3، ص285. 278 . جامع الرواه، ج1، ص534. 279 . کتاب البیع، ج3، ص97. 280 . کتاب
الطهاره، ج3، ص632. 281 . همان، ص113. 282 . همان، ج1، ص282. 283 . همان، ج3، ص113. 284 . همان، ج1، ص47. 285 . کتاب الطهاره، ج3، ص187; کتاب البیع، ج30، ص58; کتاب الخلل، ص164. 286 . کتاب البیع، ج4، ص391. 287 . المکاسب المحرمه، ج1، ص85. 288 . کتاب الطهاره، ج1، ص131. 289 . همان، ج2، ص303 و ج30، ص78و 81. 290 . همان، ج3، ص181. 291 .جامع الرواه، ج1، ص613. 292 . المکاسب المحرمه، ج1، ص298. 293 . کتاب الخلل، ص229; الرسائل، ج1 (رساله فى الاستصحاب)،ص262. 294 . کتاب البیع، ج3، ص369. 295 . کتاب الطهاره، ج3، ص110. 296 . کتاب البیع، ج3، ص415. 297 . کتاب الطهاره، ج1، ص164. 298 . همان، ج3، ص158 و 495. 299 . همان، ص6 و159. 300 . همان، ص165. 301 . المکاسب المحرمه، ج2، ص103. 302 . کتاب البیع، ج2، ص436. 303 . کتاب البیع، ج2، ص413. 304 . همان. 305 . همان، ص502. 306 . کتاب الطهاره، ج1، ص45 و147. 307 . همان، ص113. 308 . کتاب البیع، ج2، ص398. 309 . کتاب الطهاره، ج2، ص8. 310 . همان، ص219. 311 . همان. 312 . المکاسب المحرمه، ج2، ص93. 313 . کتاب البیع، ج2، ص335. 314 . همان، ج3، ص410. عبارت
ایشان چنین است: صحیح حذیفه بن منصور، بناء على وثاقه محمد بن سنان کما لایبعد. 315 . کتاب الطهاره، ج3، ص251. 316 . همان، ص252. 317 . همان جا. 318 . کتاب الطهاره، ج1، ص126. 319 . همان، ج3، ص639. 320 . المکاسب المحرمه، ج1، ص49. 321 . همان، ص50. 322 . همان، ج2، ص11. 323 . کتاب الطهاره، ج1، ص196. 324 . المکاسب المحرمه، ج2، ص21. 325 . کتاب الطهاره، ج2، ص62. 326 . جامع الرواه، ج2، ص228. 327 . المکاسب المحرمه، ج2، ص111 و 121. 328 . همان، ص142. 329 . کتاب الطهاره، ج2، ص207. 330 . همان، ج3، ص204. 331 . کتاب الخلل، ص64. 332 . کتاب البیع، ج2، ص280; کتاب الطهاره، ج3، ص522. 333 . کتاب الطهاره، ج3، ص23. 334 . المکاسب المحرمه، ج1، ص114 و ج2، ص7. 335 . کتاب البیع، ج2، ص278; کتاب الخلل، ص226. 336 . کتاب البیع، ج5، ص252. 337 . کتاب البیع، ج2، ص482; الرسائل، ج2 (رساله فى التعادل والترجیح)، ص108. 338 . کتاب الخلل، ص113. 339 . کتاب الطهاره، ج3، ص563. 340 . کتاب الخلل، ص14. 341 . المکاسب المحرمه، ج1، ص276. 342 . کتاب الطهاره، ج3، ص177. 343 . کتاب الخلل، ص276. 344 . کتاب البیع، ج2، ص407. 345 .
کتاب الطهاره، ج3، ص340. 346 . همان، ج2، ص76. 347 . همان، ج3، ص177. 348 . کتاب البیع، ج2، ص285. 349 . کتاب الطهاره، ج2، ص194. 350 . کتاب البیع، ج3، ص247. 351 . کتاب الطهاره، ج1، ص152; کتاب الخلل، ص65. 352 . کتاب الطهاره، ج3، ص251. 353 . همان، ص112. 354 . کتاب البیع، ج3، ص97. 355 . همان، ص18. 356 . همان، ج2، ص474. 357 . المکاسب المحرمه، ج1، ص75. 358 . همان، ص77. 359 . کتاب البیع، ج3، ص17. 360 . المکاسب المحرمه، ج3، ص55. 361 . در کتاب، (واستثناء) آمده است. 362 . کتاب الطهاره، ج2، ص218. 363 . رجال النجاشى، ص40 (ش82(. درباره او مى گوید: کوفى ثقه کثیر الروایه. 364 . کتاب الطهاره، ج2، ص218. 365 . کتاب الخلل، ص196. 366 . کتاب الطهاره، ج3، ص251. 367 . کتاب الطهاره، ج1، ص181. 368 . کتاب الطهاره، ج3، ص251. 369 . جامع الرواه، ج1، ص247. 370 . کتاب البیع، ج1، ص337. 371 . کتاب الطهاره، ج3، ص183. 372 . المکاسب المحرمه، ج1، ص232. 373 . جامع الرواه، ج1، ص339. 374 . کتاب الطهاره، ج3، ص251. 375 . براى اطلاع بیشتر، ر.ک: کتاب الطهاره، ج3، ص272-240. 376 . المکاسب المحرمه، ج1، ص77. 377 . کتاب الطهاره، ج1،
ص163. 378 . همان، ج3، ص252. 379 . همان، ص251 و 252. 380 . همان، ص182. 381 . همان، ص252. 382 . المکاسب المحرمه، ج1، ص219-218. 383 . کتاب الطهاره، ج3، ص251. 384 . کلمه (عدم) در عبارت امام(ره) ذکر نشده، اما لازم به نظرمى رسد; زیرا طبق عبارت محقق، عدالت محمد بن حمران، اشهر ازعدالت عبدالله بن عاصم است و نه بالعلکس. 385 . کتاب الطهاره، ج2، ص219-218. 386 . همان، ج3، ص249 و 250. 387 . الرسائل، ج1 (رساله فى قاعده لاضرر)، ص24. 388 . رجال النجاشى، ص249(ش656(. 389 . کتاب الطهاره، ج3، ص250. 390 . کتاب البیع، ج2، ص471. عبارت امام(ره) را در فصل اول ازبحث در اعتبار خبر ثقه یا موثوق الصدور آوردیم. 390 . المکاسب المحرمه، ج1، ص46. 392 . کتاب الطهاره، ج3، ص418. 393 . همان، ج2، ص16. 394 . المکاسب المحرمه، ج1، ص55. 395 . کتاب الطهاره، ج3، ص252. 396 . همان جا. 397 . همان، ص23. 398 .همان، ج2، ص218. 399 . المکاسب المحرمه، ج2، ص55. 400 . کتاب الطهاره، ج1، ص282. 401 . همان، ص301. 402 . همان، ص281 . 403 .همان، ص171. 404 . الرسائل، ج1، (رساله فى قاعده لاضرر)، ص24. 405 . المکاسب المحرمه، ج1، ص176. 406 . المکاسب
المحرمه، ج1، ص75. 407 . کتاب الطهاره، ج3، ص252. 408 . همان، ص251. 409 . المکاسب المحرمه، ج1، ص75. 410 . کتاب الطهاره، ج2، ص217 و 218. شبیه این عبارات در: المکاسب المحرمه (ج1، ص238( نیز آمده است و با مقایسه امثال این عبارتهاى متشابه است که ظن به جزوه رجالى داشتن امام(ره)تقویت مى شود. 411 . کتاب الطهاره، ج3، ص251. 412 . همان، ص251-250. 413 . جامع الرواه، ج2، ص216. 414 . کتاب الطهاره، ج3، ص252. 415 . همان، ص115. 416 . همان، ص251. 417 . المکاسب المحرمه، ج1، ص258. 418 . کتاب الطهاره، ج2، ص76. 419 . همان، ج3، ص281. 420 . همان، ص249.
فصلنامه متین، شماره 2 طباطبایى، فاطمه
اندیشمندان و متفکران بزرگ اسلامى نکات و دقایق بسیارى در مورد فطرت بیان کرده اند که در این میان مى توان از امام خمینى(س) یاد کرد. ایشان در کتابهاى عرفانى خود از جمله شرح حدیث جنود عقل و جهل و چهل حدیث و همچنین در نامه هاى عرفانى که نگاشته اند به بررسى فطرت پرداخته اند. در این مقاله پس از بررسى اجمالى دیدگاههاى متفکران غربى پرسشهایى طرح شده که سعى نگارنده یافتن پاسخهاى مناسب براى آنهاست. در ادامه، بحث از تقسیمات فطرت و خصوصا فطرت محجوبه و فطرت مخموره به میان آمده، و در پایان برخى از احکام فطرت مورد بررسى قرار گرفته است. بحث فطرت از جمله مباحث پراهمیتى است که در قلمرو اندیشه هاى دینى و غیردینى مطرح است و در دوران اخیر نیز برخى از متفکران ایرانى و خارجى از جنبه هاى مختلف علمى، فلسفى و روان شناختى در مورد آن تحقیق و تفحص کرده اند. (1) مبحث فطرت را مى توان در دو حوزه متمایز و متفاوت قابل طرح دانست: الف) حوزه امور اعتبارى ب) حوزه امور غیر اعتبارى که خود شامل دو شاخه وجودشناختى ( lacigolotno ) و معرفت شناختى ( lacigolometsipe ) است. برخى از معتقدین به فطرت که آن را در حوزه وجودشناسى جستجو مى کنند برآنند تا با
استناد به فطرت، خداوند را در عالم خارج و خداخواهى و کمال خواهى را در عالم انسانى اثبات کنند. به نظر اینان اعتقاد به خدا فطرى است و هیچ گونه احتیاجى به استدلال و برهان ندارد. اهمیت این بحث از آن جهت است که با انسان شناسى ارتباط کامل دارد و تلقى صحیح از آن به تبیین جایگاه انسان و تعریف و شناخت او کمک مى کند. یکى از مکتبهاى فلسفى که به انسان و نحوه وجود او توجه خاصى نشان داده، اگزیستانسیالیسم است. اگزیستانسیالیسم به اصالت انسان اعتقاد داشته و آنچه از نوشته هاى کى یرکگارد ( و یاسپرس ( srepsaY ) - که در حقیقت پیشروان نهضت فکرى اگزیستانسیالیسم مى باشند - برمى آید آن است که انسان به هنگام تولد استعدادى بیش نیست و نمى توان براى آن ماهیتى فرض کرد چون ماهیت حقیقت شىء است و چیزى که هنوز کامل نشده است معلوم نیست که چه خواهد شد... انسان حس مى کند که آزاد است هر گونه که مى خواهد وجود خود را بسازد و کامل کند. (2) آنان معتقدند انسان اصالتا آزادى دارد و هیچ قید و بندى او را محدود نکرده است و در پناه همین آزادى با تلاش و کوشش، خود را مى سازد و به شخصیت خویش قوام مى بخشد. در نظر این گروه هر قید و صفتى
که انسان را مقید کند، مخالف آزادى است. بر این مبنا آیا فطرت، خواه کمال جو باشد و خواه مطلق گرا، آزادى انسان را مخدوش نمى سازد؟ معتقدان به فطرت - از جمله علماى مسلمان - براى اثبات نظریه خویش ضمن طرح مسائل مربوط به فطرت به مناقشه هاى منکران امور فطرى نیز پاسخ مى دهند. عمده مسائلى که آنان مطرح مى کنند عبارت است از: 1- فطرت چیست؟ 2- امور فطرى کدامند؟ 3- رابطه فطرت با آزادى انسان چیست؟ آیا فطرت براستى آزادى انسان را مخدوش مى سازد؟ آیا اساسا آن نوع آزادى که پیروان مکتب اصالت انسان مطرح مى کنند، صحیح است؟ و بر فرض صحت، کمال محسوب مى شود؟ 4- آیا تلاش و عمل انسان براى رسیدن به کمال مطلوب با فطرت و سرشت او ارتباط دارد؟ آیا این عمل او موجب شکوفاشدن امور فطرى مى شود یا امر جدیدى در او به وجود مى آید و هیچ گونه ارتباطى بین آنها وجود ندارد و اگر عمل را معلول آن واقعیات درونى از پیش تعبیه شده بدانیم، نفى آزادى انسان شده است یا نه؟ حضرت امام خمینى(س) به عنوان یکى از معتقدان به فطرت در پاره اى از آثار خویش این مساله را مورد بحث قرار داده اند و سعى ما نیز در این مقاله بر آن است تا بر اساس نظریات
ایشان در این خصوص، پاسخهایى براى پرسشهاى یادشده بیابیم. اینک بحث خود را با تعریف واژه فطرت و پاسخ به سؤال اول آغاز مى کنیم. فطرت مشتق از «فطر» است که در لغت به معنى آغازکردن و شکافتن و در قرآن کریم به معنى آفریدن و خلق کردن به کار رفته است. امام در توجیه این معنى مى فرمایند: «خلقت گویى پاره نمودن پرده عدم و حجاب غیت است». (3) برخى گفته اند «الفطرة اى الخلقة» (4) فطرت دلالت بر خلقت ابتدایى موجودات دارد، و شکل و هیات خاصى است که خداوند در ابتداى آفرینش به مخلوقات عطا مى کند و از آنجا که انسان یکى از مخلوقات است مى توان چنین نتیجه گرفت که فطرت انسانى حقیقتى است که با اعطاى آن، انسان، انسان مى شود و از سایر پدیده ها ممتاز مى گردد، همچنان که هر یک از مخلوقات نیز با فطرت خاص خود از دیگر موجودات متمایز مى شوند. البته فطرت انسان ویژگیهایى دارد که مخصوص خود اوست و سایر موجودات یا از آن بهره ندارند یا حظ کمى دارند. (5) برخى فطرت را مختص انسان و گروهى مشترک در همه موجودات مى دانند ولى از کلام امام در ره عشق چنین برمى آید که ایشان فطرت را خاصه همه موجودات مى دانند آنجا که مى فرمایند: از کجا شروع کنم بهتر آن است که
از فطرت باشد. «فطرة الله التى فطر الناس علیها لاتبدیل لخلق الله» در اینجا به فطرت انسانها بسنده کرده گرچه این خاصه خلقت است. (6) بنابراین، فطرت عبارت است از هستى یافتن، پدیدار شدن، و از کتم عدم به درآمدن; و مراد از امور فطرى مجموعه خصوصیاتى است که پدیده ها با آن آفریده مى شوند و حقیقت آنها از یکدیگر ممتاز مى گردد. در این میان انسان از کششهاى فطرى خاصى همچون کمال خواهى، مطلق گرایى، خداجویى و نقص گریزى برخوردار است که او را به نحو تمام و کمال بر دیگر موجودات برترى مى بخشد. حضرت امام ضمن نقل حدیث زراره از امام صادق(ع) در بیان معناى آیه «فطرة الله التى فطر الناس علیها» فرموده اند معناى این کریمه شریفه این است که همه مردم بر فطرت توحید خلق شده اند. امام از این حدیث استفاده کرده و مى فرمایند: گرچه در این حدیث و برخى احادیث دیگر فطرت را به توحید تفسیر نموده اند ولى این از قبیل بیان مصداق است یا تفسیر به اشرف اجزاى شىء است. ایشان با نقل حدیث دیگرى از امام محمد باقر(ع) که حضرت فطرت را در حسنه زراره به معرفت تفسیر نموده اند، چنین نتیجه مى گیرند که فطرت اختصاص به توحید ندارد بلکه جمیع معارف حقه را شامل مى شود که خداوند بندگان را به
آن مفطور فرموده است. (7) حضرت امام(س) در مورد خلقت انسان مى گویند وقتى خداوند طینت آدم اول را مخمر فرمود دو فطرت و سرشت و جبلت به انسان عطا کرد: الف) فطرت اصلى ب) فطرت تبعى این دو فطرت به منزله پایه و اصل سایر فطریات هستند که در انسان مخمر گردیده است و دیگر فطریات فروعند و به منزله شاخه هاى آن دو. ایشان در توجیه این دو فطرت مى نویسند: یکى فطرت مخموره غیر محجوبه است که سمت اصلیت دارد و آن عبارت است از فطرت عشق به کمال مطلق و خیر و سعادت مطلقه. (8) که به نظر حضرت امام(س) این فطرت در نهاد همه آدمیان موجود است: و دیگرى فطرت محجوبه است که سمت فرعیت و تابعیت را دارد و همان فطرت تنفر از نقص و انزجار از شر و شقاوت است که این مخمر بالعرض است. (9) حضرت امام فطرت مخموره را وزیر عقل و مبدا و منشا خیر بلکه خود «خیر» مى دانند و فطرت محجوبه و گرفتار حجب طبیعت را وزیر جهل و مبدا و منشا شر بلکه خود شر معرفى مى کنند (10) از منظر امام، ایمان، شکر، توکل، صبر، رافت، علم، خوف، تواضع، تانى و استسلام از «جنود عقل» و لوازم فطرت مخموره هستند و در
مقابل کفر، جهل، گستاخى، تکبر، شتاب زدگى، بى ثباتى، بى قرارى، جزع و ... از «جنود جهل» و لازمه فطرت محجوبه مى باشند. در پاسخ به سؤال دوم، حضرت امام خمینى(س) در کتاب شریف شرح حدیث جنود عقل و جهل به ذکر برخى از امور فطرى پرداخته اند از جمله: الف) توحید و ولایت. امام(س) با بیانى کوتاه ولایت را شاخه اى از شجره توحید معرفى مى کنند. توضیح این مطلب که چگونه حضرت امام(س) ولایت را از امور فطرى شمرده اند آن است که با توجه به استدلالى که در مصباح الهدایه در حث خلافت و ولایت مطرح مى کنند، خلافت را بزرگترین شان الهى مى دانند که به وسیله آن رهیابى به ساحت غیب امکان پذیر مى شود این خلافت را همان روح «خلافت محمدى» مى دانند. از نظر امام «خلافت» ظهوربخش سایر اسماء الهى است زیرا مظهر اسم جامع «الله» است. چنین خلیفه اى منعکس کننده تمام اسماء و صفات الهى است. امام در مصباح الهدایه مى گویند: «فالنبوة مقام ظهور الخلافة و والولایة و هى مقام بطونها». (11) از دید امام خلافت و ولایت باطن نبوت است و نبوت مقام ظهور خلافت و ولایت. حال با تلفیق این مطلب با مطلب دیگرى از امام در کتاب چهل حدیث که نبوت و انزال کتب هدایت را از امور فطرى دانسته اند، مى توان این دو مطلب
را صغرى و کبراى استدلال قرار داد و چنین نتیجه گرفت که اگر ولایت، باطن خلافت و خلافت، باطن نبوت است، و نبوت امرى فطرى است پس ولایت هم که باطن نبوت است امرى فطرى است. پس فطرت غیر محجوبه بر ضرورت ولایت نیز حکم مى راند. حقیقت ولایت فیض مطلق است، و فیض مطلق ظل و سایه وحدت مطلقه و فطرت بالذات متوجه کمال اصلى، و بالتبع متوجه کمال ظلى است. (12) در اندیشه امام فهم و پذیرش ولایت، منوط به فهم و درک توحید است. ب) از امور دیگرى که امام آن را فطرى مى دانند عشق به بقاى ابدى و حریت و آزادى است و معتقدند علت عدم ظهور عشق در میان بیشتر آدمیان محجوب شدن فطرت مخموره آنان است. آنان به اشتباه به دنیا و امور فانى دل بسته و نهایتا از مرگ بیزار شده اند. درواقع مرگ براى محجوبانى که آن را فنا و نیستى مى پندارند ناپسند است; چرا که فطرت از فنا و عدم تنفر دارد و از موت گریزان است. محى الدین بن عربى نیز معتقد است معشوق فطرت، امرى دائمى و زوال ناپدیر است «و نشئه باقیه معشوق فطرت است». (13) پس منشا نفرت و گریز از مرگ، محجوب شدن فطرت مخموره است. در اینجا سؤالى مطرح مى شود
که اگر نفرت از موت به سبب محجوب شدن فطرت است پس با حال مؤمنانى که گریزان از مرگ هستند و آن را مکروه مى شمرند چگونه سازگار است؟ به تعبیر دیگر اگر پذیرفتیم که کسانى از مرگ بیزار و متنفرند که آن را فنا و نیستى مى پندارند پس مؤمنین چگونه مى توانند با اتصاف به صفت ایمان از موت نیز کراهت داشته باشند؟ در جواب باید گفته شود که کراهت برخى از مؤمنین و بندگان خاص خدا از موت، و گرایش آنان به بقا و زنده ماندن صرفا به دلیل خوشه چینى و برگرفتن زاد و توشه بیشتر و نهایتا از خوفى است که نشانه ایمان آنان است. در اثبات اکراه مؤمنین از موت مى توان به حدیث تردد استناد کرد. در حدیث تردد خداوند سبحان به این نوع کراهت اشاره مى فرماید: ما ترددت فى شىء انا فاعله ترددى فى قبض عبدى المؤمن یکره الموت، و انا اکره مساءته و لابد له من لقائى (14) هرگز در امرى که فاعل آن بودم تردید نداشتم آنچنانکه در مورد گرفتن جان بنده مؤمنم که او از آن گریزان است و من ناخوشایندى او را ناخوش دارم اما او را راهى جز دیدار من نیست. بنابراین خداوند تصریح مى کند که دوست ندارد فاعل فعلى باشد که براى
بنده مؤمنش ناخوشایند است; زیرا «المحب یکره مایکرهه محبوبه» عاشق از آنچه محبوبش را مى آزارد دورى مى جوید; اما چون لقا و دیدار حضرت حق بدون موت حاصل شدنى نیست چنانچه در حدیث دجال آمده است که: «ان احدکم لایرى ربه حتى یموت» سرنوشت محب و محبوب من دیدار من است و این دیدار جز با موت حاصل نمى شود که فرمود: «لابد له من لقائى». بنابراین براى حصول این دیدار اگر چه مکروه محبوب من است جان او را مى ستانم. براستى لطافت حدیث وجدآور است; زیرا نمى فرماید بالاخره او را مى میرانم بلکه مشروط را که دیدار و لقا است ذکر مى کند و مى فرماید بالاخره من در این تردید باقى نمى مانم و لذت دیدار خود را به او مى چشانم; زیرا من به دیدار او مشتاقترم « انى اشد شوقا الیهم». (15) البته روشن است که این شوق و اشتیاق در مقام کثرت و تفصیل است نه در ساحت وحدت و اجمال. مى توان به این نکته توجه نمود این اوصافى را که حضرت امام(س) تحت عنوان جنود عقل و لوازم فطرت مخموره یاد کرده اند در کتب اخلاقى، در شمار صفات پسندیده مطرح شده است آیت الله مطهرى تمامى این اوصاف یاد شده را از مقوله اخلاق (حکمت عملى) دانسته و تحت عنوان گرایش به خیر و
فضیلت که یکى از گرایشهاى مقدس فطرى است یاد کرده اند. (16) و اما در مورد سؤال سوم که رابطه فطرت و آزادى چیست باید گفته شود پذیرش این نکته که هر موجودى با خصوصیاتى خلق مى شود و به واسطه آن از دیگران ممتاز مى گردد، و یا اینکه انسان، حقیقتى (یا موجودى) است که بدون حد و مرز و ویژگیهاى خاص آفریده نشده است، بدان معنى نیست که فطرت با آزادى مغایرت داشته باشد زیرا در انسان شناسى عرفانى - دینى به نقطه اى مى رسیم که انسان را عصاره همه موجودات و اشرف مخلوقات و نهایتا خلیفه خداوند بر روى زمین مى دانیم. خلیفه اى که سجده او بر همه آفریدگان واجب مى گردد، تا آنجا که عبادت چندین هزار ساله ملکى (17) از ملائک به جرم سجده نکردن بر او محو مى شود و در پیشگاه مقام خلیفه الهى و بارگاه کرامت انسانى بردار مى شود. (18) موجودى که اطاعت از او چون اطاعت از خالق است و خداوند در مورد آفرینش او مى گوید: «خلقته بیدى». به راستى انسان تنها موجودى است با دو دست جمال و جلال خداوند به منصه ظهور و خلقت راه یافته و سپس خالق هستى به این خلقت خود بر خویش مباهات نموده و «فتبارک الله احسن الخالقین» مى گوید و انسان تنها موجودى است که بر
صورت خداوند آفریده شده است که «ان الله خلق آدم على صورته». (19) بنابراین وقتى انسان به صورت خداوند خلق مى شود و نماینده او در زمین مى گردد - و این خلافت که خلافت تکوینى است نه اعتبارى - پس انسان نیز همانند آفریدگارش داراى اختیار، قدرت و آزادى خواهد بود و هیچ امرى تکوینا نمى تواند آزادى او را مخدوش سازد. حضرت امام(س) در مورد انسان مى گویند: عین ثابت انسان کامل (حقیقت محمدیه) بر سایر اسماء خلافت دارد و حکم او در همه مراتب نافذ است. به تعبیر دیگر سایر اعیان ثابته مظاهر همین حقیقت کلیه مى باشند عین ثابت انسان کامل بر همه اعیان معیت قیومى دارد این مظهریت در نظام تکوینى سارى و جارى است. (20) و از آنجا که خداوند صاحب قدرت و اراده و اختیار است، نماینده و خلیفه او نیز به این صفت موصوف مى باشد و تا آنجا پیش مى رود که گیرنده نامه اى از خالق خویش مى شود با این مضمون: «من الحى القیوم الذى لایموت الى الحى القیوم الذى لایموت» در این عبارت از جاودانگى انسان یاد شده است سپس به قدرت خلاقیت انسان اشاره مى فرماید که همانگونه که من به شىء مى گویم بشو، مى شود تو نیز چنین خواهى شد که اگر به شىء بگویى «کن»، «فیکون» خواهد
شد. «فانى اقول لشىء کن فیکون فقد جعلتک تقول للشىء کن فیکون» (21) باید توجه داشت که تنها تفاوت در استقلالى و تبعى بودن این اوصاف و ویژگیهاست. محى الدین بن عربى درباره انسان مطلب زیبایى آورده است که پس از شرح مختصرى درباره آن به اثبات سازگارى فطرت با آزادى مى پردازیم. ابن عربى مى گوید: «انسان حادث ازلى است». (22) انسان حادث است از آن جهت که ذاتا محتاج به غیر است و ازلى است از آن جهت که معلوم خداوند است و چون خداوند ازلا عالم است، علم او نیز ازلى خواهد بود و معلوم او که انسان است نیز ازلى خواهد بود و همان گونه که ازلیت نفى حدوث نمى کند حدوث نیز نفى ازلیت نمى کند - توضیح بیشتر این موضوع را مى توان در آثار عرفانى اسلامى در ذیل بحث اعیان ثابته جستجو کرد - در فلسفه نیز ثابت شده است که حادث ذاتى قدیم زمانى است. حادث ذاتى مسبوق به عدم زمانى نیست ولى چون هستى خویش را از سوى علت خود یافته است، بدون اینکه غیر آن را ایجاد نماید، هرگز نمى توان آن را موجود نامید. پس حادث ذاتى پیوسته از سوى علت، موجود است و چون به خویش واماند، معدوم است یعنى در مرتبه ذات و ماهیت معناى نیستى را حکایت مى کند.
پس حادث زمانى مسبوق به عدم زمانى است اما حادث ذاتى جز از نیستى در مقام ذات حکایت نمى کند. پس بین حدوث ذاتى و قدم زمانى منافاتى نیست. «موجود ممکن» مى تواند ذاتا حادث باشد هرچند که زمانا قدیم است و این حقیقت از ناحیه علت یا فاعل هستى قابل تفسیر عقلى است. (23) بر این اساس عدم منافات حدوث و ازلیت که در بیان محى الدین آمده است، روشن مى شود. حال بر مبناى این تعبیر دوگانه از انسان - حادث بودن در عین ازلى بودن - مى توان به پاسخى معقول در مورد پرسش گذشته رسید. چه، همان گونه که صرف تعلق انسان به ازلیت موجب تحقق استعدادها و فعلیت یافتن تواناییهاى نهفته او نیست به همان سان، وجود امور فطرى و از پیش تعبیه شده در انسان، راه او را براى انتخاب آینده زندگى سد نمى کند، در نتیجه همچنان که ازلى بودن نفى حدوث، و حدوث نفى ازلى بودن نمى کند، امور فطرى هم نفى آزادى نمى کند و آزادى نیز نافى امور فطرى نمى باشد. با توجه به آنچه در مورد خلقت انسان ذکر شد این سؤال مطرح مى شود که آیا همه انسانها متعالى هستند؟ در پاسخ مى توان گفت این اعتقاد که سرشت و فطرت انسان بر کمال خواهى و خداخواهى و ... است به این معناست که اینگونه
امور به صورت بالقوه در انسان وجود دارند و امر بالقوه ممکن است به فعلیت برسد یا نرسد و به فعلیت رسیدن امر بالقوه، مستلزم وجود شرایط است. در اینجاست که نقش تعلیم و تربیت و هدایت انبیا و اولیا در به ثمررساندن و شکوفاکردن آن حقایق بالقوه مطرح مى شود. هنر انبیا در مدد رساندن به مردم است تا حجابها را کنار زنند و زنگار تعینات را بزدایند. از این رو برخى از معلمان اخلاق و حتى انبیاى الهى معتقدند که در تعلیم و تربیت چیزى از خارج به انسان افزوده نمى شود بلکه تنها نیروهاى بالقوه اوست که به فعلیت درمى آیند. بنابراین نقش عوامل بیرونى - اعم از شرایط محیطى و تربیتى - این است که خصوصیات نهفته آدمى را شکوفا کند و انرژى متراکم در وجود او را در مسیر صحیح و درست آزاد سازد نه اینکه خصوصیاتى را در فرد ایجاد کند. بر خلاف آمپریست هایى همچون هیوم و جان لاک که معتقدند هیچ معلومى در ضمیر انسان نیست و همه چیز را انسان از عالم خارج دریافت مى کند و به عبارت روشن تر اینان معتقدند همه چیز آموختنى است و یا کانت که براى عقل و معنى اصالت قائل بوده و مکتب او به مکتب انتقادى معروف است به دو نحوه معلوم
ماتقدم ( iroirpa ) و ماتاخر ( iroiretsopa ) معتقد مى باشد. به همین دلیل اساس دعوت بزرگان دینى، دعوت به خویشتن خویش و خودشناسى است پس «از خود بطلب هر آنچه خواهى که تویى» و در سروده منسوب به امام على(ع) چنین آمده است: اتزعم انک جرم صغیر و فیک انطوى العالم الاکبر و در پاسخ به پرسش چهارم مى توان گفت، اساسا واجد فطریات بودن منافات با آزادى ندارد بلکه بالعکس، آزادى با فقدان فطریات ناسازگار است، و اگر گفته شود انسان با فطرتى سالم، خداجو، نیک طلب، گریزان از شر آفریده شده است این مطلب هیچ گونه منافاتى با نیک شدن، سالم شدن و عالم شدن او ندارد. همچنان که با ظالم شدن و جاهل شدن او منافاتى ندارد، درواقع اعمال اختیارى انسان نشانه آزادى عمل اوست که با بهره گرفتن از آنها به شکوفا ساختن آن صفات همت مى گمارد. گاه با عمل صحیح و شایسته که موافق طبیعت انسانى اوست، این امور وجودى در او منشا اثر مى شوند و گاه با عمل خلاف طبیعت انسانى، بى اثر مى گردند. پس این انسان است که آزادانه و با عمل اختیارى کمالات نهفته خویش را بارور مى سازد و یا آنها را مى پوشاند و صفات متضادش را در خود مى پروراند، یا عالم مى شود و یا جاهل نام مى گیرد. یا عادل مى شود یا به ظلم متصف مى شود.
پس اگر این نیروى بالقوه در نهاد انسان نمى بود هرگز متصف به این صفات کمالیه نمى شد; زیرا توانایى کسب آنها را نداشت و از طرف دیگر مى توان گفت که با حق انتخاب و مخیربودن او نیز منافات پیدا مى کرد. وقتى انسان بتواند از میان خیر و شر یکى را برگزیند به این سبب است که در ساختار وجودیش توان پرورش چنین صفاتى نهاده شده است و البته روشن است که این کمالات به نحو بالفعل نیست بلکه میل به آنهاست که در اثر عمل به فعلیت مى رسند.
انسان داراى فطرتى علم جو است و به همین سبب در پى کشف حقیقت خود و ادراک و شهود خویشتن خویش است و در این راه درمى یابد که وراى جسم مادى او واقعیتى دیگر نهفته است که او را از حوزه طبیعت مادى خارج مى کند و سپس نتیجه مى گیرد که آن حقیقت غیرمادى، لوازم و احکامى غیر از موجودیت مادى او دارد. یعنى، علاوه بر ظاهر، باطن و معنویتى نیز هست که درک آن بستگى تنگاتنگى با میزان علم و آگاهى او دارد. پس با فطرت عالمانه، نخست خود را درک مى کند و آنگاه به درک رب خویش نایل مى شود و به نقص و نیاز خود و کمال و غناى خالق خویش پى مى برد. از تفحص در آثار
مختلف حضرت امام مى توان چنین استنباط کرد که یکى از امورى که انسان به آن مفطور است فطرت عاشقانه است. در آداب الصلوة مى نویسند: در فطرت تمام موجودات حب ذاتى و عشق جبلى ایداع و ابداع فرموده، که به آن جذبه الهیه و آتش عشق ربانى متوجه به کمال مطلق و طالب و عاشق جمیل على الاطلاق مى باشد و براى هر یک از آنها نورى فطرى الهى قرار داده که به آن نور، طریق وصول به مقصد و مقصود دریابند. (24) در قسمت بعد به توضیح و تبیین «جذبه الهیه» و «آتش عشق ربانى» مى پردازند و از آن دو به «نار» و «نور» تعبیر مى کنند و یکى را رفرف وصول و دیگرى را براق عروج مى خوانند. (25) از منظر امام، همه انسانها دلبسته و سرگشته جمال مطلقند، گمشده اى جز او و تمنایى غیر او ندارند، و در دیوان خود مى گویند: جز رخ دوست نظر سوى کسى نیست مرا (26) و یا به تو دل بستم و غیر تو کسى نیست مرا (27) در مکتب امام، رسیدن به محبوب و دیدار جمال او خواسته فطرى بشر است و ریشه در پیمان روز الست دارد: عشق جانان ریشه دارد در دل از روز الست عشق را انجام نبود چون ورا آغاز نیست (28) از
دید امام، انسان هم زاده عشق است و هم مفتون آن: مازاده عشقیم و پسر خوانده جامیم (29) و جانبازى در راه معشوق را بازى کودکانه مى دانند که در اوایل سیر براى سالک کوى حقیقت دست مى دهد: در ره معشوق جان را باختن بازى طفلانه مى دانیم ما یکى از علماى اهل معرفت در این باره گوید: هیچ دلى نیست که از لمعه محبت در آن نورى نه و هیچ سرى نیست که از نشات آن در او شورى نه. (30) بارى، عشق جوهره وجودى انسان است و علت آفرینش کاینات، و به تعبیر امام در مصباح الهدایه، «فان بالعشق قامت السموات» (31) آسمان بر پایه عشق استوار است. و دیگرى مى گوید:«لولا العشق ماتکون متکون» (32) اگر عشق نبود هیچ موجودى تحقق پیدا نمى کرد. بنابراین حرکت عالم از نیستى به هستى برخاسته عشق است. از دیدگاه حضرت امام، عشق حقیقتى است که با جان بندگان عجین شده، با آن زاده مى شوند و با آن به معشوق مى رسند: عشق جانان ریشه دارد در دل از روز الست (33) و یا: ساکنان در میخانه عشقیم مدام از ازل مست از آن طرفه سبوییم همه (34) با این تعریف، جز از طریق عشق به محبوب نتوان رسید که: جز عشق تو را رهرو این
منزل نیست کوتاه سخن آنکه، همه موجودات خواهان جمال مطلقند و جمال محدود و ناقص خواسته فطرت نیست. پس جمال مى طلبند آن هم جمال مطلق و تا به معشوق فطرى خویش نرسند آرام و قرار نمى یابند. پس حب به خود و حب به کمال و جمال مطلق و آرامش در کنار محبوب و معشوق، خواسته فطرت عاشقانه انسان است و یافتن راه عشق پاسخى است به خواسته فطرت.
حضرت امام(س) مساله فطرت را از جنبه دیگرى مورد بررسى قرار داده اند و معتقدند که اولا فطرت و احکام آن (35) از لوازم وجود است که در اصل طینت و خلقت آدمى نهاده شده است، و همه انسانها در آن، اتفاق نظر دارند اما على رغم این همداستانى در مساله فطرت بعضى از آن غافلند. قرآن کریم نیز به این حقیقت اشاره دارد که «ولکن اکثر الناس لایعلمون» مگر اینکه هشداردهنده اى آگاه از این حقیقت پرده بردارد و موجب بیدارى و آگاهى آنان شود سپس مى فرمایند، هیچ چیزى نمى تواند بر این فطریات اثر بگذارد و آنها را دگرگون سازد. (36) ثانیا، «لاتبدیل لخلق الله ... ذلک الدین القیم»، چیزى آنها را تغییر نمى دهد. بدین ترتیب فطرت هرکس، همان نحوه وجودى او، و در واقع حقیقت اوست و نظر به اینکه ذاتى
شىء، تبدل پذیر نیست (37) فطرت نیز تغییرپذیر نخواهد بود و اما اشتغالات مادى و نفسانى، فطرت انسان را در حجاب فرومى برد (38) و تنها راه رهایى و نجات از این حجابها پرورش فطرت است و تا زمانى که توفیق چنین عملى حاصل نشود همچنان محجوب باقى خواهد ماند. (39). در اینجا ذکر این نکته لازم است که براى خروج از حجابهاى ظلمانى مى توان از سفر به درون خویش مدد جست: بیا با هم به سوى وجدان برویم که ممکن است
راهى بگشاید (40) راه دیگر راه مجاهده و تزکیه و تصفیه با تمسک به هدایت پروردگار است: زیرا خروج از این منزل علاوه بر مجاهدات، محتاج به هدایت حق تعالى است و اگر این هدایت شامل حال بنده نشود رستگار نمى شود. (41) انسان با فطرتى پاک، عاشق، کمال جو و ... پا به عرصه هستى مى گذارد; ولى براى شکوفایى این ویژگیهاى نهفته در وجود خویش نیاز به تعلیم و تربیت و تلاش و مجاهده دارد تا بتواند جامه حقیقى انسانى بر تن کند و به عبارت دیگر انسانى متعالى شود و نکته اى که از سخنان امام برمى آید توجه به حق و استمداد از خداوند است زیرا بشر لحظه به لحظه براى تحقق آرمانهاى خویش به لطفى ویژه از جانب رب کریم نیازمند است; همانگونه که در ایجاد و بقاى هستى خود به او نیاز دارد، در کسب فضایل و زدودن رذایل نیز همواره محتاج پروردگار و لطف و احسان اوست. انسان طالب کمال براى رفع حجابها از صمیم قلب مى گوید: الهى هب لى کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتى تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الى معدن العظمة و تصیر ارواحنا معلقة بعز قدسک (42) خدایا کمال انقطاع از خلق را به سوى خودت به من عطا
کن و دیده دل ما را با روشنایى نگاهش به سوى تو نورانى فرما، تا جایى که پرده هاى نور را دریده و به معدن عظمتت راه یابد و روانهاى ما به عز قدس تو تعلق یابند. به تعبیر امام: این کمال انقطاع، خروج از منزل خود و خودى و هرچه و هرکس، و پیوستن به اوست و گسستن از غیر. (43) این همان هبه الهى است که پس از طى مراحل به اولیاى خلص عطا مى شود و گوشه چشمى است که از جانب معبود به آنان افکنده مى شود. از دیدگاه امام چشم قلب تا به نظره حق تعالى منور نشود خرق حجب نتواند کند و «تا این حجب باقى است راهى به معدن عظمت نیست و ارواح، تعلق به عز قدسى را درنیابند و مرتبت تدلى حاصل نیاید (ثم دنى فتدلى). (44) از منظر امام، انسان پس از «صعق و اندکاک جبل هستى» (45) به مرتبه و مقامى مى رسد که حق تعالى با او نجوا مى کند (46) از این رو پیر طریق ما چنین رهنمود مى دهد که: صوفى ز ره عشق صفا باید کرد عهدى که نموده اى وفا باید کرد تا خویشتنى، به وصل جانان نرسى خود را به ره دوست فنا باید کرد (47)
حضرت امام، فطرت را داراى
احکامى مى دانند که با بهره گیرى از بیانات ایشان به شرح هریک مى پردازیم. 1( پذیرش مبدا هستى و کامل مطلق از منظر امام، انسان فطرتا طالب کمالى است که نقص نداشته باشد، عاشق جمالى است که عیبى چهره او را مخدوش نسازد، عاشق علمى است که جهل در او راه نداشته باشد، قدرت و سلطنتى را خواهان است که عجز همراه آن نباشد و بالاخره حیاتى را طالب است که هرگز فنا نپذیرد، از این رو اگر عالمى را مى ستاید و دل به او مى بندد هرگاه اعلمى را بیابد او را برمى گزیند و اگر جمال رخسار دلفریبى او را فریفته است هرگاه زیباترى یافت شود گوى سبقت در دلربایى از او مى ستاند. این خاصیت فطرت است که متوجه الیه او کمال مطلق است و از دیدگاه حضرت امام این عشق درمیان تمامى افراد بشر از هر ملت و نحله اى وجود دارد و در خمیره آنان است و در همه حرکات و سکنات آنان موج مى زند. (48) گرچه گاه در تشخیص مصداق دچار اشتباه مى شوند زیرا همواره حجابهاى ظلمانى و نورانى وجود دارند که انسان را به اشتباه مى اندازند و امر ناقص را کامل جلوه مى دهند. (49) اما به محض درک نقص و یافتن معشوق و معبودى کاملتر متوجه او مى شوند و خود این
پویایى و خرسند نماندن به معبودى ناقص دلیل بر وجود معبود کامل است. بنابراین معشوق مطلق، معشوق بى عیب و نقص، معشوق ابدى و فناناپذیر مطلوب نهایى همه افراد بشر است و زبان حال همه آدمیان این است که: ما عاشق جمال مطلق هستیم، ما حب به کمال و جلال مطلق داریم. ما طالب قدرت مطلقه و علم مطلق هستیم. (50) امام پس از بیان مقدماتى نتیجه مى گیرند که این عشق فعلى، معشوق فعلى مى خواهد و هرگز نمى تواند چنین معشوقى امرى متوهم و خیالى باشد; زیر امر موهوم، ناقص است و چنانچه گفته شد امر ناقص نمى تواند متوجه الیه فطرت باشد. پس عاشق فعلى و عشق فعلى جز با معشوق فعلى امکان پذیر نیست و جز ذات کامل، معشوقى نمى تواند فطرت بشر را راضى سازد. بنابراین لازمه عشق به کمال مطلق، وجود کامل مطلق است. از این رو به تعبیر حضرت ایشان، ترنم آگاهان طریق هدایت و مژدگانى بیدارشدگان از خواب غفلت این است که معبودى داریم زوال ناپذیر. معشوقى داریم بى نقص و مطلوبى داریم بى عیب. منظورى که «الله نورالسموات و الارض» است و محبوبى که سعه احاطه اش «لو دلیتم بحبل الى الارضین السفلى لهبط على الله» است. (51) 2( پذیرش توحید تنفر و بیزارى ازنقص یکى دیگر از امور فطرى است. طالب کمال
مطلق از هر گونه نقص و عیبى بیزار است و از آنجا که هر کثیر و مرکبى محدود است، در نتیجه ناقص است و فطرت از آن دورى مى جوید، بنابراین طالب کمال مطلق خواهان معبود یگانه است. با پذیرش این مقدمات فطرى (میل به کمال مطلق، تنفر از نقص، ناقص بودن مرکب) مى توان چنین نتیجه گرفت که متوجه الیه فطرت «واحد» است و «احد». (52) 3( پذیرش اوصاف معبود پس از پذیرش معبود یگانه، اوصاف شش گانه معبود مطلق که در قرآن کریم در سوره توحید بدان اشاره شده و بر مبناى اصول فطرى است چنین است: 1( الوهیت; 2(احدیت ; 3( صمدیت; 4( عدم انفصال چیزى از او; 5( عدم انفصال او از چیزى; 6( نداشتن کفو و همتا. اینک به شرح مختصرى درباره هر یک از این اوصاف مى پردازیم که حضرت امام پذیرش آنها را فطرى مى دانند. الوهیت محبوب یعنى محبوب هویت مطلقه اى است که کامل مطلق و مبرا از هر گونه نقص و کاستى است; زیرا در غیر این صورت محدود و ناقص است. او بسیط است و در عین بساطت جامع جمیع کمالات است. این بسیط یگانه «احد» است و از آنجا که لازمه احدیت واحدیت است، پس حضرت محبوب «احد» است و «واحد» و چون از هر
گونه عیب و نقص مبرا و به همه اوصاف کمالیه متجلى است، پس «صمد» (سرشار و توپر) است و به تعبیر دیگر قائم به نفس و بى نیاز از غیر است و متعالى از کون و فساد (53) است و چون مبدئى ندارد و از چیزى متولد نشده بلکه خود مبدا و مرجع تمام خیرات و موجودات است و تولیدى نیز ندارد، بنابراین به صفت «"لم یلد» و «لم یولد» متصف است و از آنجا که شان و حقیقت «هویت مطلقه» تکررپذیر نیست - زیرا تکرر دلیل نقص است و براى کامل مطلق تصور ناشدنى است - پس کفو ندارد. بنابراین « لم یکن له کفوا احد» صفت محبوب مطلق است. حضرت امام پس از بیان این صفات شش گانه براى هویت مطلق(الله) که معبود فطرى بشر است نتیجه مى گیرند که: سوره توحید از احکام فطرت است. (54) در جایى دیگر اشاره مى فرمایند که فهم این سوره براى متعمقین آخرالزمان وارد شده است. (55) حضرت امام در آداب الصلوة در توضیح و تبیین بیشتر این اوصاف مى گویند: این سوره با کمال اختصار مشتمل بر جمیع شؤون الهیه و مراتب «تسبیح» و «تنزیه» است و در حقیقت نسبت حق تعالى است به آنچه ممکن است در قالب الفاظ و نسج عبارات وارد شود، و باز توجه
مى دهند که این آیات خروج از حدین - یعنى حد «تنزیه» و «تشبیه»- است. (56) 4( اداى احترام نسبت به منعم حضرت امام محترم شمردن منعم و ولى نعمت را از امور فطرى بشر مى دانند و معتقدند انسان، به طور طبیعى و فطرى به کسى که به او نیکویى کرده است گرایش داشته و او را گرامى مى دارد. بنابراین گذشته از شناخت ولى نعمت، محترم شمردن کسى که «وجود» و هستى انسان را به او ارزانى داشته امرى طبیعى و فطرى است (57) و مى افزایند که: معلوم است هرچه نعمت بزرگتر باشد و منعم در آن انعام بى غرض تر باشد، احترامش در نظر فطرت لازم تر و بیشتر است. (58) 5( پذیرش نبوت و کتاب هدایت اگر پذیرفتیم که انسان با یک سلسله حقایق کمالیه به دنیا مى آید و مى باید با عقل و خرد این امور فطرى بالقوه را علیت ببخشد تا دعوى انسانیت و اشرفیت او بر همه آفریده ها به ثبوت رسد در این صورت بهترین هادى و معلم او است; اما از طرف دیگر مى دانیم که عقل نیز حدود و محدوده خاصى دارد و بیشتر حکما و متفکران در میزان کارآیى و گستردگى عقل سخنها گفته اند. با آنکه عقل را پیامبر درون مى خوانند; اما معتقدند برخى از مسائل و احکام و حقایق عالم هستى
از حوزه معرفت عقل بیرون است و عقل قادر به شناخت آنها نیست. بنابراین اتصال او را به عالمى مافوق و استمداد او از آن عالم را ضرورى مى دانند چنانکه فارابى، معلم ثانى و حکیم ایرانى، پس از ذکر خصایص زعیم مدینه فاضله که آن را به منزله عقل براى بدن مى داند، این سرورى و زعامت را شایسته انبیاى الهى و فرستادگان خاص خداوند مى داند. از دیدگاه او «نبى» انسانى است که با عقل فعال که همان «روح القدس» و «ملک وحى» است اتصال یافته و با استمداد و مشارکت آن به تدبیر عالم هستى مى پردازد. (59) ابن سینا، فیلسوف شهیر ایرانى، نیز در توضیح معاد جسمانى خود را از تبیین عقلانى آن عاجز مى بیند و علت آن را ناتوانى عقل مى داند و جسمانى بودن معاد را تنها به دلیل ارزشى که براى «وحى» قائل است از طریق وحى مى پذیرد. بدین ترتیب عقل که خود همواره فرمان مى راند، فرمان پذیرى را شرط عقل مى داند و در مقابل به «وحى» گردن مى نهد; یعنى «عقل» به ناتوانایى خود اعتراف مى کند و با فرمان پذیرى و اتصال به ملک «وحى» به تعالى خویش همت مى گمارد و از آنجا که هر انسانى با آنکه خود را برخوردار از عقل مى داند اما هرگز خود را مصون از خطا
و اشتباه نمى داند فطرى بودن «دین» ثابت مى گردد. بنابراین فطرت، به حضور «نبى» به عنوان انسان کامل مرتبط با عقل فعال و حضور ملائکه به عنوان رسانندگان پیام الهى و انزال کتب آسمانى، کتاب هدایت و ائمه اطهار به عنوان مفسرین کتاب آسمانى و هشداردهنده آفات و خطرات اذعان دارد و اینها مسائلى است که فطرت غیر محجوبه به ضرورت آنها حکم مى راند. (60) 6( پذیرش معاد حضرت ایشان براى تبیین نظر خود یعنى فطرى بودن معاد به دو دلیل فطرى تمسک مى جویند: الف) عشق به آسایش و آرامش بى شوب، خواسته همیشگى انسان است و این خواسته را در هرکس و در هر چیز تصور کند به دنبالش روان خواهد شود و از آنجا که چنین آسایش و آرامش مطلوب انسان، در این دنیا که دار تزاحم است، با همه نعمتهاى بیکرانش، امکان پذیر نخواهد بود و با تجربه درمى یابد که هرچه بیشتر مى جوید کمتر مى یابد، زیرا لذتهاى دنیوى با آلام و شداید همراه است، پس آن خواسته فطرى که آسایش ابدى و مطلق است در این دنیا دست نیافتنى است. بنابراین باید در مکانى دیگر محقق شود آسایشى که با درد و رنج آمیخته نباشد و استراحت مطلق و بى آلایش در آنجا مفهوم و معنى پیدا کند. آن مکان، عالم کرامت و
ساحت نعمتهاى بیکران ذات مقدس الهى است. (61) ب) حریت و آزادى قدرت عمل داشتن و نفوذ اراده نیز از امورى است که انسان همواره خواستار و مفطور به آن است، و چون این خواسته فطرى در این دنیا ظهور تام و تمام ندارد، بنابراین عالمى را مى طلبد که در آن عالم، «فعال مایشاء» و «حاکم مایرید» باشد و اراده او سارى و جارى بوده «کن» او چون امر خالق به فعلیت برسد و «یکون» گردد. از منظر امام:جناح عشق به راحت و عشق به حریت دو جناحى است که به حسب فطرت الله غیر متبدله در انسان به ودیعه گذاشته که با آن انسان طیران کند و به عالم ملکوت اعلى و قرب الهى راه یابد. در پایان، پندى پدرانه از پیر طریق را حسن ختام این مقال مى آوریم: اى سرگشتگان وادى حیرت، و اى گمشدگان بیابان ضلالت! نه بلکه اى پروانه هاى شمع جمال جمیل مطلق، و اى عاشقان محبوب بى عیب بى زوال، قدرى به کتاب فطرت رجوع کنید و صحیفه کتاب ذات خود را ورق بزنید که با قلم قدرت، فطرت الهى در آن مرقوم است: «وجهت وجهى للذى فطر السموات و الارض». (62)
: » ) عضو هیات علمى و مدیر گروه عرفان اسلامى، پژوهشکده امام خمینى(س) و انقلاب
اسلامى. 1 ( علامه طباطبایى در تفسیر المیزان، جلد 8، صص 404 و407 در این زمینه بحث کرده اند. 2 ( به نقل از الفباى فلسفه جدید تالیف دکتر ذبیح الله جوادى. ص 111. 3 ( روح الله موسوى خمینى، چهل حدیث، تهران: چاپ مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ص179. 4 ( همان، ص179. 5 ( همان، ص 180. 6 ( روح الله موسوى خمینى، ره عشق، تهران: مؤسسه نشر و تنظیم آثار امام خمینى، ص 11. 7 ( روح الله موسوى خمینى، چهل حدیث، حدیث 11، ص 180. 8 ( روح الله موسوى خمینى، شرح حدیث جنود عقل و جهل، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(س)،1377، ص76. 9 ( همان، ص77. 10 ( روح الله موسوى خمینى، شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص77. 11 ( روح الله موسوى خمینى، مصباح الهدایه، انتشارات پیام آزادى، آذر ماه 1360، ص77. 12 ( روح الله موسوى خمینى، ره عشق، ص 100. 13 ( محى الدین بن عربى، فصوص الحکم، فص محمدى، انتشارات مکتبة الزهرا، ص 215. 14 ( داود بن محمود قیصرى، شرح فصوص قیصرى در شرح فص محمدى، انتشارات انوار الهدى،1416 ق، ص 462. 15 ( حدیث قدسى که خداوند به حضرت داود مى فرماید. 16 ( آیت الله مطهرى، فطرت، انتشارات
صدرا، پاییز 1375، ص 78. 17 ( برخى از بزرگان ابلیس را از جنس فرشتگان ندانسته اند; اما با توجه به آیات شریفه که از سجده ملائکه بر انسان خبر مى دهد شیطان (ابلیس) در زمره ملائکه محسوب شده است «و اذ قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابلیس». بقره)34 :)2. 18 ( نجم الدین رازى، مرصاد العباد، ص 87- 88. 19 ( روح الله موسوى خمینى، چهل حدیث، ص 631. 20 ( روح الله موسوى خمینى، مصباح الهدایه، ص 61 - 60. 21 ( همان، ص 111، در بحث لزوم حفظ مقام عبودیت در تقدیس. 22 ( محى الدین بن عربى، فصوص الحکم، فص آدمى، ص 50: «فهو الانسان الحادث الازلى». 23 ( غلامحسین ابراهیمى دینانى، قواعد کلى فلسفى در فلسفه اسلامى، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، جلد3، صص251 - 249. 24 ( روح الله موسوى خمینى، آداب الصلوة، تهران: موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ص 288. 25 ( همان. 26 ( دیوان امام، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى(س)، ص 41. 27 ( همان. 28 ( همان، ص 65. 29 ( همان، ص167. 30 ( ملااحمد نراقى، معراج السعاده، ص717. 31 ( روح الله موسوى خمینى،مصباح الهدایه، ص 160. 32 ( ملا عبدالرحیم دماوندى، رساله اسرار حسینى،
منتخباتى از آثار حکماى الهى ایران، تحقیق از سید جلال الدین آشتیانى، جلد3، ص 765. 33 ( دیوان امام، ص 65. 34 ( همان، ص179. 35 ( در مبحث آتى به تفصیل به این احکام اشاره شده است. 36 ( روح الله موسوى خمینى، چهل حدیث، ص 180. 37 ( همان، ص 181. 38 ( همان. 39 ( همان. 40 ( روح الله موسوى خمینى، محرم راز، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ص23. 41 ( همان. 42 ( مناجات شعبانیه. 43 ( ره عشق، ص 12. 44 ( همان. 45 ( همان. 46 ( همان، (و به تعبیر امام(س) نجواى سرى. گرچه خود نجوا گفتگوى محرمانه است ولى گویا در این مرحله فراتر رفته و نجواى سرى دارد). 47 ( روح الله موسوى خمینى، ره عشق، ص 12. 48 ( روح الله موسوى خمینى، چهل حدیث، ص 182. 49 ( روح الله موسوى خمینى، ره عشق، ص 11. 50 ( روح الله موسوى خمینى، چهل حدیث، ص 184. 51 ( اگر با ریسمانى به ژرفناى زمین فرو فرستاده شوید، بر خداوند فرود مى آیید:اافیض کاشانى، علم الیقین، قم: انتشارات بیدار، جلد 1، 1358، مقصود او2ل، باب3، فصل 5، ص 54. 5 ( همان، ص 185. 53 ( روح الله
موسوى خمینى، آداب الصلوة، ص 315. 54 ( روح الله موسوى خمینى، چهل حدیث، ص 185. 55 ( روح الله موسوى خمینى، آداب الصلوة، ص 312. 56 ( همان، ص 314. 57 ( روح الله موسوى خمینى، چهل حدیث، ص187. 58 ( همان، ص 10. 59 ( ابونصر فارابى، السیاسة المدنیة، ترجمه دکتر سیدجعفر سجادى، تهران: انتشارات انجمن فلسفه ایران، 1358، ص156. 60 ( روح الله موسوى خمینى، چهل حدیث، ص186. 61 ( همان. 62 ( همان، ص 184.
بر گرفته از سایت تبیان ر بسم الله الرحمن الرحیم [1] قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی؛ فانهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض . الحمدلله و سبحانک؛ اللهم صل علی محمد و آله مظاهر جمالک و جلالک و خزائن اسرار کتابک الذی تجلی فیه الاحدیه بجمیع اسمائک حتی المستاثر منها الذی لایعلمه غیرک؛ و اللعن علی ظالمیهم اصل الشجره الخبیثه . و بعد، اینجانب مناسب می دانم که شمه ای کوتاه و قاصر در باب "ثقلین" تذکر دهم؛ نه از حیث مقامات غیبی و معنوی و عرفانی، که قلم مثل منی عاجز است از جسارت در مرتبه ای که عرفان آن بر تمام دایره وجود، از ملک تا ملکوت اعلی و از آنجا تا لاهوت و آنچه در فهم من و تو ناید، سنگین و تحمل آن فوق طاقت، اگر نگویم ممتنع است؛ و نه از آنچه بر بشریت گذشته است، از مهجور بودن از حقایق مقام والای "ثقل اکبر" و "ثقل کبیر" که از هر چیز اکبر است جز ثقل اکبر که اکبر مطلق است؛ و نه از آنچه گذشته است بر این دو ثقل از
دشمنان خدا و طاغوتیان بازیگر که شمارش آن برای مثل منی میسر نیست با قصور اطلاع و وقت محدود؛ بلکه مناسب دیدم اشاره ای گذرا و بسیار کوتاه از آنچه بر این دو ثقل گذشته است بنمایم . شاید جمله لن یفترقا حتی یردا علی الحوض اشاره باشد بر اینکه بعد از وجودمقدس رسول الله - صلی الله علیه و آله و سلم - هرچه بر یکی از این دو گذشته است بر دیگری گذشته است و مهجوریت هر یک مهجوریت دیگری است ، تاآنگاه که این دو مهجور بر رسول خدا در "حوض " وارد شوند. و آیا این "حوض " مقام اتصال کثرت به وحدت است و اضمحلال قطرات در دریااست ، یا چیز دیگر که به عقل و عرفان بشر راهی ندارد. و باید گفت آن ستمی که از طاغوتیان بر این دو ودیعه رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - گذشته ،بر امت مسلمان بلکه بر بشریت گذشته است که قلم از آن عاجز است . و ذکر این نکته لازم است که حدیث "ثقلین " متواتر بین جمیع مسلمین است و در کتب اهل سنت از "صحاح ششگانه " تا کتب دیگر آنان ، با الفاظ مختلفه و موارد مکرره از
پیغمبر اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - به طور متواترنقل شده است . و این حدیث شریف حجت قاطع است بر جمیع بشر بویژه مسلمانان مذاهب مختلف ؛ و باید همه مسلمانان که حجت بر آنان تمام است جوابگوی آن باشند؛ و اگر عذری برای جاهلان بیخبر باشد برای علمای مذاهب نیست . اکنون ببینیم چه گذشته است بر کتاب خدا، این ودیعه الهی و ماترک پیامبراسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - مسائل اسف انگیزی که باید برای آن خون گریه کرد، پس از شهادت حضرت علی "ع " شروع شد. خودخواهان و طاغوتیان ،قرآن کریم را وسیله ای کردند برای حکومتهای ضد قرآنی ؛ و مفسران حقیقی قرآن و آشنایان به حقایق را که سراسر قرآن را از پیامبر اکرم - صلی الله علیه وآله و سلم - دریافت کرده بودند و ندای انی تارک فیکم الثقلان در گوششان بود با بهانه های مختلف و توطئه های از پیش تهیه شده ، آنان را عقب زده و باقرآن ، در حقیقت قرآن را - که برای بشریت تا ورود به حوض بزرگترین دستور زندگانی مادی و معنوی بود و است - از صحنه خارج کردند؛ و بر حکومت عدل الهی -
که یکی از آرمانهای این کتاب مقدس بوده و هست - خط بطلان کشیدندو انحراف از دین خدا و کتاب و سنت الهی را پایه گذاری کردند، تا کار به جایی رسید که قلم از شرح آن شرمسار است . ر و هرچه این بنیان کج به جلو آمد کجیها و انحرافها افزون شد تا آنجا که قرآن کریم را که برای رشد جهانیان و نقطه جمع همه مسلمانان بلکه عائله بشری ، ازمقام شامخ احدیت به کشف تام محمدی "ص " تنزل کرد که بشریت را به آنچه باید برسند برساند و این ولیده "علم الاسما" را از شر شیاطین و طاغوتهارها سازد و جهان را به قسط و عدل رساند و حکومت را به دست اولیاالله ،معصومین - علیهم صلوات الاولین و الاخرین - بسپارد تا آنان به هر که صلاح بشریت است بسپارند - چنان از صحنه خارج نمودند که گویی نقشی برای هدایت ندارد و کار به جایی رسید که نقش قرآن به دست حکومتهای جائر وآخوندهای خبیث بدتر از طاغوتیان وسیله ای برای اقامه جور و فساد و توجیه ستمگران و معاندان حق تعالی شد. و مع الاسف به دست دشمنان توطئه گر ودوستان جاهل ، قرآن این کتاب سرنوشت ساز، نقشی جز در گورستانها
و مجالس مردگان نداشت و ندارد و آنکه باید وسیله جمع مسلمانان و بشریت و کتاب زندگی آنان باشد، وسیله تفرقه و اختلاف گردید و یا بکلی از صحنه خارج شد،که دیدیم اگر کسی دم از حکومت اسلامی برمی آورد و از سیاست ، که نقش بزرگ اسلام و رسول بزرگوار - صلی الله علیه و آله و سلم - و قرآن و سنت مشحون آن است ، سخن می گفت گویی بزرگترین معصیت را مرتکب شده ؛ وکلمه "آخوند سیاسی " موازن با آخوند بی دین شده بود و اکنون نیز هست . و اخیرا قدرتهای شیطانی بزرگ به وسیله حکومتهای منحرف خارج ازتعلیمات اسلامی ، که خود را به دروغ به اسلام بسته اند، برای محو قرآن و تثبیت مقاصد شیطانی ابرقدرتها قرآن را با خط زیبا طبع می کنند و به اطراف می فرستند و با این حیله شیطانی قرآن را از صحنه خارج می کنند. ما همه دیدیم قرآنی راکه محمدرضا خان پهلوی طبع کرد و عده ای را اغفال کرد و بعض آخوندهای بیخبر از مقاصد اسلامی هم مداح او بودند. و می بینیم که ملک فهد هر سال مقدار زیادی از ثروتهای بی پایان مردم را صرف طبع قرآن کریم و محال تبلیغات مذهب
ضد قرآنی می کند و وهابیت ، این مذهب سراپا بی اساس و خرافاتی راترویج می کند؛ و مردم و ملتهای غافل را سوق به سوی ابرقدرتها می دهد و ازاسلام عزیز و قرآن کریم برای هدم اسلام و قرآن بهره برداری می کند. ما مفتخریم و ملت عزیز سرتاپا متعهد به اسلام و قرآن مفتخر است که پیرومذهبی است که می خواهد حقایق قرآنی ، که سراسر آن از وحدت بین مسلمین بلکه بشریت دم می زند، از مقبره ها و گورستانها نجات داده و به عنوان بزرگترین نسخه نجات دهنده بشر از جمیع قیودی که بر پای و دست و قلب و عقل اوپیچیده است و او را به سوی فنا و نیستی و بردگی و بندگی طاغوتیان می کشاندنجات دهد. و ما مفتخریم که پیرو مذهبی هستیم که رسول خدا موسس آن به امر خداوندتعالی بوده ، و امیرالمومنین علی بن ابیطالب ، این بنده رها شده از تمام قیود،مامور رها کردن بشر از تمام اغلال و بردگیها است . ما مفتخریم که کتاب نهج البلاغه که بعد از قرآن بزرگترین دستور زندگی مادی و معنوی و بالاترین کتاب رهایی بخش بشر است و دستورات معنوی وحکومتی آن بالاترین راه نجات است ، از امام معصوم ما
است . ما مفتخریم که ائمه معصومین ، از علی بن ابیطالب گرفته تا منجی بشرحضرت مهدی صاحب زمان - علیهم آلاف التحیات والسلام - که به قدرت خداوند قادر، زنده و ناظر امور است ائمه ما هستند. ما مفتخریم که ادعیه حیاتبخش که او را "قرآن صاعد" می خوانند از ائمه معصومین ما است . ما به "مناجات شعبانیه " امامان و "دعای عرفات "حسین بن علی - علیهما السلام - و "صحیفه سجادیه " این زبور آل محمد و"صحیفه فاطمیه " که کتاب الهام شده از جانب خداوند تعالی به زهرای مرضیه است از ما است . ما مفتخریم که "باقرالعلوم " بالاترین شخصیت تاریخ است و کسی جزخدای تعالی و رسول - صلی الله علیه و آله - و ائمه معصومین - علیهم السلام -مقام او را درک نکرده و نتوانند درک کرد، از ما است . و ما مفتخریم که مذهب ما "جعفری " است که فقه ما که دریای بی پایان است ،یکی از آثار اوست . و ما مفتخریم به همه ائمه معصومین - علیهم صلوات الله - ومتعهد به پیروی آنانیم . ما مفتخریم که ائمه معصومین ما - صلوات الله و سلامه علیهم - در راه تعالی دین اسلام و در راه
پیاده کردن قرآن کریم که تشکیل حکومت عدل یکی ازابعاد آن است ، در حبس و تبعید به سر برده و عاقبت در راه براندازی حکومتهای جائرانه و طاغوتیان زمان خود شهید شدند. و ما امروز مفتخریم که می خواهیم مقاصد قرآن و سنت را پیاده کنیم و اقشار مختلفه ملت ما در این راه بزرگ سرنوشت ساز سر از پا نشناخته ، جان و مال و عزیزان خود را نثار راه خدامی کنند. ما مفتخریم که بانوان و زنان پیر و جوان و خرد و کلان در صحنه های فرهنگی و اقتصادی و نظامی حاضر، و همدوش مردان یا بهتر از آنان در راه تعالی اسلام و مقاصد قرآن کریم فعالیت دارند؛ و آنان که توان جنگ دارند، درآموزش نظامی که برای دفاع از اسلام و کشور اسلامی از واجبات مهم است شرکت ، و از محرومیتهایی که توطئه دشمنان و ناآشنایی دوستان از احکام اسلام و قرآن بر آنها بلکه بر اسلام و مسلمانان تحمیل نمودند، شجاعانه و متعهدانه خود را رهانده و از قید خرافاتی که دشمنان برای منافع خود به دست نادانان و بعضی آخوندهای بی اطلاع از مصالح مسلمین به وجود آورده بودند، خارج نموده اند؛ و آنان که توان جنگ ندارند، در خدمت پشت
جبهه به نحوارزشمندی که دل ملت را از شوق و شعف به لرزه درمی آورد و دل دشمنان وجاهلان بدتر از دشمنان را از خشم و غضب می لرزاند، اشتغال دارند. و ما مکرردیدیم که زنان بزرگواری زینب گونه - علیها سلام الله - فریاد می زنند که فرزندان خود را از دست داده و در راه خدای تعالی و اسلام عزیز از همه چیز خودگذشته و مفتخرند به این امر؛ و می دانند آنچه به دست آورده اند بالاتر از جنات نعیم است ، چه رسد به متاع ناچیز دنیا. و ملت ما بلکه ملتهای اسلامی و مستضعفان جهان مفتخرند به اینکه دشمنان آنان که دشمنان خدای بزرگ و قرآن کریم و اسلام عزیزند، درندگانی هستند که از هیچ جنایت و خیانتی برای مقاصد شوم جنایتکارانه خود دست نمی کشند وبرای رسیدن به ریاست و مطامع پست خود دوست و دشمن را نمی شناسند. و درراس آنان امریکا این تروریست بالذات دولتی است که سرتاسر جهان را به آتش کشیده و هم پیمان او صهیونیست جهانی است که برای رسیدن به مطامع خود جنایاتی مرتکب می شود که قلمها از نوشتن و زبانها از گفتن آن شرم دارند؛ و خیال ابلهانه "اسرائیل بزرگ "! آنان را به هر جنایتی
می کشاند. وملتهای اسلامی و مستضعفان جهان مفتخرند که دشمنان آنها حسین اردنی این جنایت پیشه دوره گرد، و حسن و حسنی مبارک هم آخور با اسرائیل جنایتکارند و در راه خدمت به امریکا و اسرائیل از هیچ خیانتی به ملتهای خود رویگردان نیستند. و ما مفتخریم که دشمن ما صدام عفلقی است که دوست ودشمن او را به جنایتکاری و نقض حقوق بین المللی و حقوق بشر می شناسند وهمه می دانند که خیانتکاری او به ملت مظلوم عراق و شیخ نشینان خلیج ، کمتر ازخیانت به ملت ایران نباشد. و ما و ملتهای مظلوم دنیا مفتخریم که رسانه های گروهی و دستگاههای تبلیغات جهانی ، ما و همه مظلومان جهان را به هر جنایت و خیانتی که ابرقدرتهای جنایتکار دستور می دهند متهم می کنند. کدام افتخار بالاتر و والاتراز اینکه امریکا با همه ادعاهایش و همه ساز و برگهای جنگی اش و آنهمه دولتهای سرسپرده اش و به دست داشتن ثروتهای بی پایان ملتهای مظلوم عقب افتاده و در دست داشتن تمام رسانه های گروهی ، در مقابل ملت غیور ایران و کشور حضرت بقیه الله - ارواحنا لمقدمه الفدا - آنچنان وامانده و رسوا شده است که نمی داند به که متوسل شود! و رو به
هر کس می کند جواب رد می شنود!و این نیست جز به مددهای غیبی حضرت باری تعالی - جلت عظمته - که ملتهارا بویژه ملت ایران اسلامی را بیدار نموده و از ظلمات ستمشاهی به نور اسلام هدایت نموده . من اکنون به ملتهای شریف ستمدیده و به ملت عزیز ایران توصیه می کنم که از این راه مستقیم الهی که نه به شرق ملحد و نه به غرب ستمگر کافر وابسته است ، بلکه به صراطی که خداوند به آنها نصیب فرموده است محکم و استوار ومتعهد و پایدار پایبند بوده ، و لحظه (ای) از شکر این نعمت غفلت نکرده ودستهای ناپاک عمال ابرقدرتها، چه عمال خارجی و چه عمال داخلی بدتر ازخارجی ، تزلزلی در نیت پاک و اراده آهنین آنان رخنه نکند؛ و بدانند که هرچه رسانه های گروهی عالم و قدرتهای شیطانی غرب و شرق اشتلم می زنند دلیل برقدرت الهی آنان است و خداوند بزرگ سزای آنان را هم در این عالم و هم درعوالم دیگر خواهد داد. "انه ولی النعم و بیده ملکوت کل شی ء". و با کمال جد و عجز از ملتهای مسلمان می خواهم که از ائمه اطهار و فرهنگ سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی ، نظامی این بزرگ راهنمایان
عالم بشریت به طورشایسته و به جان و دل و جانفشانی و نثار عزیزان پیروی کنند. از آن جمله دست از فقه سنتی که بیانگر مکتب رسالت و امامت است و ضامن رشد و عظمت ملتهااست ، چه احکام اولیه و چه ثانویه که هر دو مکتب فقه اسلامی است ، ذره ای منحرف نشوند و به وسواس خناسان معاند با حق و مذهب گوش فرا ندهند وبدانند قدمی انحرافی ، مقدمه سقوط مذهب و احکام اسلامی و حکومت عدل الهی است . و از آن جمله از نماز جمعه و جماعت که بیانگر سیاسی نماز است هرگز غفلت نکنند، که این نماز جمعه از بزرگترین عنایات حق تعالی برجمهوری اسلامی ایران است . و از آن جمله مراسم عزاداری ائمه اطهار و بویژه سید مظلومان و سرور شهیدان ، حضرت ابی عبدالله الحسین - صلوات وافر الهی و انبیا و ملائکه الله و صلحا بر روح بزرگ حماسی او باد - هیچ گاه غفلت نکنند.و بدانند آنچه دستور ائمه - علیهم السلام - برای بزرگداشت این حماسه تاریخی اسلام است و آنچه لعن و نفرین بر ستمگران آل بیت است ، تمام فریاد قهرمانانه ملتها است بر سردمداران ستم پیشه در طول تاریخ الی الابد. و می دانید که
لعن ونفرین و فریاد از بیداد بنی امیه - لعنه الله علیهم - با آنکه آنان منقرض و به جهنم رهسپار شده اند، فریاد بر سر ستمگران جهان و زنده نگهداشتن این فریادستم شکن است . و لازم است در نوحه ها و اشعار مرثیه و اشعار ثنای از ائمه حق - علیهم سلام الله - به طور کوبنده فجایع و ستمگریهای ستمگران هر عصر و مصریادآوری شود؛ و در این عصر که عصر مظلومیت جهان اسلام به دست امریکا وشوروی و سایر وابستگان به آنان و از آن جمله آل سعود، این خائنین به حرم بزرگ الهی - لعنه الله و ملائکته و رسله علیهم - است به طور کوبنده یادآوری ولعن و نفرین شود. و همه باید بدانیم که آنچه موجب وحدت بین مسلمین است این مراسم سیاسی است که حافظ ملیت مسلمین ، بویژه شیعیان ائمه اثنی عشر- علیهم صلوات الله و سلم - است . و آنچه لازم است تذکر دهم آن است که وصیت سیاسی - الهی اینجانب اختصاص به ملت عظیم الشان ایران ندارد، بلکه توصیه به جمیع ملل اسلامی ومظلومان جهان از هر ملت و مذهب می باشد. از خداوند - عزوجل - عاجزانه خواهانم که لحظه ای ما و ملت ما را
به خودواگذار نکند و از عنایات غیبی خود به این فرزندان اسلام و رزمندگان عزیزلحظه ای دریغ نفرماید. روح الله الموسوی الخمینی بسم الله الرحمن الرحیم اهمیت انقلاب شکوهمند اسلامی که دستاورد میلیونها انسان ارزشمند وهزاران شهید جاوید آن و آسیب دیدگان عزیز، این شهیدان زنده است و موردامید میلیونها مسلمانان و مستضعفان جهان است ، به قدری است که ارزیابی آن ازعهده قلم و بیان والاتر و برتر است . اینجانب ، روح الله موسوی خمینی که از کرم عظیم خداوند متعال با همه خطایا مایوس نیستم و زاد راه پرخطرم همان دلبستگی به کرم کریم مطلق است ، به عنوان یک نفر طلبه حقیر که همچون دیگر برادران ایمانی امید به این انقلاب و بقای دستاوردهای آن و به ثمررسیدن هرچه بیشتر آن دارم ، به عنوان وصیت به نسل حاضر و نسلهای عزیزآینده مطالبی هر چند تکراری عرض می نمایم . و از خداوند بخشاینده می خواهم که خلوص نیت در این تذکرات عنایت فرماید. 1- ما می دانیم که این انقلاب بزرگ که دست جهانخواران و ستمگران را ازایران بزرگ کوتاه کرد، با تاییدات غیبی الهی پیروز گردید. اگر نبود دست توانای خداوند امکان نداشت یک جمعیت 36 میلیونی با آن تبلیغات ضداسلامی و ضدروحانی خصوص
در این صد سال اخیر و با آن تفرقه افکنیهای بیحساب قلمداران و زبان مزدان در مطبوعات و سخنرانیها و مجالس و محافل ضداسلامی و ضدملی به صورت ملیت ، و آنهمه شعرها و بذله گوییها، و آنهمه مراکز عیاشی و فحشا و قمار و مسکرات و مواد مخدره که همه و همه برای کشیدن نسل جوان فعال که باید در راه پیشرفت و تعالی و ترقی میهن عزیز خود فعالیت نمایند، به فساد و بی تفاوتی در پیشامدهای خائنانه ، که به دست شاه فاسد و پدر بی فرهنگش و دولتها و مجالس فرمایشی که از طرف سفارتخانه های قدرتمندان بر ملت تحمیل می شد، و از همه بدتر وضع دانشگاهها و دبیرستانها و مراکز آموزشی که مقدرات کشور به دست آنان سپرده می شد، با به کار گرفتن معلمان و استادان غربزده یا شرقزده صددرصد مخالف اسلام و فرهنگ اسلامی بلکه ملی صحیح ، با نام "ملیت " و "ملی گرایی "، گرچه در بین آنان مردانی متعهد و دلسوز بودند، لکن با اقلیت فاحش آنان و درتنگنا قرار دادنشان کار مثبتی نمی توانستند انجام دهند و با اینهمه و دهها مسائل دیگر، از آن جمله به انزوا و عزلت کشیدن روحانیان و با قدرت تبلیغات به انحراف
فکری کشیدن بسیاری از آنان ، ممکن نبود این ملت با این وضعیت یکپارچه قیام کنند و در سرتاسر کشور با ایده واحد و فریاد "الله اکبر" وفداکاریهای حیرت آور و معجزه آسا تمام قدرتهای داخل و خارج را کنار زده وخود مقدرات کشور را به دست گیرد. بنابراین شک نباید کرد که انقلاب اسلامی ایران از همه انقلابها جدا است : هم در پیدایش و هم در کیفیت مبارزه و هم درانگیزه انقلاب و قیام . و تردید نیست که این یک تحفه الهی و هدیه غیبی بوده که از جانب خداوند منان بر این ملت مظلوم غارتزده عنایت شده است . 2- اسلام و حکومت اسلامی پدیده الهی است که با به کار بستن آن سعادت فرزندان خود را در دنیا و آخرت به بالاترین وجه تامین می کند و قدرت آن دارد که قلم سرخ بر ستمگریها و چپاولگریها و فسادها و تجاوزها بکشد وانسانها را به کمال مطلوب خود برساند. و مکتبی است که برخلاف مکتبهای غیرتوحیدی ، در تمام شئون فردی و اجتماعی و مادی و معنوی و فرهنگی و سیاسی و نظامی و اقتصادی دخالت و نظارت دارد و از هیچ نکته ، ولو بسیارناچیز که در تربیت انسان و جامعه و پیشرفت مادی
و معنوی نقش دارد فروگذارننموده است ؛ و موانع و مشکلات سر راه تکامل را در اجتماع و فرد گوشزدنموده و به رفع آنها کوشیده است . اینک که به توفیق و تایید خداوند، جمهوری اسلامی با دست توانای ملت متعهد پایه ریزی شده ، و آنچه در این حکومت اسلامی مطرح است اسلام و احکام مترقی آن است ، بر ملت عظیم الشان ایران است که در تحقق محتوای آن به جمیع ابعاد و حفظ و حراست آن بکوشند که حفظ اسلام در راس تمام واجبات است ، که انبیای عظام از آدم - علیه السلام - تاخاتم النبیین - صلی الله علیه و آله و سلم - در راه آن کوشش و فداکاری جانفرسانموده اند و هیچ مانعی آنان را از این فریضه بزرگ بازنداشته ؛ و همچنین پس ازآنان اصحاب متعهد و ائمه اسلام - علیهم صلوات الله - با کوششهای توانفرسا تاحد نثار خون خود در حفظ آن کوشیده اند. و امروز بر ملت ایران ، خصوصا، وبر جمیع مسلمانان ، عموما، واجب است این امانت الهی را که در ایران به طوررسمی اعلام شده و در مدتی کوتاه نتایج عظیمی به بار آورده ، با تمام توان حفظنموده و در راه ایجاد مقتضیات بقای آن
و رفع موانع و مشکلات آن کوشش نمایند. و امید است که پرتو نور آن بر تمام کشورهای اسلامی تابیدن گرفته وتمام دولتها و ملتها با یکدیگر تفاهم در این امر حیاتی نمایند، و دست ابرقدرتهای عالمخوار و جنایتکاران تاریخ را تا ابد از سر مظلومان و ستمدیدگان جهان کوتاه نمایند. اینجانب که نفسهای آخر عمر را می کشم به حسب وظیفه ، شطری از آنچه درحفظ و بقای این ودیعه الهی دخالت دارد و شطری از موانع و خطرهایی که آن را تهدید می کنند، برای نسل حاضر و نسلهای آینده عرض می کنم و توفیق وتایید همگان را از درگاه پروردگار عالمیان خواهانم . الف - بی تردید رمز بقای انقلاب اسلامی همان رمز پیروزی است ؛ و رمزپیروزی را ملت می داند و نسلهای آینده در تاریخ خواهند خواند که دو رکن اصلی آن : انگیزه الهی و مقصد عالی حکومت اسلامی ؛ و اجتماع ملت درسراسر کشور با وحدت کلمه برای همان انگیزه و مقصد. اینجانب به همه نسلهای حاضر و آینده وصیت می کنم که اگر بخواهید اسلام و حکومت الله برقرار باشد و دست استعمار و استثمارگران خارج و داخل ازکشورتان قطع شود، این انگیزه الهی را که خداوند تعالی در قرآن کریم بر
آن سفارش فرموده است از دست ندهید؛ و در مقابل این انگیزه که رمز پیروزی وبقای آن است ، فراموشی هدف و تفرقه و اختلاف است . بی جهت نیست که بوقهای تبلیغاتی در سراسر جهان و ولیده های بومی آنان تمام توان خود راصرف شایعه ها و دروغهای تفرقه افکن نموده اند و میلیاردها دلار برای آن صرف می کنند. بی انگیزه نیست سفرهای دائمی مخالفان جمهوری اسلامی به منطقه . و مع الاسف در بین آنان از سردمداران و حکومتهای بعض کشورهای اسلامی ، که جز به منافع شخص خود فکر نمی کنند و چشم و گوش بسته تسلیم امریکا هستند دیده می شود؛ و بعض از روحانی نماها نیز به آنان ملحقند. امروز و در آتیه نیز آنچه برای ملت ایران ومسلمانان جهان باید مطرح باشد واهمیت آن را در نظر گیرند، خنثی کردن تبلیغات تفرقه افکن خانه برانداز است .توصیه اینجانب به مسلمین و خصوص ایرانیان بویژه در عصر حاضر، آن است که در مقابل این توطئه ها عکس العمل نشان داده و به انسجام و وحدت خود، به هر راه ممکن افزایش دهند و کفار و منافقان را مایوس نمایند. ب - از توطئه های مهمی که در قرن اخیر، خصوصا در دهه های معاصر،
وبویژه پس از پیروزی انقلاب آشکارا به چشم می خورد، تبلیغات دامنه دار با ابعاد مختلف برای مایوس نمودن ملتها و خصوص ملت فداکار ایران از اسلام است .گاهی ناشیانه و با صراحت به اینکه احکام اسلام که 1400 سال قبل وضع شده است نمی تواند در عصر حاضر کشورها را اداره کند، یا آنکه اسلام یک دین ارتجاعی است و با هر نوآوری و مظاهر تمدن مخالف است ، و در عصر حاضرنمی شود کشورها از تمدن جهانی و مظاهر آن کناره گیرند، و امثال این تبلیغات ابلهانه و گاهی موذیانه و شیطنت آمیز به گونه طرفداری از قداست اسلام که اسلام و دیگر ادیان الهی سر و کار دارند با معنویات و تهذیب نفوس و تحذیر ازمقامات دنیایی و دعوت به ترک دنیا و اشتغال به عبادات و اذکار و ادعیه که انسان را به خدای تعالی نزدیک و از دنیا دور می کند، و حکومت و سیاست وسررشته داری برخلاف آن مقصد و مقصود بزرگ و معنوی است ، چه اینها تمام برای تعمیر دنیا است و آن مخالف مسلک انبیای عظام است ! و مع الاسف تبلیغ به وجه دوم در بعض از روحانیان و متدینان بیخبر از اسلام تاثیر گذاشته که حتی دخالت در حکومت
و سیاست را به مثابه یک گناه و فسق می دانستند و شایدبعضی بدانند! و این فاجعه بزرگی است که اسلام مبتلای به آن بود. گروه اول که باید گفت از حکومت و قانون و سیاست یا اطلاع ندارند یاغرضمندانه خود را به بی اطلاعی می زنند. زیرا اجرای قوانین بر معیار قسط وعدل و جلوگیری از ستمگری و حکومت جائرانه و بسط عدالت فردی واجتماعی و منع از فساد و فحشا و انواع کجرویها، و آزادی بر معیار عقل و عدل و استقلال و خودکفایی و جلوگیری از استعمار و استثمار و استعباد، و حدود وقصاص و تعزیرات بر میزان عدل برای جلوگیری از فساد و تباهی یک جامعه ، و سیاست و راه بردن جامعه به موازین عقل و عدل و انصاف و صدها ازاین قبیل ، چیزهایی نیست که با مرور زمان در طول تاریخ بشر و زندگی اجتماعی کهنه شود. این دعوی به مثابه آن است که گفته شود قواعد عقلی و ریاضی درقرن حاضر باید عوض شود و به جای آن قواعد دیگر نشانده شود. اگر در صدر خلقت ، عدالت اجتماعی باید جاری شود و از ستمگری و چپاول و قتل بایدجلوگیری شود، امروز چون قرن اتم است آن روش کهنه شده ! و
ادعای آنکه اسلام با نوآوردها مخالف است - همان سان که محمدرضا پهلوی مخلوع می گفت که اینان می خواهند با چهارپایان در این عصر سفر کنند - یک اتهام ابلهانه بیش نیست . زیرا اگر مراد از مظاهر تمدن و نوآوردها، اختراعات وابتکارات و صنعتهای پیشرفته که در پیشرفت و تمدن بشر دخالت دارد، هیچ گاه اسلام و هیچ مذهب توحیدی با آن مخالفت نکرده و نخواهد کرد بلکه علم وصنعت مورد تاکید اسلام و قرآن مجید است . و اگر مراد از تجدد و تمدن به آن معنی است که بعضی روشنفکران حرفه ای می گویند که آزادی در تمام منکرات و فحشا حتی همجنس بازی و از این قبیل ، تمام ادیان آسمانی و دانشمندان وعقلا با آن مخالفند گرچه غرب و شرقزدگان به تقلید کورکورانه آن را
ترویج می کنند. و اما طایفه دوم که نقشه موذیانه دارند و اسلام را از حکومت و سیاست جدامی دانند. باید به این نادانان گفت که قرآن کریم و سنت رسول الله - صلی الله علیه و آله - آنقدر که در حکومت و سیاست احکام دارند در سایر چیزها ندارند؛بلکه بسیار از احکام عبادی اسلام ، عبادی - سیاسی است که غفلت از آنها این مصیبتها را به بار آورده . پیغمبر اسلام "ص " تشکیل حکومت داد مثل سایر حکومتهای جهان لکن با انگیزه بسط عدالت اجتماعی . و خلفای اول اسلامی حکومتهای وسیع داشته اند و حکومت علی بن ابیطالب - علیه السلام - نیز با همان انگیزه ، به طور وسیعتر و گسترده تر از واضحات تاریخ است . و پس از آن بتدریج حکومت به اسم اسلام بوده ؛ و اکنون نیز مدعیان حکومت اسلامی به پیروی از اسلام و رسول اکرم - صلی الله علیه و آله - بسیارند. اینجانب در این وصیتنامه با اشاره می گذرم ، ولی امید آن دارم که نویسندگان و جامعه شناسان و تاریخ نویسان ، مسلمانان را از این اشتباه بیرون آورند. و آنچه گفته شده و می شود که انبیا - علیهم السلام - به معنویات
کار دارند و حکومت وسررشته داری دنیایی مطرود است و انبیا و اولیا و بزرگان از آن احتراز می کردندو ما نیز باید چنین کنیم ، اشتباه تاسف آوری است که نتایج آن به تباهی کشیدن ملتهای اسلامی و باز کردن راه برای استعمارگران خونخوار است ، زیرا آنچه مردود است حکومتهای شیطانی و دیکتاتوری و ستمگری است که برای سلطه جویی و انگیزه های منحرف و دنیایی که از آن تحذیر نموده اند؛جمع آوری ثروت و مال و قدرت طلبی و طاغوت گرایی است و بالاخره دنیایی است که انسان را از حق تعالی غافل کند. و اما حکومت حق برای نفع مستضعفان و جلوگیری از ظلم و جور و اقامه عدالت اجتماعی ، همان است که مثل سلیمان بن داوود و پیامبر عظیم الشان اسلام - صلی الله علیه و آله - و اوصیای بزرگوارش برای آن کوشش می کردند؛ از بزرگترین واجبات و اقامه آن از والاترین عبادات است ، چنانچه سیاست سالم که در این حکومتها بوده از امور لازمه است . بایدملت بیدار و هوشیار ایران با دید اسلامی این توطئه ها را خنثی نمایند. وگویندگان و نویسندگان متعهد به کمک ملت برخیزند و دست شیاطین توطئه گر راقطع نمایند. ج - و از همین
قماش توطئه ها و شاید موذیانه تر، شایعه های وسیع در سطح کشور، و در شهرستانها بیشتر، بر اینکه جمهوری اسلامی هم کاری برای مردم انجام نداد. بیچاره مردم با آن شوق و شعف فداکاری کردند که از رژیم ظالمانه طاغوت رهایی یابند، گرفتار یک رژیم بدتر شدند! مستکبران مستکبرتر ومستضعفان مستضعف تر شدند! زندانها پر از جوانان که امید آتیه کشور است می باشد و شکنجه ها از رژیم سابق بدتر و غیرانسانیتر است ! هر روز عده ای رااعدام می کنند به اسم اسلام ! و ای کاش اسم اسلام روی این جمهوری نمی گذاشتند! این زمان از زمان رضاخان و پسرش بدتر است ! مردم در رنج و زحمت و گرانی سرسام آور غوطه می خورند و سردمداران دارند این رژیم را به رژیمی کمونیستی هدایت می کنند! اموال مردم مصادره می شود و آزادی در هرچیز از ملت سلب شده ! و بسیاری دیگر از این قبیل امور که با نقشه اجرا می شود.و دلیل آنکه نقشه و توطئه در کار است آنکه هرچند روز یک امر در هر گوشه وکنار و در هر کوی و برزن سر زبانها می افتد؛ در تاکسیها همین مطلب واحد و دراتوبوسها نیز همین و در اجتماعات چند نفره باز
همین صحبت می شود؛ و یکی که قدری کهنه شد یکی دیگر معروف می شود. و مع الاسف بعض روحانیون که از حیله های شیطانی بیخبرند با تماس یکی - دو نفر از عوامل توطئه گمان می کنندمطلب همان است . و اساس مساله آن است که بسیاری از آنان که این مسائل رامی شنوند و باور می کنند اطلاع از وضع دنیا و انقلابهای جهان و حوادث بعد ازانقلاب و گرفتاریهای عظیم اجتناب ناپذیر آن ندارند - چنانچه اطلاع صحیح ازتحولاتی که همه به سود اسلام است ندارند - و چشم بسته و بیخبر امثال این مطالب را شنیده و خود نیز با غفلت یا عمد به آنان پیوسته اند. اینجانب توصیه می کنم که قبل از مطالعه وضعیت کنونی جهان و مقایسه بین انقلاب اسلامی ایران با سایر انقلابات و قبل از آشنایی با وضعیت کشورها وملتهایی که در حال انقلاب و پس از انقلابشان بر آنان چه می گذشته است ، و قبل از توجه به گرفتاریهای این کشور طاغوتزده از ناحیه رضاخان و بدتر از آن محمدرضا که در طول چپاولگریهایشان برای این دولت به ارث گذاشته اند، ازوابستگیهای عظیم خانمانسوز، تا اوضاع وزارتخانه ها و ادارات و اقتصاد و ارتش و مراکز عیاشی و مغازه
های مسکرات فروشی و ایجاد بی بندوباری در تمام شئون زندگی و اوضاع تعلیم و تربیت و اوضاع دبیرستانها و دانشگاهها و اوضاع سینماها و عشرتکده ها و وضعیت جوانها و زنها و وضعیت روحانیون و متدینین و آزادیخواهان متعهد و بانوان عفیف ستمدیده و مساجد در زمان طاغوت ورسیدگی به پرونده اعدام شدگان و محکومان به حبس و رسیدگی به زندانها و کیفیت عملکرد متصدیان و رسیدگی به مال سرمایه داران و زمینخواران بزرگ ومحتکران و گرانفروشان و رسیدگی به دادگستریها و دادگاههای انقلاب و مقایسه با وضع سابق دادگستری و قضات و رسیدگی به حال نمایندگان مجلس شورای اسلامی و اعضای دولت و استاندارها و سایر مامورین که در این زمان آمده اند ومقایسه با زمان سابق و رسیدگی به عملکرد دولت و جهاد سازندگی درروستاهای محروم از همه مواهب حتی آب آشامیدنی و درمانگاه و مقایسه باطول رژیم سابق با در نظر گرفتن گرفتاری به جنگ تحمیلی و پیامدهای آن ازقبیل آوارگان میلیونی و خانواده های شهدا و آسیب دیدگان در جنگ و آوارگان میلیونی افغانستان و عراق و با نظر به حصر اقتصادی و توطئه های پی در پی امریکا و وابستگان خارج و داخلش "اضافه کنید فقدان مبلغ آشنا به مسائل به مقدار احتیاج و
قاضی شرع " و هرج و مرجهایی که از طرف مخالفان اسلام ومنحرفان و حتی دوستان نادان در دست اجرا است و دهها مسائل دیگر، تقاضااین است که قبل از آشنایی به مسائل ، به اشکالتراشی و انتقاد کوبنده و فحاشی برنخیزید؛ و به حال این اسلام غریب که پس از صدها سال ستمگری قلدرها وجهل توده ها امروز طفلی تازه پا و ولیده ای است محفوف به دشمنهای خارج وداخل ، رحم کنید. و شما اشکالتراشان به فکر بنشینید که آیا بهتر نیست به جای سرکوبی به اصلاح و کمک بکوشید؛ و به جای طرفداری از منافقان و ستمگران و سرمایه داران و محتکران بی انصاف از خدا بیخبر، طرفدار مظلومان وستمدیدگان و محرومان باشید؛ و به جای گروههای آشوبگر و تروریستهای مفسد و طرفداری غیرمستقیم از آنان ، توجهی به ترور شدگان از روحانیون مظلوم تا خدمتگزاران متعهد مظلوم داشته باشید؟ اینجانب هیچ گاه نگفته و نمی گویم که امروز در این جمهوری به اسلام بزرگ با همه ابعادش عمل می شود و اشخاصی از روی جهالت و عقده وبی انضباطی برخلاف مقررات اسلام عمل نمی کنند؛ لکن عرض می کنم که قوه مقننه و قضاییه و اجراییه با زحمات جانفرسا کوشش در اسلامی کردن این کشورمی کنند
و ملت دهها میلیونی نیز طرفدار و مددکار آنان هستند؛ و اگر این اقلیت اشکالتراش و کارشکن به کمک بشتابند، تحقق این آمال آسانتر و سریعترخواهد بود. و اگر خدای نخواسته اینان به خود نیایند، چون توده میلیونی بیدارشده و متوجه مسائل است و در صحنه حاضر است ، آمال انسانی - اسلامی به خواست خداوند متعال جامه عمل به طور چشمگیر خواهد پوشید و کجروان واشکالتراشان در مقابل این سیل خروشان نخواهند توانست مقاومت کنند. من با جرات مدعی هستم که ملت ایران و توده میلیونی آن در عصر حاضربهتر از ملت حجاز در عهد رسول الله - صلی الله علیه و آله - و کوفه و عراق درعهد امیرالمومنین و حسین بن علی - صلوات الله و سلامه علیهما - می باشند. آن حجاز که در عهد رسول الله - صلی الله علیه و آله - مسلمانان نیز اطاعت از ایشان نمی کردند و با بهانه هایی به جبهه نمی رفتند، که خداوند تعالی در سوره "توبه " باآیاتی آنها را توبیخ فرموده و وعده عذاب داده است . و آنقدر به ایشان دروغ بستند که به حسب نقل ، در منبر به آنان نفرین فرمودند. و آن اهل عراق وکوفه که با امیرالمومنین آنقدر بدرفتاری کردند و
از اطاعتش سر باز زدند که شکایات آن حضرت از آنان در کتب نقل و تاریخ معروف است . و آن مسلمانان عراق و کوفه که با سیدالشهدا - علیه السلام - آن شد که شد. و آنان که درشهادت دست آلوده نکردند، یا گریختند از معرکه و یا نشستند تا آن جنایت تاریخ واقع شد. اما امروز می بینیم که ملت ایران از قوای مسلح نظامی و انتظامی و سپاه و بسیج تا قوای مردمی از عشایر و داوطلبان و از قوای در جبهه ها و مردم پشت جبهه ها، با کمال شوق و اشتیاق چه فداکاریها می کنند و چه حماسه هامی آفرینند. و می بینیم که مردم محترم سراسر کشور چه کمکهای ارزنده می کنند.و می بینیم که بازماندگان شهدا و آسیب دیدگان جنگ و متعلقان آنان باچهره های حماسه آفرین و گفتار و کرداری مشتاقانه و اطمینان بخش با ما و شما روبه رو می شوند. و اینها همه از عشق و علاقه و ایمان سرشار آنان است به خداوند متعال و اسلام و حیات جاویدان . در صورتی که نه در محضر مبارک رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - هستند، و نه در محضر امام معصوم -صلوات الله علیه .
و انگیزه آنان ایمان و اطمینان به غیب است . و این رمزموفقیت و پیروزی در ابعاد مختلف است . و اسلام باید افتخار کند که چنین فرزندانی تربیت نموده ، و ما همه مفتخریم که در چنین عصری و در پیشگاه چنین ملتی می باشیم . و اینجانب در اینجا یک وصیت به اشخاصی که به انگیزه مختلف باجمهوری اسلامی مخالفت می کنند و به جوانان ، چه دختران و چه پسرانی که مورد بهره برداری منافقان و منحرفان فرصت طلب و سودجو واقع شده اندمی نمایم ، که بیطرفانه و با فکر آزاد به قضاوت بنشینید و تبلیغات آنان که می خواهند جمهوری اسلامی ساقط شود و کیفیت عمل آنان و رفتارشان باتوده های محروم و گروهها و دولتهایی که از آنان پشتیبانی کرده و می کنند وگروهها و اشخاصی که در داخل به آنان پیوسته و از آنان پشتیبانی می کنند واخلاق و رفتارشان در بین خود و هوادارانشان و تغییر موضعهایشان درپیشامدهای مختلف را، با دقت و بدون هوای نفس بررسی کنید، و مطالعه کنیدحالات آنان که در این جمهوری اسلامی به دست منافقان و منحرفان شهیدشدند، و ارزیابی کنید بین آنان و دشمنانشان ؛ نوارهای این شهیدان تا حدی دردست و نوارهای مخالفان شاید در
دست شماها باشد، ببینید کدام دسته طرفدارمحرومان و مظلومان جامعه هستند. برادران ! شما این اوراق را قبل از مرگ من نمی خوانید. ممکن است پس ازمن بخوانید در آن وقت من نزد شما نیستم که بخواهم به نفع خود و جلب نظرتان برای کسب مقام و قدرتی با قلبهای جوان شما بازی کنم . من برای آنکه شما جوانان شایسته ای هستید علاقه دارم که جوانی خود را در راه خداوند و اسلام عزیز و جمهوری اسلامی صرف کنید تا سعادت هر دو جهان را دریابید. واز خداوند غفور می خواهم که شما را به راه مستقیم انسانیت هدایت کند و ازگذشته ما و شما با رحمت واسعه خود بگذرد. شماها نیز در خلوتها از خداوندهمین را بخواهید، که او هادی و رحمان است . و یک وصیت به ملت شریف ایران و سایر ملتهای مبتلا به حکومتهای فاسدو دربند قدرتهای بزرگ می کنم ؛ اما به ملت عزیز ایران توصیه می کنم که نعمتی که با جهاد عظیم خودتان و خون جوانان برومندتان به دست آوردید همچون عزیزترین امور قدرش را بدانید و از آن حفاظت و پاسداری نمایید و در راه آن ،که نعمتی عظیم الهی و امانت بزرگ خداوندی است کوشش کنید و از مشکلاتی که
در این صراط مستقیم پیش می آید نهراسید که ان تنصرواالله ینصرکم ویثبت اقدامکم . و در مشکلات دولت جمهوری اسلامی با جان و دل شریک ودر رفع آنها کوشا باشید، و دولت و مجلس را از خود بدانید، و چون محبوبی گرامی از آن نگهداری کنید. و به مجلس و دولت و دست اندرکاران توصیه می نمایم که قدر این ملت رابدانید و در خدمتگزاری به آنان خصوصا مستضعفان و محرومان و ستمدیدگان که نور چشمان ما و اولیای نعم همه هستند و جمهوری اسلامی رهاورد آنان و بافداکاریهای آنان تحقق پیدا کرد و بقای آن نیز مرهون خدمات آنان است ،فروگذار نکنید و خود را از مردم و آنان را از خود بدانید و حکومتهای طاغوتی را که چپاولگرانی بی فرهنگ و زورگویانی تهی مغز بودند و هستند را همیشه محکوم نمایید، البته با اعمال انسانی که شایسته برای یک حکومت اسلامی است . و اما به ملتهای اسلامی توصیه می کنم که از حکومت جمهوری اسلامی و ازملت مجاهد ایران الگو بگیرید و حکومتهای جائر خود را در صورتی که به خواست ملتها که خواست ملت ایران است سر فرود نیاوردند، با تمام قدرت به جای خود بنشانید، که مایه بدبختی مسلمانان ، حکومتهای وابسته به شرق
و غرب می باشند. و اکیدا توصیه می کنم که به بوقهای تبلیغاتی مخالفان اسلام و جمهوری اسلامی گوش فرا ندهید که همه کوشش دارند که اسلام را از صحنه بیرون کنندکه منافع ابرقدرتها تامین شود. د - از نقشه های شیطانی قدرتهای بزرگ استعمار و استثمارگر که سالهای طولانی در دست اجرا است و در کشور ایران از زمان رضاخان اوج گرفت و درزمان محمدرضا با روشهای مختلف دنباله گیری شد، به انزواکشاندن روحانیت است ؛ که در زمان رضاخان با فشار و سرکوبی و خلع لباس و حبس و تبعید وهتک حرمات و اعدام و امثال آن ، و در زمان محمدرضا با نقشه و روشهای دیگر که یکی از آنها ایجاد عداوت بین دانشگاهیان و روحانیان بود، که تبلیغات وسیعی در این زمینه شد؛ و مع الاسف به واسطه بیخبری هر دو قشر از توطئه شیطانی ابرقدرتها نتیجه چشمگیری گرفته شد. از یک طرف ، از دبستانها تادانشگاهها کوشش شد که معلمان و دبیران و اساتید و روسای دانشگاهها از بین غربزدگان یا شرقزدگان و منحرفان از اسلام و سایر ادیان انتخاب و به کار گماشته شوند و متعهدان مومن در اقلیت قرار گیرند که قشر موثر را که در آتیه حکومت را به دست می گیرند،
از کودکی تا نوجوانی و تا جوانی طوری تربیت کنند که ازادیان مطلقا، و اسلام بخصوص ، و از وابستگان به ادیان خصوصا روحانیون ومبلغان ، متنفر باشند. و اینان را عمال انگلیس در آن زمان ، و طرفدار سرمایه داران و زمینخواران و طرفدار ارتجاع و مخالف تمدن و تعالی در بعد از آن معرفی می نمودند. و از طرف دیگر، با تبلیغات سوء، روحانیون و مبلغان و متدینان را ازدانشگاه و دانشگاهیان ترسانیده و همه را به بی دینی و بی بند و باری و مخالف بامظاهر اسلام و ادیان متهم می نمودند. نتیجه آنکه دولتمردان مخالف ادیان واسلام و روحانیون و متدینان باشند؛ و توده های مردم که علاقه به دین و روحانی دارند مخالف دولت و حکومت و هر چه متعلق به آن است باشند، و اختلاف عمیق بین دولت و ملت و دانشگاهی و روحانی راه را برای چپاولگران آنچنان باز کند که تمام شئون کشور در تحت قدرت آنان و تمام ذخایر ملت در جیب آنان سرازیر شود، چنانچه دیدید به سر این ملت مظلوم چه آمد، و می رفت که چه آید. اکنون که به خواست خداوند متعال و مجاهدت ملت - از روحانی ودانشگاهی تا بازاری و کارگر و کشاورز و سایر
قشرها - بند اسارت را پاره و سدقدرت ابرقدرتها را شکستند و کشور را از دست آنان و وابستگانشان نجات دادند، توصیه اینجانب آن است که نسل حاضر و آینده غفلت نکنند ودانشگاهیان و جوانان برومند عزیز هر چه بیشتر با روحانیان و طلاب علوم اسلامی پیوند دوستی و تفاهم را محکمتر و استوارتر سازند و از نقشه ها وتوطئه های دشمن غدار غافل نباشند و به مجرد آنکه فرد یا افرادی را دیدند که باگفتار و رفتار خود در صدد است بذر نفاق بین آنان افکند او را ارشاد و نصیحت نمایند؛ و اگر تاثیر نکرد از او روگردان شوند و او را به انزوا کشانند و نگذارندتوطئه ریشه دواند که سرچشمه را به آسانی می توان گرفت . و مخصوصا اگر دراساتید کسی پیدا شد که می خواهد انحراف ایجاد کند، او را ارشاد و اگر نشد، ازخود و کلاس خود طرد کنند. و این توصیه بیشتر متوجه روحانیون و محصلین علوم دینی است . و توطئه ها در دانشگاهها از عمق ویژه ای برخوردار است و هرقشر محترم که مغز متفکر جامعه هستند باید مواظب توطئه ها باشند. ه - از جمله نقشه ها که مع الاسف تاثیر بزرگی در کشورها و کشور عزیزمان گذاشت و آثار
آن باز تا حد زیادی به جا مانده ، بیگانه نمودن کشورهای استعمارزده از خویش ، و غربزده و شرقزده نمودن آنان است به طوریکه خود را وفرهنگ و قدرت خود را به هیچ گرفتند و غرب و شرق ، دو قطب قدرتمند را نژاد برتر و فرهنگ آنان را والاتر و آن دو قدرت را قبله گاه عالم دانستند ووابستگی به یکی از دو قطب را از فرائض غیرقابل اجتناب معرفی نمودند! وقصه این امر غم انگیز، طولانی و ضربه هایی که از آن خورده و اکنون نیزمی خوریم کشنده و کوبنده است . و غم انگیزتر اینکه آنان ملتهای ستمدیده زیر سلطه را در همه چیز عقب نگه داشته و کشورهایی مصرفی بار آوردند و به قدری ما را از پیشرفتهای خود وقدرتهای شیطانی شان ترسانده اند که جرات دست زدن به هیچ ابتکاری نداریم وهمه چیز خود را تسلیم آنان کرده و سرنوشت خود و کشورهای خود را به دست آنان سپرده و چشم و گوش بسته مطیع فرمان هستیم . و این پوچی و تهی مغزی مصنوعی موجب شده که در هیچ امری به فکر و دانش خود اتکا نکنیم وکورکورانه از شرق و غرب تقلید نماییم بلکه از فرهنگ و ادب و صنعت وابتکار اگر
داشتیم ، نویسندگان و گویندگان غرب و شرقزده بی فرهنگ ، آنها را به باد انتقاد و مسخره گرفته و فکر و قدرت بومی ما را سرکوب و مایوس نموده ومی نمایند و رسوم و آداب اجنبی را هر چند مبتذل و مفتضح باشد با عمل وگفتار و نوشتار ترویج کرده و با مداحی و ثناجویی آنها را به خورد ملتها داده ومی دهند. فی المثل ، اگر در کتاب یا نوشته یا گفتاری چند واژه فرنگی باشد، بدون توجه به محتوای آن با اعجاب پذیرفته ، و گوینده و نویسنده آن را دانشمند وروشنفکر به حساب می آورند. و از گهواره تا قبر به هرچه بنگریم اگر با واژه غربی و شرقی اسم گذاری شود مرغوب و مورد توجه و از مظاهر تمدن وپیشرفتگی محسوب ، و اگر واژه های بومی خودی به کار رود مطرود و کهنه وواپسزده خواهد بود. کودکان ما اگر نام غربی داشته باشند مفتخر؛ و اگر نام خودی دارند سر به زیر و عقب افتاده اند. خیابانها، کوچه ها، مغازه ها، شرکتها،داروخانه ها، کتابخانه ها، پارچه ها، و دیگر متاعها، هرچند در داخل تهیه شده باید نام خارجی داشته باشد تا مردم از آن راضی و به آن اقبال کنند. فرنگی مابی از سر
تا پا و در تمام نشست و برخاستها و در معاشرتها و تمام شئون زندگی موجب افتخار و سربلندی و تمدن و پیشرفت ، و در مقابل ، آداب و رسوم خودی ، کهنه پرستی و عقب افتادگی است . در هر مرض و کسالتی ولو جزئی وقابل علاج در داخل ، باید به خارج رفت و دکترها و اطبای دانشمند خود رامحکوم و مایوس کرد. رفتن به انگلستان و فرانسه و امریکا و مسکو افتخاری پرارزش و رفتن به حج و سایر اماکن متبرکه کهنه پرستی و عقب ماندگی است .بی اعتنایی به آنچه مربوط به مذهب و معنویات است از نشانه های روشنفکری وتمدن ، و در مقابل ، تعهد به این امور نشانه عقب ماندگی و کهنه پرستی است . اینجانب نمی گویم ما خود همه چیز داریم ؛ معلوم است ما را در طول تاریخ نه چندان دور خصوصا، و در سده های اخیر از هر پیشرفتی محروم کرده اند ودولتمردان خائن و دودمان پهلوی خصوصا، و مراکز تبلیغاتی علیه دستاوردهای خودی و نیز خود کوچک دیدنها و یا ناچیزدیدنها، ما را از هر فعالیتی برای پیشرفت محروم کرد. وارد کردن کالاها از هر قماش و سرگرم کردن بانوان ومردان خصوصا طبقه جوان ، به اقسام
اجناس وارداتی از قبیل ابزار آرایش وتزئینات و تجملات و بازیهای کودکانه و به مسابقه کشاندن خانواده ها و مصرفی بار آوردن هر چه بیشتر، که خود داستانهای غم انگیز دارد، و سرگرم کردن و به تباهی کشاندن جوانها که عضو فعال هستند با فراهم آوردن مراکز فحشا وعشرتکده ها، و دهها از این مصائب حساب شده ، برای عقب نگهداشتن کشورهاست . من وصیت دلسوزانه و خادمانه می کنم به ملت عزیز که اکنون که تاحدود بسیار چشمگیری از بسیاری از این دامها نجات یافته و نسل محروم حاضربه فعالیت و ابتکار برخاسته و دیدیم که بسیاری از کارخانه ها و وسایل پیشرفته مثل هواپیماها و دیگر چیزها که گمان نمی رفت متخصصین ایران قادر به راه انداختن کارخانه ها و امثال آن باشند و همه دستها را به سوی غرب یا شرق درازکرده بودیم که متخصصین آنان اینها را به راه اندازند، در اثر محاصره اقتصادی و جنگ تحمیلی ، خود جوانان عزیز ما قطعات محل احتیاج را ساخته و با قیمتهای ارزانتر عرضه کرده و رفع احتیاج نمودند و ثابت کردند که اگر بخواهیم می توانیم . باید هوشیار و بیدار و مراقب باشید که سیاست بازان پیوسته به غرب و شرق باوسوسه های شیطانی شما را
به سوی این چپاولگران بین المللی نکشند؛ و با اراده مصمم و فعالیت و پشتکار خود به رفع وابستگیها قیام کنید. و بدانید که نژاد آریا و عرب از نژاد اروپا و امریکا و شوروی کم ندارد و اگرخودی خود را بیابد و یاس را از خود دور کند و چشمداشت به غیر خود نداشته باشد، در درازمدت قدرت همه کار و ساختن همه چیز را دارد. و آنچه انسانهای شبیه به اینان به آن رسیده اند شما هم خواهید رسید به شرط اتکال به خداوندتعالی و اتکا به نفس ، و قطع وابستگی به دیگران و تحمل سختیها برای رسیدن به زندگی شرافتمندانه و خارج شدن از تحت سلطه اجانب . و بر دولتها و دست اندرکاران است چه در نسل حاضر و چه در نسلهای آینده که از متخصصین خود قدردانی کنند و آنان را با کمکهای مادی و معنوی تشویق به کار نمایند و از ورود کالاهای مصرف ساز و خانه برانداز جلوگیری نمایند و به آنچه دارند بسازند تا خود همه چیز بسازند. و از جوانان ، دختران و پسران ، می خواهم که استقلال و آزادی و ارزشهای انسانی را، ولو با تحمل زحمت و رنج ، فدای تجملات و عشرتها و بی بند وباریها
و حضور در مراکز فحشا که از طرف غرب و عمال بی وطن به شما عرضه می شود نکنند؛ که آنان چنانچه تجربه نشان داده جز تباهی شما و اغفالتان ازسرنوشت کشورتان و چاپیدن ذخائر شما و به بند استعمار و ننگ وابستگی کشیدنتان و مصرفی نمودن ملت و کشورتان به چیز دیگر فکر نمی کنند؛ ومی خواهند با این وسایل و امثال آن شما را عقب مانده ، و به اصطلاح آنان "نیمه وحشی " نگه دارند. و - از توطئه های بزرگ آنان ، چنانچه اشاره شد و کرارا تذکر داده ام ، به دست گرفتن مراکز تعلیم و تربیت خصوصا دانشگاهها است که مقدرات کشورها دردست محصولات آنها است . روش آنان با روحانیون و مدارس علوم اسلامی فرق دارد با روشی که در دانشگاهها و دبیرستانها دارند. نقشه آنان برداشتن روحانیون از سر راه و منزوی کردن آنان است ؛ یا با سرکوبی و خشونت و هتاکی که در زمان رضاخان عمل شد ولی نتیجه معکوس گرفته شد؛ یا با تبلیغات وتهمتها و نقشه های شیطانی برای جدا کردن قشر تحصیلکرده و به اصطلاح روشنفکر که این هم در زمان رضاخان عمل می شد و در ردیف فشار و سرکوبی بود؛ و در زمان محمدرضا ادامه
یافت بدون خشونت ولی موذیانه . و اما در دانشگاه نقشه آن است که جوانان را از فرهنگ و ادب و ارزشهای خودی منحرف کنند و به سوی شرق یا غرب بکشانند و دولتمردان را از بین اینان انتخاب و بر سرنوشت کشورها حکومت دهند تا به دست آنها هرچه می خواهند انجام دهند. اینان کشور را به غارتزدگی و غربزدگی بکشانند و قشرروحانی با انزوا و منفوریت و شکست قادر بر جلوگیری نباشد. و این بهترین راه است برای عقب نگهداشتن و غارت کردن کشورهای تحت سلطه ، زیرا برای ابرقدرتها بی زحمت و بی خرج و در جوامع ملی بی سر و صدا، هر چه هست به جیب آنان می ریزد. پس اکنون که دانشگاهها و دانشسراها در دست اصلاح و پاکسازی است ، برهمه ما لازم است با متصدیان کمک کنیم و برای همیشه نگذاریم دانشگاهها به انحراف کشیده شود؛ و هر جا انحرافی به چشم خورد با اقدام سریع به رفع آن کوشیم . و این امر حیاتی باید در مرحله اول با دست پرتوان خود جوانان دانشگاهها و دانشسراها انجام گیرد که نجات دانشگاه از انحراف ، نجات کشور وملت است . و اینجانب به همه نوجوانان و جوانان در مرحله اول ، و پدران
و مادران ودوستان آنها در مرحله دوم ، و به دولتمردان و روشنفکران دلسوز برای کشور درمرحله بعد وصیت می کنم که در این امر مهم که کشورتان را از آسیب نگه می دارد، با جان و دل کوشش کنید و دانشگاهها را به نسل بعد بسپرید. و به همه نسلهای مسلسل توصیه
می کنم که برای نجات خود و کشور عزیز و اسلام آدم ساز، دانشگاهها را از انحراف و غرب و شرقزدگی حفظ و پاسداری کنید و بااین عمل انسانی - اسلامی خود دست قدرتهای بزرگ را از کشور قطع و آنان راناامید نمایید. خدایتان پشتیبان و نگهدار باد. ز - از مهمات امور، تعهد وکلای مجلس شورای اسلامی است . ما دیدیم که اسلام و کشور ایران چه صدمات بسیار غم انگیزی از مجلس شورای غیرصالح ومنحرف ، از بعد از مشروطه تا عصر رژیم جنایتکار پهلوی و از هر زمان بدتر وخطرناکتر در این رژیم تحمیلی فاسد خورد؛ و چه مصیبتها و خسارتهای جانفرسا از این جنایتکاران بی ارزش و نوکرماب به کشور و ملت وارد شد. دراین پنجاه سال یک اکثریت قلابی منحرف در مقابل یک اقلیت مظلوم موجب شد که هرچه انگلستان و شوروی و اخیرا امریکا خواستند، با دست همین منحرفان از خدا بیخبر انجام دهند و کشور را به تباهی و نیستی کشانند. از بعد ازمشروطه ، هیچ گاه تقریبا به مواد مهم قانون اساسی عمل نشد - قبل از رضاخان باتصدی غربزدگان و مشتی خان و زمینخواران ؛ و در زمان رژیم پهلوی به دست آن رژیم سفاک و وابستگان و حلقه به
گوشان آن . اکنون که با عنایت پروردگار و همت ملت عظیم الشان سرنوشت کشور به دست مردم افتاد و وکلا از خود مردم و با انتخاب خودشان ، بدون دخالت دولت و خانهای ولایات به مجلس شورای اسلامی راه یافتند، و امید است که با تعهدآنان به اسلام و مصالح کشور جلوگیری از هر انحراف بشود. وصیت اینجانب به ملت در حال و آتیه آن است که با اراده مصمم خود و تعهد خود به احکام اسلام و مصالح کشور در هر دوره از انتخابات وکلای دارای تعهد به اسلام وجمهوری اسلامی که غالبا بین متوسطین جامعه و محرومین می باشند و غیرمنحرف از صراط مستقیم - به سوی غرب یا شرق - و بدون گرایش به مکتبهای انحرافی و اشخاص تحصیلکرده و مطلع بر مسائل روز و سیاستهای اسلامی ، به مجلس بفرستند. و به جامعه محترم روحانیت خصوصا مراجع معظم ، وصیت می کنم که خودرا از مسائل جامعه خصوصا مثل انتخاب رئیس جمهور و وکلای مجلس ، کنارنکشند و بی تفاوت نباشند. همه دیدید و نسل آتیه خواهد شنید که دست سیاست بازان پیرو شرق و غرب ، روحانیون را که اساس مشروطیت را با زحمات و رنجها بنیان گذاشتند از صحنه خارج کردند و روحانیون
نیز بازی سیاست بازان را خورده و دخالت در امور کشور و مسلمین را خارج از مقام خود انگاشتند وصحنه را به دست غربزدگان سپردند؛ و به سر مشروطیت و قانون اساسی و کشورو اسلام آن آوردند که جبرانش احتیاج به زمان طولانی دارد. اکنون که بحمدالله تعالی موانع رفع گردیده و فضای آزاد برای دخالت همه طبقات پیش آمده است ، هیچ عذری باقی نمانده و از گناهان بزرگ نابخشودنی ،مسامحه در امر مسلمین است . هرکس به مقدار توانش و حیطه نفوذش لازم است در خدمت اسلام و میهن باشد؛ و با جدیت از نفوذ وابستگان به دو قطب استعمارگر و غرب یا شرقزدگان و منحرفان از مکتب بزرگ اسلام جلوگیری نمایند، و بدانند که مخالفین اسلام و کشورهای اسلامی که همان ابرقدرتان چپاولگر بین المللی هستند، با تدریج و ظرافت در کشور ما و کشورهای اسلامی دیگر رخنه ، و با دست افراد خود ملتها، کشورها را به دام استثمار می کشانند. بایدبا هوشیاری مراقب باشید و با احساس اولین قدم نفوذی به مقابله برخیزید و به آنان مهلت ندهید. خدایتان یار و نگهدار باشد. و از نمایندگان مجلس شورای اسلامی در این عصر و عصرهای آینده می خواهم که اگر خدای نخواسته عناصر منحرفی با دسیسه
و بازی سیاسی وکالت خود را به مردم تحمیل نمودند، مجلس اعتبارنامه آنان را رد کنند ونگذارند حتی یک عنصر خرابکار وابسته به مجلس راه یابد. و به اقلیتهای مذهبی رسمی وصیت می کنم که از دوره های رژیم پهلوی عبرت بگیرند و وکلای خود را از اشخاص متعهد به مذهب خود و جمهوری اسلامی و غیروابسته به قدرتهای جهانخوار و بدون گرایش به مکتبهای الحادی وانحرافی و التقاطی انتخاب نمایند. و از همه نمایندگان خواستارم که با کمال حسن نیت و برادری با هم مجلسان خود رفتار، و همه کوشا باشند که قوانین خدای نخواسته از اسلام منحرف نباشدو همه به اسلام و احکام آسمانی آن وفادار باشید تا به سعادت دنیا و آخرت نایل آیید. و از شورای محترم نگهبان می خواهم و توصیه می کنم ، چه در نسل حاضر وچه در نسلهای آینده ، که با کمال دقت و قدرت وظایف اسلامی و ملی خود راایفا و تحت تاثیر هیچ قدرتی واقع نشوند و از قوانین مخالف با شرع مطهر وقانون اساسی بدون هیچ ملاحظه جلوگیری نمایند و با ملاحظه ضرورات کشورکه گاهی با احکام ثانویه و گاهی به ولایت فقیه باید اجرا شود توجه نمایند. و وصیت من به ملت شریف آن است که در
تمام انتخابات ، چه انتخاب رئیس جمهور و چه نمایندگان مجلس شورای اسلامی و چه انتخاب خبرگان برای تعیین شورای رهبری یا رهبر، در صحنه باشند و اشخاصی که انتخاب می کنند روی ضوابطی باشد که اعتبار می شود مثلا در انتخاب خبرگان برای تعیین شورای رهبری یا رهبر، توجه کنند که اگر مسامحه نمایند و خبرگان راروی موازین شرعیه و قانون انتخاب نکنند، چه بسا که خساراتی به اسلام و کشوروارد شود که جبران پذیر نباشد. و در این صورت همه در پیشگاه خداوند متعال مسئول می باشند. از این قرار، عدم دخالت ملت از مراجع و علمای بزرگ تا طبقه بازاری وکشاورز و کارگر و کارمند، همه و همه مسئول سرنوشت کشور و اسلام می باشند؛چه در نسل حاضر و چه در نسلهای آتیه ؛ و چه بسا که در بعض مقاطع ، عدم حضور و مسامحه ، گناهی باشد که در راس گناهان کبیره است . پس علاج واقعه را قبل از وقوع باید کرد، و الا کار از دست همه خارج خواهد شد. و این حقیقتی است که بعد از مشروطه لمس نموده اید و نموده ایم . چه هیچ علاجی بالاتر ووالاتر از آن نیست که ملت در سرتاسر کشور در کارهایی که محول به
اوست برطبق ضوابط اسلامی و قانون اساسی انجام دهد؛ و در تعیین رئیس جمهور ووکلای مجلس با طبقه تحصیلکرده متعهد و روشنفکر با اطلاع از مجاری امور وغیروابسته به کشورهای قدرتمند استثمارگر و اشتهار به تقوا و تعهد به اسلام وجمهوری اسلامی مشورت کرده ، و با علما و روحانیون با تقوا و متعهد به جمهوری اسلامی نیز مشورت نموده ؛ و توجه داشته باشند رئیس جمهور ووکلای مجلس از طبقه ای باشند؛ که محرومیت و مظلومیت مستضعفان ومحرومان جامعه را لمس نموده و در فکر رفاه آنان باشند، نه از سرمایه داران و زمینخواران و صدرنشینان مرفه و غرق در لذات و شهوات که تلخی محرومیت ورنج گرسنگان و پابرهنگان را نمی توانند بفهمند. و باید بدانیم که اگر رئیس جمهور و نمایندگان مجلس ، شایسته و متعهد به اسلام و دلسوز برای کشور و ملت باشند، بسیاری از مشکلات پیش نمی آید؛ ومشکلاتی اگر باشد رفع می شود. و همین معنی در انتخاب خبرگان برای تعیین شورای رهبری یا رهبر با ویژگی خاص باید در نظر گرفته شود؛ که اگر خبرگان که با انتخاب ملت تعیین می شوند از روی کمال دقت و با مشورت با مراجع عظام هر عصر و علمای بزرگ سرتاسر کشور و متدینین و
دانشمندان متعهد، به مجلس خبرگان بروند، بسیاری از مهمات و مشکلات به واسطه تعیین شایسته ترین و متعهدترین شخصیتها برای رهبری یا شورای رهبری پیش نخواهد آمد، یا باشایستگی رفع خواهد شد. و با نظر به اصل یکصد و نهم و یکصد و دهم قانون اساسی ، وظیفه سنگین ملت در تعیین خبرگان و نمایندگان در تعیین رهبر یاشورای رهبری روشن خواهد شد، که اندک مسامحه در انتخاب ، چه آسیبی به اسلام و کشور و جمهوری اسلامی وارد خواهد کرد که احتمال آن ، که در سطح بالای از اهمیت است برای آنان تکلیف الهی ایجاد می کند. و وصیت اینجانب به رهبر و شورای رهبری در این عصر که عصر تهاجم ابرقدرتها و وابستگان به آنان در داخل و خارج کشور به جمهوری اسلامی و درحقیقت به اسلام است در پوشش جمهوری اسلامی و در عصرهای آینده ، آن است که خود را وقف در خدمت به اسلام و جمهوری اسلامی و محرومان ومستضعفان بنمایند؛ و گمان ننمایند که رهبری فی نفسه برای آنان تحفه ای است ومقام والایی ، بلکه وظیفه سنگین و خطرناکی است که لغزش در آن اگر خدای نخواسته با هوای نفس باشد، ننگ ابدی در این دنیا و آتش غضب خدای قهاردر جهان
دیگر در پی دارد. از خداوند منان هادی با تضرع و ابتهال می خواهم که ما و شما را از این امتحان خطرناک با روی سفید در حضرت خود بپذیرد و نجات دهد و این خطرقدری خفیفتر برای روسای جمهور حال و آینده و دولتها و دست اندرکاران ، به حسب درجات در مسئولیتها نیز هست که باید خدای متعال را حاضر و ناظر وخود را در محضر مبارک او بدانند. خداوند متعال راهگشای آنان باشد. ح - از مهمات امور مساله قضاوت است که سر و کار آن با جان و مال وناموس مردم است . وصیت اینجانب به رهبر و شورای رهبری آن است که درتعیین عالیترین مقام قضایی که در عهده دارند، کوشش کنند که اشخاص متعهدسابقه دار و صاحبنظر در امور شرعی و اسلامی و در سیاست را نصب نمایند. و از شورایعالی قضایی می خواهم امر قضاوت را که در رژیم سابق به وضع اسفناک و غم انگیزی درآمده بود با جدیت سر و سامان دهند؛ و دست کسانی که با جان و مال مردم بازی می کنند و آنچه نزد آنان مطرح نیست عدالت اسلامی است از این کرسی پراهمیت کوتاه کنند، و با پشتکار و جدیت بتدریج دادگستری را متحول نمایند؛ و قضات
دارای شرایطی که ، ان شاءالله با جدیت حوزه های علمیه مخصوصا حوزه مبارکه علمیه قم تربیت و تعلیم می شوند ومعرفی می گردند، به جای قضاتی که شرایط مقرره اسلامی را ندارند نصب گردند، که ان شاءالله تعالی بزودی قضاوت اسلامی در سراسر کشور جریان پیداکند. و به قضات محترم در عصر حاضر و اعصار آینده وصیت می کنم که با درنظرگرفتن احادیثی که از معصومین - صلوات الله علیهم - در اهمیت قضا و خطرعظیمی که قضاوت دارد و توجه و نظر به آنچه درباره قضاوت به غیر حق واردشده است ، این امر خطیر را تصدی نمایند و نگذارند این مقام به غیر اهلش سپرده شود. و کسانی که اهل هستند از تصدی این امر سرباز نزنند و به اشخاص غیر اهل میدان ندهند؛ و بدانند که همان طور که خطر این مقام بزرگ است اجرو فضل و ثواب آن نیز بزرگ است . و می دانند که تصدی قضا برای اهلش واجب کفایی است . ط - وصیت اینجانب به حوزه های مقدسه علمیه آن است که کرارا عرض نموده ام که در این زمان که مخالفین اسلام و جمهوری اسلامی کمر به براندازی اسلام بسته اند و از هر راه ممکن برای این مقصد شیطانی
کوشش می نمایند، ویکی از راههای با اهمیت برای مقصد شوم آنان و خطرناک برای اسلام وحوزه های اسلامی نفوذ دادن افراد منحرف و تبهکار در حوزه های علمیه است ،که خطر بزرگ کوتاه مدت آن بدنام نمودن حوزه ها با اعمال ناشایسته و اخلاق وروش انحرافی است و خطر بسیار عظیم آن در درازمدت به مقامات بالا رسیدن یک یا چند نفر شیاد که با آگاهی بر علوم اسلامی و جا زدن خود را در بین توده ها و قشرهای مردم پاکدل و علاقه مند نمودن آنان را به خویش و ضربه مهلک زدن به حوزه های اسلامی و اسلام عزیز و کشور در موقع مناسب می باشد. و می دانیم که قدرتهای بزرگ چپاولگر در میان جامعه ها افرادی به صورتهای مختلف از ملیگراها و روشنفکران مصنوعی و روحانی نمایان که اگرمجال یابند از همه پرخطرتر و آسیب رسانترند ذخیره دارند که گاهی سی - چهل سال با مشی اسلامی و مقدس مابی یا "پان ایرانیسم " و وطن پرستی و حیله های دیگر، با صبر و بردباری در میان ملتها زیست می کنند و در موقع مناسب ماموریت خود را انجام می دهند. و ملت عزیز ما در این مدت کوتاه پس ازپیروزی انقلاب نمونه هایی از
قبیل "مجاهد خلق " و "فدایی خلق " و"توده ای "ها و دیگر عناوین دیده اند، و لازم است همه با هوشیاری این قسم توطئه را خنثی نمایند و از همه لازمتر حوزه های علمیه است که تنظیم و تصفیه آن با مدرسین محترم و افاضل سابقه دار است با تایید مراجع وقت . و شاید تز"نظم در بی نظمی " است از القائات شوم همین نقشه ریزان و توطئه گران باشد. در هر صورت وصیت اینجانب آن است که در همه اعصار خصوصا در عصرحاضر که نقشه ها و توطئه ها سرعت و قوت گرفته است ، قیام برای نظام دادن به حوزه ها لازم و ضروری است ؛ که علما و مدرسین و افاضل عظیم الشان صرف وقت نموده و با برنامه دقیق صحیح حوزه ها را و خصوصا حوزه علمیه قم و سایرحوزه های بزرگ و با اهمیت را در این مقطع از زمان از آسیب حفظ نمایند. و لازم است علما و مدرسین محترم نگذارند در درسهایی که مربوط به فقاهت است و حوزه های فقهی و اصولی از طریقه مشایخ معظم که تنها راه برای حفظ فقه اسلامی است منحرف شوند، و کوشش نمایند که هر روز بر دقتها وبحث و نظرها و ابتکار و
تحقیقها افزوده شود؛ و فقه سنتی که ارث سلف صالح است و انحراف از آن سست شدن ارکان تحقیق و تدقیق است ، محفوظ بماند و تحقیقات بر تحقیقات اضافه گردد. و البته در رشته های دیگر علوم به مناسبت احتیاجات کشور و اسلام برنامه هایی تهیه خواهد شد و رجالی در آن رشته تربیت باید شود. و از بالاترین و والاترین حوزه هایی که لازم است به طورهمگانی مورد تعلیم و تعلم قرار گیرد، علوم معنوی اسلامی است ، از قبیل علم اخلاق و تهذیب نفس و سیر و سلوک الی الله - رزقنا الله و ایاکم - که جهاد اکبرمی باشد. ی - از اموری که اصلاح و تصفیه و مراقبت از آن لازم است قوه اجراییه است . گاهی ممکن است که قوانین مترقی و مفید به حال جامعه از مجلس بگذردو شورای نگهبان آن را تنفیذ کند و وزیر مسئول هم ابلاغ نماید، لکن به دست مجریان غیر صالح که افتاد آن را مسخ کنند و برخلاف مقررات یا با کاغذبازیهایا پیچ و خمها که به آن عادت کرده اند یا عمدا برای نگران نمودن مردم عمل کنند، که بتدریج و مسامحه غائله ایجاد می کند. وصیت اینجانب به وزرای مسئول در عصر حاضر و در
عصرهای دیگر آن است که علاوه بر آنکه شماها و کارمندان وزارتخانه ها بودجه ای که از آن ارتزاق می کنید مال ملت ، و باید همه خدمتگزار ملت و خصوصا مستضعفان باشید، و ایجاد زحمت برای مردم و مخالف وظیفه عمل کردن حرام و خدای نخواسته گاهی موجب غضب الهی می شود، همه شما به پشتیبانی ملت احتیاج دارید. با پشتیبانی مردم خصوصا طبقات محروم بود که پیروزی حاصل شد ودست ستمشاهی از کشور و ذخائر آن کوتاه گردید. و اگر روزی از پشتیبانی آنان محروم شوید، شماها کنار گذاشته می شوید و همچون رژیم شاهنشاهی ستمکاربه جای شما ستم پیشگان پستها را اشغال می نمایند. بنابر این حقیقت ملموس ،باید کوشش در جلب نظر ملت بنمایید و از رفتار غیر اسلامی - انسانی احتراز نمایید. و در همین انگیزه به وزرای کشور در طول تاریخ آینده توصیه می کنم که درانتخاب استاندارها دقت کنند اشخاص لایق ، متدین ، متعهد، عاقل و سازگار بامردم انتخاب نمایند، تا آرامش در کشور هرچه بیشتر حکمفرما باشد. و بایددانست که گرچه تمام وزیران وزارتخانه ها مسئولیت در اسلامی کردن و تنظیم امور محل مسئولیت خود دارند لکن بعضی از آنها ویژگی خاص دارند؛ مثل وزارت خارجه که مسئولیت سفارتخانه ها را
در خارج از کشور دارند. اینجانب از ابتدای پیروزی به وزرای خارجه راجع به طاغوتزدگی سفارتخانه ها و تحول آنها به سفارتخانه های مناسب با جمهوری اسلامی توصیه هایی نمودم ، لکن بعض آنان یا نخواستند یا نتوانستند عمل مثبتی انجام دهند. و اکنون که سه سال ازپیروزی می گذرد اگرچه وزیر خارجه کنونی اقدام به این امر نموده است و امیداست با پشتکار و صرف وقت این امر مهم انجام گیرد. و وصیت من به وزرای خارجه در این زمان و زمانهای بعد آن است که مسئولیت شما بسیار زیاد است ، چه در اصلاح و تحول وزارتخانه وسفارتخانه ها؛ و چه در سیاست خارجی حفظ استقلال و منافع کشور و روابطحسنه با دولتهایی که قصد دخالت در امور کشور ما را ندارند. و از هر امری که شائبه وابستگی با همه ابعادی که دارد به طور قاطع احتراز نمایید. و باید بدانید که وابستگی در بعض امور هر چند ممکن است ظاهر فریبنده ای داشته باشد یامنفعت و فایده ای در حال داشته باشد، لکن در نتیجه ، ریشه کشور را به تباهی خواهد کشید. و کوشش داشته باشید در بهتر کردن روابط با کشورهای اسلامی ودر بیدار کردن دولتمردان و دعوت به وحدت و اتحاد کنید که
خداوند باشماست . و وصیت من به ملتهای کشورهای اسلامی است که انتظار نداشته باشید که ازخارج کسی به شما در رسیدن به هدف که آن اسلام و پیاده کردن احکام اسلام است کمک کند؛ خود باید به این امر حیاتی که آزادی و استقلال را تحقق می بخشد قیام کنید. و علمای اعلام و خطبای محترم کشورهای اسلامی دولتها رادعوت کنند که از وابستگی به قدرتهای بزرگ خارجی خود را رها کنند و با ملت خود تفاهم کنند؛ در این صورت پیروزی را در آغوش خواهند کشید. و نیز ملتهارا دعوت به وحدت کنند؛ و از نژادپرستی که مخالف دستور اسلام است بپرهیزند؛ و با برادران ایمانی خود در هر کشوری و با هر نژادی که هستند دست برادری دهند که اسلام بزرگ آنان را برادر خوانده . و اگر این برادری ایمانی باهمت دولتها و ملتها و با تایید خداوند متعال روزی تحقق یابد، خواهید دید که بزرگترین قدرت جهان را مسلمین تشکیل می دهند. به امید روزی که با خواست پروردگار عالم این برادری و برابری حاصل شود. و وصیت اینجانب به وزارت ارشاد در همه اعصار خصوصا عصر حاضر که ویژگی خاصی دارد، آن است که برای تبلیغ حق مقابل باطل و ارائه چهره حقیقی جمهوری
اسلامی کوشش کنند. ما اکنون ، در این زمان که دست ابرقدرتها را از کشور خود کوتاه کردیم ، مورد تهاجم تبلیغاتی تمام رسانه های گروهی وابسته به قدرتهای بزرگ هستیم . چه دروغها و تهمتها که گویندگان ونویسندگان وابسته به ابرقدرتها به این جمهوری اسلامی نوپا نزده و نمی زنند. مع الاسف اکثر دولتهای منطقه اسلامی که به حکم اسلام باید دست اخوت به ما دهند، به عداوت با ما و اسلام برخاسته اند و همه در خدمت جهانخواران ازهر طرف به ما هجوم آورده اند. و قدرت تبلیغاتی ما بسیار ضعیف و ناتوان است و می دانید که امروز جهان روی تبلیغات می چرخد. و با کمال تاسف ، نویسندگان به اصطلاح روشنفکر که به سوی یکی از دو قطب گرایش دارند، به جای آنکه در فکر استقلال و آزادی کشور و ملت خود باشند، خودخواهیها و فرصت طلبیهاو انحصارجوییها به آنان مجال نمی دهد که لحظه ای تفکر نمایند و مصالح کشورو ملت خود را در نظر بگیرند، و مقایسه بین آزادی و استقلال را در این جمهوری با رژیم ستمگر سابق نمایند و زندگی شرافتمندانه ارزنده را توام با بعض آنچه را که از دست داده اند، که رفاه و عیشزدگی است ، با آنچه از
رژیم ستمشاهی دریافت می کردند توام با وابستگی و نوکرمابی و ثناجویی و مداحی ازجرثومه های فساد و معادن ظلم و فحشا بسنجند؛ و از تهمتها و نارواها به این جمهوری تازه تولد یافته دست بکشند و با ملت و دولت در صف واحد بر ضدطاغوتیان و ستم پیشگان زبانها و قلمها را به کار بگیرند. و مسئله تبلیغ تنها به عهده وزارت ارشاد نیست بلکه وظیفه همه دانشمندان وگویندگان و نویسندگان و هنرمندان است . باید وزارت خارجه کوشش کند تاسفارتخانه ها نشریات تبلیغی داشته باشند و چهره نورانی اسلام را برای جهانیان روشن نمایند؛ که اگر این چهره با آن جمال جمیل که قرآن و سنت در همه ابعادبه آن دعوت کرده از زیر نقاب مخالفان اسلام و کج فهمیهای دوستان خودنمایی نماید، اسلام جهانگیر خواهد شد و پرچم پرافتخار آن در همه جا به اهتزازخواهد آمد. چه مصیبت بار و غم انگیز است که مسلمانان متاعی دارند که ازصدر عالم تا نهایت آن نظیر ندارد، نتوانسته اند این گوهر گرانبها را که هر انسانی به فطرت آزاد خود طالب آن است عرضه کنند؛ بلکه خود نیز از آن غافل و به آن جاهلند و گاهی از آن فراری اند! ک - از امور بسیار با اهمیت و
سرنوشت ساز مسئله مراکز تعلیم و تربیت ازکودکستانها تا دانشگاهها است که به واسطه اهمیت فوق العاده اش تکرار نموده وبا اشاره می گذرم . باید ملت غارت شده بدانند که در نیم قرن اخیر آنچه به ایران و اسلام ضربه مهلک زده است قسمت عمده اش از دانشگاهها بوده است . اگردانشگاهها و مراکز تعلیم و تربیت دیگر با برنامه های اسلامی و ملی در راه منافع کشور به تعلیم و تهذیب و تربیت کودکان و نوجوانان و جوانان جریان داشتند،هرگز میهن ما در حلقوم انگلستان و پس از آن امریکا و شوروی فرو نمی رفت وهرگز قراردادهای خانه خراب کن بر ملت محروم غارتزده تحمیل نمی شد و هرگز پای مستشاران خارجی به ایران باز نمی شد و هرگز ذخائر ایران و طلای سیاه این ملت رنجدیده در جیب قدرتهای شیطانی ریخته نمی شد و هرگزدودمان پهلوی و وابسته های به آن اموال ملت را نمی توانستند به غارت ببرند ودر خارج و داخل پارکها و ویلاها بر روی اجساد مظلومان بنا کنند و بانکهای خارج را از دسترنج این مظلومان پر کنند و صرف عیاشی و هرزگی خود وبستگان خود نمایند. اگر مجلس و دولت و قوه قضاییه و سایر ارگانها ازدانشگاههای اسلامی و ملی سرچشمه می
گرفت ملت ما امروز گرفتار مشکلات خانه برانداز نبود. و اگر شخصیتهای پاکدامن با گرایش اسلامی و ملی به معنای صحیحش ، نه آنچه امروز در مقابل اسلام عرض اندام می کند، از دانشگاهها به مراکز قوای سه گانه راه می یافت ، امروز ما غیر امروز، و میهن ما غیر این میهن ، ومحرومان ما از قید محرومیت رها، و بساط ظلم و ستمشاهی و مراکز فحشا واعتیاد و عشرتکده ها که هر یک برای تباه نمودن نسل جوان فعال ارزنده کافی بود، در هم پیچیده و این ارث کشور بر باد ده و انسان برانداز به ملت نرسیده بود. و دانشگاهها اگر اسلامی - انسانی - ملی بود، می توانست صدها و هزارهامدرس به جامعه تحویل دهد؛ لکن چه غم انگیز و اسفبار است که دانشگاهها ودبیرستانها به دست کسانی اداره می شد و عزیزان ما به دست کسانی تعلیم وتربیت می دیدند که جز اقلیت مظلوم محرومی همه از غربزدگان و شرقزدگان بابرنامه و نقشه دیکته شده در دانشگاهها کرسی داشتند؛ و ناچار جوانان عزیز ومظلوم ما در دامن این گرگان وابسته به ابرقدرتها بزرگ شده و به کرسیهای قانونگذاری و حکومت و قضاوت تکیه می کردند، و بر وفق دستور آنان ، یعنی رژیم ستمگر پهلوی
عمل می کردند. اکنون بحمدالله تعالی دانشگاه از چنگال جنایتکاران خارج شده . و بر ملت ودولت جمهوری اسلامی است در همه اعصار، که نگذارند عناصر فاسد دارای مکتبهای انحرافی یا گرایش به غرب و شرق در دانشسراها و دانشگاهها و سایر مراکز تعلیم و تربیت نفوذ کنند و از قدم اول جلوگیری نمایند تا مشکلی پیش نیاید و اختیار از دست نرود. و وصیت اینجانب به جوانان عزیز دانشسراها و دبیرستانها و دانشگاهها آن است که خودشان شجاعانه در مقابل انحرافات قیام نمایند تا استقلال و آزادی خود و کشور و ملت خودشان مصون باشد. ل - قوای مسلح ، از ارتش و سپاه و ژاندارمری و شهربانی تا کمیته ها و بسیج وعشایر ویژگی خاص دارند. اینان که بازوان قوی و قدرتمند جمهوری اسلامی می باشند و نگهبان سرحدات و راهها و شهرها و روستاها و بالاخره نگهداران امنیت و آرامش بخشان به ملت می باشند، می بایست مورد توجه خاص ملت ودولت و مجلس باشند. و لازم است توجه داشته باشند که در دنیا آنچه که موردبهره برداری برای قدرتهای بزرگ و سیاستهای مخرب ، بیشتر از هر چیز و هرگروهی است ، قوای مسلح است . قوای مسلح است که با بازیهای سیاسی ،کودتاها و تغییر
حکومتها و رژیمها به دست آنان واقع می شود؛ و سودجویان دغل بعض سران آنان را می خرند و با دست آنان و توطئه های فرماندهان بازی خورده کشورها را به دست می گیرند، و ملتهای مظلوم را تحت سلطه قرار داده واستقلال و آزادی را از کشورها سلب می کنند. و اگر فرماندهان پاکدامن متصدی امر باشند، هرگز برای دشمنان کشورها امکان کودتا یا اشغال یک کشور پیش نمی آید و یا اگر احیانا پیش آید، به دست فرماندهان متعهد شکسته و ناکام خواهد ماند. و در ایران نیز که این معجزه عصر به دست ملت انجام گرفت ، قوای مسلح متعهد و فرماندهان پاک و میهن دوست سهم بسزایی داشتند. و امروز که جنگ لعنتی و تحمیلی صدام تکریتی به امر و کمک امریکا وسایر قدرتها پس از نزدیک به دو سال با شکست سیاسی و نظامی ارتش متجاوزبعث و پشتیبانان قدرتمند و وابستگان به آنان روبه رو است ، باز قوای مسلح نظامی و انتظامی و سپاهی و مردمی با پشتیبانی بیدریغ ملت در جبهه ها و پشت جبهه ها این افتخار بزرگ را آفریدند و ایران را سرافراز نمودند؛ و نیز شرارتها وتوطئه های داخلی را که به دست عروسکهای وابسته به غرب و شرق برای
براندازی جمهوری اسلامی بسیج شده بودند با دست توانای جوانان کمیته ها وپاسداران بسیج و شهربانی و با کمک ملت غیرتمند
درهم شکسته شد. و همین جوانان فداکار عزیزند که شبها بیدارند تا خانواده ها با آرامش استراحت کنند.خدایشان یار و مددکار باد. پس وصیت برادرانه من در این قدمهای آخرین عمر بر قوای مسلح به طورعموم ، آن است که ای عزیزان که به اسلام عشق می ورزید و با عشق لقاالله به فداکاری در جبهه ها و در سطح کشور به کار ارزشمند خود ادامه می دهید، بیدارباشید و هوشیار که بازیگران سیاسی و سیاستمداران حرفه ای غرب و شرقزده ودستهای مرموز جنایتکاران پشت پرده لبه تیز سلاح خیانت و جنایتکارشان از هرسو و بیشتر از هر گروه متوجه به شما عزیزان است ؛ و می خواهند از شما عزیزان که با جانفشانی خود انقلاب را پیروز نمودید و اسلام را زنده کردید بهره گیری کرده و جمهوری اسلامی را براندازند؛ و شما را با اسم اسلام و خدمت به میهن و ملت از اسلام و ملت جدا کرده به دامن یکی از دو قطب جهانخوار بیندازند؛ وبر زحمات و فداکاریهای شما با حیله های سیاسی و ظاهرهای به صورت اسلامی و ملی خط بطلان بکشند. وصیت اکید من به قوای مسلح آن است که همان طور که از مقررات نظام ،عدم دخول نظامی در احزاب و گروهها
و جبهه ها است به آن عمل نمایند؛ وقوای مسلح مطلقا، چه نظامی و انتظامی و پاسدار و بسیج و غیر اینها، در هیچ حزب و گروهی وارد نشده و خود را از بازیهای سیاسی دور نگه دارند. در این صورت می توانند قدرت نظامی خود را حفظ و از اختلافات درون گروهی مصون باشند. و بر فرماندهان لازم است که افراد تحت فرمان خود را از ورود در احزاب منع نمایند. و چون انقلاب از همه ملت و حفظ آن بر همگان است ،دولت و ملت و شورای دفاع و مجلس شورای اسلامی وظیفه شرعی و میهنی آنان است که اگر قوای مسلح ، چه فرماندهان و طبقات بالا و چه طبقات بعد،برخلاف مصالح اسلام و کشور بخواهند عملی انجام دهند یا در احزاب واردشوند که - بی اشکال به تباهی کشیده می شوند - و یا در بازیهای سیاسی واردشوند، از قدم اول با آن مخالفت کنند. و بر رهبر و شورای رهبری است که باقاطعیت از این امر جلوگیری نماید تا کشور از آسیب در امان باشد. و من به همه نیروهای مسلح در این پایان زندگی خاکی ، وصیت مشفقانه می کنم که از اسلام که یگانه مکتب استقلال و آزادیخواهی است و خداوندمتعال همه را
با نور هدایت آن به مقام والای انسانی دعوت می کند، چنانچه امروز وفادارید در وفاداری استقامت کنید که شما را و کشور و ملت شما را ازننگ وابستگیها و پیوستگیها به قدرتهایی که همه شما را جز برای بردگی خویش نمی خواهند و کشور و ملت عزیزتان را عقب مانده و بازار مصرف و زیر بارننگین ستم پذیری نگه می دارند نجات می دهد. و زندگی انسانی شرافتمندانه را ولو با مشکلات بر زندگانی ننگین بردگی اجانب ولو با رفاه حیوانی ترجیح دهید؛و بدانید مادام که در احتیاجات صنایع پیشرفته ، دست خود را پیش دیگران درازکنید و به دریوزگی عمر را بگذرانید قدرت ابتکار و پیشرفت در اختراعات درشما شکوفا نخواهد شد. و به خوبی و عینیت دیدید که در این مدت کوتاه پس از تحریم اقتصادی همانها که از ساختن هرچیز خود را عاجز می دیدند و از راه انداختن کارخانه ها آنان را مایوس می نمودند، افکار خود را به کار بستند وبسیاری از احتیاجات ارتش و کارخانه ها را خود رفع نمودند. و این جنگ وتحریم اقتصادی و اخراج کارشناسان خارجی ، تحفه ای الهی بود که ما از آن غافل بودیم . اکنون اگر دولت و ارتش کالاهای جهانخواران را خود تحریم کنندو به
کوشش و سعی در راه ابتکار بیفزایند، امید است که کشور خودکفا شود و از دریوزگی از دشمن نجات یابد. و هم در اینجا باید بیفزایم که احتیاج ما پس از اینهمه عقب ماندگی مصنوعی به صنعتهای بزرگ کشورهای خارجی حقیقتی است انکارناپذیر. و این به آن معنی نیست که ما باید در علوم پیشرفته به یکی از دو قطب وابسته شویم . دولت و ارتش باید کوشش کنند که دانشجویان متعهد را در کشورهایی که صنایع بزرگ پیشرفته را دارند و استعمار و استثمارگر نیستند بفرستند؛ و از فرستادن به امریکاو شوروی و کشورهای دیگر که در مسیر این دو قطب هستند احتراز کنند، مگران شاءالله روزی برسد که این دو قدرت به اشتباه خود پی برند و در مسیر انسانیت و انساندوستی و احترام به حقوق دیگران واقع شوند؛ یا ان شاءالله مستضعفان جهان و ملتهای بیدار و مسلمانان متعهد، آنان را به جای خود نشانند. به امیدچنین روزی . م - رادیو و تلویزیون و مطبوعات و سینماها و تئاترها از ابزارهای موثر تباهی و تخدیر ملتها، خصوصا نسل جوان بوده است . در این صد سال اخیر بویژه نیمه دوم آن ، چه نقشه های بزرگی از این ابزار، چه در تبلیغ ضد اسلام و ضدروحانیت
خدمتگزار، و چه در تبلیغ استعمارگران غرب و شرق ، کشیده شد و ازآنها برای درست کردن بازار کالاها خصوصا تجملی و تزئینی از هر قماش ، ازتقلید در ساختمانها و تزئینات و تجملات آنها و تقلید در اجناس نوشیدنی وپوشیدنی و در فرم آنها استفاده کردند، به طوری که افتخار بزرگ فرنگی ماب بودن در تمام شئون زندگی از رفتار و گفتار و پوشش و فرم آن بویژه درخانمهای مرفه یا نیمه مرفه بود، و در آداب معاشرت و کیفیت حرف زدن و به کار بردن لغات غربی در گفتار و نوشتار به صورتی بود که فهم آن برای بیشترمردم غیرممکن ، و برای همردیفان نیز مشکل می نمود! فیلمهای تلویزیون ازفرآورده های غرب یا شرق بود که طبقه جوان زن و مرد را از مسیر عادی زندگی و کار و صنعت و تولید و دانش منحرف و به سوی بیخبری از خویش وشخصیت خود و یا بدبینی و بدگمانی به همه چیز خود و کشور خود، حتی فرهنگ و ادب و ماثر پر ارزشی که بسیاری از آن با دست خیانتکار سودجویان ،به کتابخانه ها و موزه های غرب و شرق منتقل گردیده است . مجله ها با مقاله ها وعکسهای افتضاح بار و اسف انگیز، و روزنامه
ها با مسابقات در مقالات ضدفرهنگی خویش و ضداسلامی با افتخار، مردم بویژه طبقه جوان موثر را به سوی غرب یا شرق هدایت می کردند. اضافه کنید بر آن تبلیغ دامنه دار در ترویج مراکز فساد و عشرتکده ها و مراکز قمار و لاتار و مغازه های فروش کالاهای تجملاتی و اسباب آرایش و بازیها و مشروبات الکلی بویژه آنچه از غرب واردمی شد. و در مقابل صدور نفت و گاز و مخازن دیگر، عروسکها و اسباب بازیهاو کالاهای تجملی وارد می شد؛ و صدها چیزهایی که امثال من از آنها بی اطلاع هستیم . و اگر خدای نخواسته عمر رژیم سرسپرده و خانمان برانداز پهلوی ادامه پیدا می کرد، چیزی نمی گذشت که جوانان برومند ما - این فرزندان اسلام و میهن که چشم امید ملت به آنها است - با انواع دسیسه ها و نقشه های شیطانی به دست رژیم فاسد و رسانه های گروهی و روشنفکران غرب و شرقگرا از دست ملت ودامن اسلام رخت برمی بستند: یا جوانی خود را در مراکز فساد تباه می کردند؛ ویا به خدمت قدرتهای جهانخوار درآمده و کشور را به تباهی می کشاندند.خداوند متعال به ما و آنان منت گذاشت و همه را از شر مفسدین و غارتگران نجات داد.
اکنون وصیت من به مجلس شورای اسلامی در حال و آینده و رئیس جمهورو روسای جمهور مابعد و به شورای نگهبان و شورای قضایی و دولت در هرزمان ، آن است که نگذارند این دستگاههای خبری و مطبوعات و مجله ها ازاسلام و مصالح کشور منحرف شوند. و باید همه بدانیم که آزادی به شکل غربی آن ، که موجب تباهی جوانان و دختران و پسران می شود، از نظر اسلام و عقل محکوم است . و تبلیغات و مقالات و سخنرانیها و کتب و مجلات برخلاف اسلام و عفت عمومی و مصالح کشور حرام است . و بر همه ما و همه مسلمانان جلوگیری از آنها واجب است . و از آزادیهای مخرب باید جلوگیری شود. و ازآنچه در نظر شرع حرام و آنچه برخلاف مسیر ملت و کشور اسلامی و مخالف با حیثیت جمهوری اسلامی است به طور قاطع اگر جلوگیری نشود، همه مسئول می باشند. و مردم و جوانان حزب اللهی اگر برخورد به یکی از امور مذکورنمودند به دستگاههای مربوطه رجوع کنند و اگر آنان کوتاهی نمودند، خودشان مکلف به جلوگیری هستند. خداوند تعالی مددکار همه باشد. ن - نصیحت و وصیت من به گروهها و گروهکها و اشخاصی که در ضدیت باملت و جمهوری اسلامی
و اسلام فعالیت می کنند، اول به سران آنان در خارج وداخل ، آن است که تجربه طولانی به هر راهی که اقدام کردید و به هر توطئه ای که دست زدید و به هر کشور و مقامی که توسل پیدا کردید به شماها که خود راعالم و عاقل می دانید باید آموخته باشند که مسیر یک ملت فداکار را نمی شود بادست زدن به ترور و انفجار و بمب و دروغ پردازیهای بی سر و پا و غیرحساب شده منحرف کرد، و هرگز هیچ حکومت و دولتی را نمی توان با این شیوه های غیرانسانی و غیرمنطقی ساقط نمود، بویژه ملتی مثل ایران را که از بچه های خردسالش تا پیرزنها و پیرمردهای بزرگسالش ، در راه هدف و جمهوری اسلامی و قرآن و مذهب جانفشانی و فداکاری می کنند. شماها که می دانید "و اگرندانید بسیار ساده لوحانه فکر می کنید" که ملت با شما نیست و ارتش با شماهادشمن است . و اگر فرض بکنید با شما بودند و دوست شما بودند، حرکات ناشیانه شما و جنایاتی که با تحریک شما رخ داد آنان را از شما جدا کرد و جزدشمن تراشی کار دیگری نتوانستید بکنید. من وصیت خیرخواهانه در این آخر عمر به شما می کنم
که اولا با این ملت طاغوتزده رنج کشیده که پس از 2500 سال ستمشاهی با فدا دادن بهترین فرزندان و جوانانش خود را از زیر بار ستم جنایتکارانی همچون رژیم پهلوی وجهانخواران شرق و غرب نجات داده به جنگ و ستیز برخاسته اید. چطوروجدان یک انسان هر چه پلید باشد، راضی می شود برای احتمال رسیدن به یک مقام با میهن خود و ملت خود اینگونه رفتار کند و به کوچک و بزرگ آنها رحم نکند؟ من به شما نصیحت می کنم دست از این کارهای بیفایده و غیرعاقلانه بردارید و گول جهانخواران را نخورید. و در هر جا هستید اگر به جنایتی دست نزدید به میهن خود و دامن اسلام برگردید و توبه کنید که خداوند ارحم الراحمین است ؛ و جمهوری اسلامی و ملت از شما ان شاءالله می گذرند. و اگر دست به جنایتی زدید که حکم خداوند تکلیف شما را معین کرده ، باز از نیمه راه برگشته و توبه کنید. و اگر شهامت دارید تن به مجازات داده و با این عمل خود را ازعذاب الیم خداوند نجات دهید؛ و الا در هر جا هستید عمر خود را بیش از این هدر ندهید و به کار دیگر مشغول شوید که صلاح در آن است .
و بعد، به هواداران داخلی و خارجی آنان وصیت می کنم که با چه انگیزه جوانی خود را برای آنان که اکنون ثابت است که برای قدرتمندان جهانخوارخدمت می کنند و از نقشه های آنها پیروی می کنند و ندانسته به دام آنها افتاده اندبه هدر می دهید؟ و با ملت خود در راه چه کسی جفا می کنید؟ شما بازی خوردگان دست آنها هستید. و اگر در ایران هستید به عیان مشاهده می کنید که توده های میلیونی به جمهوری اسلامی وفادار و برای آن فداکارند؛ و به عیان می بینید که حکومت و رژیم فعلی با جان و دل در خدمت خلق و مستمندان هستند؛ و آنان که به دروغ ادعای "خلقی " بودن و "مجاهد" و "فدایی " برای خلق می کنند، با خلق خدا به دشمنی برخاسته و شما پسران و دختران ساده دل را برای مقاصد خود و مقاصد یکی از دو قطب قدرت جهانخوار به بازی گرفته و خود یادر خارج در آغوش یکی از دو قطب جنایتکار به خوشگذرانی مشغول و یا در داخل به خانه های مجلل تیمی با زندگی اشرافی ، نظیر منازل جنایتکارانی بدبخت به جنایت خود ادامه می دهند و شما جوانان را به کام مرگ می فرستند. نصیحت
مشفقانه من به شما نوجوانان و جوانان داخل و خارج آن است که ازراه اشتباه برگردید؛ و با محرومین جامعه که با جان و دل به جمهوری اسلامی خدمت می کنند متحد شوید؛ و برای ایران مستقل و آزاد فعالیت نمایید تا کشورو ملت از شر مخالفین نجات پیدا کند، و همه با هم به زندگی شرافتمندانه ادامه دهید. تا چه وقت و برای چه گوش به فرمان اشخاصی هستید که جز به نفع شخصی خود فکر نمی کنند و در آغوش و پناه ابرقدرتها با ملت خود در ستیزهستند و شما را فدای مقاصد شوم و قدرت طلبی خویش می نمایند؟ شما در این سالهای پیروزی انقلاب دیدید که ادعاهای آنان با رفتار و عملشان مخالف است و ادعاها فقط برای فریب جوانان صاف دل است . و می دانید که شما قدرتی درمقابل سیل خروشان ملت ندارید و کارهایتان جز به ضرر خودتان و تباهی عمرتان نتیجه ای ندارد. من تکلیف خود را که هدایت است ادا کردم . و امیداست به این نصیحت که پس از مرگ من به شما می رسد و شائبه قدرت طلبی درآن نیست گوش فرا دهید و خود را از عذاب الیم الهی نجات دهید. خداوند منان شما را هدایت فرماید و
صراط مستقیم را به شما بنماید. وصیت من به چپگرایان ، مثل کمونیستها و چریکهای فدایی خلق و دیگرگروههای متمایل به چپ ، آن است که شماها بدون بررسی صحیح از مکتبها ومکتب اسلام نزد کسانی که از مکتبها و خصوص اسلام اطلاع صحیح دارند، باچه انگیزه خودتان را راضی کردید به مکتبی که امروز در دنیا شکست خورده رو آورید و چه شده که دل خود را به چند "ایسم " که محتوای آنها پیش اهل تحقیق پوچ است خوش کرده اید؟ و شما را چه انگیزه ای وادار کرده که می خواهید کشور خود را به دامن شوروی یا چین بکشید؛ و با ملت خود به اسم "توده دوستی " به جنگ برخاسته یا به توطئه هایی برای نفع اجنبی به ضد کشور خود و توده های ستمدیده دست زدید؟ شما می بینید که از اول پیدایش کمونیسم مدعیان آن دیکتاتورترین و قدرت طلب و انحصارطلبترین حکومتهای جهان بوده و هستند. چه ملتهایی زیر دست و پای شوروی مدعی طرفدار توده ها خردشدند و از هستی ساقط گردیدند. ملت روسیه ، مسلمانان و غیرمسلمانان ، تاکنون در زیر فشار دیکتاتوری حزب کمونیست دست و پا می زنند و از هرگونه آزادی محروم و در اختناق بالاتر از اختناقهای
دیکتاتورهای جهان به سر می برند.استالین ، که یکی از چهره های به اصطلاح "درخشان " حزب بود، ورود وخروجش را و تشریفات آن و اشرافیت او را دیدیم . اکنون که شما فریب خوردگان در عشق آن رژیم جان می دهید، مردم مظلوم شوروی و دیگر اقمار اوچون افغانستان از ستمگریهای آنان جان می سپارند، و آنگاه شما که مدعی طرفداری از خلق هستید، بر این خلق محروم در هر جا که دستتان رسیده چه جنایاتی انجام دادید و با اهالی شریف آمل که آنان را به غلط طرفدار پر و پاقرص خود معرفی می کردید و عده بسیاری را به فریب به جنگ مردم و دولت فرستادید و به کشتن دادید، چه جنایتها که نکردید. و شما "طرفدار خلق محروم "می خواهید خلق مظلوم و محروم ایران را به دست دیکتاتوری شوروی دهید وچنین خیانتی را با سرپوش "فدایی خلق " و طرفدار محرومین در حال اجراهستید، منتها "حزب توده " و رفقای آن با توطئه و زیر ماسک طرفداری ازجمهوری اسلامی ، و دیگر گروهها با اسلحه و ترور و انفجار. من به شما احزاب و گروهها، چه آنان که به چپگرایی معروف - گرچه بعضی شواهد و قرائن دلالت دارد که اینان کمونیست امریکایی هستند -
و چه آنان که از غرب ارتزاق می کنند و الهام می گیرند و چه آنها که با اسم "خودمختاری " وطرفداری از کرد و بلوچ دست به اسلحه برده و مردم محروم کردستان و دیگرجاها را از هستی ساقط نموده و مانع از خدمتهای فرهنگی و بهداشتی واقتصادی و بازسازی دولت جمهوری در آن استانها می شوند، مثل حزب "دموکرات " و "کومله " وصیت می کنم که به ملت بپیوندند. و تاکنون تجربه کرده اند که کاری جز بدبخت کردن اهالی آن مناطق نکرده اند و نمی توانندبکنند، پس مصلحت خود و ملت خود و مناطق خود آن است که با دولت تشریک مساعی نموده و از یاغی گری و خدمت به بیگانگان و خیانت به میهن خود دست بردارند و به ساختن کشور بپردازند و مطمئن باشند که اسلام برای آنان هم از قطب جنایتکار غرب و هم از قطب دیکتاتور شرق بهتر است وآرزوهای انسانی خلق را بهتر انجام می دهد. و وصیت من به گروههای مسلمان که از روی اشتباه به غرب و احیانا به شرق تمایل نشان می دهند و از منافقان که اکنون خیانتشان معلوم شد گاهی طرفداری می کردند و به مخالفان بدخواهان اسلام از روی خطا و اشتباه گاهی لعن می
کردند و طعن می زدند، آن است که بر سر اشتباه خود پافشاری نکنند و باشهامت اسلامی به خطای خود اعتراف ، و با دولت و مجلس و ملت مظلوم برای رضای خداوند هم صدا و هم مسیر شده و این مستضعفان تاریخ را ازشرمستکبران نجات دهید؛ و کلام مرحوم مدرس آن روحانی متعهد پاک سیرت و پاک اندیشه را به خاطر بسپرید که در مجلس افسرده آن روز گفت :اکنون که باید از بین برویم چرا با دست خود برویم . من هم امروز به یاد آن شهید راه خدا به شما برادران مومن عرض می کنم اگرما با دست جنایتکار امریکا و شوروی از صفحه روزگار محو شویم و با خون سرخ شرافتمندانه با خدای خویش ملاقات کنیم ، بهتر از آن است که در زیرپرچم ارتش سرخ شرق و سیاه غرب زندگی اشرافی مرفه داشته باشیم . و این سیره و طریقه انبیای عظام و ائمه مسلمین و بزرگان دین مبین بوده است و ما بایداز آن تبعیت کنیم ؛ و باید به خود بباورانیم که اگر یک ملت بخواهند بدون وابستگیها زندگی کنند می توانند؛ و قدرتمندان جهان بر یک ملت نمی توانندخلاف ایده آنان را تحمیل کنند. از افغانستان عبرت باید گرفت با آنکه دولت
غاصب و احزاب چپی باشوروی بوده و هستند، تاکنون نتوانسته اند توده های مردم را سرکوب نمایند.علاوه بر این اکنون ملتهای محروم جهان بیدار شده اند و طولی نخواهد کشید که این بیداریها به قیام و نهضت و انقلاب انجامیده و خود را از تحت سلطه ستمگران مستکبر نجات خواهند داد. و شما مسلمانان پایبند به ارزشهای اسلامی می بینید که جدایی و انقطاع از شرق و غرب برکات خود را دارد نشان می دهد؛ ومغزهای متفکر بومی به کار افتاده و به سوی خودکفایی پیشروی می کند و آنچه کارشناسان خائن غربی و شرقی برای ملت ما محال جلوه می دادند، امروز به طورچشم گیری با دست و فکر ملت انجام گرفته و ان شاءالله تعالی در دراز مدت انجام خواهد گرفت . و صد افسوس که این انقلاب دیر تحقق پیدا کرد و لااقل در اول سلطنت جابرانه کثیف محمدرضا تحقق نیافت ؛ و اگر شده بود، ایران غارتزده غیر از این ایران بود. و وصیت من به نویسندگان و گویندگان و روشنفکران و اشکالتراشان وصاحب عقدگان آن است که به جای آنکه وقت خود را در خلاف مسیرجمهوری اسلامی صرف کنید و هرچه توان دارید در بدبینی و بدخواهی وبدگویی از مجلس و دولت و سایر خدمتگزاران
به کار برید، و با این عمل کشورخود را به سوی ابرقدرتها سوق دهید، با خدای خود یک شب خلوت کنید و اگربه خداوند عقیده ندارید با وجدان خود خلوت کنید و انگیزه باطنی خود را که بسیار می شود خود انسانها از آن بیخبرند بررسی کنید، ببینید آیا با کدام معیار و باچه انصاف خون این جوانان قلم قلم شده را در جبهه ها و در شهرها نادیده می گیرید و با ملتی که می خواهد از زیر بار ستمگران و غارتگران خارجی وداخلی خارج شود و استقلال و آزادی را با جان خود و فرزندان عزیز خود به دست آورده و با فداکاری می خواهد آن را حفظ کند، به جنگ اعصاب برخاسته اید و به اختلاف انگیزی و توطئه های خائنانه دامن می زنید و راه را برای مستکبران و ستمگران باز می کنید. آیا بهتر نیست که با فکر و قلم و بیان خوددولت و مجلس و ملت را راهنمایی برای حفظ میهن خود نمایید؟ آیا سزاوارنیست که به این ملت مظلوم محروم کمک کنید و با یاری خود حکومت اسلامی را استقرار دهید؟ آیا این مجلس و رئیس جمهور و دولت و قوه قضایی را ازآنچه در زمان رژیم سابق بود بدتر می دانید؟ آیا
از یاد برده اید ستمهایی که آن رژیم لعنتی بر این ملت مظلوم بی پناه روا می داشت ؟ آیا نمی دانید که کشوراسلامی در آن زمان یک پایگاه نظامی برای امریکا بود و با آن عمل یک مستعمره می کردند و از مجلس تا دولت و قوای نظامی در قبضه آنان بود ومستشاران و صنعتگران و متخصصان آنان با این ملت و ذخائر آن چه می کردند؟آیا اشاعه فحشا در سراسر کشور و مراکز فساد، از عشرتکده ها و قمارخانه ها ومیخانه ها و مغازه های مشروب فروشی و سینماها و دیگر مراکز که هر یک برای تباه کردن نسل جوان عاملی بزرگ بود، از خاطرتان محو شده ؟ آیا رسانه های گروهی و مجلات سراسر فسادانگیز و روزنامه های آن رژیم را به دست فراموشی سپرده اید؟ و اکنون که از آن بازارهای فساد اثری نیست ، برای آنکه درچند دادگاه ، یا چند جوان که شاید اکثر از گروههای منحرف نفوذ کرده و برای بدنام نمودن اسلام و جمهوری اسلامی کارهای انحرافی انجام می دهند، و کشتن عده ای که مفسد فی الارض هستند و قیام بر ضد اسلام و جمهوری اسلامی می کنند شما را به فریاد درآورده ، و با کسانی که با صراحت اسلام
را محکوم می کنند و بر ضد آن قیام مسلحانه یا قیام با قلم و زبان که اسفناکتر از قیام مسلحانه است ، نموده اند پیوند می کنید و دست برادری می دهید؛ و آنان را که خداوندمهدورالدم فرموده نور چشم می خوانید، و در کنار بازیگرانی که فاجعه چهارده اسفند را برپا کردند و جوانان بیگناه را با ضرب و شتم کوبیدند نشسته وتماشاگر معرکه می شوید، یک عمل اسلامی و اخلاقی است ! و عمل دولت و قوه قضاییه که معاندین و منحرفین و ملحدین را به جزای اعمال خویش می رسانند، شما را به فریاد درآورده و داد مظلومیت می زنید؟ من برای شمابرادران که از سوابقتان تا حدی مطلع و علاقه مند به بعضی از شما هستم متاسف هستم ، نه برای آنان که اشراری بودند در لباس خیرخواهی و گرگهایی در پوشش چوپان و بازیگرانی بودند که همه را به باد بازی و مسخره گرفته و در صددتباه کردن کشور و ملت و خدمتگزاری به یکی از دو قطب چپاولگر بودند - آنان که با دست پلید خود جوانان و مردان ارزشمند و علمای مربی جامعه را شهیدنمودند و به کودکان مظلوم مسلمانان رحم نکردند، خود را در جامعه رسوا و درپیشگاه خداوند قهار مخذول
نمودند و راه بازگشت ندارند که شیطان نفس اماره بر آنان حکومت می کند. لکن شما برادران مومن با دولت و مجلس که کوشش دارد خدمت به محرومین و مظلومین و برادران سر و پا برهنه و از همه مواهب زندگی محروم نماید چرا کمک نمی کنید و شکایت دارید؟ آیا مقدار خدمت دولت و بنیادهای جمهوری را با این گرفتاریها و نابسامانیها که لازمه هر انقلاب است ، و جنگ تحمیلی با آنهمه خسارت و میلیونها آواره خارجی و داخلی و کارشکنیهای بیرون از حد را در این مدت کوتاه مقایسه با کارهای عمرانی رژیم سابق نموده اید؟ آیا نمی دانید که کارهای عمرانی آن زمان اختصاص داشت تقریبا به شهرها آن هم به محلات مرفه ؛ و فقرا و مردمان محروم از آن امور بهره ناچیزداشته یا نداشتند؛ و دولت فعلی و بنیادهای اسلامی برای این طایفه محروم باجان و دل خدمت می کنند؟ شما مومنان هم پشتیبان دولت باشید تا کارها زودانجام گیرد و در محضر پروردگار که خواه ناخواه خواهید رفت با نشان خدمتگزاری به بندگان او بروید. » » - چنانکه در نسخه خطی مشهود است امام خمینی در این قسمت مرقوم فرموده اند: "این مقدار بریده شده راخودم انجام داده ام ". س -
یکی از اموری که لازم به توصیه و تذکر است ، آن است که اسلام نه باسرمایه داری ظالمانه و بیحساب و محروم کننده توده های تحت ستم و مظلوم موافق است ، بلکه آن را به طور جدی در کتاب و سنت محکوم می کند ومخالف عدالت اجتماعی می داند - گرچه بعض کج فهمان بی اطلاع از رژیم حکومت اسلامی و ازمسائل سیاسی حاکم در اسلام در گفتار و نوشتار خودطوری وانمود کرده اند "و باز هم دست برنداشته اند" که اسلام طرفدار بی مرز وحد سرمایه داری و مالکیت است و با این شیوه که با فهم کج خویش از اسلام برداشت نموده اند چهره نورانی اسلام را پوشانیده و راه را برای مغرضان ودشمنان اسلام باز نموده که به اسلام بتازند، و آن را رژیمی چون رژیم سرمایه داری غرب مثل رژیم امریکا و انگلستان و دیگر چپاولگران غرب به حساب آورند، و با اتکال به قول و فعل این نادانان یا غرضمندانه و یا ابلهانه بدون مراجعه به اسلام شناسان واقعی با اسلام به معارضه برخاسته اند - و نه رژیمی مانند رژیم کمونیسم و مارکسیسم لنینیسم است که با مالکیت فردی مخالف و قائل به اشتراک می باشند با اختلاف زیادی که دوره های
قدیم تاکنون حتی اشتراک در زن و همجنس بازی بوده و یک دیکتاتوری و استبداد کوبنده در بر داشته . بلکه اسلام یک رژیم معتدل با شناخت مالکیت و احترام به آن به نحومحدود در پیدا شدن مالکیت و مصرف ، که اگر بحق به آن عمل شود چرخهای اقتصاد سالم به راه می افتد و عدالت اجتماعی ، که لازمه یک رژیم سالم است تحقق می یابد. در اینجا نیز یک دسته با کج فهمیها و بی اطلاعی از اسلام واقتصاد سالم آن در طرف مقابل دسته اول قرار گرفته و گاهی با تمسک به بعضی آیات یا جملات نهج البلاغه ، اسلام
را موافق با مکتبهای انحرافی مارکس و امثال او معرفی نموده اند و توجه به سایر آیات و فقرات نهج البلاغه ننموده و سرخود،به فهم قاصر خود، بپاخاسته و "مذهب اشتراکی " را تعقیب می کنند و از کفر و دیکتاتوری و اختناق کوبنده که ارزشهای انسانی را نادیده گرفته و یک حزب اقلیت با توده های انسانی مثل حیوانات عمل می کنند، حمایت می کنند. وصیت من به مجلس و شورای نگهبان و دولت و رئیس جمهور و شورای قضایی آن است که در مقابل احکام خداوند متعال خاضع بوده ؛ و تحت تاثیرتبلیغات بی محتوای قطب ظالم چپاولگر سرمایه داری و قطب ملحد اشتراکی وکمونیستی واقع نشوید، و به مالکیت و سرمایه های مشروع با حدود اسلامی احترام گذارید، و به ملت اطمینان دهید تا سرمایه ها و فعالیتهای سازنده به کارافتند و دولت و کشور را به خودکفایی و صنایع سبک و سنگین برسانند. و به ثروتمندان و پولداران مشروع وصیت می کنم که ثروتهای عادلانه خود رابه کار اندازید و به فعالیت سازنده در مزارع و روستاها و کارخانه ها برخیزید که این خود عبادتی ارزشمند است . و به همه در کوشش برای رفاه طبقات محروم وصیت می کنم که خیر دنیا وآخرت شماها
رسیدگی به حال محرومان جامعه است که در طول تاریخ ستمشاهی و خان خانی در رنج و زحمت بوده اند. و چه نیکو است که طبقات تمکندار به طور داوطلب برای زاغه و چپرنشینان مسکن و رفاه تهیه کنند. ومطمئن باشند که خیر دنیا و آخرت در آن است . و از انصاف به دور است که یکی بی خانمان و یکی دارای آپارتمانها باشد. ع - وصیت اینجانب به آن طایفه از روحانیون و روحانی نماها که با انگیزه های مختلف با جمهوری اسلامی و نهادهای آن مخالفت می کنند و وقت خود راوقف براندازی آن می نمایند و با مخالفان توطئه گر و بازیگران سیاسی کمک ، وگاهی به طوری که نقل می شود با پولهای گزافی که از سرمایه داران بیخبر از خدادریافت برای این مقصد می کنند کمکهای کلان می نمایند، آن است که شماها طرفی از این غلطکاریها تاکنون نبسته و بعد از این هم گمان ندارم ببندید. بهتر آن است که اگر برای دنیا به این عمل دست زده اید - و خداوند نخواهد گذاشت که شما به مقصد شوم خود برسید - تا در توبه باز است از پیشگاه خداوند عذربخواهید و با ملت مستمند مظلوم هم صدا شوید و از جمهوری اسلامی
که بافداکاریهای ملت به دست آمده حمایت کنید، که خیر دنیا و آخرت در آن است .گرچه گمان ندارم که موفق به توبه شوید. و اما به آن دسته که از روی بعض اشتباهات یا بعض خطاها، چه عمدی و چه غیرعمدی ، که از اشخاص مختلف یا گروهها صادر شده و مخالف با احکام اسلام بوده است با اصل جمهوری اسلامی و حکومت آن مخالفت شدیدمی کنند و برای خدا در براندازی آن فعالیت می نمایند و با تصور خودشان این جمهوری از رژیم سلطنتی بدتر یا مثل آن است ، با نیت صادق در خلوات تفکرکنند و از روی انصاف مقایسه نمایند با حکومت و رژیم سابق . و باز توجه نمایندکه در انقلابهای دنیا هرج و مرجها و غلطرویها و فرصت طلبیها غیرقابل اجتناب است و شما اگر توجه نمایید و گرفتاریهای این جمهوری را در نظر بگیرید - ازقبیل توطئه ها و تبلیغات دروغین و حمله مسلحانه خارج مرز و داخل ، و نفوذ غیرقابل اجتناب گروههایی از مفسدان و مخالفان اسلام در تمام ارگانهای دولتی به قصد ناراضی کردن ملت از اسلام و حکومت اسلامی ، و تازه کار بودن اکثر یابسیاری از متصدیان امور و پخش شایعات دروغین از کسانی که از استفاده های
کلان غیرمشروع بازمانده یا استفاده آنان کم شده ، و کمبود چشمگیر قضات شرع و گرفتاریهای اقتصادی کمرشکن و اشکالات عظیم در تصفیه و تهذیب متصدیان چند میلیونی ، و کمبود مردمان صالح کاردان و متخصص و دههاگرفتاری دیگر، که تا انسان وارد گود نباشد از آنها بیخبر است - و از طرفی اشخاص غرضمند سلطنت طلب سرمایه دار هنگفت که با رباخواری و سودجویی و با اخراج ارز و گرانفروشی به حد سرسام آور و قاچاق و احتکار، مستمندان ومحرومان جامعه را تا حد هلاکت در فشار قرار داده و جامعه را به فساد می کشند، نزد شما آقایان به شکایت و فریبکاری آمده و گاهی هم برای باور آوردن وخود را مسلمان خالص نشان دادن به عنوان "سهم " مبلغی می دهند و اشک تمساح می ریزند و شما را عصبانی کرده به مخالفت برمی انگیزانند، که بسیاری ازآنان با استفاده های نامشروع ، خون مردم را می مکند و اقتصاد کشور را به شکست می کشند. اینجانب نصیحت متواضعانه برادرانه می کنم که آقایان محترم تحت تاثیراینگونه شایعه سازیها قرار نگیرند و برای خدا و حفظ اسلام این جمهوری راتقویت نمایند. و باید بدانند که اگر این جمهوری اسلامی شکست بخورد، به جای آن یک رژیم اسلامی
دلخواه بقیه الله - روحی فداه - یا مطیع امر شماآقایان تحقق نخواهد پیدا کرد، بلکه یک رژیم دلخواه یکی از دو قطب قدرت به حکومت می رسد و محرومان جهان ، که به اسلام و حکومت اسلامی رو]ی [آورده و دل باخته اند، مایوس می شوند و اسلام برای همیشه منزوی خواهد شد؛و شماها روزی از کردار خود پشیمان می شوید که کار گذشته و دیگر پشیمانی سودی ندارد. و شما آقایان اگر توقع دارید که در یک شب همه امور بر طبق اسلام و احکام خداوند تعالی متحول شود یک اشتباه است ، و در تمام طول تاریخ بشر چنین معجزه ای روی نداده است و نخواهد داد. و آن روزی که ان شاءالله تعالی مصلح کل ظهور نماید، گمان نکنید که یک معجزه شود ویکروزه عالم اصلاح شود؛ بلکه با کوششها و فداکاریها ستمکاران سرکوب ومنزوی می شوند. و اگر نظر شماها مثل نظر بعض عامیهای منحرف ، آن است که برای ظهور آن بزرگوار باید کوشش در تحقق کفر و ظلم کرد تا عالم را ظلم فراگیرد و مقدمات ظهور فراهم شود، فانا لله و انا الیه راجعون . ف - وصیت من به همه مسلمانان و مستضعفان جهان این است که شماها نبایدبنشینید و منتظر
آن باشید که حکام و دست اندرکاران کشورتان یا قدرتهای خارجی بیایند و برای شما استقلال و آزادی را تحفه بیاورند. ما و شماها لااقل در این صد سال اخیر، که بتدریج پای قدرتهای بزرگ جهانخوار به همه کشورهای اسلامی و سایر کشورهای کوچک باز شده است مشاهده کردیم یاتاریخهای صحیح برای ما بازگو کردند که هیچ یک از دول حاکم بر این کشورها در فکر آزادی و استقلال و رفاه ملتهای خود نبوده و نیستند؛ بلکه اکثریت قریب به اتفاق آنان یا خود به ستمگری و اختناق ملت خود پرداخته و هر چه کرده اندبرای منافع شخصی یا گروهی نموده ؛ یا برای رفاه قشر مرفه و بالانشین بوده وطبقات مظلوم کوخ و کپرنشین از همه مواهب زندگی حتی مثل آب و نان و قوت لایموت محروم بوده ، و آن بدبختان را برای منافع قشر مرفه و عیاش به کارگرفته اند؛ و یا آنکه دست نشاندگان قدرتهای بزرگ بوده اند که برای وابسته کردن کشورها و ملتها هرچه توان داشته اند به کار گرفته و با حیله های مختلف کشورها را بازاری برای شرق و غرب درست کرده و منافع آنان را تامین نموده اند و ملتها را عقب مانده و مصرفی بار آوردند و اکنون نیز با
این نقشه درحرکتند. و شما ای مستضعفان جهان و ای کشورهای اسلامی و مسلمانان جهان بپاخیزید و حق را با چنگ و دندان بگیرید و از هیاهوی تبلیغاتی ابرقدرتها وعمال سرسپرده آنان نترسید؛ و حکام جنایتکار که دسترنج شما را به دشمنان شما و اسلام عزیز تسلیم می کنند از کشور خود برانید؛ و خود و طبقات خدمتگزار متعهد، زمام امور را به دست گیرید و همه در زیر پرچم پرافتخاراسلام مجتمع ، و با دشمنان اسلام و محرومان جهان به دفاع برخیزید؛ و به سوی یک دولت اسلامی با جمهوریهای آزاد و مستقل به پیش روید که با تحقق آن ،همه مستکبران جهان را به جای خود خواهید نشاند و همه مستضعفان را به امامت و وراثت ارض خواهید رساند. به امید آن روز که خداوند تعالی وعده فرموده است . ص - یک مرتبه دیگر در خاتمه این وصیتنامه ، به ملت شریف ایران وصیت می کنم که در جهان حجم تحمل زحمتها و رنجها و فداکاریها و جان نثاریها ومحرومیتها مناسب حجم بزرگی مقصود و ارزشمندی و علو رتبه آن است ، آنچه که شما ملت شریف و مجاهد برای آن بپاخاستید و دنبال می کنید و برای آن جان و مال نثار کرده و می کنید،
والاترین و بالاترین و ارزشمندترین مقصدی است و مقصودی است که از صدر عالم در ازل و از پس این جهان تا ابد عرضه شده است و خواهد شد؛ و آن مکتب الوهیت به معنی وسیع آن و ایده توحید باابعاد رفیع آن است که اساس خلقت و غایت آن در پهناور وجود و در درجات و مراتب غیب و شهود است ؛ و آن در مکتب محمدی - صلی الله علیه و آله وسلم - به تمام معنی و درجات و ابعاد متجلی شده ؛ و کوشش تمام انبیای عظام - علیهم سلام الله - و اولیای معظم - سلام الله علیهم - برای تحقق آن بوده وراهیابی به کمال مطلق و جلال و جمال بی نهایت جز با آن میسر نگردد. آن است که خاکیان را بر ملکوتیان و برتر از آنان شرافت داده ، و آنچه برای خاکیان ازسیر در آن حاصل می شود برای هیچ موجودی در سراسر خلقت در سر و علن حاصل نشود. شما ای ملت مجاهد، در زیر پرچمی می روید که در سراسر جهان مادی ومعنوی در اهتزاز است ، بیابید آن را یا نیابید، شما راهی را می روید که تنها راه تمام انبیا - علیهم سلام الله - و یکتا
راه سعادت مطلق است . در این انگیزه است که همه اولیا شهادت را در راه آن به آغوش می کشند و مرگ سرخ را "احلی من العسل " می دانند؛ و جوانان شما در جبهه ها جرعه ای از آن را نوشیده و به وجد آمده اند و در مادران و خواهران و پدران و برادران آنان جلوه نموده و ماباید بحق بگوییم یا لیتنا کنا معکم فنفوز فوزا عظیما. گوارا باد بر آنان آن نسیم دل آرا وآن جلوه شورانگیز. و باید بدانیم که طرفی از این جلوه در کشتزارهای سوزان و در کارخانه های توانفرسا و در کارگاهها و در مراکز صنعت و اختراع و ابداع ، و در ملت به طوراکثریت در بازارها و خیابانها و روستاها و همه کسانی که متصدی این امور برای اسلام و جمهوری اسلامی و پیشرفت و خودکفایی کشور به خدمتی اشتغال دارند جلوه گر است . و تا این روح تعاون و تعهد در جامعه برقرار است کشور عزیز از آسیب دهران شاءالله تعالی مصون است . و بحمدالله تعالی حوزه های علمیه و دانشگاهها وجوانان عزیز مراکز علم و تربیت از این نفخه الهی غیبی برخوردارند؛ و این مراکز دربست در اختیار آنان است ، و به امید خدا
دست تبهکاران و منحرفان ازآنها کوتاه . و وصیت من به همه آن است که با یاد خدای متعال به سوی خودشناسی وخودکفایی و استقلال ، با همه ابعادش به پیش ، و بی تردید دست خدا با شمااست ، اگر شما در خدمت او باشید و برای ترقی و تعالی کشور اسلامی به روح تعاون ادامه دهید. و اینجانب با آنچه در ملت عزیز از بیداری و هوشیاری و تعهد و فداکاری وروح مقاومت و صلابت در راه حق می بینم و امید آن دارم که به فضل خداوندمتعال این معانی انسانی به اعقاب ملت منتقل شود و نسلا بعد نسل بر آن افزوده گردد. با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل خدا ازخدمت خواهران و برادران مرخص ، و به سوی جایگاه ابدی سفر می کنم . و به دعای خیر شما احتیاج مبرم دارم . و از خدای رحمان و رحیم می خواهم که عذرم را در کوتاهی خدمت و قصور و تقصیر بپذیرد. سد آهنین ملت خللی حاصل نخواهد شد که خدمتگزاران بالا و والاتر درخدمتند، والله نگهدار این ملت و مظلومان جهان است . والسلام علیکم و علی عبادالله الصالحین و رحمه الله و برکاته 26 بهمن 1
/ 1361 جمادی الاولی 1403 روح الله الموسوی الخمینی بسمه تعالی این وصیتنامه را پس از مرگ من احمد خمینی برای مردم بخواند. و درصورت عذر، رئیس محترم جمهور یا رئیس محترم شورای اسلامی یا رئیس محترم دیوان عالی کشور، این زحمت را بپذیرند. و در صورت عذر، یکی ازفقهای محترم نگهبان این زحمت را قبول نماید. روح الله الموسوی الخمینی بسمه تعالی در زیر این وصیتنامه 92 صفحه ای و مقدمه ، چند مطلب را تذکر می دهم : 1 - اکنون که من حاضرم ، بعض نسبتهای بی واقعیت به من داده می شود وممکن است پس از من در حجم آن افزوده شود؛ لهذا عرض می کنم آنچه به من نسبت داده شده یا می شود مورد تصدیق نیست ، مگر آنکه صدای من یا خط وامضای من باشد، با تصدیق کارشناسان ؛ یا در سیمای جمهوری اسلامی چیزی گفته باشم . 2 - اشخاصی در حال حیات من ادعا نموده اند که اعلامیه های اینجانب را می نوشته اند. این مطلب را شدیدا تکذیب می کنم . تاکنون هیچ اعلامیه ای را غیرشخص خودم تهیه کسی نکرده است . 3 - از قرار مذکور، بعضیها ادعا کرده اند که رفتن من به پاریس به وسیله آنان
بوده ، این دروغ است . من پس از برگرداندنم از کویت ، با مشورت احمد پاریس را انتخاب نمودم ، زیرا در کشورهای اسلامی احتمال راه ندادن بود؛ آنان تحت نفوذ شاه بودند ولی پاریس این احتمال نبود. 4 - من در طول مدت نهضت و انقلاب به واسطه سالوسی و اسلام نمایی بعضی افراد ذکری از آنان کرده و تمجیدی نموده ام ، که بعد فهمیدم از دغلبازی آنان اغفال شده ام . آن تمجیدها در حالی بود که خود را به جمهوری اسلامی متعهد و وفادار می نمایاندند، و نباید از آن مسائل سوءاستفاده شود. و میزان درهر کس حال فعلی او است . روح الله الموسوی الخمینی بالای صفحه ر -[1] ربر گرفته از سایت تبیان
فصلنامه حکومت اسلامى، شماره 8 مجلس خبرگان یکى از نهادهاى عالى است که در قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران پیش بینى شده و سه وظیفه مهمِ شناسایى, انتخاب و نظارت بر رهبرى را عهده دار مى باشد. اعضاى این نهاد عالمانى متعهدند که از سوى مردم برگزیده مى شوند. به همان اندازه که رهبرى در نظام اسلامى جاى گاهى رفیع و بلند دارد مجلس خبرگان نیز, که وظیفه اش در ارتباط با رهبرى است, مهم و ارزش مند است. امام خمینى(ره) به عنوانِ معمار و بانیِ انقلاب اسلامى از سال هاى نخستین شکل گیریِ این نهاد, به تبیینِ جاى گاه این مجلس و تشویق و ترغیب مردم به حضور در انتخاب خبرگان پرداخت و نیز خبرگان منتخب مردم را به دقت در انجام وظیفه توصیه فرمود. در این جا گزیده اى از سخنان امام در پنج محور عرضه مى گردد: 1 جاى گاه مجلس خبرگان امام در قسمتى از پیامى که به هنگام گشایش اولین دوره مجلس خبرگان ارسال داشتند, فرمودند: (أ و اکنون شما اى فقهاى شوراى خبرگان و اى برگزیدگان ملت ستم دیده در طول تاریخ شاهنشاهى و ستم شاهى, مسئولیتى را قبول فرمودید که در رأس همه مسئولیت ها است و آغاز به
کارى کردید که سرنوشت اسلام و ملتِ رنج دیده و شهید داده و داغ دیده [در] گرو آن است.)1 2 شرکت مردم در انتخابات امام بارها و بارها بر حضور مردم در انتخاب خبرگان سفارش أکید داشتند: (امروز در ملت ما مطرح است قضیه مجلس خبرگان براى تعیین رهبرى. این مسئله اى است که نباید ملت ایران براى آن, کم ارج قائل باشد. الان یک دسته از قرارى که شنیدم دوره افتاده اند که این مجلس خبرگان نباید باشد, براى این که تضعیف رهبرى است. مجلس خبرگان, تقویت رهبرى است, گول این حرف ها را نخورند, باید همه وارد بشوند, این یک تکلیف است.)2 در جمع دانش جویان عضو دفتر تحکیم وحدت و انجمن اسلامى دانش جویان دانش گاه هایِ سراسر کشور فرمودند: (البته مسائل زیادى در پیش داریم و شما در پیش دارید که باز شیاطین دوره افتاده اند و نمى خواهند بگذارند این مسائل تحقق پیدا کند. یکى همین مجلس خبرگان است که امروز محل ابتلاى همه است. مجلس خبرگان یک مجلسى [است] که باید شما و ملت بدانند که این مجلس پشتوانه کشور است براى حفظ امنیت کشور و حفظ استقلال کشور و حفظ آزادى براى کشور و اگر مسامحه در این امر بشود, یک تقصیرى است
که ممکن است جبران بعدها نشود این تقصیر. باید همان طورى که اعلام مى کنند و آن روزى که اعلام مى کنند, آقایان بروند و افرادى را که تعیین کرده اند بزرگان, به آن ها رأى بدهند و کسانى هم که خودشان میل دارند که رأى بدهند بروند و شرکت بکنند, در آرا آزادند, هر کس را مى خواهند انتخاب کنند, ولیکن شرکت داشته باشند.)3 و در پیامى که به مناسبت انتخابات مجلس خبرگان صادر کردند, نوشتند: (أو لهذا تعیین خبرگان و فقیه شناسان از تکالیف بزرگ الهى است و هیچ کس را عذرى در مقابل اسلام و پیش گاه خداوند قهّار نخواهد بود و من تکلیف خود را در این موضوع ادا نمودم و همان طور که قبلاً تذکر دادم مردم در دادن رأى به اشخاص واجد شرایط آزاد هستند و هیچ کس را حقّ الزام کسى نیست و من امیدوارم که ملت شریف ایران در این امر مهم الهى که منحرفان از هر چیزى بیش تر با آن مخالفت کرده و مى کنند و این نیز از اهمیت آن است, یک دل و یک جهت در روز انتخابات به سوى صندوق ها هجوم برند و آراى خود را به صندوق ها بریزند.)4 در وصیت نامه سیاسى الهى نیز
بر این تأکید ورزیدند: (وصیت من به ملت آن است که در تمام انتخابات چه انتخاب رئیس جمهور و چه نمایندگان مجلس شوراى اسلامى و چه انتخاب خبرگان براى تعیین شوراى رهبرى یا رهبر در صحنه باشند.)5 3 دقت در انتخاب افراد شایسته امام در وصیت نامه در دو جا به مردم سفارش مى کنند که در انتخاب خبرگان دقت به خرج دهند و شایسته ها را برگزینند: (أ مثلاً در انتخاب خبرگان براى تعیین شوراى رهبرى یا رهبر توجه کنند که اگر مسامحه نمایند و خبرگان را رویِ موازینِ شرعیه و قانون, انتخاب نکنند چه بسا که خساراتى به اسلام و کشور وارد شود که جبران پذیر نباشد.)6 و فرموده اند: (أ و همین معنا در انتخاب خبرگان براى تعیین شوراى رهبرى یا رهبر با ویژگى هایى خاص باید در نظر گرفته شود که اگر خبرگان, که با انتخاب ملت تعیین مى شوند, از روى کمال دقت و یا[از روى] مشورت با مراجع عظام هر عصر و علماى بزرگ سرتاسر کشور و متدینین و دانش مندان متعهد به مجلس خبرگان بروند, بسیارى از مهمات و مشکلات به واسطه تعیین شایسته ترین و متعهدترین شخصیت ها براى رهبر یا شوراى رهبرى پیش نخواهد آمد یا با شایستگى رفع خواهد شد.)7
4 خبرگان و انتخاب رهبر امام به اعضاى خبرگان و برگزیدگان مردم توصیه مى کنند که در انتخاب رهبر نیک بنگرند که تاریخ و نسل هاى آینده و اولیاى خدا درباره آنان قضاوت خواهند کرد: (تاریخ و نسل هاى آینده درباره شما قضاوت خواهند کرد و اولیاى بزرگ خدا ناظر آرا و اعمال شما مى باشند: (وَاللّهُ منْ وَرائهم مُحیط). کوچک ترین سهل انگارى و مسامحه و کوچک ترین اعمال نظرهاى شخصى و خداى نخواسته تبعیت از هواهاى نفسانى, که ممکن است این عمل شریف الهى را به انحراف کشاند, بزرگ ترین فاجعه تاریخ را به وجود خواهد آورد.)8 5 خبرگان و سلوک فردى و اجتماعى امام دو بار در جمع نمایندگان مجلس خبرگان سخنرانى کردند: یک بار در تیرماه 1362 و بار دیگر در تیرماه 1364. در این دو بار بر دو نکته تأکید کردند: یکى حفظ شئون اهل علم و رعایت زى طلبگى و دیگرى پرهیز از اختلاف. (أ یکى قضیه این که از آن زیِّ روحانیت که زیِّ طلبگى بوده است, اگر ما خارج بشویم, اگر روحانیون از آن زى که مشایخ ما در طول تاریخ داشته اند و ائمه هدى سلام اللّه علیهم داشته اند, ما اگر خارج بشویم خوف این است که یک شکستى به
روحانیت بخورد و شکست به روحانیت شکست به اسلام است. اسلام با استثناى روحانیت محال است که به حرکت خودش ادامه بدهد.)9 و نیز فرمودند: (آن چیزى که مردم به آن توجه دارند و موافق مذاق عامه است, این[است] که زندگى شما ساده باشد, همان طورى که سران اسلام و پیغمبر اسلام و امیرالمؤمنین و ائمه ما زندگى شان ساده و عادى بود بلکه پایین تر از عادى.)10 (مطلب دیگرى که باز انسان را مى ترساند که خداى نخواسته مبادا این انقلاب به واسطه این مطلب صدمه ببیند و بدانید که مى بیند اگر خداى نخواسته بشود و او این است که بین آقایان در بلاد اختلاف باشد. اگر در صنف فرض کنید کامیون داران و [یا] آن هایى که شغل هاى مختلف دارند, اگر اختلافى در بین آن ها وارد بشود, به صنف دیگر سرایت نمى کند. کامیون دارها اگر با هم مختلف بشوند به بازار هیچ کارى ندارد, سرایت هم نمى کند, اما اگر در صنف ما اختلاف پیدا بشود این اختلاف به بازار هم کشیده مى شود, به خیابان هم کشیده مى شود, براى این که شما هادیِ مردم هستید, مردم توجه دارندأ . اختلاف ریشه اش از حبّ نفس است. هر کس خیال مى کند که
من براى خدا این آقا را باهاش اختلاف مى کنم, یک وقت درست بنشیند در نفس خودش فکر کند ببیند ریشه کجاست. حسن ظن به خودش نداشته باشد, سوء ظن داشته باشد. ریشه همان ریشه شیطانى است که آن حبّ نفس انسان است.)11 اکنون همه نگاه ها به چگونگیِ برگزاریِ انتخابات دوره سوم مجلس خبرگان دوخته شده; امید است که ملت, شوراى نگهبان و همه دست اندرکاران و اعضاى خبرگانِ کنونى و آینده, رهنمودهاى حضرت امام را آویزه گوش قرار دهند و انتخاباتِ این نهادِ اساسیِ کشور را هرچه با شکوه تر برگزار کنند. سردبیر
: وصیت نامه حضرت امام, قبل از بازنگرى قانون اساسى نوشته شده است. در قانون اساسى پیش از بازنگرى, شوراى رهبرى یا رهبر پیش بینى شده بود. 1. صحیفه نور, ج18, ص43. 2. همان, ج17, ص79. 3. همان, ص89. 4. همان, ص103. 5. همان, ج21, ص187. 6. همان. 7. همان, ص 188. 8.همان, ج 18, ص42. 9.همان, ص44. 10. همان, ج19, ص 188. 11. همان, ج 18, ص46.
سخن آفتاب سازمان تبلیغات اسلامی به حرفهای آنهایی که بر خلاف مسیر اسلام هستند و خودشان را روشنفکر حساب می کنند و می خواهند ولایت فقیه را قبول نکنند، گوش ندهید. اگر چنانچه فقیه در کار نباشد، ولایت فقیه در کار نباشد، طاغوت است. یا خدا یا طاغوت. یا خداست یا طاغوت، اگر به امر خدا نباشد، رئیس جمهور با نصب فقیه نباشد، غیر مشروع است وقتی غیر مشروع شد، طاغوت است، اطاعت او، اطاعت طاغوت است وارد شدن در حوزه او وارد شدن در حوزه طاغوت است. طاغوت وقتی از بین می رود که به امر خدای تبارک و تعالی یک کسی نصب بشود. شما نترسید از این چهار نفر آدمی که نمی فهمند اسلام چه است، نمی فهمند فقیه چه است، نمی فهمند که ولایت فقیه یعنی چه. آنها خیال می کنند که یک فاجعه به جامعه است. آنها اسلام را فاجعه می دانند نه ولایت فقیه را. آنها اسلام را فاجعه می دانند ولایت فقیه فاجعه نیست، ولایت فقیه تبع اسلام است. (1) من به همه ملت، به همه قوای انتظامی اطمینان می دهم که امر دولت اسلامی اگر با نظارت فقیه و ولایت فقیه باشد، آسیبی بر این مملکت نخواهد وارد شد. گویندگان و نویسندگان نترسند از حکومت اسلامی و نترسند از ولایت فقیه. ولایت
فقیه که آنطور که اسلام مقرر فرموده است و ائمه ما نصب فرموده اند به کسی صدمه وارد نمی کند، دیکتاتوری بوجود نمی آورد، کاری که بر خلاف مصالح مملکت است انجام نمی دهد. کارهائی که بخواهد دولت یا رئیس جمهوری یا کس دیگر بر خلاف مسیر ملت و بر خلاف مصالح کشور انجام دهد، فقیه کنترل می کند، جلوگیری می کند. شما از اسلام نترسید، از فقیه نترسید، از ولایت فقیه نترسید. شما هم مسیر همین ملت را طی کنید و با ملت باشید، حساب خودتان را از ملت جدا نکنید، ننشینید پیش خودتان طرح بریزید و پیش خودتان برنامه درست کنید. شما باید دنبال ملت باشید، باید هوادار ملت باشید. شما اینقدر اشکال به برنامه های اسلامی نکنید. شمایی که از اسلام هستید لکن از اسلام درست اطلاع ندارید، مسلم هستید لکن از احکام درست مطلع نیستید، شیعه هستید لکن از احکام ائمه علیهم السلام درست مطلع نیستید، اینقدر کارشکنی نکنید. ملت رای داده است به جمهوری اسلامی، همه باید تبعیت کنید، اگر تبعیت نکنید محو خواهید شد. بر خلاف مسیر ملت، بر خلاف مسیر اسلام راهی را پیش نگیرید، گمان نکنید که آن طرحی را که اسلام داده است موجب نابودی اسلام می شود. این منطق، منطق آدم ناآگاه است. نگوئید ما ولایت فقیه را قبول داریم، لکن با ولایت
فقیه اسلام تباه می شود. این معنایش تکذیب ائمه است، تکذیب اسلام است و شما من حیث لا یشعر این حرف را می زنید، بیائید دنبال ملت که همه با هم به جمهوری اسلامی رای داده اند و در مقابل آنها یک عده، یک عده بسیار معدود، یک از صد، یک و نیم از صد با اینکه همه قوای خودشان را جمع کردند رای خلاف دادند. شما تبعیت بکنید از اکثریت قریب به اتفاق ملت، تبعیت بکنید از اسلام، تبعیت بکنید از قرآن کریم، تبعیت بکنید از پیغمبر اسلام. مخالفت نکنید اینقدر، از مجلس خبرگان کناره گیری نکنید. این کناره گیری از ملت است، کناره گیری از اسلام است. کارشکنی نکنید برای مجلس خبرگان، که این بر خلاف مسیر ملت است، بر خلاف مسیر اسلام است. خودتان را پیش ملت مفتضح نکنید - شما - باید از شما کار صحیح انجام بگیرد، وقتی ملت شما را بر خلاف مسیر خود دانست طرد می کند. آگاهانه عمل کنید، آگاهانه حرف بزنید، آگاهانه رای بدهید، بدون توجه، بدون ادراک، بدون فهم رای ندهید. (2) آقایان بگذارید یک چند وقتی هم مردم الهی بشوند، تجربه کنید، لااقل بفهمید این معنا را که، با تجربه بفهمید که یک ملتی که تا حالا تحت بار طاغوت بوده است حالا هم تحت بار الله باشد، این را تجربه کنید. اگر از
اسلام بدی دیدید، بگوئید چه بدی از اسلام تا حالا دیدید، تا حالا که اسلامی در کار نبوده است، در مملکت ما نمی گذاشتند، حالا هم شماها نمی گذارید. آن وقت دشمن ها نمی گذاشتند. حالا بعض دوست هائی که معتقد هستند نمی گذارند یا شاید بعضی شان هم دشمن باشند. چرا باید شما بترسید از اینکه یک نفر آدم در مثلا اتاقش نشسته و یک چیزی می نویسد در روزنامه هم درج می کند اینها نمی دانند اصلا معنای اسلام چه است، اینها مخالف نهضت اسلام هستند، اینها اگر مخالف با رژیم هم باشند، مخالف با اسلام هم هستند، اینها یک چیز دیگری می خواهند، نه رژیم باشد و نه اسلام باشد، یک جمهوری دموکراتیک، آنهم به آن معنایی که غرب وارد کرده اینجا، به آن معنا که حتی در غرب است، آن جمهوری که در آن دموکراتیک که در غرب هست حتی در ایران نیامده تا حالا، آن وارداتی است. این دموکراتیک که در ایران آمده، آن آزادی و آن نمی دانم استقلال و آن مسائلی که تا حالا آمده، همان هایی بوده است که آریامهر فریاد می کرد تمدن بزرگ و همان بود که همه دیدید این تمدن بزرگ پدر این ملت را درآورد، بس است! کافی است! آریا مهر کافی ست برای ما تا قیامت. اینقدر تبعیت نکنید از این رژیم، اینقدر
تبعیت نکنید از این غربی ها، از این شرقی ها، کافی است ظلمی که تاکنون به ما شده است. باز هم باید ما زیر بار ظلم برویم، باز هم از زیر بار اسلام می خواهند خارج بشویم. این یک مساله تشریفاتی، بله، آقایان بعضی شان می گویند: «مساله ولایت فقیه، یک مساله تشریفاتی باشد مضایقه نداریم، اما اگر بخواهد ولی دخالت بکند در امور، نه، ما آن را قبول نداریم حتما باید یک کسی از غرب بیاید. ما قبول نداریم که یک کسی اسلام تعیین کرده، او دخالت بکند.» اگر متوجه به لازم این معنا باشند، مرتد می شوند، لکن متوجه نیستند. (3) من از خدای تبارک و تعالی می خواهم که ما را از شر دوست های جاهل و دشمن های شیطان نجات بدهد و در این مرحله که داریم که بعد آن پیش می آید مجلس شورا، آن شورائی که نصیحت را عرض کردم که باید چه بکنید و با قوت و با بینش کامل این راه را طی بکنید و طی می کنید، این ملت است، ملت می خواهد، ما چه بکنیم. شما فرض بکنید که یک فاجعه است، ما فرض می کنیم که فاجعه است، این فاجعه را ملت می خواهد، شما چه می گوئید؟ این فاجعه ولایت فقیه را شما می گویید، این فاجعه را ملت ما می خواهند، شما چه می گویید؟ بیائید سؤال
بکنیم، به رفراندم می گذاریم که آقا ولایت فقیه را که آقایان می فرمایند فاجعه است، شما می خواهید یا نمی خواهید؟ بروید آری اش چقدر، نه اش چقدر. خدا همه تان را توفیق بدهد، مؤید بکند. (4) ملت ما اگر بخواهند سردی بکنند، یکی از اموری که توطئه در آن هست این است که راجع به این قانون اساسی مردم را سرد کنند. از آنها بپرسید خوب این قانون اساسی که شما می گویید که قانونی است ارتجاعی، کدام یکی از این موادش ارتجاعی است؟ اولی که دست رویش می گذارند، دست می گذارند روی ولایت فقیه اول دست آنجا می گذارند برای اینکه این یک طرح اسلامی است و آنها از اسلام می ترسند. آنها اسلام را ارتجاع می دانند، آنها جرات نمی کنند به کلمه اسلام بگویند ارتجاعی است، می گویند که اینها می خواهند ما را به 1400 سال پیش برگردانند. این همان تعبیر دیگر است منتها کلمه اسلام را نمی گویند. (5) قیام بر ضد حکومت اسلام، خلاف ضروری اسلام است، خلاف اسلام است بالضروره. حکومت الآن حکومت اسلام است، قیام کردن بر خلاف حکومت اسلامی، جزایش جزای بزرگی است. این را نمی شود بگوئیم که یک ملائی عقیده اش این است که باید بر خلاف حکومت اسلامی قیام کرد. همچو چیزی محال است که یک ملائی بگوید، یک ملائی عقیده داشته باشد به این
معنا که بر خلاف اسلام باید عمل کرد، باید شکست اسلام را، اینها نسبت می دهند به بعضی از مراجع این مسائل را. دروغ است این حرف ها، هرگز نخواهند گفت. قیام بر ضد حکومت اسلامی در حکم کفر است، بالاتر از همه معاصی است، همان بود که معاویه قیام می کرد، حضرت امیر قتلش را واجب می دانست. (6) من باید یک تنبیه دیگری هم بدهم و آن اینکه، من که ایشان را حاکم کردم، یک نفر آدمی هستم که به واسطه ولایتی که از طرف شارع مقدس دارم، ایشان را قرار دادم. ایشان را که من قرار دادم واجب الاتباع است، ملت باید از او اتباع کند، یک حکومت عادی نیست، یک حکومت شرعی است، باید از او اتباع کنند. مخالفت با این حکومت مخالفت با شرع است، قیام بر علیه شرع است، قیام بر علیه حکومت شرع جزایش در قانون ما هست، در فقه ما هست و جزای آن بسیار زیاد است. من تنبه می دهم به کسانی که تخیل این معنی را دارند که کارشکنی بکنند یا اینکه خدای نخواسته یک وقت قیام بر ضد این حکومت بکنند، من اعلام می کنم به آنها که جزای آنها بسیار سخت است در فقه اسلام. قیام بر ضد حکومت خدایی قیام بر ضد خداست، قیام بر ضد خدا کفر است و
من تنبه می دهم به اینها که به روی عقل بیایند، بگذارند مملکت ما از این آشفتگی بیرون برود، بگذارند خون های محترم ریخته نشود، بگذارند جوان های ما دیگر اینقدر خون ندهند، بگذارند اقتصاد ما صحیح بشود، ما به تدریج کارها را اصلاح بکنیم. (7) آن کسی که بر ضد خدا قیام کند، بر ضد احکام خدا قیام کند، آن کسی که خیانت کند بر اسلام، خیانت کند بر مملکت مسلمین، عاقبتش این است و این عاقبت سهلی است، عاقبت های بالاتری در کار است. این الان بهشتش این است که در دنیا باشد با همه نکبت، این موفق به توبه نخواهد شد، من نمی گویم نباید بشود اما نخواهد شد. حضرت سجاد سلام الله علیه از قراری که منقول است به یزید یاد داد که از چه راه توبه کن. حضرت زینب فرمود: آخر به این، این موفق نمی شود به توبه، کسی که امام را بکشد موفق به توبه نمی شود، اگر موفق می شد به توبه صحیح، قبول می کرد خدا، لکن نمی شود، یعنی قلب جوری می شود، قلب انسان طوری می شود که دیگر برای انسان امکان ندارد آن قلب را از آن طبعی که برایش واقع شده است، از آن ظلمتی که برایش واقع شده است، بتواند نجات بدهد، نمی تواند اصلا. دعا کنید که انسان اینطور نشود،
خداوند در قلب انسان مهر نگذارد، یک مهری که دیگر نتواند خودش هم هیچ کاری بکند. (8) اینها گاهی وقت ها با همین صورت سازی که مثلا می خواهد چه بشود و به دیکتاتوری می رسد و دیکتاتوری عمامه و عصا و - نمی دانم - از این حرف هائی که تزریق کرده اند به آنها و دیکته کرده اند و اینها هم همان را پس می دهند. مثل بچه ها که یک چیزی را دهنشان می گذارند پس می دهند، اینها هم از این قبیل هستند. شما از این به بعد انشاء الله وقتی که دانشگاه ها باز بشود، مبتلای به این مسائل هستید و باید با هوشمندی و با مطالعه و با مشورت بین خودتان افرادی را که می بینید یا با اسم آزادی و - نمی دانم - این حرف ها که می خواهند یک آزادی خاصی در کار باشد، دلبخواهی در کار باشد، نه آزادی مطلق، یا به اسم دموکراسی و امثال ذلک، الفاظ جالبی که در هیچ جای دنیا معنایش پیدا نشده تا حالا، هر کس برای خودش یک معنائی می کند، به اینطور چیزها گرفتار هستید. (9) این از اموری است که مترقی ترین موادی است که در قانون اساسی اینها چیز کردند و اینها دشمن ترین مواد پیش شان این است. همین ها بودند که فریاد می کردند و می نوشتند که خوب دیگر اسلام را می خواهد
چه کند، خوب بگویید جمهوری، از اسلام می ترسیدند «خوب به جای اسلام بگذارید دمکراتیک، جمهوری دمکراتیک» اینها نمی فهمند که این همه دمکراسی که در عالم معروف است، کجاست؟ کدام مملکت را شما دارید؟ این ابرقدرت ها کدام یکی شان به موازین دموکراسی عمل کرده اند؟ یک دموکراسی که در هر جائی یک معنا دارد، در شوروی یک معنا دارد، در آمریکا یک معنای دیگر دارد، پیش ارسطو یک معنائی دارد، پیش حالا یک معنای دیگر دارد، ما می گوئیم یک چیزی که مجهول است و هر جا یک معنا از آن می کنند ما نمی توانیم آن را در قانون اساسی مان بگذاریم که بعد هر کسی دلش می خواهد آنجوری درستش کند. ما می گوئیم اسلام. (10) ولایت فقیه برای شما یک هدیه الهی است. در هر صورت ما الآن گرفتار یک مشت اشخاصی مختلف السلیقه و مختلف العقیده ای که - همه در این معنائی که - همه در این معنا که نخواهند این مملکت به سر و سامان برسد شریکند، در عقائد مختلفند، بعض گروه هاشان با بعض گروه های دیگر دشمن هم هستند لکن در یک چیز موافقند و آن اینکه مخالفت با اسلام، مخالفت با آن چیزی که همه ملت ما به آن رای دادند، در این، اینها موافقند یعنی در باطل خودشان اتفاق دارند. شماها در حق خودتان مجتمع
باشید، این باطل ها نمی توانند کاری بکنند. شماها توجه داشته باشید که اسلام برای شما، برای ما، برای همه، برای همه بشر مفید است. اسلام یک طرحی است که برای مستضعفین بیشتر از دیگران مفید است و برای همه مفید است. (11) جلو دیکتاتوری را ما می خواهیم بگیریم، نمی خواهیم دیکتاتوری باشد، می خواهیم ضد دیکتاتوری باشد. ولایت فقیه ضد دیکتاتوری است، نه دیکتاتوری. چرا اینقدر به دست و پا افتاده اید و همه تان خودتان را پریشان می کنید بیخود؟ هر چه هم پریشان بشوید و هر چه هم بنویسید، کاری از شما نمی آید من صلاحتان را می بینم که دست بردارید از این حرف ها و از این توطئه ها و از این غلط کاری ها. برگردید به دامن همین ملت، همانطوری که توصیه به دموکرات ها کردم به شما هم می کنم و شما و آنها را مثل هم می دانم منتها شما ضررتان بیشتر از آنها است. (12) اینها اصلا اطلاعی ندارند که قضیه ولایت فقیه چی هست. اصلا از سر و ته ولایت فقیه سر در نمی آورند که اصلا چی چی هست، در عین حالی که سر در نمی آورند می نشینند می گویند اگر بنا باشد که ولایت فقیه بشود دیکتاتوری می شود. کذا می شود. مگر امیر المؤمنین که ولی امور مردم بود دیکتاتور بود، مگر خود پیغمبر که ولایت داشت دیکتاتور
بود. مگر بگویند که ولایت برای پیغمبر هم نیست، پیغمبر هم مثل سایر مردم، و از اینها بعید نیست این را بگویند، لکن جرات نمی کنند بگویند. دیکتاتوری کدام است، در اسلام همچو چیزی مطرح نیست. اسلام دیکتاتور را محکوم می کند، اسلام یک نفر فقیه بخواهد اگر دیکتاتوری بکند از لایت ساقطش می کند. چطور دیکتاتوری می گویید می کند اسلام و این حرف ها را می زنید. اگر می دانید و می گویید، چرا باید در مخالف مسیر ملت سیر بکنید و این مسائل را بگویید. و اگر نمی دانید، چرا انسان ندانسته یک حرفی را بزند همین بیخود بدون اینکه بفهمد چی هست مساله بیاید یک همچو مسائلی را بگوید. (13) اینها (مخالفین حکومت اسلامی) به اسلام عقیده ندارند، اینها با قرآن مخالفند. - اگر - از قرآن - به قرآن اعتقاد دارند، قرآن فرموده است: «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» چرا از اولی الامر اطاعت نمی کنند؟ چرا قیام بر ضد حکومت کردند؟ چرا قیام بر ضد اولی الامر کردند؟ (14) همه فقهای اهل سنت می گویند اطاعت اولی الامر واجب است و اینها نمی کنند، یعنی خلاف می کنند، بر خلاف رفتار می کنند. پس بدان اینها سنی نیستند اینها می خواهند شما را بازی بدهند، بگویند که ما سنی هستیم. (15) آقا، اینها اینطور نیست که شما خیال بکنید
که ما اسلام را می خواهیم اما ملا نمی خواهیم، مگر می شود اسلام بی ملا، مگر شما می توانید بدون ملا کار را انجام بدهید، باز این ملاها هستند که جلو می افتند کار انجام می دهند، اینها هستند که جانشان را می دهند. الآن هم ما تو حبس ملاها داریم الان هم علما داریم، الآن هم علمای فداکار داریم. الآن هم هستند توی حبس و زیر بار این ظلم ها نمی روند و چیزشان می دهند که شما هم عذری بخواهید و نمی خواهند. خوب الآن هم داریم، الآن هم داریم، الآن هم علمای ما در حبس هستند، علمای بزرگ ما در حبس هستند. من این که عرض کردم یک چیزهائی بود که خود من مشاهده کردم و خیلی هایش هم یادم نیست و جلوترش هم که ما دیگر اهل تاریخ نیستیم که ببینیم. این گله هم که من دارم از این آقایان روشنفکرها این است که یک همچو جناح بزرگی که ملت پشت سرش ایستاده، این را از خودتان کنار نزنید بگویید که «ما اسلام می خواهیم ملا نمی خواهیم» این خلاف عقل است، این خلاف سیاست است. (16) شمائی که دلسوزید برای اسلام، شمائی که می گویید ما اسلام را می خواهیم، نگویید که ما اسلام را می خواهیم آخوند نمی خواهیم، شما بگویید اسلام را می خواهیم آخوند هم می خواهیم. (17) اگر شما بخواهید خودتان
باشید و منهای آخوند، تا قیامت هم در زیر بار دیگران هستید. شما همه جمع بشوید، همه با هم باشید، همه برادر باشید، اینها را رد نکنید، این یک قدرت لا یزال است، این قدرت ملت است، شما این قدرت ملت را کنار نگذارید بگویید ما نمی خواهیم، شما هر چه هم بگویید ما نمی خواهیم - خوب - مردم می خواهند، شما یک عده ای هستید، دیگران همه هستند، بازارها می خواهند اینها را، خیابان ها اینها را می خواهند. گله من از این طبقه روشنفکر در عین حالی که من علاقه دارم به اینهائی که خدمت می کنند به اسلام خصوصا این خارج، اینهائی که خارج کشور هستند، اینهائی که در آمریکا هستند، اینهائی که در اروپا هستند، اینهائی که در هندوستان هستند، من با اینها روابط دارم، اینها خدمتگزارند، اینها می خواهند به اسلام خدمت بکنند، اینها گاهی که اشکالاتی که در آنجا شده است با تمام قوت رفع کرده اند، اینها می خواهند رفع ظلم بکنند، اینها علاقه به اسلام دارند لکن نباید اینهائی که علاقه به اسلام دارند، بعضی از اینها خدمت های علمای اسلام و آخوند جماعت را ندیده بگیرند و بگویند که ما اسلام می خواهیم منهای آخوند، نمی شود آقا این، اسلام بی آخوند مثل اینکه بگویید ما اسلام می خواهیم، اسلامی که سیاست نداشته باشد، اسلام و آخوند
اینطور توی هم هستند، اسلام بی آخوند اصلا نمی شود. پیغمبر هم آخوند بود، یکی از آخوندهای بزرگ پیغمبر است، راس همه علما پیغمبر است. حضرت جعفر صادق هم یکی از علمای اسلام است، اینها فقهای اسلام اند، راس فقهای اسلام هستند. «من آخوند نمی خواهم» حرف شد؟ ! من گله دارم از اینها. (18)
: 1. صحیفه نور - جلد 9- صفحه 12/7/58 -253. 2. صحیفه نور - جلد 9- صفحه 171و28/6/58 -170. 3. صحیفه نور - جلد 9- صفحه 12/7/58 -254. 4. صحیفه نور - جلد 9- صفحه 12/7/58 -255. 5. صحیفه نور - جلد 10- صفحه 155و16/8/58 -154. 6. صحیفه نور - جلد 10- صفحه 29/7/58 -15. 7. صحیفه نور - جلد 5- صفحه 15/11/57 -31. 8. صحیفه نور - جلد 5- صفحه 14/12/57 -145. 9. صحیفه نور - جلد 9- صفحه 30/6/58 -183. 10. صحیفه نور - جلد 10- صفحه 155و16/8/58 -154. 11. صحیفه نور - جلد 10- صفحه 88و9/8/58 -87. 12. صحیفه نور - جلد 10- صفحه 30/7/58 -29. 13. صحیفه نور - جلد 10- صفحه 90و9/8/58 -89. 14. صحیفه نور - جلد 8- صفحه 2/6/58 -273. 15. صحیفه نور - جلد 9- صفحه 7/6/58 -4. 16. صحیفه نور - جلد 1- صفحه 10/10/56 -262. 17. صحیفه نور -
جلد 1- صفحه 10/10/56 -262. 18. صحیفه نور - جلد 1- صفحه 10/10/56 -262.
برداشتهایی از سیره امام خمینی (ره)، ج 1 رجایی، غلامعلی
یک روز که مسئولین محترم حوزه علمیه قم به اتفاق جناب آقای موسوی اردبیلی به حضور امام رسیدند. ملاقات امام که با آنها تمام شد من به خدمتشان رسیدم ایشان با همان قیافه مهربان و صمیمی شان فرمودند الآن با آقایان داشتم سفارش شماها را می کردم. من کنجکاو شدم که بدانم سفارش چه بوده بعد که پرسیدم فهمیدم امام به آنها فرموده اند: شما سعی کنید امکانات تحصیل برای خانمها فراهم کنید که به اینها در طول تاریخ ظلم بسیار شده حال آنکه برخی از آنها را که من می بینم استعدادهای خوبی دارند که باید شکوفا شود و در حقیقت حیف است که هدر بروند. (1)
در فرانسه که عده ای دانشجوی دختر و پسر از کشورهای مختلف آمده بودند تا امام را زیارت کنند، مردها جلو نشسته بودند و خانمها پشت سرشان. وقتی امام می خواستند تشریف ببرند، خانمها به ایشان گفتند آقایان جلو نشسته بودند و ما نتوانستیم سؤالاتمان را طرح کنیم . امام به اطاق عقبی رفته و فرمودند: من چند دقیقه اینجا می نشینم تا شماها بیایید و سؤالاتتان را طرح کنید. این کار امام برای من خیلی جالب بود. با اینکه وقتشان
تمام شده بود، ولی برای اینکه حق خانمها پایمال نشود، این حرکت را کردند. بعد خانمها آمدند و یکی یکی سؤالاتشان را مطرح کردند. یکی از آنها گفت می خواهد ادامه تحصیل بدهد، ولی بچه و شوهر دارد و آنها مایل هستند که او بیشتر در خانه باشد. امام فرمودند این مسایل نمی تواند مانع از یکدیگر باشند، شما آن را به نحو احسن انجام دهید، ولی تحصیل هم بکنید. (2)
آن اوائل که امام در مدرسه علوی تشریف داشتند عصرها خانمها با ایشان ملاقات می کردند . یک روز ساعت 3 بعد از ظهر که درب مدرسه باز شد بر اثر ازدحام زیاد، خواهران با فشار به مدرسه وارد شدند و تعدادی از آنها زیر دست و پای بقیه آسیب دیدند. برانکاردها را آوردند و خواهران را بردند. یکی از خواهران در حالی که روی برانکاردی افتاده بود در اثر فشار جمعیت از جلوی جایگاه امام عبور کرد و به هنگام عبور با همان وضع مصدوم و آشفته خود گفت: «ما همه سرباز توئیم خمینی گوش به فرمان توئیم خمینی» و شروع کرد به گریه کردن. امام که این صحنه را دیدند به حدی متأثر شدند که در اثر این تأثر نتوانستند بایستند . اشک در چشم همه
آقایان حلقه زده بود و جوی معنوی ایجاد شده بود. و همه گریه می کردند . یکی از علما به امام گفت اگر اجازه بدهید دیگر خواهران به ملاقات نیایند چون هم از کار و زندگیشان می افتند و هم با توجه به رقت قلبی که شما دارید باعث ناراحتی تان می شوند . امام با تعجب به ایشان فرمودند: «شما خیال می کنید اعلامیه من و شما شاه را بیرون کرده است؟ شاه را این مردم بیرون کرده اند. اینها باید بیایند.» (3)
بعضی از آقایان از تهران و قم به امام در نجف پیام داده بودند که به هر حال ممکن است خانمهایی که در راهپیمائی ها و تظاهرات شرکت می کنند، دستگیر شوند و هتک حرمت شوند و از این رو از امام خواسته بودند: شما مثلا بفرمائید که خانمها در راهپیمایی ها شرکت نکنند. اگر نظر شما به آنها برسد، قطعا اطاعت می کنند. امام با شنیدن این پیام به شدت بر آشفته و عصبانی شدند چون معتقد بودند مبارزه و حرکت سیاسی و اسلامی بدون حضور خانمها قطعا ناقص است و به ثمر نمی نشیند. هر کس نیز که چنین اعتقادی ندارد اعتقادش فاسد است و انحراف و اعوجاج دارد. پس از آن نیز پیام دادند: خانمها دوش به دوش
مردان و در کنار آقایان در تمام مراحل شرکت داشته باشند و هیچکس حق ندارد که تفوهی (4) نسبت به مسئله جدا کردن خانمها از حرکتهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی داشته باشد. (5)
من وقتی از فرانسه آمدم هنوز مانتو شلوار تنم بود. در مهران که پایم صدمه خورده بود و عصایی زیر دستم بود، با آن مانتو شلوار خدمتشان رسیدم تا گزارش بدهم. فرمودند: «شما چادر ندارید، بگویم احمد برایتان یک چادر بخرد.» گفتم نه حاج آقا چادر دارم، اما چون به کوه می رفتم و اسلحه روی دوشم و فشنگ به کمرم و قمقمه به پهلویم آویزان بود و گاهی هم سه پایه تیربار را هم روی دوشم می گرفتم و از کوه بالا می رفتم، این بود که اگر چادر هم به سر می کردم دیگر خیلی مشکل بود. فرمودند: «چادر برای زن بهتر است.» من از همان جا آمدم و چادر را سر کردم و دیگر برنداشتم. قبلا هم چادری بودم ولی بعد مانتو شلوار می پوشیدم. در فرانسه هم خدمتشان با مانتو شلوار و مقنعه خاص خودم بودم. (6)
امام در پوشش خانمها روی رنگ نظر خاصی نداشتند و در کل معتقد بودند که پوشش نباید مفسده انگیز باشد. البته چادر را بهتر می دانستند.
چون معتقد بودند چادر برای زن برازنده تر است و سمبل انقلاب اسلامی است. (7)
امام و فرزندانشان هر کدام یک همسر اختیار کردند. ایشان مسئله تعدد زوجات را به گونه ای مطرح می کردند که اهل خانه اصلا از مردی که چنین کاری را بکند بدشان می آمد و این مسئله را قبیح می دانستند. (8)
اگر خانم بیرون می رفت، حتما باید به امام می گفت کجا می خواهد برود. اگرچه امام در رابطه با خارج از خانه برای خانم چنین قیودی قرار داده بودند، ولی در داخل خانه آزادی مطلق وجود داشت. از همان ابتدا به خانم گفته بودند که ملاکشان تبعیت از شرع و عمل به واجبات است. مثلا در آن زمان پوشیدن لباس آستین کوتاه در خانه برای دختر یک روحانی پسندیده نبود. اما امام می گفتند: «در خانه اشکال ندارد چون خلاف شرع نیست. اما در بیرون از خانه باید کاملا پوشیده باشد.» یا پوشیدن لباس زرد، سرخ و آبی و ... را برای زنان و دختران در خانه مسئله ای نمی دانستند و می فرمودند در رنگ قیدی ندارم. در خانه هر طور می خواهید لباس بپوشید به شرط اینکه خلاف شرعی در آن نباشد. (9)
آقا در ارتباط با نامحرم خیلی سخت گیرند. الآن پسرهای من و احمد آقا
15 16 ساله اند . ما یک روز اگر منزل آقا برای ناهار دعوت شویم، پسرها حق آمدن ندارند. یا اگر هم بیایند مثلا ما خانه خانم می نشینیم و سفره می اندازیم و آنها منزل احمد آقا. آنهم برای اینکه پسرها و دخترهای اهل فامیل و خانه با هم غذا نخورند، نه فقط سر سفره، بلکه حتی سلام هم با هم نکنند چون واجب نیست. من خودم پانزده ساله بودم که آقای اشراقی با خواهرم ازدواج کرده و داماد ما شده بودند. یک روز ما دعوت داشتیم منزل ایشان، همین جور که من و آقا با هم وارد شدیم، دیدم آقای اشراقی دارند می آیند استقبال در یک باغچه ای بود که ما داشتیم جلو می رفتیم من به امام گفتم: «سلام بکنم؟»
من هم رویم نشد که سلام نکنم. زدم و از باغچه رد شدم که با آقای اشراقی روبرو نشوم و یا حتی مادر من، وقتی آقا را گرفتند و بردند ترکیه، یعنی چهل سال بعد از زندگیشان، اولین سلام را به برادر شوهرشان کردند! ماجرا هم این بود که وقتی عمویم می خواستند بروند ترکیه خدمت آقا، آمدند از پشت در گفتند: من می خواهم با خود خانم صحبت کنم اگر بخواهند پیغامی بدون واسطه برای آقا داشته باشند، که مادرم ناچار
شدند سلام کنند! و بعد یادم است آمدند و گفتند ناراحتند، چون که اولین سلام را در نبودن آقا کرده اند آن هم با این لفظ که «اگر آقا راضی نباشند چه؟» من گفتم «نه دیگه حالا دیگر شما سنی ازتان گذشته و مجبور بودید.» البته امام در مورد کار واجب و ضروری حرفی ندارند، الان مثلا نمی گویند چون استاد مرد است دانشگاه نروید و یا برای خرید بیرون نروید و تاکسی یا اتوبوس سوار نشوید. اینها را نه خیر، اما جدی ! با نامحرم باید جدی صحبت کرد نه اینکه دور هم بی خود بنشینند و سلام علیک کنید. اگر کار دارید، بفرمایید با هزار مرد هم حرف بزنید اشکال ندارد. به هر حال در مورد این مهمانی رفتن خانمها و آقایان و با هم و دور هم نشستن در مهمانیها ایشان همه را حرام می دانند که زنها با مردها و دخترها با پسرها صحبت کنند فقط در مورد کار ایرادی نمی گیرند . البته ایشان آدم خشکی نیستند و مطابق روز زندگی می کنند و متعادل. و اصلا همه کارشان و برخوردشان و حتی لباس پوشیدنشان متعادل است. (10)
امام نقش مادر را در خانه خیلی تعیین کننده می دانستند و به تربیت بچه ها خیلی اهمیت می دادند. گاهی که ما
شوخی می کردیم و می گفتیم پس زن باید همیشه در خانه بماند، می گفتند شما خانه را کم نگیرید تربیت بچه ها کم نیست. اگر کسی بتواند یک نفر را تربیت کند خدمت بزرگی به جامعه کرده است. ایشان معتقد بودند که تربیت فرزند از مرد برنمی آید و این کار دقیقا به زن بستگی دارد چون عاطفه زن بیشتر است و قوام خانواده هم باید بر اساس محبت و عاطفه باشد. (11)
امام بارها به من گفتند: اینکه می گویند بهشت زیر پای مادران است یعنی باید اینقدر جلوی پای مادر پوزه بمالی تا خدا تو را به بهشت ببرد. (12)
بعد از شهادت آیت الله سعیدی و دستگیری خودم و بعد هم فرار از زندان، از سوریه به عراق رفتم بعد از فرارم مدتی در کشورهای غربی از جمله انگلستان و فرانسه بودم. وقتی به عراق رفتم و به حضور امام رسیدم، برادرها کمک کردند و یک برنامه ملاقات حضوری برای من ترتیب دادند که حدود 2 ساعت و بیست دقیقه طول کشید. آنچه که برای من مهم بود، توجه خاص امام در شنیدن مطالب بود. در طول آن مدتی که من حرف می زدم، ایشان کوچکترین رفتار و گفتاری که به معنای قطع کردن یا تمام کردن حرفم باشد، نکردند.
به حرفهایم دقیقا گوش می دادند . من نمی خواستم از جریاناتی که در داخل زندان برای من پیش آمده بود به ایشان چیزی بگویم . چون در زندان وقتی نتوانسته بودند از من حرف بیرون بکشند، دختر 12 ساله ام را آوردند و او را شکنجه کردند تا من ضعفی نشان بدهم و مطالبی را که آنها می خواستند بگویم یا امضا کنم. ولی دیدم خودشان اشاره کردند و گفتند: «شنیده ام که دختر شما هم همراهتان بوده» . و بعد وقتی خدمتشان عرض کردم بالاخره زندان مسأله دارد، فرمودند: «همه مسایل را بگویید از نوع برخورد و شکنجه ای که در رابطه با زنها اعمال می کنند.» (13)
امام همیشه می گفتند: درست است که می گویند وجه و کفین زن می تواند پیدا باشد، اما جوانها بهتر است که کمی بیشتر خود را بپوشانند و خیلی تأکید می کردند که در خارج از منزل هیچگونه عطری مصرف نشود. یادم است در یکی از عیدها، امام به نواده دختری دیگرشان عطر هدیه دادند و به من یک چیز دیگر و فرمودند: «چون تو ازدواج نکرده ای بنابراین احتیاجی به عطر نداری .» (14)
: 1 فاطمه طباطبایی روزنامه جمهوری اسلامی 69 13/3/ 2 مرضیه حدیدچی زن روز 69 12/3/ 3 حبیب الله عسکراولادی ویژه نامه روزنامه رسالت
بهمن 72 4 حرف و سخنی 5 حجت الاسلام و المسلمین سید علی اکبر محتشمی 6 مرضیه حدیدچی زن روز 69 12/3/ 7 و 8 فاطمه طباطبایی ویژه نامه روزنامه اطلاعات 69 14/3/ 9 فاطمه طباطبایی 10 زهرا مصطفوی شاهد بانوان ش 149 11 فاطمه طباطبایی ویژه نامه روزنامه اطلاعات 69 14/3/ 12 زهرا مصطفوی سخنرانی در دانشگاه شهید چمران اهواز 13 مرضیه حدیدچی زن روز 69 12/3/ 14 عاطفه اشراقی زن روز ش 7621
انقلاب اسلامی در مقایسه با انقلابهای فرانسه و روسیه محمدی، منوچهر حکومت اسلامی هیچ یک از انواع طرز حکومتهای موجود نیست.مثلا استبدادی نیست که رئیس دولت مستبد و خودرای باشد. مال و جان مردم را به بازی بگیرد و در آن به دلخواه دخل و تصرف کند. هر کس را اراده اش تعلق گرفت بکشد و هر کس را خواست انعام کند و به هر که خواست تیول بدهد و املاک و اموال ملت را به این و آن ببخشد.رسول اکرم (ص) و حضرت امیرالمؤمنین (ع) و سایر خلفا همچنین اختیاراتی نداشتند.حکومت اسلامی نه استبدادی است و نه مطلقه، بلکه مشروطه است و البته نه مشروطه به معنای متعارف فعلی آن که تصویب قوانین تابع آرای اشخاص و اکثریت باشد.مشروطه از این جهت که حکومت کنندگان در اجرا و اداره مقید به یک مجموعه مشرط هستند که در قرآن کریم و سنت رسول اکرم (ص) معین گشته است. مجموعه مشروط همان احکام و قوانین اسلام است که باید رعایت و اجرا شود، از این جهت حکومت اسلامی حکومت قانون الهی بر مردم است... در این طرز حکومت حاکمیت منحصر به خداست و قانون فرمان و حکم خداست» . (1) پی نوشت: 1. امام خمینی، ولایت فقیه، صص 47 -45.
مجله علوم سیاسى، شماره 25 اکبری، علی تاریخ دریافت: 83 2/ 2/ تاریخ تأیید: 83 2/ 9/ کیفیت نصب و انتخاب ولى فقیه و فعلیت یافتن مقام ولایت و به طور کلى مشروعیت و مقبولیت ولى فقیه از مباحث اصلى و مهم بین گروه هاى اسلامى پس از پیروزى انقلاب اسلامى بوده است. براى تبیین مسأله مشروعیت و مقبولیت ولى فقیه از دیدگاه امام خمینى(ره)، پس از طرح مبانى و نظریات موجود در باب مشروعیت و مقبولیت ولایت فقیه و بحثِ ابتنا یا عدم ابتناى مشروعیت بر مقبولیت، دیدگاه دو گروه سیاسى موجود در نظام جمهورى اسلامى مورد ارزیابى و بررسى قرار گرفت. به نظر مى رسد نظریه نصب الهى (مشروعیت الهى) با آثار و سیره عملى امام خمینى(ره) مطابقت دارد؛ اگر چه تأکید و اهتمام امام به مقبولیت و رأى مردم، آن را در حد ابتناى مشروعیت بر مقبولیت ارتقا داده است. واژه هاى کلیدى: مشروعیت، مقبولیت، ولایت، ولایت فقیه، امام خمینى، مشروعیت الهى، مشروعیت الهى مردمى.
مشروعیت به معناى فرمانبرى داوطلبانه و پذیرش آگاهانه مردم از تصمیمات قدرتِ سیاسى حاکم و بر حق بودن یا حقانیت است.1 اما واژه مشروعیت در فقه به فعلى اطلاق مى شود که انجام دادن آن، مجاز باشد. این واژه در حوزه هاى سیاسى و
فقهى داراى وجوه متمایزى است. این وجوه متمایز عبارتند از: 1. مشروعیت سیاسى داراى مراتب عدیده و تشکیک پذیر است، یعنى هر چه رضایت شهروندان به حکومت زیادتر باشد، نظام مشروعیت بیشترى خواهد داشت، ولى در مشروعیت فقهى، نظام یا مشروع است و یا نامشروع، یعنى تشکیک بردار نیست؛ 2. مشروعیت سیاسى دو بُعدى است که به رفتار مردم در قبال اوامر حکومت برمى گردد، ولى مشروعیت فقهى امرى هنجارى و ارزشى است؛ 3. مشروعیت سیاسى داراى منابع مختلف (سنتى، قانونى و کاریزماتیک) مى باشد، ولى مشروعیت فقهى تنها یک منبع (نص) دارد که به دست فقها و کارشناسان دین کشف مى شود؛ 4. در مشروعیت سیاسى کسب رضایت مردم یک اصل اساسى است، چه در مرحله تأسیس و چه در مراحل بعدى، اما مشروعیت فقهى مقدم بر تأسیس حکومت است.2 منظور از مشروعیت در این مقاله، حقانیت و قانونى بودن دستگاه حاکم است، به طورى که اعمال قدرتِ حاکم توجیه عقلى بیابد. در واقع، همان مشروعیت سیاسى یا نزدیک به آن است.
مقبولیت به معناى پذیرش، قبول و انتخاب حاکمان از طرف مردم براى اعمال حاکمیت و اجراى دستورهاى یک نظام سیاسى است.3 در فرهنگ سیاسى غرب بین مشروعیت و مقبولیت یک نظام سیاسى تفاوتى وجود ندارد، چون بر آن اساس، مشروعیت هر
حکومتى از مقبولیت آن سرچشمه مى گیرد. اما در ادبیات انقلاب اسلامى این واژه ها تفاوت دارند. مقبولیت امرى کمّى است، ولى مشروعیت بیشتر امرى کیفى است، به عبارتى، مقبولیت حکومت به آن است که بتواند مسائل و مشکلات روزمره مردم را حل و فصل کرده و خواسته ها و نیازهاى آنان را بر آورده سازد، اما مشروعیت حکومت با پذیرش ساختار پیشنهادى به دست مى آید. رابطه مقبولیت با مشروعیت را در فرهنگ سیاسى اسلام مى توان در عبارات زیر بیان کرد: 1. مشروعیت به مثابه مقبولیت: این نوع از مشروعیت در زمان پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله محقق شد، چون او برگزیده خدا و مشروع بود و مقبولیت نیز یافت. 2. مقبولیت بخشى از مشروعیت: مکتب خلافت معتقد است بُعد قانونیت (مرتبه جعل و اعتبار) پس از پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله به امت واگذار شده است؛ بنابراین مقبولیت حکومت در بین مردم مسلمان، بخشى از مشروعیت آن است؛ یعنى شارع به مردم مسلمان اجازه داده است تا براساس ضوابط شرعى، حاکم اسلامى را انتخاب و قبول نمایند. 3. مقبولیت شرط تحقق مشروعیت: در این دیدگاه، حاکم اسلامى منصوب الهى است و منشأ مشروعیتِ حکومت، شارع است، ولى مردم در عینیت بخشیدن حکومت نقش اصلى را دارند، یعنى مقبولیت عمومى، در اصلِ مشروعیت امام معصوم علیه السلام بى تأثیر
است، اما شرط تحقق خارجى آن مى باشد. در نظر قائلان به ولایت مطلقه فقیه، نقش مردم و مقبولیت عمومى در عصر غیبت همان نقشى است که در دوران حضور ایفا مى کردند، چون از این دیدگاه، مشروعیت حکومت تنها از طریق نصب الهى تأمین مى شود و مردم وظیفه و تکلیف پذیرش ولایت و حکومت فقیه واجد شرایط را بر عهده دارند.4 اما از نظر قائلان به مشروعیت مردمى ولایت فقیه، اعمال حاکمیت فقیه واجد شرایط، از نصب الهى برخوردار نیست بلکه مقبولیت ولایت فقیه، حق مردم است. از نظر قائلان به ولایت الهى مردمى، مقبولیت عمومى هم حق مردم است و هم تکلیف آنان: حق مردم است، چون مادامى که مردم از اعمال حکومت فقیه واجد شرایط، رضایت نداشته باشند، فقیه به دلیل عدم برخوردارى از مشروعیت مردمى نمى تواند در این منصب قرار گیرد؛ اما تکلیف مردم است، به دلیل این که اگر مردم از فقیه جامع شرایط، رضایت داشته باشند، او مى تواند در این منصب قرار گیرد. بنابراین، او هم مقبولیت دارد (مشروعیت مردمى) و هم مشروعیت الهى. در نتیجه اطاعت از او نوعى تکلیف است.5
ولایت به تکوینى و تشریعى تقسیم مى شود. مراد از ولایت تکوینى، قدرت تصرف در عالم هستى و نظام طبیعت است و ولایت تشریعى به معناى
قدرت قانون گذارى، صدور فرمان و تشریع احکام است.6 بى تردید هر دو قسم ولایت در عالى ترین و کامل ترین مراتب خود براى خداوند ثابت است؛ اما براى پیغمبر اکرم صلى الله علیه وآله و تمام یا اکثر پیامبران و نیز ائمه معصومین علیهم السلام و براى برخى از اولیاء الله مرتبه اى از ولایت تکوینى وجود دارد که متناسب با ارتقاى مراتب وجودى و تکاملى آنان در علم و قدرت نفسانى و اراده و خواست ها و ارتباط با خداوند و عنایت او به آنان است.7 در این پژوهش، ولایت تشریعى مراد است. ولایت تشریعى به معناى حاکمیت و حق تصرف و به مفهوم امامت و حکومت مى باشد و از صاحب ولایت تشریعى، به امام، والى، امیر و سلطان تعبیر مى شود. پس حقیقت معناى ولایت به سرپرستى و تصرف و تدبیر امور (حکومت) باز مى گردد؛ به عبارت دیگر، ولایت یعنى «حکومت و اداره کشور و اجراى قوانین شرع مقدس».8
به نظر امام خمینى(ره)، ولایت فقیه از امور اعتبارى9 عقلایى است؛ در امور اعتبارى اگر جاعل آن شارع باشد، اعتبار شرعى و اگر مردم باشند، اعتبار عقلایى مى گویند.10 ولایت فقیه به معناى اداره کشور و اجراى قوانین اسلامى و تحقق بخشیدن به قانون حاکمیت الهى در زمان غیبت امام زمان(عج) به دست فقیه جامع شرایط از طریق تشکیل
حکومت است.11
با توجه به آموزه هاى اسلامى و شیعى به نظر مى رسد مى توانیم بگوییم براى ولایت حاکم اسلامى سه مرتبه «استعداد و صلاحیت»، «جعل و اعتبار» و «سلطه و فعلیت» وجود دارد.12 1. ولایت در مرتبه استعداد و صلاحیت: یعنى حاکم اسلامى از ویژگى ها، صفات ذاتى و اکتسابى، شأنیت و لیاقت لازم براى ولایت برخوردار باشد. این مرتبه از ولایت که کمال ذاتى و حقیقى خارجى است، از مقدمات و شرایط ولایت و امامت اصطلاحى به حساب مى آید. پس مرتبه اول براى حاکم اسلامى، کمال ذاتى است، چه قدرت بالفعل در اختیار او گذارده شود یا نشود. 2. ولایت در مرتبه جعل و اعتبار: در این مرتبه، منصب ولایت به دست کسى که ولایت براى او مسلم است براى کسى که شأنیت، صلاحیت و شرایط امامت و رهبرى دارد، اعتبار و جعل مى شود، اگر چه آثار مورد انتظار ولایت بر آن مترتب نشود؛ مثل اعتبار و جعل ولایت براى على علیه السلام در غدیر خم به دست پیامبر صلى الله علیه وآله . 3. ولایت در مرتبه تسلط و فعلیت: مرتبه خارجى و عینى ولایت و واگذارى قدرت و امکانات به صورت بالفعل از سوى مردم (از طریق بیعت و شرکت در انتخابات) به شخص صاحب صلاحیت. در این مرتبه، والى به قواى
حکومتى خویش مسلط است و امت از وى اطاعت مى کنند.
رابطه بین مشروعیت سیاسى و مراتب سه گانه مذکور این است که حقانیت در مرتبه اول، قانونیت در مرتبه دوم و مقبولیت در مرتبه سوم قرار مى گیرد، یعنى مراتب ولایت در حکومت اسلامى به حسب تحقق خارجى، شامل مشروعیت و مقبولیت است که مفهوم مشروعیت خود مشتمل بر حقانیت و قانونیت است. بنابراین مشروعیت حکومت به معناى توجیه عقلانى حقانیت و قانونیت زمامداران براى اعمال حاکمیت بر مردم و نیز اطاعت شهروندان از آنان است؛ یعنى مشروعیت حکومت در اسلام اعم از مشروعیت فقهى (حقانیت) و مشروعیت سیاسى (قانونیت و اعتبار در میان مردم) مى باشد.13
بحث مبانى مشروعیت دامنه گسترده اى دارد و نظریات گوناگون در این زمینه ارائه شده است. در تحقیق حاضر این سؤالات مطرح است که آیا بیعت و آراى مردم تأمین کننده مشروعیت است یا نص و نظر شارع؟ اگر خواست مردم ملاک مشروعیت باشد، آیا چنین خواستى تأمین کننده هر دو بخش حقانیت و قانونیت مشروعیت مى باشد یا یکى از آن دو بخش را شامل مى شود و اگر نظر شارع ملاک مشروعیت باشد، آیا تأمین کننده هر دو بخش مذکور است یا یکى
از آن دو؟ فقهاى قائل به تشکیل حکومت در عصر غیبت در خصوص منشأ و گستره مشروعیت حکومت در عصر غیبت اختلاف نظر دارند اگر چه آنها در مشروعیت ولایت فقیه از جنبه حقانیت مشروعیت ولایت فقیه (شارع مقدس، حکومت و سرپرستى جامعه اسلامى را در عصر غیبت، حق مسلم فقهاى عادل واجد شرایط مى داند) اختلافى ندارند. اختلاف در این است که آیا شارع در عصر غیبت فقط صفات حاکم اسلامى را تبیین کرده، ولى رسمیت و اعتبار قانونى وى را به مردم واگذار نموده است یا این که علاوه بر تنصیص صفات، در مرحله جعل و اعتبار نیز وارد شده و حاکم واجد شرایط را براى مقام ولایت نصب کرده است. دیدگاه الهى مردمى (قائلان به مشروعیت دوگانه) معتقد است در مرتبه حقانیت ولایت حاکم فقط نظر شارع شرط است و در مرتبه سوم (مرتبه فعلیت و تسلط) رأى و نظر مردم شرط مى باشد، اما در مرتبه دوم (مرحله جعل و اعتبار یا جنبه قانونیت مشروعیت فقیه) علاوه بر نصب شارع، رأى و نظر و رضایت مردم نیز نافذ است. به اعتقاد برخى، این نظریه با دیدگاه امام خمینى(ره) و اصول قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران سازگارى دارد.14 شاید بتوان پاسخ به پرسش «آیا خداوند حق حاکمیت بر مردم»
و «حق تعیین سرنوشت» را به فرد یا به همه امت اسلامى تفویض کرده است، راحت تر در تقسیم بندى مبانى و نظریه هاى مطرح در باب مشروعیت و مقبولیت ولایت فقیه پیدا کرد. دو مبناى کلى در این زمینه وجود دارد: یکى مبناى مشروعیت الهى بلاواسطه یعنى مردم در ثبوت و مشروعیت حکومت نقشى ندارند و دوم، مبناى مشروعیت الهى مردمى یعنى ولایت فقها از جهتى مستند به مشروعیت خداست و از جهتى دیگر، مردم واسطه بین خدا و دولت هستند.
طرفداران این دیدگاه معتقدند ولایت الهى در تدبیر امور جامعه به طور مستقیم به پیامبراکرم صلى الله علیه وآله ، سپس به امام معصوم علیه السلام و بعد به فقهاى عادل منصوب از طرف امام معصوم علیه السلام تفویض شده است. بر اساس این نظریه، رأى، خواست و رضایت مردم نه تنها در مشروعیت حکومت دخالتى ندارد، بلکه مردم موظف به اطاعت از حاکم اسلامى هستند؛ البته بدیهى است مردم در تحقق خارجى حکومت و به فعلیت رساندن ولایت فقها نقش تعیین کننده اى دارند. مبناى اول خود به چند نظریه تقسیم مى شود: 1. نظریه ولایت انتصابى عامّه فقها: در این نظریه، جامعه بشرى بدون ولایت الهى به رستگارى نمى رسد و تنها شکلِ حکومت مشروع، ولایت الهى بر جامعه انسانى است. بر این اساس،
هر جامعه اى که تحت ولایت فقهاى عادل نباشد، تحت ولایت طاغوت است. امور جامعه بدون اشراف ولى فقیه منحرف مى شود؛ البته در مواردى که ولى فقیه صلاح بداند، بعضى از امور غیرکلان سیاسى و اجتماعى تحت نظارت ایشان، به عهده مردم نهاده مى شود. در این دیدگاه، مردم و رأى آنان هرگز در نصب و عزل و تشخیص ولى فقیه دخالتى ندارد و ولایت فقها مادامى که شرط عدالت و فقاهت باقى است استمرار دارد. البته نویسنده کتاب انوار الفقاهة معتقد است اگر عدم رجوع به آراى عمومى دستاویزى براى دشمنان اسلام و موجب وهن نظام اسلامى شود، بنابه عنوان ثانوى و از باب اضطرار مى توان به نحوى به رأى مردم رجوع کرد.15 در این نظریه، ولایت فقها عقد نیست تا شرط ضمن عقد (تقید به قانون اساسى و...) داشته باشد. از این منظر، فقیه فقط در برابر خدا مسؤول است و مرجع تشخیص مصلحت، ولى فقیه مى باشد. ملااحمد نراقى، شیخ محمد حسن نجفى، آیة الله بروجردى و آیة الله گلپایگانى از قائلان به این نظریه هستند. این نظریه تا حال امکان پیاده شدن پیدا نکرده است.16 2. ولایت انتصابى عامه شوراى مراجع تقلید: در قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران مصوب 1358 در اصول پنجم و یکصد و هفتم، ولایت شورایى
(متشکل از سه یا پنج مرجع واجد شرایط رهبرى در صورت عدم توافق مردم و خبرگان در مورد یک فرد) به رسمیت شناخته شده بود. براساس این نظریه، ولایت به شورایى از مراجع تقلید در عصر غیبت از سوى شارع تفویض شده است. در این نظریه محدوده ولایت فراتر از امور حسبیه و فروتر از اختیارات مطلقه است. شوراى رهبرى در چارچوب احکام شرعى اختیار دارد. علت ترجیح ولایت شورایى از ولایت فردى، صایب تر بودن عقل جمعى نسبت به عقل فردى، امر خدا به شور و مشورت و ابتناى سیره نبوى به شورا مى باشد.17 3. ولایت انتصابى مطلقه فقها: امام خمینى(ره) مبتکر این نظریه است. مطلقه بودن فقیه در این جا به این معانى است: تقیّد به امور عمومى و حکومت و سیاست، تقیّد به مصلحت مجتمع اسلامى، عدم تقیّد به امور حسبیه، عدم تقیّد به چارچوب احکام فرعیه الهیه اولیه و ثانویه، یعنى اختیارات حکومت محصور در چارچوب احکام الهى نیست. بر اساس نظر امام خمینى(ره)، حکومت یکى از احکام اولیه است و بر تمامى احکام فرعیه حتى نماز و روزه و حج مقدم است و حکومت مى تواند قراردادهاى شرعى را که خود با مردم بسته است در موقعى که آن قراردادها مخالف مصالح کشور و اسلام باشد، یک جانبه
لغو کند. همچنین حکومت مى تواند از هر امرى چه عبادى و غیر عبادى که جریان آن مخالف مصالح عمومى جامعه است، مادامى که چنین است، جلوگیرى کند.18 بنابراین فقیه مى تواند براساس مصلحت نظام، حکم وضع نماید. همچنین مطلقه بودن به معناى عدم تقیّد به قوانین بشرى از جمله قانون اساسى نیز است، چون بر مبناى مشروعیت الهى بلاواسطه، محدوده ولایت را شارع تعیین مى کند نه مردم. مشروعیت قانون اساسى از ولى فقیه است، بنابراین ولى فقیه حق دارد در صورت صلاح دید و بنابر مصالح اسلام و مسلمانان در مواقع ضرورى، قانون اساسى را نقض کند؛ اما این یک نقض ظاهرى است، زیرا قانون اساسى واقعى همان قانون اسلام است که ولى فقیه آن را نقض نکرده است.19 اوامر ولى فقیه در حکم قانون است و در صورت تعارض ظاهرى با قانون، مقدم بر قانون است.20 با توجه به نوع نگرش امام خمینى(ره) به فقه و مصالح جامعه اسلامى، نظریه ولایت مطلقه فقیه داراى ویژگى هایى است، از قبیل: توجه کافى به مصلحت هاى حکومت و جامعه،21 عنایت ویژه به نقش زمان و مکان در اجتهاد،22 توان حل همه مشکلات و هدایت جامعه بزرگ اسلامى و حتى غیراسلامى،23 فقه به عنوان نظریه اداره انسان و اجتماع24 و سیاست جزئى از دیانت و
شعبه اى از فقه است. این نظریه با نظریه ولایت انتصابى عامه فقها تنها در خصوص محدوده اختیارات دولت اختلاف دارد.
بر مبناى مشروعیت الهى مردمى، خداوند حق تعیین سرنوشت اجتماعى و حاکمیت را به مردم تفویض کرده است. قانون اساسى جمهورى اسلامى در اصل 25 56 بر همین نظر تأکید کرده است. براساس این دیدگاه، مردم، رهبر و مدیران جامعه را انتخاب مى کنند؛ البته تا زمانى رأى مردم مبناى مشروعیت تلقى مى شود که در راستاى اهداف اسلام باشند. نظارت فقها مى تواند اطمینانى براى سازگارى قوانین مصوب مردم با احکام اسلام باشد. از قائلان این نظریه، محقق نائینى در تنبیه الامه و تنزیه الملّه و برخى دیگر از فقها هستند. مبناى دوم به چند دیدگاه تقسیم مى شود: 1. نظریه دولت مشروطه (با اذن و نظارت فقها): علامه نائینى )1277 1355 ق) از نظریه پردازان این دیدگاه است. حفظ ارزش و حیثیت فردى، بنیاد نظریه فوق را تشکیل مى دهد. محدودیت دولت (قدرت سیاسى) (به وسیله قانون اساسى، تفکیک قوا و نظارت قوا بر یکدیگر) و تفرق قدرت و اقتدار سیاسى ویژگى اصلى دولت مشروطه است. تمامى اصول و مبانى دولت مشروطه از کتاب و سنت به ویژه از توصیه ها و دستورهاى امام على علیه السلام اخذ شده است. بر اساس این نظر،
شورا از مسلمات اسلام است. اصل سلطنت اسلامى، شورایى است و رجوع به اکثریت نه تنها بدعت نیست، بلکه مورد تأیید شرع، عقلا و از باب مقدمه حفظ نظام، واجب است. در این نظریه، حقوق مردم در کنار ولایت فقها به رسمیت شناخته مى شود.26 2. نظریه خلافت مردم با نظارت مرجعیت: آیة الله سیدمحمد باقر صدر )1353 1400 ق) یک سال قبل از شهادتش در پاسخ به شش نفر از علماى لبنان این نظریه را ارائه کرد. گر چه قبلاً دو نظریه «حکومت انتخابى بر اساس شورا» و «ولایت انتصابى عامه فقها» را نیز مطرح ساخته بود. طبق این نظر، ولایت اصیل از آن خداست و خدا انسان را خلیفه خود بر روى زمین قرارداده و او را بر سرنوشت خود حاکم گردانده است. انسان در برابر خدا مسؤول است و براى اداى این مسؤولیت، آزاد آفریده شده است. امت، حاکمیت خود را بر اساس مشورت همگانى و رأى اکثریت متبلور مى سازد و با انتخاب رئیس قوه مجریه و اعضاى مجلس مقننه اعمال حاکمیت مى کنند. قوانین جامعه بایستى مطابق اصول اسلام باشد یا تعارضى با اهداف اسلام نداشته باشد. در عصر غیبت، خلافت به امت، و نظارت و اشراف به مراجع تقلید واجد شرایط واگذار شده است. آیة الله صدر
چنین نظامى را (خلافت مردم با نظارت مرجعیت) جمهورى اسلامى مى نامد. فرق این نظریه با نظریه مشروطه در این است که در نظریه مشروطه نقش مردم با اذن فقهاى صاحب ولایت در امور حسبیه آغاز مى شود، اما در این نظریه، حقوق سیاسى مردم، مستقل از ولایت فقها به رسمیت شناخته شده است.27 3. ولایت انتخابى مقیّده فقیه: آیة الله مطهرى28 نخستین گام را در ارائه این نظریه برداشت، ولى مبانى این نظریه را آیةالله منتظرى بیان کرد. طبق این نظر، اگر چه برابر اصل اوّلى هیچ انسانى بر انسان دیگر حاکمیت و ولایت ندارد، ولى به حکم عقل و فطرت، انسان همواره ناچار به پذیرش برخى حاکمیت ها مى شود؛ مثل حاکمیت خداوند و حاکمیت کسانى که از جانب خدا به ولایت بر انسان ها و به حکومت منصوب شده اند. این اصل بر اصل اوّلى مقدم بوده و بر آن حکومت دارد.29 به عبارت دیگر، فقها در عصر غیبت داراى صلاحیت جانشینى و عهده دارى مسؤولیت از جانب امام زمان(عج) هستند، ولى به دلیل عدم امکان تعیین و معرفى فقها در عصر غیبت با اسم و مشخصات از جانب شارع، و از طرف دیگر، به دلیل عدم جواز تعطیلى اجراى احکام اسلام، خداوند صفات و شرایطى را براى رهبرى مشخص کرده که انتخاب و
تعیین رهبرى درهر زمان و مکان بر اساس آن صورت گیرد و تطبیق این شرایط و اصول بر افراد و تعیین و تشخیص رهبر از میان افراد متعدد به طور مستقیم به مردم یا خبرگان آنان و اگذار شده است و در صورت انتخاب رهبر طبق ضوابط مقرر شرعى، وى بالفعل امام و رهبر واجب الاطاعه خواهد شد.30 البته نه در تمام تصمیم گیرى ها حتى در تعیین رهبر پس از خود، بدون تحصیل رضاى امت.31 بنابراین دیدگاه، فقهاى عادل در زمان غیبت بر فرض نصب عام از جانب ائمه معصومین علیهم السلام ، باز هنگامى که در زمان واحدى، تعداد فقها با شرایط مساوى متعدد باشد، مردم موظفند از میان آنان یک نفر را به رهبرى و امامت انتخاب کنند، چرا که نصب و نصّى در این مورد وجود ندارد.32 پس حکومت و امامت (وظایف سه گانه امامت یعنى افتا، ولایت و قضاوت) در هیچ زمانى تعطیل بردار نیست و منصوص بودن در آن شرط نمى باشد. بر اساس این دیدگاه، حاکم اسلامى اجراى احکام اجتماعى اسلام را بر عهده دارد و حکومت اسلامى مقید و مشروط به قوانین متخذ از کتاب و سنت است. رئیس حکومت اسلامى، فقیه واجد شرایط است نه شوراى رهبرى. در زمان غیبت که نصب خاصى وجود ندارد،
حق تعیین سرنوشت سیاسى و انتخاب حاکم از بین واجدان شرایط به امت واگذار شده است، پس حکومت در عصر غیبت انتخابى است. بنابراین مشروعیت حکومت در عصر غیبت مستند به رأى مردم است، البته در چارچوب قوانین شرع. حاکم اسلامى به جهت انتخابى بودن، در برابر مردم یا خبرگان مردم مسؤول است. این نظر، تفاوت هایى با نظریات دیگر دارد: اول این که ولایت فقیه (فرد) به جاى ولایت فقها (جمع) است؛ دوم، انتخاب به جاى تعیین و تشخیص است. (انتخاب به رسمیت شناختن حقوق مردم و لوازم آن است ولى تعیین ممکن است از راه قرعه نیز تحقق یابد؛ سوم، مشارکت مردم در تعیین رأس هرم قدرت سیاسى است؛ چهارم، با رعایت شرایط معتبر در حاکم اسلامى، اسلامى بودن نظام و با پذیرش حق تعیین سرنوشت توسط مردم، جمهورى بودن نظام تضمین مى گردد.33
در خصوص رابطه مشروعیت و مقبولیت، دو نظر عمده وجود دارد: عده اى قائل به ابتناى مشروعیت بر مقبولیت و تعدادى دیگر قائل به عدم ابتناى مشروعیت بر مقبولیت از دیدگاه امام خمینى هستند:
این دسته از محققان به نظریه نصب و ولایت انتصابى مطلقه فقها از دیدگاه امام خمینى معتقدند و
رأى مردم (مقبولیت) را در مشروعیت ولى فقیه دخیل نمى دانند، بلکه مردم را موظف به اطاعت از حاکم اسلامى داراى صلاحیت رهبرى مى دانند. اگر چه مردم در تحقق خارجى حکومت نقش اساسى دارند؛ ولى بحث ما در مشروعیت سیاسى فقیه است، نه در کارآمدى و تحقق خارجى آن. در این دیدگاه، حکومت از احکام اولیه است و بر تمامى احکام الهى مقدم است. فقیه حاکم فراتر از حیطه شرع و چارچوب قانون است و در راستاى احکام اسلام مى تواند حکمى را بر اساس مصالح نظام وضع کند. هدف، اصالت دادن به مذهب واجراى احکام اسلام است و مردم محوریت ندارند و وسیله اى براى دست یابى به مقاصد هستند. نویسنده کتاب قدمت و تداوم نظریه ولایت مطلقه فقیه از دیدگاه امام خمینى معتقد است با استفاده از کتاب کشف الاسرار، الرسائل، ولایت فقیه، البیع و بیانات امام خمینى به خصوص پاسخ نامه،34 به دست مى آید که ایشان داراى نظریه ولایت مطلقه فقیه بوده است. بى تردید وى در تحقق ولایت فقیه نقشى براى مردم قائل نبوده، بلکه قائل به نظریه نصب است.53
طرفداران این دیدگاه معتقدند خداوند حاکم مطلق بر جهان و انسان است و او حق حاکمیت و تعیین سرنوشت را به
انسان تفویض کرده است؛ در نتیجه مردم نقش اصلى را در اداره امور جامعه و تعیین سرنوشت خود دارند، نه نقش صورى. بر این اساس هیچ انسانى بر انسان دیگر ولایت ندارد، مگر آن که از طرف خدا منصوب شده باشد، مثل پیامبر صلى الله علیه وآله و ائمه معصومین علیهم السلام و یا از طرف مردم انتخاب شده باشد. به نظر این دسته، مردم در اندیشه امام خمینى نقش اول را در حکومت اسلامى دارند و همه چیز به مردم باز مى گردد.36 به اعتقاد اینان، مردم علت تأسیس حکومت و عامل مبقیه و حفظ آن است.37 امام خمینى بیشترین اهمیت را در اندیشه و عمل به مردم مى دادند.38 این گروه به جملاتى از امام خمینى، عملکرد او و نیز قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران تمسک مى کنند و معتقدند امام رأى خود را بر دو پایه حق شرعى و مردمى استوار مى ساخت؛ از قبیل: «میزان رأى ملت است»، «از حقوق اولیه هر ملتى است که باید سرنوشت و تعیین شکل و نوع حکومت خود را در دست داشته باشد»،39 «اگر مردم به خبرگان رأى دادند تا مجتهد عادلى را براى رهبرى حکومتشان تعیین کنند، وقتى آنها هم فردى را تعیین کردند تا رهبرى را بر عهده بگیرد، قهرى او مورد قبول مردم است. در
این صورت او ولى منتخب مردم مى شود و حکمش نافذ است»40، «به موجب حق شرعى و بر اساس رأى اعتماد اکثریت قاطع مردم ایران که نسبت به این جانب ابراز شده است، شورایى به نام شوراى انقلاب اسلامى ... موقت تعیین شد...»،41 «ما تابع آراى ملت هستیم»42، «انتخاب با ملت است».43 قانون اساسى، که ملهم از اندیشه امام خمینى(ره) و مورد تأیید و تأکید اوست، در اصل ششم، امور کشور را در جمهورى اسلامى ایران مبتنى بر آراى عمومى کرد که از طریق انتخابات صورت مى گیرد. امام در عمل به کاربُرد ولایت مطلقه به غیر از موارد ضرورى رغبتى نداشتند و حتى در مواقع ضرورى سعى داشتند ملاک عملشان
قانون اساسى باشد.
پس از بیان مبانى مشروعیت و مقبولیت ولى فقیه و تبیین دو دیدگاه ابتنا و عدم ابتناى مشروعیت بر مقبولیت، حال این پرسش مطرح است که آیا اندیشه امام خمینى(ره) موافق یکى و مبطل دیگرى است یا ترکیبى از آن دو است؟ در آثار و کلمات امام خمینى(ره) اشاره به هر دو دیدگاه دیده مى شود. در کتاب البیع مى فرماید: امام صادق علیه السلام شخص فقیه را هم در امور قضایى و هم در امور مربوط به حکومت و رهبرى جامعه حاکم قرار داده است و تا ظهور حضرت ولى عصر(عج) در مقام خود باقى خواهند بود.44 در صحیفه نور نیز مى فرماید: همه مردم باید دولت اسلامى را تقویت کنند تا بتواند اقامه عدل بکند.45 همچنین در کتاب ولایت فقیه مى نویسند: فقها از طرف امام علیه السلام حجت بر مردم هستند. همه امور و تمامى کارهاى مسلمانان به آنان و اگذار شده است.46 چنین عباراتى نشان مى دهد که او به نصب قائل است و مقبولیت رهبرى سیاسى را به عنوان مبناى مشروعیت ولى فقیه نمى پذیرد. در مقابل، ایشان در عباراتى به خواست مردم احترام خاصى قائل شده اند و خود و دیگران را موظف به عمل به آمال ملت مى دانستند، چون به نظر وى، سرنوشت هر ملتى
به خودشان واگذار شده است. اصولاً انتخاب نام جمهورى اسلامى براى حکومت، به معناى به رسمیت شناختن حق مردم است. او مى فرماید: خلاف خواست یک ملت نمى شود عمل کرد و چیزى که ملت خواست محقق مى شود.47 به نظر وى، حاکم اسلامى حق ندارد چیزى را بر ملت تحمیل نماید، بلکه رژیم باید راه و رسمى را انتخاب کند که مورد موافقت و علاقه مجموعه جامعه باشد.48 ایشان در جایى دیگر مى فرماید: خداى تبارک و تعالى به ما حق نداده است، پیغمبر اسلام صلى الله علیه وآله به ما حق نداده است که ما به ملتمان یک چیزى را تحمیل کنیم. بله ممکن است گاهى وقت ها ما یک تقاضاهایى از آنها بکنیم، تقاضاهایى متواضعانه، تقاضاهایى که خادم یک ملت از ملت مى کند... . 49 از این گونه عبارات استفاده مى کنند که حضرت امام مقبولیت رهبرى سیاسى را به عنوان مبناى مشروعیت حاکم اسلامى مى پذیرند. نظریه احتیاطى: عده اى دیگر با بیان نظریه احتیاطى معتقدند اگر چه امام قائل به نظریه نصب بود، ولى به دلایلى نظریه احتیاطى را در پیش گرفتند تا به هر دو نظریه عمل کنند، چون احترام و علاقه امام به مردم، رعایت مصالح عمومى، توجه به اقتضاى زمان و مکان از جمله دلایلى است که باعث شد امام از حق شرعى
خویش چشم پوشى کند.50 آیة الله احمد آذرى قمى در پاسخ به پرسش فوق مى گوید: امام خمینى به نظریه نصب معتقد بود، اما در قانون اساسى و در سخنرانى هاى خود، حکومت را مستند به آراى مردم کرده است: جمع بین آن دو این است که معظم له، اعتماد به مردم را در تشکیلات حکومتى به استناد اختیارات الهى خود بر مردم هدیه کردند.51 حتما امام در سیره عملى خویش جمهورى اسلامى را بر اساس نظریه شیخ انصارى (ولایت فقیه و حکومت اسلامى برخواسته از رأى جمهور مردم است و فقیه از ناحیه مردم انتخاب مى شود) بنا کرده است؛ به طورى که ملت و فقیه را دو رکن حل و فصل امور مى داند.52 این همان جمهورى اسلامى است که تمام امور آن در همه مراحل حتى رهبرى آن بر اساس آراى مردم بنا شده است. این نقش براى مردم بالاتر از مشاوره است... در این نظریه مردم در عرض رهبر و شریک او هستند که طبعا اذن و رضاى هر دو معتبر است. آیة الله یوسف صانعى اگر چه نظریه احتیاطى را علمى نمى داند؛ ولى معتقد است این کار موجب عمل به هر دو نظریه مشروعیت الهى و مشروعیت مردمى مى شود. وى مى افزاید: به نظرم قانون اساسى مصوب 1358 در راستاى
عمل به نظریه احتیاطى است. آن جا که مى گوید: کسى یا شورایى را مردم به رهبرى شناخته اند، داراى مقام رهبرى مى شود. ایشان معتقد است نظریه احتیاطى که جمع بین دو نظریه است، بى اشکال ترین راه از نظر عمل مى باشد که در قانون اساسى آمده و به جایى هم ضربه و ضررى وارد نمى شود.53 سیره عملى امام به گونه اى بود که رهبرى خویش را به قبول مردم مستند مى کردند، اگر چه معتقد به نظریه نصب بود. امام در تاریخ 1357 / 11 / 17، پنج روز پیش از پیروزى انقلاب اسلامى بیانى دارند که قول به نصب و شرط مقبولیت توأمان از آن استفاده مى شود: ما به واسطه اتکاى به این آراى عمومى... و ما را ... همه قبول دارند، از این جهت ما یک دولت را معرفى مى کنیم... من یک تنبّه دیگر هم بدهم و آن این که من که ایشان را (مرحوم مهندس بازرگان) حاکم کرده ام یک نفر آدمى هستم که به واسطه ولایتى که از طرف شارع مقدس دارم، ایشان را قرار داده ام، ایشان واجب الاتباع است.54 در مجموع با توجه به نظریات گوناگون و مستندات هر یک و با دقت در کلمات امام خمینى و مبانى نظرى وى در کتاب ها، سخنرانى ها و پیام هاى ایشان در پیش و پس
از پیروزى انقلاب اسلامى به خصوص در وصیت نامه سیاسى الهى ، و با عنایت به سیره عملى وى در تعیین نوع حکومت، مراحل تهیه، تدوین و تصویب قانون اساسى و کیفیت نهادینه کردن ارکان قدرت (قواى سه گانه) و ارائه راهکار عملى در نوع ارتباط ما بین مسند ولایت فقیه با سائر نهادهاى قانونى و تشویق و ترغیب مردم جهت مشارکت در سرنوشت کشور و تأکید بر اداره امور جامعه از طریق نظام شورایى با برگزارى منظم و مؤثر انتخابات در کشور و ممارست در حفظ و تأثیرگذارى آراى مردم مى توان نتیجه گرفت که امام خمینى با توجه به مبانى فقهى و سیاسى خود اگر چه به نظریه نصب و مشروعیت الهى معتقد بود و بر آن نظر تا آخر وفادار ماند، اما در عمل از اختیارات و لوازم آن نظر کمتر بهره گرفت و به گونه اى رفتار کرد و به حدّى به نقش اساسى مردم و رأى آنها در واگذارى قدرت به فقیه و اجزاى ناشى از آن و استمرار این نقش تأکید و اهتمام وزرید که مقبولیت و رأى مردم را در حدّ ابتناى مشروعیت فقیه بر مقبولیت عامه ارتقا بخشید. شاید همین احتیاط و تأکیدات وى در عمل و مکتوبات سبب شد تا هر یک از
دو گروه سیاسى قدرتمند کشور، عقیده امام را با نظر خود همراه بدانند.
61(. 20. همان، ج1، ص 17؛ همان، ج17، ص 152؛ همان، ج11، ص 133؛ ج21، ص 57، 61، 122 و 123. 21. همان، ج21، ص 1367 / 8 / 10( .46(. 22. همان. 23. همان، ج21، ص 1367 / 12 / 3( 98(. 24. همان. 25. در اصل 56 قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران آمده است: حاکمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او انسان را بر سرنوشت اجتماعى خویش حاکم ساخته است. هیچ کس نمى تواند این حق الهى را از انسان سلب کند یا در خدمت منافع فرد یا گروهى خاص قرار دهد و ملت این حق خدا دادى را از طرقى که در اصول بعد مى آید اعمال مى کند. 26. میزا محمد حسین نائینى، تنبیه الامّة و تنزیه الملّة، (قم: بوستان کتاب، 1382( صص 82 140. 27. محسن کدیور، پیشین، ص 127. 28. مرتضى مطهرى، مجموعه آثار (علل گرایش به مادیگرى)، ج1، ص 555 554 (تهران: صدرا، 1368( ج1، ص 554 555(؛ همو، سیرى در نهج البلاغه، ص 124 127. 29. حسینعلى منتظرى، پیشین، ص 111 116. 30. همان، ص 179 و 202. 31. همان، ص 191. 32. همان، ص 178. 33. محسن کدیور، پیشین، ص 141. 34. اشاره به پاسخ امام خمینى(ره) در شانزده
دى ماه 1366 درباره اختیارات گسترده ولى فقیه است. امام در پاسخ نامه مذکور معتقد است حکومت شعبه اى از ولایت مطلقه رسول الله صلى الله علیه وآله و از احکام اولیه اسلام و مقدم بر تمام احکام فرعیه حتى نماز و روزه و حج است. بنابراین حاکم با اختیاراتى که دارد مى تواند مسجد یا منزلى که در مسیر خیابان است خراب کند و پول منزل را به صاحبش رد کند. مى تواند مساجد را در موقع لزوم تعطیل کند. حکومت همچنین مى تواند قراردادهاى شرعى را که خود با مردم بسته است، در موقعى که آن قرارداد مخالف مصالح کشور و اسلام باشد، یک جانبه لغو کند و مى تواند هر امرى را، چه عبادى و یا غیر عبادى، که جریان آن مخالف مصالح اسلام است، از آن، مادامى که چنین است، جلوگیرى کند. حکومت مى تواند حج که از فرایض مهم الهى است، در مواقعى که مخالف مصالح کشور اسلامى دانست، به طور موقت جلوگیرى نماید. (صحیفه نور، ج20، ص 170(. 35. بهرام اخوان کاظمى، قدمت و تداوم نظریه ولایت مطلقه فقیه از دیدگاه امام خمینى(ره) (تهران: سازمان تبلیغات اسلامى، 1377( ص 81. 36. روزنامه سلام، «مصاحبه با آیة الله موسوى اردبیلى»، ص1370 / 3 / 16( 13(. 37. محمد عبائى خراسانى، پیشین، ص 13؛ اسد
الله بیات، «نقش مردم در قواى حکومت از دیدگاه امام خمینى(ره)»، پاسدار اسلام، ش 107 (آبان 1369( ص 30. 38. «ویژگى هاى اندیشه و عملکرد سیاسى امام خمینى(ره) (قسمت هفتم) جایگاه مردم»، روزنامه جمهورى اسلامى، ص 1369 / 3 / 3( 9(. 39. امام خمینى، صحیفه نور، ج3، ص 1357 / 8 / 18( 42(. 40. همان، ج21، ص 1368 / 2 / 9( 129(. 41. همان، ج4، ص 207. 42. همان، ج10، ص 1358 / 8 / 19( 181(. 43. همان، ج3، ص 1357 / 8 / 22( 145(. 44. امام خمینى(ره)، شؤون و اختیارات ولى فقیه (تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1365(. 45. امام خمینى(ره)، صحیفه نور، ج18، ص 1369. 46. امام خمینى(ره)، ولایت فقیه (قم: انتشارات آزادى، بى تا) ص 92. 47. در جستجوى راه از کلام امام (ملت امت) ص 189 و 206. 48. امام خمینى، صحیفه نور، ج4، ص 1357 / 9 / 11( 6(. 49. امام خمینى(ره)، صحیفه نور، ج10، ص 1358 / 8 / 19( 181(. 50. بهرام اخوان کاظمى، پیشین، ص 137. 51. احمد آذرى قمى، ولایت فقیه از دیدگاه فقهاى اسلام (قم: مؤسسه مطبوعاتى دارالعلم، 1371( ص 168 و 169. 52. همان، ص 125. 53. بهرام اخوان کاظمى، پیشین، ص 140. 54.
در جستجوى راه از کلام امام (دفتر ششم: رهبرى انقلاب اسلامى) ص 136. 1 دانش آموخته حوزه علمیه قم و فارغ التحصیل کارشناسى ارشد علوم سیاسى مؤسسه آموزش عالى باقرالعلوم علیه السلام . 2 ycamitigeL.
پیرامون انقلاب اسلامی مطهری، مرتضی مسئله تحولات زمان و ثابت بودن ضوابط و قوانین اسلامی مسئله ای است که همواره این شبهه را ایجاد میکند که چگونه میتوان این ثابت را با آن متغیر تلفیق کرد.مسئله زمان و تغییر و تحول مسئله درستی است اما ظرافتی در آنست که اغلب نسبت به آن بی توجه میمانند.فرد انسان و همچنین جامعه انسانی، حکم قافله ای را دارد که دائما در حرکت و طی منازل است.فرد و جامعه هیچکدام در حال سکون و ثبات و یکنواختی نیستند بنابر- این اگر بخواهیم انگشت بر روی یکی از منازل بگذاریم و جامعه بشر را در یکی از منازلی که برای مدت کوتاهی توقف کرده،برای همیشه ثابت نگاهداریم بدون شک بر خلاف ناموس طبیعت عمل کرده ایم. اما باید توجه داشت که فرق است میان منزل و میان راه، منزل تغییر میکند اما آیا راه هم لزوما تغییر میکند؟آیا مسیر جامعه انسانی که همه قبول دارند که یک مسیر تکاملی است آیا آنهم تغییر میکند؟به بیان دیگر آیا راه هم در راه است؟و آیا بشر و جامعه بشری هر روزی در یک جهت و در هر مرحله ای از مراحل در یک مسیر جدید و بسوی یک هدف تازه حرکت میکند؟ پاسخ اینست که نه،خط سیر تکاملی بشر خط ثابتی است شبیه مدار ستارگان.ستارگان
دائما در حال حرکتند ولی آیا مدار آنها دائما در حال تغییر است آیا باید چنین استدلال کرد که چون ستارگان در یک مدار حرکت میکنند مدار آنها هم ضرورتا باید تغییر کند و اگر تغیر نکند آن ستاره در یک نقطه میخکوب میشود؟ واضحست که جواب منفی است.لازمه حرکت داشتن ستاره این نیست که مدار ستاره هم قطعا و ضرورتا و لزوما تغییر بکند. نظیر همین مسئله برای انسان و برای انسانیت مطرح است. سؤال اساسی اینست:آیا انسانیت انسان،ارزشهای انسانی،کمال انسانی،واقعیتهای متغیر و متبدلی هستند؟یعنی همانطور که لوازم زندگی و مظاهر تمدن روز به روز فرق میکنند آیا معیارهای انسانیت هم روز به روز فرق میکنند؟آیا چیزی که یک روز معیار نسانیت بود و قابل ستایش و تمجید،روز دیگر از ارزش می افتد و چیز دیگری که نقطه مقابل اولی بود،معیار انسانیت میشود؟ آیا فکر میکنید روزی در آینده خواهد آمد که چومبه بودن و معاویه بودن معیار انسانیت بشود و لومومبا بودن و ابو ذر بودن معیار ضد انسانیت؟یا اینکه نه، معتقدید چنین نیست که ابو ذر بودن،از خط سیر انسانیت برای همیشه خارج بشود،بلکه انسانیت انسان دائما تکامل پیدا میکند،و معیارهای کاملتری برای آن پدید می آید. انسان بحکم اینکه خط سیر تکاملش ثابت است،نه خودش، یک سلسله معیارها دارد که بمنزله
نشانه های راهند.درست همانگونه که در یک بیابان بر،که حتی کوه و درختی ندارد، نشانه هایی می گذارند که راه را مشخص کنند این نشانه ها و این معیارها،همیشه نشانه و معیار هستند و دلیل و ضرورتی ندارد که تغییر بکنند. من در یکی از کتابهایم،بحثی کرده ام راجع به اسلام و تجدد زندگی و در آنجا این مسئله را روشن کرده ام که اسلام با مقتضیات متفاوت زمانها و مکانها، چگونه برخورد میکند (1) در آنجا ذکر کرده ام که اساسا این مسئله که آیا زندگی اصول ثابت و لا یتغیر دارد یا نه؟بر اساس یک سؤال مهم فلسفی بنا شده و آن سؤال اینست:آیا انسان لا اقل در مراحل تاریخی نزدیک تر بما،یعنی از وقتی که بصورت یک موجود متمدن یا نیمه متمدن در آمده است،تبدل انواع پیدا کرده یا نه؟آیا انسان در هر دوره ای غیر از انسان دوره دیگر است؟آیا نوع انسان تبدیل به نوع دیگر میشود؟و قهرا اگر این تبدیل امکان پذیر باشد،آیا همه قوانین حاکم بر او،الا بعضی از قوانین که فی المثل با حیوان مشترک است،عوض میشود؟درست شبیه آبی که تا آن هنگام که مایع است قوانین مایعات بر آن حکمفرماست و وقتی به بخار تبدیل میشود مشمول قوانین گازها میگردد.یا آنکه نه،در طول تاریخ، نوعیت انسان ثابت مانده است و تغییر نکرده؟
اینجا نمیخواهم چندان وارد مباحث فلسفی بشوم.اما اجمالا میگویم نظریه صحیح همین است که انسان با حفظ نوعیتش در مسیر تکاملی گام برمیدارد.یعنی از روزی که انسان در روی زمین پدیدار شده است،نوعیت او از آن جهت که انسان است تغییر نکرده و او به نوع دیگری تبدیل نشده است.البته انسان درجا نزده و نمی زند و از این جهت یک مسیر تکاملی را طی میکند،ولی گویی در قانون خلقت،تکامل از مرحله جسم و اندام و ارگانیزم بدنی به مرحله روانی و روحی و اجتماعی تغییر موضع داده است. از آنجا که نوعیت انسان تغییر نمیکند،بناچار یک سلسله اصول ثابت که مربوط به انسان و کمال اوست،خط سیر انسانیت را مشخص می سازد و بر زندگی او حاکم است،و از آنجا که انسان در چنین مسیری حرکت میکند و در آن،منازل مختلف را می پیماید- بواسطه اختلاف منازل،احکام مربوط به هر منزل با منازل دیگر متفاوت خواهد بود همین امر او را ناگزیر می سازد که در هر منزل بشیوه ای خاص-متفاوت با دیگر منازل-زندگی کند. قوانین اسلام آنگونه که در متن تشریعات دین منظور گردیده منزلی وضع نشده بلکه مسیری وضع شده است،اما در عین حال برای منازل هم فکر شده و مقدمات و تمهیدات لازم برای آنها در نظر گرفته شده است.اسلام برای نیازهای
ثابت،قوانین ثابت،و برای نیازهای متغیر،وضع متغیری در نظر گرفته است.خصوصیات این قوانین را باجمال در همان کتابی که ذکرش رفت،تشریح کرده ام.اینجا برای روشن شدن موضوع به ذکر مثالی اکتفا میکنم. اسلام در رابطه جامعه اسلامی با جامعه های دیگر به قدرتمند شدن و قدرتمند بودن و تهیه لوازم دفاع از خود،در حدی که دشمن هرگز خیال حمله را هم نکند،توصیه کرده است. آیه: و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخیل ترهبون به عدو الله و عدوکم (2) در واقع بیانگر این اصل اجتماعی اسلامی است. از سوی دیگر میبینیم که در فقه اسلامی بر اساس سنت پیامبر(ص)به چیزی توصیه شده است که آنرا سبق و رمایه مینامند.یعنی شرکت در مسابقه اسب دوانی و تیراندازی به منظور مهارت یافتن در امور جنگی.خود پیامبر اکرم در این مسابقات شرکت میکرد. حالا اگر به اصل و اعدوا لهم... توجه کنیم میبینیم یک اصل همواره نو و زنده است،چه در آن زمان چه در زمان ما و چه آینده. اما در مورد حکم سبق و رمایه دیگر ضرورتی ندارد که چنین مسابقاتی به آن نیت سابق برگزار شود.یعنی به نظر میرسد که این حکم دیگر مصداق ندارد و زمانش گذشته است.دلیل این امر این است که سبق و رمایه«اصالت»ندارد و حکم مربوط
به یکی از منازل است،اصالت مال و اعدوا لهم... است که مسیر را مشخص میکند.در همین زمان میتوان این حکم را با توجه به شرایط زمانه با صورت اجرایی تازه ای،بمرحله اجرا درآورد. از اینگونه مثالها الی ما شاء الله داریم و تازه آن پیچ و لولائی که به قوانین اسلام انعطاف میدهد تا بتواند خود را با شرایط نو تطبیق دهد،بدون آنکه از اصول تخلف بشود منحصر به این موارد نیست.من بعوض ورود به جزئیات که به زمان زیادی نیاز دارد مثال دیگری برایتان میزنم تا موضوع روشنتر بشود. اصلی در قرآن داریم راجع به مبادلات و کیفیت گردش ثروت در میان مردم که باین تعبیر در قرآن بیان شده است: لا تاکلوا اموالکم بینکم بالباطل (3) یعنی نقل و انتقال مملوکها نباید به صورت بیهوده انجام شود.یعنی اگر شما مال و ثروتی مشروع بدست آورده اید و خواستید آنرا بدیگری منتقل کنید،این نقل و انتقال باید بصورتی باشد که از نظر اجتماعی شکل مفیدی داشته باشد و یکی از نیازهای اصیل زندگی افراد جامعه را رفع کند.حالا فرض کنید کسی بخواهد با پولی که در اثر تلاش شرافتمندانه بدست آورده کالایی بی مصرف و بی فایده مثلا یک گونی مورچه مرده را بخرد، آنهم برای آنکه آنرا دور بریزد،این معامله از
نظر قرآن از اساس باطل است.اما فرض کنید زمانی بیاید که علم بتواند از مورچه مرده استفاده بکند در آنصورت میبینیم که همین معامله که تا دیروز باطل و حرام بوده به معامله صحیحی تبدیل میشود.چرا؟ باین دلیل که مجتهد فقیه واقعی،مصداق حکم کلی آیه لا تاکلوا... را بطور صحیح در هر زمان تشخیص میدهد و بر اساس آن،حکم به وجوب شرعی معامله و یا عدم آن میدهد. نظیر همین مسئله در مورد خرید و فروش خون پیش آمده است.در گذشته که از خون استفاده ای نمیشد معامله خون باطل بود.زیرا اکل مال به باطل محسوب میشود.اما امروز که در اثر پیشرفت علم،خون بصورت یک مایه حیات در آمده،دیگر نمیتوان گفت معامله خون مصداق اکل مال به باطل است.بلکه در اینجا بدلیل عوض شدن مصداق،حکم جزئی تغییر میکند اما حکم کلی همچنان پا بر جا و بی تغییر باقی میماند و بر مصادیق تازه منطبق میگردد. در انطباق احکام کلی با مصادیق جدید،این اجتهاد است که نقش اصلی را بازی میکند. وظیفه فقیه اینست که بدون انحراف از اصول کلی،مسائل جزئی و متغیر و تابع گذشت زمان را بررسی کند و بر اساس همان احکام و چهار چوبهای اصلی که توسط وحی عرضه شده است احکام مناسب را صادر کند.
: 1-
نظام حقوق زن در اسلام-فصل اسلام و تجدد زندگی-نوشته-استاد مطهری، انتشارات صدرا. 2- ای مؤمنان،در مقام مبارزه با آنان خود را مهیا کنید و هر چه میتوانید ابزار جنگی برای ترساندن دشمنان خدا و خودتان فراهم کنید. (سوره انفال-آیه 3 )60- مال یکدیگر را به ناحق صرف نکنید. (سوره بقره-آیه 188(.
طلیعه انقلاب اسلامی مرکز نشر دانشگاهی قم: 2 مهر 58، 2 ذیقعده 99، 24 سپتامبر .79 سؤال: امام روح الله خمینی، تمام کشور در دست شماست و هر تصمیم شما فرمان است. تعداد زیادی هستند که می گویند در ایران آزادی نیست، انقلاب آزادی را به همراه نیاورده است؟ امام: ایران در دست من نیست. ایران در دست مردم ایران است، برای اینکه مردم بودند که کشور را به دست کسی که خادم است و خوبی مملکت را می خواهد داده اند. شما دیدید که بعد از مرگ آیت الله طالقانی، مردم میلیونها نفر بدون تهدید سرنیزه به خیابانها ریختند. این بدین معنی است که آزادی هست، بدین معنی است که مردم، مردان خدا را پیروی می کنند و این آزادی است. سؤال: اجازه دهید که پافشاری کنم برای بهتر فهمیدن، منظورم این است که امروز در ایران خیلی ها هستند که شما را دیکتاتور می نامند. بلکه دیکتاتور جدید و صاحب اختیار جدید چه جوابی دارید؟ آیا این موضوع شما را ناراحت می کند و یا اینکه بی تفاوت هستید؟ امام: از یک طرف ناراحت می شوم و متأسفم برای اینکه نادرست و غیر انسانی است که مرا دیکتاتور بنامند. از طرف دیگر برایم مهم نیست، برای اینکه می دانم بعضی از بدیها جزء
رفتار انسان هستند و از طرف دشمنان ما می آیند. با راهی که انتخاب کردیم، راهی که مخالف ابرقدرتها است، طبیعی است که نوکران اجنبی مرا با نیش زهرآگین نیش بزنند و هر گونه اتهام و دروغ را به من بچسبانند. توقعی غیر از این نیست. کشورهایی که عادت به غارت و خوردن ما دارند. ساکت و راحت بنشینند؟ ! و یا مزدوران شاه چیزهای زیادی می گویند، مثلا اینکه خمینی دستور بریدن پستان زنان را داده. شما که در اینجا هستید بگویید آیا شما دیده اید که خمینی، چنین جنایت وحشتناکی که بریدن سینه زنان باشد مرتکب شده باشد؟ سؤال: نه هیچ چنین چیزی نیست امام. ولی شما مردم را می ترسانید و همچنین جمعیتی که با شما هستند آدم را می ترسانند، ولی شما چه احساسی دارید زمانی که این فریادها را شب و روز می شنوید و می دانید که آنها اینجا ساعتها در انتظار سر پا ایستاده اند و در حالی که در زیر دست و پا له و لورده می شوند و رنج می کشند که حتی برای یک لحظه شما را ببینند و ابراز احساسات کنند؟ امام: مرا بسیار خوشحال می کند. خوشحال می شوم وقتی که آنها را می بینم و فریاد آنها را می شنوم، برای اینکه همانهایی هستند که قیام کردند برای اینکه دشمنان داخلی
و خارجی را بیرون بریزند. به خاطر اینکه ابراز احساسات آنها ادامه فریادی است که با آن یک غاصب را بیرون انداختند، و این خوب است که جوشش ادامه یابد. دشمنان هنوز از بین نرفته اند و تا مملکتمان آرام نگیرد، باید آماده بمانند. آماده حرکت و حمله از نو را داشته باشند و به علاوه این عشق آنان است، عشقی الهام گرفته از معرفت آنها. نمی توان خوشحال نبود . سؤال: عشق است یا فناتیسم است امام؟ به نظرم می رسد که فناتیسم است و فناتیسمی خطرناکتر از فاشیسم. در حقیقت عده زیادی هستند که تهدید فاشیسم را در ایران می بینند و یا حتی عقیده دارند که در ایران فاشیسم حاکم است. امام: نه، به فاشیسم ربطی ندارد. به فناتیسم ربطی ندارد من تکرار می کنم که ملت فریاد می کشد به خاطر اینکه به من محبت دارند و مرا دوست دارند، به خاطر اینکه ملت حس می کنند من خوبی آنها را می خواهم و برای خوبی آنها کار می کنم، چون فرامین اسلام را عمل می کنم . اسلام عدالت است. در اسلام، دیکتاتوری بزرگترین گناه است. فاشیسم و اسلام دو تضاد غیر قابل سازش اند. فاشیسم در غرب در پیش شما تحقق می یابد، نه در بین مردمی با فرهنگ اسلامی . سؤال: شاید یکدیگر را در
مورد مفهوم کلمه فاشیسم نفهمیده ایم امام. من از فاشیسم به عنوان یک پدیده توده ای صحبت می کنم. همان طوری که ما در ایتالیا داشتیم، وقتی که مردم برای موسولینی ابراز احساسات می کردند، همانطوری که برای شما می کنند، و از او اطاعت می کردند، همان طوری که از شما اطاعت می کنند. امام: نه، به خاطر اینکه توده ما یک توده مسلمان است و از طرف روحانیون تربیت شده، یعنی از طرف مردانی که معنویت را تبلیغ می کنند. امکان فاشیسم در اینجا زمانی است که شاه برگردد، آن هم چیزی است بعید. یا اینکه اگر کمونیسم بیاید، آری آن چیزی که شما می گویید امکان تحقق دارد، فقط اگر کمونیسم بیاید. این فریادها برای من معنی عشق به آزادی و دموکراسی است. سؤال: امام، پس از آزادی و دموکراسی صحبت کنیم و این طور شروع کنیم: در یکی از نطقها، شما در قم گفته اید که دولت جدید اسلامی آزادیهای عقیده و بیان را برای همه از جمله کمونیستها و اقلیتها تضمین می کند. ولی این قول عملی نشده و اکنون شما کمونیستها را فرزندان شیطان و رهبران اقلیتی که اکنون شورش کرده اند را مفسدین فی الارض می نامید؟ امام: شما اول صحه بر چیزی می گذارید و بعد توقع دارید که من اظهارات شما را تشریح و تأیید
کنم. حتی توقع دارید به توطئه گرانی که می خواهند مملکت را به هرج و مرج و فساد بکشانند، آزادی عمل بدهم. درست مثل اینکه آزادی عقیده و بیان، آزادی توطئه و فساد باشد بنابراین جواب می دهم، بیش از پنج ماه تحمل کردم، آنهایی را که مثل ما فکر نمی کردند تحمل کردیم و آنها آزاد بودند. مطلقا آزاد بودند که هر کاری که می خواهند انجام دهند و از آزادیهایی که به آنها داده ایم بهره مند شوند. حتی به وسیله آقای بنی صدر که در اینجا هستند، کمونیستها را دعوت به بحث کردیم ولی در عوض آنها خرمنها را آتش زدند، صندوقهای آراء را آتش زدند و با اسلحه و تفنگ در مقابل پیشنهاد ما عکس العمل نشان دادند. در حقیقت آنها بودند که مسئله کردها را پیش کشیدند. این طور فهمیدیم که آنها از صبر و بردباری ما سوء استفاده می کنند برای خرابکاری و دیدیم که آزادی را نمی خواهند. اما اجازه خرابکاری و توطئه را می خواهند. و ما تصمیم گرفتیم که از آن ممانعت کنیم و زمانی که کشف کردیم که از رژیم گذشته و از نیروهای خارجی الهام می گیرند و هدف آنها تخریب ماست با توطئه های متفاوت و طرق مختلف، آنها را ساکت کردیم تا از مصائب دیگری پیشگیری کنیم. سؤال: روزنامه های مخالف
را می بندید. برای مثال در آن نطق شما در قم، معنی مدرن بودن این است که افراد آگاهی ساخته شوند که حق انتخاب و انتقاد کردن را داشته باشند، ولی روزنامه آیندگان که یک روزنامه لیبرال است بسته شد و تمام روزنامه های چپ هم. امام: روزنامه آیندگان جزء همان توطئه گرانی بود که صحبتش شد. گویا با صهیونیستها رابطه داشت، از آنها الهام می گرفت. در جهت ضربه زدن به ملت و مملکت، به همین ترتیب سایر روزنامه هایی که دادستانی کل انقلاب تشخیص داده که خرابکارند و آنها را بست. روزنامه هایی که با موضعگیری و مخالفت دروغین، هدفشان برگرداندن رژیم سابق و خدمت به اجنبی بود، آنها را ساکت کردیم به خاطر اینکه بدانیم چه کسانی هستند و چه اهدافی دارند و این ضد آزادی نیست، همه جا این کار را می کنند. سؤال: نه امام. در هر صورت چطور می توان آنهایی را که ضد شاه مبارزه کردند و از طرف او تحت تعقیب و دستگیر و شکنجه شده اند هواداران شاه خواند؟ چطور می توان فضا و حق وجود به چپی که این همه مبارزه کرده و رنج کشیده، نداد؟ امام: هیچ کدام از آنها مبارزه و رنج نکشیدند، حتی آنها به خاطر اهداف خودشان از رنج خلق ما بهره برداری می کردند. شما خوب اطلاع
ندارید. اکثر چپها که منظور شماست، در زمان رژیم شاهنشاهی در خارج از کشور بودند و بازگشتند فقط بعد از اینکه مردم شاه را بیرون انداختند. درست است یک گروه از اینها در اینجا بود که در مخفیگاهها و در خانه هایشان بودند. فقط زمانی خارج شدند که از خونی که ملت داده استفاده کنند. ولی تاکنون اتفاقی نیفتاده که آزادیهای آنها را محدود کرده باشد. سؤال: معذرت می خواهم امام، می خواهم مطمئن شوم: شما می گویید که چپیها هیچ سهمی را در بیرون کردن شاه نداشتند؟ حتی آن چپی که زندانی شده و شکنجه شده و کشته شده؟ و نه مرده ها و زنده ها؟ چپیها به حساب نمی آیند؟ امام: هیچ سهمی نداشته اند، در هیچ جهتی در خدمت انقلاب نبودند. بله چندتایی مبارزه کردند، البته برای اهداف خودشان و بس و در پیروزی انقلاب وزنه ای نبودند، کمکی به این انقلاب نکردند، هیچ رابطه ای با جنبش ما نداشتند و هیچ تأثیری بر انقلاب نداشتند. نه، چپیها هیچ وقت با ما همکاری نکرده اند. چوب لای چرخهای ما گذاشتند و بس. در زمان رژیم شاه ضد ما بودند همان طوری که هم اکنون هستند و حتی به حدی بود که خصومت آنها نسبت به ما بیشتر از خصومت شاه به ما بود، عمیقتر بود. نهضت ما یک
جنبش اسلامی بود و چپیها همیشه ضد آن بوده اند و اتفاقی نیست که توطئه کنونی از طرف آنان است و این نقطه نظر من است که این مربوط به یک چپ واقعی نیست، بلکه به یک چپ مصنوعی است که خواست آمریکاست. سؤال: آیا چپ ساخت آمریکاست امام؟ امام: بله، زاده شده و پشتیبانی شده آمریکایی هاست که به ما اتهام بزنند و خرابکاری کنند و ما را منهدم سازند. سؤال: بنابراین وقتی که شما از مردم صحبت می کنید، منظور شما به مردمی است که انحصارا به نهضت اسلامی وابستگی دارند، ولی به نظر حضرتعالی این مردمی که هزاران کشته داده اند، دهها هزار کشته داده اند، برای آزادی بود یا برای اسلام؟ امام: برای اسلام بود. مردم برای اسلام مبارزه کردند چون اسلام همه چیز است. بله اسلام حتی آن چیزی که در دنیای شما به آن آزادی و دموکراسی می گویند هم هست، بله، اسلام شامل همه چیز است، اسلام فراگیر همه چیز است، اسلام همه چیز است. سؤال: پس باید سؤال کنم که منظور شما از آزادی چیست؟ امام: آزادی... تعریف این کلمه ساده نیست. می توانیم بگوییم که آزادی بدین معنی است که بتوان عقیده و افکار خود را انتخاب کرد و هر گونه که انسان خواست، فکر کند بدون اینکه
اجباری در کار باشد، بدون اینکه اجباری داشته باشد که به عقیده ای دیگر غیر از عقیده خود عقیده داشته باشد. در انتخاب محل سکونت و انتخاب شغل و پیشه آزاد و مختار باشد. سؤال: می فهمم... پس فکر کردن و نه بیان کردن و عمل کردن به آنچه انسان فکر می کند. منظورتان از دموکراسی چیست؟ این سؤال را با کنجکاوی بخصوصی می کنم به خاطر اینکه در رفراندوم. شما عنوان جمهوری دموکراتیک اسلامی را منع کردید کلمه دموکراتیک را حذف کردید و گفتید نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد، نتیجه این بود که توده که به شما اعتقاد دارد کلمه دموکراسی را مثل اینکه کلمه فحش باشد تلقی می کند. چه چیزی است در این کلمه که خوب نیست و برای ما غربیها این همه قشنگ است؟ امام: اولا کلمه اسلام احتیاج به صفتی مثل صفت دموکراتیک ندارد، به خاطر اینکه اسلام همه چیز است، اسلام همه معنایی را در بر دارد. برای ما تأسف آور است کلمه دیگری را در کنار کلمه اسلام بگذاریم چونکه اسلام کامل است. اگر اسلام را می خواهیم چه لزومی دارد که مشخص کنیم که دموکراسی را می خواهیم؟ درست مثل این می ماند که بگوییم که اسلام را می خواهیم و بایستی به خداوند اعتقاد داشت. ثانیا
این دموکراسی که برای شما این قدر عزیز است و برای شما این قدر با ارزش است، یک معنی و تعریف دقیقی ندارد. دموکراسی ارسطو یک چیز است و دموکراسی شورویها یک چیز دیگر و دموکراسی سرمایه داران یک چیز دیگر. پس نمی توانیم به خود اجازه دهیم که یک مفهوم چند پهلو را وارد قانون اساسی خود کنیم. حال با مثالی تاریخی مفهوم دموکراسی را که من می فهمم برایتان می گویم: زمانی که علی جانشین پیامبر و رهبر دولت اسلامی شد و حکومت او از عربستان تا مصر و قسمت اعظم آسیا و حتی اروپا گسترش یافته بود و بر این کنفدراسیون حکومت می راند، برای او اتفاقی افتاد که با یک یهودی اختلاف پیدا کند و یهودی از او پیش قاضی شکایت کرد، علی از طرف قاضی احضار شد. وقتی که قاضی دید که علی وارد می شود، به حالت احترام از جا برخاست، ولی علی با عصبانیت به قاضی گفت چرا وقتی که من وارد می شوم احترام می کنی و وقتی آن یهودی آمد احترام نکردی؟ قاضی باید با طرفین مخاصمه به یک شیوه رفتار کند و بعد علی حکم محکومیت خویش را قبول می کند. من از شما که سفرها کرده اید و هر نوع رژیمی و همچنین تاریخ را می شناسید، می پرسم، مثال بهتری
از این برای بیان دموکراسی سراغ دارید؟ سؤال: دموکراسی مفهومی خیلی بیش از این دارد. خیلی از ایرانیانی که مثل ما خارجیها نمی فهمند و یا درک نمی کنند، می خواهند بدانند جمهوری اسلامی شما به کدام سو می رود؟ امام: اگر شما خارجیها نمی فهمید، این موضوع به شما ربطی ندارد. انتخاب ما هیچ ربطی به شما ندارد. اگر بعضی از ایرانیها این موضوع را نمی فهمند، این بدین معنی است که اسلام را درک نکرده اند. سؤال: ولی امام، همان بعضی از ایرانیان، امروز استبدادی را که از طرف روحانیت اعمال می شود حس می کنند. در تدوین قانون اساسی جدید در مجلس خبرگان در اصل پنجم، قانونی را گذرانیده اند که بر اساس آن رئیس کشور باید بالاترین مرجع مذهبی باشد، یعنی خود شما، و تصمیمات نهایی به دست کسانی است که قرآن را خوب بدانند، یعنی، روحانیون. این بدین معنی نیست که طبق قانون اساسی سیاست در دست روحانیون باقی خواهد ماند؟ امام: این قانون اساسی که می بایست توسط ملت تصویب شود، ابدا با دموکراسی تناقض ندارد برای اینکه ملت روحانیت را دوست دارد، به روحانیون اعتماد دارد و می خواهد که رهبریش به دست روحانیون باشد. پس درست است که مرجع نظارت داشته باشد بر اعمال نخست وزیر و یا ریاست جمهوری، برای اینکه جلوگیری کنند
از اشتباهات و یا اینکه برخلاف قانون که قرآن است. در هر حال بالاترین مرجع مذهبی، و یا یک گروه از نماینده روحانیون مثلا پنج نفر فقیه که قادر باشند عدالت اسلامی را پیاده کنند. سؤال: پس حالا از عدالتی که توسط روحانیون دارد پیاده می شود صحبت کنیم. از پانصد نفری که بعد از پیروزی انقلاب در ایران اعدام شده اند، صحبت کنیم. شما تأیید می کنید طرز کار این دادگاهها را، نه وکیل مدافع در آن هست و نه می شود تقاضای فرجام کرد؟ امام: مسلما شما غربیها نادیده می گیرید که چه کسانی بودند اینهایی که اعدام شده اند و یا تعمدا آنها را نادیده می گیرید. اینها کسانی بودند که در خیابانها و میدانها در کشتار شرکت کرده بودند و یا افرادی بودند که دستور قتل عام داده بودند و یا اشخاصی بودند که خانه ها را به آتش کشیده بودند، شکنجه داده بودند، پاها و دستها را در بازجویی اره کرده بودند. یا کسانی که زنده زنده دست و پای جوانهای ما را اره می کردند و یا اینکه بر روی تاوه سرخ می کردند. با اینها چه کاری می توانستیم بکنیم؟ آنها را می بخشیدیم؟ می گذاشتیم بروند؟ اجازه دفاع کردن از خود و جواب به اتهامات را ما به آنها دادیم و می توانستند هر چیزی را
که بخواهند بگویند. ولی وقتی گناه آنها ثابت شد، چه نیازی بود و اصلا چه نیازی هست به اینکه فرجام بخواهند؟ اگر می خواهید برعکسش را بنویسید، قلم در دست شما است. و در هر حال ملت من برایش این سؤالات مطرح نیست و اضافه می کنم که اگر ما این اعدامها را نمی کردیم، «انتقام مردمی» ابعاد وسیعی به خود می گرفت و قابل کنترل هم نبود و حتی تمام کارگزاران رژیم گذشته کشته می شدند، پس بدین ترتیب پانصد نفر کشته نمی شدند بلکه هزاران نفر کشته می شدند. سؤال: موافقم، ولی منظورم الزاما شکنجه گران و جلادان ساواک نبود، منظورم بیشتر به اعدام شدگانی است که اصلا ربطی به رژیم سابق نداشتند و منظورم اشخاصی هستند که هنوز هم این روزها اعدام می شوند برای زنا، فحشا و یا لواط... به نظر شما این عدالت است که فاحشه بدبختی و یا زنی که به شوهرش خیانت می کند و یا مردی که مرد دیگری را دوست دارد، اعدام شود؟ امام: اگر یک انگشت شما قانقاریا گرفت، چکار می بایست کرد؟ می گذارید که مرض به تمام دست و بعد به تمام بدن سرایت کند و یا اینکه انگشت را قطع می کنید؟ چیزهایی که فساد ایجاد می کند و در میان ملتی، باید ریشه کن شود. همانند علف هرزه های یک
مزرعه گندم . من می دانم جوامعی هستند که به زنانشان اجازه می دهند که برای لذت و شهوترانی خود را در اختیار مردانی قرار دهند که شوهرانشان نیستند و مردانی که خود را در اختیار مردان دیگر می گذارند. ولی باید بدانید در جامعه ای که ما می خواهیم بسازیم، این اجازه نیست . در جامعه اسلامی، ما می خواهیم سیاستی را پیش گیریم که جامعه را پاک کند و برای تحقق این موضوع، مجازات آنهایی که فساد را اشاعه می دهند و جوانان ما را فاسد می کنند لازم است، حال چه شماها خوشتان بیاید و یا خوشتان نیاید. ما نمی توانیم تحمل کنیم که فاسدان فسادشان را اشاعه دهند. بگذریم، مگر شما غربیها همین کار را نمی کنید؟ وقتی که یک دزد، دزدی می کند او را به زندان نمی اندازید؟ در خیلی از ممالک، مگر قاتلین را اعدام نمی کنند؟ این کار را می کنید برای اینکه اگر آزاد و یا زنده بمانند سایرین را آلوده می کنند و لکه بدکاری را توسعه می دهند. آیا این طور نیست؟ بله بدکاران را باید حذف کرد، باید ریشه کن کرد. مثل علفهای هرزه و فقط با از ریشه درآوردن آنها کشور تصفیه خواهد شد. سؤال: امام، چطور امکان دارد یک شکنجه گر یا حیوان وحشی ساواکی را با یک فرد عادی که می خواهد آزادانه
تمایلات جنسی خود را برآورده کند مقایسه کرد؟ مثلا آن جوانی که دیروز به خاطر لواط اعدام شد؟ امام: فساد، فساد است. لازم است که فساد حذف شود. سؤال: مثالی دیگر، زن هیجده ساله آبستنی که چند هفته قبل به خاطر زنا در بهشهر اعدام شد...؟ امام: آبستن؟ دروغی است. دروغی است همانند اینکه می گویند سینه زنان را می برند. در اسلام چنین وقایعی اتفاق نمی افتد، زن آبستن را اعدام نمی کنند. سؤال: دروغ نیست امام. تمام روزنامه های ایران درباره آن نوشتند و همچنین در تلویزیون میزگردی تشکیل شد، برای اینکه به مردی که با او زنا کرده بود فقط صد ضربه شلاق زده بودند . امام: اگر این طور است شاید حقش بوده، من چه می دانم شاید آن زن کار دیگری کرده بوده . از دادگاهی که آن را محکوم کرده سؤال کنید. کافی است. از این مسائل صحبت نکنیم، خسته شده ام. سؤال: پس از کردها حرف بزنیم که اعدام می شوند برای اینکه خودمختاری می خواهند. امام: این کردها که اعدام می شوند، از ملت کرد نیستند، خرابکارانی هستند که بر ضد ملت و بر ضد انقلاب عمل می کنند و مانند همانی که دیروز اعدام شد. او سیزده نفر را کشته بود. من البته ترجیح می دهم که هیچ کس اعدام نشود، ولی وقتی
یکی مثل این فرد دستگیر می شود و او را به مجازات می رسانند موجب خوشحالی است. سؤال: هر که دستگیر می شود، مانند پنج نفری که امروز صبح دستگیر شدند، برای اینکه اعلامیه های کمونیستها را پخش می کردند؟ امام: اگر دستگیر شده اند دلیل بر این است که مستحق بوده اند. شاید کمونیستهایی بوده اند در خدمت اجنبی، مثل کمونیستهای تقلبی که در جهت منافع آمریکا و برای شاه عمل می کنند . کافی است: گفتم کافی است صحبت کردن در مورد این مسائل. سؤال: بسیار خوب از شاه صحبت کنیم. امام، آیا شما دستور داده اید که شاه را در خارج بکشند؟ یا شما گفته اید که هر کس این کار را بکند یک قهرمان به حساب می آید و اگر در عملیات کشته شود به بهشت خواهد رفت؟ امام: نه من نگفته ام، برای اینکه من می خواهم که او را به ایران بیاورند و محاکمه عمومی کنند، به جهت پنجاه سال جرمهایی که بر ضد ملت ایران انجام داده، به اضافه جرم خیانت و غارت ثروت. اگر در خارج کشته شود تمام آن پولها به هدر می رود. در عوض اگر در اینجا محاکمه شود، تمام ثروتهایش را خواهیم گرفت. نه، نه من نمی خواهم که در خارج کشته شود . من او را زنده همین جا می خواهم، همین جا و
برای همین است که برای سلامتیش دعا می کنم . همان طوری که آیت الله مدرس برای سلامتی رضا پهلوی دعا می کرد، پدر همین پهلوی که او هم به خارج فرار کرده بود و با خود ثروت کلانی را برد و معلوم است که کمتر از پسرش به بیرون برده بود. سؤال: ولی اگر او پولها را پس بدهد از تعقیبش دست خواهید کشید؟ امام: از نظر آن پولها اگر واقعا پس بدهد. بلی. از این جهت دیگر حسابی نخواهیم داشت . ولی در عوض برای خیانت به کشورش و به اسلام خیر، خیر. چگونه می شود از کشتار 15 خرداد، کشتار 16 سال قبل و کشتار «جمعه سیاه» یک سال پیش چشم پوشی کرد؟ چگونه می توان برای تمام شهیدان که در پشت سرش گذاشت و رفت او را بخشید؟ اگر تمام شهیدان زنده شوند، شاید من بتوانم او را ببخشم و راضی شوم به اینکه تمام ثروتی را که او و فامیلش از ملت دزدیده اند پس بگیرم. سؤال: دستور اینکه شاه را توسط عملیات کماندویی و یا چیزی شبیه عملیاتی که باعث دستگیری آیشمن در آرژانتین شد، به ایران باز گردانند، آیا فقط در مورد او اجرا خواهد شد و یا اینکه افراد خانواده اش را هم شامل می شود؟ امام: هر کدام که
جرمی مرتکب شده باشند، گناهکار است. اگر اعضایی از فامیلش در هیچ جرمی شرکت نکرده دلیلی نمی بینم برای محکومیتشان، وابستگی به خانواده شاه که جنایت محسوب نمی شود. مثلا پسرش رضا فکر نمی کنم که خود را آلوده جنایت کرده باشد. بنابراین ضدیتی با او ندارم و می تواند به ایران باز گردد هر وقت که می خواهد و مثل یک ایرانی معمولی زندگی کند، اگر می خواهد بیاید. سؤال: من می گویم که هرگز نمی آید. و اما فرح دیبا؟ امام: برای او دادگاه تصمیم خواهد گرفت. سؤال: و اشرف؟ امام: اشرف خواهر دوقلوی شاه، درست مثل او جنایتکار است و برای جنایاتی که انجام داده باید محاکمه شود و مثل شاه محکوم شود. سؤال: نخست وزیر سابق، بختیار چطور؟ بختیار می گوید که بر سر جایش باز خواهد گشت و می گوید که دولتش را آماده کرده است که به جای این دولت بنشاند. امام: اگر بختیار باید اعدام شود یا نه، هنوز این را نمی دانم ولی می دانم که باید محاکمه شود. که برگردد، بر گردد. حتی با دولت جدیدش اگر می خواهد برگردد، برگردد. حتی اگر دوست دارد، دست در دست شاه برگردد. بدین نحو همه با هم به دادگاه انقلاب فرستاده می شوند . بلی باید بگویم که خوشحال می شوم که ببینم بختیار با شاه با هم
دست در دست هم بر می گردند . منتظر آنها هستم. سؤال: پس امام خمینی، بختیار هم باید محکوم به مرگ شود. حالا می توانم بپرسم آیا هرگز کسی را بخشیده اید؟ آیا گاهی ترحم کرده اید؟ و آیا گاهی گریه کرده اید؟ امام: فکر می کنید من یک بشر نیستم. بله، گریه می کنم، می خندم، رنج می برم و اما در مورد اینکه کسی را بخشیده ام یا نه؟ باید بگویم اکثر آنهایی را که در گذشته بد کرده اند بخشیده ام. عفو عمومی داده ام برای پلیس، ژاندارمها و خیلی از مردم دیگر به شرطی که شکنجه نداده باشند و جرمهای سنگین نداشته باشند. هم اکنون حتی برای کردهای شورشی عفو عمومی صادر کرده ام و با این عمل فکر کنم شفقت و ترحم را نشان داده باشم. ولی برای کسانی که در بالا گفتم هیچ بخششی نیست، هیچ ترحمی نیست. سؤال: خواهش می کنم امام، باید هنوز از شما سؤالات زیادی بکنم. مثلا از این چادر که بر من پوشانده اند تا به خدمت شما برسم و شما به زور بر زنان می پوشانید. به من بگویید چرا زنان را مجبور می کنید که خود را مخفی کنند در زیر پوششی که پوشیدن آن مشکل و بیهوده است؟ که با آن نه می شود کار کرد، و نه می شود حرکت کرد، در حالی که همان
زنان نشان داده اند که مثل مردانند مثل مردان مبارزه کردند، زندان کشیدند، شکنجه دیدند و مثل مردان انقلاب کردند. امام: زنانی که انقلاب کرده اند، زنانی هستند که پوشش اسلامی داشته اند و یا دارند، نه زنان شیک پوش بزک کرده مثل شما، اینور و آنور می روند بدون پوشش و یک دوجین مرد را دنبال خود می کشند. عروسکانی که بزک می کنند و به خیابانها می آیند و سر و سینه و موی و فرم بدن خود را نشان می دهند، بر ضد شاه قیام نکردند، هیچ کار مفیدی انجام ندادند، نمی دانند خود را چگونه مفید قرار دهند. نه به صورت اجتماعی، نه به صورت سیاسی و نه حتی به صورت حرفه ای و تخصصی و این بدین دلیل است که خود را به نمایش می گذارند، برای مردان حواس پرتی می آورد و آزارشان می دهد. همچنین باعث حواس پرتی سایر زنان و آزار و حسرت آنان می شود. سؤال: صحیح نیست امام. در هر حال منظورم فقط یک پوشش نیست بلکه چیزی است که باعث عقب افتادن زنان از انقلاب می شود. همین که زنان نمی توانند در دانشگاه با مردان تحصیل کنند و نه با مردان می توانند کار کنند، نه اینکه در دریا و استخر با مردان شنا کنند و باید جداگانه با چادر شیرجه بروند. راستی با چادر چگونه می شود
شنا کرد؟ امام: تمام این مسائل ربطی به شما ندارد. رسوم و آداب ما به شما مربوط نیست. اگر پوشش اسلامی را دوست ندارید، مجبور نیستید بپوشید. برای اینکه پوشش اسلامی برای زنان جوان و
حسابی است. سؤال: متشکرم. حالا که به من می گویید، زود برش می دارم. ولی به من بگویید زنی مثل من که همیشه بین مردان زندگی کرده و مو و سینه و گوشهای خود را نشان می داده و در جبهه جنگ با سربازان خوابیده، آیا به نظر شما یک زن بی اخلاق و یا پیرزنی ناحسابی هستم؟ امام: این را وجدان شما می داند. من احوالات شخصی را قضاوت نمی کنم. نمی توانم بدانم که زندگی شما اخلاقی بوده یا غیر اخلاقی و یا چگونه با سربازان به سر برده اید. این چیزهایی را که گفتم در زندگی طولانیم به این تجربه رسیده ام. اگر پوشش نباشد، زنان نمی توانند به نحو مفید و سالمی کار کنند و نه حتی مردان، قوانین ما قوانین با ارزشی هستند. سؤال: حتی قوانینی که به یک مرد اجازه ازدواج با چهار زن را می دهد؟ امام: قانون اینکه یک مرد بتواند با چهار زن ازدواج کند قانونی است خیلی مترقی و برای خوبی زنها نوشته شده است. به خاطر اینکه تعداد زنها از مردان خیلی بیشتر است، مؤنث بیشتر از مذکر متولد می شود. در جنگها، مردان بیشتر از زنان کشته می دهند. یک زن احتیاج به یک مرد دارد. پس باید چه کار کرد که در این دنیا زنان بیشتر از مردان
هستند؟ آیا شما ترجیح می دهید که زنان اضافی بروند و فاحشه شوند؟ و یا اینکه با یک مرد که چند زن دارد ازدواج کنند؟ به نظر من صحیح نیست که زنهای تنها فاحشه شوند به خاطر اینکه مرد کم است و می گویم در شرایط مشکلی که اسلام تحمیل می کند بر مردی که با دو و یا سه و یا چهار زن رفتار مساوی، محبت مساوی و زمان مساوی داشته باشند، که البته این خیلی مشکل است به هر صورت این قانون بهتر است از قانون ازدواج تنها با یک زن. سؤال: ولی امام، این قوانین و رسوم مربوط به 1400 سال قبل است. به نظر شما فکر نمی کنید که دنیا پیشرفت کرده است. شما حتی ممنوع کردن موزیک و الکل را در رابطه با احترام با آن قوانین ممنوع کرده اید. برایم توضیح دهید چرا یک لیوان شراب و یا آبجو وقتی که کسی تشنه و یا همراه غذا می خورد گناه است؟ چرا گوش دادن به موزیک گناه است؟ کشیشهای ما مشروب می خورند و آواز می خوانند، حتی پاپ. این بدین معنی است که پاپ هم گناهکار است؟ امام: آداب و رسوم کشیشهای شما به ما ربطی ندارد. اسلام مشروبات الکلی را حرام کرده است. به طور مطلق ممنوع می کند به خاطر
اینکه بر فکر اثر می گذارند و جلوگیری می کنند از اینکه یک انسان بتواند به شیوه سالم فکر بکند. همچنین موزیک که فکر را کدر می کند، منظورم موزیک شماست برای اینکه همراه خودش یک حالت لذت و حالت خلسه می آورد و همانند مواد مخدر است. معمولا روح را تحریک و تهییج نمی کند، روح را کسل می کند و جوانهای ما را مسموم و غافل می کند و دیگر به فکر کشورشان نیستند. سؤال: همچنین موزیک باخ، بتهوون و وردی؟ امام: اگر مغز و فکر را کسل نکند قدغن نیستند. بعضی از موزیکهای شما قدغن نیستند، مثلا مارشها و سرودها. ما موزیکی می خواهیم که جوانهای ما را عوض اینکه فلج کند، آنها را به حرکت در آورد و آنها را وادار کند به اینکه به مملکت خود بیندیشند. آری مارش شما مجاز است. سؤال: امام خمینی، بیانات شما و لحن شما همیشه ضد غربی است و هر قضاوتی که شما می کنید به این نتیجه می رسد که شما ما را قهرمان زشتی و انحرافات اخلاقی می دانید. با وجود این غرب شما را در تبعید قبول کرد و خیلی از مسؤلان مملکتی هم در غرب تحصیل کرده اند . به نظر شما فکر نمی کنید که در ما چیزهای خوبی هم باشد؟ امام: بله، بله چیزهای خوبی هم
هست، ولی وقتی ما مارگزیده هستیم از ریسمان سیاه و سفید هم باید بترسیم و شما ما را خیلی گزیده اید و خیلی زیاد و برای مدت زیادی هم ما را فقط به صورت یک بازار مصرف دیده اید و بس، برای ما چیزهای بد صادر کردید و بس، چیزهای خوب مثل پیشرفت مادی را برای خودتان نگه داشتید. آری، خیلی رنج و بدیهای زیادی از غرب کشیده ایم و اکنون دلایل بسیاری داریم که از غرب بترسیم. برای همین است که ما جوانهای خودمان را از نزدیک شدن به غرب و تحت نفوذ قرار گرفتن بیشتر آنان ممانعت می کنیم. من علاقه ندارم که جوانان ما بروند و در غرب تحصیل کنند. جایی که از الکل و موزیک که مانع فکر کردن می شود و مواد مخدر و زنان آزاد، به فساد کشیده شوند. بدون اینکه حساب کنیم که با جوانان ما مثل جوانان خودتان رفتار نمی کنید، به خاطر اینکه فوری به آنها یک مدرک اهدا می کنید، گرچه هم بیسواد باشند. سؤال: درست است امام، ولی هواپیمایی که با آن شما به مملکت بازگشتید یک محصول غربی است، تلفنی که شما از قم با سایر جاها ارتباط دارید، همچنین تلویزیون که شما اغلب به وسیله آن با ملت تان صحبت می کنید، همچنین کولر که در
این گرمای کویری از آن استفاده می کنید، همه محصول غربی است. اگر این طور فاسد و فاسد کننده هستیم پس چرا از این وسایل استفاده می کنید؟ امام: به خاطر اینکه اینها چیزهای خوب غرب هستند و ترسی نداریم و آنها را مصرف می کنیم . ما از علم و تکنولوژی شما نمی ترسیم. ما از ایده ها و رسوم شما می ترسیم. این بدین معنی است که ما از نظر سیاسی و اجتماعی از شما می ترسیم. ما می خواهیم که مملکت مال خودمان باشد. ما می خواهیم که در سیاست، اقتصاد و در رسوم و امور داخلی ما مداخله نکنید . و از این به بعد هر کس بخواهد دخالت کند، جلوی او می ایستیم. چه راست و چه چپ، از هر کجا که باشد. سؤال: امام آخرین سؤال را می کنم: این روزها که در ایران بودم، خیلی ناراضی دیدم، خیلی بی نظمی دیدم. انقلاب همان طوری که انتظار می رفت، تا به حال ثمره نداده، کشور در آبهای تیره مثل یک کشتی در حرکت است و افرادی هستند که آینده تاریکی را برای ایران پیش بینی می کنند و حتی کسانی هستند که آمادگی شرایط یک جنگ داخلی و حتی یک کودتا را در یک آینده نه چندان نزدیک فراهم دیده می بینند، چه جوابی دارید؟ امام: این را
به شما می گویم، ما یک کودک ششماهه ای هستیم، از انقلاب ما فقط شش ماه گذشته. انقلابی است که در کشوری صورت گرفته که مثل یک مزرعه گندم که آفت ملخ زده باشد، به بیچارگی کشیده شده. ما در ابتدای راه خود هستیم. از یک کودک ششماهه که در یک مزرعه آفت زده متولد می گردد، بعد از 2500 سال برداشت محصول بد و پنجاه سال برداشت محصول سمی چه انتظاری دارید؟ آن گذشته را در چند ماه و یا حتی چند سال نمی شود ترمیم کرد، احتیاج به زمان داریم، وقت می خواهیم و بیش از همه از آنهایی که خودشان را کمونیست و یا دموکرات و غیره می خوانند، می خواهیم. آنها هستند که به ما مهلت نمی دهند، آنها هستند که به ما حمله می کنند. جنگ داخلی و کودتا به خاطر اتحاد ملت اتفاق نخواهد افتاد خداحافظ شما انشاءالله.
طلیعه انقلاب اسلامی مرکز نشر دانشگاهی سؤال: واکنش حضرتعالی درباره آخرین مسئله ای که اتفاق افتاده، تغییر دولت و سخنرانی شاه چیست؟ امام: تغییر دولتها تأثیری در نهضت عمومی مردم ایران ندارد. دولتها چه دولت نظامی باشند و چه دولتهای دیگر، نمی توانند مسائل را حل کنند، یعنی قیامی که از مردم صادر شده، این قیام را بشکنند. حرفهای شاه هم حرفهایی است که دیگر ملت از او نمی پذیرند. این مطالبی که حالا گفته و تعهدی که داده است، آغاز سلطنتش هم این تعهد را داد و قسم خورد. تعهد را داد و خلاف کرد. اکنون دیگر این تعهدات اثری ندارد. ایشان بدون اینکه خودشان را خیلی زحمت دهند، باید بروند تا ملت خودش تکلیف کشور را تعیین کند. سؤال: چگونه می خواهید شاه را برکنار کنید؟ با قیام مسلحانه، یا با قراردادن ارتش در کنار مردم، چگونه؟ امام: ما امیدواریم احتیاجی به قیام مسلحانه نیفتد و با همین اعتصابات و تظاهرات و اظهار انزجار ملت مسائل حل شود و امید این را داریم ارتش هم که از خود این ملت است و ملت برادر اوست، پشت به ملت نکند و در کنار ملت قرار گیرد. لکن اگر این شکل مبارزات ملت مفید واقع نشد و لازم آمد یک طور دیگر عمل
شود ممکن است ما تجدید نظر کنیم. سؤال: شما با شاه چه خواهید کرد؟ آیا قبول دارید که نفی بلد شود یا باید محاکمه گردد؟ امام: اگر شاه فرار کند که دست ما به او نمی رسد، ولی اگر او را دستگیر کنیم بر حسب قوانین و احکام حکومت اسلامی رفتار خواهیم کرد. اگر چنانچه مرتکب قتل شده باید او را قصاص کنند و اگر امر به قتل کرده حبس ابد خواهد شد. و علی ایحال، حکومت وی باید از بین برود و خودش هم بواسطه خیانتها و جنایتهایی که کرده است باید محاکمه شود. سؤال: دولت پیشنهادی شما چگونه خواهد بود و چه کسی آن را اداره خواهد کرد؟ امام: راجع به چگونگی دولت و رژیم، پیشنهاد ما جمهوری اسلامی است و چون ملت، ملت مسلم است و ما را هم خدمتگزار خود می داند، از این جهت حدس می زنیم به پیشنهاد ما رأی دهد . ما از طریق رفراندوم با ملت یک جمهوری اسلامی تشکیل می دهیم. و اما شخص، این تابع آراء مردم است و الان شخص معینی در نظر نیست. سؤال: رابطه یک دولت اسلامی و دولت آمریکا در آینده چگونه خواهد بود؟ امام: باید ببینیم آمریکا خودش در آینده چه نقشی دارد اگر آمریکا بخواهد همان طور که
حالا با ملت ایران معامله می کند با ما رفتار کند، نقش ما با او خصمانه است. و اگر چنانچه آمریکا به دولت ایران احترام بگذارد، ما هم با همان احترام متقابل عمل می کنیم، و با او بطور عادلانه، که نه به او ظلم کنیم و نه به ما ظلم کند، رفتار خواهیم کرد و اشکالی پیش نمی آید.
طلیعه انقلاب اسلامی دفتر نشر دانشگاهی سؤال: آیا شما در حکومتی انتقالی با حضور شاه شرکت خواهید کرد؟ به چه شرط؟ امام: با حضور شاه ما در هیچ حکومتی، چه انتقالی و چه غیر انتقالی شرکت نخواهیم کرد و هیچ شرطی را هم نمی پذیریم. سؤال: آیا از آن بیم ندارید که با رفتن شاه، بحران سیاسی و اقتصادی بدتر شود؟ امام: با بودن شاه بحرانهای سیاسی و اقتصادی وجود دارد، زیرا که ملت با او همکاری ندارد و این موجب بحران است. اگر شاه برود بحران رفع می شود. سؤال: آیا جنبش و نهضت اخیر ایران، از طرف یک ایدئولوژی مارکسیستی هدایت و حمایت نشده و یا نمی شود؟ امام: ابدا، نه هدایت شده و نه می شود و نه خواهد شد. و حمایت آنها مورد قبول کسی نیست . سؤال: آیا حمایت و کمک یک کشور کمونیستی را قبول خواهید کرد؟ امام: ما می خواهیم مستقل باشیم و حمایت هیچ کشوری را قبول نخواهیم کرد و تحت الحمایه هیچ کشوری نیستیم. سؤال: آیا اسلام با قوانین بدون انعطافی که دارد، می تواند آزادی و پیشرفت اجتماعی را ضمانت نماید؟ نمونه ای از آن را در کشور دیگری بدهید. امام: اولا، اسلام قوانین اساسیش انعطاف ندارد و بسیاری از قوانینش با نظرهای خاصی
انعطاف دارد و می تواند همه انحاء دموکراسی را تضمین کند. کشوری که ما می خواهیم، کشوری اسلامی به همه معناست و اکنون در خارج نظیرش نیست، ولی در گذشته وجود داشته است. سؤال: نهضت اخیر ایران را متهم می کنند که ارتجاعی است. نظر شما چیست؟ امام: نهضت اخیر برای این است که امور ارتجاعی را رد کند و آن دولت شاه و امثال اوست که تمام جهات ارتجاع و عقب ماندگی را برای ما به بار آورده و ما می خواهیم همانا را رفع کنیم. نهضت ما، نهضتی متمدن و پیشرفته است. سؤال: شما خواهان رفتن شاه هستید، می توانید دلایل آن را شرح دهید؟ آیا آرزوی کشته شدن و از بین رفتن شاه را دارید؟ امام: ما بیش از پانزده سال است که دلایل محکومیت شاه و لزوم رفتن او را در اعلامیه های خود ذکر کرده ایم و الان برای شما برخی دلایل را ذکر می کنم: بیش از پنجاه سال است که دولتهای خارجی پدر شاه و شاه را در ایران بر ما تحمیل کرده اند. شاه سابق را به حسب اعتراف انگلیسیها، آنان آوردند و بر کشور ما حاکم کردند در رادیو دهلی این مطلب را تصریح نمودند. شاه فعلی در یکی از کتابهایش نوشت: «متفقین که زمان جنگ به ایران آمدند، مرا
به سلطنت انتخاب کرده و صلاح این دیدند که من سلطان باشم.» ما پنجاه سال است که تحت فشار و با اختناق فوق العاده به سر می بریم، ما نه فرهنگ مستقل داریم و نه لشگر و ارتش مستقل داریم و نه اقتصاد صحیح و سالم داریم و نه جهات سیاسی ما صحیح و سالم است. اما فرهنگ ما، فرهنگی است که با دستور دیگران شاه تحمیل کرده است. مدارس ما غالبا به شکل نیمه تعطیل است یا تعطیل و در وقتی هم که اشتغال داشته باشند، دستور این است که اینها را عقب نگه دارند و نگذارند که رجال دانشمند در مملکت ما پیدا بشود. تمام مطبوعات ما و کلیه وسایلی که باید بوسیله آن تبلیغ شود در این پنجاه سال در اختیار شاه بوده است، تمام اشکال آزادی از ملت ما سلب شده است. ما در این پنجاه سال حتی یک مجلس ملی هم نداشتیم . در زمان رضاشاه با زور او رژیم را تغییر دادند، یعنی سلطنت را منتقل کردند. مجلس موسسان که تأسیس کردند با سرنیزه تأسیس شد و ملت بکلی با آن مخالف بود، لکن سرنیزه نگذاشت که این مخالفت را اظهار کنند. بنابراین اصل مجلس موسسان که در زمان رضاشاه با سرنیزه درست شد غیرقانونی
بود. با غیر قانونی بودن آن، آمدن رضا شاه و رسیدن به سلطنت غیر قانونی بود. با غیر قانونی بودن او، سلطنت محمدرضا شاه غیر قانونی است. محمد رضا شاه، در تمام جوانب ترقی ملت ما، کارهایی کرده است و نگذاشته که ملت ما رو به ترقی رود. نگذاشته است فرهنگ ما فرهنگ مترقی باشد. ارتش ما را در تحت نظارت ارتشهای دیگران قرار داده است. مستشاران آمریکایی هستند که ارتش ما را اداره می کنند. اقتصاد ما را بکلی از بین برده است. ایران که زراعتش از بین رفته و نفتش را هم دارند زیاد خرج می کنند و به دیگران هم زیاد می دهند که آن هم از بین برود. اگر محمد رضا شاه در سلطنت باقی باشد، چند سال دیگر کشور ما رو به فقر و نیستی خواهد رفت. بنابراین تا ایشان نرفته است، مملکت ما نمی تواند روی آزادی و ترقی را ببیند، و باید برود.
طلیعه انقلاب اسلامی دفتر نشر دنشگاهی قم: 28 آبان 58، ذیحجه 99، 19 نوامبر 79 سؤال: برخلاف کلیه قراردادهای بین المللی، شما عده ای از گروگانها را در ایران نگه داشته اید، آیا آنها را آزاد خواهید کرد؟ و کی؟ امام: قراردادهای بین المللی اقتضا می کند که جاسوس در یک مملکتی به اسم سفیر باشد یا به اسم کاردار سفیر باشد! یا نه؟ اگر سفرایی باشند، اشخاصی باشند که در یک مملکتی خیانت نخواهند بکنند، جاسوسی نمی خواهند بکنند، اسباب حکومت نمی خواهند فراهم کنند، اینها هستند که گروگان گرفتنشان صحیح نیست. و اما اینکه ملت ما عمل کرده است، این گرفتن یک دسته جاسوس است که این جاسوسها به حسب قواعد باید بازرسی و محاکمه شوند و باید بر حسب قوانین ما با آنها عمل بشود. و اما آنچه که کارتر کرده است برخلاف قوانین بین المللی است برای اینکه مجرم به یک کشور باید بیاید در همان کشور محاکمه بشود و یک کشوری حق ندارد مجرم را نگه دارد و پناه بدهد و برخلاف قوانین بین المللی است. این کارتر است که برخلاف قوانین بین المللی رفتار کرده است نه ما. سؤال: کارتر کاملا روشن کرده است که شاه را به ایران بر نمی گرداند در حالی که دیپلماتها و خانواده هایشان از این جریان سخت ناراحت هستند،
آیا محلی برای مذاکره وجود دارد؟ امام: تا مادامی که این مجرم بر نگردد و آقای کارتر به قوانین بین المللی احترام نگذارد، این جاسوسها را ما نمی توانیم برگردانیم. ما اگر چنانچه بعد از آمدن شاه هم جاسوسها را برگردانیم این برای این است که یک تخفیفی به آنها داده ایم والا اینها باید محاکمه بشوند و در همین جا بر حسب قانون ما با آنها رفتار بشود. سؤال: آیا تنها شرطی که شما می گذارید برای این مسئله، همین است، یعنی برگشتن شاه؟ امام: تنها شرط، برگشتن شاه است و این روی تخفیفی است که ما به اینها می دهیم. سؤال: ایران و آمریکا در حال جنگ اقتصادی و سیاسی هستند و در عین حال ایران قبول نمی کند که هیچ گونه نماینده ای را از نمایندگان آمریکا بپذیرد و با آنها صحبت کند، علت این مسئله چیست؟ امام: این جنگ اقتصادی و سیاسی است که آقای کارتر به وجود آورده است و ما نه از جنگ سیاسی او واهمه داریم و نه از اقتصادی، بلکه اعتقاد داریم که جنگ سیاسی حتما به ضرر آمریکاست و جنگ اقتصادی به ما ضرری نمی رساند و مع ذالک تا شاه بر نگردد و مجرم را به ما بر نگرداند و کارتر سر به قوانین بین المللی فرود
نیاورد، ما نمی توانیم برای مذاکرات راه پیدا کنیم ما در آقای کارتر انسان دوستی را سراغ نداریم. سؤال: از شما نقل کرده اند که فرموده اید، رابطه داشتن با آمریکا به مصلحت ایران نیست، آیا این امکان پذیر است که در یک لحظه ای از زمان شما تصمیم بگیرید که تمامی روابط با آمریکا را قطع بکنید و تمام آمریکاییان را و نیز این گروگانها را به آمریکا برگردانید؟ امام: امکان دارد این معنا، باید مطالعه بشود این نحو روابطی که آمریکا با ما تاکنون داشته است و این طور سفارتخانه ای که آمریکا در ایران داشته است، اینها قابل قبول نیستند و اما اگر این محل جاسوسی تبدیل بشود به محلی که سفارتخانه صحیح در آن باشد و آن طور روابطی که آمریکا تاکنون با دولت ایران در رژیم سابق داشته است آن نباشد و ما صلاح بدانیم که بعضی روابط محفوظ باشد و دولت صلاح ببیند که بعضی از روابط محفوظ باشد این مانع ندارد، محفوظ می ماند. سؤال: منظور بیشتر این بود که اگر روابط قطع شود، بلافاصله گروگانها بر می گردند؟ یا نه؟ امام: باید ملاحظه کنیم که اینها سفیر بودند و مأمور سفارتخانه بودند یا اینکه اشخاصی بودند که برای جاسوسی آمدند. البته جاسوسها را ما نمی توانیم برگردانیم و هیچ قواعدی اقتضا نمی کند
که جاسوس را برگرداند، لکن اگر مأمورهای رسمی عادی باشد، آن را اگر قطع رابطه شد مانع ندارد. سؤال: آیا تمایل دارید که با کارتر ملاقات کنید و او را قانع کنید که به خواست شما گردن بنهد؟ و اگر چنین است آیا حاضرید در یک کشور سوم مانند فرانسه که مدتی هم در آن زندگی کرده بودید ایشان را ملاقات کنید؟ امام: ملاقات ما تأثیری در امور ندارد اگر چنانچه آقای کارتر بخواهد با این ملاقات، فرضا ما تنازلی بکنیم، از آمدن مجرم که ایشان به حسب قواعد بین المللی باید تسلیم بکند، بخواهند که ما یک قدمی پایین بیاییم، این امکان ندارد و اگر او را بفرستند اینجا ملاقات ما دیگر چه فایده ای دارد، لهذا من مایل به ملاقات ایشان نیستم. سؤال: من در مقابل سفارت آمریکا با بسیاری از مردم صحبت کردم و آنها می گویند هر اتفاقی بیفتد در هر حال این گروگانهای آمریکایی کشته نخواهند شد. شما می توانید همان حرف را بگویید؟ امام: بلا اشکال این مسئله همان طوری است که آنها گفتند و مادامی که اینجا هستند، در پناه اسلام هستند، هیچ ابدا به آنها ضرری نمی رسد و آنها در آنجا در کمال رفاه هستند . وقتی که مجرم ما را دادند با اینکه بر
حسب قواعد ما باید اینها را محاکمه کنیم چون جاسوس هستند، ولی معذالک اگر مجرم ما را دادند، ما یک مرتبه تخفیف به آنها خواهیم داد و آنها را بر می گردانیم. سؤال: حضرت آیت الله، اینجا یک نکته ظریفی است، توجه بفرمایید که اگر شاه را بر نگردانند محاکمه اینها، محاکمه جاسوسانشان قطعی است؟ امام: اگر چنانچه طولانی شود قطعی است. سؤال: و در آن صورت هر حکمی که دادگاه بدهد بلی؟ امام: بلی.
طلیعه انقلاب اسلامی مرکز نشر دانشگاهی پاریس: 18 آبان 57، 8 ذیحجه 98، 9 نوامبر .78 خبرنگاران: برزیلی، انگلیسی، تایلندی، ژاپنی، آمریکایی و برخی کشورهای دیگر سؤال: حضرت آیت الله، پس از این ناراحتیها و ناآرامیهای اخیر دانشجویان و سپس روی کارآمدن یک دولت نظامی، آیا شما فکر می کنید اوضاع کنونی برای سرنگونی شاه است؟ و آیا توقیف آقای هویدا نخست وزیر اسبق، تغییری در اوضاع ایجاد کرده است؟ و بالاخره آیا شما هواداران خودتان را به یک مبارزه مسلحانه علیه شاه، تشویق و توصیه خواهید نمود؟ امام: دولت نظامی تأثیری در مسائل ایران ندارد. بلکه در ازدیاد ناراحتیها و اعتصابات و تظاهرات، نقش اساسی دارد. لذا پس از تشکیل حکومت نظامی، مسائل بدین صورت که ملاحظه می کنید تشدید شده است. چنانچه توقیف هویدا هم اثری ندارد، این هم یک مانوری است که خیال می کنند برای اسکات مردم این گونه امور تأثیر دارد. چیزی که بلااشکال تأثیر فی الجمله دارد، این است که خود شاه و سلسله او بروند و آن وقت یک آرامش نسبی حاصل خواهد شد. و اما روش ما در مبارزه، عجالتا همین است که هست و من امید این را دارم که همه مسائل را حل کند، لکن اگر طول کشید و احتیاج افتاد تجدید
نظر خواهیم کرد. سؤال: حضرت آیت الله، برای جانشینی رژیم کنونی، شما خواستار جمهوری اسلامی هستید. چنین دولتی، آیا آزادیهای دموکراتیک را برای همه مردم تضمین خواهد کرد؟ و در چنین دولتی نقش خود شما شخصا چه خواهد بود؟ ضمنا در مورد آزادیهای دموکراتیک می خواهیم بدانیم آیا کمونیستها و مارکسیستها آزادی اظهار عقیده و بیان خودشان را دارند یا نه؟ امام: دولت اسلامی یک دولت دموکراتیک به معنای واقعی است و برای همه اقلیتهای مذهبی آزادی بطور کامل هست و هر کس می تواند اظهار عقیده خودش را بکند. و اسلام جواب همه عقاید را به عهده دارد و دولت اسلامی تمام منطقها را با منطق جواب خواهد داد. و اما من هیچ فعالیت در داخل خود دولت ندارم و به همین نحو که الان هستم، وقتی هم که دولت اسلامی تشکیل شود، نقش هدایت را دارم. سؤال: سیاست خارجی جمهوری اسلامی، خصوصا در رابطه با ابرقدرتها، چه خواهد بود؟ امام: سیاست دولت اسلامی، حفظ استقلال، آزادی ملت و دولت و کشور و احترام متقابل بعد از استقلال تمام خواهد بود و فرقی بین ابرقدرتها و غیر آنها نیست. سؤال: شما نفوذ غرب بخصوص آمریکا را مذموم شمرده اید. این نفوذ چگونه می تواند محدود شود؟ ایران به این ترتیب کنونی به فنون
و تکنولوژی غربی وابسته است و غرب هم احتیاج مبرمی به نفت خام شما دارد؟ امام: حکومت اسلامی و خواست ملت ما، برای همین است که نفوذ غرب و همه کشورها را در ایران از بین ببرد. وقتی یک ملت با تمام اقشار آن برای یک هدف قیام کردند، هیچ نفوذی نمی تواند خلاف آن را تحمیل کند و اما قضیه نفت، ما بعد از اینکه استقلال خود را به دست آوردیم و نفت در اختیار ما قرار گرفت، می خواهیم بر حسب اختیار خودمان نفتمان به فروش رود و ارز گرفته و صرف مصالح کشور کنیم. ما از حیث فروش مضایقه ای نداریم، لیکن نه مثل فروشی که الان انجام می گیرد. سؤال: حضرت آیت الله، تا چه مدت انتظار خواهید کشید که شاه روی کار باشد و بعد دستور جهاد مسلحانه بدهید؟ امام: تا وقتی مأیوس شوم از اینکه به ترتیبی که در پیش است مقصود ما حاصل نشود. سؤال: برای یکشنبه آینده در تهران دستور اعتصاب عمومی صادر شده است. آیا این آغاز یک مبارزه جدی با دولت نظامی کنونی در ایران است؟ امام: مبارزه، به همین شکلی که هست همیشه جدی بوده، منتهی نوسان داشته است. البته حکومت نظامی و دولت نظامی، موجب ناآرامی مردم و بیشتر شدن این اعتصابات
و تظاهرات شده است . سؤال: نتیجه مذاکرات شما با آقای دکتر کریم سنجابی و جبهه ملی چه بوده است؟ امام: مذاکرات به آن معنایی که گفته می شود توافق حاصل شده است نبوده. من مسائلی را که مورد نظرم بوده طرح کردم و آنها قبول کردند. من مسائلی را که همیشه خواست ملت است طرح می کنم، هر کس آن را پذیرفت به خواست ملت عمل کرده است. خواست ملت، رفتن شاه و استقرار حکومت اسلامی است. به تظاهرات بنگرید.
طلیعه انقلاب اسلامی مرکز نشر دانشگاهی پاریس: 24 آذر 57، 14 محرم 99، 15 دسامبر .78 سؤال: مولانا الامام، بدون شک زندگی طولانی شما، پر از تجربه های مختلف و تغییرات و تحولاتی بوده است و این سبب شده است که امروز از موضع قوی با مسائل برخورد کنید و خواسته ها و نظرات خود را خیلی واضح بیان نمایید. مضافا بر اینکه میلیونها نفر از مردم ایران از رهبری شما در مبارزه خود برخوردارند. از حضورتان تقاضا داریم که مهمترین مراحل این تجربه های تاریخی و آثار آنها را که در خط امروزی مبارزه شما تبلور یافته است، بیان نمایید. امام: پیش از بیان تجربیات دورانی که من خودم شاهد آن بوده ام، تذکر و توضیح یک نکته لازم است. و آن اینکه نهضت موجود ملت ایران، همچنان که بارها گفته ام یک نهضت صد در صد اسلامی است و خط مشی و هدفها و راههای آن از اسلام الهام می گیرد. اگر ملت ایران حاضر به سازش با شاه نیست، که یک فرد ظالم و جنایتکاری است، به این دلیل است که اسلام اجازه نمی دهد که ظالمی بر مردم حکومت کند. ملت ایران، با رژیم سلطنتی مخالف است، زیرا رژیمی است تحمیلی که هرگز متکی به آراء ملت نبوده و از این
جهت به شکل بنیادی، مخالف با اراده و خواست مردم است، و خود را موظف به تأمین هدفها و خواسته های مردم نمی داند و حکومت چنین رژیمی، حکومت طاغوتی است و اسلام اطاعت از این حکومت را بر مردم حرام کرده و مبارزه با حکومت طاغوتی را واجب شمرده است و این مبارزه، از ابراز تنفر از ظلم که پایینترین مرتبه نهی از منکر است، شروع شده، تا قتال و جنگ با دشمن ادامه دارد، تا ظلم و ظالم از بین برود و حکومت عدل اسلامی مستقر گردد و اگر ملت ایران علیه تسلط اجانب مبارزه می کند، باز هم از اسلام دستور می گیرد، زیرا مردم مسلمان حق ندارند که غیر مسلمین را در امور خود دخالت بدهند، که مسلط بر سرنوشت آنان شوند و واجب است که با این مسلط مبارزه اسلامی، استقلال کنند، تا جامعه خود را به دست بیاورد. و نسبت به تجربه های عمر خودم، ما می بینیم که رضاخان که هیچ گونه صلاحیت حکومت را نداشت، به زور اجانب و برخلاف میل ملت، بر مردم ایران تحمیل شد و با روی کارآمدن رضاخان این سه اصل اسلامی در امر حکومت پایمال شد، اول اصل لزوم عدالت در حاکم اسلامی و دوم اصل آزادی مسلمین در رأی به حاکم و
تعیین سرنوشت خود و سوم اصل استقلال کشور اسلامی از دخالت اجانب و تسلط آنها بر مقدرات مسلمین. و اگر در آن روز برای احیای این سه اصل اسلامی اقدام شده بود، کار به اینجا نمی کشید و دیده ایم که رضاخان چه جنایاتی نسبت به کشور اسلامی و ملت مسلمان ایران مرتکب شد. بعد از سقوط رضاخان، پسرش محمد رضاخان سرکار آمد و برخلاف اصول سه گانه فوق، حکومت را در دست گرفت و در آن موقع هم قدرتی نداشت. از این جهت به خواسته های جزئی مردم که پدرش نادیده گرفته بود، تن داد و بعد که مسلط شد، جنایاتی مرتکب شد که دست کم از پدرش نداشت. و در بیست و پنج سال پیش که شاه ضعیف شد و فرار کرد، اگر مخالفین در آن روز به این اصول سه گانه اسلامی توجه می کردند و کار شاه را یکسره می کردند به اینجا نمی کشید و دیدیم که شاه بعدا مسلط شد و در این بیست و پنج سال و بخصوص در این پانزده سال اخیر جنایاتی مرتکب شده است که روی مغولان و چنگیزها را سفید کرده است، که ابعاد جنایاتش در بیان نمی گنجد و از این رو در این مرحله حساس، ملت ایران تصمیم گرفته است که متکی به اسلام
و با الهام از اصول مترقی اسلام، نهضت خود را به پیش برد و بر اساس قواعد و ضوابط اسلامی، جامعه خود را از نو بنا کند و هیچ گونه سازش و راه میانه و امثال این توهمات را نپذیرد . سؤال: در سال 1948 فلسطین غصب شد و با همکاری دولت های بزرگ استعماری، خواب صهیونیستی تحقق یافت. این فاجعه بر مردم ایران چه تأثیری در آن زمان گذاشت؟ و چه عکس العملی داشت؟ امام: بحق باید گفت که غصب فلسطین به دست اسرائیل متجاوز و با همکاری دولتهای بزرگ استعماری، برای همه مسلمین و نیز برای مسلمانان ایران فاجعه بود، فاجعه ای بسیار دردناک. و باید گفت متجاوز اصلی در این فاجعه همان دولتهای استعماری آن زمان بودند که این توطئه را علیه مسلمین در این منطقه طرح ریزی کردند و کشورهای اسلامی از دست ابرقدرتها مصیبتهای زیادی دیده اند و این هم یکی از مصائب بزرگ بود، منتهی به دست صهیونیستها. ملت ایران نه شاه و دولت او ، به دلیل احساس عمیق اسلامی خود از دست رفتن فلسطین را به مثابه از دست رفتن پاره ای از پیکر خود می دانست. و به همین دلیل همیشه، علی رغم همکاری شاه و دولتهای دست نشانده او با اسرائیل، عمیق ترین احساسات پاک خود را
نثار مبارزین فلسطینی کرده است. من بیش از پانزده سال است که مکرر به همکاری شاه و دولت او با اسرائیل اعتراض کرده ام و چه بسیار از ایرانیان، از روحانی و غیر روحانی به دلیل اعتراض به تجاوزات اسرائیل، به زندان رفته اند و شکنجه دیده اند و ما همیشه به عنوان یک وظیفه اسلامی تا حد امکان از فلسطین دفاع کرده ایم و به خواست خدا همیشه در کنار سایر مسلمین به این وظیفه الهی عمل خواهیم کرد. سؤال: باید دانست که تجربه مصدق به همه ثابت کرد که علل شکست را جستجو نمایند و نتیجتا به گروههای مختلف سیاسی نشان داد که باید روش مبارزه را تغییر دهند. تقاضا داریم نتایجی را که از این تجربه گرفته اید بیان نمایید. آنچنان تجاربی که شما را در ایجاد اطمینان و رابطه محکم با ملت یاری نمود. امام: من همیشه با روشهای مسالمت آمیز مخالفت کرده ام، شاه به هیچ وجه نمی تواند و نباید سلطنت کند. سؤال: همان طور که می دانید، انقلاب فلسطین در اوایل ژانویه سال 1965 شروع شد و پس از شکست 1967، قدرت و گسترش یافت. آیا اخبار آن به ملت ایران می رسید؟ به چه وسیله ای؟ امام: آری خبر می رسید. به همان وسیله ای که به سایر کشورها می رسید. البته رژیم ایران سعی
می کرد که اخبار جنگ مسلمانان با کفار را به نفع کفار گزارش کند و این کار را همیشه کرده است و همیشه اعراب را مشتی مردمی که مسائل را درست درک نمی کنند، معرفی کرده است . رژیم، یکی از پشتیبانان بزرگ اسرائیل است. رادیو ایران و وسائل ارتباط جمعی همه، چه آنها که از خود رژیم است و چه آنها که زیر فشار رژیم بودند، به نفع اسرائیل کار می کردند و این ما بودیم که از اول با تمام برنامه ها مخالفت کردیم و اکنون نیز می کنیم. سؤال: در دهه 1960 شاه چیزی به نام «انقلاب سفید» برای اصلاحات ارضی و تغییرات اجتماعی اعلان کرد. تقاضا داریم حقیقت این نمایشنامه را بیان نمایید. بخصوص اینکه بعضی از وسائل تبلیغاتی، این روزها مثل «پاری ماچ» ادعا می کنند که یکی از علل انقلاب رجال دینی، حسادتشان نسبت به شاه به خاطر این است که زمینهای ایشان را مصادره کرده است و نیز به خاطر اجرای اصول «انقلاب سفید» است. امام: شاه پس از سالها فکر و مشاوره با حامیان خارجی اش طرحی تهیه کرد که هم بتواند ایران را به نفع خود و اربابانش غارت کند و هم به خیال خام خود، زمینه هر گونه انقلاب داخلی علیه خود را نابود کند. برای توجیه
برنامه های ضد ملی خود ابتدا موضوع اصلاحات ارضی را به میان کشید، به این امید که دهقانان محروم و فقیر ایران را به بهانه صاحب زمین شدن بفریبد و آنان را علیه مخالفین خود بسیج نماید. البته اوج داستان غم انگیز شاه برای مردم ایران، اصلاحات ارضی بود. ولی مسئله آزادی زنان را هم به این نقطه اوج به اصطلاح انقلاب خود اضافه کرد و سایر مواد به اصطلاح انقلاب سفید، هر یک نیز در این نمایش مبتذل نقش خاصی ایفا کردند. و اما نتیجه چه شد؟ نتیجه اینکه، کشاورز ایرانی که فقیر و محروم و گرفتار چنگال مالکین بزرگ، که همه از قماش خودشان بودند، بود روز به روز بر فقرش افزوده شد و سرانجام، برای لقمه نانی به شهرها روی آورد. شاه بلافاصله از این بازار کار ارزان سوء استفاده کرد و به بهانه صنعتی کردن کشور راه را برای سرمایه گذاران خارجی و داخلی در مؤسسات صنعتی هموار کرد و نیز همان مالکین بزرگ را می بینیم که امروز بصورت کارخانه داران بزرگ که همه از وابستگان و سرسپردگان رژیم هستند ظاهر شده اند. دیروز اگر کشاورز ایرانی برای کوچکترین تخلف از دستور ارباب ظالم خود، به زیر شلاق می رفت و اموالش تاراج می شد، امروز هم کارگران برای بدست آوردن حقوق حقه
خود، زیر فشار کارخانه داران به توسط مزدوران رژیم به گلوله بسته می شوند و در بعضی از روستاها که روستاییانی که حاضر به مهاجرت نشدند، چون دارای زمینهای نسبتا مرغوبی بوده اند، از خانه هایشان آواره کردند و زمینهای مرغوب را به نفع دربار و سرسپردگان دربار تصاحب نمودند. شاه برای ملت ایران دست به اصلاحات ارضی نزده است، بلکه طراح اصلاحات ارضی یعنی آمریکا و سایر دول استعماری اقدام به اصلاحات! کرده است، زیرا نتیجه اصلاحات ارضی شاه، این شده است که امروز در حدود نود درصد مواد غذایی ایران از خارج بخصوص از آمریکا تأمین می شود و نتایج خانمانسوز اصلاحات شاه به همین جا تمام نمی شود. مزدوران شاه گفته اند که علمای مذهبی به دلیل اینکه اصلاحات ارضی زمینهای آنان را از دستشان بیرون برده، علیه شاه قیام کرده اند . کدام زمینها؟ کدام یک از علمای دینی از مالکین ایرانی بوده اند. زندگی علمای دینی که با سادگی در حد مردم معمولی است، آیا نیاز به زمینداری دارد؟ ! تمام دروغهای شاه و حامیانش برای ملت ایران روشن شده است، ابعاد خیانت شاه در زمینه مسائل اقتصادی به این مسائل تمام نمی شود. شاه از آزادی زنان صحبت می کند. آزادی کدام زن؟ ! در ایران زنان با شخصیت که خواستار حقوق انسانی خود هستند
و اکثریت زنان ایرانی را تشکیل می دهند، امروز همه علیه شاهند و سرنگونی او را خواستارند و همه آنان امروز می دانند که آزادی زن در منطق شاه یعنی به انحطاط کشانیدن زن از مقام انسانی او و در حد یک وسیله با او رفتار کردن . آزادی زن در منطق شاه، یعنی پر کردن زندانها از زنان ایرانی که حاضر نیستند به پستیهای اخلاقی شاهانه تن بدهند. سؤال: این روزها، ملاحظه می شود که یکی از شعارهایی که مردم در خیابانهای شهرهای ایران می دهند و همچنین خود شما می دهید این است که کسانی که می کوشند سازش کنند خائن هستند . تقاضا داریم محتوای این شعار و عواقب آن (سازش) را بیان نمایید. امام: سازش با شاه یعنی سازش با ظالمی خائن و سازش با چنین موجودی، پیداست که خیانت به ملت ایران و اسلام است و اما راه حلهای میانه را قبلا توضیح دادم که چرا نمی پذیریم . سؤال: آیا ممکن است از چگونگی روابط بین خود و مقاومت فلسطین گفتگو کنید؟ معروف است که بین شاه و اسرائیل روابط آشکاری در میدانهای مختلف برقرار است و بخصوص اینکه شاه، اسرائیل را به نسبت زیادی از طریق ارسال نفت کمک می کند. تقاضا داریم بعد از آزادی ایران از حکم شاه، روابط
خود را با اسرائیل بیان نمایید. امام: همان طور که قبلا اشاره کردم، ما همیشه در حد امکانات و قدرتمان از برادران فلسطینی برای پایان دادن به تجاوز اسرائیل و آزاد کردن اراضی اسلامی از دست اسرائیل غاصب، حمایت می کنیم و هرگز کمترین کمکی به اسرائیل نخواهیم کرد. سؤال: درباره جمهوری اسلامی با یک برداشت عمومی بگویید و آیا روابط جمهوری اسلامی با دو کشور بزرگ چگونه است؟ امام: جمهوری اسلامی به این معنی است که قانون کشور را قوانین اسلامی تشکیل می دهد، ولی فرم حکومت اسلامی جمهوری است. به این معنی که متکی بر آراء عمومی است. و روابط ما با تمام کشورها بر اساس احترام متقابل بطوری که نه به آنها ظلم می کنیم و نه به آنها اجازه ظلم را می دهیم.
طلیعه انقلاب اسلامی مرکز نشر دانشگاهی سؤال: دریافت شما از حکومت اسلامی چیست؟ آیا منظور این است که رهبران مذهبی حکومت را خود اداره کنند؟ مراحل این حکومت کدام است؟ امام: خیر. منظور این نیست که رهبران مذهبی خود حکومت را اداره کنند، لکن مردم را برای تأمین خواسته های اسلام رهبری می کنند و چون اکثریت قاطع مردم مسلمان هستند، حکومت اسلامی از پشتیبانی آنان برخوردار شده و متکی به مردم می گردد. در مرحله اول، هدف مستقل نمودن کشور و قطع ایادی و سلطه خارجی و داخلی متکی به خارج است و نیز قطع هر نحو سلطه چه سیاسی و نظامی و چه فرهنگی و اقتصادی است و بیرون راندن استعمار و استثمارگران هرکه باشند و اختصاص دادن مخازن و منابع کشور به مردم رنج کشیده و در فقر و بیماری غوطه خورده که قرنها خصوصا قرن حاضر بواسطه کجرویهای رژیمها با همه بدبختیها مواجه بوده اند و تمام مخازن و ثروت کشور را رژیمهای فاسد از بین برده و به جیب خارجیها یا داخلیهایی که در خدمت آنان بوده اند ریخته اند. مرحله دوم، تصفیه کامل وزارتخانه ها و ادارات دولتی و مؤسسات دولتی و ملی از اشخاص خائن و استفاده جو و انگلهاست و سپردن کار به کاردانان وطنخواه امین و نیز
حذف زوائد شعبه ها و کرسیهایی که کار مفید برای کشور ندارند و فقط برای استفاده رسانیدن به اشخاص بی صلاحیت ایجاد شده و حذف هزینه های فوق العاده و حاتم بخشیها که موجب تزلزل بودجه دولت شده است و پس از آن مراحل دیگری است که بتدریج اصلاح می شود. و قبل از هر چیز برای رسیدن به این مراحل و تشکیل حکومت اسلامی باید این سد بزرگ را که سلسله پهلوی است از سر راه ملت برداریم و با وجود شاه و بستگانش به هیچ اصلاحی دسترسی ممکن نخواهد بود. سؤال: آیا تصمیم دارید مبارزه را تا به کجا ادامه دهید؟ امام: تا آنجا که به هدفهای اسلامی و انسانی برسیم. ملت احساس نابودی کرده است و اسلام و کشور اسلامی را در لب پرتگاه فنا می بیند و از اعمال رژیم شاه که اسلام و کشور را بسرعت رو به نیستی می کشد به جان آمده است و روحانیون و سیاسیون و روشنفکران همیشه مردم را به مبارزه با فساد دعوت می کنند و ملت به پشتیبانی از آن، از نهضت اسلامی خود دست نمی کشد تا دست اجانب را کوتاه و طمع مفتخواران را قطع کنند. سؤال: چگونه است که به دنبال فراخوان شما، مردم ایران چنان انبوه به کوچه ها می ریزند؟ امام: چون ملت
ما را خدمتگزار به اسلام و کشور می داند و ما مسائلی را طرح می کنیم که سالهاست در نهاد ملت است و بدین جهت است که ما بیان کننده خواسته های ملت هستیم و از طرفی هر چه از دستگاه شاه و دولت دیده اند برخلاف مصالح اسلام و کشور بوده است و تظاهرات بی سابقه چند ماه اخیر به دنبال دعوت ما، تظاهراتی ملی و اسلامی است و ناچار همه اقشار ملت در آن شرکت می کنند و در حقیقت رفراندومی است بر ضد رژیم که قهرا آن را غیر قانونی اعلام می کند. سؤال: نظر شما درباره شایعه رفتن شاه و جانشینی فرزندش چیست؟ امام: چون رفتن شاه و بر چیده شدن سلسله پهلوی خواست همه اقشار ملت است، ناچار شایعه رفتن شاه اوج می گیرد. اگر دستهای ستمگر خارجی برای حفظ او در کار نباشد این شایعه بسرعت جامه عمل می پوشد و نظر ما با نظر ملت یکی است و هر مسلمی باید نظرش همین باشد، یعنی برچیده شدن سلسله پهلوی و نابودی شاه و اولاد شاه و اگر کسی خلاف این بگوید خائن به اسلام و مسلمین و خائن به کشور است. سؤال: نظر شما درباره قول آقای امینی چیست، آنجا که به مخبر «لوموند» می گوید اگر نخست وزیر شود، تقاضای مهلت می کند
تا این کشور را از بن بست خارج سازد؟ امام: کسی صلاحیت دارد ایران را از بن بست خارج کند که در بین مردم پایگاهی داشته باشد و کسانی که چنین نیستند نمی توانند موفق باشند. سؤال: شما با چه شرایطی این تقاضا را اجابت خواهید کرد؟ امام: با برقراری حکومت شاه و رژیم پهلوی با هیچ شرطی، زیرا مهلت با برقراری شاه و باز بودن دست چپاولگران رژیم، جز اغفال ملت نیست و هر طرحی با بودن شاه و رژیم، قابل قبول ما و ملت نیست و ما با بودن این دودمان آزادی و استقلال را با مهلت و بی مهلت به دست نخواهیم آورد و پیروزی آن موقع میسر است که دست خارجی و آنانی که به خارجی کمک می کنند که در رأس آنان شاه است قطع شود. سؤال: کارتر که خود را در دنیا قهرمان دفاع از حقوق بشر معرفی می کند به چه دلیل بعد از کشتار تهران از شاه حمایت کرد و شما نقش آمریکا را در ایران چگونه ارزیابی می کنید؟ امام: ادعای بشر دوستی و طرفداری از حقوق بشر از طرف کسانی مطرح است که متجاوز به حقوق بشر هستند و قهرمان در این امر کسی است که تجاوزش از همه بیشتر است و آن در
عصر حاضر، شخص کارتر است. همه شاهد قتل عامهای مکرر دسته جمعی در بسیاری از شهرستانهای ایران که به دست شاه صورت گرفت، بودیم و اخیرا تهران شاهد قتل عامی وسیع از طرف شاه بود که به حسب مشهور تعداد کشته شدگان به بیش از چهار هزار نفر رسید. آقای کارتر که برای یک زندانی در شوروی آن قدر هیاهو درآورد، پس از کشتارهای پیاپی شاه پشتیبانی خود را از او دریغ نکرد و رئیس دولت چین پس از دیدارش از ایران که شاه از ترس قیام مردم نتوانست او را از خیابانها عبور دهد، شاه را که عامل تمام کشتارهای ایران است مورد حمایت خود قرار داد و رؤسای کرملین هم مانند اینها هستند. آمریکا و سایر کشورهای استعمارگر هدفی جز عقب نگه داشتن تمام کشورهای ضعیف در تمامی ابعاد فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و نظامی ندارند و برای برخورداری از مخازن و منابع ما و سایر کشورهای عقب افتاده نقشی جز این نمی توانند داشته باشند و این است منشاء تمام فشارها در تمامی ابعاد به ما. سؤال: با توجه به وضعیت اقتصادی و اجتماعی فعلی ایران و با توجه به تمام شدن ذخائر نفت در آینده و وابستگی کشور از لحاظ مواد غذایی، به نظر شما راه حل بحران ایران چیست؟
امام: اگر دست نفتخواران و مفتخواران خارجی و داخلی از مخازن نفتی کوتاه شود و بطور معقولی نفت بفروش رود، به این زودیها از مخازن نفت محروم نمی شویم، این اسراف بیحد شاه در فروش نفت و در ازای آن، آهن پاره خریدن است که نفت را در خطر اتمام انداخته است، ما با برپایی حکومت ملی اسلامی و جایگزین نمودن اشخاص ملی وطنخواه خداشناس به جای خائنین مسرف، راههای معقولی برای رفع بحران داریم: اول، کوتاه کردن دست غارتگران بیت المال که در رأس آنها شاه است که برای حفظ خود با کشیدن چکهای یک میلیون دلاری و بیشتر از بیت المال برای سفراء و اشخاص مؤثر آمریکا بر پیکر اقتصاد فلج شده ایران ضربه وارد می آورد . دوم، کوتاه کردن دست سران قوم از وزراء و وکلاء و رؤسای مهم ادارات از اجحاف و خیانت . سوم، حذف بسیاری از شعب ادارات که جز زحمت برای مردم و خرج برای بیت المال ندارند. چهارم، بکار انداختن صحیح نیروی کشاورزان برای ایجاد یک کشاورزی سالم که در چند سال انقلاب شاه آمریکا! ! به نابودی گرایید و ایران را در امر کشاورزی ساقط و بصورت بازاری برای اجانب درآورد و غیر از این برنامه ها، چیزهای دیگری که متخصصان امین پیشنهاد
می نمایند و شکی نیست که به این ترتیب بحران ریشه کن می شود و من در ترسیم حکومت اسلامی در ابتدا بدان اشاره کردم. سؤال: مطبوعات غربی اغلب شیعه را واپس گرا و مخالف ترقی معرفی می کنند، بعنوان مثال منزلت زن با پوشش چادر، حمله به سینما و بانک، نظر شما در تمام این موارد چیست؟ امام: رژیم شاه با صرف هزینه های گزاف بعضی از مطبوعات غرب را در خدمت خود درآورده است و برای انحراف اذهان غرب از مسائل اصلی که یکی از مهمترین آنها رفتن شاه و بستگان ستمگر او و کوتاه شدن دست اجانب است، دست به تبلیغات خالی از حقیقت زده است. این شاه است که آزادی را از ملت چه مرد و چه زن سلب نموده و اجازه نفس کشیدن به هیچ کس را نمی دهد. این شاه است که برای به فساد کشیدن قشر جوان ما سینماها را با برنامه استعماری رایج کرده، و دختران و پسران ما را بی عفت و غافل از وضع اسفبار کشور می خواهد بار بیاورد . سینمای شاه مرکز فحشاء و تربیت کننده آدمکهایی است از خود بیخبر و از وضع بیسامان کشور بیخبرتر و چنین مراکز را ملت مسلمان، مخالف با مصالح کشور می داند و بدون آنکه از طرف روحانیون امری
بشود، آنها را خراب کردنی می دانند. البته حادثه سینمای آبادان به دست عمال شاه صورت گرفت تا وحشت بزرگ را که شاه ادعا کرده بود مخالفان او وعده می دهند، به اثبات برساند و با کمال وحشیگری نزدیک به چهار صد نفر را ذغال کرد. و از سینماها بدتر وضع بانکهاست که در ورشکستگی و عقب ماندگی کشور نقش مؤثرتری دارد و ملت این مراکز را ویران کننده و موجب تزلزل اقتصاد کشور و لایق آتش زدن می دانند. این شاه است که به حسب نقل در مصاحبه با مخبر ایتالیایی گفته است: «درک من از زن آن است که او باید زیبا و فریبا باشد» این شاه است که زنها را به فساد می کشاند و آنها را عروسک می خواهد بار بیاورد. مذهب با این فاجعه ها و دردها مخالف است، نه با آزادی زن. شرکت زنها در رفراندوم اخیر بیهوده بودن ادعاهای پوچ شاه را برای تمام اقشار ثابت کرد، زنان همدوش مردان بپا خاستند و آزادی و استقلال خود را تقاضا کردند و شاه را محکوم نمودند و در «جمعه سیاه» آنچه مشهور است ششصد نفر از زنان آزاده ما به دست عمال شاه کشته شدند، این است درک شاه از آزادی زنان و تمدن بزرگ. سؤال: چه رابطه ای می خواهید میان ایران و
کشورهای غربی بخصوص فرانسه برقرار شود با توجه به نقشی که این کشورها در رابطه با رژیم ایران ایفاء کرده اند؟ امام: می خواهیم، این دولتها، دولت ما را برای ترقی واقعی به رسمیت بشناسند و بدانند که اعمال زور برای جلوگیری از پیشرفت مردم آفریقا و آسیا و آمریکای لاتین دیر یا زود اثرات خود را در خراب کردن وضعیت خود آنان به جای خواهد گذاشت و به نظر من غرب نمی تواند به قیمت نابودی بقیه بشریت کامیاب گردد. ما از تمام ملتهای آزاد و بزرگ می خواهیم که به ما کمک کنند تا دست غرب و شرق و دست کسانی که مفتخوارند و می خواهند منابع ما را به زور ببرند از سر ما قطع شود. سؤال: نظر شما درباره اصطلاحی که شاه باب کرده است «مارکسیست اسلامی» چیست؟ امام: مقصود از این اصطلاح در خارج ایران، مشروعیت دادن به سلطه جابرانه شاه نزد آمریکاست و در داخل کشور وارونه جلوه دادن حقایق به مردم و موجه گردانیدن کشتار مردم توسط سربازان ساده و معتقد که با وجدان راحت به سوی مردم آتش بگشایند وگرنه اسلام کامل است و نیازی به قرض گرفتن عناصر هیچ ایسمی ندارد و مبارزات مردم کشور ما صد در صد اسلامی است. سؤال: در برابر حرف شاه
که پیش از وقایع اخیر اظهار کرده است یعنی انتخابات آزاد عملی گردد، چه موضعی اتخاذ خواهید فرمود و چه کاندیداهایی از پشتیبانی شما برخوردار خواهند شد؟ امام: اگر شاه انتخابات آزاد را می پذیرفت، خواست یکپارچه مردم تهران و اجتماعات بزرگ تمام شهرهای کشور را که عزل او و برپایی حکومت اسلامی و استقلال و آزادی بود می پذیرفت و از سلطنت استعفا می داد، یعنی سلطنت خود و دودمانش را غیرقانونی اعلام می کرد. اما انتخابات آزاد خود را در «جمعه سیاه» به اجرا گذاشت، آیا راستی چنین حکومتی انتخابات آزاد می تواند داشته باشد؟ اگر غرب راست می گوید و براستی جانبدار ترقی است، عالیترین نشانه رشد انسان اظهار آزادانه رأی خود است، مردم مسلمان کشور جلوی چشم خبرنگاران جهان، رأی عدم اعتماد به شاه دادند، پس غرب اگر مدعی طرفداری از حقوق بشر است، از مردم ایران طرفداری کند و آن اینکه از دولت شاه سلب رسمیت کند و حکومت کسی را که برای بقای خود هر چند گاه دست به کشتار می زند نپذیرد. سؤال: دعوت افکار عمومی به حمایت از مبارزه مردم ایران است، چه انتظاری از مردم کشورهای غرب دارید؟ غیر از دولتها مردم هم هستند. امام: انتظارم از افکار عمومی غرب این است که از مبارزه بر حق ملت
ایران دفاع کنند و از دستگاههای تبلیغاتی و مطبوعاتی خود بخواهند که به مخالفین رژیم حق توضیح دهند و از دولتهای خود بپرسند: شمایی که از سیاست ترقی پیروی می کنید، چرا مطالب مخالفین رژیم ایران را خیلی کوتاه و مبهم نقل کرده و در عوض مطالب رژیم ایران را با آب و تاب نقل می کنید؟ آیا این گونه مسائل با آزادی منافات ندارد؟
طلیعه انقلاب اسلامی مرکز نشر دانشگاهی سؤال: اوضاع کنونی ایران را چگونه ارزیابی می فرمایید؟ امام: رژیم فاسد شاه با اجرای سیاستهای غلط و ویرانگر خود باعث ورشکستگی مملکت شده است، با اعمال زور و شکنجه و اعمال خلاف انسانی هزاران نفر را از بین برده است، اما مردم ما علی رغم همه این فشارها علیه شاه و خاندان او قیام کرده اند و نهضت عظیم اسلامی مردم ما تا سرنگونی رژیم سلطنتی ادامه خواهد یافت. سؤال: شما تصریح فرموده اید که راغب ایجاد حکومت اسلامی هستید، همانند حکومتی که در ایام علی رضی الله عنه وجود داشت، آیا معنی آن این است که به هنگام سقوط خاندان پهلوی، حکومت خلافت اسلامی را بر پا خواهید داشت؟ امام: حکومت «جمهوری اسلامی» مورد نظر ما از رویه پیامبر اکرم (ص) و امام علی علیه السلام الهام خواهد گرفت و متکی به آراء عمومی ملت خواهد بود و شکل حکومت با مراجعه به آراء ملت تعیین خواهد گردید. سؤال: از سال 1963 شاه شما را متهم می کند که در مقابل گامهای اصلاحی وی ایستاده اید . نخست از انقلاب سفید تا برسد به آنچه او اعطای آزادی (لیبرالیسم) نامیده است. رد شما بر این اتهامات چیست؟ برنامه سیاسی و اصلاحیی که شما بدان فرا
می خوانید و یا وقتی به حکومت رسیدید، به اجرا در خواهید آورد چیست؟ امام: هدف شاه از انقلاب ادعائیش وابسته کردن هر چه بیشتر کشور به آمریکا بود و در زمینه اصلاحات ارضی آمار واردات سالیانه مواد غذایی این مطلب را به خوبی نشان می دهد و در روستاها نیز فقر دهقانان به حدی رسید که دسته دسته به طرف شهرها هجوم بردند تا با زندگی در زاغه های اطراف شهر و دستمزد ناچیز کارخانه ها سد جوع کنند. فلذا برنامه ما این است که کشاورزی کشور با تأمین شرایط زندگی دهقانان هم سطح سایر مردم کشور، به حدی رسد که کلیه نیازهای داخلی را برآورده سازد و صنایع مونتاژ استعماری را که نتیجه آن حداقل سطح زندگی کارگر و افزایش درآمدهای افسانه ای افرادی معدود شد، به صنایع مستقل و مطابق نیازهای جامعه تبدیل نماید و در زمینه منابع زیرزمینی مطابق مصالح و نیازهای داخلی با رعایت مصالح بشری در سطح جهانی از آنها استفاده شود. سؤال: در گذشته به افسران و سربازان ارتش ایران نداهایی در مورد عدم اجرای اوامر شاه داشته اید، و تاکنون موضع ارتش در میان کلیه طرفهای سیاسی در ایران، نامعلوم است، آیا شما هنوز انتظار موضعی از ارتش دارید؟ چه موضعی؟ و چگونه؟ امام: نیروهای نظامی از همین
مردم هستند و ما امیدواریم که آنها هر چه زودتر به خود آیند و به صفوف مبارزه ملت بپیوندند. ولی آنچه مسلم است شاه نمی تواند تنها با اتکای به ارتش به حکومت خود ادامه دهد. سؤال: در صورت وقوع یک حرکت کودتای نظامی بر ضد شاه، موضع شما چه خواهد بود؟ برای حرکت ارتش دو فرض منصور است: 1 در کنار جنبش توده های مخالف. 2 امکان دارد شکل دیکتاتوری به خود بگیرد، همان گونه که در شیلی رخ داد. بنابراین چه راهی است که شما را قادر می سازد مانع از شکل دیکتاتوری آن شوید؟ امام: بن بست کنونی رژیم نتیجه دیکتاتوری شاه و برنامه های استعماری او متکی به ارتش و سازمانهای پلیسی است و کودتای نظامی که قهرا به دست اجانب انجام می شود، چیزی جز ادامه وضع کنونی نیست. فلذا هیچ مشکلی را حل نمی کند و تا حکومتی به دست خود مردم سرکار نیاید مبارزه آنان ادامه خواهد داشت. سؤال: اتصال رئیس جمهور آمریکا، کارتر، با شاه و کمک وی به شاه، روز «جمعه سیاه» عامل مهمی بود که شاه مجددا به قدرت خود اطمینان یابد. شما معتقدید تا چه وقت ایالات متحده آمریکا شاه و رژیم او را در حمایت خواهد داشت؟ امام: حمایت کارتر از شاه اوضاع را
مشکلتر می کند و بر شدت مبارزات ملت ایران می افزاید و او باید هر چه زودتر بفهمد که حمایت از شاه نه به نفع ملت ایران است و در نتیجه، نه به نفع مردم آمریکا. سؤال: در وقتی که درها برای امکان مذاکره باز شد، چه زمینه ای برای مذاکره با ایالات متحده آمریکا دارید؟ و حدود این مذاکره چیست؟ امام: ملت ایران با دولت ایالات متحده یا هر دولت دیگری که از شاه و جنایات او حمایت می کند تا زمانی که آزادی و استقلال کشور تأمین نشده باشد گفتگو نخواهد کرد. سؤال: در گذشته تصریح فرمودید، وقتی که تظاهرات کنونی در ایران به اسقاط شاه منجر نگردد، شما مردم را به جنبش مردمی مسلحانه فرا خواهید خواند. اعتقاد دارید که چه وقت زمان اعلان جنبش مسلحانه فرا خواهد رسید؟ امام: ما هنوز امیدواریم که مبارزات ملت ایران با شیوه ای که فعلا تعقیب می شود به سرنگونی رژیم شاه بینجامد. سؤال: در این اواخر، عده ای از شخصیتهای مخالفین در ایران را استقبال کرده اید و در بین آنان دکتر سنجابی نیز بوده است، و گفته شده کسانی را که شما با آنان گفتگو کرده اید با رأی شما مبنی بر ضرورت سرنگونی شاه و خانواده اش موافقت کرده اند، آیا این اتحاد نظر مقدمه تشکیل یک جبهه
مشترک برای مخالفین به حساب می آید؟ و آیا می پذیرید دسته های مارکسیستی از مخالفین در هنگام ایجاد این جبهه بدان بپیوندند؟ امام: جنبش اسلامی کنونی ملت ایران همه جامعه را در برگرفته و به همین صورت هم به پیش می رود و متذکر می شوم که ما با هیچ جبهه و دسته ای رابطه نداشته و نداریم و هر کس و یا هر گروهی که مسائل ما را نپذیرد او را نمی پذیریم. سؤال: گفته می شود با اصرار شما مبنی بر سقوط خانواده پهلوی، قهرآمیزی اغتشاشات مردمی ایران از حدود درگیری سیاسی تجاوز خواهد کرد. و اینکه قهرآمیزی مزبور در حقیقت مبارزاتی است از اکثریت مردم بر ضد اقلیتهای مذهبی، صحت این گفتارها در چه حدی است؟ امام: جنبش کنونی ملت مسلمان ایران با هدفهای سه گانه ای که اعلام شده است، همه افراد جامعه را در برگرفته و هر کس یا هر گروهی که این هدفهای سه گانه را تأیید و تعقیب کند حقوق حقه او محفوظ خواهد بود. سؤال: روابط خود را با همسایه های عرب ایران چگونه می بینید؟ امام: جهت نهضت اسلامی ما بر ضد رژیم شاه است و هر گروه و دسته ای هم که با این رژیم همکاری کند و آنها را استعانت نماید مورد مخالفت و نفرت مردم قرار می گیرد. علائق ما با
ملتهای همسایه و مسلمان عرب دارای ویژگیهای خاص اسلامی است، لذا ما خواستار نزدیکی هر چه بیشتر این ملتها با هم هستیم. این استعمار و دست اجانب است که میان این مسلمانان اختلاف انداخته و می اندازد. سؤال: ناپدید شدن امام موسی صدر، فکر هموطنان لبنانی را اشغال کرده است، آیا در خصوص آن تماسهایی برقرار کرده اید؟ و نتیجه تماسها چه بوده است؟ امام: در خصوص وضعیت حجت الاسلام آقای سید موسی صدر که مورد علاقه بسیاری از مسلمین است اقداماتی کرده ایم و متأسفانه تاکنون به نتیجه نرسیده ایم. سؤال: در خلال اقامت خود در فرانسه، آیا تماسهایی بین شما و حکومت فرانسه حاصل شده است؟ امام: خیر. سؤال: گفته شده شما بر اثر ارزیابی اوضاع در لبنان، بر پیشنهاد اقامتتان در لبنان موافقت نکرده اید، آیا جایی برای خود، خارج از فرانسه برگزیده اید؟ و کجا؟ امام: اقامت من در فرانسه موقتی است.
مجله رواق اندیشه، شماره 17 جوادى آملى
در آستانه چهاردهم خرداد ماه، سالروز رحلت جانگداز بنیانگذار انقلاب اسلامى حضرت امام خمینى رحمه الله قرار داریم . در حالى که تنها چند سالى از فوت ایشان مى گذرد، بدخواهان در صددند تا شخصیت امام راحل رحمه الله را مخدوش سازند اما از آنجا که ایشان به مقام عشق و عرفان الهى نایل شده بودند، همانگونه که در زمان حضور، تقوى و خلوص ایشان شخصیتى خدشه ناپذیر از وى ساخت، در زمان وفات نیز، نور معنویت آن امام عزیز، همچنان پر فروغ ماند . در تاریخ ایران بى سابقه است که یکى از عادل ترین و عارف ترین بندگان خدا، بر مردم ایران حکم براند، مقاله حاضر در مقام تبیین ابعاد معنوى و عرفانى خصیت حضرت امام رحمه الله مى باشد که از قلم یکى از شاگردان برجسته ایشان تراوش نموده است . این مقاله علاوه بر این که توصیفى از شخصیت والاى امام راحل مى باشد، توصیه هایى اخلاقى است به شیفتگان راه وى . حضرت امام خمینى قدس سره، نوآورى هاى فرهنگى و فکرى فراوانى داشت که در سایه آنها رهبرى را تصاحب نموده و قافله دل ها را تسخیر کرد . امام راحل قدس سره از فکر بلندى برخوردار بود که احیانا در لابه لاى کتب و آثار علمى سلف
صالح به چشم مى خورد . اما آنها آن توان را نداشتند که این اندیشه را از «علم» به «عین» آورند . ولى او این اندیشه هاى بلند را کاملا ترسیم کرده، در عمل پیاده نموده و به همه گان فهماند که مى توان آنها را عینیت بخشید . اگر دیگران جهاد را به دو قسم تقسیم کرده اند، او به سه قسم تقسیم کرد . اگر آنها هجرت را به دو قسم منقسم کرده اند، او به سه قسم منقسم کرد . از این رو، هم در صحنه این سه جهاد پیروز شد و هم در پهنه آن سه هجرت ظفرمند گردید . معمولا دیگران «جهاد» را به جهاد اصغر و اکبر تقسیم مى کنند . «جهاد اصغر» آن است که انسان با دشمن بیرون بجنگد و پیروز شود . «جهاد اکبر» آن است که انسان با دشمن درون نبرد کرده، عادل و باتقوى شده و در صحنه نبرد با هوس درون، پیروز شود . آنان که به اخلاق الهى متخلق شده اند، خود را در جهاد اکبر پیروز دانسته اند . یک انسان وارسته، منزه و پرهیزکار در جبهه جهاد اکبر پیروز است . دیگران، «هجرت» را نیز به دو قسم تقسیم کرده اند . «هجرت صغرى» ، در برابر جهاد اصغر و «هجرت کبرى» در برابر جهاد اکبر
. «هجرت صغرى» آن است که انسان از محلى که نتواند در آن شعایر دینى را احیا کند، کوچ کرده و به جایگاهى برود که توان اقامه دین در آن جایگاه میسر باشد و «هجرت کبرى» آن است که انسان از هرگونه پلیدى، دورى و پرهیز کند . (والرجز فاهجر) (1) ، یعنى: از خواسته هاى باطل نفس کوچ کرده و به حدى برسد که نفس، از او طلب گناه نکند . پس یک هجرت صغرى، و هجرت کبرایى است که در برابر آن یک جهاد اصغر و جهاد اکبر مى باشد که باهم ارتباط تنگاتنگ دارند . این عبارت از خلاصه نظر بزرگان و سلف صالح است که آنها سعى مى کردند این معارف را تبیین و به آن عمل کنند . اما برخى از بزرگان اهل معرفت، (2) سخنى داشتند که در لابه لاى آثار آنها به جا مانده است . آنها چنین گفته اند که: آنچه را که دیگران جهاد اکبر مى نامند، «جهاد اوسط» است و آنچه را که دیگران هجرت کبرى مى پندارند، «هجرت وسطى» است . از آنجا که آنها مراحل بالاتر را ندیده اند، این مرحله را جهاد اکبر پنداشته اند و چون جلوتر نرفته اند، این مرتبه را هجرت کبرى دانسته اند . حال اگر کسى کوچ کرده و جلوتر برود، خواهد دید که راه همچنان
باقى است . جهاد اکبر این نیست که انسان بکوشد خوب، عادل و باتقوى باشد، بلکه این مرحله، «جهاد اوسط» است و «جهاد اکبر» آن است که انسان به جایى برسد که از شر «عقل» نجات پیدا کرده، از بند «استدلال» رهیده، از خطر «برهان» نجات یافته و به وادى «عشق» پا بگذارد . اگر انسان درصدد این باشد که همیشه با فکر کار کند، در جهاد اوسط مانده و گرفتار عقل است، او «عاقل» است نه «عارف» و «عاشق» ، او هنوز در محور فکر و در مدار عقل به سر مى برد، زیرا گرچه توانست از گزند جهل رهایى یابد، اما هنوز نتوانسته عقل را رام کند . اگر کسى عادل و باتقوا شد، به هجرت وسطى موفق شده است، نه هجرت کبرى . «هجرت کبرى» آن است که انسان از مرحله عدل و تقوى بالاتر رفته، به مرتبه والاى «محبت» برسد . یک انسان «محب» ، دست و سر را در راه محبوب فدا مى کند و هرگز نمى گوید: این جنگ نابرابر است، یا با دست خالى نمى توان با طاغوتیان به نبرد پرداخت . آن که سالک کوى محبت است، هرگز نمى گوید: حال که من در روى زمین جایى ندارم یا مرا نمى پذیرند، چگونه فریاد بکشم؟ او هرگز نمى گوید: چگونه با
طاغوتیان مبارزه کنم در حالى که یار و یاورى ندارم و هیچ کشور و هیچ امتى مرا نمى پذیرد، بلکه مى گوید: من از دریایى به دریا، از فرودگاهى به فرود گاه، از کشتى به کشتى دیگر سفر کرده و حرف خود را بازگو خواهم کرد . (3) این سخن عاشقى است که از بند عقل رهیده و در مرحله هجرت کبرى و جهاد اکبر به سر مى برد . این همان کارى است که حضرت سیدالشهداعلیه السلام و یاران آن حضرت داشتند . سخن کسانى که در حصار عقل گرفتار بوده و با برهان و استدلال قدم بر مى دارند، این است که: در شرایطى که هیچ یار و یاور، وعده و عده اى نبود و دشمن در اوج قدرت قرار داشت، باید تقیه کرده و سکون و سکوت را بر جوش و خروش ترجیح داد! (4) ، اما کسى که از این مرحله گذشت و گفت: باید دست و بال «عقل» و فکر را بست، تا «عشق» پرواز کند، ، او به «جهاد اکبر» رسیده و از جهاد اوسط نجات پیدا کرده است . او به «هجرت کبرى» رسیده و از «هجرت وسطى» نجات یافته است . ازاین رو آنچه را که دیگران هجرت اکبر مى پنداشتند، به نظر ایشان هجرت وسطى خواهد بود
. مرحوم کلینى قدس سره در کتاب شریف «اصول کافى» روایتى از حضرت امام صادق علیه السلام نقل کرده که آن حضرت از وجود مبارک رسول گرامى صلى الله علیه وآله چنین نقل فرمود: «افضل الناس من عشق العبادة فعانقها و احبها بقلبه و باشرها بجسده و تفرغ لها فهو لایبالى على ما اصبح من الدنیا على عسر ام على یسر .» (5) یعنى: فاضل ترین و برجسته ترین مردم، کسانى هستند که به عبادت «عشق» ورزیده و عبادت را دست به گردن بپذیرند، دوست عبادت باشند، با آن معانقه کنند، چنین گروهى «افضل الناس» هستند . حضرت امام خمینى قدس سره در تفسیر نورانى سوره حمد، در طلیعه بحث، سخن از همین مسائل به میان مى آورد، که بهترین مردم کسى است که عبادت را معشوق خود دانسته و به آن دل ببندد، نه این که صرفا عبادت را بفهمد، یا تنها براى آن برهان اقامه کند، که این حد وسط است، نه حد نهایى . آن که همه تهمت ها را به جان مى خرد و همه رنج ها را تحمل مى کند، به جایى دل سپرده است (6) و اگر به آن جایگاه رفیع دل نمى سپرد، هرگز توان تحمل آن تهمت ها را نداشت . هیچ تهمتى از فکر هیچ سیاست بازى نگذشت، مگر این که نظیر آن شب نامه ها که
بعد از فاجعه 15 خرداد 1342 ش . ، در قم پخش مى شد، با نیش قلم یا نیش زبان درباره حضرت امام قدس سره گفتند و نوشتند . هیچ تهمتى از فکر هیچ سیاست بازى نگذشت، مگر این که به این بزرگوار نسبت داد و این عالم ربانى همه را تحمل کرد . این امر ممکن نیست، مگر به استناد همان که امام فرمود: من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم (7) این راه، راه «محبت» است، نه راه «عقل» ، آن که مى گوید: مشت را با درفش چه کار، او عاقل است نه عاشق . آن که به خود مواد منفجره و نارنجک بسته و به زیر تانک مى رود، او «عاشق» است . حضرت امام قدس سره چنین کسانى را تربیت کرده است . خلاصه این که حضرت امام راحل قدس سره توانست هم جهاد سه گانه را پشت سر بگذارد و هم هجرت سه گانه را طى کند، هم از هجرت صغرى و وسطى به کبرى برود، هم از جهاد اصغر و اوسط به جهاد اکبر سفر کند و به جایى برسد که وقتى انسان به کنار مزار مطهرش مشرف مى شود، با تمام وجود و با اطمینان خاطر بگوید: «اشهد انک قد اقمت الحج و آتیت الزکوة و
امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و جاهدت فى الله حق جهاده حتى اتیک الیقین .» اگر براى سایر امام زاده ها به ما گفتند که این جملات را بگوییم، براى این امام زاده با چشم خود مى بینیم و مى گوییم; زیرا او سید، و از سلاله انبیا و ائمه معصومین علیه السلام است، او امام زاده اى است که در عصر او حق بر باطل برترى یافت . از این رو انسان بدون هیچ تردیدى در کنار مرقد مطهر او، این فرازهاى نورانى را مى خواند که: «اشهد انک قد اقمت الحج و آتیت الزکوة و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و جاهدت فى الله حق جهاده حتى اتاک الیقین .» مطلب مهم آن است که این راه نیز پیمودنى است . گرچه به این زودى وعده خداى سبحان که فرمود: «ما ننسخ من آیة او ننسها نات بخیر منها او مثلها» (8) ، انجاز نمى شود . او وعده داد، اما نفرمود که در دراز مدت یا کوتاه مدت این وعده عملى مى شود، ولى این چنین نیست که طى این راه مخصوص کسى باشد، پیمودن این راه را وقف کسى نکرده اند . این راه رفتنى بوده، به روى همه باز است و پیمودن آن میسور همگان مى باشد . محققان گران قدر و همه کسانى که دست اندرکار کتاب و
کتابت هستند، باید بدانند که اگر انسان این راه را نرفت، ممکن ست خداى ناکرده «عوام» بمیرد، و وقتى عوام مرد، از زحمات علمى بهره اى نخواهد داشت . این چنین نیست که هر عالمى، عالم بمیرد . اگر علم «ملکه» نشد، و در جان انسان رسوخ نکرد، هنگام کشاکش مرگ، انسان را رها مى کند . مرگ آن قدر آسان نیست که انسان بتواند محفوظات علمى خود را حفظ کند . بلکه هنگام مرگ، هر چه جداى از جان است، رخت برمى بندد . مرگ به معناى مردن روح نیست; زیرا روح هرگز نمى میرد . (9) «مرگ» ، رهایى روح از همه همراهان بیگانه است . روح، تن و بدن را رها مى کند، مال و فرزند را ترک مى کند، خاطرات عادى را فراموش مى کند و خلاصه هر آنچه که «مقوم روح» نشد، در حال مرگ انسان را رها مى کند . این که خداى سبحان در دو بخش از قرآن کریم فرمود: بعضى از دانشمندان در هنگام مرگ «عوام» مى میرند، ناظر به همین نکته است . (10) هر انسانى از نظر بدنى در دوران فرتوتى و سالمندى پژمرده مى شود و این براى کسى نقص نیست . این اصل به عنوان موجبه کلیه، در سوره مبارکه یس چنین یاد شده است: «و من نعمره ننکسه فى
الخلق افلا یعقلون» (11) هر انسانى در دوران پیرى ضعیف مى شود و این نقص نیست . اما این که هر دانشمندى در دوران پیرى عوام شود و عوامانه بمیرد، نقص است . از این رو به صورت موجبه جزئیه (با کلمه «من») بیان شد، نه موجبه کلیه . فرمود: «منکم من یرد الى ارذل العمر لکیلا یعلم من بعد علم شیئا» (12) در این آیه کریمه، کلمه «من» ، حکایت از آن دارد که «بعضى» از افراد هنگام مرگ عوامانه مى میرند . یعنى همه زحمات علمى آنان به هدر مى رود . اگر کسى علم را براى این که از او تعریف کنند و به او لقبى دهند طلب کند، چنین علمى هنگام مرگ انسان را رها مى کند . ولى اگر علم «مقوم» جان انسان شد، او را نورانى مى کند و هرگز از تعریف و تمجید خوشحال نمى شود . چنان که حضرت امیرالمؤمنین على علیه السلام در وصف متقیان راستین فرموده است: هنگامى که آنها را ستوده و از وى تعریف کنند، از آنچه درباره اش گفته مى شود ترسیده و مى گوید: من نسبت به خود از دیگرى آگاه ترم و خداوند سبحان نسبت به من از من داناتر است . پروردگارا! مرا به خاطر آنچه درباره ام مى گویند (که مایه خود پسندى است)، مؤاخذه مکن و مرا برتر
از آنچه آنان مى پندارند، قرار بده و آنچه از اعمال من که آنها نمى دانند (گناهان) بپوشان، و مشمول غفران خود قرار بده: «اذا زکى احد منهم خاف مما یقال له! فیقول: انا اعلم بنفسى من غیرى، و ربى اعلم منى بنفسى . اللهم لا تؤاخذنى بما یقولون و اجعلنى افضل مما یظنون واغفر لى ما لا یعلمون .» (13) تعریف از انسان، آغاز حمله شیطان است . در بیانات نورانى حضرت امیر المؤمنین علیه السلام به مالک اشتر آمده است: گر چه شیطان هیچ گاه انسان را رها نمى کند، ولى بدان، زمانى که از تو تعریف شده و القابى به تو داده شود و مجلسى که در آن تمجید تو مطرح گردد، در آن هنگام و در این مجلس حمله شیطان از خطوط مقدم جبهه آغاز شده است و او به طور مرتب در حال حمله است، از این رو باید کاملا مواظب باشى: «و ایاک و الاعجاب بنفسک! و الثقه بما یعجبک منها، و حب الاطرا، فان ذلک من اوثق فرص الشیطان فى نفسه لیمحق ما یکون من احسان المحسنین .» (14) اگر عالمى براى لقب و تمجید درس خوانده و با این امور خوشحال بود، چنین علمى با جان آدمى همراه نیست و جان، همسایه ناجنس را نمى خواهد، کم کم دوران باز نشستگى فرا
مى رسد و برخى از معلومات از یاد رفته و بقیه آن نیز تدریجا رخت برمى بندد، تا این که «نکره در سیاق نفى» صدق کند که: «. . . لکیلا یعلم من بعد علم شیئا» . سرانجام، انسان ادیب به جایى مى رسد که نمى تواند یک سطر عبارت ساده فارسى را به درستى بخواند . به هر حال این خطر به عنوان موجبه جزئیه دامن گیر بعضى از افراد مى شود، هر چند از طرف دیگر نیز راه براى همگان باز است تا هجرت صغرى، وسطى و کبرى داشته و جهاد اصغر و اوسط و اکبر را پشت سر بگذارند . براى طى این راه (که به روى همگان باز است) و نجات از خطر شیطان (که به عنوان موجبه جزئیه دامن گیر برخى مى شود)، «مراقبت» مستمر و «محاسبت» روزانه لازم است . حضرت امام خمینى قدس سره در تفسیر شریف سوره حمد این تعبیر را داشتند که: جوان ها بهتر از سالمندان مى توانند خود را نجات دهند . همه ما باید بکوشیم تا خاطراتى را که برایمان خوشایند و جاذبه دار است، طرد کنیم . چون این نوع جاذبه مصداق این حدیث شریف است که: «فانما مثل الدنیا مثل الحیة لین مسها و قاتل سمها .» (15): دنیا مانند مار است که تماس با بدن آن نرم و سم آن
کشنده است . یکى از نوآوریهاى امام بزرگوارقدس سره آن است که در تبیین معناى دنیا مى فرمود: دنیا خود شما هستید; انسان «بد» خود دنیاست وگرنه آسمان، زمین، درخت، کوه، صحرا و دریا هیج کدام دنیا نبوده بلکه از «آیات الهى» هستند و خداى سبحان از همگى آنها با تجلیل یاد کرده است . (16) هرگز از آسمان به بدى یاد نشد، از اختران و گنبد مینا به زشتى نام برده نشد و از زمین، کوهها، معادن، دل زمین، دریا و موجودات دریایى بد گویى نشد، اینها دنیا نیستند . دنیا (که ضمیر و قلب متوجه اوست)، مجموعه اى از «عناوین اعتبارى» است که انسان تبه کار را به خود سرگرم و مشغول کرده است . مجموعه خودخواهى ها است که دنیا را تشکیل داده و به جهنم تبدیل خواهد شد . گاهى انسان، خود هیزم جهنم است و نمى داند که چه مى کند: «و اما القاسطون فکانوا لجهنم حطبا» ; (17) کسى که اهل قسط (جور و ظلم) است، هیزم افروخته جهنم است وگرنه شما به آسمان یا زمین بروید، دنیا را پیدا نمى کنید; زیرا همه اینها آیات الهى هستند . موجوداتى که تسبیح گوى حق اند و مستقیما براى عبادت خداى سبحان و به طور غیرمستقیم براى نفع ما خلق شده اند . بنابراین «دنیا» یعنى مجموعه
عناوین اعتبارى که انسان در نهان و نهاد خود بافته و مى سازد و البته مى توان از شر اینها نجات پیدا کرد، این کار شدنى و این راه رفتنى است و همه ما باید بکوشیم تا این راه را با مراقبت مستمر طى کنیم و براى آغاز این هجرت باید بدانیم چه چیز خوب و چه چیز بد است، چه چیز حلال و چه چیز حرام است، زیرا تا انسان علم به احکام نداشته باشد، هرگز نمى تواند از زشتى پرهیز نموده و زیبایى را جذب کند . وقتى انسان عالم به مسائل اسلامى و حلال و حرام شد، آنگاه باید بشناسد که نفس چگونه او را فریب مى دهد، زیرا نفس همیشه یا براى اولین بار «اماره بالسوء» نیست، همان طور که در سیر کمالات و درجات، انسان در ابتدا، به مقام نفس مطمئنه نمى رسد بلکه این جزء برنامه هاى درازمدت تزکیه و تهذیب است و باید مراحلى را طى کند تا به نفس مطمئنه برسد . از نظر سقوط در درکات نیز همین گونه است، یعنى این طور نیست که اولین بار نفس، «اماره بالسوء» باشد، زیرا در مراحل ابتدایى اگر کارى زشت باشد و نفس به انجام آن امر کند، انسان امر او را اطاعت نمى کند، اولین بارى که نفس شروع به رهزنى مى کند، از
راه «تسویل» است که قرآن کریم این مراتب سقوط را همچون مراحل صعود تشریح کرده است . کار «نفس مسوله» ، تسویل است که گاهى سامرى مى پروراند، چنان که گفت: «سولت لى نفسى» ، گاهى نیز چون برادران یوسف، خوى برادرکشى را در انسان احیا مى کند که: «بل سولت لکم انفسکم امرا» (18) نفس مسوله، همچون شیطانى درونى و دیوار به دیوار ما بوده و جداى از ما نیست . نفس در مرحله تسویل که از همه خواسته هاى ما آگاه است، بر اساس روان شناسى آنچه مورد خوشایند انسان است، شناسایى مى کند . او مى داند که انسان از چه چیز خوشش مى آید، او یک «روان شناس ماهر» است که ارتباطى تنگاتنگ با ما دارد و هر گونه تباهى را در کسوتى زیبا و جامه اى آراسته و لباسى مزین در برابر دیدگان درونى انسان ارائه مى دهد . در این حال انسان آن تباهى و گناه را که به منزله سم است، نیکو پنداشته و شروع به انجام آن مى کند . کار نفس مسوله این نیست که انسان را از پاى در آورد و کار شیطان نیز این نیست که انسان را ترور کند . اگر شیطان انسان را در این جنگ مى کشت، انسان راحت مى شد، زیرا در آن حال انسان همان طور
که لذتى نمى برد، دردى نیز احساس نمى کرد . اما شیطان دشمنى نیست که بخواهد انسان را بکشد، بلکه تمام تلاش او این است که با انسان جنگیده و انسان را به «اسارت» بگیرد . آن گاه انسان اسیر، باید هرچه را شیطان بخواهد انجام دهد، چه این که حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: «و کم من عقل اسیر تحت هوى امیر .» (19) ، چه بسا عقلى که در جریان جهاد، «اسیر» هوس شده است . انسان اسیر گر چه به خوبى مى فهمد و مى اندیشد، ولى محصول فکر و اندیشه خود را باید در اختیار هوس بگذارد . سر این که مشاهده مى شود با پیشرفت علوم این همه بمب ها ساخته مى شود و به استثناى دانشمندان منزه، اکثر سیاست بازان، درنده محض بوده و دست به هر جنایتى مى زنند، همین است . آنها خوب مى فهمند، اما فهم آنها اسیر هوس است: «و کم من عقل اسیر تحت هوى امیر» ، کار شیطان این است که انسان را تحت «ولایت» خود گرفته واو را اسیر کند . وقتى انسان اسیر هوس شد، باید هرچه دارد (از نظر متاع)، در راه هوس صرف کرده و هر چه مى فهمد (از نظر اسارت فرهنگى)، در راه او به کار ببرد . بنابراین، نفس مسوله انسان را «تخدیر» مى کند . سمى
که او به انسان مى دهد، سم مهلک نیست، بلکه سم مخدر است و این که فرمود: «بل سولت لکم انفسکم امرا» (20) ، یعنى انسان به جایى مى رسد که «بد» را «خوب» پنداشته و خوب را بد مى بیند . وقتى این چنین شد و انسان همه بدى ها را زیر پوشش خوبى مرتکب شد، از آنجا که کار آن سموم تخدیر و اعتیاد است، پس از مدتى «معتاد» به گناه مى شود . وقتى معتاد به گناه شد، از آن به بعد است که «امارة بالسوء» مى شود و انسان هر امرى از اوامر او را باید اطاعت کند . در این حال انسان مى داند که این کار بد و گناه کبیره است، اما چون اسیر است، آن را مرتکب مى شود . اگر کسى از نظر درکات سقوط به مرحله نفس اماره بالسوء رسید، او پیش از این مرحله گرفتار نفس مسوله شده و براى این که ما به دام نفس تسویل کننده نیفتیم، باید همواره مواظب بوده و همه جهات عملى را که تصمیم به انجام آن گرفته ایم، به دقت بررسى کنیم تا اگر کار غیر خدایى در او تعبیه شده، انجام ندهیم . به عنوان مثال، اگر خواستیم کار خیرى را انجام دهیم و دیگرى زودتر از ما آن را انجام داد، بگوییم خدا
را شکر، زیرا کار خیرى بود و ما نیز قصد انجام آن را داشتیم، حال دیگرى انجام داد . در این صورت، ما در ثواب کارهاى او (که به انجام این کار مؤفق شد)، سهیم هستیم . اما اگر گفتیم: مگر عیب ما چه بود ؟ چرا ما انجام ندهیم؟ ، این اولین قدم «تسویل نفس» است . این چنین نیست که انسان بتواند به آسانى از خطر اهرمن درون برهد . اگر انسان از خطر تسویل نفس رهایى یافت، آن گاه عقل او امیر هوس خواهد بود . اگر در یک طرف: «و کم من عقل اسیر تحت هوى امیر» بود، از طرف دیگر: «و کم من هوى اسیر تحت عقل امیر» خواهد بود . در بیانات نورانى حضرت امیرالمؤمنین على بن ابى طالب علیه السلام آمده است: «و انما هى نفسى اروضها بالتقوى» (21). همان طورى که بدن، عضلات و دست و پاى یک ورزشکار ماهر و تمرین کرده در اختیار اوست، نفس انسان با تقوى نیز تحت تدبیر و اراده عقل است . حضرت امیر المؤمنین علیه السلام مى فرماید: من نفس خود را با «تقوى» تمرین مى دهم، ریاضت مى کشم، او باید گوش کند . این چنین نیست که دستور بدهم و او اطاعت نکند . ازاین رو عقل چنین کسى فرمانرواى نفس او خواهد
بود . این گونه افراد «عالما» زندگى مى کنند . «عالما» دوران پیرى را مى گذرانند، «عالما» مى میرند و سر انجام «عالما» در قیامت محشور مى شوند . به او مى گویند بایست! شفاعت کن، که شفاعت تو مقبول است: «یقال للعالم قف! اشفع یشفع .» (22) این سخن درباره همه درس خوانده ها صادق نیست، بلکه گروه کمى هستند که خداى سبحان در روز قیامت آنان را «فقیه» و «عالم» محشور مى کند: «بعثه الله یوم القیامة عالما فقیها .» (23) ازاین رو قرآن کریم دراین باره تعبیر به «مجىء» دارد: «من جاء بالحسنة فله عشر امثالها» (24) ، یا «من جاء بالحسنة فله خیر منها» (25) اگر کسى آن هنر را داشت که در قیامت حسنات، کارهاى خیر، نیت و خلوص را با خود به همراه داشته باشد، یعنى مشمول «جاء بالحسنة» بود، نه فقط «فعل حسنة» و حسنات او در سایه «خلوص» ملکه گشته و مقوم جان او بودند، پاداش چنین شخصى آن است که: «فله عشر امثالها» یا «فله خیر منها» . خداى سبحان چنین وعده نداد که هر کس در دنیا کار خیر انجام داده است، در قیامت ده برابر جزا مى بیند . زیرا گاهى انسان عمل خیرى را انجام مى دهد و سموم و شرورى به حیات آن خاتمه مى دهد . اگر کسى آن هنر
را داشت که در قیامت عالم محشور شود، حق شفاعت دارد . همان طور که او در دنیا شفیع عده اى بود . مانع گمراهى آنان شد، در قیامت نیز شفاعت آنها را عهده دار خواهد بود . حضرت امام خمینى قدس سره از نوادرى بوده اند که به این مقام منیع بار یافته اند، زیرا «اخلاص عمل» او آنچنان و تلاش و کوشش او براى گذراندن سه مقطع «هجرت» و طى سه مرحله «جهاد» نیز این چنین بود . او کارى کرد که همه عقلا با حساب هاى عادى و معادلات ریاضى توصیه به ترک آن مى کردند . او از شر «عقل» نجات پیدا کرد و به مرحله والاى «محبت» رسید، زیرا به قدوه سالکان کوى محبت سالار شهیدان، حضرت حسین بن على علیه السلام اقتداکرد . عصاره بحث این که انسان مى تواند در پرتو محاسبت و در سایه مراقبت و مواظبت از شر نفس اماره و مسوله رهیده و به مقامى برسد که عقل او امیر هوس گردیده و آن را تحت ولایت خود در آورد . از این پس چنین انسان وارسته اى توان آن را خواهد داشت که با گام خلوص و گذشت و نثار و ایثار از دام عقل نیز نجات یافته و به بام رفیع عشق و سکوى بلند محبت پرواز کرده و «عشق» را
فرمان رواى «عقل» گرداند و براى انجام این سیر طولى، گذشته از این که باید هجرت هاى سه گانه را پشت سر گذاشت، طى مراحل سه گانه جهاد نیز ضرورى خواهد بود . آن گاه توفیق احیاى اسلام ناب محمدى صلى الله علیه وآله نصیب انسان خواهد شد . چه این که در شبهاى ماه مبارک رمضان از خداوند سبحان چنین مسالت مى کنیم: «اللهم انى اسالک ان . . . تجعلنى ممن تنتصر به لدینک و لا تستبدل بى غیرى .» (26) یعنى: پروردگارا! تو دین خود را قطعا حفظ خواهى کرد، لکن به من آن توفیق را مرحمت بفرما که با جان، مال، آبرو و قدرت من دین تو حفظ شود و در عصر ما و قرن اخیر، این فیض و فوز عظیم بهره حضرت امام خمینى قدس سره شد .
: 1( مدثر5/ . 2( عارف نام دار مرحوم سید حیدر آملى، رساله شریعت، طریقت و حقیقت، مراتب جهاد، صص 244 - 250 . 3( صحیفه نور، طبع جدید، ج 1، ص 587 . (پیام امام خمینى قدس سره به ملت ایران به مناسبت خروج از عراق، مورخ 14/7/1357ه . ش). : «اکنون که من به ناچار باید ترک جوار مولا امیر المؤمنین علیه السلام را نمایم و در کشورهاى اسلامى، ست خود را براى خدمت به شما ملت محروم که مورد هجوم همه جانبه
اجانب و وابستگان به آنها هستید، باز نمى بینم و از ورود به کویت با داشتن اجازه، ممانعت نموده اند، به سوى فرانسه پرواز مى کنم . پیش من مکان معینى مطرح نیست، عمل به تکلیف الهى مطرح است، مصالح عالیه اسلام و مسلمین مطرح است .» 4( همان، ص 262: «در نظر دارم که به یکى ازآقایان
ائمه [جماعت] در زمان فشار براى تغییر لباس گفتم: اگر شما را اجبار به تغییر لباس کنند، چه مى کنید؟ گفتند در منزل مى نشینم و بیرون نمى آیم . گفتم اگر من را اجبار کنند و امام جماعت باشم، همان روز با لباس تازه مسجد مى روم .» 5( شیخ کلینى، اصول کافى، ج2، ص83، ح3 . 6( کهف27/، (ولن تجد من دونه ملتحدا) : (درتمام احوال مخصوصا در مواضع خطر، غیر از خدا تکیه گاه و پناه گاهى نخواهى یافت) . 7( دیوان حضرت امام خمینى قدس سره، ص 142 . 8( بقره106/، هیچ نشانه اى را نسخ یا انساء نمى کنیم مگر آن که بهتر از آن یا همانند آن را جانشین آن مى سازیم . 9( احتجاج طبرسى، جلد 2، ص 96 . 10( نحل70/، حج5/ . 11( یس68/ . 12( حج5/: (و بعضى از شما به پست ترین دوران عمر برسند و آن دوران پیرى، ضعف و ناتوانى است که پس از سالها دانستن، چیزى نداند) . 13( نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه 184 (همام)، ص 613 . 14( همان، نامه 53 (عهدنامه مالک اشتر)، ص 1030 . 15( همان، نامه 68، ص 1065 . 16( فصلت11/ . 17( جن15/ . 18( یوسف18/ و 83، ضمیرها و دلهاى شما کارى (بزرگ) را به نظرتان نیکو نموده
و وانمود کرده . 19( نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت 202، ص 1182 . 20( یوسف18/ و 83 . 21( نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه 45، ص 967 . 22( بحار الانوار، ج 7، ص 320، روایت 16 . 23( بحارالانوار، ج2، ص 153، روایت 2 تا 9 . 24( انعام160/ . 25( نمل89/، قصص84/ . 26( دعاى افتتاح .
برداشتهایی از سیره امام خمینی (س)، ج 2 رجائی، غلامعلی
خانم مصطفوی: مادر جان شنیدم عروسی شما در ماه مبارک رمضان بود، در حالی که رسم نیست در ماه رمضان ازدواج کنند.چرا؟ همسر امام: چون درسها تعطیل بود. خانم مصطفوی: یعنی حضرت امام تا این حد به درس مقید بودند که حتی برای ازدواجشان حاضر به تعطیل کردن درس نبودند؟ همسر امام: بله آقا به درسشان مقید بودند.می گفتند چون درسها تعطیل است. (وقت برای ازدواج مناسب است). (1)
امام کلا برنامه زندگیشان وفق نمی داد با آقایانی که در زمان ایشان زندگی می کردند، یعنی احیانا تمام آقایان در آن زمان مسجد می رفتند، پیشنماز بودند، محرم و صفر می رفتند، روضه خوانی می کردند، ماه رمضان می رفتند روضه خوانی بالاخره از این جور برنامه ها داشتند، اما امام این طور نبودند، فقط خودشان بودند و خودشان، تنهاکاری هم که می کردند، مطالعه بود و اهمیت این کار را در عمل به ما نشان می دادند.ما هیچ وقت ندیدیم که ایشان پیشنماز باشند، البته اگر وقت نماز کسی می رفت و پشت سر ایشان می ایستاد که می ایستاد، حالا چرا این جور نبود؟ برای اینکه بیشتر وقتشان را گذاشته بودند روی مطالعه. یادم هست ما شاید ده پانزده سال تمام تابستانها که تعطیل می شدیم -
به جهت آنکه کوچک بودیم و هوای قم هم گرم بود - برای اینکه گرما ما را اذیت نکند و در ضمن خودشان هم آسایشی داشته باشند برای کار و مطالعه - تمام تابستانها، ایام سه ماهه تعطیلی - ما را یا به «درکه» و یا به «محلات» و از این جور جاها می بردند.در این مدت یک بار نشد که ما ببینیم ایشان یک جا بروند میهمانی و یا یک روز بروند خیابان.در گاراژ به اصطلاح پیاده که می شدند و به منزلی وارد می شدند، صبح این طرف حیاط فرش می انداختند و مشغول کار بودند تا آفتاب می آمد جلویشان و دیگر موقعی می رسید که با آمدن آفتاب وقت وضو و نماز و ناهار و استراحت بود.عصر دوباره آن طرف حیاط باز همان فرش را می انداختند و مشغول کار بودند.و بدین گونه عملا به ما نشان می دادند که تا چه حد باید کار و کوشش کنیم. (2)
امام را از موقعی که به یاد دارم میان کتابهایشان می دیدم.گاهی اوقات می شد وقتی برای چای بردن به اتاق ایشان می رفتیم، می دیدیم کتابهای زیادی را نیمه باز در اطرافشان چیده و مشغول مطالعه هستند.کتابها به قدری زیاد بود که خودشان پشت کتابها دیده نمی شدند.امام اکثر اوقات در خانه بودند و همیشه مشغول مطالعه
و تنها یک ساعت و نیم به غروب مانده برای تدریس از منزل بیرون می رفتند. (3)
این روزها امام نمی رسند که کتابهای داستانی و این طور چیزها را بخوانند.در زمان قدیم مثلا نجف که بودند واقعا شاید در روز صدها صفحه کتاب می خواندند، کتاب قصه یا مسایل اجتماعی، چند تا کتاب می آوردند بیست صفحه از این، ده صفحه از آن، پانزده صفحه از آن، ایشان اکثر داستانهای معروف را خوانده اند، حالا چه کتابهایی که جنبه سیاسی یا اجتماعی داشت، مثل (نگاهی به تاریخ جهان) نهرو، چه کتابهای تاریخی، کتابهایی مثل «شوهر آهو خانم» را از اول تا آخر خوانده اند! می خواهم بگویم امام از این سبک چیزها [هم] می خواندند. (4)
امام مطالعه را دوست دارند و هنوز که هنوز است به قدری مطالعه می کنند که چشمشان خسته می شود.یادم هست در ایام تعطیلی که تابستانها به یکی از شهرها و یا تهران می آمدیم به قدری کتابهای متنوع مطالعه می کردند که صدای کسانی که برای ایشان کتاب تهیه می کردند درمی آمد.اکثر نوشته های نویسندگان بزرگ جهان را خوانده اند.چه در زمینه های اجتماعی و چه سیاسی، پر مطالعه ترین روحانی بودند.تاریخ ایران را بارها مطالعه کرده اند و تاریخ مشروطه را خوب می دانند. (5)
من تا یادم هست زمان مطالعه امام از
زمان تفریح و کار ایشان جدا بود.چون اصلا امام آدم منظمی هستند و در تمام کارها نظم دارند، طبیعتا در مطالعه هم نظم دارند.من از دوران بچگی یادم است که ایشان مطالعه می کردند.از صبح که ما بیدار می شدیم ایشان را بیدار می دیدیم مادرمان می گفتند ایشان نماز که می خوانند دیگر نمی خوابند. (6)
زمانی که سن امام از پنجاه سال تجاوز می کرد گاهی شش ساعت پی در پی مطالعه می کردند.در سال 1370 ه.ق برابر با 1330 ه.ش سه ماه تابستان را در محلات گذراندند.در این مدت پس از صرف صبحانه از ساعت شش تا دوازده مشغول مطالعه می شدند.و هر گاه نوعی خستگی و یکنواختی در کار خود احساس می کردند، خود را به نگارش اندیشه هاشان سرگرم می کردند. (7)
یک روز امام می فرمودند موقعی که مرحوم آیت الله آقای شاه آبادی به قم می آمدند.در مدرسه فیضیه ایشان را ملاقات کردم و یک مساله عرفانی از ایشان پرسیدم.شروع کردند به گفتن.فهمیدم اهل کار است.گفتم می خواهم درس بخوانم، قبول نمی کردند، اصرار کردم تا قبول کردند فلسفه بگویند.چون خیال کردند که من طالب فلسفه هستم.وقتی قبول کردند گفتم فلسفه خوانده ام و برای فلسفه نزد شما نیامده ام می خواهم عرفان بخوانم (شرح فصوص) .ایشان ابا کردند.ولی از بس اصرار کردم قبول کردند.» از امام پرسیدم چند نفر
بودید؟ فرمودند: «گاهی که زیاد می شدیم سه نفر ولی اکثر اوقات من تنها بودم و درس عرفان را نزد ایشان خواندم.» سؤال کردم آیا درس دیگری نزد آقای شاه آبادی خوانده اید؟ فرمودند: «ایام تعطیل و روزهای پنجشنبه و جمعه نزد ایشان «مفاتیح الغیب» را خواندم و در همان موقع که شرح فصوص و مفاتیح را می خواندم بر «مفاتیح الغیب» حاشیه زدم.» پرسیدم دیگر چه کتابهایی را نزد آقای شاه آبادی خواندید؟ فرمودند: کتاب «منازل السائرین» را.پرسیدم چند نفر بودید؟ فرمودند: «من تنها بودم و شاید گاهی یکی دو نفر هم می آمدند ولی پس از چندی می رفتند.پرسیدم ایشان چگونه بود؟ فرمودند: «من از آقای شاه آبادی سؤال کردم مطالبی را که شما می گویید در کتاب نیست از کجا می آورید؟ آقای شاه آبادی گفتند، گفته می شود.یعنی از خودم می گویم.» امام اضافه کردند: «ایشان حق بزرگی بر گردن من دارند.ایشان کاملا وارد بودند چه در فلسفه و چه در عرفان.» پرسیدم مدت چند سال عرفان نزد ایشان خواندید؟ فرمودند: «درست یادم نیست ولی پنج - شش سال شد.» امام اضافه کردند: «آقای شاه آبادی «شرح فصوص» که می گفتند فرق می کرد با «شرح فصوص قیصری» ، ایشان از خودشان خیلی مطلب داشتند.» این مطالبی بود که چند روز پیش خودشان فرمودند و من عین عبارات ایشان را یادداشت
کردم.از ایشان سؤال کردم حضرتعالی اولین کتابی که نوشتید چه بود؟ فرمودند: «گمان می کنم اولین کتابم و یا بهتر است بگویم اولین چیزی که نوشتم «حاشیه بر راس الجالوت» بود و بعد شرح مستقلی بر این حدیث نوشتم و این بعد از تعلم از آقای شاه آبادی است.آقای شاه آبادی وقتی قم آمدند من متاهل نبودم و بعد از تاهل هم من درس را نزد ایشان ادامه دادم.» از ایشان سؤال کردم تا آنجا که می دانم حضرتعالی در سن 27 سالگی کتاب «مصباح الهدایه» را نوشته اید که عرفانی است و در سن 29 سالگی «شرحی بر دعای سحر» نگاشته اید بعضیها هم می گویند هنوز متاهل نشده بودید که کتاب «اربعین حدیث» را تالیف نموده اید که هفت حدیث کتاب مربوط به مسایل عقلیه و 33 حدیث مربوط به اخلاقیات می باشد، فرمودند: «درست یادم نیست ولی آنچه در نظرم است این است که حاشیه و شرح راس الجالوت را اول نوشته ام. و اضافه کردند: «ولی ممکن است همین طور باشد که تو می گویی» . (8)
امام علاوه بر اعلامیه ها و سخنرانیها، نامه های زیادی نیز به اطراف و اکناف می نوشتند.فراموش نمی کنم که در سال 1341 در ماجرای انجمنهای ایالتی و ولایتی، مرحوم حاج سید آقا مصطفی می گفت آقا شبی دو یا سه ساعت بیشتر نمی خوابند و بقیه
شب را مشغول نامه نوشتن به علمای بلاد هستند.می توانم بگویم امام صدها نامه به ولایات نوشتند و علمای شهرستانها را به خطرهایی که به سوی جهان اسلام آغازیدن گرفته بود، آگاه می کردند و نقش اسراییل و آمریکا، و اینکه هدف آنها حذف اسلام است، و اینگونه مسایل را تشریح می کردند. بعضی از نامه هایی که امام به علما می نوشتند گاهی چاپ و پخش می شد و تاثیربه سزایی داشت و غوغایی بپا می کرد.یکی از این نامه ها در ماجرای انجمنهای ایالتی و ولایتی که من به یاد دارم، نامه امام به آقای فلسفی بود.آقای فلسفی آن نامه را در بالای منبر مسجد ارک خواند من در آن مجلس بودم.وقتی که گفت: اما نامه آیت الله خمینی، مردم سراپا گوش و به گونه ای برانگیخته شدند. نامه امام این گونه بود که مردم را بر می انگیخت.امام در پایان این نامه سوره فیل را به طور کامل آورده بود.وقتی آقای فلسفی این سوره را خواند، مردم به حدی به هیجان آمده بودند که کلمات پایانی هر آیه را یکصدا تکرار می کردند. مثلا وقتی آقای فلسفی می خواند: «باصحاب الفیل» ، «فی تضلیل» مردم یکصدا همراه ایشان «فیل» و «تضلیل» را تکرار می کردند. این نامه امام در مسجد ارک حالت یک سرود همگانی را به خود گرفت و شوری
برپا کرد. (9)
پشتکار امام علی رغم کهولت سنی که داشتند تا بدان حد بود که هیچ کس از نزدیکان ایشان نمی تواند ادعا کند که حتی برای یک بار هم که شده امام را در حال بیکاری و یا گذراندن بیهوده وقت دیده است. ما در این مدت که در محضر امام مشرف بودم، شاهد بودیم که در زندگی برای امام چیزی به اسم تعطیلی در کار مردم و انقلاب اسلامی وجود ندارد.برای امام هیچ فرقی بین تابستان و زمستان، شنبه و جمعه، عید و غیر عید وجود نداشت و در همه لحظات ایشان یا مطالعه می کردند یا عبادت، و یا گزارشات مختلف را که خدمتشان می رسید می خواندند. (10)
برنامه یک شبانه روز زندگی امام در پاریس به این ترتیب بود که ایشان بین چهار تا شش ساعت خواب و استراحت داشتند و بقیه ساعات را به کار مداوم مشغول بودند.اما معمولا پس از نماز صبح شروع به قرائت قرآن و مطالعه گزارشها و خبرها می کردند که تا ساعت هشت مطالعه ایشان ادامه داشت.امام حتی به نامه هایی که از سر تا سر دنیا برای ایشان ارسال می شد، جواب می دادند. بعد از صرف ناهار حدود دو ساعت استراحت می کردند و بعد دوباره مشغول
به کار می شدند و تا وقت خواندن نماز مغرب و عشا به کار می پرداختند.پس از نماز نیز تا نیمه شب کار می کردند و به گفته نزدیکان ایشان، از ساعت یک بعد از نیمه شب برای خواب و استراحت به بستر می رفتند. (11)
امام در منزل اینطوری نیستند که مثلا اینکه چون دخترشان هستم وارد اتاق ایشان بشوم و حالا بنشینم همین جوری صحبت کنیم خیر این مطالب در کار نیست ما به اتاق امام که وارد می شویم سلام می کنیم و می نشینیم چون امام یا به رادیو گوش میکنند یا تلویزیون نگاه می کنند یا نامه ها و اخبار رسیده را مطالعه می کنند ولی چون خیلی دقیق هستند اگر ما مساله ای داشته باشیم و تلویزیون برنامه خیلی مهمی نداشته باشد آن را خاموش می کنند و می آیند و ما باید در چند لحظه مطالبمان را جمع و جور کرده و مطرح کنیم و جواب بگیریم. (12)
یکی از خدمتگزاران جمهوری اسلامی می گفت خدمت امام رسیدم و عرض کردم من از کار کردن خسته شده ام، کارهایم خیلی زیاد است و توان انجام آنها را ندارم، اگر ممکن است دیگری را به جای من نصب کنید تا من کمی استراحت کنم.امام در پاسخ من فرمودند: «اگر بناست کسی دست از کار بکشد و
از وظیفه شانه خالی کند من از شما اولی هستم چون با این سن پیری و خستگی فراوان بیشتر نیاز به آسایش دارم» من شرمنده شدم و دیگر حرف نزدم. (13)
از برنامه های امام قدم زدن و پیاده روی روزانه به مدت حدود چهل دقیقه تا یک ساعت بود که در هنگام قدم زدن گاهی اوقات اخبار رادیو گوش می کردند.بعضی مواقع نیز به هنگام قدم زدن مطلبی را مطالعه می کردند که بعدها به توصیه اطبا، ایشان در هنگام قدم زدن مطالعه ای نداشتند و فقط ذکر می گفتند.در این دوران طولانی که خدمت امام بودم یک بار هم به یاد ندارم که ایشان را بیکار دیده باشم. (14)
: 1.فصلنامه ندا - ش 12. 2.زهرا مصطفوی - شاهد بانوان - ش 149. 3.فریده مصطفوی - روزنامه اطلاعات - 11/12/60. 4.حجة الاسلام و المسلمین احمد خمینی - پیام انقلاب - ش 60. 5.حجة الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی - جهاد روستا - ش 75. 6.زهرا مصطفوی. 7.آیت الله جعفر سبحانی. 8.حجة الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی - پاسدار اسلام - ش 6. 9.آیت الله خامنه ای - ماهنامه 15 خرداد - ش 14. 10.حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. 11.خبرنگار اعزامی روزنامه اطلاعات به نوفل لوشاتو در سال 57- روزنامه
اطلاعات 13/11/71. 12.زهرا مصطفوی - شاهد بانوان - ش 148. 13.سید محمد جواد مهری - پاسدار اسلام - ش 33. 14.حجة الاسلام و المسلمین انصاری کرمانی - روزنامه رسالت 9/3/72.
ماهنامه اسلام و غرب، شماره 20 پروفسور دمیترى ژوکوف، امام خمینى به سوى آزادى، مسکو: 1999. این کتاب به زبان روسى به رشته تحریر در آمده و در کشور روسیه به چاپ رسیده است. کتاب مذکور که به شکل زیبایى به چاپ رسیده است، مشتمل بر 4 فصل و 419 صفحه مى باشد. فصل اول با عنوان «آسمان برفراز ایران صاف است» که توسط آقاى دمیترى ژوکوف از نویسندگان بسیار مشهور و برجسته روسیه به رشته تحریر درآمده است، در بر گیرنده بیوگرافى سیاسى و مبارزات حضرت امام (ره) مى باشد. در فصل دوم این کتاب تعدادى از سخنرانیهاى حضرت امام (ره) آورده شده است. در فصل سوم به وصیت نامه سیاسى - الهى رهبر کبیر انقلاب اسلامى پرداخته و در فصل چهارم تیر پیام تاریخى حضرت امام خمینى (ره) به گورباچف آورده شده است. لازم به ذکر است که فصل اول کتاب که توسط آقاى ژوکوف به نگارش درآمد، است بطور جداگانه در 5000 نسخه به چاپ رسیده و به منظور دسترسى مردم عادى به آن، در کتابفروشیهاى محل توزیع گردیده است. پیام تاریخى حضرت امام (ره) به گورباچف، آنچنان مهم بوده که یک فصل از فصلهاى این کتاب، به این امر اختصاص داده شده است و
اصولا به گفته آقاى بابورین (معاون دوماى روسیه) (در جلسه مورخ 16/11/77 که براى معرفى این کتاب از طرف نمایندگى جمهورى اسلامى ایران در مسکو، طى مراسم با شکوهى با حضور خود ایشان و تعداد زیادى از نمایندگان پارلمان، سیاستمداران، ایران شناسان، نویسندگان، شخصیتهاى علمى - فرهنگى برجسته روسى، ارباب جراید و نمایندگان رسانه هاى گروهى برگزار گردید)، «مهمترین دستاورد انقلاب ایران براى ما [روسها]، پیام حضرت اما به گورباچف بود که در آن به رهبر شوروى تذکر داده شده بود که در فرایند پروستریکا مواظب باشید به باتلاق غرب گرفتار نشوید. انقلاب ایران براى همه بشریت از جمله مردم روسیه آموزنده بود. اگر گورباچف به نصایح حضرت امام توجه مى نمود، اکنون روسیه دچار این گرفتاریها نمى شد و آمریکا تعیین تکلیف نمى کرد که شما چه کارى را مى توانید و چه کارى را نمى توانید بکنید.» آقاى بابورین که خود کتابى در مورد حضرت امام خمینى (ره) نوشته است، ضمن تجلیل از پروفسور ژوکوف، به خاطر نوشتن این کتاب ارزشمند، اظهار داشت: کتاب به صورتى نوشته شده است که براى خواننده روسى جالب و شیرین است. فقط بهتر مى بود اگر در مورد زندگى و فعالیت حضرت امام در ایام اقامت ایشان در عراق و فرانسه بیشتر توضیح داده مى شد. در مراسم مذکور، پروفسور ژوکوف، نویسنده
کتاب نیز طى سخنانى گفت: علت این که من این کتاب را نوشتم، علاقه و احترامى بود که به حضرت امام خمینى (ره) پیدا کردم. او تنها رهبرى بود که مانند مردم عادى و ساده کشورش زندگى مى کرد. او کسى بود که دنیا را متحول کرد، ایرانیان را به معنویت سوق داد و مى توان ثمره نصایح او را در جامعه ایران دید. ایرانیها مردمى خوشرو، معاشرتى و مهمان نواز هستند. این کیفیت اخلاقى مردم ایران در سفرم به این کشور، مرا به تعجب واداشت. امیدوارم که ما هم بتوانیم از این مواهب بهره مند و از طریق نشر و انتشار این قبیل کتابها، فرهنگ و مردم دو کشور را بیشتر به یکدیگر نزدیک سازیم. علاوه بر پوششهاى خبرى که به طور طبیعى، نمایندگان رسانه هاى حاضر در جلسه از مراسم فوق داشتند، این مراسم در برنامه تلویزیونى مخصوص دوما با عنوان «ساعت پارلمانى» از شبکه «آرتى آر» (کانال دوم روسیه) نیز پخش شد. منبع: سفارت ج. ا. ا - مسکو
فصلنامه علوم حدیث، شماره 14 (بررسى روایى) حمید رسایى(محقق حوزه علمیه قم) اللهم بلى، لاتخلو الارض من قائم لله بحجه، اما ظاهرامشهورا او خائفا مغمورا، لئلا تبطل حجج الله وبیناته. (1) آرى! مشیت الهى، چنین تعلق یافته که زمین، از حجت او خالى نباشد و این برهانهاى خداوند، در روزگارى، همچون رسول اکرم ویازده امام معصوم، آشکار هستند و در عصرى دیگر، همچون امام عصر(عج) پنهان و در پس پرده غیبت. اما نکته مهم در کلام امام على(ع) اشاره به علت خالى نبودن زمین از حجت الهى است و این،بدان جهت است که رهنمودهاى روشنگر الهى از معنا تهى نشوند. على(ع) در سخنى دیگر، وجود حجتهاى الهى را بازدارنده مسلمانان از تفرقه و تشتت مى داند: اللهم انه لابد لک من حجج فى ارضک حجه بعد حجه على خلقک،یهدونهم الى دینک ویعلمونهم علمک کیلا یتفرق اتباع اولیائک. (2) و اما آن گاه که این حجت خدا نیز در پس پرده غیبت قرار گرفت،عالمان دین،مسندنشینان این عرصه هستند; چراکه حضرت حجت، خودچنین فرموده که: واما الحوادث الواقعه فارجعوا الى رواه حدیثنا، فانهم حجتى علیکم وانا حجه الله علیهم. (3) و اما در حوادثى که رخ مى دهد، به راویان حدیث ما مراجعه کنید; چراکه آنان، حجت من بر شمایند و من، حجت خدا بر آنانم.
امام خمینى(ره) را بحق مى توان از حجتهایى نام برد که امام عصر(عج) به آن اشاره فرموده است. آن مرد الهى، سراسر زندگى اش را مطابق بایدها و نبایدهاى دین محمد(ص) ساخت و جز حق نیندیشید و نگفت; و از این روى، هرگز دچار دوگانگى در اندیشه نشد و همواره در مسیر حق، قدم نهاد. اساسا مردان خدا که تمامى وجودشان غرق در بندگى خداى متعال است، چنین اند و دستورهاى انسان ساز ائمه اطهار(ع) تا آنجا با گوشت و پوست آنان آمیخته که غیر از سخن حق نمى گویند; چنانکه على بن موسى الرضا(ع)توصیفشان فرموده است: ان العبد اذا اختاره الله عز وجل لامور عباده شرح صدره لذلک و اودع قلبه ینابیع الحکمه والهمه العلم الهاما، فلم یعى بعده بجواب ولایحیر فیه عن الصواب. (4) هنگامى که خداوند تعالى، بنده اى را براى [رهبرى و] تدبیرکاردیگر بندگانش برمى گزیند، به او سینه اى گشاده مى بخشد و درقلبش چشمه هاى حکمت را به امانت مى سپارد و دانش را به گونه اى خاص، به او الهام مى کند. از آن پس، در پاسخ به هیچ پرسشى در نمى ماند و به سردرگمى دچار نمى شود. و امام(ره) حقیقتا مصداق این سخن بود; چراکه در سخنان حکیمانه او هیچ یک از پرسشهاى جامعه ما نبود که بى پاسخ مانده باشد. اومصداقى بود براى:
(من یتق الله یجعل له مخرجا). (5) ما در این نوشتار، در پى آنیم تا با جستارى در سخنان آن حکیم الهى، معیارهاى انتخاب مسئولان و کارگزاران نظام اسلامى راجستجو کنیم و سپس به تطبیق آن با سخنان گهربار معصومان(ع)بپردازیم. و اما شرایط واگذارى مسئولیت در نظام جمهورى اسلامى از دیدگاه امام خمینى(ره) عبارت انداز: 1. وفادارى به اسلام و جمهورى اسلامى در نظام اسلامى ایران که برپایه توحید و ایمان به خداى تعالى استوار گشته است، اعتقاد به اسلام و شناخت آن به عنوان مکتبى که در تمام شئون زندگى انسانها داراى برنامه و هدف است، وهمچنین وفادارى به احکام آن، از شرایط بدیهى و اولیه یک مسئول است. امام(ره) بدین نکته چنین اشاره مى فرماید: انتخاب اصلح براى مسلمین، یعنى انتخاب فردى که تعهد به اسلام وحیثیت آن داشته باشد. (6) ملت مبارز متعهد، با مطالعه دقیق در سوابق اشخاص و گروهها،آراى خود را به اشخاصى دهند که به اسلام عزیز و قانون اساسى،وفادار باشند... انحراف از این امر مهم اسلامى، خیانت به اسلام و کشور است و موجب مسئولیت عظیم است. (7) چرا که اساسا کسى که اعتقاد به اسلام ندارد و تعهدى نسبت به احکام آن نشان نمى دهد، نمى تواند مجرى قوانین اسلام و احکام آن در جامعه دینى باشد; همان گونه که امام على(ع)،
چنین شرطى را در مورد رهبر مسلمانان بیان مى فرماید: على الامام ان یعلم اهل ولایته حدود الاسلام والایمان. (8) بر رهبر و امام است که مردمش را با قوانین اسلام و ایمان به خداى تعالى آشنا سازد. در دیدگاه دینى سیاسى امام راحل(ره)، فاصله اى میان اسلام وجمهورى اسلامى وجود ندارد; بلکه جمهورى اسلامى، نظام کاربردى قوانین اسلام و قرآن است که با راى قاطع مردم مسلمان، سامان یافته و از آن روى که استوانه هاى این نظام اسلام، برپایه هاى حقوقى قانون اساسى استوار است، امام(ره) در عین اعتقاد به اسلام، اعتقاد به جمهورى اسلامى و قانون اساسى را نیز شرط یک کارگزار صالح در نظام اسلامى مى داند. (9) 2. التزام و اعتقاد به ولایت فقیه بر کسى پوشیده نیست که امروزه، نبود رهبرى واحد در جهان اسلام،از اسباب و علل ضعف و رکود مسلمانان است و در مقابل، وجودرهبرى جامع الشرایط و فقیهى آشنا به احکام الهى، از مهمترین عوامل به ثمر رسیدن حکومت دینى در کشور اسلامى ما بوده است. ولایت فقیه جامع الشرایط، ضامنى است مطمئن بر اجراى احکام اسلام ناب محمدى در زمان غیبت امام معصوم(ع). از این روى، اعتقاد به مسئله رهبرى و ولایت فقیه در امر حکومت و نظارت بر آن، ازاساسى ترین شرایط یک کارگزار در حکومت دینى است; چرا
که اساساحکومتى که براساس تایید و تنفیذ ولى امر برپا نشده باشد ومجریان آن از چنین رابطه اى با ولى برخوردار نباشند، نمى تواند یک حکومت دینى باشد. بدین جهت، امام خمینى(ره) در سفارش به مردم، وجود چنین شرطى رادر یک کارگزار نظام اسلامى، لازم و ضرورى دانسته، مى فرماید: ما اوصاف رئیس جمهور و اوصاف وکلایى[را] که بعد مى خواهید ان شاء الله تعیین کنید، باید بگوییم و شما خودتان انتخاب کنید واز تفرقه و تفرق پرهیز کنید... [اصلح] شخصى است که تعهد به اسلام دارد; اعتقاد به قوانین اسلامى دارد و در مقابل قانون اساسى، خاضع است و اصل صدودهم [آن را که] ظاهرا راجع به ولایت فقیه است، معتقد است و وفادار است نسبت به او. یک همچو شخصى راشماها خودتان انتخاب کنید و گروههاى مردم را هم وادار کنید که یک همچو شخصى را انتخاب کنند و از تفرقه بپرهیزید. (10) از دیدگاه امام خمینى(ره)، چنانچه امور دولت اسلامى و کارگزاران آن با نظارت ولى فقیه که جانشین امام معصوم است انجام شود، حکومت دینى از آسیب و خطر در امان خواهد ماند; چرا که ولى فقیه براساس گزینه ها و شرایطى ولایت مى یابد که تا آن شرایط وجود دارد، خطرها و اشتباهات به حداقل مى رسد: امر دولت اسلامى، اگر با نظارت فقیه و ولایت
فقیه باشد، آسیبى به این مملکت وارد نخواهد شد. (11) این تاکیدات، علاوه بر آنکه با استدلالات کلامى حجیت ولایت فقیه سازگار است، نشئت یافته از احادیث خجسته امامان معصوم(ع) دراطاعت از ولى فقیه است. (12) امام صادق(ع) در جواب عمر بن حنظله که از ایشان در مورد مراجعه به سلاطین یا قضات جور پرسید، شدیدا چنین کارى را منع نمود ودستور مراجعه به ولى فقیه جامع الشرایط را صادر نمود: انظروا الى من کان منکم قد روى حدیثنا و نظر فى حلالناوحرامنا وعرف احکامنا، فارضوا به حکما، فانى قد جعلته علیکم حاکما، فاذا حکم بحکمنا فلم یقبل منه، فانمابحکم الله قد استخف و علینا رد و الراد علینا الراد على الله وهو على حد الشرک بالله. (13) [در مواقع سردرگمى] به راویان حدیث ما و آنان که در حلال و حرام احکام ما نظر مى کنند و احکام ما را مى شناسند، مراجعه کنید وبه حکم آنان، راضى باشید. من آنان را بر شما حاکم و ولى قراردادم، پس اگر چنین ولى امرى حکمى داد و از او قبول نشد، حکم خدا سبک شمرده شده و ما را رد کرده اید، و کسى که با مامخالفت کند، با خدا مخالفت نموده و در مرز شرک به خدا قرارگرفته است. بنابراین، اعتقاد و وفادارى به ولى امر، یکى از
شرایطزمامداران از دیدگاه امام(ره) است. 3. برخوردارى از شعور سیاسى در روایات ائمه اطهار(ع)، برخوردارى زمامداران از شعور و آگاهى سیاسى، به عنوان یکى از شرایط مهم و نگهدارنده عمود حکومت یادشده است و على(ع)، آن را باعث استوارى جامعه و استمرار حکومت دانسته است: حسن السیاسه قوام الرعیه. (14) سیاست نیکو، استوارى جامعه است. من حسنت سیاسته دامت رئاسته. (15) آنکه سیاستش نیکو باشد، ریاستش طولانى شود. زمامدارى که قدرت تشخیص خیر و صلاح مسلمانان را ندارد و ازاستقلال لازم براى حفظ عزت مسلمانان برخوردار نیست، نمى تواندبه درستى ریاست نماید و حتى موجب ضررهاى جبران ناپذیر خواهدبود; چنانکه امام على(ع) مى فرماید: سوء التدبیر، سبب التدمیر. (16) سیاست نادرست، موجب نابودى [جامعه] است. آفه الزعماء، ضعف السیاسه. (17) آفت زمامداران، ناتوانى در بینش سیاسى است. من قصر عن السیاسه، صغر فى الرئاسه. (18) کسى که در سیاست کوتاه بین باشد، ریاستش کوچک شود. امام خمینى(ره) نیز در بیان شرایط مسئولان نظام اسلامى، شرط بینش سیاسى را به جهت مقابله با دشمنان و حل و عقد امور، لازم وضرورى انگاشته است: راى خود را به شخصى که... داراى بصیرت در امر دین و دنیا ومنزه از گرایش به شرق و غرب و مکتبهاى انحرافى و داراى دیدسیاسى است، بدهید. (19) مجلس، اشخاص سیاسى لازم
دارد; اشخاص اقتصاددان لازم دارد; اشخاص سیاستمدار لازم دارد; اشخاص مطلع بر اوضاع جهان لازم دارد. (20) انتخاب اصلح براى مسلمین، یعنى انتخاب فردى که تعهد به اسلام وحیثیت آن داشته باشد و همه چیز را بفهمد; چون در مجلس، اسلام تنها کافى نیست; بلکه باید مسلمانى باشد که احتیاجات مملکت رابشناسد و سیاست را بفهمد. (21) نکته قابل توجه در این بحث، اشاره به اخلاق سیاسى رایج در میان کارگزاران حکومتها در دنیاست. سیاست در عرف امروز، رسیدن به هدف است، با هر وسیله ممکن و به عبارت دیگر، تن دادن به قواعدو ملازمات بازى سیاسى است. چنین سیره اى، اختصاص به سیاست بازان امروز ندارد; بلکه سابقه آن به دوره زعامت اهل بیت(ع)نیز مى رسد. دشمنان اهل بیت(ع) از هر نیرنگ و وسیله اى براى دستیابى به اهداف خود، بهره مى جستند و در مقابل آنها،سیاستمداران تکلیف گرایى چون اهل بیت(ع)، همواره خط بطلان براین نگرش کشیده، آن را مردود و مطرود مى دانستند. آنان به مفهوم رسمى سیاست، سیاستمدار نبودند; ولى فاقد بینش سیاسى نیز نبودند; بلکه مقیدات به اخلاق اسلامى، آنان را از این راهکارها باز مى داشت; به طورى که على(ع) مى فرماید: لولا ان المکر والخدیعه فى النار لکنت امکر الناس. (22) اگر جایگاه فریب و نیرنگ در آتش دوزخ نبود، من
فریبکارترین مردم بودم. و در جاى دیگر مى فرماید: هیهات! لولا التقى، لکنت ادهى العرب. (23) هیهات که اگر پرهیزگارى نبود، من زیرک ترین عرب بودم. بر این اساس، امام خمینى(ره) نیز که هشدارها و اندرزهایش برگرفته از سیاستهاى معصومان(ع) است، استفاده از روشهاى ناپسند و غیر اسلامى را در پیشبرد اهداف سیاسى، جایز نمى شمارد، هرچند هدف2 اسلامى باشد: از آقایان کاندیداها و دوستان آنان، انتظار دارم که اخلاق اسلامى انسانى را در تبلیغ براى خود و کاندیداهاى خویش، مراعات واز هرگونه انتقاد از طرف مقابل که موجب اختلاف و هتک حرمت باشد، خوددارى نمایند که براى پیشبرد مقصود، ولو اسلامى باشد،ارتکاب خلاف اخلاق و فرهنگ، مطرود و از انگیزه هاى غیر اسلامى است. (24) 4. تخصص و تعهد از شرایط کارگزاران نظام اسلامى از دیدگاه امام خمینى(ره)، تخصص به همراه تعهد آنان بوده است. از آنجا که دنیاى امروز به سمت علمى تر شدن به پیش مى رود و علوم مختلف، در حال انفکاک وتجزیه به شاخه هاى خاص خود هستند، استفاده از متخصصان در رشته هاى مختلف، امرى است غیرقابل انکار. امام على(ع) در اهمیت تخصص و تخصصى نمودن امور مى فرماید: قیمه کل امرء ما یحسنه. (25) ارزش هر کس، همسنگ کارى است که انجام آن را به نیکویى مى تواند. من اوما الى متفاوت خذلته الحیل. (26)
هر که خود را درگیر کارهاى متفاوت کند (و تخصص در یک کارنیابد)، از آشنایى با رمز و راز کارها بى بهره ماند. قطعا تخصص، زمانى ارزش خواهد داشت که در اختیار اهداف عالى انسانى و الهى قرار گیرد; وگرنه ابزارى خواهد بود در جهت ظلم و ستم به مردم، و وسیله اى در به انحراف کشیدن آنان. از این رو، در تعابیر متون اسلامى، تخصص در کنار تعهد به عنوان یک ارزش مطرح شده است. امام خمینى(ره) بر همین اساس، تخصص باتعهد را به عنوان یکى از شرایط کارگزاران نظام اسلامى مطرح نموده است: این مجلسى است که باید سیاست نه شرقى نه غربى را در جهان دوقطبى اجرا کند و احکام سیاسى و اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى اسلام را که به طاق فراموشى سپرده شده بود و قرنها منزوى بود،به صحنه آورد; و چنین مجلسى است که قدرت روحى مافوق عادى وقدرت تشخیص مسائل پیچیده جهان و قدرت تصمیم گیرى هاى قاطع، بى گرایش به دو قطب الحادى و سرمایه دارى را لازم دارد... چنین مجلسى در کمیسیونهاى مختلفش کارشناسان و متخصصان متعهد و زبردست لازم دارد. (27) تعهد به معناى امین بودن و خود را در قبال کار پذیرفته شده،مسئول دانستن است. آیات الهى و روایات منقول از ائمه اطهار(ع)نیز موید این نکته (همراهى
تخصص و تعهد) است. قرآن کریم، درآیات خود به ما مى آموزد که باید کار را به دست کاردان بسپاریم; کسى که هم توانایى اجرایى انجام دادن کار را از نظرمدیریتى و اجرایى داشته باشد و هم پاسدار حقوق مردم بوده، نسبت به آن، متعهد باشد. از این رو، آنجا که قید تخصص را ذکرنموده، آن را با قید (امانت) و (تعهد) قرین ساخته است. در سوره نمل، در آنجا که داستان حضرت سلیمان(ع) و زن فرمانرواى یمنى بیان شده است، آمده که حضرت سلیمان(ع) از اطرافیان خودپرسید: یا ایها الملا ایکم یاتینى بعرشها قبل ان یاتونى مسلمین. (28) یکى از حضار مجلس در پاسخ به سلیمان(ع) گفت: انا آتیک به قبل ان تقوم من مقامک، انى علیه لقوى امین. (29) من آن را قبل از آنکه از مکانت به پا خیزى، برایت مهیا مى سازم. همانا من بر این کار، توانا و امین هستم. همراهى دو واژه (قوى) و (امین) در این آیه و آیات دیگر که خواهد آمد، این نکته را مى فهماند که تخصص به تنهایى کافى نیست; بلکه امانت و تعهد نیز از شروط کارگزار اصلح است. داستان موسى و دختران حضرت شعیب(ع) نیز به ارزش تعهد و تخصص،اشاره دارد. موسى(ع) پس از کمک به دختران حضرت شعیب(ع)، مورددعوت آن حضرت قرار مى
گیرد و طبق نقل قرآن کریم، دختر شعیب(ع)به پدرش مى گوید: یا ابت استاجره ان خیر من استاجرت القوى الامین. (30) اى پدر! او را براى خدمت2 اجیرکن که همانا بهترین کارگزار وخدمتگذار است; [انسانى] توانمند و امین است. یوسف(ع) نیز آن گاه که به مقام وزارت اقتصاد مصر رسید، در بیان اصلح بودن خود براى آن جایگاه فرمود: اجعلنى على خزائن الارض انى حفیظ علیم. (31) قرآن کریم، تخصص همراه با تعهد را در کوچکترین کارها تا حساس ترین آنها لازم مى داند; از شبانى تا مقام وزارت و فرمانروایى. امام امت(ره)، در سخنان خود که برگرفته از همین آیات الهى است،همواره تخصص را در کنار تعهد، لازم و ضرورى شمرده است; ازپذیرش مسئولیت هاى کوچک در نظام، چون عضویت در شوراى شهر تانمایندگى مجلس شوراى اسلامى و ریاست جمهورى: اشخاصى [را] که متعهد هستند، اشخاصى که سالم هستند; اشخاصى[را] که بصیرت دارند و هیچ انحراف ندارند و در صراط مستقیم انسانیت هستند، به مجالس و مجلس شورا بفرستیم، تا این که ان شاء الله اسلام به آن معنایى که هست، اسلام به این حقیقى که هست، در ایران پیاده بشود. (32) افراد باید اولا مسلمان باشند و ثانیا معتقد به نهضت باشند; امین باشند در کارهایشان; ایمان حقیقى داشته باشند; متعهدباشند نسبت به احکام اسلام.
(33) [مردم،] یک اشخاصى [را] که امین هستند، اشخاصى [را] که معروف اند پیششان به امانت، به دیانت، به خدمت به مردم، آنها راتعیین کنند. (34) 5. حسن سابقه و عدم احتمال انحراف انسان، اساسا موجودى است اجتماعى و ناگزیر از ارتباط باهمنوعان خود است و از طرفى دیگر، موجودى است انتخابگر. انسان در نوع گزینش ها و ارتباطات خود، مى تواند به سراغ نیکان وپاکان رفته، نامى نیک از خود به یادگار نهد; همچنین مى تواندبا انسانهاى پست ارتباط داشته، در خدمت طاغوتها باشد. از بهترین اسباب شناخت افراد، بررسى گذشته و خط سیر فکرى آنان و نیز نوسانات موجود در زندگى شان است و این خود، وسیله مناسبى است در نقد و بررسى آنان. على(ع) در عهدنامه خود خطاب به مالک اشتر، او را از گزینش افرادى که با طاغوتها رابطه داشته اند،منع مى کند; چرا که همواره احتمال انحراف این اشخاص وجود دارد: ان شر وزرائک من کان للاشرار قبلک وزیرا ومن شرکهم فى الاثام، فلایکونن لک بطانه. (35) همانا بدترین وزیرانت، آنانى هستند که پیش از تو وزارت اشراررا به عهده داشته و در جنایتشان شریک بوده اند; پس به هیچ وجه همرازشان مگیر. امام خمینى نیز با آگاهى کامل، چنین شرطى را در مورد کارگزاران نظام اسلامى لازم شمرده، نه تنها قطع و یقین
به عدم انحراف راکافى نمى داند، بلکه احتمال انحراف در اشخاص را نیز خطرناک مى خواند: باید به اشخاصى که احتمال انحراف در آنان مى رود، راى ندهند; احتمال انحراف عقیدتى، اعمالى یا اخلاقى، باعث مى شود که به چنین اشخاصى اعتماد نمى شود کرد و راى به آنان، موجب مسئولیت خواهد بود. (36) افراد[ى که انتخاب مى شوند]، باید... سوابق انحراف و سوءنداشته باشند... و مخالف با طاغوت باشند. (37) امام على(ع)، در ادامه نصیحت خود به مالک اشتر، به او سفارش نموده تا با نیکان رابطه برقرار سازد و آنها را بشناسد، تاکارگزاران نظام را از میان آنانى که از حسن سابقه برخوردارندو از خانواده هاى مذهبى و ریشه دار هستند، انتخاب نماید: ثم الصق بذوى المروئات والاحساب واهل البیوتات الصالحه والسوابق الحسنه... ثم انظر فى امور عمالک... وتوخ من اهل البیوتات الصالحه والقدم فى الاسلام المتقدمه. (38) با کسانى در پیوند تنگاتنگ باش که از خانواده هاى ریشه دار وشایسته و داراى پیشینه اى درخشان اند... سپس در امورکارگزارانت، ژرف بنگر... و براى کارهایت کسانى را برگزین که از تجربه و نجابت بهره مندند و از خانواده هاى ریشه دار وشایسته و پیشتاز پیش از پیروزى اسلام هستند. على(ع) در ادامه سخن، علت این نوع انتخاب را چنین بیان مى فرماید: فانهم جماع من الکرم وشعب من
العرف... فانهم اکرم اخلاقاواصح اعراضا واقل فى المطامع اشرافا وابلغ فى عواقب الامورنظرا. (39) اینان به مجموعه اى از بزرگوارى ها آراسته اند و ریشه در ارزش ها و نیکى ها دارند... چنین کسانى، در اخلاق برترند و درآبرومندى، سالمتر; به آزمندى هاى مادى کمتر چشم دارند و به پایان کارها بیشتر مى اندیشند. امام امت(ره) نیز بر همین اساس، حسن سابقه را در میان کارگزاران و مدیران، یکى از شرایط انتخاب معرفى نموده است: امید است ملت مبارز متعهد، با مطالعه دقیق در سوابق اشخاص وگروه ها، آراى خود را به اشخاصى دهند که... به حسن سابقه وتعهد به قوانین اسلام... معروف و موصوف باشند. (40) از نکات قابل توجه در میان هشدارهاى آن حکیم الهى، توصیه به مراقبت و فریب نخوردن از سیاست بازان و منافقان است: خوف آن دارم که تبلیغات براى اشخاصى که به اسلام و جمهورى اسلامى اعتقاد ندارند و اعمال و گفتار آنان در این یک سال، شاهد آن است و اکنون براى راه پیدا کردن به مجلس و براى کارشکنى وجنجال در محیط مقدس مجلس شوراى اسلامى، خود را هوادار اسلام ومسلمان جا مى زنند، در قشرى از ملت و جوانان پاکدل، تاثیر کندو آراى مقدس خود را به کسانى دهند که به نفع اجانب، با اسلام وجمهورى اسلامى مخالفت
اساسى دارند. (41) این هشدارهاى دلسوزانه نیز برگرفته از تعالیم مکتب على(ع) است که مى فرماید: ثم لا یکن اختیارک ایاهم على فراستک واستنامتک وحسن الظن منک، فان الرجال یتعرفون لفراسات الولاه بتصنعهم وحسن خدمتهم ولیس وراء ذلک من النصیحه والامانه شىء ولکن اختبرهم بما ولوا للصالحین قبلک، فاعمد لاحسنهم کان فى العامه اثرا و اعرفهم بالامانه وجها فان ذلک دلیل على نصیحتک لله و لمن ولیت امره. (42) مبادا در گزینش مسئولان و کارگزاران خود، بر تیزهوشى و شناخت شخصى و خوش باورى خویش تکیه کنى که فرصت طلبان جامعه، مى کوشند تا با تصنع و خوش خدمتى، خود را در نگاه زمامداران بیارایند; در حالى که در پس آن نقاب تزویر، نشانى از امانت ودلسوزى ندارند. آنچه مى تواند در شناختت ملاک آزمون باشد،چگونگى همکارى آنان با شایستگان پیش از توست. پس بر کسانى تکیه داشته باش که از خود در میان انبوه مردم، خاطره هایى زیباتر به یادگار گذاشته اند و به امانت، شهره ترند، که این باریک بینى، خیرخواهى تو را براى خدا و ولیت به اثبات رساند. 6. اخلاق اسلامى در آیات الهى و روایات معصومان(ع)، خلق نیکو، حکمت نهایى وحى وعلت بعثت پیامبر اکرم عنوان شده است. خداوند در قرآن، اخلاق نیکوى پیامبر(ص) را باعث استحکام حکومت و جذب مردم دانسته است: فبما رحمه من الله لنت لهم و لو
کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک. از پرتو رحمت الهى، در برابر آنان نرم و مهربان شدى، و اگرخشن، تندخو و سنگدل بودى، از اطراف تو پراکنده مى شدند. در دستورات ائمه اطهار(ع)، علاوه بر آنکه عامه مردم به کسب خلق الهى تشویق شده اند، نسبت به مدیران و مسئولان جامعه اسلامى نیزاهتمام خاصى شده است. امام على(ع) خطاب به کسانى که خود راپیشواى مردم قرار مى دهند، مى فرماید: من نصب نفسه للناس اماما فلیبدا بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره ولیکن تادیبه بسیرته قبل تادیبه بلسانه ومعلم نفسه ومودبها احق بالاجلال من معلم الناس ومودبهم. (43) هر که خود را پیشواى مردم سازد، باید که پیش از تعلیم مردم به تعلیم خود بپردازد و با عملش تادیب نماید، نه زبانش; و آنکه خود را تعلیم دهد و با ادب سازد، شایسته تر به احترام است تاآنکه[فقط] مردم را تعلیم مى دهد و ادب مى آموزد. امام خمینى(ره) که خود، تبلورى از اخلاق انبیا و اوصیا بود وبراساس همین آیه شریف، ملتى را به دور خود جمع نمود، مى فرماید: در مسائل، ملایمت و جهت رحمت، بیشتر از جهت خشونت تاثیر مى کند. من در زمان اختناق رضاخانى، وقتى در مدرسه فیضیه صحبت مى کردم، آن گاه که از جهنم و عذاب الهى بحث مى کردم، همه خشکشان مى زد; ولى
وقتى از حمت حرف مى زدم، مى دیدم که دلها نرم مى شود و اشکها سرازیر مى گردد و این، تاثیر رحمت است. با ملایمت،انسان بهتر مى تواند مسائل را حل کند تا شدت. (44) معاذ بن جبل که فرستاده پیامبر اکرم به منطقه یمن بود، مى گوید: آخر ما اوصانى به رسول الله حین وضعت رجلى فى الغرز ان قال: احسن خلقک للناس یا معاذ بن جبل! (45) آخرین سفارش رسول خدا، آن گاه که پا در رکاب اسب نهادم، این بود: اى معاذ بن جبل! اخلاقت را با مردم نیکو کن. چرا که به فرموده امام على(ع): لا یراس من خلا عن الادب. (46) سرپرست و رئیس نمى شود کسى که از ادب [و اخلاق اسلامى] بهره اى نبرده است. و مالک اشتر نخعى را از استفاده از چنین اشخاص منع مى کند: فول على امورک خیرهم واخصص رسائلک التى تدخل فیها مکائدک واسرارک باجمعهم لوجوه صالح الاخلاق. (47) کارهایت را به بهترین آنها[کارگزارانت] بسپار و نامه هاى سرى ونقشه ها و طرحهاى مخفى خود را در اختیار کسى بگذار که داراى نیکوترین اخلاق باشد. امام امت(ره) نیز در سفارش خود به ملت ایران، بر همین اصل مهم تکیه نموده، سفارش مى کند که نمایندگانى انتخاب نمایند که مزین به اخلاق اسلامى باشند: وکیلهایى که آراسته هستند به
اخلاق خوب، متعهد هستند به اسلام... را انتخاب کنید. (48) مجلس، مجلس اسلامى است و باید اخلاق همه در انتخابات هم اخلاق اسلامى باشد. (49) 7. ساده زیستى گرفتار جاذبه هاى دنیایى و تجملات زندگى مادى شدن، از آفات اصلى یى است که هر کارگزار و مدیرى را تهدید مى کند. آنانى از این مهلکه جان سالم به در مى برند که نفس سرکش را رام کنند و به فرموده امیرالمؤمنین، دنیا را سه طلاقه نمایند. امام خمینى(ره) که نمونه کاملى از این گونه مردان بود، خطاب به مسئولان نظام اسلامى مى فرماید: اگر مى خواهید بى خوف و هراس، در مقابل باطل بایستید و از حق دفاع کنید و ابرقدرتان و سلاحهاى پیشرفته آنان و شیاطین وتوطئه هاى آنان، در روح شما اثر نگذارد و شما را از میدان به در نکند، خود را به ساده زیستن عادت دهید و از تعلق قلب به مال و منال و جاه و مقام بپرهیزید. مردان بزرگ که خدمتهاى بزرگ براى ملتهاى خود کرده اند، اکثرا ساده زیست و بى علاقه به زخارف دنیا بوده اند; چرا که با زندگانى اشرافى و مصرفى، نمى توان ارزشهاى انسانى اسلامى را حفظ کرد. (50) تجارب امام(ره) و اندرزهاى ایشان، همگى نشئت یافته ازهشدارهایى است که ائمه اطهار(ع) گوشزد مى کردند; همان گونه که از نامه امام على(ع)
به منذر بن جارود عبدى که گزارش گرایش او به دنیا و خیانتهایش به امام(ع) رسیده
بود همین معانى فهمیده مى شود: تعمر دنیاک بخراب آخرتک و تصل عشیرتک بقطیعه دینک! ولئن کان ما بلغنى عنک حقا لجمل اهلک وشسع نعلک خیر منک ومن کان بصفتک فلیس باهل ان یسد به ثغر او ینفذ به اثر اویعلى له قدر، او یشرک فى امانه، او یومن على خیانه. (51) دنیایت را به بهاى ویرانى آخرت خویش، آبادان مى کنى و با گسستن از دین و دیانت، فقط به خویشاوندان خویش مى رسى! راستى که اگراین گزارش صحیح باشد، شتر قبیله تو و میخ کفشت، نزد من، باارزش تر از خود توست; و کسى که ویژگى هایى چون تو داشته باشد،شایسته آن نیست که روزنه هاى نفوذ دشمن، با وجود او سد شود; قانونى به اجرا درآورد; منزلتى والا بیابد; در امانتى شریک شودو یا از ارتکاب هر خیانتى، مصون انگاشته شود. اگر مسئولان نظام اسلامى در زندگى عملى خود، ساده زیستى را به نمایش ننهند، چگونه مى توانند درد و رنج محرومان را درک کنندو به فکر رفع محرومیت هاى آنان باشند. از این روى، امام على(ع)، کسانى را که دندان طمع به دنیا را هنوز از وجود خودخارج نساخته اند، شایسته رسیدن به مناصب مدیریت در جامعه نمى داند: انما یستحق السیاده... من لاتفره المطامع. (52) همانا کسى مستحق سرورى[اجتماع] است... که
چیزهاى طمع انگیز، اورا فریب ندهد. و رسول اکرم در بیان سادگى مسئولان نظام اسلامى مى فرماید: امیر القوم، اضعفهم دابه. (53) آقا و بزرگ اجتماع، کسى است که از ساده ترین مرکب استفاده مى کند. از این رو، مى بینیم حضرت امام(ره) نیز در بیان شرایطکارگزاران نظام اسلامى، بر وجود افرادى که ساده زیستى را به عنوان یک اصل پذیرفته اند، تاکید نموده در وصیتنامه الهى سیاسى خود، انتخاب از میان آنان را لازم مى شمرد: ملت... توجه داشته باشند، رئیس جمهور و وکلاى مجلس، از طبقه اى باشند که محرومیت و مظلومیت مستضعفان و محرومان جامعه را لمس نموده و در فکر رفاه آنان باشند، نه از سرمایه داران و زمین خواران و صدرنشینان مرفه و غرق در لذات و شهوات که تلخى محرومیت و رنج گرسنگان و پابرهنگان را نمى توانند بفهمند. (54) 8. حامى و خدمتگزار مستضعفان وظیفه اصلى مسئولان نظام دینى الهى، رعایت حال توده مردم محروم و ضعیف است. در سخنان معصومان(ع)، سفارش شده است که هرمسئولى باید مقام و منصب خویش را امانتى الهى بداند و همگان رااز عدل و احسان خود، بهره مند سازد; ولى در عین حال، اهتمام به امور محرومان و مستضعفان، مورد تاکید قرار گرفته است; چراکه اگر زمامداران حکومت، نسبت به محرومان و مرفهان یکسان بیندیشند و دستگیر کسانى که
حقوقشان از بین رفته نباشند، آن نظام، ناپایدار خواهد بود. على(ع) در سفارش خود به مالک اشتراز رسول خدا نقل مى کند: لن تقدس امه لایوخذ للضعیف فیها حقه من القوى غیر متتعتع. (55) هیچ امتى که در آن با صراحت و بى لکنت، حق ناتوان از زورمندبازگرفته نشود، از ستم، پاکسازى نگردد. آن حضرت در نامه دیگرى به مسئولان امر صدقه مى فرماید: بوسى لمن خصمه عندالله الفقراء والمساکین و السائلون و المدفوعون و الغارمون و ابن السبیل (56) بدا به حال کسى که تهیدستان، زمینگیر شدگان، گدایان، آوارگان،بدهکاران و در راه ماندگان جامعه در پیشگاه خدا دشمن او باشند! امام خمینى(ره) نیز در بیان صفات مسئولان نظام طاغوت، آنان راچنین توصیف کرده است: مجلس دیروز، نمى توانست به فکر محرومین باشد، براى اینکه محروم در آن نبود. (57) مجلس شورا هم نمى خواهیم از طبقه بالا درست بشود. مجلس شورا مى خواهیم از آدمهایى [درست بشود] که متوجه اند به اینکه به این ملت چه گذشته است. (58) از دیدگاه ائمه اطهار(ع) و شاگردان برجسته آنان همچون امام(ره)، در نظام اسلامى، گرایش به محرومان و مستضعفان وحمایت از آنان، از شرایط اساسى سیاستگذاران است; چراکه به فرموده رسول خدا چنین نظامى از ظلم و ستم، مبرا نیست. در نظام اسلامى، چنانچه مسئول امور مسلمانان، خود را وامدارمرفهان بى درد نماید، نمى تواند
حامى و خدمتگزار فقرا وضعیفان جامعه باشد. امام على(ع) در نامه خود به عثمان بن حنیف(که بر سر سفره اى رنگین حاضر شده بود)، چنین برخروشیده است: اما بعد; یابن حنیف! فقد بلغنى ان رجلا من فتیه اهل البصره دعاک الى مادبه فاسرعت الیها تستطاب لک الالوان وتنقل الیک الجفان، وماظننت انک تجیب الى طعام قوم عائلهم مجنو وغنیهم مدعو. (59) اما بعد; اى پسر حنیف! به من گزارش رسیده است که مردى از اشراف بصره، تو را به بزم خویش فراخوانده و تو دعوتش را به گرمى پذیرفته اى و به میهمانى اش شتافته اى; در آنجا غذاهاى رنگارنگ و لذیذ تدارک دیده بودند و در ظروف شاهانه اى ریختند. مرا گمان نبود که تو پذیراى طعام قومى باشى که تهیدستانشان رامى رانند و توانگرانشان را فرا مى خوانند. و امام امت(ره) نیز در پیامى که به (منشور انقلاب) شهرت یافت،مى فرماید: آنهایى که در خانه هاى مجللى، راحت و بى درد آرمیده اند و فارغ از همه رنجها و مصیبتهاى جانفرساى ستون محکم انقلاب وپابرهنگان محروم، تنها ناظر حوادث بوده اند و حتى از دور هم دستى بر آتش نگرفته اند، نباید به مسئولیت هاى کلیدى تکیه کنند; که اگر به آنجا راه پیدا کنند، چه بسا انقلاب را یکشبه بفروشند. (60) مسئولانى مى توانند به فکر محرومان
باشند که خود را چون خدمتگزارى در اختیار آنان بدانند و با آنها در ارتباط بوده، درد دل آنان را بشنوند و براى حل مشکلات آنان، اقدام نمایند; نه آنکه خود را در حصار واسطه ها و مشغله هاى کارى، محصورسازند; چرا که به فرموده على(ع)، چنین خصلتى از قبیح ترین خصائص یک مسئول است: تسعه اشیاء قبیحه وهى من تسعه انفس اقبح... القطعیه من الروساء. (61) نه چیز است که [سر زدن آنها از هر کس] زشت است; ولى از طرف نه کس زشت تراست... [یکى از آنها] قطع ارتباط [با مردم]، توسطروسا [ى کشور] است. امام على(ع) بر این اساس، خطاب به مالک اشتر مى فرماید: فلا یشغلنک عنهم بطر ، فانک لاتعذر بتضییع التافه لاحکامک الکثیر المهم فلا تشخص همک عنهم ولا تصعر خدک لهم... واجعل لذوى الحاجات منک قسما تفرغ لهم فیه شخصک وتجلس لهم مجلسا عاما فتتواضع فیه لله الذى خلقک. (62) پس هرگز مباد که سرمستى ریاست، از آنان بازت دارد; چرا که انجام گرفتن کارهاى فراوان و مهم، پوزشى براى بر زمین ماندن مسئولیت هاى پیش پا افتاده نیست. پس اندیشه از آنان برمدار وروى برمگردان... براى کسانى که نیازمند مراجعه به تو هستند،بخشى از وقت خود را آزاد بگذار که شخصا آماده پذیرفتنشان باشى و در جلسه اى همگانى، با آنان حضور
یابى. پس براى همان خداوندى که تو را آفریده است، فروتن باش. امام راحل(ره) نمونه بارز اجراکننده دستورهاى اهل بیت(ع) بود; تا آنجا که خود را خادمى کوچک در برابر امت مسلمان مى دانست. ایشان مى فرماید: من عادت به تشریفات ندارم که مثلا بین من و کسى واسطه باشد،ارتباط باشد. این، برخلاف ادب اسلام است. من در اختیار همه آقایان هستم، به مقدارى که قدرت داشته باشم. (63) اگر به من بگویند خدمتگزار، بهتر از این است که بگویند رهبر. رهبرى مطرح نیست; خدمتگزارى مطرح است. اسلام، ما را موظف کرده که خدمت بکنیم. (64) و خطاب به ملت ایران، انتخاب چنین افرادى را توصیه مى نماید: راى خود را به شخصى که متعهد به اسلام و خدمتگزار به ملت و کشورو حامى مستضعفان... است، بدهید. (65) یک اشخاصى [را] که... معروف هستند به خدمت به مردم،... تعیین بکنند. (66) 9. وطن دوستى و حفظ منافع کشور یکى دیگر از شرایط مسئولان نظام اسلامى از دیدگاه امام خمینى(ره)، وجود حس وطن دوستى در آنان است. ایشان در مقاطع مختلف، به این نکته اشاره نموده است: افراد سالم، افراد وطنخواه، افراد وطن دوست، افرادى که نه شرقى باشند و نه غربى; بلکه در صراط مستقیم اسلامیت و انسانیت باشند، انتخاب کنید و به آنها راى بدهید. (67) اشخاصى که صحیح
اند; اشخاصى که متدین اند; اشخاصى که ملى هستند; اشخاصى که چپى و راستى نیستند; اینها را تعیین بکنند; در رئیس جمهور همان طور، در وکلایشان هم همین طور. (68) اما اینکه چنین سخنانى با دیدگاه رهبرى که به وجود مرزجغرافیایى میان ملل مسلمان، اعتقادى نداشت و مسلمانان راداراى یک مرز، آن هم مرز اعتقادى اسلام مى دانست و از طرفى،اسلام را سیلى خورده از طرف ملى گراها مى دانست، چگونه قابل جمع است، نکته اى است که با کاوش در روایات ائمه اطهار(ع) وسخنان دیگر آن رهبر فقید، قابل حل است. همان طور که از سخنان امام(ره) آشکار است، ایشان، آن گاه که وطن دوستى را به عنوان یکى از شرایط کارگزاران نظام اسلامى مطرح مى سازد، آن را باقیدهاى (نه شرقى، نه غربى) و (نه چپى و نه راستى)، و (صراطمستقیم اسلامیت) مقید مى نماید و با اضافه نمودن این قیود،جنبه هاى منفى و خطرناک وطن گرایى را نفى مى کند. نکته قابل توجه این است که اساسا در اسلام، تمام رابطه هاى فردى و اجتماعى، براساس معیارهاى دینى نقش مى بندد و نه معیارهاى قومى و قبیله اى، و بر این اساس، در مسئله ازدواج و ارث، منزل واحد و یا وطن مطرح نیست. چگونه مى توان وطن دوستى را به طور مطلق پذیرفت،
در حالى که رسول خدا فرموده است: من سمع رجلا ینادى یاللمسلمین، فلم یجبه فلیس بمسلم. (69) هر که بشنود کسى ندا مى دهد: (اى مسلمانان!) و او را جواب نگوید، پس مسلمان نیست. على(ع) نیز حفظ مرزهاى مسلمانان را از وظایف کارگزاران خوددانسته، مى فرماید: ذد عن شرائع الدین وحط ثغور المسلمین. (70) شریعت را[از خطرها و شبهات] نگه دار و مرزهاى مسلمانان را حفظکن. امام(ره) نیز مانند رسول خدا(ص) و على بن ابى طالب(ع)، قائل به مرزهاى جغرافیایى نبود و مى فرمود: ملى گرایى، ملت ایران را در مقابل سایر ملتهاى مسلمین قرار مى دهد. (71) این ملى گرایى، اساس بدبختى مسلمین است. (72) نهضت ما اسلامى است، قبل از آنکه ایرانى باشد. (73) و اما اینکه حضرت امام(ره)، وطن دوستى را (با تمام خطرهاى آن)از شرطهاى یک کارگزار در نظام جمهورى اسلامى مى داند نیزبرخاسته از درس آموزى ایشان در مکتب اهل بیت(ع) است; چرا که على(ع) یکى از اسباب آبادانى شهرها را حب وطن برشمرده است: عمرت البلدان بحب الاوطان. (74) آبادانى شهرها به واسطه علاقه به وطن هاست. وجود چنین صفتى در انسان، باعث مى شود تا در عین حالى که به فکر دیگر مسلمانان و در اندیشه رهایى آنان از مشکلات است، به فکر مردم وطن خود نیز باشد و براى
رفع مشکلات آنان، اقدام نماید. از دیگر شرایط ذکر شده در کلام امام(ره) براى کارگزاران، (مقدم نمودن مصالح امت اسلامى بر مصلحت خود) است: امید است ملت مبارز متعهد، با مطالعه دقیق در سوابق اشخاص وگروهها، آراى خود را به اشخاصى دهند که... به خیرخواهى امت،معروف و موصوف باشند. باید ملت شریف بداند که انحراف از این امر مهم اسلامى، خیانت به اسلام و کشور است و موجب مسئولیت عظیم. (75) من متواضعانه از شما مى خواهم که حتى الامکان در انتخاب اشخاص،با هم موافقت نمایید... و سرنوشت اسلام و کشور را به دست کسانى دهید که منفعت خود را بر مصلحت کشور، مقدم ندارند. (76) چرا که چنین انتخابى، به فرموده على(ع)، باعث استوارى سخن ودلائل گوینده مى شود و براى زیردستان بهتر است: احب لعامه رعیتک ما تحب لنفسک و اهل بیتک و اکره لهم ماتکره لنفسک واهل بیتک; فان ذلک اوجب للحجه واصلح للرعیه. (77) آنچه براى خود و خانواده ات مى پسندى، براى مردم نیز دوست بدارو آنچه براى خود نمى خواهى، براى آنان نیز مخواه. در حقیقت،این صفت، سخن تو را پایدارتر مى سازد و براى زیردستان بهترخواهد بود. و در روایت دیگرى، این امر را از حقوق مردم بر والى بیان کرده است: من حق الراعى ان یختار لرعیته یختاره لنفسه. (78) از حقوق مردم که
برعهده والى است، این است که هر چه براى خودش برمى گزیند، براى مردم نیز بخواهد. 10. شجاعت یکى دیگر از معیارهاى انتخاب کارگزاران نظام اسلامى از دیدگاه امام خمینى(ره)، شجاعت و جسارت آنان در دفاع از حق است. نهال نوپاى اسلام، با شجاعت بى نظیر پیامبر اکرم و امیرمومنان على(ع)غرس شد و سپس به وسیله ائمه اطهار(ع) آبیارى گشت و پس از غیبت حضرت ولى عصر(عج) نیز شجاعت آن امام، همام در دل مومنان حقیقى، بخصوص عالمان مهذب، وارد شد تا با سختکوشى در راه اعتلاى دین، زمینه ظهور حضرتش را فراهم آورند. امام خمینى(ره) خود، یکى از مصادیق آشکار این گونه افراد بودکه با شجاعتش اسلام ناب محمدى را به عرصه بین المللى کشاند وبراى بقاى آن، یکى از معیارهاى انتخاب مسئولان نظام اسلامى رانیز وجود شجاعت در آنها بیان نمود: کسانى را که انتخاب مى کنید، باید مسائل را تشخیص دهند; نه ازافرادى باشند که اگر روس یا امریکا یا قدرت دیگرى تشرى زد،بترسد. باید بایستند و مقابله کنند. (79) همان گونه که اشاره شد، شجاعت، از شرایط لازم زمامداران نظام اسلامى است; زیرا بدون وجود چنین صفتى، آنان نمى توانند مجریان احکام الهى باشند و تحت تاثیر فشارهاى دشمنان اسلام واقع شده،قافیه را خواهند باخت. چنانچه امام على(ع) در بیان شرایط رهبرو مسئول جامعه اسلامى مى
فرماید: یحتاج الامام الى قلب عقول ولسان قوول وجنان على اقامه الحق صوول. (80) رهبر و امام[جامعه]، به ذهنى تیز و زبانى پرتوان و گویا، و دلى پر جرئت براى اقامه حق، نیازمند است.
: 1. نهج البلاغه، حکمت139. 2. اصول الکافى، ج1، ص339. 3. الغیبه، الطوسى، ص177. 4. اصول الکافى، ج1، ص202; الامالى، الصدوق، ص540; عیون اخبارالرضا، ج1، ص22; تحف العقول، ص441. 5. سوره طلاق، آیه2: هر که از خدا پروا کند، خدا براى او راهى خواهد گشود. 6. صحیفه نور، ج18، ص136: در جمع جامعه روحانیت تهران و... )13/7/1362(. 7. همان، ج11، ص269: پیام به مناسبت اولین دوره مجلس شوراى اسلامى )23/11/1358(. 8. غررالحکم، ح 6199. 9. صحیفه نور، ج11، ص269: پیام به مناسبت انتخابات مجلس شوراى اسلامى)13/11/1358(. 10. همان، ج1، ص151: در جمع خانواده هاى شهدا و انجمن اسلامى دانشگاه ها)9/11/1358(. 11. همان، ج9، ص28/6/1358(170). 12. مانند سخن على(ع): (ان احق الناس بهذا الامر، اقواهم علیه واعلمهم بامر الله فیه... ولایحمل هذا العلم الا اهل البصر والصبر والعلم بمواضع الحق) (نهج البلاغه، خطبه173(. 13. اصول الکافى، ج1، ص67; تهذیب الاحکام، ج6، 301 (ح845(; الاحتجاج، ج2، ص260 (ح232(; بحارالانوار، ج2، ص221. 14. غررالحکم، ح4818. 15. همان، ح8438. 16. همان، ح5571. 17. همان، ح3931. 18. همان، ح8536. 19. صحیفه نور، ج15، ص163: پیام به مناسبت انتخابات ریاست جمهورى
)2/7/1360(. 20. همان، ج18، ص204: سخنرانى در جمع استانداران، فرمانداران و... )13/10/1362(. 21. همان، ج18، ص136: در جمع جامعه روحانیت تهران و... )13/7/1362(. 22. اصول الکافى، ج2، ص336. 23. غررالحکم، ح10041. 24. صحیفه نور،... 25. نهج البلاغه، ترجمه عبدالمجید معادیخواه، حکمت646. 26. همان، حکمت973. 27. صحیفه نور، ج19، ص5: پیام به مناسبت گشایش دومین دوره مجلس شوراى اسلامى )7/3/1363(. 28. سوره نمل، آیه 38. 29. همان، آیه39. 30. سوره قصص، آیه26. 31. سوره یوسف، آیه 55. 32. صحیفه نور، ج5، ص267: سخنرانى در جمع کارکنان ذوب آهن)18/1/1358(. 33. همان، ج9، ص251: سخنرانى در جمع نمایندگان مجلس خبرگان)12/7/1358(. 34. همان، ج10، ص154: سخنرانى در جمع گروهى از دانشجویان)14/8/1358(. 35. نهج البلاغه، نامه53. 36. صحیفه نور، ج12، ص75: پیام در آستانه دومین مرحله انتخابات مجلس شوراى اسلامى )17/2/1359(. 37. همان، ج9، ص251: سخنرانى در جمع گروهى از نمایندگان مجلس خبرگان )12/7/1358(. 38. نهج البلاغه، نامه53. 39. همان. 40. صحیفه نور، ج12، ص3: پیام به مناسبت برگزارى اولین دوره انتخابات مجلس شوراى اسلامى )21/7/1358(. 41. همان، ص7: پیام به مناسبت انتخابات مجلس اسلامى)21/12/1358(. 42. نهج البلاغه، نامه53. 43. همان، حکمت73. 44. صحیفه نور، ج18، ص127: سخنرانى در جمع نمایندگان مجلس ومسئولان کشورى و لشکرى )16/8/1362(. 45. موطا مالک، ج2، ص902. 46. غررالحکم، ح10875. 47. نهج البلاغه، نامه53. 48. صحیفه
نور، ج11، ص284: سخنرانى در جمع مردم و کارکنان بیمارستان قلب )11/12/1358(. 49. همان جا. 50. همان، ج19، ص11: پیام به مناسبت گشایش دومین دوره مجلس شوراى اسلامى )7/3/1363(. 51. نهج البلاغه، نامه 72. 52. نثرالدر، ج1، ص292; غررالحکم، ح2101. 53. جعفریات، ص79. 54. وصیتنامه الهى سیاسى امام خمینى. 55. نهج البلاغه، نامه53. 56. همان، نامه26. 57. صحیفه نور، ج18،ص11/5/1362( 54(. 58. همان، ج10، ص154: سخنرانى در جمع گروهى از دانشجویان)16.8.1358(. 59. نهج البلاغه، نامه 45. 60. 61. معدن الجواهر، ص67; دعائم الاسلام، ج1، ص83. 62. نهج البلاغه، نامه53. 63. صحیفه نور، ج2، ص17/7/1358( 116(. 64. کلمات قصار امام خمینى(ره)، ص227. 65. صحیفه نور، ج15، ص163: پیام در آستانه انتخابات ریاست جمهورى )2/7/1360(. 66. همان، ج10، ص154: سخنرانى در جمع دانشجویان دانشگاه اصفهان)16/8/1358(. 67. همان، ج5، ص277: سخنرانى در جمع عشایر )21/1/1358(. 68. همان، ج12، ص3: پیام به مناسبت اولین دوره انتخابات مجلس شوراى اسلامى )21/12/1358(. 69. اصول الکافى، ج2، ص164; التهذیب، ج6، ص175 (ح29(. 70. غررالحکم، ح5193. 71. کلمات قصار امام خمینى، ص126 و127. 72. همان جا. 73. همان جا. 74. تحف العقول، ص147. 75. صحیفه نور، ج12، ص28/12/1358(3). 76. همان، ج11، ص23/11/1358( 269(. 77. الامالى، الطوسى، ص30. 78. غررالحکم، ح9335. 79. صحیفه نور، ج18، ص12/10/1362( 198(. 80. غررالحکم، ح 11010 .
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 2 ارسطا، محمد جواد
ولایت فقیه و خصوصا ولایت مطلقه فقیه، از مهم ترین مفاهیمى است که پس از پیروزى انقلاب اسلامى در ایران مطرح شده است. اهمیت این مفهوم، هم بدان جهت است که دشمنان مغرض و سرسختى دارد و هم از آن روست که بسیارى از دوستان و طرفدارانش تبیین هاى صحیح واستوارى از آن ارائه نداده، بیشتر به تمجید و تحسینش مى پردازند و حتى در بعضى موارد چهره اى خشن و غیر منطقى از آن مى نمایانند. مقاله حاضر متکفل آن است که به نقد و بررسى یکى از مهم ترین شبهاتى که در مورد ولایت فقیه مطرح شده ست بپردازد و با ارائه تصویر واضحى از ولایت فقیه در تبیین دقیق آن بکوشد. 1. یکى از اولین شبهاتى که در خصوص ولایت مطلقه فقیه مطرح گردید، راجع به اطلاق ولایت بود. برخى گفته اند: اطلاق به معناى رها بودن از هرگونه قید و شرط است و ولایت مطلقه بدین معنى است که ولى فقیه مى تواند در همه امور مردم اعم از خصوصى و عمومى تصرف نماید; مجاز است که در اموال و نفوس اشخاص تصرف کند و مثلا آنان را به طلاق همسرشان وادار کند و یا هر زمان که خواست، قوانین عادى و اساسى را زیر
پا بگذارد، مجلس شوراى اسلامى و مجلس خبرگان را منحل کند (1) و یا حتى شکل نظام را تغییر دهد، بدون این که از این جهت محدودیتى داشته باشد یا کسى بتواند از دستور او تخلف کند یا او را مورد مؤاخذه قرار دهد. و در یک کلام، ولایت مطلقه یعنى آن که ولى فقیه مافوق قانون است، همان گونه که در حکومت مطلقه، حاکم چنین موقعیتى دارد. 2. قبل از پرداختن به پاسخ این شبهه، ابتدا باید یادآور شویم که ظاهرا یکى از عوامل پیدایش چنین توهمى شباهت لفظى میان ولایت مطلقه و حکومت مطلقه است. توضیح این که آشنایان با علم حقوق و سیاست مى دانند که در اصطلاح این دو علم، حکومت مطلقه در بسیارى از موارد به معناى حکومت استبدادى به کار مى رود. یعنى حکومتى که پایبند به اصول قانونى نبوده، هر زمان که بخواهد به حقوق اتباع خود تجاوز مى نماید. (2) بر این اساس گاهى چنین تصور مى شود که لفظ «مطلقه»، هم در ولایت مطلقه و هم در حکومت مطلقه به معناى رها از هرگونه قید و شرط است و از آنجا که ولایت نیز به معناى حکومت است، پس این دو اصطلاح در معنا مساوى بوده، نشانگر حکومتى هستند که به هیچ ضابطه و قانونى
پایبند نیست و تمام قدرت در دست حاکم یا هیات حاکم متمرکز است، بدون این که صاحبان قدرت در استفاده از آن هیچ گونه محدودیت و یا مسئولیتى داشته باشند. 3. پاسخ: با مراجعه به تبیین دقیق ولایت مطلقه فقیه در کتاب هاى معتبر فقهى همچون کتاب البیع حضرت امام خمینى (قده) به وضوح درمى یابیم که اطلاق ولایت به هیچ وجه به معناى رها بودن آن از هرگونه قید وشرط نیست، بلکه اصولا اطلاق در اینجا و در هر جاى دیگر یک مفهوم نسبى دارد و از این رو، در علم اصول فقه گفته مى شود: «الاطلاق والتقید امران اضافیان» ; اطلاق و تقیید دو امر نسبى (یا اضافى) هستند. (3) توضیح این که اطلاق از جمیع جهات، حتى در مورد خداوند نیز تحقق ندارد. چرا که خداوند متعال نیز بر اساس ضوابط و حدود و قیود معینى اعمال قدرت مى کند که همان حسن و قبح عقلى است. یعنى خداوند هیچ گاه به انجام کارى که عقلا قبیح است (مانند ظلم) فرمان نمى دهد و از انجام کارى که عقلا حسن و پسندیده است (مانند عدل) نهى نمى کند. البته این قیود از ذات خداوند نشات گرفته است نه از منشا دیگرى، ولى به هر حال افعال خداوند نیز بدون قید و شرط نیست. پیامبران و
ائمه(ع) نیز همین طور هستند. یعنى اعمال ولایت و تصرفات آنان مقید به قیود و شروط معینى است و مطلق از جمیع جهات نیست. مثلا هیچ یک از آنان مجاز نیستند که همسر مردى را در اختیار خود بگیرند، مگر از طریق ازدواج شرعى، آن هم پس از این که از شوهر اول خود طلاق گرفته و مدت عده اش سپرى شود. همچنین هیچ یک از معصومین نمى تواند مردم را به انجام کارهاى خلاف شرع امر کرده یا آنان را از انجام واجبات الهى نهى کند. وقتى که اعمال ولایت خداوند و معصومین(ع) این چنین مقید و محدود باشد، تکلیف ولى فقیه نیز به طریق اولى معلوم خواهد بود; بلکه با مراجعه به اندیشه ولایت مطلقه معلوم مى شود که محدوده ولایت ولى فقیه مضیق تر از ولایت معصومین(ع) است. 4. بیان مطلب این است که پیامبر اکرم(ص) و ائمه(ع)، هم به دلیل برخوردارى از مقام عصمت داراى ولایت بر مردم هستند، و هم به دلیل دارا بودن منصب حکومت و سرپرستى جامعه. ولى محدوده این دو ولایت با هم فرق دارد ; به این صورت که آن حضرات(ع) بر اساس مقام عصمت خود مجاز به تصرف در امور خصوصى مردم هستند; یعنى مى توانند در امور شخصى مردم به آنان امر و نهى کنند و مثلا به
کسى دستور دهند که همسرش را طلاق دهد یا اموالش را بفروشد یا شغل معینى را عهده دار شود. اما بر اساس ولایت و حکومت خود بر جامعه، فقط مجاز به تصرف در امور عمومى مردم هستند. چرا که حکومت اصولا عهده دار تنظیم امور عمومى مردم است ; یعنى امورى که ناشى از زندگى اجتماعى است. به عبارت دیگر، در زندگى اجتماعى به طور طبیعى حقوق و خواسته هاى مردم با هم تزاحم پیدا مى کند و ناگزیر باید سازمانى وجود داشته باشد که این تزاحمات را رفع کرده، حقوق و آزادى هاى مردم را تامین نماید. این سازمان همان حکومت است. بنابراین، حکومت از مقتضیات زندگى اجتماعى است و از همین رو، حیطه اختیارات آن نیز در همین محدوده است. البته گاهى ممکن است بین حقوق فرد و جامعه تزاحمى به وجود آید; در چنین صورتى بدون شک حق جامعه به خاطر مصداق اهم بودنش، بر حق فرد که مصداق مهم است مقدم خواهد بود و البته متولى تقدیم حق جامعه بر فرد، نهاد حکومت است. زیرا در غیر این صورت مصالح جامعه، که حکومت عهده دار پاسدارى از آن است، تضییع خواهد شد. از این دو قسم ولایت تنها قسم دوم، یعنى ولایت ناشى از مقام حکومت و سرپرستى جامعه، به فقهاى جامع الشرایط در
عصر غیبت منتقل شده است و از این رو، مى بینیم که حضرت امام خمینى(قده) در بحث ولایت فقیه خود به طور مکرر تصریح مى کند که منظور از ولایت فقها در عصر غیبت، همان ولایت از قسم دوم است: «فللفقیه العادل جمیع ما للرسول و الائمه علیهم السلام مما یرجع الى الحکومة و السیاسة»; (4) تمامى اختیارات پیامبر اکرم(ص) و ائمه(ع) که به حکومت و سیاست برمى گردد براى فقیه عادل نیز ثابت است. «فتحصل مما مر ثبوت الولایة للفقهاء من قبل المعصومین(ع) فى جمیع ما ثبت لهم الولایة فیه من جهة کونهم سلطانا على الامة»; (5) ثابت است ولایت براى فقها از جانب معصومین(ع) در تمام امورى که معصومین(ع) از جهت حاکم بودن بر امت، در آنها داراى ولایت هستند. «ما ثبت للنبى صلى الله علیه و آله و الامام علیه السلام من جهة ولایته و سلطنته ثابت للفقیه»; (6) هر آنچه براى پیامبر اکرم(ص) و امام معصوم(ع) از جهت ولایت و حکومت ثابت است، براى فقیه نیز ثابت مى باشد. «ان للفقیه جمیع ما لللامام علیه السلام الا اذا قام الدلیل على ان الثابت له علیه السلام لیس من جهة ولایته و سلطنته بل لجهات شخصیته»; (7) فقیه از تمامى اختیارات امام(ع) برخوردار است، مگر در مواردى که دلیلى قائم شود بر این که
اختیار امام معصوم(ع) ناشى از جهت ولایت و حکومت نیست، بلکه به دلیل جهات شخصى [همانند عصمت] است. همچنین توضیح مى دهد که مراد از ولایتى که به فقها در عصر غیبت انتقال پیدا کرده ولایت کلیه الهیه نیست، بلکه ولایت جعلى اعتبارى است که همان منصب حکومت و فرمانروایى مى باشد: «لیس المراد بالولایة هى الولایة الکلیة الالهیة التى دارت فى لسان العرفاء و بعض اهل الفلسفة بل المراد هى الولایة الجعلیة الاعتباریة کالسلطنته العرفیة و سائر المناصب العقلائیة کالخلافة التى جعلها الله تعالى لداود(ع) و فرع علیها الحکم بالحق بین الناس و کنصب رسول الله صلى الله علیه و آله علیا(ع) بامرالله تعالى خلیفة و ولیا على الامة» (8); مراد از ولایت [ در بحث ولایت فقیه ] ولایت کلیه الیهه که در زبان عرفا و بعضى از اهل فلسفه رایج است نمى باشد. بلکه مقصود از آن ولایت جعلى اعتبارى است، مانند حکومت عرفى و دیگر منصب ها و مقام هاى عقلایى ; همچون خلافتى که خداوند متعال براى داوود(ع) جعل کرد و حکومت بر اساس حق در بین مردم را بر آن (خلافت) متفرع ساخت و مانند نصب على(ع) به عنوان خلیفه و ولى بر امت از سوى رسول خدا(ص) به امر خداوند متعال. و در نهایت براى این که جاى هیچ گونه
برداشت ناصوابى باقى نماند مى فرماید: «ان ما ثبت للنبى صلى الله علیه و آله و الامام علیه السلام من جهة ولایته و سلطنته ثابت للفقیه و اما اذا ثبت لهم(ع) ولایة من غیر هذه الناحیة فلافلو قلنابان المعصوم علیه السلام له الولایة على طلاق زوجة الرجل او بیع ماله او اخذه منه و لو لم تقتض المصلحة القائمة لم یثبت ذلک للفقیه ولا دلالة للادلة المتقدمة على ثبوتها له حتى یکون الخروج القطعى من قبل التخصیص.» (9) اگر براى معصوم(ع) از غیر جهت حکومت و فرمانروایى اش بر جامعه، ولایتى ثابت باشد مانند ولایت بر طلاق دادن همسر مردى یا فروش اموال او یا مصادره دارایى اش، چنین ولایتى براى فقیه ثابت نخواهد بود. چراکه این ولایت، ناشى از جنبه حکمرانى و امارات معصومین(ع) نیست و هیچ یک از ادله ولایت فقیه نیز بر ثبوت چنین ولایتى براى فقها در عصر غیبت دلالت ندارد. بنابراین نفى مصادیق این قسم از ولایت براى فقها، به منزله تخصیص بر ادله ولایت فقیه نیست. نتیجه آن که اطلاق ولایت به هیچ وجه به معناى بى قید و شرط بودن آن نیست و لذا بین ولایت مطلقه و حکومت مطلقه یا استبدادى تفاوت زیادى وجود دارد; چنانکه امام خمینى(قده) نیز به این تفاوت اشاره کرده مى فرماید: «اسلام بنیانگذار حکومتى است که در
آن نه شیوه استبداد حاکم است که آراء و تمایلات نفسانى یک تن را بر سراسر جامعه تحمیل کند و نه شیوه مشروطه و جمهورى که متکى بر قوانینى باشد که گروهى از افراد جامعه براى تمامى آن وضع مى کنند. بلکه حکومت اسلامى نظامى است ملهم و منبعث از وحى الهى که در تمام زمنیه ها از قانون الهى مدد مى گیرد و هیچ یک از زمامداران و سرپرستان امور جامعه را حق استبداد راى نیست. تمام برنامه هایى که در زمینه زمامدارى جامعه و شئون و لوازم آن جهت رفع نیازهاى مردم به اجرا در مى آید باید بر اساس قوانین الهى باشد. این اصل کلى حتى در مورد اطاعت از زمامداران و متصدیان امر حکومت نیز جارى و سارى است. بلى این نکته را باید بیفزاییم که حاکم جامعه اسلامى مى تواند در موضوعات بنابر مصالح کلى مسلمانان یا طبق مصالح افراد حوزه حکومت خودعمل کند، این اختیار هرگز استبداد به راى نیست، بلکه در این امر مصلحت اسلام و مسلمین منظور شده است. پس اندیشه حاکم جامعه اسلامى نیز همچون عمل او تابع مصالح اسلام و مسلمین است.» (10) 5. ممکن است گفته شود اکنون که اطلاق ولایت به معناى بى قید و شرط بودن آن نیست، پس چرا اصولا از کلمه «مطلقه» در
توضیح ولایت استفاده شده و بر «ولایت مطلقه فقیه» تاکید مى شود؟ آیا بهتر نیست که به جاى آن صرفا از اصطلاح «ولایت فقیه» استفاده کنیم؟ در پاسخ مى گوییم آوردن کلمه مطلقه به دنبال ولایت، در مقایسه با دیگر نظریاتى است که در مورد حیطه اختیارات ولى فقیه وجود دارد. توضیح این که در خصوص حدود اختیارات ولى فقیه سه نظریه مهم در میان فقهاى شیعه دیده مى شود:
الف. نظریه اى که فقیه را مجاز به تصرف در امور حسبیه مى داند، ولى براى او ولایتى بر انجام این امور قائل نیست و فرق بین این دو(یعنى صرف جواز تصرف و ولایت بر تصرف) را چنین بیان مى کند که در صورت اول وکیل فقیه و شخص منصوب از جانب او پس از مرگ وى منعزل مى شود، در حالى که در صورت دوم(ولایت بر تصرف) با مرگ فقیه، وکیل و منصوب او منعزل نمى گردد. (11) ب. نظریه اى که فقیه را داراى ولایت بر تصرف در امور حسبیه مى داند، اما معتقد است که ولایت عامه که از مصادیق بارز آن، حفظ مرزها و نظم کشور و جهاد و دفاع و اجراى حدود و گرفتن خمس و زکات و اقامه نماز جمعه مى باشد براى فقیه ثابت نیست. (12) ج. نظریه اى که فقیه جامع
الشرایط را در تمامى شئون امت و جمیع امور مربوط به حکومت، داراى ولایت مى داند. بر اساس این نظریه، که مورد قبول حضرت امام(قده) و بسیارى دیگر از فقهاست، از حیث امور مربوط به حکومت، بین فقیه و پیامبر(ص) و ائمه(ع) فرقى وجود ندارد و همگى داراى اختیارات یکسانى هستند. در نتیجه، ولى فقیه همچون معصومین(ع) اختیار اقامه نماز جمعه و اجراى حدود و انعقاد قرارداد صلح و گرفتن خمس و زکات و سرپرستى امور محجورین و اوقاف عامه و به طور خلاصه، تشکیل حکومت اسلامى با تمام لوازم آن را داراست. ملاحظه مى شود که این نظریه، حدود اختیارات فقیه جامع الشرایط را مقید به صرف جواز تصرف در امور حسبیه یا ولایت بر این امور ندانسته است، بلکه نسبت به این دو محدوده «اطلاق» داشته، معتقد است که «مطلق» امور مربوط به حکومت در تحت ولایت فقیه جامع الشرایط است. از این رو، این نظریه را ولایت مطلقه نام گذاشته اند که گاهى ولایت عامه نیز نامیده مى شود. بدین ترتیب نسبى بودن اطلاق در نظریه ولایت مطلقه کاملا آشکار مى گردد. در اینجا شایسته است براى تکمیل مطلب و زدودن بعضى شبهات، سه نکته را خاطر نشان سازیم:
ولایت مطلقه فقیه و دو نظریه دیگر ارائه گردید، ملاحظه مى شود که تنها بر اساس پذیرش ولایت مطلقه فقیه است که مى توان در عصر غیبت، یک حکومت اسلامى تمام عیار و مبسوط الید تشکیل داد. زیرا فقط بر طبق این مبناست که تمامى اختیارات حکومتى پیامبر اکرم(ص) و ائمه(ع) به فقیه جامع الشرایط منتقل مى گردد. (13) همچنین واضح گردید که اختیارات مطلقه امر عجیب و غیر قابل قبولى نیست، بلکه مقصود از آن اختیاراتى است که ناشى از طبع حکومت و سرپرستى امور عمومى جامعه است و حکومت ها به طور معمول در همان محدوده اعمال حاکمیت مى کنند. البته مصادیق این امور در زمان هاى مختلف تغییر مى کند، ولى ملاک اصلى، واحد و ثابت است و همان طور که در کلام امام خمینى(قده) نیز مکرر به آن تصریح شده بود ملاک، اداره جامعه و سرپرستى امور عمومى است. بنابراین هرگونه اختیارى که براى تامین این هدف مورد نیاز باشد از آن حکومت اسلامى خواهد بود. به عبارت دیگر، جامعه اسلامى همچون هر جامعه دیگرى نیازمند وجود حکومت است و طبیعى است که حکومت نیز بدون وجود اختیارات لازم، از انجام وظایف خود ناتوان خواهد بود. در عصر حضور معصومین(ع) این اختیارات توسط آن بزرگواران (ع) اعمال مى شد و در عصر غیبت آنان
چون نیاز به حکومت همچنان پا برجاست، اختیارات مزبور توسط فقیه جامعه الشرایط که منصوب از جانب ائمه(ع) است به اجرا درمى آید. واضح است که ضرورت وجود حکومت هیچ ربطى به عصمت ندارد، بلکه یک نیاز همیشگى تمامى جوامع انسانى است. بنابراین، بدیهى است که حدود اختیارات حکومتى پیامبر اکرم(ص) و ائمه(ع) با اختیارات حکومتى فقیه جامع الشرایط یکسان خواهد بود. چرا که هدف از داشتن و اعمال چنین اختیاراتى همان پاسخگویى به نیاز دائمى جوامع بشرى به وجود حکومتى است که اداره امور عمومى و اجتماعى آنان را بر عهده گیرد.
در احکام شرعیه تعبیر مى شود، از جانب ائمه(ع) در زمان غیبت در همه امورى که نیابت بردار است(یا نیابت در آن دخالت دارد) نایب مى باشد. ملا احمد نراقى (متوفى به سال 1245 قمرى) مى نویسد: «ان کلیة ما للفقیه العادل و له الولایة فیه امران: احدهما: کل ما کان للنبى و الامام الذین هم سلاطین الانام و حصون الاسلام فیه الولایة و کان لهم فللفقیه ایضا ما اخرجه الدلیل من اجماع او نص او غیرهما. و ثانیهما: ان کل فعل متعلق بامور العباد فى دینهم او دنیاهم و لابد من الاتیان به و لامفر منه ... فهو وظیفة الفقیه و له التصرف فیه و الاتیان به.» (15); تمامى آنچه فقیه عادل بر آن ولایت دارد دو امر است: 1. هر آنچه پیامبر و امام که فرمانروایان مردم و دژهاى استوار اسلامند در آن ولایت دارند، فقیه نیز در آن ولایت دارد ; مگر مواردى که با دلیلى همچون اجماع یا نص یا غیر این دو استثنا شود. 2. هر کارى که مربوط به امور دین یا دنیاى مردم است و از انجام آن گزیرى نیست ... وظیفه فقیه است و او مجاز به تصرف در آن و انجام آن مى باشد. و سپس در تعلیل اختیارات مطلقه فقیه که آن را در قالب
دو قضیه کلیه فوق بیان نمود، مى نویسد: «اما الاول فالدلیل علیه بعد ظاهر الاجماع - حیث نص به کثیر من الاصحاب بحیث یظهر منه کونه من المسلمات - ما صرحت به الاخبار المتقدمه ... و اما الثانى فیدل علیه بعد الاجماع ایضا امران ...» (16); اما دلیل بر امر اول، علاوه بر ظاهر اجماع به گونه اى که بسیارى از اصحاب بدان تصریح کرده اند و چنین برمى آید که در نزد آنان از مسلمات است، روایاتى مى باشد که به این مسئله تصریح کرده اند.اما دلیل برامر دوم،پس علاوه بر اجماع دو دلیل دیگر هم دارد .... میر فتاح مراغى(از فقهاى معاصر علامه نراقى) در اثبات ولایت مطلقه فقیه هم به اجماع محصل تمسک مى کند و هم به اجماع منقول ; و در توضیح اجماع محصل مى نویسد: مراد از آن، اجماع بر قاعده است نه اجماع بر حکم ; به این معنى که یک قاعده کلى اجماع در بین فقها وجود دارد که در هر مقامى که دلیلى بر ولایت غیر حاکم شرع(فقیه جامع الشرایط) وجود ندارد ولایت در آن مورد از آن حاکم شرع است. این اجماع شبیه اجماعى است که فقهاى شیعه بر اصالة الطهارة دارند و وجود این اجماع براى کسى که کلمات فقها را تتبع نماید واضح است. و در توضیح اجماع منقول مى نویسد: درکلام فقها این اجماع به حد استفاضه نقل شده
است که در هر موردى که دلیلى بر ولایت غیر فقیه نداریم، فقیه ولایت دارد: «احدها الاجماع المحصل و ربما یتخیل انه امر لبى لاعموم فیه حتى یتمسک به فى محل الخلاف و هو کذلک لو اردنا بالاجماع الاجماع القائم على الحکم الواقعى الغیر القابل للخلاف و التخصیص و لوارید الاجماع على القاعدة بمعنى کون الاجماع على ان کل مقام لا دلیل فیه على ولایة غیر الحاکم فالحاکم ولى له فلا مانع فى التمسک به فى مقام الشک فیکون کالاجماع على اصالة الطهارة و نحوه و الفرق بین الاجماع على القاعدة و الاجماع على الحکم واضح فتدبر و هذا الاجماع واضح لمن تتبع کلمة الاصحاب. ثانیها: منقول الاجماع فى کلامهم على کون الحاکم ولیا فى ما لا دلیل فیه على ولایة غیره و نقل الاجماع فى کلامهم على هذا المعنى لعله مستفیض فى کلامهم.» (17) مرحوم شیخ محمد حسن نجفى، صاحب جواهر الکلام(متوفى به سال1266 قمرى) پس از آن که در کتاب خمس راجع به وجوب دفع سهم امام(ع) به فقیه جامع الشرایط بحثى را مطرح مى کند، مى گوید: در هر حال ظاهر از عمل و فتواى فقهاى شیعه در سایر ابواب فقه این است که آنان قائل به عموم ولایت فقیه بوده اند. بلکه شاید این مسئله از مسائل مسلم یا
ضرورى در نزد آنان باشد: «لکن ظاهر الاصحاب عملا و فتوى فى سایر الابواب عمومها بل لعله من المسلمات او الضروریات عندهم.» (18) و در کتاب الزکاة جواهر، بعد از سخن از اطلاق ادله حکومت فقیه جامع الشرایط در زمان غیبت مى گوید: مى توان بر این مطلب تحصیل اجماع نمود. زیرا فقهاى شیعه همواره در موارد متعددى از ولایت فقیه سخن گفته اند که دلیلى جز اطلاق ادله حکومت فقیه ندارد. و مؤید این اطلاق، آن است که نیاز به ولایت فقیه بیش از نیاز به او براى بیان احکام شرعى است: «و یمکن تحصیل الاجماع علیه فانهم لایزالون یذکرون ولایته فى مقامات عدیدة لا دلیل علیها سوى الاطلاق الذى ذکرناه المؤید بمسیس الحاجة الى ذلک اشتد من مسیسها فى الاحکام الشرعیة.» (19) مرحوم سید محمد بحرالعلوم(متوفى به سال1326 قمرى) در کتاب «بلغة الفقیه» مى نویسد: کسى که فتاوى فقهاى شیعه را بررسى کرده باشد درمى یابد که آنان بر وجوب رجوع به فقیه در موارد متعددى اتفاق نظر دارند، با این که در آن موارد نص خاصى وارد نشده لکن فقها با استناد به ضرورت دلیل عقلى و نقلى قائل به عمومیت ولایت براى فقیه شده اند، بلکه نقل اجماع بر ولایت عامه فقیه بیش از حد استفاضه است و بحمدالله این مسئله آن قدر
واضح است که هیچ شک و شبهه اى در آن راه ندارد: «هذا مضافا الى غیر ما یظهر لمن تتبع فتاوى الفقهاء فى موارد عدیدة کما مستعرف فى اتفاقهم على وجوب الرجوع فیها الى الفقیه مع انه غیر منصوص علیها بالخصوص و لیس الا لاستفادتهم عموم الولایة له بضرورة العقل و النقل بل استدلوا به علیه بل حکایة الاجماع علیه فوق حد الاستفاضة و هو واضح بحمدالله تعالى لاشک فیه و لاشبهة تعتریه.» (20) حتى مرحوم شیخ انصارى که در کتاب مکاسب خود ولایت فقیه را در محدوده معینى مى پذیرد، به شهرت آن در میان فقهاى شیعه اعتراف کرده مى نویسد: « ... لکن المسالة لاتخلو عن الاشکال و ان کان الحکم به مشهورا.» (21) ملاحظه مى شود که بر اساس تصریح بعضى از بزرگ ترین فقهاى شیعه، ولایت مطلقه یا عامه فقیه از نظریات اتفاقى و یا دست کم، از نظریات مشهور بین فقیهان امامیه مى باشد و چیزى نیست که از زمان مرحوم محقق نراقى مطرح شده باشد. چه این که، محقق کرکى که سیصد سال قبل از علامه نراقى مى زیسته، به اتفاقى بودن این نظریه در بین فقهاى شیعه تصریح نموده است(چنانکه عبارت ایشان پیش از این آورده شد) و این بدان معنى است که قبل از محقق کرکى نیز نه تنها نظریه
ولایت مطلقه فقیه در میان فقیهان امامیه مطرح بوده است، بلکه به اندازه اى طرفدار و موافق داشته که محقق مزبور آن را مورد اتفاق اصحاب دانسته است. اکنون بنگرید به سخن یکى از نویسندگان که چقدر به دور از تحقیق و دقت نظر ابراز داشته است: «ولایت فقیه به معناى زعامت سیاسى، مدیریت و زعامت اجتماعى فقیه از این زمان(زمان علامه نراقى) آغاز مى شود. بنابراین، عمر نظریه ولایت فقیه به معناى حکومت و سلطنت فقیه کمتر از دو قرن است.» (22) سزاوار بود نویسنده مزبور در کلام مرحوم نراقى بیشتر دقت مى کرد تا ببیند که وى نظریه خود، یعنى زعامت سیاسى و اجتماعى فقیه، را اجماعى معرفى مى کند(چنانکه عبارت ایشان را پیش از این نقل کردیم) و این خود، دست کم کاشف از شهرت نظریه ولایت فقیه و یا کثرت طرفداران نظریه مزبور به معناى زعامت سیاسى و اجتماعى فقیه در میان فقهاى پیش از علامه نراقى مى باشد. پس چگونه مى توان گفت که «عمر نظریه ولایت فقیه به معناى حکومت و سلطنت فقیه کمتر از دو قرن است»؟!
8 . یکى از امورى که همواره موجب بروز اشتباهات فاحش براى غیر متخصصان در علوم مختلف، بویژه علوم انسانى، شده است اشتراک اصطلاح مى باشد; بدین معنى که
گاه از یک اصطلاح واحد در موارد متعدد، دو یا چند معنى مختلف اراده مى شود و خواننده غیر متخصص که به این اختلاف معنى پى نبرده و یا اگر از آن با خبر است در تشخیص معناى مورد نظر اصطلاح در هر موردى ناتوان مى باشد، از این رهگذر در ورطه اشتباهات سهمگینى فرو مى افتد. در بحث ولایت فقیه نیز ما با چنین وضعیتى رو به رو هستیم. توضیح این که: اصطلاح ولایت یا سلطنت (23) مطلقه فقیه گاهى به معناى ولایت فقیه بر اموال و نفوس به کار مى رود و گاهى به معناى زعامت سیاسى و حکومت فقیه استعمال مى شود. مرحوم شیخ انصارى این اصطلاح را به هر دو معنى در دو کتاب مختلف خود، «مکاسب» و «کتاب القضاء» به کار برده است ; به این صورت که در کتاب مکاسب پس از تقسیم مناصب فقیه به سه منصب افتا، قضا و ولایت بر تصرف در اموال و نفوس، بحث اصلى را به قسم سوم اختصاص داده، مى نویسد: «الثالث: ولایة التصرف فى اموال و الانفس و هو المقصود بالتفصیل هنا» (24) سپس این ولایت را به دو وجه تقسیم مى کند: الف. استقلال ولى نسبت به تصرف در اموال و نفوس با قطع نظر از این که آیا تصرف دیگران منوط به اذن او هست یا
خیر. ب. عدم استقلال دیگران نسبت به تصرف در اموال و نفوس و منوط بودن تصرف آنان به اذن ولى، اگر چه خود ولى استقلال در تصرف نداشته باشد.
(25) آنگاه هر دو وجه از ولایت بر تصرف در اموال و نفوس را براى پیامبر اکرم(ص) و ائمه(ع) ثابت دانسته، در مورد وجه اول مى نویسد: «و بالجمله فالمستفاد من الادلة الاربعه بعد التتبع و التامل ان للامام سلطنته مطلقة على الرعیة من قبل الله تعالى و ان تصرفهم نافذ على الرعیة ماض مطلقا.» (26) آنچه بعد از تتبع و تامل در ادله چهارگانه کتاب، سنت، اجماع و عقل استفاده مى شود این است که امام از جانب خداوند بر مردم سلطنت و ولایت مطلقه داشته و تصرفش در امور مردم به طور مطلق نافذ و معتبر است. ملاحظه مى شود که در اینجا مرحوم شیخ انصارى به صراحت از اصطلاح سلطنت مطلقه استفاده مى کند و به دنبال آن که به بحث در مورد ثبوت چنین ولایتى براى فقیه جامع الشرایط مى پردازد، قاطعانه آن را رد کرده مى نویسد: «و بالجمله فاقامة الدلیل على وجوب طاعة الفقیه کالامام الا ما خرج بالدلیل دونه خرط القتاد» (27); اقامه دلیل بر این که اطاعت از فقیه نیز همچون امام معصوم(ع) واجب است [یعنى همان سلطنت و ولایت مطلقه امام(ع) بر اموال و نفوس مردم، براى فقیه نیز در زمان غیبت ثابت است ] سخت تر از دست کشیدن بر بدنه گیاه پر از خار مى باشد. (28)
در این مورد اکثر فقهاى امامیه با شیخ انصارى هم عقیده اند ; همان فقهایى که ولایت مطلقه فقیه به معناى زعامت سیاسى - اجتماعى او را پذیرفته اند، تصریح مى کنند که چنین ولایتى (یعنى ولایت بر اموال و نفوس) براى فقیه ثابت نیست. به عنوان مثال، مرحوم سید محمد آل بحرالعلوم صاحب کتاب ارزشمند «بلغةالفقیه»(که کلام او در پذیرش ولایت مطلقه فقیه پیش از این آورده شد) در این مورد مى نویسد: «لاشک فى قصور الادلة عن اثبات اولویة الفقیه بالناس من انفسهم کماهى ثابتة لجمیع الائمة علیهم السلام بعدم القول بالفصل بینهم و بین من ثبت له منهم علیهم السلام بنص غدیر خم» (29); شکى نیست که ادله از اثبات اولویت فقیه نسبت به نفوس مردم قاصر است، با این که چنین اولویتى براى تمام ائمه(ع) ثابت است. به دلیل این که بین امیرالمؤمنین(ع)، که این اولویت به نص غدیرخم براى حضرتش ثابت است، و دیگر ائمه(ع) در این مورد فرقى نیست و بعضى از فقهاى معاصر که به صراحت، ولایت مطلقه فقیه در امر زمامدارى و حکومت را پذیرفته اند، در مورد ولایت فقیه بر اموال و نفوس نوشته اند: «ثم انه لو قلنا بثبوت ذلک(اى الولایة على الاموال و النفوس) له(ص) بمقتضى هذه الآیة(النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم. احزاب 6/( او ادلة اخرى و ثبوته
لخلفائه المعصومین و الائمة الهادین(ع) و لکن اثباته للفقیه دونه خرط القتاد» (30); اگر هم به مقتضاى آیه6 از سوره احزاب «النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم» یا ادله دیگر، قائل به ثبوت ولایت بر اموال و نفوس مردم براى پیامبر اکرم(ص) و ائمه معصومین(ع) شویم، لکن اثبات چنین ولایتى براى فقیه سخت تر از دست کشیدن بر بدنه گیاه پر از خار است. سر این مطلب، چنانکه گفتیم، تعدد معناى اصطلاحى ولایت مطلقه فقیه است و به همین دلیل مى بینیم شیخ انصارى که کلام صریح وى در نفى ولایت مطلقه فقیه به معناى ولایت او بر تصرف در اموال و نفوس گذشت، در کتاب القضاء خود به صراحت ولایت مطلقه فقیه را به معناى زعامت سیاسى و اجتماعى فقیه مى پذیرد و مى نویسد: «و ان شئت تقریب الاستدلال بالتوقیع و بالمقبولة توجه اوضح فنقول لانزاع فى نفوذ حکم الحاکم فى الموضاعات الخاصة اذا کانت محلا للتخاصم فحینئذ نقول ان تعلیل الامام(ع) وجوب الرضا بحکومة فى الخصومات بجعله حاکما على الاطلاق و حجة کذلک یدل على ان حکمه فى الخصومات و الوقایع من فروع حکومته المطلقة و حجتیه العامة فلایختص بصورة التخاصم و کذا الکلام فى المشهورة اذا حملنا القاضى فیها على المعنى اللغوى المرادف لفظ الحاکم.» (31) بدین ترتیب، از دیدگاه شیخ انصارى اگر
امام صادق(ع) در مقبوله عمر بن حنظله (32) علت وجوب رضایت دادن به قضاوت فقیه را، حاکم مطلق قرار دادن او دانسته و فرموده است: «فلیرضوا به حکما فانى قد جعلته علیکم حاکما»(باید به حکم و قضاوت فقیه رضایت دهند; زیرا من او را بر شما حاکم قرار دادم) و امام زمان(ع) نیز در توقیع شریف (33) فقها را حجت بر مردم معرفى کرده و فرموده است: «فانهم حجتى علیکم و انا حجة الله»، این ها دلالت بر آن دارد که حکم فقیه در حل و فصل خصومت ها و دعاوى، از شاخه هاى حکومت مطلق او و حجت عام اوست. بنابراین به صورت تخاصم و حل و فصل دعاوى اختصاص نداشته، بلکه شامل غیر موارد تخاصم نیز مى گردد: یعنى فقیه جامع الشرایط نه تنها ولایت بر قضا دارد، بلکه ولایت بر حکومت و زمامدارى جامعه نیز دارد و این همان است که شیخ انصارى آن را حکومت مطلق و حجیت عام مى نامد. مرحوم شیخ در جاى دیگرى از کتاب خود تصریح مى کند که آنچه عرفا از لفظ حاکم متبادر به ذهن مى شود(در جمله جعلته علیکم حاکما در مقبوله عمر بن حنظله) کسى است که به طور مطلق تسلط بر امور دارد. چنانکه هرگاه سلطان سرزمینى به اهالى آنجا بگوید فلانى را بر شما حاکم قرار دادم
چنین فهمیده مى شود که شخص مزبور در تمامى امورى که دخیل در اوامر سلطان هستند اعم از جزئى و کلى بر مردم تسلط و ولایت دارد: «ثم ان الظاهر من الروایات المتقدمة نفوذ حکم الفقیه فى جمیع خصوصیات الاحکام الشرعیة و فى موضوعاتها الخاصة بالنسبة الى ترتب الاحکام علیها لان المتبادر عرفا من لفظ الحاکم هو المتسلط على الاطلاق فهو نظیر قول السلطان لاهل بلدة جعلت فلانا حاکما علیکم حیث یفهم منه تسلطه على الرعیة فى جمیع ما له دخل فى اوامر السلطان جزئیا او کلیا.» (34) تفصیل بین ولایت فقیه بر اموال و نفوس مردم که شامل امور خصوصى زندگى آنان نیز مى شود و ولایت فقیه بر حکومت، یا به تعبیر دیگر، زعامت سیاسى و اجتماعى فقیه که تنها حیطه امور عمومى را در برمى گیرد مورد قبول حضرت امام خمینى(قده) نیز مى باشد و چنانکه پیش از این عبارت ایشان را آوردیم، معظم له تصریح کرده اند که اگر براى معصوم(ع) از غیر جهت حکومت و فرمانروایى اش بر جامعه ولایتى ثابت باشد، مانند ولایت بر طلاق دادن همسر مردى یا فروش اموال او یا مصادره دارایى اش، چنین ولایتى براى فقیه ثابت نخواهد بود. چرا که این ولایت ناشى از جنبه حکمرانى و امارت معصومین(ع) نیست و هیچ یک از ادله ولایت فقیه نیز به ثبوت چنین
ولایتى براى فقها در عصر غیبت دلالت ندارد. (35) در پایان بحث از این نکته، به عنوان تلخیص و نتیجه گیرى، عبارت یکى از فقهاى معاصر را که به وضوح دو معناى ولایت فقیه را از هم تفکیک نموده و به توضیح آن ها پرداخته است به دلیل فواید و نکاتى که دارد نقل مى کنیم: «ولایت تصرف در دو معنى به کار مى رود که نسبت میان این دو(در اصطلاح) عموم من وجه است چنانچه اشاره خواهیم نمود. معنى اول: عبارت است از سلطه تصرف در خصوص نفوس و اموال دیگران به همان گونه که شخص بر نفس و مال خود ولایت دارد. یعنى مى تواند به هر شکل و نحوى که بخواهد تصرف کند اعم از تصرفات خارجى مانند آن که ولى، مولى علیه را طبق مصلحت تحت عمل جراحى پزشک قرار دهد و یا او را با خود به سفر ببرد و امثال آن، و یا تصرفات اعتبارى در نفس او مانند آن که براى او زنى ازدواج کند یا زن او را طلاق بدهد و یا در اموال مولى علیه تصرفاتى اعم از تصرفات خارجى و یا اعتبارى انجام دهد. مانند آن که اموال او را - طبق مصلحت - از جایى به جایى و یا از شهرى به شهر دیگر انتقال
دهد و یا آن که به فروش برساند یا اجاره دهد یا تعویض نماید و امثال آن. معنى دوم: عبارت از سلطه تصرف در امور اجتماعى و سیاسى کشور که از آن تعبیر به ولایت زعامت نیز مى شود. سخن پیرامون ولایت تصرف در کتب فقهیه - غالبا - در بحث شرایط متعاقدین در کتاب بیع گفته مى شود و منظور از آن همان ولایت به معنى اول است از آن جهت که حاکم شرع(فقیه) مانند پدر و جد پدرى آیا ولایت بر اموال قاصرین مانند یتیم بى سرپرست دارد یا نه؟ و در صورت ثبوت،آیا ولایت او بر اموال محدود به قاصرین است یا سایر افراد را نیز شامل مى شود؟ ولایت فقیه را غالبا به صورت اطلاق نفى مى کنند و از جمله مرحوم شیخ انصارى(قده) در کتاب مکاسب، صفحه 155 ولایت مطلقه را به معناى اول نفى کرده است. (36) و اما ولایت بر تصرف به معنى دوم که عبارت است از ولایت زعامت و ریاست حکومت اسلامى، شاید اکثر فقها آن را قبول دارند. زیرا فقیه جامع الشرایط - اعم از شرایط شرعى و سیاسى، اجتماعى و عرفى - نسبت به حاکمیت اسلامى از دیگران اولى است ; چه آن که حفظ نظم اسلامى باید به دست کسى انجام شود که آگاهى کامل از احکام اسلام و
قوانین آن داشته باشد. با اندک توجهى به ضرورت حفظ نظم اسلامى - در صورت امکان - و بسط ید فقیه، به این نتیجه مى رسیم که حق حاکمیت اسلامى و ولایت تصرف در امور اجتماعى و سیاسى با فقیه است. و اما ولایت به معناى اول که یک نوع خصیصه فوق العاده است نیاز به دلیل مستقل دارد تا فقیه همچون معصوم(ع) داراى این سلطه خاص نیز بوده باشد و روشن است که نفى آن هیچ گونه ارتباطى به ولایت زعامت در امور اجتماعى و سیاسى ندارد. زیرا ولایت تصرف در اموال و نفوس یک امر زاید و جنبى است که ثبوت آن براى فقیه یک امر استثنایى و غیر ضرورى به شمار مى آید و بسیارى از علما آن را مخصوص معصومین(ع) دانسته اند. و همان گونه که اشاره کردیم نسبت میان این دو معنى - از ولایت تصرف - عموم من وجه است ; یعنى ممکن است که کسى هر دو نوع ولایت تصرف را دارا باشد، مانند پیامبر اکرم(ص) و امامان معصوم(ع) که هم داراى سلطه بر کشور بوده و هم سلطه بر نفوس و اموال شخصى افراد داشتند و ممکن است کسى تنها داراى یکى از این دو ولایت بوده باشد.» (37)
به انحلال مجلس شوراى اسلامى و مجلس خبرگان است یا نه، به مقاله نگارنده با عنوان «پاسخ به سؤالاتى در زمینه ولایت فقیه» که به عنوان قسمتى از جزوه درسى در توسط مؤسسه آموزش عالى باقرالعلوم(ع) منتشر شده است رجوع کنید. 2. دکتر محمد جعفر جعفرى لنگرودى، ترمینولوژى علم حقوق، صص 249- 250. 3. آیت الله مشکینى، اصطلاحات الاصول، ص247. 4. کتاب البیع، ج 2، ص467. 5. همان، ص 488. 6. همان، ص489. 7. همان، ص496. 8. کتاب البیع، ج 2، ص483. 9. همان، ص489. 10. کتاب البیع، ج 2، ص 461.(ترجمه) 11. آیت الله خوئى، التنقیح، ج 1، صص424 - 423. 12. این نظریه راى مرحوم علامه نائینى است که پس از بحث استدلال در باره آن چنین نتیجه گرفته اند: «و کیف کان فاثبات الولایة العامة للفقیه بحیث تتعین صلاة الجمعة باقامته لها او نصب امام لها مشکل»(منیة الطالب، ج 1، ص327(. 13. لازم به تذکر است که بر اساس مبناى امور حسبیه نیز مى توان تشکیل حکومت داد; لکن چنین حکومتى با حکومت مبتنى بر ولایت مطلقه دست کم دو فرق مهم دارد: اولا: حکومت بر طبق مبناى امور حسبیه، فقط اختیار انجام امورى را خواهد داشت که وجود آن ها براى جامعه ضرورى بوده و از این طریق مصداق بودن آن ها براى امور
حسبیه احراز شده باشد ; ولى اجازه تصرف در امورى را که به حد ضرورت نرسیده، بلکه انجام آن ها صرفا به مصلحت جامعه است، مانند توسعه خیابان ها و اصلاحات کشاورزى یاتقسیم اراضى نخواهد داشت. علت این محدودیت اختیار آن است که در مواردى که به حد ضرورت نرسیده، نمى توان به وجود ملاک امور حسبیه یعنى عدم رضایت شارع به ترک آن ها قطع پیدا کرد. ثانیا: اگر در موردى بین حکومت و یکى از شهروندان در خصوص ضرورت انجام کارى اختلاف پیش آید، به این صورت که حکومت انجام آن کار را ضرورى و مصداق امور حسبیه بداند، در حالى که شهروند مزبور چنین عقیده اى نداشته باشد بر آن شهروند، اطاعت از حکومت لازم نخواهد بود.(ر.ک: آیةالله سید کاظم حائرى، ولایة الامر فى عصر الغیبته، ص93( به نظر مى رسد که با وجود دو لازمه فوق، عملا استمرار حکومت با مشکلات متعددى مواجه خواهد شد، بلکه در شرایط پیچیده دنیاى امروز و گستردگى وسیع حیطه حقوق عمومى بعید است که چنین حکومتى باقى بماند. لذا مى توان نتیجه گرفت که فقط بر اساس مبناى ولایت مطلقه است که تشکیل حکومت اسلامى در عصر غیبت براحتى امکان پذیر مى باشد و حکومت در عمل با تنگناهاى اجرایى مواجه نخواهد شد. 14. رسائل المحقق کرکى، تحقیق محمد حسون، رسالة صلاةالجمعه،
ج 1، کتابخانه آیةالله العظمى مرعشى، قم، ص 142. 15. عوائد الایام، چاپ دفتر تبلیغات اسلامى حوزه علمیه قم، ص536. 16. عوائد الایام، ص 536- 538. 17. عناوین، چاپ سنگى، ص 354. 18. جواهر الکلام، ج16، ص 178. 19. جواهر الکلام، ج 15، ص 422. 20. بلغة الفقیه، ج3، ص 234. 21. کتاب المکاسب، ص 154، سطر ما قبل آخر، طبع طاهر خوشنویس. 22. محسن کدیور، هفته نامه راه نو، شماره 10، مقاله حکومت ولایى، ص 12. 23. لازم به تذکر است که تعبیر «سلطنت فقیه» که در بحث هاى ولایت فقیه در کلام امام خمینى(قده)(در کتاب البیع) و دیگر فقها زیاد به کار رفته به هیچ وجه مرادف با سلطنت به معناى پادشاهى نیست، بلکه مراد از آن معناى لغوى این کلمه است که همان حکومت و ولایت مى باشد. در عربى معاصر گاهى به جاى این کلمه از واژه سلطه استفاده مى شود. 24. کتاب المکاسب، ص153، طبع طاهر خوشنویس. 25. همان. 26. همان. 27. کتاب المکاسب، ص 154. 28. قتاد را به خار مغیلان و گون ترجمه کرده اند. فرهنگ عمید مى نویسد: قتاد درختى است خاردار، گلهایش زرد رنگ، از ساقه آن کتیرا مى گیرند. در فارسى گون مى گویند. و «المنجد» مى نویسد: «یقال من دون هذا الامر خرط القتاد اى انه لاینال الا بمشتقة
عظیمة و ان خرط القتاد اسهل منه و خرط القتاد هو انتزاع قشره او شوکه بالید.» 29. بلغة الفقیه، ج3، ص 230. 30. آیت الله ناصر مکارم شیرازى، انوار الفقاهة، کتاب البیع، ص589. 31. کتاب القضاء و الشهادات، ص49، اعداد لجنة تحقیق تراث الشیخ الاعظم. 32. وسائل الشیعه، ج 18، ص 75، ابواب صفات القاضى، باب9، ح 1. 33. وسائل الشیعه، ج 18، ابواب صفات القاضى، باب11، ح9. 34. کتاب القضاء و الشهادات، ص 48. 35. کتاب البیع، ج 2، ص489. 36. ظاهرا فتواى آیت الله خوئى نیز مبنى بر این که معظم فقهاى امامیه، ولایت مطلقه فقیه را قبول ندارند ناظر به همین معنى یعنى ولایت بر اموال و نفوس است. عبارت ایشان چنین است: «فى ثبوت الولایة المطلقة للفقیه الجامع للشرایط خلاف و معظم فقهاء الامامیة یقولون بعدم ثبوتها و انما تثبت فى الامور الحسبیة فقط»(صراط النجاة فى اجوبة الاستفتائات، القسم الاول، ص 12(. 37. آیت الله سیدمحمد مهدى موسوى خلخالى، حاکمیت در اسلام، صص 333- 334.
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 5 فراتی، عبدالوهاب
با شعله ور شدن زبانه هاى نهضت اسلامى، «بر چیده شدن نظام شاهنشاهى»، «انقراض دودمان پهلوى، در کنار «کوتاه کردن دست ایادى چپ و راست از کشور»، (1) به عنوان اهداف اولیه و سلبى انقلاب مطرح شدند. اگرچه در آستانه پیروزى نهضت، زمزمه «شاه سلطنت کند نه حکومت» بارها و بارها به رهبر نهضت و سایر دست اندرکاران آن توصیه مى شد، و پاره اى از رجال ملى و سیاسى نیز به منظور قبولاندن چنین پیشنهادى در مسیر تهران - پاریس رفت و آمد مى کردند، اما حرکت توفنده مردم و نیز ایستادگى امام خمینى، تردیدى در حقانیت اهداف سلبى انقلاب به جاى نگذاشت و نهضت تا سرنگونى سلطنت، ادامه یافت. مهمترین موضوعى که از این پس براى همگان سؤال برانگیز شد، این بود که هدف ایجابى انقلاب در باب ساختار قدرت چیست؟ و امام خمینى چه نوع حکومتى بر ویرانه هاى سلطنت ایرانى، بنا خواهد کرد؟ آنچه مسلم به نظر مى رسید، این بود که بنا به گفته امام، «رژیمى بر قرار خواهیم کرد که به هیچ وجه، یک رژیم سلطنتى، نیست.» (2) و از خصلتها و معایب ذاتى و عرضى آن نیز به دور است. اما اینکه رژیم بدیل، چه
نام دارد؟ از چه ویژگیهایى برخوردار است؟ قدرت در آن چگونه توزیع مى شود؟ نقش مردم در آن چه خواهد شد؟ غایات آن چیست؟ چه تفاوتها و تمایزاتى با انواع و اشکال حکومت دارد؟ آیا مشابهى در بین نظامهاى موجود دارد؟ و بالاخره اینکه آیا خلافت اسلامى دوباره احیا مى گردد یا نه؟ اینها سؤالاتى بودند که به کرات از امام در دوران اقامتشان در پاریس، پرسیده مى شد و ایشان نیز مواضع خود را در این موارد توضیح و تبیین مى نمود. هدف ایجابى انقلاب اسلامى تا 22 مهر ماه1357 بر پایى «حکومت اسلامى» و یا در تعبیرى دیگر از امام، «حکومت عادلانه اسلامى » (3) بود. و مراد کلى ایشان از آن، اجراى احکام شریعت و بر پایى عدالت با الگوى پیامبر(ص) و امام على(ع) در مدینه و کوفه است. حکومت اسلامى، لفظى کلى، عام و مجمل است و تاب معانى مختلف و قالبهاى متفاوت سیاسى را دارد. با این همه به نظر مى رسد که این واژه، بیش از آنکه به قالب قدرت، مشعر باشد، به غایت و وظیفه دولت اشاره دارد. در واقع، عدالت، مهمترین غایتى است که امام خمینى براى دولت دینى ترسیم مى کند و بدون آن، نام «دولت دینى» بر آن نمى نهد. علاوه بر این، عدالت، مقدمه اجراى شریعت است
و تا آن هدف تامین نگردد دولت دینى از وظیفه اجراى شریعت باز مى ماند. اما اینکه آیا جمهورى اسلامى، حکومت مشروطه، ولایت فقیه و یا حتى خلافت اسلامى، حکومت گذار و واسطه نیل به حکومت عادلانه اسلامى است؟ واژه مذکور چنین ساختارهایى از خود بر نمى تاباند. به همین دلیل است که امام خمینى در یک جا حکومت اسلامى را نه مشروطه سلطنتى و نه جمهورى; بلکه همان ولایت فقیه مى داند. (4) و در جایى دیگر، با توجه به آثار امام خمینى، «حکومت اسلامى» در دو قالب: 1( ولایت فقیه و 2( جمهورى اسلامى تبلور مى یافت. آنچه رس ث/حخ(5) مسلم است، آن است که طرح اندیشه ولایت فقیه نزد ایشان، تقدم زمانى دارد و یک دهه قبل از جمهورى اسلامى، تبیین شده است. «جمهورى اسلامى» براى نخستین بار در 22 مهر ماه1357 در مصاحبه امام با خبرنگار فیگارو مطرح گردید و تا این زمان، در کلمات ایشان مسبوق به بیان نبود. با این همه، جمهورى اسلامى تقدم وجودى بر ولایت فقیه دارد و ولایت فقیه - نه نظارت او - پس از استقرار جمهورى اسلامى رسمیت یافته است. اما اینکه چرا امام در آستانه سر نگونى رژیم سلطنتى، در بیانات خود به فلسفه تغییر حکومت اسلامى از ولایت فقیه(مطرح شده در سال 48( به
جمهورى اسلامى اشاره نکرده است؟ سؤالى است که در مباحث آینده به آن خواهیم پرداخت. با عنایت به این مطلب که این نوشتار، اندیشه سیاسى امام را در بستر رخداد انقلاب اسلامى دنبال مى کند، به ناچار از دولتى سخن گفته، مى شود که جایگزین رژیم سلطنت پهلوى شده است. البته این، به مفهوم حذف تقدم تاریخى ولایت فقیه نیست و رابطه و چالش اش با جمهورى اسلامى باید در بحثى دیگر مورد مطالعه قرار گیرد.
امام خمینى در بدو ورود به فرانسه، در پاسخ به این که «عمل شما داراى چه جهتى است و چه رژیمى را مى خواهید ، براى اولین بار نوع حکومت اسلامى را جمهورى اسلامى معرفى نمود و بدین ترتیب، منشا سؤالات متعددى درباره جانشین رژیم شاه کنید؟» (6) معناى جمهورى اسلامى، نقش مردم در آن، مقایسه آن با حکومتهاى اسلامى از قبیل عربستان و لیبى، مقایسه آن با دیگر جمهوریهاى دنیا از قبیل جمهوریهاى سوسیالیستى و جمهورى دمکراتیک، نحوه فعالیت احزاب سیاسى چپ، نقش روحانیون و علماى مذهبى در جمهورى اسلامى، نقش امام خمینى و جایگاه ایشان در کادر رهبرى، مقایسه قانون آن با قانون اسلامى مشروطه، میزان آزادیهاى مردم و رابطه آن با دیگر کشورهاى جهان، گردید. این مطلب که چگونه امام خمینى به «جمهورى اسلامى» رسیده
است; چندان معلوم نیست. به نظر مى رسد مراد ایشان از این ترکیب نسبتا نامانوس، رژیمى است که از تمام صفات سلطنت به دور باشد. در واقع، اگر عیوب ذاتى و عرضى سلطنت(پهلوى) را در بى اعتنایى به حقوق مردم و بى تعهدى اش به شریعت اسلام خلاصه کنیم; نفى آنها و تاسیس دولتى که به طور ایجابى واجد آن صفات باشد، قطعا به جمهورى اسلامى، ترجمان و فرجام مى یابد. به دیگر سخن جمهورى اسلامى، در اندیشه سیاسى امام، آلترناتیو منطقى و بلافصل ایرادات ایشان به سلطنت است. (7) هر چند بنا به گفته امام، «جمهورى اسلامى» نظیرى در جهان سیاست ندارد (8) اما ترکیبى است که به قالب حکومت اسلامى و محتواى آن اشاره دارد. ایشان در پاسخ به سؤال خبرنگار فاینشنال تایم انگلیس که پرسید، «دنیاى غرب شناخت صحیحى از حکومت اسلامى» شما ندارد، مى فرماید: «ما خواستار جمهورى اسلامى مى باشیم. جمهورى، فرم و شکل حکومت را تشکیل مى دهد و اسلامى یعنى محتواى آن فرم، که قوانین الهى است.» (9) از این رو، جمهورى اسلامى به دو جزء، تجزیه مى شود که در ذیل به بررسى جداگانه آنها مى پردازیم:
1( در اندیشه سیاسى امام «شکل حقوقى رژیم» (10) مقصود بالعرض است و محتواى آن اصالت دارد. اینکه چه قالبى براى رسیدن به
محتوا لازم است و چگونه قدرت باید توزیع گردد، وابسته به «شرایط و مقتضیات جامعه» (11) مى باشد که توسط خود مردم تعیین مى شود. با این همه، به نظر امام خمینى، «جمهورى» بهترین قالبى است که ما را به «محتواى اجتماعى رژیم سیاسى آینده و ترقى جامعه» (12) مى رساند و نسبت به تشکیل حکومت اسلامى، امیدوار مى نماید. در درجه بعد، جمهورى تنها یک پیشنهاد است و امام خمینى قصدى بر تحمیل آن بر ملت ایران ندارد و آن را به رفراندوم مى گذارد; در عین حال که معتقد است مردم به پیشنهادش راى منفى نخواهند داد. «هدف شما فقط سرنگونى شاه نیست; بلکه از بین بردن رژیم شاهنشاهى است.اما به عقیده شما چه چیزى باید به جاى آن بنشیند؟ یک دمکراسى پارلمانى؟ یک دمکراسى خلقى از نوع مارکسیستى آن؟ یا یک حکومت خدایى آنطور که حضرت محمد(ص) فرموده است؟»: ما نظام جمهورى را به آراى عمومى مى گذاریم... (14) چون ملت، ملت مسلم است و ما را هم خدمتگذار خود مى داند، از این جهت حدس مى زنم به پیشنهاد ما راى دهد.» )2 (15) علاوه بر اینکه تعیین نوع حکومت جزء حقوق ملت است، جمهورى اسلامى نیز که با آراى عمومى آنان ایجاد شده است، باید در کلیه اموراتش متکى بر مردم باشد. از این رو، مراد
از جمهوریت در اندیشه امام خمینى، تکیه بر اکثریت مردم است: «در این جمهورى یک مجلس ملى مرکب از منتخبین واقعى مردم، امور مملکت را اداره خواهند کرد.» و بدین طریق بر تمامى امور جامعه نظارت خواهند کرد. 3( مداخله مردم در سرنوشت خویش، در نظام جمهورى، با انتخاب رئیس جمهور و نمایندگان مجلس ملى پایان نمى یابد و نظارت بر عملکرد آنان - و در شرایطى - عزل آنها ادامه مى یابد: «در جمهورى، حق است و مردم مى توانند بگویند نه، تو غلط کردى برو دنبال کارت» (16) البته اگر پسوند این جمهورى، اسلامى باشد، نه دمکراتیک یا سوسیالسیت، عزل اصحاب قدرت راحت تر است; چرا که زمامداران در اسلام داراى شرایط ویژه اى هستند که اگر آنها را در ادامه کار از دست دهند، خود به خود منعزل مى گردند و نیازى به اجتماع مردم جهت برکنارى آنها نیست: «اگر جمهورى، اسلامى باشد که دیگر واضح است. براى اینکه اسلام براى آن کسى که سرپرستى براى مردم مى خواهد بکند، ولایت بر مردم دارد; یک شرایطى قرار داده است که وقتى یک شرطش نباشد، خود به خود ساقط است، تمام است، دیگر لازم نیست که مردم جمع بشوند...رئیس جمهور اسلام اگر یک سیلى بیجا به یک نفر بزند، ساقط است، تمام شد ریاست جمهوریش.» (17) 4( با
توجه به سه بند مذکور، جمهورى در اندیشه امام خمینى، به همان معنایى است که در همه جا وجود دارد. ایشان در پاسخ به سؤال خبرنگار لوموند که پرسیده بود «حضرتعالى مى فرمائید که بایستى در ایران جمهورى اسلامى استقرار پیدا کند و این براى ما فرانسویها چندان مفهوم نیست; زیرا که جمهورى مى تواند بدون پایه مذهبى باشد، نظر شما بر پایه سوسیالیسم است؟ مشروطیت است؟ بر انتخاباتى استوار است؟ دموکراتیک است؟ چگونه است؟» فرموده بودند: «اما جمهورى، به همان معنایى که همه جا جمهورى است، اینکه ما جمهورى اسلامى مى گوئیم، براى این است که هم شرایط منتخب و هم احکامى که در ایران جارى شده، اینها بر اسلام متکى است; لکن انتخاب با ملت است. طرز جمهورى هم همان جمهورى است که همه جا هست.» (18) اما اینکه چگونه اسلامى بودن در کنار مفهوم جمهورى که در همه جا هست، ترکیب مى یابد و حق با تکلیف تعامل مى کند; در جاى خود باید مورد مطالعه قرار گیرد. در عین حال، امام خمینى معتقد بود که جمهورى اسلامى مدلى از حکومت است که مشابه خارجى ندارد (19) و پس از استقرار و موفقیت واقعى، مفهومش هویدا مى گردد. 5( آزادى از حقوق مردم است و نظام جمهورى نیز باید مبتنى بر آن باشد.
از این رو، اظهار عقیده آزاد است. (20) احزاب آزادند که با ما یا هر چیزى مخالفت کنند به شرط اینکه مضر به حال مملکت نباشد. (21) دمکراسى اسلام کاملتر از دمکراسى غرب است. (22) در جمهورى اسلامى، استبداد و دیکتاتورى وجود ندارد، (23) هر فردى حق دارد که مستقیما در برابر مسؤولین جمهورى بایستد و از آنها انتقاد کند: «نظرتان درباره فعالیت احزاب سیاسى چپ، بدون اتکا به هیچ قدرت خارجى در چار چوب حکومت جمهورى اسلامى چیست؟ در جمهورى اسلامى هر فردى از حق آزادى عقیده و بیان بر خوردار خواهد بود و لکن هیچ فرد یا گروه وابسته به قدرتهاى خارجى را اجازه خیانت نمى دهیم...آیا با تشکیل اتحادیه هاى کارگرى در چار چوب حکومت جمهورى اسلامى موافقید؟... در جمهورى اسلامى به آنها حق داده مى شود که به هر شکل ممکن به دور هم جمع شوند و مسایل و مشکلات خود را بررسى کنند و در نتیجه دولت را در جریان مسایل خود قرار دهند و نیز از حقوق صنفى خود دفاع کنند. » (24) 6( جمهورى اسلامى، حکومتى مستقل است، وابسته به شرق و غرب نیست، سیاستهاى آن را اجانب تعیین نمى کنند. (25)
1( به گفته امام خمینى: «اساس این نهضت از دو جا
سر چشمه گرفته است; یکى از شدت فشارهاى خارجى و داخلى... و یکى دیگر، آرزوى ما براى یک حکومت اسلامى و یک حکومت عدل که یک رژیمى در مقابل رژیمهاى طاغوتى دیگر باشد و ما مسائل اسلامى را مثل صدر اسلام در ایران پیاده کنیم.» (26) اما اینکه آرزوى تشکیل حکومت اسلامى در چه ترکیبى با «جمهورى» دست یافتنى است; پاسخ امام با دیگران متفاوت است. به عقیده ایشان، «جمهورى مطلق باشد یا جمهورى دمکراتیک یا جمهورى اسلامى دمکراتیک، همه اینها غلط است. »; (27) «آنچه مورد قبول ما و مردم است، تنها جمهورى اسلامى است نه یک کلمه زیاد و نه یک کلمه کم» (28) «هیچ یک از مدلهاى مذکور نمى توانند جانشین کار آمدى براى رژیم سلطنت(پهلوى) به حساب آیند. حتى اگر «اسلام» نه «اسلامى» را کنار جمهورى گذاشتند، بدانید که مى خواهند شما را بازى دهند.» اصرار امام خمینى بر حفظ ترکیب «جمهورى اسلامى» و ایستادگى ایشان در قبال پیشنهادات بدیل، معلول دغدغه ها و واهمه هایى است که در ذیل به آنها اشاره خواهیم کرد: اول اینکه، امام معتقد بود که مخالفین «جمهورى اسلامى» بیش از آنکه دلشان براى دستیابى به شرایط دمکراتیک بتپد; از اسلام مى ترسند و در لواى چنین الفاظى، حذف ضمنى محتواى اسلامى، نظام جدید التاسیس را پى
مى جویند. «از آن اولى که صحبت جمهورى اسلامى شد، اینها شروع کردند به کار شکنى...به اینکه ما هم بگوئیم جمهورى، اسلامى اش چیست؟ و عجب این بود که(مى گفتند) ملت ما(هم) جمهورى مى خواهد. جمهورى اسلامى یعنى چه؟! تا اینکه نگذارند اسلام پایش تو کار بیاید. اگر جمهورى اسلام باشد، جمهورى، همه کارى مى شود با آن کرد. اما اگر جمهورى اسلامى باشد، اسلام نمى گذارد کسى کارى بکند. یک دسته دیگر تراشیدند، بگویند: جمهورى دمکراتیک، باز از اسلامش فرار مى کردند، یک دسته سومى هم که یک خرده مى خواستند نزدیکتر بشوند و بازى بدهند ما را، گفتند جمهورى اسلامى دمکراتیک. این هم غلط بود. ما همه اینها را گفتیم ما قبول نداریم.» (29) دوم اینکه، در قبال روشنى مفهوم اسلامى بودن جمهورى، دمکراتیک یا دمکراسى معناى واضحى ندارد: «دمکراتیکى که در طول تاریخ، پیراهنش» (30) را مرتب عوض کرده و معانى مختلفى به خود گرفته است، نمى تواند محتواى نظام ما قرار گیرد. «ما دمکرانیک سرمان نمى شود; براى اینکه دمکراتیک در عالم، معانى مختلفى دارد»; (31) «در امریکا یک مفهوم دارد و در شوروى مفهومى دیگر، افلاطون یک چیز مى گفت و ارسطو چیز دیگر.» (32) سوم اینکه، در کجاى دنیا واقعا به دمکراسى عمل شده است که این چنین، اینها از آن حمایت مى کنند: «اینها نمى فهمند
که این همه دمکراسى که در عالم معروف است، کجاست؟ کدام مملکت را شما دارید؟ این ابر قدرتها کدام یکى شان به موازین دمکراسى عمل کرده اند.» (33) «من از اول فریاد زدم که ما همین دو کلمه را مى خواهیم; جمهورى اسلامى. اگر دیدید یک کلمه اى اضافه شد، بدانید مسیرشان با شما مختلف است...ما این همه فداکارى کردیم...براى این بود که اسلام را مى خواستند، آنى که این نهضت را پیش برد، آنى که مى گفت من شهادت را فوز مى دانم، شهادت را براى دمکراتیک فوز مى داند؟!» (34) 2- حال که معلوم شد الفاظى از قبیل دمکراتیک و دمکراسى، مفهوم روشنى ندارند. «قبولش نمى کنیم، ما آنکه پیش مان مطرح است، اسلام را مى شناسیم; یعنى مى دانیم که احکامش چیست و چه وضعى دارد و جمهورى هم اسمش را مى دانیم، مى دانیم چیست.» (35); از این رو، جمهورى اسلامى، حکومتى است متکى بر ضوابط اسلامى. قانون اساسى آن اسلام است، مجرى احکام اسلام است. متصدیان آن، حائز شرایط معین شده اى در اسلام هستند. (36) خطوط کلى این حکومت، اصول مسلم اسلامى است که در قرآن و سنت و سیره معتبر پیامبر گرامى اسلام و اهل بیت علیهم السلام بیان شده اند: «جمهورى اسلامى، یک لفظى نیست که محتوا نداشته باشد. یک لفظى است که باید محتوا داشته باشد
و محتوایش هم این است که تمام دستگاههاى دولتى و ملى و تمام قشرهاى کشور، اسلامى بشود. اگر بناشد مثلا دادگسترى اسلامى نباشد، مالیه اسلامى نباشد، هر جا دست بگذارید اسلامى نباشد; این شکست نهضت است و بدتر از اول است. براى اینکه با رژیم شاهنشاهى و طاغوتى، خلاف اسلام بود،حالا با جمهورى اسلامى خلاف اسلام است و این دو تا خیلى فرق دارد.» (37) و در جایى دیگر مى افزاید: «مملکت، وقتى مملکت اسلامى است که تعلیم اسلام در آن باشد. اگر تعالیم اسلامى در آن نباشد، اسلامى نیست.هر چه ما بگوئیم جمهورى اسلامى; جمهورى اسلامى، لفظ نیست. با راى ما جمهورى اسلامى تحقق پیدا نمى کند. بله رژیم رسمى جمهوریت مى شود; لکن اسلامى نمى شود، مگر آنکه احکام اسلامى در او جارى بشود. با جریان قانون اساسى هم اسلام نمى شود. با مجلس شورا هم اسلام نمى شود. اینها همه مقدمه است. وقتى مى توانید بگوئید که مملکت اسلامى است، که بازار اسلامى بشود، تهذیب نفس باشد...» (38) 3- با این حساب، وجه تمایز حکومت اسلامى با سایر اشکال حکومت، تنها عادل بودن این حکومت نیست. اگر چه عدالت مهمترین غایت دولت است; لکن این آغاز راه است. حکومت اسلامى باید در پناه اجراى شریعت، زمینه هاى تهذیب جامعه را فراهم سازد: «اسلام مثل حکومتهاى دیگر
نیست. اینطور نیست که اسلام فرقش با حکومتهاى دیگر این است که این عادل است و آنها غیر عادل...یکى اش همین است...[لکن این] فرق نازلى است و بالاتر از این، چیزهایى است که انسان را رو به معنویات مى برد. اسلام آمده است که این طبیعیات را بکشد طرف روحانیت، مهار کند طبیعت را به همان معنایى که همه مى گویند.» (39) 4- این محتوا زمانى به دست مى آید که قید «اسلامى» در کنار «جمهورى» قرار گیرد و بدان عمل شود. در واقع، حکومت اسلامى در قالب «جمهورى اسلامى» نسبت به اجراى شریعت اسلام، به شرط شى مى شود و تخطى از آن، شکست نهضت اسلامى به حساب مى آید. این، در حالى است که جمهورى دمکراتیک یا جمهورى دمکراتیک اسلامى، نسبت به اجراى احکام دینى لابشرط بوده و نمى توانند ما را به جامعه آرمانى اسلامى رهنمون کنند: «اگر جمهورى، جمهورى دمکراتیک بود، آن آزادیها به حسب قاعده اش هست .هر کس دلش مى خواهد که دکان شراب فروشى باز کند، باز کند...مراکز فحشاء هیچ مانعى با جمهورى دمکراتیک ندارد. اینها که جمهورى دمکراتیک مى خواهند، این را خواهند، یک همچو آزادى. ما که عرض مى کنیم جمهورى اسلامى، [به] این [دلیل] که روى قواعد اسلامى باید باشد.» (40) 5- وظیفه علماى اسلام، نظارت بر قوانین است. (41) شورایى از علماء و
دانشمندان اسلامى بر جمهورى اسلامى نظارت مى کنند. (42) روحانیت نقش ارشاد و هدایت دولت را بر عهده خواهد داشت. (43) در مجالس آینده ایران، روحانیون به عنوان عضو کامل یا ناظر، حضور خواهند داشت; اما مجالس در انحصار روحانیون نخواهد بود. من در آینده همین نقشى را دارم که الآن دارم، یعنى هدایت، نظارت بر اوضاع و ارشاد و راهنمایى. بناى دخالت در امور را ندارم. (44) اختیارات شاه را مقامى را نخواهم پذیرفت. (46) آنچه صلاح است با مردم درمیان خواهم گذاشت و جمهورى اسلامى را به راى مردم مى گذارم. «من و سایر روحانیون در حکومت پستى را اشغال نمى کنیم. وظیفه روحانیون ارشاد دولتهاست. من در حکومت آینده، نقش هدایت را دارم.» البته امام خمینى در جایى دیگر نسبت به تغییر ایده اش درباره مشاغل دولتى روحانیون، در پاسخ به سؤال خبرنگار فرانس پرس که پرسیده بود: «شما اظهار کردید که مقامات روحانى شیعه قصد ندارند خود حکومت کنند، آیا فکر مى کنید که مخالفانى سیاسى قادر به کار هستند، بدون اینکه خطر وخیمتر شدن جدى وضع در بین باشد؟» فرموده بود: «در صورتى که شرط فوق را به دست بیاورند، با حمایت مردم و روحانیت، مخالفى که وضعشان در سؤال بالا گذشت، به این کار قادر مى شوند.» آنچه گذشت، مجموعه ویژگیهایى بود که
حضرت امام براى ترسیم نوعى از حکومت اسلامى، یعنى جمهورى اسلامى بیان فرموند. این دوره از حیات نهضت اسلامى که به «عصر جمهوریت» شهرت یافته، دوره اى است که از ورود امام به پاریس، آغاز و در28/6/1358 فرجام مى یابد. امام خمینى حتى یک بار هم از «ولایت فقیه» سخن به میان نیاورده و به «نظارت فقیه» اکتفا نموده اند. ایشان در دو ویژگى از جمهورى اسلامى، صریحا نکاتى را بیان کرده اند که على الظاهر با «ولایت فقیه» سازگار نیست. یکى در ویژگى چهارم جمهورى: «جمهورى به همان معنا که در همه جا جمهورى است. جمهورى اسلامى، جمهورى است مثل سایر جمهوریها» واضح است که ولایت انتصابى فقیه، الگویى غیر از الگوى رایج جمهوریت در سراسر جهان است. با این همه، اشاره دیگرى از امام خمینى که این جمهورى مشابه خارجى ندارد و بعدها مفهومش روشن مى شود، ممکن است با ولایت فقیه از خود سازگارى نشان دهد. دیگر اینکه، در ویژگى پنجم اسلامیت که حضرت امام وظیفه خود و سایر متولیان امر دین را نظارت و ارشاد معرفى مى کند، روشن است که نظارت و ارشاد غیر از ولایت شرعى فقیه است. اما اینکه چرا حضرت امام خمینى در این دوره)56- 58( حتى یک بار از ولایت فقیه، سخن به میان نمى آورد; احتمالات متعددى گفته شده
است که در ذیل به توصیف و نقد آنها خواهیم پرداخت. 1- امام خمینى در آن شرایط حساس نهضت اسلامى، مردم را مهیاى پذیرش ولایت فقیه نمى دیدند. طرح بى موقع آن، چه بسا باعث گریز مردم از حکومت اسلامى و نهضت اسلامى مى شد. پیشنهاد به راى گذاردن جمهورى اسلامى، مبتنى بر همین دیدگاه است. در حکومت اسلامى از نوع ولایى، فقیه ولایت دارد; حال آنکه در جمهورى اسلامى، فقیه نظارت دارد. بنابر این، نظر واقعى امام در آن مقطع، جمهورى اسلامى با نظارت فقیه بوده است و در آن مرحله، ولایت فقیه را عملى نمى دانسته اند. لذا کلیه تعابیر ایشان از جمهورى اسلامى، نظر واقعى و به دور از تقیه، مجامله، مجاز و توریه است. (47) 2- امام خمینى از آغاز تا فرجام، قایل به ولایت فقیه بوده است، منتهى در شرایط مختلف زمانى - مکانى بخشهایى از نظریه خود را به مردم اعلام مى کرده اند. بر این اساس، نظریه واقعى امام در پاریس(عصر جمهوریت) نیز ولایت فقیه بود، نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد. مواردى که در بیانات ایشان به ظاهر خلاف ولایت فقیه به نظر مى رسد، مى باید حمل بر تقیه و یا توریه نمود که شرعا جایز و در شرایطى واجب است. تقیه امام را مى توان به
تقیه مداراتى یا تقیه خوفى تعبیر کرد. خوف از ادبار مردم از اعانت دین خدا و مدارا با مردم، تا در آغوش اسلام تربیت شوند. (48) این نظریه که طرفداران زیادى در بین شاگردان امام خمینى دارد، مبتنى بر یکى از دو تبیین ذیل است: الف) کلیه آثار امام به دو دسته محکمات و متشابهات تقسیم مى شوند، آثار مکتوب فقهى ایشان مثل البیع، محکمات و مصاحبه ها و گفتارهاى عمومى و شفاهى، متشابهات ایشان است که البته باید متشابهات را به محکمات بر گرداند و آنها را معیار فهم اندیشه سیاسى امام قرار داد. در واقع، «ولایت فقیه» کلیدى ترین محکم در میان محکمات امام است که در سال 1348 به تفصیل درباره آن سخن گفته است. از این رو، تمام گفته ها و مصاحبه هاى امام در پاریس و تهران در باب جمهورى اسلامى، آزادى، احزاب، حاکمیت ملى و نقش مردم، از حوزه محکمات ایشان خارج اند و باید با عرضه آنها بر ولایت فقیه، مفهومى مجدد و تفسیرى دوباره پیدا کنند. ب) اندیشه سیاسى امام خمینى داراى مفاهیم ثابت و متغیرى است که باید از هم بازکاوى شوند. آن بخش از اندیشه سیاسى که در آثار علمى و مکتوب آن حضرت، مستدل و مبرهن است، ثابت و بخشهاى دیگر، متغیر به حساب مى آیند. در
چنین وضعیتى، ثابتات، بر خلاف جریان مغناطیسى، اجزاى همنام و همجنس را به خود جذب و ناهمنامان را دفع مى کنند. این، همان وظیفه اى است که ولایت فقیه نسبت به اجزاى ناهمخوان اندیشه امام، مثل جمهورى اسلامى، به انجام مى رساند. ایراد عمده اى که بر این دو تبیین وجود دارد، آن است که; اولا; همه گفتارهاى عمومى و شفاهى امام چنین نیستند و نمى توان همه را یکجا متغیر یا متشابه قلمداد نمود. با اندکى تامل در مجلدات صحیفه نور، خواننده در مى یابد که بسیارى از سخنان ایشان، مستدل و مبرهن بوده و با کشف انى تحت «کبراى کلى نامکتوبى» قرار مى گیرند. مسلما خصیصه گفتار و مصاحبه، مانع از آن مى شود که امام پاره اى از ایده هاى خود را مستدل ساخته و یا پیرامون براهین عقلى و نقلى خود به تفصیل سخن بگوید. از این رو، ممکن است اندیشه متاخرى، ثابت و محکم و متقدمى، متغیر و متشابه گردد و نتیجه را معکوس سازد. ثانیا; در صورتى مى توان اندیشه یک متفکر سیاسى را ثابت و متغیر یا محکم و متشابه تقسیم کرد که کلیت آن در شرایط زمانى واحد و به هم پیوسته اى صادر شده باشد. از هم گسیختگى زمانى و تاثیر زمانه بر اندیشه متفکر، مانع از چنین تقسیم و آرایشى مى گردد. همانطورى که
حضرت امام خمینى معتقد به تاثیر زمان و مکان در اجتهادند، مسلما تغییر شرایط مبارزه، معضلات و مشکلات جدید و نیز استقرار در جغرافیاى تفکر مدرن - پاریس - مانع از جذب همنامان و دفع نا همجنسان مى شود. ثالثا; تقیه مداراتى یا تقیه خوفیه، در دستگاه اخلاقى امام خمینى نمى گنجد و از سیره سیاسى ایشان نزد به دور است. مبارزه با تقیه و صریح با مردم سخن گفتن، از ویژگیهاى مبارزاتى ایشان است که در نزد پاره اى از معاصرینش به ندرت یافت مى شود. در واقع، این همه سخن از جمهورى اسلامى گفتن و اراده غیر واقعى از آن کردن، نامى غیر از تقیه و توریه
دارد که نسبت دادنش به امام بسى دشوار است. 3- هر چند طرح حکومت اسلامى در قالب ولایت فقیه، بر جمهورى اسلامى تقدم زمانى دارد; لکن تاخر جمهورى اسلامى در اندیشه سیاسى امام خمینى، نه به مفهوم عملى نبودن ولایت فقیه است و نه محملى تقیه آلود براى آن به حساب مى آید; بلکه هر دو در حوزه متمایز از هم ارائه شده اند. عمده مباحث امام خمینى در باب ولایت فقیه که در فاصله 1/11/1348 تا 20/11/1348 در نجف اشرف ایراد شده است، بیش از آنکه ناظر به «حکومت اسلامى» باشند، ناظر به «حاکم اسلامى» اند. این، در حالى است، که غالب گفتارهاى عمومى و شفاهى آن حضرت در عصر جمهوریت، به پروسه حکومت دارى در جامعه دینى نظر دارند. در واقع، شرایط طرح ولایت فقیه و جمهورى اسلامى از یک سو، و نوع مشکله سیاسى در هر دو عصر از سوى دیگر، کاملا متفاوت است. در دوره اول، امام خمینى در صدد پاسخگویى به این سؤال است که چه کسى باید به قدرت برسد؟ و در عصر غیبت، مشروعیت سیاسى و شرعى از آن کیست؟ در حالى که مشکله جدید امام خمینى، بویژه پس از عزیمت به پاریس و آشنایى با مدلهاى دیگر حکومت، آن است که چگونه باید حکومت بشود؟ «فقیه
جامع الشرایط»، پاسخ به پرسش اول امام است و جمهورى اسلامى، پاسخى به سؤال دوم ایشان. از این رو، مباحث امام خمینى در سال 48 بر ادله نقلى و عقلى ولایت «فقیه» و ویژگیهاى بایسته آن متمرکز است و گفت و گوهاى ایشان در عصر جمهوریت، بر شیوه اى مستقر است که بتواند در سایه آن بین اسلامیت، جمهوریت و نقش سایر نهادهاى جامعه مدنى در نظام جدید التاسیس، رابطه و انسجام بر قرار نماید. اینکه چرا امام خمینى به فلسفه تغییر ولایت فقیه به جمهورى اسلامى اشاره اى ننموده است; با هیچ کدام از آن دو بیان، توجیه نمى شود و اساسا امام در مقام بیان معضلى جدید است که ماهیتا با معضل نخستین تفاوت دارد، هر چند پس از استقرار جمهورى اسلامى و مشاهده پاره اى از کاستى هاى آن، مجددا ولایت فقیه را به منظور حفظ سلامت چنین نظامى، قانونمند مى سازد. همچنانکه قبلا اشاره شد، امام خمینى «ولایت فقیه» را یک بار به صورت شفاهى در طى سیزده جلسه در نجف اشرف تدریس نموده و بار دیگر، همین مساله را در جلد دوم از مجموعه پنج جلدى کتاب «البیع» به همان سبک نوشته اند. ایشان در این کتاب ابتدا به نقشه هاى دشمنان که براى نابودى اسلام به معرض اجرا گذارده شده، اشاره مى کند
و با بیانى مستدل به شبهاتى از قبیل اینکه اسلام در عصر تمدن و صنعت قادر نیست جامعه را اداره کند و یا اینکه موازین حقوقى آن براى حل مشکلات جامعه ناتوان است، پاسخ مى دهند و در همین رابطه، اشاره مى نماید که القائات دشمنان در ایجاد زمینه لازم براى جدایى دین از سیاست، حتى در حوزهاى علمیه نیز اثر کرده است; به طورى که اگر کسى بخواهد درباره حکومت اسلامى سخن بگوید، باید تقیه کند. امام خمینى در ادامه، با بیان این واقعیت مسلم تاریخى که پیامبر اسلام(ص) خلیفه تعیین کرده است، این سؤال را مطرح مى کند که آیا تعیین خلیفه براى بیان احکام است، بیان احکام که خلیفه نمى خواهد، خلیفه براى حکومت است، براى اجراى مقررات و قوانین است. در اینجا، مهم این است که ما به ضرورت تشکیل حکومت اسلامى معتقد شویم و در این صورت است که جایگاه خلیفه روشن مى شود. امام خمینى در این اثر، مواردى را به عنوان دلایل ضرورت تشکیل حکومت اسلامى ذکر مى کند که عبارتند از: 1- عمل پیامبر در تشکیل حکومت; 2- ضرورت استمرار اجراى احکام الهى که فقط در زمان پیامبر ضرورت ندارد; بلکه براى همیشه است; 3- ماهیت و کیفیت قوانین اسلام که بدون حکومت قابل اجرا نیست; مثل: احکام مالى،
دفاع ملى و احکام حقوقى و جزایى. امام خمینى پس از بیان ضرورت حکومت اسلامى، به سابقه تاریخى انحراف از این اصل که به عصر بنى امیه باز مى گردد و در دوران بنى عباس ادامه مى یابد، اشاره مى کند. با این بیان که روش آنها در حکومت، شیوه اى ضد اسلامى و به صورت نظام شاهنشاهى ایران و امپراتورى روم و فراعنه مصر بود و در دورانهاى بعد نیز به همان اشکال غیر اسلامى ادامه یافت. حضرت امام تاکید مى کند که عقل و شرع بر قیام براى تغییر این وضع حکم مى کند، پس یک انقلاب سیاسى اسلامى ضرورت مى یابد.علاوه بر این، لزوم وحدت امت اسلامى که بر اثر عوامل گوناگون داخلى و خارجى دچار تفرقه شده و نیز لزوم نجات مردم مظلوم و محروم که از تکالیف الهى مسلمین و بخصوص علماء مى باشد، انجام یک انقلاب سیاسى را ضرورى مى سازد. ایشان در ادامه سپس با ذکر روایتى از فضل ابن شاذان در فلسفه تشریع حکومت، به لزوم تشکیل حکومت از نظر اخبار و روایات مى پردازد. بخش مهمى از کتاب ولایت فقیه، به بیان فرق حکومت اسلامى با سایر حکومتها اختصاص یافته است و به این نکته اشاره شده است که حکومت اسلامى، نوعى خاص از حکومت مشروطه است; یعنى مشروط به قوانین
اسلام. بدین جهت از نظر امام خمینى، وظیفه قوه مقننه و مجلس قانونگذارى در واقع برنامه ریزى براى وزارتخانه هاى مختلف و تشکیلات حکومت در محدوده احکام اسلامى است، نه قانونگذارى مصطلح در سایر حکومتها. ایشان در ادامه به شرایط زمامداران که مستقیما ناشى از طبیعت طرز حکومت اسلامى است اشاره مى کند و مى فرماید پس از شرایط عامه مثل عقل و تدبیر براى زمامدارى دو شرط اساسى وجود دارد که عبارتند از: علم به قانون و عدالت . در واقع مهمترین محور این کتاب، پاسخ به این سؤال است که «اکنون که شخص معینى از طرف خداوند براى احراز امر حکومت در دوره غیبت تعیین نشده است، تکلیف چیست؟» به دیده امام خمینى، اگر چه خداوند فرد معینى را بر حکومت در عصر غیبت تعیین نکرده است; لکن آن خاصیت حکومتى که از صدر اسلام تا زمان صاحب العصر علیه السلام موجود بود، براى بعد از غیبت هم قرار داده شده است. این خاصیت که عبارت از علم به قانون(اسلام) و عدالت باشد، در عده بى شمارى از فقهاى عصر ما موجود است که اگر با هم اجتماع کنند، مى توانند حکومت عدل عمومى در عالم تشکیل دهند. امام خمینى در ادامه به این مطلب اشاره مى کنند که ولایت فقیه یک امر اعتبارى عقلایى است
و تمام اختیاراتى که پیامبر(ص) و ائمه علیهم السلام براى اداره جامعه داشته است، براى فقیه جامع الشرایط نیز ثابت است و این ولایت واقعیتى جز جعل ندارد وفى حد ذاته شان و مقامى نیست; بلکه وسیله انجام وظیفه اجراى احکام است. بخش پایانى کتاب نیز به ضرورت برنامه ریزى طولانى براى رسیدن به هدف الهى اختصاص یافته است. (49) هدف از ارائه گزارشى از کتاب ولایت فقیه که شالوده اش در سال 1348 پى ریزى شده است، این بود که نشان دهیم دغدغه اصلى امام خمینى در سالهاى میانى نهضت اسلامى، اثبات ضرورت اصل تشکیل حکومت اسلامى و در درجه بعد ویژگیهاى حاکم اسلامى(فقیه جامع الشرایط) بوده است. در اوضاع و احوالى که سلطنت پهلوى - حداقل در نوع مشروطه اش - ساختارى ضد اسلامى قلمداد نمى گردید و سکوت بسیارى از علماى دین، موجب بلاتکلیفى احکام اجتماعى اسلام مى شد، امام خمینى دغدغه اى جز این نداشت که اولا به ضرورت تشکیل حکومت اسلامى در عصر یبت بپردازد و ثانیا، با تعیین عنوانى حاکم اسلامى در «فقیه»، به مشروطه خواهان بفهماند که ما «حاکم امین مى خواهیم تا امانتدارى کند و ملتها در پناه او و پناه قانون، آسوده خاطر به کارها و زندگى خود ادامه دهند.» (50) به سخنى دیگر: در گفتمانى که هنوز
مشروطه خواهى، امیدى براى حل بحران مشروعیت سلطنت قلمداد مى شد، امام خمینى معتقد بود که در درجه اول، سلطنت، انحرافى از خلافت یا حکومت یا حکومت اسلامى است و در درجه بعد، ماهیتا کسى را در راس هرم قدرت نگه مى دارد که معمولا در شخصى غیر معصوم (ع) به استبداد کشیده مى شود. از این رو، در این کتاب کوشیده است که هم ضرورت سرنگونى سلطنت و بر پایى حکومت اسلامى را ثابت کند و هم ویژگیهاى اختصاصى حاکم اسلامى در عصر غیبت را از دل آیات و روایات استخراج نماید. اما اینکه «فقیه» چگونه مى خواهد ولایت داشته باشد؟ و به چه نحو قدرت سیاسى را متمرکز یا توزیع کند؟ آیا او جزء نهاد دولت است و یا اینکه نظارت عالیه بر دولت دارد؟ اختیارات غیر منصوص او چیست؟ چه نهادهاى مدنى در ولایت او مى تواند شکل بگیرد؟ مکانیسم جلوگیرى از تخلفات احتمالى او چیست؟ چگونه بر اجزاى دولت نظارت مى کند؟ و بالاخره چگونه انتخاب و به قدرت مى رسد؟ اینها مهمترین سؤالاتى است که در این دوره به آنها پرداخته نشده و امام خمینى در عصر جمهوریت به آنها پاسخ داده است. (51) در واقع، جمهورى اسلامى، قالب جدید و نهایى حکومت اسلامى از دیدگاه امام است که هم به دغدغه هاى قدیم ایشان پاسخ مى دهد
و هم به مشغله هاى جدیدش; چرا که اولا جمهورى اسلامى، ماهیتا با سلطنت تفاوت دارد و موظف است در عین اجراى احکام اسلامى، به حقوق از دست رفته مردم توجه کند و ثانیا، نظارت و هدایت عالیه فقیه عادلى را بر خود پذیرا مى شود تا هیچ گاه از اهداف عالیه حکومت اسلامى باز نمانده و منحرف نگردد: «آنقدر به ولایت فقیه اثر مترقى بار است که در سایر این موارد(قانون اساسى) که ملاحظه مى کنید، معلوم نیست مثل آنجا باشد. یک نفر آدمى است که همه جهات اخلاقى اش و دیانتى اش و ملى بودنش و علم و عملش ثابت است پیش ملت و خود ملت این را تعیین مى کند ان شاءالله. بر اینکه مبادا خیانت بشود، همان رئیس جمهورى که ملت خودشان تعیین مى کند ان شاءالله، دیگر از این به بعد امین تعیین مى کند. لکن معذلک براى محکم کارى یک فقیهى که عمرش را صرف در اسلام کرده است...که نگذارد این(رئیس جمهور) خلاف بکند.» (52) با توجه به مطالبى که گفته شد، بدین نتیجه رسیدیم که اولا، نظریه متاخر و نهایى امام خمینى در باب حکومت اسلامى، همان جمهورى اسلامى است و ثانیا، در سایه چنین تلفیقى است که مى توان به آرمانهایمان در باب حقوق مردم و اجراى شریعت دست یافت. در عین حال، استقرار جمهورى
اسلامى نمى تواند به همه دل نگرانیها و مشغله هاى فکرى امام خمینى پایان دهد. در واقع، نگرانى مستمر ایشان، بر خاسته از رهیافتى است که در باب «قدرت» دارد. هر چند در نگرش عرفانى - اخلاقى امام خمینى، قدرت ذاتا خیر و کمال است: لکن عامل دیگرى به نام «نفس اماره» مى تواند آن را به فساد کشاند، و هر ساختارى از قدرت سیاسى را به استبداد منتهى نماید. از این رو، تبدیل صرف سلطنت به جمهورى اسلامى، مانع از استبداد نمى شود و ممکن است جمهورى اسلامى، خود به روایتى دیگر از دیکتاتورى مبدل گردد. نظارت و ولایت «فقیه»، راهکارى که امام خمینى از طریق آن به این دل نگرانى پایان مى دهد. ترکیبى که از این پس، چهره جمهورى اسلامى را متغیر مى سازد، از سه مؤلفه زیر فراهم مى آید: (53) الف - در این ترکیب، فقیه نه رئیس دولت است و نه جزئى از آن; بلکه با فرض وجود فاصله اى میان او و نهاد دولت، بر عملکرد دولت نظارت عالیه دارد و از اختیارات منصوص خود، جهت هدایت و کنترل آن بهره مى جوید. در این روایت، فقیه یک پا در نظارت دارد و یک پا در ولایت، و به سخنى دیگر، در حد فاصل ناظر و حاکم به سر مى برد. ب - نظارت
تنها وظیفه فقیه نیست; بلکه علاوه بر او، سایر نهادهاى مدنى نیز بر دولت نظارت مى کنند. ج - فقیه نیز خود از طرق مختلفى که شامل عدالت، نصیحة ائمة المسلمین، لزوم مشورت و خبرگان رهبرى مى شود، مورد نظارت قرار مى گیرد و با از دست دادن شرایطش، خود به خود منعزل مى گردد. در این قرائت، ولایت فقیه، خارج از نهاد دولت است و علاوه بر اینکه خود، عوامل کنترل کننده بسیارى در درون و بیرون دارد، به هدایت و کنترل دولت مى پردازد و در یک پروسه کاملا خطیر از ماهیت مردمى و اسلامى جمهورى اسلامى حفاظت مى نماید. از این رو، ولایت فقیه نه خود، روایتى از استبداد دینى به حساب مى آید و نه اسباب به استبداد کشیدن نهاد دولت را فراهم مى آورد: «دولت اسلامى اگر با نظارت فقیه و ولایت فقیه باشد، آسیبى بر این مملکت وارد نخواهد شد...ولایت فقیه که آنطور اسلام مقرر فرموده است و ائمه ما نصب فرموده اند، به کسى صدمه وارد نمى کند، دیکتاتورى به وجود نمى آورد. کارى که بر خلاف مصالح مملکت است، انجام نمى دهد. کارهایى که دولت بر خلاف مسیر ملت و بر خلاف مصالح کشور انجام دهد، فقیه کنترل مى کند، جلوگیرى مى کند (54) (فقیه) اگر یک گناه صغیره هم بکند، از ولایت ساقط است، مگر ولایت یک چیز
آسانى است که بدهند دست هر کس...ما مى خواهیم که فقیه باشد که جلوى دیکتاتوریها را بگیرد، نگذارد رئیس جمهور، دیکتاتورى کند، نخست وزیر دیکتاتورى کند...نه اینکه بخواهیم دیکتاتورى درست کنیم.» (55) در جایى دیگر، در قبال کسانى که مخالف حضور ولایت فقیه در قانون اساسى هستند مى افزاید: «مع الاسف اشخاصى که اطلاع ندارند بر وضعیت برنامه هاى اسلام، گمان مى کنند که اگر چنانچه ولایت فقیه در قانون اساسى بگذرد، این اسباب دیکتاتورى مى شود. در صورتى که ولایت فقیه است که جلو دیکتاتورى را مى گیرد. اگر ولایت فقیه نباشد، دیکتاتورى مى شود...آن فقیهى که براى امت تعیین شده است و امام امت قرار داده شده است، آن است که مى خواهد این دیکتاتوریها را بشکند و همه را زیر بیرق اسلام و حکومت قانون بیاورد، اسلام حکومتش حکومت قانون است.» (56) و در نهایت، امام خمینى ضمن تاکید بر این نکته که ولایت فقیه ریشه در عقاید شیعه دارد و مخترع آن، مجلس خبرگان اول نیست مى فرماید: «اگر امیر المؤمنین سلام الله علیه یک آدم دیکتاتورى بود، آن وقت فقیه هم مى تواند دیکتاتور باشد. دیکتاتورى در کار نیست، مى خواهیم جلوى دیکتاتورى را بگیریم. ولایت فقیه، ولایت بر امور است که نگذارد این امور از مجارى خودش بیرون برود، نظارت کند بر مجلس; بر رئیس جمهور که مبادا یک پاى
خطایى بر دارد...ولایت فقیه ضد دیکتاتورى است نه دیکتاتورى.» (57)
: ء1 . امام خمینى، صحیفه نور، ج 2، ص113، مورخ16/7/57 2. همان ، ص47، مورخ16/2/57 3. همان، ج 8، ص86. 4. امام خمینى، ولایت فقیه، چاپ اول، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، تهران، بهار1373، ص33. 5. امام خمینى، صحیفه نور، ج 8، ص63. 6. همان، ج2، ص36، مورخ 22/7/57. 7. همان، ج5، ص367، مورخ 21/1/58. امام خمینى پس از بیان ویژگیهاى جمهورى اسلامى، تصریح مى کند که آن چیزهایى که در طاغوت بود، در جمهورى اسلامى نیست. 8. همان، ج4، ص213، مورخ23/10/57. 9. همان، ص157، مورخ 18/10/57. 10. همان، ج2، ص159، مورخ 22/7/57. 11. همان، ص260، مورخ 10/8/57. 12. همان، ص159، مورخ 22/7/57. 13. همان، ج3، ص 52، مورخ16/8/57. 14. همان، صص 259-258، مورخ 8/9/57. 15. همان، ص33، مورخ 15/8/57. 16. همان، ج2، صص 156-155، مورخ 10/8/57. 17. همان، ج3، صص142-141، مورخ 22/8/57. 18. همان، ج2، ص 351، مورخ 22/8/57. 19. در جایى دیگر امام خمینى اذعان مى نماید که چنین حکومتى را از «رویه پیامبر اکرم(ص) و امام على(ع)» الهام گرفته است.(همان، ج3، ص27 مورخ 15/8/57، مصاحبه با المستقبل) 20. همان، ج2، ص259، صص 304 - 302 و457. 21. همان، ج3، ص 140، مورخ26/10/57. 22. همان، ج2، ص216.
مى کند که دغدغه امام خمینى در مبحث ولایت فقیه بیشتر اصل ولایت براى «فقیه» است نه چگونگى ولایت او، آن است که در قانون اساسى اول(58) پیش از آنکه به اختیارات ولى فقیه اشاره شود(بر عکس قانون اساسى دوم در سال 68(، به صفات و ویژگیهاى او توجه شده است. 53. امام خمینى، صحیفه نور، ج10، ص 155، مورخ16/8/58. 54. بنابراین قرائت، راه جمع ولایت و جمهوریت، آن است که اولا شارع تنها شرایط زمامدارا را معین کرده است، ثانیا ولایت به معناى حکومت است نه به مفهوم ولایت شرعى بر محجورین، ثالثا نوع حکومت در اندیشه سیاسى امام، جمهورى اسلامى است که انتخاب یا رد آن بسته به راى مردم است و بالاخره اینکه «فقیه» به منظور پاسدارى از چنین حکومتى، نظارت عالیه دارد. 55. همان، ج9، ص170 مورخ 28/6/58. 56. همان، ج11، ص38، مورخ26/9/58. 57. همان، ج10، ص 174، مورخ 18/8/58. 58. همان، ج10 صص27و29، مورخ 30/7/58.
مجله رواق اندیشه، شماره 6 مقیمی، غلام حسن
پژوهش حاضر با این سؤال اصلى آغاز مى شود که جایگاه و نقش مردم در دو حکومت; مشروطه اسلامى و جمهورى اسلامى از دیدگاه دو متفکر و عالم شیعى; محقق نائینى و امام خمینى چگونه است؟ محقق نائینى با طرح ولایت فقیه در «امور حسبیه» ، نقش سیاسى فقها را در حد «اذن و نظارت حقوقى» کاهش داده و براى مردم در «امور نوعیه خود» آزادى و حاکمیت سیاسى قائل بوده است. اما امام خمینى با طرح ولایت سیاسى فقها، عملا درگیر تاسیس حکومت شده و براى فقها نقش حاکمیت سیاسى قائل مى شود. البته این نکته به لحاظ اندیشه اى مانع از مشارکت مردم نیست. امام با طرح اصول و قواعد فقهى - سیاسى (شورا، امر به معروف و نهى از منکر و...) و تفسیر خاصى که از سیاست و شریعت دارند براى مردم مشارکت فعالى قائل مى شوند. از دیدگاه نگارنده، الگوى حکومتى آنها مثلث سه پایه اى (شریعت، ولایت و مردم) است. در این مثلث، شریعت به عنوان عامل وحدت بخش در راس قاعده قرار مى گیرد و نیز، میزان نقش مردم تنها به «رابطه ولایت سیاسى و مردم» خلاصه نمى شود، بلکه به «رابطه مردم و شریعت» نیز مرتبط است.
بنابراین چنانچه در خصوص رابطه ولایت سیاسى و مردم، «قدرت سیاسى» ، به عنوان اعمال کننده حاکمیت سیاسى قابل طرح است در خصوص رابطه شریعت و مردم، «قدرت اجتماعى» نیز به عنوان ناظر بر اعمال حاکمان سیاسى قابل طرح مى باشد.
پیش از پرداختن به این مساله، ذکر چند نکته به عنوان مقدمه، لازم به نظر مى رسد: مراد از «حقوق سیاسى» ، بخشى از حق الناس مربوط به حوزه عمومى و در ارتباط با قدرت سیاسى است; مانند حق تعیین سرنوشت، حق آزادى، حق راى، حق انتخاب، حق نظارت و... . و مقصود از مردم در این پژوهش، همه شهروندان جامعه اسلامى است. این پژوهش صرفا به دنبال بحث تصورى و مجزا نبوده است، بلکه در پى مقایسه و نسبت سنجى تفسیرها و تلقى ها در مورد «شریعت» ، «سیاست» و «مردم» نیز مى باشد. بنابر این سؤال این است که دو اندیشه یاد شده با تفاسیرى که از شریعت ارائه نموده اند تا چه انداره توانسته اند بین حقوق مردم و تکلیف الهى توازن و تعادل منطقى ایجاد کنند؟ به عبارت دیگر هر دو متفکر، براى مردم و حقوق آنان، اهمیت ویژه اى قائل بوده اند و این نیز بواسطه تفسیر مردم گرایانه آنها از دین بوده است و نیز هر دو به خاطر عالم شیعى بودن، دغدغه شریعت و
بازگشت به هویت اسلامى داشته اند. از این رو براى دفاع از حقوق سیاسى مردم رهیافت دینى خاصى را مطرح نموده اند، اما در این پژوهش، مهم نسبت سنجى و ارزیابى عناصرى است که دایره و میزان نقش سیاسى مردم را توسعه یا تضییق مى کند این عناصر به طور مشخص کدامند؟ آیا به مبانى نظریه سیاسى و حکومتى آنها مربوط است؟ یا تابع مقتضیات زمان و مکان و الزامات زمان است؟ و چه ارتباطى بین «ولایت فقهاء» و «مردم» در «سلطنت شورویه» و «جمهورى اسلامى» وجود دارد؟ آیا بین آنها تعارض است یا تعامل؟ اگر ولایت فقهاء، شرعى و انتصابى است، پس مردم چه نقشى دارند؟ آیا منطقا «حق مردم» و «تکلیف شرعى» در اندیشه سیاسى این دو متفکر، قابل جمعند؟ براى پاسخ به پرسشهاى فوق، و توضیح رابطه و نسبت سنجى اندیشه هاى آنها، ابتدا به اشتراکات و سپس به افتراقات اندیشه هاى آنان اشاره کرده و در پایان به جمع بندى و نتیجه گیرى این مبحث مى پردازیم.
صاحبان هر دو اندیشه، مزه تلخ «استبداد» را چشیده بودند. از این رو هر دو در پى چاره اندیشى و رهایى از استبداد و ظلم بوده اند. جامعه سیاسى شیعه، از صدر اسلام به واسطه ظلم و سرکوب از ناحیه «قدرت سیاسى» ، همواره در حاشیه قرار داشت. از این
رو تاریخ گذشته شیعه مملو از ظلم ستیزى و عدالت خواهى است که گاه در چارچوب قیامها و نهضتها و یا شورش، متجلى مى شد، ولى این قیامها تا قبل از انقلاب اسلامى هیچ گاه به ثمر نرسیدند و یا اگر مى رسیدند دوام نمى یافتند. البته ریشه و جوهره اندیشه ظلم ستیزى، در متن دین و سیره معصومین علیهم السلام خصوصا «نهضت عاشورا» نهفته است. اما این روحیه ظلم ستیزى علماى شیعه، اگر چه موجب حاشیه نشینى سیاسى و جدایى از قدرت سیاسى آنها شده است، ولى به مرور زمان، «خود» به عنوان یک قدرت اجتماعى، نهادینه شد و در کنار قدرت سیاسى، «اصالت» و «استقلال» یافت که هم به لحاظ اقتصادى و معیشتى از نظام سیاسى زمان جدا بود و هم به لحاظ «اندیشه اى» . این نهاد تحت عنوان نهاد مرجعیت، در جامعه دینى و سیاسى، پایگاه قوى یافت، به نحوى که براى مردم شیعه در هنگام بحرانهاى زمانه، ملجاء و پناهگاهى مطمئن تلقى شد و در تاریخ معاصر برخى کار ویژه هاى «حزب در غرب» را ایفاء مى کرد. این حزب شیعى (نهاد مرجعیت شیعه) بلحاظ عدم وابستگى به قدرت سیاسى و نیز داشتن اندیشه اصیل و مستقل از حکومت، همواره در تحدید و کنترل نظام سیاسى، نقش فعال و جدى را بازى مى کرده است.
اما در این جا یک نتیجه مهم دیگرى را نیز مى توان گرفت و آن این که افزایش نفوذ مجتهدین در بین مردم، تناسب مستقیم با سرخوردگى مردم از حکومتهاى استبدادى و نارضایتى از حکومتهاى وقت داشت. همین مطلب، سبب شکل گیرى یک اتحاد و همبستگى سیاسى (علاوه بر وحدت دینى و فرهنگى) بین مردم و فقهاء شد که در مواقع حساس همانند (جنبش تنباکو) ملکت یاکیان اسلام را از خطرات جدى نجات داد. اما این ظلم ستیزى و مخالفت با استبداد، از زمان مشروطه و نیز بعد از آن به نتایج فکرى قابل توجهى نیز رسید. تجارب تاریخى حکومتهاى سلطنت مطلقه، علماء را به این نتیجه رساند که این حکومتها نه کنترل پذیر هستند و نه این که توانایى لازم را در جهت «حفظ کیان اسلام» دارند. بنابر این به کلى مشروعیت ندارند. در نتیجه علماء به دنبال آلترناتیو جدید بودند. محقق نائینى در پى الزامات زمان خود و لزوم مبارزه با استبداد، با نظام سیاسى جدیدى (مشروطیت) مواجه شد. وى فرصت را غنیمت شمرد و به جاى این که به فلسفه بافى سیاسى بپردازد و به دنبال ایده آلها و مدینه فاضله باشد با واقعیت سیاسى عصرش برخورد واقع بینانه مى کند و دست به دفاع دینى از مفاهیم و ارزشهاى آن مى زند. امام خمینى نیز وضع مشابهى
داشت و «شاه» را دیگر نصیحت پذیر نمى دانست و سلطنت پادشاهى را منفور تلقى مى کرد; چرا که در برابر استعمار خارجى، مملکت را وابسته و در داخل نیز یک حکومت استبدادى تمام عیار، مستقر کرده بود، اما امام خمینى با تجربه تلخ شکست مشروطیت به فکر آلترناتیو دیگرى است; یعنى صرف «نظارت و کنترل استبداد» را در قالب «حکومت مشروطه» نمى پذیرد و شعار «شاه سلطنت کند نه حکومت» را نیز رد مى کند. از این رو به نتیجه جامعترى مى رسد; یعنى براى اولین بار تنها فقیهى است که هم در نظر و هم در عمل، در فضاى «سلطنت اسلامى» فکر نمى کند، بلکه تنها راه نجات کشور مذهبى ایران را در تاسیس «جمهورى اسلامى» مى بیند.
«اصولى ها» برخلاف اخباریها براى استنباط احکام تنها به ظاهر اخبار و احادیث تمسک نمى کنند، بلکه براى عقل حجیت قائلند. توجه به عقل به عنوان یکى از منابع کشف احکام، موجب ظهور علم اصول و نگاه عمیقتر به علم درایه شده است. این علوم در مرحله بعد، امکان بررسى احادیث و اخبار را براى مجتهد به شیوه غیر تعبدى نیز فراهم ساختند. (1) به نحوى که با راویان و دلالت احادیث، نقادانه برخورد مى نمودند. (2) به علاوه یک اثر بسیار مهم نیز در صحنه «اندیشه سیاسى
شیعه» داشت و آن توجه به مقتضیات زمان و مکان بود. (3) از این رو هر دو اندیشمند اصولى در برخورد با معضلات و پرسشهاى سیاسى - اجتماعى روز از مبناى عقل و اجتهاد، نهایت بهره بردارى را نموده اند. هر دو مجتهد برخلاف اخباریها جهت درک مسائل شرعى با توجه به تحولات و مقتضیات زمان و مکان، نه تنها دلیل عقل را بدعت نمى دانستند بلکه لازم و ضرورى مى دانستند. بدین لحاظ از قیود جزم و جمود، رها شده و با دیده وسیعترى قواعد و اصول فقهى (همانند اصالة الاباحة، الضرورة تبیح المحظورات، مقدمه واجب، حفظ نظام، اجماع، لازمه عقلى و...) را در عرصه زندگى سیاسى - اجتماعى دخالت داده و به وسیله آنها، قانون عرفى، راى اکثریت، آزادى، مساوات، حقوق مردم را تبیین دینى، کرده اند. بنابر این اصولى بودن دو متفکر مورد بحث، این امکان را براى آنها فراهم نمود تا این که نسبت به مسائل و اندیشه هاى جدید از موضع فعال برخورد کنند و سنت را با توجه به الزامات جدید، بازخوانى مجدد نمایند و با بهره گیرى از اصول و قواعد فقهى از نقش مردم و حقوق سیاسى آنها، دفاع کنند.
از آن جایى که صاحبان هر دو نظریه، از بزرگترین مجتهدان و مراجع تقلید شیعى بودند، حفظ کیان
اسلام و اجراى احکام شریعت، غرض اصلى آنها بوده است. مقصد نهایى، اجراى احکام الهى است و فلسفه حکومت نیز (خواه مشروطه یا جمهورى) علاوه بر حفظ نظم، اجراى دستورات و مقررات دینى و اقامه تعالیم قرآنى مى باشد. بنابر این هر قانونى که با شریعت ناسازگار باشد، بى اعتبار است. از دیدگاه هر دو متفکر، تنها در این صورت است که مى توان هم «کیان اسلام» را از اجانب و استعمار خارجى حفظ کرد و هم با اجراى احکام اسلامى، مردم را از استقلال و آزادى و دیگر حقوق انسانى و سیاسى برخوردار ساخت. بنابراین هر دو نظریه در پى بازگشت به خویشتن و هویت اصیل اسلامى بوده و در برابر اندیشه هاى نوین غربى که فرهنگ و اندیشه هاى «اسلام سنتى» را به چالش گرفته بودند، در پى چاره اندیشى و پاسخهاى منطقى و علمى از متن دین بودند. (4) به همین سبب از دیدگاه آنها اسلام جامع و کامل است و قدرت پاسخگویى به نیازهاى بشر در تمام زمانها را دارد. بنابراین هر دو معتقدند که نباید در برابر فرهنگ و تکنیک کشوردارى غربى اصالت اسلامى خودمان را فراموش کنیم، بلکه باید با ابزار اصول فقه و اجتهاد اصولى، براى پرسشها و پدیده هاى جدید از متن سنت اسلامى، پاسخهاى جدید و بدیع خلق کرد،
در نتیجه هر دو، دین را یک نهاد فعال و پویا مى نگریستند که در دنیاى مدرن نیز کارکرد فعال دارد.
هر دو نظریه (مشروطه اسلامى و جمهورى اسلامى) به واسطه مشى اصولى در فقه، به عنصر عقل و تحولات زمان، توجه جدى نموده اند و «توجه آنها به مقتضیات زمان، تنها براى اثبات جامعیت اسلام و تعمیم اصول نظرى شیعه بر زمان و مکان خاص بوده است» . (5) به همین خاطر، برخى از یک سو دانش نائینى را در فلسفه سیاسى غربى، سطحى نمى دانند; یعنى کاملا مقتضیات سیاسى عصر خود را مى شناخت و از سوى دیگر معتقدند نائینى، نسبت به تعرض مغرب زمین به کشورهاى اسلامى و شریعت نیز حساس بود. (6) بنابراین توجه به مقتضیات زمان از یک طرف و دغدغه دینى داشتن از طرف دیگر، موجب شده است که او در کتاب «تنبیه الامة» ، در صدد تطبیق و مقایسه حکومت دمکراسى با حکومت شرعى برآید. (7) در هر صورت توجه به مقتضیات زمان و مکان، این امکان را به آن دو داده تا سنت شریعت را با سیاست و حکومت روز، جمع نمایند و براى مشروعیت انتخابات، راى مردم، پارلمان، قانون عرفى، حکومت مشروطه، حکومت جمهورى و... دلیل و وجه شرعى بیابند. در واقع
تقسیم قوانین و احکام به منصوص و غیر منصوص یا اولیه و ثانویه و یا ثابت و متغیر، ریشه در اجتهاد و توجه به مقتضیات زمان و مکان دارد. در نظر آنها فرقى بین احکام اولیه و ثانویه نیست; چرا که احکام متغیر بر اساس احکام ثابت استخراج مى شوند و با روح کلى اسلام سازگار هستند. این گرایش و رهیافت به دین، فقیه را قادر مى کند تا همه مقررات و تصمیم گیریهاى سیاسى، اجتماعى را از منظر شریعت ببیند و مشروعیت همه آنها را شرعى بنماید. بدین سبب، انتظار از دین بسیار گسترده مى شود و تمام زوایاى زندگى اجتماعى یک انسان مسلمان را شامل مى شود. ولى تشخیص شرعیت امور متغیر و عرفى، منوط به «اجتهاد فقیه» است. بنابر این از نظر هر دو، بین مجتهد و شریعت، رابطه این همانى ایجاد مى شود، به نحوى که در عصر غیبت رابطه «شریعت و سیاست» به رابطه «مجتهد و سیاست» مبدل مى شود و مشروعیت قوانین به لحاظ شرعى بودن به نظر فقهاء بر مى گردد.
هر دو نظریه پرداز، برجسته ترین بخش اندیشه هاى سیاسى آنها، به مبانى و قواعد «اصولى» و «فقهى» آنها بر مى گردد. استفاده از قواعدى همچون، مقدمه واجب، اجماع، حفظ نظام، احکام اولیه و ثانویه، ضرورت، ملازمه عقلى، مصلحت، اقل و
اکثر، مقتضیات زمان و قواعد دیگر، بر همین مطلب دلالت دارند. در واقع هر دو متفکر با فقه سنتى و اجتهاد اصولى، سعى در «احیاى هویت اسلامى» و «زدودن بدعت و زندقه از چهره اسلام» و «باز سازى دین» ، داشتند. اگر چه در تجدید بناى حکومت اسلامى، نائینى به مشروطه مى رسد و امام خمینى به جمهورى اسلامى، ولى علت آن را باید در همین چارچوب جستجو نمود; چرا که شاید اگر محقق نائینى نیز در شرایط زمانى و مکانى امام خمینى قرار مى گرفت، به همان برداشت مى رسید. در هر صورت دفاع از حقوق سیاسى مردم و راى اکثریت، در واقع از درون همین قواعد و مبانى اصولى - فقهى استخراج مى شوند.
توجه به برترى روش مشورت بر روش استبدادى در اداره امور کشور از ویژگى هاى مشترک هر دو اندیشه مى باشد. تمسک به آیات شورا و سیره معصومین علیهم السلام و تاکید بر نظارت مردم و اصرار بر اجراى فریضه امر به معروف و نهى از منکر نسبت به مسؤولان حکومتى، همگى بر ترجیح روش حکومتى شورایى دلالت دارند. دو شیوه و روش حکومتى مورد نظر آنها «سلطنت شورایى» و «جمهورى اسلامى» به نوعى بر مشارکت فعال مردم تاکید داشته اند. اگر چه هر دو در مورد حقوق سیاسى مردم، کارشان را
با واژه ها و مفاهیم دمکراسى، شروع نموده اند، ولى همه واژه هاى فوق (مساوات، آزادى، راى اکثریت، مجلس شورا و...) را تفسیر دینى نموده و حدود نقش مردم را با توجه به قواعد اصولى، فقهى، سیره پیامبر، و آیات قرآن توجیه و تفسیر کردند. اما در هر صورت، شکل حکومت مطلوب خودشان را با توجه به مقتضیات زمان، بر اساس روش شورا و حاکمیت مردم، ترسیم نموده اند و محتواى حکومتى هر دو، ناظر به یک چیز و آن «حفظ کیان اسلام» و «انجام احکام شریعت اسلام» است.
حاکمیت سیاسى بالاصالة از آن خداوند است و هر حکومتى بدون امضاى خداوند (سازگارى باشریعت) مشروع نمى باشد.
صاحبان اصلى حکومت اسلامى، معصومین علیهم السلام هستند، ولى در زمان غیبت (چون اصل حکومت ضرورت دارد) به افراد آگاه به قوانین شرعى و عدول جامعه، تفویض شده است.
مهمترین شرط زمامدار جامعه اسلامى عبارتند: فقاهت، عدالت، زهد، تدبیر.
حقوق مردم ماهیت فطرى - الهى دارد; نه طبیعى صرف و یا قراردادى مطلق .
اگر چه حاکمیت سیاسى متعلق به خداوند است، ولى همان خداوند، مردم مسلمان را بر سرنوشت خویش حاکم کرد. و کسى حق ندارد این «حق الهى - مردمى» را از ایشان سلب نماید. مردم، رهبر و مدیران
جامعه را از میان واجدین شرایط که خداوند مشخص کرده است، انتخاب مى کنند تا بر مبناى قانون اساسى سازگار با دین، امور عمومى جامعه را سامان دهند. اگر چه نظریه ولایت فقهاء در اندیشه نائینى دایره حکومت و نقش مردم را در سرنوشت خود گسترش مى دهد و گاه در حد حاکمیت مطلق مردم نزدیک مى شود، ولى در نهایت، مشروعیت امور عمومى را بر نظارت و اذن فقهاء مقید مى کند. از آن جایى که آگاهى بر احکام و قوانین خداوند (بعد از معصومین علیهم السلام) تنها در حوزه تخصصى مجتهدین علوم دینى قرار مى گیرد، حکم آنها، حکم شرع و خداوند محسوب مى شود. از این رو مشروعیت امور بر عهده فقهاء به عنوان نائبان خداوند و معصومین علیهم السلام است، اما از آن جایى که همان خداوند، مردم را به واسطه اصل شورا و مشورت، امر به معروف و نهى از منکر و نصح المومنین و... به مشارکت و نظارت بر امور عمومى مدیران جامعه، مکلف کرده است، مردم نیز به عنوان واسطه، میان خداوند و فرمانروایان تلقى مى شوند و عنصر مردمى در مشروعیت حکومت دخیل دانسته شده است. بنابر این هر دو نظریه به واسطه «حق الهى مردم» ، براى مردم حقوق سیاسى قائل اند. و نیز بر مبناى هر دو اندیشه، حاکمیت و
مشروعیت الهى، مقدم بر حاکمیت و مشروعیت مردمى و در طول آن است، نه در عرض آن; یعنى نه مردم و نه فقهاء مستقل از قوانین الهى، مشروعیت شرعى ندارند، بلکه مشروعیت و حاکمیت هر دو گروه، افاضه الهى تلقى مى شود، ولى خداوند براى هر کدام از دو دسته به واسطه جایگاه خاص خودشان، کارویژه اى مختص به خود را خواسته است.
الگوى نظام سیاسى هر دو اندیشمند، مثلث سه پایه است. به عبارت دیگر هر دو اندیشمند به همان میزان که جدایى دین و سیاست را نمى پسندیدند، از جدایى مردم از بدنه حکومت نیز نگران بودند. همچنان که بدون شریعت، نظام سیاسى جامعه اسلامى شکل نمى گیرد، بدون مردم و مجتهد نیز حکومت اسلامى محقق نمى شود; یعنى شرط فعلیت نظام سیاسى اسلام تنها ولایت (خواه سیاسى و خواه حقوقى) نیست، بلکه بدون مردم، پایه حکومت متزلزل مى شود; بدین جهت بنیادى ترین عناصر نظام سیاسى از نظر هر دو اندیشمند، شریعت، ولایت و مردم است. (8)
مبنایى ترین و مهمترین تفاوت نظریه دو متفکر مورد بحث، به تفسیر و ادله آنها، نسبت به قلمرو ولایت مجتهدین بر مى گردد. البته هر دو متفکر، به اصل ولایت مجتهدین معتقدند، ولى در حدود اختیارات و شؤون ولایت فقهاء، با هم اختلاف نظر
دارند. (9) اگر بر روى یک خط محور، براى قلمرو و شؤون اختیارات ولایت، دو سر طیف قائل بشویم، اندیشه دو متفکر، نسبت به هم دیگر، در نهایت تفاوت و دورى قرار مى گیرند، به نحوى که در نظریه امام خمینى، فقیه در حوزه عمومى جامعه، کاملا مبسوط الید است. از این رو قدرت سیاسى لازم را جهت استقرار و اداره «حکومت» داراست و مشروعیت تمام امور به او بر مى گردد، ولى در نظریه محقق نائینى، فقیه در امور عمومى، مضبوط الید است و تنها در افتاء و امور حسبیه ولایت دارد و حوزه عمومى جامعه به خود مردم واگذار شده و فقیه جهت مشروعیت بخشیدن قوانین عرفى، نظارت سلبى دارد; یعنى صرفا اعلام مى کند که قوانین مصوب عمومى با شریعت مخالفت ندارد. به عبارت دیگر فقهاء شؤونات پیامبر صلى الله علیه و آله را به سه قسم کلى تقسیم کرده (شان رسالت، شان قضاوت، شان حکومت) و شان رسالت را به پیامبر صلى الله علیه و آله اختصاص مى دهند، اما نسبت به افتاء، قضاوت و حکومت، اختلاف نظر دارند. امام خمینى شؤون فقیه را در افتاء و قضاوت منحصر ندانسته و ادله عقلى و نقلى را دال بر توسعه ولایت و اختیارات فقیه مى داند و این دلالت را در امور اداره حکومت، مطلق (10)
و عام مى شمارد. بنابراین از دیدگاه امام، ولایت سیاسى فقهاء تنها در چار چوب امور حسبیه خلاصه نمى شود، بلکه اختیارات حکومت ولى فقیه بر جمیع احکام الهى تقدم دارد. از دیدگاه امام، حکومت یکى از احکام اولیه است که بر تمامى احکام دیگر حکومت و تقدم رتبى دارد. (11) بنابراین فقیه «ناطق شریعت» است و حکمش به لحاظ رتبى، فراتر از احکام اولیه و ثانویه مى باشد، ولى این در مواردى نیز قید مى خورد، از جمله: 1( حرکت در چارچوب اهداف شریعت. 2( رعایت مصلحت جامعه اسلامى. 3( تصرف در حوزه عمومى نه شخصى. اما در این جا یک سؤال کلیدى مطرح مى شود که ضمانت اجرایى این «تقیدها» چیست؟ از مجموع سخنان امام مى توان دو نوع، ضمانت اجرایى براى کنترل فقیه، استخراج کرد: 1( کنترل درونى که به صفات ولى فقیه (عدالت، زهد، تقوا و...) بر مى گردد. 2( کنترل بیرونى که بخشى از آن به اراده عمومى (شورا و مشورت، امر به معروف و نهى از منکر، نظارت فقهاى دیگر و...) و بخشى دیگر به نهادهاى حکومتى (همانند مجلس خبرگان و...) مربوط مى شود. در هر صورت، چنین تفسیرى از ولایت سیاسى فقهاء، در رابطه با موضوع پژوهش حاضر، نتیجه مهمى را موجب مى شود و آن این که حوزه ولایت وتصرف فقیه را به نحو
گسترده اى (حوزه هاى مختلف عمومى و اداره عمومى) توسعه مى دهد. اما نظریه محقق نائینى، اختیارات و ولایت مجتهد را در حد افتاء، قضاء و امور حسبیه، کاهش مى دهد و اداره قوه مقننه و مجریه را به مردم واگذار مى کند. نائینى، «ولایت سیاسى» را براى فقهاء (به لحاظ قصور ادله شرعى) نمى پذیرد. وى در تفسیر خود از شریعت و سیاست، به «ولایت سیاسى فقهاء» نمى رسد، ولى چون وجود اصل حکومت را ضرورى مى داند، به ناچار «ولایت سیاسى جامعه» را از اختیارات و حقوق مردم مسلمان مى شمارد و قلمرو اختیارات مجتهد در حوزه عمومى را در حد «نظارت و اذن» کاهش مى دهد، اما یک سؤال جدى نیز در این جا مطرح مى شود که ضمانت اجرایى براى اذن فقیه جهت مشروعیت شرعى قوانین و تصمیمات سیاسى وى چیست؟ مرحوم نائینى در این جا پاسخ روشن و صریح ندارد، ولى از مجموع مباحث و مبانى وى مى توان دریافت که ضمانت اجرایى به آگاهى مردم و میزان عمل به تعهدات دینى افراد مسلمان بر مى گردد. بنابراین اگر مردم در حکومت به حلال و حرام خداوند توجه نکردند تنها مى توان گفت که به لحاظ اعتقادى بیمار هستند و علماى دین باید احکام اسلام را تبلیغ و آنها را ارشاد کنند. به هر تقدیر، همچنان که حاکمیت و ولایت سیاسى، در جامعه اسلامى به
مردم واگذار شده است، ضمانت و مسؤولیت اجرایى و حفاظت از احکام شرعى هم بر عهده خودشان نهاده شده است و تصرف سیاسى فقهاء، تنها در حد «نظارت شرعى» آن هم در حد «نصح المؤمنین» مى باشد. طبیعى است که چنین تفسیرى از «شریعت و سیاست» میزان نقش مردم را در حد حاکمیت سیاسى توسعه مى دهد، اما این «رهیافت از دین» امکان تاسیس حکومت اسلامى را بر پایه ولایت فقهاء غیر ممکن مى کند; چرا که فقهاء را در ایجاد یک حکومت اسلامى «مبسوط الید» نمى سازد، بلکه حوزه ولایت و اختیارات فقیه را در حد دیگر شهروندان جامعه اسلامى تنزل مى دهد.
هر دو در پى رهایى از استبداد و استقرار عدالت بودند، ولى الزامات زمان و تفسیر خاص آنها از رابطه «شریعت و سیاست» ، به دو راهکار متفاوت، منجر شده است . محقق نائینى با توجه به رهیافت «غصبى شمردن حکومت» و عدم مشروعیت حکومتهاى غیرمعصوم، براى رهایى از استبداد به «قاعده ضرورت» و «دفع افسد به فاسد» تمسک مى کند از این رو در پى کنترل، مشروط و محدود کردن سلطنت بر مى آید و براى این منظور مساله قانون اساسى و مجلس شورا، را به عنوان دو راهکار مهم و نهادینه شده، جهت مراقبت و نظارت بر
حکومت بر مى گزیند و براى مردم حق نظارت و حاکمیت سیاسى قائل مى شود. اما امام خمینى با تفسیرى که از رابطه «مشروعیت و سیاست» دارد به رهیافت «ولایت سیاسى فقهاء» مى رسد و تمام اختیارات حکومتى پیامبر رابراى «فقیه» لازم و ضرورى مى داند. بدین ترتیب به مشروط و محدود نمودن سلطنت استبدادى، اکتفاء نمى کند، بلکه بر مبناى تئورى حکومتى خویش، خود و مردم را به تاسیس حکومت اسلامى، مکلف مى سازد و در پى این اندیشه، تا استقرار حکومت جمهورى اسلامى، پاى مى فشرد و به هیچ گونه تغییر و اصلاح در ساختار حکومتى پادشاهى عصر خود، راضى نمى شود. او برخلاف نائینى، اصل رژیم را قبول نداشت. از این رو در مورد مشروطیت مى گوید: «جنبش مشروطه بر ضد رژیم بود، البته با قبول داشتن رژیم، عدالت مى خواستند ایجاد کنند» . (12)
درست است که تمام تلاش نائینى صرف کنترل و محدود نمودن سلطنت مطلقه، شده است، اما این مطلب دال بر مشروعیت اصل سلطنت در نزد ایشان نیست، بلکه ایشان معتقد بود که اساسا سلطان عادل، مصداقش نایاب است، بالتبع «سلطنت اسلامى» هم عملا وجود خارجى نخواهد یافت: «این مقوله استحقاق، علاوه بر همه اینها مصداقش منحصر و نایاب تر از عنقاء و از [رضایت سلطان به مشارکت مردم ] تفضل است نه از باب
کبریت احمرند، و رسمیت و اطرادش هم از ممتنعات است» . (13) به همین جهت وى در هیچ جا به طور مشخص به تنظیم روابط سلطان و مشروطه نمى پردازد. (14) اگر بر این مطلب مجموعه مباحث و مفاهیمى (آزادى، مساوات، راى اکثریت، پارلمان، حکومت شورایى و...) که وى از آن بحث مى کند را اضافه کنیم، نظریه و مبانى وى به حکومت جمهورى نزدیک تر است . ولى در هر صورت به نظر مى رسد که شکل حکومت از دیدگاه وى حداقل در آن مقطع زمانى «سلطنت مشروطه» بوده است . به عبارت دیگر، وى معتقد است:
حال که دست ما از معصوم علیه السلام کوتاه است و فقهاء هم به عنوان نائبان معصوم علیه السلام ولایت سیاسى ندارند و همه حکومتها در عصر غیبت غصبى و نامشروع هستند و سلطان عادل هم نایاب است، بنابر این عند الضروره (چون وجود اصل حکومت ضرورى است) حکومت باید به خود مردم واگذار شود. چون در این صورت حداقل به مردم ظلم نمى شود و از ظلم مضاعف جلوگیرى مى گردد. بدین ترتیب وى به تفکیک و تفرق قدرت و اقتدار سیاسى نیز مى رسد. بنابراین، شیوه و روش حکومت، «سلطنت مشروطه» است; یعنى یک حکومت سلطنتى که به واسطه نهادهایى مثل قانون اساسى، تفکیک قواى سه گانه، نظارت قوا بر یکدیگر «سلطنت» ، محدود و مشروط مى شود. در نتیجه حکومت مشروطه «مشروعیت قانونى» مى یابد. سپس نائینى براى «مشروعیت شرعى» حکومت اسلامى، نظارت و اذن فقهاء را نیز بر آن اضافه مى کند. ولى حضرت امام خمینى رحمه الله، «سلطنت با نظارت مرجعیت» را حکومت موفق و کارامد نمى بیند و اساس سلطنت را مذموم و «منفور» تلقى مى کند. بنابراین وى با توجه به رهیافت «ولایت سیاسى فقهاء» نه تنها حکومت را در عصر غیبت غصبى تلقى نمى کند، بلکه آن را حق مسلم «فقهاى عادل» مى شمارد. بنابراین صریحا اعلام مى کند شکل حکومت اسلامى «نه سلطنتى است ونه مشروطه و نه
استبدادى بلکه جمهورى است» . (15) اما بلافاصله اعلام مى کند: «جمهورى اسلامى مثل سایر جمهوریهاست، لکن محتوایش قانون اسلام است» (16) در هر صورت از نظر امام خمینى شکل حکومت جمهورى است; یعنى نحوه آرایش نهادهاى حکومتى همانند دیگر جمهوریهاست اما با این فرق که مشروعیت شرعى تمامى نهادها و تصمیمات سیاسى به امضاى «ولى فقیه» بر مى گردد. مشروعیت ولى فقیه هم نیز به واسطه نصب الهى و با انتخاب خبرگان ملت، تضمین مى شود.
محقق نائینى در برابر مخالفان مشروطه که حاکمیت سیاسى در عصر غیبت را از آن مجتهد به عنوان نائبان معصوم علیه السلام تلقى مى کردند، «ولایت در امور حسبیه» را تا عالى ترین مرتبه که مقام سیاستگذار به آن نیازمند است، توسعه مى دهد و تکالیف امور عمومى را به نحوى داخل در امور حسبیه مى نماید، (17) اما به هر صورت مبناى حکومتى و رهیافت دینى وى به سیاست، این امکان را (به لحاظ تئوریک) به او نمى دهد تا بر اساس ولایت مجتهدین، حکومت ولایى تاسیس کند. بنابراین در حد نظارت و اذن عقب نشینى مى کند. از این رو مردم را براى رفع نیازهاى نوعى جامعه، آزاد مى گذارد و براى مردم قطع نظر و جداى از ولایت فقها و حتى فراتر از آن، حقوق سیاسى قائل مى شود. بدین ترتیب مردم در
تصمیمات عمومى، نظارت و مشارکت فعال دارند بدون این که با ولایت و حیطه ولایت فقها، رابطه داشته باشد. (18) در نتیجه نائینى به «سیستم حکومتى انتخابى» بسیار نزدیک مى شود و حاکمیت سیاسى را از آن مردم مى شمارد، ولى در همان هنگام دغدغه دین و «مشروعیت دینى» هم دارد. وى در نهایت، براى حل مشروعیت شرعى حکومت به نظارت و اذن مجتهدین اکتفاء مى کند. اما تئورى حکومتى امام خمینى، مقید به ولایت فقهاء در امور حسبیه نیست، بلکه «ولایت سیاسى فقهاء» را بدیهى و ضرورى مى شمارد. از این رو حاکمیت سیاسى در زمان غیبت را به نائبان عام معصومین، متعلق مى داند. در نتیجه نحوه مشارکت مجتهد در سیاست و حوزه امور عمومى، غیر مستقیم نیست بلکه «ولى فقیه» رسما در راس امور قرار دارد. اگر چه امام خمینى در سالهاى اولیه مبارزات سیاسى اش )1332 -1322 ه ش) و در سالهاى تبعید در خارج کشور، همانند نائینى به «نظارت فقیه» تاکید مى کرد: «این که مى گویند حکومت به دست فقیه باشد، نه آن است که دقیقا باید شاه و وزیر و سرلشگر و سپاهى باشد، بلکه فقیه باید نظارت در قوه مقننه و در قوه مجریه مملکت اسلامى داشته باشد» . (19) ولى در سالهاى بعد در پى الزامات زمان، براى فقهاء «مشارکت فعالتر» را مطرح مى کند و تفسیر
خود را از ولایت حکومتى فقهاء توسعه مى دهد، ولى در کنار توسعه اختیارات ولى فقیه، هرگز از مشارکت و لزوم حضور فعال مردم در تصمیم گیرى هاى سیاسى غافل نیست. به عبارت دیگر، امام خمینى برخلاف نائینى «ولایت سیاسى فقهاء» و «حاکمیت سیاسى مردم» را در کلیت نظام تکلیفى اسلام دیده و براى هر کدام، هم حق و هم تکلیف قائل شده است. بنابر این به اعتقاد امام قدس سره «جمهورى» و «اسلامى» با هم، یک ترکیب واحد را تشکیل مى دهند در نتیجه «انتخاب و انتصاب» ، «حق و تکلیف» ، «دنیا و آخرت» ، در کنار هم و با هم هستند و هر گونه جدایى بین آنها از دیدگاه امام انحراف از شریعت تلقى مى شود. بنابراین به نظر ایشان هنر اسلامى، ترکیب نمودن این دو در سراسر تعالیم الهى مى باشد و هنر «مسلمان واقعى» این است که در مقام امتثال و اجرا، این دو را بنا بر مقتضیات زمان و مکان به طور موزون و متعادل، ترکیب کند.
لازمه ولایت مجتهد در امور حسبیه این است که دائره تصرف شرعى فقیه، به افتاء و رفع خصومت، و امور حسبیه (امورى که شارع مقدس راضى به ترک آنها نیست) خلاصه شده و نیازهاى روزمره جامعه سیاسى و ملى به خود مردم واگذار شود. بنابراین،
بخش اعظم امور حوزه عمومى به خود مردم واگذار مى گردد. اما ولایت مطلقه فقیه، شامل تمام شؤون و حوزه عمومى مردم (حتى حوزه خصوصى نیز درصورتى که با حیات عمومى مرتبط بشود داخل حوزه عمومى است) است. بنابراین همچنان که مردم از جانب خداوند در مقابل ولى فقیه صاحب حق و تکلیفند، ولى فقیه نیز در مقابل خداوند و مردم داراى حق و تکلیف است. به عبارت دیگر همانطور که براى ولى فقیه به واسطه نقش خاصى که مى تواند داشته باشد حق حکومت و مشروعیت بخشى شرعى داده شده است، براى مردم نیز به واسطه صاحبان اصلى حاکمیت زمین (خلیفةالله) و بواسطه داشتن حقوقى همانند انتخاب مصداق رهبرى و مدیران جامعه، نظارت، مشورت، امر به معروف; حق مشروعیت بخشى قانونى گردیده است.
مولى علیهم در تئورى محقق نائینى (ولایت مجتهد در امور حسبیه) اختصاص به صنف خاص از مردم دارد، ولى در تئورى حکومتى امام خمینى (ولایت مطلقه فقیه) شامل عموم مردم است.
از دیدگاه مرحوم نائینى، مجتهد در حوزه عمومى و سیاسى ولایت (حکومت) ندارد و فقط در امور حسبیه (از قبیل: غیب ، قصر، سفها، مجانین، تصدى اوقاف عمومى و سرپرستى همه امور نیازمند به سرپرست) ولایت دارد، ولى از دیدگاه امام خمینى ولى فقیه نه تنها در
امور حسبیه، بلکه در حوزه عمومى نیز ولایت دارد.
از نظر نائینى مدیران و زمامداران جامعه با شرایطى، توسط مردم، انتخاب مى شوند; به عنوان مثال نائینى براى «مبعوثان ملت» (نمایندگان مردم) سه شرط قائل شده است. 1- آگاهى کامل از سیاست و دین. 2- بى غرض و بى طمع بودن. 3- غیرت و خیرخواهى دین و دولت و وطن اسلامى . (20) اما از دیدگاه امام خمینى، ضمن این که مدیران و زمامداران باید شرایط لازم را دارا بوده و مردم نیز به مدیریت آنها راضى باشند; مضافا، باید راى و رضایت مردم توسط ولى فقیه تنفیذ شود; یعنى با انتخاب مردم، صرفا مشروعیت قانونى و عرفى کسب مى شود نه شرعى. بنابر این به نظر امام تا راى منتخبان توسط ولى فقیه تنفیذ نشود مشروعیت آن کامل (قانونى + شرعى) نمى شود.
از دیدگاه نائینى، حاکمیت سیاسى در زمان حضور و غیبت، هر دو متعلق به معصوم است. از این رو هر نوع حاکمیتى در زمان غیبت، غصبى و ظلم به معصوم علیه السلام به شمار مى آید. ولى به نظر امام خمینى حاکمیت سیاسى فقط در زمان حضور معصوم علیه السلام از آن اوست و در زمان غیبت به دلایل عقلى و نقلى، به فقهاء تفویض شده است.
از دیدگاه
محقق نائینى مهمترین شرایط لازم براى زمامدارى جامعه اسلامى عبارتند از: عدالت، تدبیر، خیر خواهى مردم، بى طمعى، غیرت، آگاهى به مصلحت جامعه. اما از دیدگاه امام خمینى این شرایط براى مدیریت جامعه کافى است، اما براى زمامدار (ولى فقیه) شرایطى دیگرى نیز لازم مى باشد; از جمله: اجتهاد، تایید خبرگان ملت و...
از دیدگاه محقق نائینى رابطه حاکم دینى و مردم، نظارت و اذن فقیه (ولایت فقهى و حقوقى) است، ولى از دیدگاه امام خمینى، این رابطه تنها به نظارت و ولایت حقوقى خلاصه نمى شود، بلکه ولایت سیاسى هم جزء لاینفک ولایت مى باشد.
به نظر محقق نائینى، مجتهد در حاکمیت سیاسى تنها نقش سلبى (اعلام عدم سازگارى با شرع) را دارد، ولى از دیدگاه امام خمینى ولى فقیه، هم نقش سلبى دارد و هم ایجابى.
از دیدگاه نائینى، مجتهد فقط منصب قضا را دارا است و در مناصب دیگر فقط نظارت فقهى (نه سیاسى) دارد، ولى از دیدگاه امام خمینى، ولى فقیه، بر همه قواى مملکتى (قضائیه، مقننه، اجرایى و...) حاکمیت سیاسى دارد و در نصب و عزل کلیه مقامات اصلى حکومتى، حضور فعال دارد.
از دیدگاه نائینى نقش دین و مجتهد در جامعه سیاسى صرفا «نظارت حقوقى» مى باشد، ولى به نظر امام خمینى
علاوه بر «نظارت حقوقى» ، «نظارت سیاسى» هم لازم است.
در مجموع، هر دو متفکر، با توجه به پیشینه هاى علمى خود از قرآن و سنت، مبناى اصولى - فقهى، آگاهى از مقتضیات زمان و مکان، سیره سیاسى معصومین، تجربیات و عملکرد حکومتهاى استبدادى و سلطنتى تاریخ ایران و شناخت کافى از مفاهیم و اصول دموکراسى، در زمینه «رابطه شریعت و سیاست» تفسیر خاصى را ارائه نموده اند. در مرحله بعد، این تفسیر ویژه، با توجه به نقش کلیدى و حساس مجتهدین شیعه در حیات دینى و سیاسى مردم، به تفسیر و نحوه رابطه بین «مجتهد و سیاست» و در خصوص موضوع پژوهش حاضر، به «ولایت و مردم» تبدیل شد. به طور خلاصه، محقق نائینى با بررسى ادله و روایات «ولایت مجتهد» ، اعلام مى کند که ادله، فقط «ولایت در امور افتاء، قضاء و حسبه» را ثابت مى کنند و اثبات «ولایت عامه فقهاء» را (خارج از تقریر مرحوم آملى در مکاسب) براى فقهاء مشکل دانسته است. از این رو به همان «قدر متیقن» اکتفا مى کند. بنابراین فقها در «امور عمومى و سیاسى مردم» ولایت و حاکمیت سیاسى ندارند و مردم در امور «نوعیات خود» آزاد هستند و «مشروعیت قانونى» حکومت نیز به قوانین «غیر منصوص» و رضایت اکثریت مردم حاصل مى شود، ولى «مشروعیت فقهى
و حقوقى حکومت» که مکمل «مشروعیت قانونى و عرفى» است با «نظارت و اذن» فقیه حاصل مى شود. (21) اما امام خمینى با بررسى همان روایات و ادله عقلى و آگاهى از مقتضیات زمان و تجربیات عصر مشروطه، به اصل لزوم و ضرورت تداوم «ولایت سیاسى پیامبر صلى الله علیه و آله» تاکید مى ورزد و از فقها به عنوان نائبان اصلى شان حکومتى پیامبر صلى الله علیه و آله، یاد مى کند. بدین ترتیب گستره ولایت فقها، توسعه قابل ملاحظه اى مى یابد و امکان تاسیس نظام مستقل حکومت اسلامى فراهم مى شود و حقوق سیاسى مردم در درون الگوى حکومتى جمهورى اسلامى به تعادل مى رسد. (22)
: 1. ر.ک: حسین آبادیان، مبانى نظرى حکومت مشروطه و مشروعه، نشر نى، تهران، 1374، ص36. 2. شیخ مفید، تصحیح الاعتقاد، ص125; محمد کاظم خراسانى، کفایة الاصول، ج1، ص254. 3. مرتضى مطهرى، اسلام و مقتضیات زمان، ج2، ص234; محمد حسین طباطبایى، المیزان، ج2، صص130 -133. 4. مجید محمدى، دین شناسى معاصر، نشر قطره، تهران، 1374، ص 24. 5. حسین آبادیان، پیشین، ص 84. 6. فریدون آدمیت، ایدئولوژى نهضت مشروطیت، پیام، [بى تا]، تهران، ص 230. 7. رضا داورى، شمه اى از غربزدگى ما، سروش، تهران، 1363، ص 55. 8. امام خمینى، صحیفه نور، ج18، ص245، و نیز ر.ک: غلام حسن مقیمى، «نائینى، نظارت فقیه
و نقش مردم» ، مجموعه مقالات کنگره نائینى. 9. تقریر مرحوم شیخ محمد تقى آملى مشعر بر پذیرش «ولایت عام فقیه» از طرف محقق نائینى است. ولى به خاطر اهمیت کتاب تنبیه الامة و دیگر آثار وى، مبناى پژوهش حاضر کتاب تنبیه الامة و تنزیه المله مى باشد. 10. مراد از مطلقه بودن ولایت در این جا، عدم تقیید به امورى از قبیل; امور حسبیه، احکام فرعیه و مانند آنهاست. 11. امام خمینى، پیشین، صص 107 -108. 12. امام خمینى، صحیفه نور، مرکزاسناد و مدارک فرهنگى، تهران، 1361، ج 7، ص 206. 13. محمد حسین نائینى، تنبیه الامة و تنزیه الملة، شرکت سهامى انتشار، تهران، 1361، ص 13. 14. ر.ک: موسى نجفى، بنیاد فلسفه سیاسى در ایران، مرکز نشر دانشگاهى، تهران، 1376. 15. امام خمینى، ولایت فقیه، آزادى، [بى تا]، قم، ص 33. 16. امام خمینى، صحیفه نور، پیشین، ج 3، ص 41. 17. داود فیرحى، اندیشه سیاسى شیعه در دوره قاجاریه، پایان نامه کارشناسى ارشد، دانشگاه تهران، تهران، 1372، ص136. 18. همان، 137. 19. امام خمینى، کشف الاسرار، ظفر، 1323، ص 232. و نیز صص 222، 185و233. 20. محمد حسین نائینى، پیشین، صص 88 -89. 21. محمد حسین نائینى، پیشین، ص76 -80. 22. ر.ک: غلام حسن مقیمى، ولایت سیاسى در فقه شیعه، فصلنامه علوم سیاسى،
شماره 13. و نیز ر.ک: غلام حسن مقیمى، درآمدى بر مفهوم جمهورى، فصلنامه علوم سیاسى، شماره 4.
مجله اندیشه انقلاب اسلامی & gt ;شماره 9 دکتر على محمد صالحى(1)
بررسى و تبیین اندیشه هاى ناب امام خمینى(ره) در هر زمان مى تواند راهگشاى مسائل و مشکلات سیاسى، اقتصادى، فرهنگى و... باشد. بنابراین با توجه به اهمیت و ضرورت پرداختن به تولید علم در شرایط کنونى جامعه اسلامى ایران و همچنین نامه جمعى از فضلا به مقام معظم رهبرى در خصوص ضرورت توجه به «جنبش نرم افزارى و تولید علم» و در عین حال استقبال ایشان از این امر و تأیید آن، بیانگر فروزندگى چراغ اندیشه امام فراروى ملت و نخبگان است. در این مقاله سعى شده است تا «ملزومات تولید علم در اندیشه امام خمینى(ره)» بررسى گردد و مباحثى همچون، اصلاح بسترهاى فکرى منحرف و خلق بسترهاى جدید به عنوان اساسى ترین لوازم تولید علم مورد بازخوانى قرار گیرد. از دیگر مباحثى که در این مقاله از منظر اندیشه امام خمینى(ره) مورد بررسى قرار گرفته است مى توان به علم در اندیشه امام(ره)، رابطه دیانت و سیاست، ستیز با استعمار، قانون و آزادى، علم و اخلاق و ولایت فقیه اشاره نمود.
با گذشت ربع قرن از عمر جمهورى اسلامى ایران، و در شرایطى که در دو دوره زمانى خاص هشت ساله، توسعه اقتصادى و توسعه سیاسى به ترتیب در صدر توجهات دولت
قرار گرفته است، به نظر مى رسد در شرایط کنونى آنچه بیش از هر چیز شایسته اهتمام جدى مى نماید، از یک طرف بذل توجهى جدید به ابعاد مختلف توسعه به عنوان یک عام مجموعى و از طرف دیگر، تمرکز دادن بیش از پیش جهت گیرى توجهات به بعد فرهنگى توسعه، با تأکید بر توسعه علمى و تلاش در جهت تولید علم به عنوان بعد مغفول در این فرایند باشد. بى گمان، تأکید بر جنبش نرم افزارى و تولید علم در شرایط جدید و نیز فراهم آوردن بسترى مناسب جهت تحقق آن، گامى اساسى در جهت احیاى تمدن اسلامى محسوب مى گردد و همواره دغدغه اى دیرین براى نخبگان و مصلحان عالم محسوب گردیده و به ویژه در شرایط حاضر، بیش از هر زمان ضرورت خود را نمایان ساخته است. اگر چه امروزه، شرایط و بسترهاى تحقق تولید علم و ضرورت توجه به آن بیش از هر زمان مناسب است، اما باید توجه کنیم که ما این هموارى راه را مدیون مجاهدت عزیز سفر کرده اى هستیم که ضمن باز تفسیر ضرورت توجه به علم و تولید آن، با هدف احیاى تفکر و تمدن اسلامى، امرى متروک را مجددا در مقابل دیدگان اهل نظر قرار داد و امروزه، پیمودن راهى چنان دشوار را براى ما تسهیل نمود. این مقاله با
عنوان «ملزومات تولید علم در اندیشه امام خمینى(ره)» بر آن است تا ضمن بازخوانى کلام مکتوب و ملفوظ امام خمینى وغور در اندیشه ایشان، مقوله تولید علم را نیز در تفکرات این بزگوار بررسى نماید و به این سؤال که «تولید علم در اندیشه امام خمینى(ره) نیازمند چه لوازمى است» پاسخ گوید. در پاسخ به این سؤال و در قالب فرضیه بحث به نظر مى رسد در اندیشه امام خمینى، اصلاح بسترهاى فکرى منحرف، و خلق بسترهاى جدید، به عنوان اساسى ترین لوازم تولید علم، مورد اهتمام جدى قرار گرفته است. به منظور پاسخگویى به پرسش مذکور و در عین حال، آزمون فرضیه بحث، از روش تحلیل محتوایى مضمونى استفاده مى گردد و در سایه آن تلاش مى شود تا ضمن بازخوانى اندیشه امام، مقولات معطوف به تمرکز گاههاى بحث مورد عنایت قرار گیرد تا بدین ترتیب نظم گسیخته در اندیشه امام در این باب، بسامان شود. بنابراین، روش تحلیل محتوا با مشخصه هر روشى که از طریق مجموعه فنون جزئى، ولى تکمیلى براى توصیف و به نظم در آوردن محتواى پیام به کمک نشانه هاى قابل کمى کردن و یا غیرقابل کمى کردن داراى ثبات است در این قلمرو، مورد استفاده قرار مى گیرد،(2) زمینه هاى انجام تحقیق، حاضر خواهد بود و بطور اخص روش تحلیل محتوایى مضمونىِ معرفى شده
از سوى موریس دوورژه درصدر توجهات قرار خواهد گرفت. بنابراین، چنانکه دوورژه خاطر نشان ساخته است، در امر تحلیل محتوا، واحد تحلیل، گاهى داراى ریشه دستورى است که مشتمل بر؛ کلمه، جمله یا پاراگراف مى باشد و در زمانى دیگر این واحد داراى ریشه غیر دستورى است و مقولاتى چون کتاب، روزنامه، نامه و مجله را شامل مى شود. با این تقسیم بندى دوورژه در خصوص رویکرد دوم، به عنوان یکى از راههاى تحلیل محتواى اسناد از بررسى مضمونهاى محتوایى یاد مى کند و تحلیل محتوا را نیازمند بازشناسى این مضمونها معرفى مى نماید.(3) حاصل کلام آنکه پس از بازشناسى مضامین معطوف به مقصود مقاله در خصوص تولید علم در اندیشه امام و تلاش جهت فهم آنها، کوشش خواهد شد تا نظم گسیخته میان آثار پراکنده امام (اعم از ملفوظ و مکتوب) جهت معرفى بسامان گردد.
در ادبیات اسلامى و کلام نقل شده از معصومین(ع)، مفهوم علم به تعبیرهاى گوناگون مورد ستایش قرار گرفته است؛ چنانکه از آن با عناوینى چون ودیعه خدا در زمین(4)، گنج(5)، گمشده مؤمن(6)، سلاح در برابر دشمنان(7)، برترین مایه عزت(8)، سبب معرفت و توحید خدا(9) یاد شده است. در امر تقسیم علوم؛ علوم مختلف در دو شاخه طبیعى و انسانى تقسیم بندى شده است که عبارتند از:
علوم نرم(10) و علوم سخت(11) و از نظرگاهى دیگر مى توان از آن به عنوان علوم الهى و علوم بشرى نیز نام برد که هر کدام ویژگیهاى خود را دارند. اما در اندیشه امام خمینى علم به چه معناست و چگونه تقسیم بندى مى شود؟ عنایت آن به چیست و به چه منظور شایسته توجه است؟ پاسخ به این سؤالات نه تنها به منظور فتح بابى است براى ورود به بحث حاضر؛ بلکه کشف میزان ضرورت توجه به تولید علم در اندیشه امام خمینى است. در قلمرو شناخت، اندیشه پردازى امام خمینى در سایه جهان بینى الهى، ایشان را در چارچوب حس صرف و عقل صرف محصور نکرده است؛ بلکه دیدگان ایشان را به ماورا گشوده است و از اینروست که دو معنا به شکلى توأم، در مجارى شناختى ایشان مورد توجه است و حاصل آن نیز، خلق گونه اى اعتقاد به تکثر علمى است. در سایه این بینش وسیع در عرصه شناخت، پیشرفتهاى علمى بشر مشروعیت مى یابد و شایسته ستایش و استقبال مى گردد. ادعاى آنکه اسلام با نوآوریها مخالف است؛ همان سان که محمدرضا پهلوى مى گفت: اینها مى خواهند با چهارپایان در این عصر سفر کنند، اتهامى ابلهانه است؛ زیرا اگر مراد از مظاهر تمدن و نوآورى، اختراعات و ابتکارات و صنعتهاى پیشرفته است که در پیشرفت وتمدن بشر
دخالت دارد هیچگاه اسلام و سایر مذاهب توحیدى با آن مخالفت نکرده و نخواهند کرد؛ بلکه علم و صنعت، مورد علاقه، تأکید و تأیید اسلام و قرآن مجید است.(12) بنابراین مطلق علم مفید، در اندیشه امام مشروع شناخته شده است. در امر تقسیم بندى، امام خمینى تقسیم علم به دو معناى اسلامى و غیراسلامى که ثمره آن طرد علوم غیراسلامى باشد را مردود مى شمارد؛ چنانکه ایشان در دفاع از انقلاب فرهنگى در سال 1359، این امر را مورد تأیید قرار داده و فرموده اند: بعضى گمان کرده اند که کسانى که اصلاح دانشگاهها را مى خواهند و مى خواهند دانشگاهها اسلامى باشد...، این اشخاص توهم کردند که علوم دو قسم است. هر علمى دو قسم است، علم هندسه؛ یکى اسلامى است، یکى غیراسلامى. علم فیزیک؛ یکى اسلامى و یکى غیراسلامى. از این جهت اعتراض کرده اند به اینکه، علم، اسلامى و غیراسلامى ندارد و بعضى توهم کرده اند که اینها قائلند به اینکه دانشگاهها باید اسلامى بشود؛ یعنى فقط علم فقه و تفسیر و اصول در آنجا باشد... اینها اشتباهى است که بعضیها مى کنند یا خودشان را به اشتباه مى اندازند... مى گوییم باید دانشگاهها از بنیان تغییر بکند و تغییرات بنیادى داشته باشد و اسلامى باشد؛ نه این است که فقط علوم اسلامى را در آنجا تدریس کنند نه
اینکه علوم دو قسمند. هر علمى دو قسم است؛ یکى اسلامى، یکى غیراسلامى... ما مى گوییم در این پنجاه سال یا بیشتر... جوانهاى ما اگر علم هم پیدا کرده باشند، تربیت نشده اند.(13) تأمل در کلام فوق آشکار مى سازد که امام در قالب یک تقسیم بندى، علوم اسلامى متداول و مضمون به این عنوان، نظیر فقه، کلام، تفسیر، فلسفه و... را از غیر آن جدا مى سازد؛ اما در خصوص سایر علوم، تقسیم آنها به علوم اسلامى و غیراسلامى را برنمى تابد. با توضیحات فوق سؤال اساسى این است که در خصوص سایر علوم غیراسلامى ملاک مشروعیت علم از نظرگاه امام چیست؟ یا علوم غیر از علوم اسلامى به مجرد عدم ورود به دایره اسلام چه وجهى پیدا مى کند؟ در اینجا تأملى در کلام امام، حکایت از آن دارد که در منظومه اندیشه ایشان این امر کاملاً ملحوظ نظر قرار گرفته است و مفهوم «علم جهت دار» مورد نظر ایشان است که پاسخگوى چنین مسئله اى نیز مى باشد. اما علم جهت دار کدام است؟ علم جهت دار علمى است که بزعم امام و در یک بیان به اسم «رب» باشد و قرائت آن نیز به اسم رب باشد، دیدن آن؛ یعنى ابزار مشاهده و سنجش آن به اسم رب باشد، شنیدن آن به اسم رب باشد، گفتن آن به
اسم رب باشد و در همه مواردش نام رب باشد و در مجموع، از ابتدا تا انتها برنامه هاى آن در قالب اسم رب صورت پذیرد.(14) بنابراین ملاک در مطلق علم اعم از؛ طبیعى و غیرطبیعى، اتصاف آن به صفت «جهت الوهیت داشتن» است و غیر از این در شمار علوم غیرمفید و غیرمطلوب قرار خواهد گرفت «آن چیزى که اسلام مى خواهد؛ تمام علوم، چه علوم طبیعى باشد و چه علوم غیرطبیعى، این است که تمام اینها مهار بشود به علوم الهى و برگشت به توحید بکند؛ این است مقصد اسلام. هر علمى که جنبه الوهیت در آن باشد؛ یعنى انسان طبیعت را که مى بیند خدا را در آن ببیند، ماده را که مى بیند خدا را در آن ببیند، سایر موجودات را که مى بیند خدا را در آن ببیند. آن که اسلام براى آن آمده است براى برگردان تمام موجودات طبیعى به الهیت و تمام علوم طبیعى به علم الهى است... علوم طبیعى هم باید باشد، معالجات بدنى هم باید باشد لکن مهم آن مرکز ثقل است که مرکز توحید است، تمام اینها باید برگردند به جهت الوهیت. نباید ما خیال کنیم که مثلاً اگر علوم در اسلام هم باشد مثل علومى است که سایر مردم یا سایر رژیمها دارند.»(15) در اندیشه امام،
علم با جهت الوهیت قطعا تعیناتى در عالم خارج دارد که در دو مقوله اساسى تربیت انسان و خدمت به او خلاصه مى گردد و به بیان دیگر، مساعد او در رسیدن به سعادت که همانا غایت علم مطلوب است خلاصه مى گردد. «در قرآن کریم وقتى که ظاهر اول آیه اى که بر پیغمبر وارد شده است هم قرائت را توصیه کرده است، هم آن جهتى را که باید قرائت در خدمت او باشد بیان فرموده است، فرموده است: «إقرأ باسم ربک»، قرائت مطلقا، علم مطلقا، دانش مطلقا مطلوب نیست، چه بسا دانشى که برضد انسانیت انسان و برضد کرامت انسان است. بنابراین، دانشى که جهت داشته باشد، براى خدمت بشر باشد، به اسم رب باشد، توجه به ربوبیت الهى داشته باشد، توجه به اسم خدا داشته باشد؛ آن قرائت و آن علم و آن مسلسل، همه در خدمت انسان است. عمده، آن جهت و غایاتى است که در افعال انسان و در آلاتى که انسان درست مى کند و در علم و دانش و سایر چیزهایى که افعال انسان است، آن چیزى را که جهت مى دهد آن غایات است(16)« امام خمینى با تأکید بر اینکه مهمترین وظیفه و رسالت انبیا، انسان سازى، و موضوع علم جملگى ایشان انسان است، دایره تعلیم پیامبران را متوجه
تربیت انسان نموده(17) و علم ایشان را معطوف به تربیت بشر معرفى کرده است، امرى که عبارت اخراى آن تأیید مشروعیت مطلق علمى در دیدگاه امام است؛ که تربیت انسان را ملحوظ نظر قرار داده باشد «آن علمى میزان است و آن علمى براى بشر سعادت است که تربیت در آن باشد و از کسى که تربیت الهى شده است القا بشود به بشر. آن اگر در همه مدارس ما چه مدارس علوم اسلامى و چه مدارس علوم دیگر اگر در همه آنها این معنا باشد و انحراف در کار نباشد و استقامت باشد، چندى نمى گذرد که همه جوان هاى ما که امید آینده این مملکت هستند؛ همگى اصلاح مى شوند و همه نه شرقى و نه غربى بار مى آیند و همه بر صراطمستقیم واقع مى شوند»(18) بنابر آنچه گذشت، روشن مى شود که ملاک علم مطلوب در اندیشه امام خمینى غایتمندى و جهت دار بودن آن است و با دو خصیصه کارآمدى در تربیت انسان و خدمت رسانى به او معرفى مى گردد. اما ملزومات تولید علمى با این مشخصات چیست و چنین ملزوماتى از چه بسترهایى سر برون مى آورد؟ و در عین حال براى رخ نمایى محتاج حذف چه موانع و بسترهایى است؟
چنانکه توماس اسپرینگن روش پژوهش اندیشمندان و در عین حال، چگونگى شکل گیرى
اندیشه ایشان را در سه قالب 1. مشاهده بى نظمى 2. تشخیص علل و 3. ارائه راه حل معرفى مى کند(19) امام خمینى نیزاگرچه به شهادت تاریخ در سال 1324 و با نگارش کتاب کشف اسرار که پاسخى بر شبهات اسرار هزارساله بود در سپهر علمى کشور ظهور کرد اما تا رفع محذوراتى چون الزام نفس امام به رعایت سلسله مراتب مرجعیت شیعى، پس از فوت مرحوم بروجردى در سال 1340 از اعلام حضور رسمى در سپهر سیاسى کشور پرهیز نمود و پس از این اتفاق و عطف به روحیه تکلیف گراى خویش، اولین صف آرایى را در سال 1341 در عرصه سیاست و عمل در قبال رژیم پهلوى محقق ساخت و از این تاریخ تا پایان عمر، با ظرافت خاص به شناخت مشکلات فراروى ملت و مبارزه جهت رفع آن کمر همت بست بر این اساس، چنانکه خود ایشان نیز به صراحت بیان مى دارد، منتهاى همت خود را مصروف این امر ساخت که «اول هر کار این است که انسان مرض را تشخیص دهد و به فکر علاج بیفتد»(20) بر اساس این منطق، امام خمینى در باب تولید علم، در دهه هاى چهل و پنجاه شمسى با جامعه اى مورد هجوم از سوى ایسم ها و مکاتب مختلف شرقى و غربى و بویژه کمونیسم، مواجه بوده و على رغم
اعتقاد به کمال و جامعیت دین، در پاسخگویى به مسائل فراروى انسان مدرن، دردمندانه، غفلت از اسلام و مهجور ماندن اصول آن را نظاره گر بود و همواره تأکید مى کرد «این را پیوسته گفتم که ما یک متاع خیلى ارزشمندى داریم و داشتیم عُرضه عَرضه اش را نداشتیم مثل یک کسى که یک متاع بسیار خوبى دارد توى انبار، نمى تواند بیرونش بیاورد و تا عرضه نکند مشترى پیدا نمى کند»(21) اما این عُرضه عَرضه، مستلزم تمهید شرایطى بود که از یک سو، به اصلاح بسترهاى منحرف حاکم بر فکر و اندیشه مسلمین بینجامد و از دیگر سو، خلق بسترهاى جدیدى را موجب شود که در پناه آن با برگرفتن غبار غفلت از چهره اسلام، مجال تولید علم و حصول سعادت فراهم آید. بنابراین در دهه هاى چهل و پنجاه و نیز پس از پیروزى انقلاب، تا زمان رحلت امام، جهد بلیغ ایشان متوجه دو رویکرد اساسى اصلاح بسترهاى فکرى منحرف تولید علم از یک طرف و خلق بسترهاى جدید جهت تحقق این امر از سویى دیگر گردید. در ذیل هر یک از این دو رویکرد، مقولاتى خاص به عنوان ملزومات اصلى این امر قابل توجه مى نمایند.
به شهادت تمامى خمینى پژوهان، دغدغه اصلى امام خمینى در خلال حیات مبارکشان در اسلام خلاصه
مى گردید، اسلامى که از منظر ایشان پاسخگوى کلیه نیازهاى انسان در همه اعصار است. اما اسلام موردنظر، در شرایط معهود غبارهایى از غفلت و زنگاره هایى از انحراف را متوجه خود مى دید، بنابراین سزاوار اصلاح مى نمود، اصلاح به معناى «سامان دادن آرام، تدریجى و غیربنیادى»(22) البته بدیهى است که مراد از انحراف مورد توجه این بحث، انحراف در دین نیست؛ بلکه چنانکه شهید مطهرى هم خاطرنشان مى سازد: «تأکید بر انحراف تفکر دینى و نه خود دین است.»(23) تفکرى که تصور احیاى آن مرادف تصدیق تولید علم بود و بسترهاى مطلوب تحقق چنین امرى را دربرداشت و از این روست که امام در این مرحله کوشید تا تفکر ناب اسلامى را اصلاح نماید و دامان آن را از حشوها و زوائد حمل شده بر آن پیراسته نماید. 1. اصلاح رابطه دیانت و سیاست در سایه هجوم مکاتب مختلف غربى و شرقى و حاکمیت استبداد، رفته رفته سمت و سوى حرکت جوامع اسلامى ناخواسته متوجه فروکاستن نقش دین از حیات اجتماعى مسلمانان شده بود و حاصل آن بى محتوا معرفى شدن دین در پاسخگویى به مسائل جوامع از یکسو و تقویت مراتب حاکمیت توأمان استبداد و استعمار بر این جوامع از دیگر سو بود. امام خمینى ضمن مهم شمردن این مشکل؛ یعنى جدایى دین از
سیاست و نیز قلمداد کردن آن به عنوان اساسى ترین معضل فرا روى جوامع اسلامى و نیز با عنایت به این اعتقاد که در تمدن سازى، تشکیل حکومت و حصول قدرت مقدم بر دیگر امور است(24)، کوشید تا اهداف پیدا و پنهان استعمارى جدایى دین از سیاست را آشکار کند و در عین حال، با عطف عنایت به آیات، روایات و تاریخ اسلام، پیوند فراموش شده میان این دو مقوله را بر پایه آنچه شایسته است بازخوانى کند. در تبیین اهداف طرح این مسئله، امام صراحتا آن را نوعى تئورى استعمارى و با هدف مسخ کردن اسلام معرفى کرد(25)، ایشان در بیان مستندات پیوند مذکور، از یک طرف آیات و روایات متعددى را مورد توجه قرار دادند و اشعار این مستندات را بر صدق مدعاى خود گواه گرفتند؛ چنانکه در جایى مى فرمایند: «آنقدر آیه و روایت که در سیاست وارد شده، در عبادت وارد نشده است؛ شما در پنجاه و چند کتاب فقه ملاحظه کنید هفت، هشت عددش کتابهایى است مربوط به عبادات است و باقیش مربوط به سیاست و اجتماع و معاشرت و این قبیل چیزهاست».(26) از طرف دیگر ایشان در مقام یک مرجع تقلید جامع الشرایط مقبول ملت، بر ضرورت پرداختن به سیاست اسلامى و تشکیل حکومت تأکید کرد «هرکس اظهار
کند که تشکیل حکومت اسلامى ضرورت ندارد، منکر ضرورت اجراى احکام اسلام شده و جامعیت احکام و جاودانگى دین مبین اسلام را انکار کرده است»(27) امام همچنین تاریخ اسلام و سنت و سیره معصومین(ع) را مورد توجه قرارداده و بر پیوند میان سیاست و دیانت در سیره عملى معصومین چنین استدلال کرده اند «روش پیامبر اسلام نسبت به امور داخلى مسلمین و امور خارجى آنها نشان مى دهد که یکى از مسئولیتهاى بزرگ شخص نبى اکرم مبارزات سیاسى آن حضرت است. شهادت امیرالمؤمنین(ع) و نیز حسین(ع) و نیز شکنجه و تبعید و مسمومیتهاى ائمه(ع)، همه در جهت مبارزات سیاسى شیعیان علیه ستمگریها بوده است و در یک کلمه مبارزه و فعالیتهاى سیاسى، بخش مهمى از مسئولیتهاى مذهبى».(28) در راستاى تلاش جهت اصلاح فکر دینى امام خمینى، آموزه هاى شیعى معطوف به اسلام سیاسى را نیز که دچار غبار غفلت و یا زنگاره انحراف شده بود، مورد توجه قرارداد و به بازخوانى آنها مبادرت کرد چنانکه از گریه براى امام حسین(ع) به عنوان گریه اى سیاسى یاد کرد(29) و یا در خصوص اندیشه مهدویت، به جاى انتظار منفى، انتظارى مثبت را در دهه هاى چهل و پنجاه در انظار خلق قرار داد و مرحوم عنایت، چه زیبا این تلاش امام را معرفى کرده است: «خمینى بدون اینکه
عقیده به مهدویت را وانهد، مى کوشد آن را از محتواى منفى اش تهى و خلع کند، یعنى شیعیان را به تشکیل دولت اسلامى فرامى خواند و آشکارا این عقیده عامه را سخیف مى خواند که عدالت حضرت مهدى، هنگامى فائق مى شود که سراسر جهان مملو از ظلم و جور باشد.»(30) بنابر آنچه گذشت، امام با اعتقاد به جامعیت دین و ایمان به این امر که «فقه، تئورى واقعى و کامل اداره انسان از گهواره تا گور است»(31) و خلاصه به ثمر نشاندن آن در قالب ارائه تئورى حکومت اسلامى مبتنى بر ولایت فقیه، کوشید تا از یک سو جهات مغفول در اسلام را احیا و افکار التقاطى بار شده بر آن را اصلاح کند و از دیگر سو، بسترى مناسب جهت تولید علم فراهم آورد. نکته پایانى و قابل تأمل دراین باب اینکه ؛ امام جزو نوادر مصلحان اسلامى است که ضمن تئورى پردازى، دایره ذهنیت را در نوردیده و با حضور در صحنه عمل، به عینیت بخشى آمال و دیدگاههاى خویش مبادرت ورزیده است؛ امرى که نه تنها خود عامل به آن بود که خلق را نیز بدان تحریز مى نمود: «همه مسلمانان تکلیفشان این است که هم عمل بکنند، هم علم پیدا کنند.»(32) در کنار نکات پیش گفته جزم اندیشى، تحجر و جمود از
دیگر غبارهاى فرونشسته بر چهره تفکر دینى در نظرگاه امام است و ایشان نه تنها پیامدهاى آن را بر وجود خود و سایر همفکران خود به وضوح مشاهده کرده بود، بلکه خطر آن را بر پیکره دین و تفکر دینى به جدّ مشاهده مى کرد. البته تأمل در کلام امام نشانگر آن است که مسئله تحجر و جزم اندیشى در ادبیات ایشان دو دسته از افراد و گروهها را شامل مى شود. دسته اول، کسانى بوده اند که با تأکید بر وجهى از اسلام، سایر وجوه آن را مغفول گذاشته و در حقیقت از وراى عینکى خاص به اسلام مى نگریستند: «من کرارا این مطلب را در نجف هم گفته و اینجا هم گاهى گفته ام که ما در یک مدتى گرفتار بودیم به یک نفر از مردم و قشرى از اهل علم که اینها اسلام را از آن طرف نگاه مى کردند، عرفا اسلام را قبول داشتند، لکن تمام مسائل را برمى گرداندند به آن معانى عرفانى، به مسائل روز قائل نبودند؛ حتى اگر روایتى یا آیه اى در جهاد مى آمد، اینها همان جهاد نفس را مى گفتند هست و اسلام را با یک صورت دیگرى غیر از آن صورت واقعى که جامع است، جامع همه اطراف است نگاه مى کردند.»(33) اما گروه دوم که امام از آنها با عنوان
مقدسین نافهم و ساده لوحان بیسواد یاد مى کند گروهى هستند که در عین جزم اندیشى، خطر تکرار فجایع قرون وسطى و کلیساهاى این زمان را در مقابل اسلام قرار مى دادند؛ «یاد گرفتن زبان خاص، کفر و فلسفه و عرفان گناه و شرک به شمار مى رفت. در مدرسه فیضیه، فرزند خردسالم مرحوم مصطفى از کوزه اى آب نوشید، کوزه را آب کشیدند چرا که من فلسفه مى گفتم، تردیدى ندارم اگر همین روند ادامه مى یافت، وضع روحانیت و حوزه ها، وضع کلیساهاى قرون وسطى مى شد»(34) امام خمینى ضمن تبیین خطرات ناشى از جزم اندیشى هر دو گروه، ضربه دریافتى اسلام از این جماعت را سنگین تر از دیگر ضربات وارده به اسلام ارزیابى مى کرد و نسبت به استمرار آن همواره هشدار مى داد.(35) به نظر مى رسد یکى از راهکارهاى اصلى در اندیشه امام در قبال حاکمیت جزم اندیش و متحجر بر حوزه تولید علم و بویژه در سطح حوزه هاى علمیه، تأکید ایشان بر ضرورت پویایى فقه و همچنین لحاظ نمودن عنصر شناخت زمان و مکان به عنوان ضرورى ترین لازمه اجتهاد باشد، امرى که قابلیت توزیع در سایر علوم را نیز با بیانى خاص پیدا مى کند. کلام آخر در این باب آنکه، بى گمان تقسیم مطلق علوم به علوم اسلامى و غیراسلامى، اصرار بر بعدى از ابعاد نگرش جامع اسلام به علم
و بالاخره تقلیل علوم به علم یا علمهایى خاص و موضع گیرى در برابر علوم جدید و تمدن نوین بشرى به شکلى افراطى، از دستاویزهاى جماعت متحجر موردنظر امام است که حاکمیت آن بر جامعه، از نشو و نماى علمى و تولید علم در ابعاد مختلف جلوگیرى مى نماید و به همین خاطر است که امام امر اصلاح بسترهاى فکرى منحرف، توجه به آن و ضرورت مقابله با آن را در صدر توجهات خویش قرار داده و به رفع آن با تولید علم، تاکید کرده است. 2. ستیز با استعمار اگرچه از پگاه تاریخ مبارزات امام خمینى، مبارزه با استبداد و استعمار به شکلى توأمان تعقیب شده است و شواهد تاریخى متعددى (مخالفت با انقلاب سفید، کاپیتولاسیون و...)(36) گویاى این امر است، اما در باب مسئله تولید علم، مبارزه با استعمار به عنوان بسترى از بسترهاى فکرى منحرف جایگاهى ویژه دارد، چه آنکه از سویى وجود استعمار در ادبیات سیاسى امام راحل و قاموس اندیشگى ایشان، به عنوان مانعى اساسى فراروى تولید علم بومى و فاصله گرفتن مسلمین از تمدن باشکوه اسلامى پیشین معرفى شده و از دیگر سو پیامدهاى حاکمیت استعمار بر کشورهاى اسلامى در قالب ترویج فرهنگ استعمارى به عنوان مانع اساسى فراروى رجوع مسلمین به خویشتن خویش و احیاى هویت اسلامى
پیشینشان معرفى شده است؛ و مسئله اخیر گاه در قالب خودباختگى در برابر فرهنگ بیگانه و گاه در قامت حاکمیت روح تقلید و اقتباس کورکورانه رخ نمایى کرده است و در هر یک از حالات مذکور، حاصلى جز ایجاد فاصله میان عالم واقعى علمى مسلمین و آنچه بر آنها در سایه حاکمیت استعمار مى گذشته است، نداشته و به همین خاطر امام راحل مکررا بر ضرورت دفع استعمار، به ویژه در عرصه فکر و فرهنگ و همچنین بر ضرورت جایگزین ساختن مغزى استقلالى بر مغزهاى استعمارى تأکید کرده و بالاخره از فرهنگ به عنوان ضرورى ترین مقوله مستحق تحول یاد کرده است: «بزرگترین تحولى که باید بشود، در فرهنگ باید بشود براى اینکه فرهنگ بزرگترین مؤسسه اى است که ملت را یا به تباهى مى کشد، یا به اوج عظمت و قدرت»(37) و یا مى فرماید: «رأس اصلاحات اصلاح فرهنگ است و نجات جوانهاى ما از این وابستگى به غرب»(38). امام خمینى ضمن نقد فرهنگ استعمارى در خوش بینانه ترین حالت، علم صادره از دنیاى استعمار به جهان سوم و جهان اسلام را غیر از
آن چیزى معرفى مى کند که به عنوان علم نزد خود دارند و حاصل چنین امرى را وابستگى همه چیز و بویژه افکار اقشار مختلف ملت اعم از جوان، پیر، تحصیل کرده و روشنفکر به علم صادراتى از غرب معرفى مى کند.(39) در نگاه امام خمینى استقبال از چنین علومى با چنان اهدافى به معناى استقبال از حاکمیت روحیه انفعال بر جهان سوم و جهان اسلام خواهد بود، امرى که هیچگونه فضایى را جهت تولید علم، مجال گشایش نمى دهد و فکر تولید علم را از خطور به اذهان باز مى دارد. از جمله مسائلى که به مسلمانان و مستضعفان جهان اجازه هیچگونه فعالیت براى خروج از قید و بند استعمارگران را نمى دهد و آنان را به حال رکود و عقب افتادگى نگاه مى دارد، تبلیغات همه جانبه اى است که غرب زدگان و شرق زدگان یا به امر ابرقدرتها و یا با کوتاه نظرى خود، در سراسر کشورهاى اسلامى و مستضعف به راه انداخته اند و مى اندازند و آن است که علم، تمدن و پیشرفت، مختص به دو جناح امپریالیسم و کمونیسم است و آنان خصوصا غربیها و اخیرا آمریکائیها نژاد برتر هستند و دیگران نژاد پست و ناقص هستند. بنابراین ترقى آنان در اثر والا نژادى آنان است و عقب افتادگى اینان در اثر نقص نژادى است و به
تعبیر دیگر؛ آنان انسانهاى تکامل یافته هستند و اینان در حال تکامل که پس از میلیونها سال به تکامل نسبى مى رسند. پس کوشش براى پیشرفت بى فایده است و آزادگان یا باید وابسته به سرمایه دارى غرب باشند و یا کمونیسم شرق. به بیان دیگر ما از خود هیچ نداریم و باید همه چیز را از ابرقدرتهاى غرب یا شرق بگیریم، علم را، تمدن را، قانون را و پیشرفت را».(40) ایجاد و تقویت فرایند عدم اطمینان به ظرفیتهاى بومى در اندیشه امام خمینى، اولین قدم استعمار در جهت وابسته ساختن ملتهاى تحت استعمار است و این امر در زمانى رخ نمایى مضاعف مى کند که کانون توجهات استعمار، متوجه فکر و اندیشه ملل تحت استعمار باشد، بر این اساس، اولین قدم و مهم ترین آن در برخورد با استعمار تلاش به منظور گسست وابستگیها و به ویژه وابستگى فکرى و روحى و گریز از خودباختگى است: «مردم را جورى بار آورده اند که سلب اطمینان کردند از خودشان، استقلال فکرى را از ما گرفتند، ما در فکر و در اندیشه و در روح وابسته شدیم. این وابستگى بسیار اسفناک است. وابستگى نظامى را در یک روز و یا یک ماه، مى شود درست کرد، بیرونشان کرد. وابستگى اقتصادى قابل جبران است، زود مى شود جبران کرد، اما وابستگى روحى
و انسانى است که بسیار مشکل است... همه باید دست بدست هم بدهیم براى ترمیم این جهت، که وابستگى از بین برود».(41) امام، جهت غلبه بر وابستگیهاى مختلف و بویژه وابستگى فکرى و علمى راهکارهایى را ارائه مى کنند که از آن جمله دعوت از اهل علم و تحقیق به مطالعه اصالتهاى اسلامى و امتیازاتى است که اسلام را از دیگر مکاتب جدا مى سازد.(42) در کنار این دعوت امام بر پرهیز از تقلید کورکورانه از غرب و دنیاى استعمار تاکید مى کند. توضیح آنکه در اندیشه امام، چنانکه گذشت از دستاوردهاى تمدن بشرى استقبال شده است، اما تقلید کورکورانه از غرب از هیچ جایگاهى برخوردار نیست. به نظر مى رسد از این حیث در دسته بندى رایج از نحوه تعامل اندیشمندان با غرب که برخى در شمار استقبال کنندگان بى چون وچراى فرهنگ و تمدن غربى، برخى نفى و طردکنندگان مطلق آن و خلاصه بعضى در شمار معتقدین به تغلیظ فرهنگى معرفى مى گردند امام خمینى را بتوان در شمار گروه سوم قرار داد. با این توضیح، امام تقلید کورکورانه از غرب و اصرار بر آن را ناشى از خودباختگى در مقابل تمدن و فرهنگ غرب معرفى مى کند.(43) و در عین حال، القاى ضرورت تقلید از سوى غرب را در راستاى منافع دنیاى استعمار معرفى مى نماید و بالاخره
موفقیت غرب در القاى این مقوله را تا بدان حدّ جدّى، اثرگذار و مثمر ثمر براى دنیاى استعمار معرفى مى کند که بیان مى دارد: «ما خودمان را باخته ایم در مقابل غرب، شرق خودش را در مقابل غرب باخته است، تا از این خودباختگى بیرون نیاید و تا محتواى خودش را پیدا نکند، نمى تواند مستقل باشد، استقلال نظامى یک مسئله است. استقلال فکرى، استقلال روحى، مغز خود آدم مال خودش باشد و توى آن غرب نباشد هرچه مى خواهد بگوید غرب، کى گفته؟ فلان فیلسوف گفته...»(44) قاعده کلى موردنظر امام در خصوص نحوه تعامل با غرب، مسئله ترجمه آثار و متون این دنیا را نیز شامل مى شود و در اینجا نیز خط قرمز امام در برخورد با متون ترجمه اى همچنان متوجه مسئله تقلید کورکورانه است «نویسنده هاى ما، نویسندگان ما همه حرفهایشان غربى است از این اگر دست برندارند، امید نداشته باشند که ملتشان مستقل بشود.»(45) در مجموع، در امر اصلاح بستر فکرى منحرف استعمارى، امام امر اصلاح این فرهنگ را سر لوحه اقدامات خویش قرار داده و با برنامه ریزى دقیق، پرحوصله و در عین حال دامنه دار و طولانى، خود را مصمم به مبارزه و تلاش در این راه نموده اند و بدین شیوه فرایند تولید علم را به انتظار نشستند. «ان شاءالله ما بتوانیم
[عمل کنیم] البته با یک برنامه طولانى این فرهنگ را به یک فرهنگ صحیح متحول کنیم اگر علمش هست، یک علم صحیح باشد.»(46)
چنانکه گذشت، در اندیشه امام خمینى تولید علم نیازمند بسترهایى خاص است که در دو قالب سلبى و ایجابى مورد توجه ایشان قرار گرفته است. در بعد سلبى که متوجه پیرایه زدایى، غفلت زایى و زنگار برگیرى از چهره اسلام است، ایشان متوجه اصلاح بسترهاى فکرى موجود گشته ولازمه اصلاح این بستر را در اصلاح فکر دینى در قالب باز تفسیر پیوند میان دیانت و سیاست و بازخوانى آموزه هاى دینى، نفى استعمار و ملزومات آن، رفع خودباختگى، تقلید کورکورانه، تحجر و اصلاح فرهنگ دانسته، و پیگیرى کرده است. اما در بعد ایجابى نیز، تولید علم در نظرگاه ایشان مستلزم ایجاد و خلق بسترهاى جدیدى معرفى شده که در سایه مطالعه و بررسى سیره علمى و عملى ایشان قابل احصا مى نماید و مواردى چون خلق هویتى جدید براى مسلمانان، حاکم گرداندن قانون بر شئونات ملت، تاکید بر آزادیهاى مختلف. ایجاد پیوند میان علم و اخلاق و بالاخره فراهم سازى محیطى آرام جهت تولید علم را شامل مى شود. 1. هویت هویت مقوله اى است که به حیات افراد معنا مى دهد و در عین حال بیانگر برداشت و تلقى هر فرد، گروه
و ملت از خویش است و بدیهى است که برداشتهاى هر فرد، گروه یا ملتى از خود رفتار او را متاثر مى سازد و نحوه تعامل او با دیگران و در عین حال کنشهاى وى را معین مى کند. مبتنى بر این توضیح در اندیشه امام خمینى توسل به هویت و ضرورت توجه به آن روى دیگر سکه اى است که از خودباختگى و فقدان استقلال را بر روى دیگر خود منقوش و حک شده مى یابد و این امر بدان معناست که امام خمینى ضمن بازشناسى مشکلات فراروى جامعه از حیث غربزدگى، شرقزدگى و سقوط در ورطه خودباختگى، به تبیین هویت و به معنایى ترسیم ابعاد خویشتن خویش جامعه پرداخته و راهکار اعتماد جامعه به خویش، بویژه جهت تولید علم و احیاى تمدن اسلامى را در توجه مجدد دادن آن به هویت فرهنگیش معرفى کرده است؛ کلید معمایى که بر انفعال حاکم بر خلق خط بطلان مى کشید و ضمن بازگرداندن روحیه خود باورى به ایشان موجبات تولید علم و رجعت به اسلاف اندیشمند، نظریه پرداز و تمدن ساز مسلمانان را فراهم مى آورد. بر این اساس، ابتدایى ترین اقدام امام از این حیث معرفى اسلام به عنوان دینى است که نه سرمایه دارى و نه سوسیالیسم؛ بلکه بهره مند از راه و روشى متفاوت و در عین حال پاسخگو به
سوالات نسل امروز است.(47) دیگر اقدام امام در این راه توجه دادن ملل مسلمان و بویژه ملت ایران به آثار و مفاخر گذشته ایشان است «دانشمندان و نویسندگان غیرمسلمان با شواهد زنده ثابت کرده اند که تمدن و علم از اسلام به اروپا رفته و مسلمانان در این امر پیشقدم بوده اند».(48) نکته جالب توجه در اندیشه امام آن است که ایشان جهت هویت سازى، صرفا با بیان ظرفیتهاى بومى جوامع اسلامى و بویژه ایران، تنها سیر در گذشته تاریخى و افتخار صرف به چنین گذشته اى را مطرح نکرده اند، بلکه این امر را دستاویزى براى تحریز و تشویق ملت جهت خروج از لاک انفعال و حضور در عرصه فعالیت هرچه بیشتر، جهت احیاى تمدن پیشین اسلامى معرفى نموده اند امرى که بدون اهتمام ایشان به حضور مؤثر در عرصه هاى علمى و اندیشگى و صحنه هاى تولید علم میسور نبوده است. شما داراى همه چیز هستید، بر فرهنگ اسلام تکیه بزنید و با غرب و غرب زدگى مبارزه کنید و روى پاى خودتان بایستید و بر روشنفکران غرب زده و شرق زده بتازید و هویت خویش را دریابید و بدانید که روشنفکران اجیر شده بلایى بر سر ملت و مملکتشان آورده اند، که تا متحد نشوید و دقیقا به اسلام راستین تکیه ننمایید بر شما آن خواهد گذشت که
تاکنون گذشته است. امروز زمانى است که ملتها چراغ راه روشنفکرانشان شوند و آن را از خودباختگى و زبونى در مقابل شرق و غرب نجات دهند؛ که امروز روز حرکت ملتهاست و آنان هادى هدایت کنندگان تاکنونند. بدانید که قدرت معنوى شما بر همه قدرتها چیره خواهد شد»(49) 2. قانون آزادى از لوازم اساسى تولید علم در هر جامعه، حاکمیت قانون بر اندیشه پردازان و تولیدکنندگان علم است و شاید دلیل اینکه جهان سوم را معمولاً در تقسیم بندى رایج ریمون آرون که در علم برخى را تولید کننده، برخى را توزیع کننده و بالاخره گروه سوم را مصرف کننده معرفى مى کند (50) در گروه سوم قرار مى دهند، حاکمیت استبداد و فقدان قانون در این کشورها باشد. با این توضیح، اگر حرکت فکرى و علمى امام خمینى را در بعدى از ابعادش متوجه مبارزه با استبداد و دیکتاتورى بدانیم، روى دیگر این سکه تلاش ایشان جهت حاکم گرداندن قانون بر سرنوشت ملت است، قانونى که بزعم ایشان از هرگونه دیکتاتورى مبرا است و منشاء آن به الوهیت باز مى گردد. بدیهى است که در پناه چنین قانونى انسان مورد توجه اسلام به واسطه برخوردارى از فطرتى آزاد، مستحق بهره مندى از آزادى در ابعاد مختلف اندیشه، فکر و بیان خواهد بود و فراهم آوردن چنین بسترى
به معناى ایجاد تمهیدى جدید براى تولید علم است «حکومت اسلام حکومت قانون است در این طرز حکومت حاکمیت منحصر به خداست و قانون فرمان و حکم خداست. قانون اسلام با فرمان خدا بر همه افراد و بر دولت اسلامى حکومت تام دارد».(51) بنابراین، چنانکه از اندیشه امام بوضوح قابل استخراج است، حاکمیت قانون از سویى مانع بروز دیکتاتورى، خودسرى و استبداد به عنوان مانع جدّى فراروى تولید علم است و از دیگر سو، تامین کننده آزادیهاى مشروع و مقبول موردنظر اسلام نظیر آنکه امام فرموده اند: «آزادى بیان و قلم و عقیده براى همگان آزاد است»(52)، مى باشد. اما آزادى مشروع و مقبول چیست و خطوط قرمز آن کدام است؟ تأملى در اندیشه امام حکایت از آن دارد که آزادى موردنظر ایشان در باب قلم، اندیشه، فکر و بیان از یکسو با پشتگرمى به استحکام حجتها، براهین و استدلالهاى اسلامى و استظهار دین و حکومت اسلامى به براهین و دلایل مستدل مجال عرضه مى یابد: «کسى که حجت دارد از آزادى بیان نمى ترسد»(53) و از دیگر سو، به زیور محدوده هایى عقلانى و منطقى نظیر؛ عدم مخالفت با قانون(54)، عدم مبادرت به توطئه(55)، عدم خیانت(56)، عدم افساد در جامعه(57)، عدم مباینت با مصالح جامعه(58) و... آراسته مى گردد. 3. علم و اخلاق هنگام بحث
از مفهوم علم در اندیشه امام خمینى، مفهوم علم جهت دار با سویه الو هیت را مورد توجه قرار دادیم و به این جمع بندى رسیدیم که علم مطلوب امام علمى است که از یکسو غایتى الهى داشته باشد و متوجه سعادت بشر باشد و از دیگر سو، به دو مشخصه خدمت به خلق و تربیت انسان متصف باشد؛ بنابراین روشن مى گردد که امام خمینى بر آن است که تولید علمى را در صدر توجهات قرار دهد که یا بر مبناى اخلاق باشد و یا آنکه یافته هاى آن علم کاربرد اخلاقى داشته باشند.(59) بر این اساس تولید علم مبتنى بر اخلاق، بیش و پیش از تولید، جهت خود را مشخص مى سازد و از همین روست که توصیه مدام ایشان به پژوهشگران، محققین، علما و اندیشه ورزان کرارا این است که متخلق به اخلاق گردند و بزعم ایشان، تزکیه را بر تعلیم مقدم دارند: «اگر تزکیه نشده باشد و وارد شود علم در قلبى که مزکّى نیست، این فساد ایجاد مى کند»(60) البته استخدام مفهوم تزکیه در ادبیات امام، به نظر مى رسد با معناى تربیت به معناى عمومى آن که متوجه پشتگرمى علم به اخلاق و بهره مندى آن از سویه اى الهى است قرابت داشته، و اگرچه در مواردى خاص معناى عالى تزکیه معهود در عرفان
اسلامى را طلب مى کند، اما در مطلق تولید علم با مسئله تربیت و سویه الهى داشتن قابل تفسیر مى نماید. به هرحال جمله تاکیدات امام بر پیوند علم و اخلاق و ضرورت آن، در شرایطى صورت تحقق به خود مى گیرد که انسان و جهان مدرن در زمانه مذکور، بیش از هر زمانى قربانى دانش علماى بى بهره از اصول اخلاقى گردیده است.
مطالعه آثار امام حکایت از جامع نگرى ایشان در باب ایجاد بسترى مناسب براى تولید علم دارد؛ چنانکه ایشان بر ضرورت آزادى محیط علم که از جمله اساسى ترین ملزومات تولید علم است تأکید ورزیده و به صراحت اعلام مى دارند: «محیط علم باید محیط آزاد باشد»(61) همچنین دأب ایشان در برخورد با مستشکلین در کلاسهاى درسى و استماع اشکالات و تلاش جهت پاسخگویى متین، منطقى و مستدل به آنها، که از جاى جاى خاطرات شاگردان ایشان قابل درک است، مؤید اعتقاد امام به این امر است. افزون بر این امور، ایشان بر ضرورت تامین آرامش محیط علمى و پرهیز از ایجاد تنش در چنین محیطهایى تاکید بلیغ داشته اند: «تحصیل و دانش وقت مى خواهد وقت آرام مى خواهد. محیط آرام مى خواهد، محیطى که هر روز به جان هم بیفتند و به هم بکوبند، نمى تواند محیط علم باشد»(62) و خلاصه ضرورت پاسخگویى به شبهات، از
دیگر مقولاتى است که فضاى جامعه را براى تولید علم فراهم مى کند و بسترى مناسب جهت رخ نمایى و بالندگى آن فراهم مى سازد. امرى که رجوع به جاى جاى اندیشه امام جایگاه آن را در اندیشه ایشان تأیید مى کند و به شکل مصداقى تر، نسبت به سایر مسائل در مسئله ولایت فقیه عرض اندام مى کند، جایى که امام به عنوان اندیشه پردازى صاحب حجت، با متانت و منطق پاسخگوى شبهات مطرح در این خصوص است و مى کوشد تا شبهه یا شبیه حقیقتها را با استدلالهاى متقن و صائب، دوباره به حقیقت نزدیک سازد.
بنابر آنچه گذشت، امام خمینى با اتخاذ دو راهکار «اصلاح بسترهاى فکرى منحرف» و «خلق بسترهاى جدید» مهمه تولید علم را در صدر توجهات خویش قرار داد ودر خلال دوران تدارک انقلاب اسلامى و سپس تحقق آن، کوشید تا از یکسو موارد انحرافى را اصلاح و از دیگر سو موارد موردنیاز جهت تولید علم را معرفى و ایجاد نماید. بنابراین حرکت امام در این باب، در سه قالب نقد و تخریب موانع فراروى تولید علم، ارائه الگوى مطلوب و بالاخره تلاش جهت تحقق الگوى موردنظرشان صورت تحقق به خود گرفت و از این حیث، امام در زمره معدود مصلحاتى قرار گرفت که فاصله میان عرصه ذهن و عین را در نوردیده و ثمرات تلاشهاى
خویش را نظاره گر شده اند. نکته اساسى در این مجال، توجه به این امر است که در هر مقطعى رجوع به اندیشه امام همواره راهگشا بوده است. در خصوص مقوله مورد بحث نیز تأملى در نامه جمعى از فضلا به مقام معظم رهبرى(63) در خصوص ضرورت توجه به جنبش نرم افزارى و تولید علم، و در عین حال استقبال ایشان ازاین امر و نیز تأیید آن(64)؛ از سویى نشانگر فروزندگى چراغ اندیشه امام فراروى ملت و نخبگان و از دیگر سو، بیانى دیگر از زلال آن اندیشه است که به صورت دسته بندى شده ارائه گردیده و شایسته اهتمامى جدید و جدى قرار گرفته است. کلام آخر آنکه بیان ملزومات علم بویژه در بعد سلبى از سوى امام در شرایطى تحقق پذیرفته که اساسى ترین عامل فراروى تولید علم؛ یعنى حاکمیت توأمان استبداد و استعمار بر کشور، هرگونه فضایى را براى تحقق آن با دشواریهاى بسیار خاص، از بین برده بود، اما در عین حال و در سایه چنین شرایطى، امام به عنوان یک تولیدگر علم در عرضه اندیشه سیاسى، موفق به خلق اندیشه هاى ناب گردید و این در حالیست که در شرایط کنونى و در سایه مجاهدات آن عزیز سفر کرده از سویى موانع فراروى تولید علم در سایه حکومت اسلامى مفقود شده
و همچنین شرایط تولید علم فراهم است. بنابراین، هرگونه غفلت از آن، قطعا به هیچ وجه پذیرفته نیست؛ و مسئولیت خطیر آن، بیش از هر زمانى متوجه اصحاب علم و اندیشه است.
تفکر دینى و تولید آن یا بالعکس، نظرات مختلفى ارائه شده است، (رک ب: داود فیرحى، روزنامه ایران، پنجم و هفتم اسفندماه 1381.( و در خصوص پى جویى و بررسى این امر دراندیشه امام خمینى، ارائه بحثى جدا ضرورى است، اما در یک نگاه اجمالى به اندیشه امام و تأکیدات ایشان بر ضرورت تحقق حکومت اسلامى واینکه در حکومت اسلامى همه نیازهاى انسان مسلمان پاسخ دارد، به نظر مى رسد ایشان بر تقدم تشکیل حکومت اسلامى و تقدم دولت اسلامى بر تولید فکر دینى اعتقاد دارند. 25. روح الله خمینى، پیشین، ج 5، ص 167. 26. همان، ج 5، ص 19. 27. روح الله خمینى، ولایت فقیه، (تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام، 1374(، ص 19. 28. روح الله خمینى، صحیفه نور، پیشین، ج 5، ص 32. 29. همان، ج 10، ص 2 31. 30. حمید عنایت، مفهوم نظریه ولایت فقیه، کیان، ش 34، ص 10. 31. روح الله خمینى، صحیفه نور، پیشین، ج 21، ص 289. 32. همان، ج 3، ص 227. 33. همان، ج 10، ص 459. 34. همان، ج 21، ص 279؛ پراکنده. 35. همان، ج 21، ص 28؛ پراکنده. 36. ر ک: سید حمید روحانى زیادى، تحلیل و بررسى نهضت امام خمینى ، ج 1، (تهران: انتشارات راه امام، 1359(. 37. روح الله خمینى،
صحیفه نور، پیشین، ج 7، ص 473 و یا مى فرمایند: «رأس اصلاحات اصلاح فرهنگ است و نجات جوانهاى ما از این وابستگى به غرب»، همان، ج 10، ص 356. 38. رک: همان، ج 10، ص 356. 39. همان. 40. همان، ج 18، ص 89. 41. همان، ج 7، ص 34. 42. رک: همان، ص 152. 43. رک: همان، ج 21، ص 415. 44. رک: همان، ج 8، ص 332. 45. همان، ج 9، ص 61. 46. همان، ج 10، ص 232. 47. رک: همان، ج 8، ص 92. 48. همان، ج 18، ص 90 ؛ همچنین رک: همان، ج 9، ص 7 49. همان، ج 12، ص 312. 50. رک: ریمون آرون، مراحل اساسى اندیشه در جامعه شناسى، ترجمه باقر پرهام، (تهران: انتشارات آموزش انقلاب اسلامى، 1372(. 51. روح الله خمینى، ولایت فقیه، پیشین، ص 5 و همچنین روح الله خمینى، صحیفه نور، پیشین، ج 3، ص 11 و ج 13، ص 242. 52. همان، ج 6، ص 262؛ ج 4، ص 160؛ ج 10، ص 81 و 92؛ ج 6، ص 362 و 277؛ ج 12، ص 299؛ ج 5، ص 502 و 468؛ ج 7، ص 320. 53. «کسى که حجت دارد از آزادى بیان نمى ترسد»، همان، ج 6، ص
فصلنامه حکومت اسلامى، شماره 16 ابراهیم زاده آملی، نبی الله در مقدمه بخش نخست مقاله اشاره کردیم که خاستگاه مشروعیت حکومت، موضوعى است که همانند بسیارى از دیگر مباحث حکومت، نگاههاى متفاوتى را متوجه خود کرده است. مبناى نصب و مبناى انتخاب دو شاخه کلى در تقریر خاستگاه مشروعیت حکومت اسلامى در دوره غیبت مى باشد اما از همین دو مبنا نیز تفسیرهاى چندى ارائه شده است. مقاله اى که بخش دوم آن را پیش روى دارید از منظر انتصابى بودن حکومت و ولایت فقیه که مشهور میان فقیهان است به موضوع پرداخته است. در مقاله دیگرى که در پى مى آید و در نقد این دیدگاه نگاشته شده، از منظر نصب ولى با تفسیرى خاص و به عبارتى از منظر انتخابى بودن به موضوع پرداخته شده است. نویسنده محترم در بخش پیش به دلیلهاى مبناى نصب پرداخت و اینک به نقد ادلّه موافقان انتخاب مى پردازد و آنگاه به تحلیل دیدگاه حضرت امام خمینى مى نشیند. د مخدوش بودن دلایل انتخابى یکى دیگر از مرجحات و مؤیدات ولایت انتصابى فقیه و مشروعیت دینى آن، مخدوش بودن دلایل ولایت انتخابى و تنگناهایى است که دچار آن است. در اینجا به برخى
از آن اشاره مى شود. دیدگاه انتخابى که به گزینش ولى فقیه از سوى مردم نظر دارد، بر خلاف دیدگاه انتصابى، گمارده شدن ولى فقیه از سوى امامان(ع) را باور ندارد و مى گوید هیچ یک از فقیهان از سوى امامان(ع) به ولایت گمارده نشده اند، زیرا آنچه از روایات در این باره آمده، ناظر به بیان شرایط و ویژگیهاى رهبر اسلامى است، که مردم باید در گزینش حاکم، در روزگار غیبت این ویژگیها را در نظر بگیرند و فقیهى را برگزینند که آن شرایط را دارا باشد. همین که مردم یکى از فقهاى واجد شرایط را برمى گزینند، این گزینش در مشروع بودن حکومت و نفوذ کلمه اش کفایت مى کند. اما دلایل عمده این دیدگاه و نقدهاى وارد بر آن: 1 تشکیل حکومت، به حکم عقل براى گریز از هرج و مرج و نابسامانى اوضاع جامعه بایسته و ناگزیر است. در این صورت یا مردم باید حاکمى شایسته و مورد دلخواه خود را برگزینند یا باید به ناچار تن به حکومت ناخواسته و ستم پیشه اى بدهند. تنها صورت نخست مطلوب عقل و شرع است. نقد: این دلیل عقلى با فرض صحت که صحیح هم هست نه تنها اثبات کننده مبناى انتخاب فقیه و رد انتصاب نیست، بلکه
مؤید و گواه بر انتصاب فقیه است؛ زیرا این دلیل عقلى، مقیّد و مخصّص آن اصل عقلى اولى «عدم ولایت و حکومت کسى بر کس دیگر» است. یا اینکه نقض کننده آن اصل عقلى اولى بوده و با آن تکافو دارد. اما این نظریه انتصاب است که با یک دلیل عقلى محکم دیگر یعنى «بایستگى استمرار ولایت امامان(ع)» به تقویت و تحکیم ادله نقلى انتصاب مى پردازد، و نیز دلایل عقلى دیگر در جهت اثبات انتصاب فقیه. حتى در صورتى که دلیل عقلى مزبور مخصّص اصل اولى یاد شده باشد نیز نمى تواند دلیلى بر مبناى انتخاب فقیه باشد؛ زیرا گزینش مردمى ولى فقیه در چارچوب شرایط و ویژگیهاى تعیین شده در شرع را دیدگاه انتصاب هم قبول دارد، ولى سخن در نوع و مقدار تأثیرگذارى گزینش مردم است که به نحو مقبولیت است یا به نحو مشروعیت. 2 دلیل دیگر نظریه انتخاب، «بیعت» است. به باور این دیدگاه بیعت در روزگار پیشین به منزله انتخاب روزگار ماست. و بیعت، پیشینه دینى و مقبولیت شرعى دارد. نقد: با اینکه در اصل درستى بیعت و اینکه مواردى از بیعت در زمان پیامبر(ص) و حضرت على(ع) وجود داشته و روایاتى هم در تأیید آن است، بحثى نیست. لیکن به هیچ وجه بیعت
نمى تواند دلیل انتخابى بودن مسأله مهم ولایت فقیه باشد؛ زیرا: الف بى گمان، بیعتى که در روزگار پیامبر(ص) و على(ع) انجام مى گرفت به معناى انشاى ولایت و یا انتخاب آن بزرگواران نبوده است بلکه همان گونه که از معناى خود بیعت هم استفاده مى شود پافشارى بر بایستگى پیروى از آنان و وفادارى و پایبندى به این پیمان و بیعت است. ب انتخابات به شکل امروزى آن نمى تواند همان بیعت باشد و در اصل و ریشه با هم فرق دارند؛ زیرا بیعت به معناى پیروى، پایبندى و وفادارى است. بیعت کننده پیمان مى بندد که برابر رأى بیعت شونده عمل کند و وفادار باقى بماند، و حال آنکه ماهیت انتخاب عکس بیعت است. مردم با انتخاب خویش، در حقیقت فرد منتخب را وکیل مى کنند و او باید بر اساس وکالت و در چارچوب خواست و اراده موکلین خویش عمل کند. ج بیعت فرع بر وجود حاکم است. باید ولى فقیهى باشد تا مردم به وى دست بیعت بدهند و اعلام وفادارى کنند، نه اینکه با بیعت، ولى فقیه را برگمارند و ولایتش را ایجاد و تثبیت کنند. بنابراین، با بیعت، جعل ولایت نمى شود و اصل بیعت نمى تواند دلیل بر انتخابى بودن ولایت فقیهان باشد.
3 از دیگر دلیلهایى که براى انتخابى بودن ولایت فقیهان به آن استناد شده است اصل رضامندى و آزادى در گزینش است. اسلام، دین عدالت و آزادى است و هیچ گاه نخواسته با زور و اجبار امرى را بر مردم تحمیل کند. بر این اساس، انسانها در چارچوب قوانین اسلام در گزینش راه خود و تعیین سرنوشت خویش آزادند. لازمه این امر، انتخاب ولى فقیه، توسط مردم است. نقد: درست است که اکراه و اجبار در اسلام مردود است و مردم بر سرنوشت خویش مسلط بوده و در گزینش و انتخاب ولى فقیه در چارچوب دین آزادند، ولى ولایت و حکومت فقیه بر اساس نصب نیز با رضامندى و اراده مردم سازگار است، چون باز این مردمند که با رضامندى و آزادى عمل، فقیه گمارده شده از سوى امام معصوم(ع) را برمى گزینند و حکومت او را تحقق بخشیده و کارآمد مى کنند. در این جهت فرقى میان دیدگاه انتخاب و انتصاب نیست. 4 همچنین است استناد به شورا در اثبات انتخابى بودن ولایت فقیه، زیرا مسأله شورا هیچ ناسازگارى با گمارده شدن فقیهان به نصب عام از سوى امامان ندارد، چون فقیه گمارده شده از سوى معصوم، براى به فعلیت در آوردن و کارآمدى ولایت و حکومت خویش نیازمند
هماهنگى، سازگارى، پذیرش و رضامندى مردم است. یکى از سخنان امام على(ع) که مورد استناد طرفداران مبناى انتخاب قرار گرفته و یا مى تواند قرار بگیرد، نامه آن حضرت به معاویه است که در آن، امام با تکیه بر اصل شورا و بیعتى که امت اسلامى با او براى استقرار حکومت ظاهرى اش به عمل آوردند، بر مشروعیت مردمى حکومت خویش تأکید ورزیده است. امام على(ع) در فرازى از آن نامه فرموده است: «انّه بایعنى القومُ الذین بایعوا ابابکر و عمر و عثمان على ما بایعوهم علیه، فلم یکن للشاهد ان یختار و لا للغائب ان یردّ، و انما الشورى للمهاجرین و الانصار فان اجتمعوا على رجل و سموه اماماً کان ذالک لله رِضىً».[1] همان کسانى که با ابوبکر، عمر و عثمان بیعت کردند. با همان شرایط و کیفیت با من هم بیعت کردند بنابراین، نه آنکه حاضر بود (اکنون) اختیار فسخ و بیعت شکنى دارد و نه آنکه غایب بود اجازه رد کردن. شورا فقط از آنِ مهاجران و انصار است، اگر آنها بالاتفاق کسى را امام نامیدند خداوند راضى و خشنود است. این کلام امام در باره بیعت و شورا نمى تواند دلیل بر مشروعیت سازى حکومت و ولایت توسط آنها چه در سطح کلان آن یعنى امامت
امام معصوم باشد که محل ابتلاى در این حدیث است و چه در سطح پایین تر آن یعنى حکومت و ولایت فقیه باشد؛ زیرا اولاً، در این صورت با مبناى اعتقادى شیعه در باره اصل امامت منافات دارد که بر خلاف اهل سنت به خلافت و جانشینى پیامبر(ص) به نصب الهى قایل است نه بیعت و شورا، که عمده دلیل و مستند اهل سنت بر خلافت خلیفه اول مى باشد. گواه بر آن وجود دهها دلیل عقلى و نقلى در اثبات ولایت انتصابى ائمه(ع) است. ثانیاً، اینکه امام(ع) در مقام بحث و مناظره هر چند غیر مستقیم و از طریق نامه با خصم است که در برابر حکومتى که حتى طبق مبناى او نیز قانونى و مشروع است مى ایستد و آن را از روى عناد و لجاج مورد انکار قرار مى دهد. از این رو، از شیوه جدال احسن در مناظره و بحث استفاده کرده و از راه الزام خصم به چیزى که مورد قبول و باور خصم است یعنى بیعت و شورا، استناد کرده و او را ملزم به پذیرش نتایج آن نموده که راه تثبیت حکومت خلفاى پیش از او نیز از همین طریق بوده است. بر اهل فن پوشیده نیست که استناد به چیزى در مقام
مناظره و بحث جدالى، دلیل بر قبول مدعا از سوى جدال کننده نیست. ثالثاً، این سخن حضرت که امام مورد قبول مهاجران و انصار مورد رضاى خداوند است، با دیدگاه انتصابى ولایت فقیه سازگار است، زیرا پیشتر گفتیم پذیرش مردمى حکومت و ولایت فقیه کشف از رضاى الهى و مشروعیت دینى چنین حکومتى مى کند. منشأ مشروعیت حکومت در اندیشه سیاسى امام خمینى امام خمینى از آغاز اندیشه سیاسى تا پایان عمر شریفشان که ظاهراً از سال 1322 هجرى شمسى با نوشتن کتاب «کشف الاسرار» و طرح مباحث حکومت اسلامى در آن، آغاز شده و تا آخر عمر شریفشان در سال 1368 ادامه یافته است، دیدگاههاى خود در باره مسایل سیاسى اجتماعى اسلام و خصوص مسأله حکومت و ولایت فقیه را به طور مشروح و مستدل مطرح ساخته و در مجموعه تألیفات ایشان موجود مى باشد. جالب اینجاست که آن اندیشمند سترگ اسلامى از آغاز به ولایت مطلقه انتصابى و مشروعیت حکومت دینى معتقد بوده و براى اثبات آن دلایل متعدد عقلى و نقلى اقامه کرده است، و تا آخر حیات سراسر بابرکتش نیز به آن پایبند و معتقد باقى مانده است؛ و بر خلاف پندار کسانى که پنداشته اند امام بعداً از آن عقیده نخستین مربوط به ولایت مطلقه
فقیه و مشروعیت دینى الهى آن عدول کرده، هرگز از این عقیده عدول نکرده است، البته باید پذیرفت آن حضرت به تناسب نیاز روز در سالهاى پس از انقلاب دیدگاه خود را به طور شفاف تر و روشن تر بیان نمود و نیز به جایگاه مردم در حکومت اسلامى و نقش سازنده و تعیین کننده آنها در حفظ و تداوم انقلاب اسلامى و کارآمدى نظام بسیار تأکید ورزیده اند. امام خمینى با پذیرش ولایت انتصابى فقیه و مشروعیت دینى و خاستگاه الهى آن، هیچ گاه از مشروعیت به معناى جامعه شناسى سیاسى آن یعنى «مقبولیت مردمى» و نیز رضایت، خواست، آراى عمومى و انتخاب مردم غافل نبوده و پیوسته آن را همراه با خاستگاه دینى الهى ولایت فقیه مطرح مى ساخته است. در اینجا فرازهایى از سخنان امام خمینى را در این زمینه مى آوریم. امام خمینى با رویکردى کلامى اعتقادى به مسأله «ولایت فقیه» پرداخته و همه ادله عقلى و نقلى اثبات امامت و ولایت ائمه(ع) را شامل اثبات ولایت فقیه نیز دانسته است، زیرا آن را استمرار امامت و شأن و شخصیت حقوقى آن شمرده و در این جهت تفاوتى میان امام معصوم(ع) و غیر معصوم «فقیه واجد شرایط حکومت و ولایت» قایل نمى باشد. از آنچه گذشت
[دلیلهاى عقلى و نقلى] به این نتیجه مى رسیم: از سوى معصومان(ع) براى فقیهان ولایت ثابت است در هر آنچه که براى خود آنان ولایت ثابت بوده است، از آن جهت که آنان سلطان بر امت بوده اند. اگر مواردى را بخواهیم از این قاعده کلى خارج کنیم نیاز به دلیلى داریم که بر ویژگى آن امام معصوم(ع) دلالت مى کند. اگر در اخبار آمده: فلان کار با امام است یا امام به فلان کار دستور مى دهد و مانند اینها، بسان این اختیارها براى فقیهان عادل نیز به دلیلهاى پیشین ثابت مى شود ...[2] براى فقیه عادل همه آن اختیارات پیامبر و ائمه(ع) که به حکومت و سیاست برمى گردد، ثابت است؛ زیرا تفاوت [میان فقیه و آنان] معقول و منطقى نیست؛ چه اینکه والى و حاکم هر کسى که باشد مجرى احکام شرعى، برپا دارنده حدود الهى، گیرنده خراج و سایر مالیاتها و حقوق مالى اسلامى و تصرف در آنها به آنچه صلاح مسلمانان است، مى باشد ...[3] البته فضایل حضرت رسول اکرم(ص) بیش از همه عالم است و بعد از ایشان، فضایل حضرت امیر(ع) از همه بیشتر است، لکن زیادى فضایل معنوى اختیارات حکومتى را افزایش نمى دهد. همان اختیارات و ولایتى که حضرت رسول و دیگر
ائمه، صلوات الله علیهم، در تدارک و بسیج سپاه، تعیین وُلات و استانداران، گرفتن مالیات و صرف آن در مصالح مسلمانان داشتند، خداوند همان اختیارات را براى حکومت فعلى قرار داده است.[4] بر این اساس است که فرمود: اینکه در قانون اساسى هست بعضى شؤون ولایت فقیه هست نه همه شؤون آن؛ و از ولایت فقیه آن طور که اسلام قرار داده، هیچ کس ضرر نمى بیند.[5] بر خلاف کسانى که در راستاى اثبات ولایت انتخابى فقیه مدعى مى شوند که در ادله اثبات ولایت فقیه، به صرف بیان صفات ویژه ولى فقیه اکتفا شده نه بیشتر، امام خمینى این برداشت را قبول ندارد؛ زیرا در زمینه مشروعیت دینى و در راستاى اثبات ولایت انتصابى، تأکید مى ورزد که در ادله ولایت فقیه علاوه بر بیان صفات و ویژگیها، به نصب عام فقیه نیز تصریح شده است: از نظرگاه مذهب تشیع، این از امور بدیهى است که مفهوم حجتِ خدا بودن امام(ع) آن است که امام داراى منصبى الهى و صاحب ولایت مطلقه بر بندگان است و چنان نیست که او تنها مرجع بیان احکام الهى است. لذا از گفته آن حضرت که فرمود: «انا حجة الله و هم حجتى علیکم»، مى توان دریافت که مى فرماید هر آنچه از
طرف خداوند به من واگذار شده است و من در مورد آنها حق ولایت دارم، فقها نیز از طرف من صاحب اختیارات هستند و روشن است که مرجع این حقوق جعل ولایت از جانب خداوند براى امام(ع) و جعل ولایت از جانب امام براى فقیهان است.[6] امام در باره مشروعیت الهى حکومت و ولایت فقیه، در جاى دیگر چنین مى فرماید: واضح است که حکومت به جمیع شؤون آن و ارگانهایى که دارد، تا از قِبَل شرع مقدس و خداوند تبارک و تعالى شرعیت پیدا نکند، اکثر کارهاى مربوط به قوه مقننه و قضائیه و اجرائیه بدون مجوز شرعى خواهد بود و دست ارگانها که باید به واسطه شرعیت آن باز باشد، بسته مى شود و اگر بدون شرعیت الهى کارها را انجام دهند، دولت به جمیع شؤون، طاغوتى و محرم خواهد بود.[7] در فرازى دیگر از سخنان خویش به منصوص بودن ولایت فقیه اشاره کرده و مى گوید: پیامبر اکرم(ص) که مى خواست از دنیا تشریف ببرند جانشین و جانشینها را تا زمان غیبت تعیین کرد و همان جانشینها امام امت را هم تعیین کردند. تا ائمه هدى(ع) بودند آنها بودند و بعد فقها.[8] در بیانات دیگرى ضمن تصریح برآمیختگى دیانت و سیاست در اسلام، بر این نکته هم
تأکید ورزیده است که حکومت اسلامى بستر اجراى احکام دینى الهى است و برخاسته از متن دین: رسول الله(ص) پایه سیاست را در دیانت گذاشته است، رسول الله(ص) تشکیل حکومت داده است، تشکیل مرکز سیاست داده است.[9] مجموعه قوانین، براى اصلاح جامعه کافى نیست ... به همین جهت خداوند متعال در کنار فرستادن یک مجموعه قوانین، یعنى احکام شرع، یک حکومت و دستگاه اجرا و اداره مستقر کرده است.[10] اسلام و حکومت اسلامى پدیده الهى است که با بکار بستن آن سعادت فرزندان خود را در دنیا و آخرت به بالاترین وجه تأمین کند.[11] نیز از دیدگاه آن فقیه فرزانه تشکیل حکومت اسلامى و برقرارى عدالت همه جانبه یک دستور دینى است؛ زیرا اسلام دین جامع و کاملى است و حکومت اسلامى نمودار جامعیت و کمال دین اسلام است که قدرت پاسخگویى به نیازمندیها را دارد. چنان که فرمود: هر که اظهار کند که تشکیل حکومت اسلامى ضرورت ندارد، منکر ضرورت اجراى احکام شده و جامعیت و جاودانگى دین مبین اسلام را انکار کرده است.[12] همچنین در تبیین جایگاه حکومت و ولایت فقیه و حکم حکومتى فرمود: حکومت ... به معناى ولایت مطلقه اى که از جانب خدا به نبى اکرم(ص) واگذار شده ... از اهم احکام الهى است و
بر جمیع احکام فرعیه الهیه حتى نماز، روزه و حج تقدم دارد ... ولایت فقیه و حکم حکومتى از احکام اولیه است.[13] امام در تبیین بیشتر جایگاه دینى و مشروعیت الهى حکومت و ولایت فقیه، در سخنان دیگرى چنین فرمود: ولایت فقیه یک چیزى نیست که مجلس خبرگان ایجاد کرده باشد، ولایت فقیه یک چیزى است که خداى تبارک و تعالى درست کرده است، همان ولایت رسول الله(ص) است.[14] شما اطلاع ندارید، مى گویید ولایت فقیه نداریم، ولایت فقیه از روز اول تا حالا بوده، زمان رسول الله(ص) بود هم.[15] اسلام ولایت فقیه را واجب کرده است. اگر رئیس جمهور به نصب فقیه نباشد غیر مشروع است، وقتى غیر مشروع شد طاغوت است، اطاعت از او اطاعت از طاغوت است.[16] نگویید ما ولایت فقیه را قبول داریم لکن با ولایت فقیه، اسلام تباه مى شود، این معنایش تکذیب ائمه و تکذیب اسلام است.[17] مخالفت با ولایت فقیه، تکذیب ائمه و اسلام است.[18] همچنین امام در رویکرد دیگر و با تکیه بر حاکمیت خدا و قوانین الهى، به مسأله پرداخته و فرموده است: در این طرز حکومت، حاکمیت منحصر به خداست و قانون، فرمان و حکم خداست. قانون اسلام یا فرمان خدا بر همه افراد و دولت اسلامى حکومت تام دارد.[19]
در اسلام آن چیزى که حکومت مى کند یک چیز است و آن قانون الهى است. پیغمبر اکرم(ص) هم به همان عمل مى کرده است. خلفاى او هم به همان عمل مى کرده اند. حالا هم ما موظفیم به همان عمل کنیم. قانون حکومت مى کند، شخصیت حکومت نمى کند، آن شخص و لو رسول خدا باشد.[20] کسى جز خدا حق حکومت بر کسى ندارد و حق قانونگذارى نیز ندارد و خدا به حکم عقل باید خود براى مردم حکومت تشکیل دهد و قانون وضع کند ... و جز قانون خدایى همه قوانین باطل و بیهوده است.[21] امام علاوه بر تصریح به انتصابى بودن ولایت فقیه و خاستگاه دینى الهى آن در عرصه نظر و مقام ثبوت، در میدان عمل و مقام اثبات و اجرا نیز به آن تصریح و تأکید ورزیده است. چنان که در زمان نصب نخست وزیر موقت فرمود: به واسطه ولایتى که از طرف شارع مقدس دارم، ایشان ( مهندس بازرگان) را قرار دادم. ایشان را که من قرار دادم واجب الاتباع است. ملت باید از او اتباع کند. یک حکومت عادى نیست. یک حکومت شرعى است. باید از او اتباع کنند. مخالفت با این حکومت مخالفت با شرع است، قیام بر علیه شرع است ...
قیام بر ضد حکومت خدایى قیام بر ضد خداست قیام بر ضد خدا کفر است.[22] ملت ایران ... نظر خودشان را راجع به دولت ... که الان دولت شرعى اسلامى است اعلام کند.[23] ما نخست وزیر تعیین کردیم به ولایت شرعى و ولایت عام.[24] این دولتى که تعیین شده است و به ولایت شرعى تعیین شده است و یک حکومت شرعى است نه فقط حکومت قانونى باشد، یعنى حکومت شرعى لازم الاتباع، همه کس واجب است بر او که از این حکومت اتباع کند. نظر مالک اشتر را که حضرت امیر سلام الله علیه مى فرستاد به یک جایى و منصوبش مى کرد، حاکم واجب الاتباع بود، یعنى حاکم الهى بود، حاکم شرعى بود؛ ما ایشان را حکومت شرعیه دادیم.[25] امام خمینى، چنان که مکرر اشاره گردید، با اینکه از لحاظ تئوریک قایل به ولایت عامه و مطلقه انتصابى فقیه و مشروعیت دینى الهى خاستگاه حکومت بود، ولى براى آراى مردم نیز در مرحله عمل و عینیت جامعه جهت کارآمدى نظام و تحکیم پایه هاى حکومت و ولایت فقیه، نقش بسزایى قایل بوده و احترام فوق العاده اى مى گذاشت. در این خصوص نیز فرازهایى از سخنان آن رهبر فرزانه نقل مى شود. لیکن قبل از نقل این سخنان بر
این نکته تأکید مى کنیم که امام مردم باورى و احترام به آرا و نظر اکثریت مردم را در مکتب اهل بیت(ع) و اسلام ناب محمدى(ص) آموخته است نه اینکه ضرورت زمانه و یا خداى ناخواسته سیاسى کارى او را به چنین موضع گیرى در برابر مردم وا داشته باشد. چه اینکه پیشواى پرهیزکاران و امیر مؤمنان على(ع) چنین فرمان داده است: و الزموا السَّوادَ الاعظم فإنّ ید الله على الجماعة و ایاکم و الفرقة فَاِنّ الشّاذ من النّاس لِلشیطان کما انّ الشّاذ من الغنم للذِّئْبِ؛[26] با انبوه مردم همگام باشید زیرا دست عنایت الهى بر سر انبوه مردم است. زنهار! از کناره گیرى و پراکندگى بپرهیزید که آنکه کناره گرفت طعمه شیطان خواهد بود، همان گونه که گوسفند جدا از گله، طعمه گرگ است. اینک فرازهایى از سخنان امام راحل در زمینه ضرورت احترام به آراى مردم را بازگو مى کنیم: بر حسب حق شرعى و حق قانونى ناشى از آراء اکثریت قاطع قریب به اتفاق ملت ایران که طى اجتماعات عظیم و تظاهرات وسیع و متعدد در سراسر ایران که نسبت به جنبش ابراز شده ... جناب عالى (رییس دولت موقت) را مأمور تشکیل دولت موقت مى نمایم.[27] مردم در انتخابات آزادند و احتیاج به قیم ندارند و
هیچ فرد یا گروه یا دسته اى حق تحمیل فرد یا افرادى را به مردم ندارند. جامعه اسلامى ایران که با درایت و رشد سیاسى خود «جمهورى اسلامى» و ارزشهاى والاى آن و حاکمیت قوانین خدا را پذیرفته و به این بیعت و این پیمان بزرگ وفادار مانده اند.[28] حکومت اسلامى حکومتى است که اولاً صد در صد متکى به آراء ملت باشد به شیوه اى که هر فرد ایرانى احساس کند با رأى خود سرنوشت خود و کشور خود را مى سازد و چون اکثریت قاطع این ملت مسلمانند بدیهى است که باید موازین و قواعد اسلامى در همه زمینه ها رعایت شود.[29] اما شکل حکومت ما جمهورى اسلامى است. جمهورى به معناى اینکه متکى به آراء اکثریت و اسلامى براى اینکه متکى به قانون اسلام است.[30] ماهیت جمهورى اسلامى این است که با شرایطى که اسلام براى حکومت قرار داده با اتکاى به آراء عمومى ملت تشکیل شده و مجرى احکام اسلام مى باشد.[31] اگر مردم به خبرگان رأى دادند تا مجتهد عادلى را براى رهبرى حکومتشان تعیین کنند وقتى آنها هم فردى را تعیین کردند تا رهبرى را به عهده بگیرد قهرى او مورد قبول مردم است و در این صورت او ولى منتخب مردم مى شود
و حکمش نافذ است.[32] براى تبیین بیشتر دیدگاه امام در رابطه با مشروعیت دینى و الهى حکومت و ولایت و جایگاه مردم در آن و نیز جلوگیرى از هر گونه برداشت خلاف واقع از سخنان امام، باید چند نکته زیر را به آگاهى برسانیم: 1 چنانکه گذشت از مجموعه آثار و تألیفات امام و نیز سخنرانیهایى که در زمینه ولایت فقیه داشته اند برمى آید که ایشان به ولایت مطلقه انتصابى معتقد بوده و سرچشمه مشروعیت حکومت و ولایت را هم دینى و الهى مى دانستند، زیرا ولایت فقیه را استمرار ولایت و زعامت ائمه معصوم(ع) و نیز برخوردار از جایگاه دینى اعتقادى مى دانستند. ولى با این حال چنین نبود که از نقش فوق العاده حساس و تعیین کننده مردم در تحکیم پایه هاى حکومت و کارآمدى آن غافل باشند. از این رو، از آغاز پیروزى انقلاب اسلامى همه نهادهاى قانونى و قانونگذارى را در نظام مقدس جمهورى اسلامى بر اساس آرا و نظرات اعلام شده مردم در انتخاباتها و رأى گیریها شکل دادند. نیز با الهام از فرامین الهى و دستورات دینى موجود در کتاب و سنت، آزادى عقیده و انتخاب و تعیین سرنوشت را حق مسلم و انکارناپذیر مردم مى شمردند، و هرگز تحمیل نظرات و دیدگاههاى
هرچند به حق و برخاسته از دین را به مردم به دور از راههاى قانونى و شرعى جایز نمى دانستند. البته بر این باور هم بودند که باید مردم را ارشاد و هدایت کرد و به وظایف شرعى و قانونى شان آگاه ساخت تا آنها هم به وظایف و رس التهاى دینى و انسانى خود عمل کنند و هم در انتخاب و اظهار نظرها دچار اشتباه نشده و خارج از چارچوب دین و احکام دینى رأى و نظر نداده و به بیراهه نروند؛ و این کار را از رسالتهاى علما و مربیان دینى جامعه مى دانست. 2 نیز بر پایه دیدگاه امام در باره ولایت فقیه، انتخاب مردم هرگز به معناى مشروعیت بخشى مشروعیت مصطلح در حوزه دین نه رایج در عرف سیاست بین المللى به حکومت و ولایت فقیه نیست، زیرا همان طور که پذیرش اصل دین و دیندارى، به معناى مشروعیت بخشى به دین توسط مردم نبوده و نیز انتخاب و رجوع به مجتهد مرجع تقلید و قاضى هیچ گاه به مفهوم مشروعیت بخشى به آنها نیست، همین طور انتخاب و پذیرش حکومت و ولایت فقیه از سوى مردم، به معناى مشروعیت بخشى به آن محسوب نمى شود. زیرا منبع تأمین مشروعیت حکومت، دین و ولایت تشریعى الهى
است. بلکه پذیرش مردم و به اصطلاح «مقبولیت مردمى» موجب کارآمدى، فعلیت بخشى، دوام و استحکام حکومت است. 3 اینکه امام خمینى در سخنانشان از حق شرعى و حق قانونى ناشى از آراى ملت به طور جداگانه یاد کرده اند، هرگز بدین معنا نیست که این دو حق از دو خاستگاه جداگانه و متغایر هم برخاسته باشند، و به تعبیر روشن تر، حق قانونى برخاسته از آراى مردم در عرض حق شرعى برخاسته از خواست و اراده تشریعى الهى نیست؛ زیرا چنان که خود امام در سخنانشان به طور مکرر تصریح و تأکید ورزیده اند و بر اساس داده هاى شریعت اسلام بویژه اندیشه سیاسى آن، حق قانونگذارى منحصر به شارع مقدس اسلام (خدا) مى باشد و هیچ کس حتى رسول اکرم(ص) حق تقنین و تشریع بالاصاله را ندارد، با این حساب تعبیر به حق قانونى در کنار حق شرعى در حالى که این دو در نظام حقوقى اسلام یکى
بیش نیستند نوعى مسامحه در تعبیر است و آن را باید به آن محکمات سخنان حضرت امام ارجاع داد و با توجه به آنها ارزیابى کرد؛ همچنان که تعبیر به «ولى منتخب مردم» از سوى ایشان نیز نوعى تعبیر مسامحى بوده و باید با ارجاع آن به دیگر سخنان ایشان تحلیل و ارزیابى گردد، که در این صورت احترام به انتخاب مردم هرگز به معناى اصالت بخشى مطلق به آن و مشروعیت ساز دانستن رأى و انتخاب مردم در برابر مشروعیت دینى و الهى نیست. بلکه کشف از رضاى الهى و مشروعیت دینى حکومت و ولایت مى کند. 4 از سخنان امام و موضع گیرى هاى سیاسى ایشان چنین برمى آید که آن بزرگوار به عنوان معمار انقلاب اسلامى و احیاگر اسلام ناب محمدى(ص) سعى و تلاش زیادى داشتند تا مدل جدیدى از حکومت مردم سالارى و دموکراسى را با رویکرد اسلامى و در چارچوب موازین شرعى پایه ریزى کنند. چنان که فرمودند: حکومت اسلامى نه استبدادى است و نه مطلقه، بلکه مشروطه است. البته نه مشروطه به معناى متعارف فعلى آن که تصویب قوانین تابع آراء اشخاص و اکثریت باشد. مشروطه از این جهت که حکومت کنندگان در اجرا و اداره مقید به یک مجموعه شرط هستند که
در قرآن کریم و سنت رسول اکرم(ص) معین گشته است. مجموعه شرط همان احکام و قوانین اسلام است که باید رعایت و اجرا شود.[33] تنقیح دیدگاه با توجه به اینکه نظریه انتخاب با تنگناها و پیامدهاى چندى روبه رو است، بدین خاطر پیش از بیان تنگناها و پیامدهاى نظریه انتخاب، ضرورت ایجاب مى کند که مقدمه کوتاهى جهت شفاف تر شدن دیدگاههاى طرفین «انتصاب» و «انتخاب» در باب منشأ مشروعیت حکومت و ولایت فقیه بیان کنیم تا بتوان بر اساس آن به طور قاطع و صریح اظهار نظر کرد که در چه صورتى نظریه انتخاب داراى تنگناها و پیامدهاى منفى مى باشد و در چه صورت چنین نیست؛ زیرا چه بسا که نزاع لفظى باشد و در واقع هر دو گروه یک دیدگاه و نظر را با دو رویکرد و دو بیان عرضه مى کنند. بر این اساس ناچاریم که بار دیگر بر آنچه در باره منشأ مشروعیت حکومت و ولایت در اندیشه سیاسى اسلام و امام خمینى آوردیم، مرورى گذرا داشته باشیم. حکومت و و لایت فقیه، کاملاً خاستگاه دینى داشته و بخشى جدانشدنى از آن کلیت نظام سیاسى اسلام است؛ زیرا در حکومت اسلامى آنچه در واقع حکومت مى کند و ملاک عمل است قوانین اسلامى است، و
همه مسؤولین نظام و شهروندان مسلمان باید خود را با احکام و قوانین اسلامى منطبق کرده و آن را به اجرا بگذارند، تا از این رهگذر سعادت زندگى دنیوى و اخروى را در آغوش بکشند. به بیان روشن تر، ولایت فقیه، استمرار ولایت پیامبر خدا(ص) و امام معصوم(ع) است که آن نیز استمرار و تداوم ولایت تشریعى الهى است. یعنى ولایت فقیه از حق حاکمیت الهى ناشى مى شود که البته همان طور که استاد شهید مطهرى فرمودند اینکه ما از حق حاکمیت فقیه سخن مى گوییم و یا امام از حق شرعى ولایت فقیه سخن به میان آورده است، در واقع حق ناشى از صلاحیت براى حکومت مراد است نه حق حاکمیت بالاصاله و به طور مطلق. یعنى حق الهى حکومت و ولایت به افرادى که نه به دلیل خاصیت طبیعى یا موروثى، بلکه به دلیل خاصیت تقرب به خدا، عدالت و تقوا، علم و آگاهى و بینش سیاسى، صلاحیت لازم جهت تصدى منصب حکومت و ولایت را پیدا مى کنند، منتقل و واگذار مى شود. بر این اساس، حکومت اسلامى از نوع حکومت بر مردم براى مردم است نه از نوع حکومت مردم بر مردم، چون ماهیت حکومت اسلامى، ولایت بر جامعه است نه نیابت از جامعه و
نه وکالت از آن. آن گونه که در حکومتهاى بر پایه دموکراسى غربى مطرح است؛ زیرا ایدئولوژى اسلامى و وضع قوانین آن، چنین چیزى را هم در بعد عقیده و نظر و هم در مقام اجرا و عمل اقتضا مى کند، در این صورت بنا به گفته استاد، ملاک، انتخاب مردم نیست بلکه انطباق با معیارها و موازین شرعى است، اعم از اینکه انتخاب گرها مستقیماً خود مردم باشند که نوع انتخابشان در اینجا نظیر انتخاب مرجع تقلید مى شود که در واقع شناسایى فرد واجد شرایط و صاحب صلاحیت لازم است. (نوعى دموکراسى). یا انتخاب گرها سایر فقها و خبرگان در مسایل دینى و حکومت اسلامى هستند (نوعى حکومت اریستوکراسى)، که در هر صورت حق انتخاب با مردم است.[34] بنا بر این دیدگاه، هم مبناى گزینش فقیه «انتصاب» است نه انتخاب، و هم منشأ قدرت سیاسى و مشروعیت حکومت، دینى و الهى مى شود. ولى اقتدار حکومت و کارآمدى آن با پذیرش و انتخاب مردم تحقق مى یابد. در حالى که در تفسیر غربى منشأ قدرت سیاسى و مشروعیت حکومت، مردم و انتخاب صرف و بدون قید و شرط آنان مى گردد، که این خود مهمترین نقطه جدایى میان دو تفسیر اسلامى و غربى از حکومت مردمى (دموکراسى) است.[35]
این تفکیک و تفاوت در مبنا و منشأ مشروعیت میان دیدگاه اسلامى و تفکر غربى از آنجا ناشى مى شود که منشأ مشروعیت در اندیشه سیاسى اسلام، مطلقاً دینى و الهى است و بر این پایه میان مشروعیت و مقبولیت تفاوت بوده و لزوماً باید این دو را از یکدیگر تفکیک کرد تا محذور شرعى و دینى لازم نیاید. ولى در اندیشه سیاسى غرب، مشروعیت مفهومى جدا از مقبولیت ندارد و یکى بیش نیستند، چون خاستگاه هر دو به طور صد در صد آرا و انتخاب مردمى است. ثمره این دو دیدگاه آنجا ظاهر مى شود که انتخاب مردم پیوسته ملازم با مشروعیت دینى نیست، بلکه تنها در صورتى ملازم با مشروعیت دینى بوده و کاشف از رضاى الهى است که انتخاب مردم کاملاً با ملاکها و موازین شرعى و دینى منطبق و سازگار باشد. توضیح آنکه، میان مشروعیت و مقبولیت از دیدگاه اسلام، از نسب چهارگانه منطقى، «عموم و خصوص من وجه» است، یعنى گاهى ممکن است حاکمى (به عللى) مقبولیت مردمى و اجتماعى داشته باشد ولى حکومت وى مشروع نباشد و گاهى بالعکس، ممکن است حاکم اسلامى داراى صلاحیتهاى لازم براى حکومت و ولایت باشد ولى (بنا به عللى) به او اقبال نکرده و او را برنگزینند، و
در نتیجه حکومت او استقرار نیابد و به فعلیت نرسد. نظیر آنچه که براى ائمه معصومین(ع) به جز مدت کوتاهى براى على(ع) اتفاق افتاده است. گاهى هم هست که هم مشروعیت دینى فراهم است و هم مقبولیت مردمى، در چنین صورتى است که حکومت اسلامى پایه ریزى مى شود و نیز در این صورت است که مقبولیت مردمى ملازم با مشروعیت دینى و کاشف از رضاى الهى به چنین حکومتى است. مانند حکومت امام خمینى و رهبر معظم انقلاب اسلامى، حضرت آیت الله خامنه اى. بنابراین، اگر مراد طرفداران نظریه انتخاب، از این سخنشان که انتخاب مردم مشروعیت ساز بوده و مشروعیت مردمى مى آورد، همان مقبولیت در دیدگاه انتصاب باشد که بیان گردید، نه مشروعیت دینى مصطلح در حوزه تفکر سیاسى اسلام، به نظر مى رسد که هر دو گروه یک امر را به دو بیان ارائه مى کنند و در نتیجه نزاع لفظى مى شود. اما اگر روى این مسأله اصرار بورزند که مراد از مشروعیت مردمى در اینجا همان مشروعیت دینى مصطلح در لسان شرع و دین است، یا بالعکس، احیاناً کسانى از این گروه بگویند مشروعیت دینى در مسأله حکومت و زعامت سیاسى، همان مشروعیت مردمى مصطلح در عرف بین الملل است که امروزه در نظامهاى
دموکراسى دنیا رایج است، در این صورت است که دیدگاههاى طرفین تفاوت بنیادى خواهد داشت و نزاع هم جدى خواهد بود. بر اساس دیدگاه اخیر است که نظریه انتخاب با تنگناها و پیامدهاى منفى و غیر قابل قبولى مواجه است که طرفداران این نظریه لزوماً یا باید در صدد رفع و پاسخگویى لازم برآیند و یا اینکه به آن گردن نهند. تنگناها و پیامدهاى دیگر نظریه انتخاب مهمترین این تنگناها و پیامدها، عبارتند از: 1 با توجه به اینکه از دیدگاه اسلام، منشأ همه حقوق، حقایق و ارزشهاى والا ذات پاک خداوندى است و تنها آن معبود یگانه است که به انسان حق انتخاب و تعیین سرنوشت خویش را داده و با تشریع قوانین مترقى و ارسال آن از طریق وحى آسمانى در قالب «دین»، در عین اینکه پذیرش دین حق را به انتخاب انسان واگذار کرده و اجبار و اکراهى را در آن روا نداشته، ولى اعلام داشته که تنها راه سعادتمندى و رسیدن به کمالات مطلوب انسانى، پذیرش دین و گرویدن به آن در عرصه عقیده و عمل و نیز گردن نهادن به حاکمیت دینى است؛ و این را جزو وظایف و تکالیف حتمى و لازم الاجراى دینداران اعلام داشته است البته تکالیف دینى نه به معناى تحمیل
و تکلّف که برخى دگراندیشان چنین برداشت ناروایى از آن داشته و آن را در مقابل حق و حقوق قرار داده اند! بلکه به معناى الزامات پس از تعهدات که کاملاً با عقل و منطق سازگار بوده و هماهنگ و همسو با خواست فطرى انسان است که خود نوعى لطف الهى به بندگان مى باشد. این گونه الزاماتِ پس از تعهدات در عرف حقوق بین المللى نیز پذیرفته شده است اکنون پرسش این است که اگر انسان مسلمان در راستاى پایبندى به تعهدات پذیرفته شده و انجام تکالیف دینى، به این تکلیف دینى خود که پذیرش حاکمیت دینى و رأى مثبت دادن به آن مى باشد، عمل کرده است، آیا به حکومت دینى و ولایت فقیه آن هم به عنوان شخصیت حقوقى نه شخصیت حقیقى مشروعیت دینى بخشیده یا بالعکس، با این عمل خود در راستاى تحقق هویت ایمانى و مشروعیت انسانى الهى خویش گام برداشته و به بیان روشن تر، با این گزینش و پذیرش، اعلام وفادارى نموده و پایبندى عملى به آن تعهدات دینى را ابراز داشته است؟ به نظر مى رسد که اقتضاى بینش توحیدى و «خدامحورى» نه «انسان محورى»، دومى باشد نه اولى. 2 ولایت، از جمله مسایل دینى است که نیاز به جعل و اعتبار
دارد. کسى مى تواند جعل ولایت کند که خود داراى ولایت باشد. مردم که ولایت ندارند تا بخواهند جعل ولایت کنند، یعنى مردم چه به تنهایى و چه به طور دسته جمعى نمى توانند مقام و منصب ولایت را با انتخاب خود به کسى واگذار کنند. در نتیجه، برگزیده آنان، سمتى جز وکالت نخواهد داشت، و وقتى چنین شد فقیه برگزیده وکیل مردم مى شود و فقیه وکیل تنها مى تواند در محدوده اى که موکّلان او اجازه وکالت داده اند دخالت کند و در امورى که به ولایت برمى گردد و اعمال ولایت شرعى در آنها منوط به داشتن ولایت است، نمى تواند اعمال ولایت کند، مانند اعمال ولایت در امور مربوط به فتوا و قضا و نیز اخذ وجوهات شرعى و مصرف آن و غیر آن از امورى که دخالت در آنها و یا تنفیذ ولایى آنها متوقف به داشتن ولایت است. بنابراین، کسانى که در صدد برآمدند تا به هر نحو ممکن از پذیرش دلایل ولایت مطلقه انتصابى سرباز زنند و پس از نادیده انگارى اینهمه ادله عقلى و نقلى در تأیید و اثبات ولایت مطلقه انتصابى، چنین نتیجه مى گیرند که: «ولایت شرعى فقیه بر مردم فاقد مستند معتبر عقلى و نقلى است ... یعنى فقیهان
ولایت شرعى بر مردم ندارند!»[36] باید به این پیامدهاى نظریه خویش نیز ملتزم شده و گردن نهند. 3 ولایت انتخابى و مشروعیت مردمى که از پیامدهاى نظریه انتخاب است، با اعتقاد شیعه در باب امامت و ولایت همسویى ندارد. زیرا شیعه در برابر اهل سنت که امامت و ولایت را امرى انتخابى و نیز فرعى فقهى مى داند، معتقد است که امامت، منصبى الهى و مجعول به جعل الهى است که توسط پیامبر(ص) اعلام مى شود. و اصلى از اصول دینى مذهبى است؛ و ولایت فقیه هم چنانکه در بررسى اندیشه سیاسى اسلام و امام خمینى مشاهده کردیم، تداوم امامت ائمه(ع) و پیامبر(ص) مى باشد و ادله اثبات امامت شامل ولایت فقیه نیز مى شود. بر این اساس بود که امام خمینى تصریح کرده و تأکید ورزیدند که زیادى فضایل معنوى پیامبر(ص) و امام(ع) هیچ تأثیرى در کم و یا زیاد شدن اختیارات نداشته و همان اختیارات و ولایت مطلقه معصومین در حوزه زعامت و ولایت سیاسى شان به ولایت فقیه هم منتقل مى شود. 4 با فرض اینکه حداقل مشروعیت سیاسى مردمى ولایت فقیه با رأى مردم تأمین شود، با توجه به اینکه همیشه در انتخابها و رأى گیریها درصد بالایى از مردم به علل مختلف از رأى دادن
امتناع مى کنند و مخالف انتخاب و گزینش فرد مورد انتخاب اکثریت هستند، این مستلزم این است که پیوسته ولایت فقیه منتخب اکثریت، با ضریبى از عدم مشروعیت همراه باشد و در نتیجه به همان نسبت از مشروعیت دینى ولایت او و نفوذ شرعى مردمى گفتارهایش کاسته مى شود! 5 با اینکه فقیهان بزرگى چون میرزاى شیرازى اول و دوم و نیز سیدمحمد مجاهد و غیر آنان از سوى مردم زمان خویش به منصب حکومت و ولایت برگزیده نشده اند ولى احکام حکومتى مهم و سرنوشت سازى نظیر فتواى تحریم استعمال تنباکو و اعلام جهاد علیه دشمنان دین را صادر کردند. در حالى که بر اساس نظریه انتخاب و مبتنى کردن مشروعیت حکومت به انتخاب و رأى مردم، آن فقیهان بزرگ از سوى مردم براى حکومت و اعمال ولایت برگزیده نشده بودند تا بتوانند چنین احکام حکومتى را صادر کنند. چگونه مى توان این عمل آنان را با مبناى انتخاب توجیه کرد؟ 6 از مباحث گذشته دانسته شد که ولایت و حکومت فقیه از ولایت و حکومت تشریعى خداوند سرچشمه مى گیرد و نیز ولایت فقیه در واقع ولایت و حاکمیت قوانین دینى الهى است. با مبناى مشروعیت مردمى حکومت و ولایت، مستلزم این است که آراى مردم سلطه و
سیطره بر ولایت تشریعى الهى و قوانین دینى داشته باشد. چون ولایت فقیه از سوى مردم به او تفویض شده است حداقل ولایت و مشروعیت سیاسى در حالى که براى هیچ موجودى حتى پیامبر(ص) چنین ولایتى نخواهد بود. 7 بر اساس اینکه ولایت فقیه شخصیت حقوقى باشد و در واقع عنصر فقاهت و عدالت او حکومت بکند نه شخصیت حقیقى او، در نتیجه مشروعیت مردمى ولایت و حکومت فقیه، یعنى مشروعیت مردمى عناصر فقاهت و عدالت، چگونه قابل توجیه است که بگوییم مشروعیت فقاهت و عدالت فقیه برخاسته از انتخاب مردم و آراى آنهاست؟! 8 چنان که پیشتر آوردیم حضرت امام و بسیارى از فقیهان دیگر، حکومت و ولایت را از احکام اولیه و برتر از همه احکام فروع دینى حتى نماز، روزه و حج مى دانند. آنگاه چگونه مى توان به این تفکیک غیر قابل توجیه تن داد و گفت مشروعیت دینى ولایت فقیه از دین است ولى مشروعیت سیاسى آن برخاسته از انتخاب و آراى مردم، یعنى مشروعیت دینى غیر از مشروعیت سیاسى است. در حالى که این از ضروریات و مسلمات اسلام و اندیشه سیاسى آن است که تفکیکى میان دیانت و سیاست آن نیست و اساساً این دو جنبه اسلام مانند دیگر جنبه هاى معارف دینى
درهم تنیده و به هم وابسته است. آیا این تفکیک، تن دادن به این شعار استعمارى «جدایى دین از سیاست» نیست؟ و یا در نهایت به آنجا منتهى نخواهد شد؟ به بیان دیگر، آیا این دیدگاه، این پیامد تلخ را به دنبال نخواهد داشت که سیاست بخشى جدا شده از اسلام است و در اختیار مردم قرار دارد و آنها با رأى خود به حاکمیت دینى، این بخش بیرون دینى را به درون نظام سیاسى اسلام وارد خواهند کرد؟! 9 آیا اینکه امام خمینى مردم را به شرکت در انتخابات دعوت مى کرد، براى این بود که مشروعیت ولایت خویش را از این طریق به دست آورد؟ اگر چنین است پس اینکه امام در آغاز و در دورانى که مردم در صحنه نبودند دست به قیام زد، بدون داشتن حداقل مشروعیت سیاسى اقدام به انقلاب و قیام کرد! 10 تفکیک دیانت از سیاست پیامد دیگرى نیز دارد و آن عرفى دانستن امر حکومت است و در نتیجه تفکیک امور قدسى از امور عرفى است که بنیاد تفکر سکولاریستى مى باشد، و این تفکیک نظریه پردازان ولایت انتخابى و مشروعیت مردمى، در واقع تن دادن به نوعى سکولاریسم و عرفى کردن مسایل دینى و اسلامى است که در نتیجه، موجب کمرنگ
شدن قداست احکام دینى و ارزشهاى اسلامى و یا به تعبیر برخى از روشنفکران «تفکیک دانش از ارزش است»، که بعید است آقایان به این تفکیک تن دهند!
1 نهج البلاغه، صبحى صالح، نامه 6، ص366 367. 2 کتاب البیع، ج2، ص488، مؤسسه مطبوعاتى اسماعیلیان، قم. 3 همان، ص417. 4 ولایت فقیه (حکومت اسلامى)، ص55، انتشارات آزادى، قم. 5 صحیفه نور، ج11، ص133. 6 شؤون و اختیارات ولى فقیه، امام خمینى، ص47، نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى. 7 صحیفه نور، ج17، ص103. 8 همان، ج10، ص174. 9 همان، ج17، ص138. 10 ولایت فقیه، ص26. 11 صحیفه نور، ج21، ص176. 12 ولایت فقیه، ص31. 13 صحیفه نور، ج20، ص170 و 174. 14 ر.ک. همان، ج6، ص95 و 98. 15 همان، ص118 و 34. 16 همان. 17 همان، ج5، ص522. 18 همان، ج9، ص17. 19 ولایت فقیه، ص54. 20 صحیفه نور، ج9، ص42. 21 کشف الاسرار، ص184 و 186. 22 صحیفه نور، ج3، ص224. 23 همان، ص228 229. 24 همان، ص236 و 251 252. 25 همان. 26 نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 127، ص184. 27 روزنامه اطلاعات، 17 بهمن 1357. 28 صحیفه نور، ج20، ص194. 29 ر.ک. همان، ج3، ص70 71، 102 و 115. 30 ر.ک. همان، ص20
21 و 36 37؛ ج2، ص545، 568 و 584. 31 همان، ج3، ص105. 32 همان، ج21، ص129 و 149. 33 ر.ک. ولایت فقیه، ص45 47؛ کتاب البیع، ج2، ص461. 34 ر.ک. پیرامون جمهورى اسلامى، شهید مطهرى، ص153 155، انتشارات صدرا، پیرامون انقلاب اسلامى، ص84 87. 35 ر.ک. مجله اندیشه حوزه، سال پنجم، شماره دوم، مهر و آبان 78، مقاله «دموکراسى در نظام ولایت فقیه» محمدهادى معرفت، بویژه ص102، انتشار دانشگاه علوم اسلامى رضوى، مشهد. 36 ر.ک. حکومت ولایى، محسن کدیور، ص392، نشر نى.
امام خمینی و جهان معاصر، ج 1 مؤسسه چاپ و نشر عروج ضمن خوش آمدگویی و آرزوی موفقیت برای شما، بهتر است برای شروع گفتگو شمه ای از فعالیتهای خود را بیان بفرمایید. نانگلی: بسم الله الرحمن الرحیم. من یک نویسنده هستم و اسلحه من قلم است. من برای بیداری مردم، مبارزه با ظلم و ایجاد صلح در آفریقا تلاش می کنم. البته مبارزه من مرز نمی شناسد. من برای حقوق بشر می جنگم. امیدوارم با کتابهایم دوستی و مودت را بین آفریقا و جمهوری اسلامی ایران توسعه داده و محکم سازم. در یکی از کتابهایم درباره تاریخ، دین و فرهنگ و انقلاب کبیر ایران که وابسته به پیامبری است، مردی بزرگ که بنیانگذار این انقلاب است یعنی امام خمینی نوشته ام. کی و چگونه با انقلاب اسلامی ایران آشنا شدید؟ حدودا 16 سال پیش در اروپا با امام خمینی آشنا شدم. آیا قبلا ساکن اروپا بوده اید؟ من در انگلستان زندگی می کردم و از طریق یک قطعه کاغذ که به من داده شد، دریافتم که مطالب درج شده در آن کاغذ، خطاب به تمام مردم مستضعف جهان است که باید علیه ظلم قیام کنند و این نوشته به امضای امام خمینی بود. من در ابتدا تصور کردم که این نوشته، اثر یک متفکر
آفریقایی است. به همین دلیل بسیار کنجکاو شدم. این پیامها یکی پس از دیگری باعث شد که به نوفل لوشاتو در فرانسه بروم تا با ایشان آشنا شوم و این اولین تجربه من بود. بدون آنکه عضو وابسته و معینی باشم، برای آشنایی با ایشان عزیمت کردم. من فقط به عنوان یک نویسنده به دیدار ایشان رفتم. در نوفل لوشاتو موفق به دیدار با امام خمینی شدید یا خیر؟ بله، من سعادت این را داشتم که خدمت امام برسم و به سخنرانی ایشان گوش فرا دهم. بعد از آشنایی با انقلاب ایران به کدام کشور سفر کرده اید. نظر شما راجع به مردم این کشورها بویژه مسلمین و همچنین تاثیر انقلاب اسلامی در آنجا چیست؟ من به اغلب کشورهای آفریقا سفر کرده ام و همچنین بسیاری از کشورهای اروپا را دیده ام، به طور کلی سعی من بر آن بوده است که در توضیح و تشریح انقلاب اسلامی به مردم بخصوص مردم آفریقا این باشد که انقلاب فقط مختص مسلمانان نبوده و صرفا خطاب به مسلمانان نیست. انقلاب فقط در جهت شیعی و سنیها نبوده و راه و روش انقلاب معطوف به همه نوع بشر است. بنابراین در این سفرها سعی کردم که این موضوع را برای مردم بیان کنم. زیرا در آفریقا مردم بسیار
حساس هستند، شاید به دلیل آنکه همه ملت آفریقا مسلمان نیستند. به همین جهت باید نسبت به احساسات مردم، بخصوص آنهایی که مسلمان نیستند بیشتر توجه می کردم. مبارزه فرهنگی و کار ساختار فکری و مهیا سازی توده ها برای بیداری نیازمند امکانات و ابزارهای فرهنگی و توسعه مراکز نشر و در اختیار داشتن صنعت چاپ و نشر و بررسی و مطالعات است، آیا در این زمینه، امکان و یا وسیله و یا ابزاری دارید؟ عموما تا کنون در زمینه بیداری و هدایتهای لازم برای آفریقا چند اثر تحقیقی، اجتماعی فرهنگی چاپ و منتشر کرده اید؟ کتابها و مقالات زیادی نوشته ام. سالهاست در مطبوعات و محافل فرهنگی قلم زده ام، طرح و برنامه های جامعی هم برای ساختارهای فرهنگی مهیا کرده ام. چند بار به ایران آمده اید چه قبل و چه بعد از انقلاب. دو بار قبل از انقلاب و چند بار بعد از انقلاب؟ چهار یا پنج بار چه سالی قبل از انقلاب در ایران بودید؟ اوایل سال 1970 نتیجه، قیاس و تفاوتهایی که از سفرهای خود در قبل و بعد از انقلاب به ایران داشته اید توضیحاتی بفرمایید. خیلی اساسی و روشن است مثل روز و شب. من فکر می کنم و می دانم که انقلاب در خطر است. این همان لحظه ای است که باید انقلابی که توسط امام
بنیان شده راهش هموارتر گردد. بنابراین دولت باید کارهای زیادی انجام دهد و مقامات باید سعی کنند که به مردم توضیح دهند. من متاسفم که پیام امام و رسالت او هنوز به طور کامل به مردم جهان رسانده نشده هنوز عده ای آن را درک نکرده اند و این ترس وجود دارد که به آزادی لطمه بخورد. بنابراین کارهای زیادی باید انجام شود. من امیدوارم که روزی در ایران فرا برسد که هیچ کس دارای چنین احساسی نباشد. تا آنجایی که مسائل و موضوع کتاب «بیش از این درباره ایران دروغ نگوییم» را خوانده ام به وسعت نظر و اطلاع شما نسبت به حقایق و روشنگری شما واقف هستم. شما از اطلاعات وسیع و از درکی قوی در حقایق برخوردار هستید و اطلاعات تازه و نوینی را ارائه کرده اید و نشانه توانایی شما در احاطه به مسائل جاری جهان است. خیلی ممنون. ما علاقه داریم مختصری در باره این کتاب بدانیم. چند فصل دارد و شما در آن چه مطالبی را بیان داشته اید؟ زیرا این کتاب هنوز ترجمه نشده است. درباره فصول و موضوعات آن توضیح بفرمایید. بله متوجه شدم. این کتاب حلقه های مختلفی را در بر می گیرد. ایده و فکر اساسی کتاب این است که چگونه دوستان و دشمنان ایران عقاید مختلفی در باره
جمهوری اسلامی ایران و اسلام دارند و این دربرگیرنده همه مسلمین، منظور شیعه ها و اهل سنت است، و حتی فراتر از مسیحیان و آنهایی که بی ایمان هستند و ما را باور ندارند و بقیه مردم جهان است. من در این کتاب دست به کاری زدم که به عنوان یک فرد آفریقایی بتوانم در روابط بین المللی مؤثر بوده و کمک نمایم. حال باید به این نکته بپردازم که چگونه این فکر در ذهن من پدید آمد. دلیل تفکر من در این کتاب بدان جهت بود که مطالب من در جوامع بین المللی درک و جذب شود و نحوه بهره وری از انقلاب شما اساس توضیح من است. انقلاب به خودی خود دارای جنبه های مختلف در جوامع بین المللی است و اثرات آن در جهان چه از نظر بعد جهانی و چه از نظر بعد بشری آن مطرح است. بنابراین من سعی کردم این مطالب را به عنوان یک فرد آفریقایی و یک فرد انقلابی بازگو کنم. و اساس کتاب بر این بوده است. و به این موضوع توجه داشتم و سعی کردم آن را بیان نمایم که بشر نیازمند به زندگی و هستی است، یعنی انسان می خواهد زندگی کند. به همین دلیل به توده های اقتصادی اشاره کرده ام و اینکه چگونه می توان از اقتصاد در کشورهای
آفریقایی و دیگر دروازه های باز استفاده نمود و امتحان گرفت. چطور می توان از محصولات ایرانی در آفریقا استفاده کرد. منظورم بهبود تجارت است. من فکر می کنم این کار هم به نفع شماست و دید ما این است که یکدیگر را تعلیم و آموزش دهیم. سنجش دیگری از کتاب درباره آن است که ایران را تعریف کنم. یعنی توضیحاتی درباره اینکه ایران چیست داده ام. یعنی درباره تاریخ و فرهنگ ایران و انقلابی که صورت پذیرفته است و بالاخص درباره امام، امام خمینی زیرا رسالت او و انقلاب او بخوبی درک و جذب نشده است و بسیاری از مردم در این باره به خطا رفته اند و فی الواقع این مطلب صرفا به دلیل تبلیغاتی است که در این زمینه انجام شده است. به همین دلیل من در یک درگیری قرار گرفتم و از دخترم مرا دور کردند و مبارزه طلبی من شروع شد. ولی من به این بهایی ندادم. نمی دانم شاید من بیمارم. زیرا بسیاری از مقامات رسمی از من سؤال می کنند که چرا تو این کار را انجام داده ای. آنها هرگز دلیل این کار را نخواهند فهمید. من این کار را انجام دادم زیرا عاشق ایران هستم. شاید من در کتاب دیگری مجبور شوم بنویسم که چرا این کتاب را نوشتم.
من ایران را دوست دارم و آن هم به دلیل بی همتا بودن آن. من نسبت به ایران احساس هستم. شما با آنکه در آسیا هستید ولی آسیایی نیستید. با آنکه با قفقاز هم مرز هستید ولی قفقازی نیستید. شما با آنکه با عربها هم مرز می باشید ولی عرب هم نیستید. شما کشور خودتان هستید با ویژگیهای مخصوص خودش و بدون تشابه با هیچ کشور دیگر. شما حتی مانند پاکستانیها نیستید. به همین دلیل من از ایران دفاع کردم زیرا ایران در میان دشمنانش که در اصل همسایه اش بود در محاصره قرار گرفت. من از ایران دفاع کردم خصوصا در مقابل دشمنی و خصومتی که وجود داشت، زیرا ایران در میان این خصومت و عداوت راهش را ادامه داد. آنها می خواستند وانمود کنند که آنچه در ایران انجام شده است، خوب نبوده و من می خواستم نشان دهم که چه کاری در ایران انجام پذیرفته است. من در خلال جنگ تحمیلی این موضوع را لمس کردم، زیرا خصم ایران همسایه اش بود و این مطلب حقیقتا برای من مشکل بود. زیرا کشور من در هم شکسته بود. در نظر بگیرید که من حدود 25 سال است که وابستگی به ایران داشته ام و شاید این دلیل حساسیت من به ایران است. ایران در صحنه
به تنهایی و با قدرت با صدام حسین جنگید. شما این حساسیت را در نظر داشته باشید. در حالی که غرب سعی داشت که از طریق صدام حسین، ایران را نابود کند و از بین ببرد. اینجاست که شما باید بسیار احتیاط کنید و هرگز با غربیها طرح دوستی نریزید. دوستان واقعی شما آفریقاییها هستند. در قاره آفریقا فضای فکری درباره هنر و فرهنگ چگونه است. در خلال این سالهای اخیر آیا تحت تاثیر تفکر و اندیشه های امام قرار گرفته است. خصوصا از نظر فرهنگ و هنر؟ همانطور که قبلا اشاره کردم تاثیر تفکر امام و راه او بسیار محدود بوده است. به خاطر آنکه همه رسانه های گروهی در آفریقا تحت کنترل است و این کنترل حتی مدارس و تلویزیون را در بر می گیرد. من می خواستم عکس سلمان رشدی را بخرم و به همین دلیل درخواست پول کردم و امیدوارم حالا درک کنید که چرا درخواست پول کردم، زیرا عکس او آزاد نبود و باید از طریق مطبوعات و عکاسان آن را تهیه می کردم و برای این موضوع پول زیادی پرداختم. زیرا می خواستم عکس او را در کتاب چاپ کنم. در کتابم سعی کردم که نشان دهم این مرد متفکر (مقصود امام خمینی) هر چه را دارد، عدل و انصاف،
خوشبختی است و او داوطلب آزادی است. او مردی بسیار مشهور است. سعی کردم که نشان دهم این مرد بزرگ، عدل و انصاف و خوشبختی را برای مردم جستجو می کند. بنابراین ایشان هرگز از متن اصلی کتاب دور نبوده اند. در بیشتر کتاب به این مرد پر عظمت و با شکوه (زیبا) اشاره کرده ام هر چند که برای من غیر ممکن بود که امام را تصویر کنم. حقیقتا امام فوق العاده بودند و من بسیار از ایشان آموختم. به خاطر ایشان بود که این کتاب را نوشتم. عظمت امام بود که مرا تحت تاثیر قرار داد. البته من به خاطر ایشان درگیریهایی و مشکلاتی با مقامات و مسئولین داشته ام. و گاهی مجبور می شدم که پروژه ام را متوقف سازم. حالا سفارت جمهوری اسلامی ایران در این مورد شروع به تبلیغ کرده است. ولی در این کار موفق نبود و شاید طرحشان را درست پیاده نکرده اند و تبلیغ آنها اثرات منفی در بر داشته است. در کار تبلیغات کار اصلی بر دوش مردم است. مردم هستند که باید پیامها را برسانند و آنها به هیچ عنوان با مردمی که بتوانند آنها را در رساندن پیامشان کمک نمایند، مشورتی ننمودند، آنها به این باورند که صرفا «حرکت» کافی است در حالی که این چنین نیست
و حرکت به تنهایی کافی نیست. در بسیاری از کشورها امام و اندیشه هایش درک و جذب نشده و به خطا رفته است و امام را یک چهره انقلابی نمی بینند و آنها بخوبی با چهره او، روح او و اساسا با بینش او آشنا نشده اند و ما به این مسائل در افریقا احتیاج داریم. در زمینه تبلیغات کار درستی انجام نشده است. آیا اشخاص دیگری هم غیر از شما در آفریقا هستند که درباره ایران و امام مطلبی نوشته باشند؟ من منظور شما را نمی فهمم، آیا منظورتان این است که کسی مثل من این کار را انجام داده باشد؟ و اگر هم باشد من آنها را نمی شناسم. ممکن است باشند ولی من با آنها آشنایی ندارم و نمی شناسم. من خود را شایسته نمی دانم که درباره مرد بزرگی چون ایشان صحبت کنم. من ظرفیت و گنجایش این کار را ندارم که درباره مردی با آن عظمت صحبتی کنم ولی به هر حال سعی خود را می کنم. کوشش و جهد من بر آن بوده است که ایشان را درک و جذب کنم و سپس درباره اش به سخن بپردازم. به عقیده من، شکوه و رفتار ایشان، تفکر و نحوه هدایت و رهبریش، ایستادگی و مقاومتش و قدرت هدایتش به عنوان یک رهبر یک «هدیه» بوده است.
شاید دنیای امروز این مطلب را در نیابد و او را درک نکند، ولی ان شاء الله شاید روزی فرا برسد که تفکر و اندیشه وی، به عنوان یک «هدیه اصلی» مورد قدردانی قرار گیرد. زمانی که این تبلیغات سوء توسط مردم دنیا برطرف گردد. باید در نظر داشت که این یک حسن تصادف بوده است که ایشان در گوشه ای از ایران یعنی خمین متولد شد، همانطور که ژنرال جورج واشنگتن در آمریکا متولد شد و به عنوان یک آزادیخواه به مردم دنیا معرفی گردید، یا چون مائوتسه یانگ در چین که چینیها را در جنگ با ژاپنیها کمک نمود و یا در هند چون ماهاتماگاندی که سالها علیه ظلم و بیداد جنگید و در راه آزادی مقاومت کرد. یا در آفریقا همچون ماندلا، ماندلا هفت سال آزار و شکنجه دید و چهل سال تمام مبارزه کرد. بنابراین او مرد هوشمندی بود. من امیدوارم که در این قطعه کاری که انجام داده ام، گلی را در خاک آفریقا بارور کرده باشم. من این کار را به نشاندن شاخه گلی در خاک آفریقا تشبیه می کنم. امیدوارم با شکوفایی این گل، هدیه ام را به مردم آفریقا تمام کرده باشم.
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 5
در این قسمت، به مناسبت یکصدمین سال میلاد امام، خلاصه اى از زندگى طلبه - دانشجوى آزاده، جناب آقاى مهدى قاسمى و نیز سرگذشت نامه اى که وى در زمان اسارت از اردوگاههاى عراق براى حضرت امام ارسال نموده و نیز پاسخ معظم له را به وى، تقدیم خوانندگان محترم مى کنیم. آقاى قاسمى حدود هشت سال در زندانهاى عراق به اسارت به سر مى برد و پس از آزادى، به تحصیل در دانشگاه تهران و مؤسسه آموزش عالى باقرالعلوم (ع) قم ادامه داد. وى، اکنون نیز در حال اتمام دوره فوق لیسانس در رشته علوم سیاسى از مؤسسه باقرالعلوم(ع) مى باشد. فصلنامه، علوم سیاسى، یاد خاطره فداکاریهاى این محقق و دیگر آزادگان سرافراز میهن اسلامى را گرامى داشته و براى همه این عزیزان، آرزوى سر بلندى و موفقیت دارد. بنده متولد 1338 از شهرستان شوشتر هستم و در خردادماه سال1357 موفق به اخذ مدرک دیپلم گردیدم. سال57 و56 مصادف بود با آغاز حرکتهاى انقلاب اسلامى، و دزفول یکى از شهرهایى بود که خیلى زود به این حرکتها پیوست. از آنجا لطف خداوند رهنمون بود، از همان ابتداى نهضت با سخنرانیها و نوارهایى که از طرف دوستان متعهد ارائه مى شد، با افکار و رهنمودهاى حضرت امام آشنا شدم و حتى
مدتها با وجود ممنوع بودن رساله امام; آن را به صورت امانت از دوستان عاریه گرفته بودم. پس از آن، کتابهاى مرحوم دکتر شریعتى بود که هرچه بیشتر نسل جوان آن دوره را به سمت اسلام مى کشاند. به یاد دارم، یک کتابفروشى به نام نیما در شهرستان دزفول بود که هر هفته کتابهاى منتشر شده دکتر شریعتى و سایر روشنفکران مذهبى را به علاقه مندان عرضه مى کرد و سهم ما را در صورت دیر رسیدن، نگه مى داشت. ادامه حرکتهاى انقلابى پس از اخذ دیپلم در شهرستان دزفول، در شوشتر بود. که جوانان علاقه مند مذهبى با دعوت از سخنرانان و روشنفکران دینى و روحانیون مبارز، بستر حرکت انقلابى را هرچه بیشتر آماده مى کردند. از جمله کسانى که در این حرکت انقلابى حضور مؤثرى در بین جوانان شهرستان شوشتر داشت، حاج آقامحمدتقى آل غفور بود که با مطرح کردن اندیشه هاى استاد مطهرى، سهم بزرگى در آشنایى نسل جوان منطقه با دیدگاههاى این فیلسوف بزرگ اسلامى داشت. با پیروزى انقلاب اسلامى در 22 بهمن ماه1357، به عنوان عضوى از کمیته انقلاب اسلامى وارد فعالیتهاى اجرائى شد. در همان زمان نیز به عضویت شوراى جهاد سازندگى گتوند درآمد. آغاز جنگ تحمیلى، فرصتى دست داد تا با گروهى از همرزمان در هفتم مهر1359، عازم جبهه هاى نبرد شوم. ابتدا
چند روزى را به عنوان دوره آموزشى در دانشگاه شهید چمران اهواز که به عنوان مقر فرماندهى و استقرار نیروهاى سپاه و مردمى بود، سپرى کردیم و سپس عازم شهرستان سوسنگرد شدیم و در مقابل عراقى ها صف آرایى کردیم. البته تعداد نیروهاى ما به اندازه اى نبود که بتوانیم در مقابل آنان ایستادگى کنیم; اما سعى مى کردیم از طریق حملات چریکى ضربه هایى را به آنها وارد کنیم. به یاد دارم یک شب به همراه شهید چمران و عده اى حدود سیصد نفر، در یک عملیات شناسایى در «دب حردان» واقع در ده کیلومترى شرق اهواز، به شناسایى دشمن رفتیم و اتفاقا همان روز در میان جنگلهاى اطراف، شهید چمران تشکیل نیروهاى نامنظم را اعلام کرد و از دوستان خواسته بود تا با آنها همکارى کنند. روزهاى بعد نیز این عملیات ادامه داشت و یک بار نیز در محضر حضرت آیةالله خامنه اى که در آن زمان با لباس نظامى در جبهه ها حضور داشتند، براى عقب راندن نیروهاى عراقى که تصور مى شد به تپه هاى زاغه مهمات اطراف اهواز حمله کرده اند، عازم شرق اهواز و پادگان حمیدیه شدیم. خوشبختانه از وجود دشمن خبرى نبود. برخى از هلیکوپترهاى خودى به تصور اینکه ما نیروهاى عراقى هستیم، اعلامیه هایى به زبان عربى پخش کردند که ما را
به تسلیم شدن فرا مى خواند; اما وقتى متوجه شدند ما نیروهاى ایرانى هستیم یکى از آنها فرود آمد و با مسؤولان به گفت وگو نشست. در این زمان بود که وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامى شهرستان شوشتر شدم و پس از طى دوره نظامى، عازم جبهه ها گردیدم و بالاخره و در سال 1361، به اسارت نیروهاى عراقى درآمدم.
در سال 1361 در عملیات والفجر مقدماتى به همراه تعدادى از همرزمان به اسارت نیروهاى عراقى درآمدم. در همان لحظات ابتداى اسارت بود که ما را که حدود شصت نفر بودیم، در یک آشیانه تانک جمع کرده و تصمیم داشتند همه را در آن گودال بزرگ، زنده به گور سازند. به یاد دارم یکى از دوستان نوجوان که در کنار من نشسته بود، گفت: من دوست ندارم این طورى بمیرم، دلم مى خواهد مرا با تیر بزنند. او را دلدارى دادم و گفتم ما که، براى شهادت آماده ایم به هر شکلى که باشد فرق نمى کند او لحظه اى آرام شد. در حالى که لودر آماده ریختن خاک روى ما بود، یکى از درجه داران عراقى با التماس از فرمانده خود مى خواست که این کار را نکند. بالاخره از آن حالت ما را نجات داد. اما هنگامى که به صورت ستون یک، به پشت جبهه منتقل
مى شدیم، سربازان سیاه پوستى که معلوم بود از یک کشور خارجى به کمک نیروهاى عراق آمدند (احتمالا سودان)، به صورت تفنى بچه ها را هدف مى گرفتند. و در همان حال که بچه ها دستهاى خود را روى سر گذاشته بودند، به شهادت مى رسیدند. پس از انتقال ما به شهر العماره، حدود شصت نفر را در یک اتاق 4 در3 ریختند. بچه ها از سر و کول هم بالا مى رفتند. هنگام نماز، از عراقیها خواستیم اجازه بدهند نماز جماعت بخوانیم. آنها موافقت نکردند ولى ما این کار را کردیم همان سربازان سیاه پوستى که همراه ما بودند وقتى که دیدند ما نماز مى خوانیم به گریه افتادند و به هم مى گفتند اینها هم مسلمانند. پس از چند روز کتک و شکنجه، ما را به بغداد بردند. در آنجا نیز وضیعت بسیار بد بود; بویژه حال زخمى ها بسیار نگران کننده بود و اکثر زخمهاى آنها از نبود دارو و دکتر عفونت کرده و حتى کرم زده بود. تا اینکه بالاخره ما را به اردوگاه موصل واقع در شمال عراق انتقال دادند. عراقیها هر بهانه کوچکى را به دست مى آوردند، ما را به باد کتک با چوب و کابل مى گرفتند. نماز جماعت، گذاشتن ریش، سینه زنى، دعا خواندن، داشتن خودکار و کاغذ و... همه ممنوع بود. از بهداشت و درمان خبرى
نبود و غذا به اندازه اى مى دادند که انسان نمیرد. هر بار که بچه ها را به دستشویى مى بردند آن قدر مى زدند که دیگر کسى حاضر نبود به دستشویى برود... اما لطف خداوند همه این سختیها را قابل تحمل کرده و دشمن در برابر اراده آهنین بچه ها ناتوان شده بود.
دوران سخت اسارت نه تنها باعث نشد که از عشق و علاقه بچه ها به کشور و نظام و بویژه امام، آن مقتداى بزرگ، ذره اى کاسته شود; بلکه این علاقه بیشتر هم مى شد. یکى از آن موارد، نامه هایى بود که اسراء براى مسؤولین و بخصوص حضرت امام مى نوشتند. البته این کار ریسک بزرگى بود; ولى از آنجا که عراقیها سخت گیرى مى کردند، اسرا نیز سعى مى کردند تا نامه هاى خود را به صورت رمزى و به گونه اى بنویسند که دشمن متوجه نشود. من نیز در غروب یکى از روزهاى زندان، حالت خاصى داشتم و به یاد امام بودم، چند جمله اى به عنوان پیام براى ایشان نوشتم. ابتدا تصور نمى کردم بتوانم آن را به دست ایشان برسانم، اما بعد تصمیم گرفتم آنرا بفرستم. حداقل امیدى که داشتم، این بود که آنچه در دل داشتم به امام گفته ام. در این نامه، دو موضوع مهم در نظر داشتم; یکى، عشق و علاقه شخصى خودم به امام و دوم،
پیام مقاومت و ایستادگى در آن شرایط سخت و دشوار. پس از چند ماه با کمال شگفتى، نامه اى از برادرم دریافت کردم که پیامت به پدربزرگ رسید. بسیار خوشحال شدم; زیرا حتى اگر جوابى هم از حضرت امام دریافت نمى کردم، برایم کافى بود که نامه ام به دست ایشان رسیده است. اما دیرى نگذشت (تقریبا شش ماه بعد) که دستخط مبارک امام را نیز در دیار غربت دریافت کردم. آنچنان مات و مبهوت بودم که تا چند ساعت باور نمى کردم این دست نوشته امام است که اینجا به دست من رسیده است. حدود یک ماه این نامه دست به دست به صورت مخفیانه بین بچه ها رد و بدل مى شد و دو هزار نفر اسیرى که در اردوگاه بودند آن را زیارت مى کردند. خوشبختانه هنگام آزادى نیز توانستم آنرا بهمراه بیاورم که تصویر آنرا مشاهده مى فرمائید.
در سال 1372 پس از شرکت کنکور سراسرى دانشگاه تهران پذیرفته شدم و در رشته علوم سیاسى به ادامه تحصیل پرداختم. دوره کارشناسى را در سال1376 به اتمام رسانده و در همان سال در مؤسسه آموزش عالى باقر العلوم(ع) در مقطع کارشناسى ارشد پذیرفته شدم و هم اکنون در حال نوشتن پایان نامه مى باشم. نامه آزاده مهدى قاسمى ساز : اردوگاه موصل تاریخ: 30/7/65 بسم الله الرحمن الرحیم امیدوارم که تحت
توجهات حضرت ولى عصر(عج) حالتان خوب باشد. برادرجان، از شما مى خواهم که سلام مرا خدمت همان کسى که برایش چوب به دست مى گیرى برسانى و از قول من به ایشان بگویى تقاضایى دارم و آن این است که این نامه را خدمت حاج نایب ببرى و هر طور شده به او برسانى. «پدر جان، سلام علیکم. از خداوند تبارک و تعالى طول عمر، صحت و سلامت، عافیت و تندرستى براى شما مسالت دارم. خداوند یک بار دیگر چشمان ما را به دیدن شما منور کند. پدر جان، هر وقت نهج البلاغه مى خوانم. بلافاصله خصوصیات و صفات شما به ذهنم مى آید. دیشب هم مثل گذشته، نزدیک غروب، گوشه زندان اسارت، نهج البلاغه مى خواندم و یاد شما افتادم و بى اختیار اشکهایم سرازیر شد و تا مى توانستم گریه کردم، آن هم به خاطر دورى از شما. و این مطالب را تنها به خاطر شما نوشتم و این گریه نه به خاطر اسارت یا زندان بود. پدر جان، اسارت را با تمام جوانبش به یارى خداوند مى گذرانیم و تا هر وقت قضا و قدر الهى حکم کند مقاوم و پا بر جا ایستاده ایم. تنها مشکل دورى شماست و آرزویم این است که یک بار دیگر چهره نورانى را ببینم. پدر جان اگر ممکن است چند
کلمه اى برایم بنویس امیدوارم لیاقت این را داشته باشم که در آن دنیا مرا شفاعت کنید. والسلام.» پاسخ حضرت امام(ع) به نامه آزاده مهدى قاسمى به شرح زیر صادر گردید: بسمه تعالى فرزند عزیزم، امید است در سایه اسلام عزیز مؤید و محفوظ باشید. خداوند عزیز، شما و سایر رفقایتان را بوطن خویش برساند. خداوند بشما صبر و جزاى خیر دهد (عبد الله).
وعده دیدار مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام بسمه تعالی )23/5/1349 ه.ش) /11جمادی الثانی/ 1390 احمد عزیز تاکنون اتفاق نیفتاده بود که کاغذ همه شماها و معصومه خانم (1) یک دفعه برسد.پس از حرکت خانم کاغذ همه رسید.خانم الان انشاء الله در سوریه هستند و از آنجا پرواز می کنند به ایران.اینجانب تنها و سلامت هستم.داداش هم سوریه یا لبنان است .هوای اینجا گرم و به چهل و هشت رسیده.ولی جای ما خوب است و جای شما خالی.به همه همشیره ها و به معصومه خانم سلام رسانید.جواب آنها را نمی توانم الان بدهم چون آقای کشمیری که عازم هستند نمی خواهم زیاد کاغذ به ایشان تحمیل کنم.شما از همه پس از سلام عذر خواهی کنید.از سلامت خودتان و وصول خانم مطلعم نمائید.از آقای لواسانی (2) مدتی هست بی اطلاع هستم.از سلامت ایشان هم اطلاع دهید.به خود ایشان هم پیغام دهید که از سلامتشان مطلعم نمایند. و السلام علیکم بسمه تعالی )5/9/1349 ه.ش) /26شهر صیام/ 1390 احمد عزیز مرقوم شما واصل شد از سلامت شما...عروسی را تبریک می گویم امید است انشاء الله با سلامت و سعادت مقرون باشید به شماها دعا می کنم از این که من راجع به منزل چیزی گفتم گله کرده اید حق با شماست ولی من چون از شماها توقع دارم که همیشه ملاحظه
جهات را بکنید گاهی از روی ناراحتی اگر چیزی بر خلاف صلاح گفته شده است باید پدر پیر را ببخشید.آنجا را به دست طلاب بدهید هر طور صلاح می دانید.از این که شهریه را چه طور دادند و کی داد و به چه عنوان داده شد مرقوم نداشتید خانم بحمد الله با سلامت وارد و مشغول مهمانداری است از کیفیت درسی و بحث و اشتغالات خودتان مرقوم دارید خدمت مکرمه عروس (3) محترمه سلام می رسانم. ان شاء الله تعالی سلامت باشند. داداش (4) و عائله اش سلامت هستند رفته بودند اعتکاف دیشب آمدند سلامت شما را طالبم. پدرت بمسه تعالی )8/9/1350 ه.ش) /10شهر شوال/ 1391 احمد عزیزم مرقوم شما واصل از سلامت شما خرسند شدم نوشته بودید خانم محترمه فاطمه خانم کسالت دارد انشاء الله تعالی تاکنون رفع شده سلام به ایشان برسانید ماها بحمد الله تعالی حالمان مزاجا خوب است و اگر شماها خوب باشید دیگر خوب تر است همیشه شماها را دعا می کنم آقای مرعشی یعنی آقای آقا سید جعفر مرعشی که قم آمده بودند از سلامت حضرت آقای عموی محترم و شما مطلعم کردند خدمت ایشان سلام مخصوص برسانید در خدمت بایشان کوتاهی نکنید گرچه می دانم نمی کنید از سلامت خودتان بیشتر مطلعم کنید انشاء الله تعالی بدرس و بحث و
تحقیق و تهذیب اخلاق اشتغال دارید از خداوند تعالی توفیق شما را خواهانم. کاغذ دختر اقلیما را بتوسط نادعلی برسانید. و السلام علیکم پدرت
: 1 همسر مکرمه مرحوم حضرت آیت الله شهید آقای حاج آقا مصطفی خمینی است. 2 حضرت آیت الله حاج سید محمد صادق لواسانی مورد نظر است. 3 مقصود خانم فاطمه طباطبایی همسر اینجانب (احمد خمینی) است. 4 مقصود آیت الله شهید حاج آقا مصطفی خمینی است.
وعده دیدار مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام بسمه تعالی )20/11/1350ه.ش) /23ذیحجه/ 1391 احمد عزیزم نامه شما را خانم الان برای من خواندند از سلامت شماها مسرور شدم خداوند همگی را با سلامت و سعادت قرین کند از سلامت خودتان بطور مداوم اطلاع دهید.ماها بحمد الله تعالی سلامت هستیم خداوند تعالی امور را اصلاح فرماید.از حضرت آقای عمو (1) اطلاعی ندارم از سلامت ایشان و سایرین مطلعم نمائید به آقای اعرابی (2) پس از سلام بگویید 50 تومان واصل شد از شما امید دعای خیر دارم. و السلام پدرت بسمه تعالی )/3/1/1351ه.ش /7صفر. 1392 احمد عزیزم انشاء الله تعالی سلامت باشید ماها بحمد الله تعالی سلامت هستیم از اینکه حضرت آقای اخوی با تنهائی می گذرانند نگران هستم نگذارید به ایشان بد بگذرد نمی دانم قضیه منزل (3) برای محرم و صفر است یا امری حادث شده است در نوشته های خود احتیاط کنید و امضاء نکنید و شما مشغول تحصیل و تهذیب نفس باشید و دخالت در امری نکنید (4) خدمت حضرت حجة الاسلام و المسلمین آقای اخوی سلام برسانید به دخترها و مخدره اهل بیت سلام برسانید. و السلام علیکم پدرت خانم مهمان دارند و نمی رسند چیزی بنویسند بحمد الله تعالی سالم هستند و همین طور سایرین . پاکت جوف را به
وسیله مطمئنی زود برسانید. بسمه تعالی )27/1/1351 ه.ش) /2ربیع الاول/ 1392 احمد عزیزم مرقوم جمع شما واصل از اینکه دور هم جمع و بحمد الله تعالی سلامت هستید و خوش و خرم مسرور هستم انشاء الله خداوند تعالی به همه شماها سلامت و سعادت عنایت فرماید اینجانب سلامت هستم بحمد الله تعالی، ولی نگرانیهای روحی بسیار است.دعا کنید خداوند اصلاح فرماید، از سلامت خودتان و دیگران مطلعم نمائید.نمی دانم درس را به کجا رساندی و حالا مشغول چه هستید از وضع درس و مدرس (5) بنویسید.از خداوند تبارک و تعالی توفیق و تائید شما را خواهانم خدمت حضرت آقای عم بزرگوار سلام برسانید و نگذارید به ایشان بد بگذرد. و السلام علیکم پدرت بسمه تعالی )22/9/1351 ه.ش) /6ذیقعده/ 1392 پسر عزیزم انشاء الله تعالی با سلامت و سعادت به سر برید ماها بحمد الله تعالی سلامت و از آمدن خانم خوشحال، امید است روزی هم همه با هم باشیم از سلامت خودتان مطلعم نمائید انشاء الله حالا درس خارج رفته اید درسها را بروید و هر کدام به فهم شما نزدیک است انتخاب نمائید راجع به اسم بچه من نمی دانم شما چه وسواسی دارید یک اسم اختیار کنید البته اسماء دور از اذهان نباشد حسن بسیار خوب است اگر مایل باشید در
هر صورت اسم را بگذارید و هر نحو شما و اهل منزل انتخاب کنید ما هم قبول داریم خدمت ایشان هم سلام برسان نور چشم را می بوسم. و السلام پدرت بسمه تعالی 1356 15/10/ و الصلوة علی محمد و اله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین چون با کمال تأسف فرزند بزرگم که وصی بود به رحمت ایزدی پیوست لهذا وصی خود نمودم در حال صحت و سلامت در تاریخ بیست و پنجم ماه محرم الحرام 1398 فرزند خود نور چشم مکرم حاج سید احمد خمینی ایده الله تعالی را که پس از فوت و تجهیز به نحو متعارف به اموری که توصیه می کنم اقدام و عمل نماید و از خداوند تعالی توفیق و سلامت و تایید او را خواهانم . 1 کلیه وجوهی که در منزل و نزد آقای خلخالی و در قم نزد آقای اخوی موجود است وجوه شرعیه و سهم مبارک امام علیه السلام و سهم سادات عظام است و یک فلس آنها از ورثه نیست و تکلیف آنها را در وصیت علیحده تعیین نموده ام و وارث اینجانب حق معاوضه با اوصایی که امر وجوه شرعیه را به آنها واگذار نموده ام ندارند و اگر نزد وکلای من در هر جا وجوهی به اسم من بوده باید
برسانند به اوصیاء یا به مرجع عادل. 2 کتب و اثاثی را که از کتابخانه اینجانب و منزل، دولت ایران به غارت برده است اگر برگردانند آنچه اهدائی آقای آقا نجفی مرعشی بوده به کتابخانه ایشان برگردانند و بقیه به همین کتابخانه یا سایر کتابخانه ها واگذار شود و کتبی که از خود اینجانب غارت شده است اگر برگشت و کتبی که در نجف دارم در اختیار وصی است هر چه مورد احتیاج اوست یا مورد احتیاج نور چشمی حسین پسر مرحوم مصطفی رحمة الله تعالی بردارند و باقی را به یک کتابخانه واگذار کنند. 3 منزل شخصی که در قم دارم نزدیک باغ قلعه و جزئی ملکی که در کمره دارم و نمی دانم چی است و چه قدر است و آقای پسندیده اطلاع دارند بین ورثه کما فرضه الله تقسیم شود ولی ورثه موظفند مادامی که مادرشان در قید حیوة است اگر مایل باشد در آنجا اقامت کند با او مزاحمت نکنند و به عبارت دیگر سکنی و منافع آن تا زمان حیوة حق ایشان و واگذار به ایشان نمودم و کسی حق مزاحمت ندارد. اثاث البیت غیر از کتاب که ذکر شد واگذار نمودم پس از موت به مادر فرزندانم و کسی حق مزاحمت ندارد. 5 دو سه سال
احتیاطا نماز و روزه از قبل اینجانب قضاء شود اگر در کمره ملکی دارم یا منافع شخصی در آن بدهند والا احمد تبرع کند و مختار است در این تبرع. 6 کتب خطی اینجانب را در صورت امکان طبع کنند و اگر کسی خواست طبع کند در اختیار او بگذارند به طوری که ضایع نشود خصوصا کتب اخلاقی را. 7 فرزندان من عموما و احمد خصوصا موظفند از مادر خود اطاعت کنند و با احترام با او رفتار کنند و رضای او را به دست آورند که خیر دنیا و آخرت آنها در آن است و اگر خواست مستقلا زندگی کند در صورت امکان اسباب آن را فراهم کنند. 8 آخرین وصیت من آن است که فرزندان من با صلح و صفا و مهر و وفا عمل کنند و با فرزندان و عیال مرحوم مصطفی رحمة الله با کمال مهر و محبت رفتار نمایند و احمد از همراهی با آنها حتی المیسور و المقدور مضایقه نکند.از خداوند تعالی توفیق و تأیید همه را خواستار و امید است که خداوند تعالی همه را از شرور خصوصا در آلودگی به دنیا و زخارف آن محفوظ نگهدارد و امید آن دارم که پدر آلوده و عاصی و آثم خود را که با بار
گران و گرفتاری فراوان دنیا را ترک و به سوی حضرت قابل التوب و غافر الذنوب کوچ نموده، از دعای خیر و طلب مغفرت فراموش نکنند. انه خیر معین و الحمد لله اولا و آخرا و ظاهرا و باطنا و السلام علیکم روح الله الموسوی الخمینی بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و الصلوة و السلام علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین. اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد أن محمدا عبده و رسوله و ان علیا امیر المؤمنین و اولاده المعصومین صلوات الله علیهم خلفائه و ان ما جاء به رسول الله صلی الله علیه و آله حق، و ان القبر و النشور و الجنة و النار حق، و ان الله یبعث من فی القبور وصیتی است از پدری پیر که عمری به بطالت گذرانده و توشه ای برای زندگی ابدی برنداشته و قدمی خالص برای خداوند منان نگذاشته و از هواهای نفسانی و وساوس شیطانی نجات نیافته، لکن از فضل و کرم خداوند کریم مأیوس نیست و به عفو و عطوفت او دل بسته و همین تنها زاد راه او است، به فرزندی که از نعمت جوانی بر خوردار است و فرصت برای تهذیب نفس و خدمت
به خلق خدا در دست دارد و امید است چنانچه پدر پیرش از او راضی است خداوند بزرگ از او راضی باشد و توفیق خدمت به محرومان که شایستگان ملتند و مورد سفارش اسلامند، هر چه بیشتر به او مرحمت فرماید. فرزندم، احمد خمینی! رزقک الله هدایته جهان چه ازلی و ابدی باشد یا نه و چه سلسله های موجودات غیر متناهی باشند یا نه، همه فقیرند چون هستی، ذاتی آنان نیست، اگر با احاطه عقلی جمیع سلسله های غیر متناهی را بنگری آوای فقر ذاتی و احتیاج در وجود و کمال آنها به وجودی که بالذات موجود است و کمالات ذاتی آن است، می شنوی و اگر به مخاطبه عقلی خطاب به سلسله های فقیر بالذات نمائی که «ای موجودات فقیر چه کسی قادر است رفع احتیاج شما را نماید؟» همه با زبان فطرت هم صدا فریاد می زنند که ما محتاجیم به موجودی که خود، همچون ما فقیر نباشد در هستی و کمال هستی، و این فطرت نیز از خود آنان نیست فطرت الله التی فطر الناس علیها لاتبدیل لخلق الله (6) فطرت توحید از خداوند است و مخلوقات فقیر بالذات مبدل نمی شوند به غنی بالذات و امکان ندارد چنین تبدیلی، و چون بالذات فقیر و محتاجند جز غنی بالذات.کسی رفع فقر آنان
را نخواهد کرد و این فقر که لازم ذاتی آنان است همیشگی است، چه این سلسله ابدی باشد یا نباشد، ازلی باشد یا نباشد و از هیچکس جز او کارگشائی نخواهد شد و هر کس هر کمال و جمالی دارد از خود نیست بلکه جلوه کمال و جمال اوست، و ما رمیت اذرمیت و لکن الله رمی (7) در هر چیز و هر فعل و هر گفتار و کردار صادق است و هر کس این حقیقت را دریابد و ذوق کند، به کسی جز او دل نبندد و از کسی جز او حاجت نخواهد.سعی کن در خلوات، در این بارقه الهی فکر کنی و به طفل قلبت تلقین کن و تکرار کن تا به زبان آید و در ملک و ملکوت وجودت این جلوه خودنمائی کند، و به غنی مطلق بپیوند تا از هر کس جز او غنی شوی و از او توفیق و وصول بخواه تا تو را از همه کس و خودی خودت ببرد و تشریف حضور دهد و اذن دخول. پسر عزیزم او جل و علا اول و آخر و ظاهر و باطن است «هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن (8) ایکون لغیرک من الظهور ما لیس لک حتی یکون هو المظهر لک متی غبت
حتی تحتاج الی دلیل یدل علیک و متی بعدت حتی تکون الاثار هی التی توصل و الیک عمیت عین لا تراک علیها رقیبا (9) غایب نبوده ای که تمنا کنم ترا»پنهان نئی زدیده که پیدا کنم ترا (10) او ظاهر است و هر ظهوری ظهور اوست و ما خود حجاب هستیم.انانیت و انیت ماست که ما را محجوب نموده، «تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز» (11) به او پناه ببریم و از او تبارک و تعالی با تضرع و ابتهال بخواهیم که ما را از حجابها نجات دهد: الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الی معدن العظمة و تصیر ارواحنا معلقة بعز قدسک، الهی و اجعلنی ممن نادیته فاجابک و لاحظته فصعق لجلالک (12) پسرم! ما هنوز در قید حجابهای ظلمانی هستیم و پس از آنها حجابهای نور است و ما محجوبان هنوز اندر خم یک کوچه ایم. پسرم! سعی کن اگر از اهل مقامات معنوی نیستی انکار مقامات روحانی و عرفانی را نکنی که از بزرگترین حیله های شیطان و نفس اماره که انسان را از تمام مدارج انسانی و مقامات روحانی باز می دارد، و اداری اوست به انکار و احیانا به استهزاء سلوک الی الله که
منجر به خصومت و ضدیت با آن شود و آنچه تمام انبیاء عظام صلوات الله علیهم و اولیاء کرام سلام الله علیهم و کتب آسمانی، خصوصا قرآن کریم کتاب جاوید انسان ساز، برای آن به وجود آمده اند در نطفه خفه شود.قرآن این کتاب معرفة الله و طریق سلوک به او، با دست دوستان جاهل از طریق خود به انحراف و انزوا کشیده شد و آراء انحرافی و تفسیرهای به رأی که آن همه ائمه اسلام علیهم السلام از آن نهی فرمودند، در آن راه یافت و هر کس با نفسانیت خود در آن تصرف نمود.این کتاب عزیز در محیطی و عصری نازل شد که تاریک ترین محیط و عقب افتاده ترین مردم در آن زندگی می کردند و به دست کسی و قلب الهی کسی نازل شد که زندگی خود را در آن محیط ادامه می داد، و در آن حقایق و معارفی است که در جهان آن روز چه رسد به محیط نزول آن سابقه نداشت و بالاترین و بزرگترین معجزه آن همین است، آن مسائل بزرگ عرفانی که در یونان و نزد فلاسفه آن سابقه نداشت و کتب ارسطو و افلاطون بزرگترین فلاسفه آن عصرها از رسیدن به آن عاجز بودند، و حتی فلاسفه اسلام که در مهد قرآن کریم،
بزرگ شدند و از آن استفاده ها نمودند به آیاتی که صراحت زنده بودن همه موجودات جهان را ذکر کرده، آن آیات را تأویل می کنند و عرفاء بزرگ اسلام که از آن ذکر می کنند همه از اسلام اخذ نموده و از قرآن کریم گرفته اند و مسائل عرفانی به آن نحو که در قرآن کریم است در کتاب دیگر نیست و اینها معجزه رسول اکرم است که با مبداء وحی آن طور آشنائی دارد که اسرار وجود را برای او بازگو می نماید و خود با عروج به قله کمال انسانیت حقایق را آشکارا و بدون هیچ حجاب می بیند و در عین حال در تمام ابعاد انسانیت و مراحل وجود، حضور دارد و مظهر اعلای «هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن» (13) می باشد و می خواهد همه انسانها به آن برسند و چون نرسیده اند گوئی رنج می برد و شاید طه ما انزلنا علیک القرآن لتشقی (14) اشاره لطیفه ای به آن باشد و شاید ما اوذی نبی مثل ما اوذیت (15) نیز مربوط به همین معنی باشد.آنانکه به این مقام یا شبیه به آن رسیده اند اعتزال از خلق و انزوا اختیار نمی کنند، بلکه مأمور به آشنا نمودن و آشتی دادن گمراهان، با این جلوه ها هستند، اگر چه کم توفیق یافته اند و آنانکه با رسیدن
به بعض مقامات و نوشیدن جرعه ای از خود بی خود شدند و در صعق باقی مانده اند گرچه به کمالاتی بزرگ راه یافته اند لکن به کمال مطلوب نرسیده اند.موسی کلیم صلوات (الله) و سلامه علیه که از تجلی حق به حال صعق افتاد با عنایت خاصه افاقه یافت و مأمور خدمت شد و رسول الله خاتم با رسیدن به مرتبه عالی انسانیت و آنچه در و هم کس نیاید، به مظهریت اسم جامع اعظم با خطاب یا ایها المدثر قم فانذر (16) مأمور هدایت شد. پسر عزیزم! آنچه اشاره کردم با آنکه خود، هیچم و از هیچ، هیچ تر، برای آن است که اگر به جائی نرسیدی انکار مقامات معنوی و معارف الهی را نکنی و از کسانی باشی که دوستدار صالحین و عارفین باشی هر چند از آنان نیستی و با دشمنی دوستان خدای متعال از این جهان رخت نبندی. فرزندم! با قرآن این بزرگ کتاب معرفت آشنا شو، اگر چه با قرائت آن، و راهی از آن به سوی محبوب باز کن و تصور نکن که قرائت بدون معرفت اثری ندارد که این وسوسه شیطان است، آخر، این کتاب از طرف محبوب است برای تو و برای همه کس و نامه محبوب، محبوب است اگر چه عاشق و محب، مفاد آنرا نداند
و با این انگیزه حب محبوب که کمال مطلوب است به سراغت آید و شاید دستت گیرد.ما اگر در تمام لحظات عمر به شکرانه اینکه قرآن کتاب ما است به سجده رویم از عهده برنیامده ایم. پسرم! دعاها و مناجاتهایی که از ائمه معصومین علیهم السلام به ما رسیده است بزرگترین راهنماهای آشنائی با او جل و علا است و والاترین راهگشای عبودیت و رابطه بین حق و خلق است و مشتمل بر معارف الهی و وسیله انس با او است و ره آورد خاندان وحی است و نمونه ای از حال اصحاب قلوب و ارباب سلوک است.وسوسه های بی خبران تو را از تمسک به آنها، و اگر توانی از انس با آنها، غافل نکند.ما اگر تمام عمر به شکرانه آنکه این وارستگان و واصلان به حق، ائمه ما و راه نمایان مایند به نیایش برخیزیم از عهده بر نخواهیم آمد . از وصیتها (ی) من که در آستان مرگ، و نفسهای آخر را می کشم به تو که از نعمت جوانی بر خورداری، آن است که معاشران خود و دوستان خویش را از اشخاص وارسته و متعهد و متوجه به معنویات و آنانکه به حب دنیا و زخارف آن گرایش ندارند و از مال و منال به اندازه کفایت و حد متعارف پا بیرون
نمی گذارند و مجالس و محافلشان آلوده به گناه نیست و از اخلاق کریمه برخوردارند، انتخاب کن که تأثیر معاشرت در دو طرف صلاح و فساد اجتناب ناپذیر است و سعی کن از مجالسی که انسان را از یاد خدا غافل می کند پرهیز نمایی که با خود گرفتن به این مجالس ممکن است از انسان سلب توفیق شود، که خود مصیبتی است جبران ناپذیر. بدان که در انسان اگر نگویمم در هر موجود به حسب فطرت، حب به کمال مطلق است و حب به وصول به کمال مطلق، و این حب محال است از او جدا شود و کمال مطلق محال است دو باشد و مکرر باشد و کمال مطلق حق جل و علا است، همه او را می خواهند و دلباخته به اویند، گرچه خود نمی دانند و در حجب ظلمت و نورند و با این حجب، پندارند چیزهای دیگری می خواهند و به هر کمال یا جمال یا قدرت یا مکانت که رسیدند به آن حد قانع نیستند و گم شده خود را در آن نمی یابند، قدرتمندان و ابر قدرتان به هر قدرتی برسند دنبال قدرت فوق آن می گردند و علم طلبان به هر مرتبه از علم برسند ما فوق آنرا می خواهند و گم شده خود را که خود غافل از آنند
در آن نمی یابند.اگر به قدرت طلبان، قدرت تسلط و تصرف در همه عالم مادی، از زمینها و منظومه های شمسی و کهکشانها و هر آنچه فوق آنها است، بدهند و بگویند: «قدرت دیگری فوق اینها و عالمی یا عوالمی دیگر فراتر از اینها است، آیا می خواهی به آنها برسی؟» محال است تمنای آنرا نداشته باشند، بلکه به لسان فطرت می گویند: «ای کاش به آنها نیز دست یابیم» و به همین گونه است طالب علوم، بلکه اگر شک کند که مقام دیگری فوق آنچه داری هست، فطرت مطلق جوی او گوید ای کاش بود و من هم قدرت تصرف در آن داشتم یاسعه علم من آن را نیز شامل بود.آنچه همه را مطمئن می کند و آتش فروزان نفس سرکش و زیادت طلب را خاموش می نماید وصول به او است، و ذکر حقیقی او جل و علا چون جلوه او است استغراق در آن آرامش بخش است. الا بذکر الله تطمئن القلوب (17) گوئی فرماید: توجه توجه! به ذکر او فرو رو، تا قلبت که سرگشته و حیرت زده از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه پرواز می کند طمأنینه حاصل کند. پس ای فرزند عزیزم! که خداوند تو را با ذکر خود مطمئن القلب فرماید نصیحت و
وصیت پدر سرگشته و حیرت زده ات را بشنو و به این در و آن در برای رسیدن به مقام و شهرت آنچه مورد شهوات نفسانیه است مزن، که به هر چه برسی از نرسیدن به مافوق او متأثر می شوی و حسرت بالاتر را می بری و ناراحتیهای روحیت افزون می شود، اگر گویی: تو خود چرا به خود این نصیحت را نکنی؟ گویم: انظر الی ما قال، لا الی من قال (18) این حرف صحیح است، اگر چه از مجنونی یا مفتونی صادر شود، در قرآن کریم پس از آنکه می فرماید : «آنچه مصیبت در زمین و در نفوس شما وارد می شود قبلا ثبت است در کتاب، گوید: لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم و الله لا یحب کل مختال فخور (19) انسان در این عالم در معرض تحولات است، گاهی مصیبتهائی بر او وارد می شود و گاهی دنیا به او رو می آورد و به مقام و جاه و مال (و) منال و قدرت و نعمت می رسد و این هر دو پایدار نیست، نه آن کم و کاستیها و مصیبتها تو را محزون کند که عنان صبر از دستت برود، که گاه شود آنچه مصیبت و کمبود است برای تو خیر و صلاح باشد: عسی ان تکرهوا شیئا و
هو خیر لکم (20) و در اقبال دنیا و رسیدن به آنچه شهوات افتضاء می کند خود را مباز و تکبر و فخر بر بندگان خدا مکن که بسا باشد که آنچه را خیر می دانی شر باشد برای تو. پسرم! آنچه مورد نکوهش و سرمایه و اساس شقاوتها و بدبختیها و هلاکتها و رأس تمام خطاها و خطیئه ها است حب دنیا است که از حب نفس نشأت می گیرد.عالم ملک مورد نکوهش نیست بلکه مظهر حق و مقام ربوبیت او است و مهبط ملائکة الله و مسجد و تربیت گاه انبیا و اولیا علیهم سلام الله است و عبادتگاه صلحا و محل جلوه حق بر قلوب شیفتگان محبوب حقیقی، و حب به آن اگر ناشی از حب به خدا باشد و به عنوان جلوه او جل و علا باشد، مطلوب و موجب کمال است و اگر ناشی از حب به نفس باشد رأس همه خطیئه ها است، پس دنیای مذموم در خود تو است، علاقه ها و دلبستگی ها به غیر صاحب دل موجب سقوط است.همه مخالفتها با خدا و ابتلاء به معصیتها و جنایتها و خیانتها از حب خود است، که حب دنیا و زخارف آن و حب مقام و جاه و مال و منال از آن نشأت می گیرد در عین حال که هیچ
دلی به غیر صاحب دل به حسب فطرت بستگی نتواند داشت لکن این حجابهای ظلمانی و نورانی که ما را و همه را از صاحب دل غافل دارد و به گمان و اشتباه خود غیر صاحب دل را دلدار می داند، ظلمات فوق ظلمات است.ما و امثال ما به حجابها (ی) نورانی نرسیدیم و در حجابهای ظلمانی اسیر هستیم.آنکه گوید: «هب لی کمال الانقطاع الیک وانر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الی معدن العظمة (21) از حجابهای ظلمانی گذشته است شیطان که در مقابل امر خدا ایستاد و به آدم خضوع نکرد، در حجاب ظلمانی خود بزرگ بینی بود و خلقتنی من نار و انا خیر منه (22) گویان از ساحت ربوبی مردود شد و ما نیز تا در حجاب خودی هستیم و خودبین و خود خواه هستیم، شیطانی هستیم و از محضر رحمن مطرود و چه مشکل است شکستن این بت بزرگ که ما در بتها است، (23) و ما تا خاضع او و فرمانبردار او هستیم خاضع برای خدا و فرمانبردار او جل و علا نیستیم و تا این بت شکسته نشود حجابهای ظلمانی دریده و برداشته نشود.اول باید بدانیم که حجاب چیست که اگر ندانیم، نخواهیم توانست در صدد رفعش یا
لا اقل تضعیفش برآییم و یا لا اقل هر روز به غلظت و قوت آن نیفزائیم.در حدیثی است که «بعض اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله خدمت ایشان بودند صدائی به گوششان رسید، سؤال کردند: چه صدائی است؟ فرمودند صدای سنگی بود که هفتاد سال قبل از لب جهنم حرکت کرده بود و حال به قعر جهنم رسید، آنگاه مطلع شدند که کافری هفتاد ساله مرده است» (24) اگر حدیث صادر شده باشد، شاید آن بعض از اهل حال بوده یا با تصرف رسول خدا صلی الله علیه و آله به گوششان رسیده، برای تنبیه غافلان و هشیار جاهلان، اگر هم حدیث که الفاظش را یاد ندارم صادر نشده باشد لکن مطلب همین است، ما یک عمر رو به جهنم سیر می کنیم .و یک عمر نماز که بزرگترین یادگاه خدای متعال است پشت به حق و خانه او جل و علا و رو به خود و خانه نفس به جا می آوریم و چه دردناک است که نماز ما که باید معراج ما باشد و ما را به سوی او و بهشت لقاء او برد به سوی خود ما و تبعیدگاه جهنم برد. پسرم! این اشارتها نه برای آن است که امثال من و شما راهی برای معرفت الله
و عبادت الله به آن گونه که حق او است، پیدا کنیم با آنکه از اعرف موجودات به حق تعالی و حق عبادت و بندگی او جل و علا نقل شده است: ما عرفناک حق معرفتک و ما عبدناک حق عبادتک (25) بلکه برای آن است که عجز خویش را بفهمیم و ناچیزی خود را درک کنیم و خاک بر فرق انانیت و انیت خود ریزیم بلکه از سرکشی این غول بکاهیم، باشد که توفیق یابیم مهاری و لگامی بر او زنیم، که از خطر عظیمی که جان را، یادش می سوزاند، رهایی یابیم. و هان: آن خطر که در لحظات آخر جدایی از این عالم و کوچ به سوی جایگاه ابدی است، آن است که آن کس که مبتلا به حب نفس است و دنبال آن حب دنیا با ابعاد مختلف آن است که در حال احتضار و کوچ بعض امور بر انسان ممکن است کشف شود و در یابد که مامور خداوند او را از محبوب و معشوق او جدا می کند با دشمنی خدا و غضب و نفرت از او جل و علا کوچ کند و این عاقبت و پی آمد حب نفس و دنیا است و در روایات اشارت به آن شده است.شخصی متعبد و مورد وثوق نقل
می کرد که «بر بالین محتضری رفتم و او گفت: ظلمی را که خدا بر من می کند هیچ کس نکرده، او مرا از این بچه هایم که با خون دل پرورش دادم می خواهد جدا کند.و من برخاستم و رفتم واو جان داد» شاید بعض عبارات که نقل کردم اختلاف مختصری با آنچه آن عالم متعبد گفتند داشته باشد، در هر صورت آنچه گفتم اگر احتمال صحت هم داشته باشد، به قدری مهم است که انسان باید برای چاره آن فکری بکند. ما اگر ساعتی تفکر کنیم در موجودات عالم، که خود نیز از آنهائیم و بیابیم که هیچ موجودی از خود چیزی ندارد و آنچه به او همه رسیده، الطافی است الهی و موهبتهایی است عاریت، و الطافی که خداوند منان به ما فرموده چه قبل از آمدن ما به دنیا و چه در حال زیستن از طفولیت تا آخر عمر و چه پس از مرگ به واسطه هدایت کنندگانی که مأمور هدایت ما بوده اند شاید بارقه ای از حب او جل و علا که محجوب از آن هستیم، در ما پیدا شود و پوچی و بی محتوایی خود را دریابیم و راهی به سوی او جل و علا برای ما باز شود یا لااقل از کفر جهودی نجات یابیم و انکار معارف
الهی و جلوه های رحمانی را برای خود مقامی محسوب نکنیم و به آن افتخار نکنیم که تا ابد محبوس در چاه ویل خود خواهی و خود بینی شویم.در نقلی است که «خداوند تعالی به یکی از انبیاء خود خطاب کرد که یکی را از خود بدتر می دانی به ما عرضه کن، و او لاشه مردار حماری را چند قدم کشاند که عرضه کند و پشیمان شد خطاب شد که اگر آورده بودی از مقام خود سقوط کرده بودی» .من نمی دانم که این نقل اصلی دارد یا نه، لکن در آن مقام که اولیاء هستند شاید نظر به برتری خود سقوط آورد که آن خودبینی و خودخواهی است، اگر چه به این گونه راستی چرا پیمبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم از ایمان نیاوردن مشرکان آن گونه تأسف و تأثر جان فرسا داشت که مخاطب شد به خطاب لعلک باخع نفسک علی اثارهم ان لم یومنوا بهذا الحدیث اسفا (26) جز آنکه به همه بندگان خدا عشق می ورزید و عشق به خدا عشق به جلوه های او است.او از حجابهای ظلمانی خود بینی ها و خود خواهی های منحرفان که منجر به شقاوت آنان ومنتهی به
عذاب الیم جهنم که ساخته و پرداخته اعمال آنان است رنج می برد و سعادت همه را می خواست، چنانچه برای سعادت همه مبعوث شده بود و مشرکان و منحرفان کور دل با او که برای نجات آنان آمده بود دشمنی می کردند.ما و تو اگر توفیق یابیم که بارقه ای از این عشق به جلوه های حق که در اولیای اوست در خود ایجاد کنیم و خیر همه را بخواهیم به یک مرتبه از کمال مطلوب رسیده ایم.خداوند تعالی دلهای مرده ما را به فیض رحمت خود و رحمت برگزیده خود که رحمة للعالمین است حیات بخشد.و اهل معرفت می دانند که شدت بر کفار که از صفات مؤمنین است و قتال با آنان نیز رحمتی است و از الطاف خفیه حق است و کفار و اشقیا در هر لحظه که بر آنان می گذرد بر عذاب آنان که از خودشان است افزایش کیفی و کمی «الی ما لا نهایة له» حاصل می شود، پس قتل آنان که اصلاح پذیر نیستند رحمتی است در صورت غضب و نعمتی است در صورت نقمت، علاوه بر آن رحمتی است بر جامعه، زیرا عضوی که جامعه را به فساد کشاند چون عضوی است در بدن انسان که اگر قطع نشود او را به هلاکت کشاند و این همان است که
نوح نبی الله صلوات الله و سلامه علیه از خداوند تعالی خواست، و قال نوح رب لا تدز علی الارض من الکافرین دیارا انک ان تذرهم یضلوا عبادک و لا یلدوا الا فاجرا کفارا» (27) و خداوند تعالی می فرماید و قاتلوهم حتی لا یکون فتنة (28) و بدین انگیزه و نیز انگیزه سابق، تمام حدود و قصاص و تعزیرات از طرف ارحم الراحمین رحمتی است بر مرتکب و رحمتی است بر جامعه، از این مرحله بگذرم. پسرم! اگر می توانی با تفکر و تلقین نظر خود را نسبت به همه موجودات به ویژه انسانها نظر رحمت و محبت کن، مگر نه این است که کافه موجودات از جهات عدیده که به احصاء در نیاید مورد رحمت پروردگار عالمیان می باشند، مگر نه آنکه وجود حیات و تمام برکات و آثار آن از رحمتها و موهبتهای الهی است بر موجودات، و گفته اند: «کل موجود مرحوم» (29) مگر موجودی ممکن الوجود امکان دارد که از خود، به نفسه، چیزی داشته باشد یا موجودی مثل خود ممکن الوجود به او چیزی داده باشد، در این صورت رحمت رحمانیه است که جهان شمول است .مگر خداوند که رب العالمین است و تربیت او جهان شمول است تربیتش جلوه رحمت نیست، مگر رحمت و تربیت بدون عنایت و
الطاف جهان شمول می شود.پس آنچه و آن کس که مورد عنایات و الطاف و محتبهای الهی است چرا مورد محبت ما نباشد؟ و اگر نباشد این نقصی نیست برای ما؟ و کوتاه بینی و کوتاه نظری نیست؟ هان! من پیر شدم و نتوانستم این نقیصه و سایر نقیصه های بی شمار را از خود بزدایم تو جوانی و به رحمت و ملکوت حق نزدیکتری، سعی کن این نقیصه را از خود بزدایی.خداوند تبارک تو را و همه را و ما را توفیق آن دهد که این حجاب را برداریم و آنچه مقتضای فطرت الله است بیابیم، در سابق از این مقوله شمه ای گفتم، اکنون اشارتی به آن می رود که کمک به رفع این حجاب می کند. ما به فطرت الهی عشق به کمال مطلق داریم و از این عشق، عشق به مطلق کمال که آثار کمال مطلق است خواهی نخواهی داریم و لازمه این فطرت گریز از نقص مطلق که لازمه اش گریز از مطلق نقص است نیز داریم.پس ما خود هر چند ندانیم و نفهمیم عاشق حق تعالی که کمال مطلق است و عاشق آثار او که جلوه کمال مطلق است می باشیم و با هر کس و هر چه دشمنی داریم و از هر چه و هر کس گریز داریم نه کمال مطلق
است و نه مطلق کمال، بلکه نقص مطلق است یا مطلق نقص که در طرف مقابل است و نقیض آن است و نقیض کمال، عدم آن است و چون در حجاب هستیم در تشخیص گمراهیم و اگر حجاب برخیزد آنچه از او جل و علا است محبوب است و آنچه مبغوض است از اونیست.پس موجود نیست و بدان که در تعبیرات نسبت به مقابلات مسامحات است و مطلب فوق هر چند موافق برهان متین است و موافق نظر عرفانی و شناخت است و در قرآن کریم به آن اشارت رفته است لکن باور کردن و ایمان به آن بسیار مشکل است و منکر آن بسیار زیادند و مؤمنان بسیار کم و حتی آنانکه از طریق برهان این حقیقت را ثابت می دانند کمتر به آن باور دارند و مؤمن هستند و ایمان به امثال این حقایق حاصل نشود مگر با مجاهدت و تفکر و تلقین و شاید خود این مدعی که بعض امور برهانی می توان مورد باور و ایمان نباشد، به نظر مشکل باشد یا بی پایه، ولی باید دانست که امری است وجدانی و در قرآن کریم به آن اشارت رفته است مثل آیات کریمه سوره تکاثر، و اما «وجدان» ، شما می دانید که مردگان هیچ حرکتی ندارند و نمی توانند به
شما آسیب رسانند و هزاران مرده به قدر یک مگس فعالیت ندارند و در این عالم پس از مرگ و قبل از روز نشور زنده نخواهند شد، لکن قدرت آرام خوابیدن، به تنهایی، با مرده ندارید و نیست این مگر برای آنکه علم شما را قلب شما باور نکرده، ایمان به آن در شما حاصل نشده، لکن مرده شوران که با تکرار عمل باورشان آمده با آرامش خاطر با آنان خلوت می کنند و فیلسوفان با براهین عقلیه ثابت می کنند حضور حق تعالی را در هر جا، لکن تا آنچه عقل با برهان ثابت نموده، به دل نرسد و قلب به آن ایمان نیاورد، ادب حضور به جا نیاورند و آنانکه حضور حق تعالی را به دل رساندند و ایمان به آن آورده اند گر چه با برهان سر و کار نداشته باشند ادب حضور به جا آوردند و از آنچه با حضور مولا منافات دارد اجتناب کنند، پس علوم رسمی هر چند فلسفه و علم توحید خود حجابند و هر چه بیشتر شوند حجاب غلیظتر و افزونتر گردد و چنانچه می دانیم و می بینیم لسان دعوت انبیاء علیهم السلام و اولیاء خلص سلام الله علیهم لسان فلسفه و برهان رایج نیست بلکه آنان با جان و دل مردم کار دارند و نتایج
براهین را به قلب بندگان خدا می رسانند و آنان را از درون جان و دل هدایت می نمایند.و می خواهی بگو: فلاسفه و اهل براهین حجابها را افزون کنند و انبیاء علیهم السلام و اصحاب دل کوشش در رفع حجاب کنند، لهذا تربیت شدگان اینان، مؤمنان و دل باختگانند و تربیت شدگان وشاگردان آنان، اصحاب برهان و قیل و قالند و با دل و جان، سر و کار ندارند. و آنچه گفتم به آن معنی نیست که به فلسفه و علوم برهانی و عقلی نپرداز و از علوم استدلال روی گردان که این خیانت به عقل و استدلال و فلسفه است، بلکه به آن معنی است که فلسفه و استدلال راهی است برای وصول به مقصد اصلی و نباید تو را از مقصد و مقصود و محبوب، محجوب کند، یا بگو این علوم عبورگاه به سوی مقصد هستند و خود مقصد نیستند و دنیا مزرعه آخرت است (30) و علوم رسمی مزرعه وصول به مقصودند، چنانچه عبادات نیز عبورگاه به سوی او جل و علا است، نماز بالاترین عبادات و معراج مؤمن است (31) و همه از اوست و به سوی اوست.می خواهی بگو: تمامی معروفها پله هایی است از نردبان وصول به او جل و علا و همه منکرات بازدارندگان راه وصول هستند
و عالم همه سرگشته او و پروانه جمال جمیل اویند، و ای کاش که ما از خواب برخیزیم و در اول منزل که یقظه است وارد شویم، و ای کاش که او جل و علا با عنایات خفیه خود از ما دستگیری فرماید و به خود و جمال جمیلش رهنمود فرماید، و ای کاش که این اسب سرکش چموش نفس، آرام شود و از کرسی انکار فرود آید، و ای کاش این محموله سنگین را زمین می گذاشتیم و سبک بارتر رو به سوی او می کردیم، و ای کاش که چون پروانه در شمع جمال او می سوختیم و دم در نمی آوردیم، و ای کاش که یک گام به قدم فطرت بر می داشتیم و اینقدر پای به فرق فطرت نمی گذاشتیم و ای کاشهای بسیار دیگر که من در پیری و در آستان مرگ از آنها یاد می کنم و دسترسی به جایی ندارم. و تو ای فرزندم! از جوانی خود استفاده کن و با یاد او جل و علا و محبت به او و رجوع به فطرت الله بزیست و عمر را بگذران و این یاد محبوب هیچ منافات با فعالیتهای سیاسی و اجتماعی در خدمت به دین او و بندگان او ندارد بلکه تو را در راه او اعانت می کند، ولی بدان که
خدعه های نفس اماره و شیطان داخلی و خارجی زیاد است و چه بسا انسان را با اسم خدا و اسم خدمت به خلق خدا از خدا باز می دارد و به سوی خود و آمال خود سوق می دهد .مراقبت و محاسبه نفس در تشخیص راه خود خواهی و خدا خواهی از جمله منازل سالکان است.خداوند ما و شما را در آن توفیق دهد.و چه بسا شیطان باطنی با ما پیران به گونه ای و با شما جوانان به گونه دیگری خدعه کند.با ما پیران با سلاح یأس از حضور و یاد حاضر براند که هان از شماها گذشته و شماها اصلاح شدنی نیستید و ایام جوانی که وقت کشت و درو بود رفت و در ایام ضعف پیری و کهولت که قدرت اصلاح از دست رفته و ریشه هواها و معاصی در تمام ارکان وجود نفوذ کرده و شاخه دوانده و تو را از لیاقت محضر او جل و علا انداخته و کار از کار گذشته، چه بهتر که این چند روز آخر عمر از دنیا استفاده هر چه بیشتر کنی، و گاه با ما پیران نیز مانند شما جوانان عمل می کند، به شما می گوید شما جوانید و در این فصل جوانی وقت تمتع و لذات است، اکنون مطابق شهوات خود رفتار
کن، انشاء الله در اواخر عمر راه توبه و باب رحمت خداوند باز است و خداوند ارحم الراحمین است و هر چه گناهان بزرگتر و بیشتر باشد پشیمانی و رجوع به حق در آخر عمر زیادتر و توجه به خدای تعالی بیشتر و اتصال به او جل و علا افزونتر خواهد بود چه بسیار مردم بوده اند که در جوانی بهره های جوانی را برده و در ایام پیری تتمه عمر را با عبادت و ذکر و دعا و زیارت ائمه علیهم السلام و توسل به شفاعت آنان گذرانده و سعادتمند از دنیا رفته اند.به ما پیران نیز از این وسوسه ها می شود که معلوم نیست به این زودی بمیری، فرصت باقی است، چند روز آخر عمر توبه کن، علاوه باب شفاعت پیامبر صلی الله علیه و آله باز است و مولا امیر المؤمنین علیه السلام نخواهد گذاشت دوستانش را عذاب کنند و در وقت مردن او را خواهی دید و از تو دستگیری خواهد کرد و از این مقوله های فراوان که به گوش انسان می خواند. پسرم! اکنون با تو که جوانی صحبت می کنم.باید توجه کنی که برای جوانان توبه آسانتر و اصلاح نفس و تربیت باطن سریعتر می تواند باشد.در پیران هواهای نفسانی و جاه طلبی و مال دوستی خود بزرگ بینی بسیار افزونتر
از جوانان است، روح جوانان لطیف است و انعطاف پذیر و آنقدر که در پیران حب نفس و حب دنیا است، در جوانان نیست.جوان می تواند با آسانی نسبی خود را از شر نفس اماره رها سازد و به معنویات گرایش پیدا کند.در جلسات موعظه و اخلاق آنقدر که جوانان تحت تأثیر واقع می شوند، پیران نمی شوند.جوانان متوجه باشند و گول وسوسه های نفسانی و شیطانی را نخورند.مرگ به جوانان و پیران به یک گونه نزدیک است.کدام جوان می تواند اطمینان حاصل کند که به پیری می رسد و کدام انسان از حوادث دهر مصون است؟ حوادث روزانه به جوانان نزدیکتر است. پسرم! فرصت را از دست مده و در جوانی خود را اصلاح کن.پیران نیز باید بدانند که تا در این عالم هستند می توانند جبران تبهکاریها و معصیتها را بکنند و اگر از اینجا منتقل شدند کار از دست آنان خارج است.دل بستن به شفاعت اولیاء علیهم السلام و تجری در معاصی از خدعه های بزرگ شیطانی است، شما به حالات آنان که دل به شفاعتشان بسته و از خدا بی خبر شده و به معاصی جرأت می کنید بنگرید، ناله ها و گریه ها و دعاها و سوز و گدازهای آنان را ببینید و عبرت بگیرید.در حدیث است که حضرت صادق علیه سلام الله در اواخر عمر،
بستگان و فرزندان خود را احضار نمود و قریب به این مضمون به آنان فرمود که: «فردا با عمل در محضر خداوند بروید و گمان نکنید بستگی شما به من فایده دارد.» علاوه بر آن احتمال دارد که شفاعت نصیب آنان شود که با شفیع ارتباط معنویشان حاصل باشد و رابطه الهی با آنان طوری باشد که استعداد برای نائل شدن به شفاعت داشته باشند و اگر این امر در این عالم حاصل نشود شاید بعد از تصفیه ها و تزکیه ها در عذابهای برزخ، بلکه جهنم، لایق شفاعت شوند و خدا دانا است که امد آنان تا چه اندازه است.علاوه بر آن آیاتی در قرآن کریم درباره شفاعت وارد شده است که با توجه به آنها نمی توان برای انسان آرامش پیدا شود، خداوند می فرماید: من ذا الذی یشفع عنده الا باذنه (32) و می فرماید: و لا یشفعون الا لمن ارتضی (33) و امثال آن، که در عین حال که شفاعت ثابت است لکن نصیب چه اشخاصی و چه گروهی و با چه شرایطی و در چه وقت شامل حال می شود، امری است که نمی توان انسان را مغرور و جری کند .امید به شفاعت داریم لکن این امید باید ما را به سوی اطاعت حق تعالی کشاند، نه معصیت .پسرم! سعی کن که
با حق الناس از این جهان رخت نبندی که کار بسیار مشکل می شود.سر و کار انسان با خدای تعالی که ارحم الراحمین است، بسیار سهل تر است تا سر و کار با انسانها .به خداوند تعالی پناه می برم از گرفتاری خود و تو و مؤمنین در حقوق مردم و سر و کار با انسانهای گرفتار، و این نه به آن معنی است که در حقوق الله و معاصی سهل انگاری کنی، اگر آنچه از ظاهر بعض آیات کریمه استفاده می شود در نظر گرفته شود، معصیبت بسیار افزون می شود و نجات اهل معصیت به وسیله شفاعت، به گذشت مرحله های طولانی انجام می گیرد، تجسم اخلاق و اعمال و لوازم آنها و ملازمه آنها با انسان، از ما بعد موت تا قیامت کبری و از آن به بعد تا تنزیه و قطع رابطه به وسیله شدتها و عذابها در برازخ و جهنم و عدم امکان ربط با شفیع و شمول شفاعت امری است که احتمال آن کمر انسان را می شکند و مؤمنان را به فکر اصلاح به طور جدی می اندازد.هیچ کس نمی تواند ادعا کند که قطع به خلاف این احتمال دارد مگر آنکه شیطان نفسش چنان بر او مسلط باشد و با او بازی کند و راه حق را بر او ببندد که
او را منکر روشن و تاریک کند و چنین کوردلان بسیار هستند.خداوند منان ما را از شر خودمان حفظ فرماید.وصیت من به تو ای فرزندم آن است که مگذار خدای نخواسته فرصت از دستت برود و در اصلاح اخلاق و کردار خود بکوش، هر چند با تحمل زحمت و ریاضت، و از علاقه به دنیای فانی بکاه و در دو راهی هایی که برایت پیش آید راه حق را انتخاب کن و از باطل بگریز و شیطان نفس را از خود بران.و از امور مهمی که لازم است وصیت نمایم: اعانت نمودن به بندگان خدا، خصوصا محرومان و مستمندان که در جامعه ها مظلوم و بی پناهند، هر چه توان داری در خدمت اینان که بهترین زاد راه تو است و از بهترین خدمتها به خدای تعالی و اسلام عزیز است به کار برو هر چه توانی در خدمت مظلومان و حمایت آنان در مقابل مستکبران و ظالمان کوشش کن.دخالت در امور سیاسی سالم و اجتماعی یک وظیفه است در این حکومت اسلامی، و کمک به متصدیان امر و دولتمردان وفادار به جمهوری اسلامی نیز یک وظیفه اسلامی، انسانی، ملی است: که امیدوارم ملت شریف و بیدار از آن غفلت نکنند و همانگونه که تاکنون در صحنه حاضر بودند و هستند و با کمک
آنان حکومت اسلامی و جمهوری می توانست استقرار و استدامه پیدا کند از این پس نسل حاضر و نسلهای آینده با وفاداری بر آن و پشتیبانی از آن هر چه بیشتر استقرار یابد و ادامه داشته باشد.و همه باید بدانیم که تا بر عهد خداوند تعالی باقی باشیم خداوند از ما پشتیبانی می فرماید و همانگونه که تاکنون توطئه های تبهکاران داخل و خارج را به طور معجزه آسا خنثی فرموده، از این پس ان شاء الله تعالی با تأییدات خود خنثی خواهد فرمود. و امید است ارتش معظم و سپاه پاسداران عزیز و بسیج و سایر نیروهای نظامی و انتظامی و مردمی طعم شیرین استقلال و خروج از اسارت ابر قدرتهای عالم خوار را چشیده باشند و آزادی خود را از اسارت اجنبی ها بر هر چیز و هر زندگی مرفه ترجیح داده و عار وابستگی به قدرتهای شیطانی را بر دوش خویش نکشیده و در میدان مردانگی و فرزانگی مرگ سرخ شرافتمندانه در راه هدف و خدا را بر زندگی ننگین ترجیح داده و راه انبیاء عظام و اولیای معظم علیهم سلام الله و صلواته، را انتخاب نمایند.از خداوند متعال عاجزانه خواستارم که این شور و شعف و عشق و علاقه مرد و زن و بچه و بزرگ ملت عزیز را هر
چه بیشتر و آنان را در راه خدای بزرگ هر چه بیشتر پایدار فرماید و اسلام عزیز و احکام نورانی آن را در جهان گسترش دهد. پسرم! چند جمله هم در احوال شخصی و خانوادگی بگویم و پر گویی را خاتمه دهم: بزرگترین وصیت من به تو فرزند عزیز سفارش مادر بسیار وفادار تو است.حقوق بسیارمادرها را نمی توان شمرد و نمی توان به حق ادا کرد.یک شب مادر نسبت به فرزندش از سالها عمر پدر متعهد ارزنده تر است.تجسم عطوفت و رحمت در دیدگان نورانی مادر، بارقه رحمت عطوفت رب العالمین است.خداوند تبارک و تعالی قلب و جان مادران را با نور رحمت ربوبیت خود آمیخته آنگونه که وصف آن را کس نتوان کرد و به شناخت کسی جز مادران در نیاید و این رحمت لایزال است که مادران را تحملی چون عرش در مقابل رنجها و زحمتها از حال استقرار نطفه در رحم و طول حمل و وقت زائیدن و از نوزادی تا به آخر، مرحمت فرموده رنجهایی که پدران یک شب آن را تحمل نکنند و از آن عاجز هستند.اینکه در حدیث آمده است که «بهشت زیر قدمهای مادران است» (34) یک حقیقت است و اینکه با این تعبیر لطیف آمده است برای بزرگی عظمت آن است و هشیاری به
فرزندان است که سعادت و جنت را در زیر قدم آنان و خاک پای مبارک آنان جستجو کنید و حرمت آنان را نزدیک حرمت حق تعالی نگهدارید و رضا و خشنودی پروردگار سبحان را در رضا و خشنودی مادران جستجو کنید.مادران گر چه همه نمونه اند لکن بعض آنان از ویژگیهای خاصی برخوردارند و من در طول زندگی با مادر محترم تو و خاطراتی که از او در شبهایی که با اطفال خود می گذراند و در روزها نیز دارم، او را دارای این ویژگیها یافتم.اینک به تو ای فرزند و به سایر فرزندانم وصیت می کنم که کوشش کنید در خدمت به او و در تحصیل رضایت او پس از مرگ من، همانگونه که او را از شماها راضی می بینم در حال زندگی و پس از من بیشتر در خدمتش بکوشید. و به احمد، پسرم وصیت می کنم که با ارحام و اقرباء خود خصوصا خواهران و بر او خواهر زادگان، با مهر و محبت و صلح و صفا و ایثار و مراعات رفتار کند.و به همه فرزندانم وصیت می کنم که با هم یک دل و یک جهت باشند و با مهر و صفا رفتار نمایند و همه در راه خداوند و بندگان محروم او قدم بردارند که خیر و عافیت دنیا و
آخرت در آن است.و به نور چشمی، حسین وصیت می کنم که از اشتغال به تحصیل علوم شرعیه غفلت نکند و استعدادی را که خداوند به او مرحمت فرموده ضایع نکند و با مادر و خواهر خود با مهر و صفا عمل کند و دنیا را سبک شمارد و در جوانی راه مستقیم عبودیت را پیش گیرد. و آخرین وصیتم به احمد آن است که فرزندان خود را خوب تربیت کند و از کودکی با اسلام عزیز آشنا کند و مادر محترم مهربانشان را مراعات کند و خدمتگذار همه فامیل و همه متعلقان خود باشد.سلام خداوند بر همه صالحان و از همه اقرباء خصوصا فرزندانم تمنا دارم که مرا از تقصیر و قصوری که درباره آنان کردم و اگر ظلمی نمودم ببخشند و از خداوند برایم طلب مغفرت و رحمت کنند، انه ارحم الراحمین.و از خداوند منان عاجزانه می خواهم که بستگان مرا در راه سعادت و استقامت توفیق مرحمت فرماید و آنان را به رحمت واسعه خود غریق نماید و اسلام و مسلمین را قدرت بخشد و دست مستکبران و ابر قدرتان ظالم را از ستمکاری قطع فرماید. و السلام و الصلوة علی رسول الله خاتم النبیین و علی آله المعصومین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین چهارشنبه 8
اردیبهشت 1361 4 رجب 1402 «روح الله الموسوی الخمینی»
: 1 آیت الله پسندیده. 2 حاج آقا محمد حسن اعرابی داماد دوم حضرت امام (س) . 3 ساواک بارها منزل حضرت امام (س) را در قم محاصره می کرد و ماهها و هفته ها از تردد افراد جلوگیری می کردند، ایشان سؤال کرده اند که آیا بعد از ماه محرم و صفر تردد آزاد می شود یا خیر؟ زیرا تنها اینجانب (احمد خمینی) و دو نفر کارگر بنام های مشهدی رضا و میرزا ناد علی می توانستیم تردد کنیم. 4 امام (س) برای اینکه اگر محتوای نامه لو رفت، مسئله ای برای من به وجود نیاید، این موضوع را برای رد گم کردن می نوشتند و این مطلب بین من (احمد خمینی) و ایشان دائما تکرار می شد، من هم مرتبا برای ایشان می نوشتم که در کاری دخالت ندارم.مثلا در همین نامه ایشان نوشته اند احتیاط کرده و نامه را امضاء نکنید که این با «دخالت نکن» در نامه های قبل و بعدی بهیچ وجه نمی سازد.اکثر قریب به اتفاق این نامه ها مسائل مربوط به مبارزه بوده است بنده (احمد خمینی) و سایرین اجازه نسخه برداری و فتوکپی از این نامه ها را نداشتیم چون حرام بود که در پاکتها را باز کنیم و متأسفانه گیرنده های این نامه ها اکثرا آنها را امحاء می کردند و
یکی از با ارزش ترین اسناد مبارزه درباره دوره پانزده ساله تبعید حضرت امام و کار مخفی ایشان بر روی علمای مبارز و مردم انقلابی ضد رژیم شاه از بین رفته است. 5 امام روی استاد مهذب و با تزکیه اصرار فراوانی داشتند، حتی حرکات دست و سر استاد را منشاء اثر بر روی شاگرد می دانستند چه رسد به این که استاد از نظر تقوی ضعیف و یا مثلا خدای ناکرده اهل غیبت باشد. 6 آن فطرت الهی که مردم را بر آن آفرید، آفرینش خدا را دگرگونی نیست. (سوره روم، آیه 30( 7 و (ای پیامبر) هنگامی که تو تیر افکندی، نه تو بلکه خدا افکند. (سوره انفال، آیه 17( 8 سوره حدید، آیه 3 9 آیا ممکن است برای غیر تو از ظهور نصیبی باشد که برای تو نیست، تا اینکه او وسیله ظهور تو گردد؟ کی غایب بوده ای که نیازمند برهانی باشی تا به تو دلالت کند؟ و کی دور بوده ای که آثار (مخلوقات) وسیله رسیدن به تو نشوند؟ (هرگز چنین نیست و) کور باد چشمی که تو را مراقب خود نبیند. (فرازی از دعای امام حسین (ع) در روز عرفه) 10 دیوان فروغی بسطامی، کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را»کی بوده ای نهفته که پیدا
کنم تو را. 11 دیوان حافظ: میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز 12 بار الها بریدگی کامل (از متعلقات) را برای توجه به خودت ارزانیم فرما و چشم دلهایمان را به فروغ نظر کردن به خودت روشن گردان، تا دیدگان دل پرده های نور را دریده و به معدن عظمت و جلال برسد و جانهایمان به عز قدس تو تعلق یابند.الها! مرا در شمار آنان قرار ده که ندایشان دادی، اجابتت کردند.و نیم نگاهی به آنان افکندی در برابر جلال تو مدهوش گشتند.بحار الانوار ج /91ص 99 13 سوره حدید، آیه 3 14 طه (ای طاهر هادی و ای رسول) ما قرآن را بر تو فرو نفرستادیم که به مشقت بیفتی .سوره طه، آیه 1 15 هیچ پیامبری آنگونه که من اذیت شدم آزار ندید. (حدیث در کتاب کنز العمال چنین ثبت شده: ما او ذی احد مثل ما او ذیت فی الله) . (کنز العمال، ج 11، خ 32161( 16 ای جامه به خود پیچیده! برخیز و بیم ده، سوره مدثر، آیه 1 و .2 17 سوره رعد، آیه 28 18 به گفته بنگر، نه به گوینده (در غرر الحکم فصل 30، حدیث 11 به این عبارت آمده است: انظر الی
ما قال و لا تنظر الی من قال) . 19 ...تا هرگز بر آنچه از دست شما رود دلتنگ نشوید و به آنچه به شما رسد دلشاد نگردید و خداوند دوستدار هیچ متکبر و خودستائی نیست.سوره حدید، آیه 23 20 چه بسا چیزی را ناگوار شمارید در حالیکه برای شما خیر است.سوره بقره، آیه 216 21 به توضیح 7 رجوع شود. 22 سوره اعراف، آیه 12 و سوره ص، آیه 76 انا خیر منه حلقتنی من نار 23 چنانکه مولوی گوید: ما در بتها بت نفس شماست»زانکه آن بت مار و این یک اژدهاست 24 علم الیقین 2...2/ (المقصد الرابع، الباب الثالث عشر الفصل الرابع) 25 آنچنانکه حق معرفت تو است، تو را نشناختیم و آنگونه که حق عبادت تو است، تو را عبادت نکردیم، مرآت العقول (کتاب الایمان و الکفر، باب الشکر) . 26 ای رسول نزدیک است که اگر امت به قرآن ایمان نیاوردند جان عزیرت را از شدت حزن و تاسف بر آنان هلاک سازی، سوره کهف، آیه 6 27 و نوح عرض کرد: خدایا هیچیک از کافران را در روی زمین زنده مگذار، اگر آنها را باقی گذاری بندگانت را گمراه می کنند و فرزندی جز فاجر و کافر به دنیا نمی آورند، سوره نوح آیه 26 و
27 28 و با آنان (کافران) جهاد کنید تا فسادی باقی نماند.سوره بقره، آیه .193 29 هر موجودی مشمول رحمت خداوند است. 30 الدنیا مزرعة الاخرة. 31 قال رسول الله (ص) : الصلوة معراج المؤمن.کتاب اعتقادات علامه مجلسی، صفحه .29 32 چه کسی، جز به فرمان او، می تواند در پیشگاهش به شفاعت برخیزد.سوره بقره، آیه .255 33 و هرگز شفاعت نمی کنند مگر آنان را که مورد رضایت (خدا) هستند.سوره انبیاء، آیه 28 34 قال رسول الله (ص) : الجنة تحت اقدام الامهات. (کنز العمال، خ 45439(
وعده دیدار مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام بسم الله الرحمن الرحیم 1363 26/4/ نامه ای است از پدری پیر فرسوده، که عمر خود را به مشتی الفاظ و مفاهیم به پایان رسانده، و زندگی خویش را در لاک خویشتن تباه نموده، و اکنون نفسهای آخرین را با تأسف از گذشته خود می کشد، به فرزند جوانی که فرصت دارد تا چون عباد الله صالحین در فکر رهانیدن خود از تعلق به دنیا که دام ابلیس پلید است، باشد، فرزندم! کر و فر دنیا و نشیب و فراز آن به سرعت می گذرد و همه زیر چرخهای زمان خرد می شویم و من آنچه ملاحظه کردم، و مطالعه در حال قشرهای مختلف، به این نتیجه رسیده ام که قشرهای قدرتمند و ثروتمند، رنجهای درونی و روانی و روحیشان از سایر اقشار بیشتر و آمال و آرزوهای زیادی که به آن نرسیده اند بسیار رنج آورتر و جگر خراشتر است.در این زمان که ما زندگی می کنیم و دنیا گرفتار دو قطب قدرتمند است رنج عذابی که سران آن کشورها بدان مبتلا هستند و نگرانیهای جان فرسائی که هر یک از دو قطب در مقابل قطب دیگر دارند، قابل مقایسه با رنجها و گرفتاریهای قشرهای متوسط حتی فقیر نیست.رقابت آنان یک رقابت عملی نیست بلکه یک رقابت جانکاه است
که کمر هر یک زیر آن خرد می شود، گوئی در مقابل هر یک، یک گرگ درنده با دهان باز و دندانهای تیز ایستاده و قصد شکار او را دارد و این رنج رقابت در همه اقشار هست، از ثروتمند و قدرتمند گرفته تا طبقات دیگر، لکن هر چه بالا برود به همان اندازه درد و رنج رقابت بالا می رود و آنچه مایه نجات انسان ها و آرامش قلوب است وارستگی و گسستگی از دنیا و تعلقات آن است که با ذکر و یاد دائمی خدای تعالی حاصل شود. (1) آنان که در صددبرتریها به هر نحو هستند چه برتری در علوم، حتی الهی آن، یا در قدرت و شهرت و ثروت، کوشش در افزایش رنج خود می کنند، وارستگان از قیود مادی که خود را از این دام ابلیس تا حدودی نجات داده اند در همین دنیا در سعادت و بهشت رحمتند. در آن روزهائی که در زمان رضا خان پهلوی و فشار طاقت فرسا برای تغییر لباس بود و روحانیون و حوزه ها در تب و تاب بسر می بردند (که خداوند رحمن نیاورد چنین روزهائی برای حوزه های دینی) شیخ نسبتا وارسته ای را نزدیک دکان نانوائی که قطعه نانی را خالی می خورد، دیدم که گفت: «به من گفتند عمامه را بردار من نیز برداشتم
و دادم به دیگری که دو تا پیراهن برای خودش بدوزد الان هم نانم را خوردم و سیر شدم، تا شب هم خدا بزرگ است» . پسرم! من چنین حالی را اگر بگویم به همه مقامات دنیوی می دهم، باور کن.ولی هیهات، خصوصا از مثل من گرفتار به دامهای ابلیس و نفس خبیث. پسرم! از من گذشته (یشیب بن آدم و یشب فیه خصلتان: الحرص و طول الأمل) . (2) لکن تو نعمت جوانی داری و قدرت اراده، امید است بتوانی راهی طریق صالحان باشی.آنچه گفتم بدان معنی نیست که خود را از خدمت به جامعه کنار کشی و گوشه گیر و کل بر خلق الله باشی که این از صفات جاهلان متنسک است یا درویشان دکان دار.سیره انبیاء عظام، صلی الله علی نبینا و علیهم اجمعین و ائمه اطهار علیهم السلام که سر آمد عارفان بالله و رستگان از هر قید و بند، و وابستگان به ساحت الهی در قیام به همه قوی علیه حکومتهای طاغوتی و فرعونهای زمان بوده و در اجراء عدالت در جهان رنجها برده و کوششها کرده اند، به ما درسها می دهد و اگر چشم بینا و گوش شنوا داشته باشیم راه گشایمان خواهد بود (من اصبح و لم یهتم بامور المسلمین فلیس بمسلم) . (3) پسرم!
نه گوشه گیری صوفیانه دلیل پیوستن به حق است، و نه ورود در جامعه و تشکیل حکومت، شاهد گسستن از حق.میزان در اعمال، انگیزه های آنها است. (4) چه بسا عابد و زاهدی که گرفتار دام ابلیس است و آن دام گستر، با آنچه مناسب او است چون خود بینی و خود خواهی و غرور و عجب و بزرگ بینی و تحقیر خلق الله و شرک خفی و امثال آنها، او را از حق دور و به شرک می کشاند و چه بسا متصدی امور حکومت که با انگیزه الهی به معدن قرب حق نائل می شود، چون داود نبی و سلیمان پیامبر علیهما السلام، و بالاتر و والاتر چون نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، و خلیفه بر حقش علی بن ابی طالب علیه السلام، و چون حضرت مهدی ارواحنالمقدمه الفداء در عصر حکومت جهانیش.پس میزان عرفان و حرمان، انگیزه است.هر قدر انگیزه ها به نور فطرت نزدیکتر باشند و از حجب حتی حجب نور (5) وارسته تر، به مبدأ نور وابسته ترند تا آنجا که سخن از وابستگی نیز کفر است. پسرم! از زیر بار مسئولیت انسانی که خدمت به حق در صورت خدمت به خلق است شانه خالی مکن که تاخت و تاز شیطان در این میدان، کمتر از
میدان تاخت و تاز در بین مسئولین و دست اندرکاران نیست و دست و پا برای بدست آوردن مقام هر چه باشد، چه مقام معنوی و چه مادی، مزن، به عذر آن که می خواهم به معارف الهی نزدیک شوم یا خدمت به عباد الله نمایم، که توجه به آن از شیطان است، چه رسد که کوشش برای بدست آوردن آن.یکتا موعظه خدا را با دل و جان بشنو، با تمام توان بپذیر و در آن خطسیر نما: قل انما اعظکم بواحدة ان تقوموا الله مثنی و فرادی (6) میزان در اول سیر، قیام لله است هم در کارهای شخصی و انفرادی و هم در فعالیت های اجتماعی .سعی کن در این قدم اول موفق شوی که در روزگار جوانی آسانتر و موفقیت آمیزتر است.مگذار مثل پدرت پیر شوی که یا در جا زنی و یا به عقب برگردی، و این محتاج به مراقبه و محاسبه است.اگر با انگیزه الهی ملک جن و انس کسی را باشد، بلکه اگر بدست آورد، عارف بالله و زاهد در دنیا است و اگر انگیزه، نفسانی و شیطانی باشد هر چه بدست آورد، اگر چه یک تسبیح باشد، به همان اندازه از خداوند تعالی دور است و فاصله گرفته.پسرم! سوره مبارکه حشر را مطالعه کن که گنجینه هائی
از معارف و تربیت در آن است و ارزش دارد که انسان یک عمر در آنها تفکر کند و از آنها به مدد الهی توشه ها بردارد، خصوصا آیات اواخر آن از آنجا که فرماید: یا ایها الذین امنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوا الله ان الله خبیر بما تعملون (7) تا آخر سوره.در همین آیه کوچک لفظا، و بسیار بزرگ معنا، احتمالاتی است سازنده، هشیار دهنده که به بعض آنها اشاره می شود: 1 می تواند خطاب به کسانی باشد که اول مرتبه ایمان را دارند مثل ایمان عامه، در این احتمال امر به تقوی امر به اولین مراتب آن است که تقوای عامه است و آن پرهیز از مخالفت احکام ظاهری الهی است و مربوط به اعمال قالبی است.به این احتمال جمله «و لتنظر نفس ما قدمت لغد» تحذیر از پی آمدهای اعمال ما است و شاهد است بر آن که آنچه عمل می کنیم خود آنها به صورت مناسب در نشئه دیگر وارد می شوند و به ما خواهند رسید و آیات و اخبار زیادی در این باره آمده است. (8) تفکر در همین امر، دلهای بیدار را کفایت می کند بلکه دلهای مستعد را بیدار می نماید و ممکن است راه گشای مراتب دیگر و مقامات بالاتر شود
و ظاهر آن است که امر به تقوی مکررا، تأکید باشد، گرچه احتمال دیگر هم هست.و قوله: «ان الله خبیر بما تعملون» باز تحذیر جدید است بر این که اعمال شما از محضر حق تعالی پنهان نمی ماند، چه، همه عالم محضر حق است . 2 ممکن است خطاب به کسانی باشد که ایمان را به قلب خویش رسانده اند.چه بسا که انسان به حسب ظاهر ایمان و اعتقاد به شهادتین داشته باشد لکن قلب او از آن بی خبر باشد، علم و اعتقاد به اصول خمسه داشته باشد، لکن این علم و ایمان به قلبش نرسیده باشد شاید جز خواص مؤمنین دیگران چنین باشند.معصیتهائی که از بعض مؤمنین صادر می شود منشأش همین است، اگر دل به روز جزا و عقاب آنچنانی آگاه باشد و ایمان آورده باشد به آن، صدور معصیت و نافرمانی بسیار بعید است و کسی که قلبش ایمان به عدم اله الا الله دارد، گرایش به غیر حق تعالی و ستایش از دیگران نکند و خوف و هراس از غیر او نخواهد داشت. پسرم! گاهی می بینم از تهمتهای ناروا و شایعه پراکنیهای دروغین اظهار ناراحتی و نگرانی می کنی.اولا باید بگویم تا زنده هستی و حرکت می کنی و تو را منشأ تأثیری بدانند انتقاد و تهمت و شایعه سازی علیه
تو، اجتناب ناپذیر است، عقده ها زیاد و توقعات روز افزون و حسادتها فراوان است.آن کس که فعالیت دارد گر چه صد در صد برای خدا باشد از گزند بد خواهان نمی تواند به دور باشد.من خود یک عالم بزرگوار متقی را که تا به ریاست جزئی نرسیده بود برای او جز خیر به حسب نوع نمی گفتند و تقریبا مورد تسالم اهل علم و دیگران بود به مجرد آن که توجه نفوس به او شد و شاخصیتی دنیاوی و لو ناچیز نسبت به مقامش پیدا کرد، مورد تهمت و اذیت شد و حسادتها و عقده ها به جوش آمد و تا در قید حیات بود این مسائل نیز بود.و ثانیا باید بدانی که یامان به وحدت اله و وحدت معبود و وحدت مؤثر، آنچنان که باید و شاید به قلبت نرسیده، کوشش کن کلمه توحید را که بزرگترین کلمه است و والاترین جمله است از عقلت به قلبت برسانی، که حظ عقل همان اعتقاد جازم برهانی است و این حاصل برهان اگر با مجاهدت و تلقین به قلب نرسد، فایده و اثرش ناچیز است.چه بسا بعض از همین اصحاب برهان عقلی و استدلال فلسفی بیشتر از دیگران در دام ابلیس و نفس خبیث می باشند (پای استدلالیان چوبین بود) (9) و آنگاه این قدم
برهانی و عقلی تبدیل به قدم روحانی و ایمانی می شود که از افق عقل به مقام قلب برسد و قلب باور کند آنچه را استدلال اثبات عقلی کرده است. پسرم! مجاهده کن که دل را به خدا بسپاری و مؤثری را جز او ندانی، مگر نه عامه مسلمانان متعبد، شبانه روزی چندین مرتبه نماز می خوانند و نماز سرشار از توحید و معارف الهی است، و شبانه روزی چندین مرتبه ایاک نعبد و ایاک نستعین می گویند و عبادت و اعانت را خاص خدا در بیان می کنند ولی جز مؤمنان به حق و خاصان خدا، دیگران برای هر دانشمند و قدرتمند و ثروتمند کرنش می کنند و گاهی بالاتر از آنچه برای معبود می کنند، و از هر کس استمداد می نمایند و استعانت می جویند و به هر حشیش برای رسیدن به آمال شیطانی تشبث می نمایند و غفلت از قدرت حق دارند. بنابر این احتمال که مورد خطاب کسانی باشند که ایمان به قلب آنها رسیده باشد، امر به تقوی به اینان با احتمال اول فرقها دارد.این تقوی، تقوای از اعمال ناشایسته نیست تقوای از توجه به غیر است، تقوای از استمداد و عبودیت غیر حق است، تقوای از راه دادن غیر او جل و علا به قلب است، تقوای از اتکال و اعتماد به
غیر خداست.آنچه می بینی همه ما و مثل ما بدان مبتلا است و آنچه باعث خوف من و تو از شایعه ها و دروغ پراکنیها است و خوف از مرگ و رهائی از طبیعت و افکندن خرقه نیز از این قبیل است که باید از آن اتقاء نمود و در این صورت مراد از و لتنظر نفس ما قدمت لغد افعال قلبی است که در ملکوت، صورتی و در فوق آن نیز صورتی دارد و خداوند خبیر است به خطرات قلب همه و این نیز به آن معنی نیست که دست از فعالیت بردار و خود را مهمل بار آور و از همه کس و همه چیز کناره گیری کن و عزلت اتخاذ نما که آن بر خلاف سنت الهی و سیره عملی حضرات انبیاء عظام و اولیاء کرام است، آنان علیهم صلوات الله و سلامه برای مقاصد الهی و انسانی همه کوششهای لازم را می فرمودند اما نه مثل ما کوردلان که با استقلال، نظر به اسباب داریم بلکه هر چیز را در این مقام که از مقامات معمولی آنان است از او جل و علا می دانستند و استعانت به هر چیز را استعانت به مبدأ خلقت می دیدند و یک فرق بین آنان و دیگران همین است.من و تو و امثال ما
با نظر به خلق و استعانت از آنها، از حق تعالی غافل هستیم و آنان استعانت را از او می دانستند به حسب واقع، گر چه در صورت، استعانت به ابزار و اسباب است و پیش آمدها را از اومی دانستند گرچه در ظاهر نزد ماها غیر از آن است و از این جهت از پیش آمدها، هر چند ناگوار به نظر ما باشد، در ذائقه جان آنان گوارا است. پسرم! برای ماها که از قافله «ابرار» عقب هستیم یک نکته دلپذیر است و آن چیزی است که به نظر من شاید در ساختن انسان که در صدد خود ساختن است دخیل است.باید توجه کنیم که منشأ خوش آمد ما از مدح و ثناها و بد آمدنمان از انتقادها و شایعه افکنی ها حب نفس است که بزرگترین دام ابلیس لعین است، ماها میل داریم که دیگران ثناگوی ما باشند گر چه برای ما افعال شایسته و خوبیهای خیالی را صد چندان جلوه دهند.و درهای انتقاد گر چه به حق برای ما بسته باشد یا به صورت ثناگوئی در آید.از عیب جوئی ها، نه برای آن که به ناحق است، افسرده می شویم و از مدحت و ثناها، نه برای آنکه به حق است، فرحناک می گردیم بلکه برای آنکه عیب من است و مدح من
نیست، است که در اینجا و آنجا و همه جا بر ما حاکم است .اگر بخواهی صحت این امر را دریابی، اگر امری که از تو صادر می شود عین آن یا بهتر و والاتر از آن از دیگری، خصوصا آنها که همپالکی تو هستند صادر شود و مداحان به مدح او برخیزند برای تو ناگوار است و بالاتر آنکه اگر عیوب او را به صورت مداحی در آورند، در این صورت یقین بدان که دست شیطان و نفس بدتر از او در کار است. پسرم! چه خوب است به خود تلقین کنی و به باور خود بیاوری یک واقعیت را که مدح مداحان و ثنای ثنا جویان چه بسا که انسان را به هلاکت برساند و از تهذیب دور و دورتر سازد.تأثیر سوء ثنای جمیل در نفس آلوده ما، مایه بدبختیها و دور افتادگی ها از پیشگاه مقدس حق جل و علا برای ما ضعفاء النفوس خواهد بود و شاید عیب جوئیها و شایعه پراکنیها برای علاج معایب نفسانی ما سودمند باشد که هست، همچون عمل جراحی دردناکی که موجب سلامت مریض می شود .آنانکه با ثناهای خود ما را از جوار حق دور می کنند دوستانی هستند که با دوستی خود به ما دشمنی می کنند و آنان که پندارند با عیب گوئی
و فحاشی و شایعه سازی به ما دشمنی می کنند دشمنانی هستند که با عمل خود ما را اگر لایق باشیم اصلاح می کنند و در صورت دشمنی به ما دوستی می نمایند.من و تو اگر این حقیقت را باور کنیم و حیله های شیطانی و نفسانی بگذارند واقعیات را آنطور که هستند ببینیم، آنگاه از مدح مداحان و ثنای ثنا جویان آنطور پریشان می شویم که امروز از عیب جوئی دشمنان و شایعه سازی بد خواهان، و عیب جوئی را آن گونه استقبال می کنیم که امروز از مداحی ها و یاوه گوئیهای ثناخوانان.اگر از آنچه ذکر شد به قلبت برسد، از ناملایمات و دروغ پردازیها ناراحت نمی شوی و آرامش قلب پیدا می کنی، که ناراحتیها اکثرا از خود خواهی است.خداوند همه ما را از آن نجات مرحمت فرماید . 3 احتمال دیگر آن است که خطاب به اصحاب ایمان از خواص اهل معرفت و شیفتگان مقام ربوبیت و عاشقان جمال جمیل باشد که با چشم قلب و معرفت باطن همه موجودات را جلوه حق می بینند و نور الله را در همه مرائی مشاهده می کنند و کریمه الله نور السموات و الارض (10) را به مشاهده معنوی و سیر قلبی دریافته اند رزقنا الله و ایاکم.به این احتمال، امر به تقوی به این طایفه از عشاق و خواص،
فرقها با دیگران دارد و ممکن است تقوی از رؤیت کثرت باشد و شهود مرائی و رائی، تقوی از توجه به غیر باشد هر چند به صورت توجه به حق از خلق، تقوی از «ما رایت شیئا الا و رایت الله قبله و معه و بعده» . (11) باشد که خود مقام عادی خلص اولیاء است که پای «شی» در کار است، تقوی از مشاهده الله نور السموات و الارض باشد، تقوی از مشاهده هو معکم (12) و وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض (13) ، تقوی از جلوه جمال حق در شجره باشد و از این قبیل آنچه مربوط به رؤیت حق در خلق است و به این منوال، امر به نظر به آنچه تقدیم برای فردا کردیم، (14) همان حالات مشاهده حق در خلق و وحدت در کثرت که صورت مناسب به خود را در عوالم دیگر دارد . 4 احتمال آن که خطاب به آنان از خلص اولیاء باشد که از مرحله رؤیت حق در خلق و جمال حضرت وحدت در کثرت فعلی گذشته اند و از غبار خلق در آینه مشاهداتشان اثری نیست و از شرک خفی در این مرحله تخلص یافته اند لکن دل به تجلیات اسماء حق داده و عشاق دلباخته حضرت اسماء هستند و
تجلیات اسمائی آنان را از غیر، فانی، و جز جلوات اسماء چیزی مشاهده نمی نمایند.در این احتمال امر به تقوی، اتقاء از رؤیت کثرات اسمائی و جلوات رحمانی و رحیمی و دیگر اسماء الله است، گوئی بانگ به آنان می زند که از ازل تا ابد یک جلوه بیش نیست، و سایر فقرات به مناسبت همین امر تعبیر می شوند و از این که گذشتند شاهد و مشاهده و شهودی در کار نیست و فناء در «هو» مطلق است و «لا هو الا هو» است. 5 جامع ترین احتمالات آن است که هر لفظی چون «امنوا» و «اتقوا» و «انظروا» و «ما قدمت» و هکذا، به معنی مطلقشان حمل شود و همه، مراتب آن حقایق هستند که الفاظ، عناوین موضوعند برای معانی بی قید و مطلق از حد و حدود.و احتمالات دیگری هم اگر باشد در این احتمال مندرج و از مراتب همین است، بنابر این هر گروه و طایفه ای از مؤمنان را به معنی حقیقی شامل می شود و مصادیق عنوان مطلق هستند و این مطلب راه گشای فهم بسیار از اخباری است که تطبیق آیاتی را بر یک گروه یا یک شخص نموده اند که توهم می شود اختصاص را، و این گونه نیست بلکه ذکر مصداق یا مصادیق است.بدین منوال که ذکر شد
از احتمالات راه برای فهم آیه مبارکه و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون (15) که پس از آیه کریمه متقدمه است، باز می شود.و حسب احتمالات متقدمه در این آیه شریفه نیز مناسب آن احتمالات مختلف المراتب و متحد الحقیقه احتمالاتی است که تفصیل آن را مجال نیست و فقط به ذکر یک نکته بسنده می کنم و آن، آنست که نسیان حق موجب نسیان انفس می شود، چه «نسیان» به معنی فراموشی باشد یا به معنی ترک، در هر دو معنی هشدار شکننده ای است : لازمه فراموشی حق تعالی آن است که انسان خود را فراموش کند، یا بگو حق تعالی او را به فراموشی از نفس خود کشاند و در همه مراحل سابق، صادق است.در مرحله عمل، آنکس که خدا را و حضور او جل و علا را فراموش کند به فراموشی از خویشتن خویش مبتلا شود یا کشیده شود، بندگی خود را فراموش کند، از مقام عبودیت به فراموشی کشیده شود و کسی که نداند چی است و کی است و چه وظیفه دارد و چه عاقبت؟ شیطان در او حلول نموده و به جای خویشتن او نشسته، و شیطان عامل عصیان و طغیان است و اگر به خود نیاید و به یاد حق بر
نگردد و به همین حال طغیان و عصیان از این جهان منتقل شود شاید به صورت شیطان مطرود حق تعالی در آید.و به معنی دیگرش که به معنی ترک باشد، دردناکتر است زیرا اگر ترک اطاعت حق و ترک حق موجب شود که حق او را ترک کند و به خود واگذارد و عنایات خود را از او قطع فرماید شک نیست که به خذلان دنیا و آخرت منتهی می شود، در ادعیه شریفه معصومین می بینیم دعای برای عدم ایکال ما به نفس خویش تاکید شده است، (16) چه آنان علیهم السلام می دانستند پی آمدهای این مصیبت را، و ما از آن غافل هستیم. پسرم! گناهان را، هر چند کوچک به نظرت باشند، سبک مشمار «انظرا لی من عصیت» (17) و با این نظر، همه گناهان، بزرگ و کبیره است.به هیچ چیز مغرور مشو و خدای تبارک و تعالی را که همه چیز از او است و اگر عنایت رحمانیش از موجودات سراسر عالم وجود لحظه ای منقطع شود، اثری حتی از انبیاء مرسلین و ملائکه مقربین باقی نخواهد ماند چون همه عالم جلوه رحمانیت او جل و علا است و رحمت رحمانی او جل و علا به طور استمرار (با کوتاهی لفظ و تعبیر) مبقی نظام وجود است «و لا تکرار فی
تجلیه جل و علا» و گاهی تعبیر شود از آن به بسط و قبض فیض علی سبیل الاستمرار.در هر حال حضور او را فراموش مکن و مغرور به رحمت او مباش، چنانچه مایوس نباید باشی و مغرور به شفاعت شافعان علیهم السلام مباش که همه آنها موازین الهی دارد و ما از آنها بی خبریم.مطالعه در ادعیه معصومین علیهم السلام و سوز و گداز آنان از خوف حق و عذاب او سر لوحه افکار و رفتارت باشد.هواهای نفسانی و شیطان نفس اماره ما را به غرور وامی دارد و از این راه به هلاکت می کشاند. پسرم! هیچگاه دنبال تحصیل دنیا، اگر چه حلال او باشد، مباش که حب دنیا، گر چه حلالش باشد، رأس همه خطایا است (18) چه خود حجاب بزرگ است و انسان را ناچار به دنیای حرام می کشد تو جوانی و با قدرت جوانی که حق داده است می توانی اولین قدم انحراف را قطع کنی و نگذاری به قدمهای دیگر کشیده شوی که هر قدمی، قدمهایی در پی دارد و هر گناهی گر چه کوچک به گناهان بزرگ و بزرگتر انسان را می کشد به طوری که گناهان بسیار بزرگ در نظر انسان ناچیز آید، بلکه گاهی اشخاص به ارتکاب بعض کبائر به یکدیگر فخر می کنند و گاهی به واسطه شدت
ظلمات و حجابهای دنیوی، منکر به نظر معروف، و معروف منکر می گردد.من از خداوند متعال جل اسمه مسئلت می کنم که چشم دل تو را به جمال جمیل خود روشن فرماید و حجابها را از پیش چشمت بردارد و از قیود شیطانی و انسانی نجاتت دهد تا همچون پدرت پس از گذشت ایام جوانی و فرا رسیدن کهولت بر گذشته خویش تأسف نخوری و دل را به حق پیوند دهی که از هیچ پیش آمد وحشتناک نشوی و از دیگران دل وارسته کنی تا از شرک خفی و اخفی خود را برهانی.دنباله این آیات تا آخر سوره، مسائل بس شیوا است که اینجانب را حال و مجال نیست که به آنها بپردازم. بارالها! احمد را نزد خود، محمود و فاطی را مفطوم و حسن را احسن فرما و یاسر را به یسر برسان و این خانواده منتسب به اهل بیت عصمت (ع) را با عنایات خاصه خود تربیت کن و از شر شیاطین درونی و برونی حفظ فرما و سعادت دارین را به آنان عطا فرما.و آخر وصیت من آن است که در خدمت به ارحام، خصوصا مادرت که به ما حقها دارد کوشش کن و رضای آنان را به دست آور.و الحمد لله اولا و آخرا و الصلوة علی رسول
الله و آله الاطهار و اللعن علی عدائهم. به تاریخ 17 شوال1404/26/ تیر 63 روح الله الموسوی الخمینی بسم الله الرحمن الرحیم کتاب آداب الصلوه را، که خود از آن بهره ای نبردم جز تاسف بر قصور و تقصیر بر ایام گذشته که توانائی بر خودسازی داشتم و حسرت و ندامت در روزگار پیری که دستم تهی و بارم سنگین و راهی بس دراز و پایم لنگ و آوای رحیل در گوش است، هدیه کردم به فرزند عزیزم احمد که از قدرت جوانی کامیاب است شاید او ان شاء الله تعالی از محتویات آن، که از کتاب کریم و سنت شریف و افادات بزرگان فراهم شده است، بهره مند شود و به معراج حقیقی از رهنمائی اهل معرفت راه یابد و دل از این ظلمتکده بر کند و به مقصد اصلی انسانیت، که انبیاء عظام و اولیاء کرام علیهم صلوات الله و سلامه و اهل الله بر آن راه یافتند و دیگران را دعوت فرمودند، توفیق یابد.پسرم، خود را که به فطرت الله تخمیر شده ای دریاب و از گرداب ضلالت و امواج سهمگین خودبینی و خودخواهی نجات ده و به سفینه نوح که پرتو ولایت الله است رکوب کن که من رکبها نجی و من تخلف عنها هلک. (19) فرزندم، کوشش کن که
در صراط مستقیم، که صراط الله است، و لو لنگان لنگان حرکت کنی و حرکات و سکنات قلبی و قالبی را رنگ معنویت و الوهیت دهی و خدمت به خلق را برای آنکه خلق خدا هستند بنمائی.انبیاء عظام و اولیاء خاص خدا در عین حال که مشابه دیگران اشتغال به کارها داشته اند، هیچگاه در دنیا وارد نبوده اند چون اشتغالشان بالحق و للحق بوده، در عین حال از رسول ختمی صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده که فرموده است: لیغان علی قلبی و انی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مرة (20) شاید رؤیت حق در کثرت را کدورت حساب می فرمود.پسرم، خود را مهیا کن که پس از من بر تو جفاها رود و نگرانی ها که از من دارند به حساب تو گذارند.اگر حساب خود را با خدای خود صاف کنی و پناه به ذکر الله بری، هراسی ازخلق به خود راه مده که حساب خلق زودگذر است و آنچه ازلی است حساب در پیشگاه حق است.فرزندم، پس از من ممکن است پیشنهاد خدمتی بر تو شود، در صورتی که قصدت خدمت به جمهوری اسلامی و اسلام عزیز است رد مکن، و اگر خدای نخواسته برای هواهای نفسانی و ارضای شهوات است، از آن اجتناب کن که مقامات
دنیوی ارزش آن ندارد که خود را در راه آنها تباه کنی.بارالها، احمد و تبارش و متعلقانش، که از بندگان تو و تبار رسول اکرمند، اینان را در دنیا و آخرت سعادتمند فرما و دست شیطان رجیم را از آسیب به آنها کوتاه فرما.خداوندا، ما ضعیف و ناتوانیم و عقب افتاده از قافله سالکان، تو خود از ما دستگیری فرما، ربنا عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک و السلام علی عباد الله الصالحین. 23 ربیع الاول 1405 25 آذر 1363 روح الله الموسوی الخمینی بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله و الصلاة و السلام علی رسول الله صلی الله علیه و آله وصیتی است از پدری پیر که عمری را با بطالت و جهالت گذرانده، و اکنون که به سوی سرای جاوید می رود با دست خالی از حسنات و نامه ای سیاه از سیئات با امید به مغفرت الله و رجاء
به عفو الله است به فرزندی جوان که در کشاکش با مشکلات دهر، و مختار در انتخاب صراط مستقیم الهی (که خداوند به لطف بیکران خود هدایتش فرماید) یا خدای نا خواسته انتخاب راه دیگر (که خداوند به رحمت خود از لغزشها محفوظش فرماید) .فرزندم، کتابی را که به تو هدیه می کنم شمه ایست از صلاة عارفین و سلوک معنوی اهل سلوک، هر چند قلم مثل منی عاجز است از بیان این سفرنامه.و اعتراف می کنم که آنچه نوشته ام از حد الفاظ و عباراتی چند بیرون نیست، و خود تاکنون به بارقه ای از این شمه دست نیافتم.پسرم، آنچه در این معراج است غایة القصوای آمال اهل معرفت است که دست ما از آن کوتاه است (عنقا شکار کس نشود دام بازگیر) (21) لکن از عنایات خداوند رحمان نباید مأیوس شویم که او جل و علاء دست گیر ضعفا و معین فقراء است.عزیزم، کلام در سفر از خلق به حق، و از کثرت به وحدت، و از ناسوت به مافوق جبروت است، تا حد فناء مطلق که در سجده اول حاصل شود، و فناء از فناء که پس از صحو، در سجده دوم حاصل گردد.و این تمام قوس وجود است من الله و الی الله.و در این حال، ساجد و مسجودی و عابد
و معبودی در کار نیست: هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن. (22) پسرم، آنچه در درجه اول به تو وصیت می کنم آن است که انکار مقامات اهل معرفت نکنی، که این شیوه جهال است، و از معاشرت با منکرین مقامات اولیاء بپرهیزی، که اینان قطاع طریق حق هستند.فرزندم، از خود خواهی و خود بینی به درآی که این ارث شیطان است، که به واسطه خودبینی و خود خواهی از امر خدای تعالی به خضوع برای ولی و صفی او جل و علا سرباز زد.و بدان که تمام گرفتاریهای بنی آدم از این ارث شیطانی است که اصل اصول فتنه است، و شاید آیه شریفه و قاتلوهم حتی لا تکون فتنة و یکون الدین لله (23) در بعض مراحل آن، اشاره به جهاد اکبر و مقاتله با ریشه فتنه که شیطان بزرگ و جنود آن، که در تمام اعماق قلوب انسانها شاخه و ریشه دارد، باشد.و هر کس برای رفع فتنه از دورن و برون خویش باید مجاهده نماید و این جهاد است که اگر به پیروزی رسید همه چیز و همه کس اصلاح می شود.پسرم، سعی کن که به این پیروزی دست یابی، یا دست به بعض مراحل آن.همت کن و از هواهای نفسانیه، که حد و حصر ندارد، بکاه،
و از خدای متعال جل و علا استمداد کن که بی مدد او کس به جایی نرسد.و نماز، این معراج عارفان و سفر عاشقان، راه وصول به این مقصد است.و اگر توفیق یابی و یابیم به تحقق یک رکعت آن و مشاهده انوار مکنون در آن و اسرار مرموز آن، و لو به قدر طاقت خویش، شمه ای از مقصد و مقصود اولیای خدا را استشمام نمودیم، و دور نمایی از صلاة معراج سید انبیاء و عرفاء علیه و علیهم و علی آله الصلاة و السلام را مشاهده کردیم، که خداوند منان ما و شما را به این نعمت بزرگ منت نهد.راه بس دور است و بسیار خطرناک و محتاج به زاد و راحله فراوان، و زاد مثل من یا هیچ یا بسیار اندک است، مگر لطف دوست جل و علا شامل شود و دستگیری کند.عزیزم، از جوانی به اندازه ای که باقی است استفاده کن که در پیری همه چیز از دست می رود، حتی توجه به آخرت و خدای تعالی.از مکاید بزرگ شیطان و نفس اماره آن است که جوانان را وعده صلاح و اصلاح در زمان پیری می دهد تا جوانی با غفلت از دست برود، و به پیران وعده طول عمر می دهد .و تا لحظه آخر با وعده های پوچ انسان
را از ذکر خدا و اخلاص برای او باز می دارد تا مرگ برسد، و در آن حال ایمان را اگر تا آن وقت نگرفته باشد می گیرد.پس در جوانی که قدرت بیشتر داری به مجاهدت برخیز، و از غیر دوست جل و علا بگریز، و پیوند خود را هر چه بیشتر اگر پیوندی داری محکمتر کن، و اگر خدای نخواسته نداری، تحصیل کن، و در تقویتش همت گمار، که هیچ موجودی جز او جل و علا سزاوار پیوند نیست.و پیوند با اولیای او اگر برای پیوند به او نباشد، حیله شیطانی است که از هر طریق سد راه حق کند.هیچگاه به خود و عمل خود به چشم رضا منگر که اولیای خلص چنین بودند و خود را لاشیء می دیدند، و گاهی حسنات خود را از سیئات می شمردند.پسرم، هر چه مقام معرفت بالا رود، احساس ناچیزی غیر او جل و علا بیشتر شود.در نماز، این مرقاة وصول الی الله، پس از هر ستایش «تکبیر» ی وارد است، چنانچه در دخول آن «تکبیر» است، که اشاره به بزرگتر بودن از ستایش است، و لو اعظم آن که نماز است.و پس از خروج، «تکبیرات» است که بزرگتر بودن او را از توصیف ذات و صفات و افعال می رساند.چه می گویم، کی توصیف کند و چه
توصیف کند و کی را توصیف، و با چه زبان و چه بیان توصیف کند که تمام عالم از اعلی مراتب وجود تا اسفل سافلین، هیچ است و هر چه هست او است، و هیچ از هستی مطلق چه تواند گفت.و اگر نبود امر خدای تعالی و اجازه او جل و علا، شاید هیچ یک از اولیاء سخنی از او نمی گفتند، در عین حال که هر چه هست سخن از او است لاغیر، و کس نتواند از ذکر او سرپیچی کند که هر ذکر، ذکر او است: و قضی ربک الا تعبدوا الا ایاه ، (24) و ایاک نعبد و ایاک نستعین (25) که شاید از لسان حق خطاب به همه موجودات است.و ان من شیء الا یسبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم (26) این نیز به لسان کثرت است، و گرنه او حمد است و حامد است و محمود: ان ربک یصلی (27) الله نور السموات و الارض (28) پسرم، ما که عاجز از شکر او و نعمتهای بی منتهای اوییم، پس چه بهتر که از خدمت به بندگان او غفلت نکنیم که خدمت به آنان خدمت به حق است، چه که همه از اویند.هیچگاه در خدمت به خلق الله خود را طلبکار مدان که آنان به حق منت
بر ما دارند، که وسیله خدمت به او جل و علا هستند.و در خدمت به آنان دنبال کسب شهرت و محبوبیت مباش که این خود حیله شیطان است که ما را در کام خود فرو برد.و در خدمت به بندگان خدا آنچه برای آنان پر نفع تر است انتخاب کن، نه آنچه برای خود یا دوستان خود، که این علامت صدق به پیشگاه مقدس او جل و علا است.پسر عزیزم، خداوند حاضر است و عالم محضر او است و صفحه نفس ماها یکی از نامه های اعمالمان.سعی کن هر شغل و عمل که تو را به او نزدیکتر کند انتخاب کن که آن رضای او جل و علا است.در دل به من اشکال مکن که اگر صادقی، چرا خود چنین نیستی، که من خود می دانم که به هیچ یک از صفات اهل دل موصوف نیستم، و خوف آن دارم که این قلم شکسته در خدمت ابلیس و نفس خبیث باشد و فردا از من مؤاخذه شود، لکن اصل مطالب حق است، اگر چه به قلم مثل منی که از خصلتهای شیطانی دور نیستم.و به خدای تعالی در این نفسهای آخر پناه می برم و از اولیای او جل و علا امید دستگیری و شفاعت دارم.بارالها، تو خود از این پیر ناتوان و احمد
جوان دستگیری کن، و عاقبت ما را ختم به خیر فرما، و با رحمت واسعه خود ما را به بارگاه جلال و جمال خود راهی ده. و السلام علی من اتبع الهدی شب 15 ربیع المولود 1407 روح الله موسوی الخمینی بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین الذی لا رحمن و لا رحیم غیره و لا یعبد و لا یستعان الا منه و لا یحمد سواه و لا رب و لا مربی الا ایاه و هو الهادی الی الصراط المستقیم و لا هادی و لا مرشد الا هو و لا یعرف الا به، هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن و الصلوة و السلام علی سید الرسل و مرشد الکل الذی ظهر من غیب الوجود الی عالم الشهود و اتم الدائرة و ارجعها الی اولها و علی آل بیته الطاهرین الذین هم مخازن سر الله و معادن حکمة الله و هداة ما سوی الله. و بعد این وصیتی است از پیری درمانده که در تمام دوره عمر قریب به نود ساله اش در غرقاب ضلالت و سکر طبیعت بسر برده و اکنون ارذل العمر (29) را به سوی قعر جهنم می پیماید و امیدی به نجات خود ندارد ولی از روح الله و رحمته مأیوس نیست و امیدی جز
او ندارد و آنچنان در پیچ و خم علوم رسمی، که سربسر قیل است و قال خود را عاجز می داند که جز خدای تبارک و تعالی نتواند احصاء معاصی او کند این وصیت به جوانی است که امید است به توفیق خدای بزرگ و هدایت هادیان سبل علیهم سلام الله راهی به سوی حق پیدا کند و خود از این منجلاب که پدرش را فرا گرفته نجات یابد.ای پسر عزیزم احمد سلمک الله تعالی در این اوراق نظر کن و «انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال» (30) من خود آنچه به تو می گویم گرچه خودم عاری و بری هستم لکن امیدوارم که برای تو تنبهی باشد.بدان که هیچ موجودی از موجودات از غیب عوالم جبروت و بالاتر و پائین تر چیزی ندارد و قدرتی و علمی و فضیلتی را دارا نیست و هر چه هست از او جل و علا است، او است که از ازل تا ابد زمام امور را به دست دارد و احد و صمد است.از این مخلوقات میان تهی پوچ وهیچ باکی نداشته باش و چشم امیدی هرگز به آنها مبند که چشم داشتن به غیر او شرک است و باک از غیر او جل و علا کفر.پسرم! تا نعمت جوانی را
از دست ندادی فکر اصلاح خود باش که در پیری همه چیز را از دست می دهی، یکی از مکاید شیطان که شاید بزرگترین آن باشد که پدرت بدان گرفتار بوده و هست مگر رحمت حق تعالی دستگیر او باشد استدراج است.در عهد نوجوانی شیطان باطن که بزرگترین دشمنان اوست او را از فکر اصلاح خود باز می دارد و امید می دهد که وقت زیاد است اکنون فصل برخورداری از جوانی است و هر آن و هر ساعت و هر روز که بر انسان می گذرد درجه درجه او را با وعده های پوچ از این فکر باز می دارد تا ایام جوانی را از او بگیرد و آنگاه که جوانی رو به اتمام است او را به امید اصلاح در پیری سرخوش می کند و در ایام پیری نیز این وسوسه شیطانی از او دست نکشد و وعده توبه در آخر عمر می دهد و در آخر عمر و شهود موت، حق تعالی را در نظر او مبغوض ترین موجود جلوه می دهد که محبوب او که دنیا است از دستش گرفته است، این حال اشخاصی است که نور فطرت در آنها بکلی خاموش نشده است و اشخاصی هستند که غرقاب دنیا آنها را از فکر اصلاح به دور نگهداشته و غرور دنیا سرتاپای آنان را فرا گرفته
است.من خود چنین اشخاصی را در اهل علم اصطلاحی دیده ام و اکنون بعض آنها در قید حیاتند و ادیان را هیچ و پوچ می دانند.پسرم! توجه کن که هیچ یک از ما نمی تواند مطمئن باشد که به این دام شیطانی نیفتد.عزیزم! ادعیه ائمه معصومین را بخوان و ببین که حسنات خود را سیئات می دانند و خود را مستحق عذاب الهی می دانند و بجز رحمت حق به چیزی نمی اندیشند و اهل دنیا و آخوندهای شکم پرور این ادعیه را تأویل می کنند چون حق جل و علا را نشناخته اند.پسرم! مسئله بزرگتر از آن است که ما تصور می کنیم، آنان که در پیشگاه عظمت حق تعالی از خود فانی شده اند و جز او چیزی نمی بینند در آن حال کلام و ذکر و فکری نیست و خودی نیست این ادعیه کریمه در حال صحو قبل از محو یا بعد از محو که خود را در حضور حاضر می بینند صادر شده است و دست ما و همه کس غیر ازاولیاء خلص از آن کوتاه است پس سخن را از آن که در خور مثل منی نیست در هم پیچم و آنچه برای تو فرزندم ممکن است که امید است به فضل خدا و دستگیری اولیاء او علیهم السلام بدان برسی آغاز کنم و آن چیزی است
که در فطرت الله التی فطر الناس علیها (31) جمیعا حاصل است یعنی فطرت توحید که تمام انسانها بلکه تمام موجودات بر آن مفطورند و آنچه توجه به آن شود و دنبال آن هر کس رود چه در علوم و فضائل و فواضل و چه در معارف و امثال آنها و چه در شهوات و هواهای نفسانی و چه در توجه به هر چیز و هر کس از قبیل بتهای معابد و محبوبهای دنیوی و اخروی ظاهری و خیالی و معنوی و صوری، چون حب به زن و فرزند و قبیله و سران دنیوی چون شاهان و امیران و سپهبدان یا اخروی چون علماء و دانشمندان و عارفان و اولیاء و انبیاء علیهم السلام همه و همه عین توجه به واحد کامل مطلق است، حرکتی واقع نشود جز برای او و وصول به او.و قدمی برداشته نشود جز به سوی آن کمال مطلق و اکنون امثال ما در حجابهای ظلمانی بعضها فوق بعض واقعیم دردها و رنجها و عذابها از این احتجاب است و اول قدم که مقدمه رفع حجب است آن است که گرایش پیدا کنیم که در حجابیم و از این خدر طبیعت که تمام وجود ما را از سر و علن و باطن و ظاهر فرا گرفته
بتدریج به هوش آئیم و این یقظه ایست که بعض اهل سلوک، منزل اول دانسته اند و چنین نیست بلکه این به هوش آمدن و بیدار شدن مقدمه دخول در سیر است و رفع همه حجب ظلمانی و پس از آن نورانی وصول به اول منزل توحید است و اگر به قدم عقال عقل پیش رویم، آن هم با همه عقال، همین نغمه را دارد و گوید کمال مطلق همه کمالات است و الا مطلق نیست و هیچ کمالی و جمال و جمیلی ممکن نیست در غیر حق ظهور کند که این غیریت عین شرک است اگر نگویم الحاد است.عزیزم! اول باید با قدم علم لنگان لنگان پیش روی و این هر علمی باشد حجاب اکبر است که با ورود به این حجاب به رفع حجب آشنا می شوی، بیا با هم به سوی وجدان رویم که ممکن است راهی بگشاید .هر انسانی بلکه هر موجودی بالفطره عاشق کمالات است و متنفر از نقص، شما اگر علم می جوئید چون کمال است می جوئید و از این جهت ممکن نیست که فطرت شما به هر علم که دست یابد به آن قانع شود و اگر توجه کند که مراتب بالاتری است در این علم بالفطرة آن را می جوید و می خواهد و از این علم که
دارد به واسطه محدودیت و نقصش متنفر است و آنچه بدان دل باخته حیث کمال آن است نه نقص و اگر قادری توجه به قدرتش دارد این توجه به کمال قدرت است نه نقص آن و لهذا قدرتمندان دنبال قدرتهای بالاتر می گردند و خود نمی دانند.قدرت مطلق، موجود مطلق است و تمام دار تحقق جلوه ایست از آن موجود مطلق و به هر چه رو آوری به او رو آوردی و خود محجوبی و نمی دانی و اگر بقدم وجدان همین مقدار را درک کنی و بیابی ممکن نیست که بجز موجود مطلق به چیزی توجه کنی و این گنجینه اینست که انسان را بی نیاز کند از غیر او و هر چه به او برسد از محبوب مطلق رسیده و هر چه از او سلب شود محبوب مطلق از او سلب کرده است، در این حال که از عیب جوئیها و هرزه دارئی های دشمنان لذت می بری چه که از محبوب است نه از اینان و دل به هیچ مقامی نمی بندی جز به مقام کمال مطلق.پسر عزیزم! حالا می خواهم با تو با زبان و قلم ناقصی که دارم صحبت کنم: تو و همه می دانید که در نظامی واقع هستید که به یمن قدرت الهی و توفیق او جل و علا و دعا و
تائید حضرت بقیة الله ارواحنا لتراب مقدمه الفدا و ملت انقلابی ایران که جانم فدای یک یک آنها دست رد به سینه همه قدرتهای شیطانی زده است، نظام بی نظام ستمشاهی را که هزاران سال جز ستم و ظلم و مردم آزاری و قتل و غارت کاری نکرده اند به خاک مذلت کشاند و در این راستا کسانی که به طفیل آنان دود و دمی داشتند و ظلم و ستمی و غارت و چپاولی می کردند و الان هم بسیاری از آنان یا در ممالک دیگر و یا در داخل هستند و شیفته آنانند، و با بلوک غرب سر پنجه نرم کرده و آنان را که با قدرتهای شیطانی و تبلیغات وسیع عالم که در تحت فرمان آنان است از اوج قدرت نمائی به پایین کشیده و در صحنه های بین المللی مشت آنان را باز کرده و رسوائی آنان را بر سر زبانها انداخته و اکنون همه خصوصا آمریکای جهان خوار طرفدارانی در جهان و بین ملتهای در بند و غافل از قدرت اسلام و بین افراد بسیاری از ملت ما که دل باخته آنان یا قدرت آنانند موجود و شمشیرها را بر ضد این جمهوری و سران آن از نیام کشیده و در انتظار محو این جمهوری به سر می برند و چون
منافع غرب در خطر است و اسلام قدرتمند تنها قدرتی است که این خطر را پیش آورده است و همین طور بلوک شرق ملحد که با هر صدائی که منافق قدرت آنان است مخالف و نصفی از جهان به دست آنان است و احساس خطر بزرگ از اسلام قدرتمند برای خود و دوستان خود می کنند و در داخل و خارج نیز دل باختگانی دارند که آنان نیز به تبع معبودشان با اسلام بزرگ و جمهوری اسلامی و دست اندرکاران آن در دشمنی به سر می برند و در فکر محو آثار آنند با این اوضاع و احوال توقع این دارید که دست جمهوری اسلامی را بفشارند و «اهلا و سهلا» گویان به مداحی جمهوری اسلامی و گردانندگان آن برخیزند! این طبیعی افکار فاسد بشر است که باید به هر وسیله خار راه را از سر راه برداشت و یک وسیله بزرگ علاوه بر وسائل نظامی و اقتصادی و قضائی همان بعد فرهنگی است.فرهنگ فاسد غرب و شرق اقتضاء می کند که با وسائل عظیمی که در دست دارند در تمام ساعات روز به دروغ پردازی و تهمت و افتراء بر فرهنگ الهی اسلام بتازند و در هر فرصتی قوانین الهی جمهوری اسلامی و اصل اسلام را بکوبند و وابستگان به آن را مرتجع
کهنه پرست فاقد شعور سیاسی بخوانند و قوانین اسلام را کافی برای این زمان ندانند، به بهانه آنکه قوانینی که هزار و چهار صد سال بر آن گذشته قدرت اداره امور را ندارد، که دنیا نو آوردهائی دارد که در آن اعصار نبوده و بعض اشخاص مدعی اسلام نیز این مطلب را تکرار کرده و می کنند، در این محیط باید به حسب فرهنگ الهی اسلامی، در مقابل این توطئه های دامنه دار استقامت کرد و از این فرصت الهی که به دست آمده است نویسندگان متعهد و گویندگان و هنرمندان استفاده کرده و به مدد روحانیون آشنا به فقه اسلام و قرآن کریم احکام الهی را که برای همه قرون است بااجتهاد صحیح از قرآن کریم، سنت نبی اکرم (ص) و اخبار سرشار از معارف الهی و فقه سنتی استخراج کرد و به عالم عرضه داشت و از خرده گیری کج روشان و آخوندهای درباری و وعاظ السلاطین نهراسید و به آن روحانی نمایان یا روحانیان که از روی عمد یا کج فهمی، یا حسد و دسیسه های شیطانی [مخالفت می کنند] با موعظه حسنه و طریقه نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امیر المؤمنین و سایر ائمه معصومین علیهم صلوات الله فهماند که این کجرویها اگر خدای ناخواسته بجائی برسد
و خللی در جمهوری اسلامی که می خواهد اسلام مظلوم در طول تاریخ را تجدید کند وارد شود، اسلام چنان سیلی از غرب و شرق و وابستگان به آنان می خورد که قرنها فسادی بالاتر از عصر ستمشاهی را شاهد خواهیم بود.و اکنون وقت آن است که وصیت و نصیحت پدرانه به احمد فرزند خود بکنم.پسرم ! تا با آنکه در هیچ شغلی از شغلهای سران اسلامی ایدهم الله تعالی وارد نیستی، این سیلی های طاقت فرسا را که می خوری برای آن است که فرزند منی و به حسب فرهنگ غرب و شرق باید من و هر کس به من نزدیک و به ویژه تو که از هر کس نزدیکتری مورد تهمت و آزار و افتراء واقع شود.در حقیقت جرم تو این است که فرزند منی و این در نظر آنان کم جرمی نیست، البته بالاتر از اینها هم باید بگویند و خواهند گفت و باید منتظر و مهیا باشی اما اگر ایمان و اعتقاد به حق تعالی داشته باشی و اعتماد به حکمت و رحمت بی پایان او بکنی، خواهی این تهمتها و افتراها و آزارهای بی پایان را تحفه ای از دوست برای سرکوب نفسانیت خود بدانی و ابتلائی و امتحانی است الهی برای خالص کردن بندگان خود، پس سیلی ها را بخور و شکر
خداوند را به جا آور که چنین عنایتی فرموده و آرزوی بیشتر بکن.پسر عزیزم! بارها به من گفتی که درباره تو صحبتی که دال بر تبرئه تو از این تهمتها است نکنم و این را برای اسلام و مصلحت جمهوری اسلامی گفتی لکن من اگر در این ورقه بر خلاف آنچه گفتی درباره تو چیزی بگویم برای اداء تکلیف الهی است که یک نفر مسلمان یابنده خدا برای من مورد این همه تهمت و آزار باشد و من آنچه می دانم درباره او نگویم.من خدای قاهر حاضر منتقم را شاهد می گیرم که احمد از آن روزی که در کمک اینجانب در بیرونی مشغول اداره امور من بوده تا الان که این ورقه را می نویسم قدمی یا قلمی بر خلاف گفتار و نوشتار من بر نداشته و با وسواس عجیب در کلیه گفتارهای من یا نوشته های من سعی نموده که حتی یک کلمه بلکه گاهی یک حرف را که به نظر او محتاج به اصلاح است بدون اذن من تصرف نکند.من در نوشته و گفتارهائی که دارم به او و بعض اعضاء دفتر حفضهم الله و به اشخاصی که متکفل رسانه ها بوده اند و هستند اجازه دادم که هر چه بر خلاف صلاح به نظر آنها است به من تذکر دهند و احمد فرزند
من در جریان این امور بوده و هست و تاکنون اتفاق نیفتاده که کلمه [ای] را بدون رجوع به من اضافه یا کم کند «و الله علی کل ذلک شهید» .خداوندا! من با آنکه نمی خواهم از بستگانم چیزی که بوی مدح و ثنا می آید بگویم یا بنویسم، لکن تو می دانی که ساکت ماندن در مقابل تهمتها جرم و گناه است.اینجانب از دوستانی که در دفتر هستند خلافی که موجب نارضایتی من باشد سراغ ندارم، اینان سابقه ممتد با من دارند و در بین آنها به آقای صانعی برای بستگی به من در طول زندگی من صدمات بسیار وارد شده است که از خدای متعال برای همه اجر جزیل و صبر جمیل خواهانم.و در آخر این را هم بگویم که احمد تاکنون برای مصارف خود دیناری از بیت المال صرف نکرده و من از مال شخصی خودم زندگی او را اداره می کنم.خداوندا ! بر ما بندگان ناچیز سر تا پا گناه ببخشا و رحمت واسعه خود را از ما دریغ نفرما هر چند نالایق هستیم لکن مخلوق تو هستیم.خداوندا! این جمهوری اسلامی و دست اندرکاران آن را و رزمندگان عزیز ما در پناه عنایت خود حفظ، و شهداء و مفقودین و شهداء عزیز را با خانواده آنها در رحمت خود غریق
بفرما، و محبوسین و مفقودین ما را به وطن خود باز گردان.به حق محمد و آله الاطهار علیهم صلوات و سلم تاریخ 27 ربیع الثانی 28/9/1366( 1408( روح الله الموسوی الخمینی
: 1 اشاره است به مضمون آیه شریفه: الذین امنوا و تطمئن قلوبهم بذکر الله الا بذکر الله تطمئن القلوب... آنان که ایمان آوردند و دلهاشان با یاد خدا آرام گیرد.هان! با یاد خدا دلها آرام گیرد» .سوره رعد.آیه 28 2 فرزند آدم پیر می شود و (همزمان) دو خصلت در او جوان می شود: حرص و آرزو پروری.الوافی ج 3، ص 890.و با اندکی اختلاف لفظی در: الخصال ج 1، ص 73 3 کسی که صبح کند (یعنی زندگی روزانه را شروع کند) و به امور مسلمانان اهتمام نورزد مسلمان نیست (از رسول اکرم ص) اصول کافی ج 3، ص 238 (کتاب الایمان و الکفر، باب الاهتمام بامور المسلمین، حدیث 1 و 4 با اندکی اختلاف لفظی) . 4 مضمون روایات متعدد راجع به اهمیت نیت، از قبیل روایت معروف «انما ألاعمال بالنیات» و «لا عمل الا بنیة» و «...کل عامل یعمل عنی بنیة» روایات «باب النیه» در اصول کافی، کتاب الایمان و الکفر دیده شود. 5 اشاره به فرازی از مناجات شعبانیه است: و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها،
الیک حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور: چشم دلهایمان را به فروغ نظر کردن به خودت روشن گردان تا دیدگان دل پرده های نور را بدرد.بحار الانوار ج 91، ص 97 6 بگو: به یک سخن پندتان دهم (و آن) این که دو تن دو تن و تک تک برای خدا قیام کنید ...سوره سبا.آیه 46 7 ای آنان که ایمان آورده اید! از خدا پروا کنید و هر کس بنگرد برای فردای قیامت چه پیش فرستاده و تقوای خدا پیشه سازید، خدا بدانچه انجام می دهید آگاه است.سوره حشر، آیه 18 8 از جمله، از آیات و روایات ذیل این معنی که اعمال صور غیبیه دارند و در عالم پس از مرگ ملازم عامل می باشند استفاده می شود: و وجدوا ما عملوا حاضرا و آنچه عمل کردند را حاضر بینند» سوره کهف، آیه 49، یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا روزی که هر کس هر عمل خوبی که انجام داده حاضر شده بیند» سوره آل عمران، آیه 30، و ان لیس للانسان الا ما سعی و ان سعیه سوف یری آدمی را نیست جز آنچه به کوشش انجام داده و کوشش او بزودی (در قیامت) دیده خواهد شد» سوره نجم، آیه 40 و یومئذ یصدر الناس اشتاتا لیروا اعمالهم فمن
یعمل مثقال ذرة خیرا یره و من یعمل مثقال ذرة شرا یره در آن روز (قیامت) مردم به طور پراکنده باز گردند تا اعمالشان بدانها نشان داده شود پس هر کس به سنگینی ذره ای نیکی انجام دهد آن را می بیند و هر کس به سنگینی ذره ای بدی انجام دهد آن را خواهد دید» سوره زلزال، آیات 6، 7، .8 از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود: چون مؤمن داخل قبر شود نماز طرف راست و زکات سمت چپ او خواهد بود و نیکی (احسان) بر بالای او قرار گیرد و صبر در جانبی دیگر خواهد بود، چون دو فرشته مأمور سئوال بر او وارد شوند صبر به نماز و زکات و احسان گوید : رفیق خود را دریابید.اگر نتوانستید، من او را دریابم اصول کافی 3/143 (کتاب الایمان و الکفر، باب الصبر، حدیث 8( نیز از آن حضرت علیه السلام مروی است: چون مرده در قبر گذاشته شود شخصی نزد او متمثل شود و به او گوید: ای فلان! ما سه تن بودیم، یکی روزی تو بود که با مرگت قطع شد، دیگری خانواده ات که تو را گذاشتند و رفتند و من عمل تو هستم که با تو مانده ام... بحار الانوار 265 6/ 9 پای استدلالیان چوبین بود»پای
چوبین سخت بی تمکین بود مثنوی معنوی.دفتر اول، 10 خدا نور آسمانها و زمین است سوره نور، آیه 35 11 چیزی را ندیدم جز آن که پیش از آن، با آن، و پس از آن خدا را دیدم علم الیقین ج 1، ص 49 (بااندکی اختلاف) 12 او با شماست هر کجا باشید سوره حدید، آیه .4 13 رو به سوی کسی
کردم که آسمانها و زمین را آفرید سوره انعام، آیه .79 14 اشاره به آیه شریفه و لتنظر نفس ما قدمت لغد که پیشتر، از آن سخن رفت سوره حشر آیه .18 15 همانند آنهایی نباشید که خدا را فراموش کردند پس خدا خودشان را از یادشان برد، اینان فاسقانند سوره حشر، آیه 19 16 از جمله در ادعیه متعددی که موالی کرام علیهم السلام تعلیم فرموده اند آمده است : «لا تکلنی الی نفسی مرا به خودم وا مگذار» و «لا تکلنی الی نفسی طرفة عین ابدا چشم بر هم زدنی مرا به خودم وامگذار» (اصول کافی.کتاب الدعا باب القول عند الاصباح و الامساء، حدیث 10 و باب الدعا للکرب و الهم، حدیث 20 و باب دعوات موجزات الجمیع الحوائج، حدیث 15( و نیز امام زین العابدین علیه السلام در یکی از ادعیه عرض می کند: «و انظر لی فی جمیع اموری فانک ان و کلتنی الی نفسی عجزت عنها و لم اقم ما فیه مصلحتها در تمام کارهایم مرا یاری ده که اگر مرا به خودم واگذاری بدانها قادر نخواهم بود و آنچه را که مصلحت است نتوانم کرد» (صحیفه سجادیه، دعای 22( و در دعای دیگر عرض می کند: «و لا تکلنی الی حولی و قوتی...مرا به قدرت و
نیروی خودم وامگذار» (صحیفه سجادیه، دعای 47( . 17 بنگر چه کسی را نافرمانی کرده ای. 18 مضمون روایتی است از امام سجاد علیه السلام «حب الدنیا رأس کل خطیئة» و روایتی است از امام صادق علیه السلام: «رأس کل خطیئة حب الدنیا» اصول کافی، کتاب الایمان و الکفر، باب ذم الدنیا و الزهد فیها.حدیث 11 و باب حب الدنیا و الحرص علیها.حدیث .1 19 هر کس که بر آن (کشتی ولایت) سوار شد نجات یافت، و هر که از آن روی گردانید هلاک شد. 20 «گاه بر دلم غباری می نشیند و من هر روز هفتاد بار از خدا آمرزش می خواهم.» مستدرک الوسائل، «کتاب الصلوة»«ابواب الذکر» باب 22، حدیث .1 21 «عنقا شکار کس نشود دام بازگیر»کانجا همیشه باد به دست است دام را» . حافظ 22 «اوست اولین و آخرین و پیدا و نهان.» (حدید3/( 23 «با آنان پیکار کنید تا فتنه نباشد و دین از آن خدا گردد.» (بقره193/( 24 «و پروردگار تو حکم فرموده که جز او را نپرستید.» (اسراء23/( 25 «فقط تو را می پرستیم و فقط از تو یاری می طلبیم.» (حمد4/( 26 هیچ چیزی نیست مگر آنکه با حمد و سپاس او تسبیح گوید اما شما تسبیح آنان را نمی فهمید .» (اسراء44/( 27 «همانا پروردگار تو نماز
می گزارد...» اصول کافی، ج 2، ص 329، «کتاب الحجة» ، «باب مولد النبی» (ص)، حدیث 13 28 «خدا نور آسمانها و زمین است.» (نور35/( 29 اصطلاحی است قرآنی مذکور در سوره نحل آیه 70 به معنی دوران کهولت و ایام پیری که قوای آدمی به ضعف و سستی می گراید.شروع این دوران چنانچه در برخی روایات آمده از سن هفتاد و پنج سالگی می باشد. 30 به گفته بنگر نه به گوینده.در غرر الحکم از حضرت علی علیه السلام به این عبارت آمده است.لا تنظر الی من قال و انظر الی ما قال. 31 سوره روم، آیه 03
مجله پژوهشى دانشگاه امام صادق علیه السلام، شماره 22 ترجمه مهدی حقیقت خواه
از هنگام پیروزی انقلاب اسلامی ایران تاکنون در خارج از کشور صدها کتاب در مورد تاریخ، انقلاب اسلامی، نظام جمهوری اسلامی، امام خمینی (ره) و سایر مسائل ایران منتشر شده است. در یک تقسیم بندی کلی می توان مؤلفان این آثار را به دو دسته تقسیم کرد. اول نویسندگان یا محققانی که سالها پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، بنا به علائق خود به مطالعه و تحقیق در مورد تاریخ و سرزمین ایران پرداخته بودند و دوم افرادی که پس از پیروزی انقلاب اسلامی به دلایل خاص و به طور مقطعی به مطالعه ایران علاقمند شده اند. خانم دکتر نیکی کدی (متولد 1930( استاد ممتاز تاریخ دانشگاه کالیفرنیا در لوس آنجلس از نویسندگان دسته اول است که سالها پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، تاریخ و سرزمین ایران را به عنوان حوزه مطالعاتی خود برگزیده بود. وی بین سالهای 1338 تا 1357 هشت سفر به ایران انجام داد و در مجموع سه سال از عمر خویش را در ایران گذرانده است.[1] خانم کدی علاوه بر تألیف بیش از یکصد مقاله، تاکنون بیش از بیست کتاب تألیف یا ویرایش کرده که بیشتر آنها در مورد تاریخ و مسائل ایران است و از این میان حداقل
پنج کتاب وی به زبان فارسی ترجمه شده است. [2] کتاب «نتایج انقلاب ایران» که اخیراً ترجمه و منتشر شده در واقع سه فصل جدید اضافه شده به کتاب «ریشه های انقلاب: تاریخ تفسیری ایران معاصر» است که متن انگلیسی آن در سال 1981 توسط انتشارات دانشگاه ییل، و ترجمه فارسی آن در سال 1369 با عنوان «ریشه های انقلاب ایران» منتشر شده بود. همان طور که مؤلف در پیشگفتار کتاب یادآور شده مدیران انتشارات یاد شده در سال 2002 از خانم کدی درخواست می کنند برای چاپ دوباره این کتاب، فصولی به آن اضافه کند که رخدادهای ایران پس از سال 1357 را در برگیرد. مؤلف نیز ضمن تصحیح پاره ای از نکات در متن قبلی، و با افزودن پیشگفتار، نتیجه گیری و کتاب شناسی تازه، کتاب را به صورت جدید ارائه می کند. لازم به یاد آوری است مؤلف در چارچوب اول آن کتاب، پس از ذکر مختصری از تاریخ، مذهب و جامعه ایرانی تا قرن نوزدهم، تغییرات عهد قاجاریه، انقلاب مشروطه، ظهور و سقوط رضاشاه، جنگ جهانی دوم و مصدق، دیکتاتوری سلطنتی محمدرضا شاه، تفکر سیاسی جدید ایران و وقایع انقلاب ایران را در 9 فصل بررسی کرده بود. از آنجا که این کتاب قبلاً به فارسی ترجمه و منتشر شده بود، انتشارات ققنوس
ترجمه سه فصل 10، 11 و12 کتاب را به صورت مستقل و تحت عنوان(نتایج انقلاب ایران) منتشر کرده است. در اینجا پس از ذکر خلاصه ای از مطالب این فصول، به نقد و بررسی آن می پردازیم.
نویسنده در پیشگفتار مختصر خود ضمن بیان علت تجدید نظر در مطالب کتاب و تکمیل آن در سال 2003 که مصادف با بیست و پنجمین سال پیروزی انقلاب اسلامی بود، به آثار متعددی که پس از پیروزی انقلاب اسلامی دربارة ایران منتشر شده اشاره می کند. از نظر وی عمده این آثار مبتنی بر پژوهش های فردی و یا آثار ژورنالیستی است، با این حال اطلاعات بسیاری درباره مسائل ایران به مخاطبان ارائه می کنند. فصل اول: سیاست و اقتصاد در دوره [امام] خمینی(ره) 1358-1368 مطالب این فصل 37 صفحه ای را می توان گزارشی بسیار فشرده از مسائل سیاسی و اقتصادی ایران در دوران ده ساله پس از پیروزی انقلاب اسلامی دانست. گرچه مؤلف در این فصل از هیچ عنوان فرعی استفاده نکرده اما می توان مهمترین محورهای مطالب آن را به شرح زیر طبقه بندی کرد: حوادث سالهای 1357 تا 1362 و از جمله مهمترین آنها کنار رفتن دولت موقت و بنی صدر و پیروزی نهایی روحانیان طرفدار [امام] خمینی(ره). معرفی و بررسی عمده ترین احزاب و گروههای موجود در
سالهای اول انقلاب. معرفی نهادهای ایجاد شده پس از پیروزی انقلاب اسلامی. تحولات اقتصادی این دوره نظیر فرار سرمایه ها، ملی کردن صنایع، بانک ها و دیگر مؤسسات اقتصادی و سهمیه بندی اجناس پس از آغاز جنگ ایران و عراق. سیاست های فرهنگی و اجتماعی دهه اول انقلاب در مواردی چون حقوق زنان، نوع پوشش و لباس، سینما، موسیقی و مطبوعات. فصل دوم: سیاست و اقتصاد در ایران پس از [امام] خمینی(ره) در فصل دوم نیز شاهد گزارشی بسیار فشرده از وقایع جامعه ایران از نیمه سال 1368 یعنی روی کار آمدن دولت آقای هاشمی رفسنجانی تا اواخر سال 1381 یعنی دوره دوم ریاست جمهوری آقای خاتمی هستیم. در این فصل نیز نویسنده از هیچ عنوان فرعی استفاده نکرده، اما مهمترین محورهای مطالب آن به شرح زیر است: انتخاب آیت الله خامنه ای به عنوان ولی فقیه، تجدید نظر در قانون اساسی، روی کارآمدن دولت هاشمی رفسنجانی و جانشینی مهدی کروبی به جای او در ریاست مجلس.(همراه با بررسی مسایل اقتصادی این دوران ) اجرای سیاست های تعدیل اقتصادی توسط دولت رفسنجانی جهت بازسازی خرابیهای ناشی از جنگ ایران و عراق . بهبود روابط ایران با کشورهای عربی به دنبال موضع معتدل و بی طرفانه در جریان بحران کویت و جنگ خلیج فارس. توسعه سیاسی و نتایج عملی
ناشی از آن در داخل کشور. رقابت های سیاسی و نوع ساختار بندی احزاب در داخل. انتخابات ریاست جمهوری در خرداد 1376، و روی کار آمدن دولت خاتمی و شعارهای مهم وی. تلاش های دولت خاتمی برای بهبودی روابط با دنیای غرب و کشورهای عربی. فصل سوم: جامعه، جنسیت، فرهنگ و زندگی فرهنگی در این فصل نویسنده به بررسی پنج هحور مهم در عرصه فرهنگی پرداخته است: جامعه، آموزش، بهداشت: در این بخش خانم کدی با استناد به آمار، برخی از دستاوردهای مثبت جمهوری اسلامی در عرصه آموزش و بهداشت (خصوصاً بهبود زندگی جمعیت روستایی، افزایش شدید سواد آموزی دختران و ورود آنها به دانشگاهها، کنترل موفقیت آمیز جمعیت پس از رشد بی رویه آن در دهه اول انقلاب،و...) ارتقاع سطح آگاهی عمومی را نتیجه می گیرد. زنان و خانواده: در این مورد نویسنده با اشاره به سیر تحولات حقوق زنان در جامعه ایران پس از انقلاب اسلامی،بهبود و افزایش نسبی وضعیت زنان را نتیجه گیری می نماید که البته در مقایسه با وضعیت مطلوب مورد نظر وی هنوز رشد مناسبی را تجربه نکرده است. هنرها و به ویژه سینما: از نظر نگارنده، پس از پیروزی انقلاب اسلامی شاهد انواع محدودیت در اکثر رشته های هنری بوده ایم، اما در سالهای اخیر بسیاری از
رشته های هنری نظیر موسیقی در جامعه ایران مجدداً شکوفا شده است. گرایش های فکری: از نظر نویسنده در سالهای اخیر عقاید دینی و سیاسی درجامعه ایران شکوفا شده و به دنبال آشنایی بیشتر نویسندگان و اندیشمندان جامعه ایران با منابع متنوع غربی ، شاهد تلاش ایشان برای بیان نسبت مفاهیمی چون سکولاریسم، ناسیونالیسم، فمینیسم و دمکراسی با اندیشه های دینی هستیم. اقلیت ها: بالاخره آخرین بحث نویسنده دربارة وضعیت اقلیت های دینی و قومی در ایران امروز است. وی با اشاره به کمبود تحقیقات جدی در این زمینه مدعی است که در مجموع با گذشت زمان توجه بیشتری به حقوق اقلیت ها شده است. از نظر نویسنده فرایند مدرن سازی جامعه ایران که از قرن نوزدهم آغاز شده، به ویژه در عرصه هایی چون گسترش آموزش، مراقبت های بهداشتی، شهرنشینی و تغییر در روابط خانوادگی؛ در دوران جمهوری اسلامی نیز ادامه داشته است. البته ادامه این روند باعث شده که ائتلاف نیروهای مختلفی که در کنار یکدیگر در برپایی انقلاب اسلامی شرکت داشته اند، تضعیف شود. نویسنده در پایان نتیجه گیری می کند که «اوضاع جاری جامعه ایران چه به لحاظ داخلی و چه از نظر خارجی چنان پیچیده است که مشکل بتوان آیندة آن را با اطمینان پیش بینی کرد. تجربة گذشته ایران نشان می دهد که بعید است ایرانیان در
درازمدت یک حکومت به شدت نامطلوب را تحمل کنند یا اجازه بدهند که بیگانگان بر سرنوشتشان مسلط شوند.» (ص 145(
1- ساختار صوری: در خصوص ساختار صوری کتاب چند نکته به نظر می رسد. اول آنکه مؤلف دربازنگری کتاب علاوه بر اضافه کردن فصول جدید، اصلاحاتی در متون فصول قبلی ، پانوشت های جدیدی نیز داشته که در این ترجمه اشاره ای به آنها نشده است. دوم این که اگر چه در مطالب کتاب مشکلات ویراستاری و غلطهای تایپی بسیار کمی دیده می شود اما موارد اندکی وجود دارد که می طلبد مورد توجه و اصلاح قرار گیرد.مانند ذکر غلط آرای آقای خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری سال 1376، در ص 64. سوم آن که مترجم محترم برخی از لغزشها و اشتباهات لفظی مؤلف را در داخل متن و یا پاورقی اصلاح نموده، و از کنار برخی نیز گذشته است که در ویرایش بعدی لازم می آید به آنها توجه شود. 2- شیوه نگارش: همان طور که در بررسی محتوای فصول کتاب اشاره شد، مؤلف تلاش کرده تحولات جامعه ایران پس از پیروزی انقلاب اسلامی را به صورت بسیار فشرده گزارش کند. برای این کار وی از مطالعات و تجربیات خود در طول سالیان دراز به خوبی استفاده کرده و این وقایع
را به صورت روایتی یکپارچه ارائه می کند. البته در این گونه نگارش، همان طور که وی در مقدمه چاپ اول کتاب اشاره کرده، ارجاع مستقیم به تک تک منابع یا حتی ارائه فهرست کامل منابع و کتب مورد مطالعه کاری غیرممکن است، [3] بنابراین وی در توصیف هر موضوع مورد بررسی اعم از شخصیت، حزب، حادثه یا نهاد اجتماعی، روایتی منسجم و خلاصه در حد چند جمله ارائه کرده و سپس در صورت لزوم خواننده را برای کسب اطلاعات بیشتر به یک یا چند منبع مستقل در آن زمینه ارجاع می دهد. بی تردید خلاصه کردن وقایع مهم 25 سال از تاریخ انقلاب اسلامی در 87 صفحه کاری است که تنها با این شیوه امکان پذیر است، اما این کار به طور طبیعی کاستی هایی نیز به همراه دارد که تقلیل گرایی یکی از آنهاست. بر این اساس گزارش ارایه شده از حیث داشتن استنادات موردی، ضعیف ارزیابی می شود و این نقیصه در کلیه فصول کتاب قابل مشاهده می باشد. 3- تقلیل گرایی: از جمله مهمترین انتقادات وارده بر تحلیلهای اجتماعی، مولف مسأله «تقلیل گرایی» ( msinoitcuder ) است. منظور از تقلیل گرایی در اینجا ساده کردن بیش از حد یک پدیده اجتماعی به صورت ناموجه است. این امر باعث می شود که قسمت اعظمی از حقایق، خواه و ناخواه پنهان
گردد. نویسنده در پیشگفتار کتاب ادعا می کند که «هر تاریخی در مورد ایران به ناچار تفسیرها و تأکیدهایی در بردارد» و تلاش وی برتوازن در این زمینه است. اما به نظر می رسد روایت وی از وضعیت برخی وقایع، جریان ها و گروهها در تاریخ ایران از توازن خارج باشد. در واقع هر چند مؤلف تلاش کرده که مانند ناظری بی طرف مسائل را گزارش کند، اما به نظر می رسد صبغة آمریکایی و گرایش های سیاسی خاص وی در مواردی در روایت وی از مسائل داخل شده اند. در اینجا به عنوان نمونه روایت نویسنده از نحوه برخورد نظام با مجاهدین (منافقین) را می آوریم . مطالعه این بند نشان می دهد که چگونه تقلیل گرایی مولف خواسته یا نا خواسته به نادیده گرفتن بسیاری از ابعاد واقعی معضل منافقین در جامعه ایران منجر شده است. در نتیجه روایتی با سمت و سوی حمایت ضمنی از منافقین تولید و عرضه شده است. «مجاهدین» از سال 1357 به بعد روابط بدی با پیروان [آیت الله] خمینی داشتند. حزب الله به ستاد مرکزی آن حمله کرد که سرانجام آن را تخیله کردند. آن ها از شورش کردها حمایت، با ولایت فقیه مخالفت و رفراندوم قانون اساسی را تحریم کردند. [آیت الله] خمینی آنها را «منافقین» نامید. در خرداد
1360 که علیه تحت تعقیب قرار گرفتن بنی صدر دست به تظاهرات زدند، حزب الله برخی از آنان را کشت و آن ها راه مبارزه مسلحانه علیه رژیم را آغاز کردند. در یک همایش حزب جمهوری در تیرماه، بمبی منفجر شد که باعث کشته شدن بیش از هفتاد نفر، از جمله بهشتی، چهار وزیر، و 25 نماینده مجلس شد. کمی پس از آن، رئیس زندان اصلی تهران به قتل رسید. مجاهدین مسئول شناخته شدند، و سرکوب شدیدی صورت گرفت، و در نهایت هزاران نفر اعدام شدند.» (ص36( 4- عدم درک درست شخصیت امام خمینی (ره): بالاخره یکی دیگر از موارد قابل تذکر در تفسیر نویسنده از وقایع دهه اول انقلاب، عدم درک درست وی از شخصیت امام خمینی (ره) است. متأسفانه این نویسنده آمریکایی، رفتار رهبر انقلاب را با سیاستمداران ماکیاولیست غربی مقایسه کرده که برای کسب و حفظ قدرت به هر کاری دست می زنند، امری که به هیچ وجه در خصوص امام خمینی (ره) قابل قبول به نظر نمی رسد.به همین دلیل است که تفسیر مولف از تصمیمات مهم رهیری در مواردی چون حمایت از دولت موقت ، اعلام فتوا بر ضد سلمان رشدی ، نوع مدیریت معضل بنی صدر و ... ناقص و نادرست می باشد. البته این رویه در مورد
همه رهبران و مسئولان نظام جمهوری اسلامی در دهه دوم انقلاب نیز تکرار شده که ناشی از درک نادرست نویسنده از قدرت، سیاست و پذیرش مسئولیت در چارچوب یک نظام اسلامی است.
در مجموع می توان گفت مطالب کتاب «نتایج انقلاب ایران» در مقایسه با بسیاری از آثار منتشر شده در باب مسائل ایران، نمونه و الگوی یک اثر تحقیقی متوسط است. ارائه حجم زیادی از اطلاعات به همراه آمار، ذکر تاریخ بسیاری از وقایع، شیوه تدوین و طرح مطالب، نظم و تسلسل مطالب، شفافیت و وضوح در بیان مطالب کتاب می تواند از حیث روش شناختی مورد توجه قرار گیرد . اما در مقام تحلیل محتوا مولف با فضای واقعی داخل ایران فاصله دارد. همین امر کتاب را شایسته مطالعه، نقد و ارزیابی می سازد. بالاخره آن که توصیه نهایی وی به سیاستمداران و سردمداران ایالات متحده مبنی عدم مداخله نظامی و سیاسی در امور ایران و واگذاری امور به مردم ایران، نکته بسیار مهمی است که مؤلف پس از چندین دهه مطالعه در مورد جامعه ایران به آن دست یافته است. دکترعلی اکبر کمالی اردکانی دکترای علوم سیاسی از دانشگاه تربیت مدرس
[1]. برای اطلاع بیشتر از زندگی و آثار خانم کدی نک به: www. yrotsih. alcu. ed. / eiddek / [2]. به ترتیب تاریخ
انتشار: - تحریم تنباکو در ایران، ترجمه شاهرخ قائم مقامی، شرکت سهامی کتاب های جیبی، 1356. - ریشه های انقلاب ایران، ترجمه عبدالرحیم گواهی، نشر قلم، 1369. - ایران شناسی در اروپا و ژاپن، (ویراسته رودی متی و نیکی کدی)، ترجمه مرتضی اسعدی، انتشارات بین المللی الهدی، 1371. - نه شرقی، نه غربی، روابط خارجی ایران با امریکا و اتحاد شوروی (ویراسته نیکی کدی و مارک گازیورفسکی) ترجمه ابراهیم متقی و الهه کولایی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1379. - ایران دوران قاجار و برآمدن رضاخان، ترجمه مهدی حقیقت خواه، ققنوس، 1381. [3]. ریشه های انقلاب ایران، پیشین، ص13.
فصلنامه معرفت، شماره 31 گفت و گوى استاد محمدتقى مصباح باآقاى محمد لنسل (رئیس جامعه شیعیان اتریش) اشاره: یک صدمین سال میلاد حضرت امام خمینى ; بهانه خوبى جهت پاسداشت یاد و خاطره آن امام بزرگوار بود. مشتاقان داخلى و خارجى، جهت آشنایى بیش تر با آراء و افکار و شخصیت آن عزیز به دیدار مریدان و دست پروردگان وى شتافتند. آقاى لنسل، از جمله شخصیت هاى برجسته و رئیس جامعه شیعیان اتریش است که با استاد مصباح یزدى، پیرامون شخصیت مذهبى، سیاسى حضرت امام خمینى; به گفت و گو نشستند. با هم این گفت و گو را مى خوانیم: آقاى لنسل: در ابتدا دوست داشتم از جناب عالى تشکر کنم از این که وقت گران قدر خود را در اختیار ما گذاشتید. هدف از صحبت این است که بعضى از ویژگى هاى حضرت امام را به دست آوریم و بفهمیم که شخصیت واقعى آن حضرت چگونه بوده است. بیش ترین نکته اى که توجه جهان را به خود جلب کرد این بود که حضرت امام به عنوان یک روحانى، رهبرى سیاسى را به عهده گرفت و تحولى عظیم در جامعه به وجود آورد. سؤال اول خودم را در این زمینه مطرح مى کنم: ویژگى خاص حضرت امام به عنوان یک رهبر سیاسى چه
بود؟ کدام خصوصیت ایشان شاخص بود؟ استاد مصباح: بسم الله الرحمن الرحیم. خوشوقتم از این که برادران عزیز و مسلمان اتریشى را در این جا زیارت مى کنم. من قبلا دو بار در وین خدمتشان رسیده بودم و از آشنایى با ایشان خوشحال بودم. در واقع، رسیدن به این آشنایى از برکات این انقلاب بود و اگر انقلاب نبود، ما از این برادران اطلاعى پیدا نمى کردیم و شاید ایشان هم با اسلام آشنایى پیدا نمى کردند. در امسال، که به نام امام; نامیده شده، جا دارد ما محور گفت وگوها و دیدارهایمان درباره شخصیت اصلى امام; باشد. من از برادر عزیزمان اجازه مى خواهم به جاى این که فقط درباره امام; به عنوان یک شخصیت سیاسى صحبت بکنم، قدرى عمیق تر به این شخصیت عظیم الهى نگاه کنیم و از یک زاویه بازترى به این مساله بنگریم: اگر نگاهى اجمالى به تاریخ بشریت داشته باشیم، مى بینیم که تحولاتى که پیش از این در تاریخ پیش آمده مرهون شخصیت هاى خاصى است. حتى بعضى گفته اند: اصلا تاریخ ساخته شخصیت هاى برجسته و قهرمان است. اگر ما این نظریه را به طورکلى نپذیریم - که البته قدرى اغراق آمیز است - اما شکى نیست که در تاریخ انسانیت، شخصیت هایى پیدا شده اند که تحولات عظیمى در زندگى بشریت و مردم خودشان ایجاد کرده اند و نقاط عطفى
در مسیر زندگى بشریت ترسیم نموده اند. بعضى از این شخصیت ها قهرمان ملى یا پیشواى بزرگ مذهبى خاص بوده اند و مثلا، در مذهب خود، تحولاتى ایجاد نموده و موجب تکامل آن شده اند یا براى نژاد خاصى مایه پیشرفت هایى شده اند. ولى بعضى از ایشان تاثیرشان بر کل بشریت بوده است. از منظر دیگر، تاثیرى که یک قهرمان و یک شخصیت عظیم بر جامعه مى گذارد گاهى در بعد اقتصادى است، گاهى در بعد علمى و گاهى معنوى خالص. اما گاهى شخصیت هایى پیدا شده اند که یک تاثیر همه جانبه بر زندگى انسان گذاشته اند. تا آن جا که ما اطلاع داریم، شخصیت هاى عظیمى که در تاریخ انسانیت توانسته اند هم در تاریخ کل انسانیت اثر بگذارند و هم زندگى انسان را از همه جهت تحت تاثیر قرار دهند، نمونه هایش را فقط در انبیا: ملاحظه مى کنیم. غیر از انبیا: کسانى که دست پروردگان کامل آن ها و شاگردان تمام عیارشان بوده اند، توانسته اند مشابه تاثیر انبیا: را در جامعه ایجاد کنند. در میان انبیا: مى توانیم به حضرت ابراهیم، حضرت موسى، حضرت عیسى: و به ویژه حضرت محمد(ص) اشاره کنیم. در میان پیروان پیامبر اکرم(ص)، طى چهارده قرنى که از تاریخ اسلام گذشته است، کم تر کسى را مى توان پیدا کرد که این جامعیت را مانند امام خمینى; داشته باشد. از پیروزى انقلاب، قریب بیست سال
گذشته، ولى تصور مى کنم دست کم، دو قرن لازم است تا تاثیرى که امام; در جامعه بشریت گذاشته دقیقا ارزش یابى شود. شاید این جمله حمل بر نوعى تعصب و یا یک عاطفه افراطى بشود، اما شاید تاریخ اثبات کند که دور از واقعیت نگفته ام. امام; به عنوان یک روحانى مذهبى شیعه - که یکى از مذاهب اسلام شناخته مى شود - در دنیا براى مردم شناخته شده است. اما ویژگى خاصى که براى امام; قایل شده اند این است که یک حرکت سیاسى را به وجود آورده و یک تحول سیاسى را سامان داده است. البته شاید برخى این دو حیثیت را از هم جدا کنند و بگویند امام; دو شخصیت داشته: یکى روحانى و دیگرى سیاسى. ولى دست کم، از نظر خود امام; این جور نبوده، تمام ابعاد وجودى ایشان مثل رویه هاى یک هرم متوجه یک نقطه بود. امام; هویت خود را در بندگى خدا مى دانست، وظیفه خودش را این مى دید که دستورات خدا را در زندگى شخصى، در زندگى خانوادگى و سپس در جامعه تحقق بخشد. خواست خدا از انسان در عرصه هاى گوناگون فردى و اجتماعى، جز کمال و سعادت انسان ها نیست و ابعاد فردى، اجتماعى، مادى، معنوى، دنیوى، اخروى، دینى، سیاسى، اقتصادى، سیاسى، امثال این ها از هم قابل انفکاک نیست. همه این ها ابعاد یک موجود
مى باشد و آن موجودى است که به سوى خدا در حرکت است و باید در همه مراحل زندگى، خواست خدا را، که همان کمال و سعادت حقیقى انسان است، تحقق ببخشد. در این جا، بحث ما بر سر ابعاد فردى و شخصى زندگى امام; نیست. ما زندگى امام; و شخصیت ایشان را از تاثیرش در اجتماع بررسى مى کنیم. ابعاد اجتماعى زندگى امام; مانند دایره هاى متداخل است; از زندگى خانوادگى، زندگى شهرى، زندگى در کشور، زندگى شیعیان، زندگى مسلمانان و بعد، زندگى کل انسان ها مثل دوایر متداخلى است که شخصیت امام را احاطه کرده است. به این ترتیب، امام; ابتدا به ساختن خانواده و شاگردانش پرداخت. در ضمن تربیت شاگردان، توانست یارانى براى توسعه حرکت خود در کل جهان پیدا کند. پس از این که یارانى به اندازه ضرورت و قدر نیاز فراهم ساخت شروع به اصلاح جامعه و کشور خودش کرد تا آن را به سمت اهداف الهى نزدیک کند. هر چند امام; در واقع، یک شخصیت مذهبى بود، ولى با اعتقاد به این که مذهب از سیاست جدا نیست، اصلاح جامعه خود را در این دید که از لحاظ دینى و سیاسى - هر دو - متحول شود. فعالیت هاى امام قریب پانزده سال در زمینه کارهاى مقدماتى طول کشید که این منجر به یک تحول بنیادین در
کشور شد تا همه ابعاد اجتماعى و سیاسى و مذهبى را در بر گیرد. به همین دلیل، انقلاب اسلامى ایران تنها یک انقلاب سیاسى نبود، بلکه بیش از هر چیز، یک انقلاب فرهنگى - دینى بود. در طول این مدت، گرچه اولین هدف امام; ایجاد تحول در جامعه ایران بود، ولى ایشان هیچ گاه از رسالت جهانى خود غافل نبود. اولین هدف فراکشورى و فرامیهنى ایشان این بود که شیعیان را در تمامى کشورهاى جهان با معارف اصلى شیعه آشنا کند; از یک طرف، خرافات را از دایره اعتقادات و رفتارهاى آنان بزداید و از طرف دیگر، توجه آنان را به جوهر اسلام و بشریت جلب کند. امام; در این زمینه هم موفقیت هاى چشم گیرى به دست آورد و خواه ناخواه اشتباهات و کژاندیشى هایى که در رفتار بعضى از شیعیان در نقاط جهان وجود داشت به برکت تعابیر ایشان، رو به اصلاح رفت. شیعیان دنیا هم با استفاده از تعلیمات امام;، با حقیقت مکتب اهل بیت: بیش تر آشنا شدند و این عاملى شد که تمامى کشورهاى اسلامى رابطه عمیق ترى با خودشان و با امام; ایجاد کنند. از نکات مهمى که در این جا مى توان مورد توجه قرار داد این بود که امام; شیعیان را به این رسالت خودشان متوجه کرد که در عین حفظ معارف و
اصول مذهب خودشان، رسالتى را که نسبت به وحدت جهان دارند فراموش نکنند. همان گونه که مى دانیم، دشمنان اسلام از دیرباز درصدد بوده اند بین فرقه هاى اسلامى جدایى بیندازند تا همه فرق را تضعیف کنند و زمینه تسلط خود را فراهم سازند. امام; با توجه به این سیاست شیطانى، سعى کردند که وحدت اسلامى را زنده کنند و شیعیان را با سایر فرق اسلامى متحد نمایند. از همین جاست که بین این دایره با دایره گسترده ترى ارتباط برقرار مى شود; یعنى: رسالت امام; از مرز شیعیان هم فراتر مى رود و شامل همه مسلمانان دنیا مى شود. اگر بررسى کنیم که حرکت امام چه تاثیرات عظیمى در مسلمانان سایر فرق در سراسر دنیا داشته، به نتایج شگفت آورى خواهیم رسید. مهم ترین مواردى را که در این زمینه مى توان به آن توجه کرد این است که پس از حرکت امام; و نهضت ایشان، همه مسلمانان جهان به هویت اسلامى خود پى بردند و آن را مایه افتخارشان دانستند. قرن ها بود که استعمارگران با تبلیغات سوء خود، عقیده مسلمانان را نسبت به دین شان و هویت اسلامى شان تضعیف کرده بودند و طورى شده بود که جوانان، به خصوص اسلام را افتخارى براى خودشان نمى دانستند و حتى علاقه نداشتند در بسیارى از مجامع دنیا، خودشان را به عنوان «مسلمان» معرفى کنند. اما پس از نهضت امام
مسلمانان;، نه تنها در کشور ما، بلکه در کشورهاى دیگر هم با سرافرازى، خود را معرفى مى کنند و اسلام را مایه فخر خود مى دانند. اما برکات وجود امام; و نهضت ایشان به این جا هم ختم نمى شود. حرکت امام; نه تنها موجب شد که مسلمانان جهان به اسلام افتخار کنند، بلکه موجب گردید که پیروان سایر ادیان هم به دین دارى خود افتخار کنند. این حقیقتى است که من در طول سفرهاى متعددى که به کشورهاى مسیحى داشته ام، کشیش ها و اسقف هاى مسیحى بر آن تاکید داشته اند که حرکت امام; موجب شد که ما جرات کنیم تا دین خودمان را در جهان ترویج نماییم. امام نه تنها موجب شد اسلام رواج پیدا بکند، بلکه حتى مسیحیت نیز در پرتو اسلام، رواج پیدا کرد. اما همت بلند امام; به این جا هم محدود نشد. و همان گونه که همه مى دانید، ایشان براى رهبر یکى از بزرگ ترین کشورهاى عالم پیام دادند که شما باید آماده شناختن و پذیرفتن اسلام باشید و این مایه سعادت شماست. همه به خاطر داریم پیام تاریخى امام; را که به گورباچف فرستادند و شوک عظیمى در رهبران شوروى ایجاد کردند و تعجب عظیمى را در همه سیاستمداران جهان برانگیختند که در یک چنان موقعیت تاریخى که ایران داشت، چگونه امام; به فکر فرستادن
چنین پیامى براى رهبر کشور عظیم آن دوران - که دومین ابرقدرت جهان بود - فرستادند و قاطعانه پیش بینى کردند که رژیم شما به پایان عمر خود رسیده و صداى در هم شکستن استخوان هایش شنیده مى شود. شما هیچ راهى براى سعادتتان ندارید، جز اسلام و هشدار دادند که مواظب باشید ابرقدرت غرب شما را فریب ندهد و شما را تحت تسلط خودش درنیاورد. اما متاسفانه آن ها این پیام را جدى نگرفتند. و همین اواخر، آقاى گورباچف اعتراف کرد که اگر ما پیام امام; را شنیده بودیم، امروز با این مشکلات مواجه نمى شدیم. اکنون با توجه به این لایه هاى حرکت امام;، مى توانیم از پشت این رفتارهاى فردى، اجتماعى، دینى و سیاسى، چهره نورانى عظیمى را مشاهده کنیم که نورش تمام عالم را فراگرفته است و از نور الهى سرچشمه مى گیرد و واسطه فیضى است که نور را از خداى متعال دریافت مى کند و در همه جهان پخش مى کند و هیچ گاه خود را در یک محدوده جغرافیایى یا محدوده قومى و نژادى و حتى مذهبى محدود نکرد و جز رضاى خدا و خیر خلق خدا، چیزى در نظر نداشت. امیدواریم که با همین معرفت هاى ناقصى که ما از شخصیت امام; پیدا کرده ایم - و دعا مى کنیم که خداى متعال ساعت به ساعت بر علو
درجات ایشان بیفزاید - به ما توفیق دهد که راهى را که ایشان براى ما رسم کرده اند - که همان راهى بود که پیامبر اکرم(ص) و سایر انبیا: براى بشریت ترسیم کرده اند - بپیماییم و جز رضاى خدا و خدمت به خلق او مطلوب و هدف دیگرى نداشته باشیم. آقاى لنسل: از بیانات بسیار واضح و جالب جناب عالى تشکر مى کنم. ولى اگر اجازه دهید، من یک سؤال کوچک را اضافه کنم: در ابتدا، مى خواهم به عنوان تایید مطالبى که شما بیان فرمودید، بگویم که پس از نهضت حضرت امام، پیروان سایر ادیان به هویت خودشان افتخار مى کردند و حتى بین سیاستمداران غربى هم همین طور شده بود. به عنوان مثال، یکى از رؤساى جمهور سابق اتریش اظهار مى داشت که پس از پیروزى انقلاب اسلامى، من هم جرات مى کنم خودم را به عنوان یک مسیحى معرفى بکنم. اما اکنون این سؤال در اذهان مردم غرب مطرح است که چون یکى از ویژگى هاى حضرت امام; و نهضت ایشان این بوده که قدرت سیاسى و رهبرى مذهبى را با هم جمع کرده، آیا این مذهب و نهضت موجب یک استبداد فکرى به روش قرون وسطایى نشده است؟ آیا اصلا این تفکر غرب درست است یا خیر؟ باید اضافه بکنم که جدایى سیاست از دین براى مردم غرب به
عنوان یک پیشرفت تلقى مى شود. با این دید، چگونه مى توان نهضت حضرت امام; را ارزیابى کرد؟ استاد مصباح: این نکته بسیار مهمى است و طبعا حل این مشکل هم به آسانى میسر نیست. مشکل از این جا ناشى مى شود که مبانى فرهنگ امروز غرب در دوره هاى نوین با مبانى فرهنگ انبیا: و از جمله اسلام و امام; از ریشه تفاوت دارد. مهم ترین اختلاف ریشه اى بین این دو فرهنگ آن است که آیا دین از مقوله ارزش هاى اعتبارى و قراردادى است؟ در فرهنگ غربى، از عصر نوزایى به بعد، این گرایش رشد کرده که دین از قبیل مقولات ارزشى، نسبى و قراردادى است; چیزى همانند آداب و رسوم اجتماعى که در جامعه، عده اى یک سلسله آداب و رسوم را مى پسندند و در جامعه دیگر، آن ها را نمى پسندند یا زمانى دیگر تغییر مى کند. این تلقى آن ها از مذهب است; مذهب را از مقولاتى مى دانند که این قابلیت را دارد یک روز آن را بپسندند و روز بعد بخواهند تغییرش بدهند و چیز دیگرى را جایگزین آن کنند. بر این اساس، مى گویند: همان گونه که مردم در انتخاب رنگ لباس و انتخاب آرایه هاى خانه یا انتخاب نوع غذا آزادند، در انتخاب دین هم باید آزاد باشند; چون ملاک مشخصى براى خوب و بد وجود ندارد، تابع
میل ها و سلیقه هاى مختلف است. آن ها تصور مى کردند مقولات دینى از قبیل مقولات ارزشى اعتبارى، نسبى و قراردادى است; یعنى: همین طور که مردم در انتخاب رنگ لباس و نوع غذا و آرایه هاى منزل سلیقه هاى متفاوتى دارند و هیچ کس نمى تواند سلیقه خود را بر دیگرى تحمیل کند، نسبت به دین هم همین طور است; هر کسى هر دینى را خواست به سلیقه خود انتخاب مى کند، بعد هم اگر نخواست عوض مى کند; این لباس را در مى آورد و لباس دیگرى مى پوشد. روى این حساب، تصور مى کنند اگر کسى بیاید، بر دین خاصى تاکید کند و بگوید این دین حق است و همه باید آن را بپذیرند، مثل این است که یک نوع رنگ لباسى را تعیین بکند و بگوید که همه باید این نوع رنگ را بپوشند. این زورگویى است. در این جا هم مى گویند: این سخن که یک دین درست است و سایر دین ها غلط، این هم زورگویى است. این ها از این دید نگاه مى کنند. و دین را مقوله اى نسبى و قراردادى مى پندارند. در این صورت، طبیعى است که وقتى حضرت امام; تمام مردم را دعوت به اسلام مى کند و در بین مذاهب اسلامى، دعوت به تشیع مى نماید و براى تحقق تشیع، نظام ولایت فقیه را مورد تاکید قرار مى دهد، آن ها تصور کنند که
او استبداد به خرج مى دهد. اما فرهنگ ما غیر از این است. ما معتقدیم که مقولات دینى از قبیل مقولات فلسفى، منطقى و ریاضى است. اگر یک فیلسوف یا ریاضیدان یک قضیه علمى را براى مردم بیان کند و بگوید مجموع زوایاى مثلث مساوى دو قائمه است، آیا این استبداد است؟ یا اگر در یک قضیه منطقى، بگویند نقیض موجبه جزئیه سالبه کلیه است، این استبداد است؟ اگر بگویند آب -مثلا- در 100 درجه حرارت، به جوش مى آید این«دیکتاتورى»مى شود؟ اگر دارویى را کشف کنند و در عمل اثبات نمایند که اگر مى خواهید معالجه کنید، باید از آن دارو استفاده کنید، وقتى پزشک دستور مى دهد، این «دیکتاتورى» است؟ بر این اساس، تصور ما این است که یک پزشک خوب آن نیست که بیماران را جمع کند و از ایشان نظرخواهى کند که به نظر شما، این بیمار را چگونه باید معالجه کرد. یا یک مهندسى عمله ها را جمع کند و بگوید: به نظر شما، بهترین نقشه ساختمان کدام است؟ باید یا یک برهان قطعى براى مطلب داشته باشد یا از یک منبع فوق بشرى، علم خود را دریافت کند. اگر مطلبى بر اساس برهان منطقى باشد، قطعى است و دیگر نسبى و قراردادى نمى باشد; مثل براهین ریاضى. دین هم این طور است; همانند
نظریات ریاضى که مبتنى بر برهان هاى ریاضى است و وقتى که اثبات شد، دیگر جاى چون و چرا ندارد، همه باید بپذیرند. بنابراین، ما باید اول این مساله را حل کنیم که آیا مفاهیم دینى از قبیل مقولات قراردادى و نسبى است تا قابل تغییر و تعدد باشد یا نه، از قبیل واقعیات است، حقایق عینى و ثابت - عینى یا ذهنى - است; مثل حقایق ریاضى و منطقى. اگر این جور باشد، نه تخلف برمى دارد و نه قابل کثرت است. هر مساله ریاضى در واقع، یک جواب واقعى دارد و هر جواب دیگرى خلاف آن داده شود، غلط است. بنابراین، بهترین ریاضیدان آن است که به مسائل منطقى ریاضى جواب صحیح بدهد، نه این که راى گیرى کند و به آراء اکثریت واگذار نماید. البته حکم یک سلسله مسائل جزئى و «تاکتیکى» ممکن است در شرایط مختلف زمانى و مکانى تغییر بکند یا به راه حل قطعى هنوز نرسیده باشیم و در مرحله شک و ظن باشیم و جاى تحقیق و اجتهاد و استنباط وجود داشته باشد. در چنین مواردى، البته باید زمینه تحقیق و تفکر براى همگان باز باشد و تا زمانى که برهان یقینى وجود ندارد، نباید هیچ کس را به نظر خاصى ملزم کرد، باید زمینه رشد فکرى و
تحقیق را باز گذاشت. در این موارد، اگر کسى بخواهد نظر ظنى خود را بر دیگران تحمیل کند، این استبداد است و اسلام هیچ وقت چنین چیزى را تحمیل نمى کند. به عنوان مثال، مى توان گفت که در عالم پزشکى، وقتى یک بیمارى جدید و ناشناخته اى در جامعه پیدا مى شود که هنوز استادان پزشکى در زمینه آن تحقیقاتشان به نتیجه یقینى نرسیده، متخصصان راه هاى مختلفى را در تشخیص و کیفیت معالجه آن به آزمایش مى گذارند. در چنین مواردى، اگر یک نفر بیاید، بگوید همه باید بیایند و نظر مرا قبول بکنند، بدون این که هیچ دلیل قطعى داشته باشد، این معقول نیست، استبداد است. در مسائل دینى هم ما چنین مواردى را داریم; مواردى که مستحدث است یا به دلایلى، هنوز نظریه قطعى اسلام را کشف نکرده ایم. این موارد جاى اجتهاد است و صاحب نظران مى توانند نظرات مختلفى بدهند و هیچ کدام نمى تواند نظر خود را بر دیگرى تحمیل کند. آقاى لنسل: من مى دانم که تمام مسائل را نمى توان در این مدت کوتاه بیان کرد، منتهى ما از دو سؤال پاسخ قانع کننده دریافت کردیم. امیدوارم که جناب عالى در فعالیت هاى سیاسى و اجتماعى خودتان توفیقات روزافزون داشته باشید و ما را در دعاهایتان، از یاد نبرید تا ما هم بتوانیم در فعالیت هایى که داریم موفق باشیم. استاد
مصباح: ما از فعالیت هاى مخلصانه شما تشکر مى کنیم و از اعماق دلمان به شما دعا مى کنیم و از شما هم درخواست مى کنیم که به ما دعا کنید; چون خدا دوست دارد که بندگانش به فکر یکدیگر باشند، حتى در مقام دعا کردن هم دیگران را فراموش نکنند. این موجب مى شود که خداوند دعاى بندگانش را در حق همدیگر مستجاب کند، وگرنه معلوم نیست ما براى دعا کردن اولویتى بر شما داشته باشیم. به هر حال، از خداى متعال درخواست مى کنیم که به همه ما توفیق انجام وظیفه عنایت فرماید. آقاى لنسل: اگر ممکن است، خاطره اى از امام برایمان نقل کنید. استاد مصباح: حقیقت این است که زندگى حضرت امام; تمامش درس بود; گفتارشان، راه رفتن شان، نشستن شان، برخاستن شان، درس گفتن شان، معاشرتشان. یکى از خاطراتى که براى همه مشهود بود و براى ما هم آموزنده است این که حضرت امام; وقتى براى درس از منزلشان بیرون مى آمدند، تنها حرکت مى کردند. اگر در بین راه شاگردى از ایشان سؤالى داشت، مى ایستادند، جواب مى دادند و بعد مى گفتند: شما بفرمایید و مجددا خودشان تنها حرکت مى کردند، اجازه نمى دادند کسى پشت سرشان راه بیفتد. این درس بسیار بزرگى است که حتى در موقعیت هاى بسیار مهم اجتماعى هم جز در آن وقتى که دیگر نمى توانستند در برابر هجوم مردم مقاومت کنند
همیشه سعى مى کردند مانند یک فرد عادى در اجتماع راه بروند، حرف بزنند، نشست و برخاست کنند; براى خودشان هیچ امتیازى قایل نمى شدند. خداوند ان شاءالله بر علو درجات ایشان بیفزاید و به ما هم توفیق بدهد که درس هاى خوبى از زندگى ایشان بگیریم.
مجله علوم سیاسى، شماره 16 فراتی، عبدالوهاب تاریخ دریافت: 80 8/ 25/ تاریخ تأیید: 80 9/ 12/ عبدالوهّاب فراتى (1) این مقاله مى کوشد با بازسازى نظریه انقلاب در اندیشه سیاسى امام خمینى(ره) به «درون فهمى انقلاب اسلامى» نزدیک تر شود و تبیین رساترى از علل و عوامل پیدایش انقلاب اسلامى ارائه دهد. تفاوت این منظر با سایر تئورى هاى انقلاب آن است که معمولاً در این تئورى ها انقلاب به عنوان کلیتى یک دست با تمام ارکان و عناصرش مورد مطالعه قرار مى گیرد، در حالى که در این منظر، انقلاب نه از نگاه یک شخص ثالث بلکه از منظر «رهبر انقلاب» که در تمام مراحل وقوعش نقش فعال و تعیین کننده اى داشته است بازخوانى گردد. واژه هاى کلیدى: نظریه انقلاب، امام خمینى، شرایط عینى، شرایط ذهنى.
استکمال نفس و چگونگى تعدیل آنها در جدال با نیروهاى خیر، موضوع علم اخلاق است و مبارزه علیه موانع بیرونى (استبداد) متعلق به حوزه سیاست است؛ از این رو مفهوم «مبارزه و قیام» فصل مشترک اخلاق و سیاست است. 2. استبداد و در تعبیرى سنتى تر قلدرى صفت رذیله اى است که در اثر عدم تهذیب نفس در آدمى ظهور کرده و به تدریج به ملکه اى پایدار تبدیل مى شود؛ از این رو استبداد در نظریه سیاسى امام خمینى، وصف سلطان است نه خصلت سلطنت، این که با چه راهکارى مى توان به مبارزه علیه استبداد و در نهایت به تقلیل یا حذف آن نایل آمد، پرسشى است که امام خمینى پاسخ آن را در برون رفت مشروطیت نمى یابد و علاج آن را در انقلاب مى بیند.
در اندیشه سیاسى امام خمینى، «مشکله استبداد»، اولاً، خصلتى است که به تدریج در نهان شخص ذى شوکت، تبدیل به ملکه مى شود و جامعه را زیر چکمه هاى اقتدارش منکوب مى سازد؛ ثانیا، چنین مشکله اى نه از طریق وعظ و نصیحت حل مى شود و نه مشروطیت مى تواند، به عنوان یک ساخت بیرونى، به تقلیل یا حذف آن همت گمارد. قرین شدن این دو گزاره سیاسى سبب مى شد تا امام خمینى، مسؤولیت تمام نابه سامانى ها را به رأس هرم منتقل سازد و
چاره را در همان نقطه بیابد. تلاقى این دو گزاره، سلسله بحث هاى امام خمینى درباره ولایت فقیه است که در اواخر دهه چهل به تفصیل منقح شده است. در واقع، ولایت فقیه، هم به جابه جایى رأس هرم و جایگزینى فردى عادل و مهذب نظر دارد و هم سازوکار چنین انتقالى را در قالب انقلاب بیان مى کند. هرچند امام خمینى (در اردیبهشت 1323( عالمان دینى را براى برپایى حکومت اسلامى به «قیام» فرا مى خواند، اما براى نخستین بار در کتاب ولایت فقیه از «انقلاب سیاسى» نام مى برد و خواهان سرنگونى سلطنت مى شود: شرع و عقل حکم مى کند که باید نگذاریم وضع حکومت ها به همین صورت ضد اسلامى یا غیراسلامى ادامه پیدا کند. دلایل این کار واضح است، چون برقرارى نظام سیاسى غیراسلامى به معناى بى اجرا ماندن نظام سیاسى اسلام است. همچنین به این دلیل که هر نظام سیاسى غیراسلامى نظامى شرک آلود است، چون حاکمش طاغوت است و ما موظفیم آثار شرک را از جامعه مسلمانان و از حیات آنان دور کنیم و از بین ببریم و باز به این دلیل که موظفیم شرایط اجتماعى مساعدى براى تربیت افراد مؤمن و با فضیلت فراهم سازیم و این شرایط درست ضدشرایط حاکمیت طاغوت و قدرت هاى نارواست... ما چاره اى نداریم جز این که دستگاه هاى حکومتى
فاسد و فاسدکننده را از بین ببریم و هیأت هاى حاکمه خائن و فاسد و ظالم و جائر را سرنگون کنیم. این وظیفه اى است که همه مسلمانان در یکایک کشورهاى اسلامى باید انجام بدهند و انقلاب سیاسى را به پیروزى برسانند.(4) با این همه، به راه انداختن انقلاب سیاسى، در فضایى که اغلب عالمان دینى و روشنفکران ایرانى متأثر از گفتمان مشروطیت بودند، تحولى بعید به نظر مى رسید؛ به ویژه آن که بسیارى از مراجعِ حوزه علمیه، به دلیل سرخوردگى هاى ناشى از فرجام مشروطیت و نیز ترس و واهمه از تعرضات علنى رضاخان، در انزوا و حیات تقیه آمیز به سر مى بردند و علاقه چندانى به بازگشت مجدد به عرصه سیاست نداشتند. مراجع مهم معاصر امام خمینى، آیة الله عبدالکریم حائرى یزدى و آیة الله سیدمحمدحسین بروجردى بودند که به واسطه یا بى واسطه، از شاگردان علماى مشروطه خواه به حساب مى آمدند و اگر تمایلى به پایان بخشیدن به دوره انشقاق خود از سیاست داشتند، علاقات سیاسى خویش را تنها در گفتمان مشروطیت با وعظ و انذار دنبال مى کردند. این گفتمان که در آغاز نهضت اسلامى بر اندیشه و عمل امام خمینى نیز تأثیر گذاشته و او را تا حدودى به احیاى مجدد آن امیدوار ساخته بود، در واقع مسیرى بود که گذار از
آن براى اثبات ناکارآمدى نظریه مشروطیت ضرورت داشت. امام خمینى در شرایطى وارد عرصه سیاست شد و به نقد دولت پهلوى پرداخت که سکوت سراسر این گفتمان را فرا گرفته و بى رونقى مجادلات و مطالبات مشروطه طلبى از یک سو و اقتدار بى چون و چراى محمدرضا شاه از سوى دیگر، آن را علیل کرده بود؛ نه کسى علاقه اى به پیگیرى آرمان هاى برآورده نشده مشروطیت داشت و نه کسى جرأت نقد کردن دولت پهلوى را در سر مى پروراند. جسارت امام خمینى در نقد جدى و صریح دولت، شجاعتى بود که بسیارى از طرفداران مشروطه از انجام آن ناتوان بودند. بدون شک ایستادگى امام خمینى در قبال حوادثى از قبیل لایحه انجمن هاى ایالتى و ولایتى و کاپیتولاسیون، در فروپاشى سکوتِ توأم با تقیه سال هاى پس از کودتاى 28 مرداد 1332، نقش مهمى ایفا کرد و جرأتى که به مجموعه حوزویان بخشید، در متزلزل ساختن نظریه سلطنت مشروطه، تأثیر زیادى بر جاى نهاد؛ به ویژه آن که امام خمینى با کشاندن مبارزه به کانون اصلىِ آن، یعنى حوزه علمیه قم، عملاً علما و مراجع وقت را به یک رویارویى ناخواسته کشاند و بخش وسیعى از روحانیون و مراجع را به نیروى اپوزیسیون مبدل ساخت و وضعیتى پدید آمد که در آن، حوزه جزء لیست سیاه
ساواک قرار گرفت و هیچ مرجع طراز اولى، حداقل در ظاهر، نمى توانست با رژیم پهلوى ارتباط برقرار کند. با این همه، سکوت شکسته شده نمى توانست به براندازى، که امام خمینى در سال 1348 به آن فراخوان داده بود، منجر شود. مسأله براندازى نیازمند خلق شرایط و عوامل دیگرى بود که بعدها در بحران سال 1356 به وجود آمد و لبیک به فراخوان امام خمینى عمومى و فراگیر شد. بعضى(5) در تشبیه این مسأله، مثالى را نقل مى کنند که روزى یکى از اعضاى ارکستر، بنا به دلایل شخصى، فرد دیگرى را به جاى خود مى فرستد و با نشان دادن حرکاتى، طریقه نواختن ویالون را به او یاد مى دهد. فردا که بر صحنه حاضر مى شود و گروه آرایش مى گیرد، کنداکتر یا رهبر ارکستر، براى هدایت و هماهنگ کردن نوازندگان، حرکاتى را انجام مى دهد، اما هیچ کس با حرکات او هماهنگى ندارد، وقتى رهبر ارکستر جلو مى رود، متوجه مى شود همه نوازندگان حاضر جاى نوازندگان اصلى آمده اند. در دوره اى که به آن اشاره شد، امام خمینى به مثابه کنداکتر، دیگران را به موسیقى براندازى فرا مى خواند، اما هیچ کس نوازندگى نمى داند و هر کس جاى دیگرى آمده است. یک دهه بعد وقتى امام خمینى در سال 56 شروع به انجام حرکات نواختن مى نماید، همه
در حالى که هیچ عضوى غیبت ندارد، با حرکات دست او هماهنگ شده و سرود سرنگونى را سر مى دهند؛ از این رو اگر امام خمینى در سال 1349 در پیام خود به حجاج بیت الله الحرام، جمله «اساسا اسلام با اساس شاهنشاهى مخالف است. هر کس سیره رسول خدا را در وضع حکومت ملاحظه کند، مى فهمد اسلام آمده است این کاخ هاى ظلم شاهنشاهى را خراب کند. شاهنشاهى از کثیف ترین و ننگین ترین نمونه ارتجاع است» را به منظور حفظ سلامت پخش کنندگان آن پیام در مراسم حج آن سال، از جمله حجةالاسلام محتشمى و همسرش، حذف مى کند،(6) در اوج مبارزه سرنگونى آن را حتمى مى داند و رسما اعلان مى کند: «موافقت با نظام شاهنشاهى، چه به صراحت و چه به وسیله طرحى که لازمه اش بقاى آن است، خیانت به اسلام و قرآن کریم و مسلمین و ایران است و هر کس با هر اسم، با آن موافقت نشان دهد، مطرود و اجتناب از آن لازم است».(7) به همین دلیل، امام خمینى در پاسخ به سؤال روزنامه الهدف لبنان و رادیو اتریش مبنى بر این که رژیم شاه تصمیم دارد قانون اساسى را با شریعت اسلام متناسب و تعدیل کند، مى افزاید: «اینها همه دروغ است. اگر راست مى گویند اول چیزى که در قانون اساسى مخالف با اسلام
است سلطنت شاه و اصل رژیم سلطنتى است»(8) که باید برداشته شود.
مسأله سرنگونى نخستین بار در دوران تبعید امام خمینى به عراق مطرح شد و تا قبل از آن، مسبوق به بیان نبود. بر خلاف پیش بینى ساواک مبنى بر این که فضاى علمى و غیرسیاسى حوزه علمیه نجف اشرف، امام خمینى را به درون خود فرو خواهد بُرد و دورى ایشان از تحولات داخلى ایران، به حاشیه رفتن همیشگى او را سبب خواهد شد، «نظریه انقلاب» در آن دیار ارائه گردید؛ نظریه اى که با ایراد خدشه در مبادى و اصول سلطنت و نکوهش وضع موجود، زمینه را براى براندازى آن و طرح نظام ایده آل فراهم ساخت. در واقع در دوره اى که گفته مى شد تفکر سنتى شیعه نظریه انقلاب ندارد و یا این که این تفکر باید علم مبارزه را از مارکسیسم به عاریت گیرد،(9) امام خمینى به دور از هیاهوى دنیاى مدرن، در مسجد شیخ مرتضى انصارى نجف اشرف، نظریه انقلاب را در جمع شاگردانش بیان کرد و براى همیشه نظریه «وفاق و سازگارى با قدرت دنیوى» و «حاکمیت دوگانه شاهان و فقیهان» را که از دوران صفویه به این سو، بر اندیشه سیاسى ایران سایه افکنده بود زیر سؤال برد. اما این که امام خمینى چگونه مى خواست انقلاب سیاسى به راه
اندازد و با چه شیوه اى ساختار موجود قدرت را سرنگون سازد، پرسشى بود که روند نهضت اسلامى به استناد سیره سیاسى ایشان، بدان پاسخ گفت. پى گیرى این مسأله از آن جهت اهمیت پیدا مى کند که ما را به درون فهمى انقلاب اسلامى نزدیک تر مى سازد و تبیین رساترى از علل و عوامل پیدایش این انقلاب در اختیار مى گذارد. تبیینى که در ذیل نظریه هاى موجود در باب انقلاب، حاصل نمى گردد. به طور کلى در فهم چرایى و چگونگى یک انقلاب، ممکن است این پدیده از دو منظر کالبد شکافى شود: در نخستین منظر، «انقلاب» به عنوان کلیتى یک دست و با تمام ارکان و عناصرش، مطالعه مى شود و مطالعه گر به آن همانند شخص ثالث نظاره مى کند و در نهایت به تبیینى از علل و عوامل پیدایش آن دست مى یابد. این نحو از نظاره تاکنون به گروه هاى متعددى تقسیم شده است: گروه اول نظریه هاى کلاسیک انقلاب است که هم داعیه گسترده اى داشتند و هم به طور عمده بر یک عامل تأکید مى کردند؛(10) گروه دوم، نظریه هاى جدیدترى بودند که مانند اسلاف خود داعیه تعمیم پذیرى داشتند، اما با دخالت دادن عواملى چند، از تحلیل هاى تک عاملى پرهیز کرده و به تبیین احتمال وقوع انقلاب بسنده کردند؛(11) گروه سوم، نظریه هاى چند دهه اخیر بودند که ادعاى
تعمیم پذیرى را رها کرده، ضمن بررسى جزئیات، به تجزیه و تحلیل انقلاب هاى جهان سومى همت گماشتند؛(12) سرانجام نظریه هاى حدودا دو دهه اخیرى که صرفا به تحلیل انقلاب اسلامى پرداختند.(13) در دومین منظر، انقلاب از نگاه رهبر آن که در تمام مراحل وقوعش، نقش فعّال و تعیین کننده اى داشته است، مورد مطالعه قرار مى گیرد و از او خواسته مى شود تا به تبیین علل و عوامل چنین حادثه اى همت گمارد. در واقع به جاى این که ما با بهره گیرى از نظریه هاى موجود انقلاب، داستان انقلاب را تعریف کرده و سرنخ کلاف سردرگم آن حادثه را پیدا کنیم، سرگذشت وقوعش را از زبان رهبر آن مى شنویم. از این منظر ما نیازمند درون فهمى اندیشه و سیره سیاسى امام خمینى در عمل «انقلاب سیاسى» هستیم. تاکنون بازسازى هاى متنوعى از نظریه انقلاب در آثار سیاسى امام خمینى را نویسندگان داخلى و خارجى ارائه داده اند،(14) که ما در این اثر تا حدودى از الگوى «بهزاد دوران»(15) استفاده مى کنیم.
اولین نکته اى که در بازسازى نظریه انقلاب در اندیشه امام خمینى به چشم مى خورد، تفکیک بین دو انقلاب مادى و معنوى است که هر یک داراى ویژگى هاى مخصوص به خود است. هرچند به گفته ایشان «قوه مقاومت» در قبال ستم و بى عدالتى دولت، جزو «طبیعى ساختمان بشر»(16) است،
لکن غایت از شوریدن و انگیزه مقاومت کردن، وجه تمایز بین این دو انقلاب است. از نظر امام خمینى، «همه انقلابات به جز انقلاب اسلامى، به دنبال اهداف مادى بوده و در حصار از میان رفتن یک حکومت و روى کارآمدن حکومتى دیگر محدود مانده اند». این «انقلاب با انقلاب هاى سایر کشورها و انقلاب هایى که در دنیا اتفاق افتاده است، فرق دارد. انقلاب هایى که در دنیا تاکنون اتفاق افتاده است، قدرت را از دست یک قدرتمند ، یک جابر، به دست جابر دیگرى، که یا مثل این یا بالاتر از این است، منتقل کردند. شما مطالعه کنید در حال انقلاب هایى که در دنیا پیدا شده است یا کودتاهایى که هر روز واقع مى شود و شده است، ببینید که آیا وضع آن جا چطور است، جز این است که با اغفال مردم یک انقلاب پیدا شده است و یک قدرتى را به کنار گذاشته اند، یک قدرت مشابه او یا بدتر از او سرکار آورده اند؟ هیچ در حال ملت ها فرق حاصل نشده است یا حال ملت ها بدتر شده است.(17) انقلابات در دنیا زیاد واقع شده است و یک حکومت رفته، حکومت دیگر آمده است. یک رژیم رفته، رژیم دیگر آمده است، ولى انقلاباتى که آمده است باید دید انگیزه انقلاب چه بوده است و
براى چه چیز انقلاب واقع شده و ثمره این انقلاب چى هست و چه بوده. انقلاب فرانسه، شوروى و سایر انقلاباتى که در عالم واقع شده است، یک انقلاباتى بوده است و رژیم ها تغییر کردند به رژیمى دیگر، حکومت تغییر کرده به حکومت دیگر، اما انگیزه، انگیزه مادى است، انگیزه دنیایى بوده است. آن وقتى که روسیه قیام مى کند و رژیم سابق را از بین مى برد، انگیزه اش این بوده است که این دنیا دست من باشد نه دست او... یأکلون کما تأکل الانعام. مثل همان حیواناتى که با هم جنگ مى کنند و یکى، دیگرى را از بین مى برد. انگیزه یک انگیزه طبیعى است. یک انگیزه دنیایى است.(18) از این رو انقلابات معمول دنیا در منظر امام خمینى، به واسطه بروز فشارهاى طولانى و طاقت فرساى اقتصادى سیاسى از یک سو و منازعه قدرت میان نخبگان سیاسى از سوى دیگر، به وقوع پیوسته اند. الگوى تحلیلى تبیین انقلاب هاى دنیایى بر خلاف انقلابات مادى که به صرف فراهم بودن شرایط عینى و در اثر منازعه قدرت میان دولت و اپوزیسیون رخ مى دهند، انقلاب اسلامى ماهیتى دیگر دارد؛ ماهیتى که به گفته امام خمینى «من نمى توانم اسمى رویش بگذارم الاّ این که این نهضت الهى بود»(19) و نیز ماهیتى که در هیچ یک از تئورى هاى موجود
نمى گنجید، بلکه برعکس آنها را مبتلا به انواع ترمیم ها و رفو کردن ها مى کرد. به طور کلى از منظر امام خمینى، سلسله عواملى که به سرنگونى و نیز برقرارى نظام بدیل منجر شد، عبارتنداز: 1. اراده الهى: به عقیده امام خمینى، پیش از آن که دریابیم چه عوامل ذهنى و عینى موجب پیدایش انقلاب اسلامى شد، باید پدید آمدن نفس شرایط عینى و ذهنى را محصول عنایت و اراده خداوند بدانیم. تأثیر عنایت خداوند در پیروزى نهضت اسلامى، به گونه اى بود که به گفته ایشان «این انقلاب نه به تبلیغات من و شما به راه افتاد و نه هم روحانیت جنود خداوند بود. هیچ کس از جناح هاى سیاسى نمى تواند ادعا کند که او خالق انقلاب است، اگر اراده خداوند به آن تعلق نمى گرفت، حتى شعار مرگ بر سلطنت پهلوى نیز بر زبان هیچ یک از شماها جارى نمى شد».(20) مثل این که یک برنامه الهى در کار بوده است، دست بشر آن چنان قدرتى ندارد که این طور مردم را بیدار کند، که همه طبقات و همه بچه ها و بزرگان اینها با هم به یک راه بروند... این یک مطلب غیرعادى است که امروز لطفى از جانب خداى تبارک و تعالى به ملت ایران است.(21) 2. آگاهى و بیدارى مردم: متوجه ساختن ضمیر مردم به
ماهیت اصیل اسلام و نیز مسائلى که پیرامون آنان مى گذرد، دومین عامل انقلاب است که خود نیز از متعلقات اراده الهى به حساب مى آید. این مسأله که امام خمینى از آن به نقطه امید یا خروج از حالت رخوت، بى خبرى و سستى یاد مى کند،(22) همان تغییر انفسى است که مستند به آیه شریفه «انّ الله لایغیّر ما بقوم حتى یغیّروا ما بأنفسهم» مى باشد. نخستین گام در بیدارى انسان ها، آگاهى یافتن آنها از خطرى است که اسلام واقعى را تهدید مى کند و این آگاهى، قرین شناخت اسلام اصیل و نیز بازشناسى آن از اسلام دروغین است؛ از این رو امام خمینى در جمع شاگردان خود در نجف اشرف که بعدها مسؤولیت آگاهى بخشى به مردم را بر عهده گرفتند فرمود: ما موظفیم ابهامى را که نسبت به اسلام به وجود آورده اند، بر طرف سازیم. تا این ابهام را از اذهان نزداییم، هیچ کارى نمى توانیم انجام دهیم. ما باید... این ابهامى را که بر اثر تبلیغات سوء چند صدساله نسبت به اسلام در اذهان حتى بسیارى از تحصیلکرده هاى ما پیدا شده رفع کنیم، جهان بینى و نظامات اجتماعى اسلام را معرفى کنیم، حکومت اسلامى را معرفى کنیم تا مردم بدانند اسلام چیست و قوانین آن چگونه است... مردم اسلام را نمى شناسند... شما مطمئن باشید
اگر این مکتب را عرضه نمایید و حکومت اسلامى را چنان که هست به دانشگاه ها معرفى کنید، دانشجویان از آن استقبال خواهند کرد. دانشجویان با استبداد مخالفند، با حکومت هاى دست نشانده و استعمارى مخالفند، با قلدرى و غارت اموال عمومى مخالفند، با حرام خورى و دروغ پردازى مخالفند، با اسلامى که چنین طرز حکومت اجتماعى و تعالیمى دارد، هیچ دانشگاه و دانشجویى مخالفت ندارد.(23) مسلما این اسلام با اسلامى که مى گویند افیون جامعه است، تفاوت جدى دارد. اینها «مى خواهند مسلمین را خراب کنند، مى خواهند مسلمین را از اسلام جدا کنند و مسلمین خواب بروند و آنها مال مسلمین را بخورند. این کلام افیون است نه اسلام افیون است.(24) در واقع تمییز اسلام اصیل از دروغین و متوجه ساختن مردم به آن، همان «انقلاب درونى» است که به گفته امام خمینى، تا حاصل نشود انقلاب بیرونى یا جابه جایى قدرت صورت نخواهد گرفت.(25) دلیل این امر نیز برخاسته از ماهیت عدالت خواهانه، ستم ستیزى و منکَرگریزى اسلام است که متوجه ساختن نفوس و فطرت آدمیان به آن و آنچه در پیرامون آنان مى گذرد، خود مدخلى بر پیدایش شورش هاى منتهى به انقلاب بیرونى است. «إنّ الله لایغیّر ما بقوم حتى یغیّروا ما بأنفسهم»، یک واقعیتى است و دستور؛ واقعیت به این معنا که تغییراتى در یک ملتى
و در یک قوم حاصل بشود، این منشأ یک تغییرات تکوینى، تغییرات جهانى و تغییرات موسمى مى گردد، و دستور است به این که تغییراتى که شما مى دهید، تغییراتى باشد که آن تغییرات دنبالش یک تغییراتى به نفع شما باشد. شما ملاحظه کردید که این پیشرفتى که ملت ایران کرد مرهون آن تغییرى بود، تحولى بود که در نفوس پیدا شد، ما یک قومى بودیم... که به واسطه تغییرات سوء که در طول تاریخ شده بود و به واسطه سلطه همه جانبه اجانب و دست نشاندگان اجانب، به یک صورتى درآمده بود که این صورت، پذیرش اسلام سابق را مى کرد... تغییرى بود که از فطرت سالم انسانى، متحول شده بود به یک انسان غیر سالم... و به حمداللّه در این نهضت، تغییر و تحول از آن طرف شد، یعنى یک ملت تحت فشار در طول تاریخ با این فشار خو گرفته بود و پذیرفته بود این ظلم را و پذیرفته بود این چپاول گرى را، در یک مدت کوتاهى متحول شد به یک ملت که پذیرش هیچ یک از این ظلم را نداشت... پس قوم ما یک تحولى پیدا کرد، تغییرى پیدا کرد، تا این تغییر حاصل نشده بود، تغییر نفسانى حاصل نشده بود، این قوم مورد تغییر واقعى که رفتن یک رژیم طاغوتى
و آمدن یک رژیمى که اسلامى باشد، این معنا حاصل نمى شد.(26) 3 . کارگزاران بیدارى یا عاملان تحوّل: اما چگونه امام خمینى مى توانست به تحول درونى مردم نائل گردد و با خلق انقلابى درونى، مقدمات سرنگونى را فراهم سازد؟ مسلما نیازمند به کارگزارانى بود که توانایى بیدار کردن وجدان خفته مردم را داشتند. از نظر امام خمینى قشرهاى فرهنگى، روشنگران جامعه اند که در وهله نخست علما و روحانیون و در ردیف بعد دانشگاهیان قرار دارند. ایشان با بیان این مطلب که «بزرگ ترین کارى که از ما ساخته است بیدار کردن و متوجه ساختن مردم است»(27) علما و زعماى اسلام را به نشر حقایق و گفت وگو با مردم دعوت کرد و از آنان خواست تا در قبال فجایعى که رخ مى دهد سکوت نکنند و به بهانه لزوم تقیه، به انزوا نروند؛ از این رو مسؤولیت اصلى عاملان تحول، زدودن زنگارهاى فراموشى از اسلام واقعى و عرضه خالصانه آن به عموم مردم است. در درجه بعد، نقد وضع موجود و ناسازگارى آن با آموزه هاى اسلام اصیل و بالأخره معرفى مقصران اصلى چنین اوضاعى که امام خمینى از آنها به «استبداد و استعمار» یاد مى کرد، از وظایف مهم کارگزاران بیدارى به حساب مى آمد. وظایفى که در روند نهضت از سوى جریان روشنفکرى دینى
و نیز روحانیون به خوبى انجام گرفت و اسلام خواهى و استبداد ستیزى، حلقه اتصال همه انقلابیون پیرو امام خمینى به حساب آمد. 4. غیر منعطف بودن نظام سیاسى و کاهش تدریجى مشروعیت: روند تدریجى آگاهى مردم از دو مؤلفه اسلام اصیل و ناسازگارى نظام سیاسى وقت با آن، در ضمن خود افول تدریجى مشروعیت آن نظام را فراهم مى ساخت و شکاف ساده جامعه با دولت را تبدیل به یک شکاف فعّال مى کرد. شکاف به وجود آمده، به دو طریق مى توانست ترمیم یا فعّال گردد: راه اول آن بود که ساختار قدرت، با درکى عمیق از بحران مشروعیت و ناهمخوانى ذهنى و عملى مردم با آن، از خود انعطاف نشان دهد و به خواسته ها و مطالبات جامعه دینى تن دهد؛ راه دوم آن بود که لجاجت دولت و بى کفایتى آن در حل بحران، مردم را به براندازى و راه هاى خشونت آمیز علاقه مند کند. مسلم بود که سلطنت پهلوى، ساختارى غیر منعطف داشت و شاه نیز ضعیف تر از آن بود که بتواند بین خود و اپوزیسیون تفاهم ایجاد کند. امام خمینى در این باره مى فرماید: اگر یک کشور بخواهد یک کشور سالمى باشد باید بین دستگاه حاکمه با ملت تفاهم باشد، مع الاسف در رژیم هاى شاهنشاهى و به خصوص در رژیم اخیر، این معنا
عکس بود، یعنى دستگاه حاکمه در یک قطب واقع شده بود و ملت هم در یک قطب. این دستگاه حاکمه کوشش مى کرد با ارعاب، فشار، آزار، شکنجه، حبس و امثال اینها با ملت رفتار کند و ملت هم اگر زور نداشت کوشش مى کرد که مالیات نپردازد، از زیر بار همه چیز در برود، هر چه بتواند کارشکنى کند براى دولت، و از این جهت هى شکاف بین مردم و دولت حاصل مى شد و دولت هم هیچ پشتیبان نداشت و دستگاه حاکمه، یک امر (به خیال خودش) مستقلى بود که هیچ ارتباطى با ملت نداشت، ملت هم به او هیچ اعتماد نداشت. او را دشمن خودش مى دانست با پایگاه نداشتن در پیش ملت ناچار باید کنار برود و رفت. این باید یک عبرتى باشد براى دولت ها.(28) 5 . از کار افتادن دستگاه سرکوب هیأت حاکمه: گسست به وجود آمده که به تعبیر امام خمینى به دو قطب متضاد ملت و دولت مبدل شده بود، با آغاز بحران 1356، بر اثر بروز عوامل شتابزا، به یک رویارویى جدى و شورش همگانى تبدیل گردید. خیزشى که از نگارش مقاله توهین آمیز در روزنامه اطلاعات درباره امام خمینى در هفدهم دى ماه همان سال آغاز شد، هیچ کس تصور نمى کرد که به برچیدن بساط سلطنت
2500 ساله شاهنشاهى بینجامد. حتى محمدرضا شاه نیز خیال مى کرد که مى تواند شورش هاى خیابانى را با استفاده از ارتش و نیروهاى مسلح همانند قیام پانزده خرداد 1342 خاموش کند و به غائله پایان دهد، امّا چنین نشد و «بدنه ارتش» نیز متأثر از جریان انقلاب درونى، به تدریج به مردم پیوست و به افول آن سلطنت تسریع بخشید. یک ملتى که هیچ ابزار نداشت و هیچ اسلحه نداشت... بر یک قدرتى که تا دندان مسلح بود و دنبالش هم امریکا بود که مى گفت ما پشتیبانى مى کنیم... این قدرتى که پشتوانه اش هم قدرت هاى ابرقدرت بود... به دست اینها از بین رفت؛ البته ارتش هم کمک کرد، اما بعد از این که اینها فریادهایشان را کردند آنها را هم متحول کردند. ارتش را از این فداکارى که به خیال خودشان براى آن مردک داشتند منحرف کردند به این طرف، یک عده اى که البته از آن بزرگ ها بودند که فرار هم کردند، مع الوصف بسیارشان و بعضى شان گرفتار شدند، دیگران هم متحول شدند، آنها
برگشتند به این طرف، نیروى هوایى همین طور، نیروهاى دیگر هم همین طور، هوانیروز هم، همافران، اینها متحول شدند. این تحولات هم که در آنها پیدا شد باز یک امر عادى نبود که این طور متحول کرد یک ارتشى را، متحول کرد که بتوانند بر خلاف شاه... قیام بکنند. اینها همه بر خلاف یک امر عادى واقع شد، غیرعادى بود.(29) در جایى دیگر مى افزاید: «این نهضت... خُب دیدید که یک وضع انسانى پیدا شده، یک تحول پیدا شده بود که سرباز وقتى که آمد توى کوچه ها، مردم گُل به او ریختند، آن گریه مى کرد و به آنها اظهار محبت مى کرد».(30) در کنار شرایط ذهنى که امام خمینى از آنها به تغییر انفس یاد مى کرد، شرایط عینى نیز وجود داشت که زمینه هاى اصلى تقابل ملت و دولت را فراهم مى ساخت. این شرایط به گفته امام خمینى، از «شدت فشار خارجى و داخلى»(31) نشأت مى گرفت. ایشان در این خصوص مى فرماید: این ظلم هایى که شما در محل خودتان ادراک کردید... همه ماها اینها را دیدیم منتهى ما به یک وضعى، شما به یک وضعى... یکى از چیزهایى که موجب پیروزى شماها شد، همین زیادى ظلم و زیادى اختناق [بود]، این اختناق وقتى زیاد شد انفجار از آن پیدا مى شود. دنبال این اختناق طولانى،
هى عقده ها زیاد مى شود و منتظرند که یک صدایى درآید، صداى اولى، فریادى درآید، دیگران دنبالش بروند... اینها به اسم آباد کردن، خراب کردند، به اسم این که مى خواهیم اینها را شهرى کنیم و به تمدن، به اصطلاح خودشان، برسانیم خرابى کردند و مملکت را به هلاکت کشاندند، همه اقشار ملت ناراضى شدند، منتها جرأت صدا نداشتند تا یک وقتى کم کم صدا بلند شد ... آن عقده ها یک دفعه با هم مجتمع شد و انفجار حاصل شد و این انفجار موجب این شد که در عین حالى که دست همه خالى بود و آنها هم با همه قدرتى که داشتند نتوانند مقاومت کنند و مهم هم این بود که این انفجار دنبال یک توجهى به اسلام بود. ایمان مردم، اسباب این معنا شد که اینها با هم فریاد کنند و با هم جلو بروند؛ بنابراین آن معنایى که شماها را پیروز کرد و آنها را شکست داد، آن معنا این بود که آنها ستمگر بودند و شما که مظلوم بودید کم کم یک عقده ها پیدا شد و بعد هم توجه اسلام پیدا شد و همه با هم با توجه به اسلام جلو رفتید.(32) با این همه، ظهور امام خمینى در اوایل دهه چهل و نیز شجاعت ایشان در به فعلیت
رساندن آموزه هاى اصیل اسلامى، همان واسطه مادى تحقق اراده الهى در بیدارى و آگاهى مردم بود که در تئورى ماکس وبر به «ظهور کاریزما» شهرت دارد. بدون شک اگر آیةالله خمینى که در آستانه بحران سال 56 به امام خمینى معروف شد و جایگاه رفیعى در میان مردم و نیروهاى مخالف شاه پیدا کرد، در چنین دوره اى ظهور نمى کرد و زنگارهاى فراموشى از اسلام واقعى را نمى زدود و در قبال تبعات منفى اصلاحات شاه، به ویژه در قضیه انجمن هاى ایالتى و ولایتى و نیز مسأله کاپیتولاسیون، شجاعانه نمى ایستاد، معلوم نبود بحران طبیعى به وجود آمده، بدل به بحرانى فعّال شود و یا حداقل سر از انقلاب و واژگونى سلطنت پهلوى در بیاورد. الگوى تحلیلى تبیین انقلاب اسلامى با بهره گیرى از اندیشه امام خمینى
1 دانش آموخته حوزه علمیه قم و فارغ التحصیل کارشناسى ارشد علوم سیاسى دانشگاه باقرالعلوم(ع) . 2 soleT. 3 citamelborP lacigolotnO. 4 . امام روح اللّه خمینى، ولایت فقیه، ص 40. 5 . دکتر فرهنگ رجایى. 6 .سیدحمید روحانى، نهضت امام خمینى، ج 2، ص 703 و نیز سند 254 (متن دستخط امام خمینى در ص 994(. 7 .صحیفه نور، ج 1، ص 590 . امام در این جا دیدگاه هاى آقایان شریعتمدارى، بازرگان و میناچى را نقد
مى کند، ازاین رو در پاسخ به نامه آیة الله نجفى مرعشى با صراحت مى نویسد: «ما همه موظف هستیم که از پا ننشینیم تا سقوط سلسله بى حیثیت پهلوى» (همان، ج 1، ص 601(. 8 .همان، ج 2، ص 483. 9 .به نقل از: محمد شفیعى فر، درآمدى بر مبانى فکرى انقلاب اسلامى، ص 278. 10 .مهم ترین نظریه پردازان کلاسیک انقلاب عبارتند از: مارکس، دورکهایم، پاره تو، وبر و دوتوکویل. 11 .نظریه هاى متأخر تبیین انقلاب، در دو سطح خرد و کلان، قابل بررسى اند: الف) نظریه هاى سطح خرد: 1 نظریه هاى روان شناختى؛ 2 نظریه هاى اقتصادى یا گزینش عقلانى. ب) نظریه هاى سطح کلان: 1 نظریه هاى جامعه شناختى، مثل «تحلیل تاریخى مقایسه اى و انقلابات نوساز»، برینگتون مور در کتاب ریشه هاى اجتماعى دیکتاتورى و دمکراسى یا «تبیین انقلاب هاى اجتماعى» و تدا اسکاچ پل در کتاب دولت ها و انقلاب هاى اجتماعى؛ 2 نظریه هاى سیاسى، مثل نظریه «توسعه ناموزون» ساموئل هانتینگتون یا «الگوى سیاسى بسیج منابع» چارلز تیلى. 12 .وقوع دو انقلاب در اواخر دهه 1970 در ایران و نیکاراگوا همراه با ناآرامى ها، شورش ها و قیام هاى وسیع مردمى در بسیارى از بخش هاى جهان سوم، به نسل جدیدى از نظریه پردازان در مورد انقلاب شکل داد. اینان با بررسى نقادانه نظریه هاى قبلى به این نتیجه رسیدند که بسیارى از آن نظریه ها، انتزاعى، غیرتاریخى و یک سونگرند،
حال آن که انقلاب ها مانند بسیارى دیگر از پدیده هاى اجتماعى، پیچیده تر از آنند که بتوان همه آنها را در قالب واحدى تبیین کرد. از این دسته مى توان به کوشش هاى جان فوران، جف گودوین و جان والتون اشاره کرد. 13 .از میان این نظریه ها مى توان به پنج تبیین اشاره کرد: الف) تأکید بر اهمیت فرهنگى انقلاب، مانند على دوانى در کتاب نهضت روحانیون ایران، حامد الگار در کتاب ریشه هاى انقلاب اسلامى و آصف حسین در کتاب ایران اسلامى، انقلاب و ضد آن. ب) عوامل اجتماعى اقتصادى، مانند رابرت لونى در کتاب ریشه هاى اقتصادى انقلاب ایران، محمد على همایون کاتوزیان در کتاب اقتصاد سیاسى ایران و تدا اسکاچ پول در مقاله «دولت تحصیل دار و اسلام شیعى در انقلاب اسلامى». ج ) عوامل روان شناختى، مانند ماروین زونیس در کتاب شکست شاهانه و فرخ مشیرى در کتاب دولت و انقلاب اجتماعى در ایران. د) رهیافت سیاسى مانند، یرواند آبراهامیان در مقاله «علل ساختارى انقلاب ایران» و میثاق پارسا در کتاب ریشه هاى اجتماعى انقلاب ایران. ه ) رهیافت چند سببى، مانند مایکل فیشر در کتاب ایران از اختلاف مذهبى تا انقلاب، نیکى آر.کدى در کتاب ریشه هاى انقلاب ایران و فرد هالیدى در مقاله «انقلاب ایران: توسعه ناموزون و مردم گرایى مذهبى». (جهت مطالعه ر.ک: عبدالوهاب فراتى رهیافت هاى نظرى
بر انقلاب اسلامى و بهزاد دوران، «بازسازى نظریه انقلاب در آثار امام خمینى (ره)»، نامه پژوهش (ویژه اندیشه هاى فرهنگى امام خمینى)، ش 8 ، ص 7 50(. 14 .اصغر افتخارى، «تئورى انقلاب از دیدگاه امام خمینى (ره)» کتاب ماه )30 فروردین 1378(. 15 .بهزاد دوران، پیشین. نگارنده با برخى از استنتاجات نظرى آقاى دوران در بازسازى نظریه انقلاب در آثار امام خمینى(ره)، موافق نیست و آنها را نمى پذیرد. 16 .صحیفه نور، ج 7، ص 169. 17 .همان، ج 19، ص 269. 18 .همان، ج 20، ص 63 . 19 . همان، ج 5 ، ص 173. 20 .همان، ج 3 ، ص 204 207. 21 .در جستجوى راه از کلام امام، (دفتر دهم: انقلاب اسلامى)، ص 161. 22 .صحیفه نور، ج 11، ص 88 89 . 23 .ولایت فقیه، ص 177. 24 .صحیفه نور، ج 3 ، ص 4 8 . 25 .همان، ج 19، ص 269 270. 26 .همان، ج 9، ص 206. 27 . در جستجوى راه از کلام امام، ص 46. 28 .صحیفه نور، ج 7، ص 169. 29 .همان، ج 5 ، ص 227. 30 .همان. 31 .همان، ج 7، ص 72. 32 .همان، ص 279.
مجله آموزه، شماره 2 سلیمانی، جواد
مقاله حاضر در پى نگاه تطبیقى بر دیدگاه هاى میرزاى نائینى و امام خمینى در حوزه اندیشه و نظام سیاسى اسلام مى باشد . از نظر نویسنده، نظرگاه هاى مشترک این دو فقیه در حوزه مذکور عبارتند از: نفى نظام پادشاهى، خاستگاه مشروعیت حکومت، ضرورت تشکیل مجلس، شرایط برگزیدگان ملت و راهکار نظارتى براى تضمین اسلامیت مصوبه هاى مجلس .
در طول تاریخ تشیع، علما و اندیشمندان فراوانى پیرامون حکومت اسلامى و مبانى آن در عصر غیبت بحث کرده و دیدگاه هاى رهگشایى پیش روى جامعه نهاده اند . در میان آنان، دو فقیه اندیشمند و متفکر سیاسى، به آن اهمیت خاصى داده و رساله ویژه اى در مقوله حکومت اسلامى به یادگار نهاده و اندیشه و نظام سیاسى اسلام را بحث و بررسى کرده اند . اولین آنها میرزاى نائینى رحمه الله (متوفاى 1355 ق) و دومین شخصیت، حضرت امام خمینى رحمه الله مى باشند . میرزاى نائینى از علماى نجف اشرف بود که در کنار آخوند خراسانى رحمه الله و شیخ عبدالله مازندرانى رحمه الله، نهضت مشروطه ایران را پشتیبانى مى کرد . ایشان با نگارش کتاب «تنبیه الامة و تنزیه الملة» مؤلفه هاى حکومت اسلامى در دنیاى معاصر را شرح داد و سعى کرد جایگاه مردم
را در نظام اسلامى به گونه اى تبیین نماید تا از یک سوى، حاکمیت دین در جامعه لطمه نبیند و از سوى دیگر، آزادى هاى مشروع و مشارکت هاى حیات بخش جامعه محفوظ بماند . امام خمینى نیز در درس فقه، بیانات و سیره عملى دوران حاکمیت خود، مبانى و طرح حکومت دینى مردم سالار را ارائه و نهادهاى مدنى موجود در حکومت اسلامى را تعریف کرد و بین آنان ارتباط هماهنگ و همسازى برقرار نمود که دیدگاه هاى ایشان در کتاب هاى «ولایت فقیه» ، «کشف الاسرار» و «وصیت نامه» آن بزرگوار تجلى یافته است . بى تردید مقایسه اندیشه هاى این دو بزرگوار و یافتن وجوه اشتراک نظرگاه هاى آنان مى تواند، ما را با قدر متیقن هاى نظام سیاسى اسلام آشنا سازد; ولى قبل از برشمردن دیدگاه هاى مشترک حضرت امام و میرزاى نائینى، تذکر چند نکته اهمیت دارد: الف) حکومت پیشنهادى میرزاى نائینى که در قالب نظام مشروطه تجلى یافته، حکومت اسلامى مطلوب نیست; از این رو، نائینى آن را حکومت قدر مقدور یا قدر قوه مى نامد که در شرایط خاص انقلاب مشروطه، بهتر از حکومت پادشاهى خودکامه قاجاریه مى باشد، ولى حکومت پیشنهادى حضرت امام خمینى کاملا اسلامى است; ب) امام خمینى علاوه بر نظریه پردازى، بر اجراى نظام مورد نظر خویش توفیق یافت و در دوران ولایتش، کاستى هاى آن را تکمیل نموده;
ولى نائینى، تنها نظریه پرداز حکومتى است که به مقتضاى شرایط زمانى انقلاب مشروطه تجویز شده است; از این رو ساختار حکومت اسلامى حضرت امام خمینى، تکامل یافته تر از حکومت مشروطه مى باشد . از آن جا که هر دو بزرگوار از علماى عصر خویش بوده و در تحولات سیاسى و اجتماعى دوران خود، نقش تعیین کننده اى داشتند، دیدگاه هاى مشترک آنها ما را به نماى کلى فلسفه سیاسى و نظام سیاسى اسلام رهنمون مى سازد .
از نقاط مشترک اندیشه سیاسى محقق نائینى و امام خمینى، نفى کامل نظام پادشاهى مبتنى بر استبداد مى باشد . هر یک در دوران حیات خویش با حکام ظالم و خون ریزى روبه رو بودند که همواره براى تحکیم پایه هاى حکومت خویش و ستم بر محرومان جامعه تلاش مى کردند; بنابراین، پس از لمس دوران استبداد و شناخت عمیق از ماهیت نظام پادشاهى، اساسا آن نظام را از حیث ماهوى، منافى نظام اسلامى مى دانند و معتقدند که پادشاه مستبد، خود را مالک جان و مال مردم و ملت را رعیت خویش مى داند; در حالى که از منظر اسلام، حاکم خدمت گزار مردم و در مقابل آنان مسئول مى باشد . از همین روست که میرزاى نائینى در مقدمه کتاب خویش، حکومت را به دو دسته کلى استبدادى و غیراستبدادى تقسیم مى کند و نوع
اول را «تملکیه» و نام دومى را «ولایتیه» مى نامد و حکومت استبدادى را «اعتسافیه» (تصرف به قهر و غلبه)، «تسلطیه» (سلطه گر) و «تحکیمیه» (خودکامه) و حکومت «ولایتیه» را «مقیده» و «عادله» و «مسئوله» ارزیابى مى نماید . (1) حضرت امام خمینى در این باره مى فرماید: «حکومت اسلام، سلطنتى هم نیست تا چه رسد به شاهنشاهى و امپراطورى .» (2) آنها معتقدند، سلطان جائر نه تنها در صدد اصلاح امور مردم نیست; بلکه ملت را بردگان و زمین مملکتش را، ملک شخصى خویش مى داند; از این رو با کوچک ترین بهانه اى به دلخواه خود به جان، مال و ناموس مردم تجاوز مى کند و بخش هایى از مملکت را به دیگرى مى فروشد . نائینى در وصف حاکم مستبد چنین مى نویسد: «مانند آحاد مالکین نسبت به اموال شخصیه خود با مملکت و اهلش معامله فرماید، مملکت را به مافیها مال خود انگارد و اهلش را مانند عبید و اماء [برده و کنیز] بلکه اغنام و احشام براى مرادات و درک شهواتش مسخر و مخلوق پندارد .» (3) حضرت امام نیز، همین مفاهیم را به طور ملایم ترى در جمله هایى کوتاه بیان مى فرماید: «در این نوع حکومت ها، حکام بر جان و مال مردم مسلط هستند و خود سرانه در آن تصرف مى کنند . اسلام از این رویه و طرز
حکومت منزه است .» (4) نائینى با توجه به نوع برخورد حکام قاجار با رعایاى خویش معتقد است، حاکم مستبد در درون خود گمان مى کند مملکت و مردمى که در آن زندگى مى کنند، ملک او هستند; بنابراین هر بخشى را که خواست به سبب چاپلوسى یا رسیدن به عیش و نوش دنیا به این و آن مى فروشد و اگر هم، براى حفظ امنیت و نظم امور مملکت تلاشى مى کند از روى احساس مسئولیت در قبال ملت نیست; بلکه براى آن است که هر مالکى تلاش مى کند تا با حفظ نظم و سامان بخشیدن به امور ملک خویش، نفع بیشترى عایدش گردد . «و اهتمامش در نظم و حفظ مملکت، مثل سایر مالکین نسبت به مزارع و مستقلاتشان منوط به اراده و میل خودش باشد اگر خواهد نگهدارى و اگر خواهد به اندک چاپلوسى به حریف بخشد یا براى تهیه مصارف اسفاریه لهویه و خوش گذرانى بفروشد یا رهن بگذارد و حتى دست درازى به ناموس را هم اگر خواهد، ترخیص و بى ناموسى خود را برملا سازد .» (5) نائینى در فصل اول کتاب مى کوشد تا ثابت کند، اساسا حقیقت سلطنت از دیدگاه دین اسلام، سایر شرایع و حتى از منظر حکما و عقلا، حکومت پادشاهى استبدادى نیست; ولى بعدها، طاغوتیان براى دست یابى به منافع خویش،
مفهوم حکومت استبدادى را جعل کردند و مدل جدیدى از حاکمیت را شکل دادند که با فلسفه تشکیل حکومت در جامعه ناسازگار مى باشد; بنابراین وجود چنین حکومتى اساسا از بنیاد باطل است . (6) حضرت امام خمینى نیز، سلطنت پادشاهى را از اساس باطل دانسته، ظهور چنین نظامى را در یک جامعه، مساوق تباهى آن مى شمارد و تنها راه علاجش را، ریشه کن کردن آن مى داند و در سخنرانى سال 1350 هجرى شمسى به مناسبت جشن ضد اسلامى دو هزار و پانصد ساله چنین مى فرماید: «تاسیس شاهنشاهى و حکومت استبدادى غارتگرى که همه چیز ملت را به باد مى دهد، عزا دارد نه جشن .» (7)
از مهم ترین وجوه مشترک نظریه سیاسى محقق نائینى و حضرت امام خمینى، در مسئله منشا مشروعیت حکومت تجلى یافته است . هر دو بزرگوار در فرازهاى مختلف آثار خویش، تصریح مى کنند که حق حکومت و قانون گذارى از منظر اسلام، ابتدا به امام معصوم و در عصر غیبت به فقهاى عادل و جامع الشرایط متعلق است و قدرت آنان نیز از طرف خداوند نشات مى گیرد . به عبارت دیگر به مقتضاى آیه «ان الحکم الاالله» (8) حکومت و قانون گذارى تنها از آن خدا مى باشد، ولى انبیا و امامان معصوم به نص صریح الهى و فقهاى جامع الشرایط
با ادله عامه روایى، از طرف خداوند ماذونند تا براساس قرآن، سنت پیامبر و سیره ائمه در جامعه اسلامى حکومت کنند . حکومت در درجه نخست در عصر حضور، به امامان معصوم و در عصر غیبت به فقهاى عادل و جامع الشرایط متعلق است (محقق نائینى از این فقها با عنوان «نواب عام» یاد مى کند) و سایر حکومت ها را تا وقتى که از سوى فقیه عادل تایید نشده اند، غاصب مى دانند، هرچند با راى اکثریت مردم انتخاب شده باشند . اکنون جاى این پرسش است که چگونه نائینى، نظام مشروطه را تایید مى کند، در حالى که در راس نظام مشروطه، پادشاه غیرعادل قرار گرفته بود؟ در پاسخ این پرسش باید گفت، همان گونه که در مقدمه اشاره شده است، از منظر محقق نائینى، اساسا بحث از مشروطه در صورت عدم دسترسى به ولى معصوم یا فقیه جامع الشرایط مطرح مى شود; یعنى وقتى دست مسلمانان از تشکیل حکومت اسلامى مطلوب کوتاه گردید، به ناچار نظام مشروطه بر نظام پادشاهى مطلق، ترجیح خواهد یافت، زیرا در نظام مشروطه، نظامى که قدرت پادشاه به راى نمایندگان ملت مسلمان مقید گردیده و مصوبات آن، مورد تایید شوراى فقها قرار مى گیرد، مردم از آزادى بیشترى برخوردار و ظلم کم ترى را متحمل مى شوند; بنابراین تایید نائینى از مشروطه، یک تایید اضطرارى
و به مقتضاى خاص آن زمان مى باشد . در کتابش مى فرماید: «در این عصر غیبت که دست امت از دامان عصمت، کوتاه و مقام ولایت و نیابت نواب عام در اقامه وظایف مذکوره هم مغصوب و انتزاعش غیرمقدور است، آیا ارجاعش از نحوه اولى [یعنى نظام استبدادى] که ظلم زائد و غصب اندر غصب است به نحوه ثانیه [یعنى سلطنت مقید به راى مجلس] و تحویل استیلاى جورى به قدر ممکن واجب است؟ یا آن که مغصوبیت، موجب سقوط این تکلیف است؟» (9) این بیان به خوبى نشان مى دهد از نظر محقق نائینى، اولا حاکمیت مشروع، حاکمیتى است که در راس آن در عصر حضور، امام معصوم و در عصر غیبت کبرى، نواب عام قرار داشته باشند و هر نوع حاکمیتى غیر از این دو مشروعیت ندارد، چه استبدادى باشد و چه مشروطه . ثانیا نظام مشروطه نیز از آن رو که در راس آن، فقیه جامع الشرایط قرار ندارد، یک نظام غیرشرعى و غصبى است، ولى از آن جهت که جامعه انسانى نیازمند حکومت بوده و هرج و مرج براى جامعه پیامدهایى زیان بارتر از حکومت نامشروع دارد، فقیه موظف است در صورتى که تشکیل حکومت مشروع ممکن نباشد، از میان دو حکومت غصبى سلطنتى مطلقه و سلطنتى مشروطه، آن را که از
مفسده کم ترى برخوردار است برگزیند; همان که امیرمؤمنان علیه السلام مى فرماید: «انه لابد للناس من امیر بر او فاجر; همانا به ناچار براى مردم امیرى لازم است، خواه نیکوکار و خواه بدکار» . (10) میرزاى نائینى مى فرماید: «بدین ترتیب . . . مجال شبهه و تشکیک در وجوب تحویل سلطنت جائره غاصبه از نحوه اولى به نحوه ثانیه با عدم معذوریت از رفع ید از آنان باقى نخواهد بود .» (11) توجه به این نکته ضرورت دارد که مرحوم نائینى با دو نگاه به نظام مشروطه مى نگرد: نگاه کلى و جزئى . در نظر کلى، آن گاه که ولى فقیه را در راس کل ساختار نظام مشروطه، مشاهده نمى کند، آن را غصبى مى خواند; ولى هنگامى که به صورت جزئى بدان نگریسته و قوا را از یکدیگر تفکیک مى کند، برخى از قواى آن را مشروع مى داند . به عنوان نمونه سعى مى کند تا با ادله گوناگون اثبات نماید مجلسى مشروع است که در آن فقهاى جامع الشرایط بر مصوبه ها نظارت داشته باشند . یعنى گرچه قوه مجریه در نظام مشروطه با حضور شاه مشروع نیست و امکان مشروعیتش هم منتفى است، قوه مقننه در پرتو نظارت فقها مى تواند، مشروعیت پیدا کند; چرا که شوراى فقها در مجلس مشروطه در حقیقت نایب حاکم فقیه جامع الشرایط اند،
همان گونه که در نظام اسلامى مطلوب، حاکم اسلامى یا ولى فقیه معمولا خود، فرصت نظارت بر مصوبه هاى مجلس را ندارد، افرادى از فقها را براى نگهبانى از اسلامى بودن مصوبه هاى مجلس معین مى کند; در مشروطه نیز، فقها یا علمایى که از سوى مردم یا مراجع عظام نجف معرفى شده اند، این نقش را ایفا مى کنند و ضامن مشروعیت بخشیدن به مصوبه هاى مجلس مى باشند . از این رو در بخشى از کتاب خود مى نویسد: «بنابر اصل ما طایفه امامیه که این گونه امور نوعیه و سیاست امور امت را از وظایف نواب عام عصر غیبت - على مغیبه السلام - مى دانیم، اشتمال هیات منتخبه بر عده اى از مجتهدین عدول و یا ماذونین از قبل مجتهدى و تصحیح و تنفیذ و موافقتشان در آراى صادره براى مشروعیت کافى است . . .» (12) با توجه به این توضیح ها روشن گردید که غصبى دانستن نظام مشروطه در مکتب نائینى، طبق نگاه نخست و مشروع دانستن مصوبه هاى مجلس بر اساس نگاه دوم مى باشد که هر دو نظر از مبناى واحدى نشات مى گیرد و آن عبارت از حق حاکمیت خداوند است که در عصر غیبت در فقهاى جامع الشرایط تجلى مى یابد . حضرت امام نیز، هیچ سلطنت و حکومتى غیر از حکومت الهى را مشروع ندانسته و حاکمیت فقیه
جامع الشرایط را تنها حکومت مشروع در عصر غیبت مى داند و نظام مشروطیت یا هر نظام دیگرى که به اذن فقیه، روى کار نیامده باشد، نظام «طاغوت» مى شمارد . ایشان در فرازهایى از بیان هایشان به مناسبت هاى مختلف، به این مفهوم صریحا اشاره مى کند . از جمله در کتاب کشف الاسرار مى فرماید: «کسى جز خدا، حق حکومت بر کسى ندارد و حق قانون گذارى نیز ندارد و خدا به حکم عقل، باید خود براى مردم حکومت تشکیل دهد و قانون وضع کند; اما قانون، همان قوانین اسلام است که وضع کرده و پس از این ثابت مى کنیم این قانون براى همه و براى همیشه است .» (13) ایشان معتقدند، اقدام هاى رئیس جمهور منتخب مردم در صورتى نافذ خواهد بود که از طرف فقیه تایید شود و در غیر این صورت نامشروع مى باشد; از این رو هنگام تنفیذ حکم نخست وزیرى مهندس بازرگان فرمود: «من که ایشان را حاکم قرار کردم، یک نفر آدمى هستم که به واسطه ولایتى که از طرف شارع مقدس دارم ایشان را قرار دادم . ایشان را که من قرار دادم واجب الاتباع است; ملت باید از او اتباع کند . یک حکومت عادى نیست، یک حکومت شرعى است، باید از او اتباع کنند . مخالفت با این حکومت، مخالفت با شرع است .» (14) از نظر امام،
فقیه جامع الشرایط، تنها مؤید راى ملت یا شریک ملت در مشروعیت بخشیدن به نظام نیست; بلکه خود، تنها عامل مشروعیت بخشیدن به راى ملت است . چنان چه در مراسم تنفیذ حکم ریاست جمهورى شهید رجایى فرموده: «و چون مشروعیت آن باید با نصب فقیه، ولى امر باشد، این جانب راى ملت شریف را تنفیذ و ایشان را به سمت ریاست جمهورى اسلامى ایران منصوب نمودم .» (15) حضرت امام تصریح مى کند، هر حاکمى غیر از ولى فقیه، طاغوت است، چرا که حاکمیت فقط حق خداست و او باید حاکم مورد نظر خویش را برگزیند، در این باره مى فرماید: «ولایت فقیه در کار نباشد، طاغوت است و حتى غیر مشروع شد، طاغوت است یا خدا یا طاغوت . اگر به امر خدا نباشد، رئیس جمهور با نصب فقیه نباشد، غیرمشروع است; وقتى غیرمشروع شد، طاغوت است . . . طاغوت وقتى از بین مى رود که به امر خداى تبارک و تعالى یک کسى نصب شود .» (16) امام خمینى در عین مردود دانستن حاکمیت غیر فقیه، دفاع برخى علما از نظام مشروطه را بدین صورت توجیه مى کند: «مرحله پیش از کودتاى رضاخان، در آن وقت طورى بوده است که ایرانى ها و مسلمین نمى توانستند طرح حکومت اسلامى را بدهند، از این جهت براى تقلیل ظلم استبدادهاى قاجارى و پیش
از قاجار، بر این شدند که قوانین وضع شود و سلطنت به صورت سلطنت مشروطه درآید .» (17) در نتیجه، اندیشه سیاسى میرزاى نائینى و حضرت امام خمینى در مسئله منشا مشروعیت حکومت اسلامى در عصر غیبت یکى است و از دیدگاه حضرت امام، حمایت نائینى از نظام مشروطیت در ظرف زمان خود تایید مى شود .
در طرح حکومتى میرزاى نائینى و هم در مدل حکومتى پیشنهادى امام خمینى، نهادى به نام مجلس وجود دارد که وظیفه آن، تصویب قانون براى اداره کشور در قلمروهاى سیاسى، اقتصادى، نظامى، ادارى و حتى قضایى مى باشد . این امر نشان دهنده آن است که آن دو بزرگوار با توجه به گستردگى مسایل جامعه، پیچیدگى و تخصصى شدن اظهارنظر در آنها به این نتیجه رسیده بودند که گروهى از متخصصان منتخب مردم، باید گردهم آمده و با هم اندیشى به بحث و بررسى و تصویب قوانین بپردازند تا از یک سوى، ملت، قانون حاکم هر جامعه را ساخته و پرداخته اراده خود بداند و در نتیجه در مقابل اجراى آن تمکین کند و از سوى دیگر، قوانین با اتفاق و پشتوانه کارشناسى مطلوبى به تصویب برسد . نکته جالب توجه آن است که حساسیت هاى مشابهى درباره ویژگى هاى نمایندگان از خود نشان
مى دهند . براى نمونه، هر دو تخصص و تعهد را شرط لازم نمایندگان ملت مى شمارند و از بین آن دو، تاکید ویژه اى بر تعهد دارند و در مصادیق عدم تعهد، بر مسئله عدم وابستگى اقتصادى و فرهنگى به بیگانه پافشارى مى کنند . به نظر آنها، نمایندگان ملت در صورتى مى توانند براى کشور سودمند باشند که توام با تخصص و کاردانى، افرادى متعهد به دین، مصالح ملت و غیر وابسته به بیگانه باشند; به علاوه دامنشان از انگیزه هاى ناپاکى همانند کسب منافع مادى و جاه و جلال، پاک باشد . حضرت امام چنین وصیت مى کند: «وصیت این جانب به ملت در حال و آتیه آن است که با اراده مصمم خود و تعهد خود به اسلام و مصالح کشور در هر دوره از انتخابات، وکلاى داراى تعهد به اسلام و جمهورى اسلامى که غالبا بین متوسطین جامعه و محرومین مى باشند و غیر منحرف از صراط مستقیم به سوى غرب یا شرق و بدون گرایش به مکتب هاى انحرافى، و اشخاص تحصیل کرده و مطلع به مسائل روز و سیاست هاى اسلامى (را) به مجلس بفرستند .» (18) چنان که مى بینیم حضرت امام ابتدا بر تعهد و در میان مصادیق آن بر استقلال فرهنگى و درست بودن اندیشه نماینده تاکید مى کند . شاید در نگاه نخست، چنین
بیانى امرى تصادفى شمرده شود; اما با نگاه عمیق به تاریخ ایران به این نتیجه مى رسیم که تخصیص حضرت امام اتفاقى نبوده است، زیرا تاریخ ایران گواه است که دیوار مستحکم استقلال و آزادى بسیارى از کسانى که به این آیین و مملکت خیانت کرده اند، ابتدا از طرف غرب یا شرق زدگى شکاف برداشته و به تدریج باعث فروپاشى قلعه شرافت و وفادارى آنان به اسلام و وطن گردیده است . بسیارى از روشنفکرانى که ابتدا از روى دلسوزى از انقلاب مشروطه، حمایت و با حکومت مستبد قاجار، مخالفت مى کردند به لت خودباختگى در برابر فرهنگ و تمدن غرب، دست تکدى به سفارت انگلیس دراز کرده و اساس نهضت را به انحرف کشاندند . کم نبودند افرادى که ابتدا به دین و کشور متعهد بودند; ولى به تدریج در اثر جهل و نادانى یا ضعف نفسانى و مشکلات شخصیتى، فریب بیگانگان و گروهک هاى منحرف را خوردند و به بلاى خودباختگى یا التقاط گرفتار شدند . از مردم راى گرفته، ولى آب به آسیاب دشمنان آنان ریختند و در اوج خیانت به ملت و خدمت به بیگانه، نیروهاى دلسوز و متعهد کشور را عامل عقب ماندگى و بدبختى ملت معرفى کردند . به همین دلیل، حضرت امام بر این موضوع حساسیت ویژه اى داشته و آنان را جنایتکاران
بى ارزش و نوکر مآب خوانده است . میرزاى نائینى نیز، هر نماینده اى را که با فریب اکثریت آرا را از حوزه انتخابى خود به دست آورده، براى سعادت ملت سودمند نمى داند . وى معتقد است نماینده ملت علاوه بر کاردانى و کارآمدى، باید دشمن شناس و از حیله هاى سیاست بازان عالم و دشمنان ملت آگاه باشد . به علاوه در کار خویش نیت پاک داشته و براى کسب مال و منال یا پست و مقام وارد میدان سیاست نشود; بنابراین شرط دوم نمایندگان ملت را «بى غرضى و بى طمعى» مى شمارد و معتقد است، اگر نمایندگان مجلس براى مطامع شخصى خویش کار کنند، جامعه را به بلایى بزرگ تر از استبداد فردى مبتلا مى نمایند و به نام مشروطیت، آزادى و دموکراسى، استبداد جمعى یا حزبى را بر جامعه تحمیل مى کنند; استبدادى که آثار شومش به مراتب خطرناک تر از استبداد فردى خواهد بود و در آن صورت، حکومت مستبد ناصرى بر حکومت مشروطه ترجیح خواهد یافت . در این باره مى گوید: «چنان چه پاى ادنى شائبه غرضانیت و اندک طمع چپاول و ادخار اموال و یا خیال نیل ریاست و نفوذ، خداى نخواسته در کار باشد، موجب تبدل استبداد شخصى به استبداد جمعى و اسوا از اول خواهد بود .» (19) نکته سومى که نائینى بر آن تاکید
مى کند، مسئله غیرتمند بودن نمایندگان است . مقصود وى از غیرت، همان استقلال فکرى، فرهنگى و عدم وابستگى به بیگانگان است . به عقیده ایشان، اگر نمایندگان ملت دل در گرو آداب و رسوم، اعتقادات و اندیشه هاى دینى و اخلاقى اجانب داشته باشند، هرگز نمى توانند استقلال کشور را تضمین کنند . از این رو مى فرماید: «غیرت کامله و خیرخواهى نسبت به دین و دولت و وطن اسلامى و نوع مسلمین بر وجهى که تمام اجزا و حدود و ثغور مملکت را از خانه و ملک شخصى خود به هزار مرتبه عزیرتر و دماء و اعراض و اموال آحاد ملت را مثل جان و عرض و ناموس شخصى خود گرامى بداند، ناموس اعظم کیش و آیین را اهم نوامیس و استقلال دولت اسلامیه را که رتبه حراست و نگهبانى همه را در عهده دارد، تالى آن شمارد .» (20) سرانجام نائینى نیز مانند حضرت امام; به ملت ایران سفارش مى کند تا در انتخاب نمایندگان دقت لازم را به عمل آورند و با آگاهى و تعهد در انتخابات شرکت کنند تا مصالح سى میلیون نفر از دست نرود . دین به دنیا نفروشند و این امر مهم را نه تنها به سبب دیندارى; بلکه به مقتضاى وطن دوستى خویش به انجام رسانند . ایشان
مى گوید: «پس اولین وظیفه که بعد از استقرار این اساس سعادت (21) - بعون الله تعالى و حسن تاییده - در عهده دیندارى و وطن خواهى ایرانیان است، این است که در مسئله انتخاب، چشم و گوش خود را باز کنند، اغراض شخصیه و قرابت با زید و صداقت با عمرو و عداوت با بکر را در این مرحله کنار گذارند . مصداقیت: «شرالناس من باع دینه بدنیا غیره» را مانند جمله از ظالم پرستان عصر بر خود روا ندارند . این معنى را خوب نصب العین خود نمایند که این انتخاب براى چه و این منتخبین را بر چه دسته مردم و از براى چه مقصد مى گمارند؟ هر که را بینهم و بین الله داراى اوصاف مذکوره و وافى به مقصد یافته و در محکمه عدل الهى - عز اسمه - از عهده جواب آن توانند برآیند، انتخاب کنند و الا مسئولیت حقوق سى کرور خلق را علاوه بر مسئولیت هاى از جهات عدیده دیگر که اجمالا مبین شده، به محض قرابت یا صداقت با سایر اغراض نفسیه به عهده خود وارد نیاورند . حفظ ناموس دین مبین و تحفظ بر استقلال دولت و قومیت خود و حراست حوزه و ممالک اسلامیه را بر هر غرضى - چنان چه از سایر ملل مشهور است - مقدم دارند .» (22) از منظر این دو فقیه
و اندیشمند سیاسى سترگ، گرچه مجلس از ارکان ضرورى نظام اسلامى است; اما اگر روزى در دست عناصر بى هویت یا دنیاطلب و فریفته قرار گیرد، سبب از بین رفتن امنیت و استقلال جامعه خواهد شد و به مرور زمان، بسترساز استبدادى به مراتب خطرناک تر از استبداد فردى مى شود; همان طور که در اواخر دوران مشروطیت به علت حضور نمایندگان ناشایسته، امنیت و هویت دینى و فرهنگى ملت به بازى گرفته شد و جوى ترسناک تر از دوران قاجار بر جامعه حاکم گردید; به طورى که شخصیت هاى بزرگى که با همت خویش، انقلاب مشروطه را رهبرى کرده و آزادى و استقلال از دربار را براى ملت به ارمغان آورده بودند، به جرم مخالفت با مجلس و مبارزه با آموزه هاى فرهنگ و تمدن غرب، به دار آویخته شدند یا با اسلحه حیدر عموغلى ها از پاى درآمدند .
از آنجا که مصوبه هاى نهادهاى قانون گذار بشرى در نظام اسلامى، تنها در صورت مطابقت با شرع مقدس مشروعیت مى یابد، این دو فقیه پس از تعبیه مجلس شورا به عنوان نهادى قانون گذار در ساختار نظام اسلامى، راهکار مشترکى را براى تضمین اسلامى بودن مصوبه هاى مجلس ارائه کرده اند . به نظر آنان، بهترین روش براى تضمین مشروعیت قوانین مصوب مجلس، آن است که گروهى از فقها در کنار مجلس باشند
و مصوبه هاى آن را با شرع مقدس و مصالح نظام اسلامى مقایسه کنند تا در صورت مطابقت با شرع، قبول و در صورت عدم آن، رد نمایند، به شرط آن که خود در ارائه طرح و پیشنهاد لوایح دخالتى نکنند . میرزاى نائینى معتقد است، متخصصان علوم جدید و علماى اسلامى هیچ یک به تنهایى نمى توانند امور مملکت را تدبیر و مشکلات جامعه اسلامى را حل و فصل نمایند، به این دلیل پس از تاکید بر لزوم حضور عناصر کاردان و متخصص در مجلس، شوارى فقها را به عنوان نهاد مکمل مجلس پیشنهاد مى کند و مى فرماید: «به عون الله تعالى و حسن تاییده به انضمام این علمیت کامله سیاسیه به فقاهت هیئت مجتهدین منتخبین براى تنقیض آرا و تطبیقش بر شرعیات، قوه علمیه لازمه در سیاست امور مت به قدر قوه بشریه کامل مى شود و نتیجه مقصوده مترتب مى گردد .» (23) مرحوم نائینى تاکید مى کند که هیات فقها باید بى طرف باشند و بدون هیچ غرضى به نقد و بررسى مصوبه هاى مجلس بپردازند . وى
براى تحقق این امر مهم معتقد است، هیات فقها نباید در پیشنهاد طرح و لوایح، شرکت یا در تصویب برخى قوانین مجلس، فعالیت جانب دارانه اى بکنند; بلکه تنها به مسئله تطبیق مصوبه ها با شرع مقدس بسنده نمایند . چنان که مى فرماید: «براى مراقبت در عدم صدور آراى مخالفه با احکام شریعت، همان عضویت هیئت مجتهدین و انحصار وظیفه رسمیه ایشان در همین شغل - اگر غرض و مرضى در کار نباشد - کفایت است .» (24) حضرت امام راحل، نیز لزوم وجود هیئت فقها را در کنار مجلس براى مشروعیت بخشیدن به مصوبه هاى آن تایید مى کند و ضمن تشکیل نهاد مذکور در دوران حاکمیت خود، از این که عده اى در صدر مشروطیت، مانع اجراى متمم قانون اساسى شدند و از نظارت هیئت فقها بر مصوبه هاى مجلس جلوگیرى کردند، ابراز ناراحتى مى نماید و با عبرت گرفتن از توطئه هاى دشمنان بر ضد این نهاد در آن زمان، بر وجود شوراى نگهبان بسیار تاکید و در وصیت نامه خود، به اعضاى آن شورا سفارش هاى مهمى مى کند که هرگز و در هیچ وضعیتى عقب نشینى نکرده و در انجام وظایف خود سهل انگارى ننماید و جز به اسلام، قانون اساسى و مصالح جامعه اسلامى به چیز دیگرى نیندیشند . «از شوراى محترم نگهبان مى خواهم و توصیه مى کنم چه در نسل حاضر و
چه در نسل هاى آینده، که با کمال دقت و قدرت، وظایف اسلامى و ملى خود را ایفا و تحت تاثیر هیچ قدرتى واقع نشوند و از قوانین مخالف با شرع مطهر و قانون اساسى، بدون هیچ ملاحظه جلوگیرى نمایند و با ملاحظه ضرورات کشور که گاهى با احکام ثانویه و گاهى با ولایت فقیه باید اجرا شود، توجه نمایند .» (25) چه در نظام حداقلى نائینى و چه در طرح حکومت اسلامى مورد نظر امام خمینى; بهترین راه کار عملى براى مشروعیت بخشیدن به مصوبه هاى مجلس، عبور آن ها از فیلتر کمیته اى متشکل از فقهاى عادل و جامع الشرایط است تا بدین وسیله، اسلامى بودن قوانین حکومت اسلامى تضمین گردد .
در پایان باید گفت، میرزاى نائینى رحمه الله و حضرت امام خمینى رحمه الله در آراى سیاسى خود در چهار نقطه اساسى اشتراک دارند: 1 . نظام پادشاهى و حکومت استبدادى را منافى فلسفه سیاسى اسلام و فقهاى جامع الشرایط عصر غیبت را تنها حاکم مشروع جامعه اسلامى مى دانند; 2 . تشکیل مجلس را از ضرورت هاى تحقق نظام سیاسى اسلام در عصر کنونى مى شمارند; 3 . هر دو فقیه بزرگوار، تخصص و تعهد و غیرت مندى و خودباورى را شروط لازم نمایندگان شمرده و آنها را ضامن سلامت مجلس، اصلاح امور جامعه و حفظ امنیت و
استقلال دولت اسلامى مى دانند; 4 . به علاوه وجود شوراى فقها را براى نظارت بر مصوبه هاى مجلس به عنوان راهکارى تضمین کننده براى اسلامى بودن مصوبه هاى مجلس پیشنهاد مى نمایند .
1 . قرآن مجید . 2 . نهج البلاغه . 3 . نائینى، محمدحسین; تنبیه الامة و تنزیه الملة; چاپ 9، تهران: شرکت سهامى انتشار، 1378 . 4 . خمینى، روح الله; ولایت فقیه; مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خیمنى، [بى جا]، 1376 . 5 . - ; کشف الاسرار; قطع جیبى، [بى جا]، [بى نا]، [بى تا] . 6 . - ; صحیفه انقلاب (وصیت نامه سیاسى - الهى رهبر کبیر انقلاب اسلامى) ; چ 3، مؤسسه نشر و تحقیقات ذکر، 1378 . 7 . - ; صحیفه امام; [بى جا] مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1378 . 8 . - ; در جستجوى راه از کلام امام; دفتر شانزدهم، سلطنت و تاریخ ایران; تهران: امیرکبیر، 1363 . پى نوشت: 1( رک: محمدحسین نائینى، تنبیه الامة و تنزیه الملة، ص35 - 32 . 2( امام خمینى، ولایت فقیه، ص 35 . 3( محمدحسین نائینى، همان، ص 31 . 4( امام خمینى، همان، ص 35 . 5( نائینى، همان، ص 31 . 6( رک: نائینى، همان، ص 67 به بعد . 7( در جستجوى راه از کلام امام
(دفتر شانزدهم)، سلطنت و تاریخ ایران، ص 159، سخنرانى به مناسبت جشن ضد اسلامى دوهزار و پانصد ساله . 8( سوره انعام، آیه 57 و سوره یوسف، آیه 40 و 67 . 9( نائینى، همان، ص 65 . 10( نهج البلاغه، خطبه 40 . 11( نائینى، تنبیه الامة و تنزیه الملة، ص 74 . 12( همان، ص 38 . 13( امام خمینى، کشف الاسرار، ص 184 . 14( مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، صحیفه امام، ج 6، ص 59 . 15( همان، ج 15، ص 67 . 16( همان، ج 10، ص 221 . 17( در جستجوى راه از کلام امام، (دفتر شانزدهم)، ص 68 . 18( امام خمینى، وصیت نامه، ص 50 . 19( نائینى، تنبیه الامة و تنزیه الملة، ص 120 . 20( همان، ص 120 و 121 . 21( مقصود برقرارى نظام مشروطه است . 22( همان، ص 121 و 122 . 23( همان، ص 120 . 24( همان، ص 121 . 25( امام خمینى، وصیت نامه، ص 51 .
برداشتهایی از سیره امام خمینی (س) رجائی، غلامعلی
حتی در حرکت و سکون امام هم، نظم و برنامه ویژه ای حکمفرمایی می کرد، مثلا هنگامی که می خواستند از جا بلند شوند همیشه دست چپ را به زمین می گذاشتند و از جا بر می خاستند.یا وقتی که می خواستند برای تدریس بالای منبر بروند ابتدا پای چپ را بر روی پله منبر نهاده با مکثی کوتاه بالا می رفتند و هنگام وارد شدن به منزل، مدرسه و مسجد نیز همیشه ابتدا قدم راست را به داخل می گذاشتند. (1)
یک روز امام زنگ زدند و فرمودند شیر آب چکه می کند.قرار شد ساعت هشت صبح فردا بروم و آن را درست کنم.روز بعد ساعت هشت و پنج دقیقه بود که پشت در اتاق آقا بودم از ایشان اجازه گرفتم که وارد شوم شیر آب را تعمیر کنم.امام از داخل اتاق به من اجازه ورود نداده و فرمودند من گفته بودم ساعت هشت، حالا برو فردا ساعت هشت بیا. (2)
امام گذشته از نظم و انضباطی که در مجموعه شئون و کارهای خود داشتند به طور عادی هیچ گاه توجه به کاری موجب تضییع کار دیگرشان و غفلت از آن نمی شد.هر روز عبادت، قرائت قرآن، ادعیه، مطالعه های گوناگون، گوش کردن به اخبار یا قدم زدن،
نرمش و حرکتهای ورزشی (که طبق نظر پزشکان معالج الزاما به منظور حفظ سلامتی خود انجام می دادند). رسیدگی و پاسخگویی به مسایل شرعی و اجازات و استجازات و قبض وجوهات، ملاقاتها، معاشرت و انس با افراد خانواده، خوراک، نظافت و استراحتشان هر کدام به صورتی منظم و در موعد خود انجام می گرفت.همین نظم هم در برنامه هفتگی شان حاکم بود، مثلا هر صبح جمعه بعد از شنیدن خلاصه اخبار ساعت هشت، آماده و راهی حمام می شدند.توفیق کیسه کشیدن امام در طول سالها نصیب پیر مردی مخلص شد که کارگر حمام عمومی جماران بود.او هر روز جمعه نزدیک ساعت هشت و پنج دقیقه آماده بود که با اشاره امام برای کیسه کشیدن وارد حمام شود.استحمام امام معمولا بیش از یک ساعت طول می کشید. (3)
امام نظم خاصی داشتند.کارهایشان در ساعتهایی معین انجام می شد یعنی خیلی دقیق بودند که در ساعت معین غذا بخورند، در ساعت معین بخوابند و راس ساعتی خاص بلند بشوند.اگر کاری داشتند یا با کسی قرار می گذاشتند، از آن هیچ عدول نمی کردند. یک راز موفقیت امام در این بود که در همه امور، نظم داشتند و از جوانی به نظافت و منظم بودن معروف بودند.آن قدر دقیق و منظم بودند که واقعا وقتی بنا بود ساعت
معینی برای ناهار بیایند، اگر پنج دقیقه دیر می شد همه اهل خانه نگران می شدند که آقا چرا چند دقیقه دیر کرده اند.یعنی همه بی اختیار به سوی اتاق آقا کشیده می شدیم و می دیدیم مثلا حاج احمد آقا رسیده و سؤالی از ایشان کرده و این باعث شده که آقا دیر برسند. (4)
امام برای کار روزانه شان جدولی داشتند که خود ایشان آن را تهیه کرده بودند، در آن جدول کارهای همه ساعات شبانه روز امام درج شده بود، به جز ساعاتی از شب که برای نماز شب و راز و نیاز با خدا از خواب بر می خاستند. (5)
وقتی امام خبر شهادت مرحوم حاج سید مصطفی را شنیدند، هیچگونه ناراحتی و نگرانی در چهره ایشان دیده نشد و حتی آنطور که برادرمان حاج سید احمد آقا تعریف می کردند، امام گفتند: «خدا به ما نعمتی داد و حالا گرفت.» ایشان خیلی قاطعانه در مقابل این فاجعه بزرگ و مصیبت کمرشکن ایستادگی کردند و در برنامه درس و نماز و مطالعاتشان کوچکترین تغییری به وجود نیامد.حتی برادرمان حاج سید احمد آقا می گفتند امام مشغول مطالعه کتابی بودند که من فکر کردم با این ضایعه ای که امروز به وجود آمده و امام یک چنین فرزند عزیزی را از دست داده اند خواه ناخواه نمی توانند،
درس مطالعه کنند و شاید برای اینکه خودشان را سرگرم کنند کتابی را جلوی خودشان گذاشته اند، اما بعد که دقت کردم روی نشانی که بر روی کتاب گذاشتند دیدم در یک روز حدود سیصد صفحه از آن کتاب را مطالعه کرده بودند. (6)
برنامه روزانه امام خیلی منظم است.یعنی برنامه یک روز ایشان را که تقریبا ضرب در 365 روز بکنیم برنامه سالانه ایشان مشخص می شود، از صبح که ساعت هفت به طرف دفتر کار و بیرونی خودشان می آیند ملاقاتها شروع می شود. البته گاهی دکتر یک معاینه از ایشان می کند و یا احیانا افرادی مثل آقای رسولی یا آقای توسلی آنجا هستند که آقای انصاری برنامه های کارشان را می دهد من در داخل قسمت آقایان نیستم که بدانم برنامه هایشان چیست ولی مسلما ملاقاتهایی مثل عقد یا دیدارهای خصوصی است، که بعد از آن ملاقاتهایی است با آقایان سر تا سر کشور یا خانمها یا هر کسی که کار دارد.وقتی که کارهای کشوری با امام دارند و وقت قبلی گرفته اند که با ایشان در میان بگذارند این کارها هست.بعد از این کارها ایشان از آنجا اعت حدود نه از طرف محل کار خودشان به بیرونی بر می گردند موقع قدم زدنشان است.نیم ساعت قدم می زنند تا ساعت نه و نیم می شود بعد به اتاقشان می روند
که یک مقدار مطالعاتی دارند مثل بولتنهای خبری و گزارشاتی که از سراسر کشور برای ایشان می فرستند که همه مهر و موم است.خود ایشان همه را باز می کنند و مقید هم هستند که همه را مطالعه می کنند.مطالعه شان تا یک ربع به ده ادامه دارد یک ربع به ده میوه ای می آورند ایشان میل می کنند که مختلف است و بستگی به فصل دارد، مثل نارنگی، توت یا کاهو.بعد ایشان می خوابند یعنی ساعت 10/10 دقیقه می روند برای دراز کشیدن و تا ساعت 30/11 می خوابند (البته ما نمی دانیم خدا بهتر می داند که خواب هستند یا بیدار) ساعت 30/11 دقیقه ایشان بیدار می شوند که آماده شوند برای برنامه های نماز، یعنی وضو، قرآن و بعد هم نماز و نافله.تا ساعت یک و پنج دقیقه که می آیند برای ناهار.نماز که تمام شد، تا یک و پنج دقیقه حدود ده دقیقه وقت دارند که در آن ده دقیقه اگر از اولادها کسی باشد وقتی است که با آنها صحبت می کنند، اگر هم نباشد باز ایشان را می بینیم که مشغول مطالعه هستند که دنباله مطالعات صبح است.ساعت یک و پنج دقیقه - دقیقا - می آیند طرف خانم برای ناهار، ناهارشان تمام روزها آبگوشت است، آبگوشت لیمو.اگر احیانا یک تغییری در آن بدهند چندان خوششان نمی آید.تنها آبگوشت لیمو را از همه بیشتر
خوششان می آید البته اگر برنج یا خورشت هم باشد می خورند.بالاخره یک چیزی می خورند اما بقیه اهل منزل آبگوشت ندارند، چون آبگوشت مخصوص ایشان است.البته از نظر دقتی که برای غذا خوردن دارند حوله ای را با یک بند به گردنشان می اندازند حوله از بالا تا پایین دامنشان است و نایلون تقریبا محکمی است که داخل یک نایلون نازک است که آن را روی حوله می گذارند.همه چیزها باید منظم باشد.همه چیز هم باید دقیق باشد.هیچ کم و کسری از نظر نظم برنامه ناهار ایشان نیست، یعنی اگر احیانا زیر بشقاب آبگوشت تغییر کند ایشان می گویند چرا؟ با این که زیر بشقاب ارتباطی با غذا ندارد.فقط یک بشقاب زیر کاسه آبگوشت می گذارند که همان بشقاب همیشگی است.کاسه غذا و قاشقها همه مخصوص خود ایشان است.بعد ناهار را که میل کردند چند دقیقه ای بعد از ناهار صحبت می کنند خصوصا اگر ما آنجا باشیم یا دخترها و نوه ها باشند که البته در تمام طول این مدت رادیو همراهشان است و رادیو را گوش می کنند.مکالمات مجلس راگوش می کنند.سخنرانیهای بین ساعت یک تا دو را حتما گوش می کنند.قبل از ساعت دو می روند به طرف اتاق خودشان و اخبار ساعت دو را در اتاق خودشان گوش می کنند. تقریبا تا بعد از ظهر که گزارشات خبری را مطالعه می کنند.بعد استراحت می کنند
و درست ساعت چهار بلند می شوند و چای میل می کنند.بعد نیم ساعت راه می روند، سر ساعت ایشان قدم می زنند.امام وقتی که راه می روند ذکر می گویند.البته اگر رادیو مطلب مهمی نداشته باشد، اما اگر یک موقع خاصی از نظر سیاسی یا مسایل کشوری باشد حتما به رادیو گوش می کنند و رادیویی دارند که بندش بلند است و به مشتشان می اندازند و گاهی همراه رادیو روزنامه می خوانند.گاهی هم تسبیح در دستشان هست ذکر می گویند.البته اینجا است که گاهی بچه ها (نوه ها) دور ایشان می آیند و دستشان را می کشند و راهشان را کج می کنند و ایشان هم حرفی نمی زنند.البته این در مواقعی است که نخواهند دقیقا به رادیو گوش بدهند، اما اگر در مواقع خاص باشد هیچ اجازه نمی دهند که بچه ها دورشان بیایند یا ما صحبتی بکنیم و رادیو را حتما گوش می کنند.ساعت 5/4 که راه رفتنشان تمام می شود یک چای میل می کنند البته اگر فصل تابستان باشد این برنامه یک مقدار تغییراتی دارد، یعنی این طور نیست که ساعت چهار ایشان همیشه از خواب بلند شوند، این بستگی به کوتاه و بلند بودن روز دارد.اگر روز بلند باشد و بعد از راه رفتن، ایشان مطالعاتی از اخبار مختلف روزنامه های صبح و عصر دارند از مسایلی که دقت می کنند سر مقاله است یا سخنرانیهایی که ایشان
نظر خاصی روی آنها دارند و حتما مقید هستند که خودشان مطالعه کنند.گاهی هم اگر خسته باشند یا ما آنجا باشیم برای اینکه ما خیلی بیکار نمانیم به ما می گویند شما برای من بخوانید.بعضی از مسایل را که مایلند حتما بدانند و بخوانند برایشان می خوانیم.قبل از غروب باز قرآن می خوانند و بعد از قرآن وضو می گیرند و بعد دوباره قرآن می خوانند و بعد برای نماز آماده می شوند که نمازشان طبیعتا همراه نافله است.بیشتر اوقات می روند داخل حیاط و زیر آسمان نماز می خوانند مگر اینکه هوا خیلی سرد باشد و ایشان احساس کنند که نکند سرما بخورند باز بر می گردند به جای خودشان و مشغول مطالعه می شوند.از کتابهایی که مقیدند مطالعه کنند کتابهای چاپ جدید است که روی آنها را با دقت نگاه می کنند.به همراه روزنامه و مجله.و از زمانی که تلویزیون از عصر برنامه دارد دیگر رادیو را تقریبا کنار می گذارند و تلویزیون را تماشا می کنند چه کانال یک و چه کانال دو باشد.بعد از اینکه نماز را خواندند و مطالعاتی کردند یک ربع بیست دقیقه ای را دقیقا یادم نیست که چه می کنند.شاید گاهی به رادیوهای بیگانه گوش می دهند، تا ساعت هفت بعد از ظهر می شود.اخبار را چنان گوش می کنند که واقعا فقط جواب سلام ما را می دهند یا خیلی که صحبت
کنند با چشم احوالپرسی می کنند.یعنی باید ما ساکت باشیم و اگر خودمان در اتاق هستیم دیگر حتی با هم نباید صحبت بکنیم چون ناراحت می شوند، ولی حرفی نمی زنند.البته ما ملاحظه می کنیم.بعد از اخبار و گزارشات خبری اگر احیانا مصاحبه و سخنرانی خاصی باشد حتما آنها را گوش می دهند امام طبیعتا از بعضی برنامه ها بیشتر خوششان می آید، مثلا از برنامه خانواده خوششان نمی آید.یک وقت که من آنجا بودم و برنامه خانواده پخش می شد ایشان نگاه نکردند و تلویزیون را خاموش کردند.من گفتم که چطور؟ گفتند که اصلا برنامه خوبی نیست.گفتم چرا؟ گفتند که خیلی تصنعی است و اصلا خوب نیست.بعد از شنیدن اخبار یک ربع موقع نرمش ایشان است که دراز می کشند روی زمین و یک شمدی زیر سرشان می گذارند، آن طوری که طبق دستور دکتر هست که پایشان را بالا می آورند و پایشان را با زانوهاشان خم و راست می کنند تعداد این نرمشها را هم خودشان می شمارند.ایشان دستور شام را راس ساعت نه می دهند البته تا شام حاضر بشود و برای ایشان بیاورند مقداری طول می کشد که باز ایشان تلویزیون تماشا می کنند.بعد از شام کارهای خاص خودشان را دارند که آنها را انجام می دهند که تا حدود ساعت ده طول می کشد.ساعت ده یا 10/10 دقیقه برای استراحت به اتاق خودشان می روند و ساعت
دو نیمه شب برای نماز شب بلند می شوند (باز اینجا ساعات اندکی تغییر می کند، بستگی به فصل دارد.فصلها که عوض بشود تغییراتی در خواب و بیداری ایشان ایجاد می شود) ساعت تقریبا دو و نیم بیدار می شوند برای نماز شب تا نماز صبح نافله می خوانند بعد از اینکه نماز شب را خواندند یک فاصله ای است تا نماز صبح که در این فاصله یک قوطی دارند که در آن استفتائاتی را که دفتر جواب داده وجود دارد، بعضیهاشان را که مستقیما باید خود ایشان ببینند دفتر در یک قوطی مقوایی می گذارند و به امام می دهند که امام در این فاصله به آنها نگاه می کنند و بعد نماز صبح را می خوانند.بعد از نماز صبح استراحتی می کنند تا ساعت شش که بلند می شوند و نیم ساعتی را قدم می زنند و بعد از آن قرآن می خوانند.صبحانه ایشان را سر ساعت 30/6 دقیقه می برند و ایشان معمولا قبل از ساعت هفت صبحانه شان را میل کرده اند.ساعت هفت دوباره به طرف دفتر خودشان می روند. (7)
امام در برابر اصرار ما که از ایشان می خواستیم از خاطرات زندان و ترکیه برایمان تعریف کنند منظما هر شب فقط ده دقیقه تعریف می کردند و نه بیشتر، چرا که این مدت زمان را به این کار اختصاص داده بودند و بعد به رختخواب
می رفتند و می فرمودند: «اگر چه خوابم نمی برد اما ساعت خواب است.» من می گفتم: «توی رختخواب که بیدار هستید بالاخره فکر و اینها هم به سویتان می آید پس برایمان تعریف کنید» ایشان می گفتند: «نه، می توانم فکر نکنم» می گفتم: «اگر نیم ساعت در رختخواب می غلطید، خوابتان هم نمی برد فکر هم نمی کنید؟» می گفتند: «می توانم فکر نکنم» .من تا آن موقع عظمت آن حرف را نفهمیدم که چگونه می شود تسلط انسان بر نفسش به حدی باشد که حتی بتواند فکر هم نکند. (8)
در اواخر جنگ که برای مدتی تهران مورد تهاجم موشکی دشمن قرار داشت، روزانه گاهی بیش از ده موشک به تهران اصابت می کرد و تعداد زیادی از آنها یک خط منحنی را در شعاعی نزدیک به جماران تشکیل می دادند.اکثر ساکنان تهران و شمیران به شهرهای امن پناه برده بودند.امام علی رغم اصرار فراوان برای جابجایی و حداقل استفاده از پناهگاه به هیچ وجه در محل اقامت و در انجام کارها و برنامه های روزانه شان کمترین تغییری ندادند. (9)
نظم امام باور نکردنی است، یعنی تا خود آدم نبیند باور نمی کند، مثلا اگر عصر باشد و به ایشان بگوییم چای میل دارید بیاوریم، ایشان به ساعتشان نگاه می کنند و می گویند یک چند لحظه ای مانده یعنی چند ثانیه!
ایشان چنین نظمی دارند که اگردرست یک و ده دقیقه بعد از ظهر در را باز نکنند و به طرف اندرون نیایند همه دلواپس می شوند، به خاطر اینکه کارشان طوری تنظیم شده است که راس ساعت یک و ده دقیقه در را باز می کنند و می آیند برای ناهار.سر ساعت و یا بهتر بگویم سر دقیقه به رختخواب می روند، سر دقیقه احیانا غذا می خورند و سر دقیقه بیدار می شوند، ایشان روزی سه بار قدم می زنند، هر بار بیست دقیقه، و اگر وقت تمام نشده باشد، سه تا قدم بیشتر راه می روند، بر می گردند و داخل می شوند، چون معتقد هستند به اندازه آن سه قدم زود بوده مثلا برای داخل شدنشان! نظم ایشان چیز غریبی است و همیشه بوده، یعنی از دوره جوانی شان.اتفاقا من چند روز پیش برخورد کردم با یک مساله ای که دیگر دیدم خیلی ایشان انگار دقت دارند، گفتم: «شما مثل اینکه نظم را زیاد کردید، دیگر دقتتان خیلی شده» ، امام خیلی جدی گفتند: «نه خیر همیشه این طور بوده!» ایشان این طور نیستند که بفرض اینکه من الآن وارد شدم چون دخترشان هستم، حالا بنشینم به صحبت، این در کار نیست، با یک سلام وارد می شویم و می نشینیم چون ایشان یا رادیو گوش می کنند یا تلویزیون نگاه می کنند، یا نامه های
رسیده را می خوانند، یا اخبار رسیده را مطالعه می کنند.یک دقیقه امام بیکار نیستند، حتی در حمام رادیو همراهشان است و یا هنگام وضو گرفتن رادیو روی دوششان است، گاهی چون خیلی دقیق هستند نسبت به جواب مساله، اگر ما مساله ای (سؤالی) داشته باشیم و اگر تلویزیون برنامه خیلی مهمی نداشته باشد، آن را خاموش می کنند و می آیند و ما باید در چند لحظه مطالب را جور کنیم و مطرح کنیم و جواب بگیریم.آن هم به خاطر اینکه وقت تلف نشود.من می توانم با اطمینان بگویم که ایشان اصلا وقت تلف شده ندارند. (10)
شبی امام دراز کشیده بودند و داشتند طبق برنامه، ورزش و نرمش انجام می دادند.از تلویزیون هم برنامه ای پخش می شد که امام به آن نگاه می کردند.از بالای سرشان که نگاه کردم دیدم در عین اینکه دارند حرکات نرمش شان را می شمارند، به تلویزیون هم نگاه می کنند.برنامه ایشان اینگونه نبود که در این مواقع به خاطر دیدن تلویزیون، برنامه ورزش را رها کنند.ایشان طبق برنامه چون زمان، زمان نرمش بود این کار را دنبال می کردند. (11)
امام روزی سه مرتبه و هر بار حدود نیم ساعت قدم می زدند این اوقات عبارت بودند از صبحها ساعت هفت تا هفت و نیم و نه تا نه و نیم و
بعد از ظهرها ساعت چهار تا چهار و نیم. (12)
امام در طول زندگی خود غیر از برنامه ذکرهایی که داشتند، سه بار قرآن می خواندند.ذکرهای ایشان با برنامه راه رفتنشان تنظیم شده بود و مثلا اگر می خواستند نیم ساعت راه بروند، این نیم ساعت را به ذکر گفتن مشغول بودند و هنگامی که ذکرشان تمام می شد، از راه رفتن نیز باز می ایستادند.یعنی نیم ساعت راه رفتن ایشان با ساعت تنظیم نمی شد بلکه با ذکرهایشان تنظیم می شد. (13)
وقتی پس از دستگیری امام در شب پانزده خرداد ایشان را به تهران بردند مدت نوزده روز آقا را در یک محلی نگه داشتند.سپس به مدت 24 ساعت به یک سلول انفرادی بردند.خود امام می فرمودند طول آن سلول چهار قدم و نیم بود و من سه تا نیم ساعت طبق روال همه روزه ام در آنجا قدم زدم. (14)
پیاده روی و قدم زدن امام مشهور است.بارها گفته اند و نوشته اند.بنده هم اطلاع داشتم که امام هیچ گاه قدم زدن و پیاده روی را ترک نکرده اند.در ایام جوانی با دوستان خود اغلب روزها به باغهای اطراف قم می رفتند و ضمن تفریح سالم مباحثه هم می کردند. بیشتر روزها تا بعد از ظهر در بیرون بوده اند
و از هوای آزاد و فضای باز استفاده می کردند.قسمتی از اینها مربوط به ایام خفقان عهد رضاخانی و قسمتی هم خواست خود آنها بوده است که مانند فلاسفه مشایی قصد داشتند در حال گردش و تفریح و در فضای باز درس بخوانند و مباحثه کنند، یا صرفا قدم بزنند و پیاده روی کنند.در قم می شنیدم که می گفتند آقای حاج آقا روح الله هر صبح زود بعد از نماز صبح و خواندن تعقیبات تا طلوع آفتاب در باغ جنب خانه شان یا در زمین پشت باغ مشغول قدم زدن است. خانه امام در قم واقع در محله یخچال قاضی، و آخرین خانه بود.بعد از خانه، باغ انار و انجیر و بعد از آن زمین هموار بود.ما آن را دیده بودیم.می گفتند امام با اجازه صاحب باغ در تابستان و زمستان صبحها در این باغ و آن زمین هموار تاطلوع آفتاب مشغول قدم زدن است.هنگامی که امام دچار ناراحتی قلب شدند و ایشان را از قم به تهران آوردند و در بیمارستان قلب بستری کردند، روزنامه ها نوشتند روزی امام از پنجره نگاه به زمین پر برف بیرون بیمارستان کرده، و گفتند اگر دکتر اجازه می داد می خواستم قدری روی این برفها راه بروم! اصرار امام به قدم زدن و پیاده روی در هر حال را اطلاع داشتم
که همیشه صبحها و عصرها حداقل نیم ساعت آن را معمول می دارند، و در همان حال هم روزنامه یا مجله می خوانند یا نامه ها را مطالعه می کنند و بیکار نبودند، ولی وقتی در سال 1347 به نجف اشرف رفتم و خدمت امام رسیدم دیدم حیاط خانه ایشان تقریبا بیست متر مربع بیشتر نیست.پیش خود گفتم امام در این حیاط کوچک با دیوارهای بلندی که دارد آن هم در هوای گرم نجف چطور می تواند قدم بزند؟ این فکری بود که درست نمی توانستم جوابی برای آن بیابم، تا این که روزی خانم دباغ نماینده مجلس شورای اسلامی که مدتی را افتخارا در خانه امام خدمت کرده بود، ضمن نطق پیش از دستور خود گفت: امام هیچ گاه قدم زدن را ترک نکرده اند، حتی در نجف اشرف که حیاط خانه شان بسیار کوچک بود، از پشت بام برای قدم زدن استفاده می کردند! تردیدم برطرف شد زیرا می دانستم که شت بامهای نجف با دیوار بلند محدود است، به طوری که شخص ایستاده دیده نمی شود.همین نیز باعث شده بود که امام صبح و عصر هر روز قدم زدن معمول خود را از حیاط کوچک منزل اجاره ای شان به پشت بام منتقل کنند. (15)
ما جلسه ای خدمت ایشان داشتیم نشسته بودیم.بحث ما طول کشید.زیاد صحبت کردیم، وسط صحبت، امام یک
وقت به ساعت نگاه کردند، فرمودند که ساعت قدم زدن دیر شد.راس ساعتی که پزشکان به ایشان می گفتند باید قدم بزنید ایشان بلند می شدند و قدم می زدند. (16)
یک بار مرحوم آقای اشراقی تعریف می کردند: «گفتیم آقا! پلیس فرانسه ناراحت است.آنها این واهمه را دارند که مبادا در هنگام قدم زدن نتوانند امنیت شما را تامین کنند.» اما امام می فرمودند: آنها به وظیفه خود عمل کنند.من هم کار خودم را می کنم. بالاخره هم پلیس فرانسه مجبور شد که بر تعداد نگهبانها و مراقبان بیفزاید.و امام هم دست از برنامه روزانه قدم زدن خود برنداشتند و تا آخرین روز حیات خود نیز آن را ادامه دادند.حال آنکه من، که پزشک مستقیما دستور داده بود که پیاده روی داشته باشم، تنها برای مدتی این برنامه را رعایت کردم.اما امام به محض اینکه تشخیص دادند که این برنامه، عمل مفیدی است، آن را انجام دادند و پیگیری کردند. (17)
خواب امام در ساعت معینی شروع می شد.ایشان راس ساعت دو نیمه شب جهت اقامه نماز شب، از خواب بر می خواستند. در طول مدتی که امام در بیمارستان تحت مداوا و مراقبت درمانی قرار داشتند و علی رغم اینکه پزشکان به منظور خواب رفتنشان به ایشان دارو داده بودند لیکن امام به همان شکل،
راس ساعت دو نیمه شب از خواب برخاسته و جویای وقت مربوط به اقامه نماز شب می شدند و این نشانی از نظم و ترتیب و دقت عمل در برنامه ریزیهای زندگی ایشان بود. (18)
معمولا ایشان صبحها پس از کار و فعالیت روزانه، یعنی ساعت 30/10 یا 45/10 خواب قیلوله داشتند و حدود سه ربع ساعت می خوابیدند و سپس بیدار می شدند و این طول خواب نه یک دقیقه زیاد می شد و نه یک دقیقه کم.وقتی که ایشان از خواب بیدار می شدند، ما از روی تله مانیتور متوجه می شدیم که ضربان قلبشان کمی تغییر می کرد و حتی برای بیدار شدن، ساعت هم زنگ نمی زد زیرا امام به وقت، خواب می رفتند و به وقت، از خواب بر می خاستند. (19)
در یکی از سفرهایمان به عراق با عده ای از طلاب و فضلا پس از نماز مغرب و عشاء در صحن حضرت امیر المؤمنین نشسته بودیم. وقتی صحبت تمام شد و آقایان خواستند بروند ساعت را نگاه کردند، اختلاف ساعت پیش آمد.ساعت صحن حضرت امیر هم که عربی بود ساعت دو و نیم (پس از مغرب) را نشان می داد که با ساعت آقایان پنج تا هفت دقیقه فرق داشت.در همین وقت بود که امام از در قبله
وارد صحن شدند.یکی از اساتید نجف که آنجا بود گفت ساعتهایتان را میزان کنید، الآن دو و نیم ساعت از شب می رود و این سیزده سال است (سال سیزدهم اقامت امام در نجف) که هر شب امام در همین ساعت قدم داخل صحن می گذارند. (20)
ایامی که ما در نجف بودیم ساعتمان را با کارهای امام تنظیم می کردیم، یعنی آن موقعی که ایشان کاری انجام می دادند ما می فهمیدیم که ساعت چند است.امام دو و نیم ساعت پس از مغرب از منزل بیرون می آمدند و سه ساعت از شب گذشته، بدون کم و زیاد، به حرم می رفتند و این اواخر که مامورین امنیتی مراقب ایشان بودند خیالشان راحت بود، امام که داخل حرم می شدند مامورین پی کار خود می رفتند، چون می دانستند امام چه ساعتی بیرون می آید، همان وقت بر می گشتند. (21)
برای بنده که تا حدودی شاهد برخی از عبادات امام بوده ام چیزی که قابل توجه می نمود مداومت و دقت در انجام عبادات مطابق دستورات وارده بدون کم و زیاد بود.امام تقریبا هر شب در ساعت معینی به حرم حضرت امیر علیه السلام مشرف می شدند و در اوقات زیارتی حضرت سید الشهدا به کربلا می رفتند و این عمل یک برنامه مرتب و همیشگی بود. (22)
امام در پاریس علاوه بر
سخنرانی و دیدار با دانشجویان و دیگر اقشار مردم که هر روز به دفعات انجام می یافت، شخصا موارد زیر را در برنامه روزانه کار خود داشتند: نوشتن پاسخ استفتائات و سؤالات شرعی، مطالعه متن ترجمه شده اخبار، گزارشات و تحلیلهای مهم روزنامه های خارجی، مطالعه و بررسی اخبار و گزارشات واصله از ایران مربوط به رویدادهای انقلاب و وقایع کشور، ملاحظه نامه های شخصیتهای سیاسی و مذهبی داخل و خارج کشور و نوشتن پاسخ نامه های مهم، ملاقاتهای
خصوصی با افراد مختلف، مصاحبه و پاسخگویی به سؤالات خبرنگاران داخلی و خارجی، نوشتن پیامها و اعلامیه ها در مقاطع و جریانات انقلاب، انجام فرایض و نوافل و قرائت روزانه یک جزء قرآن در هشت وقت منظم، دیدار با خانواده و اعضای بیت. (23)
امام همیشه می گفتند: کسی که کارهایش چهارچوب و ضابطه ای دارد، کار بیهوده نمی کند و در نتیجه به زن و بچه اش هم ظلمی نمی شود. (24)
در این یازده سالی که در نجف در محضر امام بودم هرگز نشد که حوادث و رویدادهای بزرگ سیاسی موجب شود که امام از برنامه حوزه ای و تدریس فقه اسلام باز بمانند و یا با سردی و بی حالی این برنامه را انجام دهند.ما و بسیاری از شاگردان ایشان بارها اتفاق می افتاد که به علت حوادث گوناگون سیاسی یا در سر درس حاضر نمی شدیم و یا با سردی و نگرانی در درس ایشان شرکت می کردیم، لکن امام در همان لحظات حساسی که بزرگترین مسایل سیاسی و حوادث و رویدادهای روزگار در زندگی ایشان پیش آمده بود وقتی بر کرسی تدریس می نشستند جوری مسایل فقهی را موشکافی می کردند که انگار نه انگار حادثه ای رخ داده است. همان روز که فرزند عزیز ایشان از طرف رژیم ضد اسلامی بعث
عراق دستگیر و به بغداد برده شد در برنامه درسی امام کوچکترین تغییری روی نداد و می توانم بگویم از روزهای دیگر عمیقتر و گسترده تر در مباحث مختلف علمی غور کردند و نیز به دنبال شهادت مرحوم حاج آقا سید مصطفی به زعما و علمای حوزه که درسها را به مناسبت این واقعه تعطیل کرده بودند اعتراض کردند که از تعطیلی درسها و رکود حوزه جلوگیری نمایند و درسها را شروع کنند و خود نیز وقتی بر کرسی تدریس نشستند آنچنان در مباحث علمی به غور و بررسی پرداختند که کان لم یکن شیئا مذکورا. (25)
گاهی اوقات که شاگردها نامرتب یا دیر و زود به درس می آمدند و در امور زندگی بی نظم بودند رنج می بردند و کرارا به مناسبتهایی این نکته را به شاگردان درس گوشزد می کردند که در دنیا کسانی توانستند به جایی برسند و گلیم خویش را از آب بیرون بکشند که در زندگی دارای نظم و انضباط بوده اند. (26)
امام از استادشان مرحوم آیت الله شاه آبادی نقل می کردند که صاحب جواهر برای نوشتن «جواهر» برنامه داشتند و هر شب مقداری از آن را می نوشتند.ایشان آقا زاده ای داشتند که اهل علم و فضیلت و مورد علاقه ایشان بود
و مرحوم شد.مراسم تشییع جنازه او یک روز به تاخیر افتاد.شب جنازه را در اتاقی گذاشتند صاحب جواهر آن شب در کنار جنازه فرزند خود نشستند و به مقداری که هر شب می نوشتند همان جا نوشتند.امام بعد از این نقل تاکید می کردند که آقایان باید، هم زحمت بکشید و هم کارها را تنظیم کنید که با منظم بودن و تقسیم وقت، کارها برکت پیدا می کند. (27)
امام در یکی از تابستانها که در تهران بودند، در نماز جماعت آیت الله سید ابو الحسن رفیعی قزوینی شرکت می کردند.آقای رفیعی در مسجد جمعه تهران برای نماز مغرب و عشاء اقامه جماعت می نمودند، اما منظم نمی آمدند.یک روز که آقای رفیعی دیر کردند امام بلند شدند و به مردمی که در آن نماز جماعت شرکت کرده بودند، گفتند: «بیایید با هم به آقا بگوییم مرتب بیایید.این جوری که ایشان غیر مرتب می آیند وقت بسیاری از مردم ضایع می شود.همه با هم به آقا بگوییم که مرتب تشریف بیاورند.» بعد از آن آقای رفیعی تشریف آوردند و شروع کردند به نماز.نماز که خوانده شد، یک نفر به آقا گفت: یک سید جوانی به مردم می گفت که به آقا بگوییم مرتب بیاید، ایشان تقریبا به نامرتب آمدن شما اعتراض داشت.آقای رفیعی فرمودند: «آن سید کی بود؟»
آن شخص امام را که آن طرف نماز می خواندند نشان داد.همین که چشم آقای رفیعی به امام افتاد، فرمودند: «ایشان حاج آقا روح الله هستند مردی هستند بسیار فاضل و وارسته و بسیار با تقوی و منظم و مهذب.حق با ایشان است! اگر یک وقت من دیر آمدم، ایشان را جلو بیندازید تا به جای من نماز بخواند» . (28)
امام وقتی می بینند من روزهای تعطیل مشغول هستم، می گویند: «به جایی نمی رسد چون باید موقع تفریح، تفریح کنی.» این مساله را به پسر من جدی می گویند.و این نقل قول از خود امام است چون در حضور من مکرر به پسر من می گفتند: «من نه یک ساعت تفریحم را گذاشتم برای درس و نه یک ساعت وقت درسم را برای تفریح گذاشتم.» یعنی هر وقتی را برای چیز خاصی قرار می دادند و به پسر من هم این نصیحت را می کنند که تفریح داشته باش، اگر نداشته باشی نمی توانی خودت را برای تحصیل آماده کنی. (29)
به یاد دارم که امام همیشه می گفتند که در ساعت تفریح، درس نخوانید و در ساعت درس خواندن، تفریح نکنید.هر کدام در جای خود.همچنین می گفتند که از زمان کودکی به یاد دارند که خودشان هیچ وقت ساعت این دو را با
هم عوض نکرده اند و این دو لازم و ملزوم یکدیگرند. (30)
وقتی ما در مسجد سلماسی قم پای درس امام حاضر می شدیم کمتر اتفاق می افتاد که من مقداری زودتر به درس بروم که هنوز ایشان تشریف نیاورده باشند.غالبا من و اکثر طلاب که به مسجد می رفتیم می دیدیم که امام قبل از همه تشریف آورده اند، روی منبر و سجاده نشسته اند و آماده گفتن درس هستند. (31)
مهمترین ویژگی امام نظم ایشان بود.من در طول تحصیلاتم احدی را مانند ایشان جدی و مرتب ندیدم.هیچ گاه اتفاق نیفتاد که بدون مطالعه قبلی درس بگویند.فوق العاده به درس مقید بودند، برای مثال وقتی یک دوره اصول را در مسجد سلماسی قم شروع فرمودند که چهار سال و نیم طول کشید، در طول این مدت غیر از روزهای تعطیل سال ایشان فقط دو روز درس را تعطیل کردند که یک روز آن را کسالت داشتند. (32)
بنده حدود هشت سال در درس خارج فقه و اصول امام حاضر شدم همیشه سر ساعت معین در جلسه تدریس حاضر می شدند. حتی آن ایام که در مسجد سلماسی قم تدریس می فرمودند.بعضی از شاگردان پیش از درس امام در جلسه درس دیگری حاضر می شدند، از این روی گاهی
چند دقیقه بعد از شروع درس امام وارد جلسه می شدند.ایشان ناراحت می شدند و گاهی تذکراتی می دادند.معروف است خود امام در دوران طلبگی منظم و به موقع در جلسات درس اساتیدشان حاضر می شده اند.مرحوم آیت الله شاه آبادی (استاد اخلاق امام) در رابطه با نظم و حضور امام در جلسات درس گفته بودند: «روح الله واقعا روح الله است، نشد یک روز ببینم که ایشان بعد از بسم الله در درس حاضر باشد.همیشه پیش از آن که بسم الله درس را بگویم حاضر بوده است» . (33)
یکی دیگر از خصوصیات امام این بود که به کلاس درس خیلی اهمیت می دادند، به طوری که خود ایشان همیشه سر وقت حاضر می شدند.حتی یک دقیقه هم تاخیر نمی کردند.ایشان در سالهای اختناق در مدرسه فیضیه تدریس می کردند، در یکی از روزها ساواک به مدرسه حمله کرده بود، همه طلبه ها حاضر شدند و امام هم طبق معمول سر وقت حاضر شد، وقتی ما با این صحنه روبرو شدیم فکر کردیم که امروز کلاس تعطیل می شود اما بر خلاف تصورمان امام روی زمین در صحن حضرت معصومه (س) نشستند و مشغول درس دادن شدند. (34)
کارهای امام بسیار دقیق و منظم بود.یک بار در مورد درس فرمودند: «اگر برای درس خواندن می آیید باید سر موقع
حاضر باشید و اگر برای ثواب مسجد می آیید جای دیگر هم مسجد هست.» حتی آن روزی که خبر شهادت حاج آقا مصطفی را به ایشان دادیم و اجازه گرفتیم که برای کارهای دفن به کربلا برویم فکر می کردیم که امام نماز نمی روند.ولی دیدیم که سر وقت نماز به مسجد رفتند و حتی مطالعات و قرآنی را که هر روز می خواندند طبق روزهای قبل خواندند و به گفته حاج احمد آقا از کتابی که جزو دوره مطالعاتی ایشان بود عصر شهادت حاج آقا مصطفی هفتاد صفحه خوانده بودند. (35)
روزی از دانشگاه به خانه آمدم و در حالی که سر و وضع مرتبی نداشتم مستقیما خدمت امام رفتم.هم لباسم سیاه بود و هم کفشهایم خاکی.امام همان طور که در حیاط قدم می زدند، اخمی کردند و از من پرسیدند: «چرا با این قیافه به دانشگاه می روی؟» من به شوخی گفتم: «در دانشگاه جمهوری اسلامیتان با وضعی بهتر از این نمی شود رفت.» امام گفتند: «تو دو گناه کردی.یکی اینکه ریا کار هستی و می خواهی بگویی که من آن قدر استطاعت مالی ندارم که یک جفت کفش بخرم، گناه دیگر تو بی نظمی است که خلاف شرع و قانون اسلامی است.» من گفتم: «اگر بخواهم با سر و وضع مرتب تری به
دانشگاه بروم شاید از من ایراد بگیرند» .امام فرمودند: «اگر خواستند ایراد بگیرند، بگو خمینی گفته باید مرتب به دانشگاه بروی» . (36)
امام هیچ گاه کار امروز را به فردا موکول نمی کردند.در زندگی ایشان هر چیز سر جای خود قرار داشت و هر کاری دور از شتابزدگی و عجله و بدون تاخیر در موعد مقرر آن انجام می شد با کثرت کارها و تعدد امور و گزارشها و چیزهای دیگر هیچ نشانه ای از شلوغی و تراکم و کارهای بجا مانده در زندگی ایشان مشاهده نمی شد.هیچ چیز در آنجا گم شده نبود.کتاب، لباس، قلم، رادیو و سایر وسایل شخصی هر کدام جای معینی داشتند اگر امانتی وجود می داشت یا چیزی باید به مسؤول آن تحویل داده می شد، امام در اولین فرصت و بدون فوت وقت و سریع به اداء و انجام آن مبادرت می ورزیدند.بسیار اتفاق می افتاد که یک کتاب فقهی مورد نیاز ایشان قرار می گرفت، ما آن را فراهم و تقدیم می کردیم، فردا صبح انگار که بهترین کار و اولین کارشان این بود که کتاب را به آورنده باز گردانند. (37)
وقتی امام مطلع شدند آیت الله خامنه ای اول وقت یعنی ساعت هشت برای ملاقات در دفتر حضور یافته اند به ما دستور دادند که شما
کارهایتان را بگذارید برای بعد، و بدین ترتیب بر خلاف معمول اول ملاقات ایشان انجام شد و بعد از آن ما مشغول کارمان شدیم در حالی که امام در برنامه خود هیچ گاه تغییری نمی دادند و حتی در روزهایی که احیانا به دلیل کسالت و یا سردی شدید هوا و یخبندان به اتاق کارشان نمی آمدند ما مجاز بودیم در اتاق زندگیشان مشرف شویم تا به هر صورت کارهای دفتر و مراجعین مربوطه تاخیر و تعطیل نشود، و این عنایت ویژه امام نسبت به آیت الله خامنه ای بود. (38)
نظم در ترتیب زندگی امام در پاریس حتی روی برنامه و کار پلیسهای فرانسه هم اثر گذاشته بود من از داخل پنجره اتاقم که در منزل امام بود می دیدم که هنوز در منزل امام باز نشده آنها از ماشینها پیاده می شدند تا امام را بدرقه کنند پلیسها چند بار به برادرها گفته بودند ما اگر ساعتمان گاهی عقب جلو باشد از روی تنظیم وقت امام برای نماز، ساعت صحیح را می توانیم بفهمیم و این نظم برای آنها خیلی عجیب بود. (39)
: 1.حجة الاسلام و المسلمین سید حمید روحانی - بررسی و تحلیلی از نهضت امام خمینی - ج 1. 2.حسن سلیمی - از اعضای دفتر امام. 3.حجة الاسلام و المسلمین
رحیمیان. 4.فریده مصطفوی. 5.حجة الاسلام و المسلمین انصاری کرمانی - روزنامه رسالت - 9/3/72. 6.حجة الاسلام و المسلمین سید حمید روحانی - پیام انقلاب - ش 183. 7.زهرا مصطفوی. 8.فاطمه طباطبایی - ندا - ش 1. 9.حجة الاسلام و المسلمین انصاری کرمانی. 10.زهرا مصطفوی - شاهد بانوان - ش 148. 11.زهرا مصطفوی. 12.سید رحیم میریان. 13.حجة الاسلام و المسلمین توسلی. 14.دکتر محمود بروجردی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 3. 15.حجة الاسلام و المسلمین علی دوانی - امام خمینی در آئینه خاطره ها - ص 55. 16.آیت الله خامنه ای. 17.حجة الاسلام و المسلمین نصر الله شاه آبادی - پا به پای آفتاب - ج 3- ص 264. 18.حجة الاسلام و المسلمین امام جمارانی - روزنامه جمهوری اسلامی - ویژه اربعین سال 68. 19.دکتر پور مقدس (از پزشکان معالج امام) - پاسدار اسلام - ش 96. 20.حجة الاسلام و المسلمین سید عبد الحمید ایروانی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 5. 21.حجة الاسلام و المسلمین ناصری - ماخذ پیشین. 22.آیت الله قدیری - ویژه نامه روزنامه جمهوری اسلامی - خرداد 70. 23.کوثر - ج 2. 24.فاطمه طباطبائی. 25.حجة الاسلام و المسلمین سید حمید روحانی - پاسدار اسلام - ش 1. 26.ماخذ پیشین. 27.آیت الله قدیری - ویژه نامه
روزنامه جمهوری اسلامی - خرداد 70. 28.آیت الله حسین نوری - گلهای باغ خاطره. 29.زهرا مصطفوی. 30.عاطفه اشراقی (نوه امام) - زن روز - ش 1267. 31.حجة الاسلام و المسلمین سید عبد المجید ایروانی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 5. 32.حجة الاسلام و المسلمین سید علی غیوری - روزنامه رسالت 14/4/68. 33.آیت الله بنی فضل.حوزه - ش 49. 34.آیت الله حسین نوری همدانی - زن روز - ش 851. 35.حجة الاسلام و المسلمین ناصری - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 4. 36.زهرا اشراقی (نوه امام) - ویژه نامه روزنامه اطلاعات - 14/3/69. 37 و 38.حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. 39.مرضیه حدیده چی.
فقه اهل بیت فارسى، شماره 19و20 مبلغی، احمد
از تورم اصول براى نخستین بار آیة اللّه بروجردى سخن گفت. این نقد او ذهن برخى از اندیشه گران حوزه را به خود منعطف ساخت. با این وصف بحثى مستقل با نگاه هاى عمیق و علمى هنوز ابعاد موضوع را نکاویده است.تنها مطالبى جسته و گریخته به چشم مى آید که بى گمان جمع آورى وتحلیل آنهادستمایه گرانسنگى است. در صورت عدم بررسى عالمانه این موضوع، دو برداشت نادرست از نقد آیة اللّه بروجردى بروز یافته است: 1. برداشتى افراط ى و مطلق نگر که مى کوشد نقشى جانبى و حاشیه اى را به اصول تحمیل کند. صاحبان این برداشت چنان سخن گفته اند که گویا اصول چون تورم کرده است، پس باید آن را به حاشیه راند.! حقیقت این است که طرح تورم اصول نه به معناى نفى کارکرد اصول، که راهى براى صیانت از این کار کرداست.تورم را آفتى باید گرفت که براصول عارض گشته و از کاربرد مهم و کارکرد بى بدیل آن در استنباط کاسته است. آیا اگر از تورم جسم به عنوان یک بیمارى سخن گفته شود، معنایش نابود ساختن اصل جسم و یا بى اعتنایى به آن است؟!2. برداشتى سطحى که مى کوشد توسعه اصول را نادرست قلمداد کند. این برداشت هرگونه افزایشى
را بى جا و ناروا مى داند. دراین میان برداشت دیگرى وجود دارد که نه با اصول، که با بیمارى اصول سرناسازگار دارد. این برداشت نفى تورم اصول را نه تنها با توسعه آن همراه و سازگار مى بیند، که بالاتر، توسعه اصول بویژه توسعه کیفى آن را عاملى براى تورم زدایى از این دانش به شمار مى آورد. دلایل و پشتوانه هاى این برداشت را باید آشکار ساخت و آن را به صورت یک گرایش و قالب درآورد. اگر به نقد تورم اصول و برچیدن زمینه ها و سازو کارهاى این تورم نپردازیم، فربهى روز افزون اصول، به افزایش سردرگمى، نسبت به این دانش مى انجامد واین سردرگمى به جان گرفتن دو برداشت افراط ى دانش گرایى و اخباریگرى نو خواهد انجامید که در برابر عقلانیت اصولى که فقه بدون آن نمى تواند به سر برد قرار دارند. گاه زمزمه هاى این دو برداشت افراط ى هرچند بسیار ضعیف به گوش مى رسد. نباید با متورم تر کردن اصول فرصت رشد را به این دو برداشت داد. ربسیارى از رویگردانان از نقد تورم اصول این دغدغه را درسردارند که طرح تورم آن اندیشه اى جدید و بى پیشینه است. کاوش در نظریات وحید بهبهانى وشاگردان اوهمچون محقق کاظمى و نیز امتداد اندیشه انتقادى نسبت به اصول در دیدگاه هاى آیة اللّه بروجردى و امام
خمینى دلیلى روشن براین واقعیت است که میزان و نحوه پرداختن به اصول همواره نقد شده است. امام خمینى بى گمان به اصلاح حوزه مى اندیشیده است، اما نباید برنامه هاى اصلاحى امام را صرفا در پیشنهادهاى ساختارى در باره مناسبات حوزوى محدودساخت. وزن اساسى برنامه هاى اصلاح گرانه امام بردوش اندیشه هاى اصلاحى او نسبت به اصول و اجتهاد و نظام آموزشى حوزه است. امام گرچه از تورم اصول سخنى به صراحت نگفته، اما به طرح اندیشه هایى دراصلاح اصول پرداخته که درحقیقت راهکارهایى را براى توزم زدایى فراروى مامى گشاید. پس از گذشت سالها جاى خالى تلاشهاى جدى و پیگیر درمورد اندیشه اصلاحى آیه اللّه بروجردى و حضرت امام کاملا مشهود است. نوشتار حاضربررسى اندیشه انتقادى تورم اصول را پى مى گیرد و تحلیلى از دیدگاه هاى حضرت امام را براى تبیین ابعاداین اندیشه وجهء همت خود قرار مى دهد. از آن جا که موضوع نوشتار موازینى جدید را درمى نوردد، در برخى از مقاطع به ارائه مباحثى مى انجامد که بیشتر به یک طرحواره تحقیق مى مانند که البته دلایل اتقان را با خود همراه دارند. این نوشتار، هم خود را مصروف ارائه چارچوبى کارآمد درنقد وضعیت کنونى اصول کرده است، از این رو قبل از هرچیز به نقدهاى استوار عالمان و طالبان علم نیازمند است، تاوزن واقعى خود را
بیابد. به سخن دیگر: نوشتار پیش روى، راه پیشرفت و سالم سازى اصول را از گذر نقد ممکن مى داند، با این حساب خود را به نقد محتاج و تشنه مى بیند. بحث برپایه محورهاى زیر سامان مى پذیرد: - پیشنیه نقد دانش اصول، - معناى تورم در اصول، - زمینه هاى تورم خیز در اصول، - عوامل تورم زا در اصول.
اصول، پدیدارى و پایدارى خود را مدیون نقد است. به شهادت تاریخ در هر برهه که اصول، نقدى از بیرون را به خوددیده، مباحث درونى آن سیرى بهتر را در پیش گرفته است. مبررسى کامل نگاه هاى نقادانه گذشته به اصول، مجالى دیگر و فرصتى بیشتر مى طلبد. دراین نوشتار تنها به مهم ترین مراحل نقد اصول یا نقد اصولیان درچگونگى پرداختن به مباحث اصولى مى پردازیم. اصول سه مرحله مهم را تاکنون به خود دیده است:
دراین مرحله آنچه زیر سوال رفت، تمام هویت و موجودیت اصول بود. اخباریگرى نقدى گسترده را سامان داد و در نتیجه برفقه شیعه سیطره یافت. بحثهاى فراوانى درباره نقد اخباریان صورت پذیرفته است، به همین دلیل از ورود به این مسیر خود دارى مى ورزیم، گرچه براین باوریم که این موضوع به تحلیلى نودرمجالى دیگر نیاز دارد. تنها یادآور مى شویم
نقد بى پایه اخباریان به رغم نتایج زیانبار زمینه پیدایش رویکردى جدید را به اصول فراهم آورد.شبهات اخباریان دستمایه بحثهاى عالمانه قرار گرفت و اصولى نو را در بستر عقلا نیت سامان بخشید. البته اگر اصولیان پیش از اخباریگرى، رکوکند وموقعیت و چارچوب اصول را بانگاهى از بیرون، به ارزیابى و نقادى مى کشاندند، کار به اخباریگرى نمى کشید،در آن صورت اندیشه هاى اصولى مدام صیقل مى خورد و جایگاه و رسالت بایسته اش آشکارو آشکارتر مى گشت و در مسیرى صحیح تر راه مى پیمود. فقدان نقد و نگاه ها از بیرون، راه را بر شبهاتى گشود که اصل اصول را زیر سوال کشید.گرچه آنچه نیز رخ نمود، سرانجام خوشى را رقم زد، اما به قیمت هزینه سنگین سیطره اخباریگرى درچند قرن!
این مرحله راو حید بهبهانى آغازید. اگر اخباریگرى حرکتى در مقابل تمامت اصول سامان داد، وحید به عنوان عالمى معتقد به اصول عدم تحقیقى بودن پرداختن به اصول، را در زمان خود به نقد کشید. درحقیقت وحید به دو جریان نقادى دست زد، از یک طرف اخباریگرى را به نقد کشید و از طرف دیگر اصول را که تا آن زمان به صورت کمرنگ در حاشیه اخباریگرى باقى مانده بود، در بوتهء نقد نهاد. آنچه را نگاه رایج، به
وحید نسبت مى دهد، تنها نقد شدن اخباریگرى توسط اوست، اما واقعیت حاکى از نقدى دو جانبه است. نقد وحید به اصولیان ووضعیت بحثهاى اصول آن روز را با توضیحاتى چند مى گیریم: یکم، اجتهادمایه گرفته ازتقلید و اخباریگری دوروى یک سکه هستند. به واقع یکى تقلید با روکشى از اجتهاد، ودیگرى جمود با لعابى از توجه وتمسک به روایان است. وحید با نگاهى ژرف مشکل زمان خود را این دو جریان مى دید، از یک طرف به مصاف(مخالفان اجتهاد)، و از طرف دیگر به مصاف (مدعیان اجتهاد)رفت. نقدهاى او به (مخالفان اجتهاد) یعنى اخباریان بسیار مطرح و تکرار شده است. نقد اورا به (مدعیان اجتهاد) مطرح مى کنیم، او مى گوید: ربما یبنى طائفه من هولاء امره على الاجتهاد و هم و ان کان دیدنهم فى استنباط الحکم تقلید المجتهد الا انهم ربما یتنبهون بعض المسائل فیبنون امرهم على فهمهم ورایهم...، ()چه بسا گروهى اجتهاد را مبناى خود قرارداده اند، اما استنباط خویش را بر تقلید از مجتهد استوار کرده اند، گو این که در برخى از مسائل نیز خود به نکاتى دست مى یابند و به فهم و راى خویش عمل مى کنند. وحید مواردى چند را در ضمن بحث از شیوه استنباط ى آنان ذکر مى کند و مى گوید: برخى درعین حال مدعى آن هستند که به بالاترین مرتبه اجتهاد دست یافته اند.()درادامه بحث
خواهیم یافت که وحید در حقیقت از اجتهادى انتقاد کرده که برپایه پرداختنى غیر تحقیقى به اصول شکل مى گرفته است، ازاین رو نقد او در حقیقت نقدوضعیت اصول آن روز به شمار مى آید. دوم، رمبناى نگاه و نقد وحید را نفی رویکردبه تقلید و تکیه بردن برتحقیق ر تشکیل مى داد. گفته ها و بحثهاى او بیانگر ضرورت تحقیق دراجتهاد ازیک طرف و اجتهادتحقیقی ر از طرف دیگر است. تحقیق دراجتهاد نگاهى تاریخى عقلایى به اجتهاد است که وحید آن را بارها در بحثهاى خودنشان داده است.() متاسفانه این نگاه بعد ازوحید جایگاه شایسته اى نیافت، هرچند تا مدتى عالمانى چند، روش او را دنبال کردند. این موضوع خود مقاله اى جداگانه مى طلبد. اجتهادتحقیقی ر نگاه و شیوه اى کاملا هوشمندانه، عقلانى و جامع نگرانه است که ازنگاه تحقیقی به اجتهاد نیز مایه مى گیرد. این شیوه هرگونه تقلیدپیداو پنهان را در اجتهاد و مبادى آن نفى مى کند. عظمت وحید را در عرضه کردن اندیشه اجتهاد تحقیقی و ترسیم خطوط آن باید جست. امروز ما بیش از هر زمان دیگر به بررسى این موضوع نیازمندیم. ما تنها عادت به گفتن این جمله پیدا کرده ایم که وحید بنیانگذار دوره جدید اصول است، اماهیچ گاه روشها و نگاه هایى را که او به اصول آن روز تزریق کرده، بررسى نکرده ایم... وتابه حال نپرسیده
ایم آیا راه او دنبال شده است؟ و اگر نشده است چرا؟ این موضوع در خور بحثى عالمانه و مستقل است و ما در این جا تنها از یک زاویه و به صورتى گذرا بحث را پى مى گیریم. سخنانى را در زیر از وى ذکرمى کنیم تا از یک طرف رویکرد او را به اجتهاد تحقیقى و از طرف دیگر نقد وى را به اجتهادتقلیدی آشکار سازیم: کثیرا ما یشتهر من اجتهادهم امور لااصل لها، واصطلاحات لانعلم صحتها... فلولم نبحث لظننا حقیتها، و توهمنا حجیتها کما هو الحال الان بالنسبه الى القاصرین فى علم الاصول.،()درمواردى بسیار از اجتهاد اینان امورى شهرت گرفته است که پایه و اساس ندارد واصطلاحاتى رواج یافته است که درستى آن یقینى نیست. اگر بساط بحث و تحقیق را نگستریم، این گمان بى جا پدید مى آید که این امور یا اصطلاحات جامه حقیقت وحجیت برتن دارند،همان طور که این گمان را کسانى که اصول را با نگاهى نارسا برگرفته اند برده اند. البناء على التقلید... هو الحال بالنسبه الى کثیر من الصلحاء و العلماء الغیر المطلعین باصول الفقه اصلا او بحقه و حقیقته()، بسیارى از صالحان و عالمان که یا اصلا آشناى به اصول نیستند و یا به حقیقت وکنه آن نرسیده اند، تقلید را پیش کشیده اند. وحید پایبندى به
بسیارى از قواعد را ناشى از انسى مى داند که در دراز مدت به آنها پدید آمده است و نه ناشى از نگاهى تحقیقى به آنها. وى قواعد زیر رابه عنوان مثال یاد آور مى شود: امر حقیقت دروجوب است، نهى حقیقت در حرمت است، جمع کردن از طرح کردن بهتر است، اصاله العدم، اصاله البقاء، نهى در عبادت مقتضى فساد است. وحید اضافه مى کند: درستى این قواعد هنوز به طور مطلق یا در برخى از موارد ثابت نشده است.() سوم، روحید به صراحت نپرداختن به مباحث اصولى را به صورت تحقیقى منشا پیدایى ورواج شبهات دین برانداز و خرافات حقیقت ستیز معرفى مى کند: لابد من مزاوله تامه و مهاره فى هذا العلم و ان من القصور فیه یصدر امثال ما اشرنا الیه... من المزخرفات الشنیعه و الخرافات الفضیعه، وکذا من عدم المهاره فیه یبرز الشکوک الواهیه المخربه للدین و الشبهات الواقعه فى مقابل البدیهه المقتضیه لمحو المله... ()، دراصول تلاشى تمام عیار را انجام باید داد و مهارت باید به دست آورد. از کوتاهى دراین دانش، مزخرفات و خرافات زشت به ظهور رسیده است و از عدم مهارت نسبت به آن، شکهاى سست دین برانداز، و شبهه هاى نابود کننده ملت و مخالف بابدیهیات پدیدار گشته است. وى درجاى دیگر عامل خرافات را اجتهادها و
استنباطهایى معرفى مى کند که برریشه هایى از تقلید بنا شده اند.()
این مرحله به تازه گى آغاز شده است. جرقه هاى این مرحله را عالمانى همچون آیه اللّه بروجردى، امام خمینى، علامه طباطبایى و شهید صدر و... زده اند. این مرحله هنوز در آغاز مسیر است و تا مقصد، راهى دراز در پیش دارد. به پنج صورت نقد دراین مرحله شکل گرفته که هر نقد را عالم یا عالمانى ارائه کرده است: 1. اصول متورم شده است، 2. میان قضایا و امور اعتبارى و قضایا و امورحقیقى خلط شده است، 3. هندسه و سیر مباحث اصول با حرکت، نیازها واولویتهاى استنباط تراز نیست، 4. اصول از قواعد استنباط نظامها و ساختارها عارى است، 5.اصول بدون غور در مبانى کلامى به پیش مى رود و چنین سیرو حرکتى باکاستى روبه رو است. نقدهاى فوق هریک بحثهاى فراوان دارد و انجام آن، به تحولى عظیم در پاسخگو کردن فقه به نیازهاى زمان مى انجامد. نقد اول را بررسى و نقدهاى دیگر را به وقتهاى دیگر موکول مى کنیم.
بحث و بررسى، حجم و دامنه مباحث را افزایش میدهد. اصول نیز همانند دانشهاى دیگر با بحث و بررسى پرلایه تر وفربه تر شده است. پرسش این است: آیا تورم اصول با افزایش
یافتن مطالب پدید مى آید، یا آن که تورم مقوله دیگرى است؟دراین که تورم به افزایش مربوط مى شود،سخنى نیست. باید دید آیا هر افزایش به تورم مى آنجامد یا افزایشهاى خاص منشا تورم هستند. نمى توان هرافزایشى را عامل تورم زا تلقى کرد، زیرا اصول هم مانندهمه دانشها به توسعه نیازمنداست. نیازهاى زمان را استنباط پاسخ مى دهد ونیازهاى استنباط را اصول برمى آورد، پس همانطور که در برابر توسعه نیازهاى زمان راهى جز توسعه استنباطنیست، براى توسعه استنباط نیز مسیرى غیر از توسعه اصول به چشم نمى خورد. به سخن دیگر: استنباط فقه سیاسى،اقتصادى و موضوعات پیچیده کنونى و آینده به قواعد اصولى بیشترى نیازمند است، که دراصول اینک به چشم نمى آید و توسعه اصول یعنى پرداختن به مباحث جدیدى که به تولید قاعده هاى جدید مى انجامد.براین اساس هرافزایشى تورم زا نیست. پرسش این است : چه افزایشهایى تورم ایجاد مى کنند؟ معیار و ملاک تشخیص آنها چیست؟ و به سخن دیگر: مرز توسعه و تورم را چگونه مى توان از یکدیگربازشناخت؟هرافزایشى که در راستاى تعمیق، تسهیل و توانا ساختن اصول جهت ایفاى نقشى که نسبت به استنباط برعهده دارد، قرار گیرد، منطقى و از مقوله توسعه است و هرافزایشى که اصول را در غیر مسیر تامین نیازهاى استنباط قرار دهد یا بهره گیرى را از آن دراستنباط دشوار سازد
ووقت، فکر و انرژى عالمان رابیهوده صرف و به تباهى کشاند، غیر منطقى و از مقوله تورم است. توسعه با (تولید اندیشه های ناب) پدیدار مى گرد و تورم با (تاب دادن اندیشه های تولید نشده). توسعه یک فربهى متوازن و تورم یک فربهى کاذب است.توسعه، هدفها و توانایى هاى اصول را آشکار، و کارکرد آن را درعرصهء استنباط تقویت مى کند وتورم لایه هاى زائدى است که براصول فرو مى نشیند و هدفها ورسالتهاى اصول را در خود گم مى کند. تورم اصول جاى را برتفکر و تعمق بنیادین و روش شناسانه تنگ کرده است. اگر مشکل تورم را با شناخت زمینه ها و عوامل آن، کشف و علاج نکنیم، ذهنیت انبوه ساز اصولیان لایه هاى بیشترى از تورم را براصول فرو مى نشانند و آیندگان را بامشکلى بزرگ تر از آنچه ما پیش روى داریم، دست به گریبان مى کنند. نقد تورم را اگر جدى نگیریم، نمى توان به انجام اصلاحات و توسعه اصول امید بست. امروزه حوزه باید وزن نگاه ژرف کاو و داورمندانه آیندگان را احساس کند، نه آن که خود به قسمتى از تاریخ تورم اصول بدل شود.
باید زمینه هاى افزایش پذیر را در اصول شناسایى و بررسى کرد تا به دست آید چه افزایشهایى توسعه، و چه افزایشهاى تورم
به شمار مى آید. به سخن دیگر: چه زمینه هایى و در چه وضعى تورم خیز است و چه زمینه هایى و در چه وضعى توسعه پذیر. زمینه هاى افزایش پذیر عبارتند از: 1. عنوانهاى اصولى، 2. نقد اصولى، 3. قاعده هاى اصولى یا مطرح در اصول، 4. مثالهاى فقهى، 5.تقسیم سازى اصولى.
عناوین در تولید بحث نقشى بسزا دارند. با این وصف دربحثهاى اصولى توجه به عنوان در سطح بایسته قرار نگرفته است. این ضعف توجه را در دو محورمى توان پى گرفت: الف) عدم تولید عناوین جدید، اندیشه اصولى درحرکت روبه پیشرفت خود همواره به موضوعات ومسائل مهمى برخورده است، اما بساط بحث را تنها در باره شمارى از آنها گسترده است. در بسیارى ازموارد تنها یا تا نزدیکى موضوع پیش رفته و یا اگر جرقهء بحث را هم زده، بحثى درخور را سامان نداده است. عامل اصلى این عدم پیشرفت ضعف عنوان سازى در بحثهاى اصولى است. بیشتر اصولیان به عناوین کلیشه اى و همیشگى عادت داشته اند و کمتر به خود اجازه طرح عناوین جدید و متناسب با اوضاع پیشرفت اصول را داده اند. ضعف عنوان سازى را از آن جهت سبب نابسامانى بسیارى از مباحث به حساب آوردیم که هربحث هنگامى شکل مى گیرد که مجال مستقل و فضاى کافى به آن اختصاص یابد.
روشن است اولین گام موثر در فضاسازى و مجال دهى به یک بحث، عنوان دهى است. اگر اصول هندسه، مباحث و سرفصلهاى خود را با تولید عنوانهاى جدید به صورتى مدام تغییر ندهد، نمى تواند همگام با اندیشه هاى جدیدى که خود تولیدمى کند، به پیش رود در نتیجه اندیشه هاى جدید یا راه زوال را در پیش مى گیرند و یا درحاشیه مباحث مربوط به عناوین کهنه اصولى رانده و به بحثهاى سطحى بدل مى شوند. مرحوم شهید صدر به موضوع فوق توجه جدى نشان داده است. وى قواعدى چند راارائه مى دهد که در اصول، عنوان مناسب را پیدا نکرده و در زیر عناوین کهنه قرارگرفته اند. وى از مسائلى همچون( امکان یاعدم امکان شرط متاخر)، (امکان یاعدم امکان واجب معلق ) و(ضرورت مقیدبودن رتکلیف به مشغول نبودن به مزاحم )و(جایزنبودن تضییع رمقدمات مفوته ) نام مى برد و معتقد است اصولیان این مسائل را در جایگاه مباحثى استطرادى یا مقدماتى نسبت به مسائلى همچون( مقدمه واجب ) یا (ملازمت میان امربه یک رچیزونهی ازضدآن ) نشانده اند.() بسیارى از مسائل نو که در زیر چتر عناوین کهنه جاى داده شده اند،کارکردى چشمگیر را در استنباط رقم نمى زنند. ریشه این مشکل را درهمه این مسائل نباید یکى دید. ممکن است برخى از آنها حقیقتا فاقد کارکرد باشند،اما بیقین بسیارى به دلیل کافى
و فنى نبودن بحث به ناکارامدى دچار شده اند و همان طور که گذشت کافى و فنى نبودن اندیشه ورزى دراین موارد از قرار گرفتن درحاشیه مباحث کهنه ناشى مى شود. به بیان واضح: این مسائل از آن جا که جایگاه عالمانه و شایسته را در بحث باز نیافته اند، کارکرد بایسته را در استنباط از دست داده اند. شهید صدر بعد از آن که به استطرادى و مقدماتى بودن طرح مسائل یاد شده اشاره مى کند، مى گوید: این مسائل گرچه در واقع داراى ثمراتى مهم هستند، ولى در دیددانش پژوهان غبار زائد بودن برچهره آنها نشسته است، چه آن که در خلال مباحثى جاى گرفته اند که ثمرات عملیه آشکار و چشمگیر ندارند: ...ضاعت بذلک على الطالب قیمه تلک الافکار و مغزاها العملى حتى ان کثیرا من الطلبه یرون ان التوسع فى داخل المساله التى لیس من الواضح ان لها ثمره عملیه مجرد تطویل و توسیع لعملیه لغو لا مبررله()، این موضوع که مسائل یاد شده درحاشیه مباحث کم ثمر یابى ثمر نشسته اند، سبب شد که ارزش این اندیشه ها و مقصد و نتیجهء عملى آنها براى دانش پژوهان، گم و ناپیدا گردد، تا آن جا که بسیارى از آنان تصور کرده اند که توسعه دادن بحثهاى مساله اى که ثمره داشتن آن واضح نیست، طولانى کردن
و توسعه دادن به یک کار لغواست که انجام آن توجیهى ندارد. با توجه به آنچه گذشت افزایش عناوین در اصول نه تنها به افزایش تورم اصول نمى انجامد که برعکس گامى درجهت توسعه اصول و طرح اندیشه هاى نو وکارامد دراین دانش است. ب) حک و اصلاح نکردن عناوین موجود، عناوین تنها مجال بحث در باره مسائل را نمى گستراند، بلکه چگونگى شکل گیرى آنها رانیز تحت تاثیر قرار مى دهد.از این رو باید از یک سو در انتخاب عناوین بحث، دقیق و عالمانه عمل کرد و از سوى دیگر عناوین غیر فنى موجود را حک واصلاح نمود. حک و اصلاح عناوین موجود گاه نتایج چشمگیرى را در زدودن بحثهاى زائد به بار مى نشاند. ضوابط زیر را مى توان مبناى حرکت در حک و اصلاح عناوین قرار داد: 1. شفاف کردن عنوان بحث، عنوان اگر سربسته و داراى ابهام باشد، بحث گاه به بیراهه مى افتد.عنوان مانندپرسش ابتداى بحث نقشى مهم در شکل گیرى آن دارد. اگر پرسش درست نباشد و یا نادرست مطرح شود، بحث، چارچوب و جهت درستى نخواهد یافت. عنوان نامناسب ونادرست نیز بحث کننده رابه طرح آنچه نباید، مى کشاند،()از این رو برخى از عالمان اصول برضرورت شفاف بودن عنوان بحث تاکید ورزیده اند: اخذ العنوان المبهم... من محط النزاع غیر جائز()، به
کار گرفتن عنوان مبهم در محل نزاع روا نیست. به کارگیرى کلمات غیر دقیق درعنوان،ابهام را درآن سبب مى شود. امام خمینى حک و اصلاح عناوین را براساس این ضابطه ضرورى شمرده است. وى براین اساس به کارگیرى واژه صحت در عنوان معروف (صحیح و اعم) را نادرست دانسته است() و نیز به کارگیرى واژه (اقتضاء) درعنوان مبحث(اجزاء) را غیر فنى مى شمرد و پیشنهاد مى کند عنوان به این صورت در آید:(ان الاتیان بالمامور به هل مجز ام لا؟)() 2. برابربودن عنوان با دایره بحث، برابر بودن عنوان با دایره و حدود مساله مورد بحث، منطقى و ضرورى است. اگر عنوان محدوده اى را نشان دهد که بیشتر از موضوع است، چه بسا بحث بى دلیل باد کند و به طرح مسائل زائد و درهم ریزنده دچار شود و نتیجه گیرى درهم بریزد، همین گونه اگر عنوان، کوچکتر از دایره موضوع باشد، بحثهاى درچارچوبى کوچک تر از نیازهاى واقعى بحث شکل مى گیرند و به نتیجه گیرى درست نخواهند رسید و به بسترپیشرفت پاى نخواهندگذاشت.()امام خمینى در برخورد با برخى از عناوین از این ملاک پیروى کرده است. وى براین اساس عنوان (ان النهى هل یقتضى الفساد) یا(هل یدل على الفساد) را نقد مى کند و مى گوید: الاولالى تعمیم عنوان البحث بحیث یشمل العقلى و للفظ ى() ... ، بهتر
این است عنوان بحث را تعمیم دهیم تار هریک از دلالتهاى عقلى و لفظ ى راکه در محل بحث مطرح هستند در برگیرد. وى با توضیحاتى در باره نارسایى تعبیر به (هل یدل على الفساد) یار (دلالت) پیشنهاد مى کند عنوان به این صورت تغییر یابد: ان النهى عن شئک هل یکشف عن فساده؟.()روشن است اگر عناوین را با بحث و محتواى آن تراز و برابر کنیم، زمینه طرح بسیارى ازتوضیحات و توجهاتى که در پى نارسایى عناوین مطرح شده اند، از بین مى رود. حذف این نوع بحثها بى گمان خود گامى در جهت تورم زدایى محسوب مى شود. 3. گویایى عنوان نسبت به نقش قاعده مورد بحث دراستنباط، اگر پذیرفتیم کمک رسانى اصول به استنباط، فلسفهء اعتبار و ضرورت این دانش را تشکیل مى دهد، باید از هرچیزى که این نقش را تقویت و یا شفاف مى کند،بهره گیریم و از هرچیزى که آن را کم رنگ وضعیف مى نماید، بپرهیزیم. شهید صدر دریک مورد که به تغییر واژه اى دست مى زند، در توجیه آن مى گوید: انه فى راینا اکثر قدره على اعطاء الطالب صوره اوضح عن دور القاعده الاصولیه فى المجال الفقهى، ورویه اجلى للکیفیه الممارسه الفقهیه لقواعد علم الاصول،() از نظر ما این واژه جدید تصویر واضح ترى را از نقش قاعده اصولى درعرصهء فقه در ذهن محصل مى نشاند
و در برابر او چشم اندازى شفاف از چگونگى دست زدن به کار فقهى برپایه قواعد اصولى را مى گسترد. بى گمان تراز کردن عناوین و واژه ها با این معیار گامى درجهت توسعه کیفى دانش اصول است.
میان نقد اصول و نقد اصولى تفاوت باید نهاد. اولى ناظر به نگاه و نقدى ازبیرون بهاصول است که پیشتر از آن سخن راندیم و دومى به نقدى نظردارد که به عنوان بخشى از تلاش علمى در درون اصول انجام مى گیرد و در ردیف واژه هایى همچون بحث اصولى، مساله اصولى، مصطلح اصولى و... معناپیدا مى کند. نقد اصولى یعنى تلاش علمى که عالمان دراصول دررد یا بررسى یک دیدگاه به عمل مى آورند. بخش چشمگیرى از مباحث اصولى را نقد اصولى تشکیل مى دهد. در باره هر دیدگاه مطرح دراصول، نقد یا نقدهایى شگل گرفته و گاه نقدها نیز خود، موضوع نقدهاى دیگرى شده اند. این روند گاه پیش رفته است ونقدهایى انباشته و متراکم پدید آمده اند.بدینسان حجم زیادى را (ان قلتها) به خود اختصاص داده اند. رویکرد به نقد و رد دیدگاه ها دراصول، بیش از تلاشهاى دیگر اصولى رواج یافته است. واژه سازى، نظریه پردازى و توسعه قواعد مورد نیاز بندرت انجام مى گیرد، آنچه بیشتر به چشم مى آید، (وارد آوردن اعتراض براقوال دیگران) است. آیا شکل و روند
کنونى نقد در تورم اصول نقش داشته یا نداشته است و باید آن را به حال خود وانهاد؟ به عبارت د یگر: آیا نقد به صورت طبیعى روند علمى ومنطقى خودرا ط ى
مى کند یا آن که باید ضوابط ى براى آن تعیین و ترسیم کرد تا علمى و منطقى شود؟امروزه قبل از هرچیز نقد اصولى نیازمند نقد است. شالوده تورم اصولى تاحدودبسیار برپایه نقدهاى غیر علمى و غیر منضبط شکل گرفته است. نقد اصولى خود بیمار و متورم است و این به بیمارى و تورم اصول هرچه بیشتر دامن مى زند. اصول امروز بخشى ا ز ارزش و کارآمدى خود را در بازار نقدهاى بى پایه از دست داده است. آنچه در زیر مى آید،ضوابط ى چند است که به نقدها روح درستى و کارآمدى را ترزیق مى کند. البته اذعان باید کرد موضوع نیازمند بحث بیشترى است، تاضوابط نقد به صورت کامل آشکار گردد. 1. مقایسه باید کرد، مقایسه هاى تحلیلى، گاه دریک مساله چند قول وجود دارد، نباید اقوال را جداگانه بررسى نمود، مقایسه لازم است. مقایسه عمق مطالب را آشکار مى کند و قولها را بهتر و بیشتردرمعرض شناخت و نقد قرار مى دهد.مقایسه نگاهى کلان را نسبت به موضوع پدید مى آورد وزمینه را براى نظریه پردازى مى گستراند. آنچه درحوزه رواج دارد، تنها پرداختن افراد به اقوالى است که از اساتید خود برگرفته اند. نقد درچارچوب اقوال دست به دست گشته، جلو مى رود! بندرت شاگردان یک مدرسه و مکتب به اقوال مدرسه ها و مکتبهاى دیگر نظر مى افکنند و اگر هم
گاه به همه اقوال یا عمده آنها نظر مى اندازند، نگاهى مقایس ها ى راپى نمى گیرند. بدین اقوال مطرح در مدرسه هاى مختلف از یکدیگر جدا افتاده اند. گسست اقوال گاه با گذشت زمان بیشتر مى شود، درنتیجه فهم مبانى یک مدرسه براى مدرسه دیگر دشوار مى شود. نبود مقایسه، نقدها را به سمت قشرى شدن ونه جوهرى و عمقى بودن سوق داده است. اصول فضاى بسیارى را براى تاخت و تاز اندیشوران پیش روى مى نهد. دیدگاه هاى اصولى از میان امواج متلاطم عقل بشرى سر برمى آورند و اوج مى گیرند.دانشمنداصولى با فراغت بال مقدمات عقلى را به محوطه ذهن خود راه مى دهد تا به نتایج اصولى در زمینه هاى مختلف دست یابد. در چنین علمى هرروز باب مفهوم جدیدى گشوده مى شود و فضاى تازه اى براى بحث نمودار مى گردد. شناساندن این مفاهیم وضع اصطلاحاتى تازه وبرگزیدن قالبهایى خاص را مى طلبد و از این جا هر مدرسه همچون مدرسهء آقا ضیاء، مدرسهء نائینى و مدرسه حائرى و... واژگان و تعابیر و قالبها ومفاهیمى خاص را گاه پدید آورده است، پس همواره باید آراء دانشمندان اصول با یکدیگر سنجیده شود، در غیر این صورت پس از مدتى درک متقابل آنها ازآراء شان از بین مى رود، در نتیجه هرمدرسه و مکتب تنها با فرهنگ و ادبیات اصول خود آشنا
باقى مى ماند. اگر روند دور افتادن مکاتب و مدارس از یکدیگر متوقف نگردد، آینده درهم وپریشانى براى اصول رقم خواهد خورد. ویژگى تفکر اصولى شهید صدر آن بود که توانست نگاهى مقایسه اى را به اقوال پى گیرد و فرایندى نو را براى بحثهاى اصولى به ارمغان آورد. این موضوع آن قدر درکتابهاى اصولى ایشان تکرار شده که کافى است یک مراجعه گذرا به آنها صورت گیرد. 2. اقوال را باید تقسیم کرد، دربستر مقایسه و تحلیل اقوال که گذشت تقسیم بندى نسبت به اقوال شکل مى گیرد. تقسیم بندى اقوال به دو گونه است: گونه اول: تقسیم اقوال به چند قول، گاه تحلیل، پو سته ظاهرى اقوال را مى شکند و به جوهر و لب آنها دست مى یابد. بدین سان آشکار مى گردد اقوال گرچه بظاهر متعدد و مختلف مى نمایند، اما درواقع به یک قول یا دو یا چند قول کمتر برمى گردند. دستیابى به این نتیجه بحث رامنقبض و سردرگمى ناشى از پردامنگى اقوال را کم و یا برطرف مى کند و با از بین رفتن سردرگمى نقدهاى بى حاصل، پوچ و توزم زا از میان مى رود. شهید صدر از آن روى که اهل مقایسه بود، اهل تقسیم نیز بود.() او بانگاه هاى مقایسه اى و تقسیم ساز خود بهاقوال، تشتت و گستردگى واختلاف اقوال را به صورتى
عالمانه جمع، و درنهایت ساز و کارى براى نظریه پردازى قرارداد. نقدهاى او بحق از ظاهر گرایى(پرداختن به قشر اقوال) به صورتى چشمگیر دور شده است. گونه دوم: تقسیم اقوال به چند رویکرد، گاه اقوال با یکدیگر اختلاف واقعى دارند و برگرداندن آنها به چند قول واقعا بى معنا و غیر ممکن است، اما از زوایه دیگر آنها را مى توان به علت اشتراک داشتن هرچند قول درجهت گیرى، به یک حالت به دو یا چند رویکرد تقسیم کرد، دراین صورت پس از تقسیم، هررویکرد را با اقوال زیر مجموعه باید ارائه کرد. رویکرد شناسى نوعى عمق نگرى و اندیشه پرورى است.دراین بستر نقد بهتر مى شکفد ونظریه پردازى بیشتر تحقق مى پذیرد. شهید صدر از این تقسیم بندى نیز غافل نمانده است. نگاهى به کتب یا تقریرات او این حقیقت را آشکار مى کند.() 3. مطالب درحاشیه را کمترنقد کنیم، باید پرسید چه چیزى را نقد مى کنیم؟ قلم فرسایى درمطالب حاشیه اى و موضوعات کم اهمیت آفتى است که به پوکى نقد اصولى مى انجامد. نقدى که درموضوعات کلیشه اى و صدبار مرور شده کم اهمیت محدود مى شود، به پژمردگى روح مشتاق نقد مى انجامد، بویژه اگر درچنین مواردى دامنه بحث را بگستریم.
آیا افزایش قواعد در اصول منشا پیدایش یا افزایش تورم قرار مى گیرد؟ قواعد موجوددر اصول
را مى توان به دو دسته تقسیم کرد: قواعدى که در ماهیت اصولى نیستند و قواعدى که اصولى هستند . هر دسته را جداگانه بررسى مى کنیم. 1. قواعدى که در ماهیت اصولى نیستند، قواعد بسیارى به درون اصول راه یافته که در ماهیت اصولى نیستند. اصولیان این قواعد را از دانشهاى دیگرى وام گرفته اند همچون دانش لغت، نحو، کلام،فلسفه و منطق. این قواعد خود به دو قسم (مفید) و (غیر مفید) تفسیم مى گردد: ا - قاعده هایى که غیر اصولى اما مفید هستند، برخى از این قاعده ها از آن جهت مفید هستند که در استنباط کاربرد دارند و برخى از آن جهت مفید تلقى مى شوند که در اثبات قاعده اصولى، مورد استدلال واستفاده قرار مى گیرند. (1) قواعد کاربردى، بسیارى از قواعدى که در ذات اصولى نیستند، از نقشى حساس در استنباط برخوردار هستند، همچون برخى از قواعد ادبى و لغوى که نقشى کارامد دراستنباط برعهده دارند. آیا طرح این قواعد در اصول روا است؟امام خمینى طرح چنین قواعدى را در اصول روا مى دانسته است. وى مى گوید: ان کلیه المباحث التى یبحث فیها عن الاوضاع اللغویه و تشخیص مفاهیم الجمل والالفاظ و مدالیل المفردات و المرکبات و تشخیص الظهورات خارجه من المسائل الاصولیه و داخله فى علم الادب و انما یبحث عنها الاصولى لکونها کثیره الدوران فى
الفقه و السیلان فى مباحثه و لهذا لایقنع الاصولى بالبحث عنها فى باب من الفقه بل المناسب له بما ان منظوره الاجتهاد فى الاحکام ان ینقح تلک المباحث العامه البلوى و لولم تکن اصولیه()، تمام مباحث مطرح در جهت تشخیص اوضاع لغوى، مفاهیم جمله ها و لفظها، مدلولهاى مفردها و مرکبها و تشخیص ظهور آنها از مسائل اصولى، بیرون و درزمره دانش ادب (لغت، نحو و ...) است. شخص اصولى از آن جهت از این مباحث بحث مى کند که در فقه و مسائل آن گردش و جریان بسیار دارد، به همین دلیل بحث از این مباحث را دربابى ازفقه قانع کننده نمى بیند، بلکه از آن نظر که منظور او اجتهاد دراحکام است، مناسب مى داند که به تنقیح این مباحث که کارکردى عام دارد دراصول بپردازد،هرچند که درماهیت اصولى نیست. (2) قواعد مورد استفاده و استدلال در اثبات قاعده اصولى، گاه استدلال و اثبات یک قاعده اصولى نیازمند استفاده از قواعد دانشهاى دیگراست، از این رو بسیارى از اصولیان دراین موارد به بحث از این قواعدمى پردازند. بدیهى است چنین استفاده اى ابزارى است و اثبات و بررسى این قواعد، مقصود اصلى بحث را تشکیل نمى دهد. قواعد هردانش را در زیر جداگانه بررسى مى کنیم، منطق، منطق ابزارى براى اندیشیدن و چارچوبى براى استدلال است. قالبهاى منطقى
در دانشهاى گوناگون و بویژه دانشهاى عقلى که استدلالهاى پیچیده را درخودجاى داده اند، کاربردى چشمگیر دارد. اصول دانشى عقلى است، باراهى ناهموار و مسیرى سنگلاخ.دراین راه از خطر فرورفتن استدلال درکام اشتباه غافل نباید ماند. با بهره گیرى از ابزار منطق مى توان راه را بهتر و با اطمینان بیشتر پیمود. وحید بهبهانى بهره گیرى از منطق را در اصول یک ضرورت مى شمرد و دلیل آن را هجوم شبهات به عرصهء بحث اصولى معرفى مى کند. از دیدگاه او علم اصول از علومى است که شکها و شبههء بى حد و حصر را درخود جمع کرده است. وى اضافه مى کند:در علومى این چنین جزبا منطق نمى توان به درستى استدلال کرد.() بهره گیرى از منطق گاه طرح برخى از قواعد منطقى را ضرورى مى سازد. امام خمینى در بحثهاى اصولى گاه از واژه ها و قالبها و نکته هاى منطقى بهره گرفته است، تا هرچه بهتر اندیشه اصولى را به سکملات نتیجهء درست هدایت کند. نگاهى به کتب اصولى وى درستى این مطلب را آشکار مى کند. فلسفه، بسیارى از بحثهاى اصولى، قواعد فلسفى را به کمک مى گیرند. این بهره گیرى اخیرا رواج بیشترى پیدا کرده است. آیا بهره گیرى درست است و آیا به تورم و افزایش آن در اصول نمى انجامد؟بادقت و تحلیل در بحثهاى امام خمینى به
دست مى آید که وى استفاده از قواعدو دقتهاى فلسفى را به طور مطلق روا نمى داند. درمواردى آن را درست، و درمواردى نادرست مى شمرد. مى توان دیدگاه امام را چنین بیان کرد: الف) دقت فلسفى درنصوص شرعى براى برگرفتن اندیشه و یا تکلیفى اصولى، روا نیست، خواه براى کشف مقصودى باشد که از مجموع عبارت باید برگرفت و خواه براى فهم واژه اى باشد که در عبارت به کار گرفته شده است. نسبت دادن این اعتقاد به امام از آن جهت است که وى تصریح مى کند: کتاب و سنت بر پایه معانى عرفى رایج و بازارى بنا شده است.()از همین رو دربحث مفهوم استثنا به برخى از اندیشه هاى مطرح در باره کلمه توحید(لا اله الا اللّه) توجه نشان مى دهد و رد آنها را با دقتهاى فلسفى روانمى داند و مى گوید: الاجوبه الدقیقه الفلسفیه و ان کانت صحیحه لکنها بعیده عن اذهان اللعامه()، پاسخهاى دقیق فلسفى گرچه درست است، اما از ذهن عامه مردم به دور است. ب) نسبت احکام خمسهء شرعى با یکدیگر را نمى توان برپایه قواعد فلسفى ارزیابى و بررسى کرد. براین اساس امام در بحث اجتماع امر و نهى تضاد میان احکام خمسه را نمى پذیرد.()تفاوت این دو مورد دراین است که درمورد گذشته دریافت حکم شرعى موضوع بحث است و دراین مورد
نسبت احکام شرعى.به هرحال درهردو مورد دقت فلسفى روانیست. ج) دقت فلسفى در شناخت متعلق اوامر و نواهى روا بلکه متعین است، زیرا در این جا دقت فلسفى مانند مورد (الف) مراد شارع را نمى کاود، تا با این اشکال مواجه شویم که شارع مراد خویش را در قالب قابل فهم براى عرف ریخته است. با این دقت در پى کشف یک واقعیت هستیم، واقعیتى که عرف دغدغهءکشف آن را ندارد. و ازطرف دیگر از نفس حکم شرعى مانند مورد (ب) سخن به میان نیست، تا از اعتبارى بودن آن سخن گفته شود، بله از متعلق اعتبارشرع که مشمول قواعد فلسفى است سخن به میان است. امام خمینى از همین رو با نگاهى عقلانى و فلسفى بحث اجتماع امرونهى را دنبال مى کند و مى گوید: اوامرو نواهى به وجود خارجى یا وجود ذهنى تعلق نمى یابند،بلکه به طبیعت موضوع تعلق پیدا مى کنند. استدلالهایى که امام کرده، فلسفى است و به امکان و عدم امکان فلسفى نظر دارد. وى براى اثبات عدم امکان تعلق به وجود خارجى مى گوید: تا قبل از تحقق وجود خارجى چیزى وجود ندارد، تا حکم به آن تعلق یابد و بعد از تحقق، تعلق حکم به آن چیزى جز تحصیل حاصل نیست. وى براى اثبات عدم امکان تعلق به وجود ذهنى مى گوید: تحقق وجود
ذهنى باوصف ذهنى بودن درخارج امکان پذیر نیست و حکم به چیزى که قابل تحقق نیست، تعلق نمى یابد. ب - قاعده هاى غیر مفید، گاه انس و گرایش ذهنى عالمان اصول به دانشهاى دیگر، به طرح وقاعده هاى آن دانشها انجامیده است، بدون این که این قاعده ها نقشى را در استنباط یااثبات مساله اصولى برعهده داشته باشند. درگذشته هاى دور طرح بسیارى از قواعد کلامى یا نحوى در اصول، ازاین عامل نشات مى گرفت. غزالى مى گوید: ...ذلک مجاوزه لحد هذا العلم و خلط له بالکلام و انما اکثر فیه المتکلمون من الاصولیین لغلبه الکلام على طبائعهم()، طرح مسائل کلامى در اصول تجاوز کردن از مرز این دانش و خلط کردن آن با کلام است. متکلمان اصولى به دلیل چیرگى کلام بر طبیعتشان، بسیار مسائل کلامى را در اصول مطرح کرده اند. 2- قواعدى که درماهیت اصولى هستند، این قواعد به دو دسته تقسیم مى شود: ا - قواعد کاربردى، رطرح و بحث این قواعد وظیفه اصلى اصول است. همه واژه ها، عنوان سازى ها، تقسیم سازى ها و... به منظور فراهم آوردن فضاى لازم براى بررسى و تاسیس قواعدى از این دست است. بنا بر این نه بررسى این قواعد خاستگاه تورم است و نه افزایش آنها. مهم ترین وجه توسعه اصول تاسیس قواعد مورد نیازى است
که تا به حال اصول ارائه نداده است. ازاین قواعد اصطلاحا به مسائل داراى ثمره عملى یاد مى شود. گفتنى است برخى از این قواعد از ثمره عملى ناچیز و کاربردى ضعیف برخوردار است. آیاطرح این قواعد نیز ضرورى است؟شاید از برخى جملات امام خمینى بتوان استفاده کرد که نباید به طرح این مباحث دست زد. وى بالحنى انکار آمیز مى گوید:برخى از متاخران مباحث، کم فائده را دراصول جاى داده اند.()و سخن آخر آین که: از دیدگاه امام هرچند طرح قواعد پرکاربرد ضرورى است، امادربررسى آن نباید به مباحث و استدلالهاى کم فائده دست زد. وى به همین جهت در بحث حجیت خبرواحد، استدلال به ادله عقلى را به دلیل کم فائده بودن وانهاده است ومى گوید: انى قد ترکت البحث فى هذه الدوره عن الادله العقلیه مطلقا لقله فائدتها مع طول مباحثها، من دراین دوره بحث از ادله عقلى را به صورت مطلق کنار نهادم، چه آن که به رغم دراز بودن دامنه مباحث آن، کم فائده هستند. ب - قواعد غیر کاربردى، طرح این مباحث بى گمان مضر و تورم زا است. امام خمینى در بحثهاى اصولى خود گاه به قواعد فاقد ثمره اشاره مى کند. وى دربحث حقیقت شرعیه مى گوید: لیس لهذا البحث ثمره واضحه()، این بحث ثمره واضحى دربرندارد. امام حذف مباحثى
از این دست را ضرورى مى شمرد. گفتنى است برخى از اصولیان براى موجه جلوه دادن چنین مباحثى ثمره تراشى کرده اند و گاه به تعلق نذر و امثال آن روى آورده اند. ازدیدگاه امام باید ازاین نوع تلاشها سرباز زد. وى به ثمره سازى عالمانى همچون صاحب کفایه () و مرحوم حائرى () براى حقیقت شرعیه وقعى نمى نهد و مى گوید:ما ذکر من الثمره فرضیه()، ثمره اى که ذکر شده،فرضى است. نمودار زیر اقسام قواعد مطرح دراصول را نشان مى دهد:
یکى از اشکالات عمده نظام آموزش فعلى، همراه نکردن طرح قاعده هاى اصولى بامثالهاى فقهى است. هرچند بیان مثالهاى فقهى حجم بحثها راافزایش مى دهد، اما ازیک طرف شناخت بهتر از قاعده هاى مورد بحث را زمینه سازى و از طرف دیگر قدرت تطبیق و تفریع و ملکهء استنباط را به تدریج ایجاد و تقویت مى کند، براین اساس افزایش مثالهاى فقهى برداشتن گامى مهم درجهت توسعه کیفى دانش اصول است، بلکه بالاتر از راه هاى تورم زدایى دراصول به شمار مى رود، زیرا هنگامى که بنا رابرذکر مثالهاى فقهى بنهیم، طبعا قواعد غیر کاربردى که داراى مثالهاى فقهى نیستند رفته رفته شناخته مى شوند و ازمدار بحث خارج مى گردند.
تقسیم بندى، راهبردى موثر جهت تولید اندیشه درعرصه ء دانش است. سنیان دردوره اى که هنوز تقلید براصول،
فقه و اجتهاد آنها سایه نگسترده بود، ازتقسیم بندى براى پیشبرد بحثهاى اصولى بهره مى گرفتند. جوینى یکى از عالمان اهل سنت جایگاهى ویژه را براى تقسیم بندى ترسیم مى کند واز آن به مسلک تقسیم یاد مى کند: ...ان عسر فعلیه ان یحاول الدرک بمسلک التقاسیم() ، اگرتعریف وحد برانسان دشوار آمد، باید براى درک به مسلک تقسیم روى آورد. بهره گیرى شیخ انصارى از شیوه تقسیم دربحثهاى اصولى برکسى پوشیده نیست. تقسیم هاى وى نسبت به قطع، ظن، شبهات، استصحاب و... از تقسیم سازى هاى مشهور است. بى گمان رویکرد شیخ به این شیوه نقشى بسزا در ظهور او به عنوان شخصیتى تاریخ ساز در اصول داشته است. قبل از شیخ نیز گرچه تقسیم سازى به چشم مى آید، اما ویژگى شیخ آن بود که بسیار تقسیم مى کرد و بن بست هاى بحث را با تقسیم کردنهاى فراوان و گاه نفس گیر مى شکست، تا راه را به اندیشه هاى ناب و نو بگشاید، به همین دلیل هرکجا پاى اندیشه اى نو از شیخ به میان است، تقسیم یا تقسیمهایى نیز مشاهده مى شود. با این وصف انکار نمى توان کرد از زمان شیخ به بعد تقسیمهاى بى حاصل، بسیارى از بحثهاى اصولى را فراگرفته است. این تقسیمها از آن جا که حاصلى درپى ندارند،به نوبه خود تورم اصول را تشدید کرده است. امام خمینى دربحثهاى
خود به بى حاصلى بسیارى از تقسیمها اشاره کرده است،از آن جمله نسبت به تمام اقسام ظن موضوعى و اغلب اقسام قطع موضوعى مى گوید: ان ما ذکر من اقسام الظن الموضوعى مطلقا بل والقطع غالبا مجرد تصورات لاواقع لها...() ، اقسام ظن موضوعى به طور مطلق و قطع موضوعى به صورت اغلب تصوراتى بیش که واقعیت ندارند نیستند. آیة اللّه خویى هم در باره ظن موضوعى مى گوید: ان البحث عن امکان اخذ الظن بحکم فى موضوع حکم آخر یخالفه او یما ثله اویضاده و عدمه انما هو بحث علمى بحت، ولاتترتب علیه ثمره عملیه اصلا،اذلم یوجد اخذ الظن فى موضوع حکم من الاحکام فى شئک من الادله ()، بحث کردن از امکان یا عدم امکان قراردادن ظن به یک حکم در موضوع حکم دیگر که مخالف یا همانند یا مضاد با آن است بحثى صرفا علمى است و ثمره عملیه اى برآن مترتب نیست، چه آن که درموضوع هیچ حکمى از احکام شرعى ظن اخذ نشده است. هم امام وهم آیة اللّه خویى با این که به آنچه ذکر شد، تصریح کرده اند، به طرح اقسام ظن موضوعى پرداخته و از آن بحث کرده اند، با این تفاوت که دیدگاه اصلى امام این است که مباحثى از این دست را نباید قاعدتا طرح کرد و او تنها از
باب تبعیت ذکر کرده است: طرح کردن این اقسام تنها از باب پیروى از مشایخ است.() و این با توجه به گفته هاى دیگر امام درمواردمختلف، مبنى بر ضرورت حذف زوائد، معنا پیدا مى کند. چگونه مى توان میان دو نکته اى که گذشت، جمع کرد؟ از سویى تقسیم سازى را ازنقشى راهبردى در تولید اندیشه برخوردار ببینیم و از سوى دیگر بسیارى ازمباحث را تقسیمهایى بى حاصل و تورم زا به حساب آوریم؟پاسخ این است: نباید دوحوزه را بایکدیگر خلط کرد، پژوهش و آموزش! پژوهش جایگاه تولیداندیشه است و آموزش جایگاه عرضه اندیشه هاى تولید شده. بهره گیرى ازتقسیم سازى در تولید و پیشبرد اندیشه، به پژوهش مربوط مى شود، نه آموزش!اشکال ما این است که بدون توجه به جنبه ابزارى و راهبردى تقسیم در پژوهش، تقسیمهارا بى کم و کاست درنظام و کتب آموزشى وارد مى کنیم! کژى و اشتباه این است که به تاریخ و جایگاه مصرف تقسیمها توجه نداریم و به طرح و تکرارشان حتى بعد از آن که در محک تجربه، رنگ باختند، دست مى زنیم! چرا بایدامثال اقسام ظن موضوعى در نظام آموزشى همچنان مدار بحثهاى طولانى سطوح عالیه و خارج قرار داشته باشد؟!چرا باید فرصتهاى گرانبها و محدود راسخاوتمندانه در تقسیمهاى بى حاصل تقسیم کنیم وناب ترین دقتها را صرف تقسیمهاى بى ثمر
نماییم و مجال را براى ظهور اندیشه هاى نو و موضوعات جدیدکه دردهاى اجتماعى را درمان و نیازهاى زمان راپاسخ مى دهند، تنگ کنیم؟!
گفته ها و هشدارهایى که تاکنون در نقد وضعیت اصول ارائه شده است، حجمى چشمگیر دارد، با این وصف پیرایش واصلاح اصول همچنان درحد یک آرمان باقى مانده است و عملا این دانش روند رو به تورم خود راادامه مى دهد. تداوم این روند ممکن است از یک طرف اصلاح را دشوار ترسازد و از طرف دیگربازتابهایى را در پیدایش گرایشهایى برضد اصول موجب شود، آن گونه که زمزمه هاى آن به گوش مى رسد، از این رو دلایل ناکارآمدى نقد ها و عوامل تداوم روند کنونى را باید بررسى کرد. در زیر به برخى از این عوامل اشاره مى کنیم. البته براین باوریم که پرونده این بحث را همچنان باید مفتوح نگه داشت. 1. بدنه اصلى حوزه هنوز صداى نقد را نشنیده است، درکنار رویکرد به نقد اصول و پیراستن آن، رویکرد دیگرى وجود دارد که روند و وضعیت موجود رادرست، و حفظ آن را ضرورى مى شمرد. هرچند زمان به نفع رویکرد اول به پیش مى رود، ولى رویکرد دوم اکنون توانمندتر وپرطرفدار است و این به تداوم روند تورم زاى اصول کمک مى کند و انجام اصلاحات دراین دانش را دشوار وکم
شتاب کرده است. جاذبه هاى مباحث فنى و کششهاى واژگان علمى، عالمان بسیارى را به خود سرگرم کرده است، تا آن جا که حتى فرصت شنیدن یا اندیشیدن به نقدهایى را که رویکرداول مطرح کرده، نیافته اند. برخى از آنان که کم وبیش به این نقدها برخورده اند، به دلایلى براى حفظ وضعیت موجود تمسک کرده اند. امام خمینى مى گوید: وقد ادرج المتاخرون بعض المسائل التى لا ابتلاء بها راسا او قلیله الفائده جدا فى فنهم لادنى مناسبه اما تشییدا لاذهان المشتغلین او لثمره علمیه اولدخاله بعیده فى الاستنباط()، متاخران مسائلى چند را با کمترین مناسبت، در اصول وارد کرده اند که نیاز مستقیم به آنها نیست و فائده اندکى را در این فن در بردارند. این کار را یا به خاطرورزیده کردن ذهنهاى طلاب، یا به خاطر برخوردارى این مسائل از ثمره هاى و یا به لحاظ نقش با واسطه و دور این مسائل در استنباط انجام داده اند. امام دلایلى ازاین دست را قابل پذیرش نمى بیند و مى گوید: والعذر بان الاشتغال بتلک المباحث یوجب تشیید الذهن والانس بدقائق الفن غیر وجیه()، عذر آوردن به این که پرداختن به آن مباحث موجب ورزیده شدن ذهن وانس پیدا کردن به نکات دقیق فن اصول مى شود، بى جا است. ایشان درجاى دیگر مى گوید: ولایتوهم متوهم ان
فى تلک المباحث فوائد علمى فان ذلک فاسد، ضروره ان علم الاصول علم آلى لاستنتاج الفقه، فاذا لم یترتب علیه هذه النتیجه فایه فائده علمیه فیه؟!()، نباید توهم کرد دراین مباحث فوائد علمى نهفته است. چنین توهمى نادرست است، چه آن که علم اصول جنبه مقدمى دارد و براى دستیابى به فقه شکل گرفته است. اگرمباحث یاد شده دستیابى به فقه را نتیجه ندهد، چه فائده علمى برآن متصور است؟!. ازدیدگاه امام پرداختن به مباحث زائد تباه کردن عمر است: والمرجو من طلاب العلم و علماء الاصول ایدهم اللّه ان یضنوا على اوقاتهم و اعمارهم الشریفه و یترکوا مالا فائده فقهیه فیه من المباحث و یصرفوا همهم العالى فى المباحث المفیده الناتجه،() انتظار از طالبان علم و عالمان اصول این است که در صکرلاف فرصتها و عمرهاى شریف گشاده دستى نکنند ومباحثى را که فائده هاى فقهى در برندارد، رها کنند و همتهاى بلند را مصروف مباحث سودمند و نتیجه بخش نمایند. 2. تقریر نگارى به شیوه کنونى عامل حفظ تورم شده است، برخى از امامان(ع) همچون امام باقر(ع) و امام صادق(ع) حوزه ها و کلاسهاى درسى داشتند. تلاش بسیارى از شاگردان این کلاسها توجه دقیق به گفته ها، ضبطو جمع آورى آنها به صورت کتاب بود. برخى از شاگردان که از فضل بیشترى برخورداربودند گفته هاى
مربوط به یک موضوع را از سایر گفته ها جدا کرده وسرانجام با نامى مناسب به صورت کتاب درمى آوردند، مانند (هشام) که گفته ها و قواعد مربوط به(الفاظ) را جمع آورى کرد و برآن نام (کتاب الالفاظ) نهاد. ردردو قرن اخیر دردرسهاى خارج وضعیتى پدید آمده است که با جلسات درس امامان(ع) مشابهت دارد. استاد القا مى کند و شاگردان اقوال استادان را تلقى،ضبط و سپس به رشتهء تحریر درمى آورند. این عمل (تقریرات) نام گرفته است. شاید بتوان گفت: رویکرد به (تقریر نگارى) از جلسات امامان(ع) الهام گرفته است. موید مطلب این که: تقریر نگارى فقط درحوزه هاى علمیه شیعه به چشم مى خورد و درحوزه هاى سنیان ازآن خبرى نیست. چنین الهامى اگر به واقع صورت گرفته باشد، از آن نظر که به معناى بناشدن فرهنگ امروز حوزه ها برپایه هاى گذشته است، ستودنى است، اما باید مواظب بود که در ترزیق فرهنگ جلسات امامان(ع) به اوضاع بعداز آن، از واقعیتهاووجوه تمایز بخش غافل نمانیم. گفته هاى امامان(ع) سنت مى باشد و منتقل کردن حرف حرف آن به تاریخ یک ضرورت است. تاریخ از این نظر که همه گفته هاى اهل بیت(ع) را دریافت نکرده، بواقع خسارتى بزرگ دیده است، اما آیا در تقریرات نیز حرف حرف را بى هیچ نقد وملاحظه اى
باید نگاشت؟!تقریر نگارى هرچند به یقین فراورده هاى چشمگیرى در پى داشته، چه آن که تقریرات درسها اینک منابع مهم و گرانسنگى است که درسهاى خارج را به حق سیراب مى کند،اما درکنار توجه به این واقعیت نباید به اشکالات تقریر نگارى بى توجه ماند و به زوایا و ابعاد این حرکت، نظرى از نوباید انداخت!تقریر نگاران عمدتا به ضبط اقوال اساتید
بسنده مى کنند. به نظر مى آید این بسندگى،تقریرات را به عاملى تورم زا در اصول مبدل کرده است. باید علاوه برضبط و ارائه دیدگاه هاى استاد، سه کاردیگر را نیز در تقریر نگارى انجام داد، تا تقریرات به پلى براى انتقال همه اقوال نسل گذشته به نسل آینده بدل نشود و اشکالات آن نسل به این نسل راه نیابد:1.باید دروس استاد را از مطالب و موضوعات زائد تصفیه کرد، 2. دیدگاه هاى استاد را به نقد کشاند، 3.نقل قولهاى استاد را کنترل و بازبینى کرد.
درست است که فلسفهء تقریر نگارى انتقال دیدگاه هاى استاد به دیگران است، ولى باید فلسفهء انتقال دیدگاه هاى استاد راهم از یاد نبریم که خدمت به علم و برآوردن نیازهاى استنباط است. مقرر باید رسالت، نقش وکارکرد اصول را نسبت به استنباط درک و رعایت کند و به نیازهاى نسلى که کتاب را براى آنها مى نویسد، پاسخى درخور بدهد، از این رو باید به پیرایش درس استاد از مباحث و موضوعات زائد و غیر کاربردى بپردازد و نسل نورا به میهمانى سفره اى از اقوال متراکم و درهم نبرد. امام خمینى دریک مورد نسبت به مقرر درس نائینى که بحثى غیر کاربردى را تقریر،سپس تلاش استاد را ستوده و از او تشکر کرده است، زبان
به اعتراض ونقد مى گشاید و مى گوید: والتعرض لهذه المباحث مع طولها و عدم فائدتها العملیه المتوقعه من القواد الاصولیه لولا غرض تشیید الاذهان و تحصیل قوه الاجتهاد للمشتغلین و طلاب العلوم لکان الاستغفار منه للمتعرض لها اولى من التشکر لکثیر من المباحث المبحوث عنها فى علم الاصول()، کسانى که به طرح مباحثى ازاین دست که دامنهاى دراز دارد و از فائده عملى مترتب برقواعد اصولى تهى است، مى پردازند، چنانچه قصد تقویت و تحکیم اذهان و تحصیل قوه اجتهاد براى طلاب را نداشته باشند، باید استغفار کنند، تا چه رسدبه آن که بخواهند تشکر کنند! چنین مباحثى دراصول بسیارند. ازسخن فوق نباید استفاده کرد که امام طرح این مباحث را درصورتى که موجب ورزیدگى ذهن و تحصیل ملکهء اجتهاد شود، مجاز مى داند، چه آن که در جاى دیگر به کسانى که به بهانه ایجاد این ورزیدگى مباحث زائد و غیر کاربردى را مطرح مى کنند، تاخته است.() مقصود امام این است که اگر طرح کنندگان این مباحث چنین غرضى داشته اند، دیگرمتهم به گناهکارى نمى شوند، ولى البته راه آنها اشتباه است.
میان (مقرر ناقل) و (مقرر ناقل) فرق باید نهاد. اصول به مقررانى منتقد و نه مقلدنیازمند است. رویکرد به نقد، شاگردان و مقرران را از فرو غلطیدن درورطهء تقلید باز مى دارد. چشمه ابتکار دراصول
ازآن جهت نمى جوشد که شاگردان زبده درسها مهم ترین فرصتهاى عمر را صرف نگاشتن دیدگاه هامى کنند، درنتیجه راه و رسم نقد را نمى آموزند و نقادى را تمرین نمى کنند، از این رو عالمان بسیارى برنقد اقوال استاد در پاورقى تاکید ورزیده اند. امام خمینى دو خاطره زیرا در تاکید برنقد ذکر کرده است: مرحوم حاج شیخ عبدالکریم وقتى نوشته خود را به استادشان(مرحوم فشارکى) دادند، ایشان پس از این که نوشته را برگرداندند، فرمودند: خیلى خوب بود، فقط یک نقص داشت و آن این که خط ى زیر آن نکشیده بودى...() آقاى شیخ محمد على اراکى وقتى تقریرات درس مرحوم حاج شیخ را نوشتند و به ایشان ارائه نمودند، مرحوم حاج شیخ بعد از مطالعه فرمود: خوب نوشتى، آنچه را که من گفتم، به آن رسیدى و فهمیدى، ولى نوشته شما یک بدى دارد، لااقل مى خواستى یک اشکال به گفتارم بنمایى، حرفهایم وحى منزل نبود تا قابل رد نباشد.() مطالعه تقریرهاى موجود نشان مى دهدکه به رغم تاکیدهاى بسیار، نقد اقوال استادرواج ندارد و تنها برخى آن هم درسطحى غیر چشمگیر به این موضوع توجه نشان داده اند. باید فضاى و فرهنگ نقد را قبل از هرچیز پدیدآورد، موانع پیداو پنهان را شناسایى و برطرف کرد. سایه افکندن روابط عاطفى میان شاگرد و استاد بردرس وتقریر گاه از تاییدن گرماى نقد
بربحث جلوگیرى مى کند و مطلب را از شکفتن و برآمدن درذهن باز مى دارد. درکلمات امام خمینى نکاتى آموزنده به چشم مى خورد که رعایت آن به فضاى نقد دامن مى زند: یکى این که فضاى بحث و تقریر را با مدح و ثناى دیدگاه هاى استاد مه آلوده نکنیم. وى در یک مورد بعداز نقد دیدگاه مرحوم نائینى، مدح و ثناى مقرر نسبت به او را به باد اعتراض مى گیرد،() و دیگر با سوء ظن نگاه کردن به اقوال استاد، وى به شاگردان خود مى فرمود: (همیشه گفتار استاد را با سوءظن،تلقى کنید و زود تسلیم گفته هاى او نشوید،چون درغیر این صورت ملا نخواهید بارآمد.) سعى کنید بعد از گفته او یک (نه) بگویید و یک (انقلت)بزنید.()
گاه استاد به دلیلى درنقل یا تقریر سخن یک محقق به خطا مى رود. منعکس کردن سخن استاد در تقریرات بدون آن که اشتباه او تذکر داده شود، خطاى دیگرى است که از خطاى نخست بزرگ تر است. مقرر باید درمواردى که استاد، قولى را نقل یا تقریرمى کند، به کتاب در بردارنده قول مراجعه و درستى نقل یاتقریر را بررسى و کنترل کند و درصورت مشاهده خطا آن را در پاورقى تذکر دهد. امام خمینى دریک مورد که محقق نائینى نسبتى را به اشتباه
به شیخ انصارى مى دهد، مى گوید: والفاضل المقرر رحمه اللّه لحسن ظنه بضبط استاذه و اتقانه لم یراجع حین التقریر ،()مقرر فاضل رحمه اللّه به خاطر داشتن حسن ظن به ضبط «ونوشته» استاد خود واتقان در کار او، هنگام تقریر به کتاب شیخ مراجعه نکرده است.
فصلنامه معرفت، شماره 21 نوروزی، محمد جواد
تحقق انقلاب ایران در سال )1979 م1357/ ش) از تحولات شگرف محسوب مى شود. وقوع این حادثه در سال هاى پایانى قرن بیستم، بسیارى از نظریه پردازان انقلاب را شگفت زده کرد. اکنون على رغم گذشت دو دهه، هنوز بسیارى از ابعاد آن براى مردم جهان و حتى مسلمانان این مرز و بوم ناشناخته است. آثارى را که درباره این رخداد مهم نگاشته شده است مى توان در یک نگرش کلى به دو دسته تقسیم کرد: الف - آثار توصیفى - تاریخى: بخش عمده اى از آثار مربوط به انقلاب ایران را این آثار تشکیل مى دهد. خاطرات کارگزاران رژیم پیشین و ماموران خارجى از جمله آثار مربوط به این دسته است. این آثار ارزش علمى ندارد، ولى دربردارنده برخى مواد خام و اسنادى مى باشد که در تحلیل انقلاب مفید فایده است. ب آثار علمى - تحلیلى: در این بخش پدیده انقلاب از زوایاى گوناگون مورد بحث و مطالعه قرار مى گیرد. هر نویسنده بر اساس سابقه و پیش فرض هاى ذهنى خود این پدیده را مورد ارزیابى قرار مى دهد. در یک رویکرد کلى، آثار مکتوب در این زمینه را مى توان در چند رده دسته بندى کرد. برخى آثار مربوط به انقلاب به عامل اقتصاد و توسعه، برخى به نقش عوامل روان شناختى،
برخى به نقش بیگانگان و برخى به نقش فرهنگ و ایدئولوژى در تکوین انقلاب اشاره کرده اند. با توجه به آنچه گفته شد، آنچه در این مقام حایز اهمیت بوده و این نبشتار در صدد پاسخ و تبیین آن است پاسخ به این سؤال مى باشد که عامل اصلى پیروزى انقلاب در سال1357 چیست؟ به عبارت دیگر، آیا در میان عواملى که براى تبیین انقلاب اسلامى بیان مى شود، اسلام نقش تعیین کننده اى داشته است؟ در پاسخ به این سؤال، با توجه به آثار مکتوب در این زمینه، فرضیه هاى متعددى مى توان ذکر کرد. اما فرضیه اى که نگارنده در این مقال در صدد بررسى و بیان آن مى باشد این است که «اسلام در شکل گیرى و تکوین انقلاب نقش اساسى و تعیین کننده داشته است.» منظور از «اسلام» در این مقاله «مکتب تشیع» است که مذهب رسمى جامعه ایران قلمداد مى شود و مشتمل بر جهان بینى و نظام فقهى، حقوقى، سیاسى و اخلاقى خاص خود مى باشد. مقصود از «انقلاب» نیز تعریفى است که استاد شهید مرتضى مطهرى رحمه الله از این واژه ارائه مى دهند. ایشان در تعریف انقلاب آن را «طغیان و عصیان مردم یک ناحیه و یا یک سرزمین علیه نظام حاکم موجود براى ایجاد نظمى مطلوب» معرفى مى کنند. (1) با توجه به آنچه گفته شد، به
منظور تبیین فرضیه فوق، بحث را در محورهاى ذیل پى مى گیریم:
گفتگو پیرامون موضوع این نوشتار مبتنى بر یک سلسله فرض هاست; از جمله پذیرش این مطلب که اسلام با سیاست آمیخته است و این دو یکى هستند. مساله دیگر بحث قلمرو دین است. بحث در این است که سرشت و ماهیت دین سبت به تغییرات اجتماعى و انقلاب چیست به دیگر سخن، آیا قلمرو و گستره دین شامل پدیده هایى چون انقلاب نیز مى شود؟ و آیا دین مانع انقلاب است یا برانگیزاننده آن؟ دیدگاه هاى متعددى پیرامون این مساله وجود دارد. برخى مذهب را صرفا براى پاسخگویى به نیازهاى روحى و فردى قلمداد مى کنند. بر اساس این پندار، دین یک سلسله تعالیم اخلاقى و پند و اندرز است. در این رویکرد، دین نظامى از باورها و ایده هاى مجزا و فارغ از موقعیت هاى اجتماعى و سیاسى جامعه است. این تلقى بیشتر با آیین تحریف شده مسیحیت و تحولات پس از رنسانس، که منجر به جدایى دین از سیاست شد، منطبق است. اسلام با این نگرش به شدت مخالف مى باشد. دیدگاه دیگر نسبت به دین نگرش محافظه کارانه دارد. تحلیل مارکسیستى از دین در این چارچوب قابل ارزیابى است. بر اساس این رویکرد، دین تنها در خدمت برخى از اقشار جامعه مى باشد. یکى دیگر از دیدگاه ها نگرش
مثبت و خلاق سبت به دین است. (2) بر اساس این رهیافت، دین کارکردهاى مؤثرى از خود در عرصه اجتماع باقى مى گذارد و دربردارنده راهبردهایى به منظور تاثیرگذارى بر همبستگى و یکپارچگى اجتماعى و تنظیم زندگى انسان در عرصه اجتماع است. بر اساس این دیدگاه، مذهب مى تواند میزان خشونت در جریان انقلاب را افزایش دهد. انقلاب فرانسه با هدف جدایى دین از سیاست صورت گرفت. لذا، در تکوین این انقلاب، آیین مسیحیت نقشى نداشت و رهبران این انقلاب نه تنها دخالت مذهب را در امور سیاسى منع مى کردند، بلکه بر اساس فرهنگ منتج از تحولات پس از عصر نوزایى، مذهب را صرفا در قلمرو مسائل شخصى قلمداد کردند. (3) همچنین در صدد تبیین این مساله هستیم که انقلاب اسلامى نقطه مقابل انقلاب فرانسه است. ریشه این انقلاب از اسلام است و با هدف احیاى دین و حاکمیت ارزش هاى دینى در عرصه اجتماع شکل گرفت.
اسلام مبتنى بر یک نظام ارزشى است. در این نظام ارزشى، ویژگى ها و مشخصه هاى جامعه سیاسى آرمانى عرضه شده است. رهبران دینى بر اساس نظام ارزشى، شیوه ها و راهکارهاى عملى دگرگون سازى جامعه در جهت دستیابى به جامعه آرمانى را ارائه مى دهند. اسلام در کارپردازى روش ها و شیوه ها، در مقایسه با سایر
مکاتب، ملاک ها و معیارهاى ویژه اى دارد که با آنچه امروزه در جهان متداول است، متفاوت مى باشد. حرکت در چارچوب اسلام و حاکمیت اخلاق و اینکه اسلام استفاده از هر وسیله در جهت دستیابى به هدف را مجاز نمى شمرد، از خطوط کلى حاکم بر این شیوه هاست. قرآن کریم بسیارى از ابعاد نظام آرمانى اسلام را مشخص کرده است. تاریخ سراسر مبارزه شیعه نیز الهام بخش جامعه ایرانى در خلق انقلاب اسلامى بود. ارائه درک صحیح، دقیق و سازنده از تاریخ اسلام و تحول، موجب دگرگونى فکر و اندیشه مردم است. به اعتقاد برخى از محققان، محرک اصلى ایجاد انقلاب در ایران روح حاکم بر تفکر و جهان بینى اسلامى بود. پیش از ایجاد انقلاب جمعى در عرصه اجتماع، انقلاب فردى در درون رخ مى دهد. (4) قرآن کریم مى فرماید: مردم و جامعه تغییر نمى کنند، مگر آنکه خود افراد یکایک تغییر و تحول یابند. (5) ازآنجا که در جهت ایجاد انقلاب در اندیشه، باید در جهان بینى و وضعیت روحى جامعه تحول ایجاد شود، از رسالت هاى مهم پیامبران و رهبران الهى علیهم السلام دگرگونى فکر و اندیشه است. نظام اعتقادى اسلام نقش مهمى در موضع گیرى انسان در عرصه اجتماع دارد. هر چه اعتقادات و باورهاى جامعه از استحکام منطقى بیشترى برخوردار باشد نقش فعال ترى در مواجهه با مشکلات
و مصایب ایفا مى کند، روح حقیقى توحید نفى فراعنه و طواغیت را در پى دارد و در رویارویى و مبارزه با شرک و ظلم قدرت مقاومت و پایدارى مى دهد. یکى از نویسندگان خارجى معتقد است که عقاید تشیع به گونه اى است که عناصر مبارزاتى و نیروى انقلابى به نحو چشمگیرى در آن وجود دارد و مقاومت علیه مقتدرترین ظالم ها را توجیه مى کند. (6) اعتقاد به حیات اخروى، الهام بخش مبارزه در چارچوب آرمان شهادت طلبى و رسیدن به فوز عظیم و یا پیروزى و اجراى حدود الهى در جهان است. نبوت و امامت نیز گویاى سیره رفتارى و گفتارى رهبران دینى به عنوان اسوه و راهنماى مردم به شمار مى رود. زندگى سراسر مبارزه و جهاد ائمه اطهار علیهم السلام در تاریخ پرافتخار تشیع، درس بزرگى براى پیروان آنان در طول تاریخ است. از این رو، تحولات انقلاب در طول تاریخ پس از عصر غیبت ریشه در قیام عاشورا و موضع گیرى سیاسى - مبارزاتى ائمه علیهم السلام دارد. نظام حقوقى اسلام، ضرورت حاکمیت الهى در جامعه و ایجاد حکومت، عنصر اجتهاد و نهاد مرجعیت، ابوابى چون جهاد، امر به معروف و نهى از منکر نقش مهمى در اتخاذ روش هاى انقلابى در مواجهه با حکام غیردینى دارد. در نظام تربیتى اسلام نیز عناصر مهمى براى مواجهه با طواغیت وجود دارد. استاد شهید مطهرى رحمه الله معتقد
است که نفى روحیه تمکین و سازش و در مقابل، واجد روحیه پرخاشگرى بودن، طرد و انکار از زمینه هاى مهم عصیان و مقاومت علیه رژیم هاى ضد دینى به شمار مى رود. (7) شعارهاى آرمانى اسلام از قبیل آزادى، برابرى، برادرى و عدالت خواهى از ملاک هاى مهم نظام تربیتى اسلام است که با اهداف مشخص، افراد جامعه را در گسستن زنجیرهاى اسارت و بردگى یارى مى دهد. در یک نگرش کلى کارکردهاى مهم ایدئولوژیک دین از سویى، به چالش طلبیدن وضع موجود جامعه و از سوى دیگر، ترسیم آینده اى مطلوب و آرمانى و ارائه راهکارهایى براى حرکت از وضع موجود به وضع مطلوب است.
در روند شکل گیرى انقلاب در ایران، اسلام زدایى رژیم گذشته به مثابه یکى از شاخص هاى متمایز کننده آن به شمار مى رود. بر اساس اندیشه شیعى، حکام سیاسى، فاقد مشروعیت حکمرانى مى باشند. با شکل گیرى جنبش ها و نهضت هاى اصلاح و احیاى دینى، طى صد سال اخیر، اسلام از موانع عمده در مقابله با استعمار و استبداد به شمار مى رفته است. در عصر حاکمیت پهلوى، این رژیم، که با مساعدت استعمارگر انگلیس روى کار آمده بود، اسلام زدایى و سنت ستیزى از اصول ثابت سیاسى اش محسوب مى شد. محورهاى عمده اسلام زدایى رژیم گذشته را مى توان در موضوع هاى ذیل برشمرد: 1- ملى گرایى از آنجا که دین در جامعه عامل همبستگى به
شمار مى رفت و با امیال رژیم گذشته سازگار نبود، لذا، درصدد برآمد با تاکید بر ملى گرایى (ناسیونالیسم)، آرمان دیگرى را که در همبستگى ملى، کارکردهایى مشابه دین اسلام ایفا مى کند جایگزین آن نماید. از این رو، فلسفه سیاسى آن رژیم بر اساس ملى گرایى استوار گردسده بود. ملى گرایى داراى دو جنبه داشت: از سویى، اسلام زدایى را وجهه همت خود قرار مى داد و از سوى دیگر، به تبلیغ باستان گرایى مى پرداخت. محورهاى مهم باستان گرایى، که در جهت اسلام ستیزى مطرح شده است، بر سیاست هاى ذیل استوار بود: الف اسطوره سازى ملى: تکیه بر پیشینه تاریخى، راهى در جهت کسب مشروعیت رژیم تلقى مى شد و شاه به عنوان مظهر وحدت ملى و حافظ ایران زمین معرفى مى گردید. (8) ب برگزارى جشن ها و یادبودهاى واهى: در عصر پهلوى اول، یادبود هزاره فردوسى با هدف تاکید بر زبان فارسى، ملیت ایرانى و آیین زرتشتى و شاهنشاهى در مقابل دیانت اسلام مورد تاکید قرار گرفت و در عصر پهلوى دوم، جشن هاى 2500 ساله با تبلیغات فراوان داخلى و خارجى و با هزینه هنگفت در تخت جمشید برگزار شد که منجر به واکنش شدید حضرت امام خمینى رحمه الله و مجامع و محافل مذهبى در داخل و خارج گردید. (9) ج بازنویسى تاریخ باستان: رژیم گذشته در جهت فراموشى و تحقیر فرهنگ و تمدن
اسلامى، به بازنویسى آثار تاریخ باستان اقدام کرد و کوشید تاریخ 2500 ساله به گونه اى نوشته شود که دوره اسلامى کمرنگ، حقیر و عامل عقب ماندگى جامعه قلمداد گردد. د تاکید بر زبان فارسى و حذف واژه هاى عربى: یکى از ابعاد باستان گرایى احیاى زبان فارسى کهن و حذف واژه هاى عربى بود. هدف از این اقدام، انقطاع فرهنگى جامعه با پیشینه دینى آن بود. این سیاست در بسیارى از کشورهاى اسلامى و از جمله ترکیه اعمال شد، اما در ایران با مقاومت اندیشمندان دینى و مردم مواجه گردید و به شکست انجامید. 2- تخریب عقاید و تضعیف ایمان مردم القاى شبهه با هدف تضعیف فرهنگ دینى یکى از اقدامات رژیم گذشته بود. رژیم با استخدام نویسندگان، احکام دینى را در قالب مکتوباتى چون رمان و داستان به استهزا مى گرفت و با انتشار کتاب هایى، که توسط مستشرقان و غربزدگان نوشته مى شد، در القاى بى دینى، پوچ گرایى و شبهه تلاش داشت. از دیگر اقدامات رژیم، تضعیف اندیشمندان دینى و مراجع بود. نگارش مقاله «رشیدى مطلق» در حمله به رهبر انقلاب در سال 1351 از جمله این اقدامات مى باشد. نگارش این مقاله موجب واکنش مردمى و رخداد قیام19 دى و شتاب گرفتن انقلاب در ایران گشت. جایگزینى قوانین عرفى به جاى قوانین اسلامى در محاکم قضایى، از
دیگر اقدامات رژیم در جهت اسلام زدایى بود که از سال 1305 آغاز گردید و تا پیروزى انقلاب تداوم و تعمیق یافت. (10) دامن زدن به فساد و فحشا از دیگر اقدامات رژیم قبل در این جهت بود که با هدف بى تفاوت سازى و انفعال نسل جوان جامعه شکل مى گرفت. (11) تقویت ادیان ساختگى و تحریک اقلیت هاى دینى از دیگر مظاهر اسلام زدایى آن رژیم به شمار مى رفت. گسترش روابط با اسرائیل و حمایت از بهاییان نیز از سیاست هاى مهم آن رژیم بود که موجب اعتراض شدید حضرت امام خمینى قدس سره قرار گرفت. 3- وابستگى و غربزدگى در حالى که در منابع دینى بر نفى سلطه کفار بر مسلمانان تاکید شده است و در قرآن کریم، مسلمانان از روابطى که منجر به نفوذ و استیلاى کفار بر جوامع اسلامى باشد برحذر داشته شده اند، (12) رژیم پیشین با حمایت دول استعمارى روى کار آمد. از این رو، به آنها وابسته بود و فرهنگ غرب را در ایران رواج مى داد. تصویب قانون کاپیتولاسیون در سال1343، که موجب اعتراض گسترده امام خمینى رحمه الله و مردم شد، از نمونه هاى مهم این امر به شمار مى رود.
رهبرى از دیگر شاخص هاى اسلام در انقلاب ایران محسوب مى شود. رهبرى این انقلاب در شخصیت امام خمینى رحمه الله تبلور یافته بود. رهبرى در حرکت
انقلابى، نقش هماهنگ کننده اصلى نیروهاى درگیر را ایفا مى کند. در رویکرد نظرى، درباره نقش رهبرى در انقلاب ها دیدگاه هاى متفاوتى وجود دارد. برخى آن را از جنبه روان شناختى مورد ارزیابى قرار مى دهند که متاثر از روانکاوى فروید است. ریمون آرون مردم جامعه را از نظر فکرى به سه دسته کلى تقسیم مى کند: دسته اول: تولیدکنندگان اندیشه و نظریه پردازان انقلابى; دسته دوم: انتشاردهندگان آن و کسانى که به اشاعه، ترویج و توزیع اندیشه هاى دیگران مى پردازند. دسته سوم: مصرف کنندگان آن. رهبر، نظریه پرداز انقلاب است و ویژگى هاى شخصیتى او، قدرت و نفوذ کلامش از عوامل مهم جلب وفادارى مردم مى باشد. (13) ضرورت وجود رهبرى در مبانى اندیشه سیاسى اسلام، امرى انکارناپذیر است. حکومت و پیشوا، هر دو، از ضروریاتى اند که صرف نظر کردن از آن ممکن نیست. از بین بردن موانع استفاده از شیوه هاى مشروع (نه تحمیلى و قهرى) و پیشبرد مبارزات در قالب مفاهیم اسلامى براى افراد جامعه قابل درک است. (14) از ویژگى هاى رهبرى انقلاب ایران آن بود که مبارزه و انقلابش بر پایه دین و معنویت بود و عمل به وظیفه به عنوان یک اصل حاکم اصالت داشت. قدرت رهبرى بر اتکال به خداوند و پذیرش عمیق مردمى استوار بود. پایان دادن به افسانه «جدایى دین از سیاست» از دیگر ویژگى هاى رهبرى بود که مبارزه را به کانون اصلى یعنى شاه معطوف کرد.
مخاطبان رهبرى، توده هاى مسلمان انقلابى بودند، نه احزاب و گروه هاى خاص. امام خمینى قدس سره از روزهاى آغازین انقلاب در سال 1342، آمریکا و اسرائیل را اساس بدبختى هاى جامعه برشمردند و تا پایان نهضت بر آن پافشارى نمودند. در مقایسه با نهضت هاى پیش از انقلاب، از جمله مشروطه و ملى شدن نفت، امتیاز انقلاب سال1357 آن بود که از موضع فقاهت و مرجعیت برخوردار بود. رهبر انقلاب و شاگردان فکرى ایشان با ترسیم تصویرى واقعى از دین، نقش مهمى در احیاى فکر دینى و انقلاب ایجاد کردند. رهبرى در جهت ایجاد انقلاب، در جهان بینى و نظام ارزشى حاکم تاثیر مهمى از خود بر جاى گذاشت. بسیارى از مفاهیم دینى، که مورد سوء استفاده رژیم واقع مى شد - وجهه اى از دین که پاسخگوى مشکلات عصر و از امعیت برخوردار بود - مورد بازنگرى واقع گردید و تلقى صحیح و جدیدى از آن ارائه شد. از سوى دیگر، از میان بردن موانع احتمالى، که ممکن است در پیشبرد حرکت انقلابى ایجاد سد کند، از سوى رهبرى کنار زده شد. در این راستا، تمسک به «تقیه» براى کند کردن حرکت انقلابى در سال هاى آغاز نهضت تحریم گردید. از دیگر کارهاى ویژه رهبرى دمیدن روح اعتماد به نفس و مقابله با خودباختگى در مردم بود. با ارتباطى که
رهبرى انقلاب ایران با روحانیت داشت، شبکه وسیعى از نیروهایى که مروج و بیان کننده اندیشه و فکر رهبرى در نقاط گوناگون کشورند، شکل گرفت و به مثابه یک حزب سیاسى در ایران عمل کرد، در حالى که ویژگى هاى ظاهرى حزب را نداشت. تجربه تاریخى یکصد سال گذشته ایران نیز نشانگر نقش اندیشمندان دینى و روحانیت در تحولات اجتماعى است. پیام هاى رهبرى در قالب مفاهیم اسلامى نقش مهمى در بسیج مردمى در طول شکل گیرى انقلاب داشته است. تحلیل محتواى این پیام ها و موجى که توسط آن در بین مردم ایجاد مى شد بیانگر ماهیت و محتواى فکرى این انقلاب است. مهم ترین هدفى که رهبرى در بسیارى از اعلامیه ها بدان پاى مى فشرد اعلاى کلمه حق و استحکام مبانى دینى بود که رژیم گذشته در صدد محو و نابودى آنها مى کوشید. (15) با نگاهى به مواضع رهبرى در روند شکل گیرى نهضت، مشاهده مى کنیم که نخستین مخالفت ها از سوى امام خمینى قدس سره، که در آن قید اسلام و سوگند به قرآن کریم حذف شده بود، در اعتراض به لایحه «انجمن هاى ایالتى و ولایتى» آغاز شد. در جریان همه پرسى آن نیز اعتراضات وسیعى از سوى رهبرى آغاز شد که منجر به اعتراضات وسیع مردم در شهرهاى گوناگون گردید. فاجعه کشتار مدرسه فیضیه در سال 1342 و قیام 15 خرداد، که
منجر به شهادت صدها تن شد، نتیجه واکنش رهبرى در قبال سیاست هاى ضد اسلامى رژیم بود. شهادت فرزند امام راحل رحمه الله در سال1356 و اعتراض رهبر انقلاب به شاه در همان سال از نقاط عطف حوادثى به شمار مى رود که در نهایت، منجر به سقوط رژیم شاه در سال1357 گردید.
نقشى که مساجد در جریان انقلاب ایفا کردند یکى دیگر از مشخصه هاى اسلام در تکوین انقلاب به شمار مى رود. مساجد یکى از کانون هاى مهم تجمع و تبادل پیام هاى انقلاب و تعمیق جریان انقلاب محسوب مى شدند. در رویکرد نظرى، سازماندهى و تشکل از عناصرى است که برخى از نظریه پردازان انقلاب بر آن تاکید کرده اند. از منظر اینان، بدون یک چارچوب سازمانى براى مبارزه، گروه هاى انقلابى در نوعى سرگشتگى و تحیر به سر خواهند برد. چارلز تیلى، از جمله نظریه پردازان انقلاب، معتقد است که انقلاب ها بر اساس گسیختگى اجتماعى به وجود نیامده اند. وى بر نقش سازماندهى در ایجاد انقلاب تاکید بسیارى دارد. (16) سازمان باید قادر باشد که ارتباط منظمى میان انقلابیان با یکدیگر، انقلابیان با توده مردم و این دو با رهبرى ایجاد کند. رسالت دیگر سازمان، اطلاع رسانى و ابلاغ پیام هایى است که دسترسى بهنگام به آنها، نقش مهمى در برنامه ریزى و هدایت توده مردم دارد. به هر میزان که
رهبر از کمیت و کیفیت نیروهاى انقلابى و وسعت و دامنه اقدامات آنان و از بازتاب رژیم نیز اطلاعات کافى داشته باشد، دقیق تر عمل خواهد کرد و ضریب خطاى کمترى خواهد داشت. در تکوین انقلاب اسلامى، نهادهایى چون مساجد نقش سازماندهى نیروهاى درگیر با رژیم را ایفا مى کردند. مساجد، که یکى از تجلیات فرهنگ اسلامى محسوب مى شوند، در بقاى اولیه آنها در صدر اسلام نیز، علاوه بر آنکه به مثابه کانونى براى عبادات محسوب مى شدند، مرکز فعالیت هاى اجتماعى نیز به حساب مى آمدند. از سوى دیگر، در حملات دشمنان به جهان اسلام نیز مساجد از اولین کانون هایى بوده اند که مورد تخریب و هتک حرمت قرار گرفته اند. (17) مسجد در طول تاریخ اسلام از همان آغاز، کانون عبادت، آموزش، پایگاه قضایى و داورى منازعات، کانونى براى ارتباط جمعى و تبادل اخبار و پایگاه جهاد و حرکت هاى انقلابى بوده است. با رواج خرافه ها و تغییر در مفاهیم دینى و به دنبال افول تمدن اسلامى، کارکردهاى مسجد نیز دچار دگرگونى شد. البته تحولات فرهنگى پس از عصر نوزایى در غرب نیز منجر به دین ستیزى در عرصه اجتماع گردید. مسجد در چند قرن اخیر، صرفا کانونى در جهت عبادت تلقى مى شده است. نهضت احیاگرى حضرت امام خمینى رحمه الله، که موجب احیاى مفاهیم، نمادها و تحلیل هاى
اسلامى بود، موجب تحول در کارکرد دین و ایفاى همان نقش هاى اولیه اى گردید که مسجد داشت. امام راحل قدس سره در این زمینه فرمودند: «مسجد در صدر اسلام همیشه مرکز جنبش حرکت هاى اسلامى بوده است. از مسجد تبلیغات اسلامى شروع مى شده است و از مسجد قواى اسلامى براى سرکوبى کفار و وارد کردن آنها در زیر بیرق اسلام (حرکت مى کرده است) و همیشه در صدر اسلام، مسجد مرکز حرکات و مرکز جنبش ها بوده است.» (18) از دیدگاه رهبرى، مساجد به منزله سنگرند که باید از آنجا به دشمن شبیخون زد، (19) محلى براى انقلاب فردى; یعنى مرکز تجمعى براى نمازهاى جماعت، که نمایشى از وحدت و همدلى مؤمنان است، (21) و محلى براى تبادل اخبار جامعه و تعمیق بینش سیاسى - فرهنگى و مذهبى مردم. امام امت رحمه الله در این زمینه در سال1357 در پیامى اعلام مى کنند که گویندگان در مساجد وظیفه دارند مصایب رژیم را در طول پنجاه سال سلطنت پهلوى به اطلاع مردم برسانند و آنها را آگاه کنند. (22) امروزه در جهان اسلام مساجد محل تجمع انقلابیان است. از این رو، رژیم هاى حاکم بر کشورهایى نظیر مصر، الجزایر و سایر کشورها مى کوشند مساجد را تحت کنترل خود درآورند و سخنرانان مساجد را از طریق دولت منصوب نمایند. نتیجه آن
که نقشى که مساجد در شعله ور ساختن و گرم نگه داشتن انقلاب تا پیروزى آن به عهده داشتند و تعرضى که رژیم به برخى مساجد داشت، که منجر به تعطیلى و بستن برخى حسینیه ها و مساجد و آتش زدن بعضى از آنها گردید، نشان دهنده ماهیت انقلاب و به عبارت دیگر، نقش اسلام در تکوین و شکل گیرى انقلاب است. در سال هاى پیش از انقلاب، برخى از مساجد به دلیل برخوردارى از سخنرانان انقلابى و حضور انقلابیان در آنها، از شهرت ویژه اى برخوردار بودند. در شهرها و مراکز استان ها مساجد خاصى کانون اصلى و مرکز تجمع انقلابیان بود و مساجد کوچک تر نقش پایگاه هاى نیمه فعال را ایفا مى کرد.
نمادهاى اسلامى نشانه همبستگى جامعه محسوب مى شوند. تاسوعا، عاشورا و اعیاد اسلامى از جمله این نمادها هستند. رژیم پیشین مى خواست روزهایى چون جشن تاجگذارى را به عنوان جایگزین معرفى کند و این نمادها را، که ریشه در اسلام و فرهنگ ایران داشت، کمرنگ جلوه دهد و از بین ببرد. نمادهاى اسلامى از دیگر شاخص هایى است که بیانگر نقش اسلام در تکوین انقلاب است. بزرگترین اعتراضات مردمى در طول انقلاب در تاسوعا و عاشوراى حسینى شکل گرفته است. قیام 15 خرداد نیز مصادف با ایام عاشورا بود. در سال1357، بیش از دو میلیون نفر در تهران
در راهپیمایى این روز شرکت کردند که موجب شگفتى ناظران خارجى شد. (23) برگزارى مراسم یادبود براى شهدا از دیگر نمادهاى دینى است که موجب تداوم حرکت انقلاب شد. این کار از سال1356 شروع گردید. یک نویسنده خارجى در این زمینه مى نویسد: «برگزارى مراسم چهلم از بهترین نمونه هاى استفاده از سنت هاى شیعى در جهت اهداف سیاسى بود.» (24) حضرت امام خمینى رحمه الله با توجه به نقشى که محرم و صفر در تکوین و تداوم انقلاب داشت، بر حفظ سنت هاى آن تاکید فراوانى داشتند و آن را ضامن حفظ و تداوم انقلاب مى شمردند. (25) حمید عنایت نیز در این زمینه مى نویسد: «امام خمینى شاید بیش از هر متاله شیعه، که داراى منزلتى قابل قیاس با وى باشد، خاطره کربلا را با احساس جارى از ضرورت سیاسى به کار گرفت.» (26) به این ترتیب، مى توان نتیجه گرفت که نقطه آغاز انقلاب، موقعیت ها و ایامى بود که در آن انقلاب شتاب فزاینده اى به خود مى گرفت. ایام و موقعیت هاى مذهبى متعلق به اسلام نظیر تاسوعا، عاشورا و اربعین امام حسین علیه السلام از این قبیل بود.
اسلام در مواجهه با ظلم و دفاع از حق و حقیقت، پیروان خود را به جهاد با جان و مال دعوت مى کند. پایدارى در جهاد گاه
منجر به پیروزى و گاه منجر به مرگ مى گردد که در فرهنگ اسلامى، از آن به «شهادت» تعبیر مى شود. تاریخ اسلام سرشار از قیام شیعیان در جهت حاکمیت خود و دفاع از آن بوده است. در سایه مکتب حیات بخش اسلام، مرگ و کشته شدن، که همواره امرى دردناک تلقى مى شد، رهیافتى خوشایند گردید و شهادت فوزى عظیم تلقى گردید. در طول جریان انقلاب، آثار مهمى درباره «جهاد» و «شهید» به منصه ظهور رسید; از جمله آنها مى توان از کتاب شهید مطهرى رحمه الله در این باره یاد کرد، در حالى که پیش از این، در این زمینه کمتر اثرى مى توان یافت. این امر نشانگر تاثیر نهضت احیاگر امام خمینى رحمه الله و دیگر اندیشمندان اسلامى است. انقلاب اسلامى ترجمان بسیارى از آیات و روایات، بخصوص در زمینه «شهادت» و «جهاد»، است. از سوى دیگر، تحلیل محتواى پیام هاى رهبرى درباره شهید و شهادت طلبى، خود، انگیزه و محرک تداوم حرکت انقلابى است. وصیت نامه شهداى انقلاب و دعوت آنان از مردم براى حفظ تداوم انقلاب نیز از عوامل مؤثر در حرکت زایى و تداوم انقلاب بود. این وصیت نامه ها، که زبان قلب و روح شهداى انقلاب بودند، از اسلام مایه مى گرفت; از شهادتین آغاز مى شد و مؤمنان را به ثبات عقیده و پیروى از رهبرى در جهت احیاى اسلام
دعوت مى کرد. به لحاظ تاریخى، نمونه بارز
شهادت طلبى را مى توان در زندگى و شهادت مظلومانه امام حسین علیه السلام، پیشواى سوم شیعیان، یافت. بسیارى از حرکت هاى انقلابى و جنبش ها و نهضت هاى اسلامى ملهم از قیام عاشوراست. در طول انقلاب، شهادت برخى از انقلابیان موجى از تحرک و قیام ایجاد مى کرد. شهادت فرزند امام خمینى رحمه الله در سال1356 یکى از همین موارد است. یکى از کارگزاران رژیم پیشین نیز در تحلیل انقلاب اسلامى به عنصر شهادت طلبى اشاره کرده است. وى مى نویسد: «توجه به آمیخته اى که از مذهب و نیروى جوانان در ایران به وجود آمده سر اصلى سقوط شاه را مکشوف مى کند. در این میان، اگر کسى به اهمیت نقش شهادت طلبى در مذهب شیعه نیز آگاهى داشته باشد حتما به خوبى مى داند که در این مذهب، اگر کسى کشته شود قدرتش از کسى که او را کشته است به مراتب افزون تر خواهد بود.» (27) روند حوادث سال هاى انقلاب نشان مى دهد که رهبرى انقلاب در مواضع متعدد بر شهادت، صبر، استقامت و اعتقاد به اصل «احدى الحسنیین» تاکید مى کنند. بر اساس اصل انجام تکلیف الهى، امام امت رحمه الله اعلام کردند که ما تکلیف الهى خود را ادا مى کنیم و به احدى الحسنیین نایل خواهیم شد.
شعارها همواره برخاسته از باورها و آرمان هاى والاى جامعه است. در یک جمع بندى و تجزیه و
تحلیل، مى توان گفت: شعارهایى که در طول درگیرى با رژیم ارائه مى شد حکایت از ماهیت فکرى انقلاب داشت. انقلابیان با شعار نان، سکس و رفاه به میدان نیامدند، بلکه دل نگرانى و دل مشغولى آنان فرهنگ دین اسلام بود. قریب به اتفاق شعارهاى انقلابیان طى سال هاى شکل گیرى انقلاب برخاسته از اسلام و مهم ترین خواسته آنها ایجاد حکومت اسلامى و احیاى دین بود. یک تحلیل آمارى که از دیوار نوشته هاى سال1357 تهیه شده است، نشان مى دهد که از مجموع1077 مورد، بیش از 90 درصد شعارها در حمله به رژیم پیشین و کارگزاران آن، حمایت از امام، تایید اسلام، حکومت اسلامى، شهداى اسلام و تلاش در جهت وحدت مردم براى تداوم مبارزه است. از 10 درصد بقیه، 8/5 درصد شعارهاى متفرقه است که محور خاصى ندارد و با این وصف، از سویى، در جهت تخریب رژیم است. (28)
انقلاب ایران از دیدگاه هاى متفاوتى مورد ارزیابى قرار گرفته است. در این مقاله، درصدد تبیین نقش اسلام و فرهنگ دینى برآمدیم. یکى از مسائل مهم در شکل گیرى انقلاب ایران آن است که انقلاب ایران بر اساس اراده ملت مسلمان که دل نگران فرهنگ اسلام بودند، ایجاد شد. به قول یکى از نظریه پردازان انقلاب، انقلاب ایران ساخته شد، چنین نبود که برخى القا مى کنند که انقلاب ایران همچون سایر
انقلاب ها حرکتى بود که در یک مقطع تاریخى به سراغ جامعه آمد و در این رهگذر، شعار صدور انقلاب امرى پوچ و بى معنى است و اصولا به عنوان یک الگو قابل توصیه به دیگر ملل مسلمان نیست. البته این سخن ناشى از حاکمیت نگرش ساختارگرایى جامعه شناختى است که بر برخى نظریه پردازان مسلط است. بر اساس این نگرش و به قول یکى از آنان، انقلاب ها مى آیند و مى روند. (29) انقلاب اسلامى استثنایى بر این قاعده است، چنانچه نویسنده مزبور نیز اعتراف مى کند که در ایران، انقلاب به گونه اى بى نظیر ساخته شد. اینکه ماهیت این انقلاب فرهنگى است و اسلام در آن نقش تعیین کننده دارد موجب نفى عوامل دیگر نمى شود، ولى فرهنگ دینى عاملى اساسى بود و عوامل دیگر ضمیمه اى، حاشیه اى و فرعى. براى تبیین این نظریه شش شاخص مطرح ساختیم: اسلام زدایى، رهبرى، نقش مساجد، نمادهاى دینى، روحیه ایثار و شهادت طلبى و شعارهاى انقلاب که هر یک با توجه به داده هاى تاریخى، نشانگر نقش اسلام در ایجاد این تحول تاریخى است. اینک جاى این شبهه وجود دارد که اگر اسلام عامل انقلاب است چرا با وجود نورافشانى آن، در طى چهارده قرن گذشته در ایران، انقلابى صورت نپذیرفته است؟ پاسخ این سؤال را به گونه هاى مختلفى مى توان بیان کرد: از سویى، پس از زوال
تمدن اسلامى، شاهد نضج جنبش اصلاح دینى هستیم. در ایران، طى دهه هاى سى به بعد، اسلام تجدید حیات یافت. جامعه ایرانى پس از محک زدن حرکت هاى انقلابى در دهه هاى پیش و آشنایى عمیق با ملى گرایى غربى و اجتماع گرایى (سوسیالیسم) شرقى به هویت اصلى خود بازگشت. در این راستا، فرهیختگانى در جامعه ایران ظهور کردند; از جمله مرحوم علامه طباطبائى رحمه الله و پس از وى، شاگردان ایشان و حضرت امام خمینى رحمه الله که نقاب از چهره فرهنگ رایج در جامعه برگرفتند. تحلیل هاى نادرست از مفاهیم دینى طرد شد و بر جنبه هایى از اسلام تاکید گردید که تحرک آفرین و انقلاب زا بود. بنابراین، جامعه پس از پشت سر گذاشتن یک دوره تعارض فرهنگى، که حاصل برخورد با فرهنگ غرب و غربزدگان بود، منتهى به بحران «هویت» گردید. ارائه چهره صحیح اسلام موجب شد که این بحران منتهى به بازگشت به فرهنگ دینى گردد و این فرهنگ دینى عصاره اصلى ایجاد حرکت در ایران شد. نکته دیگرى که در ایجاد انقلاب نباید از آن غفلت کرد این است که جامعه دینى ایران به دنبال حضور استعمار غرب و استبداد داخلى، طى سده اخیر، هرگاه فرصت یافته و زمینه را مهیا دیده به صحنه آمده است; جنگ هاى ایران و روسیه در عصر قاجاریه تا قضیه گریبایدوف، نهضت تنباکو،
نهضت مشروطیت، نهضت جنگل، قیام خیابانى، واقعه مسجد گوهرشاد، نهضت ملى شدن نفت و قیام سال 1342 همه نشانگر نقش دین در حرکت آفرینى اجتماعى است. نکته پایانى این که در تکوین هر انقلاب، مجموعه عواملى به طور منظم دخیل اند که فقدان یکى از آنها على رغم وجود عوامل دیگر، منتهى به عدم شکل گیرى و یا شکست انقلاب مى گردد. این عوامل را در این مقاله بر مبناى نظرى، چهار عنصر برشمردیم: ایدئولوژى یا دین اسلام، رهبرى، سازماندهى و توده هاى مردم. فقدان یکى از این عوامل، که در این نبشتار با خمیرمایه اسلام مورد بررسى قرار گرفت، ممکن بود منجر به عدم شکل گیرى و یا شکست انقلاب گردد.
1- مرتضى مطهرى، پیرامون انقلاب اسلامى، قم، صدرا، بى تا، ص29 2- ر. ک. به: پروس لینکلن، مذهب و انقلاب، ترجمه حمید عضدانلو، «اطلاعات سیاسى اقتصادى»، ش88-87 (دى وبهمن 1374(، ص23 3- ر. ک. به: م. محمدى، انقلاب اسلامى در مقایسه با انقلابهاى روسیه و فرانسه، تهران، سعید، بى تا، ص327 4- ر. ک. به: سید محمدباقر صدر، سنت هاى تاریخى در قرآن/ جلال الدین فارسى، فلسفه انقلاب اسلامى، تهران، امیرکبیر، 1368، ص /350 محمدتقى مصباح، جامعه و تاریخ، سازمان تبلیغات اسلامى، 1372، ص242 5- «ان الله لایغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم» (رعد: 11( 6- lupcoks
adehT , ihs dna etats rethieR ؤ noitulover nainarI eht ni malsI , yteicos dna yroeht , lov. 11, 2891, pp. 562 7- مرتضى مطهرى، همان، ص 55 8( حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، تهران، اطلاعات، 1368، ص57 و ص72 9- سید حمید روحانى، بررسى و تحلیلى از نهضت امام خمینى، تهران، راه امام، 1365، ص 18 10- ر. ک. به: محمدحسن رجبى، زندگى سیاسى امام خمینى، تهران، قبله، 1374، ج 4، ص36 11- براى آگاهى بیشتر ر. ک. به: فخر روحانى، اهرمها، سقوط شاه و پیروزى انقلاب اسلامى، تهران، سازمان تبلیغات اسلامى، 1370، ص137 12- در این زمینه آیات بسیارى در قرآن کریم وجود دارد; از جمله، آیه نفى سبیل (لن یجعل الله للکافرین على المؤمنین سبیلا) 13- شجاع احمدوند، فرایند بسیج سیاسى در انقلاب اسلامى، «انقلاب اسلامى و ریشه هاى آن» (مجموعه مقالات)، تهران ، نهاد نمایندگى ولى فقیه، 1374، ص72 14- استاد محمدتقى مصباح، 1370 15- سید حمید روحانى، همان، ج 1، ص417 16- شجاع احمدوند، همان، ص 75 17- عباس سعید رضوانى، بینش اسلامى و پدیده هاى جغرافیایى، مشهد، آستان قدس رضوى، 1368، ص 35 18- حضرت امام خمینى (ره)، صحیفه نور، ج 18، ص276 19- پیشین، ج 1 ، ص 148 ، ص 190 و ج 15 ، ص 158 20-
پیشین، ج 12 ، ص217 21- پیشین، ج 12، ص149 و ج9، ص136 22- پیشین، ج 2، ص 84 23- کلر برید و پیر بلانشر، ایران: انقلاب به نام خدا، ترجمه قاسم صنعوى، تهران، سحاب، 1358، ص 41 24- نیکى. ار. کدى. ریشه هاى انقلاب ایران، ترجمه عبدالرحیم گواهى، تهران، قلم،1369، ص243 25- حضرت امام خمینى(ره)، پیشین، ج 15، ص 204 26- حمید عنایت، اندیشه سیاسى در اسلام معاصر، تهران، خوارزمى، 1361، ص 245 27- فریدون هویدا، اسرار سقوط شاه، ترجمه مهران، تهران، اطلاعات، 1371، ج 1، ص 110 28- مهدى محسنیان راد، بررسى دیوارنوشته هاى دوران انقلاب، «فصلنامه رسانه»، ش 4 (زمستان1369(، ص 24 - lupcoks adehT , dibI. P. 29 562
پیرامون انقلاب اسلامی مطهری، مرتضی بنابر این از نظر رهبری اینطور نبود که روز اول کسی خود را کاندیدا بکند و بعد مردم به او رأی بدهند و او را به رهبری انتخاب کنند و بدنبال آن، رهبر برای مردم تعیین خط مشی کند.واقعیت اینست که گروههای زیادی از آنها که احساس مسئولیت می کنند تلاش کردند که رهبری نهضت را بعهده بگیرند ولی تدریجا همه عقب رانده شدند و رهبر خود به خود انتخاب شد.شما در نظر بگیرید که چه تعداد از قشرهای مختلف، مثلا از روحانیون چه از مراجع و یا غیر مراجع و یا از غیر روحانیون چه گروههای اسلامی و چه غیر اسلامی، در این انقلاب شرکت داشتند.در این نهضت افراد تحصیلکرده، افراد عامی، دانشجو، کارگرها، کشاورزان، بازرگانان همه و همه شرکت داشتند ولی از میان همه این افراد مختلف، تنها یک نفر، به عنوان رهبر انتخاب شد، رهبری که همه گروهها او را برهبری پذیرفتند.اما چرا؟ آیا بدلیل صداقت رهبر بود؟ بیشک این رهبر صداقت داشت ولی آیا صداقت منحصر بشخص امام خمینی بود و کسی دیگر صداقت نداشت؟ البته می دانیم که چنین نیست و صداقت منحصر به ایشان نبود.آیا بدلیل شجاعت رهبر بود و اینکه تنها ایشان فرد شجاعی بودند
و غیر از ایشان رهبر صدیق و صادق و شجاع دیگری وجود نداشت؟ البته کسان شجاع دیگری نیز بودند.آیا به این دلیل بود که ایشان از یک نوع روشن بینی برخوردار بودند و دیگران فاقد این روشن بینی بودند؟ آیا بدلیل قاطعیت رهبر بود و دیگران فاقد قاطعیت بودند؟ میدانیم که قاطعیت منحصر به ایشان نبود.درست است که همه این مزایا باعلی درجه در ایشان جمع بود، ولی چنین نیست که این مزایا لا اقل با شدت و گسترش کمتر در دیگران نبود، پس چه شد که جامعه خودبخود ایشان را، و فقط ایشان را به رهبری انتخاب کرد و هیچ فرد دیگری را در کنار ایشان به رهبری نپذیرفت؟ پاسخ این سؤال برمی گردد به یک سؤال اساسی که در فلسفه تاریخ مطرح می شود و آن این است که آیا تاریخ شخصیت را میسازد و یا شخصیت تاریخ را، آیا نهضت رهبر را می سازد و یا رهبر نهضت را؟ اجمالا میدانیم که نظریه صحیح در این مورد اینست که، یک اثر متقابل میان این دو، یعنی میان نهضت و رهبر است.میباید از یک طرف یک سلسله مزایا و امتیازات در رهبر باشد و از طرف دیگر نیز خصوصیاتی در نهضت وجود داشته باشد. مجموع این شرایط است که فرد را بمقام
رهبری می رساند.امام خمینی به این علت رهبر بلا منازع و بلا معارض این نهضت شد که علاوه براینکه واقعا شرایط و مزایای یک رهبر در فرد ایشان جمع بود، ایشان در مسیر فکری و روحی و نیازهای مردم ایران قرار داشت.حال آن که دیگران آنها که برای کسب مقام رهبری نهضت تلاش می کردند به اندازه ایشان در این مسیر قرار نداشتند. معنی این سخن این است که امام خمینی با همه مزایا و برتریهای شخصی که دارد اگر اهرمهائی که روی آنها دست می گذاشت و فشار میداد و جامعه را به حرکت درمیآورد، از نوع اهرمهائی بود که دیگران روی آن فشار می آوردند و اگر منطقی که ایشان بکار میبرد نظیر منطق دیگران بود، امکان نداشت ایشان در بحرکت درآوردن جامعه موفقیتی کسب کند (1). اگر امام عنوان پیشوائی مذهبی و اسلامی را نمی داشت و اگر مردم ایران در عمق روحشان یک نوع آشنائی و انس و الفتی با اسلام نداشتند و اگر عشقی که مردم ما با خاندان پیامبر دارند وجود نمی داشت و اگر نبود که مردم حس کردند که این ندای پیامبر و ندای حضرت علی (ع) و یا ندای امام حسین (ع) است که از دهان این مرد بیرون می آید، محال بود نهضت و انقلابی به این
وسعت در مملکت ما بوجود آید. رمز موفقیت رهبر در این بود که مبارزه را در قالب مفاهیم اسلامی به پیش برد.ایشان با ظلم مبارزه کرد ولی مبارزه با ظلم را با معیارهای اسلامی مطرح کرد، امام از طریق القای این فکر که یک مسلمان نباید زیر بار ظلم برود، یک مسلمان نباید تن به اختناق بدهد، یک مسلمان نباید به خود اجازه دهد که ذلیل باشد، مؤمن نباید زیر دست و فرمانبر کافر باشد (2) ، با ظلم و ستم و استعمار و استثمار مبارزه کرد، مبارزه ای تحت لوای اسلام، و با معیارها و موازین اسلامی. از جمله اقدامات اساسی این رهبر، مخالفت جدی و دامنه دار با مسئله جدائی دین از سیاست بود.شاید فضل تقدم در این زمینه با سید جمال باشد.سید جمال شاید نخستین کسی بود که احساس کرد اگر بخواهد در مسلمانان جنبش و حرکتی ایجاد کند باید به آنها بفهماند که سیاست از دین جدا نیست، این بود که او این مسئله را بشدت در میان مسلمین مطرح کرد، بعدها استعمار گران تلاش زیادی کردند تا در کشورهای مسلمان رابطه دین و سیاست را قطع کنند. از جمله این تلاشها، طرح مسئله ایست بنام «علمانیت» (3) که بمعنی جدائی دین از سیاست است.بعد از سید
جمال در کشور های عربی و بخصوص در مصر افراد زیادی پیدا شدند که با تکیه بر قومیت و در لباس ملی گرائی، عربیزم، و پان عربیزم به تبلیغ فکر جدائی دین از سیاست پرداختند.اخیرا هم شاهد بودید که انور سادات همین مسئله را باز بار دیگر مطرح کرد، انور سادات در نطقهای اخیرش بخصوص بر این نکته تأکید می کرد که دین مال مسجد است و باید کار خود را در آنجا انجام دهد، مذهب اصولا نباید کاری به مسائل سیاسی داشته باشد. در جامعه ما نیز این مسائل زیاد مطرح شده بود بطوریکه مردم تقریبا آن را پذیرفته بودند، اما همه دیدیم که وقتی از زبان یک مرجع تقلید، از زبان کسی که مردم، با وسواس کوشش می کنند تا کوچکترین آداب مذهبی خود را با دستورهای او منطبق بکنند، در کمال صراحت بیان شد که دین از سیاست جدا نیست و به مردم خطاب شد که اگر از سیاست کشور دوری کرده اید، در واقع از دین دوری کرده اید، مردم چگونه به جنب و جوش افتادند و بنوعی بسیج عمومی اقدام کردند .و یا در نظر بگیرید که مسئله آزادی و آزادی خواهی در جامعه با شدت مطرح بود، با این حال چندان تأثیری در حال مردم نداشت.ولی وقتی همین
مسئله از زبان رهبر مطرح شد، یعنی کسی که رهبر دینی و مذهبی است، مردم برای اولین بار دریافتند که آزادی یک موضوع صرفا سیاسی نیست، بلکه بالاتر از آن یک موضوع اسلامی است و این نکته روشن شد که یک نفر مسلمان باید آزاد زیست کند و باید آزادیخواه باشد. در چند سال اخیر مسائلی در ایران بوجود آمد که از جنبه های اقتصادی و سیاسی اهمیت چندانی نداشت، ولی از جنبه مذهبی آنهم از نظر شعائر مذهبی مهم بود و خود این مسائل در اوج دادن به نهضت نقش مؤثری داشتند.مثلا یکی از اشتباهات بسیار بزرگ عوامل رژیم این بود که بدلیل غرور فوق العاده ای که برایشان حاصل شده بود در اواخر سال 55 تصمیم گرفتند که تاریخ هجری را به تاریخ به اصطلاح شاهنشاهی تبدیل کنند.اینکه تاریخ هجری باشد یا شاهنشاهی، از نظر اقتصادی و سیاسی تأثیر چندانی در حال مردم نداشت.ولی همین مسئله بشدت عواطف مذهبی مردم را جریحه دار کرد و وسیله خوبی برای کوبیدن رژیم بدست رهبر داد.رهبر بلافاصله با طرح این شعار که چنین عملی دشمنی با پیغمبر و دشمنی با اسلام است و معادل است با قتل عام هزاران نفر از عزیزان این مردم، موفق شد در مردم عصیان ایجاد کند و از
تحریک وجدان اسلامی آنها به بهترین نحو در جهت پیشبرد نهضت بهره برداری نماید. بنابراین با بررسی مسئله رهبری و کیفیت و نحوه آن، و با در نظر گرفتن اینکه مردم در میان افراد زیادی که صلاحیت رهبری داشتند کدام رهبر را انتخاب کردند (4) و با بررسی و تحلیل مسیری که این رهبر طی کرد و اهرمهائی که روی آنها تکیه نمود و منطقی که به کاربرد، به این نتیجه روشن و آشکار میرسیم که نهضت ما واقعا یک نهضت اسلامی بوده است.با آنکه نهضت از سوئی خواهان عدالت بود و از سوئی دیگر در جستجوی آزادی و استقلال، ولی عدالت را در سایه اسلام میخواست و استقلال و آزادی را در پرتو اسلام جستجو میکرد، و به عبارت بهتر نهضت ما همه چیز را با رنگ و بوی اسلامی طلب میکرد این، همان جهت مورد خواست و میل ملت بود. (5)
: 1 ...مثلا اگر مسئله وارد کردن تضادهای طبقاتی در خود آگاهی مردم و یا مفاهیمی نظیر آزادیخواهی و عدالت طلبی با معیارهای مکاتب شرق و غرب از طرف ایشان عرضه می گردید، بازتابی در جامعه ما نمی داشت.حال آنکه ایشان همین مفاهیم را با معیارهای اسلامی و با استفاده از فرهنگ بارور اسلامی به جامعه عرضه کرد و جامعه نیز با حسن تلقی
با آنها برخورد نمود . 2 لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا (نساء 141( خدا هرگز برای کافران نسبت به اهل ایمان راه تسلط باز نخواهد نمود. 3 این کلمه ترجمه لغت«~ msiraluceS ~»است. 4 و به خصوص باید توجه داشت که این رهبر زوری نداشت تا بخواهد خود را بر مردم تحمیل کند و کسی نیز او را منصوب نکرد و او خود را کاندیدا نکرده بود، بلکه انتخابش بطور طبیعی و خودبخود صورت گرفت. 5 یک نمونه ذکر کنم، دوستی دارم که در تمام زندگیش همواره در حال مبارزه با رژیم بوده است و در این زمینه از بذل جان و مال واقعا دریغ نداشته.او بدلیل روحیه خاصش، نسبت به مجاهدین که آنها هم موضعی مخالف رژیم داشتند، علاقه و گرایش عجیبی داشت.بعد از اینکه جریان به اصطلاح اپورتونیستی سازمان مجاهدین پیش آمد، من به شدت نگران حال این دوستم شدم.با خودم فکر کردم نکند که وقتی با این جریان برخوردمیکند بگوید اینکه اینها آمده اند و مارکسیست شده اند، مسئله مهمی نیست چون فعلا باید مبارزه کرد و مسئله مهم مبارزه است .اما بعد در جلسه ای که با او ملاقات کردم و نظرش را درباره مارکسیست شدن سازمان سؤال کردم، در جوابم جمله ای گفت که هرگز فراموش نمیکنم.گفت حقیقت این
است که ما عدالت را هم در سایه خدا میخواهیم اگر بنا باشد عدالت باشد اما از نام خدا اثری نباشد.ما از چنین عدالتی بیزاریم.با چنین روحیه هائی بود که ملت ما موفق به بر پا کردن قیامی با این عظمت شد.
چارچوبی برای تحلیل و شناخت انقلاب اسلامی در ایران حشمت زاده، محمد باقر از ویژگیهای مهم این انقلاب که ناشی از همان ویژگی نخست می باشد، نقش دین، علماء دین و رهبری و هدایت انقلاب است.در حالیکه انقلابات دیگر به نوعی در مقابل دین و مذهب و ارباب کلیسا بود، این انقلاب با رهبری و هدایت عالمان دینی آغاز شد.در راس این رهبری شخص امام خمینی قرار داشت که بالاترین جایگاه دینی یعنی مرجعیت را دارا بود.مردان دینی ما در جنبش های اجتماعی و سیاسی معاصر همیشه نقش آفرین بوده اند اما اینکه یک مرجع دین بصورت یک رهبر سیاسی و اجتماعی جلودار باشد کمتر دیده شده است.رهبری ایشان ویژگیهای زیاد و برجسته ای داشت که بخصوص در مقایسه با سایر انقلابها ملموس می باشد. اولا: به عنوان یک مرجع دینی امام پایگاه وسیع و عمیق مردمی داشت. ثانیا: به عنوان بانی قیام پانزده خرداد و شجاعت و مدیریت بی مانندش در آن جریانات و ایام تبعید، به عنوان یک رهبر سیاسی و انقلابی شناخته می شد. ثالثا: رهبری او قاطع و تام بود و فاصله ایشان تا رهبران رده بعدی بسیار مشخص بود. رابعا: ایشان هم طراح و ایدئولوژیگ انقلاب بود و هم مدیر و مجری آن شد.
ایران، انقلاب به نام خدا کلر بریر پیر بلانشه کورش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه هخامنشی، از جانب من، شاهنشاه ایران و از جانب ملتم، بر تو درود! (1) روز 13 اکتبر 1971 اعلیحضرت همایون محمدرضا شاه پهلوی آریامهر، از فراز 2500 سال تاریخ، کورش را مورد خطاب قرار می دهد: کورش، ما اینجا در برابر آرامگاه ابدی تو هستیم تا با شکوه بگوئیم: پیوسته آسوده بیارام، زیرا ما بیداریم. و از برای مراقبت از میراث افتخار آمیز تو پیوسته بیدار خواهیم ماند. در پاسارگاد، ابتدا، روسای کشورها، شاهان و شاهزادگان سراسر جهان، بی حرکت، مزار بزرگترین فرمانروای امپراتوری ئی را که آسیای صغیر را می پوشاند، به نیل می رسید و تا هند هم گسترش می یافت، می نگرند، شاه اونیفورم رسمی به تن دارد و در زیر آفتابی که دشت نخستین پایتخت پارس را در هم خرد می کند، در برابر کسی که به عنوان وارث 2500 سال تاریخ، به عنوان جانشین فرمانروایی همطراز بزرگترین فراعنه، در نظر گرفته می شود، تماشاگران با سکوتی آمیخته به بیم، نظاره می کنند. کورش! ما نزد تو سوگند یاد می کنیم که سنت برجسته بشردوستی که تو آن را اساس امپراتوری عظیم خود قرار دادی، پیوسته ایده آل عالی زندگی ما و خط مشی ملت ما
خواهد بود. . . منظره ای با هیبت جایگاه ها و صحنه آرایی فوق العاده ای که بشر مراسم سالگرد سلطنت پارس حکمروا است پایداری کنند. در دامنه کوهستان، در پای مزار کوروش مانند بیست و پنج قرن تاریخ، باد می غرد. ایران خویشتن را در گذشته افسانه وارش نظاره می کند. کوروش! بدینسان، ما همه که امروز در این جا گرد آمده ایم حق داریم با غرور اعلام کنیم که پس از بیست و پنج قرن همچنان پرچم ایران با افتخار و شرافت در اهتزاز است و نام ایران اعتباری را که تو برایش کسب کرده بودی حفظ می کند، و در دنیایی تسلیم اضطراب، کشورت حامل پیام ابدی بشردوستانه تو خواهد ماند. پارس افسانه ای، ایران مدرن تسخیر کننده انقلابهای تکنولوژیک، دوام و بقای توانایی و قدرت: با برگزاری جشن های باشکوه سالگرد پادشاهی در پاسارگاد، با پذیرایی شکوهمند از ده ها رئیس کشور و حکمروا، شاه آرزومند است از عظمت و قدرت ایران نو و ریشه دوانده در نقوش برجسته تخت جمشید، در سنگ های هزار ساله ای که در آنها سپاه هایی از جنگجویان تخت شاه را حمل می کنند، شهادت دهد. بدین ترتیب او تاکید می کند که ایران نفت، کاملا در خور پارس پادشاهی است که پس از تسخیر بابل قوم یهود را از اسارت رهانید و به آنان اجازه داد که معبد
خود را در اورشلیم بنا کنند. وسایل قابل توجهی به کار افتاده است تا پایتخت قدیمی هخامنشیان، نقطه آماج تلویزیون ها، وسایل ارتباط و تماشاگران اروپا، آمریکا و آسیا گردد. راه ها احداث شده، هتل های کاملا لوکس بنا گردیده، مجموعه بزرگی ایجاد شده است. در مدتی بیش از یک سال، یک پل هوایی شیراز را به تهران، و تهران را به پایتخت های بزرگ و از آن جمله به پاریس متصل کرده است. شاه برای پذیرایی از میهمانان برجسته، اظهار علاقه کرده است که دهکده ای با شکوه در شصت و چهار هکتار در پای تپه شهر سابق شاهنشاهی ایجاد گردد. این خیمه های شن رنگ - آپارتمان های از پیش ساخته شده واقعی - که آنچنان طرح ریزی شده اند که در برابر بادهای صحرا پایداری کنند، توسط معتبرترین متخصص ها که از پاریس آمده اند آراسته شده اند: قالی ها، نقاشی ها، آبنوس کاری ها، پوشش های دیوار از مخمل سرخ ضخیم، منظره هایی به عنوان دکور، زینتهای مفرغی، تهویه مطبوع، ولی داخل آنها آمیخته ای از سلیقه بد پایان قرن و مدرنیسم کاملا تصنعی. اردوگاه سلطنتی که چادر طلایی نام دارد منحصرا به روسای کشورها، پرنس ها و سلاطین، اعم از معزول یا غیر معزول اختصاص داده شده است.
روز سیزدهم اکتبر، هنگامی که کنستانتین پادشاه یونان، هایله سلاسی، مارشال تیتو، پرنسس آن، پرنسس فیلیپ، نیکولای
پادگورنی، نمایندگان چین و امیران خلیج فارس، قالی دراز گسترده در فرودگاه مهرآباد واقع در نزدیکی تهران را زیر پا می گذارند، مراسم می توانند آغاز شوند. نخستین توقف در آرامگاه کورش در پاسارگاد واقع در هشتاد کیلومتری تخت جمشید صورت می گیرد. پس از آن ضیافت است. افسانه ای است! در چادری بزرگ از مخمل سرخ که بیست دو لوستر کریستال روشنش می کنند. پذیرایی با موسیقی، غذاها نشان ماکسیم را دارد: این رستوران پاریسی، سرآشپزها، خوانسالارها و آبدارها را توده کرده است. و طبعا لذیذترین غذاها را: خوراک خرچنگ با سس نانتوا، بره کبابی با عرق برنج، طاوس انباشته از جگر. فقط خاویار ایرانی است. ظروف سر میز، کارد و چنگال و چینی آلات از پاریس رسیده است. معتبرترین افراد، مربیان شخصیت های بزرگ هم که گرد هم بیایند نمی توانند حس تحسین خود را پنهان کنند. هایله سلاسی امپراتور اتیوپی جامی به سلامتی میزبانش می نوشد: وقتی زمانی فرا برسد که تاریخ کشور شما باید نوشته شود، اعلیحضرت بدون شک خواهند دید که به سبب جان بخشیدن به ملت و از عهده توقعات تجدد برآمدن، جای رفیعی برای معظم له در نظر گرفته شده است. پس از ضیافت، نمایش نور و صدا ی باشکوهی به میهمانان خیمه طلایی تقدیم می گردد: طرح از آندره کاستلو، به
کارگردانی پی یر آرنو و موسیقی از کژه خاواریان یک مصنف - موسیقیدان ایرانی. برجستگان که خیره شده اند به بزرگترین نمایش ها دعوت گردیده اند: رژه سپاه های شاهنشاهی های پارس سوار بر اسب و در لباس دوران خود. رئیس کمیته جشن ها می گوید: لازم بود که تاریخدان ها سال های سال جستجو کنند تا به دقت تعیین شود که نیروهای کوروش بزرگ چه لباسها، سلاح ها، ابزار موسیقی و وسیله حمل و نقلی داشته اند. رژه سربازهایی که ریش هایی مستطیل شکل دارند، رژه سواران مادی، نغمه حماسه را در حاضران می دمد. تیرگی های این تابلوی جشن ها، به زحمت زیبایی این دو هزارمین سال را کدر می کند. قسمت عظیمی از سکنه تا شعاع یکصد کیلومتری از محل دور شده اند. تمام عوامل مشکوک توقیف شده اند و شیراز، شهر سیصد هزار نفری نزدیک تخت جمشید به نحوی غریب خلوت و خالی است و مدام تحت مراقبت ارتش و پلیس قرار دارد. برای پیش بینی هر گونه اغتشاش، در تهران دبیرستان ها و دانشگاه ها بسته شده است. مخالفان زندانی یا در خانه هایشان تحت نظرند. برای تمام مدت جشن، این وضع برقرار است. در مقام مقایسه با درخشش این هزار و یک شب جدید، چیزی سخت تر از این وجود ندارد. ملت، حتی غایب، در نیمه راه قرون وسطی و قرن بیست و یکم، نسبت به جادوی مواج و سرشار
از طلا و نقره این جشن های شاهنشاهی حساسیت دارد. چند روزنامه نگار که از آزارهای سیاسی و مراقبت های طلایی به ستوه آمده اند انتقادهای زیادی به عمل می آورند. روحانیون به اعتراض می پردازند ولی صدای آنها خیلی زود در میان غرش طبل ها و نوای شیپورهای سربازان تخت جمشید خفه می شود. در انزوای سنگ های آجری رنگ قلعه قدیمی، در دامنه کوهساران آتش گرفته، رژه جنگجویان ماد، سپاهیان شوش و آشوری، مفهوم زمان را از بین می برد و این شدت و حدت را به بی اهمیتی زمزمه های تبعید، و لعن و نفرین های روحانیون که زمان بر آنها پیشی گرفته است محکوم می کند. گوبینو می نوشت: بدینسان، کوروش نمی میرد، ناپدید نمی شود، او برای همیشه حکمروائی دارد. او در ایرانی که چون خود او ابدی است، در زیر دست خداوند جاودانگی دارد. او نه تنها گذشته، بل آینده را نیز سرشار می کند. این آینده را شاهنشاه بر دوش می کشد. این نزدیکی کورش کبیر، نویسنده قانون بابل، جد حقوق بشر که به هیچ کس اجازه نمی دهد در سرزمین سومر و آکد اعمال وحشت کند و تمام مردم بابل را از هر گونه یوغ خوارکننده می رهاند، آری این نزدیکی با یکی از مطلق العنان ترین مستبدهای قرن بیستم امری است که خود را به چشم بزرگان این جهان می کشد. در میان گرد و
خاکی که از سم اسب های ترکمن برمی خیزد، ملت ایران که زیر شلاق پادشاهی، در اوج افتخار، یعنی آریامهر قرار دارد، دوباره زاده می شود. در این صورت، نیشخندها، سیصد میلیون دلار مخارج جشن ها، گل های تازه ای که هر روز با هواپیمای بوئینگ اختصاصی از هلند آورده می شود، سگ کوچک دارای قلاده الماس نشان هایله سلاسی، نگوس ، این شاهنشاه دیگر که در سپتامبر 1974 سرنگون می شود، اسراف گستاخانه تجمل، چه اهمیتی دارد؟ صاحبخانه به خوبی می تواند این ترشروئی ها را تحقیر کند: شما غربی ها از فلسفه قدرت من چیزی درک نمی کنید. آنچه شما جشن من می خوانید جشن پدر ایران است. با برگزاری جشن های دو هزار و پانصدمین سال، جشن تمام کشورم را که خودم پدرش هستم برپا می کنم. حالا شما فکر می کنید که پدر قهرا دیکتاتور است، برای من علی السویه است. نیکسون دعوت شاه را نپذیرفته و به اسپیرو آگینو نمایندگی داده است، پمپیدو که رنجور است شابان دلماس را به نمایندگی می فرستد، و ملکه انگلستان، بوکینگهام را ترک نمی کند. با این همه، شاه به هدف های خود رسیده است. جشن تخت جمشید آنچنان که مطبوعات تهران خیال می کند حادثه قرن نیست. اما مدعوین متشخص که خیره شده اند قدرت مسلطی را که در برابر نگاهشان عرضه شده است تحسین می کنند. اینجا، اغماض، بشردوستی و جوانمردی
کوروش قطعیت نمی پذیرد. محمدرضا شاه پهلوی واجد آن شهرت اصیل زادگی نیست که به قول بوسوئه کوروش را به شاهی رحیم که خون رعایای خویش را می بخشد بدل می کرد. اما برای نه امیر عرب خلیج فارس که از این همه وفور و ثروت خیره شده اند، بزرگی با دراغ قدرت نظامی و سرمایه گذاری سنجیده می شود. ایران در مرحله به دست آوردن بزرگترین ارتش خاورمیانه است و صندوق بین المللی پول، این کشور را در میان سه کشور در جهان که موقعیت مالی درخشان دارند گنجانده است و کشور گذشته از نفت، دومین ذخیره زیرزمینی گاز طبیعی را دارد. آری کوروش، تو می توانی آسوده بیارامی. از نظر توانایی، آینده پارس قدیمی تضمین شده است. ولی توانایی همه چیز نیست.
در آستانه این عیاشی های نفرت انگیز آیت الله خمینی در تبعیدگاه خود نجف در عراق اعلامیه ای مفصل چاپ می کند: . . . در مواردی وظیفه خود دانسته ام که از مسائل ملت مسلمان سخن بگویم. شاید شما هم این احساس را داشته باشید، و آنطور که می توانید به برادران مسلمان خود کمک کنید. . . اکنون از منابع مختلف بر وضع دردناک ایران آگاهی پیدا کرده ام. یکی از علمای محترم شیراز به من می نویسد که قبایل جنوب دچار خشکسالی سختی شده اند
و مردم آنجا ناگریز گردیده اند که اطفال خود را بفروشند! یکی از علمای فسا در نامه خود قحطی و فقری را که بر این منطقه حکمرواست برایم شرح می دهد: من که از علمای اینجا هستم مقداری لباس و نان بین مردم گرسنه و برهنه تقسیم کرده ام. من به او اجازه داده ام که در این راه از سهم امام استفاده کند. بنابر اخبار رسیده از سیستان و بلوچستان، از منطقه خراسان، روستائیان قحطی زده دام های بدون چراگاه خود را رها می کنند و به شهرها هجوم می آورند و قربانیان قحطی متعدد خواهند بود. در چنین شرایطی است که دیده می شود میلیونها تومان خرج جشن های شاهنشاهی می شود. فقط برای تزئین و چراغانی تهران به ما اعلام شده که هشتاد میلیون تومان خرج شده است. گذشته از این، گویا متخصصان اسرائیلی عهده دار ترتیب مراسم شده اند. . . آیا ملت ایران باید برای کسی که به اسلام و اساس اسلامی خیانت می کند جشن برپا کند؟ کسی که به اسرائیل نفت می فروشد؟ کسی که در سال 1963 بنا به شهادت یکی از علما در حدود یکصد نفر را در قم و بیش از پانزده هزار نفر را در سراسر کشور کشته است؟ کسی که گارد جانی خود را به مدارس طلاب فرستاده تا عمامه ها را بسوزانند، طلاب را از
بالای بام به زیر بیندازند، به خداوند و اولاد پیغمبر اهانت روا دارند؟ کسی که بدترین زشتی ها را کرده و زندان ها را از وطن پرستان پر کرده و فرزندان عزیز ملت را زیر شکنجه کشته آیا به خاطرش باید جشن برپا شود؟ . . . چگونه ملتی می تواند برای چنین پادشاهی جشن بگیرد؟ برای شبیه آتیلای خونخوار جشن بگیرد؟ آیا به خاطر نظایر رضا شاه و دست نشانده هایش که صدها مسلمان را قتل عام کردند تا به جایی که بر دیوارهای مسجد گوهرشاه قطرات خون نشست، باید جشن گرفت؟ . . . فقط خدا می داند که سلطنت ایران از آغاز پیدایش خود چه جنایت ها کرده است. جنایات پادشاهان، تمام تاریخ ما را سیاه کرده است. مگر پادشاهان نبودند که به قتل عام خلایق فرمان می دادند و بدون کمترین وسواس دستور سربریدن می دادند؟ در نظر پیغمبر اسلام کلمه شاهنشاه نفرت انگیزترین کلمه در گوش خداوند است. اصول اسلامی با سلطنت مخالف است. کاخ های استبداد شاهنشاهی ایران را ویران کنید. سلطنت یکی از شرم آورترین و پست ترین ارتجاع ها است. . . چرا شهر مقدس نجف کر مانده است، چرا بیدار نمی شود؟ آیا به این ملت بدبخت فکر نمی کند؟ آیا وظیفه ما به خواندن و فراگرفتن حقوق و اصول مذهبی خلاصه می شود؟ آیا نباید در جریان امور
مسلمانان قرار گرفت و به آنها مساعدت کرد؟ آیا ما نسبت به خدا و ملت مسؤولیتی نداریم؟ آیا نباید علیه این جشن های ننگین که در خلال آنها حاصل کار و عرق افراد برای مصارف پر خرج به هدر می رود اعتراض کرد؟ چرا بازرگانان و کارگران را ناگزیر می کنند که هزینه این جشن های بی فایده را بپردازند؟ . . . امام حسین با طغیان علیه یزید بزدلی این شخص را بر جهانیان آشکار می کند. این جنگ همیشه ادامه داشته است، علمای بزرگ اسلام همواره علیه مستبدان و افراد بی عقلی که ملت خود را به زنجیر کشیده اند و ثروت های کشور را به هدر می داده اند تا هوسها و امیال خود را فرو بنشانند مبارزه کرده اند. و هر بار که ملت از علما طرفداری می کرده اینها پیروز می شده اند. ما هم با هر نوع فکر و برداشت شخصی که داشته باشیم اگر آگاهی پیدا کنیم، اگر متحد بشویم، پیروز خواهیم شد. . . اگر امروز علمای قم، مشهد، تبریز، اصفهان، شیراز و دیگر شهرهای ایران علیه این جشن افتضاح آمیز اعتراض می کردند، و همه این خوشگذرانها را که ملت و مملکت را یکراست به سوی غرقاب می برند محکوم می کردند، آن وقت ما از نتیجه مطمئن بودیم. ایران نزدیک به صد و پنجاه هزار طلبه دارد، اگر آنها یک صدا سکوت را
درهم می شکستند و این رژیم فروخته شده را تایید نمی کردند، آن وقت پیروز می شدند. . . بیدار شوید! نجف را بیدار کنید!
شاه رفت. ساعت چهارده روز 16 ژانویه 1979 رادیو تهران عزیمت شاه را اعلام می کند. هیاهوی غریبی از شهر برمی خیزد. اتومبیل ها، تمام چراغ ها روشن، همراه با کنسرت کر کننده بوق ها در چهارراه ها می ایستند. مردم یکدیگر را در بر می گیرند، از فرط شادی فریاد می کشند یا از فرط هیجان می گریند. رقصی حیرت انگیز در تهران که از یک سال پیش رنگ رقصی به خود ندیده، آغاز می گردد. آقایان شیکپوش از مرسدس های خود پیاده می شوند و به راننده های صورت نتراشیده تاکسی ها که اتومبیل شان واقعا قراضه های متحرک است تبریک می گویند. زن هایی که چادر مشکی به سر دارند هق هق کنان دختران جین پوشیده را در بر می گیرند. ملاها نظامیان را در آغوش می گیرند و چند عرابه ای که به سربازخانه های خود باز نگشته اند پوشیده از گل و تصویرهای آیت الله خمینی هستند. همه جا تظاهر کنندگان اسکناس های بیست ریالی را بالا گرفته اند: تصویر شاه که با دقت بریده شده از روی آن محو گردیده است. در میان راه بندان در هم و برهم، یک مامور پلیس اونیفورم پوش به تن، یک دسته گل میخک سرخ به یکدست و تصویر خمینی به دست دیگر، بی ثمر
می کوشد که به رفت و آمد اتومبیل ها نظمی ببخشد. یکی از تظاهر کنندگان به تفسیر می پردازند: این نخستین مامور پلیس جمهوری اسلامی است. در نزدیکی بازار زنی تصویر قربانیانی را که در تظاهرات سال پیش بر اثر گلوله مسلسل پاره پاره شده اند نشان می دهد: سربازی به زانو در می آید و گریه می کند. دانشگاه تهران در خیابان شاهرضا - سمبول اعتراضی طولانی و دردناک - از جمعیت سیاه است. دانشجویان مذهبی، چپی، مارکسیست، زنان مبارز چارقد بر سر، استادان و روشنفکران کمیته گسترش حقوق بشر، بازرگانان بازار، بچه های حلب خانه های جنوب تهران، مردم سطح بالای شمال شهر، همه در کنار هم هستند و در شادی دیوانه واری غرق شده اند. مثل روزهای عید، هدیه و خرما و نقل پخش می شود. شامگاه، تظاهرکنندگان شروع به پایین آوردن مجسمه های شاهان می کنند. مجسمه رضاشاه، پدر شاه، که بر میدان 24 اسفند سایه افکنده، تا در ورودی دانشگاه تهران کشیده شده است و از پا آویزان شده. خری پیدا کرده ایم، از صاحبش خواهش می شود خود را معرفی کند. در میدان سپه، تهرانی ها جرثقیل و کابل کار می گذارند. مجسمه عظیم سوار بر اسب رضاشاه لحظه ای می لرزد و با هیاهویی فلزی سقوط می کند، جماعت از فرط لذت می غرد. در ساعات منع رفت و آمد، تمام سمبول های سلسله پهلوی به زیر
آورده شده یا ویران گردیده. میدان شهیاد - بنای یادبود شاه - که دروازه غربی تهران است نامش تغییر می کند و از این پس میدان خمینی خوانده می شود. این نخستین بار نیست که مجسمه های پهلوی از جا کنده می شود و تهرانی های قدیمی، بیست و پنج سال پیش، در اوت 1953 همین صحنه ها را دیده اند. در آن هنگام شاه با ثریا همسر دومش به رم گریخته بود. ولی در آن زمان مخالفان این چنین یکصدا نبودند و شاه سه روز بعد به یاری چند ژنرال و کمک سیا توانسته بود بازگردد. در بحبوحه جنگ سرد و در قبال اتحاد شوروی و کمونیستها، ملت در مورد واژگون کردن بساط سلطنت تردید به خرج می داد. اما در این روز 16 ژانویه 1979 سلسله پهلوی به نظر می رسد که مرده باشد. تظاهرکنندگان می گویند که شاه باز نخواهد گشت. بعد از دو هزار و پانصد سال ما برای نخستین بار آزاد هستیم. تقریبا درست پس از یک سال تیراندازی، تظاهرات خستگی ناپذیر مردان و زنانی که حتی یک گلوله به سوی ارتش بی رحم شلیک نکرده اند، پیروزی کامل و مطلق آشکار می شود. من خسته ام، خیلی خسته ام. احتیاج به استراحت دارم و حال که مجلسین به دولت رای اعتماد داده اند می توانم برای گذراندن تعطیلات بروم. شاه به طور مخفیانه
رفته است. فقط نخست وزیر جدید شاپور بختیار، چند تن از وفاداران و افسران گارد سلطنتی او را در فرودگاه بدرقه کرده اند. افسران از او استدعا کرده اند که نرود ولی او نمی توانسته کار دیگری بکند. سرنوشت غریبی است تقدیر این مرد که به اوج افتخار رسیده است و ناگزیر گشته تا سرحد جنون ناسزاهای مرگبار تمام ملتش را بشنود. او کست خورده با بوئینگ آبی و سفید خود موسوم به شاهین رفته است بی آنکه شاید به طور کامل دریافته باشد بر او چه گذشته است. می توان این عامل مخففه را در حقش پذیرفت که سقوطی چنین مقاومت ناپذیر غیر منتظره بوده است. چه کسی شش ماه پیش تصور می کرد که شاه ایران ناگزیر شود با شتاب کشورش را ترک کند؟ در محاسبات سیاست واقع بینانه در نظر کارشناسان محافل دیپلماتیک خارجی، رژیم شاه ایران با وجود وجوه ناخوشایندش تا اندکی پیش هم یکی از ضعف ها بود. و بایستی مدت درازی طول می کشید تا ایالات متحده آمریکا دریابد که حفظ شاه، کشور را به فاجعه می کشاند. درس غریبی بود. ژئو پولیتیک، قواعد تعادل بین المللی حکم می کرد که در ایران سلطنت برجا بماند. در سخت ترین اغتشاش ها و تظاهرات پاییز، نه فقط ایالات متحده بل جمیع قدرت های جهانی هنوز از شاه حمایت می کردند. اتحاد شوروی هم منتظر عزیمت شاه
ماند تا در آیت الله خمینی فضائلی بیابد. قطعا هر یک از قدرت های بزرگ در قبال امر حادث می کوشند که از وضع بهره ای ببرند. و به حق می توان از آن بیم داشت که اتحاد شوروی درصدد برآید از احساس ضد آمریکایی که از انقلاب شعله گرفته است استفاده ببرد. بین المللی شدن برخورد شاید به زودی در دستور روز قرار گیرد: ولی در نظر ایرانیان که کلمه استقلال برایشان معنایی دارد که چندین اشغال آن را برانگیخته است، این امر چیز مطلوبی نیست. این حرف را در مورد ویتنام هم می توان زد. . . با این همه. . . یکی از موارد شرط بندی های ایرانی آینده این خواهد که آیا نحوست وابستگی وجود خواهد داشت یا خیر. شاه چگونه به این مرحله رسید؟ مدتهای دراز، از مسکو تا واشنگتن و لندن تا پکن به تشریح و تفسیر این سقوط باورنکردنی پرداخته خواهد شد. حادثه بدون تردید در تاریخ نظیری ندارد و به همین دلیل واحد، با وجود دوپارگی های آتی، جدایی های خونین، و تعصب های تازه ای که در آینده حدس زده می شود، ارزش آن را دارد که مورد تجلیل قرار گیرد. امری متداول نیست که ملتی با تظاهرات غیر مسلحانه یک دیکتاتوری را که تا دندان مسلح است واژگون کند. به ندرت دیده
می شود که ملتی برای ماهها از زندگی مطابق قاعده - قاعده کار، آسایش و انتظار خود، قاعده مصرف - دست بردارد تا چیزی را که می خواهد به چنگ بیاورد. در فرانسه، در ژوئن 1968 کافی بود که دولت پمپ های بنزین را تغذیه کند تا در خلال یک روز تعطیل معروف افراد هم قسم شده جنبش اندک اندک متزلزل شوند. ایرانی ها به میل خود و با اراده، اقتصاد خود را برای ماه ها متوقف گرداندند و آگاهانه این خطر را پذیرفتند که سال ها را صرف جبران آن کنند. برای این کار، قدرتی نه خیلی متداول، اراده ای که در هیچ نوع شناخته شده عمل انقلابی جای نمی گیرد، لازم بود. ایرانی ها این اراده را در مذهب یافته اند. انسان ممکن است بی ایمان باشد و با خود فکر کند ملتی که به خشکه مقدس بودن شهره نیست در گفتار پیامبر چه جسته است. انسان اگر چشم و گوش خود را ببندد، می تواند تاکید کند که این گفتار فقط نقش حامل روند یک انقلاب کلاسیک را به عهده داشته است. کلمات مذهبی - این تعلیمات که با آهنگ ایرانی خود آن قدر زیبا است - دارای چنان کششی هستند که در خود ایران بسیاری از بی ایمانان را منقلب کرده اند. این کلمات مانند شیپورهای طلسم شکن، حصارهای کاملا مورد مراقبت قلاع
را ویران کرده اند. این بیم وجود دارد که در آینده این زبان به شرعیاتی تحمل ناپذیر محدودیت یابد. و آن وقت از این تجربه غریب، بدون شک هیچ درس خاصی نمی توان گرفت. آیا به طور ساده در این امر می توان نشانه زمان را تمیز داد: انقلاب های امروزی به مکمل روحی نیاز دارند؟ شاه در تبعید است، تمام نگاه ها متوجه تبعیدی دیگری شده است، متوجه مردی که شاه بیش از پانزده سال پیش او را رانده است: آیت الله موسوی خمینی، رهبر مسلمانان شیعه جهان، لعن کننده مقدس، عدالت خواه مصالحه ناپذیری که لعن و توبیخ هایش بر شاهنشاه چیرگی یافته است. ایران او را امام خوانده است و رهبر اجتماعی که وی در تاب و تب طغیان عظیمش بدون ضعف آن را مورد حمایت قرار داده بوده است. نوفل لوشاتو در دره شوروز آخرین منزلگاه این سرگردانی بوده است. خمینی که از گنبدهای مقدس شهر مقدس نجف رانده شده است در پاییز به این نقطه کوچک حومه پاریس رسیده است. در این جا، در بین دو عمارت کلاه فرنگی بی زرق و برق و چادری برپا شده در یک باغ، در زیر درختی سنگین از سیب های سرخ، خمینی آخرین تکفیر خود را ادا می کند. او که به طور مضاعف تبعید شده است و ناگزیر
گردیده کشورهای اسلامی را ترک کند، افتخار بیشتری یافته است. خانه های کوچک، چادر سفید و آبی رو به مکه، عاری از هر گونه عظمت گنبدها و مناره ها، عاری از قدرت تمام قصرها، برپا شده اند. ایرانیان سراسر دنیا، بازارهای بزرگ تهران، شخصیت های مخالف، با همان حرارت و تقدسی که به نجف، کربلا و یا مشهد می روند به زیارت این جا می شتابند. در سرمای زمستان و مه دره سن، نوفل لوشاتو به صورت پایتخت دوم یا بهتر، به صورت پایتخت واقعی ایران درآمده است. این جا، در میان سبزه های ایل دو فرانس است که انقلاب اسلامی حجم رویایی و ایده آل را یافته است. در نوفل است که خمینی و یارانش جمهوری اسلامی را در نظر مجسم ساخته اند. نوفل لوشاتو، در میان آداب شرعی و ادعیه، در سادگی تامل و به خود فرو رفتن، بر شهر ایده آل اسلامی، بر این دنیای عدالت و برابری که بالاخره قوانین سیاست و ضرورت غور و سیر و سلوک روحانی را در هم می آمیزد، پیشی گرفته است. مراسم نماز و دعا که در آن صدها تن از وفاداران به یکدیگر فشرده می شوند و از خمینی استقبال می کنند، موعظه هایی طولانی است که در خلال آن ها آیت الله - نشانه خداوند - با نگاه هایی از زیر ابروان پرپشت و
سیاه، با صدایی یکنواخت، اندکی کند و خفه، به نحوی بی پایان همان کلمات را تکرار می کند: چه کسی جرات می کند از جمهوری دموکراتیک حرف بزند و آن را در مقابل فکر اسلام بگذارد؟ اسلام به شما چه بدی کرده است؟ کسانی که خود را از دیکتاتوری محمدرضا شاه رهانیده اند آیا دیکتاتوری ملاهای قم را تحمل خواهند کرد؟ آن ها در کجا دیکتاتوری ملاها را دیده اند؟ من از ملت ایران دعوت می کنم که مراقب باشد، و فکر نکند
که با رفتن شاه مسائل و مشکلاتش حل شده است. آیا دوران درستکاران در نوفل لوشاتو زاده شده است؟ بالاخره امید به جامعه ای برادر و برابر، از آن رو که فکر خداوند به آن علو بخشیده، امری ممکن شده است؟ رویای اسلامی با عدالت اسلام محمد و یا اسلام علی، داماد پیامبر و نخستین امام فکر بازگشت به سرچشمه ها، به عصر مقدس زندگی نخستین جامعه اسلامی در مدینه، جوان های ایرانی را برانگیخته که در مدتی بیش از یک سال به استقبال گلوله های مسلسل بروند. مدینه فاضله مذهبی، روح دوباره زنده شده کشوری است که پادشاهش روح را کشته بوده است. اما چه کس به این سؤال نمی پردازد که برای نیل به چنین پاکی، چه بهایی باید پرداخت؟ برای مستحیل شدن در این شهر یگانه، افکار لازم است؟ یا طرد و راندن؟ در میان بحث هایی بر سر سوره های قرآن، در میان دخترانی که موهای سرشان را به دقت پوشانده اند، در فضای تحسین و ستایشی که دور تا دور شاه تازه بی تاج ایران را احاطه کرده، برای نوفل ممکن نبوده که تظاهر به بی خبری کند. مذهب شیعه، امید جامعه ای غرق در مذهب گرایی را در خود دارد که در آن جامعه، افراد خود را با یکدیگر، با خدا، و با مجموع جامعه
موافق و هماهنگ می یابند، بی آنکه استبداد طبقه روحانی خود رای را تحمل کنند، زیرا نقش این طبقه روحانی راهنمایی مؤمنان است نه حکومت بر آنان. به این صورت آیا هیچ قدرت کلیسایی در افق پیدا نیست؟ آیا این امر این قدر قطعی است؟ این دو دیگر قمار انقلاب ایران است. اگر ارتش اجازه دهد که انقلاب به پایان برسد. عصر درستکاران؟ عصر محاکمات؟ یا دوران جنگ؟ به عکس نوفل: در پنج هزار کیلومتری پاریس، در سربازخانه ای در حومه تهران، هشت هزار سرباز فریاد می کشند: جاوید شاه. این افراد هنگ جاویدان، سربازان گارد سلطنتی هستند که به سبب وفاداری به اعلیحضرت انتخاب شده اند. شاه در تبعید است، افراد جاویدان در دو قدمی کاخ سلطنتی، در تپه های نیاوران، به نظر می رسند که مانند نقوش تخت جمشید، مراقب سلطانی غایب و ستون هایی بی ثمر هستند. آن ها در لباس های پلنگی آراسته به ملیله دوزی های سرخ و دستمال گردن های آبی آسمانی، آیا به این ترتیب آخرین نمایش های سلطنتی، واپسین سوگند وفاداری به شاه را عرضه می کنند؟ یا به عکس آن ها هسته سخت تهدید نظامی هستند که پیشاپیش از شورش قسمتی از نیروها خبر می دهد و تردیدی نیست که چنین اقدامی به جنگ داخلی منجر خواهد شد زیرا مقامات مذهبی واپسین اخطار را کرده اند: اگر یک کودتای
نظامی صورت بگیرد ما ملت را به مقاومت دعوت خواهیم کرد. نوفل و افراد گارد جاویدان، جامعه کوچک اسلامی مستقر در ایولین و سربازانی که سرنیزه بر تفنگ می غرند: دو آینده ممکن ایران. روحانیان و نظامیان، رو در روی یکدیگر، باید سازشی پیدا کنند یا برای مدتی دراز بجنگند. زیرا معلوم نیست نیروهای برگزیده چگونه می توانند تمامی افراد ملتی را خاموش کنند که یک سال تمام، بدون تردید، زیر رگبار مسلسل ها جان سپرده است. و نیز این نیروهای برگزیده چگونه می توانند بقیه ارتش را که در فضای انقلابی این سال فرو رفته است و قسمتی از افراد آن هم منقلب شده اند، موافق خود گردانند. آیا این بن بست است؟ در میان جمهوری اسلامی ایده آل. آن هم خیلی ایده آل، و چتربازهای کینه جو، راه ایران به سوی آینده اش، ممکن است هنوز خیلی خونین باشد. انقلاب ایران چنین استحقاقی نداشته است. در عصر شک حاکم بر پاریس، اگر ورق برگردد، خیلی ساده می توان گفت: انتظارش را داشتم. ایران چه فردا چهره خشک و عبوس یک جمهوری اسلامی را به خود بگیرد یا چهره جنگ داخلی را، از آنچه در خلال سال 1978 رویداده چیزی عوض نمی شود: انقلابی بی همانند در جهان که امید می رود پس از آن همه انقلاب های دیگر، وسیله تازه و سرگرم کننده
دیگری برای مد روشنفکری نباشد.
خمینی رهبر، مقدمت مبارک. خمینی در پای پلکان سالن فرودگاه آهسته قدم برمی دارد. بی حرکت است و چهره ای بی اعتنا دارد، با این همه به نظر می رسد که آیت الله دستخوش هیجانی وصف ناپذیر است. تو ای بزرگترین رهبر تاریخ اسلام، تو ای مرد بی نقص، خوش آمدی. در روز اول فوریه، تهران بزرگترین جنبش تاریخ خود را به چشم می بیند و از آیت الله خمینی پس از پانزده سال تبعید استقبال می کند. روی شعارها نوشته شده: بهار در زمستان فرا می رسد. میلیون ها و میلیون ها در جاده بی پایان، دراز چون راه زیارتگاهی توده شده اند که به طول 33 کیلومتر از مهرآباد تا گورستان شهر کشیده شده است. زن های چادری، گروه های سیاه، در کامیون ها توده شده اند. بچه ها در صندوق اتومبیل ها جای گرفته اند. میلیون ها پیاده به صورت دسته ای افسانه ای به سوی گورستان بهشت زهرا گسترده شده اند. توده جمعیت می خواند: برپا خیز، برپاخیز، حکومت حق و عدالت را دوباره زنده گردان. دسته دسته بادبادک، فواره هایی از گل سرخ دود عود و عنبر که از پیاده روها برمی خیزد نشانه عید و پایان حکمروایی ارواح خبیثه است. عیدی تا به هنگام است: تهران از نجات دهنده خود استقبال می کند. در مدخل فرودگاه مسابقه ای دیوانه وار و تب آلود صورت می گیرد. صدها، هزارها نفر هستند که می خواهند به
اتومبیل خمینی دست بزنند. این جا است. این او است. امام آمده! موج عظیم، شهر، خیابان ها، سازمان دهندگان برنامه را غرق می کند: هیجان ایجاد سنکوپ می کند و بحران های عصبی پدید می آورد. دست ها گشوده می شوند و علامت « V » پیروزی رسم می کنند. آیت الله العظمی خمینی، بالاخره آمدی. شهید قلب تاریخ است. بهشت زهرا که قبرستان شهدا شده است نخستین منزلگاه راه بازگشت از تبعید است. رهبر شیعیان سادگی غریبی دارد. در میان چند تن از علما و افراد خانواده شهیدان قرار دارد، تختش فقط یک صندلی چوبی است که روی صفه ای که پارچه سبز، رنگ اسلام، بر آن کشیده شده، قرار گرفته است. و در گورستان عظیم، جمعیت یک پارچه، شاد و با وقار، روی زمین، روی خاک خاکستری رنگ که بستگانش را می پوشاند، جای گرفته است. یک حرکت واحد و حتی فروتنانه برای سلام به مؤمنان. آنگاه صدایی آسمانی برمی خیزد، صدای کودکی که آیه ای از قرآن می خواند: کسانی که خود را قربانی کرده اند سعادت بهشت را خواهند دید. سرودی به عنوان جواب به شکل آوازی دراز برمی خیزد: سلام بر تو خمینی، سلام بر آن که پرچم انقلاب ما را به دوش کشید سلام بر تو: برای ضعفا و محرومان، این روز تازه ای است. این نمایشی از جانب خانواده های شهدا است
که از آیت الله در میان مردگان بهشت زهرا استقبال می کنند. آیا کسی دیده که خمینی اشکی به یاد مردگان از صورت پاک کند؟ آن جا، از روی سکوی خود، برای نخستین بار پس از پانزده سال، خمینی در خاک وطن خود به مؤمنان رو می کند: بسم الله الرحمن الرحیم: ما به پیروزی های بزرگی نائل آمده ایم و عزاهای بزرگی دیده ایم. آنچه که خانواده های ما تحمل کرده اند، به زحمت قابل تحمل بوده است. با صدای پیوسته یکنواختش، آغاز عصر تازه ای را اعلام می کند. او دوران غصب، دوران پهلوی را، حکومت حاضر را، مورد انتقاد قرار می دهد. در این احوال مرد اهل سیاست سخن می گوید. و هنگامی که تاکید می کند: من دولت خودم را تعیین می کنم به عنوان رئیس کشور حرف می زند: آن هایی که پیش از این بودند ورشکستگی به بار آوردند. . . ملت مگر چه کرده که این رنج ها، این قربانی ها را تحمل کند؟ . . . من به دهان این دولت که خود را قانونی می خواند ولی آن هم غیرقانونی است می زنم. همه این افراد را در دادگاه هایی که درست خواهم کرد به محاکمه خواهم کشید. خمینی می خواهد بنیانگذار جامعه نو و نیز عدالت خواه بی رحم باشد. ملائی فریاد می زند ما جمهوری اسلامی می خواهیم. جماعت به صورت توده ای تایید کننده جواب می دهد: صحیح است. در
روز اول فوریه 1979 ایران بزرگترین حرکت تاریخی خود را می کند. برای یک روز دم حماسه، نگرانی ها، رو در روئی های آینده، سکوت هایی را که بر آینده کشور سنگینی می کند می روید. قدرت مقاومت ناپذیر خمینی در هیچگاه تسلیم نشدن و با رژیم شاهنشاهی سازش نداشتن است. فردا، شاید در چند ماه آینده، پس از نبردهایی دیگر، ایران را باید نوسازی کرد. خدا کند که مبارزان اسلام، در آن هنگام هم بتوانند به اندازه ای که در گذشته سازش ناپذیری داشته اند از خود جوانمردی آشکار کنند. پی نوشت: 1- شایسته آن بود که در این جا و نیز در موارد مشابه سرتاسر کتاب از اصل نطق ها، پیام ها و مصاحبه های تمام شخصیت های ایرانی که به زبان فارسی بوده است و نیز شعارها و ترانه ها، استفاده کنیم لکن صلاح در آن دیده شد که در کلیه موارد عین مندرجات و مطالب کتاب، هر چند اندک اخلاف هایی با اصل داشته باشد، مجددا به فارسی ترجمه شود. لازم به تذکر می داند که منحصرا در مواردی که به قرآن و آیات شریفه استناد شده، عین آیات از کلام الله مجید استخراج و همراه ترجمه عرضه گردیده است. [مترجم]
مجله متین، شماره 21 اشرفی، اکبر
پیروزی معجزه آسای انقلاب اسلامی که مهمترین واقعة قرن بیستم در ایران است، بدون رهبری پیامبرگونه امام خمینی، در شروع و استمرار انقلاب، امکان پذیر نبود. مشروعیت رهبری ایشان از عوامل و عناصر چندی نشأت می گیرد که مرجعیت از مهمترین آنهاست. این مقاله بدون اینکه نقش سایر عوامل از جمله شخصیت فردی، شجاعت انقلابی، نفوذناپذیری و قاطعیت امام خمینی را نفی کند، در پی بررسی نقش مرجعیت در رهبری سیاسی ایشان است. این امر مستلزم بررسی مفهوم مرجعیت و جایگاه آن در کلام شیعه است که ابتدا مختصری به آن پرداخته شده است. سپس با بررسی کارکردهای مرجعیت، نقش این مقوله در قیام انقلابی امام خمینی و فراگیر شدن انقلاب و تبعیت مردم ایران از ایشان مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته است. کلیدواژه : مشروعیت، مرجعیت، رهبری، امام خمینی، اجتهاد، تشیع، انقلاب، تقلید.
انقلاب اسلامی یکی از مهمترین رویدادهای تاریخی قرن بیستم است. اگر نهضت تنباکو جنبة ضد استعماری و انقلاب مشروطیت جنبة ضد استبدادی بارزی داشتند، انقلاب اسلامی جامع هر دو جنبه بود و «جمهوری اسلامی» حاصل چنین جمعی بود. گرچه اسلامی بودن از ویژگیهای بارز دو نهضت قبلی بود، اما در انقلاب اسلامی مهمترین ویژگی به شمار می آمد و
همین ویژگی بود که آن را از انقلابهای دیگر قرن بیستم متمایز ساخت. چرا که انقلاب اسلامی و رهبری آن در طول انقلاب و نیز پس از پیروزی آن، ضمن طرد الگوی حاکمیت گذشته در ایران، بسیاری از نظریه های سیاسی را دربارة جنبشهای سیاسی و اجتماعی به چالش فراخواند. هر جنبش سیاسی اجتماعی دارای چندین رکن است که شناخت و تفسیر آن جنبش بر پایة آن ارکان امکان پذیرمی شود. انقلاب اسلامی ایران نیز حاصل تجمع و همکاری ارکانی چند است که بدون آنها امکان موفقیت آن بعید می نمود. بنابراین برای تبیین و شناخت دقیق انقلاب اسلامی بایستی ارکان تشکیل دهندة آن ر را به دقت مورد مطالعه قرار داد. یکی از این ارکان «رهبری» انقلاب است که از مهمترین عوامل شروع، تداوم، پیروزی و تثبیت انقلاب اسلامی بوده است. عوامل متعدد دیگری نیز در به وجود آمدن و پیروزی انقلاب نقش داشته اند، لیکن هدف عمده در این مقاله، بررسی رهبری سیاسی امام خمینی و نقش مرجعیت در آن می باشد. مبحث عمده در «رهبری سیاسی» بررسی دلایل پیروی مردم از «رهبر» است که در علم سیاست از آن به مسألة «مشروعیت» تعبیر می شود. به عبارت دیگر، دلایل پذیرش اوامر رهبر از سوی مردم و نیز شیوه های اعمال رهبری از سوی رهبر یکی از مهمترین
مسائل علم سیاست است که نظامهای سیاسی مختلف را می توان بر اساس همین معیار قابل مقایسه و مطالعه دانست. در تعریف رهبری آمده است: رهبری به توانایی واداشتن دیگران به کارهایی که احتمالاً در غیر این صورت انجام نمی دادند، مربوط می شود؛ یعنی شکلی از قدرت است... . بنابراین رهبری ذاتاً رابطه ای بسیار نابرابر است. این رابطه ممکن است به دلایلی از شناسایی «طبیعی» گرفته تا فشار و حتی اجبار مورد پذیرش کسانی که تحت رهبری رهبر هستند، قرار گیرد و بدین ترتیب وادار می شوند تا در جهتی که رهبر اشاره می نماید، عمل کنند. بنابراین می توان رهبری سیاسی ملی را قدرتی تعریف کرد که یک فرد (یا در برخی موارد، دو نفر یا عده ای از افراد که مشترکاً عمل می کنند) برای هدایت اعضای جامعه سیاسی و برای اقدام در جهتی خاص به کار می برد د[بلاندل 395 :1378 396[. بر اساس این تعریف رهبر به کسی گفته می شود که مردم بنا به دلایلی از او پیروی می کنند و هرگاه در نظام سیاسی از این واژه استفاده شود، به معنای آن است که چنین شخصی رهبری سیاسی ملی را بر عهده خواهد گرفت. به عبارت دیگر، از دیدگاه بلاندل رهبر فقط به کسی اطلاق نمی شود که خارج از نظام سیاسی قرار دارد، بلکه
به کسی هم که در رأس یک نظام سیاسی قرار گرفته و از مشروعیت برخوردار است، رهبر اطلاق می گردد. این بدان معناست که نویسنده میان رهبران جنبش انقلابی و رهبران حکومتهای سیاسی فرقی قایل نمی شود و هر دو سنخ را در یک تعریف می گنجاند. البته از دیدگاه او رهبران همواره دارای منصب نیستند و «صاحب منصبان» لزوماًر نقش رهبری ندارند؛ بلکه برخی از صاحبان مناصب در عمل نفوذ اندکی بر سیر حوادث دارند، در حالی که رهبر که ممکن است صاحب منصبی هم نباشد کسی است که روند حوادث زیر نفوذ و اراده اوست [بلاندل 395 :1378[. نویسنده ای دیگر در تعریف رهبر بر خصوصیات شخصی او تأکید می کند و معتقد است که رهبر کسی است که به خاطر داشتن ویژگیهای شخصی برجسته توانایی هدایت مردم را داراست و دیگران نیز او را به رهبری قبول دارند. از نظر وی نهضتهای اجتماعی در جریان روند تکاملی خود رهبران شایسته خود را پیدا می کنند [آقابخشی 211 :1375[. از نظر هارولد لاسول، جامعه شناس امریکایی، شرایط اقتصادی و نظام آموزش و پرورش به علاوه ویژگیهای روحی هر ملت، رهبرانی را به وجود می آورد که نشانگر و مظهر خصوصیات و روحیات آن ملت هستند و همان اختلافی که میان شخصیت رهبران سیاسی کشورهای مختلف به
چشم می خورد، میان ملتهای آنان نیز مشاهده می شود [آقابخشی 211 :1375[. به بیان دیگر، از دیدگاه لاسول بین شرایط اجتماعی هر کشوری و شخصیت رهبران آن سازواری وجود دارد و این شرایط باعث به وجود آمدن الگوی رهبری خاصی می شود که در عین حال رهبر مظهر ویژگیهای اجتماع و متأثر از آن نیزر است. بنابراین برای تبیین شیوه رهبری و ویژگیهای رهبر در یک اجتماع، می توان برخی عناصر جامعه شناختی را در آن جامعه مورد مطالعه قرار داد. لاسول بیشتر به نقش شرایط اقتصادی و آموزش و پرورش تأکید می کند. بنابراین رهبر باید در مقامی باشد که بتواند بر رفتار دیگران تأثیر بگذارد. در همین راستا، جامعه شناسان دوگونه رهبری را از هم متمایز ساخته اند:ر رهبری سازماندهنده و رهبری روحیه بخش. رهبری سازمان دهنده آن رهبریی است که به گروه سازمان و جهت می دهد، اهداف آن را ترسیم ر می کند، راههای رسیدن به هدفها را مشخص می کند ور مسئولیت آن را بر عهده می گیرد. اما رهبر روحیه بخش آن است که ر می کوشد احساس هماهنگی و حسن نیت در گروه ایجاد کند و از ایجاد شکاف و دودستگی جلوگیری کرده، روحیه پیروان را بالا نگه دارد [کوئن 99 :1372[. با توجه به تعاریفی که از رهبری به عمل آمد، در جنبشهای انقلابی می توان دو دوره را برای
رهبری در نظر گرفت. اول، دوره ای که رهبر در رأس جنبش انقلابی قرار می گیرد و خواستار سرنگونی رژیم حاکم است. دوم، دوره ای که پس از پیروزی جنبش انقلابی، رهبر در رأس یک نظام سیاسی قرار می گیرد. در دوره اول که بسیج انقلابی به شدت نیازمند رهبری است، بدون رهبری، نارضایتی اجتماعی تنها می تواند به شورش بینجامد. در حالی که: رهبران، اهداف جنبش را روشن می کنند؛ درباره شیوة برخورد با حکومت تصمیم می گیرند؛ وضع موجود را بر اساس ایدئولوژی بسیج تحلیل می کنند؛ تصویری از جامعه ای بهتر ترسیم می نماید و هواداران خود را متقاعد می سازند که جنبش پیروز خواهد شد [بشیریه 88 :1372[. به این وسیله هم عمل سازماندهی را در جنبش انقلابی بر عهده می گیرند و هم وظیفة روحیه بخشی را انجام می دهند و از افول جنبش انقلابی جلوگیری کرده و راه پیروزی آن را هموار می کنند. ولی در دوره دوم، کارکرد رهبران بار دوره اول متفاوت خواهد بود. چرا که در این دوره وظیفة اصلی رهبر در درجه اول حفظ نظام جدید و در درجة دوم پاسداری از اهداف جنبش انقلابی خواهد بود.
اجتماع انسانی برای استمرار حیات خود، نیازمند برخی مقولاتی است که از سوی اکثر افراد آن جامعه پذیرفته شده باشد و این مقولات اجتماعی
نحوة حرکت اجتماعی و نوع نگرش یکایک انسانهای آن را تعیین می کند؛ گرچه خود این مقولات در اثر گذر زمانی طولانی و پس از جرح و تعدیل بسیار و متأثر از حوادث مختلف اجتماعی شکل گرفته و تثبیت می شوند. بنابراین علت تفاوت مقولات اجتماعی در جوامع مختلف به متفاوت بودن تجربه مردم آنها در طول تاریخ تحولات آن جامعه بازمی گردد و این امر منجر به پیدایش نوع خاصی از فرهنگ در جوامع مختلف می شود؛ همین مسأله الگوهایی گوناگون از رهبری سیاسی در جوامع به وجود می آورد. در فرهنگ شیعه مقولات عام اجتماعی و مسائل مربوط به حکومت در اجتماع و نحوة نگرش فردی و اجتماعی افراد از یک سری اصول کلی مورد پذیرش شیعیان ناشی می شود و تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران لااقل از صفویه به این سو تحت تأثیر همین نگرش شکل گرفته است و به همین خاطر در تحلیل مسائل سیاسی و اجتماعی ایران نمی توان از این مسأله صرفنظر کرد.
مفهوم مرجعیت دینی و لزوم اطاعت از مجتهد جامع الشرایط دقیقاً از مبانی فقهی و کلامی شیعیان نشأت می گیرد و این مبانی به همان ترتیب که مجتهدین شیعه را در موقعیتی والا قرار می دهد، مردم را هم به اطاعت از آنان فرا می خواند. اساساً مکتب تشیع به گونه ای است
که می تواند چنین مجتهدینی تربیت ور به اجتماع عرضه کند: یک عالم شیعی با تکیه بر اعتقادات خویش می تواند بدون تردید و دلهره در برابر نظام حاکم در مواردی که لزومش را تشخیص می دهد، بایستد و مردم را به این ایستادگی فراخواند... از این زاویه دیگر مسأله، مسأله ای شخصی نخواهد بود و صرفاً به خصلتهای شخصی علمای شیعه بازنمی گردد [مسجد جامعی 27 :1369[. مفهوم مرجعیت در ذات خود دو مفهوم «اجتهاد» و «تقلید» را نهفته دارد و اصولاً از ترکیب اجتهاد و تقلید، مفهوم مرجعیت ظهور می یابد. بنابراین برای فهم معنای مرجعیت، دانستن مفهوم اجتهاد و تقلید لازم است. از دیدگاه مکتب تشیع، اسلام در کنار یکسری معارف اصلی مربوط به مبدأ و معاد و یک رشته اصول اخلاقی، یک سلسله قوانین و مقررات دربارة اعمال انسانی در زندگی اجتماعی دارد که هر انسان مکلفی را موظف می کند که کردار فردی و اجتماعی خود را با آنها تطبیق داده ور از آن دستورات که مجموعه آنها شریعت نامیده می شود، پیروی کند. از سوی دیگر، از آنجا که دستورات دینی کلی و محدود بوده و اشکال کردارهای انسانی و حوادث روزمره نامتناهی می باشند، برای به دست آوردن جزئیات احکام راهی جز اعمال نظر و پیمودن طریق استدلال نیست. بنابراین برای تشخیص
وظایف و احکام دینی باید راهی را پیمود که عقلای اجتماع برای تشخیص وظایف فردی و اجتماعی از متن قوانین و دستورات کلی و جزئی و معمولی می پیماند. این امر همان مفهوم و معنای اجتهاد است که به وسیلة آن حکم شرعی از بین احکام دینی به روش استدلالی و با به کار انداختن یک رشته قواعد مربوط (قواعد اصول فقه) استخراج می شود [طباطبایی 14 :1341 16[. بنابراین یکی از وظایف مسلمانان شناختن احکام اسلامی از راه اجتهاد است، ولی روشن است که انجام این وظیفه برای تمامی مسلمانان امکان پذیر نیست و فقط عده ای از آنان قدرت و توانایی آن را دارند و می توانند با اجتهاد خود احکام دینی را استنباط کنند. بنابراین برای افرادی که توانایی اجتهاد را ندارند وظیفه دیگری در نظر گرفته شده و آن این است که مسائل شرعی مورد نیاز خود را از کسی که توانایی اجتهاد مسائل را دارد بپرسند، و از اینجاست که ر مفهوم «تقلید» به منصة ظهور می رسد: تعذر اجتهاد در احکام برای همه از یک طرف و وجوب تحصیل معرفت به احکام دینی برای همه از طرف دیگر موجب گردیده است که در اسلام برای افرادی که توانایی اجتهاد ندارند وظیفه دیگری در نظر گرفته شود و آن این است که
احکام دینی مورد ابتلای خود را از افرادی که دارای ملکه اجتهاد و قریحه استنباط می باشند، اخذ و دریافت دارند و این است معنی کلمه تقلید در مقابل کلمه اجتهاد که در میان ما دایر و پیوسته مورد استعمال است [طباطبایی 17 :1341[. بنابراین مرجعیت عبارت از این است که هر مسلمان شیعه ای که نمی تواند احکام دینی خود را از طریق اجتهاد، به دست آورد، بر اساس حکم عقل و شرع، از مجتهدی تقلید کند که دارای چنین توانایی است. این مسأله در امور غیر دینی انسانها نیز همواره به طور معمول اتفاق می افتد و افراد برای حل مشکل زندگی خود به متخصصان امور مختلف رجوع کرده و از نظریات آنها تبعیت می کنند. البته در مکتب تشیع در عصر حضور امامان معصوم(ع)، تبعیت از نظریات ایشان بر تمامی شیعیان واجب است و ایشان احکام را برای همه بیان می دارند و یا نمایندگانی را برای برخی نقاط اعزام می کنند تا به مسائل مورد احتیاج شیعیان پاسخ دهند. ولی در عصر غیبت امام معصوم(ع) هر شیعه ای که توانایی استنباط احکام دینی خود را نداشته باشد علاوه بر حکم عقل بر اساس دستور همان امامان معصوم، بایستی از مجتهد جامع الشرایط تقلید کند. بنابراین مرجعیت در مکتب شیعه در واقع به نوعی استمرار امامت
در عصر غیبت است که تا اندازة ممکن وظایف امام معصوم را بر عهده می گیرد. از آنجا که رجوع به مجتهد جامع الشرایط تحت عنوان «مرجع تقلید» علاوه بر عقلانی بودن آن از سوی امام معصوم(ع) نیزر مورد تأکید قرار گرفته است؛ این تأکید پشتوانة مردمی بسیار مستحکمی برای مرجع تقلید مهیا می کند تار از تواناییهای اجتماعی سیاسی بالقوه قدرتمندی در کنار توانمندیهای دینی برخوردار شود.
1 مشروعیت بخشیدن به رهبری مرجع: مرجعیت با مفهوم توصیف شدةر مذکور به صورت بالقوه تواناییهای بسیار در خود نهفته دارد و اصولاً نتیجة منطقی استمرار مفهوم آن در عرصة عمل اجتماعی، پیدایش یک نظام سیاسی بر پایة دین و مکتب تشیع خواهد بود. ابراز این نظریه که مردم باید از نظریات یک مجتهد زنده تبعیت کنند، و اینکه چنین فردی قطعاً از یک حاکم و یا فرمانروای مادی کمتر در معرض خطا و اشتباه می باشد، به مجتهدین شیعه چنان پایگاه قدرتی بخشید که از قدرت علمای سنّی به مراتب بیشتر بود. اکنون دیگر زمینة نظری روشنی در مورد مراجعه مردم به علما، به عوض مراجعه به فرد حاکم، وجود داشت و به همین سبب علما و مجتهدین طراز اول به حق مدعی بودند که آنها باید آن قسمت از تعلیمات سیاسی را که به
نحوی با اصول اسلامی ارتباط پیدا می کرد مستقلاً و بدون دخالت نظر حکام دنیوی اتخاذ کنند [کدی 49 :1375[. به این ترتیب، رجوع مردم به «مرجع» و ترجیح دادن رأی او بر نظر دیگران باعث پذیرش رهبری مرجع از سوی مردم خواهد شد و این امر به مرجع قدرتی می بخشد که می تواند در مقابل هر قدرتی که به نظرش نامشروع می آید، ایستادگی کند. به عبارت دیگر مرجعیت دینی، رهبری سیاسی را نیز به دنبال خواهد داشت؛ چرا که در عرصة عمل اجتماعی برخی رفتارهای سیاسی اجتماعی قدرت حاکم با مبانی و قواعد مذهبی که مرجع حافظ آن قواعد به شمار می رود تقابل پیدا می کند و مرجع طبق وظیفة دینی خود در قبال چنین رفتارهایی دست به عکس العمل می زند و استمرار چنین وضعیتی به رویارویی تمام عیار دو قدرت سیاسی و مذهبی می انجامد. در چنین منازعه ای مردمی که از لحاظ مذهبی مقلد مرجع به شمار می روند، در مسائل سیاسی و اجتماعی نیز سخن او را خواهند پذیرفت. بنابراین از لحاظ نظری تمامی رفتارها و حرکات مرجع، نزد مردم مسلمانی که از وی تقلید می کنند، از مشروعیت و مقبولیت برخوردار خواهد بود؛ و هرگاه مرجع حکم خاصی را صادر کند، اجرای آن از سوی مردم وظیفه ای دینی تلقی خواهد شد و
همین مسأله باعث می شود میزان ضمانت اجرای آن افزایش یابد. از سوی دیگر، از آنجا که خود مرجع نیز برای خود تکالیف و وظایفی را در راه حفاظت از مذهب در نظر می گیرد، لذا از لحاظ نظری مشکلی در مخالفت با نظام سیاسی موجود که مخالف قواعد مذهبی عمل می کند نخواهد داشت ور مشروعیت چنین رژیمی را به آسانی زیر سؤال خواهد برد؛ چرا که اصولاً بر اساس مبانی اندیشه های مکتب تشیع از آنجا که در زمان غیبت، حکومت ذاتاً غیر مشروع خواهد بود، مگر اینکه اجازه ای از طرف معصوم نسبت به حکومت حاکم صادر شده باشد، مرجع خود را در جایگاهی می بیند که می تواند اجازة مشروعیت یافتن حکومت حاکمی را صادر کند. چنان که به عنوان نمونه در زمان فتحعلی شاه، مرحوم کاشف الغطاء «اجازه نمی داده است که شاه بی هیچ گونه تأیید و اجازه ای از سوی علما حکومت خود را مشروع بخواند» [حائری 330 :1367[. به این ترتیب مرحوم کاشف الغطاء برای خود مقام ر مشروعیت بخشی نسبت به حاکم قائل بود و فتحعلی شاه را به رهبری جهاد با روسیه گمارد و فتحعلی شاه و ولیعهد او را به مثابه مأموران خود می دانست که با حکم او مجاز به جنگ با روسیه شدند، اما هرگز مشروعیت بالذات آنها را تأیید نکرد
و آنان را بنده خود تلقی نمود [حائری 331 :1367[. به این ترتیب یکی از کارکردهای مرجعیت ایجاد قدرتی مشروع در کنار قدرت سیاسی است که هرگاه این قدرت سیاسی در جهتی مخالف با قوانین مذهبی که مرجع حافظ آن به شمار می رود، حرکت کند تضاد بین آن دو منجر به ظهور و بروز نقش سیاسی مرجع خواهد شد و مرجع با برخورداری از حمایتهای مردم، به علاوه پشتوانة نظری محکم که همواره مشروعیت قدرت حاکم را که مجوزی از سوی امام معصوم ندارد به رسمیت نمی شناسد، کلیه شرایط لازم برای رهبری سیاسی پیروان خود را به دست خواهد آورد و تمامی اقدامات او از مشروعیت لازم برخوردار خواهد شد. 2 مبارزه با کجرویهای دولتها: از آنجا که مرجع حافظ دین و مذهب جامعه تلقی می شود، در هنگام بروز وقایعی که قاعده ای از احکام دین را زیر سؤال می برد، عکس العمل نشان می دهد؛ و در حد توان از عملی شدن آن جلوگیری می کند. یکی از دلایل مهم این امر علاوه بر توجیه نظری عملکرد مرجع به بُعد استقلال مالی مرجع از دولت حاکم مربوط می شود. به این معنی که مرجع ر از لحاظ مالی به مردم متکی است ور قدرت مالی مستقل از دولت دارد.ر این توان مالی در کنار مشروعیت نظری
اعمال مرجع، پشتوانه تمامی حرکتهای اجتماعی و سیاسی او قرار می گیرد: «بودجه مستقل و اتکا به عقیدة مردم سبب شده است که در مواقع زیادی روحانیت با انحراف دولتها معارضه کنند و آنها را از پای درآورند» [مطهری: 182[. استاد مطهری دو عامل مهم را در میان روحانیت اهل تسنن مانع مبارزه آنان با قدرتهای فاسد عصر خود می داند: یکی نداشتن بودجة مستقل و دیگری طرز تفکری که آنان دربارة اولی الامر دارند و قدرت هر حاکم بالفعلی را مشروع می دانند د]مطهری: 182[. به همین دلیل رئیس روحانیت اهل سنت نخواهد توانست در مقابل قدرت سیاسی موجود بایستد. ولی در میان روحانیت تشیع هم استقلال مالی از قدرت سیاسی و نیز طرز تلقی خاصی از مسأله اولی الامر که مشروعیت هر حکومت غیر مأذون از جانب معصوم را زیر سؤال می برد، باعث شده است که قدرتی مستقل در کنار قدرت سیاسی به وجود آید و در مقابل انحرافات آن عکس العمل نشان دهد. یکی از نمونه های بارز آن را می توان در عصر ناصرالدین شاه قاجار و حکم تحریم تنباکو از سوی مرجع شیعیان، میرزای شیرازی، دید که منجر به لغو قرارداد استعماری توتون و تنباکو شد. حکم میرزای شیرازی مظهر قدرت مرجعیت شیعه و میزان مشروعیت رهبری سیاسی آن در بین مردم ر است.
3 پناهگاه مردم: همان گونه که مردم با پشتیبانی مالی و پیروی از احکام مرجع و روحانیت، پشتوانه قدرت مرجع به شمار می روند، مرجع و روحانیت نیز در مقابل ستمگریهای حاکمان زورگو پناهگاه مردم بوده اند و هرگاه مردم مورد ستم مأموران دولتی قرار می گرفتند هم به عنوان تظلم و هم به عنوان پناهگاه در کنار مکانهای مقدس مذهبی به نزد مراجع و روحانیت می رفتند و در پناه آنها قرار می گرفتند: «در پاره ای از موارد نیز طبقات عمومی مردم و یا ثروتمندان، برای عرض شکایت خود به دولت به علما متوسل می شدند» [کدی 68 :1375[. از آنجا که شیعیان همواره از سوی دولتهای وقت مورد آزار و اذیت قرار می گرفتند، تنها ملجأ و پناهگاه آنان در عصر حضور، خود معصومین و در عصر غیبت، نواب امام و علمای بزرگ و مراجع بوده اند: روحانیت برای شیعه هم مرجع بوده است هم ملجأ. برای درک مطالب دینی علمی به آنها رجوع می کردند و هم برای فرار از ستمگران و مأمورین دولت به آنها پناه می آورده اند. خانه روحانیون مانند مزار امامها و امامزاده ها به عنوان بست و تظلم گاه شناخته می شد و یکی از عوامل محبوبیت و اهمیت آنها همین بود [بازرگان: 114[. بدین ترتیب، روحانیت به طور کلی و مراجع به طور اخص هنگامی که
مردم مورد آزار و اذیت مأموران دولتی قرار می گرفتند، پناهگاه مردم به شمار می رفتند و در حدّ توان خود از آنها در قبال حکومت وقت حمایت می کردند. چنین پیوندی که حاصل مسألة اجتهاد و تقلید و رابطة دو سویه مجتهد و مقلِّد بوده است به دنبال خود، رهبری سیاسی روحانیت و پذیرش آن را از سوی مردم پدید می آورد، و بین مردم و روحانیت رابطه ای مستحکم ایجاد می کرد و هر دو را در مقابل قدرت دولتی تا حدودی مصونیت می بخشید، تا آنجا که قدرتی در کنار آن قدرت پدید می آورد. بدین سان راز پیروی مردم از مرجع را بایستی اولاً در مفهوم مرجعیت و ثانیاً در کارکردهای آن جستجو کرد. هرکس که در این موقعیت قرار گیرد، همچون یک نهاد اجتماعی شایستگی اطاعت و پیروی مردم از خود را به دست خواهد آورد و این امر با توصیفی که ماکس وبر از کاریزما و مشروعیت کاریزماتیک ارائه می کند، به کلی متفاوت است. با نگاهی به مفهوم و کارکردهای مرجعیت، جایگاه مرجعیت در رهبری سیاسی مرجع روشن می شود و به همین دلیل در کشوری مثل ایران هر قیام و انقلاب موفقی به رهبری روحانیت رخ داده است، چرا که روحانیت از مزایای «مرجعیت» برخوردارر است و پیروی مردم از آنان در وهلة
اول جنبة مذهبی داشته و در وهلة دوم به امور سیاسی نیز سرایت کرده است. امام خمینی نیز با آگاهی از این مسأله، تنها راه شروع اقدام اساسی و حرکتی انقلابی را از این منظر دنبال می کردند و هر اقدامی را بدون پشتوانه مرجعیت شیعه بی نتیجه می دانستند: امام خمینی با مطالعه ای ژرف و همه جانبه دربارة جامعة ایران، به حق دریافته بود که تنها راه رهانیدن توده های مسلمان ایران از کابوس موهومات، خرافات و اندیشه های ارتجاعی، قیام و نهضتی است که به رهبری مرجع تقلید وقت به وقوع پیوندد. این مرجع مقتدر و (علی الاطلاق) شیعه است که می تواند تارهای عنکبوتی استعمار را که بر مغزها و قلبها طنیده شده بگسلد، افکار را روشن کند، نور بیافریند و توده ها را از تاریکی و تاریک اندیشی رهانیده به سوی خورشید انقلابی اسلام بکشاند... و هر حرکت و نهضتی که بدون رهبری و دخالت مرجع وقت به وجود آید، از آنجا که نمی تواند عامة مردم را بیدار و آگاه ساخته، بسیج نماید، جز شکست و ناکامی انجامی نخواهد داشت و با نگاهی به تاریخ مبارزات ایران این حقیقت کاملاً به دست می آید [روحانی 1359 ج 95 :1[. بنابر همین دیدگاه، امام خمینی پس از درگذشت آیت الله حائری کوشید که مرجعیت شیعه به دست فردی بیفتد
«که به روح و حقیقت اسلام آگاه باشد و دین حنیف اسلام را از زاویة تنگ مسائل عبادی ننگرد.» [روحانی 1359 ج 98 :1[.ر در آن دوران آیت الله بروجردی بود که «سابقة مبارزات او علیه رضاخان میرپنج و حرکت او از بروجرد به منظور اسقاط حکومت پلیسی و سیاه پهلوی درخور توجه بود.» [روحانی 1359 ج 98 :1[ امام خمینی به این امید که آن مرحوم با قرار گرفتن در مسند مرجعیت می تواند دگرگونی اساسی در جامعة اسلامی به وجود آورد، برای مرجعیت آیت الله بروجردی تلاش کرد و حتی جهت عمومیت یافتن مرجعیت ایشان به شهر همدان مسافرت کرد و علمای بزرگ همدان را که با مرجعیت آیت الله بروجردی مخالف بودند، برای مرجعیت ایشان راضی کرد [روحانی 1359 ج 99 :1[. بنابراین از دیدگاه امام خمینی در کشوری مثل ایران برخورداری از پایگاه مرجعیت می توانست به عملی کردن اهداف مورد نظر کمک کند و بدون داشتن این پایگاه مذهبی، حمایت مردمی به دست نمی آمد. لذا اگر وظیفة امام خمینی پس از درگذشت آیت الله حائری، تلاش در جهت تثبیت و عمومیت یافتن مرجعیت آیت الله بروجردی بود، پس از وفات آیت الله بروجردی «این خود ایشان بود که باید به منظور شعله ور ساختن آتش انقلاب در جامعة اسلامی
و به خروش و حرکت درآوردن توده های ناآگاه به پاخیزد» [روحانی 1359 ج 105 :1[. به بیان دیگر، امام خمینی مبارزات عملی خود را پس از درگذشت آیت الله بروجردی و برخورداری ایشان از مرجعیت تقلید شروع کردند و از آنجا که در این عصر طیف وسیعی از روحانیت در سیاست دخالت نمی کردند و هر روحانی که در سیاست دخالت می کرد با عنوان «آخوند سیاسی» از جرگه روحانیت کنار گذاشته می شد، دخالت در امور سیاسی با استفاده از پایگاه و جایگاه مرجعیت می توانست در تغییر این جوّ مؤثر باشد، چرا که مخالفان دخالت در امور سیاسی نمی توانستند یک مرجع تقلید را، که وظیفة خود را دخالت
در امور سیاسی می دانست، از دخالت در امور سیاسی باز دارند یا او را به خاطر «آلوده شدن» به سیاست از جامعه روحانیت طرد کنند. یکی از فرصتهای طلایی که در همین عصر برای امام خمینی پیش آمد و ایشان بخوبی توانست از آن استفاده کند، ماجرای تصویب نامه انجمنهای ایالتی و ولایتی بود که امام خمینی به خاطر تباین برخی مواد آن با دستورات شرع، از جایگاه یک مرجع تقلید با آن مخالفت کردند و با استمرار این وضعیت بود که امام خمینی به یکی از مخالفین ر سیاسی رژیم شاه تبدیل شد. به علاوه اینکه مرجعیت تقلید ایشان در ماجرای همین مبارزه تثبیت شد و حمایت مردم از مبارزات ایشان در غالب حمایت از مرجع تقلید خود انجام می گرفت. به گونه ای که در ادامه ماجرای انجمنهای ایالتی و ولایتی وقتی دولت علم برای آیات عظام قم تلگراف فرستاد که: ر1 ر نظریة دولت در مسألة شرط اسلامیت برای انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان انجمنهای ایالتی و ولایتی همان نظریة علمای اعلام است. 2 سوگند امانت و صداقت در کارها و مصالح عمومی با قرآن مجید است. 3 در مسألة مسکوت بودن عدم شرکت بانوان در انجمنهای ایالتی و ولایتی که مورد اعتراض قرار گرفته است، دولت نظر آقایان را به
مجلسین تسلیم و منظر تصمیم مجلسین خواهد بود [روحانی 1359 ج 173 :1[. اگرچه برخی افراد این موضع گیری نخست وزیر را نشانة ختم غائله دانستند ولی امام خمینی طی یک سخنرانی این تلگراف علم را نیرنگی بیش ندانست و اعلام کرد که هنوز مسأله تمام نشده است. در پی این سخنرانی بازرگانان و اصناف قم از ایشان دربارة قانع کننده بودن تلگراف و مصاحبة مطبوعاتی علم سؤال کردند و امام خمینی در پاسخ ضمن اعلام این که تلگراف علم قانع کننده نبوده و خواسته های ایشان را تأمین نکرده است، اشکالاتی را که بر این عمل نخست وزیر وارد بود، برشمردند.ر به دنبال پاسخ امام اصناف بازار قم اعلام کردند که: پیرو جوابی که حضرت آیت الله العظمی مرقوم فرمودند بازرگانان و اصناف قم بدین وسیله اعلام می دارند تا حصول نتیجه در هر مرحله پشتیبانی کامل خود را از رهبران دینی و مراجع تقلید ابراز نموده و در دفاع از حریم مقدس اسلام از هیچ گونه فداکاری دریغ نخواهند نمود [روحانی 1359 ج 178 :1؛ دوانی 1377 ج 111 :4-3[. بنابراین پیروی مردم از امام خمینی در قالب حمایت از مرجع تقلید خود استمرار یافت و امام خمینی با احساس اطمینان از اطاعت مردم هر روز مسائل سیاسی عمده ای را مطرح کردند
و عملاً تصور عدم دخالت روحانیون را در سیاست باطل کردند. به طور مثال، ایشان در پاسخ به یکی از فتواهایی که مقلدان از مرجع دینی خود پرسیده بودند، به بسیاری از مشکلات سیاسی عصر خود اشاره می کنند: اینجانب حسب وظیفة شرعیه به ملت ایران و مسلمین جهان اعلام خطر می کنم: قرآن کریم و اسلام در معرض خطر است، استقلال مملکت و تمام اقتصاد آن در معرض قبضة صهیونیسم است... و مدتی نخواهد گذشت که با این سکوت مرگبار مسلمین، تمام اقتصاد این مملکت را با تأیید عمال خود قبضه می کنند و ملت مسلمان را از هستی در تمام شؤون ساقط می نمایند... ملت مسلمان تا رفع این خطرها نشود سکوت نمی کنند و اگر کسی سکوت کند در پیشگاه خداوند قاهر مسئول و در این عالم محکوم به زوال است [روحانی 1359 ج 179 :1؛ دوانی 110 :1377[. به این ترتیب امام خمینی در پاسخ به فتوای مقلدان خود، در قبال مسائل مهم سیاسی عصر خود نیز اعلام موضع می کردند ور پیروان خود را عملاً متوجه ر مسائل عمده و مهم ساختند. ایشان ر اندک اندک رهبری سیاسی مردم را نیز در کنار جایگاه مرجعیت به دست گرفتند و به این ترتیب پیروی مردم از ایشان که در ابتدا به خاطر مسائل مذهبی
بود به حیطة سیاست نیز تسری یافت،ر و مردم در مسائل سیاسی نیز به دستورات مرجع تقلید خود گوش فرادادند. به نظر می رسد که رژیم شاه با نگرانی از همین مسأله و عواقب سوء مرجعیت امام خمینی برای رژیم، پس از وفات آیت الله بروجردی تلاش کرد که از مرجعیت امام خمینی جلوگیری کند. لذا شاه پیام تسلیتی به آیت الله حکیم در نجف فرستاد تا به این وسیله مرجعیت شیعه را از قم که به تهران نزدیک بود، به نجف منتقل کندر و از دردسرهای خود بکاهد. امام خمینی در تفسیر این اقدام رژیم، به تلاش رژیم جهت دورتر کردن مرجع از مرکز حکومت اشاره می کنند: اینها از زمان مرحوم آقای بروجردی این نقشه را داشتند. منتها با بودن ایشان می دیدند که مفسده دارد اگر بخواهند کارهایی انجام بدهند. بعد از اینکه ایشان تشریف بردند به جوار رحمت حق تعالی، از همان اول اینها شروع کردند به اسم احترام از مرکزی، کوبیدن این مرکز را... نه از باب اینکه به نجف علاقه داشتند [بلکه] از باب اینکه قم را نمی خواستند. قم... نزدیک بود به اینها، مفاسد را زود ادراک می کرد و کارهای اینها زود در آن منتشر می شد. اینها قم را نمی خواستند منتها نمی توانستند به صراحت لهجه بگویند قم
نه، می گفتند نجف آره، مشهد آره [رجبی 225 :1378[. گرچه این تلاش رژیم شاه نتایج عکس به همراه داشت و سبب دوری مردم از مرجعی می شد که شاه پیام تسلیت فوت مرجع قبلی را به او فرستاده بود، با این وجود پس از رحلت آیت الله حکیم نیز شاه به تلاشهای خود جهت جلوگیری از رسمیت یافتن مرجعیت امام خمینی ادامه داد و پیام تسلیت خود را به آیت الله شریعتمداری فرستاد. همچنین، با صلاحدید اسدالله علم، وزیر دربار خود، نسخه ای دیگر از پیام خود را برای آیت الله خوانساری نیز ارسال کرد، چرا که به زعم آن دو «پیامهای تسلیت شاه در مرگ آیات عظام همیشه اشاره مشخصی به جانشین مورد نظرش داشته است» [علم 1371 ج 245 :1[. بنابراین حتی رژیم شاه نیز، که عملاً با مراجع درگیر شده بود و قدرت سیاسی آنها را در اجتماع احساس کرده بود، از نقش سیاسی مرجعیت شیعه و قدرت بسیج کنندة آن با خبر بود و به همین دلیل در تلاش بود که افرادی در این جایگاه دینی ر اجتماعی قرار گیرند که لااقل با سیاستهای کلی آن رژیم مخالف نباشند و به قول خود شاه «آدم وفادار و کاملاً بی آزاری» [علم 1371 ج 246 :1[ باشند. به همین دلیل
ساواک همه تحولات مربوط به زندگی روزمره و رفتار امام خمینی را در عراق زیر نظر داشت تا به هر نحو ممکن از گسترش دایرة مرجعیت امام خمینی و به تبع آن گسترش فعالیتهای سیاسی ایشان جلوگیری کند: در آغاز تبعید امام خمینی به شهر نجف سرکنسولگری ایران در عراق گزارش داد آقای خمینی از چندی به این طرف به کلی خود را از صحنة سیاست خارج کرده و به صورت جدّی سرگرم تدریس و نماز جماعت می باشد. با گذشت نزدیک به سه سال، یعنی از سال 1347، ساواک به تدریج از وضعیت امام خمینی در نجف نگران شد. در گزارش فروردین ماه سال 1347 آمده است: نماز و درس خمینی در نجف اشرف بسیار آبرومندانه شده و روز به روز بهتر می شود. در میان فضلا و علمای نجف اشرف به طور بسیار آبرومندانه ای برای خود جا باز کرده است و موقعیت خوبی به دست آورده است... چنانچه وضع به همین نحو ادامه یابد [و] خمینی در نجف بماند در آیندة نزدیکی موقعیت بسیار مناسبی به دست خواهد آورد... چنانچه یکی دو نفر از مراجع حاضر در نجف که پیر شده اند (آقای حکیم شاهرودی) فوت نمایند مسلماً مرجع تقلید مطلق خمینی خواهد شد [شیخ فرشی 232-1 :1379[. رژیم با پیش بینی
مرجعیت مطلق امام خمینی در آینده ای نزدیک تلاش کرد تا از تحقق چنین امری جلوگیری کند و در این راستا ساواک در پی کشف عوامل افزایش پرداخت شهریه از سوی امام خمینی برآمد: برابر اطلاعات واصله، پرداخت شهریه خمینی در نجف و سایر حوزه های علمیه از جمله قم رو به تزاید گذاشته و با آن همه محدودیتی که به عمل آمده، یاد شده کماکان شهریة خود را پرداخته و حتی گفته می شود وضع وی در حال حاضر به مراتب بهتر از زمانی است که در ایران به سر می برده، علیهذا با توجه به اهمیت موضوع خواهشمند است دستور فرمایید از کلیة امکانات موجود نسبت به شناسایی افرادی که به خمینی وجوه شرعیه می پردازند و همچنین عاملین جمع آوری و ارسال آن به عراق اقدام و نتیجه را سریعاً به این اداره کل اعلام دارند [شیخ فرشی 232 :1379[. رژیم شاه علی رغم به کارگیری نقشه های گوناگون، نتوانست از گسترش و رسمیت یافتن مرجعیت امام خمینی جلوگیری کند و مبارزات سیاسی امام خمینی از هنگام شروع آن، از پایگاه مرجعیت دینی انجام شد، به گونه ای که مسائل سیاسی عمده ای از قبیل انجام رفراندوم یا برگزاری انتخابات و مسائل دیگر سیاسی با فتوای ایشان به عنوان یک مرجع تقلید انجام می شد و مردم مذهبی
برای کسب تکلیف خود در قبال این مسائل سیاسی به مراجع مورد نظر خود و در رأس آنها به امام خمینی مراجعه می کردند. یکی از شدیدترین فتواهای ایشان در این زمینه، فتوای تحریم شرکت در حزب رستاخیز ملت ایران بود که در پاسخ به یک استفتا از ایشان صادر شد: نظر به مخالفت این حزب با اسلام و مصالح ملت مسلمان ایران، شرکت در آن بر عموم ملت حرام و کمک به ظلم و استیصال مسلمین است؛ و مخالفت با آن از روشن ترین موارد نهی از منکر است [امام خمینی 1378 ج 71 :3[. امام خمینی ضمن صدور فتوای فوق، مسائل سیاسی عصر آن روز ایران را نیز تشریح کردند و عملاً مسائل سیاسی را با مسائل مذهبی تلفیق کردند. به عبارت دیگر، امام خمینی از پایگاه مرجعیت تقلید نسبت به مسائل سیاسی واکنش نشان دادند و به نوعی مشروعیت اقدام خود را از همین پایگاه کسب کردند و فلسفة تمامی حرکتهای خود را «عمل به وظیفة شرعی» اعلام کردند و پیروان ایشان نیز طبق همین نگرش خود را موظف به اطاعت از ایشان دانستند.
با تثبیت مرجعیت امام خمینی پس از رحلت آیت الله بروجردی، میزان دخالت ایشان در امور سیاسی افزایش یافت
و ایشان در اولین قدم فتوای حرمت تقیه را صادر کردند [محمدی 96 :1365[ و بدین وسیله موانع موجود بر سر راه مبارزه را مرتفع ساختند. از سوی دیگر، ایشان معتقد بودند که امر به معروف و نهی از منکر در مسائلی که حیثیت اسلام و مسلمین در گرو آنهاست با مطلق ضرر، ولو ضرر نفسی یا حرج، رفع نمی شود و وجود حکومت طاغوت در جامعة اسلامی بزرگترین منکر و همکاری با طاغوت از انکر منکرات است و سکوت علمای دین در صورتی که موجب تقویت طاغوت باشد حرام است و اعتراض و اظهار نفرت از ظالم بر ایشان واجب است، ولو اینکه این اعتراض در رفع ظلم ظالم مؤثر نباشد [امام خمینی بی تا ج 482-472 :1[. بنابراین امام خمینی با ارائة بینشی تازه دربارة امر به معروف و نهی از منکر و واجب دانستن اعتراض نسبت به حکومت ظالم از سوی علما گرچه احتمال تأثیر در آن نباشد مقدمات نظری انقلاب اسلامی را فراهم کردند و به این ترتیب مبانی مشروعیت نظری مبارزات خود را تحکیم بخشیدند. طبق همین نگرش، امام خمینی سکوت علما را در قبال عملکردهای رژیم موجب تأیید آن و کمک به دشمنان اسلام دانستند و با تمسک به حدیثی از امام معصوم که «هرگاه
بدعتها ظاهر شدند بر عالم واجب است که علم خود را آشکار سازد و ا?ّ لعنت خدا بر او باد» از علما خواستند که دین خدا را یاری کنند و از سازمانهای دولتی هراسی به خود راه ندهند [دوانی 1377 ج 328 :4-3[. به این ترتیب، امام خمینی با تحریم تقیه در مواردی که حیثیت اسلام در معرض خطر بود و نیز با ردّ تسلیم طلبی و انفعال، تفسیر تازه ای از امر به معروف و نهی از منکر ارائه دادند و موجب اشاعه تفکر مبارزه جویی و انقلابی در میان پیروان خود شدند و همة این موارد با برخورداری ایشان از پایگاه مرجعیت شیعه امکان پذیر شد، چرا که در غیر این صورت امکان صدور فتوا از سوی ایشان در موارد مختلف از جمله تحریم تقیه در وجوب اعتراض در قبال حکومت طاغوتی نبود. استمرار مبارزات عملی و نظری امام خمینی با رژیم پهلوی منجر به نفی سلطنت و خلاف شرع دانستن آن از سوی ایشان شد. به این ترتیب جواز قیام علیه قدرت مستقر صادر شد و تئوری انقلاب اسلامی شکل گرفت ر [شفیعی فر 1375 ج 326 :2[. نفی وضع موجود از سوی امام موجب تحول عظیمی در تفکر معاصر شیعی شد. امام خمینی فقط با استفاده از پایگاه مرجعیت شیعه
توانستند رژیم سلطنتی پهلوی را غیر مشروع دانسته و «حکومت اسلامی» را به عنوان طرحی جایگزین ارائه نمایند. بدین ترتیب، پس از درگذشت آیت الله بروجردی، مرحلة جدیدی از حیات و نگرش شیعه و موضع گیری آن در قبال قدرت سیاسی آغاز شد که به طور عمده مرهون ظهور امام خمینی به عنوان مرجع شیعه و تفسیر انقلابی ایشان از مفاهیم فرهنگی شیعه بود. ظهور امام خمینی به دو شکل موجب تحول در نگرش سیاسی شیعه و غالب شدن گفتمان انقلابی گری شد. نخست اینکه، امام خمینی با ارائة تفسیر و قرائت جدید از مفاهیمی مانند انتظار و تقیه و شهادت و زدودن زنگار تسلیم طلبی و انزواگرایی از چهرة این مفاهیم، زمینة تفکر و ذهنیت انقلابی را مهیا ساخت و در شکل دوم امام خمینی به دلیل برخوردار بودن از موقعیت ممتاز مرجعیت دینی و پایگاه مردمی اش، موجب مشروعیت یافتن و فراگیر شدن برداشتهای جدید ارائه شده از سوی روشنفکران دینی شدند [هنری لطیف پور 178 :1379[. به این ترتیب، مرجعیت دینی امام خمینی از یک طرف مشروعیت اقدامات و مبارزات سیاسی ایشان را تأمین می کرد و از سوی دیگر سبب تغییر نگرش مردمی نسبت به مفاهیم موجود در فرهنگ سیاسی شیعه می شد. اوج این مسأله نفی مشروعیت سلطنت از سوی امام خمینی و
به تبع آن صدور جواز قیام علیه آن و جایگزینی حکومت اسلامی به جای آن بود. وقوع چنین تحولاتی به دلیل برخورداری امام ر از پایگاه مرجعیت تقلید میسر شد. مردم و پیروان ایشان علاوه بر رجوع در مسائل دینی، در مسائل سیاسی نیز که با مسائل دینی پیوند عمیق دارد ر از ایشان پیروی کردند. به عنوان نمونه می توان از استفتا از امام خمینی برای شرکت یا عدم شرکت در انتخابات مجلس نام برد [آرشیو مرکز انقلاب اسلامی: سندهای 37، 39، 42[ که نتیجة آن سقوط رژیم پهلوی و استقرار جمهوری اسلامی بود. بنابراین مشروعیت رهبری امام خمینی، نه فقط به دلیل داشتن صفاتی صرفاً شخصی، بلکه به سبب قرار گرفتن در جایگاهی دینی بود که مردم مسلمان شیعه گوش جان به فرامین ایشان سپرده بودند و اطاعت از وی را برخود فرض و واجب می دانستند. از سوی دیگر، فراگیر شدن رهبری امام خمینی هم با توجه به مرجعیت ایشان ممکن شد، چرا که وقتی امام را در 13 خرداد 1342 دستگیر کردند، مردم به عنوان حمایت از مرجع تقلید خود و برای آزادی وی قیام کردند و به این ترتیب قیام 15 خرداد رخ داد که اولین جرقه شروع انقلاب اسلامی و نفی مشروعیت رژیم شاه بود.
رهبری امام خمینی
یکی از مهمترین عوامل شروع، تداوم، پیروزی و تثبیت انقلاب اسلامی در ایران بوده است. مهمترین بحث در رهبری سیاسی، بررسی دلایل پیروی و اطاعت مردم از «رهبر» است که از آن به عنوان «مشروعیت» تعبیر می شود. عوامل مؤثر در مشروعیت سیاسی رهبر در هر انقلاب و نظام سیاسی به شرایط فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی آن جامعه بستگی دارد. در ایران به دلیل حاکمیت فرهنگ تشیع، بحث اجتهاد، تقلید و مرجعیت مقبولیت و رواج یافته و به جزئی از فرهنگ اجتماعی و مذهبی مردم تبدیل گردیده است. به همین دلیل نهاد مرجعیت از پشتوانة فرهنگی، فکری و اجتماعی برخوردار شده و برخی کارکردهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را به خود اختصاص داده است که مشروعیت عملکرد و رهبری سیاسی ر اجتماعی «مرجع» را تأمین می کند. امام خمینی از دهة 1340 با برخوردار شدن از عنوان مرجعیت، مبارزات خود را با رژیم شاه و عملکردهای مخالف اسلام آن رژیم شروع کرد و رژیم شاه که مخالفتهای ایشان را تحمل نمی کرد، ایشان را در 13 خرداد 1342 دستگیر و زندانی کرد. مردم با شعار حمایت از مرجع تقلید خود دست به قیام زدند که در نتیجة آن واقعه 15 خرداد 1342 رخ داد و این تاریخ به مثابة نقطه شروع انقلاب اسلامی
درآمد. از آن پس امام خمینی به صورت رهبر بلامنازع نهضت اسلامی مطرح گردید و ادامة منطقی این نهضت به پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357 منجر شد. به این ترتیب، مرجعیت نقش عمده ای در شکل گیری و پیروزی انقلاب اسلامی و رهبری سیاسی امام خمینی ایفا کرد.
-ررررررر آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی. شمارة بازیابی 662. -ر آقابخشی، علی و مینو افشاری راد. (1375). فرهنگ علوم سیاسی. چاپ دوم. تهران: مرکز اطلاعات و مدارک علمی ایران. -ررررررر بازرگان، مهدی. «انتظار مردم از مراجع». ربحثی دربارة مرجعیت و روحانیت. -ررررررر بشیریه، حسین. (1372). انقلاب و بسیج سیاسی. تهران: انتشارات دانشگاه تهران. -ررررررر بلاندل، ژان. (1378). حکومت مقایسه ای. ترجمة علی مرشدی زاد. تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی. -ر حائری، عبدالهادی. (1367). نخستین رویاروییهای اندیشه گران ایران با دو رویة تمدن بورژوازی غرب. تهران: امیرکبیر. -ررررررر خمینی، روح الله. (1378). صحیفة امام. تهران: مؤسسة تنظیم و نشر آثار امام خمینی. چاپ اول. 22 ج. -ررررررر . . (بی تا). تحریر الوسیله. قم: اسماعیلیان. -ررررررر دوانی، علی. (1377). نهضت روحانیون ایران. تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی. چاپ دوم. -ررررررر رجبی، محمدحسن. (1378). زندگینامة سیاسی امام خمینی. تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی. چاپ دوم. -ر روحانی، سید حمید (زیارتی). (1359). بررسی و تحلیلی از نهضت امام خمینی. تهران:
انتشارات راه امام. چاپ ششم. -رر شفیعی فر، محمد. (1375). «بینش اجتهادی در انقلاب اسلامی ایران». رتأملات سیاسی در تاریخ تفکر اسلامی. به اهتمام موسی نجفی. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی. -ر شیخ فرشی، فرهاد. (1379). تحلیلی بر نقش سیاسی عالمان شیعی در پیدایش انقلاب اسلامی. تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی. -رر طباطبایی، محمد حسین. (1341). «اجتهاد و تقلید در اسلام و شیعه». بحثی دربارة مرجعیت و روحانیت. تهران: شرکت سهامی انتشار. -ر علم، امیراسدالله. (1371). گفتگوهای من با شاه: خاطرات محرمانه امیراسدالله علم. ترجمة: زیر نظر عبدالرضا هوشنگ مهدوی. تهران: طرح نو. چاپ دوم. -ررررررر کوئن، بروس. (1372). درآمدی به جامعه شناسی. ترجمة محسن ثلاثی. تهران: فرهنگ معاصر. چاپ سوم. -ررررررر محمدی، منوچهر. (1365). تحلیلی بر انقلاب اسلامی. تهران: امیرکبیر. -ررررررر مسجد جامعی، محمد. (1369). زمینه های تفکر سیاسی در قلمرو تشیع و تسنن. تهران: انتشارات الهدی. -ررررررر مطهری، مرتضی. «مشکل اساسی در سازمان روحانیت». بحثی دربارة مرجعیت و روحانیت. -ر نیکی، آرکدی. (1375). ریشه های انقلاب ایران. ترجمة عبدالرحیم گواهی. تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی. -ررررررر هنری لطیف پور، یدالله. (1379). فرهنگ سیاسی شیعه و انقلاب اسلامی. تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی. ر ________________________________________________ 1. عضو هیأت علمی دانشکدة علوم سیاسی دانشگاه آزاد اسلامی، واحد تهران.
مدخلی بر انقلاب اسلامی و ریشه های آن شفیعی فر، محمد یکی از عوامل مهم در روند انقلاب اسلامی ایران، امام (ره) بود که به واسطه نفوذ کلام و نیز مقام روحانی و معنوی اش تأثیر فوق العاده ای بر عکس العملهای مردم داشت.امام علاوه بر این که یک مرجع تقلید بود که به لحاظ شرعی و دینی مطاع اکثریت ملت ایران بود، یک مقتدای سیاسی و فرمانده انقلاب بود که همه نیروهای مبارز و انقلابی، حتی آنهایی که به مقام مذهبی امام بی توجه بودند، از ایشان تبعیت می کردند.مجموعه این دو، از امام شخصیت بانفوذ و مقتدری ساخته بود که قادر بود در عرض چند دقیقه میلیونها ایرانی را به خیابانها و تظاهرات بکشاند. به همین دلیل شخصیت و نفوذ امام خمینی، و جایگاهش در ایران برای دولت هم به طور کامل شناخته شده بود و نفس وجود و حضور ایشان مهمترین خطر برای رژیم به حساب می آمد.در سخنرانی عصر روز عاشورا )13 خرداد 1342(، این موقعیت به طور کامل برجسته شد و شاه تصمیم گرفت که ایشان را بازداشت کند، اما پخش خبر دستگیری امام موج عظیم 15 خرداد را به وجود آورد .شخصیت امام به قدری مهم و کلیدی و برای مردم مورد احترام بود که
یک قیام ملی اسلامی به عظمت 15 خرداد، فقط به خاطری دستگیری امام انجام شد و رژیم شاه بعد از آن چند ماه حکومت نظامی در تهران اعلام کرد. رژیم شاه وقتی مواجه با قیام عظیم 15 خرداد شد، بخوبی دریافت که وزنه اساسی قیام، امام است و باید رضایت امام را جلب نموده، او را ساکت کند.این بود که امام را آزاد کرده، وزیر کشور را به دیدار امام فرستاد و برای دلجویی از امام دست به برخی اقدامهای مسخره زد، (1) به امید این که امام با اصول انقلاب سفید موافقت کند، برای رژیم خیلی مهم بود که امام با انقلاب سفید همراه شود و این امر فقط به خاطر نفوذ و موقعیت امام بود. به هنگام تصویب لایحه کاپیتولاسیون نیز امام یک تنه در مقابل آن ایستاد و مردم را به مقاومت علیه آن دعوت کرد، تنها راهی که در مقابل رژیم وجود داشت، این بود که ایشان را تبعید کند.هدف شاه از تبعید امام، بی شک کاستن از نفوذ و شهرت و اعتبار امام و فراموش شدن ایشان از سوی مردم بود. (2) شاه فقط بدین طریق می توانست از مزاحمت امام راحت شود، محاکمه و اعدام ایشان برای رژیم به مصلحت نبود.اما باز هم محاسبه شاه درست
از آب درنیامد و با وجود تبعید، امام همچنان به عنوان شخصیت طراز اول مطرح بود و هیچ کس نمی توانست جای ایشان را بگیرد. همه تحقیقات و مطالعاتی که پیرامون انقلاب اسلامی انجام شده است، بدون استثنا به نقش برجسته امام اشاره و اذعان کرده اند، به طوری که می توان ادعا نمود که اگر ایشان در این دوره از تاریخ معاصر ایران وجود نداشتند، سرنوشت انقلاب اسلامی بسیار مبهم بود و بعید بود که این تحول عظیم در ایران رخ بدهد.
: 1.مدنی، تاریخ سیاسی معاصر ایران، ص .70 2.الگار، نقش روحانیت پیشرو در جنبش مشروطیت، ص .07
فصلنامه متین، شماره 10 طباطبایی، فاطمه چکیده: ردپاى مقوله عشق و محبت به وضوح در سطر سطر متون عرفانى ما مشاهده مى شود تا آنجا که مى توان ادعا نمود موضوع این مقال از پرمحمول ترین موضوعات تاریخ ادب و عرفان است و به اعتقاد نگارنده از محورى ترین موضوعات عرفانى است که هم «قوس نزول» با او آغاز مى گردد و آسمان هستى ستاره باران مى شود و هم در «قوس صعود» زمینه تکامل انسان را فراهم مى سازد و او را از عالم کثرت به وحدت رهنمون مى شود. در این نگاه محب به واسطه مظهریت اسم محب، انسان کاملى است که در کتاب تکوین یا تشریع همراه و همدوش است. براى بیان نظریات فوق ابتدا تعریف کوتاهى از عشق و محبت از دیدگاه عرفا داده شده و سپس در آثار و تالیفات عرفانى امام خمینى به تبیین جایگاه این حقیقت پرداخته شده است.
با آنکه درباره عشق و محبت، ترادف یا تباین آن سخن بسیار رفته است و برخى از دانشمندان و متفکران کوشیده اند به سبک و سلیقه خود به توصیف و تبیین آن بپردازند; اما جالب این است که اکثر آنان اتفاق نظر دارند که حقیقت عشق قابل تعریف نیست. زیرا نمى توان آن را تحت مقوله اى از مقولات درآورد
و براى آن جنس و فصلى در نظر گرفت. از این نظر عشق به شکل منطقى قابل تعریف حقیقى نخواهد بود. بلکه تعریف عشق به طور شرح الاسم و به اظهر الخواص است. به گفته ابن عربى «الحب ذوقى و لاتدرى حقیقته» ، زیرا حب حقیقتى است که «من ذاق عرف» ]1418 ج 315 :2[ پس فقط مى توان به توصیف محبت پرداخت و بر مبناى ذوق و دریافت شخصى خود از آن سخن گفت. بدین ترتیب پاسخ اهل نظر به سؤال درباره چیستى محبت مختلف خواهد بود و این اختلاف به مراتب درک و دریافت پاسخ دهنده برمى گردد. دیلمى در عطف الالف در این باره مى نویسد: «جواب متفاوت عرفا، به دلیل تفاوت سائلین و اختلاف درجات فهم آنان است. » وى براى تبیین ریشه محبت از اقوال برخى از بزرگان استفاده مى کند که به ذکر دو نمونه آن بسنده مى کنیم: 1. حب از حب گرفته شده است و آن جمع حبه است و حبة القلب (2) [سهروردى: 1366، 15[ آن چیزى است که قلب به آن قوام دارد [دیلمى: 14; قشیرى: 558[. 2. ممکن است حب ماخوذ از حب (به کسر حاء) باشد و منظور بذرهاى گیاهان صحرایى است. حب، حب نامیده مى شود; زیرا مغز و هسته حیات است [دیلمى: 17[. او محبت را
حقیقتى نورانى مى داند و به نحوه اتصال آن، با عوالم عقل و روح و جسم مى پردازد و در نهایت آن را زینت محب و صفت محبوب ذکر مى کند[ دیلمى: 35[ و از قول ذوالنون مى گوید که اصل محبت، الفت و اصل عشق، معرفت است [دیلمى: 32[. دیلمى در همین کتاب از قول مکى در پاسخ به سؤال درباره «اصل محبت» مى گوید: محبت چیزى است که به علت لطافت معنا در قلب وارد مى شود و این لطافت از جانب محبوب به او تعلق مى گیرد و اولین نسبتى که از محبت در قلب آشکار مى شود سه معنا دارد که عبارت است از: استمرار یاد محبوب، آرزوى ملاقات معبود و شادمانى به هنگام یاد او. در بحث محبت نکته مهم دیگرى قابل توجه و تامل است و آن اینکه در جریان محبت، آنچه اصل است دوستى حق است که مقدم بر همه دوستیهاست زیرا در ابتدا حق بنده را به دوستى مى گیرد. «نخست محبت خود را اثبات کرد و آنگاه محبت بندگان، تا بدانى که تا الله بنده را به دوست نگیرد بنده به دوست نبود» . نجم الدین رازى، راز این مطلب را در شرح آیه «یحبهم و یحبونه» آشکار مى سازد. گوید: «اگر یحبهم سابق نبودى بر یحبونه هیچ کس زهره نداشتى که لاف محبت
زدى» . در واقع «یحبونه» بر «یحبهم» ایستاده است و وجود و قوامش به اوست. پس یحبهم صفت قدم است و سابق بر یحبونه، بدین جهت طبیعى است که عارف بگوید: «پنداشتم که من او را دوست مى دارم، چون نگه کردم دوستى او مرا سابق بود» گفتم: سر و جان خود به کارت کردم هر چیز که داشتم نثارت کردم گفتا تو که باشى که کنى یا نکنى این من بودم که بى قرارت کردم [ منسوب به ابو سعید ابوالخیر] یا پنداشتم که «من او را مى خواهم خود او اول مرا خواسته بود» . بر این اساس در سیر نزول یحبهم (محبت حق به خلق) خدا محب است و انسان (روح) محبوب و در سیر صعود یحبونه (محبت خلق به خالق) خدا محبوب است و انسان محب و در حقیقت محبت از جانب خدا آغاز مى شود. عین القضاة عارف همدانى دلیل «احسن القصص» بودن سوره یوسف را تبیین قصه «یحبهم و یحبونه» مى داند: «اى دوست دانى چرا قصه یوسف احسن القصص شد؟ چون اول سوره اشارت به بدایت راه خداست و آخر سوره اشارت به نهایت راه خداى تعالى» . «اى دوست احسن القصص قصه یحبهم و یحبونه است» و در جاى دیگر مى نویسد: «از جلال ازل بشنو که احسن القصص است قصه
عشق» . فیض کاشانى محبت را رابطه اى دو سویه برمى شمرد و مى نویسد: حقیقت محبت، رابطه اى اتحادى است که محب را با محبوب متحد و یگانه مى سازد. جذبه اى است از جذبات محبوب که محب را به سوى خویش فرامى خواند به مقدار جذبه اى که او را به خود مى کشاند از وجود محب چیزى محو و نابود مى سازد. پس میان جذبه محبوب و فناى محب رابطه اى است مستقیم که اول بار از وجود محب صفاتش را قبض مى کند، سپس ذات او را به قبضه قدرت خویش از او مى رباید و ذاتى که شایستگى اتصاف به صفات خویش را دارد بدو ارزانى مى دارد. )406[ )3[ دیلمى درباره عشق مى نویسد که گرچه عشق غلیان حب و غایت مقامات محبت است اما عشق و محبت دو لفظ است براى معناى واحد «هما اسمان لمعنى واحد» [6]. آنگاه از اقوال ادبا و حکما و متکلمین و شیوخ صوفیه مدد مى گیرد که نمونه هایى از آنها را ذکر مى کنیم. الف. به شمشیر عشق گفته مى شود و عاشق، عاشق نامیده مى شود زیرا حب و عشق با عاشق همان کارى مى کند که شمشیر[دیلمى: 18[. ب. عشق از عشق گرفته شده و عشق بالاترین نقطه کوه است. حسین بن منصور حلاج در مورد عشق نکته بدیع و جدید دیگرى را ذکر مى کند که
به گفته دیلمى تا زمان او بى سابقه بوده است. او عشق را نخستین شعله نور وجود مى داند که منزه از ماهیت و انیت است و به ذات خویش ملتهب و فروزان و به هر رنگى درمى آید و به هر صفتى ظهور پیدا مى کند و صفات از پرتو نور او فروغ مى گیرند و این حقیقت را ازلى و ابدى مى داند که سرچشمه اش ذات الهى است. (4) شیخ الرئیس عشق را علت وجود همه موجودات برمى شمرد و اعتقاد دارد موهبتى است که اختصاص به انسان ندارد و همه موجودات به نحوى از آن برخوردارند [375]. ابن عربى در فصوص الحکم در فص هارونى [194] به نکته لطیف و بلندى توجه مى دهد و با صراحت مى گوید: عظیمترین معبودها «هوى» است زیرا معبود بالذات است و چنین مى سراید: و حق الهوى ان الهوى سبب الهوى و لولا الهوى فى القلب ما عبدا الهوى قسم به عشق که عشق علت عشق است و اگر چنین عشقى نبود دلبستگى به آن هم نبود. سپس در فتوحات به مطلبى اشاره مى کند که هوى را در عالم مکاشفه دیده است که بر تخت فرمانروایى تکیه زده است و آنگاه اشاره مى کند که محبوبى عظیمتر از او در عالم هستى ندیده است. «فشاهدت الهوى فى بعض المکاشفات ظاهرا بالوهیته
قاعدا على عرشه و جمیع عبدته حافین علیه و اقبضن عنده و ما شاهدت معبودا فى الصور الکونیه اعظم منه» . و در جاى دیگر از فتوحات ]1418 ج 316 :2[ نیز مى گوید: انا محبوب الهوى لو تعلموا والهوى محبوبنا لو تفهموا من محبوب عشقم اى کاش مى دانستید و عشق محبوب ماست اى کاش مى فهمیدید صدرالدین شیرازى نیز عشق و محبت را دو کلمه مترادف مى داند و مى گوید در عرف خاص، عشق با حب مترادف است و آن متعلق فرد ذى شعورى است به جمیل من حیث هو هو جمیل، اگرچه در عرف عام تعلق خاصى است] 1316 ج 149 :7[. وى عشق را حقیقتى سارى در کلیه موجودات مى داند و به نظر او هیچ موجودى نیست که از پرتو عشق بى بهره باشد ]1316 ج 148 :7[. جناب آشتیانى، در مقدمه مصباح الهدایه آورده است که حقیقت مطلقه وجود، همان قیقت حب و عشق است که در صورت ظاهرى و لباس مظهرى به صورت بسائط عنصریه تنزل نموده است [خمینى 18 :1372[. اما على رغم غیرقابل شناخت بودن عشق، از معجزه آفرینى این موهبت الهى نمى توان سخن نگفت. عشق و محبت کیمیایى است که از انسان خاکى، موجودى افلاکى مى سازد. اکسیرى است که برترى و تعالى انسان را بر سایر موجودات محقق مى کند. حقیقتى است که
در وجود انسان به طور فطرى قرار داده شده و به واسطه این عطیه الهى از فرشتگان اعلى علیین پیشى مى گیرد و آیینه حق نما مى شود و انسان با پذیرش عشق، امانتدار حضرت حق مى گردد و آیینه تمام نماى تجلیات جمال مطلق مى شود، با فطرت عاشق خویش شایسته طواف کوى یار گردیده و توجه و عنایت حضرت معشوق را به خود جلب مى کند. جذب و کششى است که انسانیت انسان مدیون آن است، واسطه پیوند و ارتباط میان انسان مقید با خالق مطلق است و مایه اشتیاق آن مطلق به مقید است. عشق، عامل انطباق عالم درون با عالم بیرون است و از آنجا که عالم بیرون پیوسته در حرکت و پویایى است عشق در انسان این همگونى را حاصل مى کند.
اگرچه حضرت امام با دیگر بزرگان عرفان در این امر هم عقیده اند که محبت قابل تعریف نیست و «حدى» فراهم آمده از جنس و فصل ندارد اما در جاى جاى کتب و رسایل عرفانى ایشان به توصیفهایى برخورد مى کنیم که باید آن را تعریف به خواص و آثار محبت نامید و درگذرى کوتاه به این تالیفات، شاید بتوان فهرستى از توصیفات محبت را به صورت زیر ارائه داد. 1( محبت صفت ذاتى خداست و همان طور که
ذات حق ناشناختنى است صفات او بخصوص صفات ذاتى هرگز شناخته نخواهد شد پس حقیقت محبت شناختنى نیست. 2( عشق دریافتى ذوقى و وجدانى است که درک آن به «چشیدن و رسیدن» است و رسیدن به معناى فناى فى الله و بقاى بالله است. یعنى محب در اوج معرفتى است که اهل عرفان آن را به حق الیقین (5) تعبیر مى کنند و به آهن تفتیده اى مى ماند که ویژگیهاى آتش را ظهور بخشیده است امام در این باره مى نویسند: حقیقت عشق آتشى است که از دل عاشق سرمى زند و رفته رفته آن به ظاهر و باطن او سرایت مى کند و سراپاى عاشق را فرامى گیرد و «از کوزه همان برون تراود که در اوست» از چنین انسانى که مجذوب مقام احدیت و عاشق جمال صمدیت است هرچه سرزند، از عشق به حضرت حق حکایت دارد [خمینى 11 :1376[ و استشهاد قرآنى آن آیه شریفه «التى تطلع على الافئدة» است که این آتش همان شعله عشق است. 3( عشق حقیقتى ازلى و ابدى است و از صفات خدا، خلق و انسان است. به همین دلیل عامل پیوند جهان هستى به خداست و تکیه گاه شریعت و هدایت انبیا و اولیا بر عقل است و امام نیز به عقل از این دیدگاه، به دیده احترام مى نگرند
و در آثار خود عقل را ملاک تکلیف و مسئولیت مى دانند و کتاب شرح حدیث جنود عقل و جهل ایشان سند عنایت به این امر است. دراین باره مى نویسند عقل محبوبترین موجود نزد خداست (6) [خمینى 159 :1372[ زیرا خداوند به عزت و جلالش سوگند یاد کرده که آفریده اى محبوبتر از عقل ندارد، اما تصریح مى کنند که عقل مظهر علم حضرت حق است که در مرتبه حقیقتش عالم است و ظهور آن در موجودات به اندازه استعداد آنهاست که در حضرت علمیه با واسطه حب ذاتى تقدیر شده است، حبى که اگر وجود نداشت هیچ موجودى از موجودات پا به عرصه ظهور نمى گذاشت و به هیچ کمالى از کمالاتش نمى رسید. (7) [خمینى 160 :1372; ابن عربى 1400 فص موسوى: 203[. بدین ترتیب شاید بتوان گفت تقابل و تنازع دیرینه اى که در ادبیات عارفانه ما میان عقل - که محصولش فکر - و عشق - که محصول قلب است - وجود داشته فقط ساخته ناظرینى است که از بیرون به این دو مى نگریستند وگرنه هرگز عقل سلیم، خود را با عشق روى در رو نمى بیند و حد و حدود خود را به خوبى مى شناسد و آنجا که به ناتوانى خود در کشف برخى از حقایق اعتراف مى کند و آن ساحت را مناطق ممنوعه
مى نامد، عشق مقتدرانه از سیطره و حاکمیت خود بر نظام هستى سخن مى گوید و حتى کشفیات و یافته هاى عقل را بستر دستیابى خود به حقایق مى شناسد. امام نیز تصریح مى کنند که هیچ گونه مغایرتى میان براهین عقلى و تجربه هاى ذوقى نیست هرچند روش عرفا شیوه اى والاتر و بالاتر از عقل است ولى مخالفتى با عقل صریح و برهان فصیح ندارد. حاشا که مشاهدات ذوقى مخالف با برهان باشد و براهین عقلى برخلاف شهود اصحاب عرفان اقامه شود فقط نگاه فیلسوف به جهان، نگاه کثرت است و نگاه عارف، نظر بر وحدت دارد [خمینى 146 :1372[ و این وحدت بینى است که ابعاد سه گانه تثلیث را به توحید بدل مى کند و مجال عاشق بینى و معشوق نگرى را از میان مى برد و به اتحاد عاشق و معشوق مى انجامد. 4( امام مقام «اطلاق عشق» را به دریایى بیکران و صحرایى بى پایان همانند مى کنند که البته این تشبیه مورد پسند همه اهل ذوق و معرفت است و امام در اشعار خود چنین مى سرایند: عشق روى تو در این بادیه افکند مرا چه توان کرد که این بادیه را ساحل نیست [خمینى 67 :1374[ وادى عشق از منظر امام، وادى سرگشتگى و حیرت است که ملکیان و ملکوتیان در پیچ و خم آن حیرانند: وه چه
افراشته شد در دو جهان پرچم عشق آدم و جن و ملک مانده به پیچ و خم عشق عرشیان ناله و فریادکنان در ره یار قدسیان بر سر و بر سینه زنان از غم عشق [خمینى 134 :1374[ و حافظ عین این تعبیر را در غزل مشهور و دلنشین خود چنین آورده است: راهى است راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست هر دم که دل به عشق دهى خوش دمى بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ما را ز منع عقل مترسان و مى بیار کاین شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست [حافظ 1375: غزل 56[ آرى راه عشق، راهى پرخوف و خطر است که نثار و ایثار مى طلبد ابتلائات و آزمایشهاى گوناگون دارد. گذشتن از فراز و نشیبهاى فراوان مى طلبد و به مقصد رسیدن را دشوار مى نماید و به گفته مولوى: عشق از اول سرکش و خونى بود تا گریزد هر که بیرونى بود نى حدیث عشق پر خون مى کند قصه هاى عشق مجنون مى کند [مولوى نى نامه: 13[ امام نیز مى سرایند: من از آغاز که روى تو بدیدم گفتم در پى طلعت این حوروش انجامم نیست [خمینى 68 :1374[ گفته بودى که ره عشق ره پرخطرى است عاشقم من که
ره پر خطرى مى جویم [خمینى 169 :1374[ حافظ نیز در نخستین غزل خود با تصویر و تابلوهاى زیبا به دشوارى این راه تصریح مى کند: به بوى نافه اى کآخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها شب تاریک و بیم موج و گردابى چنین حایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها [حافظ غزل 1[ یا... سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشى بود در این خانه که کاشانه بسوخت [حافظ غزل 17[ کار این دشوارى به آنجا مى رسد که چنین رهیافتگانى، دیگران را از افتادن به این وادى منع مى کنند و مى سرایند: ز راه میکده یاران عنان بگردانید چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد [حافظ غزل 167[ این خوف و خطر در عشق به آنجا مى رسد که بزرگان ادب و عرفان در مقایسه دو پهلوان این میدان یعنى مولوى و حافظ به بحث نشسته اند که کدام یک از این دو در معرفت عشق قوى ترند. آیا مولوى که عشق را سرکش و خونى آن هم از اولین گام دانسته است، عشق را بهتر شناخته است یا حافظى که آسان نمایى را در آغاز و دیریابى و دشوارى آن را در انجام یادآور شده است. در مقایسه این ابیات «عشق از اول سرکش و
خونى بود... » یا: چو عاشق مى شدم گفتم که بردم گوهر مقصود ندانستم که این دریاچه موج خون فشان دارد [حافظ غزل 120[ و یا: الا یا ایها الساقى ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولى افتاد مشکلها [حافظ غزل 1[ گفته اند، مولوى عشق شناس تر است زیرا از همان نخست عشق را خونریز و راه آن را پرخوف و خطر شمرده است ولى نکته سنجان ادب و عرفان بر این باورند که دیریابى محبت از دیدگاه حافظ قوى تر و معرفت او به این وادى بیشتر است و حال مى گوییم آیا اساسا آسان نمایى، خود بهترین دلیل بر خطرناکى راه نیست و آیا خطر از آنجا شروع نمى شود که تصور سهولت، انسان را به امواج سهمگین مى افکند که رهایى از دل این امواج خروشان آسان نیست. 5( عشق در معناى الهى اش هم سبب ایجاد و هم عامل ابقاست، هم مصداق رحمت رحمانیه و هم فرد اکمل رحمت رحیمیه است: هستى همه هستها به موجب «احببت ان اعرف فخلقت الخلق لکى اعرف» مدیون محبت است و تکامل و تعالى و به فعلیت رسیدن قابلیتها نیز مرهون این لطف و عنایت الهى است و آیا «قاعده لطف» علم کلام صورت تنزل یافته این کلمه عالى عرفان نیست؟ بهتر این است که دنیاى
ترفع خویش را به این تنزل بدل نکنیم و به عالم اندیشه امام بازگردیم: «محبت و اشتیاق و عشق براق معراج و رفرف وصول است. » [ خمینى 76 :1377; خمینى 137 :1375[. 6( عشق حقیقت جلالى، جمالى، تنزیهى و تشبیهى است که هم غیرسوز است و هم کمال آفرین، هم به تنزیه و «تخلیه» مى پردازد و هم تطهیر و «تحلیه» دارد، هم «لیذهب عنکم الرجس» است و هم «یطهرکم تطهیرا» . عاشقان خدا از همه رذایل پیراسته و به تمام فضایل آراسته اند. از نگاه امام وادى عشق، جایگاه مقدسان و مخلصان است و شرط گام نهادن در این وادى، خالص شدن و دل کندن از محبوبهاى مقید مى باشد و بهترین هدایتگر براى رساندن انسان به تعالى و تکامل، تن سپردن به شعله هاى آتشین عشق است و با «جذوه نار عشق» بیرون آمدن از دنیاى تاریک طبیعت و گسستن زنجیرهاى زمان و مکان امکان پذیر خواهد بود و عارف عاشق براى رسیدن به جایگاه مخلصان و قدم نهادن در وادى پاکان باید چنین موهبتى را درک کند و چونان موسى نداى «انى آنست نارا» سردهد و پس از رفع حجب و طى طرق از حصار زمان بیرون آید و به برکت عشق بر جهان حاکم گردد تا طایر قدس به محفل
انس بار یابد. زیرا عشاق جمال ازلى مقصد و مقصودى جز حضرت حق ندارند و جز قبله یگانه عشق قبله گاهى نمى طلبند و همچنان بر این باورند که «قبله عشق یکى آمد و بس» در اعتقاد امام، حضرت خاتم (ص) یکه سوار وادى محبت است زیرا «او کسى است که به گفته خدایش با قدم عشق از افق کثرت و تعینات منسلخ شده و با محبت رفض غبار کثرت اسماء و صفات و تعینات کرده است» [ خمینى 93 :1376[. در این نگاه، عشق به عاشق توان مى بخشد و او را به خلاقیت وامى دارد و چون آتشى سراپاى وجود او را فرامى گیرد و وى را از نقص و کدورت و کثرت بینى و خودخواهى پاک مى سازد. ز جام عشق چشیدم شراب صدق و صفا به خم میکده با جان و دل وفادارم [خمینى 148 :1374[ 7( یکى دیگر از اثرات عشق را مى توان کثرت سوزى و وحدت بینى دانست. زیرا تنها با قدم عشق مى توان از تعینات به در آمد و به رفع کدورت اسما و صفات پرداخت. در جرگه عشاق روم بلکه بیابم از گلشن دلدار، نسیمى ردپایى این ما و منى جمله ز عقل است و عقال است در خلوت مستان نه منى هست و نه مایى [خمینى 187 :1374[ همین یک ویژگى
مى تواند دنیاى عشق را برتر و آفاق آن را شفافتر از عالم عقل معرفى کند زیرا عقل، باریک بین و جزئى نگر است و عشق کلى نگر و مصداق «ما رایت شیئا و الا رایت الله قبله و معه و بعده» (8) است عشق انسان سالک را از اینکه به ماهیات و تعینات که دنیاى کثرات است مشغول کند به مبدایت و معیت حق با همه موجودات فرامى خواند، این اندیشه است که حافظ را بر آن مى دارد که بگوید: پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد [غزل 105[ امام نیز شرحى بر این بیت دارند که یادگار عزیز ایشان در نامه اى به سؤال از معناى این شعر به تفصیل از متن کتاب امام دیدگاه ایشان را بسیار شیرین و دلنشین مى نگارند. [حضور ش: 12[ همین جا مناسب است که به آخرین تلقى امام از آثار عشق که شاید مهمترین و جهان شناسانه ترین نظریه است، بپردازم و شرح آن را به مجال دیگر واگذارم. امام با آن همه ویژگیهاى ظریف و دقیق و سرشار از ذوق و شهود یکى از مهمترین و برجسته ترین آثار مترتب بر محبت را وجهه توحیدى نازنین بینانه در آفرینش مى دانند و در برخى از آثار خود به تفسیر و تبیین این آیه شریفه پرداخته اند] 71
:1375، 222، 238[ که «ما اصابک من حسنة فمن الله و ما اصابک من سیئة فمن نفسک» . (9) [نساء: 79[ حکیمان مسلمان نیز در بحث ماهیت و وجود به این آیه شریفه استشهاد جسته اند و معتقدند همه سیئات به ماهیات برمى گردد و مرز وجود یا مرزبندى موجودات، موجب پدیدارى نقص و کمال و شدت و ضعف مى شود. آنجا که در موجود معین و مقید وجود تمام مى شود و عدم با طرح مسئله نقص، جان مى گیرد. از این رو عارفى که به اطلاق وجود دل مى بندد دیگر به مباحث نقص و کمال، شدت و ضعف و حتى تشکیک عام نمى پردازد و به گفته امام زبان حال و مقال چنین عارفى این خواهد بود که «کل من عندالله» چنین شیفته اى همه قیود را در اطلاق وجود، محو و مضمحل مى بیند. نتیجه چنین نگرشى نازنین بینى و رضایت خاطرى است که چنین عاشقى نسبت به محبوب و معشوق خود - ذات مقدس حضرت حق - پیدا مى کند. بدین ترتیب، مهرورزى به موجودات و هدایت آنان از لوازم محبت الهى است زیرا صفات و افعال و آثار محبوب، محبوب است[ خمینى 175 :1377[ و امام سخت بر این باورند که هدایت بدون محبت و عنایت خاص تمام نیست. از دیگر ویژگیهاى عشق مى توان فطرى بودن آن را یاد کرد
و امام در این باره مى نویسد: «از آنجا که خداوند سرشت و فطرت همه موجودات را با عشق خود مخمر ساخته است تمام ذرات کائنات و سلسله موجودات از مرتبه ادنى تا اعلى همگى حق طلب و حق جویند و هرکس در هر مطلوبى خدا را طلب مى کند» [خمینى 91 :1376 [ «ذرات وجود عاشق روى ویند» [خمینى 212 :1374[ پس فطرتى که نوع انسان بدان مفطور است، فطرتى عاشقانه است: «عشق تو سرشته گشته اندر گل ما» [خمینى 44 :1374[ و ایشان متذکر مى شوند که انسان در هر محبوبى عشق حق را جستجو مى نماید زیرا «عشق نگار سر سویداى جان ماست» [خمینى 55 :1374[. اگر چه خود به این مساله واقف نباشد چنین عاشقى اگر به مرحله اى از شهود راه یافت جمیع سلسله وجود را عاشق و طالب حضرت عشق مشاهده مى کند [خمینى 91 :1376[ و مى گوید: لایق طوف حریم تو نبودیم اگر از چه رو پس ز محبت بسرشتى گل ما [خمینى 45 :1374[ خداوند به اقتضاى حب ذاتى به معروفیت در حضرت اسماء و صفات ظهور مى یابد و به مقتضاى حدیث شریف «کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکى اعرف» در فطرت تمام موجودات، حب ذاتى و عشق جبلى را ایداع و ابداع فرمود که عاشق اینگونه
به واسطه آن جذبه الهیه و آتش عشق ربانى متوجه کمال مطلق و طالب جمیل على الاطلاق گردند. عشقى که امام آن را فطرى بشر مى دانند عشق به کمال مطلق است [خمینى 80 :1377[ و البته بر سر راه انسان موانعى وجود دارد که انسان را از دستیابى به آن محروم مى سازد. عرفان اینگونه موانع را غالبا حجاب تعبیر مى کند و امام از دو نوع حجاب نورانى و ظلمانى یاد مى کنند و معتقدند اگر اینگونه حجب از رخسار شریف فطرت برداشته شود و فطرت همان گونه که به ید قدرت الهى تخمیر شده است به روحانیت خود بازگردد; عشق به کمال مطلق در چنین انسانى ظهور مى کند، او عاشقى مى شود که جز در کنار محبوب و معشوق حقیقى آرام نخواهد گرفت. در پى عشق به کمال، گرایش به همه خوبیها حاصل مى شود. از این رو امام تصریح مى کنند که عشق به کمال مطلق سر منشا عشق به علم مطلق و قدرت مطلق و حیات مطلق و اراده مطلق است [خمینى 80 :1377[ که همه از اوصاف جمال و جلال حضرت ربوبى است و جالب اینکه همه این اوصاف در فطرت بشرى نهاده شده است لکن به حسب مدارج و مراتب در انسانها متفاوت مى شود. چنین انسانى بالفطره عاشق حق است زیرا عشق محبوب
ازلى از روز الست در عمق وجود او سرشته شده است. «عشق جانان ریشه دارد در دل از روز الست» [خمینى 65 :1374[ «فطرة الله التى فطر الناس علیها» [روم: 30[ انسان عاشق، کسى است که توانسته ظهور عشق را در وجود خود حس کند و دل به محبوب جاودانه نبندد انسانى است که از حجاب تعین به در آمده، جمال و کمال حضرت عشق را در همه موجودات شهود مى کند و همان گونه که ذات مقدس حق را کامل مى داند افعال و صفات او را نیز تمام مى بیند و به درک این حقیقت که «از جمیل مطلق جز مطلق جمیل برنیاید» نائل مى شود و با مشاهده حضورى آن را درمى یابد [خمینى 164 :1377[. چنین معرفتى که با رفع حجاب حاصل مى شود فطرت را به مطلوب و معشوق خود مى رساند [خمینى 262 :1377[ البته متعلق عشق جبلى و فطرى، محبوب مطلق است و غیر مطلق از آن جهت که محدود است نمى تواند محبوب فطرت باشد [خمینى 127 :1375[. اما امام به دو نوع فطرت اصلى و تبعى قائلند و در کتاب شرح حدیث جنود عقل و جهل به طور مفصل به شرح آن مى پردازند، ایشان فطرت عشق به کمال را فطرت اصلى، استقلالى و فطرت گریز از نقص را فطرت فرعى
نام مى گذارند و در توضیح و بیان این دو فطرت مى نویسند انسان با فطرت فرعى از غیر حق مى برد و با فطرت اصلى به جمال
جمیل واصل مى شود و سایر فطریات که در انسان موجود ست به این دو فطرت بازگشت دارد[ خمینى 103 :1377[ و نتیجه مى گیرند که به طور کلى نظام احکام شریعت بر اساس فطرت و مطابق با فطریات انسان است اما گاه مى شود فطرت مخموره آدمى در پس حجب ظلمانى و نورانى مخفى مى شود. در اینجاست که انسان، محبوب خود را در موجودات زمینى و ناقص مى بیند و به او دل مى بندد و از لقاء الله و رؤیت جمال مطلق محروم مى شود. [ خمینى 303 - 302 :1377[. مگر آنکه این دلباختگان بتوانند از این مجازها که «قنطره حقیقتند» بگذرند و به محبوب مجازى با نگاه تبعى بنگرند و شاید گفته بزرگان عرفان که از محبت مجازى سخن گفته اند ناظر به همین اندیشه بوده است که این عشق راهگشاى عاشقان به محبوب حقیقى است. چنین دلباختگان رها شده از تعینات، در حقیقت خواستار سعادت مطلق و جاودانگى اند. از این رو امام به صراحت بیان مى دارند که «نشئه باقیه، معشوق فطرت است» [خمینى 103 :1377[. حاصل اینکه آن عشق حقیقى که به طور فطرى در وجود انسان نهاده شده عشق به محبوب مطلق است و انسان مجبول چنین عشق ورزى است. بر مبناى فطرت غیر «محجوبه» ، معشوقى جز معشوق مطلق و جمال مطلق وجود ندارد
هرچند متعلق، عشقش را نشناسد، زیرا چنانچه گذشت، انسان خواستار جاودانگى است و از زوال و نیستى گریزان.
آفرینش، ظهور اسما و صفات خدا و تجلى ربوبیت و فعل حضرت حق است (10) فعلى که بدایت و نهایتى جز ذات بى نهایت ندارد. در نظام آفرینش که نظامى محکم و متقن است علت غایى و فاعلى یکى است «الفاعل و الغایة فیه تعالى واحد» : از آنجا که حق تعالى محب ذات خویش است چنین حبى مستلزم آن است که آثار ذات نیز محبوب باشد. پس نتیجه مى گیریم: الف. خدا، به اشیاء محبت دارد. ب. این حب و محبت تبعى است نه استقلالى (11) [ خمینى 45 :1362 [یعنى عشق به ذات پى آمدى زیبا و محبانه دارد که طرح و تحقق نظام هستى است و جهان خلقت بیان کننده کمالاتى است که در ذات حق نهفته است و خدا اراده فرموده که این کنز مخفى آشکار گردد. (12) در اینجا امام نکته تازه اى را متذکر مى شوند که بازگشت اراده اصلى به محبت ذاتى حضرت حق همانند تعلق او به نظام کیانى است. یعنى به نحو تبعیت از حضرت اسما و صفات است. در این مقام محب و محبوب یگانه اند و عین ذات حضرت عشقند. (13) در این دیدگاه محبوب حقیقى همان
کنز پنهانى است که خواستار ظهورست و این ظهور حق، به خلقى مى انجامد که نسبت این دو بر حسب حضرات وجود مختلف مى شود چه در برخى از شئون وجود این ظهور حبى تمامتر و کاملتر است و در برخى کمتر تا نهایت هبوط مى رسد. اهل معرفت شدت و ضعف نور وجود را در این شئون با معیار تجرد و تعلق مى سنجند به این معنا که هر موجودى مجردتر است به ساحت حق نزدیکتر و هرچه پدیده اى متعین تر، از آن ساحت دورتر است (14) [ خمینى 235 :1373[ و این همین حب ذاتى است که مدیر و مدبر ملک و ملکوت است [خمینى 76 :1375[. پس اگر این حب ذاتى نبود هیچ موجودى از موجودات پا به عرصه هستى نمى گذاشت و هیچ پدیده اى به کمال مطلوبش نمى رسید. بدین ترتیب هم ایجاد موجودات و هم ابقاى آنها مدیون حب ذاتى است و چنین حبى است که علت «موجده» و «علت مبقیه» است و امام از این دو به «ایجاد» موجودات و «ایصال» آنها به کمال تعبیر کرده اند: و لولا ذلک الحب لایظهر موجود من الموجودات و لایصل احد الى کمال من الکمالات فان بالعشق قامت السموات[ خمینى 71 :1372[. طفیل هستى عشقند آدمى و پرى ارادتى بنما تا سعادتى ببرى [حافظ غزل 452[ بدین ترتیب
نظام آفرینش از منظر امام چه در ایجاد و چه در ابقاى پرتو عشق است و چه زیبا این دو ساحت را در قالب شعر بیان مى دارند: «من چه گویم که جهان نیست به جز پرتو عشق» [خمینى 62 :1375 [ (ایجاد) و یا: «از ازل مست از آن طرفه سبوییم همه» [ خمینى 179 :1375[ (ابقا) . و در مصباح الهدایة آنگاه که از حضرات خمس یاد مى کنند، جهان هستى را مرهون فیض اقدس و تجلى نخستین حق مى دانند که به واسطه حب ذاتى به وجود آمده و متذکر مى شوند که خدا ذات خود را در آیینه صفات شهود مى کند و سپس به ظهور این عالم و عوالم دیگر مى پردازد[ خمینى 67 :1374; پژوهشنامه متین ش 97 :7[. نکته دیگرى که ذکر آن خالى از لطف نیست این است که حضرت حق در عالم عهد با کلام شیرین و دلنشین «الست بربکم» [ اعراف: 172[ آتش عشق را در جان محبان خود شعله ور ساخته و سماع عالم وجود با «قالوا بلى» لبیک عاشقانه شیفتگان اوست و این محابه حق و خلق و این قاعده حسن تفاهم هر لحظه در عالم وجود جارى است و در هر زمان این مکالمه را مى توان شنید. از صداى سخن عشق ندیدم خوشتر یادگارى که در
این گنبد دوار بماند [حافظ غزل 178[ و همواره روشندلان پاک طینت و دلباختگان صاحب فطرت شنونده این گفتگوهاى عاشقانه اند، پس به راستى: هرچه گوید عشق گوید هرچه سازد عشق سازد [خمینى 150 :1374[ عشق در نظام هستى چنان جارى و سارى است که هیچ کس را از مى وصال محبوب بى بهره نکرده اند. کو آنکه سخن زهر که گفت از تو نگفت آن کیست که از مى وصالت نچشید [خمینى 215 :1374[ آنچه در این ساحت معرکه آراى عالم فلسفه و عرفان شده است مشکل رابطه حق و خلق است که امام بعد از تصریح به اینکه فهم این رابطه از مشکلات عالم عرفان است به تشبیهات و تمثیلاتى (15) براى بیان رابطه حق با خلق پرداخته اند[ پژوهشنامه متین ش 97 :7[ و ما بدون ورود به این ساحت دشوار به ذکر این نکته بسنده مى کنیم که امام در میان مثالهاى مطرح شده رابطه موج و دریا را مى پسندند: «ما همه موج و تو دریاى جمالى اى دوست» و در جاى دیگر کل نظام هستى را موج دریا مى خوانند. «موج دریاست جهان، ساحل و دریایى نیست. » [خمینى 174 :1374[. ابن عربى نیز براى تفهیم و تقریب آن به ذهن از تنظیر و تشبیه هایى استفاده کرده و در همه فصول فتوحات
و فصوص بیش از بیست تمثیل به کار برده است و گاهى رابطه کل و جزء را مطرح مى کند ]216 :1376[. البته بدیهى است منظورش جزء و کل مقدارى که در ریاضیات یا ذهنى که در منطق مطرح مى شود یا وجودى که فیلسوف از آن سخن مى گوید، نیست. بلکه جزء و کل عرفانى است که شامل اطلاق و تقیید مى باشد. پس ذات حضرت حق، مطلق است و عالم هستى مقید او حقیقت «بود» است و نظام هستى «نمود» و این «بود» است که به نمود خویش گرایش دارد، همان گرایشى که کل به اجزاء دارد و از خود او به خود او باز مى گردد. اگر مى بینیم بندگان خاص خدا به خدا مشتاقند و در داستان حضرت داود مى شنویم که خداوند مى فرماید من نیز به آنان مشتاقترم «انى اشد شوقا الیهم» از آن جهت است که اشتیاق حق به خلق هم از خود او مایه مى گیرد. البته، بر خلاف نظر برخى از متشرعان که درباره رابطه عاشقانه انسان و خدا گفتگو کرده اند (16) امام بر مبناى اصل وحدت وجود، مبانیت حق و خلق را نمى پذیرند و تغایر را امرى اعتبارى مى دانند. عالم امکان و جهان کثرات همه و همه مظهر اسما و صفات آن یگانه اند مظهرى که حاکى از مظهر است. جلوه
و پرتویى که از ذات واحد نشان دارد. از نگاه عارف وحدت وجودى، (17) عالم صورت هویت حق است و مخلوقات نمود خالقیت اویند، اهل معرفت که به ارتباط عشق میان خالق و مخلوق قائلند از آیه شریفه «و نفخت فیه من روحى» و حدیث معروف «خلق آدم على صورته» استفاده کرده بر این رابطه محبانه تاکید مى ورزند و برخى از اینان محبت حضرت حق را مقدمه محبت مخلوق دانسته و به آیه شریفه «یحبهم و یحبونه» استناد مى کنند که این رابطه عاشقانه از حضرت حق آغاز گردیده و انسان به آیینه اى مى ماند که خدا در آن تجلى کرده و نمود جمال او شده است. از این رو رابطه او با خالق رابطه ظاهر و مظهرى است که از یکسو احتیاج خلق به خالق را توجیه مى کند و از سویى دیگر اشتیاق و ابتهاج حضرت حق را و تا آنجا پیش مى رود که با خداى خود به ناز و دلال مى پردازد و مى گوید: گر آیینه محبى من نبود ظاهر نشود جمال محبوبى تو جلوه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه باک ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود «مطلق بى مقید نباشد و مقید بى مطلق صورت نبندد، اما مقید محتاج است به مطلق و مطلق مستغنى از مقید; پس استلزام از
طرفین است و احتیاج از یکطرف، اما استغناى مطلق به اعتبار ذات است و الا ظهور اسماى الوهیت و تحقق نسبت ربوبیت بى مقید از محالاتست» [ جامى 22 :1373[. از نگاه امام انسان مظهر «اسم» و صفت حضرت حق است و از طریق همان اسم یا عین ثابت (18) با خداى خویش مرتبط مى شود و خداى را همان گونه مى شناسد که در وجودش ظهور یافته و نهایت و پایان سیر عارف در سفر انفسى رسیدن به رب خویش است. او فقط مى تواند اسمى از اسماى خداوند را بشناسد و این انسان کامل است که مظهر اسم الله (19) است و قدرت معرفت به الله را داراست. از این رو مى توان به معناى سخن پیامبر اکرم (ص) پى برد که در حدیث «من عرف نفسه فقد عرف ربه» از اینکه شناخت جهان هستى را متوقف بر شناخت خود دانسته اند، معرفت رب را بیان فرموده نه معرفت الله را زیرا این رب که شناخته مى شود ذات الوهیت نیست بلکه خدایى که بر بنده تجلى مى کند رب اوست که مدیر و مدبر و محبوب اوست. بارى، اعتقاد به پذیرش رابطه اى محبت آمیز میان خالق و خلق، شور و شعفى در انسان طالب حقیقت ایجاد مى کند که همواره خود را تحت عنایت و محبت خالق حس مى کند و با تمام وجود کلام خداى
را که فرمود: «نحن اقرب الیه من حبل الورید» مى شنود و فهم این قرب او را به وجد مى آورد چنین انسانى، آیه کریمه «انا لله و انا الیه راجعون» را به جهان پس از مرگ حوالت نمى دهد هم اینک نیز در مى یابد که به سوى او در حرکت است، او خود را در محضر خدا حس مى کند و خدا را بر خود ناظر مى بیند جمله معروف پیر ما که «عالم محضر خداست در محضر خدا معصیت نکنید» مبین این نگرش است. در عرفان امام، انسان از عظمت خاصى برخوردار است، موجودى است ذاتا الهى و آسمانى، نفخه ایزدى از عالم غیب بر قلب او دمیده و او را خلعت خلیفگى بخشیده است از منظر امام چنین انسانى مى تواند در عالم طبیعت با آگاهى و معرفت و محبت و مجاهده و تهذیب نفس و ذکر مدام و تصفیه باطن حقیقت را در وجود خویش حس کند.
امام در آثار خود به دو نوع محبت اشاره مى کنند و یکى از آنها را مذموم «و راس کل خطیئه اش» [خمینى آداب الصلوة: 49 [مى دانند و دیگرى را محمود و سرچشمه سعادت و کمال برمى شمرند. محبت نوع اول، محبت به دنیاست چون انسان ولیده عالم طبیعت است محبت به دنیا از آغاز در قلبش به وجود مى آید و هرچه بزرگتر مى شود
این محبت در دل او رشد مى کند و پررنگتر مى شود و تا آنجا اوج مى گیرد که در هر حال و در همه چیز به دنبال محبوب طبیعى خود مى گردد[ خمینى آداب الصلوة: 48[ و هرچه این توجه و دلبستگى بیشتر شود حجاب میان انسان و دار کرامت حق و یا به تعبیر دیگر پرده میان حق و قلب بیشتر و ضخیمتر مى گردد و در نتیجه از محبوب حقیقى غفلت مى ورزد [خمینى 121 :1375[. امام علت این نوع محبت را چنین تبیین مى کنند: این محبت نتیجه دو قوه «شهویه» و «التذاذیه» است که خداوند به انسان ارزانى داشته تا به وسیله این دو نیرو حفظ نوع کند. پس انسانى که گرفتار طبیعت خویش است چون این عالم را محل لذت جوییها و خوش گذرانیهاى خود مى پندارد، به آن دل مى بندد و از آنجا که انسان فطرتا به بقاء و جاودانگى علاقه مند و از فنا و نابودى متنفر است از مردن نیز به آن دلیل که آن را عامل انقطاع از لذتهاى خود مى داند، گریزان مى شود. هرچند عقلا با براهین عقلانى در فانى بودن و گذرگاه بودن عالم طبیعت برهان اقامه کنند (20) [خمینى 122 :1375[ اما محبت به دنیا وجود او را پر ساخته و او را به سوى طبیعت و امور جزئى و مادى فرامى خواند. محبوب چنین
محبى، مادیات و امور زودگذر دنیایى است از این نظر این نوع از محبت که مى تواند مفید باشد و انسان را به سوى کمال سوق دهد، سرمنشا تمام خطاها و لغزشهاى او مى شود و او را از مقام انسانیت تنزل مى بخشد تمام توجهش صرف تنعمات زودگذر دنیوى مى گردد و از حضور در محضر قدس ربوبى غافل مى گردد[ خمینى آداب الصلوة: 48[. امام محبت دنیا را به آب دریا تشبیه مى کنند که هرچه انسان تشنه از آن بنوشد تشنه تر مى گردد تا مایه هلاکت او مى شود در قسمت دیگر حریص به دنیا را به کرم ابریشمى همانند مى کنند که هرچه به دور خود تار مى زنند از رهایى و رستگارى دورتر مى شود[ خمینى آداب الصلوة: 51[. از دیدگاه امام کدورت طبیعت، نور فطرت را که چراغ راه هدایت است، خاموش مى کند و آتش عشق را که وسیله عروج به مقامات عالى است، فرومى نشاند و انسان را در دار طبیعت مخلد و ماندگار مى سازد[ خمینى آداب الصلوة: 58[. امام علاج این بیمارى - محبت به دنیا - و این بلیه خانمانسوز را در سلوک علمى و عملى و کسب طهارت مى دانند که با تفکر در ثمرات آنها و شناخت زیانهایى که ایجاد مى کند مى تواند انسان را از ابتلاى به اینگونه محبت باز دارد. طهارت در نگاه
ایشان به دو نوع ظاهرى و باطنى قابل تقسیم است و در مورد طهارت ظاهرى به این نکته بسنده مى کنند که بدون تطهیر ظاهر رسیدن به مقام انسانیت و طهارت باطنى امکان پذیر نیست و بر این باورند تا انسان نتوانسته باشد آراستگى و پیراستگى ظاهرى را کسب نماید نمى تواند از فیض محبوب برخوردار گردد و توضیح بیشتر در این باب را به کتب مخصوص احاله مى کنند. اما در مورد طهارت باطنى مى نویسند: مرتبه اول، طهارت از گناه و افعال زشت و ناپسند است و ملزم شدن به اوامر الهى و مرتبه دوم، طهارت از رذایل اخلاقى و متصف شدن به فضایل و ملکات اخلاقى است و مرتبه سوم، طهارت قلبى است و آن پاک و پیراسته ساختن قلب از غیر حق است و تسلیم نمودن آن به محبوب مطلق، در چنین حالتى قلب نورانى مى گردد و این نورانیت همه وجود انسان را فرامى گیرد و به مرحله اى مى رسد که حضرت لاهوت در تمام مراتب باطن و ظاهر او متجلى مى شود. در اینجاست که به مقام طمانینه راه مى یابد و در ظل تجلیات حبى حضرت حق قرار مى گیرد. نگاهى مهربانانه به همه مخلوقات مى افکند و همه عالم محبوب او مى شود اگر در ابتداى راه بریدن از دنیا و نفى تعلقات بر او
لازم و ضرورى بود. در این مرحله مهرورزى به مخلوقات در دستور سلوک او قرار مى گیرد و در پى جذبات الهیه هرگونه خطا و لغزشى در نظرش مغفور خواهد بود [خمینى آداب الصلوة: 61[. در شب معراج خداوند به پیامبر خود فرمود: اى احمد! اگر بنده اى نماز اهل آسمان و زمین را بخواند و روزه اهل آسمان و زمین را بگیرد و مانند ملائکه از خوردن امساک کند و جامه عابدان بپوشد من از قلب چنین انسانى محبت خود را بیرون مى کنم و قلب او را تاریک مى گردانم تا مرا بکلى فراموش کند به چنین انسانى هرگز شیرینى حبت خودم را نمى چشانم[ خمینى آداب الصلوة: 50[. انسانى که محبت و دلبستگى، تمام قلبش را آن چنان پر کرده که از جمیع فضایل معنوى دور مى ماند به هیچ یک از کمالات نفسانى (شجاعت، عفت، سخاوت، عدالت) متصف نمى شود زیرا حق بینى و حق جویى، توحید در اسما و صفات و افعال به طور ذاتى با محبت دنیا در تضاد است. طمانینه نفس، سکونت خاطر، استراحت قلب که روح سعادت دو دنیاست با محبت دنیا حاصل نمى گردد; عطوفت، رحمت، مواصلت، مودت، محبت حقیقى با محبت دنیا مغایرت دارد. [ خمینى آداب الصلوة: 49[ یکى دیگر از زیانهاى حب دنیا این است که به هنگام مرگ به دلیل انس و علاقه
شدید به زندگى، غضبناک بر خدا وارد مى گردد زیرا او را عامل جدایى میان او و مطلوبات و محبوبانش مى پندارد و چقدر وحشتناک است که انسان نسبت به ولى نعمت خود خشمگین و غضبناک باشد. نتیجه محبت به دنیا را مى توان در چهار بند زیر خلاصه نمود: 1( انسان را از مردن خائف مى کند (زیرا دل بریدن از تعلقات دشوار است) . 2( انسان را از ریاضات شرعیه و عبادات و مناسک باز مى دارد. 3( جنبه طبیعى انسان را تقویت مى نماید. 4( اراده انسان را تضعیف مى کند[ خمینى 125 - 124 :1377[. محبت نوع دوم، محبت الهى است که از دیدگاه امام چنین محبتى به پاکان و خالصان ارزانى مى شود. کسانى که افق نگاه خود را از طبیعت محسوس برکنده و محبوب را در عمق جان خود حس کرده اند. متعلق محبت اینان امور مجرد و جلوه هاى متعالى محبوب است، چنین محبى به سایه و جلوه محبوب دلخوش است و در هر پدیده اى محبوب خود را حاضر و ناظر مى بیند. (21) و قبل از شنیدن هر صدایى صداى معشوق خود را مى شنود. هرگز امور محسوس و زودگذر او را به سوى خود نمى کشند و از محبت به آنها دریغ ندارد. آنها را چون سایه و مظهر محبوبند، دوست مى دارد. محبت چنین محبى، خداگونه است. هرگز
از انسانها کینه به دل نمى گیرد و بدیهاى آنها را به خوبى پاسخ مى گوید زیرا از محبوب خود آموخته است بدى را با خوبى پاسخ گفتن کار محبان و کریمان است. سایه محبوب، آرام بخش دل غمدیده چنین محبى است: «آرام ما به سایه سرو روان ماست» [خمینى 55 :1374[. چنین عاشقى هرگز از عذاب دوزخ نیز نمى نالد بلکه فراق محبوب را جانکاه مى بیند (22) و حتى جفاى محبوب را چون لطفش به جان مى خرد. «هر جفا از تو به من رفت به نت بخرم» . و صریح مى گوید: گر کشى یا بنوازى اى دوست عاشقم، یار وفادار توام [خمینى 135 :1374[ چنین محبى از همه نعمتهاى دنیوى و اخروى فقط دیدار یار را طلب مى کند و مى گوید: با مدعى بگو که تو و جنت النعیم دیدار یار حاصل سر نهان ماست [خمینى 55 :1374[ همین دیدار محبوب او را مست و از خود بیخود مى کند و مى گوید: تا روى تو را دیدم و دیوانه شدم از هستى و هرچه هست بیگانه شدم بیخود شدم از خویشتن و خویشیها تا مست ز یک جرعه پیمانه شدم [خمینى 230 :1374[ و باز تشنه تر شده و مى گوید که طالب دیدار و شنیدن کلام توام، با من سخن بگوى و از من دلسوخته که بیمار عشق توام عیادت
کن: عاشقى سر به گریبانم من مستم و مرده دیدار توام بر سر بستر من پابگذار من دل سوخته بیمار توام عشوه کن، ناز نما، لب بگشا جان من، عاشق گفتار توام [خمینى 135 :1374[ چنین عاشقى کمال خود را در فنا و بریدن از دنیا مى داند با متخلق شدن به اوصاف محبوب به رنگ او درمى آید فنا را قبله بقا ساخته تا به معشوق حقیقى خویش نائل گردد. به همین دلیل از محبوب، فناى خویش را طلب مى کند: از آن مى ریز در جامم که جانم را فنا سازد برون سازد ز هستى هسته نیرنگ و دامم را از آن مى ده که جانم را ز قید خود رها سازد به خود گیرد زمامم را فرو ریزد مقامم را [خمینى 40 :1374[ اگرچه او در آغاز به قرب و وصال محبوب مى اندیشد ولى چون به مرتبه کمال رسد معنى بر او غالب مى گردد. فداکارى، ایثار بر خویشتن بینى چیره مى گردد. چنین انسانى از «من» و «ما» فراتر رفته در بحر احدیت غوطه ور مى شود نه از عذاب و فراق محبوب بیمناک است نه به نعیم جنت دلخوش، نه خوف مى شناسد نه با رجاء آشناست زیرا این دو به زمان ماضى و مستقبل تعلق دارند و او در دریایى غوطه ور است که در آنجا
زمان دخالت ندارند در حقیقت نه متنعم بود به صبح وصال و نه متالم شود به شام فراق با خالق خود به گفتگو مى نشیند و مى گوید: اگر از دنیا و متعلقات آن گذشته ام اینک فاش مى گویم که به فرشتگان و قصرهاى بهشتى تو نیز چشمداشتى ندارم. مده از حور و قصورم خبرى جز رخ دوست نظر سوى کسى نیست مرا [خمینى 41 :1374[ یا به گفته حافظ: سایه طوبى و دلجویى حور و لب حوض به هواى سر کوى تو برفت از یادم [غزل 317[ چنین محبى از مرتبه اطمینان و عرفان به مرتبه شهود و عیان راه یافته و حضرت حق با تجلى فعلى خود - متناسب با مرتبه سالک - به سر قلب او تجلى مى کند و او حضور محبوب حقیقى را حس مى کند و محبت او الهى مى شود[ خمینى 22 :1376[.
از آنجا که خدا نهاد همه موجودات را به عشق خود مخمر ساخته است، همه آنان با جذبه الهى متوجه کمال مطلق و عاشق جمیل على الاطلاقند و براى هر یک از فطریات آنان نورى است که به واسطه آن طریق وصول به مقصد خود را در مى یابند. حضرت امام این واسطه ها را نار و نور تعبیر مى کنند و یکى را «براق عروج» و دیگرى
را «رفرف وصول» مى دانند و بر این باورند که ممکن است رفرف و براق حضرت ختمى مرتبت، لطیفه این حقیقت و صورت متمثله آن باشد که از باطن این عالم نازل شده است. هر موجودى به لحاظ تعین و ماهیتش حجابى ظلمانى و به حسب وجود و حقیقتش حجابى نورانى دارد و خداوند با اسم مبارک «هادى» به نار و نور مشتاقان را از حجب ظلمانیه و انیات نورانیه نجات بخشیده و در جوار خود جاى مى دهد [خمینى آداب الصلوة: 288[. سپس مى فرمایند هدایت داراى ده مرتبه است (23) که به حسب سیر سایرین و مراتب سلوک سالکین تفاوت پیدا مى کند و هر کدام دو طرف افراط و تفریط یا علو و تقصیر دارند. در تبیین این مراتب، رستگارى در پرتو نور محبت از درجات عالى هدایت محسوب شده است. پس از آن، هدایت به نور ولایت و سپس تجرید و توحید قرار دارد، که آخرین سیر سالک الى الله است. [خمینى آداب الصلوة: 292 - 289[. نقش آفرینى محبت تا بدان حد است که قطره را به دریا و ذره را به آفتاب مى پیوندد. ذره اى نیست که از لطف تو هامون نبود قطره اى نیست که از مهر تو دریا نشود [خمینى 112 :1374[ پس عشق بهترین هدایتگر انسان بلکه کل
موجودات به سوى کمال لایقشان است و امام تا آن حد به معجزه عشق ایمان داشت: خواست از فردوس بیرونم کند خوارم کند عشق پیدا گشت و از ملک و ملک پران نمود [خمینى 115 :1374[ از این رو «جرعه گیران از خود بى خبر» فانیان به حق رسیده، عاشقان به جوار محبوب راه یافته بهترین هادیان طریقند (24) [ خمینى 40 :1374[ و انسان را از دریاى عدم به اقیانوس وجود رهنمون مى سازند; این هادیان، دل از کف دادگانى اند که با نار عشق به فنا راه یافته اند. زیرا اینان مظهر تام و تمام جمیع اسماى الهى اند از وجهه ربوبیشان با عالم قدس ارتباط و بر کل کائنات اشراف دارند و خداگونه در پى هدایت انسانهایند و از جنبه جسمانیشان با انسانها مرتبطند و فیض و نور الهى را به آنان مى رسانند. پس محبت مهمترین واسطه اى است که انسان را از هر گونه کثرت طلبى و شرک رها مى سازد و به توحید رهنمون مى شود. شاید قنطره بودن عشق مجازى همین باشد که انسان دل برکندن از غیر محبوب را اول در مرحله حس تجربه مى کند، از فردیت خود رها مى شود و از دغدغه و تشتت خاطر به در مى آید و فقط به معشوق مى اندیشد. خودخواهى فداى محبوب طلبى مى شود. از این جهت براى چنین عاشقى با چنین
تجربه اى شناخت محبوب حقیقى خود امکان پذیرتر مى شود و مى تواند خواسته هاى او را بر خواسته هاى خود ترجیح دهد. چنین محبى به مقام تسلیم و استغراق در محبوب مى رسد و رابطه عاشقانه میان خود و خداى خویش را حس مى کند. چنین انسانى جلوه گاه لاهوت در ناسوت است و مظهر ربوبیت حضرت حق در لباس بشریت، همواره خدا را سپاس مى گوید: بنده عشق مسیحا دم آن دلدارم که به یمن قدمش هستى من دود نمود [خمینى 114 :1374[
عبادت در لغت به معناى غایت خضوع و تذلل است و چون نهایت مرتبه خضوع است، مى باید در مورد کسى تحقق یابد که اعلى مرتبه وجود و بالاترین مرتبه انعام و احسان را داراست. از این جهت عبادت جز در مورد حق تعالى شرک محسوب مى شود[ خمینى آداب الصلوة: 284[. امام عبادت را ثناى معبود[ خمینى 434 :1375[ مى نامند و دعا را فراخواندن محبوب و عملى عاشقانه توصیف مى کنند، زیرا عاشق به دنبال بهانه است تا محبوب خود را بخواند و با او لب به سخن بگشاید و در برابر او اظهار تضرع و تخشع کند بخصوص اگر محبوب، خود چنین خواسته باشد بدیهى است اینگونه عبادت به مراتب معرفت و درجه سلوک سالکان مرتبط مى شود. محیى الدین در فص شیثى به انواع دعاها اشاره مى کند و
چون مى توان در انواع دعا میان آراى امام و نظریات شیخ، سنجش و مقایسه اى داشت نخست نظریات محیى الدین را در این باب ذکر کرده و سپس به انواع دعا از دیدگاه امام مى پردازیم. محیى الدین در ابتدا درخواست کنندگان را دو گروه مى نامد و مى نویسد: دسته اول کسانى اند که استعجال طبیعى، آنان را به دعا فرامى خواند ولى دسته دوم از روى احتیاط، خداى خود را مى خوانند و بر این باورند که برخى از مقدرات آنها با سؤال و درخواست داده خواهد شد، اینان از حقیقت امر و سر قدر آگاه نیستند - چنین دریافتى از پیچیده ترین معرفتهاست - و معتقدند اگر از برخوردارى نعمتى محروم بودند هرگز سؤال و درخواست آن را نداشتند. شیخ این دسته را نیز به دو گروه قابل تقسیم مى داند کسانى که زمان خواستارى خود و استجابت آن را مى شناسند و از روى شناخت استعداد و پذیرفتارى حال خود دست به دعا مى گشایند و دسته دیگرى که صرفا به دلیل امتثال امر محبوب دعا مى کنند و اینان در نظر شیخ بندگان محض حضرت حقند. در جاى مناسب لب به دعا باز مى کنند و در جاى دیگرى سکوت را ترجیح
مى دهند. والسائلون صنفان، صنف بعثه على السؤال الاستعجال الطبیعى فان الانسان خلق عجولا. والصنف الآخر بعثه على السؤال لما علم ان ثم امورا عند الله قد سبق العلم بانها لاتنال الا بعد السوال. . . فسؤاله احتیاط لما هو الامر علیه من الامکان: و هو لایعلم ما فى علم الله و لا ما یعطیه استعداده فى القبول، لانه من اغمض المعلومات الوقوف فى کل زمان فرد على استعداد الشخص فى ذلک الزمان. و لولا ما اعطاء الاستعداد السؤال ما سال. فغایة اهل الحضور الذین لایعلمون مثل هذا. . . فانهم لحضورهم یعلمون ما اعطاهم الحق فى ذلک الزمان و انهم ماقبلوه الا بالاستعداد و هم صنفان: صنف یعلمون من قبولهم استعدادهم، و صنف یعلمون من استعدادهم مایقبلونه. . . و من هذا الصنف من یسال لا للاستعجال و لا للامکان، و انما یسال امتثالا لامر الله. . . فهو العبد المحض. [ ابن عربى 1400 فص شیثى: 59[ امام در بیان دعا و انواع آن مى نویسد: عموم مردم خدا را مى خوانند و این فراخوانى از روى شتابزدگى است و از بیم آنکه مبادا به اهداف خود نرسند در دعا شتابزده عمل مى کنند و چون نگران نرسیدن به مقصد و از دست دادن خواسته هاى دنیایى خویشتنند از طمانینه قلب بى بهره اند
از این رو در همه کارهاى خویش حتى در خواندن خداى خود عجولند و بدون فوت وقت خواسته خود را خواستارند و این دعاى عامه مردم است. اما یک نوع دیگر از دعا، دعاى صاحبان حکمت است. اینان نیز به هنگام خواندن خداى خود بر این باورند که مجارى امور به دست قدرتمند حضرت حق است، خود و افعال و حرکت و سکون خو را از او مى دانند و معتقدند دعا در جریان امور دخالت داشته و برخى از قضاهاى الهى وابسته به دعاست. به همین دلیل دعا را واسطه رسیدن مطلوب و مقصود خویش مى دانند. بالاخره به دعاى اصحاب معارف و محبان الهى اشاره مى کنند و مى نویسند که: اینان نداى «ادعونى» محبوب را امتثال مى کنند زیرا هیچ گونه خواسته اى جز خواسته محبوب ندارند، وابستگانى هستند که از خود به در آمده و آنچه را جانان پسندد خواهانند. دعاى اینان گفتگو با محبوب در خلوت خویش است. هرگز لذت گفتگوى با محبوب و ذکر و فکر او را وسیله اجابت خواسته هاى خود نمى دانند و محبوب مطلق را فداى حاجات خویش نمى کنند و این امر را بزرگترین خطا مى دانند. اینان از دعا، انس با حق تعالى را طلب مى کنند و هرچه مى خواهند براى آن است که باب مراوده با دوست باز شود و بر این باورند
که «در دل دوست به هر حیله رهى باید کرد» . امام به گوشه اى از دعاى عاشق واصل حضرت على (ع) به هنگام گفتگو با محبوب اشاره مى کنند که بیان کننده خوف ایشان از فراق محبوب است نه از عذاب و سوزش آتش «فهبنى یا الهى و سیدى و مولاى و ربى صبرت على عذابک فکیف اصبر على فراقک» [ دعاى کمیل]. عارف عاشق و عاشقان جمال ازلى، بهشت را نیز چون دار کرامت است، خواهانند و این حاصل معرفت تام و تمامى است که نسبت به محبوب دارند. اما با این حال خود را از تصرفات نفس مصون نمى دانند، از این رو در مقام دعا مى گویند: پروردگارا! حجاب خودخواهى و خودبینى، ما را از وصول به بارگاه تو بازداشته و دل ما را از محبوب مطلق منصرف نموده، تو خود این حجاب را به دست قدرت خود بردار. بینى و بینک انى یناز عنى فارفع بلطفک انیى من البین (25) [حلاج 90 :1378[ امام معتقدند که وصال به محبوب مطلق غایت آمال اولیا و منتهاى آرزوى اصحاب معرفت و ارباب قلوب بلکه قرة العین سید رسل است[ خمینى آداب الصلوة: 5[ و نماز را واسطه چنین اتصالى مى دانند و طبیعى است قبله چنین عابدى ابروى محبوب باشد. ابروى تو قبله نمازم باشد
یاد تو گره گشاى رازم باشد [خمینى 204 :1374[ پس نماز، بیان نیازمندى سالکى است که در سلوک و الى الله است. امام اهمیت نماز را در عبادات همانند مقام انسان کامل در میان موجودات مى دانند که هم کاملترین و هم واسطه فیض و استکمال موجودات مى باشد [خمینى آداب الصلوة: 45[ از منظر ایشان در نماز، حقیقت تواضع و تخشع ظهور مى یابد و انسانى که از خود هجرت کرده و طالب لقاى محبوب است به آرزوى خود دست مى یازد. از این رو نماز را «معراج المؤمن» مى خوانند که نبى اکرم (ص) قرةالعین خود را در صلات دانسته اند. به تعبیر امام اگر عاشقى به انس قلبى با محبوب نائل آید در همین دنیا از لذت دیدار و لقاى محبوب بهره مند مى شود[ خمینى آداب الصلوة: 14 1374[. و همچنین مى افزایند چنین امرى تحقق نمى یابد مگر به مدد عبادت و چون این دیدار میسر شد; محبوب، مشهود مى گردد و چنین مشاهده اى محب را به یقین و اطمینان مى رساند [خمینى آداب الصلوة: 65[. در پى چنین طمانینه اى است که مراوده با حضرت محبوب ممکن مى گردد [خمینى 74 :1374[. و بدین جهت است که شهید و جهادگر راه خدا به مقام معاشقه با محبوب نائل مى آید (26) [ خمینى آداب الصلوة: 86 [و در جوار محبوب متنعم
مى گردد. شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادى وصولشان عند ربهم یرزقونند. (27) چنین نمازگزارى، عاشقى مى شود که عبادت محبوب مطلق و مناجات با او را تکلیف نمى داند و لذت چنین کارى را با تمام هستى معاوضه نخواهد کرد[ خمینى 63 :1376[. عبادت چنین عاشقى، از روى شوق و محبت انجام مى گیرد و پیامبر اکرم (ص) به برترى این دسته از مردم چنین اشاره مى کنند که «افضل الناس من عشق العبادة فعانقها و احبها بقلبه» . (28) از دیدگاه امام قلوبى که مملو از عشق به حضرت حقند و شوق و جذبه بر آنان غلبه دارد با قدم عشق در محضر انس حضرت محبوب وارد مى شوند و به تعبیر اهل معرفت این همان جذبه غیبیه و ظهور به صفت لطف الهى است که گهگاه بر اولیاى کمل تعلق مى گیرد و اینان اگر به نماز مى ایستند با همان جذبه غیبیه تا آخر نماز خود را در محضر محبوب حس مى کنند و با او معاشقه دارند. در حدیث آمده که شوق پیامبر اکرم به هنگام نماز فزونى مى گرفت و منظور حضرتش از گفتن «ارحنا یا بلال» نیز بیان همان شوق و اشتیاق است[ خمینى آداب الصلوة: 123[. اما بر قلوبى که خوف از محبوب حاکم است، جذبه قهاریت غلبه مى کند و آنها
را از خود بیخود مى سازد، خوف و خشیت دلهاى آنان را ذوب مى نماید. در این حالت است که فهم قصور ذاتى و عجز و ناتوانى، آنان را از همه چیز باز مى دارد[ خمینى آداب الصلوة: 122[ و متصف به دو صفت ظلومیت و جهولیت مى شود، ظلومیت به تعبیر امام رسیدن به مقام «لامقامى» و محو ساختن همه تعینات است و جهولیت نیز که رسیدن به مقام فناى از فناست به دنبال آن حاصل مى گردد. در این حالت است که لب به سخن مى گشاید و مى سراید: تو دعاى منى تو ذکر منى ذکر و فکر و دعا نمى خواهم [خمینى 160 :1374[ چنین انسانى به مرحله اى از معرفت نائل مى شود که پس از مشاهده محبوب به مرحله فنا راه یافته، دیگر خود و عبادت و ذکر خود را نیز نمى بیند. در مکتب چنین وارستگانى، دعا و ذکر در مقام شهود و وصال جایگاه ندارد; چنین عاشقى به دنبال قبله براى اعمال عبادى خویش نمى گردد و مى گوید: هر طرف رو کنم تویى قبله قبله، قبله نما نمى خواهم همه آفاق روشن از رخ توست ظاهرى، جاى پا نمى خواهم [خمینى 160 :1374 [ زمان وصال چنین عاشقانى شب است و «لیلة القدر» را به همین جهت نامگذارى کرده اند; [خمینى آداب الصلوة: 239 [اما محب الهى، این قدرت را دارد
که روز و شب را در خود محقق سازد و جامع ضدین شود. مگر نه آنکه عرفا قوس نزول را به اعتبارى «لیلة القدر محمدى» و قوس صعود را «یوم القیمة احمدى» خوانده و هر دو قوس را همان «حقیقت محمدیه» و فیض اقدس و منبسط نامیده اند. در نگاه وحدت بین آنان عالم، بیش از یک شب و روز آن هم شب قدر و روز قیامت نیست و امام از این هم فراتر رفته و بر این باورند که اگر کسى به درک چنین حقیقتى نائل آید همیشه در «لیلة القدر» و «یوم القیمه» است و جامع هر دو منزلت مى باشد[ خمینى 62 :1376[.
عشق موهبتى است الهى که همه موجودات به تناسب مرتبه وجودى خویش از آن بهره مندند، (29) [خمینى 240 :1373[ «ذره اى نیست در عالم که در آن عشقى نیست» [ خمینى 65 :1374[. همه کائنات محبند و به دنبال محبوب خود در حرکت و چنانچه در بخشهاى دیگر متذکر شدیم حرکت کلى نظام هستى، حرکت حبیه است (30) [ابن عربى 1400 فص موسوى: 203[ هرچند در برخى از انسانها این محبت از مسیر اصلى خود منحرف شده و متعلق حقیقى حبت خود را نشناخته و آن را در طبیعت و موجودات مقید جستجو مى کنند. ما در این بخش از
شیفتگانى سخن مى گوییم که آگاهانه به محبوب خود عشق ورزیده و دل در گرو او نهاده و در پى او روانند. عشق چون آتشى به جانشان افتاده و از نقص، کدورت، خودبینى و خودخواهى پاک و پیراسته شان کرده است، منظور نظر این محبان تنها محبوب و خواسته هاى اوست و چون هرچه دارند به پاى محبوب مى ریزند; معبود آنان نیز در عوض، حیاتى جاویدان و پرفروغ به آنان ارزانى مى دارد و اینان به برکت عشق پاک و پیراسته خود سفرى زیبا و پر معنا از عالم «لا» (نفى خود و انیت خود و هرگونه شرک) آغاز کرده و تا به آستانه «الا الله» پیش مى روند و به بارگاه محبوب راه مى یابند و حقیقت کریمه شریفه «لا اله الا الله» را تجربه مى کنند. این عاشقان شیفته جمال محبوب، با اختیار و اراده، فناى خویشتن را در حق طلب مى کنند و بر این باورند که با رفع موانع و ایجاد مقتضى باید به پیشگاه او بار یابند و این مهم جز با زهد و ریاضت و تزکیه و تهذیب حاصل شدنى نیست. به همین جهت محب، وارسته از خود گذشته اى است که جز به محبوب و خواسته هاى او توجه ندارد، از دیدگاه او دنیا و آنچه در آن است در حکم معبرى است که
باید از آن عبور کند تا به لقا و دیدار محبوب دست یازد. محب، حکیمى است که عالى را در پاى دانى قربانى نمى کند و محب انسان کاملى است که تخلق به اخلاق الهى را هدف اصلى خود دانسته و به دنبال مظهریت تام و تمام حضرت ربوبى است، چنین عارفى به عنوان واسطه فیض و استکمال موجودات، مهربانانه به همه کائنات عشق مى ورزد و جمال محبوب را در همگان تماشا مى کند، مقامات عالى عرفانى را یکى بعد از دیگرى پشت سر مى گذارد تا به مقام فنا و استغراق در محبوب برسد. از برکت عشق، از فردیت خود رها مى شود و به کل هستى متصل. این انسان از منظر امام انسان کامل یا ولى مطلق است که واسطة العقد و مجراى فیض و حلقه پیوند خدا و خلق و دستگیر و راهبر مردمان است، جمال و جلال الهى در او تجلى یافته و از وجهه ربوبى به عالم قدس پیوسته و بر کل کائنات اشراف و احاطه دارد و از جنبه جسمانى نیز با پدیده هاى نظام آفرینش مرتبط است و فیوض الهى را به آنان مى رساند. بر چنین انسانى دریچه اى از حقایق هستى گشوده شده و او جلوه گاه لاهوت در ناسوت مى شود، صاحب سر الهى و نماینده خدا در زمین مى گردد: چنین مجذوبانى
که عاشق و دلباخته حسن ازلند و از جام محبت سرمست و از پیمانه الست بیخودند، از هر دو جهان رسته و چشم از اقالیم وجود بسته و به عز قدس جمال الله پیوسته اند، براى آنها دوام حضور است و لحظه اى از ذکر و فکر و مشاهدت و مراقبت مهجور نیستند[ خمینى آداب الصلوة: 108[. امام، عنوان محب حقیقى را به کسى اطلاق مى کنند که نداى محبوب «فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوى» (31) [طه: 12 [ را پیوسته در گوش دارد و مى داند وادى عشق، وادى مخلصان و مقدسان است و با دلبستگى به غیر، ناسازگار «هان اگر خیال ورود در وادى عشق و محبت - که وادى مقدسین و مخلصین است - دارى با محبت دیگران نتوان در آن قدم نهاد» [ خمینى 255 :1377 [زیرا: عاشقانند در آن خانه همه بى سر و پا سروپایى اگرت هست در آن پانگذار یا: گر ندارى سر عشاق و ندانى ره عشق سر خود گیر و ره عشق به رهوار سپار [خمینى 124 :1374[ محب حقیقى حجابها را دریده و بر سر راه خود هیچ گونه مانع ملکى و ملکوتى نمى بیند و تنها به سرنهادن در آستان محبوب مى اندیشد: عاشق روى تو حسرت زده اندر طلب است سرنهادن به سر کوى تو فتواى من
است [خمینى 59 :1374[ این دوستدار خدا از دیدگاه امام، انسان کاملى است که سر سلسله کلیدهاى خزاین الهى و گنجینه هاى پنهانى است عین ثابت او با اعیان همه موجودات معیت قیومى دارد «فالعین الثابت للانسان الکامل اول ظهور فى نشاة الاعیان الثابته و مفتاح مفاتیح سایر الخزائن الالهیه و الکنوز المخفیه الربانیه بواسطة الحب الذاتى فى الحضرة الالوهیه. [ خمینى 30 :1372[. «فهى مع کل الاعیان معیة قیومیة» [ خمینى 35 :1372[. استغراق در بحر کمال حضرت حق و فنا در ذات مقدسش جز به طفیل و تبعیت از او که عالم بالله و عارف به معارف الهیه است براى هیچ کس امکان پذیر نیست[ خمینى 418 :1375[ و هیچ فردى اجازه تصرف در زمین بدون اذن و امر او را ندارد[ خمینى آداب الصلوة: 107[ چنین کسى ولى امر و مالک جمیع ممالک وجود و مدارج غیب و شهود است. این عاشق حقیقى واسطه میان حق و خلق است، رابط میان حضرت وحدت محض و ساحت کثرت تفصیلى است بلکه هم واسطه در اصل وجود است «رحمت رحمانیه» و هم تکمیل و تکامل موجود که آنها را به کمال لایقشان مى رساند - رحمت رحیمیه - امام از این هم فراتر رفته و بر این باورند که اینان خود اسم اعظم الهى اند و
دو نام رحمن و رحیم تابع این اسم اعظم است و به وسیله اینان دایره وجود آغاز و پایان مى پذیرد. «فبهم یتم دائرة الوجود و یظهر الغیب و الشهود و یجرى بالفیض فى النزول و الصعود» [ خمینى 178 :1372[. براى اینان نه کثرت حجاب وحدت است و نه وحدت حجاب کثرت. «فهم فى اعلى مرتبة التوحید و التقدیس و اجل مقامات التکثیر و لم یکن التکثیر حجابا لهم عن التوحید و لاالتوحید عن التکثیر لقوة سلوکهم» [ خمینى 111 :1372[. اینان ره یافتگانى اند که فانى در محبوب و همواره به تذلل و عبودیت سرافراز تا آنجا که نفس خود را از هر تعلقى آزاد و پاک و پیراسته کرده اند و حتى وقتى فرشته وحى به دیدارشان مى آید ابراهیم وار در پاسخ به سؤال او که مى پرسد آیا نیازى دارد؟ مى گویند[ خمینى 127 :1377[ «الیک فلا» [ مجلسى 1362 ج 38 :1 [زیرا این دسته از عاشقان از جام محبت دوست نوشیده و از آب زندگانى وصال او به زندگى رسیده اند هر دو عالم را لایق دشمن دانند. آن شقایق عاشق است و التفات یار دیده روى از این رو نیم دارد سرخ و نیمى ارغوانى [خمینى 264 :1374[ چنین دلباختگانى مورد توجه حضرت محبوبند: برخیز مطربا که طرب آرزوى ماست چشم خراب
یار وفادار سوى ماست [خمینى 56 :1374[ اینان به مرحله اى در عشق مى رسند که اعمال خود را ناچیز و در خور مقام محبوب نمى پندارند و مى گویند: هرکسى از گنهش پوزش و بخشش طلبد دوست در طاعت من غافر و تواب من است [خمینى 57 :1374[ این شیفتگان مجذوب محضند و به همه کائنات از آن جهت که آفریده محبوبند دل مى بندند و اگرچه از تماشاى زیباییهاى عالم به نشاط مى آیند و زشتیهاى عالم طبیعت خاطرشان را مکدر مى سازد که حدیث «لیغان على قلبى» حضرت خاتم (ص) مؤید همین گفتار است، [ خمینى 127 :1377[ اما به هر حال انسان عاشق، جمال محبوب را در همه آیینه ها تماشا مى کند و نگاه استقلالى اش متوجه به محبوب است. او مجذوب مطلقى است که به هیچ چیز و هیچ کس جز حضرت معبود نمى اندیشد، عالمى فراتر از دیگران دارد، لذت و الم، نعمت و نقمت، رحمت و زحمت، وصل و هجر از دیدگاه او با همه تشخصش یکسان است. گر دور کنى یا بپذیرى ما را در کوى غم تو پایداریم همه [خمینى 240 :1374[ چنین عاشقى برخلاف عابد براى حضور در محضر محبوب جز یاد روى و موى محبوب آدابى نمى شناسد و در پى ترتیب مقدمات و رعایت آداب و عادات نیست[ خمینى 11
:1376[. او تب و تاب و راز و رمز عشق را در تاب گیسوى یار مى بیند. اهل دل را به نیایش اگر آدابى هست یاد دیدار رخ و موى تو آداب من است و یا: خم ابروى کجت قبله محراب من است تاب گیسوى تو خود راز تب و تاب من است [خمینى 57 :1374[ امام محب حقیقى و شیفته راستین را ائمه هدى مى دانند و در برترى چنین انسانهاى کاملى که از افقى والاتر به هستى مى نگرد، مى نویسند این فضیلت و برترى تنها برترى اعتبارى و تشریفاتى نیست بلکه برترى وجودى و کمالى است که احاطه تام و تمام و سلطنت و چیرگى بر همگان دارد و به تعبیر محیى الدین انسان کامل انسان العین عالم وجود است. «والکلمة الفاصلة الجامعه، قیام العالم بوجوده، فهو من العالم کفص الخاتم من الخاتم. . . و سماه من اجل هذا، لانه تعالى الحافظ به خلقه کما یحفظ الختم الخزائن، فمادام ختم الملک علیه لایجسر احد على فتحها الا باذنه فاستخلفه فى حفظ الملک فلایزال العالم محفوظا مادام فیه هذا الانسان الکامل» [ ابن عربى 1400 فص آدمى: 50[. از نظر امام نیز عالم غیب و شهادت در گرو این انسان کامل است و حتى معاد همه موجودات به واسطه او انجام مى گیرد[ خمینى
آداب الصلوة: 131[ که «کما بداکم [ اعراف: 29[ و «بکم فتح الله و بکم یختم الله» (33) [ ابن بابویه ج 272 :2; زیارت جامعه کبیره ]حضرت امام (س) جمله شگفت انگیزى راجع به دلباختگان و به وحدت رسیدگان دارند و آن اینکه: «و جاء لهم فى هذا العالم الکتاب من الله العزیز الذى اخبر عنه رسول الله (ص) على ما نقل. . . من الحى القیوم الذى لایموت الى الحى القیوم الذى لایموت و اما بعد فانى اقول للشىء کن فیکون و قد جعلتک تقول للشىء کن فیکون» (34) [ خمینى 111 :1372[. و به تعبیر حاج ملاهادى سبزوارى: نه همین اهل زمین را همه باب اللهیم نه فلک در دورانند به دور سر ما
وقتى سخن از محبت مى رود مثلثى تصور مى شود که دو راس دیگرش محب و محبوب است و چون محبت جز به محبوب تعلق نمى گیرد و کسى جز محب شناساى این موهبت الهى نخواهد بود; براى درک هرچه بیشتر و تمامتر آن، شناخت محب و محبوب ضرورى مى نماید لذا در بخش پایانى این نوشتار به تفسیر و تبیین محبوب در نظر ایشان مى پردازم. امام راز خلقت و عامل پیدایى جهان هستى را بر مبناى حب ذاتى حضرت حق تفسیر و تبیین نموده و علم و
حب را از صفات حقیقى ذات اضافه (35) مى دانند و بر این باورند همان گونه که علم را معلومى لازم است، حب را محبوبى و همان گونه که معلوم عبارت از چیزى است که علم به آن تعلق مى یابد نه به علم به معلوم، در اینجا نیز محبوب عبارت است از آن چیزى که متعلق محبت باشد نه متعلق حب محب «المحبوب ما تعلق به الحب لاما تعلق بحبه المحب» [ خمینى 106 - 105 :1362[ امام محبوب را کنز مخفى - ذات حضرت حق مى دانند و از آنجا که در این ساحت حب و محب و محبوب یگانه اند خدا خود عاشق به ذات و فاعل بالحب است[ خمینى 47 :1362[ و خواستار و ظهوربخش کمالات و جلوات ذاتى خود مى باشد. پس در این نگاه محبوب حقیقتى عام و گسترده است که در همه پدیده ها و در تمام شئون هستى جارى و سارى است و با به جلوه در آمدن نظام هستى متحقق مى شود امام این نکته را در قالب شعر این چنین بیان مى دارند: سر است و هر آنچه هست اندر دو جهان از جلوه نور روى او فاش بود [خمینى 213 :1374[ و این مضمونى است که حافظ نیز به آن اشاره کرده: این همه عکس مى و نقش مخالف که نمود یک
فروغ رخ ساقى است که در جام افتاد بدین سان نظام آفرینش سایه و مظهر آن حقیقتند و رابطه اى عاشقانه میان آنان حکمفرماست و این مطلبى است که در مصباح الهدایه امام تحت عنوان خلافت و ولایت مى خوانیم: خلافتى که به انسان ارزانى شده و درباره قدر و منزلت آن سخن بسیار رفته است «حقیقت ولایت» ] 74 :1372[ است حقیقتى که به معناى قرب، تصرف، نیابت، محبوبیت است همه و همه تعابیرى از همان حقیقت سارى در موجودات است که دیگر مراتب وجود ظل و سایه اویند و به تعبیر شاعرانه: کیهان طلایه دارت و خورشید سایه ات گیسوى حور خیمه ناز تو را طناب [خمینى 47 :1374[ در این نگاه، «غایت آمال و نهایت حرکات و منتهاى اشتیاقات و مرجع موجودات و معشوق کائنات و محبوب عشاق و مطلوب مجذوبین، ذات مقدس است[ خمینى 91 :1376[. عالم و جاهل و زاهد همه شیداى تواند این نه تنها رقم سر سویداى من است [خمینى 59 :1374[ اما همه انسانها توان درک این حقیقت و شناخت محبوب سارى در هستى یا هستى به جلوه در آمده را ندارند و امام این عدم آگاهى را در حجاب فطرت جستجو مى کنند. از این رو طالب حقیقت را فرامى خوانند که با قدم معرفت به خرق حجب بپردازد [خمینى 91 :1376[
تا بدین طریق محبوب فطرت که مطلق و تام است، شناخته شود [خمینى 81 :1377[. در این نگاه متعلق عشق، امور محدود و جزئى نیست بلکه عشقى که در نهاد بشر سرشته شده است از محدودیت گریزان است و آگاهى به این مطلب، مقدمه محبت مى شود پس محبت ریشه در آگاهى دارد و درخت آگاهى میوه اى به نام محبت به بار مى آورد. پس اگر محبوب پرده نشینى است که از فرط ظهور پنهان است: اى خوب رخ که پرده نشینى و بى حجاب اى صد هزار جلوه گر و باز در نقاب [خمینى 47 :1374[ یا من هو اختفى لفرط نوره الظاهر الباطن فى ظهوره [سبزوارى 5 :1376[ ولى باید دانست مستورى و پنهان بودن او به مراتب وجود انسان مرتبط مى شود و انسان طالب با خودآگاهى مى تواند حقیقت گمشده و پنهان آشکار خود را ببیند. عیب از ماست اگر دوست زما مستور است دیده بگشاى که بینى همه عالم طور است [خمینى 52 :1374[ والا معشوق همواره در دیده و دل عاشق است. از دیده عاشقان نهان کى بودى فرزانه من جدا ز جان کى بودى [خمینى 231 :1374[ گاهى محبوب به دریاى جمال تشبیه مى شود که پیوسته زیبا و خروشان و موج آفرین است [خمینى 40 :1374[. به خود نازیدن شیوه محبوب و طالب
دیدار بودن وصف عاشق دلباخته است. پرده بردار ز رخ چهره گشا ناز بس است عاشق سوخته را دیدن رویت هوس است خوبرویان جهان در نگاه امام در برابر محبوب و جمال مطلق به خسى بر دریاى بیکران تشبیه شده اند [خمینى 53 :1374 [و زلف محبوب که راز کثرت است به دامى مى ماند که عاشق را در خود به بند مى کشد و خال لب محبوب نیز به دانه اى همانند مى شود که محب دلباخته را به خود جذب کرده و او را در وادى کثرات اسیر مى نماید (36) [ خمینى 61 :1374 [ و البته این محبوب آن چنان مطلق است که هیچ دستى جز بر سر خوان او دراز نمى گردد. هیج دستى نشود جز بر سر خوان تو دراز کس نجوید به جهان جز اثر پاى ترا [خمینى 42 :1374[ محبوب محبوب، محبوب است این مطلبى است که صاحبان محبت بر آن اتفاق نظر دارند و امام دریافت این حقیقت را ویژه کسانى مى دانند که از «کاس عشق جرعه اى نوشیده اند» در آن حالت است که هرچه از محبوب برسد از آنجا که محبوب محبوب است، محبوب است: زهر از قبل تو نوشداروست فحش از دهن تو طیبات است [سعدى] امام سپس به داستانى اشاره مى کند که حضرت موسى (ع) از خداى خود مى خواهد که
محبوبترین و عابدترین بنده اش را به او بنمایاند. خداوند او را به قریه اى فرامى خواند، موسى در آنجا برده مفلوک و زمینگیرى را مى یابد، جبرییل عرض مى کند یا کلیم الله این همان فردى است که خواهان دیدارش بودى، موسى باب آزمایش را مى گشاید و به چشمان او اشاره مى کند تا فرو ریزند و چنین مى شود. مرد در مقابل چنین اتفاقى لب به سخن مى گشاید و مى گوید: خداوندا مرا از نعمت چشم برخوردار نمودى تا هر وقت خواستى بازستانى. حضرت موسى (ع) مى گوید: اى بنده خدا من مى توانم حاجت تو را هرچه باشد برآورم، چشمان تو را به تو بازگردانم و دردهاى تو را شفا بخشم، ولى او در جواب مى گوید: هیچ یک از آنان را نمى خواهم زیرا آنچه او براى من مى خواهد نزد من محبوبتر است از چیزى که خود برمى گزینم [خمینى 177 :1377[.
همه پدیده ها، محبوب حضرت عشقند و خداوند با محبت خاص به هدایت آنان مشغول است و در هیچ لحظه اى از نگاه به آن دریغ نمى ورزد; زیرا هدایت در نگاه امام بدون نایت خاص تحقق یافتنى نیست[ خمینى آداب الصلوة: 322[ اما عده اى از این محبت فراگیر و دائمى خدا غافلند از این رو مى توان محبوبین حضرت حق را به دو قسم آگاه و ناآگاه تقسیم کرد و عارفان و آگاهان را
نیز دوگانه دانست: دسته اول، محبوبینى که سفر الى الله را به اتمام رسانده و در مقام جذبه و فنا باقى مى مانند. اینان همان محبوبانى اند که خدا درباره شان مى فرماید «اولیایى تحت قبابى لایعرفهم غیرى» اینان همواره با محبوب خود سرگرمند، هم محبند و هم محبوب. دسته دوم، محبوبینى که پس از اتمام سفر به حالت صحو و هوشیارى بازمى گردند، اینان با تجلى فیض اقدس که بزرگان عرفان سر قدرش مى خوانند براى هدایت محرومان و مشتاقان کوى دوست به خود بازگردانده مى شوند. اینان محبوبینى هستند که به زینت و خلعت نبوت مزین مى شوند، خداگونه به مردمان عشق مى ورزند و کمال و هدایت آنان را خواستارند. این محبوبان با همه عظمتشان شان و جلوه اى از محبوب مطلقند و انسان را به سوى محبوب حقیقى فرامى خوانند و در توصیف چنین محبوبى که دلهاى همه منتظران به یاد او مى تپد. سروده اى دارند که آن را حسن ختام این مقاله قرار مى دهم. حضرت صاحب زمان مشکوة انوار
الهى مالک کون و مکان مرآت ذات لامکانى با بقاء ذات مسعودش همه موجود باقى بى لحاظ اقدسش یکدم همه مخلوق فانى و یا: قدش چو سرو بوستان رخش به رنگ ارغوان بویش چو بوى ضیمران جسمش چو برگ یاسمن چشمش چو چشم آهوان، ابروش مانندکمان آب بقایش در دهان مهرش هویدا از جبین رویش چو روز وصل او، گیتى فروز و دلگشا مویش چو شام هجر من، آشفته و پرتاب و چین با این چنین زیبا صنم، باید به بستان زد قدم جان فارغ از هر رنج و غم دل خاکى از هر مهر و کین والسلام
جامى، عبدالرحمن بن احمد. (1373) . لوایح. تصحیح، مقدمه و توضیحات: یان ریشار. تهران: اساطیر. - حلاج، حسین بن منصور. (1378) . دیوان حلاج. ترجمه و تدوین: لوین ماسینیون. تهران: قصیده. - خمینى، روح الله. (1373) . تفسیر دعاى سحر. ترجمه احمد فهرى. تهران: اطلاعات. - - . (1374) . دیوان امام - سروده هاى حضرت امام خمینى. تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى. - - . (1373) . ره عشق، نامه هاى عارفانه حضرت امام خمینى. تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى. - - . (1376) . سرالصلوة، معراج السالکین و صلوة العارفین. تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى. - - . (1375) . شرح چهل حدیث (اربعین حدیث) . تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى. - - . (1377) . شرح حدیث جنود عقل و جهل. تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى. - - . (1370) . صحیفه نور. مجموعه رهنمودهاى امام خمینى. با مقدمه اى از على خامنه اى. تهیه و تدوین: مرکز مدارک فرهنگى انقلاب اسلامى. تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى. - - . (1362) . طلب و اراده. ترجمه و شرح احمد فهرى. تهران: وزارت فرهنگ و آموزش عالى. انتشارات علمى و فرهنگى. - - . (1372) .
مصباح الهدایة الى الخلافة و الولایة. (با مقدمه آقاى آشتیانى) تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى. - دیلمى، ابوالحسن. عطف الالف المالوف على الام المعطوف. تصحیح ج - ک - قادیه. - سبزوارى، هادى بن مهدى. (بى تا) . دیوان ملاهادى سبزوارى. بى جا: کتابفروشى محمودى. - - . (1376) . شرح المنظومه. قم: مکتب الاعلام الاسلامى. - سعدى، مصلح بن عبدالله. (1366) . کلیات شیخ سعدى. تهران: موسى علمى. - سهروردى، یحیى بن حبشى. (1366) . مونس العشاق. تهران: مولى. - صدرالدین شیرازى، محمد ابراهیم. [ملاصدرا]. (1337) . اسفار اربعة. تهران: انتشارات دانشگاه تهران. 2 ج. - - . (1316) . الحکمة المتعالیة فى اسفار العقلیه الاربعة. تهران: وزارة الثقافه و الارشاد الاسلامى. - فیض کاشانى، محمد بن شاه مرتضى. (1379) . علم الیقین فى اصول الدین. مترجم: حسین استاد ولى. تهران: حکمت. - قشیرى، ابوالقاسم. رساله قشیریه. - کاظمینى. [محقق]. فوائد الاصول. - کلینى، محمد بن یعقوب. )1413 ق. ) . اصول الکافى. بیروت: دارالاضواء. - مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى. (1362) . بحارالانوار. تهران: دارالکتب الاسلامیه.
: 1( مدیر گروه عرفان اسلامى پژوهشکده امام خمینى و انقلاب اسلامى. 2( سهروردى در مونس العشاق، حبة القلب را دانه اى مى داند که باغبان ازل و ابد از انبارخانه
«الارواح جنود مجندة» در باغ ملکوت در چمن «قل الروح من امر ربى» نشانده است و به خودى خود آن را تربیت فرماید که «قلوب العارفین بین اصبعین الرحمن یقلبها کیف یشاء...» و چون مدد آب علم «من الماء کل شىء حى» با نسیم «ان الله فى ایام دهرکم نفحات» از یمن یمین الله بدین حبة القلب برسید صد هزار شاخ و بال روحانى ازو سربرمى زند. پس حبة القلب که آن را کلمه طیبه خوانند، شجره طیبه شود. 3( دیلمى از قول نضر بن شمیل نقل کرده است. 4( قال الحسین بن منصور المعروف بالحلاج: العشق نار نور اول نار و کانت (فى) الازل، تتلون بکل لون و تبدو بکل صفة و یلتهب ذاته بذاته و تشعشع صفاته بصفاته متحقق (لا) یجوز الا جوازا من الازل فى الآباد، ینبوعه من الهویه، متقدس عن الانیته، باطن ظاهر ذاته حقیقة الوجود، و ظاهر باطن صفاته الصورة الکامله بالاستتار المنبئى عن الکلیة بالکمال. [دیلمى: 46[. 5( بزرگان عرفان در تقسیم معرفت قائل به مراحل سه گانه علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین اند. [فیض کاشانى 1379 ج 40 :1[. 6( ما خلقت خلقا هو احب الى منک.» 7( فلولا هذه المحبة ما ظهر العالم فى عینه.» 8( ندیدم چیزى را مگر آنکه خدا را
همراه آن و پیش از آن و در آن دیدم.» [صدرالدین شیرازى 1337 ج 117 :1; فیض کاشانى 1379 ج 49 :1; کلمات مکنونه: 3[. 9( هرچیز به تو رسد از جانب خداست و هر بدى به تو برسد از جانب تو است.» 10( به تعبیر جامى: در ملک فنا منم به استغنا فرد با من دگرى را نرسد صلح و نبرد عاشق خود و معشوق خود و عشق خودم ننشسته ز اغیار به دامانم گرد 11( فحب ظهور الذات و معروفیتها حب الذات لا الاشیاء.» 12( اشاره به حدیث معروف «خلقت الخلق لکى اعرف». 13( کیفیة تعلق الارادة بها کیفیة تعلقها بالنظام الکیانى بنحو التبعیة و الا...». 14( اعلم ان المحبة الالهیة التى بها ظهر الوجود، و هى النسبة الخاصه بین رب الارباب الباعثه لاظهار بنحو التاثر و الافاضه و بنى المربوبین بنحو التاثر و الاستفاضه یختلف حکمها و ظهورها بحسب النشات و القوابل.» 15( بزرگان عرفان به تشبیه و تمثیلهایى پرداخته اند از قبیل: آیینه و شخص ناظر، نفس و بدن، سلسله اعداد که همه از یک حاصل مى شود، سایه و صاحب سایه، نقطه و اشکال هندسى، مرکب و قلم، رنگین کمان که در عین بى رنگى هزار رنگ است، خورشید و شیشه هاى رنگارنگ، آتشگردان، نور و هوا، خورشید و
ستارگان، قطره و جام شراب، قطره و دریا، آهن و آتش، موج و دریا، آب و ظرف، هیولى و صور مختلف و... . 16( اینان در مقام برهان مى گویند، لازمه یا شرط معرفت و محبت، سنخیت است و عشق از سنخیت و هماهنگى دو روح منبعث مى شود و از آنجا که هیچ سنخیتى میان حق و مخلوق وجود ندارد بنابراین رابطه عاشقانه برقرار نخواهد شد. به عبارت دیگر اینان بر این باورند که خداوند با تمام ذات با مخلوقات خود متباین است و هیچ گونه مناسبتى میان آنها موجود نیست تا محبتى متصور شود و باز در لسان دیگر مى گویند محبت نوعى اراده است و به معرفت بستگى دارد و از آنجا که اراده بنده بر چیزى تعلق مى گیرد که اولا از امور ممکنه باشد ثانیا حادث باشد تا تصرف در آن متصور شود و چون خداوند قدیم است، متعلق اراده بنده نتواند بود و تصرف حادث در قدیم امکان پذیر نیست. 17( محیى الدین بن عربى که در سال 560 - 638 مى زیسته است عارفى است که اصل اصیل وحدت وجود را تبیین کرده است. ابن عربى توانست تجلى صانع در مجالى صنع را با نگرشى وسیع و وضع مصطلحات نوین و ارائه براهین منطقى تقویت کرده و به صورت مکتبى، فلسفى
عرفانى درآورد; تفکر او بر عرفا و فلاسفه و شعراى بعد از او تاثیر شگرفى داشته است. [خراسانى; دائرة المعارف بزرگ اسلامى 1370: ج 286-226 :4; جهانگیرى]. 18( اعیان ثابته، صور حقایق اسماء الهى اند. 19( الله اسم مستجمع جمیع صفات است. 20( در آداب الصلوة به انواع حجب (جسم، نفس، قلب، روح، سر، خفى) اشاره مى کنند و راه به درآمدن از این حجب را سلوک علمى و عملى مى دانند که در این صورت چشیدن شیرینى محبت الهى براى سالک طریق حقیقت امکان پذیر مى گردد [خمینى آداب الصلوة: 73، 91[. 21( ما رایت شیئا الا رایت الله قبله وبعده و معه»، منسوب به حضرت على.» [فیض کاشانى 1379 ج 49 :1[. 22( کیف اصبر على فراقک». 23( امام براى هدایت مراتبى قائلند و معتقدند در ضمن شناخت صراط مستقیم، صراط ضالین نیز دریافته مى شود و به شرح انواع هدایت مى پردازند که به طور اجمال عبارتند از: 1- هدایت به نور فطرت; 2- هدایت به نور قرآن; 3- هدایت به نور شریعت; 4- هدایت به نور اسلام; 5- هدایت به نور ایمان; 6- هدایت به نور یقین; 7- هدایت به نور عرفان; 8- هدایت به نور محبت; 9- هدایت به نور ولایت; 10- هدایت به نور تجرید و توحید. 24( روم در جرگه پیران از خود بى خبر شاید برون سازند از جانم به مى افکار خامم
را 25( میان من و تو انیت من مانع است، پس به لطف خود این انیت را بردار.» 26( همیشه نظر مى کند به وجه الله.» 27( پیام امام هنگام دیدار از خانواده هاى شهدا و ایثارگران به مناسبت هفته دفاع مقدس، 76/7/1، تهران، جماران[ خمینى: صحیفه نور]. 28( برترین مردم کسى است که به عبادت عشق بورزد و آن را در آغوش کشد و به دل دوست بدارد.» [کلینى 1413 ج 131 :3; الایمان و الکفر باب العبادت ح 3[. 29( در تفسیر «اللهم انى اسئلک من مسائلک باحبها الیک». 30( فان الحرکة ابدا انما هى حبیه.» 31( پایپوش خویش را بیرون آور که تو در وادى مقدس طوى مى باشى.» 32( به همان گونه که در آغاز آفریدگان باز مى گردید.» 33( خدا با شما آغاز کرد و با شما پایان مى بخشد و بازگشت آفریدگان به سوى شماست. » 34( این نامه اى است از زنده پاینده که هرگز نمى میرد به سوى زنده پاینده اى که هرگز نخواهد مرد; اما بعد، من چنینم که وقتى به چیزى بگویم بشو او مى شود و تو را نیز چنین کردم که به هر چیزى که بگویى بشو خواهد شد.» 35( صفات حقیقیه نفسانیه بر دو قسم است یا صفت حقیقى ذات اضافه اند - یعنى آن دسته از اوصافى که در خارج
متعلق دارند، مانند علم - و یا ذات اضافه نیستند - مانند شجاعت، عدالت [بجنوردى ج 20 :2; کاظمینى ج 5 :2; بجنوردى 223 :1379[. 36( در صید عارفان و ز هستى رمیدگان زلفت چو دام و خال لبت همچو دانه است
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و الصلاة و السلام على حبیبه و نجیبه و خیرته فى خلقه حافظ سره و مبلغ رسالاته بشیر رحمته و نذیر نقمته سیدنا و نبینا و حبیب قلوبنا ابى القاسم المصطفى محمد و على آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین الهداة المهدیین المعصومین سیما بقیة الله فى الارضین. قال الله الحکیم فى کتابه: بسم الله الرحمن الرحیم «انا اعطیناک الکوثر فصل لربک و انحر ان شانئک هو الابتر» همه شما برادران و خواهران عزیز و نمازگزار و خودم را به رعایت تقوا و پرهیزگارى و توجه به رضا و اراده الهى و اجتناب از منهیات شرع مقدس و خارج شدن از دایره تقوا و پرهیزگارى توصیه مى کنم. امروز روز بزرگى است روز ولادت سیده زنان عالم دختر با شخصیت عظیم الشان پیامبر مکرم و اسوه زنان و مردان در طول تاریخ اسلام است ولادت فاطمه زهرا و صدیقه کبرى و مجاهده فى سبیل الله و شهیده مظلومه، با سالگرد میلاد یکى از برجسته ترین و درخشانترین چهره هایى که از آن نسل مطهر در تاریخ اسلام بروز یافته مصادف شده است هم روز ولادت کوثر فاطمى است هم روز ولادت کوثر روح اللهى
است. وقتى که پسران نبى اکرم در مکه یکى پس از دیگرى از دنیا رفتند دشمنان شماتتگر اسلام و پیامبر - که ارزشهایشان منحصر در مال و ثروت و فرزند و جاه و جلال دنیایى بود - پیامبر را شماتت کردند و گفتند تو ابتر هستى - یعنى بى دنباله - و با مرگ تو همه چیز از آثار و نشانه هاى وجود تو تمام خواهد شد! خداوند متعال این سوره را بر پیامبر نازل کرد تا هم قلب پیامبر را تسلى بدهد هم حقیقتى را براى آن بزرگوار و براى مسلمانان روشن کند لذا فرمود: «انا اعطیناک الکوثر» ما به تو کوثر بخشیدیم آن حقیقت عظیم و کثیر و فزاینده. مصداق کوثر براى نبى اکرم چیزهاى گوناگون است یکى از برجسته ترین مصادیق کوثر وجود مقدس فاطمه زهراست که خداوند متعال در این وجود مبارک دنباله معنوى و مادى پیامبر را قرار داد بر خلاف تصور دشمنان ملامتگر این دختر با برکت این وجود ذى جود آن چنان مایه بقاى نام و یاد و مکتب و معارف پیامبر شد که از هیچ فرزند برجسته و با عظمتى چنین چیزى مشاهده نشده است اولا از نسل او یازده امام و یازده خورشید فروزان معارف اسلامى را بر دلهاى آحاد بشر تابانیدند اسلام را زنده
کردند قرآن را تبیین کردند معارف را گسترانیدند تحریفها را از از دامن اسلام زدودند و راه سوء استفاده ها را بستند یکى از این یازده امام، حسین بن على علیه السلام است که پیامبر طبق روایت فرمود: «انا من حسین و حسین سفینة النجاة و مصباح الهدى» با آن همه آثار و برکاتى که در آن شخصیت در آن شهادت و بر آن قیام در تاریخ اسلام مترتب شده است او یکى از ذراره هاى فاطمه زهراست یکى از این خورشیدهاى فروزان، امام باقر و یکى دیگر امام صادق علیهما السلام است که معارف اسلامى مرهون زحمات آنهاست، نه فقط معارف شیعى که ائمه معروف اهل سنت یا بى واسطه یا باواسطه بهره مندان از فیض دانش آنها هستند این کوثر فزاینده روز به روز درخشنده تر نسل عظیم پیامبر را در تمام اقطار اسلامى پراکند که امروز هزاران بلکه هزاران هزار خاندانهاى مشخص شناخته شده در همه دنیاى اسلام نمودار بقاى نسل جسمانى آن بزرگوارند همچنان که هزاران مشعل هدایت در دنیا نمودار بقاى معنوى آن مکتب و آن وجود مقدسند این کوثر فاطمه زهراست سلام خدا بر او درود همه انبیا و اولیا و فرشتگان و آفریدگان پروردگار بر او تا روز قیامت. این فرزند گرامى و عالیقدر هم خود یک کوثر شد کوثر روح
اللهى یک نفر یک تنه وارد میدان شد با جاذبه هاى عظیمى که خداى متعال به رکت خصوصیات ذاتى و اکتسابى در او قرار داده بود دلها را مجذوب خود کرد دستها و پاها را به حرکت وادار کرد مغزها را به اندیشیدن انداخت این حرکت عظیم را در این جا و نهضت عظیم جهانى و بیدارى اسلامى را در دنیا به وجود آورد باش تا صبح دولتش بدمد که این هنوز از نتایج سحر است، بعد از این راه امام و حکمت امام و مکتب امام و تفکر امام در دنیا نقشها خواهد آفرید و نسلها آن را آزمایش خواهند کرد. من امروز در این خطبه اول مایلم از یک برش دیگرى قدرى در ابعاد و بواطن این شخصیت عظیم کاوش کنم و به طور خلاصه مطالبى را به شما عرض کنم در این باره از زوایاى گوناگون حرفهایى زده شده است بنده هم مطالبى عرض کردم امروز هم مى خواهم از یک دیدگاه دیگر در محور این شخصیت کم نظیر دنیاى اسلامى - یعنى امام بزرگوارمان - بحث را پیش ببرم. غیر از همه خصوصیاتى که در این بزرگوار بود سه خصوصیت ممتاز در شخصیت او به شکل بسیار پیچیده و در هم تنیده یى جذابیت و تاثیر عجیبى در این مرد بزرگ به
وجود آورده بود. خصوصیت اول عبارت از خردمندى و دانایى بود او مردى دانا خردمند عاقل و عمیق بود در او به معناى حقیقى کلمه جوهر دانایى وجود داشت که «هر که در او جوهر دانایى است بر همه کاریش توانایى است» لذا در هر جایى که از وجود او چیزى بروز کرد نشانه این دانایى و خردمندى در آن دیده شد در میدان دانشهاى تخصصى خود او - یعنى فلسفه، فقه، عرفان، اصول، اخلاق - همه جا این دانایى و عمق و این گوهر درخشان خردمندى بروز کرد حرف نو و سخن تازه به میدان آورد و به تکرار سخن گذشتگان اکتفا نکرد. خصوصیت دوم دیندارى و ایمان روشن بینانه بود او متعبد بود اما تعبدى دور از تحجر و توقف او روشن بین و روشنفکر و نوآور در مباحث دینى بود اما نوآورى دور از لاقیدى هاى نوآوران. خیلى ها در زمینه مسائل دینى سخن نویسى را به میدان مى آورند اما این سخن ور نشانه لاقیدى و لاابالیگرى آنها در وفادارى به متون اسلامى است سخن آنهاست نه سخن دین! روشن بینى و نوآورى امام متکى به دین و مبانى دینى بود لذا آنچه را که در زمینه مسائل اعتقادى و اخلاقى و فقهى اسلام عرضه کرد و نو بود آن چنان بود که متبحرترین و
واردترین کسانى که در این علوم و دانشها ورود داشتند در مقابل آن اظهار تسلیم کردند و آن را به عنوان یک سخن با بنیاد پذیرفتند نه به عنوان سخنى که متکى به مبانى و اصول نیست بنابراین او متدین و متعبد اما در عین حال روشن بین و آگاه و بکار گیرنده خرد با آفاق عظیم در مسائل اعتقادى و عملى بود دیندارى که به یادآورنده دینداریهاى عصر نبوت یا جلوه هایى از عصر معصومین علیهم السلام بود. خصوصیت سوم شجاعت و دلیرى و جان نثارى او بود آمده بود که در آن جایى که او حق مى گوید و دنیا باطل مى گوید با آن دنیا مواجه بشود این که در یکى از بیانیه هاى خود فرمود که: «اگر استکبار جهانى دین ما را تهدید کند ما هم همه دنیاى او را تهدید خواهیم کرد». راست مى گفت مى توانست در مقابل دنیایى بایستد همچنان که آن روزى که این فریاد را در سال 1341 در قم بلند کرد اول کار کسى با او نبود البته فورا بى فاصله گروه گروه مردم مؤمن و دلهاى پاک در همه جا به او گرویدند اما اولى که وارد میدان شد تنها وارد شد تنها بود احساس تنهایى هم مى کرد ولى این دلیلى را داشت که وارد بشود انسان وارد میدانى
بشود که آن طرف قضیه قدرتها و نیروهاى نظامى و نیروهاى امنیتى و داغ و درفش باشد وجدان و دین و ملاحظه نباشد پشتشان هم به سیاستهاى جهانى و استکبارى گرم باشد وارد شدن در چنین میدانى اولین شرطش این است که انسان از جان خود بگذرد و او از جان خود گذشته بود و براى پذیرفتن همه خطرها حاضر بود یعنى براى او جان و دیگر خصوصیاتش اهمیت نداشت بعضیها مى گویند ما از جانمان گذشتیم اما در مقام عمل که نگاه مى کنید از یک احترام خشک و خالى نمى گذرند چه طور از جان گذشتند؟! از یک پول و از یک لذت و شهوت نمى گذرند چه طور از جان گذشتند؟! اما او راست مى گفت او حقیقتا جان را کف دست داشت و آماده بود و به میدان آمد. بسا باشد که مردى آسمانى به جانى فتح فرازد لشکرى را نهد جان در یکى تیر و رهاند ز ننگ تیر روزى کشورى را با این سه خصوصیتى که این گونه در وجود او در هم تنیده بود وارد میدان شد البته نقاط مثبت امام یک فهرست طولانى دارد « اما چون این سه خصوصیت به هم ارتباط دارند و تاثیر بارز و هماهنگ با یکدیگر دارند لذا من این سه خصوصیت را
انتخاب کردم.» او این میدان را طى کرد تا به نقطه نزدیک پیروزى - یعنى سال 1357 رسید اما حالا در مقابل حادثه عجیبى قرار گرفته است و آن پیروزى نهضت اسلامى به پشتیبانى یک ملت با همه وجودش است آن پیروزى نه فقط پیروزى بر یک رژیم فاسد و ارتجاعى بود بلکه آن رژیم فاسد چون از پشتیبانى تقریبا همه قدرتهاى استکبارى آن روز برخوردار بود این پیروزى پیروزى بر همه آن قدرتهاى استکبارى به حساب مى آمد او مى خواهد این مملکت را با سلیقه و نظر و نسخه اسلام اداره کند در مقابل او چیست ؟ کشورى که نزدیک دویست سال از جوانب گوناگون بر آن فشار آوردند تا همه خصوصیات ممتاز یک ملت بزرگ را در آن بکوبند و ضعیف و سرکوبش کنند اگر به تاریخ این دویست سال اخیر مراجعه کند عظمت کار امام را بهتر درمى یابید من تاکید مى کنم که جوانان این مقطع تاریخى را بخوانند دستگاههاى تبلیغى هم حقایقى را که در این مدت بر سر این کشور آمده براى مردم تبیین کنند به نظر من در این خصوص کار کمى شده است. از اوایل قرن نوزدهم میلادى که مامور انگلیسى - «سرجان ملکم» - از مرز هندوستان وارد ایران شد یعنى از زمان حکومت فتحعلى شاه
قاجار که با هدایاى اغواکننده و گران قیمت براى رجال دربارى و سیاستمداران فاسد وارد ایران شدند و استعمار انگلیسى، یا به تعبیر دیگر نفوذ ویرانگر انگلیسى - چون استعمار به معناى متداولش در ایران پیش نیامد اما بدتر از استعمار پیش آمد - حکومتهاى ایرانى را به شدت در مشت گرفتند و هر کار خواستند به وسیله آنها انجام دادند از آن روز تا روزى که انقلاب پیروز شد در حدود صد و هفتاد، هشتاد سال طول کشیده است در تمام این مدت همه عوامل قدرت - قدرتهاى بزرگ جهانى عوامل قدرت نظامى، سیاسى، اقتصادى، فرهنگى، اخلاقى - کار کرده بودند براى این که این ملت ریشه دار تاریخى با فرهنگ شجاع بزرگ را آن چنان ضعیف و خرد و ناامید و مایوس کنند که هیچ خطرى از ناحیه او قدرتهاى بزرگ را تهدید نکند امام در مقابل چنین واقعیتى قرار گرفتند البته از این صد و هفتاد، هشتاد سال عمده مدتش دولت انگلیس از سال 32 به بعد دولت آمریکا در اواسط هم نفوذ دولت روسیه و رقابتهاى روس و انگلیس در ایران بود در دوران قاجار به یک طور در دوران رژیم پهلوى به مراتب خطرناکتر و سخت تر. هر کارى توانسته بودند با این ملت کردند نتیجه این
شد که در مقابل امام کشورى وجود داشت که از لحاظ سیاسى وابسته و تابع بود هر کارى که دولت آمریکا در آن برهه اراده مى کرد در ایران انجام مى گرفت هر کارى مى خواستند مى توانستند بکنند در زمینه اقتصادى، در زمینه نفت، در زمینه انتصابات در زمینه دولتها - فلان دولت برود فلان دولت بیاید - در زمینه ارتباطات بین المللى در زمینه عادات و رفتارى که بر مردم تحمیل مى شد در زمینه دانشگاهها بنابراین هر کار مى خواستند در ایران بکنند مى توانستند. ما کاملا تابع و وابسته شده بودیم از لحاظ اقتصادى، کاملا مصرف کننده و فقیر بودیم همه چیز را باید وارد مى کردیم من یک وقتى گفتم اما بعضیها باور نمى کردند اما باور کنید که در کشور ما دسته بیل وارد مى کردند سوزن خیاطى وارد مى کردند انواع و اقسام خوراکیها وارد مى کردند انواع و اقسام محصولات صنعتى وارد مى کردند! همه چیز مصرفى بود یعنى این ملت این استعدادها این مغزها و این جوانان قدرت یا فرصت این را نداشتند که بخشى از نیازهاى خودشان را خودشان تولید کنند که بتوانند بگویند ما به خارج احتیاجى نداریم اگر صنعتى را هم در داخل کشور مى آوردند - مثل صنعت اتومبیل سازى یا ذوب آهن و امثال اینها که به شکل بسیار ناقصى وارد کشور
شده بود - سر تا پاى آن صنعت وابستگى بود وسایل پیشرفته و مدرنى هم که مى فروختند - مثل هواپیماهاى جنگى - اجازه تعمیر آنها را حتى به داخل نمى دادند تعمیرش هم باید در خارج انجام مى گرفت! از لحاظ اقتصادى صد در صد وابسته و مصرف کننده از لحاظ علمى تقریبا صفر این ملت هیچ حرف تازه یى در بازار علم و دانش نوى جهانى نداشت در دانشگاهها - که البته از لحاظ کمیت هم بسیار کم بودند که در آخرین سالهاى رژیم پهلوى در حدود یک دهم وضع فعلى دانشجو در کشور بود - اگر درسى در کلاسى گفته مى شد - در هر زمینه یى چه علوم انسانى چه علوم فنى و صنعتى چه علوم طبیعى - همان حرفهاى دیگران بود چیز نویى از لحاظ علمى وجود نداشت! از لحاظ ثروت ملى غارتزده بودیم نفت را مى بردند معادن را مى بردند همه چیز را مى بردند با هر قیمتى که خودشان مى خواستند! از لحاظ اجتماعى و وضعیت فقیر و غنى کشور بشدت مفلوک بود هزاران بلکه دهها هزار روستا در این کشور بود که برق و آب تصفیه شده و امثال اینها را نه دیده بودند نه امیدش را داشتند! فقط به تهران و چندتا شهر بزرگ مى رسیدند آن هم به آن شکلى که
همان روز تهران یکى از کثیف ترین و زشت ترین پایتختهاى دنیا محسوب مى شد ! فقط به خودشان مى رسیدند هرجا خودشان جا پایى داشتند آن جا فرودگاه هم بود وسایل راحتى هم بود اما آنجایى که مربوط به خودشان نبود به کلى رها شده بود! شکاف طبقاتى در اعلى درجه خود بود. از لحاظ اخلاقى ترویج فساد بود در دوره پیش از انقلاب - همان سالهاى اواخر دهه چهل و اوایل دهه پنجاه - بارها در سخنرانیهایى که براى جوانان تشکیل مى شد از روى شواهد و قرائن مى گفتم این وضعیتى که ما از لحاظ بى بندوبارى و بى حجابى و فحشا در کشورمان داریم در کشورهاى اروپایى نیست واقعا هم نبود من اطلاع داشتم البته در کشورهاى اروپایى ممکن بود فلان مرکز فسادى وجود داشته باشد اما عرف زندگى مردم در آنجا - مثلا وضع و پوشش و رفتار زنان - بهتر از آن چیزى بود که انسان بخصوص در بعضى از شهرهاى ما ملاحظه مى کرد و مى دید از لحاظ اخلاقى مردم دچار انواع و اقسام آسیبهاى اخلاقى بودند نه فقط اخلاق شهوانى توسط آنها ارتباطات مردم مراودات مردم تکیه و اعتماد مردم همه اش آفت زده شده بود این طورى پیش برده بودند و اداره کرده بودند بحث تعمد بود. مردم را بى حال و بى حوصله
و ناامید مى خواستند اخلاقهاى پیشبرنده یک ملت امید و تحرک و جدیت است ملتى که ناامید باشد ملتى که از آینده خود مایوس باشد ملتى که خود را تحقیر کند پیشرفت نخواهد کرد هر جنسى که گفته مى شد در داخل تولید شده است خود این داخلى بودن معنایش این بود که ارزشى ندارد! خود افراد تحصیلکرده ها دیگران به هم مى گفتند که ایرانى یک لولهنگ - آن آفتابه هاى گلى قدیمى - را نمى تواند بسازد! یعنى نسل پیشرفته علمى هم نسبت به آینده علمى این کشور ناامید بود این آن مشکل اخلاقى است. ما از قافله علم و تمدن دنیا عقب بودیم از لحاظ نظام حکومتى و حکامى که بر این کشور حکومت مى کردند یکى از مرتجع ترین حکومتها را داشتیم سلطنت موروثى بود یک نفر بمیرد مردم مجبور باشند فرزند او را در هر سنى با هر شرایطى و با هر خصوصیاتى به حاکمیت مطلق خودشان قبول بکنند نه معیارى نه علمى نه تقوایى نه عقلى هیچ چیز ملاک نباشد! چنین رژیمى را در ایران در قانون اساسى هم برده بودند قانون اساسى یى که زیر چکمه هاى رضاخان و زیر برق نگاههاى ماموران رضاخانى در همین تهران تصویب شده بود ایران در دنیا ذلیل شده بود در مجامع جهانى نامى از ایران به عنوان
صاحب یک نظر، صاحب یک راى صاحب یک شخصیت وجود نداشت صدقه بگیر و محل آزمایش دیگران شده بود! بعضى از نظرات اقتصادى و غیره را براى این که آزمایش کنند اینجا عمل مى کردند تا ببینند چگونه جواب مى دهد! از لحاظ معنوى فقیر از لحاظ مادى فقیر از لحاظ سیاسى فقیر از لحاظ شخصیتى فقیر! امام در مقابل چنین جامعه و چنین کشورى قرار گرفته بود. البته نکته بسیار مهمى در این جا وجود داشت و آن این بود که ملت ایران ملت بزرگ و با استعدادى است آن حالتى که به وجود آورده بودند یک حالت عارضى بود وقتى فریاد امام بلند شد ملت خود را تکان داد البته از روزى که امام شروع کرد تا روزى که این اقیانوس عظیم تموج پیدا کرد و به خروش افتاد پانزده سال طول کشید - پانزده سال پررنج اما ملت ملتى اصیل ریشه دار با استعداد با فرهنگ با غیرت و با دین بود و توانست خود را از آن حالت تخدیرى و خواب آلودگى نجات بدهد و بلند شود وانست شخصیت خود را در دوران مبارزه - بخصوص در یکى دو سال اخیر - نشان بدهد اینها نقطه قوت بود اما آن واقعیتها که در طول سالهاى متمادى بر این کشور تحمیل شده بود و
آثارش را در زندگى گذاشته بود در مقابل امام بود حالا امام مى خواهد این جامعه را به شکل مطلوب و آرمانى بسازد چه کار باید بکند؟ ببینید چه قدر این مهم است شوخى نیست شما مثلا به نقطه یى رفته اید که مصالح هست امکانات هست فضا هست اما ساختمان ویرانه و در هم ریخته است مى خواهید از این مصالح و از این فضا یک بناى شامخ و با عظمت و ماندگار درست کنید هر مهندسى نمى تواند این کار را بکند این جاست که آن هویت و شخصیت عظیم خودش را نشان مى دهد امام به این ملت و به این کشور و به این صحنه و به این مصالح نگاه کرد او اسلام را مى شناخت آرمانهاى اسلامى و احکام اسلامى را هم مى دانست و مى خواست با مصالح اسلامى و به دست این مردم بناى شامخ یک حکومت عظیم مستقل سربلند خوشبخت کننده پیشرونده و جبران کننده ضعفهاى گذشته را به وجود بیاورد در این مردم چه چیزى را باید بیش از همه چیز دنبال بکند؟ اولیت چیست ؟ امام اولویتها را تشخیص داد و انتخاب و دنبال کرد به نظر من این اولویتها در درجه اول دو چیز بود ما که از روز اول خیلى از فرمایشها و افکار و قضاوتها و نحوه برخورد امام
با قضایا را از نزدیک شاهد بودیم مى توانیم درست بفهمیم امروز شما هم اگر به بیانات امام نگاه کنید رفتار امام را ببینید و آنچه را که از امام مى دانید جلویتان بگذارید همین دو چیز را به طور برجسته مشاهده مى کنید: اول احیاى روح خودباورى و استقلال در مردم در طول سالیان دراز به مردم تفهیم شده بود که شما نمى توانید هرچه افراد از همه طبقات روحانى غیر روحانى دانشگاهى عالم جاهل جامعه هست این که شما مى بینید امروز در جامعه و کشور ما نسبت به مسائل دینى - تا آن جایى که به اطلاع مردم مى رسد - در مردم احساس مسؤولیت و احساس غیرت هست این به خاطر روح دینى است دشمن مى خواهد این روح را تضعیف کند امام این روح را در همه ارکان جامعه - چه ارکان حکومتى چه آحاد مردم - به شدت تقویت مى کرد یعنى در دولت در مجلس در قوه قضاییه در قوانین در شوراى نگهبان در انتخابات و در همه چیز امام بر روى ایمان دینى و تعبد دینى و تقید دینى تکیه مى کرد امام این دو خصوصیت را در اولویت اول قرار داد غالب آنچه را که امام به عنوان دستور العمل در مقابل پاى این ملت گذاشته است مربوط به این دو
چیز است. امام جمهورى اسلامى را مطرح کرد جمهورى اسلامى یعنى یک نظام حکومتى نوبنیاد و نوآورده شده که با هیچ یک از نظامهاى متعارف دنیایى شباهت نداشت اما همه خصوصیت مثبتى را که مى شود در یک نظام پیش بینى کرد در جمهورى اسلامى هست: اسلام هست آراء مردم هست ایمان مردم هست احساس عزت هست تعبد هست احکام و مقررات اسلامى - که احیا کننده زندگى انسان است - هست بله، اگر ما اسلام را به معناى شناخته شده به وسیله امام - یعنى به همان معناى صحیح و ناب و متکى به مبانى و اصول - به مرحله عمل بیاوریم همه جا جواب خواهد داد همچنان که هرجا به میدان آمدیم و دفاع کردیم و اصرار ورزیدیم جواب داد این اسلام در نظام حکومتى جواب داد که حالا مجال نیست که من بگویم این قواره حکومتى که امروز در ایران وجود دارد از همه قواره هایى که امروز در بخشهاى مختلف جهان هست براى آزادى و پیشرفت یک ملت متناسبتر است هم از دمکراسیهاى غربى هم از انواع و اقسام نظامهاى حکومتى دیگر چه برسد به آن نظامهاى بسته استبدادى که راجع به آنها اصلا بحثى نداریم آن جایى که پیشنهاد نظام اسلامى هرچه بود عمل شد جواب داد در زمینه
پایبندى به مسائل فرهنگى و مقابله با دشمن جواب داد تا آن روز همیشه کشور و ملت ما گیرنده فرهنگ غرب بود اما به برکت اقدام امام جریان فرهنگى دو سویه شد یک جریان فرهنگى هم از سوى مرکز ما - یعنى از سوى جامعه اسلامى - به سمت بیرون این جامعه به حرکت درآمد آن چنان شد که سران استکبار را بارها و بارها به وحشت انداخت و تا امروز هم آن را تکرار مى کنند البته حالاها کمتر فریاد مى کردند که شما مى خواهید انقلابتان را صادر کنید در حالى که ما که انقلابمان را بسته بندى نکرده بودیم که به جایى صادر کنیم! معنایش همین جریان این سویه فرهنگى بود که به کشورهاى اسلامى و حتى به غیر کشورهاى اسلامى مى رفت و انسانها را بیدار و متوجه مى کرد. من در زمینه اقتصادى هم یک جمله بگویم اگر ما در زمینه اقتصادى و در زمینه تشکیلات ادارى هم توصیه اسلام را دقیقا عمل مى کردیم یقینا وضع ما بهتر از این بود ما آنچه را که در زمینه هاى اقتصادى عمل کرده ایم متاسفانه یک نسخه مخلوط است چیزهایى از اسلام در آن هست اما مخلوط دارد. آن بخش مخلوط شده براى ما هرگز خیرى به بار نیاورده است امروز نظرات اقتصادى غربى که
تا اندکى قبل جزو مسلمات محسوب مى شد دارد مورد مناقشه خود آنها قرار مى گیرد واقعا تقصیر ملتها چیست؟ تقصیر ملتها که به وسیله سرانشان به پیروى از این روشهاى اقتصادى مجبور مى شوند چیست؟ بانک بدون رباى اسلامى را در اواخر حیات مبارک امام راه انداختیم اما ناقص! یکى از همتهاى این دولت فعلى این هست و امیدواریم ان شاء الله در این کار موفق بشوند که بانک اسلامى بدون ربا را به طور کامل اجرا کنند البته قبلا فعالیتهاى زیادى شده است اما بایستى قدمهاى بعدى برداشته بشود. این که ما امروز مى گوییم خط امام و وصیت امام و توصیه امام بر مبناى این چیزى است که عرض کردم مساله این نیست که ما به صورت متحجر به چیزى چسبیده باشیم بدون این که تعقلى در آنجا باشد نه آن مرد دانا آن مرد حکیم آن مرد خبیر به اسلام آن مرد دنیاشناس با توجه به نیاز این ملت راهى را انتخاب کرد نشانه هایى را گذاشت و توصیه هایى را کرد هر جا هم به آن توصیه ها عمل شد جواب داد امروز هم ما به همان توصیه ها نیاز داریم امروز هم کشور ما به همان راه به همان نشانه ها به همان خطوط احتیاج دارد « بحمد الله عزم راسخ ملت و
مسؤولان بر همین است که این راه دنبال بشود به فضل پروردگار این راه را - که راه خدا راه پیامبر راه تحقق کوثر راه نجات و سربلندى و عزت و برداشته شدن مشکلات کشور است - على رغم خواست و دشمنى دشمنان و حرفهاى کوته بینان با کمال قدرت ادامه خواهیم داد.» بسم الله الرحمن الرحیم و العصر ان الانسان لفى خسر الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و الصلاة و السلام على سیدنا و نبینا ابى القاسم المصطفى محمد و على آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین الهداة المهدیین المعصومین سیما بقیة الله فى الارضین و على ائمة المسلمین على امیر المؤمنین و الصدیقة الطاهرة و الحسن و الحسین سیدى شباب اهل الجنة و على بن الحسین و محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمد بن على و على بن محمد و الحسن بن على و الخلف القائم المهدى حججک على عبادک و امنائک فى بلادک و صل على ائمة المسلمین و حماة المستضعفین و هداة المؤمنین. اوصیکم بتقوى الله و استغفر الله لى و لکم در خطبه دوم مطالب متعددى هست که شایسته آن
است که من درباره آن با شما برادران و خواهران عزیز نمازگزار صحبت کنم ولى چون وقت ضیق است من این قضیه یى را که اخیرا در کشور پیش آمد و قضیه دلخراشى بود - یعنى اهانت به ولى عصر ارواحنا فداه - جلو مى اندازم و درباره آن چند نکته لازم و مهم را عرض مى کنم اگر وقتى ماند براى بقیه مطالب باشد. یک مطلب این است که اصل این قضیه حقیقتا قضیه تلخى بود من باید عرض کنم که «این مطلب که در نشریه یى به امام عصر ارواحنا فداه اهانت بشود، بنده را در مقابل ولى عصر خجالت زده کرد بنده شرم زده شدم من به خداى متعال عرض کردم که پروردگارا! اگر به خاطر این قضیه قلب مقدس ولى عصر از ما آزرده و رنج دیده است متضرعانه از تو مى خواهم که دل مبارک آن بزرگوار را از ما دوباره شاد کنى» در کشور امام زمان و در میان مردمى که عشاق ولى عصر ارواحنا فداه هستند چنین پدیده یى بسیار زشت و سنگین است البته مردم علماى اعلام مسؤولان کشور هر کسى به فراخور مسؤولیت و موقعیتى که داشت با این قضیه برخورد شایسته یى کردند اعلام بیزارى
و برائت کردند خیلى اوقات اتفاق مى افتد که آن کسانى که مى خواهند مقدسات را در چشم مردم بشکنند و از ذهن مردم بیرون کنند از کارهاى على الظاهر کوچک این طورى شروع مى کنند براى این که عکس العمل مردم را بسنجند اگر علما و مسؤولان کشور موضعگیرى نمى کردند اگر مردم ابراز نفرت و انزجار نمى کردند احتمال داشت این قدم اول به قدم بعدى برسد و آن قدم بعدى از این فاحش تر باشد و به همین ترتیب پیش برود این جا غیرت دینى مردم حقیقتا بجا و به موقع عکس العمل نشان داد خیلى ها در این قضایا بى طاقت مى شوند و احساسات دینى آنها خودش را به شکل بارزى نشان مى دهد همچنان که در سرتاسر کشور آن را ملاحظه کردید بنده به نوبه خودم از همه کسانى که در این مورد موضعگیرى کردند - آحاد مردم علماى اعلام بزرگان مسؤولان کشور رئیس جمهور محترم رئیس محترم مجلس رئیس محترم قوه قضائیه متشکرم این کار لازم و خوب بود آن کسانى که مى خواهند این کشور را از عقاید و عواطف پاک و منطقى و نشان دهنده عمق اعتقاد آنها دور کنند باید بدانند که کارى از پیش نخواهند برد این مردم بیدارند این مردم به اسلام پابندند این مردم به عشق اهل بیت
پابندند. این مردم بااین همه فداکارى یى که در راه اسلام کردند اجازه نخواهند داد که در این کشور کسانى بخواهند با ابزارهاى فرهنگى و در میدان فرهنگى این طور به صراحت با اسلام مبارزه کنند. نکته دوم این است که دیدم در اعلامیه ها و در بعضى از بیانیه ها گفته مى شود یک نشریه دانشجویى این مطلب را درج کرده است چرا پاى دانشجو را به میان مى کشید؟! مگر چند نفر دانشجو در چنین کارى دخالت داشتند که حالا بعضیها اسم دانشجو را با چنین چیزى همراه مى کنند؟! از جمله قشرهایى که در این قضیه کاملا قاطع و صریح ابراز بیزارى کردند دانشجویان ما بودند گیرم حالا دو نفر دانشجو در جایى حرکتى انجام دادند این را نمى شود به حساب دانشجویان گذاشت افراد مراقب باشند دشمن روى این خصوصیات خیلى حساس است مرتب اسم دانشجو را بیاورند تا ذهنها را نسبت به قشر دانشجو بدبین کنند همان حالتى که قبل از انقلاب بود قبل از انقلاب پیش علما و بزرگان حوزه مى رفتند و از دانشگاه به عنوان یک مرکز بى دینى اسم مى آوردند پیش اینها هم از حوزه علمیه به عنوان یک مرکز تحجر و بى اطلاعى اسم مى آوردند این دو قشر را از هم دور مى کردند! نه، دانشجو هم مثل طلبه مثل بازارى
مثل کارگر مثل شهرى مثل روستایى است همه ملت ایرانند آنچه ما درباره ملت ایران مى گوییم متعلق به همه است قشر دانشجوى ما یک قشر ممتاز برجسته و متدین مثل بقیه مردم است ببینید چه قدر در دانشگاهها بحمد الله نشانه هاى دین وجود دارد. یک نکته دیگر این است که بعضیها این مساله را به جاهاى دیگرى کشاندند پاى بعضى از مسؤولان کشور و بعضى از بزرگان را به این قضایا کشاندند این درست نیست چرا ما باید نسبت به مسؤولان و رؤساى کشور ایجاد سوء ظن بکنیم در حالى که خلاف واقع است؟ امروز بحمد الله مسؤولان کشور متدینند انسانهایى هستند که وجود خودشان را دارند در راه خدمت به مردم و خدمت به اسلام مصرف مى کنند و مایه مى گذارند رئیس جمهور یک روحانى متدین عاشق اهل بیت و در راه خداست رئیس مجلس رئیس قوه قضاییه نمایندگان مردم و دیگر مسؤولان براى پیشبرد این کشور و براى اعلاى کلمه اسلام و براى احیاى نام امام دارند کار مى کنند به هیچ وجه نبایستى این طور قضایا را به این گونه حرفهایى که به کلى دور از منطق و دور از حد قبول است و شایسته نیست مرتبط کرد اتفاقى رخ داده است همان اتفاق را بایستى مسؤولان بسنجند و با
کسانى که مربوط به این قضیه هستند برخورد کنند البته مردم هم بایستى موضع خودشان را نشان مى دادند که نشان دادند و بسیار هم خوب بود موضع علما و مسؤولان هم بجا بود. نکته دیگرى که من در این جا لازم مى دانم عرض کنم این است که جناحهاى سیاسى این قضایا را در وسط میدان کارهاى سیاسى نیاورند که بهانه یى براى برانگیخته شدن در مقابل هم بشود. امروز مصلحت کشور مصلحت ملت و مصلحت انقلاب اتحاد کلمه و اتحاد دلهاست بعد از صحبتى که ما یکى دو ماه قبل از این در توصیه به وحدت در نماز جمعه به ملت ایران عرض کردیم برخى از شخصیتهاى سیاسى نامه نوشتند و پیغام دادند که ما حاضر هستیم بنده هم از آقایان خواستم بتدریج آمدند و با بعضى از این مسؤولان و شخصیتهاى برخى از گروه بندیها و جناح بندیهاى سیاسى - که در بین آنها شخصیتهاى محترم علماى بزرگ و اشخاص سیاسى سابقه دار هستند - صحبت کردیم همه هم قبول کردند عملا هم کارها و اقدامهایى کردند و فضاى سیاسى جامعه به میزان زیادى از آن التهاب دشمن پسند خارج شد و دلها به هم نزدیک گردید که بنده خیلى تشکر مى کنم حالا باز بر سر این قضیه بعضیها چیزى بگویند بعضیها در
جواب چیز دیگرى بگویند هایى در مقابل هویى جنجالى درست کنند من مجددا تکرار مى کنم و از کسانى که جناحها و گروههاى سیاسى جامعه ما را شکل مى دهند خواهش مى کنم که به متن مردم به اخلاص و صفاى مردم نگاه کنند ببینند این ملت چه طور ملتى است نباید کارى کرد که دلهاى مردم به تصور این که گروههاى سیاسى در مرکز نشسته اند و با همدیگر دارند دعوا مى کنند بلرزد و آزرده و اندوهگین بشود با هم مهربانى کنند. من آن وقت هم عرض کردم ممکن است بعضى نقاط اختلاف نظرى درباره مسائل سیاسى و غیره بین اشخاص باشد - باشد - اختلاف نظر داشتن حتى در مسائل دینى گاهى موجب دعوا نیست شما به فقهاى اسلام نگاه کنید یک فقیه در مساله یى رایى دارد فقیه دیگر صد در صد رایش مخالف اوست اما پشت سر هم نماز مى خوانند به هم اقتدا مى کنند یکدیگر را عادل مى دانند در مسائل این گونه باید حرکت کرد اگر هواى نفس نباشد اگر خودخواهى نباشد اگر مصلحت قبیله گرایى نباشد مصلحت کشور مصلحت نظام آینده هاى بلندمدت مورد نظر باشد این جنجالها و این مناقشه ها چیزى نیست که دو گروه را دو نفر را دو انسان انقلابى را به جان هم بیندازد. من الان هم عرض مى کنم که گروههاى
خودى فاصله بین خودشان را کم کنند گروههاى خودى به همان معنایى که در نماز جمعه قبل معنا کردم یعنى کسانى که اسلام را قبول دارند حکومت اسلامى را قبول دارند این مرد بزرگ را - که نشانه هاى او بحمد الله در میان ما به وفور مشاهده مى شود - قبول دارند راه و خط او را قبول دارند با این معنا این گروهها اگر نماینده مردم باشند نماینده اکثریت قاطع مردمند اگر نماینده مردم هم نباشند باید بدانند که اکثریت قاطع مردم در این راه حرکت مى کنند ممکن است در گوشه و کنار یک گروه از زخم خورده هاى انقلاب وابسته هاى به دشمن و ضعیف النفس هاى استحاله شده باشند که اینها را قبول نداشته باشند این گروههاى خودى خطوط و فاصله هاى بین خودشان را کم و ضعیف کنند فاصله ها بین خودشان که کم شد فاصله با غریبه ها آشکار مى شود همانى که امام در وصیت نامه و در بیانیه خود فرمود که نگذارید غریبه ها بر سرنوشت این کشور تاثیر بگذارند تاثیرگذارى غریبه فقط این نیست که بیاید مقامى را متصدى بشود و به عهده بگیرد گاهى غریبه از راههاى دیگر اعمال نفوذ مى کند خودیها نباید اجازه بدهند باید به هم نزدیک بشوند تا غریبه ها فاصله شان با آنها آشکار بشود آن کسانى که اصل اسلام
و حکومت اسلامى را قبول ندارند - البته این که مى گوییم اصل اسلام را قبول ندارند به عنوان یک مذهب نمى گوییم خیلى از اقلیتهاى دینى در کشور ما هستند که اسلام را قبول ندارند اما راه ملت ایران را قبول دارند و با آنها همراهند - شاخصهاى انقلاب و شاخصهاى خط امام را قبول ندارند اصلا منکرند و منتظرند از بیرون این مرزها کسى بیاید و زمام امور کشور را در دست بگیرد منتظرند بیگانه بیاید منتظرند اوضاع قبل از انقلاب تکرار بشود اینها غریبه اند هر چه شما خودیها با هم نزدیکتر و مهربانتر باشید غریبه ها از شما فاصله بیشترى خواهند گرفت. ما در آینده قضایاى دیگرى داریم در همین چند ماه آینده انتخابات داریم انتخاباتهاى گوناگون بعد از آن را داریم آینده ها را خیلى در زمان نزدیک هم نباید دید این کشور خیلى کار دارد تلاش بکنید تا بتوانید این عقب ماندگیهایى را بر آن تحمیل کردند - در زمینه علمى در زمینه اقتصادى در زمینه هاى گوناگون - جبران کنید باید به مسؤولان و به کسانى که مى خواهند کار بکنند فرصت داده شود. لازم است نکته دیگرى را هم عرض بکنم شنیده شده در گوشه و کنار راجع به همین مطلبى که نوشته شده است بعضیها گفته اند که ما اقدام
مى کنیم مجازات مى کنیم ابدا در نظام اسلامى این کار به مسؤولان مربوط است حالا یک وقت نظام نظام طاغوتى و کفر است در راس کشور کسانى هستند که مثل دوران پهلوى با دین مخالف هستند و از دین هم هیچ چیز نمى فهمند در راس قوه قضایى افراد فاسق و فاجر هستند در مجلس مثل مجلس شوراى ملى آن روز آدمهاى وابسته ضعیف النفس یا فاسق و فاجر باشند آن جا یک وقت کسى احساس تکلیف بکند یک بحث دیگر است در نظام اسلامى این کارها مربوط به حکومت است اولا دستگاه قضایى باید تشخیص بدهد چون یک وقت هست یک نفر از روى غفلت مى نویسد یک وقت نمى داند توهین است یک وقت مسامحه کرده یک وقت تعمد داشته است اینها احکامش فرق مى کند این کسانى که در کار قضایى مسؤول امور هستند یقینا علاقه شان به ولى عصر ارواحنا فداه نسبت به اسلام و نسبت به این مسائل از آن کسانى که این اظهارات را مى کنند کمتر نیست آنها غیرت دینى دارند اینها هم غیرت دینى دارند اینها در نزد خداى متعال و پیش مردم مسؤول هم هستند بنابراین باید نگاه کرد و دید که چگونه بوده است هر شکلى داشته باشد یک حکمى دارد آن چیزى که مهم بود انجام شد و آن
عکس العمل ملت ایران بود ملت ایران نشان داد که در مقابل چنین چیزهایى این طور به خروش مى آید این درست است علماى بزرگ و شخصیتها همه نشان دادند که یکپارچه در مقابل چنین چیزى احساسات و عقل و ایمانشان به جوش مى آید این خوب است اما این که حالا شخصى را که باید مجازات بشود چه مجازاتى بکنند چه طور مجازات بکنند چه کسى مجازات بکند اینها دیگر مربوط به آحاد مردم نیست این مربوط به مسؤولان است ما هم البته مراقب هستیم که از هیچ طرف نه کوتاهى بشود نه از آن طرف زیاده روى بشود این را شما بدانید که در اسلام کوتاهى هم غلط است زیاده روى هم غلط است یک خط درست و صحیحى وجود دارد که خط اسلام است و باید بدون کم و زیاد اجرا بشود خواست خدا این است کسى را که بایستى به حکم الهى ده ضربه شلاق زد نه مى شود نه ضربه زد نه مى شود یازده ضربه زد کسى هیچ زیاده روى نکند احساساتشان را کنترل کنند اگر کسى احساساتى هم دارد خیلى خوب آن احساسات پیش خداى متعال قطعا اجرى خواهد داشت اما اگر عمل و اقدامى بر خلاف موازین باشد از آحاد مردم یقینا پیش خدا هم اجرى ندارد من هم که حالا نهى
کردم یعنى غیر از حرمت قانونى حرمت شرعى هم پیدا کرد مراقب باشید اگر کسى به فرض از لحاظ تقلید مقلد کسى هم هست بنده که نهى کردم براى او حرام خواهد شد این فتواى همه علماست کسى حق ندارد یک وقت یک کار نسنجیده یى انجام بدهد. نکته آخر هم در این قضیه این است که من از مدیران فرهنگى کشور توقعم بیش از این است من انتظار دارم فضاى کشور از لحاظ فرهنگى طورى نباشد که کسى این گستاخى و یا این غفلت را نسبت به امام زمان مرتکب شود شما نگاه کنید ببینید هر جمعه در سرتاسر کشور چند صد هزار نفر و یا چند میلیون نفر از مردم دعاى ندبه مى خوانند جوانان اشک مى ریزند شما ببینید نیمه شعبان مردم چه مى کنند عیبى در یک جاى کار هست که در فضاى فرهنگى کشور کسى یا جرات کند یا غفلت کند که به امام زمان و به این اعتقاد به این اهمیت این گونه اهانت کند من از کسانى که الان مسؤولان رسمى امور فرهنگى هستند توقع و خواستم این است که به طور جدى تجدید نظر کنند و ببینند عیب کارشان کجاست. امیدواریم که خداوند متعال همه ما را همه مردم مسلمان و مؤمن و عزیز این مرز و بوم
را - که حقیقتا در طول این بیست سال اسلام را زنده و عزیز کردند - مشمول لطف خود قرار بدهد و توفیق تقوا ورزیدن را به همه ما عنایت کند همه شما برادران و خواهران نمازگزار را به رعایت تقوا در گفتار و در عمل توصیه مى کنم. بسم الله الرحمن الرحیم انا اعطیناک الکوثر فصل لربک و انحر ان شانئک هو الابتر و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
برداشتهایی از سیره امام خمینی، ج 3 رجایی، غلامعلی
قبل از وقت نماز حاضر بودند امام درباره موضوع حضور در جماعات مسلمین و اقامه نماز عملا به ما می فهماندند که آقایان باید جماعت را ملازمت داشته باشند. طوری نباشد که خدای نخواسته عرفا تارک جماعت خوانده شوند و عملا ایشان هر روز مدتی قبل از وقت به انتظار شرکت در نماز جماعت حاضر بودند .
از جمله ابعاد شخصیت امام، مراقبت بر حضور در نماز جماعت بود. به مناسبت اینکه مرحوم آیت الله محمد تقی خوانساری، یکی از مراجع بسیار بزرگ بود و از حیث علم و عمل نمونه بود و سابقه مبارزاتی ایشان هم معروف بود؛ در جنگ مسلمانهای عراق علیه انگلیسها هم شرکت کرده بودند امام، مرتب در نماز ایشان شرکت می جستند. این که می گویم مرتب شرکت می کردند، از روی دقت می گویم، نه از روی مسامحه. همان زمان جو به گونه ای بود که زیاد مشرف شدن به حرم، درویش مسلکی و عقب ماندگی تلقی می شد؛ اما ایشان به اینگونه حرفها هیچ توجه نداشتند و به محض این که نماز مغرب و عشا تمام می شد بلافاصله به حرم مشرف می شدند.
وقتی مرحوم آیت الله سید محمد تقی خوانساری که استاد امام بود و
امام به درس و نماز جمعه ایشان حاضر می شدند اعلام کرد از این پس نماز جمعه را اقامه می کنم هر کس خواست شرکت کند. ایشان نماز جمعه را در مسجد امام حسن عسکری (ع) قم اقامه کردند. نمازهای دیگر تعطیل شد. امام از کسانی بودند که مقید بودند در این نماز شرکت کنند.
مکرر می شد من صبح تا ظهر خدمت امام در اتاق می نشستم و ایشان تا سر ظهر مطالعه می کردند و یک کلمه حرف نمی زدند مگر اینکه از ایشان سؤالی می شد که به اندازه سؤال جواب می دادند و جز اذان ظهر هیچ چیز مانع مطالعه ایشان نمی شد. «الله اکبر» اذان که شنیده می شد قلم را زمین می گذاشتند و آماده نماز می شدند.
عصر روز پانزده خرداد که امکان یورش وحشیانه به خانه امام هر لحظه شدیدتر می شد بعضیها به فکر افتادند که در خانه بسته شود و گویا این حرف از ناحیه فرزند امام حاج آقا مصطفی نیز زده شد که غضب سنگینی امام را فرا گرفت و با فریاد گفت «در خانه باید باز باشد، مصطفی بیرون رود» پس از آن امام خطاب به حاضرین و اطرافیان دستور برپا داشتن نماز را دادند و گفتند چه بهتر برپا خیزیم و نماز بگزاریم که
اگر دژخیمان حمله کردند ما در حال نماز باشیم و به فوز بزرگ نایل شویم و در حال رفتن به درگاه خداوند ما را مورد هجوم قرار دهند، این بزرگترین رسوایی برای آنها و برترین موفقیت برای ماست.
شب پانزده خرداد 42، آقا توی حیاط خوابیده بودند که مأموران رژیم آمدند، در را شکستند و وارد خانه شدند. خود امام برای من تعریف می کردند: وقتی آنها در را شکستند، من متوجه شدم که آنها آمده اند مرا بگیرند. فورا به خانم گفتم شما هیچ صحبتی نکنید، بفرمایید توی اتاق. من دیدم آنها ریختند توی منزل. احتمال دادم ممکن است اشتباه کنند و مصطفی را ببرند. به همین جهت گفتم: «خمینی من هستم.» آماده بودم و مرا بردند. چون کوچه ها باریک و کوچک بود، مرا توی ماشین کوچکی گذاشتند و تا سر خیابان بردند. سر خیابان یک ماشین خیلی بزرگ ایستاده بود. مرا سوار آن ماشین بزرگ کردند و حرکت کردند. یک نفر یک طرف من نشسته بود که از اول تا آخر سرش را گذاشته بود کنار دست من و به بازویم تکیه داده بود و گریه می کرد. یکی دیگر هم طرف دیگرم نشسته بود و مرتب شانه ام را می بوسید. همین طور که می آمدیم توی راه، من گفتم
که نماز نخوانده ام، یک جایی نگه دارید که من وضو بگیرم. گفتند: «ما اجازه نداریم.» گفتم شما که مسلح هستید، من که اسلحه ای ندارم. به علاوه شما همه با هم هستید و من یک نفرم، کاری که نمی توانم بکنم. گفتند: «ما اجازه نداریم.» فهمیدم که فایده ای ندارد و اینها نگه نمی دارند. گفتم خوب، اقلا نگه دارید تا من تیمم کنم. این را گوش کردند و ماشین را نگه داشتند، اما اجازه پیاده شدن به من ندادند، من همین طور که توی ماشین نشسته بودم، از توی ماشین دولا شدم و دست خود را به زمین زدم و تیمم کردم. نمازی که خواندم پشت به قبله بود. چرا که از قم به تهران می رفتیم و قبله در جنوب بود. نماز با تیمم و پشت به قبله و ماشین در حال حرکت ! این طور نماز صبح خود را خواندم. شاید همین دو رکعت نماز من مورد رضای خدا واقع شود .
ظهر آن روزی که مرحوم حاج آقا مصطفی رحلت کرده بودند و منزل امام پر بود از کسانی که برای تسلیت به محضر ایشان می آمدند. وقتی همه رفتند، تا اذان ظهر شد امام بلند شده و تشریف بردند و وضو گرفتند و فرمودند: «من می روم مسجد» گفتم
ای وای، آقا امروز هم برنامه همیشگی نماز جماعت خود را ترک نمی کنند. لذا به یکی از خادمها گفتم زود برود به خادم مسجد خبر دهد. وقتی مردم فهمیدند که امام به مسجد می آیند جمعیت از هر طرف به مسجد ریختند .
امام همیشه نماز را در اول وقت می خواندند و به نافله اهمیت می دادند. این خصوصیت از همان جوانی وقتی که هنوز بیشتر از بیست سال نداشتند در ایشان وجود داشت. چند تن از دوستان نقل می کردند: ما ابتدا فکر می کردیم خدای ناکرده ایشان از روی تظاهر نماز را اول وقت می خوانند. به همین خاطر سعی داشتیم کاری کنیم که اگر این کار از روی تظاهر است، جلوی آن را بگیریم. مدت زیادی در این فکر بودیم و بارها به طرق مختلف ایشان را امتحان کردیم، مثلا درست وقت نماز سفره غذا می انداختیم و یا وقت رفتن به مسافرت را درست اول وقت قرار می دادیم. اما ایشان می فرمودند: شما غذایتان را بخورید من هم نمازم را می خوانم. هر چه که بماند من می خورم. و یا در موقع مسافرت می فرمودند: شما بروید من هم می آیم و به شما می رسم. وقتی مدتها از این مسأله گذشت نه تنها ایشان نماز اول وقتشان ترک نشد
بلکه ما را هم واداشتند که در اول وقت نمازمان را بخوانیم.
امام در ماه رمضان، در هوای پنجاه درجه نجف، با آن سن و سال و ضعف مفرط روزی هجده ساعت روزه می گرفتند و تا نماز مغرب و عشا را همراه با نوافل بجا نمی آوردند افطار نمی کردند .
روزی که شاه فرار کرد ما در نوفل لوشاتو بودیم، پلیس فرانسه خیابان اصلی نوفل لوشاتو را بست، تمام خبرنگاران کشورهای مختلف از آفریقا، از آسیا، از اروپا و آمریکا آنجا بودند و شاید صد و پنجاه دوربین فقط صحبت امام را مستقیم پخش می کردند، برای اینکه خبر بزرگترین حادثه سال را مخابره کنند. شاه رفته بود و آنها می خواستند ببینند امام چه تصمیمی دارند، امام بر روی صندلی ایستاده بود در کنار خیابان، تمام دوربینها بر روی ایشان متمرکز شده بود. امام چند دقیقه صحبت کردند و مسایل خودشان را گفتند. من کنار ایشان ایستاده بودم . یک مرتبه برگشتند و گفتند: احمد ظهر شده؟ گفتم بله الآن ظهر است. بی درنگ امام گفتند : و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته. شما ببینید در چه لحظه ای امام صحبتهایشان را رها کردند. برای اینکه نمازشان را اول وقت بخوانند. یعنی در جایی که تلویزیونهای
سراسری که هر کدام میلیونها آدم بیننده دارد، سی. ان. ان. آمریکا بود، بی. بی. سی لندن بود تمام تلویزیونها چه در آمریکا و چه در اروپا بودند. خبرگزاریها همه بودند، آسوشیتدپرس، یونایتدپرس، رویتر و تمام خبرنگاران روزنامه ها، مجلات، رادیو تلویزیونها در چنین موقعیت حساسی امام حرفشان را قطع کردند و رفتند سراغ نماز.
از ژاندارمی که کنار جاده نگهبانی می کرد پرسیدم: «منزل آیت الله خمینی کجاست؟ ژاندارم، خانه ای کوچک و محقر را در آن طرف جاده به من نشان داده و گفت: «منزل آیت الله آنجاست .» از مشاهده آن خانه تعجب کردم چون من انتظار نداشتم که مردی چون آیت الله خمینی پیشوای مذهب شیعه در آن خانه محقر زندگی کند. ژاندارم از من نپرسید که کی هستم و برای چه نشانی خانه آیت الله خمینی را از او گرفته ام، ولی من خودم را معرفی کردم و گفتم خبرنگار مجله هفتگی «پاری مچ» هستم و آمده ام که آیت الله خمینی را ببینم و با او مصاحبه کنم. ژاندارم گفت: «به خاطر داشته باشید که قبل از ورود به اتاق کفشها را بکنید.» بعد از کندن کفش وارد اتاقی شدم که عریان بود و تا آن روز اتاقی آن چنان عریان جز در ساختمانهای تازه ساز که
هنوز کسی در آن سکونت نکرده ندیده بودم، یگانه مبل اتاق را یک قطعه فرش تشکیل می داد که بر کف آن گسترده بودند و غیر از آن هیچ چیز در آنجا به نظر نمی رسید آن اتاق با یک لامپ بدون حباب که در انتهای یک سیم از سقف آویزان شده بود روشن می شد. من خودم را معرفی کردم و کارت خبرنگاریم را نشان دادم و گفتم که آمده ام با امام مصاحبه کنم. مردی مؤدب و ریشو مرا به نویسنده کتابی معرفی کرد که شرح زندگی امام را نوشته بود، اما من اظهار بی صبری می کردم و گفتم: «به این جا آمده ام که آیت الله را ببینم چرا به او اطلاع نمی دهید که برای دیدارش آمده ام؟» گفتند برای این که اکنون موقع نماز است و آیت الله برای نماز خواهند رفت و شما او را خواهید دید.
اوایل جنگ بود که ناگهان صدای ضد هوایی به گوش ما رسید. و ما چون تا آن روز با صدای ضد هوایی آشنایی نداشتیم، احساس کردیم که هر صدا به منزله انفجار یک بمب است لذا سراسیمه به اتاق امام رفتیم. دیدیم امام در ایوان اتاق مشغول نماز و عبادت بودند. گویی اصلا صدایی نشنیده و اصلا متوجه ورود ما به اتاق نشده اند.
در نجف یکی از روزها، هنگام ورود امام به مسجد، زیلویی به عرض یک متر سر راهشان انداخته بودند. امام کفشهای خود را درآوردند که از روی زیلو عبور نکنند، در همان هنگام یکی از طلبه ها که از علاقه مندان درس امام بود وارد شد و از روی زیلو عبور کرد. امام به ایشان فرمودند: با کفش وارد نشوید، این مخصوص نماز است.
امام تکیه زیادی بر «اسرار الصلاة» می کردند. یاد دارم که به خصوص به کتاب «آداب الصلاة» مرحوم شهید ثانی توجه زیادی داشتند و می فرمودند: بهتر است که بگوییم اسرار الصلوة. امام از ابتدای وضو گرفتن یعنی هنگامی که انسان می خواهد برای وضو گرفتن به طرف آب برود تا پایان نماز، بر معنویات نماز توجه داشتند. این حدیث را که فکر می کنم از «مصباح الشریعه» باشد بارها می گفتند که یکی از ائمه معصوم (ع) می فرماید: «تقدم الی الماء تقدمک الی رحمة الله» یعنی موقعی که برای وضو گرفتن به سوی آب می روی در واقع به سوی رحمت خدا می روی. امام روی این جمله خیلی تأکید داشتند.
روزی در نجف از امام در مورد مسایلی که در ترکیه به هنگام تبعید شاهد آن بودند سؤال کردم. فرمودند: «مسجدی
نزدیک ما بود که روزهای جمعه به آن مسجد می رفتم. لااقل پنج هزار نفر در این مسجد حاضر می شدند اما به قدر پنج کلمه صدای بلند، کسی از این پنج هزار نفر نمی شنید. این امر بسیار مرا به حیرت انداخته بود که چرا ما ابهت نماز را حفظ نمی کنیم؟ فکر می کردم اگر یک خارجی بیاید اینجا این مسجد را ببیند و بعد هم بیاید در نجف مسجد هندی و در قم مسجد اعظم نماز خواندن ما را ببیند قطعا خواهد گفت نماز این است نه آنکه ما داریم و ما جلالت و قدر نماز را حفظ نکردیم. در آنجا اگر یک وقت مثلا کسی درست ایستاده بود و رفیقش می خواست به این حالی کند با اشاره به او حالی می کرد که عقب بیاید و انگشتان پایش را مقابل انگشتان پای دیگران قرار بدهد و در صف نماز مستقیم بایستد، به طوری که اگر نگاه می کردی تمام سرانگشتان اینها مقابل هم بود. این امور را که می دیدم مرا متأثر می کرد» .
سال 61 هیأتی از فرماندهان نظامی به اتفاق وزیر خارجه آقای دکتر ولایتی برای بررسی وضعیت تجاوز اسراییل غاصب به جنوب لبنان به این منطقه سفر نمودند. در مراجعت از فرودگاه تهران یکسره به جماران رفتند
تا گزارش سفر خود را به عرض امام برسانند (16) مقارن مغرب بود که به محضر امام شرفیاب شدیم. تا هیأت خواست مأموریت گزارش خود را ارایه کند و جلسه در محضر ایشان تشکیل شود امام مهیای مقدمات نماز مغرب و عشا شده و تشکیل جلسه را به بعد از نماز موکول فرمودند و این نشانگر اهتمام بیش از حد ایشان به رعایت نماز اول وقت بود. امام پس از ادای نماز بر روی همان سجاده ای که نشسته بودند به طرف اعضای جلسه که به ایشان اقتدا کرده بودند برگشته و فرمودند: «جلسه را همین جا تشکیل بدهید.»
یکبار در جمع شورای عالی دفاع مرکب از حضرت آیت الله خامنه ای و جناب آقای هاشمی رفسنجانی و وزیر دفاع و فرمانده محترم کل سپاه خدمت امام بودیم. امام روی صندلی خودشان نشسته بودند و ما دور ایشان به طور نیم دایره نشسته بودیم وسط صحبتهای ما بود که ناگهان امام بلند شدند و به طرف قسمت دیگر اتاق رفتند. اولین کسی که پس از این حرکت امام صحبت کرد آقای هاشمی بود که عرض کرد: «آقا کسالتی عارض شد؟» چون تنها چیزی که در آن موقع به ذهن ایشان می رسید این بود که ممکن است برای امام کسالتی
عارض شده باشد. ولی امام فرمودند : «خیر، وقت نماز است» و این جمله را با چنان لحن قاطعی بیان فرمودند که من به ذهنم رسید مثل اینکه تا به حال اینطور به فکر نماز نبوده ام. بعد به ساعتم نگاه کردم دیدم هنوز چند دقیقه به اذان ظهر مانده است.
به یاد می آورم در ابتدای جنگ، جلسه ای با بعضی از رؤسا و مسؤولان خارجی (19) و داخلی در حضور امام برگزار شده بود. در اثنای جلسه هنگام اذان که فرا رسید امام بدون توجه به دیگران برخاستند و نماز اول وقت خود را اقامه کردند و همه نیز به ایشان اقتدا نمودند. امام در همان وقت نه تنها هشت رکعت نماز نافله ظهر بلکه هشت رکعت نماز نافله عصرشان را نیز خواندند.
در هر نماز امام تمام مستحباتی را که در رساله شان فرموده اند رعایت می نمودند. ایشان برای هر نماز حتی در بستر و روی تخت بیمارستان عمامه مختصری می بستند و آنگونه که در تلویزیون پخش شد ریش خود را به دقت شانه می زدند و، پس از آن در آینه کوچکی که داشتند خود را کاملا ورانداز می کردند. در آینه عمامه شان را دو سه بار جا به جا می کردند و ابروهایشان را در آینه
می دیدند و صاف می کردند و پس از اینکه سر و وضع خود را مرتب می کردند عطر استعمال می نمودند. حتی بیماری مانع نمی شد که ایشان ریش خود را شانه نزنند. لذا در آخرین روزهای عمرشان که دستشان ورم کرده و قدرت تحرک چندانی نداشت، آنگونه که در تصاویر دیده می شد آقای انصاری، هم عمامه مختصری به دور سر ایشان می بست و هم ریش امام را شانه می زد. امام در هر نماز اذان و اقامه می گفتند و در نماز عمامه را تحت الحنک می بستند و در موقع نشستن پس از سجده برای تشهد بر روی ران چپ می نشستند و روی پای راستشان را بر روی پای چپشان قرار می دادند و کلا تمام مستحباتی را که خودشان در رساله فرموده اند انجام می دادند .
یکبار امام نماز مغرب را خوانده و مشغول تعقیبات و مستحبات پس از نماز بودند که آقایان خامنه ای، هاشمی رفسنجانی، موسوی اردبیلی و میرحسین موسوی به محضر ایشان رسیدند. یکی یکی سلام می کردند و امام همین طور که رو به قبله نشسته و مشغول تعقیبات بودند بدون اینکه صورتشان را برگردانند اندکی سرشان را پایین می آوردند و جواب سلام آنها را می دادند . آقای هاشمی خیال می کرد امام در حال نماز است که فقط پاسخ سلام
آنها را داده است، لذا گفتند: مثل اینکه آقا دارد نماز می خواند. حال آنکه امام حتی مشغول نوافل نشده بودند و همانطور رو به قبله نشسته بودند. بعد بلند شدند و اذان و اقامه نماز عشا را خواندند و بعد از نماز بود که برگشتند به طرف آقایان و احوالپرسی کردند. ایشان تا این حد مقید بودند که حتی در تعقیبات نمازشان به این طرف و آن طرف نگاه نکنند.
آنگونه که خود شاهد بوده ام یا از نزدیکان امام شنیده ام نکته مورد اتفاق همگان این است که امام مستحبات نماز را کاملا بجای می آوردند مثلا در سجده مستحب است بینی انسان به خاک گذاشته شود، لذا امام گاهی از دو مهر کوچک و گاهی از یک مهر بزرگ برای رعایت این استحباب استفاده می کردند. همچنین پس از تشهد مستحب است گفته شود «فتقبل شفاعته و ارفع درجته» که امام در تمام نمازهایشان این استحباب را رعایت می کردند.
تا جایی که من سالها در محضر امام بوده ام می توانم بگویم امام هیچوقت نماز غفیله شان را بین نماز مغرب و عشا ترک نکردند. آقا اخیرا این نماز و سایر نوافل را به صورت نشسته می خواندند.
من بارها شاهد بودم که
امام پس از اینکه نماز واجبشان تمام می شد هر دو دست را به روی چشمانشان می گذاشتند و آیت الکرسی و آیات دیگری را که در این رابطه وارد است می خواندند .
امام زیارت معصومین علیهم السلام پس از هر نماز را ترک نمی کردند ایشان معمولا پس از اینکه نمازشان تمام می شد و تعقیبات و نوافل و اذکار و مستحبات را به جا می آوردند بر می خاستند و به معصومین (ع) سلام می فرستادند.
امام در سجده آخر نماز ذکری را خیلی آهسته می خواندند که من هر چه دقت می کردم، نمی شنیدم که چه ذکری را می گویند تا اینکه یک روز که با امام از حرم حضرت امیر المؤمنین (ع) می آمدیم در مسیر از ایشان پرسیدم: آقا در سجده آخر نمازتان یک ذکری را آهسته می گویید این ذکر چی هست؟ فرمودند: «اللهم ارزقنی التجافی عن دار الغرور و الانابه الی دار الخلود و الاستعداد للموت قبل حلول الفوت» .
امام واقعا هنگامی که نزدیک نماز می شد سر از پا نمی شناختند. به هر کس که در اتاق بود صراحتا می گفتند بروید که وقت نماز است و همیشه در این لحظات یک تبسمی پیدا می کردند که آدم احساس می کرد انتظار لحظات شیرینی را می کشند.
یک شب ساعت هفت بود که رفتم منزل امام. وقتی خلاصه اخبار را شنیدم بعد با عجله گفتم بلند شوم نمازم را بخوانم. وقتی نمازم را خواندم و برگشتم خدمت امام، آقا گفتند من احساس می کنم مسؤولم اگر به تو نگویم. من مطلبی را می خواهم به تو بگویم فکر می کنم دستشان را زدند روی سینه شان گفتند اگر نگویم می ترسم مسؤول باشم. شما چرا اینقدر اهمال می کنی به نمازت؟ گفتم: من بیرون بودم، دانشکده علوم بودم. بعد از آنجا هم جای دیگری رفتم بعد از آنجا به منزل آمده ام. امام گفتند: نه برنامه ات را جوری کن که نمازت اول وقت باشد . می دانی نماز ستون دین است و اگر نماز قبول نشود به هیچ عبادتی نگاه نمی کنند. من گفتم خداوند وقت وسیع برای ما قرار داده است. ما خودمان نباید ضیقش کنیم. من فکر می کردم اهمال به این است که ما گاهی بخوانیم، گاهی نخوانیم، نه اینکه به اصطلاح نماز در اول مغرب نباشد و ساعت هفت و نیم یا هشت باشد. ولی امام گفتند: نه خیر عدم اهمال و خفیف نشمردن به این است که شما هر کجا هستید نماز اول وقتتان را بخوانید. آن وقت یک مثالی از یک فردی زدند که اسم او را
در خاطرم نیست، آقا می گفتند یک کسی این طور بوده که در خیابان اگر داشت می رفت و صدای اذان را می شنید از ماشین پیاده می شد، کنار خیابان نمازش را می خواند.
اوایلی که تازه مکلف شده بودم یک شب قبل از نماز خوابیده بودم که آقا با اخوی وارد شدند . خیلی سرحال و خوشحال بودند. از من پرسیدند: نماز خوانده ای، من فکر کردم چون الان آقا سرحال هستند دیگر وقت نماز خواندن من هم برایشان مسأله ای نیست؛ تا گفتم: نه، یکدفعه به قدری ایشان تغییر حالت دادند و عصبانی شدند که ناراحتی سراسر وجودشان را فرا گرفت .
یکبار به امام عرض کردم: «سبک شمردن نماز شاید به این معنی باشد که شخص نمازش را یک وقت بخواند و یک وقت نخواند. امام فرمودند: «نه، این که خلاف شرع است که کسی نمازش را نخواند. منظور امام صادق (ع) (31) این بوده است که مثلا وقتی ظهر می شود و فرد در اول وقت نماز نمی خواند، در واقع چیز دیگری را بر نماز رجحان داده است و به دلیل این رجحان، نماز را سبک شمرده است.
تمیزترین لباس برای نماز امام، حتی در هنگام بیماری و در عین خونریزی و با وجود
زخم بزرگ در شکم، در موقع نماز، تمیزترین جامه ها را که بدون آلودگی بود به تن می کردند.
یکی از پزشکان قم نقل می کرد هنگامی که خبر دادند امام دچار ناراحتی قلبی شده اند خود را به بالین ایشان رسانده و فشار خونشان را گرفتم. فشار ایشان عدد پنج را نشان می داد که از نظر طبی خطرناک بود. کارهای اولیه را انجام دادم و پس از دو ساعت که قدری وضع بهتر شده بود و امام قاعدتا نمی توانستند و نمی بایست حرکتی بکنند آماده حرکت شدند. عرض کردم: «آقا جان چرا برخاستید؟» فرمودند: «نماز» عرض کردم: «آقا شما در فقه مجتهد هستید و من در طب. حرکت شما به فتوای طبی من حرام است؛ خوابیده نماز بخوانید.» ایشان نیز با دقت به نظر من عمل فرمودند.
آن روز که امام به بیمارستان منتقل گردیدند سفارش فرمودند که ساعت اقامه نماز ظهر و عصر را به ایشان اطلاع دهند و در مرحله اول نمازشان را خواندند و بعد به صرف غذا پرداختند . یکی از روزها در بیمارستان، امام یک دفعه متوجه شدند که سینی حامل غذا وارد اطاق شد، پرسیدند: «مگر وقت اقامه نماز فرا رسیده؟» حاضرین در جوابشان گفتند: «بله وقت
نماز رسیده است.» امام با نهیبی رو به حاضرین کرده و فرمودند: «پس چرا مرا بیدار نکردید؟» وقتی در جواب گفته شد: به دلیل وضع خاص شما نخواستیم بیدارتان کنیم. باز ایشان با ناراحتی گفتند: «چرا با من این شکلی برخورد می کنید؟ غذا را پس ببرید تا من نمازم را اقامه سازم .
وقتی امام تازه از عمل جراحی فارغ شده بودند دکترها اصرار داشتند با توجه به اینکه معده ایشان جراحی شده بود، امام چند قاشق سوپ را که با داروهایی مخلوط شده بود میل بفرمایند . اتفاقا این امر به دلیل اینکه امام اولین بار پس از عمل جراحی باید مختصری غذا می خوردند برای دکترهای معالج بسیار مهم بود مصادف بود با اقامه نماز اول وقت ظهر و عصر که امام در طول عمر پربرکت خود بدان اهتمام و توجهی خاص داشتند؛ به دلیل این همزمانی صرف غذا و اقامه نماز، امام از دکترها خواستند اجازه دهند غذا را پس از نماز میل کنند. اما دکترها اصرار به خوردن غذا قبل از نماز داشتند. امام مرا طلبیده و خواستند اگر امکان دارد این امر به تعویق بیفتد. اما من هم که نگران حال امام بودم نظر دکترها را تأیید کردم و عرض کردم بهتر
است همین حالا قبل از نماز غذایتان را میل بفرمایید. امام با زبان گله به من فرمودند: «من از شما گله دارم. چرا شما اجازه می دهید برنامه های من به هم بخورد .» بعد که حاج احمد آقا خدمت ایشان رسیده بود امام باز از بنده به خاطر این امر گله کرده بودند.
وقتی امام در بیمارستان بستری بودند علی رغم ناراحتیهای جسمی و روحی فراوان با چنان صلابت و استواری نماز را قرائت می کردند که همه می شنیدند. با توجه به اینکه ماسک اکسیژن بر دهان و بینی ایشان نصب بود نماز را به راحتی می خواندند. ولی وقتی نمازشان تمام می شد دیگر ما نمی توانستیم سخنان ایشان را بشنویم و این وضعیت برای ما تعجب آور بود که چطور ایشان موقع نماز، آنقدر فصیح کلمات را ادا می کنند.
مهم ترین عمل امام نماز ایشان بود. ایشان تا آخرین لحظه حتی نافله های نماز را ترک نکردند . حتی وقتی که نمی توانستند لبشان را تکان بدهند با حرکت های انگشت نماز می خواندند. (37) من این را کاملا حس می کردم. برخی از پزشکان فکر می کردند ایشان چیزی می خواهند ولی من گفتم که نه خیر، ایشان دارند نماز می خوانند. این اهمیت نماز بود و آخرین پیام ایشان نماز بود.
امام به نماز اول وقت خیلی علاقه داشتند حتی در آخرین روز که تقریبا ساعت ده شب بود که این اتفاق افتاد، نماز مغرب و عشا را با اشاره خواندند، در حالت بیهوشی بودند، یکی از دکترها رفت بالای سرشان و برای اینکه آقا را شاید به وسیله نماز بشود به هوش بیاورد، گفت: «آقا وقت نمازه.» همین که گفت وقت نمازه، آقا به هوش آمدند و نمازشان را با اشاره دست خواندند. از صبح آن روز هم مرتب از ما سؤال می کردند که «چقدر به ظهر مانده؟» چون خودشان ساعت دم دستشان نبود و آن قدرت را نداشتند که به ساعت نگاه کنند. یک ربع به یک ربع از ما می پرسیدند. نه به خاطر اینکه نمازشان قضا نشود، به خاطر اینکه نماز را اول وقت بخوانند.
بعد از عمل یکی از دکترها گفت: «آقا چشمشان را باز کردند. آقای انصاری را که مسؤول کارهای شرعی بود، صدا کردند. ایشان به امام گفتند: «شما می خواهید نماز بخوانید؟» امام ابرویشان را تکان دادند اما به هیچ سؤال دیگری پاسخی نمی دادند. بعد هم دیدیم دستشان را تکان می دهند که معلوم بود نماز می خوانند. امام این اواخر همه اش نگران نماز اول وقتشان بودند.
ظهر آن روزی که امام رحلت کردند یک ساعت به اذان ظهر مانده بود. امام حالشان خوب نبود . کمک کردیم ایشان وضو گرفتند. دکتر عارفی به من گفت امام نمی تواند دستشان را حرکت بدهند شما دست آقا را بگیر. چون سرم در دست امام بود موقع تکبیر نمی توانستند دستشان را بالا بیاورند. لذا کنار امام نشسته دستشان را در دستم گرفتم آقا با آن حال نامناسبی که داشتند نماز می خواندند که تا ساعت یک بعد از ظهر نماز ایشان ادامه داشت.
روز شنبه حدود مغرب به زیارت امام در بیمارستان رفتم. ساعت نزدیک هشت بعد از ظهر بود که بالای سر مبارک ایشان بودم. دیدم در حال اغما بودند و نفس مصنوعی به ایشان می دهند . یکی از دوستان که در آنجا حضور داشت به امام گفت: وقت مغرب و نماز است، آب بیاورند وضو بگیرید و نماز بخوانید؟» عجیب است تا امام شنیدند که وقت نماز است ناگهان در حالی که در حالت اغما بودند چشمهای خود را باز کردند و یک کلمه گفتند و بعد چشم خود را بستند و من بعد از آن دیگر حرفی از ایشان نشنیدم.
امام دایم الوضو بودند و هیچ گاه دیده
نشد که ایشان بدون وضو به اطاق خود مراجعت نمایند . بارها شاهد بودم امام به هنگام وضو گرفتن اذکار مستحبی را که باید حین وضو بخوانند می خواندند.
امام دایم الوضو بودند. بارها قبل از نماز برای تجدید وضو می رفتند و وضو گرفتنشان قدری طول می کشید چون مستحبات را رعایت می کردند.
امام هیچ گاه از ذکر خدا غافل نبودند و در همه حال ذکر خداوند بر زبان و قلب ایشان جاری بود. به طوری که هر روز نیایش همان روز را به جای می آوردند. هنگام وضو گرفتن نیز مشغول نیایش بودند و حتی در بیمارستان که بستری بودند حتما رو به قبله وضو می گرفتند. (45)
: .1 حجة الاسلام و المسلمین عبد الکریم حق شناس ندا ش .1 .2 آیت الله عزالدین زنجانی حوزه ش .32 .3 آیت الله سید حسین بدلا. .4 حجة الاسلام و المسلمین مسعودی خمینی سخنرانی در جبهه جنوب. .5 غلامحسین احمدی روزنامه کیهان 58. 29/6/ .6 فریده مصطفوی. .7 حجة الاسلام و المسلمین فرقانی سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .1 .8 حجة الاسلام و المسلمین عبایی خراسانی پا به پای آفتاب ج 3 ص .331 .9 حجة الاسلام و المسلمین سید حمید روحانی پاسدار اسلام ش .1
.10 حجة الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی سخنرانی در جمع تاکسیرانان تهران ماه رمضان .1373 .11 خبرنگار مجله پاری مارچ فرانسه مرزداران ش .53 .12 عاطفه اشراقی زن روز ش .1267 .13 حجة الاسلام و المسلمین توسلی. .14 آیت الله عباس ایزدی نجف آبادی پا به پای آفتاب ج 2 ص .290 .15 حجة الاسلام و المسلمین عباس مهری سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .6 .16 در این جلسه مقام معظم رهبری که در آن وقت ریاست جمهور و رئیس شورای عالی دفاع بودند و نیز جناب آقای هاشمی رفسنجانی حضور داشتند. .17 سردار سرتیپ پاسدار غلامعلی رشید. .18 سرتیپ علی صیاد شیرازی. .19 هیأت میانجی صلح مرکب از سران بعضی از کشورهای اسلامی. .20 حجة الاسلام و المسلمین محمد رضا توسلی. .21 غلامعلی رجایی. .22 حجة الاسلام و المسلمین مسیح بروجردی. .23 غلامعلی رجایی. 24 و 25 و .26 عیسی جعفری. .27 حجة الاسلام و المسلمین ناصری. .28 فاطمه طباطبایی ندا ش .1 .29 زهرا مصطفوی. .30 فریده مصطفوی زن روز ش .966 .31 اشاره امام به این حدیث امام صادق (ع) است: کسی که نماز را سبک بشمارد هرگز به شفاعت ما اهل بیت نخواهد رسید. .32 دکتر کلانتر معتمدی گلهای باغ خاطره ص .137
.33 زهرا مصطفوی حضور ش .1 .34 حجة الاسلام و المسلمین سید مهدی امام جمارانی روزنامه جمهوری اسلامی ویژه اربعین سال .68 .35 حجة الاسلام و المسلمین انصاری کرمانی. .36 یکی از محافظین بیت امام در رثای نور ص .62 .37 در مواقعی که فرد نمی تواند رکوع و سجود را بجا بیاورد می تواند با اشاره انگشت این ارکان را ادا نماید. .38 زهرا مصطفوی روزنامه جمهوری اسلامی 68. 17/3/ .39 نعیمه اشراقی سروش ش .476 .40 زهرا اشراقی زن روز ش .1220 .41 سید رحیم میریان. .42 آیت الله امامی کاشانی روزنامه کیهان 68. 15/3/ .43 حجة الاسلام و المسلمین سید هادی موسوی. .44 آیت الله ایزدی نجف آبادی. .45 یکی از محافظین امام در رثای نور ص .36
امام خمینی و قرائتی نوین از دین موسوی تبریزی، سید حسین اشاره فرمودید که امام در موضوع حکومت و در بحث ولایت فقیه، جامع نگر بودند، یعنی اسلام را در همه ابعاد و جوانب آن می نگریستند.اگر ممکن است بفرمایید که آیا چنین نگرشی در فقهای پیش از ایشان هم بوده است؟ در ضمن امام چگونه به این نتیجه رسیدند که جامعیت اسلام، حکومت را هم پوشش می دهد؟ جامعیت اسلام، نکته ای نبود که فقهای بزرگ پیش از ایشان یا همزمان با ایشان از آن غافل باشند.تفاوت عمده امام با دیگران، بینش سیاسی آن بزرگمرد بود.حضرت امام تشکیل و اداره حکومت را از وظایف مهم و اصلی علمای اسلام می دانستند.بعضی ممکن است، کمک به حکومت دینی را وظیفه بدانند.اما اصل تأسیس حکومت را در شرح وظایف فقیه نیاورند. امام این طور فکر نمی کردند، بلکه فقیه را موظف به بنیانگذاری حکومت و نظام می دانستند .در این تفکر، مبارزه با ظلم نه برای تعدیل حاکمان است، بلکه برای براندازی ظلم است.امام مبارزه با شرک و کفر و ظلم را از رهگذر حکومت می جستند و موفق می دانستند.ایشان دو وظیفه برای خود و هر فقیه دیگری در نظر داشتند: اداره صحیح امور مردم، و محو ظلم.همین طور که هرکسی می فهمد، این دو برنامه، تنها
در سایه حکومت، جامه عمل می پوشد. بنده قبل از انقلاب در صحبت با بعضی از مراجع معاصر، فهمیدم که این بزرگواران تشکیل حکومت دینی را از وظایف مردم می دانند.یعنی فقیه تنها، باید مردم را ارشاد کند و به آنان بگوید که بعد از تشکیل حکومت، رفتار اسلامی چیست یا چه باید کرد؟ خصوصا اگر براندازی حکومتهای موجود، با ضرر و خطر همراه باشد، لزومی نمی دیدند که اقدام کنند.یعنی برخورد را واجب شرعی و لازم عقلی نمی دانستند.در این بینش، مردم باید حکومت دینی را بر پا دارند و برای اجرای حدود به علما مراجعه کنند. حتی گاهی برای این طرز تفکر، به آیات و روایات هم، استناد می کردند.به خدمت یکی از همین بزرگواران عرض کردم که حضرت امیر (ع) فرمودند: «قیام من برای آن بود که حدود الهی را اجرا کنم.» ایشان فرمودند: «چون مردم گرد حضرت جمع شدند و حکومت را به آن گرامی سپردند، امام خود را موظف دید که اجرای حد کند.» پس تفاوت امام با بسیاری از فقها در اعتقاد به جامعیت اسلام نبود.جامعیت را همه می پذیرفتند .امتیاز امام این بود که جامعیت اسلام را در تشکیل حکومت می جست و آن را از وظایف هر مسلمانی، بویژه دانشمندان اسلامی قلمداد کردند.امام مسئله حکومت اسلامی را از دهه
چهل به بعد مطرح کردند و خیلی هم بر آن پای فشردند.تا آنجا که، پهلوی تنها رقیب جدی و سرسخت خود را امام می دانست. اینکه عرض می کنم تفاوت امام خمینی با فقهای دیگر، در بینش سیاسی بود، از اینجا روشن تر می شود که امام مبارزه با ظلم را به هر قیمتی واجب می دانستند.ولی اکثر فقها می گفتند : مبارزه با ستم، نوعی نهی از منکر است، و نهی از منکر شرایطی دارد که اگر آن شرایط فراهم نبود، لازم نیست.یکی از آن شرایط هم این است که خطر جانی در پی نداشته باشد.سخن امام این بود که منکر اگر ظلم کلی و فراگیر باشد، نهی و مبارزه با آن واجب است، اگرچه به کشتار و شهادت بینجامد. اندیشه حکومت را دقیقا امام از سال چهل و هفت یا هشت، مطرح کردند. ولی اصل مبارزه با ظلم، مخالفت با اسرائیل، استقلال از آمریکا، مبارزه با فحشا و...از سال چهل و دو شروع شد.این نشان می دهد که موضوع حکومت و نظام سیاسی، صورت کامل و هماهنگ مبارزات اسلامی است. به نظر می آید، امام در اصل ولایت فقیه به یک توسعه مفهومی اعتقاد داشتند.یعنی معنا و مفهوم ولایت فقیه را در پیش از آنچه نزد پیشینیان بود، توسعه دادند.این گسترش مفهومی را امام با سایر
عناصر مطرح در حوزه نیز سرایت دادند.مثلا همین پدیده تبلیغ را اگر در نظر بگیریم، اگر حوزه بر اساس اندیشه های امام هدایت و برنامه ریزی شود، وضعیتی بسیار گسترده تر، ژرفتر و متنوعتر از وضعیت سنتی خود را خواهد داشت.حتی اگر مبانی فکری فقهای دیگر را اساس قرار بدهیم و بگوییم تشکیل حکومت از وظایف مردم است، این وظیفه را می توان از طریق تبلیغ به آنان گوشزد کرد.نظر حضرت عالی در این زمینه چیست؟ همین طور که می فرمایید اضافه می کنم که امام برای رسیدن به اهداف بلندی که داشت، مقدمات آنها را فراهم کرد.رویه امام این نبود که مثلا یک مسیحی را به اسلام تشرف بدهند، یا آنقدر در گوش شرابخوار و زناکار بخوانند که توبه کنند.اینها برد کمی دارد.خیلی از فعالیتهای پر سر و صدای برخی از دلسوزان اسلام، با همه قداست و معنویتی که داشتند، محدوده اندکی را پوشش می داد.مبارزه با فقر، ستم، فحشا و بی اعتقادی در برنامه همه بود. امام توسعه مفهومی در عناصر حوزوی که شما گفتید فقط در کار امام و پیروان ایشان مشاهده می شد.امام دنبال این نبودند که چند گرسنه را سیر کنند، چند نوجوان را به راه بیاورند، بیمارستانی بسازند و گناهکاران را توبه بدهند.امام به ریشه ها می اندیشیدند و از همه استعدادهای حوزه، از
جمله تبلیغ، برای ریشه کن کردن آنها سود می جستند.در دستگاه فکری امام همه نیروهای فکری، انسانی، مالی و اعتباری بسیج شده بودند که ریشه ها را بسوزانند .اگر ریشه قطع می شد، آن وقت: یدخلون فی دین الله افواجا ، انگشت اعتراض امام به سمت کانونهای فرهنگ ساز، مثل رادیو و تلویزیون، دانشگاه، مدارس، ادارات و در رأس همه حکومت بود. امام مثل هر شخصیت تیز بین و مآل اندیشی می دانست که افراد جامعه از هم تأثیر می پذیرند .با اصلاح یکی دو نفر، درمان کردن مردم یک محله و با توبه دادن چند جوان، کار درست نمی شود .چون شما دو سال زحمت می کشید و چند نفر را به راه می آورید.ولی همینها در عرض چند ساعت، دوباره به فساد کشیده می شوند.چون کشور از مراکز فساد پر بود.رادیو فاسد بود، تلویزیون مفسده انگیز بود، دانشگاهها جوانان را منحرف می کردند و خلاصه همه جا لانه فساد شده بود.حمله امام به ریشه ها بود، و لو اینکه ریشه ها در خارج از مرزهای کشور باشند.این بود که امام همیشه، آمریکا و انگلستان و استکبار جهانی را هدف قرار می داد.ایشان شاه را هم عمله و وسیله آنها می دانست.از اوج به مسائل نگاه می کردند لذا مشکلات جزیی را برای خود حل کرده بودند. هدف امام الهی کردن فرهنگ جامعه بود.با
این هدف جو عمومی اجتماع، رعایت حقوق الهی و کمک مردم امکان داشت.انفاق، عدالت، از خود گذشتگی، حق مداری خیلی خوب است.اما اگر فضای کلی جامعه این گونه نباشد، کسی نمی تواند این ارزشها را پایدار و فراگیر نگه دارد.انقلاب اسلامی به رهبری امام این خاصیت را داشت.یعنی جو و فضای جامعه، الهی شده بود.مردم در دوران انقلاب، همه فداکاری می کردند.اگر کوچکترین مشکلی برای کسی پیش می آمد، مشکل همه بود.مستمندان تحقیر نمی شدند، سرمایه داران به سرمایه های خود نمی بالیدند.سادگی یک ارزش بود.مردم به حقوق شرعی و عرفی خود قانع بودند.این همان چیزی بود که امام می خواست .یعنی یک جامعه سراپا دینی و الهی.یادم هست در مدرسه علوی، کیسه های پول، یکی پس از دیگری می آمد، این پولها را کسانی به انقلاب هدیه می کردند، که ممکن بود تا چند ماه پیش، از یک ریال آن نمی گذشتند.به تعبیر خود امام، مردم الهی شده بودند. همان وقتها، بعضی از فضلای حوزه حتی روشنفکران حوزه، حرفهایی می زدند، مقالاتی می نوشتند و عقیده هایی را رواج می دادند که در نهایت اگر خیلی موفق می شدند، شاخه ای از فساد را قطع می کرد.مجله مکتب اسلام، با چه طول و تفضیلی راجع به زیانهای مشروبات الکلی، مقاله چاپ می کرد یا اینکه نگاه کردن به تلویزیون برای چشم ضرر دارد.همان موقع ایران پر شده بود
از میکده ها و مراکز فساد.تلویزیون با برنامه های مفسده انگیزش بیشترین وقت مردم را گرفته بود.اگر کسی این مقالات را می خواند، فکر می کرد تلویزیون برای این حرام است که به چشم انسان صدمه می زند! امام زمامداران را هدف می گرفت.چون می دانست که همه این مفاسد یک سرچشمه دارد، و آن حکومت فاسد پهلوی است، و آن هم خود از یک سرچشمه دیگر که بیرون از مرزهای کشور است آب می خورد.حالا شما ببینید که چقدر بین این دو رویه اختلاف بود.
مجموعه آثار کنگره امام خمینی و حکومت اسلامی، ج 10 معرفت، محمد هادی »یکی از سؤال های اساسی این است که مراد حضرت امام از ولایت مطلقه فقیه چه بود و مبانی ایشان در این مسئله چیست؟ بسم الله الرحمن الرحیم، بنده ابتدا مناسبت می دانم که از مبانی امام در مقام فقاهت و تفاوتی که با سایر مبانی و حتی با فقهای پیشین داشت، مقداری صحبت کنم.چنان که همه می دانیم در فقه و فقاهت به کتاب و سنت به عنوان منبع اصلی رجوع می شود منتها هر کدام مبانی مختلفی دارند.راجع به کتاب در اصول بحثی داریم تحت عنوان «حجیت ظواهر» به این معنا که آیا ظواهر می تواند مورد استناد قرار بگیرد یا نه؟ عده ای مخالف و عده ای موافق اند، برخی هم می گویند باید به وسیله تفسیر معصومین (ع) باشد و بعضی می گویند خود قرآن باید مبین خودش باشد.قرآن از لحاظ سند قطعی است ولی از لحاظ دلالت، مبانی مختلفی وجود دارد . در سنت، مشکل بیش تر می شود، چون آن جا از نظر سندیت هم باید بحث شود تا روایت یا حدیثی که قول یا فعل یا تقریر معصوم را نقل کرده است، ثابت شود.آن گاه طریق اثباتی روایت مطرح است که در این جا هر کدام از فقها مبنای
خاصی دارند.مبنایی که نوعا در این قرن های اخیر متعارف شده، این است که سند باید صحیح باشد، یعنی رجال سند توثیق شده باشند تا روایت حجت باشد، این مبنای مشهور است.الان هم درس های خارج بر اساس همین مبنا است و لذا مقداری از بحث را به بحث از سنداختصاص می دهیم، مثل آن که راوی ثقه است یا نه؟ چه کسی توثیق کرده و طریقه توثیقش چیست؟ در توثیق هم مبانی یک سان نیست. در صورتی که اگر ما به صدر اسلام مراجعه کنیم، دستوری که خود پیغمبر اکرم (ص) و ائمه معصومین (ع) برای تشخیص و جدا ساختن صحیح از سقیم ارائه داده اند مسئله متن است، یعنی چنان چه حدیثی از معصومین به دست شما رسید و به عللی شک کردید که درست است یا نه، آن را از لحاظ متن بررسی کنید، به این معنا که آن را بر محکمات عرضه کنید (فاعرضوا علی کتاب الله) .البته کتاب الله نمونه ای از محکمات است و خصوصیت ندارد.چون در بیاناتی از حضرت امام صادق (ع) آمده است: «کتاب الله و سنة قطعیة» ، یعنی علاوه بر قرآن، خود شریعت و دین پایه ها و محکماتی دارند که روایت صحیح را از سقیم مشخص می سازد.البته این کار مشکلی است. روشی که فقها برای
تشخیص صحیح از سقیم از راه سند انتخاب کرده اند، یکی از راه ها و اتفاقا راه درستی هم هست، اما منحصر ساختن به این راه اشکال دارد، یعنی علاوه بر سند، و در متن هم باید دقت شود که آیا با محکمات دین می سازد یا نه؟ امام در اینجا نقطه بارقه است.امام می فرمود: این که لحاظ سند را بررسی می کنید و صحت روایات را به دست می آورید راه بسیار متین و عقلایی است، ما آن را منکر نیستیم اما نباید از متن غفلت کرد، بلکه دقت روی متن بیش از سند اهمیت دارد.ایشان این بحث را در «بیع العنب ممن یعلم انه یصنع خمرا» مطرح می کردند و می فرمودند: فقها برای این مسئله شقوقی قائل شده اند، گاهی فروشنده، انگور را به قصد این که شراب بشود می فروشد و گاهی این قصد را ندارد اما شراب سازی بر خریدن این انگور انحصار دارد، فقها گفته اند این دو صورت اشکال دارد. اما چنانچه فروشنده چنین قصدی ندارد ولی علم دارد که در شراب سازی استفاده می شود و چه بسا خودش هم قلبا ناراحت باشد از طرف دیگر انحصار هم ندارد و انگور فروش زیاد است، فقها فرموده اند در این صورت اشکال ندارد، چون قصد و انحصار نیست.بعد هم به روایاتی در این زمینه استدلال
کرده اند که امام باقر و امام صادق (ع) در بست انگورهایشان را به کسانی می فروختند که می دانستند آن ها شراب درست می کنند. فریاد امام در اینجا بلند می شد و می گفت: فرضا سند این روایات صحیح باشد ولی قطعا این روایات مجعول است، چون اصلا آیا با مقام شامخ ائمه سازگاری دارد؟ آن هم مثل امام باقر و امام صادق که در زمان خودشان به عنوان یک چراغ فروزان در جهان اسلام بودند (یعنی تمام علمای مسلمین، فقها و محدثین وقت، و حتی غیر شیعه ها مرجع و ملجأشان امام صادق و امام باقر بود) کسانی که در نزد همه علمای شاخص در جهان اسلام اند آن هم در زمانی که قریب به زمان پیغمبر است و این ها فرزندان نمونه پیغمبرند، آیا اصلا عقل اعتباری اجازه می دهد که امام چنین کاری را کرده باشد؟ آیا قبح عرفی نداشته؟ حالا حرمت شرعی هیچ، قبح عرفی نداشته که این کارخانه مثلا در کنار شهر مدینه بوده و انگورهایش را از امام باقر و امام صادق (ع) می خریده است؟ بالاخره مردم این چیزها را می دیدند و این قبح دارد پس این روایات از لحاظ متن قابل پذیرش نیست. امام خمینی این جهت را زیاد در مسائل به کار می برد.در مسئله خمس که نصفش به سادات تعلق پیدا می کند
و نصفش هم سهم امام است، نظر مبارک امام این بود که اصلا تمام خمس سهم امام است، سهم سادات معنا ندارد.بلکه سادات (فقرای بنی هاشم) جزء مصارف هستند به این معنا که یکی از وظایف ولی امر مسلمین این است که فقرای بنی هاشم را تأمین کند، نه این که نصف خمس واقعا حق آن ها باشد. ایشان در اینجا باز پای عقل را به میان می کشید و می فرمود: اصلا از لحاظ عقل اعتباری چون عقلی که در فقه به کار برده می شود عقل اعتباری است نه آن عقلی که در فلسفه است و به آن عقل برهانی می گویند واقعا می توان باور کرد که نصف خمس مال سادات بنی هاشم است؟ فرض کنیم تمام بازار اروپا مسلمان و شیعه شدند و می خواهند خمس بپردازند، نصف خمس این ها سالانه چند میلیارد می شود؟ ! کجایند آن سادات فقیری که ما به آن ها خمس بپردازیم؟ اسلامی که جهان بینی اش برای همیشه است و تمام جهان را مورد خطاب قرار می دهد و ما در آرزوی آن هستیم که اسلام جهانی بشود و برای مدت های بسیار طولانی هم جهانی باشد، چطور ممکن است باورمان بشود که نصف خمس ملک سادات است و باید به آن ها پرداخت؟ ! آن هم به شکلی که بعضی از آقایان مطرح کرده اند
که نیاز به اجازه مجتهد هم نیست. لذا ایشان می فرماید: ما باید روی این مسائل با دید اعتبار دقت کنیم و چنانچه مجتهدی این مسائل را نادیده بگیرد نمی تواند استنباط صحیحی داشته باشد. »مبنایی که از ایشان در بحث ولایت فقیه مطرح است آیا با مسائل خمس و آن مسئله بیع که فرمودید، تطبیق خاصی دارد؟ ایشان روی همین مبنایی که عرض کردم مکرر می فرمود که در متن واقع قرار بگیرید سپس مسائل را حل و فصل کنید.این مسئله بازارها را مکرر در مصاحبه ها گفته اند، چون بازار نجف خیلی شلوغ بود می گفت: طلبه ها! در بازار بروید و مسائل را حل و فصل کنید نه در اتاق های مدرسه.مقصودشان این بود که فقه یک علم عملی است نه نظری و فرمولی، لذا باید جواب گوی نیازهای بالفعل جامعه باشد.این دستور العملی بود که ایشان به ما می فرمود و از مبانی ای بود که شاگردان بدون درنگ می پذیرفتند و کسی اعتراضی یا شبهه ای مطرح نمی کرد، چون مبنای بسیار کامل و نوی بود. بر همین اساس ایشان مسئله ولایت فقیه را یک مسئله کلامی می دانست، نه فقهی و می گفت : همان دلیل نصب امام بعد از پیغمبر اکرم، عینا مسئله ولایت فقیه را نیز در عصر غیبت اثبات می کند، بدون کم و کاست.عقیده ما این است
که اسلام به عنوان یک نظام آمده است تا جامعه ای سالم بسازد پس برنامه دارد و وقتی برنامه دارد امکان ندارد جنبه اجرایی آن را مهمل بگذارد، اصلا معقول نیست.فرض کنید نظام نامه یک حزب سیاسی، آرمان ها را ذکر کند ولی جنبه مسئولیت اجرایی و شرایطی که در اجرای این بندهای نظام هست و کسانی که صلاحیت رهبری این نظام را بر عهده بگیرند در آن ذکر نشود آیا آن نظام نامه کامل است یا ناقص؟ قطعا ناقص است.اسلامی هم که به عنوان یک نظام است نمی شود مسئولیت اجرایی آن مهمل باشد، قطعا باید مسئولیت اجرایی و شرایطی که در آن معتبر است، وجود داشته باشد و این به قول امام مسئله ای عقلی کلامی است. طبق فرمایش حضرت امیر، خود نظام بودن نظام، بستگی به امام دارد (و الامامة نظاماللامة)، چون اگر امام نباشد یعنی پیغمبر اکرم آمد و به مردم جهان خطاب کرد و گفت نظامی آوردم که اگر شما به این نظام عمل بکنید و دقیقا آن را اجرا کنید به سعادت دنیا و آخرت می رسید و بعد هم خداحافظ! اصلا معقول نیست. پیغمبر همان وقتی که نظام را آورد خودش را مسئول اجرایی می دانست چون کسی را شایسته تر از خودش نمی دانست و منتظر نبود تا این که
مردم او را برای زعامت و اجرای نظام انتخاب کنند، چنان که بعضی ها چنین خیال کرده اند.هم چنین موقعی که دستور آمد شخصی را برای بعد از خودت مشخص کن، روی همین اصل بود، چون اسلامی که می خواهد به عنوان نظام، جامعه ای را سالم بسازد باید رهبر را یا شخصا یا وصفا مشخص بکند، بر این اساس در دوران حضور، به عنوان شخص و برای عصر غیبت با توصیف، مشخص کرد، لذا عقل به طور قطع درک می کند که این مسئله امکان ندارد از دیدگاه اسلام مهمل باشد. امام با چنین دیدی وارد مسئله شد.روایاتی هم که مرحوم نراقی مطرح کرده است به عنوان تأیید مطلب است نه دلیل، یعنی در اسلام اصلی به عنوان اصل امامت مطرح است که این روایت ها حاکی از آن است، نه این که مثل احکام حیض و نفاس باشد که بدون علم به آن روایات احکام آن ها را نمی دانستیم.این طور نیست که اگر مثلا مرحوم نراقی این روایات را نیاورده بود مسئله ولایت مطرح نبود. لذا برخی از بزرگان و مدرسین بزرگ که در عصر حاضر با مطرح ساختن این روایات در سند مناقشه می کنند، اشتباه است.خیال می کنند مسئله ولایت فقیهی که ما مطرح کرده ایم مبتنی بر این روایات است.لذا یک ماه زحمت کشیده یک
به یک روایت ها را خدشه می کنند که اشتباه بزرگی است، چون این مسئله کلامی است، نه فقهی.
مجموعه آثار کنگره امام خمینی و حکومت اسلامی، ج 10 مرتضوی لنگرودی، محمد حسن لطفا به چند نمونه از عمده ترین نوآوری ها و دیدگاه های حضرت اما در مباحث فقهی اشاره کنید و بفرمایید اساسا این مسائل، در اندیشه حکومت اسلامی امام، چه دخالتی داشته است؟ الآن من راجع به این مبانی مستحضر نیستم، شما این مبانی را ذکر بفرمایید تا مطالبی را در باره آن عرض کنم. مثلا همین خطابات قانونی.نظر مبارک امام این بود که بین خطابات قانونی و خطابات شخصی، فرق وجود دارد: در خطابات شخصی اموری مثل قدرت مکلف ملاحظه می شود، یعنی مکلف باید قدرت داشته باشد تا خطاب به او صحیح باشد در نتیجه مثلا در آدم عاجز تکلیف معنا ندارد.ولی در خطابات قانونی قدرت آحاد مکلفین لحاظ نشده است و اگر جمعیت قابل توجهی قدرت بر امتثال تکلیف داشته باشند، صحیح است تکلیف کردن، به عبارت دیگر، مصحح تکلیف این است که جمعیت مورد توجه از آن جامعه منبعث شوند و اگر کسی قدرت بر انجام نداشت، آن از عذرهای عقلیه است (فرق است بین این که قدرت، شرط تکلیف باشد یا عدم قدرت که از اعذار عقلیه است) .ایشان می فرماید: در دنیا هم خطابات به همین صورت است، مثلا دولت ها اگر ببینند جمعیت مملکتشان
قدرت بر امتثال دارند، خطاب قانونی جعل می کنند بعد نسبت به برخی تبصره و ماده واحده عنوان می کنند، یعنی این ها عذر حساب می شود، نه این که قدرت شرط تکلیف باشد. از دیدگاه امام خمینی چه ثمراتی بر این نظریه مترتب می گردد؟ایشان ثمرات زیادی را برای این معنا قائل بودند، مثلا اگر خطابی متوجه انسانی است ولی نمی داند که قدرت دارد یا نه، آقایان در صورت شک در قدرت، برائت جاری می کنند حال آن که باید قائل به اشتغال باشند، به تعبیر دیگر، وقتی نمی دانیم قدرت داریم یا نه، این جا باید اشتغالی باشند و حال این که آقایان برائتی هستند، چون خطاب متوجه تمام آحاد مکلف است و برای رفع تکلیف مکلف باید عذر بیاورد.حال اگر شک داشته باشیم که عاجز است یا نه، آن خطاب فعلیت دارد و باید انجام بگیرد.بله، اگر عجز خارجی باشد در آن جا می توان گفت که عذر دارد.روی این جهت، ترتبی را که مرحوم آقای نائینی با یکی مقدمات وسیعی عنوان کردند و مشایخ عصر هم تأیید نمودند، ایشان اصلا آن را صحیح نمی دانستند و به گونه دیگری خطابات را عنوان می کردند، می فرمودند: آقایان می گویند تکلیف مهم مشروط به عصیان اهم است، حال آن که عصیان أهم، در رتبه عصیان است، چون عصیان خارجی
که معنا ندارد و لذا ترتب نیست. معنای ترتب این است که هم خطاب به مهم باشد و هم خطاب به أهم، حال آن که دو خطاب در یک زمان معنا ندارد، آقایان می خواهند بگویند در رتبه عصیان أهم تکلیف به مهم بیاید در حالی که در رتبه عصیان، تکلیف به أهم موجود است، وقتی تکلیف به أهم موجود باشد تکلیف به مهم هم موجود است و معنا ندارد که در یک لحظه هر دو موجود باشند.این آقایان خیلی گیر دارند و ایشان هم می گویند این معنا (ترتب) اصلا معقول نیست هر چند که خیلی ها روی آن تأکید می کنند. مرحوم آقای بروجردی، تقریبا یک هفته در یک مسئله که مترتب بر ترتب بود، بحث می فرمودند تا با تقریب های متعددی بگویند: در رتبه عصیان أهم است هم چنین مرحوم میرزا و حاج شیخ محمد حسین اصفهانی و دیگران معمولا ترتب را که متعلق به آقای آخوند هست، صحیح می دانستند، اما ایشان منکر بود و این معنا را از راه خطاب قانونی درست می کردند، برای این که می فرمود : تکلیف به أهم قدرت می خواهد اما قدرت دانه دانه نمی خواهد، در نتیجه تکلیف به أهم، به لحاظ این که قدرت دارد، ممکن است. » خطابات قانونی با قضایای حقیقیه چه تفاوتی دارد؟قضایای حقیقیه غیر
از خطابات قانونی است »: بله، ولی این تفاوت را بیان بفرمایید. خطاب قانونی در مقابل خطابات شخصی است.در خطابات شخصی شرایطی مثل علم و قدرت باید وجود داشته باشد تا خطاب متوجه بشود و إلا تکلیف عاجز از مولا قبیح است.اما به نظر ایشان در خطابات قانونی این ملاک نیست، یعنی وقتی یک خطاب قانونی متوجه جمعیتی شد مثل قانونی که در یک مملکت تصویب بکنند برای فعلیت، قدرت آحاد مکلفین را لازم ندارد، مثلا اگر تصویب کنند هر کس که نوزده سال دارد باید به خدمت نظام وظیفه برود و در صد بالایی قدرت بر امتثال داشته باشند این جعل قانون می شود و ممکن است کسی هم نتواند، منتها به عنوان تبصره ذکر می کنند، ولی قانون، قانون فعلی می شود. مرحوم آقای آخوند و برخی دیگر برای خطاب مراحلی را قائل هستند: مرحله اقتضا، و مرحله انشا، مرحله فعلیت و مرحله تنجز.ایشان این معنا را هم منکر است، دیگران هم شاید منکر باشند و می گویند حکم دو مرحله دارد: مرحله انشا و مرحله فعلیت.ما عقلمان به مراحل عالیه نمی رسد ولی در مراحل عرفی دو مرحله دارد، حکمی توسط مولا یا قانون گذار بر اساس مصلحت که زمینه ساز حکم است، انشا می شود، مثل این که الآن در مجلس شورا
قانونی را مصلحت می دانند و جعل می شود اما به دولت گزارش نمی شود که این انشای حکم است، ولی هنوز در دست اجرا قرار ندارد، بعد از این که انشا شد به دولت عرضه می شود و دولت هم بخشنامه می کند و به اصطلاح به «مرحله فعلیت» می رسد بر این اساس، حکم دو مرحله بی شتر ندارد: مرحله انشا مرحله فعلیت، در شریعت هم بعضی از احکام انشا شده اما به مرحله فعلیت نیامده است، مثل نجاست نواصب. ما معتقدیم به این که «حلال محمد حلالی الی یوم القیامة» و تمام احکام، از طرف خدا جعل شده است در عین حال تا زمان امام حسن عسکری (ع) ظاهرا این نواصب مثل معاویه و امثال او محکوم به نجاست نبودند ولی این زمان به بعد این حکم به مرحله فعلیت درآمد.مرحوم آقای آخوند هم در کفایه مطلبی دارند منظورشان این است که احکامی هست که انشا شده، منتها الآن در دست اجرا نیست تا حضرت بیاید و آن احکام به مرحله فعلیت برسد.به هر حال عرضم این است که ایشان می خواهند بگویند حکم دو مرحله بیش تر ندارد: مرحله انشا و مرحله فعلیت و مرحله اقتضا که آخوند مطرح کرده، حاشیه حکم است.منتها بعد از این که حکم فعلی شد.آقای آخوند مرحله تنجز را هم
مرتبه ای از حکم می دانند، یعنی وقتی حکم به مرحله فعلیت رسید اگر من عاجز بودم حکم فعلی را می توانم ترک کنم ولی اگر عجز نداشته باشم حق ندارم و معاقب می شوم. ایشان نظرشان این طور بود که دو مرحله بی شتر نیست: انشایی و فعلی، لذا درباره قدرت هم نظرشان این است که قدرت از شرایط تکلیف نیست هم چنان که علم نیست ایشان تعجب می کند که آقایان چطور علم را از شرایط تکلیف نمی دانند و می گویند احکام مشترک بین عالم و جاهل است حال آن که باید بگوییم احکام مشترک بین عاجز و قادر است چون همان طور که احکام مشروط به علم نیست، مشروط به قدرت هم نیست.حرف ایشان این است که احکام مشترک است بین عاجزین، یعنی خطاب قانونی برای همه است منتها دسته ای جاهل هستند و دسته ای دیگر عاجز هستند اما خطاب، خطاب قانونی عمومی است و از شرایط خطابات قانونی، قدرت آحاد مکلفین نیست. هم چنان که علم آحاد مکلفین هم شرط نیست.چطور در جایی که انسان جاهل است می گویند عذر دارد وقتی هم که قدرت ندارد می گوییم عجز دارد. خلاصه، وزان قدرت را وزان علم می دانستند که در خطابات قانونی معتبر نیست.لذا ایشان اشکال داشتند که اگر قدرت از شرایط تکلیف باشد، در شک
در قدرت باید برائت جاری کنیم و حال این که آقایان برائت جاری نمی کنند، چرا؟ شما که می گویید خطاب مشروط به قدرت است و «المشروط ینتفی بانتفاء شرطه» با شک در قدرت باید برائت جاری کنیم و حال این که اشتغالی هستند.اما روی نظریه ایشان اصلا خطاب از لحاظ قانونی مشروط به قدرت نیست هم چنان که مشروط به علم نیست.این خطاب فراگیر است منتها اگر کسی عاجز بود در مقابل حکم فعلی عذر دارد. » حالا قضیه حقیقی چه تفاوتی با قضیه خارجی دارد؟قضیه حقیقی این است که حکم روی افراد مفروض الوجود جعل می شود ولی قضایای خارجی به افراد خارجی آن، تعلق می گیرد که این نظر مبارک مرحوم میرزا است. محقق نائینی می گویند: قضیه خارجیه، قضیه شخصیه است که بالاخره در علوم نتیجه نمی دهد ولی به نظر ایشان معنای قضیه حقیقی این نیست که محقق نائینی می فرمایند، بلکه قضیه حقیقیه و خارجیه دو قضیه مسوره هستند که در منطق به آنها حکم سور دار می گویند، گاهی حکم به نفس طبیعت جعل می شود و گاهی روی حکمی که مسور به سور «کل» یا «بعض» است.این حکمی که مثلا روی «کل انسان حیوان ناطق» رفته، کلی طبیعی و مسوره است. ایشان می فرماید: وقتی حکم مسوره شد این مقسم دو قسم می شود:
گاهی عنوانی را که انسان در زیر کل یا بعض و امثال آن ها انجام می دهد، عنوانی کلی است که اختصاص به افراد محقق خارجی ندارد و برای همه زمان ها است که به آن قضیه حقیقیه گویند و گاهی فرض می کنیم «کل ماوقع فی مدرسة فیضیة کذا و کذا» که این قضیه خارجیه است. بنابراین، طبق نظر ایشان اصلا قضیه خارجیه و قضیه حقیقیه هر دو کبرای کلی قرار می گیرند به خلاف مرحوم میرزا که می گفت: قضایای شخصیه اصلا نمی تواند نتیجه دهد، که به نظر ایشان این سخن اشتباه است. ایشان می گویند: قضیه حقیقیه و قضیه خارجیه، قضایای مسوره هستند و هر دو کبرای قیاس قرار می گیرند، مثلا می گوییم: «هذا زید فی المدرسه» و «کل من المدرسه قتل» ، «فزید قتل» .فرق بین قضیه حقیقیه و خارجیه در سعه موضوع است، قضیه خارجیه افراد محقق و موجود فعلی را می گوید اما قضیه حقیقیه همه گذشته، آینده و حال را می گوید، بدین ترتیب قضیه حقیقیه پوشش وسیعی دارد.پس ایشان به خلاف مرحوم میرزا می فرماید: قضیه خارجیه کبرای قیاس قرار می گیرد منتها محدوده آن کوچکتر است و آن گونه که مرحوم میرزا قضیه حقیقیه را معنا می کند، درست نیست. استاد ما احکام شرعی را روی قضایای حقیقیه پیاده نمی کردند، تقریبا می خواستند بگویند که
به قضایای طبیعیه شبیه تر است تا به قضیه حقیقیه، چون قضیه حقیقیه مسور به سور کل لیس و امثال این ها است، اما احکام شرعیه این طور نیستند، «اقم الصلوة» را بهتر است که بگوییم از قضایای طبیعیة است و حکم روی نفس طبیعت رفته که برای تمام زمان ها می باشد .بنابراین در خطابات قانونی، خطاب مخصوص به یک فرد وافرادی نیست، بلکه وسیع است، مثلا حکم نظام وظیفه برای تمام شصت میلیون نفر است و این حکم فعلی است و مشروط به قدرت تک تک مردم نیست.بر فرض افرادی هم نتوانند بروند بر اساس تبصره یا ماده واحده از خطاب استثنا می شوند و در ترک آن مجازند. ایشان می فرماید: در خطابات قانونی حکم مقید به قدرت نیست، اما در موالی عرفی مقید است . » در میان بزرگان، آیا کسی خطابات قانونی را به قدرت تک تک افراد مشروط کرده است؟غیر از ایشان دیگران به حسب ظاهر همین را می گویند. » دیگران تعبیر خطاب قانونی که ندارند.وقتی خطابات شرعی می گویند، دیگر لازم نیست خطابات قانونی بگویند.در این خطابات، شرایط عامه تکلیف عقل، بلوغ و قدرت هست.آقایان می خواهند بگویند: تک تک افراد هم چنان که باید دیوانه نباشند، تا مکلف باشند، باید قادر هم باشد، در حالی که در جعل خطابات قانونی
قدرت آحاد مکلف مطرح نیست.اما اگر کسی عجز او احراز شد نسبت به ترک خطاب معذور است که این نکته بسیار لطیفی است.بر این اساس آقایان در صورت شک در قدرت اشتغالی هستند ولی ایشان می فرمایند: نباید اشتغالی بشوید، برای این که با شک در قدرت، شک در شرط داریم و شک در شرط، شک در مشروط است. بنابراین با شک در قدرت اصلا نباید تکلیف فعلیت داشته باشد ولی آقایان می گویند: با شک در قدرت، باید تکلیف را انجام دهد، مگر این که علم به عزل داشته باشیم.ایشان می فرماید شک در قدرت همانند شک در بلوغ است و روی مبنای خودتان، باید برائتی باشید، هم چنان که در شک در بلوغ و عقل برائتی هستید.هم چنین به نظر ایشان همه خطابات، خطاب فعلی است، وقتی فعلی شد من باید عجز فعلی اقامه بکنم در مقابل حکم فعلی الهی که این نکته بسیار ظریفی است. » این بحث چه ثمره عملی دارد؟البته بحث ثمره عملی ندارد چون در عمل همه قائل به اشتغال اند، ولی ثمره علمی دارد، یعنی آقایان نباید قائل به اشتغال بشوند، چون خلاف مبنای آن ها است، اما ایشان می گوید خطاب فعلی است و روی تک تک افراد رفته است و در مقابل حکم فعلی شما باید عذر تحویل
بدهید، با شک در قدرت باید تکلیف را انجام دهید، بله اگر یقین کردم عاجزم، عیب ندارد که این اشکال مبنایی است نسبت به آقایان. گذشته از این که ایشان می فرماید: در خطابات قانونی، قدرت آحاد مکلف لحاظ نیست.در تمام دنیا همین نظام وظیفه حکم فعلی است که روی آحاد مکلفین یا اکثر آن ها پیاده می شود و اگر تعدادی به دلایلی نتوانند انجام دهد، موادی را جعل می کنند و می گویند این افراد از این حکم مستثنا هستند و اگر این حکم فعلی را انجام ندادند معذورند که معذور بودن غیر از فعلیت حکم است و این بحث در جاهای دیگر نیز اثراتی دارد. » آیا ایشان قائل اند که خطابات شرعیه، خطابات قانونی است؟ اگر قائل هستند دلیلشان چیست؟ با توجه به این که ممکن است خطابات شرعی شخصی باشند؟این معنا مسلم است که احکام شرعی برای افراد خاصی از مکلفین نیست، بلکه «یا ایها الذین آمنوا» ، «یا ایها الناس» که در شریعت مقدسه داریم خطابات عمومی اند و برای تمام مکلفین می باشد، نه برای زید و بکر.و این هم به عنوان قضیه حقیقیه می باشد، «یا ایها الذین امنوا» یعنی تا آخر عالم، فقط زمان حضرت و کسانی که در محضر رسول الله هستند را شامل نمی شود، بلکه شامل ما هم
می شود.این خطاب ها بر همه صادق است همان طور که اگر بگویند ایرانی باید این کار را انجام دهد، یعنی همه ایرانی ها، در «الذین آمنوا» هم خطاب برای همه است و سلمان و ابوذر از مصادیق هستند.حکم برای خصوص این ها نیست تا بگوییم غایبین با آن ها اشتراک دارند، بلکه همین «الذین آمنوا» همه را شامل می شود، هم چنان که «ایدک الله» در اول کتاب «جامع المقدمات» یعنی هر کسی که این کتاب را می خواند. همان قضایای حقیقیه مسور به سور هستند که شما فرمودید.ایشان می خواهند بگویند به قضایای طبیعیه شبیه تر است، دیگران می گویند قضیه حقیقیه است، ولی به نظر ایشان ما داعی نداریم که بگوییم قضیه حقیقیه است، بلکه می گویند این معنا که برای اشخاص خاص و زمان محدود نیست، شبیه ترین چیز به قضیه حقیقیه است، هم چنان که قضیه حقیقیه برای همه است. یعنی می خواهیم بگوییم خطابات شرعی بر سه قسم اند: قضایای حقیقیه، قضایای قانونی و قضایای شخصی؟شاید فکر می کنید تمام قضایا به صورت طبیعیه است، در حالی که مسئله پیچیده نیست. » مواردی مثل «یا ایها الذین آمنوا» که سور دارد چه می گویید؟در این جا سور نیست، اگر مؤمن هستید نماز بخوانید، سور در کدام کلمه است؟ » «الذین آمنوا» یعنی «کل من امن» . تعبیرهای منطقی، آن هم به این
صورت، در کتاب و سنت نیامده است. »مثلا تعبیر «من» که داریم، قضیه حقیقیه با «من» هم می تواند طبیعیه باشد اما لازم نیست حقیقیه بگوییم تا مجبور شویم بگوییم هر جا که سور دارد. به هر حال بعضی از خطاب ها به این صورت است.قضیه حقیقیه باید قضیه مسوره باشد، یعنی «کل» و «بعض» داشته باشد و در احکام به این صورت نیامده است.در «یا ایها الذین آمنوا» داعی نداریم که بگوییم «کل من آمن یصلی» یا «کل من آمن یزکی» خود عبارات کتاب و سنت کلمه حقیقیه را به وضوح ندارد، هر چند می توان به صورت لبی آن را به قضیه حقیقیه برگرداند .ایشان با همان قضیه طبیعیه مسئله را حل می کنند و لازم نیست که من را به صورت کل بیان کنیم، چون در آیه نیامده است و باید به زحمت پیدا کنیم.مرحوم آقای حکیم می گویند: قضایای حقیقیه مثل «ماء الحمام» در حکم قضیه خارجیه است، یعنی آب حمامی که در صدر اسلام بود با حیاطی کوچک و حوضی بزرگ، دیگر «کل» و امثال آن ندارد و برای همه زمان ها صادق است .حالا شما آن را با اضافه کردن «کل» به قضیه حقیقیه در اصطلاح منطق برگردانید یا این که همان لفظ طبیعی را بگویید، طبیعی هم یعنی مخصوص
به زمان خاصی نیست.مرحوم صدر عنوان قضیه حقیقیه را فرمودند که ایشان چندین اشکال مطرح می کنند و می فرمایند: اگر قضیه طبیعیه بگوییم لازم نیست برای هر حکم شرعی «کل» بیاوریم که در برخی موارد سازگار نیست. »آیا به نظر شما بحث خطاب های قانونی امام، در اجتماعی فکر کردن ایشان در فقه نسبت به بقیه فقها، تأثیری داشته است یا نه؟ من الآن چیزی به نظرم نمی رسد، فکر نمی کنم از این نظر، ایشان بعضی از مبانی فقهی را به هم بزنند.عرض کردم جنبه ترتب را که خیلی از آقایان روی آن تکیه می کنند ایشان اصلا قبول ندارند. »شاید بتوان ادعا کرد که همان مبنای اصولی بدون شک در اندیشه حکومت اسلامی امام دخالت داشته است، خیلی از فقها بر مبنای اصولی خود می گفتند چون تک تک افراد برای ایجاد حکومت اسلامی قدرت ندارند بنابراین برائت است، اما حضرت امام اجتماع جمله ای از مردم را کافی می دانستند. ایشان این قول را جای دیگری عنوان می کنند ولی از نظر حکومت هم شاید بتوان مطرح کرد . » یعنی به نظر شما این دو ربط منطقی ندارند؟آن موقع که بحث حکومت مطرح نبود، ایشان اصل خطابات قانونی را در عالم مطرح می کردند، و حالا این برداشت شما مسئله دیگری است. »یکی دیگر از نوآوری های
حضرت امام این بود که با تعلق نذر و شبه نذر به عبادتی مثل نماز شب، آن را واجب نمی کند ولی فقهای دیگر معتقد بودند که در این صورت نماز شب واجب می شود. بله، آقایان یکی از نمازهای واجب را نمازی می دانند که به نذر و شبه نذر واجب می شود، مثلا اگر ما نذر کردیم که نماز شب بخوانیم، نماز شب واجب می شود، ولی نظر ایشان این است که نماز هر چه هست همان چیزی است که خدا واجب کرده است و به وسیله نذرها واجب نمی شود، مثلا نماز شب که یکی از مستحبات موکد است به وسیله نذر واجب نمی شود، آن چه واجب است وفای به نذر است که مصداق آن نماز شب می شود، یعنی اگر نماز شب را انجام دادم، امتثال به نذر شده است. مسئله ای فقها مطرح می کنند که آیا قصد وجه در عبادت واجب است یا نه؟ علامه و محققین از علما قائل اند به این که قصد وجه واجب نیست، ولی اگر قصد وجه را معتبر بدانیم وقتی نذر کردم نماز شب بخوانم و نماز شب واجب شد، باید بگویم نماز شب واجب به جا می آورم قربة الی الله.ایشان می فرمایند این غلط است، باید بگویم نماز مستحب به جا بیاورم قربة الی الله، چون دلیل داریم
که وفای به عهد و نذر واجب است وآن چیزی که مصداق وفای به نذر است، واجب حقیقی است ولی در این جا به صورت عرضی بر نماز شب مستحب، انطباق پیدا کرده است، در نتیجه نماز شب بعد از نذر هم به همان صورت قبلی مستحب است. در شریعت مقدس نذر محلل حرام یا مغیر حکم الهی نیست، فقط می گوید وفای به نذر واجب است، و در این جا وجوب وفای به آن بر نماز شب منطبق شده است، لذا ایشان در حاشیه عروه دارند که به وسیله نذر و قسم، متعلق واجب، واجب نمی شود، بلکه وفای به نذر واجب است که بر آن انطباق عرضی دارد.ایشان می گویند نماز شب مستحب باید بخوانیم چون نماز شب مستحب، مصداق است، ولی آقایان می خواهند بگویند نماز شب واجب می شود، نه این که نماز مستحب را واجب است بخوانند. » آیا در اطاعت از والدین هم به همین صورت است؟بله، آن جا هم همین طور است، اطاعت از پدر واجب است، اما اگر پدر بگوید نماز شب بخوان، نماز شب واجب نمی شود و در اینجا انجام اطاعت واجب به این صورت است که نماز شب مستحب را بخواند. »بحثی در قوانین اجتماعی مطرح است که آیا اطاعت از اوامر حکومتی، مثل ممنوع
بودن عبور از چراغ قرمز، عصیان و اطاعت شرعی دارد یا نه، حال آیا طبق این مبنا می توان گفت آن چیزی که واجب یا حرام است آن عصیان و اطاعت خود حاکم است، ولی همانند نذر، آن عنوان شامل متعلق نیست؟ آن هم حرف خوبی است البته بین مصداق و مصدوق فرق هست، اگر آن فعل خارجی مصداق حقیقی چیزی باشد به آن مصداق می گویند و اما اگر مصداق حقیقی نباشد مصدوق است.اگر نماز شبی نذر بکنیم می گویند این نماز شب مصدوق وفای به نذر است و وفای به نذر مصداق آن است.در بحث از اطاعت ولی فقیه هم، همین بحث مطرح است، یعنی اگر حاکم شرع به چیز مباحی دستور دهد آن مصدوق است، مثل همان عنوان وفای به نذر که عرض کردم بین مصدوق و مصداق می خواهند فرق بگذارند.در بحث اطاعت از حکومت هم همین طور است، اگر حاکم نهی کرد، شاید خود این عمل صراحتا حرام نباشد، مثل همان نماز شب که با نذر واجب نمی شود. »آیا می توان گفت اگر کسی امر حکومتی را اطاعت نکند، مثلا از نظر شرعی فاسق نیست؟ مخالفت حکومت خودش معصیت است. » پس اثر عملی آن چیست؟ممکن است بین مراتب مختلف فرق بگذاریم، مثلا مخالفت چراغ قرمز را به معصیت صغیره تشبیه
کنیم اما جایی که مخالفت حکومت و مخالفت فقیه مطرح است مثلا گناه کبیره بدانیم و مثل «الراد علیه کالراد علینا» را هم به آن اضافه بکنیم و ثمره آن در نذر ظاهر می شود که اگر حکم شرعی را مخالفت کند، حنث نذر دارد. » در همین نذر، چطور مطرح است؟یعنی اگر حکم فرعی را مخالفت بکند یا حکم اصلی منطبق علیه آن باشد مثل چراغ قرمز که مخالفت با فرع است، در این صورت حنث نذر شده و اما اگر طور دیگری گفته باشد، شاید مخالفت نباشد.به هر حال، به حسب ظاهر می توانیم با آن مبنا انطباق دهیم. »یکی دیگر از ایرادهای حضرت امام به مرحوم محقق نائینی بحث کسب و اکتساب است.محقق نائینی می فرمودند که مثلا نذر یا شبه نذر واجبات توصلی هستند اما وقتی به عبادات تعلق بگیرند تعبدی می شوند که حضرت امام می فرمودند در واقع این یک مغالطه است. مغالطه نگویید، این جنبه خطابی دارد.مرحوم نائینی نظرشان این است که اگر نذر به یک امر عبادی تعلق گرفت یک کسب و اکتسابی در این جا پیدا می شود، یعنی وقتی متعلق نذر غیر عبادی بود در آن جا واجب است، اما اگر به عبادت تعلق گرفت از آن کسب عبادیت می کند.ایشان می فرماید این سخن به خطابه شبیه تر
است تا به برهان. یادم نیست تعبیر ایشان مغالطه باشد، جنبه خطابی دارد یعنی به درد منبر می خورد نه فقه، برای این که هر حکمی از حریم موضوع خودش تجاوز نمی کند، موضوع نذر، وفای به نذر است .نذر امری عبادی است یا غیر عبادی؟ خود شما قبول دارید که عبادی نیست، پس این وفای به نذر هم که موضوع آن نذر است، امری غیر عبادی است و اگر به نماز شب تعلق گرفت، نماز شب امر عبادی است، ولی آن امر عبادی جای خودش و این امر توصلی جای خودش.ایشان می فرماید اگر نذر بخواهد کسب و اکتساب کند کلامی خطابی است نه برهانی، چون هر حکمی موضوع خودش را دارد و در این جا نذر واجب توصلی است و نماز شب امری عبادی، در نتیجه کاسب بودن ثمره درستی ندارد و اگر هم داشته باشد جنبه برهانی ندارد. »یکی دیگر از مسائلی که حضرت امام سخت روی آن پافشاری می کردند مخالفت با ورود مسائل عرضی در مباحث اصولی بود، مثل «قاعده الواحد» که از فلسفه وارد اصول شده است، به رغم این که در حوزه های علمیه می گویند: اصول کسی قوی تر است که مسائل عقلی و فلسفه او قوی تر باشد.این دیدگاه را بیان بفرمایید. بله، ایشان حکیم واردی بودند و مباحث را
خلط نمی کردند، استاد ما علامه طباطبائی هم همین طور بود.در فلسفه دو قاعده داریم: «الواحد لا یصدر منه الا الواحد» و «الواحد لا یصدر الا من الواحد» که آن را با عنوان «قاعده الواحد» در اصول آورده اند، حال آن که فقیه و اصولی قاعده الواحد ندارند.در کدام روایت چنین چیزی آمده است؟ آن ها می گویند وقتی چیزی از همه جهات بسیط بود (هم در خارج و هم از عقل) از آن به جز واحد صادر نمی شود .البته در مثل برق که کارهای زیادی با آن انجام می گیرد، این حرف را نمی گویند، آن جنبه تأثیر و تأثیر است.آقای آخوند می گویند یکی شئ ممکن است موضوع احکام متعدد باشد، و قاعده الواحد را که فلاسفه می گویند در بسایط خارجی مطرح نیست تا چه رسد به موضوع حکم.در اصول ممکن است یک شیء را موضوع ده چیز قرار دهند و هزار فایده داشته باشد، چون موضوع حکمی بودن، اصلا جنبه تأثیر و تأثیری نیست و کلام فلاسفه در جایی مطرح است که تأثیر و تأثر باشد. آن ها این موارد را نمی گویند، و شما خودتان اضافه کرده اید، در این موارد قبول نداریم که «الواحد یصدر منه کثیرا» می شود، برای آن که آن مجرای قاعده پیاده نشده است.لذا این است که اگر کسی ممحض در یک
علمی شد و آن علم را کامل هضم کرد، نباید در امور دیگر مثل مباحث اصولی، شیوه فلسفه را پیاده کند.چون در اصول، فهم عرفی و دیدگاه عرفی از دیدگاه فلسفی است.مباحث فلسفی در اثبات توحید و مقدمه واجب مطرح است، اما سایر مباحث ما مبتنی بر آن نیست و استظهارات عرفی، ظهور عرفی
و فهم عرفی ملاک است.به هر حال، این مباحث مربوط به فلاسفه است و ما باید بحث های خودمان را داشته باشیم.
امام خمینی و قرائتی نوین از دین جناتی، محمد ابراهیم نوع اجتهاد مطلوب از دیدگاه حضرت امام خمینی چیست؟ چگونه اجتهادی مطلوب نظر ایشان بوده است؟ در این زمینه ایشان نقش زمان و مکان را چگونه ارزیابی می کردند. امام خمینی بر این اعتقاد بود که باید موضوعهای تحول یافته را از نظر ویژگیهای داخلی و خارجی در طول زمان پاسخ گفت و بر همین اساس بود که او نقش زمان و مکان را در اجتهاد مطرح کرد.بدون در نظر گرفتن آنها در تحول ویژگیهای درونی و بیرونی موضوعها که در هر زمان، آنها را به شکلی مطرح می سازد نمی توان در برابر رویدادهای جدید و موضوعهای متحول یافته پاسخگو شد. این شیوه، از نوآوریهای امام راحل است.در بررسیهایی که من در این زمینه کرده ام، دیدم که فقه اسلامی در طول زمان پنج شیوه اجتهادی را به خود دیده است، که ما آنها را به گونه مفصل در مجلات و روزنامه ها پخش کرده ایم، ولی به طور فشرده و مختصر و به گونه گذرا و اشاره وار، در اینجا آنها را بیان می کنیم. 1.اجتهاد بر اساس مصادر استنباطی ولی به گونه علمی نه عملی. 2.اجتهاد بر اساس منابع، به گونه عملی ولی بر اساس ظواهر نصوص بدون آنکه تفریعی و تطبیقی در میان
باشد. 3.اجتهاد بر اساس منابع و مصادر استنباطی و با تفریع و تطبیق ولی در مقام تئوری و نظری، نه در مقام عمل و فتوا. 4.اجتهاد بر اساس مصادر و منابع با تفریع و تطبیق در مقام عمل و فتوا، ولی بدون بررسی ابعاد قضایا و یا ویژگیهای درونی و بیرونی موضوعها که با تحول آنها احکام مربوط به آنها از راه اجتهاد تحول می پذیرد..اجتهاد با همه خصوصیات یاد شده. امام در زمان رهبری، شیوه پنجم را برگزیده و بر آن در مناسبتهای مختلف تأکید می کرد .زیرا او بر این اعتقاد بود که اگر اجتهاد در حکومت اسلامی دارای این شیوه نباشد، پیامدهایی بسیار ناپسند خواهد داشت.از آن جمله: 1.بیگانه شدن فقه اسلامی با رویدادهای نوین و موضوعهای تحول یافته در طول زمان. 2.جلوه کردن احکام فقهی به صورت سنتهای راکد. 3.شیوع پیروی از آراء و نظرهای غیر فقهی مبتنی بر افکار و آرای شخصی. 4.انزوای فقه از صحنه اجتماعی، اقتصادی، نظامی و حکومتی. جای بسی خوشبختی است که رهبر معظم انقلاب هم در این شیوه از امام پیروی کرده است.باید دانست بدون این شیوه امکان ندارد که ما بتوانیم عقب ماندگیها را جبران کنیم و با فقه اسلامی پاسخگوی رویدادها و بخصوص رویدادهای حکومتی باشیم و مشکلات را در
بعد امور بانکی، اقتصادی، کیفری، جزایی و غیر اینها برطرف کنیم. بر مسئولان و محققان است که با تحقیق در همه منابع و روشن بینی در همه آنها بر اساس این شیوه اجتهادی عقب افتادگیها را جبران و فقه اسلامی را به طرف جلو هدایت کنند. فقه اجتهادی پیش از انقلاب، به عنوان فقه حاکم نبود و بدین علت در ابعادی از آن، که مربوط به جامعه و حکومت بود، از طرف محققان تحقیقات لازم انجام نشده بود.چون دارای زمینه اجرایی و عملی برای آنها نبود و تنها تحقیقات بر ابعادی که مربوط به فرد و عبادات بود، بسنده می شد.ولی امروز که فقه اسلامی به عنوان حاکم مطرح است و برای همه ابعاد آن زمینه اجرایی و عملی پیدا شده است، باید: اولا: کار تحقیق را در همه آنها با تلاش فراوان انجام دهند. ثانیا: اجتهاد را با شیوه اجتهادی امام که پویا و بالنده و مترقی است، در منابع به کار گیرند. ثالثا: به گونه ای نظام وار و سیستماتیک آن را مطرح کنند، نه آنکه آنها را به گونه فردی بیان کنند. رابعا: تحت تأثیر ذهنیتها و سنتهای غلط محیطی و مردم عوام قرار نگیرند و آن گونه که از مواد اصلی استنباط، استفاده می شود رویدادها را پاسخگو شوند. در غیر
این صورت ممکن است احکامی که صادر می شود، با اصول علمی قطعی در تضاد قرار گیرد که در نتیجه حقیقت طلبان نسبت به فقه اسلام و در نهایت به اصل اسلام بی رغبت می شوند . باید دانست پاسخهایی می تواند نظر اهل فکر را جلب کند و در دلها نفوذ کند که همراه با دلیل و منطق قوی و منطبق با نیازهای جامعه باشد.این گونه پاسخگویی حاصل نمی شود، مگر با شیوه اجتهادی امام و تلاش و کوشش شبانه روزی گروهی از مجتهدان آگاه به مسائل جامعه و نیاز آن و درک ویژگیها و شرایط موضوعها در طول زمان که اجتهاد بر اساس آنها تحول می یابد . ما بارها گوشزد کردیم و گفتیم تشریفات، مشکلات را حل نمی کند، خیالات و موهومات خلأها را پر نمی کند.اگر نگوییم بر خلأها می افزاید. واحدهای مذهبی و مجمعهای مذهبی و مراکز علمی و تحقیقاتی با عنوانهای مختلف با صرف امکانات فراوان و خیلی عریض و طویل آن هم با مدیریت افراد فاقد شرایط هیچ فایده ای را به دنبال نخواهد داشت.تنها با کار و کوشش و ارائه شیوه های کاربردی، از منابع معتبر و از راه اجتهاد پویامی توان مشکلات را حل کرد، نه از راهکارهای بی ثمر و بی فایده.ما نباید بیش از این از به کارگیری اجتهاد پویا
در منابع خودداری کنیم و نباید از رجز خوانی رجز خوانان ناوارد و متحجران و جمود گرایان ناآگاه به مسائل جامعه و جهان وحشت کنیم.ما نباید از بیان حقایق و واقعیات اجتهادی زندگی ساز، دست برداریم، چون برای رسیدن به جامعه اسلامی در ابعاد گوناگون آن راه طولانی را در پیش داریم. در هر حال باید به شیوه اجتهادی اخیر امام اهمیت داد و پذیرفت که این شیوه، شیوه ای است که از نظر دوست و دشمن آگاه اهمیت دارد و من ترک این شیوه را در مسائل فقهی نظری موجه نمی بینم. همان طور که همه می دانیم اسلام تا قیامت، نظام زندگی انسان است و آخرین رسالتی است که دست غیب برای حفظ منافع مادی و معنوی انسان و پیشگیری از سقوط و انحطاطش به او ارزانی داشته است.همه می دانیم که اسلام آیین زندگی آدمیان و در شمول و غیر شمول، تابع آفاق وجودی آنان است و نباید در برابر آنها چیزی کم و کاست آورده شود.دست غیب وقتی این شریعت را به انسان اعطا کرد، انسجام با فطرت انسان و همگامی آن را با تمام ابعاد او منظور داشت.بنابراین بر مسلمانان است که در همه وقایع و پیشامدها به اسلام رجوع کنند و اگر در موردی فرمان صریحی در کتاب
خدا و سنت پیامبر (ص) و امامان نبود، باید با اجتهاد فقهی بر اساس شیوه های نوین، گره ها را بگشاییم و تازه های حوادث را زیر چتر شریعت در آوریم . به نظر شما علل و اسباب ناهمگامی فقه با رویدادهای تازه و نوین چیست؟ همگام نبودن فقه اجتهادی ما با حوادث، مظاهر نوین و موضوعهای دگرگون یافته، از عوامل و اسبابی است که لازم می دانم اهم آنها را به گونه ای گذرا و اشاره وار بیان کنم: .مطابق با واقع دانستن نظرها و آرای مجتهدان پیشین یا به تعبیر دیگر ناخودآگاه معامله با وحی کردن با آنهاست.تا آن حد که اگر کسی خلاف آنان در موضوعهای تحول یافته، نظر دهد، اصحاب غوغا و جوسازان ناآگاه و مقدس مآبان بی شعور و عوام زدگان غلبه و قیام می کنند و او را مورد هجوم قرار می دهند. باید این اندیشه غلط از فقه اجتهادی از بین برود، زیرا: اولا: مجتهدان پیشین نیز مانند مجتهدان هر زمانی، در برداشت از منابع، مصون از خطا نبوده اند . ثانیا: برخی از موضوعها، شرایط و ویژگیها در بستر زمان تحول پیدا کرده است.درباره آنها باید بر خلاف نظرهای مجتهدان پیشین اظهار نظر کرد و اگر در برابر آنها مجتهدی مطابق نظر مجتهدان پیشین اظهار نظر کند، چنین کسی صد در
صد مجتهد نیست. به اعتقاد ما احترام و تکریم علمای پیشین روشن نگه داشتن مشعل فروزان اجتهاد است، ولی نه آن اجتهادی که بر اساس ملاکهای معتبر شرعی، ولی بدون سنجیدن ابعاد قضایا و در نظر گرفتن عنصر زمان که از عوامل تعیین کننده در مقام تفریع و تطبیق است، تحقق می یابند، بلکه آن اجتهاد پویا، در همه زمینه ها بر اساس مدارک معتبر شرعی و سنجیدن ابعاد قضایای فردی، اجتماعی، حکومتی و در نظر گرفتن دو عنصر زمان و مکان تحقق می یابد.زیرا این اجتهاد است که با فقه، جامعه را می سازد و در همه زمینه ها عینیت می بخشد و لازمه چنین اجتهادی مقدم داشتن دستاوردهای خویش بر آرا و فتاوای پیشینیان است. 2.تأثیر پذیری از عوامل ذهنی، نفسانی و عوامل خارجی، اعتراضها، وسوسه ها، خوف از خدشه دار شدن موقعیت اجتماعی. 3.سدهای پولادین تحجر و جمود و عوام زدگی که در همه زمانها درمسیر پویایی و بالندگی فقه اجتهادی قرار داشته است. 4.ادراک نکردن قانون، تحول اجتهاد با تحول زمان و مکان بر اساس منابع معتبر شرعی و جز اینها که نیازی به بیان ندارد. این عوامل باعث شد که اجتهاد بر اساس ادله در طول زمان مطابق با شرایط درونی و بیرونی موضوعها و تحول ظروف زمانی و مکانی و احوالی، تحول
نباید و فرسخها از مظاهر نوین زندگی عقب بماند.با اینکه باید همان گونه که حوادث در جهان استمرار دارد، اجتهاد نیز مطابق آنها استمرار داشته باشد. پس مشکل فقه اجتهادی ما و همگام نبودن آن با رویدادهای زمان، کاری نیست که از سوی دشمن بیگانه طراحی شده باشد، بلکه افراد قشری ناآگاه به مبانی اسلامی چنین کرده اند.نیز مشکل فقه اجتهادی ما متأثر از غرب و شرق نیست، بلکه مشکل فقه اجتهادی ما درک نکردن شرایط زمان و ویژگیهای موضوعها است که امیدوارم همه اینها مرتفع و فقه ما به فرموده امام خمینی پویا شود.
فصلنامه معرفت، شماره 31 اشاره: سال جارى از سوى مقام معظم رهبرى آیةالله خامنه اى - مدظله العالى - به مناسبت تقارن با یکصدمین سالگرد تولد حضرت امام خمینى رحمه الله به نام ایشان نام گذارى شد. مجله معرفت نیز به منظور آشنایى هرچه بیش تر اهل عرفت با آراء و اندیشه هاى حضرت امام خمینى رحمه الله اقدام به برگزارى گفت و گویى با حضور حجج اسلام و المسلمین محسن غرویان و دکتر عباسعلى شاملى از محققان و مدرسان حوزه علمیه قم نمود. ضمن تشکر از همکارى این سروران، این گفت وگو را تقدیم مى داریم: معرفت: در فلسفه سیاسى حضرت امام رحمه الله مبناى مشروعیت حکومت اسلامى چیست؟ حجةالاسلام غرویان: در مورد مبناى مشروعیت حکومت اسلامى دو دیدگاه مشخص وجود دارد: یکى این که حاکم اسلامى منصوب است و دیگر این که حاکم اسلامى منتخب مردم است. منظور از دیدگاه اول، که معتقد به نصب حاکم اسلامى مى باشد، این است که وى از طرف شارع مقدس منصوب است. در راس شرع، خداوند متعال قرار دارد و پس از او، رسول و امامان معصوم رحمه الله «شارع» تلقى مى شوند. البته آن ها هم آنچه را مى گویند از طرف خداست. ولى ما آن ها را هم «شارع» مى دانیم: بر اساس دیدگاه اول، حاکم اسلامى
منصوب از طرف خدا و رسول و امامان معصوم علیهم السلام است. در این جا باید توجه داشت که در زمان غیبت آیا این «نصب» صریح و آشکار است یا به معناى تعیین شرایط است. ما که معتقدیم حاکم اسلامى در زمان غیبت منصوب از طرف شارع است، معنایش آن است که شارع مقدس شرایط خاصى براى حاکم اسلامى تعیین کرده که حاکم اسلامى نمى تواند فاقد آن شرایط باشد. حال اگر این شرایط در چند نفر افت شد، باید در بین واجدان شرایط رهبرى و حکومت مرجحى پیدا کنیم، اگر مى خواهیم رهبر واحد باشد تا یکى از این واجدان شرایط بر دیگران ترجیح پیدا کند. به عنوان مرجح، مى توان از اقبال مردم ونمایندگان و خبرگان آنان هم یاد کرد; یعنى: بگوییم هر واجد شرایطى که مردم بیش تر به او اقبال داشتند و او را پذیرفتند و مقبولیت بیش ترى داشت، به عنوان حاکم متعین مى شود. اگر هم قرار شد که شوراى رهبرى وجود داشته باشد، واجدان شرایط یا همان کسانى هستند که در شوراى رهبرى قرارداد مى کنیم و یا از بین واجدان شرایط، مرجحى را در نظر مى گیریم تا متعین شود. در این حالت، باز هم مقبولیت مردم نسبت به آنان مى تواند یکى از مرجحات حکومت و رهبرى باشد. اما دیدگاه انتخابى معتقد است که حاکم اسلامى مشروعیت خود
را فقط از راى مردم مى گیرد. حضرت امام رحمه الله قایل به دیدگاه اول بودند. بحث هایى که ایشان در مبحث «ولایت فقیه» مطرح کرده اند و بحث هایى که در درس هاى حکومت اسلامى شان در نجف داشتند نشان مى دهد که ایشان مبناى مشروعت را واجدیت برخى شرایطى مى دانند که شرع مقدس تعیین کرده است. البته هر جا هم ایشان صحبت از راى و اقبال مردم مى کنند منظورشان این نیست که مشروعیت را به راى مردم برمى گردانند، بلکه مى خواهند از راى مردم به عنوان یک مرجحى براى تعین یافتن حکومت در شخص حاکم یاد کنند. عقل هم این مساله را تایید مى کند که اگر دو نفر واحد شرایط رهبرى هستند و ما مى خواهیم یکى را به عنوان رهبر تعیین کنیم خوب است ببینیم درجه اقبال مردم نسبت به کدام یک از این دو بیش تر است. آن که مقبولیت بیش ترى یافت بر آن که مقبولیت کم ترى مى یابد، ترجیح دارد. مبناى مشروعت حکومت اسلامى در فلسفه سیاسى حضرت امام رحمه الله برخوردارى شخص حاکم از شرایطى است که شارع مقدس تعیین کرده. معرفت: در حال حاضر، نفوذ اندیشه هاى حضرت امام رحمه الله در خارج از مرزهاى ایران چگونه ارزیابى مى کنید؟ دکتر شاملى: پاسخ خودم را با استمداد از این کریمه مبارک مى آغازم که مى فرماید: «و جاء من اقصى المدینة رجل یسعى قال یا قوم اتبعوا المرسلین».
من امام را مصداق روشن این آیه مبارکه مى دانم; شخصیتى که فرازهاى اصلى این آیه شریفه درباره ایشان صادق است: یکى فراز «من اقصى المدینة» است; امام برخاسته از اقصى المدینه بود. اقصى مدینه همان قم است. حرکت امام رحمه الله از قم موجب شد که این شهر به جایگاه تاریخى خودش در تاریخ اسلام و شیعه، که همان حرم اهل بیت علیهم السلام است، باز گردد. این شهر در تاریخ گذشته خود با یدک کشیدن عنوان حرم اهل بیت علیهم السلام خاستگاه اندیشمندان و چهره هاى درخشانى بوده که پاسدار حریم دین خدا بوده اند. بازگشت به این جایگاه تاریخى عامل اصلى حرکتى بود که حضرت امام رحمه الله از پانزده خرداد 1342 آغاز کردند. امام راحل همچنین مصداق «یسعى» است. امام رحمه الله کسى بود که نزدیک به یک قرن سعى و تکاپو براى احیاى اسلام در اندیشه و عمل داشت; در اندیشه، به دست دهنده افکار تازه اى در ابعاد سیاسى، فقهى، عرفانى و در عمل نیز زنده کننده نظریه «ولایت فقیه» و ایده حکومت اسلامى با برجستگى ولایت عرفانى در برهه غیبت کبرى بود. نکته آخر تصادق در فراز «اتبعوا المرسلین» است; امام رحمه الله دوباره نظریه «ولایت فقیه» را مطرح ساخت; همان مساله اى که موجب استمرار حرکت انبیا علیهم السلام است و به قول خود حضرت امام رحمه الله ولایت فقیه جلوه اى
از ولایت رسول اکرم صلى الله علیه وآله است. این مصادیق سه گانه در شخصیت حضرت امام رحمه الله نمود کرد:ساعى فى الله، برخاسته از اقصى المدینه و پیامشان هم پیروى از پیامبران علیهم السلام. عمل خود ایشان هم استمرار حرکت انبیا علیهم السلام بود. در پاسخ به سؤال شما به صراحت مى توان گفت که شخصیت حضرت امام رحمه الله هم چنان در بیرون از مرزهاى کشورمان مکتوم و مجهول مانده; یعنى تصویر کاملا روشنى از ایشان و ابعاد شخصیتى شان در خارج از مرزهاى انقلاب منعکس نشده است. شاید این صحبت من قدرى تعجب آور باشد، ولى اگر شما نگاهى بکنید به نسل دوم انقلاب خودمان; کسانى که نیروهاى خودى انقلاب هستند و در بستر انقلاب متولد شده اند، مى بینید معرفت و شناختى که از امام رحمه الله دارند، بسیار کم رنگ است. این نشان مى دهد که ما در ابعاد تعلیم و تربیتى آن طور که حق امام رحمه الله بوده است، ایشان را به فرزندان خودمان نشناسانده ایم، فقط روى ابعاد ظاهرى، اسمى و در حد شعار اکتفا کرده ایم. واقعا شناخت نسل دوم انقلاب از حضرت امام رحمه الله بسیار سطحى است: معمولا انعکاس چهره هاى جهانى در سطح بین المللى یکى از طریق ارتباطات خودى صورت مى گیرد و دیگرى از طریق ارتباطات بیگانه و غیرخودى; همان تقسیم بندى که رهبر معظم انقلاب در جناح بندى هاى سیاسى مى کردند و مى گفتند: جناح خودى و جناح غیرخودى. در
اطلاع رسانى هم ما یک جناح خودى داریم و یک جناح بیگانه. در تبلیغات خودى (نه در تبلیغات بیگانه) تصویر روشن و کاملى از حضرت امام رحمه الله ارائه نشده است; زیرا وقتى ما در درون خود انقلاب، در ساختار داخلى خود انقلاب نسبت به تاثیر شخصیت امام رحمه الله بر روى نسل دوم انقلاب خودمان مشکل داشته باشیم، طبیعى است که در بیرون از مرزها شناخت کاملى از ایشان ارائه نشده باشد. دستگاه هاى تبلیغاتى غیرخودى و بیگانه هم تلاششان بر مکتوم نگاه داشتن اصل انقلاب بوده است. نباید تعارف کنیم و بگوییم تصویر روشن و گسترده اى از حضرت امام رحمه الله وجود دارد; نه ما خودمان از امکانات تبلیغاتى خوب استفاده کرده ایم; امکاناتى مثل صدا و سیما و کتاب ها و روزنامه ها و مقالات و پایان نامه ها، و نه آنچه را که به بیرون از مرزها صادر کرده ایم آن قدر هست که بتواند طیف گسترده اى از افرادى را که منتظرند امام را به وسیله ما بشناسند، پوشش دهد. اما بیگانگان به دلیل شناخت عمیقى که از انقلاب و سکاندار آن، حضرت امام رحمه الله پیدا کردند، امکانات وسیع و کلانى را به کار گرفتند تا چهره انقلاب و امام رحمه الله، یا اصلا مطرح نشود یا اگر مطرح شد در یک قالب تحریف شده باشد. وقتى چهره مبارک
نبى اکرم صلى الله علیه وآله توسط سلمان رشدى آن طور مطرح مى شود، باید منتظر باشیم که چهره اى همانند حضرت امام رحمه الله به گونه اى مطرح گردد که نه تنها جاذب و جهت دهنده نباشد، بلکه منحرف شده و تحریف شده باشد. اصلا به راه اندازى جنگ هشت ساله به منظور درگیر ساختن منطقه اى انقلاب بود; انقلابى که مى رفت نمود و واکنش جهانى پیدا کند. مطرح کردن جنگ هشت ساله به این دلیل بود که انقلاب در منطقه خاورمیانه درگیر و حبس شود و صادر نگردد. بنابراین، نمودى که در مغرب زمین از چهره امام رحمه الله وجود دارد چهره قوى اى نیست. اگر قدرى بررسى کنیم، مى بینیم که معرفى امام رحمه الله از طریق تبلیغات صدا و سیما و شبکه هاى رایانه اى به مردم مغرب زمین بسیار ناقص و ناچیز یا حتى تحریف شده است. وقتى در کانادا طى سال هاى دانشجویى خود اخبار را دنبال مى کردم، مى دیدم جمعا قسمت هایى که احیانا به معرفى انقلاب و امام رحمه الله و جنبه هاى شخصیتى ایشان مربوط است در حد یکى دو دقیقه بیش تر نمى شود. اما اگر در مواقعى بحران هایى در کشور اتفاق مى افتاد، آن ها را بزرگ مى کردند و چهره انقلاب را به آن صورتى که مى خواستند نشان مى دادند. بنابراین، اصلا تلاش آن ها بر این بود که امام رحمه الله مطرح نباشد، مگر به عنوان
یک موضوع حاشیه اى و فرعى. اگر هم مطرح مى شد، جنبه هایى مطرح مى شد که قطعا تاثیر منفى از ایشان بر جاى مى گذاشت. همین مقدارى را هم که ما از رسانه هاى غربى درباره ایشان مى شنویم یا مى بینیم یا مى خوانیم به دلیل نفوذ شخصیت خود حضرت امام رحمه الله در جهان است. یادم نمى رود روزى با یکى از سیاهان امریکاى جنوبى که به تازگى شیعه شده بود، برخورد کردم. تاریخچه گرایش خود را به اسلام بیان مى کرد. از او پرسیدم: چه عاملى باعث شد که به اسلام علاقه مند شوى؟ گفت: من مسیحى بودم، مسیحى کاتولیک. در مسیحیت، چیزى ندیدم. به امریکا و بعد به کانادا آمدم. یک مسیر دایره وار را طى مى کردم تا خودم و راه خودم را بیابم. اول به طور طبیعى به اسلام اهل تسنن منتقل شدم و بعد فقط با یک بار گوش دادن به کلام امام شما، که مفاهیم آن را نمى فهمیدم (چون به فارسى بود، ولى جاذبه هاى معنوى بسیارى داشت) خود به خود به تشیع علاقه مند شدم. از آن پس حرفهاى امام را دنبال کردم پیامها شنیدنى و جاذب بودند، به امام عشق پیدا کردم و به دنبال آن با مطالعه منابع شیعى و انگیخته از محبت وعشق به امام خمینى رحمه الله به شیعه گرویدم. بنابراین، اگر شخصیت امام رحمه الله انعکاسى
هم داشته بیش تر به دلیل جاذبه هاى شخص امام رحمه الله بوده، نه کارهاى تبلیغاتى که مجارى اطلاعاتى ما انجام داده اند. معرفت: نقش مردم در حکومت اسلامى از منظر حضرت امام رحمه الله چگونه بوده است؟ چگونه مى توان بین دیدگاه حضرت امام رحمه الله درباره نقش مردم در حکومت و دیدگاه ایشان مبنى بر انتصابى بودن حاکم جمع کرد؟ حجةالاسلام غرویان: در سخنان حضرت امام رحمه الله یک دسته محکمات وجود دارد و یک دسته متشابهات. باید متشابهات سخنان ایشان را با محکمات تفسیر کرد. اما متاسفانه امروزه عده اى به متشابهات سخنان ایشان متمسک مى شود تا افکار و اندیشه هاى خودشان را به ایشان منسوب کنند، در حالى که این آراء و اندیشه ها با محکمات نظر امام رحمه الله سازگارى ندارد. همان گونه که عرض کردم، از ادله ولایت فقیه، که امام رحمه الله مطرح کردند، پیداست، ایشان ولى فقیه را منصوب مى دانند و چنین نیست که مشروعیت و مقبولیت حکومت اسلامى - هر دو - را وابسته به راى مردم بدانند. اگر چنین حرفى بزنیم، باید امام رحمه الله را معتقد به همان نظام مردم سالارى (دموکراسى) غربى بدانیم; همان که امثال آبراهام لینکلن و دیگران مطرح کردند، در حالى که روشن است ایشان چنین عقیده اى نداشتند. امام رحمه الله براى مردم و حضور آنان در تحقق حکومت اسلامى و عینیت یافتن آن
نقش زیادى قایل بودند و همین طور هم هست. وقتى ما بگوییم «ان الحکم الالله»; حکم فقط از آن خداست، خدا خودش که نمى آید حکومت کند، خلیفه هایى دارد که آن ها در واقع، جانشینان خدا در بین انسان ها هستند. در مرتبه اول، بعد از خداوند، رسول اوصلى الله علیه وآله است و بعد ائمه معصوم علیهم السلام. ما معتقدیم در زمان غیبت خلیفة الله هم مع الواسطه، عالمى و فقیهى که بیش ترین آشنایى را با احکام الله دارد و بیش ترین صفات الهى در او متجلى است، جانشین اوست; کسى که هم از نظر علم بالاترین صلاحیت ها را دارد، بالاترین دانش را براى ادراه جامعه اسلامى دارد و هم از نظر عمل و تقوا، شایسته ترین فرد است. در واقع، ما در نظریه «ولایت فقیه» معتقد به شایسته سالارى هستیم، نه مردم سالارى; یعنى: شایسته ترین کسى که صلاحیت اداره جامعه را دارد باید حکومت کند. حضرت امام رحمه الله هم دیدگاهشان همین بود. اما این که مردم چه نقشى ایفا مى کنند. ابتدا کلمه «بیعت» را توضیح بدهم. مفهوم «بیعت» آن چنان که شایسته است، در فلسفه سیاسى ما تفسیر نشده است. «بیعت کردن» یعنى چه؟ یعنى این که مردم جامعه ما به حدى از رشد و بالندگى مى رسند که مى آیند اعلام وفادارى مى کنند، اعلام پیروى مى کنند از بهترین فردى که در جامعه شناخته اند و او
را عالم ترین فرد مى دانند، نزدیک ترین فرد به مقام عصمت مى دانند. با او بیعت مى کنند; یعنى: مى گویند ما دوست داریم در مسیر رشد و بالندگى حرکت کنیم. اعلام وفادارى مى کنند، نه این که وقتى در همه پرسى شرکت مى کنند یعنى حاکم را جعل مى کنند، نصب مى کنند; خیر، مردم در مقام پایین تر، به رهبر و مرشد و پیر طریقت وحاکم سیاسى خودشان اعلام وفادارى مى کنند، مى گویند: ما هم کمک مى کنیم، ما هم در راه تو هستیم. مفهوم «بیعت» این است. اما همه پرسى هایى که اکنون در دنیا وجود دارد، در نظام هاى دموکراتیک، لیبرال دموکراتیک و مانند آن ها معنایش این است که حاکم را مردم نصب مى کنند. در فلسفه سیاسى حضرت امام رحمه الله چنین چیزى نیست، بلکه ما در اسلام، مفهوم «بیعت» را داریم، به همین معنا که توضیح دادم. در حوزه هاى علمیه هم وقتى طلبه اى مى خواهد استادى را انتخاب کند، چندین درس پیش چندین استاد مى خواند. اما پاى درس یک استاد که بهتر سخن مى گوید، احساس مى کند مباحث را عمیق تر مى فهمد. وقتى شاگرد پاى درس آن استاد مى نشیند، معنایش این نیست که این شاگرد معناى «استادى» را به آن استاد مى دهد و او را فقیه مى کند، بلکه استاد به صورت نفس الامرى صلاحیت هاى خودش دارد و این شاگرد آن ها را کشف مى کند و در محضر او مى نشیند
و استفاده مى کند. ولى فقیه و حاکم اسلامى هم عنوان معلم و مرشد مردم را دارد. خبرگان مردم این معلم بزرگ جامعه و راهبر و راهنماى بزرگ را کشف مى کنند و مردم با او بیعت مى کنند; مانند طلبه اى که پاى درس استادى مى نشیند. براى چه مى نشیند؟ آیا مى خواهد آن مقام را ثبوتا به استادش بدهد؟ نه، آن استاد ثبوتا لیاقت هاى علمى و کمالات خود را داراست، این طلبه از او استفاده مى کند. اصطلاحاتى که بعضى براى ولى فقیه جمع کرده اند و مى گویند: «ولى فقیه قیم مردم است» یا امثال این ها، هیچ در قانون اساسى نیامده، بلکه باید گفت: «ولى فقیه معلم مردم است.» ما به همان دیدى که به معلم و استاد نگاه مى کنیم، باید به ولى فقیه هم در سطح کلان جامعه نگاه کنیم. مردم حاکم اسلامى را به عنوان معلم و مرشد و راهبر خودشان تلقى مى کنند و با او بیعت مى نمایند. معرفت: لطفا برخى از مصادیق نفوذ اندیشه هاى حضرت امام رحمه الله را در غرب ذکر کنید. دکتر شاملى: میزان سرمایه گذارى هایى که براى معرفى شخصیت امام رحمه الله و انقلاب شده در دو جهت ناکافى است: هم در جهت خودى و هم در جهت غیر خودى. در جهت خودى، به عنوان مثال، از مصادیق معرفى شخصیت حضرت امام در مجامع دانشگاهى، مطرح کردن
پایان نامه ها براى دوره هاى کارشناسى ارشد و دکتراست. معمولا امروزه در دوره هاى دانشگاهى وقتى مى خواهند کسى را به عنوان یک شخصیت تاریخى و ماندنى یا قابل مطالعه مطرح کنند، از حد یک سخنرانى یا یک گفت وگو بالاتر مى رود و مثلا، رساله فوق لیسانس یا دکترا را نه در یک بعد، بلکه در ابعاد گوناگون به آن اختصاص مى دهند. متاسفانه آن مقدار که نیروهاى خودى یا بیگانه به این مساله پرداخته اند در حدى نیست که بتواند چهره شفافى را از ابعاد شخصیتى حضرت امام رحمه الله به دست دهد. در نیویورک، یک بار آقاى دکتر خرازى، وزیر محترم خارجه، مقاله اى را به بنده دادند که در آن، یکى از استادان دین شناسى بین عرفان نظرى حضرت امام رحمه الله و ابن عربى مقایسه اى انجام داده بود و دستاوردهاى تازه حضرت امام رحمه الله را نشان مى داد. آقاى الکساندر نیش (خژش ذپ زححذچس حدآ) در مقاله خود زیر عنوان «مرور دوباره عرفان: (امام، خمینى و میراث فلسفه عرفانى - اسلامى» در سال 1992 تلاش کرده است که حواشى حضرت امام رحمه الله بر شرح قیصرى از کتاب «فصوص الحکم» محى الدین ابن عربى را مورد مداقه و ارزیابى قرار دهد.(1) به قدرى این مقاله جالب توجه بود که آقاى خرازى آن مقاله را خواندنى مى دانستند و به ما، که آن زمان
در زمینه عرفان نظرى کار مى کردیم، مى گفتند این را حتما ببینید. یا مثلا، برادر ارجمندمان جناب آقاى حقانى رساله فوق لیسانس شان را به بررسى ابعاد عرفان نظرى حضرت امام رحمه الله در کتاب چهل حدیث اختصاص دادند که به دلیل حساسیتى که استاد راهنما یا محیط علمى کانادا براى مطرح ساختن دیدگاه هاى حضرت امام رحمه الله داشتند، با مشکل هم مواجه بود و با دشوارى پایان یافت. معرفت: معمولا این قبیل موضوعات را براى رساله ها خود دانشجویان پیشنهاد مى دادند یا استادان؟ دکتر شاملى: معمولا موضوعات رساله ها را خود دانشجویان پیشنهاد مى کنند. اگر استاد و محیط علمى دست خود را بسته نبیند، سعى مى کند آن را اجازه دهند، اما اگر محدودیتى باشد، اگرچه صریحا اعلام نمى کنند، ولى سعى مى نمایند که نتیجه کار کم ارزش باشد و یا رساله نهایتا چهره اى را ارائه دهد که یک حالت نامطلوبى بر جاى بگذارد. معرفت: آیا حضرت امام رحمه الله در غرب شناخته شده نیستند یا این که غرب نمى خواهد ایشان شناسانده شود؟ دکتر شاملى: هر دو مورد هست. مردم مغرب زمین امام رحمه الله را درست نمى شناسند; دلیل آن هم این است که شبکه هاى ارتباطى و اطلاعاتى آن ها معمولا در دست صهیونیست هاست. آن ها دقت دارند که این اطلاعات سانسور بشود و به صورتى که خودشان تشخیص مى دهند، ارائه شود. بنابراین، نمى توانیم
مردم آن دیار را محکوم کنیم که چرا امام رحمه الله را نمى شناسند. کجا و از چه کانالى مى توانند ایشان را بشناسند؟ از جمله مجارى اطلاعاتى پایان نامه هاست که به راحتى مى توانند به معرفى شخصیت افرادى مثل هیتلر، گاندى، انیشتین و... بپردازند; مثبت یا منفى، فرق نمى کند. ولى وقتى به شخصیتى مى رسند که با موقعیت سیاسى - نظامى کنونى آن ها درگیر است، نمى گذارند مطرح شود و یا اگر هم اجازه مطرح شدن بدهند، معمولا به شکلى بسیار خشن او را معرفى مى کنند. یک نمونه عینى آن را در ملاقاتى که از شهر هیوستون در ایالت تگزاس داشتم، با آن برخورد کردم. در آن جا مرسوم است که هر یک یا دو هفته یک بار فروشگاه هاى بزرگ آگهى هاى تبلیغاتى مبنى بر این که این هفته کالاى جدید چیست و تا چه سقفى حراج شده در مجلات پخش مى کنند. ما در آن جا، به منزل برادر بزرگوارمان حجةالاسلام بى ریا رفته بودیم. دیدیم ایشان خیلى ناراحت است. گفتم: چه شده؟ گفت: این هفته یکى از فروشگاه هاى بزرگ در اطلاعیه تبلیغاتى خود، تصویرى را شبیه چهره حضرت امام رحمه الله در قالب یک آدم بسیار خشن که دو دست خود را باز کرده به طورى که نفوذ قهرآمیزى بر روى قشر وسیعى از مردم گذارده ترسیم کرده است. البته جورى درست کرده بودند
که در نگاه اول کسى به آن پى نبرد، ولى با دقت سیما و عمامه و قیافه ایشان معلوم مى شد. ایشان گفت: من شکایتى به دادگاه این جا نوشته ام که توضیح بدهند این تصویر چیست. مى بینید که این نمونه هاى به ظاهر کوچک چه خطى از تحریف پنهانى را دنبال مى کند؟ آن ها سعى مى کنند حضرت امام رحمه الله را در قالب یک آدم خشن و هیتلرى - نعوذبالله - تصویر کنند. بنابراین، مى بینیم که مردم آن جا یا باید از طریق ما اطلاعات خود را دریافت کنند یا از شبکه هاى ارتباطى غرب. ما که کار جدى و چشم گیرى نکرده ایم، از طریق آن ها هم که کارى صورت مى گیرد یا خیلى کم است یا تحریف شده و در قالب هاى خشن و نامطلوب. معرفت: آیا منظور شما این است که هم ما کم کار کرده ایم و هم آن ها تعمد دارند که مردم حضرت امام رحمه الله را درست نشناسند؟ دکتر شاملى: بله، اگر هم در قالب هاى دانشگاهى، که معمولا باید از تعصب و پیش داورى به دور باشد و بناى مجامع دانشگاهى این طور است، آن جا استاد به صورت لطیفى شما را در گودالى مى اندازد که یا اصلا کار تمام نشود و یا احیانا اگر هم تمام شد به نتیجه مطلوبى، که شما پیش بینى مى کردید، نرسد. اما به رغم این همه تکاپو، گه
گاه نقاط نورانى کوچکى پیدا مى شود; مثلا، اخیرا در مصاحبه اى که در سیماى خودمان هم پخش شد، یکى از شخصیت هاى دانشگاهى خارج از کشور مى گفت یک رساله دکترا درباره برجستگى ابعاد چندگانه شخصیت امام رحمه الله و این که ایشان همانند معصومان علیهم السلام شخصیتى جامع اضداد بوده، نوشته است. او در این رساله، در جمع بین شخصیت عرفانى و سیاسى حضرت امام رحمه الله صحبت کرده و آن را به چاپ رسانده و حتى ترجمه هم شده است. ولى این قبیل رساله ها بسیار کم است. روال عادى و روند رایج به گونه اى است که این آثار مکتوم بماند. البته جنبه هاى ظاهرى هم هست که ماندنى و پایدار نیست; مثلا در سفرى که براى تبلیغ به لوس آنجلس در محله سیاهان رفته بودم، چند تا مسجد داشتند. در پشت دیوار یکى از مساجد که اهالى آن نسبتا متعادل تر بودند - سیاهان هم تندرو و غیرتندرو دارند - هنگام پیروزى انقلاب، تصویر بزرگى از حضرت امام رحمه الله کشیده بودند در حالى که توده مردم ایران را مورد خطاب قرار داده بود. از آن بیست سال پیش هم چنان این تصویر روى دیوار مانده بود و از آن نگه دارى مى کردند، به این عنوان که آن مسجد پایگاه اندیشه هاى حضرت امام رحمه الله است. این ها نمى تواند زیاد پایدار باشد، ولى حاکى از نفوذ
شخصیت حضرت امام در بین قشرهایى مثل سیاهان و مسلمانان است. امام رحمه الله امروزه در مغرب زمین، به خصوص امریکاى شمالى، تا حدى شناخته شده است. البته این در نتیجه ویژگى هاى شخصیتى خود ایشان است، نه کارهایى که ما تحت عنوان «اطلاع رسانى» و یا «تبلیغ» انجام داده ایم. ما کار جدى، حتى در قالب خانه هاى فرهنگى یا نمایندگى هایى که در خارج از کشور داریم، نکرده ایم. شاید این حرف مرا محکوم کنند و آن را گزافه یا مبالغه بدانند، ولى متاسفانه این واقعیت است. من در آن جا مى دیدم که افراد دیگرى غیر از حضرت امام رحمه الله بسیار روشن تر و وسیع تر به مسلمانان معرفى مى شدند. نمایندگان آن ها فعال تر عمل مى کردند، در حالى که پشتوانه نمایندگى هاى ما انقلاب و حتى دولت جمهورى اسلامى است. این نه به عنوان نادیده انگاشتن فعالیت هایى است که آن ها مى کنند، بلکه آن ها که نه قدرت در دستشان است، و نه حکومت در دستشان است مى توانند وسیع تر از ما فعالیت کنند. بعضى از کارهاى آن ها من نمى دانم به سود اسلام تمام مى شود یا ضرر آن; اصلا فکر نمى کنم شایسته باشد اسم بیاورم. ولى وقتى مى سنجیم معرفى شخصیت حضرت امام رحمه الله را، که پشتوانه اش حکومت اسلامى است، با شخصیت دیگرى که بدون این پشتوانه ها بهتر معرفى مى شود، طبیعى است چنین نتیجه اى بگیریم. امام رحمه
الله امروزه روح و حقیقت انقلاب ما است. حیات دوباره اسلام در صحنه هاى جهانى به عنوان یک راه مطمئن و قابل تعقیب رهین زحمت هاى امام رحمه الله است. حیف است که این عمود از زیر خیمه اسلام بیرون کشیده شود! اگر چیزى هم ازحضرت امام رحمه الله به یاد مانده نتیجه ویژگى هاى منحصر به فرد حضرت ایشان بوده است; مثل دیریت بى نظیر آن حضرت در هدایت انقلاب تا پیروزى; توانایى در بحران زدایى و فرونشاندن امواج ویران گر انقلاب; فرمان دهى نیروها در جنگ; فتواى تاریخى ایشان در مورد قتل سلمان رشدى و انعکاس جهانى آن; طرح و عینى سازى نظریه «حکومت اسلامى» با تکیه بر اصل «ولایت فقیه»; تاثیر کسانى که از نزدیک امام رحمه الله را دیدند، چه شخصیت هاى سیاسى و چه علمى; پیش بینى حیرت انگیز ایشان در فروپاشى ابرقدرت شرق و نظام کمونیزم; پیام هاى جهت دهنده ایشان در موسم حج خطاب به مسلمانان جهان; و اقدام ابتکارى ایشان در اعلام جهانى روز قدس. این ها بعضى از آن جلوه هایى است که حضرت امام رحمه الله با شخصیت فردى خودشان در سطح جهانى کسب کردند و آثارى به یاد ماندنى در بین مسلمان ها یا غیر مسلمان ها باقى گذاشتند. غربى ها اگر چیزى راجع به امام رحمه الله مى دانند، معمولا از این مجارى است. بنابراین، به طور خلاصه مى توان گفت: شخصیت حضرت امام رحمه الله
به طور طبیعى، یک آثار وضعى
در دنیا داشته که غیر از تبلیغاتى است که ما باید انجام بدهیم. آنچه امروزه در دنیا وجود دارد همین آثار وضعى شخصى خود حضرت امام رحمه الله است که به طور طبیعى بروز کرده، ولى ما تبلیغات خودمان را آن طور که شایسته و لازم بوده است، انجام نداده ایم. کارکرد ضعیف کنونى که شناخت ابهام آمیزى از حضرت امام رحمه الله را در مغرب زمین بر جاى گذاشته تا حد زیادى نتیجه حرکت هاى تبلیغاتى دستگاه هاى صهیونیستى و به خصوص فعالیت هاى علمى ضد انقلاب و فرارى ها است. یادم هست من و آقاى دکتر زارعان در ابتداى شروع رساله دکتراى خودمان، در دانشگاه مک گیل دنبال منابعى مى گشتیم که به جنبه هاى ارزشى انقلاب مى پردازد. واقعا دچار سردرگمى شدیم; یعنى: وقتى ما خودمان را مى گذاریم جاى یک غربى که اولین برخوردش با انقلاب ما و امام رحمه الله از طریق قلم هاى مسمومى است که از امام رحمه الله یک شخصیت تحریف شده و خشن مجسم مى کند، طبیعى است قضاوت صحیحى نداشته باشد. در شکل دیگر، فعالیت دستگاه هاى تبلیغاتى هم به همین شیوه عمل مى کنند; در اینترنت، درباره کلمه «امام خمینى» شاید قریب نهصد یا هزار کلیدواژه را مشاهده کنیم که درباره امام مطالبى درج کرده است، اعم از مقاله، نظریه یا معرفى فیلم. وقتى آن ها را دنبال
مى کنیم، مى بینیم اکثر قریب به اتفاق این ها توسط ضدانقلاب یا صهیونیست ها یا وهابى ها و عناصر منحرفى درست شده که هدفشان تحریف شخصیت امام رحمه الله است. به طور کلى، برایندى که انسان از مطالعه روش کار دستگاه هاى تبلیغاتى غرب به دست مى آورد این است که انقلاب اسلامى را به عنوان یک حرکت سیاسى ساده، ناچیز جلوه دهند و با نفوذ معنوى حضرت امام رحمه الله مبارزه کنند. البته در خارج از مرزهاى ایران، تنها گروهى که تاثر شدید و صحیحى از شخصیت حضرت امام رحمه الله پیدا کرده اند و هنوز هم در کشورهاى غربى به گونه اى عمل مى کنند که گویى بسیجیان اول انقلاب هستند فقط و فقط شیعیان حزب الله لبنان مى باشند. من در طول این چند سال، با قشرهاى سنى و شیعى از کشورهاى مسلمان و غیر مسلمان متعددى برخورد داشته ام. تنها یک قشر به گونه اى صحبت مى کردند که حتى ما، که خودمان در متن انقلاب بوده ایم، سخنانشان برایمان تعجب آور بوده است که چطور یک نفر این قدر شیفته حضرت امام رحمه الله مى گردد; آن ها همه هویت خودشان را در امام مى بینند. البته منظورم تنها لبنانى هایى نیست که اکنون با اسرائیل درگیر هستند، بلکه منظورم آن هایى است که بیرون رانده شدند و آواره شدند و به ناچار در کشورهاى غربى رفتند در آن جا مشغول کار شدند. هنوز هم آن ها
تاثیرهایى را که از حضرت امام رحمه الله پذیرفته اند پخش مى کنند. ولى غیر مسلمانان به طور طبیعى، تصویر روشنى از امام رحمه الله ندارند; یکى به دلیل تبلیغات دستگاه هاى تبلیغاتى صهیونیستى و دیگرى هم به دلیل تحریف در اینترنت و در کتابخانه ها که اکثر قریب به اتفاق اطلاعات و منابع اطلاعاتى تحریف شده است. در سازه هاى دانشگاهى هم اطلاعات معمولا بسیار کم است; یعنى: اگر ما در گردهمایى ها یا کلاس ها شرکت مى کردیم، از این که امام رحمه الله شخصیتى است، که در قرن بیستم بزرگ ترین تحول را ایجاد کرد و صاحب اندیشه هاى فلسفى و عرفانى و فقهى و سیاسى بود، کم تر بحث مى شد. روزى در موسسه مطالعات اسلامى مک گیل نزد یکى از استادان رفته بودم تا درباره یک مقاله سؤالى بپرسم. دیدم شت سر او مجسمه اى بود شبیه حضرت امام رحمه الله گفتم: این چیست؟ کجا بوده؟ گفت: چیزى نیست یک مجسمه است. گفتم: مجسمه کیست که به عنوان نمادى از یک شخصیت در اتاقتان نگه مى دارید؟ گفت: قبل از انقلاب، این را به عنوان «فردوسى» براى ما فرستادند، ولى الان مى گویند: این امام است. من دیدم این ها حتى آن جایى هم که قرار است به صورت نمادین یک مجسمه هم داشته باشند، به صورت معامله عمل مى کنند; یعنى: چون باید نظر ایران را جلب کنند و بگویند که
در این مؤسسه هم روى افکار و اندیشه هاى امام رحمه الله بحث مى شود، مجسمه فردوسى را به عنوان امام رحمه الله معرفى مى کنند. اگر این را بعد از انقلاب داده اند، چه مانعى دارد که آن را در یک جاى درست دانشکده بگذارند؟ دانشکده یک نمایشگاه هم داشت که قرآن ها و کتاب هاى خطى و آثار و مفاخر فرهنگى زیادى از ایران و سایر کشورهاى اسلامى در آن جا بود. این مجسمه را هم در معرض دید قرار مى دادند. اما معمولا با این مسائل با حالت تعارف برخورد مى کنند. نقش قلم هاى مسموم منافقان هم بسیار چشمگیر است. مؤسسات انتشاراتى در زمینه چاپ مقاله و کتاب بسیار کار مى کنند. این اصلا با کارهایى که درباره اندیشه هاى حضرت امام رحمه الله ما عرضه مى کنیم قابل مقایسه نیست. همان گونه که عرض کردم، اگر شناختى از امام رحمه الله وجود دارد، به دلیل فعالیت ها و ویژگیهاى شخصى خود ایشان است، قدرى از آن هم مربوط به توجه مسلمانان به پیام هاى عمومى حضرت امام بوده است. غیر از جاذبه هاى معنوى که شخصیت امام رحمه الله داشت، در پیام هاى حضرت امام، پیام خودباورى و بازگشت به خویشتن اسلامى موجود بود. این براى مسلمان ها یک باور است و برایشان جاذبه دارد. مسلمانانى که در اصطکاک با هویت فرهنگى هستند، وقتى در فضاى مغرب زمین قرار مى گیرند،
جز جست وجوى هویت فرهنگى، که یک مساله جدى است، مشکل بزرگى ندارند. حال، اگر کسى مردم را به خودباورى و توجه به خطر از خود بیگانگى و از دست دادن هویت اسلامى دعوت کند، پیام نوى دارد و دیگران حرفش را دنبال مى کنند. معرفت: آیا حضرت امام رحمه الله در فلسفه سیاسى خودشان، از مفاهیمى مثل دموکراسى یا تلرانس هم استفاده مى کردند؟ حجةالاسلام غرویان: حضرت امام رحمه الله از نظر مبانى اندیشه سیاسى و فلسفه سیاسى خودشان به حالت استغناى کامل رسیده بودند; یعنى: مبانى فلسفى انسان شناختى و جامعه شناختى حکومت اسلامى را فیلسوفانه و حکیمانه براى خودشان حل کرده بودند. البته تمام این مبانى در فرهنگ اسلامى وجود دارد و حضرت امام رحمه الله آن ها را از فقه، روایات، کتاب، سنت و مبانى فلسفى و عرفانى خودشان گرفته بودند و به طور کلى، اندیشه سیاسى شان مبتنى بر جهان بینى الهى بود. از این نظر، کسى که حالت استغنا داشته باشد - یعنى: پایه هاى دستگاه فکرى و سیاسى خود را تحکیم کرده باشد - احساس نیاز نمى کند که از دیگر نظام هاى فکرى وام بگیرد، اصطلاحات را از شرق و غرب، بگیرد. حضرت امام رحمه الله به این حالت رسیده بودند، وقتى از حکومت و سیاست بحث مى کردند، نمى خواستند اداى فیلسوف سیاسى را در بیاورند یا از سیاستمداران دیگر دنیا تقلید کنند، خودشان
واقعا به عنوان یک فیلسوف سیاسى مبانى و مبادى و اصول موضوعه اندیشه خود را کامل کرده بودند. بنابراین، در کلمات حضرت امام رحمه الله نمى بینیم که از واژه هاى فرهنگ سیاسى غرب مثل دموکراسى، جامعه مدنى و این گونه واژه ها به کار رود. امام رحمه الله نیازى به آن ها نمى دیدند، آن قدر دستشان از فرهنگ اسلامى پر بود که نیازى نمى دیدند از این اصطلاحات استفاده کنند. کسانى که از این مصطلحات و از این واژه هاى سیاسى کمک مى گیرند از نظر مایه هاى فکرى و فلسفى و اندیشه سیاسى احساس کمبود مى کنند، وگرنه کسى که احساس کمبود نمى کند، نیازى ندارد این اصطلاحات را به کار ببرد. بر این اساس، یکى از درس هایى که از حضرت امام رحمه الله مى گیریم و به خصوص رهبران سیاسى ما باید این درس را بگیرند، این است که روى پاى خودمان بایستیم. استغنا به دنبالش استقلال مى آید. اگر ما استغناى فکرى داشته باشیم، روى پایه ها و مایه هاى فکرى - فلسفى اسلامى خودمان تکیه کنیم مانند حضرت امام رحمه الله به استقلال مى رسیم و نیازى احساس نمى کنیم که از واژه هاى بیگانه استفاده نماییم. استفاده از این واژه هاى بیگانه به تدریج، راه نفوذ فرهنگ بیگانه را به جامعه ما باز مى کند. ما باید هرقدر در توان داریم، سعى کنیم به حالت استقلال فکرى - فرهنگى
برسیم. البته این تعصب نسبت به چیزهاى خوب فرهنگ و تمدن غرب نیست; زیرا در فرهننگ دین ما «اطلبوالعلم و لو بالصین» وجود دارد. از این گونه تشویق ها زیاد داریم که باید دنبال آن حرکت کنیم. اما وقتى ما از دیگران استفاده مى کنیم نباید حالت تقلید داشته باشیم یعنى: اگر مطلبى را در تمدن اروپایى مى بینیم، اول باید خودمان روى آن فکر کنیم، آن را براى خودمان تحلیل کنیم و باور نماییم که چیز خوبى است، بعد بپذیریم اما صرف تقلید و تکرار مصطلحات آن ها که نشان دهنده غرب زدگى ماست کارى خطرناک است، به خصوص اگر این حالت براى رهبران فکرى و سیاسى جامعه باشد که براى کل جامعه بسیار خطرناک است. معرفت: چرا حضرت امام رحمه الله اصطلاح «جمهورى اسلامى» را به جاى «حکومت اسلامى» برگزیدند؟ حجةالاسلام غرویان: بعضى مى گویند حضرت امام رحمه الله در حالت اضطرار قرار گرفتند و کلمه «جمهورى» را ایشان نمى خواستند بپذیرند. این ها معتقدند ما در اسلام «حکومت» داریم; یعنى: حاکمیت که مبداش خداست و رسول و بعد امامان معصوم علیهم السلام و سپس فقیه حاکم هستند. کلمه «حکم» و «حکومت» در قرآن و روایات هم به کار رفته است. حضرت امام رحمه الله جمهورى را به دلیل مماشات با عصر و زمان پذیرفتند و در حقیقت واژه «جمهورى» را در برابر «سلطنتى» و
براى نفى آن انتخاب کردند. وگرنه دیدگاه اصلى شان همان حکومت اسلامى است. نظر دیگر این است که امام «جمهورى» را پذیرفتند، دقیقا هم به آن ملتزم بودند و این از باب اضطرار هم نبوده است. بنده تصور مى کنم حضرت امام رحمه الله «جمهورى» را پذیرفته اند، اما نه به معنایى که امروزه جمهورى خواهان دنیا از آن تلقى دارند. همان گونه که عرض کردم، امروز جمهورى خواهان معتقد به حکومت هاى لیبرال دموکراتیک هستند و جایگاهى براى دین و امر و نهى خداوند و حاکمیت دین و خدا در جامعه قایل نیستند. امام رحمه الله به چنین چیزى قایل نبودند. اگر ایشان جمهورى را پذیرفتند به همان معناى تبلور یافتن حکومت خدا و حکومت دین بوده است. اقبال مردم ما هم به جمهورى به همین معنا بوده است. بنابراین، به نظر مى رسد حضرت امام رحمه الله کلمه «جمهورى» را از باب اضطرار پذیرفتند، وگرنه لب سخن ایشان «حکومت اسلامى» بوده است. ایشان براى این که در دنیاى امروز، قدرى با بعضى افکار و اندیشه ها مماشات کرده باشند کلمه «جمهورى» را پذیرفتند و در حقیقت واژه «جمهورى» را در برابر «سلطنتى» و براى نفى آن انتخاب کردند. وگرنه اصل مبناى اندیشه سیاسى ایشان حکومت اسلامى است و جمهوریت را در حد مقبولیت قبول کردند. مشروعیت نظام اسلامى در اندیشه حضرت امام رحمه
الله هرگز مبتنى بر جمهوریت نیست. معرفت: در دیدگاه حضرت امام رحمه الله، ولایت سیاسى جداى از ولایت معنوى و عرفانى بوده است یا خیر؟ حجةالاسلام غرویان: متاسفانه در مجلاتى که در سال هاى اخیر پس از ارتحال حضرت امام رحمه الله در جمهورى اسلامى منتشر مى گردد، مطالبى نوشته مى شود که تحریف دیدگاه هاى حضرت امام رحمه الله است. یکى از این تحریفات همین است که مى گویند: ولایت سیاسى جداى از ولایت معنوى و عرفانى است. ولایت معنوى و عرفانى را قطب و مرشد معنوى داراست و ولایت سیاسى را حاکم سیاسى و این ها بعد نتیجه مى گیرند که در ولایت هاى معنوى و عرفانى، باب چون و چرا بسته است. اما در ولایت هاى سیاسى، باب چون و چرا براى همه مردم باز است. مى گویند: نسبت به حاکم سیاسى (ولى فقیه) باب چون و چرا باز است و همه مى توانند از او انتقاد کنند و سؤال نمایند; چون او فقط ولایت سیاسى دارد و ولایت عرفانى و معنوى ندارد که هر چه گفت و امر و نهى کرد ما مجبور به اطاعت باشیم. ولى سیاسى در جامعه اسلامى مانند رئیس جمهور امریکا، انگلیس و فرانسه است. چطور آن جامى توانند رئیس جمهور را به باد انتقاد بگیرند، این جا هم همین طور است; چون ولایت سیاسى قداست ندارد، ولایت معنوى و عرفانى که نیست که ما چون و چرا نکنیم. این
بحثى است که بعضى از دگراندیشان مطرح کرده اند و در مطبوعات ما هم آمده است. اما این ها اصلا ولایت فقیه را یا درست نفهمیده اند و یا نمى خواهند بفهمند; یا جاهل هستند و یا متجاهل; یا غافل هستند و یا متغافل. ما معتقدیم ولى فقیه مانند ولایت خدا، مانند ولایت رسول و امام معصوم علیهم السلام ولایت دارد، البته در مرتبه نازل تر. آیا ولایت رسول صلى الله علیه وآله فقط ولایت سیاسى است؟ او ولایت معنوى و عرفانى ندارد؟ آیا ولایت امام معصوم علیه السلام فقط سیاسى است؟ ولایت معنوى و عرفانى ندارد. چنین نیست. همان گونه که عرض کردم، ولى فقیه معلم است، مرشد است، به یک معنا، پیر طریقت است و البته چون ما عرفان و سیر و سلوک و طریقت را جداى از مسائل سیاسى و اجتماعى نمى دانیم، معتقدیم که بخشى از سیر و سلوک رشد و تعالى معنوى و عرفانى متداخل در همین مسائل سیاسى و اجتماعى است. ائمه علیهم السلام ما، که مصداق انسان کامل بودند، هم از بعد عرفانى و معنوى براى مردم الگو بودند و هم از نظر سیاسى. ما معتقدیم که در زمان غیبت، ولى فقیه چنین کسى است; یعنى: باید از نظر عرفانى و معنوى در حد بالایى باشد، اهل تهجد و نماز و عبادت و سیر سلوک و زهد و تقوا
و ورع و پرهیزگارى باشد که در روایات آمده است: «و اما من کان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدینه مخالفا على هواه، مطیعا لامر مولاه فللعوام ان یقلدوه» این ها همان شرایط ولایت معنوى است و چون این ها را دارد ولایت سیاسى هم پیدا مى کند; یعنى: زیربناى ولایت سیاسى در واقع، همین ولایت معنوى و عرفانى است، وگرنه اگر حاکمى این شایستگى هاى معنوى و عرفانى را نداشته باشد، اصلا برایش حاکمیت قایل نیستیم و به او اجازه نمى دهیم که سیادت و مدیریت جامعه را داشته باشد. بنابراین، از دیدگاه حضرت امام رحمه الله، ولایت سیاسى هرگز جداى از ولایت معنوى و عرفانى نیست و نتیجه اى که بعضى از دگراندیشان مى خواهند بگیرند نتیجه نادرستى است،درواقع،تحریف دیدگاه هاى حضرت امام رحمه الله است و این ها دنبال اهداف خودشان هستند. خود حضرت امام رحمه الله هم عملا نشان دادند که هم ولایت سیاسى دارند و هم ولایت عرفانى; هم به عنوان یک مرشد، معلم، پیر طریقت، سالک سبیل الهى براى جامعه ما مطرح بودند و هم حاکمیت سیاسى را بر عهده داشتند. دیدگاه ما در مورد ولایت فقیه این گونه است. این نکته را اشاره کنم که کسانى که مى خواهند ولایت سیاسى و عرفانى را از یکدیگر جدا کنند و مى گویند که لایت سیاسى چیزى است و ولایت عرفانى چیزى دیگر، به این دلیل دست به این مغالطات مى زنند
که دیده اند اصل پیدایش این انقلاب و حکومت و از این رو، نفوذ آن در دل هاى مردم، چه در داخل و چه در خارج از کشور به دلیل همان ولایت معنوى و عرفانى ولى فقیه بوده است. مى خواهند این عنصر را از حکومت اسلامى و از ولایت فقیه بگیرند و این ها را از یکدیگر جدا کنند. ما معتقدیم که مردم ولى فقیه را مى خواهند و به ولایت فقیه راى دادند; چون مى بینند ولایت فقیه همراه با معنویت است، حکومت و جامعه را در جهت مسائل معنوى، قداست ها و ارزش ها سوق مى دهد. ولى فقیه پیش از این که حاکم سیاسى مردم باشد، ولى عرفانى مردم است; اول بر دل هاى مردم نفوذ دارد و سپس بر ابدان و اجسامشان حکومت مى کند. دشمنان ما چون این نکته را فهمیده اند، امروز به وسیله قلم به دستان خود سعى مى کنند که در ذهن جوانان ما این دو حاکمیت را از یکدیگر تفکیک کنند، مى گویند ولایت سیاسى یک چیز است و ولایت عرفانى چیز دیگر. ما هرگز چنین اعتقادى نداریم و معتقدیم که اصلا مبناى ولایت سیاسى، که ولى فقیه پیدا مى کند، همان شایستگى هاى اخلاقى و معنوى است که درروح و شخصیت خودش دارد. در ائمه اطهار علیهم السلام هم همین طور بوده است.بنابراین، در اندیشه حضرت امام رحمه الله هرگز جدایى ولایت سیاسى از عرفانى نبوده است. معرفت: با استفاده از چه
راهکارهایى مى توان ابعاد شخصیتى و اندیشه هاى حضرت امام; را بهتر به جهانیان شناساند؟ دکتر شاملى: یکى از اشکالاتى که معمولا در مجامع دانشگاهى غرب به ما مى کردند این بود که مى گفتند: برخورد شما با انقلاب یک برخورد متعصبانه و همراه با پیشداورى و جانبدارى یک طرفه است. یا مى گفتند: امام رحمه الله یک شخصیت عرفانى است که بحث درباره او به درد مسجد و محیطهاى خاص خودتان مى خورد. اگر قرار است در محیطهاى دانشگاهى مقاله اى درباره اندیشه ها و افکار حضرت امام رحمه الله بنویسید، سعى کنید برخوردتان برخورد کرامت گرایانه نباشد. وگرنه آن را غیر علمى تلقى مى کردند. در ذهن آن ها امام رحمه الله شخصیتى صرفا سیاسى و اجتماعى داشت. به ابعاد معنوى و فقاهتى ایشان بسیار کم توجه مى شد، حتى پس از صدور فتواى ایشان در اعلان ارتداد سلمان رشدى، این نتیجه تبلیغات صهیونیستى و منافقان فرارى بود که به قدرى اثر گذاشته بود که ما تا مدت ها نمى توانستیم در کلاس ها از امام حرفى بزنیم، بلافاصله محکوممان مى کردند. هر مقاله و طرحى را مطرح مى کردیم، ما را متهم مى کردند که از موضع توجیهى و جانبدارانه، به خصوص در مورد حضرت امام رحمه الله برخورد کرده اید. در حالى که همان گونه که فرمودند، رهبرى عرفانى از عناصر زیربنایى ولایت فقیه است. من در اینجا لازم مى دانم به عنوان حق شناسى
از رئیس محترم قوه قضائیه، آیةالله هاشمى شاهرودى یادى بنمایم. ایشان به نقل از حاج احمد آقا که خاطرات بى نظیرى را در هفته پس از انتخاب مقام معظم رهبرى مى گفتند، من از خود ایشان شنیدم که مى فرمودند: واقعا جاى تاسف است که ما امام را آن طور که باید و شاید به عنوان یک شخصیت جامع نشناختیم. ایشان مى گفتند: من سال ها در نجف بودم و از نزدیک با شخصیت هاى گران سنگى نظیر شهید بزرگوار علامه سیدمحمدباقر صدررحمه الله، مرحوم آیةالله العظمى خوئى رحمه الله و همین طور حضرت امام رحمه الله برخورد داشتم و از آن ها استفاده هاى فقهى و اصولى و استفاده هاى صرف علمى مى کردم. آن شب در تهران کنار مرقد حضرت امام رحمه الله وقتى از سید احمد آقا آن خاطرات مکتوم را راجع به حضرت امام رحمه الله شنیدم افسوس خوردم که پانزده سال با امام رحمه الله حشر و نشر داشتیم، در اندرونى و بیرونى، اما به چیزى که کم تر فکر مى کردیم ابعاد عرفانى حضرت امام رحمه الله بود. ما در خودمان احساس غم بزرگى مى کنیم; چون براى کالاهایى سراغ حضرت امام رحمه الله مى رفتیم که جاهاى دیگر هم پیدا مى شد، ولى در بعد عرفانى ویژگى خاصى در ایشان بود که به فقاهت و رهبرى سیاسى ایشان ویژگى خاصى مى داد، به ولایت معنوى و ولایت عرفانى ایشان
کم تر توجه داشتیم; چون اصلا ایشان بروز نمى داد و ما هم پى نمى بردیم. اما به هر حال، با توجه به این صحبت ها، براى معرفى جهانى حضرت امام رحمه الله، از راهکارهاى گوناگونى مى توان استفاده کرد که چه بسا بسیارى از آن ها قبلا آزموده شده باشد. اما در مجموع، به نظر مى رسد با توجه به فضاى موجود در غرب و کمبودهایى که در آن جا دیده ام این راه کارها مناسب است: اول. استفاده از ابزارهاى سریع و فراگیر اطلاعات الکترونیکى: ما جاى پایگاه امام خمینى رحمه الله را در شبکه ینترنت خالى مى بینیم. البته نه به شکلى که فقط یک اطلاعات اولیه اى از زندگى امام رحمه الله ارائه دهد، بلکه اطلاعات طبقه بندى شده دانشگاهى و قابل دستیابى در سطح جهانى، به خصوص در سطح مجامع دانشگاهى در اختیار محققان قرار دهد. این عصر به عنوان عصر تبادل اطلاعات شناخته مى شود، از روزنه ها و از پنجره هاى خانه هاى مردم اطلاعات مى بارد. آن قدر اطلاعات تراکم پیدا مى کند و بر سر و روى مردم مى ریزد - اطلاعات درست و غلط که هر کسى مى تواند از این بین دست به هر نوع انتخاب بزند. بنابراین، ما هم باید در عرضه اطلاعات نقشى داشته باشیم و اگر قرار است با دیگران در این مسابقه رقابت کنیم، چندین سال با آن ها فاصله نداشته باشیم. دوم. چاپ
و انتشار آثار حضرت امام رحمه الله به زبان هاى گوناگون: شاید این کار شروع شده، اما این اقدام خیلى سریع و چشمگیر نبوده است. سوم. توسعه ارتباطات بین المللى حوزه مبارکه علمیه قم: این یکى از بنیادى ترین کارهایى است که در معرفى انقلاب و شخصیت حضرت امام رحمه الله مى توان انجام داد. امروزه کسانى که به این مسائل ریشه اى نگاه مى کنند، مى گویند: مؤثرترین و نافذترین شیوه برخورد با مسائل اطلاعاتى سربازگیرى بومى است; یعنى: اگر مى خواهید مبلغ بفرستید مثلا، به بورکینافاسو، امریکاى جنوبى، شمالى، اروپا یا آسیا یک راه این است که از بین خودتان افرادى را براى تبلیغ بفرستید. راه دیگر آن است که از خود این مناطق سربازگیرى کنید. این سربازگیرى چگونه است؟ به این صورت که ما از کشورهاى گوناگون طلابى را که علاقه مند هستند جذب و تربیت کنیم. در خارج از کشور، ما افراد و دانشجویان زیادى را مى دیدیم که علاقه مند بودند بیایند حتى ایران را یک بار از نزدیک ببینند، ولى امکانش براى آن ها نبود. به خصوص در مورد حوزه علمیه قم، توسعه و گسترش بخش پذیرش دانشجو از کشورهاى گوناگون باید فعال باشد. من حتى در حومه نیویورک، حوزه علمیه اى را دیدم تحت عنوان «مدینه العلم»; یک حوزه علمیه شبانه روزى. ما تا حدى مى توانیم روى طلاب کارهاى آموزشى
و پرورشى انجام دهیم و این ها را به کشور خودشان بفرستیم. کسى که چند سال در حوزه قم مانده است، وقتى به کشور خودباز مى گردد مى تواند بهترین سرباز و پیامبر انقلاب باشد. چهارم. فراهم آوردن فرصت هاى مطالعاتى براى استادان دانشگاه: استادان بسیارى هستند که براى برخى مطالعات در زمینه زبان عربى و مطالعات اسلامى به کشورهاى مصر، سوریه یا لبنان مى روند. در این زمینه هم آمریکا سرمایه گذارى کرده و نه تنها مؤسسات مطالعاتى دایر نموده است، بلکه حتى یک دانشگاه امریکایى در بیروت ایجاد کرده که من مى دیدم بعضى از مسلمانان ساکن امریکا و کانادا بچه هاى خودشان را براى این که اطلاعاتى از اسلام پیدا کنند به این دانشگاه هاى امریکایى بیروت مى فرستند. معلوم است کسى که دراین محیط قرار مى گیرد چگونه از کار در خواهد آمد، با تاسیس چنین مراکزى در کشور، از یک سو، ما مقابله به مثل مى کنیم واز سوى دیگر، فرصت مطالعاتى براى استادان نیز فراهم مى آید. پنجم. فعالیت چشمگیرتر و مؤثرتر نمایندگى هاى ایران و به خصوص خانه هاى فرهنگى ایران در کشورهاى دیگر و دقت در صدور درست و کامل انقلاب به عنوان تجسم عینى شخصیت امام رحمه الله: دریکى از فرصت هایى که جشنواره فیلم سینمایى در شهر مونترال برگزار مى شد، چند فیلم هم از کشور ایران به عنوان
فیلم هاى برنده سال ایران براى نمایش به آن جا آورده بودند. بجاست که استدلال خودم را در اینجا با فرمایشى از مقام معظم رهبرى تایید کنم (مقام معظم رهبرى فرمودند: «این انقلاب در هیچ جاى دنیا بى نام خمینى شناخته شده نیست. » بنابراین، هرجا انقلاب معرفى مى شود، امام رحمه الله هم باید معرفى شود و هر جا که معرفى امام رحمه الله باشد معرفى انقلاب هم هست). اگر قرار است فیلمى از انقلاب اسلامى ایران در موسم جشنواره در جایى عرضه شود از پیامها و محورهاى اصلى آن باید معرفى بنیانگذار این انقلاب باشد. یکى از این فیلم ها در جمع، شاید نکات فنى درستى داشت و نمایش آن در فضاى ایران یا براى کسى که از نزدیک خوب و بد و ضعف و قوت هاى کشورمان را مى داند کار درستى باشد، ولى آن را به آن جا آورده بودند براى معرفى چهره انقلاب; فیلمى که فقط دست مى گذارد روى بدبختى ها، مصیبت ها، تنگ ترین، کثیف ترین و فقیرترین کوچه هاى جنوب تهران را نمایش مى دهد.نمایش این فیلم در آن محیط موجب مى شد مردم مدت ها در دل خودشان به ما بخندند که ما در چه چیزهایى گرفتار هستیم. این فیلم را آورده بودند پیش افرادى که اولین برخوردشان با انقلاب از این طریق است. یکى از کارهایى که باید انجام شود
دقت در انتخاب و گزینش فیلم هایى است که تحت عنوان جشنواره به خارج از کشور مى رود. اما معمولا به این موارد کم تر توجه مى شود. در معرفى و صدور انقلاب و شخصیت حضرت امام رحمه الله باید توجه جدى بشود. مسؤولان فرهنگى وقتى مى خواهند فیلمى را انتخاب کنند که تماما معرفى چهره انقلاب است باید غیر از جنبه هاى فنى و ساختارى به محتوا و جنبه مثبت ارزشى آن نیز توجه داشته باشند. البته نکات دیگرى نیز وجود دارد که مجال طرح همه آن ها در این فرصت محدود نیست. معرفت: لطفا بفرمایید چه خطراتى اندیشه هاى حضرت امارحمه الله را تهدید مى کند؟ حجةالاسلام غرویان: یکى از بزرگ ترین خطراتى که امروزه اندیشه هاى حضرت امام رحمه الله را تهدید مى کند مطرح کردن قرائت هاى مختلف از اسلام و از جمله از اندیشه هاى حضرت امام رحمه الله است. این همان بحث پلورالیزم فکرى و پلورالیزم دینى و پلورالیزم در معرفت دینى است که به شکلى، در مورد اندیشه هاى حضرت امام رحمه الله مطرح مى شود. این بزرگ ترین خطر است; یعنى: قرائت هاى مختلف سرانجامش به آن جا منتهى مى شود که دیگر ما بحث تخصص و اعلمیت و افقهیت را باید کنار بگذاریم و هر کسى به خودش اجازه مى دهد در همه مسائل
دینى و سیاسى جامعه اسلامى اظهار نظر کند. این یکى از خطرات بزرگى است که اندیشه حضرت امام; را تهدید مى کند. خطر بزرگ دیگر این است که متاسفانه مى بینیم در جامعه ما، هرچه پیش تر مى رویم شخصیت هایى که شاگرد بلاواسطه و مستقیم حضرت امام رحمه الله بوده اند و سالیانى با حضرت امام رحمه الله زندگى کرده اند و پاى درس ایشان رفته اند، به انزوا کشانیده مى شوند و با اندیشه هاى آن ها برخورد مى شود. اما یک عده قلم زنانى که بعضا در زمان حضرت امام; کودکى بیش نبودند و ایشان را به خوبى درک نکرده و با آن حضرت حشر و نشرى نداشته اند در روزنامه ها و مطبوعات مدعى شناخت راه حضرت امام رحمه الله هستند. و این غیر معقول است. این نشان مى دهد که در حال ارتکاب خطایى بزرگ هستیم. من از مقام معظم رهبرى استدعاى عاجزانه دارم که دستور بدهند از شاگردان بدون واسطه حضرت امام رحمه الله ستادى تشکیل شود تا مستقیما بر کار تبیین اندیشه هاى ایشان نظارت کنند. گاهى مى بینیم سمینارها و کنگره ها و همایش هایى به عنوان تبیین اندیشه هاى حضرت امام برگزار مى شود که دبیر، رئیس یا منشى آن اصلا حضرت امام رحمه الله را درک نکرده است و مدعى هم هستند که مى خواهند اندیشه هاى ایشان را تبیین کنند. باید یک هیاتى باشند که از عناصر
اصلى و ارکان اندیشه هاى امام حراست کنند، وگرنه به مرور زمان، در همین همایش ها و کنگره ها به نام تبیین اندیشه هاى حضرت امام رحمه الله و تبیین انقلاب اسلامى به تدریج، اندیشه هاى حضرت امام رحمه الله تحریف خواهد شد، کما این که مى بینیم الان در سرمقاله هاى بعضى از نشریات همین کنگره ها و همایش ها فقط به آن بخش هایى از افکار و سخنان حضرت امام رحمه الله مى پردازند که در راستاى اغراض و اهداف و اندیشه هاى خودشان است، به ابعادى که با مبانى سیاسى و فکرى خودشان منافات دارد، نمى پردازند; در مورد آزادى، خشونت، مردم سالارى، راى مردم، مقبولیت، مشروعیت و مانند آن. ما مى بینیم کسانى که به اسم حضرت امام رحمه الله مقاله مى نویسند، در واقع، دارند اندیشه هاى ایشان را تفسیر به راى مى کنند و به نفع خودشان از آن بهره بردارى مى کنند. این یک خطر بزرگ است که شاگردان حضرت امام متاسفانه در برابر هجوم تبلیغاتى که امروزه از سوى بعضى دگراندیشان نسبت به آن ها صورت مى گیرد عقب نشینى مى کند. من از مسؤولان فرهنگى کشور درخواست مى کنم که براى حفاظت از آثار حضرت امام رحمه الله سرمایه گذارى کنند. از شاگردان حضرت امام رحمه الله هم استدعا مى کنم که جدا به فکر حراست از اندیشه هاى ایشان باشند و دچار جوزدگى و فضاسازى هاى کاذبى که امروزه برخى مطبوعات در پى آن هستند، نشوند. معرفت:
از شما سروران گرامى که افتخار حضور در این گفت وگو را به ما دادید تشکر مى کنیم و تحقق آرمان ها حضرت امام رحمه الله را آرزومندیم. پى نوشت: yhposolihP ". lanruoJtsaE elddiM ehT. loV. 64, No. 4. pp. 136-35. 1. hsynK , A. ( 8991(." detisiveR nafrI : lacitsyM cimalsI fo ycagaL eht dna iniemohK
نقدونظر، شماره21 جوادى، محسن 1. موضوع حفظ و شرح «چهل حدیث»، از روزگاران گذشته مورد اهتمام عالمان دینى بوده است. ریشه این مساله در روایتهایى است که با مضمون واحد و به طرق مختلف، در کتابهاى روایى اهل سنت و شیعه از پیامبر گرامى اسلام(ص) نقل شده است. برحسب روایتى که شیخ صدوق از طریق امام موسى کاظم(ع) از پیامبر(ص) نقل مى کند، «هرکس چهل حدیث درباره امور دینى مورد احتیاج امت من حفظ کرده، به آنها برساند، خداوند در روز قیامت وى را فقیهى عالم محشور مى گرداند.» (1) عالمان بزرگى مانند شهید ثانى، به توصیه این روایت، به جمع و تنظیم احادیث پرداخته اند و آنها را با نام «اربعین» منتشر ساخته اند. در این میان، برخى از آنها مانند شیخ بهایى، علاوه بر جمع چهل حدیث، به شرح آنها هم پرداخته اند. (2) امام خمینى هم با توجه به مضمون روایت فوق و با تاسى به اسلاف صالح خود، به گزینش چهل حدیث مربوط به امور دینى مردم و شرح آنها پرداخته است. از راه تامل در احادیث انتخابى هریک از این بزرگان مى توان دریافت که از دیدگاه آنها چه امورى داراى اولویت دینى است. با نگاهى اجمالى مى توان دریافت که بیشتر احادیث برگزیده امام خمینى درباره مسائل اخلاقى
است; که این امر نشانگر اولویت و اهمیت این مسائل از دیدگاه امام، در عرصه دیندارى است. به بیان دیگر، از نظر ایشان، آنچه مورد نیاز دینى مردم است، اخلاق مى باشد. بیش از سى حدیث از احادیث برگزیده امام، به صورت مستقیم و باقى احادیث هم به طور غیرمستقیم به مسائل اخلاقى مربوط مى شود. (3) در برخى از «اربعین»هاى عالمان بزرگ، احادیث فقهى جایگاه خاصى دارد و در برخى دیگر، احادیث فلسفى و کلامى. ولى کتاب شرح چهل حدیث امام خمینى یک کتاب اخلاق است. 2. اشاره شد که چهل حدیث امام خمینى یک کتاب اخلاق است; اما باید توجه کرد که کارکرد یک کتاب اخلاق در نظر ایشان با کارکردى که معمولا براى این گونه کتابها در نظر مى گیرند متفاوت است. آنچه معمولا از یک کتاب اخلاق انتظار مى رود، عبارت است از ارائه راه رستگارى و کنکاش در شناسایى ریشه هاى انحراف اخلاقى; و خلاصه این که یک نسخه علاج براى آدمى باشد. هرچند با کمال تاسف، امروزه این کارکرد طبیعى و حداقلى اخلاق هم نادیده گرفته شده است و کتابهاى اخلاق از این که نسخه علاج باشند، ناتوانند: این کتب مذکوره [اخلاق ناصرى، احیاء علوم الدین و...] نسخه هستند نه دوا، بلکه اگر جرات بود مى گفتم نسخه بودن بعضى از آنها نیز مشکوک است. (4)
اگر امام با تردید درباره نسخه نبودن برخى از کتابهاى اخلاق سخن مى گوید، امروزه ما با قطع و یقین مى توانیم درباره بسیارى از آنچه به نام اخلاق، ترجمه یا تالیف مى شود، بگوییم که آنها نسخه بیماریهاى اخلاقى بشر نیستند و به جاى پرداختن به مسائل اصلى اخلاق، به بیان تاریخ اخلاق و یا مسائل دیگر پرداخته اند. اما جالب توجه است که نقش کتاب اخلاق باید بیش از ارائه نسخه علاج باشد. از دیدگاه امام خمینى، اکتفا به ارائه نسخه کارساز نیست. ریشه هاى اخلاق را فهماندن و راه علاج نشان دادن، یک نفر را به مقصد نزدیک نکند و یک قلب ظلمانى را نور ندهد و یک خلق فاسد را اصلاح ننماید. (5) پس کارکرد کتاب اخلاق چیست؟ پاسخى که امام مى دهد این است: کتاب اخلاق آن است که به مطالعه آن، نفس قاسى نرم، و غیرمهذب مهدب و ظلمانى نورانى شود، و آن، به آن است که عالم در ضمن راهنمایى، راهبر و در ضمن ارائه علاج، معالج باشد و کتاب، خود، دواى درد باشد نه نسخه دوانما. (6) امام خمینى شرح چهل حدیث را به عنوان کتاب اخلاقى نگاشته است که علاوه بر راهنمایى خواننده، خود نیز جزئى از فرآیند علاج بیماریهاى اخلاقى باشد. اما پرسشى که مطرح مى شود این
است که چگونه یک کتاب مى تواند بیش از اطلاع رسانى، ایفاى نقش بکند. 3. امام خمینى معتقد است که حلقه وصل نظرپردازى اخلاقى به عمل اخلاقى، موعظه است و نقش بسیار مهمى براى آن قائل است. وعظ نقش بدیل ناپذیرى در انگیزش اخلاقى دارد و در واقع، علاج بودن یک کتاب اخلاق مرهون واعظ بودن آن است: کتاب اخلاق، موعظه کتبیه باید باشد و خود معالجه کند دردها و عیبها را، نه آن که راه علاج نشان دهد. (7) بر این اساس است که مى بینیم زبان کتاب، زبان موعظه است. زیرا تا از راه وعظ، مطالب عقلى اخلاق به عمق ضمیر و جان آدمى سرایت نکند، فایده مطلوب از اخلاق حاصل نمى شود. مؤلف کتاب هرجا از بحث و بررسى علمى و فلسفى، فراغتى مى یابد زبان وعظ مى گشاید و آن یافته هاى عقلى را به تجربه هاى قلبى تبدیل مى کند. البته آشکار است که موعظه صرفا یک شیوه بیانى نیست که هرکس بتواند با آموختن مهارتهاى لازم آن را به کار گیرد، بلکه موعظه یک فرآیند است و مبادى ویژه اى دارد. بحث از این مبادى مجال ویژه اى مى طلبد; اما بى تردید، یکى از آنها عمل خود گوینده به مقتضاى گفتارش است. در جهان امروز نوشته هاى فراوانى درباره اخلاق منتشر مى شود و هزاران سخنرانى اخلاقى از طریق
رسانه هاى صوتى و تصویرى در اختیار مردم است; اما با کمال تاسف، شاهد انحطاط اخلاقى تعداد قابل توجهى از مردم هستیم. شاید یکى از علل این مساله فراموش کردن موعظه است و البته وجود موعظه منوط به وجود عالمان پرهیزکار و پیشروى است که ضمن ارائه طریق، دست سالکان تازه کار را گرفته، به مقصد رسانند. و آنچه امروز کم است وجود چنین کسانى است، نه آنها که بتوانند در عرصه اخلاق باریک اندیشى کنند و یا سخن سرایى کنند; هرچند آنها هم در جاى خود مفید فایده اند. (8) 4. مطالب کتاب شرح چهل حدیث، ابتدا به صورت درس در محفل طلاب حوزه علمیه قم مطرح شد و سپس به وسیله خود امام به صورت کتاب درآمد. قصد من در ابتدا آن بود که مطالب کتاب را در یک مقاله تلخیص کنم; ولى به دلایلى از این کار منصرف شدم. زیرا اولا کتاب از حشو و زواید خالى است و چندان مجالى براى تلخیص باقى نمى گذاد; ثانیا مطالب کتاب بسیار متنوع است و تلخیص آن، به ناچار، تنوع مطلوب آن را از بین مى برد; و ثالثا زبان کتاب موعظه اى است و تلخیص آن، ساختار زبانى کتاب را دچار آسیب مى کند. بر این اساس، تنها به چند مطلب مهم آن اشاره اى کرده، تامل و تدبر
در کتاب را به خوانندگان فهیم آن وامى گذاریم. مطالعه اجمالى کتاب نشان مى دهد که طرحى در پس زمینه فکرى گزینش و تدوین احادیث آن وجود داشته، که احتمالا چنین است: اخلاق سیر و سلوک آدمى است به سوى خداوند. از این روى، احادیثى در معرفى انسان و ویژگیهاى فطرى او و نیز در شناساندن اوصاف الهى آمده است، تا مبدا و مقصد سلوک اخلاقى معلوم گردد. اما بیشتر احادیث مربوط به کیفیت سلوک اخلاقى و نیز شناسایى موانع حرکت از خود به خداوند است. روایاتى در مورد تفکر، اخلاص، شکر، عبادت، یقین، توبه، صبر، توکل و ذکر خداوند آورده شده است تا عناصر و مراحل سیر و سلوک را معرفى کند و در برابر، روایاتى نیز در خصوص ریا، عجب، کبر، حسادت، حب دنیا، نفاق، هواى نفس، غیبت، عصبیت، شک و وسواس براى شناساندن موانعى که فراروى سالک است، آورده شده است. 5. انسان و سرشت او. نکته اصلى در انسان شناسى امام خمینى مساله فطرت است. توجه فراوان ایشان به موضوع فطرت، نشانگر تاثیر فکرى استاد بزرگوارشان مرحوم شاه آبادى است. (9) انسان از منظر امام خمینى موجودى بى هویت نیست; اگرچه عناصر هویت او همگى به صورت استعداد است. بدان که نفوس انسانیه در بدو ظهور و تعلق آن به ابدان و هبوط
آن به عالم ملک در جمیع علوم و معارف و ملکات حسنه و سیئه، بلکه در جمیع ادراکات و فعلیات، بالقوه است و کم کم رو به فعلیت گذارد به عنایت حق جل و علا. (10) بازشناسى این استعدادها و بالقوگیها، که سرشت آدمى را مى سازند، بسیار مهم است. زیرا آنها قواى محرک عمل اخلاقى اند و براى سیر و سلوک آدمى ضرورت دارند. یکى از مهم ترین عناصر فطرت آدمى، عشق به کمال است: یکى از فطرتهایى که جمیع سلسله بنى الانسان مخمر بر آن هستند و یک نفر در تمام عایله بشر پیدا نشود که برخلاف آن باشد، و هیچیک از عادات و اخلاق و مذاهب و مسالک و غیر آن آن را تغییر ندهد و در آن خلل وارد نیاورد، فطرت عشق به کمال است. (11) مى توان گفت که علاقه آدمى به جمال و زیبایى، علم و دانایى و...، همگى ریشه در عشق به کمال دارند و به بیان دقیق تر، کمال، حیثیت تقییدى هر نوع تعلق خاطرى است. اما باید توجه داشت که عشق اصیل آدمى به کمال مطلق است و جستجوى کمالهاى محدود و حتى وصال به آنها، او را از بى قرارى نمى رهاند: چون توجه فطرى و عشق ذاتى به کمال مطلق متعلق است، و سایر تعلقات عرضى و از
قبیل خطا در تطبیق است، هرچه انسان از ملک و ملکوت دارا شود و هرچه کمالات نفسانى یا کنوز دنیایى یا سلطنت و ریاست پیدا کند، اشتیاقش روزافزون گردد و آتش عشقش افروخته گردد. (12) اگر محبوب شما این جمالهاى ناقص و این کمالهاى محدود بود، چرا به وصول به آنها آتش اشتیاق شما فرو ننشست و شعله شوق شما افزون گردید. (13) امام خمینى، به تبع استاد خود، مى خواهد از راه این عشق سوزان به کمال مطلق، بر اصل وجود آن کمال مطلق (خداوند) و بر ظرف وصال آدمى به آن کمال مطلق (قیامت) شاهد و دلیل آورد، که البته پرداختن به آن و داورى در درستى آن، مجال دیگرى مى طلبد. (14) اشاره شد که آنچه آدمى را به سیر و سلوک دشوار اخلاقى وامى دارد، همین عشق به کمال است. اگر فطرت آدمى فقط همین عشق به کمال بود همگان به مقتضاى آن، در صراط مستقیم به وصال کمال حقیقى نایل مى شدند; ولى در نهاد آدمى تمایلات دیگرى هم هست که اى بسا زودتر از عشق به کمال، ظهور و بروز مى یابند: بدان که نفس انسانى گرچه به یک معنى، که اکنون ذکر آن از مقصود ما خارج است، مفطور بر توحید بلکه جمیع عقاید حقه است ولى از
اول ولادت آن در این نشئه و قدم گذاشتن در این عالم، با تمایلات نفسانیه و شهوات حیوانیه نشو و نما کند. (15) با توجه به این موضوع است که در مقایسه، مى توان گفت جنبه هاى حیوانى آدمى فعلیت دارند: پس، انسان حیوانى بالفعل است در ابتداى ورود در این عالم و در تحت هیچ میزان جز شریعت حیوانات، که اداره شهوت و غضب است، نیست. (16) از دیدگاه مؤلف کتاب، آنچه مى تواند آدمى را از اسارت این تمایلات حیوانى رهایى بخشد، عنصر تربیت نفس است. فلسفه ارسال پیامبران از ناحیه خداوند و نیز تعبیه عقل در آدمى، همین تربیت نفوس انسانى است: چون عنایت حق تعالى و رحمتش شامل حال فرزند آدم در ازل بود، دو نوع از مربى و مهذب به تقدیر کامل در او قرار داد که آن دو به منزله دو بال است.... این دو یکى مربى باطنى، که قوه عقل و تمییز است و دیگرى مربى خارجى، که انبیا و راهنمایان طرق سعادت و شقاوت مى باشند. (17) چون تربیت نفس و یا به تعبیر امام خمینى، جهاد نفس در هریک از ساحتهاى مختلف نفس، متفاوت است، ناچار باید به ساحتهاى آن اشاره شود. به بعضى مقامات نفس اشاره کرده و وجوه سعادت و شقاوت آن را اجمالا بیان
نموده، کیفیت جهاد نفس را در آن مقام بیان مى کنیم. (18) مقام اول نفس جنبه ملکى اوست که همان ظاهر نفس است و مصدر فعالیتهاى بدنى و جوارحى آدمى است و قواى آن عبارتند از حواس ظاهرى. سیطره نفس در این مقام از طریق وهم است. تربیت یا جهاد نفس در این مقام، «عبارت است از غلبه کردن انسان بر قواى ظاهره خود، و آنها را در تحت فرمان خالق قرار دادن، و مملکت را از لوث وجود قواى شیطان و جنود آن خالى نمودن است». (19) به هر حال، عرصه تربیت نفس در مقام ملکى همین اعمال آدمى است و البته جهاد نفس در این مقام، کار دشوارى است و بر مجاهدان آن وعده بهشت اعمال داده شده است: غالبا وصف جهنم و بهشت که در کتاب خدا و اخبار انبیا و اولیا شده، جهنم و بهشت اعمال است که از براى جزاى عملهاى خوب و بد تهیه شده است. (20) مقام دیگر نفس، جنبه ملکوتى آن است که باطن نفس است و عرصه فعالیت نفس در این مقام، خلقیات است و جهاد نفس در این مرحله به اخلاق (21) مربوط مى شود: گاهى اشاره خفیه اى نیز به بهشت و جهنم اخلاق که اهمیتش بیشتر است شده. (22) و بالاخره، مقام سوم
نفس که متاسفانه نام آن و نیز شرح آن ناگفته مانده و مؤلف محترم، مجال را براى طرح آن نامناسب دیده است; ما مى خواستیم اشاره به مقام سوم نفس و کیفیت مجاهده آن بنماییم... لیکن مقام را مناسب ندیدیم. (23) ولى از اشاره اى که در لابه لاى جملات آمده مى توان حدس زد که مقام سوم مربوط به شهود و عرفان است: و گاهى هم به بهشت لقاء و جهنم فراق، که از همه مهمتر است، [اشاره خفیه اى] گردیده ولى همه در پرده و از براى اهلش. (24) انسان براى رهایى از تمایلات حیوانى و پرداختن به پرورش استعدادهاى متعالى خود باید جهاد نفس را پیشه خود سازد تا عنصر اصلى فطرت او، یعنى عشق به کمال، مسیر درست فعلیت یافتن خود را بیابد: هان اى عزیز، از خواب بیدار شو. از غفلت تنبه پیدا کن و دامن همت به کمر زن، و تا وقت است فرصت را غنیمت بشمار، و تا عمر باقى است... چاره اى کن. (25) اما چاره چیست؟ پاسخ امام این است که اولین چاره، تفکر است. 6. تفکر. تفکر نقطه شروع سیر و سلوک اخلاقى، و منشا و مصدر خیرات و برکات زیادى است: بدان که اول شرط مجاهده با نفس و حرکت به جانب حق تعالى «تفکر» است. (26) بدان که
از براى تفکر فضیلت بسیار است و تفکر مفتاح ابواب معارف و کلید خزائن کمالات و علوم است، و مقدمه لازمه حتمیه سلوک انسانیت است. (27) البته روشن است که مراد از تفکر، نوع عملى آن است; یعنى اندیشه اى که ثمره آن عملى است. اصولا از دیدگاه امام خمینى، علوم دینى و اخلاق، عملى اند و اگر در مواردى این ویژگى عملى را از دست بدهند، هویت خود را از دست داده اند. معرفت دینى آن است که قلب آدمى را مطمئن و مؤمن سازد و این اطمینان و ایمان از سنخ اعمال جوانحى است: علم مطلقا طریق به عمل است حتى علم المعارف، منتها آنکه علم المعارف اعمالى است قلبى و جذباتى است باطنى که نتیجه آن اعمال و جذبات، و صور باطنه آنها صورت جنت ذات و بهشت لقاست. (28) پس تفکرى مورد نظر است که ثمره عملى داشته باشد; اما چگونه مى توان از یک اندیشه، نتیجه عملى گرفت؟ امام خمینى باز از راه معرفى عناصر فطرت آدمى، به این پرسش پاسخ مى دهند. احترام به شخص بزرگ و عظیم در نهاد آدمى است و وجدان انسان به آن گواهى مى دهد: و نیز از امورى که در فطرت ثبت و مسطور است احترام شخص بزرگ و عظیم است. (29) به علاوه، درک حضور کسى، خود مایه حرمت
اوست: و نیز، حاضر در کتاب فطرت لازم الاحترام است. مى بینید که اگر انسان از کسى خداى نکرده بدگویى کند در غیابش، اگر حاضر شد فطرتا سکوت مى کند و از او احترام مى نماید. (30) تفکر از آن رو اهمیت دارد که فطریات مذکور را به سمت صحیح سوق مى دهد; یعنى آدمى با درک عظمت خداوند و احساس حضور فراگیر او، برحسب فطرت سلیم خود، به زرگداشت خداوند مى پردازد و با زبان نیایش و عبادت، حرمت او را پاس مى دارد. به بیان دیگر، ارزش اصلى تفکر در آن است که زمینه خضوع و خشوع آدمى نسبت به خداوند را فراهم مى کند. بى تردید، نقش مهمى که در روایات اسلامى براى تفکر ذکر شده است و مثلا بالاترین عبادت را استغراق در تفکر در پیرامون خداوند و قدرت او دانسته اند، (31) همگى به همین نقش مقدماتى آن براى خضوع و خشوع مربوط مى شود. هرچند مى توان گفت که نفس تفکر و تامل ارزشمند است، اما بى تردید، در حوزه مسائل اساسى زندگى تفکرى ارزش دارد که مایه تحول مطلوب در شخصیت آدمى گردد وگرنه، نمى توان گفت که ساعتى اندیشیدن از شصت سال پرستش کردن برتر است. (32) از دیدگاه امام خمینى، علم هویت واقعى خود را در به بار نشاندن میوه عمل مى یابد: من نیز چندان عقیده به علم فقط
ندارم و علمى را که ایمان نیاورد حجاب اکبر مى دانم، ولى تا ورود در حجاب نباشد خرق آن نشود. علوم بذر مشاهدات است. (33) پس هرگاه علمى به مشاهده نینجامد، بذرى را مى ماند که به بار ننشسته است. تفکر مطلوب عبارت است از ادراک عظمت خداوند تا فطرت حرمت به عظیم، آدمى را به خضوع و خشوع در برابر خداوند وادارد. به علاوه، تفکر موجب ادراک حضور خداوند در عالم مى گردد و از رهگذر این ادراک، فطرت احترام به حاضر، آدمى را به عایت حرمت خداوند وامى دارد: حفظ حضور و محضر از فطرتهایى است که خلق بر آن مفطورند، و هرچه انسانى بیحیا باشد غیبت و حضورش با هم فرق دارد، خصوصا که حضور منعم عظیم کامل باشد که در فطرت حفظ حضور هریک مستقلا ثبت است. (34) آنچه در دیدگاه امام، علم واقعى و تفکر صحیح است، جمع آورى مفاهیم کلى در ذهن و تحلیل و تنسیق آنها نیست: میزان در علم، حصول مفهومات کلیه و اصطلاحات علمیه نیست، بلکه میزان آن رفع حجب از چشم بصیرت نفس است و فتح باب معرفةالله است، و علم حقیقى آن است که چراغ هدایت ملکوت و صراط مستقیم تقرب حق و دار کرامت او باشد. (35) 7. نیت و ملکات روحى. نیت از مبادى عمل است
و بر چگونگى وقوع فعل دلالت دارد. در برخى از مکاتب معروف اخلاقى معاصر، مانند سودگروى، بهایى به نیت نمى دهند. از نظر سودگروى، ارزش اخلاقى یک عمل تابع نتیجه آن است و مبدا صدور عمل از لحاظ اخلاقى بى اثر است. بر این اساس، آنچه ارزش اخلاقى دارد راستگویى است; خواه این عمل از روى فضیلت خواهى صورت گیرد و خواه از روى مصلحت اندیشى دنیایى و یا از ترس; در حالى که ایمانوئل کانت، فیلسوف معروف اخلاق، بهاى زیادى به نیت مى دهد و چگونگى انگیزش آدمى به انجام عمل را تعیین کننده ارزش اخلاقى آن عمل مى داند. اگرچه کانت در اصل بازشناسى اهمیت نیت در اخلاق، بر صواب است و بر مکاتبى مانند سودگروى برترى دارد، اما در بیان کیفیت نیت مطلوب براى عمل اخلاقى بر خطا رفته که بیان آن از مجال این مقاله خارج است. امام خمینى در موارد متعددى از کتاب مزبور، بر اهمیت نیت در تعیین صحت و سقم اخلاقى عمل تاکید نموده اند: نیت صورت کامله عمل و فصل محصل او است، و صحت و فساد و کمال و نقص اعمال به آن است. چنانچه عمل واحد به واسطه نیت گاهى تعظیم و گاهى توهین است. (36) به هر حال، نیت چنانچه مؤلف مى گوید، «عبارت است از اراده باعثه
به عمل» (37) به طورى که مصدر انجام فعل همین نیت است. اما جاى این پرسش است که خود نیت چگونه شکل مى گیرد و از کجا سرچشمه مى گیرد، مؤلف محترم که در این خصوص، رساله مستقلى هم نگاشته است (38) در این کتاب مى گوید: «نیت تابع غایات اخیره است.» (39) یعنى شکل گیرى نیت از همان مطلوبهاى نهایى آدمى است. این خواسته هاى اساسى و غایى اوست که نیت وى را معین مى کند. دلبستگیهاى نهایى انسان، نیت او را رقم مى زند و نیت به نوبه خود منشا انجام فعل متناسب با آن مى گردد. ولى باز این پرسش مطرح مى شود که مطلوبهاى نهایى آدمى چگونه سامان مى گیرند؟ آیا به طور فطرى و غیراکتسابى در نهاد آدمى قرار داده شده اند؟ مؤلف پاسخ مى دهد: این غایات، تابع ملکات نفسانیه است که باطن ذات انسان و شاکله روح او شده است. (40) اما جالب آن که خود ملکات اخلاقى و شاکله باطنى انسان مرهون اعمال اوست و کار نیک و صواب موجب تقویت ملکه فضیلت، و کار نادرست موجب شکل گیرى ملکات زشت است. بر این اساس، مؤلف هشدار مى دهد که نباید گذاشت معاصى به حدى برسد که در درون جان آدمى به صورت ملکه هاى زشت اخلاقى درآید: خدا نکند عاقبت معاصى منتهى بشود به ملکات و اخلاق
ظلمانى زشت. (41) پس آنچه مصدر عمل است، نیت است; که خود، ریشه در مطلوبهاى آدمى دارد و آن هم از سرزمین ملکات روحى انسان سرچشمه مى گیرد. اما ملکات، محصول اعمال آدمى است. در نتیجه، نوعى تفاعل بین عمل اخلاقى و ملکات اخلاقى وجود دارد; به طورى که یکى دیگرى را تقویت مى کند. یک گام در عرصه عمل اخلاقى به جلو نهادن، به معناى فراهم آوردن زمینه عملهاى اخلاقى دیگر است. زیرا آن عمل به نوبه خود آب حیاتى است که بر ریشه اعمال آتى انسان یعنى ملکات روحى ریخته مى شود. اینک باید دید که کدام نیت و کدام ملکه روحى فضیلت است و سزاوار تحسین و شایسته تحصیل. امام خمینى در جملات گویایى پاسخ این پرسش را مى دهند: ملکات در صورتى فاضله است که نفس اماره در آن تصرف نکند و در تشکیل آن قدم نفس دخیل نباشد بلکه شیخ استاد ما، دام ظله مى فرمودند میزان در ریاضت باطل و ریاضت شرعى صحیح قدم نفس و قدم حق است. اگر سالک به قدم نفس حرکت کرد... ریاضت باطل و سلوک آن منجر به سوء عاقبت مى شود. (42) آرى، رها شدن از خودخواهى ملاک رستگارى است. اما نکته اینجاست که خودخواهى گاهى در لباس رستگارى درمى آید و راهزن سالک مى شود. زهد و علم و
تقوا که عناصر رستگارى آدمى اند، گاهى پوششى براى خودخواهى او مى گردند: مشکلترین امور و سخت ترین چیزها دیندارى است در لباس اهل علم و زهد و تقوى، و حفظ قلب نمودن است در این طریقه. (43) زیرا که ممکن است علم و زهد و تقوا براى صاحبش شان و منزلتى فراهم آورد که حفظ آن گاهى انسان را در ورطه هاى هلاکت فرواندازد. پایان سخن را نصیحت آن پیر طریقت و سالک راه حقیقت قرار مى دهیم که ما را به عزم سفر و درک موقعیت مسافرتى خود فرا مى خواند: عمده به فکر تصفیه و اصلاح افتادن است و از خوب بیدار شدن است. منزل اول انسانیت «یقظه» است. و آن بیدار شدن از خواب غفلت و هشیار شدن از سکر طبیعت است، و فهمیدن این که انسان مسافر است، و هر مسافر زاد و راحله مى خواهد. زاد و راحله انسان خصال خود انسان است. مرکوب این سفر... همت مردانه است. نور این طریق مظلم ایمان و خصال حمیده است. (44)
: 1. این روایت را شیخ صدوق در خصال و نیز ثواب الاعمال نقل کرده است. 2. مرحوم خاتون آبادى از معاصران شیخ بهایى این کتاب را به فارسى ترجمه کرده که اخیرا به صورت مصحح چاپ شده است. ر.ک: شیخ بهایى، اربعین، ترجمه
خاتون آبادى، انتشارات حکمت. 3. معمولا احادیث اعتقادى به صورت مختصر شرح شده و در اواخر کتاب آمده است. 4. امام خمینى، شرح حدیث جنود عقل و جهل، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ص13. 5. همان. 6 همان. 7. همان. 8. «بدان که مقصود این نیست که علم اخلاق و منجیات و مهلکات نفس لازم نیست، بلکه مقصود آن است که آن علم را صرفا باید مقدمه عمل دانست نه آنکه آن را مستقل دانسته صرف عمر در جمع آورى اصطلاحات کرد و از مقصد بازماند.» ر.ک: امام خمینى، شرح چهل حدیث، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ص527. 9. مؤلف محترم در شرح چهل حدیث به این موضوع تصریح دارند و مى گویند: «در این مقام [بحث فطرت] آنچه از محضر شریف شیخ عارف کامل، شاه آبادى دام ظله، که متفرد است در این میدان، استفاده نمودم بیان مى کنم.» ر.ک:امام خمینى، شرح چهل حدیث، ص181. 10. همان، ص237. 11. همان، ص182. 12. همان، ص127. 13. همان، ص184. 14. مؤلف محترم مى خواهد از راه فضیلت عشق به کمال مطلق براساس قاعده تضایف، به فعلیت معشوق یعنى کمال مطلق دلیل آورد. ر.ک: امام خمینى، همان، ص184-187. 15. همان، ص168. 16. همان. 17. همان، ص237. 18. همان، ص5. 19. همان، ص6. 20.همان، ص13. 21.
امام خمینى اخلاق را در اینجا به معناى مضیق گرفته اند که موضوع آن فقط خلقیات یا ملکات نفسانى است; در حالى که معمولا اخلاق را به معناى عام مى گیرند که موضوع آن شامل اعمال آدمى هم مى شود. 22. شرح چهل حدیث، ص13. 23. همان، ص27. 24. همان، ص13. 25. همان، ص24. 26. همان، ص6. 27. همان، ص191. 28. همان، ص413. 29. همان، ص11. 30. همان. 31. همان، ص191. 32. همان. 33. همان، ص457. 34. همان، ص482. 35. همان، ص373. 36. همان، ص331. 37. همان. 38. منظور، رساله طلب و اراده است که امام خمینى در جوانى نگاشته اند. 39. شرح چهل حدیث، ص331. 40. همان. 41. همان، ص21. 42. همان، ص45. 43. همان، ص378. 44. همان، ص98.
مجله آموزه، شماره 1 صوفی نیارکی، تقی مطالعه تاریخ در دوره هاى اخیر، اهمیت خود را در حوزه هاى دینى از دست داده است و فقط به تاریخ صدر اسلام - آن هم به ضرورت بحث - در حول و حوش درگیرى هاى فرقه اى توجه شده است . اما آن چه تحت عنوان تاریخ در دانشگاه ها مورد توجه قرار گرفته، در مجموع نه تنها فاقد تحقیقات علمى شایان توجهى بوده، بلکه نگرش حاکم بر آنها همانند سایر رشته هاى علوم اجتماعى و انسانى، آلوده به نگرش هاى شرک آلود غرب است . مرورى بر دیدگاه هاى امام در تحلیل رخدادهاى تاریخ معاصر، اولا: مى تواند گستره اطلاعاتى ایشان را درباره این تحولات نشان دهد و ثانیا: حساسیت هاى فرهنگى - سیاسى وى را در ارتباط با این تحولات آشکار سازد . دیدگاه هاى امام درباره تاریخ، عمدتا در دو محور تاریخ اسلام و تاریخ معاصر مى باشد . در زمینه تاریخ معاصر، نهضت تنباکو، نهضت مشروطه و شخصیت ممتاز مرحوم مدرس در زمان رضاخان، مباحث مهم ایشان را تشکیل مى دهد . در این نوشتار بر آنیم تا به گوشه هایى از این دیدگاه ها اشاره کنیم . در تاریخ معاصر، صرف نظر از میزان ثبت و ضبط جزئیات تاریخى و آگاهى ما از آنها، ارایه تحلیلى جامع که بتواند
مجموعه این رخدادها، به ویژه نکات برجسته آن را روشن ساخته و جایگاه آنها را مشخص سازد بسیار با اهمیت است . این همان چیزى است که ما در اندیشه هاى تاریخى حضرت امام درباره تاریخ معاصر جست وجو مى کنیم . در واقع مطالبى را که در صدد بیان آن هستیم، نگرشى است که ایشان در تبیین خطوط فکرى موجود در مشروطه ارایه داده است .
امام خمینى به جایگاه روحانیت در نهضت هاى شیعه پافشارى کرده و علماى دین را محرک اصلى آن مى شمارد; «این صد سال اخیر را وقتى ما ملاحظه مى کنیم هر جنبشى که واقع شده است، از طرف روحانیون بوده است، بر ضد سلاطین، جنبش تنباکو بر ضد سلطان وقت آن بوده است . جنبش مشروطه بر ضد رژیم بود (1).« ، و در جاى دیگر مى فرمایند: «در این جنبش هایى که در این طول زمانى که ما بودیم در آن یا نزدیک به ما بوده، در این جنبش ها کسى که قیام کرده، باز از این طبقه [روحانیون] بودند . طبقات دیگر هم همراهى کردند، لیکن اینها ابتدا شروع کردند . در قضیه تنباکو اینها بودند که به هم زدند اوضاع را . در قضیه مشروطه اینها بودند که جلو افتادند و مردم هم همراهى
مى کردند با آنها . در این قضایاى دیگر هم روحانیت با شما همه رفیق بوده است (2) « . لذا حضرت امام بر این مطلب تکیه مى کنند که «باید ملت اسلام بدانند، خدمت هایى که علماى دینى به کشورهاى اسلامى در طول تاریخ کرده اند قابل شمارش نیست (3) « . این موضع گیرى ها در واقع خط بطلانى به نظریه هاى تاریخ نگاران دوره معاصر است . در دوره اخیر، یعنى سال هاى پس از مشروطه و به دلیل سلطه سیاسى و فکرى مخالفان اندیشه دینى، تاریخ معاصر به گونه اى نوشته شده که نه تنها سهم روحانیت در مبارزات استقلال طلبانه مردم مورد تردید قرار گرفته، بلکه به عنوان مهم ترین عامل بازدارنده براى رشد و ترقى مطرح شده است . این خط تفکر را در نوشته هاى ناظم الاسلام کرمانى، احمد کسروى، مهدى ملک زاده، فریدون آدمیت و . . . مى توان دید . بنابر این، مرحوم امام در برابر ارزیابى هاى نادرست و جهت دار روشن فکران غرب زده بارها به نقش محورى روحانیت در سده اخیر اشاره کرده اند . امام امت بر نهضت هایى که متکى بر مرجعیت است، عنایت و توجه خاصى دارد . لذا حرکت هایى که بر محور مرجعیت انجام گرفته است، در دیدگاه ایشان مورد تایید مى باشند . بر این اساس، وى علت مخالفت استعمار و استبداد با روحانیت را،
بعد از جریان تنباکو همین نهاد و قدرت روحانیت - که در مرجعیت خلاصه مى شود - قلمداد مى کند; «قضیه تنباکو در زمان مرحوم میرزا، به اینها [غربى ها] فهماند که فتواى یک آقایى که در یک ده در عراق سکونت دارد، یک امپراتورى را شکست داد و سلطان وقت هم، با همه کوششى که کرد براى این که حفظ بکند آن قرارداد را، نتوانست حفظ بکند . . . اینها فهمیدند باید این قدرت را بگیرند، تا این قدرت زنده است نمى گذارد که اینها هر کارى دلشان بخواهد بکنند و دولت هاى عنان گسیخته باشند و هر طورى دلشان بخواهد عمل بکنند و لهذا با کمال کوشش، تبلیغات کردند بر ضد روحانیت (4).«
در حوادث مشروطه، جداى از نقش استعمار خارجى و عناصر وابسته به دربار روحانیت و منورالفکرها کار اصلى را بر دوش داشتند . نقش روحانیت در پیدایش جنبش و نیز دفاع ازآرمان اسلام خواهى مردم استوار بود; اما منورالفکرها در بارورى فکرى مشروطه، از زوایه ترویج اندیشه هاى غربى تلاش مى کردند و طبعا" در این مسیر نمى توانستند با فکر دینى و نماینده آن (روحانیت) سر سازگارى داشته باشند . ضعفى که برخى از چهره هاى روحانى در مشروطه از خود نشان دادند، این بود که فریب بعضى
از روشن فکران را خورده، همراه آنان و براى پیروزى فکر آنها تا جایى پیش رفتند که عاقبت خود را شکست خورده یافتند . امام خمینى در این باره مى فرمایند: «از اول مشروطه را اینها درست کردند، این شیاطین متوجه مسایل بودند، روحانیون و مؤمنینى که تبع آنهابودند، بازى دادند اینها را، خدعه کردند، متمم قانون اساسى را قبول کردند ولیکن وقت عمل، عمل نکردند به متمم قانون اساسى، یعنى پنج نفر مجتهد در مجلس نیاوردند (5) « . وى در جاى دیگر مى فرمایند: «ببینید چه جمعیت هایى هستند که روحانیون را مى خواهند کنار بگذارند . همان طورى که در صدر مشروطه با روحانى این کار را کردند و اینها را زدند و کشتند و ترور کردند، همان نقشه است . آن وقت ترور کردند سید عبدالله بهبهانى را، کشتند مرحوم نورى را و مسیر ملت را از آن راهى که بود، برگرداندند به یک مسیر دیگر . . . (6) « حضرت امام درباره شگردى که عمال سیاست خارجى در مشروطه براى جاى گزینى غرب زده ها به جاى روحانیت به کار بستند، مى فرماید: «از آن طرف، عمال قدرت هاى خارجى و خصوصا" در آن وقت انگلیسیان در کار بودند [و مى خواستند] که اینها را از صحنه خارج کنند یا به ترور و یا به تبلیغات . گویندگان آنها
کوشش کردند به این که روحانیون را از دخالت در سیاست خارج کنند و سیاست را بدهند به دست آنهایى که مى توانند به قول آنها; یعنى فرنگ رفته ها و غرب زده ها و شرق زده ها . کردند آنچه را که کردند . یعنى اسم، مشروطه بود ولى واقعیت استبداد; آن استبداد تاریک ظلمانى، شاید بدتر و حتما بدتر از زمان هاى سابق (7) « . ایشان در جاى دیگر به اقشار مختلف مردم چنین سفارش مى کنند: «اگر روحانیون، ملت، خطبا، علما، نویسندگان، روشن فکران متعهد سستى بکنند و از قضایاى صدر مشروطه عبرت نگیرند، به سر این انقلاب آن خواهد آمد که به سر انقلاب مشروطه آمد (8).« ; «. . . و مثل زمان مشروطه نشود که آنها که اهل کار بودند مایوس بشوند و کنار بروند، که در زمان مشروطیت همین کار را کردند و مستبدین آمدند و مشروطه خواه شدند و مشروطه خواهان را کنار زدند (9).«
بازار در عصر قاجاریه، به لحاظ بافت سنتى ایران از جایگاه ویژه اى برخوردار است . طبقه تجار در کنار دیگر طبقات جامعه به نقش خود در یارى رساندن به مجاهدان، خوب واقف بودند . به همین دلیل، نقش آنها در حوادث یک صد سال گذشته بسیار با اهمیت جلوه مى کند و آنچه مبناى
تحلیل حضرت امام را تشکیل مى دهد، سلامت مواضع دینى آنهاست . هر چندکه در دوره ما، اخت بازار دگرگونى هایى یافته و با ورود عناصر جدید به صحنه سیاسى و اجتماعى و هوشیارى عمده اى که ایجاد شده، تغییراتى در تحلیل نقش بازار به وجود آمده است که با گذشته تفاوت دارد . نقش منفى سرمایه دارى در شرایط جدید - که خود متاثر از نظام سرمایه دارى غربى است - نیز چهره گذشته بازار را مشوش کرده است . نباید غفلت کرد که رواج اندیشه هاى کمونیستى در این کشور نیز تاثیر زیادى در خراب کردن وجهه دینى - سیاسى بازار داشته است (10). امام امت نقش بازار را در نهضت تنباکو، جنبش مشروطیت و انقلاب اسلامى، بارها یادآور شده اند . ایشان در سال 1359 فرمودند: «شما [بازاریان] مى دانید که در مشکلاتى که سابق بود - در - از زمان میرزاى شیرازى تا حالا، مشکلات در بازاها حاصل مى شد . اگر یک وقت یکى از علماى تهران به واسطه بدرفتارى دولت هاى زمان قاجار مى خواست از تهران برود، بازار مى بست و همان بود که آنها توبه مى کردند و آن عالم را با التماس نگه مى داشتند (11) « . وى در جاى دیگر مى فرمایند: «مى دانید که بازار یکى از قشرهاى عظیم معتقد به اسلام و در هر غائله اى
که براى اسلام پیش آمده است، این بازار است که پیش قدم است . . . در دوره مشروطیت و استبداد به صورت مشروطیت، باز در همه زمینه هم این بازار است که پیش قدم است و همراه با سایر قشرهاى ملت از کارگران و کشاورزان و امثال اینها مجاهده کرده است و در پیشبرد اسلام آنچه که توان داشته، عمل کرده است (12).«
حضرت امام، انتخابات در دوره مشروطه را فرمایشى معرفى کرده و نفوذ خان ها در مناطق را به عنوان اهرمى از طرف دربار مى دانند که انتخابات را رقم مى زدند . ایشان، زمان قاجار را این گونه ترسیم مى کنند: «آن وقتى که رضاخان نبود، محمدرضا نبود، و زمان قاجار، من یادم هست، آن وقت خان ها بودند، شاه زاده ها بودند، خان ها دسته دسته این مردم را به زور مى آوردند و در صندوق هاى راى براى خودشان مى گرفتند، مردم هیچ کاره بودند (13).« ; «این نمایان گر این است که اینهایى که در مجلس شوراى ملى بودند، نه شوراى اسلامى; اینها چه اشخاصى بودند . اینها نوکرهاى خارجى بودند و با زور این نوکر بزرگه، اینها مى رفتند در مجلس . در طول تاریخ مشروطیت نمى توانید پیدا کنید که همه ایران، خودشان راى داده اند، حتى در آن دوره هاى اول . بله تهران
در آن دوره هاى اول خودشان راى مى دادند، لکن در تهران خان ها نمى توانستند کارى بکنند . اما در شهرهاى دیگر و در دهات و در این طور چیزها، خان خانى بود و همان اشراف و همان خان ها مردم را مى بردند و به آن کسى که نظرشان بود راى مى دادند (14).« وى در سخنرانى دیگرى مى فرمایند: «زمان احمد شاه، امر انتخابات با خان ها و مالکین و گردن کلفت هاى هر منطقه بود . آن وقت دولت نفوذ نداشت، لکن شاه زاده ها که داراى ملک بودند، خان هایى که داراى قدرت بودند و قلدرهایى که در اطراف کشور بودند; آنها رعیت خودشان را، مردم خودشان را با زور مى آوردند پاى صندوق ها و هر چه آنها مى گفتند، آنها عمل مى کردند (15).« حضرت امام در سخنرانى در جمع فرمان داران کشور و پاسداران سفیددشت، در تاریخ )26/4/58( ماهیت پوشالى انتخابات در مشروطه را این گونه عرض یابى مى کنند: «در طول تاریخ مشروطیت - الا بعضى موارد - مى شود گفت که انتخابات آزاد نبوده است و خان ها جمع مى کردند رعیت ها را، ارعاب مى کردند رعیت ها را، رعیت هم مى آمدند راى به آنها مى دادند که این را من خودم شاهد بودم قبل از رضا شاه، زمان احمد شاه و آن وقت ها این دست خان ها بود، خان ها وکیل درست مى کردند و بعد که رضا شاه آمد این خان ها
را یک قدرى متمرکز کرد در خودش; نه از بین ببرد، بلکه همه قدرت ها را در خودش متمرکز کرد و همه ظلم هایى که خان ها مى کردند، خودش مى کرد (16).«
دفاع از مواضع اصولى شیخ فضل الله نورى، از دیگر نکات مهمى است که در بینش تاریخى امام پیرامون مشروطه مى توان دنبال کرد . هر چند مرحوم شیخ، هم در میان دوستان و هم دشمنان، به واسطه تبلیغات سوء روشن فکران و بى مهرى دوستان، چهره قابل قبولى ندارد; ولى توجه امام به خصوصیات منحصر به فرد آن شهید در نهضت مشروطه، مى تواند افق هاى وسیع و پربارى را به ارمغان آورد . اگر چه افرادى معلوم الحال مانند: کسروى، ملک زاده، ناظم الاسلام کرمانى و دیگران او را مستبد، ریاست طلب و هواپرست (17) معرفى مى کنند، ولى امام از او به عنوان سمبل دفاع از حکومت مشروعه یاد مى کند . آن حضرت با آموختن درس ایستادگى، مقاومت و شجاعت، رهبرى انقلاب را بر عهده گرفت .
حضرت امام در بیانات خود بارها به این نکته تاکید مى کند که آنچه باعث شد شیخ در مواضع خود موفق شود - ولو این که جان خود را در آن راه گذاشت - همین مقاومت در مقابل مستبدان بود که هیچ رابطه اى بین آنها و
اسلام نبود و هم چنین مقاومت در برابر روشن فکران غرب زده که آشکارا مى گفتند: «ما ایرانى سرا پا غربى مى خواهیم (18).« بنابراین دفاع از شیخ توسط ایشان، خط بطلانى بر این دو جریان مى باشد . حضرت امام مشروطه اى راقبول دارد که در آن قوانین اسلام ضمانت اجرایى همچون فقها داشته باشد . مشروطه اى که قوانین در آن، توسط اکثریت جعل نشود و ملاک اکثریت، در مشروعیت قوانین، ناکارآمد باشد . از این رو هنگامى که الگوى حکومتى مورد نظر خود را پایه ریزى مى کند، چنین مى گوید: «حکومت اسلامى، نه استبدادى است و نه مطلقه، بلکه مشروطه است; البته نه مشروطه به معناى متعارف فعلى آن که تصویب قوانین و آراى اشخاص و اکثریت باشد (19).« با نگاه تاریخى به حوادث و مطالبى که در مشروطه مطرح شد، مى توان ادعا کرد که این الگوى حکومتى همان الگویى است که مرحوم شیخ فضل الله در نظام «مشروطه مشروعه» دنبال مى کرد و بارها عنوان مى کرد که اکثریت، هیچ نقشى در قانون نویسى و تصویب آن ندارد . او هنگامى که امور مربوط به عامه را بررسى مى کند، آن را از وظایف و اختیارات فقها و مجتهدان عادل دانسته و مى گوید: «اگر مقصود، امور شرعیه عامه است; این امر راجع به ولایت است نه وکالت، و ولایت در
زمان غیبت امام زمان - عجل الله فرجه - با فقها و مجتهدین است، نه فلان بقال و بزاز; و اعتبار با اکثریت آراء به مذهب امامیه، غلط است و قانون نویسى (در این امور) چه معنى دارد؟ قانون ما مسلمانان، همان اسلام است که بحمدالله تعالى طبقه بعد طبقه، روات اخبار و محدثین و مجتهدین متحمل حفظ و ترتیب آن شدند (20).«
نگاه مرحوم شیخ به قانون، نگاهى جامع است که همه امور زندگى بشر را شامل مى شود . در نظر او قانون کامل قانونى است که در کنار عبادات، امور سیاسى را هم شامل شود و این وسعت را از ویژگى هاى قانون الهى مى داند; «معلوم است که این قانون الهى ما مخصوص به عبادات نیست، بلکه جمیع مواد سیاسیه را بر وجه اکمل واوفى دارا است (21).« ; «اگر کسى را گمان آن باشد که مقتضیات عصر، تغییر دهنده بعضى مواد آن قانون الهى یا مکمل آن است، چنین کسى هم از عقاید اسلامى خارج است (22).« ; «اگر کسى را گمان آن باشد که ممکن و صحیح است جمعى از عقلا و حکما و سیاسیین جمع شوند و به شورا ترتیب قانونى بدهند، که جامع این دو جهت باشد و موافق رضاى خالق
هم باشد، لابد آن کس از رقبه اسلامى خارج خواهد بود (23).« بنابراین در اندیشه مرحوم شیخ اولا: قانون; فراگیر، کامل و جامع بوده و ثانیا: به دور از تمایلات نفسانى مى باشد که از ناحیه خداوند متعال، از طریق پیامبران براى اصلاح بشر فرستاده شده است . در مورد قانون گذار، مرحوم شیخ مى فرماید: «اولا: باید عالم به مصالح و مفاسد قانون باشد; ثانیا: عادل باشد و ثالثا: رئوف باشد (24).« به طور کلى هم قانون و هم قانون گذار در اندیشه هاى مرحوم شیخ جایگاه ویژه اى دارد که در این فرایند، نقش فقها و مجتهدان را چنین بازگو مى کند: «وظیفه علماى اسلام منحصر به آن است که احکام کلیه را که مواد قانون الهى است، از چهار دلیل شرعى استنباط فرمایند و به عوام برسانند (25) « ; از این رو «مرجع کلیه احکام اسلامیه در همه اعصار، بعد از نبى اکرم و ائمه اطهار، مدى اللیل و النهار، علماى اسلام و مجتهدین عظام - ضاعف الله اقدارهم - بوده و هست و نشاید احدى غیر از سلسله جلیله در احکام دخالت نمایند (26).« این که در این بینش دولت چه جایگاهى دارد؟ سئوالى است که مرحوم شیخ به آن این گونه جواب مى دهد: «باید گفته شود که قوانین جاریه در مملکت نسبت به نوامیس الهیه،
از جان و مال و عرض مردم، باید مطابق فتواى مجتهدین عادل هر عصرى که مرجع تقلید مردمند باشند، و منصب دولت و اجزاى آن از عدلیه و نظمیه و سایر حکام، فقط اجراى احکام صادره از مجتهدین عادل مى باشد (27).« بنابراین دولت و ارکان آن، قوه اجرایى هستند که فقیه را در اداره امور مملکت کمک کرده و در تحت نظر و فرمان او عمل مى کنند . لذا دولت نمى تواند خود راسا قانون جعل کرده و در مملکت مجرى دارد (28). با توجه به نظرات مرحوم شیخ در باب قانون و دولت، اینک به این موضوع مى پردازیم که اکثریت در تدوین قانون چه جایگاهى دارند؟ پیش از پاسخ به این سئوال، ابتدا تفکیک شیخ در مورد جعل قانون را بیان مى کنیم تا مناقشه ایشان دقیقا محل خود را پیدا کند . مرحوم شیخ براى تبیین منزلت قوه مقننه و اعتبار اکثریت آرا در اندیشه سیاسى خود، دو تصویر اساسى از این قوه ارایه مى دهد، سپس اعتبار اکثریت آرا را در هر دو تصویر به نقد مى کشد: الف) تصویر اول به مقاطعى از حیات اجتماعى یک جامعه بر مى گردد که در آن هیچ حقوق و قاعده مدونى به نام «حقوق اساسى» یا «نهادهاى سیاسى» وجود ندارد و قدرت سیاسى در
جامعه به طور مطلق در دست یک نفر است . سپس به دلیل تحولات سیاسى - اجتماعى، مقرر مى شود که اختیارات از دست یک فرد خارج و تحت ضابطه اى مشخص قرار گیرد . ب) تصویر دوم به مقاطعى از حیات اجتماعى یک جامعه مربوط مى شود که در آن ضابطه، قاعده و قانون وجود دارد; اما براى آن که این قاعده با امور اجتماعى مردم بر اساس تحولات جارى هم شان شود، مردم نمایندگانى را انتخاب مى کنند و آنها در جایى به نام مجلس گرد هم مى آیند و بر اساس قوانین موجود و پذیرفته شده جامعه که امروزه از آن به عنوان «قانون اساسى» یاد مى شود، آیین نامه هاى اجرایى یا قوانینى را وضع مى کنند که در حقیقت قوانین درجه دوم محسوب مى شود و تحت تاثیر قوانین اول هستند (29). بر اساس این تفکیک، مجلس مقننه در دیدگاه شیخ، مجلسى است که در آن قوانین کلى براى اداره عمومى جامعه وضع مى شود که به آن قانون اساسى گویند و تمام ارکان مملکت بر اساس آن اداره مى شود به مجلس دومى هم که بر اساس قانون اساسى، برنامه دوره اى نظام را تدوین مى کند، مجلس برنامه ریزى مى گویند . از نظر مرحوم شیخ، بحث عدم اعتبار اکثریت آرا و تعیین وکیل یا باب وکالت براى نوشتن قانونى به نام قانون اساسى، در
اندیشه دینى بحثى بى اساس است; چرا که ایران جامعه اى اسلامى است و باید مبتنى بر قوانین شریعت اداره شود . اگر اسمى از حکومت دینى و قانون شریعت برده مى شود، دیگر نمى توان با اکثریت آرا فردى را که هیچ گونه تخصصى در مسایل دینى ندارد، در جایى به نام مجلس جاى دارد و با این آرا، قانونى به نام قانون اساسى تدوین و تصویب کرد . چرا که این امور، جزء امور عامه است و در زمان غیبت از شئون ولایت فقیه بوده و از دایره وکالت خارج مى باشد . این نگرش، دقیقا همان دیدگاهى است که حضرت امام در بحث تدوین قانون اساسى بعد از پیروزى انقلاب ارایه مى دهد، آن گاه که بسیارى از گروه هاى مخالف حکومت دینى، به پیروى از سنت سیاسى غرب، بحث «مجلس مؤسسان» را براى نوشتن قانون اساسى پیش کشیدند . امام امت با درایت سیاسى خود، بحث تاسیس مجلس خبرگان را مطرح کردند; مجلسى که دو جهت کارشناسى در آن لحاظ شده بود: الف) عده اى از آنان فقیه و مجتهد در دین بودند، تا دینى بودن قوانین تضمین شود . ب) عده اى دیگر، متخصص در قوانین حقوقى بودند تا حقوق عمومى نیز رعایت شده باشد . همان گونه که به تفکیک دو حوزه قانون نویسى و برنامه ریزى در اندیشه شیخ اشاره کردیم، جا
دارد این تلقى را نیز در بیانات حضرت امام دنبال کنیم . امام در بخشى از مباحث خود مى گوید: «قدرت مقننه و اختیار تشریع در اسلام، به خداوند متعال اختصاص داشته است . شارع مقدس اسلام، یگانه قدرت مقننه است . هیچ کس حق قانون گذارى ندارد و هیچ قانونى جز قانون شارع را نمى توان به مورد اجرا گذاشت . به همین سبب، در حکومت اسلامى به جاى قانون گذار - که یکى از سه دسته حکومت کنندگان را تشکیل مى دهد - مجلس برنامه ریزى وجود دارد که براى وزارت خانه هاى مختلف در پرتو احکام اسلام، برنامه ترتیب مى دهد و این برنامه ها کیفیت انجام خدمات عمومى را در سراسر کشور تعیین مى کنند (30).« همان گونه که ملاحظه مى شود، ایشان نیز بین قوه مقننه که قانون اساسى را تدوین مى کند و مجلس برنامه ریزى، تفکیک قایل مى شود . وى در پیامى که براى اختتامیه مجلس بررسى نهایى قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران ارسال کرد، فرمود: «تشخیص مخالفت و موافقت با احکام اسلام، منحصرا در صلاحیت فقهاى عظام است . . . و چون این یک امر تخصصى احکام شرعى از کتاب است، دخالت وکلاى . . . دیگر در این اجتهاد و تشخیص احکام شرعى از کتاب و سنت، دخالت در تخصص دیگران، بدون داشتن صلاحیت و تخصص لازم است
(31).« این همان استدلالى است که مرحوم شیخ فضل الله در بحث نوشتن قانون اساسى مطرح کرد: «این امر، راجع به ولایت است نه وکالت، و ولایت در زمان غیبت امام زمان با فقها و مجتهدین است نه فلان بقال و بزاز (32) « . متاسفانه اکثر مناقشات و اعتراض هایى که نسبت به شیخ شهید - چه از طرف موافقان و چه مخالفان - صورت گرفته است، از عدم تفکیک بین این دو حوزه نشات مى گیرد . دفاع امام از مواضع اصولى شیخ، حکایت از عمق اندیشه هاى این شهید بزرگوار دارد . متمم دوم قانون اساسى را مى توان از نمونه هاى بارز تلاقى این دو اندیشه برشمرد; «. . . لیکن راجع به همین مشروطه و این که مرحوم شیخ فضل الله رحمه الله ایستاد که مشروطه باید مشروعه باشد، قوانین باید قوانین موافق اسلام باشد; در همان وقت که ایشان این امر را فرمود و متمم قانون اساسى هم از کوشش ایشان بود; مخالفین، خارجى ها که یک همچو قدرتى را در روحانیت مى دیدند، کارى کردند در ایران که شیخ فضل الله مجاهد مجتهد داراى مقامات عالیه را یک دادگاه درست کردند و یک نفر منحرف روحانى نما او را محاکمه کرد و در میدان توپخانه، شیخ فضل الله را در حضور
جمعیت به دار کشیدند (33).« حضرت امام در سالگرد 15 خرداد، در سال 1343 با تکیه بر متمم قانون اساسى مى فرمود: «به این متمم قانون اساسى عمل کنید که علماى اسلام در صدر مشروطیت براى گرفتن آن و رفع اسارت ملت جان دادند (34) « ; و یا در جاى دیگر، هنگامى که خبرنگاران خارجى در مورد قانون اساسى و جمهورى اسلامى سئوالاتى را مطرح مى کنند، حضرت با تفکیک بین دوره هاى جعل و تغییر قانون اساسى، مرحله اول را با تکیه بر متمم دوم قانون اساسى، پاسخ گوى بعضى از سئوال ها مى داند . «چون در زمان قاجاریه، علما نمى توانستند طرح حکومت اسلامى را ارایه دهند، از این جهت براى تقلیل ظلم استبدادهاى قاجار بر این شدند که قوانینى وضع کنند و سلطنت به صورت مشروطه در آید . . . و الان تمام مسائلى را که ما مطرح مى کنیم، مى توانیم به متمم قانون اساسى استناد کنیم . این یک مرحله است از قانون اساسى; بنابراین قانون اساسى در مرحله اول با حفظ متمم آن، براى همین مسائلى که ما مطرح کرده ایم مى تواند مستند باشد . اما در مرحله دوم، مساله سلطنت رضاشاه و سلسله پهلوى که موادى از قانون اساسى را تغییر داد و تصویب نمودند، اصلا قانونیت نداشته و این سلسله بر خلاف قانون
اساسى بر مملکت تحمیل شده است (35).« البته مرحوم امام به این نکته توجه دارند که قانون اساسى در اوایل مشروطه، از مجموعه هاى حقوقى بلژیکى و بعضى جاهاى دیگر کپى بردارى شده است . که نقایص آن را از مجموعه هاى حقوقى فرانسه و انگلیس، به اصطلاح ترمیم نمودند و براى گول زدن ملت، بعضى از احکام اسلام را ضمیمه کردند (36). با این وجود، چون قرار بود علما بر آن نظارت داشته باشند، امام آن را قبول مى کند .
مرحوم امام با توجه به دیدگاه هاى جامعه شناختى خود، گروه هاى درگیر در مشروطه را تقسیم بندى کرده و علماى موافق و مخالف مشروطه را افرادى صاحب نظر و خبره معرفى مى کند . «در مشروطه این طور نبود، در مشروطه هر دو طرف قوى بودند . در نجف بعضى علماى درجه اول مخالف بودند، بعضى علماى درجه اول موافق بودند (37).« آنچه که در این تحلیل اهمیت دارد این است که آیا اختلاف مذکور، ناشى از نهاد روحانیت بود؟ به عبارت دیگر، آیا منشا اختلاف در درون روحانیت بود یا از بیرون هدایت مى شد؟ در این مورد هم ایشان مى فرمایند: «. . . اختلافات را ایجاد کردند و این طور نبود که خود به خود ایجاد شود، بلکه در
بین آنها ایجاد کردند (38).« حوزه علمیه نجف به علت دور بودن از ایران و تحولات جارى در آن، دچار اشتباهاتى شد که خواسته یا ناخواسته، دامن مشروعه خواهانى مثل شیخ فضل الله را نیز گرفت . حضرت امام در این باره مى فرمایند: «حتى قضیه مرحوم آقا شیخ فضل الله را در نجف هم یک جور بدى منعکس کردند، که از آنها هم صدایى در نیامد . این جوى که ساختند در ایران و در سایر جاها، این جو اسباب این شد که آقا شیخ فضل الله را با دست بعضى از روحانیون خود ایران، محکوم کردند (39) « . انعکاس ناصواب و غیرمنطقى خواسته ها و افکار مرحوم شیخ، جوسازى دروغین، داده هاى غلط، اطلاع رسانى بیمار و منابع اطلاعات غیرمطمئن; جملگى از دلایلى است که مى توان در مخالفت بعضى از علماى نجف با شیخ برشمرد .
بى تردید آنچه در مشروطه مطرح شد گرچه لعابى اسلامى داشت، ولى محتوایش چیزى جز اندیشه هاى لیبرالى و اومانیستى فرهنگ غرب نبود، و این نکته اى بود که مرحوم شیخ به جرم فهم زود هنگامش تاوان آن را پس داد . بنابراین، امام دلایلى را در به دار کشیده شدن مرحوم شیخ مؤثر مى داند که بى ارتباط با این مطلب نیست:
از دلایلى که باعث اعدام مرحوم شیخ
شد، مى توان به شریعت خواهى او اشاره کرد . به تحقیق اگر مرحوم شیخ در مشروطه خواهى، دنبال مشروطه غیرمشروعه مى بود این اتفاق رخ نمى داد . امام، جرم مرحوم شیخ را همان مشروعه خواهى ارزیابى کرده و مى فرماید: «مرحوم شیخ مى گفت ، ، مشروطه باید مشروعه باشد; باید قوانین موافق اسلام باشد، ، اما در آخر، مخالفین، او را در میدان توپ خانه در حضور جمعیت به دار کشیدند (40).« وى در جاى دیگر مى فرماید: «تا آن جا که مثل مرحوم حاج شیخ فضل الله نورى در ایران براى خاطر این که مى گفت باید مشروطه، مشروعه باشد و آن مشروطه اى که از غرب و شرق به ما رسیده قبول نداریم، در همین تهران دار زدند و مردم هم پاى او رقصیدند یا کف زدند (41).«
حضرت امام بعد از بیان شخصیت ممتاز مرحوم شیخ و این که ایشان در زمان مشروطه یک آدم شاخصى در ایران بوده و مورد قبول همه بودند، جوسازى ها علیه ایشان را از نقشه هاى استعمارى دانسته و مى فرماید: «این نقشه اى بود براى این که اسلام را منعزل کنند و کردند (42).« همان گونه که از این عبارت ها به دست مى آید; تمام نقشه ها و طرح هایى که از طرف مخالفان و مغرضان شیخ اجرا مى شد، یک هدف مشخص را دنبال مى کرد و آن به
حاشیه راندن دین و احکام اسلام از متن جامعه بود . در واقع همه آنها براى از بین بردن اسلام انقلابى مطرح مى شد و ما در مشروطه، شاهد عملى شدن این نقشه ها هستیم و پیکر بى جان مجاهد شهید را بر بالاى دار غرب گراى مملکت، افراشته مى بینیم . چه خوش گفت مرحوم جلال آل احمد: «من با دکتر تندر کیا موافقم که نوشت ، ، شیخ شهید نورى، نه به عنوان مخالف مشروطه که خود در اوایل امر مدافعش بود; بلکه به عنوان مدافع مشروعه باید بالاى دار برود، ، و من مى افزایم و به عنوان مدافع کلیت تشیع اسلامى، و به هر صورت از آن روز بود که نقش غرب زدگى را همچون داغى بر پیشانى ما زدند; و من نعش آن بزرگوار را بر سر دار، همچون پرچمى مى دانم که به علامت استیلاى غرب زدگى، پس از دویست سال کشمکش بر بام سراى این مملکت افراشته شد . و اکنون در لواى این پرچم، ما شبیه به قومى از خود بیگانه ایم . در لباس و خانه و خوراک و ادب و مطبوعاتمان و خطرناک تر از همه در فرهنگمان، فرهنگى مآب مى پروریم و فرهنگى مآب، راه حل هر مشکلى را مى جوییم (43).«
امام درباره انحراف و شکست مشروطه، بر
نکات قابل توجهى تکیه دارند . وى ایجاد احزاب و گروه هاى مختلف را یکى از این علل ارزیابى کرده و اصل ابداع این گروه ها را مستند به خیانت کاران دانسته و مى فرمایند: «دست هاى خیانتکار، گروه هاى مختلف درست نکند . گروه هاى مختلف، اسباب تفرقه مى شود، رشد سیاسى نیست . در صدر مشروطیت هم با ایجاد گروه هاى مختلف نگذاشتند که مشروطه به ثمر خودش برسد، او را بر خلاف مسیر خودش راندند (44).« از دیگر عواملى که ایشان اشاره مى فرمایند، خالى کردن صحنه از جانب مردم متدین، مجاهدان و علما مى باشد . این موضع گیرى، حاکى از ارج نهادن او بر نقش محورى مردم در حکومت اسلامى است که مقبولیت حکومت را تضمین مى کند; لذا اظهار مى دارد: «اگر مؤمنین کنار بروند، آنهایى که متعهد به اسلام هستند کنار بروند و اینها بیایند و قبضه کنند، مثل صدر مشروطه که رفتند کنار اشخاصى که متعهد بودند و قبضه کردند مشروطه را آنهایى که متعهد به اسلام نبودند و اسلام را به آن جا کشاندند که همه دیدید . اگر در صدر مشروطه، علما آمده بودند در میدان، مومنین آمده بودند، روشن فکران متعهد آمده بودند و مسلمان هاى متعهد آمده بودند و قبضه کرده بودند مجلس را و نگذاشته بودند که دیگران بیایند مجلس را بگیرند، ما به این
روزگار نمى رسیدیم، ما مملکتمان خراب نمى شد، ما عزتمان از بین نمى رفت (45).« از دیگر علل انحراف نهضت مشروطیت، دخالت دولت انگلیس مى باشد . آنچه که در بینش امام در جریان مشروطه شایان توجه مى باشد نقش سیاست خارجى در مشروطه است . این مساله از مسایل حساس تاریخ مشروطه است که درباره آن اظهار نظرهاى متفاوتى ابراز شده است . نکته مهم، این است که حتى کسانى چون شیخ که مشروطه را برخاسته از دیگ پلوى انگلیس مى دانستند، این گونه نبود که بهبهانى و طباطبایى را عامل بیگانه بدانند . بلکه مهم، نقش روشن فکران وابسته و کسانى بود که قبله آمال و آرزوهاى آنان غرب بود . این افراد در میان صفوف مردم نفوذ کردند، آنها را به داخل سفارت کشاندند و در آن جا بود که به قول تقى زاده، سنگ حریت ایران را بنا گذاشتند . امام خمینى رحمه الله، تحلیل خاصى ارایه مى دهند که شامل دو جهت نفوذ انگلیسى ها در مشروطه است: الف) جنبه سیاست و منافع انگلیسى ها در برابر روس; ب) توجه به نفوذ فکر غربى براى از بین بردن دین . ایشان در تحلیل دخالت انگلیس در امور ایران، چنین مى گویند: «توطئه اى که دولت استعمارى انگلیس در آغاز مشروطه کرد، به دو منظور بود: یکى که در همان موقع فاش
شد، این بود که نفوذ روسیه تزارى را در ایران از بین ببرد، و دیگرى همین که با آوردن قوانین غربى، احکام اسلام را از میدان عمل و اجرا خارج کند (46).« [لذا در مورد احکام اسلامى «گاهى وسوسه مى کنند که احکام اسلام ناقص است; مثلا آیین دادرسى و قوانین قضایى آن چنان که باید باشد نیست . به دنبال این وسوسه و تبلیغ، عمال انگلیس به دستور ارباب خود اساس مشروطه را به بازى مى گیرند و مردم را نیز فریب مى دهند و از ماهیت جنایت سیاسى خود غافل مى سازند (47).«
دریک جمع بندى مى توان چنین نتیجه گرفت که نگرش امام به جنبش مشروطه، در همه زمینه ها - چه در رهبرى و چه در دخالت و حضور دیگر اقشار - نگاهى واقع بینانه مى باشد که از ژرف نگرى و حساسیت وى نسبت به مسایل روز حکایت مى کند . او با تکیه بر نکات مثبت و درس گرفتن از اشتباهات گذشتگان، انقلاب اسلامى را طراحى کرده و آن را رهبرى مى کند . پیروزى حرکت امام در سال 57 بر خلاف دیدگاه برخى از نظریه پردازان سکولار، حاصل یک حرکت «اپورتونیستى» و فرصت طلبانه نبود . او در حاشیه جریان هاى اجتماعى ننشسته بود تا آن که در یک فرصت استثنایى، بر فراز امواجى قرار گیرد که دیگران پدید آورده
بودند . بلکه با نگاهى عبرت آموز به تاریخ و تحولات آن - به خصوص نهضت هایى که به نوعى روحانیت در آن نقش داشتند - خود را آماده مبارزه اى فعال کردند . او با تکیه بر مردم - که در نهضت هاى گذشته کم رنگ بود - و با اعتماد به نیروى آنان، از حرکت هاى سیاسى چپ و راست فاصله گرفت و با اعتماد به همین ذخیره الهى بود که انقلاب پس از پیروزى، طى دوران جنگ هشت ساله در برابر قدرت هاى جهانى مقاومت کرد .
1 . آل احمد، جلال; غرب زدگى; نشر رواق; [بى تا] . 2 . امام خمینى; ولایت فقیه; تهران; [بى تا] . 3 . ترکمان، محمد; رسائل، اعلامیه ها، مکتوبات . . . و روزنامه شیخ شهید فضل الله نورى; ج 1; تهران: مرساه، 1362 . 4 . در جست وجوى راه از کلام امام; دفتر شانزدهم; سلطنت و تاریخ; چ اول; تهران: امیرکبیر، 1360 . 5 . رضوانى، هما; لوایج آقا شیخ فضل الله نورى; تهران: نشر تاریخ، 1362 . 6 . روزنامه جمهورى اسلامى; 27/10/59 و 5/3/59 . 7 . روزنامه کاوه; دوره جدید; سال اول، شماره 6 . 8 . روزنامه کیهان; 4/8/60 . 9 . صحیفه نور، ج 1، 2، 3، 5، 6، 7، 8، 13، 15 و 18 .
10 . مؤلفه هاى اندیشه سیاسى امام خمینى; به اهتمام گروه تحقیقات سیاسى اسلام; چ اول، تهران: پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، 1379 . 11 . موسوى، سیدمحمدمهدى; خاطرات احتشام السلطنة; چ اول; انتشارات زوار; [بى تا] . 12 . نامدار، مظفر; مجله فرهنگ (ویژه اندیشه سیاسى) ; نظریه دولت شریعت; تهران: پژوهشکده علوم انسانى و مطالعات فرهنگى; سال یازدهم; شماره 28 - 27; زمستان 1377 . 13 . هاشمى تروجنى، محمد - بصیرت منش، حمید; تاریخ معاصر ایران از دیدگاه امام خمینى; تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، 1378 . پى نوشت: 1( صحیفه نور، (سخنرانى در جمع اعضاى جهاد، 5/4/58(، ج 7، ص 204 . 2( همان، (سخنرانى در جمع وکلاى دادگسترى، 17/11/57(، ج 5، ص 51 . 3( همان، ج 1، ص 177 . 4( همان، ج 8، ص 28 - 27 . 5( همان، (سخنرانى در پاریس، 18/8/57(، ج 2، ص 285 . 6( همان، (سخنرانى در جمع فرهنگیان و دانشجویان ادبیات دانشگاه اهواز، 3/3/58(، ج 6، ص 285 . 7( همان، سخنرانى در جمع روحانیان)، ج 15، ص 202; روزنامه کیهان، 4/8/60 . 8( صحیفه نور، ج 15، ص 202 . 9( همان، ج 18، ص 151 و 178 . 10( مؤلفه هاى اندیشه سیاسى امام خمینى، به
اهتمام گروه تحقیقات سیاسى اسلام، مقاله رسول جعفریان، ص 260 . 11( امام خمینى، (سخنرانى در جمع بازاریان)، روزنامه جمهورى اسلامى، 27/10/59; صحیفه نور، ج 13، ص 280 . 12( روزنامه جمهورى اسلامى، 10/11/61 . 13( هاشمى تروجنى، محمد - بصیرت منش، حمید، تاریخ معاصر ایران از دیدگاه امام خمینى رحمه الله، ص 58 . 14( همان، ص 58 . 15( همان، ص 58 - 57 . 16( صحیفه نور، ج 8، ص 150 . 17( براى نمونه ر، ک: خاطرات احتشام السلطنه، موسوى، سید محمد مهدى، ص 572 . 18( روزنامه کاوه، دوره جدید، سال اول، شماره 5 - 6، ص 1; از جمله افرادى که این فکر را به شکل جدى دنبال مى کرد سید حسن تقى زاده بود، او در این روزنامه در مفاله اى عنوان مى دارد که (ایران باید ظاهرا و باطنا، جسما و روحا فرنگى مآب شود و بس) . 19( در جست وجوى راه از کلام امام، دفتر شانزدهم، سلطنت و تاریخ، چ اول، ص 66 . 20( ترکمان، محمد; رسائل، اعلامیه ها، مکتوبات و . . . و روزنامه شیخ شهید فضل الله نورى، ج 1، ص 104 . 21( محمد ترکمان، همان، ص 57 - 56 . 22( همان، ص 57 . 23( همان . 24( رضوانى،
هما; لوایح آقا شیخ فضل الله نورى، ص 69 . 25( ترکمان، محمد; رسائل، اعلامیه ها، مکتوبات و . . . و روزنامه شیخ شهید فضل الله نورى، ج 1، ص 58 . 26( محمد ترکمان، ج 2، ص 104 . 27( رضوانى، هما، لوایح آقا شیخ فضل الله نورى، ص 69 . 28( ترکمان، محمد; رسائل، اعلامیه ها، مکتوبات و . . . و روزنامه شیخ فضل الله نورى، ج 1، ص 62 . 29( نامدار، مظفر، مجله فرهنگ (ویژه اندیشه سیاسى)، نظریه دولت شریعت، شماره 28 - 27، ص 24 . 30( همان، ص 26 - 25 . 31( همان، ص 26; پیام حضرت امام به مجلس خبرگان، سال 1358 . 32( ترکمان، محمد; رسائل، اعلامیه ها، مکتوبات و . . . و روزنامه شیخ فضل الله نورى، ج 1، ص 104 . 33( هاشمى تروجنى، محمد - بصیرت منش، حمید، تاریخ معاصر ایران از دیدگاه امام خمینى رحمه الله، ص 70; صحیفه نور، ج 13، ص 175 . 34( صحیفه نور، ج 1، ص 69 . 35( همان، ج 3، ص 94 . 36( همان، ج 8، ص 122 . 37( همان، ج 18، ص 136 . 38( همان . 39( همان، ج 18، ص 181 . 40( همان، ج 13، ص
175 . 41( همان، ج 18، ص 135 . 42( همان، ص 181 . 43( آل احمد، جلال، غرب زدگى، ص 78 . 44( در جست وجوى راه از کلام امام، دفتر شانزدهم، سلطنت و تاریخ، چ اول، ص 69 . 45( همان، ص 73 - 2; روزنامه جمهورى اسلامى، 5/3/59 (سخنرانى) . 46( امام خمینى رحمه الله، ولایت فقیه، ص 9 . 47( همان، ص 7 .
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 5 طالبی دارابی، ابراهیم (در دوره اقامت در فرانسه)
فلسفه سیاسى انقلاب اسلامى ایران، با فلسفه سیاسى امام(س) پیوندى ناگسستنى دارد; چرا که اصول و آئین سیاسى اش بر آراء و اندیشه هاى امام مبتنى است . قوام این نظام سیاسى به دوام اندیشه هاى سیاسى امام بازمى گردد . اینکه گفته مى شود;این انقلاب، بى نام خمینى در هیچ کجاى جهان شناخته شده نمى باشد (1) ،به این دلیل است که محتواى این انقلاب، اندیشه هاى اصیل و محکم امام است. بدین جهت، هرگاه محصول بنیادین این انقلاب (که به رهبرى امام خمینى(س) به پیروزى رسیده است; یعنى جمهورى اسلامى، از خصوصیات و ویژگیهاى اصلى و ماهیتى اش جدا گردد، در آن صورت، انقلاب از محتواى ذاتى و اساسى اش تهى شده است. براى اینکه معیار درست و واقعى داشته باشیم و از طریق آن، به سنجش و تطبیق بپردازیم، صحیح ترین راه و منطقى ترین روش، بازخوانى و تدوین دقیق اندیشه هاى امام از بدو تا ختم است. در یک نگاه کلى، اصول و آئین زیر، (2) نماد اساسى فلسفه سیاسى امام است; که به نحوى محتواى بنیادین انقلاب اسلامى و چارچوب عملى سیستم سیاسى - جمهورى اسلامى نیز به شمار مى رود: 1- حاکمیت قوانین الهى; 2- حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش و نقش
بنیادین آنان در تمام امور کشور(از رهبرى تا دهدارى); 3- رهبرى فقیه عادل و عالم; 4- اصل خدمت نه ریاست و سلطه; 5- ابتناء و اتکاى نظام سیاسى اسلامى به راى مردم; 6- لغو هرگونه امتیاز، انحصار و اشراف; 7- نفى هرگونه استبداد، زور و دیکتاتورى; 8- آزادى به عالى ترین و طبیعى ترین شکل; 9- منع هر گونه شخصیت محورى و بت سازى; 10- رعایت حقوق همه مردم; 11- نظارت مردم در تمام مراحل سیاسى و حضور واقعى مردم در تمام صحنه ها; 12- تاکید بر اصل انتخاب و میزان بودن راى مردم; 13- عدالت اجتماعى; 14- نفى و مقابله هرگونه سلطه طلبى و سلطه پذیرى در بعد خارجى و داخلى; 15- مبارزه با ظلم و ستم و استکبار; 16- تاکید برشناختن و شناساندن اسلام ناب محمدى (ص) و رد هرگونه تحجر، مقدس مآبى و نفى اسلام آمریکایى; 17- وحدت میان همه نسلها و قشرها و فرق; خصوصا دو مرکز مهم دانشگاه و حوزه. بدین لحاظ، فراموش نکردن و زیر پانگذاشتن اندیشه هاى مترقى، نجات بخش و معزانه امام خمینى(س) یکى از شرایط مهم حفظ نظام سیاسى مستقر و پاسبانى از محتواى واقعى و حقیقى آن است. بازخوانى و قرائت همراه با تانى اندیشه هاى سیاسى امام، که در طول اقامتشان در فرانسه مطرح شده است، از اولویت بیشترى
برخوردار است. به دلایل مختلف، تبیین نظریات ایشان در این دوره، مهم است; اول اینکه، اصلى ترین آراى سیاسى و غایت اصلى فلسفه سیاسى اش در این دوره مطرح و در دوره هاى بعد تکمیل شده است. دوم آنکه، این دوره از اندیشه هاى امام دو خصوصیت منحصر به فرد دارد; یکى، ارائه دلایل سیاسى براى نفى رژیم سلطنتى و دیکتاتورى; دوم، بیان آراء و نظریات سیاسى براى استقرار نظام سیاسى اسلامى و ترسیم سلوک و غایت آن. سوم اینکه، اندیشه هاى امام را قبل از استقرار حکومت جدید و کسب قدرت سیاسى مى نمایاند و لذا به خوبى نشان مى دهد که امام به عنوان رهبر مردم ایران، چه اهداف و غایاتى براى استقرار یک نظام سیاسى جدید و انحلال رژیم استبدادى شاه دارد. چهارم اینکه، امام در این دوره چهار ماهه )14 مهر57 تا 11 بهمن3( (57) برخلاف دوره هاى قبل و بعد از آن، مورد پرسش خبرنگاران مختلف جهان واقع شدند و به مهمترین سؤالات سیاسى و حساس ترین مفاهیم سیاسى پاسخ دادند. )113 مصاحبه مطبوعاتى، به جز پیامهاى مکتوب و سخنرانیها) (4) نگارنده این مقاله، عزم آن دارد تا خلاصه و فشرده اندیشه هاى امام دراین دوره پرالتهاب و بحرانى را مورد بررسى قراردهد. براى رعایت دقت و تامل لازم و تدوین صحیح و عملى، تمام
آراء و نظریات امام اعم از مصاحبه ها، اعلامیه ها، پیامها، سخنرانیها و نیز اغلب حوادث و تحلیلهاى این ایام را مطالعه و فیش بردارى نموده و در نهایت آن را در 10 فصل تدوین کرده است و اینک خلاصه آن را به صورت زیر ارائه مى نماید. (5) مهمترین مفاهیم و مسائلى که امام در پاریس مطرح نمودند، شامل موارد زیر است: (6) 1- نقد و نفى نظام سلطنتى; 2- قرائت و تفسیر امام از اسلام به عنوان دین دنیا و آخرت;3- ابعاد نهضت اسلامى ایران; 4- غایات و خواسته هاى انقلاب اسلامى; 5- ماهیت و خصوصیات حکومت اسلامى;6- حق حاکمیت مردم;7- آزادى; 8- نقش امام و روحانیون در حکومت اسلامى. در اینجا به موارد مذکور مى پردازیم. اول - نقد و نفى نظام سلطنتى هر چند امام، برچیده شدن «نظام شاهنشاهى» و «سلطنتى» را در دوران حضور خود در نجف و قبل از آن در ایران، مطرح نموده و بر آن تاکید مى کردند; ولى در این ایام بیشتر و قاطعتر بر آن پاى مى فشارند. اگر در سال49 صلاح مى دیدند تا جمله نفى سلطنت را از پیام خود به حجاج بیت الله الحرام حذف بکنند، (7) اینک در اوج مبارزه، بر نظریه سیاسى اش به عنوان آئین مبارزه تاکید مى کنند. نه تنها بر نفى رژیم سلطنتى تاکید
مى کنند; بلکه به نقد دیدگاهى مى پردازند که به انحاى مختلف فقهى یا سیاسى معتقد به حفظ سلطنت و رعایت قانون اساسى و اجراى مشروطیت هستند: «موافقت با نظام شاهنشاهى چه به صراحت و چه به وسیله طرحى که لازمه اش بقاى آن است، خیانت به اسلام و قرآن کریم و مسلمین و ایران است و هر کس با هر اسم با آن موافقت نشان دهد مطرود و اجتناب از آن لازم است.» (8) لذا در پاسخ به نامه آیت الله مرعشى با صراحت مى نویسند: «ما همه موظف هستیم که از پا ننشینیم تا سقوط سلسله بى حیثیت پهلوى.» (9) استدلال امام این است که سلطنت، مساوى «استبداد و قلدرى» است و لذا حکومتى عادلانه نیست: «اصل سلطنت هم از اول یک چیز سهل بود. از اول معنا نداشته است... سلطنت مساوى با استبداد و قلدرى و دیکتاتورى است.» (10) از نظر امام، رژیم سلطنت، هم در اساس با فلسفه سیاسى اسلام در تضاد است وهم از حیث عملکرد و رفتارها مخالف آئین انسانیت و سیاست است. لذا مى گویند: «اگر کسى در این مطلب (11) موافقت با ما نکند، این سوء نیت دارد. یا آدم نفهمى است، جاهلى است... کدام ملت مى تواند این مطلب را قبول بکند ؟ خیر،ایشان (12) باید بروند، این سلسله باید
منقرض بشود.» (13) امام در پاسخ به سؤال روزنامه الهدف لبنان و رادیوى اتریش مبنى بر اینکه رژیم شاه تصمیم دارد قانون اساسى را با شریعت اسلام متناسب و تعدیل کند، بنیادى ترین نظریه اش را در مورد اصل سلطنت مطرح مى سازد: «اینها دروغ است. اگر راست مى گویند; اول چیزى که در قانون اساسى مخالف با اسلام است، سلطنت شاه و اصل رژیم سلطنتى است.» (14) پس در نگاه امام، رژیم اصلاح و متناسب با شریعت نخواهد شد، مگر آنکه سلطنت و پادشاهى از سیستم سیاسى حذف گردد. یکى دیگر از دلایل اصلى مخالفت امام با اصل سلطنت و نظام سلطانى و شاهى، این است که این نوع نظام سیاسى به «آراى ملت» اتکا ندارد: «من مخالف اصل سلطنت و رژیم شاهنشاهى ایران هستم به دلیل اینکه اساسا سلطنت نوع حکومتى است که متکى به آراى ملت نیست.» (15) در فلسفه سیاسى امام، حکومتى که راى مردم و حق انتخاب آنان را نادیده بگیرد، حکومت نامشروع است و حکومت محمدرضا پهلوى چنین حکومتى بود. امام خواستار حکومتى بود که در سایه آن، مؤلفه هاى اصلى و اساسى فلسفه سیاسى اش تجلى یابد: «خاندان پهلوى... که با دیکتاتورى بر ایران حکومت مى کنند... هرگونه فریاد آزادى خواهى و اعتراض به دیکتاتورى را با سرنیزه خاموش کرده اند... آزادى
به تمام معنا از مردم سلب شده است. هیچ گاه مردم حق انتخاب نداشته اند... گویندگان و نویسندگان یا کشته شده اند و یا زندانى هستند و یا ممنوع از گفتن و نوشتن. مطبوعات را از نوشتن حقایق محروم کرده اند و در یک کلمه تمامى مبانى بنیادى و دموکراسى را نابود کرده اند... ما که خواستار حکومت اسلامى هستیم، در سایه آن، به همه این جنایتها و خیانتها پایان داده مى شود.» (16) با این تلقى، امام با قاطعیت مى گویند: «رژیم سلطنتى... خلاف حقوق بشر است... رژیم سلطنتى فاسد است همه اش». (17) از نظر امام، سلطنت پدیده اى «مزخرف» است; چرا که در آن «یک آدم، سلطان بر یک مردم» است که هیچ اختیارى ندارند; (18) به همین جهت «ملت ایران» با آن مخالف است; «زیرا رژیمى است تحمیلى که هرگز متکى به آراى ملت نبوده...و خود را موظف به تامین هدفها و خواسته هاى مردم نمى داند» (19) و در نگاه امام، چنین حکومتى اولا; طاغوتى است و ثانیا; اطاعت از آن، حرام است. (20) اندیشه جایگزین امام این است که «باید اختیار دست مردم باشد.»; (21) لذا «هر اجتماعى، حق اولى اش این است که خودش انتخاب بکند یک چیزى را که راجع به مقدرات مملکت خودش است.» (22) امام معتقد است با روى کار آمدن رضاخان رژیم
پهلوى «سه اصل اسلامى در امر حکومت» را پایمال نمود: «اول; لزوم عدالت در حاکم اسلامى و دوم; اصل آزادى مسلمین در راى به حاکم و تعیین سرنوشت خود و سوم; اصل استقلال کشور اسلامى از دخالت اجانب و تسلط آنها به مقدرات مسلمین.» (23) نکته اساسى این است که امام، اندیشه سیاسى اش را در فضایى مصلحتى مطرح نمى کردند تا از آن بهره بردارى سیاسى بکنند. یکى از خصوصیات مهم امام، این بود که هرگز در چنگ رویدادها نبودند; بلکه رویدادها در مهار او بود. از این رو، وقتى به قدرت هم مى رسند(یعنى مردم مى خواهند تا ایشان محور نظام باشند)، باز هم با همان شدت و علاقه مى گویند: «هرگز اجازه ندهید که عده اى معدود چون گذشته تلخ استبداد بر شما حکومت کنند، اصل دموکراسى اسلامى [را]فراموش نکنید.»; (24) چرا که از مؤلفه هاى بنیادین فلسفه سیاسى امام این است که حکومت با زور و سرنیزه ممکن نیست; «فتح قلوب» مهم است. (25) دوم - قرائت و تفسیر امام از اسلام: از اسلام ( قرآن و سنت) قرائت ها و تفاسیر گوناگونى شده و مى شود. قرائت امام از اسلام، قرائتى ویژه و مبتنى بر دو متغیر زمان و مکان است; به طورى که در میان علما و دانشمندان و فقها، همانند کمى دارد و اغلب
نیز بى مانند است. در دوره مبارزه براى استقرار یک نظام اسلامى، تفسیر امام از اسلام، دو ویژگى منحصر به فرد دارد: یکى مقابله جدى با تحجر و کژاندیشى و عقل ستیزى; دوم، تبیین دین اسلام به عنوان مکتبى جامع و داراى مبانى حکومتى و سیاسى است که محصول مهم هر دو ویژگى، یک چیز باارزش و به شدت مورد نیاز جوامع مسلمین بود; یعنى تلفیق دین و سیاست، و این، کار کوچکى نبود. (26) در عصرى که تبلیغ این بود که « هدف اساس مذهب، جلوگیرى از کشتار اغنیا به دست تهیدستان و فقراست» و «مردم جهان سوم براى مبارزه با امپریالیسم غرب، باید دین خود را کنار بگذارند.» (27) و دین را «افیون اجتماع» تاویل کردند و نیز در دوره اى که غربیها به دلایل عملکرد خشن و غیرعقلانى اصحاب کلیسا، تن به لیبرالیسم و سکولارسیم داده بودند و در درون حوزه هاى علمیه و جامعه مسلمین، کسى براى احیا و استقرار حکومت اسلامى پیشقدم نمى شد و ترجیح مى داد تا این درآموزه هاى فردى خلاصه شود; امام، یک تنه به میدان نظر و عمل آمدند و فهم و آموزه هاى مترقى و عزیزانه خود را از دین اسلام، ارائه کردند. آموزه هایى که بى آن، امکان تئورى پردازى سیاسى وجود نداشت. درک و
فهم امام از دین، در عمیق ترین توصیف این است که اولا; «عزیزانه» (28) است و ثانیا; ذلت ستیز» است. به اوج سخن امام در رابطه با اسلام و نجات آن از دامن ذلتها و خواریها و انحطاطات توجه کنید: «این معنا را که کسى بگوید اسلام به زندگى چه کار دارد، این جنگ با اسلام است. این نشناختن اسلام است. اسلام به سیاست چه کار دارد؟! این جنگ با اسلام است.» (29) در حقیقت، امام با این بیان، جنگ دوگانه اى را آغاز کرده و آن را تا استقرار نظام اسلامى و حتى تا پایان عمرش )14 خرداد 68( ادامه دادند: یکى; جنگ با حکومت طاغوتى و غیرالهى و غیرمردمى. دوم; جنگ با کسانى که به قول امام با ادعاى دین به سیاست کارى ندارد، جنگ با اسلام را شروع کرده بودند. امام اعتقاد داشتند که «اسلام تز دارد، برنامه دارد... براى حکومت اسلامى دستور دارد، براى تشکیلاتش دستور دارد... براى تحرک جامعه دستور دارد.» (30) امام با صراحت مى گویند: «این غفلت کردن از اسلام بود که اسلام را به یک ورق شناخته بودند... این دو طائفه (31) اسلام را به تمام معنا نشناختند که اسلام چى است. اسلام، نه دعوتش به خصوص معنویات است و نه دعوتش، به خصوص مادیات است;
هر دو را دارد. یعنى اسلام و قرآن کریم آمده است که انسان را به همه ابعادى که انسان دارد، بسازند او را، تربیت کنند او را.» (32) به همین دلیل نوید; مى دهد: «آن رژیمى که ما مى خواهیم یعنى: «اسلام، اسلامى است که در آن «دموکراسى مندرج است و مردم آزادند» (34) و لذا «والله اسلام، تمامش سیاست است»، از شعارهاى محورى امام مى شود: «والله اسلام، تمامش سیاست است، اسلام را بد معرفى کرده اند، سیاست مدن از اسلام سرچشمه مى گیرد. من از آن آخوندها نیستم که در اینجا بنشینم و تسبیح دست بگیرم، من پاپ نیستم که فقط روزهاى یکشنبه مراسمى انجام دهم و بقیه اوقات براى خودم سلطانى باشم و به امور دیگر، کارى نداشته باشم.... (35) دعا و زیارت یک باب از ابواب اسلام است; لکن سیاست دارد اسلام، اداره مملکتى دارد اسلام... (36) مسجد مرکز سیاست اسلام بوده است... (37) اسلام دین سیاست است قبل از این که این معنویات باشد.» (38) یکى دیگر از مبانى اسلامى امام، این است که خاستگاه اسلام را «ضعفا» و پابرهنه ها و محرومین مى داند که هم بر تمام اغنیا برترى دارند و هم به لحاظ کیفى بر آنها امتیاز: «اسلام از توى ضعفا پیدا شده است. از اغنیا که پیدا نشده است.
از این گداهاى مدینه و مکه اسلام پیدا شده. از این بیچاره ها و ضعیفها اسلام، پیدا شده است.» (39) جنگ فقر و غنا یکى از اصول سیاسى امام است که در اواخر عمرشان مطرح ساختند. امام همواره تاکید داشتند که حکومت براى محرومان است و لذا همواره از مسؤولان نظام مى خواستند که پیوند خود را با ملت و ضعفا و محرومان قوى تر کنند; چرا که در نگاه ایشان هر گاه: «قوه علما از قوه ملت جدا شد، دیگر نمى توانند یک کارى انجام بدهند.» (40) بدین لحاظ، اسلام امام، اسلام «آزادى و استقلال است.» (41) اسلام او «دینى است که همه کس به حقوق خودش مى رسد و مراعات همه حقوق را مى کند. »; (42) لذا به صراحت اعلان مى کند: «با اسلام مى توانید آزاد باشید. قرآن شما را آزاد قرار داده است.» (43) قرائت دینى امام، اثرات فراوانى داشت و باعث تحول عمیق در جهان اسلام و حوزه هاى علوم دینى شد; به طورى که هم بنیاد یک رژیم غیرالهى و غیرمردمى را ویران ساخت و هم بنیان یک نظام سیاسى جدید را استوار نمود. و این، کم تحولى نبود. یعنى اندیشه سیاسى اى که، براى اولین بار در حوزه اسلامى تبدیل به آئین مبارزه و استقرار نظام حکومتى شد و دوام و بقاى آن
نیز منوط به حفظ هم نظام و هم آراى امام گردید. سوم - ابعاد نهضت اسلامى ایران: امام بر آن بودند که اولا; این انقلاب مردمى است و به «همه ملت» مربوط است و ثانیا; «دست غیب الهى» آن را به پیروزى رسانید. مطابق این دیدگاه، امام هیچ گاه مصادره به مطلوب نمى کردند و انقلاب را به یک گروه خاص حتى روحانیان اختصاص نمى دادند و آن را نه در وجه مبارزه تا پیروزى و نه در وجه حکومت و مسؤولیت، در انحصار هیچ صنف و گروه و قشرى در نمى آوردند; زیرا امام از اعماق درونش بر این باور بود که: «همه ابعاد این قیام، همه قشرها را گرفته است. اختصاص به یک دسته اى... ندارد... این یک دست غیب الهى است [که] مردم را با هم مجتمع [کرده است].» (44) امام «همه اقشار» را مبدع این قیام مى دانستند و لذا، مى گفتند; هر کس مدعى شود این انقلاب مال من است، «غلط» مى گوید: «این نهضت... از متن ملت جوشیده و بیرون آمده، نمى تواند کسى بگوید که مال من است. هیچ کس حق ندارد، غلط است که بگوید که مال این است. مال این. هیچ دستى نمى تواند این جور یک ملتى را تغییر دهد. خداست که این کار - کرده... هیچ نمى شود گفت
روحانیون این کار را کرده اند، نمى شود گفت مردم بازار این کار[راانجام داده اند]خیر، ست خداست و از متن ملت جوشیده است.» (45) احتجاج امام این است که مى گفتند: «الآن از علماى ما چقدر حبس اند. از علما، از روشنفکرها، از دکترها، مهندسین، از محصلین، از بازاریها، همه طبقات الآن در حبس اند.»; یعنى اینکه این واقعیت، نشان مى دهد که همه گروهها و طبقات در این انقلاب سهیم بودند و هستند. و لذا این تلقى امام با اندیشه کسانى که مى خواهند ثابت کنند انقلاب را یک قشر، یک گروه یا یک نسل انجام داده است، در تضاد و تباین است. چهارم - غایات و خواسته هاى انقلاب اسلامى: امام دو روز پس از ورود به پاریس، خواسته هاى مقدماتى ملت را در پیامش به طلاب، دانشجویان و دانش آموزان سراسر کشور این گونه بر مى شمارد: «رسیدن به سعادت»، «آزادى»، «استقلال»، «حکومت عدل اسلامى»، «عدالت حقیقى» و «برخوردارى از نعمت هاى الهى». (46) در پیامى دیگر، امام این گونه تاکید مى کنند: «در این نهضت مقدس، تشکیل حکومت اسلامى سرلوحه اهداف آن است و ضمانت از آزادى و استقلال از ثمرات آن.» (47) در حقیقت، امام بر شعار عمومى و اساسى مردم صحه گذاشتند که فریاد بر مى آوردند: استقلال، آزادى، جمهورى اسلامى. زمانى که رژیم در سراشیبى سقوط قرار مى گیرد و دولت
نظامى ازهارى قدرت را در دست مى گیرد، امام در پیامى به ملت ایران غایت اصلى انقلاب مردم را بیان نموده و بار دیگر، مؤلفه اصلى فلسفه سیاسى خود و انقلاب ایران را مشخص و آشکار مى نمایند: «هدف همان است که در سخنرانیها و اعلامیه هاى خود ذکر نموده ام: الف - سرنگونى سلطنت پهلوى و رژیم منحوس شاهنشاهى. ب - به پاداشتن حکومت جمهورى اسلامى مبتنى بر ضوابط اسلام، متکى بر آراى ملت.» (48) همچنین در نگاه امام، «رهایى مردم از قید و بند استعمار و استبداد» (49) نیز جزء اهداف مبارزه بوده است. «همه با هم حق خواستید، حق خودتان را خواستید، آزادى خواستید، استقلال خواستید، جمهورى اسلامى خواستید، به حمدالله آزادى براى شما حاصل است. الآن ازهیچ کس نمى ترسید; ولى باید از خودمان بترسیم، باید از خدا بترسیم.» (50) پنجم - ماهیت و خصوصیات حکومت اسلامى: همان طور که گذشت، فلسفه حکومت در اسلام از نظر امام «خدمتگزارى» است نه ریاست و سلطه و استیلا. امام بارها و بارها بر این اصل تاکید نمودند. آن هنگام که عازم پاریس بودند نیز بر این نکته اشاره کردند که: «فعلا عازم پاریس شدم تا با تمام مشکلات به وظیفه دینى خود که خدمت به کشور اسلامى است و مردم محروم وطنى است، موفق
گردم.» (51) زیرا از نظر امام، همه ما خدمتگزار این مردم و وطن خودمان هستیم. (52) ماهیت حکومت اسلامى از نظر امام، «نفى زور و سرنیزه» و مبارزه با آن است: «با سر نیزه نمى شود یک ملتى را... خاموش کنند و بگویند که شما باید در حال اختناق تا آخر باشید. این موقتى مى شود; اما دائمى نمى شود.»; (53) لذا از نظر امام، حکومت اسلامى نمى تواند با زور و سرنیزه توام باشد. با این نگرش، امام پس از پیروزى انقلاب بلافاصله به مردم اعلام مى کند: «هرگز اجازه ندهید که عده اى معدود چون گذشته تلخ استبداد بر شما حکومت کنند.» (54) و بلافاصله تاکید مى کنند که: «اصل دموکراسى را فراموش نکنید.» (55) حکومت مطلوب امام، حکومتى است که مردم در آن حق و توان برکنارى بالاترین مقام حکومت; یعنى رهبر را دارند. در نگاه امام هر گاه حاکم، شرایط لازم اسلامى را براى رهبرى نداشت، «معزول مى شود» و «ملت هم باید او را کنار بگذارند.» (56) به قول امام، مثل دوره سلطنت و شاه نیست که همه مردم از او بترسند و او نیز خوف این را نداشته باشد که عزلش مى کنند; چون عزلى در کار نیست و او هر چه دلش خواست انجام مى دهد; (57) بلکه مردم در این نوع حکومت بازیگر واقعى اند
هم حاکم و تمام مسؤولان را برمى گزینند و هم مى توانند در موقع لازم آنان را عزل نمایند: «آنکه ما مى خواهیم، یک حکومت عادلى و یک رژیم عادلى و یک هیات حاکمه عادلى که مورد اطمینان جامعه باشد و براى جامعه خدمت کند.» (58) و «در حکومت اسلامى... عدالت است»; (59) «مثل حکومت شاه نیست تا وقتى یک چیزى مردم علیه حکومت گفتند، عده اى را بکشند.»; (60) «ما رژیمى مى خواهیم که رژیم عدالت باشد.» (61) امام در تعریف و توصیف جمهورى اسلامى و حکومت دینى مى گویند: «رژیم اسلامى با استبداد جمع نمى شود. آن رژیمهاى جمهورى هم که استبدادى هستند در اسم جمهورى هستند، در محتوا سلطنتى هستند.» (62) یکى از وجوه تمیز حکومت اسلامى در اندیشه امام، «عدم استبداد» است. اصولا استبداد خصلتى است که هر گاه بروز کند، اسلامى بودن حکومت حتى حکومت مبتنى بر قواعد الهى را با حضور عالمان دین، از میان مى برد. امام در مورد ماهیت حکومت آینده مى گویند: «با قیام انقلابى ملت، شاه خواهد رفت و حکومت و دموکراسى و جمهورى اسلامى برقرار مى شود. و در این جمهورى، یک مجلس ملى مرکب از منتخبین واقعى مردم، امور مملکت را اداره خواهند کرد. حقوق مردم خصوصا اقلیتهاى مذهبى محترم بوده و رعایت خواهد شد... نه به کسى ظلم مى کنیم و نه زیر
بار ظلم مى رویم.» (63) همچنین امام در وصف جمهورى اسلامى مى گویند: «در جمهورى اسلامى، زمامداران مردم نمى توانند با سوء استفاده از مقام، ثروت اندوزى کنند و یا در زندگى روزانه، امتیازى براى خود قایل شوند. باید ضوابط اسلامى را در جامعه و در همه سطوح به دقت رعایت کنند... دقیقا باید به آراى عمومى در همه جا احترام بگذارند... مطبوعات در نشر همه حقایق و واقعیات آزادند. هر گونه اجتماعات و احزاب از طرف مردم در صورتى که مصالح مردم را به خطر نیندازند آزادند.» (64) امام به نقش مردم در حکومت اسلامى اشاره مى کنند و از آن، به عنوان یکى از اساسى ترین مؤلفه جمهورى اسلامى یاد مى کنند: «ماخواهان استقرار یک جمهورى اسلامى هستیم و آن حکومتى است متکى به آراى عمومى. شکل نهایى حکومت با توجه به شرایط و مقتضیان کنونى جامعه ما توسط خود مردم تعیین خواهد شد.» (65) امام گامى فراتر از غرب مى نهند و مى گویند: «آن دموکراسى که ما مى خواهیم به وجود آوریم، در غرب وجود ندارد.»; (66) زیرا در نظر امام: «دموکراسى اسلام، کاملتر از دموکراسى غرب است.» (67) از نظر امام، «جامعه آینده ایران» «جامعه آزادى» خواهد بود که «همه نهادهاى فشار و اختناق» را از میان خواهد برد. «انسان که امروز در نظام پلیسى
از فعالیتهاى فکرى و آزادى در کار مردم شده است، تمامى اسباب ترقى واقعى و ابتکار را به دست خواهد آورد. جامعه فردا جامعه اى ارزیاب و منتقد خواهد بود که در آن تمامى مردم در رهبرى امور خویش شرکت خواهند جست.» (68) اوج نقش مردم در فلسفه امام، این نکته است که در اواخر عمرشان در جواب نامه آیة الله مشکینى نوشتند: «اگر مردم به خبرگان راى دادند تا مجتهد عادلى را براى رهبرى حکومتشان تعیین کنند، وقتى آنهاهم فردى را تعیین کردند تا رهبرى را به عهده بگیرد، قهرااو مورد قبول مردم است. در این صورت او ولى منتخب مردم مى شود و حکمش نافذ است.» (69) زیرا در فلسفه سیاسى امام امت(س)، «حکومت اسلامى، حکومتى است که اولا صددرصد متکى به آراى ملت است، به شیوه اى که هر فرد ایرانى احساس کند با راى خود، سرنوشت خود و کشور خود را مى سازد.»; (70) «حکومتى که کوچکترین فرد ایرانى بتواند آزادانه و بدون وجود کمترین خطر از بالاترین مقام حکومتى انتقاد کند و از او در مورد اعمالش توضیح بخواهد.» (71) و لذا از نظر امام، «کسانى باید ایران را رهبرى کنند که کاردان و امین و صددرصد مورد اعتماد ملت و متکى به آراى آنها باشند و شایستگى آنها را ملت بر حسب
ضوابط اسلامى احراز کرده باشد.» (72) رضایت و پذیرش و اعتماد مردم یکى از اصول اساسى فلسفه سیاسى امام است. «میزان راى ملت است»، یکى از غرورانگیزترین و کاربردى ترین آراى سیاسى و حکومتى امام است. راى مردم نه تنها از مبانى سیاسى امام براى نهادینه کردن و مشروعیت بخشیدن مؤسسات مدنى است; بلکه نافذ در بسیارى از امور دیگر هم هست: «هر فردى از افراد ملت حق دارد که مستقیما در برابر سایرین، زمامدار مسلمین را استیضاح کند و به او انتقاد کند و او باید جواب قانع کننده دهد و در غیر این صورت، اگر به خلاف وظایف اسلامى خود عمل کرده باشد، خود به خود از مقام زمامدارى معزول است.»; (73) چراکه از نظر امام، « حکومت باید مسؤول باشد پیش ملت.» (74) به همین دلیل، امام به رخ جهانیان مى کشد که وقتى پیروز شدند، «ان شاءا... همه خواهند دید که انتخاب آزاد و مجلس سالم» و «حکومت اسلامى و دموکراسى حقیقى» یعنى چه ؟» ششم - حق حاکمیت
مردم: در فلسفه سیاسى امام، حق حاکمیت مردم، حق آزادى بیان به کرات دیده مى شود. امام پنج روز پس از ورود به پاریس تاکید کردند: «هر ملتى حق دارد خودش تعیین کند سرنوشت خود را. این از حقوق بشر است که در اعلامیه حقوق بشر هم هست.» (75) و نیز تصریح نمودند: «حق اولیه بشر است که [بگوید] من مى خواهم آزاد باشم، من مى خواهم حرفم آزاد باشد.» (76) بنیادى ترین اندیشه سیاسى امام در این جمله است که مى فرمایند: «ما فریادمان این است که باید این ملت هر چه دارد مال خودش باشد و خودش اداره خودش بکند.» (77) امام این حق را، حق مسلم مى داند که هیچ کس نمى تواند آن را انکار کند. (78) به همین دلیل امام صریحا مى گویند: «باید این رژیم جاى خود را به رژیمى بسپارد که مبعوث ملت مسلمان باشد.» (79) و امام خود از اولین کسانى هستند که به آراى خود پایبندى نشان دادند: «من به واسطه اینکه ملت مرا قبول دارند، دولت تعیین مى کنم.» (80) و نیز فرمودند: «مردم چون خواست خود را در من مى دیدند، به من روى آوردند.» (81) از نظر امام: «هیچ گروه و شخصى نمى تواند با خواست ملت ایران مخالفت کند، چون «تمام ایران گفته که ما شاه را نمى خواهیم.»; (82)
لذا از نگاه امام، نظر و راى مردم ملاک و معیار عمل است. امام راى ملت را هم در نفى رژیم شاه نافذ و معتبر مى دانستند و هم در تعیین حکومت جایگزین و هم در دوره استقرار و استمرار حکومت. براى هر کدام نمونه بین وجود دارد: اول; «ملت او را نمى خواهد، او باید برود» (83) ( اشاره به شاه)، دوم; «چون ملت، ملت مسلم است و ما را هم خدمتگزار خود مى داند، از این جهت حدس مى زنم به پیشنهاد ما راى مى دهد.»; (84) زیرا «حکومت باید مبعوث ملت مسلمان باشد.» (85) سوم; اگر مردم به خبرگان راى دادند و آنان رهبرى را برگزیدند قهرا او مورد قبول مردم است و «در این صورت او ولى منتخب مردم مى شود و حکمش نافذ است.» (86) امام به صراحت مى فرمایند: «باید اختیار دست مردم باشد. این یک مساله عقلى (است ) هر عاقلى این مطلب را قبول دارد که مقدرات هر کس باید دست خودش باشد.» (87) و لذا خالصانه نوید مى دهند که: «ان شاءالله اگر حکومت اسلامى به پا شود، همه امور بر طبق دلخواه ملت ان شاءالله حاصل مى شود.» (88) و بلافاصله اثرات و خاصیت حاکمیت مردم بر سرنوشت خود را گوشزد مى نمایند: «اگر دولتها، دولتهاى ناشى از اراده ملت باشد، اینها نمى گذارند که شما این طور
در ایران تصرف کنید و این طور هرج و مرج به بار بیاورید.» (89) با این منطق، امام مى گفت: «شاه برود تا مردم سرنوشت خویش را به دست بگیرد.»; (90) زیرا «ما به نیروى ملت اتکا داریم» (91) و به همین جهت «شاه محکوم است به حسب حکم ملت.» (92) و لذا در اندیشه امام: «ملت همیشه بر کارهاى دولتى و حکومتى خود نظارت مى کند.» (93) و حکومت اسلامى «متکى به ملت است» و «به تعیین و تصویب ملت است» و «اختیار به دست خود مردم است; (94) چرا که در اندیشه سیاسى امام، حکومتها باید «تابع مردم باشند و براى مردم باشند، نه مردم براى حکومتها.» (95) هفتم - آزادى: آزادى از مفاهیم بغرنج در فلسفه سیاسى خصوصا فلسفه سیاسى مسلمانان است. تفاسیر مختلف باعث شده است تا آزادى به عنوان «حق طبیعى» و «خدادادى» تا سر حد کفر و یا حتى «کفر در کفر» کشیده شود. (96) اما امام آزادى را نه تنها مغایر با اسلام معرفى نکردند; بلکه آن را جزء شعارهاى اصلى و بنیادین انقلاب و جمهورى اسلامى قرار داده و اغلب از آن، به عنوان یک ارزش الهى یاد نمودند. امام از فقدان آزادى در رژیم پهلوى انتقاد مى کنند و مى گویند: «در کجاى این مملکت ما آزادى هست ؟ آزادى قلم
دارند مردم ؟ آزادى بیان دارند مردم ؟ کجا آزادى دارند که ایشان دم از آزادى مى زنند؟» (97) امام از آزادى به عنوان یک «حق اولیه» و «شرعى» و «قانونى» یاد مى کنند: «حق اولیه بشر است که [بگوید]من مى خواهم آزاد باشم.» امام این سخن شاه را که گفته بود: «مردم به آن حد نرسیده اند که به آنها آزادى بدهم»، بشدت مورد نقد و حمله قرار مى دهند و تاکید مى کنند که آزادى را خدا به مردم داده است نه اینکه شاه بخواهد به مردم آزادى بدهد یا ندهد. آزادى یک امر «خدادادى» است. (98) آزادى امام از نوع آزادى شاه نیست که به قول خودش به ملت اعطا کرده است: «ما مى خواهیم آزاد باشیم نه مثل آزادیى که شاه به ما مى دهد. این آزادى که شاه به ما مى دهد، این براى خودش خوب است. براى عائله خودش خوب است، این جور آزادى.» (99) آزادى امام از مبانى اسلامى نشات مى گیرد و کاملا فطرى و الهى است. امام مى گویند: «یکى از بنیادهاى اسلام، آزادى است. انسان واقعى ملت مسلمان فطرتا یک انسان آزاد شده است.» (100) مطابق این مبانى، امام اعلام مى کنند: «سیاست ما همیشه بر مبناى آزادى، استقلال و حفظ منافع مردم» خواهد بود و با قاطعیت تمام تضمین مى کنند که:
«این اصل را هرگز فداى چیزى نمى کنیم.»; (101) چرا که نظر امام و ملت این بوده است که: «یک رژیم بر پایه عدالت و دموکراسى حقیقى که ضامن آزادى و استقلال مملکت باشد; به وجود» بیاورند. (102) در اندیشه امام «ملت به حسب شرع آزاد است» (103) و لذا هر کس که جلوى آزادى را بگیرد و آن را از مردم سلب کند، «مرتجع» است. (104) امام در دوران حساس مبارزه، ملت را مطمئن مى سازند که شما مى توانید با این نهضت، «آزادى براى خودتان تهیه کنید.» (105) و خود پیشاپیش، آرمان مردم را آزادى واقعى معرفى مى کنند:«مى خواهیم آزاد باشیم. مى خواهیم مطبوعاتمان آزاد باشد. مى خواهیم رادیو و آلات تبلیغمان آزاد باشد.» (106) و نیز مى فرمایند: «یک ایران آزاد ما مى خواهیم»; (107) «یک ایرانى مى خواهیم که... خود ملت اداره کند مملکت را». (108) از نظر امام، هر کسى که آزادى را از مردم سلب کند، جزء «اراذل و پست» است; (109) زیرا «اول چیزى که براى انسان هست، آزادى در بیان است، آزادى در تعیین سرنوشت خودش» (110) و «هر بشرى نسبت به سرنوشت خویش آزاد است.» (111) امام، آزادى را لازمه انسانیت مى دانند که مطابق اصل توحید باید با آزادى و حریت، عبودیت را فقط براى ذات اقدس حق تجربه کند. از نظر ایشان، هرگاه به
اصل آزادى و حریت انسان خدشه اى وارد گردد، عبودیت غیرالهى ممکن و محقق خواهد شد. نظر مهم و بنیادى امام این است: «مطابق اصل توحید، انسان تنها در برابر ذات اقدس حق باید تسلیم باشد و از هیچ انسانى نباید اطاعت کند، مگر اینکه اطاعت او، اطاعت خدا باشد. براین اساس، هیچ انسانى هم حق ندارد انسانهایى دیگر را به تسلیم در برابر خود مجبور کند و ما از این اصل اعتقادى، اصل آزادى بشر را مى آموزیم که هیچ فردى حق ندارد انسانى و یا جامعه و ملتى را از آزادى محروم کند.» (112) بر اساس اندیشه فوق، انقیاد نوعى ذلت و تباهى براى انسان محسوب مى شود. امام در مورد آزادى در نظام سیاسى اسلام معتقدند: «در یک رژیم اسلامى، آزادى صریح و کامل خواهد بود. تنها آزادیهایى به ملت داده نخواهد شد که بر خلاف مصلحت مردم باشد.» (113) و «ما مى خواهیم مملکتمان را آزاد کنیم، اختناق در مملکت ما نباشد» و «مى خواهیم شما آزاد باشید.»; (114) زیرا از نظر امام، آزادى را قرآن «توصیه کرده است.» (115) و در زمان ائمه و پیامبر نیز آزادى بوده و همه، حرفهایشان را مى زدند; لذا تاکید مى کنند ما «حجت داریم» و نباید از آزادى بترسیم. (116) با چنین رویکردى، امام از ملت
مى خواهند مواظب باشند تا آزادى مخدوش و محدود نشود تا حرف شیاطین که مى گفتند، ایران قابلیت دموکراسى، عدالت، آزادى را ندارد، تحقق نیابد: «شیاطین مى خواهند منعکس کنند که ایران قابل دموکراسى نیست . ایران قابل عدالت نیست، ایران قابل آزادى نیست. باید اى برادران من نگذارید که این مسائل پیش بیاید و این گفتارهاى نامربوط گفته بشود.» (117) زیرا: «ما براى حیات زیر سلطه غیر ارزش قائل نیستیم. ما ارزش حیات را به آزادى و استقلال مى دانیم» (118) براى اینکه: «من از روزگار سیاه و اختناق و اسارت بیمناکم.» (119) لذا: «از ملت تقاضا دارم که نگذارند... آزادى که به دست آمده است، مبدل به اختناق بشود. » (120) امام در حساسترین مرحله انقلاب; یعنى برگزارى همه پرسى براى تایید یا رد جمهورى اسلامى ایران خطاب به ملت مى گویند: «شما همه آزادید به هرچه مى خواهید راى بدهید. من خود به جمهورى اسلامى راى مى دهم»; (121) ولى «در هر صورت شما مختارید که آرى بگویید یا نه بگویید یا هرچه دلتان مى خواهد در ورقه بنویسید.»; (122) اما امام دو چیز را به مردم به صراحت مى گویند: یکى اینکه، اگر جمهورى اسلامى راى بیاورد، «نوید آزادى و استقلال» خواهد داد و دوم اینکه به مردم قول مى دهند که «در حکومت اسلامى، همه
و همه آزادند، همه و همه به حقوق خودشان خواهند رسید.» دلیل امام این است که «در جمهوریت اسلام، تمام آزادیها» وجود دارد و تاکید مى کنند; اسلام یک پایگاه آزادى و استقلال براى مردم خواهد بود. (123) و «اسلام سرمنشا همه آزادیها» (124) است. امام نه تنها به این مطالب مى پردازند; بلکه سالها قبل، از ایران به عنوان «میهن بزرگ» که «مهد بزرگان و آزادى خواهان» است یاد مى کنند. (125) هشتم - نقش روحانیون در جمهورى اسلامى: در این دوره، دو علت باعث شده بود تا امام نقش خود و روحانیان را در جمهورى اسلامى صرفا هدایت و راهنمایى و ارشاد و نظارت بدانند. یکى اینکه، مخالفان انقلاب دائم تبلیغ مى کردند که وقتى حکومت اسلامى تاسیس شود فقط روحانیان «پستها» را اشغال مى کنند و نظام دیکتاتورى «آخوندیسم» پدید خواهند آورد. دوم اینکه، قصد امام این بود حتى در دوره تاسیس حکومت اسلامى هم، روحانیان و حوزه هاى علمیه مستقل باقى بماند تا بهتر و آزادتر بتوانند «نظارت» و «هدایت» را انجام دهند. امام در مورد نقش خود کرارا گفته اند: «من در آینده همین نقشى که الان دارم خواهم داشت. نقش هدایت و راهنمایى و در صورتى که مصلحتى در کار باشد، اعلام مى کنم و اگر چنانچه خیانتکارى در کار باشد، با او مبارزه
مى کنم.» (126) و در مورد سایر روحانیون نیز مى گویند: «من و سایر روحانیون، در حکومت پستى را اشغال نمى کنیم; وظیفه روحانیون ارشاد دولتهاست.»; (127) «من چنین چیزى نگفته ام که روحانیون متکفل حکومت خواهند شد. روحانیون شغلشان چیز دیگر است; نظارت بر قوانین. البته برعهده روحانیون و هم ملت است»; (128) اما «من سمت هدایت را دارم». (129) امام در عالیترین و رساترین بیان، هدف و نقش خود را در آینده مطرح مى سازند و مى گویند: «ما به خواست خداى تعالى در اولین زمان ممکن و لازم، برنامه هاى خود را اعلام خواهیم نمود; ولى این بدان معنا نیست که من زمام امور کشور را به دست بگیرم و هر روز نظیر دوران دیکتاتورى شاه، اصلى بسازم و على رغم خواست ملت به آنها تحمیل کنم. به عهده دولت و نمایندگان ملت است که در این امور تصمیم بگیرند.» (130) این نگرش و آموزه امام، به این مؤلفه فلسفه سیاسى امام برمى گردد که وى، اتکا به آراى مردم را اصلى ترین و محکم ترین اصول خود اعلام کرده اند; بطورى که با روشنى تمام و با بیانى خاص مى گویند: «ما بناى بر این نداریم که یک تحمیل بر ملتمان بکنیم. اسلام به ما اجازه نداده است، که دیکتاتورى بکنیم. ما تابع آراى ملت هستیم. ملت ما هر طور
راى داد، ما هم از آنها تبعیت مى کنیم. ما حق نداریم، خداى تعالى به ما حق نداده است، پیغمبر اسلام به ما حق نداده است که به ملتمان چیزى تحمیل کنیم.» 131( و در مقام بیان ضوابط حکومت اسلامى مى فرمایند: «اولا متکى به آراى ملت باشد; بگونه اى که تمامى آراى ملت در انتخاب فرد یا افرادى که باید مسؤولیت و زمام امور را به دست بگیرند، شریک باشند. در این حکومت به طور قطع باید زمامداران دائما با نمایندگان ملت در تصمیم گیرى ها مشورت کنند و اگر نمایندگان موافقت نکنند، نمى توانند به تنهایى تصمیم بگیرند». (132) یکى از مهمترین ویژگیهاى حکومت امام این بوده است که در بدترین شرایط و بحرانى ترین وضعیت (تحرکات غیرانسانى و تروریستى گروههاى برانداز و نیز جنگ 8 ساله عراق با ایران ) تاکید بر نقش، راى و حضور حقیقى مردم داشتند و هیچ گاه خود را از مردم و قلوب آنان جدا نساختند و ذره اى در اغفال مردم تلاش نکردند. گواه ما تطبیق سمبلیک استقبال از امام در 12 بهمن57 و بدرقه او در 15 خرداد 68 است که در هر دو واقعه تاریخى، میلیونها مردم حضور آگاهانه و عاشقانه داشتند. روحش شاد و راهش هموار و اندیشه اش مستدام باد. نهم - نتیجه گیرى: در پایان این مقاله، نتیجه اى که
از مباحث سیاسى امام در چهار ماه قبل از پیروزى گرفته مى شود، ارائه مى گردد. لازم به ذکر است هر چند این نوشته به اختصار و ایجاز، اندیشه هاى امام در این دوره حساس و پرحادثه را به تدوین و نظم کشانده; اما تصریح مى شود که امهات آن را فروگذار نکرده است . لذا نتیجه اى که از آن ارائه مى شود، محصول دقیق مباحث سیاسى امام خواهدبود. 1- امام نه تنها با رژیم سلطنتى به عنوان یک نظام غیرمشروع، طاغوتى و ضد مردمى و غیرقابل قبول و تحمل، مبارزه مى کنند; بلکه در طول این مدت اندیشه هاى کسانى را که به نحوى خواستار حفظ سلطنت منهاى حکومت هستند نیز مورد نقد قرار مى دهند. 2- امام با نفى و نقد رژیم سلطنتى، بدیل محکم و همه پسندى تحت عنوان «جمهورى اسلامى» به عنوان نظامى الهى - مردمى ارائه مى نمایند. سلوک و ضوابط بنیادین نظام سیاسى امام متصف به قوانین اسلام و متکى به آراى مردم، در تمام مراحل و مراکز است. 3- امام در طول این مدت، به انحاى مختلف و با روشهاى گوناگون سعى مى کنند تا تلقى و تفسیر دقیقى از اسلام ارائه نمایند. مهمترین اندیشه امام در این وادى، معرفى اسلام به عنوان یک مکتب سیاسى و عبادى است که هم به دنیاى
انسانها نظر دارد و هم به آخرتشان. این اندیشه امام، کارکردى دوگانه داشت; یکى، مبارزه با کسانى که هیچ بهره اى از اسلام نداشتند و با حکومت آن مخالف بودند، دوم مبارزه با جریان یا اشخاصى که دم از اسلام و دین مى زدند، ولى ترجیح مى دادند که دین از سیاست جدا باشد. 4- نتیجه چهارمى که از مباحث سیاسى امام حاصل مى شود، این است که این رهبر الهى و مردم گرا، انقلاب و قیام را در انحصار هیچ صنف و گروهى قرار نمى دادند. احتجاج ایشان این بود که همه ملت به پا خاسته و نهضت از متن تمامى ملت جوشیده است. 5 - امام غایات و خواسته هاى اساسى و بنیادین این نهضت را در واقعى ترین شکل و آرمانى ترین حالت، در این مى دانستند که بااین انقلاب و تاسیس نظام جمهورى اسلامى، «سعادت»،«عدالت»،«آزادى »،«استقلال»،«برخوردارى از نعم الهى»،«رهایى از تمام قیود استعمارى و استبدادى» محقق خواهد شد. و امام این اهداف را در رعایت الگوى سیاسى «جمهورى اسلامى مبتنى بر ضوابط اسلام و متکى بر آراى ملت» متصور مى دانستند. 6- ماهیت این نظام سیاسى در نگاه امام عبارت بوده است از: خدمتگزارى، دموکراسى، عدالت حقیقى، سوولیت حکومت در برابر ملت، رضایت و پذیرش مردمى. همه اینها از نظر امام در صورتى حفظ مى شود که قاعده
سیاسى، ابتناى نظام به قوانین اسلام و اتکاى حکومت به آراى مردم در جریان مستمر باشد. 7 - از نظر امام، در حکومت اسلامى حق حاکمیت و تعیین سرنوشت از آن مردم است و نهادهاى مدنى و مسوولیتهاى سیاسى با نظر و راى مردم مشروعیت مى گیرد. مطابق آراى امام، همه کس و همه چیز در نظام سیاسى اسلام و جمهورى اسلامى ایران، تابع مردم است و هیچ زور و تحمیلى نباید به وجود بیاید. امام بارها مطرح نمودند که حکومت مبعوث مردم است و حاکمان خدمتگزاران و تابعان مردم اند. 8- در نگاه امام، آزادى حق خدادادى و طبیعى بشر است و به عنوان حق اولیه محسوب مى شود. امام در این مباحث مکرر در مکرر اعلام مى کنند که اسلام مرکز و پناهگاه آزادى است و آزادى از بنیادهاى دین اسلام است و در حکومت اسلامى آینده، آزادى به نحو کامل و حقیقى وجود خواهد داشت و استدلال مى کنند، مطابق اصل توحید، لازمه عبودیت الهى، آزادى است. بنابراین، هیچ کس حق سلطه بر دیگرى را ندارد. 9 - در این مباحث، هرچند امام معتقد بودند کار ویژه اصلى روحانیون در حکومت اسلامى، «نظارت»، «هدایت»، و «اصلاح» است; اما به خاطر شرایط بعدى انقلاب مصلحتا و ترجیحا اعلام کردند روحانیون مسوولیت پستهاى دولتى را
برعهده بگیرند تا نظام سیاسى به عنوان اوجب واجبات حفظ شود. 10- امام در اغلب نوشته ها، مصاحبه ها و سخنرانیها تاکید مى کنند; مشى دیکتاتورى، استبداد، ذلت پذیرى، فساد، دخالت بیگانگان، ثروت اندوزى، امتیازات، فضاى اختناق و خصلتهاى ضد مردمى، به عنوان ویژگیها و خصوصیات رژیم پهلوى باید از میان برداشته شود و فضاى عدالت، رئوفت، استقلال، آزادى، معنویت، اسلام گرایى، استکبار ستیزى و مردم گرایى ایجاد گردد.
: 1 ء . اشاره به سخن رهبر انقلاب حضرت آیت اله خامنه اى. 2. هر کدام از موارد17گانه، به سخنان و آراى صریح و روشن امام مستند است که براى رعایت اختصار، ذکر نگردید. 3. امام ساعت 18 روز جمعه 14 مهر1357 وارد پاریس شدند و چهار ماه بعد در ساعت 30/9 صبح روز جمعه 12 بهمن1357 به ایران بازگشتند. 4. مصاحبه هاى امام در پاریس - نوفل لوشاتو - در کتاب «طلیعه انقلاب اسلامى» جمع آورى شده و نیز در جلدهاى 1و2و3 صحیفه نور آمده است. 5. البته باید اذعان نمود که فلسفه سیاسى امام کامل و شامل نخواهد بود، مگر اینکه تمام آثارش از سال 41 تا 68 مورد مطالعه و تدوین قرارگیرد. پیشاپیش باید گفت این نوشتار بخشى از فلسفه سیاسى امام است; هرچند اصول و اساس آن محفوظ است. 6. امام به
موارد دیگرى هم پرداختند; ولى از حوزه بحث ما خارج است; از جمله، مبارزه با استکبار و استعمار و قدرتهاى مداخله گر مانند: امریکا، شوروى سابق و انگلیس و اسرائیل. 7. امام در بهمن ماه1349 براى حجاج پیام صادر نمودند تا در ایام و مراسم حج میان زائران پخش گردد. امام براى این که مشکلى براى پخش کنندگان آن (مهمترین آنان آقاى محتشمى و خانم ایشان بودند) ایجاد نشود، ترجیح دادند تا این عبارت حذف گردد: «اساسا اسلام با اساس شاهنشاهى مخالف است، هر کس سیره رسول خدا را در وضع حکومت ملاحظه کند، مى فهمد اسلام آمده است این کاخهاى ظلم شاهنشاهى را خراب کند. شاهنشاهى از کثیف ترین و ننگین ترین نمونه ارتجاع است.» ر.ک: سیدحمید روحانى، نهضت امام خمینى، جلد دوم، ص703 و نیز سند 254( متن دستخط امام ) در ص 994. 8. ر. ک: صحیفه نور، ج 1، ص 590. امام در اینجا نظرات «آیت الله» شریعتمدارى و نیز پیشنهاد مرحوم بازرگان و میناچى را نقد مى کنند. 9. ر. ک: همان، ص 601 و نیز مراجعه کنید به خاطرات هاشمى رفسنجانى دوران مبارزه، زیر نظر محسن هاشمى، مرکز نشر معارف انقلاب، تهران،1376،ج 1،ص134-133. 10. ر. ک: کوثر(مجموعه سخنرانى هاى حضرت امام خمینى )، جلداول، ص506. 11. اشاره
به تز «شاه سلطنت بکند نه حکومت» و نیز «سلطنت باقى بماند، فقط این شخص برود» است. 12. اشاره به محمد رضا پهلوى. 13. ر. ک: کوثر، جلد اول، صص 609-608. 14. ر. ک: صحیفه نور، جلد دوم، ص483. 15. ر. ک: همان،ص506. 16. ر. ک: همان، صص550- 549. 17. ر. ک: کوثر، جلد سوم، ص 212. امام این مطلب را یک روز پس از ورود به تهران در13 بهمن1357 مطرح نمودند. 18. ر. ک: کوثر، جلد 2، ص 284. به گفته ساموئل هانتینگتون «در این عصر مدرن، جایى براى پادشاهى وجود ندارد.» 19. ر. ک: صحیفه نور، جلد3،ص553. 20. کوثر، جلد 2، صص 287- 285. 21. صحیفه نور، ج 2، ص 554. 22. ر. ک: کوثر، جلد3، ص 315. سخن امام به مناسبت بازگشایى مدارس در 1/12/1357 یعنى ده روز پس از پیروزى انقلاب. 23. ر. ک: صحیفه نور، جلد 1، ص99. سخنى از امام در دوم فروردین1343. همچنین امام در سخنرانى 11/9/1341 پس از لغو تصویب نامه انجمنهاى ایالتى و ولایتى فرمودند: «اى دولتها !اى بیچاره ها !فتح مملکت که چیزى نیست، فتح قلوب مهم است.» (ر. ک: صحیفه نور، ج اول، ص49(. 24. توصیه مى شود پیام امام به روحانیت سراسر کشور در اسفندماه سال1367 تحت عنوان «منشور روحانیت» حتما مطالعه شود
تا عمق اندیشه امام در این رابطه مشخص گردد. در این پیام، امام از بسیارى از مسائل غم انگیز در داخل حوزه ها و جوامع آن روز پرده برداشتند و بخشى از تحمل سختیهاى خود و مبارزه و ورود به سیاست را برملا ساختند.( ر. ک: صحیفه نور، ج 21و نیز کتاب تبیین، شماره 10(. 25. سخنى از ناپلئون بناپارت. 26. دیدگاه فرانتس فانون نویسنده انقلابى کتاب «دوزخیان روى زمین» که قبل از انقلاب توسط دکتر على شریعتى ترجمه شده بود. 27. جمله اى از کارل مارکس. 28. براى این مطلب رجوع کنید به: مقاله «آفتاب دیروز، کیمیاى امروز» از دکتر عبدالکریم سروش مندرج در کیهان فرهنگى. و نیز مقاله «درک عزیزانه دین سوداى سربالا» از همین نویسنده در مجله کیان شماره19 (خرداد73(. 29. ر. ک: کوثر، جلد اول، ص 484. (قسمتى از سخنرانى امام در23 مهر57 در جمع ایرانیان مقیم پاریس ). 30. کوثر، جلد 1، صص 272 -271. 31. منظور امام متحجرین و متجددین افراطى است. 32. کوثر، جلد 2، ص7. 33. کوثر، جلد3،ص323( لازم به ذکر است این جمله را امام در 5/12/57 بیان نمودند). 34. صحیفه نور، ج3، ص43. 35. همان، ص46. 36. همان، ص 132. 37. صحیفه نور، جلد 1، صص100 -99.( این جمله امام
در تاریخ 21/1/1343 بیان شده است ). 38. همان، ص 198. 39. همان، ص199. 40. کوثر، جلد3، ص 491.( کلامى از امام در13/1/58( 41. صحیفه نور، جلد 2، ص539. 42. کوثر، جلد 2، ص 25. 43. کوثر، جلد3،ص 535. 44. همان، ص 560. 45. صحیفه نور، جلد 2، صص 56- 55. 46. کوثر، ج 2، صص 86- 85. 47. ر. ک: صحیفه نور، ج 1، صص 592- 590. 48. صحیفه نور، ج 2، ص 204، بخشى از پیام امام خطاب به مردم کردستان، )14/8/57(. 49. همان، ص 245. 50. همان، ص 490. 51. کوثر، جلد3، ص556.(سخنان امام پس از پیروزى انقلاب اسلامى در 24/1/58(. 52. صحیفه نور، ج 1،ص 592. 53. همان،ص 600. 54. صحیفه نور، جلد 1،ص 592. 55. کوثر، ج3،ص 315. 56. کوثر، جلد 2، ص507. 57. ر.ک: کوثر، ج 2، ص287. 58. ر.ک: کوثر، ج 1، ص 508. 59. همان، ص 660. 60. همان،ص 660. 61. صحیفه نور، ج 2، ص 58. 62. همان، ص103. 63. همان، ص 160. 64. همان، ص186. 65. همان،ص 164. 66. همان،ص216. 67. همان،ص216. 68. ر.ک: صحیفه نور، ج 2، ص 254. 69. ر. ک: صحیفه نور، ج 21، ص129،)9/2/68(. 70. ر. ک: صحیفه نور، ج3، ص36. 71. همان، ص37. 72. همان،
ص37. 73. همان، صص 86- 85. 74. کوثر، ج3، ص 238. 75. ر. ک: صحیفه نور، ج3، ص157( با کمى تغییر در قسمت دوم جمله. البته چنین محتوایى در سخنرانى هاى امام موجود است.) 76. کوثر، ج 1، ص443. 77. همان،ص 450. 78. همان، ص 491. 79. همان،ص546. 80. صحیفه نور، ج 2، ص 102. 81. از سخنرانى امام در بهشت زهرا، 12 بهمن1357. 82. صحیفه نور، ج 2، ص6. 73. همان، صص 536- 310. 84. همان، ص 474. از نظر امام «شاه باید به راى ملت شاه باشد.» (ر.ک: صحیفه نور، ج 2، ص45 -36(. 85. همان،ص 235. 86. همان، ص 102. ( با کمى تغییر درکلمات امام ). 87. صحیفه نور، ج 21، ص129(اصل جمله را در بند پنجم این نوشتار با کد پانویس73 آورده ایم). 88. کوثر، ج 2، ص287. 89. همان،ص347. 90. همان، ص409. 91. صحیفه نور، ج3،ص6. 92. همان، ص 80. 93. همان، ص139. 94. صحیفه نور، ج3، ص93. 95. ر. ک: کوثر، ج3، صص 252 و369 و413. 96. همان، ص 491. 97. از آراى مرحوم شیخ فصل اله نورى است:«آزادى در اسلام کفر است; بخصوص این آزادى که این مردم تصور کرده اند. این آزادى، کفر در کفر است. من شخصا از روى آیات قرآن بر شما اثبات و مدلل
مى دارم که در اسلام آزادى کفر است.» (ر. ک: محمد ترکمان، رسائل، اعلامیه ها، مکتوبات... و روزنامه شیخ فضل اله نورى، ج 2، ( موسسه خدمات فرهنگى رسا، تهران، 1362،ص 210( 98. صحیفه نور، ج 1، ص 595. 99. کوثر، ج 1، ص449. «ملت آزاد است به حسب قانون اساسى، به حسب شرع ملت آزاد است»; «حالا شما آزادى دادید؟!» (ر.ک: کوثر، ج2، ص 35. 100. صحیفه نور، ج 2، ص56. 101. همان، ص166. 102. همان،ص 250. 103. همان، ص 465. 104. کوثر، جلد 2، ص 35. 105. همان، ص 40. 106. همان،ص376. 107. همان، ص 398. 108. همان،ص 410. 109. همان،ص 412. 110. همان،ص 502. 111. همان، ص503. 112. صحیفه نور، ج3، ص 68(مصاحبه امام با تایمز لندن 18/10/57(. 113. همان، ص 114. 114. کوثر، ج3، ص256(سخنى از امام در تاریخ19/11/57(. 115. همان، صص257-256 و289. 116. صحیفه نور، ج3، ص369. - کوثر، ج3، ص289،)26/11/57(. 117. همان،ص 328. 118. همان، ص359 (پیام امام به مناسبت ترک تهران و عزیمت به قم). 119. همان،ص18/12/57(.419(. 120. همان،ص 3/1/58( 452(. 121. همان، ص
مجله اندیشه انقلاب اسلامی، شماره 2 دوانى، على
این مقاله، نگاهى عمیق و دقیق به جزئیات زندگانى حضرت امام(ره) دارد، و در پى آن است تا با معرفى افرادى که از اساتید امام بوده اند و یا آن رهبر بزرگوار تحت تأثیر شخصیت انقلابى یا نفوذ آنان واقع شده بودند، ترکیب شخصیت انقلابى این اسوه عظیم الشأن را به تصویر بکشد. نویسنده در جاى جاى این مقاله از افرادى سخن مى گوید که نمونه والاى علماى واقعى و دلسوز بودند؛ انسانهایى که به گفته مؤلف «هواى نفسانى خود را خدا نگرفته بودند». وى از شهادت پدر بزرگوار امام و از ظلم ستیزى ایشان سخن گفته و شخصیت انقلابى آیت الله شاه آبادى، استاد عرفان حضرت امام، فقیه، فیلسوف و عارف بالله را مورد نقد و بررسى قرار مى دهد تا نمایان گردد امام(ره) تا چه اندازه این بزرگان را الگوى خویش قرار داده اند. مؤلف در قسمتى از مقاله، از شخصیت انقلابى و خاص آیت الله مدرس سخن مى گوید و به نکاتى اشاره مى کند که در ترکیب شخصیت انقلابى امام(ره) نیز بارز است. بنابراین، مخاطب در سراسر مقاله با شخصیت هاى انقلابى طراز اول و برجسته اى آشنا مى گردد که «الگوى رفتار انقلابى براى رهبر بزرگوار انقلاب اسلامى حضرت امام خمینى(ره)» بوده اند. نقش
اساسى مرحوم امام خمینى رضوان اللّه علیه در نهضت اسلامى ملت مسلمان ایران، به مدت شانزده سال به طول انجامید، و رژیم دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهى در ایران را به زباله دان تاریخ انداخت، هم درباب این موضوع نیاز به بحث و استدلال و اثبات نمى باشد بلکه باید گفت: آغازگر این راه، آن بزرگوار بود که با پایمردى وى نیز ادامه یافت، و همچنین با بینش الهى خاص آن عزیز بزرگوار هم به نتیجه رسید. اگر در سال 1341 و در واقعه انجمن هاى ایالتى و ولایتى، موضع گیرى قاطع حضرت امام از بیان و قلم قوى برخودار نبود، آن غائله با شکست دولت اسدالله علم مواجه نمى شد، و چنانچه در دور دوم نهضت، اقدام سریع و جدى امام، در مقابل رفراندوم شاه و نیز بیانات کوبنده ایشان در روز عاشورا؛ 12 خرداد 1342 که منجر به بازداشت ده ماهه ایشان در تهران گردید، نبود آوازه نهضت به سراسر جهان نمى رسید، و اگر بیانات آن فقیه و فیلسوف و عارف بالله در دور سوم نهضت در دوران محکومیت کاپیتولاسیون و مصونیت قضایى و سیاسى دادن به اتباع آمریکا نبود، بیاناتى که سبب تبعید یازده ماهه ایشان به ترکیه، و اقامت اجبارى سیزده ساله معظم له در نجف اشرف، و در آخر هجرت چهار
ماهه آن رهبر شایسته به پاریس و بازگشت پیروزمندانه ایشان به کشور نبود، انقلاب پیروز نمى شد، و جمهورى اسلامى ایران بر ویرانه رژیم شاهنشاهى استوار نمى گردید. آرى، همه این جریانات بسیار شاق که نویسنده در یازده جلد کتاب «نهضت روحانیون ایران» آورده است، بر اثر اقدام به موقع و مقاومت مردانه امام، و پایمردى دلیرانه آن مرجع عالى قدر شیعیان جهان بود. حال باید دید چه عواملى موجب بروز و ظهور این نهضت بى نظیر تاریخ، توسط حضرت امام گردید؟ و چه انگیزه هایى در ترکیب شخصیت سیاسى دینى او تأثیر داشت که او، در این راه پر مخاطره قدمى چنان سترگ برداشت و تا کار راست نشد، از پاى نایستاد؟! با اینکه درباره تمام ابعاد زندگانى امام، و شخصیت ذاتى برازنده او، و عللى که آن نهضت بزرگ را به وجود آورد، سخن هاى بسیار گفته اند و مطالبى چند، نوشته اند، و بیش از همه خود نویسنده نیز، غیر از آن یازده جلد کتاب، در آثار دیگرش هم، از مصاحبه هاى کتبى و شفاهى و نگارش مقاله ها سهیم بوده است، ولى آنچه در این نوشتار مى آید، کاملاً تازگى دارد و احتمالاً کسى تا کنون در این باره، مقاله اى با این تفصیل نگاشته است. اینک در ذیل فرازهایى چند از نظر خوانندگان گرامى در این باره
مى گذرد، که انتظار مى رود مورد توجه خوانندگان این مقاله قرار گیرد، و اگر چنانچه به خطا رفته ایم به نقد آن بپردازند:
حضرت امام خمینى(ره) از نظر ساختمان جسم و جان، ویژگى خاصى داشته اند که به مصداق: «به هرکس هرچه لایق بود دادند»، خداوند به آن حضرت موهبت کرده بود، و چیزى نبود که دیگران بتوانند تمرین کنند تا آن را کسب نمایند، بلکه ویژگى خاص او بود؛ «حاجت مشاطه نیست حسن خدا داده را». امام در همان سخنرانى که یک روز بعد از درس مسجد اعظم قم ایراد کردند و نویسنده نیز در آن حضور داشت و نیز دستشان را به طرف جمعیت گرفته بودند، (امام نیز از چنین صحنه اى عکس هم دارند) فرمودند: «والله من تاکنون از کسى و چیزى نترسیده ام.»! فکر کنید قسم است، آن هم از یک مرجع تقلید!! چقدر باید روح سالم، و جسم قوى باشد که قادر به چنین ادعایى باشد. در طى 16 سال نهضت هم این معنى به ظهور رسید، و جهانیان فهمیدند که واقعاً این مرد غیر از خدا از هیچ چیز و هیچ کس نمى ترسد، و غیر از خدا چیزى برایش مطرح نیست. خود آن بزرگوار هم در سخن کوتاهش که بعضى روزها لحظه اى قبل
از اذان ظهر از رادیو پخش مى شود، فرموده است که: ما همه هیچیم، هرچه هست اوست. این از لحاظ شخصیت ذاتى و ترکیب وجودى حضرت امام. حال باید بررسى کرد که عواملى که امکان دارد در بینش سیاسى دینى او دخالت داشته باشد، چیست؟
حضرت امام از همان خردسالى متوجه شده بود؛ پدرش که روحانى محل بوده با ظلمه و خوانین زورگو روبرو شده، و آن قدر از مردم ستمدیده دفاع کرده، و در آن راه، مقاومت نموده بود که جانش را بر سر آن گذاشت، و در جوانى به دست آن دژخیمان به شهادت رسید. این خاطره دردناک در تکوین شخصیت کودکى کم سن و سال؛ با هوش و استعداد خدادادى نیز اثر مثبت و راسخى داشته که در تمام عمر روى اندیشه او تأثیر بخشیده بود، به خصوص که او مى دانسته عمه مکرمه اش صاحبه خانم، و برادرانش سید مرتضى و سید نورالدین که از وى بزرگتر بودند، به قدرى قضیه قتل برادر و پدر را دنبال کردند، تا به دستور عین الدوله رئیس الوزراء وقت قاتلان را پیش چشم آنها در میدان اعدام تهران، به جزاى عمل ننگین خود رساندند. همین یک موضوع براى «سید روح اللّه»؛ آن پسر بچه حساس، کافى
بود که از همان زمان کودکى بداند، باید مانند پدر با ظلم و ظالم مبارزه کرد و به دفاع از مظلومین برخاست، حتى اگر آن راه به شهادت ختم شود.
در مهرماه سال 1306، حاج آقا نورالله اصفهانى از فقهاى بزرگ و روحانى اول اصفهان به منظور جلوگیرى از خودکامگى هاى رضاخان پهلوى که دوسال بود با تشکیل مجلس مؤسسان و تغییر در قانون اساسى، سلسله قاجاریه را منقرض کرده بود و خود نیز شاه ایران گشته بود، با جماعتى از علماى اصفهان به قم آمد تا در کنار حوزه علمیه صداى خود را رساتر به گوش رضاخان برساند. او از علماى شهرهاى دیگر هم دعوت کرد که براى کسب آن منظور، در قم به وى بپیوندند، و پیوستند و بر اثر آن جمعیت زیادى از علما در قم اجتماع کردند. در طى مدت دو ماه، آمد و رفت نمایندگان رضاخان از جمله؛ تیمورتاش وزیر دربار، بین قم و تهران برقرار بود. قیام حاج نورالله در سراسر کشور انعکاس یافت، و رضاخان را به این فکر انداخت که مبادا قیام، طولانى و دامنه دار شود و به جاى باریکى بکشد. دو ماه بعد حاج آقا نورالله رهبر قیام به طرز مرموزى در همان قم درگذشت و شهرت یافت که
او را به دستور رضاخان با آمپول هوا به قتل رسانیدند و بر اثر آن علماى مهاجر پراکنده شدند و نهضت نیز شکست خورد. امام خمینى(ره) که در آن زمان بیست و پنج سال داشته و از فضلاى جوان بودند، ناظر آن حرکت انقلابى و قیام علما و شکست آن بوده اند، که در دى ماه 1356 در تبعید نجف اشرف، از آن قیام ناکام یاد کرده و مى فرمایند: «در زمان این مرد سوادکوهى رضاخان که اهل سوادکوه مازندران بوده است در زمان رضاخان، قلدر نانجیب، یک قیام از علماى اصفهان شد. ما حاضر واقعه بودیم. علماى اصفهان از اصفهان آمدند به قم و علماى بلاد هم جمع شدند در قم، و نهضت کردند، ولى رضاخان و اعضاى دولت او نهضت را شکستند. اینها که زور نداشتند، یا آنها را فریب دادند، یا هرچى که بود، نهضت را شکستند.»
سه ماه پس از شکست قیام حاج آقا نورالله، در نوروز سال 1307 که زن و دختران رضاخان براى تحویل سال جدید به قم آمده بودند، چون حجاب درستى نداشته اند، مورد تعرض و نهى از منکر مرحوم شیخ محمدتقى بافقى؛ از علماى اوتاد حوزه که متصدى پرداخت شهریه طلاب بوده، واقع مى شوند. خبر به تهران مى رسد، و رضاخان خود با
جمعى از افسران مسلح به قم مى آید، و در حرم، مرحوم بافقى را زیر مشت و لگد مى گیرد، سپس دستور مى دهد که او را در شهربانى قم زندانى کنند. آنگاه پس از چند ماه، ایشان را به شهر رى تبعید مى کند و این بزرگوار، تا پایان دوره رضاخان در آنجا به حال تبعید به سر مى بردند. از حادثه ناگوارى که براى مرحوم بافقى اتفاق افتاد، طلاب قم سخت منقلب مى شوند، ولى کارى از آنها ساخته نبود؛ جز اینکه کینه آن قلدر بى رحم را به دل بگیرند. امام خمینى(ره) از جمله آن افراد بوده و در قم حضور داشته اند. مرحوم بافقى در حضرت عبدالعظیم(ع) که منبر مى رفته نیز، از رضاخان انتقاد مى کرده و ساکت نبوده است.
حضرت امام خمینى(ره) در سال 1307 شمسى، که آیت الله میرزا محمدعلى شاه آبادى از تهران به حوزه قم منتقل مى شود و در آن اقامت مى کند و به تدریس اشتغال مى ورزد، حدود هفت سال عرفان اسلامى را در محضر ایشان تحصیل کردند. آیت الله شاه آبادى فقیه و فیلسوف و عارف بالله بوده اند، و یکى از فقهاى بزرگ، به شمار مى رفتند. آشکار است که در آن مدت طولانى، کاملاً با روحیه استاد؛ که سخت به او دل بسته بود و همچنین با سابقه علمى و مبارزاتى
وى و پدرش آیت الله میرزا محمدجواد بیدآبادى اصفهانى متوفاى سال 1312 قمرى آشنا شده بود. از استاد شنیده بود که پدرش، آیت الله میرزا محمدجواد بیدآبادى اصفهانى از شاگردان فقیه اعظم صاحب جواهر، به امر معروف و نهى از منکر و اجراى اوامر الهى اهتمام زیادى داشته است. از این رو در اصفهان به اقامه حدود شرعى مى پرداخته، چون این خبر به ناصرالدین شاه قاجار مى رسد، از این عمل سخت ناراحت شده، و ایشان را از این کار منع مى کند، اما آیت الله بیدآبادى بدون توجه به دستور شاه، به اجراى فرامین الهى ادامه مى دهد. شاه قاجار که دستورهاى مکرر خود را بى نتیجه مى بیند، تصمیم مى گیرد که ایشان را به تهران تبعید کند، تا عملاً از کار وى جلوگیرى به عمل آورد. براین اساس در سال 1304 قمرى او را بادو فرزندش محمدعلى (آیت الله شاه آبادى) و على محمد به تهران مى آورد، تا در آنجا سکونت ورزد. مرحوم بیدآبادى در یکى از مساجد تهران، به اقامه نماز جماعت مشغول مى شود. از آن مسجد تا منزل او، مغازه کنت ارمنى قرار داشت که در آن مشروبات الکلى دربار ناصرالدین شاه تأمین مى شد. آیت الله بیدآبادى، نخست از باب نهى از منکر او را نصیحت مى کند که دست از آن کار خلاف شرع بردارد، و
چون کنت ارمنى اعتنایى نمى کند، یک روز پس از اقامه نماز جماعت با نمازگزاران مسجد، در حالى که دو فرزندش میرزا محمدعلى و على محمد را همراه داشته، به طرف مغازه کنت شراب فروش مى روند. در مغازه، وى شخصا خمره بزرگ شراب را در چاه سرازیر مى کند و مریدانش هم تمام ظرف هاى شراب را در چاه خالى مى کنند، اما به دستور او از شکستن ظرف ها، که مالیات داشته است، خود دارى مى نمایند. ناصرالدین شاه که از این واقعه باخبر مى شود، به آقا پیغام مى دهد؛ این چه کارى بود که انجام دادى؟ آقا در جواب مى گوید: «این عمل را از باب نهى از منکر انجام داده ام، من خیال مى کردم تو ناصر دینى ولى حالا فهمیدم کاسر (شکننده) دینى». شاه که این را مى شنود دستور مى دهد؛ قضیه را دنبال کنند. آیت الله میرزامحمد جواد هم که مى بیند، مى خواهند برایش دردسر درست کنند، تصمیم مى گیرد به اصفهان مراجعت کند. چون این خبر در اصفهان به ظل السلطان فرزند ناصرالدین شاه حکمران خودکامه اصفهان مى رسد، به پدرش اطلاع مى دهد، که هر طور هست آیت الله را در همان تهران نگاه دارد و بازگشت او به اصفهان به صلاح تاج و تخت نمى باشد. آن گاه، رضا قلیخان سراج الملک را بر آن مى دارند که آیت الله را
ملاقات نموده و با نرمش او را از بازگشت به اصفهان منصرف سازد. آیت الله بیدآبادى به این شرط حاضر مى شود، در تهران بماند که مغازه شراب فروشى کنت ارمنى را خریدارى کرده، و به مسجد تبدیل کنند. سراج الملک هم محل را خریدارى نموده و آن را به صورت مسجد در مى آورد، و این همان مسجد کنونى سراج الملک در خیابان امیرکبیر است. وقتى مسجد ساخته مى شود، آیت الله شاه آبادى در آن اقامه جماعت مى کند. هنوز هم این بیت بر سر در آن مسجد نقش بسته است: حسن توفیق بین که مسجد کرد سطح میخانه را سراج الملک آرى، سید روح الله خمینى(ره) از این واقعه که پدر استادش با آن مواجه بوده، و به همان جهت هم استادش در تهران اقامت مى کند، با خبر مى شود و خدا مى داند که چقدر در روحیه او براى مبارزه با طاغوتیان زمان اثر مى گذارد. آیت الله میرزامحمدعلى شاه آبادى، فرزند آن پدر و استاد عرفان امام خمینى(ره) که در نجف اشرف و سامره از شاگردان آیت الله آخوند خراسانى، و آیت الله میرزا محمدتقى شیرازى بود، پس از بازگشت به ایران سال ها در همان مسجد سراج الملک به اقامه نماز جماعت، و در منزلش به تدریس، و جمعا تبلیغ دین اشتغال داشته است. او نیز
مانند، پدرى روحانى، مبارز و بیدار بود و مراقب، که هرجا لازم شد در مقابل کژى ها، از هرکه باشد، مردانه بایستد. وى زمانى که آیت الله سید حسن مدرس، با رضاشاه، مبارزه مى کرد، متوجه ریاکارى ها و تظاهر وى نسبت به دین دارى شد. و شرکت رضاخان سردار سپه در مجالس عزادارى و آمد و رفت او به خانه علما و دست بوسى آنها، را دلیلى آشکار براى چاپلوسى هاى وى دید. چنانکه، آیت الله حایرى مرجع تقلید در قم، طى نطقى در مجلس چهارم گفت: «هرچند رضاخان ضررهایى دارد، اما منافع او بیشتر از ضررهایش مى باشد، و باید سعى کرد ضررهاى او مرتفع شود، تا منافعش عاید مملکت گردد»، آیت الله شاه آبادى به او گفت: «مردک الان که به قدرت نرسیده است، این چنین به دست بوسى علما و مراجع مى رود و تظاهر به دیندارى مى کند و از محبت اهل بیت(ع) دم مى زند، لکن به محض آنکه به قدرت رسید، به همه علما پشت مى کند، و به اول کسى هم که لگد مى زند خود شما هستید»! معلوم شد که این حدس آن مرحوم چگونه علنى شد، و رضاخان آیت الله مدرس را تبعید کرد، و بعد هم دستور داد او را مسموم کنند، و آن بزرگوار را به شهادت رسانید. همین که
دسیسه هاى رضاخانى و بى اعتنایى او به دیانت و علما، به مرور ایام آشکار شد، وى دیگر شاه مقتدر مملکت شده بود، اما همچنان آیت الله شاه آبادى او را با همان لقبش «پالانى» یاد مى کرد.(2) و براى جلوگیرى از نفوذ و اقتدار بیشتر او از علماى تهران، خواست که دست جمعى به عنوان مخالفت با اعمال نارواى وى به آستانه عبدالعظیم(ع) رفته و متحصن شوند و از آن جا صداى اعتراض خود را بلند کنند. عده زیادى از علماى تهران (حدود هفتاد نفر) به نداى آن رادمرد لبیک گفتند و به منظور تحصن و اعتراض به حکومت رضاشاه، اعلام آمادگى کردند، اما متأسفانه علماء که مرعوب شده بودند، به موقع همراهى نکردند، ناچار آیت الله شاه آبادى فقط با دو نفر راهى آستانه حضرت عبدالعظیم(ع) شدند، و در آن جا تحصن اختیار کردند. آنها در آن جا بودند تا این که ماه محرم فرا رسید و مجالس عزادارى حضرت سیدالشهدا (ع) برپا گردید. آیت الله شاه آبادى در آن مجالس منبر مى رفت و در آن سنگر به افشاى اعمال ضددینى رضاشاه مى پرداخت، و در سخنانش او را «چاروادار و قاطرچى» خطاب مى کردند. آیت الله شاه آبادى در مدت تحصن، نامه هایى به علماى دیگر شهرستان هاى ایران و عراق نوشت، و در آنها ضمن اشاره به خطراتى
که از طرف رضاخان متوجه اسلام شده بود، از آنها خواست که آنان نیز در منبر، جنایات رضاشاه را براى مردم بازگو کنند. یکى از علماى نجف که طى نامه اى علت تحصن را از وى جویا شده بود، ایشان در جواب نوشتند: «... ما وارث دینى هستیم که از زمان رسول خدا (ص) تاکنون گذشته از شهادت ائمه و اصحاب و یارانشان و علما... و هزاران شهید در به ثمر رساندن آن فداکارى کرده اند. الآن ثمره آن ایثارها به دست ماست و ما وظیفه داریم در حفظ آن بکوشیم و اینک که مى بینیم این امانت الهى در معرض دستبرد و نابودى از ناحیه این حکومت جبار است، بایستى با تمام وجود از آن محافظت کنیم و معتقدیم خون ما رنگین تر از خون گذشتگان نیست.» قبل از تحصن آیت الله شاه آبادى، در مرقد امام زاده حمزه که در جوار حضرت عبدالعظیم(ع) است مراسم تعزیه خوانى برپا بود، آیت الله شاه آبادى مراسم را تعطیل کردن و به جاى آن جلسات سخنرانى تشکیل دادند و خود نیز، در آن به سخنرانى پرداختند و در آخرین روز سخنرانى فرمودند: «خدایا تو شاهد باش که من به علماى اعلام در نجف و قم و مشهد و اصفهان و سایر بلاد چه چیزى نوشته؟ نامه؟ نوشتم و بر
آنها اتمام حجت کردم، و در این ده شبانه روزهم، اگر این مرتبه را هم بگویم، جمعا سى مرتبه گفته ام و براى افراد مختلف نیز اتمام حجت کرده ام که این «چاروادار» با من دشمنى و عناد ندارد، او با اسلام و قرآن مخالف است، و چون من و امثال مرا حامى و حافظ اسلام مى داند، مخالفت مى کند، و اگر به او مهلت داده شود، اسلام و قرآن را در این مملکت از ریشه خشک خواهد کرد.» در مدت تحصن آیت الله شاه آبادى در آستانه حضرت عبدالعظیم(ع)، رضاخان تمام سعى خود را براى راضى کردن ایشان و شکستن تحصن وى به کار گرفت، حتى حاضر شد خود به نزد ایشان برود و مذاکره کند. کالسکه شاهى را هم براى برگرداندن ایشان به تهران فرستاد، ولى آیت الله شاه آبادى هیچ کدام را نپذیرفت. مدت تحصن ایشان، حدود یازده ماه به طول انجامید، پس از آن جمعى از علماى تهران مانند؛ آیت الله شهید سید حسن مدرس، و آیت الله شیخ عبدالنبى نورى و علماى شهرهاى دیگر به حضرت عبدالعظیم(ع) رفتند، و از ایشان خواستند به تحصن خود پایان دهد. آیت الله شاه آبادى هم چون با قدرت گرفتن روزافزون رضاخان نتیجه اى در ادامه تحصن خود نمى دید، تحصن را شکست و به تهران بازگشت و اندکى بعد دیگر در
تهران نماند، و راهى شهر مذهبى قم شد. این واقعه در سال 1347 قمرى مطابق 1307 شمسى اتفاق افتاد. در آن سال بود که امام خمینى(ره) از ایشان خواستند، درس عرفانى بگویند، و آن بزرگوار پذیرفت و حدود هفت سال؛ امام از محضر آن عارف بالله به استفاده پرداخت.(3) آیت الله شاه آبادى پس از هفت سال اقامت در قم و اشتغال به تدریس، به تهران منتقل شد، و چون در مسجدى در محله شاه آباد تهران اقامه جماعت مى کرد، میان مردم معروف به «شاه آبادى» شد. حضرت امام خمینى(ره) از این استاد بزرگوارش در موارد مختلف به خوبى یاد کرده است، و همه جا او را «شیخ ما» گفته اند. از جمله مطلب جالبى که ازوى نقل کرده، و چند جا، و امروز هم در «صحیفه امام» یا «صحیفه نور» آمده، این است که مى فرمایند: «شیخ ما دعاهاى ائمه اطهار را «قرآن صاعد» مى دانست، در مقابل کتاب آسمانى که قرآن نازل است. امام بارها به اشخاص مختلفى فرموده بود: «من آدمى به این لطیفى، یا به این نفیسى ندیده ام.» حضرت امام نه تنها در سال هاى استفاده از انفاس قدسیه استادش آیت الله شاه آبادى، اقدامات او را در مقابل رضاخان از وى شنیده بود و قطعاً هم بیش از مطالبى است که در این نوشتار ذکر
شده است، و اخبار مدت یازده ماه تحصن آن مرحوم در حضرت عبدالعظیم(ع) که در پایان هم به قم آمد، این اخبار مى باشد به حوزه علمیه هم مى رسیده و شاید همان خبرها موجب شده بود که امام اصرار داشتند در نزد وى عرفان اسلامى بخوانند، و بیشترین مدت تحصیلشان را در خدمت آن استاد برجسته باشند. امام خمینى(ره) در پیامى که به مناسبت شهادت حجت الاسلام آقاى شیخ مهدى شاه آبادى فرزند استاد خود دادند و او را «استادزاده خود» خواندند، نوشته اند: «این شهید عزیز.... فرزند شیخ بزرگوار ما بود که حقا، حق حیات روحانى به این جانب داشت که با دست و زبان از عهده شکرش بر نمى آیم.» و در جایى دیگر مى گویند: «شاید بتوانم ادعا کنم که هیچ کس به اندازه من، ایشان را نشناخته است.» از آیت الله سبحانى شاگرد خاص امام خمینى(ره) نقل شده که، آیت الله شاه آبادى فرموده است: «من شاگردى دارم به نام «آقا روح الله». اگر به او تنها چند دقیقه درس بدهم، نمى گوید کم است، و اگر چند ساعت هم درس بدهم نمى گوید کافى است». امام هم فرموده است: اگر هفتاد سال آیت الله شاه آبادى تدریس مى کرد، من در محضرش حاضر مى شدم، چون هر روز حرف تازه اى داشت. و به قول آیت الله آقاشیخ محمد شاه آبادى فرزند ارشد
استاد امام، آیت الله شاه آبادى همیشه شاگرد برازنده اش را با همان نام «روح الله» مى خوانده است. امام در دیدار با خانواده شهید شیخ مهدى شاه آبادى )9/2/1363( از جمله فرمود: «مرحوم آیت الله شاه آبادى، علاوه بر این که یک فقیه و عارف کامل بود، یک مبارز به تمام معنى هم بودند!»
حضرت امام خمینى(ره)، روى شخصیت نافذ دینى و سیاسى آیت الله شهید مدرس، بیش از دیگران حساب مى کرد. از نزدیک او را دیده بود، با زندگیش آشنایى داشت. به مجلس شورا رفته بود، و نطق هاى آن روحانى مبارز سرسخت را شنیده، و اثر وجودى او را در مجلس و میان نمایندگان موافق و مخالف نظاره گر بود. در مجلس درس او در مدرسه سپهسالار هم شرکت داشته است. مرحوم مدرس پس از آن همه مبارزات برضد رضاخان، در مهرماه 1307 به دستور او به خواف تبعید شد، سپس به کاشمر منتقل و پس از ده سال تبعید در آن منطقه، به سال 1317 به وسیله مأمورین اعزامى رضاخان مسموم شده و به شهادت رسید. امام بارها در سخنان خود از شخصیت ممتاز آیت الله شهید مدرس یاد مى کرد، و موضع گیریهاى مثبت و سازنده او را به خوبى مى ستود. امام از جمله ضمن سخنان خود در حسینیه جماران(4) فرمودند: «شما تاریخ مرحوم مدرس را
دیده اید. یک سید خشکیده لاغر، با لباس کرباس، یک همچو آدمى در مقابل آن قلدرى که هرکس آن وقت را درک کرده، مى داند که زمان رضاشاه غیر زمان محمدرضاشاه بود. او یک قلدرى بود که شاید تاریخ ما کم مطلع باشد، مرحوم مدرس در مقابل همچو کسى ایستاد، در مجلس، در خارج، تا جایى که یک وقت رضاخان گفته بود: سید، تو از جان من چه مى خواهى؟ و او گفته بود: مى خواهم تو نباشى! من درس ایشان یک روز رفتم. مى آمد مدرسه سپهسالار که حالا مدرسه شهید مطهرى است. مثل اینکه هیچ کارى ندارد، فقط طلبه اى است که دارد درس مى دهد. این طور قدرت روحى داشت، در صورتى که آن موقع در کوران مسائل سیاسى بود، که مثلاً حالا باید برود مجلس و آن بساط را درست کند. از آن جا رفت مجلس. وقتى هم که به مجلس مى رفت، یک نفرى بود که همه از او حساب مى بردند، من مجلس آن وقت را هم دیده ام. کأنّه مجلس منتظر بود که مدرس بیاید، با این که با او بد بودند، ولى وقتى مدرس نبود کأنّه مجلس احساس نقص مى کرد. وقتى مدرس مى آمد، مثل این بود که چیز تازه اى واقع شده است! این براى چه بود؟ براى این بود که یک آدمى
بود که نه به مقام اعتنا مى کرد و نه به دارایى و امثال ذلک، هیچ اعتنا نمى کرد. نه مقامى او را جذب مى کرد، و نه دارایى. ایشان وضعش این طور بود. وقتى فرمانفرما وارد منزلش شده بود، حالا که من مى گویم فرمانفرما، شما به ذهنتان نمى آید یعنى چه؟ مرحوم مدرس به او گفته بود: حضرت والا من آب قلیان را مى ریزم، تو آتش درست کن، یا بعکس. از این جا آنقدر او را کوچک مى کرد که دیگر نمى توانست طمع دیگرى بکند. وقتى این طور با او رفتار مى کرد که بیا این آتش سرخ کن را گردش بده، آن آدمى که همه برایش تعظیم مى کردند، شخصیت اورا طورى از بین مى برد که مبادا طمع کند و در امور سیاسى از ایشان چیزى بخواهد. من در آن جا بودم، در زمان قدرت رضا شاه کسى چیزى به او نوشته بود. آن وقت رضا شاه، شاه نبود، قلدر نفهمى بود که هیچ چیز را ابقا نمى کرد. آن شخص آمد و گفت من چیزى نوشته ام براى عدلیه شما بدهید ببرند پیش حضرت اشرف که ببیند. مرحوم مدرس گفت: رضا خان که اصلاً نمى داند «عدلیه» را با «الف» مى نویسند یا با «عین»! من بدهم او ببیند؟! نه این که این را در غیاب آنها مى گفت،
در حضورشان هم مى گفت. وضع ایشان این جورى بود. براى این که وارسته بود. وابسته به هواهاى نفسانى نبود، اتخذو الهه هواه(5) هواى نفسانى را خداى خود نگرفته بود. او براى خدا عمل مى کرد. کسى که براى خدا عمل
کند، وضع زندگیش هم آن بود. دیگر از آن بدتر نمى شد. براى چه دیگر چه کند؟ از هیچ کس هم نمى ترسید. وقتى که رضاخان ریخت به مجلس و قلدرهاى اطرافش گفتند: زنده باد رضاخان، زنده باد سردار سپه، مدرس ایستاد و گفت: مرده باد سردار سپه، مرده باد رضاخان زنده باد خودم! شما حالا نمى دانید ایستادن در مقابل او رضا خان یعنى چه؟! این براى این بود که از هواهاى نفسانى آزاد بود، وابسته نبود.» و در مسجد شیخ انصارى ضمن مجلس درس، در دهم آبان ماه 1356 فرمودند: «... مرحوم مدرس رحمه الله، من ایشان را دیده بودم. او هم از اشخاصى بود که در مقابل ظلم ایستاد، در مقابل ظلم آن مرد سیاهکوهى، یعنى رضاخان قلدر ایستاد. ایشان را به عنوان طراز اول علما فرستادند تهران. با گارى، از اصفهان، آمد تهران. از قرارى که آدم موثقى نقل مى کرد، در آن جا یک گارى خریده بود و اسبش را هم گاهى خودش مى راند تا آمد تهران. آن جا هم خانه مختصرى اجاره کرد. من مکرر منزل ایشان رفتم، مکرر خدمت ایشان رسیدم. رضوان الله علیه به عنوان طراز اول آمد تهران طراز اولى که از اول موضوعش منتفى شد. بعد ایشان وکیل مجلس شد، وکیل اول تهران. ایشان
تنها در مقابل ظلم مى ایستاد و صحبت مى کرد. اشخاص دیگرى از اقلیت مجلس هم بودند از قبیل ملک الشعراى بهار و دیگران هم دنبال او بودند، اما او بود که مى ایستاد و برخلاف ظلم برخلاف تعدیات آن شخص رضاخان صحبت مى کرد. در همان وقت دولت روسیه اولتیماتومى فرستاد براى ایران، سربازانش، سالداتش به اصطلاح خودشان تا قزوین آمدند، آنها مطلبى را مى خواستند که تقریبا اسارت ایران بود (نقض بى طرفى ایران در سال 1914 و جنگ بین الملل اول) و مى گفتند: باید از مجلس بگذرد، آن را به مجلس بردند و همه اهل مجلس ماندند که چه بکنند. در یک مجله خارجى نوشته بود یک روحانى با دست لرزان آمد پشت تریبون ایستاد و گفت: حالا که بناست از بین برویم، خودمان خودمان را از بین ببریم؟! این را گفت و رأى مخالف داد، بقیه هم جرأت پیدا کردند و رأى مخالف دادند، و اولتیماتوم را رد کردند. آنها هم هیچ غلطى نکردند. بناى سیاسیون همین معنى است که یک چیزى را تشر مى زنند، ببینند طرف چه جورى است، اگر طرف در مقابلشان ایستاد عقب مى زنند، و اگر آن بیچاره عقب رفت، اینها جلو مى آیند. حیوانات هم همین جورند که اول مى آیند جلو ببینند چه آدمى است، اگر آن آدم ایستاد، و دستش
را بلند کرد، فرار مى کنند اگر آدم فرار کرد، حیوان دنبالش مى کند! این خوى حیوانى است. شما نباید قدر روحانى را بدانید؟!» و در بیانات 14 دى ماه 1359 در حسینیه جماران از جمله فرمودند: «مردم را هیچ به حساب نمى آوردند. من خود در خمین بچه بودم و شاهد بودم، مرد متدین محترمى که در بازار، رییس تجّار بود، به دستور حاکم فاسد در حضور جمع پایش را به فلک بستند و چوب زدند. مثلاً یک عالمى براى ملاقات نزد آنها مى رفت، در حضور آن عالم بیچاره اى را مى آوردند چوب مى زدند، براى این که بفهمانند تو باید اطاعت کنى. آن وقتها همچو وضعى بود، و از این بدتر، عملى که سفراى حضرت رسول(ص) انجام مى دادند، عمل ساده بزرگى بود. از اول شخصیت آن فرعون را مى شکستند. مرحوم مدرس هم این عادت را داشت. توى حیاطش فرش انداخته بود، و آن جا مى نشست. وقتى هم مى خواست قلیان چاق کند خودش پا مى شد و شروع مى کرد به درست کردن. در آن خلال مثلاً فرمانفرما وارد مى شد. فرمانفرماى آن وقت شاید شما نمى دانید چه مسئله اى بود. ایشان، قلیان را به دست او مى داد و مى گفت شما آب توى آن بریز تا من آتش درست کنم یا به عکس این براى این بود که
برخورد با آن مغزهاى فاسد گاهى باید طورى باشد که از اول طمع به طرف نکنند. اگر با تواضع و خضوع، آن طورى که آن وقتها متداول بود با آنها رفتار مى کردند، او طمع مى کرد که اگر مطلبى دارد تحمیل کند، اما وقتى برخورد، برخورد این طورى بود، ساده و لکن کوبنده، دیگر او نمى توانست مطلب را به او تحمیل کند. رضاخان از مدرس مى ترسید، براى این که مدرس انسان بود. از قرارى که نقل کرده اند در آن زمان مدرس از جمله گفته بود: «در مجلس ما یک مسلمان است و آن هم ارباب کیخسرو (زردشتى) است!». رضاخان رقیب خودش را مدرس مى دانست، به دیگران اعتنا نداشت. وقتى مدرس مى ایستاد و صحبت مى کرد همه را متزلزل مى کرد. وضع زندگیش هم آن بود که شما شنیده اید و من دیدم. منزلش یک منزل محقر از حیث ساختمان، زندگى او یک زندگى مادون عادى بود. لباسش از کرباس بود از خود ایران.» و در ضمن بیاناتى که در 16 آبان 1357 در نوفل لوشاتو ایراد کردند از جمله، فرمودند: «باز در همان زمان یکى از اشتباهات این بود که مردم یا آنهایى که باید مردم را آگاه کنند، پشتیبانى از مدرس نکردند. مدرس تنها مرد بزرگى بود که با او رضاخان مقابله کرد
و ایستاد و مخالفت کرد. در مجلس بعضى ها موافق با مدرس بودند و بعضى سرسخت مخالفت مى کردند. در آن وقت جناح هایى مى توانستند پشت سر مدرس را بگیرندو پشتیبانى کنند. اگر پشتیبانى کرده بودند، مدرس مردى بود که با منطق قوى و اطلاعات خوب و شجاعت و همه اینها موصوف بود. ممکن بود در همان وقت شر این خانواده کنده شود، و نشد.» امام بزرگوار در وصیت نامه تاریخى خود (سال 1360( از آیت الله شهید مدرس و رهنمود او هم سخن گفته و از جمله مى نویسد: «... و وصیت من به گروه هاى مسلمان که از روى اشتباه به غرب و احیانا به شرق تمایل نشان مى دهند... آن است که بر سر اشتباه خود پافشارى نکنید و با شهامت اسلامى به خطاى خود اعتراف و با دولت و مجلس و ملت مظلوم براى رضاى خداوند هم صدا و هم مسیر شده، و این مستضعفان تاریخ را، از شر مستکبران نجات دهید، و کلام مرحوم مدرس، آن روحانى متعهد پاک سیرت و پاک اندیشه را به خاطر بسپرید که در مجلس افسرده آن روز گفت: اکنون که باید از بین برویم، چرا بادست خود برویم.» «من هم امروز به یاد آن شهید راه خدا به شما برادران مؤمن عرض مى کنم، اگر ما با دست جنایتکار
آمریکا و شوروى از صفحه روزگار محو شویم و با خون سرخ، شرافتمندانه با خداى خویش ملاقات کنیم، بهتر از آن است که در زیر پرچم ارتش سرخ شرق و سیاه غرب زندگى اشرافى مرفه داشته باشیم.» و در آغاز پیام خود خطاب به آقاى هاشمى رفسنجانى که ایشان را ترور کرده بودند، نوشته اند: «مرحوم مدرس که به امر رضاخان ترور شد، از بیمارستان پیام داد: «به رضاخان بگویید من زنده هستم» مدرس حالا هم زنده است. مردان تاریخ تا آخر زنده هستند.» از مجموع آنچه از سخنان امام درباره آیت الله شهید مدرس نقل شد، به خوبى پیداست که آن شهید راه دین، چه اندازه در نظر امام، بزرگ جلوه کرده بود، و امام هم چقدر از او الگو گرفته بود. جالب است که سرانجام نیز به دستور حضرت امام خمینى(ره) در جمهورى اسلامى ملت ایران، مرقد شهید آیت الله مدرس به طرز آبرومندى بازسازى شد، و با اینکه در جاى دورى قرار گرفته، زیارتگاه مجاور و مسافر است. خدا را شکر که نویسنده همراه خانواده، توفیق یافتیم که در کاشمر، مرقد آن مرد نامى تاریخ معاصر را زیارت کنیم و بر عامل تبعید و شهادت او؛ رضاخان، لعنت فرستیم.
در سال 1341 قمرى
به واسطه تحمیلات مقامات نظامى و سیاسى انگلیس که عراق را اشغال کرده و حکومت دست نشانده خودشان ملک فیصل را برسرکار آورده بودند، مراجع و فقهاى نجف اشرف و کربلا و کاظمین دست جمعى به عنوان اعتراض، عراق را ترک کرده و به کشور بازگشتند و در واقع تبعید شدند. آن بزرگان؛ آیات عظام سید ابوالحسن اصفهانى، میرزا محمدحسین نایینى، شیخ محمد حسین اصفهانى، میرزا على شهرستانى، سیدعبدالحسین حجت، سیدعلى تبریزى، و در آخر هم آیت الله شیخ مهدى خالصى که عرب نژاد و از رهبران قیام برضد قواى اشغالگر انگلیس بود، به آنها پیوست، و همگى در قم اقامت گزیدند. دوست دانشمند و متتبع فقید، مرحوم آقا شیخ محمد رازى اجمال ماجرا را به نقل از کتاب هاى ریحانةالأدب، و علماى معاصرین، و احسن الودیعه کاظمینى بدین گونه آورده است: «... چون به اختیار به کربلا وارد شدند، روز دیگر دولت مستعمره عراق به امر ارباب ستمگر خود براى ارعاب مردم، آن مراجع عالى قدر را به ایران تبعید نمود، سنه 1341 از هجرت. خبر تبعید حضرات که به شاه ایران مرحوم احمدشاه و مردم ایران رسید، از یک جهت بسیار متأثر و محزون، و از جهت دیگر که کشور اسلامى ایران به قدوم ایشان نورانى مى شود، بى نهایت خرسند گشتند.
از دربار و وزارتخانه ها و تجار و کسبه و عموم طبقات و به خصوص علما و روحانیون آن عصر ایران، قدوم شریفه آنان را گرامى شمرده و تا سر حد ایران، یعنى خسروى و قصر شیرین استقبال نموده، و با عزت هرچه تمام تر به شهرستان هاى قصر شیرین و کرمانشاه و همدان و ملایر و اراک تا قم وارد نمودند. در ورودشان به قم تمام شهر تعطیل، از آیت الله حایرى و سایر علما و دانشمندان و طلاب و تمام طبقات دیگر، غیر از مردمى که از تهران آمده بودند تا چندین فرسخ استقبال شایانى کرده به شهر واردشان کردند. روز دیگر احمدشاه شخصاً براى دست بوسى و زیارتشان با جمعى از وزرا و وکلا و هیأت هاى دیگر دولت به قم آمده و به محضرشان مشرف و اظهار تأثر و ابراز علاقه و ارادت و انقیاد کردند، و تا مدت هشت ماهى که درقم توقف داشتند، همه روزه از تمام نقاط دور و نزدیک ایران و از همه طبقات وارد قم شده و به زیارت حضرات مشرف مى شدند. آیت الله حایرى به احترام میهمانان عزیز مباحثه و تدریس خود را تعطیل و به آنها واگذار نمود، و حضرات بنابر دیدن و عادت کریمه خودشان که همواره به تدریس و مباحثه مى گذرانیدند، عین مدت
کوتاه هشت ماه را هم مباحثه و تدریس شروع نموده و فضلا و دانشمندان رااز فیوضات علمى خود برخوردار نمودند.... تا آن که مرحوم آیت الله حاج شیخ محمدحسین اصفهانى غروى پس از چند ماه به نجف اشرف بازگشته، و به اتفاق حاج میرزا مهدى کفایى پسر بزرگ مرحوم آخوند خراسانى و شیخ جواد علاوى جواهرى که از مشاهیر شیوخ و اشراف نجف بود به قم آمده و حضرات مراجع و آیات عظام را به نجف حرکت دادند و با احترام و تجلیل زیادى وارد عراق تا به نجف عاصمه تشیع و حوزه علمیه نهصدساله با استقبال بى سابقه نزول اجلال فرمودند.» در آن زمان که این حادثه مهم رخ داد، و حوزه قم تا هشت ماه پذیراى آیات عظام تبعیدى بود، آقا روح الله خمینى(ره) طلبه جوان بیست و یک ساله در قم، شاهد و ناظر آن وقایع بوده است. این هم موضوعى بود که در فکر آن طلبه جوان حساس اثر محسوسى برجاى گذاشت و او را بیش از پیش متوجه وضع دنیاى اسلام و تشیع و روحانیت کرد، و با آن بزرگان که در عتبات عالیات بودند آشنا ساخت، به خصوص مرحوم آیت الله نایینى نویسنده کتاب «تنبیه الأمة» و نظرات نو او در آن کتاب. امام خود از آن
واقعه بدین گونه یاد مى کند: «عراق را میرزاى شیرازى دوم (میرزا محمدتقى) این شخصیت عظیم الشأن، این شخص بزرگ، این شخص عالى مقام در علم و عمل نجات داد و او بود که حکم جهاد داد و مردم را فرستاد به جلوگیرى قواى انگلیس عشایر هم از علما تبعیت کردند. جهاد کردند و کشته دادند و کشته شدند. تمام آن افتخارات با جدیت علماى عراق واقع شد. علماى عراق را که به ایران تبعید کردند براى مخالفتى بود که با دستگاه ها مى کردند، مرحوم آقا سید ابوالحسن، و مرحوم آقاى نایینى، و مرحوم شهرستانى، و مرحوم خالصى اینها را تبعید کردند از عراق به ایران، براى این بود که اینها برخلاف آنها صحبت مى کردند. خلاف این دستگاه حرف مى زدند... خودمان دیگر اینها را شاهدیم.»
در واقعه حمله قواى اشغالگر انگلیس به عراق، پس از جنگ بین الملل اول که بسیارى از علما و روحانیون ایران و عراق به ریاست مرحوم آیت الله سید مصطفى کاشانى؛ پدر آیت الله سید ابوالقاسم کاشانى رهبرى بسیج مردمى عراق را براى دفاع از آن کشور به عهده داشتند، پس از آن که انگلیسى ها، هواپیما وارد جبهه کردند وملیون شکست خوردند، علماى متنفذى که در جبهه برضد انگلیسى ها جنگیده بودند، توسط آنها تبعید یا
تحت تعقیب قرار گرفتند. از جمله آنها مرحوم آیت الله سید محمد تقى خوانسارى بود که انگلیسى هاى اشغالگر او را به جزیره «هنگام» واقع در خلیج فارس، نزدیک جزیره قشم تبعید کردند. آیت الله خوانسارى پس از گذراندن دوران تبعید، به کشور بازگشت و در قم رحل اقامت افکند و به تدریس پرداخت، و از محضر رئیس حوزه؛ مرحوم آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حایرى هم، در درس خارج فقه و اصول استفاده مى کرد. امام خمینى(ره) قسمتى از دروس سطح را نزد ایشان خوانده است، و به او سخت علاقمند بود آیت الله خوانسارى از سیاست و قداست و نفس خاصى برخودار بود. آن بزرگوار پس از رحلت آیت الله حایرى در سال 1315، از مراجع تقلید، نیز همراه آیت الله حجت و آیت الله صدر؛ سه مرجعى بودند که حوزه قم را تا آمدن آیت الله بروجردى به قم، در سال 1324 اداره کردند و به (آیات ثلاث) معروف هستند. امام، اغلب اوقات در مدرسه فیضیه پشت سر آیت الله خوانسارى نماز جماعت مى خواند، و چون تنها او بود که نماز جمعه برگزار مى کرد، امام هم مقید بود هر روز جمعه از بالاى شهر که منزل ایشان در آنجا بود به پایین شهر برود و در نماز جمعه استادش
که در مسجد جامع بزرگ قم برگزار مى شد، شرکت کند. در آن زمان بیشتر مراجع نماز جمعه را واجب نمى دانستند، ولى آیت الله خوانسارى آن روحانى انقلابى، این فریضه را واجب مى دانست و آن را برگزار مى کرد و شاگرد برازنده اش حاج آقا روح الله خمینى(ره) هم مقید به شرکت در آن بود. ارادت خاص امام به آن فقیه عالى قدر با سابقه انقلابى که داشته، قابل توجه است! امام خمینى(ره) از زمان جهاد و اسارت و تبعید آیت الله خوانسارى بدین سان یاد مى کنند: در قضیه عراق اگر مجاهدات علماى عراق، که طى آن پسر آقا سید کاظم کشته شده، نبود چه مى شد؟ علماى عراق تفنگ به دوش گرفتند، و رفتند به مقابله انگلیسى هاى اشغالگر. مرحوم آقا سید محمد تقى خوانسارى رضوان الله علیه به حبس رفت. یعنى؛ با یک عده دیگر گرفتند و اسیر کردند و بردند به خارج. یعنى؛ خارج عراق و همان جزیره هنگام: ایشان مى فرمودند: مارا مى شمردند، یک، دو، سه، چهار، تحویل کسى مى دادند. بعد گفتند: اینها آدم خورند. این که آنها را مى شماریم براى این است که اینها آدم خور هستند، ما آنها را مى شماریم، مبادا شما را بخورند.!
مرحوم آیت الله حاج آقا حسین طباطبایى قمى از مراجع بزرگوار و سرآمد
فقهاى مشهد مقدس بودند. در واقعه اتحاد شکل رضاخانى و مقدمه بى حجابى زنان ایران، توسط آن عامل سیاست انگلستان، چون در مشهد مقدس خواستند برنامه را پیاده کنند، به تهران آمد تا رضاخان را ملاقات کند، و او را از فکر خانمان برانداز منصرف سازد. رضاخان در سفرهاى قبل که به مشهد مقدس مى رفت، با آیت الله قمى ملاقات مى کرد، و از شخصیت نافذ و شهامت و شجاعت او اطلاع داشت. به همین، جهت وقتى آن مرحوم براى آن منظور وارد تهران شد، و در باغ سراج الملک واقع در شهررى جنب آستانه مقدسه حضرت عبدالعظیم به سر برد، رضاخان نه تنها وقت ملاقات به ایشان نداد، بلکه پس از چند روز به دستور او باغ را محاصره کردند و از هر گونه آمد و رفت مردم به نزد ایشان جلوگیرى به عمل آوردند. وقتى این خبر به مردم مشهد رسید، واقعه مسجد گوهرشاد روى داد و طى آن جماعت زیادى از مردم معترض را به گلوله بستند و شهید و مجروح کردند. پس از آن هم آیت الله قمى را به عتبات عالیات تبعید نمودند، قیام او ناکام ماند. واقعه در تیرماه 1314 روى داده بود. واقعه مسجدگوهرشاد و تبعید آیت الله قمى به دستور رضاشاه، حادثه بسیار تلخ و
ناگوارى بود که از جمله امام خمینى(ره) آن را به یاد داشت، وحتى آن روزها ایشان نیز در تهران بودند. امام در یکى از بیانات خود از آن روزها این طور یاد مى کنند: «یک وقت مرحوم آقاى قمى خودش تنها پا شد راه افتاد، آمد، تهران، که من تهران بودم. ایشان به حضرت عبدالعظیم آمدند و ما رفتیم خدمت ایشان، و ایشان قیام کردند، منتهى حبسش کردند و بعد هم تبعیدش نمودند.»(6) فکر کنید آن واقعه، چقدر حاج آقا روح الله خمینى(ره) 38 ساله را که از فضلا و مدرسین حوزه علمیه قم بوده رنج داده است.
آیت الله مجاهد و نویسنده نابغه بزرگ مرحوم آقا سید عبدالحسین شرف الدین عاملى، در زمان خود روحانى اول لبنان، و مردى فقیه و متکلم و عالمى مبارز و خستگى ناپذیر بود. انبوه کتاب هاى ارزشمند او مخصوصا «الفصول المهمه» و «المراجعات» و «النص و الاجتهاد» که این یکى را که آخرین اثر بوده است، نویسنده ترجمه کرده و تاکنون هفت بار به نام «اجتهاد در مقابل نص» چاپ و منتشر شده، همگى نماینده فکر بکر و اندیشه ژرف و شهامت و شجاعت او در دفاع از کیان تشیع و مکتب اهل بیت عصمت و طهارت و پاسخ هاى کوبنده به نامردانى است که
از صدر اسلام تا زمان او، پا بر روى حق و حقانیت نهاده، و چهره اسلام ناب محمدى را مشوش ساخته اند. به علاوه آیت الله شرف الدین، با جهاد پى گیر علمى، که تا آخرین لحظه حیات پربارش ادامه داشت. در سال 1920 که وطن او «لبنان و سوریه» در جنگ بین المللى اول به اشغال فرانسویان درآمد براى نجات مرز و بومش به جهاد عملى پرداخت و در این راه دچار مصایب بى شمارى شد. شرح احوال او به خصوص در آن دو جهاد علمى و عملى را، در مقدمه مفصل «اجتهاد در مقابل نص» آورده ایم. در این جا فقط اشاره اى به مبارزات او بر ضد قواى اشغالگر فرانسه و جهادش در راه وطنش نموده و تفصیل را به آن مقدمه، و شرح کامل آن را نیز به کتاب «بغتة الراغبین» که در دو جلد در شرح حال خود و افراد خاندان بزرگ دینى و علمیش نوشته است، حوالت مى دهیم. زمانى که استعمار، فرانسه سوریه و لبنان را اشغال کرد و کشور را به فساد کشانید و احکام اسلامى را تعطیل کرد و این چنین به مردم فشار وارد آورد که کاسه صبر همه لبریز شد، سید بزرگوار قد علم کرد و برضد قواى اشغالگر قیام نمود. روح مبارزه بر ضد
دشمن اشغالگر را در مردم به خصوص روحانیون دمید، و لزوم قیام برضد استعمار فرانسه را به همگان گوشزد کرد. او در این باره کنگره اى مرکب از روحانیون و زعماى قوم را تشکیل داد، و در آن فتواى جهاد بر ضد اشغالگران صادر کرد و عموم حضار، فتواى او را تأیید نمودند. فرانسویان خانه اش در شهر صور و بعد هم در شهر (شحور) که به آن پناه برده بود را آتش زدند، و کتابخانه اش را که محتوى بهترین کتاب هاى چاپى و خطى؛ مخصوصا مؤلفات خطى خودش بود، به غارت بردند. آیت الله شرف الدین، پیوسته بر اثر تعقیب فرانسویان جاى خود را عوض مى کرد تا این که به شام، و از آن جا به فلسطین رفت، و سپس روانه مصر شد. در سال 1338 مصر را ترک گفت و به فلسطین، که در اشغال انگلیس بود، مراجعه کرد. در آن جا نیز مبارزات خود را دنبال کرد، تا اینکه به وساطت دایى زاده اش سید محمد صدر، که تحت تعقیب انگلیسى ها بود، و به همین جهت فرانسویان به وى احترام مى کردند، به وطن مألوف بازگشت. آیت الله شرف الدین پس از آن ماجراها و در زمانى که در اوج شهرت بود، سال 1350 قمرى )1310 شمسى) به قصد زیارت حضرت امام رضا(ع)
به ایران آمد، و در بازگشت وارد قم شد و مورد تکریم مرحوم آیت الله حایرى؛ رئیس حوزه علمیه و عموم علما و فضلا و طلاب قرار گرفت. آیت الله نجفى مرعشى محل نماز جماعت خود را در صحن بزرگ حضرت معصومه (ع) به ایشان واگذار کرد، و تا زمانى که در قم بود در آن جا اقامه نماز جماعت مى نمود. در آن زمان حاج آقا روح الله خمینى(ره) سى ساله که از چهره هاى درخشان فضلاى حوزه بود به خدمت ایشان مى رسید و در نمازش شرکت داشت، و سخت تحت تأثیر جاذبه آن روحانى بزرگوار واقع شده بود. وقتى در سال 1336 شمسى، خبر رحلت آن بزرگ مرد علم و دین و جهاد در لبنان به قم رسید، حضرت امام خمینى(ره) پس از درس خارج اصول، که بنده نیز حضور داشتم، ضمن بیاناتى، شخصیت نافذ علمى و جهادى وى را ستود، و کلماتى به زبان آورد که شایسته شأن او بود. افسوس که ضبط نشد تا امروز عینا در اینجا نقل شود.
مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد حسین کاشف الغطاء نیز از علماى مجاهد و مبارز و مدافع دین مبین اسلام و آئین پاک تشیع و از فقهاى بنام نجف اشرف و داراى
آثار فکرى و قلمى گرانقدرى بودند که هر کدام در جاى خود بى نظیر است. آیت الله کاشف الغطاء در کنگره هایى که به منظور وحدت بین مسلمین،یا براى دفاع از حقوق مردم فلسطین در مصر و فلسطین و سوریه و اردن تشکیل مى شد از چهره هاى درخشان مدعوین، و از سخنوران مهم کنگره بود. بیانات و مقالات و کتاب هاى او در دفاع از اسلام و تشیع، و احقاق حقوق ملت مظلوم فلسطین و مبارزه با سلطه مسیحیان شهرت فراوان دارد. از جمله؛ زمانى که نویسنده در نجف اشرف مشغول تحصیل بودم، هیأتى آمریکایى از ایشان دعوت کرده بود که با گروهى از دانشمندان مسیحى و مسلمان در شهر (بحمدون) لبنان حضور یابند، تا پیرامون نحوه جلوگیرى از پیشرفت مرام کمونیستى مذاکره کنند و اقداماتى به عمل آورند. مرحوم کاشف الغطا به آن همایش نرفت، و در پاسخ آمریکاییها کتابى نوشت به نام «المثل العلیا فى الاسلام لا فى بحمرون» و در آن از جمله نوشت ما پیشرفت شیوعى ها و کمونیست ها را حتى در نجف از چشم شما مى بینیم! حالا شما مى خواهید با همایش و سینما جلو آن را بگیرید؟! این کتاب در دنیاى اسلام انعکاس وسیعى یافت و آن را نشانه فکر مواج و اندیشه ژرف آن علامه نامدار دانستند که قبلا او
را با جهادهاى علمى و مبارزات قلمیش مى شناختند. کتاب دیگر مرحوم کاشف الغطاء «اصل الشیعه و اصولها» است که بیش از سى بار تاکنون چاپ شده و به سراسر دنیا رفته است. مرحوم کاشف الغطا، نویسنده اى چیره دست، با منطقى قوى و شاعر توانا با اطلاعى وسیع از اوضاع جهان، به طور عموم و دنیاى اسلام و تشیع بود. او چند بار به ایران آمد، اولین بار در زمان آیت الله حایرى بود که وارد قم شد و عموم علماى حوزه از وى دیدن کردند، و در تجلیل و بزرگداشت وى تلاش فراوان نمودند. مرحوم رازى مى نویسد: «حضرت آیت الله فى الورى، آقاى حاج شیخ محمد حسین آل کاشف الغطا؛ از مراجع عصر حاضر در نجف اشرف و از مردان بزرگ علم کلام و مناظره و صاحب قلم و بیان و تصنیفات و تألیفات بسیار است. در سال 1350 هجرى وارد قم شده و در منزل آیت الله حایرى نزول و از هر جهت مورد تجلیل آیت الله واقع شده و در صحن مقدس منبر بسیار مهمى رفتند و پس از مدتى به نجف مراجعت نموده وتاکنون یعنى؛ سال 1373 قمرى، در قید حیات بوده و به تدریس و مرجعیت عرب و تألیف اشتغال دارد. در گنجینه دانشمندان جلد یک صفحه 251 به
نقل از علماء معاصرین صفحه 196 مى نویسد: «پس از مراجعت از ایران، بنا بر دعوت فرق اربعه، اهل سنت براى اتحاد فرق مسلمین، مسافرتى به بیت المقدس نموده و در مسجدالاقصى اقامه جماعت نموده و تمامى فرق از جعفرى و حنفى و شافعى و مالکى و حنبلى، به وى اقتداء نموده، و در روز دوشنبه چهارم شعبان سال 1350، در قدس شریف، خطبه تاریخى را انشا کرد.... و در آخر وفاتش را در کرند، سال 1382 نوشته که اشتباه و سال 1373 درست است. ورود این شخصیت عالى مقام علمى و مبارز کوشا به قم هم، در همان سالى اتفاق افتاد که مرحوم شرف الدین به قم آمده بود. پیداست که ملاقات او و استفاده از منبر وى هم، تأثیرات به سزایى در روحیه حاج آقا روح الله خمینى(ره) داشته است.
مرحوم آیت الله سید ابوالقاسم کاشانى، فقیه مبارز و مجاهد بزرگ نیز از کسانى است که مورد توجه خاص حضرت امام خمینى(ره) واقع شده است. آیت الله کاشانى در سن 25 سالگى همراه پدر بزرگوارش آیت اللّه سید مصطفى کاشانى که رهبر انقلاب عراق بر ضد استعمار انگلیس بود در جبهه جنگ، با انگلیس شرکت داشت، و در همان سن و سال از چهره هاى برجسته علماى انقلابى به شمار مى رفته
است. پس از شکست انقلابیون و اشغال عراق توسط انگلیسى هاى اشغالگر، چون انگلیسى ها، مقدمات دستگیرى و اعدام ایشان را فراهم مى کردند، از راه پشت کوه وارد قم مى شوند، و مورد استقبال علما و طلاب حوزه قرار مى گیرند، و پس از چندى نیز، به تهران مى روند و در آن جا اقامت مى ورزند. آیت الله کاشانى، در زمان اشغال ایران توسط متفقین، در جنگ جهانى دوم، به جرم همکارى با آلمان ها برضد متفقین، دستگیر و 28 ماه تمام در اراک و کرمانشاه و رشت زندانى مى شوند. در خرداد 1324، بار دیگر دستگیر و 22 ماه تمام در بهجت آباد قزوین تبعید بودند. مجددا در سال 1327 دستگیر و نخست به
قلعه فلک الافلاک خرم آباد و پس از چند روز به لبنان تبعید شدند. آیت الله کاشانى در حال تبعید بود که پس از کشته شدن هژیر، وزیر دربار محمدرضا پهلوى توسط فداییان اسلام در انتخابات تهران، به نمایندگى مجلس شوراى ملى انتخاب و پس از 16 ماه، با استقبال بى نظیرى که نویسنده هم شرکت داشتم وارد کشور شدند. اعلامیه ها و نطق ها و موضع گیرى هاى مثبت و سازنده آیت الله کاشانى، سهم اساسى در ملى شدن صنعت نفت ایران و خلع ید از شرکت غاصب انگلیس داشت، به طورى که اگر او و فداییان اسلام نبودند، نفت ایران ملى نمى شد، و خلع ید انگلیسى ها نیز، تحقق نمى یافت. ولى با کمال تأسف پس از آن همه مبارزات ضد استعمارى آن بزرگوار، و عوامل استعمارو مزدوران انگلیسى ها، میان دکتر مصدق رئیس دولت و جبهه ملى و او جدایى انداختند، و در جراید به تضییع آن رهبر بزرگ روحانى پرداختند، و بدان وسیله، انتقام استعمار را از او گرفتند. از همان زمان که آیت الله کاشانى، حضرت امام خمینى(ره)، آن مجتهد مبارز سرسخت ضد استعمار و مجاهد جوان انقلابى که وارد قم شد، را از نزدیک دید، در تهران نیز به ملاقات ایشان مى رود و از نزدیک با وى آشنایى پیدا مى کند، حتى آیت
الله کاشانى در مجلس عقد امام خمینى(ره) در تهران حضور داشته، و پس از مذاکراتى با وى، به پدر همسر امام، مرحوم آیت الله میرزا محمد ثقفى مى گویند: «این اعجوبه را از کجا پیدا کرده اى!» از آن جا که منزل پدر همسر امام، آیت الله ثقفى در محله پامنار تهران نزدیک منزل آیت الله کاشانى بوده است، امام خمینى(ره) هر بار که به تهران مى آمدند، میان ایشان و آیت الله کاشانى مراسم دید و بازدید به عمل مى آمد، و مراوده کامل داشته اند. امام خمینى(ره) در سال 1340 شمسى، که فقیهى نامى و از مدرسان بزرگ حوزه علمیه قم بودند، وقتى از کسالت آیت الله کاشانى اطلاع مى یابند این نامه را به ایشان مى نویسند و احوال پرسى مى کنند: بسم الله الر حمن الر حیم به عرض عالى مى رساند: پیوسته سلامت وجود مبارک را از خداوند تعالى خواستار است. امید است انشاءالله این کسالت به زودى مرتفع شود. مخلص دعاگوى وجود محترم هستم، و از اشخاصى که مى آیند مستفسر هستم. بنده هم از موقعى که از تهران آمدم چندین مرتبه مبتلاى به تب مالت و غیرآن شدم، و الآن هم در کسالت به سر مى برم. از وجود مسعود ملتمس دعا هستم. والسلام علیکم ورحمة الله. روح اللّه الموسوى مرحوم آیت الله کاشانى، به
صراحت لهجه و شوخ طبعى معروف بودند و گاهى رجال مملکت را نیز، مچل مى کرد، حتى نسبت به علاقمندانش هم آن صراحت را داشته و اغلب آنها را «بى سواد» خطاب مى کرد. امام خمینى(ره) در یکى از بیاناتى که در 14 آبان سال 1359 در حسینیه جماران داشتند، فرمودند: «.... قضیه کشف حجاب را با آن فضاحت و به آن رسوایى درست کردند. خدا مى داند که در کشف حجاب، چه جنایت هایى اینها کردند، حتى به علماى بزرگ هم پیشنهاد مى کردند که شما مجلس بگیرید با خانمهایتان بیایید در مجلس، براى این که فرموده اند؛ یعنى دستور است. نقل کررند که یکى شان رفته بود پیش مرحوم آقاى کاشانى گفته بود: فرموده اند که شما باید در آن مجلس که مختلط است شرکت کنید. ایشان فرموده بودند: فلان خوردند؟!. او گفته بود که آن بالایى ها گفته اند. گفته بود: من هم همان بالایى ها را مى گویم! و در روز سوم دى ماه 1359 هم، ضمن بیاناتى در جماران از جمله: از آیت الله کاشانى یاد کردند، و فرمودند: «از مرحوم حاج آقا روح الله خرم آبادى(7) شنیدم که مى فرمودند: وقتى مرحوم آقاى کاشانى رحمة الله علیه را تبعید کردند به خرم آباد، و در قلعه فلک الافلاک محبوس کرده بودند، من از رئیس ارتش (فرمانده لشکر خرم آباد) خواهش کردم که مرا
ببرد خدمت مرحوم کاشانى، قبول کرد و مارا بردند پیش ایشان. آن رئیس، و من بودم و آقاى کاشانى آنجا بودیم. آن شخص (سرلشکر) شروع کرد صحبت کردن، و رو کرد به آقاى کاشانى که:آقا شما چرا خودتان را قریب به این معانى به زحمت انداختید؟ آخر شما چرا در سیاست دخالت مى کنید؟ سیاست در شأن شما نیست، چرا شما دخالت مى کنید. از این حرف ها شروع کرد به گفتن. آقاى کاشانى فرمودند: خیلى خرى! شما نمى توانید بفهمید، که این کلمه در آن وقت مساوى با قتل بود. یعنى اگر من در سیاست دخالت نکنم،چه کسى دخالت کند؟ یک قصه هم من خودم دارم. وقتى ما در حبس بودیم، رئیس امنیه آن وقت سرلشکر پاکروان رئیس کل ساواک که در دادگاه انقلاب محکوم و اعدام شد آن جا حاضر بود. مارا بردند پیش او، وى ضمن صحبت هایش گفت: آقا! سیاست عبارت از دورغگویى است، عبارت از خدعه است، عبارت از فریب است. عبارت از پدر سوختگى است. این را بگذارید براى ما. من به او گفتم: این سیاست مال شماست! مى بینید که چقدر امام با مرحوم آیت الله کاشانى مأنوس بوده اند که لطیفه او را به یاد داشته و به طرز دیگرى به کار برده اند. حضرت امام از عاقبت آیت الله کاشانى پس
از آن همه مبارزات و مصایبى که ایشان تحمل نموده بودند، سخت اندوهگین شدند. ما این را در حوزه علمیه قم از ایشان مى دیدیم و کاملاً از نزدیک اطلاع داشتیم. امام فقید، ضمن بیانات خود در حسینیه جماران 26 آذر 1362 که اعضاى نهادهاى وابسته به نخست وزیرى به ملاقات آمده بودند، درباره پیامد نقش علما در تأسیس مشروطیت و سهم اساسى آیت الله شهید حاج شیخ فضل الله نورى که سر انجام چه بر سر او آوردند، فرمودند: «امروز مغتنم است که من در حضور آقایان مطلبى را عرض کنم. این مطلب مال همه است، هم مسئولین کشور و هم مردم». ما از تجربه هایى که بر ایمان نقل شده است، یا از تجربه هایى که خودمان در جریانش بودیم، مطلبى را در نطر داشته باشیم. در دوران مشروطه که همه آقایان شنیده اند، عده اى نمى خواستند که در این کشور، اسلام قوت داشته باشد، آنها دنبال این بودند که اینجا را به طرف اروپا بکشند. جوسازى کردند، به طورى که مانند مرحوم آقا شیخ فضل الله نورى که آن وقت یک آدم شاخصى در ایران بود بدون هیچ علتى در میدان توپخانه، دار زدند و پاهاى وى را نیز کتک زدند، این یک نقشه بود تا اسلام را مستعزل کنند و کردند، و
از آن به بعد دیگر، مشروطه اى باشد (همان طور که علماى نجف مى خواستند) حتى قضیه مرحوم آقا شیخ فضل الله را در نجف جورى ساختند که در ایران و سایر جاها، جوسازى، اسباب این شد که آقا شیخ فضل الله را با دست بعضى از روحانیون (1) در خود ایران به دار کشیدند، و پاى آن هم ایستادند، کف زدند و در آن وقت اسلام را شکست دادند، و مردم غفلت داشتند از این عمل، حتى علما هم که این جا بودند نیز، غفلت داشتند.(8) آن گاه حضرت امام، از سرنوشت آیت الله کاشانى، پس از آن همه مبارزات طولانى یاد مى کنند و مى گویند: «ما در زمان خودمان هم آقاى کاشانى را دیدیم. آقاى کاشانى از جوانى در نجف، یک روحانى مبارز بودند. مبارز با استعمار. آن وقت مبارزه با انگلستان بود.در ایران هم که آمدند تمام زندگیشان صرف همین معنى شد. من از نزدیک ایشان را مى شناختم. در یک وقت وضع ایشان طورى شد که وقتى از منزل مى خواست حرکت کند، فرض کنید؛ بیایند به مسجد شاه، مسجد شاه مطلع مى شد، و آمدن ایشان اعلام مى شد. اول وضع ایشان این طور بود. بعد دیدند که اگر یک روحانى در میدان باشد، لابد اسلام را در کار مى آورد. این حتمى است
و همین طور بود. از این جهت شروع کردند به جوسازى، طورى جوسازى کردند که عینک به چشم سگى زدند، و به نام آیت الله و از طرف مجلس به این طرف آوردند. من خودم در مجلس بودم که مرحوم آقاى کاشانى وارد شد، مجلس روضه بود. هیچ کس پا نشد: من پاشدم و یکى از علماى تهران که الان هم هستند(9) من جا دادم به ایشان. این جور درست کرده بودند براى آقاى کاشانى که دیگر از منزلش هم نمى توانست بیرون بیاید و با این کارشان مسلمین را شکست دادند. آنگاه امام هشدار مى دهند که در جمهورى اسلامى هم از همین حالا؛ یعنى سال 1362! ایادى استعمار و مزدوران اجانب دست به کار شده اند و مسئولین و مردم باید مواظب باشند: من حالا مى خواهم هشدار به آقایان بدهم. مسئله الان به وضعى در آمده که انسان مى بیند مشغول جوسازى هستند و به تدریج مى خواهند این کار را عملى کنند. یعنى منفور کردن اسلام را مى خواهند ... این دفعه اگر تسلط پیدا کنند براى ما هیچ نمى گذارند. اینها ادراک کرده اند که اگر این جمهورى رشد پیدا بکند، نخواهد گذاشت که اینها منافع خودشان را ببرند. اگر اسلام این جا سیلى بخورد، بدانید که دیگر تا آخر، نمى تواند سر بلند کند
....»
به علاوه، امام دیده بود که چگونه آیت الله میرزا محمدآقازاده، پسر بزرگ آیت الله آخوند خراسانى را پس از واقعه مسجد گوهرشاد در تهران محاکمه کردند و خلع لباس نمودند و طورى از نظر افتاده بود که در گوشه اى از خیابان نشسته بود و کسى اعتنایى به او نداشت. امام دیده بود که آیت الله میرزا صادق آقا تبریزى و آیت ا... سید ابوالحسن ابطحى، از علماى بزرگ آذربایجان در ارتباط با مقاومت در مقابل تحمیلات رضاخان، چگونه نخست به کردستان و سپس به قم تبعید شدند. آیت الله میرزا صادق آقا در آخر در قم ماند و همان جا از دنیا رفت. امام با این دو بزرگ تبعیدى هم در قم ملاقات داشته و خدمت آنها مى رسید و از نزدیک با علل قیام و تبعید آنها آشنا گشته بود. امام در سال 1356، ضمن بیان سخنانش در نجف اشرف؛ که قسمت هایى از آن را قبلاً نقل کردیم، درباره سران نهضت هاى دیگر علما مى گویند: «یک نهضت هم، نهضت علماى خراسان و واقعه مسجد گوهرشاد بود. مرحوم آقازاده و مرحوم آقاسیدیونس اردبیلى و سایر علماى آن وقت همه را گرفتند. آوردند در محبس تهران من خودم مرحوم میرزا احمد آقازاده (رضوان اله علیه) را دیدم که جایى بدون عمامه نشسته بود، با این که تحت
مراقبت بود و کسى حق نداشت پیش او برود. ایشان را بدون عمامه مى بردند در خیابان، به دادگسترى و محاکمه مى کردند. آن وقت هیچ خبرى از این احزاب نبود، که سرو صدا راه بیندازند. در قیام هایى که علما کردند اصلاً از احزاب خبرى نبود، بعضى هم که بودند مرده بودند. یک نهضت هم از آذربایجان بر پا شد. مرحوم آقامیرزا صادق آقا و مرحوم انگجى، آنها هم نهضت کردند. آنها را هم گرفتند و بردند. مرحوم آقامیرزا صادق آقا، بعد از تبعید آزادى دیگر نرفت آذربایجان، در صورتى که مردم آذربایجان او را خیلى گرامى مى داشتند، در قم ماندند و تا آخر عمرشان هم در قم بودند و ما هم خدمتشان مى رسیدیم». امام دیده بود با همه احتیاطى که استاد بزرگوارش آیت الله حایرى مؤسس حوزه علیمه قم در برخوردى که با رضاخان داشته، پس از اصرار بسیارى از علماى حوزه، تلگرافى در امر اتحاد شکل به رضاخان کرد و آن دیو سرکش که قبلاً با خضوع به حضور ایشان مى رسید و خود را مقلد او مى دانسته، چگونه جواب سربالا داد و حاج میرزا خلیل کمره اى، هم درس امام را که فقط رونوشتى از آن تلگراف برداشته بود، دستگیر کرده و به تهران بردند و محبوس نمودند. آرى، امام درست به یاد
داشت که چگونه از بیم تعرض پاسبانان و مأمورین نظمیه، اغلب اوقات با هم درسان به باغ هاى اطراف قم مى رفتند و در آن جا مشغول مباحثه مى شدند و دیده بود، و دیده بود، و دیده بود،... این رباعى امام یادگار آن دوران تاریک و سیاه است: از جور رضاشاه کجا داد کنیم زین دیو، بر که ناله بنیاد کنیم آن دم که نفس بود، ره ناله ببست اکنون نفسى نیست که فریاد کنیم
نویسنده، این مطالب را به این خاطر به تفصیل آورده است، تا زمینه اى باشد براى پژوهشگرانى که مى خواهند راجع به تکوین و ترکیب شخصیت انقلابى امام خمینى(ره)، کاوش و بررسى کنند.(10) امام از اوایل سن و سال و ایام جوانى در قم، شاهد آن حوادث دردناک بوده و همه را به دقت در نظر داشته است و گویى خود را آماده کرده بود تا در فرصتى مناسب، تلافى همه آن رنج ها و مصایب را که مراجع و بزرگان دیدند، بر سر خاندان پهلوى و عمال آنها خالى کند و درسى فراموش ناشدنى به اربابان آنها بدهد که سرمشق سایر انقلابیون دنیا باشد. جالب است که نویسنده درست به یاد دارد، زمانى که تازه به قم آمده بودم، یعنى سال هاى ملى شدن صنعت نفت که
دنیا نظر به ایران داشت و شخصیت بارز روحانى آیت الله کاشانى در آن مبارزه حاد ضد استعمارى حرف اول را مى زد، حضرت امام عصرها نزدیک غروب مى آمدند در حجره مقبره آیت الله شهید حاج شیخ فضل الله نورى واقع در صحن بزرگ حضرت معصومه(ع)، ربع ساعتى با چند نفر از علماى هم فکر، پیرامون اوضاع روز گفتگو داشتند و پس از آن نیز همان جا نماز مى خواندند و ساعتى بعد پراکنده مى شدند. هرگز دیده نشد که امام، در جاى دیگرى، غیر از حجره مرقد حاج شیخ فضل الله، در حجره دیگرى بنشینند و نماز بگذارند. این موضوع نیز، اگر یک تصادف نبود، به خوبى مى رسانید که رهبر آینده انقلاب اسلامى، همیشه به یاد آن رهبران راستین نهضت هاى دینى و روحانى بوده و سرانجام نیز، خلف صالح و شایسته اى براى آنها بود و با قیام مردانه خود، انتقام همه آنها را از استعمارگران و نوکران آنها گرفت. اگر خوانندگان در بیانات و مصاحبه هاى شفاهى و اعلامیه ها و پیام هاى کشورى و فرمان هاى حکومتى که امام داشته اند چه در داخل و چه در خارج درست دقت کنند، خواهند دید که امام به همه مصایبى که روحانیون قبل از وى در راه نهضت هایى که داشته اند نیز، اشاره نموده اند و حتى، جزیى از آنها را هم یاد کرده اند.
بدین ترتیب، این نوشتار، اجمالاً منظور و مقصودى بود که نویسنده در این مقال در پى آن بود است، حال تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
1.نویسنده و محقق علوم اسلامی. 2. رضاخان بعدها لقب «پهلوى»، اسم خانوادگى میرزا محمودخان عضو وزارت پست، و عنوان تلگرافى بانک شاهنشاهى انگلیس، به جاى پالانى که مشابه همان بود، براى خود انتخاب کرد و شد رضاخان پهلوى. 3. در شرح حال آیت الله شاه آبادى و پدرشان از کتاب «شاه آبادى بزرگ آسمان عرفان» استفاده شده است. 7 .4 شهریور 1360. 5. سوره فرقان، آیه 63. یعنى هواى نفسانى خود را خدا گرفته است. 6. همان، به نقل از صحیفه نور، ج 8، ص 31. 7. دوست صمیمى امام که در قم به موازات درس فلسفه امام، ایشان هم درس فلسفه داشتند، و بعدها به شهر خود خرم آباد رفتند و حوزه علمى آن جا را دایر کردند. در حوزه علمیه قم به هر دوى آنها «حاج آقا روح الله» مى گفتند. 8. شیخ ابراهیم زنجانى وکیل دعوى عدلیه و مورخ معروف. 9- گویا مرحوم آقاسید محمدصادق لواسانى دوست دیرین امام بودند. 10. فرزند فرزانه ام محمدحسن رجبى(دوانى) نیز اجمالى از آن را در «زندگینامه سیاسى امام خمینى(ره)» آورده و به اختصار به تحلیل آن پرداخته است.
مجله فقه، شماره 21 و 22 مزینانى، محمدصادق در روزگار غیبت، فقهاى اسلام، با الهام و بهره ورى از منابع و متون اسلامى، قواعد فقهى بسیارى را بیرون آورده و عرضه کرده اند قاعده هایى که گاه در یک باب و گاه در چند باب و گاه در سرتاسر فقه کاربرد دارند. (1) قاعده هایى که به فقه نشاط و شادابى و پویایى مى بخشند و فقیه را در پاسخ گویى به پرسشهاى نوپیدا یارى مى رسانند. فرق اساسى قاعده ها و ترازهاى فقهى با قاعده هاى اصولى در این است که: قاعده هاى فقهى خود احکامند، نه میانجى کشف احکام. هر چند بر مبناى آن فتواهاى بسیارى از فقیه صادر مى شود; اما قواعد اصولى واسطه و ابزار کشف حکم اند. (2) تفاوت آن با دیگر احکام به این است که این قواعد، فراگیرند، برخلاف دیگر احکام شرعى که به مورد روشن و شناخته شده اى اختصاص دارند و از برابرسازى قواعد بر نمونه ها و مصداقهاى آن، مى توان احکام شرعى بسیارى را به دست آورد. قواعد فقهى و دیگر احکام شرعى در بهره گیرى از تراز و قاعده هاى اصولى یکسانند. یکى از قاعده هاى فقهى که در سرتاسر فقه بدان استناد مى شود و در بسیارى از مسائل سیاسى و اجتماعى نیز، مى تواند کارساز باشد، قاعده لاضرر است. اهمیت قاعده
یاد شده به اندازه اى است که شمارى از متفکران اسلامى، از آن به عنوان راز و رمز هماهنگى اسلام با پیشرفتها و توسعه فرهنگ یاد کرده اند، از باب نمونه، شهید مطهرى، مى نویسد: «یکى دیگر از جهاتى که به این دین خاصیت تحرک و انطباق بخشیده و آن را زنده و جاوید نگه مى دارد، این است که یک سلسله قواعد و قوانین در خود این دین وضع شده که کار آنها کنترل و تعدیل قوانین دیگر است. فقها این قواعد را قواعد «حاکمه» مى نامند، مانند: قاعده «لاحرج» و قاعده: «لاضرر» که بر سرتاسر فقه حکومت مى کنند. کار این سلسله قواعد کنترل و تعدیل قوانین دیگر است. در حقیقت اسلام براى این قاعده ها نسبت به سایر قوانین و مقررات خود حق «وتو» قائل شده است.» (3) قاعده لاضرر، از تراز و قاعده هایى است که از دیرباز فقهاى اسلام از آن بحث کرده اند. در سده هاى اخیر، شمارى از فقیهان، از جمله ملا احمد نراقى، میرفتاح مراغه اى، شیخ انصارى و دیگران رساله و یا کتابى مستقل را بدان ویژه ساخته اند. از باب نمونه: شیخ انصارى، افزون بر رساله مستقلى که در این باره نگاشته، در کتاب اصولى خود، از آن بحث کرده در لابه لاى بحثهاى فقهى خود، بارها به آن استناد جسته است. پس از شیخ
انصارى، همچنان این بحث در کانون توجه آخوند خراسانى و دیگر فقیهان اسلام بوده است. از فقهاى معاصر، امام خمینى رساله اى را با نام «بدائع الدرر فى قاعدة نفى الضرر» ویژه این موضوع کرده و در حاشیه بر کفایه: «انوار الهدایه» از این قاعده سخن گفته است. تقریرى از درس ایشان به خامه یکى از شاگردان، با عنوان: «نیل الاوطار فى قاعدة لاضرر ولاضرار» در دسترس قرار دارد. در منابع یاد شده، امام راحل، از زوایاى گوناگون به این قاعده پرداخته و با تحلیل و روشنگرى مستندهاى آن و همچنین مفهوم لغوى و اصطلاحى: ضرر ضرار، دیدگاه نو و تازه اى را ارائه کرده است. در این گفتار، که به مناسبت صدمین سال تولد امام، نگاشته مى شود، بر آنیم تا ضمن اشاره اى گذرا به مستندهاى این قاعده و مفهوم لغوى آن از نگاه امام، این دیدگاه نو را که سرفصل بسیارى از بحثهاى فقهى دیگر نیز شده، بنمایانیم.
این قاعده از متن روایات بسیارى که در این زمینه وجود دارد، گرفته شده است، تا جایى که شمارى از فقیهان ادعاى تواتر کرده اند. (4) امام راحل، نخستین بخش از رساله خود را به نقل روایات این قاعده اختصاص داده و دوازده روایت در متن رساله (5) و بیست نه روایت در پاورقى آن از
طریق شیعه و سنى نقل کرده است (6) و سپس بسان نراقى (7) و صاحب عناوین (8) ، یادآور مى شود: فخرالمحققین، ادعاى تواتر کرده و آن گاه مى نویسد: «بى گمان، قاعده لاضرر و لاضرار، از معصوم(ع) به ما رسیده; زیرا این روایت در میان شیعه و سنى مشهور است و روایات در بردارنده این فراز، مستفیض اند، همان گونه که در نقل این جمله در داستان سمرةبن جندب، تردیدى نیست.» (9) به عنوان نمونه، چند روایت را فرا دید مى نهیم و به دیگر روایات نیز اشاره مى کنیم. از روایات یاد شده، سه روایت بیانگر داستان سمرةبن جندب و مرد انصارى اند. کلینى در کافى از زراره از امام باقر(ع) نقل مى کند: «سمرةبن جندب، درخت خرمایى در باغ یکى از انصار داشت. منزل آن انصارى در آستانه آن باغ قرار داشت. سمره، بدون اجازه از انصارى براى سرکشى از درخت خود رفت و آمد مى کرد. مرد انصارى از سمره خواست: به هنگام ورود اجازه بگیرد; اما او نپذیرفت. انصارى شکایت نزد پیامبر(ص) برد. پیامبر اسلام(ص) سمرة را احضار و شکایت انصارى را به او اطلاع داد و از او خواست هنگامى که قصد دارد وارد باغ شود اجازه بگیرد، اما او نپذیرفت پیامبر فرمود: در برابر آن درختى در بهشت بگیر، سمره نپذیرفت. پیامبر اسلام(ص) خطاب به مرد انصارى فرمود:
«اذهب فاقلعها و ارم بها الیه فانه لاضرر ولاضرار.» (10) شیخ حر عاملى در وسائل الشیعه پس از نقل روایت یاد شده مى نویسد: شیخ صدوق با اسناد خود از ابن بکیر و شیخ با اسناد خود از احمدبن محمدبن خالد، روایت یاد شده را به همین شکل که آمد، نقل کرده اند. (11) کلینى، در کتاب کافى، همین روایت را با سندى دیگر و با اندکى اختلاف از عبدالله بن مسکان از زراره از امام محمد باقر(ع) از قول پیامبر(ص) نقل کرده است: «انک رجل مضار ولاضرر ولاضرار على مؤمن. قال: ثم امر بها رسول الله فقلعت ثم رمى بها الیه. وقال له رسول الله: انطلق فاغرسها حیث شئت.» (12) تو مرد زیان زننده اى هستى و زیانى بر مؤمن نیست. پیامبر(ص) دستور داد: درخت او را کندند و پیش او انداختند. پیامبر(ص) فرمود: برو هر جا که خواستى آن را بکار. روایت دیگرى نیز، از ابى عبیده حذاء از امام باقر(ع) درباره داستان سمرةبن جندب آمده است. (13) شیخ صدوق، در باب میراث ملل (14) ، علامه در تذکره (15) و همچنین، ابن اثیر، (16) به دنبال، لاضرر و لاضرار، واژه «فى الاسلام» را نقل کرده اند. در حدیث «شفعه (17) و منع فضل ماء» (18) نیز، جمله لاضرر ولاضرار، آمده است. همچنین این جمله در روایات دیگرى
که از طریق شیعه و سنى نقل شده، آمده است. (19) یادآورى: امام خمینى، بسان بسیارى از دیگر فقهاى شیعه، (20) به هنگام بیان مستندهاى این قاعده، تنها به نقل و تحلیل روایات بسنده کرده و به آیاتى که مى تواند در این زمینه مستند این قاعده قرار گیرند اشاره اى نکرده است از باب نمونه قرآن: درباره زنانى که طلاق داده شده اند مى فرماید: «واذا طلقتم النساء فبلغن اجلهن فامسکوهن بمعروف او سرحوهن بمعروف ولاتمسکوهن ضرارا لتعتدوا...» (21) هنگامى که زنان را طلاق دادید و به آخرین روزهاى «عده» رسیدند، یا آنان را با شیوه اى پسندیده نگه دارید و یا با شیوه اى پسندیده آنان را رها کنید. هیچ گاه با قصد زیان و ضرر زدن به آنان، آنان را نگه ندارید، تا به حقوق آنان تجاوز کرده باشید. «ولاتمسکوهن ضرارا» یعنى رجوع باید از روى میل و شوق باشد. در جاهلیت طلاق و رجوع، وسیله اى براى انتقام جویى و آزار و اذیت زن بوده است که آیه به روشنى مسلمانان را از این کار باز مى دارد و اجازه نمى دهد که نگهدارى زن (رجوع به او) با هدف آزار و زیان رساندن به او صورت پذیرد. روایات نیز همین مطلب را تایید مى کند. (22) در چند آیه بعد نیز، خداوند مى فرماید: «... ولاتضار والدة بولدها
ولا مولود له بولده وعلى الوارث مثل ذلک.» (23) نه مادر [به سبب اختلاف با پدر] حق زیان زدن به کودک را دارد و نه پدر. و بر وارث او نیز لازم است این کار را انجام دهد. بر اساس این آیه، مادر نباید بر اساس اختلافى که با شوهر دارد، به فرزند خود زیان برساند، در مثل از شیر دادن کودک خوددارى ورزد و یا مرد را از دیدار فرزندش محروم سازد. مردها نیز، حق ندارند فرزندان را در دوران شیرخوارگى از مادر جدا کنند، هر چند تفسیرهاى دیگرى هم از این آیه شده است، ولى این تفسیر با فرازهاى پیشین آیه، سازوارى بیش ترى دارد. در آیه اى دیگر، از ضرر زدن و زیر فشار قراردادن زنانى که طلاق داده شده اند: «لاتضاروهن لتضیقوا علیهن» (24) و همچنین از وصیتى که با هدف ضرر زدن به وارث انجام پذیرد: «من بعد وصیة یوصى بها او دین غیر مضار» (25) و از ضرر و زیان رساندن به شاهد نویسنده دین «ولایضار کاتب ولاشهید» (26) ، نهى شده است. آیات دیگرى هم، بدون این واژه آمده که مى تواند مستند این قاعده قرار گیرد. به هر حال، این قاعده از قاعده هایى است که مورد پذیرش شیعه و اهل سنت قرار گرفته و عالمان دو مذهب،
در بسیارى از بابهاى فقهى، بدان استناد جسته اند، حتى شمارى از عالمان اهل سنت، بر این باورند: فقه بر چهار و یا پنج پایه مى چرخد یکى از آنها قاعده لاضرر است. (27) شهید اول در «القواعد والفوائد» (28) و به پیروى از ایشان فاضل مقداد، در «نضد القواعد» (29) ، نوشته اند: پنج قاعده از دلیلهاى چهارگانه استفاده مى شود که مى توان همه فقه را به آنها بازگرداند و لاضرر، یکى از آن پنج قاعده است.
آیا وجود واژه «فى الاسلام» و یا «على مؤمن» در روایات قطعى است. آیا «لاضرر ولاضرار» در پاره اى از روایات همانند: حدیث «شفعه و منع فضل ماء» وجود داشته و یا این که بعدها به آن افزوده شده است. شناخت درست این قاعده و زوایاى کاربرد آن، در گرو پاسخ به این پرسش است. از این روى، فقیهان شیعه، پس از نقل روایات باب به تجزیه و تحلیل پرداخته اند، از باب نمونه: امام خمینى سه فصل از رساله خود را ویژه پاسخ به این پرسش کرده است درفصل نخست، وجود این جمله: «لاضرر ولاضرار» را از معصومان(ع) در ضمن روایات مى پذیرد، ولى صدور آن را به گونه اى مستقل مورد تردید قرار مى دهد. (30) بسیارى از فقهاى شیعه، از جمله: شیخ الشریعه اصفهانى (31) ، علامه نائینى
(32) و... در بودن جمله «لاضرر ولاضرار» پس از حدیث «شفعه و منع فضل ماء» به گمان افتاده اند. امام خمینى در فصل دوم رساله خود، به تجزیه و تحلیل این دو روایت پرداخته و دلیلهاى شیخ الشریعه و همچنین نائینى را براى وارد نشدن «لاضرر ولاضرار» در ذیل این دو حدیث نقل و سپس به نقد و رد آن پرداخته است. (33) ولى در فصل سوم، با دلیل دیگرى مى پذیرد که جمله «لاضرر ولاضرار» در ذیل آن دو حدیث نبوده است. (34) بیش تر فقهاى شیعه و اهل سنت بر این باورند که پس از جمله «لاضرر ولاضرار» کلمه اضافه اى وجود ندارد. امام خمینى نیز بر همین باور است: «لم نجد فى شىء من الروایات المعتمدة کلمة «فى الاسلام» فى ذیل حدیث لاضرر، فان ما نقل مذیلا بها انما هى مرسلة الصدوق والعلامة ومرسلة ابن الاثیر ولایبعد اخذ العلامة من الصدوق.» (35) در هیچ کدام از روایاتى که در خور اعتماد باشد، واژه «فى الاسلام» در ذیل حدیث «لاضرر» دیده نشده است. تنها در حدیث مرسلى که صدوق و علامه آورده اند، این ذیل وجود دارد. و دور نیست که علامه از صدوق گرفته باشد. واژه «على مؤمن» تنها در روایت ابن مسکان از زراره، از امام محمد باقر(ع) وجود دارد که پس از داستان سمرةبن جندب
و پس از جمله لاضرر ولاضرار از قول پیامبر(ص) نقل شده است. با این که روایت مرسل است، ولى امام خمینى مى نویسد: دلیلها، وجود این جمله را در ذیل «لاضرر ولاضرار» گواهى مى دهند. (36) اکنون مساله اى که در خور بحث است این که: بود و نبود واژه «فى الاسلام» یا «على مؤمن» چه تاثیرى در نتیجه بحث دارد. شیخ انصارى، بر این باور است: اگر ثابت شود واژه «فى الاسلام» در روایات وجود دارد، دو نتیجه دارد: 1. «لا» در لاضرر، به معنى نفى است نه نهى; چرا که نهى از ضرر و ضرار در اسلام مفهومى ندارد. 2. وجود این واژه، دلیل بر این است که این قاعده بر دیگر دلیلهاى احکام حکومت دارد. (37) و اگر واژه: «على مؤمن» در روایات ثابت شود، قاعده لاضرر، و زیان بر نفس و بر غیر مسلمانان را در بر نمى گیرد; یعنى نمى شود به این قاعده استناد جست که زیان انسان به خودش و یا بر غیر مسلمانان روانیست. به نظر مى رسد: این تفاوت نیز مسلم نیست; زیرا گیریم که در پاره اى از روایات مستند این قاعده، این واژه باشد، پاره اى دیگر از روایات ضرر زدن به خود و همچنین به کافران زنهارى، روا دانسته نشده است. بنابراین، با فرض وجود واژه «على مؤمن»
باز هم مى تواند مورد قاعده اعم باشد. در این روایت، ضرر زدن به مؤمن و در روایات دیگر، ضرر به خود و کافران زنهارى نفى شده است.
شناخت مفهوم لغوى واژه هاى: «ضرر وضرار» در شناخت قلمرو قاعده لاضرر، اهمیت ویژه اى دارد; از این روى، فقیهان با این که باز کردن و بازشناساندن مفهوم لغوى و عرفى را در قلمرو کار خود نمى دانند، در این جا، پس از طرح روایات به مفهوم لغوى و عرفى ضرر و ضرار پرداخته اند، از باب نمونه: شیخ انصارى، پس از نقل پاره اى از روایات مستند این قاعده و ادعاى تواتر آنها مى نویسد: «فالمهم بیان معنى الضرر، اما الضرر فهو معلوم عرفا، ففى المصباح، الضر بفتح الضاد مصدر ضره یضره اذا افعل به مکروها (38).. . و قد یطلق على نقص فى الاعیان... وفى النهایة (39) معنى قوله(ع) لاضرر: اى یضر الرجل اخاه بان ینقصه شیئا من حقوقه. » (40) مهم روشن کردن معنى ضرر است. مفهوم ضرر در عرف روشن است. مصباح المنیر: ضرر، عمل ناپسند نسبت به دیگران و یا نقص در اعیان باشد. نهایه ابن اثیر: مفهوم فرمایش پیامبر اسلام(ص) این است که: انسان نباید به دیگرى ضرر بزند و از حق او چیزى بکاهد. وى پس از آن، معناهاى گوناگونى را به
نقل ابن اثیر، براى واژه «ضرار» آورده است. از جمله: 1. ضرار، مجازات بر ضررى است که از سوى دیگران به انسان مى رسد. 2. ضرار، ضرر رساندن متقابل دو نفر است به یکدیگر. 3. ضرر در جاهایى است که انسان به دیگرى ضرر مى رساند که خودش سودى برد; اما ضرار، در جاهایى است که با ضرر به دیگران سودى هم به خودش بر نمى گردد. 4. ضرر و ضرار به یک معنایند. (41) امام خمینى، پس از نقل قولهاى گوناگون از کتابهاى لغت و با استمداد از آیات قرآن مى نویسد: «ضرر و اضرار، بیش تر، به معناى کاستى وارد کردن در مال و جان به کار برده شده است و ضرار و برگرفته هاى از آن، به معناى در تنگنا قرار گرفتن و رساندن ناراحتى و زیان به دیگران (زیانهاى معنوى). بنابراین، ضرار به معناى ضرر، اصرار بر ضرر، مجازات بر ضرر و یا ضرر متقابل نیز نیست.» (42) میرزازى نائینى در فرق بین ضرر و ضرار مى نویسد: «اگر از حکم یا کارى که بدون قصد انجام گرفته، زیان برخیزد، به آن «ضرر» گفته مى شود، ولى اگر با قصد و عمد باشد، در آن صورت «ضرار» است.» (43) به نظر مى رسد به هر معنایى که ضرر و ضرار را بدانیم، فرق چندانى در مفهوم اصلى
قاعده نخواهد داشت; چرا که در اسلام همه گونه هاى ضرر نفى شده است، خواه این ضرر با قصد و یا بدون قصد باشد، خواه از سوى شخص دیگرى وارد آمده باشد و خواه به سبب تکلیفى از سوى شارع و قانونگذار باشد. نراقى پس از نقل عبارتهاى بسیار از لغت نامه مى نویسد: «در روایات، سه واژه: ضرر، ضرار واضرار، آمده است. این واژه هاى سه گانه، هر چند از دید لغوى با هم اختلاف دارند، ولى اختلاف معناى آنها به گونه اى نیست که سبب اختلاف حکم شرعى شود. اختلاف در پاره اى از ویژگیهاى مربوط به معناست، بدون آن که پیوندى به حکم داشته باشد; زیرا ضرر، چه اسم باشد و چه مصدر، به وسیله لاضرر، نفى شده است. «اضرار» هم به همان نفى باز مى گردد. ضرار نیز اگر به معناى ضرر باشد که سخنى نیست و اما اگر به این معنى نباشد و تلافى و یا دو طرف بودن در آن لحاظ شده باشد، البته اختلاف جزئى وجود دارد، ولى از روایت ششم (روایت هارون بن حمزه غنوى) بر مى آید که هیچ یک از آن دو ویژگى، در آن لحاظ نشده است.» (44)
اساسى ترین و مهم ترین بحث در این مقوله، مفهوم قاعده لاضرر است. در این زمینه دیدگاهها یکسان نیست. مهم ترین دیدگاههایى که در
زمان ما از آنها سخن به میان آمده و امام خمینى هم به نقل و نقد آن پرداخته اند به شرح زیر است: 1. حمل نفى بر نهى; یعنى مقصود از لاضرر ولاضرار، حرام بودن ضرر زدن به دیگران است. 2. نفى ضرر غیر متدارک; یعنى ضررى که جبران نشده باشد، در اسلام وجود ندارد. 3. نفى حکم ضررى 4. نفى حکم به لسان نفى موضوع 5. امام خمینى پس از نقل و نقد دیدگاههاى یاد شده دیدگاه دیگرى را به این شرح آورده است: «لا» نفى جنس به معنى نهى است. و مقصود از آن نهى حکومتى و سلطانى است، نه نهى تکلیفى، چنانکه دیدگاه نخست، بیانگر آن بود. در این بخش، پس از اشاره اى گذرا به دیدگاههاى دیگر، به شرح این دیدگاه مى پردازیم. امام راحل، در گاه روشنگرى دیدگاه خود، به مطالب سودمند دیگرى چون: احکام حکومتى و مبانى آن، روایات احکام حکومتى و همچنین معیار روایات حکومتى از غیر آن پرداخته که به آنها خواهیم پرداخت.
گروهى از فقهاى شیعه و اهل سنت بر این باورند که: مفهوم قاعده لاضرر، حکم تکلیفى است، نه وضعى (45); یعنى ضرر زدن اضرار به یکدیگر از دید شرع ممنوع و حرام است و دلالتى بر بایستگى جبران ضرر و یا پیش
داشتن لاضرر بر دیگر احکام شرعى و... نخواهد داشت. شیخ الشریعه اصفهانى، همین دیدگاه را پذیرفته است: «فقیهان، دیدگاههاى گوناگونى را درباره مفهوم حدیث «ضرر» آورده اند از جمله: از «لاضرر» نهى اراده شده باشد. بنابراین، حدیث لاضرر، همانند: نمونه هاى زیر است: «لا رفث ولافسوق ولاجدال فى الحج.» «لاجلب ولاجنب ولاشغار فى الاسلام» «لاحمى فى الاسلام» لامناجشة فى الاسلام» «لا اخصاء فى الاسلام و لابنیان کنیسه. » (46) در روایات یاد شده «لا» نفى جنس به معناى نهى آمده است. بنابراین، لاضرر ولاضرار نیز هر چند با «لا» نفى جنس آمده است، ولى مقصود از آن نهى است. وى پس از آوردن نمونه هاى دیگر و یادآورى این نکته که نقل همه روایاتى که «لا» نفى جنس به معناى نهى به کار برده شده، این گفتار را طولانى مى کند مى نویسد: با نقل این نمونه ها مى خواهم بگویم: اراده نهى از نفى بسیار است سخنان کسانى که چنین کاربردى را انکار مى کنند، درست نیست. وى، سپس با استناد به لغت بر این معنى تاکید مى کند و آن را مى پذیرد. (47)
بر اساس این دیدگاه نفى به حال خودش باقى است. «لاضرر و لا ضرار» به این معناست که هر کس به دیگرى ضررى بزند، باید آن را جبران کند. بر اساس این دیدگاه اگر
مالى از کسى از بین برود و جبرانى در برابر آن نباشد،، این ضرر است و چون این ضرر، در شریعت اسلام نفى شده است، پس باید در برابر آن تدارک و جبرانى وجود داشته باشد .اگر کسى جاهل به «غبن» است و مال خود را به کم تر از ارزش واقعى آن به دیگرى فروخته، بر او ضرر وارد شده و خیار فسخ که براى او در نظر گرفته شده،براى جبران زیان اوست. (48) فقهاى شیعه، انتقادها و اشکالهاى بسیارى به این دیدگاه دارند. شیخ انصارى در ضمن نقد این دیدگاه آن را از همه دیدگاهها ضعیف تر و سست تر دانسته است. (49)
بر اساس این دیدگاه، معناى حدیث «لاضرر و لاضرار» این است: از سوى شارع هیچ حکم ضررى وضع نشده است . به دیگر سخن: هر حکمى که از سوى شارع مقدس صادر شده، اگر زیان آور باشد، ضرر بر نفس مکلف و یا غیر، ضرر مالى یا غیر مالى، حکم یاد شده به استناد قاعده لاضرر برداشته مى شود. علامه نراقى، همین دیدگاه را پذیرفته است (50) شمارى دیدگاه دوم را به او نسبت داده اند، (51) ولى این درست نیست; زیرا سخنان ایشان در پذیرش نفى، روشن است. (52) شیخ انصارى، نائینى و بسیارى از دیگر فقیهان بنام، همین
دیدگاه را پذیرفته اند. شیخ انصارى پس از نقل و نقد دیگر دیدگاهها، مى نویسد: «مقصود حدیث،نفى حکم شرعى زیان زننده بر بندگان است به این معنى که در اسلام حکم زیان جعل نشده است. به دیگر سخن، حکمى که از عمل به آن ضررى بر بندگان وارد آید در اسلام وضع نشده است. از باب نمونه : حکم شرعى به لزوم بیع غبنى، ضرر بر مغبون است، پس در شرع اسلام نفى شده است. وجوب وضوء در صورتى که آب براى وضوء گیرنده ضرر داشته باشد، حکم ضررى است که در اسلام نیست. همچنین جایز بودن ضرر زدن به دیگران، حکم ضررى است که در اسلام نفى شده است....» (53)
آخوند خراسانى دیدگاه شیخ را نپذیرفته اند و بر آن اشکالهایى وارد ساخته و سپس یادآور شده: مفهوم حدیث«لاضرر و لا ضرار» نفى حکم است به لسان نفى موضوع. (54) یعنى نفى ضرر، کنایه از نفى احکام ضررى است. بر اساس این دیدگاه، ضرر نفى شده است، نه حکم ضررى، چنانکه شیخ انصارى مى گفت. ممکن است در جایى حکم ضررى باشد، ولى موضوع ضررى نباشد. از باب نمونه: در معامله غبنى، خود معامله، زیان زننده نیست، بلکه لزوم آن زیان زننده است. از دیدگاه آخوند خراسانى، قاعده لاضرر مثل این مورد را
نمى گیرد و حال آن که بر اساس دیدگاه شیخ، قاعده لاضرر بیع ضررى را نیز در بر مى گیرد. پس از شیخ انصارى بیش تر فقیهان ، دیدگاه او را پذیرفته اند، از جمله اینان، میرزاى نائینى است که مى نویسد: «بهترین دیدگاه همان دیدگاه برگزیده شیخ انصارى است و این دیدگاه، میتواند مدرک قاعده فقهى قرار گیرد، به عکس دیدگاه دوم و چهارم (حرام بودن زیان زدن و نفى ضرر غیر متدارک) دیدگاه دوم درست نیست; زیرا اگر آن را بپذیریم، لاضرر حکم فرعى مى شود براى حرام بودن ضرار، مانند دیگر احکام فرعى که بیانگر حرام بودنند. اما دیدگاه چهارم درست نیست، چون هیچ یک از فقیهان ضرر را از اسباب غرامت ندانسته و به آن استناد نکرده اند. فقیهان بر اساس دیدگاه نخست ( نفى حکم ضررى) بسیارى از احکام شرعى همانند: خیار غبن، سقوط نهى از منکر و اقامه حدود و لزوم اداى شهادت، وجوب وضوء و جز آن به این قاعده استناد جسته اند. مجموعه اى از این موارد در کتاب «عناوین» آمده است. هر چند پاره اى از آنها را مى شود در بوته نقد گذارد;زیرا در پاره اى از آنها تنها مدرک حکم قاعده لاضرر نیست.در هر حال. این قاعده مدرک بسیارى از مسائل است و کسى که در کتابهاى فقیهان، بویژه «تذکره» علامه جست وجو کرده
باشد، بر آن آگاه خواهد شد.» (55) امام خمینى، در حاشیه بر کفایه، در چندین جا، همین دیدگاه را پذیرفته (56) ، ولى در رساله مستقل خود دیدگاه جدیدى را ارائه داده است.
امام خمینى، پس از نقل دیدگاههاى یاد شده، با دقت و به شرح ، به نقد و بررسى آنها مى پردازد و سپس یادآور مى شود: اگر بنا باشد از میان دیدگاههاى یاد شده یکى را برگزینیم، دیدگاه شیخ الشریعه برتر از دیگر دیدگاههاست (57) که آنها را هم به نقد مى کشد و از پذیرفتن آن ، سر باز مى زند و دیدگاه خود را به این شرح، ارائه مى دهد. «و هیهنا احتمال رابع یکون راجحا فى نظرى القاصر و ان لم اعثر علیه فى کلام القوم، وهو کونه نهیا لابمعنى الا لهى حتى یکون حکما الهیا کحرمة شرب الخمر و حرمة القمار بل بمعنى النهى السلطانى الذى صدر عن رسول الله (ص) بما انه سلطان المله وسائس الدوله» (58) در حدیث لاضرر، دیدگاه چهارمى وجود دارد که از نگاه من برتر از دیگر دیدگاههاست، هر چند در سخن فقیهان به آن برنخورده ام. در این دیدگاه، نفى به معناى نهى است; اما نه نهى الهى، تا لاضرر حکم شرعى الهى همانند: حرام بودن نوشیدن شراب و حرام بودن قمار
باشد، بلکه نهى سلطانى و حکومتى است.این نهى از پیامبر (ص) به سبب آن که رهبر و حاکم بوده صادر شده است. امام راحل، دیدگاه محقق خراسانى را به صورت مستقل نیاورده است; از این روى، از دیدگاه خود به عنوان احتمال چهارم یاد مى کند. امام خمینى، براى روشن شدن دیدگاه خود چند نکته را یادآور مى شود که اکنون خلاصه اى از آنها را ارائه مى دهیم و سپس به جمع بندى مى پردازیم: 1. پیامبر اسلام (ص) داراى سه منصب و مقام است: الف. نبوت و رسالت: بر اساس این منصب، به تبلیغ احکام الهى مى پردازد. ب. مقام حکومت و سیاست: پیامبر، ولى و پیشواى جامعه اسلامى از سوى خداوند است. بر اساس این منصب، آن حضرت حق امر و نهى دارد و پیروى از او واجب است، آیه:«اطیعوا الله واطیعوا الرسول و اولى الامر منکم» (59) و آیه:«و ما کان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره» (60) به این گونه از دستورها و بازداشتنها اشارت دارند. ج. مقام قضاوت و داورى در میان مردم: پیامبر اسلام (ص) بر اساس این منصب به قضاوت در میان مردم مى پردازد و بر مسلمانان نیز پیروى از احکام وى و نیز اجراى آن واجب است. آیه شریفه: «فلا
وربک لایؤمنون حتى یحکموک فیما شجر بینهم...» (61) به این منصب اشارت دارد. (62) 2. در متون روایى،
روایاتى که بیانگر احکام حکومتى پیامبر (ص) و یا امامان معصوم (ع) اند، با دیگر روایات در کنار هم آمده اند واین سبب اشتباه شمارى از فقیهان شده است، از این روى، امام خمینى بر آن مى شود معیارى براى شناخت روایات حکومتى از غیر آن ارائه دهد: «هر روایتى که از پیامبر (ص) و على(ع) با واژه هایى چون: «قضى»، «حکم»، یا «امر»و ...وارد شده، بر حکم حکومتى و قضایى دلالت دارد، نه بر حکم شرعى. و اگر مقصود از آن روایت، حکم شرعى باشد، یا به صورت مجاز در آن معنى به کار برده شده و یا ارشاد به حکم الهى است; زیرا از ظاهر این واژه برمى آید: پیامبر(ص) از آن جهت که حاکم و قاضى است دستور داده، نه از آن جهت که بیان کننده احکام الهى و مبلغ حلال و حرام است.... تحقیق در مقام و همچنین ظهور لفظى، سخنان ما را تایید مى کند، افزون بر این، اگر در مورد کار برد این واژه ها: قضى، امر، حکم، پى جویى دقت کنیم، همین مطلب به دست مى آید.» (63) سپس یادآور مى شود: چون دیگر امامان معصوم(ع) حکومت ظاهرى نداشته اند، چنین تعبیرهایى از آنان دیده نمى شود. و اگر در موارد اندک از این واژه ها استفاده کرده، به اعتبار آن بوده که بزرگواران
به حسب واقع حاکم بر مردم بوده اند. 3. آیا با این معیار و تراز مى توانیم همه روایات و احکام حکومتى و قضایى را بشناسیم و از دیگر روایات جدا کنیم؟ بى گمان با معیار یاد شده بسیارى از احکام حکومتى را مى توان شناخت، ولى چه بسیار روایاتى که بیانگر احکام حکومتى و یا قضاى اند، ولى با این واژه ها در متون روایى نیامده اند. امام خمینى، گاه کامل کردن معیارى که ارائه داده مى نویسد: احکام حکومتى و قضایى در پاره اى از روایات با واژه «قال» و مانند آن آمده که شناخت آنها از راه قرینه حالى یا مقامى امکان پذیر است، از باب نمونه: اگر در حدیثى آمده بود: پیامبر(ص) به فردى گفت: تو رئیس لشگرى، به فلان منطقه حرکت کن. هر چند با واژه «قال» از آن حضرت نقل شده باشد، ولى به قرینه مقام مى فهمیم که این دستور، دستور حکومتى است. (64) 4. در مقدمه چهارم، مجموعه اى از روایات را که با واژه هاى یاد شده: قضى، امر و حکم وارد شده اند و همچنین روایاتى که بدون آن واژگان بر حکم حکومتى دلالت مى کنند، براى تایید نکته هاى گذشته آورده است. (65)
امام خمینى، پس از یادآورى مقدمه هاى یاد شده، نتیجه مى گیرد: مفهوم: «لاضرر ولاضرار» نهى از اضرار است. اما نه به معناى نهى الهى،
بلکه به معناى نهى حکومتى و سلطانى: «حدیث نفى ضرر و ضرار، از مسند احمد حنبل به روایت عبادةبن صامت در ضمن فرازهایى آمده که با واژه «قضى» شروع شده است. و روشن شد که از ظاهر واژه هاى قضى، امر و حکم، بر مى آید که مساله از مواردى بوده که پیامبر(ص) به عنوان حاکم یا قاضى دستورى صادر کرده است و چون مورد از موارد قضاوت نبوده، پس دستور حکومتى بوده است. پیامبر(ص) با توجه به مقام حکومتى خود، از ضرر و ضرار نهى کرده است. بنابراین، معناى روایت این مى شود: پیامبر خدا(ص) به عنوان رهبر جامعه و حاکم اسلامى مردم را از هرگونه زیان رسانى به دیگران باز مى دارد. و بر دیگران، پیروى از دستور وى، واجب است.» (66) شاید گفته شود: داستان سمره، در منابع شیعى با واژه هاى: قضى، حکم و امر شروع نشده است، پس استناد به آن روا نیست. امام راحل به این اشکال توجه داشته است; از این روى، پس از نتیجه گیرى یاد شده یادآور مى شود: هر چند در روایات ما این حدیث با آن واژه ها نیامده، ولى دقت در آغاز داستان و نیز پایان آن و همچنین شان صدور حدیث از قرینه هایى هستند که اطمینان نزدیک به قطع به فقیه مى دهند که لاضرر ولاضرار، حکم حکومتى
است و صادر شده از سوى پیامبر(ص). مرد انصارى به حاکم اسلامى، پیامبر(ص) شکایت کرد تا از او رفع ظلم کند. و پیامبر(ص) نیز بر همین اساس سمره را احضار و با او در این باره گفت وگو کرد. وقتى از راه مسالمت آمیز و با در نظر گرفتن حقوق او، کار به انجام نرسید، پیامبر(ص) دستور داد که درخت را بر کنند. پیامبر(ص) در این ماجرا، در صدد بیان حکم الهى نبوده تا بگوییم معناى حدیث این است که: خداوند حکم ضررى تشریع نکرده و یا این که بگوییم خداوند از ضرر به دیگران نهى کرده است. براى سمره و مرد انصارى، نه شبهه موضوعیه و نه حکمیه، هیچ کدام وجود نداشته است. تنها در این جا تجاوز و ستم سمره انصارى و سرپیچى او از دستور پیامبر اسلام(ص): اجازه گرفتن از مرد انصارى، به هنگام ورود به باغ او، مطرح بوده است و چون سمره از این حکم سرپیچى کرد، پیامبر(ص) دستور به کندن درخت او داده است. بنابراین، هر چند در روایات ما «لاضرر ولاضرار» با واژه هاى یاد شده نیامده، ولى نشانه هاى بسیار، بیانگر این نکته اند که: مقصود حکم حکومتى بوده است. (67) افزون بر این، عبادة بن صامت که اهل سنت این روایت را با واژه «قضى» از او روایت کرده اند،
از بزرگان شیعه است. حتى «کشى» از فضل بن شاذان روایت کرده که او همانند: حذیفه، خزیمةبن ثابت، ابن التیهان و جابر بن عبدالله انصارى و ابى سعید خدرى از جمله کسانى است که به على(ع) برگشتند. و نیز، او از کسانى است در هر دو عقبه (عقبه اولى و ثانیه) و همچنین جنگ بدر و احد و خندق و دیگر جاها با پیامبر(ص) بوده است. افزون بر همه اینها، آنچه عبادة از پیامبر(ص) نقل کرده و مسند احمد نیز آنها را در یک حدیث آورده، بیش تر آنها با همان واژگان و یا نزدیک به آنها، در روایات ما، در جاهاى گوناگون، آمده است و این، ضبط و اتقان عبادةبن صامت را مى رساند. (68) شاید گفته شود: استناد جستن امام خمینى به روایت عبادةبن صامت، با آنچه در بحث از روایات آمد، سازگارى ندارد; زیرا امام راحل، در آن جا روایاتى که مسند احمد حنبل از طریق عبادة نقل کرده بود، درخور استناد و حجیت ندانست. (69) افزون بر این، ثقه و شیعه بودن عبادةبن صامت در استناد و حجت بودن روایت کافى نیست، زیرا در سلسله سند افراد دیگرى وجود دارند که مورد اعتماد نیستند و وجود آنها، سبب ضعف این سند است. در پاورقى به این شبهه چنین پاسخ داده شده
است: مقصود امام راحل، حجت بودن حدیث و استناد به حدیث نبوده است، بلکه وى چون بر آن بوده نشانه ها و قرینه ها را براى تواناسازى دیدگاه خود ارائه دهد، مطالب یاد شده را آورده است. در حقیقت، امام راحل، دیدگاه خود را با روایت یاد شده که مضمون و محتواى آن با آنچه که از طریق شیعه با سند صحیح آمده هماهنگى دارد تواناساخته است. بنابراین، اعتماد امام راحل، به عباده و توثیق او، دلالت بر استناد و اعتماد به خبر یاد شده و همچنین اعتماد به افراد دیگرى که در سلسله سند واقع شده اند، ندارد. (70)
امام خمینى، در لابه لاى ارائه دیدگاه خود، به چند مطلب مهم و اساسى اشاره دارد که در جاى خود در خور بحث و بررسى مستقل است، از جمله: 1. مبناى حکم حکومتى: حکم حکومتى از مقام ولایت صادر مى شود و کسى که از سوى خدا به این مقام رسیده دستورهاى او نافذ و مشروع است. 2. اطاعت و پیروى از احکام حکومت، همانند احکام شرعى واجب است. 3. براى بازشناسى روایات حکومتى از دیگر روایتها معیارى را یادآور شده که براى فقیه در مقام بهره ورى از روایات و گاه اجتهاد، بسیار کاربرد دارد. اما درباره دیدگاهى که امام خمینى برگزیده، چند نکته درخور دقت و
درنگ است. وى به پاره اى از آنها توجه داشته و درصدد جواب برآمده، از جمله: 1. حدیث لاضرر و لاضرار، در پایان پاره اى از روایات و قضاوتهاى پیامبر(ص) همانند: حدیث «شفعه» و «منع فضل ماء» آمده که بى گمان این موردها، هیچ پیوندى با نقش حکومتى پیامبر(ص) نداشته است. امام خمینى در پاسخ این نقد، با تحلیل روایات به این نتیجه مى رسد: در پایان روایات یاد شده جمله «لاضرر ولاضرار» وجود نداشته، بلکه راوى به عنوان استناد، به آن اشاره کرده است. 2. شاید گفته شود: داستان سمره نشان مى دهد که سمره و مرد انصارى براى پایان بخشیدن به درگیرى و داورى به نزد پیامبر(ص) رفته اند. این که سمره مى گوید: «استاذن فى طریقى الى عذقى» آیا براى رفتن به سوى درخت خودم اجازه بگیرم، بیانگر این است که سمره بر این باور بوده اگر براى رفتن به سوى درخت خود از مرد انصارى اجازه بگیرد، سلطه مالکانه او محدود شده است و مرد انصارى نیز بر این باور بوده: سمره باید اجازه بگیرد; از این روى به پیامبر(ص) شکایت کرده و پیامبر(ص) هم دستور لازم را صادر کرده است. 3. در صورتى که دیدگاه امام خمینى را بپذیریم، قاعده «لاضرر» دیگر به عنوان یک قاعده فقهى مطرح نیست، بلکه حکم حکومتى و سیاسى است.
پیامبر اسلام(ص) در اختلاف سمرة بن جندب و انصارى، دستور به کندن درخت خرماى سمره داد. حال پرسش این است که حکم پیامبر(ص) چگونه باید توجیه شود. امام خمینى در «تنبیه اول» مى نویسد: «قال الشیخ الانصارى (72) فى رسالة لاضرر فى هذه القصه اشکال من حیث قول النبى(ص) بقلع العذق مع ان القواعد لاتقتضیه ونفى الضرر لایوجب ذلک لکن لایخل بالاستدلال.» (73) شیخ انصارى، در رساله لاضرر نوشته است:
در این داستان از جهت حکم پیامبر(ص) به کندن درخت سمره اشکال است; چون قواعد اقتضاى چنین حکمى را ندارند و نفى ضرر نیز موجب کندن درخت نمى شود، ولى به استدلال لطمه اى نمى زند. امام خمینى پس از نقل فراز بالا، یادآور مى شود: این اشکال بنابر دیدگاه ما وارد نیست; زیرا مورد یاد شده در عنوان حکم حکومتى پیامبر(ص) داخل است. دستور پیامبر(ص) به کندن درخت براى خشکاندن ماده فساد بوده است. اما بر دیدگاههاى دیگر، از جمله دیدگاه شیخ انصارى اشکال وارد است; زیرا نفى ضرر در دیدگاه شیخ انصارى و یا نهى از ضرر زدن به دیگران، اقتضاى ضرر زدن به دیگران را که کندن درخت در این داستان باشد، ندارد. افزون بر این، موثقه زراره بیانگر این است که: مستند کندن درخت، لاضرر و لاضرار بوده; زیرا لاضرر ولاضرار به عنوان تعلیل کندن درخت آورده شده است. فقیهان، براى توجیه دستور پیامبر(ص) پاسخهایى را ارائه داده اند. میرزاى نائینى دو راه حل ارائه داده و امام خمینى، بر هر دو، به شرح پاسخ داده، با این حال، راه حل نخست را بهترین دانسته است. (74) راه حل نخست: میرزاى نائینى مى نویسد: درست است که پیامبر اسلام(ص) به کندن درخت سمره دستور داده، ولى سبب این دستور نفى ضرر نبوده، بلکه این دستور براساس ولایت
و حکومت پیامبر(ص) بوده است; زیرا سمره با اصرار بر خوددارى از اجازه از صاحب باغ هنگام ورود، بر زیان زدن به مرد انصارى، پاى مى فشرد و این سبب شد که احترام مال او از بین برود. بنابراین، بر اساس ولایتى که داشت، براى خشکاندن فساد، دستور به کندن درخت زیان زننده داد. این تحلیل، با دیدگاه امام تا اندازه اى همانند است. هر دو دیدگاه در داستان سمره، نقش حکومتى پیامبر(ص) را پذیرفته اند، ولى براساس دیدگاه امام راحل، لاضرر ولاضرار از قاعده فقهى بودن مى افتد و به عنوان حکم حکومتى و سیاسى پیامبر(ص) مطرح مى شود، ولى براساس دیدگاه نائینى، تنها کندن درخت براساس حکم حکومتى پیامبر(ص) صورت گرفته است. به نظر مى رسد که توجیه نائینى قانع کننده باشد، براساس توجیه نائینى، پس از شکایت مرد انصارى، پیامبر(ص) با فراخواندن سمرةبن جندب، از او خواست که براى سرکشى به درخت خود، از مرد انصارى اجازه بگیرد. جمله لاضرر و لاضرار، در واقع علت است براى اجازه، که اگر سمره پذیرفته بود، مشکل حل مى شد و نفى ضرر مى شد، ولى چون سمره نپذیرفت و بر انجام کار زیان آور خود، پاى فشرد و از راه حلهاى پیشنهادى دیگر هم سر برتافت، پیامبر(ص) براى از بین بردن ماده فساد بر اساس ولایت خود دستور به کندن درخت سمره داد. شاید
مقصود شیخ انصارى که نوشته بود: کندن درخت به استدلال خدشه وارد نمى کند نیز، همین بوده است. در عین حال، اگر این توجیه را نپذیرفتیم ولاضرر ولاضرار را همچنان علت براى کندن درخت بدانیم، باید براى قاعده لاضرر به دیگر دلیلها استناد کرد.
برخى از احکام شرعى، اگر به عموم آنها توجه شود و قاعده لاضرر، با آنها سنجیده نشود; زیان برخود و دیگران را در پى دارد، از باب نمونه: اگر به عموم دلیلهایى که بر چیرگى مردم بر دارایى خود، یا دلیلهایى که بر لازم بودن قراردادها دلالت دارند و همچنین دلیلهایى که واجب بودن روزه، حج، امر به معروف و... بیان مى دارند، بدون توجه به نفى ضرر، جامه عمل پوشانده شود، لازم مى آید هر دست یازى، هر چند زیان آور باشد، هم برخود و هم بر دیگران، روا دانسته شود و یا هر معامله اى هر چند، زیان آور، لازم و غیر قابل فسخ باشد و یا هر کار عبادى، با زیان آور بودن آن براى گزارنده، واجب باشد. در موارد یاد شده و همانند آن، نقش لاضرر چیست؟ آیا نقش لاضرر، محدود کردن دلیلها و تنگ کردن دامنه اثرگذارى آنهاست یا این که هیچ پیوند و پیوستگى بین لاضرر و آن دلیلها نیست؟ پاسخ پرسش بالا، با توجه به دیدگاهها در مفهوم قاعده
لاضرر، گوناگون است: کسانى که مفهوم لاضرر را نهى از ضرر زدن به دیگران مى دانستند، هیچ نقشى براى لاضرر و کاستن از قلمرو دلیلها و هیچ پیوندى بین لاضرر و دیگر دلیلهاى احکام شرعى نمى بینند. آنها بر این باورند: دلیل وضوء و روزه... مى گوید: وضو و روزه واجب است. در کنار اینها، حدیث لاضرر هم مى گوید: زیان زدن به دیگران حرام است. در دادوستد زیان آور، روزه زیان آور باید به دلیلهاى خاص آنها مراجعه شود. بر طرف شدن لزوم معامله و یا وجوب وضوى ضررى هیچ پیوند و پیوستگى با لاضرر ندارد. همچنین براساس دیدگاهى که مفهوم لاضرر را، نفى زیان جبران نشده مى داند، هیچ پیوندى بین لاضرر و احکام اولیه وجود ندارد; زیرا در این صورت نیز، قاعده لاضرر حکم مستقلى است، ویژه جبران ضرر. دربرابر این دو دیدگاه، مشهور فقهاى شیعه بر آنند که: لاضرر بر همه احکام اولیه حکومت دارد. شیخ انصارى و بسیارى از فقیهان دیگر، از این دیدگاه به دفاع برخاسته اند. (75) امام خمینى، با این که مفهوم لاضرر را نهى حکومتى مى داند، به حکومت لاضرر برقاعده تسلیط حکم کرده است. (76) به نظر وى، واجب نبودن وضویى که ضرر داشته باشد، و یا لزوم در معامله غبنى و همانند آن، هیچ پیوستگى و پیوندى با لاضرر ندارد
و احکامى از این دست که فقها در سرتاسر فقه براى ثابت کردن آنها، به لاضرر، استدلال جسته اند از مفهوم این حدیث، به دورند. گروهى برآنند: براساس این مبنا بسیارى از فروع فقهى، همانند خیار غبن و... دلیل فقهى خود را از دست مى دهند، امام به این شبهه پاسخ مى دهد هر جا، در بابهاى گوناگون فقه، به قاعده لاضرر استناد شده، مدرک آنها، تنها لاضرر نیست از باب نمونه: خیار غبن، امرى عرفى و عقلایى است. کسى که در معامله اى زیان ببیند، از نگاه عقلاء مى تواند آن معامله را به هم بزند و براى ثابت کردن آن نیازى به قاعده لاضرر نیست. دو نکته در این جا لازم به یادآورى است: 1. شاید گفته شود: حکم حکومتى موردى، جزیى و وابسته به زمان و مکان و به عبارت دیگر دگرگون پذیر است با این حال، چگونه امام خمینى از حکومت لاضرر، که یک حکم حکومتى است بر قاعده تسلیط، آن هم براى همیشه سخن گفته است؟ در پاسخ مى توان گفت: همه احکام حکومتى یکسان نیستند، پاره اى از آنها موردى و جزیى وابسته به زمان و مکان و پاره اى از آنها کلى اند. به دیگر سخن، احکام حکومتى، همانند احکام اولیه، با توجه به مصالح اسلام و مسلمانان، وضع مى شوند. احکام اولیه، ثابت و دائمى اند; زیرا
براساس مصالح کلى و دائمى گذارده شده اند، ولى در احکام حکومتى ماندگارى و ادامه حکم دایر مدار عنوان و مصلحت است، تا هنگامى که عنوان و مصلحت وجود داشته باشد، حکم همچنان باقى خواهد بود، هر چند حاکمى که آن حکم را داده، از دنیا رفته باشد. بر همین اساس امام خمینى مى نویسد: «فان دلیل نفى الضرر ورد لکسر سورة تلک القاعده الموجبة للضرر والضرار على الناس، وهو بامره الصادر منه بما انه سلطان على الامه و بما ان حکمه على الاولین حکمه على الآخرین منع الرعیه عن الاضرار والضرار فدخول سمرةبن جندب فى دار الانصارى فجئة والاشراف على اهله ضرار و ایصال مکروه و حرج على المؤمن فهو ممنوع.» (77) دلیل نفى ضرر، تنها براى درهم شکستن قاعده سلطنت: (الناس مسلطون على اموالهم) در جایى که سبب زیان مادى و معنوى مردم گردد آمده است. پیامیر اسلام(ص) با حکم حکومتى خود، به عنوان رهبر و حاکم امت، همان گونه که حکم او بر افراد زمان خودش نافذ بود، بر کسانى که از آن پس نیز بیایند نافذ است; از این روى، مردم را براى همیشه از زیان رساندن به یکدیگر بازداشته است. و چون داخل شدن سمرةبن جندب به خانه انصارى، به صورت ناگهانى و آگاه شدن از وضعیت خانواده او،
سبب زیان و ناخشنودى و حرج بر مؤمن بوده، او را از این کار بازداشته شده است. 2. امام راحل، در این جا، لاضرر را به عنوان حکم حکومتى تنها بر قاعده سلطنت، که از احکام اولى است، حاکم مى داند. در جاى دیگر، احکام حکومتى را بر همه احکام اولیه مقدم مى داند: «... حکومت که شعبه اى از ولایت مطلقه رسول الله، صلى الله علیه وآله وسلم، است، یکى از احکام اولیه اسلام است و مقدم بر تمام احکام فرعیه، حتى نماز و روزه و حج است. حاکم مى تواند مسجد و یا منزلى را که در مسیر خیابان ست خراب کند و پول منزل را به صاحبش رد کند. حاکم مى تواند مساجد را در موقع لزوم تعطیل کند...» (78) در نامه یاد شده، امام راحل، به شرح، یادآور مى شود: حاکم اسلامى مى تواند احکام حکومتى بسیارى را در زمینه هاى اقتصادى، سیاسى و اجتماعى صادر کند و به هنگام تزاحم، احکام حکومتى بر احکام اولیه مقدم مى شوند. آیا بین این دو مطلب ناسازگارى وجود دارد؟ شمارى چنین پنداشته اند. به باور ما هیچ گونه ناسازگارى بین این دو سخن وجود ندارد; زیرا فرق است بین لاضرر، به عنوان یکى از احکام حکومتى و بین احکام حکومتى. احکام حکومتى مى توانند ناظر به همه احکام اولیه باشند و حاکم
اسلامى مى تواند در هر جا که لازم باشد حکم حکومتى صادر کند. ولى این، به این معنى نیست که هر حکم حکومتى بر همه احکام مقدم گردد. پاره اى از احکام حکومتى، مربوط به احکام عبادى اند و تنها در آن باب ممکن است جریان یابند، پاره اى از آنها مربوط به باب معاملات و... قاعده لاضرر، به باور امام خمینى، تنها بر قاعده تسلیط، مقدم است. در مقوله لاضرر، پرسشها و بحثهاى فراوانى در خور طرح و بررسى است از جمله: آیا قاعده لاضرر، تنها نقش باز دارنده دارد و یا مى تواند نقش سازنده نیز داشته باشد؟ به دیگر سخن، اگر دستور تکلیفى از سوى شارع، سبب زیان گردد، لاضرر بر نفى آن دلالت دارد. آیا اگر در موردى، نبود حکم، سبب ضرر و زیان گردد، مى توان با استناد به این قاعده از ضرر جلوگیرى کرد و به موجب آن، حکمى براى آن وضع کرد؟ پیوند لاضرر با دیگر قواعد فقهى، همانند: قاعده سلطه، حرج و قاعده اقدام چیست؟ از جمله بحثهایى که در مقوله لاضرر مطرح مى شود، اقسام ضرر است. زیان با توجه به مفهوم آن شخص زیان دیده و انگیزه هاى زیان زننده و... از دیگر مباحث با اهمیت در این مقوله مى توانند باشند، ولى چون هدف ما در این مقاله تنها
روشنگرى دیدگاه امام راحل و پیامدهاى آن بود; از این روى، به همین اندازه بسنده مى کنیم و دیگر مباحث را به نوشتارى دیگر وا مى گذاریم.
: 1. قواعد فقهى از این منظر به چهار دسته زیر تقسیم مى شوند: الف. قواعدى که در همه بابهاى فقهى جریان دارند، همانند: لاضرر و لاحرج. ب. قواعدى که تنها در باب عبادات جریان دارند همانند. قاعده سهویات و شکیات. ج. قواعدى که در معاملات به معناى خاص به کار برده مى شوند، همانند: از بین رفتن جنس، کالا و حیوان مورد معامله در زمان خیار، قاعده مایضمن بصحیحه یضمن بفاسده. د. قواعدى که در دادوستدها به معناى عام آن به کار گرفته مى شوند، مانند: قاعده سلطنت، قاعده لزوم و... 2. براى آگاهى از دیدگاه امام خمینى، ر.ک: «انوار الهدایه فى التعلیقه على الکفایه»، ج44/1، 267; «مناهج الوصول الى علم الاصول»، امام خمینى، ج51/1، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى. 3. «نظام حقوق زن در اسلام»، شهید مطهرى136 135/، صدرا. 4. «ایضاح الفوائد فى شرح اشکالات القواعد»، فخرالمحققین، ج48/2، اسماعیلیان. 5. «الرسائل»، امام خمینى14 6/. 6. همان21 14/. 7. «عوائد الایام»، ملا احمد نراقى/47، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى حوزه علمیه قم. 8. «العناوین»، سید میر عبدالفتاح حسینى مراغه اى /306، مؤسسه نشر اسلامى، وابسته به
جامعه مدرسین، قم. 9. «الرسائل»، امام خمینى/15. 10. «الفروع من الکافى»، کلینى، ج291/5، دار صعب، بیروت. 11. «وسائل الشیعه»، ج341/17. 12 . «الفروع من الکافى»، ج294/5. 13. «وسائل الشیعه»، شیخ حر عاملى، ج340/17، تحقیق مرحوم ربانى شیرازى. 14. «من لایحضره الفقیه»، شیخ صدوق، ج243/4، دارصعب، بیروت. 15. «التذکره»، ج522/1. 16. «النهایه»، ج81/3. 17. الفروع من الکافى»، ج280/5; «وسائل الشیعه»، ج319/17. 18. همان/294; «وسائل الشیعه»، ج333/17. 19. همان، ج31/5، 292، 293; «وسائل الشیعه»، ج49/13، 339; ج343/17. 20. «عوائد الایام»، نراقى/43; «العناوین» سید میر عبدالفتاح مراغه اى/306; «القواعد الفقهیه»، سید میرزا حسن بجنوردى ج176/1 به نشر آداب، نجف اشرف; «قاعده لاضرر» شیخ الشریعه اصفهانى، مؤسسه نشر اسلامى، وابسته به جامعه مدرسین، قم. 21. سوره «بقره»، آیه 231. 22. «وسائل الشیعه»، ج402/15. در وسائل سه روایت در این باره آورده شده است. 23. سوره «بقره»، آیه 233. 24. سوره «طلاق»، آیه 6. 25. سوره «نساء»، آیه 12. 26. سوره «بقره»، آیه 282. 27. «القواعد والفوائد»، محمدبن مکى عاملى، مقدمه دکتر سید عبدالهادى حکیم، ج4/1، مکتبة المفید، قم. 28. همان147 74/. 29. «نضد القواعد الفقهیه على مذهب الامامیه»، فاضل مقداد، تحقیق: سید عبداللطیف کوهکمرى/63 به بعد، کتابخانه مرعشى نجفى. 30. «الرسائل»/15. 31. «قاعده لاضرر»، شیخ الشریعه اصفهانى/22. 32. «منیة الطالب»، ج194/2. 33. «الرسائل»22 19/. 34. همان24
22/. 35. همان/25. 36. همان/26. 37. «المکاسب»، شیخ انصارى/373. 38. «المصباح المنیر»، ج360/2. 39. «النهایه»، ابن اثیر، ج81/3. 40. «المکاسب»، شیخ انصارى/372. 41. همان. 42. «الرسائل»، ج32/1. 43. «منیة الطالب»، ج199/2، حیدریه، نجف. 44. «عوائد الایام»/48. 45. شهید اول، حکم وصفى را سه گونه مى داند: سبب، شرط و مانع، گروهى دیگر، صحت، بطلان، عزیمت و رخصت را نیز افزوده اند: «القواعد والفوائد»، ج39/1، 68. 46. «قاعده لاضرر»، شیخ الشریعه اصفهانى25 24/. 47. همان. 48. «العناوین»، سید فتاح مراغه اى/99، 111; «المکاسب»، شیخ انصارى/372. 49. «المکاسب»، شیخ انصارى/372. 50. «عوائد الایام»/51. 51. «قواعد فقه»، سید مصطفى محقق داماد/151، علوم اسلامى. 52. «عوائد الایام»52 51/. 53. «المکاسب/372. 54. «کفایة الاصول»، آخوند خراسانى، ج268/2، علمیه اسلامیه; «حاشیه رسائل»، بحث لاضرر، چاپ سنگى. 55. «منیةالطالب»، علامه نائینى، ج301/2. 56. «انوار الهدایة»، ج369/1، 371; ج46/2. 57. «الرسائل»، ج49/1. 58. همان41 40/. 59. سوره «نساء»، آیه /59. 60. سوره «احزاب»، آیه 36. 61. سوره «نساء»، ایه 65. 62. «الرسائل»، ج51 50/1. 63. همان/51. 64. همان/52. 65. همان54 52/. 66. همان55 54/. 67. همان56 55/. 68.همان مدرک/56. 69. «تهذیب الاصول»، ج83/3. 70. «الرسائل»، ج56/1. 71. «منیة الطالب»، ج209/2. 72. «المکاسب»/372. 73. «الرسائل»، ج59/1. 74. همان. 75. «المکاسب»/373. 76. «الرسائل»، ج63/1. 77. همان. 78. «صحیفه نور»، مجموعه رهنمودهاى امام خمینى، ج171 170/20،
وزارت ارشاد اسلامى.
فصلنامه علوم حدیث، شماره 14 على نصیرى حدیث (جنود عقل و جهل)، روایت مفصلى است که شیخ کلینى آن را درنخستین باب از ابواب (کافى) آورده است. سماعه بن مهران، راوى این حدیث، مى گوید: نزد امام صادق(ع)بودم. در حالى که جمعى از یاران و اصحاب آن حضرت2 گرد ایشان بودند، سخن از عقل و جهل به میان آمد. آن حضرت فرمود:(عقل ولشکر او وجهل و لشکر او را بشناسید تا هدایت شوید). آن گاه امام(ع)، بنا به درخواست راوى با ذکر مقدمه اى درباره چگونگى آفرینش عقل و جهل، لشکریان هر یک از آنها را (که براى هر یک، 75 لشکر است) بر شمرد. (1) این روایت گرانبها با وجود اختصار، تمام صفات حسنه وسیئه،سجایا و رذائل اخلاقى را برشمرده است. حضرت امام خمینى(ره) که در دوران حیات علمى خود، پس از کسب مدارج عالى در فقه، تفسیر، فلسفه، عرفان و...، آثار گرانسنگى به رشته تحریر درآورد، به شرح و بسط روایات، بویژه روایات اخلاقى، علاقه خاصى از خود نشان داده است. چنانکه از کتاب (شرح حدیث جنود عقل و جهل) برمى آید، ایشان پس از تالیف کتاب (شرح چهل حدیث) که از جمله کتابهاى خواندنى آن عارف دلسوخته است این کتاب را نگاشته است. (2) انگیزه حضرت امام(ره)، چنانکه از مقدمه خود
ایشان برمى آید، دونکته است: 1. روش متداول علماى اخلاق براى تربیت اخلاقى، از نظر ایشان،ناکارآمد است و به تعبیر ایشان، کتب مربوط به اخلاق، به جاى آنکه دوا باشد، نسخه است. (3) در واقع ایشان معتقد است که این کتابها به جاى پرداختن به اصل تربیت و تصفیه نفوس، در چنبره الفاظ و اصطلاحات، گرفتار آمده اند. 2. حضرت امام(ره) بر این نکته ها پاى فشرده است که هدف اصلى وغایت قصواى صدور روایات، تصفیه نفوس است. (4) بدین ترتیب،پیشوایان دینى که از نظر ایشان اطباى واقعى نفوس اند و به رازو رمز تهذیب و تربیت واقف اند، در روایات خود، بهترین شیوه رابراى این هدف برگزیده اند و به جاى اینکه نسخه اخلاقى ارائه دهند، خود دوا را ارائه کرده اند. (5) از این جهت است که این عارف واله در جاى جاى کتاب با اظهارکراهت از ورود در برخى مباحث اصطلاحى علم اخلاق، از روش متداول علماى اخلاق، عدول کرده (6) و در کتاب (شرح حدیث جنود عقل و جهل) ونیز در سایر کتابهاى اخلاقى خود، با شرح و بسط روایات پیشوایان دینى از شیوه ایشان در تربیت اخلاق، پیروى کرده است. کتاب (شرح حدیث جنود عقل و جهل) با تحقیق موسسه تنظیم و نشرآثار امام خمینى(ره)، توسط این مرکز در503 صفحه به
قطع وزیرى در سال1377 ش، منتشر شده است. در مقدمه این کتاب و در معرفى آن، چنین مى خوانیم: کتاب شریف (شرح حدیث جنود عقل و جهل)، کتابى عرفانى اخلاقى،مشتمل بر مباحث ارزشمند عرفان نظرى، فلسفه اسلامى، اخلاق، شرح احادیث، انسان شناسى، تفسیر، همراه با نصایح اخلاقى مى باشد. این شرح که به قلم تواناى عارف بالله و واصل به محبوب، حضرت روح الله(ره) به رشته تحریر در آمده است، از کتب بى نظیر درنوع خویش به حساب مى آید. (7) چنانکه اشاره شد، محتواى کتاب، شخصیت والاى علمى و اخلاقى حضرت امام(ره) را در رشته هاى مختلف علوم اسلامى به خوبى بازگو مى کند. البته شایان ذکر است که در این کتاب، از میان یکصد و پنجاه لشکرى که در روایت براى عقل و جهل برشمرده شده، پنجاه صفت،شرح شده است و حضرت امام(ره)، ادامه شرح را به زمانى دیگر،حواله کرده است. (8) نکات اساسى یى که مى تواند در معرفى کلى این کتاب مؤثر باشد،درپى خواهد آمد. 1. روش امام(ره) در شرح این حدیث، در غالب موارد، چنین است: الف) ابتدا یک فقره از روایت را که در آن جنود عقل و جهل آمده،ذکر مى کند و فصلى را به توضیح آن، اختصاص مى دهد. ب) برخى از واژه هاى دشوار یا واژه هایى را که
در ارائه تصویرى روشن از صفات اخلاقى مؤثر، توضیح مى دهد. ج) به مباحث اساسى یى که مربوط به تبیین صفت حسنه یا رذیله است، مى پردازد; نظیر اینکه صفات حسنه، منطبق با فطرت و صفات رذیله، مخالف با فطرت است و طرح سوالهایى از قبیل اینکه: راه تحصیل صفات حسنه و گریز از صفات رذیله چیست؟و... د) روایات و آیاتى را که مربوط به صفات حسنه یا رذیله مورد بحث باشد، یاد مى کند. ه) حضرت امام(ره) در فصول کتاب، فصلى را به پند و نصیحت،اختصاص داده است. 2. چنانکه از لابه لاى مطالب کتاب هویداست، امام(ره) به بسیارى از کتب روایى، فقه الحدیثى، اخلاقى، فلسفى، عرفانى و... مراجعه داشته و به مناسبت، از آنها یاد کرده است. (9) در پایان کتاب، بیش از یکصد منبع براى کتاب ذکر شده است که نشان دهنده وسعت نگرش و عمق مباحث ایشان است. 3. حضرت امام(ره) به مناسبت، پس از یادکرد دیدگاه بزرگانى همچون علامه مجلسى، (10) فیض کاشانى، (11) غزالى، (12) صدرالمتالهین، (13) شیخ الرئیس، (14) خواجه عبدالله انصارى (15) و... به تایید یا نقددیدگاه آنها پرداخته است. 4. صبغه حاکم بر کتاب، صبغه اخلاقى و عرفانى است. از این رو،کتاب گرچه به دلیل شرح و بسط روایت، جزء کتب فقه الحدیثى است; اما به نسبت غلبه صبغه اخلاقى در آن،
از زمره کتب اخلاق به شمارمى رود. نگارنده با توجه به محدودیت فضاى این نوشتار، مطالب کتاب را به سه بخش: مباحث اخلاقى، مباحث قرآنى و مباحث فلسفى عرفانى تقسیم کرده و در هر بخش، برخى از دیدگاه هاى حضرت امام(ره) رابراى آشنایى خوانندگان محترم با درونمایه این کتاب و شخصیت ممتاز مولف گرانقدر آن، ارائه کرده است. با توجه به صبغه اخلاقى کتاب، بیشتر مطالب مقاله، در فصل مربوط به مباحث اخلاقى آمده است. فصل نخست: مباحث اخلاقى 1. انتقاد از شیوه هاى متداول تربیت اخلاقى حضرت امام(ره) بر این نکته پافشرده است که هدف اصلى و نهایى نزول قرآن و صدور روایات، تصفیه و تهذیب نفس است و اگر در لابه لاى آنها مطالب علمى، فلسفى، تاریخى و... آمده، به عنوان مقدماتى براى دستیابى به هدف مذکور است. ایشان در این باره،چنین آورده است: مقصود مهم از صدور این احادیث شریفه و مقصد اسنى از بسط علوم الهیه، افهام نکات علمیه و فلسفیه و جهات تاریخیه و ادبیه نیست و نبوده; بلکه غایت قصواى آن، سبکبار نمودن نفوس است ازعالم مظلم طبیعت، و توجه دادن ارواح است به عالم غیب، و منقطع نمودن طایر روح است از شاخسار درخت دنیا... (16) این امر، اختصاص به قرآن و روایات ندارد; بلکه تمام علوم اسلامى و شرعى براى دستیابى به این هدف، نقش مقدمه
را ایفا مى کنند. از این رو، ایشان از غالب مفسران و شارحان احادیث که از این هدف اساسى غفلت کرده اند، چنین انتقاد کرده است: غالبا شراح احادیث شریفه و مفسرین قرآن کریم، این نکته را که اصل اصول است، مورد نظر قرار ندادند و سرسرى از آن گذشته اندو جهاتى را که مقصود از نزول قرآن و صدور احادیث به هیچ وجه نبوده، از قبیل جهات ادبى و فلسفى و تاریخى و امثال آن، موردبحث و تدقیق و فحص و تحقیق، قرار داده اند. (17) ایشان درباره علم اخلاق که به طور مستقیم به امر تربیت مى پردازد، بر این باور است که این دانش، مى باید دردها و معایب اخلاقى را معالجه کند، نه آنکه تنها راه و شیوه معالجه را بازگوید. به عبارت روشن تر: کتاب اخلاق، موعظه کتبیه باید باشد و خود، معالجه کند دردها وعیبها را، نه آنکه راه علاج، نشان دهد... و کتاب، خود، [باید]دواى درد باشد، نه نسخه دوانما. طبیب روحانى، باید حکم دواداشته باشد، نه حکم نسخه. (18) در حقیقت، ایشان معتقد است که کتابهاى اخلاق باید به مثابه قرآن و روایات، نورانى باشند و به جاى آنکه در چنبر مباحث فلسفى واصطلاحات علمى گرفتار آیند و با طرح مباحث خشک نظرى به ریشه یابى بیمارى هاى اخلاقى پرداخته، به صورت
نظرى به تحلیل راه حلها بپردازند، بدون هیچ شائبه اى، مستقیما به سوى معالجه بیمارى بروند. پیداست با چنین نگرشى که امام(ره) به فلسفه اخلاق و هدف و وظیفه این دانش دارد، کتابهاى متداول علم اخلاق را ناکافى دانسته، ازدستیابى به چنین مقصدى دور ببیند. بدین ترتیب، امام(ره) ازبسیارى از کتابهاى اخلاقى موجود، سخت انتقاد کرده و آنها را درعلاج بیمارى هاى اخلاقى، ناکام مى شمارد و بر این باور است که افراد را از تهذیب اخلاقى دور مى دارند. ایشان در این باره مى فرماید: علماى اخلاق که تدوین این علم کردند، یا به طریق علمى فلسفى بحث و تفتیش کردند، مثل کتاب شریف (طهاره الاعراق) محقق بزرگ،ابن مسکویه و کتاب شریف (اخلاق ناصرى)، تالیف حکیم متاله وفیلسوف متبحر، افضل المتاخرین، نصیر المله و الدین(قده) وبسیارى از [قسمتهاى] کتاب (احیاءالعلوم) غزالى و این نحوتالیف علمى را در تصفیه اخلاق و تهذیب باطن، تاثیرى بسزا نیست،اگر نگوییم اصلا و راسا نیست و یا از قبیل تاریخ الاخلاق است... (19) 2. اهمیت اصلاح نفس هرکس کتابهاى اخلاقى حضرت امام(ره) را مرور کند، به این حقیقت مى رسد که ایشان به مثابه طبیبى غمخوار، سبت به بیمارى اخلاقى انسانها، دغدغه خاطر دارد و پى در پى، تلاش مى کند که بیمارخود را در ابتدا متوجه بیمارى خود سازد; آن گاه میزان خطر وزیان
آن بیمارى را گوشزد کند و سپس با ارائه راه علاج، اصرارورزد که او را گریزى از آن نیست; چه در غیر این صورت، هلاکت ابدى متوجه او خواهد بود. بارى! این صفت معلمان الهى و مربیان روحانى است که براى اصلاح دنیا و آخرت خلق، چنین دغدغه اى دارند. خداى متعال درباره نخستین طبیب معنوى اسلام، یعنى پیامبر اکرم، چنین مى فرماید: لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمؤمنین رئوف رحیم. (20) و حضرت امیر(ع) درباره پیامبر اکرم مى فرماید: طبیب دوار بطبه قد احکم مراهمه و احمى مواسمه. (21) طبیبى که بر سر بیماران، گردان است و مرهم او، بیمارى رابهترین درمان و [آنجا که دارو سودى ندهد]، داغ او سوزان. جاى جاى (شرح حدیث جنود عقل و جهل)، لبالب است از نصایح هشداردهنده و خیر خواهانه حضرت امام(ره) براى همگان. ایشان مى فرماید: هان اى عزیز! اگر انسان این مطالبى را که به موازین برهانیه،پیش اهلش ثابت و به نور کشف و شهود، نزد اصحاب معرفت مشهوداست و مطابق با اشارات، بلکه صراحات کتاب الهى و احادیث شریفه وارده از اهل بیت وحى و تنزیل است، احتمال نیز دهد، باید آرام نگیرد تا نفس را اصلاح کند. (22) امام(ره) در جاى دیگر، انسانها را چنین مخاطب ساخته است: اى انسان بیچاره!
چه حسرتى خواهى داشت آن روزى که پرده طبیعت از چشم برداشته شود و معاینه کنى که آنچه در عالم قدم زدى وکوشش کردى، در راه بیچارگى و شقاوت و بدبختى خودت بوده و راه چاره و طریق جبران نیز مسدود شده و دستت از همه جا کوتاه!... اى عزیز! اکنون تا حجابهاى غلیظ طبیعت، نور فطرت را بکلى زائل نکرده و کدورتهاى معاصى، صفاى باطنى قلب را بکلى نبرده... دامن همتى به کمر زن و درى از سعادت به روى خود باز کن... (23) از جمله فصلهاى کتاب که حضرت امام (ره) بیشتر بدان پرداخته،فصل (تواضع و کبر) است. ایشان پس از نقل روایتى در باب کبر از(اصول کافى) که در آن آمده در جهنم وادى یى است به نام سقربراى متکبران، چنین آورده است: عزیزا! انسان اگر احتمال صدق این طور احادیث را بدهد، بایدبیشتر از ما در صدد علاج نفس برآید. جایى که چیزى، خود محل عذاب و آتش است، از شدت حرارت به ناله در آید و از نفس آن،جهنم محترق شود، آیا ما با این عذاب باید چطور به سر بریم؟... واى به حال غفلت و سرمستى ما! امان از این بى هوشى و خواب سنگین ما! (24) و نیز مى فرماید: آیا نیامده وقت آن که درصدد اصلاح نفس برآییم و
براى علاج امراض آن، قدمى برداریم؟ سرمایه جوانى را به رایگان از دست دادیم وبا غرور نفس و شیطان، جوانى را که باید با آن سعادتهاى دوجهان را تهیه کنیم، از کف نهادیم. اکنون نیز درصدد اصلاح برنمى آییم تا سرمایه حیات هم از دست برود و با خسران تام و شقاوت کامل، از این دنیا منتقل شویم. (25) 3. اخلاق، قابل تغییر است چنانکه از عبارت مرحوم نراقى (اختلف الاوائل فى امکان ازاله الاخلاق وعدمه) (26) برمى آید، بحث از امکان تغییر صفات و ملکات اخلاقى، داراى پیشینه کهن است. استدلال مخالفان امکان تحول اخلاقى، افزون بر برخى ادله نقلى، این ادعاست که صفات اخلاقى،طبیعى است; یعنى همگام با مزاج و طبیعت آدمى است و از این رو،ازاله آن، محال است. (27) از جمله ادله نقلى این دسته از بزرگان، این روایت از پیامبراکرم است که در آن آمده: الناس معادن کمعادن الذهب والفضه خیارهم فى الجاهلیه خیارهم فى الاسلام. (28) مردم به سان معادن طلا و نقره اند. نیکانشان در دوران جاهلیت،نیکان در اسلام اند. بر این ادعا، پاسخهاى متقنى در کتب اخلاق آمده است; (29) چرا که فلسفه ارسال پیامبران و تشریع شرایع و نظام اخلاقى، اصلاح جامعه بشرى و تصفیه نفوس و زمینه سازى براى بهره مندى آنها از سعادت جاودان اخروى عنوان شده است و اگر
قرار باشد تربیت اخلاقى،محال باشد و صفات و ملکات اخلاقى، ثابت و لایتغیر باشد، نتیجه آن، لغو بودن نظام تربیتى اخلاقى ادیان آسمانى خواهد بود. به علاوه، نادرستى این ادعا با برهان و تجربه نیز ثابت شده است. حضرت امام(ره)، در بحثهایى از نگاشته گرانسنگ خود، بر تحول پذیرى اخلاق آدمى، پاى فشرده است و مى نویسد: ...انسان مى تواند نشئه خود را تبدیل کند و مظهریت ابلیسیه رابه مظهریت آدمیه مبدل نماید; زیرا که انسان تا در عالم طبیعت که دار تغیر و تبدل و نشئه تصرم و هیولیت است واقع است، به واسطه قوه منفعله که حق تعالى به او عنایت نموده و راه سعادت وشقاوت را واضح فرموده، مى تواند نقائص خود را مبدل به کمالات ورذائل خویش را تبدیل به خصائل حمیده و سیئات خود را مبدل به حسنات نماید. (30) چنانکه مشهود است، حضرت امام (ره) در این بیان خود، بر مبانى فلسفى مربوط به جهان شناخت، همچون نظام تحول و تبدل در هستى و هیولا بودن جهان مادى و گذرا بودن آن، تکیه کرده است. بدین ترتیب، ایشان دیدگاه (ذاتى بودن صفات اخلاقى) را چنین به بادانتقاد گرفته است: و اینکه معروف است: (فلان خلق زشت و یا فلان صفت رذیله از ذاتیات است و قابل تغییر نیست، اصلى ندارد و حرفى بى اساس و
ناشى ازقلت تدبر است...; بلکه با ریاضات و مجاهدات، تمام صفات نفسانیه را مى توان تبدیل [نمود] و تغییر داد. حتى جبن و بخل و حرص وطمع را مى توان مبدل به شجاعت و کرم و قناعت و عزت نفس نمود. (31) ایشان در جاى دیگرى نیز جبلى بودن اخلاق را رد کرده و چنین آورده است: باید دانست که انسان، مادامى که در این دنیاست، به واسطه آنکه در تحت تغیرات و تصرفات واقع است، تبدیل هر ملکه به ملکه[اى دیگر] مى تواند بکند و اینکه مى گویند: (فلان خلق، فطرى و جبلى است و قابل تغییر نیست)، کلامى است بى اساس و پایه علمى ندارد. (32) حضرت امام(ره) براى تایید مدعاى خود، از سه دلیل عقلى، شهودى ونقلى، کمک گرفته است و مى فرماید: این مطلب، علاوه بر آنکه برهانى است در فلسفه و وجدانى نیز هست،شاهد بزرگش آن است که در شریعت مطهره، تمام اخلاق فاسده، موردنهى واقع شده است و براى علاج آنها دستور داده شده و تمام اخلاق حسنه، مورد امر است و براى تحصیل آنها نیز دستور رسیده است. (33) 4. توجه به اصل تدریج در تربیت اخلاقى اصل تدریج در نظام تکوین و تشریع، اصلى پذیرفته شده است. اخلاق آدمى که از آن مى توان به سیماى باطن یاد کرد، بخشى از
نظام تکوین است که براى تحول و تغییر، نیازمند زمان است. از این رو، همان گونه که تحول فطرت پاک انسانى در اثر ارتکاب جرائم مختلف و پى در پى به نهادى درنده خو، طبعا محکوم قانون تدریج و زمان بر است، اصلاح و پیراسته ساختن نفس آدمى از صفات زشت وناروا نیز به زمان نیاز دارد و طبعا محکوم قانون تدریج است وبه این جهت، پدیده (طفره) در نظام اخلاقى، مردود است. توجه به اصل تدریج در تربیت اخلاقى، زمانى اهمیت خود را باز مى یابد که توجه داشته باشیم که تحول اخلاقى، دشوار و بس پیچیده است; چنانکه از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: ازاله الجبال اهون من ازاله قلب عن موضعه. (34) از جا کندن کوهها آسان تر از آن است که قلبى را از جاى آن(اخلاق ثابتش) جابه جا کنند. حضرت امام(ره) در این کتاب، به مناسبتهاى مختلف، بر توجه به اصل تدریج در تربیت اخلاقى; تاکید کرده است. ایشان درباره کیفیت تلقین یاد خدا در دل، چنین آورده است: ... آیات توحید و اذکار شریفه توحید و تنزیه را با حضور قلب وحال طهارت، تلقین قلب کند; به این معنا که قلب را چون طفلى فرض کند که زبان ندارد و مى خواهد او را به زبان آورد. (35) آن گاه، هشدار مى
دهد که از سختى راه نباید هراسید و به وسوسه شیاطین که سلوک الى الله را مشکل و منحصر به بزرگان مى دانند،نباید گوش داد. سپس مى نویسد: ... طالب حق، خوب است چندى اقدام کند. اگر در صفاى قلب و طهارت آن، تغییرى دید و نورانیت باطن خود را دریافت، بیشتر اقدام کند. معلوم است این امور، تدریجى و با طول زمان انجام گیرد. (36) همچنین در توضیح (رفق) که در روایت به عنوان یکى از جنود عقل برشمرده شده است، بر این اصل پاى فشرده که رفق و مدارا درتربیت اخلاقى دیگران و نیز تربیت نفس آدمى، باید مراعات گردد. بنابراین اگر (در باب امر به معروف و نهى از منکر، یکى ازمهمات، همین رفق نمودن و مدارا کردن است) (37) و (زود رنجى وکدورت و امراض عصبى، بکلى با این شغل شریف (هدایت خلق) منافى است)،38 در سیر و سلوک معنوى و تهذیب نفس نیز باید مورد توجه تمام باشد. حضرت امام(ره) مى گوید: در باب ارتیاض نفس و سلوک راه حق نیز رفق و مدارا با نفس، ازمهمات به شمار مى رود و چه بسا که سختگیرى بر نفس، خصوصا دراوائل امر و خصوصا براى جوانها، اسباب تنفر نفس از ارتیاض وسلوک شود و از زیر بار حق، فرار کند; و خیلى اتفاق افتاده که جوانهاى
نورس، بعد از چندى اشتغال شدید و مواظبت کامل درمستحبات، بکلى منحرف شدند و لایبالى به دین گردیدند. (39) بنابراین، دشوارى راه سلوک و تهذیب نفس، نباید انسان را ازورود به آن باز دارد; چه، اگر وارد این راه شود و مقاومت ورزدو اصل رفق و مدارا و تدریج (در تربیت اخلاقى) را رعایت کند،موفق خواهد شد: آرى! در ابتداى امر، ورود در هر یک از مقامات عارفین و قطع هرمرحله از مراحل سلوک، مشکل به نظر آید. شیطان و نفس نیز به این معنى کمک کند که انسان را نگذارد وارد سلوک شود; ولى پس ازورود، کم کم راه، سهل و طریق، آسان شود. هر قدمى که در راه حق و آخرت انسان بردارد، براى قدم دیگر، نور هدایت الهى، راه راروشن کند و سلوک را سهل و آسان فرماید. (40) 5 . توجه دادن به دوران جوانى به عنوان زمان مناسب تربیت اخلاقى حضرت امام(ره) در اغلب نوشته هاى اخلاقى خود، بر این نکته تاکیدکرده است که بهترین زمان براى پرداختن به تهذیب نفس و تصفیه دل، سنین جوانى است. (41) امام(ره) به سه دلیل بر ایام جوانى تاکید خاصى دارند: یک. جوان، آغاز رشد و بلوغ خود را مى گذراند. از این رو، صفحه دل او صاف و بى آلایش است و
براى پذیرش تربیت اخلاقى، مناسب تراست. دو. اخلاق زشت در این سن، رسوخ چندانى نکرده است. بنابراین،کندن ریشه هاى آن، به مراتب ازسن پیرى که این اخلاق زشت به صورت درختى پر ریشه درآمده، آسان تر است. سه. اراده جوان، براى انجام دادن هر کارى از سایر سنین به مراتب قوى تر است. ایشان، در این باره مى فرماید: انسان... هر قدم که به ایام نونهالى و جوانى نزدیک تر است،تحصیل سعادت آسان تر و سهل تر و استقرار آن بیشتر است; چون صفحه نفس از نقوش، خالى تر و به سادگى، نزدیک تر است و اگر تااین مرحله از عمر، داراى اخلاق زشت یا عادت و عمل ناهنجارى باشد، چندان محکم و مستحکم نشده و به مقدارى مراقبت و مواظبت،مى توان آن را تصفیه و تزکیه نمود و ریشه اخلاق زشت را از بن کند; چون نهال نورسى که چندان ریشه در زمین ندارند، با مختصرفشار و کمى زحمت، مى توان آن را از جاى کند... درختى که اکنون گرفته است پاى به نیروى شخصى برآید زجاى ورش همچنان روزگارى هلى به گردونش از بیخ برنگسلى ... و نیز در ایام جوانى، اراده و تصمیم انسان، جوان است ومحکم. از این جهت نیز اصلاح براى انسان، آسان تر است; ولى درپیرى که اراده سست و تصمیم
پیر است; چیره شدن بر قوا مشکل تراست. (42) ایشان، همچنین در جاى دیگرى از کتاب (شرح حدیث جنود عقل وجهل)، چنین آورده است: براى اصلاح نفس، ایام جوانى سزاوارتر است; زیرا که هم اراده قویتر است و هم کدورت و ظلمت نفس، کمتر است و به فطرت نزدیک تر و هم بار معصیت زیاده نشده که جبران آن، مشکل باشد.جوانان، قدر ایام جوانى را بدانند که این عمت بزرگ را باغفلت نگذارند که در ایام پیرى، اصلاح نفس، بسیار مشکل است. (43) 6. تربیت عملى، کارآمدترین روش براى تربیت قرآن کریم و روایات معصومان(ع)، یکصدا بر لزوم هماهنگى گفتاربا کردار، بویژه براى معلمان و مربیان اخلاقى، تاکید کرده اند. قرآن کریم با آیه شریف: (یا ایها الذین آمنوا لم تقولون ما لاتفعلون؟ کبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون; (44) اى کسانى که ایمان آورده اید! چرا آنچه را بدان عمل نمى کنید، بر زبان جارى مى کنید؟ نزد خدا سخت ناپسند است که چیزى را بگویید وانجام ندهید)، نسبت به ناهماهنگى گفتار با رفتار، هشدار داده و با عتاب نسبت به چنین کارى، آن را مایه مقت و غضب الهى دانسته است. حضرت امیر(ع) در یکى از گفتارهاى حکیمانه خود، درباره ضرورت تربیت عملى (که با تربیت نفس آغاز مى شود)، پیش از تربیت قولى دیگران، چنین
مى فرماید: من نصب نفسه للناس اماما فعلیه ان یبدا بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره ولیکن تادیبه بسیرته قبل تادیبه بلسانه... (45) آن کس که خود را در مقام پیشوایى مردم قرارداده است، مى بایدپیش از تعلیم دیگرى، به آموزش نفس خود اقدام کند و مى بایدپیش از آنکه با زبانش به تربیت مردم بپردازد، با رفتارش دیگران را تادیب کند. حضرت امام(ره) بر ضرورت تربیت عملى براى دو گروه تاکید دارد: 1( والدین، 2(عالمان دین. ایشان درباره وظیفه والدین در تربیت فرزندان، چنین مى فرماید: ... تربیت اطفال و ارتیاض صبیان، از مهماتى است که عهده دارى آن بر ذمه پدر و مادر است و اگر در این مرحله سهل انگارى وفتور و سستى شود، چه بسا که طفل بیچاره را کار به رذائل بسیارکشد و منتهى به شقاوت و بدبختى ابدى او شود. (46) آن گاه، درباره ضرورت تربیت عملى مى فرماید: و چون اطفال را حشر دائم یا غالب با پدر و مادر است، تربیتهاى آنها باید عملى باشد... و فساد عملى پدر و مادر، از هر چیزبیشتر، در اطفال سرایت کند. چه بسا که یک طفل که عملا در خدمت پدر و مادر بد تربیت شد، تا آخر عمر با مجاهدت و زحمت مربیان،اصلاح نشود. (47) اهمیت تربیت عملى والدین از نظر حضرت
امام(ره) تا بدان حد است که ایشان حتى کارهاى تصنعى والدین را در این جهت، جایز مى شمارد: ... اگر فرضا خود پدر و مادر به اخلاق حسنه و اعمال صالحه متصف نیستند، در حضور طفل، با تکلف، خود را به صلاح نمایش دهند تاآنها عملا مرتاض و مربیس شوند و این، خود شاید مبدا اصلاح خودپدر و مادر نیز شود. (48) ایشان درباره ضرورت تربیت عملى در میان علما به عنوان معلمان ومربیان مردم، چنین آورده است: پس آنان که به مسند ارشاد خلق نشستند و خود را راهنماى طریق سعادت معرفى مى کنند، باید با این صفت شریف (تواضع)، خلق رادعوت کنند... [و] تا نورانیت و صفا و محبت و تواضع در قلب عالم و مرشد نباشد، نمى تواند به ارشاد خلق و تعلیم مردم قیام کند و نمى تواند تخم معارف و حکم را در قلوب مردم بنشاند... و چون عالم به وظیفه علم که اخلاق حسنه است رفتار نکرد، دین و علم از نظر مردم مى افتد و عقیده مردم، سست مى شود و دلهااز علماى حق هم منصرف مى شود و این، یکى از بزرگ ترین ضربتهایى است که به پیکر دیانت و حقیقت، از دست علماى وظیفه نشناس مى خورد که کمتر چیزى مى تواند این طور مؤثر باشد. (49) 7. نظریه اعتدال طلایى ظاهرا
نظریه اعتدال در مباحث اخلاقى، نخستین بار توسط ارسطو(معلم اول) مطرح شده است. ارسطو معتقد بود که نفس انسان،داراى چهار قوه است: عاقله، وهمیه، غضبیه و شهویه. او براى هر یک از این قوا تعریفى ارائه کرد و جایگاه هر یک را در نفس آدمى مشخص ساخت. آن گاه ادعا کرد که هر یک از این قواى چهارگانه، داراى حد افراط و تفریط است. ارسطو، حد میانه واعتدال این قوا را عدالت نامید و کمال انسان و سعادت او رارسیدن به چنین مقامى دانست. بدین ترتیب، نظام اخلاقى یى که ارسطو بنیانگذار آن است، ترسیم شد و از آنجا که این نظام، مورد اقبال و پذیرش فلاسفه شرق وغرب واقع شد، از آن به نظریه (اعتدال طلایى) یاد شده است. (50) دراین میان، فلاسفه مسلمان نیز این نظام اخلاقى را پذیرفتند و هرچند اصلاحاتى را در آن به عمل آوردند، آن را با آیات و روایات تطبیق دادند. از این رو، همه یا اکثر کتب اخلاقى یى که توسط اندیشمندان مسلمان تدوین شده است، براساس
همین نظام اخلاقى، فضائل و رذائل اخلاقى را به تصویر کشیده اند. علامه طباطبایى معتقد است که در مباحث اخلاقى، تاکنون، چهارمکتب ظهور کرده است: مکتب فلاسفه، مکتب انبیا، مکتب عرفانى اولیاى کمل (البته این نام را با توجه به تعریفى که ایشان براى این مکتب ارائه کرده بر آن گذاشته ایم)، مکتب مادیون. (51) نظام اخلاقى ارسطو، همان مسلک فلاسفه است که در تقسیم علامه طباطبایى آمده است. حضرت امام(ره) در (شرح حدیث جنود عقل وجهل)، در بررسى صفت عدالت، به این نظریه اشاره کرده است، آنجاکه مى فرماید: بدان که انسان را از اول نشو طبیعى، پس از قوه عاقله، سه قوه ملازم است: یکى قوه واهمه که آن را (قوه شیطنت) گوییم.. . دوم،قوه غضبیه که آن را (نفس سبعى) گویند... سوم، قوه شهویه که آن را (نفس بهیمى) گویند. (52) و در ادامه چنین آورده است: حکما، جمیع اجناس فضائل را چهار فضیلت دانند: حکمت، شجاعت،عفت، عدالت....پس حکمت، عبارت است از تعدیل قوه نظریه و تهذیب آن; و عدالت، عبارت است از تعدیل قوه عملیه و تهذیب آن; وشجاعت، عبارت است از تعدیل قوه غضبیه و تهذیب آن و عفت، عبارت است از تعدیل و تهذیب قوه شهویه. (53) ایشان بر این مطلب تاکید کرده که مقصود از صراط مستقیم، همان عدالت است: پس
طریق سیر انسان کامل از نقطه نقص عبودیت تا کمال عز ربوبیت،عدالت است که خط مستقیم و سیر معتدل است و اشارات بسیارى درکتاب و سنت، بدین معنى است. چنانکه صراط مستقیم که انسان درنماز طالب آن است، همین سیر اعتدالى است. (54) از نظر حضرت امام(ره)، هدف از سیر کمالى انسان نیز رسیدن به مقام عدالت است: بدان که تعدیل قواى نفسانیه که غایت کمال انسانى و منتهاى سیرکمالى بسته به آن است بلکه به یک معنى خود آن است ، ازمهمات امور است. (55) فصل دوم. مباحث قرآنى 1. فطرت فطرت، سرشت و جبله و درونمایه جان آدمى است و به عبارت دیگر،چهره باطن آدمى است که بدون دخل و تصرف انسان و توسط خداوندمتعال، سرشته شده است. قرآن کریم و روایات، بر وجود فطرت و درونمایه نهاد آدمى پاى فشرده اند. آنچه در معارف الهى برگرفته از قرآن و سنت درباره فطرت آمده، بیان کننده نکات ذیل است: یک. فطرت، توسط حضرت بارى تعالى با جان آدمى آمیخته شده است. آیه شریف: (فطره الله التى فطر الناس علیها) ناظر بر این امراست. دو. فطرت، داراى دو سویه اصلى و بنیادین (عقیده) و( اخلاق) است. فطرت، در عقیده، آدمى را به سوى خداشناسى و یکتاپرستى دعوت مى کند و در اخلاق، به سوى خوبى
ها و زیبایى ها مى خواند. سه. فطرت، داراى نوعى ثبات و پایدارى است. بدین ترتیب، به سادگى از بین نمى رود و حتى در تاریک ترین شرایط بحران روحى وانحراف اخلاقى، پیام خود را مى رساند. چهار. فطرت، قابل تقویت یا تضعیف است و تقویت و تضعیف آن،بستگى تام به چگونگى اندیشه و عمل انسان دارد. گفتنى است که امروزه تحقیقات روان شناختى، وجود کشش هایى رادر روان آدمى که برخاسته از قوه اى خاص در روان یا همان فطرت است تایید مى کند. میل به زیبایى ها، عشق به کمال مطلق، کشش مذهبى، عدالت خواهى و... از سویه هاى فطرت برشمرده شده است. (56) حضرت امام(ره) در لابه لاى مطالب کتاب خود، درباره فطرت، مطالب گرانسنگى ارائه نموده است. ایشان اعتقاد دارد که انسان، داراى دو نوع فطرت است: فطرت اصلى که عشق به کمال است، و فطرت فرعى که تنفر از نقص است و سایر فطریات آدمى، از این دو فطرت نشئت یافته است: ... حق تبارک و تعالى با عنایت و رحمت خود، به ید قدرت خودکه طینت آدم اول را مخمر فرمود، دو فطرت و جبلت به آن مرحمت نمود: یکى اصلى و دیگر تبعى... و آن دو فطرت، اصل و پایه جمیع فطریاتى است که در انسان مخمر است و دیگر فطریات، شاخه ها واوراق آن است. یکى
از آن دو فطرت که سمت اصلیت دارد، فطرت عشق به کمال مطلق و خیر و سعادت مطلقه است که در کانون جمیع سلسله بشر، از سعید و شقى و عالم و جاهل و عالى و دانى، مخمر و مطبوع است... و دیگرى از آن دو فطرت که سمت فرعیت و تابعیت دارد،فطرت تنفر از نقص و انزجار از شر و شقاوت است که این، مخمربالعرض است. (57) امام(ره)، معتقد است که عشق به کمال است که انسانها را به سوى اتصاف به کمالات مى کشاند و آنچه باعث اختلاف انسانها در اتصاف به کمالات شده، اختلاف آنها در تشخیص کمال مطلق است. به گفته ایشان: آن فیلسوف عظیم الشان که عشق به فنون فلسفه دارد و همه عمر خودرا صرف در فنون کثیره و ابواب و شعب متفننه آن مى کند، با آن سلطان و پادشاه که به سعه نطاق سلطنت خود مى کوشد و در راه آن،رنجها مى برد و عشق به نفوذ قدرت و سلطنت خود دارد، و آن تاجرکه عشق به جمع ثروت و مال و منال دارد، در اصل عشق به کمال،فرق ندارند; لکن هر یک، تشخیص کمال را در آن منظور خوددارند. (58) حضرت امام(ره)، معتقد است که هدف از ارسال پیامبران(ص)، احیا وزنده نگاه داشتن فطرت است. در واقع، کار انبیا آن
است که ازبیرون، فطرت درونى آدمى را تقویت کنند: حق تبارک و تعالى به عنایت ازلى و رحمت واسعه، انبیاى عظام(ع) را براى تربیت بشر فرستاد و کتب آسمانى را فرو فرستادتا آنها از خارج، کمک به فطرت داخلیه کنند و نفس را از این غلاف غلیظ، نجات دهند. (59) ایشان بارها بر این نکته تصریح کرده است که تمام شرایع آسمانى،با فطرت آدمى دمساز است و سر اقبال و پذیرش این برنامه از سوى جهانیان، همین هماهنگى با فطرت است: احکام آسمانى و آیات باهرات الهى و دستورات انبیاى عظام واولیاى کرام، بر طبق نقشه فطرت و طریقه جبلت، بنا نهاده شده است. (60) از این رو، امام(ره)، ایمان به خداوند و تمام شعب آن را از شعب عشق به کمال مطلق و فطرى دانسته، مى فرماید: اصول و ارکان ایمان که عبارت از معرفت و توحید و ولایت (که ایمان به رسل است) و ایمان به یوم المعاد و ایمان به ملائکه وکتب الهیه، از فطریات است. (61) حضرت امام(ره)، همچنین ادعاى خود را درباره هر یک از شقوق گفته شده، با استفاده از براهین عقلى و نقلى، مستدل ساخته است. ایشان معتقد است که در اثر احتجاب به طبیعت و انجام دادن امورناپسند، نه تنها فطرت متحول شده، در حجاب مى رود; بلکه تبدیل به شریت بالعرض
مى گردد (62) و در بیشتر فصلهاى کتاب، ذیل توضیح هر یک از جنود عقل و جهل، لشکر عقل را فطرى آدمى برشمرده است. (63) 2. سریان علم در هستى از جمله مباحث قرآنى و فلسفى، سریان علم در تمام اجزاى هستى است. آنچه تا کنون به استناد عقل و وحى مسلم شده، این است که علم در بخشى از موجودات هستى، شامل: فرشته، انسان و جن، سارى است. سریان مرتبه اى از فهم و شعور در حیوان نیز فى الجمله پذیرفته شده است; اما سریان علم در عالم نباتات، بویژه، درهاله اى از ابهام است. علم و دستاوردهاى تجربى، در این زمینه سکوت کرده اند. فلسفه،تلاش کرده است با قانون مساوقیت و جدایى ناپذیرى وجود و علم،ثابت کند که هر موجودى به میزانى که از وجود بهره دارد، ازعلم و شعور نیز بهره دارد; هر چند میان فلاسفه در این زمینه اتفاق نظر وجود ندارد. آنچه مهمتر و اساسى تر به نظر مى رسد، ظاهر، بلکه صراحت وحى وروایات در این زمینه است. میان مفسران و محدثان در چگونگى فهم و دریافت از ظاهر این دسته از آیات و روایات، اختلاف چشمگیرى وجود دارد. در میان طرفداران و منکران سریان شعور در تمام اجزاى هستى، صاحب نظران صاحب نامى وجود دارند. حضرت امام(ره)،از جمله بزرگانى است که در نوشته هاى
خود، بر سریان شعور دراجزاى هستى، پاى فشرده است. ایشان در کتاب مورد بحث، ذیل این عنوان که (علم، از افضل فضائل است)، چنین آورده است: این مطلب، به برهان متین پیوسته است که دار وجود، دار علم است و ذره اى از موجودات، حتى جمادات و نباتات، خالى از علم نیستندو به اندازه حظ وجودى، حظ از علم دارند. (64) مقصود ایشان از جمله اخیر، که (به اندازه حظ وجودى...)، همان برهان فلسفى مساوقیت وجود با علم است. پیداست که مخالفت فیلسوف بزرگى همچون ابن سینا با این قانون ونتیجه، از نظر حضرت امام (به عنوان فیلسوفى صاحب نظر)، دورنبوده است. لذا بلافاصله به دیدگاه ابن سینا اشاره کرده و چنین آورده است: اگرچه از بعضى اکابر فلاسفه در باب (اتحاد عاقل و معقول)، ظاهرشود که عالم طبیعت و ماده، خالى از عالمیت و معلومیت است، به بیانى که پیش ما تمام نیست و به برهان لمى متین، اثبات این مطلب را که از شئون توحید است فى الحقیقه به ثبوت رساندیم. (65) آن گاه، ایشان به دلالت وحى برمدعا اشاره مى کند: و حق تبارک و تعالى در قرآن شریف به این مطلب، بسیار اعتنافرموده و در بسیارى آیات، صراحتا اعلان علم موجودات و تسبیح آنها را از ذات مقدس حق، فرموده. (66) از نظر امام(ره)،
کسانى که آیات و روایات دال بر تسبیح را برتسبیح تکوینى حمل کرده اند، در حجاب طبیعت گرفتارند و عدم وجدان را دلیل بر عدم وجود گرفته اند: محجوبان، چون این مطلب را به وجدان یا برهان در نیافته اند،تسبیح را به تسبیح تکوینى حمل کردند، با آنکه تسبیح تکوین،تسبیح نیست; چنانکه واضح است; ولى اهل معرفت به مشاهده حضوریه این حقیقت را دریافته اند. (67) مقصود حضرت امام(ره) از مشاهده حضوریه، همان برهان شهود است. بنابراین، از نظر امام(ره)، افزون بر دلیل عقلى و نقلى، برهان شهودى نیز از جمله دلائل سریان شعور در تمام اجزاى هستى است. 3. سریان رحمت الهى حضرت امام(ره)، معتقد است که دو اسم (رحمان) و (رحیم)، ازامهات اسماى الهى و از اسماى محیطه واسعه است (68) و از این جهت است که در مفتاح کتاب الهى، این دو اسم بزرگ، تابع اسم اعظم قرارداده شده است. اشاره به آنکه مفتاح وجود، حقیقت رحمت رحمانیه و رحیمیه است. (69) امام(ره)، نظام عالم وجود را مطلقا بر پایه رحمانیت و رحیمیت مى داند و بر این باور است که: اگر این رحمت و عطوفت در حیوان و انسان نبود، رشته حیات فردى واجتماعى گسیخته مى شد و با این رحمت و عطوفت، حیوان، حفظ وحضانت اولاد خود و انسان، حراست از عائله خود
و سلطان عادل،حفظ مملکت خود مى کند. (70) از نظر حضرت امام(ره)، زحمات طاقت فرسایى که معلمان روحانى وانبیاى عظام و اولیاى کرام و علماى بالله براى سعادت نوع بشربر خود هموار کرده اند، در سایه همین رحمت واسعه، قابل توجیه است. (71) ایشان با استفاده از قاعده سریان و عمومیت رحمت الهى، به دوپرسش در حوزه معارف دینى پاسخ داده است. پرسش نخست، این است: چرا در ادیان آسمانى، بویژه دین اسلام، احکام سخت و دشوارى که بدوا چهره اى خشونت آمیز از دین ترسیم مى کنند، تشریع شده است؟ از نمونه هاى این احکام، قانون قصاص و حدود و تعزیرات است. پرسش دوم، ناظر به عذابهاى وعده داده شده براى گمراهان درقیامت است. در اذهان برخى چنین خلجان مى کند که: آیا عذاب کردن انسانهاى ناتوان و ضعیف، با انواع آلامى که در جهنم پیش بینى شده است، توجیهى دارد؟ امام(ره)، معتقد است که قاعده (سریان رحمت الهى) پاسخ به هر دوسؤال است: تمام حدود و تعزیرات و قصاص و امثال آن، حقیقت رحمت و رافت است که در صورت غضب و انتقام، جلوه نموده: (ولکم فى القصاص حیاه یا اولى الالباب). (72) و جهنم از دیدگاه امام(ره) چنین است: رحمتى است در صورت غضب، براى کسانى که لیاقت رسیدن به سعادت دارند. اگر تخلیصات و تطهیراتى که
در جهنم مى شود نبود، هرگزروى سعادت را آن اشخاص نمى دیدند. (73) جهنم، باطنش صورت لطف و رحمت الهى است که براى تخلیص مومنان معصیت کار و رساندن آنها به سعادت ابد، چاره منحصره است; زیراکه فطرت مخموره صافیه انسان، چون طلایى است که در ایام عمر، آن را مغشوش و مخلوط به مس نموده باشیم. باید آن طلا را با کوره ها و آتشهاى ذوب کننده، خالص نمود و از غل و غش، بیرون آورد: (الناس معادن کمعادن الذهب والفضه). پس جهنم براى کسانى که فطرتشان بکلى محجوب نشده و به کفر و جهود و نفاق نرسیده باشند، رحمت است در صورت غضب. (74) و اگر جهنم براى کسانى که فطرتشان بکلى محجوب شده، سراسر غضب الهى است، باز بدان جهت است که چنین کسانى در چهره جانشان،روزنه اى براى بهره مندى از رحمت الهى باقى نگذاشته اند. نتیجه قابل توجهى که حضرت امام(ره) از مبحث سریان رحمت الهى مى گیرد، آن است که راه تسخیر قلوب مردم به منظور کمک به تربیت اخلاقى آنان، بسط رحمت و رافت است; چنانکه خداوند متعال،پیامبر اکرم را بدین صفت ستوده است. هیچ چیز، مثل بسط رحمت و رافت و طرح دوستى و مودت، نمى توان دل مردم را به دست آورد و آنها را از سرکشى و طغیان، باز داشت. (75)
فصل سوم. مباحث فلسفى عرفانى 1. ضرورت وجود عقل مجرد مباحث فلسفى و عرفانى در کتاب (شرح حدیث جنود عقل و جهل)، موج مى زند. حضرت امام(ره) به مناسبتهاى مختلف، وارد این مباحث شده و از مبانى فلسفى و عرفانى خود، دفاع نموده است. به عنوان نمونه در آغاز کتاب، در توضیح این فقره از روایت که: (ان الله خلق العقل و هو اول خلق من الروحانیین عن یمین العرش من نوره)مى نویسد که مقصود از عقل در اینجا، قوه عاقله در مقابل قوه واهمه نیست; بلکه مقصود از عقل کلى، عالم کبیر است که باطن وسر و حقیقت عقول جزئیه است. (76) آن گاه در دفاع از آن در مقابل مخالفان، بویژه محدثان و اهل ظاهر، چنین آورده است: انکار آن، موجب و مستلزم انکار بسیارى از ضروریات عقل و دین است; از قبیل تصور اشرف از واجب تعالى در نظام وجود و تحدیدواجب جلت قدرته و تجسیم آن ذات مقدس و راه یافتن جهل وعجز و بخل در آن ساحت قدس و امثال آن. (77) حضرت امام(ره) معتقد است که اهل حدیث، بدین جهت که در علوم حقیقیه توحید و تجرید ممارست ندارند، از درک این حقایق بلندفلسفى غفلت کرده اند و مى فرماید: آنان که منکر آن اند از بزرگان محدثین، (78) توجه به توالى فاسده و
لوازم باطله آن نداشته اند; زیرا که این، از لوازم خفیه اى است که با ممارست در علوم حقیقیه توحید و تجرید، ظاهر شود واهل حدیث از آن، ذاهل و غافل بودند. لهذا، در دامن قدس وطهارت آنها نقصى وارد نشود. (79) حضرت امام(ره)، پس از رد اشکال علامه مجلسى(ره) که معتقد است پذیرش عالم عقلى و مجرد، مستلزم نفى حدوث عالم است، چنین آورده: بالجمله، ثبوت عقل مجرد، بلکه عوالم عقلیه، موافق احادیث اهل بیت عصمت و اشارات بعض آیات شریفه الهیه و ضرورت عقول اولوالالباب و نتیجه ریاضات اصحاب معارف است و این جوهر مجرد،عقل عالم کبیر است و در لسان بعضى، از آن به (آدم اول) تعبیرشده و این، غیر از آدم ابوالبشر است; بلکه روحانیت آدم(ع)،ظهور آن است. (80) ایشان براى اثبات عقول مجرد، به تمام ادله اى که مى توان به آنها تمسک جست، یعنى دلیل عقلى، دلیل نقلى و برهان شهودى استناد کرده است. مقصود از ضرورت عقول اولوالالباب، همان برهان فلسفى عقلى است که امام(ره) در تحلیل آن، فرمود که انکار آن، مستلزم انکاربسیارى از ضروریات است. احادیث اهل بیت و اشارات بعضى آیات،برهان نقلى را تشکیل مى دهد. قابل توجه است که ایشان دراستناد به قرآن، به (اشارات برخى آیات) تعبیر کرده است و این امر، نشان دهنده نهایت حزم و احتیاط
ایشان در انتساب مطلبى به قرآن است. نتیجه ریاضات اصحاب معارف، همان برهان شهودى است که ایشان به آن استدلال کرده است. 2. چگونگى اتصاف خداوند به صفات کمالى یکى از مباحث مهم که در کلام اسلامى و مسیحیت مورد توجه است،کیفیت اتصاف خداوند به اوصاف کمالى است. به عنوان مثال، وقتى مى گوییم خداوند رحیم است، رئوف است، مرید است و... چگونه خداوند به صفات رحمت، رافت، اراده و... متصف مى گردد؟ مشکل از آنجا ناشى شده که نظیر این صفات، در انسان وجود داردکه با مشابه هاى محدود انسانى، به سان تاثر، انفعال، محل حوادث بودن، نیاز، فقر، جهل و... همراه است و از آنجا که خداوند متعال از چنین مشابه هاى نقص و نیاز و محدودیت مبراست، نمى توان این اوصاف را در مرتبه انسانى به خداوندنسبت داد. اگر قرار باشد صفات الهى در مرتبه اى فراتر از مرتبه انسانى معنا پیدا کنند، دو راه بیشتر وجود ندارد: یک. باید گفت چون کیفیت اتصاف صفات در مرتبه اى فراتر از مرتبه انسانى براى ما غیر قابل فهم و دسترس است، بهترین راه، سکوت ولب فروبستن است که از آن، اصطلاحا به مسلک (تعطیل) یاد مى شود. دو. مسلک تعطیل، مردود است و با توجه به امر و اجازه در منطق وحى براى درک و دریافت مرتبه اى
از صفات الهى، تعمق و اظهارنظر درباره آن جایز است. بیشتر متکلمان مسلمان و مسیحى، همین مبنا را پذیرفته اند. بااین حال، در تبیین نحوه اتصاف، بین ایشان اختلاف چشمگیرى رخ نموده است. (81) مهمترین و رایج ترین دیدگاهى که در این زمینه بیان شده، مسلک(خذ الغایات و اترک المبادى) است. بر اساس این نظریه، هر صفت براى تحقق، مقدمات و زمینه هایى را مى طلبد و پس از آنکه متحقق شد، آثارى را به همراه مى آورد. به عنوان مثال، براى اتصاف آدمى به صفت رحمت، تاثر عاطفى وانفعال روانى، از مقدمات آن است و انعام و لطف به شخصى که براو رحمت آورده، از آثار آن است. براساس این مبنا، مقدمات تحقق این صفت، انسانى است. لذا براى تبیین نحوه اتصاف خداوند به صفت رحمت، باید این مقدمات منتفى شود. اما آثار آن، فرا انسانى است. لذا مى توان این آثار رابر خداوند، حمل کرد. بنابراین، اتصاف خداوند به صفت رحمت،بدین معنا خواهد بود که خداوند به بندگان خود، لطف و انعام مى کند. (82) حضرت امام(ره) در بررسى رافت، به عنوان یکى از جنودعقل، به این مسئله اشاره کرده است. ایشان براساس مبانى فلسفى خود و عمدتا بر مبناى اصالت وجود، چگونگى اتصاف خداوند رابراساس اختلاف مراتب وجود، حل کرده است. براساس دیدگاه ایشان،علم
در خداوند، همان علم در آدمى است; اما در مرتبه اى بس بالاتر، بلکه بالاترین مرتبه وجودى آن. ایشان مى فرماید: باید دانست که درحقیقت رحمت و رافت، معنى رقت که ملازم باانفعال است، دخالت ندارد; بلکه این حقایق، چون سایر حقایق وجودیه، به حسب اختلاف نشئات و مراتب و منازل، احکام آنهابالعرض فرق کند. چنانچه حقیقت علم و قدرت و حیات (که از اصول اوصاف کمالیه وجودیه است) بر حسب منازل و مراحل صعود و نزول،احکامشان فرق دارد; از مرتبه علم و قدرت و حیات ذاتیه واجبه قدیمه قیومیه تا مرتبه نازله انفعالیه تجدیدیه حادثه متقومه به غیر... (83) حضرت امام(ره)، سپس به دو نظریه درباره کیفیت اتصاف خداوند به اسما و صفات، اشاره کرده و آن را تاویلى خنک و مخالف برهان دانسته است. آن دو نظریه، یکى ترتیب آثار است که مقصود ایشان از ترتیب آثار، همان مسلک متداول پیش گفته، یعنى (خذ الغایات واترک المبادى) است و دیگر، معامله این صفات با بندگان. امام(ره) مى نویسد: این قبیل اسما را که بر ذات مقدس حق تعالى شانه اجرا مى شود، تاویل کنیم به ترتیب آثار یا بگوییم معنى رافت حق تعالى و عطوفت او، معامله نمودن آن ذات مقدس است با مؤمنین، معامله رافت و عطوفت و همین طور نسبت به مقابلات اسماى جمالى; و این تاویلات، علاوه بر برودت، مخالف
با برهان نیز هست. (84) حضرت امام(ره)، آن گاه از صدرالمتالهین که اتصاف خداوند به صفات را به معناى ترتیب آثار دانسته، انتقاد کرده است. (85) 3. مقامات عارفان برخى از مقاماتى که حضرت امام(ره) براى عارفان بالله ذکر کرده،بدین شرح است: یک. اختصاص درک برخى از حقایق بلند، به عارفان از جمله این موارد، درک همه اسرار و حقایق معرفت عقل و جهل وجنود آنهاست. حضرت امام(ره) در این باره مى فرماید: بدان که معرفت عقل و جهل و جنود آنها، از مختصات علوم غیبیه الهیه و معارف حقیه باطنیه است که معرفت آنها به جمیع شئون وتمام مدارج و مراتب و همه اسرار و حقایق، میسور و میسر نشود،مگر از براى اصحاب ولایت و ایقان و اوحدى ارباب معارف و ایمان که به نور معرفت و قدم سلوک، از جلباب بشریت خارج [شده] و حجب عوالم ملک و ملکوت را خرق نموده، به مبادى وجود و مصادر غیب وشهود رسیده و به مشاهده حضوریه، عوالم غیب را دریافته باشند;و این، جز براى کمل رخ ندهد. (86) حضرت امام(ره) معتقد است که اهل معرفت به مشاهده حضورى که همان علم حضورى است و به مراتب از استدلال و برهان (که علم حصولى است)، عمیق تر و محکم تر است تسبیح موجودات را درمى یابند; اما آنان که به
این مقام عرفانى نائل نشده و در حجاب نفس و طبیعت گرفتارند، از درک آن ناتوان اند: اهل معرفت به مشاهده حضوریه، این حقیقت را [که تسبیح حقیقى است]، دریافته اند... بالجمله، انسان چون افق وجودش در یک حدمحدودى است و نیز به واسطه انغمار در طبیعت، از غیر طبیعت خودمحجوب است، عوالم فوق خود و دون خود را نیافته است; بلکه ازخود نیز کاملا محجوب است. (87) دو. پایان ناپذیرى خوف عارفان از تجلیات اسماى جلال الهى امام(ره)، قلوب اولیا را به سه دسته تقسیم کرده است: 1( قلبهایى که اسماى جمال و رحمت الهى در آن ظاهر شده است،همچون قلب عیسى مسیح(ع). در چنین قلبهایى، رجا بر خوف غلبه دارد. 2( قلبهایى که اسماى جلال و عظمت الهى در آن تجلى کرده است. دراین قلوب، خوف بر رجا غلبه دارد همچون قلب یحیاى پیامبر(ع). 3( قلبى که اسماى جمال و جلال، هر دو در آن تجلى کرده است و درنتیجه، خوف و رجا یکسان در آن وجود دارد. (88) صاحب این قلب جمعى، (احدى احمدى، خاتم دایره کمال و جامع ولایت مطلقه و نبوت مطلقه است); (89) یعنى پیامبر اکرم. امام(ره) معتقد است: این خوف و رجا که از تجلیات آسمانى است; منقطع شدنى نیست و به انقطاع دار طبیعت و رجوع نفس شریفه آنان
از این عالم، منقطع نشود. (90) حضرت امام(ره)، گفتار صدرالمتالهین را که ناظر بر انقطاع خوف در آخرت است، نقل کرده و در توجیه آن، بیان نموده که مقصودایشان خوف از عذاب و عقاب است، نه خوف از تجلیات جلال; زیراخوف در اثر تجلى اسماى جلال، به سبب استمرار و کمال تجلى درجهان آخرت، همچنان استمرار دارد. امام(ره) مى فرماید: و اینکه در شرح اصول [کافى]، فیلسوف عظیم الشان اسلامى و حکیم بزرگوار ایمانى، در ذیل این فقره از حدیث شریف فرمودند که(خوف، از کمال باقیه در عالم آخرت نیست و منقطع مى شود به انقطاع این عالم)، مقصود، غیر از این خوف است که از تجلیات جلال است; زیرا که این تجلیات، بعد از رفع اشتغال از طبیعت،بالاتر و کامل تر است. (91) سه. زهد عارفان حضرت امام(ره) پیش از پرداختن به اقسام زهد، بر دو نکته تاکیدمى کند: 1( صفات نفسانى و مقامات انسانى، مراتب و درجات بى شمارى داردکه به حسب جزئیات، قابل احصا نیست. 2( اگر در ظاهر گفتار ائمه(ع)، احیانا اختلاف دیده مى شود، به سبب اختلاف ادراکات و به فراخور مقام و مرتبه افراد است. (92) امام(ره)، آن گاه، زهد را به سه دسته: زهد عامه، زهد خاصه وزهد اخص خواص، تقسیم مى کند. (93) ایشان درباره زهد اخص خواص،چنین آورده
است. درجه سوم، زهد اخص خواص است و آن، عبارت است از اعراض لذات روحانى و ترک مشتیهات عقلانى، براى رسیدن به مشاهده جمال جمیل الهى و وصول به حقایق معارف ربانى و این، اول مقامات اولیا ومحبین است و از مراتب عالیه زهد است... و پس از این مقام، اول مراتب فنا، براى سالک دست دهد که آن، عبارت است از فناى لذات و عدم التفات به آن و پس از این، مقامات دیگر اولیاست. (94) چهار. صبر عارفان حضرت امام(ره)، در فصلى تحت عنوان (در بعض مراتب صبر که مخصوص به اهل سلوک و کمل اولیاست)، صبر اولیا را به شش قسم، بدین ترتیب، تقسیم کرده است: صبر لله، صبر بالله، صبر على الله،صبیر فى الله، صبر مع الله، صبر عن الله. (95) ایشان در تبیین سه قسم اخیر صبر عارفان، چنین آورده است: ...اما صبر فى الله... براى اهل حضور است که مشاهده جمال اسمایى کردند. پس در آن مشاهدات و جلوات، هر چه صبر کنند و دل را از استهلاک و اضمحلال نگه دارند، صبر فى الله است. و اما صبر مع الله... براى مشاهدین جمال ذات است که از مقام مشاهده جمال اسمایى، بیرون رفته و به مشاهده ذاتى رسیده اند... پس از این، مقام استهلاک و فناست که اسم و رسمى از سالک و صبر
و سلوک نیست. و اما صبر عن الله... صبر مشتاقین و محبوبین جمال است که پس ازارجاع آنها به مملکت خود، ناچار باید صبر کنند و از جمال جمیل براى اطاعت خود او محجوب باشد و این، اشق مراتب صبر است. (96) حضرت امام(ره) در مباحث عرفانى از برخى عرفا که علماى شریعت وفقهاى اسلام را قشرى و عامى معرفى کرده اند، سخت انتقاد کرده ومعتقد است که آنان در دام ابلیس، گرفتار شده و از کیفیت سیر وسلوک و مدارج غیب و شهود، بى اطلاع اند. مى دانیم که متاسفانه، چنین نگرشى در گفتار برخى از عارفان پیشین، نسبت به فقها وجود داشته است. انتقاد شدید امام(ره) ازچنین نگرشى، نشان دهنده میزان حریت اندیشه ایشان و پایبندى به تمام اصول و مبانى شریعت است. بارى! ایشان اگر عارف است، فقیه هم هست و به دامن چنین شخصیت جامع و ممتازى، گرد برخى ادعاهاى سست و بى اساس نمى نشیند.
گفتار امام(ره) در موضوع یاد شده،چنین است: اگر حکیمى یا عارفى در زنجیر شیطان درآمد و محبوس و موقوف درهمان عقلیات شد، به دیگران با نظر خوارى و بى مقدارى نظر کندو علماى شریعت را قشرى و فقهاى اسلام را عامى خواند، تا چه رسدبه دیگران; و او جز خود و رفقاى خود که انباردار مفهومات واعتباریات هستند، کسى دیگر را به حساب نیاورد و این آفت، نیست جز از همان وقوف و سلطه ابلیسیه; و اگر اینان حافظ حضرات وسایر در نشئات بودند، یا لااقل علما و برهانا مدارج غیب و شهودنفس، نشئات باطن و ظاهر آن را مى شناختند... مبتلا به این دام بزرگ ابلیس... نمى شدند. (97)
: 1. الکافى، کتاب العقل و الجهل، ح14. 2. ایشان در مواردى در این کتاب از کتاب (شرح چهل حدیث) خود که پیش از آن نگاشته، یاد کرده است. (ر.ک: شرح حدیث جنود عقل وجهل، ص123، 250 و 334( 3. شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص13. 4. همان، ص8. 5. همان، ص247. 6. به عنوان نمونه، امام(ره) در فصلى تحت عنوان (بیان معناى توکل) مى فرماید: (بدان که از براى توکل به حسب لغت و درست که اخبار و آثار و کلمات بزرگان، معانى متقاربه [اى] شده صرف وقت در بسیارى از آنها لزومى
ندارد). (همان، ص199( 7. شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص(س). 8. حضرت امام(ره) در پایان همین متن منتشر شده، چنین مرقوم فرموده است: (ما اینجا این جزو از شرح حدیث را خاتمه مى دهیم و تتمه آن را با خواست خدا در مجلد دیگر، قرار مى دهیم).(ص429( 9. ر.ک: شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص13، 164، 215،239، 260،401، 410 و... 10. ر.ک: همان، ص22. 11. ر.ک: همان، ص27. 12. ر.ک: همان، ص13-12. ایشان به شدت از کتاب (احیاء علوم الدین) غزالى انتقاد کرده و آن را حاوى نقلهاى بى فایده ودروغ دانسته و براى تربیت اخلاقى، بازدارنده معرفى کرده است. 13. ر.ک: همان، ص231 و 401. 14. ر.ک: همان، ص163 و260. 15. ر.ک: همان، ص215. 16. همان، ص8. 17. همان، ص11. 18. همان، ص13. 19. همان، ص1211. 20. سوره توبه، آیه 128. 21. نهج البلاغه، خطبه108. 22. شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص286-285. 23. همان، ص85. 24. همان، ص351. 25. همان، ص345. 26. جامع السعادات، ملا مهدى نراقى، ج1، ص22. 27. همان، ص24. 28. همان جا. 29. همان، ص24; همچنین ر.ک: احیاء علوم الدین، ابوحامدالغزالى، ج3، ص55. 30. شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص51. 31. همان جا. 32. همان، ص379. 33. همان، ص380-379. 34. بحارالانوار، محمد باقر المجلسى، ج78، ص239.
بزرگ اسلامى، ج7،ص594-593. 51. المیزان، السید محمد حسین الطباطبائى، ج1، ص375-370. 52. شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص149. 53. همان، ص151. 54. همان، ص152. 55. همان، ص153. 56. تفسیر نمونه، جمعى از نویسندگان، پیام قرآن، ج1، ص123-122. 57. شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص77-76. 58. همان، ص80. 59. همان، ص79. 60. همان جا. 61. همان، ص98. 62. همان، ص82. 63. براى نمونه ر.ک: همان، ص116،136، 164، 185، 194 و.... 64. همان، ص260-259. 65. همان، ص260. 66. همان جا. 67. همان جا. براى آگاهى بیشتر از نظرگاه هاى مفسران درباره برخى از آیات که از تسبیح موجودات2 سخن به میان آورده است. ر.ک: التبیان، الطوسى، ج6، ص482; مجمع البیان، امین الاسلام الطبرسى، ج3، ص416; تفسیر نمونه، ج12، ص132; من وحى القرآن،محمد حسین فضل الله، ج14، ص136. 68. شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص233. 69. همان جا. 70. همان، ص232. 71. همان جا. 72. همان، ص233. 73. همان جا. 74. همان، ص142. 75. همان ،ص234. 76. همان، ص21. 77. همان، ص22. 78. ظاهرا مقصود ایشان، علامه مجلسى(ره) است. 79. همان جا. 80. همان، ص23. 81 . براى آگاهى بیشتر ر.ک: زبان دین، امیر عباس على زمانى،ص65; آموزش فلسفه، محمد تقى مصباح، ج2، ص403-397; الالهیات،جعفر السبحانى، ج1، ص88- 87; فلسفه دین، جان
هیک، ص100. 82. براى آگاهى بیشتر از این دیدگاه ر.ک: التمهید فى علوم القرآن، محمد هادى معرفت، ج3، ص78 -77. 83. شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص230. 84. همان، ص231. 85. همان جا. 86. همان، ص58. 87. همان، ص260. 88. همان، ص142-143(با تلخیص). 89. همان، ص143. 90. همان، ص144-143. 91. همان، ص144. 92. همان، ص295. 93. همان، ص296-295. 94. همان، ص296. 95. ایشان این تقسیم را از شبلى نقل کرده و به توضیح آن پرداخته است. (همان، ص420-417( 96. همان، ص420-419. 97. همان، ص71.
مجله رواق اندیشه، شماره 21 مصطفى خلیلى (1)
در جهانى که امروزه حیات فردى و اجتماعى خویش را در آن سپرى مى کنیم، چنان پیوندها و ارتباطات شدت یافته که گویا همه انسانهاى موجود در جوامع متعدد، داراى یک فرهنگ و عقیده اند . در حالى که ما با انواع مختلف فرهنگها و عقاید و مذاهب و ادیان، اعم از الهى و غیرالهى مواجه هستیم . تا زمانى که این گونه پیوند و ارتباط میان جوامع انسانى وجود نداشت و افراد با زندگى ساده بدوى، بدون آشنایى با عقاید دیگران به زندگى خود ادامه مى دادند، با این فرهنگ خو گرفتند که حقیقت در عقیده و فرهنگ و مسلک آنها منحصر و محدود است و هیچ سخنى از کثرت حقایق در میان نبود . در آن روزگار، محور بحث، «انحصار گرایى ادیان» ( msivisulcxe ) و «شمول انگارى» ( msivisulcni ) بوده است . اما تدریجا این دیوار مرتفع تخریب و برخى از وجوه اشتراک میان ادیان، موجب تحول این بحث شد و مدتى نگذشت که بحث مزبور جاى خود را به موضوع «تکثرگرایى ادیان» داد . این نکته اى است که از بررسى پیشینه بحث به خوبى به دست مى آید . نکته حایز اهمیت، این است که بحث مزبور در دین اسلام چه
جایگاهى دارد و متفکران اسلامى چه موضعى در قبال آن گرفته اند . آنچه که در این نوشتار بدان پرداخته مى شود، تبیین همین مساله است . البته چون سخن در این مقوله بسیار است، هدف نگارنده بر این است که پس از بیان معنى پلورالیزم و ذکر تاریخچه و مبانى آن به نحو اجمال، دیدگاه سه متفکر بزرگ معاصر را مورد بحث قرار داده و موضع آنان را تبیین نماید .
واژه پلورالیزم به عنوان رویکرد دینى و کلامى، نخستین بار توسط جان هیک )1922 م). در جهان غرب و مسیحیت در دهه هاى اخیر مطرح گردید . در دائرةالمعارف متفکران غربى اثرى از این واژه وجود نداشت و اولین اثرى که آن را ثبت نمود، دائرةالمعارف میرچا الیاده )1907 - 1986 م). است . جان هیک، پس از اخذ مدرک دکتراى فلسفه از دانشگاه آکسفورد به کسوت روحانیت درآمده و سه سال به عنوان کشیش فرقه پرسپتیورى در کلیسا خدمت نمود . وى در اثر معاشرت با غیر مسیحیان (مسلمانان، یهودیان و هندوها) به این نکته پى برد که میان ادیان مختلف، وجوه اشتراک وجود دارد و این امر موجب شد که او در اعتقاد جزمى خود که حقیقت و راه نجات را منحصر به مسیحیت مى دانست
تردید نماید . او که قبلا معتقد بود بهشت، سعادت، نجات و رستگارى تنها در غسل تعمید و عمل به تعالیم کلیساست و حتى حضرت موسى علیه السلام و حضرت ابراهیم علیه السلام اهل بهشت نبوده بلکه در مکانى بنام «لیمپو» که هیچ گونه سرور و تنعمى در آنجا نیست قرار دارند، از این عقاید اعراض کرده و در آثار خویش، مساله دعاوى متعارض ادیان، در باب وصول به حقیقت را مطرح نمود . جان هیک در رویگردانى از جزمگرایى و رویکرد به تنوع ادیان مى گوید: «تا روزگاران اخیر، هر یک از ادیان مختلف عالم نسبت به ادیان دیگر در جهل مطلق به سر مى برد . اگر چه جنبشهاى بزرگ، موجب تماس دو آیین، مخصوصا اسلام و مسیحیت مى شده و لیکن این امر عمدتا مبتنى بر تعارض بوده تا بحث و گفتگو و به همین خاطر هیچ نوع شناخت عمیق و یا تفاهم آمیزى از جانب طرفداران یک دین، نسبت به دین دیگر به وجود نیاورد .» (2) او و پیروانش عامل اصلى تفکر انحصارانگارى و شمول گرایى را; محدود نگرى و عادت به سنت خاص قبیله اى و قومى دانسته و پلورالیزم را محصول عدول از جزمگرایى و پژوهش علمى در سایر ادیان مى دانند . (3)
واژه پلورالیسم، برگرفته از واژه لاتین
silarulP به معناى «گرایش به کثرت» مى باشد . ابتدا این واژه در عرصه سنتى کلیسا، براى شخصى که داراى چند منصب مختلف بود استعمال مى شد . سپس در عرصه هاى اجتماعى، سیاسى، فرهنگى، اخلاقى، معرفتى و دینى وارد شد . پس این نکته مسلم است که کاربرد معرفتى و دینى آن متاخر از سایر استعمالهاى آن است . به همین جهت براى تبیین پلورالیزم دینى، فهم سایر معانى آن لازم و ضرورى است، به حدى که اگر آن ابعاد شناخته نشود فهم درستى از بعد دینى آن ممکن نخواهد بود .
پلورالیسم در قلمرو اجتماع و سیاست، به معناى پذیرش کثرت و تنوع احزاب و نهادهاى سیاسى و اجتماعى است . عواملى مثل وحدت گرایى ( msinom ) ، تشدید قدرت مرکزى و استبداد دینى و دولتى، پذیرش فردگرایى و حقوق طبیعى ( sthgirlarutan ) و آشنایى با تکثر از طریق رسانه هاى ارتباطى، موجب پیدایش و رشد تفکر پلورالیسم اجتماعى گردید که گستره آن در جامعه مدنى، متجلى است .
پلورالیسم در ساحت فرهنگ، به معناى پذیرش تعدد فرهنگها، رفتارها و آداب و رسوم اقوام مختلف، در اجتماع انسانى است . در چنین جامعه اى، ناهنجارى فرهنگى مفهوم نخواهد داشت; چون رفتار واحدى نهادینه نشده است .
در عرصه اخلاق، کثرت گرایى به
نسبیت ارزشهاى اخلاقى مى اندیشید . آنان به این مقدار که باید سلوک رفتارى و اخلاقى دیگران را در جامعه تحمل نمود، اکتفا نکرده بلکه به عدم جزمیت و نسبى بودن اخلاق معتقدند . به همین جهت باورهاى اخلاقى، در میان آنان جدى نبوده و اخلاق عمدتا در قالب منافع مادى و سود انگارى، معنى پیدا مى کند .
مهمترین و شاید آخرین عرصه اى که مورد نفوذ پلورالیسم قرار گرفته، عرصه دین و اندیشه دینى است . جان هیک و پیروانش، دیدگاه دین واحد را به شدت مورد انتقاد قرار داده و معتقدند این یک انحراف جدید است که کسى پندارد دین واحدى، حق است . (4) آنچه که مورد بحث در نوشتار حاضر است همین معنى از پلورالیسم مى باشد . به نظر مى رسد که پس از روشن شدن معانى و ابعاد مختلف پلورالیسم، پرداختن به مبانى و رویکردهاى آن براى ارائه جایگاه بحث، مفید باشد .
پلورالیسم دینى بر مبانى متعددى استوار مى باشد که مهمترین آنها، مبانى معرفت شناختى و کلامى است . مبناى عرفت شناختى آن، مشتمل بر بحث از حقانیت ادیان و مبانى کلامى اش متکفل اثبات نجات و سعادت پیروان ادیان است . اولى را «پلورالیسم حقانیت» و دیگرى را «پلورالیسم نجات» گفته اند . هر یک
از این دو مبنا، رویکردهاى مختلفى را به همراه داشته که به اهم آنها اشاره مى کنیم: 1 - رویکرد تفکیک گوهر و صدف دین: به این معنى که دین داراى هسته و پوسته است . هسته دین را گوهر و پوسته آن را صدف دین گویند . قائلین به این رویکرد، معتقدند که در میان همه ادیان وجوه مشترکى وجود دارد و این جهات اشتراک ادیان را گوهر دین مى نامند . در این که آن گوهر چیست، هیچ اتفاق نظرى وجود ندارد . بعضى آن را «بهداشت روانى حاصل از دین» ، هاکینگ «مشترکات ادیان» و جان هیک «متحول کردن شخصیت انسانها» مى داند . همه ادیانى که داراى گوهر باشند هم حقند و هم نجاتبخش . 2 - رویکرد تجربه دینى: در این رویکرد، حق در تجربه دینى و عرفانى تفسیر مى شود . تنوع ادیان، بازتابى از تجارت دینى و عرفانى افراد است . حقیقت و گوهر دین همان تجربه شخصى افراد است . جان هیک با طرح این مطلب، هیچ ملاک و معیارى براى صدق و کذب و حق و باطل ادیان باقى نگذاشته بلکه همه ادیان و آیینها حتى شرایع موهوم و خرافى را با ادیان الهى، در یک سطح قرار داده است; چون چه بسا پیروان آیین
خرافى هم، چنین تجربه و احساس درونى داشته باشند . 3 - رویکرد انسان مدارانه: بدین معنا که ادیان باید به جاى تاکید و توجه بر امور لاهوتى، به مشترکات دنیایى خود پرداخته و مشکلات زندگى انسان را وجهه همت خود قرار دهند . رویکردهاى دیگرى چون تکافو ادله، رویکرد هرمنوتیکى و مفسرمحورى نیز جزء رویکرد پلورالیسم مى باشد که همه آنها با نوعى از مناقشه و چالشهاى شدید همراه است . (5) حاصل کلام اینکه پلورالیسم دینى جان هیک و صراطهاى مستقیم آقاى سروش که در حقیقت برگرفته از اندیشه رمانتیک «شلایر ماخر» (دین بدون بار معرفتى و احساس شخصى) و تفکیک نومن و فنومن «کانت» مى باشد، این است که: اولا: نباید بر دین حق و عقاید حقه تاکید کرد; زیرا مستلزم ابطال عقاید دیگران است . بنابراین، همه عقاید باید به صورت مساوى رسمیت داشته باشند . ثانیا: احکام فقهى صدف دین بوده و مانع تکثرگرایى مى باشند . ثالثا: مصادیق اخلاقى مطلق نبوده بلکه نسبى اند به این معنى که هیچ یک از گزاره هاى اخلاقى، ثابت و مطلق نمى باشند .
با توجه به معناى پلورالیسم و مبانى و رویکردهاى آن و دیدگاههاى انتقادى اى که در آن وجود دارد، نمى توان اسلام را مشمول قلمرو آن دانست; زیرا دین اسلام داراى مبانى و مؤلفه هایى
است که مفهوم کثرت گرایى و پلورالیسم دینى آن را برنمى تابد; مولفه هایى چون جامعیت تعالیم و دستورات، مساله خاتمیت، عدم تحریف کتاب الهى و معتبر بودن آن، عقلانیت و خردپذیرى آموزه هاى دینى و برترى و جاودانگى آن هیچ زمینه اى براى توجیه پلورالیستى باقى نمى گذارد . این کلام، فقط سخن متفکران مسلمان نیست بلکه بسیارى از مسیحیان منصف نیز به آن اعتراف دارند و اگر مجال محدود نبود، به دیدگاه آنان پرداخته مى شد ولى چون هدف این نوشتار، بیان دیدگاه سه حکیم الهى است، به تبیین نظریات این سه متفکر مسلمان اکتفا مى کنیم . اما قبل از آن، تذکر این نکته ضرورى است که هر چند در زمان حیات پر برکت آن سه بزرگوار، این بحث چندان مطرح نبوده تا آنان پاسخ مستقیم به این شبهات بدهند ولى در میراث مکتوبشان، عبارات بسیارى را مى توان یافت که در راستاى نقض و طرد اندیشه پلورالیستى است .
طرفداران تفکر تکثرگرایى دینى براى اثبات ادعاى خود، به دلایلى استناد نموده اند که در محل خود قابل دقت و توجه است . از جمله ادله یا شواهد آنها این است که: «این نکته را باید به جان شنید و تصویر و منظر را باید عوض کرد و به جاى آن که جهان
را واجد یک خط راست و صدها خط ج ببینیم، باید آن را مجموعه اى از خطوط راست دید و به جاى صراط مستقیم باید از صراطهاى مستقیم سخن گفت .» (6) امام در نقض این تفکر مى فرماید: «از رسول خدا صلى الله علیه و آله نقل است که خط مستقیمى در وسط کشیدند و خطهاى دیگر در اطراف آن و فرمودند: این خط وسط، خط من است و اعتدال حقیقى، جز براى انسان کامل که از اول سیر تا منتهى النهایه وصول هیچ منحرف و معوج نشده است، براى کسى دیگر مقدور و میسور نیست و آن به تمام معنى خط احمدى و خط محمدى است و دیگران از سایرین، سیر به تبع کنند نه به اصالت .» (7) از نگاه امام، صراط مستقیم، همان راهى است که انبیا، مامور به تبلیغ آن بودند و آن همان طریق و مسیرى است که انسان را به اوج سعادت و کمال انسانیت مى رساند و هر صراطى غیر از این، صراط انحرافى است نه مستقیم . چگونه مى توان هم مسیرى را که انبیا تبلیغ مى کردند، مسیر مستقیم دانست و هم راهى که دشمنان آنان ترویج مى نمودند؟ قطعا صراط انبیا غیر از صراط اشقیا بوده و دو هدف در آن دو وجود داشته است .
پس باید یکى مستقیم و دیگرى غیر مستقیم بوده باشد . بنابراین، تردیدى نیست که باید صراط مستقیم داشته باشیم (نه صراطهاى مستقیم) و آن صراط، جز صراط انبیا نیست . «این صراط مستقیمى را که انبیا جلو راه بشر گذاشتند و نبى اکرم آخرین انبیا و اشرف همه آنها، آن راه را جلو مردم گذاشتند و مردم را دعوت به این صراط مستقیم کردند و هدایت کردند به راه انسانیت و خروج از همه انحاى کفر و الحاد و خروج از همه ظلمات به نور مطلق، باید شما جوانان همان راه را ادامه دهید تا این که پیرو رسول اکرم صلى الله علیه و آله و در مکتب حضرت صادق علیه السلام پیروان شایسته باشید .» (8)
از جمله ادعاى تکثرگرایان این است که همه صراطها، صراط حقند و این که بگوییم کدام حق و کدام باطل است، درست نیست . هر کسى تجربه و احساس ویژه اى از امر مطلق دارد و همه آنها على السویه دینى اند و باید به رسمیت شناخته شوند . پس همه صراطها در یک رتبه قرار داشته و آن هم حقانیت آنهاست . اما این اندیشه از نگاه امام مردود است . ایشان در بیان اقسام صراط، با نگاهى بسیار دقیق و عالمانه
مى فرماید: «صراط داراى سه قسم است که عبارتند از: صراط مستقیم، صراط مفرطین و صراط مفرطین، صراط مستقیم عبارت است از سلوک الى الله، بى احتجاب به حجب ملکى و ملکوتى یا بى احتجاب به حجب معاصى قالبیه و قلبیه یا بى احتجاب به حجب غلو و تقصیر و یا بى احتجاب به حجب نورانیه و ظلمانیه، صراط مفرطین; وقوف به ظاهر و یا وقوف به باطن است . چنانچه بعضى اهل ظاهر، علوم قرآن را عبارت از همان معانى عرفیه عامیه و مفاهیم سوقیه وضعیه مى دانند و به همین عقیده، تفکر و تدبر در قرآن نکنند و برخى دیگر، به گمان خود از ظاهر قرآن منصرف شوند و با تلبیسات ابلیس لعین و نفس امارة بالسوء از ظاهر قرآن، منحرف و به خیال خود به علوم باطنیه آن متشبث هستند . این دو طایفه، هر دو از جاده اعتدال خارج و از نور هدایت به صراط مستقیم قرآنى محروم و به افراط و تفریط منسوبند .» (9)
صراط مستقیم داراى معنى و مفهومى است که اگر به خوبى مورد فهم قرار گیرد، سایر راهها از آن تفکیک خواهد شد . در بیان و بنان امام بارها به این معنا اشاره و حتى تصریح شده است . ایشان صراط مستقیم
را به معناى، «صراط اسلام، صراط انسانیت، صراط کمال، صراط عدالت» (10) و ظاهر شریعت (11) دانسته اند . پس هر طریقى که انسان را از مسیر اسلام و انسانیت و عدالت و شرع مقدس اسلام و در یک کلام از طریق کمال مطلق دور سازد، صراط انحرافى است نه مستقیم . «صراط مستقیم الهى از اسفل سافلین شروع و به اعلى علیین ختم مى شود و این صراطى است که حق تعالى به آنها انعام فرموده به نعمت مطلقه که آن، نعمت کمال جمع اسمایى است که بالاترین نعمت الهیه است .» (12) از نگاه ایشان صراط مستقیم، تفسیر روشنى دارد و آن سنت و سیره رسول الله صلى الله علیه و آله و اهل بیت عصمت علیهم السلام است که نزدیکترین راه رسیدن به خدا مى باشد . هر صراطى غیر از این، صراط حیرت و سرگردانى است . در احادیث و ادعیه، صراط مستقیم به همین معنا تفسیر شده است . از امام صادق علیه السلام درباره صراط مستقیم سؤال شد . امام علیه السلام فرمودند: «هو امیرالمؤمنین علیه السلام» و از صراط معوج و انحرافى سؤال شد فرمودند: «هى طریق اهل الضلال» (13) و در زیارت جامعه خطاب به اهل بیت علیهم السلام مى خوانیم: «انتم السبیل الاعظم و الصراط
الاقوم .» امام خمینى رحمه الله با توجه به این روایت مى فرماید: «اگر در این عالم به راه راست نبوت و طریق مستقیم ولایت قدم زده باشى و از جاده ولایت على بن ابى طالب علیه السلام اعوجاج پیدا نکرده باشى و لغزشى پیدا نکنى، خوفى براى تو در گذشتن از صراط نیست; زیرا که حقیقت صراط، صورت باطن ولایت است . چنانچه در احادیث وارد شده که صراط مستقیم ماییم .» (14) پس این سخن مردود است که گفته شود نه تشیع، اسلام خالص است و نه تسنن، نه اشعریت حق مطلق است نه اعتزالیت، اصحاب هر فرقه مجازند که همچنان بر طریقه خود بمانند و پا بفشارند . (15) اینکه گفته شود «تشیع اسلام خالص و حق نیست» شاید به علت تردید گوینده سخن، به حقانیت سیره و سنت اهل بیت علیهم السلام باشد و الا چه دلیلى دارد که مسیر تشیع را حق ندانیم در حالى که اصول و مبانى تشیع، همان اصولى است که ائمه علیهم السلام به پیروان خود تعلیم دادند . چنانچه هانرى کربن مسیحى مى گوید: «به عقیده من، مذهب تشیع تنها مذهبى است که رابطه هدایت الهى را از میان خدا و خلق همیشه زنده نگه داشته است .» (16) حضرت امام رحمه الله مى فرماید: «شیعه
در جمیع امصار و اعصار از ائمه هداى معصومین منزهین موحدین، تبعیت نمودند و به برهانهاى روشن آنها، حق را شناخته و تنزیه و توحید نمودند .» (17) پس صراط مستقیم همان صراطى است که از فرش به عرش کشیده شده و از هر انحراف و اعوجاجى مصون و محفوظ است; همان طریقى که خداوند، انبیا و اولیایش را براى هدایت خلق به آن صراط و دورى از صراطهاى انحرافى دیگر، ارسال نموده است . صراطى که اخراج از ظلمات به سوى نور و هدایت است نه از نور به سمت ظلمات که آن صراط شیاطین است .
از جمله شواهد و ادله تکثر گرایان دینى، استناد و استشهاد به برخى از آیات قرآن کریم است . آنان ادعا دارند که در آیات قرآن، تعابیرى وجود دارد که به روشنى، حقانیت ادیان را ثابت مى کند; به عنوان مثال خداوند در قرآن مى فرماید: «و ان من اهل الکتاب الا لیومنن به قبل موته و یوم القیامة یکون علیهم شهیدا» (18) یعنى: و هیچ یک از اهل کتاب نیست مگر این که پیش از مرگش به او (عیسى علیه السلام) ایمان مى آورد و او روز قیامت بر آنها گواه خواهد بود . این که آیه مزبور شاهدى بر مدعاى پلورالیستها
باشد و حقانیت یهود و مسیح را ثابت کند، محل تامل است; چرا که نیاز به تفسیر دارد که در این مورد باید به اهلش رجوع کرد . علامه طباطبایى که یکى از بزرگترین مفسران شیعه در عصر حاضر به شمار مى آید، در تفسیر این آیه مى فرماید: «سه نوع تفسیر براى این آیه مطرح شده است: تفسیر اول این است که همه یهودیان و مسیحیان هنگام ظهور حضرت مسیح علیه السلام در زمان حضرت مهدى (عج) که براى کشتن دجال به زمین ارسال مى شود به او ایمان مى آورند . تفسیر دوم آن است که اهل کتاب، هنگام مرگشان که پرده ها کنار رود به حضرت، ایمان واقعى پیدا مى کنند ولى این ایمان فایده اى براى آنان ندارد . تفسیر سوم که مرحوم طبرسى آوردند، این است که اهل کتاب، قبل از مرگ خود به حضرت محمد صلى الله علیه و آله ایمان خواهند آورد .» (19) باید گفت قبول و پذیرش هر یک از تفاسیر سه گانه، مستلزم حقانیت مسیحیت و یهودیت امروزى نیست; زیرا متون اصلى آن دو دین الهى در دست نمى باشد . به علاوه، آیه نه تنها در مقام بیان مراد مدعیان پلورالیسم دینى نیست بلکه آنچه از ظاهر آیه به دست مى آید خلاف ادعاى آنها را ثابت مى کند . آیه
دیگر مورد استناد آنان، آیه 62 از سوره بقره است که مى فرماید: «ان الذین آمنوا و الذین هادوا و النصارى و الصابئین من آمن بالله و الیوم الاخر و عمل صالحا فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون» یعنى: به درستى کسانى که ایمان آوردند و کسانى که یهودى هستند و مسیحیان و صابئین، هر که ایمان به خدا و روز قیامت داشته باشد و کار شایسته انجام دهد، پس براى ایشان نزد خداوند اجر و پاداش است و ترس و حزنى براى آنان نیست . البته این آیه مربوط به مساله نجات است نه حقانیت ادیان و مساله نجات و حق بودن، دو مقوله جدا از یکدیگرند (به زودى توضیح آن خواهد آمد) و علامه همین مطلب را نیز توضیح داده اند . وى در رد این تلقى عامیانه از آیه مى فرماید: «ممکن است بنا به مضمون آیه تصور شود; کسانى که به خدا و روز قیامت ایمان آورده اند و داراى عمل صالح هستند، اگر چه همه پیغمبران یا بعضى از آنان را قبول نداشته باشند، رستگار خواهند بود ولى باید دانست که در سوره نساء آیات 150 - 151 خداوند عالم، کسانى را که به پیغمبران یا به بعضى از آنان ایمان ندارند کافر دانسته
است . آنجا که مى فرماید: ان الذین یکفرون بالله و یریدون ان یفرقوا بین الله و رسله و یقولون نومن ببعض و نکفر ببعض و یریدون ان یتخذوا بین ذلک سبیلا اولئک هم الکافرون حقا و اعتدنا للکافرین عذابا مهینا «کسانى که به خدا و پیامبرانش کفر مى ورزند و مى خواهند بین خدا و پیامبرانش جدایى بیندازند و مى گویند به بعضى از پیامبران ایمان مى آوریم و به بعضى دیگر کافر مى شویم و مى خواهند به این که میان آن کفر و ایمان، راهى را فرا گیرند آنان به حقیقت کافرانند (مانند یهود که عیسى علیه السلام و محمد صلى الله علیه و آله را منکر شدند و مانند مسیحیان که محمد صلى الله علیه و آله را انکار کرده اند). بنابراین کسى از ایمان خود بهره مند خواهد شد که به همین پیغمبران ایمان آورده و داراى عمل صالح باشد . (20) منظور آیه از «ان الذین یکفرون بالله و رسله ...» اهل کتاب; یعنى یهود و نصاراست که یهود به موسى ایمان مى آورند ولى به عیسى علیه السلام و محمد صلى الله علیه و آله کفر مى ورزند و نصارا به موسى علیه السلام و عیسى علیه السلام ایمان دارند ولى به محمد صلى الله علیه و آله کفر مى ورزند . (21) از میان
همه ادیان الهى، دینى که رابطه میان انبیاى الهى را حفظ نموده، دین اسلام است . این حقیقتى است که پرفسور هانرى کربن آن را چنین تبیین مى نماید: «مذهب یهود، نبوت را که رابطه اى است واقعى میان خدا و عالم انسانى در حضرت کلیم ختم کرده و پس از آن به نبوت حضرت مسیح و حضرت محمد صلى الله علیه و آله اذعان ننموده و رابطه مزبور را قطع مى کند و همچنین نصارى در حضرت مسیح متوقف شده و اهل سنت از مسلمین نیز در حضرت محمد صلى الله علیه و آله توقف کرده و تنها مذهب تشیع است که نبوت را با حضرت محمد صلى الله علیه و آله ختم شده مى داند ولى ولایت را که همان رابطه هدایت و تکمیل مى باشد براى همیشه زنده مى داند .» (22)
از نگاه علامه، دین خدا در همه ازمنه و امکنه، واحد بوده و حقیقت در وصول به کمال و سعادت جز یکى نیست و اختلاف صراطها از هوى و هوس سرچشمه دارد . این سخن، پندارى بیش نیست که بگوییم: همه بشریت در مسیر حقند چه آنان که توصیه هاى اسلام را بپذیرند و عمل کنند و چه آنان که نپذیرند و عمل نکنند و فقط به مدرکات عقل
پایبند باشند; چرا که از عقل، پیام و فرمان غیر عاقلانه صادر نمى شود . علامه در تفسیر آیه 135 سوره مبارکه بقره «و قالوا کونوا هودا او نصارى تهتدوا قل بل ملة ابراهیم حنیفا و ما کان من المشرکین» مى فرماید: «دین حقى که اولاد ابراهیم از اسماعیل و اسحاق و یعقوب و فرزندانش بر آن دین مشى مى کردند، همانا اسلام بوده است که دین ابراهیم علیه السلام بود . بنابراین همه اختلافات که در فرقه هاى یهود و نصارا به وجود آمده از هوا و هوس آنان نشات گرفته و آنان بودند که احزاب و طوایف را در دین ایجاد نمودند و الا دین خدا واحد است . این اغراض و اهداف دنیوى بوده که آنان را به این راه کشانده است .» (23) پس انبیاى عظام الهى، ادیان مختلف نیاورده اند بلکه دین واحدى را فرا روى بشریت نهادند و هدف واحدى را ترسیم نمودند . هر کس در همان مسیر قرار گیرد و آن هدف را تعقیب نماید، در صراط مستقیم قرار دارد .
یکى دیگر از ادعاهاى پلورالیستها این است که: «دم زدن از یک حقیقت اسلامى ایده آل و گوهرى جاودانه در مدار تاریخ، اکنون یک پندار اسطوره اى بیش نیست .» (24) به تعبیرى
صریحتر اسلام ناب و خالص نداریم همانگونه که مسیحیت و یهودیت ناب نداریم . این سخن بدان معنى است که دین اسلام با توجه به این که متن اصلى اش بدون تحریف باقى مانده، با شریعت یهود و مسیح که متن وحیانى شان مورد تحریف محرفان قرار گرفته، مساوى اند . شهید مطهرى قدس سره در پاسخ چنین توهمى مى فرماید: «دین حق در هر زمانى یکى بیش نیست . بر همه کس لازم است از آن پیروى کنند . این اندیشه که میان برخى از مدعیان روشنفکرى اخیرا رایج شده است که مى گویند همه ادیان آسمانى از لحاظ اعتبار در همه وقت یکسانند اندیشه نادرستى است، البته میان پیامبران خدا، اختلاف و نزاعى وجود ندارد و پیامبران خدا همگى به سوى یک هدف و یک خدا دعوت مى کنند ولى این سخن به این معنى نیست که در هر زمانى چندین دین حق وجود دارد و طبعا انسان مى تواند در هر زمانى، هر دینى را که مى خواهد بپذیرد . بر عکس، معناى این سخن، این است که انسان باید همه پیامبران را قبول داشته باشد .» (25)
یکى از اندیشه ها و تفکراتى که امروزه در جامعه ما از جانب برخى از روشنفکران تبلیغ مى شود; تفکر پیوند حقانیت با ایمان و عقیده است . این نکته کم و بیش
براى انسان کافى است که خدا را بپرستد و به او ایمان داشته باشد . اصل، داشتن ایمان است; مهم نیست که به چه دینى ایمان داشته باشیم; زیرا همه ادیان حقند . این فکر به وسیله جرج جرداق صاحب کتاب «الامام على علیه السلام صوت العدالة الانسانیه» و جبران خلیل نویسنده معروف مسیحى لبنانى، در غرب، محمد آرکون در شمال افریقا، فضل الرحمان در شبه قاره هند و برخى از روشنفکران در ایران تبلیغ گردید که برخى از مسلمانان آگاهانه یا ناخودآگاه آن را پذیرفتند . شهید مطهرى قدس سره (که امام خمینى
مطالعه آثارش را بدون استثنا براى طبقه دانشجو و روشنفکر متعهد، مفید و آموزنده دانستند) در آثار خویش، در مقام رد این تفکر مى فرماید: «برخى از مردم زمان ما طرفدار این فکر شده اند که براى انسان کافى است که خدا را بپرستد و به یکى از ادیان آسمانى که از طرف خدا آمده است، انتساب داشته باشد، دستورهاى او را به کار بندد و شکل دستورها چندان اهمیتى ندارد . حضرت مسیح هم پیغمبر است حضرت محمد صلى الله علیه و آله هم پیغمبر است . مهم این است که به خدا ایمان داشته باشد . این تفکر را ما باطل مى دانیم، درست است که در دین اجبار و اکراهى نیست ولى این سخن به این معنى نیست که دین خدا در هر زمانى متعدد است و ما حق داریم هر کدام را که بخواهیم انتخاب کنیم . چنین نیست، در هر زمانى یک دین حق وجود دارد و بس . هر زمانى پیغمبر صاحب شریعتى از طرف خدا آمده، مردم موظف بوده اند که از راهنمایى او استفاده کنند و قوانین و احکام خود را از او فرا گیرند تا نوبت به حضرت خاتم الانبیا رسیده است . در این زمان اگر کسى بخواهد به سوى خدا راهى بجوید، باید از
دستورات دین او راهنمایى بجوید .» (26) قرآن در این زمینه تصریح دارد که: «و من یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه و هو فى الاخرة من الخاسرین» (27) یعنى: و هر کس غیر از اسلام دینى را بپذیرد هرگز از او پذیرفته نشود و او در جهان دیگر از زیانکاران خواهد بود . در خصوص استدلال بر این آیه چنین مناقشه شده است که مراد از اسلام، خصوص دین اسلام نیست بلکه اسلام در این آیه; به معناى عام آن است که همان تسلیم شدن در برابر خدا مى باشد . شهید مطهرى در پاسخ مى فرماید: «این درست است که دین اسلام همان تسلیم است ولى حقیقت تسلیم در هر زمانى شکلى داشته و در این زمان، شکل آن، همان دین گرانمایه اى است که به دست حضرت خاتم الانبیا ظهور یافته است و قهرا کلمه اسلام بر آن منطبق مى گردد و بس . تسلیم خدا شدن; پذیرفتن دستورهاى اوست و روشن است که باید به آخرین دستور خدا عمل کرد و آخرین دستور خدا، همان چیزى است که آخرین رسول او آورده است .» (28)
براى هیچ اهل علمى این امر پوشیده نیست که میان حقانیت ادیان و مقوله نجات فرق است و این امرى قریب به بداهت است
ولى آنان که از پلورالیسم دینى سخن رانده اند، این دو را با هم خلط کرده اند . آنچه از تعالیم اسلام به ما رسیده و مفسران و حکیمان و متکلمان اسلامى در آثار خویش تبیین کرده اند، این است که نجات و رستگارى انسانها در قیامت، اعم از حقانیت است; چرا که مطابق تعالیم آسمانى اسلام، عدم نجات و رستگارى، براى آن دسته از افرادى است که عالمانه و عامدانه، از قبول حق، در هر زمانى که موظف به آن هستند استنکاف ورزیده و بدون استغفار و توبه از دنیا بروند . پس نجات و رستگارى محدود به افرادى نیست که به دین حق روى آورده و به آن عمل کنند بلکه برخى از کسانى که به دین حق دسترسى پیدا نکرده و یا از درک آن ناتوان بودند و نیز اطفال و دیوانگان و مستضعفان فکرى، اهل نجات و رستگارى بوده و هرگز به جهت عدم اعتقاد به دین حق و یا ترک عمل به تعالیم دین حق عذاب نخواهند شد . در سوره نساء آیات 97 - 99 خداوند مى فرماید: کسانى که بر خود ظلم کردند وقتى فرشتگان جانشان را مى گیرند، مى گویند: «در چه حال بودید؟» پاسخ دهند: «ما در زمین از مستضعفان بودیم .» مى گویند: «مگر زمین خدا وسیع
نبود تا در آن مهاجرت کنید؟» پس آنان جایگاهشان دوزخ است و آن سرانجام بدى است مگر آن مردان و زنان و کودکان فرودستى که چاره جویى نتوانند و راهى نیابند . پس آنان که عذرى دارند باشد که خدا از ایشان در گذرد، که خدا همواره خطابخش و آمرزنده است . امام خمینى (29) ، علامه طباطبایى (30) ، شهید مطهرى (31) و اکثر اندیشمندان اسلامى معتقدند از این آیات استفاده مى شود که قاصران و مستضعفان کسانى هستند که اندیشه آنان به حقیقت دست نیافته باشد و غالب افرادى که به حقیقت اعتراف ندارند، قاصر یا مستضعف فکرى هستند و هر چند خداشناس نیستند اما عذاب نمى شوند . بنابراین، مفهوم نجات و رستگارى، از مساله حقانیت، در اسلام از هم جدا بوده و اسلام بر خلاف تعالیم مسیحیت (که تنها راه نجات را ایمان به مرگ فدیه وار مسیح یا مشارکت در غسل تعمید مى داند) قلمرو نجات را بسیار وسیع قرار داده است . شاید آنان که در غرب با آگاهى از تعالیم مسیحیت کلیسایى، سخن از پلورالیسم گفته اند، با تاثیرپذیرى از تعالیم کلیسایى بوده نه تعالیم حضرت مسیح علیه السلام و با این توجیه، ممکن است سخنى منطقى گفته باشند; زیرا با آن آموزه هاى سنتى و فرهنگ غربى، که نجات را
آن گونه محدود نموده اند، چاره اى جز طرح این بحث نداشتند . اما آنان که در کشورها و جوامع اسلامى تلاش کرده اند تا این بحث را براى مسلمانان بومى کنند به خطاى فاحشى دچار شده اند چون میان مسیحیت تحریف شده با اسلام معتبر، فاصله زیادى وجود دارد و قیاس میان آن دو، مقایسه اى نادرست است . پى نوشت: 1( محقق و نویسنده . 2( جان هیک، فلسفه دین، ترجمه بهرام راد، انتشارات بین المللى هدى، تهران، چاپ اول، 1372، ص 223 . 3( ر . ک: همان، ص 224; میرچا الیاده، دین پژوهى، ترجمه بهاءالدین خرمشاهى، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، تهران، دفتر دوم، ص 340 . 4( ر . ک: همان، ص 232; عبدالرسول بیات، فرهنگ واژه ها، مؤسسه اندیشه و فرهنگ دینى، قم، چاپ اول، 1381، ص 146 . 5( ر . ک: ایان باربور، علم و دین، ترجمه بهاءالدین خرمشاهى، ص 273; میرچا الیاده، پیشین، ص 308 . 6( عبدالکریم سروش، صراطهاى مستقیم، مجله کیان، ش 36، ص 9 . 7( امام خمینى، شرح حدیث جنود عقل و جهل، مؤسسه تنظیم و نشر آثار، تهران، چاپ دوم، 1377، ص 153 . 8( امام خمینى، صحیفه نور، ج 14، ص 11 . 9( امام خمینى، تفسیر سوره حمد، مؤسسه تنظیم و
نشر آثار، تهران، چاپ چهارم، صص 75 - 76 . 10( امام خمینى رحمه الله، صحیفه نور، ج 12، ص 131 . 11( تفسیر سوره حمد، پیشین، ص 72 . 12( همان، ص 79 . 13( فیض کاشانى، علم الیقین فى معرفة اصول الدین، ج 2، ص 967 . 14( امام خمینى، اربعین حدیث، مؤسسه تنظیم و نشر آثار، تهران، ص 360 . 15( عبدالکریم سروش، پیشین، ص 12 . 16( ر . ک: سید محمدحسین طباطبایى، ظهور شیعه، نشر شریعت، ص 7 . 17( تفسیر سوره حمد، پیشین، ص 70 . 18( نساء159/ . 19( سید محمدحسین طباطبایى، المیزان، ج 5، ص 136 . 20( همان، ص 128; سید محمدحسین طباطبایى، خلاصه تعالیم اسلام، ص 12 . 21( سید محمدحسین طباطبایى، تفسیر المیزان، پیشین، ص 127 . 22( سید محمدحسین طباطبایى، ظهور شیعه، پیشین، ص 7 . 23( سید محمدحسین طباطبایى، المیزان، پیشین، ج 1، صص 305 - 306 . 24( مجله کیان، ش 14، ص 40 . 25( شهید مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، چاپ هفتم، ج 1، ص 275 . 26( همان، ص 277 . 27( آل عمران85/ . 28( شهید مطهرى، پیشین، ص 277 . 29( امام خمینى قدس سره، شرح حدیث جنود عقل و جهل،
پیشین، صص 158 - 159 . 30( سید محمدحسین طباطبایى، پیشین، ج 5، ص 51 . 31( مرتضى مطهرى، عدل الهى، ص 353 .
مجله علوم سیاسى، شماره 16 على شیرخانى به نظر حضرت عالى چرا رژیم عراق از حضرت امام قدس سره درخواست کرد تا کشور عراق را ترک کند؟ و آیا رژیم شاه نیز در این مسأله دخالت داشته است یا نه؟ آیةاللّه مسعودى خمینى: خروج حضرت امام از عراق، ریشه در فشارهایى داشت که این رژیم بر حضرت امام وارد مى کرد. به نظر مى رسد که در اعمال فشارها، رژیم شاه و حکام عراق به توافق رسیده بودند، از این رو به امام اطلاع مى دهند که باید خاک عراق را ترک کنید و ایشان هم بدون هیچ گونه صحبتى آماده حرکت مى شوند. براى من هنوز جاى سؤال هست که چگونه رژیم عراق و ایران اقدام به اخراج امام کردند؛ در حالى که در واقع امام از تحت کنترل خارج مى شد. فکر مى کنم در آن مقطع عملاً رژیم شاه به سستى و پوکى رسیده بود. ساواکى ها دیگر بریده بودند و به آینده امید نداشتند. شاهدش این که وقتى در شهر کرد، ساواک مرا دستگیر کرد. مشاهده کردم که «رضوان» رئیس ساواک شهر کرد و حتى مأموران او مانند سابق انگیزه ندارند وزیاد دوروبر متهم حاضر نمى شوند. این مسأله را با کسى در میان گذاشتم و در
جواب شنیدم که این جماعت به آخر خط رسیده اند. یکى از رفقاى حضرت امام جناب آقاى املائى در هجرت از عراق با ایشان همراه بود، براى ما نقل مى کرد که وقتى به حضرت امام خبر دادیم که رژیم عراق ابراز کرده که خاک این کشور را ترک کنید، امام بدون کوچک ترین درنگى فرمودند:«ماشین صدا کنید، برویم!» حتى وقت نخواستند که کتاب ها و وسایلشان را جمع کنند یا مسأله را به همسر و فرزندانشان در میان بگذارند. آن قدر اعتماد به نفس داشتند که بدون هماهنگى با کشورها،به سمت مرز کویت حرکت کردند، که البته براى ورود به این کشور، جواب رد شنیدند و در همان بیابان نزدیک مرز به نماز ایستادند و بعد هم باز گشتند و به فرانسه عزیمت کردند. علت این که حضرت امام از ورود به کویت منع شد چه بود؟ آیةاللّه مسعودى خمینى: به نظر مى رسد معاهده هایى میان شاه ایران و کویتى ها وجود داشت یا تماس هایى بر قرار شده بود و از کویتى ها خواسته بودند که حضرت امام را به این کشور راه ندهند. در این خصوص خاطرات مرحوم املائى شنیدنى است. ایشان براى من نقل مى کرد: وقتى خواستیم از عراق خارج شویم، مسؤولان کویت وعراق با دربار شاه ایران در تماس مداوم بودند و وضعیت
حضرت امام را تعقیب مى کردند. حضرت امام در آن شرایط از توکّل بالایى برخوردار بود و این روحیه را مى توان از فیلمى که در مرز کویت برداشته شده بود و نشان مى داد که امام بسیار خونسرد عباى خود را زیر بغل گرفته اند دریافت. گویا قرار بوده که هیچ یک از کشورها ایشان را نپذیرند و ایشان عزم ایران کنند. در این حال هر گونه احتمالى وجود داشت. بعید نبود رژیم شاه در پى از میان برداشتن امام بر آید. به نظر مى رسید که امام خود به این احتمال وقوف داشتند که فرمودند:«به آب هاى آزاد جهان که زیر نظر هیچ دولتى نیست، مى روم و حرفم را مى زنم». امام در آن مقطع، هفتاد و اندى سال داشتند و بسیار موجب شگفتى بود که در سنین پیرى و به اصطلاح بازنشستگى این گونه با قاطعیت کار مبارزه را ادامه دهند. پس از منع کویت از ورود امام به این کشور، چرا یک کشور غیر مسلمان انتخاب شد و چرا فرانسه به ایشان اجازه ورود داد؟ آیةاللّه مسعودى خمینى: این که چرا فرانسه انتخاب شد و چرا این کشور به امام اجازه داد، این بود که فرانسه در میان کشورهاى اروپایى از همه جا آزادتر است. در حال حاضر هم این کشور در
مقابل آمریکا شاخ و شانه مى کشد و زیر بار بسیارى از سیاست هاى آمریکا نمى رود. من معتقد نیستم که شاه به فرانسه، اجازه پذیرش حضرت امام را داده باشد. به نظر مى رسید که با توجه به این که فرانسه خود را مهد آزادى مى دانست و در شمار عقایدشان این بود که باید انسان آزاد باشد، به امام به عنوان فردى که سال هاست در راستاى دیدگاه هایش تلاش مى کند و از خودخواهى هاى سیاسى در او خبرى نیست، اجازه دادند که در فرانسه اقامت کنند. با توجه به این که حضرت امام(ره) مرجع دینى و رهبر مذهبى انقلاب ایران بود و حال یک کشور غیرمسلمان را براى اقامت انتخاب کرده بودند، این رفتار امام چه واکنش هایى را در میان علماى قم در پى داشت؟ آیةاللّه مسعودى خمینى: وقتى حضرت امام به فرانسه هجرت کردند، عدّه اى از ظاهربینان و قشریّون ابراز تعجّب کردند که چگونه یک مرجع به خود اجازه مى دهد که به خاک کفر پناهنده شود. در این جهت هم من گمان مى کنم که این اشکال ساخته و پرداخته سازمان امنیت بود تا شأن و شخصیت حضرت امام را بشکنند، ولى حضرت امام از این معنا باکى نداشت. ایشان بیشتر به هدف و راهى که صحیح مى دانست و این که دیدگاه هاى خودشان را به گوش جهانیان برسانند
مى اندیشید. نظر مقامات روحانى ایران در خصوص اقامت حضرت امام در فرانسه متفاوت بود. آیةاللّه گلپایگانى و آقایان دیگر به جز آقاى شریعتمدارى چیزى در مخالفت ابراز نکردند و حتّى در مواردى تأیید هم کردند؛ اما اطرافیان آقاى شریعتمدارى قصد داشتند این گونه تبلیغ کنند که امام به یک مملکت غربى سفر کرده اند و این کار جاى انتقاد دارد. خوشبختانه در آن مقطع، آقاى شریعتمدارى از وجهه خوبى برخوردار نبود. اقامت امام در پاریس بیش از سه ماه به طول انجامید. در این مدت امام حتى در میان خارجى ها جا باز کردند. وقتى امام از خیابان هاى نوفل لوشاتو عبور مى کردند، مردم آن ناحیه مى ایستادند و به حضرت امام و چهره نورانى ایشان خیره مى شدند. جناب عالى و دوستان شما در قم، به محض این که خبر عزیمت حضرت امام به پاریس را شنیدید، جلسه و گفت وگو و تبادل نظرى با هم داشتید؟ آیةاللّه مسعودى خمینى: وقتى صحبتِ رفتن امام به فرانسه پیش آمد، این مسأله را به قم اطلاع دادند. عده اى از مدرسین حوزه علمیه قم در منزل ما تشکیل جلسه دادند. آقاى منتظرى در همان جلسه ابراز تمایل کرد که براى دیدن امام به فرانسه برود و عنوان کرد که آقایانى که تمایل دارند با ایشان همراه شوند، خود را معرفى کنند. آقایان
امینى، دوزدوزانى و سید ابوالفضل موسوى ابراز آمادگى کردند که به فرانسه عزیمت کنند و براى این کار ویزا تهیه کردند و رفتند. رژیم در خصوص افرادى که از ایران عازم دیدار حضرت امام بودند، زیاد سختگیرى نکرد و به گمان من مى خواست با این کار براى خودش محبوبیت درست کند. شنیده شده که حضرت امام در نوفل لوشاتوى فرانسه، به هیچ یک خبرنگاران رسانه هاى جمعى و حتى از دوستان و یاران خود ملاقات خصوصى نمى دادند، به نظر شما علت این امر چه بود؟ آیةاللّه مسعودى خمینى: حضرت امام در نوفل لوشاتو نیز طبق عادت همیشگى شان حتى المقدور از ملاقات خصوصى با افراد خوددارى مى کردند. یکى از نزدیکان امام نقل مى کرد: آقاى اشراقى به طور مرتب خدمت امام مى رسید و ابراز مى کرد که فلان کس مایل به ملاقات خصوصى است. امام جواب منفى مى دادند و مى گفتند: «هر کس هر حرفى دارد، باید در جمع به من بگوید». حتى خبرنگاران یا افراد کاملاً نزدیک به امام همچون آقاى امینى و منتظرى نیز برایشان مقدور نبود که بخواهند امام را پشت درهاى بسته ملاقات کنند. از قرار معلوم امام به مضرّات ملاقات خصوصى واقف بودند و مى دانستند اگر مسائل به صورت غیر واقع نقل شود، بهره بردارى هاى ناصوابى از آن خواهد شد. شیوه برخورد امام در آن مقطع
در فرانسه بسیار هوشیارانه و توأم با دقایق و ظرایف بود که با تمام مدتى که در ایران بودند، برابرى مى کرد. مقطعى که حضرت امام در نوفل لوشاتو به سر مى بردند، در شمار پربارترین مقاطع زندگى امام است و جا دارد در این خصوص کتابى از خاطرات افرادى که در آن جا با امام از نزدیک برخورد داشتند، تألیف شود. به طور کلى برخورد امام در این مقطع بسیار زیرکانه و عاقلانه بود؛ به نحوى که هیچ کس از موافقان و مخالفان امام نمى توانند به رفتار و موضعگیرى هاى امام در آن بُرهه خُرده اى بگیرند. واکنش اهالى نوفل لوشاتو در زمانى که حضرت امام در آن جا حضور داشتند، در قبال حضور یک مرجع و رهبر دینى چگونه بود؟ آیةاللّه مسعودى خمینى: در روزهاى نخست اقامت امام در آن منطقه به لحاظ تجمعات و ترافیک و حضور طرفداران امام، مردم بومى منطقه قدرى ناراضى بودند، ولى به تدریج رابطه دوستانه و صمیمانه اى میان آنان و حضرت امام برقرار مى شود، به نحوى که مردم از خروج ایشان دلگیر بودند و ابراز تمایل کرده بودند که امام در آن جا بمانند. ظاهرا حتّى غیرمسلمانان منطقه وقتى امام عبور مى کردند، براى تماشا مى ایستادند و به ایشان سلام و اظهار ارادت مى کردند و این همه به اخلاق حسنه و شیوه برخورد
امام برمى گشت که ناظران را شیفته مى کرد؛ براى مثال تصور اوّلیه بسیارى از مقدسین این بود که خارجیان کافر و نجس العین هستند و باید از آنان اجتناب کرد؛ در حالى که حضرت امام با آنان دست مى دادند. حتى در منزلى که اقامت کردند، بعضى ها ابراز کردند که چون متعلق به کفار است، نجس است. امام ابراز کرد: «تا آلودگى و نجاست به چشم دیده نشود، محکوم به طهارت است». امام در ابتدا بر این باور بودند و در درسشان هم مى فرمودند که کفار کتابى نجس محسوب مى شوند و این نجاست، سیاسى است! ولى به نظر مى رسد با توجه به عملکرد خود ایشان در فرانسه، از این فتوا عدول کرده باشند و حق هم این است که کفار کتابى اگر موحّد باشند همچنان که غالبا این افراد ادعا مى کنند که موحدند پاک هستند. امام هم روى این جهت ابایى نداشتند که با دستِ مرطوب میله هاى منزل مزبور را لمس کنند. بنده بعد از ارتحال حضرت امام یک بار به نوفل لوشاتو سفر کردم تا ببینم در چه حال و هوایى است. مشاهده کردم که منزلى را که امام در آن سکنا داشتند، تخریب کرده اند، ولى باغ هنوز بود و احتمالاً درخت سیب معروف هم سرپا بود و به لحاظ این که باغ مزبور
ملک خصوصى بود، از ورود ما به آن جلوگیرى کردند. چه خاطراتى خاص ازاقامت حضرت امام(ره) در نوفل لوشاتو دارید؟ آیةاللّه مسعودى خمینى: یک بار یکى از ایرانیان نزد امام آمد و ابراز کرد که من حاضرم هر چقدر پول که شما نیاز داشته باشید، در اختیارتان بگذارم. ایشان نپذیرفتند و فرمودند: «ما به این پول ها نیازى نداریم». امام با این شیوه مى خواستند استقلال و عزت نفس خود را حفظ کنند و وامدار کسى نباشند. حتى یک روز آقاى امینى و آقاى منتظرى به حضرت امام گفته بودند: «چرا این جا وضعیت غذایى این گونه است؟ نان هم به میزان کافى وجود ندارد تا انسان سدّ جوع کند». امام سرشان را بلند کرده و فرموده بودند: «به همین زندگى بسازید که خوب زندگى اى است». یک بار هم آقاى اشراقى به امام گفته بود: «ما ازبس در این جا نان و سیب زمینى خوردیم، پوسیدیم». امام در جواب گفته بودند: «اگر مى خواهى غذاى حسابى بخورى، برو ایران و چلوکباب بخور تا حالت جا بیاد». زهد و دنیاگریزى حضرت امام صرفا براى این نبود که توده مردم را متوجه خود کند. امام واقعا باور داشت که راه صحیح در این گونه زندگى خالى از تشریفات و تجمّلات است. تمام حرکات و سکنات امام توأم با زیبایى و ظرافت بود.
به یاد دارید که چگونه خودشان را به درخت سیب معروفى که زیر سایه آن مى نشستند، مى رساندند. فرشى آن جا پهن بود که رویش مى نشستند و در وقت نماز در همان جا اقامه جماعت مى کردند. برخى از اهالى منطقه به تماشاى نماز امام مى آمدند. این امر باعث شد که عده زیادى به ایشان گرویدند. حتى دولت فرانسه پى برد که امام تنها یک سیاست مدار ساده و با اندیشه هاى خشک سیاسى نیست، بلکه به یک مکتب الهى وابسته است و از آرمان هاى آن دفاع مى کند. حتى وقتى خبرگزارى ها براى تهیه نوار و گزارش به نزد امام مى آمدند، ایشان غیر از اسلام و انقلاب و مردم چیزى نمى گفتند و براى یک بار هم از خودشان دم نزدند. یکى از خاطرات من در این ایام این است که یک روز من از ایران به نوفل لوشاتو زنگ زدم. حاج احمدآقا گوشى را برداشت. از وضعیت حضرت امام و سلامتى ایشان سؤال کردم. بعد حاج احمدآقا پرسید: از ایران چه خبر؟ قدرى از مشکلات و این که برخى از آقایان با انقلاب همراهى نمى کنند گفتم. در ادامه مکالمه، جملاتى چند در باب حرف ها و موضعگیرى هایى که در قم شنیده و دیده شده است، صحبت کردم. احمدآقا گفت: «آقا نظرشان این است که از علماى قم حتى اگر کارشکنى مى کنند
یا همکارى لازم را با حرکت انقلاب انجام نمى دهند، انتقاد نشود». جناب آقاى مسعودى، حال که بحث به این جا رسید، مایلم درباره ادعاى رئیس جمهور وقت فرانسه ژیسکاردستن سؤال کنم، ایشان ادعا کرده که حضرت امام(ره) زمانى که وارد پاریس شد تقاضاى پناهندگى کرد. شما با شناختى که از حضرت امام دارید، آیا این مسأله را ممکن مى دانید؟ آیةاللّه مسعودى خمینى: من ادعاى ژیسکاردستن، رئیس جمهور سابق فرانسه را مبنى بر این که امام به محض ورود به فرانسه از این کشور تقاضاى پناهندگى سیاسى کرد و دولت فرانسه هم با این پیشنهاد موافقت نمود، تکذیب مى کنم. امام اگر مى خواستند به این خفت ها تن در دهند که اصلاً نهضتشان را آغاز نمى کردند و با آن شدت و حدت سخنرانى نمى نمودند. البته بعید نیست روشنفکرانى همچون قطب زاده و بنى صدر که با فرهنگ غرب و شیوه هاى دیپلماتیک آشنایى داشتند، بدون این که به امام اطلاع دهند، از طرف حضرت امام اقدام به این کار کرده باشند؛ البته این احتمال هم ضعیف به نظر مى رسد. امام براى جلوگیرى از چنین مواردى بود که همواره اعلام مى کردند که خودشان سخن گوى خودشان هستند و کسى از سوى ایشان براى بیان دیدگاه هایشان وکالت ندارد. از برخى بیانات حضرت امام پس از پیروزى انقلاب اسلامى مى توان دریافت که ایشان به
نقشه ها و افکار غلط برخى از لیبرال ها و روشنفکرها همچون بنى صدر واقف بوده و همواره در صدد سدّ کردن روزنه هایى بودند که این افراد از آنها مى خواستند براى حرف هاى خود جایگاه و پایگاه درست کنند. جملاتى همچون «جمهورى اسلامى، نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد!» نشان از این احساس خطر مى داد. همان گونه که مطلّع هستند، حضرت امام بنا بود اوایل بهمن به ایران برگردد، ولى به خاطر بسته شدن فرودگاه این کار میسر نشد. متعاقب این مسأله علما و انقلابیون دست به تحصن زدند. سؤال بنده این است که چرا تحصّن علما در دانشگاه تهران شکل گرفت؟ آیةاللّه مسعودى خمینى: در آن موقعیت علما به این نتیجه رسیدند که براى بازگشایى فرودگاه ها خوب است به تهران بروند و تحصن کنند. مرکز تحصن دانشگاه تهران بود. بنده براى ملاقات با تحصن کنندگان به تهران رفتم. مشاهده کردم که عده زیادى از علما بست نشسته اند؛ یکى به نماز ایستاده و دیگرى قرآن مى خواند، سومى در حال تحلیل سیاسى است و مردم هم دایم در حال رفت وآمد هستند. نیروهاى امنیتى رژیم هم در آن حوالى چندان حضور ندارند. وقتى از دانشگاه خارج شدم، ناگهان دیدم که عده اى در حال تعقیب ما هستند. راننده ما دامادمان آقاى سید جعفر موسوى، استاندار فعلى اصفهان
بود. به ایشان گفتم: «آقا جعفر، انگار ما را تعقیب مى کنند؛ چکار کنیم؟» به ناچار دور زدیم و دوباره به دانشگاه بازگشتیم و لابه لاى جمعیت خودمان را گم کردیم. یکى دو ساعت بعد دوباره خارج شدیم. قصد داشتیم به قم مراجعت کنیم. بعد از چند روز که تحصن به طول انجامید، خبر رسید که فرودگاه ها به روى هواپیماى حامل امام باز است. غوغاى غیرقابل توصیفى برپا شد. اى کاش تمام آن لحظات در قالب فیلم ثبت مى شد. مردم در آن مقطع به قدرى سرشار از شور و شعور بودند که دیگر تیربارهاى دشمن و گلوله هاى سرخ و آتشین، برایشان بى معنا بود. قدرى بعد حاج احمدآقا اعلام کرد که در فلان روز و فلان ساعت، هواپیماى حضرت امام بر زمین خواهد نشست. جناب عالى به عنوان یکى از یاران امام، قبل از این که امام به ایران بیاید چه اقداماتى انجام دادید؟ و اگر خاطره اى و مطلبى از نحوه ورود امام به ایران دارید بیان کنید؟ آیةاللّه مسعودى خمینى: قبل از ورود امام به ایران کمیته استقبال از ایشان در قم تشکیل شد و مرکز آن ظاهرا در منزل آقاى یزدى بود. فکر مى کردیم که امام در بدو ورودشان به ایران مستقیما به قم خواهند آمد. بعدا خبر رسید که امام فعلاً در تهران
اقامت خواهند کرد. بى درنگ کمیته استقبال به تهران منتقل شد که البته بنده دیگر حضور نداشتم. وقتى به روز ورود امام نزدیک شدیم، قرار شد براى استقبال از امام به فرودگاه مهرآباد برویم. استقبال 34 تا 35 کیلومترى از حضرت امام، امر نادرى بود که آن روز اتفاق افتاد. شنیدم که وقتى امام در پاریس سوار هواپیما شدند، دقایقى بعد فرموده بودند که من خوابم مى آید. بعد به طبقه بالاى هواپیما رفته و عبایشان را به عنوان بستر انداخته بودند و چیزى هم به صورت بالش زیر سر نهاده و در کمال آسایش خوابیده بودند؛ در حالى که در آن شرایط اگر هر فرد دیگرى بود، حال التهاب و اضطرابى که در وجودش بود، استراحت را از او سلب مى کرد. ما در ایران که بودیم، حال عادى نداشتیم و برنامه هایمان مختل شده بود. اما قدرت بالاى روحى و اراده و استحکام شخصیت در حضرت امام ایشان را به درصد بالایى از اطمینان نفس رسانده بود که باور کردنى نبود. وقتى ایشان در فرودگاه از هواپیما پیاده شدند، بنده در شمار کسانى بودم که تا پاى پلکان هواپیما رفتم. حاج احمدآقا در جلسه اى قبل از آمدن امام، اخطار کرده بود که آقا مى فرماید: «مواظب باشید وقتى مرا از هواپیما پیاده مى کنند،
نکند عده اى بخواهند مرا به جاى دیگرى که مردم و آقایان حضور ندارند، ببرند». ظاهرا این اتفاق یک بار در هنگام بازگشت آیةاللّه کاشانى از خارج پیش آمده بود. عده اى ایشان را دوره مى کنند و طورى برنامه ریزى مى کنند که با استقبال کنندگان برخورد نکند و به جاى دیگرى که تنها هفت، هشت نفر حضور داشتند مى برند و از آن جا سوار ماشین مى کنند و مى برند. به هرحال بنده به همراه عده زیادى از علما از جمله آقاى محمدى گیلانى به فرودگاه رفتیم. آقاى گیلانى فرمود که همه آقایان به طور دسته جمعى به سالن اصلى اجتماعات فرودگاه برویم. قبل از این که حضرت امام تشریف بیاورد، من به سمت ایشان دویدم، ولى هجوم جمعیتى که در آن جا بود اجازه حرکت را از من گرفت. نزدیک بود زیر دست و پا بمانم که به ناچار دیگر جلوتر نرفتم. حضرت امام به داخل سالن تشریف آوردند و حدود نیم ساعت سخنرانى کردند و بنده از نزدیک به دست بوسى و احوال پرسى ایشان رفتم. بعد قرار شد به سمت بهشت زهرا حرکت کنند. ماشینى براى ایشان آوردند که به «جیپ عروس» مشهور بود. امام در آن ماشین نشستند. ماشین و سیل استقبال کنندگان به سمت بهشت زهرا حرکت کرد و ما هم به دنبال ایشان حرکت کردیم. سخنرانى حضرت امام را در بهشت
زهرا، با توجه به اوضاع و احوال آن زمان، چگونه ارزیابى مى کنید؟ آیةاللّه مسعودى خمینى: امام در بهشت زهرا، آن سخنرانى غرّا و بسیار شورانگیز خود را ایراد کردند که این بخش از آن بسیار معروف است که «من دولت تعیین مى کنم. من توى دهن این دولت مى زنم». این نوع برخورد امام و قاطعیت ایشان از عجایب بود. بد نیست این خاطره طنزآمیز را هم نقل کنم. این خاطره را یک بار در زمان جنگ تحمیلى براى حدود ده هزار تن از جوانان جبهه نقل کردم وبسیار خندیدند. وقتى حضرت امام در بهشت زهرا سخنرانى مى کردند، من هم در پایین جایگاه در میان مردم بودم. زمانى که امام فرمودند من توى دهن این دولت مى زنم، شنیدم که یکى از کسانى که در میان مردم ایستاده بود، به رفیقش گفت: «اصغر آقا، جون تو، آقا خیلى تمیز اومدها». آهنگ صداى فرد مزبور نشان مى داد که جزء داش هاست،! و من خیلى لذت بردم که کلام امام حتى در دل این تیپ از افراد هم اثر گذاشته است. گفته مى شود که حضرت امام پس از پایان سخنرانى خود در بهشت زهرا، در هنگام عزیمت به مدرسه رفاه، در مسیر بهشت زهرا و مدرسه رفاه، گم مى شوند، آیا این مسأله صحت داشته یا
خیر؟ آیةاللّه مسعودى خمینى: بله، در مسیر میان بهشت زهرا و مدرسه رفاه، حدود یک ساعت و نیم حضرت امام مفقود شدند. براى همه جاى سؤال و نگرانى بود که امام در کجا تشریف دارند. بعدا معلوم شد که ایشان براى دیدن اقوام خود، به منزل آنان رفته اند. ظاهرا امام احساس کرده بودند که بعد از استقرار در مدرسه رفاه فرصت کافى براى این کار را نخواهند داشت. لذا ترجیح داده بودند که زودتر این مهم را انجام دهند. چرا امام در مدرسه رفاه استقرار یافت؟ آیةاللّه مسعودى خمینى: بعد از پایان سخنرانى حضرت امام در بهشت زهرا، صحبت بر سر اقامت ایشان در تهران بود. قبل از این که ایشان در مدرسه رفاه مستقر شوند، با آقاى پسندیده در مورد منزل مناسبى که امام در آن اسکان یابند، صحبت و تبادل نظر کردیم. این جا بود که آقاى پسندیده در کمال تعجب ابراز کرد که حضرت امام فرموده اند براى من در تهران جایى در نظر نگیرید. حتى به آقاى پسندیده هم گفته بودند که شما در این خصوص دخالت نکن. بعدا معلوم شد که ایشان به برخى افراد سپرده اند که برایشان در جایى در تهران مسکن متوسطى تهیه کنند. نظرشان این بود که نه در شمال شهر باشد و نه
جنوب. نه در کنار طاغوتیان و متموّلین باشد و نه محرومین سطح پایین. طبیعى بود که اگر کار به آقاى پسندیده واگذار مى شد، بعید نبود که آقاى پسندیده، در شمال شهر و شمیرانات، ویلاى مجللى تهیه مى کرد و امام را به آن جا مى برد. متقابلاً استقرار ایشان در پایین شهر نیز خالى از مسأله و اشکال نبود. لذا به حکم «خیرالأمور اوسطها» مایل بودند که در خانه متوسطى زندگى کنند. سؤال این جاست که با این همه چرا مدرسه رفاه براى امام در نظر گرفته شد؟ آیةاللّه مسعودى خمینى: به نظر من، حضرت امام این نکته را لحاظ کردند که اگر به منزلى که منتسب به کسى است، تشریف بیاورند بعید نیست امکان سوء استفاده براى صاحبخانه فراهم شود. ایشان روى این جهت ترجیح دادند در جایى که متعلق به فرد خاصى نیست، اقامت کنند؛ ضمن این که در ملاقات ها و رفت وآمدها نیز مزاحمت براى کسى فراهم نشود. بنده بعد از اتمام مراسم بهشت زهرا به مدرسه رفاه رفتم و در اولین فرصت هم براى انجام کارها به قم مراجعت کردم. آقاى پسندیده هم به قم بازگشتند و در مورد این که چه کارهایى را باید در قم انجام داد، مذاکره کردیم. دو سه روز بعد از آن، مجدّدا به تهران رفتم.
وقتى خدمت امام رسیدم، مشاهده کردم که آقاى فلسفى و تنى چند از بزرگان خدمت امام هستند. حضرت امام متوجه ورود من شدند. ایشان کاملاً در این گونه جلسات متوجه ورود و خروج افراد بودند و مقیّد بودند که اگر جلسه حالت خصوصى دارد، فرد غریبه وارد نشود و سوءاستفاده نکند. در آن جلسه در خدمت امام، برادرزاده ایشان، پسر آقا نورالدین را نزد امام آوردند. امام تا او را دیدند، در آغوش گرفتند و بوسیدند و دست به پشتش زدند و چندبار ماشاء اللّه گفتند. برادرزاده امام به قدرى از دیدن امام خوشحال بود که حد نداشت و یک ربع ایستاده بود و جمال نورانى امام را تماشا مى کرد. یکى دو روز بعد از این که بنده در تهران در خدمت امام بودم، حضرت امام به من فرمودند: «شما برگرد قم». گفتم: «کارى هست»؟ فرمود: «آقاى صانعى این جا باشد و شما هم قم باش و مسائلِ آن جا را در نظر داشته باش». مدرسه رفاه که توسط آقایان مطهرى، هاشمى رفسنجانى و بهشتى اداره مى شد، سرشار از خاطرات گوناگون در مورد انقلاب و امام بود. یک روز به خاطر دارم آقاى خلخالى در حالى که کیسه اى در دست داشت، وارد شد. به آقا گفت: «این وجه (ظاهرا پانصد هزار تومان بود) سهم
امام است». امام فرمود: «بگذار آن گوشه!» بعد به آقاى صانعى دستور دادند که وجه مزبور را به حساب شماره فلان که مربوط به فقرا بود، واریز کنند. این اولین پولى بود که در آن مقطع براى حضرت امام آوردند. در پایان، از این که وقت تان را در اختیار ما گذاشتید متشکریم. 1 این گفت و گو بخشى از گفت و گوهاى طولانى مرکز اسناد انقلاب اسلامى قم است که به زودى به صورت کتاب از سوى آن مرکز منتشر خواهد شد. 2 تولیت آستانه مقدسه حضرت معصومه علیهاالسلام .
فصلنامه کتاب نقد، شماره 13 حشمت زاده، محمد باقر بررسى موردى: دروس «ولایت فقیه» در نجف
مقاله توضیح مى دهد که اندیشه سیاسى که توسط امام خمینى، مهندسى و اجراء شدبدقت در ذهن ایشان، چیده و تنظیم شده بود و از کلیه ارکان نظرى و راهبردى براى یک انقلاب و تشکیل حکومت جدید و نظام دینى، برخوردار بود. سپس جهت اثبات تحقق همه اجزاء یک هندسه دقیق سیاسى، به اظهارات و مکتوبات و نیز اقدامهاى امام راحل«رض»، استناد شده است. توفیق عظیم امام خمینى در رهبرى یک انقلاب بزرگ از سال 1341 تا پیروزى آن وبراندازى یک نظام قدرت مند و سپس ریاست وهدایت یک نظام اجتماعى و سیاسى نوین طى ده سال مى تواند سؤال اساسى زیر را براى اندیشمندان سیاسى مطرح نماید: «از اندیشه هاى سیاسى و اجتماعى امام خمینى چه نظریه و راهبردهائى قابل استنباط است و با چه چارچوب نظرى وراهبردى مى توان به تحلیل اندیشه هاى سیاسى امام پرداخت؟» امام خمینى، مرد علم و نظر بود. او در فقه واصول و کلام و فلسفه و عرفان به مقام استادى رسید و در تاریخ و ادبیات نیز در حد بالائى بود. (1) در عین حال او مرد عمل و اقدام بودزیرا در مقام اجتهاد و مرجعیت با صدور فتوا،تکالیف عملى مؤمنین را مشخص مى کرد وبه همین لحاظ با واقعیات زندگى مردم ومشکلات جامعه
آشنا بود. از سال 1341 نیز درعین فقاهت و مرجعیت، آشکار و مستقیم واردعرصه اقدام و مبارزه سیاسى گردیده وبزرگترین و مهمترین رهبر مخالفان شاه شد.در تبعید پانزده ساله نیز به تعلیمات و تبلیغات انقلابى دست زد و کادرسازى و سازماندهى نمود. با چنین دستمایه و سابقه اى ازسال 1356 بعنوان رهبر بلامنازع انقلاب اسلامى با بسیج مردمى، نظام شاهنشاهى را براندازى کردو از سال 1357 تا هنگام رحلت، رئیس نظام جمهورى اسلامى بود. در طول تاریخ ایران و جهان و در طى قرون اخیر شاید بى نظیر و یا لااقل کم نظیر است که مردى در اوج زهد و عرفان و علم،دست به یک انقلاب خونین مکتبى و مردمى زده باشد و یک قدرت بزرگ منطقه اى و مورد حمایت همه ابرقدرت ها را ساقط نموده و سپس دهسال نیز در عین مرجعیت، نقش رهبرى سیاسى وریاست دولت را نیز ایفا کرده باشد. چنین جریان تاریخى، انقلابى و سیاسى عظیمى به رهبرى امام خمینى داراى چه پشتوانه نظرى و راهبردى بوده و این اندیشه داراى چه سازمان و انسجامى بود که این چنین در تحقق اهداف خود قرین تحول و توفیق شد و چنانکه امام در براندازى نظام شاهنشاهى و استقرار نظام جمهورى اسلامى از این اندیشه منسجم استفاده کرد، اینک در حفظ و گسترش و اصلاح و تکمیل جامعه و دولت برخاسته از انقلاب او چگونه مى توان از آن استفاده کرد؟ الف) مفروضات و ارکان
یک چارچوب نظرى وراهبردى نظریه و راهبردى را که مى خواهیم از آرا واندیشه سیاسى امام استنباط و استخراج کرده و یابمدد آن به اندیشه هاى امام وارد شویم، هندسه سیاسى امام خمینى و جامعه مطلوب یا مدینه فاضله او مى نامیم. این هندسه و چارچوب شامل 5 رکن و عنصراست: (2) 1- وضع موجود جامعه چیست؟ انسان در چارچوب روابط اجتماعى و زندگى جمعى اهداف و نیازهاى خود را تعقیب و اشباع مى نماید و جامعه واقعى و مفروض داراى سه رکن اساسى است: 1 - اقتصاد و معیشت 2 - فرهنگ و معنویت 3 - سیاست و حکومت جامعه، محیط زندگى انسان است و آدمى سعادت و شقاوت خود را در درون آن به خوبى حس مى کند و هرکس در حد خود، از ساختار و کارکردش،استنباطى داشته و نسبت به آن داراى احساسات وموضع گیرى هاى منفى و مثبتى است. (3) 2 - وضع مطلوب جامعه کدام است؟ آدمى موجودى است با دو بعد مادى و معنوى و داراى عقل و اراده و با توان انتخابگرى وهدفگذارى. بنابر این او همواره در افق دید و ذهن خود تصویرى از یک وضع مطلوب و آرمانى جامعه را دارد. (4) 3 - چه باید کرد؟ (راهبرد و خط مشى) وجود تصویرى از یک جامعه مطلوب در ذهن افراد و ذهنیت اجتماع داراى این کاربرد است که شهروندان دانسته یا ندانسته، کم
و یا زیاد وضع موجود جامعه را با آن مى سنجند. نتیجه این مقایسه از لحاظ کلى به صورت هاى زیر است: الف - وضع موجود در راستاى وضع مطلوب است. ب - وضع موجود با وضع مطلوب تطابق ندارداما این اختلاف کم، سطحى و صورى است. ج - وضع موجود با وضع مطلوب تطابق نداردولى عدم تطابق زیاد، اساسى و عمیق است. (5) عقل نظرى و نخبگان و افکار عمومى و عقل جمعى، اگر تحقیقا به هریک از قضایاى فوق برسند به تناسب خط مشى ها و راهبردهاى زیر راتوصیه و تجویز مى کند: الف - وضع موجود و روش ها و راهبردهاى قبلى باید حفظ شود. ب - در وضع موجود باید رفرم و اصلاح صورت بگیرد. ج - وضع موجود باید بصورت انقلابى و بنیادى برهم زده شود تا مدینه فاضله ایجاد شود. 4 - وضع تاریخى جامعه چه بوده است؟ مورخین و فلاسفه و عالمان تاریخ همواره تلاش داشته اند به این پرسش، پاسخ گویند. (6) این سؤال در شرایطى که نخبگان و شهروندان به این نتیجه مى رسند که وضع موجود بسیار بد وناصواب است، بیشتر موضوعیت و اولویت مى یابد وهمه مایلند سرمنشاء و ریشه هاى کژى ها وانحرافات را بشناسند و بدانند وضع موجود چرا به بن بست کشانده شده است. 5 - جهان بینى و اصول اعتقادات آن چیست؟ مکتب هاى بزرگ سیاسى - اجتماعى
اعم ازالهى و انسانى، هرکدام براى انسان و جامعه مطلوب شاخص هائى متفاوت ارائه کرده اند در این رابطه مى توان مکاتب بزرگ معاصر یعنى مارکسیسم، لیبرالیسم و اسلام را با هم مقایسه کرد. (7) دوران مارکسیزم سپرى شده و قرن 21،عصر تقابل و تعامل سرنوشت ساز اسلام ولیبرالیسم خواهد بود. (8) سؤال این بود که چرا شاخص هاى جامعه مطلوب و راهبردهاى مکاتب با یکدیگر تفاوت هاى اساسى دارند؟ مثلا در جامعه مطلوب اسلامى، چراحکم و حاکم بنوعى باید از طرف خداوند باشند (9) یا اقتصاد اسلامى بنیاد مبتنى بر کار و انفاق و ایثارو یا (10) فرهنگ باید مبتنى بر توحید و باور به یگانگى خداوند و ضرورت بندگى انسان در مقابل او باشد؟ (11) در حالى که در لیبرالیسم، حکم وحاکم اصالتا به نوعى منبعث از آدمیان و اساس اقتصادش، مبتنى بر سود و منفعت طلبى بوده واساس فرهنگى باور به انسان محورى و دنیا گرائى است؟ (12) با توجه به تفاوت در شاخص و ماهیت مدینه فاضله مکاتب، طبعا خط مشى ها وراهبردشان نیز با هم متفاوت است. این دستورالعملها و راهبردها دقیقا با ویژگى هاى جامعه مطلوب اسلامى و جهان بینى و اصول اعتقادات اسلام تناسب داشته و منبعث از آنهاست(اصل تناسب وسیله و هدف) (13). پس چون جهان بینى و اصول اعتقادات مکاتب تفاوت اساسى دارندبنابراین اصول مدینه فاضله آنها هم با هم تفاوت اساسى دارد. اگر در جامعه مطلوب اسلامى
حاکم و حکم باید به نوعى از سوى خدا باشند براى این است که جهان بینى و اصول اعتقادات مکتب اسلام برتوحید استوار بوده و به حاکمیت تکوینى و تشریعى خداوند باور دارد. اگر علم و عدالت ازمهمترین شرایط حاکم اسلامى است براى آن است که خداوند به عنوان حاکم على الاطلاق کل هستى،داراى علم و عدالت مطلق است. (14) همانطور که گردش حسنه امور کل هستى مبتنى بر علم وعدالت مطلق خداوند است، حاکم اسلامى نیز براى گردش حسنه امور جامعه و انسانها باید داراى علم و عدالت باشد یعنى حاکمیت در جامعه انسانى که بخشى از هستى و کائنات است نمى تواند جدا ازاصول حاکمیت در کل هستى یعنى حاکمیت خداوند باشد. (15) اینک مى توانیم به عرصه اندیشه سیاسى امام خمینى وارد شویم و در این میان به مجموعه درسهاى ولایت فقیه که در سال 1348 در نجف افاده شده رجوع مى کنیم: نگرش راهبردى و حکومتى در اولین جملات درس ولایت فقیه در نجف،امام گفتار خود را از رکن سوم هندسه سیاسى یعنى چه باید کرد و راهبردها آغاز مى کند و این بیانگر عملیاتى بودن فقه او است و این مهمترین ممیزه امام نسبت به بسیارى از علما و مراجع مى باشد و اینکه امام در نهایت اندیشه و علم رابراى عمل و اقدام مى خواهد. «... هرکس عقاید و احکام اسلامى را حتى اجمالا دریافته باشد چون به ولایت
فقیه برسد و آنرا به تصور آورد بى درنگ تصدیق خواهد کرد و آنرا ضرورى و بدیهى خواهدشناخت.» (16) امام دغدغه اجرا و عملى شدن احکام اسلامى را دارند و نگران تعطیل ماندن احکام سیاسى واجتماعى اسلام است: «این که امروز به ولایت فقیه چندان توجهى نمى شود و احتیاج به استدلال پیدا کرده علتش اوضاع اجتماعى مسلمانان عموما وحوزه هاى علمیه خصوصا مى باشد اوضاع اجتماعى ما مسلمانان و وضع حوزه هاى علمیه ریشه هاى تاریخى دارد که با آنها اشاره مى کنم. نهضت اسلام در آغاز گرفتار یهودشد..... بعد از آنها نوبت به طوائفى رسید که به یک معنى شیطان تر از یهودند. اینها به صورت استعمارگر از سیصد سال پیش یا بیشتر به کشورهاى اسلامى راه پیدا کردند و براى رسیدن به مطامع استعمارى خود لازم دیدندکه زمینه هائى فراهم سازند تا اسلام را نابودکنند». (17) «..... تبلیغات سوء آنها متاسفانه مؤثر واقع شده است. الان گذشته از عامه مردم طبقه تحصیل کرده چه دانشگاهى و چه بسیارى از محصلین روحانى، اسلام را درست نفهمیده اند و از آن تصور خطائى دارند همانطور که مردم افرادغریب را نمى شناسند اسلام را هم نمى شناسند..... چنانچه کسى بخواهد اسلام راآنطور که هست معرفى کند مردم باین زودى ها باورشان نمى یاید. بلکه عمال استعمار در حوزه ها هیاهو و جنجال بپامى کنند.» (18)
امام سپس به رکن اول هندسه سیاسى و وضع موجود جامعه و حوزه ها نظر
کرده و آنرا مطلقا قابل قبول نمى داند. و ریشه هاى تاریخى سستى و فتورامروز مسلمانان را تا عمق تاریخ پى مى گیرد و ازتوطئه یهود در صدر اسلام و از تهاجم استعمار ازسه قرن قبل سخن مى گوید و بخصوص از نفوذ وتاثیر آنها در حوزه ها شکوه دارد. در عین حال به تاریخ صدر اسلام اشاره مى کند و از جامعه مطلوبى که پیامبر در صدر اسلام ساخته و قوانین الهى راحاکمیت بخشیده یاد مى کند. و امید مى دهد که مى توان با همان قوانین و با قرآن و سنت، امروز هم رکن دوم هندسه سیاسى یعنى جامعه مطلوب اسلامى را برپا کرده و وضع موجود و نظام فاسدشاهنشاهى را برهم زد.
حاکمیت قانون الهى امام مى گویند: «آن روز که در غرب هیچ خبرى نبود وساکنانش در توحش بسر مى بردند و آمریکاسرزمین سرخ پوستان نیمه وحشى بود، درمملکت پهناور ایران و رم محکوم استبداد واشرافیت و تبعیض و تسلط قدرتمندان بودندو اثرى از حکومت مردم و قانون در آنها نبود،خداى تبارک و تعالى بوسیله رسول اکرم(ص)قوانین فرستاد که انسان از عظمت آنها به شگفت میاید. براى همه امور قانون و آداب آورده است... هیچ موضوع حیاتى نیست که اسلام تکلیفى براى آن مقرر نداشته و حکمى درباره آن نداده باشد.» (19) بنابراین از دید اندیشه امام مهمترین شاخص جامعه مطلوب و مدینه فاضله اسلامى (یعنى رکن دوم)
رواج و حاکمیت قانون الهى و روشن بودن تکلیف مردم در همه زمینه هاست. امام در توضیح اینکه چرا و چگونه در وضع موجود جامعه شاهنشاهى حاکمیت قانون الهى واسلامى از بین رفته، به وضع مسبوق و تاریخ یعنى رکن چهارم اشاره مى کند: «توطئه اى که دولت استعمارى انگلیس درآغاز مشروطه کرد به دو منظور بود یکى که درهمان موقع ناشى شد این بود که نفوذ روسیه تزارى را در ایران از بین ببرد و دیگرى همین که با آوردن قوانین غربى احکام اسلام را ازمیدان عمل و اجرا خارج کند.» (20) در همین راستا امام به نقد و نفى وضع موجودنظام شاهنشاهى از بعد مسائل قضائى و قانونى مى پردازد: «تحمیل قوانین بیگانه بر جامعه اسلامى مامنشاء گرفتاریها و مشکلات بسیار شده است.اشخاص مطیعى الآن در عدلیه هستند که ازقوانین دادگسترى و طرز کار آن شکایتهادارند. اگر کسى گرفتار دادگسترى فعلى ایران یا سایر کشورهاى مشابه آن شود یک عمر بایدزحمت بکشد تا مطلبى را ثابت کند.» (21) مهمترین راهبرد امام: تشکیل حکومت اسلامى امام انگیزه امام از ذکر این مقدمات در نهایت ارائه راهبرد عملى یعنى بیان ضرورت تشکیل حکومت اسلامى بر اساس ولایت فقیه است. «.... اعتقاد به ضرورت تشکیل حکومت وبرقرارى دستگاه اجراء و اداره جزئى از ولایت است. چنانکه مبارزه و کوشش براى آن ازاعتقاد به ولایت است.» (22)
«مبارزه در راه تشکیل حکومت اسلامى لازمه اعتقاد به ولایت است.... توجه داشته باشید که شما وظیفه دارید حکومت اسلامى تاسیس کنید.» (23) «دلیل دیگر به لزوم تشکیل حکومت، ماهیت و کیفیت قوانین اسلام - احکام شرع است ماهیت و کیفیت این قوانین مى رساند که براى تکوین یک دولت و براى اداره سیاسى واقتصادى و فرهنگى جامعه تشریح گشته است. اولا احکام شرع حاوى قوانین و مقررات متنوعى است که یک نظام کلى اجتماعى رامیسازد. در این نظام حقوقى، هرچه بشر نیازدارد فراهم آمده است. از طرز معاشرت باهمسایه و اولاد و عشیره و قوم و خویش وهمشهرى و امور خصوصى و زندگى زناشوئى گرفته تا مقررات مربوط به جنگ و صلح ومراوده با سایر ملل، از قوانین جزائى تا حقوق تجارت و صنعت و کشاورزى.... معلوم است که اسلام تا چه حد به حکومت و روابط سیاسى واقتصادى جامعه اهتمام مى ورزد تا همه شرایط به خدمت را بیت انسان مهذب و بافضیلت درآید .قرآن مجید و سنت شامل همه دستورات و احکامى است که بشر براى سعادت و کمال خود احتیاجى دارد.» (24) انقلاب: مهمترین راهبرد عملیاتى مهمترین فراز و راهبرد دروسى ولایت فقیه که در سال 48 تبلیغ شد و در سال 57 تحقق یافت،تجویز و ضرورت انقلاب است. امام این عمل رامقدمه لازم و ضرورى تشکیل حکومت اسلامى،برهم زدن وضع موجود شاهنشاهى و
استقرار وضع مطلوب اسلامى تلقى مى کند. امام چون این تجویز را از متن آموزه هاى اسلامى استخراج واستنباط کرده بنابر این اطلاق «انقلاب اسلامى» براین واقعه صحیح و با مسمى است: «شرع و حق حکم مى کند که باید نگذاریم وضع حکومتها به همین صورت ضد اسلامى یا غیر اسلامى ادامه پیدا کند. دلائل این کارواضح است. چون برقرارى نظام سیاسى غیراسلامى به معنى بى اجرا ماندن نظام سیاسى اسلام است. همچنین به این دلیل که هر نظام سیاسى غیر اسلامى، نظام شرک آمیز است -چون حاکمش طاغوت است و ما موظفیم آثارشرک را از جامعه مسلمانان و از حیات آنان دور کنیم و از بین ببریم و باز به این دلیل که ماموظفیم شرایط اجتماعى مساعدى براى تربیت افراد مؤمن و با فضیلت فراهم سازیم واین شرائط درست ضد شرایط حاکمیت طاغوت و قدرتهاى نارواست. شرایط اجتماعى که ناشى از حاکمیت طاغوت و نظام شرک آمیز است لازمه اش همین فسادى است که مى بینید این همان «فساد فى الارض» است که بیاد از بین برود و مسبین آن بسزاى اعمال خود برسند. «..... ما چاره اى نداریم جزاین که دستگاه هاى حکومتى فاسد و فاسد کننده را از بین ببریم وهیئت هاى حاکمه خائن و فاسد و ظالم و جائررا سرنگون کنیم. این وظیفه اى است که همه مسلمانان در یک یک کشورهاى اسلامى بایدانجام بدهند و انقلاب سیاسى اسلامى را به پیروزى برسانند» (25)
در این جملات ارکان 1 و 2 و 3 هندسه سیاسى در یک رابطه هماهنگ و نهادى با یکدیگرطرح شده اند در رکن 1 یعنى بیان وضع موجودشاهنشاهى امام آنرا فاسد و فاسد کننده تشخیص مى دهد و همانند یک طبیب پس از تشخیص مرض و فساد، مهمترین تجویز و راهبرد خود رابراى درمان جامعه ارائه داده و خواستار انقلاب سیاسى اسلامى شده است. با این عمل راه براى برپائى جامعه مطلوب و مدینه فاضله اسلامى که قادر به تربیت انسانهاى با تربیت با فضیلت و مؤمن است باز مى شود.
با چندین جلسه بحث پیرامون ولایت فقیه وطرح 4 رکن از ارکان هندسه سیاسى و راهبردى،امام زمینه را براى طرح پنجمین رکن آماده مى بیند و مسئله جهان بینى و اصول اعتقادات اسلامى را که اساس و زیربناى هندسه سیاسى اسلام است را مطرح مى نماید. راز موفقیت امام درقیاس با برخى دیگر مراجع و علما در همینجاست یعنى با آنکه نفس الامر و ثبوتا توحید و اصول اعتقادات اساس و نقطه آغاز دین اسلام است، لاکن امام بحث خود را در این دروس بطور اثباتى واستوائى ابتدا از احکام و حکومت و اصلاح و عمل وتربیت آغاز مى کند آنگاه به ریشه و اساس اسلامى یعنى توحید و اعتقادات مى رسد. یعنى تحقیق وتبلیغ و تعلیم توحید زمانى به غایت مى رسد وکمال مى یابد که منبعث و مبتنى بر آن
حکومت صالحه اسلامى در عمل و اجرا به وجود آمده باشد.در حالى که بطور سنتى ممکنست سیره بسیارى ازعلما در طول تاریخ آن بوده باشد که تبلیغ و تعلیم خود را از توحید و خداشناسى آغاز کرده و حداکثربه تجویز و توصیه برخى از احکام فردى و عبادى رسانیده باشند و در عمل و نظر هم با طاغوت هاى زمان خود وارد درگیرى هم نشده اند. لاکن امام، ایمان و عمل را در ارتباط با هم کامل مى داند وبه قول حافظ: «نه من زبى عملى در جهان ملولم و بس ملالت علما هم زعلم بى عمل است» «حکومت اسلام حکومت قانون است. در این طرز حکومت، حاکمیت منحصر به خداست وقانون فرمان و حکم خداست. قانون اسلام یافرمان خدا بر همه افراد و بر دولت اسلامى حکومت تام دارد. همه افراد از رسول اکرم(ص) گرفته تا خلفاى آن حضرت و سایرافراد تا ابد تابع قانون هستند.» (26) پس مهمترین شاخص مدینه فاضله اسلامى،حاکمیت قانون است اما منبع و منشاء این قانون،حاکمیت خداوند است. از منظر توحیدى، خداوندعالم و قادر مطلق است، پس خالق مطلق همه موجودات است پس مالک مطلق است، پس حاکم مطلق است. حاکمیت خدا دو شعبه مرتبط با هم دارد یعنى حاکمیت تکوینى و تشریعى. در بعد اول همه موجودات و مخلوقات وجودشان و سیرتحولى و تکاملى شان تحت امر خداوند است. اماچون خداوند به
انسان عقل و اراده داده بشرمى تواند تا حدود زیادى سیر تحولى و تکاملیش رابطور آزاد طى کند. اما چون خط انحراف وجوددارد، خداوند از راه لطف و به تناسب نوع تکوینى وخلقت انسان، احکامى را براى هدایت او تشریع وارسال داشته است. اگر آدمى آگاهانه و آزادانه از این احکام تشریعى، تبعیت کند و رفتار و روابط انسانى و اجتماعى خود را مطابق آنها انجام دهد مسلمان و مؤمن است یا آگاهانه و آزادانه و براى هدایت وسعادت خودش، اراده ش را تحت ولایت وحاکمیت خداوند قرار داده است. به این ترتیب مى بینیم بین باور و اعتقاد به توحید و عمل به احکام و فرامین حکومت اسلامى یک رابطه طولى و منطقى وجود دارد و هرکدام از این حلقات نادیده گرفته شود اسلام و مسلمانى ناقص مى شود.
در ادامه مباحث و دروس ولایت فقیه امام به تناسب و به ضرورت، راجع به ارکان مختلف هندسه سیاسى و راهبردى اشاراتى دارد. مثلا فراززیر در باره نظم به عنوان یک شاخص مهم وضع مطلوب اشاره دارد: «اسلام آمده تا به جامعه نظم بدهد. امامت اعتبارى و حکومت براى تنظیم امور جامعه است.» (27) امام براى حصول این آرمانها و برخورد با وضع موجود رهنمودها و راهبردهائى براى تبلیغ وتعلیم و اعتراض و مبارزه و انقلاب مى دهند: «اینجا ننشینید فقط مباحثه کنید، بلکه در سایراحکام اسلام مطالعه کنید حقائق
را نشر دهید،جزوه بنویسید و منتشر کنید. البته مؤثر خواهدبود من تجربه کرده ام که تاثیر دارد.» (28) عدالت یکى دیگر از شاخص مهم جامعه مطلوب است که امام به آن اشاره مى کند: «... در حقیقت مهمترین وظیفه انبیاء برقرارکردن یک نظام عادلانه اجتماعى از طریق اجراى قوانین و احکام است که البته با بیان احکام و نشر تعالیم و عقاید الهى ملازمه دارد (29) همچنین امام با استناد به آیات قرآن دو شاخص مذموم و فاسد وضع موجود رادروغپردازى (قول اثم) و طرمخوارى (کل سخت) مى داند و مصادیق آنرا در نظام شاهنشاهى بیان مى کند و لذا براى برهم زدن وضع موجود و برقرارى وضع مطلوب درجامعه، رهنمود و راهبرد انقلابى مى دهد.» «اگر یک اعتراض دسته جمعى بظلمه که خلاف مرتکب مى شوند با جنایتى مى کنندبشود اگر چندهزار تلگراف از همه بلاداسلامى به آنها بشود که این کار خلاف را انجام ندهید یقینا دست برمى دارند.» (30) «ما موظفیم براى تشکیل حکومت اسلامى جدیت کنیم. اولین فعالیت ما را در این راه تبلیغات تشکیل مى دهد بایستى از راه تبلیغات پیش بیائیم.» (31) «تبلیغات و تعلیمات دو فعالیت مهم و اساسى ما است.» (32) «ما موظفیم ابهامى را که نسبت به اسلام به وجود آورده اند برطرف سازیم تا این ابهام را ازاذهان بزدائیم هیچکارى نمى توانیم انجام بدهیم..... این ابهامى را که براثر تبلیغات سوءچندصد ساله نسبت به اسلام در اذهان حتى بسیارى از تحصیل کرده هاى
ما پیدا شده رفع کنند، جهان بینى و نظامات اجتماعى اسلام رامعرفى کنند. (33) «اگر اسلام را موفق نمائید و جهان بینى (یعنى عقاید) و اصول و احکام و نظام اجتماعى اسلام را به مردم بشناسانید با اشتیاق کامل ازآن استقبال مى کنند. خدا مى داند که خواستاران آن بسیارند. من تجربه کرده ام.وقتى کلمه اى استعاد مى شد موجى در مردم ایجاد مى گردید. براى اینکه مردم همگى ازاین وضع ناراحت و ناراضى هستند. زیرسرنیزه و خفقان نمى توانند حرفى بزنند.کسى را مى خواهند که بایستد و با شجاعت صحبت کند. اینک شما فرزندان دلیر اسلام مردانه بایستید و براى مردم نطق کنید،حقائق را به زبان ساده براى توده هاى مردم بیان کنید و آنان را به شور و حرکت درآورید ازمردم کوچه و بازار از همین کارگران و دهقانان پاکدل و دانشجویان بیدار مجاهد بسازید.همه مردم مجاهد خواهند شد. از همه اصناف جامعه آماده اند که براى آزادى و استقلال وسعادت ملت مبازره کنند. مبارزه براى آزادى و سعادت احتیاج به دین دارد اسلام را که مکتب جهاد و دین و مبارزه است در اختیارمردم قرار دهید تا عقاید و اخلاق خودشان رااز روى آن تصحیح کنند و به صورت یک نیروى مجاهد دستگاه سیاسى جائر واستعمارى را سرنگون کرده حکومت اسلام رابرقرار سازند.» (34) «شما این افسردگى را از خود دور کنند، برنامه و روش تبلیغات خودتان را تکمیل نمائید ودر
معرفى اسلام جدیت به خرج دهید وتصمیم به تشکیل حکومت اسلامى بگیرید.» (35) «بله آن آدمهاى بى عرضه اى که در حوزه هاءنشسته اند از عهده تشکیل و ادامه حکومت برنمى آیند چون آنقدر بى عرضه اند که قلم هم نمى توانند بکار ببرند قدمى در هیچ کارى برنمى دارند.» (36) «شما به حوزه هاى علمیه نگاه کنید، آثارهمین تبلیغات و تلقینات استعمارى رامشاهده خواهید کرد افراد مهمل و بیکاره وتنبل و بى همتى را مى بینید که فقط مساله مى گویند و دعا مى کنند و کارى جزایى از آنهاساخته نیست.» (37)
ملاحظه مى شود که در فرازهاى آخر درس ولایت فقیه که در سال 1348 در نجف از سوى امام تعلیم و تبلیغ شده، ارتباط و تمرکز و انسجام ارکان پنجگانه هندسه نظرى و راهبردى محسوستر و بیشتر مى شود و معلوم مى شود که دروراى ظاهر ساده این جملات عامه فهم و این گفتارحوزوى که ظاهرا فاقد دسته بندى ومتدولوژیست، چه هندسه دقیق و منظمى حضوردارد. ما در خلال این اندیشه و گفتار شاهد دیالک تیک و تعامل منطقى علم و عمل و عقل نظرى وعقل عملى هستیم. نتیجه چنین حقیقت وهماهنگى، همانا وقوع پدیده عظیم انقلاب اسلامى، براندازى یک نظام بسیار قدرتمند واستقرار یک دولت و نظام نوین دینى است، امورى که همگى در قرن بیستم و رواج لیبرالیسم ولائیسم غیر منتظره هستند. در واقع اساس این هندسه و جوهر این هماهنگى و تناسب بین علم وعمل، در
متن و بطن قرآن و سنت قرار دارد که امام خمینى توانسته به خوبى آنرا تحقیق، تبلیغ تعلیم و تجویز نماید. در همین فرازهاى اساسى ازاندیشه و گفتار امام ملاحظه مى شود که وى چگونه چند سؤال اساسى فلسفه و معرفت سیاسى رامطرح کرده و به آنها پاسخ داده است.
1 - وضع موجود جامعه و حکومت چیست؟ 2 - چرا چنین شده است؟ 3 - اگر به همین منوال پیش برود چه خواهد شد؟ 4 - وضع جامعه و حکومت چه باید باشد؟ 5 - چرا وضع باید چنان باشد؟ 6 - چه بایدکردتا از وضع موجود به وضع مطلوب رسید؟ در پاسخ به پرسش اول، امام همچون یک جامعه شناس واقع بین با اتکاء به اخبار و اطلاعات واقعى و عینى، وضع موجود جامعه شاهنشاهى راتشریح، نقد و ارزیابى کرده و آنرا فاسد و فاسدکننده تشخیص مى دهد. در طرح سؤال دوم، امام وارد وضع مسبوق جامعه ایران و اسلام شده و همچون یک مورخ مطلع، عواملى چون توطئه یهود در صدر اسلام وورود استعمار به جهان اسلام، سستى حکام واهمال حوزه هاى علمیه و جهل و بى خبرى توده هارا علت و ریشه فساد و خرابى وضع موجود برمى شمارد. در پاسخ به سؤال سوم امام تلویحا دراین دروس و صریحا در بسیارى از اعلامیه ها وسخنرانى ها هشدار مى دهد که اگر وضع موجودبه همین روال پیش برود، سقوط
کیان ملت و اسلام و ذلت و زبونى امت حتمى است و این نکته بسیارمهمى در هندسه سیاسى و راهبردى امام است. اومى گوید اگر وضع موجود را هم کسى توجیه کندواز ترس جان و مال مسلمین هم تجویزى براى برخورد با مفاسد ندهد اما خرابتر شدن و سقوط واضحملال جامعه مسلمین در آینده ایجاب مى کندکه نگذاشت وضع بدتر شود و باید جهت اصلاح آن قیام کرد. در پاسخ به سؤال چهار امام شاخص هائى براى وضع مطلوب جامعه اسلامى با اتکاء به قرآن
وسنت بیان مى کند که مهمترین آنها عبارتند از: 1 - حاکمیت قانون الهى; 2 - وحدت; 3 - نظم;4 - عدالت امام جامعه مطلوب را موجب تربیت و فضیلت و ایمان مردم و سبب حصول سعادت و کمال مى داند. در اینجا نوبت به پاسخ این پرسش اساسى مى رسد که ویژگیها و شاخص هاى وضع مطلوب مبتنى بر چه فلسفه و منطقى هستند و از کجامنبعث شده اند و خلاصه اینکه چرا وضع مطلوب اسلامى چنین باشد؟ در پاسخ به این سؤال امام جهان بینى و اصول اعتقادات اسلامى و در راس آن مقوله توحید و حاکمیت خداوند را مطرح مى نمایند. اما مهمترین فراز اندیشه سیاسى امام که ضمیره او و راز براندازى نظام شاهنشاهى و استقرارنظام جمهورى اسلامى در آن نهفته است، راهبرد،توصیه و تجویزهاى عملى و عملیاتى وى است. دراینجاست که او به آخرین و ششمین سؤال هندسه سیاسى و نظرى پاسخ مى دهد. در واقع پنج پرسش نخست عمدتا در عرصه عقل نظرى هستند و به «چیستى ها و چه باید باشدها» پاسخ مى گویند. امام سؤال ششم در عرصه عقل عملى است. این امر نشان مى دهد که عقل عملى که مبین تکالیف و شارح اعمال مؤمنین و مسلمین است تا چه حد مهم است زیرا براى پاسخگوئى به آن لازم است به پنج سؤال بسیار مهم در عرصه عقل نظرى پاسخ گفت. امام با توضیح معارف وقضایا و یافته هاى پنج محور نظرى است که، پاسخ سؤال
ششم را بیان کرده و تجویزها و راهبردهاى عملى خود را براى برهم زدن وضع موجودشاهنشاهى و استقرار وضع مطلوب اسلامى وتاسیس دولت و حکومت اسلامى براساس ولایت فقیه، بشرح زیر صادر مى کند: 1- اعتراض خواص و نخبگان به حکومت;2 - تبلیغات براى توده ها 3 - تعلیمات براى طلاب و عامه مردم؟ 4 - انقلاب عمومى; امام اعتراض را قدم اول مى داند و علما ومبارزین و روشنفکران را به آن دعوت مى کند تا به هرشکل آنرا متوجه رژیم شاه نمایند و به این وسیله آنرا دچار ضعف و سستى کرده و در دل مردم امید و انگیزش ایجاد نمایند. تبلیغات وتعلیمات نیز به عهده علما و خواص و روشنفکران است که به آن وسیله وضع مطلوب اسلامى و اسلام را تشریح و ابهام زدائى کرده و وضع موجودشاهنشاهى را شرح و نقد و طرد نمایند. پس از این مراحل و با روشن شدن افکار عمومى و شیوع نارضایتى عامه از وضع موجود، زمان انقلاب وبراندازى فرا مى رسد و باید با بسیج همگانى وسازماندهى توده هاى مسلمان ناراضى، انرژى لازم و ابزار مناسب را به میدان مبارزه آورده حکومت جابر را ساقط کرده، حکومت اسلامى تشکیل داده تا به آن وسیله وضع مطلوب اسلامى را ایجاد نمود.
فرضیه ما این بود که طرح مزبور داراى 5 رکن منسجم و مرتبط بود که مى توان نام «هندسه سیاسى، نظرى
و راهبردى مدینه فاضله و وضع مطلوب برآن نهاد. در تشریح و اثبات و آزمون وسیع تر، عمیق تر ودقیق تر این فرضیه توصیه هاى زیر ارائه مى شود: 1 - بخش هاى وسیع ترى از افکار و گفتار ونوشتارهاى امام با چارچوب فوق تحلیل شود. 2 - قانون اساسى جمهورى اسلامى با این چارچوب بررسى شود. مشخصا اصول دوم و سوم آن مبتنى براین هندسه تفسیر شود. 3 - از آنجا که قرآن مهمترین منبع و سنداسلامى است و اندیشه امام از آن ملهم است،هندسه سیاسى مذکور را در آیات آن پى بگیریم.
: 1- محمد حسن رجبى، زندگینامه سیاسى امام خمینى،وزارت ارشاد، چ 1، 1369، ص شش. 2- محمد باقر، حشمت زاده، چارچوبى براى تحلیل وشناخت انقلاب اسلامى ایران، مؤسسه فرهنگى دانش و اندیشه معاصر، 1378، ص 39. 3- مصطفى، ملکوتیان، سیرى در نظریه هاى انقلاب، چ 2،نشر قومس، 1376، ص 96. 4- کارل، ما نهایم، ایدئولوژى و اوتوپیا، ترجمه فریبرزمحمدى، انتشارات دانشگاه تهران، 135، ص 200. 5- محمد باقر، حشمت زاده، ماخذ پیشین، ص 38. 6- ویل، دورانت، تاریخ تمدن، ج 2، ترجمه آریان پور ودیگران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، ج 3،1370، ص 7- جان اسپوزتیو، اسلام سیاسى و غرب; گفت گوى تمدن هایا برخورد تمدن ها، مجله سیاست خارجى، تابستان77، ص 299. 8- عباسعلى، عمید زنجانى، مبانى اندیشه سیاسى اسلام،پژوهشگاه فرهنگ و
اندیشه اسلامى، 1375، ص126. 9- سید عباس موسویان، پس انداز و سرمایه گذارى دراقتصاد اسلامى، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامى،1375، ص 92. 10- محمد جواد، باهنر، معارف اسلامى، نشر فرهنگى اسلامى، 1361، ص 82. 11- سید جلال الدین، مدنى، مبانى و کلیات علوم سیاسى، ج1، 1372، ص 177. 12- سید محمد، خاتمى، از دنیاى شهر تا شهر دنیا، نشر نى،چ 2، 1376، ص 176. 13- ابوالفضل، قاضى، حقوق اساسى و نهادهاى سیاسى،انتشارات دانشگاه تهران، چ 2، 1370، ص 384. 14- مطهرى، مرتضى، عدل الهى، صدرا، چ 10، 1357، ص47. 15- محمد باقر، حشمت زاده، مسائل اساسى علم سیاست،کانون اندیشه جوان، 1377، ص 38. 16- امام خمینى، ولایت فقیه و جهاد اکبر، بى تا، انتشارات سعید، ص 5. 17- امام خمینى. ولایت فقیه : ص 6 18- همان: ص 7 19- همان: ص 9 20- همان: ص 11 21- همان: ص 12 22- همان: ص 18 23- همان: ص 19 24- همان: ص 29 25- همان: ص 35 26- همان: ص 47 27- همان: ص 5 287- همان: ص 75 29- همان: ص 77 30- همان: ص 141 31- همان: ص 151 32- همان: ص 152 33- همان: ص 154 34- همان: ص 155 35- همان: ص 166 36- همان: ص 167 37- همان: ص 171
برداشتهایی از سیره امام خمینی (س)، ج 2 رجائی، غلامعلی
پس از اینکه امام به مقام اجتهاد رسیدند.زمانی یک مساله ریاضی مشکلی در دنیا مطرح بود که آن موقع می گفتند در ایران فقط حاج آقا روح الله خمینی این را حل کرده است.آن مساله این بود که یک ریاضیدان گفته بود ما سه کلاه سبز داریم دو کلاه زرد و یک کلاه سفید و در یک تاریکی مطلقی به سر می بریم و فردی یکی از کلاهها را بر سر خود گذاشته است از کجا باید بفهمیم که این فرد کلاه چه رنگی بر سر خود گذاشته است.امام بدون اینکه دست به قلم ببرند و حساب بکنند این مساله را حل کرده بودند و آن روز حل این مساله توسط امام خیلی سر و صدا ایجاد کرد. (1)
یکی از دوستان همشاگردی امام می گفت وقتی با ایشان از خمین به اراک آمدیم، استاد که درس می گفت امام همین که گوش می کردند کافی بود، نه مطالعه می کردند و نه مباحثه، دیگران به سر و کله هم می زدند که درس را یاد بگیرند ولی وقتی امام فردا وارد کلاس درس می شدند از همه بهتر درس را می دانستند.ایشان تا این حد دارای استعداد قوی و هوش و
حافظه سرشار بودند. (2)
از ژرف نگریهای امام نه تنها در قبال رژیم شاه بلکه با هر فرد و شخص و گروه و دسته ای که با آنها برخورد می کردند این بود که در اولین برخورد طرف را می شناختند که چکاره است.من این را از شهید حاج آقا مصطفی شنیدم که نقل می کردند که امام می گوید وقتی گاهی کسی پیش من می آید تا دهن باز می کند، هنوز حرفش تمام نشده می فهمم که این چی می خواهد بگوید و چه نقشه ای دارد و چه نتیجه ای می خواهد از این ملاقات با من بگیرد. (3)
امام هوش و ذکاوت بی نظیری داشتند.هنگامی که در قیطریه بودند روزی مرحوم لواسانی به دیدن ایشان آمدند.البته در آن ایام امام در حصر بودند و تعداد محدودی حق داشتند که با ایشان ملاقات کنند که یکی از آنها آقای لواسانی بود.چون قیافه ایشان خیلی شبیه امام بود و تا آن روز رییس نگهبانها و مامورین ساواک ایشان را ندیده بودند پس از اینکه آقای لواسانی آمدند، رییس نگهبانها پشت در اتاق آمد و اجازه خواست که خدمت امام رسیده دست ایشان را ببوسد، دست امام را که بوسید دو زانو جلوی در اتاق نشست، مقداری به چهره امام نگاه کرد و مقداری
به چهره آقای لواسانی و پس از چند دقیقه از اتاق بیرون رفت.امام فرمودند: «این شخص آمده بود که ما دو تا را با هم تطبیق کند.» بعد که تحقیق کردیم معلوم شد همین طور بوده است.چون اینها وقتی آقای لواسانی را دیده بودند خیلی وحشت کرده و خیال کرده بودند که امام از منزل بیرون رفته است و الآن دارد برمی گردد و آن شخص آمده بود که این مطلب را تحقیق کند. (4)
ماشینهای شرکت واحد از تهران کماندوها را به قم آورده بودند.ساواکیها رسیده بودند و برنامه داشتند.روز دوم فروردین که مصادف با شهادت امام صادق (ع) بود دقیقا خاطرم هست که امام گوشه خانه نشسته بودند، مرحوم شهید مهدی عراقی آمد و در گوش امام سخنی گفت.امام پیغامی توسط جناب آقای صادق خلخالی دادند و ایشان هم پیام امام را به همه ابلاغ کرد.در وسط مجلس ایادی ساواک شروع کردند به صلوات فرستادن.مرحوم حاج مهدی عراقی به امام فرمود آقا گمان می کنم توطئه ای است. افراد ناشناسی در مجلس و محفل حاضرند، اینها ناآشنایند.امام آن جمله ای که توسط آقای خلخالی پیغام داد من یادم است.بعدها از امام سؤال کردند که آن چه جمله ای بود که شما آنا فرمودید؟ فرمودند: «کانه خدا به من الهام
کرد که این جمله را بگویم» و آن این بود که به اینها اعلام بکنید اگر کسی شعاری در این مجلس داد، حرکت می کنم به طرف صحن مطهر و حرفهایم را از بلندگوی صحن می زنم.امام فرمودند: «من آنا به ذهنم رسید این جمله را بگویم ساواکیها که چنین شنیدند مجلس را ترک کردند...عصر همان روز ماجرای مدرسه فیضیه واقع شد.امام فرمودند «ماموریتشان این بود که کشتار را در منزل انجام دهند و چون آقای خلخالی پیغام مرا اعلام کرد مامورین تکلیفشان را نمی دانستند، لذا تا با تهران تماس گرفتند و جواب دریافت کردند.روضه منزل تمام شده بود، پس از آن به فکر افتادند که یک جای دیگر حادثه به وجود آورند که آوردند» .یکی از مامورین بعدا گفته بود پس از پیام امام ما متحیر شدیم که شعار بدهیم یا نه، چون می بایست از تهران کسب تکلیف می کردیم. (5)
قبل از واقعه پانزده خرداد 42 که رژیم شاه به دنبال بهانه هایی برای پرونده سازی علیه امام می گشت شخصی که خود را دیپلمات در لبنان معرفی می کرد با وساطت یک روحانی ایرانی با امام ملاقات کرد و اظهار داشت که از طرف جمال عبد الناصر مامورم که مراتب سپاسگزاری و قدردانی ایشان را از مبارزاتی که بر علیه اسرائیل در
ایران به عمل می آورید به حضور شما ابلاغ نمایم.ضمنا به حضور شما عرض می کنم که رییس جمهور جمال عبد الناصر آماده اند هر گونه کمک و مساعدتی که در این راه بدان نیازمند می باشید اعم از پول و اسلحه و غیره در اختیار شما قرار دهند و شما را در ادامه این راه مقدس تا رسیدن به پیروزی یاری دهند. امام پاسخ دادند مبارزات ما مربوط به امور داخلی کشور ماست و در انجام و ادامه آن به هیچ گونه مساعدت و دخالت دیگران نیازی نیست.بعدها بود که امام در زندان متوجه شدند شخصی که خود را دیپلمات مصری معرفی کرده بود فرستاده رژیم شاه بود که بدین وسیله می خواست بهانه ای علیه امام به دست بیاورد که با هوشیاری امام توطئه آنها عقیم ماند. (6)
امام هرگز هیچ یک از مقامات را در جای خلوت به حضور نمی پذیرفتند.ایشان در این موقع می فرمودند ما جای خلوتی نداریم. این مطلب بدان جهت بود که آنان نتوانند با توجه به اینکه ملاقاتشان با امام خصوصی بوده است مطالبی را بر خلاف اظهار کنند و چند نفر شاهد صحبتهای آنان با امام باشند. (7)
متولی آستانه مقدسه قم آقای حاج سید ابو الفضل مصباح، معروف به تولیت، به خاطر طرفداری از
امام، از تولیت آستانه حضرت معصومه (س) برکنار شد.او که از افراد متمول بود، در پاریس خدمت امام رسید و عرض کرد من 86 میلیون تومان پول دارم و قصد دارم آن را به شما تقدیم کنم، چون آخر عمر من است.ظاهرا کسی او را تشویق به این کار کرده بود تا امام بتوانند میزان شهریه طلاب را افزایش دهند، این مبلغ در آن ایام بسیار قابل توجه و کارساز بود، ولی امام آن را نپذیرفتند و از وی تشکر کردند، من با تعجب به امام عرض کردم چرا نپذیرفتید؟ امام فرمودند: «ما که پولی از سرمایه دارها نگرفته ایم ما و نهضت ما را متهم می کنند که اینها با پولدارها و زمیندارها مرتبطند، وای به وقتی که پولی از آنها گرفته شود!» ضمنا بعد از پیروزی انقلاب اسلامی هر گاه فردی مبلغی قابل توجه می آورد امام نمی پذیرفتند و می فرمودند اینها وجوه شرعی (حقوق الله و حقوق الناس) خود را پرداخت نکرده اند و بدین وسیله می خواهند از حساب شرعی فرار کنند. (8)
29 آذرماه 43 که مرحوم آیت الله خوانساری وارد اسلامبول شدند تا با امام دیدار کنند ساواک از دیدار ایشان با امام چنین گزارش داد: سپس صحبت خانواده خمینی به میان آمد.و خوانساری از طرف خانواده ایشان سلام رسانده و
سلامتی آنها را اعلام داشت. خمینی از پسر خود مصطفی سؤال کرد، آقای خوانساری گفت: در تهران است.مجددا خمینی گفت: می دانم در تهران است.ولی در کجای تهران؟ خوانساری اظهار داشت مگر شما از دستگیری ایشان با اطلاع هستید؟ خمینی گفت: چندی پیش با وافقت سازمان، نامه ای به خانواده ام نوشتم، در جواب نوشته بودند آقا مصطفی فعلا استراحت می کند.در نتیجه فهمیدم که او را دستگیر کرده اند» . (9)
هنگام آزادی امام از منزل تحت محاصره در قیطریه تهران و سوار شدن ایشان به اتومبیل برای بازگشت به قم سرهنگ مولوی معاون ساواک تهران تصمیم و اصرار داشت در اتومبیل کنار امام نشسته و در انظار چنین وانمود کند که اختلافات پایان یافته است، ولی امام با زیرکی خاصی که داشتند اجازه ندادند و با بی اعتنایی، سماوری را با خودبرداشته و در کنار خویش قرار دادند. (10)
وقتی امام را به تهران بردند مدت نوزده روز در یک محلی نگه داشتند.سپس به مدت 24 ساعت به یک سلول انفرادی بردند.بعدها امام می فرمودند طول آن اتاق چهار قدم و نیم بود و من سه تا نیم ساعت طبق روال همه روزه ام در آنجا قدم زدم.بعد از آن امام را به منزلی بردند که یک اتاق و یک حیاط
کوچک و حوضچه ای داشت وقتی پاکروان معدوم خدمت امام آمد و گفت: «می بخشید چون اینجا آماده نبود دیشب در آن سلول شما را نگه داشتیم» .امام به او فرمودند: «نه خیر، شما می خواستید به ما نشان بدهید که همچون جایی هم هست» . (11)
یک روز امام مساله رفتنشان به ترکیه را چنین نقل می کردند: «مرا مستقیم آوردند تا فرودگاه.هواپیما آمده بود.داخل هواپیما که رفتیم دیدیم که یک قسمت را پتو انداخته اند و تا اندازه ای برای نشستن منظمش کرده اند.معلوم شد که این هواپیما باری است. آنها گفتند چون هواپیمای مسافربری آماده نبود ما خواستیم شما را با این هواپیما ببریم تا این کار به سرعت انجام شود.من گفتم نه خیر، به خاطر اینکه نمی خواستید من در میان جمعیت باشم که بروم» . (12)
در روزهای اول جنگ یک روز خدمت امام بودم به من گفتند: «ما چند تفنگ داریم؟ شما تحقیق کنید و به من بگویید» .من آمدم فورا همه برادران فرمانده را جمع کردم و گفتم امام گفتند مشخصا به ایشان بگوییم ما چند تا تفنگ داریم.اینها گفتند باشد و فوری به همه جا ابلاغ شد به نیروی زمینی، هوایی، ژاندارمری و غیره.دیدم یک عددی را به من گفتند که اگر این عدد را به
شما بگویم از تعجب خنده تان می گیرد که ما فقط این قدر تفنگ داشته باشیم. من هم قبول کردم چون به نظر عدد زیادی بود.هنوز روزهای اول جنگ بود.ما که درست سلاح و مهمات و آدم و جنگ و اینها را آزمایش نکرده بودیم برایمان خیلی زیاد بود.مثلا آمار موجودی را چندین هزار تفنگ اعلام کردند.من رفتم خدمت امام و گفتم که آقا این فهرست تفنگهاست، این قدر در نیروی زمینی و این قدر در نیروی هوایی و دریایی و غیره و کل آمار را برای امام خواندم. ایشان یک تاملی کردند و با یک لحن خاطر جمعی گفتند: «خیلی بیش از اینهاست.» من تعجب کردم که امام چطور با این نفس گرم می گویند خیلی بیش از اینهاست. بعد امام از حرف تفنگ خارج شدند و گفتند، «این را بدانید، اسلحه و مهماتی که در این کشور ذخیره شده از پیش، برای مقابله با قدرتی مثل روسیه تهیه شده و خیلی بیش از این حرفها ما سلاح و مهمات داریم.بروید بگردید تا پیدا کنید» . (13)
یادم هست اوایل سال 58 بود و امام در قم تشریف داشتند.روزهای سراسر تلخ و شیرینی بود.تلخ بود زیرا هنوز گروهکها، روشنفکران لیبرال، متعصبهای قومی، سلطنت طلبها بودند و هر لحظه به بهانه ای
خودی نشان داده و ادعای ارث و میراث می کردند.در آن روز من به همراه والد معظم به قم برای زیارت حضرت معصومه (س) و امام رفته بودیم.از اوایل صبح گروهی از مردم که اکثرا آذری بودند به هواخواهی و طرفداری از آقای شریعتمداری دست به تظاهرات زده و در قم رفت و آمد می کردند. رفته رفته بر تعداد آنها افزوده شد تا نزدیکیهای ظهر بود که گروهی در حدود دو هزار نفر در حالی که تعدادی از آنها چوب به دست داشتند به سوی حرم حضرت روانه شدند و ظاهرا می خواستند در دار التبلیغ تجمع نمایند.اذان ظهر که شد امام طبق معمول مشغول نماز شدند.چند دقیقه بعد یکی از برادران بزرگوار دفتر امام که به نظرم می رسد جناب حجة الاسلام صانعی بودند، در اندرون را زده و می خواستند مطلبی را به عرض امام برسانند.ترجیح دادند که بنده مطلب را به آقا عرض کنم.ایشان گفت که به آقا بگویید تظاهرات کنندگان اکثرا دور و بر دار التبلیغ جمع هستند و از بلند گوی دار التبلیغ اعلام می کنند که اگر امام بفرمایند ما به خانه هایمان خواهیم رفت، ببینید آقا موافق هستند که ما اجازه ایشان را اعلام کنیم؟ من عین این مطلب را خدمت حضرتشان عرض کردم، آقا مشغول تعقیبات نماز بودند، به من
فرمودند: «مقصود از امام من نیستم، اجازه لازم نیست.» من عین همین جمله را خدمت جناب آقای صانعی عرض کردم.ایشان می خواستند از پاسخ داده شده بیشتر اطمینان کنند، خودشان آمدند.امام هنوز مشغول نماز عصر نشده بودند.آقای صانعی مجددا سؤال را مطرح کردند.آقا فرمودند: «گفتم مقصود از امام من نیستم.» من و ایشان برگشتیم.شاید دو دقیقه نشده بود که ناگاه از بلندگوی دارالتبلیغ اعلام شد که: «امام شریعتمداری فرمودند به خانه هایتان برگردید، اجر همه شما با خدا.» تازه ما فهمیدیم که امام چه فرموده بودند. (14)
یک مورد از کرامات مربوط به چند نفری است که ادعای عرفان داشتند و اذعان می کردند با امام زمان (عج) ارتباط دارند.برخی از مسؤولین مملکت پس از شنیدن این ماجرا معتقد بودند باید این قضیه روشن شود اگر اینها ادعای دروغ می کنند موضوع گفته شود تا کسی به انحراف و یا اشتباه نیفتد.با وساطت دو تن از مسؤولین کشور به این چند نفر اجازه ملاقات با امام داده شد، ایشان در همان وهله اول پی به ریاکاری آنان بردند و با اشرافی که داشتند، برای روشن شدن موضوع برای دیگران، از آنها سه سؤال کردند و فرمودند که اگر شما با امام زمان (عج) ارتباط دارید پاسخ این سؤالات را از حضرت گرفته و
برای من بیاورید. اولا: از حضرت سؤال کنید که این عکسی که من در منزل دارم و عکس مورد علاقه من نیز می باشد، تصویر کیست؟ ثانیا: از حضرت بپرسید رابطه حادث با قدیم (یک مساله علمی است) چیست؟ ثالثا: من چیزی گم کرده ام، مدتهاست که دنبالش می کردم، از حضرت بپرسید گم شده من کجاست؟ آن افراد که ادعای ارتباط با امام زمان (عج) را داشتند پس از مدتی از پاسخگویی به سؤالات امام اظهار عجز کردند و مشخص شد که افراد صالحی نبوده اند. (15)
در پیگیری قضیه مساله مهدی هاشمی خدمت امام رسیدم و ضمن ارایه گزارش مختصری از موضوع، نوار اعترافات او را تقدیم ایشان کردم، فرمودند: «اگر این نوار را برای آقای منتظری بگذارید باز هم قبول نخواهد کرد که اینها واقعیت دارد.خواهد گفت که این اعترافات را در اثر فشار شکنجه از او گرفته اید!» در آن جلسه به امام عرض کردم: «تا امروز حتی یک ضربه شلاق هم به او زده نشده است.بعدها شنیدم که امام نوار مذکور را دو یا سه بار تماشا کردند.نکته جالب، واکنش ایشان نسبت به قسمتهای پایانی نوار بود.گفتنی است که مهدی هاشمی در پایان مصاحبه، با گریه و زاری، اظهار پشیمانی و درخواست بخشش کرده بود.امام در این مورد فرمودند: «فریب
نخورید، او دروغ می گوید، حرکات او واقعیت ندارد.» ما در آن هنگام نمی توانستیم معنای این جمله امام را، که حاکی از نهایت ذکاوت و بصیرت ایشان بود، به درستی درک کنیم.اما حوادث آینده و از جمله اعترافات بعدی متهم ثابت کرد که گریه او به راستی برای فریب مسؤولان و جلوگیری از پرداختن به حوادث مهمتر بوده است. (16)
ضمن استنساخ کتاب «شرح فصوص» و مراجعه های مکرر به محضر امام، در مورد آن، متوجه شدم که علی رغم گذشت نزدیک به شصت سال از زمان تالیف مزبور وپویایی مداوم و متصاعد حضرتشان در تمام زمینه های معنوی و علمی، همچنان به دریافتهای علمیشان در آن زمان، پا برجا و استوار بودند.به طوری که گویی در همان اول خط، به آخر خط رسیده بودند.در حالی که معمولا افراد، هنگامی که در بسیاری از علوم به نتیجه ای می رسند اگر حول همان موضوع و در مسیر همان مطلب، به تحقیق خود ادامه دهند، چه بسا نسبت به دریافت قبلی به تجدید نظر و اصلاح و حتی به خلاف آن برسند. نکته دیگر آن که در دهها موردی که در طی بازنویسی از محضرشان سؤال کردم، گویی لحظه ای پیش، قلمشان را از تحریر مطلب مورد سؤال به زمین گذاشته بودند.فی الحال
جواب می دادند که این نشانه حضور ذهن و عدم فراموشی مطلب، بعد از گذشت نزدیک به شصت سال بود، به گونه ای که انگار تمام مفاهیم از کف دست برایشان روشن تر بود. (17)
در ایامی که به نجف مشرف شده بودم حاج احمد آقا به من گفت اطلاعیه ای از ایران به امام رسیده که زیر آن را جمعی از علما امضا کرده اند و نام شما هم هست امام وقتی نام شما را زیر اعلامیه دیده اند فرموده اند چطور است که فلانی خودش در اینجاست و همزمان زیر اعلامیه ای را در ایران امضا کرده است که من عرض کردم به آقایان وکالت داده ام در این موارد نام مرا هم بنویسند. (18)
یک روز امام در حال وضو گرفتن بودند که دفتر به من نامه ای دادند به ایشان بدهم امضا کند، فرمودند: چه کاری داری؟ مطلب را گفتم.فرمودند صبر کن.پس از اتمام وضو دستشان را خشک کرده نامه را گرفته مطالعه کردند و به من برگرداندند و فرمودند نامه را برگردان و بگو غلط املایی دارد رفع کنید تا امضا کنم.نامه را که مطالعه کردم دیدم یک کلمه را به جای اینکه با (غین) بنویسند با (قاف) نوشته اند ایشان تا این حد دقت در کارها داشتند. (19)
یکی از خصوصیات
بارز امام دقت ایشان است به صحبتهایی که در محضر ایشان می شود در صورتی که ما غالبا به حرف زدن طرف مقابلمان نگاه می کنیم و اگر یک شخصیت علمی و یا معنوی خاصی بود معمولا خوب گوش می دهیم ولی اگر فردی معمولی بود یا بچه کوچکی بود ممکن است آن دقت لازم را نکنیم ولی امام اینطوری نبودند.چه در گوش دادن به مطالبی که حضورا خدمت ایشان مطرح می شد و چه در سخنرانیهایی که از رادیو پخش می شد و چه گزارشهایی که در حسینیه به صورت سخنرانی مطرح می شد، چه آیات قرآن و یا سرودی که خوانده می شد به دقت گوش می کردند و اگر نکته ای را لازم می دیدند تذکر می دادند.یک روز عده ای از فرزندان شهدای کاشمر در جمع خانواده های شهدا خدمت ایشان آمدند و سرودی داشتند.خدمت امام عرض کردم آقا اینها سرودی دارند که اگر اجازه بفرمایید قرائت کنند.امام اجازه فرمودند که برنامه انجام شود.ملاقات که تمام شد امام به اتاقشان رفتند و من هم در دفتر نشسته بودم که متوجه شدم امام زنگ زدند و مرا خواستند.من تعجب کردم که چه مطلبی است چون من الآن خدمت ایشان بودم و چیزی به من نفرمودند.تا خدمت ایشان رسیدم فرمود: آقای کروبی بگویید در این سرودی که خوانده شد آن لفظ مفتی ها
را حذف کنند.متن سرود خطاب به امام بود که تو فرعونها و قارونها را از بین بردی و در یک جایی به امام گفته بودند که تو رسواگر و افشا کننده مفتی ها هستی (یعنی کسانی که در دربارهای حکومتهای جابر و ستمگر به نفع ظالمان و علیه مردم فتوای دینی ناحق می دهند) من عرض کردم آقا به هر حال این واقعیت دارد.فرمودند باشد ولی چون لفظ مفتی کلی و عمومی است و بقیه مفتی های غیر وابسته را هم شامل می شود آن را از سرود حذف کنید. (20)
بچه های امام جمعه وقت همدان جزو منافقین بودند.من به عنوان اینکه باید حرمت ایشان حفظ می شد شخصا به خانه اش رفتم تا به او تذکر داده از برنامه های بچه هایش او را مطلع کنم.حین صحبت احساس عدم امنیت کردم، حدس می زدم کس دیگری هم گوش می دهد به روی خودم نیاوردم صحبتهایم را جمع کرده و گفتم فردا برای ادامه صحبت می آیم.سپس بیرون آمدم و بدون سر و صدا در اتاق پایین را باز کردم، دیدم خانم امام جمعه یک آیفن و ضبط صوت کنار هم گذاشته و حرفهای ما را برای پسرانش ضبط می کند.ضبط صوت را از او گرفتم و به سپاه بردم.تا من ضبط صوت و آیفن را برداشتم به
سپاه بیایم که ناگاه امام جمعه از پله ها پایین آمد و گفت: «خانم دباغ! مگر شما هنوز اینجایید؟» گفتم: «بله آقا! آمده ام شبکه جاسوسی خانم شما را به هم بزنم.» حاج آقا گفت: «این چه حرفی است؟» گفتم: «ایشان ضبط صوت و آیفون گذاشته و حرفهای ما را ضبط کرده اند.» امام جمعه گفت: «در اتاق بالا که بلندگو نیست.» گفتم: «زیر تشک یا عبای شما مخفی کرده اند.» این حرف به او برخورد و با من جر و بحث را شروع کرد.من نیز ضبط صوت و آیفون را برداشته و به سپاه آمدم.بعد از این اتفاق خدمت امام رسیدم و تمام جریانات را برای ایشان تعریف و سپس اسناد و مدارک را ارایه کردم.امام فرمودند: هر طوری که می دانید عمل کنید، لیکن انقلاب هم حفظ شود. من از این برخورد امام فهمیدم که هر کس جلوی انقلاب بایستد، ایشان او را کنار خواهند زد، هر چند روحانی یا صاحب منصبی باشد. زمانی که حضرت امام درباره آقای منتظری فرمودند: عکسهای ایشان را از اماکن دولتی پایین بیاورید، خیلی ها می گفتند: «بار اول است که امام این گونه عمل می کند» در حالی که ایشان قبل از آن نیز با چنین اشخاصی برخورد کرده بودند.به هر حال پس از دستور ایشان، جریان پیگیری شد
و خانه امام جمعه را اشغال کردیم.در آنجا در زیرزمین خانه، حوضی وجود داشت که روی آن پوشیده بود.امام در این مورد فرمودند: داخل این حوض باید چیزی باشد که روی آن را پوشانده اند.وقتی که حوض را کندند، چهل قبضه تفنگ ژ - 3 و مقدار زیادی کلت و نارنجک از داخل آن کشف شد. (21)
در نجف وقتی خدمت امام عرض کردم «دباغ هستم» فرمودند: همان دباغ که شهید سعیدی در نامه هایش اسم می برد؟ این دقت امام قابل ملاحظه است من در سال 48 -47 از ایشان فتواهایی خواسته بودم.وقتی خدمت ایشان رسیدم سال 53 بود. شما عنایت کنید چند سال فاصله است آن همه کار و مشغله نتوانسته بود این مطلب را از خاطر امام ببرد که خانمی به اسم دباغ در نامه های شهید سعیدی مطرح بوده است. (22)
زمانی بود که من اصرار داشتم امام بر کتاب حجاب مرحوم شهید مطهری تقریظی بنویسند تا معلوم شود این کتاب مورد تایید ایشان است و به این ترتیب در جامعه خوب جا بیفتد.ولی امام با نظر من مخالف بودند و فرمودند: اگر من تایید کنم کسانی که ایشان را تخطئه می کنند فعالتر می شوند و مساله جنبه سیاسی پیدا می کند. (23)
یک
روز یکی از خبرنگاران خارجی به من گفت ما از رابطه امام با خانمها چون عکس یا فیلمی در اختیار نداریم (چون امام برای سوء استفاده های احتمالی اجازه نمی دادند وقتی خانمی نزدیک ایشان است عکس یا فیلمی برداشته شود) خوب است وقتی امام از چادر خارج می شوند شما به عنوان اینکه می خواهید سؤالی از ایشان بکنید دنبالشان حرکت کنید تا ما بتوانیم فیلم تهیه کنیم تا با کمک این فیلم ثابت کنیم که در این جا وضع خانمها چطور است و امام با خانمها بر خلاف تبلیغات غرب مخالفتی ندارند.تا امام از چادر بیرون آمدند و من نزدیک رفتم سؤالی از ایشان بکنم با دستشان اشاره ای کردند که نزدیک من نشوید و از کنار من حرکت کنید بعد که وارد اتاق شدم، با لحن مهربانی به من فرمودند: این سؤالی را که در راه از من کردید کسی یاد شما داده بود؟ گفتم بله آقا.فرمودند: باید اول به من می گفتید من راهنماییتان می کردم چون ممکن است اینها آدمهای مغرضی باشند و بخواهند بعدها مشکل ایجاد کنند.بعدها حدس امام درست درآمد و متوجه شدم که آن خانم عوضی از کار درآمد.دو روز بعد آقای اشراقی آمدند و عکسی را نشان دادند که یک عکاس وقتی من در را پشت سر امام می بستم
با ظرافت خاصی عکسی از من و امام گرفته بود.امام آن عکس را به آقای اشراقی داده و فرموده بودند که عکس را به من بدهند.شاید ایشان می دانست که من مثل آقایان دلم می خواست عکسی با ایشان داشته باشم. (24)
دو نفر از طرف رهبر فلسطینی ها (یاسر عرفات) که در آن زمان مهم بود به پاریس آمدند و برای امام پیامی داشتند.وقت ملاقاتی خواستند که به آنها داده شد و امام آنها را پذیرفتند.در این موارد که ما نسبت به ملاقات کننده ها اطمینان صد در صد نداشتیم چند نفری در جلسه با امام می نشستیم آنها پیامشان را به عربی فصیح به امام عرض کردند و امام هم جواب آنها را دادند وقتی بلند شدند که بیرون بیایند پاکت بزرگی را که همراهشان بود جلوی امام گذاشتند و گفتند مطالب ما در این پاکت است.از اتاق که خارج شدند به امام عرض کردم آقا ما اینها را نمی شناختیم و اطمینانی به اینها نداریم.امام
فرمودند: من خودم هم به اینها شک کردم.گفتم پس اگر شما هم شک کرده اید این پاکت را باز نکنید، اجازه بدهید من ببرم بیرون و آنجا باز کنم.امام فرمودند: خیر شما هم باز نکنید.کسی اینجا هست که این پاکتها را باز کند (در آن موقع که کسی به مسایل حفاظتی توجه نداشت که مثلا ممکن است بمبی در کتابی بگذارند و بیاورند) .ایشان به یک نفر از خواهران انقلابی که خودش را برای این کارها داوطلب کرده بود مسؤولیت این کار را محول کرده بودند او به امام عرض کرده بود برای جلوگیری از خطر علیه شما من حاضر هستم که این بسته ها را به محلی دور از اقامت شما ببرم و باز کنم که اگر خطری بود متوجه من بشود و من جانم را فدای شما کنم. (25)
یک روز نزدیک مغرب در نوفل لوشاتو به من گفتند کسی در میان جمعیت ملاقات کننده با امام آمده و مشکوک است.از بدو ورود او به محل اقامت امام این خبر دهن به دهن گشت.من به آقای محتشمی گفتم مطلب چیست که می گویند گفت کسی آمده که مورد شک برادران است.او در نماز شرکت کرد.نماز که تمام شد همان آدم مشکوک آمد گفت می خواهم خدمت امام برسم به امام عرض کردم
فرمود بیاید به دلیل این که مورد مشکوک بود به آقای محتشمی اشاره کردم و هر دوی ما در اتاق ملاقات نشستیم آن فرد وارد اتاق امام که شد به مجرد وارد شدن تا چشمش به امام افتاد دست امام را دردست خود گرفت و سرش را روی زانوی امام گذاشت و بدون اغراق ده دقیقه سرش را بلند نکرد گریه می کرد هر چه امام شانه او را می گرفتند و بلند می کردند فایده نداشت و گریه می کرد وقتی گریه او تمام شد دست در جیب خود کرد و یک بسته اسکناس درآورد و نزد امام گذاشت و بی آنکه صحبتی بکند رفت.من و آقای محتشمی از این پیشداوری و سوء ظن خودمان خیلی خجالت کشیدیم و گفتیم زود جلسه را ترک کنیم.تا آمدیم جلسه را ترک کنیم امام ما را صدا زده و فرمودند: شما این را بدانید که از بازار تهران کسی نمی آید اینجا و بخواهد مرا بکشد.شما خیالتان راحت باشد و این آدم بازاری تهرانی بود البته ما به امام نگفته بودیم او فرد مشکوکی است ولی امام به صرف نشستن ما در اتاق به هنگام ملاقات متوجه این ذهنیت ما شدند تا امام این را فرمودند عرض کردیم آقا از بس گفته بودند که این فرد مشکوک است ناچار شدیم
در ملاقاتش با شما حاضر باشیم. (26)
: 1.حجة الاسلام و المسلمین مسعودی - خمینی - سخنرانی در جبهه جنوب. 2.حجة الاسلام و المسلمین مسعودی خمینی - سخنرانی در جبهه جنوب. 3.حجة الاسلام و المسلمین سید حمید روحانی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 1. 4.محمود بروجردی - ماخذ پیشین - ج 3. 5.دکتر محمود بروجردی - ندا - ش 1. 6.شاهد بانوان - اسفند 70. 7.حجة الاسلام سید حسین عادلی - اطلاعات هفتگی - ش 2442. 8.حجة الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی - کوثر - ج 1. 9.حجة الاسلام و المسلمین سید حمید روحانی - تحلیلی از نهضت امام خمینی - ج 2. 1.کوثر - ج 1. 10 و 11.دکتر محمود بروجردی - سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی - ج 3. 12.آیت الله خامنه ای - روزنامه جمهوری اسلامی - 3/7/62.مقام معظم رهبری در آغاز جنگ نماینده امام در شورای عالی دفاع بودند. 13.علی ثقفی - برادر همسر امام. 14.حجة الاسلام و المسلمین آشتیانی - مرزداران - ش 86. 15.حجة الاسلام و المسلمین ری شهری - خاطرات سیاسی. 16.حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. 17.حجة الاسلام و المسلمین موحدی کرمانی. 18.سید رحیم میریان. 19.حجة الاسلام و المسلمین مهدی کروبی. 20 و 21.مرضیه حدیده چی. 22.محسن رفیق دوست.
23.حجة الاسلام و المسلمین سید محمود دعایی. 24.مرضیه حدیده چی. 25.حجة الاسلام و المسلمین فردوسی پور. 26.پیشین.
مجله متین& gt ;شماره 19 یحیی فوزی چکیده: نگارنده در این مقاله ابتدا مفهوم هویت را از منابع مختلف لغات استخراج و آن را به دو سطح فردی و جمعی تقسیم کرده است. منظور نویسنده از هویت فردی، انسان و از هویت جمعی، امت است. سپس عوامل مؤثر بر این دو سطح از دیدگاه امام خمینی را مورد بررسی قرار داده است. در سطح فردی هویت از دیدگاه امام خمینی به دو نقش مهم هستی شناسی جهان بینی و انسان شناسی بر دیدگاه وی نسبت به هویت اشاره شده است. در ادامه از دیدگاه امام خمینی به ویژگیهای ذاتی انسان اشاره شده که عبارتند از: جامعیت و لایتناهی بودن انسان، دو بعدی بودن انسان، فطرت کمال گرایانة انسان و آزادیخواهی انسان. کلیدواژه: هویت، هویت فردی، هویت جمعی، هویت شیطانی. هویت جمعی یکی از مباحث مهم در حوزة علوم اجتماعی است و هر متفکری که در حوزة علوم اجتماعی به طرح مباحثی می پردازد ناچار است که ابتدا دیدگاه خود را در خصوص این مفهوم مهم روشن سازد. اصولاً بحث دربارة موضوعاتی همچون ملت، امت، اقوام، گروههای اجتماعی و جامعه نیازمند تبیینی دقیق از هویت جمعی است. بر این اساس با توجه به اینکه امام خمینی یکی از متفکرینی است که در مسائل اجتماعی صاحب
رأی و اندیشه می باشد لذا فهم درست دیدگاه ایشان در خصوص مسائلی همچون ملت، هویت ملی، امت، وأ نیازمند شناخت دیدگاه ایشان از مفهوم هویت جمعی است. موضوع اصلی این مقاله پاسخ به این سؤال است که آیا امام خمینی برای جمع، هویت مستقلی از فرد قائل است یا نه.
در کتابهای لغت برای مفهوم هویت ( ytitnedi ) معناهای زیادی ذکر می کنند که از جمله آنها می توان به موارد زیر اشاره کرد: هستی، وجود، آنچه سبب شناسایی شخص باشد [معین ج 5228 :4[؛ حقیقت شیء یا شخص که مشتمل بر صفات جوهری او باشد، ذات، شخصیت وأ. [عمید: 1265[؛ در لغت نامة دهخدا، هویت به معنای تشخص دانسته شده است و مؤلف تصریح می کند که همین معنی در میان حکیمان و متکلمان مشهور است [دهخدا ج 20866 :14[. لازم است ذکر شود که معانی اصطلاحی خاصی که صاحبنظران تعلیم و تربیت، روان شناسی، جامعه شناسی و... برای این واژه آورده اند تا حدود زیادی با معانی لغوی آن همخوانی دارد. از بررسی و تحلیل مجموعه دیدگاههای موجود در این باره می توان چنین نتیجه گرفت: هویت آن بخشی از عناصر اصلی شخصیت انسان است که به دنبال عینیت پیدا کردن آن، فرد قادر می شود که موضع خود را در برخورد با
جهان، دیگران و خویشتن به صورت شایسته مشخص نماید. در گفتار امام می توان سطوح مختلفی از هویت را مشاهده کرد و صرفنظر از هویت فردی (که در بیانات ایشان تحت عنوان خود و یا انسان آورده شده است) اشاراتی به هویتهای گروهی، قومی، ملی و فراملی در آثار وی دیده می شود. ایشان در بیانات خویش صریحاً اقوام مختلف ایران نظیر کرد، لر، ترک، بلوچ و امثال اینها را نام می برد ]1379 ج 290 :11[ و همچنین از ملت ایران، ملتهای مسلمان، ملت پاکستان، ملت امریکا و... صحبت می کند. تمام اینها بیان کنندة پذیرش سطوح مختلف هویت از طرف امام خمینی است. به نظر می رسد که حضرت امام سطوح مختلف هویت را به عنوان یک واقعیت سیاسی و اجتماعی مثل انسان، قوم، قبیله، منطقه، ملت، فراملت (مثل امت) و... می پذیرد ولی از میان این سطوح دو سطح را بیشتر مورد توجه قرار می دهد: یکی در سطح فردی یعنی انسان و دیگری در سطح جمعی یعنی سطح فراملی یا همان «امت».
سطح فردی هویت در دیدگاه امام خمینی از جایگاه ویژه ای برخوردار است. در این سطح انسان و ابعاد مختلف او از دیدگاه وی مورد توجه قرار می گیرد. در این زمینه باید به سؤالاتی نظیر
اینکه انسان چیست؟ دارای چه ماهیتی است؟ نحوة شکل گیری و تکوین هویت آن به چه صورت است؟ عناصر سازندة هویت آن کدام است؟ و سؤالات متعدد و مختلف دیگری از این قبیل پاسخ داده شود. بدیهی است که هر مکتب و متفکری بسته به نحوة نگرش و یا طرز تلقی ای که از انسان دارد به این سؤالات پاسخهای متفاوتی خواهد داد و پاسخ امام خمینی به این سؤالات، نحوة تلقی وی را از هویت فردی آشکارتر می سازد. چنانچه گفته شد در بحث هویت فردی به طور طبیعی «انسان» مورد توجه قرار می گیرد. بنابراین مبحث هویت فردی را در آثار امام خمینی تحت عنوان «انسان» باید پی جویی کرد. در ادامة این بحث تلاش خواهیم نمود تا به مهمترین سؤالاتی که در این زمینه وجود دارد پاسخی در خور ارائه نماییم. مهمترین این سؤالات عبارتند از اینکه نگرش امام نسبت به هستی و جهان چگونه است؟ در این هستی انسان دارای چه اهمیت و جایگاهی است؟ ماهیتش چیست؟ نحوة شکل گیری و تکوین هویت انسان به چه صورت است؟ شرایط تحقق هویت واقعی و اصیل در انسان به چه شکلی است؟ دلایل عدم تحقق هویت واقعی در انسان کدام است و سؤالات دیگری از این قبیل که به آنها پاسخ خواهیم داد.
در مطالعه و شناخت اندیشة یک متفکر در مسائل مختلف و قضاوت دربارة چهارچوب فکری وی آگاهی از هستی شناسی و جهان بینی آن متفکر لازم و ضروری است، چرا که هر نوع پاسخی به سؤالات مختلف متأثر از نحوة نگرش او به هستی و جهان است یعنی اینکه نوعی ارتباط تنگاتنگ میان اندیشة یک متفکر با مبانی هستی شناسی و انسان شناسی وی وجود دارد. نظر امام خمینی نیز در تمام مسائل و موضوعات از جمله انسان و مقولة هویت مبتنی بر جهان بینی و نوع نگرش وی به هستی و جایگاه انسان در آن است. بنابراین لازم و ضروری است که قبل از پرداختن به بحث انسان شناسی و هویت فردی به صورت اجمالی به توضیح هستی شناسی و جهان بینی امام خمینی بپردازیم. به طور خلاصه می توان گفت که هستی شناسی و جهان بینی امام ریشه در مکتب حیات بخش اسلام داشته و برگرفته از آن است. بر این اساس حضرت امام معتقد است که تمام جهان هستی و عالم وجود، مخلوق خداوند بوده و از یک وجود یگانه ای که همان ذات باری تعالی است، سرچشمه می گیرد. از نظر ایشان تمام عالم وجود مظهر تجلی نور حق تعالی است و در این میان دنیا جزء بسیار ناچیزی از این جهان
هستی و عالم وجود می باشد. در همین رابطه ایشان می فرمایند: «دنیا یک جزء بسیار کمی است از عالم أ عالم یک مُرکبی است از ماورای این طبیعت و این طبیعت أ در آخر مرتبة وجود واقع شده است.» ]1379 ج 106 :6[ و در جایی دیگر می فرمایند: «تمام عالم اجسام در مقابل عالم ماوراءالطبیعه هیچ قدر محسوسی ندارد و در آنجا عوالمی است که در فکر بشر نگنجد» [امام خمینی 94 :1368[ ایشان به نقل از استاد خود می گفتند دنیا را به دلیل اینکه در آخرین مرحلة وجود قرار گرفته است، اسفل السافلین خوانده اند. چنین دیدگاهی برگرفته از آیات قرآن کریم و احادیث ائمة معصومین می باشد؛ از جمله اینکه از امام صادق(ع) نقل شده است که «آسمانها و زمین در برابر کرسی همچون حلقه انگشتری در وسط یک بیابان است و کرسی هم در برابر عرش چون حلقه ای است در میانة یک بیابان» [مکارم شیرازی 1362 ج 202 :2[. امام خمینی همانند سایر بزرگان فلسفه و عرفان اسلامی و متأثر از اصل وحدت وجود معتقد بود که تمام اجزای جهان هستی از پایین ترین سطح تا بالاترین آن در عین تکثر و تعدد از وجود یگانه ای که همان ذات باری تعالی است سرچشمه می گیرد؛ یعنی اینکه در رأس همه عالم هستی یک واجب الوجود که
همان خداوند تعالی است قرار دارد و همة آنچه در مراتب بعدی قرار گرفته است مخلوق او بوده و موجودات ممکنی هستند که نه تنها وجود خود را مدیون اویند بلکه در تمام زمینه ها در فقر مطلق نسبت به ذات خداوند به سر می برند. این نگرش که مبتنی بر اصل فلسفی «وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت» است و به نگرش وحدت وجودی معروف می باشد بدین معنی است که کل جهان هستی از یک تجانس و یگانگی خاصی برخوردار است، زیرا تجلی یک هستی مطلق و واحد است که همة آنها را خداوند در یک طرفةالعینی به وجود آورده است و سرانجام هدف از خلقت تمام عالم هستی «انسان» و تحقق سعادت و کمال او از طریق اطاعت از دستورات الهی و عبادت خداوند و طی نمودن آزمایشهای متعدد الهی در این جهان است [امین 1376[. بر همین اساس در چنین تفکری هدف از خلقت جهان، انسان بوده که باید به عنوان موجودی که جامع جمیع مراتب وجود است، رشد یابد و استعدادهای بالقوة خود را به فعلیت برساند تا از این طریق به کمال مطلوب خود دست یابد. از این منظر دنیا مانند مزرعه ای است برای آخرت که انسان باید توشة خود را برای آن جهان
از طریق کشت در مزرعة دنیا به دست آورد. پس از این وارد بحث اصلی، یعنی انسان و شناخت ابعاد مختلف او، از دیدگاه امام خمینی برمی شویم و به توضیح ماهیت انسان و صفات و ویژگیهای او در اندیشة فلسفی و عرفانی امام می پردازیم.
انسان شناسی امام خمینی به تبع هستی شناسی و جهان بینی وی متأثر از دیدگاه توحیدی ایشان است. انسان در مکتب اسلام دارای اهمیت و جایگاه بسیار والایی است او اشرف مخلوقات عالم بوده به طوری که خداوند بعد از خلقت او آیه «فتبارک الله احسن الخالقین» را بیان نمود. او خلیفة خدا بر روی زمین است و بار امانت الهی که آسمانها، زمین و کوهها توانایی حمل آن را نداشتند بر دوش گرفت. او هدف خلقت تمام عالم است و کل جهان هستی به تبع او و برای او خلق شده است. در همین زمینه قرآن در آیة 29 سورة بقره به صراحت بیان می کند که: «هو الذی خلق لکم ما فی الارض جمیعاً ثم استوی الی السماء فسویهن سبع سموات و هو بکل شی علیم» هدف نهایی خلقت انسان و زمین و آسمان رسیدن به سعادت و وصول به کمال مطلوب خویش از طریق اطاعت و پیروی از دستورات
الهی است. در تفکر اسلامی مبنای جهان، تحولات و تبادلات اجتماعی انسان است و در این زمینه نقش اراده و اختیار انسان از همه چیز برجسته تر است. تأکید اسلام بر سرشت انسان، فطرت و انسانیت فرد در همین راستا ارزیابی می شود. در این چهارچوب درون انسان جهانی است که با جهان خارج پیوند تنگاتنگی دارد و راه شناخت جهان از درون انسان می گذرد و تعبیر زیبای حضرت علی(ع) که می فرمایند: «اتزعم انک جرم صغیر و فیک انطوی العالم الاکبر» مبین آن است که انسان دارای اهمیت بسیار بالایی بوده و با وجود اینکه جرم صغیری بیش نیست ولی جامعه به اقتضای این عالم صغیر بنا می شود. این نحوة پیوند میان درون و برون انسان نوعی اصالة الانسان (انسان با طبیعت خدادادی و فطرت الهی) را مطرح می کند که بر اساس آن شناخت انسان به عنوان یک عالم صغیر شناخت خدا و جهان را دربردارد و حدیث شریف «من عرف نفسه فقد عرف ربه» ناظر بر همین معنی و مفهوم می باشد. بر این اساس انسان شناسی امام خمینی نیز به عنوان یک متفکر اسلامی، برآمده از جهان بینی توحیدی و الهی است. لذا اهمیت انسان در نظر ایشان همان جایگاه و اهمیتی است که در اسلام بیان گردیده است و بر این اساس
ایشان انسان را مخلوق خداوند وخلیفة او بر روی زمین می داند که کل جهان و عالم هستی طفیلی وجود اویند که در این میان هدف از خلقت انسان تبدیل انسان طبیعی به انسان الهی و در نهایت رسانیدن او به سعادت و کمال مطلق از طریق وصول به رحمت لایزال است. ایشان در این زمینه می فرمایند: بدان که انسان تنها موجودی است که جامع همه مراتب عینی و مثالی و حسی است و تمام عوالم غیب و شهادت و هر چه در آنهاست در وجود انسان پیچیده و نهان است. چنانکه خدای تعالی می فرماید: «خداوند همه نامها را به آدم آموخت»... پس انسان خلیفة خداست بر خلق او و بر صورت الهی آفریده شده است. متصرف در بلاد خداست و خلعتهای اسماء و صفات خداوندی را دربر کرده و در گنجینه های ملک و ملکوت او نفوذ دارد. روحش از حضرت الهیه بر او دمیده شده ظاهرش نسخه ای است از ملک و ملکوت و باطنش گنجینه های خدای لایموت و چون جامع همه صورتهای کونیه الهیه بود از این رو در تحت تربیت اسم اعظمی که به همة اسماء و صفات محیط بود و بر همه رسمها و تعینها حکومت داشت قرار گرفت... [امام خمینی شرح دعای سحر: 15[. از دیدگاه امام
خمینی انسان دارای ویژگیهای مختلف و متعددی است که جزء ذات او می باشد و از طرف خداوند و به صورت فطری در درون او نهاده شده است. این ویژگیها عبارتند از:
امام خمینی در شرح دعای سحر در مورد جامعیت و لایتناهی بودن انسان می فرمایند: «بدان که انسان أ جامع همة مراتب عینی و مثالی و حسی است و تمام عوالم غیب و شهادت و هر چه در آنهاست در وجود انسان پیچیده و نهان است. چنانکه خدای تعالی می فرماید: خداوند همة نامها را به آدم آموخت» و مولای ما و همة موحدان، علی(ع) ، فرمود: تو پنداری همین جرم صغیری جهانی در نهاد تو نهان است بنابراین آدمی با مُلکیان مُلکی است و با ملکوتیان ملکوتی و با جبروتیان جبروتی. از آن حضرت و حضرت امام صادق(ع) روایت شده که فرمودند: «بدان که صورت انسانی بزرگترین حجتهای الهی است بر خلقش و او همان کتابی است که خدای تعالی آن را با دست خود نوشته است و او همان هیکلی است که آن را با حکمت خود بنایش نموده و اوست مجموعه صورت جهانیان و اوست مختصری از لوح محفوظ و او بر هر غایبی شاهد است و اوست راه راست به هر گونه خیر و نیکی
و همان راهی است که در میان بهشت و دوزخ کشیده شده است».
از نظر امام انسان موجودی دو بعدی شناخته می شود که یک بعد او با طبیعت و عالم ماده و بعد دیگر آن به عالم ماورای الطبیعه پیوند خورده است. مسیر رشد و تکامل او رسیدن از بعد طبیعی به بعد ماورای الطبیعی است. در این زمینه ایشان می فرمایند: انسان این هیکل موجود، این جثة موجود، و این حواس موجودی که ما احساسش می کنیم أ نیست. به این معنا حیوانات و انسان مثل هم هستند. همه مادی هستند. همه این نحو ادراکاتی [دارند] منتها یک قدری کم و زیاد. یک بعد انسان عبارت از این موجود فعلی که دارای این حواس و دارای خواص هست، بعدهای دیگرش اصلاً به آن توجه نشده است و یا کم شده است. ]1379 ج 216 :11[. همچنین در صحیفة امام می فرمایند: اینطور نیست که انسان فقط خودش باشد و همین طبیعت و مرتبه ای نداشته باشد. انسان مراتب دارد. آن کسی که رفته سراغ آن مرتبه بالای انسان و از این مراتب [ مادی] غافل شده، اشتباه کرده. آن کسی که چسبیده است به این عالم ماده، و مرتبة طبیعت را دیده و غافل از ماورای طبیعت است، این هم اشتباه کرده
است ]1379 ج 9 :4[. بر همین اساس امام نه تنها رویکرد مادی گرایانه به انسان را رد می کند، بلکه هر گونه رویکردی را که به یک بعد انسان اعم از مادی یا معنوی توجه نماید، نمی پذیرد. ایشان در این خصوص تأکید می کنند که: هر مکتبی را به استثنای مکتب اسلام که ملاحظه کنید، یک مکتب مادی [است] که انسان را حیوان تصور کرده است، یک موجود که [کارش] همان خوردن و خوابیدن است، منتها بهتر خوردن و بهتر خوابیدن. حیوانات هم مشترکند با ما در خوردن و خوابیدن، لکن این مکتبهاأ اینطور ادراک کرده اند از انسان که این هم مثل سایر حیوانات هست که تمام چیزها و رشدهایی که دارد در همان ادراکات مادی دور می زند، در امور مادی دور می زند. اسم آن را گفته اند «امور عینی». خیال می کنند که امر عینی عبارت از همین عالم طبیعت است، و حال آنکه عوالم دیگری هست که اینها ادراکش نکرده اند... اینطور نیست که انسان فقط خودش باشد و همین طبیعت و مرتبه ای نداشته باشد انسان مراتب دارد ]1379 ج 9 :4[. امام بر اساس وجود این بعد معتقد است: انسان یک موجودی است در ابتدا مثل سایر حیوانات است. اگر رشد بکند، یک موجود روحانی می شود که بالاتر از ملائکة الله می شود.
و اگر طرف فساد برود، یک موجودی است که از همه حیوانات پست تر است ]1379 ج 446 :10[. بنابراین برای انسانها مراتب وجودی متعدد و متفاوتی می توان در نظر گرفت که بالاترین حدّ آن اتصال به ذات حق و پست ترین حدّ آن سقوط به اسفل السافلین است.
بر خلاف عقیدة برخی از افراد نظیر جان لاک و کسانی دیگر که قائل به فطرت انسانی نیستند و ذهن انسان را لوح سفید و نانوشته می دانند، امام خمینی انسان را صاحب فطرتی می داند دارای تواناییها و استعدادهای خاص جهت رسیدن به کمال. ایشان می فرمایند: نفس در بدو فطرت خالی از هر نحو کمال و جمال و نور و بهجت است چنانچه خالی از مقابلات آنها نیز هست. گویی صفحه ای است خالی از مطلق نقوش: نه دارای کمالات روحانی، و نه متصف به اضداد آن است. ولی نور استعداد و لیاقت برای حصول هر مقامی در او ودیعه گذاشته شده است، و فطرت او بر استقامت و خمیرة او مخمر به انوار ذاتیه است ]272 :1368[. و در ادامه آورده اند: فطرت خداجویی است که در همه هست؛ کافر هم که دارد می رود دنبال اینکه یک چیزی پیدا بکند، خودش ملتفت نیست، این دنبال کمال مطلق است ]1379 ج 509 :12[. بنابراین از دیدگاه
امام خمینی انسان موجودی کمال طلب است. باطن ناآرام او همواره طلب عاشقانه دارد. عالم و عامی، فقیر و غنی، ضعیف و قوی همه و همه در این وادی سلوک می کنند یعنی آنچه را که در وجود انسان نمی توان مورد تردید قرار داد و عمومیت و فطری بودن آن را انکار نمود، همانا عشق ورزیدن و کمال جستن انسانهاست. بنابراین کمال طلبی و تلاش دائم برای رسیدن به کمال امری است فطری و در نهاد هر انسانی حتی آنانی که نمی دانند و منحرفند نهفته است و به قول حافظ شیرازی: همه کس طالب یارند چه هوشیار و چه مست همه جا خانة عشق است چه مسجد چه کنشت این ویژگی کمال طلبی در نهاد انسان، در میان روان شناسان «روان شناسی کمال» نامیده می شود [فصلنامه حضور ش 137 :8[ و روان شناسان و روانکاوانی نظیر فروید، فرانل، یونگ و اریک فروم در این زمینه تحقیقاتی را انجام داده اند.
امام خمینی معتقد بود که انسان بر اساس فطرت، موجودی آزادیخواه است «... از منظر تفسیری و عرفانی امام خمینی فطرت الهی و یکتاگرای بشری از دو جناح عاشقانه برخوردار است یکی طلب آسایش و راحتی و دیگری آزادی و امکان نیل به خواسته ها و ظهور قدرت خلیفة اللّهی» ایشان می فرمایند: «... جناح عشق به راحت، و عشق به
حریت، دو جناحی است که به حسب فطرت الله غیر متبدله در انسان ودیعه گذاشته شده که با آنها انسان طیران کند به عالم ملکوت اعلی و قرب الهی» ]187 :1368[. این روح آزادیخواهی انسان از نظر امام هم شامل زندگی فردی و هم شامل زندگی اجتماعی او می گردد. از نظر ایشان نهایت آزادیخواهی انسان جوار حق و خشنودی و سلام و فلاح و خردورزی انسان از گرایش او به حقیقت است و مقصود از آزادی همان آزادگی اوست که عرصة اندیشه و عمل و تکامل روح را فراخ می سازد و او را خداگونه ای در روی زمین و زمان خویش درمی آورد... . در حقیقت این جهان بینی و انسان شناسی نقش اساسی را در موضع گیری امام خمینی نسبت به آزادی دارد.
پس از بررسی هستی شناسی و جهان بینی امام خمینی و جایگاه انسان در آن و شناخت ویژگیهای انسان از دیدگاه امام و اسلام این سؤال مطرح می شود که هویت انسان به چه صورتی شکل می گیرد؟ چنانچه بیان گردید انسان از دیدگاه امام موجودی است الهی که از طرف خداوند و در جهت رسیدن به اهدافی پای در جهان هستی گذاشته است. این انسان دارای فطرتی است که استعدادهای الهی به صورت بالقوه در درون او از
طرف خداوند به ودیعه گذاشته شده است. این استعدادهای درونی در اثر عوامل مختلف رشد نموده و به فعلیت می رسد. بنابراین از دیدگاه امام خمینی در ابتدا و به صورت ذاتی هیچ تفاوتی میان انسانها وجود ندارد بلکه این تفاوتها عرضی بوده و به مرور زمان بر انسان عارض می گردد. بنابراین می توان گفت که از نظر امام نحوة شکل گیری هویت انسان همان نحوة رشد و نمو و ظهور و بروز استعدادهای درونی اوست بر این اساس با توجه به وجود دو نوع استعداد در درون انسان یعنی استعداد الهی و استعداد شیطانی دو نوع هویت خواهیم داشت. یکی هویتی الهی که اصیل و فطری است و دیگری هویتی شیطانی که انحرافی و غیر واقعی است. هویت الهی و اصیل معطوف به سعادت انسان و رسیدن به کمال اوست و هویت شیطانی معطوف به شقاوت و بدبختی او است و این دو نوع هویت در درون انسان دائماً در حال منازعه و کشاکشند و هر یک سعی دارند بر نفس انسان مسلط گردند. این منازعه که در مباحث اسلامی تحت عناوین مختلف از جمله منازعة عقل و نفس از آن یاد می شود در بیانات امام خمینی نیز به صراحت و مکرر تحت عنوان کشاکش جنود عقل و نفس آمده است. بر
این اساس امام خمینی نیز به دو نوع هویت در درون انسان معتقد است: یکی هویتی الهی و اصیل و دیگری هویتی شیطانی و انحرافی. از نظر امام انسان باید در پی به فعلیت رساندن هویت الهی خود از طریق ظهور استعدادهای موجود در درون خویش باشد و در این راستا باید از گرایشهای شیطانی درون خود پرهیز نماید. تمام تلاشهای ایشان نیز در این است که انسان را متوجه این هویت اصیل و الهی بنماید. از نظر امام شرط رسیدن به این هویت الهی تربیت انسان بر اساس ارزشها و تعالیم اسلامی است. از همین جاست که بحث تعلیم و تربیت در اندیشة امام خمینی جایگاه بسیار بالایی پیدا می کند و به اخلاق بسیار اهمیت می دهد که اشاره ایشان به جملة معروف «ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل» تأیید بر اهمیت اخلاق و تربیت و تهذیب اخلاقی انسان است و بسیاری از آثار حکمی ایشان نظیر، کتاب شرح چهل حدیث، سرالصلوة، آداب الصلوة، شرح دعای سحر و شرح حدیث جنود عقل و جهل و أ در همین رابطه می باشد. اهمیت تعلیم و تربیت از نظر ایشان تا حدی است که مورد هدف تمام انبیای الهی و اسلام است. ایشان دو هدف اصلی را جهت تربیت انسان عنوان
می کند: اولین هدف سعادت و رستگاری دنیوی و اخروی انسان از طریق ظهور استعدادهای الهی و رشد و نمو تمام ابعاد اوست. این هدف در واقع هدف آرمانی و نهایی تربیت است که از نظر امام هدف تمام انبیا رسیدن به آن هدف می باشد و در این زمینه ایشان می فرمایند: «تمام نکتة آمدن انبیا این است که تربیت کنند این بشر را که قابل از برای این است که تربیت بشودأ برای اینکه همان طوری که اینجا زندگی سعادتمندأ دارند آنجا هم زندگی سعادتمند داشته باشند.» ]1379 ج 189 :4[ و در جایی دیگر می فرمایند: «تمام کوشش انبیا برای این بوده است که انسان را بسازند؛ تعدیل کنند؛ انسان طبیعی را مبدل کنند به یک انسان الهی.» ]1379 ج 11 :9[ و همچنین هدف این است: «أ اسلام می خواهد انسان را یک انسانی بسازد جامع؛ یعنی رشد به آنطور که هست بدهد.» ]1379 ج 9 :4[ و در نهایت «تمام جهاتی که در این عالم هست برگردانند به همان جهت توحیدی الهی.» ]1379 ج 174 :13[. دومین هدف پیامبران اصلاح جامعه و مملکت از طریق اصلاح انسان است که به نظر می رسد این هدف وسیله ای برای رسیدن به هدف اول یعنی سعادت و کمال انسان است. بدین ترتیب که جامعه نقش
بسیار مؤثری در تربیت افراد دارد و اگر جامعه اصلاح گردد افراد نیز اصلاح خواهند شد ولی از آنجایی که جامعه از خود این افراد تشکیل یافته است، بنابراین شرط اصلاح جامعه اصلاح افراد است. به اعتقاد حضرت امام ارتباط تنگاتنگی میان فرد و جامعه وجود دارد و در زمینه اثرات فرد بر جامعه به نظر ایشان یک نفر آدم می تواند یک جامعه را فاسد کند و یا هدایت نماید. در این زمینه می فرمایند: «یک نفر فاسد یک وقت می بینید که یک انجمنی را فاسد می کند و یک کشوری را رو به فساد می کشاند. ما باید توجه به این مسائل داشته باشیم.» ]1379 ج 172 :16[ همچنین «اگر منحرفین و معوجین در یک کشوری سرنوشت آن کشور را به دست بگیرند، آن کشور رو به انحطاط می رودأ و اگر افاضل و دانشمندانی که با فضیلت هستند با فضیلت انسانی هستند اینها سررشته دار یک کشور بشوند، فضیلت در آن کشور زیاد می شود....»]1379 ج 39 :14[ در جای دیگر خطاب به دانشگاهیان می گوید: «اگر انسان متعهد درست کردید... مملکتتان را نجات می دهد» ]1379 ج 67 :8[. بنابراین حضرت امام جهت ایجاد یک جامعة صالح تربیت انسان را وجهة همت خویش قرار می دهد. پس در بحث هویت فردی انسان از منظر امام خمینی
ایشان بر اساس هستی شناسی و جهان بینی خود مهمترین عنصر سازنده در هویت یک انسان را حرکت بر اساس ارزشهای فطری و اسلامی می داند. لذا بر تربیت و نقش اساسی آن در فرآیند شکل گیری تأکید می کند و لازمة شکل گیری یک هویت درست را پرورش انسان بر اساس ارزشهای اسلامی می داند. بر این اساس از نظر امام مهمترین عنصر سازندة
هویت انسان تربیت بر اساس ارزشهای فطری و درونی اوست که بر اساس این فطرت، انسان موجودی است که از خداست و به دنبال اوست و کمال انسان در رسیدن به خدا و خدایی شدن است واین امری است فطری که در درون هر انسانی وجود دارد. ایشان می فرمایند: «همه هم دنبال او هستند، هم فطرتها دنبال او هستند، منتها چون ما محجوبیم، نمی فهمیم که ما دنبال او هستیم.» ]1379 ج 253 :19[ و نیز می گوید: «این قدر دست و پا نزنید این طرف و آن طرف بروید. شما خدا را می خواهید، بروید دنبال همان که می خواهید. فطرت شما توجه به خدا دارد، خودتان متوجه نیستید. همه فطرتها توجه به خدا دارد» ]1379 ج 36 :13[. به همین دلیل ایشان مهمترین عنصر سازنده در هویت را عناصری می داند که بتواند انسان را به این خواسته درونی و فطری برساند و در این میان تربیت صحیح و تزکیة نفس بر اساس ارزشهای اسلامی در رأس همة امور قرار می گیرند.
بحث در مورد هویت جمعی از جمله هویت ملی از دیدگاه امام خمینی نیازمند آن است که ابتدا به این سؤال پاسخ دهیم که آیا اصولاً امام خمینی برای جمع و جامعه
وجود اصیل و عینی مستقل از افراد جامعه قائل است تا بتوان برای آن هویتی قائل بود، یا اینکه جامعه را مجموعه ای از افراد می داند که هویت آن همان هویت مجموعة افراد است و نمی توان برای آن هویتی مستقل از افراد قائل شد، یا به تعبیر دیگر رابطة فرد و جامعه از دیدگاه ایشان چگونه است؟ آیا ترکیب فرد و جامعه ترکیبی اعتباری است یا ترکیبی حقیقی؟ اصولاً این موضوع یکی از مهمترین مسائل علوم اجتماعی است و دربارة نحوة رابطة فرد و جامعه و ماهیت جامعه دیدگاههای مختلفی از سوی صاحبنظران ارائه شده است که می توان آنها را در سه دیدگاه کلان شامل جامعه گرایان (که اصالت را از آن جامعه می دانند) و فردگرایان (که اصالت را از آن فرد می دانند) و قائلان به تعامل متقابل فرد و جامعه طبقه بندی کرد. جامعه گرایان بر روی خصیصة جمعی پدیده های اجتماعی تأکید دارند و جامعه را واقعیتی عینی تلقی می کنند که از افرادی که آن را تشکیل داده اند، متمایز است و آثار و خواص ویژه ای دارد که در افراد انسانی مشاهده نمی شود. به تعبیر دیگر، اینها در ارتباط فرد و جامعه بر روی عامل دوم تکیه می کنند و معتقدند که تنها جامعه است که واقعیتی اصیل دارد و فرد جز از واقعیتی تبعی
برخوردار نیست. همان گونه که شخص یک کل مرکب است و دارای زندگی واحدی است که مجموعه ای از اعضای منفصل یک بدن، حتی اگر هر یک از آن اعضا بی عیب و نقص و آن مجموعه کامل باشد، آن حیات را ندارد؛ به همین سان، اجتماع انسانی نیز، که مرکب از افراد است، حیاتی خاص خود دارد که مجموعه ای از آحاد انسانی پراکنده و ناهمبسته، فاقد آن حیات خواهد بود. به دیگر سخن، جامعه هم یک «شخص» یا «فوق شخص» است که، درست به همان شیوه که بدن از یاخته ها، اعضا و دستگاهها تشکیل شده است، مرکب از افراد و دارای زندگی واحدی است غیر از حاصل جمع زندگیهای افراد سازندة آن. می توان گفت که صاحبان این گرایشها که گاهی به نام «طرفداران هستی شناسی اجتماع» هم خوانده می شوند، همگی وارثان هگل، فیلسوف نامی آلمان )1770 1831(، هستند. در نظر هگل اساساً «جز کل، هیچ امری مآلاً و تماماً حقیقی نیست» [راسل 419 :1353[. در دو قرن اخیر تعداد کثیری از دانشمندان و فلاسفة اجتماعی مغرب زمین، علی الخصوص آلمان، دارای چنین گرایشهایی بوده اند. فی المثل، می توان از مکتب «روان شناسی ملتها» نام برد که در سال 1895 به دست دو متفکر آلمانی، لازاروس و شتایْنْ هال، تأسیس شد و در «ملت» واقعیتی جمعی و ماهیت روحانی،
یک «روح همگانی»، می دید که روح فردی، چیزی جز محصول آن نیست [دوورژه 18 :1366[. همچنین، می توان از اسْوالْدشْپنْگلِر ( relgnepS dlawsO ) نظریه پرداز سیاست، فیلسوف، و جامعه شناس آلمانی )1880 1936(، یاد کرد که معتقد بود: «هر فرهنگی خصلت خاص خود و جهان بینی خاص خود را دارد و دارای فلسفة اساسی مشخصی نسبت به زندگی، هنر، علم و مذهب است، آن چنان که تفاهم متقابل بین دو فرهنگ متفاوت، نامیسر است» [پولارد 178 :1354، 194[. بسیاری از بنیانگذاران و پیش کسوتان «جامعه شناسی» نیز به اینگونه نظریات گراییده اند. سن سیمون فیلسوف اجتماعی و عالِمِ سیاسی فرانسوی )1761 1825( که اگوسْت کنت از شاگردان و یاران او بود، از این دسته است. جامعه از نظر سن سیمون «کارگاه وسیعی» است که «وظیفه اش نه تنها تسلط بر افراد بلکه غلبه بر طبیعت است». «و از اتحاد آدمیان، وجود حقیقی تشکیل می شود، ولی این وجود حقیقی (یعنی وجود اجتماعی) کوششی است در عین حال جمعی و فردی» [گورویچ 17 :1356[. پرودون، متفکر اجتماعی فرانسوی )1809 1865(، نیز معتقد است که جامعه «موجود زنده ای است دارای هوش و فعالیت خاص و تابع قوانینی که تنها از راه مشاهده کشف شدنی هستند» [گورویچ 20 :1356[. اگوست کنت هم جامعه را در حکم «یک فرد عظیم که دارای موجودیتی خارج از
موجودیت افراد است»[گورویچ 28 :1356[ تصور می کند وی «خصلت ویژه و غیر قابل تبدیل واقعیت اجتماعی را نشان داده و آن را با مفهوم جامعه و به عنوان کل واقعی و عینی، ربط داده است» [گورویچ 27 :1356[ از همین رو، بر آن شده است تا «در برابر گرایش به انطباق قوانین طبیعی بر قلمرو پدیده های اجتماعی مقاومت کند و ویژگی خاص جامعه شناسی و تبدیل ناپذیری آن به علوم طبیعی را بخوبی دریابد» [گورویچ 27 :1356[. وجه اشتراک گرایشهای مختلف جامعه گرا در اتکا به «وحدت حقیقی جامعه» است هر چند آنها در بسیاری از مسائل با یکدیگر اختلاف دارند، به طوری که در بین آنها بر اساس میزان اصالتی که برای فرد در ارتباط با جامعه قائلند سه گروه را می توان از یکدیگر تشخیص داد. جامعه گرایان دربارة ارتباط فرد و جامعه معتقدند که تنها جامعه است که واقعیتی اصیل دارد و فرد جز از واقعیتی تبعی برخوردار نیست. جامعه گرایان برای اصالت جامعه به دلایل متعددی اشاره می کنند. آنها از یکسو اعتقادات و عواطف انسانها را ناشی از روح جمعیِ وجود حقیقی جامعه می دانند. از سوی دیگر تکالیف اجتماعی انسانها را (وظیفة همسری، فرزندی، شهروندی و...) ناشی از وجود واقعیتی عینی و خارجی می دانند. زیرا این خود فرد نیست که این تکالیف
را می سازد بلکه از راه تعلیم و تربیت به آنها دست می یابد و جامعه موجودی حقیقی و تشکیل شده از همین راه و رسم و اندیشه و احساس می باشد. همچنین آنها معتقد به جنبة قهری دانستن واقعة اجتماعی و فشاری که بر شعورهای فردی وارد می کند یا می تواند وارد کند، هستند. دلیل دیگر جامعه گرایان در اصالت جامعه بر محور تغییر اراده است. به نظر آنها ارادة ما موجب تغییر در جامعه نمی شود بلکه برعکس این جامعه است که سبب تغییر در ارادة ما می گردد و الزامات اجتماعی چنان شدید است که فرد نمی تواند خود را از چنگ آن برهاند و بالاخره اینکه آنها جامعه را دارای نوعی حیات که مستقل از حیات یکایک افراد جامعه باشد، می دانند و بنابراین جامعه قوانین و سنتی متمایز از قوانین و سنت حاکم بر اعضای خود دارد که باید شناخته شود [مصباح یزدی 73 :1379 ج 107[. دیدگاه کلان دوم گرایشهای فردگرایانه است که در آن بر خصیصة فردی بودن پدیده های اجتماعی تکیه می کنند و می گویند که فقط انسانهای منفرد وجود دارند که به مجموعه آنها جامعه گفته می شوند اما ترکیب افراد و تأثیر و تأثرات آنان ترکیبی حقیقی نیست تا بتوان «جامعه» را یک واحد حقیقی دانست [مصباح یزدی 55 :1379[. در مغرب
زمین جان استوارت میل ( lliM trautS nhoJ )، فیلسوف و اقتصاددانِ نامدار انگلیسی )1806 1873( را بزرگترین منادی فردگرایی می دانند. این فرد گرایِ طراز اول معتقد بود: «افراد انسانی، هنگامی که گرد هم می آیند، به مادة تازه ای مبدل نمی گردند.» [ای اچ کار: 46[ تا صورت جدیدی بر آن افاضه شود و چیز نوینی، به نام «جامعه»، که آثار مخصوص داشته باشد، از آن پدید آید. مشهورترین جامعه شناسی که به ترکیب و وحدتِ حقیقی جامعه اعتقاد نداشت ماکس وبر ( rebew xaM )، جامعه شناس، حقوقدان، و مورخ بزرگ آلمانی )1864 1920( است که فرضیة «وجدان جمعی» را پنداری محض می دانست. به عقیدة وی، «از دیدگاه جامعه شناختی، جمع (جامعه) یک واقعیت قائم به ذات نیست.»[فروند 121 :1362[ و فقط فرد است که یک واحد قائم به ذات است. انتخاب یک هدف، سنجش و ارزیابی وسایل برحسب هدف، پیش بینی موانع و مشکلات، تصمیم و عزم اجرای هدف، و سرانجام پرداختن به کار، همه و همه، از افراد نشأت می پذیرد. بنابراین پدیده های اجتماعی، از لحاظ جامعه شناختی، تبیین پذیر و معقول نخواهد بود مگر اینکه بر اساس رفتارهای معنادار افراد انسانی بازنگری شود. «دولت» چیزی نیست جز اشخاصی که در آن، مشارکت دارند به انضمام رفتارهای معناداری که از آنان سر می زند. به همین گونه، «ملت» چیزی نیست جز
گروهی از افراد انسانی و مبادله هایی که در میانشان صورت می گیرد، ستیزه هایی که با یکدیگر دارند، فرماندهیها و فرمانبرداریها، اعمال قدرتها و حمایتگریها، و خلاصه رفتارهایی که از یکایک آن افراد به منصة ظهور می رسد. مفاهیم دیگر از قبیل؛ خانواده، گروه، طبقه، توده و جامعه همین معنا را در بردارند. در کنار این دو مکتب جامعه گرایانه و فردگرایانه، تلاشهایی نیز برای آشتی آنها انجام شده است که می توان آن را دیدگاه سومی دانست. از جمله دورکیم، با ابداع نظریة مشهور «وجدان جمعی» کوششی آگاهانه را به منظور آشتی دادن دو گرایش جامعه گرایی و فردگرایی، آغاز کرد. به گفتة وی در ما، دو وجدان وجود دارد، یکی از آنها حاوی حالات مربوط به هر یک از ما و وجه مشخص ماست و دیگری حالاتش در تمام جامعه مشترک است. وجدان اول، فقط گزارشگر شخصیت فردی ما و تقوم بخش آن است و وجدان دوم، مبین و نمایندة تیپ جمعی است و در نتیجه بدون آن جامعه وجود ندارد. وقتی یکی از عناصر وجدان جمعی حد و مرز سلوک ما را تعیین می کند، ما دیگر بر حسب نفع شخصی عمل نمی کنیم، بلکه در تعقیب غایات و اهداف جمعی هستیم [دورکیم 125 :1359[. باید دانست که «گر چه این دو وجدان از یکدیگر متمایزند
ولی هر یک به دیگری پیوسته است. زیرا مجموعاً سازنده یک وجدانند و همبستة یکدیگر و برای هر دو منحصراً یک پیکرة سازواری وجود دارد.» [دورکیم 125 :1359[ به تعبیر دیگر، «این دو وجدان به صورت دو منطقة جغرافیایی متمایز نیستند، بلکه از کلیة جوانب در یکدیگر متنافذند.» [دورکیم 152 :1359[ با این همه، «وجدان جمعی» دارای حیات خاص خویش است، از «وجدانهای فردی» متمایز و مستقل است، و به تبع قوانین خود تحول می یابد. «جامعه شناسی» قوانین حیات و تحول «وجدان جمعی» را مطالعه می کند، و «روان شناسی» در پی کشف قوانین حاکم بر «وجدان فردی» است. تمایز و استقلال «وجدان جمعی» از «وجدانهای فردی»، به عقیدة دورکیم، به این معناست که جامعه واقعیتی است که از لحاظ ماهیت خود با واقعیتهای فردی تفاوت دارد. این دیدگاههای مختلف در خصوص رابطة فرد و جامعه که بحث بنیادینی به منظور بحث در خصوص موضوعات جامعه و تاریخ می باشد در بین اندیشمندان اسلامی نیز مطرح شده است. بعضی از دانشمندان و نویسندگان اسلامی نیز برآنند که «جامعه»، خود از نوعی حیات، که مستقل از حیات یکایک افراد است، برخوردار می باشد؛ هر چند این حیات جمعی، وجود متمایزی از وجود حیات فردی ندارد و در افراد پراکنده شده و حلول کرده است. بنابراین «جامعه»
قوانین و سنتی متمایز از قوانین و سنت حاکم بر اعضای خود دارد که باید شناخته شود. اجزای جامعه، که همان افراد می باشند، استقلال هویت خود را، ولو به نحو نسبی، از دست می دهند. برخی دیگر از محققین اسلامی ضمن دفاع از اصالت فرد به نقد گروه اول می پردازند و معتقدند مجموعه هویتهای انسانی، موجودی اعتباری به نام هویت اجتماعی را شکل می دهد [مصباح یزدی 84 :1379 109[. بر اساس این دیدگاه افراد بر جامعه تأثیرگذارند؛ مثلاً پاره ای از افراد، در زمینه هایی از قبیل عرف و عادات، آداب و رسوم، و ارزشهای زیباشناختی یعنی ادبیات و هنرها دست به ابداعات و نوآوریهایی می زنند که بعدها مورد استقبال و خوشایند و تقلید سایرین واقع می شود و رواج و شیوع می یابد و در جامعه منشأ آثاری می گردد و یا برخی از افراد از راه ایجاد یا تکمیل اسباب و آلاتی که برای گذراندن زندگی مادی بشر ضروری یا لااقل مفید است و یا کشف و فهم امور واقع و اخبار و توصیف آنها، در جامعه تأثیر گذارند. همچنین پیامبران، علمای ادیان و مذاهب، عالمان، فیلسوفان اخلاق و حقوق بر جامعه تأثیرگذارند و ارزشهایی را که بی ارتباط با امور حقیقی و واقعیات نیست به مردم عرضه می دارند و از آنان دعوت می کنند که
زندگی مادی، معنوی، فردی و اجتماعی خود را با آن ارزشها سازگار و هماهنگ گردانند. شواهد تاریخی تجربی، قابل مشاهده و حس و شواهد فراوانی در کتاب و سنت هست که اصل تأثیر فرد بر جامعه را تأیید و تأکید می کند. این شواهد دلالت بر سلسلة انبیای الهی صلوات الله علیهم اجمعین می کند که هیچ جامعة بشری نیست که مستقیماً یا با واسطه و یا کم و بیش از آن تأثیر نپذیرفته باشد بخصوص با توجه به اینکه نخستین انسان یکی از همین پیامبران بوده و اینکه هیچ قوم و امتی بی پیامبر نبوده است [یونس: 47؛ النحل: 36؛ فاطر: 24؛ الرعد: 7[ و از سوی دیگر دال بر وجود مستکبران ستمگری است که منشأ آثاری منفی و نامطلوب می شده اند و فرعون معاصر حضرت موسی علی نبینا و آله و علیه السلام فرد شاخص آنان است. پس از دیدگاه آیات و روایات هم انسانهایی وجود داشته اند که خاستگاه و سلسله جنبان آثار مثبت و مطلوب بوده اند و هم انسانهایی که آثار منفی و نامطلوب به آنان منسوب و مستند است. به همین سبب قرآن کریم از دو دسته پیشوا و رهبر یاد می کند: ائمة هدی و ائمة ضلال؛ که هر یک از این دو دسته هم در دنیا در سرنوشت پیروان و
رهبران خود مؤثرند و هم در آخرت و این نشانة عمق و وسعت تأثیری است که در امور و شئون حیات فردی و جمعی تابعان خود دارند. «یوم نَدْعو کُلَّ اناسٍ باِمامهم»: روز [قیامت] هر گروهی را به پیشوایان آنان بخوانیم [الاسرا: 71[. «یَقدُمُ قَومَهُ یَوم القیامة فأوْرَدَهُمُ النارأَ وبِئسَ الرِّفدُ المرفودأ»[هود: 98 ، 99[. یعنی [فرعون] در روز رستاخیز پیشاپیش قوم خویش است و وارد آتششان می کند که جای ورود بدی است، و در این دنیا و در روز رستاخیز، لعنتی در پی ایشان است و برای روز قیامت چه بد ذخیره ای فرستاده اند. در این باره آیت الله مطهری که افکار و آرای ایشان مورد تأیید امام خمینی قرار گرفت ضمن اشاره به دیدگاههای مختلفی که در خصوص رابطة فرد و جامعه ارائه کرده، معتقد است که برخی ترکیب جامعه و فرد را ترکیبی اعتباری دانسته اند که در واقع آنان قائل به ترکیب واقعی بین فرد و جامعه نمی باشند و از نظر آنان جامعه وجود اصیل و عینی و حقیقی ندارد. گروه دیگر جامعه را مرکب حقیقی می دانند که مطهری این گروه را به سه دسته شامل: قائلین به ترکیب حقیقی صناعی و قائلین به ترکیب حقیقی طبیعی و قائلین به ترکیب حقیقی فوق طبیعی، تقسیم می کند. به گفتة وی
کسانی که معتقد به ترکیب صناعی جامعه می باشند در واقع جامعه را مانند یک ماشین و افراد را مانند اجزای ماشین می دانند که در این ترکیب، ترکیب حقیقی وجود دارد. اجزاء هویت خود را از دست نداده اند اما استقلال خود را از دست داده اند یعنی اجزاء به گونه ای خاص با یکدیگر مربوط می شوند و آثارشان نیز با یکدیگر پیوستگی پیدا می کند و در نتیجه آثاری بروز می کند که عین مجموع اثر اجزاء در حال استقلال نیست. مثلاً: یک اتومبیل اشیاء و یا اشخاصی را با سرعت معین از محلی به محل دیگر منتقل می کند. در حالی که این اثر نه به جزئی خاص تعلق دارد و نه مجموعه آثار اجزاء در حال استقلال و عدم ارتباط است. در ترکیب ماشین همکاری و ارتباط و پیوستگی جبری میان اجزاء هست، ولی محو هویت اجزاء در هویت کل در کار نیست، بلکه کل وجودی مستقل از اجزاء ندارد، کل عبارت است از مجموع اجزاء بعلاوة ارتباط مخصوص میان آنها. به نظر این گروه جامعه نیز چنین است. جامعه از نهادها و تأسیسات اصلی و فرعی تشکیل شده است. این نهادها و افرادی که این نهادها به آنها وابسته است همه به یکدیگر پیوسته اند. تغییر در هر نهادی اعم از نهاد فرهنگی، مذهبی،
اقتصادی، سیاسی، قضایی و تربیتی موجب تغییراتی در نهادهای دیگر است و زندگی اجتماعی به عنوان یک اثر قائم به کل ماشین اجتماع پدید می آید، بدون آنکه افراد در کل جامعه و یا نهادها در شکل کلی جامعه هویت خود را از دست بدهند. اما در مرکب طبیعی، اجزاء هم هویت خود را از دست می دهند و در کل حل می گردند و هم به تبع و به جبر استقلال اثر خود را از دست می دهند. به گفتة مطهری مرکب طبیعی خود دو گونه است گاه به معنای ترکیب تن ها و اندامهاست و گاه به معنای ترکیب در روحها، اندیشه ها، عاطفه ها، خواستها و اراده هاست که به نظر ایشان اسلام بر ترکیب نوع دوم تأکید دارد و در واقع اسلام جامعه را مرکب حقیقی طبیعی از روحها و اندیشه ها می داند و به گفتة وی همچنان که عناصر مادی در اثر و تأثیر و تأثر با یکدیگر زمینة پیدایش یک پدیدة جدید را فراهم می نمایند و به اصطلاح فلاسفه، اجزای ماده پس از فعل و انفعال و کسر و انکسار در یکدیگر و از یکدیگر، استعداد صورت جدیدی می یابند و به این ترتیب مرکب جدید حادث می شود و اجزاء با هویت تازه به هستی خود ادامه می دهند، افراد انسان که هر کدام با سرمایه ای
فطری و اکتسابی از طبیعت وارد زندگی اجتماعی می شوند، روحاً در یکدیگر ادغام می شوند و هویت روحی جدیدی که از آن به «روح جمعی» تعبیر می شود، می یابند. این ترکیب، خود یک نوع ترکیب طبیعی مخصوص به خود است که برای آن شبیه و نظیری نمی توان یافت. این ترکیب، از آن جهت که اجزاء در یکدیگر تأثیر و تأثر عینی دارند و موجب تغییر یکدیگر می گردند و اجزاء هویت جدیدی می یابند، ترکیب طبیعی و عینی است؛ اما از آن جهت که «کل» و مرکب به عنوان یک «واحد واقعی» وجود ندارد، با سایر مرکبات طبیعی فرق دارد. یعنی در سایر مرکبات طبیعی، ترکیب، ترکیب حقیقی است. زیرا اجزاء در یکدیگر تأثیر و تأثر واقعی دارند و هویت افراد هویتی دیگر می گردد و مرکب هم یک «واحد» واقعی است یعنی صرفاً هویتی یگانه وجود دارد. کثرت اجزاء تبدیل به وحدت کل شده است. اما در ترکیب جامعه فرد، ترکیب، ترکیب واقعی است؛ زیرا تأثیر، تأثر، فعل و انفعال واقعی رخ می دهد و اجزای مرکب که همان افراد اجتماعند، هویت و صورت جدید می یابند؛ اما به هیچ وجه کثرت تبدیل به وحدت نمی شود و «انسان الکل» به عنوان یک واحد واقعی که کثرتها در او حل شده باشد وجود ندارد، انسان الکل همان مجموع
افراد است و وجود اعتباری و انتزاعی دارد [مطهری بی تا: 318 320[. وی می افزاید این نظریه هم فرد را اصیل می داند و هم جامعه را. از این نظر که وجود اجزاء، جامعه (افراد)را در وجود جامعه، حل شده نمی داند و برای جامعه وجودی یگانه مانند مرکبات شیمیایی قائل نیست، اصالة الفردی است. اما از آن جهت که نوع ترکیب افراد را از نظر مسائل روحی، فکری و عاطفی از نوع ترکیب شیمیایی می داند، و معتقد است که افراد در جامعه هویت جدید می یابند که همان هویت جامعه است هر چند جامعه هویت یگانه ندارد پس اصالة الاجتماعی می باشد. بنابراین نظریه، در اثر تأثیر و تأثر اجزاء، واقعیت جدید و زنده و روح جدید، شعور، وجدان، اراده و خواست جدیدی پدید آمده که علاوه بر شعور، وجدان، اراده و اندیشة فردی افراد است و بر آنها غلبه دارد. به گفتة مطهری آیات کریمة قرآن، نظریة سوم را تأیید می کند. همچنان که قبلاً گفتیم قرآن در شکل یک کتاب علمی یا فلسفی بشری، مسائل را به شکل دیگری طرح می کند. قرآن مسائل مربوط به جامعه و فرد را به گونه ای برداشت می کند که نظریة سوم تأیید می شود. قرآن برای «امت»ها (جامعه ها) سرنوشت مشترک، نامة عمل مشترک، فهم و شعور، عمل، طاعت و عصیان
قائل است[مطهری بی تا: 318 320[. بدیهی است که «امت» اگر وجود عینی نداشته باشد، سرنوشت، فهم، شعور، طاعت و عصیان معنی ندارد، اینها دلیل برآن است که قرآن به نوعی حیات قائل است که حیات جمعی و اجتماعی است. حیات جمعی صرفاً یک تشبیه و تمثیل نیست، یک حقیقت است. همچنان که مرگ جمعی نیز یک حقیقت است. مطهری سپس ضمن اشاره به آیة 34 سورة اعراف، آیة 28 سورة جاثیه و آیة 5 سورة غافر و برخی روایات در این مورد چنین می گوید [مطهری بی تا: 322 324[: در سورة اعراف آیه 34 می فرماید: «وَلِکُلِ امةٍ اجَلٌ فَاِذ'ا جاءَ اجَلُهُمْ لایَسْتَأخِرونَ ساعَةً وَلایَسْتَقْدِمُونَ»: هر امتی (هر جامعه ای) مدت و پایانی دارد، مرگی دارد، پس آنگاه که پایان کارشان فرا رسد، ساعتی عقب تر یا جلوتر نمی افتد. در این آیه سخن از یک حیات و زندگی است که لحظة پایان دارد و تخلف ناپذیر است. نه پیش افتادنی است و نه پس افتادنی و این حیات به «امت» تعلق دارد نه به افراد. بدیهی است که افراد امت نه با یکدیگر و در یک لحظه، بلکه به طور متناوب و متفرق، حیات فردی خود را از دست می دهند. در سورة مبارکة جاثیه آیة 28 می فرماید: «کُلَّ امَّةٍتُدْعی' الی' کِتابِها»: هر امت و جامعه ای به
سوی «کتاب» و نوشته خود برای رسیدگی خوانده می شود. پس معلوم می شود نه تنها افراد، هر کدام کتاب، نوشته و دفتری مخصوص به خود دارند، جامعه ها نیز از آن جهت که در شمار موجودات زنده، شاعر، مکلف و قابل تخاطب هستند و اراده و اختیار دارند، به سوی نامة عمل خود خوانده می شوند. در سورة انعام آیة 108 می فرماید: «زَیَّنا لِکُلِّ امَةٍ عَمَلَهُم»: عمل هر امتی را برای خود آنها زیبا قرار دادیم. این آیه دلالت می کند که یک امت شعور واحد، معیارهای خاص، طرز تفکر مخصوص پیدا می کند. فهم، شعور و ادراک هر امتی مخصوص خود آن است. هر امتی با معیارهای خاصی قضاوت می کند. (لااقل در مسائل مربوط به ادراکات عملی) هر امتی ذوق و ذائقة ادراکی خاص دارد، بسا کارها که در دیدة امتی زیبا و در دیدة امتی دیگر نازیباست. جوّ اجتماعی امت است که ذائقة ادراکی افراد خود را این چنین می سازد. در سورة غافر آیة 5 می فرماید: «وَهَمَّتْ کُلُّ امَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِیَاْخُذوُهُ وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَ فَاَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کانَ عِقابِ»: و هر امتی آهنگ پیامبر خویش کردند که او را بگیرند و به باطل با او جدل کردند تا حق را به این وسیله بشکنند و چون چنین کردند، من آنها را گرفتم.
پس چگونه بود عقاب من! در این آیه سخن از یک تصمیم و ارادة ناشایست اجتماعی است. سخن از تصمیمی اجتماعی برای معارضة بیهوده با حق، و در این که کیفر چنین آهنگ و تصمیم اجتماعی، عذاب عمومی و اجتماعی است. در قرآن کریم احیاناً مواردی دیده می شود که کار یک فرد از افراد یک اجتماع به همة آن اجتماع نسبت داده می شود، و یا کار یک نسل به نسلهای بعدی نسبت داده می شود ، و این در مواردی است که مردمی دارای یک تفکر اجتماعی و یک ارادة اجتماعی و به اصطلاح دارای یک روح جمعی می باشند. مثلا در داستان قوم ثمود عمل پی کردن شتر صالح را که ناشی از یک فرد بود به همة آن قوم نسبت می دهد: «فعقروها» آن قوم آن شتر را پی کردند. همة قوم را مجرم می شمارد. همچنان که همه آنها را مستحق مجازات برای آن عمل می داند، و می گوید: «فَدَمْدَمَ عَلَیْهِمْ رَبّهمْ». علی(ع) در یکی از خطب نهج البلاغه در توضیح این مطلب می فرماید: «ایُهَا الناسُ انَّما یَجْمَعُ الناس الرِضا وَالسَّخَطُ»: ای مردم همانا آن چیزی که عموم را در خود گرد می آورد و وحدت می بخشد و سرنوشت مشترک به آنها می دهد، خشنودی و خشم است. هرگاه مردمی به صورت جمعی به کاری
که واقع می شود ولو به وسیله فرد واحد خشنود یا ناخشنود باشند، همه یک حکم و یک سرنوشت پیدا می کنند. «وَ انما عَقَرَ ناقَةَ ثَمُودِ رَجُلٌ و'احِدٌ فعَمّهُمُ اللهُ بِالْعَذ'ابِ لماعَمُوه بالرضا؛ فقال فَعَقَروها فَاَصْبَحُوا نادِمینَ». خداوند عذاب خویش را به صورت جمعی بر عموم مردم ثمود فرود آورد زیرا که عموم مردم ثمود به تصمیمی که یک فرد گرفت، خشنود بودند و آن تصمیم که به مرحلة عمل درآمد، در حقیقت تصمیم عموم بود.خداوند در سخن خود کار پی کردن را در عین اینکه به وسیله یک فرد صورت گرفته بود به جمع نسبت داد و گفت: آن قوم پی کردند، و نگفت فردی از آن قوم پی کرد. در قرآن احیاناً کار یک نسل را به نسلهای بعدی نسبت می دهد، آن چنان که اعمال گذشته قوم اسرائیل را به مردم زمان پیغمبر نسبت می دهد و می گوید: اینها به موجب اینکه پیامبران
را به ناحق می کشند استحقاق ذلت و مسکنت دارند. این از آن جهت است که «اینها» در نظر قرآن ادامه و امتداد «همانها» بلکه از نظر روح جمعی، عین آنها هستند که هنوز هم ادامه دارند. در تفسیر المیزان، پس از بحثی دربارة اینکه اگر جامعه ای دارای روح واحد و تفکر اجتماعی واحد شد حکم یک فرد انسان را پیدا می کند و افرادش همانند قوا و اعضای انسان می گردند که ذاتاً و فعلاً در شخصیت انسان مستهلک می باشند و لذت و دردشان عین لذت و درد انسان است و سعادت و شقاوتشان عین سعادت و شقاوت انسان است، علامه طباطبایی اینطور به بحث خود ادامه می دهد: قرآن در داوری اش دربارة امتها و جامعه هایی که به علل تعصبات مذهبی یا ملی، تفکر جمعی یگانه ای داشته اند، این چنین داوری نموده است که طبقات و نسلهای بعدی را به اعمال نسلهای قبلی مورد مؤاخذه قرار می دهد و حاضران را به اعمال غایبان و گذشتگان مورد عتاب و ملامت قرار می دهد و در موردی که مردمی تفکر جمعی و روحیة جمعی داشته باشند، داوری حق جز این نمی تواند باشد [ج 112 :4[. به گفتة مطهری [بی تا: 327[ قرآن کریم تصریح می کند که امتها و جامعه ها از آن جهت که امت و جامعه اند (نه
صرفاً افراد جامعه ها) سنّتها و قانونهایی دارند و طبق اینها اعتلاها و انحطاطهایی بر آنها وارد است سرنوشت مشترک داشتن به معنی نسبت داشتن جامعه است. اولاً، جامعه به حکم اینکه خود از نوعی حیات مستقل از حیات فردی برخوردار است هر چند این حیات جمعی وجود جدایی ندارد و در افراد پراکنده شده و حلول کرده است قوانین و سنّنی مستقل از افراد اجزای خود دارد که باید شناخته شود و ثانیاً، اجزای جامعه که همان افراد انسانند بر خلاف نظریة ماشینی استقلال هویت خود را ولو به طور نسبی از دست داده و حالت ارگانیزه پیدا می کنند، ولی در عین حال استقلال نسبی افراد محفوظ است، زیرا حیات فردی و فطرت فردی و مکتسبات فرد از طبیعت، به کلی در حیات جمعی حل نمی گردد و در حقیقت مطابق این نظریه، انسان با دو حیات و دو روح و دو «من» زندگی می کند، حیات و روح و «من» فطری انسانی فردی که مولود حرکات جوهری طبیعت است و حیات و روح و «من» جمعی که مولود زندگی اجتماعی است و در «من» فردی حلول کرده است و علیهذا بر انسان، هم قوانین روان شناسی حاکم است و هم سنن جامعه شناسی [مطهری بی تا: 326[. در بررسی دیدگاه امام خمینی در مورد
جامعه، شباهتهای بسیاری با نگرش مطهری می توان دید و در واقع تلقی ایشان از رابطة فرد و جمع و هویت جمعی با مطهری شباهت بسیار دارد. امام خمینی نیز انسان را موجودی اجتماعی می داند که رشد و کمال او در گرو تعامل وی در یک اجتماع بشری است: نوع انسان در دنیا با معاونت و معاضدت بعضی با بعضی زندگانی راحت می تواند بکند؛ زندگانی انفرادی برای هیچ کس میسور نیست. مگر آنکه از جامعه بشریت خارج شده به حیوانات وحشی ملحق گردد؛ و زندگانی اجتماعی چرخ بزرگش بر اعتماد مردم به یکدیگر می چرخد، که اگر خدای نخواسته اعتماد از بنی الانسان برداشته شود، ممکن نیست بتوانند با راحتی زندگانی کنند... ]476 :1368[. از نظر امام، جامعه کلیتی متمایز از افراد متشکله اش می باشد. البته ایشان جامعه را روحی قاهر و منکوب کننده نمی داند، اما تأثیرات و عملکردی مستقل از حوزة ارادة فردی انسان برای آن قائل است و منطق حیات جمعی را می پذیرد: «انسان در اجتماعات بزرگ، نظیر راهپیماییها، تحت تأثیر واقع می شود و چه بسا که از خود بیخود شود و از یک شعار و فریاد بی توجه تبعیت کند» ]1379 ج 29 :19[ و نیز «دیگر وقتی یک جامعه ای راه افتاد، آن هم که نخواهد قهراً کشیده می شود... وضع جامعه و اجتماع
اینطوری است.» ]1379 ج 532 :8[. امام خمینی برای هویت جمعی نوعی کمال تاریخی و فضیلت عقلایی در نظر می گیرد: آرای عمومی نمی شود خطا بکند. یکوقت یکی می خواهد یک کاری بکند اشتباه می کند، یکوقت یک مملکت سی میلیونی نمی شود اشتباه بکند... قهراً اشتباه در سی میلیون جمعیت نخواهد شدأ ]1379 ج 322 :5[. امام نه تنها زندگی فردی را برای انسانها غیرممکن می داند بلکه معتقد به تأثیرپذیری جامعه از عمل صالح و عمل ناصالح می باشد. ایشان می فرمایند: عمل یک شخص در یک جامعه اثر دارد. جامعه عبارت از این اشخاص اند. یک چیز دیگری نیست. عمل هر یک از شما تأثیر دارد. وقتی شما یک عمل زشتی کردید، دیگران هم که می بینند در آنها تأثیر می کند. وقتی شما یک عمل صالحی انجام دادید، دیگران هم وقتی که می بینند در آنها تأثیر می کند ]1379 ج 402-401 :13[. ایشان معتقدند که سقوط و صعود جامعه بسته به افرادی است که سررشته دار یک کشور هستند: اگر منحرفین و معوجین در یک کشوری سرنوشت آن کشور را به دست بگیرند، آن کشور رو به انحطاط می رود... و اگر افاضل و دانشمندانی که با فضیلت هستند، با فضیلت انسانی هستند، اینها سررشته دار یک کشور بشوند، فضیلت در آن کشور زیاد می شود، برای اینکه در آن
مقامی که هستند، مردم به حسب عادت توجه به آنها دارند و حرفهای آنها در ذهنهای عمومی مردم کارگر است و تأثیر می کند. و چه بسا حرف یک نفر آدمی که در جامعه مورد توجه است یک جامعه را رو به فساد ببرد. و همین طور از آن طرف، یک حرف آدمی که در جامعه توجه به او دارند، ممکن است یک جامعه را رو به صلاح ببرد ]1379 ج 39 :14[. با در نظر گرفتن نقش مهم فرد در جامعه است که فرد فرد جامعه در قبال اجتماع خود مسئول هستند از این میان مسئولیت آموزگاران بیشتر از بقیه است زیرا آنها با تربیت افراد در حقیقت اجتماع را هدایت و راهنمایی می کنند. ایشان خطاب به معلمان می گوید: شما آقایان معلمین و همة معلمهایی که در سرتاسر کشور هستند و همة اساتیدی که در دانشگاهها هستند مسئولند نسبت به این امانتی که خدای تبارک و تعالی و اولیای اطفال و اولیای اینها به شما سپرده اند. همه مسئول هستید. گمان نکنید که شما ده نفر، پنجاه نفر، پیش شما هست، و شما آن پنج نفر یا ده نفر یا پنجاه نفر را تعلیم می دهید، و ممکن است که خیال کنید که این عده چیزی نیستند، دیگران کارها را انجام بدهند.
ممکن است در بین همین ده نفر، همین پنجاه نفر که شما تعلیم می دهید یک شخصی پیدا بشود که بعدها یک مقام عالی داشته باشد، رئیس جمهور یک مملکت بشود، نخست وزیر بشود، مراتب عالیه کشور دست او بیاید... چنانچه همین یک نفری که پیش شما بوده بعد هم رفته پیش کسان دیگر تا رسیده به آن آخر یک تربیت فاسدی بشود؛ یعنی یا تعلیمی باشد و هیچ کاری به این نداشته باشند که این باید تربیت انسانی هم بشود، یا خدای نخواسته معلم منحرفی باشد و این کودک از اول و بعد هم در مراتب دیگر، تحت یک تربیت انحرافی واقع بشود، ممکن است همین یک نفر، یک کشور را به باد فنا بدهد ]1379 ج 33 :14[. امام خمینی، ضمن تأکید بر نقش فرد در جامعه می گفت: اسلام انسان درست می کند، همانکه اجانب، ابرقدرتها از او می ترسند، از انسان می ترسند و اسلام را می کوبند چون مکتب انسان سازی است. از آدم می ترسند و مدارس و دانشگاهها را می کوبندأ اینجاها مرکزی باشد که آدم درست کنند؟! یک آدم یک ملت را درست می کند. رسول اکرم یک آدم بود، یک انسان کامل بود و یک عالم را تهذیب کرد. و یک فاسد یک ملت را فاسد می کند. یک محمد رضا پهلوی
یک ملت را رو به فساد می کشاند ]1379 ج 279-278 :6[. امام با تشریح سرگذشت حضرت ابراهیم(ع)، حضرت موسی(ع) و حضرت رسول(ص) و نقش آنها در تربیت و هدایت جامعة خویش به بیان اهمیت نقش فرد در جامعه می پردازد. ایشان می فرمایند: مردهای تاریخ بسیاریشان تنها ایستادند در مقابل قدرتها. حضرت ابراهیم تنهایی ایستاد و بتها را شکست؛ که وقتی آمدند گفتند که یک کسی ابراهیم می گفتند این کار را باید کرده باشد. تنهایی قیام کرد در مقابل بت پرستها و در مقابل شیطان وقت، و از تنهایی نترسید برای اینکه این قیام، قیام لله بود، برای خدا بودأ حضرت موسی یک شبانی بودأ و تنهایی مأمور شد که برود و قیام کندأ در مقابل دستگاه فراعنه أ ایستاد در مقابلشان تنهایی أ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از اول که قیام کرد، تنها تنها قیام کرد و دعوت کرد مردم را. قومش را دعوت کرد به حق تعالی و به توحید و هیچ کس همراهش نبود ]1379 ج 36-35 :5[. از سوی دیگر فرد در خانواده، مدرسه و جامعه تحت تأثیر آموزه هایی واقع می شود که می تواند در چگونگی رشد و نمو وی و شکل گیری و فرم جامعه پذیری اش مؤثر واقع شود تأثیر جامعه در صورت بقا و استکمالی وجود فیزیکی
و زیستی فرد البته محل انکار نیست. تأثیر جامعه را باید در آنچه به فرد می آموزد، جستجو کرد. این آموخته ها را می توان به دو دستة بزرگ تقسیم کرد: یکی از آنها که جنبة ابزاری دارند و فقط به کار تنظیم جهات جمعی و ارتباطات اجتماعی و ایجاد تفاهم عمومی می آیند و در تکوین شخصیت آدمی تأثیری نزدیک به هیچ دارند و عبارتند از: زبان، خط و اعتباریات صرف. دستة دیگر از آموخته های فرد از جامعة آنهاست که در تکوین شخصیت آدمی تأثیری کم و بیش مهم دارد و عبارتند از: علوم و معارف حقیقی که امور واقع را توصیف و اخبار می کنند و حقایق و واقعیات خارجی و نفس الامری را می شناسانند و علوم و معارفی که اعتباریات و ارزشهایی را که خاستگاه و پشتوانة حقیقی دارند، می شناسانند. از این میان شناخت ارزشهایی که منشأ نفس الامری و تکوینی دارند از اهمیت عظیمی برخوردار است چرا که در تعیین کمّ و کیف و راه و رسم ارضای میلهای غریزی و فطری حتی در تقویت و تضعیف آنها تأثیر چشمگیر دارند. جامعه، علاوه بر تأثیری که در آموزش و پرورش فرد دارد، در به فعلیت رساندن قوای فطری و روحی فرد اعم از ادراکی و تحریکی و مخصوصاً در ایجاد موضوع برای آن
دسته از گرایشهای فطری و غریزی که جنبة اجتماعی دارند سهمی شایان توجه دارد [مصباح یزدی 210 :1379[. حضرت امام فلسفة بعثت انبیا را اصلاح جامعه عنوان می نماید و می گوید: تمام انبیا برای اصلاح جامعه آمده اند، تمام. و همة آنها این مسأله را داشتند که فرد باید فدای جامعه بشود. فرد هر چه بزرگ باشد بالاترین فرد که ارزشش بیشتر از هر چیز است در دنیا وقتی که با مصالح جامعه معارضه کرد این فرد، باید فدا بشود. سیدالشهدا روی همین میزان آمد، و رفت و خودش و اصحاب و انصار خودش را فدا کرد؛ که فرد باید فدای جامعه بشود، جامعه باید اصلاح بشود؛ «لیقوم الناس بالقسط»، باید عدالت در بین مردم و در بین جامعه تحقق پیدا بکند ]1379 ج 217 :15[. امام بر این اعتقاد است که دعوتهای خدا بدون استثنا با وجود دلالت بر وظایف شخصی افراد دارای معانی سیاسی و اجتماعی است. ایشان می فرمایند: پیغمبر اکرم در عین حالی که وظایف شخصی خودشان را بجا می آورد و خلوتها با خدای تبارک و تعالی داشت، تشکیل حکومت داد و به انحاء عالم برای دعوت آدم فرستاد و مردم را دعوت کرد به دیانت و دعوت کردند به اجتماع. این طور نبود که بنای او این باشد که
بنشیند توی خانه و ذکر بگوید. ذکر می گفت، لکن همان ذکر هم خودسازی بود. دعا می کرد، ولی همان دعا هم، هم خودسازی و هم مردمسازی بود و مردم را تجهیز می کرد برای مقاومت. تمام ادعیه ای که در لسان او و ائمة مسلمین واقع شده است، تمام این ادعیه، در عین حالی که دعوت به معنویات است از راه دعوت معنویات تمام مسائل مسلمین اصلاح می شود ]1379 ج 422 :18[. از نظر امام خمینی قلب انسان هنگام تولد همان لوح سفید پاکی است که بسته به نوع راهنمایی، هدایت و تربیت به مقصد می رساند. به بیان دیگر، صفات انسانی اکتسابی است تا ذاتی. در نتیجه انسانهای عالم و انسانهای دیکتاتور در اثر شرایط پرورشی، تربیتی و اجتماعی به انسانهایی متعبد و دانشمند و یا دیکتاتور تبدیل می شوند. پس هیچ دیکتاتوری ذاتاً دیکتاتور نیست. ایشان می گوید: هیچ صفتی در انسان از آن وقتی که متولد شده است... نبوده هیچ فردی از افراد انسان، مگر آنهایی که [از] خدای تبارک و تعالی [هستند] مثل انبیا اول که متولد شدند عالم نبودند. بعد برای مجاهدت خودشان کم کم تحصیل کردند، و هر کسی یک علمی را انتخاب کرد. دیکتاتوری هم از آن اموری است که بچه وقتی متولد شد دیکتاتور نیست... لکن با تربیتهای اعوجاجی،
در همان محیط کوچکی که خودش دارد، کم کم دیکتاتوری در آن ظهور می کند. ]1379 ج 90 :14[. از نظر ایشان عوامل مؤثر بر شخصیت و هویت انسانها را می توان در دو دستة کلی عوامل سرشتی و عواملی محیطی تقسیم نمود. عوامل سرشتی عبارت است از خصوصیات ارثی، مادرزادی و طبیعی، ولی عوامل محیطی اکتسابی است و فرد در جامعه به آنها مبتلا می شود. امام تأثیر اقدامات و اعمالی را که پیش از تولد و حتی پیش از تکوین نطفه انسان انجام می شود در شکل گیری هویت او مؤثر می داند. از منظر امام، عوامل محیطی بیشترین تأثیر خود را در زمان کودکی فرد می گذارد، زیرا کودک از شرایط مساعدتری برای رشد و اکتساب برخوردار است. «نفس کودک در ابتدای امر چون صفحة کاغذ بی نقش و نگاری است که هر نقشی را به سهولت و آسانی قبول کند» [امام خمینی 154 :1377[. خانواده به عنوان اولین سطح از سطوح هویت جمعی بیشترین تأثیرگذاری را به خود اختصاص می دهد. تأثیر خانواده آن قدر زیاد است که این احتمال وجود دارد که تأثیرات زیانبار آن تا آخر حیات یک شخص گریبانگیر او باشد و از جهت دیگر اثرات مثبت آن بسیار عمیق و گسترده باشد. فساد عملی پدر و مادر از هر چیز دیگر بیشتر
در طفل سرایت کند چه بسا که یک طفل که عملاً در خدمت پدر و مادر تربیت شد تا آخر عمر با مجاهدت و زحمت مربیان اصلاح نشود. مفهوم «از دامنِ زن، مرد به معراج می رود» در سخنان امام برای تربیت فرزندان توسط مادران مشهود است. ایشان ضمن ترجیح شرافت مادری بر شرافت پدری می فرمایند: بانوان محترم! مسئولید همه؛ مسئولیم همه. شما مسئول تربیت اولاد هستید؛ شما مسئولید که در دامنهای خودتان اولاد متقی بار بیاورید، تربیت کنید، به جامعه تحویل بدهید. همه مسئول هستیم که اولاد را تربیت کنیم؛ لکن در دامن شما بهتر تربیت می شوند. دامن مادر بهترین مکتبی است از برای اولادأ مسئولیت دارید نسبت به کشور خودتان. و شما می توانید بچه هایی تربیت کنید که یک کشور را آباد کنند. شما می توانید بچه هایی را تربیت کنید که حفاظت ازأ آمال انبیا بکنند. شما هم خود حافظ باید باشید و هم نگهبان درست کنید. نگهبان، اولاد شما هستید؛ آنها را تربیت کنید. خانه های شما... منزل علماست... و منزل تربیت علمی، تربیت دینی، تهذیب اخلاق. توجه به سرنوشت اینها بر عهدة پدران است و بر عهدة مادرها. مادرها بیشتر مسئول هستند؛ و مادرها اشرف هستند شرافت مادری از شرافت پدری بیشتر است. تأثیر مادر هم در روحیة اطفال از
تأثیر پدر بیشتر است ]1379 ج 504 :7[. تمام تلاش مادر و خانواده در تربیت فرزند و هویت بخشی صحیح به آن در صورتی مثمرثمر خواهد بود که بر جامعه، سلامت حاکم باشد در غیر این صورت تمام تلاش و کوششها بی ثمر خواهد بود: وقتی در یک جامعه ای سلامت حکمفرما باشد افراد خود به خود سالم بار می آیند. یک خانواده ای که همه شان اشخاص خوب هستند بچه هاشان سالم بار می آیند، مگر باز وارد بشوند در یک جامعه فاسد که آنها فاسدشان بکنند والا طبعاً این طوری است. بچه های کوچک نفسشان مستعد از برای این است که، نقش بگیرد یا از طرف فساد یا از طرف صلاح. اگر یک جامعه صالح بود، بچه هایش هم صالح بار می آیند. اگر فاسد بود، بچه ها هم فاسد بار می آیند ]1379 ج 500 :12[. فرزندان امروز می توانند پایه گذاران جهان راستین واقع شوند در صورتی که خانواده ها به وظیفة پدری و مادری خود در قبال وضعیت اخلاقی و تحصیلی فرزندانشان حساسیت منطقی و به اندازه به خرج دهند: مادران و پدران متعهد از رفت و آمدهای فرزندانشان سخت مراقبت نمایند و آنان را زیر نظر بگیرند تا خدای ناکرده صید منافقان امریکایی و منحرفان روسی نگردند، و وضع درسی آنان را دنبال کنند، چرا که نقش مادران و پدران
در حفظ فرزندانشان در سنین دبستان و دبیرستان بسیار مهم و ارزشمند است. باید توجه داشته باشند که فرزندانشان در سنینی هستند که با یک شعار گمراه کننده فریب می خورند و خدای ناکرده به راهی قدم می گذارند که جلوگیری از آن از هیچ کس ساخته نیست... امیدوارم این نونهالان، استقلال فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و نظامی فردای ما را تأمین کنند، و ما را از شر ابرقدرتها نجات دهند و پایه گذاران جهان سوم راستین گردند ]1379 ج 5-4 :17[. به نظر می رسد در گفتار و پندار امام، خانواده بیشتر از دیگر هویتهای جمعی، در سازندگی فرد (انسان) تأثیر دارد، زیرا از یکسو خانواده اولین و مهمترین سطح از هویت جمعی است که با فرد از ابتدای زندگی اش در ارتباط است و از سوی دیگر انسان، دوران نوزادی، کودکی و نوجوانی خویش را در خانواده می گذراند دورانی که مستعدترین و هویت پذیرترین دوران زندگی می باشد. فرد با گذر از خانواده و مدرسه وارد جامعه می شود که در هویت جمعی نیز از نظر وی مراتب متعددی همچون خانواده، مدرسه، محله، قومیت، محل سکونت، ملیت و... را می تواند دارا باشد که این مراتب توسط امام تأکید می شوند و اقشار و قومیتهای مختلف جامعه به عنوان یک واقعیت در گفتمان امام جای خود را دارا
بود. واژه هایی چون: ترکها، کردها، لرها، بلوچها، بختیاریها، آذریها، عشایرها، روستاییان و... در موارد متعدد به کار رفته است: «طوایفی که در ایران هستند، مثل کرد و لُر و ترک و فارس و بلوچ و امثال اینهاأ مسلمی که با دو زبان صحبت می کنند» ]1379 ج 290 :11[. افزون براین، عشق به وطن و زادگاه، در کلام امام از جایگاه ویژه ای برخوردار است (نه به عنوان یک ایدئولوژی ملی گرایی و یا منطقه ای) و در این باره می گوید: «حب وطن، حب اهل وطن و حفظ و حدود کشور مسأله ای است که در آن حرفی نیست» ]1379 ج 209 :13[. اگر سطوح هویت جمعی را خانواده، قومیت، جامعه (ملت) و امت بدانیم طبیعتاً به صورت ظاهری بعضی از عناصر متشکله هویت جمعی همگون و بعضی دیگر ناهمگون تلقی می شوند، زیرا بسته به حوزه و گسترة هویتی مؤلفه های تشکیل دهندة یک هویت نیز متفاوت خواهد بود. این تفاوتها منجر به نوعی ناهمگونی طبیعی در هویتها خواهد شد زیرا تأکید بر عناصر متشکلة هویت قومی در تضاد با هویت ملی قرار دارد. یکی از مؤلفه های قومی تأکید بر عنصر نژادی یا زبانی است که با دیگر اقوام متفاوت است و متقابلاً در هویت ملی تأکید بر عناصر مشترک ملی و عدم توجه به عناصر
قومی می باشد. در مرحلة بعدی بین عناصر هویت ملی و هویت فراملی (امت) عناصر جداکننده ای وجود دارد؛ مثلاً فرهنگ و تاریخ ایران در مقام مقایسه با فرهنگ و تاریخ عربستان در یک سطح کلان و فراملی در یک وضعیت ناهمگونی قرار دارد. این امر در معنی و مفهوم هویت ریشه دارد چرا که هویت در تعامل من و ما با دیگری است و این امر خواه ناخواه به تضاد و ناهمگونی منجر خواهد شد امام خمینی به منظور حلّ این تناقضهای ظاهری با مدّنظر قرار دادن هدفی واحد برای هویتهای جمعی، وجود آنها را با همان مؤلفه های خاص خود نه تنها مشکل آفرین نمی داند بلکه چنین امری را لازم و ضروری نیز می داند. چنین تفکری ریشه در اندیشه های فلسفی ایشان دارد که بر اساس آن کلّ هستی در عین اینکه در کثرتند از یک وحدت و یگانگی خاص برخوردارند. این مفهوم که تحت عنوان «وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت» از آن یاد می شود یکی از اندیشه های محوری در میان فلاسفه و عرفای اسلامی است. براساس چنین تفکری حضرت امام هویتهای مختلفی نظیر قوم، قبیله، ملت و... را به رسمیت می شناسد ولی حدود همة اینها را اسلام قرار می دهد و تمام هویتها را هویتی دینی اسلامی می داند
و طبیعتاً بقیة هویتها باید در راستای این هدف اصیل قرار بگیرند. به عبارتی دیگر، هویتهای قومی، قبیله ای، ملی وأ هویتهای فردی و عرضی هستند نه اصلی و ذاتی. بر این اساس می توان گفت: «که امام خمینی واحدهای اجتماعی موجود در جوامع را به عنوان یک واقعیت می پذیرد و معتقد است که هر یک از این واحدها هویتی را برای انسانها خلق می کنند، اما هویت اصیل و بادوام هویتی است که مبتنی بر مؤلفه های فرهنگی و اعتقادی باشد و بر این اساس از امت به عنوان یک واحد کلان اجتماعی که توانایی هویت سازی بادوام را دارد یاد می کند. بنابراین امت متشکل از ملت ها، اقوام نژادها و گروههای اجتماعی متنوعی می باشد که «تکثر آنها عین وحدت» و «وحدت آنان عین کثرت» می باشد. کار ویژة امت آن است که هویتی واقعی را برای آنان خلق می کند و هویتهای کم رنگتر همچون هویت منطقه ای، ملی، قومی و نژادی را با خود هم جهت خواهد کرد. [فوزی سال اول ش 73 :4[ در این صورت است که ناهمگونیهای موجود در میان هویت جمعی به صورت همگون در خواهد آمد. منابع امام خمینی، روح الله. (1375). چهل حدیث. تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی. . (1377). شرح حدیث جنود عقل و جهل. تهران:
مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی. . (1376). شرح دعای سحر. انتشارات فیض کاشانی. . (1379). صحیفة امام. تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی. امین، حسن. (1376). وحدت وجود در فلسفه و عرفان اسلامی. تهران: انتشارات بعثت. ای اچ کار. تاریخ چیست؟. ترجمة حسن کامشاد. تهران: شرکت سهامی انتشارات خوارزمی. چاپ سوم. پولارد، سیدنی. (1354). اندیشة ترقی تاریخ و جامعه. ترجمة حسین اسدپور پیرانفر. تهران: مؤسسة انتشارات امیرکبیر. چاپ اول. دهخدا، علی اکبر. لغت نامة دهخدا. دورکیم، امیل. (1359). تقسیم کار اجتماعی. ترجمة حسن حبیبی. تهران: انتشارات قلم. دوورژه، موریس. (1366). روشهای علوم اجتماعی. ترجمة خسرو اسدی. تهران: امیرکبیر. راسل، برترآند. (1353). تاریخ فلسفة غرب. ترجمة نجف دریابندری. تهران: شرکت سهامی کتابهای جیبی. عمید، حسن. فرهنگ عمید. فروند، ژولین. (1362). جامعه شناسی ماکس وبر. ترجمة عبدالحسین نیک گهر. تهران: نشر نیکان. چاپ اول. فصلنامة حضور. «امام خمینی فیلسوف بزرگ تربیتی». فوزی، یحیی. «امام خمینی و هویت ملی در ایران». فصلنامة مطالعات ملی. گورویچ، ژرژ. (1356). تاریخ مختصر جامعه شناسی. ترجمة باقر پرهام. تهران: نشر سیمرغ. مصباح یزدی، محمدتقی. (1379). جامعه و تاریخ از دیدگاه قرآن. تهران: سازمان تبلیغات اسلامی. مطهری، مرتضی. (بی تا). جامعه و تاریخ. قم: دفتر انتشارات اسلامی. معین، محمد. فرهنگ معین. مکارم شیرازی، ناصر. (1362). تفسیر نمونه. قم: انتشارات
هدف.
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 12 محمد خردمند وحدت از دیدگاه امام خمینى، استخراج و تنظیم و نشر: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، چاپ اول، تهران، 1376 ش، 431 صفحه، وزیرى، 5000 نسخه، بها: 9000 ریال. این کتاب، مجموعه بیانات و نوشته هاى امام خمینى - رضوان الله علیه - درباره وحدت اسلامى است که از کتاب هاى چهل حدیث، صحیفه نور، کشف الاسرار، مناسک حج، ولایت فقیه و وصیت نامه سیاسى - الهى، استخراج و تنظیم شده است.اثر مذکور شامل شش فصل است: 1.ماهیت وحدت; 2.ضرورت وحدت; 3.روش هاى ایجاد وحدت; 4.آثار و نتایج وحدت; 5.وجوه مختلف وحدت; 6.فقدان وحدت (علل و نتایج تفرقه). در فصل اول، این مساله آشکار مى گردد که وحدت چیست، بر چه پایه و مبنایى قرار دارد، و محور آن کدام است.امام خمینى به روشنى بیان مى دارد که یکى از مقاصد بزرگ شرایع و انبیاى عظام - سلام الله علیهم - و عامل مهم «در تشکیل مدینه فاضله» و «جلوگیرى از تعدیات ظالمانه ارباب تعدى» ، «توحید کلمه و توحید عقیده» است.امام با اشاره به تاریخ صدر اسلام و این که پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله در بین مسلمانان «عقد اخوت» برقرار کرد و آنان
بر اساس آیه «انما المؤمنون اخوة» (حجرات (49) آیه 10( با یکدیگر برادر شدند و نیز با اشاره به روایاتى مثل «تواصلوا و تباروا و تراحموا و کونوا اخوة ابرارا کما امرکم الله عز و جل» (اصول کافى، ج2، ص 175( چنین استنباط مى کند: مسلمین مامورند به دوستى و مواصلت و نیکویى به یکدیگر و مودت و اخوت، و معلوم است آنچه موجب ازدیاد این معانى شود، محبوب و مرغوب است و آنچه این عقد مواصلت و اخوت را بگسلد و تفرقه در بین جمعیت اندازد، مبغوض صاحب شرع و مخالف مقاصد بزرگ اوست. حضرت امام وحدت را «عامل قدرت» و تفرقه را موجب «سستى پایه دیانت» تلقى کرده و هشدار مى دهد که تفرقه موجود در بین کشورهاى مسلمان، «یا از خیانت سران ممالک اسلامى و یا از جهل و بى اطلاعى آنان» است.آن گاه با اشاره به آیه شریفه «انما اعظکم بواحدة ان تقوموا لله مثنى و فرادى» (نساء (4) آیه 46( توضیح مى دهد که وحدت بدون «مبادى روحى و الهى» دوام ندارد و اگر قیام متکى بر خدا باشد، دوام خواهد داشت، زیرا «پشتوانه اش دایم» است.امام خمینى با عنایت به آیه «واعتصموا بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا» (آل عمران (3) آیه 103( به بررسى ماهیت وحدت مطلوب مى پردازد و چنین نظر
مى دهد: در این آیه، فقط امر به اجتماع نیست.تمام دستورهاى مردم عادى و رژیم هاى غیر الهى این است که همه با هم باشید و دستور به اجتماع است; لکن دستور خدا «و اعتصموا بحبل الله» است....امر این است که همه با هم اعتصام به حبل الله بکنید. راه، راه حق باشد و توجه به حق باشد و اعتصام به راه حق باشد.انبیا نیامده اند که مردم را در امور با هم مجتمع کنند، انبیا آمده اند که همه را در راه حق مجتمع کنند، یعنى این راهى...که از طبیعت شروع مى شود تا ماوراء الطبیعه و... خدا فرموده وحدت داشته باشید.[ما] براى او وحدت داریم و این وحدت که براى خداست، هر کیدى در مقابلش خنثى است، براى این که این کید، کید با خداست، این دشمنى با خداست. در فصل دوم کتاب، لزوم و ضرورت وحدت بر اساس حکم عقل، شرع و مصلحت بیان مى شود.در این باره امام خمینى قدس سره معتقد است: عقل سیاسى اقتضا مى کند که امروز با آن اشخاصى که در رویه هم حتى با ما مخالفت دارند، لکن در اصل مقصد با ما موافقند، با ملت موافقند و مسیرشان، مسیر ملت است، عقل سیاسى اقتضا مى کند که ما امروز دست از تمام این اختلافات برداریم تا این مملکت را آرام کنیم
و این مقصد اصلى که ما داریم و آن این که اسلام در این مملکت پیاده بشود و جمهورى اسلامى با محتواى حقیقى خودش در این جا پیاده بشود موفق بشویم، ان شاء الله. در نظر امام خمینى، اختلاف «مال شیطان» است و «در رحمان اختلاف نیست» و اگر مردم براى اسلام و حق خدمت کنند، در این صورت، اختلاف پیدا نخواهد شد، و بر اساس همین «عقل سیاسى» است که امام قدس سره مى فرماید: شما مى بینید که تمام سعى منافقین و مفسدین خارج و داخل بر این است که بین مردم شکاف ایجاد نمایند و این خود، بهترین دلیل است که ما باید وحدتمان را حفظ کنیم.این پیروزى عظیم و بزرگى که رزمندگان ما به دست آورده اند و [مزدوران ] وابسته به قدرت هاى بزرگ را از سرزمین خودمان بیرون کردند، از حفظ وحدت است. حضرت امام قدس سره بیان مى کند که اسلام و قرآن ما را به وحدت دعوت کرده و فرموده است: «و اعتصموا بحبل الله و لاتفرقوا» (آل عمران (3) آیه 103( ; بنابراین «تخلف از این دستور الهى جرم است، گناه است، ما همه باید با هم باشیم...همه باید معتصم به حبل الله باشند، با اعتصام به حبل الله پیشرفت کردیم و خواهیم کرد» و اسلام
«بانى عقد اخوت» است و بنابراین «همه باید با هم باشند.این یک تکلیف الهى - شرعى است، به عهده ما و به عهده همه ملت».امام خمینى با اشاره به سیره امیرالمؤمنین حضرت على علیه السلام مى افزاید: حضرت امیر - سلام الله علیه - در بسیارى از امورى که برایش خیلى سخت بود، دندان روى جگر مى گذاشت و موافقت مى کرد براى مصالح کلى، براى مصالح اسلام.ما اگر تبعیت از او داریم، باید این طور باشیم.... آن گاه امام خمینى وظیفه عالمان دین را یادآورى کرده و مى گوید: باید ما بدانیم که همه مکلف هستیم، علماى اسلام مکلفند در صف جلو، وظیفه آنها زیادتر از دیگران است، وظیفه آنها هدایت جامعه است.الآن ما احتیاج داریم به این که جامعه را هدایت کنیم، از این تفرقه اى که مى خواهند بین جامعه بیندازند جلوگیرى کنیم و این به عهده علما در درجه اول است که مردم را آگاه کنند.... ایشان وحدت را به علت حفظ «مصالح اهم» واجب مى داند و اختلاف را «گناهى نابخشودنى» مى شمارد.در نظر او، تنها با وحدت است که گرفتارى ها رفع مى شود و مى توان به باز سازى و سازندگى پرداخت و در نتیجه توصیه مى کند: براى بر پایى احکام اسلام عزیز، دست اتحاد به یکدیگر داده، محکم و استوار تا پیروزى اسلام حرکت کنیم. در
فصل سوم کتاب، براى ایجاد وحدت، چند روش و راهکار ذکر مى گردد که عبارتند از: 1.خداخواهى; 2.عدم طرح مسائل اختلاف انگیز; 3.برگزارى مراسم و شعایر مذهبى; 4.امداد الهى; 5.تشکیلات مناسب; 6.توجه به هدف واحد; 7.استفاده از قیام و انقلاب اسلامى. حضرت امام خمینى با تاکید بر لزوم «وحدت مذهبى» معتقد است: وحدت مذهبى است که این اجتماع عظیم و فشرده را ایجاد مى کند.اگر علاقه به استقلال ایران دارید، وحدت مذهبى داشته باشید. «اتکال به خدا» ، در نظر ایشان، عامل وحدت و وحدت نیز رمز پیروزى است.«قدرت اسلام» درگرو وحدت است و اسلام، عامل وحدت ملت مى باشد.براى حفظ وحدت، باید به «معنویت» و «انگیزه الهى» توجه کرد و نیز «اتحاد» باید «رحمانى» باشد.روزه و ضیافة الله نیز یکى از عوامل وحدت است و نباید غفلت کرد که وحدت، «امداد غیبى» است و «این وحدت کلمه اى که در تمام اقشار ایران پیدا شد، معجزه بود، کسى نمى تواند این را ایجاد کند، این معجزه بود، این امر الهى بود، این وحى الهى بود نه کار بشر...» و «خدا با جماعت است; یدالله مع الجماعة» و «وقتى اعتصام به حبل خدا بکنید، خداوند با شماست».از سویى دیگر، «مجالس مذهبى» مایه حفظ وحدت بوده و «نماز جمعه» ، مردم را از «توطئه هاى دشمنان اسلام و
مملکت» آگاه مى کند و به «اتحاد و وحدت کلمه» دعوت مى کند. حضرت امام قدس سره هشدار مى دهد: دشمنان اسلام با تمام قوا سعى در ایجاد تفرقه و اختلاف میان جوامع اسلامى دارند و به هر وسیله که شده، مى کوشند تا با درگیرى میان مسلمانان، زمینه را براى تسلط کامل و مجدد خود بر همه کشورهاى اسلامى و چپاول و غارت گرى خود مساعد سازند و به همین جهت، لازم است از هر گونه عمل تفرقه انگیز خوددارى کنند که این یک وظیفه شرعى و الهى است. در فصل چهارم، آثار و نتایج وحدت ذکر شده است.امام خمینى، وحدت را باعث «شکست چپاول گران» ، «پیروزى ملت» ، «سرنگونى طاغوت» ، «اخراج شاه» ، «پیروزى خون بر شمشیر» ، «کندن ریشه ظلم و استبداد» ، «غلبه بر قدرت هاى شیطانى» ، «لرزاندن پشت ابر قدرت ها» ، «دفن توطئه ها» ، «شکستن سلطنت» ، «نفى قدرت هاى غول آسا» ، «عنایت خدا» ، «هر گونه پیشرفت» ، «افزایش مقاومت» ، «رشد» و «عزت» و «رمز بقاى نظام» مى داند. بنیان گذار بزرگ انقلاب اسلامى - رضوان الله علیه - وحدت را سبب «آسیب ناپذیرى» ، «مصونیت از آسیب خارجى» ، «سلامت ملت» ، «پایدارى حکومت مردمى» و «شکست دشمن» بر شمرده و مى فرماید: امروز تبلیغات علیه من و شما
نیست، تبلیغات علیه اسلام است.اگر ما با اسلام کار نداشتیم، کسى با ما بد نبود.امروز آمریکا و شوروى را که آنقدر در دنیا فساد مى کنند، کسى محکوم نمى کند، ولى تمام محکومیت ها مال ماست.در دنیا، تنها ایران است که مورد سؤال است، ولى اگر ما وحدت خودمان را حفظ کنیم و هم صدا و هم جهت باشیم، از هیچ چیز نباید بترسیم.مهم این است که با هم خوب باشیم و تصمیم داشته باشیم که مستقل و آزاد حرکت کنیم و مطمئن باشید که مى توانید.ترس آن موقعى است که رؤسا با هم اختلاف داشته باشند و مردم در صحنه نباشند که به حمد الله امروز، هم مردم در صحنه هستند و هم همه دست اندرکاران با هم خوب هستند. فصل پنجم درباره وجوه مختلف وحدت: 1.وحدت مسلمانان; 2.وحدت شیعه و سنى; 3.وحدت ملى; 4.وحدت روحانیون; 5.وحدت حوزه و دانشگاه; 6.وحدت روحانیون با اقشار دیگر; 7.وحدت نیروهاى مسلح; 8.وحدت نیروهاى مسلح با مردم; 9.وحدت دولت و مردم; 10.وحدت دولت و مجلس; 11.وحدت دانشجویان; 12.وحدت انجمن هاى اسلامى است.امام خمینى، «برنامه اسلام» را «وحدت کلمه مسلمین» مى داند و معتقد است که پیغمبر اسلام مى خواست در تمام دنیا وحدت کلمه ایجاد کند.مى خواست تمام ربع مسکون را در تحت کلمه توحید قرار بدهد و «مسلمین به حکم اسلام
باید ید واحده باشند که بتوانند دست اجانب و مستعمرین را از دخالت در کشور خود قطع کنند». امام خمینى - رضوان الله علیه - «روحانى و دانشگاهى» را «مربى جامعه» مى داند و «پیروزى» را «حاصل اجتماع روحانى و دانشگاهى» مى شمارد و نیز «اتحاد روحانیون و دانشگاهیان» را باعث خنثى شدن «توطئه ها» ذکر کرده و هشدار مى دهد که «برنامه دشمن» ، «جدایى بین روحانى و دانشگاهى» است و «رشد واقعى» با «وحدت دو قطب متفکر (روحانیان و دانشگاهیان) » حاصل مى گردد; بنابر این تصریح مى کند: امروز تکلیف آن است که همه قشرهاى ملت، خصوصا دو قشر معظم (روحانیان و دانشگاهیان) که مغز متفکر ملت هستند، دست به دست هم داده و علیه قدرت هاى شیطانى و مستکبرین کوشش نموده و در صف واحد، نهضت اسلامى را جلو رانده و استقلال و آزادى را چون جان عزیز خود نگهبانى کنید. در فصل آخر (ششم) بیان مى گردد که علل تفرقه، «توطئه شیاطین» و «هواهاى نفسانى» و «گروه گرایى» و «جزئى نگرى» است و «تفرقه» را باعث «ذلت مسلمین» ، «شکست» ، «سلب نایت خدا» ، «آسیب به کشور» و «باز گشت به رژیم فاسد گذشته» و «استفاده دشمن» مى داند. امام - رضوان الله علیه - تاکید دارد که «اگر خداى نخواسته ما با هم اختلاف کنیم و
«واعتصموا بحبل الله» را فراموش کنیم...عنایت خدا کنار مى رود...» و «باید وحدت کلمه داشته باشیم، خداى تبارک و تعالى تایید مى کند و کارها انجام مى گیرد».
افروغ، عماد وحدت حوزه و دانشگاه آرمان بلند امام راحل ره بود که فراوان بر آن تأکید می فرمود و سال کنونی (1378) به توصیه و حسن انتخاب رهبر معظم انقلاب سال امام خمینی نام گرفت . از این رو طلیعه این مجموعه نیز به مقالتی مزین می شود که به بررسی وحدت حوزه و دانشگاه از منظر آن یار سفر کرده و همیشه زنده می پردازد . (1) به طور کلی قطع نظر از بررسی سیر تاریخی وحدت حوزه و دانشگاه با مرور به تحلیهای ارائه شده در خصوص محدوده و قلمرو آن می توان به پنج تحلیل عمده نایل شد که عبارتند از: 1 وحدت آرمانی اخلاقی، سیاسی اجتماعی 2 وحدت معرفت شناختی 3 وحدت ساختاری 4 وحدت ایدئولوژیک و 5 وحدت مبتنی بر تقسیم کار که هر کدام از این تحلیلها دارای پیش فرضها و دلالتهای خاص خود است . در این مقاله به طور عمده به تحلیل اول یعنی وحدت آرمانی و سیاسی اجتماعی بین دو قشر روحانی و دانشگاهی که به نظر می رسد به شدت مورد نظر حضرت امام (ره) بوده است می پردازیم . اما قبل از اینکه بحث از دیدگاه امام را آغاز کنیم ذکری اجمالی از دیگر دیدگاهها و موارد نقد
آنها به میان می آوریم . علاوه بر دیدگاه حضرت امام (ره) که آن را تحت عنوان وحدت اخلاقی آرمانی، سیاسی اجتماعی طرح کردیم، سایر دیدگاهها را می توان به وحدت معرفتی، وحدت ایدئولوژیک، وحدت ساختاری و وحدت مبتنی بر تقسیم کار دسته بندی کرد که به اختصار به ارائه این دیدگاهها و نقدهای وارد بر آنها می پردازیم: (2) الف . وحدت معرفتی: این دیدگاه با فرض جدایی کامل معرفتی دو نهاد حوزه و دانشگاه عامل اصلی تعارض را جدایی معرفتی و عامل اصلی وحدت را وحدت معرفتی می داند . پیش فرضهای معرفتی، روشهای معرفتی و اخلاق و روحیه جداگانه معرفتی سه بعد اساسی اختلاف بین این دو نهاد است . در بعد پیش فرضها، قداست بخشی به معرفت دینی و بی توجهی به معرفت بشری و بی اعتنایی به صامتیت متون دینی از سوی حوزه عامل اصلی اختلاف است . در بعد روشهای معرفتی، وفاداری حوزه به روشهای عقلی، قیاسی و منطق قدیم و پای بندی دانشگاه به روشهای تجربی، استقرایی و منطق جدید عامل عمده اختلاف در این سطح است و در بعد روحیه معرفتی نیز حوزه متهم به جزم اندیشی، نقدناپذیری، خودسانسوری، اسیر خطوط قرمز خودساخته بودن و محدودیت در تحقیق است و دانشگاه معرف آزادمنشی، نقدپذیری، نظریه پردازی، کم رنگ بودن خطوط قرمز، مطلق ناانگاری و پذیرش حدود و
نسبیت است . بر این دیدگاه شش نقد وارد است: . 1 بین علوم و روش شناسی آنها مرز قاطعی وجود ندارد . بین علوم مختلف طبیعی، اخلاقی و دینی بده بستان وجود دارد . حتی روشهای تجربی نیز ابتناء بر یکسری مفروضات غیر تجربی و ماوراءالطبیعی دارند که علی الاصول پرداختن به آنها از حیطه علوم تجربی و روشهای تجربی خارج است . . 2 این دیدگاه به لحاظ تاریخی پاسخی برای وحدت علوم و علما در حوزه های مختلف تمدن در گذشته و از جمله در تمدن اسلامی ندارد . . 3 تقدس گرایی و جزم اندیشی برخی از دانشگاهیان متعصب و پای بند به پارادایم پوزیتیویسم کلاسیک قابل مقایسه با قداست گرایی حوزه های علمیه نیست . بعلاوه اگر قداست گرایی معرفت دینی توجیهی داشته باشد، جزم اندیشیهای تجربی برخی از دانشگاهیان چه توجیهی دارد؟ . 5 حتی در درون دانشگاه یا حوزه نیز الزام به وحدت روش معرفتی بی وجه است . . 6 روحیه نقد و ابطال در حوزه بمراتب بیش از دانشگاههای فعلی ماست، هرچند مطلوب نیست . ب . وحدت ایدئولوژیک: سه تعبیر در ذیل وحدت ایدئولوژیک طرح شده است: . 1 علت عدم وحدت، دوگانگی بنیان علوم دانشگاهی و علوم حوزوی است . بنیان علوم دانشگاهی بر پایه الحاد و هوی و هوس است
و بنیان علوم حوزوی بر پایه تفکر و ایدئولوژی اسلامی است . . 2 عامل عدم وحدت، تأکید دانشگاه و علوم دانشگاهی بر تسلط بر جهان و ازدیاد قدرت مادی است و هدف نهاد حوزه دستیابی به حقیقت هستی است . . 3 عامل عمده اختلاف، دیدگاهها و علائق ایدئولوژیکی گروهی است که در پس مبانی منتسب به علوم پنهان است . این تعبیر علت اصلی اختلاف را تلاش گروهی از جامعه برای استفاده از ابزار موجه علوم تجربی برای پوشاندن علایق ایدئولوژیکی فرد می داند . بر تعبیر اول و سوم چهار نقد وارد است: . 1 قلمرو دین اسلام قابل تسری به تمام علوم بشری نیست . . 2 با این تعبیر، بویژه تعبیر اول، بنیانهای مستقل عقلی و فرادینی فرو می ریزد و انسانها قادر به درک و فهم مشترک از عالم نخواهند بود . . 3 با این تعبیر، داد و ستد میان فرهنگهای مختلف بی اعتبار خواهد شد . . 4 با فرض غلبه ایدئولوژی بر تمام یافته های علمی، خود این عبارت نیز ایدئولوژیک تلقی شده و از بنیان زده می شود . بر تعبیر دوم نیز دو نقد زیر وارد است: . 1 تمایز ماهوی علوم انسانی فاقد اعتبار است . . 2 این تعبیر پیوستگی علوم مختلف الهی،
فلسفی، متافیزیک و تجربی را نادیده می انگارد . ج . وحدت ساختاری: بر پایه این دیدگاه، هماهنگی سازمانی بین دو نهاد حوزه و دانشگاه امری ضروری است . اگر طالب وحدت بین این دو نهاد هستیم باید از وحدت و ادغام سازمانی استقبال کنیم . طرد نقاط ضعف هر دو نهاد تلفیق بر آینه نقاط مثبت هر دو نهاد، راه رسیدن به سازمانی برجسته، فعال و فراگیر است . این دیدگاه با استناد به شواهد تاریخی که مدارس علمیه عهده دار علوم مختلف بوده اند، به دنبال ادغام فوق به منظور رفع دوگانگی نهادی علمی است . بر این دیدگاه به طور عمده سه نقد وارد است: . 1 این دیدگاه ابزارگرا و غافل از محتواگرایی در امر وحدت است . . 2 با توجه به تقسیم کار علوم و معارف مختلف بشری، ادغام ساختاری نه مطلوب است و نه امکان پذیر . . 3 با توجه به واقعیت تاریخی اختلاف بین حوزه و دانشگاه، این ادغام به نفع هر کدام تمام شود، به تشدید خصومت و اختلاف خواهد انجامید . د . وحدت مبتنی بر تقسیم کار: این دیدگاه به چند روایت عمده اشاره می کند که هر کدام می تواند ضمن پرده برداری از ابهامات موجود گامی در جهت ریشه یابی اختلاف و حتی الامکان ارائه نوعی
پیشنهاد برای رابطه و وحدت باشد . . 1 با استفاده از مباحث فلسفه تعلیم و تربیت، تعیین بایدها و نبایدها، هدفها و غایات آموزشی توسط حوزه به عنوان متولیان اصلی استنباطات دینی و فعالیت علمی و پژوهشی دانشگاه در ذیل این غایات و جهات دینی، که البته مستلزم گسترش قلمرو معرفتی حوزه و تحول متدلوژیک در شیوه استنباط متناسب با شرایط زمانی و مکانی است . در خصوص برنامه ریزی اجتماعی نیز طرفداران این نظریه معتقدند که حوزه جهات کلی اجتماعی را استنباط کند و برنامه ریزان اجتماعی بر اساس این اهداف برنامه ریزی کنند . از سوی دیگر، در جای خود در مباحث فلسفه علم و فلسفه علوم اجتماعی بحث می شود که علوم مختلف اعم از طبیعی و انسانی ابتناء بر یکسری مفروضات ارزشی، ایدئولوژیک و هنجاری و انسان شناختی دارند که خواه ناخواه اگر قرار باشد به دنبال علوم دینی باشیم حوزه می تواند علاوه بر رسالت تبلیغی و وظیفه شناسی خود که بر فضاسازیهای روانی و اجتماعی و جهت گیری ارزشی و ایدئولوژیک عالمان علوم طبیعی مؤثر خواهد بود، در شفاف کردن برخی از مبانی غیر تجربی علوم مختلف نیز نقش داشته باشد . با توجه به ابعاد هنجاری نظریه های اجتماعی این وظیفه حوزه است که ابعاد هنجاری دینی و متناسب با جامعه و
تمدن اسلامی را در اختیار دانشگاهیان قرار دهد . . 2 اخذ فرهنگ از حوزه و تفکر از دانشگاه و ابزار حرکت با دولت . به عبارت دیگر، جهت گیری حرکت با حوزه ها، تنظیم و کنترل این حرکت و انطباق آن با مقتضیات زمانی با دانشگاه و ابزار حرکت با دولت . . 3 با فرض انحصار موضوع شناسی در موضوعات مستحدثه و تخصصی به دانشگاه و حکم شناسی به حوزه، موضوع شناسی با دانشگاه و استنباط احکام این موضوعات با حوزه . چون موضوعات تخصصی کلی هستند و شناخت آنها احتیاج به تخصص دارد، فقیه باید برای شناخت این گونه موضوعات به مشاوران موضوع شناسی و متخصص مراجعه کند و نظرات ایشان را در تعیین مشخصات موضوع و چگونگی اجرا و پیاده کردن احکام آنها جویا گردد . برای مثال با توجه به دو اصل دینی وجوب حفظ مصلحت مسلمین و یا قانون لاضرر ولا ضرار، تشخیص این که در امور مختلف مصلحت چیست و چگونه باید تأمین شود و یا این که چه چیزی مضر است و چگونه باید از آن اجتناب کرد، در حیطه درک متخصصان است . . 4 با فرض یکی نبودن مبانی معرفتی علوم حوزوی و دانشگاهی، حوزه ها متولی اصلی علوم انسانی باشند و دانشگاهها متولی اصلی علوم طبیعی . دانشگاهها به
علوم دقیقه بپردازند و اهتمام به علوم انسانی در انحصار حوزه ها باشد . . 5 با این فرض که دایره تواناییهای دین صرفا مسائل معنوی، اخلاقی و فردی است و ابعاد اجتماعی دین تنها از طریق دغدغه زندگی دینی افراد یک اجتماع تجلی می یابد، حوزه ها عهده دار وظایف فردی و اخلاقی باشند و مسایل مربوط به برنامه ریزیهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در انحصار دانشگاه ها و مباحث کارشناسی آنها باشد . به نظر نگارنده از بین زیرتقسیمهای وحدت مبتنی بر تقسیم کار، روایت اول معقول تر، مطلوب تر و متناسب تر با تجربه بشری و تحولات معرفت شناسی و بده بستان بین علوم مختلف است . فرض دوم، علاوه بر این که درک مبهمی از فرهنگ ارائه می کند، عنصر تفکر را نیز از حوزه سلب می کند، هرچند ویژگی مثبت آن اعطای نقش الگوسازی و نظام سازی به دانشگاه است که درخور تأمل است . به نظر می رسد اگر به مفهوم نارسای فرهنگ و انحصار مقوله فکر به دانشگاه اعتنایی نکنیم، این روایت شکل دیگری از همان روایت اول است که در برنامه ریزی اجتماعی قائل به ارائه جهات اجتماعی از سوی حوزه و برنامه ریزی از سوی دانشگاهیان و کارشناسان دانشگاهی است، هرچند بسیار محدودتر از روایت اول است . فرض سوم، یعنی فرض موضوع شناسی، علاوه بر این که موضوع شناسی را از
حوزه ها می گیرد، حوزه را محدود به فقه و حکم شناسی می کند که این هم جفایی است در حق حوزه و هم جفا در نقشی که حوزه می تواند در جهت دهی به علوم دانشگاهی داشته باشد . فرض چهارم درست نقطه مقابل وحدت معرفتی است و منادی تعارض معرفتی است که علاوه بر آن که بده بستان معرفتی و تقسیم کار مثبت را نفی می کند، بر جدایی نهادی دو نهاد حوزه و دانشگاه صحه می گذارد که به نوبه خود می تواند تعارضهای اجتماعی موجود را دامن بزند . فرض پنجم در واقع مسیحی کردن اسلام به عنوان دین تمام عیار است که نه با واقعیت تاریخی اسلام سازگار است و نه با برداشتهای صحیح و اصولی از متون دینی . در مجموع می توان بهترین شکل وحدت حوزه و دانشگاه را با عنایت به اندیشه حضرت امام (ره) و دیدگاه پیشنهادی نگارنده در توجه به موارد پنجگانه زیر جستجو کرد: . 1 توجه دانشگاهیان به ریشه های وابستگی نهاد دانشگاه و خودباختگی تاریخی، وابستگی فکری و به دور از هویت و فرهنگ جامعه بودن این نهاد (عنایت به بومی سازی و اسلامی شدن دانشگاه) و تلاش در جهت ارتقای فایده مندی آن . . 2 توجه حوزویان به ریشه های تحجر و گسترش قلمرو فکری معرفتی خود متناسب با نیاز انسان معاصر
و در راستای پیش فرضها و مبانی دینی و ماوراءالطبیعی مورد نیاز علوم دانشگاهی . به عبارت دیگر، تقسیم کار ساختاری با توجه به مبانی معرفتی علوم از یکسو و جهت گیری این علوم از سوی دیگر که متضمن آشنایی هرچه بیشتر با مبانی علوم طبیعی و انسانی و حوزه های معرفتی فلسفه علم و فلسفه علوم اجتماعی است . . 3 وحدت آرمانی در عرصه فعالیتهای سیاسی اجتماعی به عنوان دو قشر تعیین کننده و سرنوشت ساز فکری فرهنگی در جامعه . . 4 توجه به موانع تاریخی و سیاسی اجتماعی ایجاد وحدت بین روحانیان و دانشگاهیان با عنایت به نقشهای مورد انتظار جامعه از حوزوی و دانشگاهی و پرهیز از یکسویه نگری در وحدت . . 5 عنایت به معنویت و تهذیب نفس در دو نهاد حوزه و دانشگاه در کنار فعالیتهای علمی و پژوهشی . آنچه در این نوشتار از اهمیت بیشتری برخوردار است توجه به دیدگاه امام (ره) و بررسی آن است . دریافت ما از کلام امام (ره) این است که ایشان به قضیه وحدت حوزه و دانشگاه بیشتر به عنوان یک واقعیت تاریخی اجتماعی می نگریستند و عمدتا از این زاویه به تحلیل آن می پرداختند؛ تحلیلی که می توان عنوان جامعه شناسی تاریخی رابطه حوزه و دانشگاه بر آن نهاد . به طور
قطع واقعیت فوق مورد نظر تحلیلهای مختلف نیز بوده است . بعضی از تحلیلهای فوق در ارائه راه حل از بررسی این واقعیت به مثابه یک پدیده اجتماعی فاصله گرفته و چاره درد را صرفا در مباحث نظری و فلسفی دیده اند که در خور تأمل است . مروری اجمالی بر اندیشه حضرت امام (ره) این امر را آشکار می کند که ایشان بیشتر با عطف توجه نسبت به مسائل سیاسی اجتماعی اقدام به ترغیب در جهت وحدت حوزه و دانشگاه کرده اند، این امر روشن می سازد که تحلیلهای دیگر که بیانگر زمینه هایی غیر از زمینه های آرمانی اخلاقی سیاسی و اجتماعی است . الزاما وفادار و محدود به نظر حضرت امام (ره) نبوده است آنها با این توجیه که اگر برای محدوده وحدت مورد نظر ایشان، بنیانی مستحکم به لحاظ نظری و معرفتی فراهم نشود، این وحدت بسیار متزلزل و شکننده خواهد بود . اقدام به مطرح نمودن برخی ابعاد دیگر درباره وحدت کرده اند، توجه به این بنیانها هر چند درجای خود امری بجا و ضروری است، لکن بعضی از این مبانی معرفتی آن قدر آرمانی و بعضا خیالی و دور از دسترس است که اولا خروج از آن به سهولت امکان پذیر نیست، بدین معنا که به قدری ابعاد این مبانی نظری پیچیده و
تو در توست که پرداختن به آنها و حل معضلات و سؤالات مرتبط با آنها متضمن مباحث فلسفی یا شبه فلسفی پردامنه و زمان بر است ثانیا ورود فی نفسه در این مناقشات نقض غرض است . اگر این گفته درست باشد که حیطه مورد نظر، حداقل در اندیشه امام (ره)، به طور عمده حیطه سیاسی اجتماعی بوده است باید با این مسأله به مثابه یک پدیده اجتماعی که منطق خاص خود را داراست، برخورد نماییم، و در حد ضرورت، مطلوبیت و امکان پذیری به مبانی فلسفی و معرفتی آن بپردازیم، باید توجه ما معطوف به ریشه های پیدایی این اختلاف به عنوان یک واقعیت اجتماعی و توجه به ابعاد و مؤلفه های مختلف تاریخی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی آن باشد و در این بین اگر بحثی معرفتی نیز صورت می گیرد به طور عمده به آن از زاویه ابعاد فکری فرهنگی نگریسته شود . این به معنای انکار مبنای نظری، ارزشی و حتی ایدئولوژیک در بررسی پدیده های اجتماعی نیست، بلکه مراد این است که بحث ما یک بحث اجتماعی است و پرداختن به مبانی نظری و ارزشی باید در حد شفاف کردن بیشتر موضوع باشد ثالثا انتقال از مباحث نظری صرف به مباحث اجتماعی و بالعکس، براحتی امکان پذیر نبوده و مناقشه آمیز است .
این انتقال منطق خاص خود را داراست . چه بسیار اندیشمندانی که ارتباطات مفهومی و حتی منطقی ذهن خود را به جامعه نسبت می دهند و توجه به منطق پدیده های اجتماعی که از نوعی سیاسیت، تغیر، نسبیت و کثرت برخوردار است ندارند و بالعکس چه بسیار اندیشمندانی که سیاسیت و تغیر پدیده های اجتماعی را به عالم ذهن و معرفت نسبت میدهند . با این مقدمه که بیانگر ضرورت توجه به مقوله وحدت حوزه و دانشگاه از زاویه نگرش حضرت امام (ره) است به بررسی دیدگاه ایشان می پردازیم . تأمل در دغدغه خاطر امام (ره) نسبت به وحدت حوزه و دانشگاه روشنگر دل مشغولی و اهتمام بیشتر ایشان به وحدت سیاسی و عاطفی و ارتباط و همبستگی بین روحانی و دانشگاهی و توجه و هشدار نسبت به توطئه های بیرونی و درونی در جهت بر هم زدن این وحدت بوده است . آنچه به طور خاص جلب نظر می کند مسأله وحدت روحانی و دانشگاهی است تا وحدت حوزه و دانشگاه . اگر به طور غیرمستقیم نیز از دانشگاه و حوزه در مقوله وحدت بحث می شود، منظور عمدتا وحدت دانشگاهی و روحانی است . امام (ره) در وصیت نامه الهی سیاسی خویش در بندهای د)، و)، ط) و ک) ضمن اشاره به مسأله وحدت روحانی و
دانشگاهی که بیانگر حساسیت و اهمیت موضوع نزد ایشان است به طور خاص بر محور همبستگی اخلاقی و سیاسی تأکید می نمایند . از مباحث دیگر وصیت نامه نیز این گونه استنباط می شود که جوهر اساسی این وحدت، انگیزه الهی و مقصد حکومت اسلامی از سوی هر دو قشر است . حضرت امام (ره) به ریشه یابی ایجاد عداوت و خصومت بین روحانی و دانشگاهی عنایتی خاص دارند و آن را پدیده ای برنامه ریزی شده، از زمان رضاخان می دانند . پدیده ای که وابستگی فرهنگی و فکری را در دستور کار خود قرار داده بود و با هدف دین زدایی و روحانیت ستیزی از یکسو و غرب گرایی و هویت گریزی از سوی دیگر، تلاش در جهت تعمیق عقب ماندگی و وابستگی بیشتر کشور داشته است . تحقیقا هر جا امام (ره) از اصلاح فرهنگ یاد می کنند منظورشان اصلاح فکر وابسته ای است که از زمان رضاخان و با ترفندهای گسترده تبلیغاتی در قالب نهادهای فکرساز از جمله دانشگاه اعمال گردیده و به موفقیتهایی نیز دست یافته است . به تعبیر ایشان قسمت عمده قرار دادهای خانه خراب کن، باز شدن پای مستشاران خارجی، غارت ذخایر ایران و طلای سیاه که در نیم قرن اخیر به ایران و اسلام ضربه مهلک زده است، توسط دانشگاهها صورت گرفته است . (3)
ایشان بر این اساس نجات دانشگاه از انحراف را نجات کشور و ملت می دانند . (4) امام تلاشی وافر در جهت رسوب زدایی از افکار شرق زده و غرب زده روشنفکران و دانشگاهیان و القاء خودباوری و بازگشت به هویت شرقی و فرهنگ اسلامی به منظور ایجاد دانشگاهی مستقل و فایده مند داشته اند . قهرا یکی از دلایل عمده مخالفت حوزه با دانشگاه می تواند ریشه در همین خودباختگی و اسلام ستیزی اولیه دانشگاه داشته باشد . این وابستگی فکری، وابستگی عقلی و وابستگی مغزی به خارج منشأ اکثر بدبختیهای ملتها و ملت ماست . (5) ما تا خودمان را پیدا نکنیم، تا شرق خودش را پیدا نکند، تا این گمشده پیدا نشود، نمی توانیم سر پای خودمان بایستیم . باید از مغزهای ما اسم غرب زدوده شود . (6) امام (ره) در خصوص فایده مندی و خودی بودن دانشگاه معتقدند: اگر ما تریبتی اصولی در دانشگاهها داشتیم، هرگز طبقه روشنفکر دانشگاهی ای نداشتیم که در بحرانی ترین اوضاع ایران در نزاع و چند دستگی با خودشان باشند و از مردم بریده باشند و از آنچه که بر مردم می گذرد، چنان آسان گذرند که گویی در ایران نیستند . (7) تمام عقب ماندگی های ما به خاطر عدم شناخت صحیح اکثر روشنفکران دانشگاهی از جامعه اسلامی ایرانی بود و متأسفانه هم
اکنون هم هست ... بدآموزیهای دانشگاهی زمان شاه، روشنفکر دانشگاهی را طوری بار آورد که اصولا ارزشی برای خلق مستضعف قائل نبوده و متأسفانه هم اکنون هم نیست . (8) روشنفکران متعهد و مسئول، بیایید تفرقه و تشتت را کنار بگذارید و به مردم فکر کنید و برای نجات این قهرمانان شهید داده، خود را از شر «ایسم» و «ایست» شرق و غرب نجات دهید . روی پای خود بایستید واز تکیه به اجانب بپرهیزید . (9) از اندیشه امام این گونه مستفاد می شود که یکی از موانع عمده تحقق وابستگی فکری، قشر مستقل روحانی بوده است که می بایست با عزلت و انزوا کشاندن آن و گرایش به استادان شرق زده و غرب زده و ایجاد فضای روانی و تبلیغاتی گسترده، مانع فوق کنار زده شود . در اندیشه امام کنار زدن این مانع تنها کنار زدن یک مانع عمده اجتماعی تلقی نمی شود، بلکه کنار زدن دین و دیانت از دانشگاه و مآلا عرصه سیاسی اجتماعی محسوب می شود . از نقشه های شیطانی قدرتهای بزرگ استعمار و استثمارگر که سالهای طولانی در دست اجراست و در کشور ایران از زمان رضاخان اوج گرفت و در زمان محمدرضا باروشهای مختلف دنباله گیری شد به انزوا کشاندن روحانیت است . (10) ایشان در ادامه به ایجاد
عداوت بین دانشگاهیان و روحانیان اشاره نموده و اضافه می کنند که سعی بر این بوده است تا کسانی که در آتیه، حکومت را به دست می گیرند از کودکی تا جوانی به گونه ای تربیت کنند که از ادیان به طور مطلق و اسلام به طور خاص و از وابستگان به ادیان به ویژه روحانیان و مبلغان متنفر باشند و ایشان را عمال انگلیس در آن زمان و طرفدار سرمایه دار و زمین خوار و ارتجاع و مخالف تمدن و تعالی در بعد از آن معرفی کنند . از طرف دیگر با تبلیغات سوء، روحانیان و مبلغان و متدینان را از دانشگاه و دانشگاهیان ترسانده و همه را به بی دینی و بی بند و باری و مخالفت با مظاهر اسلام و ادیان متهم می نمودند . (11) امام به نکته بسیار ظریف و دقیقی اشاره می کنند که بنده جایی ندیده ام به این هشدار امام توجه شده باشد . ایشان اظهار می دارند که حاصل این عداوتها آن بود که دولتمردان، مخالف ادیان و اسلام و روحانیان و متدینان باشند و توده های مردم که علاقه به دین و روحانی دارند، مخالف دولت و حکومت باشند . در نتیجه اختلاف عمیق بین دولت و ملت و دانشگاهی و روحانی راه را برای چپاولگران ذخایر کشور هموار نمود .
(12) امام (ره) با این تعبیر، دانشگاهی را سمبل و نماد دولت و روحانی را سمبل و نماد مردم می دانند و این نکته ای است که اولا روشنفکران باید به آن توجه داشته باشند و ثانیا بیانگر رسالت و تعهدی است که روحانیان همواره باید نسبت به آن هشیار باشند . پیوند مردم با روحانیت حاکی از عمق بینش امام نسبت به هویت دینی جامعه است که در اصلاحات اجتماعی باید به آن توجه نمود . از سوی دیگر، نیم نگاهی به نهضتهای مردمی موفق و نسبتا موفق در یکصد سال اخیر حکایت از گونه ای پیوند با روحانیان دارد، از جنبش تنباکو تا مشروطه، نهضت ملی شدن نفت تا قیام 15 خرداد و بالاخره انقلاب اسلامی، تماما بیانگر پیوند مردم با دین و روحانی است . با توجه به جامعه مذهبی ایران، تنها نهضتهایی موفق و پایدار بوده اند که به گونه ای پیوند خود با فرهنگ عامه به ویژه ارزشها و شیوه های رفتاری اسلامی را حفظ کرده باشند . امام با اشاره فوق به گونه ای وحدت روحانی و دانشگاهی را وحدت ملت و دولت و اختلاف این دو را تهدیدی برای نظام و استقلال آن به حساب می آوردند . این برداشت، ضمن آنکه پرده از یک واقعیت عمیق تارخی بر می دارد، هشداری
است به روحانیان . این گونه نیست که پیوند ملت با روحانیت و یک انگاری این دو همواره و تحت هر شرایطی پایدار باشد . امام در کنار هشدار به دانشگاهیان در توجه به توطئه های مختلف در ایجاد خصومت و عداوت با روحانیان، وظایفی برای روحانیت برمی شمرند که با رعایت این وظایف است که می توان پیوند فوق را مستمر و پایدار دانست . نگارنده از مجموع فرمایشات امام در مورد انتظار از روحانیت به هفده مورد برخورد نموده ام که توجه به آنها می تواند ضامن بقاء حیثیت روحانیت و استمرار پیوند فوق باشد . این وظایف بدون توجه به تقدم و تأخر آنها عبارتند از: . 1 حضور در صحنه، بدون فراموشی شأن روحانی بودن . 2 استقلال و عدم وابستگی به دولت . 3 تهذیب نفس . 4 تحمل دانشگاهیان و کارشناسان . 5 ارشاد و هدایت دولت . 6 آگاهی بخشی به مسلمانان نسبت به وظایف خطیر سیاسی خود . 7 اصلاح حال ملت و جلوگیری از ظلم، غارتگری و دزدی . 8 پرهیز از دنیاطلبی، هر چد در امور مباح . حفظ زی طلبگی باشاخص سطح زندگی پایین تر از سطح معمولی مردم . 9 حفظ شأن، منزلت و آبروی خود در بین مردم . . 10 تداوم بخشی
به انقلاب اسلامی، استمرار نظام اجتماعی اسلام و حفظ قوانین اسلامی و قانون اساسی . 11 مقابله با دو فرهنگ منحط شرق و غرب . 12 پرهیز از سخنان تفرقه آمیز . 13 اخراج عناصر غیراخلاقی از حوزه . 14 افشای آخوندهای درباری . 15 پرهیز از گروه گرایی . 16 رعایت عدالت اسلامی در رفتار خود . 17 اجتناب از تقدس مآبی و تحجر به نظر نگارنده و با فرض سست شدن پیوند بین ملت و روحانیت که فرض دور از واقعیتی نیست، ریشه این سستی را پس از انقلاب نباید صرفا در توطئه های بیرونی جستجو کرد . بخش عمده از ضعف پیوند فوق به رفتار روحانیت پس از انقلاب، به ویژه فراموشی زی طلبگی برمی گردد . سستی این پیوند نیز به معنای بی پشتوانگی دولت و تجدید وابستگی کشور خواهد بود . اما به طور خاص صفتی که به پیوند روحانی و دانشگاهی لطمه ای جدی وارد می سازد و امام به آن توجه خاص دارند، تقدس مآبی و تحجر برخی از روحانیان است . شاید عبارت زیر به حد کافی بیانگر انزجار امام از قشر متحجر و مقدس مآب باشد: شما باید نشان دهید که جمود حوزه های علمیه آن زمان که هر حرکتی را متهم به حرکت مارکسیستی و یا حرکت انگلیسی می کردند،
تنی چند از عالمان دین باور، دست در دست مردم کوچه و بازار، مردم فقیر و زجر کشیده گذاشتند و خود را به آتش و خودن زدند و از آن پیروز بیرون آمدند . شما به روشنی ترسیم کنید که در سال 41 سال شروع انقلاب اسلامی و مبارزه روحانیت اصیل در مرگ آباد تحجر
و مقدس مآبی چه ظلمها بر عده ای روحانی پاکباخته رفت، چه ناله های دردمندانه کردند، چه خون دلها خوردند، متهم به جاسوسی و بی دینی شدند ولی با توکل بر خدای بزرگ کمر همت را بستند و از تهمت و ناسزا نهراسیدند و خود را به طوفان بلا زدند و در جنگ نابرابر ایمان و کفر، علم و خرافه، روشن فکری و تحجر، سرافراز ولی غرقه به خون یاران و رفیقان خویش پیروز شدند . (13) از آفات تحجر، ابزار پرستی، مقابله با تغییر و نوآوری و تقدس بخشی به فهم خود قطع نظر از مفروضات مبنایی این فهم و قطع نظر از متدولوژی این فهم است که می تواند مانعی برای نوآوریهای اصولی و متدولوژیک در فهم عمیق تر و متناسب با سوالها و نیازهای انسان امروزی در حیطه وظایف حوزه از یکسو و مقابله نامعقول با ابزارهای نوین به دلیل ابزار پرستی از سوی دیگر باشد که هر دو به وحدت روحانی و دانشگاهی به عنوان قشری که با معرفت تجربی و علوم روز و تحولات نوین تکنولوژیک سرو کار دارد آسیبی جدی وارد سازد . فراموش نکنیم که حضرت امام (ره) با دخالت عنصر زمان و مکان در موضوع، فقه سنتی صاحب جواهری مورد قبول خود را کمال بخشید و تحولی
نو در برداشتهای فقهی ایجاد کرد . بهرحال، همان گونه که اشاره شد به صراحت پیوند دوستی و تفاهم بین دانشگاهیان و روحانیان را مورد تأکید قرار داه و در این خصوص به نقش حساس روحانیان در توجه به سیاست بازان نفوذی در ایجاد تفرقه اشاره می کنند: توصیه اینجانب آن است که نسل حاضر و آینده غفلت نکنند و دانشگاهیان و جوانان برومند عزیز هر چه بیشتر با روحانیان و طلاب علوم انسانی پیوند دوستی و تفاهم را محکم تر و استوارتر سازند و از نقشه ها و توطئه های دشمن غدار غافل نباشند و به مجرد آنکه فرد یا افرادی را دیدند که با گفتار و رفتار خود در صدد است بذر نفاق بین آنان افکند، او را ارشاد و نصیحت نمایند و اگر تأثیر نکرد از او روگردان شوند و او را به انزوا کشانند و نگذارند توطئه ریشه دواند که سرچشمه را به آسانی می توان گرفت و مخصوصا اگر در اساتید کسی پیدا شود که می خواهد انحراف ایجاد کند و او را ارشاد و اگر نشد از خود و کلاس خود طرد کنند و این توصیه بیشتر متوجه روحانیون و محصلین علوم دینی است و توطئه ها در دانشگاهها از عمق ویژه ای برخودار است و هر دو قشر محترم که مغز متفکر
جامعه هستند باید متوجه توطئه ها باشند . (14) توجه به پیوند و همسویی روحانیان و روشنفکران دانشگاهی و تأثیر آن در پیروزیهای اجتماعی مورد تأیید و نظر برخی از روشنفکران متعهد بنام از جمله مرحوم جلال آل احمد نیز بوده است . به تعبیر آل احمد، هر جا روحانیت و روشنفکران زمان با هم و دوش به دوش هم یا در پی هم می روند در مبازره اجتماعی بردی هست و پیشرفتی و قدمی به سوی تکامل و تحول و هر جا که این دو از در معارضه با هم درآمده اند و پشت به هم کرده اند یا به تنهایی در مبارزه شرکت کرده اند از نظر اجتماعی باخت هست و قدمی به سوی قهقرا . (15) یکی دیگر از تأکیدات امام توجه به برنامه های اخلاقی و تهذیب نفس در حوزه و دانشگاه است . شما از دانشگاه مؤمن بیرون بدهید و ما از مدرسه ها مؤمن بیرون بدهیم . (16) توجه به معنویت و تهذیب نفس تنها اختصاص به حوزه و متولیان رسمی دین ندارد و امری است که همگان باید متوجه آن باشند . بنابراین آنچه در کل از نگرانیها و فرمایشات امام استنباط میشود این است که ایشان به پیوند و رابطه روحانی و دانشگاهی به مثابه یک واقعیت اجتماعی و
تاریخی می نگرند که شناخت و ریشه یابی آن منطق خاص خود را داراست . توجه به نحوه پیدایش دانشگاه در کشور و سیاستهای شبه مدرنیستی و اباحیگری رضاخان و تقویت آن به قیمت تضعیف حوزه و روحانیان و مبارزه بی امان برای تغییر لباس علماء و پایان بخشیدن به معافیت طلاب از خدمت نظام وظیفه وگرفتن فرصتهای شغلی آموزشی و قضایی از آنان و ایجاد زمینه برای توسعه غربزدگی و بی دینی و تهاجم ایسم های مختلف نمی تواند در اختلاف بین روحانی و دانشگاهی بی اثر باشد . علاوه بر فلسفه وجودی دانشگاه و غرب باوری و دین ستیزی آن، یکی دیگر از عوامل تارخی اختلاف به تز اسلام منهای روحانیت برخی از روشنفکران دانشگاهی برمی گردد که در ریشه یابی تاریخی فرهنگی نباید از آن غافل بود . (17) اهتمام امام عمدتا معطوف به پیوند سیاسی و عاطفی بین این دو به عنوان دوقشر سرنوشت ساز و تعیین کننده جامعه و توجه به توطئه ها در برهم زدن این وحدت است و اگر قرار باشد پای مبانی نظری و معرفتی در جهت استحکام این پیوند به میان آید باید به طور عمده ناظر به این پیوند و تقویت کننده آن باشد . نباید آن قدر در مباحث معرفتی غرق شد که اصل بحث به فراموشی سپرده شود
. این نکته به معنای ساده انگاری بیش از حد و نادیده انگاشتن مبانی معرفتی این وحدت و چشم فرو بستن بر شبهات فکری مطرح شده از سوی روشنفکران نیست، بلکه ضمن توجه به این مبانی و شبهات باید بابی مستقل برای موانع سیاسی، اجتماعی باز کرد، موانعی که بیش از آنچه ناشی از اختلاف در مبانی معرفتی باشد ناشی از تبلیغات و توطئه های سیاسی اجتماعی است . بسیاری از سوالات و شبهات بیش از آنکه ناشی از تفاوت واقعی و غیرقابل حل باشد، ناشی از جوسازیهای روانی و سوء تفاهمهای عمدی در جهت ایجاد اختلاف سیاسی و اجتماعی است . بهر حال، همان گونه که اشاره شد عمده توجه امام در مورد وحدت روحانی و دانشگاهی، ارتباط و همبستگی و هم جهتی این دو قشر در جهت ایجاد ایرانی آزاد و مستقل و از بین رفتن جو بدبینی بوجود آمده توسط رژیم پهلوی و سلطه جویان است . از بین رفتن این بدبینی و جلوگیری از دامن زدن به اختلاف، وظیفه ای است به یکسان بر دوش هر دو، هر دو باید بر ایجاد وحدت و همبستگی اهتمام ورزند و از بروز تنش ها و اختلافات جلوگیری کنند . دانشگاهی نباید روحانی را متهم به سنت پرستی و مخالفت با مظاهر تمدن و
ترقی کند . روحانی نیز نباید با استفاده از فرهنگ عامه، حربه بی دینی و تکفیر را به کار گیرد . البته باید اذعان نمود که اتهام مخالفت با تمدن به روحانیت بیش از آنکه بر آمده از یک امر واقعی باشد، بر آمده از یک سوء تفاهم و متأثر شدن از فضاهای روانی و تبلیغاتی است . حامدالگار در بحث اصلاحات جدید در دوره قاجار می نویسد: مهم این است که در میان علما از هیچکس نام نبرده اند که با نظام جدید مخالفتی کرده یا علیه آن به وعظ پرداخته باشد . (18) مرحوم حائری نیز می نویسد: تا آنجا که ما آگاهیم، رهبران مذهبی، نامه، رساله یا اعلامیه ای بر ضد برنامه های نوگرایی فتحعلی شاه و عباس میرزا در نخستین دهه های سده 19 از خود به جای نگذاردند و حتی در شرایط و ویژگیهای آن روزگار در هماهنگی و همنوایی با آن بوده اند . (19) اما به هرحال وحدت آرمانی و سیاسی اجتماعی فوق نمی تواند بی ارتباط با گونه ای رابطه در سطوح دیگر معرفتی و ساختاری باشد امری که مورد توجه برخی از اندیشمندان علاقه مند به این حوزه بوده و تحلیلهای مختلفی نیز در این خصوص ارائه نموده اند . در کنار برخوردهای کلی، ساده انگارانه و سطحی چندین تحلیل عمده در خصوص وحدت
یا رابطه بین حوزه و دانشگاه ارائه شده است که هم ناظر به مفهوم وحدت، ابعاد مرتبط با آن و چالشهای مربوط و هم ناظر به موانع تحقق این وحدت است . در کل همان گونه که اشاره شد بر تحلیل و رویکرد حضرت امام (ره) که می توان آن را با عنوان وحدت آرمانی اخلاقی و سیاسی اجتماعی طرح کرد، تحلیلهای دیگر را می توان به چهار دسته عمده: . 1 وحدت معرفتی؛ . 2 وحدت ساختاری؛ . 3 وحدت ایدئولوژیک؛ . 4 وحدت مبتنی بر تقسیم کار؛ تقسیم نمود . پی نوشت: 1( این مقاله با ساختاری دیگر و به صورتی کاملتر بوسیله وزارت فرهنگ و آموزش عالی در سمینار «دانشگاه، جامعه و فرهنگ اسلامی» که در آذر ماه 1378 در دانشگاه تربیت مدرس برگزار گردید ارائه شده است . 2( برای آشنایی با بحث تفصیلی این دیدگاهها به منابع زیر رجوع کنید: 1( افروغ، عماد . امام (ره) و وحدت حوزه و دانشگاه . مجموعه مقالات مباحث نظری وحدت حوزه و دانشگاه . گردهمایی وحدت حوزه و دانشگاه . 28 آذرماه 74، صص23 21 (وحدت مبتنی بر تقسیم کار) 2( افروغ، عماد . «سؤالها و چالشهای اساسی وحدت حوزه و دانشگاه» . مجموعه مقالات سمینار دانشگاه، جامعه و فرهنگ اسلامی،
آذرماه 1378، صص59 38 3( باقری، خسرو . «معنا و بی معنایی در علم دینی» . حوزه و دانشگاه، سال پنجم، شماره 16 و 17، پاییز و زمستان 77، ص . 23 4( درخشان، مسعود . «نقش حوزه و دانشگاه در تدوین مکتب اقتصاد اسلامی» . مجموعه مقالات اولین مجمع بررسیهای اقتصاد اسلامی . مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، 1369، صص58 157 (تعبیر دوم از وحدت مبتنی بر تقسیم کار) 5( زاهد زاهدانی، سعید . تاریخ تفکر اجتماعی در اسلام . شیراز، دانشکده ادبیات و علوم انسانی، دانشگاه شیراز، بخش علوم اجتماعی، بهار 1367، صص55 53 (تعبیر سوم (موضوع شناسی) از وحدت مبتنی بر تقسیم کار) 6( دفتر مجامع فرهنگستان علوم اسلامی . فقه سنتی و نظام سازی، ص303 (تعبیر اول از وحدت ایدئولوژیک) 7( سروش، عبدالکریم . سخنرانی در دانشگاه اصفهان، 1371 و فصل اول کتاب فربه تر از ایدئولوژی (وحدت معرفتی) 8( کچوییان، حسین . «وحدت حوزه و دانشگاه» . حوزه و دانشگاه . سال اول، شماره دوم، بهار 74، ص61 (تعبیر سوم از وحدت ایدئولوژیک) 9( نبوی، عباس . «حوزه و دانشگاه به سوی وحدت راهبردی» . دانشگاه اسلامی، شماره هفتم، زمستان 77، صص9 8 (ایشان وحدت راهبردی را پیشنهاد می کنند که به نظر نگارنده به دیدگاه سیاسی اجتماعی
و اخلاقی آرمانی نزدیک است . در ضمن برخی از نقدهای وارد بر تعبیر اول وحدت ایدئولوژیک و وحدت ساختاری (نقد اول) مربوط به ایشان است) 3( امام خمینی، صحیفه انقلاب، وصیت نامه الهی سیاسی امام، چاپ چهارم، 1368، ص . 23 4( همان، ص . 17 5( صحیفه نور، ج 6، ص . 573 6( همان، ص . 142 7( صحیفه نور، ج 7، ص . 140 8( همان، ص . 141 9( همان، ص . 141 10( وصیت نامه امام، ص . 14 11( همان، ص . 14 12( همان، ص . 14 13( صحیفه نور، چاپ قدیم، ج 21، ص . 74 14( وصیت نامه امام، ص . 14 15( جلال آل احمد، در خدمت و خیانت روشنفکران، جلد 2، تهران: انتشارات راست خوارزمی، 1357، ص . 52 16( صحیفه نورد، ج 11، چاپ قدیم، ص . 98 17( هادی وکیلی . «تأملی در موانع نظری و تارخی تقریب حوزه و دانشگاه، دانشگاه اسلامی، سال دوم، شماره هفتم، زمستان 77، ص . 22 18( حامدالگار نقش روحانیت پیشرو در جنبش مشروطیت . ترجمه ابوالقاسم حری . تهران: انتشارات توس . 1359، ص 109 19( عبدالهادی حائری . نخستین رویاروییهای اندیشه گران ایرانی با دو رویه تمدن بورژوازی غرب . تهران: انتشارات
امیرکبیر ، 1373 ص . 763
مجله علوم سیاسى، شماره 16 خواجه سروی، غلامرضا تاریخ دریافت: 80 9/ 15/ تاریخ تأیید: 80 10/ 21/ یکى از مباحث مهم در حوزه اندیشه هاى اجتماعى و سیاسى، رابطه «دین» و «سیاست» است. برخى با انکار هر گونه پیوندى میان دین و سیاست، تداخل یکى از آن دو را در امور دیگرى موجب ناکارآیى طرف مقابل دانسته اند، از این رو به جدایى کامل آن دو توصیه مى کنند و برخى دیگر با قبول وجود رابطه میان دو مفهوم فوق، در کیفیت و نوع رابطه اختلاف نظر دارند. نوشتار حاضر در صدد مطالعه کیفیت ارتباط مفهومى و نهادى دین و سیاست در اندیشه امام خمینى(ره) است. واژه هاى کلیدى: دین، سیاست، امام خمینى، رابطه مفهومى، رابطه نهادى.
از دیرباز یکى از مباحث مهم در حوزه اندیشه هاى اجتماعى و سیاسى، سمت گیرى در قبال رابطه دو مقوله «دین» و «سیاست» بوده است. برخى با انکار هر گونه پیوندى بین این دو، تداخل یکى از آنها را در امور دیگرى موجب ناکارآیى طرف مقابل دانسته اند و به جدایى کامل آنها از یکدیگر با هدف حفظ حرمت هر یک از آن دو توصیه کرده اند. سابقه تاریخى چنین توصیه اى به اروپاى پس از قرون وسطى باز مى گردد. حاکمیت هزار ساله کلیسا بر کلیه شؤون زندگى
در غربِ آن دوران و ناکارآیى آن در قرن هاى متمادى، بعضى از اندیشمندان سیاسى آن زمان را وا داشت تا به اندیشه تفکیک دین از حوزه حیات اجتماعى روى آورند و به تحدید دخالت دین در حوزه خصوصى زندگى انسان هاى غربى رضایت دهند. ظهور چنین اندیشه و پدیده اى به تشکیل حکومت هایى در جهان غرب منجر گردید که خود را ملتزم به مقررات دینى در سطح اجتماع، سیاست داخلى و امور خارجى نمى دیدند. این اندیشه پس از فراگیر شدن اندیشه هاى غربى در غالب کشورهاى اسلامى نیز شیوع پیدا کرد؛ به طورى که امروزه بسیارى از این کشورها یا به طور رسمى داراى حکومت هاى سکولارند یا عملاً شیوه لاییکى اعمال حکومت را دارا هستند. در مقابل نظریه جدایى کامل دین از سیاست، اعتقاد برخى اندیشمندان بر وجود رابطه وثیق بین دو مفهوم فوق است. بدیهى است غالب چنین اندیشمندانى متدین به دینى یا حداقل عملاً مبادى آداب مذهبى بوده اند. گر چه کیفیت رابطه این دو در این طیف مورد تنازع و اختلاف نظر بوده است، امّا هیچ گاه اصل وجود رابطه مورد انکار واقع نشده است. اختلاف در کیفیت نوع این رابطه از آن جا ناشى شده است که نظرگاه هاى اندیشمندان در خصوص تعریف دین و تعریف سیاست، مبانى دین و مبانى سیاست،
هدف دین و هدف سیاست با یکدیگر تفاوت کرده است. سابقه تاریخى چنین نظریه اى به پیدایش ادیان الهى و ظهور پیامبران داراى رسالت اجتماعى سیاسى و فردى برمى گردد. با فرض این که دین برنامه جامع هدایت بشر در زندگى دنیوى و تأمین کننده سعادت وى در حیات دنیوى و اخروى است، پیامبران الهى که مظهر ونماد تجلى دین در بُعد عینى خود بوده اند، شکل دهى به حیات سیاسى و اجتماعى بشر را تکلیف اصلى خویش مى دانسته اند. واضح است که با چنین فرضى انکار رابطه دین و سیاست بى مورد بوده است. پس از ظهور اسلام و گذشت حدود هزار و چهار صد سال از تجلى عینى پیوند دین و سیاست با تشکیل حکومت اسلامى در صدر اسلام به دست پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه وآله و حضرت على علیه السلام ، در دنیاى اسلام عملاً چنین ارتباطى ناگفته به کنارى نهاده شد؛ به عبارت دیگر، گر چه در ظاهر حکومت امویان و عباسیان و غیره نام اسلام را بر خود داشتند، ولى در واقع دین را به خدمت سیاست گرفته بودند. این روند تاریخى با شروع نهضت امام خمینى(ره) از سال 1342 بار دیگر فرآیند «باز گشت به خویشتن» را آغاز کرد. شروع درس ولایت فقیه یا حکومت اسلامى به سال 1348 شمسى توسط حضرت
امام(ره)، آغازى بر طرح مجدد نظریه رابطه عمیق و فراگیر دین و سیاست بود. پیامد طرح چنین نظریه اى در جهان امروزى و دنیاى فارغ از دخالت دین در شؤون اجتماعى و سیاسى، در عین حال که شگفتى متفکران معاصر را موجب گردید، تأمل در این باره را نیز سبب شد. ملت ایران با دادن شعار «استقلال، آزادى و حکومت اسلامى» و سپس «جمهورى اسلامى» در راهپیمایى هاى دوران شروع، تداوم و پیروزى انقلاب اسلامى، حمایت از چنین نظریه اى را در دنیاى جدید متجلى ساخت و پیروزى انقلاب اسلامى و تشکیل نظام جمهورى اسلامى در ایران بر اساس اندیشه سیاسى حضرت امام(ره)، مبیّن تحقق عینى چنین نظریه اى بود. یکى از زوایاى بررسى رابطه دین و سیاست، مطالعه رابطه این دو مقوله در دو سطح مختلف مفهومى و نهادى و تبیین رابطه این دو سطح با یکدیگر است. در این نگرش، ابتدا سنجش جایگاه مفهوم دین در قبال مفهوم سیاست صورت مى گیرد و سپس رابطه نهاد دین با نهاد سیاست در بُعد عینى بررسى مى گردد و در نهایت نشان داده مى شود که تبیین مفهومى رابطه این دو مفهوم چه نسبتى با تبیین عینى رابطه آن دو دارد. بدین ترتیب هدف اصلى نوشتار حاضر، مطالعه کیفیت ارتباط مفهومى و نهادى دین و سیاست با
یکدیگر و سپس تبیین رابطه این دو سطح با یکدیگر در اندیشه حکومتى امام خمینى است؛ به عبارت دیگر، نوشته حاضر در پى آن است که ارتباط نوع پیوند مفهومى دین و سیاست را با الگوى حکومت مطرح شده در اندیشه حضرت امام(ره) بررسى کند. بنابراین منظور از تعاملِ مطرح شده در عنوان نوشتار، رابطه متقابل بین مفهوم دین و مفهوم سیاست، رابطه بین نهاد دین و نهاد سیاست و در نهایت ارتباط موجود بین این دو سطح است. همچنین دین و سیاست در این جا هم مفهوم را شامل مى شود و هم نهاد را، و بالأخره با وجود وضوح مفهوم دین و سیاست باید اشاره شود که منظور از نهاد دین، روحانیت یا به طور کلى متخصصان و کارشناسان دین و منظور از نهاد سیاست حکومت است. با این مقدمه، تلاش خواهد شد که ابتدا در چارچوب اندیشه سیاسى حضرت امام رابطه نوع پیوند مفهومى دین با سیاست بررسى گردد و سپس الگوى حکومتى مورد نظر حضرت امام مطالعه شود و در نهایت تعارض یا عدم تعارض دو سطح مطرح شده با یکدیگر تبیین شود.
حضرت امام (ره) که به دنبال تشکیل حکومت اسلامى در دنیاى غیر مذهبى بودند، تلاش کردند با استناد
به دلایل و شواهد فراوان نشان دهند که بین مفهوم دین اسلام و مفهوم سیاست اسلامى رابطه از نوع وحدت برقرار است. این «وحدت» که دایمى و باقى است با «اتحاد» که از حیث معنایى موقت هم مى تواند باشد، تفاوت مى کند. جهت نشان دادن این وحدت، ایشان تعریفى از دین و سیاست ارائه مى دهد. جالب است که به دلیل تلاش مجدانه جهت نشان دادن رابطه وحدتى دین و سیاست، به هنگام ارائه تعریف از دین، لوازم تعریف و ملزومات آن با یکدیگر مخلوط شده است و جالب تر این که این تعاریف در نهایت سادگى و وضوح و همه فهم بیان شده و از پیچیدگى هاى علمى معمول در زبان بیان مطالب علمى به دور است. الف) تعریف دین از منظر حضرت امام (ره) دین اسلام برنامه الهى جامع سعادت دنیوى و اخروى کلیه افراد بشر درحوزه حیات اجتماعى و خصوصى آنهاست. این تعریف در کلمات متعددى از ایشان بیان شده که واضح ترین آن مطلب زیر است: اسلام مکتبى است که برخلاف مکتب هاى غیرتوحیدى، در تمام شؤون فردى و اجتماعى و مادى و معنوى و فرهنگى و سیاسى ونظامى و اقتصادى دخالت و نظارت دارد و از هیچ نکته و لو بسیار ناچیز که در تربیت انسان و جامعه و پیشرفت مادى
و معنوى نقش دارد فروگذار ننموده است و موانع و مشکلات سر راه تکامل را در اجتماع و فرد گوشزد نموده و به رفع آنها کوشیده است.1 از بیان فوق، چند نکته مرتبط با بحث حاضر استنباط مى شود که از این قرار است: 1 اسلام مکتبى توحیدى بوده و خود قائم به هویتى منحصر به فرد است؛ بنابراین بین اسلام و مکاتب غیرتوحیدى تفاوت هاى اساسى وجود دارد. این تفاوت ها موجب شده که حل مسائل اساسى مکتب اسلام در چار چوب هویت خود قابل جست وجو باشد؛ 2 دخالت این مکتب توحیدى در تمامى شؤون متصوّر زندگى انسان ها مطلق و عام بوده و کلیه امور آن را در برمى گیرد؛ به عبارت دیگر، جهت دهى به تمامى نیازهاى انسان ها در ابعاد فردى و اجتماعى صورت گرفته است و هر چیزى را باید در این محدوده جست وجو کرد. 3 هدف این مکتب کمک به رشد و تکامل انسان ها هم از لحاظ فردى و هم از لحاظ اجتماعى است. با این ترتیب باید انتظار داشت، و این انتظار هم بجا خواهد بود، که سیاست نیز از متن چنین مکتبى استخراج شده واعمال گردد؛ به عبارت دیگر، نحوه جهت دهى به امور اجتماعى را باید در متن همین مکتب جست وجو کرد. ب) تعریف سیاست حضرت
امام(ره) از سیاست تعریفى همه فهم و بسیار روان و ساده، و نه کلاسیک و آموزشى، ارائه کرده است. ایشان این تعریف را در ضمن نقل خاطره اى به صورت زیر بیان کرده اند: آن مردک (یکى از مقامات دولتى ایران) وقتى که آمد (در زندان) پیش من، گفت: «سیاست عبارت از بدذاتى، دروغ گویى و... خلاصه پدر سوختگى است و این را بگذارید براى ما! راست هم مى گفت، اگر سیاست عبارت از اینهاست مخصوص آنها مى باشد. اسلام که سیاست دارد، مسلمانان که داراى سیاست مى باشند، ائمه هدى علیهم السلام که «ساسة العباد» هستند، غیر این معنایى است که او مى گفت.2 بیان فوق آشکارا بر وجود دو نوع سیاست در این دیدگاه دلالت دارد: سیاست معمول در دنیاى حاضر که سیاست گذاران غیرمذهبى آن را طراحى و اجرا مى کنند و سیاستى برخاسته از متن دین که با عینیت هاى موجود در حوزه سیاست کنونى دنیا تفاوت ماهوى و صورى دارد. سیاست نوع اول را با استفاده از مبانى فکرى حضرت امام(ره) مى توان سیاست ضالّه و سیاست دوم را سیاست عادله نامید. در جاى دیگرى نیز ایشان به سیاست عادله در بیان خود اشاره کرده و آن را پذیرفته اند: «اسلام براى اقامه حکومتى عدل گستر آمده است».3 چنان که از این کلام به دست مى آید، هدف دین
بر پایى حکومتى است که هدفش تدوین و اعمال سیاستى در جهت اجراى عدالت است؛ به عبارت دیگر، هدف دین از این منظر، ایجاد سیاست عادله است. بدین ترتیب سیاست ضالّه در نگاه حضرت امام(ره)، شیوه اداره بشرى جامعه است که از مکتب اسلام بر نخاسته باشد. در این سیاست که مورد قبول دین اسلام نیست، توجیه وسیله با هدف امرى طبیعى است و چون اهداف مطرح شده در این جا مبتنى بر مذهب نیستند، ابزارهاى دست یابى به آنها نیز اصولاً با ابزارهاى مکتبى دست یابى به هدف تفاوت ذاتى خواهند داشت. به همین دلیل است که حضرت امام(ره) این نوع سیاست را غیر از سیاستى دانسته اند که در اسلام موجود است و مسلمانان به آن معتقدند و به دست «ساسةُالعباد» اعمال شده است. نکته مهمى که از بیان بالا استنباط مى شود و مقدمه اى بر طرح وحدت مفهومى دین و سیاست است، آن است که براى دین و سیاست در این دیدگاه دو مبناى جداگانه تصویر نشده است، بلکه دین پایه قرار گرفته و سیاست در جوهر آن قرار داده شده است. این دیدگاه متفاوت از نظریه اى است که به سیاست مبناى دنیوى مى دهد و براى سیاست پایه اى الهى قائل مى شود و حکومت دین بر سیاست حداقل از حیث نظرى، را
نتیجه مى گیرد4 و یا آن دو را جداى از یکدیگر تصور مى کند. با این توصیف، سیاست مورد نظر حضرت امام آن نحوِ اداره انسان و جامعه انسانى است که با احکام اسلامى منافاتى نداشته باشد. عدم مغایرت این نوع مدیریت انسان و جامعه انسانى با قوانین اسلام حاکى از وجود عین آنها در آن مکتب یا حداقل تأیید آنها توسط دین اسلام است. حال با توجه به این تعریف از دین و سیاست، باید دید در دنیاى مفهوم، رابطه این دو چگونه تصویر شده است. ج) رابطه مفهومى پیوستگى و یگانگى دین و سیاست از نظر حضرت امام(ره) آن چنان اهمیت دارد که به زحمت مى توان مفهوم ذهنى سیاست را از الگوى عملى آن جدا کرد. در عین حال با پذیرش این چسبیدگى، تبیین رابطه مفهومى بین دین و سیاست در اندیشه حضرت امام(ره) غیرممکن نیست. با این امکان به تبیین این رابطه مى پردازیم. حضرت امام در ریشه یابى شیوع اندیشه تفکیک دین از سیاست، جداسازى این دو را از یکدیگر حاصل تلاش استعمارگران دانسته و بر نقش عامل خارجى در آن تأکید کرده اند. در عین حال تأثیر عوامل داخلى، که از آنها با عنوان «بى دین ها» یاد کرده اند، رانیز لحاظ نموده و دامنه شمول این عوامل را به عمّال سیاسى
خارجىِ حاکم در کشورهاى اسلامى، یعنى حاکمان کشورهاى اسلامى، گسترش داده اند. از طرف دیگر ایشان هدف چنین اقدامى را «برکنارى دین از تصرف در امور دنیا و تنظیم جامعه مسلمانان» قلمداد کرده اند. بنابراین، به نظر حضرت امام طرّاحان چنین هدفى، عوامل خارجى و مجریان راهبردِ دست یابى به آن را عوامل داخلى تشکیل مى دهند. تلاش عوامل داخلى بر این محور استوار است که حتى الامکان از دخالت علماىِ اسلام در امور اجتماعى و سیاسى جلوگیرى کنند. این جلوگیرى به برکنارى دین از دخالت در نحوه اداره امور اجتماع خواهد انجامید. امام در این باره مى فرماید: ... این را که دیانت باید از سیاست جدا باشد و علماى اسلام در امور اجتماعى و سیاسى دخالت نکنند، استعمارگران گفته و شایع کرده اند. این را بى دین ها مى گویند... این حرف ها را استعمارگران و عمّال سیاسى آنها درست کرده اند تا دین را از تصرف در امور دنیا و از تنظیم جامعه مسلمانان برکنار سازند.5 در این راستا ایشان تشابه اسلام و مسیحیت موجود در غرب از حیث رابطه با سیاست را به شدت انکار مى کند. در این باره خطاب به روحانیون مى فرماید: «... نگذارید حقیقت و ماهیت اسلام مخفى بماند و تصور شود که اسلام مانند مسیحیت (اسمى و نه حقیقى) چند دستور درباره رابطه بین
حق و خلق است و مسجد فرقى با کلیسا ندارد».6 بنابراین سخن، هر چند مسیحیت حقیقى با اسلام در ارتباط با سیاست تفاوتى ندارد، امّا مسیحیت موجود که کلیسا را به عنوان مکان تجلّى نهاد دیانت، نهادى غیرسیاسى تلقى کرده، با اسلام که مسجد را مرکز و محور ظهور ماهیت نهاد دیانت معرفى نموده، فرق محورى دارد. این مطلب کنایه از آن است که مسیر دنیاى مبتنى بر تمدن غرب امروزى در خلاف جهت دنیاى متصوّر در اسلام مى باشد و مسلمانان باید هویت خود را در تمدن خویش بجویند. اگر بنا باشد که دیانت اسلام متفاوت از دیانت اسمى مسیحیت باشد، لازم است که براى اداره امور انسان هاى موجود در اجتماع احکام و مقررات ویژه اى وضع کرده باشد. این نکته مورد تأکید حضرت امام قرار گرفته و ایشان با تمسک به آن تلاش کردند رابطه مفهومى دین اسلام را با سیاست تصویر نمایند. «اسلام براى تمامى امور بشر از پیش از انعقاد نطفه تا پس از رفتن به گور قانون وضع کرده است»7 و نیز «هیچ موضوع حیاتى نیست که اسلام تکلیفى براى آن مقرر نداشته و حکمى درباره آن نداده باشد».8 از مهم ترین موضوعات حیاتى براى حضرت امام، نحوه اداره اجتماع مسلمانان9 است که بنابر کلمات فوق، اسلام براى
آنها مقررات لازم را وضع کرده است. این قوانین طورى است که هم فرد انسان را از پیش از انعقاد نطفه تا پس از مرگ در بر مى گیرد و هم شاکله اصلى حکومت مناسب وى را به دست مى دهد. در راه تبیین نکته بالا، حضرت امام تلاش کرده اند نشان دهند تمامى احکام اسلام سیاسى است و تفکیک آنها از یکدیگر غیر ممکن است. توضیحى در این جا لازم است و آن این که در یک نگاه کلى به احکام دین اسلام، سیاسى بودن پاره اى از احکام مانند جهاد، امر به معروف و نهى از منکر و عبادى بودن بعضى دیگر مانند نماز یا روزه محرز به نظر مى رسد، اما سخن حضرت امام این است که علاوه بر احکام سیاسى واضح، سایر احکام نیز که عبادى به نظر مى رسند، سیاسى بوده و بُعد سیاسى شان از آنها تفکیک ناپذیر است: ... ابعاد سیاسى و اجتماعى مربوط به اصلاح زندگى دنیوى نه تنها در احکام حقوقى، سیاسى، اجتماعى و اقتصادى اسلام ملحوظ است، بلکه حتى احکام عبادى اسلام که همانا وظایف خاص بندگان خدا در قبال آفریدگارشان است، نیز عارى از عنصر سیاست نیست.10 نیز در همین باره فرموده اند: «در احکام صرفا عبادى همچون نماز و حج... وجوه سیاسى و اجتماعى مربوط به زندگى دنیا لحاظ
شده است».11 غلبه عنصر سیاست بر عبادت صرف در سخنان فوق نکته اى مشهود است. در همین خصوص ذکر مصادیق جزئى تر در کلام امام (ره) نیز قابل توجه است که در این جا به آنها مى پردازیم: اوّل، اسلام در دستورهاى اخلاقى صرف خلاصه نمى شود و تبلیغ چنین چیزى در جامعه اسلامى از ناحیه عوامل خارجى نشأت مى گیرد: نگاهى اجمالى بر احکام و قوانین اسلام و بسط آنها در همه شؤون جامعه اعم از احکام عبادى و قوانین اقتصادى، حقوقى، اجتماعى و سیاسى، ما را بر این واقعیت آگاه مى سازد که این آیین آسمانى تنها در احکام عبادى و دستورات اخلاقى خلاصه نمى شود... و تبلیغ خلاصه شدن دین اسلام در احکام اخلاقى کار اجانب است.12 دوم، درصد احکام اجتماعى اسلام نسبت به احکام غیراجتماعى آن با فرض عدم اجتماعى بودن احکام عبادى آن بیشتر بوده واین خود حاکى از توجه عمیق دین اسلام به سیاست است: نسبت اجتماعیات قرآن با آیات عبادى آن از نسبت صد به یک هم بیشتر است. از یک دوره کتاب حدیث که حدود پنجاه کتاب است و همه احکام اسلام را در بردارد، سه چهار کتاب مربوط به عبادات و وظایف انسان نسبت به پروردگار است، مقدارى از احکام هم مربوط به اخلاقیات است، بقیه هم مربوط
به اجتماعیات، اقتصادیات، حقوق و سیاست و تدبیر جامعه است.13 سوم، این آمیختگى سیاست با دین در اسلام همیشگى است: «احکام اسلامى، اعم از قوانین اقتصادى و سیاسى و حقوقى تا روز قیامت باقى و لازم الاجراست».14 توضیحى که در مورد این سخن لازم است این که لفظ «لازم الاجرا» احکام اسلامى را از حالت صرف اخلاقى که توصیه اى است خارج مى کند و به آنها بُعد سیاسى مى دهد. این بُعد سیاسى به لحاظِ کاربردِ لفظ «باقى» همواره وجود دارد و با بقاى ابدى حُکم همراه آن است. اگر این اعتقاد اسلامى که هیچ یک از احکام اسلامى نسخ نشده و از بین نرفته است15 را به نکته فوق بیفزاییم، صحت بقاى ابدى وحدت مفهومى دین و سیاست آشکارتر مى گردد. چهارم، تمامى احکام سیاسى اسلامى عادلانه وضع شده اند؛ به عبارت دیگر، تجلى سیاست عادله اسلامند: ... در این آیین قوانین مربوط به امور مالى از قبیل مالیات و بیت المال و شیوه جمع آورى مالیات از همه اقشار و طبقات جامعه به طرز عادلانه اى تدوین و تنظیم شده است، و نیز قوانین کیفرى و جزایى از قبیل قصاص، حدود و دیات به نحوى دادگرانه تشریع شده است... همچنین قوانین مربوط به امور حقوقى و قضایى به گونه اى عادلانه تدوین شده است
که برخلاف آنچه در دادگاه هاى کنونى دنیا مشهود است، بدون اتلاف وقت و صرف هزینه سنگین به حقوق مردم رسیدگى شده، در مرافعات آنان به نفع صاحب حق حکم صادر مى شود. همین گونه است احکام مربوط به جهاد و دفاع از مرزهاى کشور اسلامى و معاهداتى که میان دولت اسلامى و سایر دول منعقد مى شود.16 پنجم، تمامى احکام طورى تنظیم شده اند که از آنها لزوم وجود حکومت استنباط مى گردد: «ماهیت و کیفیت این قوانین مى رساند که براى تکوین یک دولت و براى اداره سیاسى و اقتصادى و فرهنگى جامعه تشریع گشته است».17 ششم، ماهیت این قوانین طورى است که بدون تشکیل حکومت اسلامى اجراى آنها غیرممکن است؛ به عبارت دیگر، «برقرارى نظام سیاسى غیراسلامى به معناى بى اجرا ماندن نظام سیاسى اسلام است».18 هفتم، با فرض عدم مطلوبیت ذاتى احکام اسلام، نتیجه اى که حضرت امام(ره) مى گیرد این است که احکام در عین حالى که قوانین نظام حکومتى اسلام را تشکیل مى دهند، وسایل و ابزارى هستند که در جهت تحقق اهداف حکومت اسلامى و گسترش قسط و عدالت در جامعه به کار گرفته مى شوند.19 بدین ترتیب ابزار نظام حکومتى اسلام احکام اسلامى اند و به همین جهت نیز نمى توان آنها را از سیاست جدا دانست. با توجه به مطالب فوق که از سخنان
حضرت امام(ره) استنباط شد، مى توان دریافت که مفهوم سیاست از مفهوم دین تجزیه ناپذیر است و در هر جزئى از اجزاى دین اسلام مى توان رنگى از سیاست را دید.
معمولاً در لسان سیاست، نهاد دین را روحانیت یا کارشناسان و متخصصان دین و نهاد سیاست را دولت یا به طور تسامح، حکومت قلمداد مى کنند. حضرت امام مستقیما از نهاد دین و نهاد سیاست با معناى مصطلح فوق نامى نبرده اند، امّا مطالبى که در این خصوص بیان داشته اند به طور غیرمستقیم نشان دهنده چنین برداشتى است؛ به عبارت دیگر، آن گاه که ایشان جهت اجراى احکام اسلامى لزوم حکومت را مطرح و شکل آن را تصویر و نوع آن را معیّن و اهداف آن را مشخص مى سازند در حقیقت تلویحا از نهاد سیاست سخن به میان مى آورند، و وقتى که از لزوم تشکیل حکومت اسلامى به دست کارشناسان دین یعنى فقها سخن به میان آورده و از این نوع حکومت در عصر غیبت به عنوان ولایت فقیه نام مى برند، در حقیقت به طور غیرمستقیم تجسم عملى دین را در نهاد دین یعنى روحانیت مى بینند. با این توضیح باید دید امام ارتباط این دو نهاد را چگونه تصویر کرده اند. امام خمینى در ترسیم این رابطه، از باب مقدمه
لزوم وجود حکومت اسلامى در عصر غیبت را تبیین کرده و آن گاه با توصیف مدل حکومتى مورد نظر خود، رابطه دو نهاد دین و سیاست را مشخص کرده اند که در ذیل بدان مى پردازیم: الف) ضرورت وجود حکومت در عصر غیبت در نظرگاه حضرت امام(ره) تشکیل حکومت به طور کلى در جهت رفع یکى از نیازهاى انسان است، یعنى نیاز به حکومت. به این ترتیب تشکیل حکومت مبنایى عقلایى داشته و بى نیاز از دلیل شارع است، گر چه نظر به اهمیت آن، شارع مقدس نیز بر وجود آن برهان اقامه نموده است:20 لزوم حکومت به منظور بسط عدالت و تعلیم و تربیت و حفظ نظام جامعه و رفع ظلم و حراست مرزهاى کشور و جلوگیرى از تجاوز بیگانگان از بدیهى ترین امور است بى آن که... بین این کشور و آن کشور فرقى باشد.21 پس از بیان عقلایى بودن بناى حکومت به طور کلى، حضرت امام(ره) به لزوم وجود حکومت اسلامى در عصر غیبت امام معصوم علیه السلام مى پردازند. به این ترتیب که حکومت زمان غیبت را تداوم حکومت اسلامى عصر معصوم علیه السلام مى دانند و دلایل مثبته آن را در این مورد نیز جارى تلقى مى کنند: «همان دلایلى که لزوم امامت پس از نبوت را اثبات مى کند، عینا لزوم حکومت در دوران غیبت
حضرت ولى عصر(عج) را در بر دارد».22 این مسأله یعنى لزوم حکومتِ اسلامى به حدى براى حضرت امام(ره) اهمیت دارد که منکر آن را منکر ضرورت حاکمیت دین قلمداد کرده اند: «هر که اظهار کند که تشکیل حکومت اسلامى ضرورت ندارد منکر ضرورت اجراى احکام اسلام شده و جاودانگى دین مبین اسلام را انکار کرده است».23 ب) الگوى عملى حکومت اسلامى در عصر غیبت حضرت امام بحث از الگوى عملى حکومت را با اشاره به واژه خلافت که واژه اى قرآنى است و طى آن از انسان به «خلیفة اللّه» تعبیر شده است شروع مى کند و اظهار مى دارد که واژه خلافت داراى دو معناى اصطلاحى متفاوت است که هر یک در مورد خاص خود به کار مى رود؛ این دو معنا عبارتند از: 1 خلافت تکوینى الهى که ویژه برجستگانِ از اولیاى خاص اوست، مانند پیامبران مرسل و امامان پاک و مطهر اسلام؛ 2 خلافت اعتبارى و قراردادى همچون انتصاب امیرالمؤمنین علیه السلام توسط رسول اکرم صلى الله علیه وآله به خلافت مسلمانان و یا انتخاب دیگرى براى خلافت.24 در همین زمینه، حضرت امام دو نوع حکومت را تشخیص مى دهد که عبارتند از: الف) حکومت ظاهرى صورى که امامان شیعه عنایتى بدان نداشتند مگر به منظور اجراى اوامر حق تعالى و تحقق بخشیدن به احکام اسلام؛ ب) خلافت
کبراى الهى که نزد امامان شیعه حقیر و کم ارزش نبوده است.25 با این توصیف از خلافت و انواع حکومت، ایشان به معرفى ماهیت مدل حکومتى مورد نظر خود که همان حکومت اسلامى باشد مى پردازد و مى فرماید: اسلام بنیان گذار حکومتى است که درآن نه شیوه استبداد حاکم است که آرا و تمایلات نفسانى یک تن را بر سراسر جامعه تحمیل کند و نه شیوه مشروطه و جمهورى که متکى بر قوانینى باشد که گروهى از افراد جامعه براى تمامى آن وضع مى کنند، بلکه حکومت اسلامى نظامى است ملهم و منبعث از وحى الهى که در تمام زمینه ها از قانون الهى مدد مى گیرد و هیچ یک از زمامداران و سرپرستان امور جامعه را حق استبداد رأى نیست. تمام برنامه هایى که در زمینه زمامدارى جامعه و شؤون و لوازم آن، جهت رفع نیازهاى مردم به اجرا در مى آید، باید بر اساس قوانین الهى باشد. این اصل کلى حتى در مورد اطاعت از زمامداران و متصدیان امر حکومت نیز سارى و جارى است.26 در این حکومت که حکومت قانون است، حاکمیت منحصر به خداست.27 کسى زمامدارى را به عهده مى گیرد که اولاً، علم به قانون الهى داشته باشد؛ ثانیا، داراى عدالت باشد؛ ثالثا، عقل و تدبیر عمومى داشته باشد.28 اهمیت این ویژگى ها
براى خود زمامدار به حدى است که به نظر امام(ره)
نبود آنها موجب عدم تحقق حکومت اسلامى مى گردد.29 زمامدارى با این ویژگى ها را امام فقیه نام نهاده است. این تعبیر از زمامدار و اطلاق فقیه به او مسلما رفع شبهه مقدّر «ما یکون» و «ما سیکون»ى است که ممکن است بعضى از افردا راجع به فقیه مطرح کنند. خلاصه شبهه این که با توجه به پیشرفت جوامع و زندگى امروزى و نحوه اداره حکومت ها و لوازم اداره آنها، کسى باید زمامدار حکومت اسلامى باشد که حتى الامکان اسلام شناس باشد، و نظر به این که فقه بعدى از ابعاد اسلام است، به طبع آن فقیه نیز تک بُعدى خواهد بود و در نتیجه شایستگى به دستگیرى حکومت را نخواهد داشت. احتمالاً براى پیش گیرى از چنین شبهه اى بود که حضرت امام(ره) شرایط بالا را ذکر کرده اند. تحقق شرایط فوق در یک زمامدار اسلامى وى را از مقام یک فقیه به معناى مصطلح حوزه هاى علمیه بالاتر برده و به حد یک اسلام شناس ارتقا مى دهد؛ اسلام شناسى که هم از اسلام اطلاع و در آن تخصص دارد و هم با مسائل روز آشنایى دارد. در نگاه حضرت امام همه آنچه در حوزه حکومت از اختیارات و وظایف پیامبر و امامان پس از او محسوب مى شود، براى یک چنین فقیهى نیز معتبر است.30
همین جا حضرت امام جهت رفع اشتباه یا خدشه اجتماعى در خصوص این که چگونه مى توان فقیه را که یک انسان غیرمعصوم است با پیامبران و امامان علیهم السلام همپایه دانست، فرموده اند: ... لازمه این امر [تساوى اختیارات] این نیست که رتبه معنوى آنان همپایه رتبه پیامبران و امامان تلقى شود، زیرا چنان فضایل معنوى، خاص آن بزرگواران است و هیچ کس در مقامات و فضایل با آنان هم رتبه نیست.31 ایشان در ادامه براى تأکید بر این نکته تصریح کرده اند: همچنان که آن حضرت [رسول اکرم صلى الله علیه وآله ] امامان علیهم السلام را به عنوان جانشینان خود قرار دادند و آنان را براى حکومت بر تمام مردم منصوب کردند، فقها را نیز به عنوان جانشینان خود قرار دادند و ایشان را جهت حکومت جزئى و محدود منصوب فرمودند، و فرق بین ائمه علیهم السلام و فقها از این جهت درست همانند فرق بین حاکم یک کشور و فرماندارانى است که از طرف او در مناطق مختلف کشور به کار گمارده مى شوند.32 زمامدارى این چنینى که فقیهى جامع الشرایط است مى تواند در موضوعات یا بنابر مصالح کلى مسلمانان یا بر طبق مصالح افراد حوزه حکومت خود عمل کند.33 اعمال حکومت توسط فقیه را حضرت امام، «ولایت» نامیده و زمامدار مورد نظر خویش را «ولى
امّر» و حدود ولایت را «مطلقه» دانسته است.34 ایشان به استناد مقبوله عمربن حنظله و با تکیه بر فعل امام معصوم علیه السلام ، تصدى امور قضایى و حکومتى، و به استناد حدیث شریف «الفقهاء أمناء الرسل ما لم یدخلوا فی الدنیا. قیل یا رسول اللّه و ما دخولهم فی الدنیا؟ قال اتباع السلطان. فإذا فعلوا ذلک فاحذروهم على دینکم» که فقها را امانت داران پیامبران دانسته تصدى تمامى امور حکومتى را براى فقیه ثابت مى کند.35 نیز همین مطلب را با استناد به گفتار حضرت على علیه السلام «فالجنودُ بإذن اللّه حصون الرعیه و لیس تقوم الرّعیة إلاّ بهم»36 و حدیث «و أمّا الحوادث الواقعه فارجعوا فیها إلى رواة أحادیثنا، فإنّهم حجتی علیکم و أنا حجة اللّه علیهم»37 براى فقیه ثابت مى کند. خلاصه این که الگوى عملى حکومت مورد نظر حضرت امام(ره)، که حکومتى خدا محور است، به دست اسلام شناس اداره مى شود که داراى اختیارات مطلقه در حدود و چارچوب احکام اسلامى است. البته باید ذکر کنیم که اثبات جمیع این اختیارات براى ولى فقیه با این که در حوزه اجرا، قضا و تقنین (برنامه ریزى) این امور را کارگزاران مورد تأیید ولى فقیه انجام دهند منافاتى ندارد و عملاً نیز انجام تمامى امور در دنیاى پیچیده امروزى از توان یک نفر
خارج است. این مطلب در جاى خود قابل بحث و بررسى است که از حوصله این مقاله خارج است.
در اندیشه سیاسى امام خمینى(ره) سیاست، دین مبناست؛ دین مبنایى سیاست به سیاست حالتى رویشى از متن دین مى دهد و مبناى دنیایى مبتنى بر دانش تجربى بشرى یا ماحصل کارکردهاى بشرى را براى آن انکار مى کند؛ چنان که در دیدگاه امام(ره) به دلیل امتزاج قوى دین و سیاست به سختى مى توان از لحاظ مفهومى آن دو را از یکدیگر جدا ساخت. نتیجه این که وحدت مفهومى دین و سیاست قویا خود را در این جا نشان مى دهد. در حوزه نهادى عملاً حکومت در اختیار دیندارى است که شرایط مطلوب را دارا باشد و چنانچه غیر از این باشد حضرت امام حکومت مزبور را اسلامى نمى دانند. در نتیجه امتزاج نهاد دین و نهاد سیاست نیز بر قرار است و حاصل این امتزاج وحدت نهادى است. فرجام سخن این که توازن و انسجامى که در اندیشه حکومتى حضرت امام(ره) در سطح مفهومى و در سطح نهادى دین و سیاست برقرار است حاکى از عدم تضاد درونى در ساختار کلى اندیشه امام راحل(ره) است و این عدم تضاد درونى خود بیانگر اتکال امام به مبنایى واحد و نه مبانى متعدد و ناسازگار در طراحى اندیشه حکومتى است.
حال با توجه به این که انسجام درونى یک اندیشه مى تواند در حوزه عمل به تحقق آن کمک شایانى بکند، مى توان یکى از دلایل تحقق عملى اندیشه امام(ره) را همین انسجام درونى دانست که اندیشه بسیارى از روشنفکران دینى ایرانى فاقد آن است.
دانشگاه امام صادق(ع) .
مجله نقدونظر، شماره21 البدور، سلمان ترجمه زهرا پورسینا
این مقاله نشان مى دهد که اندیشه آیت الله خمینى درباره ولایت فقیه بر مفهوم انسان کامل در حکمت عرفانى اسلامى متاخر و [نیز] بر آرمان گرایى در اندیشه سیاسى اسلامى مبتنى است. این نوشته جنبه هاى عرفانى شخصیت آیت الله خمینى را به اندیشه سیاسى وى پیوند مى دهد. سرانجام، این مقاله آشکار مى کند که اندیشه ولایت فقیه، که آیت الله خمینى آن را رسما در سالهاى آخر دهه 1960 عرضه داشت، درواقع، تلویحا در مهم ترین کتاب وى «مصباح الهدایة الى الخلافة والولایة»، که آن را در سالهاى نخست دهه 1930 نوشت، ارائه شده بود.
در فرهنگ اسلامى، موضوعات وجودشناختى و معرفت شناختى در ارتباط با وحى، عقل و شهود مورد بحث قرار مى گیرند. وحى منبع نبوت است; در حالى که عقل و شهود منابع معرفت فلسفى و عرفانى اند. متکلمان اسلامى در کوشش براى تاسیس محتوایى عقلانى براى مفاهیم دینى، از عقل استفاده کرده اند تا [هم] از دین دفاع کنند و [هم] امر تبلیغ دینى را سهولت بخشند. در فلسفه اسلامى، با این که کارکرد معرفت شناختى عقل محدود است به این که منبع عرفت یقینى باشد، [لکن] بعدى وجودشناختى [نیز] مى یابد. عقل در نظریه فیض (1) ، نخستین موجود مخلوق (الصادر الاول) است که، نظر به این
واقعیت که خود عقل متعلق عالیت خودش است، کامل ترین صورت عقل است. فلاسفه مسلمان مدعى بودند که پیامبر و فلاسفه، هردو، از یک منبع نور (مشکوة) بهره مى برند; براى فیلسوف، عقل منبع یقین است و براى پیامبر، وحى. شهود به منزله تامل در خود، شانى شناختى دارد; و به عنوان معرفت بى واسطه (شهود) ویژگى معرفت شناختى خودش را دارد، که [این ویژگى عبارت از] نیازى بشرى است، در صورت عدم دسترسى به نظامى مفهومى، به وضع نظامى که به واسطه آن همه قواى طبیعى بتوانند وحدت یابند. شهود، به منزله منبع عرفان در فرهنگ اسلامى، ملهم از دو اندیشه اى بوده است که از این گفته پیامبر[ص] نشات گرفته اند: «هرکه خود را بشناسد خدا را مى شناسد» و نیز از سخنى منسوب به على ابن ابى طالب[ع] (م.661( (پسرعمو و داماد پیامبر، نخستین امام شیعیان) که از این قرار است: «تو گمان مى کنى که جسمى کوچکى; در حالى که کل عالم در تو پنهان است.» [اتزعم انک جرم صغیر و فیک انطوى العالم الاکبر.] به همین دلیل است که خودنگرى، شانى شناختى کسب مى کند، که به واسطه آن عالم بیرون و نفس [ عالم درون] امرى واحدند. وحدت وجود ابن عربى )1240-1165(، که گرایش اصلى عرفان اسلامى است، در ایران بسط یافت و در فرهنگ ایرانى و
سنت شیعه امامى غلبه کرد و چهره هاى برجسته اى چون جلال الدین رومى )1207-1273( که، با این که شیعى نبود، از طریق کتاب عظیمش مثنوى، تاثیر آشکارى بر سنت شیعى داشته است، و نیز عبدالکریم جیلى )1366-1403(، نویسنده الانسان الکامل، و بسیارى دیگر را پدید آورد که برخى از آنان شروحى بر کتاب مشهور ابن عربى، فصوص الحکم، نوشتند. این شروح سعى داشتند تا میان وحدت وجود ابن عربى و عقاید شیعى وفاقى برقرار کنند. مهم ترین این شروح شرح حیدر آملى )1320-؟)، نص النصوص، است (2) که تقریبا همه نظرات مربوط به نبوت و امامت را که از آن پس به کرات در تفکر شیعى امامى ظاهر شده اند در برمى گیرد. فلاسفه مسلمان برجسته متاخر، که هم ایرانى و هم شیعى بودند، کوشیدند تا میان وحدت وجود و فلسفه، خصوصا فلسفه ابن سینا، و در نتیجه میان شهود و عقل، وفاق برقرار کنند. آثار صدرالدین شیرازى (ملاصدرا) (م.1640( و ملا هادى سبزوارى )1767-1872( از این حیث، آثار مهم و قابل توجهى اند.
آیت الله خمینى )1902-1989( در برخى از آثار خود همچون یک وحدت وجودى ظاهر مى شود. (3) وى، در واقع، در فیضیه عرفان اسلامى (تصوف، عرفان) تدریس مى کرد. آیت الله، به عنوان یک وحدت وجودى، بسیارى از نظرات خود را مدیون ابن عربى و ملاصدرا و شارحان آثار
ایشان است. او معتقد است که خدا (حق) و عالم (خلق) دو وجه یک واقعیت نهایى اند. (4) (حق) پنهان (باطن) و (خلق) آشکار (ظاهر) است. پنهان، که متعالى (غایب) است، در آشکار، یعنى در ظهورات (5) (تجلیات) خدا پدیدار مى شود. به اعتقاد [آیت الله] خمینى در جریان تجلى شش مرتبه وجود دارد. هر مرتبه لمحه اى از وجود مطلق است، در حالى که خود وجود مطلق مجموع این لمحات مختلف است، و این بدین معناست که وجود مطلق در همه لمحاتش با خود یگانه است. این مراتب، فعلیت [خداى] مطلق و چگونگى آفرینش عالم را تصویر مى کنند. با این که این مراتب امور انتزاعى محضند، اما مراتبى عینى اند. زیرا مقوم اصل سیر در کل جهانند; آن اصلى که به واسطه آن عالم بیرونى و خودآگاهى [ آگاهى از عالم درون] را مى توان همچون نزول و صعود نشان داد. مرتبه نخست (احدیة الذات) است که در آن، خدا مطلقا نهان است و هیچ اسم یا صفتى ندارد. او یک هویت متعالى محض است; یعنى مطلق است بى هیچ تعینى. مرتبه دوم یگانگى (واحدیة الذات) است که در آن، خدا خود را در خودش و تنها براى خودش ظاهر مى سازد. خدا در این مرتبه، با این که هنوز کاملا نهان است، سرچشمه فیض است، که تنها مى تواند به
نحو غیرمستقیم از طریق یک نماینده، که [آیت الله] خمینى آن را خلیفه الهى (خلیفةالاهیة) مى خواند، محقق شود. (6) این نماینده، فیض اعلى، «الفیض الاقدس»، است که دو وجه دارد. از یک وجه که متعالى است، او به هویت مطلق [خداى] مطلق نظر مى کند و او را نشان مى دهد; و از وجه دیگر به اسماء الهى مى نگرد و، در عین حفظ یگانگى مطلقش، خود را در آنها ظاهر مى سازد. خلیفه الهى مرتبه واسطه اى است میان «حق» و «خلق»، که «اسم اعظم الله» نخستین تجلى آن است. تجلى خلیفه الهى در سایر اسماء الهى از طریق «اسم اعظم الله»، که جامع اسماء الهى و علت سایر مراتب ظهور خدا در عالم مرتبه اعیان ثابت (الاعیان الثابته) و مرتبه امور جسمانى (المحسوس) است رخ مى دهد. آیت الله خمینى مدعى بود که اسم اعظم «الله» پروردگار «رب» عین ثابت محمد پیامبر[ص] است، (7) و از آنجا که اسم اعظم «الله» جامع اسماء الهى و منشا حقایق کلى الهى است، حقیقت محمد[ص] (الحقیقة المحمدیه) به منزله تعین اسم اعظم الله، یعنى عین ثابت انسان کامل، واجد همه حقایقى است که پس از آن در عالم، وجود خواهند یافت. (8) محمد[ص]، که انسان کامل است، نخستین موجودى بود که آفریده شد. آیت الله خمینى [در کتاب خود] این سخن
پیامبر را نقل کرد که «در آغاز روح (نور) من بود». (9) «هنگامى که آدم میان آب و گل بود» محمد[ص] پیامبر بود. او، به منزله تعین اسم اعظم «الله»، جامع همه نبوتها، یعنى منشا اصلى و کمال آنان است. (10) او با عقل کلى (العقل الکلى) متحد است، و در اینجا، [آیت الله] خمینى فرموده پیامبر[ص] را به على[ع] نقل کرد: «خدا چیزى بهتر از من نیافرید»، (11) که به نظر او، سخن دیگرى از پیامبر را تبیین مى کند: «آدم و کسانى که پس از او آمدند تحت ولایت منند». (12) او سعى کرد که، همچون ابن عربى، نشان دهد که همه پیامبران وحى و علم خود را از حقیقت محمد[ص] اخذ کرده اند; که شان «جامع مجموع نبوته» (المقام الجامع) (13) که به واسطه آن، ولایت بر همه پیامبران را به دست آورد، به او اعطا شده است. (14) هر پیامبر (به لحاظ وجودشناختى) نماینده یکى از اسماء الهى و (به لحاظ معرفت شناختى) نماینده حقیقت وحیانى اى است که با آن اسم قرین شده است. با زمان ظهور آخرین پیامبر (محمد[ص])، که نماینده اسم اعظم «الله» است، مجموع همه اسماء الهى، یعنى، کل واقعیت وجودشناختى، ظاهر و کل حقیقت معرفت شناختى عیان شد. [آیت الله] خمینى سخنى منسوب به امام حسین[ع] (امام سوم، م.680( را که
بدین قرار است، مسلم فرض کرد: «روح على[ع] با روح محمد[ص] یکى بود; آنان هردو نور خدا بودند.» (15) او این سخن را براى تبیین این گفته على[ع] به کار برد که «من با پیامبران [دیگر] در خفا بودم و با پیامبر (محمد[ص]) در عیان». (16) وى افزود که پیامبر[ص] و ائمه[ع] از یک روح واحدند، که ظهور کمال، اسماء و صفات خداست. (17) این روح یا نور خدا سرانجام در دوازدهمین امام (که از 878 غایب است) جاى گرفت. نظریه [آیت الله] خمینى را مى توان به منزله نظریه اى در خصوص تجسم الهى تفسیر کرد که، بر وفق آن، محمد[ص]، به منزله جامع کل واقعیت وجودشناختى و معرفت شناختى، یگانه موجود در جهان هستى است. به همین دلیل [، تعلیمات آیت الله] خمینى رازورانه بود; او به شاگردانش مى آموخت که نظرات وى را براى آنان که ممکن بود آنها را بد بفهمند فاش نسازند.
اما آیا هر پیامبرى با موضع وجودشناختى و معرفت شناختى از پیش مقدر شده به دنیا مى آید؟ بر مبناى تعلیمات آیت الله خمینى، پاسخ مى تواند هم «آرى» و هم «خیر» باشد. [آیت الله] خمینى میان دو نحوه تکون پیامبران، [یعنى] تکون متعالى ایشان (النشاة العقلیة) و تکون عینى آنان (النشاة الخلقیة) تمایز قائل مى شود. اگر ما پیامبر را نماینده ظهور اسمى
معین تلقى کنیم، باید بپذیریم که موضع وجودشناختى و معرفت شناختى وى از پیش مقدر شده است. اما پیامبر در تکون عینى اش موجودى انسانى است، و در اینجا مى توان پذیرفت که پیامبر باید با تواناییهاى بالقوه اى متولد شده باشد که او را براى پذیرفتن مسئولیتهایى آماده مى کنند که در تکون متعالى اش براى وى مقرر شده بودند; که تاسیس شریعت [نیز] از جمله آنهاست. به عقیده آیت الله خمینى، پیامبر پیش از آن که پیامبر شود، باید در طلیعه راه، چهار سفر روحانى تمهیدى که مراتب تجلیات خدا را در عالم شامل مى شوند داشته باشد. (18) آیت الله خمینى در بررسى صعود پیامبر از خلق به سوى حق و نزول وى به سوى خلق، به رساله اى به قلم محمدرضا قمشه اى، بر کتاب ملاصدرا «الاسفار الاربعة»، اشاره کرد که وى در آن، مقام نبوت را مافوق مقام ولایت (ولایة) مى بیند. (19) قمشه اى ادعا کرد که سفر نخست، از موجود مخلوق (خلق) به سوى خالق (حق) است. انسان در این سفر، اگر موفق به شکافتن حجاب ظلمانى (بدن)، حجاب [نورانى] عقل (عقل) و حجاب [نورانى] روح (روح) شود، مى تواند به علم حقیقى به وجود خودش نایل گردد. در این حال، «سالک» موجودى واقعى مى شود که جمال مطلق را در خودش مى بیند، و این منجر به محو خود
(فناء) مى شود و ممکن است به واسطه این ادعا که خود او خداست سبب گمراهى (شطح) وى شود. این امر واقع مى شود، مگر این که عنایت الهى طرق او را اصلاح و او را راهنمایى کند تا اظهار عبودیت [در پیشگاه] خدا کند. سفر دوم از (حق) به سوى (حق) به وسیله (حق) است. در این سفر «سالک» مى تواند به کمالات و اسماء الهى علم پیدا کند، و ممکن است سفر خود را با وحدت کامل با خدا، که مقام «ولایت» است، به پایان برد. سفر سوم از (حق) به سوى (خلق) است، که (سالک) از طریق آن از افعال الهى آگاه مى شود. آنگاه، با هشیارى کامل (صحو)، در سه عالم سفر مى کند عالم قدرت مطلقه (جبروت)، عالم افلاک (ملکوت) و عالم انسان (عالم عین یا ناسوت). سالک ممکن است به شان یک پیامبر، بدون توانایى بر تشریع «شریعة»، نایل شود. سفر چهارم از (خلق) به سوى (خلق) به وسیله (حق) (وجود خود سالک) است. (سالک) در این سفر به علم کاملى به مخلوقات، ویژگیها و تجلیات آنها، افعال و رابطه شان با خدا، دست مى یابد. او مى تواند مریدان خود را از همه مخلوقات باخبر سازد و بدین سان پیامبرى همراه با (شریعة) شود. (20) آیت الله خمینى این چهار سفر را بدین نحو ترسیم کرد: سفر نخست از (خلق)
به سوى «حق» مقید است که تجلى عینى خداست. سفر دوم از (حق) مقید است به سوى (حق) مطلق. این سفر با تجلى ویژه (حق) در عین یگانگى مطلقش بر (سالک)، که سبب محو خود مى شود، خاتمه مى یابد. گمراهى تنها زمانى رخ مى دهد که چیزى از انانیت باقى بماند. (سالک) به مدد عنایت الهى سفر سوم را از (حق) مطلق به سوى (خلق) واقعى به وسیله (حق) آغاز مى کند; یعنى، از تجلى خدا در یگانگى اش و از مجراى تجلى او در «اعیان ثابته». سالک در این سفر با واقعیات اشیاء فى انفسها و تدرج آنها آشنا مى شود. او ممکن است پیامبر شود، اما علم او انتزاعى است; او نمى تواند «شریعت»ى بنیاد نهد. سفر چهارم از (خلق) واقعى (اعیان ثابت) به سوى وجود عینى (الاعیان الخارجیة) است. (سالک) در این سفر جمال مطلق را در کل و در جزئیات [ در همه چیز] مشاهده مى کند، و به علمى کامل به نظام عالم و کمال آن نایل مى آید. وى، سپس، پیامبرى صاحب (شریعة) مى شود که شامل علم کاملى درباره خدا، اسماء و صفات اوست. به نظر مى رسد که، براساس آراء آیت الله خمینى، پیامبر مقام وجودشناختى خود را در سفر دوم و مقام معرفت شناختى خود را در [سفر] چهارم به دست مى آورد. تفاوتهاى کلى اى در این
مقامهاست که تفاوتهاى کلى میان پیامبران را توجیه مى کند. هر پیامبرى، به لحاظ وجودشناختى و معرفت شناختى، نماینده اسم الهى معینى است. آخرین پیامبر نماینده مجموع اسماء الهى، یعنى [نماینده] واقعیت و حقیقت نهایى است، که پیامبرى او را کامل و ابدى مى سازد. بنابراین، آیت الله خمینى ادعا مى کند که هنگامى که محمد پیامبر[ص] پا به عرصه هستى گذاشت منبع دیگرى براى تشریع باقى نماند. (21) آیت الله خمینى، در تثبیت آنچه درباره وحدت روحى میان ائمه[ع] و روح محمد پیامبر[ص] گفته است، ادعا مى کند که امکان دارد که اولیاى کامل (الاولیاء الکمل) [نیز] آن چهار سفر روحانى را، به همان معنایى که بر «امیرالمؤمنین» على[ع] و اولاد او [ع] صدق مى کند، داشته باشند و همین امر سبب مى شود که پذیرفتن همان نتیجه گیرى افراطى استاد آیت الله خمینى، میرزا محمد شاه آبادى، براى وى اجتناب ناپذیر باشد; یعنى این که «اگر على[ع] پیش از پیامبر ظاهر شده بود، همان کسى بود که (شریعة) را بنیاد مى نهاد و خودش پیامبر مى شد». (22) به همین دلیل است که امامت عبارت از مرجعیتى مشروع است که از مرجعیت محمد پیامبر[ص] نشات مى گیرد. این [موضوع] خصوصا بر امام غایب، که بى همتایى اش باور شیعه را به جهانى بودن پیام او به منزله امام زمان توجیه مى کند، صادق است.
آیت الله خمینى
نوعى انضباط [و ریاضت] را نشان مى دهد که به وسیله آن سایر انسانها، که از پیامبران یا اولیا نیستند، [هم] مى توانند سفرهاى روحانى مشابهى داشته باشند و به علم کامل دست یابند. این انضباط [و ریاضت، همانا] خود مبناى خویشتن شناسى [آیت الله] خمینى و اندیشه وى در خصوص ولایت فقیه است. در مرحله آغازین این انضباط [و ریاضت]، به مرید، که برادرى روحانى (الاخ الروحانى) است، توصیه مى شود که خود را با اصطلاحات عرفانى (صوفى) آشنا سازد تا با نمادهایى که عارفان اسلامى براى بیان کردن تجارب عرفانى خود به کار مى برد مانوس شود. در مرحله دوم، مرید که طى طریق خدا مى کند (سالک سبیل الحق)، باید قرآن را عمیقا مطالعه کند تا از همه اقسام جهل رها شود. مطالعه قرآن عالم را توانا مى سازد تا از تعصبات خود دست بردارد و به نوعى دگرگونى بپذیرد که او را از علم مبتنى بر فهم عرفى دور و به صورت والاترى از علم مى رساند. در مرحله سوم، مرید، که اکنون دوستى روحانى (الخلیل الروحانى) است، از برخى حقایق ماهیتا کلامى، همچون وحدت ذات الهى با اسماء و صفات او، و رابطه میان اسماء الهى، آگاه مى شود. در مرحله چهارم، مرید، که [آیت الله] خمینى او را برادر ایمانى (الاخ الایمانى) مى خواند، به این علم مى رسد که واقعیت بسیط
نهایى، یعنى خدا، همه چیز است; که [این همان] اندیشه محورى مکتب وحدت وجود و حکمت الهى ملاصدرا است. (23) در مرحله پنجم، مرید، [انسانى] صاحب شهود (مکاشف) مى شود (24) که در شهر علم (مدینةالعلم) قدم مى گذارد. در آنجا،او به اشیاء آن گونه که فى انفسها هستند علم پیدا مى کند، و آنچه را مى شنود شهود مى کند و همچنین مى تواند به وحدتى با خدا دست یابد. در مرحله ششم، واقعیت نهایى خود را، به صورت عالم مطلق، براى مرید آشکار مى کند; و مرید بدین سان به واقعیت حقیقى اشیاء فى انفسها به نحوى شناخت پیدا مى کند که خدا آنها را مى شناسد. مرید به آن نوع یقین مطلقى دست مى یابد که او را عارفى الهى (العارف الالهى) مى گرداند. او به طور شهودى علم دارد به این که چگونه خلیفه الهى از طریق اسم اعظم «الله» در سایر اسماء الهى ظاهر مى شود. (25) در نتیجه، او علم دارد به این که چگونه حقیقت محمد پیامبر[ص] منشا و کمال وحى سایر پیامبران است. علمى که این شش مرحله بدان راه مى برند علمى است که آیت الله خمینى مدعى دستیابى بدان بود. (26) مفهوم این علم شرح و بسط حکم «خودت را بشناس» است; که نتیجه اش این است که «آن که خود را مى شناسد خدا را مى شناسد». علمى که این مفهوم بر آن صدق
مى کند علم به خویشتن به منزله عالمى صغیر است که شامل علمى کامل نسبت به عالم به منزله عالمى کبیر است. این علم یک علم شخصى محض است و هرکس که مدعى داشتن آن است مى تواند دلخواهانه ادعا کند که هر آنچه را دیگران نمى بینند و نمى دانند او مى بیند و مى داند; همان گونه که [آیت الله] خمینى ادعا کرده بود. او ادعا کرد که از واقعیات یقینى اى پرده برمى دارد که احدى هرگز چیزى از آن نشنیده است. در واقع، امکان پذیرفتن چنین ادعاهاى دلخواهانه اى از سوى مریدان وى به سبب نفوذ روحانى قوى وى بر آنان بود.
اهمیت این ادعاها بدین سبب است که آنها مبنایى هستند براى استنتاج حق ادعایى وى براى مرجعیت از موضع معرفتى اش، که خویشتن شناسى از آن سرچشمه مى گیرد. [آیت الله] خمینى عنوان «آیت الله العظمى» را در سال 1963 به دست آورد، که عنوانى است براى مرجعیت روحانى در مفهوم دینى معرفت شناختى آن. در جریان انقلاب، او به طور متوالى به سه عنوان دست یافت. عنوان نخست بالاترین مرجع شیعه امامى بود، که به آیت الله خمینى اقتدار بیشترى در مسائل کلیدى اجتماعى سیاسى مى بخشید. اما این اقتدار، مرجعیت روحانى اى را که سایر علما [ مراجع] نسبت به پیروان خود دارند نفى نمى کند. عنوان دوم نایب امام بود، که بر مرجعیت بى قید
و شرط آیت الله خمینى در مسائل سیاسى تاکید مى کرد و مرجعیت سایر علما را در حوزه تکالیف دینى، محدود، و آنها را به تبلیغ آراء سیاسى وى مقید مى ساخت. عنوان سوم امام بود، که آیت الله خمینى به واسطه آن مرجعیت مطلق را، هم به لحاظ سیاسى و هم به لحاظ روحانى، حتى بر سایر علما، به دست مى آورد. [البته] عنوان «امام» بدین معنا نیست که آیت الله خمینى خود را یکى از امامان شیعه مى داند; [بلکه] صرفا بر شان او تا آنجا دلالت مى کند که آن شان شان خویشتن شناسى است و [نیز] شانى است که قابل قیاس است با علم کاملى که امام مشهور به داشتن آن است. بنابراین، عنوان «امام» معناى معرفت شناختى دارد، نه مفهومى وجودشناختى. اهمیت آن براى آیت الله خمینى در بعد سیاسى آن بود، که او با تکیه بر آن توانست قدرت را بپذیرد. او این نظریه را اعلام مى دارد که «فقها باید، به نیابت از امام غایب، مسئولیت ولایت مردم را بپذیرند»; نظریه اى که ریشه هاى آن را مى توان در حکمت اسلامى یافت. حکماى اسلامى حکمت را به دو بخش تقسیم مى کردند: نظرى و عملى. حکمت نظرى شامل ریاضیات، طبیعیات و الهیات مى شود. [و] حکمت عملى اخلاق و سیاست را در برمى گیرد. در حکمت اسلامى امور نظرى و امور عملى
ارتباط نزدیکى [با یکدیگر] دارند و هیچ یک بدون دیگرى امکان ندارد. در نتیجه این واقعیت، رابطه میان علم و فضیلت آشکار مى شود. در جامعه عرب پیش از اسلام، قدرت و ثروت مترادف فضیلت گرفته مى شد; در حالى که در خداشناسى توحیدى عموما و دراسلام خصوصا، قدرت و ثروت کارى به فضیلت ندارد. آنها هرگز، مبنایى براى تبعیض در رفتار میان انسانها نیستند. زیرا در اسلام انسانها از آدمند و آدم از خاک ساخته شده است. (27) برابرى (مساوات) که نخستین آرمان اسلامى در جامعه آرمانى (حکومةالحق) بود، معنایى حقوقى دارد، که در جامعه مدینه آشکار بود. پیامبر، که علم کامل را از طریق وحى دریافت مى کرد، «مرجع»، شارع و در راس جامعه بود. (28) مسلمانان این شکل از حکومت را شکل کامل مى دانند. فارابى، پس از سه قرن، ادعا کرد که پیامبر که عقل فعال (العقل الفعال) بر او نازل شده است، (29) نخستین زمامدار مدینه فاضله و مردم فضیلت مند آن است. (30) این نوع حکومت جامعه آرمانى اسلامى بود. این جامعه آرمانى اسلامى (31) بارها در اندیشه سیاسى اسلام ظاهر شده است; و، به اعتقاد من، شیعیان امامى جدى ترین مدافعان این جامعه آرمانى بودند و هنوز هم هستند; و به نظر آنان این مدینه فاضله به دست «مهدى [موعود(عج)]»،
امام دوازدهم که غایب است، تحقق خواهد یافت. فارابى در جامعه آرمانى افلاطونى حکومتى یافت که تقریبا به اندازه حکومتى که پیامبر[ص] آن را بنیاد نهاد فضیلت آمیز بود. از آنجا که هدف زندگى اجتماعى انسان دستیابى به سعادت است، حکیم که، بنا به نظر فارابى، عقلى داراى سرشت الهى را به کار مى گیرد و روح او با عقل فعال متحد است، انسانى است که به همه آنچه براى دستیابى به سعادت لازم است علم دارد. بدین سان، او بهترین حاکم و قانونگذار است. (32) [آیت الله] خمینى، در درس گفتارهاى خود درباره مسائل سیاسى، اندیشه هاى بنیادین فارابى را اخذ کرد و تحت تاثیر ابوالحسن عامرى (م.992( مفهوم حکیم حاکم فارابى را به فقیه حاکم انتقال داد. آراء عامرى با [نظرات] فارابى در باب هدف حیات اجتماعى انسان، یعنى دستیابى به سعادت، و در باب ویژگیهاى حاکم، یعنى خردمند (الحکیم) بودن، و این که کسى باشد که علاوه بر امور انسانى به مسائل الهى [نیز] علم دارد، موافق بود. (33) عامرى جامعه انسانى را به چهار گروه تقسیم کرد، روحانیون (اهل الدین)، سربازان (المقاتلة)، دبیران (الکتاب) و خادمان (الخدم). او ضرورى مى دانست که حاکم از میان روحانیان انتخاب شود، (34) و اعتقاد داشت که نخستین تکلیف حاکم، مراقبت از دین و احکام فقه (الفقه) است،
که [این امر]در این اندیشه ریشه دارد که کل خیر در تقوا و اطاعت از خدا نهفته است. از اینجاست که حکیم حاکم فارابى در اندیشه سیاسى عامرى فقیه حاکم شد و این دومى اندیشه محورى حکومت اسلامى [آیت الله] خمینى است. آیت الله خمینى، در رساله خود در خصوص حکومت اسلامى، تلاش کرد تا نشان دهد که فقها حقى شرعى براى حکومت دارند. زیرا آنانند که مى توانند در دوران غیبت امام، از شریعت مراقبت کنند. ایشان پیروان حقیقى سنت پیامبر[ص] و دوازده امام معصومند. و، همان گونه که [آیت الله] خمینى گفت، «ایشان در میان کسانى که دین و قوانین آن را مى شناسند بهترینند». (35) «آنان امناء پیامبر، زمامداران ملت و رهبران آنند، و مسؤولیت اجراى قوانین الهى بر عهده ایشان است». (36) در دید [آیت الله] خمینى، برجسته ترین فقیه همان ویژگیهاى زمامدار جامعه فاضله و فقیه حاکم خردمند عامرى (38) را دارد. او باید خردمند، شجاع، باتقوا، مدیرى شایسته و مجتهد باشد تا بتواند با موقعیتهاى جدید مواجه شود و به مسائل مربوط به زمان خود رسیدگى کند. همچنین [آیت الله] خمینى این دید عامرى را قبول داشت که فقیه حاکم باید الگویى براى سایر مسلمانان باشد. (39) [آیت الله] خمینى حکومت زمامدار واحد را ترجیح مى دهد; اما، همچون فارابى، امکان چند زمامدارى را [نیز] مى پذیرد; امکانى که عامرى
آن را نمى پذیرفت. (40) [آیت الله] خمینى، حتى در تبیین خود از رابطه میان زمامدار و مردم [تحت حکومت]ش، نظرات عامرى را پذیرفت. فارابى مى گفت، ملت شبیه بدنى است که در آن همه اعضا در خدمت عضو رئیس [یعنى سر]ند. (41) اما عامرى رابطه میان زمامدار و زیردستانش (رعیة) را شبیه رابطه میان برده دار و برده هایش مى دید، که در آن برده دار نسبت به برده ها از خود آنان نسبت به خودشان اقتدار بیشترى دارد. (42) [آیت الله] خمینى این رابطه را تبدیل به رابطه مراقبت مى سازد. (43) واضح است که حکومت به نظر هریک از این سه تن اقتدارگرایانه است. در مورد [آیت الله] خمینى، سرشت اقتدارگرایانه حکومت در قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران روشن است; زیرا با این که براى مردم حقوقى قائل است، این امر را کاملا آشکار مى کند که حرف آخر را فقیه حاکم خواهد زد. اندیشه [آیت الله] خمینى درباره ولایت فقیه شباهت عام دیگرى با نظر فارابى و عامرى درباره حاکم دارد: در هرسه مورد یک عنصر مشترک وجود دارد; یعنى عدم تمایل ایشان به استفاده از استدلال منطقى و حجت فلسفى در دفاع از نظراتشان. آنان صرفا به ما مى گویند که امور باید به فلان نحو باشند نه به نحو دیگر. به همین دلیل، نظرات ایشان فاقد وجوه لازم براى این که نظریاتى سیاسى محسوب شوند، است،
و به همین دلیل [مساله] ولایت فقیه
هنوز در عالم اسلام، و حتى در میان روحانیان شیعه امامى، به شدت مورد مناقشه است. مورد آیت الله خمینى نشان مى دهد که مرجعیت روحانى اى که بر خویشتن شناسى عرفانى مبتنى است، خصوصا در اسلام، به چه سهولتى مى تواند به مرجعیتى سیاسى تبدیل شود.
: 1. در خصوص نظریه «فیض»، ببینید الفارابى، ابونصر )872-950(، مبادى آراء اهل المدینة الفاضلة (الفارابى درباره جامعه کامل)، مدخل، ترجمه و شرح ریچارد والتز، [ rezlaW drahciR ] ،آکسفورد، چاپ کلارندون، 601-88 :6891 ,[ sserP nodneralC ] .از این پس: الفارابى، المدینة الفاضلة. 2. 3. خمینى، روح الله )1902-1989(، مصباح الهدایة الى الخلافة والولایة، با مقدمه الف. فهرى، مؤسسة الوفاء، بیروت، 1983 را ببینید. از این پس: خمینى، مصباح. 4.خمینى، مصباح، ص112 و114. 5. ظهور شبیه نمایان شدن نور در رنگهاى مختلف است، همان گونه که از میان قطعه اى شیشه رنگین دیده مى شود. خمینى، مصباح، ص110. 6. همان، ص16. 7.همان، ص144. 8. همان، ص47. 9. همان، ص65. 10. همان، ص141. 11. همان، ص124. 12. همان، ص95. 13. همان، ص153. 14. همان، ص141. 15. همان، ص105-106. نیز خمینى، روح الله، الحکومة الاسلامیة، مؤسسة الاعلمى، بیروت، 1399ه.، ص52. 16. خمینى، مصباح، ص130. 17. همان، ص150-151. 18. عروج (معراج) روح اندیشه اى کهن است. در اسلام، این اندیشه با معراج پیامبر[ص] به آسمانها، که ذکر آن در قرآن (آ/1
س17( آمده است، آغاز مى شود. این اندیشه در عرفان اسلامى عنصرى محورى شد. 19. خمینى، مصباح، ص148-150. 20. همان، ص150-151. 21. همان، ص153. 22. همان، ص153. 23. همان، ص55. درباره این اندیشه در فلسفه ملاصدرا، سلمان البدور، متافیزیک الوجود فى فلسفة صدرالدین الشیرازى، دراسات، 18، 4، 1986، 215-35 را ببینید. 24. خمینى، مصباح، ص71. 25. همان، ص20 و93. 26. همان، ص102. 27. سخنى از پیامبر[ص]. 28. با این که دوره پیامبر [دوره اى] بدون مشکلات نبود، هنوز در نظر مسلمین حکومتى است که [بر سایر حکومتها] ترجیح دارد. 29. الفارابى، المدینة الفاضلة، ص244-245. 30. همان، ص246-247. 31. این صرفا یک اندیشه [آرمانى] است; جامعه آرمانى «ناکجا شهر» است، همان گونه که در [زبان] فارسى آن را «ناکجاآباد» مى خوانند. 32. الفارابى، ابونصر، تحصیل السعادة، حیدرآباد الدکن، 1345ه.، ص41-42. 33. العامرى، ابوالحسن محمد، السعادة والاسعاد، (راجع به در جستجوى سعادت و ایجاد آن)، رونوشت نسخه تهیه شده به دست مجتبى مینوى، انتشارات دانشگاه تهران، فراهم آمده در ویسبادن، [ nedabsieW ] ، 1957-58، ص189. از این پس: العامرى، السعادة. 34. همان، ص209. 35. خمینى، الحکومة، ص62. 36. همان، ص72. همچنین خمینى، در جستجوى راه از کلام امام، ج8، روحانیت، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1362ه.ش. ص11-20 را ببینید. از این پس: خمینى، کلام. 37. الفارابى، المدینة الفاضلة، ص250-251. 38. العامرى،
السعادة، ص189-196. و خمینى، کلام، ص239-256. 39. العامرى، السعادة، ص213-215. و خمینى، کلام، ص164-184. 40. در خصوص چند زمامدارى، الفارابى، المدینة الفاضلة، ص243-252 را ببینید. [و نیز] العامرى، السعادة، 194-195. و بند 107 از قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران. 41. الفارابى، المدینة الفاضلة، ص230-231. 42. العامرى، السعادة، ص208-209. 43. خمینى، الحکومة، ص50.
سخن آفتاب سازمان تبلیغات اسلامی وقتی می گوییم ولایتی را که رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - و ائمه - علیهم السلام - داشتند، بعد از غیبت فقیه عادل دارد، برای هیچ کس این توهم نباید پیدا شود که مقام فقها همان مقام ائمه - علیهم السلام - و رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - است. زیرا اینجا صحبت از مقام نیست، بلکه صحبت از وظیفه است. ولایت یعنی حکومت و اداره کشور و اجرای قوانین شرع مقدس، یک وظیفه سنگین و مهم است نه اینکه برای کسی شان و مقام غیر عادی به وجود بیاورد و او را از حد انسان عادی بالاتر ببرد. به عبارت دیگر ولایت مورد بحث، یعنی حکومت و اجرا و اداره، بر خلاف تصوری که خیلی افراد دارند امتیاز نیست، بلکه وظیفه ای خطیر است. ولایت فقیه از امور اعتباری عقلائی است و واقعیتی جز جعل ندارد، مانند جعل (قرار دادن و تعیین) قیم برای صغار. قیم ملت با قیم صغار از لحاظ وظیفه و موقعیت هیچ فرقی ندارد. مثل این است که امام - علیه السلام - کسی را برای حضانت، حکومت یا منصبی از مناصب تعیین کند. در این موارد معقول نیست که رسول اکرم
از یک جا، ده یک و از یک جا، بیست یک؟ حضرت امیر المؤمنین - علیه السلام - خلیفه شدند، چه می کنند؟ جناب عالی فقیه عصر و نافذ الکلمه شدید، چطور؟ آیا در این امور، ولایت رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - با حضرت امیر المؤمنین - علیه السلام - و فقیه، فرق دارد؟ خداوند متعال رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - را «ولی» همه مسلمانان قرار داده و تا وقتی آن حضرت باشند، حتی بر حضرت امیر - علیه السلام - ولایت دارند. پس از آن حضرت، امام بر همه مسلمانان حتی بر امام بعد از خود ولایت دارد، یعنی اوامر حکومتی او درباره همه نافذ و جاری است و می تواند قاضی و والی نصب و عزل کند. (1) همین ولایتی که برای رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - و امام در تشکیل حکومت و اجرا و تصدی اداره هست، برای فقیه هم هست. لکن فقها «ولی مطلق» به این معنی نیستند که بر همه فقهای زمان خود ولایت داشته باشند و بتوانند فقیه دیگری را عزل یا نصب نمایند. در این معنی، مراتب و درجات نیست که یکی در مرتبه بالاتر و دیگری در
مرتبه پائین تر باشد، یکی والی، دیگری والی تر باشد. پس از ثبوت این مطلب، لازم است که فقها اجتماعا یا انفرادا برای اجرای حدود و حفظ ثغور و نظام، حکومت شرعی تشکیل دهند. این امر اگر برای کسی امکان داشته باشد، واجب عینی است و گر نه واجب کفائی است، در صورتی هم که ممکن نباشد ولایت ساقط نمی شود، زیرا از جانب خدا منصوبند. اگر توانستند باید مالیات، و زکات، خمس و خراج را بگیرند و در مصالح مسلمین صرف کنند، و اجرای حدود کنند. اینطور نیست که حالا که نمی توانیم حکومت عمومی و سراسری تشکیل بدهیم، کنار بنشینیم; بلکه تمام امور که مسلمین محتاجند و از وظائفی است که حکومت اسلامی باید عهده دار شود، هر مقدار که می توانیم، باید انجام دهیم. (2) اگر فرد لایقی که دارای این دو خصلت باشد، بپا خاست و تشکیل حکومت داد، همان ولایتی را که حضرت رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - در امر اداره جامعه داشت، دارا می باشد و بر همه مردم لازم است که از او اطاعت کنند. این توهم که اختیارات حکومتی رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - بیشتر از حضرت امیر - علیه السلام - بود، یا اختیارات حکومتی حضرت امیر - علیه
السلام - بیش از فقیه است، باطل و غلط است. البته فضائل حضرت رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - بیش از همه عالم است و بعد از ایشان فضائل حضرت امیر - علیه السلام - از همه بیشتر است; لکن زیادی فضائل معنوی، اختیارات حکومتی را افزایش نمی دهد. همان اختیارات و ولایتی که حضرت رسول و دیگر ائمه - صلوات الله علیهم - در تدارک و بسیج سپاه، تعیین ولات و استانداران، گرفتن مالیات و صرف آن در مصالح مسلمانان داشتند، خداوند همان اختیارات را برای حکومت فعلی قرار داده است، منتهی شخص معینی نیست، روی عنوان عالم عادل است. (3) روحانیت نقش دارد، در حکومت هم نقش دارد. روحانی نمی خواهد حاکم باشد، لکن می خواهد نقش داشته باشد، شما در همین قضیه رئیس جمهوری به ما پیشنهاد می کردند که، پیشنهاد کردند از اشخاص، حتی از دانشگاه به اینکه ما حالا بعد از مدت ها فهمیدیم که اطمینان به دیگران نیست. روحانی باشد من می گفتم نه، روحانی نقش باید داشته باشد، خودش رئیس جمهور نشود، لکن در ریاست جمهور نقش باید داشته باشد، کنترل باید بکند، آن به منزله کنترل یک ملتی است، یک مملکتی است، نمی خواهد روحانی رئیس مثلا فرض کنید که رئیس دولت باشد، لکن نقش دارد
در آن، اگر رئیس دولت بخواهد باشد کذا، پا را کجا بگذارد این جلویش را می خواهد بگیرد. اینکه در این قانون اساسی یک مطالبی و لو به نظر من یک قدری ناقص است و روحانیت بیشتر از این در اسلام اختیارات دارد و آقایان برای اینکه خوب دیگر خیلی با این روشنفکرها مخالفت نکنند یک مقداری کوتاه آمدند اینکه در قانون اساسی هست، این بعض شؤون ولایت فقیه هست نه همه شؤون ولایت فقیه، و از ولایت فقیه آنطوری که اسلام قرار داده است به آن شرایطی که اسلام قرار داده است، هیچ کس ضرر نمی بیند. (4) در صورتی که در ضمن عقد با مرد (وقتی که می خواهند عقد کنند) شرط بکنند و در ضمن عقد این شرط بشود که - طلاق - وکیل در طلاق خودش باشد یا مطلق. یا در شرائطی یک سئوالی پیش آورده است به اینکه این زن هائی که حالا تحت زوجیت هستند چه؟ این ولایت فقیه را مخالفت می کنند در صورتی که نمی دانند از شؤون فقیه هست که اگر چنانکه یک مردی با زن خودش رفتارش بد باشد او را اولا نصیحت کند و ثانیا تادیب کند و اگر دید نمی شود اجراء طلاق کند. شما موافقت کنید با این ولایت فقیه، ولایت فقیه برای مسلمین یک هدیه ای است که
خدای تبارک و تعالی داده است. منجمله همین معنایی که شما سؤال کردید و طرح کردید که زن هائی که الان شوهر دارند اگر چنانچه گرفتاری هائی داشته باشند چه باید بکنند؟ آنها رجوع می کنند به آنجائی که فقیه است، به مجلسی که در آن قضیه است به دادگاهی که در آن فقیه است و فقیه رسیدگی می کند و اگر چنانچه صحیح باشد، شوهر را تادیب می کند، شوهر را وادار می کند به اینکه درست عمل کند و اگر چنانچه نکرد طلاق می دهد. ولایت دارد بر این امر که اگر چنانچه به فساد می کشد، یک زندگی به فساد کشیده می شود طلاق می دهد و طلاق اگر چه در دست مرد است لکن فقیه در جائی که مصلحت اسلام را دید، مصلحت مسلمین را دید و در جائی که دید نمی شود به غیر این، طلاق بدهد. این ولایت فقیه هست. (5) ولایت فقیه ولایت بر امور است که نگذارد این امور از مجاری خودش بیرون برود، نظارت کند بر مجلس، بر رئیس جمهور که مبادا یک پای خطائی بردارد، نظارت کند بر نخست وزیر که مبادا یک کار خطائی بکند، نظارت کند بر همه دستگاه ها، بر ارتش که مبادا یک کار خلافی بکند. (6) این اشخاص هم اموالشان همانطوری که گفتید این اموال بسیار مجتمع اینها از
راه مشروع نیست، اسلام اینطور اموال را به رسمیت نمی شناسد و در اسلام اموال مشروع و محدود به حدودی است و زائد بر این معنا ما اگر فرض بکنیم که یک کسی اموالی هم دارد، خوب اموالش هم مشروع است، لکن اموال طوری است که حاکم شرع، فقیه، ولی امر تشخیص داد که این به اینقدر که هست نباید اینقدر باشد، برای مصالح مسلمین می تواند غصب کند و تصرف کند و یکی از چیزهایی که مترتب بر ولایت فقیه است و مع الاسف این روشنفکرهای ما نمی فهمند که ولایت فقیه یعنی چه، یکی اش هم تحدید این امور است. مالکیت را در عین حال که شارع مقدس محترم شمرده است، لکن ولی امر می تواند همین مالکیت محدودی که ببیند خلاف صلاح مسلمین و اسلام است، همین مالکیت مشروع را محدودش کند به یک حد معینی و با حکم فقیه از او مصادره بشود. (7)
: 1. کتاب ولایت فقیه - صفحه 56و57. 2. کتاب ولایت فقیه - صفحه 51. 3. کتاب ولایت فقیه - صفحه 55. 4. صحیفه نور - جلد 11- صفحه 8/10/58 -133. 5. صحیفه نور - جلد 10- صفحه 88و9/8/58 -87. 6. صحیفه نور - جلد 10- صفحه 9/8/58 -29. 7. صحیفه نور - جلد 10- صفحه 14/8/58
-138.
فصلنامه حکومت اسلامى، شماره 12 علی نصر اصفهانى این کتاب در اصل, سیزده سخنرانی بوده است که امام خمینی در فاصله اول بهمن 1348 تا بیستم همان ماه در ایام اقامت در نجف اشرف ایراد فرمودند1 و در پاییز سال 1349 پس از ویرایش و تأیید ایشان اولین بار در بیروت به چاپ رسید. در این کتاب, ابتدا به نقشه های دشمنان برای نابودی اسلام اشاره شده و با بیانی مستدل به شبهاتی از قبیل این که اسلام در عصر تمدن و صنعت قادر نیست جامعه را اداره کند و یا این که موازین حقوقی آن برای حل مشکلات جامعه ضعیف و ناتوان است, پاسخ می دهد و به تحلیل القائات دشمنان در ایجاد زمینه لازم برای جدایی دین از سیاست حتی در حوزه های علمیه پرداخته است. آن القائات به گونه ای مؤثر افتاده که اگر کسی بخواهد درباره حکومت اسلامی سخن بگوید, باید تقیه کند. امام خمینی با اشاره به ضعف های داخلی و خود باختگی در برابر تمدن جدید که ره آورد تبلیغات استعمارگران بوده است, به حوزه ها و طلاب جوان و اندیشمندان اسلام هشدار می دهد که با جدیت تمام به وظایف سیاسی و اجتماعی خویش همت گمارند, و فریب این نقشه ها و شبهه ها
را نخورند, زیرا اسلام با پیشرفت مادی مخالف نیست و مشکلات اجتماعی, راه حل های اخلاقی و اعتقادی می خواهد و اسلام دینی جامع است که قدرت حل تمامی مشکلات را دارد مشروط به آن که اندیشمندان و علمای اسلام به تلاش برخیزند. امام خمینی با مسلّم انگاشتن این واقعیت تاریخی که پیامبر اکرم(ص) خلیفه تعیین کرده است, این سؤال را مطرح می کند که آیا تعیین خلیفه برای بیان احکام است? بیان احکام که خلیفه نمی خواهد. خلیفه برای حکومت است, برای اجرای قوانین و مقررات است. در این جا مهم این است که ما به ضرورت تشکیل حکومت اسلامی معتقد شویم و در این صورت است که جایگاه خلیفه روشن می شود. پس از آن مواردی را به عنوان دلایل ضرورت تشکیل حکومت اسلامی ذکر می کنند که عبارت اند از: 1 عمل پیامبر در تشکیل حکومت; 2 ضرورت استمرار اجرای احکام الهی که فقط در زمان پیامبر ضرورت ندارد بلکه برای همیشه است; 3 ماهیت و کیفیت قوانین اسلام که بدون حکومت قابل اجرا نیست. مثل احکام مالی, دفاع ملی, و احکام حقوقی و جزایی. پس از بیان ضرورت حکومت اسلامی, به سابقه تاریخی انحراف از این اصل که به عصر بنی امیه باز می گردد و
در دوران بنی عباس ادامه می یابد, اشاره شده است. با این بیان که روش آنان در حکومت شیوه ای ضد اسلامی و به صورت نظام شاهنشاهی ایران و امپراتوری روم و فراعنه مصر بود و در دوران های بعد نیز به همان اشکال غیر اسلامی ادامه یافت. حضرت امام تأکید می کند که عقل و شرع بر قیام برای تغییر این وضع حکم می کنند پس یک انقلاب سیاسی ضرورت می یابد و علاوه بر ضرورت جلوگیری از حکومت طاغوتی و لزوم ایجاد زمینه لازم برای حکومت اسلامی و اجرای احکام اسلام, لزوم وحدت امت اسلامی که بر اثر عوامل گوناگون داخلی و خارجی دچار تفرقه شده و نیز لزوم نجات مردم مظلوم و محروم که از تکالیف الهی مسلمین و به خصوص علما می باشد انجام یک انقلاب سیاسی را ضروری می سازد. امام خمینی در ادامه سپس با ذکر روایتی از (فضل بن شاذان) در فلسفه تشریع حکومت, به لزوم تشکیل حکومت از نظر اخبار و روایات می پردازد. بخش مهمی از کتاب ولایت فقیه به بیان فرق حکومت اسلامی با سایر حکومت ها اختصاص یافته و به این نکته اشاره شده است که حکومت اسلامی نوع خاصی از حکومت مشروطه است; یعنی مشروط به قوانین اسلام;
بدین جهت از نظر امام خمینی وظیفه قوه مقننه و مجالس قانون گذاری در واقع برنامه ریزی برای وزارت خانه های مختلف و تشکیلات حکومت در محدوده احکام اسلامی است. نه قانون گذاری مصطلح در سایر حکومت ها. نویسنده در ادامه مباحث ولایت فقیه به شرایط زمامدار که مستقیماً ناشی از طبیعت طرز حکومت اسلامی است اشاره می کند و چنین می نویسد: پس از شرایط عامه مثل عقل و تدبیر برای زمامدار دو شرط اساسی وجود دارد که عبارت اند از: علم به قانون و عدالت. ولایت فقیه در عصر غیبت, موضوع مباحث بعدی کتاب است. امام خمینی با تکیه بر مطالب گذشته می فرمایند: (اکنون که دوران غیبت است و از طرفی بنا است احکام اسلامی اجرا شود و از سوی دیگر از طرف خدای متعال کسی برای اجرای احکام تعیین نشده است, تکلیف چیست?) و سرانجام پس از بررسی این موضوع چنین نتیجه می گیرد که (خداوند خاصیت حکومتی را که از صدر اسلام تا زمان حضرت صاحب(ع) موجود بود برای غیبت هم قرار داده است. این خاصیت که عبارت از علم به قانون و عدالت باشد در عدّه بی شماری از فقهای عصر ما موجود است, اگر با هم اجتماع کنند می توانند حکومت عدل عمومی
در عالم تشکیل دهند). بعد به این مطلب اشاره می کنند که (ولایت فقیه یک امر اعتباری عقلایی است و تمام اختیاراتی که پیامبر و ائمه برای اداره جامعه داشته اند برای فقیه جامع الشرایط نیز ثابت است و این ولایت (واقعیتی جز جعل ندارد) و فی حدّ ذاته شأن و مقامی نیست بلکه وسیله انجام وظیفه اجرای احکام است.) پس از این مباحث به هدف های عالی حکومت و خصال لازم برای حاکم پرداخته و با ذکر اخبار و استدلال ها به اثبات ولایت برای فقیه در معنای تصدی حکومت می پردازند که قسمت اعظم این کتاب را همین مباحث تشکیل می دهد. بخش پایانی کتاب به ضرورت برنامه ریزی مبارزه طولانی برای رسیدن به هدف الهی اختصاص یافته است. امام خمینی در این قسمت ابتدا به مسئله تبلیغات و تعلیمات و اهمیت و ضرورت آن ها اشاره و می نویسد: باید اجتماعات در خدمت این دو امر قرار گیرد. باید در این مورد مثل عاشورا برخورد شود باید کاری کرد که راجع به حکومت اسلامی موج به وجود آید و اجتماعات برپا گردد. و نباید منتظر بود که زود به نتیجه برسد بلکه باید به یک مبارزه طولانی همت گماشت. لزوم پرداختن به امور آموزشی و تبلیغاتی, اصلاح
حوزه ها, از بین بردن آثار فکری و اخلاقی استعماری, اصلاح مقدس نماها, تصفیه حوزه ها و طرد آخوندهای درباری و اقدام های عملی برای براندازی حکومت های جائر, از جمله مسائلی است که در قسمت نهایی کتاب مطرح شده است. چاپ های فارسی این اثر درسهای امام خمینی: 1 حکومت اسلامی, 2 جهاد اکبر [بی جا, بی نا, بی تا]. 492 ص. نامه ای از امام موسوی کاشف الغطاء [بی جا, بی نا] 294 .1356 ص. تهران انتشارات امیرکبیر, 802 ,1357 ص. ولایت فقیه (حکومت اسلامی). تصحیح مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره). چاپ اول: تهران, مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی, 160 .1373 ص. همین کتاب در آثار دیگران نهضت روحانیون ایران, ج5. علی دوانی. ص303562. (شناختی درباره حکومت اسلامی). حکومت جمهوری اسلامی ایران از دیدگاهها. تهران, فدک. ص5 84. علم ایمان, ج3. تهران, مؤسسه تحقیقاتی و علمی الغدیر, 1359. ص2621. چاپ های عربی الحکومة الاسلامیة. [بی جا], وزارة الارشاد [بی تا], 451 ص. الحکومة الاسلامیة. مقدمه علی اسلامی. [تهران], کتابخانه بزرگ اسلامی و واحد تبلیغات خارج از کشور بنیاد بعثت, [بی تا] ,451 ص. الحکومة الاسلامیة. چاپ اول: بیروت, دارالطلیعة, 1979م. الحکومة الاسلامیة. مقدمه و تعلیق محمد احمد الخطیب. عمان (اردن), دار عمار, 1409ق, 231 ص. متن کتاب حکومت اسلامی یا ولایت
فقیه امام همراه با پاورقی های نقدی است. الحکومة الاسلامیة. النجف الاشرف, ]0931ق], 051 ص. الحکومة الاسلامیة. به کوشش و مقدمه حسن حنفی. القاهرة, 1979م, 051 +23 ص. وحدة المرجعیة والقیادة, موقع القیادة السیاسیة فی حیاة الامة. عباس کاظم نورالدین. بیروت, دارالمراد للنشر, 1996م, 311 ص. بخش دوم این کتاب ترجمه عربی کتاب ولایت فقیه است. الحکومة الاسلامیة. ع. ترجمه محمد تقی طباطبایی تبریزی. تهران, کتابخانه بزرگ اسلامی, 451 ص. ثلاث رسائل. ع. چاپ اول, تهران و قم, مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی, 1418ق, 18 ص. این اثر مشتمل بر سه نوشتار ولایة الفقیه, العوائد والفوائد و دروس الاعلام و نقدها است که فقط در نوشتار اول به بررسی آراء سیاسی پرداخته است. این نوشتار در اصل جزئی از تحریرات فی الفقه کتاب بیع است. دو جلد از کتاب تحریرات فی الفقه به بیع اختصاص دارد که حاوی همه مباحث بیع نیست بلکه نیمی از آن مفقود است و آن چه چاپ شده نیمی از آن در دو جلد است. از بخش مفقود شده مبحث ولایت فقیه که استنساخ آقای سیدمحمد سجادی از نسخه اصلی مؤلف بوده در کتاب ثلاث رسائل آمده است. و توسط محققان مؤسسه تنظیم و نشر آثار, تحقیق و تصحیح شده است. روش آقا مصطفی تقریر عین گفته های
پدرشان (امام خمینی) نبوده است بلکه با توجه به افادات والد استاد, تحریری نو همراه با شرح و بسط بیشتر, نقدها, نقل اقوال دیگران و گاهی با تغییر طرز استدلال و سبک ورود و خروج در مباحث ارائه می کرده اند. از این رو این اثر را می توان شرح آرای امام خمینی در زمینه حکومت اسلامی و ولایت فقیه دانست. تاریخ فراغت امام خمینی از تسوید کتاب بیع 51 جمادی الاولی 1396 در نجف اشرف است و تاریخ تحریرات فی الفقه, کتاب الخیارات آقا مصطفی محرم الحرام 1396 می باشد که نشانِ تقارن زمانی تقریر و تدریس است. آقا مصطفی غیر از رساله (ولایة الفقیه) در آثار منتشره, جایی دیگر را سراغ نداریم که به مبحث ولایت فقیه پرداخته باشد. البته تک جمله هایی نه به صورت مبحث مستقل از ایشان سراغ داریم: یکی در ص41 تحریر العروة الوثقی در پنج جمله به تقدم شرایط زعیم مرجع بر مرجع به هنگام تهافت شرایط و دوم در پایان تحریرات فی الفقه: کتاب الخیارات به تفکیک شرایط زعیم از مرجع پرداخته است. و ذیل مباحث حرمة اعانة الظالمین در کتاب مستند تحریر الوسیله, حرمة الولایة من قبل الجائر و حکم ما تأخذه الحکومة من الضریبة علی الاراضی در همان کتاب به
مباحث ولایت فقیه پرداخته است.
فصلنامه حکومت اسلامى، شماره 15 حیدری، احمد اشاره چنان که در آغاز مقاله منشاء مشروعیت حکومت در اندیشه سیاسى اسلام و امام خمینى اشاره شد، نقد مقاله را نیز در ادامه خواهیم آورد. آنچه مى خوانید نقد بخش نخست آن مقاله است. بعد از گذشت چهارده قرن از بعثت، براى اولین بار در کشور ایران، نظامى بر پایه دین بنیان نهاده شد و مردم مسلمان به رهبرى حضرت آیت الله العظمى امام خمینى «قدس سره» نظام استبدادى شاهنشاهى را سرنگون کردند و نظام اسلامى مردمى «جمهورى اسلامى ایران» را بنیان گذاردند. طبیعى است که با روى آوردن مردم به اسلام و قرار دادن آن به عنوان مبناى نظام، نسبت به مبانى و دستورالعملهاى آن سؤالهاى بسیارى برایشان پیش آمد که بحث و بررسى بیشتر را مى طلبید. امام خمینى مى فرماید: از آنجا که در گذشته این اختلافات (اختلاف نظرها و فهم عالمان و صاحب نظران اسلامى) در محیط درس و بحث و مدرسه محصور بود و فقط در کتابهاى علمى آن هم عربى ضبط مى گردید، قهراً توده هاى مردم از آن بى خبر بودند و اگر هم باخبر مى شدند تعقیب
این مسایل برایشان جاذبه اى نداشت. اما امروز با کمال خوشحالى به مناسبت انقلاب اسلامى حرفهاى فقها و صاحب نظران به رادیو و تلویزیون و روزنامه ها کشیده شده است چرا که نیاز عملى به این بحثها و مسایل است. مثلاً در مسأله مالکیت و محدوده آن، در مسأله زمین و تقسیم بندى آن، در انفال و ثروتهاى عمومى، در مسائل پیچیده پول و ارز و بانکدارى، در مالیات، در تجارت داخلى و خارجى، در مزارعه و مضاربه و اجاره و رهن، در حدود و دیات، در قوانین مدنى، در ...، و مهمتر از همه اینها ترسیم و تعیین حاکمیت ولایت فقیه در حکومت و جامعه که همه اینها گوشه اى از هزاران مسأله مورد ابتلاى مردم در حکومت است که فقهاى بزرگ در مورد آنها بحث کرده اند و نظراتشان با یکدیگر مخالف است و اگر بعضى از مسائل در زمانهاى گذشته مطرح نبوده است و یا موضوع نداشته است، فقهاء امروز باید براى آن فکرى بنمایند. لذا در حکومت اسلامى همیشه باید باب اجتهاد باز باشد و طبیعت انقلاب و نظام همواره اقتضا مى کند که نظرات اجتماعى فقهى در زمینه هاى مختلف ولو مخالف با یکدیگر آزادانه عرضه شود و کسى توان و حق جلوگیرى از آن
را ندارد.[1] شهید مطهرى نیز بیان زیبایى در این زمینه دارد که به شرح زیر است: من بر خلاف بسیارى از افراد، از تشکیکات و ایجاد شبهه هایى که در مسایل اسلامى مى شود با همه علاقه و اعتقادى که به این دین دارم به هیچ وجه ناراحت نمى شوم بلکه در ته دلم خوشحال مى شوم زیرا معتقدم و در عمر خود به تجربه مشاهده کرده ام که این آیین مقدس آسمانى در هر جبهه از جبهه ها که بیشتر مورد حمله و تعرض واقع شده، با نیرومندى و سرفرازى و جلوه و رونق بیشترى آشکار شده است. خاصیت حقیقت همین است که شک و تشکیک به روشن شدن آن کمک مى کند. شک مقدمه یقین و تردید پلکان تحقیق است ... بگذارید بگویند و بنویسند و سمینار بدهند و ایراد بگیرند تا آنکه بدون آنکه خود بخواهند وسیله روشن شدن حقایق اسلامى گردند.[2] با همین انگیزه نسبت به مقاله «منشاء مشروعیت حکومت در اندیشه سیاسى اسلام و امام خمینى» نوشته محقق محترم آقاى نبى الله ابراهیم زاده[3]، ملاحظاتى مطرح مى شود بدان امید که در تعمیق این مباحث با اهمیت مفید باشد. آیا نظریه انتخاب و انتصاب قابل جمع نیستند؟ [تبیین نظریه انتخاب] نویسنده محترم و بسیارى دیگر
از نویسندگان و محققان گرانقدر، این دو نظریه را طورى تبیین کرده اند که گویى کاملاً با هم منافات دارند و پذیرش یکى منافات با پذیرش دیگرى دارد. طرفداران نظریه انتصاب آن را موافق توحید و یگانگى منشاء مشروعیت مى دانند و معتقدند که اگر نظریه انتخاب را بپذیریم و مردم را مؤثر در مشروعیت بدانیم، از توحید خارج شده و گرفتار شرک گشته ایم. مطابق تصور آنان دخیل دانستن مردم در مشروعیت مساوى با هم عرض قرار دادن مردم با خدا، محکوم کردن خدا به حکم مردم و مساوى با شرک است. جمله هاى زیر از نویسنده به وضوح این نوع نگاه را نشان مى دهد: باید دید کدام یک از این دو برداشت با دیدگاهها و اندیشه هاى امام و اسلام سازگارتر بوده و واقع بینانه تر است؟ آیا براستى مشروعیت حکومت و ولایت فقیه با انتخاب و آراى مردم است یا برخاسته از دین و خدا بوده و انتخاب و آراى مردم آن حکومت و ولایت شرعى را تحقق بخشیده و کارآمد مى کند؟ ما بر نظریه انتصاب فقیه پاى مى فشاریم و مشروعیت ولایت فقیه را نیز تماماً برخاسته از دین و ولایت تشریعى الهى مى دانیم. تنها منبع مشروعیت حکومت در دیدگاه دینى اسلامى، الهى
بوده و از ولایت تشریعى یا اراده تشریعى الهى سرچشمه مى گیرد زیرا چنان که استاد آیت الله جوادى آملى فرمودند اساساً هیچ گونه ولایتى جز با انتساب به نصب و اذن الهى، مشروعیت نمى یابد و هر گونه مشروع دانستن حکومت جز از این طریق، نوعى شرک در ربوبیت تشریعى الهى به شمار مى رود. مبناى مشروعیت مردمى حکومت و ولایت، مستلزم این است که آراى مردم سلطه و سیطره بر ولایت تشریعى الهى و قوانین دینى داشته باشد. از نظر ما مى توان دو نظریه انتصاب و انتخاب را طورى تفسیر کرد که در طول هم قرار گرفته و هیچ منافاتى با هم نداشته باشند. تفسیر نظریه انتصاب به نظر ما به شرح زیر است: از نظر یک مسلمانِ مؤمن، منشاء حقانیت و مشروعیت فقط خداست و کسى حق حکومت دارد که خدا و خلیفه هاى خدا یعنى پیامبر(ص) و امامان معصوم صلوات الله علیهم اجمعین او را اجازه حکومت کردن داده و به حکومت او راضى باشند و انتخاب مردم به خودى خود هیچ مشروعیت دینى و حقانیتى ایجاد نمى کند و علت براى مشروعیت دینى نیست. این تفسیر مورد نظر و قبول بسیارى از عالمان است و روایات و آیات هم بر بیش از این دلالت
ندارد. نویسنده محترم مقاله «منشاء مشروعیت» نیز در جایى از نوشته خود بر این تفسیر تصریح کرده و نوشته است: چنان که پیشتر یادآور شدیم مقصود طرفداران نظریه انتصاب از این واژه در زمان غیبت، «نصب خاص» یعنى نصب شخص معین نیست نظیر نصب مالک اشتر براى استاندارى مصر از سوى حضرت على(ع) و یا نصب نوّاب اربعه از سوى حضرت ولى عصر(عج) در عصر غیبت صغرا و نیز منظور آنها نصب عنوان فقیه جامع الشرایط نیست زیرا نصب عنوان امکان ندارد؛ بلکه مراد آنها از این کلمه «نصب عام» مى باشد بدین معنا که همه فقهاى واجد شرایط رهبرى در زمان غیبت از سوى ائمه داراى صلاحیت براى تصدى امور، شناخته شده اند که این سخن به معناى شأنیت و صلاحیت داشتن همه آن فقهاى واجد شرایط و نه فعلیت داشتن ولایت همه آنها است که در این صورت موجبات هرج و مرج و اختلال نظام را در بر دارد. با توجه به این تفسیر از نظریه انتصاب، هیچ منافاتى بین این نظریه و نظریه انتخاب وجود ندارد زیرا طرفداران نظریه انتخاب نیز نمى گویند که مردم حق انتخاب بدون قید و شرط دارند و معتقد نیستند که انتخاب مردم، خود به خود و در هر حال مشروعیت آور
است بلکه آنها علت مشروعیت را شرایط شرعى مى دانند که یکى از آن شرایط شرعى، اقبال عمومى است. آنان این شرایط را از جانب خود نتراشیده و از نزد خود چنین حقى براى مردم قایل نشده اند بلکه آن را حقى دانسته اند که خداوند براى مردم قرار داده است. به عبارت دیگر آنان مى گویند: خداوند انسانها را عاقل، مختار و صاحب فطرت خداشناس و خداجو آفریده و پیامبران را با دستورالعمل آسمانى و مطابق فطرت، براى راهنمایى آنان فرستاده است تا آنان را به سعادت دنیا و آخرت دعوت کنند و تعالیم سعادت آفرین دینى را به آنها بیاموزند و آنان را به عمل به این تعالیم فرا بخوانند. خداوند خواسته که انسانها آزادانه تعالیم سعادت آفرین دینى را بپذیرند. از جمله این تعالیم، دستورات دین در باره حکومت و حاکم است. دین اسلام شرایط خاصى را مطرح کرده و از مسلمانان خواسته که صاحب آن شرایط را پیدا کنند و با او بیعت کنند یا به زبان امروز او را براى حکومت برگزینند و از صاحبان آن شرایط نیز خواسته که خود را به مردم معرفى کنند و آنان را به یارى و پیروى از خود فرا بخوانند و در صورت اجابت مردم، حکومت تشکیل دهند
و احکام اسلام را اجرا کنند. اگر اقبال عمومى به دست آوردند که چه خوب و اگر هم اقبال عمومى به دست نیاوردند، وظیفه خود را انجام داده اند و پیش خداوند مسؤولیتى ندارند. بنابراین با این تبیین از نظریه انتخاب معلوم شد که طرفداران این نظریه هم، همه مشروعیت را به خدا برمى گردانند و به هیچ وجه از توحید خالص خارج نمى شوند. اگر طرفداران نظریه انتخاب قائل مى شدند که مردم در انتخاب آزادند و هیچ قید و شرطى براى انتخاب آنان لحاظ نشده است و انتخاب آنان در هر حال مشروعیت دارد و مطابق رضاى خداست، در این صورت آنان از توحید خارج شده و بشر را در عرض خدا قرار داده بودند. همچنان که اگر آنان مشروط بودن مشروعیت به انتخاب مردم را از خود تراشیده بودند و مستند شرعى براى آن نداشتند، در این صورت نیز مى شد گفت که بر خدا سیطره یافته و حکم کرده اند؛ ولى آنان به هیچ وجه چنین مطالبى نمى گویند. نویسنده محترم، نظریه انتخاب را طورى تبیین کرده که گویا طرفداران این نظریه معتقدند مردم به هر کس رأى دادند او مشروعیت دارد و حکومت او مورد رضاى خداست و به عبارت دیگر رأى مردم را علت
تامه مشروعیت مى دانند که اگر پیدا شد، مشروعیت هم حاصل مى شود. این مردم هستند که ولایت را به فقیه و منتخب خود تفویض مى کنند و خداوند باید به منتخب مردم مشروعیت ببخشد. جمله هاى گذشته ایشان در این معنا صریح بود و در فراز دیگرى نیز آورده است: از مباحث گذشته دانسته شد که ولایت و حکومت فقیه از ولایت و حاکمیت تشریعى خداوند سرچشمه مى گیرد و نیز ولایت فقیه در واقع ولایت و حاکمیت قوانین دینى الهى است. مبناى مشروعیت مردمى حکومت و ولایت (نظریه انتخاب) مستلزم این است که آراى مردم سلطه و سیطره بر ولایت تشریعى الهى و قوانین دینى داشته باشد چون ولایت فقیه از سوى مردم به او تفویض شده است. در حالى که طرفداران نظریه انتخاب اصلاً معتقد نیستند که مردم به ولى فقیه تفویض ولایت مى کنند. آنان مى گویند خداوند منشاء مشروعیت است و همه مشروعیت از جانب خداست و خداوند که حاکم یگانه و مطلق است، صلاحیت فقیه را اعلام کرده و مقرر فرموده که فقیه به شرطى حق و وظیفه اعمال ولایت دارد که با اقبال مردم مواجه شده باشد. فقیه موظف است با تبلیغ امتیازها و نیکویى هاى اسلام و حکومت اسلامى و ولایت فقیه،
مردم مسلمان را آگاه گرداند و آنان را جذب کند و بعد از جذب همکارى، اعتماد و رأى آنان، حکومت را عهده دار گردد. او حق ندارد از طریق دیگر مثلاً با استفاده از نیروى نظامى خود را بر مردم تحمیل کند و حکومت تشکیل دهد و اگر به وظیفه تبلیغى خود عمل کرد ولى مردم اجابت نکردند، وظیفه اش را انجام داده و پیش خداوند معذور است. شرط اقبال عمومى را خود شارع قرار داده است و ما با پذیرش این شرط، حکم شارع را پذیرفته ایم نه اینکه بر شارع مسلط شده و بر او حکم رانده باشیم. آیا پذیرش نظریه انتخاب به معناى جدایى دیانت از سیاست است؟ نویسنده محترم به خاطر عدم دقت لازم اینجانب را معتقد به جدایى دین از سیاست معرفى کرده و مى نویسد: برخى از این گروههاى طرفدار نظام اسلامى، با ملاحظه سخنان امام راحل و ادله اثبات ولایت فقیه، از آنها چنین برداشت مى کنند که مشروعیت سیاسى نظام اسلامى و ولایت فقیه با رأى مردم است و مشروعیت دینى آن با دین و خدا. (روزنامه جمهورى اسلامى، شنبه 18/2/78، شماره 5763 مقاله حکومت دینى، پرسشها و پاسخها، احمد حیدرى) با این دیدگاه مشروعیت نظام اسلامى و ولایت فقیه برخاسته از
آراء مردم است حالا چه به صورت کلى و صد در صد مردمى باشد و چه به صورت تفصیلى و تفکیک سیاست از دیانت. ایشان در جاى دیگرى نیز مى نویسد: چگونه مى توان به این تفکیک غیر قابل توجیه تن داد و گفت مشروعیت دینى غیر از مشروعیت سیاسى است در حالى که این از ضروریات و مسلمات اسلام و اندیشه سیاسى آن است که تفکیکى میان دیانت و سیاست آن نیست و اساساً این دو جنبه اسلام مانند دیگر جنبه هاى معارف دینى در هم تنیده و به هم وابسته است. آیا این تفکیک، تن دادن به این شعار استعمارى و جدایى دیانت از سیاست نیست؟ و یا در نهایت به آنجا منتهى نخواهد شد؟ براى اینکه خواننده محترم متوجه شود که برداشت فوق چقدر ناصحیح است مطلب مورد اشاره دوباره مطرح مى شود: مشروعیت را مى توان به دو نوع تقسیم کرد: 1 مشروعیت سیاسى و مردمى که آن را مقبولیت هم نامیده اند به معناى مورد اجازه، اذن خدا و قبول مردم بودن گرچه ممکن است مورد رضاى خدا نباشد. 2 مشروعیت دینى و الهى به معناى حقانیت و مورد رضاى خدا بودن. حکومت هاى داراى مشروعیت سیاسى (مقبولیت)، حکومت هایى هستند که از خواست و
انتخاب واقعى مردم نشأت گرفته باشند. بسیارى از حکومت ها در جهان فعلى هستند که داراى مشروعیت سیاسى (مقبولیت) نیستند و مردم آنها را ایجاد نکرده اند بلکه از طریق کودتا و با کمک قواى قهریه حاکم شده اند و بعضى حکومت ها نیز داراى مشروعیت سیاسى اند و نشأت گرفته از خواست مردم مى باشند. خداوند انسان ها را آزاد آفریده و به آنها اجازه داده سرنوشت خود را رقم بزنند و آنها نیز آگاهانه و با اختیار خود این حکومت ها را برگزیده اند. مشروعیت سیاسى و مردمى (مقبولیت) هیچ ملازمه ضرورى با مشروعیت دینى و حقانیت ندارد. چه بسا حکومت هایى که مورد رضایت، خواست و انتخاب مردم خود هستند و خداوند گرچه به آن مردم اختیار و اجازه انتخاب داده است ولى از انتخاب آنان راضى نیست و آن حکومت ها مشروعیت دینى ندارند. اما مشروعیت دینى و الهى آن است که مطابق دستور و رضاى خدا باشد. اگر مردمى طبق دستور دین عمل کردند و فردى واجد شرایط شرعى را به حکومت برگزیدند، در این صورت این حکومت هم مشروعیت سیاسى (مقبولیت) دارد و هم مشروعیت دینى و حقانیت؛ یعنى این حکومت هم به اذن خداست و هم به امر خدا. آنچه ما بر آن
اصرار داریم این است که خداوند مقبولیت، خواست، انتخاب و اقبال مردم را شرط مشروعیت دینى حکومت و رضایت خود قرار داده است. خداوند از عالمان و فقیهان خواسته که براى تشکیل حکومت اسلامى اقدام و قیام کنند ولى به نحوى خاص و از طریقى معین و آن معرفى خود و تبلیغ و جذب مردم و سپس ایجاد حکومت است. او امر نکرده و نخواسته که فقیهان به هر صورتى ولو به کمک قواى قهریه و بدون انجام مراحل تبلیغات و آگاه سازى و جذب مردم، حکومت را به دست آورند و اگر فقیهى به فرض محال چنین اقدامى کرد، حکومت او مشروعیت دینى ندارد و نداشتن مشروعیت دینى در این فرض به خاطر نبودن شرط مشروعیت سیاسى و مردمى (مقبولیت) است. بنابراین مشروعیت سیاسى و مردمى (مقبولیت) را خداوند شرط مشروعیت دینى قرار داده و حکومتى مشروعیت دینى دارد که علاوه بر شروط مذکور براى حاکم شروط فقاهت، عدالت و تدبیر شرط مقبولیت را هم داشته باشد و اگر یکى از این شروط چهارگانه وجود نداشت، آن حکومت مشروعیت دینى ندارد. بنابراین همچنان که اگر مردم فردى عادل و مدیر که اسلام شناس نباشد (فقدان شرط فقاهت) یا فقیهى مدیر ولى غیر عادل (فقدان شرط عدال ت) و یا
فقیهى عادل ولى ناتوان و غیر مدیر و مدبّر (فقدان شرط تدبیر) را برگزینند، مشروعیت دینى حاصل نمى شود، اگر فقیهى عادل و مدیر نیز بدون وجود اقبال عمومى خود را بر مردم تحمیل کند، در این صورت هم مشروعیت دینى نخواهد داشت زیرا شرط «اقبال و خواست عمومى» حاصل نشده است. با توجه به مطالب فوق معلوم شد که از نظر ما مشروعیت دینى (حقانیت) از مشروعیت سیاسى (مقبولیت) قابل تفکیک نیست و ممکن نیست کسى داراى مشروعیت دینى باشد ولى مشروعیت سیاسى نداشته باشد ولى از آن طرف تفکیک ممکن است. بسیار اتفاق مى افتد که حکومتى مشروعیت سیاسى (مقبولیت) دارد ولى مشروعیت دینى (حقانیت) ندارد مانند حکومتهایى که توسط اکثر مردم کشورى در انتخاباتى آزاد، شکل مى گیرند. بنابراین بنده به تفکیک مشروعیت دینى (حقانیت) از مشروعیت سیاسى قائل نیستم بلکه مشروعیت سیاسى (مقبولیت) را شرط لازم مشروعیت دینى مى دانم و آن را هم شرطى دینى مى دانم که خداوند جعل کرده همچنان که شرط عدالت و فقاهت و تدبیر را مقرر فرموده است. شرط شرعى تحقق ممکن است کسانى بگویند مقبولیت شرط تحقق ولایت فقیه است نه شرط مشروعیت و در عرض شرایط دیگر. در جواب باید گفت به یک معنا این حرف صحیح است
زیرا شروط فقاهت، عدالت و تدبیر شروطى هستند مربوط به خود فقیه که باید در ذات او تحقق پیدا کنند تا شأنیت و صلاحیت تصدى حکومت را پیدا کند و نصب به معناى تعیین صاحب صلاحیت و شأن در مورد وى محقق گردد. آنچه فرد را واجد صلاحیت حکومت مى کند، شروط سه گانه فقاهت، عدالت و تدبیر است و مقبولیت مردم در صلاحیت و شایستگى اثرى ندارد. کسى که صاحب شرایط سه گانه مذکور باشد، صلاحیت و شایستگى حکومت دارد و اگر به طریق صحیح حکومت را به دست آورد، حکومت او مشروعیت (حقانیت) داشته و مورد رضاى خداست و کسى که بعضى یا همه شروط سه گانه مزبور را نداشته باشد، صلاحیت حکومت و رهبرى نداشته و خداوند به حکومت یافتن او راضى نمى باشد و چنانچه مردم او را انتخاب کنند، با انتخاب مردم حکومت او مشروعیت دینى پیدا نمى کند گرچه مردم مختارند و مى توانند این فرد بى صلاحیت را به حکومت خود بگمارند. بنابراین خداوند فقط به حکومت فقیه عادل مدیر رضایت مى دهد و چنین کسانى را به عنوان شایستگان تصدى حکومت معرفى کرده است و صلاحیت آنان را امضا نموده و اعلام کرده است (نصب عام به معناى اعلام صلاحی ت و
شأنیت). تا اینجا هیچ اختلافى نداریم و نیز پذیرفته است که مقبولیت شرط تحقق ولایت فقیه است اما سخن ما این است که مقبولیت شرط شرعى منحصر به فرد تحقق ولایت فقیه است؛ یعنى خداوند به فقیه اجازه نداده که از راه دیگرى مثلاً با استفاده از قواى نظامى خود را بر مردم حاکم کند بلکه او را موظف کرده است که به شرط اقبال عمومى یا اقبال اکثریت، حکومت تشکیل دهد. پس وقتى مقبولیت عمومى، راه منحصر به فرد و شرعى شد و خداوند هم طریق بودن آن را اعلام کرد، پس مفهوم شرط شرعىِ تحقق، حاصل مى شود و چنانچه در تحقق، این شرط شرعى مراعات نگردد، آن حکومت مشروعیت ندارد. نظر امام خمینى (قدس سره) نویسنده محترم مقاله «منشأ مشروعیت» امام خمینى (قدس سره) را مخالف نظریه انتخاب و طرفدار نظریه انتصاب معرفى مى کند و حال آن که توجه به سخنان امام حاکى از آن است که ایشان بین نصب الهى و انتخاب مردمى هیچ منافاتى نمى دید و انتخاب مردمى را در راستاى نصب الهى و شرطِ شرعى تحقق حکومت و مشروعیت یافتن آن مى دانست. قبل از بیان سخنان امام لازم است این نکته یادآورى شود که براى یافتن نظر امام نباید فقط به
آثار مکتوبشان مراجعه کرد بلکه سخنان، نامه ها و پیامهاى ایشان بخصوص آنچه بعد از انقلاب صادر شده را نیز باید در جنب آنها ملاحظه کرد و از مجموع آنها نظر امام را استنباط نمود. امام در برخى سخنان خود به آزادى، اختیار و حق انتخاب انسانها اشاره مى کند و تصریح مى فرماید که خداوند به انسانها حق اختیار داده و آنان حق دارند که سرنوشت خود را رقم بزنند. (البته همان خداوند آنان را راهنمایى هم کرده و به انتخاب خوب امر نموده است ولى قدرت و اجازه انتخاب بد هم به آنان داده است.) به سخنان زیر توجه نمایید: این اصل رژیم سلطنتى مخالف با حقوق بشر است براى اینکه ما فرض هم بکنیم که همه ملت جمع بشوند و یک رژیم سلطنتى را رأى بدهند. البته ملت حق دارد که یک رژیمى را اختیار بکند لکن ما فرض مى کنیم که رضاشاه اول که آمد ما غمض عین مى کنیم از همه چیزهایى که مى دانیم ما فرض مى کنیم که رضاشاه اول که آمد مورد استقبال واقع شد و همه قبولش کردند، بسیار خوب! خود رضاشاه را در پنجاه و چند سال پیش از این مردم قبول کردند، الان افراد این مملکت اشخاصى هستند که
غیر آن اشخاص هستند که در آن وقت بوده اند. آنها در آن زمان افراد این مملکت بودند، حق داشتند که براى خودشان یک کسى را انتخاب کنند لکن انتخاب پسر او را که اگر فرض کنیم کردند، انتخاب پسر او را براى ما که در این زمان زندگى مى کنیم، حقى از براى پدران ما نبوده است که همچو انتخابى را بکنند. بنابراین ما بر فرض اینکه آمدن رضاشاه را به استقبال مردم هم قائل بشویم، خود او درست مى شود لکن پسر او غیر قانونى است.[4] امام در جواب کسانى که با گنجاندن ولایت فقیه در قانون اساسى مخالف بودند، مى فرماید: این ملت است، ملت مى خواهد، ما چه بکنیم. شما فرض بکنید که [ولایت فقیه] یک فاجعه است. ما فرض مى کنیم که فاجعه است، این فاجعه را ملت مى خواهد، شما چه مى گویید؟[5] این که امام مى فرماید مردم حق دارند مثل رضاخانى را براى حکومت خود انتخاب کنند، به معناى حق شرعى و رضایت الهى نیست بلکه به معناى اذن خداست. خداوند چنین قدرتى داده و اجازه داده که چنین سرنوشت بدى را براى خود رقم بزنند گرچه آنان را نهى کرده و هدایت فرموده و در قیامت هم به خاطر رعایت نکردن
امر و رضاى خودش، آنان را عقاب مى کند ولى با این همه به آنان قدرت داده که چنین چیز بدى را انتخاب کنند و قدرت را از آنان سلب نکرده و مانع تحقق خواست بد آنان نشده است. پس آنان مى توانند امر خدا را اطاعت نکنند و مرتکب نهى خدا گردند و کسى را انتخاب کنند که خداوند از انتخاب او راضى نیست و نهى کرده است. وقتى آنان چنین انتخابى کردند و ما گفتیم حق دارند یعنى این حکومت مقبولیت یا مشروعیت مردمى پیدا کرده است. حکومتى است مطابق خواست و رضایت مردم ولى این مشروعیت مردمى (مقبولیت) ملازم با مشروعیت دینى نیست زیرا خداوند به این حکومت راضى نمى باشد. فقیهان و عالمان دین هم حق ندارند از طریق تحمیل و قواى قهریه براى به دست آوردن حکومت اقدام کنند. اگر استفاده از قواى قهریه جز براى دفع هجوم دشمنان و رفع موانع تبلیغ براى حاکم کردن دین به صورت تحمیلى و اجبارى صحیح بود، خود خداوند این کار را مى کرد و همه انسانها را مجبور به اطاعت از خود و دین خود مى نمود و یا به پیامبران اجازه مى داد با نشان دادن معجزات قهرآمیز و با یارى گرفتن از لشکریان پیدا و
ناپیداى خدا، انسانها را مجبور به اطاعت کنند ولى نه خداوند خودش مردم را به قهر وادار به اطاعت و ایمان کرد و نه به پیامبرانش چنین اجازه اى داد و نه عالمان دین چنین اجازه اى دارند. عالمان دین فقط وظیفه دارند از طریق تبلیغ و جذب مردم اقدام کنند. امام خمینى (قدس سره) فرمود: ما حق نداریم، خداى تبارک و تعالى به ما حق نداده است، پیغمبر اسلام به ما حق نداده است که ما به ملتمان یک چیزى را تحمیل بکنیم.[6] باید اختیار دست مردم باشد. این یک مسأله عقلى است. هر عاقلى این مطلب را قبول دارد که مقدرات هر کسى باید دست خودش باشد.[7] جلب نظر مردم از امورى است که لازم است. پیغمبر اکرم جلب نظر مردم مى کرد، دنبال این بود که مردم را جلب کند، دنبال این بود که مردم را توجه بدهد به حق.[8] بنابراین، امام گرچه فقیهان را منصوب از طرف شارع مى داند ولى به آنان اجازه نمى دهد خود را بر مردم تحمیل کنند و آنان را موظف مى داند از طریق تبلیغ و جذب اقبال عمومى براى تشکیل حکومت اقدام کنند و خودش نیز عملاً همین راه را طى کرد و تا آخر عمر بر این مطلب
پاى فشرد. بنابراین از نظر امام فقیهان از طرف خداوند به عنوان شایستگان تصدى حکومت معرفى شده اند و خداوند فقط به حکومت و ولایت آنان راضى است و مردم را موظف کرده که آنان را انتخاب کنند و این یعنى همراستا دانستن نظریه انتصاب و نظریه انتخاب. بنابراین امام نه طرفدار نظریه انتصاب مطلق است و نه طرفدار نظریه انتخاب مطلق. بلکه ایشان انتخاب را شرط شرعى و طریق منحصر به فرد تحقق انتصاب مى داند و نظر ما هم جز این نیست. دو سؤال مهم سؤال اول: آیا تحقق ولایت جز از طریق انتخاب مردم ممکن است؟ اگر جواب منفى باشد که قاعدتاً منفى است پس منافاتى بین نظریه انتصاب و انتخاب نیست و طرفداران نظریه انتصاب هم پذیرفته اند که ادله ولایت فقیه دلالت بر شأنیت و صلاحیت دارد و شرط شرعى تحقق، اقبال عمومى است و بدون این شرط، مشروعیت شرعى حاصل نمى شود. ولى اگر بپذیرند که راهى دیگر هم غیر از طریق اقبال عمومى و انتخاب مردمى وجود دارد، باید آن راه دیگر را بیان کنند و ما جز تحمیل راه دیگرى نمى شناسیم. متأسفانه
نویسنده محترم مقاله «منشأ مشروعیت» تصریح مى کند که تحقق ولایت فقیه در جامعه منحصر در انتخاب مردم نیست اما توضیح کافى نمى دهد. به جملات ایشان توجه کنید: این که ولایت کدام فقیه از فقیهان شایسته و داراى ولایت بالقوه به فعلیت مى رسد، این امر چگونه تحقق مى یابد؟ بحثى اثباتى است که لزوماً با انتخاب پیشینى امت همراه نیست، زیرا ممکن است این فعلیت از راه اقدام عملى آنها یا انتخاب خبرگان (اهل حل و عقد) و یا انتخاب مردم صورت گیرد. در جملات فوق، نویسنده به گمان خود سه راه براى فعلیت یافتن ولایت تصور کرده است: 1 اقدام عملى یکى از فقیهان واجد شرایط 2 انتخاب خبرگان (اهل حل و عقد) 3 انتخاب مردم. راه سوم که همان نظریه انتخاب است و بحثى در آن نیست ولى آیا راه اول و دوم غیر از راه سوم است یا همان راه است اما به بیانى دیگر. راه دوم نیز همان راه سوم است چون مردم همیشه با کمک و به وساطت خبرگان انتخاب مى کنند. مردم نوعاً خود فقیه شناس نیستند و در حکومت دارى، صاحب نظر نمى باشند تا تشخیص دهند که چه کسى تدبیر کافى دارد و چه کسى ندارد. پس آنان براى
شناسایى فقیه واجد شرایط و فرد اصلح چاره اى جز مراجعه به خبرگان و افراد متخصص در این زمینه ندارند. حالا گاهى این مراجعه مردم به خبرگانِ مورد اعتماد، به صورت غیر نظام مند است و گاهى سازماندهى شده و نظام مند مى باشد، مثل انتخاب تعدادى خبره و تعیین آنان در یک انتخابات سراسرى و سپس تعیین رهبرى به وسیله آنان (انتخاب دو مرحله اى). بنابراین راه دوم همان راه سوم و تحقق ولایت از طریق انتخاب غیر مستقیم مردم است. اما در توضیح راه اول باید گفت اگر منظور از اقدام یکى از فقیهان واجد شرایط، همان اقدام به تبلیغ، دعوت و جذب مردم و به دست آوردن اقبال و اعتماد آنان باشد که همان تحقق از راه انتخاب، اقبال و بیعت عمومى است و همچنان که ذکر شد ما این راه را صحیح و مورد نظر اسلام مى دانیم و در نهایت به راه سوم منطبق مى گردد. ولى اگر منظور، اقدام با استخدام قواى قهریه و از راه تحمیل باشد که ما آن را شرعى و مورد رضاى خدا نمى دانیم و گمان نمى رود کسى نیز آن را اجازه دهد و فرض دیگرى نیز غیر از جذب اقبال عمومى یا استفاده از قواى قهریه قابل
تصور نیست. بنابراین با تبیین فوق معلوم شد که راه شرعى منحصر به فرد تحققِ ولایت فقیه همان پذیرش، اقبال و انتخاب عموم مردم است و غیر از این راه، شرعیت ندارد. بنابراین خداوند بیعت و پذیرش عمومى را شرط شرعى تحقق قرار داده است و منظور طرفداران نظریه انتخاب بیش از این نیست. اگر عزیزان طرفدار نظریه انتصاب، به دست آوردن حکومت از طریق قواى قهرى را جایز و شرعى بدانند، راه دیگرى ثابت کرده و شرطیت اقبال عمومى را نفى کرده اند و بعید است فقیه و عالمى چنین چیزى را جایز بداند. نویسنده محترم در قسمتى از مقاله در تعریض نسبت به طرفداران نظریه انتخاب مى نویسد: رضایت مندى پسینى یا انتخاب پیشینى مردم به خودى خود نمى تواند دلیل بر مشروعیت دینى اسلامى یک حاکم اسلامى اعم از فقیه یا غیر فقیه باشد زیرا چنان که خواهیم گفت احتمال سوء استفاده از جهل مردم و فریب دادن آنها بسیار قوى است اگر مانند اهل سنت نگوییم که حتى تمکین مردم به زور سرنیزه و برق شمشیر هم موجب مشروعیت حکومت مى شود . از تعریض آخر ایشان ظاهر مى شود که نویسنده محترم حکومت یافتن به کمک قواى قهریه و با تحمیل را شرعى نمى داند
حتى اگر حکومت یابنده، فقیه باشد. سؤال دوم: آیا حفظ حکومت اسلامى به هر طریقى واجب است؟ در اینکه حفظ نظام اسلامى مهمترین واجب است و هیچ واجبى به این درجه از اهمیت نمى رسد، شکى نیست. با توجه به اهمیت حفظ نظام شکى نیست که براى حفظ آن نباید از هیچ اقدام صحیح و مشروعى دریغ ورزید و سستى در این مورد گناهى بس عظیم و نابخشودنى است. اگر گروهى به تهاجم فرهنگى علیه نظام اسلامى همت گماردند باید با هجوم فرهنگى متقابل، آنان را ناکام گذارد و پوچى و وهن افکارشان را روشن ساخت و اهداف شومشان را برملا نمود و اگر گروهى از داخل یا خارج علیه نظام اسلامى دست به اسلحه بردند، باید با اقدام متقابل نظامى، آنان را سرکوب کرد. ولى سخن در مطلب دیگر است. همان طور که گفتیم ما معتقدیم که انسانها بر فطرت حق خواهى، حق جویى و حق شناسى خلق شده اند و به طور طبیعى اگر حق بدانها نمایانده شود، عشق فطرى آنان شکوفا مى شود و طالب حق مى گردند. اینکه بسیارى از پیامبران و مصلحان در طول تاریخ توانسته اند با تبلیغ عملى و زبانىِ حق و بدون عِدّه و عُدّه در قلبها نفوذ کرده و توده ها
را جذب کنند، دلیل بر فطرت حق شناس و حق طلب توده انسانها است. هرگاه پیامبرى هم موفق نشده، غالباً دشمنان مانع رسیدن پیام حیات بخش او به توده مردم شده و یا مانع اسلام آوردن مردم و اظهار ایمان توسط آنان گشته اند و با سرکوب ایمان آورندگان، کفر و خفقان را بر جامعه تحمیل نموده اند. البته انکار نیز نمى کنیم که گاهى عموم مردم در اثر عوامل مختلف دچار عناد، لجاج و خیره سرى مى شوند و حاضر به گردن نهادن در برابر حکم حق نمى گردند ولى این مورد بسیار کم است. انقلاب اسلامى ایران نمونه اى از ظهور فطرت حق طلبى و حق خواهى توده مردم است. مردم ایران با عشق و اختیار، اسلام را پذیرفته اند و به آن وفادار بوده و هستند. امام خمینى (قدس سره) به دعوت آنان قیام کرد و مردم با شنیدن پیام حق ایشان، به وى گرویدند و با تحمل آزارها، شکنجه ها و سختى هاى مبارزه، سرانجام به پیروزى رسیدند و از آن به بعد تا کنون همچنان گوش به فرمان رهبرى انقلاب بوده و هستند و عشق روزافزون خود به انقلاب و اسلام را بارها و بارها نشان داده اند. امام عزیز در مورد این مردم فداکار
فرمود: مردم عزیز ایران، حقا چهره منوّر تاریخ بزرگ اسلام در زمان معاصرند.[9] نام بزرگ ملت ایران در عالم به رشد سیاسى ثبت شد.[10] البته ممکن است در اثر عملکرد بد حاکمان و رهبران، دوگانگى در عمل و سخن آنان، ناتوانى از اداره صحیح حکومت، ناتوانى از حل مشکلات اقتصادى مردم و ... عموم مردم نسبت به حاکمان بى علاقه گردند ولى نباید این را به معناى اعراض از دین و انقلاب شمرد و در صورت مشاهده نارضایتى مردم، حاکمان باید در عملکرد خود تجدیدنظر کنند و با تصحیح عملکرد خود، دوباره انظار عمومى را به سوى خود جلب کنند. اما اگر به فرض محال روزى حکومت اسلامى، اقبال عمومى را از دست داد و عموم مردم با وجود علم به حقانیت نظام اسلامى و با وجود عملکرد صحیح حاکمان، عالمانه و با اختیارِ بد خود، باطل را برگزیدند و از نظام رو گرداندند و تبلیغات صحیح و انذارها و هشدارهاى عالمان و حاکمان و رهبران مسلمان هم، مردم گمراه را متنبه و پشیمان نساخت، در این صورت آیا حاکم اسلامى حق دارد با کمک گرفتن از قواى قهریه و سرکوب عموم مردم، در حفظ حکومت خود اقدام کند. به نظر مى رسد در این صورت نیز حاکم اسلامى وظیفه
و حق ندارد با سرکوب و استفاده از قواى قهریه به حفظ حکومت خود اقدام کند زیرا خدا نخواسته مردم به زور و اجبار به راه هدایت کشانده شوند. اگر عموم مردم (نه یک جمع یا گروه) با اختیار بد خود و آگاهانه ضلالت، گمراهى و رهپویى به سوى جهنم را برگزیدند و از حکومت حق رو گرداندند و تبلیغات صحیح و انذار و هشدار صالحان کارساز نشد، در این صورت هم حاکم صالح وظیفه اى در قبال آنان ندارد و چاره اى جز واگذاردن آنان به قهر و غضب الهى و هجرت از بین آن قوم گمراه نیست. امام على علیه السلام وقتى در اواخر حکومت خود، سستى و اطاعت ناپذیرى عموم را مشاهده کرد فرمود: انى لعالم بما یصلحکم و یقیم اودکم و لکنى لا ارى اصلاحکم بافساد نفسى؛[11] مى دانم چه چیز شما را اصلاح مى کند و کژى شما را راست مى گرداند ولى اصلاح شما را با تباه ساختن خویش جایز نمى شمارم. در بیان دیگرى از ایشان چنین نقل شده است: لقد علمت ان الذى یصلحکم هو السیف و ما کنت متحریاً صلاحکم بفساد نفسى؛[12] به درستى مى دانم که شما را شمشیر اصلاح مى کند ولى من صلاح شما را با فاسد شدن
خود شایسته و سزاوار نمى دانم. بنابراین اگر عموم جامعه آگاهانه و آزادانه ضلالت و بدى را اختیار کردند و از حکومت حق رو گرداندند، حکومت موظف است با اقدامات صحیح تبلیغى و ارشادى آنان را متنبه ساخته و دوباره به سوى حق برگرداند و اگر این اقدامات نتیجه نداد، حاکم حق ندارد با کمک قواى قهریه حاکمیت خود را حفظ کند. در این فرض نیز شرط شرعى مقبولیت که وجود داشت، از بین رفته و براى حفظ حکومت چاره اى جز توسل به زور و تحمیل نیست که آن هم شرعى نمى باشد. البته حاکم صلاحیت و شأنیت حکومت را دارد چون صلاحیت منوط به وجود فقاهت و عدالت و تدبیر بود که هنوز وجود دارند. دوستان و عزیزان طرفدار نظریه انتصاب که رأى و اقبال عمومى را دخیل در مشروعیت نمى دانند باید جواب دهند که از نظر آنان در چنین صورتى وظیفه حکومت چیست؟ آیا آنان حفظ حکومت را هر چند با کمک گرفتن از قوه قهریه و سرکوب جایز و لازم مى دانند؟ اگر جواب آنان نیز منفى است پس نظریه آنان با نظریه انتخاب در یک راستا است و منافات ندارد و آنان هم مقبولیت را شرط شرعى مى دانند ولى اگر جواب آنان مثبت
باشد و حفظ حکومت را ولو به قیمت سرکوب و استفاده از قوه قهریه، شرعى، لازم و واجب بدانند، پس مقبولیت از نظر آنان شرط نیست و لذا حکومت تحمیلى و مبتنى بر زور را مشروع مى دانند و معتقدند که چون مشروعیت از نصب الهى است، بودن یا نبودن رضایت مردم هیچ تفاوتى نمى کند و هیچ لزومى بر بودن رضایت نیست. ماحصل کلام اینکه اگر ایجاد حکومت تحمیلى یا حفظ حکومت از راه تحمیل و سرکوب را جایز بدانیم، مقبولیت عمومى را شرط شرعى ندانسته ایم و اگر ایجاد حکومت تحمیلى یا حفظ حکومت را از راه سرکوب و تحمیل براى فقیه واجد شرایط، جایز ندانیم، مقبولیت را به عنوان شرط شرعى تحقق مشروعیت پذیرفته ایم و منظور و ادعاى ما هم جز این نیست. نقد ادلّه انتصاب مطلق نویسنده محترم براى اثبات نظریه «انتصاب» دلایلى ذکر مى کند که تمام نیستند: 1 نقد دلیل عقلى: دلیل اول ایشان براى اثبات نظریه انتصاب، دلیل عقل است؛ به این بیان که اسلام دین فطرى و جوابگویى نیازهاى فطرى است و نیاز به حکومت و حاکم توانا و عادل براى اجراى احکام حیات بخش دین هم، فطرى است. پس اسلام نمى تواند نسبت به این نیاز فطرى ساکت باشد و
حتماً خداوند باید فقهاى عادل را به حکومت نصب کرده باشد. این دلیل گرچه صحیح است ولى بیش از این اقتضا ندارد که خداوند نسبت به حکومت و حاکم براى مسلمانان تعیین تکلیف کرده است. آنان را موظف ساخته که حکومت تشکیل دهند و براى حاکم، شرایط خاص قرار داده است. (فقاهت، عدالت و تدبیر) و از مردم خواسته که با صاحب این شرایط بیعت کنند و یا به زبان امروز او را انتخاب نمایند و امر حکومت را به او بسپارند و صاحب این شرایط را هم موظف ساخته که خود را به مردم معرفى کرده و از آنان طلب بیعت و یارى کند و در صورت اجابت آنان، حکومت تشکیل دهد و به اجراى احکام اسلام بپردازد. دلیل فطرى بودن دین و جوابگویى دین به نیازهاى فطرى بیش از این دلالت ندارد و ما هم به این دلیل معتقدیم و اتفاقاً همین را دلیل بر مشروط بودن مشروعیت حکومت به اقبال عمومى مى دانیم و مى گوییم خداوند خواسته صالحان با بیدار کردن و شکوفا نمودن فطرت حق طلب انسانها، آنها را به سوى حق جذب کرده و به کمک آنان حق را اجرا کنند و نخواسته است که به غیر این طریق براى اجراى حق اقدام کنند.
به عبارت دیگر این دلیل بر لزوم تشکیل حکومت و لزوم تصدى آن به وسیله فرد عالم، عادل و کاردان است که با تعیین شرایط حاکم و موظف کردن مردم به بیعت با ایشان و انتخاب وى، به این نیاز فطرى جواب داده است. 2 نقد ادلّه نقلى: ادلّه نقلى که ایشان ذکر کرده همه صحیح است ولى آنها نافى شرطیت اقبال عمومى در مشروعیت حکومت نمى باشند. ادله نقلى یادشده دلالت دارند که مردم موظفند نسبت به تشکیل حکومت اقدام کنند و با فردى فقیه، عادل و کاردان بیعت کنند و آن فرد هم موظف است خود را به مردم معرفى کند و از آنان طلب بیعت و یارى کند و در صورت یافتن اقبال عمومى، به اجراى احکام اسلام همت گمارد. اگر مردم و فقیهان به این وظیفه عمل کردند و مطابق این دستورالعمل ها حکومت تشکیل دادند، حکومتشان مشروعیت دینى دارد و عندالله مأجورند و اگر مطابق این دستورالعمل ها اقدام نکردند و در تعیین حاکم، شرایط شرعى را لحاظ ننمودند، حکومتشان مشروعیت دینى و شرعى ندارد و حاکم و مردم عندالله گناهکارند و در قیامت به کیفر اقدام ناصحیح خود معاقب خواهند بود. ادله نقلى بر بیش از این دلالت ندارند و این مطلب هم با
دخیل دانستن انتخاب مردم و اقبال عمومى در مشروعیت دینى حکومت، منافات ندارد. 3 نقد ادلّه تاریخى: ایشان در این قسمت از نوشته خود، بحث «اکثریت» را پیش کشیده و به نقد آن پرداخته است. بیان ایشان بدین مضمون است که اگر ما قائل به انتصاب نباشیم باید انتخاب را بپذیریم و به رأى اکثریت گردن نهیم و حال آنکه در اسلام اکثریت هیچ اعتبارى ندارد. اکثریت، غالب اوقات راه خطا را در پیش مى گیرد و مغلوب جهل و تبلیغات عوام فریبانه مى گردد و اعتبار دادن به اکثریت به معناى امضاى خطاى آنهاست. آن گاه ایشان نمونه هایى از خطاى اکثریت مى شمرد و تصریح مى کند که این موارد با اینکه انتخاب اکثریت بوده اند ولى هیچ گاه مورد امضاى امامان و عالمان شیعه قرار نگرفته اند. ما ابتدا نقد ایشان در باب «اکثریت» را مطرح مى کنیم و آن گاه به توضیح موارد استناد ایشان مى پردازیم. ایشان در باب اکثریت مى نویسد: شواهد تاریخى گواهى مى دهد که رأى اکثریت در مکتب انبیا و به ویژه اسلام و تشیّع مبنا و منشاء مشروعیت قرار نگرفته است زیرا به گواهى قرآن کریم در طول نهضت انبیا با همه تلاش و کوشش آنان، به هر دلیل رهبرى
الهى آنان نه تنها از سوى اکثریت مردم، مورد حمایت و پذیرش واقع نشده بلکه به خاطر مخالفت همین اکثریت موفقیت چندانى در نشر دین به دست نیاورده اند. در طول تاریخ پیروان حق و حق پرستان در اقلیت بوده اند و از سوى اکثریتِ ناآگاه مورد طرد و آزار بوده اند و ...» [با کمى تصرف در الفاظ] در اندیشه سیاسى اسلام حق با آراء افراد انسانى سنجیده نمى شود تا زیادى و کمى پیروان دلیل بر حق بودن و مشروعیت داشتن یا نداشتن یک مذهب و یا یک رهبرى سیاسى مذهبى بوده باشد. اکثریت از آن جهت که اکثریت است، در اندیشه سیاسى اسلام مشروعیتى نداشته و فاقد هر گونه ارزش و اعتبار است. بحثى در باره اکثریت همان طور که ایشان گفته اند، در اسلام اکثریت مبنا و منشاء شرع و حق نیست. حق از خدا نشأت مى گیرد و پذیرفتن یا نپذیرفتن اکثریت مردم نه حق را باطل مى کند و نه باطل را حق. کمى یا زیادى پیروان یک فکر یا یک رهبر نیز همان طور که ایشان گفته اند دلیل بر حقانیت یا عدم حقانیت آن فکر و آن رهبر نیست و ممکن است فکر حق یا رهبرى حقى مورد اقبال اکثریت قرار گیرد.
در اینجا اقبال اکثریت آن را حق نکرده است بلکه حقانیت حق به ذات حق است و حقانیت رهبرى حق به ذاتیات اوست، به علم، فقه، عدالت و تدبیر اوست. همچنان که اگر فکر حق مورد پذیرش اکثریت هم واقع نشد، باز هم حقانیت خود را دارد چون حقانیتش بر مبناى ذاتش بود و اگر فرد واجد صلاحیت مورد اقبال عمومى واقع نشد، صلاحیت و حق حکومت را از دست نمى دهد چون صلاحیت و حق حکومت او ناشى از ذاتیات اوست که همچنان باقى هستند. تا اینجا با نویسنده محترم موافقیم و اختلافى نداریم. بحث ما با نویسنده در دو مطلب دیگر است: مطلب اول: آیا اکثریت همیشه مذموم است؟ همان طور که نویسنده کم و بیش اعتراف کرده، اکثریت همیشه مذموم نیست و قرآن هم اکثریت را به نحو مطلق و در همه جا مذمت نکرده است. اگر اکثریت جمعیتى طرفدار حق و رهبر شایسته شدند، آن اکثریت نه تنها مذموم نیستند بلکه شایسته تقدیرند. مثلاً اکثر اهل مدینه در ابتداى هجرت، رهبرى رسول خدا(ص) را پذیرفتند و اکثر مردم ایران به رهبرى امام خمینى (قدس سره) گردن نهادند و به قانون اساسى و جمهورى اسلامى رأى مثبت دادند و اقلیتى مخالفت کردند؛ در این موارد اکثریت شایسته
تقدیر و اقلیت شایسته مذمتند. بنابراین در هر موردى باید جداگانه بررسى کرد و دید عمل کدام یک از اکثریت یا اقلیت مطابق قواعد عقلى و دستورات دینى است. آن گروهى که طبق دستور عقل و اوامر دین عمل نموده، سزاوار مدح و تقدیرند، چه اقلیت باشند و چه اکثریت؛ و آن دسته اى که بر عکس قواعد عقل و دستورات دینى عمل کرده اند، شایسته مذمتند چه اقلیت باشند و چه اکثریت. بنابراین اقلیت و اکثریت، ملاک حق و باطل نیستند و در طول تاریخ بارها مشاهده شده که اکثریت تعقل نکرده و ظلم، ستم و کفران پیشه کرده اند همچنان که گاهى نیز اکثریت طرفدار حق شده اند و اقلیت مخالف آن. پس اکثریت همیشه و به طور مطلق مذموم نیست همچنان که همیشه و به طور مطلق ممدوح هم نیست. مطلب دوم: آیا واقعاً «در اندیشه سیاسى اسلام اکثریت فاقد هر گونه ارزش و اعتبار است؟» از نظر ما این مطلب صحیح نیست. اگر در جامعه امام معصوم(ع) حاضر باشد، او معیار و میزان حق است و باید براى شناخت حق به او مراجعه کرد و ولایت و حکومت هم از آن اوست زیرا او خلیفة الله است و همچنان که خدا تنها «ولى» بالذات است، امام
نیز چون آینه تمام نماى خداست، خلیفة الله است و همان ولایت خدایى را دارد و از جانب خدا در او متجلى مى شود و به او عطا مى گردد و با وجود امام معصوم(ع) نه هیچ تشخیص دیگرى اعتبار دارد و نه هیچ فرد دیگرى شایستگى تصدى مقام اجرا را دارد و اما در دوران غیبت، ما، هم در شناخت دین و هم در تعیین مجرى احکام دین احتیاج به یک معیار و میزان داریم. نظرها و برداشت ها در بعضى مسایل دین مختلف است و هر عالمى نظر خود را حق و صحیح مى داند و غیر آن را باطل و اشتباه. در مورد مجریان شایسته نیز نظرها مختلف است. هر جمعیتى یک فرد را شایسته تصدى مقام اجرا مى داند. بنابراین چاره اى جز پذیرفتن رأى اکثریت نداریم. در مقام تشخیص قانون الهى، نظر اکثریت متخصصان و عالمان دین ملاک است و در مقام تعیین مجریان نیز نظر اکثریت افرادى که حق دخالت و انتخاب دارند؛ و این معیارى عقلى است که از جانب همه ع اقلان پذیرفته شده و دین نیز این معیار عقلى را امضا کرده است و الان در نظام جمهورى اسلامى همین معیار، ملاک عمل است. رأى اکثریت نمایندگان تصویب کننده قانون و
مشخص کننده مجریان است و رأى اکثریت اعضاى شوراى نگهبان تأییدکننده قانون و رأى اکثریت رأى دهندگان تعیین کننده نمایندگان یا رییس جمهور است همچنان که رأى اکثریت اعضاى خبرگان تعیین کننده رهبرى است. در این موارد اکثریت تعیین حق نمى کند زیرا اکثریت معیار و محور حق نیست بلکه اکثریت تعیین تکلیف عملى مى کند. ممکن است این تشخیص حق باشد یا اشتباه و باطل؛ اگر حق بود که آنان براى تشخیص حق و عمل به آن مأجورند و اگر باطل بود، یا در تشخیص کوتاهى کرده اند یا بیش از آن در توانشان نبوده و قاصر بوده اند. در صورت اول عقاب تقصیرشان را خواهند دید و در صورت دوم معذور خواهند بود ولى در هر حال ملاک اجرا رأى اکثریت است. بنابراین در اسلام اکثریت داراى ارزش و اعتبار است و ارزش و اعتبار آن در ملاک عمل بودن آن است. آیت الله جوادى آملى در این زمینه مى گوید: البته در نظام اسلامى، در بعضى موارد و مراحل، «اکثریت» معتبر است و جایگاه خاص خود را دارد که همان مقام «تشخیص حق» است نه «تثبیت حق»؛ یعنى حق را وحى الهى تبیین و تثبیت مى کند و در مقام اجراى حق، رأى اکثریت کارساز است و
گاهى در مواردى که تشخیص حق دشوار باشد و صاحب نظران با یکدیگر اختلاف نظر داشته باشند، رأى اکثریت معیار است. منکران وحى و نبوت، با رأى اکثریت، اصل حق را ثابت مى کنند زیرا در نظر آنان، حق همان چیزى است که اکثر مردم به آن رأى بدهند اما اسلام مى گوید «حق» آن است که از راه وحى ثابت شده است ولى در هنگام روشن نبودن آن، اگر اکثر اندیشمندان و عالمان دین گفتند که این مطلب سخن دین است، تشخیص آنان (در مقام اجرا و قانونگذارى) بر تشخیص اقلیت مقدم است. تفاوت اساسى اکثریت در نظام دموکراسى با اکثریت در نظام اسلامى در این است که در حکومت اسلامى، حق و قانون پیش از اکثریت و مقدم بر آن است و اکثریت «کاشف حق» است نه مولد آن و به وجودآورنده آن (یا عذرآور است آن گاه که کاشف نباشد) ولى در نظام دموکراسى و غیر دینى، اکثریت پیش از حق و قانون و به وجودآورنده آن است. اکنون در نظام جمهورى اسلامى، رأى اکثریت مجلس شوراى اسلامى و اکثریت شوراى نگهبان و اکثریت مجلس خبرگان معتبر است و در هر جایى که کار با شورا انجام گیرد، همین گونه است. جایگاه دوم اکثریت در اسلام، مقام
عمل و اجرا است؛ به این معنا که رأى اکثریت مردم در کارهاى اجرایى خودشان معتبر است. مردمى که در بخش قانونگذارى و در حوزه نبوت و امام معصوم و در بخش حاکمیت و ولایت و رهبرى پذیراى حق مى باشند، در مسایل اجرایى تشخیص شان حجت است و با حضور و رأى آزادانه و اندیشمندانه در سرنوشت خود سهیم هستند و براى رفع مشکلات و تأمین نیازهاى خود، افرادى را به عنوان وکیل انتخاب مى کنند و به مجلس شوراى اسلامى یا به مجلس خبرگان و مانند آن مى فرستند. بنابراین در نظام اسلامى و دینى، دو نوع رأى اکثریت محترم و معتبر است یکى در مقام اجرا و عمل و دیگرى در مقام تشخیص قانون الهى که توسط وحى و دین ارائه گردیده است. کسانى که خود توانایى تشخیص قانون دینى را ندارند، قانون شناسان را با رأى اکثریت تعیین مى کنند و قانون شناسان، با رأى اکثریت خود، قانون الهى را (جهت اجرا) مى شناسند.[13] البته لازم به توضیح است که گرچه اکثریت ملاک اجرا است ولى اقلیت هم همیشه حق اظهار مخالفت نظرى و تبلیغ فکر و ایده خود را دارد. اقلیت گرچه در عمل باید تابع نظر اکثریت باشد ولى در حوزه اعمال فردى و
در حوزه فکر و نظر آزاد است و حق اظهار مخالفت و تبیین فکر و نظر خود را دارد و حق دارد با تبلیغ و تبیین صحیح افکار و ایده هاى خود، نظر اکثریت را برگرداند و آنان را به طرف ایده خود جذب کند، آن گاه به طریق صحیح و قانونى فکر و نظر او، نظر اکثریت و ملاک اجرا مى گردد و فکر و نظر قبلى که مقبول اکثریت بود، فکر و نظر اقلیت شده و ملاک اجرا بودن را از دست مى دهد ولى در هر حال آن فکر و نظرى باید مورد عمل واقع شود که مقبول اکثریت باشد. از طرف دیگر اینکه گفتیم نظر اکثریت ملاک اجرا است، در امور اجتماعى و همگانى است ولى در امور فردى و خصوصى و در مسایل فکرى و نظرى، هر فردى تابع نظر و رأى و برداشت خودش مى باشد و دیگران حق تحمیل فکر و نظر خود را ندارند. جمع بندى سخن اینکه ما نمى خواهیم بگوییم باید تابع اکثریت شد بلکه مى خواهیم بگوییم شما که خود را حق مى دانید باید ابتدا اکثریت را تابع خود کنید و آن گاه فکر و نظر خود را اجرا کنید. اگر اکثریت تابع شما نشده باشند و برخلاف
شما باشند، اقدام شما براى اجراى فکرتان فقط از راه تحمیل ممکن است و آن هم مورد تأیید شرع نمى باشد. جواب به یک اشکال نویسنده محترم اشکال مى کند: با توجه به اینکه همیشه در انتخاب ها و رأى گیرى ها درصد بالایى (مثلاً 30، 40 یا 49 درصد) از مردم به علل مختلف از دادن رأى مثبت امتناع مى کنند و مخالف گزینش و انتخاب فرد مورد انتخاب اکثریت هستند، بنابراین پیوسته ولایت فقیه منتخب اکثریت با ضریبى از عدم مشروعیت همراه است؛ در نتیجه به همان نسبت از مشروعیت دینى ولایت او و نفوذ شرعى مردمى گفتارهایش کاسته مى شود. اشکال ایشان ناشى از همان بى اثر پنداشتن رأى اکثریت و توجه نداشتن به مفهوم صحیح ملاک اجرا است. همان طور که گفتیم اکثریت ملاک اجرا است مثلاً در باب انتخاب ولى فقیه، کم اتفاق مى افتد که همه خبرگان به اتفاق بر صلاحیت یک فرد رأى دهند. براى انتخاب به طور طبیعى تعدادى فرد «الف» را اصلح مى دانند و تعدادى فرد «ب» را. در اینجا هیچ راه صحیحى جز ملاک قرار دادن رأى اکثریت (حداقل نصف به علاوه یک) وجود ندارد و سیره همه عاقلان در طول تاریخ بر این مبنا بوده است. اکثریت به
معناى بیش از 50 درصد و کمتر از صد در صد است و نصف به علاوه یک همان ملاک را دارد که مجموع منهاى یک دارد. در اینجا عنوان اکثریت ملاک است نه مقدار اکثریت و مطلب کاملاً واضح و روشن است و احتیاج به توضیح بیشتر ندارد. دفاع ظالمانه نویسنده محترم بعد از اینکه مدعى شد «در اندیشه سیاسى اسلام اکثریت فاقد هر گونه ارزش و اعتبار است» و با
رد اعتبار اکثریت، اعتبار انتخاب را نفى کرد، به ارائه چند مثال از انتخاب اکثریت مبادرت مى کند و مدعى مى شود که این موارد با اینکه انتخاب اکثریت بوده اند ولى مورد تأیید شرع مقدس و امامان و عالمان شیعه قرار نگرفته اند؛ پس انتخاب اکثریت هیچ ارزش و اعتبارى ندارد. ایشان به عنوان اولین نمونه، خلافت خلیفه اول را مطرح مى کند و مدعى مى شود که این خلافت بر مبناى دموکراسى و مردم سالارى شکل گرفت ولى از نظر امامان و شیعیان مشروعیت نداشت و حال آنکه اگر رأى اکثریت ملاک باشد، باید آن خلافت را مشروع مى دانستند! در مثال دوم به قیام امام حسین علیه السلام اشاره مى کند که شرکت کنندگان در آن قیام و همراهان امام، اقلیت بودند و اکثریت مخالف آنان بودند و بر مبناى اعتبار اکثریت باید اقدام امام و یارانش و قیام ایشان را تخطئه کنیم و حال آنکه قیام امام حسین(ع) مقدس ترین قیام بود! اقدامات افرادى مانند میرزاى شیرازى در صدور حکم و فتواى تاریخى حرمت تنباکو و اقدامات امام خمینى قبل از انقلاب و انتخاب ایشان را هم از دیگر مواردى مى شمارد که با دموکراسى، مردم سالارى و اعتبار رأى اکثریت همخوانى ندارد. متأسفانه این
نوع دفاع از نظریه انتصاب و مخالفت با نظریه انتخاب در سخنان دیگران نیز مشاهده مى شود و ما آن را «دفاع ظالمانه» نامیدیم زیرا براى اثبات نظریه خود و نشاندن آن به کرسى حقانیت و باطل کردن نظر حریف، باطل مهمترى را حق فرض کرده و تصحیح کرده اند. نویسنده محترم ناخواست ه با معرفى کردن انتخاب خلیفه اول بر طبق موازین دموکراسى و مردم سالارى و معرفى کردن قیام امام حسین(ع) برخلاف موازین دموکراسى و مردم سالارى بدون توجه، ظلم بزرگى در حق شیعه مرتکب شده و به مخالفان خدمت بزرگى کرده است که جداگانه به توضیح هر کدام خواهیم پرداخت. آیا انتخاب خلیفه اول مطابق موازین دموکراسى و مردم سالارى بود؟ ایشان در این مورد چنین مى نویسد: بر این اساس (بر اساس بى ارزش و اعتبار بودن رأى اکثریت) با اینکه اکثریت مسلمانان از حکومت خلیفه اول «ابوبکر» حمایت و پیروى کرده و با او بیعت نموده اند، که بر مبناى نظام مردم سالارى و دموکراسى امروزى حکومت خلیفه نخستین را باید نمونه اى از یک حکومت دموکراسى و مردم سالارى دانست، اما متفکران سیاسى شیعه آن را مشروع نمى دانند. در نقد مطلب ایشان عرض مى شود اگر مدعى شویم که اکثریت مردم بعد از
رسول خدا(ص) آگاهانه و با اختیار خود، ابوبکر را به خلافت برگزیده اند (آن چنان که نویسنده و اهل سنت مدعى هستند هر چند تاریخ آن را تکذیب مى کند)، باز هم خلافت ابوبکر مشروعیت دینى پیدا نمى کند زیرا: الف با وجود نصّ صریح از رسول خدا(ص) بر انتصاب شخص على بن ابى طالب(ع)، دیگر نوبت به انتخاب مردم نمى رسد. رسول خدا(ص)، خلیفة الله بود و ولایت او تجلى ولایت مطلقه خداوند بود و به حکم خدا، ولایتش بر ولایت خود افراد بر نفوسشان مقدم بود و عقل نیز این مطلب را تأیید مى کند. پس وقتى رسول خدا(ص)، على بن ابى طالب(ع) را به خلافت نصب کرد، دیگر جایى براى انتخاب مردم باقى نمى ماند. اهل سنت نیز به این مطلب معترفند و اذعان دارند که اگر رسول خدا(ص) کسى را به خلافت نصب کرده باشد، دیگران حق ندارند او را کنار بزنند و دیگرى را به جاى او انتخاب کنند، از این رو نصب امام على(ع) توسط رسول خدا(ص) را انکار مى کنند و به توجیه روایات وارده مى پردازند. ب بعد از نصب پیامبر(ص)، مردم در غدیر خم با على بن ابى طالب(ع) به ولایت بیعت کرده اند و حق نقض و شکستن بیعت را
ندارند. پس بر فرض که مردم بعد از وفات رسول خدا(ص) با خلیفه اول بیعت کرده باشند، ولى چون بیعت دوم آنان با نقض بیعت اول همراه است، بى ارزش بوده و عمل آنان خلاف مى باشد. ج اگر ما قول اهل سنت را پذیرفتیم و قبول کردیم که رسول خدا(ص) کسى را به خلافت نصب نکرده و بیعتى نیز صورت نگرفته است و پذیرفتیم که رسول خدا(ص) امر امت را بعد از وفاتش به انتخاب خود آنان واگذار کرده است و آنان بعد از وفات رسول خدا(ص) با اختیار خود، ابوبکر را به خلافت برگزیده اند، باز هم مشروعیت دینى خلافت ابوبکر درست نمى شود زیرا در منتخب سایر شرایط شرعى لحاظ نشده است. منتخب باید عالم به دین، عادل و مدیر باشد و اگر افرادى چند، داراى این شرایط بودند، منتخب باید در مجموع از همه آنان برتر باشد و در انتخاب ابوبکر این شرایط و اصلح بودن رعایت نشد. اگر تنزل کنیم و ادعاى مخالفان را بپذیریم و او را عالمِ عادلِ مدیر بدانیم، در بین افراد داراى شرایط، او اصلح نبود و با وجود اصلح که همه او را مى شناختند و بارها حتى خود خلیفه بر اصلح بودن ایشان اعتراف کرد، انتخاب ابوبکر مطابق با
شرع نبود و منتخب مشروعیت دینى پیدا نکرد. د تا اینجا فرض این بود که مسلمانان بعد از رسول خدا(ص) در شرایط عادى و طبیعى و به اختیار و انتخاب خود، ابوبکر را برگزیده اند اما آنچه اتفاق افتاد اصلاً مطابق این فرض نبود. تاریخ گواه بر آن است که بعد از وفات رسول خدا(ص) در حالى که مسلمانان که از لحاظ جانشینى رسول خدا(ص) خیالشان راحت بود زیرا چند روز پیش پیامبر در غدیر خم امام على(ع) را نصب کرده بود و مردم نیز بیعت کرده بودند در عزاى رسول خدا(ص) زانوى غم در آغوش داشتند و همه اذهان متوجه این مصیبت عظما بود و خاندان رسول خدا(ص) نیز کنار جنازه مطهر ایشان و مشغول تهیه مقدمات غسل، کفن و دفن بودند و اصحاب بزرگ رسول خدا(ص) نیز در کنار جانشین ایشان در تدارک مقدمات بودند، چند نفر بدون مقدمه و با کنار گذاشتن بیعت قبلى و به فراموشى سپردن وضعیت غمبار فعلى، در گوشه اى جمع شدند و با شخصى بر جانشینى پیامبر(ص) بیعت کردند و با سیاست و زیرکى، تعداد اندکى را فریفته و همراه خود ساختند و آن گاه به پشتوانه قوه قهریه و افراد منافق و فرصت طلب، در مدتى نسبتاً طولانى بقیه افراد را
به همراهى با خود مجبور ساختند و اگر کسى نیز همراهى نکرد، به لطایف الحیل او را از صحنه حذف کردند. طبیعى است که چنین خلافتى نه بر موازین دموکراسى و مردم سالارى است و نه مقبولیت سیاسى و مردمى دارد و نه مشروعیت دینى. در ابتداى کار عموم جامعه بر همان بیعت با امام على(ع) وفادار بودند و حکومت خلیفه خودخوانده، استقرار نداشت و اگر امام چند نفر یاور فداکار و از جان گذشته مى یافت مى توانست با سردمداران سقیفه و معدود یاران آنان در بیفتد و با شکست دادن آنان جو خفقان را بشکند و حق خود را به دست آورد و مردم نیز منتظر چنین چیزى بودند ولى متأسفانه دنیاطلبى خواص، مانع اقدام آنان شد و امام یاران فداکار کافى نیافت و با اینکه از همه کسانى که توان داشتند یارى طلبید ولى جز تعدادى انگشت شمار کمتر از تعداد انگشتان یک دست ایشان را اجابت نکردند. با گذشت زمان، عموم مردم از قدرت یافتن امام على(ع) مأیوس شدند و تهدیدها، تطمیع ها و ترورها نیز اثر خود را گذاشت و آنان را خواه ناخواه به همراهى با حاکمان وا داشت. وقتى امام على(ع) اقبال عمومى به آنان و بى یاورى خود را دید و فریادهاى
افشاگرانه و انذارگونه خود را بى جواب یافت، مصلحت و وظیفه را در رها کردن حق خود دید و با خلیفه بیعت کرد و تا زمانى هم که عموم مردم به وى رو نیاوردند و مصرانه از ایشان نخواستند، خلافت را نپذیرفت. بنابراین خلافت خلیفه اول نه از اول بر مبناى دموکراسى، مردم سالارى و انتخاب اکثریت شکل گرفت و نه در ادامه با اقبال آگاهانه، آزادانه و مختارانه اکثریت مواجه شد. نه انتخاب پیشینى اکثریت همراه آن بود و نه رضایت پسینى اکثریت ضمیمه آن گشت. این مطلبى است که در تاریخ قطعى، ثبت شد و موافق و مخالف آن را نقل کرده و بر آن اتفاق دارند و حتى خود خلیفه اول و دوم بر آن اعتراف کرده اند. در بحثى که بین عالم بزرگ شیعه سیدعبدالحسین شرف الدین «قدس سره» و عالم بزرگ سنى شیخ سلیم بشرى «رحمة الله علیه» به صورت مکتوب جریان یافت، شیخ سلیم بعد از شنیدن دلایل سید بر امامت و خلافت بلافصل على بن ابى طالب(ع)، در مقابل آنها تسلیم مى شود ولى اظهار مى کند که بالاخره اجماع مسلمانان بر خلافت ابوبکر حاصل شد و به مقتضاى کلام رسول خدا(ص) که فرمود: «امت من هیچ گاه بر خطا متفق و مجتمع
نمى شوند»، خلافت ابوبکر را باید حق بدانیم و بپذیریم. سید در جواب ایشان اولاً اجماع مورد نظر رسول خدا(ص) را به این صورت تعریف مى کند: منظور رسول خدا از «امت من بر خطا اجتماع نمى کنند» این است: در امرى که امت به مشورت بپردازد و با اختیار خود و با اتفاق آرا، آن را مورد تصویب قرار دهد، خطا و گمراهى در آن راه نخواهد داشت اما کارى که بر اساس نظریه شخصى چند نفر از امت باشد و براى پیش برد آن به پا خیزند و بتوانند اهل حل و عقد و افراد فهمیده و آگاه امت را بر آن مجبور سازند، دلیلى بر درستى و حقانیت آن وجود ندارد، و مى دانیم که «بیعت ابوبکر» در سقیفه از روى مشورت صورت نگرفته است بلکه عمر بن خطاب و ابوعبیده و چند نفر که با این دو همراه شدند، به آن اقدام کردند و به طور ناگهانى زبدگان امت و اهل حل و عقد را در بن بست و مقابل جریان واقع شده و از کار گذشته قرار دادند. ابوبکر خود تصریح مى کند که بیعت با او از روى مشورت و فکر انجام نگرفته و مى گوید «بیعت با من ناگهانى و بدون فکر صورت
گرفت و خداوند شرّ آن را برطرف ساخت.» عمر نیز در آخر عمر بر این مطلب تصریح مى کند و افراد را از تکرار مشابه آن نهى مى کند.[14] شیخ سلیم در جواب اعتراف مى کند و مى نویسد: اهل سنت انکار نمى کنند که بیعت از روى مشورت و فکر انجام نشده و قبول دارند که ناگهانى و بى مطالعه انجام پذیرفته است و در این معنا نیز تردید ندارند که بنى هاشم و دوستانشان از مهاجر و انصار مخالفت ورزیدند و به امام پیوستند اما مى گویند: بالاخره سرانجام خلافت براى ابوبکر تمام و کامل شد و همه راضى شدند که او امام و پیشوایشان باشد. سید در جواب این مطلب را هم انکار کرده و مى نویسد: دست به دست هم دادن مسلمانان بر پشتیبانى و نصیحت ابوبکر در آشکار و پنهان، مطلبى است و صحت عقد خلافت براى او به وسیله اجماع، مطلب دیگر و این دو شرعاً و عقلاً ملازم یکدیگر نیستند. بعد توضیح مى دهد که امام و پیروانش وقتى دیدند حکومت صالح و حق به علت نبودن زمینه لازم، متحقق نمى شود، بین رها کردن، گوشه گیرى و انزواطلبى یا پشتیبانى از همین حکومت به ظاهر اسلامى و به اصلاح کشیدن آن در
حوزه هایى از امور، مخیر و مردد شدند و تعهد و وظیفه آنان نسبت به اسلام، اقتضا مى کرد که از این حکومت به ظاهر اسلامى پشتیبانى کنند و نگذارند این هم سقوط کند و کفر و شرک تمام عیار حاکم گردد. بنابراین، این همراهى، از روى مصلحت بود و رضایت پسینى نبود. آنچه شرط است و تحقق دهنده اجماع، اقبال عمومى از روى علم، اختیار و انتخاب آگاهانه و آزادانه است نه همراهى اجبارى یا الزامى. (پاراگراف آخر خلاصه کلام ایشان است.)[15] بنابراین حکومت ابوبکر نه از اول بر مبناى مردم سالارى، اجماع یا انتخاب آگاهانه اکثریت بود و نه در ادامه اجماع یا رضایت آگاهانه و مختارانه اکثریت بر آن حاصل شد. آنچه در ادامه حاصل شد همراهى مسلمانان با حکومت ابوبکر براى حفظ اسلام و مقابله با دشمنان خارجى و داخلى بود ولى هیچ گاه رضایت همه یا اکثریت به حکومت شخص خلیفه اول حاصل نشد. آیا قیام امام حسین علیه السلام علیه اکثریت یا به عبارتى علیه خواست عمومى بود؟ نویسنده محترم در مورد قیام امام حسین(ع) مى نویسد: اگر رأى اکثریت مشروعیت آور باشد، پس تعداد اندک 72 تن یاران امام حسین(ع) در نهضت عاشورا در برابر دهها و شاید صدها هزار پیروان یزید و
ابن زیاد مشروعیتى نخواهند داشت و با این حساب نباید قیام امام حسین(ع) را نعوذ بالله به حق دانست! به نظر مى رسد نویسنده محترم تصور کرده که عموم جامعه اسلامى خلافت یزید را انتخاب کرده و پذیرفته اند و امام حسین علیه السلام علیه این خواست عمومى قیام کرده و شمشیر کشیده و با آنان درگیر شده است و حال آنکه تاریخ عاشورا مخالف این مطلب است. آنچه در روایات معتبر و تاریخ قطعى از واقعه کربلا ثبت شده اجمالاً به شرح زیر است: معاویه بدون رضایت مسلمانان و بدون مشورت با آنان و برخلاف پیمان صلح با امام حسن(ع)، یزید بى کفایت را به جاى خویش نصب کرد. و از همه به زور براى او بیعت گرفت. بعد از مرگ معاویه، یزید ضمن اعلام خبر مرگ معاویه به حاکم مدینه نوشت که بدون فوت وقت حسین بن على(ع)، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر را به قصر احضار کند و ضمن آگاه کردن آنان از مرگ معاویه و جانشینى یزید، در همان مجلس از آنان بیعت بگیرد و اگر امتناع کردند همان جا گردنشان را بزند. وقتى امام حسین(ع) به قصر حاکم فرا خوانده شد، به فراست مطلب را دریافت و با تعدادى از یاران خود به
قصر رفت تا در صورت لزوم از ایشان دفاع کنند و در همان جلسه مخالفت خود را با خلافت یزید اعلام کرد و خارج شد و از مدینه به سوى مکه و حرم امن الهى هجرت کرد. آن حضرت به عنوان یک مؤمن متعهد و پیرو جدش رسول خدا(ص)، وظیفه خود مى دید با خلیفه جائر و بى کفایتى چون یزید اعلام مخالفت کند و مردم را به مخالفت با او فرا بخواند و این وظیفه را انجام داد و چون مدینه را ناامن دید و براى رساندن پیامش مناسب تشخیص نداد، به سوى مکه هجرت کرد. اتفاقاً سیره امام حسین(ع) در رفتار ایشان یکى از دلایل محکم ما در شرط بودن اقبال عمومى است. مردم مدینه به هر دلیل، با اینکه امام را دوست دارند و برایش احترام قائلند ولى به ایشان اقبال نکرده و دست بیعت و یارى به سوى ایشان دراز نکردند لذا ایشان در مدینه فقط وظیفه خود مى بیند که از بیعت با یزید خوددارى ورزد و اعلام مخالفت کند و چون مى بیند ممکن است او را مجبور کنند، مدینه را ترک مى کند و به حرم امن الهى و شهر مکه مى رود. این کلام امام حسین(ع) در کنار قبر رسول خدا(ص) در
مدینه است: «فَاشْهَدْ یا نَبِىَّ اللهِ! انَّهُمْ خَذَلُونی وَ لَمْ یَحْفَظُونی»[16] اى پیامبر خدا! شاهد باش که امت تو مرا خوار کردند و حق مرا رعایت نکردند. آرى وظیفه انسان مؤمن در جامعه اى که اکثریت و عموم مردم گمراه شده اند یا تعهد دفاع از حق ندارند، امر به معروف و نهى از منکر و دعوت به حق است و اینکه خودش مطابق دین عمل کند و دیگران را به عمل صحیح دعوت کند و امام حسین(ع) به انجام همین وظیفه همت گماشت. ایشان به هنگام خروج به سوى مکه در وصیت نامه اى خطاب به برادرش اعلام کرد: انَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ اْلاَ صْلاحِ فی امَّةِ جَدّی اریدُ انْ امُرَ بِالْمَعْروُفِ وَ انْهى عَنِ الْمُنْکَرِ وَ اسیرُ بِسیرَةِ جَدّی وَ ابی»[17] من خارج شدم به خاطر اینکه در امت جدم اصلاح کنم. مى خواهم امر به معروف و نهى از منکر کنم و مطابق سیره جدّ و پدرم عمل کنم. امام باید به وظیفه تبلیغى خود و امر به معروف و نهى از منکر قیام کند و اگر یاورانى پیدا کرد به کمک آنان با پیشوایان گمراهى و کسانى که مانع رسیدن کلام حق او مى شوند و یا افراد جامعه را به پیروى از گمراهى خود مجبور مى
سازند، بجنگد و اگر یاورانى هم نیافت که در پیشگاه خدا معذور بود. امام(ع) در مکه وظیفه تبلیغى خود را انجام مى داد. با انتشار خبر خوددارى ایشان از بیعت با یزید، نامه هاى فراوانى از اهل کوفه به سوى امام سرازیر شد که از امام تقاضا داشتند به شهرشان برود و رهبرى و حکومت آنان را عهده دار گردد. امام در جواب نامه هاى فراوان اهل کوفه نوشت: اینک برادرم و پسرعمویم (مسلم بن عقیل) و کسى که در میان خانواده ام بیش از همه مورد اعتماد من است به سوى شما گسیل داشتم و به او دستور دادم که با افکار شما از نزدیک آشنا شده و نتیجه را به من اطلاع دهد. اگر خواسته اکثریت مردم و نظر افراد آگاه کوفه همان باشد که در نامه ها منعکس گردیده و فرستادگان شما حضوراً مطرح کرده اند، من نیز ان شاء الله به سوى شما حرکت خواهم کرد.[18] در نامه دیگرى امام به اهل کوفه اطلاع مى دهد که از طریق فرستاده اش مسلم مطلع شده که اجتماع و عموم کوفیان بر نصرت او متحد و متفقند پس روز هشتم ذى الحجه به سوى کوفه حرکت کرده است.[19] وقتى در بین راه حرّ بن یزید ریاحى جلوى امام
را گرفت، حضرت در سخنانى خطاب به لشکر حرّ فرمود: من به سوى شما حرکت نکردم مگر بعد از اینکه نامه هاى فراوان شما به دستم رسید که مرا به شهرتان دعوت کردید و از من خواستید امامت شما را بپذیرم و حالا اگر از آمدن من ناراضى هستید، برمى گردم.[20] امام با این بیان فرمود که من وظیفه دارم مطابق دستور دین از اطاعت خلیفه جائر خوددارى ورزم و دیگران را هم به مخالفت با ظلم دعوت کنم و اگر یاورانى یافتم، رهبرى آنان را عهده دار شوم و آنان را از حاکمیت طاغوت برهانم. شما اعلام یارى کردید و مرا دعوت نمودید و من اجابت کردم حالا اگر نمى خواهید من به مکه بازمى گردم و به انجام وظیفه تبلیغى و ارشادى خود ادامه مى دهم تا دیگران را به یارى جذب کنم ولى آنان مانع ادامه مسیر امام به سوى کوفه و یا بازگشت به طرف مکه شدند و به اجبار امام را به کربلا آوردند. حرّ به امام گفت: من مأمورم شما را به کوفه ببرم (تا با یزید بیعت کنى و اطاعت خود را به اطلاع والى کوفه برسانى). اگر از تسلیم شدن و آمدن به کوفه ابا دارى، راهى را در پیش بگیر که
نه راه کوفه باشد و نه راه مدینه (و مکه).[21] بدین صورت امام را به اجبار به کربلا آوردند و در آن بیابان، جایى که سخن امام به گوش کسى نمى رسید، او را محاصره کردند. امام در روز عاشورا نیز خطبه خواند و سران سپاه ابن سعد را مخاطب قرار داد و فرمود: اى شبث بن رَبعى، اى حجّار بن ابجر، اى قیس بن اشعث، اى یزید بن حارث آیا شما نامه ننوشتید که به سوى شما بیایم و ...؟ اگر منصرف شده اید پس مرا واگذارید تا برگردم و به سرزمین امنى بروم.[22] ولى آنان از امام فقط تسلیم و بیعت با یزید را مى خواستند و این تنها راه در امان ماندن ایشان از شمشیر آخته آنان بود. امام در جواب خواسته وقیحانه آنان فرمود: «لا و الله لا اعطیهم بیدى اعطاء الذلیل و لا افرّ فرار العبید»[23] نه، به خدا قسم به شما نه دست ذلت خواهم داد و نه چون بندگان فرار خواهم کرد. و براى همیشه تاریخ اعلام کرد: «الا و انّ الدعىّ ابن الدعىّ قد رکز بین اثنتین بین السلّة و الذلة و هیهات منا الذلة ...»[24] بدانید زنازاده فرزند زنازاده مرا بین دو چیز محصور کرده است. بین ذلت (بیعت) و شمشیر
(مرگ) و ذلت از ما دور است و ... و بدین صورت امام براى دفاع از کرامت انسانى خویش در مقابل سپاه دشمن ایستاد و دست رد به سینه خواسته پلید آنان زد و مرگ شرافتمندانه را بر زندگى ذلیلانه زیر پرچم ظلم یزیدى برگزید. گرچه جنگ امام(ع) در عاشورا یک جنگ دفاعى بود و دشمن، خواستار جنگ بود ولى حتى جنگ ابتدایى هم با آن گروه ظالم، مستکبر و طاغى جایز و واجب بود زیرا آنان با توسل به قوه قهریه بر خاموش کردن فریاد حق و به استضعاف کشاندن انسانها اقدام کرده بودند و جنگ علیه آنان، جنگ با ستمگران مستکبر بود و جهادى بود مشروع که ارزشمندترین اعمال است بنابراین توصیف قیام امام حسین(ع) به قیام علیه اکثریت و حکومتِ مقبول اکثریت، اصلاً صحیح و منصفانه نیست. سیره قیام از راه تبلیغ، ارشاد، امر به معروف و نهى از منکر سیره همه امامان بوده است و هیچ انسان منصفى حتى اگر دین هم نداشته باشد، این سیره را مخالف با دموکراسى و مردم سالارى نمى داند. امامان هرگز حاضر نشده اند جز از راه دعوت، ارشاد و جذب مردم بر آنان حکومت کنند. بهترین گواه بر این ادعا سیره امام صادق(ع) است. وقتى فرستادگان ابومسلم خراسانى به
محضر امام صادق(ع) رسیدند و از ایشان خواستند امامت را بپذیرد و با کمک آنان حکومت بنى امیه را سرنگون کرده و خودش خلافت را عهده دار شود، امام، آنان را نپذیرفت و به پیشنهادشان جواب منفى داد زیرا آن روش، روش صحیح نبود. ادامه دارد.
: 1 صحیفه نور، ج21، ص46 47. 2 نظام حقوق زن در اسلام، شهید مطهرى، ص23. 3 ایشان علاوه بر مقاله مذکور، کتابى نیز در همین زمینه نوشته است که تحت عنوان «حاکمیت دینى» از سوى مرکز تحقیقات اسلامى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى منتشر شده است. 4 صحیفه نور، ج5، ص105 106. 5 همان، ج9، ص253. 6 همان، ج10، ص181. 7 همان. 8 کلمات قصار، امام خمینى، ص121. 9 همان، ص123. 10 همان. 11 نهج البلاغه، خطبه 69. (و من خطبة له فى توبیخ بعض اصحابه). 12 میزان الحکمه، ج7، ص478 به نقل از غررالحکم. 13 ولایت فقیه ولایت فقاهت و عدالت، آیة الله جوادى آملى، ص91 92، مرکز نشر اسراء، چاپ اول، 1378. 14 رهبرى امام على از دیدگاه قرآن و پیامبر (ترجمه المراجعات)، سیدعبدالحسین شرف الدین، ترجمه محمدجعفر امامى، انتشارات اسلامى، ص368 369. 15 همان، ص374 380. 16 سخنان حسین بن على(ع) از مدینه تا کربلا، محمد صادق نجفى، ص23.
17 همان، ص37. 18 همان، ص57 «فاِنْ کتبَ انِّهُ قدْ اجتمَع رأىُ مَلاَ کم و ذوى الفضلِ و الحجى منکم ... اقدم علیکم و شیکاً». 19 همان، ص104. 20 همان، ص136 و 140. 21 چهره حقیقى قیام حسینى در آیینه اسناد تاریخى، عبدالکریم حسینى قزوینى، ترجمه على علوى، ص111. 22 همان، ص179. 23 همان، ص180. 24 همان، ص185.
فصلنامه حکومت اسلامى، شماره 14 جمشیدی، محمد حسین نهاد حکومت آن قدر اهمیت دارد که نه تنها در اسلام حکومت وجود دارد بلکه اسلام چیزى جز حکومت نیست و احکام شرعى قوانینى است که یکى از شئون حکومت است أ.1 امام خمینى(س) مقدمه اول ییکى از بنیانى ترین پرسشهایى که در فلسفه سیاسى از آغاز پیدایش تا کنون مطرح شده است و هر یک از فلسفه و اندیشمندان بزرگ سعى کرده اند به نوى از انحاء به پاسخگویى آن بپردازند این پرسش است که (حکومت مطلوب) براى اداره و رهبرى جوامع انسانى چه نوع حکومتى است. در این میان برخى از اندیشمندان به بررسى نوع و محتواى حکومت پرداخته اند; براى نمونه افلاطون در کتاب (جمهور)2, حکومت مطلوب خود را (حکومت حکمت) یا (حکومت فلاسفه) مى داند و بر این اعتقاد است که: أ مفاسدى که شهرها را تباه مى کند, بلکه بعقیده من بطور کلى مفاسد نوع بشر, هرگز نقصان نخواهد یافت مگر آنکه در شهرها فلاسفه پادشاه شوند یا آنان که هم اکنون عنوان پادشاهى و سلطنت دارند بدرستى و جداً در سلک فلاسفه درآیند و نیروى سیاسى با حکمت توأماً در فرد واحد جمع شودأ.3 و این موضوع را در نامه هفتم خود
نیز با همان شدّت و حدّت مورد توجه قرار داده است: فاش مى گویم که تنها فلسفه مى تواند زندگى خصوصى و اجتماعى آدمیان را سامان بخشد, از این رو آدمیان هنگامى از بدبینى رهایى خواهند یافت که یا فیلسوفان راستین زمامدار جامعه شوند, یا کسانى که زمام امور جامعه را بدست دارند (به لطف الهى) به فلسفه روى آورند و در آن به اندازه کافى تعمق کنند.4 بنابراین از دید افلاطون حکومت مطلوب حکومتى است که از آن فلسفه و حکمت باشد و دررأس آن حکیمان و فیلسوفان قرار گیرند. ارسطو نیز در بیان بهترین نوع حکومت یا حکومت مطلوب بعد از بررسى انواع حکومتها و تقسیم بندى آنها به شش نوع حکومت بر اساس معیارهاى هدف و تعدد زمامداران و گزینش سه نوع مطلوب, بهترین و مطلوبترین نوع حکومت را (حکومت پلیتى)5 مى داند و آن (حکومت مبتنى بر قانون اساسى)6 است. این نوع حکومت به زعم ارسطو: پرواى خیر و صلاح همگان را دارد و به دست اکثریت اداره مى شود.7 فلاسفه بزرگ ما چون ابو نصر فارابى, ابن سینا, ابوالحسن عامرى, ابن مسکویه وأ نیز در بیان بهترین حکومت به محتوا و نوع حکومت توجه داشته اند, در مکتب تشیع نیز اساس بر ماهیت, محتوا و
نوع حکومت است. در میان اندیشمندان جهان سیاست برخى نیز به شکل حکومت توجه داشته اند و به عنوان مثال حکومت فردى را برترین نوع حکومت دانسته اند. مانند هاکز و هیوم. برخى دیگر نیز به صفات حاکم توجه نموده اند و مطلوبترین حکومت را حکومتى دانسته اند که در رأس آن مطلوبترین زمامدار باشد. براى مثال امام محمد غزالى در کتاب فضائح الباطنیه, در مجموع 10 شرط براى امامت قائل است8 ولى ماوردى هفت شرط را مطرح ساخته است.9 شرایط مورد نظر غزالى عبارتند از: بلوغ, عقل, حرّ بودن (بنده و برده نباشد), دارا بودن نسبت قریشى, ذکوریت, سلامت شنوایى و بینایى, شوکت, کفایت, ورع و علم. بطور کلى در بحث از مطلوبیت حکومت, گاه نفس حکومت به مثابه یک نهاد مورد توجه قرار گرفته است و گاه زمامداران و حاکمان و لذا براى هر یک از آنها شرایط خاصى منظور شده است. مقدمه دوم امام خمینى از اندیشمندان بزرگ جهان اسلام در عصر ما و رهبر یکى از بزرگترین انقلابهاى جهانى است. او را نامى است ماندنى در تاریخ ایران و جهان; عارف و فقیهى بى بدیل که نه تنها به ارائه طرح خاص حکومتى مورد نظر خویش به لحاظ نظرى پرداخت بلکه توفیق تأسیس حکومت اسلامى بر
اساس نظریه خود را نیز به دست آورده و شخصاً در رأس چنین حکومتى قرار گرفت. بنابراین اهمیت مسأله مطلوبیت حکومت و بهترین و مطلوبترین نوع حکومت از جهات متعددى در مورد ایشان مطرح است. اولاً, خود او یک نظریه پرداز حکومت است. او با توجه به (فلسفه سیاسى), (فقه اسلامى) و جایگاه بسیار مهم و حساس حکومت در اداره اجتماع و پیشبرد و حفظ دین و نیز با عنایت به (مقتضیات زمانى و مکانى) و بویژه عنصر (مصلحت) به ارائه و تکمیل نظریه حکومتى خود پرداخت. بنابراین طرح و نظریه حکومت در اندیشه او, جایگاهى والا و مهم را داراست. او خود نگرش خویش را به مسأله حکومت اینگونه مطرح مى سازد: اسلام حکومت است در جمیع شؤون آن و احکام شرعى [فرعى] قوانین اسلام هستند, احکام جلوه اى از جلوه هاى حکومت هستند, بلکه احکام مطلوب بالعرض و وسایلى هستند که در جهت اجراى حکومت و بسط عدالت به کار گرفته مى شوند. پس اینکه فقیه حصن اسلام است معنایى ندارد مگر اینکه او سرپرست اسلام است, همچنان که پیامبر(ص) و ائمه(ع) سرپرست اسلام بوده اند در جمیع امور حکومتى.10 ثانیاً, امام خمینى(س), توفیق تأسیس حکومت مورد نظر خویش را با توجه به مقتضیات زمان و عمر محدود
خویش به دست آورد. او توانست بعد از سالها مبارزه با یارى خداوند بزرگ و تلاش و کوشش بى دریغ ملت ایران حکومتى در قالب (جمهورى اسلامى) بوجود آورد, حکومتى که (عدل علوى) را سرلوحه برنامه هاى خود مى دانست و به عادلانه بودن حکومت توجهى تام و تمام داشت. حکومتى که با رژیمهاى موجود در جهان شباهت آن چنانى نداشت. چه وقتى از او در واپسین روزهاى حکومت شاه پرسش شد که شما مى خواهید چه نوع رژیمى را جانشین رژیم شاه کنید, در جواب فرمود: رژیمى که جاى رژیم ظالمانه شاه خواهد نشست رژیم عادلانه اى است که شبیه آن رژیم در دموکراسى غرب نیست.11 حرکت امام خمینى(س) در جهت تأسیس حکومت مسأله اى است که توجه او را از توجه یک نظریه پرداز به مسأله مطلوبیت حکومت فراتر مى برد. در واقع در اینجا امام خمینى(س) به عنوان مؤسس و بانى یک حکومت مطلوب دیده مى شود. بنابراین در شرایط تأسیس این حکومت به مطلوبیت آن توجهى عمیق و شایان دارد. براى مثال در خصوص ضرورت ایجاد حکومتى مطلوب و شایسته در چارچوب قوانین و مقررات اسلام در عصر غیبت, یعنى همان چیزى که براى ایجاد آن کوشید و به آن نیز رسید چنین مى فرماید: حال
چون اجراى احکام تا ابد ضرورت دارد تشکیل حکومت و دستگاه اجراء و اداره ضرورت مى یابد. بدون تشکیل حکومت که همه جریانات و فعالیتهاى افراد را از طریق اجراى احکام تحت نظام عادلانه اى درآورد هرج و مرج و فساد اجتماعى و اعتقادى و اخلاقى پدید مى آید.12 ثالثاً, بعد دیگر اهمیت مسأله به این نکته بر مى گردد که امام خمینى(س) نه تنها نظریه پرداز و مؤسس حکومت که ایدئولوگ و رهبر آن نیز مى باشد. قرار گرفتن ایشان در موضع رهبرى حکومت در طول ده سال این فرصت را در اختیار ایشان قرار داد که با سنجش شرایط و مقتضیات زمانى و مکانى گوناگون و متنوع نظریه خود را در مورد آزمون مکرر قرار داده و بر استحکام, قدرت و صحت آن بیفزاید. این است که در معرفى نظام حکومتى مطلوب مورد نظر خویش از مفهوم واحدى در تعبیر مرکبِ13 (جمهورى اسلامى) استفاده مى نماید. و در جواب خبرنگارى چنین مى فرماید: ما جمهورى اسلامى را اعلام کردیم و ملت با راهپیماییهاى مکرر به آن رأى داده اند, حکومتى است متکى به آراء ملت و مبتنى بر قواعد و موازین اسلامى.14 در اینجا در مقام رهبر حکومتى ایجاد شده به دو ویژگى اساسى حکومت مطلوب و مورد
نظر خود یعنى (اتکاى به رأى مردم), و (ابتناى بر قواعد و موازین اسلامى) اکتفا مى نماید. قرار گرفتن امام خمینى(س) به مدت ده سال در رأس حکومت این مزیت را داشت که ایشان هم نظراً و هم عملاً نظریه حکومتى مورد نظر خود را به کمال رساند. رابعاً, امام خمینى(س) از همان اوان رشد و بلوغ فکرى خود مبارزه با ظلم و ستم و تلاش و پیکار عملى براى ایجاد حکومتى مطلوب را آغاز کرد. دیدار امام خمینى(س) از مرحوم بافقى که به دستور رضا خان تبعید شده بود15 نمونه اى از آغاز مبارزات او علیه حکومت جبار رضاخان و در نتیجه تلاش براى رسیدن به حکومتى مطلوب بود. در سال هاى 132122 نیز با نگارش کتاب کشف الاسرار حرکت جدى ترى را در این راستا آغاز نمود. براى مثال در این کتاب مى نویسد: خداى عادل هرگز تن [دادن] به حکومت ظالمان را نمى پذیرد. تنها حکومتى که خرد و شرع آن را حق مى داند, حکومت خدا یعنى حکومت قانون الهى است أ.16 بطور کلى مبارزات, قیامها و تلاشهاى امام خمینى(س) در مقابله با رژیم پهلوى بیانگر این مطلب است که از آغاز با این رژیم و حکومت موجود مخالفت دارد و لذا در پى ارائه حکومتى مطلوب
است. حکومتى که بتدریج و ابتدا در نظر و بعد از آن در عمل, آن را تحقق بخشید. بنابراین مسأله حکومت مطلوب از دیدگاه امام خمینى(س) حداقل از چهار زاویه یعنى امام خمینى(س) به مثابه یک مبارز و مخالف وضع موجود و طالب وضع مطلوب, یک نظریه پرداز اندیشمند و فقیه و مرجع تقلید مردم, یک مؤسس و بنیانگذار حکومت و یک ایدئولوگ و رهبر حکومت حائز اهمیت است. بنابراین ما در این نوشتار مختصر سعى داریم بصورتى کوتاه و گذرا به حکومت مطلوب مورد نظر ایشان اشاره اى بنماییم. براى انجام این هدف ابتدا اشاره اى به اشکال حکومت اعم از مطرود یا مطلوب از دیدگاه ایشان مى نماییم. آنگاه با توجه به نوع و محتواى حکومت که در نزد ایشان شکل آن نسبت به مسأله اى اساسى است, صرفاً به چند شاخص و ویژگى حکومت مطلوب مورد نظر او خواهیم پرداخت. شکل حکومت از منظر امام خمینى(س) ییکى از مسائلى که در نزد اکثر فلاسفه, فقها و اندیشمندان مسلمان حائز اهمیت است این است که آنچه پذیرفتنى است نوع و محتوا و کیفیت حکومت است نه شکل آن. در قرآن کریم و روایات نیز شکل خاصى از حکومت مورد توجه قرار نگرفته است زیرا فرض بر این است
که شکل حکومت تابع مقتضیات زمانى و مکانى و پیشرفت جوامع انسانى است. پس صحیح نیست که شکل خاصى از حکومت براى همیشه مطرح شود. بنابراین آنچه قابل طرح و بحث است همانا محتوا و ماهیت حکومت مى باشد که در قالب یک سرى مشخصه ها و صفات مشخص و معین مى گردد. علامه طباطبایى(ره) در این مورد مى نویسد: در شریعت اسلام دستورى مربوط به تعیین یکى از (انواع شکل حکومت) وارد نشده است و حقاً هم نباید وارد شود, زیرا شریعت تنها متضمن مواد ثابته دین است و طرز حکومت با تغییر و تبدل جامعه ها به حسب پیشرفت تمدن قابل تغییر است.1 این موضوع مورد تأکید حضرت امام خمینى(س) نیز هست. بنابراین از دیدگاه امام خمینى(س) مسأله اصلى در مطلوبیت یک حکومت, ماهیت و محتواى آن است که گاه از آن به نوع حکومت تعبیر مى گردد ولى شکل حکومت تابع مقتضیات زمانى و مکانى است و لذا موضوعى و ثانوى تلقى مى گردد و تابع منبع مشروعیت, امکانات و توانایى هاو خواست مردمى و مصالح جامعه و دین است. به تعبیر دیگر بعضى از شکل هاى رایج حکومتى با برخى از مبانى مشروعیت یا وضعیت جمعیتى خاص یا مصالح مردم و مکتب آنها در یک جامعه
سازگار است. شکل حکومت بیانگر (ساختار کلى حکومت) است. برخى از اشکال رایج حکومت عبارتند از: فردى, آریستوکراسى, دموکراسى, پارلمانى, پادشاهى, سوسیالیستى, فاشیستى, استبدادى وأ. البته حکومت را سه شکل کلى فردى, گروهى و جمعى یا اکثریت است که این سه شکل را بر اساس اهداف ساختار عملکرد وأ به اشکال متنوعى مى توان تقسیم بندى کرد. در دین اسلام بعد از بحث نوع و محتواى حکومت که عمدتاً از آن تحت عنوان (اسلامى بودن حکومت) یاد مى شود براساس مقتضیات به شکل حکومت مى رسیم. به عنوان مثال, شکل حکومت در زمان خلفاى راشدین (نظام حکومتى خلافت) یا به اختصار (خلافت) است. این است که مى بینیم امام خمینى(س) نیز در تعابیر خود و بیان دیدگاه خود در باب حکومت ابتدا از تعبیر (حکومت اسلامى) استفاده مى کند ولى بعدها و در زمان تأسیس یا در آستانه تأسیس و یا بعد از تأسیس حکومت نوع خاصى از آن یعنى (جمهورى اسلامى) را مورد توجه قرار مى دهد. پس در اندیشه امام خمینى(س) حکومت اسلامى بیانگر نوع و محتواى حکومت و جمهورى اسلامى نیز نوع خاصى از حکومت اسلامى تلقى مى گردد و تا حدودى به شکل حکومت نزدیک مى گردد; بعلاوه بر اساس تعابیر امام خمینى(س) باز جمهورى اسلامى
شکل حکومت نیست. بلکه شکل حکومت را تابع شرایط و مقتضیات و خواست مردم مى داند: ما خواهان استقرار یک جمهورى اسلامى هستیم و آن حکومتى است متکى به آراء عمومى. شکل نهایى حکومت با توجه به شرایط و مقتضیات کنونى جامعه ما توسط خود مردم تعیین خواهد شد.18 بنابراین این بیان نشان مى دهد که در نظر امام اولاً, آنچه اهمیت دارد نوع و محتوا و ماهیت حکومت اسلامى نه شکل آن. ثانیاً, (جمهورى اسلامى) نه یک شکل خاص حکومتى که بیانگر (نوعى خاص) از حکومت اسلامى است. نوعى که متکى به آراى عمومى مردم مسلمان [ایران] است. ثالثاً, شکل نهایى حکومت یا شکل حکومت توسط مردم تعیین مى شود و این یک موضوع کلى است و منحصر به زمان ما نیست. رابعاً, شکل نهایى حکومت یا شکل حکومت تابع شرایط و مقتضیات جوامع است. امام خمینى(س) این موضوع را در جواب خبرنگار سنى مذهب مجله المستقبل اینگونه فرمود: حکومت جمهورى اسلامى مورد نظر ما از رویه پیغمبر اکرم(ص) و امام على(ع) الهام خواهد گرفت و متکى به آراء عمومى ملت مى باشد و نیز شکل حکومت با مراجعه به آراء ملت تعیین مى گردد.19 بنابراین این بیانات نشان دهنده این است که امام خمینى(س) به شکل واحد حکومتى
در اسلام براى زمانهاى مختلف اعتقاد ندارد. لذا شکل حکومت را موکول به مقتضیات, شرایط و نظر مردم مى نماید. همچنین این عبارات امام با نظر کسانى که (اسلامى) بودن را بیانگر نوع حکومت و جمهورى را بیانگر شکل آن مى دانند جور درنمى آید. زیرا از نظر امام جمهورى اسلامى یک مفهوم واحد تلقى مى گردد و یک چیز است نه دو چیز یعنى (حکومتِ متکى به آراى عمومى انسانهاى مسلمان) و جمهورى در این نگاه نمى تواند شکل حکومت را نشان دهد بلکه ماهیت آن را نشان مى دهد و این موضوع درست در مقابل دیدگاه کسانى قرار مى گیرد که جمهورى را شکل خاصى از حکومت مى دانند. البته این موضوع که جمهورى شکل خاصى از حکومت است موضوعى است که ابتدا در غرب مطرح شده و بعد در جوامع ما راه یافته است. شکل هاى حکومتى مطرود از منظر امام خمینى(س) امام خمینى(س) در اشکال فردى حکومت, حکومتهاى سلطنتى و ولایت عهدى را مطرود مى داند. زیرا رژیم سلطنتى و ولایت عهدى مبتنى بر وراثت و سلطه کامل است. لذا با خواست اکثریت مردم تعارض دارد بعلاوه به استبداد و فساد مى انجامد و بنیان آن را معمولاً زور و غلبه تشکیل مى دهد. زیرا بعد
از طرح مشروعیت اولین سلطان و حاکم, مشروعیت فرزندانش نسل اندر نسل مطرح مى گردد و این موضوع نمى تواند یک دلیل منطقى باشد. این است که به صراحت مى فرماید: اصل رژیم سلطنتى بى ربط است, رژیم سلطنتى رژیم کهنه ارتجاعى است, در وقت خودش هم بى ربط بوده است.20 و در جایى دیگر مى فرماید: أ سلطنت, ولایت عهدى همان طرز حکومت شوم و باطلى است که حضرت سیدالشهداء(ع) براى جلوگیرى از برقرارى آن قیام فرمود و شهید شد. اسلام سلطنت و ولایت عهدى ندارد.21 همچنین از منظر امام خمینى(س) اگر حکومت هاى امپراتورى, پادشاهى و شاهنشاهى نیز داراى شکل سلطنت موروثى باشند و براساس زور (تغلب) یا وراثت شکل گیرند و استقرار یابند مطرود خواهند بود. دموکراسى هاى لیبرالیستى غربى یا لیبرال دموکراسى و نیز دموکراسى هاى سوسیالیستى و کمونیستى (نمونه اول حکومت ایالات متحده امریکا, و نمونه دوم حکومت اتحاد جماهیر شوروى بوده اند) نیز از دیدگاه امام مطرود بوده اند. همچنین مشروطه پارلمانى به مفهومى که در ایران زمان رژیم پهلوى رایج بود نیز از نظر ایشان مورد قبول نبوده اند. بطور کلى در تمامى اشکال حکومت اعم از فردى, گروهى یا جمعى و اکثریت, حکومت هاى استبدادى, مطلقه, فاشیستى, از دیدگاه امام مطرود و
غیر قابل قبول مى باشند. حکومت اسلامى نه استبدادى است, نه مطلقه و نه مشروطه به معناى فعلى آن که تصویب قوانین تابع آراء اشخاص و اکثریت باشند.22 شکل هاى حکومتى نسبتاً مطلوب از منظر امام خمینى(س) همانطور که گذشت حکومت ها عموماً داراى سه شکل کلى فردى, گروهى یا جمعى معمولاً (اکثریت) هستند. هر یک از این سه شکل حکومت در شرایط و مقتضیات خاص و با توجه به ماهیت و محتوایى که بر اساس آن ابتناء مى یابند مى توانند از منظر امام خمینى(س) مقبول و مطلوب واقع شوند. بعنوان مثال در شکل فردى حکومت, مطلوبترین نوع حکومت از منظر امام خمینى(س) حکومت شخص معصوم(ع) است که برتر از آن نمى توان حکومت مطلوبى را تصور نمود. بعد از آن حکومت ها فقها و دانشمندان با شرایطى که امام خمینى(س) براى آنها ذکر مى کند. قابل قبول و مطلوب خواهند بود.23 همچنین حکومت فرد عادل یا عدول مؤمنین نیز نمونه اى از شکل فردى حکومت است که مورد تأیید حضرت امام بعد از دو نوع حکومت مذکور در بالا قرار گرفته است. امام خمینى(س) در کتاب البیع, بحث ولایت, بخشى را به ولایت عدول مؤمنین اختصاص داده است.24 همچنین در کتاب کشف اسرار در این مورد مى فرماید:
اگر یک همچو مجلسى از مجتهدین دیندارى که هم احکام خدا را بدانند و هم عادل باشند و از هواهاى نفسانیه عارى باشند و آلوده به دنیا و ریاست آن نباشند و جز نفع مردم و اجراء حکم خدا غرضى نداشته باشند تشکیل شود و انتخاب یک نفر سلطان عادل کنند که قانونهاى خدایى تخلف نکند و از ظلم و جور احتراز داشته باشد, به کجاى عالم برخورد مى کند.25 از سوى دیگر همانطور که گذشت شکل حکومت از یک ناحیه تابع نوع و ماهیت و محتواى آن است و از ناحیه دیگر تابع شرایط و مقتضیات و خواست مردم و جامعه اى که حکومت در مورد آنها تحقق مى یابد. بنابراین آنچه بیشتر مورد توجه حضرت امام قرار گرفته محتواى حکومت هاست نه شکل آنها. البته امام در مورد شکل گروهى مثلاً اریستوکراسى یا الیگارش نظر قاطعى تا جایى که نویسنده اطلاع دارد ابراز ننموده اند. ولى در مورد حکومت هاى دموکراسى, مشروطه یا جمهورى که به معناى مورد نظر ما بیانگر مفهوم, ماهیت و محتوا و بطور کلى نوع حکومت هستند صریحاً اظهار نظر کرده اند و حکومت مورد نظر خود را گاه دموکراسى به معناى خاص غیر دموکراسى غربى گاه مشروطه به معناى خاص (مقید و مشروطه
به یک مجموعه شرط) و گاه جمهورى به معناى حکومتى که مبتنى رأى نظر مستقیم یا غیر مستقیم مردم است و یا حکومت ملى مستند به آراء ملت و یا قانونى مستند به قانون الهى وأ دانسته اند و هیچ یک از این موارد بیان شکل مطلوب حکومت نیست زیرا هر یک از اینها همه این مى تواند شکل فردى, گروهى یا جمعى وأ را به خود بگیرد. به عنوان نمونه در اینجا به چند مورد از دیدگاههاى حضرت امام اشاره مى شود: 1 حکومت اسلامی أ حکومت ملى است, حکومت مستند به قانون الهى و به آراء ملت است, این طور نیست که با قلدرى آمده باشد که خواهد حفظ کند خودش را با آراء ملت مى آید و ملت او را حفظ مى کند و هر روز هم که برخلاف آراء ملت عمل بکند قهراً ساقط است أ.26 2 رژیمى که به جاى رژیم ظالمانه شاه خواهد نشست رژیم عادلانه اى است که شبیه آن رژیم در دموکراسى غرب نیست و پیدا نخواهد شد. ممکن است دموکراسى مطلوب را با دموکراسى هایى که در غرب است مشابه باشد, اما آن دموکراسى که ما مى خواهیم به وجود آوریم در غرب وجود ندارد, دموکراسى اسلام کاملتر از دموکراسى غرب است.27 3
حکومت اسلامى مشروطه است از این جهت که حکومت کنندگان در اجرا و اداره مقید به یک مجموعه شرط هستند که باید رعایت و اجرا شودأ.28 4 فرق اساسى حکومت اسلامى با حکومت هاى مشروطه سلطنتى و جمهورى در همین است که نمایندگان مردم [در جمهورى] و یا شاه [در حکومت هاى مشروطه] به قانونگذارى مى پردازند ولى در اسلام شارع مقدس اسلام یگانه قدرت مقننه است أ.29 بنابراین در اینگونه بیانات امام به نوع و محتواى حکومت توجه دارد که حکومت اسلامى است ولى مى تواند به لحاظ محتوایى زمینه ها و ابعاد و خصوصیات مشترکى با حکومت هاى مشروطه, جمهورى به مفهوم رایج ملى, دموکراسى وأ داشته باشد; هر چند به لحاظ ماهیت و محتوا تفاوت هاى اساسى نیز با آنها دارد. بنابراین شکل یک حکومت نمى تواند از منظر امام خمینى(س) بیانگر مطلوبیت آن حکومت باشد. بلکه آنچه بیان کننده مطلوبیت در یک حکومت است ماهیت و محتواى آن است که ما از آن به (نوع حکومت) تعبیر مى کنیم. حال باید دید چه نوع حکومتى مورد نظر امام خمینى(س) است و او آن را به عنوان نوع مطلوب یاد مى کند. شاید جواب این سؤال این باشد که (ولایت مطلقه فقیه) حکومت مطلوب از منظر امام خمینى(س)
است ولى این نوع حکومت در جامعه اى مطلوبترین نوع حکومت تلقى مى گردد که مردمى دیندار و همچنین فقهایى واجد شرایط موجود باشند, بعلاوه امکان تشکیل حکومت براى آنها نیز مقدور باشد ولى اگر چنین شرایطى فراهم نشد آنگاه چه؟! لذا ما در اینجا به جاى بررسى مطلوبیت در شکل یا نوع حکومت, مطلوبیت را در ویژگى ها و خصایص و شاخص هاى یک حکومت مى بینیم و به دنبال این مطلب هستیم که امام خمینى(س) چه شاخص ها و ویژگى هایى را براى یک حکومت مطلوب مورد توجه قرار داده است. شاخص ها و ویژگى هاى حکومت مطلوب در بیان ویژگى ها و شاخص هاى حکومت مطلوب امام خمینى(س), به دو سرى از شاخص ها و ویژگى ها عنایت دارند که یک سرى از آنها را که مى توان ارکان و بنیان هاى اساسى یک حکومت مطلوب یا (شرط لازم) آن تلقى کرد. اینها عبارتنداز: (عدالت), (مردمى بودن) و (ابتناء بر آراى عمومى) و (اسلامى بودن) یا (ابتناء بر ضوابط و قوانین اسلام). دسته دیگر از شاخص ها نسبت به دسته اول داراى اهمیت ثانونى هستند و لذا شاید بتوان آنها را (شرط کمال) حکومت دانست نظیر; علم و آگاهى, اجتهادى بودن, تقوا و ورع, حسنِ تدبیر و
مدیریت, انتقادپذیرى, خدمت گزارى, امانت دارى, ثبات سیاسى وأ. البته این بدان معنا نیست که حکومت مطلوب مى تواند فاقد این ویژگى ها و امثال آنها باشد بلکه بدین معناست که نسبت به سه تاى اولى که از ارکان اساسى حکومت مطلوب مى باشند, داراى اهمیت کمترى هستند. در این نوشتار ما به سه شاخص اصلى که از اهمیت بالاترى برخوردار هستند مى پردازیم و در انتها تنها اشاره اى کوتاه و گذرا نیز به برخى از مهمترین شاخص هاى دسته دوم خواهیم داشت. همچنین لازم به یادآورى است که امام خمینى(س) گاه این شاخص ها را به زمامداران حکومت نسبت مى دهد ولى این موضوع مانع از این نیست که نهاد حکومت فارغ از چنین ویژگى هایى باشد زیرا همانگونه که خصلتى مى تواند حالت فردى داشته باشد, مى تواند حالت نهادى (حکومت به مثابه یک نهاد جمعى یا تجمعى از افراد) نیز به خود بگیرد. 1 حکومت عادل (عدل), عادلانه ییکى از مهمترین شاخصه و معیارهاى یک حکومت مطلوب از دیدگاه حضرت امام خمینى(س) این است که آن حکومت بر مبناى عدل و قسط استقرار یابد; بگونه اى که عدالت در تمامى تار و پود آن ریشه دوانیده و در سرتاسر وجود و ابعاد متعدد آن چون عملکرد,
اهداف, مسئولیت ها, وظایف و کنش هاى حکومت و زمامداران متجلى گردد. از دید ایشان تحقق عدالت نه تنها وظیفه حکومت و بزرگترین مقصد اسلام که بنیان و اساس یک حکومت مطلوب است. مطلوبیت حکومت با دارا بودن خصلت عدالت شناخته مى شود. این است که آن بزرگوار این مهم را بارها مورد تأیید قرار داده است. مى فرماید: ما که مى گوییم حکومت اسلامى, مى گوییم حکومت عدالت, ما مى گوییم یک حاکمى باید باشد که به بیت المال مسلمین خیانت نکند, دستش را دراز نکند. بیت المال مسلمین را برندارد, ما این مطلب را مى گوییم این یک مطلب مطبوعى است که در هر جامعه بشرى که گفته مى شود براى هر کس که گفته بشود از ما مى پذیرد.30 در این بیان حضرت امام اولاً, حکومت اسلامى را که مطلوبترین خواست شان در تحقق انقلاب اسلامى بوده است مترادف با حکومت عدالت قرار مى دهد و لذا اسلامى بودن در این نگرش با عادل بودن به معناى ترادف دارد; چون محال است حکومت اسلامى باشد ولى عدالت در آن نباشد. اگر عدالت نبود اسلامى نیست. البته مى تواند حکومتى کافر یا کافره باشد ولى ظالم یا ظالمه نباشد اما این بدان معنا نیست که حتماً عادله است.
هر چند برخى معرفى مطرح مى سازند که اسلامى بودن غیر از عادل بودن است ولى اگر دیدگاه امام خمینى(س) را بپذیریم که اسلام براساس عدالت است و بنیان این عدل الهى را تشکیل مى دهد آیا مى توان گفت که اسلامى بودن غیر از عادل بودن است شاید معناى عدالت گسترده تر باشد ولى اسلامیت نمى تواند از عدالت جدا باشد. (اسلامى که اساسش بر عدل است.)31 ثانیاً: اینکه حکومت مطلوب مورد نظر ما حکومت عدالت است یک مطلب مطبوعى است; بدین معنا که مطلبى این چنینى مطابق طبع
و فطرت بشر است و لذا مخالفى ندارد, چون امرى که مطابق فطرت و طبع افراد بشر باشد, امرى است انسانى و عمومى بنابراین براى همگان قابلیت پذیرش دارد. این است که امام بعد از بیان مطبوعیت آن مطرح مى سازد که در هر جامعه اى پذیرفته مى شود و کسى با آن مخالفت و معارضه نمى کند. در عبارتى دیگر مى فرماید: ما یک حکومت عدل مى خواهیم, یک حکومتى مى خواهیم که منافع مملکت ما خرج خود مملکت بشود.32 از این عبارت استنباط مى شود که آنچه امام در عطف به عبارت اولى در هر یک از این دو بیان و نیز در سایر بیانات مى آورد عبارتى است توضیحى که عبارت اول را روشن مى سازد. ولى این توضیحات هر کدام بخشى از عبارت اولیه را بیان مى کنند. این است که در بیان دوم توضیحى غیر از توضیح مندرج در بیان اول آمده است. همچنین در بیانى دیگر مى فرماید: ما یک حکومت عدل مى خواهیم, حکومت عدل اسلامى مى خواهیم. این مهم آرزوى هر آدمى است که یک حاکمى باشد براى آن حکومت بکند که بعد از چند وقتى جیبهایش را پر نکند و از این مرز برود.33 همچنین مى فرماید: کارگران کارخانه ها
و دیگر کارگران و کارمندان طبقات هر صنف باید بدانند که اسلام از بدو ظهور طرفدار آنان بوده و در حکومت عدل اسلامى به آنان اجحاف نمى شود و نخواهد شد.34 و نیز: اگر شما یک حکومت عدل بخواهید, یک حکومت انصافى بخواهید, بخواهید که در رفاه باشید, بخواهید که فقراى شما در رفاه باشند, بخواهید که اغنیا به شما ظلم نکنند, بخواهید که دولت با شما ظلم نکندأ.35 و همچنین تأکید مى کند: عدل اسلامى را مستقر کنید. با عدل اسلامى همه و همه در آزادى و استقلال و رفاه خواهند بود.36 بنابراین تعاریف و توضیحاتى که حضرت امام در ادامه عبارات مربوط به عدل, حکومت عدل یا حکومت عدل اسلامى مى آورند, بیان شاخص ها و یا مصادیق عدل و حکومت عدل است. برخى از مهمترین شاخص ها و مصادیق از دیدگاه آن حضرت عبارتند از: 1 فقدان ظلم, ما نه ظلم مى کنیم و نه مظلوم مى شویم.37 2 تحقق آزادى 3 تحقق استقلال 4 تحقق رفاه 5 اسلامى بودن 6 رسیدن تمام اقشار جامعه به حقوق حقه خود. 7 فقدان فرق بین زن و مرد و اقلیت هاى مذهبى و دیگران38 8 وجود انصاف 9 فقدان اجحاف 10 علاقه مندى به افراد رعیت و برابرى مسئولین
با آنان در شیوه زندگى: ما آرزوى یک همچون حکومتى داریم [حکومت امیرالمؤمنین(ع)], یک حکومت عادل که نسبت به افراد رعیت علاقه مند باشد, عقیده اش این باشد که باید من نان خشک بخورم که مبادا یک نفر در مملکت من زندگى اش پست باشد, گرسنگى بخورد. ما مى خواهیم یک همچو حکومت عدل ایجاد کنیم.39 11 منافع مملکت خرج مملکت شود 12 به بیت المال خیانت نشود 13 به جاى نظام استثمارى, عدالت اقتصادى را برقرار سازد. 14 موافق میل مردم باشد, رأى مردم و موافق حکم خدا, آن چیزى که موافق با اراده خداست موافق میل مردم هم هست مردم مسلمانند, الهى هستندأ.40 همچنین از دیدگاه امام خمینى(س) تمام احکام شرعى ابزار و وسایلى هستند براى تحقق عدالت و حکومت عدل در جامعه; بنابراین بدون تحقق عدالت و حکومت مبتنى بر عدل معنا و مفهومى ندارند. امام در این باره مى فرماید: احکام شرعى قوانین اسلام هستند و این احکام شأنى از شئون حکومت مى باشند, بلکه احکام مطلوب بالعرض و امورى ابزارى هستند براى اجراى حکومت و گسترش عدالت.41 اگر برترین نمونه حکومت مطلوب و عملى که در زمین تحقق یافته است حکومت رسول اللّه(ص) مى باشد; این حکومت نیز با انگیزه بسط عدالت تشکیل یافته و
حکومتى عادلانه مى باشد و این وظیفه اى است که تمامى پیامبران و اولیاى الهى نیز آن را در حد توان و مقدورات خودش و براساس مقتضیات متحقق مى ساخته اند: پیغمبر اسلام(ص) تشکیل حکومت داد مثل سایر حکومت هاى جهان, لکن با انگیزه بسط عدالت اجتماعى.42 عدالت در حکومت از دید امام خمینى(س) هم به مثابه خصلت و ملکه اى فردى و امرى باطنى است مفهوم فقهى عدالت 43 و لذا مى تواند صفت و خصلت زمامداران باشد و نه تنها خصلت و صفت زمامداران که از آن تمامى کسانى که با بشر و اداره زندگى او سروکار دارند: اسلام خدایش عادل است, پیغمبرش هم عادل است و معصوم, امامشهم عادل است و معصوم, قاضى اش هم بهتر است که عادل باشد, فقیهش هم بهتر است عادل باشد, مشاور طلاق هم بهتر است عادل باشد,أ زمامدار باید عادل باشد, ولاتشان باید عادل باشد.44 همچنین همین عدالت مى تواند صفت و خصلت نهاد حکومت باشد. این است که در بیانات و آثار امام خمینى(س) تعابیرى چون (حکومت عدل), (حکومت عادل), (حکومت عادله), وأ به کار رفته است. 2 حکومت اسلامى(قانونى) عنوان کلى و اولیه اى که حضرت امام در مورد حکومت مطلوب خویش به کار مى رود حکومت اسلامى است
و منظورشان از اسلامى بودن حکومت نیز این است که بر موازین و قوانین اللهى و دینى اسلام بنا شده باشد. قوانین و ضوابط آن از شرع مقدس اخذ گردد و بر جهان نگرى و ایدئولوژى اسلامى ابتناء یافته باشد. حکومت اسلامى در منظر امام خمینى(س) حکومتى است که هدف آن تحقق اسلام است, قوانین آن قوانین اسلام است و بنیاد و اساس آن را نیز جهان بینى اسلامى تشکیل مى دهد. همچنین از دیدگاه ایشان, حکومت اسلامى به معناى این است که حکومت از درون اسلام به وجود مى آید زیرا اسلام داراى سیستم و نظام خاص اجتماعى, سیاسى و فرهنگى است: لذا اسلام بدون حکومت معنا ندارد: اسلام أ خود داراى سیستم و نظام خاص اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى است که براى تمامى ابعاد و شئون زندگى فردى و اجتماعى قوانین خاصى دارد و جز آن را براى سعادت جامعه نمى پذیرد.45 این بیان امام خمینى(س) نشان از این است که اسلام را سیستم حکومتى هست چه اگر مکتبى داراى نظام خاص اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى باشد طبعاً داراى نظام حکومتى نیز مى باشد. زیرا نظام اجتماعى بدون وجود یک نظام حکومتى و سیاسى معنا نخواهد داشت. حضرت امام تعبیرى گسترده تر را در بیان مفهوم سیاست
دارند. در یکى از جلسات درس خویش در نجف اشرف در مورد سیاست مى فرماید: مگر سیاست چیست؟ روابط بین حاکم و ملت, روابط بین حاکم و سایر حکومت ها, جلوگیرى از مفاسدى که هست, همه اینها سیاست است.46 و اگر سیاست این است دین بطور کلى و دین اسلام بطور ویژه نیز جز این نیست و لذا اسلام سیاست است و مبناى سیاست مدن و اداره امور جامعه. زیرا سیاست در کل راهبردن و هدایت انسان به سوى صلاح خود و صلاح جامعه است و این همان خواست و هدف اسلام نیز هست. این است که مى فرماید: واللّه اسلام تمامش سیاست است. اسلام را بد معرفى کردند, سیاست مدن از اسلام سرچشمه مى گیرد.47 بنابراین از دیدگاه حضرت امام هیچ گونه تفکیکى بین سیاست و دین و لذا بین سیاست و اسلام وجود ندارد و بر همین اساس دین اسلام داراى نظام حکومتى است نظام حکومتى که امام از آن تحت عنوان (حکومت اسلامى) یاد مى کند. تعبیر حکومت اسلامى هم در آثار کتبى حضرت امام چون کتاب البیع و هم در بیانات آن بزرگوار چون ولایت فقیه و صحیفه نور به کرات آمده است براى نمونه مى فرماید: أتمام چیزهایى که در حکومت طاغوت بود و به
نفع اجانب در این مملکت ضعیف, در این مملکت زیر دست پیاده شده بود, با استقرار حکومت اسلامى و جمهورى اسلامى تمامى اینها باید زیر و رو بشودأ.48 همچنین امام خمینى(س) گاه تعابیرى چون حکومت الهى, حکومت حق, حکومت دین, حکومت امین, حکومت عدل اسلامى, حکومت قانون وأ را در بیانات و آثار خود به کار برده است که همگى بیانگر یکى از مهمترین شاخصه هایى است که ارزش, مفهوم و محتواى حکومت و نوع آن از سایر انواع شناخته مى شود. این است که مى بینیم در برابر حکومت اسلامى و حکومت الهى, حکومت هاى شیطانى و طاغوتى, حکومت استبدادى وأ به کار مى برد. امام خمینى(س) در بیان و معرفى حکومت اسلامى مى فرماید: حکومت اسلامى هیچ یک از انواع طرز حکومت هاى موجود نیست. مثلاً استبدادى نیست که رئیس دولت مستبد و خود رأى باشدأ حکومت اسلامى نه استبدادى است, نه مطلقه, بلکه مشروطه است. البته نه مشروط به معنى متعارف فعلى آن که تصویب قوانین تابع آراء اشخاص و اکثریت باشد. مشروط از این جهت که حکومت کنندگان در اجرا و اداره مقید به یک مجموعه شرط هستند که در قرآن کریم و سنت رسول اکرم(ص) معین گشته است. مجموعه شرط همان احکام و قوانین اسلام
است که باید رعایت و اجرا شود. از این جهت حکومت اسلامى حکومت قانون الهى بر مردم است.49 بنابراین از دیدگاه امام خمینى(س) حکومت اسلامى حکومت قانون است و منظور از قانون نیز نه قانونهاى موضوعه بشرى که قوانین الهى قوانین شرع و اسلام است که در قرآن کریم و سنت رسول اللّه(ص) مندرج است. در عبارتى دیگر این موضوع را به این صورت شرح مى دهد: حکومت اسلام حکومت قانون است در این طرز حکومت, حاکمیت منحصر به خدا است و قانون فرمان و حکم خدا است قانون اسلام یا فرمان خدا بر همه افراد و بر دولت اسلامى حکومت تام دارد. همه افراد از رسول اکرم(ص) گرفته تا خلفاى آن حضرت و یسایر افراد تا ابد تابع قانون هستند, همان قانونى که از طرف خداى تبارک و تعالى نازل شده و در لسان قرآن و نبى اکرم(ص) بیان شده است.50 اسلامى بودن حکومت از منظر حضرت امام داراى دو بعد اساسى است که عبارتند از: 1 مطابق رأى, نظر و خواست مردم بودن 2 مطابق خواست و رضاى خدا و قانون الهى بودن و به عبارت دیگر حکومت الهى مردمى. این بیان در عبارت زیبایى از حضرت امام خمینى(س) به این صورت آمده است: ما هم که حکومت
اسلامى مى گوییم, مى خواهیم یک حکومتى باشد که هم دلخواه ملت باشد و هم حکومتى باشد که خداى تبارت و تعالى نسبت به او گاهى بگوید که اینهایى که با تو بیعت کردند با خدا بیعت کردند (انما یبایعون اللّه)51 أ ظل اللّه باشد, یداللّه باشد حکومت, حکومت الهى باشد. آرزوى ما این است که یک همچو حکومتى سرکار بیاید که تخلف از قانون الهى نکندأ.52 آرى مهمترین معادلى که حضرت امام براى اسلامى بودن حکومت مطرح کرده است, (قانونى بودن) است و این موضوع به کرات در بیانات حضرت و آثار حضرت امام با دقت و توجهى خاص مطرح شده است. براى نمونه امام خمینى(س) حکومت پیامبر اسلام(ص) را حکومتى قانونى مى داند و حکومت مورد نظر خود را نیز حکومتى مى داند که همانند حکومت پیامبر(ص) باشد: [پیامبر(ص)] هر چه داشت تابع قانون بود, پیغمبر قرآن مجسم بود, پیغمبر قانون مجسم بود. ما یک حکومتى مى خواهیم که قانون باشد, تابع قانون باشد, نه یک حکومتى که تابع شیطان باشد.53 اسلامى بودن حکومت مفهومى است بسیار کلى. لذا حضرت امام شاخص ها و معیارهاى متعددى را به عنوان معیارها و ویژگى هایى که بودن آنها نشان از اسلامى بودن حکومت است مطرح ساخته اند که در اینجا به
صورت فهرست وار به برخى از آنها اشاره مى شود. 1 قانونى بودن حکومت (قانون در اینجا به مفهوم قانون الهى یا فرمان و حکم خداست). 2 الهى بودن حکومت 3 غیر استبدادى بودن حکومت 4 مطلقه نبودن حکومت 5 مشروطه بودن به مفهوم اینکه حکومت کنندگان مقید به مجموعه اى از شرط ها باشند. 6 حاکمیت در حکومت اسلامى منحصر به خداست. 7 عادل بودن حکومت. 8 هدف حکومت اسلامى تأمین سعادت بشر است.54 9 حکومت وسیله و ابزار است براى تحقق عدالت و سعادت بشر. پس نفس حاکم شدن و فرمانروایى, وسیله اى بیش نیست, و براى مردان خدا اگر این وسیله به کار خیر و تحقق هدفهاى عالى نیاید هیچ ارزشى نداردأ.55 10 اتکاء به آراى عمومى داشتن. 11 مجرى احکام اسلام بودن. 12 ملهم بودن از رویه پیامبر(ص) و ائمه اطهار(ع). 13 غیر تحمیلى بودن حکومت. 14 مساوى بودن همه طبقات, اقشار و افراد در برابر قانون. در حکومت اسلامى همه طبقات در برابر قانون مساوى اند. هیچ یک از اقشار جایگاه ویژه اى در حاکمیت ندارند.56 15 تحقق آزادى, استقلال, رفاه, توسعه سیاسى و رشد اقتصادى وأ. 3 مردمى بودن حکومت مردمى بودن در اصل به معناى این است که حکومت به لحاظ شکل گیرى
و ایجاد بر آراء و نظر و خواست مردم ابتناء یافته باشد و لذا داراى مشروعیت و مقبولیت مردمى باشد. همچنین از لحاظ ادامه و استمرار باید بر اعتماد مردم استوار گردد. حکومت مردمى به لحاظ اهداف و کارویژه ها نیز باید در خدمت مردم باشد و تأمین مصلحت عمومى را در سرلوحه برنامه ها, کارها, اقدامات و عملکرد خود قرار دهد. بنابراین مردمى بودن حکومت هم در بقاء و استمرار است, هم در اهداف و مقاصد و هم در کارکرد و مسئولیتها. (مردم) جایگاه والایى در منظر و اندیشه امام خمینى(س) دارند. همچنین امام کلیه اقدامات خود را در حوزه رهبرى بویژه در مواردى که در طول مدت رهبرى خود تصمیمات فراقانونى گرفته است این تصمیمات را براساس میثاق خود با مردم که نشأت گرفته از اعتماد دو جانبه بین ایشان و مردم بوده است, اخذ کرده است و این میثاق مبتنى بر اعتماد دو جانبه, در روابط متقابل امام و مردم در طول ده سال رهبرى آن بزرگوار به خوبى مشاهده شده است و مورد تأیید اکثر کسانى که با امام آشنایى داشتند نیز مى باشد. بدین گونه که مردم مى دانستند امام بر علیه آنان تصمیم نمى گیرد زیرا باور داشتند که امام در اسلام ذوب شده
است و تمام وجود خویش را فداى آنان کرده است و به اصطلاح در مورد این مسأله امتحان خود را داده است و از سوى دیگر امام خمینى(س) نیز باور داشت که مردم او را دوست دارند, به او عشق مى ورزند و به او اعتماد دارند لذا براساس سلوک عرفانى و اخلاقى و ایمانى خود به این اعتماد ارج مى گذاشت و لذا میثاقى بین او و مردم به وجود آمده بود که حاصل این اعتماد دو جانبه بود. براى شناخت سیره سیاسى حضرت امام و تصمیمات و اقدامات آن بزرگوار این موضوع جنبه محورى و اساسى دارد. تأکید امام خمینى(س) بر مردم به گونه اى که حتى در مورد برنامه هاى رادیو و تلویزیون چنین مى فرماید: من مدتها است که وقتى مى بینم رادیو و تلویزیون را هر وقتى بازش مى کنم از من اسم مى برد خوشم نمى آید. ما باید به مردم ارزش دهیم, استقلال دهیم و خودمان کنار بایستیم و روى خیر و شر کارها نظارت کنیم. ولى این که تمام کارها دست ما باشد, رادیو و تلویزیون دست ماها باشد, اما آن بیچاره ها که کار مى کنند هیچ چیز دستشان نباشد, ولى ما [که] هیچ کاره هستیم دست ما باشد, به نظر
من این صحیح نیست.57 ییکى از مهمترین ویژگى هاى یک حکومت مطلوب از منظر امام خمینى(س) (پذیرش عمومى مردم) در ایجاد و بقا است که در جریان انتخاب طبیعى مستقیم و یا غیر مستقیم (از طریق خبرگان منتخب مردم) جلوه گر مى شود. همچنین پذیرش و مقبولیت مردمى در حوزه اهداف و عملکرد و مسئولیت هاى حکومت است که از طریق نظارت عمومى, امر به معروف و نهى از منکر وأ تحقق مى یابد. بنابراین پیوند رهبرى در این حکومت با مردم, به طور طبیعى پیوندى عمیق, عاطفى و اعتقادى است و همین راز و رمز بود که باعث شد امام خمینى(س) بتواند یکى از نظام هاى سیاسى مردمى را پایه ریزى و رهبرى نماید. بعلاوه در این نوع حکومت برخلاف همه نظام هاى سیاسى موجود جهان, مردم پس از تعیین رهبرى و برگزارى انتخابات از خود سلب مسئولیت نکرده و به خود وانهاده نمى شوند بلکه حضور آنان در صحنه اداره جامعه اسلامى و مشارکت در سرنوشت نظام اسلامى خود به مثابه یک تکلیف تضمین مى گردد. از منظر امام خمینى(س) حکومت اسلامى براساس عشق و اعتقاد متقابل و دو جانبه مردم و رهبرى صالح ایجاد مى گردد. این است که مى فرماید: رهبر و رهبرى در ادیان آسمانى
و اسلامى بزرگ چیزى نیست که خود به خود ارزش داشته باشد و انسان را خداى ناخواسته به غرور و بزرگ اندیشى وادارد.58 امام خمینى(س) رابطه خود را با مردم رابطه اى برادرانه مى داند: من با مردم ایران برادر هستم.59 امام خمینى(س) همچنین بر ضرورت آگاهى مردم و مشارکت آنان در حکومت و نظارت آنان بر حکومت و همگامى آنها با حکومت تأکید مى کند و این شیوه رفتار با حکومت را بزرگترین ضمانت حفظ امنیت در جامعه مى داند. آگاهى مردم و مشارکت و نظارت و همگامى آنها با حکومت منتخب خودشان خود بزرگترین ضمانت حفظ امنیت در جامعه مى باشد.60 براساس این گفتار امام خمینى(س) نقش مردم را در یک حکومت مطلوب شامل موارد زیر مى داند: 1 آگاهى 2 مشارکت 3 نظارت 4 همگامى 5 انتخاب امام خمینى(س) در مورد اهمیت قرار گرفتن عدم میزان یک پایگاه براى حکومت مى فرماید: ییک قدرت بزرگ وقتى پایگاهى ندارد این قدرت نمى تواند بایستد.61 همچنین امام در رهبرى حکومت جامعه اسلامى پیش از آنکه به هدایت و نمایندگى اعتقاد داشته و به آن بپردازد قائل به ارشاد, تعلیم و دادن آگاهى به مردم بود تا خود بتوانند حرکت کنند, مشارکت سیاسى داشته باشند, نظارت نمایند و با حکومت
همگامى داشته باشند و این است که در بیان بالا ابتدا از آگاهى مردم شروع مى کند, چه اگر آگاهى براى مردم به دست آمد بقیه راهها را خود با دارا بودن قوه عقل و اختیار طى مى کنند ولى اگر به آگاهى نویسنده طى راه براى آنها مشکل و یا شاید غیر ممکن مى گردد زیرا حرکت در درون تاریکى براى آنها مقدور نیست بلکه باید نورى بتابد تا جلوى پاى خود را ببینند و بتوانند به پیش حرکت کنند. بنابراین امام خمینى(س) نقشهاى چهارگانه دیگر را در ذیل آگاهى مطرح مى نماید. مردمى بودن حکومت از منظر امام خمینى(س) در سه بعد مطرح شده یعنى ابعاد: سه گانه (ایجاد و بقا), (ابتناء بر آراى مردمى و مشارکت عمومى), (کارکرد و وظایف): (خدمت و خدمتگزارى عمومى) و نیز (اهداف), (مصلحت عمومى) موضوعیت تام دارد. بر همین اساس ما در اینجا بحث مردمى بودن حکومت را در هر یک از این سه محور به اختصار مورد توجه قرار مى دهیم: الف) ایجاد, استمرار و بقاء: بناى حکومت بر آراى مردم و مشارکت عمومى از دیدگاه حضرت امام حکومت براساس منظرها, خواست ها و آراى مردم بنا مى شود و اگر حکومتى بر مردم تحمیل گردد, آن, حکومت اسلامى نخواهد بود
و از نظر ایشان مطلوبیت نخواهد داشت: ما بناى بر این نداریم که یک تحمیلى بر ملتمان بکنیم. اسلام به ما اجازه نداده است که دیکتاتورى بکنیم ما تابع آراء ملت هستیم. ملت ما هر طورى رأى داد ما هم از آنها تبعیت مى کنیم. ما حق نداریم, خداى تعالى به ما حق نداده است, پیغمبر اسلام به ما حق نداده است که به ملتمان چیزى را تحمیل کنیم.62 حضرت امام همچنین در بیان ضوابط حکومت مطلوب و مورد نظر خود و در بیان مهمترین آن معیارها و ضوابط مى فرماید: اولاً متکى به آراء ملت باشد به گونه اى که تمامى آحاد ملت در انتخاب فرد یا افرادى که باید مسئولیت و زمام امور را به دست گیرند شریک باشند.63 نکته دوم در بقا و استمرار حکومت است که باز براساس نظر حضرت امام حکومت باید مبتنى بر مشارکت عمومى باشد و مردم از طریق نمایندگان خود در اداره امور جامعه نقش داشته باشند. بر کارکرد زمامداران نظارت نماید. به عنوان مثال تعیین شوراى انقلاب را امام نه تنها به موجب حق شرعى که براساس رأى اعتماد اکثریت مردم ایران مى دانست: به موجب حق شرعى و براساس رأى اعتماد اکثریت قاطع مردم ایران, شورایى به نام شوراى انقلاب
تعیین شده است. همین در مورد ضرورت ادامه و استمرار مشارکت سیاسى و مشورت مردمى وأ مى فرماید: در این حکومت به طور قطع باید زمامداران امور دائماً با نمایندگان ملت در تصمیم گیرى ها مشورت کنند و اگر نمایندگان موافقت نکنند نمى توانند به تنهایى تصمیم بگیرند.64 از دیدگاه حضرت امام رجال سیاسى و حکومتى جامعه باید مردم را در نظر داشته باشند و توده مردم را در تصمیم گیرى ها و توزیع و تقسیم منابع و امکانات در نظر بگیرند و در مقابل مردم نیز باید ضمن حضور در صحنه هاى سیاسیِ جامعه و مشارکت در سرنوشت خود بر رفتار و عملکرد دولتمردان و مسئولان امر نظارت داشته باشند: اگر مردم بخواهند جمهورى اسلامى را حفظ کنند باید مواظب باشند که رئیس جمهور و وزراء و نمایندگان مجلس انحراف پیدا نکنند از حیث قدرت طلبى و مال طلبى اگر رئیس جمهورى بخواهد قدرتمندى نشان دهد آن روز بدانند علامت این است که شکست بخوریم. لذا خود مردم باید جلوشان را بگیرند.65 ب) کارکرد و وظایف: خدمت و خدمتگزارى عمومى از دیدگاه حضرت امام خمینى(س) مهمترین وظیفه یک حکومت مطلوب این است که خود را خادم جامعه بداند و در راه تأمین نیازهاى اجتماعى مردم بکوشد. نه اینکه به
فکر تأمین منافع خود باشد. از منظر آن بزرگوار حکومت وسیله و ابزاریست, براى تأمین نیازهاى مردم و خدمت به آنان, تربیت و هدایت آنان و تحقق عدالت و رساندن آدمیان به سعادت باقى و پایدار. بنابراین افراد زمامدار نیز خود وسیله و ابزارى هستند در خدمت جامعه و مردم. این موضوع را امام بارها و بارها در آثار و بیانات خود مورد توجه قرار داده است: ائمه و فقهاى عادل موظفند که از نظام و تشکیلات حکومتى براى اجراى احکام الهى و برقرارى نظام عادلانه اسلام و خدمت به مردم استفاده کنند. صرف حکومت براى آنان جز رنج و زحمت چیزى ندارد. منتهى چه بکنند؟ مأمورند انجام وظیفه کنند. موضوع ولایت فقیه مأموریت و انجام وظیفه است.66 و نیز مى فرماید: اگر به من بگویید خدمتگزار بهتر از این است که بگویید رهبر, رهبرى مطرح نیست, خدمتگزارى مطرح است, اسلام ما را موظف کرده است که خدمت کنیم.67 این است که از منظر امام خمینى(س) خدمت نمودن براى رهبران در حکومت مطلوب ایشان یک وظیفه و تکلیف است, وظیفه أى که اسلام به عنوان یک دین آسمانى و مکتب الهى که مطابق با فطرت و سرشت بشر و لذا عقلى و انسانى است, براى او تعیین نموده است. بنابراین
در اسلام اساس حکومت را خدمت و خدمتگزارى به مردم تشکیل مى دهد. و امام خمینى(س) در آنگاه که در رأس چنین حکومتى قرار مى گیرد در راستاى چنین برداشتى است که مى فرماید: من با مردم ایران برادر هستم و خود را خادم و سرباز آنان مى دانم.68 همچنین خطاب به دولت ها به مفهوم هیأت حاکمه و قواى حکومتى در جامعه اسلامى مى فرماید: دولت در حکومت اسلامى در خدمت ملت است, باید خدمتگزار ملت باشد.69 همچنین احترام به رأى نظر و خواسته هاى مردم در نظام مطلوب مورد نظر امام خمینى جایگاه فوق العاده والایى دارد. خود او آنچنان به این مسأله اهمیت مى داد که در بسیارى از موارد حاضر به اعمال نظر شخصى خود نبود و سعى مى کرد بداند رأى و نظر مردم در این خصوص چیست؟ همچنین امام خمینى(س) سعى نمى کرد مطابق تشخیص و نظر خود مردم را بدون آن که آمادگى پذیرش داشته باشند به سمت و سوى معینى سوق دهد یا چیزى را بر آنها تحمیل نماید بلکه به نظر و خواست آنها تا جایى که خطرى جدى و اساسى براى انقلاب یا ارزشهاى دینى و اسلامى بوجود نمى آمد احترام قائل مى شد و در عین حال در بعضى
شرایط نیز سعى مى کرد با بیانات و پیامهاى خود آگاهى لازم را در عامه مردم بوجود آورد تا آمادگى پذیرش حقیقت و واقعیت را داشته باشند. شاید بتوان گفت تنها خط قرمز امام خمینى(س) نسبت به مردم تخطى نسبت به اسلام و ارزش هاى اسلامى بود که براى او اهمیت والایى داشت و در این گونه موارد بدون تأمل و تحمل برخورد مى کرد. ج) اهداف: مصالح عمومى ییکى از مهمترین ویژگى هاى یک حکومت مطلوب از منظر امام خمینى(س) این است که حکومت بر اساس مصالح عمومى شکل گیرد, مصالح را به خوبى تشخیص دهد, براساس مصالح عمومى رفتار و اجرا نماید و براساس مصلاح بقا و استمرار یابد. تعبیرى از برخى از فقهاى بزرگ ما وارد شده است بدین مضمون: (الحاکم منصوبٌ للمصالح) یعنى حکومت و حاکم در هر جا براى مصالح عموم افراد جامعه نصب شده است. و در بیانى آمده است: (الحاکم منصوبٌ للمصالح) این کلام شیخ مفید است, کلام صاحب شرایع است. کلام أ حاکم یا رهبر وظیفه اش تشخیص مصالح و اجراى آن است.70 بنابراین تشخیص مصالح سیاسى, مصالح اقتصادى, مصالح فرهنگى و مصالح نظامى جامعه یعنى آنچه به مصلحت امت و جامعه اسلامى است برعهده حاکمان و رهبران است و حکم آنها در
این موارد نافذ است. حضرت امام همواره مصلحت مردم و مصلحت نظام سیاسى جامعه را در رأس مصالح دیگر و حفظ نظام را از اوجب واجبات مى دانست او با هر گروه, شخص, جریان و تفکرى که با مصلحت نظام معارضه مى نمود برخورد مى کرد تا نظام اسلامى محفوظ باقى بماند. بدیهى است که حفظ عزت و اقتدار نظام اسلامى که براساس موازین شرع اسلام و قانون و مبتنى بر آراى مردم است بر آحاد ملت یک فریضه و واجب شرعى تلقى مى گردد و حکومت در راه تحقق مصلحت از احکام اولیه اسلام است و مقدم تمامى احکام فرعیه: حکومت که شعبه اى از ولایت مطلقه رسول اللّه(ص) است, یکى از احکام اولیه اسلام است و مقدم بر تمام احکام فرعیه حتى نماز و روزه و حج است. حاکم مى تواند مسجد یا منزلى را
که در مسیر خیابانى است خراب کند و پول منزل را به صاحبش رد کند, حاکم مى تواند مساجد را در موقع لزوم تعطیل کندأ حکومت مى تواند قراردادهاى شرعى را که خود با مردم بسته است, در موقعى که آن قرارداد مخالفت مصالح کشور و اسلام باشد یک جانبه لغو کند و مى تواند هر امرى را چه عبادى و یا غیر عبادى است که جریان آن مخالف مصالح اسلام است, از آن مادامى که چنین است جلوگیرى کند. حکومت مى تواند از حج که از فرایض مهم الهى است در مواقعى که مخالف صلاح کشور اسلامى دانست موقتاً جلوگیرى کند.71 و در ادامه این بیان تأکید مى فرماید: آنچه که گفته شده است تاکنون و یا گفته مى شود ناشى از عدم شناخت ولایت مطلقه الهى است. آنچه گفته شده است که شایع است مزارعه و مضاربه و امثال آنها را با آن اختیارات از بین فواید رفت صریحاً عرض مى کنم که فرضاً چنین باشد. این از اختیارات حکومت است و بالاتر از آن هم مسائلى است که مزاحمت نمى کند.72 امام خمینى(س) این سخنان را در جواب نامه رئیس جمهور وقت پیرامون اختیارات حکومت اسلامى مطرح ساخته اند. بطور کلى از منظر امام خمینى(س) موضوع
مصلحت اسلام و مصلحت مردم (مصالح عامه) مهمترین رکن در تعیین اختیارات و اهداف حکومت است. حکومت مى تواند همه چیز را فداى مصالح عمومى و مصالح اسلام بنماید. ناگفته نماند که بین این دو نیز از نظر ما تعارض وجود ندارد. بنابراین حکومت اختیار دارد تا آنچه را که مصلحت جامعه اسلامى بدان متوقف است انجام دهد و منافع فردى را در صورت ضرورت فداى مصالح عمومى نماید و تنها حکومت مطلوب حکومتى است که مطابق با مصلحت مردم باشد. جز سلطنت خدایى همه سلطنتها برخلاف مصلحت مردم و (جور) است.73 شاخص هاى دسته دوم در پایان این نوشتار به برخى دیگر از شاخص هاى یک حکومت مطلوب از دیدگاه امام خمینى(س) شاخص هاى دسته دوم به صورت فهرست وار اشاره مى گردد: این شاخص ها عبارتند از: 1 علم و آگاهى ییکى از مهمترین خصایص و شاخص هاى حکومت و زمامداران حکومتى آگاهى, دانش, علم به قانون و کتاب الهى است. اگر حکومت مورد نظر ما حکومت قانون است لذا باید براساس علم به قانون و نیز علم و معرفت نسبت به مقتضیات زمانى و شرایط سیاسى روز بنا گردد. به بیان آن بزرگوار: چون حکومت اسلام حکومت قانون است براى زمامدار علم به قوانین الزامى مى باشدأ.74
در تعیین حدود علم دانش زمامداران نیز مى فرماید: اگر زمامدار مطالب قانونى را نداند لایق حکومت نیست أ البته لازم نیست که صاحب منصبان و مرزبانان و کارمندان ادارى همه قوانین اسلام را بدانند و فقیه باشند بلکه کافى است قوانین مربوط به شغل و وظیفه خویش را بدانند.75 2 اجتهادى بودن حکومت یا باز بودن باب اجتهاد اجتهاد در اصل به معناى نهایت سعى و کوشش در تحقق امر مى باشد و در اصطلاح فقهى به معنى داشتن ملکه و قدرت استنباط احکام شرعى از منابع و ادله شرعى (کتاب, سنت, اجماع و عقل) است و لذا مجتهد است که با کتب علوم و دانش هاى لازم و ممارست در فهم دین به این جایگاه نایل آمده است. در بحث اجتهاد باید دانست که شرایط زمان و مکان موجود در اجتهاد تأثیر مى گذارد. از سوى دیگر دانش اجتهاد با توجه به جامعیت و کامل بودن اسلام و لذا توسعه و گستردگى زمانى و مکانى فقه اسلامى, مسائل روز به ویژه در حوزه سیاست و حکومت, اقتصاد, اجتماع وأ باید عمق و گسترش یابد. بگونه اى که اجتهاد بتواند پاسخگوى مسائل مستحدثه سیاسى و اجتماعى باشد. لذا براى درک مقتضیات و تغییرات و تطبیق شرعیات و تطبیق شرعیات یا
شرایط و مقتضیات باید باب اجتهاد باز بوده تا نظرات اجتهادى دانشمندان در ادوار مختلف زمانى حکومت را در اداره بهتر امور راهنمایى نماید و حکومت و وظایف آن در چهارچوب مقتضیات زمانى شناخته گردد. امام خمینى(س) در این مورد مى فرماید: در حکومت اسلامى همیشه باید باب اجتهاد, باز باشد وطبیعت انقلاب و نظام همواره اقتضا مى کند که نظرات اجتهادى فقهى در زمینه هاى مختلف ولو مخالف با یکدیگر آزادانه عرضه شود و کسى توان و حق جلوگیرى از آن را ندارد ولى مهم شناخت درست حکومت و جامعه است که براساس نظام اسلامى بتوان به نفع مسلمانان برنامه ریزى کندأ.76 3 عقل و حکمت از دیدگاه حضرت امام خمینى(س) (عقل) و (حکمت) یکى از برجسته ترین شاخص ها و معیارهاى یک حکومت مطلوب تلقى مى گردد و فقدان آن باعث مى شود که حکومت از مطلوبیت ساقط گردد. زیرا عقل و حکمت اساس و بنیان بسیارى از شاخص ها و معیارهاى دیگر چون (حسن سیاست), (حسن تدبیر), (دانش و آگاهى), (زمان شناسى), (عزم و تصمیم محکم), (ثبات رأى), (کمال اعتقادى), (صلاحیت اخلاقى) وأ است. 4 کمال اعتقادى, صلاحیت اخلاقى و تقوا نهاد حکومت بطور کلى و همچنین زمامداران و مسئولان امر باید داراى اعتقادات سالم و تقوا
بویژه تقواى سیاسى باشند تا توانایى تحقق اهداف و انجام مسئولیت هاى حکومتى را داشته باشند. از دیدگاه اسلام حکومت عهد و پیمان پروردگار جهانیان است و شامل حال ظالمین و گنهکاران و افراد آلوده نمى گردد. زمامدار بایستى از کمال اعتقادى و اخلاقى برخوردار و عادل باشد و دامنش به معاصى آلوده نباشد. کسى که مى خواهد حدود جارى کند یعنى قانون جزاى اسلام را به مورد اجرا گذارد, متصدى بیت المال و خرج و دخل مملکت شود و خداوند اختیار اداره بندگانش را به او بدهد باید معصیت کار نباشد (ولاینال عهدى الظالمین)77 خداوند تبارک و تعالى به جائر چنین اختیارى نمى دهد.78 5 حسن تدبیر و مدیریت همچنین یکى از شرایط و شاخص هاى مهم یک حکومت شایسته حسن تدبیر و مدیریت صیحح و مطلوب است که گاه از آن تحت عنوان (حسن التدبیر), (حسن السیاسة) و یا (حسن مدیریت) یاد شده است و امام خمینى(س) نیز بر این ویژگى تأیید دارند. همچنین گاه آن را ذیل عقل یا علم مطرح ساخته اند. 6 انتقادپذیرى و مشورت با مردم انتقادپذیرى و مشورت با مردم حکومت یکى دیگر از شاخص ها و ویژگى هاى یک حکومت مطلوب از منظر امام خمینى(س) است و حکومتى که از مشورت با
مردم یا نمایندگان آنها و پذیرش انتقاد و نظارت مردمى رویگردان است حکومتى است که بناى خود را بر استبداد قرار داده است.
: 1. امام خمینى, کتاب البیع, قم: انتشارات اسماعیلیان, بى تا, جلد5, ص472. 2. عنوان این اثر به زبان یونانى پولیتى aietiloP است که به معناى سیاست, نظام سیاسى, حقوق شهروندان وأ مى باشد و عنوان فرعى آن درباره عدالت است. 3. افلاطون, جمهور, ترجمه فؤاد روحانى, تهران: شرکت انتشارات علمى و فرهنگى, چاپ پنجم, 1368, ص316315. 4 . افلاطون, دوره کامل آثار افلاطون, ترجمه حسن لطفى, تهران: انتشارات خوارزمى, ص1970, نامه ش7. 5. ytiloP 6 . عبدالرحمن عالم, بنیادهاى علم سیاست, تهران, نشر نى, چاپ اول, 1372ق, ص269. 7 . ارسطو, سیاست, ترجمه مید عنایت, تهران: شرکت سهامى کتابهاى جیبى, چاپ چهارم, 1364, ص119. 8 . الغزالى, فضائح الباطنیه, قاهره: الدار الغرمیه للطباعة والنشر, 1283ق, ص180. 9 . الماوردى, الاحکام السلطانیه والولایات الدینیه, قاهره: مکتب الاعلام الاسلامى, 1406ق, ص6. 10 . امام خمینى, کتاب البیع, همان, ج2, ص437. 11 . صحیفه نور, چاپ اول, ج3, ص13 و نیز ر.ک: سایر مصاحبه هاى ایشان در پاییز و زمستان 1357ه.ش. بویژه در پاریس. 12 . امام خمینى, ولایت فقیه, چاپ هاى متعدد, ص29 28. 13 . منظور این
است که از منظر امام خمینى نیز (جمهورى اسلامى) امرى است واحد و مفهومى است واحد ولى به لحاظ لفظ مرکب است. مانند آب گرم در اینجا آب گرم موجود واحدى است ولى از لحاظ لفظ مرکب محسوب مى گردد. البته این نگرش غیر از نگرش غربیان است که جمهورى را شکل خاصى از حکومت مى بینند و اسلامى را نوعى دیگر و گاه آنها را در تقابل با هم مى دانند. 14 . صحیفه نور, ج4, ص169. 15 . ر.ک: محمدحسن رجبى, زندگینامه سیاسى امام خمینى, تهران: انتشارات فرهنگ و ارشاد اسلامى, چاپ اول, 1369, ص9. 16 . امام خمینى, کشف اسرار, قم: انتشارات آزادى, بى تا, ص281. 17 . سید محمدحسین طباطبایى, بررسیهاى اسلامى, جلد اول, قم: دفتر تبلیغات اسلامى, بى تا, ص193. 18 . صحیفه نور, ج2, ص260. 19 . همان, ج3, ص27. 20 . همان, ج37, ص138 . 21 . ولایت فقیه, ص12. 22 . همان, ص52. 23 . ر.ک: همان کتاب. 24 . امام خمینى, کتاب البیع, ج2, بحث ولایت. 25 . امام خمینى, کشف اسرار, ص185. 26 . صحیفه نور, ج4, ص58. 27 . همان, ج3, ص130. 28 . ولایت فقیه, ص52. 29 . همان. 30 . صحیفه نور, ج2, ص30 و اندیشه هاى
اقتصادى امام خمینى, جمع آورى و تدوین محسن آژینى, سازمان مدارک فرهنگى انقلاب اسلامى, انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى, تابستان74, چاپ اول, ص232. 31 . صحیفه نور, ج15, ص9796. 32 . همان, ج4, ص13, اندیشه هاى اقتصادى امام خمینى, ص233. 33 . همان, ج5, ص49, اندیشه هاى اقتصادى امام خمینى, ص234233. 34 . همان, ص120, اندیشه هاى اقتصادى امام خمینى, ص234. 35 . همان, ص149, اندیشه هاى اقتصادى امام خمینى, ص234. 36 . همان, ج6, ص77, اندیشه هاى اقتصادى امام خمینى, ص236. 37 . همان, ص166, اندیشه هاى اقتصادى امام خمینى, ص236 و نیز صحیفه نور, ج5, ص149. 38 . ر.ک: صحیفه نور, ج5, ص223234. 39 . صحیفه نور, ج5, ص29, اندیشه هاى اقتصادى امام خمینى, ص223. 40 . همان, ج3, ص112111, و اندیشه هاى اقتصادى امام خمینى, ص232. 41 . امام خمینى, کتاب البیع, ج2, ص472. 42 . صحیفه نور, ج21, ص178. 43 . ر.ک: امام خمینى, تحریرالوسیله, ج1, مسأله28. 44 . صحیفه نور (چاپ جدید همراه با تجدید نظر و اضافات), ج1, ص444. 45 . همان, ج4, ص167. 46 . همان, ج1, ص229. 47 . همان, ص65. 48 . همان, ج5, ص227 و اندیشه هاى اقتصادى امام خمینى, ص235. 49 . ولایت فقیه, ص5253. 50 . همان,
ص5453. 51 . قرآن کریم, سوره فتح, آیه10. 52 . صحیفه نور, ج3, ص111. 53 . همان. 54 . ر.ک: صحیفه نور, ج4, ص190 وأ. 55 . ولایت فقیه, ص6970. 56 . صحیفه نور, ج2, ص28. 57 . همان, ج19, ص206. 58 . همان, ج18, ص43. 59 . همان, ج4, ص145. 60 . همان, ج2, ص257258. 61 . ر.ک: صحیفه نور, ج7, ص47. 62 . همان, ج10, ص181. 63 . همان, ج4, ص212. 64 . همان, ج2, ص212. 65 . همان, ج16, ص32. 66 . ولایت فقیه, ص7071. 67 . صحیفه نور, ج10, ص126. 68 . همان, ج4, ص145. 69 . همان, ج5, ص238. 70 . آذرى قمى, (حکومت اسلامى), دموکراسى و مقتضیات زمان, گفتگو, ویژه نامه رسالت, 1 اردیبهشت1370, ص2. 71 . صحیفه نور, ج20, ص180. 72 . همان, ج2, ص170171. 73 . کشف اسرار, ص186. 74 . ولایت فقیه, ص59 58. 75 . همان, ص6061. 76 . صحیفه نور, ج21, ص47. 77 . قرآن کریم, سوره بقره, آیه 144. 78 . ولایت فقیه, ص61.
فصلنامه متین، شماره 9 جمشیدى، محمد حسین
مطلوبیت حکومت در اداره جامعه یکى از مسائل بنیانى فلسفه سیاسى است که با موضوع، نوع و ماهیت آن تعیین مى گردد نه با شکل آن; چه شکل به ساختار و صورت توجه دارد در حالى که نوع به محتوا و کیفیت و حقیقت. در بیان ماهیت یک حکومت مطلوب از سوى اندیشه مندان عمدتا بر یکسرى از شاخصها و ویژگیهایى چون عدالت، رعایت مصالح عام و... توجه شده است. امام خمینى قدس سره که بنیان اندیشه سیاسى اش را توحید و خداباورى تشکیل مى دهد، در خصوص مطلوبیت حکومت نه تنها به نوع و ماهیت آن توجه نموده است بلکه ماهیت حکومت مطلوب مورد نظر را بر اساس سه رکن اساسى عدل الهى حاکم بر جهان هستى، مساله خلافت و جانشینى انسان در زمین و وحى (دین الهى) ترسیم نموده است. بر همین مبنا شاخصهاى برتر حکومت مطلوب از دید ایشان عبارتند از: عدالت، مردمى بودن و اسلامى بودن. بعلاوه ایشان به شاخصهایى چون علم و آگاهى، اجتهادى بودن احکام حکومتى، ورع و تقوا، حسن تدبیر، انتقادپذیرى، امانتدارى و... نیز توجه نمود که مى توان آنها را داراى رتبه ثانوى دانست. بنابراین امام خمینى قدس سره به نوعى به حکومت مطلوب توجه دارد که بر سه عنصر عدل، دین
(وحى) و مردم (عقل) ابتنا یافته است و لذا مى توان آن را حکومت عدل، مردمى و قانونى (اسلامى) دانست. نهاد حکومت آنقدر اهمیت دارد که نه تنها در اسلام حکومت وجود دارد بلکه اسلام چیزى جز حکومت نیست و احکام شرعى قوانینى است که یکى از شئون حکومت است....(امام خمینى1 ج 472 :5(.
یکى از بنیانى ترین پرسشهایى که در فلسفه سیاسى - از آغاز پیدایش تاکنون - مطرح شده است و هر یک از فلاسفه و اندیشه مندان بزرگ سعى کرده اند به نحوى از انحاء به پاسخگویى آن بپردازند این پرسش است که حکومت مطلوب براى اداره و رهبرى جوامع انسانى چه نوع حکومتى است. (2) در این میان برخى از اندیشه مندان به بررسى نوع و محتواى حکومت پرداخته اند; براى نمونه افلاطون در کتاب جمهور (3) ،حکومت مطلوب خود را حکومت حکمت یا حکومت فلاسفه مى داند و بر این اعتقاد است: ... مفاسدى که شهرها را تباه مى کند، بلکه به عقیده من به طور کلى مفاسد نوع بشر، هرگز نقصان نخواهد یافت مگر آنکه در شهرها فلاسفه پادشاه شوند یا آنان که هم اکنون عنوان پادشاهى و سلطنت دارند به درستى و جدا در سلک فلاسفه درآیند و نیروى سیاسى با حکمت تواما در فرد واحد جمع شود...(افلاطون316 - 315 :1(. او این
موضوع را در نامه هفتم خود نیز با همان شدت و حدت مورد توجه قرار داده است: فاش مى گویم که تنها فلسفه مى تواند زندگى خصوصى و اجتماعى آدمیان را سامان بخشد از این رو آدمیان هنگامى که از بدبینى رهایى خواهند یافت که یا فیلسوفان راستین زمامدار جامعه شوند یا کسانى که زمام امور جامعه را به دست دارند (به لطف الهى) به فلسفه روى آورند و در آن به اندازه کافى تعمق کنند (افلاطون1970 :2(. بنابراین از دید افلاطون حکومت مطلوب حکومتى است که مختص فلسفه و حکمت باشد و در راس آن حکیمان و فیلسوفان قرار گیرند. ارسطو نیز در بیان بهترین نوع حکومت یا حکومت مطلوب بعد از بررسى انواع حکومتها و تقسیم بندى آنها به شش نوع حکومت بر اساس معیارهاى هدف و تعدد زمامداران و گزینش سه نوع مطلوب، بهترین نوع حکومت را حکومت پلیتى (4) مى داند و آن به تعبیرى حکومت مبتنى بر قانون اساسى (عالم 269 :1372( است. این نوع حکومت به زعم ارسطو: «پرواى خیر و صلاح همگان را دارد و به دست اکثریت اداره مى شود» (ارسطو: 119(. فلاسفه بزرگ ما چون ابونصر فارابى، ابن سینا، ابوالحسن عامرى، ابن مسکویه و... نیز در بیان بهترین حکومت به محتوا و نوع حکومت توجه داشته اند، در مکتب تشیع نیز
اساس مطلوبیت در حکومت بر ماهیت، محتوا و نوع حکومت است. در میان اندیشه مندان جهان سیاست، برخى نیز به شکل حکومت توجه داشته اند و به عنوان مثال حکومت فردى را برترین نوع حکومت دانسته اند مانند توماس هابز و دیوید هیوم. برخى دیگر نیز به ویژگیها و صفات حاکم و زمامدار جامعه توجه نموده اند و مطلوبترین حکومت را حکومتى دانسته اند که در راس آن مطلوبترین زمامدار باشد. براى مثال امام محمد غزالى در کتاب فضائح الباطنیه، در مجموع ده شرط براى امامت و رهبرى جامعه قایل است (الغزالى: 180( در حالى که ماوردى هفت شرط را مطرح ساخته است (الماوردى 6 :1406(. شرایط مورد نظر غزالى عبارتند از: بلوغ، عقل، حر بودن (بنده و برده نباشد)، دارابودن نسبت قریشى، ذکوریت، سلامت شنوایى و بینایى، شوکت، کفایت، ورع و علم. به طور کلى در بحث مطلوبیت حکومت، گاه نفس و ماهیت حکومت به مثابه یک نهاد مورد توجه قرار گرفته است، گاه زمامداران و حاکمان و گاه شکل حکومت (5) و بر همین اساس براى هر یک از آنها شرایط خاصى منظور شده است.
امام خمینى قدس سره اندیشه مند بزرگ جهان اسلام در عصر ما و رهبر یکى از بزرگترین انقلابهاى جهانى، نامى است ماندنى در تاریخ ایران و جهان; عارف و فقیهى است بى بدیل که نه تنها به ارائه
طرح خاص حکومت مورد نظر خویش به لحاظ نظرى پرداخت بلکه توفیق تاسیس حکومت اسلامى را نیز به دست آورد و شخصا در راس چنین حکومتى به رهبرى پرداخت. بنابراین اهمیت مساله مطلوبیت حکومت و بهترین نوع حکومت از جهات متعددى در مورد ایشان مطرح است. اولا، خود او یک نظریه پرداز در باب حکومت است. او با توجه به فلسفه سیاسى، فقه اسلامى و جایگاه بسیار مهم و حساس حکومت در اداره اجتماع و پیشبرد و حفظ دین و نیز با عنایت به مقتضیات زمانى و مکانى و بویژه عنصر مصلحت به ارائه و تکمیل نظریه حکومتى خود پرداخت. بنابراین طرح و نظریه حکومت در اندیشه او، جایگاهى والا و مهم را داراست. او خود نگرشش را به مساله حکومت اینگونه مطرح مى سازد: اسلام حکومت است در جمیع شئون آن و احکام شرعى [فرعى] قوانین اسلام هستند احکام جلوه اى از جلوه هاى حکومت هستند، بلکه احکام مطلوب بالعرض و وسایلى هستند که در جهت اجراى حکومت و بسط عدالت به کار گرفته مى شوند. پس اینکه فقیه حصن اسلام است معنایى ندارد مگر اینکه او سرپرست اسلام است، همچنان که پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم و ائمه علیهم السلام سرپرست اسلام بوده اند در جمیع امور حکومتى (امام خمینى1 ج 437 :2(. ثانیا، همان گونه که بیان شد، امام خمینى قدس سره،
توفیق تاسیس حکومت مورد نظر خویش را با توجه به مقتضیات زمان و عمر محدود خویش به دست آورد. او توانست بعد از سالها مبارزه با یارى خداوند بزرگ و تلاش و کوشش بى دریغ ملت ایران حکومتى در قالب جمهورى اسلامى به وجود آورد، حکومتى که به تعبیر او عدل علوى سرلوحه برنامه هایش قرار داشت و به عدالت و مردمى بودن حکومت توجهى تام و تمام داشت. حکومتى که با رژیمهاى موجود در جهان شباهت چندانى نداشت. وقتى که از او در واپسین روزهاى حکومت شاه پرسش شد که شما مى خواهید چه نوع رژیمى را جانشین رژیم شاه کنید، در جواب فرمود: رژیمى که جاى رژیم ظالمانه شاه خواهد نشست رژیم عادلانه اى است که شبیه آن رژیم در دموکراسى غرب نیست (امام خمینى2 ج 13 :3(. حرکت و اقدام امام خمینى قدس سره در جهت تاسیس حکومت مساله اى است که عنایت او را به مساله مطلوبیت حکومت از توجه یک نظریه پرداز فراتر مى برد. درواقع در اینجا امام خمینى قدس سره به عنوان مؤسس و بانى یک حکومت مطلوب دیده مى شود. بنابراین در شرایط تاسیس این حکومت به مطلوبیت آن توجهى عمیق و شایان دارد. براى مثال درخصوص ضرورت ایجاد حکومتى مطلوب و شایسته در چهارچوب قوانین و مقررات اسلام در عصر غیبت، همان چیزى که براى ایجاد آن کوشید
و به آن نیز رسید، چنین مى فرماید: حال چون اجراى احکام تا ابد ضرورت دارد تشکیل حکومت و دستگاه اجرا و اداره ضرورت مى یابد. بدون تشکیل حکومت که همه جریانات و فعالیتهاى افراد را از طریق اجراى احکام تحت نظام عادلانه اى درآورد هرج و مرج و فساد اجتماعى و اعتقادى و اخلاقى پدید مى آید (امام خمینى29 - 28 :3(. ثالثا، بعد دیگر اهمیت مساله به این نکته بر مى گردد که امام خمینى قدس سره نه تنها نظریه پرداز و مؤسس حکومت که ایدئولوگ، رهبر و مدیر آن نیز مى باشد. قرار گرفتن ایشان در موضع رهبرى و اداره حکومت در طول ده سال این فرصت را در اختیار ایشان قرار داد که با سنجش شرایط و مقتضیات زمانى و مکانى گوناگون و متنوع نظریه خود را مورد آزمون مکرر قرار دهد و بر استحکام، قدرت و صحت آن بیفزاید. این است که در معرفى نظام حکومتى مطلوب مورد نظر خویش از مفهوم واحدى در تعبیر مرکب (6) جمهورى اسلامى استفاده مى نماید و در جواب خبرنگارى چنین مى فرماید: ما جمهورى اسلامى را اعلام کردیم و ملت با راهپیماییهاى مکرر به آن راى داده اند، حکومتى است متکى به آراى ملت و مبتنى بر قواعد و موازین اسلامى (امام خمینى2 ج 169 :4(. در اینجا در مقام
رهبر یک حکومت ایجاد شده به دو ویژگى اساسى حکومت مطلوب و مورد نظر خود یعنى اتکاى به راى مردم و ابتناى بر قواعد و موازین اسلامى اکتفا مى کند. قرار گرفتن امام خمینى قدس سره به مدت ده سال در راس حکومت این مزیت را داشت که بتواند به لحاظ نظرى و عملى نظریه حکومتى مورد نظر خود را تا حدودى به کمال برساند. رابعا، امام خمینى قدس سره از همان اوان رشد و بلوغ فکرى خود مبارزه با ظلم و ستم و تلاش و پیکار عملى براى ایجاد حکومتى مطلوب را آغاز کرد. دیدار امام خمینى قدس سره از مرحوم بافقى - که به دستور رضاخان تبعید شده بود (رجبى 9 :1369( - نمونه اى از آغاز مبارزات او علیه حکومت ظالمانه رضاخان و در نتیجه تلاش براى رسیدن به حکومتى مطلوب بود. در سالهاى 1322-1321 نیز با نگارش کتاب کشف اسرار حرکت جدى ترى را در این راستا آغاز نمود. براى مثال در این کتاب مى نویسد: خداى عادل هرگز تن [دادن] به حکومت ظالمان را نمى پذیرد. تنها حکومتى که خرد و شرع آن را حق مى داند، حکومت خدا یعنى حکومت قانون الهى است... (281). به طور کلى مبارزات، قیامها و تلاشهاى امام خمینى قدس سره در مقابله با رژیم پهلوى بیانگر این مطلب است که
از آغاز مخالف رژیم و حکومت موجود است لذا در پى ارائه حکومتى مطلوب است. حکومتى که به تدریج و ابتدا در نظر و بعد از آن در عمل، آن را تحقق بخشید. بنابراین مساله حکومت مطلوب از دیدگاه امام خمینى قدس سره حداقل از چهار زاویه یعنى از زاویه یک مبارز و مخالف وضع موجود و طالب وضع مطلوب، یک نظریه پرداز اندیشه مند و فقیه، یک مؤسس و بنیانگذار حکومت و یک ایدئولوگ و رهبر حکومت حائز اهمیت است. بنابراین ما در این نوشتار مختصر سعى داریم به صورتى کوتاه و گذرا به حکومت مطلوب مورد نظر ایشان اشاره اى بنماییم. براى این منظور ابتدا اشاره اى به اشکال حکومت - اعم از مطرود یا مطلوب - از دیدگاه ایشان مى کنیم. آنگاه با توجه به نوع و محتواى حکومت که در نزد ایشان شکل آن نسبت به مساله اى اساسى است، صرفا به چند شاخص و ویژگى حکومت مطلوب مورد نظر او خواهیم پرداخت.
یکى از مسائل مهم نزد اکثر فلاسفه، فقها و اندیشه مندان مسلمان این است که آنچه پذیرفتنى تر است نوع و محتوا و یفیت حکومت است نه شکل و ساختار صورى آن. در قرآن کریم و روایات نیز شکل خاصى از حکومت مورد توجه قرار نگرفته است زیرا فرض بر
این است که شکل حکومت تابع مقتضیات زمانى و مکانى و پیشرفت جوامع انسانى است. پس صحیح نیست که شکل خاصى از حکومت براى همیشه مطرح شود. بنابراین آنچه قابل طرح و بحث است همانا محتوا و ماهیت حکومت مى باشد که در قالب یکسرى مشخصه ها و صفات مشخص و معین مى گردد. علامه طباطبایى رحمه الله در این مورد مى نویسد: در شریعت اسلام دستورى مربوط به تعیین یکى از «انواع شکل حکومت» وارده نشده است و حقا هم نباید وارد شود، زیرا شریعت تنها متضمن مواد ثابته دین است و طرز حکومت با تغییر و تبدل جامعه ها به حسب پیشرفت تمدن قابل تغییر است (طباطبایى ج 193 :1(. این موضوع مورد تاکید حضرت امام خمینى قدس سره نیز هست. بنابراین از دیدگاه امام خمینى قدس سره مساله اصلى در مطلوبیت یک حکومت، ماهیت و محتواى آن است که گاه از آن به نوع حکومت تعبیر مى گردد ولى شکل حکومت تابع مقتضیات زمانى و مکانى است و لذا موضوعى فرعى و ثانوى تلقى مى گردد و تابع منبع مشروعیت، امکانات، تواناییها، خواست مردمى، مصالح جامعه و دین است. به تعبیر دیگر، بعضى از شکلهاى رایج حکومتى با برخى از مبانى مشروعیت یا وضعیت جمعیتى خاص یا مصالح مردم و مکتب آنها در یک جامعه سازگار است. شکل حکومت بیانگر ساختار کلى حکومت است.
برخى از اشکال ایج حکومت عبارتند از: فردى، آریستوکراسى، دموکراسى پارلمانى، پادشاهى، سوسیالیستى، فاشیستى، استبدادى و... . البته حکومت را سه شکل کلى فردى، گروهى و جمعى یا اکثریت است که این سه شکل را بر اساس نوع حکومت، اهداف، ساختار، عملکرد و... مى توان به اشکال متنوعى تقسیم بندى کرد. در دین اسلام بعد از بحث نوع و محتواى حکومت که عمدتا از آن تحت عنوان اسلامى بودن حکومت یاد مى شود بر اساس مقتضیات به شکل حکومت مى رسیم. به عنوان مثال شکل حکومت در زمان خلفاى راشدین نظام حکومتى خلافت یا به اختصار خلافت است. این است که مى بینیم امام خمینى قدس سره نیز در تعابیر و بیان دیدگاه خود در باب حکومت ابتدا از تعبیر حکومت اسلامى استفاده مى کند ولى در زمان تاسیس یا در آستانه تاسیس و یا بعد از تاسیس حکومت نوع خاصى از آن یعنى جمهورى اسلامى را مورد توجه قرار مى دهد. پس در اندیشه امام خمینى قدس سره حکومت اسلامى بیانگر نوع و محتواى حکومت و جمهورى اسلامى نیز هرچند به معنایى روشن کننده نوع خاصى از حکومت اسلامى تلقى مى گردد ولى تا حدودى به شکل حکومت نزدیک مى گردد; چه شاید بتوان گفت که حکومت اسلامى در قالب و شکل جمهورى اسلامى مى تواند تجلى یابد. هرچند که بر اساس تعابیر امام خمینى قدس
سره باز مى توان گفت که جمهورى اسلامى شکل خاصى از حکومت نیست. بلکه شکل این نوع حکومت را نیز تابع شرایط و مقتضیات و خواست مردم مى داند: ما خواهان استقرار یک جمهورى اسلامى هستیم و آن حکومتى است متکى به آراى عمومى. شکل نهایى حکومت با توجه به شرایط و مقتضیات کنونى جامعه ما توسط خود مردم تعیین خواهد شد (امام خمینى2 ج 260 :2(. بنابراین این بیان نشان مى دهد که در نظر امام: اولا، آنچه اهمیت دارد نوع و محتوا و ماهیت حکومت اسلامى است نه شکل آن. ثانیا، جمهورى اسلامى نه یک شکل خاص حکومتى که بیانگر نوعى خاص از حکومت اسلامى است. نوعى که متکى به آراى عمومى مردم مسلمان [ایران] مى باشد. ثالثا، شکل نهایى حکومت یا شکل حکومت توسط مردم تعیین مى شود و این یک موضوع کلى است و منحصر به زمان ما نیست. رابعا، شکل نهایى حکومت یا شکل حکومت تابع شرایط و مقتضیات جوامع است. امام خمینى قدس سره این موضوع را در جواب خبرنگار سنى مذهب مجله المستقبل اینگونه فرمود: حکومت جمهورى اسلامى مورد نظر ما از رویه پیغمبر اکرم صلى الله علیه وآله وسلم و امام على علیه السلام الهام خواهد گرفت و متکى به آراى عمومى ملت مى باشد و نیز شکل حکومت با مراجعه به آراى ملت تعیین مى گردد.
(امام خمینى2 ج 27 :3(. اینگونه بیانات نشان دهنده این مساله است که امام خمینى قدس سره به شکل واحد حکومتى در اسلام براى زمانهاى مختلف اعتقاد ندارد. لذا شکل حکومت را به مقتضیات، شرایط و نظر مردم موکول مى کند. همچنین این عبارات امام با نظر کسانى که اسلامى بودن را نوع حکومت و جمهورى را شکل آن مى دانند، جور در نمى آید. زیرا از نظر امام جمهورى اسلامى یک مفهوم واحد تلقى مى گردد و یک چیز است نه دو چیز یعنى حکومت متکى به آراى عمومى انسانهاى مسلمان و جمهورى در این نگاه نمى تواند شکل حکومت را نشان دهد بلکه ماهیت آن را نشان مى دهد و این موضوع درست در مقابل دیدگاه کسانى قرار مى گیرد که جمهورى را شکل خاصى از حکومت مى دانند. البته این موضوع که جمهورى شکل خاصى از حکومت است موضوعى است که ابتدا در غرب مطرح شده و بعد در جوامع ما راه یافته است.
امام خمینى قدس سره در اشکال فردى حکومت، حکومتهاى سلطنتى و ولایتعهدى را مطرود مى داند. زیرا حکومت سلطنتى و ولایتعهدى مبتنى بر وراثت و سلطه کامل است و بنیان آن را اغلب زور و غلبه تشکیل مى دهد و به استبداد و فساد مى انجامد لذا با خواست اکثر مردم
تعارض دارد. بعد از طرح مشروعیت اولین سلطان و حاکم، مشروعیت فرزندان نسل در نسل مطرح شد و این موضوع یک دلیل منطقى نداشت. این است که به صراحت مى فرماید: اصل رژیم سلطنتى بى ربط است رژیم سلطنتى رژیم کهنه ارتجاعى است، در وقت خودش هم بى ربط بوده است (امام خمینى2 ج 138 :37(. و در جایى دیگر مى فرماید: ... سلطنت و ولایتعهدى همان طرز حکومت شوم و باطلى است که حضرت سیدالشهداءعلیه السلام براى جلوگیرى از برقرارى آن قیام فرمود و شهید شد. اسلام سلطنت و ولایتعهدى ندارد (امام خمینى12 :3(. همچنین از منظر امام خمینى قدس سره اگر حکومتهاى امپراتورى، پادشاهى و شاهنشاهى نیز داراى شکل سلطنت موروثى باشند و بر اساس زور (تغلب) یا وراثت شکل گیرند و استقرار یابند، مطرود خواهند بود. دموکراسیهاى لیبرالیستى غربى یا لیبرال دموکراسى و نیز دموکراسیهاى سوسیالیستى و کمونیستى (نمونه اول حکومت ایالات متحده آمریکا و نمونه دوم حکومت اتحاد جماهیر شوروى بوده اند) نیز از دیدگاه امام مطرود بوده اند. همچنین مشروطه پارلمانى زمان رژیم پهلوى نیز از نظر ایشان مورد قبول نبوده است. به طور کلى در تمامى اشکال حکومت اعم از فردى، گروهى یا جمعى و اکثریت، حکومتهاى استبدادى، مطلقه، فاشیستى از دیدگاه امام مطرود و غیرقابل قبول مى باشند. حکومت اسلامى نه استبدادى است، نه
مطلقه و نه مشروطه به معناى فعلى آنکه تصویب قوانین تابع آراى اشخاص و اکثریت باشند (امام خمینى52 :3(. علت این امر نیز روشن است و آن اینکه تمامى این حکومتها در نوعیت خود مبتنى بر زور و سلطه بوده و لذا غیرمشروع مى باشند.
همان طور که گذشت حکومتها عموما داراى سه شکل کلى فردى، گروهى یا جمعى - معمولا اکثریت - هستند. هر یک از این سه شکل حکومت در شرایط و مقتضیات خاص و با توجه به ماهیت و محتوایى که بر اساس آن ابتنا مى یابند، مى توانند از منظر امام خمینى قدس سره مقبول و مطلوب واقع شوند. به عنوان مثال در شکل فردى حکومت، مطلوبترین نوع حکومت از منظر امام خمینى قدس سره حکومت شخص معصوم علیه السلام است که برتر از آن نمى توان حکومت مطلوبى را تصور نمود. بعد از آن حکومت فقها و دانشمندان است با شرایطى که امام خمینى قدس سره براى آن ذکر مى کند (امام خمینى52 :3(. همچنین حکومت فرد عادل یا عدول مؤمنین نیز نمونه اى از شکل فردى حکومت است که مورد تایید حضرت امام بعد از دو نوع حکومت مذکور در بالا قرار گرفته است. امام خمینى قدس سره در کتاب البیع، در بحث ولایت، بخشى را به ولایت عدول مؤمنین اختصاص داده است (ج
2(. همچنین در کتاب کشف اسرار در این مورد مى فرماید: اگر یک همچو مجلسى از مجتهدین دیندارى که هم احکام خدا را بدانند و هم عادل باشند و از هواهاى نفسانیه عارى باشند و آلوده به دنیا و ریاست آن نباشند و جز نفع مردم و اجراى حکم خدا غرضى نداشته باشند تشکیل شود و انتخاب یک نفر سلطان عادل کنند که از قانونهاى خدایى تخلف نکند و از ظلم و جور احتراز داشته باشد، به کجاى عالم برخورد مى کند (185). از سوى دیگر همان طور که گذشت شکل حکومت از یک ناحیه تابع نوع و ماهیت و محتواى آن است و از ناحیه دیگر تابع شرایط و مقتضیات و خواست مردم و جامعه اى که حکومت در مورد آنها تحقق مى یابد، مى باشد. بنابراین آنچه بیشتر مورد توجه حضرت امام قرار گرفته محتواى حکومتهاست نه شکل آنها. البته امام در مورد شکل گروهى - مثلا اریستوکراسى یا الیگارش - نظر قاطعى تا جایى که نویسنده اطلاع دارد، ابراز ننموده است. ولى در مورد حکومتهاى دموکراسى، مشروطه یا جمهورى که به معناى مورد نظر ما بیانگر مفهوم، ماهیت و محتوا و به طور کلى نوع حکومت هستند صریحا اظهار نظر کرده و حکومت مورد نظر خود را گاه دموکراسى به معناى خاص - معنایى
غیر از دموکراسى مطرح در نظام لیبرالیسم - گاه مشروطه به معناى خاص - مقید و مشروط به یک مجموعه شرط - و گاه جمهورى - به معناى حکومتى که مبتنى بر راى و نظر مستقیم یا غیرمستقیم مردم است - حکومت ملى - مستند به آراى ملت - یا قانونى - مستند به قانون الهى - و... دانسته اند و هیچ یک از این موارد بیان شکل مطلوب حکومت نیست زیرا هر یک از اینها مى تواند شکل فردى، گروهى یا جمعى و... را به خود بگیرد. به عنوان نمونه در اینجا به چند مورد از دیدگاههاى حضرت امام اشاره مى شود: 1- حکومت اسلامى... حکومت ملى است، حکومت مستند به قانون الهى و به آراى ملت است، اینطور نیست که با قلدرى آمده باشد که بخواهد حفظ کند خودش را. با آراى ملت مى آید و ملت او را حفظ مى کند و هر روز هم که برخلاف آراى ملت عمل بکند قهرا ساقط است... (امام خمینى2 ج 58 :4(. 2- رژیمى که به جاى رژیم ظالمانه شاه خواهد نشست رژیم عادلانه اى است که شبیه آن رژیم در دموکراسى غرب نیست و پیدا نخواهد شد. ممکن است دموکراسى مطلوب ما با دموکراسیهایى که در غرب است مشابه باشد، اما آن دموکراسى که ما
مى خواهیم به وجود آوریم در غرب وجود ندارد، دموکراسى اسلام کاملتر از دموکراسى غرب است (امام خمینى2 ج 130 :3(. 3- حکومت اسلامى مشروطه است از این جهت که حکومت کنندگان در اجرا و اداره مقید به یک مجموعه شرط هستند که باید رعایت و اجرا شود... (امام خمینى52 :3(. 4- فرق اساسى حکومت اسلامى با حکومتهاى مشروطه سلطنتى و جمهورى در همین است که نمایندگان مردم [در جمهورى] و یا شاه [در حکومتهاى مشروطه] به قانونگذارى مى پردازند ولى در اسلام شارع مقدس اسلام یگانه قدرت مقننه است... (امام خمینى52 :3(. در اینگونه بیانات امام به نوع و محتواى حکومت توجه دارد که حکومت اسلامى و به عبارتى دیگر حکومت توحیدى است ولى مى تواند زمینه ها و ابعاد و خصوصیات مشترکى با حکومتهاى مشروطه، جمهورى - به مفهوم رایج - ، ملى، دموکراسى و... داشته باشد; هرچند به لحاظ ماهیت و محتوا تفاوتهاى اساسى نیز با آنها دارد. بنابراین شکل یک حکومت نمى تواند - از منظر امام خمینى قدس سره - بیانگر مطلوبیت آن حکومت باشد. بلکه آنچه بیان کننده مطلوبیت در یک حکومت است ماهیت و محتواى آن است که ما از آن به نوع حکومت تعبیر مى کنیم. حال باید دید چه نوع حکومتى مورد نظر امام خمینى قدس سره است و او
آن را به عنوان نوع مطلوب یاد مى کند. شاید جواب این باشد که حکومت مطلوب از منظر امام خمینى قدس سره ولایت مطلقه فقیه است ولى این نوع حکومت در جامعه اى مطلوبترین نوع حکومت تلقى مى گردد که فقیهى واجد شرایط و مردمى دیندار در آن باشند، علاوه بر این امکان تشکیل حکومت براى فقیه واجد شرایط نیز مقدور باشد. لذا ما در اینجا به جاى بررسى مطلوبیت در شکل یا نوع حکومت، مطلوبیت را در ویژگیها و خصایص و شاخصهاى یک حکومت مى بینیم و به دنبال این مطلب هستیم که امام خمینى قدس سره چه شاخصها و ویژگیهایى را براى یک حکومت مطلوب مورد توجه قرار داده است.
محور و بنیان اندیشه و جهان نگرى امام را توحید و خداباورى تشکیل مى دهد و از آنجایى که مطلوبیت حکومت موضوعى است که در فلسفه سیاسى مورد توجه و بررسى قرار مى گیرد و فلسفه سیاسى چونان فلسفه اخلاق مبتنى بر جهان نگرى و طرز تلقى فرد از جهان و انسان مى باشد، بنابراین مطلوبیت حکومت در دیدگاه امام خمینى قدس سره مبتنى بر جهان نگرى توحیدى و خداباورى است. بر همین اساس رکن اساسى این مطلوبیت را عدل الهى حاکم بر جهان هستى، مقام خلیفة الهى انسان و اسلامى بودن - منطبق بر شریعت حق تعالى - تشکیل مى دهند. در
اینجا بر اساس چنین ارکانى به بررسى شاخصهاى حکومت مطلوب از دیدگاه امام خمینى قدس سره مى پردازیم چه این شاخصها نشات گرفته از سه رکن فوق مى باشند. در بیان ویژگیها و شاخصهاى حکومت مطلوب از دید امام خمینى قدس سره، مى توان به دو دسته از ویژگیها عنایت داشت.
دسته اول را مى توان عناصر، بنیانهاى اساسى یک حکومت مطلوب یا شرط لازم آن تلقى کرد. اینها عبارتند از: 1( عدالت; 2( اسلامى بودن یا ابتنا بر ضوابط و قوانین اسلام; 3( مردمى بودن یا ابتنا بر آراى عمومى. دسته دیگر از شاخصها نسبت به دسته اول داراى اهمیت ثانوى هستند و لذا شاید بتوان آنها را شرط کمال حکومت دانست نظیر: 1( علم و آگاهى; 2(
اجتهادى بودن احکام و مقررات حکومتى یا بازبودن باب اجتهاد; 3( تقوا و ورع; 4( حسن تدبیر و مدیریت; 5( انتقادپذیرى; 6( خدمتگزارى; 7( امانتدارى; 8( ثبات سیاسى و... . البته این بدان معنا نیست که حکومت مطلوب مى تواند فاقد این ویژگیها باشد بلکه بدین معناست که نسبت به سه رکن اول که از ارکان اساسى یک حکومت مطلوب مى باشند، داراى اهمیت کمترى هستند. در این نوشتار ما به سه شاخص اصلى که از همیت بالاترى برخوردار هستند، مى پردازیم و در انتها به برخى از مهمترین شاخصهاى دسته دوم اشاره اى کوتاه و گذرا خواهیم داشت. همچنین لازم به یادآورى است که امام خمینى قدس سره گاه این شاخصها را به زمامداران و حاکمان نسبت مى دهد ولى این موضوع مانع از این نیست که نهاد حکومت فارغ از چنین ویژگیهایى باشد زیرا همان گونه که خصلتى مى تواند حالت فردى داشته باشد، حالت نهادى (حکومت به مثابه یک نهاد جمعى یا تجمعى از افراد در نظر گرفته مى شود) نیز مى تواند به خود بگیرد.
یکى از مهمترین شاخصها و معیارهاى یک حکومت مطلوب از دیدگاه حضرت امام خمینى قدس سره این است که آن حکومت بر مبناى عدل و قسط استقرار یابد به گونه اى که عدالت در تمامى تار و پود آن ریشه دوانیده و در
سرتاسر وجود و ابعاد متعدد آن چون ساختار عملکرد، اهداف، مسئولیتها، وظایف و کنشهاى حکومت و زمامداران متجلى گردد. از دید ایشان تحقق عدالت نه تنها وظیفه حکومت و بزرگترین مقصد اسلام که بنیان و اساس یک حکومت مطلوب است. مطلوبیت حکومت با برخوردارى از عدالت، عدالتخواهى و عدالت گسترى شناخته مى شود. این است که آن بزرگوار این مهم را بارها مورد تایید قرار داده است. براى نمونه مى فرماید: ما که مى گوییم حکومت اسلامى، مى گوییم حکومت عدالت، ما مى گوییم یک حاکمى باید باشد که به بیت المال مسلمین خیانت نکند، دستش را دراز نکند. بیت المال مسلمین را برندارد، ما این مطلب را مى گوییم این یک مطلب مطبوعى است که در هر جامعه بشرى که گفته مى شود براى هر کس که گفته بشود از ما مى پذیرد (امام خمینى2 ج 30 :2; آژینى: 232(. در این بیان حضرت امام اولا، حکومت اسلامى را - که مطلوبترین خواستشان در تحقق انقلاب اسلامى بوده است - مترادف با حکومت عدالت قرار مى دهد و لذا اسلامى بودن در این نگرش مى تواند به معنایى با عادل بودن ترادف داشته باشد; چون محال است حکومت اسلامى باشد ولى عدالت در آن نباشد. اگر عدالت نبود، اسلامى نیست. البته مى تواند حکومتى کافر یا کافره باشد ولى ظالم یا ظالمه نباشد اما این
بدان معنا نیست که حتما عادله است. هرچند برخى مطرح مى سازند که اسلامى بودن غیر از عادل بودن است ولى اگر بپذیریم که اسلام بر اساس عدالت است و بنیان و اساس دین الهى را عدل تشکیل مى دهد بدین معنا که بر اساس عدالت تشریع شده است آیا مى توان گفت که اسلامى بودن غیر از عادل بودن است. شاید معناى عدالت گسترده تر باشد ولى اسلامى بودن نمى تواند از عدالت جدا باشد. امام خمینى قدس سره خود به صراحت مطرح مى سازد که اسلام بر عدل بنا شده است: «اسلامى که اساسش بر عدل است.» (امام خمینى2 ج 97 - 96 :15(. ثانیا، اینکه حکومت مطلوب مورد نظر ما حکومت عدالت است این مطلب مطبوعى است زیرا مطابق طبع و فطرت بشر است و لذا مخالفى ندارد. از طرفى چون مطابق فطرت آدمى است امرى است انسانى و عمومى بنابراین براى همگان قابل پذیرش است. این است که امام بعد از بیان مطبوع بودن عدل مى فرماید که در هر جامعه اى پذیرفته مى شود و کسى با آن مخالفت و معارضه نمى کند. او همچنین در مورد عادلانه بودن حکومت در عبارتى دیگر مى فرماید: ما یک حکومت عدل مى خواهیم، یک حکومتى مى خواهیم که منافع مملکت ما خرج خود مملکت بشود (امام خمینى2 ج 13 :4; آژینى: 232(. از
این عبارت استنباط مى شود که آنچه امام در عطف به عبارت اولى در هر یک از این دو بیان و نیز در بسیارى از بیانات دیگر خود مى آورد عبارتى است توضیحى که عبارت اول را روشن مى سازد. ولى این توضیحات هرکدام بخشى از مقاصد یا معانى عبارت اولیه را بیان مى کنند. این است که در بیان دوم توضیحى غیر از توضیح مندرج در بیان اول آمده است. سخنان او در توضیح حکومت عدل بسیار است. براى مثال در بیانى دیگر مى فرماید: ما یک حکومت عدل مى خواهیم، حکومت عدل اسلامى مى خواهیم. این مهم آرزوى هر آدمى است که یک حاکمى باشد براى آن حکومت بکند که بعد از چند وقتى جیبهایش را پر نکند و از این مرز برود (امام خمینى2 ج 49 :5; آژینى: 234 - 233(. در این عبارت، حکومت عدل، آرمان و آرزوى هر انسانى تلقى مى گردد. همچنین مى فرماید: کارگران کارخانه ها و دیگر کارگران و کارمندان طبقات هر صنف باید بدانند که اسلام از بدو ظهور طرفدار آنان بوده و در حکومت عدل اسلامى به آنان اجحاف نمى شود و نخواهد شد (امام خمینى2 ج 120 :5; آژینى: 234(. در بیان فوق به دو ویژگى از ویژگیهاى مهم حکومت عدل توجه داده است: 1( فقدان اجحاف; 2( حمایت از اقشار
ضعیف جامعه. در بیانات زیر نیز به نتایج عدالت و حکومت عدل اشاره دارد: اگر شما یک حکومت عدل بخواهید یک حکومت انصافى بخواهید، بخواهید که در رفاه باشید، بخواهید که فقراى شما در رفاه باشند، بخواهید که اغنیا به شما ظلم نکنند، بخواهید که دولت با شما ظلم نکند... (امام خمینى2 ج 149 :5; آژینى: 234(. و همچنین تاکید مى کند: عدل اسلامى را مستقر کنید. با عدل اسلامى همه و همه در آزادى و استقلال و رفاه خواهند بود (امام خمینى2 ج 77 :6; آژینى: 236(. به طور کلى مى توان استنباط کرد که تعاریف و توضیحاتى که حضرت امام در ادامه عبارات مربوط به عدل، حکومت عدل یا حکومت عدل اسلامى مى آورند، بیان اهداف، نتایج، شاخصها یا مصادیق عدل و حکومت عدل است. برخى از مهمترین شاخصها و مصادیق از دیدگاه آن حضرت عبارتند از: 1- فقدان ظلم و ستم، «ما نه ظلم مى کنیم و نه مظلوم مى شویم» (امام خمینى2 ج 166 :6; ج 149 :5; آژینى: 236(;
3- تحقق استقلال و فقدان وابستگى به بیگانگان; 4- تحقق رفاه و وسعت در معیشت; 5- انطباق بر قوانین و مقررات دین اسلام; 6- رسیدن تمام اقشار جامعه به حقوق حقه خود; 7- فقدان فرق بین زن و مرد
و اقلیتهاى مذهبى (امام خمینى2 ج 234 - 223 :5( و دیگران و سایر موارد تبعیض آمیز; 8- وجود انصاف; 9- فقدان اجحاف; 10- علاقه مندى به افراد رعیت و برابرى مسئولین با آنان در شیوه زندگى: ما آرزوى یک همچون حکومتى داریم [حکومت امیر المؤمنین علیه السلام]، یک حکومت عادل که نسبت به افراد رعیت علاقه مند باشد، عقیده اش این باشد که باید من نان خشک بخورم که مبادا یک نفر در مملکت من زندگى اش پست باشد، گرسنگى بخورد. ما مى خواهیم یک همچو حکومت عدل ایجاد کنیم (امام خمینى2 ج 29 :5; آژینى: 223(; 11- منافع مملکت خرج مملکت شود; 12- به بیت المال خیانت نشود; 13- به جاى نظام استثمارى، عدالت اقتصادى را برقرار سازد; 14- ابتنا بر راى و نظر مردم: موافق میل مردم باشد، راى مردم و موافق حکم خدا، آن چیزى که موافق با اراده خداست موافق میل مردم هم هست مردم مسلمانند، الهى هستند (امام خمینى2 ج 112 - 111 :3; آژینى: 232(; 15- رشد اقتصادى و... . همچنین از دیدگاه امام خمینى قدس سره تمامى احکام شرعى ابزار و وسایلى هستند براى تحقق عدالت و حکومت عدل در جامعه; بنابراین بدون تحقق عدالت و حکومت مبتنى بر عدل معنا و مفهومى ندارند. امام در این باره مى فرماید: احکام شرعى قوانین اسلام هستند و
این احکام شانى از شئون حکومت مى باشند، بلکه احکام مطلوب بالعرض و امورى ابزارى هستند براى اجراى حکومت و گسترش عدالت (امام خمینى1 ج 472 :2(. اگر برترین نمونه حکومت مطلوب و عملى که در زمین تحقق یافته است حکومت رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم مى باشد; به این علت است که این حکومت با انگیزه بسط عدالت تشکیل یافته و حکومتى عادلانه مى باشد یعنى بر عدل الهى و صراط مستقیم ابتنا یافته است و این وظیفه اى است که تمامى پیامبران و اولیاى الهى نیز آن را در حد توان و مقدورات خود و بر اساس مقتضیات متحقق مى ساخته اند: پیغمبر اسلام صلى الله علیه وآله وسلم تشکیل حکومت داد مثل سایر حکومتهاى جهان، لکن با انگیزه بسط عدالت اجتماعى (امام خمینى2 ج 178 :21(. عدالت در حکومت از دید امام خمینى قدس سره هم به مثابه خصلت و ملکه اى فردى و امرى باطنى دیده مى شود (امام خمینى5 ج 1: مساله 28(. لذا مى تواند صفت و خصلت زمامداران باشد و نه تنها خصلت و صفت زمامداران که از آن تمامى کسانى که با بشر و اداره زندگى او سر و کار دارند: اسلام خدایش عادل است، پیغمبرش هم عادل است و معصوم، امامش هم عادل است و معصوم، قاضى اش هم بهتر است که عادل باشد،
فقیهش هم بهتر است عادل باشد، مشاور طلاق هم بهتر است عادل باشد،... زمامدار باید عادل باشد، ولاتشان باید عادل باشد (امام خمینى2 ج 444 :1(. و هم به مثابه خصلت بنیادین و ساختارى وجود و بالتبع خصلت نهادهاى بشرى و بر همین اساس عدالت مى تواند صفت و خصلت نهاد حکومت باشد. این است که در بیانات و آثار امام خمینى قدس سره تعابیرى چون حکومت عدل، حکومت عادل، حکومت عادله و... به کار رفته است.
عنوان کلى و اولیه اى که حضرت امام در مورد حکومت مطلوب مورد نظر به کار مى برد حکومت اسلامى است و منظورشان از اسلامى بودن حکومت نیز این است که بر موازین و قوانین الهى و دینى اسلام بنا شده باشد. قوانین و ضوابط آن از شرع مقدس اخذ گردد و بر جهان نگرى و ایدئولوژى اسلامى ابتنا یافته باشد. حکومت اسلامى در منظر امام خمینى قدس سره حکومتى است که هدف آن تحقق اسلام است، قوانین آن قوانین اسلام است و بنیاد و اساس آن را نیز جهان بینى اسلامى تشکیل مى دهد. همچنین از دیدگاه ایشان، حکومت اسلامى به معناى این است که حکومت از درون اسلام به وجود مى آید زیرا اسلام داراى سیستم و نظام خاص اجتماعى، سیاسى و فرهنگى است; لذا اسلام بدون حکومت معنا ندارد.
اسلام... خود داراى سیستم و نظام خاص اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى است که براى تمامى ابعاد و شئون زندگى فردى و اجتماعى قوانین خاصى دارد و جز آن را براى سعادت جامعه نمى پذیرد (امام خمینى2 ج 167 :4(. این بیان امام خمینى قدس سره نشان از این است که در اسلام سیستم حکومتى نیز هست چه اگر مکتبى داراى نظام خاص اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى باشد طبعا داراى نظام حکومتى نیز مى باشد و نظام اجتماعى بدون وجود یک نظام حکومتى و سیاسى معنا نخواهد داشت. حضرت امام تعبیرى گسترده تر را در بیان مفهوم سیاست دارند. در یکى از جلسات درس در نجف اشرف در مورد سیاست مى فرماید: مگر سیاست چیست؟ روابط بین حاکم و ملت، روابط بین حاکم و سایر حکومتها، جلوگیرى از مفاسدى که هست، همه اینها سیاست است (امام خمینى2 ج 229 :1(. و اگر سیاست این است دین به طور عام و دین اسلام به طور خاص نیز جز این نیست و لذا اسلام سیاست است و مبناى سیاست مدن و اداره امور جامعه. زیرا سیاست در کل راه بردن و هدایت انسان به سوى سعادت خود و صلاح جامعه است و این همان خواست و هدف اسلام نیز هست. این است که مى فرماید: والله اسلام
تمامش سیاست است. اسلام را بد معرفى کردند، سیاست مدن از اسلام سرچشمه مى گیرد (امام خمینى2 ج 65 :1(. بنابراین از دیدگاه حضرت امام هیچ گونه تفکیکى بین سیاست و دین و لذا بین سیاست و اسلام وجود ندارد و بر همین اساس دین اسلام داراى نظام حکومتى است نظام حکومتى که امام از آن تحت عنوان حکومت اسلامى یاد مى کند. تعبیر حکومت اسلامى هم در آثار کتبى حضرت امام چون کتاب البیع و هم در بیانات آن بزرگوار چون ولایت فقیه و صحیفه نور به کرات آمده است. براى نمونه مى فرماید: ... تمام چیزهایى که در حکومت طاغوت بود و به نفع اجانب در این مملکت ضعیف، در این مملکت زیردست پیاده شده بود، با استقرار حکومت اسلامى و جمهورى اسلامى تمامى اینها باید زیر و رو بشود... (امام خمینى2 ج 227:5; آژینى: 235(. همچنین امام خمینى قدس سره گاه تعابیرى چون حکومت الهى، حکومت حق، حکومت دین، حکومت امین، حکومت عدل اسلامى، حکومت قانون و ... را در بیانات و آثار خود استفاده کرده است که همگى بیانگر یکى از مهمترین شاخصه هایى است که ارزش، مفهوم و محتواى حکومت و نوع آن از سایر انواع شناخته مى شود. این است که مى بینیم در برابر حکومت اسلامى و حکومت الهى، حکومتهاى شیطانى و
طاغوتى، حکومت استبدادى و... به کار مى برد. امام خمینى قدس سره در بیان و معرفى حکومت اسلامى مى فرماید: حکومت اسلامى هیچ یک از انواع طرز حکومتهاى موجود نیست. مثلا استبدادى نیست که رئیس دولت مستبد و خودراى باشد... حکومت اسلامى نه استبدادى است، نه مطلقه، بلکه مشروطه است. البته نه مشروط به معنى متعارف فعلى آنکه تصویب قوانین تابع آراى اشخاص و اکثریت باشد. مشروط از این جهت که حکومت کنندگان در اجرا و اداره مقید به یک مجموعه شرط هستند که در قرآن کریم و سنت رسول اکرم صلى الله علیه وآله وسلم معین گشته است. مجموعه شرط همان احکام و قوانین اسلام است که باید رعایت و اجرا شود. از این جهت حکومت اسلامى حکومت قانون الهى بر مردم است (امام خمینى53 - 52 :3(. بنابراین از دیدگاه امام خمینى قدس سره حکومت اسلامى حکومت قانون است و منظور از قانون نیز نه قانونهاى موضوعه بشرى که قوانین الهى یا قوانین شرع و اسلام است که در قرآن کریم و سنت رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم مندرج است. در عبارتى دیگر این موضوع را به این صورت شرح مى دهد: حکومت اسلام حکومت قانون است. در این طرز حکومت، حاکمیت منحصر به خدا است و قانون فرمان و حکم خدا است قانون اسلام یا
فرمان خدا بر همه افراد و بر دولت اسلامى حکومت تام دارد. همه افراد از رسول اکرم صلى الله علیه وآله وسلم گرفته تا خلفاى آن حضرت و سایر افراد تا ابد تابع قانون هستند، همان قانونى که از طرف خداى تبارک و تعالى نازل شده و در لسان قرآن و نبى اکرم صلى الله علیه وآله وسلم بیان شده است (امام خمینى54 - 53 :3(. اسلامى بودن حکومت از منظر حضرت امام داراى دو بعد اساسى است که عبارتند از: 1- مطابق راى، نظر و خواست مردم بودن; 2- مطابق خواست و رضاى خدا و قانون الهى بودن. و به عبارت دیگر حکومت الهى - مردمى. این بیان در عبارت زیبایى از حضرت امام خمینى قدس سره به این صورت آمده است: ما هم که حکومت اسلامى مى گوییم، مى خواهیم یک حکومتى باشد که هم دلخواه ملت باشد و هم حکومتى باشد که خداى تبارک و تعالى نسبت به او گاهى بگوید که اینهایى که با تو بیعت کردند با خدا بیعت کردند «انما یبایعون الله» (7)....ظل الله باشد، یدالله باشد حکومت، حکومت الهى باشد. آرزوى ما این است که یک همچو حکومتى سرکار بیاید که تخلف از قانون الهى نکند... (امام خمینى2 ج 111 :3(. شاید بتوان گفت که امام بر اساس قاعده تلازم عقل
و شرع، تعارضى بین راى و نظر مردم و خواست و رضاى خدا یا به عبارت دقیقتر بین عقل و شرع نمى بیند. بعلاوه او اعتقاد دارد که انسان داراى فطرتى الهى است و دین خدا با فطرت و نهاد او سازگارى کامل دارد. آرى مهمترین معادلى که حضرت امام براى اسلامى بودن حکومت مطرح کرده است، قانونى بودن است و این موضوع به کرات در بیانات و آثار حضرت امام با دقت و توجهى خاص مطرح شده است. براى نمونه امام خمینى قدس سره حکومت پیامبر اسلام صلى الله علیه وآله وسلم را حکومتى قانونى مى داند و حکومت مورد نظر خود را نیز حکومتى مى داند که همانند حکومت پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم باشد: [پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم] هرچه داشت تبع قانون بود، پیغمبر قرآن مجسم بود، پیغمبر قانون مجسم بود. ما یک حکومتى مى خواهیم که قانون باشد، تبع قانون باشد، نه یک حکومتى که تبع شیطان باشد (امام خمینى2 ج 111 :3(. اسلامى بودن حکومت مفهومى است بسیار کلى. لذا حضرت امام شاخصهاى متعددى را به عنوان معیارها و ویژگیهایى که بودن آنها نشان از اسلامى بودن حکومت است مطرح ساخته اند که در اینجا فهرست وار به برخى از آنها اشاره مى شود. 1- قانونى بودن حکومت (قانون در اینجا به مفهوم قانون
الهى یا فرمان و حکم خداست); 2- الهى بودن حکومت; 3- غیر استبدادى بودن حکومت; 4- مطلقه نبودن حکومت; 5- مشروطه بودن به مفهوم اینکه حکومت کنندگان مقید به مجموعه اى از شرطها باشند; 6- حاکمیت در حکومت اسلامى منحصر به خداست; 7- عادل بودن زمامداران و حاکمان; 8- هدف حکومت اسلامى تامین سعادت بشر است (امام خمینى2 ج 190 :4(; 9- حکومت وسیله و ابزار است براى تحقق عدالت و سعادت بشر: پس نفس حاکم شدن و فرمانروایى، وسیله اى بیش نیست و براى مردان خدا اگر این وسیله به کار خیر و تحقق هدفهاى عالى نیاید هیچ ارزشى ندارد... (امام خمینى70 - 69 :3(; 10- اتکا به آراى عمومى داشتن; 11- مجرى احکام اسلام بودن; 12- ملهم بودن از رویه پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم و ائمه اطهارعلیهم السلام; 13- غیر تحمیلى بودن حکومت; 14- مساوى بودن همه طبقات، اقشار و افراد در برابر قانون; در حکومت اسلامى همه طبقات در برابر قانون مساوى اند. هیچ یک از اقشار جایگاه ویژه اى در حاکمیت ندارند (امام خمینى2 ج 28 :2(; 15- تحقق آزادى، استقلال، رفاه، توسعه سیاسى و رشد اقتصادى و... . 3- مردمى بودن حکومت مردمى بودن در اصل به معناى این است که حکومت به لحاظ شکل گیرى و ایجاد بر آرا و نظر
و خواست مردم ابتنا یافته باشد و لذا داراى مشروعیت و مقبولیت مردمى باشد. همچنین از لحاظ ادامه و استمرار باید بر اعتماد مردم استوار گردد. حکومت مردمى به لحاظ اهداف و کارویژه ها نیز باید در خدمت مردم باشد و تامین مصلحت عمومى را در سرلوحه برنامه ها، اقدامات و عملکرد خود قرار دهد. بنابراین مردمى بودن حکومت هم در بقا و استمرار است، هم در اهداف و مقاصد و هم در کارکرد و مسئولیتها. مردم جایگاه والایى در منظر و اندیشه امام خمینى قدس سره دارد. همچنین امام کلیه اقدامات خود را در حوزه رهبرى بویژه در مواردى که در طول مدت رهبرى خود تصمیمات فراقانونى گرفته، اخذ کرده است این تصمیمات را بر اساس میثاق خود با مردم که نشات گرفته از اعتماد دو جانبه در روابط متقابل امام و مردم در طول ده سال رهبرى آن بزرگوار به خوبى مشاهده شده است و مورد تایید اکثر کسانى که با امام آشنایى داشتند، نیز مى باشد. بدین گونه که مردم مى دانستند امام علیه آنان تصمیم نمى گیرد زیرا باور داشتند که امام در اسلام ذوب شده و تمام وجود خویش را فداى اسلام کرده و به اصطلاح در مورد این مساله امتحان خود را داده است. از سوى دیگر امام خمینى قدس سره نیز
باور داشت که مردم او را دوست دارند، به او عشق مى ورزند و به او اعتماد دارند لذا بر اساس سلوک عرفانى و اخلاقى و ایمانى خود به این اعتماد ارج مى گذاشت و به طور کلى میثاقى بین او و مردم به وجود آمده بود که حاصل این اعتماد دو جانبه بود. براى شناخت سیره سیاسى حضرت امام و تصمیمات و اقدامات آن بزرگوار این موضوع جنبه محورى و اساسى دارد. تاکید امام خمینى قدس سره بر مردم به گونه اى است که حتى در مورد برنامه هاى رادیو و تلویزیون چنین مى فرماید: من مدتهاست که وقتى مى بینم رادیو تلویزیون را هر وقتى بازش مى کنم از من اسم مى برد خوشم نمى آید. ما باید به مردم ارزش دهیم، استقلال دهیم و خودمان کنار بایستیم و روى خیر و شر کارها نظارت کنیم. ولى اینکه تمام کارها دست ما باشد، رادیو تلویزیون دست ماها باشد، اما آن بیچاره ها که کار مى کنند هیچ چیز دستشان نباشد، ولى ما [که] هیچ کاره هستیم دست ما باشد، به نظر من این صحیح نیست (امام خمینى2 ج 206 :19(. یکى از مهمترین ویژگیهاى یک حکومت مطلوب از منظر امام خمینى قدس سره پذیرش عمومى مردم در ایجاد و بقاست که در جریان انتخاب طبیعى مستقیم و یا غیرمستقیم (از طریق خبرگان
منتخب مردم) جلوه گر مى شود. همچنین پذیرش و مقبولیت مردمى در حوزه اهداف و عملکرد و مسئولیتهاى حکومت است که از طریق نظارت عمومى، امر به معروف و نهى از منکر و... تحقق مى یابد. بنابراین پیوند رهبرى در این حکومت با مردم، به طور طبیعى پیوندى عمیق، عاطفى و اعتقادى است و همین راز و رمز بود که باعث شد امام خمینى قدس سره بتواند یکى از نظامهاى سیاسى مردمى را پایه ریزى و رهبرى نماید. بعلاوه در این نوع حکومت برخلاف همه نظامهاى سیاسى موجود جهان، مردم پس از تعیین رهبرى و برگزارى انتخابات از خود سلب مسئولیت نکرده و به خود وانهاده نمى شوند بلکه حضور آنان در صحنه اداره جامعه اسلامى و مشارکت در سرنوشت نظام اسلامى خود به مثابه یک تکلیف تضمین مى گردد. از منظر امام خمینى قدس سره حکومت اسلامى بر اساس عشق و اعتماد متقابل و دو جانبه مردم و رهبرى صالح ایجاد مى گردد. این است که مى فرماید: رهبر و رهبرى در ادیان آسمانى و اسلامى بزرگ چیزى نیست که خود به خود ارزش داشته باشد و انسان را خداى ناخواسته به غرور و بزرگ اندیشى وادارد (امام خمینى2 ج 43 :18(. اهمیت این مساله به گونه اى است که امام خمینى قدس سره رابطه خود را با مردم رابطه اى برادرانه مى داند: «من با
مردم ایران برادر هستم.» (امام خمینى2 ج 145 :4(. امام خمینى قدس سره همچنین بر ضرورت آگاهى مردم و مشارکت آنان در حکومت و نظارت آنان بر حکومت و همگامى آنها با حکومت تاکید مى کند و این شیوه رفتار با حکومت را بزرگترین ضمانت حفظ امنیت در جامعه مى داند. آگاهى مردم و مشارکت و نظارت و همگامى آنها با حکومت منتخب خودشان خود بزرگترین ضمانت حفظ امنیت در جامعه مى باشد (امام خمینى2 ج 258 - 257 :2(. بر اساس این گفتار امام خمینى قدس سره نقش مردم را در یک حکومت مطلوب شامل موارد زیر مى داند: 1- آگاهى; 2- مشارکت; 3- نظارت; 4- همگامى; 5- انتخاب. بر همین اساس مردم مهمترین پایگاه و تکیه گاه حکومت تلقى مى شوند. پایگاهى که اگر نباشد یا فروریزد حکومت از بین خواهد رفت. به تعبیرى: یک قدرت بزرگ وقتى پایگاهى ندارد این قدرت نمى تواند بایستد (امام خمینى2 ج 7 - 4 :7(. همچنین امام در رهبرى حکومت جامعه اسلامى پیش از آنکه به هدایت و نمایندگى اعتقاد داشته و به آن بپردازد قایل به ارشاد، تعلیم و دادن آگاهى به مردم بود تا خود بتوانند حرکت کنند، مشارکت سیاسى داشته باشند، نظارت نمایند و با حکومت همگامى داشته باشند. چه اگر مردم آگاه به امور باشند، بقیه راهها را خود
با دارا بودن قوه عقل و اختیار طى مى کنند ولى اگر به آگاهى نرسند طى طریق براى آنها مشکل و یا شاید غیرممکن گردد. زیرا راه رفتن در تاریکى براى آنها مقدور نیست بلکه باید نورى بتابد تا مقابل خود را ببینند و بتوانند به پیش حرکت کنند. بنابراین امام خمینى قدس سره نقشهاى چهارگانه دیگرى را در ذیل آگاهى مطرح مى نماید. به طور کلى با توجه به آثار امام مى توان دریافت که مردمى بودن حکومت از منظر او در سه بعد مطرح شده یعنى ابعاد سه گانه ایجاد، استمرار و بقا در قالب ابتنا بر آراى مردمى و مشارکت عمومى; کارکرد و وظایف در شکل خدمت و خدمتگزارى عمومى و اهداف در قالب مصلحت عمومى موضوعیت تام دارد. بر همین اساس ما در اینجا بحث مردمى بودن حکومت را در هر یک از این سه محور به اختصار مورد توجه قرار مى دهیم. الف. ایجاد، استمرار و بقا; بناى حکومت بر آراى مردم و مشارکت عمومى: از دیدگاه حضرت امام حکومت بر اساس دیدگاهها، خواستها و آراى مردم بنا مى شود و اگر حکومتى بر مردم تحمیل گردد، آن حکومت اسلامى نخواهد بود و لذا مطلوب نخواهد بود: ما بناى این را نداریم که یک تحمیلى بر ملتمان بکنیم. اسلام به ما اجازه نداده است
که دیکتاتورى بکنیم ما تابع آراى ملت هستیم. ملت ما هر طور راى داد ما هم از آنها تبعیت مى کنیم. ما حق نداریم. خداى تعالى به ما حق نداده است. پیغمبر اسلام به ما حق نداده است که به ملتمان چیزى را تحمیل کنیم (امام خمینى2 ج 181 :10(. حضرت امام همچنین در بیان مهمترین معیارها و ضوابط حکومت مطلوب و مورد نظر خود مى فرماید: اولا متکى به آراى ملت باشد به گونه اى که تمامى آحاد ملت در انتخاب فرد یا افرادى که باید مسئولیت و زمام امور را به دست گیرند، شریک باشند (امام خمینى2 ج 212 :4(. حکومت در بقا و استمرار نیز بر اساس نظر حضرت امام باید مبتنى بر مشارکت عمومى باشد و مردم از طریق نمایندگان خود در اداره امور جامعه نقش داشته باشند. آنها باید بر کارکرد زمامداران نظارت نمایند و انتقادات سازنده و پیشنهادات لازم را در هت بهبود وضعیت حکومت و جامعه ارائه نمایند. به عنوان مثال تعیین شوراى انقلاب را امام نه تنها به موجب حق شرعى که بر اساس راى اعتماد اکثر مردم ایران نیز مى دانست: به موجب حق شرعى و بر اساس راى اعتماد اکثر قاطع مردم ایران، شورایى به نام شوراى
انقلاب تعیین شده است. همین در مورد ضرورت ادامه و استمرار مشارکت سیاسى و مشورت مردمى و.. مى فرماید: در این حکومت به طور قطع باید زمامداران امور دایما با نمایندگان ملت در تصمیم گیریها مشورت کنند و اگر نمایندگان موافقت نکنند نمى توانند به تنهایى تصمیم بگیرند (امام خمینى2 ج 212 :2(. از دیدگاه حضرت امام رجال سیاسى و حکومتى جامعه باید مردم را در نظر داشته باشند و توده مردم را در تصمیم گیریها و توزیع و تقسیم منابع و امکانات در نظر بگیرند و در مقابل مردم نیز باید ضمن حضور در صحنه هاى سیاسى جامعه و مشارکت در سرنوشت خود بر رفتار و عملکرد دولتمردان و مسئولان امر نظارت داشته باشند: اگر مردم بخواهند جمهورى اسلامى را حفظ کنند باید مواظب باشند که رئیس جمهور و وزرا و نمایندگان مجلس انحراف پیدا نکنند از حیث قدرت طلبى و مال طلبى اگر رئیس جمهورى بخواهد قدرتمندى نشان دهد آن روز بدانند علامت این است که شکست بخوریم. لذا خود مردم باید جلوشان را بگیرند (امام خمینى2 ج 32 :16(. ب. کارکرد و وظایف; خدمت و خدمتگزارى عمومى: از دیدگاه حضرت امام خمینى قدس سره مهمترین وظیفه یک حکومت مطلوب این است که خود را خادم جامعه بداند و در راه تامین نیازهاى فردى و اجتماعى مردم بکوشد، نه
اینکه به فکر تامین منافع خود باشد. از منظر آن بزرگوار حکومت وسیله و ابزارى است براى تامین نیازهاى مردم. تربیت و هدایت و خدمت به آنان و تحقق عدالت و رساندن آدمیان به سعادت باقى و پایدار. بنابراین افراد زمامدار نیز خود صرفا وسیله و ابزارى هستند در خدمت جامعه و مردم و حکومت امانتى است در دستان آنها. این موضوع را امام بارها و بارها در آثار و بیانات خود مورد توجه قرار داده است، به عنوان مثال: ائمه و فقهاى عادل موظفند که از نظام و تشکیلات حکومتى براى اجراى احکام الهى و برقرارى نظام عادلانه اسلام و خدمت به مردم استفاده کنند. صرف حکومت براى آنان جز رنج و زحمت چیزى ندارد. منتهى چه بکنند؟ مامورند انجام وظیفه کنند، موضوع ولایت فقیه ماموریت و انجام وظیفه است (امام خمینى71 - 70 :3(. و نیز مى فرماید: اگر به من بگویید خدمتگزار بهتر از این است که بگویید رهبر، رهبرى مطرح نیست، خدمتگزارى مطرح است، اسلام ما را موظف کرده است که خدمت کنیم (امام خمینى2 ج 126 :10(. این است که از منظر امام خمینى قدس سره خدمت کردن رهبران در حکومت مطلوب ایشان یک وظیفه و تکلیف است، وظیفه اى که اسلام به عنوان دین آسمانى و مکتب الهى که مطابق با
فطرت و سرشت بشر و لذا عقلى و انسانى است، براى او تعیین نموده است. بنابراین در اسلام اساس حکومت را خدمت و خدمتگزارى به مردم تشکیل مى دهد. امام خمینى قدس سره آنگاه که در راس چنین حکومتى قرار مى گیرد در راستاى چنین برداشتى است که مى فرماید: «من با مردم ایران برادر هستم و خود را خادم و سرباز آنان مى دانم.» (امام خمینى2 ج 145 :4(. همچنین خطاب به دولتها - به مفهوم هیات حاکمه و قواى حکومتى در جامعه اسلامى مى فرماید: دولت در حکومت اسلامى در خدمت ملت است، باید خدمتگزار ملت باشد (امام خمینى2 ج 238 :5(. بعلاوه احترام به راى، نظر و خواسته هاى مردم در نظام مطلوب مورد نظر امام خمینى قدس سره جایگاه فوق العاده والایى دارد. خود او آن چنان به این مساله اهمیت مى داد که در بسیارى از موارد حاضر به اعمال نظر شخصى خود نبود و سعى مى کرد بداند راى و نظر مردم در این خصوص چیست؟ همچنین سیره سیاسى امام خمینى قدس سره بیانگر این است که او سعى نمى کرد مطابق تشخیص و نظر خود، مردم را بدون آنکه آمادگى پذیرش داشته باشند به سمت و سوى معینى سوق دهد یا چیزى را بر آنها تحمیل نماید بلکه به نظر و خواست آنها تا جایى که خطرى جدى و
اساسى براى انقلاب یا ارزشهاى دینى و اسلامى به وجود نمى آمد احترام قایل مى شد و در عین حال در بعضى شرایط نیز سعى مى کرد با بیانات و پیامهاى خود آگاهى لازم را در عامه مردم به وجود آورد تا آمادگى پذیرش حقیقت و واقعیت را داشته باشند. شاید بتوان گفت تنها خط قرمز امام خمینى قدس سره نسبت به مردم تخطى نسبت به اسلام و ارزشهاى اسلامى بود که براى او اهمیت والایى داشت و در اینگونه موارد بدون تامل و تحمل برخورد مى کرد. ج. اهداف; مصالح عمومى: یکى از مهمترین ویژگیهاى یک حکومت مطلوب از منظر امام خمینى قدس سره این است که کومت بر اساس مصالح عمومى شکل گیرد، مصالح را به خوبى تشخیص دهد، بر اساس مصالح عمومى رفتار و عمل نماید و بر اساس مصالح بقا و استمرار یابد. برخى از فقهاى بزرگ ما تعبیرى دارند، بدین مضمون: «الحاکم منصوب للمصالح» یعنى حکومت و حاکم در هرجا براى مصالح عموم افراد جامعه نصب شده است و در بیانى آمده است: «الحاکم منصوب للمصالح» این کلام شیخ مفید است، کلام صاحب شرایع است. کلام... حاکم یا رهبر وظیفه اش تشخیص مصالح و اجراى آن است (آذرى 2 :1/2/1370(. بنابراین تشخیص مصالح سیاسى، اقتصادى، فرهنگى و نظامى جامعه یعنى آنچه به مصلحت امت و
جامعه اسلامى است بر عهده حاکمان و رهبران است و حکم آنها در این موارد نافذ مى باشد. حضرت امام همواره مصلحت مردم و مصلحت نظام سیاسى جامعه را در راس مصالح دیگر و حفظ نظام را از اوجب واجبات مى دانست او با هرگروه، شخص، جریان و تفکرى که با مصلحت مردم و نظام معارضه مى نمود برخورد مى کرد تا نظام و جامعه اسلامى محفوظ باقى بماند. بدیهى است که حفظ عزت و اقتدار نظام اسلامى که بر اساس موازین شرع اسلام و قانون و مبتنى بر آراى مردم است بر آحاد ملت یک فریضه و واجب شرعى تلقى مى گردد و حکومت در راه تحقق مصلحت از احکام اولیه اسلام است و مقدم تمامى احکام فرعیه: حکومت که شعبه اى از ولایت مطلقه رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم است، یکى از احکام اولیه اسلام است و مقدم بر تمام احکام فرعیه حتى نماز و روزه و حج است. حاکم مى تواند مسجد یا منزلى را که در مسیر خیابانى است خراب کند و پول منزل را به صاحبش رد کند، حاکم مى تواند مساجد را در موقع لزوم تعطیل کند... حکومت مى تواند قراردادهاى شرعى را که خود با مردم بسته است، در موقعى که آن قرارداد مخالف مصالح کشور و اسلام باشد یک جانبه لغو کند و مى تواند
هر امرى را چه عبادى و یا غیرعبادى است که جریان آن مخالف مصالح اسلام است، از آن مادامى که چنین است جلوگیرى کند. حکومت مى تواند از حج که از فرایض مهم الهى است در مواقعى که مخالف صلاح کشور اسلامى دانست موقتا جلوگیرى کند (امام خمینى2 ج 180 :20(. و در ادامه این بیان تاکید مى فرماید: آنچه که گفته شده است تاکنون و یا گفته مى شود ناشى از عدم شناخت ولایت مطلقه الهى است. آنچه گفته شده است که شایع است مزارعه و مضاربه و امثال آنها را با آن اختیارات از بین خواهد رفت صریحا عرض مى کنم که فرضا چنین باشد. این از اختیارات حکومت است و بالاتر از آن هم مسائلى است که مزاحمت نمى کنم (امام خمینى2 ج 171 - 170 :2(. امام خمینى قدس سره این سخنان را در جواب نامه رئیس جمهور وقت پیرامون اختیارات حکومت اسلامى مطرح ساخته اند. به طور کلى از منظر امام خمینى قدس سره موضوع مصلحت اسلام و مصلحت مردم (مصالح عامه) مهمترین رکن در تعیین اختیارات و اهداف حکومت است. حکومت مى تواند همه چیز را فداى مصالح عمومى و مصالح اسلام بنماید. ناگفته نماند که بین این دو نیز از نظر ما تعارض وجود ندارد. بنابراین حکومت اختیار دارد تا آنچه را
که مصلحت جامعه اسلامى بدان متوقف است انجام دهد و منافع فردى را در صورت ضرورت فداى مصالح عمومى نماید و تنها حکومت مطلوب حکومتى است که مطابق با مصلحت مردم باشد. «جز سلطنت خدایى همه سلطنتها برخلاف مصلحت مردم و جور است» (امام خمینى186 :4(.
در پایان این نوشتار به برخى دیگر از شاخصهاى یک حکومت مطلوب از دیدگاه امام خمینى قدس سره - شاخصهاى دسته دوم - به صورت فهرست وار اشاره مى گردد.
یکى از مهمترین خصایص و شاخصهاى حکومت و زمامداران حکومتى آگاهى، دانش، علم به قانون و کتاب الهى است. اگر حکومت مورد نظر ما حکومت قانون است پس باید بر اساس علم به قانون و نیز علم و معرفت نسبت به مقتضیات زمانى و شرایط سیاسى روز بنا گردد. به بیان آن بزرگوار: چون حکومت اسلام حکومت قانون است براى زمامدار علم به قوانین الزامى مى باشد... (امام خمینى59 - 58 :3(. در تعیین حدود علم و دانش زمامداران نیز مى فرماید: اگر زمامدار مطالب قانونى را نداند لایق حکومت نیست.... البته لازم نیست که صاحب منصبان و مرزبانان و کارمندان ادارى همه قوانین اسلام را بدانند و فقیه باشند بلکه کافى است قوانین مربوط به شغل و وظیفه خویش را بدانند (امام خمینى61 - 60 :3(. از علم
و آگاهى مورد نیاز زمامداران جامعه اسلامى گاه تحت عنوان فقه (علم به شرایع دینى) یا اجتهاد (دانش یا قوه استنباط احکام شرعیه از ادله اربعه) یاد شده است. اجتهاد در اصل به معناى نهایت سعى و کوشش در تحقق امر مى باشد و در اصطلاح فقهى به معنى داشتن ملکه و قدرت استنباط احکام شرعى از منابع و ادله شرعى (کتاب، سنت، اجماع و عقل) است و لذا مجتهد است که با کتب علوم و دانشهاى لازم و ممارست در فهم دین به این جایگاه نایل آمده است.
در این نگاه حکومت بعد از علم و آگاهى به کتاب و سنت (قوانین شریعت) باید احکام و مقررات حکومتى را بر اساس شرایط و مقتضیات زمانى و مکانى و قوانین کلى شریعت تشخیص داده و مورد عمل قرار دهد. یعنى باب اجتهاد در احکام براى حکومت در جامعه اسلامى باز است. البته چنین اجتهادى از یکسو مبتنى بر علم و آگاهى و از سوى دیگر مبتنى بر عدالت و از دیگر سوى مبتنى بر مقتضیات است. در بحث انفتاح باب اجتهاد باید دانست که شرایط زمان و مکان موجود بر احکام اجتهادى تاثیر مى گذارد. از سوى دیگر اجتهاد و احکام اجتهادى با توجه به جامعیت و
کامل بودن اسلام و لذا توسعه و گستردگى زمانى و مکانى فقه اسلامى، مسائل روز به ویژه در حوزه سیاست و حکومت، اقتصاد، اجتماع و... باید عمق و گسترش یابد. به گونه اى که اجتهاد بتواند پاسخگوى مسائل مستحدثه سیاسى و اجتماعى باشد. لذا براى درک مقتضیات و تحولات اجتماعى و تطبیق شرعیات با این مقتضیات و تحولات باید باب اجتهاد باز بوده تا نظریات اجتهادى دانشمندان مسلمان در ادوار مختلف زمانى حکومت را در اداره بهتر امور راهنمایى نماید و حکومت و وظایف آن در چهارچوب مقتضیات زمانى شناخته گردد. امام خمینى قدس سره در این مورد مى فرماید: در حکومت اسلامى همیشه باید باب اجتهاد باز باشد و طبیعت انقلاب و نظام همواره اقتضا مى کند که نظریات اجتهادى - فقهى در زمینه هاى مختلف ولو مخالف با یکدیگر آزادانه عرضه شود و کسى توان و حق جلوگیرى از آن را ندارد ولى مهم شناخت رست حکومت و جامعه است که بر اساس نظام اسلامى بتواند به نفع مسلمانان برنامه ریزى کند... (امام خمینى2 ج 47 :21(.
از دیدگاه حضرت امام خمینى قدس سره عقل و حکمت یکى از برجسته ترین شاخصها و معیارهاى یک حکومت مطلوب تلقى مى گردد و فقدان آن باعث مى شود که حکومت از مطلوبیت ساقط گردد. زیرا عقل و حکمت اساس و بنیان بسیارى
از شاخصها و معیارهاى دیگر چون حسن سیاست، حسن تدبیر، دانش و آگاهى، زمان شناسى، عزم و تصمیم راسخ، ثبات راى، کمال اعتقادى، صلاحیت اخلاقى و ... است.
نهاد حکومت به طور کلى و همچنین زمامداران و مسئولان امر باید داراى اعتقادات سالم و تقوا بویژه تقواى سیاسى باشند تا توانایى تحقق اهداف و انجام مسئولیتهاى حکومتى را داشته باشند. از دیدگاه اسلام حکومت عهد و پیمان پروردگار جهانیان است و شامل حال ظالمین و گنهکاران و افراد آلوده نمى گردد. به تعبیر امام خمینى قدس سره: زمامدار بایستى از کمال اعتقادى و اخلاقى برخوردار و عادل باشد و دامنش به معاصى آلوده نباشد. کسى که مى خواهد حدود جارى کند یعنى قانون جزاى اسلام را به مورد اجرا گذارد، متصدى بیت المال و خرج و دخل مملکت شود و خداوند اختیار اداره بندگانش را به او بدهد باید معصیت کار نباشد «و لاینال عهدى الظالمین» (8) خداوند تبارک و تعالى به جایر چنین اختیارى نمى دهد. (امام خمینى61 :3(.
همچنین یکى از شرایط و شاخصهاى مهم یک حکومت شایسته، تدبیر نیک و مدیریت صحیح و مطلوب است که گاه از آن تحت عنوان حسن التدبیر، حسن السیاسة و یا حسن مدیریت یاد شده است و امام خمینى قدس سره نیز بر این
ویژگى تایید دارند. گاه نیز این خصلت آن را ذیل عقل یا علم مطرح ساخته اند.
انتقادپذیرى و مشورت با مردم حکومت یکى دیگر از شاخصها و ویژگیهاى یک حکومت مطلوب از منظر امام خمینى قدس سره است و حکومتى که از مشورت با مردم یا نمایندگان آنها و پذیرش انتقاد و نظارت مردمى روى گردان باشد حکومتى است که بناى خود را بر استبداد قرار داده است. منابع فارسى: 1- آذرى قمى. )1/2/1370(. «حکومت اسلامى». دموکراسى و مقتضیات زمان. ویژه نامه رسالت. 2- ارسطو. (1364). سیاست. ترجمه حمید عنایت. تهران: شرکت سهامى کتابهاى جیبى. چاپ چهارم. 3- آژینى، محسن. (جمع آورى و تدوین). اندیشه هاى اقتصادى امام خمینى. سازمان مدارک فرهنگى انقلاب اسلامى. چاپ اول. 4- افلاطون1. جمهور. (1368). ترجمه فواد روحانى. تهران: شرکت انتشارات علمى و فرهنگى. چاپ پنجم. 5- افلاطون1970( .2(. دوره کامل آثار افلاطون. ترجمه حسن لطفى. تهران: انتشارات خوارزمى. 6- امام خمینى1. کتاب البیع. قم: انتشارات اسماعیلیان. 7- امام خمینى2. صحیفه نور. (مجموعه رهنمودهاى امام خمینى). تهران: انتشارات وزارت ارشاد اسلامى. چاپ اول. 8- امام خمینى3. ولایت فقیه. 9- امام خمینى4. کشف اسرار. قم: انتشارات آزادى. 10- امام خمینى5. تحریر الوسیله. 11- رجبى، محمد حسن. (1369). زندگینامه سیاسى امام خمینى. تهران: انتشارات فرهنگ و ارشاد اسلامى. چاپ
اول. 12- طباطبایى، محمد حسین. بررسیهاى اسلامى. قم: دفتر تبلیغات اسلامى. 13- عالم، عبدالرحمان. (1372). بنیادهاى علم سیاست. تهران: نشر نى. چاپ اول. 14- الغزالى. )1283 ق.). فضائح الباطنیه. قاهره: الدار الغرمیه للطباعة و النشر. 15- الماوردى. (1406) الاحکام السلطانیه و الولایات الدینیه. قاهره: مکتب الاعلام الاسلامى.
: 1( عضو هیات علمى گروه اندیشه سیاسى در اسلام پژوهشکده امام خمینى(س) و انقلاب اسلامى. 2( در نگاه برخى از اندیشه مندان و فلاسفه این موضوع در قالب «حاکم مطلوب» و شرایط و ویژگیهاى یک فرمانرواى شایسته مطرح شده است. 3( عنوان این اثر به زبان یونانى پولیتى aietiloP است که به معناى سیاست، نظام سیاسى، حقوق شهروندان و... مى باشد و عنوان فرعى آن درباره عدالت است. 4( ytiloP 5( برخى میان شکل و نوع حکومت تمایز قایل نشده اند و هر دو را یکى دانسته اند. در حالى که اینگونه نیست. نوع حکومت بیانگر ماهیت، محتوا و درونمایه حکومت است در حالى که شکل حکومت به ساختار صورى و ظاهرى حکومت توجه دارد. به عنوان مثال حکومت فردى شکل خاصى از حکومت است که در راس آن فرد قرار دارد. در حالى که مثلا حکومت اسلامى یا حکومت دموکراسى و... بیانگر نوع حکومت است. 6( منظور این است که از منظر امام خمینى نیز جمهورى اسلامى امرى است
واحد و مفهومى است واحد ولى به لحاظ لفظ، مرکب مى باشد. مانند آب گرم، در اینجا آب گرم موجود واحدى است ولى از لحاظ لفظ مرکب محسوب مى گردد. البته این نگرش غیر از نگرش غربیان است که جمهورى را شکل خاصى از حکومت مى بینند و اسلامى را نوعى دیگر و گاه آنها را در تقابل با هم مى دانند. 7( فتح )10 :)48. 8( بقره )124 :)2.
مجله هنر دینی، شماره 3 اشاره: در سالى که به نام امام على علیه السلام مزین گشته است مرورى داریم بر گزیده اى از سخنان حضرت امام قدس سره درباره آن شخصیت بزرگى که در اسلام و قبل از اسلام و بعدها هم کسى مثل او نیامده است. با هم مى خوانیم:
ملائکه بالشان را زیر پاى امیرالمؤمنین علیه السلام پهن مى کنند؛ چون مردى است که به درد اسلام مى خورد؛ اسلام را بزرگ مى کند؛ اسلام به واسطه او در دنیا منتشر مى شود و شهرت جهانى پیدا مى کند، با زمامدارى آن حضرت جامعه اى خوشنام و آزاد و پرحرکت و پرفضیلت به وجود مى آید. البته ملائکه براى حضرتش خضوع مى کنند. و همه براى او خضوع و خشوع مى کنند. حتى دشمن در برابر عظمتش تعظیم مى کند.(1) » » » ظل سایه است، سایه همه چیزهایش به ذى ظل است، خودش هیچ ندارد. ظل اللّه کسى است که تمام حرکاتش به امر خدا باشد، مثل سایه باشد. خودش هیچ، سایه خودش هیچ حرکتى ندارد. ذى ظل هر حرکتى کرد سایه هم همان طور حرکت کند. امیرالمؤمنین ظل اللّه است، پیغمبر اکرم ظل اللّه است که هیچ حرکتى از خودش ندارد، هر چه هست از خداست.(2)
16/12/57 امیرالمؤمنین، سلام اللّه علیه، چون تمام وجودش فانى در وجود رسول اللّه است ظل اللّه است.(3) 16/12/57 » » » پیغمبر اکرم معلم همه بشر است و بعد از او حضرت امیر، سلام اللّه علیه، باز معلم همه بشر است. آنها معلم همه بشر هستند.(4) 21/3/58 » » » او یک مردى بود که معجزه بود، کسى نمى تواند مثل او باشد.(5) 3/6/58 » » » شخصیت این مرد بزرگ که امام امت شد، شخصیتى است که در اسلام و قبل از اسلام و بعدها هم کسى مثل او نمى تواند سراغ کند. یک موجودى که امور متضاده را در خودش جمع کرده. کسى که جنگجوست اهل عبادت نمى شود. کسى که قوه بازو مى خواهد داشته باشد اهل زهد نمى تواند باشد. کسى که شمشیر مى کشد و اشخاصى را که منحرف اند درو مى کند، این نمى تواند که عاطفه و اهل عاطفه آن طور که این شخص داشت، باشد. این شخصیت بزرگ امور متضاده را در خودش جمع کرده، در عین حالى که روزها روزه، و شب به عبادت مشغول و گفته شده است که شبى هزار مرتبه نماز مى خواند و در عین حالى که غذاى او آن طورى که در تاریخ ثبت شده است از نان و سرکه و فوقش زیت یا نمک بیرون نبوده است، در
عین حال قدرت بدنى، آن طور قدرت است که، آن طورى که در تاریخ است، آن درى را که از خیبر ایشان کنده است و چندین ذراع دور انداخته است، چهل نفر نمى توانستند بلندش کنند. در شمشیر زنى، شمشیرهایش آن طور بوده است که با یک ضربه از این طرف که مى زده دو نیم مى کرده، در صورتى که آنهایى که ضربه را مى خوردند خُودِ آهنى داشتند، زره آهنى داشتند و گاهى هم دو تا زره به تنشان مى کردند. آدمى که با نان و سرکه زندگى مى کرده و بسیارى از روزها را روزه مى گرفته است و افطار را با چند لقمه نان و نمک یا نان و سرکه افطار مى کرده است، جمع کرده است ما بین آن زهد و این قوت بازو و این جمع بین دو امر متضاد است. آدمى که جنگجوست به آن طور که جنگجویان بزرگ را، دلاوران بزرگ را به هزیمت وا مى دارد و مى فرماید اگر تمام عرب یک طرف باشند به من هجوم کنند، من پشت نمى کنم، این آدم در عطوفت آن طور است که وقتى یک خلخال از پاى یک زن یهودى ربوده اند مى فرماید که مرگ براى انسان آسان است. قریب به این معانى که در عرفان و علم ماوراى طبیعت آن طور است که
نهج البلاغه حکایت مى کند از مقام عرفانش. در عین حال شمشیر مى کشد و کفار و اخلالگران را از دم شمشیر مى گذراند. ما شیعه همچو اعجوبه معجزه آسا هستیم. من مى گویم اگر چنانچه پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم غیر از این موجود تربیت نکرده بود، کافى بود برایش اگر چنانچه پیغمبر اسلام مبعوث شده بود براى اینکه یک همچو موجودى را تحویل جامعه بدهد، این کافى بود. یک همچو موجودى که هیچ سراغ ندارد کسى و بعدها هم سراغ ندارد کسى. امروز روز(6) نصب اوست به امامت امت. یک همچو موجودى امام امت است. البته کس دیگر به پاى او نخواهد رسید و بعد از رسول اکرم کسى افضل از او در هیچ معنایى نیست و نخواهد بود.(7) 18/8/58 » » » پیغمبر مى خواست همه مردم را على بن ابیطالب کند ولى نمى شد، و اگر بعثت هیچ ثمره اى نداشت الاّ وجود على بن ابیطالب و وجود امام زمان، سلام اللّه علیه، این هم توفیق بسیار بزرگى بود. اگر خداى تبارک و تعالى پیغمبر را بعث مى کرد براى ساختن یک چنین انسانهاى کامل، سزاوار بود، لکن آنها مى خواستند که همه آن طورى بشوند، آن توفیق حاصل نشد.(8) 20/3/59 » » » درباره شخصیت على بن ابیطالب، از حقیقت ناشناخته او صحبت کنیم، یا با شناخت محجوب و مهجور خود؟
اصلاً على علیه السلام یک بشر ملکى و دنیایى است که ملکیان از او سخن گویند یا یک موجود ملکوتى است که ملکوتیان او را اندازه گیرى کنند؟ اهل عرفان درباره او جز با سطح عرفانى خود و فلاسفه و الهیون جز با علوم محدوده خود با چه ابزارى مى خواهند به معرفى او بنشینند؟ تا چه حد او را شناخته اند تا ما مهجوران را آگاه کنند؟ دانشمندان و اهل فضیلت و عارفان و اهل فلسفه با همه فضایل و یا همه دانش ارجمندشان، آنچه از آن جلوه تامّ حق دریافت کرده اند، در حجاب وجود خود و در آینه محدود نفسانیت خویش است و مولا غیر از آن است. پس اولى آن است که از این وادى بگذریم و بگوییم على بن ابیطالب فقط بنده خدا بود و این بزرگترین شاخصه اوست که مى توان از آن یاد کرد، و پرورش یافته و تربیت شده پیامبر عظیم الشأن است و این از بزرگترین افتخارات اوست. کدام شخصیت مى تواند ادعا کند که عبداللّه است و از همه عبودیتها بریده است، جز انبیاى عظام و اولیاى معظم که على علیه السلام آن عبد وارسته از غیر و پیوسته به دوست که حجب نور و ظلمت را دریده و به تمدن و به معدن عظمت رسیده است، در صف مقدم
است. و کدام شخصیت است که مى تواند ادعا کند از خردسالى تا آخر عمر رسول اکرم در دامن و پناه و تحت تربیت وحى و حامل آن بوده است جز على بن ابیطالب که وحى و تربیت صاحب وحى در اعماق روح و جان او ریشه دونداده. پس او بحق عبداللّه است و پرورش یافته عبداللّه اعظم. و اما کتاب نهج البلاغه که نازله روح او، براى تعلیم و تربیت ما خفتگان در بستر منیت و در حجاب خودخواهى خود، معجونى است براى شفا و مرهمى است براى دردهاى فردى و اجتماعى و مجموعه اى است داراى ابعادى به اندازه یک انسان و یک جامعه بزرگ انسانى از زمان صدور آن تا هر چه تاریخ به پیش رود و هر چه جامعه ها بوجود آید و دولتها و ملتها متحقق شوند و هر قدر متفکران و فیلسوفان و محققان بیایند و در آن غور کنند و غرق شوند. هان! فیلسوفان و حکمت اندوزان، و در جملات خطبه اول این کتاب الهى به تحقیق بنشینند و افکار بلندپایه خود را به کار گیرند و با کمک اصحاب معرفت و ارباب عرفان این یک جمله کوتاه را به تفسیر بپردازند و بخواهند به حق وجدان خود را براى درک واقعى آن ارضا کنند به شرط
آنکه بیاناتى که در این میدان تاخت و تاز شده است آنان را فریب ندهد و وجدان خود را بدون فهم درست بازى ندهند و نگویند و بگذرند، تا میدان دید فرزند وحى را دریافته و به قصور خود و دیگران اعتراف کنند.(9) 27/2/60 » » » صلوات و سلام بى پایان به رسول اعظم که چنین وجود الهى را در پناه خود تربیت فرمود و به کمال لایق انسانیت رسانید. و سلام و درود بر مولاى ما که نمونه انسان و قرآن ناطق است و تا ابد نام بزرگ او باقى است و خود الگوى انسانیت و مظهر اسم اعظم است. 27/2/60 » » » این روز(10)، روزى است که على بن ابیطالب، سلام اللّه علیه، که باب وحى و امانتدار وحى بود متولد شد و این روزى است که قرآن کریم و سنت رسول اکرم به ولادت این مولود بزرگ مفسّر پیدا کرد و پشتوانه وحى و پشتوانه اسلام به وجود این مبارک مولود قوى شد که اتمام بعثت به وجود این مولود بزرگ شد. و باید بگوییم فتح باب وحى و تفسیر وحى و ادامه وحى به وجود مقدس این سرور. و من این روز را که هم روز بعثت است و هم روز ولایت است و هم روز نبوّت
است و هم روز امامت است، به همه آقایان و همه ملت تبریک عرض مى کنم.(11) 28/2/60 » » » اساسا سربازان اگر چه نامدار باشند، در این جهان گمنام اند. نامدارترین سرباز فداکار در اسلام، امیرالمؤمنین است و او گمنامترین سرباز است. با کدام تفکر عرفانى، فلسفى، سیاسى و کدام قلم و زبان و بیان، بشر این سرباز گمنام را معرفى کند و بشناسد و بشناساند؟(12) 14/2/62 » » » مولود امروز، وصف کردنى نیست، آنچه که وصف کرده اند از او، دون شأن اوست و آنچه شعرا و عرفا و فلاسفه و دیگران درباره او گفته اند، شمه اى از آن چیزى است که او هست. غالبا مسائلى که درک مى کرده اند و مى کنند راجع به مولا على بن ابیطالب، عرضه مى داریم. آن چیزهایى را که ما نمى توانیم درک کنیم و دست عرفا و فلاسفه و دیگران از آن کوتاه هست، آن چیز قابل ذکر نیست. انسان تا نشناسد، نمى تواند بگوید و آن مقدارى هم که در دسترس ماست، آن قدر زیاد است که گفتن او محتاج به زمانهاى طولانى است. و لهذا ما باید در پیشگاه مبارک ایشان عذرخواهى کنیم و عذر تقصیر بخواهیم که ما قاصریم و نمى توانیم بیان کمال شما را بکنیم. آن چیزى که موجب تأسف است، این است که نگذاشتند
حضرت امیر، سلام اللّه علیه، آن طور که باید و دلخواه اسلام است، جلوه پیدا کند.(13) 15/1/64 » » » حضرت امیر را همان طورى که من راجع به قرآن عرض کردم که قرآن و در روایات است این نازل شده است به منازل مختلف، کلیاتش سبع و الى سبعین و الى زیادتر، تا حالا رسیده است به دست ماها به صورت یک مکتوب، حضرت امیر هم این طور است، رسول خدا هم این طور است. مراحل طى شده است، تنزل پیدا کرده است، از وجود مطلق تنزل پیدا کرده است. از وجود جامع تنزل پیدا کرده است و آمده است پایین تا رسیده است به عالم طبیعت. در عالم طبیعت این وجود مقدس و آن وجود مقدس و اولیاى بزرگ خدا. بنابراین، این که حدیث غدیر را ما حساب کنیم که مى خواهد یک معنویتى را براى حضرت امیر، یا یک شأنى براى حضرت امیر درست کند نیست؛ حضرت امیر است که غدیر را به وجود آورده است، مقام شامخ اوست که اسباب این شده است که خداى تبارک و تعالى او را حاکم قرار بدهد.(14) 2/6/65 » » » این دو بزرگوار(15) همان طورى که در عالم غیب و غیب با هم بودند و متحد بودند، در عالم هم که
آمدند، در این دنیا هم که آمدند اینها اخوت داشتند، برادرى داشتند و یک بودند.(16) 1/1/66 » » » اخوتى که بین آن دو بزرگوار بوده است ما تبعیت کنیم از آنها و اخوت داشته باشیم. همانطورى که آنها در تمام ایام عمرشان در این عالم در تمام اوقات با هم بودند و پشتیبان هم بودند و یکى به تبعیت آن دیگرى همه امور را محول به او کرد و همه امور را به تبعیت او بجا آورد و با او بود و برادر او بود در همه امور.(17) 1/1/66 » » » ما مفتخریم که پیرو مذهبى هستیم که رسول خدا مؤسس آن به امر خداوند تعالى بوده و امیرالمؤمنین على بن ابیطالب این بنده رها شده از تمام قیود، مأمور رها کردن بشر از تمام اغلال و بردگیهاست.(18) 14/3/68 » » »
تو خیال مى کنى که امتیاز نماز حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ، با ما این است که «مدّ» «ولاالضّالین» را طولانیتر مى کند؟ یا قرائتش صحیحتر است؟ یا طول سجود و رکوع و اذکار و اورادش بیشتر است؟ یا امتیاز آن بزرگوار به این است که شبى چند صد رکعت نماز مى خواند؟ یا مناجات سیدالساجدین علیه السلام ، هم مثل مناجات من و تو است؟ او هم براى حورالعین و گلابى و
انار این قدر ناله و سوز و گداز داشت؟ به خودشان قسم است «و إنَّهُ لَقَسَمٌ عَظیمٌ»(19) - که اگر بشر پشت به پشت یکدگیر دهند و بخواهند یک لا إلهَ إلاَّ اللّه امیرالمؤمنین را بگویند نمى توانند! خاک بر فرق من با این معرفت به مقام ولایت على علیه السلام ! به مقام على بن ابیطالب قسم که اگر ملائکه مقرّبین و انبیاى مرسلین غیر از رسول خاتم که مولاى على و غیر اوست بخواهند یک تکبیر او را بگویند نتوانند. حالِ قلب آنها را جز خود آنها نمى داند کسى.(20) » » » حضرت مولى الموالى مى فرماید: «وَاللّه لابْنُ أبى طالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطّفْلِ بِثَدْىِ أُمّه.»(21) «به خدا قسم که پسر ابوطالب مأنوستر است به مردن از بچه به پستان مادرش.» زیرا که آن سرور حقیقت این عالم را مشاهده کرده به چشم ولایت، و جوار رحمت حق تعالى را به هر دو عالم ندهد. و اگر به واسطه مصالحى نبود، در این محبس ظلمانى طبیعت نفوس طاهره آنها لحظه اى توقّف نمى کرد. و خود وقوع در کثرت و نشئه ظهور و اشتغال به تدبیرات مُلکى، بلکه تأییدات ملکوتى، براى محبین و مجذوبین رنج و المى است که ما تصور آن را نمى توانیم کنیم.(22) » » » یقین على بن ابیطالب علیه السلام ، او
را به آنجا رسانده که مى فرماید: «اگر همه عالم را به من دهند که یک مورچه را در حبّه اى که برداشته ظلم کنم، نخواهم کرد.»(24)(23) » » » کسى که تحمل این قرآن را مى تواند کند وجود شریف ولى اللّه مطلق، على بن ابیطالب علیه السلام [است]؛ و سایرین نتوانند اخذ این حقیقت کنند مگر با تنزّل از مقام غیب به موطن شهادت.(25) » » » آن کسى که زمام یک مملکتى از حجاز گرفته تا مصر و اینجاها را، ایران و سایر جاها تحت سلطه او بود و قدرت جسمى و روحى خودش آن طور بود، مى بینیم از یکى از افراد پایین و متوسط متواضعتر است و این قدرتها ابدا در روح او تأثیر نکرده، براى اینکه روح اینقدر بزرگ است که همه عالم را مى گیرد. یک روح مجردى که از آن آلایشها تجرد پیدا کرده است. این قدر وسیع است که همه عالم مثل یک نقطه مى ماند در او. آنها لایق زمامدارى اند. اسلام آنها را زمامدار کرده است.(26) 25/9/58 » » » على علیه السلام ، در وقتى که رسول اکرم، به حسب روایت فرمود که تو شهید خواهى شد، به فکر این بود که آیا با سلامت دین یا نه. سؤال مى کند که من دینم سالم است؟ مى فرماید که بله. آن
چیزى که اولیاى خدا توجه به او داشتند سلامت در دین و سلامت نفس بود.(27) 28/2/60 » » » شما شیعه همان هستید که مى فرمود اگر همه عالم در مقابل من بایستند، تنها در مقابل مى ایستم. آن ایمان است که او را آنطور در مقابل همه چیز مى ایستاند آن اخلاص اوست، آن روحانیت و معنویت اوست و شما هم شیعه او هستید. امیدوارم که از روحانیت او و از علومى که خداى تبارک و تعالى به او عنایت کرده است و نفخات الهى که در روح مبارک او دمیده شده است. به شما و همه ما نصیبى داده بشود.(28) 28/1/61 » » » نگذاشتند و نشد که ائمه ما علیهم السلام آن طورى که مى خواستند بروز بدهند حقایق را. این هم بسیار مورد تأسف است. تأسف این از تأسف او بالاتر است. این چه علمى بوده است که نزدیک وفات، حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم بیخ گوشى به حضرت امیر علیه السلام فرموده است و ایشان به حسب روایت مى فرماید که «هزار باب از علم (یا هزار علم، هر کدام چه) براى من حاصل شده».(29) این علم معمولى که دست ما هست، دست فقها هست، دست فلاسفه هست، دست عرفا هست، این نیست. آن چه بوده است که حضرت امیر مى گوید که من علم جم
دارم؛ «هیهُنا علوم جما»(30) لکن حَمَله نیست، این علم فقه نبوده، علم فقه را تعلیم کرده اند. هیچ در او قصورى نشده است. این فلسفه و این چیزهایى که دست ماهاست اینها هم نبوده است و این مورد تأسف است که مهلت ندادند به اینها، نشد. در آن وقت حَمَله اى که آنها مى خواستند نبود و آن علوم با خود آنها به ملاء اعلى رفت و ما باید تا آخر دنیا تأسف از این بخوریم که از آن هیچ بهره نداریم و او بلااشکال از این علوم رسمى که دست بشر است و دست مسلمین است، از اینها خارج است، براى این که اینها حَمَله داشتند. آن که حَمَله نداشته است، آن که مورد تأسف خود ائمه علیهم السلام ، بوده است که پیدا نکردند کسانى را که به آنها تعلیم بدهند آن علوم را و قرآن که مخزن همه علوم است، نشد که آنها تفسیر کنند و آن معارفى که در قرآن هست آنها بیان کنند براى ما. اینها از تأسفهایى است که ما باید در گور ببریم.(31) 18/5/63 » » » بعضى کمالات حضرت که شاید قدرى مخفى مانده باشد از ادعیه حضرت معلوم مى شود. دعاى کمیل یک دعاى عجیبى است؛ بسیار عجیب. بعض فقرات دعاى کمیل از بشر عادى نمى تواند
صادر بشود. «الهى و سیدى و مولاى و ربى صبرت على عذابک فکیف اصبر على فراقک»(32) کى مى تواند این طور بگوید؟ کى این طور عشق به جمال خدا دارد که از جهنم نمى ترسد، لکن مى ترسد که وقتى که در جهنم برود، نازل شده از مقام خودش و به مرتبه اى برسد که محروم بشود از عشق او؟ از فراق حضرت حق تعالى ناله مى زند. این عشقى است که در باطن قلب او گداخته شده، همیشه و تمام اعمالى که از او صادر مى شود، از این عشق صادر مى شود، از این عشق به خدا صادر مى شود. ارزش اعمال روى این عشق و محبتى است که به حق تعالى هست، روى این فنا و توحیدى است که در انسان هست و این سبب شده است که «ضربة على یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین».(33) فرضا که این ضربت را کس دیگر از دفاع اسلام زده بود اما از روى عشق نبود، کارش هم اسباب این شده بود که اسلام ترویج پیدا کند، لکن چون مبدأ، مبدأ عشقى نبود. «افضل من عبادة الثقلین» نخواهد شد. انگیزه اعمال، انگیزه روحانیت اوست نه صورت او. شمشیر زدن، یک دست پایین آوردن است و یک کافر را کشتن، این دست پایین آوردن و کافر را کشتن، از خیلى
اشخاص ممکن است صادر بشود، لکن گاهى اصلاً اجر ندارد و اصلاً فضیلت ندارد و گاهى فضیلت دارد تا برسد به آن جایى که «افضل من عبادة الثقلین». این روى آن عشق و توحیدى است که در قلب او هست. روى آن است که دست، دستِ او نیست، چشم، چشمِ او نیست، یداللّه است، عین اللّه است. اینها را ما با لقلقه لسان مى گوییم و نمى توانیم تصورش را بکنیم البته تصدیقش کردیم به اینکه این طور است، امّا تصورش را نمى توانیم بکنیم که چه جور است و ضعیف.(34) 23/6/63 » » » ان شاءاللّه این روز که بزرگترین روزهاست در مذهب تشیع به همه مسلمانها، به همه شیعیان جهان خصوصا به ملت بزرگوار ما مبارک باشد. من گاهى فکر مى کنم که ما با چه شباهتى مى توانیم دعوى کنیم که شیعه آن بزرگوار هستیم. اگر متفکرین، نویسنده ها، کسانى که اطلاعات زیاد دارند، ابعاد معنوى و مادى و جهات دیگرش را ملاحظه کنند، بررسى کنند ابعادى که آن بزرگوار داشته است از اوایل سنین تا وقتى که به شهادت رسید و بررسى کنند که ما چطور مى توانیم ادعا کنیم که ما شیعه این بزرگوار هستیم. باید همه ما و همه کسانى که دعوى تشیع مى کنند الاّ معدود قلیلى که در صدر اسلام مثل
ائمه هدى بودند ما اظهار عجز کنیم که نمى توانیم. من نمى توانم که در این مجلس حتى یک بعد از ابعاد این بزرگوار را ذکر کنم، لکن براى این که یک راهى باز بشود براى آن اشخاصى که اطلاعاتشان زیاد است، معارفشان زیاد است و جهات معنویاتشان زیاد است، راهى باز باشد که آنها فکر کنند و درست بررسى بکنند، بررسى او را و بررسى حال ماها را در بعد معارف، کسى که ادعیه حضرت را ملاحظه کرده باشد و نهج البلاغه را بررسى کرده باشد، مى داند که پایه اش روى چه پایه اى هست. یعنى، این که معارف قرآن را فهمیده است. این بزرگوار است و کسانى که مورد تعلیم او بودند مثل ائمه هدى دعوى معارف خیلى آسان است. که شعرى انسان بگوید، نثرى بگوید و ادعا کند که ما دارى چه معارفى هستیم. این آسان است. دعوا هم خیلى کرده اند اما واقعیت مطلب چطورى است؟ آنى که به حسب واقع هست و ما بخواهیم وجدانا آن را بیابیم، وقتى درست در حال خودمان دقت بکنیم نمى توانیم پیدا کنیم یک شباهتى مابین خودمان و او. آن عشقى که مولا به خداى تبارک و تعالى داشته است که در دعاى کمیل / مى فرماید / عرض مى کند که من فرضا جهنم را بتوانم تحمل
کنم ولى چطور فراق تو را تحمل کنم. این را مى شود یک کسى شعر بگوید، یک کسى نثر بگوید، یکى خطابه بخواند و بگوید چه، اما واقعیت این طور است؟ ماها این طور هستیم؟ امثال ماها این بودند که / فراق / اصلش پیششان فراق از حق تعالى مطرح بوده است؟ فراق به قدرى که / به آتش / به آتش جهنم. آتش جهنم غیر از این آتشهاست؛ آتش جهنم قلب هم مى سوزاند؛ یعنى قلب معنوى را مى سوزاند. علاوه بر این که جسم را مى سوزاند در قلب انسان هم هست. وارد مى شود، قلب معنوى انسان را هم مى سوزاند. و ایشان مى گویند من فرضا او را تحمل کنم اما فراق تو را چه کنم. این را هر کس پیش وجدان خودش حساب بکند که واقعا از فراق حق تعالى تا حالا یک لحظه شده است که تأثر پیدا کند که من فراق دارم از حق تعالى؟ اینها، ادعاها خیلى آسان است. خیلى از دراویش ادعا کردند، خیلى از کسانى که اهل معرفت اند ادعا کردند، اما واقعیت را انسان وقتى حساب بکند، مسئله این نیست. یکى از چیزهاى عادى آنها در نهج البلاغه هست، در روایات دیگر هم از سایر ائمه هست. این یک مقام عادى است، نه یک مقام بالایى است که
مى فرماید که / عرض مى کند که / یا حضرت امیر مى فرماید. دیگران هم همینطور که «عبادت سه جور است، یکى عبادت کسانى است که مثل عبید مى ترسند و عبادت مى کنند. یکى عبادت کسانى است که براى طمع و براى بهشت و این طور چیزها عبادت مى کنند. این دو تا عبادت یکیش مال اجَرا هست یکى هم مال عبید. اما عبادت سوم که هست که ما عبادتش را مى کنیم. براى محبتى است که به خدا داریم».(35) شما حساب کنید که اگر براى ما وعده قطعى برسد که جهنمى نیستید شما و همه بهشتى هستید، همه در بهشت جاودانید و جهنم هم درهایش براى شما بسته است، آن وقت عبادت خدا را هم مى کردید باز یا بگویند براى محبت من عبادت کنید. شما در خودتان مى دیدید این را که محبت خدا شما را وادار کند به عبادت، نه خوف، نه رجا، نه جهات نفسانى. عرض کردم که این ادعاها را مى شود کرد که من بگویم من هم محبت دارم. اما ما محبتى نداریم به خدا / ما / هر چى هست حب نفس است. هر چى هست مال خودمان است. تا حالا یک قدم از نفس، از مدارج نفسانى ما بیرون نرفتیم؛ یعنى آن قدم اولى هم که اهل سَیر مى گویند که
یقظه است، ما باز بیدار نشده ایم. خدر طبیعت در ما الان هم هست و تا آخر هم شاید باشد، مگر خدا یک عنایتى بفرماید.(36) 4/1/65 » » » من واقعا نمى دانم راجع به حضرت امیر از کجا شروع کنم. مسئله بغرنجى است، مسئله اى نیست که انسان بتواند بفهمد این همه ناله هایى که ایشان مى زده است، سر در چاه مى کرده، ناله مى کرده. هر جا مى رسیده ناله مى کرده. این دعاهایى که از ایشان وارد شده است که در آن، آن همه ناله است. اینها چى است؟ آیا حضرت امیر علیه السلام براى خاطر این که توجه به این دنیا دارد و از مرتبه وحدت به سوى کثرت آمده است این قدر فریاد مى زند؟ آیا توجه به کثرت موجب این همه فریاد ایشان هست؟ آیا در آن ناله هاى شب و در آن چاهها که ایشان ناله مى زده است و در آن مواردى که ایشان با خداى تبارک و تعالى مناجات مى کرده است راجع به این معنا بوده است راجع به این بوده است که خدایا، مرا از جوار خودت برگرداندى به عالم کثرت و همان حرفى که رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم ، فرمودند، از ایشان نقل شده است که «لیغان على قلبى و انى لاستغفر اللّه فى کل یوم سبعین مره».(37) این «یغان على قلبى» یعنى/
من/ همین طورى یک کدورت حاصل مى شده یا همین رجوع به کثرت کدورت بوده؟ توجه به این عالم طبیعت با این که در نظر آنها جلوه خداست مع ذلک از آن جلوه باطنى و از آن مرتبه غیرحضرت الوهیت آنها را واداشته است، از این جهت ناله مى زدند. این مسئله اى است که ما نمى توانیم ادراکش را بکنیم.(38) 23/5/66
حضرت امیر نمازش را هم مى خواند، شمشیرش هم مى کشید. شمشیرش دستش بود نماز هم مى خواند. هر دو بود. قضاوت هم مى کرد. همه کارها را مى کرد.(39) 17/11/57 » » » حضرت امیر هم مسئله مى گفت هم احکام مى گفت، هم شمشیر در دستش بود و جنگ مى کرد.(40) 30/11/57 » » » همان آدمى که این علوم معنوى را به مردم یاد مى داد و کسى هم مثل او بعد از رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم ، حقایق را نمى دانست. همان روزى که با او بیعت کردند، به حسب تاریخ کلنگش را برداشت و رفت سراغ فعالیتش، منافات با هم ندارند.(41) » » » حضرت امیر علیه السلام ، که رفتارش با داخله این طور بود و مثل یک نفر عمله گاهى کار مى کرد، خودش همان وقتى که بیعت کردند با آن، آن اسباب کارش را برداشت و رفت یک قناتى را داشت خودش مى کند، بعد هم که آب داد، وقفش کرد.
این آدم که وضعش این طور بود، وقتى در مقابل دشمن مى ایستاد، فریاد که مى کرد، دلها را چه مى کرد، شمشیر را که مى کشید از این رو وقتى (مى گویند که ضربات
على یکى بوده). از اینور که مى زد دو نیم پاره مى شد، از اینور هم مى زد دو تا مى شدند، شدت داشتند در مقابل آنها.(42) 9/1/58 » » » این على همه چیز است؛ یعنى در همه ابعاد انسانیت درجه یک است. و لهذا هر طایفه اى خودشان را به او نزدیک مى کنند و خاصیت هر طبقه اى را هم دارد. خاصیت قدرت ورزشکارها به طور وافى دارد. مى گویند که حضرت این بازوى ایشان تا اینجا مثل آهن بوده است و قدرتهایى که در شمشیرزنى به کار برده است، ضربتهاى على را مى گویند که یکى بوده. از این طرف که مى زده دو تا مى کرده، از آن طرف هم که مى زده دو تا مى کرده. با یک ضربت یک دفعه اگر بر فرق مى زده که این طور هم مى زده، دو نیم مى کرد... این على همه چیز ماست و ما همه باید تابع او باشیم. در عبادت، فوق تمام عبادت کنندگان بود؛ در زهد، فوق همه زاهدها بود، در جنگ، فوق همه جنگجویان بود، در قدرت، فوق همه قدرتمندان بود و این یک اعجوبه اى است که جمع مابین چیزهاى متضاد با هم کرده است.(43) 23/2/58 » » » حضرت امیر علیه السلام ، یک نفر نبود، همه عالم بود. همه چیز بود. روى آن جهات معنویت و واقعیتى که
داشت.(44) 3/3/58 » » » على بن ابیطالب اسلام شناس بود. در عملش هم آن طور که عملش هم اعجاز است، یک معجزه اى بود و لهذا مى بینید که فقها حضرت امیر را از خودشان مى دانند، خطبا هم از خودشان مى دانند. پهلوانها هم از خودشان مى دانند. زورخانه کارها هم از خودشان. زورخانه کارها وقتى اینجا مى آیند، همه دم از على است. شما(45) هم همین طور. یک موجود اعجوبه اى بوده است که همه کس او را از خودش مى دانسته، از همه بوده و از هیچ کدام نبوده. از همه بوده براى اینکه هر کدام یک جهت على را توجه به آن داشته، آن که خوب توجه دارد، از این جهت، از آن جهتش از شما هم بوده، از این جهتش از یک دسته دیگر بوده، نبوده از باب اینکه یک جهت نبوده. همه چیز بوده، کیست که همه چیز باشد.(46) 17/4/58 » » » در سیر الهى لازم نیست که انسان در یک گوشه بنشیند و بگوید من مى خواهم سیر الى اللّه داشته باشم. خیر، سیر الى اللّه همان سیره و روش انبیا و خصوصا پیغمبر اسلام و ائمه معصومین است که در عین حالى که در جنگ وارد مى شدند و مى کشتند و کشته مى دادند و حکومت مى کردند، همه چیز سیر الى اللّه بود. این طور
نبود که آن روزى که حضرت امیر مشغول است، سیر الى اللّه نباشد و فقط در هنگامى که نماز مى خواند سیر الى اللّه باشد. هر دویش سیر الى اللّه بود. لذا پیغمبر مى فرماید: «ضربت على در روز خندق افضل از عبادت ثقلین است».(47) 4/10/61 » » » این بزرگوار شخصیتى است که داراى ابعاد بسیار است و مظهر اسم جمع الهى است که داراى تمام اسماء و صفات است. تمام اسماء و صفات الهى در ظهور و در بروز، در دنیا و در عالم، با واسطه رسول اکرم در این شخصیت ظهور کرده است. و ابعادى که از او مخفى است، بیشتر از آن ابعادى است که از او ظاهر است. همین ابعادى هم که دست بشر به آن رسیده است و مى رسد، در یک مردى، در یک شخصیتى جمع شده است. جهات متناقض، جهات متضاد، انسانى که در حال این که زاهد و بزرگترین زاهد است، جنگنجو و بزرگترین جنگجوست در دفاع از اسلام. اینها در افراد عادى جمع نمى شود. آن که زاهد است. به حسبِ افراد عادى جنگجو نیست. آن که جنگجوست زاهد نیست. در عین حالى که در معیشت آن طور زهد مى کردند و آنطور در خوراک و در آنطور چیزها به حداقل قناعت مى کردند، قدرت بازو داشتند. آن قدرت
بازو را و این هم جزء امورى است که جمعش، جمع متضادین است. در عین حالى که داراى علوم متعدده و داراى علوم معنویه و روحانیه و سایر علوم اسلامى است. در عین حال مى بینیم که در هر رشته اى، مردمى که اهل آن رشته اند او را از خودشان مى دانند؛ پهلوانها حضرت امیر را از خودشان مى دانند. فلاسفه حضرت امیر را از خودشان مى دانند. فقها حضرت امیر را از خودشان مى دانند. هر قشرى که اهل یک رشته است، حضرت امیر را از خودش مى داند و حضرت امیر از همه است. داراى همه اوصاف است و داراى همه کمالات.(48) 23/6/63 » » » آنهایى که شیعه این مرد بزرگ هستند البته نمى توانند مثل او باشند، خود ایشان هم فرمود شما قدرت این را ندارید. حتى قدرت همین زهد ظاهریش را، چه برسد به معنویاتش، لکن نباید ما گمان کنیم که ما شیعه امیرالمؤمنین علیه السلام ، هستیم. و خود او در دعاى کمیل و سایر ادعیه هایش و در روشش آنطور خوف از خدا داشت و آنطور از عاقبت مى ترسید که منعکس شده است این در دعاى کمیل و در حالات او و ما اصلاً دنبال این مسائل نباشیم و بگوییم ما شیعه هستیم. آنطور بسط عدالت، اگر موفق شده بود، کرده بود که
الگو شده بود براى همه حکومتهاى عالم، نگذاشتند.(49) 23/6/63 » » » در جهت عبادت این، در جهت معارف او، که اینها نمى توانیم حالا ما همه اش را ذکر کنیم. در جهت زهد آن ترتیب، آن ترتیبى که، بعد از اینى که همه وسایل برایش فراهم است باز از نان و نمک و یک چیز مختصر تجاوز نمى کند. در قضیه بیت المال آنطور است که خوب دیدید، تاریخ را دیدید که وقتى که صحبت دیگرى مى شود چراغ را خاموش مى کند. اینها یک قصه هایى است که ما مى شنویم، یک واقعیت است، ولیکن پیش ما یک قصه است. ما نیستیم اینطور. در مسئله جنگ ما باید بگوییم اگر این را بگوییم خیلى بعید نگفتیم که شمشیر ایشان از آن وقتى که وقت این بوده است که ایشان جنگ بکند، تا آخر عمرشان در غلاف نرفته است. در تمام جنگهاى رسول خدا الاّ نادر ایشان بوده است و پیشقدم بوده است. بعد از رسول خدا مشاور جنگى بوده است ولو این که مدتهاى طولانى اسلام محروم شد از ایشان. بعد از این که مردم با ایشان بیعت کردند، باز هم تمام عمرش را به جنگهاى داخلى گذراند. این طور نبود که حالایى که من یک آدم عارفى هستم بروم کنار بنشینم براى این که من
عارفم. من یک آدم زاهدى هستم. حالا که زاهدم دیگر کار نداشته باشم به مصالح مسلمین؛ بروم کنار بنشینم. من یک آدم فقیهى هستم. حالا که فقیه هستم دیگر کار نداشته باشم که به مسلمانها چه مى گذرد، من هم بروم کنار بنشینم. در عین حالى که همه این معانى در او بوده است؛ توحید در حد اعلا، معرفت در حد اعلا، فقه در حد اعلا، هر علمى در حد اعلا. در عین حال در جهاد هم در حد اعلا بوده. ابعاد مختلفه این است که در آن بعد این را وادار نمى کند که از این یکى صرفنظر بکند؛ جامع الجهات است.(50) 4/1/65 » » » من درباره شخصیت حضرت امیر چه مى توانم بگویم و کى چه مى تواند بگوید. ابعاد مختلفه اى که این شخصیت بزرگ دارد، به گفتگوى ماها و به سنجش بشرى در نمى آید. کسى که انسان کامل است و مظهر جمیع اسماء و صفات حق تعالى است، ابعادش به حسب اسماء حق تعالى باید هزار تا باشد و ما از عهده بیان حتى یکیش / را / نمى توانیم برآییم. این شخصیت که جامع تضاد است، امور متضاد در او جمع است، کسى نمى تواند در حول و حوش او سخن بگوید. از این جهت من در این موضوع بهتر مى دانم که
ساکت باشم.(51) 1/6/65 » » » درباره حضرت امیر علیه السلام ، این قدر گفته شده است و نوشته شده است و باز هم حقش ادا نشده است؛ یعنى این معجزه الهى تاکنون معلوم نشده است که چه شخصیتى است. همه طوایف مختلفى که در اسلام هستند و خصوصا در شیعه مذهبها، این حضرت را به خودشان نسبت مى دهند؛ عرفا، حکما، فقها، فلاسفه و اقشار مختلفه حتى دراویش، صوفیه و حتى کسانى که به اسلام اعتقاد ندارند از کلمات ایشان استشهاد مى کنند. آن وقت که من عراق بودم که حزب عفلقى که اصلاً اعتقاد به اسلام ندارد، بلکه مضاد با اوست، مع ذلک کلمات ایشان را در و دیوارها برش استشهاد مى کردند و هر کسى به یک نحو از ایشان اسم مى برد؛ در زورخانه ها به عنوان یک پهلوان، در جنگها به عنوان یک جنگنده، در مدارس به عنوان یک ارزشمند فقیه و در هر جایى که ملاحظه مى کنید به نظر هر یک و هر طایفه اى حضرت یک وضعى دارد و همه آنها را از خودشان مى دانند. الاّ البته بعضى که اصلاً اعتقادى به اسلام ندارند، لکن مع ذلک آنى که باید باشد این معما حل نشده است و نخواهد شد. این موجود یک اعجازى است که نمى شود در اطراف او آن که هست
صحبت کرد. هر کس به اندازه فهم خودش و به اندازه نظرى که دارد در این باب صحبت کرده است و حضرت غیر از این معانى است، یعنى ما نمى توانیم به آن جایى که بتوانیم از ایشان به آن جور که هستند مدح کنیم. آن صفات متضاده که در اشخاص نمى شود باشد، در ایشان هست. از همین جهت است که این صفات متضاده که هست، این که هر کسى یک طرفش را گرفته است و خیال مى کند که ایشان او است. کسى که عارف مسلک است و در رأس عرفاى عالم واقع شده است، این آدم در حکومت دخالت دارد. در صورتى که عرفاى معروف اصلاً کناره گیرى مى کردند. کسى که در جنگها آنطور فعالیت داشته است مع ذلک در زهد و تقوا و کناره گیرى از خلق آنطور بوده است. چون ابعاد مختلف درش بوده است، هر کسى یک بعدى از او را گرفته است و خیال کرده است که بعد واقعى این است و تاکنون آن بعدى که ایشان دارند، آن بعد معنوى اى که ایشان دارند براى کسى کشف نشده است مگر براى اشخاصى که همطراز او هستند. از این جهت درباره ایشان صحبت کردن از هر ترتیبى که باشد، همه این چیزها را دارد، لکن آن که هست نمى شود صحبت
کرد. نمى توانیم ما صحبت کنیم.(52) 23/12/65 » » »
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بعد از اینکه دست دو نفر دزد را قطع مى کند، چنان نسبت به آنان عاطفه و محبت نشان مى دهد و معالجه و پذیرایى مى کند که از مداحان حضرت مى شوند.(53) یا وقتى مى شنود ارتش غارتگر معاویه خلخال از پاى یک زن اهل ذمّه در آورده اند، به قدرى ناراحت مى شود و عواطفش چنان جریحه دار مى گردد که در نطقى مى فرماید اگر از تأثر این واقعه انسان بمیرد، قابل سرزنش نخواهد بود.(54) با این همه عاطفه، روزى هم شمشیر مى کشد و افراد مفسد را با کمال قدرت از پا در مى آورد. معناى عدالت این است.(55) » » » چنین سلطانى دیده ایم که چراغ را خاموش مى کند که آن چراغ به قدر دو دقیقه که با این شخص مى خواهد صحبت عادى بکند، صحبت رفاقتى مثلاً بکند این دیگر روشن نباشد. خودش هم دستگاه بارگاهش این مسجد است، توى این مسجد مى آید مى نشیند. همه مى آیند حرفهایشان را به او مى زنند. از مسجد هم لشکر درست مى کند و مى فرستد به این طرف و آن طرف براى عرض مى کنم پیشرفت اسلام، لکن زندگیش همین است که عرض کردم که یک پوست هست. وقتى که شب مردنش، شب شهادت حضرت، وقتى که مهمان بود منزل دخترش نمک آوردند
و شیر. گفت تو چه وقت دیده بودى که من (برحسب نقل) دو تا چیز همراه بخورم. رفت نمک را برداشت، فرمود که به جاى نمک، شیر را بردار. نان با نمک را خورد آن سلطان حجاز، ایران، سوریه، لبنان، عراق، ماوراى اینها، اردن و امثال ذلک این شب آخر زندگى ایشان در حال آن قدرتمندى.(56) 6/8/57 » » » روز عید غدیر روزى است که پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم ، وظیفه حکومت را معین فرمود و الگوى حکومت اسلامى را تا آخر تعیین فرمود و حکومت اسلام نمونه اش عبارت است از یک همچو شخصیتى که در همه جهات مهذب، بر همه جهات معجزه است و البته پیغمبر اکرم این را مى دانستند که به تمام معنا کسى مثل حضرت امیر علیه السلام ، نمى تواند باشد، لکن نمونه را که باید نزدیک به یک همچو وضعى باشد از حکومتها تا آخر تعیین فرمودند.(57) 28/8/57 » » » حضرت امیرالمؤمنین على بن ابیطالب که حاکمیت بر یک صحنه بزرگ، یک ممالک بزرگ از عربستان سعودى گرفته تا مصر، ایران، عراق و سوریه و سایر جاها را داشته است. همین قاضى که خودش قرار داده براى قضا، وقتى که یک نفر یهودى به او دعوى کرده است و ادعا کرده است چیزى را، قاضى او را
خواسته و او هم آمده است در محضر قاضى و با یهودى در عرض هم نشسته اند و دادخواهى شده است و قاضى حکم بر خلاف حضرت امیر علیه السلام ، یعنى حکومت وقت کرده است و تسلیم بوده است. یک همچو وضع حکومتى در بشر معلوم نیست تحقق پیدا کرده باشد، و ما آرزوى یک همچو حکومتى داریم. یک حکومت عادل که نسبت به افراد رعیت علاقه مند باشد، عقیده اش این باشد که باید من نان خشک بخورم که مبادا یک نفر در مملکت من زندگیش پست باشد، گرسنگى بخورد.(58) 15/11/57 » » » حضرت امیر علیه السلام ، قسم مى خورد (به حسب روایتى که هست توى نهج البلاغه) که اگر چنانچه همه اقالیم دنیا را به من بدهند که بخواهم یک ظلمى بکنم، اینقدر که یک چیزى را از ذهن یک مورچه من بگیرم ظلم است، من نمى کنم.(59) 1/3/58 » » » على بن ابیطالب علیه السلام ، همه عالم اگر کافر مى شدند به حال او فرقى نمى کرد جز غصه خوردن به اینکه چرا اینها دارند خلاف مى کنند، والاّ در مشى او هیچ تغییرى نمى کرد. آن روزى که تو خانه نشسته بود با آن روزى که یک خلافت داراى آن وسعت که ایران یک جزئش بود تا مصر و در حجاز و همه اینجا تحت
سیطره بود و از اروپا هم یک مقدارى، هیچ فرقى در حال روحیش نبود که حالا که من داراى یک همچو چیزى هستم، باید مثلاً چه بشود، هیچ ابدا در روح او هیچ فرقى نمى کرد، براى اینکه روح، روح الهى بود. روح الهى در آن فرقى نمى کند که یک جمعیت کمى تحت نظر او باشد یا یک دنیا باشد. در حال روحى او فرقى نمى کند، او موظف است عدالت کند، مى تواند با این چهار تا که هست عدالت بکند، اگر توانست با همه جا، همه جا عدالت را گسترش مى دهد.(60) 17/4/58 » » » روز گشایش مجلس اسلامى(61) در روزى است که عدالت در عالم متولد شده است. روزى است که امیرالمؤمنین علیه السلام ، به دنیا آمدند. این مظهر همه عدالتها و اعجوبه عالم هستند و از صدر عالم تا ابد به جز رسول اکرم کسى به فضیلت او نیست. این را ما به فال نیک مى گیریم و این فکر را مى کنیم که آقایان که در یک روزى که مظهر عدالت خدا، پرتو عدالت انسانى در آن روز متولد شده است و شما مجلس را در آن روز افتتاح مى کنید بدانید که باید همان رشته را، همان رشته على علیه السلام ، را پیروى کنید.(62) 4/3/59 » » » این روزى
است که به واسطه تولد مولا علیه السلام ، که تولد عدالت مطلق و تولد رحمت الهى است، به همه شماها تبریک عرض مى کنم. من امیدوارم که این عدالت الهى که به چهره تابناک على بن ابیطالب علیه السلام ، ظاهر شده است، در ملت ما و بخصوص قواى انتظامیه جلوه گر شود. شماها که پاسدار جمهورى اسلامى هستید و پاسدار اسلام و قرآن هستید باید به همان نحو که مولا علیه السلام ، مظهر عدالت بود و مظهر رحمت، شما هم اقتداى به آن حضرت کنید و با عدالت با مردم و بین خودتان رفتار کنید و با عطوفت.(63) 10/3/59 » » » به طورى که نقل کردند در یکى از چیزهایى که به بعض از عمال خودشان نوشتند، نوشته اند که سر قلمها را نازک بگیرید، سطرها را نزدیک هم بنویسید، از چیزهایى که فایده ندارد، احتراز کنید. این یک دستورى هست براى همه. یعنى، دستورى هست براى کسانى که در بیت المال دست دارند. اینطور حضرت امیر علیه السلام ، در وقت حکومتش دستور مى دهد براى صرفه جویى. مضایقه مى کند که در یک صفحه که مى شود ده سطر نوشت، پنج سطر نوشته بشود؛ یک قلم که مى تواند آن مرکّبى که در آن وقت بوده است صرف کند سرش ریزه باشد تا کم صرف بشود / از
/ حرفهاى غیراصولى نوشته نشود، که صرفه واقع بشود. باز از ایشان نقل شده است که حساب بیت المال را مى کشیدند؛ چراغى روشن بود، شمعى روشن بود و کسى آمد با ایشان حرف دیگرى مى خواست بزند، شمع را خاموش کردند، فرمودند که این مال بیت المال است، تو مى خواهى حرف دیگر بزنى.(64) 13/6/64
فرمود حضرت صادق علیه السلام : «به خدا قسم، نخورد على بن ابیطالب علیه السلام هرگز از دنیا حرامى تا از دنیا رفت، و عرضه نشد بر او دو امرى که رضاى خداوند در آنها بود، مگر آنکه آنچه شدیدتر بود بر بدنش اختیار فرمود، و نازل نشد بر رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ، شدتى هرگز مگر آنکه آن بزرگوار [او] را خواند براى اطمینانى که به او داشت، و هیچ کس در این امت عمل رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را طاقت نداشت غیر او، همانا عمل مى کرد عملِ شخصِ ترسناک؛ گویى بین بهشت و دوزخ بود، امید ثواب این را و ترس عِقاب آن را داشت. و هر آینه آزاد فرمود از مال [خود [هزار بنده در راه خدا و نجات از آتش، بندگانى که با زحمتِ دست و عرق پیشانى تحصیل فرموده بود. و همانا قوت اهل بیتش را زَیت و سرکه و خرما قرار داده بود؛ و نبود لباسش مگر
کرباس؛ و اگر آستین مبارکش بلند مى آمد قیچى مى طلبید و آن را قطع مى فرمود. و هیچ کس شبیه تر نبود به او در اولاد گرامیش از على بن الحسین علیه السلام در فقه و لباس. هر آینه وارد شد بر او حضرت باقر علیه السلام ، پسرش. پس دید او را که رسیده است از عبادت به حدى که نرسیده است احدى دیگر، رنگش از بیدارى شب زرد شده، و سوخته شده بود چشمانش از گریه، و مجروح شده بود جبهه مبارکش، و پاره شده بود بینى او از سجود، و ورم کرده بود ساقها و قدمهایش از ایستادن در نماز. و فرمود حضرت باقر علیه السلام ، نتوانستم خوددارى کنم از گریه وقتى که او را بدین حال دیدم؛ پس گریه کردم براى ترحم به او، و آن حضرت مشغول تفکر بود. پس توجه فرمود به من بعد از لحظه اى از داخل شدن من، و فرمود: «اى فرزند، به من بده بعضى از آن صحیفه هایى را که عبادت على بن ابیطالب علیه السلام ، در آن است. پس دادم به او. و قرائت فرمود در آن چیز کمى. پس از آن رها کرد آن را از دست مبارکش با حال انضجار و غصّه و فرمود: «کى قوّت عبادت على بن ابیطالب علیه السلام را دارد؟(65)«(66) » » »
از حضرت مولا معروف است که تیرى به پاى مبارکش رفته بود که طاقت بیرون آوردن نداشت، در وقت اشتغال به نماز بیرون آوردند و اصلاً ملتفت نشد.(67) » » » و جناب مولى الموحّدین علیه السلام ، وقتى که وقت نماز مى شد به خود مى پیچید و متزلزل مى شد. از آن حضرت سؤال شد: «چه مى شود تو را یا امیرالمؤمنین؟» مى فرمود: «آمد وقت امانتى که حق تعالى عرضه داشت بر آسمانها و زمین و آنها ابا کردند از حمل آن و بر حذر شدند از آن.»(69) (68) » » » آن سرورى که یک ضربت یوم الخندقش به تصدیق رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم افضل از جمیع عبادات جن و انس است(70) با آن همه عبادات و ریاضات که علىّبن الحسین، که اعبد خلق اللّه است، اظهار عجز مى کند که مثل او باشد،(71) اظهار عجز و تذلّلش و اعتراف به قصور و تقصیرش از ما بیشتر و بالاتر است.(72) » » » على بن ابیطالب علیه السلام ، با حور و قصور چه سر و کارى دارد؟ آن سرور را با هواهاى نفسانیّه و شهوات حیوانیّه چه تناسب است؟ کسى که عبادتش عبادت احرار است، جزاى او جزاى تجّار نخواهد بود.(73) » » » ظاهر نماز على بن ابیطالب علیه السلام ، و نماز فلان منافق در اجزاء و شرایط صورت
ظاهرى عمل هیچ تفاوتى ندارد، لیکن آن یک با آن عمل معراج الى اللّه کند و صورتش ملکوت اعلى است؛ و دیگرى با آن عمل به جهنم سقوط کند و صورتش ملکوت اسفل است و از شدت ظلمت شبیه ندارد. به واسطه چند قرص نان جوین که خانواده عصمت علیه السلام در راه خدا مى دهند، چندین آیه خداى تعالى در مدح آنها فرو مى فرستد(74) جاهل گمان مى کند دو سه روز گرسنگى و غذاى خود را به فقران دادن امر مهمى است. با این که صورت این قبیل اعمال از هر کس مى شود صادر مى شود و چیز مهمى نیست، اهمیت آن به واسطه قصد خالص و نیّت صادقانه است.(75) » » » ورود چندین آیه شریفه از سوره مبارکه «هَلْ اتى» در مدح على علیه السلام ، و اهل بیت طاهرینش علیهم السلام ، به واسطه چند قرص نان و ایثار آنها نبوده، بلکه براى جهات باطنیّه و نورانیّت صورت عمل بوده، چنانچه در آیه شریفه اشاره اى به آن فرموده، آنجا که فرماید: «انَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّه لانُریدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکوُرا»(76) بلکه یک ضربت على علیه السلام ، که افضل از عبادت ثقلین مى باشد(77) نه به واسطه همان صورت دنیایى عمل بوده که کسى دیگر اگر آن ضربت را زده بود باز افضل بود،
گرچه به ملاحظه موقعیت مقابله کفر و اسلام خیلى انجام این عمل مهم بوده که شاید شیرازه لشکر اسلام از هم پاشیده مى شد، ولى عمده فضیلت و کمال عمل آن حضرت به واسطه حقیقت خلوص و حضور قلب آن حضرت بوده در انجام این وظیفه الهیّه. و لهذا مشهور است که وقتى غضب بر آن حضرت مستولى شد به واسطه جسارت آن ملعون، از کشتن او خوددارى فرمود تا آنکه عمل به هیچ وجه شایبه انیت و جنبه یلى الخلقى نداشته باشد؛ با آنکه غضب آن ولىّاللّه مطلق غضب الهى بود، ولى باز عمل را خالص فرمود از توجه به کثرت، و یکسره خود را فانى در حقّ فرمود و عمل به دست حقّ واقع شد، و چنین عمل در میزان سنجش بر نیاید و مقابلت چیزى با آن نکند.(78) » » »
خداوند چند آیه براى چند قرص نان که حضرت امیر علیه السلام ، و عایله اش صدقه دادند، چندین آیه، چند آیه نازل فرمود. این آیات براى قرص نان نیست، این آیات براى اخلاص، براى آنکه براى خدا بود.(79) 27/2/58 » » » به حسب نقل وقتى که حضرت امیر علیه السلام ، غلبه کرد بر یک دشمن و او تُف انداخت به صورت امیرالمؤمنین، پاک کرد. گفته مى شود که آمدند بعد
او را از بین بردند و از ایشان سؤال شد. گفت ترسیدم که براى خدا نباشد، براى این باشد که او به من اهانت کرده. اهانت را، اهانت به یک موجودى که هر که او را اهانت کند واجب القتل است، هر که به رسول خدا اهانت کند، هر که به ائمه خدا اهانت کند واجب القتل است، در عین حال براى اینکه خودش بوده و حقى براى خودش بوده و مى خواسته که خالص باشد این کارى را که مى فرماید. تحمل کرد تا اینکه مبادا یک وقت یک خللى در قصد واقع بشود.(80) 2/4/58 » » » آن صاحب منبر حقیقى که حضرت امیر علیه السلام ، هست باشد که هر چه مى گفت از قلب الهى سرچشمه مى گرفت «ضربة على یوم الخندق کافضل من کذا...»(81) این نه اینکه مسئله این بود که تمام کفر با تمام اسلام مقابله کردند، از این جهت شده است. ما اگر فرض مى کردیم که غیر حضرت امیر همین ضربه را زده بود و همان شکست را هم داده بود، باز اصلاً معلوم نبود که یک فضیلتى داشته باشد تا فضیلتش از نماز انبیا هم بالاتر باشد. این ضربه ضربتى بود که از روح امیرالمؤمنین سرچشمه گرفته بود. همه ایامى که ضربت مى زد، فضیلتش بالاتر از همه بود، براى اینکه
قلب، قلب الهى بود. قلبى بود که غیر از خدا در او راه نداشت. ضربتى که از آن قلب سرچشمه بگیرد، تصمیمى که از آن قلب سرچشمه بگیرد، این ارزشش همان است که فرموده است افضل از همه چیزهایى که در عالم واقع شده است.(82) 17/4/58 » » » ضربه، ضربه تربیتى باشد «ضربةُ علىٍّ یَوْمَ الخَنْدَقِ افْضَلُ مِنْ عِبادة الثَّقَلَیْن»(83) این روایتى است از رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم ضربه، یک ضربه یک دست بالا بردن و فرود آوردن و یک نفر آدم را سر آن خندق کشتن. البته از جهت سیاسى چون که این ضربه، ضربه اى بود که اسلام را از شر کفار نجات داد، ولى از آن جهت، جهت معنویش است، این دست بالا مى رود و پایین مى آید. یک وقت آدم خیال مى کند منم که این کار را مى کنم، من بودم که این کردم، من بودم که اینجور کردم. این شیطان است و یک وقت این را قدرت خدا مى داند، خودش را هیچ مى داند، براى خودش چیزى قایل نیست. این دست را از خدا مى داند، شمشیر را هم از خدا مى داند.(84) 15/4/59 » » » شمشیر على بن ابیطالب علیه السلام ، و فرود آوردن شمشیر و به دشمن آن شمشیر را ضربه زدن و او را کشتن، این امرى است
که در همه جا واقع مى شود و بسیارى از اشخاص این اعمال را کرده اند و مى کنند. ارزش به اینها نیست، ارزش به آن است که در قلب على بن ابیطالب چه مى گذشته است و مرتبه اخلاص او چه اندازه بوده است. آن مرتبه اخلاص است که یک ضربت را با عبادت ثقلین، عبادت جن و انس مقابل کرده است.(85) 28/1/61 » » » حضرت امیر علیه السلام ، در رأس زهاد حکومت مى کرد، ولى حکومت براى خودش نبود، بلکه هر چه کوشش مى کرد براى اسلام بود.(86) 29/6/62 » » » صورت عمل میزان نیست، آن چیزى که میزان است انگیزه عمل است؛ معناى عمل است، دوتاست عمل. در صورت مثل هم هستند. شمشیرى که در دست حضرت امیر علیه السلام ، است فرود مى آید و فرض کنید که عمروبن عبدود را مى کشد. این صورت عمل با صورت عمل دیگرى که شمشیر دستش هست و یک کس دیگر را مى کشد، صورت، یک صورت است. هر دو شمشیرى است و در دستى است و فرود مى آید و یک کسى را مى کشد. لکن آنى که او را با عبادت ثقلین افضل دانسته اند براى آن انگیزه عمل است. براى آن معنایى است که در آن عمل است نه براى این صورت عمل است. انگیزه عمل که این
عمل را به آنجا مى رساند که «لایوازى عبادة ثقلین». انگیزه عمل است، که چند تا قرص نان جو را که اهل بیت علیهم السلام ، به فقیر و اسیر و چه مى دهند در قرآن چند آیه براى او مى آید. آن چیزى که هست
این است که انگیزه عمل الهى است، وقتى الهى شد جبرانش الهى است.(87) 15/8/62 » » » براى خدا حکومت کنید، همان حکومتى که انبیا مى کردند. خوب، موسى هم حاکم بود، پیغمبر هم حاکم بود، على هم حاکم بود.(88) 19/9/64 » » » امیرالمؤمنین علیه السلام ، تمام دنیا پیشش هیچ بوده. من گاهى فکر مى کردم که حضرت امیر و همینطور در بین انبیا هم همین طور، در بین ائمه هم همین طور، گاهى از خودشان تعریف مى کنند، این چیه؟ این مبدأش همانى است که خداى تبارک و تعالى به آدم گفت، وادارش کرد به این که آن اسمایى را که خدا به او تعلیم کرده است، امر بهش کرد که باید بگویى. اگر این امر را نکرده بود آدم نمى گفت. اینها مأمورند که چون مقام، مقام بزرگى است به مردم معرفى کنند این مقام را براى تبعیت مردم، نه براى این که مى خواهند خودشان را چه بکنند. حضرت امیر که در بسیارى از جاها از خودش تعریف مى کند که من اعتناى به دنیا ندارم، او مأمور است این را بگوید، بهش هم سخت است... این که در لسان ائمه مى بینید که از خودشان تعریف مى کنند گاهى، این یک الزامى است که از طرف غیب / بر آن شده است
/ بر آنها شده است که باید این کار را بکنید، مردم طبیب را بشناسند.(89) 23/12/65 » » » حضرت امیر که مى فرماید که من، قسم مى خورد به این که اگر همه دنیا و چه را به من بدهند، من ظلم حتى به آن طور نمى کنم، این وادار شده است از طرف خداى تبارک و تعالى به این که این را بگوید تا مقام معلوم بشود، مردم تبعیت کنند. مثل همان طبیب مى ماند، نمى خواهد خودنمایى کند مثل امثال ماها که اگر فرض کنید یک شعرى بلد هستیم مى خواهیم خودنمایى کنیم که من آنم که شعر گفتم، اگر یک درسى خواندیم خودنمایى کنیم که من آنم که درس خواندم، او مى خواهد هدایت کند مردم را به راهى که غیر از این نمى شود و لهذا در عین حالى که برایش مشکل است، مى گوید.(90) 23/12/65 » » »
در عهد حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام طرز حکومت اصلاح شده و رویه و اسلوب حکومت صالح بود. آن حضرت با اینکه بر کشور پهناورى حکومت مى کرد، که ایران و مصر و حجاز و یمن از استانهاى آن بود، طورى زندگى مى کرد که یک طلبه فقیر هم نمى تواند زندگى کند. به حسب نقل، وقتى که دو پیراهن خرید، یکى را که بهتر بود به قنبر (مستخدم خود) داد؛
و پیراهن دیگر را که آستینش بلند بود براى خود برداشت و زیادى آستین را پاره کرد. پیراهن آستین پاره را بر تن کرد. در صورتى که بر کشور بزرگ و پرجمعیت و پر درآمدى فرمانروایى مى کرد.(91) » » » حاکمى که از طرف خداى تبارک و تعالى تعیین شد از براى امت، آن شخصى بود که وقتى که به حکومت رسید، وقتى که با او جمع شدند و بیعت کردند، بعد از آن خرابکاریهایى که شده بود تا آن روز و بعد از آن مصیبتهایى که براى اسلام پیش آوردند و تا حالا هم فساد آن باقى مانده است، آن شخصى بود که وقتى که به حکومت رسید در حال حکومتش زندگیش از جمیع زندگى امثال ماها و شماها طلاب علوم دینیه یا امثال این بقالها و این کاسبها، زندگى او پست تر بود، یک تکه نان جو بود که در آخر عمر مبارکشان (از قرارى که گفته شده است) از بس خشک بود حضرت با دستشان نمى توانستند بشکنند، با زانو مى شکستند آن نان را و با آب تناول مى کردند. این حکومت اسلام بود. مى فرمود که (به طورى که نقل شده است) من مى ترسم که در یکى از حوالى مملکت من یک وقت یک گرسنه اى باشد، یک وقت باشد که
گرسنه در کار باشد، چطور من بخوابم سیر و رعیت من یک نفرشان ولو در بعضى از اجزاء مملکت، اینها گرسنه باشند.(92) 30/3/50 » » » جشن براى آنى باید بگیرند که وقتى که احتمال این را مى دهد که در آخر مملکت یک گرسنه اى باشد، به خودش گرسنگى مى دهد. کسى که کنار مسجد، دارالاماره اش و دکةالقضاى او، همین مسجد کوفه، یک گوشه اى از مسجد کوفه، دکةالقضاء او در آن هست و روى زمین مى نشیند و «یا کل کما یا کل العبید و یمشى کما یمشى العبید».(93) وقتى هم پیراهن گیرش مى آید پیراهن نو را به قنبر مى دهد، پیراهن کهنه را خودش بر مى دارد و آستینش هم که بلند داشت پاره مى کند همانطور مى پوشد و مى رود خطبه مى خواند. یک مملکتى هم دارد که ده مقابل مملکت ایران است، این جشن دارد.(94) 6/3/50 » » » امیرالمؤمنین که خلیفه صحیح پیغمبر است شما ببینید که چه جور زندگى این داشته است. سلطان بوده است و سلطنتش تقریبا یک دامنه بسیار وسیع، چندین مقابل ایران از حجاز گرفته تا برود آفریقا، کذا، همه جاها را این سلطنت داشته است، آن وقت زندگیش را ببینید چه هست که روزش چه جورى مى گذشته، شبش چه جورى زندگى مى گذشته، چه وضعى داشته است، عبادتش چه جورى
بوده است، توجهش به مردم چه جورى بوده است، با ضعفا چه جورى بوده است. غصه مى خورد که مبادا من نان جو مى خورم، مى ترسم که یک نفرى در سر حد کذا، در یمامه، در کجا، یک وقتى کم داشته باشد، کم خوراک داشته باشد.(95) 30/7/57 » » » دستگاه بارگاهش این مسجد است، توى این مسجد مى آید مى نشیند، همه مى آیند حرفهایشان را به او مى زنند، از مسجد هم لشکر درست مى کند و مى فرستد به این طرف و آن طرف براى عرض مى کنم پیشرفت اسلام، لکن زندگیش همین است که عرض کردم که یک پوست هست.(96) 29/6/62 » » » حضرت امیر با سلطنت (جسارت است که من سلطنت به ایشان بگویم) با خلافت چندین مملکتى که ایران یکى از آنها، حجاز یکى از آنها، نمى دانم عراق یکى از آنها، اردن یکى از آنها، مصر یکى از آنها، این یک همچو دامنه اى آن وقت داشته سلطنت ایشان، با این دامنه سلطنت، زندگى خودش را ببینیم که آیا این غمخوار ملت است یا آنهایى که اینها مى گویند؟ مقایسه بکنید و زندگیشان را در تاریخ ببینید. آن چیزى که نقل مى کنند، یک پوستى ایشان داشته است، یک پوست گوسفندى داشته، شبها خودش و عیالش رویش مى خوابیده اند، روز هم این را مى گذاشتند آنجا براى
شترشان علف مى ریختند. این زندگى حضرت امیر. در عمرش شاید یک دفعه یک نان سیر نخورده باشد. این وضع خوراک حضرت امیر که در آن چیز [کیسه] را (بر حسب نقل) مهر مى کرده است، آنجایى که توى آن نان جو بوده است مهر مى کرده که مبادا اینها باز کنند و یک چیز دیگر توى آن بریزند (یک چربى، یک چیزى که این مثلاً به حسب ترحمى که فرزندانش مى خواستند به پدر بکنند و زینب مثلاً مى خواسته به پدر بکند، چیزى داخل این بکند) مهر مى کرده که دست نخورده باشد. این خوراک حضرت امیر علیه السلام ، بود. آن شبى که شب فوت ایشان است، شب ضربت خوردن ایشان هست، آن شب میهمان ام کلثوم مى گویند بوده است. وقتى که برایش غذا مى آورند، ایشان غذا براى افطار مى آورد، مى بیند که نمک آورده و شیر، مى گوید تو چه وقت دیدى من دو تا خورش داشته باشم؟ یکیش را بردار، مى گویند که رفته است نمک را بردارد، گفته است به جان من شیر را بردار، دو لقمه نمک دست برد و خورد. این حکومت ماست، حکومت اسلام است، حاکم اسلام است.(97) 8/8/57 » » » حضرت امیر که سلطنش بیشتر از چند مقابل ایران بوده، سفره اش چى بوده؟ یک ظرفى بوده که توى آن
نانهاى جو بوده و سرش را هم مهر مى کرده که مبادا دخترش مثلاً یا پسرش ترحم کنند و توى این یک چیزى بریزند، یک چربى، یک روغنى که یک خرده نرم بشود، سرش را مهر مى کرده که دست به آن نزنند. وقتى مى خورده این نان خشک خوراک این امپراتور بوده که از مملکت ایران بیشتر تحت امپراتوریش بوده است. 14/8/57 » » » حاکم دوم که دیگر توسعه حکومتش سرتاسر شرق را گرفته بود و تا اروپا هم رفته بود تقریبا آن هم آن حاکم که زندگیش یک پوست داشت، آنجا شبها روى آن دوتایى زن و شوهر مى خوابیدند که حضرت امیر باشد و فاطمه زهرا علیهاالسلام ، و روزها علف شتر را روى آن مى ریختند که علف بخورد آن.(98) 17/8/57 » » » آن کسى که در رأس بود، در زندگى از همه افراد پایین تر بود، شاید در یمامه، شاید در سرحدات یک نفر باشد که گرسنه باشد، یک نفر باشد که درست نتواند زندگى خوب بکند، بنابراین من اینجا که هستم باید زندگیم این باشد، یعنى یک لقمه نان با یک قدرى نمک. این حکومت ما بود.(99) 15/12/57 » » » بهترین حاکمى که در اسلام بعد از رسول اللّه پیدا شد، حضرت امیر علیه السلام ، بود و
مع الاسف حکومت کوتاهى داشت و ما وقتى که سیره ایشان را در عمل از تاریخ اخذ بکنیم و فرمایشات ایشان را در خطبه ها، در نامه ها اخذ بکنیم و رفتار ایشان را با رعیت و همین طور رفتار رعیت با او، رفتار استاندارهایى که مى فرستادند در اطراف، یک مملکت بسیار بزرگ بود دیگر، حجاز و مصر و ایران و عراق و سوریه و یک مقدار از اروپا و اینها همه تحت سیطره بودند و وقتى که مى فرستادند سفارشهایى که مى کردند نسبت به اینکه چه جور باید رفتار بکنید و چه جور هم رفتار مى کردند آنها و مردم با آنها چه وضعى داشتند، اینها همه در تاریخ هست. زندگى خود امیرالمؤمنین که معروف است که... یک آدم متعارف نمى تواند آن طور زندگى کند. حتى اشکال کرده بودند که خوب شما اگر زندگیت این است، پس چرا همچه قوى هستید؟ در یک جایى مى فرمایند که این درختهایى که در بیابان پیدا مى شود، هم چوبش محکمتر است، هم آتشش قوى تر است، براى اینکه آب کم خورده است. این طور نیست که هر کس زیاد خورد و چرب خورد و شیرین خورد، این یک آدم قوى بشود، بلکه شاید بسیارى از این غذاها خصوصا این غذاهاى غیر عادى براى انسان شاید سستى و ضعف و اینها
هم مى آورد. در هر صورت در زندگیش وقتى که انسان مى بیند که یک پوستى بوده است (این طور نقل مى کنند) که شبها این پوست را مى انداختند و خودشان با حضرت فاطمه علیهاالسلام ، رویش مى خوابیدند و روزها همین پوست را علوفه رویش مى ریختند. براى شترشان. و در خوراک هم کسى نمى توانست آن طور زندگى بکند. هیچ کس همچو زندگى اى و خودشان هم مى فرمایند شماها نمى توانید، لکن در تقوا و در ورع با من اجتهاد کنید، با من موافقت کنید. وضع حکومت این طورى بود و این طور خاضع در مقابل قانون، رئیس یک ملت که توسعه ریاستش این قدر زیاد بود و قدرت ارتشش آنطور خاضع در مقابل قانون که وقتى قاضى اى که خودش نصب کرده او را دعوت مى کند که یک کسى ادعائى داشته یا ایشان ادعا داشتند که راجع به یک زرهى، یهودى هم بوده آن طرف، وقتى که (به حسب نقل) قاضى ایشان را احضار مى کند (همان قاضى که خودش نصب کرده) تشریف مى برند. وقتى قاضى مى گوید یا اباالحسن، مى گوید نه، باید من و او را على السواء حساب بکنى. قاضى باید نظرش به هر دو على السواء باشد و مرا با کینه که یک احترام است، اسم نبر، یا على بگو: و وقتى هم که قاضى رسیدگى مى کند
و حکم بر ضد حضرت امیر مى دهد، حق مى دهد، منتهى یهودى مى آید ایمان مى آورد، اسلام مى آورد، مى بیند که اسلام این است وضع معاشرتشان با مردم، وضع زندگیشان، وضع عدالتشان، رسیدگیشان به فقرا و معروف است و دیگر تاریخ هم هست که خانه هایى بوده است که مطلع نبودند که کى مى آید برایشان چیز مى آورد، ایشان مى بردند و در یک جایى که رفتند و بچه ها وقتى که مى رفتند گریه مى کردند و ایشان وارد شده بود و به آنها غذا داد و تلطف کرد و اینها بعدش شروع کردند یک صدایى مثل صداى شتر که بچه ها را بخندانند. گفتند: «من وقتى آمدم این بچه ها گریه مى کردند دلم مى خواهد حالا که مى روم بخندند بچه ها.» این یک حاکمى است که توسعه حکومتش از حجاز تا مصر تا ایران تا آفریقا تا همه اینها بوده است.(100) 31/3/58 » » » همان که بعد از اینکه مقام ریاست داشت، به حسب اصطلاح شما تمام ایران و عراق و مصر و جاهاى دیگر در زیر سلطه او بود، رفتارش با مردم آنطور بود که هیچ کس نمى تواند آن رفتار را داشته باشد. در خطبه جمعه، گاهى که یک وقتى که در خطبه جمعه آمده بودند و منبر بودند، دامنشان را حرکت مى دادند براى اینکه پیراهن را شسته بودند
و پیراهن عوضى نداشتند.(101) 7/10/59 » » » دوم شخص اسلام على بن ابیطالب علیه السلام ، ایشان خودش یک کارگر بوده، یعنى قنات حفر مى کرده، مى رفته است قنات مى کنده است آب بیرون مى آورده، لکن براى خودش نه، بعد از آنکه بیرون مى آمده وقف مى کرده براى مستمندان. براى آنها یک نفر کارگر بوده است که براى اعاشه خودش هم کار مى کرده و در عین حالى که آنطور قناتها را (چندین قنات از ایشان هست) کنده با دست خودش و همان روز (به حسب نقل) همان روزى که بیعت به امامت کردند براى او، به خلافت، وقتى بیعت تمام شد. همان روز بیل و کلنگ خودش را برداشت دنبال کار... این دو نفر شخص اول اسلام که کارشان باید سرمشق باشد براى همه ما.(102) 11/2/61 » » »
حاکم اسلام مثل حاکمهاى دیگر از قبیل سلاطین یا رؤساى جمهورى نیست. حاکم اسلام، حاکمى است که در بین مردم، در همان مسجد کوچک مدینه مى آمد و به حرفهاى مردم گوش مى کرد و آنهایى که مقدرات مملکن دستشان بود، مثل سایر طبقات مردم در مسجد اجتماع مى کردند و اجتماعشان به صورتى بود که کسى که از خارج مى آمد نمى فهمید که کى رئیس مملکت است و کى صاحب منصب است و چه کسانى مردم عادى هستند. لباس،
همان لباس مردم، معاشرت، همان معاشرت مردم و براى اجراى عدالت طورى بود که اگر چنانچه یک نفر از پایین ترین افراد ملت، بر شخص اول مملکت ادعایى داشت و پیش قاضى مى رفت، قاضى شخص اول مملکت را احضار مى کرد و او هم حاضر مى شد.(103) 18/8/57 » » » ما یک کسى را مى خواهیم که (البته نمى شود، اینکه من مى گویم مى خواهیم، شبیه است آنهم نه شبیه نزدیک، شبیه بسیار دور) مثل حضرت على علیه السلام ، باشد که زمان سلطنش (استغفراللّه که سلطنت مى گویم) امارت او، امارت شرعیه اش، خلافتش که آنقدر طول و عرض داشت، حجاز و مصر و عراق و ایران و نمى دانم همه اینها را داشت، آن وقت پا مى شد، خودش راه مى افتاد در خانه این زن و آن زن، بعد از اینکه خانه یک زنى رفت (به حسب این طورى که تاریخ نقل مى کند و آقایان نقل مى کنند) و دلجویى کرد و بچه هایش را چه کرد، بعد کارى مى کند که این بچه کوچکها بخندند. یک کارى که آدمهاى متعارف عادى نمى توانند. یک ماورءالطبیعت این کار را مى تواند بکند. یک صدایى در مى آورد که این بچه مى خندد. مى گوید اینها داشتند گریه مى کردند مى خواستم با خنده اینها از خانه بیرون بیایم.(104) 1/11/57 » » » حضرت امیر علیه السلام ، آن وقت
که حکومت یک مملکتى بود که چندین مقابل ایران بود، مصر بود، حجاز بود، عراق بود، ایران بود، سوریه بود عرض کنم یمن بود، همه اینها تحت سیطره او بود، مثل سایر مردم مى آمد با مردم مى نشست، معاشرت مى کرد براى اینکه از مردم نمى ترسید، ظلم نکرده بود به مردم تا بترسد، خلافى نکرده بود که از مردم بترسد، براى مردم بود، مردم او را حامى خودشان مى دانستند.(105) 12/4/58 » » » درست مثل صدر اسلام، اطاعت بدون هیچ اغماض باید باشد و محبت و دوستى و برادرى هم باید باشد. حضرت امیر علیه السلام ، رئیس کل قوا بودند ولى نسبت به سایر افراد ارتش اسلام هم عطوفت داشتند.(106) 25/2/59 » » » حضرت امیر هم با اینکه ده مقابل او(107) سعه مملکتش بود، در خیابانها آنطورى، در کوچه و بازار آنطور، خوب، در کوچه و بازار مثل یک آدمى مى آمد که نمى شناختندش بعضیها.(108) 20/6/59 » » »
شما که داعیه پیروى از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام دارید، لااقل در زندگى آن مرد بزرگ کمى مطالعه کنید، ببینید واقعا هیچ گونه پیروى و مشایعتى از آن حضرت مى کنید؟ آیااز زهد، تقوا، زندگى ساده و بى آلایش آن حضرت چیزى مى دانید و به کار مى بندید؟ آیا از مبارزات آن بزرگوار با ظلم و بیدادگرى و
امتیازات طبقاتى، و دفاع و پشتیبانى بى دریغى که از مظلومین و ستمدیدگان مى کرد و دستگیریهایى که از طبقات محروم و رنجدیده اجتماع مى نمود چیزى مى فهمید؟(109) » » » حضرت امیر علیه السلام ، در عین حالى که نمازش آن طورى بود، در عین حالى که عبادش آن طور بود، شمشیرش هم آن طور بود، در عین حالى که بسط علم و توحید مى کرد و یک مثل نهج البلاغه را گذاشت براى ما، در عین حال جنگ مى کرد، در عین حال شمشیر مى کشید، در عین حال که زاهد بود، در عین حال قوى و قدرتمند بود، جنگجو بود، اینها با هم باید باشند.(110) 16/12/57 » » » او یک موجودى بوده، معجزه اى، جمع مابین تضاد، جمع بین همه ضدها را کرده بود. یک آدم در قدرت آن طور که به حسب نقل از این طرف مى زد دو تا مى کرد، در جنگ مى زد مى کشت تمام کسانى که بر ضد اسلام بودند. از آن طرف یک آدم زاهد، یک آدم عابد تا صبح بنشیند نماز بخواند. آدم زاهد و عابد اهل جنگ نیست، آدم جنگجو هم بیشترش اهل زهد و تقوا و امثال ذلک نیست، جمع مى کرده او بین همه. ماها نمى توانیم، اما مى توانیم که اقتدا کنیم به او تا حدودى. مى توانیم رسیدگى کنیم به
فقراى مملکتمان، به ضعفایمان.(111) 10/3/58 » » » آن خلیفه به حق خدا بود و شماها باید به او اقتدا بکنید. همه ما باید اقتدا بکنیم. البته هیچ کدام طاقت نداریم مثل او باشیم لکن اینقدر که اگر نامه ما را بردند، آنجا بگویند اینها هم شیعه هستند، اینها هم تابع اند.(112) 26/4/58 » » » اسلام و پیغمبر اسلام و اولیاى اسلام با تمام قداست این مسائل را داشتند، تمام قداست و الوهیت محفوظ بوده است، مع ذلک مى رفتند و اشخاصى که برخلاف مسیر انسانیت هستند آنها را دفع مى کردند و سیاست مملکت را حفظ مى کردند و منافات با قداست هم نداشتند، یعنى ما روحانیون قداستشان از حضرت امیر زیادتر باشد؟ اینها ادعا دارند، یا او را قداست برایش قایل نیستند؟ این منطق این است که شما قداستتان را حفظ کنید و کار نداشته باشید دیگر به حکومت و به جریان سیاست مملکت. خوب اینها مى خواهند بگویند پیغمبر اسلام و حضرت امیر علیه السلام ، قداست خودشان را حفظ نکرده بودند؟ براى اینکه آنها کار داشتند، نمى توانند بگویند آنها کار نداشتند. حضرت امیر والى مى فرستاد او، خود پیغمبر هم همینطور والى مى فرستاد آن طرف و آن طرف، جنگ مى کردند با کذا و سیاست مملکت دست خود آنها بود. این آدمى که مى گوید
که بگذارید روحانیت قداست خودش را حفظ کند، منطقش این است که امیرالمؤمنین هم قداست نداشت، براى اینکه این داخل شد در امور مملکتى و اینها، خود پیغمبر هم که نداشت.(113) 30/6/58 » » » ما باید پیرو یک چنین انسان کاملى باشیم که در همه ابعاد متخصصن براى ایشان تواضع مى کنند. در هر بعدى اگر کسى بخواهد مَثَل بزند، به ایشان مَثَل مى زند. در بعد زهد و علم، و در بعد رحمت به مستضعفین و مستمندان، و در بعد جنگ و شجاعت، و خلاصه در همه ابعاد به ایشان مَثَل زده مى شود. و در حقیقت یک موجود هزار بعدى است و ما باید تابع یک همچو فردى باشیم؛ هر چند که کسى نمى تواند حتى یک هزارم هم شبیه ایشان باشد، لکن به آن اندازه اى که مى توانیم باید از ایشان تبعیت کنیم، از تعهدى که به اسلام داشت و از اینکه همه چیزش را براى اسلام داد.(114) 6/2/62
(1) ولایت فقیه، ص133. (2) بیانات امام در جمع روحانیون و طلاب قم، صحیفه نور، ج5، ص168. (4) بیانات امام در جمع عده اى از مسلمانان قطر، صحیفه نور، ج5، ص173. (5) بیانات امام در جمع گروهى از بانوان دزفول، صحیفه نور، ج7، ص77. (6) روز عید غدیر خم. (7) بیانات امام در جمع
گروهى از خواهران و برادران کویتى، صحیفه نور، ج8، ص277. (8) بیانات امام در جمع اعضاى انجمن تبلیغات فرهنگ اسلامى، صحیفه نور، ج10، ص174 173. (9) بیانات امام در جمع مدیران صندوقهاى قرض الحسنه سراسر کشور، صحیفه نور، ج12، ص171. (10) سیزدهم رجب المرجب سال 1401 ه ق. (11) پیام امام به شرکت کنندگان در گنگره هزاره نهج البلاغه، صحیفه نور، ج14، ص225 224. (12) پیام امام به شرکت کنندگان در کنگره هزاره نهج البلاغه، صحیفه نور، ج14، ص225. (13) بیانات امام در دیدار با فرمانده نیروى دریایى و پرسنل ناوگان نیروى دریایى، صحیفه نور، ج14، ص226. (14) پیام امام به مناسبت دستگیرى سران حزب خائن توده، صحیفه نور، ج17، ص243. (15) حضرت محمد صلى الله علیه و آله و سلم و حضرت على علیه السلام . (16) بیانات امام در جمع ائمه جماعات قم، صحیفه نور، ج19، ص135. (17) بیانات امام در دیدار با مسئولین کشور، صحیفه نور، ج20، ص28. (18) پیام نوروزى امام، صحیفه نور، ج20، ص76. (19) پیام نوروزى امام، صحیفه نور، ج20، ص77 76. (20) وصیت نامه سیاسى الهى امام، صحیفه نور، ج21، ص171. (21) چهل حدیث، ص76 75. (22) چهل حدیث، ص123. (23) نهج البلاغه، خطبه 15. (24) چهل حدیث، ص552. (25) آداب الصلوة، ص181. (26) بیانات امام در جمع اعضاى انجمن اسلامى پزشکان اصفهان، صحیفه نور، ج11،
ص15 14. (27) بیانات امام در دیدار با فرمانده و پرسنل نیروى دریایى، صحیفه نور، ج14، ص227. (28) بیانات امام در جمع گروهى از دلاوران و رادمردان سپاه اسلام، صحیفه نور، ج16، ص131. (29) مناقب آل ابى طالب، ج1، ص294. (30) «بدرستى که در اینجا (حضرت به سینه خود اشاره کردند) علوم زیادى انباشته شده است» نهج البلاغه حکمت 147. (31) بیانات امام در دیدار با مسئولین کشور، صحیفه نور، ج19، ص27 26. (32) مفاتیح الجنان، دعاى کمیل. (33) ص 32، پاورقى 2. (34) بیانات امام در دیدار با حجت الاسلام عباس واعظ طبسى، صحیفه نور، ج19، ص61. (35) نهج البلاغه، حکمت 237. (36) بیانات امام در جمع مسئولین کشور، صحیفه نور، ج19، ص287 286. (37) بیانات امام در دیدار با مسئولین و پرسنل جهاد سازندگى، صحیفه نور، ج20، ص139. (38) بیانات امام در جمع وکلاى دادگسترى، صحیفه نور، ج5، ص54. (39) بیانات امام در جمع گروهى از فرهنگیان، صحیفه نور، ج5، ص109. (40) تفسیر سوره حمد، ص149. (41) بیانات امام در جمع گروهى از قواى نظامى جمهورى اسلامى ایران، صحیفه نور، ج5، ص235 224. (42) بیانات امام در جمع گروهى از اعضاى تیم ملى و هیئت وزنه بردارى تهران، صحیفه نور، ج6، ص146. (43) بیانات امام در جمع پاسداران انقلاب اسلامى، صحیفه نور،
ج6، ص265. (44) بیانات امام در جمع وعاظ و روحانیون تهران، صحیفه نور، ج8، ص72. (45) اشاره حضرت امام به روحانیون و وعاظ تهران بوده است. (46) بیانات امام در دیدار با وزیر، معاونین و مدیران کل وزارت امور خارجه، صحیفه نور، ج17، ص124 123. (47) ص32، پ2. (48) بیانات امام در دیدار با حجت الاسلام عباس واعظ طبسى و استاندار خراسان، صحیفه نور، ج19، ص61 60. (49) بیانات امام در دیدار با حجت الاسلام عباس واعظ طبسى و استاندار خراسان، صحیفه نور، ج19، ص62 61. (50) بیانات امام در جمع مسئولین کشور، صحیفه نور، ج19، ص288 287. (51) بیانات امام در دیدار با مسئولین کشور، صحیفه نور، ج20، ص27. (52) بیانات امام در جمع مسئولین کشور، صحیفه نور، ج20، ص70 69. (53) فروع کافى، ج7، ص264. (54) نهج البلاغه، خطبه 27. (55) ولایت فقیه، ص74 73. (56) بیانات امام در مورد ابعاد سیاسى عبادى در احکام اسلام، صحیفه نور، ج2، ص235 234. (57) بیانات امام در تشریح کیفیت خلافت از دیدگاه اسلام، صحیفه نور، ج3، ص197. (58) بیانات امام در جمع خبرنگاران داخلى و خارجى در مورد معرفى مهندس بازرگان، صحیفه نور، ج5، ص29. (59) بیانات امام در جمع فرهنگیان اصفهان، صحیفه نور، ج6، ص239. (60) بیانات امام در جمع کارکنان جامعه
اسلامى وزارت امور اقتصاد و دارایى، ج8، ص84. (61) بیانات امام در جمع نمایندگان مجلس شوراى اسلامى، صحیفه نور، ج12، ص115. (62) بیانات امام در جمع اعضاى سپاه پاسداران، صحیفه نور، ج12، ص130. (63) بیانات امام در جمع مسئولین کشور، صحیفه نور، ج19، ص223. (64) چهل حدیث، ص443 442. (65) ارشاد، ص255 256، «باب ذکر طَرْف من اخبار على بن الحسین علیه السلام ». (66) چهل حدیث، ص429. (67) سرالصلوة، ص63. (68) مستدرک الوسائل، «کتاب الصلوة»، «ابواب افعال الصلوة»، باب 2، حدیث 14. (69) آداب الصلوة، ص239. (70) ص32، پ1. (71) بحارالانوار، ج46، ص75. (72) آداب الصلوة، ص195 194. (73) چهل حدیث، ص331. (74) (دهر/ 22 25(. (75) سرالصلوة، ص17 16. (76) «ما فقط براى رضاى خدا شما را طعام مى کنیم و هیچ پاداش و سپاسى از شما نمى خواهیم.» (دهر/ 9( (77) ص28، پاورقى1. (78) بیانات امام در جمع گروهى از بانوان، صحیفه نور، ج6، ص194. (79) بیانات امام در جمع گروهى از بانوان، صحیفه نور، ج7، ص182. (80) بیانات امام در جمع وعاظ و روحانیون تهران، صحیفه نور، ج8، ص66. (81) ص28، پ1. (82) بیانات امام در جمع فرماندهان، افسران، درجه داران و پرسنل نیروى دریایى، صحیفه نور، ج12، ص224. (83) ص28، پ1. (84) بیانات امام در جمع گروهى از دلاوران و رادمردان سپاه
اسلام، صحیفه نور، ج16، ص131 130. (85) بیانات امام در جمع اعضاى مجلس اعلاى انقلاب اسلامى عراق، صحیفه نور، ج18، ص113. (86) بیانات امام در دیدار با وزیر و گروهى از پرسنل وزارت سپاه پاسداران، صحیفه نور، ج18، ص158. (87)
بیانات امام در جمع اعضاى شوراى عالى انقلاب فرهنگى، صحیفه نور، ج19، ص255. (88) بیانات امام در جمع مسئولین کشور، صحیفه نور، ج20، ص73 72. (89) بیانات امام در جمع مسئولین کشور، صحیفه نور، ج20، ص73. (90) ولایت فقیه، ص36 35. (91) بیانات امام به مناسبت جشنهاى 2500 ساله، صحیفه نور، ج1، ص166. (92) بیانات امام به مناسبت جشنهاى 2500 ساله، صحیفه نور، ج1، ص169. (93) غذا مى خورد همچون غذا خوردن بندگان و راه مى رفت همچون راه رفتن بندگان. (94) بیانات امام در تبلیغات سوء استعمارگران، صحیفه نور، ج2، ص185. (95) بیانات امام در مورد ابعاد سیاسى عبادى احکام اسلام، صحیفه نور، ج2، ص235. (96) بیانات امام در مورد تبلیغات اجانب علیه اسلام و روحانیت، صحیفه نور، ج2، ص241 240. (97) بیانات امام در مورد تبلیغات اجانب علیه اسلام و روحانیت، صحیفه نور، ج3، ص10. (98) بیانات امام در مورد توبه و تعهدات دروغین شاه براى دوام سلطنت، صحیفه نور، ج3، ص69. (99) بیانات امام در جمع روحانیون و طلاب حوزه علمیه قم، صحیفه نور، ج5، ص150. (100) بیانات امام خطاب به وزیر امور اقتصاد و دارایى و معاونین این وزارتخانه، صحیفه نور، ج7، ص170 169. (101) بیانات امام در جمع اهالى خرم آباد و خانواده هاى شهداى دزفول، صحیفه نور،
ج13، ص236. (102) بیانات امام در دیدار با وزیر کار و امور اجتماعى و گروهى از کارگران، صحیفه نور، ج16، ص143 142. (103) بیانات امام در جمع گروهى از جوانان دختر و پسر فرانسوى، صحیفه نور، ج3، ص84. (104) بیانات امام پیرامون افشاى جنایات شاه، صحیفه نور، ج4، ص254. (105) بیانات امام در جمع پاسداران انقلاب، صحیفه نور، ج7، ص260. (106) بیانات امام در دیدار با سرهنگ صدرى، صحیفه نور، ج12، ص87. (107) محمدرضا پهلوى. (108) بیانات امام در جمع اعضاى هئیت دولت برادر محمدعلى رجایى، صحیفه نور، ج13، ص77. (109) جهاد اکبر، ص167. (110) بیانات امام در جمع روحانیون و طلاب قم، صحیفه نور، ج5، ص167. (111) بیانات امام در جمع اعضاى هیئت قائمیه تهران، صحیفه نور، ج7، ص40. (112) بیانات امام در جمع گروهى از فرمانداران کشور، صحیفه نور، ج8، ص149. (113) بیانات امام در جمع اعضاى انجمنهاى اسلامى دانشگاه هاى سراسر کشور، صحیفه نور، ج9، ص182. (114) بیانات امام در دیدار با فرمانده کل و اعضاى یگان هوایى سپاه، صحیفه نور، ج17، ص241.
مجله هنر دینی، شماره 4 رضى الله عنه به مناسبت بزرگ داشت سال امام على علیه السلام در شماره ى پیش قسمت اول سخنان حضرت امام پیرامون ابعاد شخصیت ملکوتى حضرت امام امیرالمؤمنین على علیه السلام را تقدیم کردیم و اینک قسمت دوم پیش دید شما عزیزان است، با هم مى خوانیم:
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام با خلفا همکارى مى کردند. چون ظاهرا مطابق دستور دین عمل مى نمودند و تشنجى در کار نبود.(1) 11/9/41 » » » حضرت امیر، بیست و چند سال به واسطه ى مصالح عالیه ى اسلام در نماز این ها(2) رفت عرض بکنم که تبعیت از این ها کرد، براى این که یک مصلحتى بود که فوق این مسایل بود.(3) 10/10/56 » » » حضرت امیر،سلام اللّه علیه، ابوالائمه، اول شخص اسلام بعداز رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم ، در طول مدت عمرشان در جهاد بودند و در آن مدتى که اختلافات بین دستجات بود ایشان آرامش را حفظ کردند، براى این که اسلام محتاج به آرامش است.(4) 6/10/59 » » » یک جنگ باطنى داشت که صلاح این مى دید که باید اجتماع محفوظ بماند و باید این استقرار پیدا بکند.(5) 18/6/60 » » » آن بیست و چند سال براى مصالح اسلامى موافقت کرد، بچه هایش را به جنگ
فرستاد.(6) 23/6/63 » » » همین على بن ابیطالب که رسول خدا او را به جاى خودش نصب کرد، بیست و چند سال براى مصالح اسلامى موافقت کرد با اشخاصى که به عقیده ى او غاصب مقام بودند، براى این که مصالح اسلام اقتضا مى کرد. اگر حضرت آن وقت مى خواست معارضه بکند، اسلام در خطر بود.(7) 23/6/63 » » » بعد از رسول خدا مشاور جنگى بوده است، ولو این که مدت هاى طولانى اسلام محروم شد از ایشان.(8) 4/1/65 » » » بعد از رسول اللّه هم که مدت هاى طولانى، ملت ها، محروم ماندند از قیادت ایشان، ایشان، باز، کنار نبود، ایشان باز براى حفظ مصالح مسلمین همراه بود. صبر مى کرد، ولى در آن وقت هیچ اصلاً اظهار چیزى نمى کرد، مخالفت نمى کرد. بعد از این که آن ها متکفل امور بودند، ایشان اهل مشورت آن ها بود؛ راهنمایى مى کرد. بچه هایش را مى فرستاد به جنگ.(9) 4/1/65 » » » حضرت امیر سلام اللّه علیه در بسیارى از امورى که برایش خیلى سخت بود، دندان روى جگر مى گذاشت و موافقت مى کرد براى مصالح کلى، براى مصالح اسلام.(10) 23/12/65
سیاست و مدیریت آن هم حکومت حضرت امیر است که همه ى تان مى دانید و آن وضع حکومتش و آن وضع سیاستش و آن وضع جنگ هایش. نگفت که ما بنشینیم در خانه ى مان دعا
بخوانیم و زیارت بکنیم و چه کار داریم به این حرف ها، به ما چه.(11) 29/11/56 » » » حضرت امیر یک مملکت را اداره مى کرد. سیاستمدار یک مملکت بود.(12) 16/12/57 » » » خاصیتى که در على بن ابیطالب علیه السلام بود که یک رجل سیاسى بود؛ از خطش معلوم است که مرد سیاست بوده و از کاغذى که به مالک اشتر نوشت و دستورهایى که داده، همه اش دستورهاى سیاسى است.(13) 26/3/58 » » » پیغمبر اسلام در سیاست دخالت نمى کرد؟ مى توانید بگویید پیغمبر هم یک عامل سیاسى بوده، پس کنار؟ در امور سیاست وارد نمى شد؟ تمام عمرش در امور سیاسى بود. تمام عمرش را صرف کرد در سیاست اسلامى و حکومت اسلامى تشکیل داد. حضرت امیر حکومت اسلامى داشت و حکومت هاى اسلامى مى فرستاد آن طرف. این ها سیاست نبودند؟(14) 10/4/60 » » » ما ندیدیم در تاریخ، کسى گفته باشد رسول اکرم و امیر مؤمنان در جایى از صحنه کناره گیرى کنند و در مسجد بنشینند و ذکر بگویند، بلکه به عکس؛ در همه جا حضور داشتند و در صحنه بودند.(15) 3/9/61 » » » مرتبه ى اعلاى عرفان را امام علیسلام اللّه علیه داشته است و هیچ این چیزها نبوده در کار. خیال مى کردند که کسى که عارف است باید دیگر به کلى کناره گیرد
از همه چیز و برود کنار بنشیند و یک قدرى ذکر بگوید و یک قدرى تغنى بشود و یک قدرى چه بکند و دکان دارى. امیرالمؤمنین در عین حالى که اعرف خلق اللّه بعد از رسول اللّه در این امت، اعرف خلق اللّه به حق تعالى بود، مع ذلک نرفت کنار بنشیند و هیچ کارى به هیچى نداشته باشد. هیچ وقت هم حلقه ى ذکر نداشت؛ مشغول بود به کارهایش، ولى آن هم بود.(16) 2/6/65 عدالت اجتماعى امیرالمؤمنین علیه السلام مى فرماید من حکومت را به این علت قبول کردم که خداوند تبارک و تعالى از علماى اسلام تعهد گرفته و آن ها را ملزم کرده که در مقابل پرخورى و غارت گرى ستمگران و گرسنگى و محرومیت ستمدیدگان ساکت ننشینند و بى کار نایستند: «أما وَالَّذى فَلَقَ الْحَبَّة وَ بَرَأالنَّسَمَةَ، لَوْلا حُضُورُالْحاضِرِ وَ قِیامُ الْحُجَّة بِوُجُود النّاصِرِ وَ ما أَخَذَاللّهُ عَلَى الْعُلَماءِ أَنْ لایُقارُّوا عَلى کِظَّةِ ظالِمٍ وَلاسَغَب مَظْلُوم، لألقَیْتُ حَبْلَها عَلى غارِبِها وَلَسَقَیْتُ آخِرَها بِکَأسِ أَوَّلِها؛ وَلاَلْفََیْتُمْ دُنْیاکُمْ هِذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِى مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ(17)«. سوگند به آن که بذر را بشکافت و جان را بیافرید! اگر حضور یافتن بیعت کنندگان نبود و حجت بر لزوم تصدى من با وجود یافتن نیروى مددکار تمام نمى شد و اگر نبود که خدا از علماى اسلام پیمان گرفته که بر پرخورى
و غارت گرى ستمگران و گرسنگى جان کاه و محرومیت ستمدیدگان خاموش نمانند، زمام حکومت را رها مى ساختم و از پى آن نمى گشتم. و مى دیدید که این دنیاتان و مقام دنیایى اتان در نظرم از نَمى که از عطسه ى بزى بیرون مى پرد، ناچیزتر است.(18) » » » حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام درباره ى نفس حکومت و فرماندهى به ابن عباس فرمود: این کفش چقدر مى ارزد؟ گفت: هیچ. فرمود: فرماندهى بر شما نزد من از این هم کم ارزش تر است؛ مگر این که به وسیله ى فرماندهى و حکومت بر شما بتوانم حق (یعنى قانون و نظام اسلام) را برقرار سازم و باطل (یعنى قانون و نظامات ناروا و ظالمانه) را از میان بردارم.(19) » » » این پنج سال حکومت، یا پنج شش سال حکومت حضرت امیر، این، با همه ى گرفتارى هایى که بوده است و با همه ى زحمت هایى که از براى حضرت امیر فراهم شد، سلبش عزاى بزرگ است و همین پنج ساله و شش ساله، مسلمین تا به آخر باید برایش جشن بگیرند؛ جشن براى عدالت، جشن براى بسط عدالت، جشن براى حکومتى که اگر چنانچه در یک طرف از مملکتش، در جایى از مملکتش، براى یک معاهد، یک زن معاهد، یک زحمت کش بیاید یک خلخال از او، از پاى او درآورد، حضرت این حاکم، این
رئیس ملت، آرزوى مرگ مى کند که مرگ براى من مثلاً بالاتر از این است که در مملکت من یک نفر زنى که معاهد هست، خلخال از پایش درآورند. این حکومت، حکومتى است که در رفتنش مردم باید به عزا و سوگوارى بنشینند و براى همین پنج سال و پنج روز حکومتش باید جشن بگیرند؛ جشن براى عدالت، جشن براى خدا، جشن براى این که این حاکم، حاکمى است که با ملت، یک رنگ است، بلکه سطحش پایین تر است در زندگى و سطح روحى اش بالاتر از همه ى آفاق است و سطح زندگى اش پایین تر از همه ى ملت. براى یک همچنین حکومتى که حکومت عقل است، حکومت عدل است، حکومت ایمان است، حکومت الهى است، در رفتنش عزا لازم است و در برقرارى اش براى همان چند سال حکومت حضرت امیر، مسلمین، باید جشن بگیرند.(20) 6/3/50 » » » حضرت امیر سلام اللّه علیه، آن وقتى که سلطنتش (من تعبیر به سلطنت مى کنم روى مذاق حالا و الاّ نباید این تعبیر را بکنم)، خلافتش که همین نظیر سلطنت ها بوده است، یعنى نظیر به این معنا که همه جا تحت ولاى او بوده است، چندین مقابل ایران بوده؛ حجاز و مصر و عراق و ایران و خیلى جاها. قاضى، خودش نصب کرده براى قضاوت. عربى رفته، یهودى است،
رفته است شکایت کرده پیش قاضى از حضرت امیر که یک زرهى از من است پیش ایشان. حالا من که چیزش را نمى دانم، اما اصل متن قضیه را مى دانم. قاضى خواست حضرت امیر را. رفت در محضر قاضى اى که خودش او را نصب کرده است. قاضى، حضرت امیر را احضار کرد. رفت. نشستند جلو او. حتى تعلیم داده به قاضى، ظاهرا در همین جاست که: «نه. به من زیادتر از این نباید احترام کنى. قضاوت باید همچو، هر دو على السوا باشیم» یکى یهودى بود و یک هم رئیس عرض مى کنم که از ایران گرفته تا حجاز تا مصر تا عراق. قاضى رسیدگى کرد و حکم بر ضد حضرت امیر داد.(21) 14/8/57 » » » او تمام مقصدش خدا بود. اصلش این دنیا و این ریاست دنیا و این ها در نظر او چیزى نبود، مگر این که بتواند یک عدلى را در یک دنیا برقرار کند، والاّ پیش آن ها مطرح نبود که یک ریاستى داشته باشند یا خلافتى داشته باشند، مگر این که بتوانند یک عدلى را اقامه کنند و یک حدى را جارى کنند.(22) 20/6/59 » » » شماها شیعه ى همان هستید که مى گوید که من به اندازه ى این کفش کهنه اى که هیچ نمى ارزد، امارت شما را به اندازه ى
این برایش ارزش قایل نیستم، مگر این که حقى را ایجاد کند.(23) 9/2/63 » » » مسئله ى غدیر، مسئله اى نیست که به نفسه براى حضرت امیر یک مسئله اى پیش بیاورد؛ حضرت امیر مسئله ى غدیر را ایجاد کرده است. آن وجود شریف که منبع همه ى جهات بوده است، موجب این شده است که غدیر پیش بیاید. غدیر براى ایشان ارزش ندارد. آن که ارزش دارد خود حضرت است که دنبال آن ارزش، غدیر آمده است. خداى تبارک و تعالى که ملاحظه فرموده است که در بشر بعد از رسول اللّه کسى نیست که بتواند عدالت را به آن طورى که باید انجام بدهد، آن طورى که دل خواه است انجام بدهد، مأمور مى کند رسول اللّه را که این شخص را که قدرت این معنا را دارد که عدالت را به تمام معنا در جامعه ایجاد کند و یک حکومت الهى داشته باشد، این را نصب کن. نصب حضرت امیر به خلافت، این طور نیست که از مقامات معنوى حضرت باشد. مقامات معنوى حضرت و مقامات جامع او این است که غدیر پیدا بشود و این که در روایات ما و از آن زمان تا حالا این غدیر را آن قدر از آن تجلیل کرده اند، نه از باب این که حکومت، یک مسئله اى است،
حکومت آن است که حضرت امیر به ابن عباس مى گوید که «به قدر این کفش بى قیمت هم پیش من نیست». آن که هست، اقامه ى عدل است. آن چیزى که حضرت امیر سلام اللّه علیه، و اولاد او مى توانستند در صورتى که فرصت به آن ها بدهند، اقامه ى عدل را به آن طورى که خداى تبارک و تعالى رضا دارد، انجام بدهند، این ها هستند،لکن فرصت نیافتند.(24) 2/6/65 » » » پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم تشکیل حکومت داد مثل سایر حکومت هاى جهان، لکن با انگیزه ى بسط عدالت اجتماعى. و خلفاى اول اسلامى حکومت هاى وسیع داشته اند و حکومت على بن ابیطالب علیه السلام ، نیز با همان انگیزه به طور وسیع تر و گسترده تر از واضحات تاریخ است و پس از آن به تدریج حکومت به اسم اسلام بوده [است].(25) 14/3/68 قانونمندى حکومت اسلامى در صدر اسلام بود و هیچ وحشتى هم در زمان حکومت على بن ابیطالب سلام اللّه علیه، نبود و مردم در امان بودند.(26) 15/10/57 » » » حضرت امیر علیه السلام دستور مى دهد که بروید صدا کنید، آن آدم هایى که هستند براى زکات، صدا کنید. بگویید که (به حسب روایت) که زکاتتان را داده اید یا نداده اید؟ اگر گفتند داده ایم برگردید و آن ها هم تخلف نمى کردند. وقتى یک حکومت آن طور شد و مردم در مقابل خدا مسئول شدند و خداوند را شاهد دیدند، آن ها هم تخلف نمى کردند
و آن ها هم مالیاتى را که باید بدهند، مى دادند. زکات را مى دادند. خمس را مى دادند.(27) 321/3/58 » » » حکومت رسول اللّه و حکومت امیرالمؤمنین، حکومت قانون است. یعنى قانون خدا آن ها را تعیین کرده است. آن ها به حکم قانون، واجب الاطاعه هستند، پس حکم از آنِ قانون خداست و قانون خدا حکومت مى کند.(28) 4/4/58 » » » در حکومت على بن ابیطالب هم این جور نبوده که هرج و مرج باشد، هر کس هر کارى دلش بخواهد بکند. اگر یک کار خلاف مى کرد، حضرت امیر مى آورد و حدّش مى زد. این طور است مسئله.(29) 14/8/58 » » » در صدر اسلام در دو زمان، دوبار حکومت اصیل اسلام محقق شد؛ یک زمان رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم و دیگر وقتى که در کوفه، على بن ابیطالب سلام اللّه علیه، حکومت مى کرد. در این دو مورد بود که ارزش هاى معنوى حکومت مى کرد. یعنى یک حکومت عدل برقرار و حاکم ذره اى از قانون تخلف نمى کرد. حکومت در این دو زمان حکومت قانون بوده است.(30) 17/8/58 » » » حکومت اسلامى، مثل حکومت على بن ابیطالب، دیکتاتورى تویش نیست؛ حکومتى است که به عدل است. حکومتى است که زندگى خودش از زندگى سایر رعیت ها بدتر است. آن ها نمى توانستند مثل او زندگى کنند؛ او نان جو هم، سیر نمى خورد. یک لقمه، دو تا لقمه
برمى داشت با یک خرده نمک مى خورد. این حکومت اصلاً مى تواند دیکتاتورى؟ دیکتاتورى براى چه بکند؟ عیش و عشرتى نیست تا این که بخواهد دیکتاتورى بکند براى او.(31) 26/9/58 » » » زمان پیغمبر هم قانون حکم مى کرد، پیغمبر مجرى بوده. زمان امیرالمؤمنین هم قانون حکم مى کرد، امیرالمؤمنین مجرى بود. همه جا باید این طور باشد که قانون حکم کند. یعنى خدا حکم کند، حکم خدا.(32) 11/10/58 » » » دولت حقه ى حضرت امیر،سلام اللّه علیه، که ولى امر بر همه چیز بود، در خدمت مردم بود. این طور نبود که حکومت بخواهد حکومت کند و مردم همین طور بى خود اطاعت کنند. این طور نبود که حکومت بخواهد به وسیله ى قدرتى که دارد، اجحاف کند به مردم و ظلم کند که مردم به واسطه ى آن ظلم از او متنفر باشند.(33) 28/8/59 » » » هرچه مقامات بیش تر است، راجع به معصیت هایى که در عالم مى شود، بیش تر اذیت مى شود. اگر بشنود که در آن سر دنیا یک کسى، یک کسى را اذیت کرده، این ناراحت بشود، نه از باب این که شهر خودم است، نه از باب این که مملکت خودم است، اقرباى خودم است؛ از باب این که یک مظلوم در دنیا واقع شده. و لهذا مى بیند که حضرت امیر آن طور مى فرماید
که وقتى که آن چیز را از پاى یک ذمّى بیرون آوردند، مى فرماید مرگ براى انسان چطور است. از ظلم، «بما انهُ ظُلْم»، بدش مى آید، نه از ظلم به خودم.(34) 1/1/64 مصایب و مشکلات انسان ببیند که حضرت امیر،سلام اللّه علیه، در زندگى اش چه وضعى داشته است، چه خلوصى در زندگى داشته است؛ چه در زندگى انفرادى چه در زندگى اجتماعى. انسان تفکر کند بر احوال حضرت امیر،سلام اللّه علیه. ملاحظه کند که چه زحماتى براى اسلام کشیده است؛چقدرزخم خورده است،چقدررنج برده است، چقدر جنگ کرده است، چقدر تشنگى خورده است. این ها را ملاحظه کند انسان.(35) 23/8/44 » » » حضرت امیر علیه السلام و شیعه چون در امور حکومتى و کشورى دخالت مى کردند، آن همه مورد اذیت و مصیبت قرار گرفتند، اما دست از جهاد و فعالیت نکشیدند، تابر اثرتبلیغات و مجاهدات آنان، امروز، تقریبا دویست میلیون شیعى در دنیا وجود دارد.(36) » » » حضرت امیر هم نتوانست. تکلیف را عمل کرد، ولى در مقابلش ایستادند، اصحاب خودش ایستادند در مقابلش.(37) 10/3/58 » » » مشکلات امیرالمؤمنین،سلام اللّه علیه، از مشکلات ما بیش تر بوده. گرفتارى آن ها از گرفتارى ما بیشتر بوده. آن ها از دوستانشان مخالفت مى دیدند؛ این دسته اى که قیام کردند در صفین در مقابل حضرت امیر و ایستادند و شمشیر کشیدند به روى حضرت، این ها از دوستان حضرت بودند.
مخلصین حضرت بودند. گرفتارى حضرت از مخلصینش شاید بیش تر بود از سایرین.(38) 18/4/58 » » » حضرت امیر سلام اللّه علیه، ابوالائمه، اول شخص اسلام بعد از رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم ، در طول مدت عمرشان در جهاد بودند.(39) 6/10/59 » » » حضرت امیر،سلام اللّه علیه، در ایام خلافتش بدتر بود برایش و سخت تر برایش گذشت تا ایام قبل از خلافت، تا ایامى که زمان رسول اللّه آن جنگ بود و برجسته ترین مرد براى جنگ بود. در زمانى که به خلافت رسیدند گرفتاریشان بسیار زیادتر بود، براى این که آن وقت عهده دار یک مسایل بزرگ بودند و غیر از چیزهایى که باید انجام بدهند، مؤونه اش کم بود. مع ذلک خوب مقاومت کردند و اسلام را ترویج کردند و به پیش بردند و ائمه ى ما علیهم السلام ، همه شان یا در حبس بودند، یا در تبعید بودند، یا در محاصره بودند. این ها یک چیزى بود که براى آن ها از باب این که براى اسلام بود، سهل بود.(40) 3/2/60 » » » خوب ملاحظه کنید که در همان زمان حضرت امیر، همچو نبود که همه ى این هایى که مى روند اطراف و از طرف چیز [حکومت] همه شان یک مردم سیرى باشند. اصلش بسیاریشان کارهاى خلاف هم مى کردند. افرادى باعث ناراحتى حضرت امیر هم چیز [رفتار [مى کردند. حضرت امیر هم اقدام مى کرد، چیز [نامه
[مى نوشت به آن ها.(41) 30/10/60 مشکلات حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم ، حضرت امیر،سلام اللّه علیه، بسیار بیش تر بوده است از مشکلاتى که ما امروز مبتلاى به او هستیم.(42) 4/2/62 » » » آن چیزى که موجب تأسف است، این است که مجال پیدا نکرد حضرت امیر،سلام اللّه علیه ، نگذاشتند مجال پیدا بکند. چون حکومتى که حکومت اللّه است در دنیا به آن نحوى که مى خواست، خود حضرت امیر،سلام اللّه علیه ، مى خواست پیاده کند تا دنیا بفهمد که اسلام چى آورده است و چه شخصیت هایى دارد. در آن وقت که حکومت دست ایشان نبود که مجال نبود، آن وقت هم که حکومت دست ایشان آمد، باز هم مجال ندادند؛ سه تا جنگ بزرگ در زمان ایشان افروختند و مجال این که یک حکومتى که دل خواه او هست برقرار کند، نشد.(43) 4/7/62 » » » امیرالمؤمنین در زمان حکومتش که بسیار کوتاه و بسیار با ناگوارى ها مقابل بود، مى بینید که وقتى که آن نامه را به مالک اشتر مى نویسد، چه مسایل مهمى را، مسایل سیاسى را، مسایل اجتماعى را، همه چیز را در آن جا ذکر مى فرماید؛ با این که یک بخش نامه اى براى یک نفر بوده است، یک نامه اى براى یک نفر بوده است و آن این است که مى گوید که به حسب نقلى که شده است
که یک خلخال را از پاى یک ذمّى در حکومت او درآوردند، به حسب این روایت مى فرماید که اگر انسان بمیرد براى این، این ملوم نیست.(45)(44) 4/7/62 » » » زمان حضرت امیر که مواجه بود با آن جنگ هاى داخلى و آن منافق هایى که از کفار بدتر هستند و نگذاشتند حکومت شکل بگیرد، به طورى که دل خواه باشد. اگر گذاشته بودند، مهلت داده بودند، ولو در یک دوره کوتاهى حکومت تحقق پیدا کرده بود، آن الگویى که آن ها به عالم نشان مى دادند، براى بشر تا آخر یک درس بزرگى بود و ما باید متأسف باشیم براى این امر که محروم شدیم از یک همچو برکت بزرگى.(46) 18/5/63 » » » حضرت امیر هم متأثر بوده از این که جوان ها چه مى شدند، اما مى نشسته خانه و بگویند من متأثرم؟! یا مى رفتند جنگ و خودشان جنگ مى کردند و در عین حال هم براى آن هایى که شهید شده بودند، متأثر بودند؟(47) 4/1/65 » » » آن وقتى که با ایشان بیعت کردند، البته ایشان هم در عین حالى که خودش را حق مى دانست، مى گفت که بروید یکى دیگر را، مى دانست این ها یک اشخاصى نیستند که اهل کار باشند. ولى خوب، فشار آوردند به ایشان، با ایشان بیعت کردند.(48) 4/1/65 » » »
درود بى پایان بر على بن ابیطالب که با دژخیمانِ به صورت مسلمان و مقدس نماهاى بدتر از کفار جنگید و از هیچ قدرتى نهراسید.(49) 16/5/65 » » » من با جرأت مدعى هستم که ملّت ایران و توده ى میلیونى آن در عصر حاضر بهتر از ملّت حجاز در عهد رسول اللّه، صلى الله علیه و آله و سلم و کوفه و عراق در عهد امیرالمؤمنین و حسین بن على، صلوات اللّه و سلامه علیهما، مى باشند. آن حجاز که در عهد رسول اللّه، صلى الله علیه و آله و سلم ، مسلمانان نیز اطاعت از ایشان نمى کردند و با بهانه اى به جبهه نمى رفتند که خداوند تعالى در سوره ى توبه با آیاتى آن ها را توبیخ فرموده و وعده ى عذاب داده است. و آن قدر به ایشان دروغ بستند که به حسب نقل در منبر به آنان نفرین فرمودند. و آن اهل عراق و کوفه که با امیرالمؤمنین آن قدر بدرفتارى کردند و از اطاعتش سرباز زدند که شکایات آن حضرت از آنان در کتب نقل و تاریخ معروف است.(50) 14/3/65 مبارزات على علیه السلام پیشواى بزرگ ما حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ، سکوت را در مقابل ستمکارى جایز نمى دانست.(51) خرداد 43 » » » هرگاه خطبه هایى را که راجع به جمعه است و خطبه هاى حضرت امیر علیه السلام را ملاحظه کنید، مى بینید که بنابراین بوده که مردم را به راه بیندازند و به
حرکت درآورند و به مبارزه برانگیزند؛ براى اسلام فدایى و مجاهد بسازند و گرفتارى هاى مردم دنیا را برطرف کنند.(52) » » » امیرالمؤمنین علیه السلام ، عمر خود را در پیکار با ستمگران که خود را مسلمان معرفى مى کردند به سر برد.(53) 22/5/57 » » » حضرت امیر براى علم شمشیر مى زد؛ براى توحید شمشیر مى زد، براى بسط فقه شمشیر مى زد.(54) 16/12/57 » » » در صدر اسلام امیر المؤمنین سلام اللّه علیه ، بزرگ مرد اسلام، بزرگ مرد دنیا، با مجاهدات بزرگ خود، اسلام را رشد داد، اسلام را شکوفا کرد. امیرالمؤمنین،سلام اللّه علیه ، با شیعه ى بزرگوار خود در جنگ هاى بزرگ اسلام، پیشقدم بود.(55) 18/12/57 » » » حضرت امیر،سلام اللّه علیه ، به حسب خطبه هایى که در نهج البلاغه جمع شده است، خطیب بزرگ و فخر خطبا است و با آن خطبه هاى بزرگ، مردم را تجهیز مى کردند براى دفاع از اسلام.(56) 26/3/58 » » » امیرالمؤمنین وقتى که یک مسئله اى، یک چیزى از او پرسیدند، در همان بحبوحه ى جنگ ایستاد و جواب داد. گفت که حالا... من شمشیر براى این مى زنم.(57) 14/3/59 » » » شمشیر على بن ابیطالب، ضربه اش مى فرماید که از عبادت جن و انس هم بالاتر است، براى این که اصلاحى است، ضربه ى افسادى نیست.(58) 4/11/59 » » » امیر المؤمنین،سلام اللّه علیه ، جان خودش را فدا کرد براى اسلام و شهید شد و اسلام به جاى خودش بود.(59) 9/6/60 »
» » آنان از اسلامى که مؤید آن ها است چه باک دارند؟ از اسلام على بن ابى طالب سلام اللّه علیه مى ترسند. اگر آن شهید دلباخته ى اسلام و اسلام شناس حقیقى مثل اینان فکر مى کرد و به گوشه ى عزلت به عبادت خدا مشغول مى شد و راهى جز بین مسجد و منزل نمى پیمود، نه جنگ صفین و نهروان پیش مى آمد و نه جنگ جمل و نه مسلمانان فوج فوج به قتل مى رسیدند و شهید مى شدند.(60) 23/4/62 حضرت امیر سه جنگى را که کرده است با اصحاب پیغمبر، با نزدیکان پیغمبر، با مقدس هاى حقه باز کرده است و این براى مصلحت اسلام بوده است.(61) 15/1/64 » » » نگذاشتند حضرت امیر،سلام اللّه علیه ، آن طور که باید و دل خواه اسلام است، جلوه پیدا کند. در مدت کوتاه/ولایت/خلافت ظاهرى ایشان، سه تا جنگ پیش آمد که از خود مسلمین بود.(62) 15/1/64 » » » حضرت امیر تابع اسلام است. اسلام بگوید با مسلمین جنگ کن، جنگ مى کند. بگوید با کفار جنگ کن، جنگ مى کند. وقتى بنا شد یک طایفه اى از مسلمین، این ها توطئه کردند؛ براى این که اسلامى که مى خواهد متولد بشود، این را از بین ببرند و یک دسته ى دیگر هم اغفال کردند دنبال این معنا، تکلیف حضرت امیر،سلام اللّه علیه ، است که شمشیر را بکشد و در سه جنگ با مسلمین/جنگ/کسانى که
اظهار اسلام مى کردند و فریاد اسلام مى کشیدند وهمه ى شان هم از صدام(63) مسلمان تر بودند، شمشیر را بکشد و در سه جنگ با مسلمان ها جنگ بکند براى اطاعت امر خدا و براى حفظ اساس اسلام.(64) 15/1/64 » » » آن وقتى که زمان رسول اللّه بود و بسیارى از اشخاص، آن وقت بودند که جنگ مى خواست بشود، نمى رفتند. اگر مى رفتند، کناره گیرى مى کردند. آن کسى که از همه مقدم بود، ایشان بودند.(65) 4/1/65
علت جنگ موقعى که معاویه روى کار آمد و از طریقه و روش خلفا منحرف گشته و خلافت را مبدّل به سلطنت نمود، در این موقع حضرت ناچار شد قیام کند. چون نمى توانست قیام نکند، زیرا روى موازین شرع و عقل نمى توانستند معاویه را یک روز بر مقام خلافت، پایدار ببینند. ناصحینى که حضرت را از روى غفلت نصیحت مى کردند و مى گفتند «بگذارید معاویه بماند تا پایه ى سلطنت و خلافت شما محکم شود، بعدا او را از مقامى که دارد پایین بیاورید»، نمى دانستند که اگر حضرت صبر مى کرد بعدا مورد اعتراض مسلمین واقع مى شد و پس از محکم شدن کار، ممکن نبود او را خلع کرد. حالا شاید اشخاص غافل، این نکته در ذهنشان باشد که خوب بود حضرت وقتى جاى پاى خودش را محکم مى کرد، معاویه را خلع کند، ولکن اشتباه است.
لهذا وقتى ملاحظه فرمودند یک حکومت جائر مى خواهد حکومت کند، قیام، وظیفه ى الهى بود و عمل فرمودند.(66) 14/9/41 » » » قیام شما(67) در مقابل دیکتاتور اصلى(68) که تمام شعایر ملى و مذهبى را زیر پا گذاشته، چون قیام امیرالمؤمنین در مقابل معاویه مى باشد که عملى بیش از اعمال آن دیکتاتور مرتکب نشده بود. على علیه السلام در مقابل ستمکارى بود که با امامت جمعه و جماعت و تشبّث به اسلام، خون مردمان را مى مکید، قیام در مقابل ظلم و ظالم بود و چندین هزار فدایى داد که عمار یاسر یکى از آن ها بود.(69) 23/6/57 » » » زمانى هم که حضرت امیر علیه السلام بودند، ایشان هم مبتلا شدند به یک جنگ داخلى و دیدند که اگر این جنگ داخلى را چیز [سرکوب] نکنند، اسلام را معاویه فاتحه اش را مى خواند. معاویه یک حکومت
بود در شام، مثل سلطنت زندگى مى کرد؛ داراى لشکر، داراى همه چیز بود. حضرت امیر هم که در رأس روحانیت و آقاى روحانیون است، ایشان هم که وقتى مى خواهند جنگ بکنند، وقتى که مى خواهند زندگى بکنند و خلافت [بکنند]، نمى آیند مردم را خواب کنند تا قدرتمندها بیایند این ها را بخورند، ایشان هم جنگ مى کند با معاویه که در مرکز شام نشسته و اسلام در بودن او در خطر است و الآن دارد مردم را استعمار کرده و ظلم مى کند.(70) 23/7/57 » » » حضرت امیر که جنگ کرد و در صفین هیجده ماه با معاویه جنگ کرد و چقدرها (بیش تر از ده هزار نفر) کشته دادند و کشتند (خیلى بیش تر)، معاویه یک مردى بود که مى گفت که من مسلمانم و من خلیفه ى پیغمبر باید باشم و نماز جماعت مى خواند و امام جمعه بود و همه ى این کارها را او انجام مى داد و همه ى این ظواهر را انجام مى داد. معاویه ظواهر را خوب حفظ مى کرد. مثل یزید نبود که ظواهرش هم ناجور بود. ظواهر را حفظ مى کرد. خوب چه شد که حضرت امیر به جنگ با او پاشد؟ براى این که یک ظالم بود که مردم را استثمار کرده بود. رفته بود زمام را گرفته بود مقابل حکومت اسلام و
مردم را داشت به ظلم و تعدى وادار مى کرد. چپاول مى کرد مال مردم را، بیت المال را. حضرت امیر تکلیف داشت به این که با او جنگ بکند؛چه شکست بخورد و چه شکست بدهد.حضرت امیر دیگر مبالات این را نداشت که حالا من که مى روم، لعلّ شکست بخورم. وقتى دید که مى تواند حالا مقابل او بایستد، لشکر کشید و جنگ شد و بالاخره حضرت امیر در این جا شکست خورد.(71) 3/8/57 » » » حضرت امیر هم جنگ کرده با یک قدرتى که متشبّث به اسلام هم بوده؛ مثل معاویه که حجت ما الان بر این نزاعى که بین، بر این مبارزه اى که بین مسلمین و بین این دستگاه فاسده(72) است، حجت ما در جواز این و لزوم این عمل، حضرت امیر،، است وسلام اللّه علیه عمل سیدالشهداء،سلام اللّه علیه ، که دو نفر آدمى که این ها قدرت داشتند، آن شامات را آن ها گرفته بودند و تحت قدرتشان بود و جنگها، چیزها داشتند، فوج هایى از سرباز داشتند این ها که مسلمان بودند.(73) 14/8/58 » » » معاویه هم امام جماعت بوده است و هم امام جمعه. آن طور نبوده است که معاویه اصلاً نه نماز بخواند، نه روزه بگیرد. خیر، هم نماز مى خواند و هم روزه مى گرفته و هم امام جماعت بوده؛ مى رفته مسجد و عقبش نماز مى خواندند مسلمان ها.
هم روز جمعه مى رفته نماز جمعه مى خوانده. همه ى این مسایل شرعیه اى که بوده است، به حسب صورت عمل مى کرده است، لکن از باب این که یک آدم قاچاقى بوده و یک آدم ظالمى بوده و مال مردم را مى گرفته و اگر چنانچه هر جور دستش مى رسیده، ظلم و آدمکشى و همه ى این ها را داشته، حضرت امیر نه این که این چون نماز نمى خوانده، چون کافر بود، قیام کردند بر ضد او؟ نخیر: کافر نبود و مسلمان هم بود و اظهار اسلام هم مى کرد ولکن برخلاف موازین، این مسند را گرفته بود. یک حکومت جائر بود که برخلاف موازین الهى مسندى را گرفته بود و در آن مسند هم به طور ظالمانه عمل مى کرد. از این جهت حضرت امیر قیام کرد و ولو نرسید به نتیجه، لکن تکلیف را ادا کرد. تکلیف این بود که باید با یک چنین آدمى، معارضه و مبارزه بکند.(74) 27/8/57 » » » حضرت امیر هم نتوانست، یعنى جنگ کرد و هجده ماه هم جنگ خونین که از طرفین عده ى زیادى، همه ى این ها مسلم بودند از طرفین، هم آن ها مسلم بودند و هم این ها مسلم بودند: آن ها مسلم فاسق بودند، این ها مسلم عدالتخواه بودند. این ها با هم جنگ کردند و عرض مى کنم که موفق نشدند به
این که معاویه را از حکومت کنار بزنند. بیش تر از بیست هزار نفر تقریبا در این جنگ ها در این هجده ماه کشته شد. در جنگ [صفین [عمّار یاسر(75) کشته شد؛ آن مرد بزرگوار. آن قدر کشته دادند.(76) 27/8/57 » » » حضرت امیر،سلام اللّه علیه ، قیام کردند بر ضد معاویه، در صورتى که معاویه هم تشرف به اسلام داشت و کارهاى اسلامى رامى کردو شاید اعتقادات اسلامى هم داشته است، شاید. شاید هم نه. مع ذلک حتى آن هایى که حضرت امیر را به خیال خودشان نصیحت مى کردندکه شما یک مدتى معاویه را بگذارید در حکومت شما باشد و بعد که پایه ى حکومت شما قوى شد، آن وقت او را رد مى کنید، به هیچ یک از آن حرف ها اعتنا نکردند و حجّتشان هم این بود که یک نفر آدمى که برخلاف موازین الهى رفتار مى کند و ظلم را در بلاد راه مى اندازد، من حتى براى یک «آن» هم نمى توانم که او را حاکمش قرار بدهم، بلکه اگر حاکمش قرار مى دادند، این حجت مى شد بر این که مى شود یک فاسقى هم از طرف ولى امر، حاکم باشد و حضرت امیر مضایقه کردند از این که حتى اگر مصالحى هم آن وقت مثلاً بود که اگر پایشان محکم مى شد، ممکن بود مثلاً معاویه را کنار بزنند. مع ذلک براى خودشان
اجازه نمى دیدند که معاویه را حتى یک روز در سلطنت خودش باقى بگذارند.(77) 28/8/57 » » » امیرالمؤمنین مى دید که دین خدا در خطر است؛ معاویه دارد وارونه مى کند دین خدا را. براى خدا قیام کرد.(78) 10/3/58 » » » قیام برضدحکومت اسلامى در حکم کفر است؛ بالاتراز همه ى معاصى است.همان بودکه معاویه قیام مى کرد، حضرت امیرقتلش را واجب مى دانست. قیام بر ضد حکومت اسلامى یک چیز آسانى نیست.(79) 29/7/58 » » » حل مسئله ى منافقین از اعظم مشکلاتى است که براى ملت ما و براى اسلام از اول بوده است. با معاویه باید چه کرد که امام جماعت است و براى خدا و (به قول خودش) براى اسلام، براى خودش مى خواهد هم جنگ بکند براى اسلام و هم چه بکند و این ها. منافق است. به مردم شام حالى کرده است که من یک آدم مسلمانى هستم و مخالف امیرالمؤمنین هم که اصلاً مسلمان نیست. این که امیرالمؤمین را آن جا مى گوید، مسلمان نیست، به طورى که وقتى مى گویند به اهل شام که على را کشتند در محراب عبادت، مى گویند مگر او نماز مى خواند؟ توى مسجد چه مى کرد على؟ با این ها باید چه کرد، جز پناه به خداى تبارک و تعالى؟(80) 24/9/58 ماجراى حکمیت قضیه ى قرآنى است که سر نیزه کردند در مقابل امیرالمؤمنین،سلام اللّه علیه . با حربه ى قرآن،
معاویه، امیرالمؤمین را شکست داد، با حربه ى قرآن. والاّ چند دقیقه ى دیگر، چند ساعت دیگر اگر مانده بود، آثارى از بنى امیه نمى ماند، لکن حیله کردند، قرآن آوردند. [گفتند:]«ما مسلم، شما هم مسلم. اشهد ان لااله الااللّه، این قرآن.» این خوارج بدبخت احمق، مقدس احمق که امام را نشناخته بودند، هرچه حضرت امیر گفت آقا صبر کنید! خیر، نمى شود. قرآن. الحکمللّه. نمى شود. نمى شود، نمى شود. مى خواستند بکشند حضرت امیر را، همین اصحاب. این خوارج اصحاب حضرت بودند، انصار حضرت بودند. آن ها حیله کردند؛ قرآن را بالاى نیزه ها کردند که «الحَکَم بیننا و بینکم کتاب اللّه، الحَکَم کتاب اللّه(81)«. حضرت فرستاد به اصحابش که جنگ مى کردند که آقا برگردید. گفت که آقا مهلت بدهید یک ساعت دیگر مانده. حضرت فرمود: «مى کشند این ها مرا. ریخته اند دورم. شمشیرها کشیده اند. اگر نیایید، مى کشند» با قرآن، اسلام را شکست دادند.(82) 25/2/43 » » » قرآن را سر نیزه کردند و امیرالمؤمنین را شکستند. هرچه حضرت فرمود که من قرآن هستم، من قرآن ناطق هستم، به من گوش کنید، این حیله است! آن احمق ها شمشیرها را کشیدند و گفتند که اگر نگویى برگردند، مى کشیم. برگرداندند لشکر اسلام را و نگذاشتند که پیروز بشوند.(83) 14/3/59 » » » ما باید این تأسف را به گور ببریم که نگذاشتند آن
طورى که حضرت امیر مى خواست حکومت تشکیل بدهد، تشکیل بدهد. جنگ هایى که در داخل پیش آوردند آن هایى که مدعى اسلام بودند و با اسم اسلام با ایشان معارضه کردند و با اسم اسلام، اسلام را کوبیدند و با اسم قرآن کریم ایشان را از مقصد بازداشتند، اگر آن حیله اى که معاویه و عمروعاص به کار برده بودند، آن هایى که از طبقه ى مقدسین به اصطلاح بودند، مانع نشده بودند از این که حضرت امیر بشکند آن حیله را و آن حیله شکسته مى شد، سرنوشت اسلام غیر از این بود که حالا هست؛ نه غیر از آن بود که بعدها بود. شاید قضایاى امام حسن،سلام اللّه علیه ، و آن ابتلائاتى که او پیدا کرد و قضیه ى کربلا پیش نمى آمد و جرم گناه همه ى این امور به گردن آن مقدسین نهروان بود که لعنت خدا از ابد تا ... با آن ها باشد.(84) 9/2/63 » » » ما از تاریخ باید این امور را یاد بگیریم. به حضرت امیر تحمیل کردند، مقدسین تحمیل کردند، آن هایى که جبهه ى شان داغ داشت و اضرّ مردم اند بر مسلمین، آن ها تحمیل کردند به حضرت امیر، حَکَمیت را و تحمیل کردند آن که حَکَم باید بشود را. بعد که حضرت امیر با فشار این ها نتوانست، مى خواستند بکشندش اگر نکند. براى این
که آن ها چیز کرده بودند که چه باید چه بشود؛ حَکَم قرار بدهید./ما/قرآن است، قرآن است این. این ابتلا را حضرت امیر داشت.(85) 2/6/65 » » » بعد از این که صلح کردند، به حسب روایت، به حسب نقل، معاویه به منبر رفت و گفت که تمام حرف هایى که گفتم، ما قرار دادیم، زیر پاى من؛ مثل پاره کردن این مردیکه،(86) آن قراردادها را. آن صلح تحمیلى اى که در عصر امام حسن واقع شد، آن حکمیت تحمیلى که در زمان امیرالمؤمنین واقع شد و هردویش به دست اشخاص حیله گر درست شد.(87) 2/6/65 نتیجه ى جنگ دو لشگر مقابل هم ایستادند: یکى طاغوت و لشکر طاغوت بود، یکى لشکر خدا بود. اگر پیروز شده بود حضرت امیر و کسانى که همراه او بودند، پیروز بود. اگر شکست مى خورد باز پیروز بود. در صفین حضرت امیر، باید گفت که شکست نخورد. براى این که با حیله هایى که کردند نتوانستند کار را پیش ببرند، ولى تا آخر این جند، جند الهى پیروزمند بود.(88) 19/11/57 » » » حضرت امیر،سلام اللّه علیه ، با معاویه جنگ کردند و شکست خوردند، لکن شکست نبود، این شکست صورى، شکست حقیقى نبود. چون قیامللّه بود. قیامللّه شکست ندارد. تا امروز هم او غالب است. تا ابد هم او غالب است.(89)
10/3/58 » » » شکست حضرت امیر از معاویه هیچ اهمیتى نداشت. براى این که شکستِ مسلک نبود؛ شکست شخص بود.(90) 4/4/58 » » » حضرت امیر،سلام اللّه علیه ، نتوانست در جنگ معاویه غلبه کند. یعنى همان اشخاصى که با خودش بودند، همان اشخاص، مخالفت کردند با او و مغلوبش کردند، لکن مکتبش محفوظ بود.(91) 12/4/58 » » » اولیاى خدا هم شکست مى خورند. حضرت امیر در جنگ معاویه شکست خورد. این که حرف ندارد؛ شکست خورد. امام حسین،سلام اللّه علیه ، هم در جنگ با یزید شکست خورد و کشته شد، اما به حسب واقع پیروز شدند آن ها. شکست ظاهرى و پیروز واقعى بود.(92) 12/6/58 » » » حضرت امیر،سلام اللّه علیه ، در بعضى از جنگ ها شکست خوردند. حتى در جنگ با معاویه بالاخره شکست با ایشان بود. آن ها با حیله و با همین طور ایشان را شکست دادند. مع ذلک چون مکتب محفوظ بود، شکست نخورد، بلکه پیروز شد در آخر. الان پیروزى او معلوم است. همه ى ملت هاى اسلامى به او توجه دارند و معاویه را قبلاً اگر بعضى از برادرهاى اهل سنت ما نمى خواستند راجع به معاویه مثلاً چیزى بگویند، لکن حالا دیگر معلوم نیست این طور باشد.معاویه دیگر این قدر رسوا شده است که مسلمین، دیگر او را قبول ندارند. پس در عین
حالى که در جنگ صفین امیرالمؤمنین بالاخره شکست خورد،لکن پیروزشد.براى این که مکتب محفوظ بود و معاویه هم ماهیتش معلوم شد؛ براى آن اشخاصى که نمى دانستند، ماهیتش معلوم شد.(93) 2/7/58 قضیه ى زمان حضرت امیر و قرآن را سرنیزه کردند که این قرآن حکم ما باشد. حضرت امیر مظلوم بود واقعا. هرچه به این بدبخت ها گفت این ها حیله دارند مى کنند، بگذارید، گذشت مطلب، الان آن مرکز را مى گیرند! جمع شدند دورش شمشیر کشیدند. گفتند مى کشیمت اگر چنانچه نگویى برگردند. قرآن این طور نوشته مجبور شد حضرت امیر که امر کند که لشکرى که الان فتح مى کردند، یک ساعت دیگر اگر مانده بود فتح مى کردند برگردند. برگشتند و شکست همان شد که خوردند و بعد از این که این مسایل واقع شد، باز همین عده اى که آن جا شمشیر کشیده بودند، باز شمشیر کشیدند بر ضد حضرت امیر.(94) 4/4/59 جنگ نهروان امیرالمؤمنین،سلام اللّه علیه ، با آن همه عطوفت، با آن همه رحمت وقتى که ملاحظه فرمود خوارج، مردمى هستند که فاسد و مفسد هستند، شمشیر کشیدند و تمام آن ها را الا بعضى که فرار کردند، از دم شمشیر گذراند.(95) 9/6/58 » » » «یوم خوارج»،روزى که امیر المؤمنین،سلام اللّه علیه، شمشیر را کشید و این فاسدها را، این غده هاى سرطانى را درو کرد، این هم یوم اللّه بود. این مقدس هایى که پینه بسته بود پیشانیشان، لکن خدا را
نمى شناختند، همین ها بودند که کشتند امیرالمؤمنین را. قیام کردند در مقابل امیرالمؤمنین،سلام اللّه علیه. از لشکر خودش بودند، قیام کردند در مقابل او براى خاطر آن قضایایى که در صفین واقع شد. و امام علیه السلام دید که اگر این ها باقى باشند، فاسد مى کنند ملت را. تمامشان را کشت الا بعضى که فرار کردند. این یوم اللّه بود.(96) 17/6/58 » » » آن روزى هم که بعد از مسایل ایشان با او بیعت کردند، آن روز هم مطلب خودشان را گفتند. اول برنامه ى شان را گفتند و مهم ترین برنامه این بود که من حتى آن چیزهایى که صداق کردید از چپاولگرى ها براى زن هایتان، آن هم ازتان مى گیرم. از آن جا که ایشان این ندا را در داد، دیدند نمى شود با این زندگى کرد. این باهاش زندگى نمى شود. این غیر مسئله ى قبلى است. شروع کردند به [توطئه]کردن و سه تا جنگ مهم انجام داد، حضرت امیر. چقدر کشته شد از مسلمان ها! چقدر کشته شد از آن طرف؛ همه هم مسلمان بودند! مسلمان، آن مسلمان بازى خورده بود. آن طرف مسلمان بازى خورده بودند، این طرف مسلمان هدایت شده بودند، لکن وقتى مسلمانى هم بازى خورد و به جنگ با مسلمان هاى هدایت شده برخاست، او هم جوابش حدید است. اگر بیّنات و میزان نتوانست کار خودش را بکند، جوابش حدید است.(97) 18/6/60
» » » امام شما این طور نبود. امام شما مصالح اسلام را روى هم رفته ملاحظه مى کرد. مصالح شخصى را ملاحظه نمى کرد. آن روزى که مصالح عمومى اقتضا مى کرد، تبعیت مى کرد. آن روزى که مى خواست مصالح اسلام به این بود که خوارج را دور کند، با شمشیر مى کرد.(98) 23/6/63 » » » امیرالمؤمنین اگر بنا بود که خیر، هى مسامحه کند، شمشیر نمى کشیدهفتصد نفررایکدفعه بکشد؛ تا آخر آن اشخاصى که قیام کرده بودند به ضدش، تا آخر. ضد اسلام بود دیگر. تا آخرشان را کشت و چند نفر دیگر فرار کردند. بعد هم آمدند آن فساد را کردند؛ فرارى هایشان آن فساد را کردند.(99) 14/11/63 شهادت على علیه السلام خوارج که پینه بسته بود پیشانیشان از شدت طول سجده، لکن حق را کشتند.(100) 3/3/58 » » » حضرت امیر وقتى که مواجه مى شود با لشکر معاویه که از کفار هم بدتر بودند، با خوارج که آن ها هم به همین طور بودند، با کمال شدت، بعد از این که مى دید هدایت نمى شوند،سفارش مى کرد که شماها ابتدا به جنگ نکنید. به لشکر خودش فرمود شماها ابتدا به جنگ نکنید، ولو حق با شماست. بگذارید آن ها ابتدا کنند. وقتى آن ها ابتدا مى کردند، گاهى هم یکى دو تا کشته مى شدند،آن وقت اجازه مى داد و با کمال قدرت تا آخر مى کوبید. خوارج
را همچو سرکوب کرد که از آن ها چند نفرى توانستند فرار کنند. خوارج هم همان ها بودند که بعد هم توطئه کردند و حضرت امیر را به شهادت رساندند.(101) 11/6/58 » » » این مقدس هایى که پینه بسته بود پیشانیشان، لکن خدا را نمى شناختند، همین ها بودند که کشتند امیرالمؤمنین را.(102) 17/6/58 آن هایى هم که حضرت امیرالمؤمنین، على،سلام اللّه علیه ، را در محراب عبادت کشتند، مدعى اسلام بودند. آن هایى هم که لشکرکشى کردند و هجوم آوردند به لشکر اسلام در صدر اسلام و هجوم آوردند به لشکر على بن ابیطالب، آن ها هم ادعاى اسلام داشتند و بااسم اسلام با اسلام جنگیدند.(103) 29/11/59 » » » على بن ابیطالب،سلام اللّه علیه ، با دست یکى از همین منافقین، با دست یکى از همین اشخاصى که به صورت اسلام و از اسلام جدا بودند، فرق مبارکش شکافت.(104) 9/6/60 » » » امیرالمؤمنین،سلام اللّه علیه ، در صدر اسلام مظلوم تر از هر حاکمى در هر وقت بود. آن قدر اذیتش مى کردند. همان مقدس ها ایستادند مقابلش. گفتند باید قرآن را بالاى نیزه کرد، اگر چنانچه قبول نکنى، چه خواهیم کرد. مجبورش کردند به این که قبول کند. بعد هم تکفیرش کردند؛ گفتند توبه کن، تو کافر شده اى.(105) 1/1/61 » » » على علیه السلام والاترین شهید محراب که به دست خیانتکار اشقى الاشقیا به ملاى
اعلا شتافت.(106) 23/7/61 » » » آن قدر که اسلام از این مقدسینِ روحانى نما ضربه خورده است، از هیچ قشر دیگر نخورده است و نمونه ى بارز آن مظلومیت و غربت امیرالمؤمنین، علیه السلام ، که در تاریخ روشن است.(107) 3/12/67
(1) بیانات امام در مورد «شیوه هاى مبارزاتى مسلمین»، صحیفه ى نور، ج1، ص16. (2) خلفاى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم . (3) بیانات امام پس از شهادت آیت اللّه حاج آقا مصطفى خمینى، صحیفه ى نور، ج1، ص259. (4) بیانات امام در جمع کسبه ى مشهد، صحیفه ى نور، ج13، ص233. (5) بیانات امام در جمع ائمه ى جماعات استان خراسان، صحیفه ى نور، ج15، ص149. (6) بیانات امام در دیدار با حجت الاسلام عباس واعظ طبسى و استاندار خراسان، صحیفه ى نور، ج19، ص62. (7) بیانات امام در دیدار با حجت الاسلام عباس واعظ طبسى و استاندار خراسان، صحیفه ى نور، ج19، ص62. (8) بیانات امام در جمع مسئولین کشور، صحیفه ى نور، ج19، ص288. (9) بیانات امام در جمع مسئولین کشور، صحیفه ى نور، ج19، ص289. (10) بیانات امام در جمع مسئولین کشور، صحیفه ى نور، ج20، ص74. (11) بیانات امام به مناسبت چهلم شهداى قم، صحیفه ى نور، ج2، ص28. (12) بیانات امام در جمع روحانیون و طلاب قم صحیفه ى نور، ج5، ص167. (13) بیانات امام در دیدار با جامعه وعاظ تهران، صحیفه ى نور، ج7، ص128. (14) بیانات
امام در جمع روحانیون تهران، صحیفه ى نور، ج15، ص56. (15) بیانات امام در جمع ائمه ى جمعه ى استان خراسان، صحیفه ى نور، ج17، ص84. (16) بیانات امام در دیدار با مسئولین کشور، صحیفه ى نور، ج20، ص30. (17) نهج البلاغه، خطبه 3. (18) ولایت فقیه، ص2829. (19) ولایت فقیه، ص44. (20) بیانات امام به مناسبت جشن هاى 2500 ساله، صحیفه ى نور، ج1، ص 166167. (21) بیانات امام در مورد تبلیغات اجانب علیه اسلام و روحانیت، صحیفه ى نور، ج3، ص1011. (22) بیانات امام در جمع اعضاى هیئت دولت رئیس جمهور شهید محمدعلى رجایى، صحیفه ى نور، ج13، ص71. (23) بیانات امام در سالروز مبعث رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم ، صحیفه ى نور، ج18، ص270. (24) بیانات امام در دیدار با رئیس مجلس شوراى اسلامى صحیفه ى نور، ج20، ص27-28. (25) وصیت نامه ى سیاسى الهى امام، صحیفه ى نور، ج21، ص178. (26) مصاحبه ى امام با خبرنگار بى.بى.سى.، صحیفه ى نور، ج4، ص139. (27) بیانات امام خطاب به وزیر امور اقتصادى و دارایى و معاونین، صحیفه ى نور، ج7، ص172. (28) بیانات امام در جمع گروهى از پاسداران، صحیفه ى نور، ج7، ص201. (29) بیانات امام در جمع گروهى از دانشجویان، صحیفه ى نور، ج10، ص137-136. (30) مصاحبه ى خبرنگاران شبکه ى رادیو تلویزیون آلمان غربى با امام، صحیفه ى نور، ج10، ص168. (31) مصاحبه ى امام با خبرنگاران مسلمان مقیم انگلستان،
صحیفه ى نور، ج11، ص37. (32) بیانات امام در جمع اعضاى خانواده هاى شهدا و امدادگران شهرهاى شیراز، صحیفه ى نور، ج11، ص171. (33) بیانات امام در جمع فارغ التحصیلان آموزشگاه افسرى شهربانى، صحیفه ى نور، ج13، ص183. (34) بیانات امام در دیدار با مسئولین کشور، صحیفه ى نور، ج19، ص131-132. (35) بیانات امام در مورد وظایف و مسئولیت هاى رؤسا و سلاطین دول اسلامى، صحیفه ى نور، ج1، ص123. (36) ولایت فقیه، ص125. (37) بیانات امام در جمع اعضاى هیئت قائمیه ى تهران، صحیفه ى نور، ج7، ص37. (38) بیانات امام در جمع راهپیمایان تهرانى، صحیفه ى نور، ج8، ص89. (39) بیانات امام در جمع کسبه ى مشهد، صحیفه ى نور، ج13، ص233. (40) بیانات امام در جمع معاونین فنى وزارت آموزش و پرورش، صحیفه ى نور، ج14، ص200. (41) بیانات امام در جمع ائمه ى جمعه استان اصفهان، صحیفه ى نور، ج16، ص13-14. (42) بیانات امام در جمع گروهى از کارگران سراسر کشور، صحیفه ى نور، ج17، ص240. (43) بیانات امام در جمع مسئولین کشور، صحیفه ى نور، ج18، ص126. (44) فروع کافى، ج 7، ص 264. (45) بیانات امام در جمع مسئولین کشور، صحیفه ى نور، ج18، ص128. (46) بیانات امام در دیدار با مسئولین کشور، صحیفه ى نور، ج19، ص26. (47) بیانات امام در جمع مسئولین کشور، صحیفه ى نور، ج19، ص288. (48) بیانات امام در جمع
مسئولین کشور، صحیفه ى نور، ج19، ص289. (49) پیام امام به زائرین بیت اللّه الحرام، صحیفه ى نور، ج20، ص16. (50) وصیت نامه ى سیاسى الهى امام، صحیفه ى نور، ج21، ص180. (51) اعلامیه ى مشترک حضرات آیات عظام: امام خمینى، میلانى، صحیفه ى نور، ج1، ص85. (52) ولایت فقیه، ص120 (53) پیام امام به مردم مسلمان ایران، صحیفه ى نور، ج2، ص88. (54) بیانات امام در جمع روحانیون و طلاب قم، صحیفه ى نور، ج5، ص168. (55) بیانات امام در جمع قبرستان بقیع قم، صحیفه ى نور، ج5، ص183. (56) بیانات امام در دیدار با جامعه ى وعاظ تهران، صحیفه ى نور، ج7، ص127. (57) بیانات امام در جمع دانشجویان و اساتید دانشکده ى الهیات، صحیفه ى نور، ج12، ص148. (58) بیانات امام در جمع مسئولین کشور، صحیفه ى نور، ج14، ص23. (59) بیانات امام در جمع اقشار مختلف مردم، صحیفه ى نور، ج15، ص114. (60) پیام امام به مناسبت افتتاح مجلس خبرگان، صحیفه ى نور، ج18، ص41. (61) بیانات امام در جمع ائمه ى جماعات قم، صحیفه ى نور، ج19، ص135. (62) بیانات امام در جمع ائمه ى جماعات قم، صحیفه ى نور، ج19، ص135. (63) صدّام حسین، رئیس جمهور کشور عراق که با تجاوز هشت ساله به ایران اسلامى موجبات شهادت عده ى کثیرى از فرزندان اسلام و ایران را فراهم کرد. (64) بیانات امام در جمع ائمه ى جماعات قم،
صحیفه ى نور، ج19، ص136. (65) بیانات امام در جمع مسئولین کشور، صحیفه ى نور، ج19، ص288-289. (66) بیانات امام در مورد «شیوه هاى مبارزاتى مسلمین»، صحیفه ى نور، ج1، ص16. (67) ملت ایران. (68) محمدرضا پهلوى. (69) پیام امام به ملت مسلمان ایران، صحیفه ى نور، ج2، ص104. (70) بیانات امام در مورد مطالعات اجانب در عادات و روحیات شرقیان، صحیفه ى نور، ج2، ص166. (71) بیانات امام در مورد عفو زندانیان سیاسى رژیم شاه، صحیفه ى نور، ج2، ص208. (72) رژیم شاهنشاهى. (73) بیانات امام در مورد تبلیغات اجانب علیه اسلام و روحانیت، صحیفه ى نور، ج3، ص8. (74) بیانات امام در مورد ضرورت قیام علیه ظلم، صحیفه ى نور، ج3، ص183. (75) عماربن یاسربن عامر کنعانى قحطانى )57 قبل، 37ه) از بزرگان صحابه ى پیامبر و از کسانى بود که به شدت مورد اعتماد و احترام اهل بیت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بوده است. وى در جنگ صفین به شهادت رسید. (76) بیانات امام در مورد ضرورت قیام علیه ظلم، صحیفه ى نور، ج3، ص184. (77) بیانات امام در تشریح کیفیت از دیدگاه اسلام، صحیفه ى نور، ج3، ص197-198. (78) بیانات امام در جمع اعضاى هیئت قائمیه ى تهران، صحیفه ى نور، ج7، ص37. (79) بیانات امام در جمع شوراى پنج نفرى صدا و سیماى جمهورى اسلامى، صحیفه ى نور، ج10، ص15. (80) بیانات
امام در دیدار با سرپرست اعضا و کارکنان کمیته ى امداد امام، صحیفه ى نور، ج10، ص284. (81) قاضى بین ما و شما کتاب خداست، قاضى کتاب خداست. (82) بیانات امام پس از آزادى از زندان، صحیفه ى نور، ج1، ص79. (83) بیانات امام در جمع دانشجویان و اساتید دانشکده الهیات، صحیفه ى نور، ج12، ص147. (84) بیانات امام در جمع مسئولین کشور، صحیفه ى نور، ج18، ص268. 85( بیانات امام در دیدار با مسئولین کشور، صحیفه ى نور، ج20، ص32. (86) ص 257، پاورقى 1. 87( بیانات امام در دیدار با مسئولین کشور، صحیفه ى نور، ج20، ص32. 88( بیانات امام در جمع گروهى از معلمان کشور، صحیفه ى نور، ج5، ص61. (89) بیانات امام در جمع اعضاى هیئت قائمیه ى تهران، صحیفه ى نور، ج7، ص36. (90) بیانات امام در جمع مردم اردکان فارس، صحیفه ى نور، ج7، ص195-196. (91) بیانات امام در جمع مسئولان سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، صحیفه ى نور، ج7، ص266. (92) بیانات امام در جمع اعضاى ستاد مرکزى جهاد سازندگى، صحیفه ى نور، ج9، ص22. (93) بیانات امام در جمع فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، صحیفه ى نور، ج9، ص192. (94) بیانات امام در جمع اعضاى شوراهاى اسلامى کارگران، صحیفه ى نور، ج12، ص198. (95) بیانات امام در جمع گروهى از دانشجویان و کارکنان عضو انجمن هاى اسلامى، صحیفه ى نور،
ج9، ص6. (96) بیانات امام به مناسبت 17 شهریور، صحیفه ى نور، ج9، ص63. (97) بیانات امام در جمع ائمه ى جماعات استان خراسان، صحیفه ى نور، ج15، ص149. (98) بیانات امام در دیدار با حجت الاسلام عباس واعظ طبسى،
استاندار و مسئولان استان خراسان، صحیفه ى نور، ج19، ص63-64. (99) بیانات امام در دیدار با رئیس جمهور و اعضاى مجلس خبرگان، صحیفه ى نور، ج19، ص95. (100) بیانات امام در جمع فرهنگیان و دانشجویان، صحیفه ى نور، ج6، ص256. (101) بیانات امام در جمع خانواده هاى شهداى پایگاه هوایى بوشهر، صحیفه ى نور، ج9، ص15. (102) بیانات امام به مناسبت 17 شهریورر، صحیفه ى نور، ج9، ص63. (103) بیانات امام در جمع اعضاى خانواده هاى شهداى کشورهاى اسلامى، صحیفه ى نور، ج14، ص91. (104) بیانات امام در جمع اقشار مختلف مردم، صحیفه ى نور، ج15 ص112. (105) بیانات امام در دیدار با نخست وزیر و اعضاى هیئت دولت، صحیفه ى نور، ج16، ص93. (106) پیام امام به مناسبت شهادت چهارمین شهید محراب «آیت اللّه اشرفى اصفهانى»، صحیفه ى نور، ج17، ص56. (107) پیام امام خطاب به مراجع اسلام، روحانیون سراسر کشور، صحیفه ى نور، ج21، ص92.
مجله هنر دینی& gt ;شماره 8 فردا روز زن است، روز زنى است که عالم به او افتخار دارد. روز زنى است که دخترش در مقابل حکومت هاى جبار ایستاد و آن خطبه را خواند و آن حرف را زد، آن حرف ها را زد که همه مى دانید. 26/2/58 روز بزرگى است، یک زن در دنیا آمد که مقابل همه مردان است. یک زن به دنیا آمد که نمونه انسان است، یک زن به دنیا آمد که تمام هویّت انسانى در او جلوه گر است. پس روز، روز بزرگى است. روز شمار زنان است. 27/2/58 اگر روزى باید روز زن باشد، چه روزى والاتر و افتخارآمیزتر از روز ولادت با سعادت فاطمه زهرا(س) است، زنى که افتخار خاندان وحى و چون خورشیدى بر تارک اسلام عزیز مى درخشد. 15/2/59 این ولادت با سعادت، در زمان و محیطى واقع شد که زن به عنوان یک انسان مطرح نبود و وجود او موجب سرافکندگى خاندانش در نزد اقوام مختلف جاهلیت به شمار مى رفت. در چنین محیط فاسد و وحشتزایى، پیامبر بزرگ اسلام دست زن را گرفت و از منجلاب عادات جاهلیت نجات بخشید. و تاریخ اسلام گواه احترامات بى حد رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ،
به این مولود شریف است، تا نشان دهد که زن، بزرگى ویژه اى در جامعه دارد که اگر برتر از مرد نباشد، کمتر نیست. 4/2/60 » » » مبارک باد بر ملت عظیم الشأن ایران به ویژه زنان بزرگوار روز مبارک زن؛ روز شرافتمند عنصر تابناکى که زیر بناى فضیلت هاى انسانى و ارزش هاى والاى خلیفةاللّه در جهان است. و مبارک تر و پربهاتر، انتخاب بسیار والاى روز بیستم جمادى الثانى است، روز پرافتخار ولادت زنى که از معجزات تاریخ و افتخارات عالم وجود است.25/1/61 » » »
حدیث شریف طولانى که در تفسیر برهان، از کافى شریف، نقل فرموده و در آن حدیث است که نصرانى گفت به حضرت موسى بن جعفر که تفسیر باطن حم، وَ الْکِتٰابِ الْمُبِینِ إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبٰارَکَةٍ إِنّٰا کُنّٰا مُنْذِرِینَ فِیهٰا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ (1) چیست؟ فرمود: «اما «حم» محمّد صلى الله علیه و آله و سلم است. و اما «کتاب مبین» امیرالمؤمنین على علیه السلام است. و اما «اللیلة» فاطمه علیهاالسلام است. » » » و از جمله تعقیبات شریفه، تسبیحات صدّیقه طاهره علیهاالسلام ، است که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ، به آن معظّمه تعلیم فرمود. و آن افضل تعقیبات است. در حدیث است که اگر چیزى افضل از آن بود، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ، آن را به فاطمه علیهاالسلام ، عطا مى فرمود.
» » » جبرئیل پس از فوت پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم ، مى آمد و اخبار از غیب براى فاطمه مى آورد و امیرالمؤمنین آنها را مى نوشت و آن مصحف فاطمه است. » » » اصولاً رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم و ائمه علیهم السلام طبق روایاتى که داریم قبل از این عالم، انوارى بوده اند در ظلّ عرش و در انعقاد نطفه و طینت از بقیه مردم امتیاز داشته اند(2). و مقاماتى دارند الى ماشاءاللّه، چنانکه در روایات معراج، جبرئیل عرض مى کند: لو دنوتُ انملة لاحترقت(3) هر گاه کمى نزدیکتر مى شدم سوخته بودم. یا این فرمایش که ان لنا مع اللّه حالات لایسعه ملک مقرّب و لانبى مرسل.(4) ما با خدا حالاتى داریم که نه فرشته مقرّب، آن را مى تواند داشته باشد و نه پیامبر مرسل. این، جزء اصول مذهب ماست که ائمه علیهم السلام چنین مقاماتى دارند قبل از آن که موضوع حکومت در میان باشد. چنان که به حسب روایات، این مقامات معنوى براى حضرت زهرا علیهاالسلام ، هم هست(5) با این که آن حضرت نه حاکم است و نه قاضى و نه خلیفه. این مقامات سواى وظیفه حکومت است. لذا وقتى مى گوییم حضرت زهرا علیهاالسلام ، قاضى و خلیفه نیست لازمه اش این نیست که مثل من و شماست یا بر ما برترى معنوى ندارد. » » »
تمام ابعادى که براى زن متصوّر است و براى یک انسان متصوّر است در فاطمه زهرا علیهاالسلام ، جلوه کرده و بوده است. یک زن معمولى نبوده است، یک زن روحانى، یک زن ملکوتى، یک انسان به تمام معنا انسان، تمام نسخه انسانیت، تمام حقیقت زن، تمام حقیقت انسان. او زن معمولى نیست، او موجود ملکوتى است که در عالم به صورت انسان ظاهر شده است، بلکه موجود الهى جبروتى، در صورت یک زن ظاهر شده است. پس، فردا روز زن است. تمام هویت هاى کمالى که در انسان متصور است و در زن تصور دارد، تمام در این زن است. و فردا همچو زنى متولد مى شود. زنى که تمام خاصه هاى انبیا در اوست. زنى که اگر مرد بود، نبى بود. زنى که اگر مرد بود به جاى رسول اللّه بود. پس، فردا روز زن است. تمام حیثیت زن و تمام شخصیت زن فردا موجود شد. معنویات، جلوه هاى ملکوتى، جلوه هاى الهى، جلوه هاى جبروتى، جلوه هاى ملکى و ناسوتى همه در این موجود مجتمع است. انسانى است به تمام معنا انسان، زنى است به تمام معنا زن. از براى زن ابعاد مختلفه است. چنانچه براى مرد و براى انسان. این ورق صورى طبیعى نازلترین مرتبه انسان است و نازلترین مرتبه زن است و نازلترین
مرتبه مرد است. لکن از همین مرتبه نازل حرکت به سوى کمال است. انسان موجود متحرک است، از مرتبه طبیعت تا مرتبه غیب، تا فنا بر الوهیت. براى صدیقه طاهره این مسایل، این معانى حاصل است. از مرتبه طبیعت شروع کرده است. حرکت کرده است. حرکت معنوى، با قدرت الهى، با دست غیبى، با تربیت رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم مراحل را طى کرده است تا رسیده است به مرتبه اى که دست همه از او کوتاه است؛ پس، فردا تمام جلوه زن تحقق پیدا کرده است. و زن به تمام معنا متحقّق است. فردا روززن است. 26/2/58 » » » [فاطمه زهرا علیهاالسلام ] زنى که افتخار خاندان وحى و چون خورشیدى بر تارک اسلام عزیز مى درخشد؛ زنى که فضایل او، همطراز فضایل بى نهایت پیغمبر اکرم و خاندان عصمت و طهارت بود؛ زنى که هر کسى با هر بینش درباره او گفتارى دارد و از عهده ستایش او برنیامده، که احادیثى که از خاندان وحى رسیده به اندازه فهم مستمعان بوده و دریا را در کوزه اى نتوان گنجاند و دیگران هر چه گفته اند به مقدار فهم خود بوده، نه به اندازه مرتبت او. پس اولى آن که از این وادى شگفت درگذریم. 15/2/59 » » » من راجع به حضرت صدیقه علیهاالسلام ،
خودم را قاصر مى دانم ذکرى بکنم، فقط اکتفا مى کنم به یک روایت که در کافى(6) شریفه است و با سند معتبر نقل شده است و آن روایت این است که حضرت صادق علیه السلام ، مى فرماید: فاطمه علیهاالسلام ، بعد از پدرش هفتاد و پنج روز زنده بودند، در این دنیا بودند و حزن و شدت بر ایشان غلبه داشت و جبرئیل امین مى آمد خدمت ایشان و به ایشان تعزیت عرض مى کرد و مسائلى از آینده نقل مى کرد. ظاهر روایت این است که در این هفتاد و پنج روز مراوده اى بوده است؛ یعنى رفت و آمد جبرئیل زیاد بوده است و گمان ندارم که غیر از طبقه اول از انبیاى عظام درباره کسى این طور وارد شده باشد که در ظرف هفتادوپنج روز جبرئیل امین رفت و آمد داشته است و مسایل را در آتیه اى که واقع مى شده است، مسایل را ذکر کرده است و آنچه که به ذریه او مى رسیده است در آتیه، ذکر کرده است و حضرت امیر هم آن ها را نوشته است، کاتب وحى بوده است حضرت امیر، همان طورى که کاتب وحى رسول خدا بوده است و البته آن وحى به معناى آوردن احکام، تمام شد به رفتن رسول اکرم کاتب وحى حضرت صدیقه علیهاالسلام در این
هفتادوپنج روز بوده است. مسأله آمدن جبرئیل براى کسى یک مسأله ساده نیست، خیال نشود که جبرئیل براى هر کسى مى آید و امکان دارد بیاید، این یک تناسب لازم است بین روح آن کسى که جبرئیل مى خواهد بیاید و مقام جبرئیل که روح اعظم است. چه ما قایل بشویم به این که قضیه تنزیل، تنزّل جبرئیل، به واسطه روح اعظم خود این ولى است یا پیغمبر است، او تنزیل مى دهد او را وارد مى کند تا مرتبه پایین یا بگوییم که خیر، حق تعالى او را مأمور مى کند که برو و این مسائل را بگو. چه آن قسم بگوییم که بعض اهل نظر مى گویند و چه این قسم بگوییم که بعض اهل ظاهر مى گویند، تا تناسب ما بین روح این کسى که جبرئیل مى آید پیش او و بین جبرئیل که روح اعظم است نباشد، امکان ندارد این معنا و این تناسب بین جبرئیل که روح اعظم است و انبیاى درجه اول بوده است مثل رسول خدا و موسى و عیسى و ابراهیم و امثال اینها، بین همه کس نبوده است، بعد از این هم بین کسى دیگر نشده است، حتى درباره ائمه هم من ندیده ام که وارد شده باشد این طور که جبرئیل بر آن ها نازل شده باشد، فقط این است
که براى حضرت زهرا علیهاالسلام است، که آن که من دیده ام که جبرئیل به طور مکرر در این هفتادو پنج روز وارد مى شده و مسائل آتیه اى که بر ذریه او مى گذشته است، این مسائل را مى گفته است و حضرت امیر هم ثبت مى کرده است و شاید یکى از مسائلى که گفته است، راجع به مسائلى است که در عهد ذریه بلند پایه او حضرت صاحب علیه السلام ، است براى او ذکر کرده است که مسائل ایران جزو آن مسائل باشد، ما نمى دانیم، ممکن است. در هر صورت من این شرافت و فضیلت را از همه فضایلى که براى حضرت زهرا ذکر کرده اند با این که آن ها هم فضایل بزرگى است این فضیلت را من بالاتر از همه مى دانم که براى غیر انبیا علیهم السلام ، آن هم نه همه انبیا، براى طبقه بالاى انبیا علیهم السلام و بعض از اولیایى که در رتبه آن ها هست، براى کسى دیگر حاصل نشده. و با این تعبیرى که مراوده داشته است جبرئیل در این هفتاد و چند روز، براى هیچ کس تاکنون واقع نشده و این از فضایلى است که از مختصّات حضرت صدیقه علیهاالسلام است.11/12/64 » » » قلم و بیان من عاجز است که مقاومت عظیم و گسترده میلیون ها مسلمان شیفته خدمت و ایثار و
شهادت را در این کشور صاحب الزمان، ارواحنافداه، ترسیم نماید و از حماسه ها و رشادت ها و خیرات و برکات فرزندان معنوى کوثر، حضرت فاطمه علیهاالسلام ، سخن بگوید که همه این ها از هنر اسلام و اهل بیت و از برکات پیروى امام عاشورا، سرچشمه گرفته است.16/11/65 » » » ما مفتخریم که... صحیفه فاطمیه که کتاب الهام شده از جانب خداوند تعالى به زهراى مرضیه است؛ از ماست.14/3/68 » » »
حضرت امیر علیه السلام ، که خلیفه مسلمین بود، خلیفه یک مملکتى که شاید ده مقابل مملکت ایران بود از حجاز تا مصر، آفریقا، کذا، کذا، یک مقدار هم از اروپا، این خلیفه الهى وقتى توى جمعیت بود مثل همه ما که نشسته ایم با هم، این هم(7) زیر پایش نبود. همین بود که یک پوست داشتند به حسب نقل، یک پوست داشتند که شب خودش و حضرت فاطمه رویش مى خوابیدند و روز روى همین پوست علوفه شترش را مى ریخت، پیغمبر هم همین شیوه را داشت. اسلام این است. 13/4/58 » » » این خانه کوچک فاطمه علیهاالسلام ، و این افرادى که در آن خانه تربیت شدند که به حسب عدد، چهار پنج نفر بودند و به حسب واقع، تمام قدرت حق تعالى را تجلى دادند، خدمت هایى کردند که
ما را و شما را و همه بشر را به اعجاب درآورده است.18/12/60 » » » زنى که در حجره اى کوچک و خانه اى محقر انسان هایى تربیت کرد که نورشان از بسیط خاک تا آن سوى افلاک و از عالم ملک تا آن سوى ملکوت اعلى مى درخشد. صلوات و سلام خداوند تعالى بر این حجره محقرى که جلوه گاه نور عظمت الهى و پرورشگاه زندگان اولاد آدم است.25/1/61 » » » ما یک کوخ چهارپنج نفرى در صدر اسلام داشتیم و آن کوخ فاطمه زهرا علیهاالسلام ، است. از این کوخ ها(8) هم محقرتر بوده، لکن برکات این چى است؟ برکات این کوخ چندنفرى آن قدر است که عالم را پر کرده است از نورانیت و بسیار راه دارد تا انسان به آن برکات برسد. این کوخ نشینان در کوخ محقر، در ناحیه معنویات آن قدر در مرتبه بالا بودند که دست ملکوتى ها هم به آن نمى رسد و در جنبه هاى تربیتى آن قدر بوده است که هر چه انسان مى بیند برکات در بلاد مسلمین هست و خصوصا در مثل بلاد ماها، این ها از برکت آن هاست.1/1/62 » » »
ما باید سرمشق از این خاندان بگیریم، بانوان ما از بانوانشان و مردان ما از مردانشان، بلکه همه از همه آن ها؛ آن ها زندگى خودشان را وقف
کردند از براى طرفداران مظلومین و احیاى سنت الهى. ما باید تبعیت کنیم و زندگى خود را براى آن ها قرار بدهیم. کسى که تاریخ اسلام را مى داند، مى داند که این خاندان هر یکشان مثل یک انسان کامل بلکه بالاتر، یک انسان الهى، روحانى براى ملت ها و مستضعفین قیام کردند در مقابل کسانى که مى خواستند مستضعفین را از بین ببرند.22/1/58 » » » الگو حضرت زهرا علیهاالسلام ، است. الگو پیغمبر اسلام است. ما وقتى مملکتمان اسلامى است، وقتى مى توانیم ادعا کنیم که جمهورى اسلامى داریم، که تمام این معانى که در اسلام است، تحقق پیدا بکند.8/3/58 » » » خطبه فاطمه زهرا علیهاالسلام ، در مقابل حکومت و قیام امیرالمؤمنین و صبر امیرالمؤمنین در مدت بیست و چندسال و در عین حال کمک کارى به حکومت موجود و بعد هم فداکارى در راه اسلام و فداکارى دو فرزند عزیزش؛ امام مجتبى علیه السلام که یک خدمت بسیار بزرگ [کرد] و دولت جابر اموى را با آن خدمت رسوا فرمود و خدمت بزرگ برادر ارجمندش حضرت سیدالشهداء، چیزهایى بود که همه مى دانید و مى دانیم و با این که عده کم و اسباب و ابزار جنگ پیش آن ها کم بود، لکن روح الهى و روح ایمان آن ها را آن طور کرد که بر
همه ستمکاران عصر خودشان غلبه پیدا کردند و اسلام را زنده کردند و براى ما و شما برادرهاى عزیز الگو شدند که ما از کمى عِدّه و کمى عُدّه و کمى ابزار جنگ در مقابل تمام قدرت هایى که امروز با ما به جنگ برخاسته اند، مقاومت کنیم.18/12/60 » » » کوشش کنید در تهذیب اخلاق و در وادار کردن دوستانتان به تهذیب اخلاق. کوشش کنید که در مقابل آن جنایاتى که بر شما وارد شد عکس العمل نشان بدهید، در حفظ همه حیثیاتى که حیثیت بزرگ زن است، آن طورى که زن فرید، حضرت زهرا علیهاالسلام ، بود. همه باید به او اقتدا کنید و کنیم و همه باید دستورمان را از اسلام به وسیله او و فرزندان او بگیریم و همان طورى که او بوده است، باشید و در علم و تقوا کوشش کنید که علم به هیچ کس انحصار ندارد، علم مال همه است، تقوا مال همه است و کوشش براى رسیدن به علم و تقوا وظیفه همه شماست. 21/12/63
مجله هنر دینی، شماره 8 فردا روز زن است، روز زنى است که عالم به او افتخار دارد. روز زنى است که دخترش در مقابل حکومت هاى جبار ایستاد و آن خطبه را خواند و آن حرف را زد، آن حرف ها را زد که همه مى دانید. 26/2/58 روز بزرگى است، یک زن در دنیا آمد که مقابل همه مردان است. یک زن به دنیا آمد که نمونه انسان است، یک زن به دنیا آمد که تمام هویّت انسانى در او جلوه گر است. پس روز، روز بزرگى است. روز شمار زنان است. 27/2/58 اگر روزى باید روز زن باشد، چه روزى والاتر و افتخارآمیزتر از روز ولادت با سعادت فاطمه زهرا(س) است، زنى که افتخار خاندان وحى و چون خورشیدى بر تارک اسلام عزیز مى درخشد. 15/2/59 این ولادت با سعادت، در زمان و محیطى واقع شد که زن به عنوان یک انسان مطرح نبود و وجود او موجب سرافکندگى خاندانش در نزد اقوام مختلف جاهلیت به شمار مى رفت. در چنین محیط فاسد و وحشتزایى، پیامبر بزرگ اسلام دست زن را گرفت و از منجلاب عادات جاهلیت نجات بخشید. و تاریخ اسلام گواه احترامات بى حد رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ، به این مولود شریف است، تا
نشان دهد که زن، بزرگى ویژه اى در جامعه دارد که اگر برتر از مرد نباشد، کمتر نیست. 4/2/60 » » » مبارک باد بر ملت عظیم الشأن ایران به ویژه زنان بزرگوار روز مبارک زن؛ روز شرافتمند عنصر تابناکى که زیر بناى فضیلت هاى انسانى و ارزش هاى والاى خلیفةاللّه در جهان است. و مبارک تر و پربهاتر، انتخاب بسیار والاى روز بیستم جمادى الثانى است، روز پرافتخار ولادت زنى که از معجزات تاریخ و افتخارات عالم وجود است.25/1/61 » » »
حدیث شریف طولانى که در تفسیر برهان، از کافى شریف، نقل فرموده و در آن حدیث است که نصرانى گفت به حضرت موسى بن جعفر که تفسیر باطن حم، وَ الْکِتٰابِ الْمُبِینِ إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبٰارَکَةٍ إِنّٰا کُنّٰا مُنْذِرِینَ فِیهٰا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ (1) چیست؟ فرمود: «اما «حم» محمّد صلى الله علیه و آله و سلم است. و اما «کتاب مبین» امیرالمؤمنین على علیه السلام است. و اما «اللیلة» فاطمه علیهاالسلام است. » » » و از جمله تعقیبات شریفه، تسبیحات صدّیقه طاهره علیهاالسلام ، است که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ، به آن معظّمه تعلیم فرمود. و آن افضل تعقیبات است. در حدیث است که اگر چیزى افضل از آن بود، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ، آن را به فاطمه علیها السلام ، عطا مى فرمود. » » » جبرئیل پس از
فوت پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم ، مى آمد و اخبار از غیب براى فاطمه مى آورد و امیرالمؤمنین آنها را مى نوشت و آن مصحف فاطمه است. » » » اصولاً رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم و ائمه علیهم السلام طبق روایاتى که داریم قبل از این عالم، انوارى بوده اند در ظلّ عرش و در انعقاد نطفه و طینت از بقیه مردم امتیاز داشته اند(2). و مقاماتى دارند الى ماشاءاللّه، چنانکه در روایات معراج، جبرئیل عرض مى کند: لو دنوتُ انملة لاحترقت(3) هر گاه کمى نزدیکتر مى شدم سوخته بودم. یا این فرمایش که ان لنا مع اللّه حالات لایسعه ملک مقرّب و لانبى مرسل.(4) ما با خدا حالاتى داریم که نه فرشته مقرّب، آن را مى تواند داشته باشد و نه پیامبر مرسل. این، جزء اصول مذهب ماست که ائمه علیهم السلام چنین مقاماتى دارند قبل از آن که موضوع حکومت در میان باشد. چنان که به حسب روایات، این مقامات معنوى براى حضرت زهرا علیهاالسلام ، هم هست(5) با این که آن حضرت نه حاکم است و نه قاضى و نه خلیفه. این مقامات سواى وظیفه حکومت است. لذا وقتى مى گوییم حضرت زهرا علیهاالسلام ، قاضى و خلیفه نیست لازمه اش این نیست که مثل من و شماست یا بر ما برترى معنوى ندارد. » » » تمام ابعادى که براى زن متصوّر
است و براى یک انسان متصوّر است در فاطمه زهرا علیهاالسلام ، جلوه کرده و بوده است. یک زن معمولى نبوده است، یک زن روحانى، یک زن ملکوتى، یک انسان به تمام معنا انسان، تمام نسخه انسانیت، تمام حقیقت زن، تمام حقیقت انسان. او زن معمولى نیست، او موجود ملکوتى است که در عالم به صورت انسان ظاهر شده است، بلکه موجود الهى جبروتى، در صورت یک زن ظاهر شده است. پس، فردا روز زن است. تمام هویت هاى کمالى که در انسان متصور است و در زن تصور دارد، تمام در این زن است. و فردا همچو زنى متولد مى شود. زنى که تمام خاصه هاى انبیا در اوست. زنى که اگر مرد بود، نبى بود. زنى که اگر مرد بود به جاى رسول اللّه بود. پس، فردا روز زن است. تمام حیثیت زن و تمام شخصیت زن فردا موجود شد. معنویات، جلوه هاى ملکوتى، جلوه هاى الهى، جلوه هاى جبروتى، جلوه هاى ملکى و ناسوتى همه در این موجود مجتمع است. انسانى است به تمام معنا انسان، زنى است به تمام معنا زن. از براى زن ابعاد مختلفه است. چنانچه براى مرد و براى انسان. این ورق صورى طبیعى نازلترین مرتبه انسان است و نازلترین مرتبه زن است و نازلترین مرتبه مرد است. لکن از همین
مرتبه نازل حرکت به سوى کمال است. انسان موجود متحرک است، از مرتبه طبیعت تا مرتبه غیب، تا فنا بر الوهیت. براى صدیقه طاهره این مسایل، این معانى حاصل است. از مرتبه طبیعت شروع کرده است. حرکت کرده است. حرکت معنوى، با قدرت الهى، با دست غیبى، با تربیت رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم مراحل را طى کرده است تا رسیده است به مرتبه اى که دست همه از او کوتاه است؛ پس، فردا تمام جلوه زن تحقق پیدا کرده است. و زن به تمام معنا متحقّق است. فردا روززن است. 26/2/58 » » » [فاطمه زهرا علیهاالسلام ] زنى که افتخار خاندان وحى و چون خورشیدى بر تارک اسلام عزیز مى درخشد؛ زنى که فضایل او، همطراز فضایل بى نهایت پیغمبر اکرم و خاندان عصمت و طهارت بود؛ زنى که هر کسى با هر بینش درباره او گفتارى دارد و از عهده ستایش او برنیامده، که احادیثى که از خاندان وحى رسیده به اندازه فهم مستمعان بوده و دریا را در کوزه اى نتوان گنجاند و دیگران هر چه گفته اند به مقدار فهم خود بوده، نه به اندازه مرتبت او. پس اولى آن که از این وادى شگفت درگذریم. 15/2/59 » » » من راجع به حضرت صدیقه علیهاالسلام ، خودم را قاصر مى دانم ذکرى بکنم،
فقط اکتفا مى کنم به یک روایت که در کافى(6) شریفه است و با سند معتبر نقل شده است و آن روایت این است که حضرت صادق علیه السلام ، مى فرماید: فاطمه علیهاالسلام ، بعد از پدرش هفتاد و پنج روز زنده بودند، در این دنیا بودند و حزن و شدت بر ایشان غلبه داشت و جبرئیل امین مى آمد خدمت ایشان و به ایشان تعزیت عرض مى کرد و مسائلى از آینده نقل مى کرد. ظاهر روایت این است که در این هفتاد و پنج روز مراوده اى بوده است؛ یعنى رفت و آمد جبرئیل زیاد بوده است و گمان ندارم که غیر از طبقه اول از انبیاى عظام درباره کسى این طور وارد شده باشد که در ظرف هفتادوپنج روز جبرئیل امین رفت و آمد داشته است و مسایل را در آتیه اى که واقع مى شده است، مسایل را ذکر کرده است و آنچه که به ذریه او مى رسیده است در آتیه، ذکر کرده است و حضرت امیر هم آن ها را نوشته است، کاتب وحى بوده است حضرت امیر، همان طورى که کاتب وحى رسول خدا بوده است و البته آن وحى به معناى آوردن احکام، تمام شد به رفتن رسول اکرم کاتب وحى حضرت صدیقه علیهاالسلام در این هفتادوپنج روز بوده است. مسأله آمدن
جبرئیل براى کسى یک مسأله ساده نیست، خیال نشود که جبرئیل براى هر کسى مى آید و امکان دارد بیاید، این یک تناسب لازم است بین روح آن کسى که جبرئیل مى خواهد بیاید و مقام جبرئیل که روح اعظم است. چه ما قایل بشویم به این که قضیه تنزیل، تنزّل جبرئیل، به واسطه روح اعظم خود این ولى است یا پیغمبر است، او تنزیل مى دهد او را وارد مى کند تا مرتبه پایین یا بگوییم که خیر، حق تعالى او را مأمور مى کند که برو و این مسائل را بگو. چه آن قسم بگوییم که بعض اهل نظر مى گویند و چه این قسم بگوییم که بعض اهل ظاهر مى گویند، تا تناسب ما بین روح این کسى که جبرئیل مى آید پیش او و بین جبرئیل که روح اعظم است نباشد، امکان ندارد این معنا و این تناسب بین جبرئیل که روح اعظم است و انبیاى درجه اول بوده است مثل رسول خدا و موسى و عیسى و ابراهیم و امثال اینها، بین همه کس نبوده است، بعد از این هم بین کسى دیگر نشده است، حتى درباره ائمه هم من ندیده ام که وارد شده باشد این طور که جبرئیل بر آن ها نازل شده باشد، فقط این است که براى حضرت زهرا علیهاالسلام است،
که آن که من دیده ام که جبرئیل به طور مکرر در این هفتادو پنج روز وارد مى شده و مسائل آتیه اى که بر ذریه او مى گذشته است، این مسائل را مى گفته است و حضرت امیر هم ثبت مى کرده است و شاید یکى از مسائلى که گفته است، راجع به مسائلى است که در عهد ذریه بلند پایه او حضرت صاحب علیه السلام ، است براى او ذکر کرده است که مسائل ایران جزو آن مسائل باشد، ما نمى دانیم، ممکن است. در هر صورت من این شرافت و فضیلت را از همه فضایلى که براى حضرت زهرا ذکر کرده اند با این که آن ها هم فضایل بزرگى است این فضیلت را من بالاتر از همه مى دانم که براى غیر انبیا علیهم السلام ، آن هم نه همه انبیا، براى طبقه بالاى انبیا علیهم السلام و بعض از اولیایى که در رتبه آن ها هست، براى کسى دیگر حاصل نشده. و با این تعبیرى که مراوده داشته است جبرئیل در این هفتاد و چند روز، براى هیچ کس تاکنون واقع نشده و این از فضایلى است که از مختصّات حضرت صدیقه علیهاالسلام است.11/12/64 » » » قلم و بیان من عاجز است که مقاومت عظیم و گسترده میلیون ها مسلمان شیفته خدمت و ایثار و شهادت را در این کشور صاحب الزمان،
ارواحنافداه، ترسیم نماید و از حماسه ها و رشادت ها و خیرات و برکات فرزندان معنوى کوثر، حضرت فاطمه علیهاالسلام ، سخن بگوید که همه این ها از هنر اسلام و اهل بیت و از برکات پیروى امام عاشورا، سرچشمه گرفته است.16/11/65 » » » ما مفتخریم که... صحیفه فاطمیه که کتاب الهام شده از جانب خداوند تعالى به زهراى مرضیه است؛ از ماست.14/3/68 » » »
حضرت امیر علیه السلام ، که خلیفه مسلمین بود، خلیفه یک مملکتى که شاید ده مقابل مملکت ایران بود از حجاز تا مصر، آفریقا، کذا، کذا، یک مقدار هم از اروپا، این خلیفه الهى وقتى توى جمعیت بود مثل همه ما که نشسته ایم با هم، این هم(7) زیر پایش نبود. همین بود که یک پوست داشتند به حسب نقل، یک پوست داشتند که شب خودش و حضرت فاطمه رویش مى خوابیدند و روز روى همین پوست علوفه شترش را مى ریخت، پیغمبر هم همین شیوه را داشت. اسلام این است. 13/4/58 » » » این خانه کوچک فاطمه علیهاالسلام ، و این افرادى که در آن خانه تربیت شدند که به حسب عدد، چهار پنج نفر بودند و به حسب واقع، تمام قدرت حق تعالى را تجلى دادند، خدمت هایى کردند که ما را و شما را و
همه بشر را به اعجاب درآورده است.18/12/60 » » » زنى که در حجره اى کوچک و خانه اى محقر انسان هایى تربیت کرد که نورشان از بسیط خاک تا آن سوى افلاک و از عالم ملک تا آن سوى ملکوت اعلى مى درخشد. صلوات و سلام خداوند تعالى بر این حجره محقرى که جلوه گاه نور عظمت الهى و پرورشگاه زندگان اولاد آدم است.25/1/61 » » » ما یک کوخ چهارپنج نفرى در صدر اسلام داشتیم و آن کوخ فاطمه زهرا علیهاالسلام ، است. از این کوخ ها(8) هم محقرتر بوده، لکن برکات این چى است؟ برکات این کوخ چندنفرى آن قدر است که عالم را پر کرده است از نورانیت و بسیار راه دارد تا انسان به آن برکات برسد. این کوخ نشینان در کوخ محقر، در ناحیه معنویات آن قدر در مرتبه بالا بودند که دست ملکوتى ها هم به آن نمى رسد و در جنبه هاى تربیتى آن قدر بوده است که هر چه انسان مى بیند برکات در بلاد مسلمین هست و خصوصا در مثل بلاد ماها، این ها از برکت آن هاست.1/1/62 » » »
ما باید سرمشق از این خاندان بگیریم، بانوان ما از بانوانشان و مردان ما از مردانشان، بلکه همه از همه آن ها؛ آن ها زندگى خودشان را وقف کردند از براى طرفداران مظلومین و
احیاى سنت الهى. ما باید تبعیت کنیم و زندگى خود را براى آن ها قرار بدهیم. کسى که تاریخ اسلام را مى داند، مى داند که این خاندان هر یکشان مثل یک انسان کامل بلکه بالاتر، یک انسان الهى، روحانى براى ملت ها و مستضعفین قیام کردند در مقابل کسانى که مى خواستند مستضعفین را از بین ببرند.22/1/58 » » » الگو حضرت زهرا علیهاالسلام ، است. الگو پیغمبر اسلام است. ما وقتى مملکتمان اسلامى است، وقتى مى توانیم ادعا کنیم که جمهورى اسلامى داریم، که تمام این معانى که در اسلام است، تحقق پیدا بکند.8/3/58 » » » خطبه فاطمه زهرا علیهاالسلام ، در مقابل حکومت و قیام امیرالمؤمنین و صبر امیرالمؤمنین در مدت بیست و چندسال و در عین حال کمک کارى به حکومت موجود و بعد هم فداکارى در راه اسلام و فداکارى دو فرزند عزیزش؛ امام مجتبى علیه السلام که یک خدمت بسیار بزرگ [کرد] و دولت جابر اموى را با آن خدمت رسوا فرمود و خدمت بزرگ برادر ارجمندش حضرت سیدالشهداء، چیزهایى بود که همه مى دانید و مى دانیم و با این که عده کم و اسباب و ابزار جنگ پیش آن ها کم بود، لکن روح الهى و روح ایمان آن ها را آن طور کرد که بر همه ستمکاران عصر خودشان غلبه پیدا
کردند و اسلام را زنده کردند و براى ما و شما برادرهاى عزیز الگو شدند که ما از کمى عِدّه و کمى عُدّه و کمى ابزار جنگ در مقابل تمام قدرت هایى که امروز با ما به جنگ برخاسته اند، مقاومت کنیم.18/12/60 » » » کوشش کنید در تهذیب اخلاق و در وادار کردن دوستانتان به تهذیب اخلاق. کوشش کنید که در مقابل آن جنایاتى که بر شما وارد شد عکس العمل نشان بدهید، در حفظ همه حیثیاتى که حیثیت بزرگ زن است، آن طورى که زن فرید، حضرت زهرا علیهاالسلام ، بود. همه باید به او اقتدا کنید و کنیم و همه باید دستورمان را از اسلام به وسیله او و فرزندان او بگیریم و همان طورى که او بوده است، باشید و در علم و تقوا کوشش کنید که علم به هیچ کس انحصار ندارد، علم مال همه است، تقوا مال همه است و کوشش براى رسیدن به علم و تقوا وظیفه همه شماست. 21/12/63
101 103. 3. بحارالانوار، ج 18، ص 382. 4. بصائر الدرجات، ص 23، باب 11. 5 . بحارالانوار، ج 43، ص 12 به بعد 6 . اصول کافى، ج 2، ص 355. 7. اشاره حضرت امام به زیرانداز ساده اقامتگاه خودشان در قم است. 8 . اشاره حضرت امام به اقامتگاه کوچک خودشان در محله جماران تهران است.
فصلنامه کتاب نقد، شماره 2و3 بهرامسیری، بهرام وقوع انقلاب اسلامى محصول تلاش رهبرى دینى بودکه توجه به امور سیاسى وسرنوشت مسلمانان و تلاش درجهت تاسیس جامعه اى مطابق باارزشهاى دینى را جزء اصول واعتقادات اصیل اسلام مى دید. این اعتقادات، مسبوق به یک دعوى قرآنى است دال بر آنکه دین، پاسخگوى مسائل اجتماعى بشریت (سیاسى واخلاقى و حقوقى) است.حضرت امام خمینى(ره)، پیوندمیان دین و سیاست و تشکیل حکومت اسلامى را از واجبات اولیه بلکه از اهم احکام اسلام خواندند. اما رویکردى نیز وجودداشته و دارد که اصل پیوند میان دین و حکومت، و نیز اهمیت آن را، بکلى منکر است و حتى صدق صورت اولیه مساله وضروریات آموزه هاى دینى دراین باب را، مورد تردید قرارمى دهد. بنظر آنان، «دین، فراتراز امور روزمره است و نباید واردحوزه امور سیاسى شود». باید توجه داشت که ادعاى فوق، گرچه با بیانى نو مطرح شود اماریشه در تاریخ دارد. اینکه شان دین،پایین تر یا بالاتر از مسائل سیاسى وحکومتى است، مآلا به نفى حکومت اسلامى و توجیه حکومتهاى فاسدانجامیده و یکى از موانع تشکیل حکومت صالحان طى قرن هاى مدیدبوده است. از جمله ادله آن این است که به ولایت فقیه در طول تاریخ، فرصت یک آزمون منطقى داده نشد. لذا، طبیعى است که این نظریه، علیرغم استحکام تئوریک و استناد به "عقل و نقل"، درمعرض ابهامات و اتهاماتى باشد.
روشن است، که هر تفکرى در صحنه عمل،روندى تکاملى و تدریجى را طى مى کندو هر پدیده، مرحله به مرحله، دقیق تر وصائب تر مى شود. تئورى نظام اسلامى نیز، در سالیان اخیر درجه به درجه،شفاف تر و آبدیده تر شده است. ظهور وحضور ولایت فقیه در مناسبات دنیاى حاضر و ایجاد حکومت مدرن اسلامى،سپس تکامل تئوریک آن تا پایه "ولایت مطلقه فقیه" با توجه به روح کلى کتاب وسنت و آثار باقى مانده از ائمه معصومین(ع)، همه و همه، تبصره هاى تدریجى بود که به این نظریه مترقى،ضمیمه شد و پیچیدگى هاى آن را بدقت مورد موشکافى قرارداده وراه حلهاى دینى و عقلانى را پیش روآورد. با توجه به فشارهاى موجود درطول حیات ائمه اطهار(ع) و امتناع تشکیل حکومت علنى و ظاهرى شیعى،نباید انتظار داشته باشیم که بدون هیچ زحمتى و از همان ابتداء، نظام اقتصادى و سیاسى 8 اسلام به شکل کامل و مدون در اختیار ما باشد و مسلم است که این نظامات باید در سایه ولایت فقیه و در زمان نه چندان طولانى،بتدریج مدون شده و در اختیار بشریت قرارگیرد. چنانچه تا کنون نیز تجربیات بسیار مهم و موفق ایران،سرفصلهاى جدیدى در فلسفه سیاسى و حقوق مدنى جهان اسلام گشوده است. بى شک، ولایت فقیه به عنوان بارزترین نوع پیوند دیانت و سیاست،بیانى جدید در حوزه اندیشه سیاسى بوده است. حضرت امام (ره) با احیاى امر حکومت و تاسیس جمهورى اسلامى، نحوه اتصال دین و سیاست رادر
عمل نشان داد و بر بسیارى سوء تفاهمات و نیز خاطرات تلخ حکومتهاى کلیسائى قلم کشید. امام(ره)، نخستین فقیهى است که دراعصار اخیر پس از آنکه مبحث ولایت فقیه و حکومت اسلامى را در قالب تئورى بیان داشت، آن را مستقلا به مقام عمل نیز درآورد. این حرکت در دستیابى به حکومت از طریق یک انقلاب استثنائى مردمى تحقق یافت و امام(ره)، تشکیل حکومت و قدرت سیاسى را تنها ابزارى براى اصلاح جامعه در ابعاد گوناگون دانسته واثبات نمودند که دین مى تواند و بایدمنشاء اصول حیات جمعى و برنامه زندگى باشد و با پیروى از آن مى توان وباید به نیازمندیهاى مادى و معنوى انسانها پاسخ گفت. امام خمینى (ره) طرح نظریه ولایت فقیه را در خلال مکتوبات وسخنرانیهاى متعددى ارائه داده اند. ازاولین تالیفات ایشان که صریحا به حکومت دینى و حضور و نظارت روحانیت در اداره کشور اشاره مى کنند،کتاب «کشف الاسرار» است که در سال1321 هجرى شمسى به رشته تحریردرآمد. معظم له در این کتاب به بعد"نظارت" و نیز ملاحظات حکومتى فقهاء اشاره کردند. از دیگر آثار حضرت امام،«الرسائل»، «البیع» و «تحریرالوسیلة»است که در آنها نیز بطور متفرق و به تناسبهاى گوناگون، منصب حکومت ودخالت در مسایل سیاسى و اجتماعى واصلاح زندگى دنیوى را براى فقیه، ثابت مى دانند و بگونه پراکنده به مبحث ولایت سیاسى "فقیه عادل" نیزپرداخته اند. اما مهمترین و صریحترین اثرمکتوب حضرت امام(ره) در باب زعامت سیاسى فقیه، کتاب "ولایت فقیه" یا
"حکومت اسلامى" است که بخشى از درس خارج فقه معظم له درنجف اشرف بوده و بطور مبسوط وعلنى ترى به مسئله پرداختند و دردهه هاى پیش از انقلاب، بمثابه"مانیفست" مبارزان مسلمان در داخل کشور، تکثیر و دست بدست مى شد. علاوه بر موارد مذکور، مجموع سخنرانیها و نامه هاى حضرت امام(ره)در طول حیات پربرکتشان و نیز بعد ازپیروزى انقلاب در باب "حکومت اسلامى" مضبوط است و در این مقال،سعى مى شود با مرورى سریع، بخشى از دیدگاههاى ایشان در باب برخى پرسشهاى مهم را به اجمال، بررسى کنیم: بنیانگذار جمهورى اسلامى دررابطه با "جامعیت دین اسلام"مى فرمایند: "تبلیغ کردند که اسلام دین جامعى نیست، دین زندگى نیست، براى جامعه،نظامات و قوانین ندارد، طرز حکومت وقوانین حکومتى نیاورده است." (1) آیا دین، مى تواند منشاء و معیاریک حکومت باشد و آیا به شئون دنیوى و اجتماعى مردم از قبیل حقوق و اقتصادو سیاست نیز ناظر است؟! بعبارت دیگر، آیا تشکیل حکومت عدل، یک وظیفه دینى است؟ امام مى فرمایند: «... اسلام و حکومت اسلامى پدیده الهى است که با بکاربستن آن سعادت فرزندان خود را در دنیا و آخرت به بالاترین وجه تامین مى کند و قدرت آن را دارد که قلم سرخ بر ستمگریها،چپاولگریها و فساد و تجاوزها بکشد وانسان را به کمال مطلوب خود برساند،مکتبى است که بر خلاف مکتبهاى غیر توحیدى در تمام شئون فردى واجتماعى و مادى و معنوى و فرهنگى وسیاسى و نظامى و اقتصادى دخالت ونظارت دارد. و از هیچ نکته ولو
بسیارناچیز که در تربیت انسان و جامعه وپیشرفت مادى و معنوى نقش داردفروگذار ننموده است. از موانع ومشکلات سرراه تکامل را در اجتماع وفرد گوشزد نموده و به رفع آنها کوشیده است و... حفظ اسلام در راس تمام واجبات است.» (2) امام خمینى(ره) متذکر مى گردندکه در دوره کتب حدیث، بیشترین احکام مربوط به مسائل اجتماعى، سیاسى واقتصادى است و مسئله حکومت ازسیاست، از اهم احکام الهى و غیرقابل تفکیک از دین خدا مى باشد: «از یک دوره کتاب حدیث که حدودپنجاه کتاب است و همه احکام اسلام رادربردارد، سه، چهار کتاب مربوط به عبادات و وظایف انسان نسبت به پروردگار است. مقدارى از احکام هم مربوط به اخلاقیات است. بقیه، همه مربوط به اجتماعیات، اقتصادیات،حقوق و سیاست و تدبیر جامعه است.» (3) «مگر زمان پیغمبر اکرم(ص)،سیاست از دیانت جدا بود؟ مگر در آن دوره، عده اى روحانى بودند و عده دیگر، سیاستمدار و زمامدار؟ مگر زمان خلفاى حق یا ناحق، زمان خلافت حضرت امیر(ع)، سیاست از دیانت جدابود؟ دو دستگاه بود؟ این حرفها رااستعمارگران و عمال سیاسى آنهادرست کرده اند تا دین را از تصرف اموردنیا و از تنظیم جامعه مسلمانان برکنارسازند و ضمنا علماى اسلام را از مردم ومبارزان راه آزادى و استقلال جدا کنند.در اینصورت مى توانند بر مردم مسلطشده و ثروتهاى ما را غارت کنند. منظورآنها همین است.» (4) امام(ره) همچنین تصریح مى فرمایندکه انکار
ضرورت «تشکیل حکومت»،انکار دین مبین اسلام است: "هر که اظهار کند که تشکیل حکومت اسلامى ضرورت ندارد، منکرضرورت اجراى احکام شده و جامعیت احکام و جاودانگى دین مبین اسلام راانکار کرده است." (5) "رسول ا...(ص) پایه سیاست را دردیانت گذاشته است. رسول ا... - صلى ا...علیه و آله و سلم - تشکیل حکومت داده است، تشکیل مراکز سیاست داده است و سایر خلفاى اسلام تا آنجایى به انحراف کشیده نشده بود در صدراسلام، باید همه آنها را نفى کنند، بایدآنها را این آخوندهاى دربارى و این سلاطین نوکرمآب، نفى کنند. بایدپیغمبراکرم و خلفاى اسلام را طرد کنند وبگویند که آنها مسلم نبودند. براى اینکه دخالت در سیاست مى کردند. سیاستى که در صدر اسلام بود، یک سیاست جهانى بود. پیغمبراسلام دستش را درازکرده بود در اطراف عالم و عالم راداشت دعوت مى کرد به اسلام و دعوت مى کرد به سیاست اسلامى و حکومت تشکیل داد و خلفاى بعد حکومت تشکیل دادند. در صدر اسلام از زمان رسول خدا تا آن وقتى که انحراف در کارنبود، سیاست و دیانت توام بودند." (6) با توجه به اینکه مجموعه احکام وقوانین الهى، از جانب خداوند تبارک وتعالى توسط پیامبران براى بشریت فرستاده شده است آیا نیاز به تاسیس یک حکومت خاص "دینى" نیز هست؟ "مجموعه قوانین، براى اصلاح جامعه کافى نیست. براى اینکه قانون،مایه اصلاح و سعادت بشر شود، به قوه اجرائیه و مجرى، احتیاج دارد.
به همین جهت، خداوند متعال در کنار فرستادن یک مجموعه قانون یعنى احکام شرع،یک حکومت و دستگاه اجرا و اداره مستقر کرده است." (7) «اسلام، همانطور که قانونگذارى کرده، قوه مجریه هم قرار داده است."ولى امر"، متصدى قوه مجریه هم هست.» (8) حضرت امام(ره)، مقوله تشکیل حکومت اسلامى را وظیفه فقها دانسته وآن را از واجبات مطلق مى شمرند. یعنى از امورى که واجب است مقدماتش راهم فراهم کنیم نه آنکه منتظر سرنوشت بمانیم تا شاید شرائط و زمینه حکومت، خودبخود، پیش آید: "این که فرموده اند "فقها حصون اسلامند"، یعنى مکلفند اسلام را حفظکنند و زمینه اى را فراهم آورند که بتوانندحافظ اسلام باشند و این از اهم واجبات است و از واجبات مطلق مى باشد نه مشروط." (9) ایشان همچنین، موضوع تشکیل حکومت و ولایت فقیه را وظیفه اى دانسته اند که خود بخود اصالت ندارد وهدف از آن، اجراى احکام الهى است: "عهده دار شدن حکومت فى حدذاته، شان و مقامى نیست، بلکه وسیله انجام وظیفه و اجراى احکام و برقرارى نظام عادلانه اسلام است." (10) «این مقام، حکومت و منصب نیست که به انسان، شان و منزلت معنوى مى دهد. بلکه این منزلت و مقام معنوى است که انسان را شایسته براى "حکومت"و "مناصب اجتماعى" مى سازد.» (11) «ما براى اینکه وحدت امت اسلام را تامین کنیم، براى اینکه وطن اسلام را ازتصرف و نفوذ استعمارگران و دولتهاى دست نشانده آنها خارج و آزاد کنیم،راهى نداریم جز اینکه تشکیل حکومت بدهیم.»
(12) ایشان، این مقام را براى شخص ولى فقیه نیز، وظیفه اى خطیر مى دانند: "اینجا صحبت از مقام نیست بلکه صحبت از وظیفه است. ولایت یعنى حکومت و اداره کشور و اجراى قوانین شرع مقدس، یک وظیفه سنگین و مهم است. نه این که براى کسى شان و مقام غیرعادى بوجود بیاورد و او را از حدانسان عادى بالاتر ببرد. بعبارت دیگر،ولایت در مورد بحث، یعنى "حکومت"و اجرا و اداره برخلاف تصورى که خیلى افراد دارند، امتیاز یست بلکه وظیفه اى خطیر است." (13) «حکومت در اسلام، به مفهوم"تبعیت از قانون" است، و فقط "قانون"بر جامعه حکمفرمایى دارد.» (14) «حکومت اسلامى، حکومت "قانون الهى" بر مردم است.» (15) و اما حکومت "قانون الهى" چه ویژگى هائى دارد؟ «در این طرز حکومت، "حاکمیت"،منحصر به خداست و "قانون"، فرمان وحکم خداست. قانون اسلام یا فرمان خدا بر همه افراد و بر دولت اسلامى،"حکومت تام" دارد. همه افراد ازرسول اکرم(ص) گرفته تا خلفاى آن حضرت و سایر افراد، تا ابد تابع "قانون"هستند. همان "قانونى" که از طرف خداى تبارک و تعالى نازل شده و در لسان قرآن و نبى اکرم(ص) بیان شده است.» (16) یک پرسش مهم آنست که آیا درولایت فقیه، اراده شخصى، حکومت مى کند یا قانون؟! مى فرمایند: «غیر ازقانون الهى، کسى حکومت ندارد و براى هیچ کس،حکومت نیست، نه فقیه و نه غیر فقیه. همه باید تحت قانون عمل کنند.» (17) بنابراین ولایت فقیه، ولایت "قوانین الاهى" است و این انقلاب، نه به حکومت اشخاص و احزاب
بلکه به حکومت خدا مى اندیشد: «امیدوارم انقلاب اسلامى را تا به مقصد، که"حکومت الله" در جمیع شئون کشوراست، ادامه دهید.» (19) «غیر از قانون الهى، چیزى نبایدحکومت کند» (19) امام(رض)، در پاسخ به این سؤال که چه نوع قوانین، مى تواند معیارحاکمیت، و مسلط بر جامعه بشرى باشدمى فرمایند: «مطابق اصل توحید، مامعتقدیم که خالق و آفریننده جهان وهمه عوالم وجود انسان تنها ذات مقدس خداى تعالى است که از همه حقایق مطلع و قادر بر همه چیز و مالک همه چیز است. این اصل به ما مى آموزد که انسان تنها در برابر ذات مقدس حق، بایدتسلیم باشد و از هیچ انسانى نبایداطاعت کند، مگر اینکه اطاعت او،اطاعت خدا باشد. هیچ فردى حق نداردانسانى یا جامعه و ملتى را از آزادى محروم کند و براى او قانون وضع کند.رفتار و روابط او را، بنا به درک و شناخت خود که بسیار ناقص است یا بنا به خواسته ها و امیال خود، تنظیم نماید.قانونگذارى براى پیشرفتها، در اختیارخداى تعالى است، همچنان که قوانین هستى و خلقت را نیز خداوند مقررنموده، سعادت و کمال انسان و جوامع تنها در گرو اطاعت از قوانین الهى است که توسط انبیاء بشر ابلاغ شده است». (20) بنابراین کلیه برنامه ها و قوانین اجتماعى، باید برمبناى شریعت الاهى باشد و قانونگذارى مستقل از دین وبرخلاف قانون خدا، برخلاف مصلحت بشرى است: «شارع مقدس اسلام یگانه قدرت مقننه است. هیچ کس حق
قانونگذارى ندارد و هیچ قانونى جز حکم شارع رانمى توان به مورد اجرا گذاشت.» (21) اما در عین حال، همین مقام ولایت که هدفى جز اجراء قانون الهى ندارد، درمرحله اجراء این احکام و تامین این اهداف، در گیرودار تزاحم ها واصطکاکهاى عملى، گاه مجبور به تعطیل موقت یا تاخیر در اجراى یک قانون یاحکم مى شود که براساس مصلحت جامعه اسلامى، چنین اختیارى خواهدداشت. امام(رض) مى گویند: "حکومت، بمعناى ولایت مطلقه اى است که از جانب خدا به نبى اکرم(ص)واگذار شده و اهم احکام الهى است و برجمیع احکام فرعیه الهیه تقدم دارد.» (22) بدانمعنى که اگر اجراء یک حکم فرعى خاص، احیانا با اصل ولایت ومصلحت جامعه و نظام اسلامى تزاحم یافت، مصلحت اسلام، مقدم بر اجراى فورى یک حکم فرعى یا یک ماده قانونى است. در عین حال، بعقیده امام(رض)، نباید توهم استبداد و نوعى خودمحورى و بى اعتنایى به قانون درمورد "ولى فقیه" شود. زیرا; «حکومت اسلامى، هیچیک از طرزحکومتهاى موجود نیست. استبدادى نیست که رئیس دولت، "مستبد" وخودراى باشد، مال و جان مردم را به بازى بگیرد و در آن، به دلخواه دخل وتصرف کند.» (23) «اگر یک فقیهى در یک مورددیکتاتورى بکند، از ولایت مى افتد». (24) «ولایت فقیه است که جلوى دیکتاتورى را مى گیرد. اگر ولایت فقیه نباشد، دیکتاتورى مى شود.» (25) «حکومت و زمامدارى در دست فرد یا افراد، وسیله فخر و بزرگى بر دیگران نیست که از
این مقام بخواهد به نفع خود حقوق ملتى را پایمال کند.» (26) همچنین در باب شرایط حاکم اسلامى یا زمامدار و مجرى مى فرمایند: «شرایطى که براى زمامدار ضرورى است مستقیما ناشى از طرز طبیعت حکومت اسلامى است. پس از شرایط عامه مثل عقل و تدبیر، دو شرط اساسى وجود دارد:1- علم به قانون 2- عدالت». (27) شرط علم; «چون حکومت اسلام،حکومت قانون است و براى زمامدار،علم به قوانین، لازم است... اگر زمامدار،مطالب را نداند، لایق حکومت نیست.چون اگر تقلید کند، قدرت حکومت شکسته مى شود و اگر نکند، نمى تواندحاکم و مجرى قانون اسلام باشد.» و شرط عدالت; زیرا «عدالت به معناى برخوردارى از کمال اعتقادى واخلاقى و نیز عدم آلودگى به معاصى است. آن اوصافى که در «فقیه» است وبخاطر آن اوصاف، خدا او را «ولى امر»قرار داده، با آن اوصاف، دیگر نمى شودکه پایش را... یک قدر غلط بگذارد». (28) و در باب سلب ولایت در صورت انتفاء شرائط، مى فرمایند: «ولى امر، اگریک کلمه دروغ بگوید، یک قدم برخلاف بگذارد، آن ولایت را دیگرندارد. و... او را از عدالت مى اندازد. یک همچو فقیهى نمى تواند خلاف بکند.اسلام، هر فقیهى را که ولى نمى کند. آن که علم دارد، عمل دارد. مشى اش مشى اسلام است... یک آدمى که تمام عمرش را در اسلام ... در مسائل اسلامى مى گذراند، آدم معوجى نیست، آدم صحیحى است.» (29) «آن آدمى
که مى خواهد چنین منصب مهمى را بعهده بگیرد و«ولى امر» مسلمین و نایب امیر المؤمنین(ع) باشد و در " اعراض"،"اموال" و "نفوس مردم"، "مغانم"،"حدود" و امثال آن دخالت کند باید منزه بوده و دنیاطلب نباشد. آن کسى که براى دنیا دست و پا مى کند، هرچند در امرمباح باشد، "امین ا..." نیست و نمى توان به او اطمینان کرد.» (30) به تعبیرى دیگر آیا مى توان گفت;مشروعیت این حکومت در عمل کردن به احکام خدا، تقواى درونى و منزه بودن از دنیا و نیز نظارت دقیق و قانونمند امت اسلامى و خواص صاحب تشخیص با معیارهاى الهى است؟ اساساآیا ولایت فقیه، یک حکومت مطلقه است یا مشروطه؟ : «حکومت اسلامى نه استبدادى است نه مطلقه، بلکه مشروطه است البته نه مشروطه بمعنى متعارف فعلى آن که تصویب قوانین تابع آراء اشخاص واکثریت باشد. مشروطه از این جهت که حکومت کنندگان در اجراء و اداره مقیدبه یک مجموعه شرط هستند که در قرآن کریم و سنت رسول اکرم(ص) معین گشته است. مجموعه شرط همان احکام و قوانین اسلام است که باید رعایت واجراشود. از این جهت حکومت اسلامى حکومت قانون الهى بر مردم است.» (31) بنابراین «ولایت مطلقه»، هرگزبمعنى «حکومت مطلقه» نیست بلکه ولایت مطلقه فقیه، یک حکومت مشروطه اسلامى است. ولایت مطلقه فقیه، بر حسب تعریف، به گونه اى است که امکان دیکتاتورى از آن منتفى است. آیاولى فقیه، داراى اختیارات مطلق ونامحدود است و یا محدود به حدودى است که قوانین براى آن
تعیین کرده اند؟ «فقیه، اگر یک گناه صغیره هم بکند،از ولایت ساقط است. مگر ولایت، یک چیز آسانى است که بدهند دست هرکس؟ اینها که مى گویند دیکتاتورى پیش مى آید، اینها نمى دانستند حکومت اسلامى دیکتاتورى نیست. مذهب،مقابل اینها ایستاده، اسلام، مقابل دیکتاتورها ایستاده و ما مى خواهیم که فقیه،باشد تا جلوى دیکتاتورها را بگیرد.» (32) "آن فقیهى که براى امت تعیین شده است و "امام امت" قرار داده شده است،آن است که مى خواهد این دیکتاتورى رابشکند و همه را به زیر بیرق اسلام وحکومت اسلام بیاورد.» (33) "اسلام، دیکتاتورى ندارد. اسلام،همه اش روى قوانین است و آن کسانى که پاسدار اسلام اند، اگر بخواهند دیکتاتورى کنند، از پاسدارى ساقط مى شوند به حسب حکم اسلام." (34) آیا حکومت و دولت، مسلط بى قید و شرط بر مردم است و مردم، درخدمت دولتند یا به عکس؟! "اسلام مى خواهد که دولتهاءخدمتگزار ملتها باشند." (35) «انبیاء خودشان را خدمتگزار مى دانستند، نه اینکه یک نبى اى خیال کنند حکومت دارد بر مردم، حکومت در کار نبوده، اولیاء بزرگ خدا، انبیاءبزرگ همین احساس را داشتند که اینهاآمدند براى اینکه مردم را هدایت کنند،ارشاد کنند، خدمت کنند به آنها.» (36) "مطمئن باشید که دولت اسلامى،خدمتگزار است براى همه قشرهاى ملت. اختصاص به یک طایفه، دو طایفه ندارد و مااز طرف اسلام، مامور به این معنا هستیم." (37) اساس و زیربناى تشکیل حکومت اسلامى از دیدگاه حضرت امام(ره)چیست؟ آیا آراء ملت نقشى جدى دارند یا مداخله مردم، صرفا نوعى تشریفات است؟ "اینجا
آراء ملت حکومت مى کند.اینجا ملت است که حکومت را دردست دارد و این ارگانها را ملت تعیین کرده است و تخلف از حکم ملت، براى هیچیک از ما جایز نیست." (38) "حکومت اسلامى، حکومتى است که صد در صد متکى به آراء ملت باشد،به شیوه اى که هر فرد ایرانى احساس کند با راى خود سرنوشت خود و کشورخود را مى سازد." (39) "ما باید روى میزان عدل رفتار کنیم.ما به آنها خواهیم فهماند که معنى دموکراسى، چیست؟ دموکراسى غربى اش فاسد است، شرقى اش هم فاسد است. دموکراسى اسلام، صحیح است و ما اگر توفیق پیدا کنیم، به شرق وغرب اثبات مى کنیم که این دموکراسى که ما داریم دموکراسى است نه آنکه شما دارید و طرفدار سرمایه دارهاى بزرگ است و نه اینکه آنها دارند وطرفدارهاى ابرقدرت هستند و همه مردم را در اختناق عظیم گذاشتند." (40)
قصار پندها و حکمتها،امام خمینى(س)، ص 117 16. ولایت فقیه، ص 54 17. صحیفه نور، ج 10، ص 53 18. صحیفه نور، ج 7، ص 25، 26 19. صحیفه نور، ج 6، ص 58 20. صحیفه نور، ج 4، ص 166 21. ولایت فقیه، ص 53 22. صحیفه نور، ج 20، ص 170 23. ولایت فقیه، ص 52 24. کلمات قصار پندها و حکمتها،امام خمینى(س)، ص 119 25. همان، ص 119 26. همان، ص 138 27. ولایت فقیه، ص 58 28. صحیفه نور، ج 11، ص 133 29. صحیفه نور، ج 11، ص 133 30. ولایت فقیه، ص 199 31. ولایت فقیه، 3 و 52 32. صحیفه نور، ج 10، ص 175 33. صحیفه نور، ج 10، ص 175 34. صحیفه نور، ج 10، ص 175 - 174 35. صحیفه نور، فصل سوم، ص 139 36. صحیفه نور، ج 15، ص 217 37. صحیفه نور، ج 17، ص 79 38. روزنامه جمهورى اسلامى، اسفند ماه 1359 39. روزنامه کیهان، شماره 1359 - 10977 40. صحیفه نور، ج 5، ص 832
فصلنامه حوزه و دانشگاه، شماره 19 سال جارى از سوى رهبر معظم انقلاب به عنوان سال امام معرفى شده است. این امر مى تواند تاکیدى باشد بر اینکه پیروان امام بیش از پیش خود را با نظر به رهنمودهاى آن معمار انقلاب ارزیابى کرده کاستیهاى خود را جبران و جنبه هاى مثبت را تقویت نمایند. یکى از یادگارهاى جاوید حضرت امام که مى تواند مشعل فروزان هدایت ما به خیر و سعادت باشد وصیت نامه الهى - سیاسى ایشان است. در این مقال به اندازه توان در پرتو اضواء این اثر منور مى نشینیم.
«بى تردید رمز بقاى انقلاب اسلامى همان رمز پیروزى است... که دو رکن اصلى آن [عبارتند از] انگیزه الهى و مقصد عالى حکومت اسلامى و اجتماع ملت در سراسر کشور با وحدت کلمه براى همان انگیزه و مقصد» (وصیت نامه سیاسى - الهى حضرت امام خمینى قدس سره، مرکز نشر فرهنگى رجاء، خرداد 69، تهران، ص44.( اگر اهداف و انگیزه هاى دیگرى نمودار شده و حتى در مواردى بر انگیزه و مقصد الهى اولویت پیدا کنند تداوم انقلاب، با سستى مواجه خواهد شد. تمامى مقاصد وقتى اعتبار خواهند داشت که منزلى براى رسیدن به مقصد الهى باشند. تمایلاتى که ناشى از انگیزه الهى نبوده، سرچشمه
آنها شهرت طلبى، ثروت اندوزى، مقام طلبى و فزون خواهى باشد چگونه مى تواند ما را به مقاصد الهى برساند. در چنین وضعیتى چگونه مى توان انتظار وحدت کلمه را داشت؟ چگونه انگیزه ها و مقاصد غیر الهى مى توانند در مسیر مقصد الهى همگرایى پیدا کنند؟ آیا چنین نیست که بر فرض پدید آمدن همگرایى و وحدت در برخى موارد، علاوه بر ناپایدارى آن، منجر به نیل به اهداف اسلامى نشود؟ با دقت در فرمایش حضرت امام دانسته مى شود که وفاق اجتماعى مورد نظر ایشان اتحاد در هدف و انگیزه است نه صرفا هماهنگى در روش.
«اجراى قوانین بر معیار قسط و عدل و جلوگیرى از ستمگران و حکومت جائرانه و بسط عدالت فردى و اجتماعى و منع در فساد و فحشاء و انواع کجرویها و آزادى بر معیار عقل و عدل و استقلال و خودکفایى و جلوگیرى از استعمار و استثمار و استعباد و حدود و قصاص و تعزیرات بر میزان عدل براى جلوگیرى از فساد تباهى یک جامعه و سیاست و راه بردن جامعه به موازین عقل و عدل و انصاف... چیزهایى نیست که با مرور زمان در طول تاریخ بشر و زندگى اجتماعى کهنه شود». (همان، ص 36( بخش عمده اى از فعالیتهاى دشمنان انقلاب و اسلام اینست که از راههاى مختلف، دین
مقدس اسلام را، دینى مربوط به منطقه جغرافیایى و نظام اجتماعى معینى معرفى کنند. به لحاظ اینکه اینان، حقوق بشر، دموکراسى، لیبرالیسم و پراگماتیسم را اصول موضوعه فراگیر و برتر خود مى پندارند، با این شاخصها و مفاهیم تصورى و تصدیقى، دین مقدس اسلام را به طور شتابزده، ارزیابى مى کنند. غافل از آنکه انسان محورى -که اساس مشترک آن اصول موضوعه است- بدون تسلیم شدن انسان در برابر خداوند متعال نمى تواند پایدار بماند علاوه بر آنکه انسانى که مد نظر آن مکاتب است عملا تعادل و سلامت خود را نیز از ست خواهد داد. اى کاش قائلان به آن اصول موضوعه مى دیدند که در پایان قرن بیستم و هزاره دوم میلادى دیگر از آن علم باورى اواخر قرن نوزدهم که تصور مى شد علم و تکنولوژى بتواند معجزه آسا مسائلى مانند فقر، جهل، بیمارى، جنگ و فقدان معنویت را حل کند خبرى نیست مگر نه آنکه آن بنیادهاى فکرى غلط منتج به چنین نتایجى شدند آیا از فساد میوه ها نمى توان به فاسد بودن ریشه و شاخه ها پى برد؟ تعالیم مقدس اسلامى که از طرف خداوند متعال به بشریت هدیه شده است به لحاظ آنکه هماهنگى با ساختار وجودى انسانها دارد و انسان را مجذوب خداوند متعال مى سازد به گونه اى است که مى تواند مشکلات بشریت را حل کرده برایش آرامش
سعادتمندانه، امید و سرور به ارمغان آورد. عالم را محضر خدا دانستن، خود را عین تعلق به وجود او یافتن، توجه دائمى به او، تسلیم مطلق در برابر او بودن، پرورش خصلتهاى اخلاقى و عمل به مقررات دینى مى تواند زندگى اجتماعى انسانها را به گونه اى سامان دهد که به تدریج مشکلات اساسى بشر کم شود. به فرض که پارادایمهاى دوران ما با روزگار صدر اسلام متفاوت شوند آیا گزیر و گریزى از عبودیت این بتهاى جدید نیست؟
«من با جرات مدعى هستم که ملت ایران و توده میلیونى آن در عصر حاضر بهتر از ملت حجاز در عهد رسول صلى الله علیه و آله و کوفه و عراق در عهد امیر المؤمنین و حسین بن على صلوات الله و سلامه علیهما مى باشند» (همان، ص 41-42( هویت ایرانى ما در پرتو عنصر اسلامیت شکل گرفته است; گرچه، در حدود دویست سال اخیر اندیشه ها، علوم و فنون غربى نیز به کشورهاى اسلامى و ایران سرازیر شده و این بخش نیز به نسبت، داد و ستدهایى با هویت دست کم بخشى از مردم ما داشته است. این فرمایش امام رضوان الله تعالى علیه مربوط به شناخت هویت ملت ایران است به نظر ایشان عنصر اساسى در هویت ما، اسلامیت است، تسلیم ما در برابر
اسلام است که هویت ایرانى ما را به این صورت فعلى شکل داده است. اسلام به زندگى عملى و تلاش علمى ما جهت داده، حساسیتهاى ما را تعالى بخشیده و توانسته این بخش از انسانهاى کره خاک را با اینهمه خطرات و بلایا تا به امروز سربلند و عزیز نگه دارد. ماهیت ایرانیت ما در پرتو وجود اسلامى مان تشخص یافته است. رهنمودهاى اسلام است که عکس العمل ما را در برابر اندیشه ها و علوم غربى مشخص مى سازد. آیا به لحاظ رسوخ عمیق و پایدار انوار اسلامیت در لایه هاى نهانى هویت ما نیست که حضرت امام ملت ایران را چنین معرفى مى کنند که حتى برتر از اکثریت مسلمانان صدر اسلام باشند. مسلم است که با پیمودن هرچه بیشتر این راه و استمداد از الطاف الهى توفیقات ملت شریف ایران بیشتر خواهد شد.
«توصیه اینجانب آنستکه نسل حاضر و آینده غفلت نکنند و دانشگاهیان و جوانان برومند عزیز هرچه بیشتر با روحانیان و طلاب علوم اسلامى پیوند دوستى و تفاهم را محکمتر و استوارتر سازند و از نقشه ها و توطئه هاى دشمن غدار غافل نباشند». (همان، ص46( در این روزگار که راه حلهایى همچون توسعه پایدار، تحول ساختارى در جهت آزادسازى و جهانى شدن اقتصاد، دموکراسى و تجدیدنظر در باورها به کمک انقلاب ارتباطات،
یگانه مشکل گشاى مسائل حیات اقتصادى، سیاسى و فرهنگى کشورها از جمله ایران، معرفى مى شوند، آیا وظیفه اى جز این مى ماند که تربیت یافتگان حوزه هاى مقدس دینى و دانش آموختگان دانشگاهى برادروار کنار یکدیگر نشسته با صداقت امکانات خود را در نظر گرفته، راه حلهاى بهینه را براى آن مسائل بیابند؟ با تسلیم بودن در برابر اسلام، اخذ اصول موضوعه فکرى خود از آن و تبعیت از عقل و منطق، در صورتى که صداقت و تفاهم و دوستى باشد آیا باز هم جایى براى این خواهد ماند که اختلاف سلیقه در راه حلها و یا تشخیص اهم و مهم در مسائل را دست مایه مخالفت و سوءظن نسبت به یکدیگر قرار دهیم؟ آرى اگر صداقت، احسان و تواضع باشد علیرغم اختلاف سلیقه در چگونگى سامان دهى امور و راه حلها، دشمنى و تضاد به وجود نخواهد آمد. این نوشته را با نقل بخش دیگرى از وصیت نامه آن عزیز سفر کرده به پایان مى بریم امید است که وصایاى حضرتش را آویزه گوش دل کنیم
«از جمله نقشه ها که مع الاسف تاثیر بزرگى در کشورها و کشور عزیزمان گذاشت... بیگانه نمودن کشورهاى استعمارزده از خویش و غرب زده و شرق زده نمودن آنان است... غم انگیزتر آنکه ملت هاى ستمدیده زیر سلطه را در همه چیز عقب نگه داشته و کشورهایى مصرفى بار
آوردند. ... فکر و قدرت بومى ما را سرکوب و مایوس نموده و مى نمایند و رسوم و آداب اجنبى را هرچند مبتذل و مفتضح باشد با عمل و گفتار و نوشتار ترویج کرده و با مداحى و ثناگویى آنها را بخورد ملتها داده و مى دهند... ... اگر خودى خود را بیابد و یاس را از خود دور کند و چشمداشت به غیر خود نداشته باشد در درازمدت قدرت بر همه کار و ساختن همه چیز را دارد [البته] به شرط اتکال به خداوند تعالى و اتکاء به نفس و قطع وابستگى به دیگران و تحمل سختى ها براى رسیدن به زندگى شرافتمندانه و خارج شدن از تحت سلطه اجانب». (همان، ص 47-50( براى روح پاک ایشان طلب علو و غفران مى نماییم. مدیر اجرایى
امام خمینی و جهان معاصر، ج 1 مؤسسه چاپ و نشر عروج در حاشیه برگزاری این سمینار، فرصتی پیش آمد تا با پروفسور «انیس امین کاریچ» وزیر فرهنگ و هنر و تعلیم و تربیت کشور بوسنی گفتگویی داشته باشیم، ضمن خیر مقدم از ایشان می خواهیم یک معرفی اجمالی از گذشته و فعالیتهای فرهنگی خودشان را توضیح بدهند. پروفسور انیس امین کاریچ: من در سال 1958 در بوسنی متولد شدم، در مرکز بوسنی و بعد از آموزش ابتدایی مدرسه راهنمایی اسلامی را طی پنج سال تمام کردم و بعد از آن دو دانشکده را گذراندم، یکی دانشکده علوم اسلامی و دیگری دانشکده علوم سیاسی در دانشگاه سارایوو. بعد از آن لیسانس ادبیاتم را در دانشگاه سارایوو گذراندم و تزم را با عنوان و موضوع «فلسفه اخوان الصفا» و رابطه آن با فلسفه یونان نوشتم. موضوع دکترای من که آن را در دانشگاه بلگراد گرفتم مشکلات تفسیری برای ترجمه قرآن کریم بود، اکنون من به عنوان پروفسور و استاد دانشگاه سارایوو و دانشکده علوم اسلامی کار می کنم. همچنین من وزیر تعلیم و تربیت و فرهنگ و هنر جمهوری بوسنی هرزگووین هستم. من سه ماه پیش توسط رئیس جمهور علی عزت بگوویچ و نخست وزیر هاریس سیلازیچ در این پست
منصوب شدم. من تالیفات مختلفی داشتم و چندین موضوع کتاب نوشته ام یا ترجمه کرده ام از انگلیسی به بوسنیایی یا از عربی به بوسنیایی. آثار مشهور من عبارت اند از ترجمه جدیدی از قرآن کریم که من آن را در طی این جنگ به پایان رساندم و قبل از این جنگ در بوسنی هرزگووین این کار را شروع کرده بودم. این ترجمه حدودا دو هزار صفحه را شامل می شود. از کتابهای بسیار معروف من، «قرآن در زمان معاصر» است و بعد از آن «مقدمه ای بر تفسیر قرآن کریم» و بعد از آن تفسیر قرآن و «مشکلات ترجمه اصطلاحات کلیدی قرآنی به زبان بوسنیایی و زبانهای اروپایی.» من چندین سال سردبیر مجله هفتگی اسلامی بودم و مقالات و مصاحبه های بسیار خوبی با افراد معروف و صاحب نظری از یوگوسلاوی سابق و از بوسنی و هرزگووین انجام دادم. من خیلی خوشحالم که در فرصتی بتوانم اشاره بکنم که من مترجم کتابهای خیلی مشهوری هستم که توسط علامه طباطبایی نوشته شده اند. عنوانهای آنها در زبان بوسنی: «قرآن و اسلام» است که ما آن را سه سال پیش ترجمه کردیم و این کتاب را دانشکده علوم اسلامی دانشگاه سارایوو منتشر کرد و در زمان انتشار دعوتی شد از بسیاری از مسلمانان ایرانی در بلگراد (و از
جمله مسئولان سفارت ایران در بلگراد) . همچنین در این سالها من کتابهای دیگری را هم که توسط علامه طباطبایی نوشته شده است ترجمه کرده ام، مانند: الشیع من الاسلام (به زبان عربی) و همانطور که شما می دانید من وزیری از جنگ هستم و اما وزیر جنگ نیستم! شما در شرایط فعلی راههای توقف جنگ در بوسنی و جستن راه حلهای اساسی و در کل شیوه های برگشت حق به زندگی معاصر در جهان را چگونه تحلیل می کنید و چه تدبیرهایی برای زنده نگه داشتن حق می توانیم داشته باشیم با توجه به آرمانهایی که حضرت امام داشتند؟ همانگونه که گفتم من وزیری از جنگ هستم و از سرزمینی آمده ام که هنوز زنده است و زیر بارش گلوله های صربها زندگی می کند. من درباره وضعیت دانش پژوهشی در بوسنی هرزگووین چه بگویم؟ اکنون سیستم آموزش و پرورش ما در بوسنی هرزگووین کاملا تخریب شده است، ما مدارسی را داریم که کلا تخریب شده اند. مردمان مجروح زیادی داریم، استادان مجروح زیادی داریم، استادان آواره شده اند و مردم آواره تر و. . . وظیفه زمان چیست؟ من چه باید بگویم وقتی که به «وظیفه زمان» اشاره می کنم؟ ! منظور من آن است که ما باید حداکثر کوشش خود را به کار بگیریم برای ترقی سیستم تعلیم و تربیتمان در
جهان امروز، من خیلی خوشحال هستم که در این فرصت می توانم بگویم که ما اکنون کتابهای درسیمان را در بوسنی، تحت موضوعاتی چون زبان بوسنیایی، تاریخ بوسنیایی، تمدن اسلامی در بوسنی و ترکیب فرهنگ شرقی زیر چاپ داریم. ما در سه سال پیش این فرصت و این آزادی را نداشتیم که برای مثال چیزی درباره حافظ، درباره فردوسی، درباره زمخشری، درباره رازی، درباره غزالی و درباره امام خمینی و درباره علامه طباطبائی و غیره بیاموزیم و بنویسیم. اکنون ما سیستم تعلیم و تربیت خودمان را در دستمان داریم، به همین خاطر مسئولیتهای ما خیلی بزرگتر شده است. و من شب و روز برای بهبود و ترقی دادن به سیستم تعلیم و تربیت و آموزش در بوسنی کار می کنم. اگر شما بخواهید بدانید که نقش اسلام در سیستم تعلیم و تربیت ما چیست؟ من می توانم بگویم که اسلام اکنون در برنامه های ما قرار دارد. در برنامه های تعلیم و تربیت و طرحهای اسلام در تعلیم و تربیت نقش عمده را بازی می کند، به خاطر آنکه اسلام حقیقت و امر مسلم و هویت وجودی عمده مردم بوسنی است و متقابلا تنها مردم بوسنی می توانند اسلام را در اروپا حفظ بکنند. منظور من آن است که اسلام و بوسنی و مردم بوسنی هر کدام به
یکدیگر متصل شده اند و اگر ما هر کدام از این سه قسمت را از دست بدهیم همه آنها را از دست خواهیم داد. اگر ما اسلام را از دست بدهیم بوسنی را از دست خواهیم داد. ما مسلمانان بوسنی را از دست خواهیم داد اگر ما بوسنی را از ست بدهیم، اسلاممان را از دست خواهیم داد. برای مثال زمانی که صدا زده می شوند برای نماز (اذان) و پخش اذان برای اولین بار در رادیو تلویزیون بوسنی اتفاق افتاد. آن اتفاق خیلی تازه چهار سال پیش بود، درست چهار سال پیش، در آن زمان عید فطر بود و بسیاری از مردم که رادیو را باز کردند و اذان را شنیدند، بسیاری از مردم گفتند: آه روزهای گمشده فرا رسیده است، به خاطر آنکه باور نکردنی بود که ما در بوسنی بتوانیم اذان را از رادیو بشنویم! اکنون در بوسنی با توجه به نظام تعلیم و تربیت و به واسطه نظام آگاهی دهنده خود، می توانیم فکر کنیم که اذان چیزی عمومی است و هر روز در بوسنی هرزگووین شنیده می شود. یکی از مشکلات عمده ما در کار چاپ و نشر است، لوازم و امکانات بخصوص کاغذ که تهیه آن برای ما خیلی مشکل است، ما کاغذ نداریم به خاطر آنکه نیروهای سازمان ملل فکر می کنند که کاغذ یک
ماده استراتژیک است. و ما تقاضا می کنیم از دوستانمان در جهان و همچنین از ایرانیها که در این زمینه کمک بشود به بوسنی که امکان و اجازه بدهد به ما که کتابهای متعددی، در زمینه اسلام شناسی و نیز کتابهای درسی تازه و دفترچه های متعددی را که مورد نیاز مدارسمان است منتشر کنیم. ما سه دانشگاه بزرگ داریم، یکی از آنها در موستار، دومی در ساراویوو و سومی در توزلا قرار دارد. اما اکثریت دانشجویان اکنون در ارتش هستند و ما حدودا پنجاه هزار دانشجوی منظم و سی هزار دانشجوی غیر منظم داریم. منظورم آن است که اکثریت دانشجویان ما در حال حاضر در ارتش هستند. همانگونه که شما می دانید مردم بوسنی مردمی اروپایی هستند، اما از لحاظ خون، زبان، فرهنگ و تمدن، مسلمان اند. ما از نظر موقعیت نظیر مجمع البحرین هستیم! شما می دانید که مجمع البحرین چیست؟ ما میان اروپا و میان غرب و شرق قرار داریم. و نظام آموزشی ما آن را منعکس می کند به خاطر آنکه دانش آموزان و دانشجویان ما باید بدانند که «گوته» (شاعر آلمانی) چه کسی است و «حافظ» چه کسی است و برای مثال «اقبال» چه کسی است؟ و همچنین بچه های ما به واسطه نظام تعلیم و تربیتشان باید بدانند که «غزالی» چه
کسی بود؟ «کوپرنیک» که بود؟ و غیره. و اینها دلایل موقعیت ما از نظر مقایسه با مجمع البحرین است، ما خیلی به خاطر ایده هایمان که در خطر هستند مراقب هستیم. به خاطر آنکه کمونیزم به عنوان یک ایده بزرگ و یک ایده سیاسی و یک ایده غلط، تعداد زیادی از شهرهای قدیمی ما را از نظر معماری تخریب کرده است و زمینه های نظام تربیتی و آموزشی و اخلاقی و تاریخی ما را از بین برده است. در زمینه ابعاد فرهنگی - معنوی و عرفانی شخصیت حضرت امام چه مطالعاتی دارید و چقدر آشنایی با این ابعاد حضرت امام دارید و اصولا جایگاه و موقعیت حضرت امام در دنیای امروز برای هدایت بشریت را چگونه توصیف می کنید؟ درباره امام خمینی (رحمة الله علیه) ما خیلی زیاد و خیلی خوب می دانیم چگونه شخصیتی است؟ زمانی که ما بیش از دوازده سال قبل در برنامه های تلویزیونی تصویر مردی را دیدیم که آشکارا و مکررا می گوید; استعمار و ویرانی کافی است، ما مسلمان هستیم. بسیاری از استادان جوان در سارایوو و در بوسنی هرزگووین به امام خمینی عشق ورزیدند و (در حقیقت بسیاری از ما و تمام مسلمانان بوسنی و هرزگووین) طرفدار و مدافع اندیشه های امام خمینی هستند. خوب است شما بدانید که از زمان انقلاب اسلامی تاکنون در
بوسنی هرزگووین ما تلفظ می کردیم نام امام خمینی را به عنوان «پدر بزرگ» و ما می دانیم که پدر بزرگ چه کسی بود؟ و چقدر در بیداری و هدایت انسان مؤثر بود. حدود سیزده تن از دانشمندان که در میان آنها علی عزت بگوویچ هم بود، بعد از انقلاب اسلامی ایران به زندان افتادند و تنها به خاطر این دستگیر شدند که حکومت از ترس و بیم آنکه انقلاب اسلامی ممکن است بعد از ایران در بوسنی هرزگووین ظاهر بشود آنها را دستگیر کرد تا آنجا که من می دانم تاکنون بسیاری از مقالات و سخنرانیهایی که توسط حضرت امام نوشته شده و انجام شده است به زبان بوسنیایی ترجمه شده است. و ما این مقالات را در دست داریم مثلا «حکومت اسلامی» به زبان بوسنیایی ترجمه شده است. از دیدگاه فلسفی و از نقطه نظر من، می توانم بگویم که امام خمینی بزرگترین رهبر مذهبی در قرن بیستم و در تمام جهان اسلام است. آیا شما می دانید که بعد از امام خمینی شما می توانید تاریخ ملل اسلامی را مطالعه کنید؟ من وقتی که این جمله را می گویم اغراق نمی کنم. همچنین آنچه که شخصیت امام خمینی به ما نشان داد آن بود که اسلام هنوز خیلی خیلی زنده است، در خیلی از کشورها و همچنین
در ایران جایی که ریشه های صنعتی شدن، ریشه های مدرنیزه شدن، ریشه های اروپایی شدن، ریشه های غربی شدن، به وقوع پیوسته بود که شما سیر آن را بهتر از من می دانید. وقتی امام خمینی از اروپا، به کشور خودش باز آمد، بسیاری از روانشناسان، بسیاری از جامع شناسان، بسیاری از اساتید دانشگاه به خودشان گفتند: آه ما باید اسلام را با چشمانی دقیق مطالعه کنیم، نه به طور سطحی. همچنین ظهور شخصیت امام خمینی به ما نشان داد که شرقشناسی های غرب علوم نادرستی هستند به خاطر آنکه نتوانسته بودند ظهور شخصیتی قوی، نظیر شخصیت امام خمینی را پیش بینی کنند. و شما می دانید که آثار متعدد کتابهای امام خمینی همه در باره موضوعات اسلامی قابل رؤیت هستند. و همه آنها خیلی خیلی مهم هستند. تا آنجا که من می دانم زمانی که امام خمینی در اینجا قیام کرد ما در دوران کمونیستی به سر می بردیم و بسیاری از کاتولیکها در بوسنی هرزگووین به من گفتند: «امام خمینی مانند یک مرد مقدس است و خیلی تیزبین و زیرک است» و شما می دانید که تیزبینی چیست؟ من شخصا علاقه مندم که کتابهای دیگری از امام خمینی را ترجمه کنم. ایران، سرزمین بسیار پر جاذبه ای است. مردم شما خیلی با قدرت و قوی هستند، روحانیت در این مردم
قوی است. شما به عنوان ملتی جوان باید مراقب سنت و شیوه اسلام در اینجا و جهان باشید! همانگونه که آلمانیها و اروپاییها به هم تلفیق یافته اند، همانطور هم ایران و اسلام به هم تلفیق یافته اند. هر چیزی را که آلمانیها دارند شما هم دارید، شما ملتی قوی هستید، مردمی خیلی با استعداد و پویا و ملتی کهن با تاریخی بسیار درخشان. شما می دانید که تنها اسلام قویتر است. اگر ما و شما ادیان دیگر را مقایسه کنیم، اسلام قویتر است. من در اینجا جمله خیلی معروف «هانری کوربن» و «پیترز بوکار» را تکرار می کنم به خاطر آنکه آنها دریافتند که قلب امت بزرگ اسلامی کجاست؟ که ایران است!
برداشتهایی از سیره امام خمینی، ج 3 رجایی، غلامعلی
امام هیچ گاه غیبت نمی کردند سیره شان این بود که اگر حس می کردند کسی می خواهد اسم شخصی را ببرد، یا بلند می شدند می رفتند و یا جلوگیری می کردند. (1)
امام همیشه افراد را از غیبت نهی می کردند، حتی غیبتهایی که در اذهان بعضی از افراد بلامانع بود. خودشان نیز ملتزم بودند که غیبت نکنند. (2)
امام با عده ای از دوستان خود مثل آیت الله حاج سید احمد زنجانی و حاج میرزا عبدالله مجتهدی و مرحوم آقا سید احمد لواسانی و... جلسه انسی داشتند که یکی از شرایطش این بوده که در آن غیبت نشود و شرط دیگرش این بوده که بحث علمی در آن نشود. (3)
امام از آن اول جوانی مقید بودند غیبت نکنند؛ حتی ما شاگردهای ایشان وقتی نزدشان می نشستیم، جرأت نمی کردیم از کسی حرف بیاوریم، زیرا ایشان با یک نگاه تند در همان کلمه اول ما را ساکت می کردند. ایشان در این موارد یک وقار خاصی داشتند. امام به چند چیز مقید بودند: نماز جماعت اول وقت، تهجد، غیبت نکردن؛ حتی در زمان جوانی آن وقت که هنوز عیال هم نداشتند دوستان ایشان می گفتند که حتی از
گناه صغیر هم اجتناب می کردند. (4)
برای وقوف به دوران جوانی امام از برخی دوستان دوران جوانیشان متفقا کسب اطلاع کرده ام که حتی در دوران بحرانی جوانی هم یک لغزش از امام صادر نشده است؛ مثلا در جلسات خودمانی که تشکیل می دادند و برای مزاح مطالبی می گفتند و اگر در لابلای شوخی ها مثلا جمله ای گفته می شد که منظور غیبت را داشت امام فورا ناراحت می شدند و تذکر می دادند که غیبت امر حرامی است و جایز نیست. اسلام خیلی بر قلب امام حاکم بود. (5)
پس از رحلت مرحوم آقای بروجردی که خدمت امام رسیدم فرمودند در این موضع گیریها برای مرجع تراشی، شما حق ندارید یک کلمه از من حمایت بکنید یا غیبتی از آقای دیگر بکنید. (6)
آقای سلطانی نقل می کردند که آقا از غیبت خیلی بدشان می آمد و می فرمودند گناه بی مزه ای است. لذتی که ندارد هیچ، گناه هم هست. (7)
امام در انتقاد از اشخاص سخت پرهیز داشتند مگر در مقامی که ضرورت اقتضا می کرد که در این صورت در بیان حقیقت واهمه ای به خود راه نمی دادند. اگر در محضر ایشان از فضل و دانش و معنویات کسی سؤال می شد. چنانچه آن شخص صاحب فضیلت بود با احترام از او نام می بردند و
اگر تو خالی بود می فرمودند: «چه عرض کنم!» (8)
هنگامی که منزل امام در محاصره بعثی ها بود کسانی از مراجع که انتظار می رفت احوالی از امام بپرسند یا لااقل تلفنی بزنند، حتی سراغی از ایشان نگرفتند لذا رفقا و دوستان امام که سخت متأثر بودند امکان داشت از ناراحتی گاهی سخنی راجع به آنان بگویند. امام به آنها فرمودند: «شاید رفقا یک قدری عصبانی بشوند، قدری ناراحت بشوند، بگویید من راضی نیستم از کسی غیبت کنید یا حرف کسی را در بیرونی من بزنید» . (9)
من سی سال با استاد بزرگوارم رهبر عظیم الشأن انقلاب بودم، به جان این شخصیت بزرگوار قسم می خورم مطلبی که شبهه غیبت باشد از ایشان ندیدم. غیبت که نه، شبهه غیبت هم ندیدم . فراموش نمی کنم یک وقت ایشان برای درس گفتن به مسجد سلماسی آمدند نفس ایشان به شماره افتاده بود، فرمودند: «والله تا حال اینقدر نترسیده ام» و افزودند: «نیامده ام که درس بگویم، آمده ام که قدری حرف بزنم.» من که تقریبا ده پانزده سال درس ایشان می رفتم هیچ وقت یک جسارت از ایشان به طلبه ها ندیدم امام در این حالت بود که فرمودند: «اگر علم نداری، اگر عقل نداری، اگر دین نداری، عاقل باش و نخواه که هویت انسانیت
را به هم بزنی» بعد هم به خانه رفتند و تب مالت ایشان عود کرد و سه روز برای تب مالت در خانه ماندند . همه این قضایا برای این بود که شنیده بودند یک طلبه پشت سر یکی از مراجع غیبت کرده بود . امام خودش غیبت نکرده بود بلکه یک طلبه پشت سر یکی از مراجع غیبت کرده اما نفس او به شماره افتاده بود!» . (10)
وقتی امام در مسجد سلماسی قم عصرها درس اصول می فرمودند به ایشان اطلاع دادند که در مجلس درس بعضی از متخصصین نسبت به ملاصدرا اهانت شده. ایشان با حال عصبانیت در مقام موعظه و نهی از جسارت کردن به بزرگان دین فرمودند: «و ما ادریک ما ملاصدرا. مسایلی که ابوعلی سینا از او عاجز مانده ملاصدرا آنها را حل نموده چرا ما مواظب زبانمان نیستیم» . (11)
در نجف امام همیشه به ما می فرمودند: «حرف دیگران را نزنید.» می گفتند: «من والله راضی نیستم کسی روی فرش بیرونی من و یا روی فرش من نشسته باشد و به کوچکترین فردی اهانت یا غیبت بکند.» و این باعث می شد که ما واقعا ملاحظه کنیم؛ حتی اشخاص بزرگی که به منزل امام می آمدند تا می خواستند نسبت به کسی چیزی را
بگویند بلافاصله جلوگیری می کردیم و می گفتیم: «حاج آقا راضی نیستند در بیرونیشان از این مقوله ها صحبت بکنید» . (12)
همسر محترمه امام نقل کرده اند که من 62 سال با امام بزرگوار زندگی کردم و در این 62 سال یک غیبت از این مرد نشنیدم. خیلی این مطلب معجزه گونه است. حتی تا این درجه که ایشان گفته بودند که ما یک کارگری داشتیم که خیلی کاری نبود لذا آن را تبدیل به یک کارگر بهتری کردیم. بعد از چند روز من خدمت امام گفتم که این خیلی کارگر خوبی است. امام فرمودند : «که اگر با این جمله می خواهی به من بفهمانی که قبلی خوب نبود این یک غیبت است و من حاضر نیستم بشنوم.» (13)
امام از همان دوران که ما بچه بودیم خیلی به دنبال اینکه ما را نصیحت کنند، نبودند؛ یعنی عملا ما می فهمیدیم که چی خوب است و چی بد است. یعنی عمل ایشان و رفتارشان برای ما طبیعتا سرمشق بود، در عین حال از همان آغاز خیلی جدی بودند الان در مقابل کوچکترین فعل حرام چنان غضبناک می شوند که در مقابل نظام پهلوی، به همان تندی که اغلب شما شنیده اید . ما در اتاق نشسته بودیم و یکی از بستگان یک خانمی
بود که آهسته به من گفت: «فلان کس من که وارد شدم تواضع نکرد» یک مرتبه دیدم آقا با شدت ناراحتی رو کردند به ایشان و گفتند : «شما نمی دانید خدا اینجاست؟ فضای اینجا الان حرام است و نشستن اینجا الان حرامه!» اصلا آنقدر امام منقلب شدند که من برای حالشون نگران شدم. خود آن خانم گفتند: «من حرفی نزدم، من فقط گفتم جلوی من تواضع نکردند» امام گفتند: «شما بله! شما نمی دانید و یادتان می رود اما خدا یادش است غیبته! این غیبته!» در مقابل فعل حرام خیلی ایشان ناراحت و برآشفته می شوند و در انجام دادن عمل واجب هم خیلی جدی و محکم اند. اما در مقابل به مستحبات زیاد کار ندارند. که حالا شما چرا انجام دادید یا ندادید؟ از این حرفها ندارند . در نتیجه خیلی اهل نصیحت نیستند مگر در چند مورد، آنهم به خصوص در مورد غیبت بود که من دیدم حتی یک بار ایشان همه اهل خانه را صدا کردند و گفتند «من میل داشتم که چیزی را برای شما بگویم» و مثل اینکه ایشان منتظر فرصت بودند، تا یک بار همه ما جمع باشیم . گفتند: «می خواهم بگویم شما می دانید غیبت چقدر حرامه؟» ما گفتیم «خوب بله!» گفتند : «شما می دانید آدم کشتن عمدی
چقدر گناه دارد؟» گفتیم «بله!» گفتند: «غیبت بیشتر!» و گفتند: «شما می دانید فعل نامشروع و عمل خلاف عفت چقدر حرامه؟» گفتیم: بله! گفتند: «غیبت، بیشتر است» . بعد یکی یکی شمردند و گفتند: «غیبت مثل گوشت برادر مرده جویدن است. سعی کنید که غیبت نکنید» بعد شروع کردند به نصیحت در مورد اینکه غیبت چقدر حرام است. اصولا ایشان روی مسأله غیبت خیلی تأکید می کردند. (14)
ما از بچگی در منزل حق انجام هیچ گونه معاصی، از جمله غیبت، دروغ، بی احترامی به بزرگتر و توهین به مسلمانان را نداشتیم. (15)
امام خیلی خوش محضر بودند. برای نزدیکان امام بهترین مجلس، مجلسی بود که ایشان در آن باشند. در حضورشان انسان می توانست راحت و بی تکلف سخن بگوید. حتی ما در حضور ایشان لطیفه می گفتیم؛ البته طوری که به کسی بر نخورد و غیبت نباشد. اما اگر خدای ناکرده در میان حرفهایمان غیبت از کسی بود یا کسی را مسخره می کردیم، امام به شدت برآشفته می شدند . (16)
: .1 آیت الله خوانساری حوزه ش .32 .2 آیت الله محمد صادق لواسانی پا به پای آفتاب ج 4 ص .130 .3 آیت الله شبیری زنجانی نور علم دوره 3 ش .7 .4 آیت الله شهید محلاتی 15
خرداد ش .10 .5 آیت الله فاضل لنکرانی حضور ش .1 .6 آیت الله شهید محلاتی 15 خرداد ش .10 .7 حجة الاسلام و المسلمین مسیح بروجردی. .8 حجة الاسلام و المسلمین سید جلال الدین آشتیانی کیهان اندیشه ش .24 .9 آیت الله خاتم یزدی پیشین ج .2 .10 آیت الله مظاهری سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .5 .11 حجة الاسلام و المسلمین توسلی پیشین ج .2 .12 حجة الاسلام و المسلمین فرقانی. .13 آیت الله فاضل لنکرانی. .14 زهرا مصطفوی روزنامه اطلاعات 67. 17/3/ .15 فریده مصطفوی روزنامه اطلاعات 60. 11/12/ .16 فاطمه طباطبایی.
مجله معرفت، شماره 88 محمدحسن قدردان قراملکى
«پلورالیزم» ( msilarulP ) در واژگان لاتین، به معناى تکثّرگرایى است؛ وقتى به دین اضافه مى شود، «پلورالیزم دینى» مقصود کثرت گرایى ادیان است. در اصطلاح، از آن حقانیت ادیان متکثّر و متعدّد اراده مى شود؛ به این معنا که در هر زمانى، بشریت نه یک دین خاص حق، بلکه دین ها و صراطهاى حق و مستقیمى دارد که به هر کدام از آن ها متدیّن و ملتزم باشد، تفاوتى نمى کند؛ مثلاً، آیین یهودیت، مسیحیت، زرتشتى و هندوئیسم در عرض هم، آیین هاى حق الهى به شمار مى آیند.(1) این نظریه کمابیش در سده هاى پیشین، در شاخه هاى عرفان به صورت کلى مطرح بوده است، اما در نیم قرن پیش، جان هیک در آیین مسیحیت آن را مطرح و زنده کرد(2) و در دو دهه اخیر، در ایران اسلامى توسط بعضى روشن فکران مسلمان ترویج شد. به دلیل آنکه بحث پلورالیزم دینى در عصر امام خمینى قدس سره ، پیش و پس از انقلاب، به صورت یک مسئله مطرح نبوده، ایشان نیز به صورت جدّى و اصلى آن را مطرح نکرده و تنها به صورت ضمنى و اجمالى در بعض آثار ایشان، اعم از مکتوب و سخنرانى، آورده شده است که به آن ها اشاره مى شود.
مجله بازتاب اندیشه در مطبوعات، شماره 61 محمدحسن قدردان قراملکى هفته نامه پگاه، ش 156، 27/1/84 این مقاله با واژه شناسى پلورالیسم یا کثرت گرایى و نسبت آن با دین آغاز شده است و با تأکید بر اینکه به دلیل نو بودن مسئله، امام خمینى به طور جدى به آن نپرداخته اند، وارد بحث اصلى مى شود. در گام اول، با نقل سخنانى از حضرت امام، پلورالیسم حقانیت منتفى دانسته شده است. زیرا امام تأکید و تصریح دارند که اسلام دین همه جهانیان است و اختصاص به قومى خاص ندارد. بیان فرازهایى دیگر از کلمات امام بیانگر حقانیت ادیان پیشین در زمان خود و سنخ آنها در زمان ماست. چنانکه به نقل یک روایت، آیه آخر سوره حمد بر یهودیان و مسیحیان تطبیق داده شده است. شیوه دیگرى که امام براى اثبات حقانیت اسلام ذکر کرده است، راهى عرفانى است که سایر پیامبران را مظهر پیامبر اسلام مى داند. گام بعدى نیز مقایسه معارف بزرگ با یکدیگر است که برترى اسلام را نمایان مى سازد. نویسنده در ادامه به هشت آیه از قرآن کریم اشاره شده که امام آنها را گواهى همیشگى و نیز همگانى بودن دین اسلام دانسته اند، از جمله آیات 42 سوره فصلت، 48 مائده و 85 آل عمران. در این
میان، اینکه پیامبر اسلام نذیرا للعالمین است، تأکید بیشترى بر بطلان پلورالیسم دارد. استدلال به خاتمیت پیامبر نیز در همین راستا قرار مى گیرد. اما مهم ترین بحث مطرح شده در مقاله، بحث عذاب شدن یا نجات یافتن اکثریت مردم است که دینى به جز اسلام دارند. نویسنده ابتدا تأکید مى کند که باید بین حقانیت ادیان و نجات یافتن پیروان آنها در آخرت تفکیک قائل شد و در نتیجه لازمه انحصارگرایى دینى، عذاب اکثریت نخواهد بود. بر اساس کلمات امام خمینى، انسان هاى خارج از صراط مستقیم به چهار دسته تقسیم مى شوند، که عبارت اند از: 1. انسان هاى ابتدایى که نامى از دین و خدا نشنیده اند و پیرو هیچ دینى نیستند. ولى فطرتا نیکوکار و پیرو اخلاق حسنه اند؛ 2. همان انسان هاى ابتدایى ولى با این فرض که خلاف فطرت خود رفتار کرده و منقاد احکام عقل خود نیستند؛ 3. انسان هایى که پیرو یکى از ادیان پیشین هستند و به همان ها پاى بند و عامل مى باشند و 4. انسان هایى که پیرو ادیان گذشته اند، ولى به احکام آن ملتزم نیستند و از فطرت خود نیز پیروى نمى کنند. از این میان، انسان هاى گروه اول و سوم در سعادت مادى به سر خواهند برد. گروه دوم و چهارم در جهنم ملکات خود خواهند بود، نه در جهنمى که از
آتش باشد که همان جهنم موعود در قرآن است. نویسنده با نقل و بررسى مفصل بیانات امام در درس هاى اسفار، این نظریه را تبیین مى کند و چگونگى سعادت و عدم سعادت انسان هاى پیش گفته را به تفصیل بیان مى کند. تنها گروهى که به جهنم خواهند رفت آنهایى هستند که با داشتن علم کافى نسبت به دین حق، عناد مى ورزند. در ادامه نیز دلایل نقلى امام بر نجات اکثریت مردم ذکر شده اند که با تکیه بر یک آیه و چند روایت و قاعده و فطرت به سامان مى نشیند. دلایل عقلى امام نیز عبارت اند از عارضى بودن کفر و قبح عقاب بلابیان، خلاف عدل بودن عذاب جاهل و ظلم بودن آن. فراز پایانى این مقاله به پلورالیسم اجتماعى و آزادى زندگى پیروان ادیان مختلف در جامعه اسلامى اختصاص یافته است که با نقل چهار قول از امام به پایان مى رسد و نتیجه گرفته مى شود که ایشان بر اساس آموزه هاى اسلام، زندگى مسالمت آمیز و گفت وگوى پیروان ادیان را پذیرفته و به آن دعوت کرده اند.
فصلنامه علوم حدیث، شماره 14 سیدحسن اسلامى معلمى از دانش آموزى پرسید: (چه کسى تو را آفرید؟). آن دانش آموز، برخلاف انتظار و به جاى پاسخ معهود، گفت: (هنوز آفرینش من تمام نشده است) این مسئله، محورى ترین بحث اخلاق عملى است. تنها با این فرض مى توان از اخلاق و راههاى کمال نفس وروح، دم زد که بپذیریم انسان، موجودى پایان یافته و پرونده اى مختومه نیست. همه دستور العمل هاى اخلاقى و توصیه هاى عملى، بااین موضوع آغاز مى شوند که انسان، قابل تغییر است و این تغییر، دامنه گسترده اى دارد و از سمک تا سماک و از ثرى تاثریا را در برمى گیرد. اگر این اصل را نپذیریم و یا در آن، اندک تردیدى داشته باشیم،دیگر نمى توان از اخلاق سخن گفت و راه هرگونه حک و اصلاح در وجودانسان، بسته مى شود. کسى که معتقد باشد سرشت انسان، پلید است و امکان دگرگونى آن نیست و یا آدمى را به درختى تلخ سرشت تشبیه کند که آبیارى آن با آب شیرین و انگبین بى فایده است،از اخلاق، طرفى نمى بندد و این وادى را بیهوده مى پیماید. این رویکرد ضد تربیت را در ابیات زیر از فردوسى به خوبى مى توان دید: درختى که تلخ است وى را سرشت گرش بر نشانى
به باغ بهشت ور از جوى خلدش به هنگام آب به بیخ، انگبین ریزى و شهد ناب سرانجام گوهر به کار آورد همان میوه تلخ بار آورد شرح چهل حدیث امام خمینى(ره)، مجموعه تقریرات و درسهاى ایشان است در عرصه اخلاق عملى که طالبان علوم دینى، مخاطبان آن بوده اند. این کتاب، بر اساس سنتى دیرپا در باب حفظ و کتابت چهل حدیث که خاستگاه آن، حدیثى از رسول اکرم بوده شکل گرفته است. این احادیث، در زمینه هاى گوناگونى است و عرصه هاى متنوعى را دربر مى گیرد; اما آنچه همه آنها را به هم مى پیوندد، انسان است و نسبت او با خالق خود. هر حدیث، دریچه اى است به سوى جلوه اى و جنبه اى از نهاد پنهان آدمى یا صفتى از صفات حق تعالى. عمده این احادیث )33 حدیث) درباب اخلاق و دیگر احادیث آن، ناظر به مباحث عرفانى است. امام(ره)، پس از نقل هر حدیث و ترجمه آن، به توضیحات واژگانى و ساختارى آن مى پردازد و آن گاه به تفصیل، مباحث مرتبط با آن را بیان مى کند. این کتاب، سرشار از نکات آموزنده و دقایق مسائل نفس است; لیکن بهره مندى از آن، به چند دلیل دشوار مى نماید و آن را ازدسترسى عموم، دور مى سازد. نخست آنکه این کتاب، ناظر به عمده علوم
اسلامى است و از نتایج تفسیر، عرفان، اخلاق نظرى، فقه،تاریخ، اصول فقه، ادبیات و واژه شناسى، بهره گرفته است وخواننده آن نیز باید به اجمال با این مباحث، آشنا باشد. دوم اینکه نثر و ساختار کتاب (که متعلق به شش دهه پیش است)،سرشار از واژگان تخصصى است که فهم آن را براى خواننده امروزى،اندکى دشوار مى نماید. سوم، وجود بحثهاى مفصل حاشیه اى و گاه طغیانهاى قلمى است که حضرت امام(ره)، خود نیز در مواردى به آن اشاره مى کند: این بحث، از وظیفه ما خارج است (ص 578( همین اندازه نیز خروج از طور این اوراق بود. (ص 592(و بالاخره، گرچه هدف از تقریر این کتاب، استفاده عام و مقصود،بهره ورى عموم از آن بوده است; لیکن وجود مخاطبان خاص، عملا آن را به اثرى تخصصى تبدیل کرده است. بدین جهت، مناسب مى نمود که گزیده اى از این کتاب ارجمند، به همراه پاره اى توضیحات، براى استفاده عام تر از آن، فراهم آیدکه بحمدالله، این کار به همت ستاد یکصدمین سالگرد تولدامام(ره) در دست اقدام است و قرار است این کتاب (با گزینش راقم این سطور) و دیگر آثار فارسى امام(ره) با تلخیصى مناسب وپاره اى توضیحات لغوى و متنى، ارائه شود. بارى! سخن درباره ساختار این کتاب و شیوه کار امام(ره) در آن،بسیار
است; لیکن نظر به اینکه دو مقاله در این باب منتشر شده است و هر یک به گونه اى این وظیفه را برعهده گرفته اند، به همین مختصر بسنده مى کنم و علاقه مندان را براى اطلاع بیشتر، به این دو مقاله با مشخصات زیر ارجاع مى دهم: حدیث رهپویان راه فضیلت(مرورى بر شرح چهل حدیث امام خمینى ره )، حسن شکوهیان، آینه پژوهش، ش 58، ص 159-152. چهل حدیث امام خمینى(ره)، کتاب خودسازى، سیدمصطفى احمدزاده،آینه پژوهش، ش 58، ص 173162. در این گفتار، مى کوشم پنج آموزه اساسى امام(ره) را در عرصه اخلاق عملى باز نمایم. ایشان خود براى این آموزه ها عنوانى نمى گشاید و آنها را مستقلا مورد بحث قرار نمى دهد; بلکه با خواندن اصل کتاب، مى توان این نکات را به نیکى دریافت و نقش بنیادى آنها را فهمید. مقصود از آموزه هاى اخلاقى، بنیادهایى است که ساختار کتاب، برآنها استوار شده است و همه نقض و ابرام ها و امر و نهى ها براساس آنها شکل مى گیرد و اصول موضوعه اخلاق عملى را تشکیل مى دهد. 1. انسان، تغییر پذیر است انسان با بیشترین استعداد به معناى فلسفى آن و کمترین فعلیت،به دنیاى مادى پاى مى گذارد و در آغاز تولد، چه بسا که ازبسیارى حیوانات دیگر، ناتوان تر باشد; لیکن در
طول زندگى کوتاه یا دراز خود، همواره خود را محک مى زند و قابلیت هاى خود را در عرصه خیر یا شر، ارائه مى کند و خود را مى سازد وشکل مى دهد. باز شکل پیشین خود را رها مى کند و خود را در مى نوردد و شکلى تازه به خود مى گیرد و چون صورتگر نقاشى است که هر لحظه بتى مى سازد و آن را مى سوزد و تصاویر دیگرى مى پردازد. این حرکت از قوه به فعل و این خلع و لبس، یا لبس پس از لبس (به تعبیر فلسفى) ، هرگز پایان ندارد و تا انسان دم مى زند، این تحول وجود دارد. این رویکرد، اصالت وجودى (به معناى اگزیستانسیا لیستى آن) است و بر براهین متین فلسفى استوار است; اما در عرصه اخلاق، کاربردى وسیع مى یابد و عالم اخلاقى یى چون امام(ره)، آن را ابزار کسب نتایج عملى قرار مى دهد. نتایج این آموزه، بسیار است; از جمله آنکه: انسان مى تواند اخلاقى زندگى کند و اسیر غرائزش نباشد و از خودفراتر رود. این امکان تغییر، آدمى را از حیوانات جدا مى کند واز او گل سرسبد عالم امکان مى سازد. بدین ترتیب هر انسانى آمادگى تغییر و دگرگونى را ندارد و هیچ کس نمى تواند ونباید در حدى خاص، درجا بزند و سنگواره گردد.
این امکان تغییر، در همه مراحل عمر وجود دارد. گرچه تغییرپذیرى انسان در آغاز زندگى اش و شکل گیرى او در اوان حیاتش نیرومندتر است و هرچه از عمر آدمى بگذرد، این دگرگونى دشوارترمى شود; لیکن هرگز اصل امکان از میان نمى رود و تا آخرین لحظه زندگى نیز امکان تغییر جهت، براى هر کس وجود دارد و تشبیه انسان به درخت بزرگ و چوب خشک، تشبیه دقیقى نیست. و بالاخره اینکه نباید درباره خود و دیگران، و تا پرونده اعمال گشوده است، داورى کرد. هیچ کس در هیچ حالى نمى تواند خود راپاک و منزه و محبوب درگاه خدا بداند و یا آنکه یکسره ازبارگاه رحمت حق، نومید شود و خود را از دست رفته و دوزخى بشمرد; همچنین درباره هیچ کس تا در حال حیات است، نمى توان داورى قطعى کرد. کسى که تا دیروز مستجاب الدعوه بنى اسرائیل بود، بر اثر نافرمانى حق تعالى و دلبستگى به دنیا و تعلقات آن، امروز از درگاه حق رانده مى شود و خداوند، او را به سگى مانند مى کند. برعکس، کسى که تا دیروز در سپاه امویان ورویاروى امام حسین(ع) بود، امروز از گذشته اش مى گسلد و به سپاه حق مى پیوندد و حر و آزاده مى گردد(همان گونه که مادرش او را حر نامیده بود). بنابراین، گرچه گذشته مى تواند برآینده
هرکس تاثیرات بزرگى بگذارد; اما هرگز بر آن چیره نمى شود و انسان مى تواند آینده را دگرگون کند و آن را به گونه دیگرى بسازد و خود را در جهت دیگرى هدایت کند. چنین وسعت مشربى درباره انسان و سرنوشت نامعلوم او، آدمى را ازتنگ نظرى و داورى هاى شتابزده، باز مى دارد و به او امکان دریافت لایه هاى عمیق ترى را از حقیقت مى دهد. در این منظر است که حتى داورى درباره کافران تا وقتى که زنده هستند و آنان را یکسره جهنمى دانستن، نادرست مى نماید. امام(ره) در این باره، چنین آورده است: شیخ جلیل ما عارف کامل، شاه آبادى روحى فداه مى فرمودند: تعییر و سرزنش به کافر نیز نکنید در قلب; شاید نور فطرتش اورا هدایت کند و این تعییر و سرزنش، کار شما را منجر به سوءعاقبت کند. امر به معروف و نهى از منکر، غیر از تعییر قلبى است. بلکه مى فرمودند: کفارى که معلوم نیست با حال کفر از این عالم منتقل شدند، لعن نکنید. شاید در حال رفتن، هدایت شده باشند و روحانیت آنها مانع از ترقیات شما شود. (ص67(این مضمون، چنان امام(ره) را شیفته خود مى کند که باز آن را به زبان دیگرى و در نقد کسانى که سرآمدان توحید را نیز از زخم زبان و لعنتهاى خود در امان
نمى گذارند، چنین مى آورد: شیخ عارف ما روحى فداه مى فرمود: هیچ وقت لعن شخصى نکنید،گرچه به کافرى که ندانید از این عالم [چگونه] منتقل شده; مگرآنکه ولى معصومى از حال بعد از مردن او خبر دهد; زیرا که ممکن است در وقت مردن، مؤمن شده باشد. (ص456(اگر همین یک آموزه را با نتایج آن، راهنماى عمل خود در زندگى قرار دهیم، چه بسیار کمالها که به ست خواهیم آورد و چه بسیارپلیدى ها و نقص ها که از خود دور خواهیم داشت. 2. وضع طبیعى انسان توماس هابز، با تکیه بر میراث مسیحیت رسمى معتقد بود که انسان در وضع طبیعى، تنها در پى منافع و غرائز حیوانى خویش است وراهنمایش خواستهاى حیوانى اوست. اگر انسان را به خودش واگذارند، جز توحش از خود بروز نمى دهد و دیگران را قربانى مطامع خود مى کند; چون ذاتا پلید است و تنها با قوه قهریه مى توان او را کنترل کرد. بدین جهت، هابز، وجود دولتى مقتدر ومستبد و خودکامه را لازم مى دانست و شعارش این بود که (انسان،گرگ انسان است). این رویکرد بسیار بدبینانه در مورد انسان،مقبول طبع فطرت آدمى نیست و تحلیل دیگرى مى طلبد. در سنت دینى ما آمده است که انسان، به طور فطرى خداپرست ویکتاگرا زاده مى شود و خداجویى
و حقیقت خواهى و جمال پرستى،در سرشت او نهفته است و بعدهاست که پدر و مادر و یا فرهنگ حاکم بر جامعه، شخصى را از صراط مستقیم فطرت به کجراهه گمراهى مى کشانند. بدین ترتیب، ذات آدمى پاک است و آلودگى ها عارضى وگذراست. اما این نکته را باید بیشتر کاوید و دید که چگونه انسان که به گونه فطرى موحد است ، سر از کوره ده شرک درمى آورد و چرافطرت، توان مقابله با شبیخون چندگانه پرستى را ندارد. امام(ره) در این باب معتقد است که انسان در بدو تولد، داراى قابلیت هاى بسیارى براى پذیرش کمالات و غرائزى است که براى حفظ او و ادامه بقا فعلیت دارند. در حقیقت، آدمى در هنگام پانهادن به جهان، نیازمند ویژگى هایى است که او را از خطرها حفظ کند ودر این زمینه با دیگر حیوانات، چندان تفاوتى ندارد. حب ذات،نیاز به خورد و خوراک، و نیاز به دفع خطرها و تولید مثل، همه صفات مشترک انسان است با حیوانات دیگر. لیکن آدمى، در این مرحله نمى ماند و این توانایى را دارد که از آن فراتر رود وبه کمالات معنوى دست یابد; حال آنکه دیگر حیوانات، از چنین امکانى بى بهره اند و تنها در دایره غرائز خویش مى چرخند. بدین ترتیب، این فطرت توحیدى و کمال گرایى، حد فاصل میان انسان و
حیوان است; لیکن لزوما به این معنا نیست که آدمى چون فطرتى حق گرا دارد، نیازمند آموزش و پرورش نیست و هر انسانى، بالفعل داراى همه کمالات است. آدمى، بالفعل کم از جانوران ندارد و تنهابا تهذیب نفس مى تواند خود را از آنان بالاتر بکشاند و مدارج کمال هستى را پشت سر نهد و به مقامى برسد که در تصور نیزنگنجد. امام(ره)، این نکته را چنین بیان مى کند: بدان که نفس انسانى، گرچه به یک معنا که ذکر آن اکنون ازمقصود ما خارج است مفطور بر توحید و بلکه جمیع عقاید حقه است; ولى از اول ولادت آن در این نشئه و قدم گذاشتن در این عالم، با تمایلات نفسانیه و شهوات حیوانیه نشو و نما کند... و در مقام خود، مبرهن است که انسان، در اول پیدایش، پس از طى منازلى، حیوان ضعیفى است که جز قابلیت انسانیت، امتیازى ازسایر حیوانات ندارد و آن قابلیت میزان انسانیت فعلیه نیست. پس انسان، حیوانى بالفعل است در ابتداى ورود در این عالم و درتحت هیچ میزان، جز شریعت حیوانات که اداره شهوت و غضب است،نیست.(ص 168(بدین ترتیب، در برابر آن رویکرد بدبینانه به ذات انسان که معتقد است همواره باید بر سر فیل نفس کوفت تا یاد هندوستان نکند، و نظر افراطى و خوش بینانه نسبت به انسان فطرى و
اینکه این فطرت، فعلیت دارد، امام(ره) نظر واقع بینانه و میانه اى ارائه مى کند. انسان، فطرتا پاک و آماده کمال و رشد است; امااین آمادگى، به تنهایى کافى نیست; بلکه باید همراه با تزکیه وتهذیب باشد. بدین ترتیب، ضرورت اخلاق و آموزش اخلاقى، آشکارتر مى شود. 3. درون انسان، آوردگاه خیر و شرانسان، موجود دوگانه اى است; دو پاره است; نیمى از او (ز آب وگل) است و نیمى دیگر (ز جان و دل). ریشه در گل خشکیده بویناک دارد; اما روح خدایى در او دمیده شده است و خدا گونه اى است در کالبد دیو. انسان، از سویى داراى همه غرائز حیوانى است وبى این غرائز، امکان ادامه حیات از او سلب مى شود. انسانى که غریزه ترس نداشته باشد، از خطرهاى جدى نمى گریزد و در نتیجه،به دست نیروهاى مزاحم، از پاى درمى آید; و انسانى که داراى غریزه خشم نباشد، موانع سر راه خود را از میان برنمى دارد ودر نتیجه، پیشرفت نمى کند. انسانى که داراى غریزه حب ذات نباشد، دست از ادامه حیات مى شوید و بالاخره، انسانى که داراى غریزه جنسى نباشد، نوع خود را نابود مى کند. لیکن انسان، بااین غرائز، صرفا حیوانى است بالفعل و چندان تفاوتى با دیگرجانوران ندارد; بلکه در مواردى از آنها ناتوان تر است. اما آدمى در
این غرائز منحصر نمى شود و اسیر آنها نیست; مى تواند پاره اى از غرائز خود را از میان ببرد، پاره اى دیگر راکنترل نماید و پاره اى را تصفیه کند و اعتلا بخشد. افزون برآن، انسان داراى فطریاتى است که او را بر غرائزش مى شورانند;فطریاتى که آرام و خواب را از او مى گیرند و در عین دارندگى،او را به جستجو مى کشانند و به جاى (آب)، به جستجوى (تشنگى)برمى آید. انسان مى تواند درست مخالف همه غرائز خود عمل کند; از خواب و خوراک، خوددارى کند; خود را مقطوع النسل کند; از هیچ چیز نترسد و بر هیچ چیز خشم نگیرد. این انسان، مى تواند بادردى ناشناخته، همه خوشى هاى خود را واگذارد و ریگهاى تفته بیابان را بر بستر نرم، شب زنده دارى را بر خوابى خوش، و رنج سفر را بر خوشى حضر ترجیح دهد و بر همه و از آن بالاتر، بر خودش بشورد. سنت هندو از (سیذارتا) سخن مى گوید; شاهزاده اى که به همه دلبستگى ها و لذتهاى مادى، براى جستجوى حقیقت، پشت پا زد وبالاخره به آن رسید و (بودا) لقب گرفت. فرانسواى آسیزى، اشرافزاده خوشگذرانى بود که ناگهان دچار تحول روحى شگرفى شد و دست از خوشى هاى مادى شست و شوریده سر، راه صحرا در پیش گرفت
و آیین محبت بنا نهاد و سرسلسله راهبان فرانسیسکن گشت. در سنت اسلامى نیز سخن از ابراهیم ادهم است که سرنوشتى چون بوداداشت و یا در روایت زندگى ناصرخسرو از زبان خودش مى خوانیم که چگونه از زندگى شادخوارانه خویش، دست برداشت و کباده سنگین دعوت اسماعیلى را بر دوش کشید. اینها موارد استثنایى تاریخ نیستند; بلکه تنها موارد مشهور وشناخته شده آن به شمار مى روند و پیرامون ما از چنین کسانى پراست و چه بسا هر کس در حدى، ابراهیم ادهم وار عمل کرده است. بارى! انسان، عرصه این نبرد و نزاع میان غرائز حیوانى و تمایلات کمال جویانه است و در این میان، انتخاب و اراده اوست که سرنوشتش را رقم مى زند; گاه مغلوب غرائز مى شود و روى درندگان را سفید مى کند و در قالب کسانى چون چنگیز و آتیلا و استالین وهیتلر پدیدار مى گردد، و گاه به صورت قدیسى در مى آید و رشک فرشتگان مى شود. آرى... تا کدامین غالب آید در نبرد زین دوگانه تا کدامین برد نرد. امام(ره)، این آوردگاه را چنین به تصویر مى کند: بدان که از براى نفس انسانى، یک مملکت و مقام دیگر است که آن،مملکت باطن و نشئه (ملکوت) اوست که جنود نفس، در آنجا بیشتر ومهمتر از مملکت ظاهر است و نزاع و
جدال بین جنود رحمانى وشیطانى، در آنجا عظیم تر و مغالبه در آن نشئه، بیشتر و بااهمیت تر است; بلکه هر چه در مملکت ظاهر است، از آنجا تنزل کرده و ظهور از (ملک) نموده است; و اگر هر یک از جنود رحمانى و شیطانى در آن مملکت غالب آیند، در این مملکت نیز غالب شوند.... ممکن است خداى نخواسته، به واسطه مغلوبیت جنودرحمانى در آن مملکت و خالى گذاشتن آن براى غاصبین و نا اهل هااز جنود شیطان، هلاکت همیشگى از براى انسان پیدا شود که قابل جبران نباشد.(ص 1312( 4. رویکرد عملى به علوم جلال الدین محمد مولوى، در دفتر دوم مثنوى شریف، داستانى داردکوتاه و نغز. عربى بادیه نشین، یک جوال گندم دارد و مى خواهدآن را بر شتر خود، بار کند، لذا جوالى دیگر پر از شن و ریگ مى کند تا بتواند آن را قرینه جوال گندم کند و آن دو را بدین ترتیب، بر دو سوى شتر ببندد. در راه، حکیمى با او همسفر مى شود و با او به گفتگو مى پردازد و چون متوجه مى شود که یک لنگه از بار شتر، شن است و تنها مایه زحمت، پیشنهاد مى کند که آن عرب، بار شن را خالى کند و به جاى آن، نیمى از بار گندم رادر جوال دیگر بریزد تا
مقصود حاصل شود و شتر نیز سبکبارگردد. عرب، شادمان از این راه حل حکیمانه، از او درباره ثروت و دولتش مى پرسد: چون به نظرش چنین کسى با این اندیشه راهگشا باید همه چیز داشته باشد. اما حکیم، سوگمندانه پاسخ مى دهد که هیچ بهره اى از دنیا ندارد: گفت: (والله نیست یا وجه العرب در همه ملکم وجوه و قوت شب پا برهنه تن برهنه مى دوم هر که نانى مى دهد، آنجا روم مر مرا زین حکمت و فضل و هنر نیست حاصل جز خیال و دردسر) عرب نیز شگفت زده و نومید از بى خاصیتى چنین دانشى، شیوه جاهلانه خود را بر این حکمت شوم ترجیح مى دهد و از حکیم مى خواهد که راهش را از او جدا کند تا شومى او بر سرش نبارد. مولانا از این داستان نتیجه مى گیرد که: فکر، آن باشد که بگشاید رهى راه، آن باشد که پیش آید شهى رویکرد اخلاقى امام(ره) به مسئله علم، نیز این گونه است. ازمنظر ایشان، همه علوم باید راه به جایى ببرند و انسان را ازاین تنگناى خاک، نجات دهند; وگرنه آموزش آنها نه تنها خاصیتى ندارد که خود، حجاب راه و مانع کمال است. اگر جهل، حجاب ظلمانى است، علم نیز مى تواند حجاب نورانى باشد که کنار زدن آن،دشوارتر است; چرا
که فرانماست و کمتر کسى حجاب بودن آن رادرمى یابد و در نتیجه به استمرار گمراهى مى انجامد. آرى... علوم عقلیه و حقایق اعتقادیه، اگر چنانچه تحصیل شود براى فهم خود آنها و جمع مفاهیم و اصطلاحات و زرق و برق عبارات و تزیین ترکیبات کلمات و تحویل دادن به عقول ضعیفه براى تحصیل مقامات دنیویه، آن را (آیات محکمات) نتوان گفت; بلکه حجب غلیظه واوهام واهیه باید نام نهاد; زیرا که انسان اگر در کسب علوم،مقصدش وصول به حق تعالى و تحقق به اسما و صفات و تخلق به اخلاق الله نباشد، هر یک از ادراکاتش درکاتى شود براى او و حجابهاى مظلمه اى گردد که قلبش را تاریک و بصیرتش را کور کند.(ص 392(این مسئله، اختصاص به علوم دنیوى یا اخروى ندارد; بلکه هردانشى که راه به معشوق حقیقى نبرد، بار خاطر است. حتى گاه عرفان و علم توحید نیز به جاى آنکه راهگشا و راهبر باشد، سدطریق کمال و موجب خسران و زیان ابدى است; زیرا موجب تکبر شخص عارف و خود برتربینى او مى گردد و اسیر اصطلاحات و تعابیر وتعاریف مى ماند و به گفته امام(ره): ما به این عمر کوتاه و اطلاع کم، در این عرفاى اصطلاحى و درعلماى سایر علوم، اشخاصى دیدیم که به حق عرفان و علم قسم که این
اصطلاحات، در دل آنها اثر نکرده; بلکه اثر ضد کرده ... اى طلبه مفاهیم، اى گمراه حقایق، قدرى تامل کن! ببین چه دارى از معارف؟ چه اثرى در خود از حق و صفاتش مى بینى؟ علم موسیقى و ایقاع، شاید از علم تو دقیق تر باشد. هیئت و مکانیک و سایرعلوم طبیعى و ریاضى، در اصطلاحات و دقت، با علم تو همدوش است. همان طور که آنها عرفان بالله نمى آورد، علم تو هم تا محجوب به حجاب اصطلاحات و پرده مفاهیم و اعتبارات است ، نه از اوکیفیتى حاصل شود، نه حال; بلکه در شریعت علم، علوم طبیعى وریاضى از علوم شما بهتر است; زیرا که آنها نتیجه خود را مى دهد و از شما بى نتیجه [است] یا به عکس نتیجه مى دهد. مهندس،نتیجه هندسه را، و زرگر، نتیجه نعت خود را مى برد. شما ازنتیجه دنیایى بازمانده، به نتیجه معارف هم نرسیدید; بلکه حجاب شما غلظتش بیشتر است ... معارفى که کدورت قلب را بیفزاید،معارف نیست.(ص 90( امام(ره) این معیار را مبناى تقسیم بندى و ارزیابى علوم قرارمى دهد و مى کوشد براساس آن، حدیثى را که همه علوم را سه گونه دانسته است، تفسیر کند. در آن حدیث، آمده است که رسول خدا دیدکه مردم در مسجد، دور مردى حلقه زده اند. پرسید
که (این چیست؟) و این خود، تعریضى بود به آن شخص و کارش. گفتند: (علامه است و آگاه به نسب و تبار کسان و حوادث روزگار جاهلى). حضرت فرمود: (این دانشى است که نه دانستن آن سودى دارد و نه جهل به آن زیانى). سپس فرمود: (همانا علم، منحصر است به سه چیز: آیه محکم، یا فریضه عادل یا سنت قائم).(ص 385(براساس این حدیث: کلیه علوم، تقسیم شوند به سه قسمت: یکى آنکه نافع به حال انسان است، به حسب احوال نشئات دیگر که غایت خلقت، وصول به آن است، واین قسمت، همان است که جناب ختمى مرتبت (علم) دانسته و به سه قسمت تقسیم فرمودند. (ص396( دیگر، دانشى است که براى انسان زیان بار است و سوم، دانشى که نه سود دارد و نه زیان. پرهیز از دانش زیان بار، بایسته و دورى از دانش بى خاصیت، شایسته هر پوینده طریق حقیقت است. آن علم نافع نیز که به سه گونه تقسیم شده، در حقیقت، ناظر به سه ساحت وجودى انسان است و هر یک، مایه کمال آن ساحت است. بنابراین، سالک طریق اخلاق، باید همواره علم را براى تکامل خودبخواهد و هرگز آن را براى خودش نخواهد و هشیار باشد که این علم گرچه علم توحید است ، دست و پاى او را نبندد و اسیراصطلاحاتش نکند که رهایى از
چنین دانشى، خود، فضیلت و کمال است. 5. کنترل غرائز، نه ریشه کنى آنها تعابیرى چون نفس کشى، از میان بردن غرائز و ریشه کنى آنها، به غلط در گفتگوها راه یافته است و کسانى پنداشته اند که لازمه اخلاقى زیستن، پانهادن بر همه خواستهاى نفسانى و انکار لذات جسمانى و نعمتهاى مادى است. این پندار، در میان پاره اى ازصحابیان پیامبر اکرم و یاران امیر مومنان نیز دیده شده است. علاء بن زیاد حارثى به امیرمومنان شکایت برد که برادرش عاصم،از دنیا رویگردان شده و جامه پشمین به تن کرده است. حضرت اورا خواست. چون آمد، به او فرمود: اى دشمنک خویش! شیطان پلید، سرگشته ات خواسته است. آیا به زن وفرزندت رحم نکردى؟ آیا مى پندارى که خداوند، آنچه را پاکیزه است، بر تو حلال کرده و با این حال، ناخوش دارد که از آنهابهره مند شوى؟و آیا تو نزد خداوند، خوارتر از آنى؟ (نهج البلاغه، خطبه209( گرچه معصومان(ع) با این تفسیر دنیاگریزانه از اخلاق و تهذیب نفس، مخالفت مى کردند و مى کوشیدند میان کنترل و هدایت غرائزبا ریشه کنى آنها تفاوت نهند و خود، الگویى در این زمینه بودند; با این همه، نفوذ سایه تفکر بودایى و تصوف پرهیز، براخلاق اسلامى سنگینى مى کند و همچنان کسان بسیارى، اگر بخواهندآدم اخلاقى را تعریف کنند، بیشتر
از تعبیرات منفى استفاده مى کنند و چهره اى که از او ارائه مى کنند، چهره اى منفى یاحداقل خنثى است; حال آنکه غرائز، در نهاد بشر، به عبث سرشته نشده اند و در نظام خلقت و در نهاد بشر که بهترین آفریده بهترین آفریدگار است (هر چیز به جاى خویش نیکوست). آنچه اخلاق اسلامى در پى آن است، این است که غرائز بر عقل طغیان نکنند و عقل، راهبر غرائز نه پیرو آنها باشد. تنها باهماهنگى این غرائز و عقل آدمى است که موانع کمال، از سر راه برداشته مى شوند و آدمى مى تواند به کمال موعود خویش، دست یابد. باید هر غریزه اى را حفظ و با صفتى ضد آن، کنترلش کرد ومیان همه جنبه هاى وجودى انسان، توازن پدید آورد. به جاى کشتن غریزه شهوانى، باید آن را با عفت، متعادل نمود. اساسا فضائل اخلاقى، با کنترل غرائز قابل فهم هستند و بى این، غرائز،معناى خویش را از دست مى دهند. کسى که هیچ غریزه جنسى یى ندارد، نمى تواند از عفت دم زند و آنکه از قوه غضب، یکسره بى بهره است، چگونه مى تواند از شجاعت سخن بگوید؟ برداشت مولانا ازحدیث شریف نبوى (لارهبانیه فى الاسلام)، گوهر این دیدگاه را نیک بیان مى دارد: چون عدو نبود، جهاد آمد محال شهوتت نبود، نباشد امتثال صبر نبود چون نباشد
میل تو خصم چون نبود، چه حاجت خیل تو؟ هین! مکن خود را خصى، رهبان مشو زانکه عفت، هست شهوت را گرو بى هوا، نهى از هوا ممکن نبود غازى یى بر مردگان نتوان نمود(مثنوى، دفتر پنجم)
امام(ره) نیز از این منظر ایجابى با رذائل اخلاقى و غرائز بشرى برخورد مى کند. در این منظر، هرگز سخن از حذف غریزه اى نیست; بلکه سخن از حفظ آن است و پیشگیرى از مهار گسیختگى آن. ازاین رو، گاه به بحث از ضرورت چنین غرائزى مى پردازد و از اصل وجود آن دفاع مى کند و نبودش را ضایعه و مایه نقصان مى داند. براى مثال، در بحث از غضب در (شرح چهل حدیث)، چنین مى خوانیم: بدان که قوه غضبیه، یکى از نعم بزرگ الهى است که به واسطه آن،تعمیر دنیا و آخرت شود و با آن، حفظ بقاى شخص و نوع و نظام عایله گردد و مدخلیت عظیم در تشکیل مدینه فاضله و نظام جامعه دارد. اگر این قوه شریفه در حیوان نبود، از ناملایمات طبیعت دفاع نمى کرد و دستخوش زوال و اضمحلال مى گردید; و اگر درانسان نبود، علاوه بر این، از بسیارى از کمالات و ترقیات باز مى ماند; بلکه حد تفریط و نقص، از حال اعتدال نیز از مذام اخلاق ونقایص ملکات شمرده شود که بر آن، مفاسدى بسیار و معایبى بى شمار مترتب گردد; از قبیل ترس و ضعف و سستى و تنبلى و طمع وکم صبرى و قلت ثبات در مواردى که لازم است و راحت طلبى
وخمودى و زیربار رفتن و انظلام و رضاى به رذائل و فضایح که پیش آید براى خود یا عایله اش، و بى غیرتى و کم همتى. خداى تعالى،در صفت مؤمنین فرماید: (اشداء على الکفار رحماء بینهم). اداره امر به معروف و نهى از منکر و اجراى حدود و تعزیرات وسایر سیاسات دینیه و عقلیه نشود، جز در سایه قوه شریفه غضبیه. پس آنها که گمان کردند کشتن قوه غضب و خاموش کردن آن از کمالات و معارج نفس است، خود خطایى بزرگ و خطیئه عظیمه اى کردند و ازحد کمال و مقام اعتدال، غافل اند. بیچاره ها ندانند که خداى تبارک و تعالى، در جمیع سلسله حیوانات، این قوه شریفه را عبث خلق نفرموده و در بنى آدم، این قوه را سرمایه زندگانى ملکى وملکوتى و مفتاح خیرات و برکات قرار داده. جهاد با اعداى دین وحفظ نظام عایله بشر و ذب از جان و مال و ناموس و سایر نوامیس الهیه، و جهاد با نفس که اعدا عدو انسان است صورت نگیرد،مگر به این قوه شریفه. حفظ تجاوزات و تعدیات و حدود و ثغور ودفع موذیات و مضرات از جامعه و شخص، در زیر پرچم این قوه انجام گیرد. از این جهت است که حکما براى دفع خاموشى و خمودى آن،علاجها قرار دادند، و براى
بیدار کردن و تحریک نمودن آن،معالجات علمى و عملى است; از قبیل اقدام در امور مهمه هایله ورفتن در میدانهاى جنگ، و در موقع خود، جهاد با اعداى خدا.(ص135 -134( در اینجا هیچ سخن از نابودى این غریزه نیست; بلکه کاستى آن نیزخود، نقصى تلقى مى شود. سخن از کنترل و هدایت آن است و بس، واین جنبه اى از واقع گرایى اخلاقى امام(ره) و توجه به نهاد آدمى است. این پنج آموزه، در سراسر کتاب، حضورى مشهود و گاه نامشهوددارند و بستر بحثهاى گوناگون را فراهم مى کنند و نتایج هر بحث را معنادار مى سازند. این آموزه ها ارتباطى پیوسته با یکدیگردارند و همپوشى قابل ملاحظه اى نیز میان آنها دیده مى شود و درحقیقت، یک مجموعه را تشکیل مى دهند. پوینده راه اخلاق و آنکه در پى اصلاح و تکمیل خویش است، با توجه به این پنج آموزه شریف، مى تواند با اطمینان، کارش را بیاغازدو گامهایش را با استوارى بردارد و آنها را معیارهایى براى ارزیابى خود و اهدافش قرار دهد. بنابراین، متخلق به اخلاق الله، کسى است که مى داند: 1. انسان، تغییرپذیر است، نه موجودى پایان یافته. لذا هرگز ازحرکت باز نمى ماند و خود را تمام شده نمى پندارد. 2. گرچه به فطرت توحیدى خود معتقد است; اما این
واقعیت را نیزدرمى یابد که غرائز در آغاز زندگى، فعال و فرمانروا هستند. پس باید کوشید تا این فطرت توحیدى، شکوفا گردد. 3. نزاع اصلى میان خیر و شر و کمال و نقص، در ذات آدمى است وسینه هرکس، آوردگاه حق و باطل است. این نکته، او را متوجه اهمیت خودشناسى و در نتیجه، خودسازى مى کند و آن را نه واقعیتى تلخ و گریزناپذیر، بلکه حقیقتى شریف و ارزنده مى داند; زیرا اگر چنین قابلیتى در انسان نبود، او نیز جانورى دررده دیگر جانوران بود و امکان تکاملى در این حد گسترده برایش وجود نداشت. پس خوشا این نبرد و نتایج مطلوبش که انسان را به بى نهایت مطلق، نزدیک و نزدیک تر مى سازد! 4. انسان براى پیمودن این مسیر طولانى و گاه درشتناک، نیازمنددانش و بینش است; اما هر دانشى راهگشا نیست. چه بسا دانشى که وبال گردن و سد راه مى شود و آدمى را از رفتن باز مى دارد. آن دانشى ارزنده و یار شاطر سالک حقیقت است که انسان را به هدف ومعبود برساند، نه اینکه خود هدفى گردد و معبودى و انسان را به پرستش خود وادارد. 5. سالک باید به هوش باشد که فریب ادعاهاى پوچ مدعیان را نخوردو نپندارد که با کشتن غرائز و ریاضتهاى نامشروع، مى تواند به مقصد برسد و
این مسیر را بپیماید. زینهار... (ظلمات است، بترس از خطر گمراهى). باید اصالت و لزوم همه غرائز را پذیرفت و آنها را در چارچوب عقل و شرع، راه برد و از وسوسه هاى راهزنان طریق حقیقت، باخبر بود که سخت نیرنگ بازند و(به تدبیر، کله از سر مه بردارند). بمنه وکرمه!
فصلنامه مشکوة، شماره 57 الماسیه، محمد رسول سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامى از جمله مهمترین دستاوردهاى رهبرى امام خمینى قدس سره که منشا تحولاتى عظیم در جهان اسلام بود موارد ذیل را مى توان برشمرد: 1. تدوین نظریه خالص رهبرى در تشیع با عنوان ولایت فقیه. 2. تبدیل رهبرى سنتى و فره مند تشیع به رهبرى قانونى 3. نهادینه کردن پاره اى مفاهیم از جمله «ولایت فقیه» و «احکام ثانویه». 4. حل ابهام رابطه مرجعیت و رهبرى. 5. استفاده از ساختار نظامهاى مدرن سیاسى در اقامه حکومت اسلامى.
انقلاب اسلامى به رهبرى امام خمینى، تا رسیدن به پیروزى دو مرحله را پشت سر گذاشت. مرحله اول از سال 1341 تا1343 که به تبعید امام خمینى منجر شد و مرحله دوم در سالهاى1356 و1357 واقع گردید، یکى از مهمترین اقدامات امام خمینى در فاصله این دو برهه انقلاب تدوین و ارائه نظریه جامع ولایت فقیه بود. در سال 1342 نظریه مشخصى بر قیام مردم حاکم نبود. رژیم مرتکب خیانتهایى علیه مردم و به نفع بیگانه گردیده بود و مردم به رهبرى امام خمینى در مقابل این کجرویها ایستاده بودند. انقلابیون آن دوره ظاهرا نمى دانستند و یا بیان نمى داشتند که هدف نهایى شان چیست و به چه چیزى راضى خواهند
شد; لغو کاپیتولاسیون، اجراى قانون اساسى، تغییر دولت، رفتن شاه... کدام یک نقطه پایان قیام آنها خواهد بود. بر فرض که رفتن شاه را مى خواستند اما در مورد نظام جانشین، طرح و اندیشه و پیشنهاد مشهورى وجود نداشت. البته قطعا امام خمینى خیلى پیشتر از سال 1342 نسبت به مفهوم حکومت اسلامى و ولایت فقیه تحلیل داشته و حتما حرکتش را با هدف استقرار چنین نظامى آغاز کرده بود. اما در سال 42، به هر دلیلى، این ایده را صریح و روشن بیان نکرد. محور سخنان ایشان فساد رژیم و در معرض خطر قرار گرفتن اسلام و کشور بود. ایشان حتى بعضا دلیل حمله خود را به رژیم، عدم پایبندى اش به قانون اساسى ذکر مى کردند و بعد در جلسات خصوصى تر مى فرمودند: (1) «الزموهم بما الزموا به انفسهم ما لنا والقانون» یعنى اگر مى گویم قانون اساسى، چون رژیم خود را ملزم به آن مى شمارد و عمل نمى کند و الا ما را با این قانون چه کار؟ مطالعه حوادث سال 42 نشان مى دهد که در آن برهه، عواطف و احساسات مذهبى مردم به شدت جریحه دار شده و غیرت مردم در دفاع از اسلام به جوش آمده و امام خمینى ملجا این احساسات پاک و غیرت دینى مردم شده بود. حضرت ایشان در سال
42 صلاح ندیدند از ولایت فقیه و حکومت اسلامى به رهبرى فقیه عادل، آشکارا سخن بگویند. سیر حوادث انقلاب به تبعید امام به نجف و اقامت پانزده ساله در آن حوزه مقدس منجر شد. در نجف ایشان مبحث «ولایت فقیه» را در حلقه هاى درس پر رونق خود مطرح کردند. «ولایت فقیه» در نظر فقهاى شیعه و شیعیان مفهومى ناآشنا نبود. تقریبا جمیع فقها، سرپرستى ایتام و اموالشان، سرپرستى اموال کسانى که دسترسى به آنها ندارند و یا از وطن دور افتاده اند (امور حسبیة) را در ذیل عنوان «ولایت فقیه» بحث کرده اند و فقهاى نامدارى نیز در دوره هاى مختلف فقاهت اسلامى پاره اى امور را فقط از شؤون فقیه دانسته اند. مثلا شیخ مفید (درگذشته413 ه .) از علماى خیلى قدیم که در فضاى نیمه آزاد ایجاد شده از سوى دولت آل بویه مى زیسته به صراحت اجراى احکام اسلامى و قضاوت میان مسلمانان و اعلام جنگ و جهاد علیه کفار و مفسدان را از وظایف فقیه مى شمارد (در صورتى که مبسوط الید باشد) و بر مؤمنین نیز واجب مى شمارد که او را کمک و اطاعت نمایند. (2) در میان علماى قدیم خواجه نصیرالدین طوسى و علامه حلى براى حفظ منافع مسلمین عملا در دستگاه حکومتى وارد شدند (3) و شهید اول با نهضت انقلابى
سربداران ایجاد ارتباط نمود که به شهادتش انجامید. (4) علماى متاخر (از عصر صفوى تا قاجار) نیز در کتابهاى خود اشاره هایى به شؤون فقیه دارند. از عصر قاجار به بعد فقها بیشتر از همیشه در صحنه هاى سیاسى حضور یافتند. نهضت تنباکو، انقلاب عراق، انقلاب مشروطه،... همه و همه با پیشگامى فقها رخ داد بدون آن که مبانى نظرى دخالت فقها تشریح و تبیین شده باشد. فقها در صحنه حضور داشتند و مردم نیز حمایت مى کردند. گاهى اتفاق مى افتاد که فقها پادشاهان را نیز موظف به کسب اجازه از خود بدانند. مثلا مرحوم کاشف الغطاء طى فتوایى به عنوان نائب امام زمان (عج...) به فتحعلى شاه اجازه مى دهد از مردم مالیات بگیرد و جنگ علیه روسیه متجاوز را اداره کند و بر مردم نیز واجب مى سازد که دستورات شاه را در این موضوع تبعیت کنند. (5) آرى، مبحث ولایت فقیه به صورت خیلى پراکنده در لابلاى نظریات فقهى علماى شیعه وجود داشته است. آنچه در مباحث امام خمینى بدیع و تازه بوده، تعمیم روشن موضوع به حکومت و اداره کشور و قلمداد کردن آنها در ردیف شؤون و وظایف فقیه عادل است، امام خمینى در درس ولایت فقیه ضرورت تشکیل حکومت اسلامى و شروط و صفاتى را حاکم براى تصدى چنین حکومتى
باید دارا باشد مورد بحث و مداقه قرار دادند. از نکات ظریف این بحث ها بیان نسبتا ساده امام بود که در مقایسه با سایر درسها از اصطلاحات فنى و تخصصى زیاد بهره نگرفته اند گویى در طرح مطلب همگان را مخاطب قرار داده بودند. ایشان در بحث «ولایت فقه» به دو سر فصل مهم پرداختند: الف) ضرورت تاسیس حکومت اسلامى. ب) ویژگیهاى حاکم. درسهاى ولایت فقیه امام بر نوار ضبط و توسط طلاب پیاده و به صورت کتاب تدوین شد. چاپ و انتشار این کتاب خلا نظرى را که انقلاب در مرحله اول گرفتار آن بود، پر کرد. هیچ کتابى به اندازه کتاب «ولایت فقیه» هدف و مقصد انقلاب را به روشنى بیان نکرده است. اشاعه افکار متفکران بزرگ دیگرى از جمله علامه طباطبائى، شهید مطهرى و حتى مرحوم شریعتى سبب آشنایى بیشتر نسل جوان حوزوى و دانشگاهى با دیدگاه هاى شیعى در مورد رهبرى شد. امام خمینى با طرح جامع بحث ولایت فقیه، هم نهضتى که خود رهبرى اش را برعهده داشت از نظر پشتوانه نظرى غنى ساخت و هم به مبحثى که مدت هزار سال به صورت پراکنده و نامدون مطرح شده بود شکل و قوام بخشید.
ماکس وبر، جامعه شناس معروف، نظریه مشهورى را در
موضوع رهبرى در جوامع انسانى ارائه کرده است. او موضوع را چنین آغاز مى کند که چگونه فرمانى خاص یا هر دستورى که از هر منبع صادر مى شود، از سوى گروهى انسانها تبعیت مى شود. وبر مى گوید معیارهایى از قبیل رسوم، منافع شخصى و انگیزه هاى واقعى یا ایده آل اتحاد، چه به تنهایى و چه به صورت مجموعه، نمى توانند توجیهى قابل قبول از این پدیده ارائه نمایند. وبر مى گوید عامل فراترى در این امر دخیل است و آن عبارت است از «باور به مشروعیت». (6) یعنى یک دستور آنجا مورد تبعیت واقع مى شود که نوعى اعتقاد به مشروعیت و حقانیت صادرکننده آن وجود داشته باشد. بسته به نوع مشروعیتى که آمر بدان متصف است، شیوه صدور اوامر و نوع اطاعت و شیوه اجرایى خاصى پدید مى آید. وبر سه نوع مشخص از حاکمیت مشروع را برمى شمارد که هر فرد یا دستگاه دستوردهنده، بر مبناى یکى از آنها خود را محق صدور اوامر مى داند. آن سه نوع عبارتند از: (7) 1. مشروعیت بر مبناى عقل: ریشه در اعتقاد به «قانونى» بودن ضوابط و ساختارهاى جارى دارد و لذا افرادى که بر مبناى آن ضوابط و ساختارها به حاکمیت رسیده اند حق صدور فرامین را دارند. 2. مشروعیت بر مبناى سنت: ریشه در اعتقاد به تقدس سنتهاى فراموش شده دارد
و لذا کسانى که بر مبناى آن سنتهاى مقدس اعمال حاکمیت مى کنند در صدور فرامین محق شناخته مى شوند. 3. مشروعیت بر مبناى کاریزمایى (فره مندى): ریشه در تقدس انحصارى و مشخص یا قهرمانى و صفات برجسته یک فرد خاص دارد و لذا فرامینى که از او صادر مى شود از سوى دیگران اطاعت و تبعیت مى شود. اگر بخواهیم در چارچوب نظریه ماکس وبر، رهبرى فقهاى شیعه را تحلیل کنیم مى توانیم بگوییم مبناى اطاعت مردم از فقها بر مبناى انواع دوم و سوم مشروعیت بوده است. مردم به صورت سنتى و بى آن که ضوابط و ساختارهاى حقوقى الزام آورى حاکم باشد، به لحاظ اعتقادشان به منشا مقدسى که در تاسیس پدیده فقاهت نقش داشته از فقها حرف شنوى داشته اند. خصوصیات فره مندى بعضى فقها در التزام مردم به پیروى از فرامینشان بى تاثیر نبوده است. مثلا امام خمینى قدس سره در سال 1342 بیشتر به خاطر خصوصیات فره مندى شان مورد توجه قرار گرفتند و مردم سرسپرده فرامین صادره از سوى ایشان شدند. اقدام بسیار ارزشمند امام خمینى، سوق دادن منشا مشروعیت رهبرى از نوع سنتى و فره مند به قانونى بود. یعنى حرکت به سوى غیر شخصى ترین نوع رابطه بین حاکم و مردم. در ایران قبل از انقلاب چه در خصوص رابطه مردم با علماى دینى و چه در خصوص رابطه آنها با
قدرت سیاسى حاکم، عنصر مشروعیت قانونى کمرنگ بود و عناصر سنتى (در درجه اول) و فره مند (در بعضى مقاطع) براى تفهیم و تفهم جامعه قبل از انقلاب کارآیى بیشترى داشتند. امام خمینى سعى کرد جلوه عقلایى «اطاعت» در جامعه ایران بر دو نوع دیگر غلبه داشته باشد و مردم نه به خاطر روابط عاطفى و نه بر پایه سنتها و رسوم، بلکه به خاطر ساختار ضابطه مند موجود از حاکم جامعه اسلامى اطاعت کنند.
امام خمینى ضمن آن که رهبرى نهضت عظیم اسلامى را در عمل بر عهده داشت و احکام الهى را اقامه مى نمود در عین حال کوششى بى وقفه به کار مى برد که مفاهیم اسلامى را نهادینه کند و از وابستگى مطلق به شخص خود برهاند. دو نمونه ممتاز و برجسته این اقدامها که فراست و هوشمندى شخص امام در نهادینه کردن آنها دخالت تام داشت عبارتند از: 1( تاسیس نهاد ولایت فقیه 2( تاسیس مجمع تشخیص مصلحت نظام. 1. تاسیس نهاد ولایت فقه. بحث هاى نظرى «رهبرى در تشیع» چه در حوزه مرجعیت دینى و چه در بعد رهبرى سیاسى بر این مبنا قرار داد که پیامبر اکرم(ص) و امامان معصوم: به نصب الهى متصدى این امور بوده اند و راى و گزینش مردم هیچ نقشى
در انتصاب آنها نداشته است. مبناى کلامى این نصب نیز اصل پذیرفته شده «هدایت» در معارف اسلامى است که حکمت خداوندى اقتضا مى کند هر موجودى را به کمال وجودى اش برساند و انسان به کمال وجودى خود نمى رسد مگر با بهره مندى از هدایت تشریعى در کنار هدایت تکوینى. (8) پس پیامبران و ائمه که حاملان و مجریان هدایت تشریعى الهى براى انسانها هستند منتخب و برگزیده خدا هستند با تعین شخصى. در اعتقادات شیعى نبوت و امامت بنا به مصالحى به غیبت آخرین حجت الهى منجر شده است و در عصر غیبت آن جت بالغه، شیوه جدیدى در امر زعامت دینى و سیاسى جامعه اسلامى جارى و سارى است. اگر انبیاء و ائمه با تعین شخصى از سوى خداوند مبعوث بودند، در عصر غیبت، نصب الهى فقط با تعیین شرایط و ویژگیهاست و رهبر جامعه اسلامى با انتخاب مردم تعین شخصى مى یابد. لذا هم نصب الهى مطرح است و هم انتخاب مردم. این نظریه هر چند در مرحله نظر و اندیشه روشن و مفهوم است اما در مقام عمل و اجرا قدرى پیچیده مى شود. قبل از پیروزى انقلاب اسلامى که فقط مرجعیت دینى مطرح بود، جمع بین نصب الهى با بیان ویژگیها، و تعین شخصى با انتخاب مردم، چنین روى مى داد که علما و
مبلغان حوزه براساس شناخت خود از چهره هاى برجسته حوزه هاى علمیه پیشگام مى شدند تا فرد صاحب صلاحیت را به تشخیص خود به مردم معرفى کنند و به استناد همین معرفى ها مؤمنان به مجتهدان رجوع مى کردند (9) و با افزایش مراجعه کنندگان، چهره هاى برجسته به عنوان مرجع تقلید در میان مردم شناخته مى شدند. این روش سنتى معرفى از سوى علما و مبلغان، سپس رجوع مردم و سرانجام مورد شناسایى قرار گرفتن چند تن به عنوان مرجع، مى توانست در قلمرو صرف تقلید دینى و اخذ فتوا پذیرفته باشد، چرا که تبعات آن، از جمله تکثر مراجع، آثار منفى چندانى در جامعه بر جاى نمى گذاشت. اما با پیروزى انقلاب اسلامى و لزوم اجراى اصل ولایت فقیه، دیگر آن شیوه سنتى کارآیى نداشت و مى بایست انتخاب ولى فقیه و استقرار او در آن منصب در چارچوب قانون، نهادینه شود. مى بایست فرایندى پیش بینى شود که نصب الهى و انتخاب مردمى را در خود جمع کرده باشد. این مقصود به شیوه انتخاب بواسطه، از طریق خبرگان حاصل گردید. مجلس خبرگان رهبرى به عنوان مجراى نهادینه انتخاب ولى فقیه در قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران تعیین گردید که خوشبختانه در اولین تجربه که شاید سخت ترین تجربه نیز بود به نحو مطلوب ایفاى نقش نمود و کارآیى این فرایند را به اثبات رسانید.
یکى از بحرانهایى که نظامهاى به اصطلاح دمکراسى کنونى جهان با آن مواجه هستند آن است که افراد غیر صالح و ناشایست مى توانند نظر مردم را به سوى خود جلب و آراى آنها را کسب نمایند. این گونه نیست که مردم همیشه از روى شناخت صحیح راى بدهند و معلوم نیست همیشه امکان شناخت برایشان فراهم باشد. در انتخابات عمومى، پول، زور، تبلیغات، تطمیع، وعده و وعیدهاى بیجا، ظواهر چشم پرکن و... عواملى هستند که مى توانند در انتخاب اصلح خدشه وارد کنند. چه بسیار نمونه هایى که افراد قبل از کاندیداتورى به شغل هنرپیشگى روى مى آورند تا از آن طریق احتمال برنده شدنشان را در انتخابات افزایش دهند. نقش عواملى غیر از صلاحیت هاى واقعى حتى در تجربه هفده ساله انتخابات عمومى در ایران اسلامى نیز قابل تحلیل و بررسى است. میزان آسیب پذیرى انتخابات مستقیم عمومى و مردمى به حدى است که ممکن است در گزینش رهبر امت اسلامى ظرفیت و کارآیى نداشته باشد. در قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران با رهنمود امام خمینى قدس سره همه پیش بینى هاى لازم جهت ایجاد فرایندى که مقام ولایت فقیه همواره جایگاه اصلح افراد باشد به عمل آمده است. ابتدا صلاحیت هاى علمى و سیاسى و اجتماعى کاندیداهاى مجلس خبرگان بایستى به تایید شوراى نگهبان برسد و اجتهاد و
عدالت آنها احراز شود. سپس مردم با راى خود از میان مجموع این افراد با صلاحیت حدود 70 نفر را برمى گزینند و به آنها اختیار مى دهند و اعتماد مى کنند که بر مبناى معیارهاى شرع مقدس که در قانون اساسى ذکر شده صالح ترین فرد را براى رهبرى جامعه اسلامى برگزینند. در این فرایند، انتخاب ولى فقیه براساس مفاهیم «نصب الهى» و «انتخاب مردمى» به صورت منطقى نهادینه شده است. 2. مجمع تشخیص مصلحت نظام. احکام اولیه و ثانویه از دیرباز جزو مباحث مطرح در فقه اسلامى بوده است. فقهاى اسلامى اجمالا معتقدند حاکم اسلامى از این اختیار و قدرت برخوردار است که براساس ضرورت، حکم اولیه اى را تعطیل و مطابق مصلحت جامعه حکم دیگرى را اجرا نماید. مثال مشهور این مبحث، درختى است که یکى از اصحاب پیامبر در خانه صحابى دیگر داشت و به بهانه آبیارى و نگهدارى، گاه و بى گاه از حق ارتفاق استفاده مى کرد و به حریم خانه او وارد مى شد و ایجاد مزاحمت مى کرد. بالاخره صاحب خانه به ستوه آمد و شکایت نزد پیامبر برد و خواست درخت به او فروخته شود. پیامبر صاحب درخت را طلبید و از او خواست درخت را بفروشد. او زیر بار نرفت. پیامبر که چنین دید دستور داد درخت را از ریشه کندند و
به صاحبش دادند و قضیه فیصله یافت. این نمونه و نمونه هاى دیگر منشا مبحث احکام ثانویه در فقه اسلامى شده است که البته قبل از پیروزى انقلاب در محدوده بحث و نظر محصور مانده بود. در بخش هاى پیشین این نوشتار گفته شد که امام خمینى، رهبرى را در جهان تشیع بر مبناى مشروعیت قانونى نهادینه کرد و با ارشادهاى هوشمندانه خود به فاصله چند ماه تنظیم قانون اساسى و تصویب مردمى آن را هدایت نمود. مطابق قانون اساسى مفاهیم فراوانى علاوه بر رهبرى چارچوب قانونى یافتند. آزادیهاى فردى و اجتماعى، نظام اقتصادى و قضایى، شیوه قانونگذارى، شیوه تطبیق قوانین با شرع مقدس و... همگى شکل اجرایى پیدا کردند. امام خمینى طى ده سال و اندى رهبرى نظام اسلامى، به پاره اى کمبودهاى ساختار موجود پى بردند که کشش و ظرفیت مفاهیم ارزشمندى از فقه اسلامى را ندارد. حضرت ایشان با سعه صدر و تدبیر به اصلاح ساختارى نظام پرداختند تا ظرف بهترى براى اجراى شرع مقدس فراهم شود. از نمونه هاى برجسته این اصلاحات به اختلافات بغرنجى مربوط مى شد که مجلس شورا و دولت از یک طرف و با شوراى نگهبان از طرف دیگر پیدا مى کردند. مجلس شوراى اسلامى با عنایت به مصالح جامعه قوانینى را تصویب مى کرد که از نظر شوراى نگهبان خلاف
احکام شرع تشخیص داده مى شد و به مجلس بازمى گشت. مجلس شورا نیز تغییر مصوبات خود را مطابق نظر شوراى نگهبان به مصلحت جامعه نمى دید. تکرار اختلاف نظر مجلس شوراى اسلامى و شوراى نگهبان نوعى بحران در نظام قانونگذارى کشور تلقى گردید. نقص نظام و کمبود بخش مشخصى در آن، محسوس و ملموس بود. بخشى که مى بایست انعکاس مبحث نظرى احکام اولیه و ثانویه باشد. موارد اختلاف مجلس شوراى اسلامى و شوراى نگهبان به سمع و نظر امام خمینى مى رسید. استناد مجلس شورا مصالح جامعه، و استناد شوراى نگهبان احکام اسلام مخصوصا فتاواى رساله عملیه خود امام بود. از سویى نیز پذیرفته شده بود و هست که ولى فقیه تنها مرجع تصویب و تنفیذ حکم ثانویه است. پس لازم مى آمد امام در جریان جزئیات همه طرحها و لوایح مطرح در مجلس شوراى اسلامى باشند تا بتوانند حکم به ضرورت و تنفیذ احکام ثانویه بنمایند. عملا امکان چنین امرى موجود نبود. امام در ابتدا اختیار تشخیص ضرورت و تصویب احکام ثانویه را به مجلس شوراى اسلامى تفویض نمودند. (10) بنابراین ابتکار، هر گاه مجلس در قانون مصوب خود عنوان ضرورت به کار مى برد شوراى نگهبان حق اعاده آن را به عنوان مخالف شرع نداشت. خیلى زود عدم کارآیى مجلس شورا در تشخیص ضرورت
و مصلحت آشکار شد. بررسى هاى کارشناسى که اثبات کننده ضرورت باشد از عهده مجلس شوراى اسلامى به تنهایى ساخته نبود. حضور مسؤولان اجرایى و هیات دولت نیز براى این بررسى هاى کارشناسى که ارتباط مستقیم با زندگى روزمره و نیازها و ضرورت هاى جارى جامعه اسلامى داشت لازم بود. لذا امام در اقدامى بدیع و کارگشا دستور تشکیل «مجمع تشخیص مصلحت نظام» را دادند که مسؤولیت تشخیص ضرورت و تصویب احکام ثانوى را برعهده داشته باشد. امام با ذکاوت خاص خود ترکیب این مجمع را به گونه اى تعیین کردند که تشخیص مصلحت واقعا کارشناسانه و به صواب و حقیقت نزدیک باشد. مجمع تشخیص مصلحت تراوش خلاقیت فکرى و توان بالاى هدایتگرى و رهبرى امام خمینى بود. اگر نهادهاى تقنینى، قضایى و اجرایى پیش بینى شده براى نظام اسلامى به آنچه که در سایر نظام ها وجود دارد شباهت هایى دارند لیکن مجمع تشخیص مصلحت نظام، تاسیسى است ناشى از فکر بلند امام براى نهادینه کردن مفهوم فقهى احکام اولیه و ثانویه. مجمع تشخیص مصلحت در بازنگرى قانون اساسى مورد توجه قرار گرفت و به عنوان بخشى جدا ناپذیر از نظام قانونگذارى جمهورى اسلامى در قانون اساسى داخل گردید.
پیشتر گفته شد که شیعیان معتقدند اصل «هدایت» اقتضا مى کند بعد از
رحلت پیامبر کار دین تعطیل نشود و کسى در میان مسلمانان باشد که همه شؤونى را که در تصدى پیامبر بود (بجز دریافت وحى) عهده دار شود و لذا به ادامه رسالت توسط دوازده امام معصوم معتقدند. امامت امام دوازدهم (عج...) به مشیت الهى به غیبت متصل شد و در دوران یبت باب جدیدى براى نوع رهبرى در تشیع گشوده شد. شیعیان با استناد به روایات امام صادق(ع) (11) و توقیع شریف حضرت مهدى (عج...) (12) به فقهایى با ویژگیهاى موردنظر ارجاع داده شده بودند که امورشان را با هدایت آنها حل و فصل کنند. ارجاع مردم به فقها هم در امر فتوا بود هم در قضا و هم در زمامدارى. شیعیان به خاطر محدودیت ها و اوضاع نامناسب محیطى عملا نتوانستند آن گونه که معصوم از آنها خواسته بود بنیاد جامعه اى اسلامى را بنا نهند. آنچه اتفاق افتاد گرایش مجتهدان به فتواى صرف بود و هرگز نشد که فقیهى رهبرى و قدرت سیاسى را به دست آورد. این دور ماندن از قدرت سیاسى باعث شد رابطه مردم و مجتهدان منحصر به اخذ فتوا آن هم در مسائل عبادى و شخصى شود و سایر امور موردنظر معصوم تعطیل بماند. دوره هاى صفوى و قاجار دو مقطع حساس در رشد تشیع بودند. در عصر صفوى به واسطه
انتقال حکومت به زمامداران شیعه، جمعیت این مذهب به سرعت رو به رشد گذاشت. در عصر قاجار به سبب پیشرفت فناورى ارتباطات، نهاد قدرتمند مرجعیت شکل گرفت (13) که رابطه مقلدان با مجتهدان پراکنده را به رابطه آنها با چند مجتهد زبده تبدیل کرد و در همان بدو تشکیل چشمه هایى از قدرت را در قضیه تحریم تنباکو و نهضت مشروطیت به نمایش گذاشت. اوج قدرت مرجعیت در زمان آیةالله العظمى بروجردى بود که تقریبا به عنوان مرجع عامه بلامنازع رقیبى در کنار خود نداشت. نهاد مرجعیت با تمام قدرتش هنوز بخشى از رهبرى در تشیع محسوب مى شد و کلیت رهبرى در این مذهب را محقق نکرده بود. انقلاب اسلامى و نظریه ولایت فقیه کمال نهایى رهبرى در تشیع و تکلیف اداره جامعه را در عصر غیبت در همه جوانب مشخص کرد. متاسفانه على رغم بیان روشن امام خمینى در کتاب ولایت فقیه (14) و على رغم دلنگرانى ایشان هنگام تصویب قانون اساسى در سال1359، (15) مجلس خبرگان قانون اساسى مرجعیت را پیش شرط تصدى مقام ولایت فقیه قرار داد. خبرگان در تصویب این اصل متاثر از جایگاه ویژه اى بودند که مرجعیت در طول سده هاى اخیر در جامعه دینى ایران به خود اختصاص داده بود. امام ده سال صبر کردند و تنها چند ماه قبل از رحلتشان، در قضیه
قبول استعفاى قائم مقام رهبرى، فرمودند قانون اساسى باید اصلاح شود و پیش شرط مرجعیت از ولایت فقیه حذف گردد. امام فرمودند از اول هم مى دانستند تحقق چنین شرطى مشکل خواهد بود. یعنى استناد به عدم کارآیى این اصل قانون اساسى در مرحله عمل، استنادى که براى جامعه آن روز ایران بویژه بعد از قبول استعفاى قائم مقام رهبرى ملموس و قابل فهم بود. اما براى حذف شرط رجعیت به موارد ذیل نیز مى توان استدلال کرد: اولا: مرجعیت نهادى است مستحدث که قبل از پیشرفت ارتباطات در قرن حاضر، این گونه که مردم آن را مى فهمند وجود نداشته است. ثانیا: مرجعیت نهادى است در معرض تغییر و تحول. همان گونه که شهید مطهرى پیشنهاد تخصصى شدن رشته هاى مختلف فقه را مى دهد. لذا اصل ثابت دینى ولایت فقیه نباید تابع پدیده مستحدث و در معرض تغییر مرجعیت باشد. جامعه اسلامى در کنار درک منطقى بودن حذف شرط مرجعیت، بایستى اصل خدشه ناپذیر جدایى ناپذیرى دین از سیاست را مد نظر قرار دهد. حذف شرط مرجعیت اگر بخواهد به معنى تفکیک مرجعیت از رهبرى شود زمینه مهیایى است که در درازمدت تفکیک نهادهاى دینى را از سیاسى به دنبال خواهد داشت. جدایى این دو نهاد از یکدیگر ممکن است به تعطیلى باب اجتهاد که جهان تسنن به آن آلوده شد منجر شود.
شهید مطهرى نقل مى کند که شیعیان در صدر اسلام به خاطر حضور ائمه معصوم و دسترسى به نص، از اجتهاد ابا داشتند و از اجتهاد کنندگان متنفر و گریزان بودند. در همان هنگام اهل سنت اهل اجتهاد بودند و به پویایى فکر خود مى بالیدند. لیکن پس از کمتر از دو قرن، شیعیان پیشتازان اجتهاد شدند و سنى ها باب آن را نزد خود بستند. فقط با حکم یک خلیفه که از کثرت مجتهدان و فتاوا و شعبه شعبه شدن جامعه به تنگ آمده بود و لذا صلاح را در آن دید که باب اجتهاد را ببندد و مردم را وادارد فقط از چهار مجتهد برجسته تقلید کنند و لاغیر. (16) جامعه سنى مذهب آن عصر دستور خلیفه را پذیرفت و عمل کرد. سرنوشت نامیمون بسته شدن باب اجتهاد در جهان تسنن از جدایى نهادهاى دینى و سیاسى نشات گرفت. حال که مرجعیت نمى تواند شرط رهبرى باشد و جدایى آنها نیز مصلحت نیست تنها گزینه باقیمانده آن است که رهبرى مقدمه مرجعیت باشد. یعنى مردم در امر فتاوا نیز به همان فردى رجوع کنند که از سوى خبرگان بعنوان رهبر برگزیده شده است. (17) البته مسؤولیت خبرگان قدرى سنگین تر مى شود و در انتخاب رهبر به این نکته باید توجه کنند که منتخب آنها، مرجع مردم
در امور فتوایى نیز خواهد بود. پس کسى را برگزینند که توانایى تصدى مرجعیت را ولو بالقوه دارا باشد. (18)
نظام جمهورى اسلامى اگر چه از نظر محتوایى و ماهوى، حکومت حضرت رسول(ص) و امام على(ع) را الگوى خود قرار مى دهد اما از نظر شکل و چارچوب تقریبا آنچه را که در نظامهاى دمکراسى فعلى جهان موجود مى باشد پذیرفته است. مجلس نمایندگان، هیات دولت و در راس آن رئیس جمهورى منتخب مردم، وزارتخانه هاى مختلف، قوه قضائیه و مقننه و مجریه تفکیک شده و مستقل، انتخابات و فعالیت گروه هاى اجتماعى و احزاب سیاسى به عنوان بستر آن و...، مظاهرى از نظامهاى دمکراسیک
هستند که در جمهورى اسلامى نیز پذیرفته شده اند. بدیهى است پذیرش این قالب ها براى نظام جمهورى اسلامى به جهت پذیرش کارآیى آنها و تا حدى است که به محتوا و ماهیت نظام جمهورى اسلامى خدشه وارد نکند و هر گاه تعارضى مشاهده شد البته بایستى در اصلاح مشکل و قالب کوشید.
بعضى کشورها مانند انگلستان، ژاپن، هندوستان و ایتالیا کشورهاى نظام دمکراسى پارلمانى ycarcomeD yratnemilraP خوانده مى شوند و کشورهایى از قبیل آمریکا و فیلیپن به نظام دمکراسى ریاست جمهورى ycarcomeD laitnediserP مشهورند و بالاخره کشورهایى از قبیل فرانسه و پرتغال دسته سومى مشهور به نظام دمکراسى شبه ریاست جمهورى imeS ycarcomeD laitnediserP را تشکیل مى دهند. عالى ترین مقام در هر کشورى به عنوان رئیس کشور etatS fo daeH شناخته مى شود. سپس مقام دیگرى در قوه مجریه داریم که به تسامح در فارسى رئیس دولت fo daeH tnemnrevoG نامیده مى شود. در کشورهاى با نظام دمکراسى پارلمانى حدود و اختیارات رئیس کشور بیشتر جنبه نمادین و تشریفاتى دارد ولو عنوان و لقب رئیس جمهور (مانند هندوستان و آلمان) یا پادشاه و ملکه (مانند انگلستان و دانمارک) را داشته باشد. در این کشورها براى بیان جنبه نمادین و تشریفاتى اختیارات رئیس کشور مى گویند: پادشاه فقط سلطنت مى کند نه حکومت. رئیس کشور
در نظامهاى دمکراسى پارلمانى، چه جمهورى و چه سلطنتى، منصبى تشریفاتى است و اختیارات واقعى در دست رئیس دولت (نخست وزیر) است که به اتفاق هیات وزیران مرجع همه تصمیم گیرى ها است. و باز قابل ذکر است که رئیس جمهور در نظامهاى دمکراسى پارلمانى، نه از طرف عامه مردم بلکه معمولا از طرف مجلس یا مجالس مقننه انتخاب مى شود. در دمکراسى هاى ریاست جمهورى، ریاست دولت و ریاست حکومت در اختیار شخصى واحد قرار مى گیرد. به عبارت دیگر در چنین نظامهایى، مانند آمریکا، نخست وزیر وجود ندارد. در نگاه اول به نظر مى رسد جمهورى اسلامى ایران قبل از اصلاح قانون اساسى در سال1367، از نظر ساختار، به دمکراسى هاى پارلمانى شباهت داشته و بعد از1367 به دمکراسى ریاست جمهورى نزدیک تر شده است. البته بایستى مقام «ولایت فقیه» و جایگاه «ولى امر» و اختیاراتى که در قانون اساسى برایش پیش بینى شده مخصوصا عنوان «ولایت مطلقه»، مدنظر قرار گیرد تا صفات ممیزه ماهوى (و حتى ظاهرى) نظام جمهورى اسلامى با سایر نظامهاى موجود در جهان مشخص شود. پس امام خمینى قدس سره اولا از ساختار نظامهاى موجود در جهان استفاده کرد، ساختارى که براى پاسخگویى به نیازهاى زندگى پیچیده بشر معاصر بدین صورت تحول یافته و دستاورد تجربه بشرى محسوب مى گردد. ثانیا با مستحکم کردن جایگاه ولى فقیه مطابق
شرع مقدس، روح فرهنگ اسلامى را در این پیکر دمید و بدین ترتیب شکل قابل قبولى را براى نظام اسلامى طراحى کرد. در این جا به عنوان یک عارضه محتمل منفى در پذیرش کلیت ساختار سیاسى نظامهاى موجود جهان، این نکته را مورد توجه قرار مى دهیم که هر نظام ممکن است متاثر از محیط پیرامونى بخواهد خود را با نظامهاى پیرامون هماهنگ سازد. در نظامهاى دمکراسى فعلى جهان، رئیس حکومت چنانچه جداى از رئیس دولت باشد موقعیتى نمادین و تشریفاتى دارد. اصل گرایش نظام به همگون شدن با نظامهاى پیرامونى از یک طرف، و اصل پذیرفته شده تاثیر متقابل شکل و محتوا از طرف دیگر، ممکن است در جهت تبدیل کردن جایگاه ولایت فقیه به موقعیتى تشریفاتى عمل نماید. موقعیتى شبیه امپراتور در ژاپن و پادشاه در انگلستان. موقعیتى مقدس و محترم که نماد یکپارچگى کشور است اما هیچ نقش اجرایى ندارد. ولایت فقیه در شرع مقدس هرگز در این محدوده نمى گنجد. ولایت فقیه باید حامل معناى عمیق و پویاى «ولایت» باشد. قانون اساسى با برشمردن اختیارات ولى فقیه و آوردن واژه «مطلقه» در توصیف آن کوشیده است «ولى امر» را همان گونه که در شرع مقدس مطرح شده نهادینه کند و کرده است. لیکن سخن ما برحذر بودن از تاثیر احتمالى شکل بر محتواست
که در دراز مدت «ولى فقیه» به رئیس حکومت در سایر نظامهاى پارلمانى قیاس شود و موقعیتى تشریفاتى برایش قائل شوند. «ولى فقیه» در جایگاه اجرایى حضرت رسول(ص) و امام على(ع) همان اختیاراتى را دارد که آنها داشتند و مسؤولیتش در هدایت جامعه اسلامى، به ازاى این اختیارات وسیع، بسیار سنگین است. هر انتخابى و هر اقدامى در نظام جمهورى اسلامى با تنفیذ مستقیم یا غیرمستقیم ایشان مشروعیت مى یابد. نمى توان ولى فقیه را از صحنه سیاسى و اجرایى کشور منفک کرد و آن گونه که بیگانگان مایلند به عنوان رهبر مذهبى redaeL suoigileR یا رهبر معنوى lautirpS redaeL کشور از او یاد شود. ولایت فقیه اصل تغییرناپذیر دینى ماست اما ساختار پیش بینى شده براى نظام در صورت عدم کارآیى قابل تغییر و اصلاح مى باشد. ساختار موجود هر گاه مخل اختیارات و مسؤولیت هاى ولى فقیه باشد و یا در جهت سوق منصب ولایت فقیه به موقعیتى تشریفاتى عمل کند حتما بایستى مورد تجدید نظر قرار گیرد.
و مآخذ 1- روحانى، سید حمید، تحلیلى از نهضت امام خمینى. 2- منتظرى، حسینعلى، مبانى فقهى حکومت اسلامى، انتشارات کیهان،1367، ص19-21. 3- heisamlA , luosaR dammahoM , msiihS ni pihsredaeL lacitiloP , noitat ressiddehsilbuP non , samoT otnaS fo ytisrevinu , senippilihP , 3991, p 411. 4- dibI , p , 411. 5- منتظرى، حسینعلى، مبانى فقیه حکومت اسلامى،
ص48. 6- rebeW , xaM , noitazinagrO cimonocE dna laicoS fo yroehT ehT , ( kroY weN , sserPeerF ,4691) p. 523. 7- dibI , p , 823. 8- iabatabaT , nynasuH dammahuM , ihS ¦ a , narI , noitacilbuP nairasnA , 9891,. p. 143 9- رساله امام خمینى، نشر روح، بخش سؤالاتى جدید از امام خمینى، ص30. 10- امام خمینى، رساله نوین، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ج4، ص141. 11- اما من کان من الفقها صائنا لنفسه... 12- و اما فى الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الى رواة احادیثنا. 31- heisamlA , op. tiC , p. 821. 14- امام خمینى، ولایت فقیه، ص63-64. 15- به نامه امام خمینى به آیةالله مشکینى در اواخر سال1367 مراجعه شود. 16- مطهرى، مرتضى، ده گفتار، انتشارات صدرا، 1360، ص102. 17- جناتى، محمد ابراهیم، «ادوار اجتهاد»، کیهان اندیشه، ش41، ص64. 18- رجوع شود به مقاله حجةالاسلام محمد على انصارى در فصلنامه حضور شماره 1.
بسم الله الرحمن الرحیم برگزارى کنفرانس بین المللى امام خمینى و حمایت از فلسطین در سالگرد رحلت امام راحل عظیم الشاءن ، کارى ارزشمند و پرمعناست . زیرا نهضت امام خمینى ، جان تازه اى در کالبد قضیه فلسطین دمید و پشتوانه ایمان اسلامى را که همواره با جهاد فداکارانه همراه است ، بار دیگر براى آن ایجاد کرد. سیاست هاى خاورمیانه اى آمریکا پس از قرارداد کمپ دیوید سرنوشت خسارت بارى را براى قضیه فلسطین و ملت فلسطین ترسیم کرده بود و این همان سیاستى بود که در نهایت به قرارداد اسلو و پیامدهاى دردناک آن منتهى گشت . در این سیاستها محو روحیه جهاد و مقاومت و حذف تدریجى ملت فلسطین از کلیه معادلات منطقه و تکیه آن ملت به امیدهاى واهى به جاى تکیه او بر اراده و نیروى ذاتى خود پیش بینى شده بود. روح ایمان اسلامى و انگیزه جهاد فى سبیل الله که بار دیگر با مبارزات مردم فلسطین آمیخته شد، بزرگترین مانع را در برابر پیشرفت سیاستهاى استکبارى و انگیزه هاى خائنانه پدید آورد. امروز ملت فلسطین به برکت همین روحیه و انگیزه با همه وجود در
صحنه حاضر است و با اراده و عزم و فداکارى خود آینده اى را که براى دشمنان و حتى دوستان فلسطین قابل پیش بینى نبود، شالوده ریزى مى کند. صحنه امروز فلسطین مژده دهنده آینده محتومى است که خداوند به مجاهدان صادق و ثابت قدم وعده داده است و این وعده تخلف ناپذیر است . رژیم ظالم و قساوت پیشه صهیونیست و پشت سر آن ، سیاست آمریکا و صهیونیسم جهانى و صلیبى هاى مرتجع مى پندارند، که با رفتار جنایت بار و فاجعه آمیز خود، خواهند توانست بر ملت فلسطین پیروز شوند. و آنرا وادار به تسلیم کنند و این خطایى فاحش است که مرتکبان آن در آینده گوشمالى سخت خواهند دید . جلادان تل آویو در رفتارهاى خود فقط توانسته اند بى گناهانى را به قتل برسانند و شهرهایى را ویران کنند، اما نتوانسته اند در عزم استوار مجاهدان فلسطینى خلل وارد سازند. انتفاضه مسجدالاقصى یکى از آیات الهى است و جنایتکاران روسیاه را به شدت مجازات خواهد کرد . به گمان زیاد ناکامى رژیم صهیونیستى و شریک جرمش آمریکا در عملیات چند ماهه اخیر، آنان را به سمت طراحى ترفند تازه اى براى رهایى از این گرداب وادار خواهد کرد. ترفندِ کشاندنِ طرفِ فلسطینى به پشت میز
مذاکره اى که تنها اثرش براى فلسطین ایجاد اختلاف در صفوف مبارزان فلسطینى و فرونشاندن شعله انتفاضه خواهد بود، در برابر این ترفند تسلیم نباید شد. رژیم اشغالگر ثابت کرده است که به هیچ قرارى پایبند نیست ، و هیچ منطق حق طلبانه اى او را قانع نخواهد ساخت و به هیچ منطقى جز زورگویى و زیاده طلبى اعتقاد ندارد. بى شک مبارزان مؤ من و راستین و دولتهاى معتقد به قضیه فلسطین ، فریب این ترفند را نخواهند خورد. امروز دولتها و ملتهاى مسلمان بویژه عرب وظیفه سنگینى بر دوش دارند. وظیفه دولتها البته بسیار سنگین و خطیر است ، اما سنگینى وظیفه ملتها بویژه علماى دینى و شخصیتهاى سیاسى و نخبگان دانشگاهى و روشنفکران دیگر عناصر اثرگذار از سنگینى وظیفه دولتها کمتر نیست . این وظیفه عبارت است از کمک رساندن و روحیه دادن و این جهاد مقدس را تداوم بخشیدن . از خداوند متعال مى خواهم که به همه ما توفیق عمل به این وظیفه را عنایت فرماید. سید على خامنه اى 12 خردادماه 1831
مجله فقه، شماره 21 و 22 مبلغی، احمد در گذر زمان، پاره اى از گزاره ها، به حاشیه مى روند و از مسیر منطقى بحث و نظر بیرون مى افتند. بررسى شرایط و پیش نیازهاى اجتهاد، زمانى تا حدودى در کوران اندیشه حوزوى قرار داشت و بخشى از ادبیات اجتهاد را ویژه خود کرده بود، اما در سیرى نزولى هر روز بیش از پیش، رنگ باخت و بایستگى طرح آن به بهانه و توهم بدیهى بودن، نادیده گرفته شد. دیگر سخن، اگر چه تاریخ فقه از تلاشهاى ماندگار در این مقوله خالى نیست، اما این کوششها، هم کم دامنه و گذرا بوده اند و هم در سراشیب زمان، هر روز بیش تر از گذشته به پراکندگى و فراموشى دچار گشته اند. بدین سان، بحث شرایط اجتهاد را باید از مباحث نیمه مهجور دانست که برخلاف اهمیت و حساسیت در خور توجه، هر چه زمان به جلو رفته، مهجورتر گشته است. این در حالى است که اجتهاد در مسیر رو به رشد خود، در یک فرایند تاریخى، هر روز نیازمندیهاى جدیدى را پیش کشیده و نیاز خود را به طرح و استفاده از پیش نیازهاى تازه و گسترده تر، بروز داده است; در مثل، پیدایش و رشد دانش رجال، پاسخى روشن به یکى از این نیازها بود که در
یک برهه تاریخى اجتهاد به ناچار به آن روى آورد، در حالى که پیش از این و در زمان امامان(ع) از چنین جایگاه و سطحى در فلسفه اجتهاد نمى توانست برخوردار شود. انقلاب اسلامى، پویایى و پویش آگاهانه تر اندیشه فقهى را سبب شد. این دگرگونى، توانست روند روبه نشیب نگاه به پیش نیازهاى اجتهاد را دست کم، زوایاى مهار شده و کنترل پذیر ببخشد، اگرچه هنوز هم، زمزمه هایى که درباره این مساله به گوش مى رسد، نه توان پاسخ گویى به نیازهاى اساسى را دارد و نه پاسخى سازوار به شکاف ژرف و شکننده اى است که مباحث پیش نیازشناسى، در حوزه دچار آن گشته است. پیش نیازهاى اجتهاد را مى توان در سه شاخه اصلى، محور کاوش علمى قرار داد. 1. پیش نیازهاى شناخت مصادر و منابع حکم. 2. پیش نیازهاى شناخت چگونگى دستیابى به حکم از منابع. 3. پیش نیازهاى شناخت موضوع. شناخت مصادر حکم از گنجاییهاى مناسبى براى تحقیق بهره مند است که به خلاف کارامدى و پراهمیتى، کم تر شاهد کاووش عالمانه بوده است، بویژه آن که زمینه ها و شاخه هاى ناگفته بسیارى درون آن وجود دارد که اگر به بازگشادن آنها دست نیازیم، راهى به آن سوى نیازها و بایسته هاى اساسى زمان و مکان در فقه و پیچشهاى مقوله فقه و تجدد نخواهیم یافت. پیشینه تلاشهاى حوزه در مقوله پیش نیازهاى اجتهاد،
بیش تر به کوششهایى باز مى گردد که درباره «شناخت چگونگى دست یابى به حکم از منابع» شکل گرفته اند. بنابراین در این بستر، بیش از بستر منابع شناسى، توشه اى براى حرکتهاى بنیادى تر و پژوهشهاى ساختارى پیش روى است. برخلاف دو زمینه پیش گفته، شناخت موضوع، تنها تلاشى اندک از پژوهشهاى پیشینیان را درباره خود دارد مى توان گفت: این بستر تا پیش از پویایى و پویش اندیشه فقهى، کم وبیش دست نخورده باقى مانده بود و اینک چشم امید به بررسى و تحقیق جدید، دوخته است. پرونده «شرایط اجتهاد» را بار دیگر باید گشود، البته با آهنگ و نگاههایى جدى و جدید! گشودن این پرونده، مجالى مى گسترد تا عالمان از سویى، گذشته را تحلیل، و پیش نیازهاى پنهان مانده و ناگفته را مطرح کنند و بدان سامانى عالمانه تر بدهند و از سوى دیگر، نیازها و خواسته هاى زمان را نسبت به اجتهاد پیش روى نهند و پیش نیازهاى جدید را شناسایى و به فهرست گذشته بیفزایند. در حال و وضعى که بسیارى از اندیشه وران حوزوى از بحث ویژگیها و شرطهاى اجتهاد به سرعت گذر کرده و یا از طرح آن غفلت ورزیده اند، امام خمینى بیش از هر کس نیاز به طرح پیش نیازهاى اجتهاد را احساس و بحثى را درباره آن در کتاب اجتهاد و تقلید خود سامان داده است. گرچه ویژگیهاى اجتهاد
را پیش از انقلاب عرضه مى کند، ولى طرح مطالبى اساسى و مهم را نیز پس از انقلاب پى مى گیرد که نمایانگر ادامه همین مباحث در عرصه عملى فقه و استنباط است.امام، از اجتهاد مصطلح، به عنوان «اجتهادى ناکافى» نام مى برد، در حالى که پشتیبان و دفاع گر اجتهاد سنتى و جواهرى بوده است. جمع کردن میان دو اندیشه و شرح عالمانه هر یک، گرچه بحثى مستقل را مى طلبد; اما به اجمال مى توان گفت: ناکافى بودن اجتهاد مصطلح را بیش از هر زمینه، در نبود شناسایى و استفاده از پیش نیازهاى جدید، باید جست وجو کرد. پیش نیازهایى که بخش مهمى از آنها در حوزه «موضوع شناسى» جاى مى گیرند. حضرت امام را باید آغازنگر نگاههایى دانست که به قلمرو موضوع شناسى به عنوان پیش نیاز اجتهاد افکنده شده است و هم از این روى، کم وبیش، هر آنچه در این زمینه به چشم مى آید، با اندیشه هاى امام آمیخته شده است. آنچه پیش روى دارید، بخش نخست از بررسى پیش نیازهاى اجتهاد از دیدگاه امام است. در این بخش، بیش تر به دیدگاههاى امام درباره پیش نیازهاى مطرح در پیش، پرداخته ایم; هر چند که هنگام طرح هر مورد، دیدگاههاى دیگران و یا نکته ها و پیشنهادهاى جدید براى پژوهش را نیز مطرح کرده ایم. در بخش دوم، پیش نیازهایى را بیش تر پى مى گیریم و از آنها سخن به میان
مى آوریم که بار گره گشایى از مسائل زمان را بر دوش مى کشند. این نوشتار، کوششى است تا ثابت کند، حتى بحث از شرایط مطرح در گذشته را هم نباید بحثى مرده و یا کم اهمیت گرفت; چه آن که زوایاى ناگفته بسیارى را همان مباحث در خود جاى داده اند که گره گشایى از پاره اى نیازهاى زمان را بر عهده دارند. بایسته است اندیشه وران حوزه بحث را پى گیرند و آن را با بررسیها و دیدگاههاى خود، ژرفا ببخشند.
در میان شرایط اجتهاد، قرآن شناسى و سنت شناسى از جایگاهى ویژه و حساس برخوردار است. امام خمینى از این دو، به عنوان مهم ترین و لازم ترین شرط یاد مى کند. (1) الف. قرآن شناسى: به خلاف آن که از قرآن شناسى به عنوان شرط اجتهاد یاد شده، اما زوایاى این موضوع، چندان شفاف و روشن نیست. باید پذیرفت نقش و جایگاه قرآن شناسى، نیازمند بررسى جدى و دامنه دار است، تا به پرسشها و ابهامهاى فراوان در این زمینه، پاسخ داده شود. قرآن شناسى محورهاى چندى را در بر مى گیرد; همچون: قلمروشناسى آیات الاحکام. قلمروشناسى امکان استنباط از قرآن براى غیر معصوم. قواعدشناسى قرآن. معنى شناسى قرآن. ناسخ شناسى قرآن. شان نزول شناسى قرآن. بیش تر گزاره هاى یاد شده، یا به هیچ روى، در بوته بحث قرار نگرفته اند، و یا بحثهایى کم ژرفا درباره آنها، شکل گرفته
است. آنچه در این نوشتار فرا روى خوانندگان قرار مى گیرد، نگاهى به گزاره هاى پیش گفته است. هدف، نگاهى شتابان بر این گزاره ها و طرح و پیشنهاد سرفصلهاى تحقیق است، تا بایستگى پرداختن به قرآن شناسى آشکارتر شود. طرح و بررسى پردامنه و گسترده تر را باید به مجالى دیگر واگذارد. به گمان ما، بررسى عالمانه و موشکافانه پاره اى از این گزاره ها، گامى بلند در عرصه مهجوریت زدایى از قرآن در ساحت استنباط است. 1. قلمروشناسى آیات الاحکام: دوگرایش در زمینه حدومرز قلمروى آیات الاحکام وجود دارد: گرایش نخست: آیات الاحکام، حدومرز و شمار روشن دارد. صاحبان این گرایش در باز نمودن اندازه آن، دیدگاه یکسانى ندارند، شمارى مقدار آن را سیصد آیه (2) ، شمارى همچون: غزالى (3) ، رازى (4) و قرافى (5) و... پانصد آیه و شمارى مثل عبدالله بن مبارک (6) نهصد آیه یاد کرده اند. این گرایش را بیش تر عالمان پذیرفته اند. (7) از دیدگاه عالمانى که این گرایش را پذیرفته اند، آشنایى به آیات الاحکام، کافى است و ناآگاهى از دیگر آیات، مشکلى بر سر راه اجتهاد، پدید نمى آورد. (8) گرایش دوم: آیات الاحکام حدومرز و شمار روشنى ندارد، بلکه بیش تر قرآن مى تواند در جایگاه منبع استنباط قرار گیرد. از سنیان، شوکانى و ابن بدران چنین گرایشى داشته، دلیلشان آن بود: «بیش تر قرآن از این شان که منبع
استنباط قرار گیرد، برخوردار است.» (9) گرایش نخست گرچه بر استقراء تکیه کرده و با پشتوانه جست وجو و مطالعه آیات، به حصر تن در داده است; اما از آن جا که استقراءکنندگان مبناى درستى را در نگاه به «موضوعات احکام» بر نگزیده اند، نتیجه استقراء علمى نیست. آنان تنها گزاره هایى را بمانند نماز، روزه، ارث و... که نزد پایبندان به شرع مطرح است، ملاک قرار داده اند. اگر دایره موضوعها و گزاره ها را گسترده تر از موضوعها و گزاره هاى رایج مى گرفتند، به احکام بیش ترى بر مى خوردند و دایره «آیات الاحکام» گسترش مى یافت. در قرآن به بسیارى از موضوعها و گزاره ها مى توان برخورد که شرع مداران عهد نخست اسلام، به آنها به عنوان موضوعها و گزاره ها نگاهى نیافکنده اند، همچون موضوع عدالت و... از سوى دیگر، گرایش به حصر ریشه در تفکر سنیان قرنهاى نخستین دارد. به شهادت تاریخ، در قرنهاى اول و دوم، میان سنیان و اهل بیت(ع) این پرسش که آیا حکم همه چیز در قرآن است، موضوع بحث قرار گرفته بود. اهل بیت(ع) و پیروان مکتب آنان، قرآن را در بردارنده حکم همه چیز مى دانستند (10) و گاه براى تاکید مطلب مثال مى زدند (11) و در مقابل، سنیان آن را نمى پذیرفتند. (12) روشن است اندیشه «دربردارندگى» گرایش به حصر را بر نمى تابد و بسیارى گزاره ها و موضوعها، فراخى
گستره آیات الاحکام را مى طلبد. آنچه این تحلیل را تایید مى کند و توانا مى سازد، سخن شوکانى در ارشادالفحول است که مقاتل بن سلیمان را نخستین کسى معرفى مى کند که کتابى در آیات الاحکام نوشت و آن را پانصد آیه قرار داد و به دنبال او، دیگران (از سنیان) نیز همین راه را رفتند. (13) این گرایش، سپسها، به کتابها و بحثهاى شیعه راه یافت. مهجور بودن قرآن در عرصه «استنباط احکام زندگى» تا اندازه اى از این گرایش ریشه گرفته است. اگر فرض را از آغاز بر آن بنهیم که حکم فقهى، تنها در شمار روشنى از آیات نهفته است، بازگشت به قرآن، تنها در همان دایره انجام مى گیرد و دیگر آیات از دقت و درنگ به دور مى مانند. حتى اگر هم بر مبناى شیعه، که دایره موضوعها و گزاره ها را بسیار گسترده تر از آنچه نزد سنیان مطرح است گرفته، پیش نرویم و تنها موضوعها و گزاره هاى سنتى و رایج نزد اهل شرع را ملاک بگیریم، باز حصر یاد شده، بدون توجیه است و پژوهش و جست وجوى انجام شده را نمى توان پذیرفت; از همین روى، شمارى از سنیان دوره هاى بعد، همچون: شوکانى و ابن بدران و... حصر را نپذیرفته و بر نبود حصر دلیل آورده اند. شوکانى مى نویسد: «دعوى الانحصار فى هذا المقدار، انما هى باعتبار الظاهر للقطع
بان فى الکتاب العزیز من الآیات التى تستخرج منها الاحکام الشرعیة اضعاف اضعاف ذلک بل من له فهم صحیح وتقدیر کامل یستخرج الاحکام من الآیات الواردة لمجرد النقص والامثال. قیل ولعلهم قصدوا بذلک الآیات الدالة على الاحکام دلالة اولیة بالذات لابطریق التضمن والالتزام.» (14) ادعاى ویژه بودن آیات الاحکام به این مقدار [پانصد آیه] از بسنده کردن بر توجه به ظاهر سرچشمه گرفته است. بى گمان، در کتاب عزیز، آیاتى که احکام شرعى را از آنها مى توان بیرون آورد، چندین برابر مقدار یاد شده است، بلکه هر کس که از فهم درست و قدرت اندازه گیرى کامل بر خوردار است، مى تواند از آیات وارده درباره داستانها و مثلها نیز، احکام را بیرون بیاورد. شمارى گفته اند: شاید آنان که دست به حصر زده اند، تنها آیاتى را که بر احکام، دلالت اولى و ذاتى دارند، پذیرفته اند و آیات داراى دلالت تضمنى و التزامى را وانهاده اند. 2. قلمروشناسى امکان استنباط از قرآن براى غیر معصوم(ع): بحث پیشین (قلمروشناسى آیات الاحکام) بیش تر بحثى ثبوتى است. این بحث (قلمروشناسى امکان استنباط) بیش تر به مقام اثبات و امکان آن نظر دارد; یعنى آیا غیر معصوم(ع) مى تواند از قرآن بهره گیرد در این بحث پرسشهایى از این دست مطرح است: رجوع مستقیم به قرآن در چه قلمرویى امکان پذیر است؟ در رجوع
غیرمستقیم; یعنى رجوع از راه روایات، به چه معیارها و ترازهایى باید گردن نهاد. پاسخ گویى به پرسشهاى بالا، بررسى پرسشهاى زیر را ضرورى مى نماید: آیا براى فهم قرآن، مى توان بر خبر واحد تکیه کرد؟ مقصود از سازگارى و ناسازگارى روایت با قرآن چیست و مرز این دو کدام است؟ امامان(ع) در چه مقوله ها و جاهایى شاگردان را به قرآن بازگشت داده اند. این موارد با موارد نهى آنان از رجوع مستقیم یا مواردى که به تفسیر آن دست زده اند، چیست؟ 3 . قواعدشناسى قرآن: قرآن، کتاب زمانها و مکانهاست. کتابى این چنین از زمان یا مکانى خاص رنگ نمى گیرد. کلى پردازى و کلان نگرى، ویژگى قرآن است. در عرصه فقه، این کلى پردازى به صورت قاعده هاى فقهى نمود و ظهور مى یابد. قاعده هاى فقهى قرآن، کلیدهاى فتح اندیشه هایى اند که به نیازهاى زمان پاسخ مى دهند. پیش درآمدى که اینک از دانش قاعده هاى فقهى و ملاک شناسى آن در دست است، نمى تواند پنجره هاى شناخت را به سوى قاعده هاى قرآنى باز کند. نگاههاى کنونى به ملاک قواعد فقهى، ریشه در بحثهایى دارد که در زمانهاى خاص شکل گرفته است. چگونه مى توان با نگاههایى که به قالبهاى شکل گرفته در زمانهاى خاص نظر دارد، به قاعده هاى قالب شکن زمان راه یافت؟ هنوز بحثى درباره اشباه و نظائرى که امامان(ع) از آن بسیار سخن رانده اند، به
میان نیامده است و فرق آن با اشباه و نظائر سنیان بررسى نشده است! به هر حال، زوایاى موضوع، نیازمند بررسى است، طرح نشدن این بحثها، از نوعى بى توجهى و نبود پیشرفت حکایت مى کند. 4. معناشناسى قرآن: عالمان بسیارى، از شیعه و سنى، به بایستگى معنى شناسى قرآن به روشنى اشاره کرده اند. امام خمینى نیز، به این موضوع توجه نشان داده است. دو نوع معنى شناسى وجود دارد: الف. معنى شناسى مفردات قرآن: مقصود از شناختن معانى مفردات، معانى شرعى، عرفى و لغوى است. از همین جا آشنایى با عرف شرعى، عرف عام و لغت ضرورت پیدا کرده است. ب. معنى شناسى ترکیبهاى قرآن: استدلال به قرآن، هنگامى گسترش و ژرفا مى یابد که این نوع معنى شناسى را گسترش و ژرفا ببخشیم. دو قسم براى معنى شناسى ترکیبى مى توان در نظر گرفت: 1. معنى شناسى عادى و ابتدایى قرآن: آشنایى به «دانش نحو» این معنى شناسى را تحقق مى بخشد. 2. معنى شناسى عمیق قرآن: لایه هاى فراوانى را براى این قسم مى توان تصور کرد. بى گمان دستیابى به بیش تر این لایه ها از توان غیرمعصومان(ع) خارج است. لایه هاى قرآن تنها براى آنان درک شدنى است. اما لایه هاى ابتدایى این معنى شناسى ژرف، براى ما درخور درک و کشف است. واقعیت این است ما در این زمینه بحثهاى لازم را تدارک ندیده ایم. دو سرفصل زیر مى تواند
راهى به سوى معنى شناسى ژرف بگشاید. مناسبات شناسى: شمارى از فقیهان، گاه مطلبى را از آیه یا روایت بر پایه پیوستگیهاى حکم و موضوع به دست مى آورند. بى گمان استفاده از این عنصر به صورت ژرف و گسترده به بحثهاى فنى و نظرى نیازمند است که جاى آن در اصول خالى است. مناسبات شناسى موضوع و حکم قرآن به دقتى بیش تر نیازمند است، باید این بحث را قاعده مند کرد و از قاعده ها و ترازهاى آن براى بهره بردنهاى ژرف تر از قرآن استفاده کرد. سیاق شناسى: کلام را گاه روند و سیاق خاص مى بخشند، تا افزون بر مطلب اصلى مخاطب را از نکته یا نکته هاى دیگر بى بهره نگذارند. البته سیاق کلام، گاه بدون آن که مطلب جدیدى ارائه دهد، تنها مقصود اصلى گوینده را باز مى تاباند. سخنوران حکیم، توان جاى دادن معانى را در سیاق، بهتر و بیش تر دارند و حساب شده تر، سیاق سازى مى کنند. خداوند که آفریننده سخن و سخنوران است، استوارترین و حساب شده ترین سخنها را ارائه داده است. سیاقهاى آیات قرآنى، پر رمزورازترین سیاقهاى کلامى است. براى درنگ در آیات، نباید از اندیشیدن در سیاق آیات غافل ماند. چشمهاى تیزبین استنباط را باید به سراغ سیاقهاى قرآنى فرستاد و نکته هاى حکم ساز را از این سیاقها نمایاند. باید پذیرفت به دلیل قاعده مند نبودن این موضوع، از بسیارى از نکته هاى گنجانده
شده در متون قرآنى، دور مانده ایم، هرچند که گاه در بحثهاى قرآنى از وحدت سیاق سخن به میان رفته است. 5. ناسخ شناسى قرآن: این شرط را نیز عالمان هر دو گروه، شیعه و سنى، یادآور شده اند. (15) 6. شان نزول شناسى: دو کار را به عنوان شان نزول شناسى باید انجام داد: 1. شناخت مواردى که آیات به مناسبت آنها نازل شده است. بى گمان، بدون این شناخت، در بسیارى از موارد نمى توان به مقصود اصلى آیه دست یافت. این نوع شناخت را اصولیان هر دو گروه، شیعه و سنى، شرط اجتهاد معرفى کرده اند (16) امام خمینى نیز، رجوع به شان نزول را ضرورى شمرده است. (17) 2. شناخت قاعده ها و ترازهاى بهره گیرى از شان نزول: درباره این بحث، پرسشهایى از این دست مطرح است: آیا مى توان آیه را از ویژگیهاى موجود در شان نزول وارهانید؟ این وارهانیدن و به همه رساندن و همه را زیر پوشش قراردادن چه ملاکى دارد؟ آیا مى توان «قضیة فى واقعة» را نسبت به آیه اى که شان نزول ویژه اى دارد در نظر گرفت، همان طور که نسبت به روایت مى توان انگاشت؟ آیا مى توان به نقل شان نزول در یک کتاب تاریخى تکیه کرد، یا باید به دست آورد و به آن رسید، خواه با تحلیل و تکیه بر نشانه ها یا راه دیگر؟
و.... این جستار در جستارهاى اصولى گنجانده نشده است. امام خمینى هنگام طرح بایستگى آشنایى به قرآن، آگاهى از چگونگى استدلال امامان(ع) به قرآن را ضرورى مى شمرد. (18) بى گمان یکى از پرسشهاى مطرح درباره چگونگى استدلال آنان به قرآن، چگونگى برخوردشان، با شان نزولهاست. طرح این مساله زوایایى از استدلال ورزى آنان به قرآن را آشکار مى کند. ب . سنت شناسى: سنت شناسى نیز، همانند قرآن شناسى محورهاى چندى را پوشش مى دهد:
معنى شناسى متون روایات قواعد شناسى روایات متشابه شناسى روایات آیا سنت به صورت تام و تمام ارائه شده است؟ و آیا تمام آنچه صادر نشده به ما رسیده است؟
هر یک از موضوعها و گزاره هاى بالا به تحقیقى مستقل و بایسته نیازمند است، تا زوایاى ناپیدا و نکته هاى ناگفته جستار سنت شناسى آشکار گردد. ما در این جا، تنها پاره اى از این گزاره ها و موضوعها را مرور مى کنیم و بررسى گسترده و نیز بحث از گزاره ها و موضوعها را به زمانى دیگر وا مى گذاریم. 1. قلمروشناسى احادیث الاحکام: مرزبندى میان احادیث احکام و احادیث دیگر بر پایه نگاهها و ذهنیتهاى نه چندان درخور دفاع رقم خورده است. انس و آشنایى با گزاره ها و موضوعهاى ویژه، به خارج شدن روایاتى بسیار از دایره احادیث الاحکام مى انجامیده است. اگر با دیدگاهى فراگیر به حوزه استنباط نظر افکنیم، این
پرسش همیشه نادیده در ذهن ما زنده خواهد شد که چرا فقه پیچیده سیاست در گستره استنباط به چشم نمى آید. از سوى دیگر، سنت عملى و تقریرى، همیشه در سطحى پایین تر از سنت قولى در حوزه استنباط حضور داشته است. این دور بودن سنت عملى و تقریرى، از حوزه استنباط، به ناشکفتگى فقه سیاست انجامیده است. نباید فراموش کرد که بار اصلى این فقه را دو سنت یاد شده بر دوش دارند. نکته هاى بالا، اگر ثابت شدند، نشانگر این معنایند که قلمروى کنونى احادیث الاحکام، همه این احادیث را در بر نمى گیرد. بدین سان بایستگى بررسى قلمروى احادیث احکام، آشکار مى گردد، بایستگى که فضاى سیاسى و حکومتى پس از انقلاب آن را پرمایه تر کرده است. 2. معنى شناسى متون روایات: براى معنى شناسى روایات نیز باید به عرف و لغت مراجعه کرد. رجوع به عرف، فصلى ویژه را از تلاش براى فهم روایات تشکیل مى دهد. روایات در فضاى دریافتها و دانسته هاى عرفى شکل گرفته اند، پس باید همپاى عرف زمان صدور و نگاهها و دگرگونیهاى آن در این زمان (دو قرن اول) گام برداشت تا افقى جدید فراروى فهم روایات گشوده شود و درکى بهتر از پیوستگیها و ناپیوستگیهاى حکم و موضوع احادیث شکل گیرد.
در میان شرطها و ویژگیهاى اجتهاد، اصول فقه جایگاهى مهم و
تعیین کننده دارد. تا آن جا که به عنوان مهم ترین شرط و اساس و پایه در استنباط به شمار رفته است. (19) وحید بهبهانى، در بیان جایگاه و اهمیت اصول در میان شرایط اجتهاد مى نویسد: «انه المیزان فى الفقه والمعیار لمعرفة مفاسده واعظم الشرائط واهمها.» (20) دانش اصول، میزان فقه است و معیارى براى شناخت آنچه فقه را به فساد مى کشاند. این شرط بزرگ ترین و مهم ترین شرط است. سه دیدگاه درباره جایگاه این دانش به چشم مى خورد: دیدگاه کسانى که زیاده روى کرده و گزاف گفته اند. دیدگاه کسانى که بیش از اندازه خوددارى ورزیده و کوتاهى کرده اند. دیدگاه واقع بینانه. 1. دیدگاه گزاف گویان و زیادروان: از دو گروه مى توان نام برد که راه گزاف و زیاده روى را در پیش گرفته اند: 1. آنان که نقش اصول را از اساس منکر شده اند. امام خمینى مى نویسد: «من انکر دخالة علم الاصول فى استنباط الاحکام فقد افرط.» (21) هر کس نقش اصول را در استنباط انکار کند، زیاده روى کرده و گزاف گفته است. این گروه همان اخباریان هستند. 2. آنان که براى اصول نقشى کم رنگ باور دارند. شمارى، اصول و بحثهاى آن را پر اهمیت نمى بینند و زمزمه بیهودگى یا کم فایدگى و یا به حداقل رساندن آن را سر مى دهند. اندیشه هاى آنان، بیش از هر چیز یادآور اخبارى گرى
است، گرچه به معناى رسمى نمى توان آنان را اخبارى قلمداد کرد و به اندازه اخباریان نیز زیاده روى نمى کنند. این تفکر، هر چند زیاد به چشم نمى آید، ولى وجود دارد. شاید آنچه بیش از هر چیز، این گروه را رنج مى دهد، تنگ شدن فضاى توجه علمى به روایات در نتیجه پرداختن بیش از اندازه علمى و عملى به اصول است. این نگرانى، گرچه بجاست، اما هیچ گاه اندیشه بى پایه نپرداختن، یا کم پرداختن به اصول را توجیه نمى کند. مشکل کم پرداختى به روایات، در نتیجه تورم اصول پدید آمده است، نه از اصل پرداختن به اصول. اگر اندیشه وران مصلح حوزه، مشکل تورم اصول را چاره جویى نکنند و در پى کنترل و مهار بالا روندگى و فزایندگى آن بر نیایند، ریشه هاى اندیشه پیش گفته (که اصول را کم اهمیت گرفته است) بیش تر رسوخ پیدا مى کند. در زیر دو قیاس را ارائه مى کنیم که خط بطلان بر اندیشه هر دو گروه گزافکار و زیاده رو مى کشد و بایستگى علم اصول را ثابت مى کند.
مقدمه یکم: بسیارى از احکام فقهى، ضرورى و بدیهى نیستند و راه دستیابى به آنها اعمال نظر و اقامه دلیل و برهان است. «ان الاحکام الشرعیة لیست من الامور الضروریة التى لایحتاج اثباتها الى دلیل وانما هى امور نظریة یتوقف على الدلیل و البرهان.» (22) احکام شرعى،
امورى روشن و ضرورى است که براى ثابت کردن آنها نیازى به دلیل نباشد، بلکه امورى نظریند که بستگى بر دلیل و برهان دارند. مقدمه دوم: قاعده هاى اصولى کبراهاى قیاسها و برهانهایى را تشکیل مى دهند که در عرصه استنباط، براى دستیابى به احکام اقامه مى شوند. نتیجه این که: قاعده هاى اصولى ضرورى هستند. گفتنى است این نتیجه، در واقع روشن است و نیازى به ذکر دو مقدمه یاد شده ندارد، بلکه یادآورى دو مقدمه براى واداشتن طرف مقابل ضرورت مى یابد. وحید بهبهانى مى نویسد: «احتیاج المجتهد الى هذا المسائل بدیهى.» (23)
مقدمه یکم: قاعده هاى اصولى، خود، نظریند و نه بدیهى. وحید بهبهانى مى نویسد: «لیس احد الطرفین فى هذه المسائل بدیهیا.» (24) هیچ یک از دو سوى هر مساله اصولى، بدیهى نیست. مقدمه دوم: این قاعده ها را نمى توان «عن تقلید» به کار بست; زیرا: «لو کانت تقلیدیة لادى الى التقلید من الاحکام لان النتیجة تتبع اخس المقدمتین.» (25) اگر قاعده هاى اصولى از سوى تقلید، دریافت و به کار بسته شوند، به تقلید در احکام مى انجامد، چه آن که نتیجه تابع اخس دو مقدمه است. نتیجه قیاس اول: (نیاز به قواعد اصولى) اندیشه اخباریان را درهم مى ریزد و نتیجه قیاس دوم: (نیاز به طرح تحقیق و تدوین مسائل اصولى) خط بطلان بر اندیشه کسانى مى کشد
که به علت سرخوردگى از سیر بحثهاى تورم زاى اصول، به زیادروى کشیده شده و ندانسته پرداختن به اصول را زیر سؤال بردند، بى آن که بسیارى از قاعده هاى آن را کنار بگذارند. امام خمینى، هر دو نتیجه را در عبارتى کوتاه مورد توجه قرار داده است: «ضرورة تقوم استنباط کثیر من الاحکام با تقان مسائله و بدونه یتعذر الاستنباط فى هذا الزمان.» (26) روشن است استنباط بسیارى از احکام بر پایه محکم و استوار مسائل علم اصول قرار دارد و بدون آن استنباط در این زمان، امکان ندارد. در عبارت بالا، هم از نیاز استنباط به قاعده هاى اصولى سخن به میان است و هم از ضرورت محکم و مستدل سازى قواعد اصولى. 2. دیدگاه کسانى که کوتاهى کرده اند: مشکل اصول این است که نسبت به آن تندروى و کندروى شده و مى شود. باید اعتراف کرد: کم نیستند کسانى که اکنون دچار دیدگاه تفریطى هستند. در زیر این دیدگاه را بر مى شمریم: الف. پرداختن
به قاعده هاى غیر کاربردى. ب. گستردن بى جاى دامنه بحثها در گاه بحث از قاعده ها، چه کاربردى و چه غیرکاربردى. ج. ملاک اعلمیت را، تنها اعلمیت در اصول دیدن. د. پژوهش و جست وجو نکردن در فقه و سرنوشت فقه را تنها با قاعده هاى اصولى رقم زدن. ه. بى اعتنایى به دانش قواعد فقهى. و. سردادن شعارهایى از این دست که ذهن را باید با مباحث اصولى توانا ساخت، هر چند مباحث بى فائده باشند. ز. بى توجهى نسبت به ابزارى بودن اصول براى فقه. امام خمینى به بسیارى از این ویژگیها اشاره کرده است. او مى نویسد: «ان کثرة اشتغال بعض طلبة الاصول والنظر الیه استقلالا و توهم انه علم براسه و تحصیله کمال النفس وصرف العمر فى المباحث الغیر المحتاج الیها فى الفقه لهذا التوهم فى طرف التفریط والعذر بان الاشتغال بذلک المباحث یوجب تشیید الذهن والانس بدقائق الفن غیر وجیه.» (27) پرداختن شمارى به این دانش به گونه گسترده و انگاشتن آن به عنوان علمى مستقل که تحصیل آن کمال نفس است و صرف کردن عمر در بحثهاى غیر مورد نیاز آن در فقه، به این پندار که علمى است مستقل، راه تفریط را پیمودن است. این که گفته اند: پرداختن به این بحثها، سبب استوارى ذهن و انس به دقائق فن شود، سخنى است نادرست.
آیا یادگیرى منطق شرط اجتهاد است؟ دو قول به چشم مى خورد: قول نخست: دانستن منطق شرط نیست. شمارى از عالمان شیعه و سنى این قول را برگزیده اند، مى توان از شیعه، اخباریان (28) و برخى از اصولیان همچون آقاى خویى (29) را نام برد و از اهل سنت: ابن صلاح (30) ، نووى (31) و
ابن تیمیه (32) را. این گروه، دو دلیل براى سخن خود اقامه کرده است: الف. آشنایى به منطق و فراگیرى واژه ها و قالبهاى آن ضرورى نیست، چه آن که قاعده هاى آن را اندیشه و استدلال، خودبه خود رعایت مى کند. آقاى خوئى مى نویسد: «لاتوقف للاجتهاد علیه اصلا; لان المهم فى المنطق انما هو بیان ما له دخالة فى الاستنتاج من الاقیسة والاشکال کاعتبار کلیة الکبرى وکون الصغرى موجبة فى الشکل الاول مع ان الشروط التى لها دخل فى الاستنتاج مما یعرفه کل عاقل حتى الصبیان، لانک اذا عرضت على اى عاقل قولک: هذا حیوان وبعض الحیوان موذ لم یتردد فى انه لاینتج ان هذا الحیوان موذ وعلى الجملة المنطق انما یحتوى على مجرد اصطلاحات علمیه لاتمسها حاجة المجتهد بوجه.» (33) اجتهاد به هیچ روى، وابستگى به منطق ندارد; زیرا مهم در منطق بیان امورى است که در نتیجه گیرى دخالت دارند، همچون قیاسها و شکلها و احکام مطرح درباره آنها، مثل این حکم که باید در شکل اول کبرى کلى و صغرى موجبه باشد و پیداست که هر عاقل، بلکه حتى کودکان شرطها و احکامى از این دست را مى دانند; زیرا در مثل اگر این سخن را که این حیوان است و برخى از حیوانات اذیت کننده، به یک عاقل عرضه کنى آن را بدون
تردید در بردارنده این نتیجه نمى داند که این حیوان اذیت کننده است. چکیده سخن این که: منطق تنها اصطلاحاتى علمى را در بر گرفته است که مجتهد را به هیچ روى، نیازى به آنها نیست. ابن تیمیه به دلیلى همانند این تمسک مى جوید: «زیرک را به منطق نیازى نیست و کم هوش را قواعد آن سودى نمى بخشد.» (34) ب: استنباط در عهدهاى نخستین اسلام، بدون تکیه بر منطق انجام مى گرفته است. کسانى از میان عالمان شیعه و نیز کسانى از عالمان سنى به این دلیل تمسک جسته اند. آقاى خوئى مى نویسد: «والذى یؤتفک على هذا ملاحظة احوال الرواة واصحاب الائمة(ع) علیهم افضل الصلاة لانهم کانوا یستنبطون الاحکام الشرعیةمن الکتاب والسنة من غیر ان یتعلموا علم المنطق و یطلعوا على مصطلحاته الحدیثة.» (35) در نگریستن به حال راویان و اصحاب امامان(ع)، تو را بر ضرورى نبودن منطق آگاه مى سازد; چه آن که آنان احکام شرعى را از کتاب و سنت استنباط مى کردند، با آن که علم منطق را فرانگرفته و نسبت به اصطلاحات جدید آن اطلاعى نداشتند. شمارى ا ز سنیان نیز، بسان این سخن را گفته اند. «صحابه، تابعین و امامان مذاهب به منطق آشنایى نداشتند و بهتر از هر کس استنباط مى کردند.» (36) قول دوم: دانستن منطق شرط اجتهاد است. بسیارى از عالمان شیعه، مانند علامه (37) ،شهید ثانى
(38) ، فاضل هندى (39) ، فاضل تونى (40) ،وحید بهبهانى (41) ، مشکینى (42) (صاحب حاشیه بر کفایه) و امام خمینى (43) این قول را پذیرفته اند. شمارى از سنیان نیز آن را قول درست مى دانند، مانند غزالى (44) ، بیضاوى (45) ، اسنوى (46) و بدخشى (47). این گروه دلیل آورده اند که از خطاپذیرى اجتهاد، بدون منطق نمى توان ایمن گشت. امام خمینى مى نویسد: «منها تعلم المنطق ...لئلا یقع فى الخطا لاجل اهمال بعض قواعده.» (48) یادگیرى منطق ضرورى است، تا شخص در اثر نگه نداشتن قواعد به اشتباه دچار نشود. غزالى نیز ضمن وصف کردن منطق به معیار و تراز دانشها، استدلال ورزى در دانش را بدون منطق، غیر درخور اطمینان به شمار مى آورد. (49) با دقت در این دلیل، مى توان به سستى دلیل کسانى که منطق را ضرورت اجتهاد نمى شمارند، پى برد. اینان، بر این باورند که با توجه به خودبه خودى بودن جریان منطق در اندیشه، نیازى به شناختن آن نیست. پاسخ این است جریان خودبه خودى منطق را نباید امرى ضمانت شده براى همه جاها دانست. در جاهایى که اندیشه در راهى سخت و پرفرازونشیب قرار مى گیرد، اندیشه را باید لحظه به لحظه و گام به گام، با منطق آگاهانه و عالمانه تراز کرد و گرنه، به کام اشتباه فرومى افتد. تکیه بر جریان خودبه خودى
منطق، در استدلالهاى عادى و آسان و درست است; اما در موارد پیچیده و هنگامه هجوم اندیشه هاى درهم تنیده آیا راهى جز تکیه کردن بر قواعد منطق،موجود است؟و دلیل قول دوم (ضرورت منطق) انگشت اشاره به همین نکته اساسى دارد; یعنى بدون منطق نمى توان براى درست بودن استدلال در همه موارد ضمانت داد. وحید بهبهانى نیز ضرورت منطق را از همین زاویه دیده است. او وجود مباحث پیچیده و درهم تنیده را در منطق، دلیل ضرورت منطق گرفته است. به اعتقاد او دانش اصول، از جمله دانشهایى است که کانون شکها و شبهه هاى بى مرز و شمار گشته;از این روى، استدلال در آن جز با منطق استوار نمى گردد. (50) وحید بهبهانى در تاکید روى منطق، تا آن جا پیش مى رود که تقلیدى نیندیشیدن را در فقه و دانشهاى وابسته و از جمله اصول، به نگهداشت منطق پیوند مى دهد و مى نویسد: «والاحتیاج الیه لتصحیح المسائل الخلافیةوغیرها من العلوم المذکورة اذلا یکفى التقلید سیما فى الخلافیات....» (51) نیاز به منطق براى صحیح کردن مسائل اختلافى و غیر اختلافى در این دانشهاست; زیرا تقلید بویژه در مسائل اختلافى روا نیست. بررسى بحثهاى امام خمینى نشان مى دهد که از قالبهاى منطقى بسیار بهره برده است. پیروزى چشمگیر امام را در نقد دیدگاهها، نباید غیر وابسته به تکیه او
بر این قالبها دید. پرداختن به جزئیات این موضوع، به مجالى دیگر نیازمند است. از دلیل دوم آنان که ضرورت منطق را باور ندارند نیز، چنین مى توان پاسخ داد که: اجتهاد اصحاب امامان(ع) به دلیل پیچیده نبودن اجتهاد در آن روزگار، کم هزینه بوده است و نیاز به منطق، همان طور که گفتیم، در بحثهاى پیچیده،جدى و قطعى مى نماید.
درباره روایات در دست، سه دیدگاه وجود دارد: دیدگاه اول: همه روایات، یا دست کم، صدور روایات کتابهاى چهارگانه از امامان(ع)، بدون شک و گمان و یقینى است. اخباریان، این دیدگاه را داشتند آنها براى ثابت کردن گفته خویش، به قرینه ها و نشانه هاى فراوانى تکیه مى کردند. وحید بهبهانى، هفت قرینه را به نقل از آنان برشمرده است. (52) امام خمینى، به این دیدگاه اشاره و آن را رد کرده است: «وما قیل من عدم الاحتیاج الیه لقطعیةصدور ما فى الکتب الاربعة او شهادة مصنفیها بصحة جمیعها او غیر ذلک کما ترى.» (53) نادرستى آنچه در رد نیاز به رجال گفته شده، پوشیده نیست، روایات کتابهاى چهارگانه قطعى است، یا آن که نگارندگان این کتابها، به درستى همه روایات آن شهادت داده اند و غیر اینها. دیدگاه دوم: بر همه روایات نمى توان تکیه کرد. تنها اعتماد بر دو دسته رواست 1. روایاتى که راویانى
مورد اعتماد دارند، به شرط آن که مشهور از آنها روى برنگردانده باشد وگرنه شایسته اعتماد نیستند. 2. روایاتى که صدور آنها مورد وثوق است، هر چند راویانى غیر مورد اعتماد دارند. وثوق به صدور را نشانه هاپدید مى آورند، نشانه هایى مانند: عمل مشهور به روایت، استوارى متن روایت و .... همان گونه که پیداست، این دیدگاه نیز مانند دیدگاه نخست بر نشانه ها و قرینه ها تکیه مى کند، با این فرق که دیدگاه نخست با تکیه بر نشانه ها به همه روایتها یا دست کم به روایتهاى کتابهاى چهارگانه، اعتبار مى بخشد و دیدگاه دوم پاره اى از روایات را با تکیه بر قرینه ها و نشانه ها، درخور اعتماد مى بیند. دیدگاه نخست به عنوان یک اندیشه کلان، اصل اعتبار خود را از تکیه بر قرینه ها و نشانه ها مى گیرد، در حالى که دیدگاه دوم به تکیه کردن به نشانه ها و قرینه ها براى اعتماد بر برخى از روایات سفارش مى کند. این دیدگاه را بیش تر اصولیان و از جمله امام خمینى، پذیرفته اند. (54) دیدگاه سوم: تکیه بر روایات، به جز بر یک دسته روا نیست، دسته اى که راویان آن مورد اعتمادند. این دیدگاه را شمارى و از جمله آقاى خویى، پذیرفته اند. (55) تنها بر پایه دیدگاه دوم و سوم، علم رجال شرط اجتهاد است. بر پایه دیدگاه دوم، باید براى بازشناسى روایتهایى که به صدور آنها
اعتماد نیست، به رجال سند نظر افکند، تا دریابیم آیا به سند مى توان وثوق یافت یا وثوق به سند نیز همچون وثوق به صدور منتفى است. بر پایه دیدگاه سوم نیز (همان گونه که پیداست) براى وثوق به سند باید به رجال رجوع کرد گفتنى است دیدگاه دوم تلاش بیش تر را بر دوش مجتهد مى نهد; زیرا از یک سوى، مجتهد باید به رجال نظر افکند و از سوى دیگر، فتاواى فقیهان را باید ببیند،تا به دست آورد آیا شهرتى برابر، یا برخلاف روایت صورت گرفته است یا نه؟ البته در یک مورد طرفدار این دیدگاه از رجوع به رجال، بى نیاز است و هنگامى که دریابد از این روایت اصحاب روى برگردانده اند، در این صورت، روایت غیر قابل اعتماد است، حتى اگر سند آن درست باشد. در نتیجه، نیازى نیست سند را بررسى کند.در حالى که طرفدار دیدگاه سوم، باید در هر حال، به سند هر روایت نظر افکند، از این روى،آقاى خویى، با اشاره به درستى این مبنى که عمل اصحاب، جبران کننده نیست، مى نویسد: «در این صورت نیاز به علم رجال شدت مى گیرد.» (56) آیا لازم است پیشاپیش دیدگاههاى لازم را نسبت به رجال سند به دست آورده باشیم، یا مراجعه به کتابهاى رجالى در حال استنباط کافى است؟ امام خمینى نظر دوم را بر
مى گزیند. (57) گفتنى است حتى اگر نظر دوم را برگزیدیم، یک آشنایى کلى و قبلى با چارچوب و قاعده هاى تحلیل و بررسى سند و نیز شیوه مراجعه به کتابهاى رجالى ضرورت دارد.
آشنایى به قواعد، به تنهایى اجتهاد را شکل نمى دهد، توانایى بر به کار بستن آنها نیز، لازم است. این توانایى، خود، یک فن است که جز با تمرین و پشتکار پدید نمى آید. حتى اگر اجتهاد را هم به «ملکه اقتدار بر تحصیل حجت» معنى کنیم، باز هم نمى توان کسى را که در عمل به تفریع فروع نپرداخته است، مجتهد دانست، هر چند به قواعد آشنا باشد.به دیگر سخن، پیدایى«ملکه توانایى»، لازمه اى جدایى ناپذیر براى آشنایى به قواعد نیست، بلکه در گرو تمرین و پشتکار خارجى است. از این روى، بسیارى از اصولیان، تمرین «تفریع فروع بر اصول» را شرط اجتهاد گرفته اند. شهید در روضه مى نویسد: «...ان یکون له قوة یتمکن بها من رد الفروع الى اصولها واستنباطها منها و هذه هى العمدة فى هذا الباب والا فتحصیل تلک المقدمات قد صارت فى زماننا سهلا لکثرة ما حققه العلماءو الفقهاء فیها و فى بیان استعمالها و انما تلک القوة بید الله تعالى یؤتیها من یشاء من عباده على وفق حکمة ومراده و لکثرة المجاهدة و الممارسة لاهلها
دخل عظیم فى تحصیلها.» (58) داشتن توان برگرداندن فروع به اصول، شرط اجتهاد است و این شرطى عمده در این زمینه (شرائط اجتهاد) است و گرنه تحصیل مقدمات اجتهاد در این زمان آسان شده است، زیرا این مقدمات و چگونگى به کارگیرى آنها را عالمان و فقیهان بسیار تحقیق کرده اند. این توان از خداست، برابر حکمت خود، به هر کس از بندگان بخواهد مى دهد. تلاش و پشتکار فراوان نقشى بزرگ در فراهم آورى این توانایى بر عهده دارد. امام خمینى نیز، به شرط بودن تمرین و پشتکار اعتقاد دارد: «ومنها تکریر الفروع على الاصول حتى تحصل له قوة الاستنباط و تکمل فیه.» (59) یکى از شرایط اجتهاد، تکرارکردن «تفریع فروع بر اصول» است تا نیروى استنباط در انسان پدید آید و در او به کمال برسد امام مدعاى خود را چنین ثابت مى کند: «فان الاجتهاد من العلوم العملیةو للعمل فیه دخالة تامة کما لا یخفى.» (60) از آن جا که اجتهاد از دانشهاى عملى است، تلاش عملى، آن گونه که پیداست، در پیدایش آن دخالت تام دارد. در برابر این دسته به عالمانى بر مى خوریم که شرط بودن تمرین و پشتکار را در اجتهاد انکار کرده اند. آقاى خوئى از این دسته است. او مى نویسد: «پس از آن که انسان مبادى و دانشهاى پیش نیازى اجتهاد
را فرا گرفت، ملکه استنباط در او پدید مى آید، هر چند هنوز در عمل استنباط نکرده باشد، حتى نسبت به یک حکم، زیرا عمل (یعنى استنباط) پس از پیدایى ملکه تحقق مى پذیرد.» (61) با توجه به آنچه پیش از این گذشت، مى توان از دلیل آقاى خوئى چنین پاسخ گفت:پذیرش وابسته بودن اجتهاد به ممارست عملى، با پذیرش استنباط به عنوان مرحله پس از به حقیقت پیوستن ملکه، ناسازگارى ندارد; زیرا میان ممارست عملى، به عنوان پیش شرط اجتهاد و استنباط، به عنوان مرحله مترتب بر ملکه استنباط، فرق است.گرچه هر دو کار عملى هستند و در هر دو به تفریع فروع پرداخته مى شود، ولى حقیقت این است اولى; یعنى ممارست عملى، تلاشى است براى به حقیقت پیوستن ملکه استنباط و به هیچ روى، استنباط نیست و دومى تلاشى است براى استنباط و ریافت حکم و به هیچ روى تمرین نیست و پس از پیدایش ملکه، انجام مى گیرد; اما چرا ملکه استنباط، بدون تمرین خارجى پدید نمى آید، از آن جهت است که متعلق ملکه کارى پیچیده است که در خارج تحقق مى پذیرد و با تمرین خارجى به دست نمى آید.
این فنون و علوم عبارتند از: الف: لغت:عالمان بسیارى از سنى و شیعه، دانستن لغت را شرط اجتهاد دانسته اند. از سنیان
غزالى (62) ،رازى (63) ، و آمدى (64) ، وحید بهبهانى (66) ، صاحب قوانین (67) ، آقاى خویى (68) و امام خمینى (69) را نام برد. وحید بهبهانى، ناآشنایى با لغت را امرى خطیر شمرده است: «ان لم یعرفها فربما یزل، فیضل ویضل.» (70) اگر لغت را نداند چه بسا بلغزد، در نتیجه گمراه شود و دیگران را نیز گمراه کند. امام خمینى نیز همین نظر را دارد: «فکثیرا ما یقع المحصل فى خلاف الواقع لاجل القصور فى فهم اللغة.» (71) محصل در موارد بسیار در اثر کوتاهى در شناختن لغت،به خطا دچار مى شود. آقاى خویى نقش لغت شناسى را در اجتهاد چنین وصف مى کند: «ان الرجوع الى اللغة من الاسباب المشرفة للفقیه على القطع بالمعنى الظاهر فیه اللفظ.» (72) رجوع به لغت از عواملى است که فقیه را مشرف مى سازد تا به معناى ظاهر لفظ قطع پیدا نماید. بنابراین، هرچند ظهور در نگاه عرف رقم مى خورد; اما در بسیارى از موارد، معناهاى لغوى با برداشتهاى عرف زمان شارع، به طور کامل تراز است; از این روى، دستیابى به معناهاى لغوى، گاه تنها راه کشف برداشتهاى عرف آن زمان است. شمارى از اصولیان، همچون: وحید بهبهانى و آقاى خویى لغت شناسى را شرطى براى همه، حتى عرب زبانان، معرفى کرده اند، هر یک
از این دو، دلیل ویژه اى را ارائه کرده است. سخن وحید بهبهانى، با اندکى تصرف: «با گذشت زمان، معناى بسیارى از واژه هاى زمان شارع دگرگون شده است.با توجه به این، مى توان واژه ها را به پنج دسته تقسیم کرد: دسته اول: واژه هایى که معناى زمان شارع را به یقین از دست داده اند، همچون واژه هاى «رطل» و «اوقیه» .در این دسته واژه هاى بسیارى جاى گرفته است. دسته دوم: واژه هایى که به گمان بیش تر معناى زمان شارع را از دست داده اند، چون واژه «سنت» و واژه «فرض».این دسته نیز بسیارند. دسته سوم: واژه هایى است که در آنها شک شده است.یعنى نسبت به آنها هر دو احتمال از دست دادن یا از دست ندادن معناى زمان شارع را مى توان داد، همچون:واژه وجوب، طهارت و نجاست. این دسته نیز کم نیستند. دسته چهارم: واژه هایى که به گمان بیش تر، معناى زمان شارع را از دست نداده اند، همچون: صیغه افعل; که مانند آن بسیار است. دسته پنجم: واژه هایى که به یقین معناى گذشته را از دست نداده اند، همچون واژه آب، زمین و ...این دسته نیز مانند دسته هاى یاد شده، موارد بسیارى را پوشش مى دهد بى گمان، عرب زبان همه این موردها را برابر لغت زمان خود معنى مى کند، بى آن که بتواند بین آنها از آن نظرى که گذشت، فرق بگذارد. پس لغت شناسى براى
آنان نیز لازم است.» (73) آقاى خویى مى نویسد: «لان العربى لایحیط بجمیع اللغة العربیه و انما یعرف شطرا منها فلابد فى معرفة البقیة من مراجعة اللغة.» (74) عرب زبان، به همه لغت عرب احاطه ندارد، تنها پاره اى را مى داند، پس ناگزیر براى شناختن باقى باید به لغت مراجعه کند. ب. نحو: اصولیان آشنایى با این دانش را نیز شرط اجتهاد دانسته اند. (75) آقاى خویى مى نویسد: «...نحتاج الى معرفة قواعدها لانها ایضا اما یتوقف علیه الاجتهاد و ذلک کمعرفة احکام الفاعل و المفعول لضرورة ان فهم المعنى یتوقف على معرفتها.» (76) باید قواعد عربى را بدانیم، چه آن که اجتهاد به این قواعد نیز وابسته است، قواعدى مانند احکام فاعل و مفعول.دلیل این وابستگى، بستگى فهم معانى عبارتهاى شارع، برآگاهى از این قواعد است. ج.صرف:شمارى به شرط بودن این دانش تصریح کرده اند. (77) د. معانى و بیان: دستیابى به سخنان و روایات امامان(ع) همیشه یکى از جدى ترین دغدغه هاى عالمان بوده است، دغدغه اى که گذر از آن هیچ گاه پاسخى قطعى و پایان پذیر نداشته است. در نگاهى کلى، دو مسیر اساسى براى اطمینان از صدور وجود دارد: وثوق به سند و وثوق به صدور در اولى، بیش تر بر رجال تکیه مى شود و در دومى بر «نشانه شناسى» نشانه هایى، همچون: عمل مشهور به روایت و
ورود روایت (هر چند به گونه ارسال) در کتابهایى مانند: من لا یحضره الفقیه. یکى از راههاى وثوق به صدور، که به خلاف اثرگذارى بسیار و گستردگى دامنه اهمیت آن، کم ترین سهم را از تلاشهاى حوزوى به خود اختصاص داده، متن شناسى است.برخوردارى متن از دقتهاى ممتاز کلامى، هماهنگى با آیات و یا با آهنگ و روح حاکم بر دیگر روایات و ... نشانه هاى متن شناسانه اند، که گاه اطمینان از صدور حدیث را در پى مى آورند. از جمله این نشانه هاى متن شناسانه، آرایه هاى ادبى و جلوه هاى زیباى کلامى است که به خلاف کارامدى آن تا حدودى مورد بى توجهى قرار گرفته است. فصاحت و بلاغت، ویژگى است که حظ مخاطبان یک اثر را به مساحت آشنایى آنها با آرایه هاى خود تقسیم مى کند. بهره زبان شناسان از یک اثر نوشتارى، با مایه آنها از دانش ادبیات، گره خورده است. افزایش بهره ادبى عالمان دینى از فنون معانى و بیان کمک مى کند، تا از این برترى در ردیابى روایات معصومان(ع) استفاده کنند. البته، همان طور که یکى از عالمان معاصر معتقد است، آنچه به عنوان معانى و بیان در کتابهاى کلاسیک این علم، رواج یافته، بیش تر بازى با واژگان و پرداختن به یک سرى قالبها و تقسیمهاست. باید شناخت به شیوه ها و ویژگیهاى بلاغى را عمق بخشید
و این جز با تماس و سروکار داشتن همیشگى با متون بلیغ و بررسى و ارزیابى آنها انجام پذیر نیست. (78) وحید بهبهانى، به کارکرد معانى و بیان در ردیابى روایات توجه نشان داده و مى نویسد: «انه ربما یحصل العلم من جهة الفصاحة والبلاغة بکون الکلام عن الامام(ع) فمن هذه الجهة ربما یکون لهما مدخلیة فى الاشتراط بل البدیع ایضا.» (79) از راه فصاحت و بلاغت، گاه مى توان علم پیدا کرد سخن از امام(ع) است. از این جهت، چه بسا این دو (معانى و بیان) و حتى «علم بدیع» در ردیف شرایط اجتهاد جاى گیرد. پیش از وحید، عالمان همچون سید مرتضى (80) و شهید ثانى (81) نیز، آشنایى با معانى و بیان را شرط اجتهاد مى دانستند. چند نکته درباره دانشها و متنهاى عربى: 1. پاره اى از فنها و دانشهاى یاد شده:(لغت و صرف) آشنایى به مفردات و پاره دیگر:(نحو و معانى و بیان) آشنایى به جمله ها و مرکبها را پدید مى آورند. 2. اصولیان آشنایى با فنها و دانشهاى یاد شده را یک شرط تبعى مى دانند. شرط اصلى، دانستن کتاب و سنت است که به دانستن این فنها و دانشها وابسته اند. علامه حلى مى نویسد: «ان الشرع عربى ولا یتم الابمعرفتهما وما لایتم الواجب الا به فهو واجب.» (82) شرع، عربى است
و شناخت به آن جز به شناختن این دو (نحو و صرف) انجام نمى گیرد و هر چیزى که واجب به آن وابسته است، واجب است. آقاى خویى درباره لغت مى نویسد: «یتوقف الاجتهاد على معرفة اللغة العربیة لوضوح... ان اکثر الاحکام یستفاد من الکتاب و السنة وهما عربیان فلا مناص من معرفة اللغة العربیة فى استنباطها منهما....» (83) اجتهاد به شناخت لغت عرب وابسته است;زیرا روشن است بیش تر احکام از کتاب و سنت برگرفته مى شوند و این دو، به زبان عربى اند، پس شناختن لغت عرب، براى استنباط احکام ضرورى و امرى پرهیز ناپذیر است. 3. آیا در دانشهاى عربى اجتهاد شرط است؟ در این باره، دو دیدگاه وجود دارد: دیدگاه نخست:اجتهاد شرط است. این دیدگاه را سبکى و گروهى از سنیان (84) و فاضل هندى از شیعه (85) پذیرفته اند دیدگاه دوم: اجتهاد شرط نیست. بیش تر اصولیان از شیعه و سنى این دیدگاه را پذیرفته اند. باورمندان به این دیدگاه، به تعیین میزان لازم در آگاهى از این دانشها پرداخته اند. پاره اى از سنیان، سطح میانه از آگاهى به این دانشها را کافى شمرده اند. (86) صاحب فصول از شیعه در این زمینه نوشته است: «لابد من الاطلاع علیها قدر ما یتوقف معرفة مواضع الحاجة منهما علیه.» (87) ضرورى است آشنایى به این دانشها به اندازه اى که در شناختن
موارد نیاز به کتاب و سنت لازم است، وجود داشته باشد. امام خمینى نیز، در این زمینه، نصاب را مقدارى از آگاهى مى داند که در فهم کتاب و سنت مورد نیاز است. (88)
بسیا ى از عالمان شیعه و سنى، آشنایى به موا د ا-ماع ا ض و ى و ش ط دانس'ه و د و-ه آن گف'ه اند: ف'وا نباید به ناسازگا ى با ا-ماع دچا شود. (89) شاید د نگاه نخس'، به ط ح ا-ماع شناسى، به عنوان ش ط ا-'هاد، اهمی'ى داده نشود.و آگاهى از ا-ماعى بودن یا نبودن یک مساله، کا ى آسان و به دس'آمدنى، با مطالعه و د نگى اندک، شم ده شود. اما واقعی' غی از این اس'. شناخ'ن موا د ا-ماع، دقیق و گاه نیازمند پژوهش ژ ف اس'; زی ا: الف. نه همه ا-ماعهاى اسم و سم دا ا باید ا-ماعهاى واقعى و بخو دا از ملاک و معیا کشف دانس' و نه دپاى ا-ماعهاى واقعى ا 'نها د ا-ماعهاى سمى، -س'و-و ک د. گاه مساله اى به عنوان ا-ماعى مشهو شده، د حالى که د واقع، ا-ماعى نیس' و گاه نیز عکس آن، دیده مى شود. بسیا ى از ا-ماعهاى مط ح د فقه، یشه د نقلهاى بى پایه و اح'یاطهاى بى اساس دا د.
-داسازى ا-ماعهاى د س' از ناد س'، به پژوهشى ژ ف نیازمند اس'. س نوش' حکم ش عى ا نباید به دس' ه ا-ماع سپ د. باید آگاهى و آشنایى به موا د ا-ماع ا افزایش داد. ب . بسیا ى از ا-ماعها د اصل، م کب بوده اند، نه بسیط. از آن-ا که ا-ماع م کب اع'با ى ندا د، باید د ا-ماعهاى منقول پژوهش و -س'و-و ک د آیا از نوع م کب هس'ند یا بسیط؟ (90) -. د دو ان معاص ، د مباح" نظ ى ا-ماع، دیدگاهى نو پدیدا شد. این دیدگاه از آقاى ب و- دى اس'. وى از
یک سو ا-ماع ا، به ش ط آن که د دای ه اصول م'لقا' شکل یاف'ه باشد، مع'ب مى شم د و از سوى دیگ به شه 'هاى شکل گ ف'ه د این دای ه، شانى همسان با ا-ماع مى بخشد. این دیدگاه، کا ا-ماع شناسى ا گس' ش داده و نیازمند دق'ى بیش' ک ده اس'. گس' ش از آن نظ که شه ' ا نیز زی پوشش گ ف'ه اس' و دق' از آن نظ که باید به ک'ابهاى پیشینیان م ا-عه ک د و دید آیا آنان ف'وا داده اند یا نه؟ و وشن اس' که دس'یابى به ف'اواى آنان نیازمند دق' اس'; زی ا قالبها و عبا 'هاى آنان د ف'وا دهى به صو 'ى خاص و م'فاو' با عبا ا' پسینیان شکل گ ف'ه اس'. امام خمینى، با 'و-ه به این اهمی' و حساسی' مى نویسد: «ومنها الفحص الکامل عن کلما' القوم خصوصا قدمائهم الذین دابهم الف'وى بم'ون الاخبا کشیخ الطائف" فى بعض مصنفا'ه والصدوقین ومن یحذو حذوهم ویق ب عص اعصا هم لئلا یقع فى خلاف الشه " القدیم" ال'ى فیها فى بعض الموا د مناط الا-ماع.» (91) یکى از ش ایط ا-'هاد، کاوش کامل د سخنان قوم، بویژه پیشینیان اس'. وش پیشینیان، ف'وادادن ب اب م'ون اخبا بوده اس'،
مانند شیخ طائفه، د پا ه اى از نگا شها، صدوقین و ه کس که اه آنان ا ف'ه و د عص ى نزدیک به آنان مى زیس'ه اس'، باید سخنان آنان ا ب سى ک د، 'ا د ناسازگا ى با شه ' قدیم، که مناط ا-ماع ا د بخى از موا د، دا د، دچا نشود.
شما ى از عالمان اصول، د س' فهمى (د ب اب ک-فهمى) ا ش ط دیگ ى ب اى ا-'هاد بشم ده اند. به این دلیل که د نبود شایس'گى ذهنى و 'وان ان'قال به مفاهیم و نک'ه هاى اصلى د د ون، از ف اهم بودن ش ایط و مقدما' بی ونى ا-'هاد، ن'ی-ه اى به دس' نمى آید، بلکه د این صو '، گاه از مواد خام و مقدما' علمى به ه ناد س' گ ف'ه مى شود. به دیگ سخن، ا-'هاد ع صه ب ابسازى قواعد ب موا د اس'، گاه یک مو د ا انبوهى از قاعده ها ف ا گ ف'ه اند و گذ د س' از میان این قاعده ها و سیدن به مقصد، کا ه کسى نیس'. م-'هد د حالى که س گ م به کا بس'ن قاعده اى اس'، نباید از مق'ضى قاعده هاى دیگ و پیوند و نسب' آن قاعده ها با
قاعده اى که د حال به کا گی ى آن اس'، غافل بماند، بویژه که گاه پا ه اى از قاعده ها، ماهی'ى گونه گون دا ند و پا ه اى اصولى و پا ه اى فقهى هس'ند. به کا بس'ن همزمان این قاعده ها و 'و-ه به -ایگاه، کا ب د ه یک، اه پ پیچ وخمى ا پیش وى مى نهد که -ز با زی کى و حسن سلیقه پیمودنى نیس'. حال اگ کسى، افزون ب نداش'ن این زی کى دچا ک-فهمى همیشگى باشد، چگونه مى'واند ا-'هاد کند؟ از همین و نقدهایى که د ع صه اس'نباط مط ح اس'، با نقدهاى مط ح د دانشهاى پیش نیاز ا-'هاد، همچون اصول و قواعد فقهى و... ف ق دا ند. نقد کننده مباح" اس'نباط به پ سشهایى از این دس' 'و-ه مى کند که شخص مو د نقد 'ا چه اندازه به همه قواعد وابس'ه به مساله 'و-ه ک ده اس' و آیا 'وانس'ه از این قاعده ها، به د س'ى به ه گی د؟ د حالى که د دانشهاى یاد شده، نقد به نفى این اثبا' قاعده ها و مبانى 'و-ه نشان مى دهد. وحید بهبهانى، از کسانى اس' که به این ش ط 'و-ه نشان مى دهد و مى نویسد: «... ان لایکون معو- السلیق" فانه آف" للحاس" الباطن"...» (92) ک-سلیقه نبودن
او ش ط اس'. ک-سلیقگى آف' حاسه باطنى اس'. وى از آن به بز گ' ین ش ط یاد مى کند: «اعظم الش ائط اس'قام" الفهم و-ود" النظ .» (93) د س' فهمى و نیک اندیشى، بز گ' ین ش ط ا-'هاد اس'. آنچه گذش'، ک-اندیشى ذا'ى اس'. وحید بهبهانى به گونه دیگ ى از ک-اندیشى اشا ه مى کند که ذا'ى نبوده و شخص آن ا کسب مى کند. از دیدگاه او، این ک-اندیشى عبا ' از پیش گ ف'ن حال' 'قلیدپذی ى د انسان و شیف'گى د او نسب' به شبهه ها از س غفل' اس'. (94) طبیعى اس' این گونه ک-اندیشى، محصول نا سایى و ناکفای'ى نظام آموزشى و پژوهشى اس'. 'حلیل این مساله م-الى دیگ ا مى طلبد.
گاه د ساح' یکى از دانشهاى پیش نیاز، د مثل، اصول یا ع ف شناسى، آنس' یا آف' یا آف'هایى ب وز مى یابد و گاه نیز ع صه پیوند دادوس'د پیش نیازها با یکدیگ خاس'گاه آف' اس'. آفا' این ع صه ا نیز باید شناخ' و این شناخ' نیز ش ط ا-'هاد اس'. آف'شناسى، کم' ، موضوع بح" و ب سى و ح'ى اشا ه ق ا گ ف'ه اس'. 'نها مى'وان به مطالبى بخو د که -س'ه و گ یخ'ه ب زبان یا
قلم -ا ى شده اس'. این آفا' ا د دو ع صه مى'وان پى گ ف': 1. ع صه ب سى و پ داخ'ن به پیش نیازها: د این زمینه مى'وان از دو آف' نام ب د: الف. 'نگ شدن فضاى بح" از بخى از پیش نیازها: د س' اس' که به طو سمى از بایس'گى ف اهم آو ى همه پیش نیازها سخن به میان مى آید، اما د عمل، چند پیش نیاز محدود، بیش' مو د بح" ق ا نگ ف'ه و نمى گی د. د مثل دانش اصول بیش از ش ایط دیگ ا-'هاد، مو د 'و-ه و ب سى بوده اس'. این موضوع گ چه انگیزه هاى گوناگونى دا د; اما چگونگى و میزان پ داخ'ن به یک علم، که اهمی' بیش' ى دا د، بیش' ، انگیزه بى'و-هى عملى به دانشهاى دیگ بوده اس'. 'و-ه به این آف' و از بین ب دن آن ب اى کسى که قدم د ا-'هاد مى نهد، یک ض و ' اس'. ب. اث پذی ى شیوه ب سى د یک علم از شیوه ب سى د علم دیگ : گاه شیوه ب سى د فلسفه یا کلام، که خود از پیش نیازهاى ا-'هادند و د قسم' دوم از آنها بح" خواهیم ک د، ب دانش دیگ ، د
مثل اصول، سایه مى گس' د و این خود به ن'ی-ه هاى فاسدى مى ان-امد. م-'هد که چا ه اى از پ داخ'ن به همه این پیش نیازها ندا د، باید بداند آف' پ داخ'ن به همه، ف و غلطیدن به اس'فاده از وش یکى د دیگ ى اس'. موا د و خاس'گاههاى این آف' ا باید شناخ' و از آن دو شد. د زی به دو مو د از این اث پذییهاى ناد س' اشا ه مى کنیم: 1. از بین ف'ن دیدگاههاى ع فى، د ن'ی-ه انس و س وکا داش'ن بسیا با دانشهاى عقلى. ع ف شناسى زمان صدو با آف'هایى وبه وس'. این آف'شناسى ا باید موضوع یک ب سى و 'حقیق مس'قل ق ا داد. ما به مناسب'، 'نها به یکى از این آف'ها اشا ه مى کنیم و آن اث پذی ى از واژگان و مفاهیم مد سه اى اس'. گاه 'نفس د فضاى واژگان علمى و شیوه هاى عقلانى مد سه، گسس'ى ا میان ذهن انسان و معانى و وشهاى ع فى پدید مى آو د. باید به پیشگی ى از پیدایى این وضعی' یا زدودن آن د صو ' پیدایش، اندیشید وگ نه، معانى پیش ساخ'ه ا ناخود آگاه ب وایا' 'حمیل خواهیم ک د. مى'وان این مساله ا به صو ' وشن'
و یزشده' ى بیان ک د و گف' گسس' یاف'گى ذهن از ع ف، محصول کا ک دهاى زی اس': الف. واژه گ ایى: کسانى که زیاده از اندازه، به واژه هاى علمى و معانى دقیق آنها دل مى سپا ند، به یقین د موا دى قد ' د ک معانى ع فى ا از دس' مى دهند. امام خمینى د این زمینه مى نویسد: «قد یقع الخلط لبعضهم، بین الاصطلاحا' الدائم" فى العلوم الفلسفی" او الادق منها و بین المعانى الع فی".» (95) گاه شما ى از عالمان میان واژه هاى ای- د دانشهاى فلسفى یادقیق' از آن و میان معانى ع فى د هم مى آمیزند. ب. 'اویل گ ایى: گاه انسان به 'اویل گ ایى دچا مى شود و این حال'، 'وانایى و شم اس'ظها ع فى ا از وى سلب مى کند. وحید بهبهانى مى نویسد: «ان لایانس بال'و-یه وال'اویل فى الآی" والحدی" الى حد یصی المعانى المؤول" من -مل" المح'مل" المادی" للظاه المانع" عن الاطمئنان به کما شاهدنا من بعض ولایعود نفسه ب'کثی الاح'مالا' فى ال'و-یه فانه ایضا بما یفسد الذهن.» (96) نباید به 'و-یه و 'اویل آیه یا حدی"، 'ا آن-ا انس گ ف' که معانى 'اویلى، با معناى ظاه ب اب گ دد و د ن'ی-ه، از اطمینان پیدا ک دن به معناى ظاه -لوگی ى
کند، آن گونه که ما د بخى مشاهده ک ده ایم. نباید خود ا به ف اوان سازى اح'مالها د 'و-یه عاد' دهد، چه آن که این نیز ذهن ا فاسد مى کند. -. یزبینى: با پ داخ'ن پیوس'ه به نک'ه هاى دقیق دانشها، ف'ه ف'ه، نگاه انسان یزبین مى شود. این یزبینى، گ چه د بسیا ى از موا د دس'مایه اب'کا و پیش ف' دانش، و د ن'ی-ه خوش آیند و ض و ى اس'; اما از سویى به از بین ف'ن نگاه ع فى د انسان مى ان-امد; از این وى باید چا ه اى اندیشید که از این ن'ی-ه منفى د امان ماند. از بین ف'ن نگاه ع فى، ناموفقى د اس'نباط حکم ش عى ا د پى دا د; چه آن که واژگان و عبا 'هاى ش ع، ب پایه معانى ع فى شکل گ ف'ه اس'. امام خمینى د این با ه مى نویسد: «... الاح' از عن الخلط بین دقائق العلوم والعقلیا' ال قیق" وبین المعانى الع فی" العادی" فانه کثی ا مایقع الخطا لا-له کما ی'فق کثی ا لبعض المش'غلین بدقائق العلوم ح'ى اصول الفقه بالمعنى ال ائ- فى اعصا نا الخلط بین المعانى الع فی" السوقی" ال ائ-" بین اهل المحاو " المبنى علیها الک'اب والسن".» (97) باید از د هم آمیخ'ن میان دقایق
دانشها و یزبینیهاى عقلى و میان معانى ع فى و عادى دو ى -س'. د بسیا ى از این موا د، این د هم آمیخ'گى منشا اش'باه د اس'نباط اس'. شما ى از کسانى که به دقایق دانشها و ح'ى اصول فقه، به معناى ای- آن د این عص ، س گ م هس'ند، د موا دى بسیا معانى ع فى و بازا ى ای- نزد اهل محاو ه ا، که ک'اب و سن' ب پایه آن بنا شده اس'، با دق'هایى خا - از فهم ع ف، د هم آمیخ'ه اند. یزبینى، که د سایه دقایق و یزه کا یهاى دانشها شد مى یابد، ذهن ا به شبهه سازى دچا مى کند. شبهه سازى او- یزبینى زیاده از اندازه اس' که با و-ود آن، به طو قطع، - یان ع ف شناسى به از هم گسس'گى و آشف'گى دچا مى شود. وحید بهبهانى به این موضوع 'و-ه نشان داده و مى نویسد: « بما یدخل فى ذهن الم-'هد بعض الشبها' فیصی ذهنه مؤوفا فى مع ف" الع ف مع انه من -مل" الع ف ولایفهم مثلهم ل'ط ق الشبه"... ومن لم ی'فطن بما ذک ناه یخ ب کثی ا فى الفقه.» (98) گاه و ود بخى از شبهه ها به ذهن م-'هد، به آف'زدگى د شناخ' ع ف مى ان-امد. این اه یاف'گى شبهه
به ذهن، سبب مى شود که م-'هد همچون ع ف نیندیشد، با آن که از ع ف اس'... کسى که به آنچه گف'یم، هشیا انه ننگ د، فقه ا د موا د بسیا وی ان مى کند. اه حل: باید ب اى -لوگی ى از آف' یاد شده و یا از بین ب دن آن د صو ' پیدایش به میان ع ف ف' و با نگاهها و دیدگاههاى ع فى پیوندى پیوس'ه ب ق ا ساخ'. از دیدگاه امام، این پیوند ا باید 'ا سحد انس گی ى با ع ف ژ فا بخشید و 'وانا ساخ' اهمی' این انس گی ى نزد امام 'ا آن-ا پیش ف'ه که آن ا ش طى مس'قل د ا-'هاد قلمداد ک ده اس'. «ومنها الانس بالمحاو ا' الع فی" وفهم الموضوعا' الع فی" مما - ' محاو " الک'اب والسن" على طبقها.» (99) انس گ ف'ن به گف'وگوهاى ع فى و فهمیدن موضوعها و گزا ه هاى ع فى، که ک'اب و سن' ب اب آنها شکل گ ف'ه اس'، از ش ایط ا-'هاد اس'. وحید بهبهانى نیز، به همین اه حل اندیشیده اس'. او مى نویسد: «فاللازم علیه ان ی -ع فى ذلک الى غی ه من ال-ماع" الذین لم ی'ط ق الى اذهانهم شبه".» (100) کسى که ذهن
او به شبهه دچا شده و از فهم ع ف باز مانده اس'، به دیگ ان که ذهن آنان از شبهه هایى این چنین خالى اس'، باید م ا-عه کند. 1. اث پذی ى منفى اصول از فلسفه: بسیا ى از اصولیان مباح" اصولى ا با وشها و نگاههاى فلسفى قم مى زنند. به یقین این به ه گی ى د -اهایى د س' اس'; اما د -اهایى هم انح اف ا د بحثهاى اصولى سبب شده اس'. علامه طباطبایى، که شد فلسفه د عص کنونى وامدا 'لاشها و اندیشه هاى اوس'، به این به ه گی ى ناد س' 'و-ه نشان داده و از آن به د آمیخ'گى قضایا و مفاهیم اع'با ى با حقیقى یاد ک ده اس'. او، با این حال، گاه د اصول از وشها و واژه هاى فلسفى به ه -س'ه اس'. وشنگ ى موضوع و زوایاى آن، به مقال و بحثى دیگ نیازمند اس'. د این -ا، 'نها د پى ثاب' ک دن این نک'ه هس'یم که شناخ' به آفا'ى از این دس'، یکى از ش ایط ا-'هاد اس' که کم' به آن پ داخ'ه شده و د صو ' پ داخ'ن زوایاى آن به د س'ى ب سى نشده اس'. امام خمینى به موضوع اث پذی ى اصول از فلسفه،
'و-ه نشان داده اس'. وى د بح" احکام خمسه، و-ود نسب' 'ضاد بین آنها ا نمى پذی د و بح" اصولى ا-'ماع ام و نهى ا ب اساس این نگاه فلسفى به پیش نمى ب د. (101) 2. ع صه به ه گی ى از پیش نیازها د اس'نباط: د این زمینه نیز مى'وان از دو آف' نام ب د: الف. 'نگ شدن م-ال ب بکا بس'ن قاعده هاى بخى از پیش نیازها د ن'ی-ه فعال بودن بخى دیگ : گاه اس'نباط کننده، بى آن که خود بداند به خاط اث پذی ى از قاعده هاى اصولى از به کا بس'ن قاعده هاى دیگ دانشها غافل مى ماند (این موضوع ا به دلیل اهمی' -داگانه د بخش دوم، زی عنوان: «ذوق فقهى» ب سى خواهیم ک د.) ب. اث پذی ى شیوه اس'نباط از یکى از شیوه هاى دانشهاى پیش نیاز: و حید بهبهانى به این موضوع 'و-ه نشان داده اس': «انه یخ ب الفقه بسبب انس ذهنه بغی ط یق'ه والف فهمه بط یق" الکلام و امثاله کما شاهدنا کثی ا من الماه ین فى العلوم من اصحاب الاذهان الدقیق" السلیم" انهم خبوا الفقه من ال-ه" ال'ى ذک ناها.» (102) گاه به سبب انس داش'ن ذهن به غی وش فقه و خوى گ ف'ن با وش دانشهایى مانند: کلام و... فقه
وی ان مى گ دد، همان گونه که بسیا ى از عالمان ماه د علوم ا مى بینیم; این که دا اى ذهنهاى دقیق و سالمى هس'ند; اما به دلیل آنچه ذک شد، فقه ا خ اب ک ده اند.
از این ش ط نیز همچون ش ط پیشین، سخن کم گف'ه شده اس'، با آن که نقشى -دى و س نوش'ساز ا د ع صه اس'نباط ب عهده دا د. وحید بهبهانى مى نویسد: «ومن الش ائط مع ف" فقه الفقهاء وک'ب اس'دلالهم وکونه ش طا غی خفى على من له ادنى فطان".» (103) از ش ایط ا-'هاد، شناخ' فقه فقیهان و ک'ابهاى اس'دلالى آنان اس'. ش ط بودن این ب ه که کم' ین به ه از زی کى ا ب ده اس'، پوشیده نیس'. نباید انگاش' سلف شناسى 'نها عبا ' از دس'یابى به دیدگاههاى پیشینیان (که با کاوش د ک'ابها به دس' مى آید) اس'. سلف شناسى، دو مقوله: مبناشناسى سلف و ف'واشناسى سلف ا د ب مى گی د و دومى; یعنى ف'واشناسى، خود، از دو م حله:1.قاعده و معیا شناسى دس'یابى به ف'اواى سلف2.شناخ' ف'اواى سلف، 'شکیل مى شود. م حله دوم بدون م حله اول شکل نمى گی د. 1. مبناشناسى سلف: باید مبانى سلف ا قبل از ه چیز شناخ'، چه آن که
این مبناشناسى اه بخو د با ف'اواى سلف و نوع و چگونگى به ه گی ى از آن ا وشن مى کند 'ا هنگامى که ندانیم شیخ صدوق یا شیخ طوسى د اف'اء از چه مبناهایى به ه گ ف'ه اند و د ه مساله ف'وا ا ب چه مبناى ا-'هادى یا غی ا-'هادى قم زده اند، نمى'وانیم اس'فاده شایس'ه ا از ف'واى آنان د اس'نباط بب یم، اس'فاده هایى که گاه س نوش' اس'نباط و فقه ا قم مى زنند. امام خمینى به این موضوع اشا ه ک ده اس': «ولابد للطالب الاع'ناء بکلما' امثالهم و بط یق'هم فى الفقه وط ز اس'نباطهم فانهم اساطین الفن مع ق بهم بزمان الائم"(ع) وکون کثی من الاصول لدیهم مما هى مفقوده فى الاعصا الم'اخ ه ح'ى زمن المحقق والعلام".» (104) -ویندگان فقه باید به سخنان پیشینیان و اه آنان د فقه و شیوه اس'نباط آنان 'و-ه کنند. آنان اس'وانه هاى فن هس'ند و زمان ایشان به عص امامان(ع) نزدیک بوده اس'. بسیا ى از اصول نزد آنان و-ود داش'ه که د دو ه هاى بعد، ح'ى د زمان محقق و علامه، این اصول د دس' س نبوده اند. مبناشناسى سلف، بحثى مهم و پ دامنه و نیازمند 'حقیقى -امع اس'. م'اسفانه چنین 'حقیقى هنوز به صو ' بایس'ه ان-ام نگ
ف'ه اس'. ه چند که -س'ه و گ یخ'ه نکا'ى د ف ق بین دو مد سه قمیها با محو بودن شیخ صدوق و بغدادیها، با محو بودن شیخ مفید، ا ائه شده اس'. 2. ف'واشناسى سلف: همان گونه که گذش'، ف'واشناسى سلف از دو م حله 'شکیل مى شود که د زی ش ح خواهیم داد: الف. ضابطه شناسى دس'یابى به ف'اواى سلف: سلف ف'اوى ا د قالبها و الفاظ خاصى مى یخ'ه، که با قالبها و الفاظ مو د اس'فاده د ف'وا دهى زمانهاى بعد'فاو' اساسى داش'ه اس'، بدون به ه گی ى از نو این ضوابط نمى'وان ف'اواى آنها ا به دس' آو د. گاه انسان د نسب' دادن دیدگاهى به آنان، به خطا مى اف'د و گاه نیز به خاط ناآشنایى به معیا ها و ملاکها، ف'واهاى آنان از نظ ها پوشیده مى مانند این موضوع نیز زوایاى گس' ده و ناگف'ه اى دا د و نیازمند 'حقیقى بایس'ه اس'. (105) ب . پژوهش و -س'و-و ب اى دس'یابى به ف'اواى سلف: آنچه به عنوان سلف شناسى وا- یاف'ه، بیش' به معناى -س'و-و و پژوهش ب اى دس'یابى به ف'اواى عالمان اس' و بس (که الب'ه این نیز، لباس عمل چندان د اس'نباطها نپوشیده اس') از مبناشناسى و ضابطه شناسى که گذش'، بح" و خب
ى نیس'. به ه حال، -س'و-و و پژوهش د دیدگاههاى سلف، ض و 'ى پ هیز ناپذی ب اى فقه اس'. «لو لم یطلع علیها اسا لایمکن الا-'هاد والف'وى.» (106) اگ از فقه پیشینیان اطلاع حاصل نیاید، ا-'هاد د ف'وا دادن امکان پذی نیس'. خلاصه آنچه د این بح"(سلف شناسى) گف'یم این که: بدون آگاهى از ف'اواى سلف، ا-'هاد ان-ام نمى پذی د و بدون آگاهى از ضابطه شناسى ف'واى سلف، ف'واهاى ایشان شناخ'ه نمى گ دد و بدون مبنا شناسى سلف، چگونگى به ه گی ى د س' از ف'واهاى اینان، آشکا نمى گ دد، پس به ه سه مقوله -داگانه نظ باید انداخ'. پى نوش'ها: 1. «الوسائل»، -98/2. 2. «'فسی -امع آیا' الاحکام»، به نقل از کنزالع فان، -5/1 و 'فسی شاهى، -6/1. 3. «مس'صفى»، -350/2. 4. «الا-'هاد فى الش یع" الاسلامی"»، ق ضاوى/17. 5. همان. 6. همان. 7. «مبادى الوصول»/242، «مفا'یح الاصول»/576; «ش ح ال-لال»، -382/2; «کشف الاس ا »، بزودى، -28/4. 8. همان. 9. «المدخل الى مذهب احمد»/180; «ا شاد الفحول»، /250. 10. «بحا »، -81/85- ;237/61. 11. «مس'د ک الوسائل»، -385/18. 12. «بحا الانوا »، -271 270/97. 13. «ا شاد الفحول» /250. 14. همان. 15. «مبادئ الوصول»، /243; «مفا'یح الاصول»، /575; «نش البنود»/319; «نهای"السؤل»/553. 16. «نش البنود»، -319/2; «موافقان شاطبى»، -352 351/3; «الاصول العام" للفقه المقا
ن»/575. 17. «الوسائل»، -98/2. 18. «ال سائل»، -98/2. 19. «ال سائل الاصولی"» /98. 20. «الفوائد الحائی"»/336. 21. «الوسائل»، -97/2. 22. «ال'نقیح»، -25/1. 23. «ال سائل الاصولی"»/97. 24. همان. 25. «ال'نقیح»، -25/1. 26. «ال سائل»، -97/2. 27. همان. 28. «الفوائد المدنی"» (مبح" ا-'هاد). 29. «ال'نقیح»، -25/1. 30. «الا-'هاد فى الش یع" الاسلامی"»، ق ضاوى/53. 31. همان. 32. همان. 33. «ال'نقیح»، -25/1. 34. «الا-'هاد فى الش یع" الاسلامی"»/53. 35. «ال'نقیح»، -25/1. 36. «الا-'هاد فى الش یع" الاسلامی"»/53. 37. «مبادئ الوصول»/242. 38. « سائل» شهید ثانى، -196/2. 39. «کشف اللثام»، -324/2. 40. «الوافی"»، /252. 41. «ال سائل الاصولی"»/111; «الفوائد الحائی"»/336. 42. «کفای"»، -297/5. 43. «ال سائل»، -97/2. 44. «الا-'هاد فى الش یع" الاسلامی"»/53. 45. همان. 46. همان. 47. همان. 48. «ال سائل»، -97/2. 49. «الا-'هاد فى الش یع" الاسلامی"»/53. 50. «الفوائد الحائی"»، /336. 51. «ال سائل الاصولی"»/111. 52. همان. 53. «ال سائل»، -98/2. 54. همان. 55. «ال'نقیح»، -26/1. 56. همان/271. 57. «ال سائل»، -98/2. 58. «ال وض" البهی"»، -66/3. 59. «ال سائل»، -99/2. 60. همان. 61. «ال'نقیح»، -21/1. 62. «المس'صفى»، -201/2. 63. «المحصول»، -496/2. 64. «الاحکام فى اصول الاحکام»، 170/4. 65. «مبادئ الوصول»/242. 66. «الفوائد الحائی"»/335. 67. «قوانین»/375. 68. «ال'نقیح»، -24/1. 69. «ال سائل»، -96/2. 70. «الفوائد الحائی"»/335. 71. «ال سائل»، -96/2. 72. «ال'نقیح»،
-24/1. 73. «ال سائل الاصولی"»88 87/. 74. «ال'نقیح»، -24/1. 75. «مبادئ الوصول»/242; «ال سائل الاصولی"»/86. 76. «ال'نقیح»، -24/1. 77. «هدای" الاب ا »، -/190; «ال سائل الاصولی"»/86; «مبادئ الوصول»، 242; «نهای" السؤل»، 552 551/4; «الوافی"»/250. 78. «اصول العام" للفقه المقا ن»/574. 79. «الفوائد الحائی"»/341. 80. «الذ یع"»، -800/2. 81. «ال وض" البهی"»، -63/3. 82. «هدای" الاب ا »، /190، به نقل از علامه. 83. «ال'نقیح»، -24/1. 84. «-مع ال-وامع»، -383/2; «ایقاظ الوسنان»/57; «ا شاد الفحول»/252. 85. «مفا'یح الاصول»، /57، به نقل از کشف اللثام. 86. «نش البنود»، -318/2; «ش ح ال-لال»، -383/2. 87.«الفصول الغ وی"»/400. 88. «ال سائل»، -96/2. 89. «مفا'یح الاصول»، /577; «مبادئ الوصول»/243; «الوافی"»/283; «ش ح ال-لال»، -384/2;«نش البنود»، -318/2; «المس'صفى»، 351/2. 90. «م-له «آینه پژوهش»، شما ه 57/43. 91. «ال سائل»، -99/2. 92. «الفوائد الحائی"»/337. 93. همان. 94. همان. 95. «الوسائل»، -97/2. 96. «الفوائد الحائی"»/341. 97. «ال سائل»، -97/2. 98. «الفوائد الحائی"»/336. 99. «ال سائل»، -96/2. 100. «الفوائد الحائی"»/336. 101. «مناه-الوصول»، -138/2. 102.«الفوائد الحائی"»/34. 103. همان/337. 104. «ال سائل»، -99/2. 105. «فصلنامه فقه اهل بی'»، شما ه 246/18 17، مقاله ضوابط دس'یابى به ف'واى قدماء. 106. «الفوائد الحائی"»/337.
مجله رواق اندیشه، شماره 42 مظاهری سیف، حمید رضا
در طول تاریخ حیات طبیعى انسان که سلطه گران و مفسدان، دست ستم بر مردم گشوده و با هر نیرنگ و ترفندى، آنها را در ضعف و ذلت نگه مى داشتند، تا پایه هاى سیطره خود را حفظ و تحکیم کنند؛ پیامبران خدا، با تکیه بر توحید عملى، در برابر آنها ایستادند و در صورتى که مردم دعوت آنها را پاسخ مى دادند شیشه عمر فرعونیان و نمرودیان را شکسته و اساس فساد و ستم را نابود مى کردند. حضرت امام خمینى رحمه الله با الگو قرار دادن پیامبران، بویژه رسول اکرم صلى الله علیه وآله ، میراث انبیاى گذشته را به کار گرفت و مردم ایران را زنده کرد و با توحید عملى برآمده از عرفان اسلامى، اساس حکومت ستم شاهى را ویران کرد و در برابر ابرقدرتهاى جهان قد بر افراشت. توحید عملى که شاخص اصلى آن قیام للّه است، انبیا را از معراج به معرکه نبرد با کافران و مستکبران مى آورد و حضرت روح الله، با سیر در این مسیر، از کوثر توحید ناب نوشید ولى در سرخوشى آن فرو نماند، بلکه از حق و همراه حق به سوى خلق آمد و با جانى شیدا و قلبى آکنده از عشق به خدا
و خلق خدا بر مشعل هدایت اسلام دمید و فروغ آن را فزونى بخشید و جهان را پر از یاد و نام او ساخت. در این پژوهش، ابعاد عرفانى و سیاسى توحید عملى امام را مى کاویم تا چگونگى پیوند عرفان و سیاست را در مکتب بالنده عرفان امام دریابیم.
عرفا توحید را با عبارات گوناگون شرح داده اند. البته محور اشتراک نظریات عرفا در باب توحید، اعتقاد به وحدت وجود است. استاد آشتیانى رحمه الله نظریه عرفا را بر سه گونه تقسیم کرده اند: جماعتى از اهل عرفان معتقدند که وجود و موجود، واحد است (قائل به وحدت وجود و موجودند). کلمات آنها در این باب گوناگون است. گاهى بکلى نفى وجود از ما سوى الله مى نمایند و مى گویند: عالم خیال محض بوده و وجودات به نظر آمده مثل دومین تصویرى است که احول (دوبین) مى بیند. هر چیز که غیر حق بیاید نظرت نقش دومین چشم احول باشد عده اى دیگر از عارفان قائل به وحدت وجود و وحدت موجود در عین کثرت وجود و موجودند و گفته اند: وجود حقیقى و موجود حقیقى، حق تعالى است و مراتب امکانیه را از ظهورات و تدلیات و تجلیات حق تعالى مى دانند. این جماعت خود، دو طایفه اند: عده اى از آنها حقیقت حق تعالى را مقام
و مرتبه «بشرط لا» از وجود دانسته و موجود حقیقى را همان مرتبه مى دانند و ممکنات را، که از تجلیات و ظهورات همین حقیقت بشرط لا باشد، ظهور حقیقت مى دانند نه اصل حقیقت. برخى دیگر از عرفا حقیقت وجود را «لا بشرط مقسمى» مى دانند و اصل الحقیقه را عارى از همه قیود حتى قید اطلاق دانسته و آن مرتبه را که مقام کنز مخفى و غیب الغیوب باشد، حق تعالى دانسته و وجود بشرط لا را (که مقام وجوب وجودبه اصطلاح حکما باشد) از تعینات آن اصل واحد مى شمرند و مى گویند: اول تعین، تعین اصل الحقیقه است که عبارت است از تجلى حقیقت وجود بذاته لذاته و ظهور آن اصل الحقیقه را در مجالى و ماهیات و اعیان ثابته مراتب ممکنات دانسته و تشکیک را در مظاهر وجود قائلند، نه در مراتب.(2) این تفصیل اقوال در مقام بررسى علمى است اما از منظرى دیگر چه بسا همه اینها مراتبى از درک یک حقیقت و عباراتى در بیان یک واقعیت باشد. در باب اندیشه هاى عرفانى حضرت امام خمینى رحمه الله ، گاهى وجوهى از این نظرات مختلف با هم جمع شده است؛ مثلاً ایشان در جایى عالم را «خیال در خیال» دانسته و نوشته اند: «العالم... فهواعتبار فى اعتبار و خیال فى خیال
عند الاحرار.»(3) یعنى: به درستى که جهان، نزد افراد آزاده، اعتبار در اعتبار و خیال در خیال است. سپس در توضیح مى فرمایند: کنه وجود و حقیقت آن هیچ حکمى ندارد و سخنى در آن نمى توان راند، پس براى حکیم متاله چاره اى نیست غیر از این که تعینات عالم کثرت را در حضرت احدیت فانى کند؛ نه این که چشم راستش را (از نظر به وحدت) فرو بندد و با چشم چپ (تنها به کثرت) بنگرد؛ همان طور که عارف اهل مشاهده نیز ناگزیر است که با چشم چپ کثرت تعینات را نیز ملاحظه کند.(4) از این رو، عالم کثرت هر چند اعتبار است اما شایان توجه است و غفلت از آن براى عارف پسندیده نیست؛ همان طور که حکیم هم نباید چنان تحت حکم کثرت فرو ماند که از وحدت رو گرداند. این جمع میان کثرت و وحدت یا بصیرت دو چشم، عدالت معرفت شناختى عرفانى است که حضرت امام بر آن تاکید و توجه بسیار دارند.(5) عارف عادل کسى است که کثرت مظاهر و تجلیات را در وحدت ذات مى بیند و وحدت را منزّه از هر کثرتى در مظاهر متکثر، به شهود مى نشیند. بنابراین، امام خمینى، هم به نظریه اول عرفا مبنى بر وحدت وجود و موجود معتقدند و
هم وحدت وجود و کثرت در مظاهر و تجلیات را مى پذیرند.(6) جمع بین وحدت و کثرت، به تعبیرى حوض کوثر است.(7)
با ملاحظه مراتب تجلى وجود و عدم تناهى آنها روشن مى شود که اوج مراتب اشتداد تجلى وجود، قابل شناخت و احاطه معرفتى نیست و چون ذات حق تعالى، متجلى و ظاهر در این تجلیات بى پایان است، در کمال نامحدود است. به همین جهت هم، اکتناه ذات محال است: «امتناع اکتناه در علم کلى و به قدم تفکر، و احاطه در عرفان شهودى و قدم بصیرت، از امور برهانیه و مورد اتفاق جمیع عقلا و ارباب معارف و قلوب است.»(8) «بدان اى سالک سبیل معرفت و توحید و عارج معارج تنزیه و تجرید که ذات مقدس حق تعالى، من حیث هى، منزه است از تجلیات ظاهره و باطنه و مبرّاست از اشاره و رسم و صفت و اسم. دست آمال اهل معرفت از دامن کبریایش کوتاه و پاى سلوک اصحاب قلوب، از وصول به بارگاه قدسش راجل است. غایت معرفت اولیاء کُمّل «ما عرفناک» و نهایت سیر اصحاب اسرار «ما عبدناک» است. سرحلقه اهل معرفت و امیر اصحاب توحید در این مقام رفیع، «کمال الاخلاص نفى الصفات عنه.»(9) فرماید و پیشواى اهل سلوک
و سید ساجدین و عارفین در این پیشگاه منیع، «ضَلَّت فیک الصفات و تَفَسَّخَت دونَکَ النعوت.»(10) سراید.»(11) ذات غیبى حق با این همه که گفته آمد با حجابهاى نورى، مراتبى از ظهور را به جلوه آورده و در نهایت، عالم کون که سراسر مظهر اوصاف و اسماء اوست رقم زده است. در پس این حجابها قلوب اهل معرفت به تماشاى انوار جمال و جلال او شیداست: اکتناه و علم به حقیقت، غیر شهود حقیقت و حضور در محضر آن است. همچنان که نور، مشهود همه و نامعلوم براى آنهاست، حقیقت وجود نیز مشهود هر کس و حاضر نزد همه است؛ به گونه اى که هیچ چیز دیده نمى شود مگر به ظهور وجود و او مبدأ هر ادراک و شهود و علم است با این که ذاتش نامعلوم است.(12)
پس از مرتبه ذات که هر چه بیشتر درباره آن سخن بگوییم، بر جهل خود افزوده ایم، مرتبه اسماء الهى است. در اینجا خداوند و معصومان با ما سخن گفته اند و این نامهاى پاک را معرفى کردهْاند. نامهاى خداوند، سراسر عالم آفرینش را پر کرده و همه جا جلوه دارد و هیچ پدیده اى نیست مگر این که جلوه اى از نامهاى خداوند است: «و باسمائک التى ملأت ارکان کل شىء.»(13) یعنى: و به نامهاى
تو که ارکان همه چیز را پر کرده است. از این رو، قرآن کریم جهان آفرینش را آیات الهى معرفى کرده و مى فرماید: «إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الأَْرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لآَیاتٍ لأُِولِی الأَْلْبابِ»(14) یعنى: به راستى که در آفرینش آسمانها و زمین و گوناگونى شب و روز، نشانه هایى براى خردمندان است. جلال وصلابت کوه، شکوه آسمان، جذابیت دریا، زیبایى گل و شگفتیهاى آفرینش، تجلى جمیل و جلیل و رحیم و کریم و عظیم و حکیم و علیم و حلیم و دود و جواد و منان و عزیز را آشکارا در منظر بندگان قرار داده(15) تا خردمندان با اندیشیدن در آنها عروج کرده و به آستان رفیع الهى گام نهند، در اسماء الهى سیر کنند و آن نامها را در خود تحقق بخشند. در میان اسماء الهى که معانى گوناگونى دارند، نام «الله» جامع جمیع آنهاست و همه معانى را فرا مى گیرد. از این رو، آن را اسم اعظم مى گویند.(16)
اسماء الهى جلوه هاى ذات غیبى اند و در حقیت، پرتوى از او را مى نمایند اما این جلوه ها مستقیم از ذات غیبى کسب فیض نمى کنند بلکه حجاب نورى غیبى که فانى در ذات غیبى است و هویت و حیثیتى غیر حق ندارد، میان ذات و اسماء
است(17) که ذات حق به صورت جمعى و غیر قابل وصف و تمایز اسماء، خود را در آن حجاب جلوه بخشید و به واسطه فیض اقدس آن حجاب نورى، اسماء به ظهور آمده و عالم را پر کرده و آراسته اند. اثر این حجاب نورى فانى در ذات غیبى، «فیض اقدس» و باطن اسم الله است که جامع جمیع اسماء است. بنابر نظر حضرت امام، مراد از عماء در حدیث پیامبر همین حجاب نورى است.(18) از رسول خدا صلى الله علیه وآله پرسیدند: پیش از آفرینش، پروردگار ما کجا بود؟ پیامبر صلى الله علیه وآله فرمودند: «کان فى عماء.» یعنى: در عماء بود.(19) معناى لغوى عماء ابر نازک است که وقتى در آسمان است نور خورشید را از خود عبور مى دهد و به زمین مى رساند و به واسطه آن مى توان به خورشید نگاه کرد ولى خود عماء دیده نمى شود. عرفا در معنا و مصداق عماء نظریات گوناگون دارند.(20) حضرت امام رحمه الله آن حجاب نورى را که باطن اسم الله بوده و اثر تجلى ذات در مقام احدیت است، عماء دانسته اند. این تجلى حجاب، هویت غیبى حق تعالى است و اسماء، با کسب فیض اقدس احدیت، به عالم فیض مى دهند و همه آفرینش به واسطه نامهاى خدا از احدیت و فیض اقدس او بهره مند هستند. بنابراین، نور هویت
غیبى ذات با حجاب عماء ظاهر و همه جا حاضر است.(21) اما دست خلق از آستان رفیع و مقام منیع او کوتاه است. سوره توحید که به عنوان شناسنامه او معرفى شده با این آیه آغاز مى شود: «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ.» هو، اشاره به هویت غیبى ذات است و الله جامع همه نامها و تجلیات اوست که به واسطه احد، عالم را روشن کرده و فیض بخشیده(22) و به همین جلوه، خداوند همه عالم را پر کرده و حضورش فراگیر است که «الله الصمد» آن را بیان مى کند.(23) صمد یعنى آنچه تهى نیست و پر است، آن که فراگیر است و همه به او وابسته اند و هر طرف روبگرانى روى اوست: «فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ»(24) بنابراین، تجلى احدیت که فیض اقدس است باطن اسم اعظم «الله» بوده و ظهور این اسم عالم را به نور خدا روشن کرده و به هر جا بنگرى نور و جلوه اوست: «اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الأَْرْضِ»(25)
حضرت امام معتقدند اسم اعظم الله براى تجلى در عین موجودات و عطاى فیض در آنها به دلیل گستردگى فیض و محدودیت و کدورت اعیان موجودات، به واسطه حجاب و جلوه اى، فیض خود را به اعیان موجودات مى رساند. این تجلى که نزدیکترین مرتبه به الله تعالى
است، خلیفه الله و واسطه گسترش فیض نور او در عالم است.(26) که فانى در فیض اقدس و احدیت است. بر اثر این مرتبه است که موجودات، از نور حق و فیض وجود بهره مند مى گردند. همچنین بر اثر این مرتبه است که حقیقت کمال انسانى یا عین ثابت انسان کامل در کل عالم، ولایت کلیه دارد؛ زیرا ولایت به معناى قرب، محبوبیت، تصرف یا ربوبیت و نیابت است(27) و نزدیکى و تعلق اولین تجلى الله به او ولایت کلیه را براى این مظهر ثابت مى کند. جلوه ظهور اسم الله، نور رسول الله و مقام محمدى صلى الله علیه وآله است. به برکت وجود اوست که اسماء و انوار الهى در عالم تابیده: «وَ أَشْرَقَتِ الأَْرْضُ بِنُورِ رَبِّها»(28) یعنى: و زمین با نور پروردگارت روشن شده است. این مقام اولاً به رسول الله صلى الله علیه وآله و سپس به معصومین علیهم السلام که به مدد پیامبر، آن مرتبه را درک کرده اند و سپس به هر کس که در راه کمال پیش مى رود و کامیاب بر مى آید، تعلق دارد. حضرت امام رحمه الله فرموده اند: «مقام رسول الله صلى الله علیه و آله به ولایت کلى الهى بالاصالة تمام برکات را در این جهان بسط داده است...تجلى الهى به تبع پیغمبر بر امامان است.»(29) مقام محمدیه یا ولایت کلیه، مقامى است
که یک انسان به آن رسید و راه را براى دیگران گشود. امامان هم این راه را پیموده و به تبع رسول الله به آن رسیدند و دیگران نیز مى توانند. پس مقام انسان کامل، مقام کمال انسانى است که همه مى توانند به آن برسند و رسالت انبیا و اولیا این بوده است که انسانها را به سوى این کمال هدایت کنند. البته کسى در این سیر از عنایات رسول الله و امامان بى نیاز نیست. حتى امیرالمؤمنین علیه السلام با فیض رسول الله صلى الله علیه وآله سیر الى الله را انجام داد: «این بزرگوار، شخصیتى است که داراى ابعاد بسیار است و مظهر اسم جمع الهى است که داراى تمام اسماء و صفات است. تمام اسماء و صفات الهى در ظهور و در بروز دنیا و عالم، با واسطه رسول اکرم در این شخصیت ظهور کرده است.»(30) مقام کمال انسانى در همه مردم به صورت فطرت وجود دارد و استعدادى است که باید شکوفا شود. فطرت هر کس او را به سمت کمال مطلوب مى کشاند: «انسان امکان ندارد به غیر کمال مطلق توجه کند و دل ببندد. همه جانها و دلها به سوى اویند و جز او نجویند و نخواهند جست. همه ثناگوى اویند و ثناى دیگرى نتوانند کرد. ثناى هر چیز ثناى اوست؛
اگر چه ثنا گو تا در حجاب است، گمان کند ثناى دیگرى را مى گوید.»(31) زیرا همه عالم جلوه نامهاى خداست و اگر حسن و کمالى در چیزى باشد پرتوى از تجلى اوست که به واسطه مقام کمال انسانى یا انسان کامل، در این گوشه از عالم ظاهر شده است: «انسان به این حد حیوانى و طبیعى، محدود نیست. براى همین انبیا آمدند تا ما را با ماوراء، هماهنگ کنند.»(32) «انسان ادراکاتش و قابلیتش براى تربیت، تقریبا باید گفت غیر متناهى است... اگر انسان مثل سایر حیوانات تا همان حدى که حیوانات رشد مى کردند بود، انبیایى لازم نبود...»(33)
درباره لقاء الله باید توجه داشت که با محال بودن اکتناه ذات هویت غیبى، شهود ذات با حجابهاى اسماء و صفات و حجابهاى برتر از آنها میسر است: «آنها که مدعى این مقام هستند گویند پس از تقواى تام تمام و اعراض کلى قلب از جمیع عوالم و رفض نشأتین و قدم بر فرق انیت و انانیت گذاشتن و توجه تام و اقبال کلى به حق و اسماء و صفات آن ذات مقدس کردن و مستغرق عشق و حب ذات مقدس شدن و ارتیاضات قلبیه کشیدن، یک صفاى قلبى از براى سالک پیدا شود که مورد تجلیات اسمائیه و صفاتیه
گردد و حجابهاى غلیظى که بین عبد و اسماء و صفات بود خرق شود و فانى در اسماء و صفات گردد و متعلق به عزّ قدس و جلال شود و تدلى تام ذاتى پیدا کند و در این حال، بین روح مقدس سالک و حق حجابى جز اسماء و صفات نیست. و از براى بعضى از ارباب سلوک ممکن است حجاب نورى اسمائى و صفاتى نیز خرق گردد و به تجلیات ذاتى غیبى نایل شود و خود را متعلق و متدلى به ذات مقدس ببیند و در این مشاهده، احاطه قیومى حق و فناى ذاتى خود را شهود کند و بالعیان وجود خود و جمیع موجودات را ظلّ حق ببیند.»(34) بنابراین، انسان مى تواند تا اوج احدیت سیر کند و نباید به جسم حقیر خود بنگرد و از چشم شیطان، خود را ببنید؛ زیرا او انسان را همین خاک دانست؛ در حالى که چشم خدایى، انسان را چنان با عظمت مى یابد که سزاوار سجود فرشتگان است؛ انسان باید از این عالم طبیعى و زندگى دنیایى سیر کند تا به مقام احدیت که فانى در هویت غیبى است برسد. این فناست که در آنجا هویت حق با چشم او دیده مى شود و لقاء الله نصیب عارف مى گردد: «این صورت طبیعى، نازلترین مرتبه
انسان است....لکن از همین مرتبه نازله حرکت به سوى کمال است. انسان موجود متحرک است از مرتبه طبیعت تا مرتبه غیب تا فنا در الوهیت.»(35) و به تعبیرى فنا و شهود هویت غیبى حق که وصول به مقام احدیت و عالم «عندیت»(36) است. شاهد و مشهود اوست و انسان با کشف نور خدا در وجود خود و درک این که هیچ نیست و هر چه هست نور خداست، با نور او و با چشم او جمال و جلال او را به تماشا مى نشنید. و صد البته که واژه ها، توان وصف این مقام را ندارند. حضرت امام در نامه اى به عروسشان مى نویسند: «به تو و به سایر جوانها که طالب معرفتند وصیت مى کنم که شما و همه موجودات جلوه اویند، ظهور اویند. کوشش و مجاهدت کنید تا بارقه اى از آن را بیابید و در آن محو شوید و از نیستى به هستى مطلق رسید.»(37) براى این سیر، اول انبیا، سپس شهیدان بهترین الگو هستند؛ زیرا همه چیز خود را براى معبود فدا کرده و پوچ بودن غیر او را دریافته اند؛ در نتیجه بى حجاب و پرده، دل به تماشاى جلوه او سپرده اند: «نظر به وجه الله راحت است براى هر نبى و هر شهیدى. شاید نکته این باشد که حجابهایى که بین
ما و حق تعالى هست و وجه الله است و تجلیات حق تعالى هست و وجه الله است و تجلیات حق تعالى هست. تمام این حجابها منتهى مى شوند به حجاب خود انسان، انسان خودش حجاب بزرگى است که همه حجابهایى که هست، چه آن حجابهایى که از ظلمت باشند و آن حجابهایى که از نور باشند منتهى مى شود به این حجابى که خود انسان است. ما خودمان حجاب هستیم بین خودمان و وجه الله. و اگر کسى فى سبیل الله و در راه خدا این حجاب را برداشت، این حجاب را شکست و آنچه داشت که عبارت از حیات خودش بود، تقدیم کرد: این مبدأ همه حجابها را شکسته است. خود را شکسته است... در عوض، خداى تبارک و تعالى این حجاب که برداشته شد، جلوه مى کند براى آنها، تجلى مى کند براى آنها؛ چنانچه براى انبیا هم چون همه چیز را در راه خدا مى خواهند و آنها خودى را نمى بینند و خود را خدا مى بینند، براى خودشان شخصیتى قائل نیستند، حیثیتى قائل نیستند. در مقابل، حق تعالى هم حجاب آنها را بر مى دارند.»(38) پس مقام حقیقى و کمال انسان که مقام فنا در احدیت است با «فنا» به کشف مى آید؛ زیرا اسماء الهى به واسطه احدیت فانى در ذات غیبى
است که هیچ هویت و حیثیتى از خود ندارد و تمام اسماء الهى در او به نحو جمعى غیبى حاضر است و آدم که همه اسماء را از خدا فرا گرفته است (وَ عَلَّمَ آدَمَ الأَْسْماءَ کُلَّها)(39) صاحب این مقام قرب و ولایت کلى است اما به صورت استعداد که باید آن را در زندگى بتدریج کشف و شکوفا سازد و به فنا و لقاء الله برسد. از قرآن بر مى آید که پیامبر صلى الله علیه وآله در مقام احدیت مستقر شده بود و همه چیزش مظهر او بود: «آن که هیچ ندارد الا به اراده الله هیچ حرکت و سکونى ندارد الا به اراده الله «وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمى»(40) اینهایى که با تو مبایعه مى کنند با خدا مبایعه کردند؛(41) براى این که تو هیچ ندارى الا فنا در خدا.»(42)
مبناى توحید عملى، هدف قرار دادن لقاء الله در همه حرکات و سکنات است. وقتى کارى با نیت الهى انجام شود توحید تحقق یافته و به تعبیر حضرت امام رحمه الله بیرق یا پرچم توحید برافراشته شده است. اسلام این تربیت را براى انسان ایجاد مى کند که همه کارها را براى خدا انجام دهد و از تعلقات رها شود و به شوق لقاء الله زندگى کند: «اسلام همه
چیزش اصلش آن مقصد اعلى را خواسته. هیچ نظرى به این موجودات طبیعى ندارد، الا این که در همان نظر، نظر به آن معنویت دارد و به آن مرتبه عالیه دارد... اگر نظر به انسان بکند به عنوان این است که یک موجودى است که از او مى شود یک موجود الهى درست کرد.»(43) بزرگترین مانع تحقق توحید عملى نفسانیت و خودخواهى است که باید از بین برود تا نهایت فنا و لقاء الله که سرانجام توحید عملى است، حاصل شود. توحید عملى، کوشش و ریاضتى است که سالک الى الله و فرد و مسلمان به خود مى دهد تا به وصال محبوب برسد: «انسان تا تربیت اسلامى یا تربیت مکاتب توحیدى پیدا نکند این فرعونیت در باطنش است. شیطنت هم در باطنش هست، خود خواه است...»(44) از اینجا معلوم مى شود که انبیا چه نعمت بزرگى هستند که هدایت و سعادت انسان را با تحقق توحید عملى و تربیت توحیدى براى مردم به ارمغان آورده اند. و بى شک این هدیه اى است که خداوند به جهت عشق به بندگانش، به آنها ارمغان داده است: «انعام کرده خدا بر ما که ما را هدایت کند به این راهى که راه الله است و موجب این مى شود که تمام عالم به سعادت برسند و با
آرامش و با تربیت صحیح، در این عالم زندگى کنند و تمام جهاتى که در این عالم هست برگردانند به همان جهت توحیدى الهى. و سایر حرکتها چه حرکتهاى قلبى باشد چه حرکتهاى خیالى باشد و چه حرکتهاى جوارحى باشد، برخلاف این مسیر که باشد، همه طاغوتى است.»(45) انسانى که براى خدا کار مى کند در حقیقت، ولایت خداوند را بر خود پذیرفته و به واسطه توحید عملى در ولایت الهى وارد شده است. در برابر این نعمت بزرگ که ثمره آن، خروج از ظلمات به سوى نور است،(46) ولایت طاغوت قرار دارد؛ یعنى کار کردن براى هواى نفس و براى کسانى که مطیع نفسانیات خودشانند. این گروه، با پذیرش غلبه هواها و هوسها بر عقل و شرع، ولایت شیطان یا ولایت طاغوت را پذیرا شده اند و نتیجه آن خروج از نور به ظلمات است.(47) توحید عملى، انسان را از مراتب پست عالم مادى به عوالم الهى بالا مى برد و استعداد عبودیت و معرفت حق تعالى و درک فناى فى الله و لقاء الله را شکوفا مى سازد. انگیزه مبناى توحید عملى است و در ایمان ریشه دارد. هر چه ایمان قوى تر باشد انگیزه الهى قوى تر و خالصتر مى شود و اعضا و قواى ادراکى و تحریکى انسان را نورانى و الهى مى کند:
«همه مسائل از قلب انسانى شروع مى شود و اگر چنانچه قلب، یک سرچشمه نور و هدایتى در آن باشد، زبان هم به نورانیت قلب منور مى شود. چشم هم به نورانیت قلب منور مى شود، همه اعضاى انسان که تابع قلب است، وقتى قلب الهى شد، همه چیز انسان الهى مى شود ... یک انسان الهى، انسانى که سر تا پایش معرفت الله باشد، توحید باشد، حرکتى نکند الا به حرکت الهى. «وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمى»(48) نه این است که خدا تیر انداخته است؛ این دست، دست خداست. نفسانیت در تو نبوده است تا این که رمى که مى کنى رمى تو باشد. تو الهى بودى، موجود الهى همه چیزش الهى است. رمیش رمى الله است، عینش، عین الله است، همه چیزش خداست.»(49) توحید عملى با این که به انگیزه پاک و خالص توحیدى بستگى دارد و این هم یک امر درونى و معنوى است اما شاخصهاى عینى و آشکارى دارد که به روشنى قابل مشاهده و بررسى است؛ شاخصهایى نظیر آزادى خواهى، عدالت طلبى، ستم ستیزى، وحدت و قدرت که در ادامه به تبیین آنها مى پردازیم:
توحید یعنى اعتقاد به ضرورت پرستش و تسلیم در برابر خداوند؛ زیرا پرستش، از فرمانبرى و اطاعت جدا نیست. توحید در این زمینه دو مفاد دارد:
نخست ضرورت ایجابى پرستش و تسلیم در برابر خداوند یکتا و دیگر نفى پرستش و تسلیم در برابر غیر خداوند تعالى: «مطابق اصل توحید ما معتقدیم که خالق و آفریننده جهان و همه عوالم وجود و انسان: تنها ذات مقدس خداى تعالى است ... این اصل به ما مى آموزد که انسان تنها در برابر ذات اقدس حق باید تسلیم باشد...و بر این اساس هیچ انسانى هم حق ندارد انسانهاى دیگر را به تسلیم در برابر خود مجبور کند. و ما از این اصل اعتقادى، اصل آزادى بشر را مى آموزیم.»(50) بنابراین، پذیرش توحید با ایستادگى در برابر مستکبران و سلطه گران همراه است و از آن جدا نمى شود. هر چه شخص، اعتقاد به توحیدش قوى تر و در توحید عملى راسختر باشد، ستم ستیزتر و آزادى طلب تر و عدالت خواه تر خواهد بود: «انبیا که جنگ مى کردند با مخالفین توحید، مقصدشان این نبود که جنگ بکنند و طرف را از بین ببرند. مقصد اصلى این بود که توحید را در عالم منتشر کنند. دین حق را در عالم منتشر کنند. (اما) آنها مانع بودند.اینها مى دیدند که آن مانع را باید برداشت...»(51) عدم پذیرش بعد ایجابى توحید، کفر است و عدم پذیرش جنبه سلبى آن، شرک را به دنبال دارد. پذیرش سلطه مستکبران براى کسانى که به خداوند
ایمان دارند، نشان دهنده شرک یا دست کم نفاق در آنهاست. از آنجا که جامعه، ناگزیر از داشتن حکومت است و اطاعت از مسؤول یا رئیس حکومت عقلاً لازم است،(52) باید حاکم در توحید عملى به جایى رسیده باشد که زبانش و کلامش الهى باشد: «این [اصل توحید [به ما مى آموزد که انسان تنها در برابر ذات اقدس حق باید تسلیم باشد و از هیچ انسانى نباید اطاعت کند، مگر این که اطاعت او اطاعت خدا باشد.»(53) بنابراین، حاکم نمى تواند هر کارى مى خواهد انجام دهد: «حکومت اسلامى نه استبدادى است نه مطلقه، بلکه مشروط است. البته نه مشروط به معنى متعارف فعلى آن که تصویب قوانین تابع اشخاص و اکثریت باشد.
مشروطه از این جهت که حکومت کنندگان در اجرا و اداره، مقید به یک مجموعه شرط هستند که در قرآن کریم و سنت رسول اکرم صلى الله علیه وآله معین گشته است. مجموعه شرط همان احکام و قوانین اسلام است که باید رعایت و اجرا شود. از این جهت، حکومت اسلامى حکومت قانون الا هى بر مردم است.»(54) رعایت شریعت و فقه، اولین شرط تحقق عدالت و محو سلطه و ستم بر بندگان و ضامن آزادى است. در این سیستم فکرى، حضرت امام رحمه الله نظریه ولایت فقیه را طرح نمودند تا استقلال و آزادى تحقق یابد. در این صورت، حاکم حق ندارد از روى هوى و هوس حکم براند و خود را مسلط بر مردم انگارد، بلکه وظیفه او اجراى دین حق و هدایت و رهبرى جامعه در مسیر توحید عملى است: «اگر بخواهد دیکتاتورى بکند، از ولایت مى افتد.»(55) بنابراین، آزادى به معناى سطحى و ساده آن، از شعارهاى انقلاب نبوده است. آزادى به معناى بى بندوبارى در دوران ستم شاهى وجود داشت و روز به روز هم بیشتر مى شد، آنچه نبود و مردم در پى آن بودند آزادى بر پایه توحید عملى بود. در این نظام فکرى، آزادى یعنى فراهم بودن امکان تکاپو و شکوفایى معنوى و فطرى براى مردم و توسعه توحید
عملى. در این میان، نقش حکومت اسلامى فراهم کردن زمینه این شکوفایى و جلوگیرى از هر پدیده اى بر خلاف موازین توحید عملى و شریعت الهى است. از این جهت هم، امام رحمه الله فرمودند: «ما که حکومت اسلامى مى گوییم، مى خواهیم یک حکومتى باشد که دلخواه ملت باشد و هم حکومتى باشد که خداى تبارک و تعالى نسبت به او گاهى بگوید: اینهایى که با تو بیعت کردند، با خدا بیعت کردند: «انما یبایعون الله...»(56) یک همچو دستى که بیعت با او بیعت با خدا باشد ... آرزوى ما این است که یک همچو حکومتى سر کار بیاید که تخلف از قانون الهى نکند.»(57) توحید عملى، موجب آزادى از سلطه حکومتهاى مستکبر و تسلیم محض شدن در برابر حق تعالى مى شود و حاکم در چنین حکومتى فقط مأمور اجراى احکام خداست.
در جامعه، آرمانها یا ارزشهاى جمعى سبب انسجام و وحدت اجتماعى مى شوند. توحید عملى بر مبناى انگیزه الهى که معطوف به فناء فى الله و لقاء الله است با از بین بردن خود پرستیها و هواپرستیهاى افراد، ریشه اختلاف و تفرقه را برکنده و اساس وحدت و همبستگى را تحکیم مى کند: «خداوند بر ما منت گذاشت که این ملت یکدل و یکجهت در جهت توحید با تحولات روحى، رو به اسلام آوردند
و این نهضت مقدس را بارور کردند.»(58) با یکى شدن انگیزه ها و تحقق توحید عملى در مردم یک جامعه، دیگر کسى خود و منافعش را بر دیگران مقدم نمى کند بلکه مصالح جمعى را که با آنها هدف مشترکى دارد، بر منافع شخصى ترجیح مى دهد و همین امر زمینه رفع مشکلات جامعه را فراهم مى کند: «وقتى همه مجتمع شدید زیر پرچم توحید، تمام کارها اصلاح مى شود.»(59) «هیچ قشرى تنها نمى تواند این خرابیها را آباد کند؛ همانطورى که در شکستن این سد بزرگ طاغوتى نمى توانست یک قشر، دو قشر این عمل را انجام بدهد، وقتى اقشار ملت با هم شدند و همه تحت لواى توحید و اسلام عمل کردند، این امر محال به حسب نظر اشخاص ممکن و واقع شد.»(60) اگر توحید عملى نباشد و به جاى آن، تبعیت از هوس و نفسانیات در میان مردم یک اجتماع ریشه بدواند، هم در جلب منافع و هم در دفع ضررها و رفع مشکلات، هر کس خود را مقدم مى شمارد و حل مشکل خود را در اولویت قرار مى دهد؛ در نتیجه، هر کس به کارى مشغول مى شود و انرژى و سرمایه بسیارى تباه مى گردد: «وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِیحُکُمْ»(61) رنگ و بوى ایمان و اسلام که اساس پیروزى و قدرت شماست با
تنازع و دسته بندیهاى موافق هواهاى نفسانیه و مخالف با دستور خدا زدوده مى شود. این مشکل نه تنها در سطح ملى بلکه در عرصه بین المللى نیز بسیار جدى است. رمز تمام گرفتاریهاى کشورهاى اسلامى، اختلاف کلمه و عدم هماهنگى است و رمز پیروزى وحدت کلمه و ایجاد هماهنگى است که خداى تعالى در یک جمله بیان فرمود: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا...»(62) وحدت بر اساس توحید عملى، هم موجب همگرایى اجتماعى مى شود و هم سبب توجهات و عنایات حق تعالى است. به همین جهت، پیروزى و موفقیت را در دو عرصه مبارزه با ستم و دفع مفاسد و نیز در معرکه اصلاح امور و آبادانى به ارمغان مى آورد.
توحید عملى، فرد و جامعه را در مراتب قرب الهى پیش مى برد و ابواب رحمت و عنایات او را به روى موحدان مى گشاید. یکى از برترین ثمرات این تقرب و گشایش، تجلى اوصاف و اسماء الهى در فرد موحد یا جامعه توحیدى است. در این سیر عرفانى، یکى از صفات تاثیرگذار در عرصه سیاست، اتصال به منبع بى کران قدرت و تجلى این صفت در موحدان است. توحید عملى، فرد و جامعه را به قدرت خداى توانا و شکست ناپذیر متصل مى کند و کدامین مستکبر و سرکش است که در برابر قدرت
الله تبارک و تعالى یاراى ایستادگى داشته باشد. بنابراین، توسعه توحید عملى دگرگونى در عرصه هاى اجتماعى و سیاسى را رقم مى زند. پیامبران نمونه هاى شاخصى در این زمینه هستند: «نبوت اصلاً آمده است، نبى اصلش مبعوث است براى این که قدرتمندهایى که به مردم ظلم مى کنند، پایه هاى ظلم آنها را بشکنند.»(63) «صلوات و سلام خداوند بر رسول خدا پیامبر عظیم الشأن که یک تنه قیام فرمود در مقابل بت پرستان و مستکبرین و پرچم توحید را به نفع مستضعفین به اهتزار در آورد و از قلت عُدّه و عَدد نهراسید.»(64) حضرت امام با ملاحظه این ربط؛ یعنى رابطه توحید عملى با افزایش قدرت فرمودند: «در همه کارها اتکال به خدا کنید. قدرتها در مقابل قدرت خدا هیچ است. قوه ها در مقابل قوه الهى نابود است. اتکال به خدا کنید، غلبه به هر چیز مى کنید. پیغمبر اسلام با آن که یک نفر بود در مقابل همه دشمنها، با اتکال به خدا غلبه کرد... و نور توحید و پرچم توحید را بر همه ممالک اسلامى سایه افکن کرد.»(65) تاثیر توحید عملى در افزایش قدرت موحدان با سه عامل تبیین مى شود: 1 توحید عملى با تجلى صفاتى در موحدان، قدرت الهى را در آنها جریان مى دهد. 2 توحید عملى با ایجاد وحدت و تمرکز نیروى موحدان
موجب افزایش قدرت آنها مى شود. 3 توحید عملى موجب پرورش روحیه شهادت طلبى شده(66) و همراه با افزایش قدرت موحدان، سبب وحشت مستکبران و سلطه گران مى شود. با این همه، قدرت و حکومت، هدف موحدان نیست؛ حتى حکومت عدل اسلامى و فتح سرزمینهاى دیگر هدف موحدان نیست: «مکتبهاى توحیدى نمى خواهند فتح بلاد را، نمى خواهند با مردم با خشونت رفتار کنند، آنان مى خواهند مردم را از ظلمتهاى مادى، به نور بکشند، به طرف خدا بکشند.»(67) به همین منظور باید موانع را که همان مستکبران سلطه جو هستند بردارند. سلطه گران نیز با نیرنگهاى رنگارنگ، از قبیل تهدید، تطمیع و تبلیغات دروغین، مردم را به مصاف با موحدان مى فرستند. پیامبران و پیروانشان هم پس از ارشاد و راهنمایى، با حق ستیزان مى رزمند تا باطل محو شده و توحید تحقق یابد.
جامعه توحیدى، اجتماع موحدانى است که بر اساس توحید عملى زیسته و روابط اجتماعى شان را تنظیم مى کنند: «جامعه توحیدى، معنایش این است که همه اینها (افراد و اقشار مختلف جامعه) به خدا فکر کنند، توجه به خدا داشته باشند؛ نه هرج و مرج باشد.»(68) در اوایل پیروزى انقلاب اسلامى، انگاره کمونیسم با پوشش اسلامى ترویج مى شد که نتیجه منطقى آن هرج و مرج و بى ضابطگى در جامعه بود. بر اساس این نگرش، همه افراد، برابر و
در یک سطح هستند. هیچ کس حق فرمانفرمایى به دیگرى را ندارد و برتریهاى اجتماعى باید لغو شود تا جامعه بى طبقه و به قول کمونیستهاى مسلمان نما جامعه توحیدى شکل بگیرد. حضرت امام در برابر این نگرش فاسد ایستاده و فرمودند: «اینها خیال کردند که جامعه توحیدى معنایش این است که اصلاً ارتشى تو کار نباشد، همه شان یا سرباز باشند یا همه شان سپهبد باشند. این معنایش این است که ما ارتش نداشته باشیم، این چیزى که قدرت ما باید باشد... این چپگراهایى که به اسلام خودشان را بستند، الان گرفتارى ما این اشخاص هستند که به اسم اسلام دارند مقاصد دیگران را ترویج مى کنند.»(69) «آن کسى که با فکرش مثلاً یک کار بزرگى انجام مى دهد، این با آن رعیتى که با عملش یک جریب زمین را درست مى کند، اینها در یک جامعه عالم یک جور هستند؟»(70) برابرى کورکورانه، به بى ارزش کردن کارهاى بزرگ و بر هم زدن نظم در سازمانها، بویژه نهادهاى نظامى و انتظامى مى انجامد و بى شک، توطئه اى است که براى فراهم کردن زمینه سلطه گرى در ایران پس از انقلاب طراحى شده بود. امام معتقد بودند که مبناى جامعه توحیدى، بر هم زدن نظم و کم شمردن ارزشهاى اجتماعى و تفاوت پایگاه و نقشهاى اجتماعى نیست بلکه توحید عملى، مبناى
جامعه توحید است: «در جامعه اى که شخص پرستیها و شخصیت پرستیها، نفع پرستیها و لذت پرستیها و هر نوع پرستش، محکوم مى شود و فقط انسانها دعوت مى شوند به پرستش خدا، در آن صورت همه روابط بین انسانها چه اقتصادى و یا غیر اقتصادى در داخل چنین جامعه اى و در رابطه این جامعه با خارج تغییر مى کند و ضوابط عوض مى شود. همه امتیازات عوض مى شود. فقط تقوا و پاکى، ملاک برترى است.»(71) جامعه نیاز به یک نظم طبیعى دارد و چون خودش یک امر اعتبارى است بر پایه اعتبارات شکل مى گیرد اما نباید ارزشهاى حقیقى، قربانى این اعتبارات شود؛ جامعه توحیدى نوعى از جامعه معنوى و دینى است که توحید عملى در آن مبناست؛ اقتصادش توحیدى است، سیاستش توحیدى است؛ یعنى اقتصاد بر محور سودگرایى نیست، سیاست معطوف به قدرت طلبى نیست، بلکه همه براى خداست و همه در کارهایشان به او توجه دارند: «ما یک جامعه توحیدى پیدا کنیم؛ یعنى این طور باشد که هر کدام در محل خود کار خودشان را انجام بدهند براى آن مقصد.»(72) انقلاب اسلامى که یک جامعه توحیدى را (که ظرف تحقق حیات طیبه است) براى اعضاى جامعه آماده مى کند، با توحید عملى شکل گرفت و باید به این سمت حرکت کند که سایر نهادهاى اجتماعى را نیز دگرگون سازد
و بر پایه توحید عملى بنا کند: «کار انبیا همین بود که بر اساس توحید جامعه را تنظیم مى کردند.»(73) بنابراین، باید در انقلاب اسلامى تحولات اساسى در نهادها و دستگاه هاى حکومتى پدید آید: «اگر همه بنیادها تحول پیدا نکند؛ از شکل طاغوتى به شکل توحیدى و اسلامى بیرون نیاید، ما باز به همان مسائل، به همان مشکلات مبتلا خواهیم بود.»(74) متاسفانه، به علت این که دگرگونى نهادهاى اساسى جامعه نیاز به دانش کاربردى بر مبناى توحید عملى دارد و این دانش تولید نشده است، انقلاب اسلامى ایران با کندى دگرگونى نهادى مواجه شد. این مشکل بزرگ باید هر چه زودتر برطرف شود و اصول معنوى دین اسلام به صورت کارامد در جامعه عینیت پیدا کند.(75) و صد البته نباید پنداشت که چنین امرى محال است و تنها راه سامان دادن به اوضاع اجتماعى روشها و دانشهاى غربى است و امروز نمى توان بر اساس مبانى حکومت پیامبر در هزار و چهار صد سال پیش جامعه را اداره کرد.
هنگام اقامت امام در پاریس، یک خبرنگار خارجى از ایشان مى پرسد: «شما تصور مى کنید این ارزشها که در آن جامعه (صدر اسلام) بوده، قابل انطباق با دنیاى جدید قرن بیستم هست یا خیر؟ و چگونه؟» امام در پاسخ فرمودند: «بسم الله
الرحمن الرحیم. ارزشها در عالم دو قسم است: یک قسم ارزشهاى معنوى، از قبیل ارزش توحید و جهاد مربوط به الوهیت و از قبیل عدالت اجتماعى، حکومت عدل و رفتار عادلانه....قسم دیگر امورى است مادى که به مقتضاى زمان فرق مى کند.»(76) خداى تعالى در قرآن کریم مى فرمایند: «فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّهِ»(77) یعنى: فطرت الهى که خداوند خلق را بر آن آفریده، دگرگونى پذیرنیست. پایدارى و ماندگارى فطرت، مبناى پایدارى ارزشهاى معنوى مربوط به فطرت است که ریشه تمام آنها (توحید و الوهیت) است. حضرت امام رحمه الله فطرت را این طور تعریف مى کنند: «فطرت توحیدى در مقامات سه گانه است: واگذاشتن تعینات و باز گرداندن همه چیز به او اسقاط اضافات حتى اضافات اسمائى و فنا و محو جملگى در او. و آن که بدین مقام نایل نگردد، هموست که خارج از فطرت ربانى و خائن به امانت الهى و سرا پا جهل به مقام ربوبیت و سراسر ظلم به حضرت احدیت است.»(78) بنابراین، هر کس باید با توحید عملى، براى شکوفایى فطرت توحید بکوشد تا سرانجام، جامعه توحیدى که ظرف ظهور حضرت حجت(عج) است، تحقق یابد و به همه ظلمها و ستمها پایان دهد. توحید عملى، با شاخصهایى نظیر آزادى، وحدت، افزایش قدرت و
ظلم ستیزى، سیاست را در دامن عرفان و معنویت مى پرورد و با طرحى انسانى، جامعه را دگوگون مى سازد. 1 محقق و نویسنده. 2 ر.ک.: سید جلال الدین آشتیانى، هستى از نظر فلسفه و عرفان، دفتر تبلیغات اسلامى، چاپ سوم، 1376، صص 2829. 3 امام خمینى، مصباح الهدایه الى الخلافة و الولایة، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، چاپ دوم، 1373، ص 48. 4 همان. 5 همان، صص 6667. 6 حضرت امام در شرح دعاى سحر، در هر فراز از دعا جمله اى که با افعل تفضیل همراه است مثل اجمل، اکمل، ابهاه و... را بر مبناى وحدت در کثرت مظاهر تفسیر مى کنند و جملاتى که به کله یا کلها ختم مى شود مثل «اللهم انى اسألک بجمالک کله و...» یا با کل آغاز مى شود نظیر «و کل جمالک جمیل.» را بر مبناى وحدت محض، شرح مى کنند. 7 امام خمینى، تعلیقات على مصباح الانس، دار المحجة، بیروت، چاپ اول، 1422 ق.، ص 344. 8 امام خمینى، چهل حدیث، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، چاپ بیست و چهارم، 1380، ص 454. 9 نهج البلاغه، خطبه اول. 10 صحیفه سجادیه، دعاى 32. 11 امام خمینى، آداب الصلوة، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، چاپ نهم، ص 305. 12 تعلیقات على مصباح الانس،
ص 376. 13 دعاى کمیل. 14 آل عمران / 190. 15 ر.ک.: صحیفه امام، ج 19، ص 23. 16 مصباح الهدایة، ص 16. 17 امام خمینى، تعلیقات على فصوص الحکم لابن عربى، بیروت، دار المحجة البیضاء، چاپ اول، 1422 ق.، ص 11؛ همچنین ر.ک.: مصباح الهدایه الى الخلافة و الولایة، صص 1617. 18 مصباح الهدایة الى الخلافة و الولایة، ص 29. 19 ر.ک.: نقد النصوص، چاپ ویلیام چیتیک قسمت تعلیقات، ص 341، از مقدمه سید جلال الدین آشتیانى بر مصباح الهدایه، ص30. 20 تعلیقات على فصوص الحکم، ص 13. 21 «هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ» یعنى: هر جا باشید او با شماست. حدید / 4. 22 امام خمینى، آداب الصلوة، صص 305306. 23 چهل حدیث، ص 654. 24 بقره / 115. 25 نور / 35. 26 مصباح الهدایة الى الخلافة و الولایة، ص 35. 27 همان، ص 36. 28 نور / 35. 29 صحیفه امام، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، چاپ اول، 1378، ج 20، ص 249. 30 همان، ج 19، ص 64. 31 همان، ج 18، ص 443. 32 همان، ج 4، ص 189. 33 همان، ج 4، صص 186187. 34 چهل حدیث، ص 454. 35 صحیفه امام، ج 7، صص 337338. 36 مصباح الهدایة الى الخلافة و الولایة،
ص 26. 37 صحیفه امام، ج 18، ص 448. 38 همان، ج 13، صص 513514. 39 بقره / 31. 40 انفال / 17. 41 فتح / 10. 42 همان، ج 6، ص 328. 43 صحیفه امام ج 8، ص 435 44 همان، ج 12، ص 508. 45 همان، ج 13، ص 174. 46 «اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ» یعنى: خداست ولىّ کسانى که ایمان آوردند، آنها را از تاریکیها به سوى نور بیرون مى برد. بقره257/. 47 «وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیاوءُهُمُ الطّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ» یعنى: و کسانى که کفر ورزیدند ولیّشان طاغوت است که آنها را از روشنایى به تاریکیها بیرون مى برد. بقره / 257. 48 انفال 17/. 49 صحیفه امام، ج 8، ص 520. 50 صحیفه امام، ج 5، ص 387. 51 همان، ج 8، ص 41. 52 همان، ص 41. 53 همان، ج 5، ص 387. 54 روح الله موسوى خمینى، ولایت فقه، ص 54 و 55 55 کلمات قصار امام خمینى رحمه الله ، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، چاپ هفتم، 1378، ص 119. 56 فتح / 10. 57 صحیفه امام، ج 4، ص 460. 58 صحیفه امام، ج 7، ص 129. 59 همان، ج 5، ص 281. 60 همان،
ج 7، ص 107. 61 انفال / 46. 62 همان، ج 10، ص 160. 63 همان، ج 4، ص 162. 64 همان، ج 10، ص 338. 65 همان، ج 6، ص 234. 66 همان، ج 7، ص 182. 67 همان، ج 9، ص 289. 68 همان، ج 11، ص 417. 69 همان، ج 11، ص 416. 70 همان، ص 418. 71 همان، ج 5، ص 81. 72 همان، ج 11، ص 492. 73 همان، ج 3، ص 323. 74 همان، ج 7، ص 531. 75 ر.ک.: حمیدرضا مظاهرى سیف، فاصله نسل سوم از انقلاب اسلامى، ماهنامه زمانه، ش 32، اردیبهشت 1384. 76 صحیفه امام، ج 11، ص1. 77 روم / 30. 78 همان، ج 1، ص 18.
فرازهای فروزان گلی زواره، غلامرضا
حضرت امام خمینی به مقتضای توانایی های علمی و فکری، روحیه کنجکاو و ذهن پر جوشش که به صفای نفس آراسته بود این توفیق را یافت که دانسته های خویش را در سه عرصه به شیفتگان معارف دینی و تشنگان حقایق ناب تقدیم کند: تدریس علومی چون فقه، اصول، حکمت و عرفان، مطرح نمودن مطالبی ارزنده و آموزنده به صورت بیانات شیوا و شیرین که جامعه به خوبی قادر بود مضامین آنها را بفهمد و در زندگی خویش به کار بندد، امام در سخنرانی های خود اندیشه های اجتماعی، سیاسی و عرفانی را به روشن ترین وجه بیان نمود، همچنین ایشان در مقام قلم و نگارش استعداد خارق العاده ای از خود نشان داد و در تحریر مطالب به زبان فارسی و عربی تبحر داشت و مسایل علمی و افکار و نظرات خویش را از همان دوران جوانی قلمبند نمود. امام با پیروی از دستور قرآنی مبنی بر: «و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة» نخست خود را مهذب ساختند و سپس به مسایل علمی پرداختند و با شناخت کامل و معرفت نسبت به خدا و خود، عامل اجرای دستورات الهی شدند و آموخته های خود را به عمل درآوردند، کسانی که با امام و کتابهایشان از نزدیک آشنا باشند می دانند
که بین نوشتار، گفتار و کردار امام هماهنگی کامل وجود دارد و به همین دلیل مقرب درگاه حق گردید و مردم او را باور نمودند . چون ایشان به باطن پرداخت و سفر نفس و کاوش در زوایای پنهان و آشکار روح و کشف سر خلیفة اللهی و درک حقیقت وجودی و اتکای صرف به مقام ذات حق را آغاز کرد به وادی حکمت، برهان و عرفان گام نهاد و در نهایت میان ظاهر و باطن آشنایی پدید آورد و در این راه دست به نگارش آثار عدیده ای زد و شاگردانی محقق و اهل قلم تربیت نمود و همراه با این حرکت علمی، حقایق ربانی و اخلاق معنوی را در قالب فهم عامه مردم بر آنان عرضه کرد و سلسله دروس اخلاق را در مدرسه فیضیه برپاداشت. امام در نگارش هم از نثر پخته، رسا و شیوا برخوردار بود و نیز در تحریر مطالب علمی به تمامی ابعاد مسئله مورد بحث توجه داشت به طوری که چون نوشته ایشان به پایان می رسید هیچ نکته مبهم و تاریکی برای استفاده کننده از آن باقی نمی ماند، در حواشی که بر دیگر آثار می نوشتند نیز هم ابهامات آن اثر را بر طرف می نمودند و هم موضوعاتی را که مؤلف آن طرح نکرده بود
یادآوری می کردند. حجة الاسلام و المسلمین حسن ثقفی می گوید: امام یکی از کتاب های خود را که در زمینه حکمت و عرفان و حاوی مطالب مشکلی بود و بر آن با خط ریزی حواشی نوشته بودند، به من دادند تا آن را پاکنویس کنم، این کتاب را امام در سال 1350 ه.ق نوشته بودند که با دیدن آن واقعا بر ارادتم به ایشان افزوده شد، با آن که در سنین جوانی به نگارش درآورده بودند انسان احساس می کرد حکیمی با ذوق و دانشور در سنین پایانی عمر خویش تألیف کرده است. نکات ظریف و لطیف آن اعجاب خواننده را بر می انگیخت به عنوان نمونه صاحب کتاب، روایتی را به شکلی که نفع طایفه خودش در آن بود، معنا کرده بود و در ظاهر امر تصور نمی شد که معنای دیگری هم دارد ولی امام با بیانی زیبا و در چند خط کوتاه آن را توضیح داده بودند و این برنامه از استعداد ایشان در مسایل علمی و ذوقشان حکایت داشت و امتیازی است که تنها خداوند به بندگان پسندیده اش عطا می کند. (1) امام هنوز به سن سی سالگی نرسیده بودند که کتاب های نفیس و گرانقدری در قلمرو عرفان تألیف کرده بودند که در برخی از آنها عمیق ترین و پیچیده ترین موضوعات عرفانی را
به نقد کشیده اند حجة الاسلام محمد حسن رحیمیان می گوید: چون از تعلیقات بر فصوص و نیز مصباح الانس تنها یک نسخه وجود داشت به منظور بالا بردن ضریب اطمینان برای نگهداری آنها به پیشنهاد حاج احمد آقا مشغول استنساخ این آثار شدم. ضمن این کار و مراجعات مکرر به محضر امام در مورد آن، متوجه شدم به رغم گذشت نزدیک به شصت سال از زمان تألیف مزبور و پویایی مداوم و متصاعد حضرتشان در تمام زمینه های علمی و معنوی همچنان به دریافت های علمیشان در آن زمان پا برجا و استوار بودند به طوری که گویی در همان اول خط به آخر خط، رسیده بودند در حالی که معمولا افراد هنگامی که در بسیاری از علوم به نتیجه ای می رسند اگر حول همان موضوع و در مسیر همان مطلب به تحقیق خود ادامه دهند چه بسا نسبت به دریافت قبلی به تجدید نظر و اصلاح و حتی به خلاف آن برسند، نکته دیگر آن که در دهها موردی که در طی بازنویسی از محضرشان سؤال کردم گویی لحظه ای قبل قلمشان را از تحریر مطالب مورد نظر بر زمین نهاده اند و در همان لحظه بدون درنگ جواب می دادند، که این نشانه حضور ذهن و عدم فراموشی مطالب پس از گذشت شصت سال بود
به گونه ای که گویی تمام مفاهیم از کف دست برایشان روشن تر بود. (2) وی می افزاید: حضرت امام با آن همه زحمت و تلاش در طی مدارج علمی در تمام زمینه ها و آن همه نوشته های ارزشمند و کم نظیر هیچ گونه دلبستگی و تعلق خاطری به آثار نوشته شده خود نداشتند و در پرتو این زهد علمی و وارستگی نه در هنگام به غارت رفتن گنجینه های نوشته هایشان به اندوه و ماتم نشستند و نه در زمان یافتن آنها به سرور و شادمانی برخاستند و نه هیچ گاه تمایلی به چاپ و انتشار آثارشان داشتند و نه کمترین اقدام در این راه نمودند آنچه هم چاپ و منتشر شده یا با اصرار و اقدام دیگران بوده یا چون بعضی از نوشته های ایشان به صورت مخطوط توسط شاگردانش از دیر زمان نسخه برداری و تکثیر محدود شده بود با همت برخی از آنان به زیور طبع آراسته شده است. (3) آیة الله توسلی می گوید: روزی یکی از دوستان و شاگردان امام به بنده پیشنهاد کرد خدمت آقا بروم بلکه موافقتشان را برای چاپ رساله به دست آورم، اول صبح بود که وارد بیرونی ایشان شدیم. امام روی زیلویی نشسته بودند. دوست بنده مطالبی راجع به این که جامعه امروز به وجود شما نیاز
دارد بیان کردند. ایشان از کثرت علاقه و اعتقاد عباراتی را بر زبان آوردند که شاید در آن غلو بود، رنگ چهره مبارک امام یک مرتبه سرخ شد و فرمودند: خیر این طور نیست که اسلام به من بستگی داشته باشد. (4) در دوران تبعید به نجف که رژیم شاه برای تحقیر علمی و کوچک جلوه دادن امام در حوزه نجف فعالیت زیاد می کرد اما هیچ اقدامی برای نشر آثار فقهی و اصولی خود که سالها قبل در قم تألیف کرده بود انجام نداد آثاری که می توانست به شدت مرجعیت و موقعیت ایشان را در حوزه نجف تثبیت کند، هیچ وقت به آثار علمی خود نبالید و به رخ دیگران نکشید در حالی که هر انسانی مایل است نوشته هایش زودتر انتشار یابد و دیگران از آنها استفاده کنند، گفتن و نوشتن این گونه مسایل ساده است ولی عمل به آن بسیار طاقت فرساست و این حالات عظمت درونی و پنهان مردان بزرگ را نمایان می سازد. از وصیت نامه امام که در تاریخ 25 محرم الحرام سال 1398 ه.ق یعنی اندکی پس از شهادت آیة الله حاج آقا مصطفی نوشته اند بر می آید که ایشان به دلیل تأثیر پذیری منابع اخلاقی بر روی مردم بر این نوشته ها بیش از آثار دیگر تأکید داشته
و بر نشر آنها اصرار ورزیده اند : «کتب خطی این جانب را در صورت امکان طبع کنند و اگر کسی خواست طبع کند در اختیار او بگذارند به طوری که ضایع نشود، خصوصا کتب اخلاقی را» . (5) پس از پیروزی انقلاب اسلامی، امام با در اختیار داشتن امکانات فراوان شخصا برای نشر آثار خود اقدامی نکرد و این ویژگی خود از وارستگی ایشان حکایت دارد. یک بار صحبت این شده بود که آثار دست نویس حضرت امام باید برای سال های متمادی محفوظ بماند زیرا سند سعادت این نظام اسلامی و امت مسلمان می باشد، چون کاغذهای معمولی به مرور ایام از بین می روند قرار بر این گردید که کاغذهای دست ساز ژاپنی تهیه شود ولی از دفتر امام گفته شد امام کمتر روی کاغذ سفید مطلبی می نویسند و باید ما چیزی بنویسیم و بدهیم خدمتشان تا در حاشیه اش مطلبی بنگارند. بسیاری از اشعار امام که انتشار یافته در حاشیه برخی روزنامه ها درج گردیده است. (6) آثاری که حضرت امام نوشته اند به لحاظ موضوع می توان در شاخه های علمی زیر بر شمرد :
حضرت امام ضمن آن که قرآن را تفسیر پذیر می داند اما بر این اعتقاد است که مقصود واقعی از مفاهیم کتاب وحی را تنها
معصوم می تواند فهم نماید، با این نگرش والا امام کمتر به طور مستقل به نوشتن تفسیر قرآن مبادرت نموده اند ولی به صورت پراکنده مطالب تفسیری در بین نوشته ها و بیانات ایشان مشاهده می گردد، امام خمینی در سال های نخستین پیروزی انقلاب اسلامی تفسیر سوره حمد را در پنج جلسه بیان فرمودند که مکرر چاپ شده است. ایشان در کتاب «سر الصلوة» سوره مذکور و نیز سوره توحید را به اجمال و با اشارات عرفانی تفسیر نموده اند و در کتاب «آداب الصلوة» این دو سوره و سوره انا انزلنا را به گونه ای مفصل تر تفسیر کرده اند، البته در نوشتار اخیر می خواسته اند مطالبی بنویسند که برای همگان مفید باشد اما به فرموده خودشان در تفسیر سوره قدر مطالبی دیده می شود که تنها خواص می توانند از آنها استفاده کنند، در یک جلسه هم امام راجع به سوره علق مطالبی بیان فرموده اند که به ضمیمه تفسیر سوره حمد چاپ شده است. (7)
در سال های 1315 1316 ه.ش چون به دلیل اختناق رضاخانی منبر و سخنرانی ممنوع بود امام درس اخلاقی را آغاز کردند که تا بعد از سال 1320 ه.ش هم ادامه داشت. بخشی از این مباحث اخلاقی توسط ایشان به رشته تحریر کشیده شد که پایان نگارش آن سال 1318ه.ش مطابق 1358ه
.ق است. (8) در واقع مضامین این کتاب که در بیان حقایق روایات پیشوایان دین و سرشار از تذکرات اخلاقی و نکات عرفانی و حکمی است تقریرات امام می باشد که در مدارس فیضیه و ملاصادق قم برای شاگردان خود ایراد فرموده بودند. (9) اثر یاد شده شرحی است بر 33 حدیث اخلاقی و هفت حدیث اعتقادی که به زبان فارسی نگارش یافته و نویسنده در ابتدای کتاب یادآور شده اند: «این بنده بی بضاعت ضعیف مدتی بود با خود حدیث می کردم که چهل حدیث اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام [را] که در کتب معتبره... ثبت است جمع آوری کرده و هر یک را به مناسبتی شرح کنم که با حال عامه مناسبتی داشته باشد و از این جهت آن را به زبان فارسی نگاشته که فارسی زبانان نیز از آن بهره ای گیرند...» . (10) روش امام در توضیح احادیث چنین است که ابتدا حدیث را همراه با سلسله سند آن از کتاب کافی نقل می کند. و سپس به ترجمه لفظی حدیث می پردازد. آنگاه کلمات اصلی و گاه غالب تعبیرات و کلمات آن را شرح و معنا می کند و به توضیح نکات لغوی و واژه های حدیث از کتب معتبر لغت می پردازد و در معنای حدیث متعرض نکته ای که در شرح
حدیث سودمند است می شود و پس از فراغ از شرح تعبیرات و اصطلاحات و تمهیدات لازم به شرح متن می پردازد و طی چند فصل و گاه مقام و تنبیه و تتمه شرح حدیث را به پایان می برد. نسخه ای از این کتاب در اختیار مرحوم آیة الله آخوند ملا علی همدانی (متوفی 1398 ه.ق) بوده که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی از روی آن مکرر به طبع رسیده است. (11)
این کتاب آخرین تألیف حدیثی اخلاقی امام می باشد زیرا بر حسب تاریخ نگارش و سایر قرائن پس از این امر به کارهای فقهی و اصولی روی آورده اند. این اثر شرح حدیث معروف حضرت امام صادق (ع) درباره جنود عقل و جهل در اوائل کتاب کافی است (12) که طی آن ششمین فروغ امامت هفتاد و پنج جند برای هر یک از عقل و جهل بر شمرده است، حضرت امام خمینی موفق نشده اند تمام حدیث را شرح کنند بلکه علاوه بر مباحثی کلی راجع به عقل و جهل در 25 مقصد، بیست و پنج جند از جنود عقل و جهل را شرح داده اند و تتمه را به مجلدی دیگر وانهاده اند که ظاهرا موفق به تألیف آن نشده اند، تاریخ پایان آن دوم ماه مبارک رمضان 1363ه.ق
در شهر محلات می باشد. (13) مولف در این کتاب که به انگیزه تربیت و تزکیه اخلاقی عموم مردم نوشته بیشتر صبغه اخلاقی حدیث را مد نظر داشته و از پرداختن به دقایق علمی عرفانی احتراز نموده است.
کتاب فوائد الرضویه نخستین شرح بر حدیث «رأس الجالوت» می باشد که توسط عالم عارف قاضی سعید قمی نوشته شده است. (14) این حدیث احتجاج حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام با رأس الجالوت یهودی می باشد که در آثاری چون توحید صدوق، عیون اخبار الرضا، احتجاج طبرسی، بحار الانوار و مسند الرضا به آن اشاره شده است. امام خمینی در سال 1348 ه.ق تعلیقه ای بر آن زده و به سال 1417 ه.ق )1375ه.ش) توسط مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی به چاپ رسیده است. امام افزون بر این تعلیقه بر شرح قاضی سعید، دو شرح مستقل دیگری بر این حدیث نوشته که نویسنده کتاب آیینه دانشوران تاریخ تألیف آن را سال 1348 ه.ق ذکر کرده است. (15)
از حضرت امام رضا علیه السلام نقل شده که امام باقر علیه السلام این دعا را در سحرهای ماه مبارک می خواندند و از آن به عنوان دعای مباهله یا دعای عظیم الشأن هم نام برده اند و
امام بر آن شرح نگاشته که چون در زمان نگارش آن آیة الله شاه آبادی به قم آمده چند جا از وی ذکری به میان آورده است. همچنین در این نوشتار از اسرار الصلوة (میرزا جواد ملکی تبریزی)، شرحی اسماء الحسنی (سبزواری)، قبسات (میرداماد)، اسفار (ملاصدرا)، کتب فیض کاشانی، فتوحات مکیه، شرح فصوص قیصری و ... مطالبی نقل شده است، در خصوص انگیزه تالیف آن امام در مقدمه می فرمایند: «چنین گوید فقیر درگاه پروردگار عظیم و مفتخر به انتساب به رسول کریم سید روح الله فرزند سید مصطفی موسوی خمینی از آن جایی که یکی از بزرگترین نعمت ها بر بندگان و رحمت گسترده بر شهرها دعاهایی است که از گنجینه های وحی... نقل شده و من دیدم که دعاهایی که مشهور است و به نام دعای مباهله نامیده می شود... از دعاهایی است که قدرش جلیل تر و منزلش رفیع تر است... پس خواستم که آن را از بعضی جهات... شرح کنم» . در این شرح که به سال 1347 ه.ق، و در حالی که مؤلف 27 سال داشته، به نگارش در آمده ضمن تفسیر دعا به تناسب، به آیات و روایات استناد می گردد و در مواردی از آراء فلاسفه و عرفا استفاده می شود بسیاری از امهات مسایل عرفانی، حکمی و کلامی مورد بحث
قرار گرفته اند، این کتاب با اجازه حضرت امام توسط آیة الله سید احمد فهری زنجانی به فارسی ترجمه شده و به نام «شرح دعای سحر» در سال 1366 ه.ش به زیور طبع آراسته شده است. از کارهای مهم امام پس از ارتحال آیة الله حائری تصحیح و چاپ و انتشار کتاب عبقات الانوار بود که ابتدا جلد مربوط به غدیر انتشار یافت.
امام خمینی از نظریه پردازان بزرگ علم اصول در چند دهه اخیر است که آراء و اندیشه هایش در این مورد همواره در دروس خارج اصول مطرح است، آثار ایشان در این مورد به شرح ذیل هستند:
تعلیقاتی است بر کفایة الاصول آخوند خراسانی که متن درسی حوزه های علمیه می باشد و مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانی در کتاب الذریعه الی تصانیف الشیعه (16) از آن یاد می کند و محمد شریف رازی می نویسد: این حاشیه از بحث قطع تا استصحاب است و در جای دیگر خوانده ام که تاریخ پایان تالیف آن 1368 ه.ق )1328 ه.ش) می باشد. این کتاب دو جلدی در سال 1372 ه.ش از سوی مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی به طبع رسیده است .
این اثر و چهار رساله دیگر که حاوی
مباحث مهم اصول فقه می باشد به قلم مبارک حضرت امام نگاشته شده است ولی اجتماع آنها در یک مجموعه و مقدمه نویسی و امور مربوط به طبع آن را حاج آقا شیخ مجتبی تهرانی (از تلامیذ ایشان) در سال 1384 ه.ق با کسب اجازه از استاد خود انجام داده و نام «الرسائل» را برای آن برگزیده است. نخستین رساله را امام در روز چهارشنبه اول جمادی الاول 1368 ه.ق در سن 48 سالگی به اتمام رسانیده که به نام «بدایع الدرر فی قاعدة نفی الضرر» توسط مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام، صورت طبع به خود گرفته است.
این رساله طولانی ترین اثر از مجموعه الرسائل است که در آن مهمترین آرای اصولیون گذشته و حال مورد بررسی قرار گرفته و به ویژه نظریات مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری استاد حضرت امام با تفصیل افزونتر نقل شده است و بحث قرعه آخرین مطالب آن می باشد. امام آن را در نهم رمضان 1390 ه.ق در شهر محلات به رشته تحریر در آورده است.
در این رساله که تاریخ فراغت از تألیفش نهم جمادی الاول 1370 ه.ق می باشد موقف فقیه در قبال تعارض ادله و شیوه حل آن و ملاک های ترجیح یکی بر دیگری
مورد بحث قرار گرفته است. (17)
این رساله علاوه بر دقت و جامعیت این ارزش را دارد که طی آن اجتهاد و تقلید به عنوان بحثی مستقل مورد بحث قرار گرفته و نیز امام بحث ولایت فقیه را در ضمن آن مطرح کرده اند و نخستین فصل آن را تحت عنوان «فی ذکر شؤون الفقیه» معنون نموده اند. بحث های امام در این زمینه توسط آیة الله سبحانی تقریر گردیده و تحت عنوان «رسالة فی الاجتهاد و التقلید» چاپ شده است که باید توجه داشت از اشتراک این دو عنوان گمان نشود که هر دو یک رساله هستند چنانچه همین مطلب در خصوص قاعده لاضرر صدق می کند. (18)
پایان یافته در 27 شعبان سال 1373 ه.ق مطابق 1333 ه.ش که طی آن ثابت شده فلسفه وجوب تقیه برای حفظ دین می باشد نه جهت محو آن، مؤلف در ابتدای این رساله فرموده است: «از آنجا که بحث دوره فقه ما به برخی از فروع مبحث تقیه رسید تصمیم گرفتم تا رساله ای مستقل در این زمینه تدوین کنم که در بر دارنده مبحث ریز و پراکنده آن باشد» . بی شک روحیه ظلم ستیزی و مبارزه با استکبار که در امام وجود داشت انگیزه ای قوی برای تدوین
این رساله گردید. اثر مذکور در همان مجموعه الرسائل در قم به سال 1385 ه.ق در 35 صفحه به طبع رسید.
بحث طلب و اراده از مباحث حاشیه ای علم اصول است که متأخرین این رشته از دانش دینی به آن پرداخته اند، اگر چه انگیزه این کتاب تبیین یک مسأله اصولی بوده است ولی مطالب فلسفی و عرفانی هم در آن دیده می شود و اثر مزبور از یک مقدمه و شش مطلب تشکیل شده است. امام در مقدمه آن می نویسد: «پس از حمد و سپاس، بحث و بررسی ما که در اصول فقه داشتیم چون به مسأله طلب و اراده رسید و رشته سخن به جبر و تفویض کشیده می شد تصمیم داشتم که بحث در این مسأله را ترک گوییم تا کسانی که صلاحیت چنین بحثی را دارند در جای مناسبش به بحث و بررسی آن بپردازند زیرا ادای حق این مسأله آن چنان که شاید و باید در این شرایط برای ما امکان نداشت که مقدماتش بسیار و مطالبش باریک و از افق فهم بیشتران دور است ولی اصرار بعضی از علاقه مندان و حریصان بر تهذیب این گونه مباحث مرا به ناچار بر آن داشت که به گوشه هایی از مسأله تا آنجا که مناسب اینجاست
متعرض شوم و بر آنچه مقتضای تحقیق و نتیجه برهان است اشارتی کنم بدون آن که در بیشتر موارد به بیان برهان پردازم که جای بیان آن برهان ها علم اعلاست و در حکمت عالیه است که این گونه مباحث، بحث و بررسی کامل می شود و از طرفی دیدم که با این وصف نیز دامنه سخن در این مساله به درازا کشید، آن را از میان مباحث جدا کردم و خود به تنهایی رساله ای شد شامل بر یک دیباچه و چند مطلب» . (19) تألیف این رساله در بیست و پنجم رمضان سال 1371 ه.ق (20) در همدان پایان یافته که با ترجمه و شرح فارسی سید احمد فهری توسط مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، در تهران، چاپ شده است.
کتابی در مباحث الفاظ علم اصول که پس از سال 1370 ه.ق مطابق 1330 ه.ش تألیف شده است و در سال 1373 ه.ش در دو جلد با تعلیقات و فهرست راهنما و مقدمه ای از آیة الله فاضل لنکرانی از سوی مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی چاپ شده است.
تقریرات درس اصول آیة الله بروجردی می باشد که به قلم امام خمینی تحریر شده است. اثر یاد شده از آغاز تعریف و
موضوع علم اصول تا مباحث قطع و ظن را در بر می گیرد حضرت آیة الله سبحانی گفته است: امام خمینی تقریرات استادش (آیة الله بروجردی) را از آغاز مبحث تا حجیت مظنه به نگارش در آورده اند. (21)
که در برخی نوشته ها کتابی است در اصول فقه و با عنوان یاد شده از تألیفات حضرت امام خمینی بر شمرده شده است. (22) همچنین دوره درس اصول امام توسط آیة الله سبحانی تقریر شده که به نام «تهذیب الاصول» منتشر شده است. (23) آیة الله حسین تقوی اشتهاردی بین سال های 1331 تا 1338 ه.ش یک دوره درس های خارج اصول استاد خود امام خمینی را که در شهر مقدس قم برای جمع کثیری از طلاب و فضلای حوزه علمیه قم تدریس نموده اند به رشته تحریر در آورده و آن را تنقیح الاصول نامیده است. (24)
حضرت امام خمینی به مدت سی سال یا بیشتر فقه استدلالی تدریس می نمودند و همه این درس ها یا قسمت اعظم آنها را نوشته اند و یکی از امتیازات این تألیفات همین است که پس از تدریس و تحقیق کامل به نگارش در آورده اند امام در موضوعاتی چون طهارت، مکاسب محرمه، بیع، خیارات، خلل و صلاة بحث کرده اند.
که در چهار مجلد بین سال های 1375 1377 ه.ق تألیف شده اند: جلد اول دماء ثلاثه پایان تألیف 22 ربیع الاول 1376 ه.ق، جلد دوم تیمم زمان خاتمه آن 11 شعبان 1376 ه.ق، جلد سوم اقسام نجاسات تاریخ فراغت از آن 1377 ه.ق، جلد چهارم احکام نجاسات پایان نگارش 1377 ه.ق. (25)
تاریخ پایان تألیف جلد اول پس از سال 1377 و قبل از 1380 ه.ق می باشد و امام جلد دوم را در هشتم جمادی الاول سال 1380 به پایان برده است. امام ضمن بحث در خصوص کسب های حرام مباحثی چون کمک به ظالمان، ولایت، حکومت از طرف جائر، جوائز سلطان، خراج و مقاسمه ای که سلطان ستمگر اخذ می کند را مطرح نموده و در بحث غنا بخشی از رساله «الروضة الغناء فی تحقیق مسئلة الغنا» اثر آیة الله شیخ محمد رضا اصفهانی را نقل نموده است. (26) و نیز در این کتاب در مورد حرمت نقاشی، مجسمه سازی و غنا مؤلف نکات بدیعی ابراز داشته اند که بسیار سودمند است، آقای مجتبی تهرانی این اثر را تصحیح نموده و با اهتمام وافر به استخراج احادیث و نقل قول ها و یافتن نام ناقلین و ذکر دیگر ارجاعات مبادرت کرده است . (27) چاپ کتاب مکاسب محرمه توسط یکی از شاگردان امام
صورت گرفت و چون در آخر کتاب اسم نویسنده نیامده بود از ایشان خواستند نام خویش را در خاتمه این اثر بیاورند، فرمودند: لازم نیست سر انجام به آقا گفته شد لا اقل مرقوم بفرمایید که اگر کسانی اشکالاتی دارند به چه کسی ایراد بگیرند و معلوم باشد که مطالب از آن کیست، در این حال فرمودند، در این صورت می نویسم . (28)
این اثر حاصل بحث های امام در حوزه نجف طی سال های 1385 1392 ه.ق می باشد در پنج جلد به چاپ رسیده است، ایشان در بخشی از این کتاب حدود اختیارات ولی فقیه را بیان می دارد که به دلیل اهمیت زیاد به فارسی ترجمه شده و با عنوان «شؤون و اختیارات ولی فقیه» به چاپ رسیده است. آیة الله قدیری نیز تقریرات بیع حضرت امام را به رشته تحریر درآورده است.
این اثر در واقع تحریر اثر فقهی آیة الله سید ابوالحسن اصفهانی موسوم به «وسیلة النجاة» می باشد که قبلا امام بر آن تعلیقه نوشته بودند، چون به ترکیه تبعید شدند، این اندیشه در ذهنشان شکوفه زد که حاشیه خود را در متن وسیله النجاة درج نموده و ابوابی را که در آن موجود نیست بیافزایند و مسایل جدیدی را مطرح کنند نتیجه
این کار کتاب تحریر الوسیله بود که در همان دوران تبعید پایان یافت و با ورود امام به نجف در دو جلد انتشار یافت که به دلیل تنوع مباحث و کامل بودن، در حوزه های علمیه و برخی مراکز قضایی به متن درسی تبدیل شده است. امام در مقدمه این اثر می نویسد: «[در] گذشته کتاب وسیلة النجاة تألیف سید الحجة فقیه اصفهانی را حاشیه کردم و آن گاه که در اواخر ماه جمادی الثانی 1383 ه.ق به دنبال حوادث دردناکی که به اسلام و مسلمان ها وارد آمد که شاید تاریخ آن را ثبت کند به بورسا (از توابع ترکیه) تبعید شدم و در آنجا تحت نظر و مراقبت فارغ البال بودم، در مقام آن برآمدم که آن حاشیه را به صورت متن مستقلی در آورم تا استفاده از آن آسانتر باشد و اگر خداوند به من توفیق داد مسایل مورد نیاز را بر آن می افزایم» . (29) وقتی تحریر الوسیلة برای اولین بار در نجف
چاپ شد روی جلد آن عناوینی چون تألیف علامه، آیة الله العظمی فی الارضین یا فی العالمین، زعیم الحوزات العلمیه و... نوشته شده بود، امام به محض آن که این تعبیرات را دیدند دستور داد آنها را پاک کنید، دست اندرکاران گفتند: چاپ شده و محو آن مشکل است ولی نتوانستند امام را راضی کنند و آقا فرمودند: مخارج پاک کردن این عبارات را می دهم و تا این حد امام اخلاص داشتند که برای چاپ و ترویج رساله پول نمی دادند اما برای پاک کردن عناوین از روی تحریر الوسیله از وجوه شرعی مصرف می کردند که مبادا تعریضی به دیگر مراجع باشد. (30) امام در این کتاب مسایل ارزنده زندگی سازی را مطرح کرده و در کنار مسایل عبادی آورده که اهمیت آن امروزه کاملا لمس می شود که برخی از آنها عبارتند از: امر به معروف و نهی از منکر، نماز جمعه و مزایای سیاسی و اجتماعی آن، دفاع که از مسایل مهم و حیاتی اسلام است، مسایل نوظهوری که در دنیای امروز روی می دهد. (31) این اثر دوبار به فارسی برگردانیده شده است یک بار توسط سید محمد باقر موسوی همدانی و بار دیگر توسط آقای قاضی زاده با همکاری آقای اسلامی. مستند تحریر الوسیله کتابی است که توسط آقای
احمد مطهری تدوین و توسط هاشم نوری ترجمه شده است. (32) حضرت آیة الله فاضل لنکرانی شرحی در چهارده جلد به تحریر الوسیله نوشته که مجلداتی از آن به طبع رسیده است. (33) آیة الله عمید زنجانی این کتاب را خلاصه کرده که تحت عنوان «زبدة الاحکام» توسط سازمان تبلیغات اسلامی چاپ شده است. (34) رساله نوین در چهار مجلد نیز بخش هایی از ترجمه تحریر الوسیله به همراه توضیحاتی از دکتر عبدالکریم بی آزار شیرازی می باشد که دفتر نشر فرهنگ اسلامی آن را چاپ و منتشر نموده است. آیات گرام یوسف صانعی، محمد مؤمن قمی، محمد حسن احمدی فقیه یزدی، حاج شیخ احمد سبط الشیخ، سید نور الدین شریعتمدار جزایری و حاج شیخ زین العابدین احمدی زنجانی نیز بر این کتاب شرح نوشته اند.
این کتاب در دوران رژیم طاغوت از آثار ممنوع به شمار می آمد و از این رو گاه بدون نام و در مواقعی با نام مراجع دیگر انتشار می یافت، در پایان برخی از چاپ های آن پاره ای از استفتائات حضرت امام که جنبه عمومی دارد به چاپ رسیده و البته استفتائات ایشان در دو جلد به شکلی مستقل نیز به طبع رسیده است. همچنین مسائل مستحدثه ذکر شده در تحریر الوسیله به فارسی برگردانده شده
و در کنار مسائل دیگری چون دفاع، امر به معروف و نهی از منکر در پایان توضیح المسائل با نام ملحقات و نیز به طور مستقل چاپ شده است.
که پس از وفات آیة الله بروجردی در سال 1381 ه.ق در قم منتشر شد، در دوران طاغوت این حواشی و نیز حاشیه امام بر عروة الوثقی با حرف «خ» منتشر می گشت.
تاریخ تألیف آن هفتم جمادی الاول سال 1375 ه.ق مطابق 1335 ه.ش می باشد که جداگانه و نیز همراه با عروة مکرر چاپ شده است.
حاشیه ای است بر تمام کتاب وسیلة النجاة سید ابوالحسن اصفهانی که تاریخ تألیف آن مشخص نمی باشد، چاپ نخست آن به طور مستقل ولی چاپ های بعدی همراه با وسیلة النجاة به طبع رسیده است.
احکام و مسائل شرعی مربوط به حج و آداب آن به زبان فارسی، این رساله بارها در ایران و عراق به چاپ رسیده و به زبان عربی اردو نیز ترجمه شده است. چاپ ششم آن در سال 1376 ه.ش همراه با ترجمه مسائل حج از تحریر الوسیله و 550 استفتاء چاپ شده است.
این رساله
درباره قاعده اجماع و تفاوت اصل و کتاب و ... بحث کرده و ضمن جلد سوم کتاب الطهارة چاپ شده است.
در این رساله حضرت امام خمینی هفت مسئله از مسائل صلاة عروة الوثقی (جلد دوم، صفحه 58 63( را بحث و بررسی نموده است.
در مورد این اثر مراجعه کنید به مجله معارف جعفری، شماره چهارم، ذی القعده سال 1383 ه.ق )1342 ه.ش)، صفحه .65
احکام فقهی به زبان فارسی در دو جلد می باشد، جلد اول شامل مباحث تقلید تا احکام عمره، جلد دوم احکام معاملات تا احکام طلاق، البته برخی گفته اند سه جلد است.
مرحوم ملا هاشم خراسانی صاحب کتاب «منتخب التواریخ» رساله ای در ارث به زبان فارسی نوشته که با حاشیه برخی مراجع تقلید گذشته چاپ سنگی شده است، امام خمینی حاشیه ای بر آن نگاشته اند که با اصل رساله در 120 صفحه در قم پس از رحلت آیة الله بروجردی به طبع رسیده است.
این رساله در 32 صفحه به سال 1367 ه.ش از امام خمینی منتشر شده که در عین اختصار از تألیفات فقه استدلالی
ایشان به شمار می رود. امام خمینی در این رساله دیدگاه خود را در نحوه مشخص کردن فجر در شب های مهتابی بیان داشته اند.
در خصوص احکام فقهی خلل در نماز که در آخرین سال های اقامت امام در نجف نوشته شده است . این کتاب در اصل مباحثی است که ایشان در ضمن دروس خارج فقه بیان داشته اند و بعد به قلم مبارک خود تحریر نموده اند. این اثر در قم به چاپ رسیده است.
مؤلف کتاب آثار الحجة مرحوم حاج شیخ محمد شریف رازی از این اثر یاد کرده و آن را از تألیفات حضرت امام دانسته است، (35) گفته می شود که این رساله در صد صفحه از سوی مؤسسه تنظیم و نشر آثار حضرت امام خمینی در حال نشر می باشد. د: حکمت نظری و عملی و عرفان
آیة الله محمدی گیلانی می گوید از امام سؤال کردم که آیا حاشیه بر اسفار دارید. فرمودند : جداگانه نه ولی به هنگام تدریس اسفار، در حاشیه آن نظراتم را می نوشتم چون عوامل ساواک به منزلم هجوم آوردند آثار علمی از جمله اسفار محشی را به غارت بردند. (36) مطابق گفته یکی از شاگردان امام، ایشان در حاشیه اسفار به یکی از
نظرات ملاصدرا انتقاد نموده و آن را مردود دانسته است. (37) البته حضرت امام از مدرسین مسلط بر تدریس اسفار اربعه ملاصدرا بوده اند و بعید نمی باشد که بر این اثر تعلیقاتی نگاشته باشند اما تا شواهد قوی تری یافت نشود نمی توان این اثر را به طور قطع به امام منسوب نمود. (38) بخشی از مجموعه تقریرات دروس فلسفه حضرت امام خمینی که به قلم یکی از شاگردان ایشان حجة الاسلام و المسلمین عبدالغنی موسوی نگارش یافته در اختیار مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی قرار گرفت تا پس از تنظیم و مقابله و استخراج منابع، این مجموعه نفیس منحصر به فرد در چندین مجلد انتشار یابد.
به نظر می رسد نخستین کتابی که حضرت امام به نگارش در آورده اند همین اثر است که آن را در سن 27 سالگی نوشته اند چنانچه مرحوم حاج سید احمد خمینی بر این نکته تأکید نموده است. (39) البته آیة الله سبحانی خاطر نشان نموده است: نخستین کتابی که امام نوشتند شرح دعای سحر بود که تاریخ نگارش آن 1347 ه.ق و در همان سال با دختر مرحوم آیة الله ثقفی ازدواج کردند و کتاب دیگر را همین اثر ذکر کرده اند و نشانه شکوفایی عرفانی حضرت امام دانسته اند .
(40) برخی منابع تاریخ خاتمه این نوشتار را 25 شوال 1349 ه.ق )24 اسفند 1309 ه.ش) نوشته اند . کتاب حاضر از بهترین آثار عرفانی است که به زبان عربی می باشد. آغاز کلام در بیان مرام حدیث مشهور ما عرفناک حق معرفتک و ما عبدناک حق عبادتک است و از آثاری چون البوارق الملکوتیه و شرح توحید صدوق به قلم قاضی سعید قمی، مفتاح الغیب (صدر الدین قونوی) شرح فصوص الحکم (قیصری) و شرح قصیده ابن فارض (ملا عبد الرزاق کاشانی) مطالبی نقل می کند و در چند مورد عباراتی از استادش آیة الله شاه آبادی با تجلیل فراوان می آورد. گرچه کتب عرفانی فراوانی درباره انسان کامل و ولایت او نوشته شده اما به جرأت می توان اظهار نمود که هیچ کدام نتوانسته اند حقیقت خلافت و ولایت را که از مهمترین و دشوارترین مسایل عرفانی است به خوبی این اثر تحلیل و تفسیر کنند. حضرت امام خمینی در این کتاب حقیقت خلافت و ولایت را با ذوق عرفانی چنان بیان کرده که با آیات، روایات و براهین فلسفی کاملا هماهنگ باشد، مصباح الهدایه دارای دو مشکوة است که مشکوة اول 56 مصباح و مشکوة دوم آن حاوی سه مصباح است و هر کدام دارای چند فصل هستند، کتاب با یک خاتمه پایان می یابد.
عناوین اثر مورد اشاره از گرایش های امام به فلسفه اشراق و تأثیر پذیری او از سهروردی و مرحوم میرداماد حکایت دارد. کتاب مصباح الهدایة تنها برای کسانی که با عرفان و واژه های آن آشنایی دارند قابل استفاده است چنانچه امام در پایان این رساله مورد تأکید قرار داده اند که افراد غیر وارد از مطالعه آن بر حذر باشند ایشان در آثاری چون سر الصلوة و تعلیقه بر شرح فصوص به این کتاب ارجاع می دهد و می گوید در آن کتاب این مطلب را تحقیق کرده ایم. (41)
فصوص الحکم تألیف محی الدین عربی است که محمود قیصری آن را شرح نموده است و امام خمینی در مدت هفت سالی که از محضر آیة الله شاه آبادی استفاده می کرد آن را نزد ایشان خوانده و تاریخ تألیفش هم همان سالهاست. این تعلیقه را امام در حواشی نسخه چاپی شرح فصوص نوشته بودند که به دست عمال شاه غارت شد و پس از انقلاب اسلامی در همدان یافته و به حضرت امام تحویل داده شد و به صورت جالبی چاپ گردید. تعلیقات امام بر تمام مقدمه تا فص 19 از 27 فص یعنی فص «حکمة غیبیه فی کلمة ایوبیه» را شامل می شود. ایشان در این اثر بر برخی
شرح های قیصری انتقاد دارد و در مواقعی می فرماید کلام فاضل شارح در کمال سقوط است و در مواردی تأکید می نماید معنایی که ما برای کلام شیخ ذکر کردیم از معنایی که قیصری آورده بهتر است و در واقع اشتباهات شارح را در فهم کلام شیخ مشخص می کند.
مصباح الانس بین المعقول و المشهود شرح محمد بن حمزه بن محمد فناری بر کتاب مفتاح الغیب ابوالمعالی محمد همراه حاشیه فصوص در 329 صفحه در سال 1365 ه.ش توسط مؤسسه پاسدار اسلام در قم چاپ شده است. تاریخ پایان این تعلیقات سال 1355 ه.ق )1315ه.ش) در شهرستان خمین می باشد. تعلیقات مزبور یک سوم کتاب مصباح الانس را در بر می گیرد و تا باب کشف السر الکلی و ایضاح الامر الاصلی (الاصل الاول من الفصل الاول فی بیان مرتبة الحج و الوجود) را شامل می شود. همچنین تعلیقه های امام بر مصباح الانس اندک و غالبا توضیحی بوده و از نقد و اعتراض بر کلمات قونوی یا ابن فناری به دور است.
این کتاب برای خواص از اهل عرفان به نگارش در آمده و تاریخ پایان تألیف آن 21 ربیع الثانی سال 1358 ه.ق )1318 ه.ش) است، در آغاز اثر مزبور
از «سر الصلوة» شهید ثانی و مرحوم آیة الله شاه آبادی یاد می شود و مؤلف به شرح اربعین خود ارجاع می دهد که مشخص می شود شرح مزبور را قبل از سرالصلوة نوشته اند. یک بار این کتاب با اجازه امام در یادنامه شهید مطهری چاپ شد و طبع دیگرش با تصحیح و تعلیقات سید احمد فهری زنجانی همراه بوده است. سرالصلوة به بیان و تفسیر معراج حقیقی اهل نیاز (یعنی اهل نماز) پرداخته و مقامات روحی اولیاء را در این سلوک روحانی و معراج ایمانی عرفانی به رشته تحریر در آورده است. اصل کتاب به فارسی می باشد که به عربی هم ترجمه شده و با تعریب و تعلیق سید احمد فهری انتشار یافته و در دسترس علاقه مندان عرب زبان قرار گرفته است. (42)
زمان فراغت از تألیف شنبه دوم ربیع الثانی سال 1361 ه.ق )30 فروردین 1321 ه.ش) . می باشد طی این کتاب سوره های حمد، توحید و قدر با بیانی عرفانی تفسیر شده اند و در آن همچون اسرار الصلوة جنبه های باطنی نماز مورد توجه بوده و از یک مقدمه، سه مقاله و یک خاتمه تشکیل شده که هر مقاله شامل چندین فصل است، اثر یاد شده با عنوان «پرواز در ملکوت» از سوی آیة الله احمد فهری در دو
جلد به طبع رسیده است. در سال 1367 شمسی مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی چاپ پنجم آن را انتشار داده است و ناگفته نماند که این کتاب به زبان های عربی، اردو، انگلیسی (43) و فرانسه ترجمه شده است. آداب الصلوة از آخرین آثار عرفانی امام بوده و از جهت غنا و محتوای بلند عرفانی بسیار دقیق تر و عالی تر از دیگر کتب عرفانی ایشان است. گرچه مخاطب آن خواص نمی باشد و برای عموم نوشته اند اما هرگز سطح مطلب را تنزل نداده و بلکه به سادگی بیان افزوده اند. (44)
شامل درس های اخلاقی امام درباره لزوم تهذیب نفس است که در نجف ایراد شده است، این کتاب نخست همراه با کتاب ولایت فقیه امام چاپ گردید و سپس برای بار اول به صورت مستقل به سال 1392 ه.ق انتشار یافت، حجة الاسلام سید حمید روحانی می گوید: وقتی این کتاب را تنظیم می کردم به مناسبت فرمایشی که امام در بحث اخلاقی خود کرده بود یک بیت شعر در پاورقی آوردم، فرمایش امام این بود: «بسیاری دنیا را با همان دید محدود خود می نگرند و دنیایشان همان دنیای مادیت است بینش این افراد جولان ندارد تا فراتر از دنیای مادی را بنگرد» . شعری که به
این مناسبت نوشتم چنین بود: چو کرمی که میان سیب نهان است زمین و آسمان او همان است کتاب را پس از تنظیم و قبل از چاپ خدمت آقا فرستادم، پس از ملاحظه و مطالعه نوشته بودند : وزن شعر صحیح نمی باشد مگر آن که به این صورت بیاورید: چو کرمی که میان «به» نهان است زمین و آسمان او همان است (45)
نامه ای است عرفانی از سوی حضرت امام خمینی به حجة الاسلام و المسلمین حاج سید احمد خمینی که معاونت فرهنگی هنری بنیاد شهید انقلاب اسلامی در قطع بزرگ و با خوشنویسی در سال 1371 چاپ کرده است.
نامه ای است اخلاقی از حضرت امام به بانو فاطمه طباطبایی (همسر مرحوم حاج سید احمد) که همراه با متن دستخط، فهرست و توضیحات و اصلاحات به چاپ رسیده است.
یکی از ویژگی های حضرت امام، غیرت دینی فوق العاده ایشان بود، در زمان اختناق که گاهی در برخی از جراید و مجلات نسبت به اسلام و مسلمین اهانت می شد سخت بر می آشفت و به شدت موضع گیری می نمود و از دستگاه ستم هراسی نداشت و این گونه نبود که در برابر هجوم به معتقدات و ارزش ها خاموش بماند و کسانی که بهانه های
واهی و تحت القائات عوامل بیگانه باورها را نشانه بگیرند و دیانت مردم را مورد استهزاء قرار دهند و ایمان آنان را دچار خدشه و تردید کنند. نمونه بارز دفاع از حریم دیانت توسط امام ماجرایی می باشد که به آن اشاره خواهد شد. آقا شیخ مهدی پایین شهری از شخصیت های اول علمی قم محسوب می شد که با مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری در سامرا هم بودند، و به هنگام مهاجرت وی از اراک به قم، استقبال شایان توجهی از او کرد وی فرزندی به نام علی اکبر حکمی زاده داشت که ملبس به لباس روحانیت هم بود و گاهی در مدرسه رضویه که آن زمان جنبه مرکزی داشت به منبر می رفت، پدرش متصدی این مدرسه بود. حکمی زاده و مرحوم آیة الله طالقانی (دایی وی) و آیة الله سید حسین بدلا تشکیلات دینی و مذهبی برای خود داشتند که منجر به تأسیس مجله ای به نام «همایون» شد که شخصی به نام همایون مسؤول امور مالی و حکمی زاده هم صاحب امتیاز آن بود. به رغم آن که این نشریه هیأت تحریریه داشت و باید مطالب آن مورد تأیید این مجموعه قرار بگیرد گاه حکمی زاده مطالب نادرستی در آن درج می کرد و باعث می شد که دیگران کناره گیری کنند و
به همین دلیل مجله بیش از یک سال دوام نیاورد. تا آن که حکمی زاده با تهران ارتباطی برقرار کرد و در جلساتی که در منزل حاج عباس قلی بازرگان تشکیل می گردید حضور می یافت، طی این برنامه حکمی زاده با احمد کسروی آشنا شد، و انحراف وی از همین آشنایی مقدماتی آغاز گشت و گاهی کسروی را به قم هم می آورد، ظاهرا نشریه ای تحت عنوان «پیمان» انتشار می داد که نکات منحرف کننده ای در آن درج می شد و یک بار هم حکمی زاده مطالبی را به زبان آورده بود که بوی ارتداد می داد و آدمی که در هاله ای از جمود و تحجر زندگی می کرد و خانواده اش را در قم تحت فشار قرار می داد که کسی با آنان ارتباط برقرار نکند و نسبت به اعمال و رفتار خود آنقدر تقید داشت که زیر زبانش ریگ می گذاشت که بدون فکر حرف نزند و دچار سخنان لغو نشود این گونه متحول شد و از چاه افراط به دره تفریط سقوط کرد و از قم به تهران انتقال یافت و نه تنها از آن تقیدها دست برداشت بلکه بسیاری از باورهای دینی را به باد انتقاد گرفت. (46) پس از هجوم متفقین به ایران و شکستن سد اختناق و پدید آمدن آزادی قلم، درست هنگامی که حکومت
مرکزی هم ضعیف بود و در شمال و شمال غربی ایران افراد کمونیست سخت مشغول فعالیت بودند به سال 1322 ه.ش حکمی زاده به کمک دشمن برخاست و برای ایجاد تشنج در کشور و تضعیف عقاید مردم کتابی به نام «اسرار هزار ساله» نوشت که مطالب آن در رد اعتقادات تشیع و ترویج مسلک وهابیت بود، او از روی غفلت و جهالت و برخی عقده هایی که داشت در خدمت اجانب قرار گرفت و خواست تا مذهب تشیع را زیر سؤال ببرد و به تدریج مردم را از آن جدا کند، این فرد به رغم آن چهره مقدس مآبی که داشت به ورطه انحراف کشیده شد و در این کتاب با طرح یک سلسله سؤالاتی که خود به خود چیزهایی را القا می نمود معتقدات شیعیان را خرافه می پنداشت و از تشکیلات روحانیت انتقاد نمود. حکمی زاده در این کتاب سی و هشت صفحه ای به باورهایی چون توسل، سجده بر تربت، ساختن گنبد بر مرقد امامان، زیارت جامعه کبیره، کتاب کافی و بحار الانوار، شفاعت، تقیه، سوگواری، بداء، نسخ، استخاره، امامت ائمه، علمای شیعه، تقلید، احکام فقهی (چون طهارت، خمس، زکات و اوقاف) حمله کرد و سراسر مطالب آن تبلیغ علیه مبانی تشیع و روحانیت بود. (47) حکمی زاده در این کتاب
از اندیشه های کسروی و موهومات وهابیان الهام گرفت. انتشار این کتاب فریاد اعتراض بسیاری را در محافل دینی و خصوصا حوزه های علمیه برانگیخت، از نظر بسیاری از علما این برنامه به مفهوم رسوخ اندیشه های کسروی به درون مراکز آموزش علوم دینی بود که احتمال می رفت بدبینی و انحراف فکری بزرگ در میان طلاب جوان پدید آورد و این که نویسنده اش فرزند یکی از علمای با سابقه بزرگ قم بود که سابقه طلبگی هم داشت حساسیت این حرکت را بیشتر می کرد. (48) در مقابل این کتاب افراد زیادی در صدد پاسخگویی بر آمدند برخی جواب ها خود موجب تشتت افکار شد لذا بر آن شدند از سوی حوزه جواب مناسبی تهیه شود و پاسخ های متعدد دیگر جمع آوری گردد. یکی از کسانی که در مقام پاسخ آن کتابی نوشته بود و برای چاپ به قم ارسال نمود حاج شیخ محمد خالصی فرزند آیة الله شیخ مهدی خالصی (از مراجع نجف) بود که آن زمان به عنوان تبعید در کاشان به سر می برد. حوزه علمیه با ایشان هم تماس گرفت و تأکید نمود از چاپ کتابش جلوگیری کند زیرا اثرش خالی از نقد نبود. یکی از حوزویان در کاشان به نزدش رفت و او را در این مورد متقاعد ساخت و تأکید نمود
بناست در حوزه یک نوشته در مقابل کتاب اسرار هزار ساله تهیه شود و بقیه جمع آوری گردد تا این پراکندگی از بین برود او هم که نسبت به وحدت جامعه پای بند بود تصمیم مزبور را پذیرفت و پسندید و موارد نقص کتابش را هم قبول کرد. (49) از آن سوی در این کتاب (اسرار هزار ساله) به تمامی مقدسات اهانت شده و مؤلفش باورها را به مسخره گرفته بود و اوضاع سیاسی به گونه ای پیش می رفت که می توانست این حرکت منفی حامیانی بیابد هنوز علامه طباطبایی هم به قم مهاجرت نکرده بود و شدیدا احساس خلأ می گردید، گروهی از طلاب جوان به لحاظ احساس خطر و یافتن راه حلی برای پاسخ گویی به این شبهات نزد یکی از مراجع رفتند و عرض کردند چنین کتابی انتشار یافته و به سرعت نشر می شود بیم آن وجود دارد که این شبهه افکنی ها در اذهان جامعه و خصوصا افراد تحصیل کرده بدون جواب باقی بماند باید برای آن فکری شود، آن مرجع با ناراحتی به مراجعین مذکور گفت: کاری به این کارها نداشته باشید هر چه از باطلی کمتر یادآوری شود زودتر فراموش می شود. (الباطل یهجر بترک ذکره) و آنان ناامید برگشتند. پیوسته افراد متدین و مبلغان اسلامی که نگران اوضاع بودند چشم
امید به حوزه دوختند که پاسخی مناسب، مستدل و قانع کننده نوشته و منتشر شود. حضرت امام خمینی که در آن ایام جلسات درس اخلاق داشت روزی در مسیر راه خود به مدرسه فیضیه متوجه تجمع و غوغای برخی از طلبه ها بر سر کتاب اسرار هزار ساله گردید، از این رو پس از تهیه و مطالعه کتاب درس خود را تعطیل نمود و در مدت حدود چهل روز کتاب «کشف اسرار» را در رد کتاب یاد شده نوشت. (50) و برای پرهیز از شهرت طلبی، کتاب بدون نام مؤلف انتشار یافت، شیوه برخورد امام با این مسئله آن بود که اولا اجازه ندادند نام ایشان روی جلد کتاب بیاید که از فروتنی و اخلاص ایشان حکایت داشت، ثانیا برای پرهیز از تشنج نامی از حکمی زاده نیاید و صرفا به عنوان جوابی منطقی و معقول در برابر آن کتاب باشد، و همین نکته مهم موجب شد که امام در حوزه محبوبیت مضاعف پیدا کند و بسیاری از بدگویی هایی که از ایشان می شد برطرف گردد و مقام علمی، معنوی و اخلاقی آن بزرگوار بر همگان ثابت شود. (51) پس از مدتی برخی از خواص و سپس تعداد زیادی از طلاب و روحانیان نویسنده کشف اسرار را شناختند و فهمیدند این اثر
مهمترین و مستدل ترین پاسخی بود که به شبهات اسرار هزار ساله داده شد و با وجود نگارش آن در فرصتی کوتاه خود معرف وسعت و عمق آگاهی های فلسفی، کلامی و فقهی امام گشت و این اثر در زمانی به نگارش درآمد که به دلیل اختناق رژیم پهلوی منابر و مواعظ برچیده و سخنرانی و تبلیغ کاملا ممنوع و محدود شده بود و جوانان در مقابل این شبهات بی دفاع بودند. کتاب کشف اسرار نه تنها در دفاع از عقاید شیعه به تحریر درآمد بلکه مایه اندیشه های سیاسی امام را نیز در برداشت، توفیقی که بعدها به دست آمد و امکان پایه گذاری جمهوری اسلامی فراهم شد تجسم همان چیزی بود که در این اثر آورده بود، مطالعه کتاب یاد شده انسان را با غیرت دینی و حمایت معقول امام از دیانت و سوز درونی ایشان نسبت به انحرافات آشنا می سازد. در آن زمان شهرت کتاب غالبا به دلیل همان پاسخ های مستدل و رفع شبهات مطرح شده در کتاب اسرار هزار ساله بود و مطالب سیاسی آن کمتر مورد عنایت و توجه قرار گرفت. در ضمن این کتاب امام باذکر دلایل کلامی، فقهی، تاریخی و سیاسی به انتقاد و رد حکومت استبدادی رضاخان و ساختار حکومتی به جا مانده از او پرداخت و
از سوی دیگر طرح نوینی از حکومت اسلامی بر مبنای ولایت فقیه به عنوان تنها حکومت مطلوب ارائه داد. (52) نخستین حرکت امام در جهت احیای تفکر ظلم ستیزی و عدالت خواهی نگارش کتاب کشف اسرار در سال 1323 ه.ش )1363 ه.ق) می باشد، مدت ها به دلیل از بین رفتن تفکر امر به معروف و نهی از منکر در جوامع اسلامی در برابر تلاش هایی که برای تخریب و به جمود کشانیدن دین صورت گرفت هیچ گونه حرکتی مشاهده نمی شد در همین دوران کتاب «اسرار هزار ساله» برای هتک ارزشهای دینی صورت گرفت تنها کسی که برای اولین بار در برابر این اقدام، قلم مبارزه را به دست گرفت امام خمینی بود و با نگارش آن هم جواب دندان شکنی به نویسنده کتاب مزبور داد و هم اولین حرکت خود را در جهت احیاگری شروع نمود. (53) چنانچه مؤلف در خاتمه کتاب خاطر نشان می سازد: «در پایان سخن از نویسندگان کتاب ها یا روزنامه ها تقاضا می شود... با یک شجاعت ادبی و از خود گذشتگی دست به دست [هم] داده ملت را بیدار کنند و حس دینداران را که در این چند سال خفه کردند باز در توده زنده کنند تا مورد سوء استفاده دیگران نشوند...» . (54) آیة الله سبحانی می گوید: امام فرمودند:
کتاب کشف اسرار را در ظرف دو ماه با تعطیل کردن درسم نوشتم و یک قلم هم نوشتم. ایشان می فرمودند: اسمم را ننوشتم چون نمی خواستم معروف بشوم ولی عکس آن شد. بعد اضافه کردند: بعد از انتشار کتاب، حکمی زاده برای من پیغام فرستاد و گفت: جواب هایی که شما نوشته اید بسیار متین است و بعد گفت که من غرض نداشتم از انتشار کتاب جز این که سؤال هایی برای مردم مطرح بود و من می خواستم کسی مثل شما جواب بدهد. (55) حاج سید احمد خمینی رحمة الله می گوید: خدمت امام عرض کردم در این کتاب عصبانی هستید؟ فرمودند: در آن موقع نبودی که چه اهانت هایی به اسلام می شد. (56) امام بر اثر کار زیاد و متراکم برای تألیف این اثر
و خنثی نمودن شبهات مطرح شده در کتاب اسرار هزار ساله دچار ناراحتی چشم گردید به گونه ای که در آن ایام ناچار شدند از عینک دودی استفاده کنند. این کتاب را بعدها ساواک با دقت و وسواس از کتاب فروشی ها جمع کرد و نگه داشتن آن را جرم می شمرد و برای مطالعه کنندگان آن مجازات سختی در نظر گرفته بود . (57) زیرا امام نه تنها در کشف اسرار از اصلاح نظام صحبت نمی کنند بلکه تأکیدشان بر این است که رضاخان باید خلع بشود و بسیاری از مطرح کردن این بحث هراس داشتند ولی ایشان اعتنا نمی نمودند. و در فرازی از این اثر نوشتند: رضا خان سواد کوهی که نمی فهمد سیاست با سین است یا با صاد! بدین گونه بزرگمردی از سنگر دیانت با صراحت لهجه و وضوح قلم و شهامت کامل حملاتش را بر علیه دشمنان دین آغاز نمود و پرده از حقایق مسلم شیعه برداشت و شبهه افکنان را مفتضح ساخت و به همه این درس را آموخت که باید به دنبال عمل به تکلیف بود نه این که به کار مخصوصی دل بست. امام که مدام حامی حفظ وحدت مسلمین بودند در عین حال بیان نمودن بطلان عقاید وهابیان و خرافاتی که آنان بدان قائلند را
جایز دانستند و بیان مبانی تشیع و استدلال بر حقانیت این مذهب را به طوری که اختلاف برانگیز نباشد ضروری شمردند. نظراتی که درباره مسایل اسلامی ارائه دادند به حق گویای آگاهی ایشان نسبت به مقتضیات زمان بود. (58)
این کتاب مجموعه سیزده جلسه درس حضرت امام در فاصله سیزدهم ذیقعدة الحرام 1398 ه.ق تا دوم ذیحجة سال 1398 ه.ق (اول تا بیستم بهمن 1348 ه.ش) در ایام اقامت ایشان در نجف اشرف است. برخی بحث های آن به طور اجمالی در کتاب البیع ایشان آمده است و این اثر همان کتابی می باشد که زمینه فکری تشکیل حکومت اسلامی را در ایران آماده ساخت و دستگاه ستم نسبت به آن خیلی حساسیت داشت. افراد مرتجع این نوشته ارزشمند را تهیه می کردند و در چاههای نجف یا شط فرات می ریختند. (59) حجة الاسلام و المسلمین سید محمود دعایی می گوید: وقتی مباحث ولایت فقیه از نوار پیاده شد در همان سال به مکه مشرف شدم، همراه خود متن پیاده شده این درس ها را که به صورت جزوه ای در آمده بود بردم در آنجا آیة الله مطهری را ملاقات کردم و گفتم اگر فرصتی دارید با شما کاری دارم، گفت مانعی ندارد. قرار ملاقات را در کنار حجر اسماعیل
گذاشتیم در آنجا عرض کردم: امام بحث ولایت فقیه را مطرح کرده اند و اینک متن از نوار پیاده شده آن در دست من است و احتیاج به تنظیم و نگارش دارد تا برای عموم قابل استفاده باشد. شهید مطهری خیلی شادمان شد و گفت: از طرف من به امام سلام برسانید و بگویید کاری خوب و اقدام به موقعی کرده اید اکنون ما در شرایطی هستیم که باید یک سری نظامات مترقی اسلام را به این نسل جدید ارائه دهیم. این مسایل را اگر فردی چون من مطرح کند می گویند طلبه فاضلی این را گفته و خیلی مورد توجه واقع نمی شود ولی اگر این مباحث را کسی که در حد مرجعیت است و مقلد دارد مطرح کند مؤثر واقع می شود. من تصمیم داشتم نظامات اسلامی را مطرح کنم و دنبال متنی می گشتم که به بهانه شرح آن به این مطالب بپردازم مانند کاری که در «اصول فلسفه و روش رئالیسم» کردم می خواستم «تنبیه الامة» مرحوم آیة الله نایینی را متن قرار دهم ولی اکنون که امام بحث ولایت فقیه را مطرح کرده اند بنا دارم که کتاب ایشان را متن قرار دهم. متأسفانه شهید مطهری فرصت نیافت و اجل به ایشان مهلت نداد. (60) تا این طرح جالب و آموزنده را عملی
سازد و اثر مزبور را به نگارش درآورد. آیة الله محمد هادی معرفت گفته است: وقتی متن درس ولایت فقیه را از نوار پیاده می کردند به منزل ما می آوردند و بنده آن را به عربی ترجمه می نمودم؛ البته ایشان خودش نیز در این مباحث که توسط امام در نجف ارائه می شد شرکت می نمود. (61) کتاب ولایت فقیه به زبان های عربی، اردو، آلمانی، روسی، فرانسه، اسپانیولی، آذری کریل و ترکی استانبولی ترجمه شده است. (62)
حضرت امام خمینی نثر پخته، شیوا و خواندنی دارد و از همان دوران جوانی که به نگارش متون گوناگون روی آوردند استواری مطالب منثور ایشان مشخص بود. نخستین یادداشت ایشان که در کتابخانه وزیری یزد مربوط به سال 1363 ه.ق به یادگار مانده این برجستگی را اثبات می نماید و نیز نوشته های بعدی آن روح قدسی جذبه و حلاوت خاص خویش را دارد. پیام های آن بزرگوار همگی دارای استحکام ادبی و آرایش های ادبی و ذوقی می باشد ضمن آن که مضامین و محتوای آنها در اوج می باشد. در قلمرو شعر و ادب همین قدر کفایت می کند که امام رساله عروض مرحوم حاج شیخ محمد رضای اصفهانی را استنساخ کرده و با خط زیبای خود دائره های آن را نیز با ادوات آن روز ترسیم نموده است. (63) یکی
از ابعاد شخصیت حضرت امام خمینی که شاید تا پایان عمر ایشان، برای مردم ناشناخته ماند بعد شاعری ایشان است البته شاید برخی خواص از این ویژگی آگاهی داشتند زیرا حضرت امام در دوران جوانی غزلیات فراوانی سروده و آنها را در دفتری گردآورده بودند که متأسفانه در جریان مسافرت های پیاپی و یورش ساواک این دفتر مفقود گشت پس از آن سروده هایی از ایشان در دست بود که برخی به خط خود امام ثبت دفتر گردیده و تعدادی نیز توسط همسر گرامیشان استنساخ شده، در دفترچه ای گردآوری شده بود. عموما کسی از ذوق شعری امام اطلاعی نداشت تا آن که با انتشار این غزل با مطلع: من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم که درون مایه عرفانی غنی و عمیقی داشت و به لحاظ ساختار غزلی محکم و زیبا بود شور و هیجانی در محافل ادبی و غیر ادبی بر پا ساخت و همگان را دچار حیرت کرد، زیرا مردم باور نمی کردند کسی که می گفت: «مسجدها سنگرند سنگرها را حفظ کنید» چنین بسراید که: در میخانه گشایید به رویم شب و روز که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم در هر حال این غزل با استقبال شورانگیزی روبرو شد
و بسیاری از شاعران و شیفتگان امام بدان اقتدا کردند و غزل های زیادی در جواب «چشم بیمار» سرودند. در پی آن غزل های دیگری به صورت پراکنده در نشریات و جراید به طبع رسید و پس از آن اشعار و سروده های عرفانی امام به تدریج طبع و نشر یافت، آثار ادبی و منظوم امام به این شرح اند:
نخستین اثر منظوم امام است که توسط مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی حدود یک سال پس از رحلت امام به طبع رسید.
در این کتاب امام توصیه هایی بر کسب علم، تهذیب نفس و اخلاص در عمل بیان فرموده اند .
شامل تعدادی از غزلیات و رباعیات عرفانی حضرت امام به ضمیمه نامه ای از ایشان خطاب به مرحوم حاج سید احمد خمینی می باشد.
این اثر حاوی رباعیات عرفانی و ترجیع بند بلند و صحیفه ای اخلاقی از امام است که خطاب به مرحوم حاج سید احمد آقا نگاشته شده است.
این دیوان که به همت واحد ادبیات مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی منتشر گردیده پس از فهرست با یک دیباچه و سپس یادداشتی از بانو فاطمه طباطبایی آغاز می گردد. متن دیوان در نهایت نفاست و زیبایی به خط
استاد جلیل رسولی چاپ شده و در برگیرنده کلیه اشعار حضرت امام است که در طول عمر سروده بودند اما ظاهرا در هنگامی که در قید حیات بوده اند تمایلی به نشر آنها نداشته اند. این اشعار به ترتیب شامل غزلیات، رباعیات، قصیده ها، مسمطها، ترجیع بند و قطعات و سروده های پراکنده است. حجم عمده ای از این اثر به غزل های امام اختصاص یافته و این ویژگی حاکی از اشتیاق افزون تر امام به سرودن غزل است. مجموع غزل های دیوان به صد و پنجاه غزل بالغ می شود که تمام آنها بر اساس حروف روی قافیه یا ردیف ابیات تنظیم شده اند. پس از غزلیات رباعیات آمده اند که شامل 117 رباعی است و بر خلاف غزل ها که مضامین عرفانی دارند این سروده ها دارای تنوع مضامین می باشند. بخش سوم کتاب را قصاید تشکیل می دهد که شامل سه قصیده است، نخستین آنها که «مدیحه نورین نیرین» نام دارد در چهل و چهار بیت و در مدح حضرت فاطمه زهرا (ع) سروده شده که مطلع آن چنین است. ای ازلیت به تربت تو مخمر وی ابدیت به طلعت تو مقرر به دنبال قصاید دو مسمط آمده که اولین آنها 26 بند دارد. ترجیع بندی که در دیوان امام آمده به «نقطه عطف» معروف است که بسیار زیبا، استوار و دلنشین می باشد
و با بار غنی عرفانی و وزنی جالب و روح نواز در مجموعه اشعار دیوان درخشندگی دارد. این ترجیح بند با مطلع زیر در هفت بند و چهل و نه بیت سروده شده است: خم را بگشا به روی مستان بیزار شو از هوا پرستان آخرین بخش دیوان امام به اشعار پراکنده و برخی تک بیتی ها اختصاص دارد. (64) امام به سبک سنایی، منوچهری، صائب تبریزی و استادان دیگری که از سبک های محکم و پراشتیاقی برخوردارند شعر سروده و غزلیات ایشان از حیث مضامین و دست مایه های شعری بیش از همه به دیوان حافظ شیرازی نزدیک و شبیه است به عنوان نمونه حافظ می گوید: می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند امام سروده اند: جامه زهد دریدم رهم از دام ریا باز رستم ز پی دیدن یار آمده ام (65) بیانات، مکاتبات و نامه ها
نامه های حضرت امام به فرزندش مرحوم حاج سید احمد خمینی که مجموع آنها به 84 نامه می رسد که بین سال های 1349 ه.ش تا اواخر عمر مبارکشان به فرزند عزیز خود نگاشته اند.
نامه حضرت امام به میخائیل گورباچف صدر هیأت رئیسه اتحادیه جماهیر شوروی سابق که با شرح آیة الله جوادی آملی
به چاپ رسیده و به چندین زبان ترجمه شده است.
حاوی مجموعه سخنرانی ها، اعلامیه ها و بیانیه های امام خمینی از سال 1342 تا 1368 ه .ش (با مقدمه حضرت آیة الله خامنه ای) مجموعه تبیان که تا کنون بیست و دو جلد آن انتشار یافته به سخنان امام با تکیه بر موضوعاتی خاص پرداخته است، مجموعه بیست و دو جلدی «در جستجوی راه از کلام امام» نیز بیانات و اعلامیه های امام از سال 1341 تا 1361 ه.ش را به صورت موضوعی تنظیم نموده است. مرحوم حاج سید احمد خمینی از سوی امام اجازه یافت تا سخنرانی های مندرج در صحیفه نور را تلخیص کرده و مناسبت ها را در پاورقی ذکر نماید، محصول این کار دوره سه جلدی کوثر است که از سوی مؤسسه تنظیم و نشر آثار حضرت امام خمینی انتشار یافته است.
پیام تاریخی و مهم حضرت امام خطاب به روحانیان سراسر کشور که با خط سید مهدی محمودی چندین بار از سوی مؤسسه تنظیم و نشر آثار حضرت امام چاپ شده است.
وصیت نامه سیاسی الهی امام خمینی است که نسخه شفابخش دردهای جوامع اسلامی و چراغ فروزان آینده کشورهای اسلامی و خصوصا ایران می باشد. بر این نوشتار شرح هایی هم نگاشته شده است.
:
.1 پا به پای آفتاب، ج اول، ص .146 .2 در سایه آفتاب، ص .66 .3 همان، ص .68 .4 روزنامه اطلاعات، شماره .21753 .5 وعده دیدار، ص 78؛ آینه پژوهش، شماره 58، ص .93 .6 پا به پای آفتاب، ج اول، ص .163 .7 مجله کیهان اندیشه، شماره 29، ص 149 و 80؛ آینه پژوهش، شماره 58، ص .135 .8 مجله حضور، شماره 19، ص .44 .9 نک به مقاله چهل حدیث امام خمینی کتاب خودسازی، سید مصطفی احمد زاده، آینه پژوهش، شماره 58، ص 162 .163 .10 چهل حدیث، حضرت آیة الله العظمی امام خمینی قدس سره، مقدمه. .11 آینه پژوهش، شماره 58، ص .209 .12 ج اول، ص 15، کتاب العقل و الجهل، باب اول، ح .14 .13 شرح حدیث جنود عقل و جهل، ص .429 .14 درباره این حکیم عارف بنگرید به کتاب کاروان علم و عرفان از نگارنده. .15 معرفی کتاب التعلیقه علی الفوائد الرضویه، سید محمد رضا حسینی، مجله آینه پژوهش، شماره 58، ص .175 .16 ج 26، ص .285 .17 آن موج آرام، ص .45 .18 همان. .19 طلب و اراده، امام خمینی، ترجمه و شرح سید احمد فهری، ص 9 .10 .20 مطابق با 11 اردیبهشت سال 1331 ه.ش. .21 کیهان اندیشه،
شماره 29، ص .155 .22 همان. .23 پا به پای آفتاب، ج 4، ص .68 .24 مجله حضور، شماره 20، ص .285 .25 در مجله کیهان اندیشه، شماره 29، ص 153 این اثر به لحاظ زمان تألیف و موضوعات به گونه ای دیگر معرفی شده است. .26 آیینه پژوهش، شماره 58، ص .207 .27 آن موج آرام، ص .42 .28 پا به پای آفتاب، ج 4، ص .157 .29 نک: مقدمه کتاب تحریر الوسیله. .30 پا به پای آفتاب، ج سوم، ص 70، ج دوم، ص 97 .98 .31 از تبعید تا پیروزی، ص 15 .16 .32 آن موج آرام، ص .43 .33 مجله حضور، شماره اول، ص .25 .34 پا به پای آفتاب، ج 4، ص .38 .35 نک: آثار الحجة، ج 2، ص 45؛ گویا این کتاب قرار است به زودی چاپ شود. .36 مجموعه مقالات و سخنرانی های کنگره بین المللی بررسی ابعادی چند از شخصیت حضرت امام خمینی، تیر 1368، ص .29 .37 نک: کیهان اندیشه، شماره های 11 و .18 .38 آن موج آرام، ص .40 .39 پا به پای آفتاب، ج اول، ص .60 .40 همان، ج سوم، ص .219 .41 آن موج آرام، ص 48؛ آینه پژوهش، شماره 58، ص 199؛ کیهان اندیشه، شماره 29، ص
.146 .42 در سال 1375 این کتاب با مقدمه آیة الله جوادی آملی، وصیت نامه ای اخلاقی از حضرت امام خطاب به مرحوم حاج سید احمد خمینی، فهارس گوناگون و دست نویس مؤلف چاپ شده است . .43 آقای دکتر سالار منافی اناری کتاب آداب الصلوة امام را به زبان انگلیسی ترجمه کرده است، نگاه کنید به مجله حضور، شماره 19، ص .170 .44 برای آشنایی با این کتاب بنگرید به مقاله ادب حضور (گلگشتی در آداب الصلوة)، محمد علی مهدوی راد، مجله آینه پژوهش، شماره 58، ص .178 .45 پا به پای آفتاب، ج سوم، ص .145 .46 مجله کیهان اندیشه، شماره 29، ص 166؛ مصاحبه با آیة الله حسین بدلا، مجله حوزه، شماره 33 و .44 .47 آیینه پژوهش، شماره 58، ص .211 .48 زندگینامه سیاسی امام خمینی، ص .133 .49 مصاحبه با آیة الله بدلا، مجله حوزه، شماره 43 و 44 و نیز پا به پای آفتاب، ج 2، ص .301 .50 امام، حوزه و سیاست، سید احمد خمینی، مجله حضور، شماره اول، خرداد 1370، ص 7؛ کتابشناسی حضرت امام خمینی، سید مهدی فهیمی، کیهان فرهنگی، سال ششم، شماره سوم، ص .12 .51 پا به پای آفتاب، ج دوم، ص 301؛ ج چهارم، ص 73 .74 .52 نک: زندگینامه
سیاسی امام خمینی، ص 134 .141 .53 فصلنامه پانزدهم خرداد، تابستان و پاییز 1376، شماره 26 و 27، ص .41 .54 کشف اسرار، امام خمینی، ص .333 .55 پا به پای آفتاب، ج سوم، ص .204 .56 سرگذشت های ویژه...، ج اول، ص .130 .57 پا به پای آفتاب، ج سوم، ص .187 .58 همان، ص 283 .284 .59 همان، ج اول، ص .69 .60 همان، ج دوم، ص .41 .61 همان، ج چهارم، ص .167 .62 مجله آینه پژوهش، شماره 58، ص .208 .63 کیهان اندیشه، شماره 29، ص .14 .64 ای صورت رسال آسمانی، حسین علی یوسفی، مجله ادبستان، خرداد 1373، شماره 54، ص .10 .65 نک: شعر عرفان امام، رضا بابایی، آینه پژوهش، شماره 58، ص 58 .36
امام خمینی خدمت حضرات روحانیون سراسر کشور و مراجع بزرگوار اسلام و مدرسین گرام و طلاب عزیز حوزه های علمیه و ائمه محترم جمعه و جماعات دامت برکاتهم. صلوات و سلام خدا و رسول خدا بر ارواح طیبه شهیدان خصوصا شهدای عزیز حوزه ها و روحانیت . درود بر حاملان امانت وحی و رسالت پاسداران شهیدی که ارکان عظمت و افتخار انقلاب اسلامی را بر دوش تعهد سرخ و خونین خویش حمل نموده اند. سلام بر حماسه سازان همیشه جاوید روحانیت که رساله علمیه و عملیه خود را بدم شهادت و مرکب خون نوشته اند و بر منبر هدایت و وعظ و خطابه ناس از شمع حیاتشان گوهر شب چراغ ساخته اند. افتخار و آفرین بر شهدای حوزه و روحانیت که در هنگامه نبرد رشته تعلقات درس و بحث و مدرسه را بریدند و عقال تمنیات دنیا را از پای حقیقت علم بر گرفتند و سبک بالان به میهمانی عرشیان رفتند و در مجمع ملکوتیان شعر حضور سروده اند. سلام بر آنانکه تا کشف حقیقت تفقه به پیش تاختند و برای قوم و ملت خود منذران صادقی شدند که بند بند حدیث صداقتشان را قطرات خون و قطعات پاره پاره پیکرشان گواهی کرده است و حقا از روحانیت راستین اسلام
و تشیع جز این انتظاری نمی رود که در دعوت بحق و راه خونین مبارزه مردم خود اولین قربانیها را بدهد. و مهر ختام دفترش شهادت باشد. آنانکه حلقه ذکر عارفان و دعای سحر مناجاتیان حوزه ها و روحانیت را درک کرده اند در خلسه حضورشان آرزوئی جز شهادت ندیده اند و آنان از عطایای حضرت حق در میهمانی خلوص و تقرب جز عطیه شهادت نخواسته اند. البته همه مشتاقان و طالبان هم به مراد شهادت نرسیده اند . یکی چون من عمری در ظلمات حصارها و حجاب ها مانده است. و در خانه عمل و زندگی جز ورق و کتاب منیت نمی یابد و دیگری در اول شب یلدای زندگی سینه سیاه هوسها را دریده است و با سپیدی سحر عشق عقد وصال و شهادت بسته است و حال من غافل که هنوز از کتم عدمها بوجود نیامده ام چگونه از وصف قافله سالاران وجود وصفی کنم، من و امثال من از این قافله فقط بانگ جرسی می شنویم. بگذارم و بگذرم تردیدی نیست که حوزه های علمیه و علمای متعهد در طول تاریخ اسلام و تشیع مهمترین پایگاه محکم اسلام در برابر حملات و انحرافات و کجرویها بوده اند. علمای بزرگ اسلام در همه عمر خود تلاش نموده اند تا مسائل حلال و حرام الهی را بدون دخل و تصرف ترویج
نمایند. اگر فقهاء عزیز نبودند معلوم نبود امروز چه علومی بعنوان علوم قرآن و اسلام و اهل بیت علیهم السلام به خورد توده ها داده بودند. جمع آوری و نگهداری علوم قرآن و اسلام و آثار و احادیث پیامبر بزرگوار و سنت و سیره معصومین علیهم السلام و ثبت و تبویب و تنقیح آنان در شرایطی که امکانات بسیار کم بوده است و سلاطین و ستمگران در محو آثار رسالت همه امکانات خود را به کار می گرفتند کار آسانی نبوده است که بحمدالله امروز نتیجه آن زحمات را در آثار و کتب بابرکتی همچون کتب اربعه و کتاب های دیگر متقدمین و متأخرین از فقه و فلسفه، ریاضیات و نجوم و اصول و کلام و حدیث و رجال، تفسیر و ادب و عرفان و لغت و تمامی رشته های متنوع علوم مشاهده می کنیم. اگر ما نام این همه زحمت و مرارت را جهاد فی سبیل الله نگذاریم چه باید بگذاریم. در بعد خدمات علمی حوزه های علمیه سخن بسیار است که ذکر آن در این مختصر نمی گنجد. بحمدالله حوزه ها از نظر منابع و شیوه های بحث و اجتهاد غنی و دارای ابتکار است. تصور نمی کنم برای بررسی عمیق همه جانبه علوم اسلامی طریقه ای مناسبتر از شیوه علماء سلف یافت شود. تاریخ بیش از هزار ساله
تحقیق و تتبع علمای راستین اسلام گواه بر این ادعای ما در راه بارور ساختن نهال مقدس اسلام است. صدها سال است که روحانیت اسلام تکیه گاه محرومان بوده است. همیشه مستضعفان از کوثر زلال معرفت فقهای بزرگوار سیراب شده اند. از مجاهدات علمی و فرهنگی آنان که به حق از جهاتی افضل از دماء شهیدان است که بگذریم آنان در هر عصری از اعصار برای دفاع از مقدسا دینی و میهنی خود مرارتها و تلخی هائی متحمل شده اند و همراه با تحمل اسارتها و تبعیدها زندانها و اذیت و آزارها و زخم زبانها، شهداء گرانقدری را به پیشگاه مقدس حق تقدیم نموده اند. شهداء روحانیت منحصر به شهداء مبارز و جنگ در ایران نیستند. یقینا رقم شهداء گمنام حوزه ها و روحانیت که در مسیر نشر معارف و احکام الهی بدست مزدوران و نامردمان غریبانه جان باخته اند زیاد است. در هر نهضت و انقلاب الهی و مردمی علماء اسلام اولین کسانی بوده اند که بر تارک جبینشان خون و شهادت نقش بسته است. کدام انقلاب مردمی اسلامی را سراغ کنیم که در آن حوزه و روحانیت پیشکسوت شهادت نبوده اند و بر بالای دار نرفته اند و اجساد مطهرشان بر سنگ فرشهای حوادث خونین بشهادت نایستاده است. در پانزده خرداد و در حوادث قبل و بعد از پیروزی،
شهداء اولین از کدام قشر بوده اند. خدا را سپاس می گزاریم که از دیوارهای فیضیه گرفته تا سلولهای مخوف و انفرادی رژیم شاه و از کوچه و خیابان تا مسجد و محراب امامت جمعه و جماعات و از دفاتر کار و محل خدمت تا خطوط مقدم جبهه ها و میادین مین خون پاک شهدای حوزه و روحانیت افق فقاهت را گلگون کرده است و در پایان افتخارآمیز جنگ تحمیلی نیز رقم شهداء و جانبازان و مفقودین حوزه ها نسبت به قشرهای دیگر زیادتر است. بیش از دو هزار و پانصد نفر از طلاب علوم دینیه در سراسر ایران در جنگ تحمیلی شهید شده اند و این رقم نشان می دهد که روحانیت برای دفاع از اسلام و کشور اسلامی ایران تا چه حد مهیا بوده است، امروز نیز همچون گذشته شکارچیان استعمار در سرتاسر جهان از مصر و پاکستان و افغانستان و لبنان و عراق و حجاز و ایران و اراضی اشغالی به سراغ شیردلان روحانیت مخالف شرق و غرب و متکی به اصول اسلام ناب محمدی (ص) رفته اند و از این پس نیز جهان اسلام هر از چند گاه شاهد انفجار خشم جهانخواران علیه یک روحانی پاک باخته است. علمای اصیل اسلام هرگز زیر بار سرمایه داران و پول پرستان خوانین نرفته اند و همواره این
شرافت را برای خود حفظ کرده اند و این ظلم فاحشی است که کسی بگوید دست روحانیت اصیل طرفدار اسلام ناب محمدی با سرمایه داران در یک کاسه است و خداوند کسانی را که اینگونه تبلیغ کرده و یا چنین فکر می کنند نمی بخشد.روحانیت متعهد به خون سرمایه داران زالو صفت تشنه است و هرگز با آنان سر آشتی نداشته و نخواهد داشت. آنها با زهد و تقوی و ریاضت درس خوانده اند و پس از کسب مقامات علمی و معنوی نیز به همان شیوه زاهدانه و با فقر و تهیدستی و عدم تعلق به تجملات دنیا زندگی کرده اند و هرکز زیر بار منت و ذلت نرفته اند . دقت و مطالعه در زندگی علمای سلف حکایت از فقر و نهایتا روح پرفتوت آنان برای کسب معارف می کند که چگونه در پرتو نور شمع و شعاع قمر تحصیل کرده اند و با قناعت و بزرگواری زیستند . و در ترویج روحانیت و فقاهت نه زور سرنیزه بوده است نه سرمایه پول پرستان و ثروتمندان . بلکه هنر و صداقت و تعهد خود آنان بوده است که مردم آنانرا برگزیده اند. مخالفت روحانیون با بعضی از مظاهر تمدن در گذشته صرفا بجهت ترس از نفوذ اجانب بوده است. احساس خطر از گسترش فرهنگ اجنبی خصوصا فرهنگ مبتذل غرب موجب
شده بود که آنان با اختراعات و پدیده ها برخورد احتیاطآمیز کنند. علمای راستین ازبسکه دروغ و فریب از جهان خواران دیده بودند، بهیچ چیز اطمینان نمی کردند و ابزاری از قبیل رادیو و تلویزیون در نزدشان مقدمه ورود استعمار بود. لذا گاهی حکم به منع استفاده از آنها را می دادند. آیا رادیو و تلویزیون در کشورهائی چون ایران وسائلی نبودند تا فرهنگ غرب را به ارمغان آورند. و آیا رژیم گذشته از رادیو و تلویزیون برای بی اعتبار کردن عقاید مذهبی و نادیده گرفتن آداب و رسوم ملی استفاده نمی نمودند؟ بهرحال خصوصیات بزرگی چون قناعت و شجاعت و صبر و زهد و طلب علم و عدم وابستگی به قدرتها و مهمتر از همه احساس مسؤلیت در برابر توده ها روحانیت را زنده و پایدار و محبوب ساخته است و چه عزتی بالاتر از این که روحاینت با کمی امکانات تفکر اسلام ناب را بر سرزمین افکار و اندیشه مسلمانان جاری ساخته است و نهال مقدس فقاهت در گلستان حیات و معنویت هزاران محقق به شکوفه نشسته است. براستی اگر کسی فکر کند که استعمار روحانیت را با این همه مجد و عظمت و نفوذ، تعقیب نکرده و نمی کند، ساده اندیشی نیست؟ مسئله کتاب آیات شیطانی کاری حساب شده برای زدن ریشه دین و
دینداری و در رأس آن اسلام و روحانیت است، یقینا اگر جهانخواران می توانستند ریشه و نام روحانیت را می سوختند ولی خداوند همواره حافظ و نگهبان این مشعل مقدس بوده است و انشاءالله از این پس نیز خواهد بود بشرط آنکه حیله و مکر و فریب جهانخواران را شناسیم، البته بدان معنا نیست که ما از همه روحانیون دفاع کنیم چرا که روحانیون وابسته و مقدس نما و تحجرگرا هم کم نبودند و نیستند در حوزه های علمیه. هستند افرادی که علیه انقلاب و اسلام ناب محمدی فعالیت دارند امروز عده ای با ژست تقدس مآبی چنان تیشه به ریشه دین و انقلاب و نظام می زنند که گوئی وظیفه ای غیر از این ندارند خطر تحجر گرایان . مقدس نمایان احمق در حوزه های علمیه کم نیست. طلاب عزیز لحظه ای از فکر این مارهای خوش خط و خال کوتاهی نکنند. اینها مروج اسلام آمریکائیند و دشمن رسول الله (ص) آیا در مقابل این افعی ها نباید اتحاد طلاب عزیز حفظ شود؟ استکبار وقتی که از نابودی مطلق روحانیت و حوزه ها مأیوس شد دو راه را برای ضربه زدن انتخاب نمود. یکی راه ارعاب و زور، و دیگری راه خدعه و نفوذ، در قرن معاصر وقتی حربه ارعاب و تهدید چندان کارگر نشد راههای نفوذ تقویت گردید، اولین
و مهمترین حرکت القاء شعار جدائی دین از سیاست است که متأسفانه این حربه در حوزه و روحانیت تا اندازه ای کارگر شده است تا جائی که دخالت در سیاست دون شأن فقیه و ورود در معرکه سیاسیون تهمت وابستگی به اجانب را بهمراه می آورد. یقینا روحانیون مجاهد از نفوذ بیشتر زخم برداشته اند گمان نکنید که تهمت وابستگی و افتراء بی دینی را تنها اغیار به روحانیون زده است، هرگز، ضربات روحانیت ناآگاه و آگاه وابسته بمراتب کاری تر از اغیار بوده و هست. در شروع مبارزات اسلامی اگر می خواستی بگوئی شاه خائن است بلافاصله جواب می شنیدی که شاه شیعه است. عده ای مقدس نمای واپس گرا همه چیز را حرام می دانستند و هیچکس قدرت این را نداشت که در مقابل آنها قد علم کند. خون دلی که پدرپیرتان از این دسته متحجر خورده است هرگز از فشارها و سختی های دیگران نخورده است وقتی شعار جدائی دین از سیاست جا افتاد و فقاهت در منطق ناآگاهان غرق شدن در احکام فردی و عبادی شد و قهرا فقیه هم مجاز نبود که از این دایره و حصار بیرون رود و در سیاست حکومت دخالت نماید حماقت روحانی در معاشرت با مردم فضیلت شد. به زعم بعضی افراد روحانیت زمانی قابل احترام و تکریم بود که حماقت
از سراپای وجودش ببارد والا عالم سیاس و روحانی کاردان و زیرک کاسه ای زیر نیم کاسه داشت و این را مسائل رایج حوزه ها بود که هر کس کج راه می رفت متدین تر بود. یاد گرفتن زبان خارجی کفر و فلسفه و عرفان گناه و شرک به شمار می رفت. در مدرسه فیضیه فرزند خرد سال مرحوم مصطفی از کوزه ای آب نوشید، کوزه را آب کشیدند! چرا که من فلسفه می گفتم، تردید ندارم اگر همین روند ادامه می یافت وضع روحانیت و حوزه ها وضع کلیساهای قرون وسطی می شد که خداوند بر مسلمین و روحانیت منت نهاد و کیان و مجد واقعی حوزه ها را حفظ نمود .علماء دین باور در همین حوزه ها تربیت شدند و صفوف خویش را از دیگران جدا کردند. قیام بزرگ اسلامیمان نشأت گرفته از همین بارقه است. البته هنوز حوزه ها بهر دو تفکر آمیخته اند و باید مراقب بود که تفکر جدائی دین از سیاست از لایه های تفکر اهل جمود به طلاب جوان سرایت نکند و یکی از مسائلی که باید برای طلاب جوان ترسیم شود همین قضیه است، که چگونه در دوران وانفسای نفوذ مقدسین نافهم و ساده لوحان بی سواد عده ای کمر همت بستند و برای نجات اسلام و حوزه و روحانیت از جان و آبرو سرمایه گذاشتند. اوضاع مثل امروز نبود
هرکس صد درصد معتقد به مبارزه نبود، زیر فشارها و تهدیدهای مقدس نماها از میدان بدر می رفت . ترویج تفکر «شاه سایه خداست» و یا با گوشت و پوست نمی توان در مقابل توپ ایستاد و اینکه ما مکلف به جهاد و مبارزه نیستیم و یا جواب خون معقولین را چه کسی می دهد؟ و از همه شکننده تر، شعار گمراه کننده حکومت قبل از ظهور امام زمان علیه السلام باطل است و هزاران «ان قلت» دیگر مشکلات بزرگ و جان فرسائی بودند که نمی شد با نصیحت و مبارزه منفی و تبلیغات جلو آنها را گرفت. تنها راه حل مبارزه و ایثار خون بود که خداوند وسیله اش را آماده نمود علماء و روحانیت متعهد سینه را برای مقابله با هر تیر زهرآگینی که بطرف اسلام شلیک می شد آماده نمودند و به مسلخ عشق آمدند. اولین و مهمترین فصل خونین مبارزه در عاشورای پانزده خرداد رقم خورد. در پانزده خرداد 42 مقابله با گلوله تفنگ و مسلسل شاه نبود که اگر تنها این بود مقابله را آسان می نمود. بلکه علاوه بر آن از داخل جبهه خودی گلوله حیله مقدس مآبی و تحجر بود. گلوله زخم زبان و نفاق و دوروئی بود که هزار بار بیشتر از باروت و سرب جگر و جان را می سوخت
و می درید. در آن زمان روز نبود که حادثه ای نباشد. ایادی پنهان و آشکار آمریکا و شاه به شایعات و تهمتها متوسل شدند. حتی نسبت تارک الصلوة و کمونیست و عامل انگلیس به افرادی که هدایت مبارزه را بعهده داشتند می دادند. واقعا روحانیت اصیل در تنهایی و اسارت خون می گریست که چگونه امریکا و نوکرش پهلوی می خواهند ریشه دیانت و اسلام را برکنند و عده ای روحانی مقدس نمای ناآگاه یا بازی خورده و عده ای وابسته که چهرشان بعد از پیروزی روشن گشت. مسیر این خیانت بزرگ را همواره می نمودند . آنقدر که اسلام از این مقدسین و رحانی نما ضربه خورده است از هیچ قشر دیگر نخورده است و نمونه بارز آن مظلومیت و غربت امیرالمؤمنین علیه السلام که در تاریخ روشن است. بگذارم و بگذرم و ذائقه ها را بیش از این تلخ نکنم. ولی طلاب جوان باید بدانند که پرونده تفکر این گروه همچنان باز است و شیوه مقدس مأبی و دین فروشی عوض شده است. شکست خوردگان دیروز سیاست بازان امروز شده اند. آنها که بخود اجازه ورود در امور سیاسی را نمی دادند، پشتیبان کسانی شدند که تا براندازی نظام و کودتا جلو رفته بودند.غائله قم و تبریز با هماهنگی چپی ها و سلطنت طلبان و تجزیه طلبان کردستان تنها یک
نمونه است که می توانیم ابراز کنیم که در آن حادثه ناکام شدند ولی دست برنداشتند و از کودتای نوژه ناکام شدند ولی دست برنداشتند و از روحانی نماهائی که قبل از انقلاب دین را از سیاست جدا می دانستند و سر به آستانه دربار می سائیدند یکمرتبه متدین شده و به روحانیون عزیز و شریفی که برای اسلام آنهمه زجر و آوارگی و زندان و تبعید کشیدند تهمت وهابیت و بدتر از وهابیت زدند دیروز مقدس نماهای بی شعور می گفتند دین از سیاست جداست و مبارزه با شاه حرام است امروز می گویند مسؤولین نظام کمونیست شده اند تا دیروز مشروب فروشی و فساد و فحشاء و فسق و حکومت ظالمان برای ظهور امام زمان ارواحنا فداه را مفید و راهگشا می دانستند امروز از اینکه در گوشه ای خلاف شرعی که هرگز خواست مسؤولین نیست رخ می دهد فریاد وااسلاما سرمی دهند دیروز حجتیه ای ها مبارزه را حرام کرده بودند و در بحبوحه مبارزات تمام تلاش خود را نمودند تا اعتصاب چراغانی نیمه شعبان را بنفع شاه بشکنند امروز انقلابی تر از انقلابیون شده اند ولایتیهای دیروز که در سکوت و تحجر خود آبروی اسلام و مسلمین را ریخته اند و در عمل پشت پیامبر و اهلبیت عصمت و طهارت را شکسته اند و عنوان ولایت برایشان جز تکسب و تعیش نبوده است
امروز خود را بانی و وارث ولایت نموده و حسرت ولایت دوران شاه را می خورند . راستی اتهام آمریکائی و روسی و التقاطی، اتهام حلال کردن حرامها و حرام کردن حلالها، اتهام کشتن زنان آبستن و حلیت قمار و موسیقی از چه کسی صادر می شود؟ از آدمهای لامذهب و یا از مقدس نماهای متحجر و بی شعور؟ فریاد تحریم نبرد با دشمنان خدا و به مسخره گرفتن فرهنگ شهادت و شهیدان و اظهار طعنها و کنایه ها نسبت به مشروعیت نظام کار کیست؟ کار عوام یا خواص، خواص از چه گروهی از بظاهر معممین یا غیر آن؟ بگذریم که حرف بسیار است همه اینها نتیجه نفوذ بیگانگان در جایگاه و در فرهنگ حوزه ها است و برخورد واقعی هم با این خطرات بسیار مشکل و پیچیده است از یک طرف وظیفه تبیین حقایق و واقعیات و اجرای حق و عدالت در حد توان و از طرف دیگر مراقبت از نیفتادن سوژه ای بدست دشمنان کار آسانی نیست، با اینکه در کشور ما در اجرای عدالت بین روحانی و غیر آن امتیازی نیست ولی وقتی با متخلفی از روحانیت خوش سابقه یا بدسابقه برخورد شرعی و قانونی و جدی می شود فورا باندها فریاد می زنند که چه نشسته اید جمهوری اسلامی می خواهد آبروی روحانیت را ببرد اگر
احیانا کسی مستحق عفو بوده و بخشیده شود تبلیغ می کنند که نظام بروحانیت امتیاز بی جا می دهد. مردم عزیز ایران باید مواظب باشند که دشمنان از برخورد قاطع نظام با متخلفین از باصطلاح روحانیون سوء استفاده نکنند و با موج آفرینی و تبلیغات اذهان را نسبت به روحانیون متعهد بدبین ننمایند و اینرا دلیل عدالت نظام بدانند که امتیازی برای هیچ کس قائل نیست و خدا می داند که شخصا برای خود ذره ای مصونیت و حق و امتیاز قائل نیستم اگر تخلفی از منهم سرزند مهیای مؤاخذه ام حال بحث این است که برای جلوگیری از تکرار آن حوادث تلخ و رسیدن به اطمینان از قطع نفوذ بیگانگان در حوزه ها چه باید کرد؟ گرچه کار مشکل است ولی چاره چیست؟ باید فکری کرد! اولین وظیفه شرعی و الهی آن است که اتحاد و یکپارچگی طلاب و روحانیت انقلابی حفظ شود وگرنه شب تاریک در پیش است و بیم موج و گردابی چنین هائل. امروز هیچ دلیل شرعی و عقلی وجود ندارد که اختلاف سلیقه ها و برداشتها و حتی ضعف مدیریتها دلیل بهم خوردن الفت و وحدت طلاب و علمای متعهد گردد. ممکن است هر کس در فضای ذهن و ایده های خود نسبت به عملکردها و مدیریتها و سلیقه های دیگران و مسؤولین انتقادی داشته
باشد ولی لحن و تعابیر نباید افکار جامعه و آیندگان را از مسیر شناخت دشمنان واقعی و ابرقدرتها که همه مشکلات و نارسائیها از آنان سرچشمهه گرفته است بطرف مسائل فرعی منحرف کند و خدای ناکرده همه ضعفا و مشکلات بحساب مدیریت و مسؤلین گذاشته شود و از آن تفسیر انحصار طلبی گردد که این عمل کاملا غیر منصفانه است و اعتبار مسؤلین نظام را از بین می برد و زمینه را برای ورود بی تفاوتها و بی دردها بصحنه انقلاب آماده می کند من امروز بر این عقیده ام که مقتدرترین افراد در مصاف با آنهمه توطئه ها و خصومتها و جنگ افروزیهایی که در جهان علیه انقلاب اسلامی است معلوم نبود موفقیت بیشتری از افراد موجود بدست می آوردند . در یک تحلیل منصفانه از حوادث انقلاب خصوصا از حوادث ده سال پس از پیروزی باید عرض کنم که انقلاب اسلامی ایران در اکثر اهداف و زمینه ها موفق بوده است و بیاری خداوند بزرگ در هیچ زمینه ای مغلوب و شکست خورده نیستیم حتی در جنگ پیروزی از آن ملت ما گردید و دشمنان در تحمیل آنهمه خسارات چیزی بدست نیاوردند البته اگر همه علل و اسباب را در اختیار داشتیم در جنگ با اهداف بلندتر و بالاتری می نگریستیم و می رسیدیم ولی این بدان معنا نیست
که در هدف اساسی خود که همان دفع تجاوز و اثبات صلابت اسلام بود مغلوب خصم شده ایم هر روز ما در جنگ برکتی داشته ایم که در همه صحنه ها از آن بهره جسته ایم ما انقلابمان را در جنگ بجهان صادر نموده ایم ما مظلومیت خویش و ستم متجاوزان را در جنگ ثابت نموده ایم ما در جنگ پرده از چهره تزویر جهانخواران کنار زدیم ما در جنگ دوستان و دشمنانمان را شناخته ایم ما در جنگ به این نتیجه رسیدیم که باید روی پای خود بایستیم ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم ما در جنگ ریشه های انقلاب پربار اسلامیمان را محکم کردیم ما در جنگ حس برادری و وطن دوستی را در نهاد یکایک مردمان بارور کردیم ما در جنگ به مردم جهان و خصوصا مردم منطقه نشان دادیم که علیه تمامی قدرتها و ابرقدرتها سالیان سال می توان مبارزه کرد، جنگ ما کمک به افغانستان را بدنبال داشت جنگ ما فتح فلسطین را بدنبال خواهد داشت جنگ ما موجب شد که تمامی سردمداران نظامهای فاسد در مقابل اسلام احساس ذلت کنند جنگ ما بیداری پاکستان و هندوستان را بدنبال داشت تنها تنها در جنگ بود که صنایع نظامی ما از رشد آنچنانی برخوردار شد و از همه اینها مهمتر
استمرار روح اسلام انقلابی در پرتو جنگ تحقق یافت. همه اینها از برکت خونهای پاک شهدای عزیز هشت سال نبرد بود همه اینها از تلاش مادران و پدران و مردم عزیز ایران در ده سال مبارزه با امریکا و غرب و شوروی و شرق نشأت گرفت . جنگ ما جنگ حق بر باطل بود و تمام شدنی نیست جنگ ما جنگ فقر و غنا بود جنگ ما جنگ ایمان و رذالت بود و این جنگ از آدم تا ختم زندگی وجود دارد چه کوته نظرند آنهایی که خیال می کنند چون ما در جبهه به آرمان نهایی نرسیده ایم پس شهادت و رشادت و ایثار و از خودگذشتگی و صلابت بیفایده است در حالیکه صدای اسلام خواهی آفریقا از جنگ هشت ساله ماست علاقه به اسلام شناسی مردم در آمریکا و اروپا و آسیا و آفریقا یعنی در کل جهان از جنگ هشت ساله ماست من در اینجا از مادران و پدران و خواهران و برادران و همسران و فرزندان شهدا و جانبازان بخاطر تحلیلهای غلط این روزها رسما معذرت می خواهم و از خداوند می خواهم مرا در کنار شهدای جنگ تحمیلی بپذیرد. ما در جنگ برای یک لحظه هم نادم و پشیمان از عملکرد خود نیستیم راستی مگر فراموش کرده ایم که ما
برای ادای تکلیف جنگیده ایم و نتیجه فرع آن بوده است ملت ما تا آن روز که احساس کرد که توان و تکلیف جنگ دارد به وظیفه خود عمل نمود و خوشا به حال آنانکه تا لحظه آخر هم تردید ننمودند، آن ساعتی هم که مصلحت بقای انقلاب را قبول قطعنامه دید و گردن نهاد باز به وظیفه خود عمل کرده است آیا از اینکه به وظیفه خود عمل کرده است نگران باشد؟ نباید برای رضایت چند لیبرال خود فروخته در اظهار نظرها و ابراز عقیده ها به گونه ای غلط عمل کنیم که حزب الله عزیز احساس کند جمهوری اسلامی ایران چیزی بدست نیاورده و یا ناموفق بوده است آیا جز به سستی نظام و سلب اعتماد مردم منجر نمی شود تأخیر در رسیدن به همه اهداف دلیل نمی شود که ما از اصول خود عدول کنیم همه ما مأمور به ادای تکلیف و وظیفه ایم نه مأمور به نتیجه اگر همه انبیاء و معصومین علیهم السلام در زمان و مکان خود مکلف به نتیجه بودند هرگز نمی بایست از فضای بیشتر از توانایی عمل خود فراتر بروند و سخن بگویند. و از اهداف کلی و بلند مدتی که هرگز در حیات ظاهری آنان جامه عمل نپوشیده است ذکری به میان آورند در حالیکه به لطف
خداوند بزرگ ملت ما توانسته است در اکثر زمینه هایی که شعار داده است به موفقیت نائل شود ما شعار سرنگونی رژیم شاه را در عمل نظاره کرده ایم ما شعار آزادی و استقلال را بعمل خود زینت بخشیده ایم ما شعار مرگ بر آمریکا را در عمل جوانان پرشور و قهرمان و مسلمانان در تسخیر لانه فساد و جاسوسی آمریکا تماشا کرده ایم ما همه شعارهایمان را با عمل محک زده ایم البته معترفیم که در مسیر عمل موانع زیادی بوجود آمده است که مجبور شده ایم روشها و تاکتیکها را عوض نمائیم ما چرا خودمان و ملت و مسؤولین کشورمان را دست کم بگریم و همه عقل و تدبیر امور را در تفکر دیگران خلاصه کنیم. من به طلاب عزیز هشدار می دهم که علاوه بر اینکه باید مواظب القائات روحانی نماها و مقدس مآبها باشند از تجربه تلخ روی کار آمدن انقلابی نماها و بظاهر عقلاء قوم که هرگز با اصول و اهداف روحانیت آشتی نکرده اند عبرت بگیرند که مبادا گذشته تفکر و خیانت آنان فراموش و دلسوزیهای بی مورد و ساده اندیشیها سبب مراجعت آنان به پستهای کلیدی و سرنوشت ساز نظام شود من امروز بعد از ده سال از پیروزی انقلاب اسلامی همچون گذشته اعتراف می کنم که بعضی تصمیمات اول انقلاب در سپردن پستها و
امور مهمه کشور به گروهی که عقیده خالص و واقعی به اسلام ناب محمدی نداشته اند اشتباهی بوده است که تلخی آثار آن براحتی از میان نمی رود گرچه در آن موقع هم من شخصا مایل به روی کار آمدن آنان نبودم ولی با صلاحدید و تأیید دوستان قبول نمودم و الان هم سخت معتقدم که آنان به چیزی کمتر از انحراف انقلاب از تمامی اصولش و هر حرکت به سوی آمریکای جهانخوار قناعت نمی کنند در حالیکه در کارهای دیگر نیز جز حرف و ادعا هنری ندارند. امروز هیچ تأسفی نمی خوریم که آنان
در کنار ما نیستند چرا که از اول هم نبوده اند انقلاب به هیچ گروهی بدهکاری ندارد و ما هنوز هم چوب اعتمادها فروان خود را به گروهها و لیبرالها می خوریم آغوش کشور و انقلاب همیشه برای پذیرفتن همه کسانی که قصد خدمت و آهنگ مراجعت داشته و دارند گشوده است ولی نه به قیمت طلبکاری آنان از همه اصول که چرا مرگ بر آمریکا گفتید چرا جنگ کردید چرا نسبت به منافقین و ضد انقلابیون حکم خدا را جاری می کنید چرا شعار نه شرقی نه غربی داده اید چرا لانه جاسوسی را اشغال کرده ایم و صدها چرای دیگر و نکته مهم در این رابطه اینکه نباید تحت تأثیر ترحمهای بیجا و بیمورد نسبت به دشمنان خدا و مخالفین و متخلفین نظام به گونه ای تبلیغ کنیم که احکام خدا و حدود الهی زیر سؤال بروند من بعضی از این موارد را نه تنها به سود کشور نمی دانم که معتقدم دشمنان از آن بهره می برند من به آنهایی که دستشان به رادیو و تلویزیون و مطبوعات می رسد و چه بسا حرفهای دیگران را می زنند صریحا اعلام می کنم تا من هستم نخواهم گذاشت حکومت بدست لیبرالها بیافتد، تا من هستم نخواهم گذاشت منافقین اسلام این مردم بی پناه را از بین ببرند، تا من
هستم از اصول نه شرقی و نه غربی عدول نخواهم کرد، تا من هستم دست ایادی آمریکا و شوروی را در تمام زمینه ها کوتاه می کنم. اطمینان کامل دارم که تمامی مردم در اصول همچون گذشته پشتیبان نظام و انقلاب اسلامی خود هستند که علاوه بر دهها و صدها صحنه اعلام حضور و آمادگی خود امسال نیز در راهپیمائی بیست و دو بهمن حقیقت آمادگی کامل خویش را به جهانیان نشان دادند و واقعا دشمنان انقلاب را شگفت زده کردند که تا کجا حاضر به فداکاریند. من در اینجا خود را شرمنده و کوچکتر از آن می دانم که زبان به وصف و تقدیر آنان بگشایم خداوند پاداش عظیم اینهمه اخلاص و رشد و بندگی را خواهد داد. ولی به آنانکه ناآگاهانه مردم شریف و عزیز ما را متهم به روی گردانی از اصول و انقلاب و روحانیت می کنند سفارش و نصیحت می کنم که در گفتار و کلمات و نوشته ها با دقت و مطالعه عمل کنند و برداشتها و تصورات نابجای خود را به حساب انقلاب و مردم نگذارند. مسئله دیگر اینکه امروز مقابله و تجزیه روحانیت انقلاب به سود کیست؟ دشمنان از دیرباز برای اختلاف افکنی میان روحانیون آماده شده اند غفلت از آن همه چیز را بر باد می دهد حال اختلاف بهر
شکلی باشد بدبینی شدید نسبت به مسؤولین بالا باشد یا مرزبندی فقه سنتی و پویا و امثال آن اگر طلاب و مدرسین حوزه علمیه با یکدیگر هماهنگ نباشند نمی توان پیش بینی نمود که موفقیت از آن کیست و اگر بر فرض محال حاکمیت فکری از آن روحانی نماها و متحجرین گردد روحانیت انقلابی جواب خدا و مردم را چه می دهد. انشاءالله در بین جامعه مدرسین و طلاب انقلابی اختلافی نیست اگر باشد بر سر چیست؟ بر سر اصول یا بر سر سلیقه ها آیا مدرسین محترم که ستون محکم انقلاب در حوزه های علمیه بوده اند نعوذ بالله به اسلام و انقلاب و مردم پشت کرده اند مگر همانها نبودند که در کوران مبارزه حکم به غیر قانونی بودن سلطنت دادند مگر همانها نبودند که وقتی یک روحانی بظاهر در منصب مرجعیت از اسلام و رزمندگان پشتیبانی ننمودند اگر خدای ناکرده اینها شکسته شوند جه نیرویی جای آنان را خواهد گرفت و آیا ایادی استکبار روحانی نماهائی را که تا حد مرجعیت تقویت نموده است فرد دیگری را برحوزه ها حاکم نمی کنند و آیا آنها که در طوفان پانزده سال مبارزه قبل از انقلاب و ده سال حوادث کمرشکن بعد از انقلاب نه غصه مبارزه و نه غم جنگ و اداره کشور را خورده اند و نه
از شهادت عزیزان متأثر شده اند و با خیالی راحت و آسوده به درس و مباحثه سرگرم بوده اند می توانند در آینده پشتوانه انقلاب اسلامی باشند راستی شکست هر جناحی از علماء و طلاب انقلابی و روحانیون و روحانیت مبارز و جامعه مدرسین پیروزی چه جناحی و چه جریانی را تضمین می کند جناحی که پیروز شود یقینا روحانیت نیست و اگر آن جناح الزاما به روحانیت رو آورد راستی به سراغ کدام قشر و تفکر از روحانیت می رود. خلاصه اختلاف به هر شکلی کوبنده است وقتی نیروهای مؤمن به انقلاب حتی به اسم فقه سنتی و فقه پویا به مرز جبهه بندی برسند آغاز باز شدن راه استفاده دشمنان خواهد بود جبهه بندی نهایتا معارضه پیش می آورد هر جناح برای حذف و طرد طرف مقابل خود واژه و شعاری انتخاب می کنند یکی متهم به طرفداری از سرمایه داری و دیگری متهم به التقاطی می شود که من برای حفظ اعتدال جناح ها همیشه تذکرات تلخ و شیرینی داده ام چرا که همه را فرزندان و عزیزان خود می دانم البته هیچگاه نگران مباحثات تند طلبگی در فروع و اصول فقه نبوده ام ولی نگران تقابل و تعارض جناح های مومن به انقلابم که مبادا منتهی به تقویت جناح رفاه طلب بی درد و نق بزن گردد. نتیجه می گیرم که اگر روحانیون
طرفدار اسلام ناب و انقلاب دیر بجنبند ابرقدرتها و نوکرانشان مسائل را به نفع خود خاتمه می دهند. جامعه مدرسین باید طلاب عزیز انقلابی و زحمت کشیده و کتک خورده و جبهه رفته را از خود بدانند حتما با آنان جلسه بگذارند و از طرح ها و نظریات آنان استفاده نمایند و طلاب انقلابی هم مدرسین عزیز طرفدار انقلاب را محترم بشمارند و بادیده احترام به آنان بنگرند و در مقابل طیف بی عرضه و فرصت طلب و نق زن ید واحده باشند و خود را برای ایثار و شهادت در راه هدایت مردم آماده تر کنند حال جامعه و مردم طالب حقیقت باشند مثل زمان ما که حقا مردم بیشتر از آنچه که ما فکر می کنیم وفادار به روحانیت بوده و خواهند بود، یا نباشند مثل زمان معصومین علیهم السلام اما مردم شریف ایران توجه داشته باشند که نوعا تبلیغاتی که علیه روحانیت انجام می پذیرد بمنظور نابودی روحانیت انقلاب است. ایادی شیطان در تنگناها و سختی ها به سراغ مردم می روند که بگویند روحانیت مسبب مشکلات و نارسائیهاست آنهم کدام روحانی، روحانی بی درد و بی مسؤولیت، نه، بلکه روحانیتی که در همه حوادث جلوتر از دیگران در معرض خطر بوده است. کسی مدعی آن نیست که مردم پابرهنه ها مشکلی ندارند و همه امکانات در اختیار
مردم است مسلم آثار ده سال محاصره و جنگ و انقلاب در همه جا ظاهر می شود و کمبودها و نیازها رخ می نماید. ولی من با یقین شهادت می دهم که اگر افرادی غیر از روحانیت جلودار حرکت انقلاب و تصمیمات بودند امروز جز ننگ و ذلت و عار در برابر امریکا و جهان خواران و جز عدول از همه معتقدات اسلامی و انقلاب چیزی برایمان نمانده بود. لازم به یادآوریست که ذکر شمه ای از وقایع انقلاب و روحانیت به معنای آن نیست که طلاب و روحانیون عزیز در فردای این نوشته حرکت تند و انقلابی بنمایند بلکه هدف علم و آگاهی به نکته هاست که در انتخاب مسیر با بصیرت حرکت کنند و خطرها و گذرها و کمینگاهها را بهتر بشناسند اما در مورد دروس تحصیل و تحقیق حوزه ها اینجانب معتقد به فقه سنتی و اجتهاد جواهری هستم و تخلف از آن را جایز نمی دانم اجتهاد بهمان سبک صحیح است ولی این بدان معنا نیست که فقه اسلام پویا نیست زمان و مکان دو عنصر تعیین کننده در اجتهادند مسئله ای که در قدیم دارای حکمی بوده است بظاهر همان مسئله در روابط حاکم بر سیاست و اجتماع و اقتصاد یک نظام ممکن است حکم جدیدی پیدا کند. بدان معنا که با شناخت دقیق
روابط اقتصادی و اجتماعی و سیاسی همان موضوع اول که از نظر ظاهر با قدیم فرقی نکرده است واقعا موضوع جدیدی شده است که قهرا حکم جدیدی می طلبد، مجتهد باید به مسائل زمان خود احاطه داشته باشد برای مردم و جوانان و حتی عوام هم قابل قبول نیست که مرجع و مجتهدش بگوید من در مسائل سیاسی اظهار نظر نمی کنم. آشنائی به روش برخورد با حیله ها و تزویرهای فرهنگ حاکم بر جهان، داشتن بصیرت و دید اقتصادی، اطلاع از کیفیت برخورد با اقتصاد حاکم بر جهان، شناخت سیاستها و حتی سیاسیون و فرمولهای دیکته شده آنان و درک موقعیت و نقاط قوت و ضعف دو قطب سرمایه داری و کمونیزم که در حقیقت استراتژی حکومت بر جهان را ترسیم می کنند از ویژگی های یک مجتهد جامع است. یک مجتهد باید زیرکی و هوش و فراست هدایت یک جامعه بزرگ اسلامی و حتی غیر اسلامی را داشته باشد و علاوه بر خلوص و تقوی و زهدی که در خور شأن مجتهد است واقعا مدیر و مدبر باشد حکومت در نظر مجتهد واقعی فلسفه عملی تمامی فقه در تمامی زوایای زندگی بشریت است حکومت نشان دهنده جنبه عملی فقه در برخورد با تمامی معضلات اجتماعی و سیاسی و نظامی و فرهنگی است فقه تئوری واقعی
و کامل اداره انسان از گهواره تا گور است، هدف اساسی این است که ما چگونه می خواهیم اصول محکم فقه را در عمل فرد و جامعه پیاده کنیم و بتوانیم برای معضلات جواب داشته باشیم و همه ترس استکبار از همین مسئله است که فقه و اجتهاد جنبه عینی و عملی پیدا کند و قدرت برخورد در مسلمانان بوجود آورد. راستی به چه علت است که در پی اعلام حکم شرعی و اسلامی موافق همه علماء در مورد یک مزدور بیگانه اینقدر جهان خواران برافروخته شدند و سران کفر و بازار مشترک و امثال آنان به تکاپو و تلاش مذبوحانه افتاده اند. غیر از این نیست که سران استکبار از قدرت برخورد عملی مسلمانان در شناخت و مبارزه با توطئه های شوم آنان به هراس افتاده اند و اسلام امروز مسلمانان را یک مکتب بالنده و متحرک و پرحماسه می دانند و از اینکه فضای شرارت آنها محدود شده است و مزدبگیران آنان چون گذشته با اطمینان نمی توانند علیه مقدسات قلم فرسائی کنند مضطرب شده اند من قبلا نیز گفته ام همه توطئه های جهان خواران علیه ما از جنگ تحمیلی گرفته تا حصر اقتصادی و غیره برای این بوده است که ما نگوئیم اسلام جوابگوی جامعه است و حتما در مسائل و اقدامات خود از آنان مجوز
بگیریم. ما نباید غفلت بکنیم واقعا باید به سمتی حرکت نمائیم که انشاءالله تمام رگه های وابستگی کشورمان از چنین دنیای متوحشی قطع شود استکبار غرب شاید تصور کرده است از اینکه اسم بازار مشترک و حصر اقتصادی را به میان بیاورد ما درجا می زنیم و از اجرای حکم خداوند بزرگ صرف نظر می نماییم خیلی جالب و شگفت انگیز است که این بظاهر متمدنین و متفکرین وقتی یک نویسنده مزدور با نیش قلم زهرآگین خود احساسات بیش از یک میلیارد انسان مسلمان را جریحه دار می کند و عده ای در رابطه با آن شهید می شوند برایشان مهم نیست و این فاجعه عین دمکراسی و تمدن است اما وقتی بحث اجرای حکم و عدالت بمیان می آید نوحه رأفت و انسان دوستی سر می دهند ما کینه دنیای غرب را با جهان اسلام و فقاهت از همین نکته ها بدست می آریم قضیه آنان قضیه دفاع از یک فرد نیست قضیه حمایت از جریان ضد اسلام و ضد ارزشی است که بنگاههای صهیونیستی و انگلیس و آمریکا براه انداخته اند و با حماقت و عجله خود را روبروی همه جهان اسلام قرار داده اند البته باید ببینیم که بعض دولتها و حکومتهای اسلامی چگونه با این فاجعه بزرگ برخورد می کنند اینکه دیگر مسئله عرب و عجم و فارس و ایران نیست بلکه اهانت
به مقدسات مسلمانان از صدر اسلام تا کنون و از امروز تا همیشه تاریخ است و نتیجه نفوذ بیگانگان در فرهنگ مکتب اسلام است که اگر غفلت کنیم این اول ماجراست و استعمار از این مارهای خطرناک و قلم بدستان اجیر شده در آستین فراوان دارد. ضرورتی نیست که در چنین شرایطی ما بدنبال ایجاد روابط و مناسبات گسترده باشیم چرا که دشمنان ممکن است تصور کنند که ما بوجود آنان چنان وابسته و علاقمند شدیم که از کنار اهانت به معتقدات و مقدسات دینی خود ساکت و آرام می گذریم. آنانکه هنوز بر این باورند و تحلیل می کنند که باید در سیاست و اصول و دیپلماسی خود تجدید نظر نمائیم و ما خامی کرده ایم و اشتباهات گذشته را نباید تکرار کنیم و معتقدند که شعارهای تند یا جنگ سبب بدبینی غرب و شرق نسبت به ما و نهایتا انزوای کشور شده است و اگر ما واقع گرایانه عمل کنیم آنان با ما برخورد متقابل انسانی می کنند و احترام متقابل به ملت ما و اسلام و مسلمین می گذارند این یک نمونه است که خدا می خواست پس از انتشار کتاب کفرآمیز آیات شیطانی در این زمان اتفاق بیفتد و دنیای تفرعن و استکبار و بربریت چهره واقعی خود را در دشمنی دیرینه اش با
اسلام برملا سازد تا ما از ساده اندیشی بدرآئیم و همه چیز را بحساب اشتباه و سوء مدیریت و بی تجربگی نگذاریم و با تمام وجود درک کنیم که مسئله اشتباه ما نیست بلکه تعمد جهان خواران به نابودی اسلام و مسلمین است والا مسئله فردی سلمان رشدی آنقدر برایشان مهم نیست که همه صهیونیست ها و استکبار پشت سر او قرار بگیرند روحانیون و مردم عزیز حزب الله و خانواده های محترم شهداء حواسشان را جمع کنند که با این تحلیلها و افکار نادرست خون عزیزانشان پایمال نشود. ترس من اینست که تحلیلگران امروز ده سال دیگر بر کرسی قضاوت بنشینند و بگویند که باید دید فتوای اسلامی و حکم اعدام سلمان رشدی مطابق اصول و قوانین دیپلماسی بوده است یا خیر و نتیجه گیری کنند که چون بیان حکم خدا آثار و تبعاتی داشته است و بازار مشترک و کشورهای غربی علیه ما موضع گرفته اند پس باید خامی نکنیم و از کنار اهانت کنندگان به مقام مقدس پیامبر و اسلام و مکتب بگذریم . خلاصه کلام اینکه ما باید بدون توجه به غرب حیله گر و شرق متجاوز و فارغ از دیپلماسی حاکم بر جهان درصدد تحقق فقه عملی اسلام برآئیم والا مادامیکه فقه در کتابها و سینه علماء مستور بماند ضرری متوجه
جهان خواران نیست و روحانیت تا در همه مسائل و مشکلات حضور فعال نداشته باشد نمی تواند درک کند که اجتهاد مصطلح برای اداره جامعه کافی نیست حوزه ها و روحانیت باید نبض تفکر و نیاز آینده جامعه را همیشه در دست خود داشته باشند . چه بسا شیوه های رایج اداره امور مردم در سالهای آینده تغییر کند و جوامع بشری برای حل مشکلات خود به مسائل جدید اسلام نیاز پیدا کند علماء بزرگوار اسلام از هم اکنون باید برای این موضوع فکری کنند. نکته آخری که توجه به آن لازم است اینکه روحانیون و علماء و طلاب باید کارهای قضایی و اجرائی را برای خود یک امر مقدس و یک ارزش الهی بدانند و برای خود شخصیت و امتیازی قائل بشوند که در حوزه ننشسته اند بلکه برای اجراء حکم خدا راحتی حوزه را رها کرده و مشغول به کارهای حکومت اسلامی شده اند اگر طلبه ای منصب امامت جمعه و ارشاد مردم یا قضاوت در امور مسلمین را خالی ببیند و قدرت اداره هم در او باشد و فقط به بهانه درس و بحث مسؤولیت نپذیرد و یا دلش را فقط به هوای اجتهاد و درس خوش کند در پیشگاه خداوند بزرگ یقینا مواخذه می شود و هرگز عذر او موجه نیست ما اگر
امروز به نظام خدمت نکنیم و استقبال بی سابقه مردم از روحانیت را نادیده بگیریم هرگز فرصت و شرائط بهتر از این نخواهیم داشت امیدواریم از نصایح و تذکرات مشفقانه این پدر پیر و این خدمتگزار حقیر خود دلگیر نشده باشید و در مظان استجابت دعا با انفاس قدسیه و با دلهای منور خود برایم دعا و طلب مغفرت نمائید منهم از یاد و دعای خیر برای روحانیت اصیل و حوزه های علمی غفلت نمی کنم خداوندا توان علماء و روحانیت را در خدمت به دین خود افزون نما. خداوندا حوزه های علمیه این سنگرهای پاسداری از فقاهت و اسلام ناب را تا ابد پابرجا بدار. خداوندا شهدای روحانیت و حوزه ها را از نعم بیکران و رزق حضور خویش بهره مند فرما. خداوندا به جانبازانشان شفا مرحمت کن و به خانواده های شهدای شان صبر و اجر مرحمت فرما مفقودین و اسراءشان را هرچه زودتر به اوطانشان برگردان، خداوندا ارزش خدمت و خدمتگزاری بدین خود و به مردم را در دل و دیدگان ما افزون و جاودانه نما. انک ولی النعم. والسلام علیکم و رحمت الله برکاته 3 اسفند 67 روح الله موسوی الخمینی
فصلنامه علوم حدیث، شماره 14 عاشوری، نادعلی نگارش اربعین، پیشینه اى بس دراز دارد و سنت اربعین نویسى، ازقرنهاى نخستین تاریخ اسلام آغاز شده است. این سنت، برخاسته ازفرمایش پیامبر گرامى اسلام است که فرمود: من حفظ من امتى اربعین حدیثا مما یحتاجون الیه من امر دینهم،بعثه الله یوم القیامه فقیها عالما. (1) دانشمندان مسلمان، بر مبناى حدیث فوق، نگارش چهل حدیث را به عنوان یکى از اصول ارزشى قابل اهتمام، مد نظر قرار دادند ونگاشته شدن صدها کتاب (اربعین) در دهها موضوع اعتقادى، اخلاقى،عبادى و... بهترین گواه این عنایت و اهتمام است. یکى از این اربعین ها که در دوران معاصر به نگارش درآمده، (شرح چهل حدیث) یا (اربعین حدیث) بنیان گذار جمهورى اسلامى ایران،حضرت امام خمینى(ره) است که تالیف آن در سال 1358ق، به پایان رسیده است. این کتاب که ظاهرا امام (ره)، آن را در سى و هشتمین سال ازعمر پربرکت خود نگاشته در بردارنده عالى ترین نکات عرفانى ودقیق ترین حقایق اخلاقى است که حضرت امام، مضامین آن را درمدرسه فیضیه و مدرسه ملاصادق قم، براى شاگردان خود ایرادفرموده بود و سپس تصمیم گرفت تا کتابى در همین زمینه تالیف کند. (2) در مقدمه ناشر، در معرفى این اثر نفیس آمده است: سى و سه حدیث از احادیث
این دفتر، مربوط به اخلاقیات و مهلکات ومنجیات، و هفت حدیث آخر، در باب اعتقادات و معارف است. روش معظم له در توضیح احادیث، چنین است که ابتدا حدیث را نقل مى کنند; سپس آن را به فارسى ترجمه مى کنند و آن گاه، کلمات اصلى حدیث و گاه ،غالب تعبیرات و کلمات آن را شرح و معنا مى کنند ودر معناى حدیث، متعرض نکته اى که در شرح حدیث سودمند است، مى شوند و پس از فراغ از شرح تعبیرات و اصطلاحات و تمهیدات لازم، به شرح متن مى پردازند وطى چند (فصل)، شرح حدیث را به پایان مى برند. (3) پرداختن به ابعاد اخلاقى عرفانى این اثر گرانسنگ و بررسى همه جانبه محتواى بلند و مضامین ژرف و عمیق این کتاب (که بر جان وروح خواننده تاثیرات شگرفى مى گذارد و از پنهان ترین زوایاى وجودش پرده برمى دارد و تمویهات نفس و مفاسد و ذمایم اخلاقى راپیش چشمش آشکار مى سازد و...) در حوصله یک یا چند مقاله نیست;بلکه نیازمند تالیف هاى مستقل و جداگانه اى است تا آن گونه که شایسته این کتاب و درخور شان و مقام حضرت امام (ره) است، به بررسى ابعاد و جوانب مختلف آن پرداخته شود. از آنجا که به یمن بزرگداشت یکصدمین سال تولد آن بزرگ احیاگرقرن و به پاس ارج نهادن
به یک عمر تلاش علمى و عملى ایشان درراه کسب فضایل و اشاعه آن، و جهاد و مبارزه علیه هرگونه بیدادو ستم، مقالات متعددى در ویژه نامه هاى مجلات و جراید به بحث وبررسى در این زمینه ها اختصاص یافته و از جمله، چندین مقاله درباره اربعین حضرت امام(ره) منتشر شده است، نگارنده بدون پرداختن به مباحث مطرح شده در (شرح چهل حدیث)، بلکه با الهام از مقدمه موجز و کوتاهى که حضرت امام(ره) بر کتاب خود نگاشته،به شرح و توضیح دو مبحث از مباحث متعدد مربوط به اربعین واربعین نگارى اقدام نموده است تا بدین وسیله، هم در یادمان آن بزرگمرد تاریخ معاصر ایران، سهمى (هرچند کم و ناچیز) داشته باشد، و هم به علل و انگیزه هایى که آن حضرت را به نگارش اربعین وادار نمود، با نگاه ژرف ترى نگریسته شود. حضرت امام (ره) در توضیح مختصرى که در آغاز این کتاب آورده،هدف از نگارش آن را چنین تقریر کرده است: این بنده بى بضاعت ضعیف، مدتى بود با خود حدیث مى کردم که چهل حدیث از احادیث اهل بیت عصمت و طهارت را (که در کتب معتبره اصحاب و علما رضوان الله علیهم ثبت است)، جمع آورى کرده وهر یک را به مناسبت، شرحى کند که با حال عامه مناسبتى داشته باشد و از
این جهت، آن را به زبان فارسى نگاشته که فارسى زبانان نیز از آن بهره برگیرند. شاید، ان شاء الله، مشمول حدیث شریف ختمى مرتبت صلى الله علیه وآله شوم که فرموده است: من حفظ على امتى اربعین حدیثا ینتفعون بها، بعثه الله یوم القیامه فقیها عالما. (4) همان گونه که ملاحظه مى شود، حضرت امام(ره)، حدیث اربعین را ازاحادیث معتبرى مى داند که از پیامبر (ص) وایت شده است. از این رو، بدون کم ترین بحث و بررسى در اسناد و رجال حدیث، به نقل آن مبادرت ورزیده است و چون به مضمون و محتواى آن، باور قطعى داشته، اظهار امیدوارى کرده است که خداوند، ایشان را مشمول این حدیث شریف قرار دهد. از آنجا که بعضى از دانشمندان، در صحت حدیث مذکور، تردید رواداشته اند و در اعتبار آن به چون و چرا پرداخته اند، در این مقاله به بررسى فشرده اى در صحت و سقم این حدیث خواهیم پرداخت و پس از آن، به بیان تاریخچه مختصرى از اربعین نویسى در نزدشیعه و سنى اشاره خواهد شد. مقدمتا باید به این نکته توجه نمود که اگرچه برخى ازاندیشمندان، حدیث (اربعین) را از احادیث متواتر دانسته اند; (5) اما اکثر دانشمندان مسلمان، بر این باورند که این حدیث، ازاحادیث مستفیض و مشهور است که به اسناد صحیح و طرق مختلف، ازپیامبر (ص) نقل
گردیده; هرچند که به حد تواتر نرسیده باشد. به نظر مى رسد که اظهار نظر قطعى در اعتبار و حجیت این حدیث،اندکى دشوار بوده، به بحث و بررسى بیشترى نیاز داشته باشد وشاید بر همین اساس باشد که در میان علما، گروههاى موافق ومخالفى پیدا کرد و هر دسته اى به سمتى گرایش یافت. اینک به پاره اى از اظهار نظرهاى این گروهها اشاره مى کنیم. اعتبار و حجیت حدیث (اربعین) الف) نظر موافقان 1. شهید اول در (اربعین) خود مى نویسد: کثرت عنایه العلماء السالفین، والفضلاء المتقدمین، بجمع اربعین حدیثا من الاحادیث النبویه، والالفاظ الامامیه، مما اشتهر فى النقل الصحیح عنه، بالفاظ مختلفه، بهذا العدد المخصوص. (6) 2. شیخ بهایى در این باره مى نویسد: بباید دانست که این حدیث [حفظ چهل حدیث] در میان علماى مخالف وموالف، مشهور است; چنانچه برخى به تواتر آن حکم کرده اند. (7) 3. ملامحسن فیض کاشانى (8) مى نویسد: هذا الحدیث، مشهور مستفیض بین الخاصه والعامه، بل قال بعضهم بتواتره، وقد رواه اصحابنا بطرق کثیره مع اختلاف فى اللفظ. (9) 4. علامه مجلسى هم بر این عقیده است که حدیث اربعین، به طورمستفیض از طریق خاصه و عامه نقل گردیده و حتى به حد تواترمعنوى هم رسیده است. (10) 5. مولف فقید (الذریعه) نیز در این زمینه مى
فرماید: قال شیخنا الشهید سنه786 فى اول اربعینه: ان حدیث الاربعین هوالمشهور فى النقل الصحیح عنه (ص)، وعقد العلامه المجلسى فى اول مجلدات (البحار) بابا لمن حفظ اربعین حدیثا، اورد فیه ما وصل الیه من روایاته عن کتب کثیره، لاسانید متعدده و متون متقاربه،وقال فى آخر الباب: هذا المضمون مشهور مستفیض بین الخاصه والعامه، بل قیل: انه متواتر. (11) 6. حضرت امام خمینى (ره) در (شرح چهل حدیث) خود، گرچه بحث جداگانه اى در این زمینه ایراد نفرموده; اما به هنگام بیان هدف خویش در نگارش اربعین، شرحى افاده و مقصود خود را ازنگارش کتاب ذکر کرده که بیان کننده پذیرش حدیث اربعین ومقبولیت آن نزد ایشان است که پیش از این بدان اشاره شد. 7. مولف کتاب (شرح الاربعین النبویه) آورده است: اتفقت کلمه المحدثین على اعتبار احادیث الاربعین والاستناد الیهاو التعویل علیها، اما لاشتهارها او استفاضتها او تواترها. (12) وى پس از نقل عین نظریات شهید اول، علامه مجلسى و صاحب(الذریعه) چنین مى نویسد: و هکذا نجد الاعلام رفعوا احادیث الاربعین عن مرتبه ال آحادواستغنوا عن البحث فى الاسناد. (13) ب) نظر مخالفان درمقابل دسته اول، گروهى عقیده دارند که حدیث مذکور، ضعیف است و در اسناد آن، اشخاص مجهولى قرار دارند (14) که باعث ضعف آن مى شود. درزیر به ذکر چند نظر در این
زمینه مى پردازیم: 1. حافظ شرف الدین نواوى (م676ق) از علماى اهل سنت که شرح وى بر (صحیح مسلم) از شروح معروف و معتبر در جهان تسنن است در (اربعین) خود مى نویسد: فقد روینا عن على بن ابى طالب، وعبدالله بن مسعود، و معاذ بن جبل، وابى الدرداء، وابن عمر، وابن عباس، وانس بن مالک، وابى هریره، وابى سعید الخدرى رضى الله عنهم من طرق کثیرات بروایات متنوعات، ان رسول الله(ص) قال: (من حفظ على امتى اربعین حدیثا من امر دینها بعثه الله یوم القیامه فى زمره الفقهاء والعلماء); وفى روایه: (بعثه الله فقیها عالما) ; وفى روایه ابى الدرداء: (وکنت له یوم القیامه شافعا وشهیدا); وفى روایه ابن مسعود: (قیل له: ادخل من اى ابواب الجنه شئت); وفى روایه ابن عمر: (کتب فى زمره العلماء وحشر فى زمره الشهداء). واتفق الحفاظ على انه حدیث ضعیف وان کثرت طرقه. وقد صنف العلماء فى هذا الباب ما لایحصى من المصنفات. (15) 2. حاجى خلیفه در (کشف الظنون) مى نویسد: فقد ورد من طرق کثیره بروایات متنوعه ان رسول الله(ص) قال: (من حفظ على امتى اربعین حدیثا...) واتفقوا على انه حدیث ضعیف وان کثرت طرقه. (16) 3. ملا اسماعیل مازندرانى خواجویى (م1173ق) از علماى امامى قرن دوازدهم، پس از بحث مفصل در این زمینه، در یکى از دو قولش آن را (ضعیف السند) مى داند (هر
چند بر این باور است که این ضعف به گونه اى دیگر قابل جبران است که در ادامه بحث، بدان اشاره خواهد شد). ج) عقیده سوم گروهى از اندیشمندان مسلمان، در جمع میان دو عقیده مذکور، به نظر سومى گرایش پیدا کردند. این عده با ذکر پاره اى دلائل، براین باورند که حتى اگر رجال این حدیث ضعیف باشند، باز به دلائل دیگرى مى توان بدان اعتماد کرد، از جمله اینکه: 1. برخلاف عقیده دسته دوم، به هیچ وجه نمى توان تمامى رجال حدیث را مجهول و غیر معتمد دانست; بلکه در بین اسناد حدیث، اشخاص معروف و معتمد نیز کم نیستند. (17) 2. با فرض پذیرش ضعف سند، شهرتى که این حدیث بین عامه و خاصه از قدیم و جدید داشته است، باعث جبران این ضعف مى شود و به تعبیر ملااسماعیل خواجویى: (فضعفه منجبر بالشهره) (18) 3. چگونه مى توان پذیرفت که حدیثى از بسیارى از راویان صاحب نام و صحابیان معروفى همچون على (ع) و دیگران نقل شده باشدچنانچه نواوى به صراحت بیان کرده و مضمون آن در طول تاریخ هزار و چهارصد ساله اسلام، مورد عمل دانشمندان باشد; ولى بااین همه، هیچ اعتمادى بدان نبوده، تمامى اسناد آن ضعیف باشد؟ 4. همین که مضمون این روایت، مورد پذیرش و عمل علما بوده و بر،طبق آن، کتابهاى فراوان (اربعین
حدیث) نوشته اند، خود بهترین نشانه و قرینه است که حدیث مذکور، به نوعى از اعتبار و مقبولیت برخوردار است و همین اندازه اعتبار، در مقام استدلال کافى است; (19) زیرا چه دلیلى بالاتر از اینکه مثلا نواوى که خود قائل به ضعف سند حدیث است، اربعینى گردآورى مى کند و مولف (کشف الظنون) نیز از دهها کتاب اربعین نام مى برد؟ و پیش از این دودانشمند، ابن عساکر دمشقى شافعى، علاوه بر نگارش (اربعین حدیث)، حدود بیست نفر از دانشمندان اهل سنت را نام مى برد که قبل از او به نگارش اربعین اقدام کرده بودند؟ (20) و قبل از آنان هم احمد بن حنبل از شافعى نقل کرده است که مى گفت: ان المراد، حفظ اربعین حدیثا فى مناقب امیرالمؤمنین. (21) این نشان مى دهد که آنها علاوه بر پذیرش حدیث اربعین، مصداق آن را هم مشخص ساخته بودند. 5. نکته دیگر اینکه بررسى رجال حدیث، تنها یکى از راههاى شناخت حدیث صحیح از ضعیف است. راهى که از این هم مهمتر است، بررسى متن حدیث و به اصطلاح، به کاربردن فقه الحدیث یا همان درایه الحدیث است. با تکیه بر قواعد و معیارهاى این علم، چنین نتیجه مى شود که مضمون و معناى حدیث اربعین، به هیچ وجه به گونه اى نیست که عقلا مردود و غیر محتمل باشد و یا نقلا
بتوان آن را نفى کرد; بلکه برعکس، با دقت و تدبر در آن، به خوبى مى توان به صحت محتوا و مضمون آن پى برد. 6. چنانچه در کتابهاى علم الحدیث به صراحت بیان شده، نه هرحدیث صحیحى واجب العمل است و نه هر حدیث ضعیفى متروک العمل. بسیارى از احادیث ضعیف را مى توان با اعمال قواعد علم درایه وهمراه با قرائن و شواهد دیگرى پذیرفت و به مضمون و محتواى آن عمل کرد; ولى در عین حال، ادعاى تواتر حدیث اربعین هم، ادعاى بس بزرگى است که به راحتى نمى توان زیر بار پذیرش آن رفت; (22) زیرا اگر واقعا به حد تواتر رسیده بود، اولا نیازى به بحث ازسند و اعمال ضوابط علم رجال نداشت; ثانیا على رغم کثرت طرقش نسبت ضعیف دادن به آن، موجه و مقبول نبود. حال آنکه مى دانیم برخى آن را ضعیف دانسته اند و گروهى بررسى اسنادش را لازم شمرده اند. (23) مگر اینکه بگوییم مراد از تواتر، تواتر لفظى نیست; بلکه تواتر معنوى است یعنى مضمون آن، به نوعى از شهرت واشتهار معروف است که باعث مقبولیت آن مى شود (چنانکه پیش ازاین اشاره کردیم). در خاتمه این بحث، سخن ملااسماعیل خواجویى را در جمع بندى این حدیث مى آوریم که مى گوید: و جمله ما وقفت من جانبنا ثلاث طرق:
الاولى: ذکرها شیخنا الشهید فى اربعینه [ص19[ وابتداء السندفاضلون الى السید فضل الله الراوندى، و باقى سنده الى الرضا(ع) مجهول، و جملته خمسه رجال: منهم من لایعرف، ومنهم من لاینص الاصحاب فیه بمدح ولاقدح. والثانیه: رواها الشهید ایضا مقرونه باسناده المشهور الى الصدوق، وکلهم ثقاه، وابن بابویه ارسله الى الصادق(ع)[الخصال، ص543[. الثالثه: ذکرها الشیخ الجلیل ابوسعید محمد بن احمد بن الحسین النیسابورى فى اربعینه، وفى سنده ایضا مجاهیل. واما ماذکره الشیخ بهاء الدین فى الاربعین [ص7[ فبین ضعیف ومجهول... وبالجمله اعتمادنا فى هذا الباب على حدیث: (من سمع شیئا من الثواب...) [الکافى، ج2، ص87[; فانه صحیح السند کما بینا فى تعلیقاتنا على الاربعین للشیخ بهاء الدین. (24) راویان حدیث اربعین پیش از این، به اجمال گفته شد که به اعتقاد برخى ازاندیشمندان مسلمان، به دلیل وجود تعدادى از راویان مجهول یاضعیف در سلسله سند حدیث اربعین، حدیث مزبور از اعتبار و حجیت ساقط است. در این بخش، بى آنکه درصدد پرداختن به علم رجال و اثبات یا عدم اثبات ادعاى فوق باشیم، تنها بر این حقیقت پاى مى فشریم که نفى کلى و مطلق حدیث اربعین، نمى تواند بر پایه استدلالهاى قوى باشد، و گرچه نگارنده نیز بر این باور است که ممکن است پاره اى راویان این حدیث، اشخاص مجهول یا ضعیف باشند;اما راویان قوى و افراد موثق هم در بین
آنها یافت مى شوند که با تکیه برآنان، مى توان و بلکه باید مضمون حدیث فوق را پذیرفت. براى اثبات این مدعا، بعضى از راویان حدیث اربعین را به نقل از شیخ محمدتقى شوشترى که خود از علماى علم رجال است نام مى بریم: 1. معاذ بن جبل، عبدالله بن عباس و انس بن مالک از پیامبر (ص)، 2. محمد بن مسلم، حنان بن سدیر، اسماعیل بن فضل و اسماعیل بن مسلم، از امام صادق (ع); 3. عامر بن سلیمان طایى، احمد بن عبدالله شیبانى و داوود بن سلیمان (ملقب به فراء یا غازى)،از امام رضا (ع). (25) گرچه ممکن است اهل سنت، طریق دوم و سوم را نپذیرند; اما همه آنان که حدیث اربعین را نقل کرده اند، طریق اول را پذیرفته اند; (26) مضاف بر اینکه از افراد دیگرى نظیر ابودرداء، ابووائل و دیگران نیز نام مى برند. (27) چنانچه نواوى که از مدعیان ضعف سند حدیث اربعین است مى نویسد: فقد روینا عن على بن ابى طالب و عبدالله بن مسعود و معاذ بن جبل و ابى الدرداء و ابن عمر و ابن عباس و انس بن مالک و ابى هریره وابى سعید الخدرى رضى الله عنهم من طرق کثیرات بروایات متنوعات ان رسول الله قال: من حفظ على امتى اربعین حدیثا... (28) آغاز نگارش اربعین چنانچه اشاره شد، اهتمام
و توجه مسلمانان به جمع چهل حدیث،باعث نگارش اربعین هاى متعددى شده است که با عنوان(اربعونیات) یا (اربعینیات) از آنها یاد مى شود. گرچه تعیین تاریخ دقیق شروع تدوین اربعین ها کار چندان آسانى نیست; اما حافظ شرف الدین نواوى (م676ق) و به تبع او، حاجى خلیفه مى نویسند که عبدالله بن مبارک (م 181ق)، از اولین کسانى بوده که اقدام به نگارش اربعین نموده است. (29) بنابراین، مى توان گفت: از اواخر قرن دوم هجرى، اربعین نگارى آغاز مى شود و این خود، پاسخ دیگرى است به کسانى که مدعى اندحدیث اربعین، ضعیف و در نتیجه، بى اعتبار است. چگونه مى توان پذیرفت که اربعین هایى براساس یک حدیث ضعیف، درهمان قرون اولیه پدید آید؟ و تازه برخى از این اربعین ها (نظیر(اربعین) حافظ نواوى)،به تصریح حاجى خلیفه در (کشف الظنون)،به وسیله هیجده تن از دانشمندان بزرگ اهل سنت2 شرح گردد؟! (30) وجالب تر اینکه نگارندگان این کتب، سعى بلیغ داشته اند که درگزینش عنوانى براى کتاب خود، حتما یک یا چند بار نام اربعین را بیاورند که این خود، بیان کننده توجه آنان به حدیث اربعین و اعتبارى است که براى آن قائل بوده اند. مثلا بسیارى ترجیح داده اند که با به کار بردن یک بار واژه اربعین براى کتاب خود، عنوان (الاربعون حدیثا) را
انتخاب کنند; اما برخى دیگر، دوبار واژه اربعین را به کار برده اند، مانند: (الاربعین عن الاربعین فى فضائل امیر المؤمنین) که تالیف حافظ ابوسعید محمد بن احمد بن حسین نیشابورى، جد ابوالفتوح رازى است و یا (الاربعین عن الاربعین)، تالیف یوسف بن حاتم شامى. گروهى دیگر نیز چنین عنوانى را برگزیدند: (الاربعین عن الاربعین من الاربعین) که تالیف منتجب الدین على بن عبیدالله بن حسن بن حسین بن بابویه است (البته نام کامل کتاب وى چنین است: الاربعین حدیثا عن اربعین شیخا من اربعین صحابیا). (31) گفتنى است که او در خاتمه کتاب خود مى گوید: که اربعین دیگرى تالیف خواهد کرد با این عنوان: (الاربعین عن الاربعین من الاربعین مع الاربعین فى فضائل امیرالمؤمنین) (که چهار بار کلمه اربعین در آن تکرار شده است. البته مشخص نیست که موفق به این کار شده است یا نه). (32) و حافظ ابن عساکر (م571ق)، اربعین خود را این گونه نامگذارى کرده است: (الاربعین البلدانیه عن اربعین من اربعین لاربعین فى اربعین)، و در توضیح عنوان فوق مى نویسد: فقد جمعت فیه [فى الاربعین البلدانیه] اربعین حدیثا، عن اربعین شیخا، من اربعین بلده، لاربعین صحابیا، فى اربعین موضوعا. (33) برخى از اربعین نویسان پس از عبدالله بن مبارک، جماعت بسیارى از علما، اقدام به نگارش اربعین نموده اند، (34) نظیر محمد بن اسلم طوسى و
حسن بن سفیان نسایى; (35) اما اوج این اقدام را باید از قرن چهارم هجرى به بعددانست. از کسانى که از این تاریخ به بعد به تالیف اربعین دست زده اند،در میان اهل سنت،مى توان به علماى زیر اشاره کرد: احمد بن حرب نیشابورى (م 234ق)، حافظ حسن بن سفیان نسوى (م303(، حافظ ابو بکر کلابادى (م 380ق)، حافظ عمر بن احمد بن مهدى بغدادى دارقطنى (م385ق)، حافظ ابوبکر جوزقى (م388ق)، حاکم نیشابورى (م405ق)، ابو سعید مالینى )412ق)، ابوعبدالرحمان سلمى )412ق)، حافظ ابونعیم اصفهانى (م430ق)، اسماعیل بن عبدالرحمان صابونى نیشابورى (م449ق)، حافظ ابوبکر بیهقى (م458ق)، حافظ ابوبکر محمد بن ابراهیم اصفهانى (م466ق)، حافظ عبدالرحمان بن احمد نیشابورى (م476ق)، حافظ ابوعبدالله ثقفى (م489ق)، نصر بن ابراهیم مقدسى (م490ق)، امام ابوحامد محمد غزالى (م505ق)، حافظ ابن عساکر (م571ق)، بدرالدین ابومعمر اسماعیل تبریزى (م601ق)، امام فخرالدین رازى (م606ه)، شمس الدین محمد بن احمد، معروف به بطال یمنى (م 630ق)، محى الدین محمدبن عبدالله، معروف به ابن زهره حلبى (م639ق)، حافظ یحیى بن شرف الدین نووى یا نواوى (م676ق)، (36) ابراهیم بن حسن مالکى (م744ق)، محب الدین احمد بن عبدالله طبرى (م794ه)، حافظ شمس الدین ابن جزرى (م833ه)، حافظ ابن حجر عسقلانى (م852ق)، حافظ جلال الدین سیوطى (م911ق)، ابن کمال پاشا (م 940ق). (37) اندیشمندان
بزرگوار شیعه نیز در این زمینه آثار جاویدانى ازخود به یادگار گذاشته اند که اینک به معرفى اجمالى برخى ازآنان بسنده مى کنیم: 1. الاربعون حدیثا، ضیاء الدین فضل الله بن على بن هبه الله حسنى راوندى (م547یا 548ق). 2. الاربعین، شیخ منتجب الدین رازى(م585ق)، در فضائل امام على(ع). وى در آغاز کتابش مى نویسد: اوردت فیه اربعین حدیثا، عن اربعین شیخا، عن اربعین صحابیا، عن اربعین کتابا کلها فى فضائل امیرالمؤمنین (ع) ومناقبه. 3. الاربعین رشید الدین محمد بن على بن شهرآشوب ساروى مازندرانى(م588ق). این اربعین، حاوى چهل حدیث در مناقب حضرت فاطمه (س)است. 4. الاربعین، شیخ جمال الدین ابوعبدالله مقداد بن عبدالله بن محمد، معروف به فاضل مقداد (م826ق)، از شاگردان شهید اول. 5. الاربعون حدیثا فى الفضائل، شیخ زین الدین بن على بن احمدشامى )966ق)، مشتمل بر چهل حدیث در فضائل امیرمومنان و دیگرامامان شیعه. 6. الاربعون حدیثا، شیخ عزالدین حسین بن عبدالصمد (م984ق)، پدرشیخ بهایى (م1030ق)، همراه با شرح و توضیح محققانه احادیث. براین کتاب، حاشیه ها و شرحهایى نگاشته شده است. ظاهرا او این کتاب را پیوسته در سفر و حضر به همراه داشت و از روى آن، براى دانشجویان تدریس کرده، آنها را به حفظ آن وادار مى کرد. 7. اربعین، نوشته ملاعبدالله بن محمد بن سعید شوشترى خراسانى
(ق977 ق) که مشتمل بر چهل حدیث در فضائل امیر مومنان (ع) و دیگرامامان شیعه است. 8. اربعین، تالیف محمد بن شیخ عزالدین حسین عاملى، معروف به شیخ بهایى (م 1030 ق) همراه با شرح و توضیح محققانه احادیث که بر آن، حاشیه ها و شرحهایى نگاشته شده است. ظاهرا او این کتاب را پیوسته در سفر و حضر به همراه داشت و از روى آن، براى دانشجویان تدریس کرده، آنهارا به حفظ آن وادار مى کرد. 9. الاربعین، ملامحمدتقى مجلسى، معروف به مجلسى اول (م1070(، پدرعلامه محمدباقرمجلسى. 10 الاربعین، اثر ملا محسن فیض کاشانى (م1091ق). این کتاب، حاوى چهل حدیث در فضائل امیرمومنان، على (ع) است. 11 اربعین حدیث، تالیف ملامحمد طاهر بن محمد حسین شیرازى(م1098ق)، شیخ الاسلام و امام جمعه قم و از مشایخ علامه مجلسى وشیخ حر عاملى. وى در این کتاب، چهل دلیل بر اثبات امامت، بویژه امامت على (ع) آورده است. 12. اربعین حدیث، قاضى محمدسعید بن محمد مفید قمى (م1100ق). کتابى است در معارف و اصول دین، همراه با شرح محققانه احادیث که ظاهرا آن را در سى سالگى تالیف نموده است. 13. الاربعون حدیثا، علامه محمد باقر مجلسى (م1110 یا 1111ق) دراصول دین، فروع دین، خطب و مواعظ با شرح و بیانى کافى به عربى. وى همچنین اربعین دیگرى در
امامت به فارسى دارد که هر دوکتاب، بارها به چاپ رسیده است. 14 الاربعین، اثر شیخ ابوالحسن سلیمان بن شیخ عبدالله ماحوزى(م 1121ق). وى از شاگردان علامه مجلسى بوده و کتابش در اثبات امامت از طریق عامه است. 15 اربعین حدیث، علامه ملااسماعیل بن محمد حسین مازندرانى خواجویى (م1173ق). توضیحات عالمانه اى در باره چهل حدیث است. کتاب وى در کنار (اربعین)هاى شیخ بهایى و علامه مجلسى، ازاربعین هاى معروف و معتبر نزد علماى شیعه است. (38) آنچه به اجمال اشاره شد، تنها بخشى از صدها اربعینى است که درجهان تشیع نگاشته شده است و برخى از آنها با نهایت تاسف، براثر تطاول ایام و گذشت زمان، به تدریج از میان رفته و بسیارى دیگر، همچنان به صورت نسخه هاى خطى در گوشه کتابخانه ها به دست فراموشى سپرده شده است. امید آنکه موسسه یا نهادى ویژه تشکیل شود و تمام نسخه هاى خطى اربعینیات را یکجا گردآورى کند و به کار تصحیح و انتشار آنهااقدام نماید. نگارنده، براین باور است که موسسات بزرگ اسلامى در حوزه مقدس قم، موسسه دارالحدیث و بنیاد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى،بهترین، مناسب ترین و شایسته ترین نهادهایى هستند که مى توانند انجام چنین کارى را برعهده بگیرند که در این صورت،نباید تردید داشت با فضاى مناسبى که براى پژوهش هاى قرآنى حدیثى در
جامعه ما پدید آمده است، یکى از آرزوهاى رهبر فقیدانقلاب اسلامى ایران، حضرت امام خمینى(ره) به واقعیت پیوسته است. بدان امید که این خواست و آرزو روزى جامه عمل به خودبپوشد. ان شاء الله!
: 1. خصال، الصدوق،302-319; الوافى، ج1، ص136; بحارالانوار، ج2،ص158-153; عوالى اللئالى، ج1، ص95; کنزالعمال، ج10، ص225-224; کشف الظنون، ج2، ص10391036; موسوعه اطراف الحدیث النبوى، ج8،ص238-236. 2. شرح چهل حدیث، مقدمه ناشر. 3. همان. 4. همان، ص1. 5. ر.ک: ترجمه و شرح (اربعین) شیخ بهایى، ص41; الاربعین، محمدباقر مجلسى، ص10; دائره المعارف تشیع، ج2، ص52. 6. الاربعون حدیثا، شهید اول، ص17. 7. ترجمه و شرح (اربعین) شیخ بهایى، ص41، الاربعون حدیثا، علامه شوشترى، ص3. 8. وى اربعینى تالیف کرده است به نام (الاربعون حدیثا)، درمناقب امیرمومنان، على(ع); ر.ک: الذریعه، ج1، ص424. 9. الوافى، ج1، ص136. 10. الاربعین، مجلسى، ص10; بحارالانوار، ج2، ص156. در کتاب اخیرآمده است: (هذا المضمون مشهور مستفیض بین الخاصه والعامه، بل قیل: انه متواتر)
(بحارالانوار، ج2، ص156(. معلوم نیست که مرحوم فیض، عبارت خویش را از علامه مجلسى گرفته و یا برعکس; اما چون وفات فیض، سال1091ق، و وفات علامه مجلسى1111 یا 1110ق،است، شاید بتوان حدس زد که علامه مجلسى، مطالب مذکور را از فیض گرفته باشد; اما به نظر مى رسد که بهتر آن است که بگوییم چون هر دو از شاگردان شیخ بهایى اند، از او اخذ کرده اند. و الله اعلم. 11. الذریعه، ج1، ص409. 12. شرح الاربعین النبویه، ص476. 13. همان جا. 14. بیهقى گوید: (اسانیده کلها ضعیفه). از ابن عساکر نقل شده است که: (اسانیده کلها فیها مقال، لیس فیها للتصحیح مجال). عبدالقاهر الرهادى گفته است: (طرقه کلها ضعاف، اذ لایخلو طریق منها ان یکون فیها مجهول لایعرف، او معروف مضعف) . (الاربعون حدیثا، خواجویى، ص6( 15. الاربعین النوویه، ص4-3. 16. کشف الظنون، ج1، ص52. 17. شرح الاربعین النبویه، ص487-481; الاربعون حدیثا، خواجویى،ص8. 18. الاربعون حدیثا، خواجویى، ص6. 19. شرح الاربعین النبویه، ص487. 20. الاربعین البلدانیه، ص33. 21. الذریعه، ج1، ص410; الاربعون حدیثا، شوشترى، ص7. 22. الاربعون حدیثا، خواجویى، ص6. 23. شرح الاربعین النبویه، ص480. 24. الاربعون حدیثا، خواجویى، ص98. 25.الاربعون حدیثا، شوشترى،ص3. 26. ر.ک: موسوعه اطرف الحدیث النبوى، ج8، ص238-237. 27. الاربعین البلدانیه، ص4040; کنزل العمال، ج10، ص225-224; عوالى اللئالى، ج1، ص95. 28. الاربعین
النوویه، ص4-3. 29. الاربعین النوویه، ص4; کشف الظنون، ج2، ص1036. 30. کشف الظنون، ج1، ص60- 59. 31. الاربعون حدیثا، شیخ منتخب الدین، ص7; الاربعون حدیثاشوشترى، ص4-3. 32. الاربعون حدیثا، شیخ منتخب الدین، ص73; الذریعه، ج1، ص433. 33. الاربعین البلدانیه، ص83. 34. و به تعبیر نواوى: خلائق لایحصون من المتقدمین والمتاخرین. (الاربعین النوویه، ص5( 35. الاربعین النوویه، ص5. 36. بنا به تصریح حاجى خلیفه، هیجده تن از دانشمندان اهل سنت،اربعین نووى را شرح کردند. (کشف الظنون، ج1، ص60- 59(: 37. کشف الظنون، ج1، ص61 52; نیز ر.ک: الاربعین البلدانیه،ص3833; الاربعین النوویه، ص54. گرچه به طور حتم، تعداداربعین هاى مکتوب و دانشمندانى که به نگارش آن اقدام کرده اند، بیش از آن است که مولف (کشف الظنون) یاد کرده است; ولى با این همه، تعداد59 اربعین از علماى اهل سنت در (کشف الظنون) و26 اربعین دیگر در ذیل آن گردآورى شد و مرحوم شیخ آقا بزرگ هم حدود نور اربعین از دانشمندان شیعه را در(الذریعه) برشمرده است. (الاربعون حدیثا، شهید اول، ص104( 38. الذریعه، ج1، ص409 و 435.
مجله حضور شماره 26 آقای جهری (از مسئولین سابق وهابیت در سنگاپور) درباره گرویدنش به مذهب شیعه سخن می گوید: بسم الله الرحیم الرحیم خدا را شکر و سپاس می گویم که مرا به صراط مستقیم که همانا دین اسلام و مذهب پر از نور شیعه اثنی عشری است رهنمون ساخت. با دعوتی که در سال 1983 میلادی مصادف با 1362 هجری شمسی از طرف سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از مسلمانان مالزی، سنگاپور،اندونزی و کلا کشورهای آسیائی بعمل آمد به کشور ایران سفر نمودم درآن زمان افکار و نگرش من برپایه مذهب منحط وهابیت استوار بود و خود یکی از مسئولین حزب وهابیت در سنگاپور بودم. از زمانیکه وارد تهران شدم مورد تفقد و میهمان نوازی مسئولین محترم سپاه قرار گرفتیم. پس از پذیرائی که از ما بعمل آمد ما را به مدرسه عالی شهید مطهری بردند و آشنایی های لازم را در خصوص آن مکان علمی به ما دادند پس از دو روز اقامت به همراهی مسئولین محترم به بازدید اماکن مختلف شهر تهران پرداختیم سپس ما را به مراسم دعای پر فیض کمیل عزیمت دادند. آن شب، شب سردی بود وقتی به آن مکان مورد نظر رسیدیم با کنجکاوی به چهره های مردمی که درین هوای سرد به آنجا آمده بودند نظاره کردم
و پیش خودم گفتم که اینها چه می خواهند و چه می گویند اصلا دعا چیست و چه فلسفه ای دارد و.... در جائی به اتفاق همراهان نشستیم و هنوز محو حالات مردم بودم که متوجه شدم ضمن دعا گریه هم می کنند و برایم خیلی عجیب بود، با خود گفتم چه سخنان نافذ و زیبایی چه مطالب سحرانگیز و با معنویتی، سرمای آن شب را فراموش کردم و تمام وجودم مملو از گرمای دعا و انابه بود. بخود آمدم و دیدم که صورتم غرق در اشک است، احساس سبک بالی می کردم از خدا می خواستم که دعا به پایان نرسد که متوجه شدم همراهانم به من اشاره می کنند برخیز که وقت رفتن است. صبح روز جمعه به مراسم نماز جمعه رفتیم. بعدازظهر کمی از شهر تهران دیدن کردیم. صبح روز بعد به زیارت حضرت علی ابن موسی الرضا (ع) در مشهد مقدس رفتیم که اوصاف آن بماند که چه بود و چه گذشت. بعداز شهر مقدس مشهد به شهرهای شیراز، اصفهان نیز سفر کردیم و بعد از عزیمت به تهران به زیارت حضرت معصومه علیهما السلام در شهر مقدس قم رفتیم و پس از آن به بازدید از شهرهای جنگی و مناطق جنگی رهسپار شدیم که از جمله شهرها شهر دزفول - اهواز واندیمشک بود. پس
از ده روزی که در سفرهای متعدد بودیم مجددا به تهران بازگشتیم و بعد از اسکان به ما خبر دادند که فردا برای دیدار از امام خمینی به جماران خواهیم رفت روز بعد پس از طلوع آفتاب راهی جماران شدیم در مسیری که حرکت می کردیم همواره به این فکر بودم که جماران کجاست؟ ! منزل امام چگونه است؟ حرکات او چگونه خواهد بود؟ و...که ناگهان اتوبوسها متوقف شدند. یکی از برادران سپاهی ما را بسوی کوچه هایی باصفا راهنمائی کرد تا اینکه به محله ای ساده و بی تکلف و عادی رسیدیم. ما را جداگانه جهت بازرسی بدنی هدایت کردند و بازرسی انجام شد و حتی انگشترهای ما را نیز گرفتند و وارد حسینیه ای که بالا و پایین نداشت - مکانی بی ریا و بدور از تجملات حاکمان، مکانی محقر ولی پر از معنویت. همه منتظر و بی قرار نشسته بودند و من هم قلبم همانند تلاطم امواج دریا می تپید و هر آن احساس می کردم که قلبم می خواهد از حرکت بایستد، که ناگهان درب جایگاه باز شد و نور خورشید عالم افروز امام خمینی (ره) ظاهر شد و قلبم یکباره با دیدن امام فرو ریخت و در چهره نورانی امام غرق شدم. و مردم بی قرار، قرار از کف دادند و صدای پر از خلوص آنان که
می گفتند روح منی خمینی - بت شکنی خمینی فضای آنجا را در هم شکست و من شاهد پرواز روح آنان در گرداگرد امام بودم، بعد از بیانات گهر بار امام مسئولین محترم ما را برای دست بوسی امام به منزل حضرت امام راهنمایی نمودند و من همچنان قلبم می تپید، تا بحال چنین احساس ضعفی نکرده بودم. آرام، آرام نوبت بمن رسید وقتی زمان دست بوسی من شد و دست امام را لمس کردم زبانم بند آمد و نتوانستم هیچ سخنی بگویم و در زمانیکه دست امام در دستم بود با خود و خدای خودم عهد کردم که راه امام را ادامه دهم چون او را حق یافتم. زیرا زمانیکه ست حضرت امام را بوسیدم حکایت یدبیضای حضرت موسی، دم مسیحای حضرت عیسی و رحماءبینهم نبی اکرم بر من مجسم شد و مرا تحولی بخشید که از وصف نمودن آن عاجزم. با خود خاطرات این چند روز و چند شبی که در ایران بودم را مرور می کردم و با خود می گفتم آیا در رویا بسر می برم یا اینها حقیقت دارد، خدایا این چه تحولی است که بر من عارض شده است. بعد از بازگشت از جماران با یکی از روحانیون ایرانی که همراه ما بود در خصوص حالات خود صحبت نمودم و در خصوص مذهب خود که
وهابیت بود با او صحبت کردم و از ایشان خواستم که با او جلسه مباحثه ای در خصوص مبانی علمی و اعتقادی خود داشته باشم که لطف خدا شامل حالم شد و این جلسه منعقد گردید و نتیجه این جلسه نور هدایتی بود که بر من تابید و مرا از ضلالت و گمراهی نجات بخشید و به حقیقت مذهب شیعه رهنمون ساخت و نتیجتا به آن ایمان آوردم و با خواندن شهادتین بدان اقرار نمودم. لاجرم سفر به پایان رسید وروح و روان من از آب زلال اهل بیت و فرزند خلف آنان پاک و منزه و معطر گشته بود اما دل کندن از چنین فضایی برایم دشوار بود ولی بالاخره سوار بر هواپیما شدیم و به سوی کشور خود رهسپار گشتیم تا آن زمان شیعه ای در دیار ما نبود و یا اگر بود من از آن بی اطلاع بودم پس از رسیدن به سنگاپور تغییر افکار و مذهب خود را از همراهان، آشنایان، خانواده ام کتمان نمودم و سعی در مستحکم کردن این عقیده داشتم. در زمان خواندن نمازهایم مادرم مرا کنترل کرده و از من سوال می کرد که نماز را چرا در پنج وقت نمی خوانی که با کتمان این موضوع و تقیه کردن این موضوع را گذراندم لذا با شیعیان کشورهای اندونزی و
مالزی ارتباط پیدا کردم و خود را مجهز به علم و معرفت نمودم تا بتوانم این مذهب حقه جعفری را اشاعه و ترویج دهم، ابتدا از خانواده خود شروع کردم و همسرم را دعوت به این امر نمودم که او نیز به لطف خداوند متعال شیعه شد و بیشترین کمک را در ترویج برنامه هایم به من کرده است. سپس با همکاری همسرم باجناقهای خود را به این صراط مستقیم دعوت نمودیم که آنهم موثر افتاد و بحمدالله همگی آنها شیعه شدند و در این راستا با یکدیگر جلسات هفتگی داشتیم که دولت سنگاپور اقدام به کنترل و جاسوسی جلسات ما را نمود ولی پس از اینکه متوجه شد که ما در این جلسات خطری نداریم و فقط صحبت مذهبی می کنیم دیگر با جمع ما کاری نداشتند ولی هنوز کنترل خود را بر ما دارند. و از آنجایی که خداوند اگر بخواهد هدایت می کند لطف و رحمتش شامل حال ما شد و ما توانستیم در این مدت شعاع تبلیغ خود را به تمام شهر و کشور توسعه داده و مروج مذهب شیعه بشویم که تا بحال بالغ بر 1100 نفر از افراد این کشور به مذهب شیعه گرویده اند و از خداوند متعال خواستاریم که این توفیق را بر ما روز افزون نماید. البته
لازم به ذکر است که در طی این مدت مشقتها و سختیهایی را نیز متحمل شده ایم که شیرینی پیشرفت کار آن تلخیها را از کام ما می زداید.
اندیشه سیاسی در اسلام حقیقت، سید صادق
مصباح یزدی، محمد تقی.چاپ سوم: تهران، سازمان تبلیغات اسلامی، 1373.166 ص. کتاب، از نه بخش تشکیل شده است.هدف از تألیف کتاب، تبیین دستگاه حکومتی نظام ولایت فقیه است. در بخش اول، به ضرورت بحث از حکومت اسلامی سخن به میان آمده است.به گفته نویسنده، ویژگی اصلی نظام ما، اسلامی بودن آن است.تحقق این ویژگی زمانی است که قانونگذاری، اجرا و مسئله قضا، مبتنی بر اصول و ارزشهای اسلامی باشد.وظیفه مردم نیز، حساسیت نسبت به اصول و ارزشهای اسلامی است، و این در صورتی ممکن خواهد بود که شناخت مردم از اسلام، صحیح و عمیق باشد .از این رو، طرح مسئله «حکومت اسلامی» ضروری است، تا دیدگاهی روشن برای مردم پدید آورد .بدون بالا رفتن سطح فرهنگ اسلامی مردم، ضمانتی برای حفظ و تداوم «اسلامی بودن نظام» نخواهد بود. بخش دوم کتاب، سخن از ضرورت قانون برای جامعه است.به اعتقاد نویسنده، رسالت بعثت انبیا، بیان قانون خدا و دعوت به اقامه قسط است.در ادامه، برای اثبات ضرورت قانون برای جامعه، سه مقدمه مطرح می شود: 1.زندگی انسان اجتماعی است؛ 2.در زندگی اجتماعی، تزاحم و برخورد منافع پیش می آید؛ 3.برای از بین بردن تزاحم، مرزها و حدود بهره برداری افراد باید
مشخص شود.قانون جامعه، باید الهی باشد، چرا که خداوند است که به تمام ابعاد وجودی انسان آگاه است.اسلام همه جانبه است و توان اداره جامعه را دارد.دستورهای اسلام نیز، ضامن «عدالت اجتماعی» است. در بخش سوم، به «صفات قانونگذار» پرداخته می شود.قانونگذار باید به تمام ابعاد انسان آگاه باشد و خودخواهی و گروه گرایی در او نباشد، و این مختص خداوند است.توحید در قانونگذاری هم مطرح است، یعنی باید تنها از خدا پیروی کرد و ربوبیت تشریعی خدا را در کنار ربوبیت تکوینی او پذیرفت و مولویت مطلق برای قانونگذاری، از آن خداست.طبق آیات قرآن نیز، همه باید در موارد اختلاف به حکم خدا رجوع کنند و کسانی که به حکم غیر خدا حکومت کنند، کافر و فاسق و ستمگر دانسته شده اند.در بخش چهارم، به علت تفاوت قوانین الهی در جوامع اسلامی پرداخته می شود.در این بخش آمده، برای کشف حکم خدا چند راه وجود دارد: 1.عقل (در برخی موارد ضروری و روشن) ؛ 2.وحی؛ 3.سنت، که کاشف از اراده تشریعی خداست. نویسنده می گوید در مواردی که حکم قطعی عقل یا نص صریح شرع وجود ندارد، بنای عقلا به رجوع به اهل خبره است، که نام آن را «تقلید از اعلم» گذاشته اند.گاهی در حکم خدا تغییر پیش می آید، و این تغییر به دلیل
تغییر در قیودی است که در موضوع (از نظر زمان و مکان) وجود دارد.نام این تغییر «نسخ» است.گاهی هم در موضوع، قیدی اخذ شده که حکم تابع آن است .این قیدهای موضوع، گاهی عینی و گاهی اعتباری است.در واقع، حکم، تابع مصالح و مفاسد است و قیدهای زمانی و مکانی، نشانه تغییر آن مصالح و مفاسد است و تعبیر «تغییر حکم» ، مسامحه است. «تزاحم دو حکم و اهمیت ملاک» ، عنوان بخش پنجم کتاب است.به گفته نویسنده، گاهی یک عمل دارای دو عنوان است و چون هر عنوان حکمی دارد، لذا تزاحم پیش می آید.در اینجا باید به آن که ملاکش قویتر است توجه کرد.احکام تابع ملاکهای واقعی است.آنجا که ملاکها فهمیده شود، «مستقلات عقلیه» نامیده می شود.گاهی هم ملاکها در روایات ذکر شده است.برای شناخت ملاکها، دقت نظر، انس با کتاب و سنت، و شناخت مفاسد و مصالح اجتماعی لازم است.در تشخیص موضوع حکم، از نظر متخصصان هم باید استفاده کرد.این که حضرت امام (ره) فرمودند عامل زمان و مکان را باید در اجتهاد دخالت داد، به معنای تغییر مصداقها در زمانها و مکانهای گوناگون است. در بخش ششم، به «ضرورت مجلس و مرجع قانونگذاری در نظام اسلامی» پرداخته می شود.در این بخش اشاره شده که در اسلام، اساس قوانین، قرآن
و سنت است.از آنجا که همه قوانین جزئی بخصوص در مسائل مستحدثه بیان شده و در نظر فقها هم اختلاف پیش می آید، لذا باید مرجعی باشد تا تکلیف را مشخص کند.وضع قوانین مورد نیاز، بر عهده اهل خبره است که هم شم فقاهت داشته باشند و هم مسائل جامعه را خوب بدانند.گاهی حکم کلی روشن است، ولی در شناخت مصداق و تطبیق حکم بر موارد، ممکن است اختلاف پیش بیاید.در اینجا مرجعی لازم است تا مقررات مورد نیاز را وضع کند.بر این اساس، مجلس شورا و قانونگذاری در جامعه اسلامی لازم است، که بازوی مشورتی رهبر محسوب می شود.شورا هم عقلانی است، هم مورد تأکید اسلام . «دستگاه حکومت در نظام اسلامی» ، عنوان بخش هفتم کتاب است.در این بخش آمده که غیر از استنباط احکام از منابع، گاهی قوانینی به عنوان ولایت از طرف ولی امر وضع می شود، که بر اساس تطبیق با عناوین، متغیر است و تشخیص آن موارد مهم است.از میان ارکان حکومت، قوه اجراییه نمایانتر است.قوه مجریه برای آن است که با قدرت قهریه، جلو تخلفات افراد را از قانون بگیرد و ضامن اجرای عدل و قانون باشد.ضرورت قوه مجریه عبارت است از: رسیدگی به افراد ناتوان و بی سرپرست در جامعه، تأمین نیازهای زندگی افراد، بهره برداری صحیح از
ثروتهای عمومی، تأمین بودجه برای نیازها، تأمین رشد فرهنگ و تربیت جامعه، دفاع از کشور، حفظ امنیت داخلی و تنظیم روابط خارجی.از نظر شرع، دستگاه حکومت به صورت واجب کفایی است. در بخش هشتم کتاب، به «اختیارات، شرایط و وظایف حاکم» پرداخته می شود.به نظر مؤلف، سه شرط کلی را می توان برای تصدی یک منصب دولتی در نظر گرفت: 1.شناخت قانون؛ 2.تقوا؛ 3 .کاردانی و تخصص.از آیات و روایات استفاده می شود که حکومت باید به دست افراد عالم متقی و با مهارت سپرده شود، وگرنه جامعه به انحطاط می گراید. «ولایت فقیه» ، عنوان آخرین بخش کتاب است.نویسنده می گوید که در عصر غیبت، به جهت عدم دسترس به معصوم شخصی که واجد شرایط آگاهی کافی از اسلام و قوانین خدا، تقوا و دوری از هوای نفس، تدبیر و مدیریت و قدرت هماهنگی میان سه قوه باشد، در رأس حکومت قرار می گیرد . این سه شرط را هم عقل و هم شرع می پذیرد.کسی که واجد این شرایط باشد، ولی فقیه است.از نظر شرعی، کسی باید حاکم باشد که نزدیکترین فرد به امام معصوم (ع) باشد، که او همان فقیه است.حکم فقیه نافذ است، چون نیابت از امام معصوم (ع) دارد.تصمیم قوای مقننه، اجرایی و قضایی، در صورتی مشروع است که به تأیید ولی
فقیه رسیده باشد.حکم خود ولی فقیه نیز، وقتی لازم الاتباع است که مخالف قانون خدا نباشد.
(امام) خمینی، روح الله (و دیگران) . (قم)، فدک.161 ص. این کتاب از چند مکالمه و مصاحبه درباره حکومت اسلامی و ماهیت آن تشکیل شده است.مقاله اول، مجموعه ای از سخنرانی ها و مقالات امام خمینی (ره) تحت عنوان «شناختی درباره حکومت اسلامی» است، که در آن آمده حکومت در اسلام، به مفهوم تبعیت از قانون است.مهمترین شرایط زمامدار، علم به قانون و عدالت است.اگر کسی با این دو صفت قیام کرد، همان ولایت رسول الله (ص) را خواهد داشت.ما موظف ایم حکومت اسلامی تشکیل دهیم و آثار استعمار را طرد کنیم. قسمت دوم کتاب، مصاحبه ای است که خبرنگاری سوئیسی با مرحوم طالقانی، تحت عنوان «درباره حکومت اسلامی» انجام داده است.از نکات مورد اشاره در این مصاحبه، این است که در اسلام، استثمار و استعمار وجود ندارد، مردم ایران نمی توانند درباره مسئله فلسطین بی تفاوت باشند، و اسلام با آزادی به معنای بی بندوباری مخالف است. قسمت سوم، مصاحبه ای است با حسینعلی منتظری، تحت عنوان «جنبش ما نه چپ است، نه راست» .در این مصاحبه عنوان شده که اقلیتهای مذهبی در حکومت اسلامی آزادی دارند و حکومتی مانند لیبی، خواسته ما نیست، چرا که کارها باید زیر نظر
کارشناسان اسلامی باشد. سخنرانی شهید بهشتی مندرج روزنامه کیهان مورخ 4/11/1357 تحت عنوان «دین آزادی است و آزادی کسی را سلب نمی کنیم» بخش دیگر کتاب را تشکیل می دهد. قسمت بعد پاسخ سید محمد حسینی شیرازی به دانشجویان مسلمان مقیم آمریکاست، تحت عنوان «در حکومت اسلامی نه فقر وجود دارد، نه فقیر» ، که در آن بیان شده که معنی تعدد زوجات، تشکیل حرمسرا نیست. بخش دیگر کتاب نوشته ناصر مکارم شیرازی است، تحت عنوان «حکومت اسلامی چه نوع حکومتی است؟» که بیان شده حکومت دینی، استبدادی نیست.همچنین دورنمایی از اقتصاد حکومت اسلامی بیان شده است.حسین نوری در بحثی تحت عنوان «حکومت اسلامی و تحلیلی از نهضت حاضر» می گوید که عامل پیروزی نهضت، صرف مسائل اقتصادی و سیاسی نبود.جامعه ای که نود و نه درصد آن مسلمان است، حکومت اسلامی می خواهد.نویسنده، همچنین خطوطی از سیاست خارجی و اقتصاد اسلام را ترسیم می نماید. مقاله دیگر این کتاب از مصطفی رهنماست، با عنوان «همه می توانند حرف خود را بزنند» ، که در آن به تبیین آزادی در نظام اسلامی پرداخته شده است. «جمهوری اسلامی بر پایه رأی مردم استوار است» ، مقاله رضا اصفهانی است، که در آن آمده در جمهوری اسلامی، ثروت در انحصار کسی نیست. مهدی بازرگان نیز، تحت عنوان «نقطه نظرهایی درباره
حکومت اسلامی» می گوید که انتقاد از مقامات از واجبات است. به اعتقاد حسن صدر، اسلام اصیل بر مبنای جمهوریت، دموکراسی و سوسیالیسم بنا شده است .او در مقاله خود نقش امام (ره) را با سید جمال در آزادی شرق اسلامی مقایسه می کند. مقاله آخر از صادق قطب زاده، تحت عنوان «خطوط اصلی دولت اسلامی و آینده ایران» است.او می گوید که حکومت اسلامی، به معنای حکومت روحانیون نیست.
مشکینی، علی.چاپ اول: 1357.111 ص. مؤلف در این کتاب اشاره دارد که هر حکومتی نیازمند تحقق سه امر است: برنامه اجرایی، هیئت حاکمه و بودجه مالی.به همین سبب، این کتاب به سه بخش تقسیم شده است. نویسنده می گوید برنامه اجرایی حکومت اسلامی، مجموعه قوانینی است که شریعت نامیده می شود و شامل سه قسمت است: اعتقادات، اخلاق و احکام.احکام، خود به چهار بخش تقسیم می گردد : عبادات، عقود، ایقاعات و احکام.در بخش دیگری از کتاب آمده که پیشوای حکومت اسلامی، پیامبر (ص)، امام (ع)، یا منصوب از طرف اوست.اسلام به شکل معینی از اشکال حکومتهای امروز جهان تنصیص نکرده است.حکومت جمهوری اسلامی، در زمان غیبت با تشکیل سه گروه یا سه مجلس تحقق می یابد: گروه افتا، گروه شورا و گروه اجرا (هیئت وزرا) . نویسنده همچنین اشاره شده که اراضی و مباحات اولیه
دو دسته اند: اموال دولتی و اموال شخصی.او در پایان، به هشت سؤال مطرح شده، پاسخ می دهد.
دفتر مجامع مقدماتی فرهنگستان علوم اسلامی.چاپ اول: قم، مؤلف، 1367.296 ص. کتاب، حاوی چهار بخش است. «ترسیم هجوم همه جانبه کفر جهانی» ، عنوان بخش اول کتاب است که شامل دو فصل می شود. در فصل اول «کفر بین المللی نظامی در همه ابعاد» ، به عنوان تحلیل نظری طرح شده است .در این فصل، در سخن از نگرشی در ناهماهنگی داخلی، به مسائل فرهنگی و اقتصادی اشاره می شود، و اینکه چرا با سرنگونی نظام شاهنشاهی، آثار فرهنگی و اقتصادی آن در جامعه هنوز نمایان است.همچنین به ارتباط با نظامهای بین المللی، و بررسی ارتباط فرهنگی و ارتباط اقتصادی پرداخته می شود.در بررسی ارتباط فرهنگی، به وارداتی بودن نظام آموزشی از غرب اشاره می شود، که سازگار با جامعه ما نیست، لذا آثاری را به دنبال دارد، از جمله: تحقیر آنچه که خودی است، دلباختگی و شیفتگی عده ای به فرهنگ غرب، انحلال شخصیت عناصر در نظام علمی جهانی، رنسانس، دگرگونی علم علیه مذهب و تجدید حیات ماده پرستی.در آخر بحث، نتیجه گرفته می شود که سیستم علمی جهانی، مولود رنسانس است. در قسمت دوم، به بررسی ارتباط اقتصادی پرداخته می شود.در این قسمت، به اصول و
ابزار نظام اقتصادی غرب اشاره می گردد.عناوین فرعی این قسمت عبارت است از: اصالت دادن به سرمایه، ربا ابزار ماده پرستی، انحصار تضمین کننده استمرار و گسترش نظام ربوی، مدیریت سیاسی جامعه بر اساس نرخ رشد ربا، مدیریت اقتصادی برای جلوگیری از ربا و رشد آن، ماشینیزم ابزار تحرک سرمایه های انبوه، نظام توزیع متمرکز مولود طبیعی تولید انبوه، حیات کارخانه در گرو مصرف متمرکز، تابعیت انسان به عنوان یک ابزار از ابزاری دیگر به نام ماشین. در بحث از بین المللی بودن نظام کفر ربوی، اشاره می شود که انسان در دیدگاه غرب موجودی اشباع ناپذیر و حریص است و نرخ رشد خویش را نرخ ربا می داند.لذا دست از رشد خویش، یعنی افزایش مداوم شتاب نرخ ربا بر نمی دارد و چنین افزایش با شتابی، گستره ای به پهنای همه گیتی می طلبد.نویسندگان کتاب، در این زمینه به موارد دیگری نیز، از جمله هواپرستی و گرایشهای مادی زمینه ساز تسلط جهانی کفر، تقسیم کار بین المللی که منجر به تک محصولی شدن بعضی کشورها گردیده، تأمین منافع مادی و تحرک در گرو هماهنگی با نظام جهانی می پردازند . «مدیریت کفر جهانی، تحلیل عینی» ، عنوان فصل دوم است.در این باره، این مبحث مطرح می شود که سازمان ملل متحد، سازمانی در خدمت مدیریت کفر جهانی است.مباحث فرعی آن عبارت اند از: علت تشکیل
و هدف سازمان ملل متحد، جنگ جهانی دوم بی نتیجه بر سر تقسیم دنیا، سازمان ملل راهی دیگر برای تقسیم دنیا، آزادی و تساوی عقاید، اتحاد ملل بر اساس ماده پرستی قدرت، ضابطه سازمان ملل برای تقسیم دنیا، ایجاد نظم جهانی به منظور متحد نمودن جهان بر محور پرستش ماده. در قسمت دوم از این فصل، به تشکیلات سازمان ملل (ارکان کارگزاریها) و اینکه چگونه در خدمت کفر جهانی قرار دارند، پرداخته می شود.در بخش فرهنگی به یونسکو، در بخش اقتصادی به بانک جهانی، سازمان فائو، سازمان گات، سازمان ایلو، و در بخش سیاسی و حقوقی به شورای امنیت و اختیارات آن و دیوان داوری بین المللی اشاره می شود.در ادامه به شرکتهای چند ملیتی پرداخته می شود و نقش آنها در گسترش نظام ربوی، مورد ارزیابی قرار می گیرد.همچنین در زمینه عملکرد این شرکتها به حاکمیت اقتصادی، سیاسی و فرهنگی آنها اشاره می شود و تأثیر حاکمیت این شرکتها در جهان سوم به لحاظ اقتصادی، سیاسی، فرهنگی مورد بررسی واقع می شود. «امریکا، شیطان بزرگ» ، دیگر قسمت فصل دوم است، که در آن به توانایی شرکتهای چند ملیتی امریکایی در زمینه اقتصادی و روابط آنها با اروپا و شوروی اشاره می شود.نویسنده در این باره می نویسد که شرکتهای چند ملیتی امریکایی با در اختیار گرفتن مدیریت، حداکثر سرمایه و
سود حاصل از آن، توانسته اند با سیطره مادی خویش بر حیات فرهنگی، اقتصادی و سیاسی، موجب تضعیف جهان سوم گردند.وی در ادامه اشاره می کند که این اقدامات تنها به خارج از امریکا مربوط نمی شود، بلکه در درون سیستم متمرکز ربوی امریکایی، همین داستان جریان دارد.از این رو، نقش این شرکتها در درون سیستم امریکا بررسی می شود.نویسنده به اقدامات شرکتهای چند ملیتی و اعمال نفوذ آنها در شورای روابط خارجی و کمیسیون سه جانبه امریکا اشاره می کند و آن را مورد مطالعه قرار می دهد. «هدم کفر، استراتژی حیات اسلام» ، عنوان بخش دوم کتاب است، که فصل اول آن «تحلیل عقلی» نام دارد.در این فصل، ضرورت مبارزه با کفر از دیدگاه منطقی و عقلی مورد ارزیابی قرار می گیرد.عناوین فرعی، تحلیل موارد ذیل است: 1.رشد ایمان و کفر در گرو گسترش طلبی (الف کثرت آثار و امکانات، زمینه ساز شدت ایمان، ب گسترش امکانات، مطلوب نظام کفر و ایمان) ؛ 2.بررسی امکان بی ارتباطی (آیا می توان تصور کرد که ایمان و کفر در کنار هم باشند، اما تزاحمی برای یکدیگر بوجود نیاورند؟) ؛ 3.بررسی امکان سازش با کفر (که مردود شمرده می شود) . فصل دوم، تحلیل نقلی در مورد «وجوب دفاع» است.در این باره به فتاوی فقها از جمله امام (ره)، سید محمد کاظم یزدی،
صاحب جواهر، شیخ بهایی، شهید ثانی، شهید اول، علامه حلی، ابن ادریس و طبرسی اشاره می شود. بخش سوم، «روشهای مبارزه با کفر جهانی» عنوان گرفته است، که در آن مبارزه با کفر از سه طریق فرهنگی، اقتصادی و سیاسی بررسی می شود. در بخش مبارزه فرهنگی، به دو بعد فردسازی و اجتماعی توجه می شود.در بعد فردسازی در مسئله آگاهی، تغییر نظام اجتماعی مطرح می شود.در بعد اجتماعی: 1.استفاده از امکانات در ابلاغ کلمه حق؛ 2.قبضه مدارک و مدارج علمی؛ مورد بحث قرار می گیرد.در مبارزه از طریق اقتصادی، بی سرانجامی محور قرار دادن مبارزه اقتصادی و توصیه به بهره گیری از فرصتهای اقتصادی بررسی می شود.در مبارزه سیاسی نیز، به سازمانهای بین المللی (سازمان استقرار رسمی ظلم و زور) و بهره گیری از فرصتهای سیاسی، اشاره می شود. مؤلفان سرانجام در فصل چهارم به این نتیجه می رسند که جنگ یا اعمال قدرت، مؤثرترین روش در مبارزه با نظام کفر است.
قلمداران، حیدرعلی.چاپ اول: نشر حقایق عریان.185 ص. این کتاب در سال 1343 به رشته تحریر درآمده، ولی مقدمه مؤلف در سال 1358 نوشته شده است . «وظایف حاکم اسلام» ، اولین عنوان کتاب است. به نوشته مؤلف، وظایف حکومت اسلامی عبارت است از: 1.فصل امر و جمع الفت، 2.حکم به حق و قضاوت به عدل، .اخذ حق مظلوم از
ظالم، 4.حفظ ثغور، 5.جمع آوری مالیات، 6.مبارزه با مفسدین، 7.اقامه حجت و تبلیغ اسلام، 8.امن طرق و شوارع، 9.اقامه جماعت و حج، 10.حفظ معالم و مبارزه با بدعتها، نویسنده می گوید که دولت در عمران بلاد و آسایش عباد، وظیفه مهمی بر عهده دارد.عقیده و بیان در اسلام آزاد است و حقوق زنان حفظ می شود.
جمعی از نویسندگان.چاپ اول: تهران، سازمان تبلیغات اسلامی، 1366.491 ص. کتاب حاضر، دومین بخش از مقالات در زمینه حکومت اسلامی است که در دهه فجر سال 1364 در چهارمین کنفرانس اندیشه اسلامی، توسط جمعی از صاحبنظران و اندیشمندان اسلام به رشته تحریر در آمده است. موضوع اصلی این مجموعه، پاسخ به پرسشهایی است که در زمینه حکومت اسلامی وجود دارد؛ زیرا علی رغم مطالعات و گفتگوهای بسیاری که در این زمینه انجام گرفته، هنوز حکومت اسلامی به صورتی جامع و دقیق عرضه نگردیده و مطالعات در حد کلیات و اصول اساسی مربوط به حکومت اسلامی است.بویژه نظام حکومتی متشکل از دو خصلت: الهی و مردمی، الگویی است که در جمهوری اسلامی روی کار آمده و ضرورت دارد که مطالعه عمیق و گسترده ای در این زمینه انجام گیرد .مبنای اصلی این مقالات، تکیه بر مسائل و موضوعات تئوریک و عملی مربوط به حکومت است.مجموعه مقالات فوق، در
صدد پاسخ به مسائلی در قلمرو حکومت اسلامی است. این کتاب، مجموعه مقالات و سخنرانی های بیش از بیست تن از دانشمندان و محققان شیعه و اهل سنت است، و شامل موضوعاتی نظیر قانونگذاری در نظامهای بشری و الهی و منشأ آن، شورا، حقوق اقلیتها، کارگزاران در حکومت اسلامی، انقلاب اسلامی و سایر موضوعات است.عناوین مهمترین مقالات عبارت است از: «جمهوری اسلامی ایران، الگوی نهضتهای جهانی» از رهبر معظم انقلاب، «نگرشی بر جمهوری اسلامی ایران» از علی اکبر هاشمی رفسنجانی، «واقعیت امروز جهان اسلام» از تراب زمزمی، «اسلام و مسلمین در عصر حاضر» از شیخ احمد کفتارو، «قانونگذاری در نظامهای بشری و آسمانی» از سید کاظم حائری، «حکومت اسلامی ایران» از محمد باقر ناصری، «شورا، ستون فقرات نظام سیاسی اسلام» از عباسعلی عمید زنجانی، «نظام اداری در حکومت اسلامی» از مهدی شمس الدین، «حکومت و قانون در جمهوری اسلامی» از ابوالقاسم گرجی، «قانونگذاری در حکومت اسلامی» از جعفر سبحانی، «ویژگی های حکومت اسلامی» از محمد باقر حکیم، «جریان قدرت در دولت اسلامی» از محمد حسین فضل الله، «رسالت بهترین امت» از شیخ محمد غزالی، «وظایف حکومت اسلامی» از عبد الرزاق قسوم، «حکومت واحد اسلامی» از براهیما، «انقلاب اسلامی» از ابراهیم پاشا ادریس و سایر موضوعات در قلمرو حکومت اسلامی از دیگر نویسندگان، که
به برخی مقالات به دلیل اهمیت موضوع آن، به طور خلاصه اشاره می شود. شیخ احمد کفتارو، در مقاله خویش تفرقه و ضعف علمی و اقتصادی کشورهای اسلامی را مهمترین مسئله مسلمین شمرده، و اشاره کرده که علاقه به دین اسلام و تمدن اسلامی، رو به گسترش است.قرن بیست و یکم، قرن جهانی شدن اسلام و عصر صلح و برادری در جهان خواهد بود، که از راه وحدت امکان پذیر است. مهدی شمس الدین در مقاله خویش، هسته اداره اسلامی در عهد پیامبر (ص)، اصول کلی امور اداری اسلامی، اصول تطبیقی اداری در اسلام، مسئله امنیت و نظم در حکومت اسلامی و نیز بودجه در آن حکومت را بحث کرده است.تأکید نویسنده بر این است که در شرع، نصوص قانونی وجود ندارد، که شکل و سیستم اداره را بیان کند و رهبری اسلامی متناسب با هر مرحله تاریخی، ساختارهای سیاسی و قانونی مشخصی را مقرر می کند. شیخ محمد غزالی، در مقاله خویش بیداری اسلامی را نویدبخش شکل گیری رسالت الهی مسلمین می داند، که همانا ایجاد امت اسلامی و وظیفه دولت اسلامی است. تراب زمزمی، در مقاله خویش انقلاب اسلامی را انقلابی در جهت انقلابهای انبیا و دیگر قیامهای تاریخی می داند، و از توصیف آن به عنوان انقلاب شیعی پرهیز می کند.او راه رهایی کشورهای اسلامی
را دوری از ملی گرایی و حرکت بر محوریت انقلاب اسلامی ایران می داند و این عقیده که تجزیه امت اسلامی به ممالک متعدد امری طبیعی است و اسلام قادر به تشکیل امت واحد نیست، مورد نقد قرار داده است. محمد سلیم العوا، در مقاله خویش با عنوان «کارگزاران در حکومت اسلامی» ، قابلیت انطباق احکام اسلام را با هرگونه مقتضیات زمانی و مکانی مطرح می کند و تأکید دارد که هر نظام سیاسی یا اداری که هدفش بر پاداشتن دین و تأمین مصالح دنیوی و اخروی مسلمانان باشد، می توان «اسلامی» نامید.هر نظام اداری که غیر از این باشد، گرچه نام اسلامی داشته باشد، غیر اسلامی است.
بهشتی، احمد.دفتر نشر پیام، 1360.208 ص. نقد و بررسی حکومت و حاکمیت از دیدگاه قرآن، هدف اصلی نویسنده کتاب است؛ ولی در ضمن آن، به حکومت پیامبر (ص) و ائمه (ع) و حکومت در عصر غیبت نیز پرداخته شده است. این کتاب، در هفت بخش تدوین یافته است.در بخش اول با عنوان «حکومت الهی و حکومت جاهلی» ، حکومتهای فردی یا حکومت مردم بر مردم و هر نوع دیگر حکومت که منهای «الله» باشد، مردود شمرده شده و جاهلی دانسته شده است؛ زیرا این حکومتها به استبداد و دیکتاتوری منتهی می شود و این حکومت، حکومت
ظلم است و مطرود.نویسنده، معیارهای حکومت جاهلی را عدم آگاهی، تقلب، تهدید و تطمیع و عدم وجود معیارهای صحیح ذکر می کند.به گفته او، حکومت الهی نیز دارای ویژگی های زیر است: حاکم این حکومت فردی سالم و نیرومند، و دارای نیروی علمی است، و قانونمندی و مشاوره و نظرخواهی برای انتخاب بهترین حکومت وجود دارد.در ادامه این بخش، برای ویژگی های مذکور به آیات قرآن استناد و استدلال شده است. نویسنده در بخش دوم، با عنوان «پایگاه مردمی حکومت» ، ابتدا به شایستگی هر نوع حکومتی برای نوعی از مردمان اشاره کرده و حکومتها را بسته به نوع روحیات و خواسته ها و عقاید مردم، متفاوت می داند.جامعه مؤمن، حکومت الهی را می طلبد.ایمان، توکل و اعتماد به خدا، اجتناب از گناهان کبیره و زشتی ها، گذشت و مغفرت، استجابت پروردگار، بر پاداشتن احکام الهی و مشاوره، از ویژگی های حکومت الهی است، که جامعه مؤمنان، آن نوع حکومت را می طلبد .برای این معیارها نیز از آیات قرآن استناد آورده شده است. در بخش سوم با عنوان «حکومت ایده آل برای جامعه ایده آل» ، سه ویژگی برخورداری از رشد فردی، خودسازی و رشد جامعه و وظایف اجتماعی از ویژگی های حکومت ایده آل شمرده شده است . نویسنده این ویژگی ها را از آیات 102 تا 110 سوره آل عمران استخراج
کرده، و این آیات را با کمک روایات و آیات دیگر تفسیر کرده است.به گفته او، در جامعه ایده آل، امامان معصوم حکومت می کنند، افراد این جامعه بر کار یکدیگر نظارت می کنند و امر به معروف و نهی از منکر رواج دارد.همه در راه تزکیه و ارشاد انسانها تلاش می کنند و جبهه گیری و گروه گرایی و تفرقه وجود ندارد.امت اسلامی، بهترین الگوی جامعه ایده آل است. نویسنده در بخش چهارم با عنوان «عقل و عقلا» ، حکومتهای منتخب مردم را به معیارهای عقلی نزدیکتر دانسته است؛ زیرا اگر مردم به هنگام انتخاب، با توجه به معیارهای یک مکتب حق، افراد مورد نظر خود را انتخاب کنند، آن حکومت عقل و عقلا است و از ثبات و دوام برخوردار است.در این بخش اشاره شده که حکومت علی (ع)، نمونه حکومت عقل و عقلاست و راه رسیدن به آن نوع حکومت، اسیر نفس نبودن است.عدم وجود بندگی شکم، عدم سلطه عواطف خویشاوندی و دوستی در روابط، مهار میل جنسی، نفی جاه طلبی ها و عشق ورزی به سیم و زر و تجمل طلبی و خودمحوری، از ویژگی های حکومت عقل و عقلاست و اینها الگوی حکومت
قرآن است. «حاکمیت و اطاعت در نظام اجتماعی اسلام» ، عنوان بخش پنجم کتاب است.نویسنده در باب حاکمیت مطلق خدا بحث کرده، و پذیرش آن را نشانه رشد اسلامی می داند.این حکومت، ویژه اهل یقین است و چون حکومتها از مردم اطاعت می طلبند، در نظام الهی اطاعت مخصوص خدا و سپس پیامبر (ص) و ائمه (ع) است.نویسنده بحثی در زمینه اطاعت از آنها را مطرح کرده و با الهام از آیات قرآن، برای بحث خویش استدلال آورده است.پذیرش حاکمیت قضایی و سیاسی خدا و رسول اکرم (ص) و ائمه (ع)، مصداق اطاعت الهی است، زیرا آنها معصوم اند.راه نیل به فوز، پیروی از راه آنهاست و در پیروی از راه آنان، اطاعت جاهلانه و کورکورانه معنا ندارد. بخش ششم با عنوان «حکومت در عصر غیبت کبری» ، به ضرورت اجرای احکام مالی و جزایی و اجتماعی اسلام در قالب حکومت اسلامی اشاره دارد.در این بخش آمده، علمای شایسته دین و فقهای جامع الشرایط، در عصر غیبت از طریق «نصب نوعی» ، منصوب برای حکمرانی هستند و باید احکام الهی را اجرا کنند.اگر شرایط برای اعمال حاکمیت امام فراهم باشد، افراد صالح دارای نصب نوعی حاکمیت هستند و همه وظایف پیامبر (ص) را باید انجام دهند.نویسنده با آیات و روایات مستدل، بحث
حکومت در عصر غیبت را بررسی نموده است. نویسنده در بخش هفتم با عنوان «حاکمیت اسلام و توطئه های شرق و غرب» ، با اشاره به سوابق تاریخی جنبش تنباکو و مشروطیت، معتقد است ابرقدرتها در صدد نفی حکومت فقیه هستند و مسلمانان باید با قدرت ظاهری و استحکام آن و تقویت قدرت معنوی از طریق جهاد اکبر، زمینه حاکمیت اسلام را فراهم سازند.
قاضی زاده، کاظم.چاپ اول: تهران، مرکز تحقیقات استراتژیک، 1373.503 ص. مقدمه کتاب، آشنایی اجمالی با زندگی سیاسی امام خمینی (ره) است.فصل اول، «آمیختگی دین و سیاست» نام دارد.این بحث سنگ زیرین پژوهش حاضر است.امام (ره) سیاست را به روابط حاکم و ملت، و روابط با دیگر حکومتها تعریف می کند.ارکان این اندیشه چنین است: اسلام دارای ابعاد مختلف مادی و معنوی است، دین و سیاست در مفاهیم متعالی به هم نزدیک می شوند، سیاست اسلامی مجموعه ای کامل است، اقدام سیاسی هم وظیفه مردم و هم حق آنها، پرداختن به سیاست هم فی نفسه مورد رضای خداوند است، هم مقدمه ساختن آن جهان، تأویلات عرفان گرا و مادی گرا، از اسلام حقیقی دور افتاده اند. دلایل نظریه آمیختگی دین و سیاست عبارت است از: توجه به مجموعه دستورهای دینی، سیره معصومین (ع) و اهتمام دین
به اجرای احکام الهی. فصل دوم، «مشروعیت الهی و مقبولیت مردمی» نام گرفته است، که در آن اشاره شده تشکیل حکومت اسلامی در زمان غیبت واجب است و مبنای مشروعیت طبق نظر امام، نصب الهی است، که گاهی وجود شکل خاص حکومت را اثبات، و گاه رد کرده اند. فصل سوم به بحث تئوری ولایت فقیه می پردازد.نویسنده، ابتدا تاریخچه این مبحث را طرح می کند.در این بخش، اشاره شده که از نظر امام، مرجعیت شرط رهبری نیست و ایشان در ارائه دلایل نقلی، نوآوری خاصی ندارند.دو شرط اساسی ولی فقیه عبارت است از: فقاهت و عدالت .در این فصل، محدوده اختیارات حاکم اسلامی از دیدگاه صاحبنظرانی مانند منتظری، نایینی و صدر مورد بررسی قرار می گیرد.به اعتقاد نویسنده، سیره عملی امام (ره) نشان دهنده خضوع در برابر قوانین مادی است.هر چند از دروس امام (ره)، مبنای نصب به دست می آید؛ ولی در نامه ایشان به رئیس مجلس بازنگری قانون اساسی، بر نظریه انتخاب تأکید شده است.در این فصل، همچنین به محورهای لازم در اخذ تصمیمات از سوی ولی امر اشاره شده که عبارت است از: 1.حفظ اسلام و نظام اسلامی، 2.اجرای عدالت اجتماعی، 3.رعایت مصالح عمومی، 4.اجرای احکام شرعی و قوانین الهی.عنوان فصل چهارم، «تکلیف گرایی» است، که در آن اشاره شده محرک انسان مؤمن،
باید انجام وظیفه الهی باشد.لازمه این اعتقاد، آرامش روحی، احساس پیروزی در همه حالات، استقبال از خطرها، قاطعیت، جدیت، شرعی بودن همه رفتارهای سیاسی و اهتمام به احکام شرعی در عرصه اجتماع است. فصل پنجم، به بحث مردم و حکومت می پردازد.بخش اول آن، «حقوق فردی و آزادی های عمومی» نام دارد.نویسنده می گوید بیشتر مطالبی که حضرت امام (ره) درباره آزادی بیان کرده اند، در دوران کوتاه حضور ایشان در پاریس بوده است.امام می فرماید: «در اسلام، دموکراسی مندرج است و مردم آزادند در اسلام، هم در بیان عقاید و هم در اعمال، مادامی که توطئه در کار نباشد.» ایشان جبهه ملی را مرتد اعلام نمودند.همچنین به گفته نویسنده، تشخیص دهنده موارد توطئه و سوء استفاده از آزادی، «کارشناسان دانا» هستند. بخش دیگر این فصل به مشارکت مردم در حکومت (مردم سالاری) اختصاص دارد.دو نظریه عمده در این باب اهمیت رأی مردم از باب مشروعیت و کارآمدی است.مسئولان باید خود را خدمتگزار مردم بدانند و به طبقات محروم عنایت ویژه ای داشته باشند.
قاضی زاده، کاظم.چاپ اول: تهران، مرکز تحقیقات استراتژیک، 1373.459 ص. این کتاب، جلد دوم پژوهش درباره اندیشه های حضرت امام (ره) است، که فصل ششم آن با عنوان «عدالت اجتماعی و کمال معنوی» آغاز می شود.نویسنده
ابتدا عدالت را از دیدگاه فلاسفه و اندیشمندان اسلامی بررسی می کند.به گفته او، حضرت امام (ره) گرچه مفهوم خاصی از عدالت اجتماعی ارائه نکرده اند، اما در کاربردهای این واژه، به شاخصهای عمده این مفهوم اشاره کرده اند.عدالت، هدف نهضتهای اجتماعی پیامبران است.جلوه های عدالت علوی را می توان در زندگی شخصی، تقسیم بیت المال، تساوی در برابر قانون، توجه به اقامه عدالت توسط کارگزاران و نفی ارزشهای طبقاتی پی گرفت.شرایط لازم برای تحقق عدالت اجتماعی عبارت است از: تقوا و خودسازی و نفی حب نفس.امام (ره) عملا به این موازین عمل می نمودند.هدف نهایی از عدالت اجتماعی، کمال معنوی است. فصل هفتم، «وحدت» نام دارد.نویسنده می گوید که امام (ره) قبل از انقلاب هم به این مطلب توصیه می کردند، که اختلاف نظر نباید به وحدت ضرر بزند.عوامل ایجاد تفرقه عبارت اند از: عوامل نفسانی و عوامل اجتماعی.دایره وحدت پس از انقلاب در نظر امام (ره) هر روز تنگتر شد و عده زیادی حساب خود را جدا کردند. موضوع فصل هشتم، «استقلال سیاسی» است.به گفته قاضی زاده، امام (ره) نظریه انزوا را در بدو انقلاب رد کردند و گفتند ما رابطه با همه مردم دنیا را می خواهیم.ایشان در کلمات خود بر دو نکته تأکید کرده اند: خودشناسی و عزم ملی.استقلال، جنبه های مختلف اقتصادی، سیاسی، نظامی و فرهنگی دارد.تز امام در روابط
بین الملل، اصل نه شرقی نه غربی بود.امام (ره) ضمن اعتراف به تهاجم در خاک عراق، آن را زمینه ای برای حفظ استقلال کشور و جلوگیری از تهاجم مجدد عراق می دانستند. فصل بعد، «روابط و وظایف خارجی» نام دارد، که در آن اشاره شده امام (ره) از اول بر داشتن روابط حسنه با دیگر کشورها و نبستن درها تأکید داشتند.محورهای اساسی در روابط خارجی عبارت است از: حفظ عزت اسلامی، مصلحت و عدالت.امام در بسیاری از موارد رأسا موضع گیری می کردند و اصولا دیپلماسی دولت تابع ایشان بود.به نظر می رسد کلام امام (ره) نسبت به امکان فسخ یک جانبه قراردادها، در روابط بین المللی جریان پیدا نکند و چنین اطلاقی نداشته باشد.امام (ره) با حق وتو مخالف بودند و روابط با آمریکا و اسرائیل را مطرود می دانستند . فصل دهم، «ملی گرایی، مکتب گرایی و صدور انقلاب اسلامی» نام دارد.نویسنده ابتدا تاریخچه کوتاهی از ملی گرایی و مکتب گرایی ذکر می کند و اضافه می کند که از دیدگاه امام (ره) ملی گرایی به معنای نژادپرستی، خلاف اسلام است، در عین حال در اسلام به وطن احترام گذاشته شده است.نتیجه مستقیم مکتب گرایی امام (ره)، صدور انقلاب است و صدور انقلاب، نوعی توسعه طلبی نیست.مراتب صدور انقلاب چنین است: الف استقرار نظام اسلامی در عالم، ب دفاع از مکتب و ارزشهای الهی، ج نفی
سلطه بیگانه، د اشاعه فرهنگ ظلم ستیزی و جهاد و شهادت. شیوه های صدور انقلاب نیز عبارت است از: مدل سازی و ارائه نمونه ایده آل، آگاهی بخشی به توده های مردم، ایجاد وحدت اجتماعی و اسلامی، تغییر روحیات و بینشها، حمایت از هسته های انقلابی و حملات نظامی. فصل یازدهم، به مبحث استکبارستیزی از دیدگاه حضرت امام (ره) می پردازد، که ویژگی های مستکبران جهانی عبارت است از: منفعت طلبی، جهانخوارگی، عقب نگاه داشتن مستضعفین، اضطراب درونی و غارت.آنها از اختلافات و فساد و منزوی کردن نیروهای کارآمد بهره می گیرند.از دیدگاه امام (ره)، مبارزه علیه مستکبران، امری واجب است.امام (ره) مردم را به صبر و مبارزه دعوت می کردند.استراتژی مبارزه با استکبار دو نوع است: مبارزه منفی و مبارزه مثبت.تعبیر «تهاجم فرهنگی» ، در کلمات امام (ره) به چشم نمی خورد. فصل پایانی، به نتیجه گیری و تحلیل مطالب پرداخته است.ایشان تعریف نویی از اجتهاد ارائه کردند و در سیاست خارجی به عزت مسلمانان توجه داشتند.ارتباط بین دین و سیاست از ابتدا در اندیشه ایشان مشهود بود و دیدگاه امام (ره) راجع به عدالت اجتماعی و وحدت اسلامی، از ثبات کامل برخوردار بوده است.
معادیخواه، عبد المجید.قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1362.125 ص. تبیین امتیازات حکومت الهی نسبت به حکومتهای طاغوتی، از اهداف نویسنده دراین کتاب است .او
برای رسیدن به این هدف خویش، عهدنامه مالک را که حضرت علی (ع) برای یار باوفایش مالک اشتر نخعی به عنوان دستور العمل حکومتی نوشته، محور مباحث خویش قرار داده و اصول و تمایزات حکومت الهی را از آن عهدنامه استخراج کرده است.نویسنده در مقدمه کتاب، وجه اساسی تمایز حکومت الهی را عبودیت حق بیان می کند و متناسب با این عنوان، نشانه و فرهنگ این نوع حکومت را که گویای آن معنا باشد، بیان می نماید.مؤلف در بحث از ضرورت کتاب، با استناد به کلامی از علی (ع)، جلوگیری از هرج و مرج را اساس ضرورت حکومت ذکر می کند. معادیخواه، ملاک حکومت در اسلام را بدین گونه بیان کرده که حکومت، حق خداست و ملاک آن هستی بخشی، خالقیت و ربوبیت اوست، و ملاکهای حکومتها باید همه در این جهت باشد.حکومت الهی تکیه بر عبودیت دارد، و فرهنگ آن، فرهنگ عبودیت است که در مقابل فرهنگ حکومت طاغوتی و منیت است.بر اساس این ملاک، می توان تمایزات این دو حکومت را از یکدیگر به این گونه توصیف کرد، که مهر و رحمت، مشورت پذیری و انصاف از ویژگی های حکومت دینی؛ و خشونت، دیکتاتوری و ظلم از ویژگی های حکومت طاغوتی است.برای این ویژگی ها، نویسنده به کلمات علی (ع) استناد می نماید. نویسنده در بحث از معیارهای اداره حکومت،
حق گرایی، عدالت گرایی و مردم گرایی را روشهای اداره حکومت، با الهام از سخنان علی (ع) بیان کرده است. قوای مسلح، بازار، کارکنان دولت، قضات، محرومان جامعه و دیگر گروهها اجزای جامعه هستند و حاکم باید به درستی تمام این اجزا را با ویژگی هایشان بشناسد و با شناخت دقیق با آنها برخورد کند و مسئولیت خویش را در تنظیم روابط اجتماعی به خوبی انجام دهد.نویسنده با توجه به این مطلب، صنوف مختلف ملت را که در عهدنامه به آنها اشاره شده، بر شمرده و در اهمیت، خصوصیتها، وظایف و جایگاه هر کدام از صنوف، توضیحات کافی بیان کرده است. بر اساس این کتاب، از توصیه های مهم علی (ع) به مالک، مرجع قرار دادن کتاب و سنت در حل مشکلات است.حساسیت دستگاه قضایی و شرایط قاضی، عدالت اداری، ایجاد سیستم بازرسی، نظام و سیاست مالیاتی، اعتماد به مردم و اعتماد متقابل مردم به دولت، صلح گرایی، احترام از خونریزی و پرهیز از آفاتی که ممکن است دولت و حکومت به آن دچار گردد، از دیگر نکات برجسته عهدنامه است، که نویسنده کتاب آنها را شرح و تفسیر کرده است.
اندیشه سیاسی در اسلام حقیقت، سید صادق
شریعتی مزینانی، محمدتقی (و دیگران) .چاپ اول: تهران، حسینیه ارشاد، 1349.447 ص. کتاب حاضر مجموعه سخنرانی هایی است که در حسینیه ارشاد ایراد شده و سپس استخراج و اصلاح شده و به صورت کتاب عرضه گردیده است.موضوع محوری مباحث این کتاب، خلافت، امامت و ولایت است. موضوع اول کتاب، «خلافت و ولایت در قرآن و سنت» نام دارد که محمدتقی شریعتی به رشته تحریر در آورده است.مؤلف با توجه به اهمیت مسئله زمامداری و رهبری، ابتدا آیاتی از قرآن را که متعرض موضوع زمامداری و ولایت شده آورده و به تفسیر و تحلیل این آیات پرداخته است.او سپس سیره پیامبر (ص) در موضوع خلافت بعد از خویش و اهتمام آن حضرت به این مسئله را موشکافی کرده و از جمله وقایع مربوط به صدر اسلام، به غدیر خم و ماجرای سقیفه اشاره نموده است.وی در بررسی آیات مربوط به موضوع خلافت و امامت، آیه اکمال دین و اتمام نعمت را برای استدلال خویش برگزیده است.نویسنده در بخشی از مقاله خویش، به تفاوت قانونگذاری اسلام و قوانین بشری، اسلام و شورا پرداخته است. نویسنده می گوید که قانونگذاری بشری، ویژه حکومتهای دموکراسی است که بر حسب احتیاجات
زمان وضع می شوند و گاهی قوانین وضع شده مفاسدی را نیز در پی دارد.اما قوانین اسلامی، قوانین خدایی است و تابع هوسهای مردم و واضعان قانون نیست.در حکومت اسلامی، حکومت از آن قانون است و قانون هم مصالح مردم را در نظر دارد، نه تمایلات آنان را.در حقیقت حکومت اسلامی، حکومت مصلحت است و فطرت، نه هوسهای عامه. به نوشته مؤلف، اسلام که یک مکتب کامل است، برای حاکم حکومت، پیش بینی لازم را به عمل آورده است (گزینش علی (ع) به امامت) .هدف حکومت اسلامی نیز، اجرای احکام اسلام است. به اعتقاد نویسنده، از ویژگی های حکومت اسلامی، مشارکت دادن مردم در حکومت است که از طریق قانون شورا، این امر تحقق پذیر است.استفاده از شورا، سیره عملی پیامبر (ص) در حوادث و موضوعات اجتماعی بوده است؛ اما در دستورها و احکام، مشورت وجود ندارد.امر وصایت و خلافت، جزو اموری است که مشورت بردار نبوده و پیامبر (ص) شخصا تصمیم گرفته و علی (ع) را به امامت بعد از خویش برگزیده است، غدیر خم گویای این حقیقت است.عدول از واقعیت غدیر، انحرافی در تاریخ اسلام بود که اثرات سوئی را در شیوه حکومت و در میان امت بر جای گذاشت؛ هر چند اختلاف شیعه و سنی بر سر فرد نیست و اختلافها اصولی
و ریشه دار است. مقاله دوم کتاب، تفسیر و بررسی آیه مباهله است.نویسنده از این قضیه به عنوان بحثی کلامی و اعتقادی در دو مسئله امامت و نبوت استفاده کرده است. «ولاها و ولایتها» ، عنوان مقاله مرتضی مطهری است.او ابتدا ولایت را معنا کرده، و یک معنای آن را تصدی و صاحب اختیاری بیان می کند.نویسنده معتقد است که در قرآن از دو نوع ولای منفی و مثبت سخن به میان آمده است.ولای منفی، پرهیز از ولایت پذیری غیر مسلمین است.ولای مثبت نیز، ولایت پذیری دسته ای از افراد صالح است. موارد استعمال ولا عبارت اند از: ولای محبت یا قرابت، ولای امامت (که مستلزم عصمت امام است) و ولای زعامت (که پذیرش رهبری اجتماعی و سیاسی یک رهبر اجتماعی است) .پیامبر (ص) ولی امر زمان خویش بود.بعد از او ائمه معصومین (ع) عهده دار این منصب بودند.پیامبر (ص) رسما بر مردم حکومت می کرد و اجتماع مسلمین را رهبری می کرد.پس ولایت او، هم دینی و هم اجتماعی و سیاسی، و هم قضایی بود. مقاله آخر کتاب، از فتح الله امیدی است که معنای ولایت تکوینی را بیان کرده است.به نوشته او، ولایت تکوینی، ریشه علمی و عرفانی دارد و نتیجه سیر کمالی انسان است که از یک سلسله مقامات روحی و معنوی سرچشمه می گیرد.
مغنیه، محمد جواد.چاپ اول: بیروت، دارالعلم للملایین.184 ص.کتاب «الخمینی و الدولة الاسلامیة» که به زبان عربی است، با هدف تبیین جدایی ناپذیری دین از سیاست تألیف یافته است.مهمترین مباحثی که در این کتاب به رشته تحریر درآمده، بحث از رابطه دین و سیاست، تکوین دولت اسلامی، بحث فقیه و ریاست دولت و اجتهادات امام خمینی (ره) در خصوص موضوع دولت و نیز بحث در باب جمهوری اسلامی است.در بحث از رابطه دین و دولت، دیدگاهی که اسلام را دینی مربوط به عبادت و عالم غیب و امثال آن می داند و ارتباط بین دین و سیاست را نفی می کند، رد می نماید.در این دیدگاه به آیه فذکر انما انت مذکر لست علیهم بمصیطر (غاشیه، 22( استدلال می نماید، چرا که اولا نزول این آیه را مکی دانسته و آن زمانی است که دولتی شکل نگرفته بود.دوم این که نفی سیطره در این آیه، خطاب به کسانی است که اسلام را ترک کرده اند، چون قرآن در آیات دیگری مؤمنین را به تبعیت از رسول خدا (ص) دعوت کرده است.اسلام دین جامعی است و مفهوم خلافت، ریاست عامه در امور دین و دنیا به نیابت از رسول خدا (ص) است.در ادامه بحث، شرط اساسی برای ایجاد دولت اسلامی، لیاقت و عدل و امانت؛ و هدف
اعلای آن، احقاق حق و از بین بردن باطل معرفی شده است. در بحث درباره تأسیس دولت اسلامی، نویسنده آغاز دولت را از مدینه می داند که با رضایت و انتخاب و اختیار مردم و طوایف مختلف، پیامبر (ص) به ریاست برگزیده شد و هدف آن نیز دفاع، ایجاد امنیت، نشر علم و عدل و عقد معاهدات و رفع مخاصمات بر اساس تعاون و آزادگی و با شرکت پیروان سایر ادیان نیز بوده است. نویسنده در بحث از دایره شمول دولت اسلامی، اهداف آن را متعلق به همه مردم می داند و با استناد به رسالت محمد (ص) و دولت او که خروج مردم از ظلمت به نور است، ویژگی دولت اسلامی را بر اساس صلح، محبت و رحمت و انسانیت بیان می کند.اینها قدر مشترک خواست همه افراد بشری است و همین ویژگیها در دولت و نهضت امام خمینی نیز وجود دارد؛ زیرا با امکان اجتهاد احکام شرعی متناسب با هر زمان، برای حوادث جدید استنباط جدید می شود.بنابراین احکام الهی که مبنای دولت است برای هر زمان و مکان صلاحیت دارد. مغنیه در بحث از ولایت فقیه، با تقسیم ولایت به دو دسته عامه و خاصه، ولایت عامه را مختص به ولایت معصوم می داند و دایره ولایت فقیه را محدودتر از ولایت معصومین
معرفی می کند.این نقطه تفاوت دیدگاه نویسنده با امام خمینی در دایره ولایت می باشد.امام (ره) قلمرو آن را در دو مفهوم حکم و سلطه می داند؛ ولی نویسنده کتاب این نظر را نمی پذیرد، و دایره ولایت خاصه را محدود می داند. نویسنده در فصل دیگری با عنوان «اجتهادات امام خمینی» ، احکام مالی در اسلام را مختص به مخارج فقرا و مساکین می داند که این دیدگاه او نیز با نظر امام خمینی در مورد مصارف اموال (که آن را از موارد مخارج دولت می داند)، معارض است.بنابراین مغنیه به دیدگاه امام خمینی در مورد عدم تفاوت ولایت معصوم و مجتهد عادل، قائل نمی باشد.نویسنده در مقدمه خویش بر این کتاب با تأکید بر تفاوت دیدگاه خود در موارد مذکور، اعلام می کند که همه دیدگاههای سیاسی امام خمینی به جز دو مورد فوق مورد قبول او است. فصول آخر کتاب، اختصاص به معرفی ویژگیهای اسلام، مکتب اهل بیت و جهاد دارد.از ویژگی های اساسی این کتاب، مباحث استدلالی آن است که موضوعات مورد نظر را با استدلال به کتاب و سنت و سایر ادله استنباط مورد بحث قرار داده است و به موضوع مورد نظر که تبیین رابطه دین و دولت است، ارتباط می دهد.
فراتی، عبد الوهاب (به کوشش) .چاپ اول: قم، معاونت امور
اساتید و دروس معارف اسلامی، 1376.415 ص. کتاب فوق الذکر از مقدمه و دوازده مقاله از نویسندگان مختلف تشکیل شده است.در زمینه ریشه های انقلاب اسلامی، مقالات حاضر در کتاب، هر یک به جنبه ای از وقایع تاریخی معاصر توجه نموده اند. گردآورنده، در مقدمه از نهضت تنباکو، انقلاب مشروطه، جنبش ملی شدن صنعت نفت، قیام پانزدهم خرداد و انقلاب اسلامی، به عنوان پنج حرکت بارز سیاسی اجتماعی تاریخ معاصر ایران یاد می کند.وی تمایز آنها را چنین بیان می کند که حرکت اول، جنبشی علیه سلطه خارجی بود، ولی در ممنوعیت در واگذاری امتیاز به یک شرکت بریتانیایی محدود می شد.حرکت دوم، تلاش در جهت ایجاد حکومتی مردمی و مشروطه را نمودار می ساخت.حرکت سوم، مجددا مبارزه علیه سلطه انگلستان بود، لکن حیطه وسیعتری نسبت به اولی داشت.حرکت چهارم، تلاش علما در برابر آثار منفی انقلاب سفید شاه را به نمایش گذارد، و در نهایت، انقلاب اسلامی، تکرار وقایع چهار دوره پیش بود که به لحاظ ماهیت، اهداف و آرمان، با حرکتهای گذشته تفاوتهای اساسی داشت.نکته حائز اهمیت در این حرکتها، نقش رهبران دینی و علما در رأس این حرکتهاست.گردآورنده، در ادامه در پی این است که چگونه در دوران سکولاریزم و رواج اندیشه های ناسیونالیستی و مارکسیستی، انقلابی اسلامی رخ می دهد. به اعتقاد فراتی، نهضت اسلامی
ایران بر اساس نفی استبداد داخلی، نفی استعمار و سلطه خارجی و تلاش برای تشکیل حکومت دینی، به عنوان آلترنانیو سلطنت استواراست. پس از مقدمه، سندی تاریخی از حضرت امام (ره) به تاریخ یازدهم جمادی الاولی 1363 ه.ق .ارائه شده است.لزوم قیام در برابر بیدادگری های رژیم شاه، مورد تأکید امام (ره) است .فراتی این مطلب را به عنوان تاریخی ترین سند مبارزات امام خمینی (ره) می آورد. «میرزای شیرازی و نهضت تنباکو» ، عنوان اولین مقاله به قلم اسکندر اسفندیاری است.نویسنده در این مقاله می کوشد تا با مطالعه همه جانبه نهضت تنباکو، روشن سازد که ماهیت اسلامی نهضت، اطاعت از روحانیون، همبستگی، استقامت و فداکاری ملت ایران، از مهمترین عوامل مبارزه با توطئه ها و نیرنگهای حکومت و دولتهای خارجی بوده است.نویسنده بر آن است که این مبارزه، در ابتدا با سلطه استعمار خارجی مخالفت داشت، اما بتدریج رنگ ضد استبدادی داخلی به خود گرفت.پیامدهای نهضت عبارت است از: آشکار شدن نیروی رهبری روحانیون، قدرت والای مردم و حضور بیشتر مردم و علمای دین در صحنه های سیاسی، خصوصا از سال 1310 تا 1320 ه.ق. «تأثیرات سیاسی روحانیت در تاریخ معاصر ایران (دوره قاجار)» ، مقاله دوم از علیرضا هدایتی است.این مقاله، در ابتدا به زمینه ها و دلایل ورود روحانیون شیعه به صحنه های فرهنگی
سیاسی جامعه ایران در عصر قاجار می پردازد و در ادامه، به رویارویی روحانیت با حاکمیت قاجار و نیز چگونگی انزوای سیاسی روحانیت اشاره دارد.نویسنده مناسبات روحانیت و حاکمیت سیاسی را به چهار دوره بررسی می کند: دوره اول، «دوره بازیافت هویت» است.در این دوره، روحانیت از سردرگمی ناشی از تلاطماتی که با سقوط صفویان آغاز شد، بیرون آمد و توانست موقعیتی را در قبال حاکمیت به دست آورد.دوره دوم، «دوره ورود به سیاست» است.زمینه ها و دلایل اصلی ورود روحانیت به سیاست، دفاع از منافع مردم و مقابله با قدرت مهاجمان روس و رویارویی با فرقه های رقیب، از مباحث این دوره است، که تا اوایل عصر ناصری تداوم می یابد .دوره سوم «دوره معارضه با حاکمیت سیاسی» ، از قیام تنباکو آغاز می شود و تا مشروطیت ادامه می یابد.دوره چهارم، «دوره انزوا و انشقاق» است.این دوره محصول بلافصل مشروطه ایران و محصول طبیعی و منطقی آن است.میوه های این دوره ثمره تلاش متولیان فکری و سیاسی مشروطه است. «سیاست فرهنگی ایران در دوره رضاخان» ، عنوان مقاله سوم به قلم حسام الدین آشناست.در این مقاله، سیاست فرهنگی ایران در دوره پهلوی اول در دو محور جهت گیری های سیاست فرهنگی و کنترل وسایل ارتباط جمعی، مورد بحث قرار گرفته است.به عقیده نویسنده، ایران گرایی با تأکید بر لزوم تجدید
عظمت ایران باستان، غرب گرایی و شاه محوری و تلاش برای خلق وجهه کاریزماتیک برای رضاشاه، جهت گیری های کلی سیاست فرهنگی ایران در آن دوران است.در محور دوم مقاله، کنترل روزنامه ها و مطبوعات، کتاب، تئاتر و سینما مورد مطالعه قرار گرفته است. مقاله چهارم، «سیاست رضاخان در برابر مذهب و روحانیت» از حسام الدین معروف است.نویسنده با ارائه اسناد و مدارک متعدد، به بررسی ضدیت رضاخان با مذهب و روحانیت می پردازد.به نوشته او، رضاخان مذهب را به عنوان وسیله ای می شمرد که گاه مفید و گاه مضر است.علت ارج نهادن او به مذهب همان گونه که رضاخان خود گفته نقش آن در وحدت ملی است و نه چیز دیگر.به نوشته مقاله، روابط دولت با روحانیت در مراحل زیر مورد بررسی قرار می گیرد : 1.از کودتا تا اتمام دوره وزارت جنگ: در این دوره به پایبندی ظاهری شرکت رضاخان در مراسم دینی اشاره می شود. 2.از آغاز سلطنت تا سال 1306: علی رغم مخالفت مدرس با سلطنت رضاخان، وی به علت موافقت اکثر نمایندگان و توافق دولتهای خارجی، به قدرت رسید.در این دوره، کمیسیون حرمین شریفین موجب همکاری و همدلی روحانیت و دولت رضاخان شد.اما ترور مدرس توسط عمال رضاخان، موجب بدبینی بعضی از مراجع دینی نسبت به او گشت. 3.از سال 1306 تا 1313: در
این دوره، رضاخان عملا به برخورد علنی و توهین آمیز با مذهب و روحانیت می پردازد.نویسنده به واقعه قم و برخورد مرحوم بافقی با بی حجابی خاندان رضاخان اشاره می کند.از وقایع این دوره، سیاست جذب روحانیون در چارچوب استخدام در عدلیه و هضمشان در سیستم اداری و مالی دولت و در نهایت قانون متحدالشکل شدن البسه است. «دین و دولت» ، عنوان مقاله ای است به قلم علیرضا شجاعی زند.نویسنده می گوید که انقلاب اسلامی ایران، باعث جلب توجه محافل آکادمیک به مسئله قدیمی رابطه میان دین و دولت و نیز حاکمیت دینی شد.رهیافتهای متفکران غربی به رابطه دین و دولت، سخت تحت تأثیر تجارب تاریخی غرب قرار دارد.به اعتقاد نویسنده، میان ایستارهای مسیحیان و مسلمانان نسبت به رابطه دین و دولت، تفاوتهای بنیادینی وجود دارد.در سنت مسیحی، ایده تجزی گرا با تأکید بر جدایی دین از سیاست، دیدگاه غالب بوده، اما این ایده در اسلام پذیرفته نشده است.اسلام دینی سیاسی بوده و مسلمانان نوعی گرایش به سیاست داشته اند، که ملهم از روح تعالیم اسلام بوده است .مهمترین تفاوت در دیدگاه مسلمانان را می توان در تفاوت میان افکار اندیشمندان سنی و شیعه یافت. این مقاله، تلاشی است برای ارائه تحلیلی از ایستارهای متفاوت نسبت به رابطه میان دولت و مذهب بر مبنای تحولات تاریخی و افکار
اندیشمندان برجسته مسیحی و مسلمان . «انقلاب در ایران سال 9791« ، عنوان مقاله ای است به قلم حمید عنایت.نویسنده، در این مقاله ابتدا به نقد تفکری می پردازد که کاربرد اصطلاح انقلاب را بر وقایع سال 1357 غیر علمی می داند.وی معتقد است دگرگونی های عمیق ناشی از این حرکت، تنها با اصطلاح انقلاب، قابل توصیف است.نویسنده، در ادامه ذکر عوامل پیدایش این انقلاب، موضوعاتی را عنوان می کند که در میان انقلابهای جهان سوم مشترک است.به نظر وی، وجه ممیزه انقلاب ایران، جایگاه مذهب و تأثیر آن در فرآیند تحولات 1357 است.وی با توجه به این مسئله، تطور حرکتهای مذهبی در تاریخ معاصر ایران را تجزیه و تحلیل می کند.در این مقاله، همچنین تفکر سیاسی در میان شیعیان و نقش عناصر انقلاب در آن و موضع علما درباره مفهوم انقلاب و روند پرفراز و نشیبی که این موضوع داشته، بررسی شده است.نویسنده بر آن است که دید مثبت برخی علما و طلاب علوم دینی نسبت به انقلاب، جایگاه پر اهمیتی در تاریخ صد ساله ایران و خصوصا انقلاب اسلامی دارد. «تحلیلی بر حوادث انقلاب اسلامی و زندگی امام خمینی (ره)» ، عنوان هفتمین مقاله از سید احمد خمینی (ره) است.این مقاله، در واقع یک دوره مطالعه فشرده و عمیق از نهضت امام (ره) از
آغاز تاکنون است، که در آن عملکرد رژیم پهلوی و وابستگی آن به غرب، زندگی و اندیشه سیاسی امام خمینی (ره)، خاستگاه، ماهیت و بن بست فکری نیروهای سیاسی و ملی آن دوره، مورد مطالعه قرار گرفته است.نکته مهمی که در این مقاله به چشم می خورد، بر ملا ساختن ماهیت گروههای سیاسی و مانع بودن آنها بر سر راه نهضت امام (ره) است که پس از قیام پانزدهم خرداد 42 تا زمان خیزش دوباره انقلاب در سال 56 و 57 فراروی امام (ره) رخ می نمودند . مقاله هشتم، «انقلاب ایران در چشم اندازی تطبیقی» ، به قلم نیکی ر.کدی است.نویسنده معتقد است انقلاب اسلامی ایران، متضمن ویژگی های منحصر بفرد عمده ای است، ولی ویژگی های دیگری نیز دارد که می توان آنها را مورد تجزیه و تحلیل تطبیقی قرار داد.از این رو، وی دو نوع بررسی مقایسه ای انجام داده است: 1.بررسی و مقایسه درونی برخی نکات عمده، با دیگر قیامها و نهضتهای انقلابی ایران از سال 1890 به بعد. 2.مقایسه بیرونی با سایر انقلابات بزرگ جهان، بر اساس نظریات و تئوریهای انقلاب، که با مورد ایران تناسب دارند. در عین حال انقلاب 1978 1979 م.ایران، به اعتقاد نویسنده، از لحاظ مرکزیت داشتن یک ایدئولوژی مذهبی، و همچنین از لحاظ ماهیت و منشأ شهری آن، با اکثر
انقلابات اخیر کشورهای جهان سوم متفاوت است. «نقدی بر توسعه صنعتی ایران در دوره پهلوی» ، عنوان مقاله ای است از منصور رحمانی.نویسنده که از عناصر رژیم گذشته ایران است، تلاش می کند ضمن مقایسه توسعه صنعتی ایران و کره جنوبی تصویری روشن و واقع بینانه از برنامه های توسعه ایران در دوره پهلوی اول و دوم ارائه دهد.در این مقاله، فرضیه مدرنیزاسیون در تحلیل ریشه های انقلاب، به گونه ای مورد خدشه قرار می گیرد. مقاله دهم «روابط امنیتی ایران و ایالات متحده» ، نام دارد.این مقاله اثری است از مارک .ج.گازیوروسکی.به گفته او، با وجود گذشت پانزده سال از سقوط شاه، رابطه ایران و آمریکا هنوز موضوع مورد بحث است.منتقدان رابطه امنیتی امریکا با ایران، ایالات متحده را متهم می کنند که ایران را به صورت یک کشور پلیسی در آورده و شاه را واداشته است که مبالغ هنگفتی از ثروت نفت را صرف خرید سلاحهای غیر ضروری کند.مهمترین دلیل این عده این است که امریکا با نیروهای نظامی ایران و ساواک، رابطه نزدیک داشته است.مدافعان رابطه امریکا با ایران، استدلال می کنند که این رابطه بسیار محدود بوده و امریکا بویژه در اواخر دهه 60 و 70 میلادی نفوذ اندکی روی شاه و ساواک داشته است.با توجه به این دو دیدگاه، نویسنده تلاش می کند که ماهیت اصلی
رابطه امنیتی ایران و امریکا در دوران شاه را تا اندازه ای روشن کند.موضوعات اصلی مقاله عبارت اند از: 1.ملاحظات وسیع استراتژیک، که در این دوران راهنمای سیاست امریکا در قبال ایران بوده است. 2.طبیعت خاص رابطه امریکا با نیروهای مسلح ایران و ساواک. 3.سازمانهای گوناگون امنیتی مورد حمایت امریکا در منطقه. «جنگ روانی غرب علیه ایران» ، مقاله ای است به قلم یوسف کریمی.نویسنده در این مقاله، ضمن تعریف جنگ روانی، معتقد است ابزار اصلی جنگ روانی، استفاده از رسانه های جمعی برای تبلیغات همه جانبه علیه حریف است.غرب از آغاز انقلاب اسلامی از رسانه ها به عنوان حربه ای مؤثر علیه ایران استفاده کرده است.برخی از وجوه این مبارزه عبارت است از: 1.زدن اتهامات گوناگون از قبیل تروریست بودن یا حامی تروریسم بودن. 2.انتساب هر حادثه خبرساز بین المللی چون هواپیماربایی و بمب گذاری به ایران یا هواداران انقلاب اسلامی. 3.سعی در وانمود کردن این که مردم ایران، در مخالفت با غرب و ارزشهای آن صادق نیستند و بیشتر تحت فشار گروههای حاکم یا گروههای خاص در درون حکومت وانمود می کنند که با غرب مخالف اند. 4.کوشش در قانع کردن مردم ایران و کشورهای دیگر، نسبت به این که در داخل طبقه حاکم، جناحهای متخاصم وجود دارد. «روشنفکری و روشنفکران» ، نام آخرین مقاله به قلم رضا
داوری اردکانی است.وضع روشنفکری در ایران، نقد و بررسی اندیشه های جلال آل احمد در این باره، و بالاخره بررسی ماهیت و حقیقت روشنفکری، موضوعات این مقاله است.به اعتقاد داوری، هر چند در سالهای اخیر در مورد روشنفکری و روشنفکران مطالب بسیاری منتشر شده است، اما تاکنون کمتر متعرض مفهوم و ماهیت آن گردیده اند.به اعتقاد او، روشنفکر با مقاصد سیاسی در فلسفه و ادبیات وارد می شود، ولی معمولا نه فیلسوف است و نه شاعر حقیقی.اگر به فلسفه و شعر می پردازد، اولا تلقی او ایدئولوژیک است، و ثانیا چون به عمق فلسفه نمی رسد، التقاطی است و پیداست که آثار توجه ایدئولوژیک و التقاطی به فلسفه، در عین حال که نشانه پریشانی و پراکندگی عقل و خیال است، موجب پریشانی و پراکندگی بیشتر در قول و فعل می شود، یا لااقل کسی که از نظر ایدئولوژی به فلسفه می نگرد، فلسفه را نمی فهمد و آن را تحریف و مبتذل می کند.ولی روشنفکر به این معانی اهمیت نمی دهد.او در باب عمل سیاسی حرف می زند و حقیقت وجود او این است که دور از نظر و عمل جدی، به تبلیغ و توجیه سیاست زدگی بپردازد.اکنون وقت آن است که روشنفکران ما از خود بپرسند که حاصل کار صد ساله روشنفکری در ایران چه بوده و اکنون چیست، و از این
پس چه خواهد بود.بحران روشنفکری از سالهای پیش آغاز شده بود، اما انقلاب اسلامی تزلزل جدی در ارکان آن پدید آورد.روشنفکران در مقابل آن، چه می توانند بکنند؟ اگر با آن مقابله کنند، بازیچه قدرتهای بزرگ می شوند و اگر به انقلاب بپیوندند، ناگزیر باید در وضع خود و در ماهیت روشنفکری خود تحقیق کنند.نویسنده، در آخر به روشنفکران مسلمان توصیه می کند که جمع اسلام با هر ایدئولوژی، از هرجا که باشد و تفسیر اسلام و انقلاب اسلامی با هر فلسفه و ایدئولوژی غیر اسلامی، به زیان اسلام و انقلاب اسلامی است و موجب پوشیده شدن حقیقت اسلام می شود. در پایان مقالات، فراتی تقویم حوادث تاریخی و سیاسی ایران از سال 1340 تا 1357، و نیز مأخذشناسی انقلاب اسلامی را در دو بخش آورده است.
طباطبایی، سید جواد.چاپ دوم: تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1368.246 ص.این کتاب در هشت فصل تدوین یافته است.نویسنده در فصل اول با عنوان «مقدمه ای بر تاریخ اندیشه سیاسی در ایران» ، تاریخ اندیشه سیاسی و منطق درونی تحول آن را بغرنج ترین و تاریک ترین بخش تاریخ اندیشه در دوران اسلامی می داند.به گفته او، دو مانع در این راه وجود دارد، یکی عدم شناخت متنهای مهم تاریخ اندیشه سیاسی ایران در دوران اسلامی،
و دوم عدم توجه به اهمیت این چنین پژوهشی.نخستین پرسش در آغاز پژوهش نقادانه تاریخ اندیشه سیاسی در ایران، سؤال از ماهیت و طبیعت این اندیشه سیاسی است، که در حوزه تمدن ایرانی در دوران اسلامی تدوین و تأسیس شده است.تاریخ اندیشه سیاسی در حوزه تمدن ایرانی در دوران اسلامی، یا بر مبنای لوازم و مبادی تفکر و فلسفه های سیاسی به کار گرفته شده است (نظیر فلسفه سیاسی فارابی)، و یا اندیشه های سیاسی در سیاستنامه ها، که به تأمل در روابط و مناسبات سیاسی جامعه پرداخته اند.معروفترین و مهمترین سیاستنامه فارسی، سیاستنامه خواجه نظام الملک است، که در آن سخن از قدرت سیاسی و چگونگی اعمال آن است.تفاوت فلسفه سیاسی فیلسوفانی نظیر فارابی با سیاستنامه نویسان، در شیوه نگرش به بحث قدرت است.سیاستنامه نویسان به بحث در اکتساب قدرت سیاسی و شیوه های نگهداری آن پرداخته اند، و سیاستنامه خواجه نظام الملک از این ویژگی برخوردار است. طباطبایی، در فصل دوم با عنوان «خواجه نظام الملک طوسی و اندیشه سیاسی ایرانشهری» ، به جایگاه ارجمند خواجه نظام الملک در اندیشه سیاسی ایران اشاره دارد.به نوشته کتاب، خواجه نخستین نماینده سیاستنامه نویسی در دوران اسلامی ایران است، و در عمل و نظر، گامی بزرگ در تداوم اندیشه سیاسی ایرانشهری برداشته است.او اندیشه سیاسی نوینی را با ترکیب عناصری از آرمانخواهی ایرانشهری،
به همراه واقع بینی دوران اسلامی تأسیس کرد.نقش او برگشت به اندیشه ایرانشهری، و نتیجه اندیشه او و جریان سیاستنامه ها، هموار کردن سلطنت مطلقه بود. فصل سوم، به اندیشه سیاسی غزالی پرداخته است.نویسنده می گوید غزالی به عنوان فیلسوف سیاسی آرمانخواه با توجه به روایت خاص خود، به تصویر جامعه ای آرمانی و مطلوب می پردازد .ضمن اینکه او واقعیتهای دنیای سیاست و رابطه نیروهای موجود در جامعه را از نظر دور نداشته است، در سطح عملی و نظری به مداخله درسیاست می پردازد.بنابراین، او نظریه پرداز واقع بینی سیاسی نیز هست.به عقیده نویسنده، نظام الملک با نصیحة الملوک خود جایگاهی استثنایی در میان سیاستنامه نویسان به دست آورده است.نویسنده در این فصل به توضیح آرای سیاسی غزالی در نصیحة الملوک می پردازد، که در آن او حیات آدمی را مجموعه ای از دین و دنیا، و سیاست علما را بعد از سیاست انبیا اشرف سیاستها می داند.غزالی خلافت و سلطنت و امامت تغلبیه را در حوزه بحث سیاسی به کار برده است و به تحلیل سلطنت و قدرت و مشروعیت آن نیز می پردازد . فصل چهارم، به اندیشه سیاسی فخررازی اختصاص دارد.به نوشته کتاب، اندیشه امام
فخر در سیاست و مجموعه تاریخ تحول اندیشه سیاسی ایرانی، به توجیه واقعیت سلطنت می پردازد.او با اندیشه خود، مشروعیت سلطنت را استوارتر کرد، و بنیان این مشروعیت تا زمان نهضت مشروطیت به جد مورد تردید قرار نگرفت. در بخش بعدی کتاب، نویسنده تاریخ تحول حکمت عملی و بویژه فلسفه سیاسی را از ابونصر فارابی تا جلال الدین دوانی بررسی کرده و سیر منحنی انحطاط و امتناع بحث فلسفی را در فرآیند تحول بررسی و ترسیم می نماید، که در واقع تأملی است بر انحطاط حکمت عملی در ایران. فصل ششم و هفتم کتاب، بررسی اندیشه سیاسی بر مبنای اندیشه عرفانی است.نویسنده می گوید که اندیشه عرفانی از بنیاد با اندیشه سیاسی متعارض است، زیرا عالم زیر قمر، همچون موجی در گذر است و عاقل یعنی عارف نه در موج، عمارت می سازد و نه در آن نیت اقامت می کند، و نه اگر دولتی دارد، بدان اعتماد می کند، زیرا که دولت و محنت هر دو به یکسان ناپایدار و در گذرند.نویسنده در این فصل، خاستگاه های اندیشه عرفانی کسانی نظیر عزیز الدین نسفی و نجم الدین رازی را بررسی می کند. در فصل هشتم، اندیشه های فضل الله بن روزبهان خنجی بررسی شده است و اشاره شده که او در مخالفت کامل با حکمت و اهل
فلسفه، به سنت احیاگری علوم دینی باز می گردد.وی دارای اندیشه شیعه ستیزی و پیرو سنت توجه به شریعت امام غزالی و ابن تیمیه است.او در کتاب سلوک الملوک، احکام شرعیه مربوط به امام و سلطان را بیان می کند و سعی او تجدید و احیای خلافت است.اندیشه خنجی در پیکار با اوج گیری تشیع است و هدف او از احیای خلافت نیز، مبارزه با آن است.
شمس الدین، محمد مهدی.چاپ اول: بیروت، المؤسسة الجامعیة للدراسات و النشر و التوزیع، 1410 ه )1990 م) .366 ص. این کتاب از مقدمه و سی و پنج مقاله تشکیل شده است. اولین مقاله، «انقلاب حسین (ع) و وظیفه ما» نام دارد.مؤلف پس از ذکر وجوب شناسایی تاریخ امت اسلام بخصوص شناخت جنبشها و انقلابات اسلامی، به انقلاب امام حسین (ع) که در رأس تمامی انقلابات است، می پردازد.وی ویژگی های این قیام را ذکر می کند و پس از آن توصیه می کند که باید از قیام کربلا درس گرفت و روحیه انقلابی گری را از آن تغذیه کرد.مؤلف سپس به ضرورت ارتباط بین فکر و عاطفه می پردازد؛ چرا که در اسلام مفاهیم و افکار، بدون عمل و خدمت در جامعه ارزشی ندارد.پس بر متفکران است که بین آن دو ارتباط برقرار کنند و فکر را در خدمت حیات و تکامل
اجتماع به کار برند. «تربیت معاصر در کشورهای اسلامی» ، عنوان بعدی کتاب است، که در آن به بحث از تعلیم و تربیت پرداخته می شود.در این بخش اشاره شده، در حالی که تعلیم و تربیت باید در خدمت به اجتماع و جامعه باشد و شخصیت انسانی را تکامل بخشد که مورد نظر اسلام است، برخی به رواج اندیشه های غربی، که ناشی از تعلیم و تربیت غربی تقلیدی است، می پردازند.آثار این امر را می توان تنزل دادن اسلام به احوال شخصیه، دنیاگرایی، آموزش زبان لاتین به جای عربی، و تعطیلی مدارس دینی در جوامع اسلامی دانست. «رسالت ما عمل به قاعده وحدت است» ، عنوان دیگر بحث کتاب است، که در آن در بحث از ضرورت از وحدت، مؤلف به وحدت در جوامع غربی و شرقی اشاره می کند.به اعتقاد وی، وحدت در جوامع غربی بر اساس مصالح حزبی، طبقه ای و شخصی است و به هنگام از بین رفتن این مصالح، وحدت نیز از بین می رود.در جوامع مارکسیستی نیز وحدت، ظاهری است.وحدت مارکسیستی به قیمت از دست رفتن حقیقت انسانی تمام می شود؛ اما وحدت در اسلام، وحدت قلوب مؤمنین و سیر به سوی تکامل است.وحدت اسلامی نه فرد را فدای جامعه، و نه جامعه را فدای فرد می کند. «رسالت ما و حقیقت امت اسلامی»
، عنوان بحث بعدی است، که مؤلف در این مقاله با توضیح آیه کنتم خیر امة اخرجت للناس... ، می گوید اساس وحدت در اسلام عقیده و ایمان است، نه نژاد و خون، زبان و یا سرزمین.وی وظیفه امروز مسلمانان را ابلاغ آزادگی و علم و بیداری تمامی انسانهای جهان می داند. شمس الدین سپس به بحث «دین جاودان» می پردازد.در این مقاله، او اسلام را به عنوان دینی الهی می داند که تمامی انسانها را در تمام زبانها و مکانها در بر می گیرد.وی تأکید می کند که اسلام دین جمود نیست، بلکه دینی است متحرک و متغیر که در تمامی زمانها به نیازهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی انسان پاسخگو نیست. در بحث «انسان جهانی» ، نویسنده می گوید اسلام دینی است که بر تمامی ابعاد و جوانب انسان آگاه است.او در اثبات این امر که اسلام دین انسانی است، سه بحث انسان و عالم خارجی، «حریت و انسانیت و عقل انسانی» را مطرح می کند. «رسالت ما و فکر انقلابی» ، عنوان مقاله بعد است.در این مقاله به دیدگاه غرب و اسلام نسبت به انسان پرداخته شده و آمده که غرب انسان را ذاتا شرور معرفی می کند، در حالی که اسلام خصلت انسان را نیکو می داند.مؤلف در بحث از اصلاح درونی انسان و یا نهادهای اجتماعی
و تقدم هر یک از این دو، به غرب و اسلام اشاره می کند.وی بر آن است که اسلام به اصلاح در فکر اهمیت می دهد.اگر این امر اصلاح شد؛ به تبع، نهادهای اجتماعی هم اصلاح خواهند شد. «رسالت ما و تاریخ» ، نام مقاله دیگر است.در این مقاله به انسان، تاریخ و اجتماع و دیدگاه اسلام و مسیحیت و مارکسیسم پرداخته می شود.مؤلف بر آن است که تاریخ چیزی جدای از انسان نیست؛ بلکه با انسان آمیخته و عجین شده است.به گفته مؤلف، این انسان است که تاریخ را می سازد، نه آن گونه که مارکسیست ها می گویند انسان زیرسلطه تاریخ قرار گیرد. «رسالت ما و مشکلات انسان مسلمان» ، بحث بعدی نویسنده است.مؤلف در این مقاله به مشکلات زندگی مسلمانان می پردازد.وی علت این مشکلات را عدم شناخت صحیح مسلمانان از اسلام می داند، و یکی از علل این جهل را استعمار معرفی کرده، می گوید اگر مسلمانان به اصول و مبادی اسلام آشنا شوند، می توانند مشکلات خود را حل کنند. بحث دیگر «رسالت ما و تسلیم در برابر خدا» است.در این مقاله به تفسیر آیه یا ایها الذین آمنوا ادخلوا فی السلم کافة پرداخته می شود.مراد از «سلم» ، به اعتقاد مؤلف، تسلیم تام در برابر خدا و خضوع کامل در تمام شئون زندگی است.اگر این
گونه شد، تمام ابعاد زندگی انسان همچون رفاه اجتماعی انسان تأمین خواهد شد. «رسالت ما در عصر امام صادق (ع)» ، عنوان بعد کتاب است.نویسنده، عصر کنونی را به جهتی مشابه عصر امام صادق (ع) می داند.همان گونه که در زمان آن حضرت گروههای منحرفی بودند که ایجاد شبهاتی در اذهان مسلمین می کردند، امروز هم به مثابه آن روزگار است.نویسنده معتقد است همان گونه که روش امام صادق (ع) در برابر آن گروهها ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی احسن بود، وظیفه ما نیز به تبعیت از ایشان، باید چنین باشد. بحث بعد، درباره «رسالت ما و شخصیت اسلامی» است.شمس الدین اشاره دارد اسلام دینی است که به حیات انسان توجه دارد و از هیچ جنبه ای از جوانب انسان غافل نمانده است.از این رو به شخصیت اسلامی انسان نیز پرداخته است. شمس الدین، سپس بحث «رسالت ما و نظام عبادات» را مطرح می نماید.مؤلف به بحث از غرایز انسانی می پردازد که در جهت نیل به کمال و تکامل به سوی خداوند هستند.به گفته او، تدین، از جمله غرایزی است که خداوند در انسان به ودیعت گذاشته تا باعث تکامل انسان باشد.نویسنده در ادامه به فلسفه عبادات در اسلام می پردازد، از جمله اینکه خمس و زکات به رفع
مشکلات اقتصادی و حیات اجتماعی انسان توجه دارند. «اسلام، استعمار و مارکسیسم» ، عنوانی دیگر از کتاب است.در این مقاله به موضع استعمار و مارکسیسم در کشورهای اسلامی پرداخته می شود، که در آن آمده استعمار ازاسلام به عنوان دینی فردی یاد می کند که حیات دنیوی را از حیات اخروی جدا می کند.استعمار در مبارزه با اسلام به سه حوزه می پردازد: 1.تبشیر، 2.تعلیم، 3.مدنیت اروپایی.آنگاه مؤلف به توضیح این سه حوزه می پردازد.وی در بحث از مارکسیسم و اسلام، ابتدا به دیدگاه مارکسیسم، نسبت به دین و آنگاه نظر اسلام می پردازد و در توضیح دیدگاه مارکسیسم نسبت به دین، به علائم آن در شوروی سابق می پردازد. مؤلف در مقاله «به یاد حسین (ع)» به ضرورت توجه بیشتر به قرآن و جریان قیام امام حسین (ع) می پردازد، که بنا به دستور قرآن به قیام در برابر امویان پرداخته بودند.وی وظیفه کنونی مسلمانان را توجه به قرآن و فلسفه قیام امام (ع) می داند و می گوید امروز باید در برابر تحریفی که از اسلام می شود، ایستادگی کرد. «روش و اسلوب تاریخ اسلامی» ، عنوان بحث بعد است.مؤلف در بررسی وقایع اسلامی به مدونات تاریخی و وثاقت اکتفا نمی کند.وی در بررسی خود به چند مرحله می پردازد، که تجمیع روایات در مورد یک حادثه خاص، اولین قدم است.
مؤلف در «تفسیر آیات الصوم» به تفسیر آیات درباره روزه می پردازد. «روزه و تربیت جهادی» ، عنوان دیگر بحث کتاب است، که در آن آمده احکام اسلامی تابع مصالح و مفاسد هستند (مصالح فردی و اجتماعی)، و احکام برای منفعت بندگان است نه خداوند. بحث بعد «نظر اسلام در مورد خانواده در جامعه منظور» است. مؤلف در بحث «اسلام و تنظیم خانواده» ، بر آن است که اسلام به سه مرحله تکوین، ترکیب و تطور خانواده توجه دارد و در هر مرحله، قوانینی را وضع کرده است. در کتاب، همچنین از تربیت خانواده سخن به میان می آید.مؤلف تربیت کودک را فریضه دینی می داند و از ظروف صحیحه تربیت مانند مادر صالح برای کودک، رعایت واجبات و مستحبات اسلامی در زمان انعقاد نطفه و حمل آن، و رعایت مواردی چون اکرام کودک و احترام به او، اشباع عاطفی فرزند و رعایت مساوات بین اطفال و تنبیه صحیح، سخن می گوید. «کنترل نسل یا جمعیت، مشروعیت آن و وسائلش» ، عنوان مقاله بعد است.مؤلف پس از اثبات مشروعیت و عدم حرمت پیشگیری از حاملگی، راههای آن را به لحاظشرعی مورد بررسی قرار می دهد .وی استحباب ازدیاد نسل را در هنگامی می داند که اضرار به پدر و مادر نباشد. تحت عنوان «انقلاب امام حسین
(ع) در واقعیت تاریخی و وجدان ملی» ، مؤلف به عملکرد امویان می پردازد. مؤلف در مقاله «شعوبیه» به بررسی کتاب «نظرات جدید در تاریخ ادب» اثر احمد لواسانی می پردازد .به گفته مؤلف، لواسانی بر آن است که شعوبیه، حرکتی بود که یهود در قلب دولت اسلامی به وجود آوردند. «به یاد امام بخاری» ، عنوان سخنرانی مؤلف است که در گرامیداشت امام بخاری ایراد شده است.همچنین به کتاب «الجامع الصحیح» امام بخاری و سهم آن در احیای سنت پرداخته می شود . «وضعیت مسلمان در زندگی» ، عنوان مقاله دیگر است.در این مقاله، وضعیت زندگی انسان مسلمان از نظر اسلام مورد بررسی واقع می شود. مؤلف، مقاله بعد خود را بر دو قسم می کند.وی بر آن است که ادیان اسلام و مسیحیت هر دو اهداف یکسانی را دنبال می کنند، منتها وسایل هر کدام برای رسیدن به این اهداف متفاوت است.به گفته او، هدف هر دو دین آن است که انسان را به رستگاری و فلاح برسانند.از این رو، مؤلف به ضرورت گفتگو بین دو دین تأکید می کند. «لیلة القدر» ، عنوان آخرین مقاله کتاب است.مؤلف در این مقاله ضمن بزرگداشت لیلة القدر و اهمیت عبادت در این شب عظیم، یادآور می شود که اسلام دین عمل و سلوک عقلانی است، نه فقط انزوا
و عبادت.وی این مقدمه را به تجاوزات اسرائیل و ظلم و ستم امریکا بر کشور لبنان و لزوم قیام در برابر آنها، پیوند می زند.
الفضلی، عبد الهادی.ترجمه حبیب روحانی.چاپ اول: بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، 1372.150 ص.انتظار ظهور امام زمان (عج)، در رأس آرزوهای تمامی شیعیان است.اما وظیفه مسلمانان در عصر غیبت چیست؟ و جامعه باید چگونه باشد؟ اینها از سؤالاتی است که در ذهن هر معتقد به انتظار فرج وجود دارد؛ و در کنار آن موضوعاتی نظیر حکومت جهانی اسلام، ولایت فقیه و دیگر مسائل متعلق به آن، از جمله سؤالاتی است که مؤلف این کتاب در صدد پاسخگویی به آنهاست. نویسنده، در سه فصل اول درباره حقیقت انتظار، احادیث در مورد انتظار، سلسله نسب حضرت مهدی (ع)، دوره های غیبت و امکان طولانی بودن طول عمر آن حضرت، از نظر علمی به بحث پرداخته است. «دولت امام» ، عنوان فصل چهارم کتاب است که مؤلف در آن، ضمن تأکید بر لزوم فراهم ساختن مقدمات دولت مهدی (عج)، به بیان تفاوت دولت پیامبر (ص) و دولت مهدی (عج) پرداخته است .وی تفاوت را در شرایط طبیعی زمان و فضای مناسب برای اجرای احکام اسلام و نیز تغییر موضوعات و
برخی احکام می داند.فضلی ویژگی های دولت آن حضرت را اینگونه بر شمرده است: 1.نفوذ سیاسی جهان شمول، 2.عقیده توحیدی همه گیر، 3.عمومیت یافتن دادگستری، امنیت و رفاه، 4.رواج علم و فرهنگ. در فصل پنجم کتاب، با عنوان «انتظار» ، لزوم تشکیل حکومت اسلامی در زمان غیبت مطرح شده است.نویسنده به نظر محدثین و فقهایی نظیر فیض کاشانی، صاحب جواهر، شهید ثانی و ابن ادریس اشاره دارد؛ زیرا به نظر او آنها بر وجوب تشکیل حکومت اسلامی در زمان غیبت تأکید داشته اند . «رئیس دولت» ، موضوع فصل بعدی این گفتار است.او به سه نظریه در مورد نیابت امام (عج) اشاره دارد.نظر اول این است که رئیس دولت کسی است که مسلمانان او را معین کرده باشند .او برای این نظریه این گونه استدلال کرده که تمام مسلمانان موظف به اجرای احکام اسلامی هستند و وظیفه همه، برقراری احکام دین است.در زمان پیامبر (ص) و ائمه (ع) و با وجود آنها وظیفه علیحده ای برای دیگران باقی نماند؛ ولی درزمان غیبت، قیام به امر حکومت، بر تمام مسلمانان واجب است.در نظریه دوم، بالاترین فقیه عادل حاکم است، و دلیل آن هم نقلی و عقلی است. «تشکیل دولت» ، عنوان فصل دیگر کتاب است، که مؤلف در آن از تشکیلات دولت، مدیریت و سرپرستی جامعه در
عصر غیبت بحث کرده است.به نظر او، وظیفه شریعت در قانونگذاری، تعیین خط مشی عمومی برای سازماندهی دولت است.چارچوب نظام، شامل روشها و موضوعات است.مسلمانان باید تعیین کننده قوه مجریه، مقننه و قضاییه تحت نظر فقهای عادل که وظایف مخصوص به خود را انجام می دهند باشند. به اعتقاد مؤلف، شکل حکومت در عصر غیبت بدین گونه است که حکومتی است قانونی، که در رأس آن، فقیه اعلم و عادل قرار دارد و به وسیله گروههای متخصص و عادل و با نظارت رئیس و سرپرست عادل اداره می شود.او نقش مردم و ملت را نظارت بر امر حکومت می داند، که در صورت خطا کردن حکومت، مردم ابتدا باید از روشهای مسالمت آمیز برای اصلاح اقدام کنند، و سپس با روشهای خشونت آمیز و انقلابی حکومت را به راه آورند؛ ولی در خشونت و انقلاب به مقدار ضرورت اکتفا شود. فضلی در آخرین بخش کتاب، صور دعوت به تشکیل دولت اسلامی را بیان کرده است.ابتدا با استفاده از انقلاب برای جایگزینی حکومت عدل؛ و در صورت عدم امکان از راههای مسالمت آمیز نظیر اقدامات فرهنگی و اجتماعی، باید اقدام به برپایی حکومت اسلامی شود.
اندیشه سیاسی در اسلام حقیقت، سید صادق
آذری قمی، احمد.چاپ اول: قم، مکتبة ولایة الفقیه، 1373.319 ص. این کتاب بر سه بخش است که هر کدام دارای فصولی است.بخش اول: «مسلمانان در عصر غیبت» ، بخش دوم: «رهبری مسلمانان در عصر غیبت» ، و بخش سوم: «رهبری مسلمانان در جنگ و صلح» ، نام دارد. در فصل اول از بخش اول، سخن از دعوت به قیام است.نویسنده روایاتی را که در زمینه قیام یا عدم قیام علیه ظلم و ستم تا قبل از قیام حضرت حجت (عج) وجود دارد، می آورد و آنها را به پنج دسته تقسیم می کند: 1.روایاتی که قیامهای قبل از قیام حضرت مهدی (عج) را حرام می داند، 2.روایاتی که بر شکست قیامهای قبل از قیام امام زمان (عج) دلالت دارد، .روایاتی که به شیعیان سفارش می کند با کسی که برای خود قیام می کند، همراه نشوید، 4.روایاتی که می گوید حضرت در خانه نشسته و منتظر علایم ظهور است، 5.روایاتی که توصیه می کند قیام نکنید که به نتیجه نخواهید رسید. آذری قمی بعد از ذکر روایات، همگی آنها را به نحوی توجیه می کند؛ چرا که با قیام قبل از قیام حضرت، منافاتی ندارند و بر مسلمین است که قیام کنند. فصل
دوم، «نجات و سعادت محرومان» نام دارد.در این فصل، نویسنده بر آن است که نشان دهد آیات شریفه قرآن، تنها ناظر به قیام حضرت حجت (عج) نیست، بلکه هر قیامی که علیه ظلم و ستم صورت گیرد، مشمول آن آیات خواهد بود. بخش دوم، از دو فصل تشکیل یافته است.در فصل اول، تحت عنوان «اسلام در متن جامعه» ، سخن از ولایت فقیه، ولایت و رهبری، مردم و انتخاب حاکم است.آذری با آوردن آیات و روایاتی نتیجه می گیرد که قبل از قیام حضرت، بر فقها و علماست که در این راه قیام کنند.در ادامه، نویسنده برای اثبات «ولایت فقیه» ، به دلایل عقلی، قرآنی و روایی اشاره می کند.او در بحث «ولایت و رهبری» ، بر آن است که انسان در زندگی مادی و معنوی محتاج به رهبر است .او این رهبری را در زمان معصوم (ع)، مختص به معصوم دانسته، که پس از آن به فقها و علما اختصاص دارد.در ادامه، نویسنده از نقش مردم در انتخاب حاکم و ولی فقیه سخن می گوید و آن را حق مردم می داند. فصل دوم، «حاکمیت ولی فقیه در جامعه» است، که اشاره شده حکومت باید در دست رهبران فقیه، عالم و مجتهد عادل قرار گیرد. «ولی فقیه در عصر غیبت» ، عنوان بعدی
کتاب است، که منظور، مرجعیت امور اجرایی است نه فتوای او.نویسنده در این زمینه احادیثی می آورد دال بر آنکه تعدد رهبر و امام، همانند تعدد خداوند، مستلزم فساد در جهان است.انتخاب ولی فقیه بر عهده علما و یا خود مردم است .در ادامه، آذری قمی بحث از اطاعت مقلدان و مجتهدان از ولی فقیه را مطرح می کند.او می گوید در حکم، همه، چه مجتهد و چه مقلد، باید از ولی فقیه اطاعت کنند.نویسنده با اشاره به آرای فقهای شیعه همچون صاحب جواهر، محقق حلی، شهید ثانی، نایینی، نراقی و شیخ انصاری، به حکومت صحیح که حکومت ولایت فقیه باشد، استدلال می کند. در بخش دیگری از این بخش، آمده که نظام امامت و ولایت فقیه، برترین نظام است؛ چرا که در رأس آن بنده صالحی وجود دارد که از طرف امام، پیامبر یا خداوند معین شده است و حاکمیتش را از خداوند گرفته، لذا اراده او بر مردم نافذ است.در بحث «احکام ولی فقیه» ، آذری قمی احکام اولیه و ثانویه را توضیح می دهد و این که هر دو قسم این احکام در حیطه اختیارات ولی فقیه است. بخش سوم، «رهبری مسلمانان در جنگ و صلح» نام دارد، که مشتمل بر هشت فصل است.آذری قمی این نظریه را که پیامبران تنها جهت انذار
و بشارت آمده اند و جهاد در کار آنان نبوده، رد می کند و تأکید می کند که جهاد و جنگ با کفار، از امور مهم پیامبران بوده است و در تأیید آن، آیاتی از قرآن را به عنوان شاهد مثال می آورد. نویسنده هدف از رسالت را برقراری قسط و عدل در جوامع انسانی معرفی می کند.لذا جهاد را از جمله ابزارهای این هدف توجیه می کند.در بیان دلیل این که چرا حضرت علی (ع) خانه نشینی را برگزید و جهاد نکرد، می گوید چرا برخی به قیامهای آن حضرت در رکاب پیامبر (ص) اشاره نمی کنند.ثانیا هرگاه که پای مقابله با اسلام و قرآن به میان می آمد و نصیحت سودی نداشت، حضرت علی (ع) با شدت و حدت عمل می فرمودند. مؤلف با معنا کردن واژه های فتنه، امتحان، آزمایش و فساد، توضیح می دهد که جنگ و جهاد آزمایش و امتحان است، در مقابل آنان که می خواهند دین را از مسیر حق خارج کنند.او می افزاید جنگ با کفار برای مسلمین، نوعی آزمایش و امتحان است. فصل سوم، درباره «برخورد اسلام با منحرفان» است.به گفته مؤلف، از ادله مهم وجود حکومت اسلامی، اجرای حدود و تعزیرات است.در امر به معروف و نهی از منکر، گاهی خشونت لازم است که از آن با «حد» و «تعزیر» یاد می شود.در برخورد با
کفار، هم مصنف کفار را طبقه بندی می کند.او نتیجه می گیرد که مسیر برخورد پیامبر اکرم (ص) با منافقان و مشرکان، از قطع رابطه و بغض و دشمنی آغاز می شود، و در شرایط ویژه به برخورد مسلحانه و اعدام و انهدام می انجامد. فصل چهارم، «جنگ در اسلام» نام دارد.نویسنده با ذکر اعتقاد قلبی و التزام عملی توضیح می دهد که عقیده قلبی با کراهت و اکراه سازگار نیست، اما کسی که در جامعه اسلامی زندگی می کند، اگر چه اعتقاد قلبی نداشته باشد، عملا باید از فرمان ولی فقیه اطاعت کند.در ادامه، آذری قمی جنگ ابتدایی و دفاعی و فرق آن دو را توضیح می دهد. در فصل پنجم، با عنوان «صلح در اسلام» ، نویسنده تفاوت میان آتش بس و صلح و دلیل قرآنی بر لزوم صلح و متارکه جنگ را بیان می کند و در ادامه، شرایط آتش بس و صلح را ذکر می کند .نویسنده متذکر می شود جنگ و صلح تنها در نظام رهبری مفهوم پیدا می کند، و اگر خارج از نظام رهبری باشد، یاغی گری و شورش تلقی می شود.لذا اسلام فرمان جنگ و صلح را به دست رهبران الهی سپرده است. «شهادت در اسلام» ، عنوان فصل ششم از بخش سوم کتاب است.نویسنده محور اصلی شهادت را، شهادت برای حاکمیت دین خدا و شهادت به
امر خدا می داند و در این زمینه، چند آیات قرآنی به عنوان شاهد مثال می آورد.همچنین روایاتی را دال بر مقام والای شهید ذکر می کند.او در ادامه از امام حسین (ع) به عنوان الگوی ایثار نام می برد. «دفاع مقدس» ، فصل هفتم را تشکیل می دهد.در این قسمت، نویسنده نظریات کسانی را ذکر می کند که معتقدند پیامبرانی همچون حضرت عیسی (ع)، حضرت موسی (ع)، و حضرت ابراهیم (ع)، با ظالمان زمان خود مدارا کردند و بر علیه آنها قیام نکردند.لذا مصنف در مقام جواب به این عده بر می آید. در ادامه، مصنف عنوان می کند که دفاع شرطی ندارد و بر همه واجب است.سپس می گوید که دفاع مرزی ندارد. فصل هشتم، «ثمرات دفاع مقدس» نام گرفته است.او به جنگ عراق علیه ایران و همچنین تحمیل صلح به ایران تحت عنوان «جنگ تحمیلی و صلح تحمیلی» اشاره می کند.نویسنده همچنین به داستان حکمیت جنگ صفین و صلح امام حسن (ع) استناد می نماید.او در ادامه از ابعاد مشورت بحث می کند و توضیح می دهد که درست است که ولی فقیه نیاز به مشورت دارد، ولی در تمام مسائل لازم نیست که با مردم یا گروههای سیاسی مشورت کند.مصنف در آخر مواردی چند را به عنوان نتایج جنگ ایران و عراق از جمله معرفی انقلاب ایران به جهان،
ذکر می کند.
نامدار، مظفر.چاپ اول: تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1376.310 ص. بررسی درک کیفیت تحول، تطور و بالندگی معرفت سیاسی شیعه، و نیز بررسی بینش سیاسی شیعیان در ادوار تاریخی و عناصر بنیادین این بینش برای پایه ریزی نظام سیاسی مشروع و کار آمد، هدف اصلی طرح بحث نویسنده در این کتاب است.بیان تمایز میان مبانی اندیشه سیاسی شیعه و اهل سنت، از هدفهای دیگر مورد اهتمام نویسنده این کتاب است. تاریخ معرفت سیاسی در اندیشه سیاسی شیعه تا آستانه قرن اخیر و کیفیت نظریه پردازی و عمل شیعیان در شرایط مختلف زمانی و در حکومتهای گوناگون، موضوع مهمی است که نویسنده در پی تبیین آن است.مؤلف در مقدمه کتاب می گوید: «این مجموعه با ترسیم فرآیند کلی تحولات معرفت سیاسی در اندیشه متفکران شیعه، در حقیقت در پی اثبات منزلت والای سیاست در شریعت و شئون تاریخی این مقوله در حیات اجتماعی مسلمانان می باشد، و هدف اصلی و اساسی آن، ایجاد انگیزه لازم در میان متفکران شیعه در ضروری بودن تفکر و تحقیق پیرامون این مقوله حیاتی می باشد» . تأمل و تفکر در پیشینه تاریخی معرفت سیاسی شیعه، گامی است در تبیین پایه های نظری نظام جمهوری اسلامی و
حکومت دینی در ایران.مبانی این حکومت مورد نقد مخالفان حکومت شریعت است و این تأملات، گامی است برای پیشگیری از القاء ناتوانی حکومت دینی در اداره نظام سیاسی. به طور کلی این کتاب با نگرشی نو و با استفاده از متون و اسناد تاریخی، فرآیند تاریخی تحولات فکری در اندیشه سیاسی شیعه را به چهار دوره متمایز تقسیم می کند. در دوره اول، مباحث سیاسی از منظر علم کلام مورد بحث و بررسی قرار می گیرد.در دوره دوم، اندیشه سیاسی از منظر فلسفی در بوته نقد و بررسی است.در دوره سوم، تکوین اندیشه سیاسی در فقه مورد نظر است.در دوره چهارم نیز، بازگشت سیاسی به جایگاه کلامی و اصولی دین مورد بحث قرار می گیرد.به گفته نویسنده کتاب، اجتهاد بابهره گیری از پایه های بدیهی علم کلام، اندیشه ولایت را در جوهره سیاست زنده می کند. نویسنده در بیان ویژگی های معرفت سیاسی حوزه های علمیه، آنها را به سه مکتب: مکتب سامرا، با بنیانگذاری فکری میرزای شیرازی، مکتب نجف، به رهبری فکری آخوند خراسانی، و مکتب قم با مبانی معرفت سیاسی امام خمینی (ره) تقسیم می کند.او در این تقسیم بندی، مبانی معرفتی و تمایزات و تأثیر و تأثرات این سه مکتب سیاسی شیعه را نقد و بررسی کرده است. نویسنده در بخش پایانی کتاب، به ماهیت و مبانی
جنبشهای سیاسی شیعه در قرن اخیر پرداخته و تمایز جنبشهای سیاسی شیعه و اهل سنت را بر شمرده و جنبشهای سیاسی معاصر شیعه نظیر مشروطه، تحریم تنباکو، جنبش اسلامی ملی نفت و قیام پانزدهم خرداد را از منظر مکاتب سیاسی سه گانه شیعه (سامرا، نجف و قم) مورد نقد و بررسی قرار داده است.
مسجد جامعی، محمد.چاپ اول: تهران، هدی، 1369.357 ص. نویسنده، هدف از تألیف کتاب را تبیین زمینه های اصلی اندیشه سیاسی شیعه و اهل سنت، و طرح مباحثی در زمینه علت و چگونگی عوامل تأثیر گذار این دو طرز تفکر در تحولات سیاسی بیان می کند.در نهایت، هدف این است که این دو گروه فکری، تصویر روشنتری از یکدیگر داشته باشند و الزامات و محدودیتهای فقهی و کلامی و تجربیات تاریخی و ساختار اعتقادی یکدیگر را بشناسند، و توقعاتشان از یکدیگر با این اصول و مبانی و ظرفیتها هماهنگ گردد. نویسنده در فصل اول با عنوان «جنبشهای دینی در دوران معاصر» ، ریشه معارضه دین اسلام را با هر آنچه که غیر خودی است، در ماهیت دین اسلام می داند.تاریخ اسلام، تاریخ جنگ مدام و پایان ناپذیر سنت و بدعت است؛ و لذا مبارزه شیعیان و اهل سنت، تفاوت جوهری خاصی با یکدیگر ندارد.تفاوتها هم،
به دلیل گوناگونی شرایط اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و تاریخی قلمروهای شیعه و سنی نشین، و بنا به خصوصیات ایدئولوژیک این دو مکتب و نقشی است که این خصوصیات در شکل دادن به ساختمان اجتماعی و روانی و اعتقادی معتقدانش بازی می کند. نویسنده بر اساس گوناگونی های اعتقادی دو مکتب فوق، به تفاوت مبانی اندیشه سیاسی شیعیان و اهل سنت و دیدگاههای متفاوت آنها در زمینه رهبری دینی اشاره می کند.به گفته او ریشه تفاوت عملکرد علمای شیعه، به این دو تفاوت فکری بر می گردد.لذا توقع اهل سنت از یک عالم مذهبی، توقعی متفاوت با تلقی شیعیان از علمای خودشان است. وی در فصل دوم، مهمترین عامل شکل دادن به اندیشه سیاسی اهل سنت و شیعیان را کیفیت نگرش آنها به تاریخ اسلام ذکر می کند.چرا که نزد اهل سنت، تاریخ صدر اسلام خاصه در زمان خلفای راشدین و صحابه و تابعین دارای اهمیتی کلیدی است؛ در حالی که در نزد شیعیان، این بخش از تاریخ با سایر دورانهای تاریخ اسلام تفاوتی ندارد.اهل سنت این دوره از تاریخ اسلام را تحقق و تجسم تعالیم اسلام می بیند، در حالی که شیعیان نسبت به آن مقطع تاریخی، موضع انتقادی دارند.لذا در شکل گیری نوع اندیشه سیاسی این دو فرقه مذهبی، به این دو تفاوت باید
توجه داشت.نویسنده با در نظر گرفتن این دو شیوه نگرش، تحولات مربوط به خلافت را از روی کار آمدن ابوبکر تا مسائل دوران امامت علی (ع)، تجزیه و تحلیل می کند.تشیع و تسنن دو ساختمان فقهی و کلامی متفاوت دارند، و تلقی و تفسیر آنان از تاریخ صدر اسلام در این اصول اعتقادی نقش بسزایی دارد. نویسنده در فصل سوم، کیفیت اعتقاد اهل سنت و تلقی آنان از حاکم را بررسی می کند.به گفته او، دیدگاه اهل سنت، درباره حاکمیت، توجه به مشروعیت حاکم و توانایی او برای ایجاد امنیت بوده، نه عدالت.آنها به امنیت و قدرتی که بتواند آن را تأمین و تضمین کند، حساسیت داشته اند .آنها قدرت داشتن و کیانمند بودن را که در سایه آن امنیت هم حاصل می شود، در نظر داشته اند .این دیدگاه، کاملا متضاد با دیدگاه شیعیان است و تفاوت در نگرشها، در تاریخ حرکتهای دینی و اجتماعی پیروان این دو مکتب وشکل حرکتها تأثیر گذاشته است.برداشت آنها از خلافت و حکومت و حاکمیت، نیز در راستای نگرش ایجاد امنیت بوده است.نویسنده در این فصل این مفهوم و حوادث و پیامدهای آن را با توجه به این نگرش، بررسی نموده است.اختلاف دیدگاهها نسبت به امامت، خلافت و یا وصایت، برگرفته از تصوری است که از حاکمیت و
حاکم و اهداف آن وجود دارد. نویسنده در فصل چهارم با عنوان «قدرت و عدالت» ، به تفاوت نگرش اهل سنت با شیعیان در مفهوم عدالت می پردازد، و این تفاوت را از دو جنبه فقهی و کلامی بررسی می کند.او می گوید اشاعره با انکار حسن و قبح عقلی، مفهوم عدالت را به سطحی تنزل دادند که قابلیت انطباق با هر عمل ظالمانه را داشت، و این نگرش مستمسکی شد برای مشروع جلوه دادن قدرت و توجیه خلافکاری ها.مسئله عدالت و اعتقاد به اصل عدالت با استناد به عقل و شرع، محور شیعه و معتزله اعتقادات شد.لذا این اعتقاد در تشیع، زمینه ساز حرکتهای عدالت خواهانه بوده است .انقلابیون به این نکته توجه کردند، و با نگرش توجیه قدرت مخالفت کردند.همین امر در شکل گیری آرای فقهی و کلامی علمای شیعه همواره تأثیر داشته است.
موسی، فرح.چاپ اول: بیروت، دارالوسیلة، 1416 ه )1995 م) .335 ص. نویسنده کتاب، در صدد اثبات ضرورت ایجاد دولت اسلامی و بیان آرا و اقوال امام خمینی (ره) است.او برای این هدف، کتاب را با تحلیلی تاریخی که در واقع توضیح مقدمات تاریخی تشکیل دولت اسلامی در ایران است، شروع کرده و رابطه بین دین و دولت و فقها و سلاطین را از دوره صفویه
تا قاجاریه و تا ایام مشروطه، و سپس نوع رابطه بین فقها و سلاطین را در دوره پهلوی، همراه با تطبیق آن با نوع رابطه فقها و سلطان در دولت عثمانی، تجزیه و تحلیل کرده است.به طور کلی در این تحلیل، نویسنده در صدد بیان این نکته است که نیاز سلاطین به فقها برای بیان وضعیت عقیدتی حکام و مشروعیت داشتن نظام آنان بوده است. به نوشته کتاب، فقهای امامیه دائما بر ضد سلطان جائر بوده اند و مشروعیت نظام سلطنت را نپذیرفته اند و رابطه بین سلاطین و فقها، در حدود حفظ وحدت جوامع و مصون داشتن عقیده و شریعت از تأویل و تفسیرهای انحرافی بوده است؛ بر خلاف رابطه فقها و سلاطین در دولت عثمانی، که همواره بین فقیه و سلطان، شاهد نوعی وحدت فکری هستیم.در عصر امام خمینی (ره) رابطه سلطان و فقیه دچار تحول شده، سیر حرکت به طرف متحقق نمودن مضمون روایات و احادیث در مورد وظیفه عملی فقها در قبال حکومت است.این گام، خروج از دیدگاه مشهور فقها در عدم سعی برای اقامه دولت اسلامی، و ترک سیاست تا خروج قائم آل محمد (عج) است. امام خمینی (ره)، با رد عقیده جدید بودن نظریه ولایت فقیه و عدم وجود بستر تاریخی برای آن، کوشش فقهایی نظیر
شهید اول را برای اقامه حکومت اسلامی بر اساس ولایت متذکر می شود، که در بخش دوم کتاب، این نظرها به تفصیل بررسی شده است و بخش اول، اختصاص به تحلیل تاریخی دارد.در بخش دوم، همچنین به تحلیل آرای فقهی امام خمینی (ره) پرداخته شده است.در فصل اول از بخش دوم کتاب، نویسنده به بررسی دیدگاههای فقهی امام خمینی (ره) بویژه از بعد عملی با استدلال به روایات شیعه و ضرورتهای عصر غیبت پرداخته است. نویسنده می گوید به طور خلاصه، اندیشه فقهی امام (ره) را می توان این گونه بیان کرد که در نگرش ایشان، سلطان و امام فاسق، قابل خلع از مقام خویش است.این نگرش، خلاف دیدگاه قدیم فقهی است، که امام (ره) با آن به بعد عملی فقه اهمیت می دهد.ایشان با این نظر، به تردید فقها به هنگام فساد سلطان پایان می دهد.هر چند این دیدگاه امام (ره) با عکس العمل فقهایی روبه رو شد که قائل به عدم مشروعیت حکومت اسلامی در عصر غیبت بودند، ولی امام خمینی (ره) بر مشروعیت حکومت اسلامی به دست فقیه عادل در عصر غیبت پافشاری کردند . در بخش دیگری از این بخش اشاره شده که امام خمینی (ره)، اندیشه شاه، ظل الله، را رد کرد و جهاد برای براندازی سلطنت را شعار خود قرار داد.امام (ره)
بر تحرک فقه سیاسی برای ایجاد دولت و اجتماع اسلامی قبل از ظهور اصرار دارد، و استدلال به ترک حکومت به حال خویش و رواج ظلم و جور را رد می کند؛ زیرا این استدلال در واقع سبب ترک امر به معروف و نهی از منکر است. در فصل دوم از بخش دوم کتاب، رابطه دین و دولت در نگرش امام خمینی (ره) مورد بررسی قرار گرفته و ذکر شده که امام (ره) ولی حقیقی را خدا می داند.ایشان رسالت را کامل، و اختصاص دین به عبادت و دوری از دنیا را مطرود می داند؛ زیرا رسول الله (ص)، خود رئیس دولت بوده است.جدا کردن دین از سیاست، انکار خاتمیت و رسالت پیامبر (ص) است، و دین به این معنا عین سیاست است.در اندیشه امام خمینی (ره)، در عصر غیبت، ولایت فقیه علت بقای دولت اسلامی است.در استدلال ایشان، اسلام دارای سلطنت است؛ لکن نه سلطنت معهود.بنابراین، قیام برای ایجاد حکومت اسلامی لازم و واجب، و حکومت فقها استمرار امامت معصوم (ع) است.ولایت فقها، علت بقای قانون الهی است، و امور سیاسی و اخلاقی و علمی و عملی به دست فقها است.وظیفه فقها، قیام برای برپایی حکومت؛ و وظیفه مردم، وجوب اطاعت از آنان است. نویسنده در بخشهای بعدی کتاب، دیدگاه امام خمینی
(ره) را راجع به حکومتهای دیکتاتوری، دموکرات و سایر حکومتها بررسی کرده و تجزیه و تحلیل جامعی ارائه داده است.او می گوید که نظریه نهایی امام (ره) برای شکل عملی حکومت در چارچوب قانون اساسی، تشکیل جمهوری اسلامی است؛ که در چارچوب قانون اساسی مدون در ایران، فقیه بر آن حاکمیت دارد و در این حکومت، رابطه مردم و حاکم و دولت، در چارچوب قانون، مدون است.
قمی، همایون.چاپ اول: تهران، آوای نور، 1373.124 ص. در مباحث مقدماتی کتاب، دو بحث اصلی وجود دارد: جاودانگی و جهان شمولی اسلام، و راز جهان شمولی این دین. «حکومت اسلامی و ضرورت تشکیل آن از دیدگاه اسلام» ، عنوان اولین قسمت از این کتاب است، که نویسنده در آن ابتدا به دلایل قرآنی می پردازد و می گوید عمل به برخی از آیات قرآنی، بدون تشکیل حکومت غیر ممکن است.سنت پیامبر اکرم (ص) از نظر قولی و عملی، دال بر وجوب تشکیل حکومت است.علاوه بر اینها می توان به دلایل عقلی اشاره کرد، که خود شامل دو بحث است: سیره عقلا (1) و لزوم اجرای کامل اسلام. در کارگزاران حکومت اسلامی، شرایطی مثل تقوا، ساده زیستی، اخلاص و قاطعیت وجود دارد .عنوان بخش دیگر کتاب، «سیاست خارجی و روابط بین الملل در اسلام» است.رسالت جهانی
پیامبر (ص)، تبلیغ و گسترش اسلام، مبارزه با ظلم و استکبار، دوستی با کفار در حال اضطرار و تقیه، پیمان همکاری و عدم تعرض با کفار و ایجاد وحدت بین مسلمانها بوده است.نویسنده، در آخر توصیه هایی به مسئولان دیپلماسی ارائه می کند. P در
عزتی، ابوالفضل.تهران، هدی، 1361.351 ص. این کتاب، مقدمه، سه بخش و هفده فصل دارد.کتاب حاضر، در حقیقت تصحیح شده کتاب فلسفه سیاسی اسلام است، که در سال 1358 چاپ شده است. نویسنده، ابتدا در فصل اول به علل عدم توجه به حقوق و فلسفه سیاسی اسلام می پردازد و به عواملی مثل تغلب و استعمار اشاره می کند.در فصل بعد، به وضع سیاسی جهان اسلام در زمان معاصر می پردازد.به گفته نویسنده، سیاست در غرب، برای کسب قدرت است.ویژگی های مهم استعمار جدید عبارت است از: پیچیده بودن، چند بعدی بودن، بین المللی بودن و غیر مستقیم عمل کردن. عزتی، معتقد است سیاست به عنوان علم و معرفتی مستقل از معارف اسلامی مطرح است.فقه و فلسفه سیاسی اسلام، در آینده شکوفاتر خواهد شد. به اعتقاد نویسنده، منابع سیاست عبارت است از: خدا، طبیعت، مردم، شرایط اجتماعی و اقتصادی و نهایتا اخلاق.او می گوید نظام سیاسی اسلام، دچار تحریف شده است. عزتی، در فصل هشتم به بررسی مختصری از تاریخ سیر و رشد مسئله
جهاد و امت، به منظور روشن کردن وضع نظام سیاسی و حکومتی اسلام می پردازد. «بعضی مکاتب حقوق و فلسفه سیاسی اسلام» ، عنوان فصل نهم کتاب است، که در آن اشاره شده گروهی از متفکران اسلامی حقوق سیاسی اسلام را به عنوان فلسفه سیاسی مورد توجه قرار داده اند. نویسنده در بخش سوم کتاب، سیاست در اسلام را با سیاست در ادیان و مکاتب دیگر مقایسه می کند.او بدین منظور، ابتدا سیاست را در اسلام و مسیحیت، با هم مقایسه می کند. فصل سیزدهم، به مقایسه ای بین نظام سیاسی و حکومتی اسلام با بعضی از مکاتب سیاسی دیگر می پردازد.نظام سیاسی غرب در این فصل، به عنوان یک کل در نظر گرفته شده است. نویسنده می گوید منابع قدرت عبارت اند از: خدا، طبیعت بشر، خود مردم، فرد یا گروه خاص و اخلاق. به گفته عزتی، اسلام تنها دینی است که نامش شخصی نیست. به گفته کتاب، حکومت سه رکن دارد: سرزمین، قدرت و ملت.در اسلام حاکم مسئولیت دارد، نه سلطه؛ و جامعه و امت، مقدم بر دولت و حکومت است.به بیان دیگر، جامعه، اصالت دارد و دولت و حکومت، اعتباری هستند.امت، سازنده دولت است. در ضمیمه کتاب، قانون اساسی عصر نبوی آورده شده است.
رهبر، محمدتقی.چاپ اول: تهران، سازمان تبلیغات اسلامی،
1366.171 ص. نویسنده، در مقدمه طولانی 33 صفحه ای خود، که عمدتا با استناد به بحار الانوار به رشته تحریر در آمده، می گوید امام (ع) اخلاقی زاهدانه و سیاستی دنیا زدا داشتند؛ اما در عین حال، با وجود اختناق شدید، هرگز از مواضع منفی خود علیه نظامهای زمانه عدول ننمودند . «مباحث اجتماعی سیاسی» ، اولین عنوان کتاب است، که در آن اشاره شده خاندان پیامبر (ص)، اسوه انسان کامل هستند.امام (ع) در مقابل دوستان و دشمنان، مواضع معقولی اتخاذ می نمودند. بنا به نوشته کتاب، دعای بیستم صحیفه سجادیه، مربوط به فرمانروایی، امت و قانون است و سه مطلب را مد نظر دارد: اطاعت مداوم از خدا و رهبران حق، پیوند و ملازمت با جماعت و امت، نفی و طرد اهل بدعت. دعای چهل و ششم، درباره سنن خداوندی و سرنوشت تجاوز پیشگان است.خداوند به گنهکاران مهلت می دهد و آنها را آزمایش می کند. عنوان بعد کتاب، «مسائلی از ولایت و حکومت در صحیفه» است، که در آن آمده شیطان و سلطان دو همزادند. در بحث «امامت در صحیفه» ، چند موضوع مطرح می گردد: امامت، پیروان ائمه، غاصبان و مدعیان، بدعتهای ناشی از حکومتها و برائت از دشمنان رهبران حق.ولایت و برائت، دو رکن مکتب امامت هستند.نویسنده در بحث «روابط اجتماعی» ، معتقد
است ملاک روابط باید پیوند مکتبی باشد، نه روابط فامیلی. به نظر نویسنده، یکی دیگر از مسائل مطرح شده در صحیفه، دیدگاههای امام (ع) در خصوص ظالم و مظلوم است.هدف امام، بسط عدالت و رفع فتنه و اختلاف بود.
عمید زنجانی، عباسعلی.چاپ دوم: تهران، امیرکبیر، 1368.576 ص. کتاب از سرآغاز، موضوع و هدف و از دو بخش تشکیل شده است.مؤلف در سرآغاز می نویسد، جای تأمل است که چرا ما با داشتن فقه غنی و مبسوط که در همه زمینه ها طرح دارد، در زمینه اهم مسائل جامعه، یعنی اندیشه های سیاسی مدون و تبیین شده نظام سیاسی اسلام، کمترین بحث و تحقیق را در اختیار داریم.به اعتقاد نویسنده، تنها در صد ساله اخیر است که چند طرح مشخص در زمینه تشکیل حکومت از طرف متفکران اسلامی ارائه شد، همچون: 1.طرح عبد
الرزاق در کتاب الاسلام و اصول الحکم، 2.طرح مرحوم نایینی در تنبیه الامة و تنزیه الملة، 3 .افکار و عقاید محمد بن عبد الوهاب در عربستان، 4.رساله ولایت فقیه و تحریر الوسیله حضرت امام (ره) . عمید زنجانی، موضوع کتاب را «حقوق سیاسی» می داند که به دو بخش تقسیم می شود: 1.کلیات حقوق سیاسی، 2.مبانی قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران. بخش اول «کلیات حقوق اساسی» نام دارد، که متشکل از هشت فصل است.نویسنده در فصل اول به عناوین زیر می پردازد: جایگاه، تعریف و دیدگاهها.مؤلف به موضوعات زیر می پردازد: جایگاه حقوق اساسی و تقسیم حقوق به عمومی و خصوصی، واژه حقوق اساسی، تعریف حقوق اساسی، موضوع حقوق اساسی (چارچوب بندی حقوقی پدیده های سیاسی)، دیدگاهها و روشها و اندیشه متفکران غربی و اسلامی، حقوق اساسی و علم سیاست، منابع حقوق اساسی (قانون اساسی، قوانین عادی، عرف و عادات و رسوم، احکام و فرامین رؤسای کشورها، نظریات علمای حقوق)، ضمانت اجرا در حقوق اساسی، حقوق اساسی یا نهادهای اساسی (تبیین موضوع حقوق اساسی با دید نهاد سیاسی و قدرت سیاسی) . در پایان فصل اول، نویسنده «مشروعیت قدرت سیاسی» را بر اساس پنج نظریه می داند: 1.قدرت سیاسی الهی، 2.اراده مردم، 3.نبوغ، 4.اراده طبقه رنجبران، 5.مشروعیت قدرت سیاسی از حاکمیت الهی، که از طریق اراده
آزاد مردم ناشی می شود. در فصل دوم، درباره «تاریخچه اندیشه های سیاسی در زمینه حقوق اساسی و حکومت» بحث می شود .در این فصل، در اندیشه های بشری در زمینه حقوق سیاسی سیری صورت گرفته، که شامل مباحث زیر است: 1.از هومر تا سیسرون (بررسی نظریات سقراط، افلاطون، ارسطو)، 2.از آگوستین تالاک (آکوئیناس، بدن، هابس)، 3.از مونتسکیو تا دموکراسی نوین (روسو، هگل) . در مبحث دوم، اندیشه سیاسی در نهضتهای انبیا در زمینه حکومت و مردم مورد بررسی قرار می گیرد. در فصل سوم «دولت و عناصر آن» بررسی می شود (جمعیت، سرزمین، حکومت، حاکمیت) .در ادامه، مؤلف به نظریات مختلف در زمینه حاکمیت اشاره می کند.وی از بدن، گروسیوس و روسو در این باره یاد می کند. فصل چهارم به «تقسیم بندی دولتها» اختصاص دارد.تقسیم دولت به لحاظ شکل (سلطنت و جمهوریت)، نوع حاکمیت دولتها (دموکراسی و دیکتاتوری)، شیوه های تعیین زمامدار، حکومتهای حزبی، میزان اختیارات حکومت، نظامهای اقتصادی، تحقق حاکمیت دولتها، انتخاب رؤسای قوای عمومی در نظامهای مختلف، رژیمهای لائیک و مذهبی، و تقسیم بندی بر اساس تعهد مکتبی و مشروعیت، از مباحث مبحث دوم است. نویسنده در مبحث سوم، دولتها را به لحاظ حقوقی به دولتهای بسیط و مرکب تقسیم می کند . «تشکیلات اساسی حکومت، نهادها و قوای حاکم» ، عنوان فصل پنجم است.در مبحث اول، نهادها
و قوای حاکم با توجه به سابقه تاریخی آنها طبقه بندی می شوند.در مبحث دوم، اصل تفکیک قوا و به دنبال آن نظریه تداخل قوا، نظریه تفکیک مطلق قوا، و نظریه نسبی قوا مورد بحث قرار می گیرند. «نظریه تشکیلات برتر» ، عنوان مبحث سوم است که در مورد قوه تعدیل کننده سخن می گوید. در فصل ششم، قوه مقننه مورد بررسی قرار می گیرد.نویسنده در این زمینه به هدف انتخابات، نقش احزاب، نظامهای مجالس قانونگذاری، شرایط اساسی انتخابات، نمایندگی، مدت نمایندگی، مصونیت نمایندگان، انحلال مجلس، حدود وظایف و اختیارات مجلس قانونگذاری، مانعة الجمع بودن کار نمایندگی، حقوق نمایندگی و استقلال اداری و مالی پارلمان، اشاره می کند. بررسی «قوه مجریه» ، در فصل هفتم صورت می گیرد.نویسنده می گوید وظایف قوه مجریه عبارت اند از: 1.اجرای صحیح قوانین، .برنامه ریزی و سیاستگذاری نظامهای اجرایی که به سه نوع تقسیم می گردند: 1.نظام کابینه ای، 2.نظام جمهوری، 3.نظام اجرایی گروهی. نویسنده در ادامه، عوامل سیاستگذاری، رابطه قوه مجریه با مقننه و کنترل قوه مجریه را مورد بررسی قرار می دهد. در فصل هشتم، قوه قضاییه مورد بررسی قرار گرفته، که در آن به وظایف و مسئولیت های قوه قضاییه، شرایط و اختیارات قاضی، و مصونیت قضایی اشاره می شود. «مبانی قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران» ، عنوان بخش دوم کتاب است.در فصل اول سخن
از تاریخ قانون اساسی در ایران است، که در مبحث اول آن، قانون اساسی مشروطیت و عوامل مؤثر در آن، زمینه های تدوین و تصویب اولین قانون اساسی ایران و به دنبال آن متمم قانون اساسی دوران مشروطه، اشاره می کند و آنها را مورد بررسی قرار می دهد.در ادامه، مؤلف به دستاوردهای نهضت مشروطیت در قانون اساسی می پردازد و محتوای قانون اساسی مشروطیت را مورد بررسی قرار می دهد.مبحث دوم نیز، «تاریخچه حقوق اساسی جمهوری اسلامی ایران» عنوان گرفته است . عمید زنجانی به همه پرسی جمهوری اسلامی و مراحل تدوین و تصویب قانون اساسی اشاره می کند . در فصل دوم، خصایص و اصول کلی نظام جمهوری اسلامی ایران تحت عناوین: مشروعیت جمهوری اسلامی ایران، مبانی عقیدتی نظام جمهوری اسلامی، خط مشی و طریقه و مذهب، اهداف و آرمانها و وظایف کلی نظام جمهوری اسلامی، قوانین اجرایی مطابق با موازین اسلامی، اصل ولایت فقیه منتخب مردم، اتکا به آرای عمومی، نظام شورایی، سیاستگذاری بر پایه ائتلاف و اتحاد ملل اسلامی، آزادی اقلیتها و گروههای غیر مذهبی، خصایص صوری نظام و زبان، خط، تاریخ، پرچم رسمی کشور، به تفصیل مورد بحث قرار می گیرند. در فصل سوم، نویسنده حاکمیت در قانون اساسی را مورد ارزیابی قرار می دهد.وی به دو نوع حاکمیت در اسلام اشاره می کند: حاکمیت
خدا بر جهان و انسان، و حاکمیت انسان بر سرنوشت خویش.نویسنده در زمینه این دو نوع حاکمیت، ولایت فقیه رابررسی می کند.بر این اساس شرایط رهبری را در قانون اساسی، شیوه های انتخاب رهبری، حدود ولایت فقیه و اختیارات او را مورد اشاره قرار می دهد.وی همچنین نظریه مرحوم نایینی را در انتقال از حکومت استبدادی به مشروطه، ذکر می کند. در ادامه نویسنده، مقایسه ای بین نظام امامت معصوم (ع) و امامت ولی فقیه به عمل می آورد و تفاوتهای بین آنها را ذکر می کند.وی همچنین مسئولیت های قانونی رهبر را با عنوان نهادهای قانونی اعمال ولایت فقیه بر می شمارد: 1.شورای نگهبان برای کنترل قانون گذاری، 2.نصب رئیس قوه قضاییه، 3.نصب فرماندهی کل نیروهای مسلح، 4.تنفیذ حکم ریاست جمهوری، 5.عزل رئیس جمهوری پس از رأی عدم اعتماد نمایندگان مجلس، 6.عفو یا تخفیف مجازات محکومان. نویسنده، حاکمیت ملی را در مبحث دوم طرح می کند و در این زمینه به حاکمیت ملی از دیدگاه حقوقدانان غرب، حاکمیت ملی در قانون اساسی مشروطه، حاکمیت ملت در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، حاکمیت ملت، راه تنفیذ حاکمیت خدا و ولایت فقیه، و نهادهای قانونی اعمال حق حاکمیت ملت اشاره می کند.در مبحث سوم، «استقلال قوای سه گانه» مطرح می شود و در مبحث چهارم، نویسنده از «سیستم هدایت» به عنوان کنترل قدرت و تعدیل
اعمال حاکمیت قوای سه گانه نام می برد.در فصل چهارم، «قوه مقننه» مورد بحث است، و در این راستا مباحثی همچون مسئولیت های مجلس و اختیارات و صلاحیت آن، مجلس و شورای نگهبان، مجلس و قانون اساسی، مصونیت نمایندگان، عزل وزرا توسط مجلس و چگونگی بررسی عدم کفایت سیاسی رئیس جمهوری مورد بررسی قرار می گیرد . «قوه مجریه» در فصل پنجم مورد بررسی قرار می گیرد.در این زمینه به جایگاه، مسئولیت ها و بافت تشکیلاتی قوه مجریه اشاره می شود.نویسنده همچنین مراحل انتخاب ریاست جمهوری، وظایف او و رابطه او را با قوای دیگر مورد بررسی قرار می دهد.فصل ششم و هفتم در مورد قوه قضاییه و نهادهای قضایی است، که در این باره وظایف این قوه و رابطه آن با قوای دیگر، بحث می شود.نویسنده، نهادهای قضایی را چنین بر می شمارد: 1.شورای عالی قضایی، 2.دیوان عالی کشور، 3.دیوان عدالت اداری، 4.دادگاههای عمومی، 5.دادگاه نظامی، 6.دادگاههای انقلاب، 7.بازرسی کل کشور، 8.دادگاه انتظامی قضات، 9.هیئت منصفه. در فصل هشتم، نهادهای سیاسی در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران مورد بررسی واقع می شوند، که عبارت است از: 1.شورای نگهبان، 2.مجلس خبرگان، 3.شوراهای اسلامی، 4.شورای عالی دفاع، 5.رسانه های گروهی، 6.دیوان محاسبات.نویسنده موارد فوق را به تفصیل مورد بحث قرار می دهد . «مبانی اقتصاد در نظام جمهوری اسلامی ایران» ، عنوان فصل نهم
است.در مبحث اول این فصل، اهداف، ضوابط، پایه ها و بخشهای اقتصادی در نظام جمهوری اسلامی مطرح می گردند.نویسنده توضیح می دهد که اقتصاد وسیله است نه هدف.به گفته نویسنده، سه هدف از اقتصاد عبارت است از: 1.رفع نیازهای مادی، 2.تأمین استقلال اقتصادی جامعه، 3.ریشه کن نمودن فقر.نویسنده، در توضیح پایه های اقتصادی اسلامی می نویسد که در فقه اسلامی سه نوع مالکیت به چشم می خورد : 1.مالکیت خصوصی، 2.مالکیت عمومی، 3.مالکیت دولت از قبیل انفال.سه بخش دولتی، تعاونی و خصوصی، بخشهای اقتصادی نظام جمهوری اسلامی ایران هستند.نویسنده در مبحث دوم، «عدالت اجتماعی» را مورد بحث قرار می دهد و از مواردی که تسهیل کننده این امر است، نام می برد . در فصل دهم، حقوق و آزادی های اساسی در اسلام و قانون اساسی مورد بحث قرار می گیرند .نویسنده در ضمن بحث از حقوق ملت، مواردی را به عنوان اصول حقوق و آزادی های اساسی نام می برد: 1.مساوات و برابری، 2.امنیت، 3.آزادی های اساسی (در این باره به تعریف آزادی به نقل از اندیشمندان می پردازد)، 4.حق دادخواهی، .حق آموزش و پرورش، 6.حق برخورداری از تأمین اجتماعی.
عمید زنجانی، عباسعلی.چاپ اول: تهران، امیرکبیر، 1366.388 ص. کتاب از سه بخش تشکیل یافته است.عنوان بخش اول عنوان «بنیاد فقه سیاسی، تکوین و تدوین» است.این بخش متشکل از شش فصل است.
فصل اول، «شریعت و فقه» نام گرفته است.در این فصل، نویسنده شریعت اسلام را بر سه بخش احکام، اعتقادی، اخلاقی و عملی تقسیم می کند.نویسنده در ادامه، تاریخ تدوین فقه را بررسی می کند و در آن از مکتب فقهی سنی و مکتب فقهی شیعه به تفصیل سخن می گوید. در فصل دوم، تاریخ تکوین و تدوین فقه شیعه مورد بحث قرار گرفته است.نویسنده آن را در چند مرحله مورد مطالعه قرار می دهد: 1.از عصر پیامبر تا عصر صادقین، 2.عصر صادقین، 3 .عصر رضوی، 4.عصر عسکریین، 5.عصر نواب و سفرای چهارگانه، 6.عصر غیبت کبری تا زمان شیخ طوسی، 7.عصر فترت: از شیخ طوسی تا ابن ادریس، 8.عصر بازسازی فقه (از زمان ابن ادریس تا عصر علامه حلی)، 9.دوران فترت دوم: که از دوران علامه حلی آغاز شد و تا دوران مرحوم وحید بهبهانی ادامه یافت، 10.عصر تجدید اجتهاد: که همراه با رکود اخباری گری، فقه استدلالی و اجتهادی رونق گرفت. در فصل سوم، ابواب فقه دسته بندی شده اند.این تقسیم بندی از نظر دو مکتب فقهی سنی و شیعه است.تقسیم بندی قدیم و جدید در هر دو مکتب، به نقل از بزرگان آنها ذکر شده است . «فقه سیاسی» عنوان فصل چهارم است.فقه سیاسی یا احکام سلطانیه، شامل آن دسته از مباحث حقوقی می شود که تحت عناوینی چون
حقوق اساسی و حقوق بین الملل و نظایر آن مطرح می گردد .نویسنده، تحولات فقه سیاسی را در نزد اهل سنت و شیعه مورد بررسی قرار می دهد، از این رو کتب آنها را همراه با تحولات زمانه ذکر می کند.نویسنده در بحث از فقه سیاسی در کتب فقهای متأخر شیعه، مبحث «ولایت فقیه» را در آثار نراقی، میرفتاح حسینی مراغی، نجفی (صاحب جواهر)، شیخ انصاری و بحر العلوم بررسی می کند. «تحول فقه سیاسی در یک قرن اخیر» ، عنوان فصل پنجم است.نویسنده در این زمینه، از سه تحلیل عمده در تبیین نظام سیاسی اسلام سخن می گوید: 1.آرای نایینی و کاربرد آن در نظام مشروطه: نویسنده نظریات مرحوم نایینی را در کتاب «تنبیه الامة و تنزیه المله» ، بررسی می کند.وی نتیجه می گیرد که در «تنبیه الامه» ، چون محور مشروعیت حاکمیت و پایه نظام سیاسی بر اصل ولایت فقیه قرار نگرفته، لذا مباحث حکومت نایینی با بحثهای مشابه آن در کتابهایی چون «بلغة الفقیه» بحرالعلوم و «عوائد الایام» نراقی تفاوت دارد. 2.ولایت فقیه در نظر و عمل: در قسمت دوم، نویسنده در پی تحلیل و تبیین نظام سیاسی بر اساس آثار حضرت امام (ره) است.وی تحلیل خود را عمدتا بر اساس کتب «البیع، مکاسب محرمه و ولایت فقیه» می گذارد. 3.نظریه امامت انتخابی، تحلیل دیگری از
نظام سیاسی اسلام است، که مورد توجه نویسنده است.تحلیل فوق بر اساس سلسله درسهای حسینعلی منتظری است، تحت عناوین: «نیاز به نظام سیاسی» ، «مهمترین مسائل نظام سیاسی اسلام» ، «نقطه نظرهای جدید در مسائل حکومت اسلامی» ، «ولایت و حاکمیت در عصر حضور و غیبت امام» .در ادامه، نویسنده به مقایسه دو نظریه ولایت فقیه انتصابی و امامت انتخابی می پردازد.وی در این مقایسه، به آرای نایینی و حضرت امام (ره) اشاره می کند. عنوان فصل ششم، «فقه سیاسی در قالب بحثهای حقوقی و سیاسی» نام دارد.نویسنده عدم آشنایی مردم با نتایج بحثهای فقهی در زمینه نظام سیاسی، و همچنین دور بودن تحریرات کتب فقهی را با واقعیات، دو اشکال کتب فقهی می داند. بخش دوم کتاب، «نظام سیاسی و دولت در اسلام» عنوان گرفته است، که در فصل اول آن، نویسنده مبانی تفکر سیاسی در قرآن را با آوردن نمونه های قرآنی طرح می کند.فصل دوم، «عناوین نظام سیاسی» نام دارد.نویسنده به تبیین اصطلاحات سیاسی اسلامی همچون حکم، راعی، خلافت و...می پردازد.در فصل سوم، ضرورت تشکیل حکومت و دولت در اسلام مورد بحث قرار می گیرد .وی این ضرورت را با عقل و نقل ثابت می کند.در فصل چهارم، نویسنده در توضیح منبع قدرت و ملاک مشروعیت دولت اسلامی، معتقد است که اسلام شرایط را تعیین می کند
و مردم واجدان شرایط را انتخاب می نمایند.در ادامه، مؤلف به نظریات علمای اهل سنت و بزرگان شیعه در این زمینه اشاره می کند.در فصل پنجم، منابع حقوقی در نظام سیاسی اسلام مورد بررسی قرار می گیرند که عبارت اند از قرآن، سنت، اجماع و عقل.نویسنده از عرف، احکام حکومتی، و رویه فقهی در ادامه منابع نام می برد و آنها را توضیح می دهد. در فصل ششم، به نظریاتی در مورد شکل حکومت در نظام اسلامی پرداخته می شود.نویسنده بر آن است که نظریه امامت از طریق نظام جمهوری در ایران شکل گرفت و در حال حاضر دوران آزمایش خود را طی می کند. «ساخت کلی حکومت اسلامی» ، عنوان فصل هفتم است، که در این باره، «امت واحد» مطرح می شود.در فصل هشتم، «تشکیلات حکومت اسلامی» مورد بررسی قرار می گیرد.نویسنده مدعی آن است که در نظام سیاسی اسلام با توجه به قوای، مجریه، مقننه و قضاییه، تشکیلات حکومت اسلامی بر پایه چه نوع قوا و بر اساس چه نوع ارتباط خاص بین آنها خواهد بود.در فصل نهم، مبحث «مزاحمة فقیه لفقیه آخر» مورد بررسی قرار می گیرد. «رهبری در نظام سیاسی، امامت و ولایت فقیه» سومین و آخرین بخش کتاب است، که متشکل از چهار فصل است. در فصل اول، مؤلف به رهبری و شیوه های آن می پردازد.رهبری به
عنوان یکی از عوامل اصلی در هر نظام سیاسی، مورد بحث عمید زنجانی است.وی در این فصل به تعریف رهبری و مباحثی همچون سیاست و رهبری، تحولات بی رهبر و رهبری های ناشناخته، رهبری و قدرت و رهبری، و ضرورت تکامل می پردازد.در مبحث شیوه های رهبری، به رهبری مستبدانه، دموکراتیک، حزبی، گروهی، فاشیستی، توتالیتر، طبقاتی، ماکیاولی، ملی، دموکراسی ارشاد شده، جهانی و مکتبی اشاره می کند. در فصل دوم، نویسنده از پنجاه و دو مورد به عنوان صفات لازم برای رهبری نام می برد.وی همچنین در بحث از اصول کلی رهبری در نظام توحیدی به هفده مورد اشاره می کند، از جمله به «شناخت صحیح از انسان» .در فصل سوم می خوانیم که طرح امامت از نظر اعتقادی و فرهنگی از اصیل ترین مبانی ایدئولوژیکی اسلام و از لحاظ سیاسی اجتماعی، از بارزترین پایه های انقلابی فقه اسلام است.در تحلیلهای سنتی، به «شرایط امام» و «مسئولیت های امامت» اشاره می شود.در این فصل، رهبری در نظام سیاسی امامت بالاصاله مورد بررسی قرار می گیرد.نویسنده به واژه شناسی امامت و امت و جایگاه آن در قرآن و روایات می پردازد و در ادامه، ابعاد و شئون ولایت را توضیح می دهد. در فصل پنجم، حضور و غیبت امام مورد بحث است.مؤلف معتقد است امام از نظر کیفیت اعمال ولایت در موقعیت های متفاوت، در پنج وضعیت خواهد
بود: 1.حاضر و فعال در تمامی ابعاد ولایت و حاکمیت، 2.حاضر و فعال در بخشی از مسئولیت ها و موارد ولایت، 3.حاضر و غیر فعال، 4.غایب به مدت کوتاه، 5.غایب به مدت طولانی. عمید زنجانی، در ادامه توضیح وضعیت پنجم، نظریه ولایت فقیه را مطرح می کند.در مبحث اول از فصل پنجم، مؤلف به حدود آزادی مردم در زمان معصوم (ع) و غیبت اشاره می کند، که این آزادی در زمان غیبت وسعت می یابد.در اصل ثبوت ولایت برای فقیه میان فقها اختلافی وجود ندارد.آنچه که مورد اختلاف بین علماست، حدود و ولایت فقیه است.وی در این مورد دو نظریه را مطرح می کند: 1.ولایت استقلالی تصرف در امور مردم برای فقیه (در این مورد فقیه تمام اختیارات امام معصوم (ع) را دارد)، 2.ولایت فقیه در امور خاصی است که با ادله فقهی ثابت شده است. نویسنده سپس به پنجاه و یک مورد، به عنوان مواردی که در فقه تحت اختیارات ولی فقیه آمده اشاره می کند.او در مبحث پنجم، ادله فقهی ولایت فقیه را مورد بررسی قرار می دهد.حدود اختیارات ولی فقیه و «فقه چیست؟ ، ولی فقیه کدام است؟» از مباحث، مبحث پنجم است.سرانجام، نویسنده، چند مورد را به عنوان مواردی که در حیطه ولایت فقیه است، توضیح می دهد.
اندیشه سیاسی در اسلام حقیقت، سید صادق
عمید زنجانی، عباسعلی.چاپ اول: تهران، امیرکبیر، 1367.508 ص. کتاب، متشکل از چهار بخش است.بخش اول حاوی سه فصل، بخش دوم حاوی پنج فصل، بخش سوم متشکل از سه فصل و بخش چهارم حاوی سه فصل است. عنوان بخش اول، «دیدگاهها در حقوق بین الملل» است.در فصل اول از بخش اول کتاب، مؤلف به تعریفهای حقوق بین الملل، موضوع حقوق بین الملل عمومی و هدف آن می پردازد.وی همچنین پیوند و قرابت حقوق بین الملل با علوم دیگر مانند علوم اجتماعی، جامعه شناسی سیاسی، علم سیاست و تاریخ را بررسی می کند.در قسمت دیگر، مؤلف منابع حقوق بین الملل عمومی را نام می برد. فصل دوم، نقدی است بر نظام حقوق بین الملل کنونی و ضرورت دستیابی به نظام حقوق عادلانه بین الملل، جهت رهایی از ظلم و ستمها در روابط بین الملل.نویسنده در ادامه، مواردی را دال بر ضعفهای تئوریک نظام کنونی حقوق بین الملل بر می شمارد.وی همچنین مواردی را ذکر می کند که ضعفهای کاربردی سیستم موجود حقوق بین الملل هستند، از جمله آنکه حقوق بین الملل، حفاظت از منافع مستکبران را بر عهده گرفته است.نویسنده، سپس به نقد حکومت واحد جهانی می پردازد و مواردی چون حاکمیت دولتها و نداشتن ضمانت اجرا را از موارد ضعف آن می داند . مؤلف پس از
این مقدمه، «امت واحد جهانی و نظام امامت» را به عنوان حکومت جهانی و راه حل بشریت معرفی می کند.به نظر عمید زنجانی، انسانها با توجه به این نظام امامت است که به سرمنزل مقصود و رستگاری می رسند.وی سه مرحله را جهت گذار به نظام امت واحد ضروری می داند: 1.بهره گیری از قواعد حقوقی عادلانه در روابط ملتها، 2.بهره گیری اسلام از دو استراتژی دعوت و جهاد، 3.مرحله سوم، همان تأسیس نظام واحد جهانی است. بخش دوم، در زمینه «بنیاد حقوق بین الملل اسلام» است.مؤلف در فصل اول از کلیات حقوق بین الملل اسلام سخن می گوید و به دنبال نام مناسب برای این بخش از فقه سیاسی، عنوان «فقه بین الملل اسلامی» را بر می گزیند. فصل دوم، «تأسیس و تدوین حقوق بین الملل اسلام» نامیده شده است.نویسنده بر آن است که پس از شکل گرفتن دولت و جامعه سیاسی مسلمین، بتدریج روابط آن دولت با قبایل و حکومتهای دیگر مطرح شد و از همان زمان، مقررات حقوق بین الملل توسط وحی اعلام شد. «تدوین فقه» دیگر بحث از فصل دوم است.مؤلف با ذکر تاریخچه ای در این زمینه، تدوین فقه را به دنبال تدوین حدیث، از نیمه دوم قرن دوم هجری می داند.وی از کتاب «المستمسک بحبل آل الرسول» ابن ابی عقیل، به عنوان اولین کتاب فقهی شیعه نام می برد.عمید زنجانی
همچنین از سلمان فارسی به عنوان اولین مؤلف در زمینه مسائل بین الملل اسلام نام می برد، که با تألیف «حدیث الجاثلیق الرومی» ، رابطه فرهنگی سیاسی بین پیامبر (ص) و امپراتور روم را نقل نموده است.مؤلف، در ادامه از مرحله نوین در تدوین حقوق بین الملل اسلام سخن می گوید و از کتبی چون «السیر الکبیر، رفتار دولت اسلامی، و حقوق بین الملل اسلامی» نام می برد . فصل سوم، به «منابع حقوق بین الملل اسلام» اختصاص دارد.مؤلف از قرآن، سنت، اجماع و عقل، به عنوان منابع حقوق بین الملل اسلام نام می برد.وی علاوه بر چهار منبع فوق از عرف، قرارداد و احکام حکومتی به عنوان دیگر منابع حقوق بین الملل اسلام، نام برده است. فصل چهارم در مورد «ضمانت اجرا در حقوق بین الملل اسلام است» .مؤلف بر اساس آیه شریفه کلکم راع و کلکم مسؤول عن رعیته ، نتیجه می گیرد که تمام افراد در این زمینه مسئول اند، لذا این بالاترین ضمانت اجراست . «دیدگاه تاریخی روابط بین الملل اسلام» ، عنوان فصل پنجم است.وی در این باره چند دوره را مورد مطالعه قرار می دهد. 1.عصر پیامبر اسلام، 2.روابط بین الملل اسلام در عصر خلفا، 3.انحراف مسلمین در سیاست بین الملل پس از عصر خلفا: معاویه بر خلاف سیره پیامبر (ص)، معیارها و ارزشهای اسلامی را زیر پا می گذاشت، 4.روابط بین الملل
در عصر امپراتوری عثمانی، .روابط بین الملل جهان اسلام در عصر حاضر . مؤلف بر آن است که با پیروزی انقلاب اسلامی، حقوق بین الملل اسلام تحرک و فعالیت بیشتری پیدا کرده است. بخش سوم کتاب به «شخص یا موضوع حقوق بین الملل اسلام» پرداخته است.مؤلف در فصل اول به «کشور دولت» می پردازد.وی در بحث از آرمان جهان شمول اسلام می نویسد، که آرمان نهایی اسلام، رسیدن به امت واحد و از میان رفتن مرزهای جغرافیایی و به وجود آمدن کشور واحد جهانی تحت حاکمیت قانون الهی است.مؤلف در این فصل، علاوه بر مبحث جهان شمول اسلام به مبحث زمین برای زندگی، آزادی مسکن یا وطن آزاد و جامعه سیاسی قبیله می پردازد.وی بر آن است در جامعه سیاسی قبیله، عناصر کشور و محتوای دولت وجود دارد: سرزمین، تشکل عمومی، قدرت سیاسی و حکومت.نویسنده در مبحث پنجم، نهادهای حکومت در نظام قبیله را بررسی می کند .وی از نهاد اجرایی و تصمیم گیری در کنار نهاد قضاوت نام می برد. مؤلف در زمینه سابقه تشکیل کشور و دولت اسلامی، به حکومت پیامبر اسلام در مدینه اشاره می کند.وی به شیوه ها و اعمال پیامبر (ص) در این زمینه می پردازد و سپس، مفهوم حقوقی کشور را بررسی می کند. فصل دوم، درباره عناصر و عوامل تشکیل دهنده کشور است، که در آن
به «جمعیت ملت امت» اشاره شده است. مؤلف پس از توضیح واژه اصطلاحی ملت، به بحث درباره «ملیت» می پردازد.وی در این مورد به نظریات مختلف اشاره می کند و در بحث از «ملیت بر اساس ناسیونالیسم» می نویسد که افکار ناسیونالیستی از سه طریق در اجتماع بروز می نماید: 1.به عنوان وسیله ای برای امتیازات قانون، 2.به صورت وسیله ای برای تفاخر و سیستم اشرافی، 3.به صورت احساسات و عواطف مثبت .مؤلف، ناسیونالیسم را با هر سه صورتش بر اساس مبانی اسلام رد می کند.در ادامه، او تقسیم بندی ملتها را بر اساس فقه بیان می کند.این تقسیم بندی، پانزده دسته را تشکیل می دهد. مبحث دوم از فصل حاضر، درباره «سرزمین قلمرو» است.مؤلف بر این اساس، اراضی را به چهار قسمت تقسیم می کند: الف) اراضی شخصی، ب) اراضی عمومی، ج) اراضی دولتی، د) سرزمین یا قلمرو حاکمیت. زنجانی، سپس به جغرافیای سیاسی جهان از دیدگاه اسلام می پردازد و در این زمینه به دارالاسلام، دارالحرب، دارالذمه، دارالعهد، دارالامان، دارالهدنه، دارالحیاد (اعتزال)، دارالموادعه، دارالصلح، دارالهجره، دارالاستضعاف، دارالبغی و دارالرده می پردازد.مؤلف هر کدام از موارد فوق را تعریف کرده، به بررسی آنها می پردازد.وی همچنین ابعاد حقوقی این سرزمینها را بررسی می کند. مبحث سوم و چهارم، درباره حاکمیت و حکومت است، که دو عنصر دیگر تشکیل دهنده کشور هستند و مؤلف آنها را
مورد بررسی قرار می دهد. فصل سوم، به «شناسایی دولت کشور» اختصاص دارد. مؤلف، بخش چهارم به «مبانی و اصول صلح» می پردازد.در فصل اول، نویسنده صلح و همزیستی را مطرح می کند.وی در مبحث اول، دیدگاههای راجع به صلح را بیان می کند. «امنیت» ، عنوان فصل دوم است که مؤلف در آن می نویسد به نظر اسلام، امنیت زمینه ساز تکامل و ارتقای بشر است.وی با ارائه آیاتی از قرآن در این زمینه، به بیان اهمیت امنیت در اسلام می پردازد . در مبحث دوم، نگارنده خاطرنشان می سازد که امنیت، کاری جمعی است و بر مدار قدر مشترکها و تقوا، مبارزه با ظلم و ستم دست یافتنی است.در مبحث سوم، مؤلف به فرضیه های غربیان در مورد امنیت از جمله امنیت ملی و امنیت دسته جمعی می پردازد.وی به ناتوانی این فرضیه ها اشاره دارد و آنها را به نقد می کشد.نویسنده با ذکر این مقدمه، به نظریه اسلام در این زمینه اشاره می کند، که امنیت از درون انسانها شکل می گیرد. فصل سوم، درباره اصول و قواعد حقوق بین الملل اسلام است.مؤلف ابتدا چهار مسئله را مورد اشاره قرار می دهد: 1.اصل قراردادی کردن قواعد حقوقی در اسلام، 2.اصل فطری بودن قواعد الزام آور حقوق بین الملل، 3.عقلی بودن قواعد حقوق بین الملل اسلام، 4.اصل کلیت قواعد حقوقی.سپس کلیات قواعد حقوق بین الملل اسلام مورد
بررسی قرار می گیرند که عبارت اند از: 1.اصل تفاهم بین المللی، تکیه بر قدر مشترکها و اصول موضوعه. 2.اصل مشارکت و تعاون در مسائل بین المللی. 3.اصل برابری دولتها در استیفای حق آزادی، استقلال و حاکمیت. 4.اصل عدم توسل به زور و نفی تجاوز. 5.اصل حمایت از مبارزات حق طلبانه و جنبشهای رهایی بخش. 6.اصل عدم مداخله در امور سایر ملتها.مؤلف در زمینه مداخله، دعوت به اسلام را مداخله در امور دیگر ملل نمی داند. 7.اصل مقابله به مثل. 8.اصل لزوم قراردادهای بین المللی. 9.اصل حکمیت، حل مسالمت آمیز اختلافات بین المللی. 731 1.
شکوری، ابوالفضل.چاپ اول: قم، نشر حر، 1361.352 ص. مؤلف قبل از شروع بحث اصلی، مقدمه ای نسبتا طولانی در زمینه اهمیت فقه در حیات اجتماعی و تاریخ تدوین فقه اسلامی بیان می کند.او تاریخ فقه اسلامی را به پنج دوره تقسیم می کند : 1.نقل و تدوین احکام و اجتهاد اصحاب، 2.استمرار اجتهاد تا تشکیل دانشگاه صادقین (ع)، 3.پیدایش مذاهب اربعه و سد باب اجتهاد، 4.ادامه اجتهاد فقهی توسط فقهای شیعه، 5.فتح باب اجتهاد، توسط علما و فقها مبارز اهل سنت. مطالب کتاب ابتدا برای گروهی از دانش دوستان تدریس شده، و سپس برای تدوین آماده گردیده است. نویسنده در درس اول، ابتدا به تعریف فقه پرداخته، و سپس تقسیمات علم فقه
را آورده است .به گفته او، تقسیم فقه به عبادات، عقود، ایقاعات و احکام، اولین تقسیم بندی در فقه است، که محقق حلی آن را انجام داده است.تقسیم فقه به عبادات، معاملات، عبادات و احکام، در تقسیمات آقا شیخ موسی نجفی خوانساری است.همچنین تقسیم فقه را به عبادات، معاملات، سیاسات و احکام به شهید مطهری نسبت داده، و تقسیمات دیگری نیز از سایر علما آورده شده است. نویسنده در بحث منابع فقه، از کتاب، عقل، سنت و اجماع بحث کرده است.او در درس دوم با عنوان «فقه سیاسی» ، ابتدا سیاست را به تدبیر معشیت بر اساس قسط و عدل تعریف کرده، و سپس به طور مختصر بحثی در زمینه سیاست و مکتبهای سیاسی طرح نموده و ویژگی مکتب سیاسی اسلام را امتزاج دین با سیاست و سیاست با آخرت، حکومت خدا بر مردم و برخی ویژگی های دیگر ذکر کرده است.او فقه سیاسی را مجموعه قواعد و اصول فقهی و حقوقی برای تنظیم روابط مسلمین، تعریف کرده است. شکوری، در درس سوم از اصول سیاست داخلی اسلام سخن به میان آورده است.به گفته او، اعمال و احیای شعائر دین، اولین وظیفه دولت اسلامی است.سپس شعائر را معنا کرده و مساجد، اذان، نماز، حج، تعاون به غیر و نشر علوم را از
مصادیق شعائر ذکر نموده است.او در درس چهارم و در ادامه بیان اصول سیاست داخلی اسلام، به بحث از رباط پرداخته و می گوید این بحث، در کتب فقهی با نام مرابطه آمده است و مرابطه سیاست دفاعی و مرزداری است و در آن راجع به وطن و ملیت و سرزمین اسلامی و قوانین آن بحث می شود، که در کتب فقهی در ضمن بحث جهاد می آید.نویسنده به مناسبت بحث از رباطه، از مبانی کلی جغرافیای سیاسی اسلام و وطن اسلامی و ارزش رابطه سخن گفته است. مؤلف می گوید در اسلام، تمام جهان وطن انسان است، نه آنجایی که متولد می شود.به طور کلی کره زمین در یک تقسیم بندی بر چهار دسته دارالاسلام، و دارالحرب، دارالعهد و دارالموادعه، تقسیم می شود.بنابراین، بینش اسلام، جهان وطنی است و میهن به مفهوم محدودیت در مرزهای ملی معنایی ندارد.در ادامه، از امر به معروف و نهی از منکر و تشریع این حکم در قرآن، نقش آن در روابط اجتماعی مسلمین و شرایط آن بحث شده است. شکوری در بحث از اجرای حدود، به بحث از ارتداد، محاربه، بغی و بغات، نفاق و منافقین اشاره کرده، و از سایر احکام کیفری اسلام، به عنوان وظایف حاکم شرع و دولت اسلامی در میان امت مسلمان نام برده است.او بحث از
اجرای حدود را جزء اصول سیاسی اسلام و از وظایف اجتماعی و سیاسی ولی فقیه و حاکم شرع، یعنی دولت حقه اسلام و در حوزه مباحث فقه سیاسی به حساب آورده است. «رهبری اسلامی» ، از مباحث دیگری است که در این جلد از کتاب، درباره آن بحث شده است .در بحث «امامت» ، آمده که شکل رهبری اسلامی است، که انبیا و ائمه معصومین (ع) تجسم امامت هستند و در دوران غیبت، فقیه عادل استمرار دهنده آن است. در بحث از شورا، نویسنده آن را در اسلام دارای اصالت دانسته، می گوید امور مسلمین تا جایی که ممکن است باید شورایی اداره شود.از شرایط شورا در اسلام، اعتقاد به احدیت خداوند، عقل، تجربه، تقوا و دوری از نفاق است.در تاریخ اسلام، شوراهایی خارج از ضوابط وجود دارد، که خود عامل انحراف بوده است. مؤلف بحث سبق و رمایه را در قالب بحث وزارت دفاع حکومت اسلامی آورده و ضرورت آموزش عمومی مسلمین و بسیج همگانی آنان را در شکل ارتش ایمانی، متذکر شده است. نویسنده همچنین از سبق و رمایه، مدارک شرعی آن و ضرورت داشتن اسلحه و تأسیسات نظامی برای مسلمین و وجود آن در صدر اسلام، و نیز از ضرورت وجود سیستم اطلاعاتی و اصول آن بحث کرده
است.
شکوری، ابوالفضل.چاپ اول: قم، نشر حر، 1361.373 ص.مؤلف، مسائل سیاسی فقه اسلام را در قسمت سیاست خارجی در این جلد از کتاب خود بررسی می کند.بحث از اصول سیاست خارجی اسلام مشتمل بر هشت درس است. «دعوت» ، به عنوان اصل اول از اصول سیاست خارجی جمهوری اسلامی معرفی شده است.سه بحث وجوب دعوت، اسلوب دعوت و مراحل دعوت، در این درس توضیح داده می شوند. «نفی سبیل» دومین درس اصول سیاست در کتاب خارجی است، که در این باره به معنای قاعده نفی سبیل کافران بر مشرکان، مدارک شرعی آن، موارد تطبیق قاعده نفی سبیل بر موضوعات فقهی و ذکر نمونه هایی از استعمال این قاعده اشاره می شود. مؤلف، مدارک قاعده نفی سبیل را موارد زیر ذکر می کند: 1.آیه 141 سوره نسا، 2.حدیث اعتلا، 3.اجماع فقها، 4.مناسبت حکم با موضوع.او سپس موارد تطبیق این قاعده را ذکر می کند. مؤلف، در ادامه به تحریم تنباکو و جریان کاپیتولاسیون و سخنرانی حضرت امام (ره) اشاره می کند. اصل سوم، «جهاد» است، که در آن عناوین زیر مطرح و توضیح داده می شوند: ملیت و مفهوم حاکمیت ملی، جایگاه جهاد در استراتژی ارشادی اسلام، انواع جهاد، شرایط وجوب جهاد، کسانی که جهاد علیه شان واجب است، غنایم جنگی، اسرای جنگی، آیین جهاد، عقد
صلح و شرایط آن .خلاصه مطالب این بخش عبارت است از: 1.در دیدگاه اسلام، ملیت بر هم کیشی و هم دینی استوار است، نه بر هم خونی و اشتراک نژاد . 2.مرحله بعد از دعوت، جهاد است. 3.جهاد بر دو نوع است: الف) ابتدایی، ب) دفاعی: جهاد با بغات، جهاد با مصمم بر قتل نفس محترمه و جهاد با کفار مهاجم. 4.جهاد با مشرکان، ملحدان، منکران خدا، ستمگران و باغیان واجب است. 5.بحث در تقسیم و تصرف غنایم..امام مسلمین مختار است که بنابر صلاحدید خود، اسرا را با شرایطی آزاد کند. 7.از آداب مهم جهاد، قصد قربت است. 8.اجرای عقد صلح و اعلام جنگ و آتش بس بر عهده امام مسلمین است، لیکن آحاد مسلمین می توانند افراد کافر را امان دهند. «عتق و فک رقبه» ، چهارمین اصل از اصول سیاست خارجی کتاب است، که اشاره شده در اسلام، انسان آزاد خلق شده است، لذا برده داری یک امر عارضی و تحمیلی بر جامعه است که باید لغو گردد.چگونگی از بین بردن بردگی در اسلام شیوه خاصی دارد، که از آن به «فک رقبه» تعبیر می شود، اسلام اسرای جنگی را پس از جنگ آزاد می کند.آنانی که در میان جامعه اسلامی به صورت اسرای جنگی باقی می مانند، از طریق قاعده عتق و یا مکاتبه و
استیلا آزاد می شوند .در ادامه، مؤلف به برده داری نوین قرن بیستم از سوی استعمارگران با اتکا بر فن آوری یاد می کند.وی بر آن است که بنابر دستور اسلام، امروز باید جهان سوم را از یوغ استعمار رهایی بخشید. پنجمین اصل، «تالیف قلوب» نام دارد.در این باره به معنای تألیف قلوب، قلمرو عملکرد تألیف قلوب، آرای فقها در نسخ و عدم نسخ حکم تألیف قلوب و کیفیت کاربرد اصل تألیف قلوب در این عصر، اشاره می شود.به لحاظ فقهی، «تألیف قلوب» عبارت است از حمایت اقتصادی مسلمین و یا کفار توسط پیامبر (ص) و یا امام (ع) و یا فقیه و دولت اسلامی، به منظور جلب آنان برای جهاد و مبارزه و گرایش به اسلام و دفاع از آن.اسلام برای چنین امری، سیاست مالی ویژه ای در نظر می گیرد.مؤلف بر آن است که طبق آرای تمام مکاتب و مذاهب فقهی اسلام (با اختلاف نظر جزیی)، اصل تألیف قلوب یک اصل عام است و به دسته جات کفار، مسلمین و منافقین تعلق دارد.یعنی اگر امام و رهبر جامعه اسلامی در تألیف قلوب هر کس و یا قبیله و دسته ای، برای اسلام مصلحت ببیند، می تواند از زکات به آنها بپردازد و قلب آنان را تألیف کند .امروزه می توان با توجه به این اصل، در سیاست خارجی،
در مورد نهضتهای آزادی بخش و تز صدور انقلاب استفاده کرد، که سفارتخانه های اسلامی در خارج باید متولی این امر باشند . درس دیگر، «تولی و تبری» است.رابطه سیاسی دولت اسلامی و آحاد امت اسلام با رژیمهای کفر و ستم و آحاد کفار معاند و ستمگران، بر اساس تولی و تبری استوار است.مؤلف سپس به ذکر آیات و روایاتی دال بر تولی و تبری مبادرت می ورزد.وی مصادیق و موارد تطبیقی را از آیات در این باره استخراج می کند.مثلا از آیه 8 و 137 سوره نساء چنین استفاده می شود: «روابط مسلمانان در هر صورت با کافرین نباید بیش از مسلمین باشد؛ در غیر این صورت، چنین مسلمانانی به عنوان منافق شناخته خواهند شد» . هفتمین اصل، «عقد ذمه» نام گرفته است.ذمه به معنای تأمین و پناه دادن است.در اصطلاح فقهی، عقد ذمه عبارت است از قرارداد ویژه ای میان رهبر مسلمین و یا نائبش با فرد یا جماعتی از کفار اهل کتاب، که طبق آن، حکومت و ملت اسلام، حفظ امنیت ناموسی، جانی و مالی کفار را بر عهده می گیرد، و در مقابل، کفار نیز پرداخت مالیات ویژه ای به نام جزیه را به بیت المال مسلمین، متعهد و ضامن می شوند.هر فرقه ای که ثابت شود زمانی دارای پیامبر و کتاب آسمانی بوده اند، می توان با
آنها معامله اهل کتاب نمود و عقد ذمه برقرار کرد .به گفته مؤلف، شرایط انعقاد ذمه عبارت است از: 1.توسط رهبر و امام مسلمین و یا نائبش منعقد شده باشد، 2.کفار ذمی بپذیرند که خلاف احکام اسلام در جامعه عمل نکنند، 3.پرداخت جزیه، 4.عدم سکونت در حجاز، 5.عدم سب مقدسات، 6.تمایز شکلی، 7.عدم ارتفاع و اشراف منازل ذمی ها بر منازل مسلمین. مؤلف در ادامه به موارد مصرف جزیه و فلسفه اخذ و موارد بطلان آن می پردازد. آخرین اصل، «استجاره و امان» است.عقد استجاره و امان عبارت است از: «قرارداد ترک مخاصمه و مزاحمت و قتال با کفار، آنگاه که آنان خواستار چنین چیزی از طرف مسلمانان باشند، تا در سایه آن اسلام و کلام خدا را بشنوند و یا ذمه آن را قبول کنند و یا در کشور مسلمین به تجارت بپردازند» . مؤلف، استجاره و تأمین را در سه مبحث سیاسی، اقتصادی و نظامی بررسی می کند.آنگاه به مسئله حکمیت می پردازد و شرایط حکم را ذکر می کند.در ادامه، مؤلف مواردی را که موجب نقض امان می شود، بر می شمرد.
مستعان، حمیدرضا.نشر کامل.69 ص. این کتاب، شرح نظریه های عالم بزرگ جهان شیعه، میرزای نایینی است.میرزای نایینی در کتاب تنبیه الامه نشان داد که اسلام، سر سخت
مخالف استبداد، بی عدالتی اجتماعی و استثمار اقتصادی است.نویسنده این کتاب، با الهام از کتاب تنبیه الامه مرحوم نایینی، دیدگاههای او را در موضوعاتی نظیر استبداد، مشروطیت، آزادی و مساوات و تجدد بیان کرده است.کتاب، در عین کم حجم بودن، به خوبی دیدگاههای مرحوم نایینی را بیان کرده و کتابی ارزشمند در این زمینه است، که در شش بخش تدوین شده است. در بخش اول، با عنوان «گامی در مسیر» ، به دیدگاه شیعه در مورد غاصب بودن حکومتها در زمان غیبت اشاره شده و مقاومت روحانیون را در برابر حکومتها، به دلیل غاصب بودن متذکر شده است.همچنین اشاره شده که میرزای نایینی، از جمله کسانی است که راجع به شکل حکومت، تحولی پدید می آورد و حکومت جمهور مسلمین را در عصر غیبت مطرح می کند. بخش دوم کتاب، به شرح زندگی و شخصیت نایینی اختصاص دارد.در این بخش آمده که او دارای قدرت فکری و نبوغ در اصول و فقه و فلسفه و کلام و اجتماعیات بود و کتاب تنبیه الامه او رساله ای پر ارج، روشنگر و دارای جهت ضد طاغوتی و ضلالت برانداز، با الهام از شریعت حقه اسلامی است.او از سیاست عصر خود و چالشهای دولتهای بزرگ، به خوبی آشنایی داشت. بخش سوم کتاب، در موضوع حکومت و حاکمیت
است و به شرح آرای نایینی اختصاص دارد.نویسنده می گوید نایینی در کتاب خویش، ناتوانی مسلمانان را ناشی از عمل «طواغیت امت» می داند، که اسلام را از محتوای اصیل و راستین خود پوک و تهی ساخته اند.او راه تجارت را کوتاه ساختن دست این گروه از حکومت می داند.نایینی کتاب خویش را به همین دلیل تنبیه الامه نامگذاری کرده است و در آن، مشروطیت حقیقی را مخالف دین حقیقی نمی داند.از نظر نایینی، حکومت از لحاظ حاکم به فردی و جمعی، و از نظر مشروعیت، به حکومت حق و حکومت اغتصاب تقسیم می شود.اومی گوید نحوه نیل به حکومت سه گونه قهر، وراثت و انتخاب است.مرحوم نایینی، حفظ شرف و استقلال و قومیت را با به کار بستن حاکمیت امکان پذیر می داند.او ملت را در بطن جامعه بزرگ امت اسلامی به رسمیت می شناسد و ملت اسلامی معرفی کرده، و اصل مسئولیت حاکم و حق نظارت امت را مطرح می کند.به اعتقاد نایینی، در عصر غیبت که دست امت از دامن عصمت و ملکه تقوا و عدالت کوتاه است، باید دستگاهی گمارده شود تا مانع زورگویی، یکه تازی و خودکامگی حکومت و عاملان حکومت گردد.او مجلس شورای ملی را گرچه کمال مطلوب نمی داند، ولی برای محدودیت حکومت و استقرار نظام ملی مشروطیت، ضروری می شمارد. در بخش چهارم با عنوان «مغلطه های
دشمنان مشروطیت» ، نویسنده از زبان نایینی و به نقل از کتاب او، به مغالطه های دشمنان مشروطیت پاسخ می دهد.از جمله آمده که او راجع به آزادی، مساوات و اصل دخالت ملت در کار حکومت، اجتهاداتی دارد.وی آزادی را، به معنای انکار واجبات دینی، که از طرف مغالطه کاران در مشروطیت مطرح می شد (و لزوما آزادی را جدایی از دین)، نمی داند. نویسنده می گوید که نایینی، مساوات را در ابعاد اجتماعی و اقتصادی طرح می کند.به نظر او، تدوین قانون اساسی برای نظارت در اجرای امور است و با روح اسلام منافات ندارد.این معنای دخالت ملت در کار حکومت است.به طور خلاصه، نویسنده نتیجه گیری می کند که از نظر نایینی، اسلام مخالف سرسخت حکومت استبدادی، بی عدالتی اجتماعی و استثمار اقتصادی است .وی از آزادی و مساوات و آزادی بحث و گفتگو و آزادی نشر و تبلیغ عقیده از نظر اسلام، سخن گفته است.
عمید زنجانی، عباسعلی.چاپ اول: تهران، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 1374.401 ص. هدف اصلی نویسنده در این کتاب، بررسی مبانی اندیشه های سیاسی در اسلام است که از دو لحاظ تئوریکی و کاربردی، این هدف پیگیری می شود.از نظر تئوریک، شناخت مفاهیم سیاسی اسلام و از نظر عملی، امکان به کارگیری اصول کلی و مفاهیم اساسی اندیشه های اسلام برای راه یابی به نظام سیاسی
متناسب با زمان و شرایط حاکم، در این تحقیق مورد نظر است. نویسنده، کتاب را در هفت فصل تنظیم کرده و یک فصل را به نتیجه گیری از مباحث اختصاص داده است. در فصل اول با عنوان «کلیات» ، مباحثی در زمینه مسائل اندیشه سیاسی، اهداف و روش بحث، روش بررسی پدیده های سیاسی و موضوعات دیگری به عنوان کلیات ورود به مباحث اصلی، مطرح شده است. نویسنده، در فصل دوم با عنوان «دین و سیاست» ، ابتدا به سابقه تاریخی سکولاریزم اشاره کرده، و فروپاشی پایه های عقلانی و علمی دین در غرب، ناسازگاری پارادکس تعالیم کلیسا و دموکراسی، مدرنیزم و فقدان اصول و مبانی لازمه دین در اندیشه غربی را برای مدیریت صحنه های سیاسی، از زمینه های شکل گیری سکولاریزم ذکر می کند.سپس بحث از رابطه دین و سیاست را در قالب شبهاتی نظیر اختصاص نقش دین در امور آخرتی و سرنوشت پس از مرگ، غیر قابل نقد و اعتراض بودن دین، ناسازگاری اهداف دین با اهداف سیاسی، و عدم پرداخت قرآن به مباحث سیاست و حکومت، مورد نقد و بررسی قرار داده است، و در ادامه از تلازم دین و سیاست، و اهداف سیاسی دین و رسالت انبیا، به تفصیل بحث کرده است. نویسنده در فصل سوم با عنوان «سیری در اندیشه های سیاسی»
، ابتدا تاریخ اجمالی اندیشه سیاسی غرب را توضیح داده و ملازمه نهضتهای انبیا را، از ابتدا تا خاتم پیامبران (ص) با اهداف سیاسی، متذکر شده است.او توحید و امامت و رهبری و امت و سایر مفاهیم را جزء اصول سیاسی اندیشه انبیا بر شمرده، و سیره عملی پیامبران را در مقابله
با مستکبران، نشانه اهداف سیاسی آنان ذکر کرده است. عمید زنجانی، در فصل چهارم با عنوان «فلسفه سیاسی اسلام» ، حقیقت اسلام را مجموعه ای از مقوله های به هم پیوسته در زمینه سیاست، حکومت، اقتصاد، نظام تربیتی، قوانین اجتماعی و مدنی و جزایی و نیز تعالیم اعتقادی و عرفانی و اخلاقی می داند که مطابق با مقتضای زمان، اصیل ترین مبانی ایدئولوژیکی را پایه ریزی کرده است.او می گوید به طور کلی، بنیادهای فلسفه سیاسی در اسلام، توحید، عوامل و انگیزه های فطری انسان و عقل اوست و بر این اساس، اصول سیاسی اسلام پی ریزی می شود.نظام سیاسی اسلام در زمان غیبت، امری پیوسته به اصل نبوت و امامت است و اساس اندیشه ها هم در این دوره، بر اساس اصول بنیادی اسلام است.در این فصل، نویسنده فلسفه سیاسی فارابی، ابن سینا، اخوان الصفا و غزالی را مورد بررسی قرار داده است. در فصل پنجم با عنوان «اندیشه سیاسی در متون اسلامی» ، منابع اندیشه سیاسی اسلام مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.نویسنده می گوید کتاب و سنت و عقل و اجماع، از اصول کلی استنباط است.از طریق استنباط شخصی و نصوص قرآنی و احادیث، اساس و اصول اندیشه سیاسی اسلام به دست می آید.قواعد عرفی، عادتها، آرای فقها، احکام حکومتی و فرامین ولایی ولی امر و رهبر امت
اسلامی، از منابع دیگری است که در کنار اصول اصلی استنباط برای استخراج اندیشه سیاسی کاربرد دارد.در ادامه فصل، نویسنده مفاهیم اندیشه سیاسی اسلام نظیر رهبری، امامت، دولت و ولایت را مورد بحث و بررسی قرار داده است. عمید زنجانی، در فصل ششم به بیان رابطه توسعه و قدرت سیاسی پرداخته و منبع قدرت را در اسلام، خداوند ذکر می کند، که از حاکمیت توحیدی ریشه می گیرد.او تکیه گاه اقتدار دولت و ثبات سیاسی را در عقل گرایی، برابری انسانها، احترام به آرای عمومی، شورا، نظارت عمومی، عدالت و قسط، نفی ظلم و جور و آمادگی دفاعی می داند.وی نقش دین را در توسعه، ناشی از نقش مثبت آن در همبستگی دولت و مردم، افزایش اقتدار سیاسی حکومت، وحدت ملی بر اساس اخوت، نقش مثبت دین در مشارکت سیاسی و عواملی دیگر که در فرآیند توسعه مؤثرند، ذکر می کند . عمید زنجانی، در فصل هفتم با عنوان «حقوق بشر در اندیشه سیاسی اسلام» ، به تاریخ تدوین حقوق بشر در اسلام از مجموعه قواعد حقوقی اسلام اشاره می کند و آیات و احادیث مربوط به آن را یادآور می شود.به گفته او، کرامت و شرافت انسان، برابری انسانها در احراز حق و استیفای آن، امنیت عمومی، آزادی های سیاسی، حق دادخواهی و نظایر آن، از اصول حقوق
بشر در اسلام است. فصل هشتم نیز که آخرین فصل کتاب است به نتیجه گیری از مباحث گذشته اختصاص دارد.
برزگر، ابراهیم.چاپ اول: تهران، سازمان تبلیغات اسلامی، 1373.372 ص. کتاب، از مقدمه و سه بخش تشکیل شده است.در بیان هدف این کتاب، نویسنده معتقد است که موضوع تحقیق، از سویی مسئله تصمیم گیری سیاسی، و از سوی دیگر نظریات حضرت امام (ره) را در این حوزه در بر می گیرد، و جهت پاسخگویی و بررسی این مسئله است که مبانی تصمیم گیری سیاسی در منظر امام (ره) بررسی می شود. بخش اول، «کلیات جایگاه تصمیم گیری» نام دارد.در این بخش بینشها و اعتقادات تصمیم گیرنده مورد بحث قرار می گیرد.بخش اول سه فصل دارد. در فصل اول، جایگاه معارف در تصمیم گیری و پیوند عمیق معارف و عقاید و تصمیمات افراد، تبیین گردیده است.مؤلف بر آن است که تصمیمات، محکوم معارف است، لذاست که تصمیم گیری های امام (ره)، بعد جهانی دارد، چنانکه تصمیم گیری های سیاسی امام (ره)، ناشی از این امر بود.به عنوان مثال، حسن ظن به خداوند و اعتقاد به الطاف خفیه او، شکست ناپذیری تصمیمات موحد بر اساس نظام ارزشی او، و نیز رابطه تقدیرات و تصمیمات آنها در دو بعد تصمیم گیری های موفق و نیز ناموفق، بیان کننده تأثیر نقش معارف و
باورها در تصمیم گیری است.اعتقاد به تأییدات الهی در اشکال اجتماعی و مددهای فردی، ترسیم کننده جایگاه و نگرش فرد نسبت به موضوع تصمیم گیری است. در فصل دوم، جایگاه و ارتباط جزء دوم مکتب، یعنی احکام و تصمیم گیری، به همراه بحث از رابطه دین و سیاست تشریح شده است.نویسنده می گوید احکام دارای دو بعد فردی و اجتماعی است، که به ترتیب جهت پاسخگویی رفتار فردی و سیاسی است، و رابطه او با خود، خدا، خلق و جامعه را تبیین می نماید.لذا این بخش، به نحو مستقیم به بحث رفتار و پیش نیاز آن، یعنی تصمیم گیری می پردازد.بحث از دین و سیاست و رابطه آن دو نیز، با برداشتها و تعاریف مختلف از سیاست به معنی خاص و عام، ادامه پیدا می کند. در فصل سوم، نویسنده به رابطه تصمیم گیری با جزء سوم، یعنی اخلاق می پردازد. «گرایشات و روحیات تصمیم گیرنده» ، عنوان بخش دوم کتاب است، که مشتمل بر چهار فصل است . در فصل اول، رابطه تهذیب نفس و تصمیم گیری، و نیز چگونگی تأثیر متقابل آگاهی و خواسته ها بر رفتار و تصمیمات بحث شده است.در ادامه، به ضرورت تهذیب نفس و خطرساز بودن انسان غیر مهذب و مضر بودن او برای خود و اجتماع، اشاراتی شده همچنین از کیفیت انهدام اراده و مالکیت نفس، به علت
گرایشها و تمایلات مادی و شهوانی، و نهایتا از بازتاب سیاسی عدم تهذیب نفس، سخن گفته شده است. در فصل دوم، «روحیه و تصمیم گیری» مورد بحث قرار می گیرد.نویسنده از تحول روحیه، به عنوان عامل انقلاب نام می برد.وی در زمینه سازندگی روحیه به موارد زیر اشاره می کند : روحیه شجاعت، خودباوری، خودیابی، اعتماد به نفس، روحیه عزت نفس و کرامت و بزرگواری .در ادامه، به تفاوت روح بزرگ و روحیه رفاه طلبی می پردازد. در فصل سوم، به روحیه انسان سیاسی و پدیده سیاسی قدرت و ضعف، در دو انسان نوعی مهذب و غیر مهذب پرداخته شده است.سپس به نتایج برخورد هر یک از این دو انسان با قدرت و ضعف و متعلقات هر یک از آن دو اشاره شده است.به نوشته کتاب، انسان مهذب در روز قدرت، خود را نمی بازد و قدرت را ابزار فساد یا افساد قرار نمی دهد، و در روز ضعف نیز آثار ضعف روحی در او دیده نمی شود.این در حالی است که انسان غیر مهذب، خلاف آن را از خود نشان می دهد. «ارکان و عناصر تصمیم گیری سیاسی» ، عنوان بخش سوم است، که بخش آخر و مشتمل بر دو فصل است.این بخش، بعد از ایجاد رابطه بین تصمیم گیری در واکنش های فرد از سویی، و احکام و تکلیف از سوی
دیگر، تصمیم گیری بر پایه تکلیف را موردبررسی قرار می دهد.تصمیم گیری تکلیفی، بر دو پایه موضوع شناسی و حکم شناسی استوار است.به اعتقاد نویسنده، گام اول، شناخت موضوعات، پدیده ها، رخدادها و واقعیات سیاسی و تحلیل آنهاست.گام دوم، شناخت حکم مناسب آن پدیده و موضوع مکتب است.در این دیدگاه، احکام تابع موضوعات است که مناسب با آن تغییر خواهد کرد. نویسنده، در ادامه بحث قدرت و نظریه تکلیف را مطرح می کند، که در ارتباط نزدیک با نظریه تکلیف است.به گفته او، قدرت یکی از ارکان تصمیم گیری سیاسی است. برزگر در فصل دوم، دیگر ارکان تصمیم گیری را تشریح می کند.او می گوید که تحلیل و ارزیابی، دیگر رکن تصمیم گیری است.رکن دیگر تصمیم گیری، آینده نگری است، که دو قسمت دارد: الف) اهداف (مطالعه متون فقهی و ارزشهای اسلامی)، ب) پیش بینی (موضوع شناسی) . مبحث «دشمن» ، از دیگر ارکان تصمیم گیری معرفی شده و آمده که شناخت دشمن، ماهیت او مفهوما و مصداقا و نیز شناخت روشهای اجرایی و اهداف، از موارد مهم در این امر است .بر اساس نظریه تکلیف، مکلف در برابر دشمنان خود، تکلیف مقابله دارد. به نوشته کتاب، عنصر دیگر در تصمیم گیری سیاسی، بر اساس تئوری راهها، مسئله همراهان، حامیان، مردم و رهروان و ملاحظه حساسیتها، برداشتها و اقوال آنان است.البته در این باره نباید
رضایت خلق را بر رضایت خداوند ترجیح داد.همچنین دیگر رکن تصمیم گیری سیاسی، استقامت است که بر اساس این نظریه، تکلیف مستمر مبلغان است.
سبحانی، جعفر.ترجمه داود الهامی.قم، مؤسسه علمی و فرهنگی سید الشهدا (ع)، 1370.767 ص .کتاب، از پیش گفتار و هفت فصل تشکیل شده است، که مؤلف در آن، سه عامل را به عنوان عوامل تحریف در نظام سیاسی اسلام معرفی می کند: 1.تبدیل خلافت اسلامی به سلطنت موروثی، 2.ترجمه آثار یونانی و نفوذ افکار یونان بر مسلمانان از جمله تأثیر افلاطون بر فارابی، 3.گسترش تمدن و سلطه فرهنگ غربی. در فصل اول، تحت عنوان «بحثهای مقدماتی پیرامون حکومت» ، سه مبحث مطرح شده است. عنوان مبحث اول، «حکومت، یک پدیده ضروری اجتماعی» است، که در ذیل آن، به سیره پیامبر گرامی اسلام (ص) در امور سیاسی اشاره می شود.در ادامه این بحث، مؤلف به مضامین روایاتی اشاره می کند، که دال بر لزوم تشکیل حکومت در اسلام هستند. در مبحث دوم، تحت عنوان «چرا بعضی ها از تشکیل حکومت می هراسند» ، مؤلف وظایف حاکم اسلامی را اقامه نماز، پرداخت زکات، امر به معروف و نهی از منکر ذکر می کند.وی همچنین سه خصلت لازم برای حاکم اسلامی را به نقل از پیامبر (ص) تقوا، بردباری و نیکو حکومت کردن می داند .در ادامه،
مؤلف وظایف امت را نسبت به حکومت، با توجه به احادیث ذکر می کند.نویسنده در بیان انواع حکومتها، از نظام سلطنتی، حکومت اشرافی، حکومت ثروتمندان و حکومت دموکراسی نام می برد.وی با توجه به آیات قرآن، مثالهایی را ارائه می دهد.همچنین معایب آنها را ذکر کرده و به رد آنها می پردازد. عنوان فصل دوم کتاب، «سیستم حکومت اسلامی پس از پیامبر (ص)» است.در این فصل، چهار مبحث مطرح شده است. در مبحث اول (دانشمندان و حکومت اسلامی)، مؤلف می گوید در این زمینه، بیشتر دانشمندان اهل سنت قلم زده اند. مبحث دوم، درباره «سیستم حکومت اسلامی و مصالح عمومی» است.نگارنده در بحث از «طرح رهبری در نظر پیامبر اکرم (ص)» ، به مسئله رهبری امت اشاره می کند، که مؤید آن است که خلیفه باید از جانب پیامبر (ص) انتخاب می شد. فصل سوم، «سیستم حکومت اسلامی در عصر غیبت» عنوان گرفته است.نویسنده در این باره در صدد پاسخ به این سؤال است که چرا به سیستم حکومتی اسلام کمتر توجه شده است.وی همچنین کتابهایی را که در زمینه حکومت اسلامی تدوین یافته اند، مورد بررسی قرار می دهد.وی معتقد است در زمان غیبت هم، حاکم، تنصیصی است.او به دنبال آن، از «پذیرش مردم» و «ولایت فقیه» به عنوان عناصر پدید آورنده حکومت اسلامی نام می برد. مؤلف در توضیح پذیرش
عمومی از عناوین ذیل بهره می برد: .1 «وظایف اجتماعی و تشکیل دولت» . .2 «ادای امانت، بدون حکومت امکان پذیر نیست» . .3 «حکومت امانتی است پیش حاکم» . .4 «مردم بر اموال خود تسلط دارند» . .5 «ارزش و اعتبار رأی مردم در انتخاب رهبر در روایات» . نویسنده، در ادامه از عنصر دوم حکومت اسلامی، یعنی ولایت فقیه سخن می گوید.وی به توضیح فلسفه لزوم ولایت فقیه می پردازد و سپس سؤالاتی را در مورد حکومت مطرح می کند و به جوابگویی آنها می پردازد. به نظر نویسنده، شورا و بیعت عناصر سوم و چهارم حکومت اسلامی هستند.مؤلف به شورا و بیعت نزد اهل سنت اشاره می کند و آنگاه به اهمیت آن در اسلام می پردازد. در فصل چهارم، مؤلف، صفات ویژه حاکم و رهبر اسلامی را توضیح می دهد، که عبارت است از : 1.ایمان، 2.کاردانی و لیاقت، 3.بینش سیاسی، 4.عدالت، 5.مرد بودن، 6.آگاهی به قوانین اسلام، 7.حلال زاده بودن، 8.اعلم بودن، 9.حسن سابقه. «ارکان حکومت اسلامی» ، عنوان فصل پنجم است.نگارنده به بررسی سه قوه مجریه، مقننه و قضاییه می پردازد و وظایف هر کدام را ذکر می کند.وی همچنین به شرایط سران آنها و تبیین واژه هایی چون عدالت اشاره می کند. در فصل ششم، «ویژگی های حکومت اسلامی» بحث می شود، که در آن، موارد زیر
مورد بحث قرار می گیرند: 1.حکومت اسلامی، حکومت واحد جهانی است.در این زمینه، وی درباره عملکرد سازمان ملل و راههای دستیابی سازمان ملل به حکومت جهانی بحث می کند و آن رامورد انتقاد قرار می دهد . 2.عنصر ملیت ساز در حکومت اسلامی، ایمان است نه خاک و خون. 3.همه در برابر قانون مساوی اند. 4.در حکومت اسلامی عدالت حاکم است. 5.میان مادیات و معنویات موازنه برقرار است. 6.تضمین آزادی های معقول؛ که نویسنده به آزادی فردی، آزادی عقیده و تفکر، آزادی سیاسی، آزادی در انتخاب مسکن و کسب، اشاره می کند. 7.مشکلات از طریق مشاوره حل می شود. «وظایف و برنامه های حکومت اسلامی» ، عنوان فصل هفتم است.در ذیل این بحث، عناوین زیر مورد توجه قرار گرفته: .1 «حکومت اسلامی و آموزش و پرورش» ، در این قسمت آمده که فرهنگ، وراثت و محیط، سه عامل سازنده شخصیت انسان هستند.نگارنده همچنین از اهمیت آموزش در اسلام سخن می گوید. .2 «حکومت اسلامی و حقوق فردی و اجتماعی» . .3 «اقلیت های مذهبی در حکومت اسلامی» .نویسنده به امتیازاتی که اسلام برای اقلیت ها در نظر گرفته، مانند حقوق آنها و خوش رفتاری با آنان، احترام اسلام به آنان و...اشاره می کند. .4 «حکومت اسلامی و برنامه های اقتصادی» .در این زمینه، مؤلف می نویسد وجود ابواب زیاد مربوط به مبادلات مالی در فقه،
نشان دهنده اهمیت اسلام نسبت به اقتصاد است.وی همچنین به اهمیت کار در اسلام و کشاورزی می پردازد.او می گوید که در اقتصاد اسلامی، تولید برای تأمین سعادت بشر است و هدف اقتصاد اسلامی، تأمین عدالت اجتماعی است. .5 «بهداشت در حکومت اسلامی» . .6 «حکومت اسلامی و سیاست خارجی» .به گفته نویسنده، خطوط سیاست خارجی حکومت اسلامی عبارت اند از: احترام به پیمانها و قراردادها، اسلام و صلح جهانی، استقلال سیاسی، خوش رفتاری با اسیران جنگی، محدودیت تسلیحات، قرارداد کمکهای نظامی، قطع روابط سیاسی و حق تسخیر. .7 «حکومت اسلامی و سازمان اطلاعاتی» .وظیفه سازمان اطلاعاتی موارد زیر است: بازرسی فعالیت کارمندان، زیر نظر قرار دادن تحرکات دشمن و بیگانگان. .8 «حکومت اسلامی و ارتش» . .9 «منابع درآمد حکومت اسلامی» .نویسنده، این منابع را انفال، زکات، خمس، خراج و مقاسمه، جزیه، مالیات، درآمدهای استثنایی، سرمایه گذاری در زمینه های اقتصادی و صنایع سنگین ذکر می کند. .10 «جهاد در اسلام» .نویسنده می گوید اسلام با چهار گروه جهاد می کند: مشرکان، اهل کتاب، اهل بغی و فساد، و دشمنانی که قصد از بین بردن دین را دارند.
توسلی فارانی، قدرت الله.تهران، صفری، 1369.402 ص. مباحثی درباره حکومت و نقش زمامداران جامعه اسلامی و بحث درباره مسائل گوناگون علمی تاریخی و دیدگاههای
مختلف شیعه و بررسی اساس حکومت و شالوده نظام حکومتی با سبک و روش جدید، هدف نویسنده این کتاب و موضوع مورد بررسی اوست. نویسنده، در بحث از نیاز بشر به حکومت، گستردگی نیازهای بشر، و امکان برآورده شدن آنها را در جمع، علت ضروری وجود حکومت ذکر می کند و نقش حکومتها را در تکامل و انحطاط جامعه یادآور می شود. وی در بحث از مبانی و زیر بناهای فکری حکومت اسلامی، حق فرمانروایی را از آن کسی می داند که مالک اصلی و حقیقی امور باشد، و نتیجه می گیرد چون انسان مالک حقیقی خود و یا سایر اشیا نیست، نمی تواند بر دیگران سلطه داشته باشد.پس مالک اصلی خداست.بنابراین، حاکمیت هم از آن اوست و هر حکومتی غیر از آن شرک وطاغوت است.جانشینان واقعی حاکمیت الهی در زمین، پیامبران هستند.در عقاید شیعی پیغمبر اسلام (ص) دارای ولایت از طرف خداست و بعد از او هم جانشین وی دارای ولایت است، که توسط پیامبر (ص) در روز غدیر انتخاب شده است . نویسنده در بحث از قوانین اسلام، قانونگذار واقعی را خدا ذکر کرده، که پیامبر (ص) مجری قانون اوست و سپس جانشینان پیامبر (ص) احکام خدا را اجرا می کنند.او در همین بحث، در موضوع قوانین مالی و اقتصادی اسلام، زکات و خمس
را از مالیاتهای اسلامی برشمرده است .قوانین دفاع در اسلام، حقوق و جزا و ایجاد قسط و عدل، از جمله احکام دیگری است که توسلی از آنها بحث کرده است.او اهداف حکومت اسلامی را آموزش و پرورش، برقراری مساوات، استقلال و برقراری روابط سیاسی با بیگانگان می داند.وی اختیارات حاکم اسلامی را ده مورد بر شمرده، که اجرای قانون الهی و نظارت بر اجرای قوانین و برقراری عدالت، از جمله آنهاست. حکومت در عصر غیبت، از دیگر مباحث نویسنده است.او ولایت فقهای اسلام و حکومت اسلامی را شکل حکومت در این دوره ذکر کرده، با استفاده از آیات و روایات این موضوع را اثبات می کند.به گفته نویسنده، وظایف فقها در عصر غیبت، اجرای احکام الهی، حل و فصل خصومتهای بین مردم و ولایت و سرپرستی اجتماعی است.او همچنین ویژگی های اخلاقی و علمی و مدیریتی لازم را برای ولایت، از دیدگاه اسلام مورد بحث قرار داده است.در پایان، شرایط عمومی و لازم را برای حاکم اسلامی یادآور شده و دیدگاه برخی فقها نظیر بروجردی، نراقی، گلپایگانی، خویی، صاحب جواهر، نایینی و امام خمینی (ره) را یادآور شده است. این کتاب، برخلاف ادعای نویسنده از سبک و روش جدیدی برخوردار نبوده، ویژگی خاصی ندارد و مباحث معمول حکومت اسلامی را طرح و بحث
کرده است.
جنتی، احمد (و دیگران) .چاپ اول: قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1363.384 ص.این کتاب، مجموعه سخنرانی هایی است که در سمینار ولایت فقیه ایراد شده است. احمد جنتی، دو سخنرانی در این موضوع دارد.وی بحث خود را از انسان شناسی آغاز می نماید و سپس می گوید خداوند برای تکمیل الطافش به بندگان، دین و رسالت انبیا را قرار داده است.احکام الهی و ولایت، تفکیک ناپذیرند.نقش ولایت در جامعه اسلامی عبارت است از: هدایت افکار، حراست و حفظ دین از دستبردها، دفاع از دین در قبال دشمنان و اجرای حدود در جامعه .به نظر او، برای تشکیل حکومت چند امر لازم به نظر می رسد: قدرت، سیاست، احساس عطوفت نسبت به مظلوم، شجاعت و تدبیر. جوادی آملی، در بیان دیدگاههای خود، معتقد است حکومت اسلامی با دلیل عقلی قابل اثبات است.قلمرو ولایت فقیه، همان قلمرو فقه است و ولی فقیه، تا از کسی خلافی دید، می تواند او را عزل کند. ابوالقاسم خزعلی، سه سخنرانی در زمینه ولایت فقیه ارائه کرده است.به گفته او، ولایت یعنی حکومت، و نه فقط بیان حکم.او بحث ولایت فقیه را از دیدگاه نهج البلاغه بررسی کرده است.خزعلی می گوید مردم قانون اساسی را در دو نوبت قبول کردند: انتخاب مجلس خبرگان، و رأی به خود قانون اساسی.او
در نهایت، طی طرح مباحثی سیاسی، بنی صدر را می کوبد. یوسف صانعی، سه سخنرانی در این مجموعه دارد.او اظهار می دارد که ولایت، به معنای سرپرستی و اداره جامعه است.مردم با اختیار خود، سرنوشتشان را به فقیه می سپارند.بنابراین، بین ولایت فقیه و آزادی، تنافی وجود ندارد.اگر ما می گوییم به مسجد الاقصی می رویم و آن را آزاد می کنیم، این دفاع است.صانعی همچنین برای اثبات ولایت امام علی (ع)، شواهدی تاریخی، قرآنی و روایی اقامه می کند.به گفته او، مقبوله عمر بن حنظله اطلاق دارد.او در آخر اظهار می دارد که امام (ره)، ارزش فوق العاده ای برای قانون اساسی قائل است. طاهری خرم آبادی، دو مقاله درباره ولایت فقیه دارد.او در مقاله اول، ابتدا از امامت خاصه و عامه سخن می گوید.سرفصل مباحث او، بحث لغوی ولایت، انواع ولایتها، ارتباط ولایت و امامت با جهان بینی اسلامی و مجرای تحقق ولایت خدا در زمین است وو ولایت، دو قسم است : تشریعی و تکوینی.طاهری، در انتهای مقاله اول، به قوانین ثابت و متغیر نیز، اشاره می نماید .او می گوید که قوانین متغیر برای رفع نیاز جامعه به وسیله ولی امر وضع و اجرا می شود .خصایص ولی فقیه و رابطه ولی فقیه با ارگانهای حاکم، از مباحث مقاله دوم اوست. عباس محفوظی، در سخنان خود ولایت را به دو قسم
الهی و طاغوتی تقسیم می کند.او می افزاید که انبیا برای تشکیل حکومت آمدند. محمد یزدی، در دو سخنرانی خود به معنی ولایت، اقسام آن، ضرورت ولایت و مباحثی درباره ولایت فقیه می پردازد.به گفته او، ولایت تشریعی، امری ضروری است و وحی بر قوانین دیگر مقدم است.به گفته یزدی، امام خمینی (ره) فرموده اند من در کار مجلس دخالت نکرده ام و نمی کنم، مگر آن که خلاف اسلام باشد.
سمینار انقلاب اسلامی و ریشه های آن.چاپ اول: قم، معاونت امور اساتید و دروس معارف اسلامی (نهاد نمایندگی معظم رهبری در دانشگاهها)، 1374.408 ص. کتاب حاضر، از دو بخش و ده مقاله تشکیل شده است.با توجه به این که انقلاب اسلامی یکی از رخدادهای اجتماعی مهم جهان در قرن بیستم است، لیکن آن گونه که باید و شاید مورد بررسی قرار نگرفته است.هدف گردآورندگان، بررسی ابعاد انقلاب اسلامی و شناسایی ویژگی های منحصر به فرد آن است. بخش اول، کتاب «نظریه پردازی و انقلاب اسلامی» نام دارد.این بخش، متشکل از چهار مقاله است. «نگرشی اجمالی به نظریه های انقلاب در علوم اجتماعی» ، نام اولین مقاله به قلم حمیرا مشیرزاده است.هدف مقاله، نگرشی اجمالی به مهمترین نظریه های مربوط به انقلاب است.با توجه به تعاریف موجود در مورد انقلاب، نویسنده
سه تقسیم بندی در این باره مطرح می کند . در مقاله دوم، حسین بشیریه نظریه های انقلاب را در پنج گروه قرار می دهد.نظریه مبارزه طبقاتی، نظریه واقع گرایی سیاسی، نظریه همبستگی اجتماعی، نظریه کاریزما و نظریه فردگرایانه . نویسنده، سپس در نظریه پردازی انقلاب، سه موج را مطرح می کند: موج اول، درباره نظریه های کلاسیک انقلاب است.در این موج به نظریات کارل مارکس، آلکسی توکویل، دورکهایم، پارتو و ماکس وبر در مورد انقلاب اشاره می شود. موج دوم، درباره نخستین تلاش عمده علمی برای تحلیل انقلاب است، که جنبه توصیفی دارد .در این مرحله به نظریات کرین برینتون، اشاره می شود.به گفته نویسنده، برینتون در «کالبدشکافی چهار انقلاب» ، می کوشد با مقایسه نظام مندی میان انقلابهای انگلستان، آمریکا، فرانسه و روسیه، به دلیل شباهتهایی که با هم دارند، برخی همسانی ها را در انقلاب کشف کند. در موج سوم، به نظریه های متأخر که در صدد تبیین انقلاب هستند، پرداخته می شود، که آنها را در دو گروه خرد و کلان تقسیم بندی می کنند. «مقایسه ای تطبیقی پیرامون نظریه های مختلف در تبیین علل وقوع انقلاب اسلامی در ایران» ، عنوان مقاله ای است به قلم صادق زیبا کلام.نویسنده دو ویژگی را برای انقلاب ایران ذکر می کند: اول، غیر منتظره بودن وقوع انقلاب اسلامی، و دوم سرشت دینی آن یا عجین شدن این انقلاب با
مذهب.نویسنده در بررسی «چرایی» شکل گیری انقلاب اسلامی، نظریات مطرح شده در این باره را به چهار دسته تقسیم می کند: اول، «فرضیه توطئه» که توسط سلطنت طلبان مطرح می شود.دوم، فرضیه مدرنیزاسیون، که طبق این نظریه، اقدامات شتاب آلود شاه در مدرن سازی، باعث وقوع انقلاب شد.سوم نظریه «اقتصاد عامل انقلاب» ، که طبق این نظریه معضلات و ناهنجاریهای اقتصادی، عامل اصلی بروز انقلاب بود.چهارم، نظریه «مذهب عامل انقلاب» ، که علت غایی انقلاب را سیاست «اسلام زدایی» شاه می داند، که باعث جریحه دار شدن احساسات ملت مسلمان ایران شد.نویسنده، هر یک از این نظریات را مورد نقد و بررسی قرار می دهد و نهایتا عامل اصلی پیروزی انقلاب را استبداد حاکم معرفی می کند. «ریشه های انقلاب از زبان متفکرین و صاحبنظران غربی» ، نام مقاله ای است از عبد الرحیم گواهی.مؤلف در بررسی «چرایی» انقلاب، به چند دسته نظریه اشاره می کند و آنها را مورد نقد قرار می دهد.به گفته او، عده ای وقوع انقلاب را وجود فاصله عمیق بین طبقه ثروتمند با طبقه فقیر جامعه می دانند.عده ای دیگر اقدامات شاه را در نوسازی و صنعتی کردن سریع جامعه عقب مانده ایران، عامل انقلاب می دانند.بعضی محققان، علاوه بر دلایل اقتصادی (صنعتی نمودن سریع جامعه)، به دنبال دلایل اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و بخصوص عوامل مذهبی برای انقلاب گشته اند.در این باره، مؤلف به
اقدامات ضد مذهبی رضاخان و شاه اشاره می کند . «اشاراتی در فلسفه علم انقلاب» ، عنوان مقاله دیگری است به قلم مصطفی ملکوتیان.مؤلف به بررسی نظریه انقلاب از دوران باستان، بخصوص ارسطو می پردازد.وی بین نظریه های اولیه و معاصر درباره انقلاب تفاوت قائل می شود.او بر آن است که برداشت نویسندگان اولیه از مفهوم انقلاب، بسیار کلی تر از برداشتهای امروزی بود.آنها بیشتر به دگرگونی های سیاسی به شکلی کلی می اندیشیدند و نوع خاصی از آن را کمتر مورد بررسی قرار می دادند.در آثار نویسندگان معاصر، در چرایی پدیده انقلاب، هر یک به عاملی خاص اشاره کرده، و آن را برجسته کرده است.نویسنده، در ادامه به علم احتمالی علم یقینی می پردازد.منظور وی از این بحث، وقوع عوامل جدید است که به طور ناگهانی ظاهر می شوند و تأثیر خاص خود را دارند و همین امر است که باعث افتراق بین علوم طبیعی و علوم اجتماعی می شود.وی اضافه می کند دسترسی به علم یقینی در علوم اجتماعی مرسوم نیز، با تلاشهای علمی امکان پذیر است.وی
آنگاه به فرضیه، نظریه، پارادایم و قانون می پردازد و آنها را توضیح می دهد، و نتیجه می گیرد که نباید هر مطلب علمی را سریعا نظریه دانست. «اندیشه، فرهنگ و انقلاب اسلامی» ، عنوان بخش دوم کتاب است.این بخش از پنج مقاله تشکیل شده است. «امام خمینی (ره) در پنج حوزه معرفت سیاسی» ، عنوان مقاله ای است از سید علی قادری.به گفته نویسنده، معرفت سیاسی مجموعه ای از باورهای ذهنی است که پنج حوزه قابل تفکیک دارد، و او می خواهد مشخص کند که حضرت امام (ره) در کدام یک از این حوزه ها تبلور بیشتری دارند. 1.حوزه اول، علم سیاست است.قادری می گوید حضرت امام (ره)، در این حوزه به اصول کلی دانش سیاست آگاهی داشتند؛ اما این گونه نبود که نظریات اندیشمندان غربی مانند مورگنتا را در حافظه سپرده باشند. 2.حوزه علم به حوادث سیاسی.در این باره، مؤلف به سیره حضرت امام (ره) در کسب اخبار سیاسی از سن هفت سالگی تا پایان زندگی می پردازد. 3.تحلیل سیاسی، که به گفته نویسنده امام در این حوزه یک غیرتمند بود؛ یعنی هرگز به تحلیل موضوعی که به کار جامعه بشری نیاید، نزدیک نشد.تحلیلهای حضرت امام (ره) بر دو گونه است : 1.معرفت شخصی، 2.فلسفی. 4.حوزه آرای سیاسی، که مجموعه ای است از نظر افراد نسبت به موضوعاتی
که به اداره امور اجتماعی ارتباط می یابد.مؤلف در این باره می نویسد که امام (ره)، به عنوان یک سیاستمدار برجسته به طور قهری دارای آرای سیاسی است.وی بر آن است که باید بین آرای سیاسی و اندیشه سیاسی امام (ره) تفاوت قائل شد.در ذکر نمونه هایی از آرای سیاسی امام (ره)، مؤلف می نویسد ایشان در حوزه روابط بین الملل به تئوری توطئه معتقد بودند.مسئله حضور در روابط بین الملل از دیگر نظرهای امام (ره) است.اصل عدم دخالت در امور دیگر کشورها، و نداشتن رابطه با آمریکا نیز از دیگر آرای سیاسی امام (ره) است، در حالی که قطع رابطه با رژیم اشغالگر قدس از اندیشه های حضرت امام (ره) به حساب می آید.به گفته نویسنده، در اندیشه های امام (ره) نمی توان به تعارض رسید، اما در آرای سیاسی، بحث باز است. 5.حوزه اندیشه سیاسی، که مجموعه باورهای فلسفی است که به طور مستقیم به اداره امور جامعه مرتبط است. مقاله دیگر، «تحولات فکری ایران و اندیشه انقلاب اسلامی )1332 1357(« نام دارد، که نویسنده آن محمد شفیعی فر است.سؤال اصلی مقاله آن است که: جریانهای فکری این دوره، چه نقشی در شکل گیری اندیشه انقلاب اسلامی داشته و مکتب فکری انقلاب اسلامی، مدیون اندیشه کدام یک از آنهاست؟ «غرب شناسی» ، عنوان مقاله ای است از حمید پارسانیا.نویسنده بر آن است که
از جمله عواملی که در رخداد انقلاب اسلامی ایران نقش داشته، جهان غرب است.لذا شناخت غرب برای تحلیل انقلاب اسلامی ایران ضروری است.از این رو، در چند حوزه، غرب مورد مطالعه قرار می گیرد : 1.مبانی معرفتی غرب: الف) عقل گرایی، ب) حس گرایی. 2.تفرعن، اباحیت، قومیت و مدینه جماعت: الف) اومانیسم، تفرعن عریان، ب) لیبرالیسم، اباحیت، ج) قومیت و قراردادهای اجتماعی، د) دموکراسی و مدینه جماعت. 3.جدایی دانش و ارزش، دین و سیاست: الف) جدایی دانش از ارزش، ب) جدایی دین از علم، ج) جدایی علم از سیاست، د) جدایی دین از سیاست. «سرچشمه های آموزشی نیروهای انقلاب» ، نام مقاله ای است از علی محمد حاضری، که نویسنده به ورود فرهنگ غربی در ایران، بویژه در زمینه تعلیم و تربیت و سلطه تدریجی آن بر فرهنگ و آموزش و پرورش سنتی جامعه می پردازد.به گفته او، ارتباط آموزشی ایران با غرب از دو طریق کلی صورت گرفت: یکی اعزام دانشجو به خارج، و دیگر ایجاد مدارس و مؤسسات آموزشی بر اساس نظام آموزشی غرب در ایران.نویسنده در پی توضیح این دو طریق، به ایجاد مدارس در چهار مرحله از اوج بیگانگی به «خودی» می پردازد. «زمینه های فکری انقلاب، هویت فکری شخص» ، عنوان آخرین مقاله به قلم عماد الدین باقی است.نویسنده در بررسی زمینه های فکری
انقلاب، نیم نگاهی به سیر اندیشه اصلاح گری در جهان اسلام طی قرن بیستم دارد.وی جنبش اصلاح طلبی در ایران را تحت تأثیر جنبش اصلاح طلبی جهان عرب می داند.او معتقد است که سه جریان ناسیونالیسم، دموکراسی و سوسیالیسم، میراث جنگ سرد بودند که بر مسلمانان و بخصوص ایران تأثیر گذاردند.مؤلف در ادامه، «سیر تفکر در ایران» را بررسی می کند و در این باره، به اندیشه های سید جمال الدین اسدآبادی، علل عقب ماندگی ایران، همچون استبداد و تحریم تنباکو توسط میرزای شیرازی اشاره می کند.نویسنده پس از این، نهضت مشروطه را طرح می کند و مورد بررسی قرار می دهد.وی آنگاه به ظهور پدیده نهیلیسم اشاره می کند و از صادق هدایت، به عنوان سمبل کامل آن نام می برد.به گفته نویسنده، علاوه بر پدیده نهیلیسم، دو پدیده دیگر یعنی مارکسیسم و سیانتیسم در برابر جامعه و مذهب ایرانی نمایان شدند.نویسنده به متفکران ایرانی این دو مکتب و کسانی که در رویارویی با آنها قلم زدند، اشاره می کند.وی همچنین از مرحوم شریعتی و شهید مطهری به عنوان متفکران اثرگذار بر جریان انقلاب اسلامی نام می برد.
برداشتهایی از سیره امام خمینی (ره)، ج 3 رجایی، غلامعلی
قبل از ازدواج با امام من خوابهای متبرک می دیدم، خواب هایی می دیدم که فهمیدم این ازدواج مقدر است. آن خوابی که دفعه آخری دیدم و کار تمام شد حضرت رسول (ص) امیر المؤمنین (ع) و امام حسن (ع) را در یک حیاط کوچکی دیدم که همان حیاطی بود که بعدها امام برای عروسی آن را اجاره کردند. همان اتاقها با همان شکل و شمایل که در خواب دیده بودم. حتی پرده هایی که بعدا برایم خریدند همان بود که در خواب دیده بودم. آن طرف حیاط که اتاق مردانه بود پیامبر (ص) و امام حسن (ع) و امیر المؤمنین (ع) نشسته بودند و در این طرف حیاط که اتاق عروس شد من بودم و پیرزنی با یک چادر که شبیه چادر شب بود و نقطه های ریزی داشت و به آن چادر لکی می گفتند. پیرزن ریزنقشی بود که او را نمی شناختم و با من پشت در اتاق نشسته بود. در اتاق شیشه داشت و من آن طرف را نگاه می کردم. از او پرسیدم: «اینها چه کسانی هستند؟» پیرزن که کنار من نشسته بود گفت: «آن روبرویی که عمامه مشکی دارد پیامبر (ص) است. آن مرد هم که مولوی سبز دارد و یک
کلاه قرمز که شال بند به آن بسته شده (و آن زمان مرسوم بود در نجف هم خدام به سر می گذاشتند) امیر المؤمنین (ع) است.» این طرف هم جوانی بود که عمامه مشکی داشت و پیرزن گفت که: «این امام حسن (ع) است.» من گفتم: «ای وای این پیامبر (ص) است و این امیر المؤمنین (ع) است» و شروع کردم به خوشحالی کردن. پیرزن گفت : «تویی که از اینها بدت می آید! !» من گفتم: «نه، من که از اینها بدم نمی آید؟ من اینها را دوست دارم.» آن وقت گفتم: «من همه اینها را دوست دارم، اینها پیامبر من هستند، امام من هستند. آن امام دوم من است، آن امام اول من است» پیرزن گفت: «تو که از اینها بدت می آید!» اینها را گفتم و از خواب بیدار شدم. ناراحت شدم که چرا زود از خواب بیدار شدم . صبح برای مادر بزرگم تعریف کردم که من دیشب چنین خوابی دیدم. مادر بزرگم گفت: «مادر ! معلوم می شود که این سید حقیقی است و پیامبر و ائمه از تو رنجشی پیدا کرده اند. چاره ای نیست این تقدیر توست. (1)
پس از اینکه امام از حصر قیطریه به قم بازگشتند دسته دسته ارادتمندان ایشان به محضرشان شرفیاب می شدند. منزل
امام به محل دیدار اقشار مختلف مردم و علما تبدیل شده و امام در یکی از اتاقها نشسته بودند و به تفقد از دیدارکنندگان می پرداختند. من هم از اهواز حرکت کرده خود را به قم رساندم و خدمت ایشان مشرف شدم. پس از اینکه دستشان را بوسیدم، در گوشه ای نشستم. به هنگام بوسیدن دست امام چشمم به انگشتر زیبایی افتاد که در دست ایشان بود. با خود گفتم کاش امام این ا نگشتر را به من هدیه می کردند. هنوز چند لحظه از این فکر نگذشته بود که آقا پس از اظهار محبت به بنده اشاره کردند که بیایید من هم امتثال کرده جلو رفتم. آقا انگشترشان را از دست باز کردند و به من مرحمت فرمودند که الآن هم این انگشتر بعنوان یادگاری از امام نزد من است. (2)
وقتی امام در نجف درس را شروع کردند درسشان شلوغ شده طلبه های زیادی به درس آمدند، ما کمی صبر کردیم، افرادی که صرفا برای تأیید امام آمده بودند دیگر نیامدند و درس را خلوت کردند. آن عده از بزرگانی که شایستگی فهم و درک مطالب را داشتند باقی ماندند. بنده به قرآن تفألی زدم که بروم محضر ایشان، البته این صرفا یک تفأل بود و الا من قاطع بودم که
بروم، این آیه آمد: «و لا تأیسوا من روح الله» این از عجایب اتفاق بود که برای رفقا گفتم، آنان هم خیلی تعجب کردند. (3)
در نجف مرحوم آیت الله حاج شیخ عباس قوچانی که پدر زن اینجانب بود بعضی از مسایلی را که می خواست برای امام رخ بدهد. از قبل می دانست و به من هم می گفت. من به ایشان عرض کردم شما از کجا این مسایل را می دانید؟ ایشان قضیه ای را نقل کردند که: ما در خدمت مرحوم آیت الله حاج سید علی قاضی که استاد اخلاق بزرگانی مانند آقای بهجت، مرحوم آقای قوچانی، مرحوم آقای میلانی و... بودند حاضر بودیم. هر روز به محضر ایشان می رفتیم و استفاده می کردیم. یک روز دو نفر از شاگردهایی که هر روز به محضر مرحوم قاضی مشرف می شدند خبر دادند که آقای حاج آقا روح الله خمینی (امام در آن زمان به این لقب معروف بودند) به نجف آمده اند (4) و می خواهند با شما ملاقات کنند. ما که سمت شاگردی امام را داشتیم خوشحال شدیم که در این ملاقات استاد ما (حضرت امام) در حوزه قم معرفی می شود. چون اگر شخصی مثل مرحوم قاضی ایشان را می پسندید برای ما خیلی مهم بود. روزی معین شد و امام تشریف آوردند
ما هم در کتابخانه آقای قاضی نشسته بودیم وقتی امام به آقای قاضی وارد شدند به ایشان سلام کردند . روش مرحوم آقای قاضی این بود که هر کس به ایشان وارد می شد جلوی او هر کس که بود بلند می شد و به بعضی هم جای مخصوصی را تعارف می کرد که بنشینند ولی وقتی امام وارد شدند آقای قاضی جلوی امام بلند نشدند و هیچ هم به ایشان تعارف نکردند که جایی بنشینند امام هم در کمال ادب دو زانو دم در اتاق ایشان نشست. طلاب و شاگردان امام که در آن جلسه حاضر بودند ناراحت شدند که چرا مرحوم آقای قاضی در برابر این مرد بزرگ و فاضل و وارسته حوزه قم بلند نشدند. آن دو نفری که معرف امام به آقای قاضی بودند هم وارد شدند و در جای همیشگی خودشان نشستند. بیش از یک ساعت مجلس به سکوت تام گذشت و هیچ کس هم هیچ صحبتی نکرد. امام هم در تمام این مدت سرشان پایین بود و به دستشان نگاه می کردند. مرحوم قاضی هم همینطور ساکت بودند و سرشان را پایین انداخته بودند. بعد از این مدت ناگهان مرحوم قاضی رو کردند به من و فرمودند آقای حاج شیخ عباس (قوچانی) آن کتاب را بیاور. من به
تمام کتابهای ایشان آشنا بودم چون بعضی از این کتابها را شاید صد مرتبه یا بیشتر خدمت آقای قاضی آورده بودم و مباحثی را که لازم بود بررسی کرده بودم. تا ایشان گفتند آن کتاب را بیاور من دستم بی اختیار به طرف کتابی رفت که تا آن وقت آن کتاب را در آن کتابخانه ندیده بودم حتی از آقای قاضی نپرسیدم کدام کتاب. مثلا کتاب دست راست، دست چپ، قفسه بالا . همانطور بی اراده دستم به آن کتاب برخورد آن را آوردم و آقای قاضی فرمودند آن را باز کن. گفتم آقا چه صفحه ای را باز کنم؟ فرمودند هر کجایش که باشد من هم همین طوری کتاب را باز کردم دیدم که آن کتاب به زبان فارسی است و لذا بیشتر تعجب کردم. چون طی چند سالی که من در خدمت آقای قاضی بودم این کتاب را حتی یک مرتبه هم ندیده بودم حتی جلد آن را هم ندیده بودم کتاب را که باز کردم دیدم اول صفحه نوشته شده حکایت. گفتم آقا نوشته شده حکایت. فرمود، باشد بخوان. مضمون آن حکایت آن بود که یک مملکتی بود که در آن مملکت سلطانی حکومت می کرد. این سلطان به جهت فسق و فجور و معصیتی که از ناحیه خود و خاندانش در
آن مملکت رخ داد به تباهی دینی کشیده شد و فساد در آنجا رایج شد عالم بزرگوار و مردی روحانی و الهی علیه آن سلطان قیام کرد. این مرد روحانی هر چه آن سلطان را نصیحت کرد به نتیجه ای نرسید لذا مجبور شد علیه سلطان اقدام شدیدتری بکند. پس از این شدت عمل، سلطان آن عالم دینی را دستگیر و پس از زندان او را به یکی از ممالک مجاور تبعید کرد. بعد از مدتی که آن عالم در مملکتی که در مجاور مملکت خودش بود در حال تبعید به سر می برد آن سلطان مجددا او را به مملکت دیگری که اعتاب مقدسه (قبور ائمه اطهار) در آن بودند تبعید کرد. این عالم مدتی در آن شهری که اعتاب مقدسه بود زندگی کرد تا اینکه اراده خداوند بر این قرار گرفت که این عالم به مملکت خود وارد شد و آن سلطان فرار کرد و در خارج از مملکت خود از دنیا رفت و زمان آن مملکت به دست آن عالم جلیل القدر افتاد و به تدریج به مدینه فاضله ای تبدیل شد و دیگر فساد تا ظهور حضرت بقیة الله به آن راه نخواهد یافت. مطلب که به اینجا رسید حکایت هم تمام شد. عرض کردم آقا حکایت تمام شد،
حکایت دیگر هم هست فرمود: کفایت می کند کتاب را ببند و بگذار سر جای خودش. گذاشتم. همه ما که هنوز از حرکت آقای قاضی ناراحت بودیم که چرا جلوی امام بلند نشدند بیشتر متعجب شدیم و پیش خود گفتیم که چرا به جای اینکه ایشان یک مطلب عرفانی، فلسفی و علمی را مطرح کنند که آقای حاج آقا روح الله آن را برای حوزه قم به سوغات ببرند فرمودند حکایتی خوانده شود. نکته مهمی که در برخورد آقای قاضی با امام خیلی مهم بود این است که آن دو نفری که امام را همراهی می کردند وقتی از جلسه بیرون آمدند چون این برخورد آقای قاضی با امام برای آنها خیلی سنگین بود به امام عرض کردند: آقای قاضی را چگونه یافتید؟ امام بی آنکه کوچکترین اظهار گله ای حتی با اشاره دست یا چشم بکنند، سه بار فرمودند: من ایشان را فردی بسیار بزرگ یافتم . بیشتر از آن مقداری که من فکر می کردم. این عبارت امام نشان می داد که کمترین اثری از هوای نفس در امام نبود. چون هر کس در مقام و موقعیت علمی ایشان در حوزه قم بود و با او این برخورد و کم توجهی می شد اقلا یک سر و دستی تکان می داد که با این حرکت
می خواهد بگوید برای من این مهم نیست ولی آن حرکات آقای قاضی (که قطعا حساب شده و شاید برای امتحان و اطلاع از قدرت روحی امام بود) کوچکترین اثری در ایشان ایجاد نکرد که نفس امام را به حرکت وادارد و این خیلی قدرت می خواهد که ایشان نه تنها با آقای قاضی مقابله به مثل نکردند بلکه به او تعظیم هم نمودند و ما در تمام ابعاد و حالات امام (اعم از حالات چشم و سکنات ایشان) به حقیقت دریافتیم که این مطلب را که در مورد آقای قاضی می فرمایند از روی صدق و صداقت است. بر عکس ما که تمام وجودمان بسته به تعارفات بی پایه و ساختگی است، امام تمام این حالات نفسانی را پی کرده و در خود کشته بودند. این قضیه مربوط به قبل از جریان پانزده خرداد است که امام به ایران بازگشتند و به قم آمدند. هر کس از فضلا و طلاب از امام در مورد آقای قاضی می پرسیدند ایشان بسیار از او تجلیل می نمود و می فرمود کسانی که در نجف هستند باید از وجود ایشان خیلی استفاده بکنند. بعدها مرحوم آقای قوچانی در جریان مقدمات انقلاب هر حادثه ای که پیش می آمد می فرمود این قضیه هم در آن حکایت بود بعد مکرر می گفتند که آقای
حاج آقا روح الله قطعا به ایران باز می گردند و زمام امور ایران به دست ایشان خواهد افتاد. لاجرم بقیه چیزها هم تحقق پیدا خواهد کرد و هیچ شکی در این نیست. لذا پس از پیروزی انقلاب که امام به قم آمدند مرحوم قوچانی از اولین کسانی بود که به ایران آمد و با امام بیعت کرد. (5)
در سنه 52 یا 54 روزی در زندان چشمهایم را بسته بودند و دوره بازجویی طولانی داشتم. در آن روزهای خاص شبی حالم خیلی سخت بود، مجلسی را دیدم که امام در آنجا درس می دادند و صحبت می کردند و روحانیون هم زیاد بودند. سیدی وارد شد امام جلوی او راست قامت روی منبر ایستاد و سه بار فرمود: «الامان، الامان، الامان، یا صاحب الزمان» . من متوجه شدم آن فرد وجود مقدس حضرت امام زمان (عج) بوده. از فردای آن شب روش بازجویی عوض شد یکی از صلحا گفت که امام برایت امان گرفته است، یعنی وساطت کرده بود نزد حضرت و نقش داشته در آن تغییر و تحول. (6)
یکی از تجار ایرانی در زمانی که دولت طاغوت هر کسی را که به نجف و دیدار امام می رفت تعقیب می کرد پول هنگفتی با خود به نجف
آورده بود که به عنوان سهم امام به ایشان بدهد . دولتی ها هم از این امر خبر داشتند. آن تاجر خدمت امام رسید و گفت که این پولا بابت سهم امام (ع) است و از ایران آورده ام که به شما تقدیم کنم تا مصرف حوزه علمیه نمایید . امام قبول نکردند. آن تاجر گفته بود که آقا من از راه دور این پول را آورده ام و مخصوص شماست. امام فرمودند: «صلاح تو نیست که من این پول را از تو بگیرم، ببر خدمت یکی دیگر از مراجع بده و از ایشان رسید بگیر.» اصرار آن فرد هیچ اثری در امام نکرد و لذا پول را به منزل مرجع دیگری برد و رسید هم گرفت. رژیم شاه پس از بازگشت او را در مرز به این عنوان که برای امام در نجف پول زیادی برده دستگیر کرد. آن تاجر گفته بود که من یک شاهی هم پول به ایشان نداده ام و به شخص دیگری دادم و بعد رسید پول را از جیبش درآورده و به آنها ارایه داده بود. اگر امام پول را از ایشان گرفته و رسید داده بود شاید تا آخر عمر در گوشه زندان می ماند و شکنجه می شد. (7)
امام در سال 57 که منزلشان از طرف
بعثی ها محاصره و رابطه مردم با ایشان قطع شد می خواستند از نجف هجرت کنند. یاسر عرفات در آن زمان نامه ای به امام نوشته بود که امام در جواب نامه او، نامه ای نوشته بودند. این نامه را باید شخصی برای عرفات به لبنان می برد. در رابطه با هجرت امام بنا شد. من بروم لبنان و صحبت کنم که شرایط سوریه برای اقامت امام چگونه است. نامه را که آماده شده بود به من دادند برای خداحافظی خدمت امام رسیدم. ظاهرا در آن جلسه کسی نبود و خودم تنها بودم. عرض کردم امروز من عازم سفر هستم، مسافرتی به سوریه و لبنان. قاعدتا هر وقت ما می خواستیم به سفر برویم خدمت امام می رسیدیم و دستشان را می بوسیدیم و امام دعایی می کردند. اما این بار امام تبسمی کرده و فرمودند: «مثل اینکه سفر شما این بار طولانی بشود.» عرض کردم «نه، علی القاعده نامه حضرتعالی است که باید برسانیم. شاید دو یا سه روز دیگر برگردم.» ایشان سکوت کردند. این مسأله برای من خیلی تازگی داشت که امام فرمودند سفر شما طولانی می شود. خلاصه ما حرکت کردیم به طرف بغداد با برادرمان آقای فردوسی پور. بنا بود آقای دعایی هم بیاید و یک سری مدارک را به ما بدهد که به سوریه ببریم. وقتی
وارد فرودگاه شدیم آن ساکی را که همراه داشتم دادم به مسؤولینش که ببرند در هواپیما و منتظر ساعت پرواز بودیم؛ اما از همان اول دیدیم که وضع فرودگاه غیر عادی است. آن روز تمام مسؤولین فرودگاه لباس شخصی داشتند و مشخص بود که از سازمان امنیت عراق هستند. یکی از مأمورین امنیتی عراق آمد و گفت: «کدام یک از شما مسافر هستید؟» گفتم: «من مسافرم» گفت: «با من بیا» ما بلند شدیم آمدیم. بلیط هواپیما را گرفتند و فرستادند از هواپیما ساک ما را برگرداندند و ساک را خالی کردند و اوراق را درآوردند. بعد ما را بردند طبقه دوم فرودگاه که مرکز سازمان امنیت عراق بود. در آنجا نشستیم و یکی دو ساعت با ما صحبت کردند. سپس گذرنامه ما را با یک کاغذی آوردند و گفتند زیر این کاغذ را امضا کن. گفتم: «این چیست؟» گفت: «بخوان» . خواندم دیدم نوشته است که شما الی الابد ممنوع الدخول به عراق هستید! در آن کاغذ از من التزام می گرفتند که دیگر وارد عراق نشوم و اگر وارد عراق شدم خودم مسؤول هستم. من اولش یک مقدار پافشاری کردم که امضا نکنم، ولی امضا را از من گرفتند. آنجا بود که یک مرتبه متوجه آن فرمایش امام شدم که
به من فرمودند مثل اینکه مسافرت شما این بار خیلی طولانی بشود. (8)
یکی از خاطرات نجف اشرف شبهایی بود که زوار ایرانی در حرم خدمت امام مشرف می شدند. در حرم مردم برای دست بوسی و حتی پابوسی امام زیاد ازدحام می کردند ولی آقا نمی گذاشتند کسی پای ایشان را ببوسند و خیلی از این کار ناراحت می شدند، ولی دست بوسی را اجازه می دادند . چون غالبا زوار ایرانی می آمدند و دست ایشان را می بوسیدند ما هم در اطراف ایشان مواظب بودیم حادثه ای پیش نیاید. یک شب همان طور که امام در حرم زیارت پیش روی حضرت امیر (ع) را می خواندند و خواستند به بالای سر حضرت تشریف ببرند و زیارت بخوانند من جلو ایشان داشتم می آمدم. تعدادی از رفقا هم پشت سر امام بودند. دیدم بعضیها اصرار دارند از پشت سر دست امام را بگیرند و ببوسند. در همین حال بود که متوجه شدم امام برخلاف همیشه دستهایشان را زیر عبا پنهان کردند و بر سرعت خودشان افزودند و به بالا سر حضرت تشریف بردند. بعد ما متوجه شدیم و گزارش دادند که بعضی از ساواکیها برنامه داشتند که از پشت سر دست امام را به عنوان بوسیدن بگیرند و به ایشان آسیب و صدمه بزنند امام با
آن دید قوی که داشتند و با آن عنایت پروردگار متوجه شدند و دست شان را دیگر به کسی ندادند. حتی آنها هم که از جلو می آمدند دیگر نتوانستند دست امام را ببوسند. (9)
امام جز در مواقعی مشخص، هر شب دو ساعت و نیم پس از غروب آفتاب برای ملاقات عمومی به بیرونی منزلشان تشریف می آوردند و بعد از نیم ساعت برخاسته و به حرم مشرف می شدند. ولی در یک مورد امام وقتی که موعد خاص فرا رسید از جا برخاستند و بر خلاف همیشه به اندرون تشریف بردند. افراد حاضر شگفت زده شدند، چون که امام در حال سلامت و نشاط بودند و معمولا بیماری تنها مانع تشریف ایشان به حرم بود. حتی نزدیکان امام نیز هیچ دلیلی بر این قضیه نیافتند. روز بعد گفته شد در همان ساعتی که امام طبق معمول می بایست به حرم مشرف شوند، سفیر ایران در بغداد به نجف آمده و در حرم به عنوان اهدای فرش از سوی شاه مراسمی را برگزار کرده بود. با توجه به اطلاع دقیق آنها از زمان تشرف امام به حرم و انتخاب همین وقت برای مراسم مذکور و فیلمبرداری از آن معلوم شد توطئه ای را در سر داشتند و بدین سان معمای عدم تشرف امام به
حرم برایمان حل شد. (10)
هنگامی که امام در پاریس بودند یک مرتبه عده ای از دشمنان امام به یکی از روحانی نماها می گویند که شما معمم هستید و می توانید در عمامه خود سلاح قرار دهید و امام خمینی را ترور کنید. وقتی این شیخ می آید و به امام اطلاع می دهند که یک روحانی آمده و می خواهد شما را ببیند. امام در پاسخ می گوید: «به او بگویید عمامه را از سرش بردارد و بعد داخل شود. و بدین ترتیب یکی از دسیسه های منافقین نقش بر آب شد. (11)
یک روز منزل آقای فاضل لنکرانی از استادان حوزه علمیه قم بودم یکی از فضلای مشهد هم آنجا بودند. ایشان به نقل از یکی از دوستانشان تعریف می کردند در نجف اشرف خدمت امام بودیم. صحبت از ایران به میان آمد، من گفتم: این چه فرمایشهایی است که در مورد بیرون کردن شاه از ایران می فرمایید؟ یک مستأجر را نمی شود بیرون کرد، آن وقت شما می خواهید شاه مملکت را بیرون کنید؟ امام سکوت کردند. من فکر کردم شاید عرض مرا نشنیده اند لذا سخنم را تکرار کردم. امام برآشفتند و فرمودند: فلانی! چه می گویی؟ مگر حضرت بقیة الله امام زمان، صلوات الله علیه، به من (نستجیر بالله) خلاف می فرماید؟
شاه باید برود. (12)
روز 22 بهمن که امام فرمان دادند مردم در خیابانها بریزند چون ما مملکت نظامی نداریم این جریان را به مرحوم آیت الله طالقانی اطلاع دادند. در آنجا من در خدمت ایشان بودم . آیت الله طالقانی از منزلشان به امام در مدرسه علوی تلفن زد و مدت یک ساعت یا نیم ساعت با امام صحبت کردند. برادران بیرون از اتاق بودند. فقط می دیدند آیت الله طالقانی مرتب به امام عرض می کنند آقا شما ایران نبودید، این نظام پلید است، به صغیر و کبیر ما رحم نمی کند، شما حکمتان را پس بگیرید. و مرتب شروع کردند از پلیدی و ددمنشی نظام گفتن تا شاید بتوانند موضع امام را تغییر بدهند، تا ایشان این فرمانی را که راجع به ریختن مردم به خیابانها داده اند پس بگیرند. برادران یک مرتبه متوجه شدند آقای طالقانی گوشی را زمین گذاشته و به حالت متأثر رفت و در گوشه اتاق نشست. برادران که این گونه دیدند بعد از لحظاتی خدمت ایشان رفتند. ابتدا این تصور پیش آمد که امام به ایشان پرخاش کرده اند که شما چرا دخالت می کنید و از این چیزها. لذا وقتی به مرحوم آیت الله طالقانی اصرار کردند که جریان چه بود؟ ایشان گفتند:
هر چه به امام عرض کردم حرف مرا رد کردند و وقتی دیدند من قانع نمی شوم فرمودند: «آقای طالقانی، شاید این حکم از طرف امام زمان باشد» این را که از امام شنیدم دست من لرزید و با امام خداحافظی کردم چون دیگر قادر نبودم که حتی پاسخ امام را بدهم. (13)
قلب امام در تمام مدت شبانه روز توسط دستگاه مانیتور تحت کنترل و نظارت دکترها بود. در هر 24 ساعت دو نفر دکتر و دو پرستار همیشه آماده بودند که اگر مسأله ای برای امام پیش آمد فورا دست به کار شوند. یک بار دکترها زنگ زدند و گفتند ارتباط ما با امام قطع شده این چیز عجیبی بود برو ببین امام کجاست؟ رفتم داخل اطاق دیدم ایشان نیست. قسمتهایی را که قدم می زدند نگاه کردم نبود به دفتر زنگ زدم. یکی از نوه های امام آنجا بود گفتم : آقا طرف شما هستند؟ گفت نه. به حاج عیسی گفتم: حاجی برو ببین آقا کجاست. ایشان هم رفت هر کجا را که بود جستجو کرد آقا نبود. خودم دوباره به اطاق ایشان مراجعه کردم دیدم آقا توی ایوان اطاق ایستاده اند و به طرف آسمان نگاه می کنند بعد دکترها گفتند حالا ارتباط برقرار شد. (14)
امام نسبت
به شهید اشرفی اصفهانی علاقه خاصی داشتند. در آخرین ملاقاتی که آن شهید بزرگوار با امام داشت امام با ایشان معانقه گرمی کردند. به طوری که برای ایشان سابقه نداشت. پس از پایان ملاقات آقای اشرفی به بنده فرمودند من از برخورد امام چنین دریافتم که این آخرین ملاقات من خواهد بود. دقیقا یک روز بعد از دیدار با امام به شهادت رسیدند. (15)
آیت الله شهید اشرفی اصفهانی قبل از شهادت می گفتند: این بار که به محضر امام رفتم ایشان طور دیگری به من نگاه کردند و گفتند: «با هم عکس یادگاری بگیریم» . (16)
در اولین سالگرد رحلت امام در معیت برادر محسن رضایی و جمعی از مسؤولین و فرماندهان سپاه برای عرض تسلیت به یادگار امام به بیت امام رفته بودیم. در این جلسه که همه از فراق آن عزیز سفر کرده به سختی گریه می کردیم برادر محسن رضایی در حالی که به شدت متأثر بود و می گریست گفت: ما هر وقت مشکلی در جنگ و عملیاتها داشتیم این امام بود که به آن روح مطمئن و بزرگی که داشتند به کمک ما می آمدند و مشکل ما را مرتفع می نمودند. ایشان از جمله به تک عراق قبل از عملیات فتح
المبین که باعث نگرانی شدید و تردید فرماندهان عملیاتی، برای آغاز این عملیات شده بود، اشاره کرد و گفت: برای تعیین تکلیف با یک شکاری اف 5 در عرض ده دقیقه از دزفول به تهران آمدم. با اینکه شب و امام ملاقاتی نداشتند ما را پذیرفتند. مشکل را که خدمت ایشان مطرح کردیم و گفتیم ممکن است عراق از عملیات ما مطلع شده باشد امام با یک دنیا آرامش و امید و اطمینان به من فرمودند: «شما مطمئن باشید که در این عملیات پیروز می شوید، بروید و هیچ تردیدی به خودتان راه ندهید.» برادر رضایی می گفت: «در حقیقت ما نتایج افتخار آفرین عملیات فتح المبین را مدیون این قوت قلبی می دانیم که امام با آن نفس گرمشان در فرماندهان و رزمندگان اسلام ایجاد کردند. (17)
امام طبق سنت هر ساله در آستانه حج، پیامی به حجاج بیت الله می دادند. در سال 66 که به حج رفتیم، از ابتدای پیاده شدن در جده تا راهپیمایی مدینه، از برخورد دولت و مأموران سعودی بسیار راضی بودیم و اصلا تصور نمی کردیم که دولت سعودی با ایران و ایرانی این قدر با احترام برخورد کند. پیش بینی تمامی برادران دست اندرکار حج این بود که: «امسال شاهد یکی
از باشکوهترین مراسم حج خواهیم بود» . احمد آقا فرزند برومند امام نقل می کرد: هنگامی که مقدمه و آیه ای را که در صدر پیام استفاده شده بود، دیده بود متعجب شد و دچار حیرت از اینکه چرا امام در این پیام حجاج را به شهادت و هجرت حسین گونه فرا خوانده اند! احمد آقا می گفت: «وقتی پیام را مطالعه کردم، باور این قضیه برایم بسیار ثقیل بود.» این پیام را به آقای انصاری نشان دادم که ایشان هم نظر بنده را داشت. بعد از اینکه آقای انصاری هم نظر داد خدمت امام رفتم و به ایشان عرض کردم: آقا! تنها نظر من نیست، بلکه برادران دیگر هم معتقدند که آیه و مقدمه ای که در صدر مطلب به کار رفته است، هیچ گونه سنخیتی با مراسم و مناسک حج ندارد. امام فرمودند : «هر چه سریعتر این پیام را به رسانه های گروهی و حجاج ایرانی در مدینه مخابره نمایید .» هنگامی که این پیام مخابره شد، بنده و آقای کروبی آن را برای سایر دست اندرکاران حج قرائت کردیم. ما هم بسیار شگفت زده شدیم که چه سنخیتی بین
مراسم حج و آیه مبارکه است . از مدینه با بیت تماس گرفتیم. احمد آقا گفت: من هم این مطلب را با امام در میان گذاشته ام، اما ایشان فرمودند: پیام را با این آیه و مقدمه مخابره نمایید» . این پیام در روز اول ذیحجه صادر شد و فاجعه خونین مکه در روز ششم ذیحجه به وقوع پیوست . که این قضیه بیش از پیش مبین عرفان بالا و از معجزات کم نظیر حضرت امام است. (18)
دوستی داشتم به نام آقای عرب که از طلبه های قدیمی اصفهان و از ارادتمندان امام بود . حدود پانزده سال بود که از بیماری شدید زخم معده رنج می برد. به طوری که اصلا نمی توانست گرسنگی را تحمل کند و روزه بگیرد. دکترها گفته بودند بر روی معده ایشان باید عمل جراحی انجام بشود. پس از پیروزی انقلاب وقتی امام به تهران آمدند و از آنجا به قم رفتند، روزی آقای عرب به من گفت: من یکبار خدمت امام مشرف شدم ولی به ایشان هیچ چیز نگفتم. فقط نیت کردم که خوب بشوم تا بتوانم امسال روزه بگیرم. سال 1363 وقتی به مشهد مقدس رفته بودم دوباره آقای عرب را دیدم. می گفت: الآن دو سال است که دارم
روزه می گیرم. از آن روزی که پیش امام رفتم و خواستم که بیماری من خوب شود و امام مرا دعا کردند به طور کلی بهبود پیدا کرده ام. (19)
فرزند یکی از دوستان ما بیمار بود. پاهایش درد می کرد و نمی توانست راه برود. پدر او هم خیلی ناراحت بود. آن اوایل که امام به جماران تشریف آورده بودند و رفت و آمد با ایشان آسانتر بود. آن آقا که می دانست گاهی کودکان را نزد امام می برند و ایشان دستی بر سر کودکان می کشند، گفت: «بچه ما معلول است و نمی تواند راه برود. به پزشک هم مراجعه کرده ایم ولی مثمر ثمر واقع نشده است. اگر می توانید او را به نزد امام ببرید.» یک روز عصر، من آن کودک را که حدودا سه ساله بود، خدمت امام بردم. جریان را به عرض ایشان رساندم. امام هم دستی بر سر کودک کشیده او را بوسیدند سپس دعا کرده فرمودند: «ان شاء الله خوب می شود . پدر و مادرش نگران نباشند.» گفتم: «پدرش در یکی از نهادهای دولتی کار می کند.» فرمودند : «نه، ناراحت نباشند. ان شاء الله خوب می شود.» بنده کودک را بغل کردم و از خدمت ایشان مرخص شدم. همان طور که کودک در بغلم بود، می خندید . این را
خودم دیدم. پدر کودک فرزندش را گرفت و در حالی که اشک در چشمانش پر شده بود، شکر کرد. مادر کودک هم آنجا ایستاده بود و خیلی خوشحال بود. بنده پسری دارم که به بیماری سخت و پردردسری مبتلا شده بود. البته خوب شدن این کودک هم به دعای امام مربوط است. من مطمئن هستم. چون آنقدر بیماریش بالا گرفته بود که در حال مرگ بود، لکن با دعای امام از مرگ نجات یافت. پزشکان گفته بودند این مرض، بیماران را از بین می برد. حدود دو سال پیش که بنده فرزندم را برای معالجه به خارج از کشور برده بودم، آن آقا را دیدم، ایشان که الآن سفیر ایران در سوئیس یا انگلیس هستند به مناسبتی به پاریس آمده بود. من دیدم که ایشان یک پسر بچه پنج، شش ساله به همراه دارد و آن کودک می دود و می خندد، فرانسوی صحبت می کند و به انگلیسی تکلم می کند. به من گفت: «آقای ثقفی! می دانی این کودک کیست؟» گفتم: «نه» گفت: «این همان کودکی است که شما او را برای شفا خدمت امام بردید.» با تعجب پرسیدم: «راست می گویید؟» گفت: «بله او خوب شده است و به مدرسه هم می رود. من سلامتی کودکم را از برکت دعای خیر امام و دستی که
ایشان بر سرش کشیدند، می دانم» . (20)
به بیماری عصبی سختی دچار شده بودم و به همین منظور به خارج از کشور برای مداوا رفتم . معالجه این بیماری مدتها طول کشید. تقریبا به تمامی پزشکان مجرب داخل و حتی چندین پزشک در خارج از کشور مراجعه کرده بودم، لیکن از نزد همه آنها ناامید بازگشتم. حتی میان دوستان شایع شد، فلانی علاج پذیر نمی باشد و برای جانشینی وی در ژاندارمری باید فکری کرد. اعضای خانواده ام نیز کم کم مأیوس شده بودند و خلاصه امید برای درمانم بسیار پایین بود. خدمت امام رسیده سلامی عرض کرده و گفتم: «دکترها مرا جواب کرده اند و این به معنی آن است که از نظر طبی من علاج ناپذیرم. از شما خواهشی دارم و آن اینکه برایم دعا کنید، که ان شاء الله بهبودی یابم و بتوانم به خدمتگزاری ادامه دهم.» امام دعا کردند و خدا را شاهد می گیرم که از آن پس رفته رفته حال من بهتر شد. (21)
بیت حضرت امام در تمام مدت تبعید ایشان توسط حاج احمد آقا و یا آیت الله پسندیده و سایر نزدیکان باز بود و مرکز خاص برای تبادل و تماس امام با امت و سران حرکت انقلاب به شمار می رفت. یک روز عید
قربان قبل از پیروزی انقلاب قرار بود شهید محراب آیت الله صدوقی و مردم راهپیمایی کرده و مراسمی اجرا شود. پس از آنکه آقای صدوقی از بیت امام بیرون آمدند، ناگهان دژخیمان رژیم سفاک شاهنشاهی به سمت جمعیت حمله ور شدند. با توجه به اینکه اینها تا آن زمان هیچ گاه به کوچه ها نمی آمدند، آن روز به حمله خود وسعت داده و در کوچه ها با شلیک گاز اشک آور سعی در برهم زدن اجتماع مردم داشتند. فرزند سه ساله من که در بغلم بود به علت استنشاق گاز اشک آور مسموم شد و نزدیک بود خفه شود. مردم آقای صدوقی را به سرعت به منزل امام انتقال دادند. در مقابل منزل امام دری باز بود من بچه را به زیر زمین آن خانه برده و پناه دادم. به تدریج تعداد مجروحین زیادتر می شد و تیراندازی بیشتری به صورت مستقیم یا هوایی شروع شد. ضمنا بچه من نیز در حالت بسیار بدی به سر می برد . در آن روز بشارت، برادر شهید بشارت از شهدای فاجعه انفجار دفتر مرکز حزب جمهوری اسلامی در هفتم تیر سال 60 در همان محل به درجه شهادت رسید. پس از پایان تیراندازی و متفرق شدن مأمورین، مردم، بشارت را به بیمارستان سهامیه بردند که بی نتیجه بود. فرزند من
نیز به شدت به بیماری عصبی و لکنت زبان دچار شد تا حدی که پس از مدتی دیگر قادر به تکلم یک جمله نبود. برای معالجه فرزندم به پزشکان قم و دیگر شهرها نیز مراجعه کردیم. بچه چندین ماه تحت نظر پزشک بود ولی سودی نبخشید و بهبودی حاصل نگردید. نظر پزشکان این بود که بچه باید دور از اجتماع و در انزوا به سر برد تا اعصابش سلامت خود را بازیابند. این وضع تا زمان انقلاب ادامه داشت. در نخستین روزهای ورود امام، یک روز خود این بچه، بریده بریده از ما خواست تا او را پیش امام ببریم. این قضیه روی من خیلی اثر گذاشت. با توجه به آشنایی که با حاج احمد آقا داشتم، کمتر مزاحمتی برای ایشان ایجاد کرده و لذا با عیال خود تا نزدیکی منزل دختر امام که همسر آقای اعرابی است رفته و به ایشان گفتم شما به داخل منزل رفته و جریان را تعریف نمایید. اهل بیت آن منزل نیز چون ما را می شناختند، سخاوتمندانه عمل کرده و به عیال بنده قول دادند در نخستین فرصتی که به دیدار امام بروند فرزند ما را نیز با خود به حضور معظم له خواهند برد. روز موعود رسید و به وسیله ماشینی که خودشان
با آن از قم به تهران می رفتند عیال و بچه مرا خدمت امام بردند. شب که برگشتند معجزه ای رخ داده بود. بچه ای که در مواقع عادی نمی توانست یک جمله ادا کند با توجه به احساساتی که در وجودش بود ماجرا را با زبان خود برایمان تعریف می کرد و ما نیز از فرط خوشحالی می گریستیم. قضیه از این قرار بود: زمانی که حاضرین به حضور امام می رسند، پسر من جلوتر از همه می رود و خود را به روی پاهای امام می اندازد. امام نیز ایشان را بلند کرده و از صبیه محترمشان می پرسند: «خانم، این مهمان کوچولوی ما کیست؟» وقتی برایشان ناراحتی و بیماری بچه توضیح داده می شود. امام یکبار دیگر بچه را نوازش کرده و می گویند : «ناراحت نباش ان شاء الله خوب می شوی.» بهبودی کامل فرزند ما برخلاف نظر پزشکان و روان پزشکان که گفته بودند معالجه این بچه با شیوه های خاص روان شناسی در دراز مدت ممکن است، بدین نحو به دست آمد. بچه ما آن روز به مدرسه رفت و هم اینک نیز در دبیرستان درس می خواند و زندگی خود را مدیون امام می داند. (22)
ماههای اول جنگ )21 اسفند 59( با جمعی از برادران در محور فیاضیه آبادان بودیم. در این محور من از ناحیه سر
ترکش خمپاره ای خوردم. در اثر این ترکش بینایی خود را از دست دادم و فراموشی کامل به من دست داد. به طوری که هیچ چیز را به یاد نداشتم حتی از وقایع زمان حال هم که رخ می دادند چیزی در ذهنم نمی ماند. ابتدا مرا به بیمارستان شرکت نفت آبادان بردند و یک هفته تحت کنترل پزشکان بودم. بعد در 27/12/59 برای ادامه معالجه مرا به تهران منتقل کردند. ابتدا به بیمارستان سینا و بعد به بیمارستان شهید مصطفی خمینی بردند. دکتر وضع مرا که دید دستور داد سه ماه تمام حتی برای قضای حاجت نباید از تختم خارج شوم و این برای من خیلی مشکل بود. بنا بود کاسه سرم را در بیاورند و ترکش را از آن خارج کنند . البته دکتر می گفت حتی با این حال هیچ تضمینی برای بهبودی تو نیست ولی شاید بشود کاری کرد. شب به دلم افتاد که به دکترهای اصلی متوسل بشوم و از ساحت مقدس ائمه اطهار شفا بگیرم. بعد به خودم گفتم کانالی مهم تر و مقدس تر از نماینده ائمه یعنی امام امت نیست که به دستور ایشان به جبهه رفته ام. لذا به دوست همراهم گفتم که همین امشب با یکی از دوستان جبهه ای که در بیت امام مستقر بود تماس بگیرد
که من فردا صبح اول وقت خدمت امام برسم و به برکت دعای ایشان شفا پیدا کنم. او هم هماهنگ کرد. صبح ساعت هفت تازه آفتاب طلوع کرده بود در جماران حاضر شدم. قدری منتظر ماندم تا امام تشریف بیاورند و این در حالی بود که من جز یک خط باریک کم نور که نمی شد با آن چیزی را دید هیچ چیز را نمی توانستم ببینم مثلا وقتی جلوی ایوان امام داشتم جلو می رفتم بچه ها به من می گفتند دیگر جلو نرو جلوی تو نرده و دیوار است. حقیقتا هیچ چیز و هیچ جا را نمی دیدم. وقتی امام آمد به واسطه همان خط سفیدی که گفتم احساس کردم صورت نورانی امام را که آفتاب بر آن می تابید به درستی می بینم و این برای من بسیار عجیب بود. بچه ها دو دستم را گرفته بودند و به سمت امام می بردند. به من گفتند داری به دیوار نزدیک می شوی. اشک در چشمان من جمع شده بود. خوشحال بودم که یکبار دیگر توانسته ام امام را زیارت کنم. پس از این احساس کردم که آن خط سفید قدری بازتر شد. مرا خدمت امام معرفی کرده و گفتند در جبهه به واسطه مجروحیت بیناییشان را از دست داده اند. امام تبسمی کرده و دستشان را به سر و صورت
و چشمهای من کشیدند و دعاهایی را خواندند و فرمودند: امیدوارم ان شاء الله شفا پیدا کنید. من به بچه ها گفتم، چند تا از قندهای منزل امام را به عنوان تبرک برای من بگیرید. بعد از ملاقات به بیمارستان برگشتم و دکتر که غیبت مرا متوجه شده بود مرا دعوا کرد که چرا حرف او را گوش نکرده ام و عذر مرا از بیمارستان خواستند و گفتند که برایت سه ماه دارو می نویسیم که در منزل استفاده کنید. ما هم گفتیم دعای امام ما را بس است و اگر هم خوب نشویم توفیقی برای من است. به خانه آمدم و یازده روز اجبارا در منزل بودم در طول این مدت احساس کردم که کم کم دیوارهای اطراف اتاق و اسکلت ساختمان منزل برای من نمایان می شود. هر روز احساس می کردم دارم واضح تر می بینم تا جایی که به برادرم گفتم: داداش آنها آجر هستند؟ گفت : بله. معلوم شد وضعم بهتر شده است، چون رفته رفته آن روشنایی بیشتر می شد. اما وضع جوری بود که نمی توانستم درست کار کنم. خانواده هم فشار می آوردند که از این فرصت استفاده کرده و ازدواج کنم مقدمات کار فراهم شد و برای عقد خدمت امام رسیدم. قبل از اینکه امام صیغه خطبه عقد را بخوانند دستشان
را بوسیدم و عرض کردم به برکت دعای شما بیناییم خیلی بهتر شده است. عنایت کنید دوباره چشمهای مرا متبرک کنید و مرا دعا کنید. دیدم امام حضور ذهن دارند و مرا می شناسند و می دانند که چند ماه قبل خدمتشان رسیده ام دوباره دستشان را به چشمهای من کشیدند و شروع کردند به دعا خواندن و در حالی که تبسمی بر لب داشتند فرمودند: خداوند شما را حفظ بکند. بعد امام از میزان مهر پرسیدند و خطبه عقد را خواندند و در پایان سه مرتبه فرمودند: با هم بسازید! بعد از این بود که دیگر بدون اینکه کسی به من کمک بکند در خیابان رفت و آمد و حتی رانندگی می کردم. این را هم عرض کنم که در این ملاقات مرحوم پدرم هم که چشمهایش خیلی کم سو بود به طوری که شب به زحمت جایی را می دید حسابی از فرصت استفاده کرد و دستهای امام را به نیت شفا به چشمان خود می کشید بعد که من به او گفتم من بینایی خودم را از امام بدست آوردم او هم قسم می خورد که دیگر ناراحتیهای شب کوری گذشته را ندارم و حالا دیگر چشمهایم اصلا تار نمی بینند و دید من خیلی خوب شده است. (23)
یک روز آقای خلیلی
که از افراد متدین و شاغل در هلال احمر است مضطربانه تلفن کرد که یکی از برادران بسیار خوب به نام آقای اکبری در جبهه مجروح و ترکش به مغزش اصابت کرده، حالش بسیار وخیم است. پزشکان به او جواب رد داده اند و از بهبود او مأیوسند. تنها امید، به خدا و دعای امام است. به این ترتیب، از حقیر مصرانه خواست که چند حبه قند خدمت امام ببرم تا با دست امام، تبرک و به آن دعا بخوانند و برای بهبود مجروح دعا کنند. مقداری قند خدمت امام بردم و مطلب را به عرض رساندم. ایشان قندها را تبرک و به آنها دعا خواندند و سپس برای سلامتی او دعا کردند. وقتی به دفتر برگشتم، آقای خلیلی خود را به دفتر رسانده بود. قندها را گرفت و با عجله برگشت. چند روز بعد، تلفن زد و ذوق زده و گریان، تشکر کرد و مژده داد که دوستش از خطر گذشته و پزشکان از بهبود او مبهوت شده اند. چند ماه بعد دوباره تلفن زد و ضمن تشکر مجدد، برای مجروح شفا یافته درخواست کارت برای تشرف و دستبوسی امام کرد که با نشاط و سلامت تشرف یافت. ایشان برایم نقل کرد: فلان پزشک متخصص معروف که در جریان معالجه من
بود و به طور قطع از بهبودم اظهار یأس کرده بود، بعد از این ماجرا با صراحت به من گفت: ما دکترها به معجزه اعتقاد نداریم، ولی وقتی، مثل شما را می بینیم که بعد از آن وضعیت، ناگهان همه چیز عوض می شود و بعد از چند روز، روی پای خود راه می روید، ناچار می شویم که به معجزه اعتقاد پیدا کنیم. (24)
گویا به امام الهام شده بود و ایشان می دانستند که در ماه خرداد رحلت می کنند چون در یکی از اشعارشان می فرمایند: انتظار فرج از نیمه خرداد کشم. (25)
حاج احمد آقا چند روزی پس از رحلت امام از قول مادر گرامیشان نقل می کرد: حدود یک ماه و نیم قبل از عمل جراحی، امام خوابی دیدند و این خواب را برای همسرشان تعریف کردند و متذکر گشتند: «در زمان حیاتم، راضی نیستم برای کسی تعریف کنید.» امام خواب دیدند فوت کرده اند و حضرت علی (ع) ایشان را غسل و کفن کرده و برایشان نماز خوانده اند و سپس امام را در قبر گذاشته و از ایشان پرسیده اند حالا راحت شدید؟ امام عرض کرده اند: در سمت راستم خشتی است که ناراحتم می کند، در این موقع حضرت علی (ع) دستی به ناحیه راست بدن امام کشیدند و ناراحتی امام مرتفع گشت.
(26)
یکبار خواب دیدم که من و آقای خمینی در خانه کعبه مشغول طواف بودیم و ناگهان متوجه شدم حضرت رسول (ص) به سرعت به من نزدیک می شوند. همین طور که حضرت نزدیک می شدند برای اینکه به آقای خمینی بی احترامی نکرده باشم، خودم را کنار کشیدم و به آقای خمینی اشاره کردم و گفتم: یا رسول الله! آقا از اولاد شما هستند. حضرت رسول (ص) به آقای خمینی نزدیک شدند، با ایشان روبوسی کردند و بعد به من نزدیک شدند و با من روبوسی کردند و بعد لبهایشان را به روی لبهای من گذاشتند و دیگر برنداشتند و من از شدت شعف از خواب پریدم به طوری که داغی لبهای حضرت رسول (ص) را روی لبهایم هنوز حس می کنم. (27)
بنا به اطلاع موثق آیت الله العظمی گلپایگانی شنبه شب مورخ 13/3/68 مقارن با ساعت رحلت امام بعد از اینکه در ساعت ده و نیم شب مشغول استراحت می شوند ساعتی بعد با حالتی مضطرب از خواب بیدار شده و از خادم خود می خواهند که سریعا با آیت الله خامنه ای تماس گرفته و از ایشان حال امام را جویا شود. ایشان در پاسخ به سؤال علت این امر، خوابی را که چند لحظه قبل دیده
بودند به این مضمون نقل می کنند: «در خواب دیدم جلسه ای است که در آن پیامبر اکرم (ص) و همه ائمه معصومین (ع) حضور دارند. پس از مدتی در باز می شود و حضرت امام خمینی وارد اطاق می شوند. همه ائمه معصومین و پیامبر به احترام ایشان از جا بر می خیزند و پیامبر اکرم (ص) امام خمینی را در آغوش گرفتند و ایشان را غرق بوسه نمودند . که در این حالت مضطربانه از خواب بیدار شدم» . (28)
یکی از دوستان از قول آقای فراهانی از اعضای بیت امام نقل می کرد: وقتی پیکر مطهر امام برای انجام مراسم غسل و تکفین به حیاط منزل کوچکی که محل ملاقاتهای ایشان با مردم و مسؤولین در طی مدت اقامتشان در جماران بود منتقل شد: وقتی بدن امام غسل داده می شد، هر چقدر سعی می کردم که با دوربین از پیکر امام عکس بگیرم با کمال ناباوری مشاهده می کردم که دوربین با اینکه هیچ نقصی نداشت قادر به عکسبرداری از جسد امام نیست و آخر الامر هم برغم چند بار تلاش نتوانستم از پیکر مطهر امام عکسی تهیه نمایم. (29)
من به عنوان کسی که در طول حیات امام در خدمت ایشان بوده ام و به عنوان یک خدمتگزار همواره
مورد محبتشان قرار داشته ام، عرض می کنم که هم اکنون که چند سال از رحلت آن عزیز بزرگوار می گذرد. هر گاه در زندگیم مورد و مشکلی باشد به ایشان متوسل می شوم. و صادقانه می گویم مسایلم برطرف و مشکلاتم حل می شود و گاه که برای برخی امور از ایشان راهنمایی می خواهم، امام عزیز به این حقیر که افتخار خدمتگزاری به مرقد پاک و منورشان را دارم راه را نشان می دهند. (30)
: .1 خدیجه ثقفی (همسر امام) ندا ش .12 ایشان به دلیل زندگی در تهران و عدم علاقه به زندگی در قم در ابتدا پاسخ صریحی به خواستگاری امام نداده بودند ولی پس از دیدن این خواب نظر مثبت دادند. .2 حجة الاسلام و المسلمین سید عبدالحسین امام. .3 آیت الله محمد هادی معرفت. .4 این سفر قبل از تبعید امام بوده است. .5 آیت الله سید احمد نجفی. .6 آیت الله حائری شیرازی پیام انقلاب ش .89 .7 حجة الاسلام و المسلمین محتشمی. .8 حجة الاسلام و المسلمین محمد رضا رحمت. .9 حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. .10 امید انقلاب ش .138 .11 حجة الاسلام و المسلمین سید محمد کوثری پا به پای آفتاب ج 4 ص .125 .12 محمود مرتضایی فر. .13 سید رحیم میریان. .14 حجة الاسلام و المسلمین
محمد اشرفی اصفهانی روزنامه کیهان 64. 23/7/ .15 حجة الاسلام و المسلمین ادیب روزنامه کیهان 68. 22/7/ .16 غلامعلی رجایی شریک صلوات. .17 حجة الاسلام و المسلمین امام جمارانی. .18 حجة الاسلام و المسلمین سید محمد رضا سجادی اصفهانی پا به پای آفتاب ج 3 ص .231 .19 حجة الاسلام و المسلمین حسن ثقفی پا به پای آفتاب ج 1 ص .147 .20 حسین شهرزاد شاهد ش .186 .21 سردار سرتیپ پاسدار علی فضلی. .22 حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان در سایه آفتاب ص .167 .23 حمید انصاری مصاحبه رادیویی. .24 پلیس انقلاب ش .100 .25 آیت الله شهید مرتضی مطهری روزنامه رسالت 73. 11/2/ .26 نور علم دوره 3 ش 7 ص .138 .27 غلامعلی رجایی. .28 حجة الاسلام و المسلمین انصاری کرمانی.
برداشتهایی از سیره امام خمینی، ج 3 رجایی، غلامعلی
در نجف یک روحانی پیر مرد مازندرانی بود که بی سبب به امام خوش بین نبود. چند سالی خوش بین نبود، حتی به بعضی ها می گفت به درس امام نروید. طبق معمول امام ساعت ده و ربع می رفتند برای درس، من به سرعت می آمدم بیرون که مبادا امام تنها به درس بروند، چون بعضی از اوقات امام تنها می رفتند و من از عقب می دویدم تا به امام برسم، چون ما را خبر نمی کردند . روزی من تند آمدم بیرون دیدم دم در بیرونی این پیرمرد شیخ در را می بوسد و بعد هم خم شد عتبه را بوسید. من از روی ناراحتی که از ایشان داشتم داشتم گفتم: «عجب.» برگشت و رو کرد به من و گفت: «الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنتهدی لولا ان هدانا الله» گفتم: «چه شده مگر؟ گفت: «درس می روید؟ آقا مسجد می آیند؟» گفتم: «بله» گفت: «منهم می آیم مسجد.» ایشان مسجد نمی آمد و نمی گذاشت بچه اش دست امام را ببوسد در همین حین در باز شد و آقا آمدند و او از خجالت از کوچه دیگر رفت من همراه آقا به مسجد رفتم. آن روز اتفاقا کتاب همراه نیاورده بودم که مجبور شوم پای منبر
بروم. همان دم در نشستم و این شانس او بود که آمد و کنار من نشست. گفت: «تو که می دانی از همنشینی بد به ما اثر کرده بود، از بس زیاد از مغرضین شنیده بودم که آقا (امام) روزنامه می خواند، آقای فلان این مجاهدت را کرد و جلو افتاد و چه شد...» پیر مرد اظهار کرد: «یک شب من خواب دیدم در حرم حضرت امیر (ع) هستم. عده ای صف کشیده اند و دور هم نشسته اند، یکی یکی حساب کردم دیدم هر کدام مطابق سنشان قیافه شان می خورد. دوازدهمی را گفتند حضرت مهدی (عج) است، از قیافه اش نور می بارید، خیلی زیبا بودند، ملکوتی بودند و در آخر صف نشسته بودند. بعد علمای گذشته یکی یکی آمدند. همه از مقبره مقدس اردبیلی بیرون می آمدند. نگاه کردم دیدم آیا کسی از ایشان را می شناسم. یک شخصی از آنها را گفتند شیخ شلال است، یک شیخ عرب است خیلی خوشحال شدم، خواستم حرکت کنم، ولی انگار مرا به زمین بسته اند، نمی توانستم تکان بخورم، وقتی علما هر کدام که می آمدند، این دوازده نفر تکریم می کردند، بعضی وقتها حضرت امیر (ع) و یکی دو نفر از دو طرف و بقیه مشغول صحبت بودند. بعضی وقتها هم هفت هشت نفرشان تکریم می کردند. یک وقت دیدم آقای خمینی از گوشه
ایوان وارد شد و شما هم دنبالش هستی. در کفشداری کفشهایش را کند و شما کفشها را کنار گذاشتی و به سرعت به دنبالش رفتی. یک وقت دیدم آن دوازدهمی تا چشمش افتاد، بلند شد، یازدهمی بلند شد، دهمی بلند شد، یک مرتبه دیدم همه بلند شدند، بعد همه نشستند. یازده نفرشان نشستند، دوازدهمی ایستاده گفت: «روح الله!» آقای خمینی عبایش را جمع کرد و گفت: «بله آقا!» گفت: «بیا جلو.» و آقا تند تند رفت جلو، وقتی خدمت امام زمان (عج) رسید دیدم قد آنها مثل هم مساوی است. جوری نبود که حضرت مهدی (عج) بلند و یا آقای خمینی کوتاهتر باشد . طوری ایستاد که گوش آقای خمینی دم دهان امام زمان (عج) بود. حضرت چیزی گفتند: ایشان گفت: «چشم، فلان چیز را انجام دادم، انجام می دهم ان شاء الله. درست ربع ساعت، تند تند حضرت در گوش ایشان می گفت. وقتی مطلب تمام شد. دو متر و یا یک متری فاصله گرفت و حضرت رفتند بنشینند، آقای خمینی دستی تکان داد و آن یازده نفر تکریمی کردند و آقای خمینی برگشت عقب عقب، نه اینکه پشتش را بکند و به حرم نرفت» . پیر مرد می گفت: «من گفتم چرا آقای خمینی به حرم نرفت؟» گفتند: «حضرت امیر (ع)
اینجا نشسته، کجا برود؟» سپس رفت دم کفشداری، شما کفش را گذاشتی جلو، ایشان به سرعت حرکت کرد و از در صحن آمد بیرون. بعد از آن من از خواب بیدار شدم و شروع کردم به گریه کردن. خانمم بیدار شد دید گریه می کنم. ساعت را نگاه کردم دیدم یک ساعت به اذان است، گفتم جفا کردم، خدایا از سر تقصیرم درگذر، من از حالا به ایشان ایمان آورده ام. ولی هنوز هم ناراحتم و اول کاری که کردم همان بود که دیدی، در مقابل نظر هیچکس نبود. فقط تو می دانی و من، من باید این عتبه را ببوسم، نمی دانم تو از کجا پیدا شدی. من گفتم: «باید فضایل را منتشر کرد و باید انتشارش بدهم.» خلاصه گفت: «این قضیه من بود. یک خواهش هم از تو دارم، بینی و بین الله اگر می توانی به امام بگویی که حاج آقا از من بگذرد.» گفتم: «می توانم، همین الان انجام می دهم.» از مسجد که آمدیم بیرون در راه به آقا گفتم: «قصه از این قرار است، و ایشان از شما خواهش دارند که از ایشان بگذرید.» آقا گفت: «من از ایشان گذشتم، من بخشیدم، هر چه بود بخشیدم.» بعد از اینکه امام رفتند داخل، پیرمرد دوان دوان آمد، گریه می کرد . گفت: «چی
شده؟» گفتم: «آقا گفتند که من هر چه بود بخشیدم.» افتاد به سجده، دیگر شب و روز همیشه می آمد و امام هم یک نظر خاصی به ایشان پیدا کرد و دنیا و آخرتش خوب شد . (1)
یکبار در حرم امام حسین (ع) امام داشتند زیارتنامه می خواندند. یکی از خدام بی ادب فرش را از زیر پای امام جمع کرد. امام سجاده و مفاتیح را برداشتند و روی سنگ نشستند. گاهی وقتی امام می خواست وارد حرم بشود عمدا جارو می کردند و خاکها را به طرف ایشان می گرفتند . ما هم نفس نمی توانستیم بکشیم چون امام می فرمودند چکارشان دارید بگذارید به کارشان برسند. تا آن خادم فرش را از زیر پای امام جمع کرد (دلیل رفتار خدام هم این بود که تا علما به حرم می آمدند اینها دور آقایان را می گرفتند و از آنها انعامهای بیخودی می گرفتند و امام کسی نبود که از این پولها به آنها بدهد) به او گفتم: «به خدا قسم پدرت را در می آورم.» امام فهمیدند. فرمودند: «خلاف مروت است چکارش دارید؟ بگذارید مردم به کارشان برسند، خوب فرش حرم را جمع باید بکنند.» گفتم: «نه» بعد ما از طریق استانداری شکایت کردیم که شیخ محمد رئیس فراشها چنین اهانتی کرده است. فورا او را جلب
کردند. زن و بچه های او ریختند در منزل آقا که این غلط کرده، اشتباه کرده، امام را نشناخته، حالا نان ما را قطع کرده اند. امام که بیرون آمدند تا به حرم مشرف شوند حسین خدمتکار امام خدمتشان عرض کرد که این زن آن فراش است. خود او هم افتاد روی دست و پای امام. امام گفت: «ولش کنید برود دنبال کارش، چرا نان مردم را قطع می کنید» . (2)
چه بسا افراد بی هویت و مغرض و جاهلی که در قم و نجف امام را مورد بدترین آزارهای روحی، تهمتها، افتراها و توهینها قرار دادند، که نمونه آن را امام در پیام به حوزه ها و روحانیت در مورد آب کشیدن ظرف آب فرزندشان در مدرسه فیضیه به این جرم که فلسفه می گفتند اشاره کردند. ولی امام چه قبل از انقلاب که به مرجعیت اعلا و مطلق در حوزه ها دست یافتند و چه بعد از انقلاب که به اوج عظمت و قدرت همه جانبه نایل شدند گویی حتی در یک مورد به ذهنشان خطور نکرد که در صدد تلافی و انتقام برآیند، بلکه بر عکس، افراد متعددی از این طایفه را که علاقه مندان امام به خاطر سوابق سیاه و آزارهایشان به امام حاضر نبودند آنها را زنده ببینند، امام ابتدا
به ساکن سراغ آنها را می گرفتند و به آنها کمک می کردند و اگر مریض بودند کسی را از طرف خود به عیادتشان می فرستادند و گرفتاریهای شخصی آنان را در حد توان برطرف می کردند. (3)
امام در کارهایی که به خودشان مربوط بود خیلی گذشت داشتند. من شاهد بودم که افرادی می آمدند و توهین می کردند. شدید توهین می کردند اما در ایشان هیچ حالت خشونت یا تندی ظاهر نمی شد . مثلا یکی از بستگان (حرف مربوط به خیلی سال پیش است، من هنوز منزل ایشان بودم). سر سفره شام بودیم که روی مسأله ای عصبانی شد. چنان از جا بلند شد که ما فکر کردیم رفت طرف امام که ایشان را مثلا کتک بزند. ولی امام هیچ عکس العملی نشان ندادند، البته او این کار را نکرد، فقط هجوم برد و خودش نیز متوجه شد و برگشت اما امام آرام همین طور که نشسته بودند سر سفره شام هیچ برخورد یا حالت خشم یا عکس العملی از خود نشان ندادند . (4)
: .1 حجة الاسلام و المسلمین فرقانی سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی ج .1 .2 حجة الاسلام و المسلمین فرقانی. .3 حجة الاسلام و المسلمین رحیمیان. .4 زهرا مصطفوی.
فصلنامه علوم سیاسى، شماره 5 حیدرى بهنویه، عباس
بخشى از دانش و بینش ژرف امام خمینى(ره) که برگرفته از معارف قرآن و علوم اهل بیت علیهم السلام است، در کتابهاى برجاى مانده او متجلى است. این کتابها که عمدتا با عباراتى سهل و ممتنع به رشته تحریر درآمده اند در مجموع به دنبال هدف خاصى هستند. گویا همانگونه که روح کلى حاکم بر کتاب تنبیه الامه مرحوم نائینى )1355 ه.ق -1277 ه. ق) دفاع از اصل توحید و مبارزه با شرک عملى یعنى استبداد است و غصب شدن حق الهى و مردمى را از سوى مستبدین به هیچ وجهى برنمى تابد، و سفارش اکید بر باز پس گرفتن حق خدا و حق مردم از مستبدین دارد، روح کلى حاکم بر کتابهاى امام خمینى این است که نه تنها باید حق خدا و مردم را از ظالمان پس گرفت، بلکه باید حق امام معصوم(ع) را نیز از چنگ غاصبان به در آورد. از دیدگاه امام خمینى در صورتى از حق خدا و امام(ع) و مردم در زمان غیبت امام زمان(عج) رفع ید مى شود که حاکمیت به دست شخصى قرار گیرد که هم خداوند و هم امام معصوم(ع) و هم مردم او را به حاکمیت قبول داشته باشند و این شخص
کسى جز فقیه عادلى که مقبولیت مردمى دارد نخواهد بود. کتابهاى امام خمینى(ره) مورد موشکافى هاى زیادى قرار گرفته اند ولى همه ظرافت ها و ظرفیت هاى آنها آفتابى نشده است به علاوه بعضى از آن کتابها کمتر معرفى شده اند. لذا وظیفه خود دانستیم که معرفى اجمالى پیرامون رساله اجتهاد و تقلید امام خمینى ارائه دهیم و در انجام این وظیفه از خداوند و روح بلند امام استمداد مى طلبیم. نوشتن رساله اجتهاد و تقلید در روز جمعه مطابق عید فطر، سال 1370 ه.ق، حدود 50 سال پیش، در شهر محلات توسط امام خمینى به اتمام رسیده، و در سال 1385 ه.ق همراه با رساله هاى دیگر از امام به نام هاى «رسالة فى قاعدة لاضرر» رساله «فى الاستصحاب» رسالة «فى التعادل والترجیح» و «رسالة فى التقیة»، مجموعا تحت عنوان الرسائل، توسط مؤسسه مطبوعاتى اسماعیلیان در شهر مقدس قم منتشر شده است، مجتبى تهرانى پاورقى هاى آن را نوشته است. امام خمینى (رحمة الله) در این رساله 70 صفحه اى حداقل دو هدف اساسى را دنبال مى کند: نخست: زمینه فکرى لازم را جهت ارائه نظریه ولایت فقیه ایجاد کند; دوم: مساله اجتهاد و تقلید را به گونه اى مطرح مى کند که نهاد مرجعیت تقویت شود. و به تبع آن نیروى اجتماعى لازم جهت تغییر اجتماعى (انقلاب) به وجود آید. مباحث این رساله
را مى توان به سه بخش کلى تقسیم کرد. الف: مفروضات; ب: بحث هاى ثبوتى (در عالم ثبوت); ج: مباحث اثباتى (در عالم دلیل و برهان). مفروض اصلى امام در این بحث این است که چون دین اسلام کامل است و به تمام احتیاجات انسان، اعم از فردى و اجتماعى، توجه دارد لذا هیچ واقعه انسانى بدون حکم و دستور الهى نیست، در هیچ موقعیت زمانى و مکانى هیچ خلائى حکم و دستور اسلام در امور انسانى متصور نیست، و انسان در هیچ زمانى و لو زمان غیبت معصوم(ع) نسبت به احکام دین رها و مهمل نیست، حکم این وقایع یا به گونه اى است که انسانها نسبت به آنها راه قطع آورى دارند. که در این صورت نه نفیا و نه اثباتا هیچ کس نمى تواند مانع حجیت قطع شود و شارع هم محال است که قطع را از حجیت بیندازد. اما در صورتى که راه قطع آورى وجود نداشت، چون همه انسان ها نمى توانند احکام دین را استنباط کنند بلکه عملا عده اى خاص مى توانند این قوه را تحصیل کنند. لذا دو مقوله اجتهاد و تقلید و فقیه و عامى رخ مى نماید که به تبع آن دو سؤال مطرح مى شود. اولا کسى که قوه استنباط احکام را دارد و به اصطلاح فقیه است چه شؤونى را به واسطه فقاهتش
پیدا مى کند؟ ثانیا کسى که قوه استنباط احکام را تحصیل نکرده است و از این حیث عامى تلقى مى شود چه شؤون و تکالیفى دارد؟ حضرت امام(ره) براى جوابگویى به این دو سؤال در عالم ثبوت6 شان براى فقیه در نظر مى گیرد: 1 - عدم جواز مراجعه به غیر در تکالیف شرعى; 2- جواز عمل بر طبق راى خودش; 3- منصب افتاء; 4- منصب قضاوت; 5- منصب زعامت سیاسى; 6- مرجعیت تقلید. امام در اثبات این شؤون براى فقیه و عدم اثبات آن براى عامى از دلایل عقلى، قرآنى و روایات استفاده مى کند و مى فرماید: «شان عدم مراجعه به غیر نسبت به کسى که قوه استنباط پیدا کرده است بدون هیچ قید اضافى ثابت مى شود، یعنى لازم نیست که شخص بالفعل حکمى از احکام را هم استنباط کرده باشد و لازم نیست قوه استنباط او مطلقه و نسبت به تمام ابواب فقه و احکام باشد.» زیرا«دلیل جواز رجوع جاهل به عالم بناء عقلاء است. و بناء عقلاء در مورد رجوع به غیر کسى که قوه استنباط دارد، ثابت نشده است بلکه بناء عقلا ظاهرا فقط جاهل به احکام که امکان تحصیل قوه استنباط را ندارد، مجاز مى داند که به غیر مراجعه کند و از طرفى دلیل لفظى وجود ندارد که اطلاق داشته باشد و برساند کسى
که قوه استنباط دارد هم مى تواند به غیر مراجعه کند.» (1) امام در مجموع 8 شرط را براى اجتهاد لازم مى داند. الف: علم به فنون علوم عربى به مقدارى که براى فهم قرآن و سنت لازم است. ب: انس با محاورات عرفى و فهم موضوعات عرفى که محاورات قرآن و سنت بر طبق آن است. ج: یادگیرى مسائل اساسى منطق. د: علم به بحث هاى مهم اعلم اصول. ه: علم رجال به مقدارى که در تشخیص روایات لازم است. و: شناخت کتاب و سنت. ز: تکرار عملى رد فروع به اصول. ح: فحص کامل کلمات اصحاب خصوصا قدماء. امام، پس از بیان شروط هشت گانه اجتهاد مى فرماید کسى که این اجتهاد را تحصیل کرد حق ندارد به غیر خودش در احکام رجوع کند. لذا شان اول (عدم جواز مراجعه به غیر) را دارد، شان دوم، (جواز عمل بر طبق راى خودش) را هم به همان دلیلى که شان اول را داشت، یعنى بناء عقلاء، دارد. مرحوم امام در مقام اثبات شان سوم (قضاوت) و چهارم (سیاست) مى فرماید برخلاف شان اول و دوم که شرع هیچ قبض و بسطى در موضوع صورت نمى داد بلکه قبض و بسط موضوع آن دو به دست عقل و بناء عقل بود، ولى در مورد شان سوم و
چهارم تعیین موضوع با شرع است. زیرا قضاوت و زعامت سیاسى دو منصب جعلى و قراردادى هستند. براى توضیح این مطلب امام اصلى را طرح مى کند: که به مقتضاى آن حکم هیچ کس به جز خدا بر دیگرى نافذ نیست و هیچ کس به جز خدا بر دیگرى ولایت ندارد. طبق این اصل نه تنها کسى که قوه استنباط دارد منصب قضاوت و زعامت سیاسى ندارد بلکه بدون نصب الهى کسى که مقام نبوت و رسالت و وصایت و بالاترین درجه علمى و سایر فضایل را هم دارد، حکمش نافذ نیست و زعامت سیاسى ندارد. خداوند به دلالت صریح آیات قرآنى پیامبر(ص) و معصومین(ع) را به قضاوت و حکومت منصوب نموده است. در این مورد شبهه اى نیست ولى مورد ثبوت قضاوت و حکومت در زمان غیبت شبهاتى شده است. به نظر امام به اقتضاى اینکه دین اسلام دین کاملى است، وارد نمى باشد. سؤال اساسى این است که چه کسى باید منصب قضاوت و حکومت را داشته باشد؟ امام مى فرماید قدر متیقن در این فرض فقیه عالم به قضاء و سیاسات دینى است که عادل در رعیت است. پس اثبات منصب قضاوت و ولایت براى فقیه عادل نیز به نوعى بر اساس حکم عقل است و از همین جهت بحث ولایت فقیه امرى کلامى است و در
راستاى اصل نبوت و امامت است. امام پس از این دلیل عقلى شواهدى از روایات در تایید ولایت فقیه مى آورد. که در مجموع 11 روایت است که به صورت تواتر اجمالى مى رسانند که فقیه عادل قدر متیقن است که منصب قضاوت و حکومت براى او ثابت است. سپس به مقبوله عمر بن حنظله استدلال مى کند، و مى فرماید: به شهرت روایى جبران کننده ضعف سند آن است و از حیث دلالت هم تام است، و مقتضى آن عبارت است از اینکه امام(ع) فقیه را حاکم و والى قرار داده است و لازم نیست براى اینکه فقیه عادل ولایت داشته باشد، تمام احکام را بداند. دو روایت دیگرى را که امام به آن استدلال کرده است مشهوره ابى خدیجه و صحیحه ابى خدیجه است مى فرماید: مشهوره ابى خدیجه اگر شهرت روایى داشته باشد، ضعف سندش جبران مى شود و دلالت بر جعل حکومت و ولایت براى فقیه دارد. اما روایت دیگر از ابى خدیجه که امام آن را صحیحه مى داند از نظر او دلالتش بر مطلوب تمام است. از کلمات امام برمى آید که منصب قضاوت و زعامت سیاسى را براى کسى که صرفا قوه استنباط احکام شرعى را دارد ثابت نمى داند بلکه در صورتى براى شخصى که قوه استنباط دارد منصب قضاوت و زعامت سیاسى ثابت مى شود که حداقل
در مسائل قضایى و سیاسى این قوه را به فعلیت درآورده باشد. اما لازم نیست که تمام احکام را بالفعل، بداند زیرا معرفت به جمیع احکام براى غیر ائمه(ع) حاصل نیست، بلکه محال عادى است، وانگهى اگر موضوع جعل قضاوت و ولایت، معرفت فعلیه جمیع احکام باشد و معرفت فعلى به جمیع احکام امکان وقوعى هم داشته باشد، مشکلى که به وجود مى آید این است که تشخیص شخصى که علم فعلى به جمیع احکام داشته باشد مشکل مى شود. و نتیجه آن نوعى اختلال در نظام معاش مردم مى شود که شارع به هیچ صورت راضى به آن نیست تنها فرضى که باقى مى ماند این است که بگوئیم موضوع جعل قضاوت و زعامت سیاسى شخصى است که قوه استنباط احکام را دارد. این قوه را در مورد مقدار معتدبه از احکام به فعلیت رسانده باشد. و به آنها علم داشته باشد. به نظر امام، علاوه بر قوه استنباط احکام و علم به احکام معتدبه، قید دیگرى هم براى موضوع قضاوت و ولایت لازم است و آن اینکه فقیه باید عادل هم باشد. «فالقدر المتیقن هو الفقیه العالم بالقضاء والسیاسیات الدینیة العادل فى الرعیة». (2) یعنى قدر متیقن از انسان هایى که منصب حکومت براى آنان جعل شده است فقیهان آگاه به قضاوت دینى و سیاست
دینى هستند که نه تنها در امور شخصى عادل باشند بلکه نسبت به رعیت و مردم هم عدالت به خرج دهند.
سؤالى که در این قسمت به ذهن خطور مى کند این است که آیا هیچ کدام از شؤونى که براى فقیه ثابت مى شوند براى عامى ثابت هستند؟ امام ثابت نبودن این شؤون براى غیر فقیه را امرى ضرورى مى داند و از آن بحث نمى کند، تنها بحثى را که قابل طرح مى داند این است که آیا عامى (مقلد) مستقلا یا به نصب حاکم یا وکالت از سوى حاکم شان قضاوت را دارد یا نه؟ امام، تمامى استدلالهایى را که براى اثبات شان قضاوت براى عامى صورت گرفته مخدوش مى داند «فتحصل من جمیع ذلک ان منصب القضاء مختص بالفقهاء و لاحظ للعامى منه» (3) یعنى از تمام آیات و روایات به دست آمد که منصب قضاوت اختصاص به فقهاء دارد و مقلد مستقلا هیچ بهره اى از منصب قضاوت ندارد. در مورد اینکه آیا فقیه مى تواند عامى را به قضاوت منصوب کند یا نه؟ امام مى فرماید: اگر ولایت و زعامت براى فقیه جعل شده باشد که جعل هم شده است نصب قضاوت از شؤون ولایت است، و مشکلى در بین نیست، بطور کلى مساله منوط به این است که ادله ولایت فقیه، ولایت را تا
چه حدى اثبات مى کنند. اما این فرض را که فقیه، مقلد عارف به مسائل قضاء را وکالت دهد ثابت نمى داند. بنابراین از این رساله استفاده مى شود که امام هیچ کدام از شؤون فقیه را ولو مع الواسطه براى عامى و مقلد ثابت نمى داند. تقریبا تمرکز اساسى بحث امام در رساله اجتهاد و تقلید بر روى اثبات منصب زعامت سیاسى براى فقیه عادل است که پس از اثبات اصل این منصب وعده مى دهد که در جاى دیگر حدود و ثغور و دامنه ولایت را مورد بررسى قرار دهد. در ادامه امام به دو شان دیگر فقیه که لازم و ملزوم هم هستند، یعنى اینکه فقیه حق دارد فتوى بدهد و مرجع تقلید باشد مى پردازد. در مورد اینکه این دو شان براى فقیه ثابت است همان بناء عقلاء را که به مقتضاى آن جاهل به عالم رجوع مى کند، محکم مى داند ولى در مورد اینکه مرجع تقلید و فتوى چه کسى باشد و آیا مى توان در صورت تعارض فتواى اعلم با غیر اعلم به غیر اعلم رجوع کرد یا نه؟ در صورتى که دو فقیه که درجه فقاهتشان برابر است وجود دارند آیا مى توان به دلخواه به یکى از آن دو رجوع کرد یا نه؟ و سؤالات دیگرى از این قبیل که در مجموع
ناشى از نامشخص بودن موضوع افتاء و مرجعیت تقلید است. پس از حک و اصلاح هایى که در ادله طرفین صورت مى دهد. مى فرماید: «فتحصل مما ذکرناه انه لیس فى اخبار الباب مایستفاد منه ترجیح قول الاعلم عند التعارض لغیره و لاتخییر الاخذ باحد المتساوین فلامحیص الا العمل بالاصول الاولیه لولا تسالم الاصحاب على عدم وجوب الاحتیاط و مع هذا التسالم لامحیص عن الاخذ بقول الاعلم لدوران الامر بین التعیین و التخییر مع کون وجوبه ایضا مورد تسالمهم ان الظاهر تسالمهم على التخییر بین الاخذ بفتوى احد المتساویین و عدم وجوب الاحتیاط او الاخذ باحوط القولین». (4) از آنچه ذکر شد به دست آمد که در اخبار مربوط به علاج تعارض دو خبر چیزى که به درد ترجیح نظر اعلم بر نظر غیر اعلم یا انتخاب فتواى یکى از دو مجتهد مساوى بخورد، نداریم. پس چاره اى جز اینکه به اصول اولیه رجوع کنیم نیست و مقتضاى اصل اولیه این است که قول اعلم مقدم شود و در صورت تعارض فتواى دو مجتهد مساوى راهى جز انتخاب یکى از دو فتوا نداریم.
در جواب به این سؤال که آیا براى تقلید از مجتهد، زنده بودن او شرط است یا نه؟ امام مى فرماید: آنچه مى تواند برساند که زنده بودن مجتهد شرط جواز
تقلید است، یا استصحاب است، یا بناء عقلا، یا اجماع و یا ادله لفظیه مانند قرآن و سنت، اما قرآن و سنت نمى تواند در این مورد دلالتى داشته باشد چون دلالت ندارند که شارع در این مورد حکم شرعى تاسیس کرده است، اجماع هم در مساله نفیا و اثباتا وجود ندارد و مى ماند بناء عقلا و استصحاب که مقضتاى هر دو این است که تقلید ابتدایى از میت جایز نیست.
در موردى که راى مجتهد عوض مى شود آیا اعمالى که انجام داده است کافى است یا خیر؟ در این مورد امام تفصیل قائل است و مى فرماید: اگر فتواى مجتهد مستند به امارات بود در این صورت با تبدل راى اعمال قبلى مجزى نیست ولى اگر مستند به اصول عملیه بود در اینصورت اعمالى که قبل از تبدل راى انجام شده است مجزى است و دوباره لازم نیست آورده شود.
اما در مورد عمل مقلدین در صورت تبدل راى مجتهد، اعمالشان که قبل از تبدل راى بوده است به هیچ صورت مجزى نیست. امام پس از بیان این مطلب تذکر مى دهد که آنچه تاکنون گفتیم عمده ترین مباحث اجتهاد و تقلید بود و بعضى از امور غیر مهم بود که آنها را به جهت کم اهمیتى آنها رها کردیم، مى فرماید ما از نوشتن این مباحث،
در روز جمعه مطابق با عید فطر سال 1370، در محلات فارغ شدیم. والحمدلله اولا و آخرا و ظاهرا و باطنا.
: 1. الرسائل، ص96. 2. الرسائل، ص101 و 102. 3. الرسائل، ص117. 4. الرسائل، ص150.
مجله حوزه شماره 58-86 میری، سیدعباس اصلِ ولایت فقیه, از اصول بنیادین و محوری قانون اساسی است. می توان گفت: ولایت فقیه, روح قانون اساسی و بسان خونی است که قلب نظام اسلامی را به تکاپو وا می دارد. در این برهه, شبهه هایی در جامعه مطرح شده که شایسته می نماد: این اصل را به خوبی بشناسیم, جایگاه آن را در قانون اساسی دریابیم, آثار و پیامدهای آن را در نظام اسلامی نظاره کنیم. برای روشن شدن این مقوله ها و مبانی مشروعیت و حوزه اختیارات, بهتر آن است که درنگی بکنیم در گفت وگوهای فنی و عالمانه و دقیق خبرگان بررسی نهایی قانون اساسی و آنچه که آنان از این اصل فهمیده اند و به تصویب رسانده اند, که این, موضوع را برای ما شفاف تر خواهد کرد. با تثبیت جمهوری اسلامی در 12 فروردین 58, زمینه های عملی حاکمیت اسلام فراهم آمد. تدوین قانون براساس اسلام ضرورت یافت, تا بر مدار آن, بنیادهای سیاسی, اجتماعی, اقتصادی, فرهنگی وأ جامعه شکل گیرد. با پی گیری و اصرار امام خمینی, پیش نویس قانون اساسی تهیه شد.1 در چهاردهم تیرماه 58, شورای انقلاب قانون انتخابات مجلس خبرگان بررسی نهائی قانون اساسی جمهوری اسلامی را,
تصویب کرد. در تاریخ 12/5/58 خبرگان بررسی قانون اساسی, از سوی مردم برگزیده شدند. در این بین, گروهها, نویسندگان, حقوقدانان, روشنفکران با آزادی کامل, بحثهای علمی و فنی بسیاری درباره اصول پیشنهادی قانون اساسی, مطرح کردند. نوشته ها و مقاله های بسیاری در رسانه های نوشتاری انتشار یافت, رادیو وقت ویژه ای برای اظهار نظر ویژه کاران و اهل نظر, ویژه کرد. حجم زیادی طرح اصلاحی, تکمیلی برای استفاده در کمیسیونهای مجلس خبرگان گرد آمد وأ2 مجلس خبرگان, با پیام سرنوشت ساز امام خمینی, که بیانگر خط مشی کلی خبرگان در تدوین و تصویب اصول و قوانین بود. افتتاح شد.3 دولت و شورای انقلاب, آیین نامه ای جهت بررسی نهایی پیش نویس قانون اساسی و تصویب قانونها, تهیه دیده بودند که در آن آمده بود: (تخلف از چهارچوب اصول پیش نویس, بسته به اجازه شورای انقلاب است.) مجلس خبرگان, این آیین نامه را نپذیرفت. زیرا خود را نهادی مستقل می دانست; از این روی, آیین نامه کارآمدتری برای ررسی اصول, تدوین و تصویب کرد.4 در آن آیین نامه مجلس موظف شده بود, کاستیهای موجود در پیش نویس را جبران و اصول غیرلازم را بردارد. از این روی, مجلس خبرگان گستره وظیفه خود را محدود به رسیدگی اصول پیش نویس ندانست.
اصولی که از دید تهیه کنندگان پیش نویس, پنهان مانده بود نیز, در حوزه کار آنان قرار گرفت. در بررسی اصول, نخستین کاستی مهمّی که خبرگان با آن روبه رو شدند, اصل اساسی (ولایت فقیه) بود, همان اصلی که اساس انقلاب بود و حرکت مردم به مدار آن می چرخید و مشروعیت نهضت اسلامی به آن بستگی داشت. مجلس خبرگان, بحث و بررسی اصل ولایت فقیه را در دستور کار خود قرار داد. بحثهای گسترده در کمیسیونهای گوناگون, به گونه مشترک انجام گرفت.5 در جلسه علنی مخالف و موافق, به نقد و بررسی طرح پیشنهادی پرداختند. در نتیجه, روز چهارشنبه 21 شهریور 58, اصل ولایت فقیه (اصل پنجم قانون اساسی) به تصویب خبرگان رسید. از همان اوان, که ولایت فقیه به گفت وگو گذاشته شد, تا به امروز, در برابر این اصل, گروههای سیاسی واکنشهای گوناگونی از خود نشان داده اند. این واکنشها هم در حوزه خودیها و طرفداران انقلاب بود و هم در حوزه غرب گرایان دیگر اندیشان. خودیها اصل ولایت فقیه را پذیرفته بودند, بیش تر در نوع نگرش و برداشت از اصل, اختلاف نظر داشتند. ولی دیگر اندیشان, بیش تر با اصل ولایت فقیه سر ناسازگاری داشتند و ناسازگاری خود را به گوناگون گونه ها ابراز می
داشتند. ابتدا, طرح پیش نویس قانون اساسی برای نظام اسلامی را زود رس خواندند, آن گاه که دیدند امام بر تهیه پیش نویس قانون اساسی و تشکیل مجلس خبرگان, پای می فشرد, از آن جا که می دانستند, قانونی که خبرگان تدوین کند, به سود آنان نخواهد بود, تلاش ورزیدند, مجلس خبرگان شکل نگیرد. در محفلها و نشستهای رسمی و غیررسمی, در مصاحبه ها و سخنرانیها و اطلاعیه ها, خواستار مجلس مؤسسان شدند. اینان بر آن بودند با تشکیل چنین مجلسی, شمار بسیاری از نیروها و وابستگان و هم قبیله های خود را به درون آن بخزانند و با در دست گرفتن چنین اهرمی, به هر سوی که بخواهند, مجلس را بکشانند و قانونهای دلخواه خود را از مجلس بگذرانند. این بود که بوقها دمیدند و بر طبلها کوفتند: مجلس مؤسسان, بسیار اهمیت دارد, اگر چنین مجلسی تشکیل نشود, هیچ قانونی اعتبار ندارد وأ از جمله نوشتند: (شخصیتهای حقوقی اعلام کردند: قانون اساسی باید با رأی نمایندگان منتخب مردم, که تجسم آن مجلس مؤسسان است, تدوین گردد.)6 یا: (أ هیچ قانون اساسی که از مجلس مؤسسان نگذرد, ارزش و اعتبار قانونی نخواهد داشت أ)7 در پاسخ این گروه, که وام دار فرهنگ غرب بودند,8 امام خمینی اعلام داشت: (أ افتاده اند
دوره که نه ما می خواهیم مجلس مؤسسان باشد. آن مجلس مؤسسان عریض و طویلی که 600 700 نفر باید جمع بشوند که اگر بخواهد اصلش تحقق پیدا بکند. یک شش ماهی لازم است أ. بعد هم افراد مختلف افراد مغرض نمی گذارند که این قانون درست تحقق پیدا کند نظرشان به این است, که طول بکشدأ آنها توطئه ها را بکنندأ.9 وقتی مجلس مؤسسان را نتوانستند جا بیندازند و بر مردم بپذیرانند, به مبارزه منفی روی آوردند. اعلام کردند: در انتخابات خبرگان برای قانون اساسی, شرکت نمی جویند. با این کار, بر آن بودند, مجلس خبرگان را کم اعتبار جلوه دهند.10 از آن جا که شمار اینان اندک بود رأی یا ندادن رأی اینان, تاثیر چندانی در انتخابات نداشت. خبرگان با رأی بالایی برگزیده شدند, مجلس خبرگان تشکیل شد, کار برای اصول پیش نویس آغاز گردید, امّا دشمنان زخم خورده از پا ننشستند, به حیله جدیدی دست یازیدند و آن این که به دفاع از پیش نویس قانون اساسی برخاستند. در این حرکت به ظاهر دفاعی, افزودن بر جوسازیها, شانتاژها, واژگونه گوییها, به دروغ, این جا و آن جا پراکندند, اصول پیش نهادی قانون اساسی, از هر جهت کامل, مورد تأیید علما و مراجع تقلید و تصویب حضرت امام است
و چنین وانمودند که منظور دولت از تشکیل مجلس خبرگان, بیش از انجام یک حرکت تشریفاتی نیست. می خواهد خبرگان در چند جلسه پیش نویس را تایید و تصویب و به رفراندم بگذارد: (أ قانون اساسی پیشنهادی توسط عده ای از افراد اسلام شناس و مورد اعتماد, تهیه شده و تا آن جا که بنده اطلاع دارم, این قانون به تصویب شورای انقلاب و مراجع تقلید و رهبر انقلاب رسیده است أ)11 پذیرش و تبلیغ پیش نویس قانون اساسی, از سوی اینان, بدان خاطر بود که دین و حوزه اختیار عالمان دین, در آن, کم رنگ بود و از سوی دیگر, دست رئیس جمهور باز بود و اختیار بسیار داشت. از این روی, بسیار شتاب داشتند که پیش نویس تصویب شود. مهم تر از همه هراس داشتند, نکند اصولی به پیش نویس افزوده شود که خواب خوش آنان را پریشان سازد. با همه این تبلیغها و شانتاژها و جوسازیها, چشم همیشه بیدار انقلاب توطئه و ترفند حساب شده اینان را خنثی ساخت و دست فتنه انگیزان را رو کرد و وظیفه خبرگان را به روشنی بیان داشت: (أ پیش نویس هیچ چیزی نیست, باید رأی بدهید, باید نظر بدهیدأ)
هنگامی که از طرح پیشنهادی
اصل ولایت فقیه در مجلس سخن به میان آمد, شماری طرح این اصل را در مجلس خبرگان بررسی نهایی قانون اساسی, شایسته, ندانستند و شماری, در پوشش اسلام خواهی, آن را قدرت مند شدن روحانیت دانستند و از قدرت مندی روحانیت به عنوان خطر برای اسلام و معنویت یاد کردند.13 گروهکهای سیاسی که سر در دامن غرب و شرق داشتند, مردم را از استبداد دینی, ترساندند و گروهی, اصل ولایت فقیه را با جمهوری اسلامی, ناسازگار دیدند. (أ طرح و تصویب ولایت فقیه در قالب جمهوری اسلامی, به علت تعارضات و تضاد ماهوی و شکلی در بین دو مفهوم, موجد اشکالات فراوان در مرحله اجرا خواهد شد.)14 هجوم همه جانبه نیروهای استکبار و گروهکهایی که مخالف اسلامی شدن قانون اساسی بودند, کوچک ترین تردیدی در عزم راسخ فقیهان بیدار و زمان شناس پدید نیاورد. اینان, با استدلال و منطق نیرومند, اصل ولایت فقیه را تشریح کردند, با ارائه تفسیر و قراءت روشن از ولایت فقیه, نه تنها آن را در ناسازگاری با دیگر اصول و جمهوریت نظام ندیدند, بلکه آن را تضمین کننده حاکمیت مردم شناختند. ر توطئه انحلال مجلس خبرگان طرح مباحث دقیق علمی تخصیصی, تدوین و تصویب قانونها و آیینهای استوار بر اصول اسلام و ناامید کننده استکبار, اعتبار
مجلس خبرگان را دو چندان کرد. با طرح و تصویب اصل ولایت فقیه در مجلس, ریشه سلطه اجانب برکشور برای همیشه خشکیده شد. از آن سوی, کسانی که غرب, کعبه آمال شان بود و خواب سلطه اربابان خود را می دیدند, به چاره جویی برخاستند. چاره ای که در این برهه اندیشیدند, انحلال مجلس خبرگان بود.15 متأسفانه در این ترفند, دولت موقت و هم مشربان آن, که از چگونگی شکل گیری مجلس خبرگان, طرح اصول پیشنهادی, بویژه اصل ولایت فقیه, بسیار ناخشنود بودند, نقش داشتند. امیر انتظام, سخنگوی دولت موقت, نامه ای در جهت انحلال مجلس تهیه کرد. قرار شد, پانزده نفر از وزرای دولت بازرگان, آن را امضا کنند و به اطلاع امام برسانند و از ایشان بخواهند: یا مجلس خبرگان را منحل سازد, یا همه آنان استعفا می دهند: موضوع در هیأت دولت مطرح شد. اعضای تیزبین و روشن شورای انقلاب نیز, در آن جلسه حضور داشتند و با کمال شجاعت در برابر این توطئه ایستادند. از آن جلسه, مقام معظم رهبری, که از اعضای شورای انقلاب بود و حاضر درجلسه, چنین گزارش می دهد: (أ بنده آن شب, حضور داشتم و گفتم: مجلس نماینده مردم است و باید بماند و قانون اساسی را تمام کند. البته آقایان
تندی کردند, حتی به ما اهانت کردند, امّا بالاخره اظهارات ما, مانع کارشان را روشن کردأ.)16 از افشاگریهای امام, پس از گذشت حدود دو سال از این جریان, روشن شد که این گروه, در اجرای توطئه خائنانه خود از پا ننشسته و با کمال پررویی و جسارت در ملاقاتی با امام موضوع انحلال مجلس خبرگان را مطرح کرده اند. حضرت امام, از سخنان توطئه آمیز آنان سخت برآشفته می شود: (أ آقای بازرگان و رفقایش آمده بودند پیش ما و گفتند: ما خیال داریم که این مجلس خبرگان را منحلش کنیم. من گفتم: شما چکاره هستید, اصلش که می خواهید این کار را بکنید. شما چه سمتی دارید که بتوانید مجلس منحل کنید.)17 امام, در همان زمان, دست اینان را برای مردم رو می کند و چهره فتنه انگیزان را می شناساند و از نیت آنان برای مردم به روشنی سخن می گوید: (أ در مجلس خبرگان, به مجرد این که صحبت ولایت فقیه شد, شروع کردند به مخالفت. حتی اخیراً در همین دو سه روز پیش, در یکی از مجالسشان این منحرفین أ گفتند که: این مجلس خبرگان باید منحل شودأ)18 با موضع گیری بجا و حساب شده امام, اعضای روحانی و انقلابی شورای انقلاب, از این خیانت بزرگ جلوگیری
و دست خیانت گران رو شد و مجلس خبرگان توانست در فضای امن و آرامی که امام و یاران هشیار و شجاع او به وجود آوردند, به کار خود ادامه دهد و اصولی شفاف و والایی را در راستای استواری حاکمیت دین و روشن گری جایگاه و حوزه اختیار رهبری بود, مانند: اصول: پنجم, پنجاه و هفتم, صد و هفتم, صد و هشتم, صد و نهم, صد و دهم , صد و یازدهم و صد و دوازدهم, تصویب کند و این دستاورد بزرگ که همانا قانون اساسی باشد, در حالی به تأیید مردم هشیار, مؤمن و متعهد رسید که هیاهوی بسیاری ورشکستگان سیاسی و ایادی شرق و غرب به راه انداختند که مردم به پای صندوقها نروند و رفراندم قانون اساسی به شکست انجامد. ناگفته نماند, خبرگان بررسی نهایی قانون اساسی, اصول قانون اساسی, بویژه اصل ولایت فقیه و اصول مربوط به آن را بر اساس مبانی شرعی استواری تدوین و تصویب کرده اند که پرداختن به آن مبانی از حیطه بحث این مقال بیرون است. آنچه ما در این جا در پی آنیم, اشاره گزارش گونه ای است به دیدگاههای خبرگان قانون اساسی, شورای بازنگری و شماری از شخصیتهای علمی دیگر, درگاهِ تدوین و تصویب اصل ولایت فقیه ارائه,
تا زوایای بحث, هرچه بیش تر روشن شود و به تفسیر خود خبرگان از اصل ولایت فقیه پی ببریم:
قراءتهایی که درباره اصل ولایت فقیه ارائه شده, بیش تر حول دو موضوع: مبنای مشروعیت و حوزه اختیار ولی فقیه است.
در مذاکرات مجلس خبرگان برای نهایی قانون اساسی, وقتی اصل ولایت فقیه مطرح شد, همه خبرگان, در این معنی که: فقیه دارای شرایط, ولایت دارد, دیدگاه یکسانی داشتند. بحث بر سر این بود که فقیه بر چه اساس و مبنایی حاکمیت دارد. آیا بر مبنای نصب از سوی امام معصوم(ع) یا بنای عقلا یا جهتهای دیگر. خبرگان در گفت وگوهای علمی خود, به دو مبنا, که اکنون به آنها اشاره می کنیم, نظر داشتند. 1. نصب: از آن جا که بیش تر فقهای مجلس خبرگان, درس آموختگان امام خمینی بودند و با مبنای ایشان در باب ولایت فقیه آشنایی داشتند, برداشت آنان از حاکمیت فقیه بر این پایه استوار بود: حاکمیت مطلق بالذات, از آن خداوند است. خداوند, حق حاکمیت بر امت را به پیامبر(ص) واگذار کرده و پس از پیامبر(ص) امامان(ع) به ولایت گمارده شده اند. در عصر غیبت, چون حکومت تعطیل بردار نیست, سرپرستی مردم مسلمان بر عهده فقیهان عادل گذاشته
شده و همه آنان که شرایط را داراند, از سوی امام معصوم(ع) گمارده شده اند.20 اگر فقیهی تشکیل حکومت داد و مردم حکومت او را پذیرا شدند, ولایت او از قوه به فعل در می آید و دیگر فقیهان باید از او پیروی کنند و کسی حق مزاحمت با او را ندارد.21 با وجود این که فقها, مجلس خبرگان, مشروعیت ولایت فقیه را بر اساس مبنای نصب پذیرفته بودند, امّا برای سرعت کار و یا روشن و مسلّم بودن موضوع و آگاهی عمیق همه سویه خبرگان فقیه و مجتهد مجلس, از مبانی مشروعیت ولایت فقیه, گویا خبرگان نیازی به این ندیده اند که از این مقوله بحث کنند. از این روی اصل ولایت فقیه را بدون بحث از مبانی مشروعیت, به تصویب رسانده اند. 2. بنای عقلا: مبنای دیگری که از شروع مذاکرات مجلس خبرگان استفاده می شود, بنای عقلا است. به این بیان: در همه جامعه بنای عقلا, بر این است, مردم در اموری که آگاهی ندارند, به اهل خبره مراجعه می کنند. در جامعه ما که مردم با رأی و اختیار خود, نظام اسلامی را برگزیده اند, وقتی بخواهد قانونها و آیینهای اسلام پیاده شود, بی گمان مردم به کسی روی می آورند که از همه به اسلام
و قانونهای آن آشناتر در فهم و درک واقعیتهای خارجی و روح مکتب شایسته ترین فرد باشد و بتواند به رویدادهای پیش بینی نشده, پاسخ مناسب بدهد. در حوادث واقعه از قدرت تصمیم گیری بالایی برخوردار باشد. به طور طبیعی, خردمندان, برای اداره امور اجتماعی, سیاسی, اقتصادی, فرهنگی وأ فردی با این ویژگیها بر می گزینند و این, همان الگوی ولایت فقیه است که در چهارچوب رجوع به اهل فن و متخصص در همه جای دنیا معمول است.22 شهید بهشتی, در تحلیلی ازاین کار خردگرایانه و معمول جامعه ها می نویسد: (أ جامعه ها و نظامهای اجتماعی دوگونه هستند: یکی جامعه ها و نظامهای اجتماعی که فقط بر یک اصل متکی هستند و آن اصل عبارت است از: آرای عموم, بدون هیچ قید و شرط که معمولاً به اینها گفته می شود, جامعه های دموکراتیک, یا لیبرال أ اما جامعه های دیگر هستند, ایدئولوژیک یا مکتبی أ را انتخاب کرده اند. در حقیقت اعلام کرده اند: از این به بعد, باید همه چیز ما در چهارچوب این مکتب باشدأ جمهوری اسلامی, یک نظام مکتبی است, فرق درد با جمهوری دموکراتیک أ چون ملت ما در طول انقلاب و در رفراندم اول انتخاب خودش را کردأ با این انتخاب, چهارچوب نظام حکومتی بعدی را
خودش معین کرده و در این اصل و اصول دیگر این قانون اساسی که می گوییم بر طبق ضوابط و احکام اسلام أ بر عهده یک رهبر اسلام و یک رهبر آگاه و اسلام شناس و فقیه, همه, به خاطر آن انتخاب اول ملت ماست. در جامعه های مکتبی, در همه جای دنیا, مقید هستند که حکومتشان بر پایه مکتب باشد.)
در مجلس خبرگان قانون اساسی, هنگامی که اصل 110 پیشنهادی مربوط به اختیارهای رهبری مطرح شد, گفت وگوها روی این محور بود که آیا حوزه اختیار رهبری, ویژه همان مواردی است که در اصل 110 پیشنهادی آمده, یا دایره اختیارهای وی محدودتر از آن است؟ نمایندگان و خبرگان در این باب, دیدگاههای گوناگونی داشته اند که به پاره ای از آنها اشارت می کنیم: 1. بیش تر خبرگان, بر این باور بودند که هر آنچه در اصل پیشنهادی درباره اختیارهای رهبری آمده (شش مورد) درست است. اینان, فراتر از این نرفتند و دامنه بحث را نگستراندند. با این که می شد از مبانی نصب استفاده کرد و حوزه اختیار ولی فقیه را گستراند, امّا چنین نکردند و تلاش بر این بود, که همین چند مورد را به تصویب برسانند.24 اعضای شورای نگهبان که پس از تصویب قانون
اساسی, به تفسیر این اصل نشستند نیز, بر همین باور بودند.25 2. شمار اندکی بر این باور بودند که اختیارها بین رهبری و رئیس جمهور پخش بشود و همه اختیارها در یک شخص تمرکز نیابد.26 3. گروهی دیگر بر این باور بودند مواردی که اختیارهای رهبری در اصل 110 پیشنهادی آمده, بیانگر بخشی از اختیارهای ولی فقیه است. ولی فقیه, اختیارات بسیار گسترده ای دارد که در اصول قانون اساسی بدان تصریح نشده و با درنگ در اصول دیگر, مانند اصل 107, می توان آن را استفاده کرد: (أ این رهبر, ولایت امر و همه مسؤولیتهای ناشی از آن را بر عهده داردأ) از این عبارت استفاده می شود: ولی فقیه, از اختیارات گسترده ای برخوردار است. آنچه در اصل 110 آمده, برای جداسازی مسؤولیتهای مدیران اجرائی کشور بوده است.
چنانکه اشاره شد, از دیدگاه امام خمینی, همه فقیهان, در عصرغیبت به نصب عام از سوی امام معصوم(ع) به ولایت گمارده شده اند. اگر یکی از فقیهان دارای شرایط, آنان تشکیل حکومت داد و مردم ولایت او را پذیرا شدند, ولایت او از قوه به فعل در می آید و در همه امور که امام معصوم(ع) ولایت دارد, به جز مواردی که ویژه امام(ع)
است27, ولی فقیه نیز می تواند به مصلحت جامعه و امت اسلامی ولایت خویش را به کار بندد.28 بنابراین مبنا, ولی فقیه را امام معصوم(ع) به دستور خداوند, به ولایت مطلقه برگمارده است و نظام اسلامی و نهادهای حکومتی, قوای سه گانه قانون اساسی, قوانین عادی وأ مشروعیت خود را از او می گیرند. در باب حوزه اختیار حکومت نیز, بی گمان هر اندازه که پیامبر(ص) و امامان معصوم(ع) در اداره جلسه, اختیار داشته اند, ولی فقیه هم دارد.29 بنابراین, حوزه ولایت ولی امر مسلمین, گسترده است و در بر می گیرد هر آنچه را که در اداره جامعه و سامان دهی اقتصادی و سیاسی از آن ناگزیر است. امّا در اسلام, به کار بستن ولایت و استفاده از اختیارها محدود به نگهداشت مصلحت جامعه اسلامی و مسلمانان است. این قراءت ویژه امام خمینی نیست, بلکه بسیاری از فقیهان پیشین, چون: محقق نراقی30, صاحب جواهر31, آیت اللّه بروجردی32 وأ بدان باور داشته اند. امّا امام خمینی در این روزگار آن را احیا کرد و بر ژرفا و گستره آن افزود. وی, با برداشت ژرف از ولایت انتصابی فقیه, براساس همین الگو, به اداره کشور پرداخت و امور جامعه را سامان داد و حاکمیت اسلامی را جزء احکام اولیه به حساب
آورد.33 بنابراین امام, برای فقیه عادل, ولایت مطلقه و حوزه اختیاری گسترده باور داشت. با این که نظر امام خمینی در باب قلمرو ولایت فقیه, روشن بود و با نگاهی گذرا در آثار و گفتار آن بزرگوار, این معنی به دست می آمد, جا داشت در مجلس خبرگان, مباحثی بر مدار دیدگاه امام مطرح گردد, ولی چنانکه اشارت رفت, جز حاکم بر آن برهه زمانی این مجال را به خبرگان نداد و در عمل هم کارایی نظریه موجود آزموده نشده بود, در نتیجه, در قانون اساسی به ولایت مطلقه فقیه تصریح نگردید. بدین جهت امام خمینی(ره) آنچه را در قانون اساسی در زمینه اختیارات آمده بود, کافی ندانست34 و این تصمیم خبرگان را فرایند جوسازی مخالفان, شتابزدگی خبرگان به شمار آورد و بر این باور بود, آنچه در قانون اساسی درباره اختیار رهبری آمده, اندکی از شؤون ولی فقیه است: (أ این که در قانون اساسی یک مطلبی بود ولو به نظر من یک قدری ناقص است و روحانیت بیش تر از این در اسلام اختیارات دارد و آقایان برای این که خوب دیگر خیلی با این روشنفکرها مخالفت نکنند, یک مقداری کوتاه آمدند, این که در قانون اساسی هست, این بعض شؤون ولایت قیه هست, نه همه شؤون ولایت
فقیه أ)35 این سخن را امام زمانی فرمود که بیش از دو ماه از تصویب و همه پرسی قانون اساسی نمی گذشت. از آن جا که در اداره امور کشور, هیچ گاه بر آن نبود که اراده و نظر خود را بر روال قانونی کشور تحمیل کند, به ولایت مطلقه, که به آن باور عمیق داشت, پافشاری نورزید, تا کم کم زمیه آماده شد. مدیران کشور در مقام عمل, به این نتیجه رسیدند, بدون ولایت مطلقه فقیه دشواریهای نظام حل نمی شود و خلأهای قانونی روز آمد, بی پاسخ می مانند. البته امام, در موارد دیگری چون: در پاسخ به پرسش نمایندگان مجلس شورای اسلامی36, در نامه به رئیس جمهور37, در نامه به قوه قضائیه38 وأ دیدگاه روشن خود را درباره ولایت فقیه و حوزه اختیار رهبری بیان کرد.
از موضع گیریهای روشن امام پس از تصویب قانون اساسی و رفراندم آن, بر می آید که وی, از آنچه در مجلس خبرگان بررسی نهایی قانون اساسی در باب ولایت فقیه, قلمرو اختیارات از تصویب گذشته, خشنود نبوده است, از این روی, با روشن بینی که داشت نیاز به بازنگری و ترمیم آن را در همان اوان کار احساس کرد. این ضرورت را نه تنها امام, بلکه بسیاری
از دست اندرکاران اجرائی و قانون گذاری احساس کرده بودند زیرا پس از ده سال که از اجرای قانون اسای گذشت, کاستیها, به خوبی خود را نمایانده بودند و هر کسی دستی درکارها داشت به آنها پی برده بود. حضرت امام, در پایان عمر با برکت خویش, برای بازنگری و ترمیم کاستیهای قانون اساسی, گروهی از دانشمندان و کارشناسان دین و سیاست و کسانی که بیش تر آنان دست اندرکار امور اجرائی کشور بودند و به گره های کور قانونی و بن بستهای نظام اداری وأ آشنایی داشتند, درتاریخ 68/9/4 برگزید و در نامه ای به رئیس جمهور محترم وقت (حضرت آیت اللّه خامنه ای) نوشت: (از آن جا که پس از کسب ده سال تجربه عینی و عملی از اداره کشور, اکثر مسؤولین و دست اندرکاران و کارشناسان نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران, بر این عقیده اند که قانون اساسی با این که دارای نقاط قوت بسیار خوب و جاودانه است, دارای نقایص و اشکالاتی است که در تدوین و تصویب آن, به علّت جو ملتهب ابتدای پیروزی انقلاب و عدم شناخت دقیق معضلات اجرایی جامعه, کم تر به آن توجه شده است, ولی خوشبختانه مسأله تتمیم قانون اساسی پس از یکی دو سال مورد بحث محافل گوناگون بوده
است و رفع نقایص آن یک ضرورت اجتناب ناپذیر جامعه اسلامی و انقلابی ماست أ من نیز, بنابر احساس تکلیف شرعی و ملی خود, از مدتها قبل در فکر حلّ آن بوده ام که جنگ و مسائل دیگر مانع از انجام آن می گردید, اکنون أ هیاتی را برای رسیدگی به این امر مهم تعیین نمودم که پس از بردن و تدوین و تصویب موارد و اصولی که ذکر می شود, تایید آن را به آراء عموم مردم شریف و عزیزان بگذارندأ.)39 نکته شایان توجه این که: در نامه امام به رئیس جمهور و حتی در پاسخ امام به نامه آیت اللّه مشکینی در مورد متمم قانون اساسی,40 مطلب خاصی در باب ولایت مطلقه فقیه و حوزه او نیامده بود, ولی از آن جا که اعضای شورای بازنگری, با دیدگاه امام آشنا بودند و از سویی, مدتی از اجرای قانون اساسی گذشته بود, دریافته بودند که ولایت مطلقه فقیه در پیشبرد نظام و کارآمدی آن نقش بسیار اساسی دارد, وقتی اصل 110 مربوط به قلمرو حوزه اختیار رهبری در شور اول شورای بازنگری در کمیسیون و جلسه علنی مطرح شد, تمامی اعضای شورا در این معنا که ولی فقیه در چشم انداز شرع, از اختیارات گسترده ای برخوردار است و این باید
در قانون اساسی گنجانده شود, اتفاق نظر داشتند و بر این باور بودند: همان اختیارات وسیعی که پیامبر(ص) و ائمه(ع) در اداره جامعه داشته اند, ولی فقیه هم در عصر غیبت دارد: (أ مسأله ولایت فقیه أ)
ادامه امامت پیامبر و امام معصوم است. بنابراین, از جهت اداره کشور, همان اختیاراتی که برای امام معصوم, سلام اللّه علیه, هست برای ولی فقیه هم هست. پس بنابراین, ما نمی توانیم از نظر اختیارات محدود کنیم ولی فقیه را از نظر شرعی أ.)41 در شورای بازنگری, بحث در این بود که چگونه به اختیارهایی که ولی فقیه از منظر شرع دارد, در قانون اساسی رسمیّت بخشند. در بحث از چگونگی قانونمندی اختیارات ولی فقیه, سه دیدگاه اساسی وجود داشت: 1. اختیارات گسترده: اکثریت اعضای شورای بازنگری بر آن بودند براساس مبنای نصب, ولی فقیه, اختیارات گسترده ای دارد, می تواند در همه اموری که مربوط به مدیریت و رهبری جامعه می شود, با نگهداشت معیارها و ترازهای اسلامی و مصالح مسلمانان دخالت کند; از این روی, اختیارات او به موارد خاصی که در اصل 110 پیشنهاد شده محدود نمی گردد. بی گمان در فقه قلمرو کاری ولی فقیه روشن شده, ولی در این اصل بدان اشاره نشده است که باید گنجانده شود. بدین جهت آیت اللّه مشکینی در یکی از جلسه های شورای بازنگری اعلام می دارد: (پیشنهاد می کنم: یک چیز دیگری در این جا (اصل 110( باید اضافه شود و آن این است که: همه وظایف أ فقیه
واجد شرایط را این جا شما استقصا نکرده ایدأ پیشنهاد ما این است که: دنبال این جمله یا به عنوان یازدهم قرار بدهید, ذکر کنید که: (سایر آنچه در قانون اساسی و در کتب فقهی از وظایف حاکم اسلامی شمرده شده) بالاخره, وظایف دیگری که حاکم دارد که به عنوان ولایت امر آن وظایف جزء وظایف حاکم است. این جا اضافه نشده أ)42 یا یکی دیگر از خبرگان محترم می گوید: (أپیشنهاد من این است أ همین جا تصریح کنیم ابتدا که دایره ولایت فقیه عین همان محدوده أ اختیاراتی است که پیامبر(ص) و ائمه معصومین(ع) داشتند, این عموم دارد.)43 بنابراین, به اختیاراتی که در اصل پیشنهادی 110 آمده, نمی شود بسنده کرد. 2. اختیارات محدود قانونی: در شورای بازنگری, دیدگاه دیگری نیز در باب حوزه و قلمرو کاری ولی فقیه مطرح شد, برین شرح: ولی فقیه از اختیارات مطلقه بهره مند است; اما این اختیارات را می تواند از اصول دیگر استفاده کند. حوزه کاری فقیه حاکم را گستردن که غیر امام, روشن نیست از چه اندازه ویژگی برخوردار باشد, به مصلحت نیست, بلکه چه بسا زیان به نظام اسلامی برساند: (ما بیاییم بیش از آن که در قانون اساسی, بالصراحه اختیارات به رهبر بدهیم أ اختیارات بیش از اختیارات امام بالصراحه قانون
اساسی این مضر است.أ اگر آن رهبر, آن رهبری باشد که امتیازات فوق العاده جالبی داشته باشد که از همان اصل پنجم استفاده می کند و هر کجا مصلحت بداند, اقدام می کند و طبیعی است حق رهبری است; اما اگر چنانچه مصلحت نباشد, خوب دیگر محدود است أ.)44 بنابراین, حوزه کاری ولی فقیه, از این منظر, محدود به همان حوزه کاری است که در قانون اساسی پیشین آمده و نیاز به گستردن حوزه کاری وی نیست. 3. راه جمع: دیدگاه دیگری که در باب حوزه و قلمرو کاری ولی فقیه ارائه شد, دیدگاه کمیسیون رهبری بود که راه جمع میان دو دیدگاه پیشین را پیش رو گذاشت اعضای کمیسیون بر این باور بودند: از نظر مبنای شرعی قلمرو کاری ولی فقیه محدود به قانونها و آیینهای اسلام است. او در محدوده مصالح اسلام و تدبیر امور مسلمانان حق اعمال ولایت دارد. اما از سویی, اگر بنا باشد, حوزه کاری او را شناور و بدون قاعده و معیار رها سازیم, بر حسب اتهام ناهمخوانی اصول قانون اساسی, به ما خواهد خورد و از این روی, برای نگهداشت گستره قلمرو کاری ولی فقیه ترازمند ساختن آن, نظر کمیسیون بر این قرار گرفت, به موارد اختیارات اصل 110 قانون اساسی مصوب 58, بندهای
جامع و فراگیر و اختیارات کلیدی و اساسی که نیاز قانونی کشور و رخدادهای پیش بینی نشده را پاسخگو باشد, افزوده گردد. از آن جا که در قانون اساسی مصوب 58, روشن نشده بود, سیاستگذاری کلی نظام با کدام نهاد است و دولت در این باره وضع روشنی نداشت و به خاطر این که میدان تصمیم گیریهای مهم و اصولی نظام در دست ولی فقیه قرار گیرد و در هر کار دشوار و پیچیده, ولی فقیه بتواند به گونه قانونی, دخالت کند و گره ها و بن بستها را بگشاید, بندهایی در جهت گستردن حوزه کاری ولی فقیه در شور اول بازنگری و شور دوم افزوده شد, از جمله: 1. تعیین سیاستهای کلی نظام جمهوری اسلامی ایران, پس از مشورت با مجمع تشخیص مصلحت نظام. 2. نظارت بر حسن اجرای سیاستهای کلی نظام. 3. حل معضلات نظام که از طرق عادی قابل حلّ نیست, از طریق مجمع تشخیص مصلحت به خاطر گسترش دامه اختیارات ولی فقیه به اصل 110 اضافه شد. بند اول, تعیین سیاستهای کلی نظام, تمامی مسائل مربوط به نظام در همه ابعاد را در می گیرد. براساس این ماده قانونی, ولی فقیه, پس رایزنی با مجمع تشخیص مصلحت, حق دارد نسبت به همه امور کشور هر گونه
پیش بینی و مصلحت اندیشی لازم را براساس اصول اسلام و قانون اساسی ارائه دهد و اختیارات گسترده خویش را که از سوی شرع مقدس عهده دار است, به گونه قانونی به کار گیرد. این میدان گسترده, برای بهره گیری نظام از دیدگاههای کاربردی ولی فقیه وگرفتن راه کارهای کارآمد, در مورد نظارت بر اجرای درست و نیکوی سیاستهای کلی نیز, ولی فقیه به طور رسمی در تمامی امور اقتصادی سیاسی, نظامی, فرهنگی وأ بدون قید و شرط, حق دارد وارد شود و در مقام اجرا بر محورهای کلیدی نظارت کند و هر جا تشخیص داد. از سمت و سوی سیاستهای کلی به انحراف گراییده, با دخالت مستقیم یا غیرمستقیم, جلو انحرافها را بگیرد. مهم ترین عرصه ای که ولی فقیه در آن جا حضور کارساز دارد, در موارد ارائه راه کارها برای گشودن گره ها و دشواریهای نظام اسلامی است, آن هم مواردی که از راههای معمول, حلّ شدنی نیستند. ولی فقیه, پس از رایزنی با مجمع تشخیص مصلحت و استفاده از این اختیارات, می تواند در مسائل نو پیدا, بازدارنده ها را از سر راه بردارد و نظرراه گشا بدهد و در هر جا مشکلی پدید آمد, پیش روی مدیران کشور بگذارد. با همه تلاشی که برای قانونمند
کردن حوزه کاری گسترده ولی فقیه انجام گرفت, گروهی از خبرگان آن را بسنده ندانستند و بر این نکته به گونه عالمانه و دقیق پای می فشردند که باید در قانون اساسی به (ولایت مطلقه) تصریح گردد; از این روی, در شور سوم جلسه بررسی و تنظیم اصول تصویب شده, به هنگام طرح اصل 107, از سوی این گروه پیشنهادی ارائه شد مبنی بر این که: به عبارت (ولایت امر و همه أ) کلمه مطلقه افزوده گردد و اصل 107 اصلاح شود به: (ولایت مطلقه امر و همه أ) . از آن جا که همه اعضا پذیرفته بودند که ولی وفقیه, از سوی امام معصوم(ع) ولایت مطلقه دارد, در این که فقیه دارای شرایط و ویژگیها, ولایت مطلقه دارد, بحثی نبود, بحث این بود که در متن قانون اساسی, به ولایت مطلقه تصریح شود یا نه از اصول دیگر ولایت مطلقه استفاده می شود؟ در این باره, دو دیدگاه وجود داشت: 1. نیازی به آوردن واژه مطلقه در قانون اساسی نیست. این معنی از اصل 107, جمله (این رهبر, ولایت امر و همه مسؤولیتهای ناشی از آن را بر عهده داردأ) استفاده می شود. در حقیقت منظور آقایان این بود که ولی فقیه, از اختیارات حکومتی خود استفاده کند, ولی در متن
قانون اساسی به گونه روشن بدان پرداخته نشود; زیرا پیامدهایی دارد که به مصلحت جامعه و نظام اسلامی نیست: (أ کمیسیون أ به همین معنی معتقد بود که: ولایت مطلق است, منتهی, این را ما در قانون اساسی بیاوریم أ به این رأی ندادند, نه این که در اصلش اشکال داشتند. گفتند: این در قانون اساسی بیاید, خلاصه آنهایی که بر می دارند این قانون اساسی را تفسیر و تحلیل می کنند, می گویند: در حکومت اسلامی اینها گفته اند: تمام ازمه امور به دست یک نفر است أ45 آیا مصلحت است که ما در قانون اساسی, چنین تأویلی بیاوریم أ) بنابراین, صاحبان این دیدگاه نیز, ولایت مطلقه را پذیرفته اند, ولی بر این باور بوده اند که نیازی نیست در قانون اساسی این واژه آورده شود; زیرا شاید از آن برداشتهایی بشود که به مصلحت نظام, نباشد و یا ناسازگار با دیگر اصول باشد. 2. اما اکثریت بر این باور بودند که باید به ولایت مطلقه فقیه در قانون تصریح گردد; زیرا اصل 107 ,57 ,5 و مانند آنها, به روشنی, ولایت مطلقه را نمی رسانند و از سویی, در گذشته با وجود همین اصول, وقتی امام افزون بر اختیاراتی که در قانون اساسی بدانها به روشنی اشاره شده بود, از روی ناچاری
دست به کاری می زد, شماری زبان به اعتراض می گشودند. اینان, حتی اعتبار قانون اساسی را به خاطر اعمال ولایت امام, زیر سؤال می بردند, از این روی, مصلحت را در این دانستند که ولایت مطلقه به طور رسمی در قانون اساسی, بنگنجانند که پس از گفت وگوهای بسیار, این دیدگاه پذیرفته شد. اما این که واژه (مطلقه) به اصل 107 افزوده شود, یا به اصل دیگری, گروهی از اعضا پیشنهاد کردند: به اصل 57 افزوده شود مناسب تر خواهد بود که پذیرفته شد جمله: (ولایت امر) به (ولایت مطلقه امرأ) اصلاح شد. بنابراین, از مرور اجمالی که در شروح مذاکرات خبرگان برای نهایی قانون اساسی و شورای بازنگری انجام شد, به این نتیجه رسیدیم که: در مذاکرات خبرگان بررسی نهایی قانون اساسی, به خاطر جوسازیها و رو در رو نشدن خبرگان در مقام اجرا, با بن بستهای قانونی و اداری, آن گونه که بایسته بود, در مسأله ولایت فقیه و قلمرو کاری او, درنگ نشده بود, در نتیجه, آنچه از تصویب گذشته بود, کاستیهایی است که پس از ده سال, در مقام اجرا, به خوبی خود را نشان داد و بایستگی بازنگری قانون اساسی را بر همگان روشن ساخت. در شورای بازنگری, با توجه به دیدگاه حضرت امام
خمینی در باب ولایت فقیه و قلمرو اختیارات که به روشنی بارها بیان شده بود و آگاهی شورای بازنگری از بازدارنده های قانونی و اجرایی همه اعضا نسبت به این که فقیه, ولایت مطلقه دارد و قلمرو اختیار او بسیار گسترده است, اتفاق نظر داشتند. بحثی که وجود داشت, در چگونگی رسمیّت بخشیدن به ولایت مطلقه و حوزه کاری گسترده فقیه حاکم بود که با راه جمعی که پیموده شد و تصریحی که به ولایت مطلقه در اصل 57 گردید, آنچه در قانون اساسی به تصویب رسید, با دیدگاه امام خمینی, به طور کامل هماهنگی یافت و در قانون اساسی دیدگاه امام تبلور یافت و تفسیری که هم اکنون در باب ولایت فقیه و قلمرو حوزه کاری او مورد پذیرش شورای نگهبان و مدار کار نظام اسلامی است, با قراءتی که امام خمینی از ولایت فقیه ارائه کرده است, هماهنگی و سازواری کامل دارد.
مطبوعات وابسته در روند انقلاب اسلامی ایران), ج87/2 108. وزارت ارشاد, به نقل از مجله (پیغام امروز), 58/3/14. 7. همان مدرک, به نقل از روزنامه, آیندگان, 58/3/28. 8. همان مدرک. 9. (صحیفه نور), ج133/7. 10. نگرشی بر نقش مطبوعات وابسته), به نقل از روزنامه (آیندگان), 58/5/4 و 58/5/7. 11. (صورت مشروح مذاکرات مجلس بررسینهایی قانون اساسی), ج375/1, جلسه 15. 12. (صحیفه نور), ج213/8. 13. (طلوع و غرب دولت موقت), احمد سمیعی/110 چاپ شباویز. 14. (نگرشی بر نقش مطبوعات وابسته), به نقل از روزنامه (بامداد), 58/7/7. 15. همان مدرک. 16. روزنامه (جمهوری اسلامی), 59/12/25. 17. (صحیفه نور), ج3/15. 18. همان مدرک, 28 شهریور 58. 19. نگرشی بر نقش مطبوعات وابسته), به نقل از مجله (پیغام امروز), 58/3/26, (اطلاعات), 58/3/9. 20. (صورت مشروح مذاکرات مجلسبررسی نهایی قانون اساسی), ج378/1; (مکتب جمعه), ج59/1. 21. (ولایت فقیه), امام خمینی, 40 مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام. 22. (صورت مشروح مذاکرات مجلس بررسی نهایی قانون اساسی), ج377/1; (مکتب جمعه), ج59/1. 23. (صورت مشروح مذاکرات بررسی نهایی قانون اساسی), ج378/1. 24. همان مدرک, ج1158/2, جلسه 43. 25. (صورت مشروح مذاکرات شورای بازنگری قانون اساسی), ج469/2. 26. (صورت مشروح مذاکرات بررسی نهایی قانون اساسی), ج1114/2, جلسه 41, اصل 109. 27. (کتاب البیع), ج479/2 489, اسماعیلیان قم. 28
. (صحیفه نور), ج170/20. 29. (ولایت فقیه), امام خمینی/39, مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام. 30. (عوائد الایام), ملا احمد نراقی /187, بصرتی, قم. 31. (جواهر الکلام, محمد حسن نجفی, ج359/21; ج155/21. 32. (البدر الزاهر), تقریرات درس آیت اللّه بروجردی/57. 33. (صحیفه نور), ج176/20. 34. (صورت مشروح مذاکرات شورای بازنگری قانون اساسی), ج1313/3. 35. (صحیفه نور), ج133/11, تاریخ: 58/10/7. 36. (صحیفه نور), ج237/6. 37. همان مدرک, ج170/2 171. 38. روزنامه (جمهوری اسلامی), 7 اردیبهشت 68. 39 . (صحیفه نور), ج122/21; تاریخ 68/2/4. 40. همان مدرک, ج129/21, تاریخ 68/2/9. 41. (صورت مشروح مذاکرات شورای بازنگری قانون اساسی), ج649/2. 42. همان مدرک, ج689/2 690. 43. همان مدرک. 44 . همان مدرک, ج653/2 477. 45. همان مدرک, ج1633/3.
فصلنامه قبسات، شماره 16 و 15 نعمت اللهی، اسماعیل اشاره حکم حکومتى از جمله موضوعاتى است که تاکنون بحثهاى زیادى براى تعیین ماهیت، ملاک حدود و شرایط و دیگر مسائل وابسته به آن صورت گرفته است. مقاله حاضر به یکى از جنبه هاى مهم این موضوع، یعنى «گستره یا قلمرو موضوعى حکم حکومتى» مى پردازد. باید خاطرنشان ساخت که براى «حکم حکومتى» سه قلمرو مى توان در نظر گرفت: قلمرو موضوعى، قلمرو زمانى و قلمرو مکانى. مقصود از قلمرو موضوعى این است که چه موضوعاتى مى تواند مورد حکم حاکم اسلامى و ولى فقیه قرار گیرد؟ آیا موضوع حکم وى منحصرا احکام شرعى است یا مى تواند خارج از آنها نیز باشد؟ آیا حاکم اسلامى حق دارد در غیر موارد منصوص حکمى صادر کند یا خیر؟ آیا حاکم اسلام در تمام امور مربوط به حکومت و اداره کشور - اعم از قانونگذارى، اجرایى و قضایى - مى تواند احکامى صادر کند یا تنها در بخشى از آنها از چنین اختیارى برخوردار است؟ هدف مقاله حاضر، بررسى قلمرو اول یعنى قلمرو موضوعى حکم حکومتى از دیدگاه امام خمینى(ره) است اما از آنجا که بررسى این مسئله، متفرع برشناسایى خود حکم حکومتى، ولایتها و شئون مختلف فقیه و تعیین جایگاه حکم حکومتى در رابطه با ولایتهاى گوناگون فقیه است،
طرح این مباحث ضرورت مى یابد. بدین ترتیب مقاله حاضر از چهار بخش تشکیل مى شود. بخش اول: تعریف حکم حکومتى بخش دوم: ولایتها و شئون فقیه با توجه به اصل تفکیک قوا بخش سوم: جایگاه حکم حکومتى با توجه به ولایتها و شئون فقیه بخش چهارم: قلمرو موضوعى حکم حکومتى براى سهولت طرح بحث، از مفاهیم حقوقى کمک گرفته شده است، به گونه اى که صورت کنونى این مقاله، مقایسه اى بین برخى از مفاهیم حقوق اساسى وادارى اسلام با نظایر آن در علم حقوق امروزى است. البته باید توجه داشت بود که این بحث جنبه نظرى دارد و ممکن است با آنچه در نظام کنونى کشورمان درجریان است، کاملا هماهنگ نباشد.
قبل از تعریف حکم حکومتى، ذکر تعاریف دیگرى که برخى از عالمان و محققان به دست داده اند و نقد و بررسى آنها از حیث قلمرو، مفید به نظر مى رسد: 1 - یکى از اولین تعاریفى که مى توان درباره احکام حکومتى یافت، تعریفى است که علامه طباطبایى بیان داشته است. ایشان قوانین اسلام را به دو قسم ثابت و متغیرتقسیم کرده و وظیفه وضع قوانین و مقررات دسته دوم را -که «برحسب مصالح مختلف زمانها و مکانها اختلاف پیدامى کند» - بر عهده حاکم یا «ولى امر مسلمین» دانسته است. (1) این احکام و مقررات قابل تغییر یا
«اختیارات والى» (2) و به تعبیر دیگر، احکام حکومتى، چنین توصیف شده اند: «در سایه قوانین شریعت و رعایت موافقت آنها، ولى امرمى تواند یک سلسله تصمیمات مقتضى به حسب مصلحت وقت گرفته، طبق آنها مقرراتى وضع نموده و به موقع اجرا بیاورد.مقررات نامبرده لازم الاجرا و مانند شریعت داراى اعتبارمى باشد». (3) بنابراین طبق این توصیف و تعریف، احکام حکومتى،مقررات لازم الاجرا و معتبرى است که «ولى امر» مسلمین طبق مصلحت وقت وضع کرده و به اجرا مى گذارد. در این تعریف، هم به «وضع» و تصویب مقررات اشاره شده است و هم به «اجراى» آنها، و هر دو در قلمرو حکم حکومتى قرارگرفته اند. نتیجه این که قانونگذارى و اجراى قوانین از جمله موضوعات حکم حکومتى است. 2 - یکى از صاحب نظران در حقوق اسلامى در این رابطه گفته اند: «حکم حکومتى، حکمى است که ولى جامعه برمبناى ضوابط پیش بینى شده، طبق مصالح عمومى، براى حفظسلامت جامعه، تنظیم امور آن، برقرارى روابط صحیح بین سازمانهاى دولتى و غیردولتى با مردم، سازمانها با یکدیگر، افراد بایکدیگر، در مورد مسائل فرهنگى، تعلیماتى، مالیاتى، نظامى،جنگ و صلح، بهداشت، عمران و آبادى، طرق و شوارع، اوزان ومقادیر، ضرب سکه، تجارت داخلى و خارجى، امور ارزى،حقوقى، اقتصادى، سیاسى، نظافت و زیبایى شهرها و سرزمینها وسایر مسائل مقرر داشته است». (4) در این تعریف، قلمرو حکم حکومتى در اداره امورکشور بسیار
گسترده فرض شده است، به گونه اى که آنچه امروزه در قلمرو برخى از شاخه هاى حقوق عمومى داخلى یعنى حقوق اساسى، حقوق ادارى و مالیه عمومى، و نیز بربسیارى از شاخه هاى حقوق خصوصى، یعنى حقوق مدنى و حقوق تجارت، قرار مى گیرد، در قلمرو حکم حکومتى داخل شده است. علاوه بر این، تعریف فوق، بسیارى ازمصادیق مربوط به اداره امور جامعه را در بردارد و از این جنبه قابل توجه و نیازمند دقت است. 3 - یکى از فقهاى معاصر به هنگام فرق گذارى بین احکام اولى و ثانوى با احکام حکومتى، حکم حکومتى رابه طور ضمنى چنین تعریف مى کند: «حکم حکومتى (ولایى)،حکمى جزئى از ناحیه حاکم است که از راه تطبیق قوانین کلى الهى بر مصادیق جزئى آنها به دست مى آید». (5) 4 - در بین تعاریف موجود، تعریف حاضر نیز مزایاى تعریف فوق را داراست: «احکام حکومتى عبارتند از مجموعه دستورات و مقرراتى که بر اساس ضوابط شرعى و عقلى، به طورمستقیم یا غیرمستقیم، از سوى حاکم اسلامى براى اجراى احکام وحدود الهى و به منظور اداره جامعه در ابعاد گوناگون آن و تنظیم روابط داخلى و خارجى آن صادر مى گردد». (6) نکته مهمى که در این تعریف به آن تصریح شده، این است که حاکم مى تواند صدور حکم حکومتى را به اشخاص حقیقى یا حقوقى دیگرى واگذار مى کند. اگر به جاى «واو»در
عبارت «و به منظور اداره جامعه»، «یا» گذارده شود، این تعریف، در عین اختصار، جامع ترین تعریف از حیث قلمروخواهد شد. به هر حال، تعریف مذکور با تغییر اندکى که گفته شد،مقبول و مورد پسند است اما حکم حکومتى را از حیث قلمرو، مى توان به طور خلاصه تر چنین تعریف کرد: «حکم حکومتى عبارت است از دستورات و مقرراتى که از حاکم جامعه اسلامى به لحاظ تصدى منصب اجرا و اداره، صادر مى شود.» «اجراى احکام شرع» و «اداره امور جامعه» دو وظیفه اصلى حاکم و ولى جامعه اسلامى است که دیگر دانشمندان اسلامى از جمله علامه طباطبایى، (7) ماوردى (8) وابن خلدون (9) نیز صریحا یا به تلویح از آنها یاد کرده اند. حکم حکومتى شرایط و اوصافى دارد که برخى از آنهادر بحثهاى بعد خواهد آمد. عبارت «دستورات و مقررات»برخى از این شرایط و اوصاف را بیان مى کند و برخى نیازمند تصریح است. برخى از شرایط و اوصاف نیازمندتصریح، عبارتند از: 1 - حکم حکومتى ممکن است در راستاى اجراى احکام شرع باشد یا در مقام اداره کشور واجراى مقررات غیرمنصوص. 2 - حکم حکومتى ممکن است به منظور وضع مقررات و قوانین عرفى صادر شود یا به منظور اجراى آنها.به تعبیر دیگر، حکم حکومتى ممکن است جنبه قانونگذارى داشته باشد یا جنبه اجرایى. 3 - حکم حکومتى، همواره حکمى مولوى است. 4 - حکم
حکومتى ممکن است حکم تکلیفى باشد یاحکم وضعى. 5 - حکم حکومتى ممکن است به طور مستقیم وتوسط خود حاکم صادر شود یا به طور غیرمستقیم و توسط اشخاص (حقیقى یا حقوقى) دیگر.
در حقوق اساسى و براساس اصل تفکیک قوا، «براى حسن جریان امور دولتى، قدرت عمومى را به سه دسته تقسیم کرده اند: قوه مقننه، قوه مجریه و قوه قضائیه». (10) «مشروعیت این اصل نزد قریب به اتفاق کشورها، دستکم به طور شکلى، پدیرفته شده است». (11) چنانکه خواهیم دید،در این که فقیه به طور کلى از ولایت هایى برخوردار است،بحث و خدشه نیست. فقها به طور اجمال، فقیه را داراى ولایت مى دانند. آنچه میان ایشان مورد بحث و مناقشه قرارگرفته، انواع ولایت هاى وى و قلمرو آنها است. به نظربسیارى از دانشمندان اسلامى (12) فقیه از سه نوع ولایت برخوردار است: الف - ولایت در افتاء، ب - ولایت در اجراو اداره، ج - ولایت در قضاء. ولایت نوع دوم و سوم با قدرت اجرایى و قضایى قوه مجریه و قضاییه - بنابر اصل قوا - شباهت دارد. ولایت درافتاء نیز تا حدودى با قدرت قانونگذارى قوه مقننه قابل مقایسه است. در مباحث بعدى، ولایت فقیه در هر یک ازسه امر قانونگذارى، حکومت و اجراء و قضاوت را بررسى مى کنیم. اما قبل از
آن، ذکر معناى اصطلاحى «ولایت» مفیدبه نظر مى رسد. صاحب «بلغةالفقیه» مى فرماید: ولایت دراصطلاح «سلطنت عقلى یا شرعى بر نفس دیگرى یا مال وى یاهر دوى آنها است، خواه آن سلطنت اصلى باشد یا عارضى.» (13) یکى از حقوقدانان اهل سنت نیز مى گوید: «همان طور که فقها گفته اند، ولایت، سلطه بر غیر است که به موجب آن، شخص اخیر - بدون نیاز به موافقت وى - به دستورات شخص نخست ملزم مى شود.» (14)
بدون شک، یکى از مناصب و ولایت هاى فقیه، منصب«افتاء» یا صدور فتوا است. (15) اما سؤال این است که افتاء به چه معنا است و آیا افتاء را مى توان به معناى «قانونگذارى»گرفت؟ در سطور بعد پس از بیان معانى افتاء و قانونگذارى به مقایسه آن دو مى پردازیم: افتاء - افتاء را مى توان این گونه تعریف کرد: اخبار فقیه از امور فرعى دین، چه تکلیفى یا وضعى باشد و چه موضوع، محمول، یا متعلق آن دو. (16) طبق تعریفى دیگر، افتاء عبارت است از «اظهارنظر درمسائل شرعى به وسیله کسى که در آنها صاحبنظر است». (17) ثمره افتاء، فتواست. قانونگذارى - قانونگذارى (یا تشریع) را مى توان به وضع قانون توسط مرجع صلاحیتدار تعریف کرد. (18) ثمره قانونگذارى، قانون است. قانون معانى مختلفى دارد: 1( معناى قانون در حقوق عرفى: در حقوق عرفى قانون در دو معناى عام و
خاص استعمال مى شود: در معناى عام، مقصود از قانون «تمامى مقرراتى است که ازطرف یکى از سازمانهاى صالح دولت وضع شده است، خواه این سازمان قوه مقننه یا رئیس دولت یا یکى از اعضاى قوه مجریه باشد. در این معناى عام، قانون شامل تمام مصوبات مجلس وتصویبنامه ها و بخشنامه هاى ادارى نیز مى شود». (19) در این معنا،قانون در برابر عرف به کار مى رود. در اصطلاح حقوق اساسى، قانون عبارت است از:«قاعده حقوقى عام یا خاص که توسط قوه مقننه وضع شده باشد...به این معنا، شامل تصویبنامه و نظامنامه وزارتى که توسط قوه مجریه مقرر مى شود، نمى باشد». (20) 2- معناى قانون در فقه: در فقه «به چیزى قانون (یا قانون شرع) گفته مى شود که داراى خصوصیات زیر باشد: الف - کلى باشد، خواه الزامى (مانند اوامر و نواهى) باشدخواه، نه مانند مستحبات و مکروهات. ب - از طریق وحى رسیده باشد، خواه به صورت قرآن و خواه به صورت احادیث... ج - جنبه دوام داشته باشد ولو این که به عنوان اضطرار، موقتادر بعضى از اماکن یا اعصار، بدل پیدا کند.» (21) فرق افتاء و قانونگذارى: گفته شد که ثمره قانونگذارى،قانون و نتیجه افتاء فتوا است. بنابراین با مقایسه فتوا وقانون به معناى حقوقى و فقهى، مى توان به فرق افتاء باقانونگذارى عرفى و شرعى پى برد. فرق فتوا
با قانون به معناى حقوقى: 1- فتوا به خودى خود اعتبارى ندارد و اعتبار آن به این دلیل است که کاشف ازاحکام الهى است اما اعتبار قانون به لحاظ قدرت وصلاحیتى است که خود قانونگذار دارد.2- بین مفاد فتوا و قانون، رابطه عموم و خصوص من وجه است: برخى از موضوعات هم در قلمرو قانون قرار دارند وهم در قلمرو فتوا، مانند ابواب معاملات. برخى ازموضوعات تنها در قلمرو فتوا هستند، مانند عبادات وبرخى تنها در قلمرو قانون، مانند قوانین و مقررات مربوطبه راهنمایى و رانندگى، گمرک، حمل و نقل هوایى. 3-قانون ضمانت اجرایى دنیوى (22) دارد اما فتوا - دست کم دربرخى موارد - ضمانت اجراى دنیوى ندارد. 4- در موردفتوا، اصل شخصى بودن حاکم است (23) اما در مورد قانون،اصل سرزمینى یا محلى بودن قوانین حاکم است، هرچنداصل اخیر استثناهایى هم دارد. (24) بنابراین، نمى توان افتاء را با قانونگذارى عرفى به یک معنا دانست. فرق فتوا با قانون به معناى فقهى: فتواى فقیه یکى ازراههاى کشف قانون الهى به شمار مى آید. در واقع همان طورکه یکى از فقهاى معاصر گفته است، (25) قوانین و احکام شرعى سه مرحله دارند: 1- مرحله جعل که مختص خداوند متعال است(قانونگذارى شرعى). 2- مرحله استنباط آنها از منابع و فتوا دادن به آنها، که وظیفه فقها است (افتاء).
3- ترسیم برنامه ها و خطوط کلى براى اداره امور کشورطبق فتاوى فقیه (قانونگذارى عرفى). بنابر این افتاء (مرحله دوم)، بینابین قانونگذارى شرعى(مرحله اول) و قانونگذارى عرفى (مرحله سوم) قراردارد وباهر دوى آنها متفاوت است. مسئله اى که اکنون مطرح مى شود این است که آیا فقیه حق قانونگذارى عرفى دارد یا خیر؟ پاسخ این سؤال مثبت است. تفصیل مطلب را در بحث جایگاه حکم حکومتى خواهیم دید.
حکومت یا «اجرا و اداره» را مى توان در دو معنا موردتوجه قرار داد: 1- اجراى احکام شرعى 2- اجراى احکام شرعى و اداره امور کشور. بنابراین، معناى دوم، عام است ومعناى اول را هم در بر دارد. 1- ولایت بر اجراى احکام شرع: در این که فقیه شرعاحق دارد احکام و مقررات شرع را بر مصادیق خود تطبیق کند و به تعبیر دیگر، حق دارد قوانین شرعى را اجرا نماید،اختلاف نظر است. در مورد ولایت فقیه بر اجراى برخى ازاحکام و مقررات، اختلاف چندانى وجود ندارد، از جمله:ولایت بر اموال یتیمان، (26) ولایت بر اموال دیوانه ها وسفیهان، (27) ولایت بر ازدواج برخى از محجورین، (28) ولایت بر برخى از امور مردم که تصرف در آنها حق بلاواسطه امام است. (29) اما در مورد ولایت فقیه، بر اجراى برخى از احکام و مقررات دیگر، از جمله حدود وتعزیرات (30) ، اختلاف زیادى دیده
مى شود. تفصیل بیشتراین مطلب و ذکر اقوال و نظرات مختلف، از مقصود اصلى ما خارج است. 2- ولایت بر اجراى احکام شرعى و اداره امور کشور:برخى از فقها مانند مولى احمد نراقى، معتقدند که فقیه برجمیع مسائل اجرایى و اداره حکومت، ولایت دارد. ایشان به صراحت اعلام مى کند که فقیه در تمام امورى که پیامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) در آنها ولایت داشتند، جز آنچه دلیل قطعى ثابت شود که ولایت در آنها مخصوص ایشان بوده، و نیز در تمام امور دینى و دنیوى مردم که انجام آنها اجتناب ناپذیر است، ولایت دارد. (31) برخى از فقهاى دیگر،از جمله مرحوم کاشف الغطاء (32) و مرحوم نائینى (33) نیز برهمین عقیده اند. امام خمینى نیز از زمره همین فقهاست. ایشان در کتاب بیع چنین مى فرماید: «فقیه عادل از تمام اختیاراتى که حضرت رسول و ائمه در مورد حکومت و سیاست داشتند، برخوردار است و فرق گذاشتن بین آن دو (اختیارات فقیه و اختیارات حضرت رسول وائمه) نامعقول است زیرا والى هر کس که باشد احکام شرع را اجرا مى کند، حدود الهى را اقامه مى کند، خراج و سایر مالیاتها رامى گیرد و در آنها طبق مصلحت مسلمانان تصرف مى کند.» (34) دراین عبارت، ایشان تمام اختیارات حضرت رسول(ص) وائمه اطهار(ع) در مورد حکومت و سیاست و نیز حق اجراى احکام شرع را براى فقیه عادل ثابت مى داند. در کتاب ولایت فقیه نیز
پس از باطل دانستن این توهم که «اختیارات حکومتى» حضرت رسول(ص) و حضرت امیر(ع) بیش از فقیه است، فرموده اند: «همان اختیارات وولایتى که حضرت رسول(ص) و دیگر ائمه(ع) در تدارک و بسیج سپاه، تعیین ولات و استانداران، گرفتن مالیات و صرف آنها درمصالح مسلمانان داشتند، خداوند همان اختیارات را براى حکومت فعلى (35) قرار داده است.» (36) و در ادامه، ولایت راچنین تفسیر فرموده اند: «ولایت، یعنى حکومت و اداره کشور واجراى قوانین شرع مقدس، یک وظیفه سنگین و مهم است... به عبارت دیگر، ولایت مورد بحث یعنى حکومت و اجرا و اداره،...امتیاز نیست بلکه وظیفه اى خطیر است.» (37) چنانکه ملاحظه مى شود، ایشان در عبارت اول، از«اختیارات حکومتى» و «ولایت» حضرت رسول(ص) وحضرت امیر(ع) نام برده و آنها را براى فقیه ثابت مى دانند ودر عبارت دوم، ولایت را صریحا به «حکومت و اداره کشورو اجراى قوانین شرع مقدس» و نیز «حکومت واجرا و اداره»تفسیر مى کنند، از جمله: در ابتداى کتاب ولایت فقیه، پس ازبیان مقدماتى مى فرمایند: «اینجاست که تشکیل حکومت وبرقرارى دستگاه اجرا و اداره لازم مى آید. اعتقاد به ضرورت تشکیل حکومت و برقرارى دستگاه اجرا و اداره، جزئى از ولایت است.» (38) «باید به ضرورت تشکیل حکومت معتقد باشیم و بایدکوشش کنیم که دستگاه اجراى احکام و اداره امور برقرار شود.»، (39) «خداوند در کنار فرستادن یک مجموعه قانون،
یعنى احکام شرع،یک حکومت و دستگاه اجرا و اداره مستقر کرده است.» (40) «چون اجراى احکام پس از رسول اکرم و تا ابد ضرورت دارد، تشکیل حکومت و برقرارى دستگاه اجرا و اداره ضرورت مى یابد. بدون تشکیل حکومت وبدون دستگاه اجرا و اداره... هرج و مرج لازم مى آید بنابراین، به ضرورت شرع و عقل، آنچه در دوره حیات رسول اکرم(ص) و درزمان امیرالمؤمنین على بن ابیطالب(ع) لازم بود، یعنى حکومت ودستگاه اجرا و اداره، پس از ایشان و در زمان ما نیز لازم است». (41) «اداره» در عبارت «دستگاه اجرا و اداره» که در عبارات مذکور چندین بار تکرار شده است، با معناى «اداره» درحقوق ادارى قابل مقایسه است. طبق یک تعریف، مراد از«اداره» مجموعه دستگاه ادارى کشور است، یعنى «مجموعه سازمانها و مقامات و اشخاصى که قوانین کشور و سیاستها وبرنامه هاى و خط مشى عمومى حکومت را به موقع اجرامى گذارند... نظام ادارى منحصر به امور قوه مجریه نیست بلکه امورادارى قواى مقننه و قضاییه را نیز شامل مى شود.» (42)
ظاهرا در این که فقیه بر قضا ولایت دارد، بین فقهااختلافى نیست. مرحوم نراقى ادعا مى کند که اجماع قطعى، بلکه ضرورت، بر ثبوت ولایت قضا براى فقیه دلالت مى کند. (43) شیخ انصارى نیز فرموده است که یکى ازمناصب سه گانه فقیه، حکومت است و این
منصب بدون اختلاف فتوایى و نصى، براى فقیه جامع الشرایط ثابت است. (44) مقصود ایشان از حکومت در اینجا، قضاوت دردعاوى است. امام امت نیز فرموده اند: «برخلاف مسئله ولایت... این که منصب قضاوت متعلق به فقهاى عادل است، محل اشکال نیست و تقریبا از واضحات است.» (45)
اکنون جایگاه حکم حکومتى را با توجه به ولایت ها وشئون سه گانه فقیه، بررسى مى کنیم. بحث از «جایگاه حکم حکومتى با توجه به ولایت فقیه در قضا» تفصیل کمى دارد. به همین لحاظ آن را قبل از بحث«جایگاه حکم حکومتى با توجه به ولایت فقیه در حکومت(اجرا و اداره)» ذکر مى کنیم.
همان طور که گفته شد، افتاء به معناى خبر دادن فقیه ازاحکام و قوانین الهى است. بنابراین، ماهیت افتاء، اخبار وخبر دادن از حکم شارع است. اما حکم، از ماهیت انشاء وجعل برخوردار است، هر چند به ظاهر در جملات خبرى بیان شود. بدین ترتیب، صدور حکم از فقیه در مقام افتاء، قابل تصور نیست و آنچه به صورت حکم بیان شود، در واقع خبردادن از حکم الهى است و حکم خود وى نیست. به تعبیردیگر، چنین حکمى ارشادى است نه مولوى. حال آن که همانگونه که خواهیم دید یکى از شرایط حکم حکومتى این است
که مولوى باشد. به همین لحاظ، امام خمینى ذیل آیه شریفه «اطیعوا الله واطیعوا الرسول و اولى الامر منکم» مى فرماید:«همه کارهاى عبادى و غیرعبادى که مربوط به احکام است اطاعت خدا مى باشد. متابعت از رسول اکرم عمل کردن به احکام شرعى نیست، مطلب دیگرى است...» در جاى (46) دیگر نیز ذیل همین آیه شریفه فرموده است:«اطاعت از رسول اکرم غیر از «طاعةالله»مى باشد. اوامر رسول اکرم آن است که از خود آن حضرت صادرمى شود و امر حکومتى مى باشد... اطاعت از «اولوالامر» که در اوامرحکومتى مى باشد نیز غیر اطاعت خداست». (47)
حکمى که فقیه در مقام قضاوت صادر مى کند،اصطلاحا «حکم قضایى» نامیده مى شود. در این معنا، حکم در مقابل فتوا به کار مى رود. (48) به همین جهت صاحب جواهر در مقام فرق گذارى بین فتوا و حکم، تعریفى از حکم به دست مى دهد که در واقع تعریف حکم قضایى است هرچند ایشان در شمول آن نسبت به غیرمقام قضاوت اظهارتردى00 د کرده است. (49) ایشان فرموده است: «حکم عبارت است از این که حاکم - نه خداوند متعال - اجراى حکم شرعى یاوضعى یا موضوع این دو را در مورد چیز خاصى انشاء کند.» (50) امام امت نیز حکم قضایى را در برابر حکم حکومتى به کار برده است. (51)
حکم
حکومتى تنها در رابطه با این نوع از ولایت و شان فقیه معنا پیدا مى کند و قلمرو حکم حکومتى به گستردگى قلمرو و لایت فقیه در حکومت و اداره جامعه است: تا هرجا فقیه در حکومت ولایت داشته باشد، حکم حکومتى گسترش مى یابد. به اجمال مى توان گفت حکم حکومتى حکمى است که فقیه در مقام اعمال «وظایف اجرایى اش»صادر مى کند. در این صورت، حکم حکومتى در مقابل فتوا(که حاصل ولایت فقیه در افتاء است) و حکم قضایى (که حاصل ولایت فقیه در قضاوت است) به کار مى رود.ویژگیهاى حکم حکومتى را در مباحث بعدى خواهیم دید. مقصود از «وظایف اجرایى» فقیه، اعمالى است که امروزه طبق حقوق اساسى و براساس اصل تفکیک قوا درزمره اعمال قوه مقننه و قوه مجریه قرار مى گیرد. براى توضیح نکات یاد شده، ناچاریم مطالبى را به عنوان مقدمه یادآور شویم: قواى موجود در حقوق اساسى اسلام طبق نظریه امام خمینى - ابتدا باید متذکر شویم که امام(ره) به تقسیم بندى مرسوم در حقوق اساسى یعنى تقسیم قواى حاکم بر کشوربه قوه مقننه، قوه مجریه و قوه قضاییه توجه داشته و دربرخى موارد به این امر تصریح کرده اند. پس از ذک (52) ر این نکته، وارد بحث مى شویم. از کلمات امام استفاده مى شود که در حقوق ادارى اسلام دو قوه وجوددارد: 1 - قانونگذار یا قوه مقننه، 2 - قوه مجریه 1(
قوه قانونگذارى: قانونگذار به معناى وضع کننده قوانین ثابت و همیشگى، خداوند متعال است و غیر از اوهیچ کس حق وضع قوانین ثابت و ابدى را ندارد. امام(ره)مى فرماید: «.. حکومت اسلامى، حکومت قانون الهى بر مردم است. فرق اساسى حکومت اسلامى با حکومت مشروطه سلطنتى وجمهورى در همین است; در این که نمایندگان مردم یا شاه، در این گونه رژیمها به قانونگذارى مى پردازند، در صورتى که قدرت مقننه و اختیار تشریع در اسلام به خداوند متعال اختصاص یافته است.شارع مقدس اسلام، یگانه قدرت مقننه است (بجز او) هیچ کس حق قانونگذارى ندارد.» (53) 2( قوه مجریه: امام خمینى پس ازبیان این مطلب که اسلام براى همه امور، اعم از عبادى، اجتماعى و حکومتى، قانون دارد، وجود قوه مجریه را براى اجراى این قوانین ومقررات، ضرورى مى شمارد. در زیر جملاتى از ایشان که درآنها به این امر تصریح شده است، ذکر مى شود: «قانون مجرى لازم دارد. درهمه کشورهاى دنیا این طور است که جعل قانون به تنهایى فایده ندارد و سعادت بشر را تامین نمى کند. پس از تشریع قانون باید قوه مجریه اى به وجود آید. دریک تشریع یا در یک حکومت، اگر قوه مجریه نباشد، نقص وارداست. به همین جهت، اسلام همان طور که جعل قوانین کرده، قوه مجریه هم قرار داده است، «ولى امر» متصدى قوه مجریه قوانین هم هست.»
(54) براى این که مقصود از قوه مجریه در کلام امام خمینى وقلمرو اختیارات آن روشن شود، مقایسه آن با قوه مجریه درتقسیم بندى امروزى مفید به نظر مى رسد. مقایسه قوه مجریه اسلامى با قوه مجریه در تقسیم بندى مرسوم - قوه مجریه اى که در بیانات امام تصویر شده است،با قوه مجریه در تقسیم بندى مرسوم قدرت عمومى به قوه مقننه، مجریه و قضاییه، شباهتها و اختلافاتى دارد.
1- یکى از شباهت هاى آن دو در این است که وظیفه اصلى هر دوى آنها اجراى قوانین مصوب قوه مقننه است. درنظامهایى که اصل تفکیک قوا را پذیرفته اند، وظیفه قانونگذارى بر عهده مجلس است و بنابراین، یکى ازوظایف قوه مجریه در تقسیم بندى امروزى، اجراى قوانینى است که مجلس تصویب مى کند. وظیفه قوه مجریه اسلامى هم اجراى احکام و قوانینى است که قانونگذار یعنى خداوند متعال وضع کرده است. طبیعتا وظیفه اصلى قوه مجریه اسلامى، اجراى شریعت است. امام امت در برخى موارد، چند مصداق از احکام الهى را که حاکم و ولى فقیه باید آنها را اجرا کند، یادآور شده اند، از جمله «اجراى حدود»، (55) «اخذ مالیات و حفظمرزها»، (56) «گرفتن خمس و زکات و صدقات و جزیه وخراج و صرف آن در مصالح مسلمین.» (57) 2- شباهت دیگرى که بیشتر مورد توجه ما قرار دارد،اختیاراتى است که هر دوى آنها در وضع
مقررات در راستاى اجراى قوانین مصوب قوه مجریه، از آنها برخوردارند: 1( اختیارات قوه مجریه در تقسیم بندى مرسوم: 1-1-همان طور که یکى از حقوقدانان گفته است،«قوه مجریه در مقام اجراى قوانین و اداره امور» حق داردمقرراتى تصویب کند که «به تناسب موارد» تصویبنامه و آییننامه ونظامنامه و بخشنامه خوانده مى شود.» (58) 2-1- در مورد مبناى صلاحیت قوه اجرایى در وضع مقررات گفته شده است: «با این که صلاحیت مجلس عام است،تعیین تمام جزئیات مربوط به اجراى قوانین و تنظیم امور ادارى،مجلس را از انجام
وظایف مهمتر خود باز مى دارد. به همین جهت در غالب قوانین، تنظیم آییننامه اجرایى برعهده وزیران یا یکى ازوزرا گذارده مى شود. » (59) بنابراین، قانونگذارى اساسا در صلاحیت مجلس است،اما مجلس به دو دلیل تنظیم مقررات اجرایى قوانین را به دولت واگذار مى کند، اولا: تنظیم مقررات اجرایى، مجلس را از وظایف مهمتر خود باز مى دارد; ثانیا: تنظیم مقررات اجرایى، اغلب مستلزم داشتن تخصص و تجربه کافى درزمینه هاى خاصى است که ممکن است نمایندگان مجلس ازآنها برخوردار نباشند. 3-1 - نکته مهم دیگرى که در رابطه با تنظیم مقررات اجرایى توسط قوه مجریه قابل ذکر است، این که: «صلاحیت قوه مجریه در وضع آییننامه ها محدود به مواردى نیست که درقوانین مقرر شده است، زیرا اختیارها و تکلیفهاى این قوه دراجراى قوانین و تنظیم امور ادارى ایجاب مى کند که بتواند براى حسن انجام تکالیف خود، مقرراتى را که لازم مى داند وضع کند.» (60) در واقع «صلاحیت قوه اجرایى در وضع قواعد، از لوازم وظایف اجرایى است.» (61) 4-1- قوه مجریه حق ندارد از قوانین اساسى و عادى(قوانین مصوب مجلس) تخطى کند و «احکام ونظامنامه هاى دولتى هیچ گاه نباید مخالف قوانین باشد.» (62) این امر بدین دلیل است که «صلاحیت قوه اجرایى در وضع قواعد، از لوازم وظایف اجرایى است، تابع و محدود به قوانین است و اصالت ندارد. پس این قوه نه
حق وضع قاعده جدید دارد و نه مى تواند قواعدى را که مجلس وضع کرده است تغییر دهد.» (63) 2( اختیارات قوه مجریه در نظر امام خمینى: 1-2- طبق نظر امام خمینى قوه مجریه اسلامى نیز حق دارد در راستاى وظایف اجرایى خود، مقرراتى وضع کند.چنانکه قبلا گفتیم، به نظر ایشان، در اسلام مجلس قانونگذارى وجود ندارد، چون وضع قوانین ثابت و دائمى تنها از آن خداوند متعال است و آنچه در اسلام وجود دارد،«مجلس برنامه ریزى» است. این «مجلس برنامه ریزى» همان نقشى را ایفا مى کند که قوه مجریه در تقسیمات امروزى دروضع آیین نامه ها و تصویبنامه ها برعهده دارد. امام امت مى فرماید: «شارع مقدس اسلام، یگانه قدرت مقننه است، هیچ کس حق قانونگذارى ندارد،... به همین جهت در حکومت اسلامى به جاى مجلس قانونگذارى که یکى از سه دسته حکومت کنندگان راتشکیل مى دهد، مجلس برنامه ریزى وجود دارد که براى وزارتخانه هاى مختلف در پرتو احکام اسلام، برنامه ترتیب مى دهدو با این برنامه ها، کیفیت انجام خدمات عمومى را در سراسر کشورتعیین مى کند.» (64) نتیجه این که، حاکم اسلامى نیز حق دارد در راستاى وظایف اجرایى خود، مقرراتى وضع کند که هر چند قوانین شرعى محسوب نمى شوند و جنبه ثبوت و دوام ندارند،قواعدى الزام آور هستند. به گفته یکى از متفکران مسلمان،چنین مقرراتى، در اصطلاح فقهى، «حکومت» نامیده مى شود. ایشان پس از ذکر این مطلب که در فقه به مقررات کلى
و دائمى که از ناحیه وحى رسیده است، قانون یا قانون شرع گفته مى شود، چنین مى نویسد: «مقرراتى که در زمینه اجراى قانون (به معنى فوق) [مقصود معناى قانون در فقه است] ازطرف امام وضع مى شود و تابع مصالح مختلف و متغیر است، اسم آنها در اصطلاح فقهى حکومت است نه قانون.» (65) 2-2- قوه مجریه اسلامى نیز حق دارد در مقام اجراى قوانین شرع و اداره کشور، مقرراتى وضع کرده و دستوراتى صادر کند که الزاما در چارچوب قوانین و احکام مصرح نیست. 3-2- در مورد مبناى صلاحیت قوه مجریه و حاکم اسلامى در وضع چنین مقرراتى مى توان گفت: اولابرخوردارى از حق وضع مقرراتى براى اجراى قوانین و اداره امور کشور، از لوازم وظایف اجرایى فقیه است. یکى ازدانشمندان حقوق اسلامى به این مطلب تصریح کرده است.ایشان ابتدا ولایت تشریعى را داراى چند مرحله دانسته که ازجمله آنها »1 - تشریع، یعنى جعل احکام و قوانین کلى براى موضوعات مختلف... 2 - قضاء و دادرسى میان مترافعین... 3 -حکومت و فرمانروایى». (66) و آن گاه چنین گوید: «فقیه جعل حکم هم مى تواند بکند لیکن نه جعل حکم خصوصى بلکه جعل حکم حکومتى... و در هرحال، جعل حکم حکومتى از لوازم مرحله سوم از مراحل ولایت تشریعیه است و مربوط به مرحله تشریع نیست.» (67) ثانیا با پیشرفت فرهنگ و فن آورى و پیدایش نیازمندیهاى جدید،
مواردى پیش مى آید که قانون درباره آنها ساکت است. «در هر کشورى (یا در هر سیستم قانونگذارى) موارد سکوتى وجود دارد.» (68) نظام حقوقى اسلام هم از این امر مستثنى نیست. در این نظام نیز موارد سکوت قانون و به تعبیر فقهى، «مالا نص فیه» وجود دارد. «طبع شرع اسلام که جاودانه بودن آن، موردتوجه بود از یک طرف، و پیش بینى دگرگونیهاى حیات و زندگى اقوام و ملل از طرف دیگر، اقتضاء دارد که موارد سکوت قانون، چشمگیر و فراوان باشد، زیرا به فراخور این دگرگونیها و تحول فرهنگهاى ملتها، الزاماباید مقررات جدیدى را پیش کشید. مسئله مقررات مربوط به صادرات و واردات در یک کشور یا مقررات گمرکى... یا مقررات مربوط به معاهدات بین المللى... و هر گونه مقررات دیگر از این قبیل، همه و همه از موارد سکوت قانون در حقوق اسلامى است...در این موارد، میدان آزادى حقوقى، مورد توجه شرع بوده و عالماعامدا دست انسانها را گشاده نهاده است.» (69) برخى از روایات بر وجود چنین مواردى دلالت دارند. (70) بعضى از دانشمندان اسلامى نیز این نظر را صریحایا تلویحا تصدیق کرده اند. (71) حال، از آنجا که طبق عقیده خاتمیت، ارتباط با خداوند متعال و شارع از طریق وحى، براى همیشه پایان یافته است و با گذشت عصر پیامبر(ص)و معصومین (ع) و غیبت آخرین امام(عج)، نیازمندیهاى جدیدى پیدا شده است که
نمى توان در مورد آنها به معصومین(ع) توسل جست، اختیار وضع قوانین و مقرراتى براى این نیازمندیها و رفع احتیاجات جامعه اسلامى به دست چه کسى است؟ به عقیده برخى از دانشمندان اسلامى، از جمله علامه طباطبایى (72) و علامه نائینى (73) این امر برعهده حاکم اسلامى است و احکام حکومتى وى،احتیاجات جامعه اسلامى را در این زمینه برطرف مى کند. 4-2- نکته دیگر این که قوه مجریه و حاکم اسلامى نیزاولا حق تغییر احکام شرع را ندارد و ثانیا نباید احکام ومقرراتى وضع کند که با احکام شرع مقدس اسلام مخالف باشد. البته طبق نظریه حکومتى امام خمینى فقیه حاکم جامعه اسلامى مى تواند در مواردى که مصلحت اقتضا کند،از اجراى برخى احکام و قوانین شرع به طور موقت جلوگیرى کند. (74) اما این امر نه به معناى تغییر حکم شرع ونه خلاف شرع است. به معناى تغییر حکم شرع نیست چون در این فرض، حکم شرع به قوت و اعتبار خود باقى است وحاکم شرع آن را تغییر نداده، بلکه به طور موقت و به دلیل مصلحتى مهمتر، از اجراى آن جلوگیرى کرده است. خلاف شرع هم نیست زیرا چنین کارى طبق «ولایت مطلقه اى»است که خداوند به رسول الله و «اولوالامر» داده است.
بین دو قوه مجریه مذکور، اختلافات زیادى مى توان یافت که به سه مورد از آنها اشاره مى کنیم: 1- قوه
مجریه در تقسیم بندى امروزى، بخشى از قدرت عمومى و حکومت به معناى عام است و از این جهت، درعرض قوه مقننه قرار دارد. در واقع، هر یک از سه قوه مقننه،مجریه و قضاییه، بخشى از حاکمیت قدرت عمومى رااعمال مى کنند. رابطه این سه قوه با یکدیگر، از جهت قوت و اعتبار، رابطه عرضى است، هر چند از لحاظ عملکرد،وظایف قوه مجریه و قضاییه در طول وظیفه قوه مقننه است; به این معنا که دو قوه یاد شده، هر یک به نوعى،قوانین مصوب قوه مقننه را اجرا مى کنند. اما قوه مجریه اسلامى به هیچ وجه در عرض قدرت مقننه یعنى شارع متعال قرار ندارد. حاکمیت مطلق در همه زمینه ها از جمله قانونگذارى از آن خداوند متعال است. تنهاخداوند حق تشریع دارد و قوه مجریه باید احکام و قوانین شرعى را اجرا کند. 2- قوه مجریه در تقسیم بندى مرسوم، از لحاظ عملکردیک قوه بسیط است; به این معنا که تنها وظیفه آن اجراى قوانین مصوب قوه مقننه و انجام تمهیداتى در راستاى این وظیفه است. اما قوه مجریه اسلامى در درون خود از سه قوه مجزاءتشکیل مى شود: 1- قوه مقننه یا به تعبیر امام خمینى مجلس برنامه ریزى، 2- قوه مجریه به معناى اخص کلمه ومرادف با قوه مجریه در تقسیم بندى مرسوم، 3- قوه قضاییه این مطلب را مى توان از سخنان امام استنباط کرد.
ایشان در بحثى راجع به آیه شریفه «و اذا حکمتم بین الناس ان تحکموابالعدل»، (نساء / 59( فرموده اند که در این آیه شریفه مقصوداز حکومت در واژه «حکمتم» قضاوت، که یکى از سه دسته حکومت کنندگان است، نمى باشد بلکه مقصود معناى عام حکومت است و تصریح مى کنند: «پس باید قائل شویم که آیه شریفه «واذا حکمتم» در مسائل حکومت ظهور دارد و قاضى و همه حکومت کنندگان را شامل مى شود... به موجب آیه شریفه باید هرامرى از امور حکومت بر موازین عدالت، یعنى بر مبناى قانون اسلام و حکم شرع باشد» و در تفسیر «امور حکومت» فرموده اند:»[1] قاضى حکم به باطل نکند، یعنى بر مبناى قانون نارواى غیراسلامى حکم صادر نکند، و نه آیین دادرسى او و نه قانونى که حکم خود را به آن مستند مى کند، هیچیک غیراسلامى (باطل)نباشد، [2] برنامه ریزان که در مجلس، برنامه مثلا مالى کشور راطرح مى کنند، بر کشاورزان املاک عمومى خراج به مقدار عادلانه تعیین کنند... [3] اگر مجریان خواستند احکام قضایى را اجرا کنند ومثلا حدود را جارى نمایند، از مرز قانون باید تجاوز نکنند...» (75) چنانکه ملاحظه مى شود، دراین عبارت، «حکومت» درآیه شریفه «و اذا حکمتم» به گونه اى تفسیر و بر «امورحکومت» تطبیق شده است که هر سه قوه مقننه و مجریه وقضاییه در تقسیم بندى امروزى را شامل مى شود. در جاى دیگر نیز، اولا
«حدود» به «قانون جزاى اسلام»تفسیر شده است، و ثانیا به اجراکننده آن «متصدى قوه مجریه» اطلاق شده است. (76) 3- بر اساس اصل تفکیک قوا، در اداره امور کشور، سه قوه مقننه، مجریه و قضاییه باید مستقل باشند اما بنا به حقوق ادارى اسلام، انجام هر سه نوع وظیفه مذکور ابتدائادر صلاحیت حاکم اسلامى است هرچند وى مى تواند هریک از آنها را به اشخاص (حقیقى یا حقوقى) دیگرى تفویض کند وخود بر کارهاى ایشان نظارت نماید. امروزه که اداره کشور مستلزم وجود سازمانها و تشکیلات گسترده اى است، این امر اجتناب ناپذیر مى نماید. (77) نتیجه: طبق نظریه امام خمینى، در حقوق اساسى اسلام دو قوه وجود دارد: قوه قانونگذارى و قوه اجرایى. قانونگذارى مختص به خداوند است و اجراى قوانین شرعى و نیز اداره امور کشور به حاکم اسلامى واگذار شده است.حاکم اسلامى در راستاى وظایف اجرایى خود حق دارد که قواعد و مقرراتى وضع کند و به قانونگذارى عرفى بپردازد.حاکم ممکن است این کار را مستقیما انجام دهد یا ایفاى آن را به افراد یا سازمانى واگذار کند. همچنین حاکم واجدشرایط، حق دارد به قضاوت بپردازد. بنابراین، حاکم جامعه اسلامى از سه نوع قدرت برخوردار است: قانونگذارى عرفى، اجراى قوانین شرعى وعرفى، و قضاوت. حاکم مى تواند هر سه این قدرتها را خودمستقیما اعمال کند یا اعمال آنها را به اشخاص یاسازمانهایى واگذار کند
و خود بر آنها نظارت داشته باشد. ازهمین جاست که برخى از فقها گفته اند: «در حکومت اسلامى، مسئول و مکلف امام و حاکم است و قدرتهاى سه گانه(قانونگذارى، اجرایى و قضایى) دستان و بازوهاى او هستند، وامام حاکم به منزله راس مخروط است و بر همه آنها کاملا اشراف دارد.» (78)
با توجه به آنچه در بخشهاى دوم و سوم گفته شد، قلمروموضوعى حکم حکومتى را مى توان در دو زمینه موردبحث قرار داد: 1- قلمرو حکم حکومتى با توجه به اصل تفکیک قوا. 2- قلمرو حکم حکومتى با توجه به احکام شرع. در زیر این دو زمینه را مورد بررسى قرار مى دهیم: 1- قلمرو حکم حکومتى باتوجه به اصل تفکیک قواهر نوع حکمى که از حاکم جامعه اسلامى در راستاى اجراى قوانین شرعى و اداره امور کشور صادر مى شود، حکم حکومتى است. بنابراین، حکم حکومتى ممکن است به دومنظور صادر شود: 1- اجراى قوانین شرعى، 2- اداره امورکشور. حکمى که در مقام اول صادر مى شود، در صورتى حکم حکومتى است که مفاد آن، عینا مفاد احکام شرع نباشد، در غیر این صورت، حکم، ارشادى خواهد بود نه مولوى، و اصطلاحا حکم حکومتى نامیده نمى شود. حکمى که در مقام دوم صادر مى شود ممکن است جنبه قانونگذارى یا جنبه اجرایى داشته باشد. کلیه قوانین ومقرراتى که حاکم اسلامى
به طور مستقیم یا غیرمستقیم وضع مى کند (قانونگذارى عرفى) و نیز کلیه احکام و قوانین و دستوراتى که از وى در مقام اجراى قوانین شرعى و عرفى صادر مى شود، حکم حکومتى است. به تعبیر دیگر، آنچه امروزه طبق اصل تفکیک قوا در زمره وظایف قوه قانونگذارى و اجرایى قرار مى گیرد، در قلمرو حکم حکومتى است. علاوه بر آن، کلیه امور اجرایى قوه قضاییه،مانند نصب و عزل قضات (79) نیز در قلمرو حکم حکومتى قرار مى گیرند. البته چنانکه گفتیم، حکمى که قاضى صادرمى کند، حکم قضایى است اما دستور اجراى آن، حکم حکومتى است. احکام حکومتى; اصل یا استثناء؟ صدور حکم حکومتى ازحکم اسلامى اصل است یا استثناء؟ مقصود این است که آیاامور جامعه اسلامى اصولا از مجرایى غیر از احکام حکومتى جریان مى یابد و تنها هنگامى که در این مسیرمانعى پیش آمد، براى رفع آن به حکم حکومتى توسل جسته مى شود، یا بالعکس، اصل این است که همه اموربراساس احکام مستقیم یا غیرمستقیم حاکم جریان پیدا کرده و مشروعیت یابد؟ از نامه اى که چند تن از سران کشور در تاریخ 6/11/66 به امام(ره) نوشتند و به فرمان امام امت(ره) در مورد تشکیل مجمع تشخیص مصلحت نظام منتهى شد، چنین برمى آیدکه طبق برداشت نویسندگان آن نامه، حکم حکومتى درمواقع استثنایى و براى رفع مشکلات نظام صادر مى شود.برخى از قسمتهاى این نامه چنین است: «در سایه اظهارات اخیر آن
وجود مبارک، از لحاظ نظرى مشکلاتى که در راه قانونگذارى و اداره جامعه اسلامى به چشم مى خورد، برطرف شده و همان گونه که انتظار مى رفت، این راهنماییها مورد اتفاق نظر صاحبنظران قرار گرفت. مسئله اى که باقى مانده، شیوه اعمال حق حاکم در موارد احکام حکومتى است...» در ادامه، پس از توضیح چگونگى و سیر مطرح شدن لوایح دولتى و طرحها در مجلس و تصویب آنها، آمده است: «پس از تصویب نهایى، شوراى نگهبان هم نظارت خود رادر قالب احکام شرعى یا قانون اساسى اعلام مى دارد و در مواردى که از نظر مجلس، قابل تامین نیست، در این صورت، مجلس وشوراى نگهبان نمى توانند توافق کنند و همین جا است که نیاز به دخالت ولایت فقیه و تشخیص موضوع حکم حکومتى پیش مى آید... اطلاع یافتیم جنابعالى درصدد تعیین مرجعى هستید که درصورت حل نشدن اختلاف مجلس و شوراى نگهبان از نظر شرع مقدس با قانون اساسى یا تشخیص مصلحت نظام و جامعه، حکم حکومتى را بیان نماید...» (80) از این فقره برمى آید که «نیاز به دخالت ولایت فقیه وتشخیص موضوع حکم حکومتى» در جایى است که«مجلس و شوراى نگهبان نمى توانند توافق حاصل کنند»حال آنکه بنا به نظریه حکومتى امام خمینى(ره) تمام امورکشور، از جمله قانونگذارى، باید طبق نظر مستقیم یاغیرمستقیم ولى فقیه اداره شود و مجلس شورا وقانونگذارى، قوانین و مقرراتى که وضع مى کند تنها با
اذن ولى فقیه مشروعیت مى یابد و وجود چنین مجلسى، بخشى از اعمال غیرمستقیم ولایت فقیه است. اظهارنظر یکى ازفقهاى شوراى نگهبان در این رابطه، در سخنرانى پیش ازخطبه هاى نماز جمعه )25/11/66(، یعنى چند روز پس ازفرمان امام(ره) در مورد تشکیل مجمع تشخیص مصلحت نظام، مؤید همین نظر است. (81) در مورد فرمان امام خمینى(ره) دو نکته قابل توجه است: اول این که، هم خود این فرمان، حکم حکومتى است و هم طبق آن، اجازه تشخیص و صدور حکم در مواردى خاص به افرادى معین داده شده است. دوم این که: طبق نامه سران کشور، مشکلاتى که در راه قانونگذارى پیش مى آید،گاه به دلیل عدم توافق مجلس و شوراى نگهبان در مورداصول قانون اساسى است و نه صرفا ناشى از عدم توافق درمورد احکام شرع. در نامه امام(ره) نیز به این امر توجه شده است: «در صورتى که بین مجلس شوراى اسلامى و شوراى نگهبان شرعا و قانونا توافق حاصل نشد...» برداشت آقاى میرحسین موسوى، نخست وزیروقت،هم مؤید همین مطلب است. (82) نتیجه اى که از دو نکته مزبور حاصل مى شود این است که در نظام جمهورى اسلامى ایران، حکم حکومتى ولى فقیه مى تواند در اجراى اصول قانون اساسى هم مداخله کند و درصورت وجود مصلحت، از اجراى برخى از اصول قانون اساسى جلوگیرى کند. هم سران کشور چنین حقى را براى ولى فقیه قائل بودند، و هم
ولى فقیه خود را محق مى دانست و با صدور این فرمان، بر برداشت آنها صحه گذاشت. 2- قلمرو حکم حکومتى با توجه به احکام شرع احکام شرع از جوانب مختلف به احکام اولى و ثانوى،وضعى و تکلیفى، مولوى و ارشادى تقسیم مى شوند. درزیر، حکم حکومتى را با توجه به هر یک از این تقسیمات بررسى مى کنیم: 1( حکم حکومتى و احکام اولى و ثانوى: در مورد این که حکم حکومتى از احکام اولى است یا ثانوى، مباحث فراوانى مطرح گردیده و نظریات مختلفى (83) ارائه شده است: برخى معتقدند احکام حکومتى از احکام اولى است.برخى دیگر حکم حکومتى را از احکام ثانوى مى دانند.دسته سوم بر این عقیده اند که بین حکم حکومتى و احکام اولى و ثانوى، رابطه عموم و خصوص من وجه است وسرانجام، نظر چهارم این است که حکم حکومتى نه ازاحکام اولى است و نه از احکام ثانوى. به نظر مى رسد بررسى دقیق این موضوع، مستلزم بحث در دو مقام جداگانه است: یکى این که حکم حکومتى ازسنخ احکام اولى یا ثانوى است و دوم این که قلمرو حکم حکومتى همان قلمرو احکام اولى یا ثانوى است، یاقلمرویى متفاوت دارد؟ الف- سنخ حکومتى: در این مورد، با نظر چهارمى که در ابتداى بحث گفته شد، موافق هستیم: حکم حکومتى نه از سنخ احکام اولى است و نه از سنخ احکام
ثانوى. دلیل این مدعا روشن است زیرا در مورد هر حکمى چهار رکن وجود دارد: 1- خود حکم،2- حاکم، 3- محکوم علیه (مکلف)، 4- محکوم فیه(فعل). (84) بنابراین یکى از ارکان هر حکمى، صادرکننده آن یا حاکم است و حاکم ممکن است شارع متعال باشد یا «پیامبر، سلطان (ولى امر)، سید، پدر و شوهر. (85) حاکم در احکام شرعى اولى و ثانوى، خداوند متعال است اما حاکم وصادرکننده حکم حکومتى، «ولى امر» مسلمین یا حاکم جامعه اسلامى است. بدین ترتیب، حکم حکومتى نه ازسنخ احکام اولى است و نه از سنخ احکام ثانوى. از همین جا است که یکى از فقهاى معاصر، احکام را به دو دسته احکام الهى و احکام سلطانى (حکومتى) تقسیم کرده واحکام حکومتى را در برابر احکام الهى قرار داده است. (86) ازاین تقسیم بندى معلوم مى شود که احکام حکومتى، به اصطلاح، قسیم احکام الهى (اولى و ثانوى) است نه قسم آنها. آنچه در این میان شبهه برانگیز است، جمله اى از امام امت است که فرموده: «ولایت فقیه و حکم حکومتى از احکام اولیه است.» (87) با توجه به آنچه گفتیم، ظاهر این جمله را نمى توان پذیرفت و باید آن را توجیه کرد. در توجیه این جمله دووجه را مى توان ذکر کرد: 1- در این جمله، حکم حکومتى همراه با عبارت«ولایت فقیه» ذکر شده و هر دوى آنها از احکام اولیه به حساب آمده اند. احتمال مى رود
که مقصود اصلى ایشان این بوده است که «ولایت فقیه» از احکام اولیه است و در نتیجه، اعتبار احکامى که وى در مقام ولایت و حکومت صادرمى کند، نیز ناشى از حکم اولى شارع است. همان طور که یکى از فقها گفته است: «خود مقام ولایت از احکام اولیه است وهمان طور که «النبى اولى بالمؤمنین»، «اقیمواالصلوة» و «آتواالزکوة»از عناوین اولیه هستند، جعل ولایت مطلقه براى رسول الله (ص) وبعد از ایشان براى ائمه معصومین(ع) و بعد از آنان به نص خبراحتجاج، (88) براى علما نیز، از احکام اولیه است.» (89) بنابراین جعل ولایت و حکومت براى فقیه، از احکام اولى است و اعتبار احکام حکومتى وى نیز ناشى از این حکم اولى است، اما احکام وى از سنخ احکام شرعى اولى یا ثانوى نیست، بلکه با آن دو مغایر است. البته باید خاطرنشان ساخت که هر چند حکم حکومتى،حکم اولى یا ثانوى نیست اما چون خداوند به اطاعت ازحضرت رسول(ص) و «اولوالامر» فرمان داده است، اطاعت از اوامر واحکام ایشان واجب است و اولى یا ثانوى نبودن حکم حکومتى، با وجوب اطاعت از آن منافاتى ندارد. امام امت(ره) فرموده است: «اطاعت از رسول اکرم(ص) به یک معنا،اطاعت خداست، چون خدا دستور داده از پیغمبرش اطاعت کنیم.» (90) همین مطلب در مورد فقیه حاکم هم صادق است.علامه طباطبایى نیز احکام و مقرراتى را که از
مقام ولایت ناشى مى شود، لازم الاجرا و مانند شریعت، معتبر دانسته است. (91) 2- توجیه مناسب تر این است که مقصود از «حکم حکومتى» در عبارت، خود این عنوان است نه مفاد حکم حکومتى و آنچه فقیه در مقام حکومت صادر مى کند.توضیح این که به عقیده امام امت(ره)، برخى از آیات وروایات، خصوصا آیه شریفه (اطیعواالله و اطیعواالرسول واولى الامر منکم) بر وجوب اطاعت از «احکام حکومتى»پیامبر(ص) و «اولى الامر» دلالت دارد و تنها در مورد این دسته از احکام و اوامر ایشان است که وجوب اطاعت ازایشان معنا پیدا کند. (92) بنابراین عنوان «حکم حکومتى» ازاحکام اولیه است اما حکمى که فقیه صادر مى کند، حکم اولى نیست. توضیح بیشتر این مطلب را در بحث بعدخواهیم دید. ب- قلمرو حکم حکومتى با توجه به احکام اولى وثانوى: در این مقام مقصود این است که آیا حکم حکومتى باید در چارچوب احکام اولى یا ثانوى صادر شود و به تعبیر دیگر، آیا قلمرو حکم حکومتى همان قلمرو احکام اولى یا ثانوى است؟ برخى به این سؤال پاسخ مثبت داده اندو براى فقیه در خارج از قلمرو احکام اولى و ثانوى، حکمى قائل نیستند: «اطاعت از حاکم مصداق اطاعت از احکام شرعیه اولیه یا ثانویه است و چنان نیست که فقیه خارج از احکام شرعیه ووظیفه اى که در انفاذ این احکام و نظامات شرعى دارد، بتواندحکمى صادر نماید و
مردم را بر امرى الزام کند. مجتهد در محدوده حکومت شرعیه در مواردى احکام ولایى و حکومتى صادر مى کندکه اگر مکلف خود هم در مورد آن علم به جهت حکم او حاصل کندبر او فعل یا ترک مورد ابتلا واجب مى شود... خلاصه کلام این است که احکام ولایى و حکومتى در رابطه با حفظ نظام و امنیت وجهات و مصالح عالیه اسلامى و مدیریت جامعه در محدوده احکام شرع است که همگان به طور وجوب کفایى و در موارد عینى،نسبت به آن مسئولیت دارند.» (93) این نظر با نظریه حکومتى امام خمینى(ره) سازگارنیست. در پاسخ به چنین نظرى بود که امام(ره) فرمود: «اگراختیارات حکومت در چارچوب احکام فرعیه الهیه است، بایدعرض کنم حکومت الهیه و ولایت مطلقه مفوضه به نبى اسلام(ص)یک پدیده بى معنا و محتوا باشد. اشاره مى کنم به پیامدهاى آن که هیچکس نمى تواند ملتزم به آنها باشد; مثلا خیابان کشى ها که مستلزم تصرف در منزلى یا حریم آن است، در چارچوب احکام فرعیه نیست. نظام وظیفه و اعزام الزامى به جبهه ها و جلوگیرى ازورود و خروج ارز... و صدها امثال آن که از اختیارات دولت است...» (94) یکى از فقهاى معاصر، در کلامى که ظاهرا ناظر به کلمات امام امت(ره) است، فرموده است: «در کلمات برخى ازبزرگان آمده است که ولایت فقیه، مطلق است و در آن تقیدى نیست. مراد از این سخن آن
است که ولایت فقیه به ضرورت واضطرار مقید نمى شود و دیگر عناوین ثانویه را هم شامل مى شود.مثالهایى که در سخن ایشان آمده است از قبیل حکم فقیه بر ترک حج در برخى از سالها و در کشورى خاص، در صورتى که مصلحتى مهمتر اقتضا کند، یا خیابان کشى و وضع مقررات راهنمایى ورانندگى یکى از شواهد این برداشت است. (95) شاهد دیگر این است که احکام ولایى (حکومتى) احکام تنفیذى و اجرایى هستندوبازگشت همه آنها همواره به تشخیص صغریات و موضوعات، وتطبیق احکام شرع بر آنها و تطبیق آنها بر احکام شرع است.» (96) به نظر مى رسد مقصود امام امت(ره) از این که اختیارات حاکم اسلامى در چارچوب احکام فرعى نیست و به همین لحاظ لازم نیست موضوع حکم وى دقیقا همان موضوع احکام فرعى اولى یا ثانوى باشد، بلکه مى تواند به امورى حکم کند که اثرى از آنها در کتاب و سنت نیست. حکم حاکم جامعه اسلامى در مقایسه با احکام اولى وثانوى ممکن است یکى از چند حالت زیر را داشته باشد: (97) 1- موضوع حکم حاکم عینا یکى از احکام شرعى باشد،مانند اینکه به نماز یا روزه امر کند. چنین حکمى، حکم حکومتى نامیده نمى شود. وجوب اطاعت از آن هم در واقع ناشى از وجوب اطاعت حکم شرعى است و نه ناشى ازحکم حاکم. امام امت(ره) ذیل آیه اطیعوالله....» فرموده است:
«اطاعت اوامر الهى اطاعت خداوند است نه اطاعت رسول واولى الامر. به همین جهت اگر کسى به قصد اطاعت از رسول یا امام نمازبخواند، نمازش باطل است» (98) 2- حکم حاکم در راستاى اجراى احکام شرع باشد، اماموضوع آن عینا موضوع احکام شرع نباشد، مثل دستورجمع آورى زکوة و خمس. 3- حکم حاکم در مقام اجراى قوانین عرفى- که خود یانمایندگان وى وضع کرده- یا اداره امور کشور صادر شود وموضوع آن، از قبیل قسم پیشین نباشد. 4- حکم حاکم به تعطیلى موقت یکى ازاحکام
شرع تعلق بگیرد، مثل این که به تعطیلى موقت حج حکم کند. (99) هر سه قسم اخیر از مصادیق حکم حکومتى است. 2( حکم حکومتى و احکام مولوى و ارشادى: احکام شرعى به دو قسم ارشادى و مولوى تقسیم مى شوند. درحکم مولوى طلب و بعث، حقیقى و به دلیل مصلحتى است که در متعلق آن وجود دارد و بر اطاعت و معصیت آن،استحقاق ثواب و عقاب مترتب مى شود. اما در حکم ارشادى، طلب و بعث، صورى است و در واقع، طلبى صورت نمى گیرد بلکه خبر دادن از مصلحت فعل و ارشاد وهدایت مکلف به آن عمل است. به همین جهت، مصلحت ومفسده آن تنها در رسیدن یا نرسیدن به آن مصلحت واقعى است و بر اطاعت و معصیت آن، ثواب و عقاب مستقلى مترتب نمى شود. (100) با توجه به این مطلب، حکم حکومتى از احکام مولوى است یا از احکام ارشادى؟ در پاسخ به این سؤال مى توان به کلماتى از امام امت(ره)استناد کرد. ایشان در کتاب رسائل خود، (101) حضرت رسول(ص) را داراى سه شان دانسته اند:1- نبوت و رسالت یعنى تبلیغ احکام الهى، 2- سلطنت وریاست 3- قضاوت. به تبع این سه مقام، احکامى از آن حضرت صادر مى شود. حکمى که به اعتبار مقام اول صادرمى شود، حکم ارشادى است، مثل این که به نماز یا روزه امرکند و حکمى که به اعتبار مقام دوم
صادر مى شود، حکم مولوى است. به اعتبار مقام اول، آن حضرت امر ونهى ندارد و اگر امرو نهى کند، حکم آن حضرت ارشاد به اوامر و نواهى الهى است. اما به اعتبار مقام دوم، آن حضرت اوامر ونواهى مستقلى دارد که اطاعت از آنها واجب است و آیه شریفه(اطیعواالله و اطعیواالرسول و اولى الامرمنکم) ناظر به این دسته از احکام است. به اعتبار مقام سوم هم آن حضرت احکامى دارد که اطاعت از آنها واجب است اما نه به این عنوان که ایشان سلطان و حاکم است بلکه به این دلیل که قاضى و حاکم شرع است. بدین ترتیب، احکام حضرت رسول را به اعتبار این سه مقام مى توان به سه دسته تقسیم کرد: 1- حکم ارشادى، 2- حکم مولوى، 3- حکم قضایى. ازآنجا که این سه مقام یعنى تبلیغ احکام الهى، حکومت وقضاوت براى فقیه هم ثابت است، طبیعتا احکام وى نیز به سه قسم ارشادى، مولوى و قضایى تقسیم مى شوند. البته باید توجه داشت که از لحاظ فنى، قسم اخیر در ردیف دوقسم اول محسوب نمى شود. مورد بحث ما قسم دوم است; یعنى احکامى که از حاکم و ولى امر جامعه اسلامى به لحاظ منصب حکومت وریاست صادر مى شود. تمام احکامى که از جامعه اسلامى ودر مقام اجراى احکام شرع یا حکومت و اداره کشور صادرمى شود، اوامر مولوى است و آثار احکام مولوى شرعى
رادربردارد، از جمله، براطاعت و معصیت آن ثواب و عقاب مترتب مى شود اما اگر متعلق امر حاکم و ولى فقیه، احکام شرعى باشد مثل این که به نماز یا روزه امر کند، چنین احکامى در واقع به لحاظ منصب اول یعنى تبلیغ احکام الهى صادر مى شود و احکام ارشادى تلقى مى گردد واطاعت و معصیت آنها ثواب و عقاب مستقلى- غیراز آنچه بر اطاعت و معصیت احکام الهى مترتب مى شود- ندارد. امام امامت(ره) در کتاب ولایت فقیه نیز این مطلب رامتذکر شده اند: «این که خداوند رسول اکرم(ص) را رئیس قرار داده و اطاعتش را واجب شمرده است: (اطیعواالله و اطعیواالرسول واولى الامر منکم)، مراد این نبوده که اگر پیغمبر اکرم(ص) مسئله گفت قبول کنیم و عمل نماییم، عمل کردن به احکام، اطاعت خداست. همه کارهاى عبادى و غیرعبادى که مربوط به احکام است، اطاعت خدا مى باشد. متابعت از رسول اکرم(ص) عمل کردن به احکام نیست، مطلب دیگرى است». (102) در جاى دیگر نیز در همین رابطه فرموده است: «اطاعت از اوامر خداى متعال غیر از اطاعت از رسول اکرم(ص) مى باشد.کلیه عبادیات و غیر عبادیات (احکام شرعى الهى) اوامر خداونداست. رسول اکرم در باب نماز هیچ امرى ندارد و اگر مردم را به نمازوامى دارد، تایید و اجراى حکم خداست... اطاعت از رسول اکرم(ص) غیر از «طاعةالله» مى باشد. اوامر رسول اکرم(ص) آن است که از خود آن حضرت
صادر مى شود و امر حکومتى مى باشدمثلا از سپاه اسامه پیروى کنید، سرحدات را چطور نگه دارید،...اطاعت از «اولى الامر» که در اوامر حکومتى مى باشد نیز غیراطاعت خداست». (103) 3( حکم حکومتى و احکام وضعى و تکلیفى: بین حکم حکومتى با احکام وضعى و تکلیفى چه رابطه اى وجود دارد؟ آیا حکم حکومتى از احکام وضعى است یا ازاحکام تکلیفى؟ قبل از پاسخ دادن به این سؤال، به تعریف احکام وضعى و تکلیفى اشاره مى کنیم. در تعریف احکام وضعى و تکلیفى چنین گفته اند: حکم وضعى، انشایى است که به انگیزه بعث یا زجر یا ترخیص صادر مى شود و به پنج قسم یعنى وجوب، استحباب، حرمت، کرامت و اباحه تقسیم مى گردد. (104) حکم وضعى، هر حکمى است که وضع و انشاء شده باشد و حکم تکلیفى نباشد مثل ملکیت وزوجیت. (105) طبق تعریفى دیگر: «هر قانونى که مشتمل بر امر یانهى باشد حکم تکلیفى نامیده مى شود. احکام تکلیفى در فقه عبارتند از: وجوب، حرمت، استحباب یا مذب، کرامت، اباحه...احکام تکلیفى در حقوق عرفى منحصر به امر و نهى قانونى مى باشدو بیش از دو صورت حکم تکلیفى وجود ندارد.» (106) «هر قانونى که شامل امر ونهى باشد، حکم وضعى است.» (107) پس از یادآورى این تعریف باید گفت: حکم حکومتى ممکن است حکم وضعى یا حکم تکلیفى باشد. به عنوان مثال، برخى از احکام که امام امت(ره) براى حکم حکومتى برشمرده اند، حکم
تکلیفى هستند: «اوامر رسول اکرم آن است که از خود آن حضرت صادر مى شود و امر حکومتى مى باشد، مثلاازسپاه اسامه پیروى کنید، سرحدات را چه طور نگهدارید، مالیاتهارا از کجا جمع کنید، با مردم چگونه معاشرت نمایید...» (108) سایر احکام و مقرراتى که تکلیفى نیستند، حکم وضعى به شمار مى آیند بنابراین کلیه قوانینى که مجلس قانونگذارى به نیابت از حاکم جامعه اسلامى یا به اذن وى وضع مى کندو مشتمل بر امر و نهى نیست، حکم یا قانون وضعى هستند.
: 1- سید محمدحسین طباطبایى، فرازهایى از اسلام، تهران، انتشارات جهان آراء، ص 69. 2- همان، ص 76. 3- سیدمحمد حسین طباطبایى، بررسى هاى اسلامى، به کوشش سیدهادى خسروشاهى، قم، انتشارات دفتر تبلیغات، صص 179-180. 4- دکتر ابوالقاسم گرجى، مقالات حقوقى، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ج 2، ص 287. 5- آیت الله ناصر مکارم شیرازى، انوار الفقاهه، قم، مدرسه امام امیر المؤمنین(ع)، چاپ دوم، 1413 ق، ج اول، صص 536-537. 6- على اکبر کلانترى، حکم ثانوى در تشریع اسلامى، قم، انتشارات دفتر تبلیغات، چاپ اول، 1378، ص 109. 7- سیدمحمد حسین طباطبایى، بررسى هاى اسلامى، ص 178.ایشان ذیل آیه شریفه (و ما محمد الارسول قد خلت من قبله الرسل...)، (آل عمران / 144(، چنین فرموده است: «آیه شریفه به دلالت التزام [به] مسلمین ولایت مى دهد که شئون اجتماعى اسلام راچنانکه در زمان رسول اکرم زنده بود
به همان نحو زنده نگاه دارند.یعنى مقام ولایت، احکام [و] قوانین ثابته دین را که شریعت اسلام نامیده مى شود و هرگز تغییربردار نیست، اجرا نموده... و براى اداره امور کلیه شئون اجتماعى جامعه اسلامى به نحوى که مصلحت اسلام و مسلمین مقتضى است احکام و فرامینى که به حسب تغییر مصالح اوقات قابل تغییر است، صادر نماید». 8- على بن محمد حبیب ماوردى، الاحکام السلطانیه، قم، انتشارات،دفتر تبلیغات اسلامى، چاپ دوم، 1406 ق، ص 5. 9- عبدالرحمن بن خلدون، مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمد پروین گنابادى، تهران بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ سوم، 1352، ج 1، ص365-366. 10- دکتر محمد تقى جعفرى لنگرودى، ترمینولوژى حقوق، تهران، گنج دانش، چاپ ششم، 1372، ص 49، ش 362. 11- دکتر ابوالفضل قاضى، حقوق اساسى و نهادهاى سیاسى، تهران،انتشارات دانشگاه تهران، 1375، ج 1، ص 326. 12- علاوه بر منابعى که در هر یک از بحث هاى راجع به ولایت فقیه درافتاء، حکومت و قضاوت خواهد آمد، نک: آیت الله ناصر مکارم شیرازى، پیشین، ص 438 به بعد; سیدمحمد حسین تهرانى، ولایت فقیه در حکومت اسلام، مشهد، انتشارات علامه طباطبایى، 1415 ق،چاپ اول، ج 1، ص 236، ج 1، ص 9; همچنین، نک: آیت الله جعفر سبحانى، مبانى حکومت اسلامى، ترجمه داوود الهامى، قم،انتشارات توحید، 1370، صص 196-199. 13- سیدمحمد آل بحرالعلوم، بلغةالفقیه، تهران، مکتبه الصادق، چاپ چهارم، 1362
ج 3، ص 210. 14- دکتر عبدالرزاق احمد السنهورى، فقه الخلافة و تطورها، ترجمه دکتر نادیه عبدالرزاق السنهورى، مصر، الهیئة المصریه العامه للکتاب،1989، ص 187. 15- نک: مولى احمد نراقى، عوائدالایلام، قم، انتشارات دفتر تبلیغات،چاپ اول، 1375، ص 539; شیخ مرتضى انصارى، مکاسب، قم،انتشارات علامه، ص 153، س 7 و 8. 16- نک: مولى احمد نراقى، پیشین، ص 545. 17- نک: دکتر محمدجعفر جعفرى لنگرودى، پیشین، ص 66، ش 499. 18- نک: همان، ص 524، ش 4154. 19- دکتر ناصر کاتوزیان، مقدمه علم حقوق، تهران، شرکت انتشار،چاپ هجدهم، 1373، ص 22، ش 94. همچنین نک: دکتر محمدجعفرجعفرى لنگرودى، پیشین، ص 517، ش 4091. 20- دکتر محمدجعفر جعفرى لنگرودى، پیشین، ص 517، ش 4091;دکتر ناصر کاتوزیان، پیشین. 21- دکتر محمدجعفر جعفرى لنگرودى، پیشین، ص 518، ش 4091. 22- مقصود از ضمانت اجرا، «عکس العمل قانونى تخلف از یک دستور قانونى» است. نک: دکتر محمدجعفر لنگردوى، ترمینولوژى حقوق، ص 9-10، ش 71، بند ب. براى اجراى قواعد حقوقى،ابزارهاى متفاوتى، متناسب با هر مورد، وجود دارد که یکى از آنها کیفراست. بنابراین، مقصود ما از ضمانت اجرا، صرفا ضمانت اجراى کیفرى نیست. نک: دکتر ناصر کاتوزیان، مقدمه علم حقوق، ص 52،ش 38. 23- مقصود از اصل شخصى بودن فتوا این است که رعایت فتواى مجتهد بر مقلد واجب است، چه
مقلد در مرزهاى سیاسى کشورى باشد که مجتهد هم در آنجا است و چه خارج از آن باشد. 24- نک: دکتر ناصر کاتوزیان، پیشین، صص 236-237. 25- آیت الله حسینعلى منتظرى، دراسات، فى ولایةالفقیه، قم،انتشارات دفتر تبلیغات، چاپ دوم، 1409 ق، ج 2، صص 60-61. 26- نک: مولى احمد نراقى، پیشین، ص 555. 27- نک: همان، ص 562. همچنین، نک: سیدمحمد آل بحرالعلوم،پیشین، صص 234-235. 28- نک: همان، صص 566-579; سیدمحمد آل بحرالعلوم، پیشین،ص 242. 29- نک: همان، ص 581. 30- نک: همان، ص 553. 31- نک: همان، ص 536. 32- نک: امام خمینى، ولایت فقیه، ص 114. 33- نک: همان، ص 64. 34- همان، ص 467. 35- مقصود حکومت فقیه در دوران غیبت است. 36- امام خمینى، ولایت فقیه، ص 40. 37- همان. 38- همان، ص 15 (س 13-15(. 39- همان (س 19-21(. 40- همان، ص 17. 41- همان، ص 19. 42- دکتر ولى الله انصارى، کلیات حقوق ادارى، نشر میزان، چاپ اول،1374، ص 40. 43- مولى احمد نرافى، پیشین، ص 552; همچنین، نک:شیخ محمدحسن نجفى، جواهرالکلام، بیروت، داراحیاء، التراث العربى، چاپ هفتم، ج 40، ص 11; سیدمحمدجواد حسینى عاملى،مفتاح الکرامه، بیروت، داراحیاء التراث العربى، ج 10، ص 2. 44- شیخ مرتضى انصارى، پیشین، ص 153، س 9. 45- امام خمینى، پیشین، صص 64-65. 46-
همان، ص 60. 47- همان، ص 75. 48- نک: دکتر محمدجعفر جعفرى لنگرودى، ترمینولوژى حقوق، ص243، بند ج. 49- شیخ محمدحسن نجفى، پیشین، ص 100. 50- همان: «واما الحکم فهو انشاء انفاذ من الحاکم، لامنه تعالى، لحکم شرعى او وضعى او موضوعهما فى شیئ مخصوص». 51- امام خمینى، پیشین، ص 113: «حکم میرزاى شیرازى در حرمت تنباکو چون حکم حکومتى بود، براى فقیه دیگر هم واجب الاتباع بود... حکم قضاوتى نبود که بین چند نفر سر موضوعى اختلاف شده باشد و ایشان روى تشخیص خود قضاوت کرده باشند». 52- همان، ص 3. 53- همان، ص 33، نیز، نک: ص 6، 34 و 35. 54- همان، ص 14-15. 55- همان، ص 41: «یکى از امورى که فقیه متصدى ولایت آن است،اجراى حدود (یعنى قانون جزاى اسلام) است... 56- همان، ص 61: «فقها در اجراى احکام الهى امین هستند، در اخذمالیات، حفظ مرزها، اجراى حدود امین اند». 57- همان. 58- دکتر ناصر کاتوزیان، مقدمه علم حقوق، ص 126، ش 98. 59- همان، ص 132، ش 103. 60- همان. 61- همان، ص 133، ش 103. 62- دکتر ناصر کاتوزیان، پیشین، ص 124. 63- همان، ص 133، ش 103. 64- امام خمینى، پیشین، صص 33-34. 65- دکتر محمدجعفر جعفرى لنگرودى، پیشین، ص 518، ش 4091. 66- دکتر ابوالقاسم گرجى، پیشین، ص
روزنامه جمهورى اسلامى، دوشنبه 19/11/66، ص 12. 83- براى اطلاع ازاین نظریات، نک: على اکبر کلانترى، پیشین، صص111-112. 84- نک: دکتر ابوالقاسم گرجى، پیشین، ج 2، ص 192-193. 85- همان، ص 192. 86- آیت الله حسینعلى منتظرى، پیشین، ص 60. 87- صحیفه نور، ج 20، ص 174. 88- مقصود این روایت است: «و اما الحوادث الواقعه، فارجعوا فیهاالى رواة احادیثنا فانهم حجتى علیکم و انا حجةالله علیهم». شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمة، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ج 2،ص 484، باب توقیعات، 2 حدیث 4. 89- آیت الله محمدى گیلانى، مقایسه بین احکام حکومتى و احکام ثانویه، فصلنامه رهنمون، شماره دوم و سوم، 1371، ص 63. 90- امام خمینى، ولایت فقیه، ص 60، نیز نک: کتاب بیع ج 2، ص 477. 91- سیدمحمد حسین طباطبایى، بررسى هاى اسلامى، ص 180. 92- نک: امام خمینى، ولایت فقیه، ص 75، و نیزص 60. 93- احکام ثانویه، مجله قضایى و حقوقى دادگسترى، سال اول، ش اول پاییز 70 (نویسنده نامعلوم است)، به نقل از: فقه در آیینه مطبوعات، کنگره بررسى مبانى فقهى حضرت امام خمینى(ره)، ج59، صص 683-684. 94- صحیفه نور، ج 20، ص 170. 95- آیت الله ناصر مکارم شیرازى، پیشین، ص 550. 96- همان، ص 551. 97- مقایسه کنید با: محمد منصورنژاد، بررسى تطبیقى مفهوم مصلحت از دیدگاه امام خمینى و اندیشمندان
غربى، مجله حکومت اسلامى، ش 12، 1378، صص 167-199. 98- امام خمینى، کتاب البیع، ج 2، ص 477. 99- نک: صحیفه نور، ج 20، ص 170. 100- نک: آیت الله على مشکینى، پیشین، صص 74-75; نیز: نک: ص125. 101- امام خمینى، رسائل، قم، مطبعة العلمیه، 1385 ق، ص 50-51. 102- امام خمینى، ولایت فقیه، ص 60. 103- همان، ص 75. 104- نک: آیت الله على مشکینى، پیشین، ص 120. 105- نک: همان، ص 121. 106- دکتر محمدجعفر جعفرى لنگرودى، ترمینولوژى حقوق، ش1935، صص 244-245. 107- همان، ش 1947، ص 246. 108- امام خمینى، پیشین، ص 75.
مجله حضور، شماره 24، ص 219 نام و نام خانوادگی نویسنده نامه: سرین طوبی دیوپ، کشور: سنگال، زبان: فرانسه، تاریخ نامه: 11 مارس 9891 آیت الله روح الله خمینی عزیزم این نامه را برایتان می نویسم تا به شما سلام کرده باشم، و برایتان آرزوی صحت و سلامتی می نمایم. حال من هم بحمدالله خیلی خوب است. امیدوارم نامه من هنگامی به دست شما برسد که در عین سلامتی باشید. از خداوند متعال می خواهم که شما را درمقابل شیاطین بزرگ امپریالیست حفظ نماید. شما و همه مسلمانان و تمام کشورهای اسلامی را که در مقابل دشمنان اسلام می جنگند، خداوند حفظ نماید. خداوند به شما قدرت عظیمی بدهد تا بتوانید همه دشمنان اسلام را سرکوب نمائید. آن وقت دیگر کسی جرات نمی کند از اسلام به بدی نام ببرد. لازم به یادآوری است بدانید که اینجا همه می گویند شما مدافع خستگی ناپذیر اسلام در قرن بیستم هستید. خداوند و پیامبر او محمد (ص) شما را می بینند و از شما حمایت می کنند. آنها از شما و همه کسانی که طرفدار اسلام هستند دفاع خواهند کرد. اگر نامه مرا دریافت کرده اید بدانید که تمام احساسات من و همه مسلمانانی که در سنگال زندگی می کنند را دریافت کرده اید. چیزی که آرزوی من است، به خاک افتادن در پیش پای شماست. آیت الله عزیز، لطفا
احساسات صمیمانه مرا بپذیرید.
بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی نبیه الکریم حضرت امام آیت الله الخمینی این یکی از مریدان شماست که از هزاران کیلومتر فاصله برایتان نامه می دهد تا بگوید که تا چه حد برایتان احترام قائل است و تا چه حد از چنین شخصیت والای جهان اسلام به خود مباهات می کند. یکی از آرزوهای من اشتیاق دیدن شما و نماز خواندن با شماست. همچنین امیدوارم که به خاطر انقلاب طول عمر زیاد داشته باشید تا انقلاب ایران کاملا مستحکم شود. برای سعادت امروز و فردا، از شما التماس دعا دارم. ینصر من الله و ینصرکم و یحفظکم الله و یحفظکم من عمل الشیطان و من عمل خائنی الدین و النهضة الائرانیة.
بسم الله الرحمن الرحیم حمد و سپاس مخصوص خداوندی باد که با الطاف خاص خود راه زندگی و هدف آفرینش را با نزول وحی به پیامبران والامقام از حضرت آدم تا حضرت محمد حبیب الله به انسان نشان داد و درود خداوند بر ابراهیم بت شکن و موسایی که طاغوت را نابود کرد و پیامبری که تا حدی به آنها شبیه بود یعنی حضرت
عیسی (ع) و باز درود خداوند نصیب حضرت محمد (ص) پیامبر عظیم الشان ما که خواهان سرنگونی همه بتها و پاک گرداندن دنیا از شر مشرکین بود و سلام بی پایان بر رهبر مملکت جعفری امام روح الله الموسوی الخمینی. دهمین سالگرد تشکیل جمهوری اسلامی ایران را برای شما تبریک گفته و از خداوند متعال می خواهم که شادی و مسرت این عید مبارک شامل حال تمامی کشورهای اسلامی گردد. حال به لطف خداوند قدرت نظام جمهوری اسلامی در هر ساحه پیدا و مسجل است چرا که صاحب سربازانی با ایمان و شهدایی گرانقدر، سلاحهایی مجهز و ملتی که داوطلبانه در جبهه ها حاضر می شوند و نیز صاحب یک ارتش بزرگ می باشد. تمامی جریاناتی که در تایخ 1979 از دوم الی 11 شوبات )12 الی 21 بهمن) رخ داد همه را به خاطر دارم. پس از سالهای دراز شما - امام عزیز امت - به وطن بازگشتی و قلب میلیونها نفر را که در حسرت تو و احیای ارزشهای اسلامی می سوختند پر از شادی و سرور کردی. انقلاب اسلامی ایران و برنامه و حرکت های اسلامی آن با "الله اکبر" شروع شده و براساس آن پایه ریزی شده بود و راستی که امتحان سختی را پشت سر گذاشت. جنگ تحمیلی به جمهوری اسلامی ایران و قتل عام زائرین در
عربستان سعودی که منجر به شهید شدن 402 نفر شد بالاخره با توصیه های شما فروکش کرده و نیز براساس قطعنامه 598 سازمان ملل آتش بس برقرار شد. ملت ایران با توانایی وظیفه محوله شان را انجام داده اند و برای تمامی جوانان مسلمان یک الگو شده اند. خوشا به حال مردم ایران که امامی والامقام دارند و نیز خوشا به حال ما جوانان مسلمان که رهبری با ایمان و امامی گرانقدر نصیب ما شده است چرا که امام نه تنها متعلق به مردم ایران بلکه متعلق به تمامی مسلمانان است. تنها آرزوی من زیارت شما و بوسیدن دستهای مبارک شماست. از خداوند متعال خواهانم که تمامی مسلمانان دنیا تحت رهبری امام زندگی پر از افتخار و صلح داشته و در کمال وحدت بسر برند و برای جنابعالی عمری دراز و سلامتی آرزومندم. السلام علیکم و رحمةالله و برکاته.
مجله حضور شماره 25 نام و نام خانوادگی نویسنده نامه: خانم انیس فاطمه، کشور: هند، زبان: اردو، 24 مارچ 1983 امام عزیز سلام! من انیس فاطمه هستم. نه سال دارم و در کلاس چهارم درس می خوانم. همه افراد خانوداه ما همیشه از شما یاد می کنند. من همیشه از خدا می خواهم که شما را تا انقلاب مهدی نگهدارد. امام عزیز! شما از خدا بخواهید که امام زمان (عج) هرچه زودتر ظهور کنند. من ازخدا می خواهم که دین ما را در تمام دنیا بگستراند. من امام زمان و شما را خیلی دوست دارم. من از شما خواهش می کنم که هر وقت به بمبئی تشریف آوردید به منزل ما هم بیائید امتحانات من از ششم آوریل شروع خواهد شد دعا کنید که در امتحانات و در تمام مراحل زندگی موفق و پیروز شوم، از خدا بخواهید که من یک دختر خوب نمازخوان و دوستدار امام زمان (عج) بشوم. امام عزیز شما را به امام زمان قسم می دهم که مرا نصیحت کنید و جواب نامه ام را بدهید وگرنه ناراحت خواهم شد. دختر شما نام و نام خانوادگی نویسنده نامه: آقای ابوبکر ع. باه، کشور: سیرالئون، زبان: انگلیسی، 3/3/1979 آقای عزیز: از تلاشهای شما برای محکوم ساختن سلمان رشدی بسیار متشکرم; اگرچه جنایتکاران غرب همگی از
او طرفداری کردند. این یکی از وظایفی است که یک رهبر مسلمان باید انجام دهد. هر کجا که هست چنین بی حرمتیهایی به مقدسات را نباید نادیده بگیرد. انگلیس و دیگر کشورهای غربی از جمله ایالات متحده آمریکا و کانادا طرفدار سلمان بوده و اسلام را دوست ندارند. با چنین دیدگاهی هیچیک از کشورهای مسلمان نباید به تجدید روابط دیپلماتیک با این کشورها بپردازند. با اینهمه، الله کمکتان می کند تا دشمنان اسلام را به مجازات خود برسانید، چرا که شما رهبر مسلمانی هستید که علاقه مند به محکوم ساختن مردی شیطانی می باشید که از جانب غربیهای نادان مورد حمایت قرار گرفته است. ضمنا این نامه را بدین منظور نوشتم که چاپ و منتشر شود. من تنها 16 سال دارم. آقای شیخ! امیدوارم شما لطف کرده جواب نامه ام را بدهید. در اینجا نامه ام را خاتمه داده تا از جانب شما نامه ای داشته باشم. دوستدار و ارادتمند شما نویسنده نامه: مجمع دانشجویان الجزایری و مراکشی مقیم آمریکای شمالی، کشور: کانادا، زبان: فرانسه، 24/12/1979 عالیجناب گرانقدر: گردهمایی مجمع ما در مونترال در تاریخ 3/12/1979، اقدام به ارسال این پیغام حمایت و پشتیبانی برای شما، پیرامون مبارزه حماسی و شجاعانه مردم ایران، به نام ملت بزرگ ایران، به رهبری شخص شما، جناب آقای آیت الله خمینی در مقابل
امپریالیسم، صهیونیسم و غارتگری اقشار غنی در برابر اقشار محروم جامعه، که با یک قدرت شگفت آور و خارق العاده همراه بود، کرده است. اقدامات با ارزش شما، نه فقط برای ایران، بلکه به عنوان یک الگو و خط مشی گرانبها برای ملل دیگر، مایه افتخار همگان می باشد. همه ما از صمیم قلب به شما می گوییم: "متشکریم، متشکریم و بسیار متشکریم"! همگی ما از اعماق وجودمان آرزو می کنیم که اقدام با شکوه شما، بتواند به عنوان یک الگو برای مردم سوئد، بویژه برای آنها که می خواهند خیانت شاه خالد و اطرافیان و خوش خدمتان فاسدش را افشا کنند و همچنین برای اینکه بتوانند غارتگری ها و چپاولگری های ثروتمندان را نسبت به مردم عامه، آشکار کنند، مفید واقع شود که البته تمامی این اقشار ستمگر توسط غرب و در راس همه آنها، آمریکا، حمایت می شوند. ما به درگاه خداوند باریتعالی برای اینکه انقلاب و فاتح و پیروزمند اسلامی بتواند به عنوان یک سرمشق برای مردم منطقه، مفید واقع شود و نیز بتواند متضمن آینده فرزندان اسلام باشد، دعا می کنیم. کلیه افراد انجمن ما بر همین عقیده هستند و هم آوا و متحدالکلمه، از خداوند مهربان می خواهند به شما توفیق و سعادت و شادکامی ارزانی دارد و رحم و شفقت خود را شامل حال شما کرده، شما را در
پیشبرد اهداف اسلامی و مقدستان، یادی نماید. در پایان آرزو می کنیم که شما بتوانید اثر و ساخته تاریخی خود را، که یقینا نمونه ای ارزنده، برای تمامی جهان، بویژه کشورهای اسلامی (که اغلب) توسط دیکتاتورها و کفار خائن اداره می شوند و به طور کلی برای تمامی کشورهای جهان سوم خواهد بود، ادامه بدهید و روز به روز، موفقیت های بیشتر و چشمگیری را در این راه کسب کنید. از خدا می خواهیم که بر شما نیرویی بادوام و جاودان اعطا کند و ما نیز، تا آنجا که امکان دارد، و از صمیم قلب، شما را در این راه یاری خواهیم کرد. الله اکبر، و ثورة حتی النصر! نام و نام خانوادگی نویسنده نامه: هیلیوا تلایدکه، کشور: آلمان، زبان: آلمانی، 25/9/76 حضور محترم آیت الله خمینی; با تمایل و اشتیاق فراوان برای شما و سرزمین زیبایتان، نامه نوشتم. من از عقاید بسیار سازنده تان تحت تاثیر زیاد قرار گرفتم، و برای شما و خانواده تان خوشبختی و سلامتی آرزو می کنم. با تقدیم احترامات نام و نام خانوادگی نویسنده نامه: م. افتخارشاه، رئیس حزب اتحاد شیعه و سنی پاکستان، کشور: پاکستان، زبان: انگلیسی، 31/8/88 آقای محترم السلام علیکم. مفتخرم که بعنوان یک پاکستانی و رئیس یک حزب چند کلمه برایتان می نویسم و امیدوارم که چند دقیقه پرارزش را
صرف خواندن این نامه نمائید. ماموریت حزب ما در پاکستان حفظ صلح و روابط دوستانه بین شیعه و سنی است، گرچه کاری سهل و ممتنع برای حزب ما محسوب می شود، حتی ما حفظ صلح را در این ماموریت دینی وظیفه ای دینی و اخلاقی می دانیم. بویژه در ماه محرم بیشترین تلاش خود را برای تعلیم مردم پاکستان در زمینه فداکاریهای پیامبرانمان و تمامی اعضای خاندانشان بکار می گیریم، که بدون تردید درسی برای امت مسلمان از هر مکتب فکری است. با توجه به این واقعیت اثبات شده که این مکتب های فکری بیشترین پیروان را دارا می باشند، بدون توجه به منافع شخصی تنها بخاطر اسلام کار می کنند. برای حزب ما مایه افتخار است تا راهنمایی ها و نصایح آن عالیجناب را برای هدایت مردم پاکستان دریافت می کند. من امیدوارم که آن عالیجناب با علاقه زیاد حزب ما را راهنمایی خواهید کرد. با تشکر یا علی مدد نام و نام خانوادگی نویسنده نامه: خانم زینب غزالی الجبیلی، کشور: مصر، زبان: عربی ایران - تهران آیت الله امام خمینی السلام علیکم و رحمةالله و برکاته برای شما آرزوی توفیق داریم. خداوند به وسیله شما غم و اندوه را از مسلمین مرتفع نماید و با حق تائیدتان فرماید و به وسیله شما سنی و شیعه را در راه تلاش
واحد هت بازگرداندن خلافت و امت واحده، متحد نماید. اتحاد در صفی که خداوند متعال می فرماید: خداوند از مومنین جانهایشان و اموالشان را در مقابل بهشت می خرد. آنها می جنگند در راه خدا می کشند و کشته می شوند. دعاگوی مسلمان نام و نام خانوادگی نویسنده نامه: آقای سید محمد ابرار نقوی، کشور: پاکستان، زبان: اردو خداوند را صدها هزار شکر می گویم که با فضل و رحمت بی پایان خود بار دیگر وجود مبارک شما را برای ایران ارزانی داشت و شما به ایران بازگرداند - و امکان بخشید که حق در ایران با کمال آزادی رشد و پیشرفت نماید. خداوند شما را طول عمر عنایت فرماید تا گاهل ایران و شیعیان جهان سعادت دو محبان نصیب شود. نام و نام خانوادگی نویسنده نامه: آقای ضیاء شرفخان، کشور: لبنان، زبان: عربی، 20/3/1981 مجاهد بزرگوار حضرت آیت الله خمینی تهران به مناسبت فرا رسیدن عید مشترک مان یعنی نوروز و عید پیروزی حق بر باطل و در راه شناخت اسلامی بیدارگر، حضور شما به عنوان رهبر انقلاب اسلامی جهانی، تبریک و تهنیت عرض می کنم. خداوند شما به عنوان مایه فخر و مباهات و جوینده حقیقت و آزادی حفظ کند. ضیاء شرفخان سناتور سابق کردستان ترکیه نام و نام خانوادگی نویسنده نامه: آقای مانوئل مارتینز کاسترو، کشور: اسپانیا، زبان: اسپانیولی،
6 می1980 عالیجناب با نزدیک شدن سالگرد پیروزی مقدستان، امیدوام جزو اولین کسانی باشم که به حضرتعالی تبریک بگویم. آرزو می کنم سالهای بسیار ملت شریف شما این پیروزی را جشن بگیرد. بقای عمر شما را آرزو می کنم زیرا آنجناب برگزیده خداوند است برای راهنمائی ملتش در مسیر پیشرفت و اعتلاء صلح. برای ملت اصیل ایران بهترین سعادت ها و پیش آمدهای نیک را آرزو دارم امیدوارم تک تک این ملت شریف سربلند و سعادتمند باشند و در صلح و آرامش روزها را بگذرانند. با التماس دعای خیر و عرض تشکر و پوزش نویسنده نامه: جمعیت اسلامی عراق در غسا، کشور: عراق، زبان: عربی، 17 ذی الحجة 1407 بسم الله الرحمن الرحیم خدمت امام پیشوای امت اسلامی و آرزوی مسلمین خدمت کسی که با ندای توحید بر علیه طاغوتها قیام کرد. خدمت جناب آیت الله عظمی خمینی افتخار یافتیم که به مناسبت حلول عید غدیرخم صمیمانه ترین تبریکات را خدمت صاحب امر امام زمان (عج) و ساحت مبارک شما و همه فرزندان امت اسلامی تقدیم نمائیم. در این مناسبت مبارک فرصتی است داده تا بار دیگر پایبندیمان را به رهبری مقتدرانه و حکیمانه جنابعالی اعلام کنیم و به شما عرض کنیم که در زیر پرچم متعالی شما جهت تحقق حکم خداوند عادل و از بین بردن مظاهر جاهلیت دیرینه ای که جهان معاصر را
فرا گرفته ثابت پابرجاییم. و از خداوند متعال می خواهیم، با بقاء عمر جنابعالی مسلمانان را از برکات وجود مبارک شما بهره مند سازد. و دولت جمهوری اسلامی ایران را در برابر تمامی نیروهای متخاصم و گمراه یاری کند و تمامی کسانی که از موجودیت اسلام دفاع می کنند توفیق عطا فرماید. خداوند بهترین سرپرست و یاری کننده است. والسلام علیکم و رحمةالله
مجله حضور، شماره 26 اشاره: در طول حیات پر برکت حضرت امام (س)، هزاران نفر از کشورهای مختلف دنیا با توجه به شخصیت برجسته،اندیشه های الهی و نقش رهبری آن بزرگوار در جهان اسلام برای ایشان نامه می نوشتند. این افراد برای ایجاد چنین ارتباطی دارای انگیزه های متفاوت بوده و از نظر سنی و وابستگی به طبقات گوناگون جامعه خود نیز با هم تفاوت داشتند. محتوای نامه ها حاکی از نفوذ معنوی، اقتدار سیاسی و تاثیراندیشه های انسانی و رهایی بخش آن حضرت در میان ملتهایی بوده است که به نحوی از انحاء با شخصیت و پیامهای ایشان آشنا بوده اند. از آنجایی که تعداد نامه ها بسیار زیاد بوده و به زبانهای مختلف نیز نوشته می شدند، و تشکیلاتی هم برای این منظور وجود نداشت، در زمان حیات امام عزیز امکان ترجمه همه آنها و پاسخگویی به همه اشخاص میسر نبود. البته نباید این واقعیت را از نظر دور داشت که دوران پیروزی انقلاب، تثبیت نظام، مشکلات جنگ تحمیلی و توطئه های مختلف، مانع از پرداختن به بسیاری امور، از جمله پاسخ به نامه ها بوده است. تعداد نامه هایی که به آنها پاسخ داده نشده است و هم اکنون در مدیریت پژوهش امور بین الملل بایگانی است، به 11000 عدد می رسد. مطالعه این نامه ها که به 26 زبان از هم تفکیک و اغلب آنها
ترجمه شده اند، شناخت جدیدی از نفوذ شخصیت، تاثیراندیشه و قدرت رهبری حضرت امام را ارائه می کند. پس از تشکیل موسسه و سازماندهی امور بین الملل، نظر تولیت وقت مرحوم حجة الاسلام والمسلمین حاج سید احمد آقا این بود که جواب همه نامه ها با نوشتن مقدمه ای که در آن به شرایط دوران حیات حضرت امام و عدم امکان پاسخگویی به نامه ها اشاره می شد، داده شود. سیاست فعلی موسسه نیز، با تاکیدی که جناب حجت الاسلام والمسلمین حاج سید حسن خمینی بر ادامه روش قبلی دارند، پاسخ دادن به همه نامه هایی است که برای حضرت امام (س) نوشته شده است. امور بین الملل موسسه که از چند ماه پیش شروع به پاسخگویی به نامه های مزبور کرده بود، بعضا پاسخ هایی دریافت کرده است که بسیار جالب و خواندنی است. از این شماره سعی خواهد شد به همراه ترجمه نامه هایی که از شماره های قبل شروع کرده بودیم ترجمه نامه های جدیدی را که از همان اشخاص اخیرا دریافت شده است، به چاپ برسانیم. » » » آیت الله خمینی عزیز;مایلم بخاطر تمامی تحولاتی که در ایران بوجود آوردید از شما ستایش کنم. من نیز موافقم که پوشیدن حجاب برای زنان خوب است و هیچ ضرری ندارد. از همه گذشته شما نمی توانید در مورد افراد فقط با نگاه به
چهره اش قضاوت کنید. بوجود آوردن ملتی علاقمند به دین و باورهای مشترک با شهروندانی مسلمان تصمیمی عالی است. من بطور کلی موافقم که عقاید عجیب و غریب شاه ارزش توجه را ندارد. زندگی یک حکمران چگونه است؟ من دوازده ساله هستم و در کلاس هفتم در مدرسه "هاردیستون تاون شیپ" تحصیل می کنم. خیلی دوست دارم در صورتیکه وقت داشته باشید عکس امضا شده خودتان را برایم بفرستید. ارادتمند شما کوین بورلند از پاسختان به نامه ام سپاسگذارم. من در آن زمان که نامه را برای شما نوشتم. در دبستان مشغول به تحصیل بودم (شاید در حدود 15 سال پیش) و واقعا شگفت زده شدم که پس از این همه مدت، پاسخ نامه ام را دریافت داشتم. در حالی این نامه را می نویسم که از انستیتو تکنولوژی ماساچوست با مدرک مهندسی فیزیک فارغ التحصیل شده ام. من در حال حاضر برای شرکت داروسازی "وارنر - لامبرت" به عنوان یک تحلیلگر مشغول به کار هستم و برای پاییز آینده در رشته قانون درخواست تحصیل کرده ام. امیدوارم که بتوانم در رشته قانون ثبت تحصیلاتم را دنبال کنم، رشته ای که طول مدت تحصیل در آن 3 سال است. من همچنین بسیار علاقمند هستم که فرهنگهای خارجی را مطالعه کنم. من به 5 زبان خارجی مسلط هستم که این قضیه در آمریکا
غیر معمول است. مضاف بر آنکه، من مسافرتهای بسیاری را انجام داده ام و بسیاری از کشورهای اروپایی، آمریکای لاتین و آسیایی را بازدید کرده ام. امیدوارم که شانس این را بیابم که در سالهای آتی از خاورمیانه بخصوص ایران بازدید به عمل آورم. کشور شما تاریخی جالب و فرهنگ منحصر به فردی را داراست. امیدوارم که در فصل تعطیلات به شما و خانواده تان خوش بگذرد، من واقعا از اینکه زمانی را صرف کردید و به نامه من پاسخ دادید سپاسگزارم. با تشکرات خالصانه کوین بورلند » » » امام مسلمین، رهبر کبیر انقلاب اسلامی، آیت الله روح الله خمینی با سلام و احترام. به یاری خداوند، انقلاب اسلامی در ایران به رهبری شما بوقوع پیوست که بدین خاطر من بسیار خرسندم و به شما تبریک عرض می نمایم. این شانس عظیم و مسئله ای غرورانگیز است که شخصیت معظمی همچون شما در ایران پا به عرصه وجود نهاد و راهبر مسلمین جهان شد. من شخصا احساس غرور می کنم. قدرتهای بزرگ دنیا، از شخصیت شما می ترسند و اظهار عجز می کنند. من همیشه اسم شما را با احترام بر زبان جاری می سازم و به آن عشق می ورزم، همیشه مشتاق این هستم که بتوانم بطور شخصی با شما ملاقاتی داشته باشم اما نمی دانم که آیا این مسئله در
زندگی ام اتفاق خواهد افتاد یا نه. من سعی دارم که داستان زندگی شما را به زبا ن بنگالی به نگارش درآورم. اگر شما زحمت کشیده و جزییات زندگی خود را برای من بفرستید، من بسیار خرسند خواهم شد. عمر طولانی شما را از خداوند خواستارم تا اینکه شما بتوانید همچنان مسلمانان جهان را به راه صحیح اسلام سوق دهید (آمین) متشکرم » » » آقای آیت الله خمینی از صمیم قلب برایتان نامه می نویسم و آرزوی سلامتی کامل شما را دارم. خداوند (الله) شما را حفظ فرماید و در تصمیماتی که در انجام وظایف سنگین خود باید بگیرید یاریتان نماید. بنده کسی بجز یک کارگر ساده اداره راه نیستم، متاسفانه بغیر از فرانسه بزبان دیگری نمی توانم برایتان نامه بنویسم. و از سیاست جهانی نیز چیزی سر در نمی آورم. من طرفدار عدالت و دموکراسی حقیقی هستم. من هم مانند شما طرفدار صلح و عدالت واقعیم. جناب آیت الله خمینی، می خواهم یک لطفی در حق بنده بفرمائید. اگر می توانید یکی از عکس هایتان را که با دست خود مزین به چند کلمه دوستانه فرموده اید برایم بفرستید. از این بابت سپاسگزار خواهم بود. حضرت آیت الله ضمن تشکر ازجنابعالی، احترامات فائقه بنده را بپذیرید. ژاک کولین
مجله حضور، شماره 27 نام و نام خانوادگی نویسنده نامه: ژاک کولین کشور: بلژیک زبان: فرانسه تاریخ نامه: 10 فوریه 1980 آقای آیت الله خمینی از صمیم قلب برایتان نامه می نویسم و آرزوی سلامتی کامل شما را دارم. خداوند (الله) شما را حفظ فرماید و در تصمیماتی که در انجام وظایف سنگین خود باید بگیرید یاریتان نماید. بنده کسی بجز یک کارگر ساده اداره راه نیستم، متاسفانه بغیر از فرانسه به زبان دیگری نمی توانم برایتان نامه بنویسم. و از سیاست جهانی نیز چیزی سر در نمی آورم. من طرفدار عدالت و دموکراسی حقیقی هستم. من هم مانند شما طرفدار صلح و عدالت واقعیم. جناب آیت الله خمینی، می خواهم یک لطفی در حق بنده بفرمائید. اگر می توانید یکی از عکس هایتان را که با دست خود مزین به چند کلمه دوستانه فرموده اید برایم بفرستید. از این بابت سپاسگزار خواهم بود. حضرت آیت الله، ضمن تشکر از جنابعالی، احترامات فائقه بنده را بپذیرید. ژاک کولین
امام مسلمین، رهبر کبیر انقلاب اسلامی، آیت الله روح اللهخمینی با سلام و احترام، به یاری خداوند، انقلاب اسلامی در ایران به رهبری شما بوقوع پیوست که بدین خاطر من بسیار خرسندم
و به شما تبریک عرض می نمایم. این شانس عظیم و مسئله ای غرورانگیز است که شخصیت معظی همچون شما در ایران پا به عرصه وجود نهاد و راهبر مسلمین جهان شد. من شخصا احساس غرور می کنم. قدرتهای بزرگ دنیا، از شخصیت شما می ترسند و اظهار عجز می کنند. من همیشه اسم شما را با احترام بر زبان جاری می سازم و به آن عشق می ورزم. همیشه مشتاق این هستم که بتوانم بطور شخصی با شما ملاقاتی داشته باشم اما نمی دانم که آیا این مسئله در زندگی ام اتفاق خواهد افتد یا نه، من سعی دارم که داستان زندگی شما را به زبان بنگالی به نگارش درآورم. اگر شما زحمت کشیده و جزییات زندگی خود را برای من بفرستید من بسیار خرسند خواهم شد. عمر طولانی شما را از خداوند خواستارم تا اینکه شما بتوانید همچنان مسلمانان جهان را به راه صحیح اسلام سوق دهید. (آمین) متشکرم
امام خمینی و جهان معاصر، ج 1 مؤسسه چاپ و نشر عروج ابتدا بفرمایید چطور شد رشته فلسفه را برای تحصیل در ایران انتخاب کردید؟ یحیی بونو: بسم الله الرحمن الرحیم این سؤال تقریبا راجع به تمام زندگی من است، چون انتخاب رشته فلسفه و انتخاب اسم در زندگی من توام بوده است. من قبل از این که مسلمان بشوم، حتی مسیحی مذهب درستی نبودم. مثل همین اروپاییهای عادی و معمولی که بیشتر لامذهب هستند و در حقیقت، یعنی عنوان مسیحیت داریم ولی حقیقتش را نداریم. حتی انتصاب درستی به این آیین خیالی مسیحیت نداریم، ولی من تقریبا از مدرسه و از دوران دبیرستان در طلب چیزی بودم. من ناراضی بودم از این راهی که جلوی من باز بود. یعنی راهی که درس می خوانیم برای یک کار. برای کار چرا؟ کار برای زندگی مادی؟ به این برنامه خیالی غرب قناعت نکردم و راضی نبودم. خوب بیشتر در آغاز حرکت آنچه در غرب رواج داشت از ادیان شرقی مخصوصا «بودیسم» و «هندوئیسم» بود و این آیینها را پیگیری می کردند. بررسی می کردند و دنبال می کردند. خوب من هم اینطور، تماس من با فلسفه شرق، اول توسط آیین بودیسم بوده. آن زمان دانشجو نبودم. من درس را اصلا ترک کرده بودم که
منقطع بشوم، برای این بحث، در یک فلسفه ماورای طبیعت، یک چیزی که مهمتر از این دنیا و پایدارتر از این دنیا باشد. در جریان این بررسیها در بودیسم کتابهای شخصی را پیدا کردم به اسم «اوونه گینو» ، یک فیلسوف فرانسوی است که مسلمان شده، شاید از نخستین فرانسویها که در زمان معاصر مسلمان شدند. ایشان در سال 1951 فوت کرده. ایشان قبل از جنگ جهانی اول در اوج استعمار، اسلام آورد. این یک خصوصیت مهم بود. او کتابهای زیادی درباره اسلام و فلسفه و عرفان نوشته است. من تمام کتابهای ایشان را خواندم و با این مطالعات مسلمان شدم. یعنی توسط بحث فلسفی و عرفانی و شاید هم بیشتر عرفانی. آن وقت تصمیم گرفتم که زبان عربی را یاد بگیرم. در فرانسه الان یک رشته دانشگاهی است که بعدا تخصص پیدا می کند، بعد از لیسانس، مثلا تخصص رشته ادبیات عرب یا رشته زبانشناسی یا رشته تاریخ یا رشته اسلامشناسی. وقتی مسلمان شدم رفتم برای ادامه تحصیل. از مسئله شیعه و سنی و فرق و اختلاف بین این دو هم من اصلا خبر نداشتم. رفتم مسجد برای مسلمان شدن و مسلمان شدم ولی خبر نداشتم که «سنی» چیست و «شیعه» چیست. در این یک سال اول که مسلمان شدم
با کتابهای استاد مطهری که شاگرد علامه طباطبایی بودند، آشنا شدم. با تشیع آشنا شدم و دانستم اول که مسلمان شدم، سنی بودم. به خاطر این به فلسفه و عرفان بیشتر گرایش پیدا کردم و به گروههای متصوفه که در جهان سنی مذهب هستند، مخصوصا در شمال آفریقا که در رابطه بیشتر با فرانسه است. یکی از استادان بزرگ که استاد من هم از کشور مالی بود در آفریقای سیاه. ایشان با این که در گروه تیجانی بود اما در حقیقت شیعه بود و الان فوت کرده است. ظاهرا آنها یک سلسله اساتید بودند که تشیع را مخفیانه ابلاغ می کردند، در بین شاگردان خصوصیشان. او به من هم توصیه کرد توسط یکی از فامیلشان که دامادش هم بود که تشیع را انتخاب کنم. من هم از طریق متون عرفانی اصیل شیعه، از متون عرفانی و فلسفی با شیعه آشنا شدم. یک سال بعد از اسلام آوردن، من تشیع را انتخاب کردم و تمرکز و تفحص در رشته فلسفی و عرفان شیعه نمودم. اینجوری بود که بعد از گرفتن لیسانس و فوق لیسانس، در رشته تصوف تز نوشتم در فرانسه، در دانشگاه سوربن فرانسه - تز فوق لیسانس خود را درباره تفسیر صوفی «احمد تیجانی» مؤسس گروه تیجانی در مراکش نوشته ام. بعد
هم برای دکترا انتخاب کردم که درباره عرفان اصیل شیعه کار کنم، در مورد نظریات امام خمینی. از کی با حضرت امام آشنا شدید و این آشنایی چه تاثیری در کار و فعالیت شما داشت؟ آشنایی با امام برای من خیلی مهم و مؤثر بود. من از زمان انقلاب درباره امام شنیده بودم، حتی ایشان که در نوفل لوشاتو بودند من در جنوب فرانسه بودم. آن وقت هم تازه مسلمان شده بودم. همان سال که انقلاب اسلامی در جریان بود، مسلمان شدم ولی خیلی با مسائل سیاسی و با تشیع آشنا نبودم. خیلی اعتماد هم نداشتم - متاسفم که از این فرصت استفاده نکردم و بی بهره ماندم. بعدا وقتی که درسم پیش رفت و در سطح معرفت زبان عربی تسلطم بر زبان عربی بیشتر شد و توانستم متون عربی را خودم بخوانم، یعنی در دوره لیسانس و فوق لیسانس، در یک کتابفروشی، یکی از دوستان لبنانی، کتاب مصباح الهدایه و کتاب دیگری از امام را پیدا کردم. در خود مغازه کتاب را باز کردم و نگاه کردم دیدم عجیب است. همه شرح کلمه ابن عربی، بلکه محکمترین کلامی که دیدم در بین معاصرین و حتی در سالهای گذشته تا برسد به خود شاگردان ابن عربی، تعجب کردم، این دو تا
کتاب را خریدم. این اولین برخورد من با اثر امام بود. خوب آن وقت یک تحول عجیبی برای من پیدا شد. چطور ممکن است که این مرد، که همه می گویند فقط یک مرد سیاسی است، یعنی تبلیغات غربی این جور می گفتند، چنین آثاری داشته باشد. وقتی که یک کتاب درباره ابن عربی نوشته شد در فرانسه، توی روزنامه ها می نوشتند که آن اسلام خوبی است، ولی آن اسلام که (امام) خمینی می خواهد، این اسلام سیاسی است و هیچ فایده ندارد. همان اسلام اخوان المسلمین است. برادران دینی من هم در دست چیزی نداشتند که بتوانند مقایسه کنند. بدانند که اینجور نیست. همه خیال می کردیم و یعنی الان هنوز خیال می کنند که بله امام خمینی مثل بعضی از این اخوان المسلمین است که اصلا از عرفان، فلسفه و معنویت اسلام خبر ندارد و فقط در کار سیاسی و مرد سیاسی بوده اند. من هم این جور خیال می کردم. وقتی که این کتابها را دیدم حقیقت را فهمیدم. خیلی علاقه شدید پیدا کردم نسبت به حضرت امام، تصمیم گرفتم که این آثار را معرفی کنم به دیگران. بعدا زبان فارسی را هم یاد گرفتم. کسانی که نه زبان عربی بلدند و نه زبان فارسی نمی توانند بدانند که این آقا و این امام کیست؟ ! ، اصلا
یعنی بر عکس تبلیغاتی است که غربیها می کنند که حتی می گویند ابن عربی برای امام خمینی کافر است. من هم تصمیم گرفتم که کار بکنم و تز دکترا بنویسم که معرفی کنم و مطرح کنم شخصیت عرفانی امام خمینی را. چون در غرب این چهره امام و این وجهه امام می تواند خیلی اثر داشته باشد. الان غربیها از حرفهای سیاسی و اقتصادی خسته شده اند، دویست سال است دارند حرفهای اقتصادی و سیاسی می شنوند. یعنی از انقلاب فرانسه تا انقلاب شوروی تا الان از این حرفها خسته شده اند. بلکه تشنه معنویت هستند و دنبال این معنویت می روند و ما مقصریم که این معنویت و عرفان اصیل منبعث از تعلیمات ائمه را مطرح نمی کنیم. دیگران آمدند حرفهایشان را مطرح کردند. «بودی ها» آمدند، «صوفیه» آمدند، «بهائیه» آمدند و همه آمدند گفتند که معنویت می خواهی ما داریم. آن وقت ما از جانب دیگر، از راه دیگر می آمدیم. می گفتیم که ما سیاست داریم و متاسفانه همه غربیها یا بیشتر آنها که نزدیک به معنویت شده اند یعنی راه معنویت که انتخاب کرده اند مسلمان نشده اند. اکثرا در فرقه های ضاله هند و یا بودیسم وارد شده اند. اگر هم مسلمان شده اند، اغلب در فرقه های صوفیه یا. . . یا نمی دانم اهل حق و اینها وارد شده اند. خوب فعلا تقصیر از ماست
که ما مطرح نکردیم جهانبینی کامل خود را. فکر کردیم مهم این است که بگوییم که بله سیاست و اقتصاد هم داریم ولی مهم قلب عرفان و راس فلسفه اسلامی است که از ائمه داریم. اسلام برای هر جای بدن چیزی دارد. هم برای قلب، هم برای راس، هم برای اعضای دیگر بدن، الان ما فقط چیزهایی اجتماعی و اقتصادی و سیاسی را مطرح کردیم. خوب این چیزها که برای قلب و برای مغز است کمتر مطرح شده است. شما در مورد فلسفه و عرفان امام مطالعه دارید. حضرت امام می فرمایند: «فلاسفه غرب الان هم محتاج به این هستند که از فلاسفه شرق یاد بگیرند» از نوشته ها و گفته های حضرت امام بینش فلسفی ایشان نسبت به وجود و موجودات بدست می آید. بنظر شما از دیدگاه امام خمینی فلسفه اسلامی و تفکر فلسفی چگونه است؟ آیا صورت تقلیدی دارد؟ و اگر دارد چطور بیان می شود؟ خوب، امام که خیلی معتقد است به فلسفه ملاصدرا و می توانیم بگوییم که ثمره قرنها مباحثه است. در زمینه فلسفه و اعتقادشان به ملاصدرا که نیاز به استدلال ندارد. جملات امام واضح است و مطلب را می رسانند و احترامشان به ملاصدرا را می رسانند. البته در فلسفه اسلامی، کلا هیچ وقت یک مکتب تقلیدی نشده که بگوییم چون که امام
احترام می ورزند به ملاصدرا، پس هر چه او گفته است حرف و بحث ندارد، نه، امام حتی گاهی وقتها در حقیقت اشکال می گرفتند. در کتابهای ایشان اشکال گرفته اند به ملاصدرا، چون که فلسفه اسلامی یک فلسفه زنده است. یعنی یک جمودی نشده که مثلا حرفهای کسی را که چهارصد سال قبل گفته است تکرار بکنیم. نه، بحث می کنیم اگر راست بود، تکرار می کنیم اگر نبوده است، که بر عکس می گوییم، یا تصحیح می کنیم یا چیزی اضافه می کنیم. خوب امام در این باره هم اضافات و حواشی مهمی دارند. ایشان فقط یک استاد یا معلم ماهر نبوده، یک به اصطلاح مشرح یعنی شارح هم نبوده. خیلی نوآوریها داشته، هم در حواشی، هم بعضی جاهای مهم و اساسی که بعضی از این نوآوریها را در تز و رساله تحقیقی ام اشاره کرده ام. این نوآوریها هم در بعضی مواضع فرعی و هم در بعضی مواضع اصلی است. لطفا بفرمایید کدام یک از آثار امام را بیشتر مطالعه کرده اید و بیشتر در تز دکترای خودتان مورد مطرح بوده است و اساس کار شما در این تز چه بوده است؟ آثاری که مورد بررسی بوده اند تمام آثار عرفانی امام هستند، هم به زبان عربی، هم به زبان فارسی، و چهل حدیث و شرح حدیث عقل و جهل که
چاپ نشده، ولی توسط مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س) کپی دست خط امام در اختیار من قرار گرفت و خیلی سپاسگزارم و تفسیر سوره حمد و مبارزه با نفس و جهاد اکبر، اینها اساس بررسی من در این تز بوده و خلاصه همه آثاری که خبر از آنها داشتم. یک فصل کامل هم در مورد کتابهای فقهی و اصولی امام نوشته ام ولی آنها مورد بررسی نبودند فقط یک خلاصه که این کتابها هم هست و محتوای این کتابها جمله این است. از کتاب کشف الاسرار هم استفاده کردم چون که چند تا مطالب مربوط به تز داشت با این که در مورد فلسفه و عرفان نیست. همچنین از کتابهای دیگر ایشان هم استفاده کرده ام. اگر ممکن است چهارچوب و طرح مباحثی را که در تز خود نوشته اید و می خواهید اثبات کنید بیان بفرمایید. اساس کار این بوده که تمام عرفان امام مورد بررسی واقع شود ولی بعد از تقریبا سه سال فیش برداری از آثار امام خمینی، دیدم که مطلب بیشتر از هزار تا هزار و پانصد صفحه خواهد شد. بین کار تصمیم گرفتم که فقط در این جلد اول الهیات مطرح بشود، یعنی انسان، خدا و خداشناسی، هدف راه انسان. جلد دوم ان شاء الله در آینده رهرو
و کیفیت راه رفتن مطرح بشود که یک موضوع دیگر هم هست که الان فیشهای آن تقریبا تهیه شده و برای نگارش آماده است، یعنی جلد سوم چون که امام دو کتاب جداگانه درباره نماز نوشته اند که در واقع وسیله راه است اگر بخواهم کامل بکنم جلد سوم درباره وسیله راه خواهد بود. بعضی از متحجرین اعتقاد داشتند و شاید هنوز هم معتقد باشند که میان قرآن و فلسفه تعارض وجود دارد با توجه به اینکه حضرت امام تطبیق برخی از براهین عقلی به آیات قرآن را خارج از دایره تفسیر به رای می دانند و از گفته بعضی محدثان که قبلا در اثبات توحید بر دلیل نقلی اعتماد کرده اند تعجب می کنند با عنایت به نظر ایشان و سایر بزرگان چنانچه در این مورد هم صحبتی دارید بفرمایید. بعد از نظریات امام و سایر بزرگان مثل علامه طباطبایی و شاگردان ایشان که خیلی استدلالشان هم مهم بوده خیلی حرف دیگری نمی ماند. فقط می توانم اثبات کنم فرمایشات ایشان محکم است و مورد اشکالی ندارد، نه فقط باید بگوییم که تعارضی نداریم بلکه توافق است. یک چیزی که می توانم اضافه کنم مربوط به غرب و غربیهایی است که مسلمان شده اند. من هنوز نشنیده ام که حتی یک غربی مسلمان شده بعد از بحثهای فقهی و
اصولی و یا مطالعات در فقه و اصول یعنی در فقه اسلامی یا شریعت اسلامی یا اصول فقه اسلام مسلمان شده باشد. من اصلا نشنیده ام حتی یک نفر چنین چیزی بگوید. تقریبا نود درصد یا نود و پنج درصد مخصوصا از آنها که از طبقات تحصیلکرده مسلمان شده اند و مخصوصا شیعه شده اند همه از راه فلسفه و عرفان به اسلام وارد شده اند. پس نه فقط فلسفه تنها مبعد از قرآن نبوده بلکه از راه فلسفه به عرفان، به قرآن و روایات رسیدند. خوب اگر این فلسفه و عرفان نبود اصلا نمی رسیدند به این روایات و به قرآن و کلام ائمه (ع)، پس ما باید از این وسیله استفاده کنیم و من هنوز از طرف دیگر هم نشنیده ام که فرض کنیم از اساتید فلسفه آنقدر بحث کرده در فلسفه که کافر شده باشد. یا مثلا بالاخره نماز را ترک کرده باشد. البته کسانی هستند و درک درست ندارند و در فلسفه خطر گم شدن هست، خوب به خاطر این، خود اساتید فلسفه و عرفان در انتخاب شاگرد خیلی مواظب اند و در گفتن مطلب خیلی خودداری می کنند و خود امام هم خیلی در انتخاب شاگرد سختگیر بودند. چون که می دانیم که هر ظرف نمی تواند فلسفه یا عرفان را تحمل کند. همین طور
که می دانیم روایاتی هست که همه نمی توانند تحمل کنند ولی اینجانب اهمیت فلسفه اسلامی و عرفان اسلامی را برای ترویج قرآن و روایات و ترویج اسلام بسیار مهم می دانم که باید حتما در نظر بگیریم. به همه کسانی که مخالف فلسفه و عرفان هستند بگویید که شما یک آمار بگیرید. خودتان بروید غرب بپرسید، ببینید مسلمانانی که در غرب مسلمان شده اند. از چه راه، مسلمان شده اند ببینید از کجا به قرآن رسیده اند، از کجا به روایات رسیده اند. بعضیها به خاطر انقلاب مسلمان شده اند، اینها هم هستند. یعنی فقط چون که انقلاب بوده خیلی اثر داشته ولی قبل از انقلاب اصلا فقط از راه فلسفه و عرفان بوده. نود درصد از راه فلسفه و عرفان بوده و انقلاب هم بالاخره پایه های فلسفی عرفانی آن مطرح بوده. وقتی که می خواهند به ریشه انقلاب اسلامی برسند باز هم می رسند به فلسفه و عرفان اسلامی. البته از بحثهای سیاسی و اقتصادی و این چیزها هم کتابهایی هست از «شهید صدر» و از «شهید مطهری» ترجمه شده اند. متاسفم که کتابهایی که از شهید مطهری ترجمه شده اند مهمترین کتابهای ایشان نبوده، چون که ایشان کتاب چند گونه داشته، از کتابی برای بچه ها، قصه نویسی تا بحث فلسفی، مشکل مکان و زمان و این چیزها. بعضی
کتابها هست که برای همیشه می مانند، مثل بحثهای حرکت و زمان، بعضی کتابهایشان در یک مکان و برای یک مکان و زمان نوشته شده اند مثل بحثهای ماتریالیسم و مارکسیسم. الان کسی دنبال مارکسیسم نمی رود که نیازی به این بحث باشد. یک میلیون نسخه بفرستیم به غرب هیچ کس تقریبا نسخه ای هم نمی خواند چون کسی دنبال مارکسیسم نیست که برود مارکسیسم بخواند و مقایسه کند. بله وقتی که در ایران، عراق یا کشورهای شرق یعنی جوانها داشتند گمراه می شدند به خاطر مارکسیسم، آن وقت این بحث نه فقط لازم بود، بلکه واجب بود. خوب خیلی اثرش هم مهم بود ولی این مخصوص یک محیط، یک زمان و یک شرایطی است. من نمی گویم هیچ کس توسط این کتابها در غرب هدایت نیافته، بله بعضیها هم توسط این کتابها هدایت یافتند ولی مقایسه کنیم بحثهایی سیاسی اقتصادی و اجتماعی چند نفر از این راه هدایت یافتند؟ اصلا هیچ کس! حالا فرض کنیم پنج درصد، ده درصد، ولی از بحثهای فلسفی و عرفانی نود، نود و پنج درصد هدایت شده اند. در این صورت از نظر شما لازمترین مباحث برای ترجمه و ارسال به جهان غرب همین مباحث فلسفی و عرفانی است. بله، چون کسی نمی تواند جلوگیری کند که شما ترویج انقلاب می کنید و ما به کتاب شما اصلا اجازه
انتشار نمی دهیم. بعضی کشورها، الان مشکل است کتابهای اقتصادی و سیاسی پخش کنیم و ترویج کنیم. اصلا نمی شود، از این بحثها می توانید وارد بشوید، چون پایه های تفکر انسان را تقویت می کند. این راه بهتر است برای ترجمه، برای ترویج افکار امام، نه ترویج مثلا انقلاب، اصلا انقلاب اسلامی خودش پرتوی از افکار امام بود. افکار عرفانی و فلسفی امام. در ایران بعضیها که مخالف فلسفه هستند با من تماس گرفتند که چرا شما فلسفه می خوانید، بهتر است که شما اول فقه و اصول بخوانید، بعدا درس فلسفه. همیشه به آنها می گفتم که ببینید پیغمبر اسلام در زندگیشان دو دوره داشته اند، یک دوره، دوره مدینه، قوانین فقه، شریعت اسلام همه اش در دوره مدینه تقریبا آمده، چون که اول باید یک جامعه بسازیم، جامعه مؤمنین، بعد قوانین برای این جامعه بیاید. این جامعه الان در غرب نیست. در دوره مکه چی بوده؟ دوره دعوت به توحید، بحث در توحید، بحث در معاد و این مسائل. توحید و معاد. ما الان با توحید و معاد باید بحث کنیم و باید جوابگو باشیم به تمام مشکلات فلسفی و مادی گرایی که در آنجاست. این کار با فلسفه درست می شود، با فلسفه و عرفان درست می شود، نه با فقه و اصول. حضرت امام از عدم تحقق
حکومت اسلامی حقیقی در طول تاریخ ابراز تاسف می کردند و موانع تحقق اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله را بیان فرموده اند و جهل و خرافه و مقدس مآبی و تحجرگرایی و همچنین استعمار را موانع اصلی می دانند و مردم را همواره از اسلام آمریکایی و اسلام متحجرین بر حذر می دارند. بویژه در وصیت نامه سیاسی - الهی خود تصویر زیبا و جامعی از اسلام ناب محمدی ارائه می دهند. نظر شما راجع به اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله چیست؟ در باره این اصطلاح، «اسلام ناب محمدی» که امام به کار برده اند، آنچه می توانم مطرح کنم، فقط این که من متخصص اسلام ناب نیستم. اصلا جوابگو نیستم. ولی به نظرم یکی از خصوصیات مهم این اسلام ناب محمدی همان کامل بودن آن است. یعنی این که همه ابعاد رعایت بشود. در هشتمین کنفرانس اندیشه اسلامی من یک سخنرانی داشتم که به عربی هم ترجمه شده و توسط سازمان تبلیغات هم منتشر شده است. در آنجا گفتم در اسلام آوردن من فقط به همان بعد عرفانی و فلسفی اهتمام داشتم. چون که متاسفانه مسلمانان قبل از امام بین دو چیز بودند. در جهان سنی صوفیگری یا اخوان المسلمین. یعنی در اسلام اگر کسی بیشتر از نماز خواندن پنج گانه
و روزه گرفتن می خواهد جلوتر یا بیشتر برود و تعمق در عرفان کند صوفیگری است یا به مسائل سیاسی و اجتماعی می پردازد، می شود مثل اخوان المسلمین. هر کدام هم دیگری را قبول ندارد. اخوان المسلمین، عرفا و فلاسفه را صوفی می گویند، یعنی آنها گمراه هستند و از قلب اسلام مثلا دور شده اند. خوب بسیاری از برادران دینی ما هم گرایش پیدا کرده اند به اسلام از راه فلسفه و عرفان. متاسفانه مجبورند که بین این دو تا یکی را انتخاب کنند. واضح است که صوفیگری و این حرکت را انتخاب می کنند، چون که با کار اخوان المسلمین و این چیزها موافقت ندارند و نمی توانند موافقت پیدا کنند. این بی فکری است. بله، ولی وقتی که اثر امام را کشف کردند یک کشف بزرگ بوده یک اکتشاف جدید که بر خلاف تمام تبلیغات غرب بود که مثل نهج البلاغه هم عرفان دارد هم سیاست دارد. هم این را دارد، هم آن را دارد، یعنی تمام ابعاد را. اصلا هیچ اختلاف بین ابعاد خود نداشته بلکه تمام و کامل وحدت کامل مثل وحدت انسان که چند تا جزء دارد، قلب و مغز و شکم. امام یک اسلام مطرح می کنند مثل یک شخصیت کامل که البته در این اسلام بعضی چیزها مهمتر است و بعضی
چیزها اهمیت کمتر دارند، مثل «قلب» و «مغز» که از همه مهمتر است یا بازو که مثلا برای دفاع اهمیت دارد. ولی پایین تر از مغز است و یا شکم که مثلا مربوط به حیات اقتصادی انسان است، حیات اقتصادی جمعیت و جامعه هم اهمیت دارد ولی کمتر از مغز و قلب. ولی همه، ابعاد یک وحدت و یک شخصیت واحد هستند. برای من «اسلام ناب محمدی» اینطور است. درباره اصولگرایی و هدفداری در اسلام از دیدگاه فلسفی و از دیدگاه حضرت امام اگر بحثی دارید بیان بفرمایید، در غرب آن طور که مشخص است هدف بلند مدت اجتماعی برای وصول به یک جامعه مبتنی بر ایمان و معنویت اصلا مطرح نیست، و همانطور که «پوپر» هم می گوید، آن را وصول به یک ناکجا آباد می داند، ولی در اسلام این طور نیست و اصولگرایی و هدفداری با هم مرتبط هستند. غرب با غفلت از ساحت معنوی آرمانخواهی و کمال طلبی انسان را نیز در خدمت تکنولوژی به کار می گیرد. مسئله بحران اخلاقی در مغرب زمین نیز ناشی از همین طرز تفکر است از نظر آنها انسان یک سلسله اقدام و عمل است، بخصوص از نظر اگزیستانسیالیزم و لیبرالیزم. در این طرز تفکر، ایثارگری بی معنی است. آرمان طلبی نیاز به ایثار دارد.
ولو بعضی از نویسندگان غربی توجیه کنند لکن مکتبی که تابع عقلگرایی مادی است و به مطلق مقدس دعوت نمی کند ذاتا نمی تواند آرمانخواه و ایثارگر باشد. در غرب حتی هنر و زیباشناسی در چرخه تولید و مصرف و امیال حیوانی محدود و خنثی می شود. بله، در اسلام همین است که هم مقصد و هم مبدا یکی هستند. انا لله و انا الیه راجعون. اصل خدا، مبدا خدا و معاد هم به طرف خداست. اصل و هدف مشخص است و این اصل و هدف هم بی پایان است. مشخص هست ولی محدود نیست. در اندیشه مادی غرب مبدا مشخص نیست. انسان در تاریکی است. می گوید ما از تاریکی خبر نداریم چند تا استخوان پیدا کردیم نمی دانیم اصل اولیه اش چی بوده. فرضهایی هست که شاید این جوری بوده. شاید اینطوری بوده. معلوم نیست. نهایت نیز معلوم نیست. این نهایت را خودش باید بسازد. باید کشف کنیم و خودش هر روز دارد می سازد و هر چی می سازد دارد بدتر می شود. خیلی فرق هست بین این دو تا بینش، بینش اسلامی و بینش الان غربی که روی پایه، می توانیم بگوییم ابلیسیونیزم استوار است یعنی فکر تطوری باصطلاح. تطور و تکامل در اسلام و در فلسفه اسلامی هم مطرح هست ولی نه در این معنی که آنها
دارند، که ما یعنی انسان از صفر رفتیم به هیچ، به یک جایی که نمی شناسیم. درست است، بله انسان از بدو یک تکامل دارد ولی قوس صعودی یعنی انسان که از یک جا آمده، یک کمال هم دارد این سیر تکاملی صعودی به طرف مجهول نیست. انسان چی بود؟ چی هست؟ و چی خواهد بود؟ چون که انسان از بالا آمده پائین که لقد خلقنا الانسان فی احسن التقویم ثم رددناه اسفل سافلین از بالا آمده پایین می تواند برگردد. نه برگشتی به طرف عقب بلکه برگشتی با یک سیر تکاملی. چون که سیر صعودی برگشت سیر نزولی نیست. تکامل سیر نزولی است. ولی اگر این امکانات نبودند انسان نمی توانست برود به طرف درجه تکامل. البته این بحث با سایر جهات فلسفی مانند اثرات وجود و حرکت جوهری و غیره مربوط است و تا کسی آنها را بحث نکرده و به نتیجه نرسیده اصلا نمی تواند به بحث سیر تکامل که چه جوری هست و چه جوری نیست برسد. اضافه می کنم این اصولگرایی که الان در غرب مطرح هست بیشتر منظورشان اصولگرایی سیاسی است. خوب آنها اندازه دیدشان خیلی ضعیف و محدود است، به این می اندیشند که چه جوری یک جامعه را اداره کنیم. اداره شکم چگونه است و غیر آن. الان البته این جوری هم هست، این
یک اصولگرایی است. متاسفانه در غرب حرکت اصیل اسلامی و منبعث از وجود پر برکت حضرت امام را از روی همین اصولگرایی سنی مقایسه می کنند.