ناسخ التواریخ تاریخ خلفا جلد 2

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

ناسخ التواريخ

جزء دوم از تاریخ خلفاء

تالیف مورخ شهیر میرزا محمّد تقی لسان الملک سپهر

بتصيح و حواشی دانشمند محترم آقای محمّد باقر بهبودی

مشخصات نشر : قم: مطبوعات دینی، ۱۳۵۲ -

(شهریور ماه ۱۳۵۲ شمسی)

خیراندیش دیجیتالی: انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان

ویراستار کتاب: خانم زهرا جعفری

[ تاریخ دوران عمر بن الخطاب ]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

عمر بن الخطاب بن نفيل بن عبد العزى بن رياح بن عبد اللّه بن قرط بن زراح بن عدی بن کعب بن لوی بن غالب و کنیت عمر ابو حفص است و نام مادر او حنظله است دختر هاشم بن المغيرة بن عبد اللّه بن عمر بن مخزوم و بعضی که گویند مادر او دختر هشام بن مغیره است بر خطا رفته است، و مادر خطّاب زنکی بود، و صهاک نام داشت ولادت عمر سیزده سال بعد از عام الفیل بود این وقت که بر اریکه خلافت جای کرد پنجاه و دو سال داشت، غلظت طبع و خشونت خوی و تنگی حوصلۀ عمر و دیگر صفت و شیمت او در ذیل قصّ های رسول خدا و کتاب ابو بکر نگار یافت، و هم در خاتمت خلافت او انشاء اللّه تعالى بشرح خواهد رفت، اول کس را که عمر با درّه خویش بزد امّ فروه خواهر ابو بکر بود ، چه آن وقت که ابو بکر بمرد، امّ فروه با چند تن دیگر از زنان بر بالین او می زاریدند ، و نوحه می کردند یک دو کرت عمر ایشان را منهی داشت ، و باز اعادت کردند عمر پیش شد و ام فروه را كه بانك عویلش از دیگر زنان بزیادت بود بگرفت و از میان ایشان بر آورد و با درّه بزد چون زنان این بدیدند هول ناک شدند و پراکنده گشتند دِرَّةُ عُمَرَ أَهْیَبَ مِنْ سَیْفِ اَلْحَجَّاجِ ، از این جاست که گفته اند هیبت درّه عمر از شمشیر حجاج بن یوسف ثقفی افزون است.

مع القصه چون ابو بکر وداع جهان بگفت، و کار کفن و دفن او بپای رفت چنان که مرقوم افتاد عمر صبح گاه سه شنبه بیست و سیم جمادی الاخره در سال سیزدهم هجری بمسجد رسول خدای آمد و نماز بگذاشت، مردم با او بخلافت بیعت کردند

عزل خالد بن ولید از امارت لشگر و سر اطاعت پیش داشتند پس بر منبر رسول خدای صعود داد، و از ابو بكر بيك پایه فرو تر نشست چنان که ابو بکر از رسول خدای بیک پایه فرو تر جای می کرد پس خدای را ستایش کرد و رسول را درود فرستاد آن گاه گفت »مَعَاشِرَ النَّاسِ أَنِّي أَمَرْتُ أَبَا عُبَيْدَةَ الرَّجُلِ الْأَمِينُ وَ قَدِرَايَتُهُ أَهْلًا لِذَلِكَ وَ قَدْ عَزَلْتُ خَالِدٍ آمَنَ أَمَرْتَهُ» گفت ای مردمان من ابو عبیده را که امین امت است با مارت لشگر شام اختیار کردم، و خالد بن ولید را معزول ساختم این اول حکمی بود که عمر در خلافت خویش بگذاشت ، و این سخن بر مردم ثقیل افتاد ، مردی از قبیله بنی مخزوم که ابو عمرو بن حفص بن مغیره نام داشت برخاست و گفت ای عمر « اتعَزِل رَجُلًا شَهْرُ اللَّهُ بِيَدِهِ سَيْفاً قَاطِعاً وَ جَعَلَهُ لِلْمُشْرِكِينَ دَافِعاً وَقَدْ قِيلَ لَا بِي بَكْرِ اعْزِلْهُ فَقَالَ لَا اعْزِلْ سَيْفاً سَلْهُ اللَّهِ وَ نَصَرَ بِهِ دَيْنَهُ وَ انَّ اللَّهِ لَا یَعْذِرُکَ فِي ذَلِكَ انَّ أَنْتَ عَزَلْتُ سَيُفَاسِلّهُ اللَّهِ وَ أَمِيراً أَمَرَهُ اللَّهِ لَقَدْ قُطِعَتِ الرَّحِمِ وَ حَسَدْتُ ابْنَ الْعَمِّ » .

گفت گفت معزول می کنی مردی را که از جانب خداوند مشرکین را بسیف قاطع دافع است همانا ابا بکر در پاسخ آن مردم که در طلب عزل و عزلت خالد بودند فرمود که از کار باز نمی دارم تیغی را که خداوند او را سپرده و بدان نصرت دین کرده خداوند این نپذیرد، و امروز اگر تو او را معزول داری قطع رحم کردۀ و بر پسر عم خویش حسد بردۀ، عمر ساکت شد و بجانب او نگریست دید پسری نو خاسته است گفت این جوان را حمیت خویشی خالد بر آغالیده است (1)و از منبر فرود شد و چون دانسته بود که عزل خالد بر مردم گرانی کند آن روز و شب را در اندیشه گذاشت و بامداد بمسجد آمد و بعد از صلوة فجر بر منبر شد و حمد خدای و درود نبی بگفت و ابو بکر را نیز یاد کرد.

ثمّ قال أيّها النّاس انّى قد حمّلت أمانة و الأمانة عظيمة و اني راع و كلّ راع مسئول عن رعيّته و قد حبّب اللّه الىّ صلاحكم و النّظر لكم في معايشكم و ما يقرّ بكم الى ربّكم فانا و انتم و من حضر فى البلد سواء و اني سمعت النّبي يقول من صبر على


1) آغالیدن بروزن پاشانیدن یعنی تند و تیز کردن و بآشوب و خصومت وا داشتن است.

بلائها كنت له شهيداً شافعاً يوم القيمة و بلادكم لازرع فيها و لا ضرع الّامااتى به الابل من مسيرة شهر و قد و عدنا اللّه مغانم كثيرة فانّي اريد النصح للخاص و العام و لست جاعلاً امانتى الى من ليس من اهلها و لكن ساجعلها الى من تكون رغبته في اداء الامانة و التوقير للمسلمين .

و انّي كرهت و لاية خالد على المسلمين لانّ خالداً فيه تبذير للمال يعطى الشاعر اذا مدحه و يعطى الفارس إذا جاهدا مامه فوق ما يستحقّه من حقّه لا يحق ذلك المسلمين و ضعيفهم و انّي قد عزلت خالداً و وليّت ابا عبيدة الامين مكانه و اللّه يعلم أنّى قدوليّت اميناً فلا يقول قائل: عزل الرجل الشّديد و ولّى الرجل اللّين السّلس القائد و اللّه معه يسدّده و يعينه .

گفت ای مردم من در میان امت مانند یک تن از شمایم الا آن که خلافت که حملی گران و امانتی بزرگ است بر من افتاده و رعایت رعیت بر من واجب گشته چه در آن سرای هر راعی را بباز پرس باز دارند و دانسته اید که در این بلد در بایست معاش را از یک ماهه راه بر پشت شتر حمل بایست داد رسول خدای فرماید آن کس که در بلا ها و امتحانات صبر کند کند من او را در قیامت شفاعت کنم و خداوند اصلاح امر شما را در دل من محبوب داشته تا دوست دارم آن چه شما را بخداوند نزديك كند و مارا بغنیمت های فراوان وعده نهاده اکنون مرا از اندرز و نصیحت امانتی است که آن را جز با هلش ودیعت نکنم.

بدانید که امارت خالد را بر مسلمانان دوست ندارم چه در مال مسلمین تبذیر کندو شاعری را بیرون اندازۀ او جایزه دهد و فارسی را افزون از استحقاق او عطا فرماید لاجرم او را معزول داشتم و ابو عبیدۀ امین را بجای او امارت لشکر دادم کس نگوید که فارسی جنگ جوی را از منصب فرود آوردم و مردی لین العری که را بجای او نصب کردم چه خداوند او را ناصر و معین است. چون این کلمات بیای برد از منبر بزیر آمد.

امّا از آن سوی چون دمشق مفتوح شد و خالد از قفای تو ما داماد هر قل بناخت

ابو عبيده بدست عقبة بن عامر الجهني مکتوبی با بو بکر فرستاد و عقبة روز جمعه وارد مدینه گشت و عمر را بجای ابو بکر بر مسند خلافت نگریست لاجرم نامۀ فتح را بدو داد و مژده فتح برسانید عمر این معنی را پوشیده داشت تا آن گاه که صلوة جمعه بگذاشت پس بر منبر صعود داد و نامۀ فتح را بر مردم قرائت کرد و مسلمانان را شاد ساخت ، از پس آن از منبر بزیر آمد و با بو عبیده نگاشت که امارت لشکر تر است خالد را آگهی ده تا داخل اسرى نشود و عقبة بن عامر را سپرد و فرمان کرد که در شدن شتاب گیرد، عقبه از آن پیش که خالد از سریّه باز آید وارد دمشق شد و مکتوب عمر را با بو عبیده داد ، ابو عبیده وفات ابو بکر و خلافت عمر و امارت خود را در لشگر بجمله مخفی داشت تا آن گاه که خالد از سریّه باز آمد او را نیز آگهی نداد.

پس خالد قصه فتح دمشق و تاختن خود را از قفای توما و اسیر گرفتن دختر هر قل را بسوی ابو بکر مکتوب کرد و عبد اللّه بن قرط را رسول فرستاد، چون عبد اللّه بمدینه شتافت و ابو بکر را نیافت مکتوب خالد را بعمر گفت یا ابن قرط هنوز لشگریان از وفات ابو بكر و عزل خالد و امارت ابو عبیده آگهی ندارند گفت کس آگهی نداد خشم ناک شد و پارۀ پوست بگرفت و بسوی ابو عبیده بدین گونه منشوری کرد:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ مِنْ عَبْدِ اللَّهِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ و أَخِيرِ الْمُسامِينَ إِلَى أَبِي عَبَيْدَةِ بْنِ الْجَراح: سَلَام عَلَيْكَ ، فَإِنِّي أَحْمَدُ اللّهَ الذي لا إلهَ إِلَّا هُوَ ، وَ أَصَلِّي عَلَى نَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ ، وَ إِنِّي قَدْ وَ لَّيْتُكَ أُمُورَ الْمُسْلِمِينَ فَلَا تستحي فَإِنَّ اللّهَ لا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ ، وَ إِنِّي أُوصِيكَ بِتَقْوَى اللَّهُ الَّذِي يَبْقَى وَ يَفْنَى مَا سِوَاهُ الَّذِي اسْتَخْرَجَكَ مِنَ الْكُفْرِ إِلَى الْإِيمَانِ وَ مِنَ

الضَّلال إلَى الْهُدى ، وَ قَدِ اسْتَعْمَلْتُكَ عَلَى جُنْدِ خالِدِ فَاقْبِضْ مِنْهُ جُنْدَهُ وَ أَزِلْهُ عَنْ أَمْرِه .وَ لَا تَنْقَذِ الْمُسْلِمِينَ رَجَاءَ غَنِيمَةٍ وَ لَا تَبْعَثُ سَرِيَّةً لَا تَقُلْ أَرْجُو لَكُمُ النَّصْرَ وَ إِن النَّصْرَ إِنَّما يَكُونُ مَعَ التَّدْبِيرِ وَ النّقَةِ بِاللّهِ وَ إِيَّاكَ وَ التَّعْزِيرَ وَ إِلْقَاءُ الْمُسْلِمِينَ إِلَى التَّهْلُكَةِ وَ غُضَّ عَنِ الدُّنيا عَيْنَكَ وَ أَلهِ عَنْها قَلْبَكَ ، وَ إِيَّاكَ أنْ تَهْلِكَ كَما هَلَكَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ فقَدْ رَأَيْتَ مَصارِعَهُمْ وَ خُبِّرْتَ سَرائِرَ هُم ، وَ إِنَّما بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الْآخِرَةِ مُدْرَكُ الْمَاتِ وَقَدْ تَقَدَّمَ إِلَيْهَا سَلَفُكَ وَ أَنتَ كَأَنَّكَ مُنتَظِرُ سَفَراً بَعِيداً وَ رَحِيلًا مِنْ دارٍ قَدْ مَضَتْ نَضارتُها وَ ذَهَبَتْ زَهْرَتُها وَ أَحْسَنُ النَّاسِ الرَّجُلُ الْخَارِجُ مِنها إلى غَيْرِها وَ يَكُونُ رَادُهُ التَّقْوَى وَ لَا تَدَعَ الْمُسْلِمِينَ مَا اسْتَطَعْتَ .وَ أَمَّا الْحِنْطَةُ وَ السَّعِيرُ الَّتي وَجَدْت في دِمَشْقَ فَأَنتَ وَ خالِدٌ فِي الْفَتْحِ بِالصُّلْحِ لَا بِالْقِتالِ لأنكَ أَنتَ الْوَالِي وَ صَاحِبُ الْأَمْرِ ، فَإِنْ كان صلْحُكَ قَدْ جَرَى عَلَى الْحِنْطَةِ وَ السَّعِيرِ فَإِنَّها لِلرُّومِ فَسَلَّمها إِلَيْهِمْ ، وَ السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الْمُسْلِمِينَ ، وَ أَمَا سَريَّةٌ خالِدِ خَلْفَ الْعَدُوِّ إلى الديباج فَإِنَّهُ غَرَّرَ بِالْمُسْلِمِينَ ، وَ أَمَّا ابْنَهُ هِرَقْلَ وَ هَدِيَّتُها إلى أبيها بَعْدَ أَسْرِها فَذَلِكَ تَفْرِيطٍ عظيمٌ وَقَدْ كانَ يَأْخُذُ بِها مَالًا كَثِيراً

يُرْجِعُ عَلَى الْمُسْلِمِينَ ، وَ السَّلامُ عَلَيْكَ وَ رَحمَةُ اللّهِ . عمر بن الخطاب چون خلیفتی یافت او را خلیفه خلیفۀ رسول خدا می نامیدند گفت این نام را ذیلی عریض است و خود را بامیر المؤمنین ملقب داشت و لقب دیگرش فاروق بود و مردم شیعی گویند امیر المؤمنین لقب علی علیه السلام است و هر کس جز علی رضا دهد که او را بدین نام بخوانند بمرض اُبنه گرفتار گردد و نقش نگین عمر چنین بود «كَفى بِالْمَوْتِ وَ اعظا يَا عُمَرُ» و بالجمله آن نامه را خاتم بر نهاد و در پیچید

و عامر بن عتبة بن ابی وقاص برادر زادۀ سعد بن ابی وقاص را بخواند و بدو سپرد و شداد بن اوس را طلب داشت و با او مصافحه کرد و گفت بیعت با تو بیعت با منست با تفاق عامر طريق شام برگیر چون راه بپایان بردید فرمان مرا با خالد برسانید تا مردم را انجمن کند آن گاه عامر مکتوب مرا بر مردم قرائت فرماید آن گاه ایشان را بخوان تا با تو بیعت کنند که این بیعت با منست پس شداد با تفاق عامر طریق دمشق پیش داشتند.

و خلاصه معنی مکتوب عمر در پارسی چنین است می گوید این مکتوب عمر است بسوی ابو عبیده همانا من امارت امور مسلمانان را بدست تو نهادم پس در اجرای احکام حق آزرم مجوی و ترا وصیت می کنم به پرهیز کاری در راه خداوندی که ترا از کفر بسوی ایمان کشانید و لشگر خالد را به تحت فرمان تو کردم ، پس نگران باش که زلال ضمیر مسلمین را بخاشاك حرص غنایم مکدر نسازی و نصرت جز از خداوند نصرت مجوی و خود را و مسلمانان را در مهالك ميفكن و دانسته باش که مرگ تو را بر باید چنان که پیشنیان را بر بود و خود را چنان بدان که گویا متر صد سفری دور و راهی بعید باشی.

اما آن گندم و شعیر که در دمشق بدست شد چون از شرایط مصالحت بیرون بود با اهل دمشق بگذارید و این قصه چنان بود که چون خالد از دروازه شرقی دمشق عنوة داخل شد و ابو عبید از باب الجابيه بشرط مصالحه بدرون رفت چنان که

بشرح رقم گشت آن گاه غلات و حبّاتی که در دمشق بود لشگری که با خالد در آمدند غنیمت خویش می دانستند و ابو عبیده را سخن بر این بود که چون گشادن این شهر در صلح بود بر غلات و چیز های دیگر مردم دمشق نتوان دست فرا برد

و در میان این دو گروه آواز ها خشن گشت و بانگ ها بالا گرفت و بیم می رفت که کار از مکالمه بمقاتله و از مناظره بمناضله افتد، در پایان امر سخن بر این نهادند که صورت حال را با بو بکر مکتوب کنند ، تا چه فرماید چون نامه برسید ابو بکر جای بپرداخته و خلیفتی عمر داشت.

پس در جواب آن مکتوب کردار ابو عبیده را استوار داشت و آن غلات را بمردم دمشق بگذاشت و دیگر دختر هر قل را که خالد اسیر گرفت و بی آن که اخذ فديه كند بنزديك هر قل هديه فرستاد بدان شرح که در ذیل احوال ابو بکر مرقوم گشت هم چنان عمر را پسند خاطر نیفتاد از این جا است که در این مکتوب نگاشت که نخستین تاختن خالد از قفای تو ما داماد هر قل تا از آن سوی انطاکیه در اراضی مرج الديباج امرى خطر ناک بود و بیم می رفت که مسلمانان بخطبی عظیم گرفتار شوند و این که دختر هر قل را بی بهاباز فرستاد مال مسلمانان را بهدر داد چه هر قل در بهای او خزانه بزرگ فدیه می کرد و اگر نه در دست عرب و اگر نه در دست عرب گروگانی عظیم بود.

خبر مثنی بن حارثه شیبانی و بدایت محاربت عرب با عجم در سال سیزدهم هجری

همانا در تاریخ طبری نگار یافته که در بدایت خلافت عمر که عرب را با عجم محاربت می رفت سلطنت ایران را آزر می دخت و پوران دخت داشتند و ایشان سرداران بجنك عرب می گماشتند و این درست نباشد اکنون از فحص خویشتن و تعيين سال جلوس تمامت سلاطین روی زمین که از السنه مختلفه و کتب متکاثره و آرای متشتّته بدست کرده ام دست باز می گیرم گواهی از این روشن تر نباشد که تاریخ فارسی را که در زیجات و تقویم ها سال بسال برند و آن را تاریخ شهریاری و یزد جردی گویند ابتدا از سال یازدهم که سال وفات رسول خداست گیرند چگونه تواند شد که یزد گرد سالی چند پس از وفات ابو بكر بتخت ملك بر آید و از این كلمات بر تاریخ طبری اراده شناعتی نکردم چه انسان از نسیان ناگزیر است بلکه خواستم اگر کس روایت مرا دیگر گونه بیند بی آن که فحصی کند مرا مورد شنعتی ندارد اکنون بر سر داستان رویم.

در ذیل قصّه ای ابو بکر رقم کردیم که چون ابو بکر خالد بن ولید را که امارت عراق داشت سفر شام فرمود مثنى بن حارثة الشيباني را در عراق به نیابت خویش گذاشت و لشگری در خور جنك نزديك او بازداشت بعد از بیرون شدن خالد مثنی بن حارثه را خبر آمد که یزد گرد بن شهریار که این وقت سلطنت عجم داشت . چنان که در جلد اول از کتاب دوم بشرح رفت تجهیز لشگر کند ، تا عرب را از اراضی عراق دفع دهد. پس آهنك خدمت ابو بكر كرد تا او را آگهی برد و از مدینه لشگری در خور جنگ باز آورد، اعصم کوفی در فتوح خویش گوید مثنى بن حارثه با گروهی از خاصّگان خویش بر نشست و طریق مدینه پیش داشت در عرض راه میان کوهسار ها درید بار ها یاوه گشت و هیچ کس راه ندانست ناگاه بانکی اصفا نمود

که انشاد این شعر می کرد:

يا باغى الحقظّ لا تبغ له خلجاً *** اتبع كلامي تلاق واضحاً نهجاً

پس بر اثر اين بانك بشتافتند تا راه بیافتند.

بالجمله وقتى مثنى بن حارثه بمدينه رسید ابو بكر را سفر آن جهانی نزديك بود پس مثنی را بنواخت و عمر بن الخطاب را وصیت کرد که نخستین کاری را که در خلافت خویش اقدام کنی آنست که مثنی بن حارثه را بر عراق امارت دهی و باز گردانی لاجرم، چون عمر بر مسند خلافت جای کرد مثنی را پیش خواند و از عراق پرسش کرد، گفت یا امیر المؤمنین اراضی عراق از مرد و مال آکنده است زمینی است با کثرت گیاه و غزارت میاه و لشگرش همه با سلاح های نبرد و اسب های جهان گرد الا آن که در برابر لشگر عجم عددی قلیل اند و ایشان را بمددی کفیل باید بود.

پس عمر مردمان را در مسجد انجمن ساخت و بر منبر صعود داد و گفت این جماعت اينك مثنى بن حارثه است که عراق عرب را بخصب نعمت صفت می کند ساخته سفر عراق شوید و دل بر جنگ و جهاد نهید که گنج کسری و خزانه عجم بهره شما خواهد گشت هیچ کس او را پاسخ نداد چه از آن گاه که خالد را از امارت باز کرد از وی بیازردند روز دیگر هم چنان بر منبر شد و از این گونه بسی سخن کرد و کس اجابت نفرمود.

روز سیم گفت ای مردمان هیچ وعده خدا و رسول نفرماید الا آن که بوعده وفا کند همانا رسول خدا ما را بفتح روم و فارس وعده نهاده جنبش کنید و از بهر جهاد از پای منشینید تا خزانه کسری و گنج عجم را بدست کنید و هیچ نعمت بی زحمت و هیچ گنج بی رنج بدست نشود هم اکنون بیشتر از اراضی عراق در تحت حکومت ماست و ده هزار تن لشگر جنگ جوی که خالد در آن اراضی در خدمت مثنی دست باز داشته ساخته جنگند بمدد ایشان بشتابید و از سپاه عجم بیم مکنید که سخت ضعیف اند و این آیت مبار کرا قرائت کرد:

إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتَلُونَ وَ يُقْتَلُونَ . همانا خداوند جان و مال مؤمنین را که در راه خدا جهاد می کنند و می کشند و کشته می شوند خریداری می کند و بهشت جاوید را بها می دهد، هم چنان مهاجر و انصار خاموش نشستند.

این وقت ابو عبید بن مسعود الثقفی که مردی مبارز و دلاور بود عمر را اجابت کرد و گفت من با مردم خویش با تفاق مثنی کوچ دهم و این ابو عبید پدر مختار است که در خون خواهی حسین بن علی علیه السلام میان به بست و کرد آن چه کرد چنان که انشاء اللّه در جای خود بشرح می رود بالجمله بعد از ابو عبید سلیط بن قیس انصاری برجست و گفت ای امیر من نیز با عشیرت خویش حاضرم ، چون این دو تن دعوت عمر را اجابت کردند مردم رغبت نمودند از مهاجر و انصار و عبید و موالی پنج هزار کس ساخته جنك شد.

عمر بن الخطاب ابو عبید را بر این جمله امارت داد گفتند یا امیر المؤمنین یک تن از اصحاب رسول خدای از مهاجرین و اگر نه از انصار بر این لشگر امیر کن تا مردم بطيب خاطر امتثال امر او را حاضر باشند ابو عبید، از جمله تابعین است گفت او در امتثال امر من از شما سبقت گرفت پس فضیلت اور است آری اگر سلیط بن قیس شتاب زدگی و عجلت در طبیعت بودیعت نداشت و از در حزم زم می ساخت و خویشتن را بمهالك نمی انداخت امارت این لشگر او را می دادم اکنون ابو عبید امیر است و سلیط بن قيس وریر، در زیر دایت ایشان راه عراق باید سپرد.

ناچار لشگریان خیمه بیرون زدند و سفر عراق را تصمیم عزم دادند اما از آن سوی چون یزد جرد بر خود واجب داشت که عرب را از اراضی عجم دفع دهد رستم فرخ زاد را که امارت خراسان داشت پیش خواند و این رستم آن کس است که بخون پدرش فرخ زاد آزر می دخت را از تخت بزیر آورد و بکشت چنان که در

مجلد اوّل از کتاب دوم مرقوم شد.

بالجمله يزد جرد رستم را بفرمود که خالد بن ولید که در مرز عراق طریف و تلید (1)بکس نگذاشت سفر شام کرد و مثنی بن حارثه که خمیر مایه هر فتنه و حادثه بود بمدينه شتافت ، وقت است که بتازی و آن اراضی را از لشگر بیگانه بپردازی و نرسی را ملازم رکاب او داشت و این نرسی پسر خاله پرویز بود و پرویز او را بسواد کوفه و اراضی عراق فرستاد و کس کر را که نیکو تر دهی است از عراق با بعضی از روستا ها با قطاع او داد و مدت دوازده سال نرسی در آن مملکت بکمال شوکت می زیست چون بر سواد عراق عرب دست یافت نرسی بگریخت و بدرگاه یزد جرد آمد، این وقت که یزد جرد رستم را بسپه سالاری بر کشید و بجنگ عرب می فرستاد نرسی را که از راه و بی راه آگاه بود ملازمت او فرمودند.

بالجمله رستم سپاه بر گرفت و راه عراق پیش داشت و بهر دیه و قریه که در رستم عراق بود مکتوب کرد که اینک من با سپاه فراوان در می رسم ، دل قوی دارید و بر شورید و عمالی که خالد بن ولید و اگر نه مثنی بن حارثه بر شما گماشته است دفع دهید مردم سواد فرمان رستم بپذیرفتند و عمال عرب را از عمل دفع دادند.

از آن سوی چون لشکر عرب از مدینه بیرون شد مثنى بن حارثه با أبو عبيد قفی و سلیط بن قیس گفت من از پیش روی تاختن کنم و سپاه عراق را بسازم و کار علف و آذوقه راست کنم و شما از قفای من می رسید این بگفت و در شدن عجلت کرد چون بسواد آمد کار آن اراضی را شوریده و عمال خویش را پراکنده یافت ناچار به حيره آمد و بنشست و چشم براه أبو عبيد همی داشت و لشکر عرب و عمال پراکنده نیز در حیره انجمن شدند.

اما رستم چون بسر حدّ سواد رسید و رسیدن مثنی را بحیره بدانست نرسی را گفت که کار رزم از در حزم باید کرد امروز جابان در سواد مردی بزرگ است دهقانان آن اراضی سر از فرمان او بدر نکنند او را بگوی از لشکریان و دهقانان


1) طريف يعني تازه تلید یعنی کهنه.

سیاهی لایق بسازد و با مثنی بن حارثه مصاف دهد و نیز چشم بسوی من دارد که او را بلشکر انبوه مدد می فرستم پس مکتوبی جابان نگار داده نرسی را سپرد ، و او را بجانب جابان رسول فرستاد لاجرم جابان لشکر بیار است و سی هزار مرد جنگی از لشكر عجم بفرمان رستم نیز در رسید و جابان با این سپاه گران آهنك حيره كرد تا با مثنی بجنگ شود و از سواد تا بنمارق طی مسافت کرد و در آن جا لشکر گاه بساخت.

از آن سوی چون مثنی این بدانست جنگ او را پذیره گشت و از حیره بیرون شد ابو عبید ثقفی و سلیط بن قیس نیز با لشکر وارد حیره شدند و چون بدانستند که مثنى باستقبال قتال تاختن کرده است، از قفای او بشتافتند و با او پیوسته شدند چون ابو عبید برسید مثنی کار جنگ و لشکر را بدو گذاشت پس ابو عبید نزديك بنمارق او تراق كرد و سه روز به بود تا لشکر بیا سودند روز چهارم آهنگ جنك كرده و سپاه را تعبیه بساخت و از آن سوی جابان صف بر کشید و سپاه با سپاه روی در روی شدند نخستین جابان اسب بزد و بمیدان آمد و مبارز طلب کرد از مهاجريان چهار كس يك يك بميدان شتافتند و بدست جابان مقتول شدند.

ابو عبید روی با سلیط بن قیس کرد و گفت انصار امروز از کار زار کناری گرفته و جنگ را با مهاجریان گذاشته اند سلیط گفت انصار شیران حرب و ضربند و از هیچ کار زار هول ناك نشوند و باک ندارند ، و روی با انصار کرد و گفت کست که سزای این سوار را در کنار نهد ، اکید بن الشماخ گفت من حاضرم ، و بی توانی اسب بر انگیخت و با جابان در آریخت ساعتی با نیزه رزم دادند ناگاه اکید نیزه با بزد و جابان را از اسب در انداخت و بر سینه اش نشست تا سرش بر گیرد و جابان گفت لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ اکید از إصفای این کلمه آهستگی کرد جابان گفت ترا غلام و کنیزکی دهم که خالص تو باشد تا مرا زنده گذاری پس اکید او را بر قفای خود سوار کرد و بلشکر گاه خویش آورد.

لشکریان گفتند ترا چه داد که او را زنده گذاشتی؟ گفت غلام و کنیزکی

بردمت نهاد گفتند او را نشناختی این جابان امیر این لشکر است اگر صد غلام و صد کنیز طلب کردی بردمت نهادی ، گفت اکنون سخن بر این رفته است جابان از او عذر بخواست دو غلام و دو کنیز و دو هزار در هم بد و بداد و خود مسلمانی گرفت امّا لشکر حمله در حمله انداختند و سوار در سوار اُفتاد، در آن مصاف گاه مطر بن فضه که بنام مادر شناخته بود دلیری کرد و مردان شاه را که پس از جابان کس مکانت اور انداشت اسیر گرفت ، و در زمان سرش را از تن دور کرد، چون این دو سردار بزرگ از لشکر عجم چاشنی مرگ چشیدند پشت عجم شکسته شد و عرب تیغ در ایشان نهاد بسیار کس بکشتند و بسیار اسیر گرفتند و فراوان خواسته بدست کردند.

اما لشکر جم چون شکسته شد گروهی از هزیمتیان تا بسر حد سواد براندند و بدرگاه رستم آمدند و نرسی بدیه کسکر که از اقطاع قدیم او بود گریخت و در حصار ساقطیه جای کرد و جماعتی از هزیمتیان بنزديك او انجمن شدند برستم کرد که گروهی انبوه در کسکر فراهم گشته تو نیز لشکری بسوی من گسیل کن تا با عرب رزم دهم رستم مردی از صنا دید سپاه را که جالینوس نام داشت با بیست هزار کس مرد دلاور روان کرد چون این خبر به بو عبید آوردند جلدی کرد و از آن پیش که جالینوس با نرسی پیوسته شود لشکر بکسکر آورد و رزم داد و نرسی را هزیمت داد چنان که تا بنزديك رستم نتوانست عنان بازداشت و از آن جا آهنگ جالينوس كرد و نيك بشتافت و از كسكر آن سوی تر او را بیافت و جنگ بپیوست و او را نیز در هم شکست و هم چنان جالینوس تا درگاه رستم بگریخت.

پس بو عبید در کسکر بنشست و آن چه بود از غنیمت بر لشکر قسمت کرد پس مردم كسكر و هرديه و قریه که در آن اراضی بود بترسيدند و كس بنزديك بو عبيد فرستادند و صلح کردند و جزیت بردمت نهادند اراضی سواد بجمله صافي گشت این وقت ابو عبید از غنیمت ها پنج يك از بهر عمر بن الخطاب ما خود داشت و کتاب فتح بنگاشت و آن غنیمت ها را انفاذ مدینه داشت عمر شاد شد و مسلمانان را آگهی داد مردمان اگر چند از عمر بخشم بودند که چرا خالد بن الولید را معزول ساخت خوش دل شدند و خدا را سپاس گفتند.

ذکر وقعة الجسر و مقتول شدن ابو عبید با چند پسر در سال سیزدهم هجری

چون لشکر عجم هزیمت شدند و برستم پیوستند این خبر بیزد گرد باز دادند که لشكر عجم بشکست و مردان شاه مقتول شد و جابان اسیر شد و مسلمانی گرفت سخت دل تنگ و غمنده گشت و یزد گرد را دختری بنام پوران دخت بود و او را بر زانت رأی و حصافت عقل معتبر داشت ، و در کار ها بدو مشورت جست صورت این حال را بر دختر قصه کرد ، پس باختیار او یک تن از بزرگان عجم را که بهمن جادو خواندندی امیر لشکر فرمود و سی هزار مرد دلاور در زیر لوای او کرد و سی فیل جنگی بدو سپرد و یکی فیل سفید بود که از عهد پرویز بمانده بود و جنگ ها فراوان دیده و همه جا نصرت کرده بود و آن علم را که عجمان مبارک داشتند و درفش کاویانی گفتندی هم به بهمن جادو داد و نامه برستم كرد كه اينك بهمن جادو راسوی تو گسیل داشتم از هر چه خواهد و او را بکار آید دریغ مدار.

پس بهمن بنزد رستم آمد و جالینوس را با سپاه بر گرفته تا کنار رود فرات براند ، و در آن جا اوتراق کرد لشکر عرب از آن سوی فرات جای داشتند و أبو عبيد با سلیط بن قیس گفت در این کار چه می اندیشی؟ گفت من این زمین را برای جنگ پسنده ندارم چه مجال اسب تاختن و رزم ساختن نیست ، بو عبید گفت من تو را فرزند حرب و ضرب می پنداشتم و گمان نداشتم که در بدو امر بد دل باشی ، سلیط گفت من هرگز دست فرسود جبانی و بد دلی نشده ام ، تو را عمر گفت که بتدبیر من کار کنی ، و من چنین رأی زده ام ، أبو عبيد گفت من هرگز این رأی نپذیرم سلیط خاموش شد.

پس بو عبید دهقانی را فرمود تا در موضعی که با نقیا خوانند پلی بر رود فرات راست کرد، و لشکر را در گذرانید ابو عبید را چهار پسر بود نخستین و هب دوم مالك سه دیگر زجر چهارم مختار که این وقت کودکی بود ، و مادر مختار از قبیله بنی ثقیف زنی پارسا بود که مه نام داشت این شب در خواب دید که کسی از آسمان بزیر آمد و قدحی سرشار بدست بو عبید داد و گفت بنوش که شراب بهشت است أبو عبيد لختی بنوشید آن گاه حيرة بن بعیر را داد و بدین گونه هفت تن از یک دیگر از آن شراب بخوردند بامداد این خواب را بر شوهر شرح دادا بو عبید گفت این جمله فردا شهید گردند پس آن گاه که لشکر بیار است و صف ها راست شد گفت ای مردمان اگر من در این جنك كشته شوم امیر شما پسر بزرگ تر منست و آن هفت تن را يك يك بر شمرد و گفت اگر این جمله نمانند امارت لشکر مثنی راست.

بالجمله چون سپاه روی در روی شد نخستین کس سلیط بن قیس اسب بر جهاند و بمیدان آمد و رزمی صعب بداد و بسیار کس بکشت و چندان زخم یافت که سستی گرفت پس مراجعت کرد، اما لشکر عجم هشتاد هزار مرد بر گرد پیلان انجمن بودند و حمله می دادند و اسب های عرب از دیدار پیلان رمیده می گشتند ابو عبیده گفت مقتل پیلان کجاست گفتند چون خرطوم او را بزنند بمیرد سلیط گفت از مقتل پیلان مپرس کار های دیگر می توان کرد.

أبو عبید گفت تا دفع پیلان نکنم لشکر عجم شکسته نشود آن گاه گفت : «عَلِيُّ قَبْرِ مُحَمَّدِ مِنِّي السَّلَامَ وَ عَلِيِّ أَصْحَابِهِ مِنِّي السَّلَامَ» و از اسب پیاده شد و شمشیر بکشید و بسوی پیل سفید بناخت و شمشیر بزد و خرطوم آن را بینداخت و باز شد که بلشکر گاه خویش پیوندد پیل سفید از قفای او بشنافت از قضا پایش بلغزید و در افتاد پیل سفید در رسید و او را زیر پای در سپرد و هلاک ساخت و از پس او سه فرزندش و هب و مالك و زجر علم بر گرفتند و رزم دادند تا شهید شدند.

آن گاه حيرة بن بعير الثقفی که از خویشاوندان ابو عبید بود علم بر ابو عبید گرفت و رزم داد تا شهید شد آن گاه سلیط بن قیس علم بگرفت و بسیار کس بکشت تا خود

نیز کشته شد این وقت عبد اللّه بن مرثد ثقفی که از خشم جهان در چشمش تاريك بود شمشیر بکشید و رسن های پل را قطع کرد و فریاد بر آورد که ای مسلمانان پل را در آب غرق ساختم که لشکر بدانند دیگر بازگشتن نتوانند تا نیکو مصاف دهند ، این بگفت و علم بر گرفت و بکوشید تا شربت شهادت بنوشید، پس مثنی علم برداشت و بجنك در آمد و عرب مردانه بکوشیدند و بسیار کس بکشتند و کشته شدند و مسلمانان هزیمت گشتند. و چون پل بر سر آب نبود خویشتن را از عجلت در آب افکندند و غرقه شدند و جماعتی در جنك جان بدادند كار بدین گونه برفت تا آفتاب بنشست و لشكر ها باز جای شدند از مسلمانان سه هزار کس بیش با مثنی نبود چون بکنار رود آمدند و خواست عبره کند پل را نیافت دیگر باره بصعوبت پل به بستند و از آب بدان سوی شدند.

صبح گاه بهمن جادو با لشکر بکنار آب آمد که از قفای عرب تاختن کند پل را بریده یافت اما مثنی را در آن رزم گاه زحمتی رسید که اضلاع پهلو تباه بود خود را بلشکر گاه نخستین رسانید و شبان گاه مکتوبی بسوی عمر کرد و او را از شكستن لشكر عرب و قتل ابو عبیده و دیگر مسلمانان آگهی داد رسول مثنی وقتی بمدينه رسید عمر را بر فراز منبر دید پیش شد و نامه بداد و این قصه را در گوش عمر بگفت ، عمر سر بر آورد و گفت ای مردمان بو عبید را بکشتند و مسلمانان را هزیمت کردند لکن غمنده مشوید که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم فرموده مسلمانی هر روز قوی تر گردد ، این بگفت و از منبر بزیر آمد و از آن سوی هزیمتیان شبان گاه بمدینه باز آمدند

و در خانه های خویش پنهان شدند و همی زار بگریستند و گفتند همانا کافر شدیم که پشت با عدو کردیم و از جهاد بگریختیم چه خداوند می فرماید:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفَا فَلَا تُوَلُوهُمُ الْأَدْبَارَ وَ مَنْ يُوَهُمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّا مَتَحَرْفاً لِقِتالِ أَوْ مُتَحَيِّزاً إلى فِئَةٍ فقَدْ باءَ بِغَضب مِنَ اللّهِ وَ مَأْوِيهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ .

خلاصه معنی آنست که پشت با جهاد مکنید و قوی حال باز قتال شوید و هر که جز بر این اندیشه از جهاد روی بگرداند در جهنم جای کند معاذ انصاری هر شب این آیت را بر آن جماعت قرائت می کرد و آن ها به های های می گریستند ، عمر بن الخطاب ایشان را بخواند اجابت نکردند عبد الرحمن بن عوف را بفرستاد تا ایشان را حاضر کرد ، پس روی بایشان آورد و گفت شما معذورید و حرب را از این گونه کار بسیار افتد همانا معاذ معنی قرآن نداند چه خداوند می فرماید مُتَحَيِّزاً إِلي فِئَةٍ بازگشتن فرار از جهاد نیست بلکه از برای اعداد کار است من اکنون شما را بنیرو خواهم کرد تا کافران را کیفر کنید.

آن گاه جرير بن عبد اللّه البجلی را پیش خواند و گفت ای جریر خطبی بزرگ حدیث گشت قصه مسلمانان و هزیمت ایشان را شنیدی اینك مثنى بن حارثه نیز مجروح است و لشکر عراق را امیری نیست پیداست که کار سپاه بی سپه سالار چون است بسیج راه کن تا تورا بیاری مثنی فرستم.

پس جریر کار بساخت و با لشکری لایق بسوی عراق روان گشت ، چون راه نزديك كرد مثنى بن حارثه بدو نامه نوشت که مهاجر و انصار را من بجنك عجم آوردم و رزم دادم هر کرا روز برسید در گذشت گروهی که جان بسلامت بردند باز مدینه شدند اما من در برابر دشمن ایستادم و همه روز مصاف دادم، همانا عمر تورا بمدد من فرستاده این توانی چیست چرا با ما پیوسته نشدی ، و در منزل دیگر اقامت جستی، اگر از امارت من در لشگر کراهتی داری روا نباشد ، زیرا که عمر ابو عبید را امیر این لشگر کرد و چون او در گذشت مرا لایق دانست و این منصب مرا داد.

و چون این نامه بجریر بن عبد اللّه بردند در پاسخ نگاشت این که گفتی من مهاجر و انصار را بجنگ عجم آوردم سخن بصدق کردی لکن کاش نیاوردی و این که گفتی انصار بخانه های خویش باز شدند جای ملامت نیست چه از این گونه در محاربت بسیار افتد و این که گفتی در برابر دشمن بر جای باشم تو در شهر و سرای خویش

باشی بکجا شوی که در نزد تو نیکو تر باشد، و این که گفتی با تو پیوسته شوم عمر مرا نفرموده است تو امیر مردم خویش باش و من امیر قوم خویشم.

این خبر بعمر بردند که در میان مثنی و جریر اختلاف کلمه بادید شد و هیچ لشگر را با سخن خلاف مصاف راست نباید ، عمر مهاجر و انصار را حاضر کرد و با ایشان از در مشورت سخن کرد گفتند صواب آنست که تو خود سفر عراق فرمائی زیرا که چون لشگر ترا حاضر بینند دل استوار دارند و دیگر گونه کار کنند علی علیه السلام فرمود این رای بصواب نیست چه اگر در میان جنگ کس ندا در دهد که عمر را کشتند سپاه شوریده شود و عجم چیره گردد، تو در مدینه می باش و از مهاجرین اولین و اگر نه از انصار از آن مردم که حاضر جنگ بدر بودند سرداری بفرست که کفایت این امر تواند کرد گفت آن کیست؟ فرمود کسی که بمال قليل قناعت کند و فزون طلب نباشد گفت یا ابا الحسن فرمان کن تا کرا پسنده می داری فرمود سعد وقاص بهر این کار است.

عمر سعد وقاص را حاضر ساخت و گفت یا سعد قصه عراق را شنیده باشی اکنون تو را با جماعتی از لشگر روان خواهم داشت امارت این لشگر که با تو می آیند و آن کس که در عراق است تر است ساخته راه شو پس سعد بسیج راه همی کرد و عمر از هر جانب لشگر فراهم آورد و هفت هزار مرد انجمن شدند این جمله را با سعد روان داشت و از دنبال او بدین گونه هر کس از سرداران برسیدند از قفای سعد بفرستاد یکی طلحة بن خویلد با هشت صد سوار پیاده و دیگر شرحبیل بن سمط الکندی با هفت صد سوار و پیاده و دیگر خوّات بن حبّان العجلی با هفتصد تن سوار و پیاده و دیگر مغيرة بن شعبه با سی صد مرد که بعضی بر اسب و گروهی بر جمازه سوار بودند و دیگر عاصم بن زرارة تمیمی با چهار صد مرد بر جمازه بودند این جمله نیز بر قفای سعد برفتند.

اما سعد طی مسافت همی کرد تا بمنزل شراف رسید و این جماعت نیز از دنبال بدو پیوستند اما سعد نتوانست که از شراف بدیگر جای شد چه برف و باران مجال جنبش نمی گذاشت مثنی بن حارثه این وقت لشگر خویش را برداشته بنزديك سعد آورد و چنان افتاد که بعد از چند روز از آن جراحت ها که یافته بود در گذشت او را

زنی نیکو روی بود بنام سلمی بنت حطیئه چون مدت عدّت بگذاشت بحباله نکاح سعد در آمد و سعد در آن جا بماند تا زمستان سپری شد.

ذكر عزل خالد بن ولید و سپهسالاری ابو عبيدة بن الجراح و مقاتله او با سپاه روم در سال سیزدهم هجری

از این پیش مرقوم افتاد که عمر بن الخطاب عزل خالد بن الوليد و نصب ابو عبيدة بن الجراح را کتابی کرد و چون آن مکتوب بخاتمت رسید خاتم بر نهاد و عامر بن ابی وقاص برادر سعد را طلب کرد و بدو سپرد و فرمان کرد که چون بدمشق در آمدی این مکتوب را با خالد بسپار و بگوی تا مردم را فراهم بکند و چون مسلمانان انجمن شدند نامه را بگشاید و بر ایشان قرائت فرماید آن گاه شداد بن اوس را طلب کرد و با او مصافحه نمود و گفت تو نیز باتفاق عامر روان باش چون مکتوب را بر ایشان قرائت کردند و ایشان را از وفات ابو بکر آگهی دادند آن جماعت را طلب کن تا با تو بیعت کنند همانا بیعت با تو بجای بیعت با من است.

پس عامر و شدّاد طی مسافت کرده بدمشق آمدند و مردم را در خیمه خالد انجمن ساختند پس آن جماعت از ابو بکر پرسش کردند عامر گفت اينك مكتوبی است که بر شما قرائت می شود این وقت عامر نامه بگشود و نخست مرگ ابو بکر مکشوف افتاد ، مردمان بگریستند و خالد نیز بگریست و گفت اگر ابو بکر را مرگ فرا رسیده بی گمان خلیفتی بهره عمر گشته سوگند با خدای که من ولایت ابو بكر را نيك دوست داشتم و از خلافت عمر نیز کراهت ندارم، پس عامر مکتوب را بپایان آورد و مردم با شداد بن اوس که نیابت عمر داشت بیعت کردند و این در روز چهارم شهر شعبان در سال سیزدهم هجری بود.

آن گاه ابو عبیده بر جیوش مسلمین امارت یافت و اموال غنایم را که بدست

خالد بود مأخوذ داشت اکنون بقصۀ فتوح شام باز گردیم ، چون ابو عبیده امارت لشکر یافت صنا دید سپاه را از بهر مشورت حاضر ساخت تا بکدام سوی از بلاد روم تاختن برد، مردی از جماعت نصاری که او را از جان و مال امان داده بود برخاست و گفت ای امیر تو در حق من نیکوئی کردی و مرا و عشیرت مرا ایمنی دادی همی خواهم که بپاداش آن تقدیم خدمتی کنم و مسلمانان را بغنیمتی بزرگ برسانم همانا در میان طرابلس و مرج السلسله حصنی است که آن را حصن ابی القدس گویند و در آن جا صومعه راهبی است که در نزد مردم نصاری مکانتی عظیم دارد و در برابر دیر او هر سال نصاری بازاری بیارایند و از اشیاء نفیسه فراوان حاضر کنند و مردم نصاری از بهر بهر بیع و شری از دور و نزديك در آن جا انجمن گردند و یک هفته این بازار آراسته است و از این لشکر گاه تا بدانجا افزون ازده فرسخ مسافت نیست اگر جماعتی را از پی نهب و غارت بگماری، گمان آنست که مسلمانان از آن غنیمت غنی گردند.

ابو عبیده را این سخن پسند خاطر افتاد و همی خواست که خالد بن ولید از پی این سریّه رود لکن شرم داشت که او را بنام بخواند و فرمان کند پس روی با مسلمانان کرد و گفت: که در راه خدا ترک جان گوید و آهنگ این سریّه فرماید کس پاسخ نداد دیگر باره این کامات را اعادت کرد هم جوابی نشنید در کرّت سیم عبد اللّه بن جعفر بن ابی طالب برخاست و این وقت جوانی نو رس بود هنوزش خط سبز برگرد عذار بتمامت رستن نداشت و او در خانه ابو بکر می زیست چه مادرش اسماء بنت عمیس بعد از شهادت جعفر بحباله نکاح ابو بکر در آمد یک روز از مادر پرسش کرد پدر من در کجا شهید شد گفت در روم گفت اگر زنده مانم خون او را از مردم روم بجويم.

و این عبد اللّه با رسول خدای در خَلق و خُلق مشابهتی داشت و یکی از اسخیای عرب است و شوهر زینب بنت أمير المؤمنين على علیه السلام است ، بالجمله بعد از وفات ابو بكر با جیشی که عمر بن الخطاب باتفاق عبد اللّه بن انیس الجهني روانه دمشق

می داشت عبد اللّه بن جعفر نیز روان گشت و این وقت که ابو عبیده گفت مرد این سریّه کیست؟ عبد اللّه برجست که منم.

ابو عبیده شاد شد و پانصد تن از ابطال رجال را ملازم خدمت او داشت و رایتی از بهر او به بست و گفت ای پسر عم رسول خدا تو بر این جمله امیری ابو ذر غفاری و عبد اللّه پسر عبد اللّه بن اُبيِّ و عامر بن ربيعه و عبد اللّه بن انيس و عبد اللّه بن ثعلبه و عبد اللّه بن بشر و عقبة بن عبد اللّه السلمى و واثلة بن الأسقع و سعد بن مالك السهمى و سايب بن يزيد و انس بن صعصعه و حمد بن الربيع و جابر بن مسروق و سالم بن نافع و فادع بن حرمل و ناجی بن ساعد الاسلمی این جمله در جیش عبد اللّه بودند در شب پانزدهم شعبان چون نیمی از شب گذشت عبد اللّه بن جعفر بالشكر از دمشق بیرون تاخت و براهنمائی دلیل نصاری صبح گاهی بر فراز جبلی نزول کردند.

و در آن جا راهبی را صومعه بود چون این سپاه را بدید از صومعه بیرون شد و گفت شما چه کسانید؟ گفتند عرب، پیش شد و در چهره يك يك از صناديد سپاه نظاره کرد و چون بعبد اللّه بن جعفر رسید گفت این پسر پیغمبر شما است؟ گفتند نیست بلکه پسر عم پیغمبر است گفت هُوَ مِنَ الْوَرَقَةِ وَ الْوَرَقَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ یعنی از برگ درخت نبوت بدست شده، بالجمله دلیل نصرانی عبد اللّه را با سیاه بزمینی که از درختان ملتف بود آورد و گفت در این جا پوشیده بباشید تا من از آن بازار خبری باز آرم برفت و روز دیگر باز آمد و گفت کار دیگر گون شد چه حاکم طرابلس دخترش را بشوی داده و از برای خریداری اثاثه عرس او با جماعتی در این بازار حاضر شده و از جانب دیگر فوجی از لشکر بحر است این بازار گماشته اند تا مبادا لشکر عرب بدیشان غارت برد، اکنون صواب آنست که سلامت را عظیم غنیمت شمارید و باز لشکر گاه خويش شويد اينك كم و بيش ده هزار تن از عوام روم و نصاری و یهود و قبطی و مصری و اهل سواد در آن جا انجمن اند و از لشکر کم تر از پنج هزار کس نخواهد بود.

عبد اللّه روی با مسلمانان کرد و گفت چه می اندیشید؟ گفتند رای آنست که خویش را بمهلکه نیفكنيم و بنزديك ابو عبيده شويم ، عبد اللّه گفت من از این جا باز

نشوم هر که مرا یاری کند اجر او بر خداست و اگر نه باز شود مرا با او خشمی و عتابی نیست لشکریان شرم داشتند که عبد اللّه را بگذارند و بگذرند گفتند ما نیز جان خود را در راه خداوند بذل کردیم بهرچه خواهی فرمان کن ، عبد اللّه شاد شد و سلاح در برد است کرد و بر اسب خویش بر نشست و لشکر بر نشستند پس دلیل را فرمود هادی سبیل باش و آن دلیل را از کار ایشان شگفتی می آمد.

معلوم باد که واقدی را در میان مورخین منزلتی و مکانتی است ، و ما بعضی از ذکر فتوحات شام را بروایت او علاقه کرده ایم ، و او در بعضی از قصه ها در شجاعت خالد بن الولید ، و دیگر مسلمانان حدیثی چند آورده که در چشم عقل خالی از غرابتی نیست ، و روشن است که نگارندگان حکایات از ایراد روایات ناگزیرند ، پس دانایان بمن بنده خرده نگیرند، و نیز باید دانست که اگر عرب را این نوع طمع و طلب نبود ، و خداوند از ایشان این گونه هول و عرب در دل ها نمی افکند لشکر روم و فرس و دیگر بلاد از این قلیل جماعت بهزیمت نمی شدند ، و دین پیغمبر در در آفاق منتشر نمی گشت ، اکنون بر سر داستان رویم.

عبد اللّه با لشکر طی مسافت کرد تا راه بدان بازار نزديك افتاد ، پس مسلمین را فرمان کمین داد و گفت به باشید تا بامداد بر ایشان غارت بریم ، و آن شب را به پای بردند ، چون سفیده بزد عامر بن ریبعه با عبد اللّه گفت صواب آنست که بباشیم تا آفتاب بر آید و مردمان از منازل خویش ببازار بیع و شری آیند ، و بدین شاغل از دیگر کار ها غافل گردند، عبد اللّه این رای را استوار گرفت و چاشت گاه چون شیر شمیده و هر بر صید دیده علم بگرفت ، و عنان بگذاشت و لشکر خویش را پنج بهره کرد و هر بهره را نقیبی نصب نمود تا از هر جانب اسب بر جهاندند ، و با شمشیر های آخته بدان بازار تاختند، عبد اللّه فریاد بر آورد که هان ای مسلمانان چشم بغارت مگمارید، و تیغ از فرق دشمن بر مدارید اگر نصرت جستید این غارت شما راست، و اگر نه طریق جنت گیرید و با ابن عم محمّد در کنار حوض کوثر دیدار کنید ، این بگفت و با آن صد تن که ملازم رکاب خود ساخته بود جنگ در

انداخت ، و باسیف و سنان و تیر و کمان همی کشت و همی افکند و هم چنان دیگر نقبا با مردم خود از اقطار بازار با تیغ های کشیده در آمدند، و شمشیر در کافران نهادند و بانگ تکبیر و تهلیل در دادند.

هول و هر بی عجب در مردم روم افتاد ، و کس ندانست این عرب چند است و از کجا می رسد و در کمین گاه چه دارد ، مردم بهم بر آمدند و اهل سوق از برای حفظ جان و مال هر کس بجانبی عجلت می کرد ، تا سلاحی بدست کند، گروهی با تیغ و تیر و برخی با سنگ و چوب از در مدافعت بیرون شدند ، چنان گرد و غباری غلیظ انگیخته شد که جهان مانند شب دیجور تاريك گشت . و مسلمانان جز به بانگ تکبیر و تهلیل یک دیگر را نمی دانستند، و هيچ يك بديگر کس نمی پرداختند و نمی توانستند.

ابو سیف بن ابراهیم که از مهاجرین اولین است گوید در جنگ های خالد و مصاف های شام همه جا حاضر بودم ، و تا این وقت چنین وقعه ندیدم. بالجمله عبد اللّه چندان رزم داد که شمشیر آب دار در دستش مانند منشار گشت ، اسب در زیر رانش مانده شد ، و ابو ذر غفاری با کبرسن در نصرت او می کوشید ، و می خروشید و می گفت « أَنَا جُنْدَبُ بْنُ جُنَادَةَ أَبِو ذِرٍ » ، و مسلمانان قطع رجا کردند و گورستان خویش را در آن جا دانستند ، چون اسب و تیغ عبد اللّه از کار بشد بکناری آمد ، و مسلمین چون نگران رایت او بودند در گرد او انجمن شدند و با جراحت های گران بحر است خویش پرداختند ، روز بکران آمد و شب تاریک شد.

این وقت عبد اللّه بن انیس مانند برق خاطف طریق دمشق پیش داشت ، و بنزد ابو عبیده آمد و قصۀ آن رزم گاه و سختی کار بر مسلمانان و زحمت جراحت یافتگان را بشرح کرد و گفت ای ابو عبیده اگر در بدو امارت تو عبد اللّه را آسیبی رسد چه جواب كوئى؟ أبو عبيده گفت إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ پس روی با خالد بن ولید کرد و گفت یا ابا سلیمان از برای این کار جز تو کس نشاید ، و این عقده جز بسر انگشت تو نگشاید ، خالد گفت من چشم بفرمان تو می داشتم ، و در زمان سلاح جنگ بر خود

راست کرد ، و برجست و بر نشست، و با لشکری کینه جوی راه بر گرفت و بسرعت سحاب و شهاب فراز و نشیب در نوشت و صبح گاه دیگر وقتی که دیگر باره عبد اللّه با کافران بکار آویختن و خون ریختن بود و با مسلمانان همی فرمود:

دُونَكُمُ الْمُشْرِكِينَ وَ اصْبِرُوا لِقِتالِ الْمَارِفينَ فَقَدْ تَجَلَّى عَلَيْكُمْ أَرْحم الرّاحِمينَ، كَمْ مِنْ فِئَة قَليلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةٌ كَثِيرَةٌ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ . ای مسلمانان در کار زار پای اصطبار استوار کنید که خداوند فرماید چه بسیار لشکر قلیل که بر سپاه کثیر غلبه کرده است، ناگاه گرد سیاه و علم های سپاه از دور دیدار شد ، مسلمانان چنان دانستند که این گروه نیز از سپاه رومند و کمین گاهی داشته اند، و اينك در می رسند یک باره ترك جان گفتند ، و دل بر مرگ نهادند در این اندیشه بودند که لشکری در رسید مانند شیران غرّان بر پشت عقبان (1)پرّان و خالد از پیش روی لشکر گفت «أَنَا الْفَارِسُ الشَّدِيدِ ، أَنَا خَالِدَ بْنَ الْوَلِيدِ».

مسلمانان را جانی تازه بتن آمد ، و بکردار رعد عاصف آواز ها بتكبير بلند کردند ، و خالد از گرد راه تیغ در کافران نهاد و از یمین و شمال قتال همی کرد أبي ذر غفاری و ضرار بن الازورو مسیب بن نجبه چون شیران دمنده رزم همی دادند در میان آن گردو غبار ناگاه ضرار بن الازور عبد اللّه را دیدار کرد ، و گفت یا ابن عم رسول اللّه شکر خداوند که خون پدر بجستی و دل درد ناک را شفا دادی.

عبد اللّه در ظلمت گرد او را نشناخت گفت کیستی؟ گفت : ضرار بن الازور عبد اللّه او را ترحيب و ترجیب کرد و گفت ای ضرار دختر حاکم طرابلس با اموال فراوان در این دیر است ، و شجعان روم بحراست او مشغول اند ، اگر مساعدت من کنی بدین دیر حمله بریم ، ضرار گفت امر تور است ، و این جنگ در تاریکی شب افتاد.

و از آن سوی خالد لشکر روم را هزیمت کرده از قفای ایشان بتاخت ، بالجمله عبد اللّه و ضرار با مردم خویش آهنگ دیر راهب کردند ، و حارسان چون دیوار


1) جمع عقاب است، اسب را به عقاب تیز رو تشبیه کرده.

آهنین بر گرد دیر بر صف بودند ، عبد اللّه خویش را بر صف زد ، و لشکر هر کس قرینی دوچار شدند ، و ضرار با سردار آن جماعت روی در روی افتاد و بطریق بر ضرار حمله افکند ، و گروهی از مردم او گرد ضرار را فرو گرفتند ، و ضرار در زمینی تنگنا خود را در میان جماعتی از اعدا نگریست ، اسب بر انگیخت تا در می دانی که لایق جولان باشد در آید ، ناگاه در تاریکی شب دست اسبش بمغاکی در رفت و از پشت اسب در افتاد ، و بی توانی برجست تا مگر اسب خویش را عنان گیرد ، اسب از آن سقطه چنان برمید که بدو دست نیافت.

بطریق چون این بدید بر او تاخت و عمودی که در دست داشت بر سر ضرار فرود آورد ضرار بیک سوی جستن کرد و آن ضربه را از خود بگردانید و هم در آن جلدی شمشیر بر شکم اسب او بزد تا اسب در افتاد ، و زخمی دیگر برگردن فرس فرود آورد، چنان که اسب بغلطید ، و بعضی از بطریق در زیر اسب ماخوذ بود، ضرار چستی کرد و تیغ دیگر بر عاتق بطریق بزد ، چون با آهن درع و زره خود متظاهر بود تیغ کندی کرده و هنری ننمود ، بطریق خویش را در دهان مرگ نگریست عالف پس قوت کرد و لاشه اسب را از زیر پای خود بیک سوی کرد و برجست ضرار زمان بدو نداد و چون شیر شرزه بر او چفسید و مانند يك لخت کوه آهنش در انداخت و با کارد سینه اش چاك زد و چون شراره نار جستن کرد و بر پشت باره او جای گرفت و آن اسب را ساز و برگ و زین و هرّا (1)و پار دم و لگام تمام از زر سرخ و سیم سفید و جواهر خوشاب و لالی پر آب بود بالجمله ضرار چون اسب یافت بر چپ و راست شتافت ، و مردم بطریق را بعضی از اسب در انداخت و برخی را پراکنده ساخت.

و از آن سوی این وقت که بطریق باضرار کار زار داشت عبد اللّه بن جعفر بقوت


1) هرا - بفتح اول و تشديد ثانی و الف کشیده - گلوله های طلا و نقره را گویند که در زین و یراق اسب بکار برند اعم از لجام و سینه بند. ولی تعجب در اینست که ضرار بن الازور اسب بطریق را با ضربت يك شمشیر بر شکم و ضربت دیگر برگردن چنان بی جان ساخت که بطریق زیر لاشۀ آن مانده بود ، حال جان گرفته و از چپ بر است جولان می کرد.

کوشش و یورش دیر راهب را فرو گرفت لکن دست بهیچ مال و اسیر فرا نبرد ، تا خالد که قفای هزیمتیان تاخته بود باز آمد و از فتح دیر شاد گشت این وقت مسلمانان آن چه در بازار نصاری بیافتند، ماخوذ داشتند، و دختر فرمان گذار طرابلس را با چهل کنیز و حلِّى و حلل و اموال و اثقال از دیر بر آوردند ، و حمل کردند اما خالد و عبد اللّه و دیگر مسلمانان جراحت های فراوان یافتند.

این وقت خالد راهب را که صاحب دیر بود ندا کرد ، و او جواب باز نداد خالد بانك بر او زد و با شمشیر کشیده بر سر او آمد ، راهب گفت بحق مسیح که صاحب تو خون این همه مردم که کشتی از تو باز خواهد جست ، خالد گفت : او ما را مامور بقتال و جهاد کرده اگر نه این بود که ما را فرمود زحمت رهبانان نکنیم با این تیغ سر ترا می پرانیدم ، راهب لب به بست و خالد با اسیران و غنائم راه دمشق پیش داشت ، چون راه نزديك شد ابو عبیده او را پذیره کرد ، و عبد اللّه و خالد را فراوان بستود و خمس غنیمت را بر گرفت، و دیگر را بر مسلمین قسمت کرد، و اسب بطریق را با تمام سیم و زر و جواهر شاه وار به ضرار گذاشت .

و چون نوبت به اسیران افتاد ، عبد اللّه دختر حاکم طرابلس را خواستار گشت ابو عبیده گفت مگر از عمر اجازت رسد، و بسوی عمر نامه کرد چون رخصت برسید او را بعبد اللّه سپرد ، و این دختر در فنون طبخ رومی و فارسی دانا و توانا بود و در سرای عبد اللّه بزیست تا نوبت حکومت به یزید پلید افتاد ، و آن کنیزک را از عبید اللّه خواستار گشت ، و عبد اللّه بسوی او فرستاد ، بالجمله بعد از فتح دير أبي القدس ابو عبیدہ صورت حال را بعمر مکتوب کرد، و خالد را فراوان بستود و از عمر خواستار شد تا بخالد از در اشفاق و الطاف نامه نگار کند ، و عمر پذیرفتار گشت.

ذکر وقایع سال چهاردهم هجری مطابق سال دویم خلافت عمر بن الخطاب

بالف چون مکتوب ابو عبيدة بن الجراح در فتح حصن أبى القدس بعمر بن الخطاب رسید ، در پاسخ نگاشت که روزی چند دست از جنگ روم باز دارد و لشکر را لختی بگذارد تا آسایش و آرامش گیرند اکنون نوبت حرب و ضرب لشکر عراق است که با عجم مصاف خواهند داد ، و عمر را بقانون بود هر گاه لشکر عراق را با عجم رزم می فرمود سپاه روم را آسوده می گذاشت ، و چون نوبت بروم می افتاد جنگ عجم را بتأخیر می انداخت تا اگر از طرفی حاجت بمدد افتد از تجهیز سپاه بیچاره نماند.

بالجمله این وقت سعد وقاص را نامه کرد که زمستان بپایان شد ، آهنگ قادسيه كن ، و جنك عجم را ساخته باش ، لاجرم سعد، لشکر بیار است ، و با سی هزار ، مرد شمشیر زن بزمین قادسیه آمد این خبر به یزد جرد بن شهریار بردند که دیگر طوفان بلا بجنبش آمد ، و لشکر عرب مانند سیل بنیان کن بقادسیه رسید ، يزد جرد رسولی بسعد وقاص فرستاد و پیام داد که از مردم خویش چند تن سوی من فرست تا از ایشان سخنی چند پرسش خواهم کرد.

سعد فرمان او را اجابت کرد، پس طلحة بن خویلد الأسدی، دیگر جریر بن عبد اللّه البجلی دیگر مغيرة بن شعبة الثقفى ، دیگر عامر بن عمرو التمیمی دیگر عاصم بن زرارة التميمى ، و شرحبيل بن سمط الكندى ، دیگر منذر بن حسان الضبی دیگر فرات بن حيّان العجلی ، دیگر ابراهيم بن حارثة الشیبانی، دیگر نعمان بن مقرن المزنی ، دیگر بشر بن ابیِّ ، دیگر حرمله ، دیگر حنظلة بن الربيع اين جمله را به نزديك يزد جرد فرستاد و فرمود او را با سلام بخوانید باشد که ما را بمقاتلت حاجت نیفتند.

ایشان طی مسافت کرده بر آب دجله و فرات عبور دادند و به مداین در آمدند و بر در سرای یزد جرد فرود شده اجازت بار جستند ، یزد جرد با پادشاه زادگان بگساریدن خمر مشغول بود، چون از فراز كوشك رسيدن عرب را نظاره کرد كاسات خمر وادات ملاهى و مناهی را فرمان کرد تا بر گرفتند ، و ایشان را در آوردند جماعت عرب در برابر یزد جرد و آن پادشاه زادگان بایستادند ، یزد جرد فرمود بنشینید هر کس بجائی بنشست ، الّا مغيرة بن مغيرة بن شعبه که برجست و بر تخت پادشاه نشست و مغیره مردی غربی و سمین بود ، قوایم تخت حمل جثه او را بر نتافت بانك طراق از تخت برخاست ، و بیم می رفت که یزد جرد در افتد ، مغیره در وسط تخت مستوی شد تا تخت قراری گرفت غلامی پیش شد که او را فرود آورد یزد جرد بانك بر آورد که دست باز دار، و آن روز بدستوری دیگران جواب و سئوال با یزد جرد بردمت مغیره بود، و او شمشیری حمایل داشت و دراعه بسته و بردی یمانی از اپس پشت انداخته ، و تازیانه بدست داشت ، یزد جرد بر مغیره می نگریست چشمش بر آن برد یمانی افتاد ، از مردی که عبّود نام داشت و برای ترجمانی حاضر بود پرسش کرد که این جامه را چه نامست ؟ گفت برد یمانی ، او را بغال اين سخن نيك نيامد چند کرت فرمود بردند جهان را آن گاه بمغیره گفت تو رسولی بودی چون بمجلس من در آمدی باید بدان جای که فرمودم جای کنی، بی اجازت من از تخت من چرا نشیمن ساختی؟ مغیره گفت از نشست بر تخت تو مرا شرفی بدست نشد ، جز این جا لایق خویش ندانستم این را بگذار و از مقصود سخن بگوی.

یزد جرد گفت شما عربان گاهی بتجارت و گاهی بر سالت و گاهی بگدائی در مملکت ما عبور دادید، و از طعام های مهنا و آب های گوارای ما بخوردید ، و لباس های حریر ما بدیدید ، پس برفتید و عرب های دیگر را خبر داديد و اينك باز آمدید و دینی تازه آوردید تا آئین عجم را بگردانید، و بدین دست آویز بر مملکت ما نعمت ما دست یابید.

مثل شما مثل آن روباهی است که بانگورستانی در رفت لختی بخورد، و

لختی تباه کرد ، خداوند انگورستان او را بگذاشت تا برفت و هر روباه که دید آگاه کرد و آن روباهان هم گروه بانگورستان در آمدند ، این وقت خداوند باغ هر ثلمه و سوراخ که در دیوار ها بود استوار کرد ، و روباهان را بتمامت بکشت اگر من بخواهم همان توانم کرد، لکن این نکنم چه دانسته ام شما از زحمت قحط و غلا وضيق معيشت و هجوم بليت آهنك این ولایت کرده اید ، من شما را بنان و جامه جامکی کنم و بادرار (1)نعمت و کسوت مخصوص دارم و از شما بر شما امیری نصب کنم.

مغیره گفت سخن بپای بردی ؟ گفت بردم گفت آن چه از قحط زدگی وضیق معاش ما گفتی سخن براستی کردی ، ما چنین بودیم موش و سوسمار خوردیم و جامه از پشم گوسفند کردیم و حلال از حرام ندانستیم پسر عم را از براى يك پشيز ناچيز می کردیم و بدان فخر جستیم ، این ببود تا خداوند پیغمبر خویش را بفرستاد ، و ما را از پرستش اوثان و اصنام باز داشت، و بخدای پرستی بگماشت و حلال و حرام بیاموخت ، و ما را فرمود تا با کافران جهاد کنیم ، و آن بلاد و امصار که مسلمین گشاده خواهد شد باز نمود ، و این شهر و این كوشك كه تر است از آنان است که بدست ما مفتوح خواهد گشت.

اکنون ترا از سه کار یکی باید نخست آن که کلمه گوئی و مسلمانی گیری تا این پادشاهی بر تو بپاید ، و هیچ کس از ما بی اجازت تو بدین مملکت در نیاید و اگر نه جزیت بردمت نهی ، و هنگام ادای آن صاغر باشی. سه دیگر آن که اگر این نیز نپذیری جنگ را ساختگی کن تا هر کرا خدای خواهد بر کشد و اگر نه بکشد.

یزد جرد گفت: این جمله را دانستم جز آن که لفظ « صاغر» را فهم نکردم مغیره گفت این باشد که هنگام ادای جزیه بر پای ستاده باشی و تازیانه بر سر تو


1) جامکی بمعنی جیره و وظیفۀ است که به نوکر و خدم می دهند ؟ و ادرار بمعنی شهریه است و آن چه مرتب بخدام و یا دوستان و جیره خواران می رسانند

بداشته باشند.

یزد جرد از این سخن در خشم شد و گفت من مردم جهان را از ترك و ديلم و سقلاب و هند و سند و دیگر جا ها بجمله دیدم ؛ بدبخت تر از شما کس ندانستم که همه موش خورید ، و مار خورش سازید و از گدائی و بیچارگی سلب از پشم شتر و گوسفند کنید عرب را کی این مکانت است که در روی من بیرون ادب سخن کند اگر قتل رسولان نکوهیده نبودی ، هم اکنون شما را با تیغ کیفر می کردم ، این زمان رستم ارمنی را منشور می فرستم تا عرب را بتمامت در خندق قادسیه با خاك سپارد ، و شما را جز خاك در نزد من بهرۀ نیست ، و غلامی را بفرمود تا زنبیلی را با خاك بنيباشت و حاضر داشت آن گاه فرمان کرد که این خاکرا بر سر آن کس که بزرگ تر و فاضل تر است حمل کن تا هم اکنون از این شهر بیرون شوند و بنزديك امير خویش برند ؛ و او را گویند هم بزودی بفرمایم تا شما را در خندق قادسیه با خاک سپارند.

از میان رسولان عامر بن عمر و التمیمی که بسال از همه خرد تر بود ادب نگاه داشت بر جست و آن زنبیل را بگرفت و بر سر نهاد پس از نزد یزد جرد بیرون شدند و بر نشستند ، و به نزديك سعد وقاص آمدند و صورت حال را باز راندند ، از پس ایشان يزد جرد یک باره دفع عرب را تصمیم عزم داد ، و رستم را فرمان کرد که زمستان سپری شد ، و هوا موافق گشت ، و علف چهار پایان برسید ، لشکر بساز ! و بنيان عرب را بر انداز.

لاجرم رستم بدیگر سرداران مکتوب کرد و لشکر ها بخواند ، و صد و بیست هزار سوار و پیاده فراهم کرد ، آن گاه مردی را که مردان شاه نام داشت بفرمود که با چند فوج سپاه از پیش روی بتاز و بر سر حد بباش تا سپاه سعد نتوانند در این اراضی دست بقتل و غارت بگشایند، و خود در سر حد سواد او تراق کرد، اما یزد جرد از برای تشدید و تتمیم کار بفرمان گذاران ممالك خويش فرمان كرد كه با لشکر های ساخته عجلت کنید و بلشکر گاه رستم پیوسته شوید ، دختر او بوران دخت بمیران فرمان گذار آذربایجان مکتوب کرد که با سپاهی در خور جنك شتاب

کن و رزم عرب را تصمیم عزم فرمای اگر در این مقاتلت نصرت ترا افتاد از یزد جرد تاج زا ستانم و ترا دهم و ولایت عهد را خاص تو گردانم تا پس از ده سال حکومت ترا باشد.

مهران بدین نوید از آذربایجان با لشگری بزرگ بکردار صبا و سحاب شتاب زده برسید و بی درنگ خود را برستم برسانید و امیر همدان با بیست و پنج هزار سوار و پیاده راه بر گرفت و شیر زاد والی قم و کاشان با بیست و پنج هزار راکب و راجل عاجل گشت ، و شروان شاه هم از اصفهان بدین شماره سوار و پیاده بیار است و راه سواد پیش داشت.

اما سعد وقاص با چهل هزار مرد در قادسیّه بود چون کثرت لشگر عجم را بدانست ، صورت حال را بعمر بن الخطاب کتاب کرد و عمر نامه با بو عبيدة بن الجراح فرستاد که از لشگر شام بیست هزار کس بمدد سعد و قاص فرست، و او اطاعت نمود ، و این وقت لشگر اسلام شصت هزار کس بشمار آمد، و در لشکر گاه سعد علف و آزوغه فراوان بود ، الّا آن که گوشت اندك بدست می شد ، پس سعد عمار بن حفص التمیمی را بنزد ماهی گیران فرستاد تا دویست خروار ماهی بخریدند و بتفاریق بلشگر گاه آوردند و هم چنان سپاه او بچپ و راست همی تاختند و قتل و غارت ساختند.

مردم آن اراضی شکایت بیزد جرد بردند که ما در زیر پای عرب سپری شدیم و رستم را در این جنگ همه تقاعد و توانی می رود ، یزد جرد کس برستم فرستاد که جنگ عرب را چندین در نك واجب نیست ، رستم گفت در کار مقاتلت عجلت نتوان کرد ، و این از بهر آن بود که رستم در احکام نجوم نيك دانا بود ، و دانسته بود که دولت عجم بدست عرب نابود گردد و همی خواست اگر تواند کار بمصالحت و مسالمت کند ، و آن شب خوابی هولناك بدید صبح گاهی رسول بسعد وقاص فرستاد که بدان چه طمع و طلب دارید بنمائید، تا من به پادشاه برسانم ، و شما را بر گردن آرزو بنشانم و جانبین را از آویختن و خون ریختن آسوده فرمایم، سعد گفت چندین سخن دراز

مکن مسلمان باش ، یا قبول جزیت کن ، و اگر نه ساخته جنگ شو.

چون رستم دانست که بهیچ روی کار بمصالحت نشود آهنگ جنگ كرد و این جنگ نخستین بود که در اراضی قادسیه بین الفریقین افتاد، و این روز را عرب يوم ارماث نام نهاد ، بالجمله رستم از قادسیه تامد این پیک ها چنان که اصغای آواز یک دیگر کنند باز داشت تا اگر سخنی در قادسیه القا می کرد ، در زمان بمد این می رسید و یزد جرد آگاه می شد مع القصه رستم بمصافگاه آمد ، و لشگر ها روی در روی شدند.

سعد وقاص عمر و معد يكرب و جرير بن عبد اللّه البجلی را باده هزار سوار و پیاده بمیمنه فرستاد و ابراهیم بن حارثة الشيباني و علياء بن جحش العجلي را هر يك ده هزار سوار و پیاده بداد، ابراهيم بمسيره رفت ، و عليا بقلب در ایستاد ، و دیگر لشگر ها بعضی بجناح رفتند، و برخی کمین گاه گرفتند ، و از آن سوی نیز رستم صف راست کردو میمنه و میسره بیار است اول کس که اسب بزد و بمیدان آمد فرمان گذار آذربایجان مهران بود، با قبائی حریر و کرته (1)دیبا و کمری از زر سرخ مرصع بجواهر شاه وار و دو گوش وار زر در گوش داشت كه هر يك را مرواریدی بس بزرگ علاقه بود و بر اسبی راهواز که ساز و برگش همه جواهر آب دار بود نشسته و شمشیری چون پارۀ آتش بدست کرده ، در میدان جولان می کرد و شمشیر می گردانید و می گفت اگر خدای خواهد یا نخواهد امروز عرب را ادب کنم و از طمع و طلب ایشان وارهيم.

سعد وقاص گفت: این کافر کلمات کفر بر زبان می راند کیست که بتازد و کار او بسازد ، منذر بن حسّان الضبیّ اسب بر جهاند ، و زمین جنگ بر مهران تنگ بست، لختی بر هم بر آشوفتند و بر یک دیگر کوفتند ، منذر فرصتی بدست کرده

سنان نیزه بدو بند کرد ، و از اسبش در انداخت ، هم در آن چستی پیاده شد


1) كرته بضم اول و سكون ثانی و فتح فوقانی بمعنی پیراهن است و قباى يك تهى و نیم تنه را نیز گفته اند که عربان سر بال خوانند

و بر افتاده تیغ راند، مهران از بیچارگی پای خویش سپر کرد و پایش با تیغ برفت هم در این هنگام اسب منذر برمید ، و منذر از قفای اسب دوید جریر بن عبد اللّه البجلی که از میمنه لشگر نگران بود مهران را بی هم آورد یافت ، بشتافت و سرش از تن دور کرد و سلاح و سلیش بر گرفت و باز جای رفت.

منذر چون اسب خویش را مأخوذ داشت باز شد که کار او را تمام کند دید که سر او بر دست جریر می رود ، در میان صف آمد و با جریر گفت من بر او تاختم و از اسبش در انداختم و با شمشیر پایش را از تن باز کردم ترا چه افتاد که آهنگ او کردی؟ تو در جاهلیت امیر قوم بودی ، و نیز در مسلمانی امروز امیر سپاهی از بزرگی تو پذیرفته نیست که روی انصاف بخراشی، و در طلب حق من باشی ؟ حریر گفت این کمر زر با من گذار و سلاح و سلب بردار، منذر گفت هر گزیدین ندهم الا آن که سوگند یاد کنی که تو او را با نیزه زدی و پایش را قطع کردی در میان ایشان سخن فراوان رفت، در پایان امر کمر مرصع را با منذر گذاشت و سلاح و سلب را خود برداشت قیمت کمرسی هزار دینار زر سرخ بود ، و سلاح و سلب و دیگر چیز ها ده هزار درم سیم خام بها داشت.

مع القصه بعد از قتل مهران از سپاه عجم مردی که خالد بن عتبه نام داشت بیرون شد ، و مبارز بخواست ، عاصم بن عمر الخطاب براو تاخت و او را بکشت آن گاه قرة بن عاصم از سپاه عجم بمیدان آمد و از جماعت عرب عمرو بن معديكرب آهنگ او کرد ، و باول حمله از پایش در آورد ، و سوار دیگر با کمر زر و سلب زر بفت مانند آتش تفته بتاخت ، و بر عمر و حمله در انداخت، عمرو بن معدیکرب که در روز میدان پیل دمان را وزنی نمی نهاد بروی در آمد ، و هم در آن گرمی که اسب از پهلوی او در می گذرانید. دست فرا برد و کمرش بگرفت و هم چنانش بر زبر دست بلشگر گاه آورد.

رستم چون این بدید دانست که مردان عجم یک تنه با دلاوران عرب نیروی نبرد ندارند لشگر را فرمان کرد تا هم گروه بجنگ در آیند. و پیلان را از پیش

لشگر بجنگ داشت، از آن سوی سعد وقاص این روز رنجور بود، چنان که بزحمت بر اسب نشست و سپاه را گفت چشم بمن دارید ، آن گاه که تکبیر گویم بجمله حمله کنید، این وقت که جنبش لشگر عجم نگريست بانك به تکبیر بر آورد ، و شصت هزار تن سپاه عرب بيك بار بانك تكبير در دادند و حمله کردند.

چون این دو دریای لشگر با هم نزديك شدند ، از صولت پیلان در اسب های عرب هول و هرب افتاد ، و رمیدن گرفتند ، چون عرب این بدید هزار تن با شمشیر های کشیده از اسب پیاده شدند و بر فیل ها حمله کردند ، و برخی را با شمشیر جراحت نمودند . چندان که روی فیلان بر تافتند، این وقت آفتاب بنشست، و روز تاريك شد پس هر دو لشگر دست از جنگ بازداشتند و باز جای شدند. در این جنگ پانصد تن از مردم عرب و دو هزار کس از سپاه عجم مقتول گشت.

بالجمله چون شب سپری شد و خورشید سر از افق بر کشید . دیگر باره ساز حرب و ضرب طراز گشت ، و این روز را عرب يوم اغواث نام نهاد.

مع القصه چون آفتاب سایه بگسترد هر دو سپاه لختی از زمین ارمان بیک سوی شدند ، و در ارض اغواث صف راست کردند، میمنه و میسره و قلب و جناح بیار استند ، اول کس از لشگر عجم مردی بیرون آمد و فیروز نام داشت ، و گروهی از سرهنگان از یمین و شمال او هم رده می شتافتند، و فیروز بر فیلی سوار بود که ساز و برك تمام داشت، یک تن از عرب که نسبت بینی اسد می برد و نامش نیز اسد بود ، و او را بکنیت ابو الموت می خواندند ، و سخت دلاور و تناور بود ، و اسبی مُهر در زیر پای داشت ، چون فیروز را بر پشت فیل نگریست ، مهمیز بر کره اسب خویش بزد و آن را چند کرت با تازیانه کرّ و فرّ داد ، چون سینه گرد کرد و باد در منخره انداخت ، مانند برق خاطف بسوی فیروز حمله برد ، و هم چنان از گرد راه شمشیری چون شعله آتش براند، و خرطوم فیل را بدونیم کرد ، هنوز خرطوم فیل بر زمین نیامده بود که آن تیغ را چون آتش جوّاله بگرادنید و بر سر فیلبان فرود آورد.

پس فیل از طرفی در افتاد و فیلبان از جانبی جان بداد، فیروز از پشت فیل بر زمین آمد مسلمانان بر او حمله کردند، و جنگ از ده سوی پیوسته شد، حرب بر پای ایستاد و نعره دارو گیر از جانبین بالا گرفت، سیف و سنان در ظلمت گرد چون ستارگان تابناك در شبان تاريك درفشان گشت و شمشیر های برنده در دست دلاوران دمنده سر افشان جنگ آوران عجم اگر چند با تمام غیرت و حمیت کوشیدند، و مانند شیر شری و نهنگ و غاخر و شیدند، هم در پایان امر لختی بشکستند و باز پس نشستند ، عرب شدت كرد و كوشك قادسیه را فرو گرفت، این وقت آفتاب بگشت ، و هر دو لشگر دست از جنگ باز داشت ، در این جنگ دو هزار تن از لشگر عرب عرصه هلاك و دمار شد و ده هزار کس از سپاه عجم طعمۀ شمشیر آب دار گشت.

بالجمله سعد وقاص بكوشك قادسیه در آمد، و آن کوشکی بس رفیع و هیکلی بس عالی بود ، و از آن جا غنیمت فراوان بهرۀ عرب گشت، در این شب عجم سخت گرفته خاطر بودند . چه جماعتی از ایشان کشته و كوشك قادسیّه نشمين دشمن گشته بود ، پس همه شب رای همی زدند ، و از برای فردا ابطال رجال را تحریض قتال همی دادند ، چون آفتاب سر از مشرق بر کشید، دیگر باره کین ها در سین ها جوش زد ، و لشگر ها از دو سوی بخروش آمد ، و این روز را عرب يوم عماس نام نهاد.

مع القصه امروز عجم جنگ را از بن دندان (1)ایستاد و پیلان را از پیش روی لشگر بر صف کردند و رده بر کشیدند، از آن سوی چون عرب این بدید، دانست که اسب بر روی فیل نرود ، لاجرم از اسب بزیر آمدند و شمشیر کشیدند و پیاده جنگ فیل را آماده گشتند، و مانند صواعق آسمانی از چپ و راست بر فیلان در آمدند برخی را خرطوم بیفکندند ، و چند را جراحت رسانیدند پس راه جنگ گشاده گشت و سپاه با یک دیگر چهره شد ، این وقت دلاوری از سپاه عجم که شاهنشاه نام داشت ، بر فرسی بود نشسته و تاجی از زر بر سر نهاده ، و جرسی زرین از فراز


1) از بن دندان کار کردن کنایه از تمام رغبت در کار و انقیاد و اطاعت است.

تاج علاقه کرده که در تک تاز آواز همی داد، بدین صفت اسب بر جهاند ، و لختی در میدان گرد بر آمد و هم آورد طلب کرد از عرب یک تن آهنگ جنگ او نمود بی درنگ بدست او کشته گشت ، از پس او دیگری تیغ کشید و همان شربت چشید.

چون چهار کس را بدین گونه مقتول ساخت ، از شجاعت او هول و هر بی عجب در دل های عرب افتاد ، عمرو بن معدیکرب را بخواندند و گفتند مگر کردار این کافر را با مسلمانان نگران نیستی، اگر توانی دفع او کنی ، دو تن از جوانان بنی تمیم گفتند مردی پیر و ضعیف را بچنین کاری گماشتن آب بغر بال انباشتن است ، او کی تواند چنین شجاعی را که شیر از هیبت او بجهد دفع دهد، عمرو گفت: اگر چند پیرم مانند شما جوانان را بيك پشیز نگیرم، ادب نگاه دارید که شما را بدین گونه سخن راه نیست.

چند تن از عشیرت عمر و گفتند ای عمر و نام تو در شدت و شجاعت با آفتاب جهان پیموده است وصیت دلاوری و دشمن شکنی تو دوست و دشمن بشنوده است ، اکنون چون دیرینه سال شدی ، و ضعیف حال گشتی اگر چنان دانی که دفع او نتوانی با او باب محاربت مكوب ، و دل لشکر مياشوب ، عمر و گفت سخن بدر از مکشید ، و شتر مرا بیاورید پس شتر آوردند، و آن را بخفت و بر نشست ، و آن دو جوان بنی تمیم را گفت پیش شوید و جامۀ عمّ خود را در زیر پای او مستوی بدارید ، ایشان از دو سوی در آمدند ، و جامه بر او راست کردند چون دانست که دست ایشان در زیر در آمد بر زبر دست هر دو نشست و شتر را بر انگیخت و ایشان را بر دست های خویش بیاویخت ایشان فریاد می کردند که ای عمّ دست های ما برفت ، و او شتر را در پیش چپ و راست می دوانید، و می گفت آیا ایشان را می زیبد که با من چنین سخن کنند قوم گفتند یا ابا ثور هیچ کس را نمی زیبد، اکنون عضو فرمای ، پس برخاست تا ایشان در افتادند گفت هان ای جوانان عم خویش را چگونه دیدید با قوت است یا نیروئی ندارد؟ از این پس بیرون ادب سخن مکنید.

آن گاه گفت اسب مرا توان حمل من نیست مرا اسبی توانا حاضر کنید

اسبی قوی و بلند بیاوردند، عمر و دست فرا برد و دم آن را بگرفت و فرو کشید اسب فرو خفت گفت این اسب مرا نشاید، فرسی دیگر آوردند او نیز توان امتحان عمرو نیاورد.

بالجمله بر اسبی که پسند خاطر او بود بر نشست و گفت من بر این عجمی تاحتن کنم اگر دست یافتم با شمشیرش از پای در آورم ، و اگر او مرا از اسب در انداخت، بیم مکنید که او مرا نتواند کشتن شما به باشید که چون با من نزديك شود او را خواهم کشت ، این بگفت و این رجز انشاد کرد:

أنا أبو ثورٍ و سيفى ذو النون *** اضر بهم ضرب غلام مجنون

يا ال زبيدٍ إنّهم يموتون

و اسب بر جهاند و سر راه بر شاهنشاه گرفت ، پس هر دو تن چون شیر غرنده و پیل دمنده بر یک دیگر حمله افکندند و دور بر آمدند و از هر دو سوی لشکر ها نظاره بود ، چه شاهنشاه مردی دلاور بود ، و عمرو معدیکرب نیز در عرب بشجاعت نام داشت.

بالجمله بیک بار آن دو جنگجوی با شمشیر های کشیده روی در روی در آمدند پیش دستی عمرو را بود تیغ براند تاج زر و خود آهنین و فرق شاهنشاه را تا بگردن بر درید، اگر چه شمشیر شاهنشاه بر سر عمرو فرود آمد ، لكن ضرب زخم خورده را نیروی بریدن نبود.

بالجمله شاهنشاه از اسب در افتاد و جان بداد ، عمرو چون شیری که بر فریصه جهد بجست ، و سلب و سلاح و تاج او بر گرفت ، و بصف خویش باز آمد سپاه او را ثنا گفتند و مرحبا کردند، و این وقت روز بکران آمد و جهان تاريك شد و جانبين دست از جنگ باز داشتند، و همه شب سنان ها می زدودند و شمشیر ها صیقل می دادند تا کار فردا راست کنند، مقرر است که ابو المحجن ثقفی مردی شراب باره بود ، و از خوردن خمر خویشتن داری نتوانست کرد، چند نوبت در لشکر گاه شراب بخورد و سعد و قادش بتازیانه عذاب کرد، از قضا صبح گاهی سعد را بر او عبور افتاد، دید

که ابو المحجن هم چنان مست طافح (1)نشسته و مستانه بدین ابیات ترانه می کند:

اذا متُّ فادفني إلى جنب كرمةٍ *** تروی عظامی بعد موتی عروقها

و لا تدفنني في الفلاة فانّنيٍ *** اخاف إذا ما متُّ ان لا أذوقها

أباكرها عند الشروق و تارةً *** يعاجلني عند المساء غبوقها (2)

و للكاس و الصهباء حق معظّم *** فمن حقّها أن لاتضاع حقوقها

أنعم ندماني و أترع كاسه *** فان لم يذقها قلت لم لا تذوقها

سعد وقاص چون این کلمات شنید نزديك رفت و گفت إِنَّکَ لَفِی ضَلالِکَ اَلْقَدِیمِ بهیچ گونه تعب ادب نشوی و به هیچ نوع شکنجه رنجه نگردی ، نیکو تر پند از برای تو بند است که جاودانه در زندان باشی، و چهره تقوی بناخن عصیان نخراشی ، و بفرمود او را بند بر نهادند ، و بمحبسى در كوشك قادسیه بازداشتند.

اکنون بر سر داستان رویم چون شب بپای رفت ، ابطال رجال از طرفين آهنك قتال کردند، و این روز را عرب يوم سواد نام نهاد بالجمله چون هر دو لشکر رده راست کردند ، و میسره و میمنه را بیاراستند ، جنگ سخت شد ، و لشکر ها گروه گروه در هم افتادند ، غبار تیره جهان را سیاه کرد ، و بانك دهل بالا گرفت ، و نعره مردان در هم رفت، عجم پای اصطبار استوار داشت ، و سخت بکوشید و بسیار کس از عرب بکشت و بیم افتاد که هول و هرب در عرب قوت کند و موجب هزیمت شود اما ابو المحجن این گیر و دار میدان را در زندان اصغا می نمود ، و از غیرت و حمیت

پوست بر تنش زندان و موی بر اندامش پیکان می گشت، و این اشعار را انشاد می کرد:


1) مست طافح یعنی کسی که زیاد شراب خورده ، و از خود بیخود گشته باشد.

2) هر گاه بمیرم مرا در کنار درخت رز دفن کنید تا استخوان هایم را ریشه های درخت رز سیراب کند، مرا در گورستان سحر ادفن مکنید که می ترسم بعد از مردنم از آب انگور بی نصیب بمانم، من هنگام طلوع خورشید و خوردن صبحانه اول بنوشیدن شراب آغاز می کنم و شبا هنگام هم که بخواب می روم شب چره من شراب است....

کفی حزناً أن تلتقى الخيل بالفنى *** و اُترك مشدوداً علىّ و ثاقيا

إذا قمت غنّاني الحديد و علّقت *** مصارع دوني قد تصمُّ المناديا

و قد كنت ذامال كثير و إخوةٍ *** فقد تركوني واحداً لااخاً ليا

و قد شفَّ جسمى أنّني كلّ شارق *** اعالج كبلاً مصمتاً قد برانيا

فللّه درّى يوم أترك موثقاً *** و تذهل عنّي نسوتى و رجاليا

جلست من الحرب العوان و قد بدت *** و أعمال غيرى يوم ذاك القواليا

سعد وقاص را کنیزکی بود بنام زیدی که گاه گاه ابو المحجن را در محبس آب و نان می داد ، با او گفت غوغا بزرگ شد و نعره ها عظیم گشت ، بگو کار مسلمانان در این جنگ بر چگونه است؟ زیدی گفت چنان فهم می شود که مسلمانان شکسته شوند، ابو المحجن سخت ملول شد و بازیدی گفت وا لهفاه لعنت بر خمر و خمار باد ، سعادت این جهاد بهره دیگران گشت ، و مرا بدان دست نبود . و بسلمی ضجیع سعد پیام داد که این کنیزک را فرمان کن تا بنداز پای من بردارد ، و اسب و سلاح سعد مرا دهد ، تا بروم و مسلمانان را در این جنگ پشتوانی کنم ، چون ساعتی رزم دهم باز آیم ، و بند بر پای خویش نهم ، سلمی چون عهد او را استوار می دانست كنيزك را بفرمود ، تا بند از پای او برداشت و سلاح جنگ بداد ، و زین بر اسب بست.

پس ابو المحجن سلاح بپوشید و بر نشست ، سعد وقاص چون چند زخم بر ران داشت نمی توانست با سپاه سوار شود ، و بآوردگاه آید ، هر روز بر فراز كوشك قادسیه می نشست و نظاره می کرد . و این هنگام از سستی عرب سخت در رنج بود ناگاه چون صاعقه آتش بار سواری نگریست عصابۀ بسته ، و بر مادیانی ابلق نشسته چون برق در رسید ، و بکردار رعد خروشی کرد و خود را بر سپاه عجم زد ، میمند بر میسره آورد و چپ براست برد و همی کشت و همی انداخت همی کشت سعد و همی انداخت. سعد گفت این سوار کیست که عرب را نیرو کرد ، و عجم را باز پس نشانید؛ گفتند ندانیم گفت: اگر روا بود همی گفتم، که خضر پیغمبر است که در چنین شدت دین رسول خدای را ندرت کرد

لکن این نشنیدیم.

در این سخن بودند که هم چنان که ابو المحجن لشکر را از جائی بجائی می برد و از مکانی بمکانی می رمانید، گذر گاهش نزديك بكوشك قادسيّة افتاد، سعد وقاص نيك نظر كرد ، و با حاضران گفت این اسب و سلاح باسب و سلاح من ماند ، و حركات این سوار با ابو المحجن ثقفی شباهتی تمام دارد، و اگر نه این بود که ابو المحجن در اين كوشك محبوس است همی گفتم اوست بالجمله دیگر باره ابو المحجن حمله کرد و مسلمانان با او هم دست شدند ، و بسیار کس از کفار را عرصه دمار داشتند ، آن گاه ابو المحجن باز شد و بر در كوشك آمد و با بن نیزه در را بکوفت كنيزك در بگشود پس بدرون رفت و اسب و سلاح باز داد ، و بند بر پای خویش نهاد.

و از آن سوی چون روز فروشد، لشکر ها دست از جنگ بداشتند ، سلمی کس فرستاد و سعد را بخواند چون بیامد گفت امروز حال مسلمانان چون بود ؟ سعد گفت نزديك بود كه مسلمانان هزیمت شوند که ناگاه سواری برسید که ندانستم آدمی بود یا از فریشتگان ، جنگ های عجیب بدست او رفت، و به نیروی او مسلمانان نصرت یافتند ، سلمی گفت آن سوار را نشناختی گفت نشناختم گفت او ابو المحجن بود ، و قصه او را باسعد بگفت، پس سعد بنزديك ابو المحجن آمد ، و او را ترحيب و ترجيب نمود ، و بفرمود بند از پایش برداشتند و گفت: از این پس هرگز ترا بخوردن خمر تازیانه نزنم ابو المحجن گفت من هرگز از این پس خمر نخورم گاه خمر خوردم مرا به اقامۀ حد شرعی پاک ساختی و از این پس چون به عذاب خدای کیفر خواهم شد، نیکو آنست که دیگر خمر نخودم ، و دیگر آلوده این گناه نشد و این شعر بگفت:

فلا و اللّه اشربها حیاتی *** و لا اشفى بها احداً سقيماً

قصه خنسای تماضر و شهادت چهار پسر او در یوم سواد در سال چهاردهم هجری

خنس بفتح خای معجمه و نون مفتوح وا پس شدن بینی است از روی با اندک بلندی که بر سر بینی باشد و چون مردی بر این صفت بود او را اخنس گویند و اگر این صفت در زنی باشد او را خنسا گویند و این لفظ لقب تماضر است که بر نام پیشی گرفته و او را خُناس نیز گویند ، و تماضر دختر عمرو بن شريد بن رياح بن ثعلبة بن عصبة بن حفاف بن امرء القيس بن بهثمة بن سليم بن معوية بن عكرمة بن حفصة بن قيس بن غيلان بن مضر بن نزار است، از قبیله سلميّه و او را رواحة بن عبد العزيز السلمى بحباله نکاح در آورد و از او پسران آورد مانند یزید و معويه و عمر، و خنسا را دو برادر بود یکی معویه که با او برادر اعیانی بود و دیگر صخر که از سوی مادر با او برادر بود و صخر را افزون دوست می داشت چه مردی شجاع و کریم بود.

بالجمله خنسا در بدو حال که هنوز دوشیزه خرد سال بود جمالی بکمال داشت دُريد بن صمّه كه در جنك رسول خدای با جماعت هوا زن صفت او مرقوم افتاد صیت جمال خنسا را بشنید و بخواستاری او بنزدیك پدرش عمر و آمد ، وقتی برسید که از قضا خنسا را نگریست که شتری را با روغن طلی همی کرد کرد، چون از آن کار بپرداخت خویشتن را پاك بشست و پاکیزه داشت ، درید بن صمّه را دیدار او پسنده افتاد و مهرش دو چندان گشت و این شعر ها بگفت:

حيّواتماضر و اربعو اصحبی *** و قفوافانّ و قوفكم حسبي

ما إن رأيت و لا سمعت به *** كاليوم طالی اینق جرب

مبتذّلا تبدو محاسنه *** يضع الهناء مواضع النّقب

متخصّراً نضخ الهناء به *** نضخ البعير بريطة العصب (1)

أخناس قدهام الفؤاد بكم *** و أصابه نبل من الحبّ

فسليهم عنّى خناس إذا *** عضَّ الجميع الخطب ما خطبى

آن گاه حاجت خویش را نزد عمرو بن شرید مکشوف داشت ، عمرو گفت ترا حسبی شریف و نسبی کریم است ، لکن خنسا آن دختر نیست که او را کس از در کراهت بشوی فرستد ، الا آن که من این حدیث را با او بردارم ، تا چه گوید، خنسا آمد و گفت ای دختر فارس قبیله هوا زن و سیّد بنی جشم و دُرید بن صمّه ترا بشرط زنی خواهد ، رای چیست ؟ « فَقَالَتْ أَتُرِي لِي تاركة بَنِي عَمِّي مِثْلَ عَوَالِي الرِّمَاحَ وَ نَاکِحَهٌ شَيْخُ بَنَى جُشَمُ هَامَّةِ الْيَوْمِ أَوْ غَدٍ » ، گفت آیا روا می داری که عم زادگان خود را که مانند نیزه های ستاخاند (2)ترك گویم و با پیری سال خورد که امروز و اگر نه فردا بدرود جهان گوید ، هم بستر شوم ، و با این همه يك امروز اسعاف آرزوی او را با خود بیندیشم و پشت و روی این کار را نگران شوم ، آن گاه دخترکی را آموخت که نگران باش هی که درید بر ارض پیشاب کند بول او افشان بریزد ، یا زمین را بسُنبد، آن كودك خبر باز آورد که بول درید پراکنده بر زمین رود، خنسا گفت روزگار او بگران رفته است و از نیروی او بقیتی نمانده و این شعر ها بگفت:

أتنكحني هبلت على دريد *** و قد طرّدت سیّد آل بدر

معاذ اللّه ينكحنى حبرکی *** قصير الباع من جشم بن بكر

يرى مجداً و مكرمة أتاها *** إذا عد الخسيس كريم نمر

یبا درنى حميدة كلّ يوم *** فما يولى معوية بن عمرو


1) درود بگوئید خنسا را و بار فرو نهید ای یاران که بمنزل رسیدیم ، تا کنون ندیدم و نشنیدم مانند این دختر که شتران گر را چرب می کند، بی اعتنا خواستنی های بدنش آشکار شده و قطران را بر زخم دانه های جرب مالش می دهد ، یک دست خود را که آلودۀ بقطران است بکفل نهاده و با دست دیگر قطعه پوست پر قطران را ببدن شتر می مالد...

2) ستاخ - بكسر اول - شاخ نوچه درخت را گویند سر نیزه را بجوانه شاخ درخت تشبیه کرده است.

لئن أصبحت في جشم هديّا *** لقد أمسيت في دنس و فقر

فان لم اعط من أمرى نصيباً *** فقد أردى الزمان اذاً بصخر

چون این سخنان گوش زد درید گشت سخت برنجید و از در خشم این شعر بگفت:

و قاك اللّه يا ابنة آل عمرو **** من الفتيان أمثالى و نفسى

فلا تلدى و لا ينكحك مثلى *** إذا ماليلة طرقت بنحس

لقد علم المراضع في جمادى *** إذا استعجلن في قرّ بنهس

بأنّي لا أبيت بغير لحم *** و أبدء بالأرامل حين امسي

و أنّي لا يناد الحيّ ضيفى *** و لا جارى يبيت حيث نفسي

فان أكدى فتامكة تودّى *** و إن العمر فانّي غير نكس

و تزعم أنّنى شيخ كبير *** و هل خبرّتها أنّى ابن أمس

تريد شرنبت القدمين شثئناً *** يبادر بالحرائر كلّ كرس

و ما قصرت يدى من عظم امر *** أهمّ به و لا سهمی بنکس

و ما أنا بالمزجّى حين يسموا *** عظيم في الأمور و لا بوهس

فقد اجتاز عرض الحزن ليلاً *** بأعيس من جمال الفيد حلس

كأن على تنآئفه إذاما *** أضاءت شمسه أثواب ورس

گویند در ایام موسم که شعرای عرب در بازار عکاظ (1)انجمن شدند ، و اشعار خویش انشاد همی کردند و بعضی را بر بعضی فضیلت نهادند ، چنان افتاد که نابغه ذبیانی و حسان بن ثابت حاضر بودند، و خنساء شعر خویش قرائت کرد نابغه گفت « وَ اللَّهِ مَا رَأَيْتُ ذَاتَ مَثَانَةِ أَشْعَرَ مِنْكَ فَقَالَتْ بِذَا خُصْيَةِ يَا أَبَا أُمَامَةَ فَقَالَ وَ ذَاخِصِيَّةٌ » ، يعنى سوگند با خدای ندیدم . اشعر از تو هیچ زنی را، خنسا گفت نیز مردی را گفت: نیز مر دیر احسان بن ثابت را این سخن گران آمد، و روی با نابغه کرد و گفت من از تو و از


1) عکاظ نام بازار مکاره بوده است در صحرای بین نخله و طائف که از علال دی قعده شروع و تا بیست روز ادامه داشته است در نسخه ناسخ مکان چاپ شده و آن صحیح نیست.

خنسا افزونم نابغه گفت سخن بصدق نکردی و بجانب خنسان گران شد ، تا حسان را پاسخ گوید خنساء گفت ای حسان از این قصیده که قرائت کردی کدام شعر را نیکو تر دانی حسان از جمله این شعر گزیده ساخت:

لنا الجفنات الغرّيلمعن بالضّحى*** و أسيافنا يقطرن من نجدة دما

خنسا گفت بدین شعر ها ترا فخری نباشد چه در چند موضع بلغزیدی، گفت کدام است ؟ گفت: نخستین جفنات گفتی و آن فرود تر از ده را شامل است ، اگر جفان گفتی تا غایت شمار را شامل بود، و بجای لفظ غرّ اگر بیض گفتی نیکو بود ، چه غره سفیدی جبهه را گویند و محدود باشد و از برای بیض حدی و قیدی نیست ، و گفتی بلمعن و لمع پرتوی را گویند که یکی بگذرد و یکی در آید اگر یشر قن گفتی نیکو بود چه اشراق از لمعان پاینده تر است، و گفتی بالضحی اگر بالدجی گفتی اولی بود چه بیشتر آیندگان در شب در آیند و گفتی اسیافنا باید سیوف گفتی که افادت عموم کند، و گفتى يقطرن نکو بود که گوئی یسلن چه سیلان از قطرات افزون است ، و گفتی دم و آن مفرد است اگر دماء گفتی نیکو بود که لفظ جمع است، حسان او را جوابی باز نداد ، و بشّار شاعر در حق او گوید خنسار ازن مخوانید که او را چهار خایه است با جریر گفتند اشعر ناس کیست؟ گفت اگر خنسا نبود من بودم گفتند با کدام شعر ؟ این اشعار را از خنسا روایت کرد:

بني سليم ألا تبكوا الفارسكم *** جلا عليكم اموراً ذات أمراس

ما للمنا يا تعادينا و تطرقنا *** كأنّنا أبداً نجتز بالفاس (1)

تعدو علينا فتأبى أن تزائلنا *** الحرب تجبر منّا و هن أرماس

و لايزال حدیث السن مقتبل *** و فارس لا يرى مثل له و اس

منّا يعاوضه لو كان يمنعه *** بأس الصادقنا حيّاً اولى الباس

إن الزمان و لا يفنى عجائبه *** أبقى لناذنباً و استأصل الراس


1) كان ابداننا تجتز بالفاس

أبقى لنا كلّ محمول و فجّعنا *** بالحاملين فهم هام و أرءاس

إنّ الجديدين في طول اختلافهما *** لا يفسدان و لكن يفسد النّاس

وقتی با قبیله بنی سلیم بحضرت رسول خدای آمد و مسلمانی گرفت و بعضی از اشعار خویش را بعرض رسانید پیغمبر فرمود هیه یا خناس، باتفاق تمامت شعرای عرب هیچ زن مانند خنسا شعر نگفت، و در بدو حال شعر از دو بیتی و سه بیتی بیشتر کم تر گفتی آن گاه که برادرانش معویه و صخر کشته شدند چندان که زنده بود در مرثیه ایشان خویشتن داری نتوانست کرد چندان که در میان عرب بشدت حزن و غلبه مصیبت نام دار گشت ، و بر صخر بیشتر همی گریست چه مردی کریم و شجاع بود.

گویند شوهر خنسا مردی مسرف و متلف بود وقتی چنان افتاد که از مال او دیناری و حبه بجای نماند روی با خنسا کرد که رای چیست؟ خنسا بنزديك صخر آمد و صورت حال بگفت صخر اموال خود را دو نیمه ساخت و نیمی که نیکو تر بود بخنسا گذاشت هم چنان رواحة بن عبد العزیز که شوی خنسا بود این نیمه را نیز بپرداخت دیگر باره خنسا بنزديك صخر آمد و آن چه رفته بود باز نمود هم چنان مال خود را دو نیم کرد و نیمی او را داد تا چار کرت کار بدین گونه رفت بدیله که زوجه صخر بود تنگ دل شد گفت اموال تو بتمام رفت و تلف گشت شرار این مال را با ما بخش صخر در پاسخ گفت:

و اللّه لا أمنحكم شرار ها *** و هی حصان قد كفتنا عارها

و لو هلکت خرّقت خمارها *** و اتّخذت من شعرها صدارها

و این سخن بصدق کرد چه بعد از قتل صخر موی سر خود را بسترد و از آن صدار (1)کرد و از سر در آویخت و هنگام و سم چون بمکه شدی هودج خویش را در موضعی نصب می کرد و انشاد اشعار می نمود و در مصیبت عمرو و برادرانش معويد


1) سدار بروزن کتاب لباسی است مخصوص زنان که قسمت بالای آن بصورت، مقعه و پائین آن می تواند روی سینه را بپوشاند.

و صخر می گریست و می گفت « أَنَا أَعْظَمُ الْعَرَبِ مُصِيبَةٍ » یعنی در سوگواری هیچ عرب را مكانت من نیست هند جگر خواره زوجه ابو سفیان بن حرب که پدرش عتبه و عمش شیبه و برادرش ولید در جنگ بدر مقتول گشت چون این قصه بشنید در بازار عکاظ خنسا را دیدار کرد، و گفت بکدام مقتول تو اعظم عربی در مصیبت ؟ گفت بمصیبت پدرم عمر و بن الشّريد و دو برادرم معویه و صخر، هند گفت مصیبت من از برای ولید و عتبه و شیبه افزونست « أَنَا أَعْظَمُ الْعَرَبِ مُصِيبَةٍ » خنسا اين شعر قرائت کرد:

أبكى أبي عمر وا بعين غريزة *** قليل إذا نام الخلىّ هجودها

و صنوى لا أنسى معوية النّدى *** له من سراة الحرّ تين وفودها

و صخر أو من ذا مثل صخر إذاغدا *** بسلهبة قبّ البطون يقودها

فذلك يا هند الرّزية فاعلمی *** و نیران حرب حين شبّ و قودها

هند نیز این اشعار انشاد کرد:

أبكى عميد الأبطحين كليهما *** و حاميهما من كلّ باغ يريدها

أبى عتبة الخيرات و يحك فاعلمي *** و شيبة و الحامي الذّماروليدها

الورد اولئك آل المجد من آل غالب *** و فى العزمّنها حين تنمى عديدها

دیگر باره خنسا بدین گونه سخن کرد:

من حس لى الاخوين كالغصنين أو من رآهما *** قرمین لا يتظالمان و لايرام حماهما

أبكى على أخوي و القبر الذي واراهما *** لامثل كهلى في الكهول و لافتى كفتاهما

رمحين خطيّيّن في كبد السّماء سناهما *** ما خلفا ما خلفا إذو دّعا في سؤدد شرواهما

سادا بغير تكلف عفوا بفيض نداهما

و سبب قتل صخر چنین بود که وقتی از مردم خود لشکری گرد کرده بر قبیله بنی اسد غارت برد . و اموال ایشان را نهب کرد، و زنان را برده گرفت از میانه

زنی را که بدیله نام داشت اسیر کرده خاص خویش فرمود ، و هم در آن جنگ بدست ربيعة بن ثور اسدی که ابو ثور گنیت داشت بزخم نیزه جراحتی منکر یافت چنان که چند حلقه زره در پهلویش فرو شد و بعد از مراجعت از جنگ بدان جراحت مریض گشت ، اگر چند زخم او التیام یافت ، لکن حلقه های درع که در جوف او بود او را آسیب می کرد و نمی گذاشت بستر را رها کند خواست بداند حلقه های درع در اندرون اوست یا بیرون شده کس بر بیعه فرستاد که چند حلقه از درع من با سنان بر گرفتی گفت آن را از اندرون خویش بجوی، دانست که آن حلقه ها او را بسلامت نخواهد گذاشت، بالجمله یک سال ملازم بستر بود چندان که اهل او از طول مرض او ملول شدند ، وقتی از بدیله پرسش کردند که صخر را حال چون است؟ فَقَالَتْ لَا حَيَّ فیُرجَی وَ لَا مَيِّتُ فَيُنْعِيٌّ گفت نه زنده ایست که بدو امید بود ، و نه مرده ایست که خبر مرگش گفته شود ، صخر این کلمات را اصغا فرمود و بر او سخت آمد و این شعر انشاد کرد:

ألا تلكم عرسى بديلة أوجست *** فراقی و ملت مضجعی و مکانی

و ما كنت أخشى أن أكون جنازة *** عليك و من يغترّ بالحدثان

أهمّ بأمر الحزم لو أستطيعه *** و قدحيل بين العير و النّزوان

لعمري لقد نبّهت من كان نائماً *** و أسمعت من كانت له اذنان

فللموت خير من حياة كانّها *** معرّس يعسوب براس سنان

و أيّ امرىء ساوی بامّ حليلة *** فلا عاش إلا في شقّى و هوان

صخر با خود اندیشید از آن پیش که وداع جهان گوید بدیله را بجهان دیگر فرستد ، او را گفت شمشیر مرا بمن آر تا بدانم که مرا هنوز آن نیرو بجای است که حمل تیغ توانم کرد ، بدیله شمشیر بدو آورد و او را قوت ضرب نبود، و گفته اند چون اندك نیرو گرفت و بهبودی یافت روزی چنان افتاد که مردی برقبه صخر عبور می داد ، بدیله را نگریست که با سرینی فربه و کفلی از گوشت آکنده است « فَقَالَ لَهَا أَ يُبَاعُ الْكِفْلِ ؟ فَقَالَتْ عَمَّا قَلِيلُ » گفت این کفل فروخته می شود ؟ بدیله

گفت هنگام بیع آن نزديك است، کنایت از آن که زودا که صخر بمیرد و مرا شوی دیگر گیرد، صخر این بشنید و آتش خشمش افروخته گشت بقوت غضب از جای بجست و بدیله را گرفته بر عمود خیمه به بست ، و هم چنان بگذاشت تا جان بداد.

مع القصه مرض صخر بدراز کشید ، و از پهلوی او آن جا که آسیب نیزه یافته صلعه بر آمد بمانند دستی و آویخته گشت با او گفتند این غده را باید قطع کرد، باشد که ازین بلا برهی گفت حکم شمار است چه رگ ازین زندگانی بهتر است ، چون آن غده را قطع کردند ، امید او از زندگانی مقطوع گشت و این شعرا بگفت:

أجارتنا إن الخطوب تنوب *** على النّاس كلَّ المخطئين تصوب

فان تسئليني هل صبرت فانّنی *** تبر من صبور على ريب الزَّمان أريب

كأنّي و قد أدنوا إلىَّ شفارهم *** من الصبر وافي الصفّحتين ركوب

أجارتنا لست الغداة بظاعنٍ *** و لكن مقيم ما أقام عسيب

آن گاه بمرد ، او را در ارض بني سليم نزديك بجبل عسيب بخاك سپردند ، و آن کوه در جنب مدینه است، بالجمله خنسا از پس مرگ او گیسو بسترد و صدار کرد و همواره در مرثیه او و برادر دیگر و پدر شعر همی گفت ، وقتی عمر بن الخطاب او را در طواف بیت اللّه الحرام نگریست که موی سترده و صدار افکنده و کفش صخر را از مقنعه در آویخته می گریست، و لطمه بر روی می زد او را نصیحت کرد و موعظت نمود ، خنسا گفت بر سواری می گریم که مانند او دیده نشد، عمر گفت: بسیار مردم بوده اند که افزون از تو مصایب دیده اند در اسلام حرام است روی را با لطمه آزردن ، و کشف سر و چهره نمودن ، خنسا موعظت عمان ، خنسا موعظت عمر بپذیرفت و این شعر بگفت:

أريقي من دُموعك أو أفيقى *** و صبراً إن أطقت أطقت و لم تطيقي

و قولي إنّ خير بني سليم *** و فارسهم بصحراء العقيق

فار و اللّه لا تسلاك نفسي *** بفاحشةٍ أتيت و لا عقوق

و لكنّي وجدت الصبّر خيراً *** من النعلين و الرّأس الحليق

و إنّي و البكا من بعد صخر *** کسالكة سوى قصد الطريق

ألا هل ترجعنَّ لنا اللّيالی *** و أيّام لنا بلوى الشقيق

ألا يا ليت شعری بعد عيش *** لنا بين المخيّم و المضيق

و إذ يتحاكم السّادات طُرَّاً *** إلى أبياتنا و ذوو الحقوق

و اذ فينا معويةُ بن عمرو *** على ادماء كالجمل الفنيق

و إذ فينا فوارسُ كلّ روع *** إذا ركبوا و فتيان الحروق

إذا ما الحرب صلصل ناجذاها *** و فاجأها الكماة لدى البروق

اکنون بر سر داستان رويم ، و قصۀ عجم باز نمائیم.

در یوم سواد چنان که رقم شد لشکر عرب و عجم در برابر یک دیگر نشیمن داشتند شام گاه خنسا چهار پسر خود را طلب داشت.

فَقَالَتْ : يا بَنِي إِنَّ أَسْلَمْتُمْ طَائِعِينَ ، وَ هَاجَرْتُمْ مُختارِينَ ، وَ وَ اللّهِ الَّذي لا إلَهَ غَيْرُهُ إنَّكُمْ لَبَنُو رَجُلٍ وَاحِدٍ ، كما أَنتُمْ بَنُو امْرَءَةٌ واحِدَةٍ ، ما خُنْتُ أباكُمْ، وَ لَا فَضَحْتُ حَالَكُمْ ، وَ لَا هَجَنْتُ حَسَبَكُمْ وَ لا غَيَّرْتُ نَسَبكُمْ، وَ قَدْ تَعْلَمُونَ ما أَعَدَّ اللّهُ لِلْمُسْلِمِينَ مِنَ الثّوابِ الْعَظيم في حَرْبِ الْكَافِرِينَ ، وَ اعْلَمُوا أَنَّ الدّارَ الْبَاقِيَةَ خَيْرٌ مِنْ دَارِ الْفَانِيَةِ، يَقُولُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ : يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صَابِرُوا وَ رَابِطُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ، فَإِذا أَصْبَحْتُمْ إنشاء اللّهُ غَداً سالِمِينَ ، فَاغْدُوا إلى قِتالِ عَدُوٌّ كُمْ مُسْتَبْصِرِينَ ، وَ بِاللَّهِ عَلَى أَعْدائِهِ مُسْتَنْصِر .. فإذا رَأَيْتُمُ الْحَرْبَ قَدْ ثَمَّرَتْ عَنْ ساقِها ، وَ جَلَّلَتْ ناراً عَلى أَوْراقِها ، فَتَيَمَّمُوا

وَ طيسُهَا ، وَ جالِدُوا رَئِيسُهَا، عِنْدَ احْتِزامِ خَمِيسُهَا ، تَظفَرُوا بِالْغُنم وَ الكَرامَةِ ، في دار الْخُلْدِ وَ الْمُقامَةِ .

گفت ای فرزندان من! برغبت مسلمانی گرفتید و باختیار هجرت کردید سوگند با خدای که شما فرزند يك مردید چنان که فرزند يك زنيد، با پدر شما خیانت نکردم و اخوال شما را فضیحت نخواستم، حسب حسب شما را نکوهیده نیاوردم و نسب شما را دیگر گون نساختم، همانا دانسته اید که خداوند در جهاد با کفّار چه پاداش نهاده است ، و می دانید سرای آن جهانی بر این جهان چه فضیلت دارد خداوند می فرماید: در جنك كافر صابر باشید و از خدای بترسید تا رستگار شوید چون شب بپای شود و سفیده سر بر زند رزم با دشمنان خدا را تصمیم عزم دهید و آن گاه که حرب دامن بر زند و بر پای شود و نيران جنك و جوش افروخته گردد خویشتن را در گرم گاه مصاف در افکنید و سردار سپاه را با لشکر تباه سازید تا کرامت و غنیمت بدست کنید ، و اگر نه رهسپار جنت گردید. فرزندان نصیحت مادر را آویزه گوش ساختند و صبح گاه ساخته جنگ شدند پسر نخستین بمیدان آمد و این رجز بگفت:

يا إخوتي إن العجوز النّاصحه *** قد نصحتنا إذ دعتنا البارحه

بقالة ذات بيان واضحه *** فباكروا الحرب الضروس الكالحه

و إنّما تلقون عند الصّائحه *** من آل ساسان كلاباً نائجه

قد أيقنوا منكم بوقع الجائحة *** و أنتم إما ذى حياةٍ صالحه

أو مينةٍ تورث غنماً رائحه

این بگفت و اسب بمیدان تاخت و از چپ و راست حمله افکند ، و بسیار کس بکشت تا کشته گشت ، آن گاه پسر ثانی آغاز رجز کرد:

إنّ العجوز ذات حزمٍ و جلد *** و النّظر الأوفق و الرّأى السدد

قد أمرتنا بالسّداد و الرّشد *** نصيحةً منها و برّاً بالولد

فباكروا الحرب حماةً بالعدد *** إمّا بفوز بارد على الكبد

أو مينة تورثكم غنم الأبد *** في جنّة الفردوس و العيش الرغد

چون این شعر بپای برد اسب بر جهاند و از یمین و شمال قتال داده تا مقتول گشت ، از پس او پسر سیم این رجز انشاد کرد:

و اللّه لا نعصى العجوز حرفاً *** قد أمرتنا حدياً و عطفاً

نصحاً و براً صادقاً و لطفاً *** فبادروا الحرب الضروس زحفا

حتّی تلفّوا ما لكسرى لفّا *** أو تكشفوهم عن حماكم كشفا

إمّا يُرى التقصير عنكم ضعفا *** و القتل فيكم نجدةً و عرفا

آن گاه شمشیر بکشید و چون شیر بغرید و بسی از کافران را بخاک افکند، در پایان کار بزخم کاریان از اسب در افتاد و جان بداد ، پسر چهارم گفت:

لنا لخنساء و لا للاحزم *** و لا لعمرو في السنّاء الاقدم

إنّي لأمر الجيش جيش الأعجم *** ماض على الحول خضمّ الخضرم

إمّا لفوز عاجل و المغنم *** أو لوفاء في السّبيل الأكرم

بعد از انشاد این رجز دل از جان بر گرفت و بجنك در آمد ، و فراوان جلادت کرد تا شهادت یافت، چون خبر بخنسا بردند که فرزندان تو هر چهار تن شهید شدند فَقَالَتِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى شَرِّفْنِی بِقَتْلِهِمْ وَ أَرْجُو مِنْ رَبِّي أَنْ يجمعنى مَعَهُمْ فِي مُسْتَقَرٍّ رَحْمَتِهِ ، گفت سپاس می گذارم خدای را که مرا بشهادت ایشان تشریف کرد و امید می رود که مرا با ایشان در سایه رحمت خود جای دهد.

اکنون چنان صواب نمود که بعضی از مراثی او را از دیوان اشعارش اختیار کرده بر نگاریم ، تا آنان که بر طریق ادب روند ، و در طلب شعر عرب باشند بی فایدتی نمانند:

ما بال عينك جار دمعها سرب *** أراعبا حزن أم راعه درب

أم ذكر صخر بعيد اليوم هيّجها *** فالدّمع منها عليه الدّهر منسكب

یا لهف نفسى على صخر إداركت *** خیل بخيل تنادى ثمَّ تضطرب

قد كان حصناً شديد الركن ممتنعاً *** ليناً إذا نزل الفتيان او ركبوا

يا فارس الخيل ان شدَّت رحائلنا *** و مطعم الهلّك الجوّاع إن سغبوا

كم من ضرائر هلّاكٍ و أرملةٍ *** حلّوا لديك فزالت عنهم الكرب

أغرُّ أبيض ضوء البدر صورته *** صافٍ عفیف فما فى وجهه ندب

سقياً لقبرك من قبر و لا برحت *** تهدی له دلج تسرى فتحتلب

ما ذاتضمّن من جود و من كرم *** و من خلائق ما فيهنَّ منتصب

و نیز در مرثیه صخر انشاد کرده:

تقول نساء شبت من غير كبرةٍ *** و ايسر ممّا قد لقيت يشيب

أقول أبا حسان لا العيش طيّب *** و كيف و قد أفردت منك يطيب

فتى السلم كهل الحلم لامتودِّع *** و لا جامل جعد البدين جديب

أخو الفضل لا باغ عليه بفضله *** و لا مرقهلّ في الوجوه قطوب

إذا ذكر النّاس السّماح من امرء *** و أكرم أو قال الصّواب خطيب

ذكرتك فاستعبرت و الصدر كاظم *** على غصّة منها الفؤاد يذوب

العمرى لقد أوهيت قلبي من العزا *** و طأطأ رأّسى و الفؤاد كئيب

لقد قُصمت منّى قناة صليبة *** و يقطم عور النّبع و هو صليب

و نیز در تعزیه صخر گوید:

و خرقٍ كأنضاء القميص دويّة *** مهلّكة ما ان يقيم بها الركب

قطعتُ بمحذام الرّواح كأنّها *** إذا حطّ عنها رحلها حجل صعب

يعاتبها في بعض ما أذنبت له *** فيضربها حينا و ليس لها ذنب

فقد جعلت في نفسها أن تخافه *** و ليس لها منه سلام و لا حرب

مطرت بها حتّى إذا ما اُطّلها *** و لذ إلى القوم الاناخة و الشرب

فناط إليه سيفه و رداءه *** و قد سكرت من حرّ رمضائها الركب

فاغفى قليلاً ثمّ سار برحلها *** ليورث مجداً أو يجوز بها نهب

فثارت تناجى أعوجيّاً مصدَّراً *** طويل عُذار الخدَّ جؤجؤه رحب

و نیز صخر را مرثیه گوید:

يا عين مالك لا تبكين تسكاباً *** إذ راب دهرى و كان الدهر رياباً

ابكى أخاك لأيتام و أرملة *** و ابكي أخاك إذا جاورت احباباً

و ابكى اخاك لخيل كالقطا سرب *** فقدن لمّا شوى سبياً و إنهاباً

يعدو به سابح نهد مراکله *** مجلّب من سواد الليل جلباباً

حتّى يصبّح أقواماً يحاربهم *** او يسلبوا دون صفّ الخيل إسلاباً

الكامل الحامل الحامى حقيقته *** مأوى الغريب إذا ما جاء منتاباً

المجد حلّته و الجود خلّته *** و الصّدق حوزته إن قرنه هابا

حمّال مثقلة خطّاب محفلة *** إن هاب معضلة سنّى لها باباً

صدار و اهبة شهّاد اندية *** قطّاع اودية للوتر طلّا بأ

سم العداة و فكاك العناة إذا *** لاقى الوغى لم يكن للموت هيابا

مهدى الرِّعيل إذا حار الدليل بهم *** نهد التليل لصعب الأمر ركاباً

و نیز در تعزیه صخر انشاد کرده:

أعينىّ جودا بالدُّموع على صخر *** بدمع حثيثٍ لابقلّ و لانزر

و تستفرغان الدّمع أو تذرفانه *** عليه مع الباكى المقلّل بالصّبر

و ماذا يوارى القبر تحت ترابه *** من الخير يا بوس الحوادث و الدهر

من الحزم في الضّراء و الجود و الندى *** غداة يُرى حلف اليسارة و العسر

كأن لم يكن أهلاً لطالب حاجةٍ *** بوجه طليق البشر منشرح الصّدر

و لم يعد في خيل مجنّبة القنا *** لیروی اطراف الردينيّة السّمر

فشأن المنايا إذ أصابك ريبها *** التغدو على الفتيان بعدك أوتسرى

فمن يجبر المكسور أو يضمن القرى *** ضمانك أو يقرى الضيوف كما تقرى

و مبثوثة مثل الجراد و زعتها *** لها زجل يملى القلوب من الذّعر

صحبتهم بالخيل تردى كانّها *** جراد رفته ريح نجد إلى البحر

و قائلة و النّفس قد فات خطرها *** لیدر که یا لهف نفسى على صخر

ألا ثكلت امّ الّذين غدوابه *** إلى القبر ماذا يحملون إلى القبر

لقد كان في كلّ الأمور مهذّباً *** جليل الايادي لاينهنه بالزّجر

فلا يبعدن قبر تضمّن شخصه *** و جاد عليه مترعاً واكف القطر

و نیز در تعزیه صخر انشاد کرده:

طرق النعّي علىّ بالخبر *** ینعی المبرّز من بني عمرو

حامى الحقيقة و المجير إذا *** ما خيف حدّ نوائب الدّهر

القوم أعلم أنّ جفنته *** تغدو غداة الريح أوتسرى

فاذا أضاء و جاش من جلد *** فلنعم رب النار و القدر

أبلغ مواليه فقد رزقوا *** مولاً يريشهم و لا يشري

يكفى حماتهم و يعطى فيهم *** مائة من العشرين و العشر

یروی سنان الرُّمح طعنته *** و الخيل قد خاضت دماً يجرى

قد كان مأوى كلّ أرملة *** و مقيل عثرة كلّ ذى ذعر

يبقى عيالهم باني نوافله *** فتصيب ذاالميسور و العسر

و نیز صخر را مرثیه گوید:

تعرّفنى الدّهر نهشاً و حزّا *** و أوجعنى الدّهر فزعاً و غمزاً

و أفنى رجالي فبادوا معاً *** فغودر قلبی بهم مستفزّا

كأن لم يكونو احمىّ ينقّى *** إذ النّاس إذذاك من عزّبزّا

و هم في القديم سراة الأديم *** و الكائنون من الخوف حرزا

و كانوا سراة بني مالك *** و فخر العشيرة مجداً و عزّا

و هم منعوا جارهم و النّساء *** يحفّز أجوافها الخوف حفزا

غداة لقوهم بملمومة *** رداح تغادر في الارض ركزا

و خيل تكدّس بالدّارعين *** و تحت العجاجة يجمزن جمزا

ننفنا رؤسهم بالقنا *** كنتف الشّواهين فى الما اوزّا

ببيض الصفّاح و سمر الرّماح *** فبالبيض ضرباً و بالسّمر و خزا

جززنا نواصی فرسانهم *** و كانوا يظنّون أن لا تجزّا

و من ظن ممّن يلاقى الحروب *** بأن لا يصاب فقد ظنّ عجزا

فلهفي على صخر صخر النّدا *** لقد أوجع القلب حتّى ترزّا

و كان لاخوانه كاسياً *** ملاء حساناً و خزّاً و قرّاً

يعفّ و يعرف حقّ القرى *** و يتخّذ الحمد ذخيراً و كنزاً

و يلبس فى الحرب سرد الجديد *** و يسحب في السّلم خزّاً و بزّا

و نیز صخر را تعزیه گوید:

ما لذا الموت لايزال مخيفاً *** کلّ يوم ينال منّا شريفا

مولع بالسّراة منّا فمايأ *** خذ إلّا المهذّب الغطريفا

فلوانّ المنون تعدل فينا *** فتنال الشريف و المشروفا

كان في الحقّ أن يعود لنا الموت *** و أن لانسوّفه التّسويفا

أيّها الموت لو تجاوزت عن صخر *** لألفيته نقياً عفيفا

عاش تسعين حجّة تنكر المنكر *** فينا و و يبذل المعروفا

فسقى اللّه قبره إذ حواه *** و سقى رسمه الر رسمه الرّبيع خريفا

و نیز مرثیه گوید:

ألا ليت اُمّى لم تلدني سويّة *** و كنت تراباً بين أيدى القوابل

و خرّت على الارض السّما فطبّقت *** و مات جميعاً كلّ حاف و نائل

غداة غداناع لصخر فراعنى *** و أورثنى حزناً طويل البلابل

و أصبحت لا ألنذّ بعدك نعمة *** حياتى و لا أبكى لدعوة ثاكل

فشأن المنايا و الأقارب بعده *** لتعلل عليهم علة بعد ناهل

و نیز مرثیه گوید:

ألا يا صخر إن أبكيت عيني *** لقد أضحكتني زمناً طويلاً

بكيتك في نساء معولات *** و كنت أحق من يبدى العويلا

دفعت بك الحليل و أنت حيُّ *** فمن ذا يدفع الخطب الجليلا

إذا قبح البكاء على قتيل *** رأيت بكاءك الحسن الجميلا

و اکنون بداستان جنگ عرب و عجم باز آئیم و قصۀ یوم قادسیّه بگوئیم ،چون پسر های خنسا مقتول گشت ، و ابو المحجن لشگر عرب را پشتوانی کرد و محاربت یوم سواد بپای رفت جانبین دست از جنگ باز داشتند ، و باعداد کار پرداختند ، مع القصه هم در آن شب هر دو لشگر بر آن شکل ببودند و کار فردا کردند ، و سپه داران و دلاوران مذاکره همی کردند که فردا کار یک سره کنیم چون تاریکی جای بپرداخت ، و آفتاب رایت بر افراخت دیگر باره لشگر ها بر نشستند ، و از دو سوی رده بستند این روز را عرب یوم قادسیه گویند.

بالجمله سعد وقاص از كوشك بیرون شد و او را بزحمت بر اسب نشاندند چه زخم های گران بردان داشت ، صنادید لشکر او را گفتند شجاعت و جلادت تو بر ما روشن است بسعادت باز شو ، و در كوشك نظاره جنگ می باشد که تو بر این تقاعد معذوری ، و ما اگر خدای خواهد امروز نصرت بدست کنیم ، و این کافران را در هم شکنیم ، سعد گفت بمن رسیده است که یزد گرد بنازه بیست هزار مرد سواره بمدد این لشگر فرستاده، و امروز در می رسند شما تا کنون چهار روز است مصاف می دهید و رنج می برید، امروز که پنجم است پای استوار کنید و طریق اصطبار گیرید، باشد که خداوند شما را نصرت کند.

اما قعقاع بن عمرو شب دوش با سعد گفت که این بیست هزار مرد خون آشام که یزد جرد با سرداری مانند فیروز روان ساخته و امروز در می رسند پشت لشگر عجم قوی گردد ، و دل لشگر ما بشکند اجازت کن تا من تدبیری اندیشم گفت فرمان تر است ، پس قعقاع پنج هزار کس از لشگر را چنان که سپاه عرب نیز آگاه نشد گزیده ساخت ، و هم در آن نیم شب بسوی شام باز پس فرستاد و فرمان کرد که یک فرسنگ باز پس روید و باشید چون فردا روز روشن شود و جنگ پیوسته گردد بقدم عجل و شتاب در رسید، تا سپاه عرب و عجم چنان دانند که از بهر ما مدد رسیده است.

مع القصّه سعد وقاص پیاده شد و بكوشك در رفت ، و بر فراز باره بنظاره جنگ نشست، این وقت قعقاع به پیش صف آمد ، و از این سوی بدان سوی همی و همی گفت ای مسلمانان شاد باشید که اینک سپاه شام بمدد مادر می رسد ، درین سخن که از راه شام گرد پدیدار شد و علم های سپاه نمودار گشت ، قعقاع اسب بزد و باستقبال آن لشگر بناخت و ایشان را بیاورد و جدا گانه جای داد تا لشگر اسلام ایشان را نشناسند ، و چنان دانند که بتازه سپاهی رسیده.

بالجمله مسلمانان تکبیر گفتند و شاد شدند و کافران چنان دانستند که ایشان را مددی رسید ، گویند قعقاع بن عمر و الضبی در آن روز سی حمله متواتر کرد و در چند کس بکشت . و جریر بن عبد اللّه البجلی و دیگر علیاء بن جحش العجلی از پی یک دیگر حمله افکندند، و جمعی را از سپاه عجم تباه کردند، یزد گرد بن شهریار را برادری بود که هم شهریار نام داشت ، اسب بزد و بمیدان آمد و با قعقاع دو چار شد هر دو تن با نیزه نبرد جستند و ساعتی باهم بگشتند قعقاع جلدی کرد ، و نیزه بر پهلوی شهریار زد، چنان که از اسب در افتاد و جان بداد این وقت از مسلمانان مردی ندا در داد که هر کس جنگ بدر واحد را ندیده در این جنگ نگرد که مانند بدر و اُحد است، این وقت عمرو بن معديكرب چون يك لخت كوه بمیدان آمد و شمشیر خود را بگردانید ، و این شعر ها بخواند:

ليس الجمال بمئزر فاعلم و ان ردَّيت برداً *** إنَّ الجمال معادن و مناقب أورثن مجداً

أعددت للحدثان سابغةً و عدّاء علنداً *** نهداً و ذا شطب يقدُّ البيض و الأ بدان قداً

و علمت أنّي يوم ذاك منازل كعباً و نهداً *** قوم إذا لبسوا الحديد تنمّروا حلقاً و قداً

كلُّ امرء يجرى الى اليوم الهياج بما استعدّا *** لمّا رأيت نساءنا يفحصن بالمعزاء شداً

و بدت لميس كأنّها بدر السماء إذا تبدّا *** و بدت محاسنها التي تخفى و كان الأمر جداً

نازلت كبشهم و لم أر من نزال الكبش بدّاً *** هم ينذرون دمى و أنذر إن لقيت بأن أشدِّا

كم من أخ لي صالح بوّأته بيدىَّ لحداً *** ما ان جزعت و لا هلعت و لا يردُّ بکای زندّاً

ألبسته أثوابه و خلقت يوم خلقت جلداً *** أغني غناء الذۀَ اهبين أعدُّ للاعداء عدّاً

ذهب الذين اُحبّهم و بقيت مثل السيف فرداً

چون رجز بپای برد مانند پیل مست خروش بر آورد ، و بر پیلان که رستم از پیش صف بداشته بود حمله کرد ، و شمشیر بزد و چند سر فیل را جراحت کرد و خرطوم بینداخت ، و خود را از پیلان در گذرانید ، و بسپاه عجم در افتاد ، وهمی از چپ و راست می تاخت و شمشیر می زد، چندان که در میان سپاه بیگانه غرق شد مسلمانان چون عمر و را ندیدند حمله کردند. قعقاع بن عمرو و هاشم بن عتبه چون دیو دیوانه صیحه زدند ، و با گروهی از مسلمانان صف بشکافتند ؟ وقتی عمرو را نگریستند که اسبش بزخم سنان بمرده و تیری به پهلویش رسیده و جراحت کرده بود و هم چنان پیاده مانند شیر زخم خورده شمشیر می زد و می خروشید و می کوشید.

چون عمر و مسلمانان را دیدار کرد دل قوی ساخت و نیکو تر بجنگ در آمد و این وقت سواری از عجم بر او حمله کرد ، و تیغ براند عمر و زخم او را با سپر بگردانید چون خواست از عمر و در گذرد عمر و جلدی کرد و دست بیازید و پای اسب او را بگرفت و بکشید و او را از پشت اسب در انداخت ، و خود بر نشست و گفت « أَنَا أَبُو ثُورٍ كِدْتُمْ وَ اللَّهِ تَفْقِدُونِي » یعنی منم عمرو بن معدیکرب سوگند با خدای نزديك بود كه مرا دیگر نه بینید، این بگفت و بجنك در آمد و حمله افکند مردی که از دلاوران عجم با کمر زر و جامه زر تار بمیدان تاخت ، و رزمی نیکو ساخت ، عامر

بن يغوث بر او در آمد و در نخستین حمله او را از اسب در انداخت ، و کمر و جامه اش را بر گرفت.

بالجمله حرب بر پای ایستاد، قعقاع بن عمرو و هاشم بن عتبه مردانگی ها کردند ، و صف پیلان را در هم شکستند ، و سپاه عجم را آشفته ساختند ، رستم بیم کرد که مبادا سپاه هزیمت شود ، از تخت فیل بزیر آمد و بر اسب نشست ، و بانك برداشت که ای لشگر عجم چنان پندار کنید، که این پیلان هیچ نبودند و مردم را بکار بازداشت ، و جنگ پیوسته بود تا روز تاريك شد، هم چنان لشگر ها می خروشیدند و جنگ می کردند و رستم همی بانک در می داد که ای لشگر تا بامداد از جنگ دست باز نداریم تا این کار یک سره کنیم و آن شب را لیلة الهریر خواندند ، از بهر آن که مردم در روی هم جستن می کردند ، و موی یک دیگر را می کشیدند ، و از مصادمه شمشیر ها و سنان ها بر درع ها و خود ها عرصه میدان چون بازار آهنگران بود ، و هرگز در میان عرب و عجم چنان حرب بپای نشد.

آن شب را تا بامداد دست از جنگ باز نداشتند، و همه شب از یک دیگر کشتند ، شش هزار کس از عجم مقتول گشت، چون آفتاب سر از کوه بر کشید هم چنان جنگ از نو بساختند رستم خواست تدبیری اندیشد ، تا لشگر عجم گمان نکنند که اندیشه فرار در ضمیر او خواهد گذشت ، بفرمود در کنار رود از بهر او تختی و مظلّه بر فراز تخت افراشته کردند ، پس رستم پیاده شد و بر تخت جای کرد ، و همی گفت ای لشگر يك امروز صبر کنید و در همه عمر از عرب آسوده شوید، و بزیادت از غلبه بر خصم و اخذ غنایم شما را ازین مال که در نزد من است غنی گردانم ، و او را در لشگر گاه هزار استر بود که همه از سلب های زیبا و جامه های دیبا و درهم و دینار گران بار بودند ، و در گرد تخت او می داشتند.

و از لشگر عرب طلحة بن خويلد و عمرو بن معديكرب و شماخ بن ضرار و عبدة بن الطبيب شاعر و اوس بن معز شاعر از پیش روی سپاه ندا در می دادند گفتند الصّبر الصّبر و شعر ها می خواندند و مرد مرا بجنگ تحریض می فرمودند

این شعر ها عمر و معديكرب راست:

و لقد أجمع رجلىّ بها *** حذر الموت و إنّى لفرور

لقد أعطفها كارهة *** حين النّفس من الموت هرير

كلّ ما ذلك منّى خلق *** و بكلّ أنا في الرّوع جديد

و ابن صبح سادر أبو عدنی (1)*** ماله في الناس ما عشت مجير

مع القصّه این جنگ هم چنان بر پای بود تا روز به نیمه رسید ، مردان جنگ که از بامداد روز پیش تا این وقت بی خواب و خورش رزم می دادند بیشتر جراحت یافته و مانده شده با این همه با یک دیگر دست در گریبان بودند و یک دیگر را موی زنخ می گرفتند و می کشیدند و سر بر می داشتند، و از گرد تیره و غبار انگیخته لشگریان بزحمت یک دیگر را می شناختند و کس بانك كسى را نمی شنید ، و فهم سخن نمی کرد این وقت سعد وقاص خدای را باستغاثت یاد می کرد ، و سخت می گریست چون آفتاب بزوال رسید صرصری عاصف برخاست و گرد و غبار را بر روی لشگر عجم زد ، عرب دست یافت و ایشان را هزیمت کردند و مانند سگان از پیش براندند.

رستم چون این بدید از تخت زر برخاست و آن سایبان که بر سر داشت باد ببرد و در آب افکند پس بر شتری تیز رفتار سوار شد تا مگر بیک سوی شود.

این هنگام هلال بن علقمه چون بلای آسمانی در رسید، دانسته بود که این استرها حمل دينار و درهم کن نخست شمشیری بر شتر رستم بزد و شتر را بکشت و رستم از پشتش بروی در افتاد آن گاه رسن استری را با تیغ قطع کرد از قضا يك تنك دينار بر پشت رستم آمد و فقرات پشتش را در هم شکست از زحمت آن صدمت و هیبت خصم خود را بسوی رود کشید و در آب افکند.

علقمه سرعت کرد و پایش بگرفت و بکشید و سرش را ببرید و بر فراز تخت شد . و بانك در داد که ای مردمان منم قاتل رستم عرب تکبیر گفتند و عجم شکسته شدند و بهزیمت برفتند.


1) السادر : المتحير و الذى لا يهتم و لا يبالي ما صنع

علقمه بیامد و سلب و سلاح رستم را بگشود، در کمر گاهش همیانی یافت که هزار دینار زر سرخ داشت و بهای کمر و جواهر او هفتاد هزار درم بر آمد، این جمله را بسوی سعد برد و سعد او را بخشید ، عمرو بن معدی کرب این شعر بعد از قتل رستم انشاد کرد:

و القادسيّة حين زاحم رستم *** كنّا الكماة كنا الكماة تهز كالاسطان

و مضى ربيع بالجنود مشرّقاً *** ينوى الجهاد و طاعة الرحمن

امّا چون در ایّام این محاربت سعد وقاص مبارزت نمی نمود و در كوشك قادسیه جای داشت جریر بن عبد اللّه البجلی این شعر در نکوهش او گفت:

نقاتل حتّى انزل اللّه نصره *** و سعد بباب القادسيّة معصم

و انّا و قد آمت نساء كثيرة *** و نسوة سعد ليس فيهنَّ أيّم

سعد این کلمات بشنید و بزرگان لشکر را بخواست و عذر بگفت و زخم های خویش را بنمود، پس عذر او را بپذیرفتند ، بالجمله چون لشکر عجم هزیمت شدند عرب اموال و أثقال و اسب و شتر و دیگر غنیمت ها بر گرفتند و با قادسیه آمدند ، سعد گفت صواب آنست که ایشان را مجال جنك و اعادت بحرب ندهیم اکنون که این رنج بزرك بر خویشتن نهادید و این جماعت را هزیمت کردید کرّی دیگر کنید و یک باره از کار ایشان دل فارغ سازید پس منادی ندا در داد که هم اکنون از دنبال لشکر عجم استعجال باید کرد پس لشکر عرب بسیج راه کرد.

از آن سوی سپاه عجم چون بساباط رسیدند و آن قریه ایست قریب بمداین خواستند لختی بیاسایند خبر رسیدن لشکر عرب را بشنیدند پس آن طعام ها که داشتند بزهر آلودند و آب دان ها بزهر آلوده ساختند و در ساباط بگذاشتند، و هر جا پلی و قنطره بود بشکستند و شتاب زده بر آب دجله عبور کردند و جسر ببریدند ، پس بشهر مداین در آمدند اما عرب چون بساباط رسید همه گرسنه و تشنه آن طعام های زهر آلود و آبهای ناگوار را بخوردند و بیاشامیدند ، عجب آن که هیچ گونه زیان ندیدند و در ساباط نیز خان ها بود و قفل بر زده و ذخیره نهاده ، قفل ها بشکستند و هر چه یافتند

بر گرفتند و از آن جا آهنگ مداین کردند.

چون بکنار دجله آمدند و جسر را بریده یافتند ، سعد وقاص گفت در این جا بباشیم و بر این آب پلی بربندیم و بگذریم، يك تن از مسلمانان گفت ای امیر خداوندی که ما را در خشگی نگاهبان است ، تواند بود که ما را در آب نگاه دارد سعد گفت: آری لکن این ایام هنگام طوفان آب است ، و عبره بر آن صعب می نماید آن مرد گفت که من بامتحان خویشتن را در آب افکنم اگر بسلامت گذشتم مسلمانان با من اقتفا کنند و اسب را در آب افکند ، و مهمیز بزد ، از قفای او هلقام بن الحارث العتکی که بمردی نامور بود اسب در آب راند ، و مرثد بن عبد اللّه از پی هلقام در رفت.

پس عمر و معدیکرب شتاب کرد و فرس در آب انداخت، آن گاه سرداران و سرهنگان و دیگر لشکر هم دست و هم گروه بانك بر اسب ها زدند و در آب راندند و تکبیر و تهلیل گفتند و خدای را بدین سخن یاد کردند اللَّهُمَّ لَا أَجْرَ الَّا أَجْرَكَ سعد وقاص نیز فرس در دجله افکند و خداوند چنان ایشان را بکنار آورد که هیچ کس را زیانی و زحمتی نرسید، این وقت یزد جرد بر فراز كوشك خويش بود و دجله را نظاره می کرد، چون عبور ایشان را بدین گونه دید روی با حاضران کرد و گفت این جماعت جز شیاطین نیستند، چه هیچ انسان بر این صفت نتواند بود ، و از مداین آهنك جلولا كرد و از آن پیش که عرب در رسد زنان و فرزندان و اموال و أثقال خود را بدان جا حمل داده بود.

پس در زمان اسب بخواست و بر نشست غلامان و ملازمان و از مردم شهر هر که را بر نشست از عرب هولی و هر بی بود با او بیرون شدند و راه جلولا پیش داشتند و از قفای ایشان عرب بمداین در آمد و هر چه از غنایم بدست کرد بر گرفت گویند حمل های گران از کافور بدست ایشان افتاد و آن را برابر نمك بميزان می بردند و در بهای آن نمك می گرفتند و می گفتند نمك بد داديم و نمك خوب گرفتیم و مردی از عرب را دو جام زر بدست آمده بود فریاد می کرد که کیست این دو جام زرد را از من بگیرد

و يك جام سفید بدهد عرب دیگر آن دو جام ذهب را بگرفت و يك جام سیم در بها داد.

مع القصه سعد وقاص در مداین بنشست و خمس غنایم را بسوی عمر فرستاد و صورت حال را بدو مکتوب کرد و عمرو بن معدیکرب را در آن کتاب بستود و آن مال و مكتوب را بصحبت عمرو روان داشت چون بمدینه رسید و مکتوب سعد را برسانید و عمر بن الخطاب ستایشی که که سعد وقاص از عمرو بن معدیکرب نوشته بود مطالعه کرد با عمر و گفت سعد را چگونه گذاشتی و حال او با مردم چگونه بود؟ « قَالَ هُوَ لَهُمْ كَالْأَبِ يَجْمَعُ لَهُمْ الذُّرَةُ أَعْرَابِيُّ فِي نَمِرَتِهِ أَسَدٍ فِي تَامُورَتِهِ نَبَطِیٌّ فِي حِبْوَتَهُ يُقْسَمُ بِالسَّوِيَّهِ وَ يَعْدِلُ فِي الْقَضِيَّةَ وَ يَنْقُرُ فِي اَلسَّرِيَّهْ » گفت لشکر را پدری است که کار معاش راست کند و در مقام و مکانت خود مضطرب نشود چنان که اعرابی در کسوت خود و شیر در بیشه خود و مرد نبطی در حوزۀ خود؛ غنائم را بالسویه بخش کند و حکم بعدل فرماید و بقانون لشکر براند.

عمر گفت: او بر تو ثنا می نویسد و تو بر او ثنا می خوانی. سعد را بگذار و از خودت مذحج بگوی « قَوْمِکَ قَالَ فِی کُلٍّ فَضْلٌ وَ خَیْرٌ » گفت در تمام فضل و خیرند گفت قبیله علة بن خالد چون است « قَالَ أُولَئِكَ أَوْرَثْنَا أَعْرَاضاً اُحْتُنَا طَلَباً وَ أَقِلْنَا هَرَباً » گفت ایشان در نژاد از ما شریف تر و در طلب عده از ما سریع تر و هنگام عزیمت از ما پاینده ترند. از قبیله سعد العشیره پرسش کرد « قَالَ أَعْظَمُنَا خَمِیساً وَ أَکْبَرُنَا رَئِیساً وَ أَشَدُّنَا شَرِیسا » گفت لشکر ایشان بیشتر و رئیس ایشان بزرگ تر و خوی ایشان در خصمی شدید تر از ماست.

پس از حارث بن کعب پرسید « قَالَ حِكْمَةِ لَا تُرَامُ » گفت حکمت و دانش ایشان از آن رفیع تر است که کسی قصد آن بتواند کرد، پس از قبیله مراد بپرسید « قَالَ اَلْأَتْقِیَاءِ الْبَرَرَةِ وَ اَلْمَسَاعِيرُ الْفَجَرَةُ الْزَمْنَا قَرَاراً وَ أَبْعَدَنَا آثاراً » گفت ایشان پرهیز کاران و آتش جان فاجرانند حزم و ثبات ایشان از ما استوار تر و آثار ایشان از ما ستوده تر است. آن گاه گفت مرا از حرب خبر ده « قَالَ مَرَّةً اَلْمَذَاقُ اِذَا قَلَّصَتْ

عَنْ سَاقَ مَنْ صَبَرَ فِيهَا عُرِفَ وَ مَنْ ضَعُفَ تَلِفَ وَ أَنَّهَا لَكُمَا قَالَ الشَّاعِرُ:

الحرب اوَّل ما تكون فتيّة *** تسعى بزينتها لكلّ جهول

حتّى اذا استعرت و شبَّ ضرامها *** عادت عجوزاً غير ذات حليل

شمطاء جزَّت رأسها و تنكّرت *** مكروهةّ للشمّ و التقبيل

آن گاه گفت از سلاح جنك مرا خبرده عمرو بن معدیکرب گفت از هر چه خواهی بپرس « قَالَ الرُّمْحُ ؟ قَالَ أَخُوكَ وَ رُبَّمَا یَخونُکَ، قَالَ النَّبْلِ ؟ قَالَ منايا تَخَطَّى وَ تُصِيبُ ، قَالَ التُّرْسِ ؟ قَالَ ذَاكَ الْمِجَنِّ وَ عَلَيْهِ تَدُورُ الدَّوَائِرَ ، قَالَ الدِّرْعَ ، قَالَ مَشْغَلَةُ لِلرَّاكِبِ مُتْعِبَةً لِلرَّاجِلِ وَ أَنَّهَا لِحَصَّنَ حُصَيْنٍ قَالَ السَّيْفُ ؟ قَالَ هُنَاكَ قَارِعَةِ أُمِّكَ الْهَبَلُ قَالَ بَلْ أُمُّكَ قَالَ بَلْ أُمِّي وَ اَلْحَمِيُ اِضْرَعَتْنِي لَكَ » .

گفت حرب از نخست سخت و صعب است آن کس که صبر کند نصرت جوید و هر کس بهراسد بهلاکت شود و شاعر گوید حرب از اول عروسی زینت کرده را ماند تا گاهی که آتش قتال اشتعال پذیرد پس عجوزی مکروه شود که اورا بوسیدن و بوئیدن نشاید پس عمر از سلاح جنگ پرسش کرد و از نیزه بپرسید گفت برادر تست لکن گاهی خیانت کند گفت تیر چگونه است گفت پيك مرگست لکن گاهی خطا کند از پرسش کرد گفت مرد را پوشیده می دارد و دواهی بر او دور می زند از زره بپرسید گفت سوار را مشغول می دارد و پیاده را زحمت می رساند با این همه حصن حصین است ، آن گاه از شمشیر پرسید گفت آن جا است که مادرت بعزامی نشیند.

این سخن بر عمر بن الخطاب گران آمد گفت بلکه مادر تو، عمرو بن معدیکرب گفت بلکه مادر من آن گاه بدین مثل تمثل کرد و گفت اُلْحُمِي أَضَرَّ عتني لَكَ یعنی حاجت مندی مرا ذلیل تو ساخته چه این مثل را عرب از بهر چنین کس گوید.

مع القصه چون سخن بپای رسید عمر بن الخطاب هم چنان عمرو بن معدیکرب را مراجعت فرمود و در پاسخ سعد وقاص نگاشت که اکنون در مداین بباش و در آن جا اعداد کار می کن و از راه و بی راه آگاه می شو ، و دیگر از دنبال عجم تاختن مکن و لشگری که ابو عبیده از شام بسوی تو فرستاد باز فرست که اکنون هر قل سپاه

انجمن کرده است تا جنگ او بپای نرود مقاتلت با عجم صواب نمی نماید ، پس سعد وقاص در مداین بنشست و خراج به بست و عمال خویش را بهر شهر و قریه نصب کرد ، و خراج و زکوة بگرفت و در امر خویش استوار گشت و همی ببود تا ابو عبيدة بن الجراح در روم شهر حمص بگشود.

بنای شهر بصره بحكم عمر بن الخطاب در سال چهاردهم هجری بود

در کنار دجله زمینی سنگستان بود آکنده از سنگ های سپید ازین روی عرب آن زمین را بصره خواندند و در آن اراضی هفت دیه بود و عامل آن قری حاکم عمان را خدمت می کرد و خراج بدو می فرستاد ، چون عجم در جنگ قادسیه شکسته شدند و باز پس گریختند ، و صد هزار کس از ایشان بتفاریق کشته شد ، عمر بیم کرد که مبادا یزد جرد از عمان و هندوستان لشگر طلب کند و سیاهی از نو بمدد او رسد، عتبة بن عروة الما زنی را بخواند و گفت خداوند ما را بر عجم نصرت کرد اکنون واجب می نماید که راه عمان و هندوستان را چنان بداریم که نتواند لشکر بمدد یزد جرد آید ، تو را باید بزمین عراق رفت و جائی را که لایق این مقصود دانی پسنده داشت، و شهری بنیان کرد.

پس عنبه با یک صد و شانزده مرد از مدینه بیرون شد و راه بر گرفت سی صد مرد دیگر بدو پیوسته شد ، چون بعراق آمد دهقانان شهر ایله از رسیدن او آگاه شدند و قصد او بدانستند حاکم بلد با چهارده هزار مرد از دهقانان بیرون شد و دویست تن طلایه لشگر او بود چون راه باعتبه نزديك كرد لشگر عرب آهنگ جنگ نمود و هم گروه خویش را بر طلایه لشگر زد مردم، طلایه برخی کشته و بعضی هزیمت شدند ، از دنبال هزیمتیان تاختن کردند چنان که این هزیمتیان را بناگاه بلشگر دهقانان در بردند هولی بزرگ در آن لشگر افتاد و بی درنگ پشت با جنگ

دادند ، حاکم شهر لختی دلیری کرد، اسیر شد او را بنزديك عتبه آوردند ، او را بازداشت و مردم ایله را پیام کرد که من بفرموده عمر بن الخطاب در این جا شهری بنیان خواهم کرد که هم موجب رفاه حال شما خواهد بود ، و ایشان را بمسلمانی دعوت کردند ، و اجابت کردند و گفتند هیچ زمینی که از این جا فرود شده از بهر شهر نیکو تر نیست.

پس عتبه شهر بصره را بنیان کرد و سه سال در آن جا اقامت نمود ، و عمارت فرمود آن گاه بحکم نایبی در بصره بگماشت ، و خود راه مدینه برداشت از پس او خویشاوندان حاکم ایله که اسیر عتبه گشت هم دست شدند که بصره را خراب کنند . عمال عمر که در اطراف آن بلاد بودند مردم بصره را مدد کردند، و ایشان را دفع دادند عتبه این خبر بدانست ، و صورت حال را بعرض عمر رسانید دیگر باره عمر بن الخطاب او را بامال و خواسته فراوان ببصره فرستاد، تا بر عمارت آن بیفزاید پس عتبه از مدینه بیرون شد و در عرض راه مریض گشت و بجهان دیگر شتافت.

چون این خبر بعمر بردند مغيرة بن شعبه را بامارت بصره گماشت و مغیره دو سال حکومت بصره داشت در زمان او بصره آبادان شد ، و جماعتی بزرگ در آن شهر نشیمن کردند، و از پس چند سال مغیره را بخواند و حکومت بصره را با ابو موسی اشعری گذاشت ، و تا منتهای سلطنت عمر امارت بصره با ابو موسی بود.

و هم درین سال چهاردهم هجری عمر بن الخطاب پسر خویش را که شراب خورده بود در انجمن اصحاب حاضر کرد، و او را بقانون حد شرعی بزد.

و هم درین سال عمر بن الخطاب در همه بلاد و امصار منشور کرد که در مسجد ها نماز تراویح بگذارند ، و آن چنان بود که نماز های نافله را که در لیالی ماه مبارك وارد است از عهد پیغمبر تا این وقت مردم فرادی می گذاشتند ، یک شب عمر بمسجد آمد و مردم را انجمن یافت گفت نیکو تر آنست که این نماز ها را بجماعت بگذاریم ، و مقرر داشت که هر چهار رکعت نماز را مردم بايك پیش نماز بگذارند آن گاه پیش نماز دیگر بایستد، و چهار رکعت نماز بگذارد ، بدین گونه نماز های

نافله را بیای برند و از برای راحت پیش نماز بدل شود ، ازین روی این نماز را نه از تراویح گفتند، بالجمله عمر این بدعت بگذاشت و گفت « هَذِهِ بِدَعِهِ وَ نِعْمَ الْبِدْعَةِ »

ذكر فتوح ابو عبيدة بن الجراح در بلاد روم در سال چهاردهم هجری

چون بفرمان عمر بن الخطاب سپاه عرب از جنگ عجم دست باز داشت و نوبت مقاتلت با روم افتاد ، ابو عبيدة بن الجراح ندانست که بجانب بیت المقدس سفر کند، یا آهنگ هر قل فرماید، پس مکتوبی بسوی عمر کرد و هم در آن مکتوب نگاشت که درین چند گاه که مسلمانان اجازت مبارزت نداشتند ، و آسوده روز می گذاشتند بخوردن خمر حریص گشته اند و آن را نیکو پندارند ، در کیفر ایشان حکم چیست؟

چون این نامه بعمر رسید لختی اندیشه کرد تا چه پاسخ دهد ، پس از علی علیه السلام سؤال کرد که مسلمانان در خوردن خمر خویشتن داری نکنند، و حد شرعی آن را وقعی نگذارند و چیزی اندک شمارند، امیر المؤمنین علیه السلام فرمود إِنَّ السَّكْرَانِ اذا سَكِرَ هَذَى وَ إِذَا هَذَى افْتَرَى وَ إِذَا افْتَرَى فَعَلَيْهِ ثَمَانُونَ چون حد شارب خمر بر هشتاد تازیانه مقرر شد عمر بن الخطاب در جواب ابو عبیده چنین کتاب کرد «أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ وَ رَدَّ كِتَابِكَ وَ قَرَأْتُهُ فَمَنْ شَرِبَ الْخَمْرَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ فَاجْلِدْهُ ثَمَانِينَ جَلْدَةً وَ لَعَمْرِى مَا يَصْلُحُ لَهُمْ إِلَّا الشِّدَّةُ وَ الْفَقْرِ وَ لَقَدْ كَانَ حَقُّهُمْ أَنْ يُحْسِنُوا نِيَّاتِهِمْ ، وَ يُرَا قَبُوَارٌ بِهِمْ عَزَّ وَ جَلٍ وَ يَعْبُدُوهُ وَ يُؤْمِنُوا بِهِ وَ يَشْكُرُوهُ فَمَنْ عَادَ فَأَقِمْ عَلَيْهِ الْحَدُّ.

یعنی هر کس از مسلمانان شارب خمر را هشتاد تازیانه حد بزن تا کیفر این کار را قلیل نشمرد و دیگر مرتکب نشود و اگر دیگر باره ارتکاب کند دیگر باره حد بزن و شراب خواران را بفقر و فاقد مبتلا می دار تا بضاعت این معصیت بدست نکنند، چون مکتوب با بو عبیده رسید مردم را حاضر ساخت و مکتوب عمر را بر ایشان قرائت کرد و گفت هر کرا از خوردن خمر حدی بردمت است باید فرو گذارد و ازین پس بتوبت و انابت گراید، آن گاه گفت بسیج راه باید کرد که از این جا بسوی حلب خواهم

شد ، و بعد از فتح حلب آهنگ انطاکیه و مقاتلت با هر قل خواهم داشت، مسلمانان گفتند؛ هر چه فرمان کنی اطاعت خواهیم کرد.

آن گاه عامر بن صفوان بن عامر الاسلمی را به نیابت خویش در دمشق گذاشت و پانصد تن سوار نام دار در خدمت او باز داشت و از دمشق خیمه بیرون زد و راه بقاع و بلده پیش داشت و چون بدان اراضی رسید، رایت عقاب را بخالد بن الوليد گذاشت و ضرار بن الأزور و رافع بن عميرة الطائي و مسيب بن نجبه و جماعتی از لشگر را ملازم رکاب او داشت و گفت یا ابا سلیمان بآهنگ حمص کوچ می ده و در عرض راه اراضی عواصم و قشرین را عرضه نهب و غارت می دار و من براه بعليك می روم پس لشکر ها کوچ دادند.

چون ابو عبیده از اراضی دمشق بجانب بعلبك راه می برید در شش فرسنگی تعشق بقرية جوسيه رسید، عامل جوسیه که یکی از بطارقه بود با مهدا و متحف (1)بنزديك او آمد، و گفت ها را با شما نیروی مقاتلت نیست، آن گاه که شهر حمص و بعلبك را گشودید ما در تحت فرمان شمائیم، اکنون اگر با ما طریق صلح سپارید روا باشد، ابو عبیده با او بچهار هزار درهم و پنجاه جامه دیبا عقد مصالحت استوار بست، و از آن جا راه بعلبك پيش داشت و چون از اراضی بقاع و بلده بگذشت ، اسامة بن زید الطانی از مدینه در رسید و نامه عمر بن الخطاب را بدو آورد که بر این گونه رقم کرده بود:

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم من عبد اللّه عمر إلى أمين الأمة سلام عليك فانّى أحمد اللّه الّذى لا إله إلّا هو، و أصلى على نبيّه محمّد أمّا بعد فالامردّ لقضاء اللّه و قدره و من كتب عليه في اللوح المحفوظ أنّه كافر ، فلا ايمان له ، و ذلك أن جبلة بن الايهم الغسّاني كان قد ورد علينا ببني عمّه و أشراف قومه ، فأحسنت إليهم و أنزلتهم و أسلموا على يدىّ ، و فرحت بذلك إذ شدّ اللّه عضد المسلمين بهم ، و لم أعلم مافي كمين الغيب .


1) یعنی هدیه و تحفه

و أنا سائر الى مكة حرسها اللّه لطلب الحجّ ، فطاف جبلة حول البيت سبعاً فتوطّى إزاره رجل من بنى فزارة فسقط الازار عن كنفه ، فالتفت إلى الفزاريّ و قال ياويلك كشفت ظهرى في حرم اللّه ؟ فقال الفزاريّ و اللّه ما تعمّدتك ، فلطمه لطمة هشم أنفه و كسر ثناياه الأربع فأقبل الفزاريّ مستعدياً إلىَّ على جبلة فأمرت باحضاره و قلت ما حملك على أن لطمت أخاك في الاسلام و كسرت ثناياه و حشمت أنفه ؟ فقال جبلة إنّه و طىء إزارى فحلّه و و اللّه لولا حرمة هذا البيت لقتلته ، فقلت له قد أقررت على نفسك فامّا أن يعفو عنك و إما أن آخذله القصاص عنك ، فقال أتقصّ منّى و أنا ملك و هو سوقىّ ؟ قلت قد شملك و إيّاه الاسلام فما تفضله إلا بالعافية .

فقال يا عمر اتركني إلى غد و اقتصّ منّى ، فقلت للفزاريّ تؤخّره إلى غد ؟ قال نعم، فلمّا كان في اللّيل ركب في بني عمّه و توجّه إلى كلب الرّوم و أرجو اللّه أن يظفرك به فانزل على حمص ، و لا تبعد عنها، فإن صالحك أهلها فصالحهم و إن أبو افقاتلهم، و ابعث عيونك إلى أنطاكية ، و كن على حذر من المتنصّرة و السلام عليك و رحمة اللّه و بركاته .

خلاصه کتاب عمر بپارسی چنین است می گوید قضا و قدر خدای را نتوان باز داشت و آن چه در لوح محفوظ رقم شده نتوان محو نمود، همانا جبلة بن ايهم بنزديك ما آمد و بدست من مسلمانی گرفت ، و مرا شاد ساخت چه گمان داشتم که از اسلام او بازوی مسلمانی به نیرو تر شود و ندانستم که مستور غیب چیست.

چون آهنك زيارت مکه کردم جبله با من بمسجد الحرام در آمد و بطواف مشغول شد در هنگام طواف مردی از بنی فزاده پای بر ازار او نهاد، چنان که از کتفش فرو افتاد ، جبله روی بدو کرد و گفت در حرم خدای پشت مرا مکشوف داشتی؟ فزاری گفت سوگند با خدای دانسته نکردم، جبله لطمه بر روی او زد چنان که بینی او را پخش کرد و چهار دندان ثنایای او را بشکست، فزاری شکایت جبله را بنزد من آورد من او را حاضر کردم ، و باز پرس نمودم گفت ازار من بکشید و کیفر دید اگر در خانه خدای نبود با شمشیرش ادب می ساختم.

گفتم بر کرده خویش گواهی می دهی اکنون فزاری باید تو را معفو دارد و اگر نه بکردار خویشت قصاص خواهم کرد گفت مرا که پادشاهم با مردم بازاری برابر می گذاری و بقصاص می رسانی؟ گفتم مسلمانان با یک دیگر برابرند و برادرند و هیچ کس را جز بتقوی بر دیگری فضیلت نیست ، چون جبله کار را سخت یافت گفت مرا تا فردا زمان بده چون برضای فزاری او را مهلت نهادم نیم شب با بنی اعمام خود بسوی هر قل گریخت، ارجو که بدو دست یابی ، و هم اکنون حمص کن اگر طریق مصالحت گیرند بپذیر ، و اگر نه مقاتلت کن و از انطاكية بي خبر مباش.

چون ابو عبیده از کتاب عمر بن الخطاب آگهی یافت سفر حمص را تصمیم عزم داد و خالد بن الوليد با دوازده هزار لشکر بیش و کم از پیش روی ابو عبیده سرعت کرده بکنار حمص آمد از ایام شهر شوال روز جمعه در ظاهر حمص فرود شد، از قضا نقیطاء بن کر کس که از جانب هر قل حکومت حمص داشت ، هم در آن روز بمرد بزرگان حمص در کنیسه شهر انجمن شدند و گفتند حاکم این بلده بمرد ، و عرب جوسيّه و بعلبك (1)را بگشود و آهنك ما كرد و ما را عدّت و عُدّت و علف و آزوغه معیشت چندان بدست نیست که خویشتن داری کنیم ، و هر قل را آگهی فرستیم تا مددی فرستد، صواب آنست که کار بمصالحت کنیم ، و گوئیم چون قنسرین و حلب را فتح کردید ما را سخنی نخواهد بود ، چون از ما روی بر تافتند و از کنار شهر ما کوچ دادند ، علف و آزوغه فراهم کنیم و هر قل را آگهی فرستیم تا لشکری عظیم بمدد فرسند آن گاه طریق حرب و ضرب سپاریم.

همگان سخن بر این نهادند و مردی را که جافلیق نام داشت بنزديك ابو عبيده فرستادند تا عقد مصالحت استوار بست، از اول شوال تا یک سال بشرط که ده هزار


1) جوسیه بر وزن روسیه دهی از دهات شام در شش فرسنگی دمشق ، و بعلبك يفتح بای موحده و سکون عين مهمله و لام و موحده مفتوح و کاف مشدد نام شهری است در سه منزلى دمشق که در آن جا بنا های عجیب و آثار عظیم دیده می شود.

دینار زر سرخ و دویست جامه دیبا تسلیم دارند، چون کتاب صلح بنگاشتند و بزرگان جانبین خاتم بر نهادند مردم حمص نفایس اشیاء خویش بمیان عرب آوردند و بفروختند و سود فراوان اندوختند ، آن گاه ابو عبیده خالد بن ولید را فرمود که با جماعتی از لشگر اراضی معره و حلب و عواصم را عرضه قتل و غارت می دار ، و هزار سوار دلیر از قبایل لخم و جذام و کنده و کهلان و طيّىء و نبهان و سنبس و طولان گزیده ساخته ملازم رکاب خالد داشت، خالد پس بر نشست و می رفت و این شعر تذکره می کرد:

أخذتها و الملك العظيم *** فمكّنوا بحملها زعيمي

لأننى ليث بني مخزوم *** و صاحب لأحمد الكريم

أسير سير الأسد الغشوم *** يا ربّ و فقني لقتل الرّوم

خالد تا ارض شیزر براند و در آن جا یک روز اقامت کرد، و مصعب بن محارب اليشكری را با پانصد سوار بنهب اراضی عواصم مامور داشت و خویشتن بر زمین معرّات آمد و دست بقتل و غارت گشود و بسیار دیه و قریه ها را بدست غارت پای مال ساخت و با غنایم فراوان بنزديك ابو عبیده آمد ، و از آن سوی مصعب بن سوی مصعب بن محارب با مال و مواشی و اسیران فراوان از مردان و زنان مراجعت کرد، رجال آن اسیران چهار صد تن بودند، و بر اوطان مخروبه و اموال منهو به و زنان و فرزندان اسیر شده بهای های می گریستند.

ابو عبیده گفت اگر حمل جزیت بر گردن نهید شما را از قید اسیری برهانم و آزاد کنم ، ایشان عهد استوار کردند ، پس ابو عبیده ایشان را آزاد ساخت و بفرمود تا اموال و اثقال و عشیرت و عیال ایشان را باز دادند، و بر هر تن چهار صد دینار زر سرخ جزیت بست ، چه عمر بن الخطاب بر این گونه کتاب کرده بود ، پس آن جماعت با وطان خویش مراجعت کردند و این خبر قلوب اهل روم را از آن هول که از عرب داشتند بجای آورد و بسیار مردم از دور و نزديك بطلب امان بنزد ابو عبیده آمدند و خراج بر گردن نهادند و ابو عبید نام ایشان و نام قری

و حصون ایشان را جریده کرد ، و خراج مقرر داشت.

مردم قّنسرین (1)از این خبر شاد شدند و دل بر صلح نهادند ، مردی از بطارقه که نام لوقا داشت، و در شجاعت و جلادت نام بردار بود، چون بدانست که مردم شهر دل بر صلح نهاده اند در خشم شد و بزرگان بلد را حاضر ساخت ، و گفت ای بنی اصفر و بندگان مسیح مرا با این عرب که بلاد و امصار ما را فتح کردند و اسیر بردند و جزیت گرفتند کار چگونه باید بود شما را رای چیست؟ گفتند ای امیر هر کس با ایشان طریق مقاتلت سپرد مقتول گشت و هر کس کار بمصالحت کرد در وطن خویش ایمن نشست صواب آنست که از در صلح بیرون شویم و آسوده بمانیم.

چون لوقا دید که مردم دل بر مقاتلت نمی گذارند ناچار سخن را دیگر گون ساخت و گفت سخن بصواب کردید من با ایشان کار بمصالحت می کنم چون از ما روی بر تافتند و ایمن نشستند هر قل را آگهی دهم ، تا جیشی عظیم بسوی ما گسیل سازد ، پس مغافضة بر ایشان بنازم و از این جماعت یک تن زنده نگذارم، مردم قنسرین نیز این رای را پسنده داشتند، آن گاه لوقا یک تن از قسیسان نصاری را که اصطخن نام داشت بر سالت بر گماشت ، و مکتوبی با بو عبیده نگاشت که اگر چهل سال در کنار این شهر بنشینی بر ما دست نیابی ، لكن با شما کار بصلح می کنم ، و در حدود قنسرین و عواصم علامتی نصب می کنم از بهر آن که اگر عرب در اراضی روم دست بنهب و غارت بگشاید در هر جا آن علامت بیند باز شود، و این صلح را پوشیده از هر قل بکار می بندم ، چه اگر او آگاه شود ما را زنده نگذارد.

پس اصطخن بنزديك أبو عبیده آمد هنگامی که در کنار حمص لشکر گاه داشت و کتاب لوقا را بداد و پیام او را از بهر مصالحت بگذاشت ، خالد بن ولید چون کلمات آن کتاب را اصغا نمود و تهدید و تهويل لوقا را در کثرت جیش و حشمت هر قل معاینه کرد با أبو عبیده گفت سوگند با خدای که لوقا از در


1) قنسرين بكسر قاف و تشدید نون مفتوح و سكون سين نام شهری است در يك منزلی حلب

خدیعت سخن بمصالحت انداخته ، رسول او را بی نیل مرام بازگردان، و انجام کار او را با من حوالت کن.

أبو عبيده گفت: يا أبا سلیمان این مرد با من طريق صلح می جوید ، و جز خداوند کسی را از غیب آگهی نیست چگونه بیرون قانون، مسئلت او را با جابت مقرون ندارم ، اصطخن از تفرس خالد اندازه ها می گرفت و سخن بتمویه و تألیف می کرد.

بالجمله در پایان امر کتاب صلح رقم کردند که یک ساله أبواب مقاتلت مسدود دارند ، و از اول ذی القعده سال چهاردهم هجری تا پایان یک سال تاریخ نهادند ، و عقد مصالحت را بچهار هزار دینار زر سرخ و صد اوقیه سیم ناب و صد جامه از متاع حلب و هزار و سق از طعام بستند (1)بشرط که از هر قل لشکری بدیشان پیوسته نشود و اصطخن مقرر داشت که ما در حدود خود هر جا عمودی نصب کنیم و تمثال هر قل را بر زبر آن استوار بداریم، از بهر آن که چون لشکر عرب از برای غارت تاختن برند ، هر جا آن عمود را نگرند باز شوند و دست از غارت بازدارند.

چون امر مصالحت بدین گونه تشدید یافت اصطخن باز شتافت و عرب از غارت قنسرین دست باز داشت ، از قضا يك روز چنان افتاد که جماعتی از لشکر هنگام نهب و غارت بحدود قنسرین رسیدند، از آن عمود و تمثال شگفتی گرفتند و سواران عرب از در لهو و لعب با هم در آمدند و لختی با هم بگشتند از میانه أبو جندله نیزه خویش را جنبش داد ، و بسوی سهیل بن عمروا حمله برد ، چون با عمود نزديك شد چشم تمثال هر قل را با نیزه بزد، جمعی از مردم روم که حراست عمود می داشتند، این خبر بلوقا فرستادند لوقا فرمان کرد تا اصطخن با صد سوار بنزديك أبو عبيده آمد و گفت شما با ما غدر کردید ، و بعد از مصالحت خدیعت آوردید.

أبو عبيده با لشکریان گفت باعث این فتنه کیست ؟ ابو جندله گفت ای امیر


1) اوقيه معادل چهل درهم و بعبارت دیگر هفت مثقال است و وسق بفتح واو و سكون سين يك بار شتر که شصت من باشد.

در هنگام لعب بی آن که قصدی کنم یا بعمد بخواهم این کار بدست من رفت ابو عبیده با اصطحن گفت امری بغیر تعمد افتاده است اکنون بهرچه خواهی رضای تو جوئیم اصطخن گفت الّا آن که چشم عمر را که پادشاه عرب است بقصاص کور کنیم أبو عبيده گفت عمر منیع تر از آن است که چنین سخن توان کرد ، مسلمانان ازین سخن غضبناک شدند و گفتند جان های ما و چشم های ما بجمله برای جان و چشم او فدیه است.

اصطخن فهم کرد که بکیفر این سخن او را و هر که با اوست با تیغ در گذرانند. بترسید و سخن را دیگر گونه ساخت و گفت من ازین سخن چشم پادشاه و چشم يك تن از شما را قصد نکردم بلکه تمثال پادشاه شما را بر سر عمودی نصب کنیم و یک تن از ما چشم او را با نیزه بزند چنان که شما با تمثال پادشاه ما کردید مسلمانان گفتند ما بغیر تعمد کردیم و شما بعمد خواهید کرد ، ابو عبیده گفت ای قوم این جماعت مردمی نادانند از آن که نگویند ما نقض عهد کردیم من رضا می دهم که تمثال مرا بجای عمر نصب کنند ، و چشم آن را با نیزه بزنند.

پس اصطخن بفرمود تمثال ابو عبیده را نصب کردند و چشمی از زجاج آن نهادند تا یک تن از رومیان با نیزه بزد و اصطخن باز شد ، و لوقا را آگهی برد، و ابو عبیده در حمص اوتراق داشت، و روز شماره می کرد از بهر آن که سال ، و آهنگ قنسرین کند از آن طرف عمر بن الخطاب نگریست که از بپایان رود ابو عبیده خبر فتح نمی رسد و با هیچ کس مصاف نمی دهد دلتنگ شد و بدین گونه بسوی او نامه کرد:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِمِ إِلَى أَبِي عُبَيْدَةَ : سَلَامُ عَلَيْكَ فَإِنِّي أَحْمَدُ اللَّهِ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ ، وَ أُصَلِّي عَلَى نَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ وَ آمُرُكَ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ أُحَذِّرُكَ مِنْ مَعْصِيَتِهِ ، وَ أَنْهَاكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الَّذِينَ قَالَ اللَّهُ فِيهِمْ : قَلَّ

إِنْ كَانَ آبا تكُم وَ أَبْناؤُكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ وَ أَزْواجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوالُ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةُ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ ، وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى خَاتَمِ النَّبِيِّينَ . پس نامه در نوردید و بدست پيكى سبك پي با بو عبیده فرستاد ابو عبیده را مطالعه آن مکتوب از مصالحه با مردم قنسرین پشیمان ساخت و مسلمانان چون تحريض عمر را بر جهاد دانستند، از عقد آن مصالحت و مسامحت در مناطحت بگریستند ، و با ابو عبیده گفتند ای امیر این تقاعد در جهاد چیست ؟ ، اگر با اهل قنسرین حفظ مصالحت را نتوانیم مقاتلت کرد بسوی انطاکیه و حلب طریق طلب مسدود نیست بدانجانب روی نهیم و رزم دهیم.

لاجرم ابو عبیده آهنگ حلب کرد و علمی از بهر مصعب بن محارب اليشكري بست ، و رایت دیگر بسهیل بن عون داد ، و فرمان کرد تا بر منقلای (1)لشکر کوچ دهند ، و خالد بن الولید را فرمود تا بر فقای ایشان رود، آن گاه حبیب بن را در حمص با فوجی از لشکر به نیابت خود باز داشت ، و راه حلب بر گرفت.

نخستین باراضی رستن رسید و مردم رستن با او کار بمصالحت کردند ، و از آن جا بزمين حماة عبود داد قسيسان حماة کتاب های انجیل بکف گرفته او را پذیره شدند ، و خواستار صلح آمدند با ایشان نیز کار بصلح کرد و از آن جا بزمین شیزر آمد، با مردم شیزر نیز عقد مصالحت بست، و این وقت با ابو عبیده خبر آوردند که مردم قنسرین کار بغدر و نیرنگ کردند ، و از هر قل مدد خواستند و هر قل جبلة بن الايهم الغسانی را با قبیله غسّان و عرب متنصّره بمدد ايشان مأمور ساخت ، و بطریق عموریه را نیز با ده هزار مرد جنگی ملازم رکاب جبله داشت، و این جمله در جسر الحدید فرود شدند.


1) منقلا یعنی طلايه و مقدمة لشكر

ابو عبیده در شیزر اقامت جست و این سخن را با سران لشکر بشوری گذاشت ، خالد گفت یا ابا عبیده نگفتم سخن مردم قنسرین بر خدیعت ایشان برهانی روشن است، و از من نپذیرفتی، بالجمله این وقت ابو عبیده در شیزر او تراق کرد ، و همی خواست یک ساله مدت مصالحت قنسرین بپای رود و رود و كيفر این خدیعت از ایشان بجوید.

و این هنگام یک ماه افزون تا پایان مدت نبود، چنان افتاد که غلامان عرب که هر روز در طلب حطب طی مسافت بعیده می کردند از میانه مهجع سعید بن عامر الانصاری در طلب حطب راهی دراز پیمود ، و هنگام مراجعت فراز ، سعید از دنبال او بشتافت، وقتی او را بیافت که از کثرت جراحت قرین هلاکت بود ، گفت ای مهجع تو را چه افتاد؟ گفت ما جماعتی از غلامان از حطب می شدیم ، ناگاه هزار سوار از لشکر روم بر ما تاختند و ده تن از ما را اسیر بردند و مرا کشته پنداشتند و بجای گذاشتند تو نیز سر خویش گیر از آن پیش که کشته شوی و اگر نه اسیر شوی.

سعید مرجع را بر گرفت و ردیف خویش ساخت ، تا باز لشکر گاه شود ناگاه سواران در رسیدند و او را مأخوذ داشتند و گفتند تو را بنزديك جبلة بن الايهم خواهیم برد ، چه او یک تن از اصحاب محمّد را طلب کرده است ، پس سعید را به لشکر گاه جبله آوردند و جبله بر تختی از ذهب جای داشت ، و تاجی بر سر نهاده و جامه از دیباح مرصع بمروارید پوشیده و صلیبی از یاقوت علاقه گردن ساخته بود ، سعید در برابر او بر پای ایستاد جبله گفت ای عرب کیستی و چه نام داری ؟ گفت من سعید بن عامر انصاری از قبیله خزرجم ، جبله او را رخصت جلوس داد و گفت عمر بن الخطاب مرا از مسلمانی برمایند و با آن که من پادشاه غسانم، با مردی بازاری برابر گذاشت ، و طلب قصاص کرد ، سعید گفت ای جیله در دین محمّد کار بعدل و نصفت می رود، و در احکام شرعیه هیچ پادشاهی را بر گدائی فزونی نیست. جمله گفت بگوی از حسان بن ثابت چه خبر داری که محمّد در حق

او گفت «أَنْتَ حَسَّانَ وَ لِسَانِكَ حُسَامِ» سعید گفت آن روز که از مدینه بیرون می شدم حسان مرا بضیافت دعوت کرد و پسر خویش را بفرمود ، تا این قصیده را مجلسیان قرائت نمود ، و تمامت قصیده را که این شعر از آن جمله است بعرض جبله رسانید.

أسئلت رسم الدار أم لم تسئل *** بين الجواء فالبضيع فحومل

همانا در جلد اول از کتاب دوم ناسخ التواریخ در ذیل احوال حسان ما تمامت این قصیده را و عطای جبله را در حق او مرقوم داشتیم ازین روی بتکرار نپرداختیم. مع القصه چون سعید قصیده حسان را که در مدح آل غسان کرده بود بپای برد ، جبله شاد شد و گفت تو مردی کریم بوده و این قصیده را از بر کرده و فرمان کرد تا عطای حسان را بشرحی مرقوم شد حاضر کردند، و بسعید سپردند و او را رخصت مراجعت داد، و گفت و بلشکر گاه خویش شو او بباش تا شما را دیدار کنیم و با شمشیر های کشیده کیفر فرمائیم، پس سعید غلام خویش را ردیف ساخته ، باز لشکر گاه تاخت و ابو عبیده را از آن چه رفته بود ،آگهی داد، ابو عبیده گفت همانا شعر حسّان ترا بجان امان داد.

آن گاه با صنادید لشکر در کار جبله شوری افکند خالد گفت من از برای اویم ، أبو عبيده گفت تو از برای هر کار کریهی، اکنون هر کرا خواهی از لشکر گزیده کن ، خالد گفت کجاست عیاض بن غنم الاشعری ، و دیگر عمر بن سعد ، و دیگر محارب اليشكري ، و ديگر ابو جندلة بن سعد المخزومی ، و دیگر عمر بن العامری ، و دیگر رافع بن عميرة الطّائی ، و دیگر مسیّب بن نجبه الفزاری، و دیگر سعید بن عامر الانصاری و دیگر عمرو بن معديكرب الزبیدی ، و دیگر عاصم بن عمر ، و دیگر عبد الرحمن بن ابو بکر.

این جمله حاضر شدند و چون ضرار بن الازور دارمدی عارض بود نتوانست با خالد کرچ داد ، بالجمله خالد لشکر بر گرفت و بقصد جبله طی مسافت همی و نیم شبی در طریق عواصم کمین نهاد ، از بهر آن که چون جبلة بن الايهم و صاحب

عموريه بجانب عواصم عبور دهند بر ایشان حمله افکنند و این جماعت با خالد دوازده تن بودند بالجمله آن شب را بپای بردند و صبح گاه از یک سوی لشکر جبله از دور پدیدار گشت و از جانب دیگر بطریق قنسرین که باستقبال جبله می شتافت در رسید.

خالد با مردم خود او پیش روی بطریق در آمد و او چنان دانست که ایشان از مردم نصاری و صنادید لشکر جبله اند گفت سَلَّمَ عَلَيْكُمْ الْمَسِيحِ وَ اِبْقَاكُمْ الصَّلِيبِ خَالِدٍ خالف گفت مرا از صلیب پرستان دانستی و تحیّت فرستادی و بی توانی بر او حمله افکند و از اسبش در انداخت و جماعتی که با او بود بعضی بدست مسلمانان کشته شدند و برخی هزیمت شده بجبله پیوستند، خالد بفرمود تا بطریق را بند بر نهادند.

این وقت جبله با آن لشکر عظیم راه نزديك كرد ، خالد چون انبوه لشکر را بدید بیم کرد که مبادا درین واقعه هایله بطریق را رهائی بدست شود ، تیغ بر کشید تا او را بکشد ، بطریق بخندید، خالد دست بازداشت و گفت این چه هنگام خندید نست؟ گفت : آهنك قتل من می کنی وقتی که با مرگ دست در گریبانی ، و حال آن که اگر مرا زنده بگذاری تواند بود که این لشکر ترا و مردم ترا زنده بگذارند خالد او را زنده بگذاشت و مردم خود را گفت از گرد من پراکنده مشوید ، و هیچ باك مدارید چه هیچ کس را از مرگ گزیر نیست پس غلام خود همام را فرمود این بطریق رابند و قید محکم کن و نیکو بدار و مردم خود را در گرد خویش بازداشت.

و این وقت جیله بالشکر برسید با جامه مرصّع بجواهر شاداب ، و خودی از زر ناب ، و صلیبی از فراز خود آویخته و صاحب عموریه ، چون برجی از آهن در کنار او جای داشت جبله چون بطریق قنسرین را در دست عرب دید بترسید که اگر از گرد راه حمله کند بطریق را با تیغ بگذرانند لختی اسب پیش تاخت و بآواز بلند ندا در داد که ای جماعت عرب از اصحاب تحدید یا از تابعین ؟ خالد در پاسخ گفت ما از شناختگان اصحاب محمّدیم، و از شجعان رجال، جبله را کلمات بی باکانه او بغضب آورد گفت تو امیر این قومی؟

خالد گفت ما برادرانیم من خالد بن الولید و این دیگر عبد الرحمن بن الصديق

و نام چند کس را بر شمرد و گفت من از هر قبیله شجاعی را اختیار کرده ام و با خود آورده ام، و از کثرت لشکر شما بیم ندارم ، چه ایشان را مانند طیوری شمارم که در شبکه صیاد افتاده اند و آگهی ندارند، جبله گفت زود باشد که جسد شما هر صبح و شام درین بیابان طعمه درّندگان گردد، و خالد گفت این نیز بر ما سهل است ، اکنون تو بگوی از چه قومی؟

گفت من جبلة بن الايهم پادشاه غسّان و ملك همدان، خالد گفت تو آن طريد مرتدّی که غوایت را بر هدایت و کفر را بر ایمان اختیار کردی ؟ جبله گفت من عزت را بر ذلّت گزیده داشتم، چندین سخن بدر از مکش این اسیر را که در بند داری رها کن تا ترا و مردم ترا بجان امان دهم، چه او از خویشاوندان هر قل است خالد گفت من او را رها نکنم، اگر خواهی در جنك باما انصاف كنی چه شما را لشکر فراوان است و ما را از دوازده تن عدد بیش نیست، مردی با مردی رزم می دهد اگر ما کشته شدیم اسیر خود رها باشد و اگر شما مقتول گشتید بعد از خود غم اسیر مدارید، جبله این سخن را پسنده داشت، عبد الرحمن بن ابی بکر خالد را سوگند داد که این مبارزت باوی گذارد و اسب بر جهاند ، و در برابر صفوف جبله این رجز قرائت کرد:

أنا ابن عبد اللّه ذى المعالى *** و شرف المعال و الكمال

أبي عتيق صادق المقال *** قدر ان هذا الدّين بالفعال

و از لشکر جبله پنج تن واحداً بعد واحد بیرون شدند ، و بدست عبد الرحمن مقتول گشتند ، جمله در خشم شد و اسب بمیدان افکند و گفت ای پسر چند از مردم ما را کشتی ، و چون من ترا همال خویش ندانستم آهنگ تو نكردم اکنون از طریق انصاف بیک سوی شدی ، و از لشکر خود مدد خواستی ، چه اینک مردی از قفای تو در می رسد، و قصد جبله ازین سخن آن بود که عبد الرحمن روی بگرداند تا نگران شود پس بر او بتازد و ناگهان خونش بریزد.

عبد الرحمن بخندید و گفت ای پسر ایهم تو مرا دست خوش خدیعت می خواهی

و حال آن که من با علی مرتضی در غزوات بوده ام و بملکات او تربیت شده ام جبله گفت ای پسر پند من بپذیر و بیا تا تو را در آب معمودیه غسل دهم و دین می آموزم ، آن گاه دختر خود را با تو تزویج کنم و تو را فرزند خویش خوانم و ابواب نعمت گشاده دارم من آن کسم که شاعر پیغمبر در حق ما گوید:

إنّ ابن جفنة من بقيّة معشر *** لم تغدهم آباؤهم باللّؤم

و این شعر چند است که حسان بن ثابت وقتی عطای جبله را در مدینه بدو آوردند، چنان که در ذیل احوال حسان مرقوم شد گفت ، لاجرم بتکرار نخواهیم پرداخت بالجمله عبد الرحمن گفت ای جبله مرا بكفر دعوت می كنى آهنك حرب کن که تثل نعة مولع كن كه بيك ضرب عرب را از ننگ نسبت تو برهانم جبله در غضب شد ، و بانیزه طعنی افکند عبد الرحمن زخم او را بگردانید، و هر دو با هم بگشتند و ساعتی با نیزه رزم دادند ، چون هيچ يك را نصرت نبود نیزه ها بیفکندند و شمشیر ها بکشیدند و بر روی هم در آمدند جبله جلدی کرد و تیغ براند چنان که درع و جامۀ عبد الرحمن را چاك زد و بر منكب او جراحتی درشت آمد.

عبد الرحمن دیگر نتوانست بپاید لختی اسب را بقهقری باز کشانید و روی برت بنزديك خالد آمد ، مسلمانان بر او بگریستند خالد گفت من كيفر تو را از بطريق بخواهم جست، و تیغ بزد و سر بطریق را از تن بیرانید، جبله چون این بدید بانگ بر عرب متنصره و لشکر روم زد که یک تن از این جماعت را زنده مگذارید ، پس لشکر ها از جای جنبش کردند خالد غلام خود همام را گفت تو از کنار عبد الرحمن کناره مکن ، و اگر دشمنی قصد او کند دفع می ده، و مسلمانان را فرمود دایره کردار پرّه زنید و روی با دشمن بازو ببازو به پیوندید ، تا چون این لشکر عظیم آهنگ شما کنند بسیار کس را با شما دسترس نباشد.

خالد را هنوز این سخن در دهن بود که دوازده هزار تن لشکر روم این دوازده کس را در میان آوردند، و با شمشیر های کشیده حمله کردند مسلمانان چین شیر شمیده بر دمیدند و هر که با ایشان نزدیک می شد با تیغ و سنانش بخاك

می افکندند ، خالد گرد برگرد مسلمانان بر می آمد و شمشیر می درخشانید ، و بیشتر او می کشت ، و کافران خروش می کردند، و از هر سوی تا يك تير پرتاب از پس پشت یک دیگر ایستاده بودند ، الا آن که افزون از چهل و پنجاه کس را با مسلمانان دسترس نبود، که حامل حرب و ضرب تواند شد ، بالجمله مدت مقاتلت بدرازا کشید ، و کار بر مسلمانان صعب افتاد، يک باره دل بر مرك نهادند و خود را شهید دانستند.

خالد گفت درین سریّه قلنسوه رسول خدای را فراموش کردم که با خود حمل دهم ، و این از بهر آن شد که مرك ما برسیده است ، و هم چنان آتش حرب زبانه زدن داشت.

امّا از آن سوی چون مراجعت خالد بلشگر گاه بدرازا افتاد نیم شبی ابو عبیده از خیمه خود بیرون شده بمیان لشکر گاه آمد و همی فریاد کرد اَلنَّفِیرَ اَلنَّفِیرَ

لشکریان گفتند : ای امیر چیست؟ گفت هم اکنون رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم را در خواب دیدم فرمان کرد که بمدد مسلمانان شتاب کنید ، چون لشکر این بشنیدند جنبش کردند و سلاح در پوشیدند، و بر نشستند ، و بسرعت تاختن کردند. ابو عبیده از پیش روی سپاه سواریرا نگریست که تاز تاز می گذرد چنان که لشکریان گرد او را نتوانند دریافت ، اسب بر جهاند و راه بدو نزديك كرد، و بانک در داد که هان ای سوار کیستی و از کجائی ؟ گفت من ام تمیم ضجيع خالد بن ولیدم ، چون درین سریه قلنسوۀ رسول خدای را فراموش داشته و بجای گذاشته بدو می برم ، تا مبادا در فقدان آن زیانی بیند.

همانا در مجلد اول از کتاب دوم رقم کردیم که رسول خدای سر بسترد ، و موی سر را بخش کرد بخشی خالد بگرفت ، و بر کلاه خویش نصب نمود تا در جنگ ها بر سر نهد. و از برکت آن نصرت جوید . بالجمله ام تمیم آن کلاه را بسرعت می آورد ، و لشکریان شتاب زده می تاختند . وقتی برسیدند که جهان را از گرد مصاف گاه سیاه و برق شمشیر و سنان چون ستارگان آسمان در شب تاريك

درخشان بود ، نعره مردان و صهیل اسبان در هم افتاده ضجه واحده می گشت.

ابو عبیده و آن لشکر که با او بود بیک بار آواز تکبیر در دادند ، و مانند شیران درنده و پیلان دمنده نعره زدند، و از چار جانب لشکر های روم را فرو گرفتند ، و حمله افکندند ، مسلمانان که دست از جان شسته و ابواب آرزو را بسته بودند ، چون آواز تکبیر شنیدند دانستند که مدد فرا رسید دل قوی کردند و بنیرو دو چندان شدند ناگاه جبله نگریست که در پره لشکر عرب افتاده ، و از درون سو و بیرون سو لشکر روم آزمون شمشیر و هدف تیر گشته، چندان که توانست بیائید و رزم داد ، در پایان امر نیروی درنگ از رومیان برفت ، پس پشت با جنگ دادند و روی بهزیمت نهادند.

در میان آن گیر و دار امّ تمیم خود را بخالد رسانید ، و قلنسوه را بدو داد تا بر سر نهاد و از دنبال کافران عجلت کرد بیشتر از لشکر روم قتيل و جريح و اگر نه اسیر گشتند ، پس مسلمانان در گرد رایت ابو عبیده انجمن شدند و شکر یزدان پاک را روی بر خاک نهادند.

هم در آن ساعت ابو عبیده آهنگ قنّسرین کرد و عیاض بن غنم اشعری را با فوجی بر مقدمه لشکر روان داشت مردم قنسرین ابواب شهر را استوار به بستند و بعد ازین شکست دانستند که دیگر نیروی مدافعت بدست نخواهند کرد ، لاجرم خواستار صلح شدند و از در ضراعت کس نزد ابو عبیده فرستادند که بهر چه فرمان کنی اطاعت كنيم ، أبو عبيده کتاب صلح بر ایشان نوشت ، و بقانونی که عمر نهاده بود هر مردیرا چهار دینار زر سرخ جزیت بست ، و بعضی را هشت دینار و گروهی را چهل در هم سیم مقرر داشت و خمس غنایم را انفاذ در گاه عمر بن الخطاب داشت و قصه فتح و نصرت مسلمانان را بشرح نگاشت.

ذكر مقاتلت لشکر اسلام با مردم روم در بعلبك در سال پانزدهم هجری

چون ابو عبیده از مصالحت با مردم قنسرین بپرداخت بزرگان لشکر را از برای مشورت انجمن ساخت و گفت اکنون که شهر قنسرین را بصلح و بلده حاضر را عنوة بگشادیم ، رأی صواب کدام است ، آهنگ حلب کنیم ، یا قصد أنطاكيه فرمائيم ، و دل بر حرب هر قل گذاریم؟ گفتند ای امیر این رأی بصواب نیست اکنون در میان ما و مردم شيزر و أهل حماة و أهالي رستن و جماعت حمص و خلق جوسیه کار بمصالحت رفته است، و مدت صلح بپایان نرسیده، و چون ما ازین اراضی بیرون شويم بيشك آذوغه و علوفه فراهم کنند ، و حصار های خود را محکم سازند ، چون دل ازین کار فارغ کنند ، آن بلاد که ما درین مملکت گشوده ایم باز ستانند ، خاصه مردم بعلبك كه جماعتی دلیر و عددی کثیرند.

أبو عبيده رأى ایشان را پسنده داشت و گفت سخن بصدق کردید ، و طریق مراجعت برداشت ، و آن بلاد و حصون را چنان یافت که صنادید لشکر گفتند بجمله در فراهم آوردن اطعمه اشتغال داشتند ، و از جانب دیگر هر قل مریس از عشیرت او بود بآهنگ حمص روان داشت.

أبو عبیده چون این بدانست خالد بن الولید را بر حصار حمص بگذاشت خود آهنگ بعلبك كرد ، در عرض راه با کاروانی دچار شد كه آهنك بعلبك داشتند أبو عبيده گفت ما را با مردم بعلبك عهدی و پیمانی نیست ، و فرمان کرد تا آن کاروان را بتاختند ، و مردمش را اسیر گرفتند، چهار صد حمل شکر و دیگر چیز ها غنیمت مسلمانان گشت ، ابو عبیده فرمان کرد که از اسیران تیغ بردارید و ایشان را بزر و سیم فدیه مقرر دارید ، چند تن از مردم قافله بگریختند و مردم بعلبك را آگهی بردند.

هر بیس که حکومت آن بلد داشت و مردی شجاع و دلاور بود بفرمود

لشکریان سلاح بر بستند و بر نشستند با نه هزار تن مرد لشکری و عددی کثیر از مردم قری و سوقه راه بر گرفت ، و چاشت گاهی لشکر عرب را دیدار کرد ، بعضی از بطارقه هر بیس را گفتند تو جنگ عرب را پسنده نیستی، صواب آنست که باز شوی و بحصانت حصار پردازی ، گفت من با ایشان رزم دهم تا بر ما دلیر نشوند ، و در اراضی ما آرزوی اقامت نکنند.

جماعتی از مردم قری و سوقه گفتند ما مرد این میدان و هم آورد این گردان نیستیم ، و طریق مراجعت گرفتند، اما هر بیس لشکر بیار است و آغاز مبارزت کرد و گفت خالد بن الولید با بسیاری از لشکر عرب در حمص جای دارد و این جماعت را بهر ما غنیمت فرستاده ، و اسب بر انگیخت.

از آن سوی ابو عبیده صف راست کرد و فرمان یورش داد، در اول حمله لشکر هر بیس را هزیمت کردند، و بسیار کس بکشتند و جراحت نمودند ، هر بیس نیز چند زخم گران برداشت و روی برگاشت، أبو عبیده و مسلمانان از قفای هزیمتیان بتاختند ، تا در ظاهر بعلبك فرود شدند.

أبو عبیده حصنی را نگریست که شاهین بلند پرواز بر فراز آن بزحمت عبور دهد ، و در صيف و شتا قلل آن جبل از برف و یخ خالی نماند ، گفت بر این سور دست یافتن از حوصله آرزو دور می نماید ، معاذ بن جبل گفت ای امير بيمناك مباش که از بسیاری مواشی و کثرت حواشى و أنبوه مردم روزی چند بر نگذرد که اهالی این حصن بستوه شوند ، و در بگشایند ، أبو عبیده گفت سوگند با خدای که مردی پسندیده رأی و سدید المشوده بوده ، پس آن شب را در كنار بعلبك بپای آورد ، و صبح گاه بمردم آن بلده بدین گونه نامه کرد:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ مِنْ أَمِيرِ جُيُوشَ الْمُسْلِمِينَ بِالشَّامِ ، وَ الْعَامِلُ عَلَيْهَا وَ خَلِيفَةُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ أَبِي عُبَيْدَةَ بْنِ الْجَرَّاحِ إِلَى أَهْلِ الْمَدِينَةِ الْمُخَالِفِينَ .أَمَّا بَعْدُ فَانِ اللَّهُ لَهُ الْمِنَّةُ وَ الْفَضْلِ قَدْ أَظْهَرَ دَيْنُ الاسلام وَ أَعَزَّ أَوْلِيَاءَهُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى جُنُودُ الْكافِرِينَ ، وَ فَتَحَ عَلَيْهِمْ الْبِلَادِ وَ أَبَادٍ أَهْلِ الْعِنَادِ ، وَ إِنَّمَا كِتَابِنَا مَعْذِرَةُ وَ

منددةً بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ ، نُقَدِّمُهُ إِلَى كَبِيرَكُمْ وَ صَغِيرُكُمْ لِأَنَّا قَوْمٍ لَا نَرَى فِي دِينِنَا الْبَغْيِ وَ لَا الْغَدْرِ ، وَ لَا كُنَّا بِالَّذِي تُقَاتِلُكُمْ وَ نُقَدِّرُكُمْ ، حَتَّى تَعْلَمَ مَا عِنْدَكُمْ، فَإِنْ دَخَلْتُمْ فِيمَا دَخَلَ فِيهِ أَهْلَ الدِّينِ مَنْ قَبْلَكُمْ مِنَ الصُّلْحِ وَ الْأَمَانُ صَالَحْنَاكُمْ وَ إِنْ أَرَدْتُمْ الذِّمَّةِ ذَمَمْنَاكُمْ وَ إِنْ أَبَيْتُمْ إِلَّا الْقِتَالَ فَاسْتَعِنَّا بِاللَّهِ عَلَيْكُمْ ، وَ حَارَ بِنَاءَكُمْ فَأَسْرِعُوا الْجَوَابِ ، وَ السَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى وَ الصَّوَابِ. خلاصه سخن به پارسی چنانست که می گوید از من که أبو عبيده جراحم شما را آگهی می رسد که خداوند دین اسلام را بگسترد و بر کافران غلبه داد و شهر ها بدست مسلمانان بگشاد ، ما أهل حیلت و خدیعت نیستیم ، اگر چون دیگر شهر ها طرق مصالحت سپارید صلح کنیم و امان دهیم و اگر جزیت بردمت گیرید هم بپذیریم و اگر نه کار بمقاتلت و محاربت خواهد رفت ، اکنون جواب باز گوئید و این کتاب را بمرقيس بن كورك داد که یک تن از مردم نصاری بود تا بلغت رومیان نگاشت ، و مردی از دهقانان را بیست در هم از بیت المال اجرت داد ، تا این نامه را به مردم بعليك برد.

پس آن دهقان بیای حسن آمد از فراز باره حبلی فرود کردند تا بر میان بست پس او را فرا کشیدند و بحصار در بردند ، و بنزديك هر بیس آورد تا نامه بداد ، پس هر بیس آن کتاب را بر مردم بعلبك قرائت کرد و گفت رأی چیست؟ یک تن از بطارقه گفت ما را با این عرب قوت محاربت نیست ، طریق مصالحت سپارید ، تا مانند مردم از که و ای که و تدمر و حوران و بصری و دمشق و دیگر شهر ها آسوده مانیم ، و از قتل و نهب برهيم ، هر بیس گفت از رحمت مسیح دور بادی که مانند توجبان و بد دل ندیده ام چگونه شهر خویش را باین او باش عرب تفويض دهيم ، بالجمله مردم بعلبك دو گروه شدند جماعتی مصالحت را نیکو دانستند ، و برخی مقاتلت را بهتر شمردند ، اما هر بیس مكتوب أبو عبيده را بدرید ، و فرمان کرد تا رسول او را رسن بر میان بستند ، و از فراز باره بزیر کردند ، دهقان بنزديك أبو عبيده آمد و صورت حال باز گفت ، لاجرم أبو عبیده فرمان کرد تا مردم بعلبك را نيك حصار

دادند ، و طریق آمد شدن مسدود ساختند.

و از آن سوی هر بیس بفرمود تختی از برای او در فراز قلعه نصب کردند ، و بطارقه گرد او انجمن شدند و با تیر و حجاره و منجنیق عرب را دفع همی دادند این وقت عامر بن وهب اليشکری نگران سود و افراز حصن بود همی دید که بعضی از مردم حصن از فراز باره بفرود افتادند عامر با تیغ کشیده بر سر یک تن تاختن کرد آن کس فریاد برداشت که لاغُون و این لفظ بلغت رومی بمعنی الامان است ، پس عامر او را به نزديك أبو عبيده آورد، از وی پرسش کردند که چیست این مرد مرا که از فراز باره بزیر افتند؟ گفت بعد از فتح قنسرین تمامت مردم قری و رساتیق از بیم عرب بدین حصار در آمدند چنان که تمامت کوی و بر زن از زن و مرد آکنده است از ضیق مکان و تنگی معاش مردم شهر این جماعت را ازباره فرود کنند ابو عبیده شاد شد و گفت آرزو می رود که بجمله غنیمت مسلمانان گردند.

مع القصه آن روز دوازه کس از لشکر اسلام بضرب حجاره و سهام بدرود جهان کرد ، و بسیار کس از رومیان بصدمت سخطه عرضه هلاك گشت ، چون شب برسید هر دو گروه بیاسودند لكن مسلمانان را هیچ طعام و شراب در لشکر گاه نبود ، و شبی سخت سرد بود ، لشکریان آن شب را تا بامداد آتش کردند ، و حارسان همی لشکر گاه خویش را بگرمی آتش همی نیرو دادند ، و بانك بتكبير و تهليل برداشتند صبح گاه أبو عبیده گفت لختی از جنك دست باز باید داشت تا از بهر لشکر طعامی دار و حادّ بدست شود و مردم را قوّت مقاتلت با دید آید ، مردم بعلبك چون اشكر اسلام را در اقدام بجنك كند یافتند، چنان دانستند که ایشان بترسیده اند و در جنك سستی گرفته اند اند ، هر بيس بانك بر مردم خود زد که ابواب قلعه را باز کنید و جنك آغازید، پس در ها بگشودند و گروه گروه بیرون شدند.

ازین سوی مسلمانان بعضی دست در طعام و برخی پای در منام داشتند ، ناگاه منادی ندا در داد « یا خیل اللّه التغير النفير العدو العدو » و حمران بن اسد الحضر می عمود خیمه بگرفت و حمله کرد، و مسلمانان بعضی با عمود و برخی با تیغ حمله

کردند ، أبو عبيده رایت خود را بر افراشت و فریاد برداشت که ای فتیان عرب هول و هرب در خود راه مدهید، و مردانه بکوشید که اگر این مردم بر شما نضرت جویند دلیر شوند و هر شهر و بلد که از روم گشوده اید باز ستانند ، و مسلمانان هر کس پی کاری داشت و بتمامت حاضر جنگ نبودند.

و از آن سوی رومیان پای می افشردند و رزم می دادند ، در این وقت مالک اشتر و ضرار بن الازور و عمرو بن معدیکرب زبیدی ، و عبد الرحمن بن ربيعة العامري و ذو الكلاع الحمیری ، چون شیران زنجیر گسسته و پیلان از بند بجسته خروش بر آوردند و حمله کردند ، و رزمی چنان صعب دادند که بروزگاران کس یاد نداشت بالجمله مسلمانان خویشتن داری کردند که روز بپای رفت ، پس هر دو لشکر از جنك كرانه جستند ، و روميان بقلعه در رفته و در ها به بستند و لشکر اسلام باز جای شدند ، و خستگان را مرهم کردند، و کشتگان را بخاک سپردند.

هشت تن از زمام داران لشکر اسلام با دوازده تن از موالی ایشان مقتول گشت نخست زیاد بن عامر الحضرمی ، دوم سعد بن على القارعی ، سیم فیاض بن وائله چهارم محکّم بن سعد ، پنجم نافر بن اسلم ، ششم محلی بن عامر ، هفتم ابن مسیّب بن نجبة الفزاری ، هشتم بدر بن عاصم.

بالجمله شبان گاه بزرگان لشکر با ابو عبیده گفتند امروز نگریستی که از لشکر روم چه بر ما آمد رأی چیست ؟ ابو عبیده گفت این قوم برما دلیر شدند چنان دانم که بايد يك شوط فرس از کنار این قلعه دور شد، تا از برای سواران جولان انتقال گاهی باشد ، آن گاه در تاریکی شب برای سعید بن زیاد رایتی به بست ، و پانصد سوار و سی پیاده ملازم رکاب او داشت، و گفت در پستی های وادی جای کن و چون آتش حرب افروخته گردد کمین بگشای، آن گاه ضرار بن الازور را بخواند و او را هشت صد سوار و دویست پیاده بداد ، و دروازه بعلبك را که بجانب شام گشوده شود بدو سپرد ، و فرمان کرد که در آن جا محاربت اندازد پس شب را بپای بردند.

چون صبح بردمید و آفتاب سر بر کشید هر بیس بفرمود تا دروازه بگشودند

و لشکریان بیرون شدند ، ازین سوى أبو عبيده صف راست کرد و چون کثرت سپاه روم را نگریست بآواز بلند بانک در داد که ای مسلمانان خوف و هراس را از خود دور کنید ، و صبر و شکیبائی شعار سازید که خداوند بلسان پیغمبر خود ما را وعدۀ نصرت فرموده، و مردم روم سخت دلیر بودند ، و خود را چیره می دانستند چه روز پیش غلبه ایشان را بود.

این وقت سهیل بن صباح العبسی چون بر بازوی چپ جراحتی داشت ، و دفع دشمن نتوانست داد ، از میان لشکر بیرون شد و بر جبلی که در کنار لشکر گاه بود داد ، و از فراز جبل همی نگریست که هر دو لشکر در هم افتادند و تیغ و سنان در هم نهادند ، و رومیان دلیری می نمودند ، و مسلمانان همی گفتند:الصَّبْرَ الصَّبْرَ سهيل بن صباح بترسید که مبادا کافران غالب شوند بخاطر آورد که ضرار بن الازور و سعید بن زید را با لشکری که دارند از کمینگاه بمدد مسلمانان کشاند ، و عرب بقانون داشتند که علامت داهیه عظیم را در روزد خان می انگیختند ، و در شب آتش می افروختند ، لاجرم سهیل حطبی چند بر زبر هم نهاد و آتش در زد، چندان که دودی بزرگ انگیخته شد.

چون سعید بن زید و ضرار بن الازور آن دود انگیخته را نگران شدند گفتند کاری بزرگ پیش آمد، بباید با ابو عبیده پیوسته شد و تاختن کردند ، وقتی برسیدند که لشکر ها در هم افتاده و کمان ها گشاده بودند ، بانك دار و گير و چكا چاك شمشير پرده صماخ را قرع (1)می ساخت، پس از گرد راه بانك تكبير در دادند ، و با شمشیر های کشیده حمله کردند ، و میان لشكر روم و قلعه بعلبك حاجز و حایل شدند چون جنك سخت شد ، و لشكر روم ضعیف گشت خواستند تا بقلعه بعلبك مراجعت كنند هر بیس گفت هان ای لشکر خویشتن را وا پائید که عرب با ما خدیعت کردند و در میان ما و شهر حایل گشتند، اکنون بباید بجانب جبل سرعت کرد و خویشتن را محفوظ داشت ، پس لشکر خود را برداشته بهزیمت طریق جبل گرفت.


1) صماخ - بضم صاد- پردۀ گوش را گویند ، و قرع یعنی کوبیدن

أبو عبيده فریاد برداشت که ای مسلمانان از قفای هزیمتیان تاختن مکنید و پراکنده مشوید مبادا حیلتی کرده باشند ، و از نوکرّی کنند ، لشکر بایستاد و سعید بن زید ، چون از فرمان أبي عبيده آگهی نداشت از قفای هزیمتیان برفت و با او پانصد سوار و سی تن پیاده افزون نبود، هر بیس با لشکر خود را در میان انداخت ، و سعید بن زید قریه را حصار داد ، چون بدانست که لشکر اسلام از قفای هزیمتیان نخواهند شتافت، و با قلت عدد دفع عدد نتوان داد سپاه را بگذاشت، و با بیست سوار بنزديك أبو عبيده شتاب گرفت ، و صورت حال را مکشوف داشت.

أبو عبيده گفت من شما را نگفتم که از کمین گاه بیرون شوید ، از چه روی بیرون امر من کار کردید؟ سعید گفت آن دود انگیخته ما را بر انگیخت چه آن از بهر جنبش ما علامتی بود ، أبو عبیده فریاد برداشت که ای مسلمانان این دود که کرد، سهیل گفت ای امیر من کردم زیرا که مسلمانان را محتاج مدد دانستم ابو عبیده گفت ازین پس از چنین کار ها بپرهیز.

امّا از آن سوی چون هر بیس لختی ببود و بدانست که مسلمانان را سپاهی از دنبال نمی رسد ، با مردم خود گفت حمله کنید و این قلیل مردم را با تیغ بگذرانید و بحصن بعلبك باز شتابید ، پس لشکر روم به یک بار از قریه بیرون شدند و در گرد مسلمانان پرّه زدند و جنگ در پیوستند، چون مسلمین افزون از پانصد تن نبودند کار بر ایشان سخت شد و آن روز شعار ایشان « الصَّبْرُ يُعْقِبُ النَّصْرُ » بود.

مصعب بن عدی چون سختی کار مسلمانان را دیدار کرد ، و او بر اسبی باد رفتار سوار بود ، اسب بر جهاند که خویشتن را با بو عبیده برساند ، و او را از این داهیه آگهی برد، چند تن از سواران روم از دنبال او عجلت کرد بر تافت و دو تن را بکشت ، پس عطف عنان کرده بشتاب صبا و سحاب خود را با أبو عبيده رسانید، و قصه بگفت.

أبو عبیده در زمان فرمان کرد تا صد تن از کمان داران سپاه با مصعب راه برداشتند

و ضرار بن الازور را بفرمود تا با لشکری لایق شتاب گرفت ، وقتی سپاه برسیدند که مسلمانان دست از جان شسته و دم بردم مرگ بسته از یشان هفتاد تن شهید بود لشکر اسلام تکبیر بگفتند و صاعقه کردار خویش را بر کفار زدند و بسیار کس از ایشان بکشتند ساعتی بر نگذشت که جماعت رومیان پشت با جنگ دادند و هم در آن قریه محصور گشتند.

پس مسلمانان در پیرامون ایشان پره زدند و کمان داران با کمان های بزه از اطراف قریه نگران همی بودند ، چنان که یک تن از کفار نتوانست از هیچ روزن و ثلمه سر بیرون کرد ، چون ابو عبیده این بدانست شاد شد و سعید را پیام کرد که در کار محاصره بچشم تدبّر نظاره می باش تا مبادا یک تن از ایشان طریق فرار بدست کند ، و خویشتن با سپاه دیگر بار بكنار بعلبك آمد ، و خیمه ها راست کرد و مواشی بعلف چر رها داد.

هر بیس چون این بدید ، بطارقه را طلب کرد و گفت ما را درین تنگنای محاصره آب و نان بدست نشود ، اگر دو روز در این جا بدین گونه بیائیم عطشان و جوعان بدست دشمن اسیر شویم ، مرا چنین می آید که با این جماعت طریق خدیعت سپریم، و عهد استوار کنیم که شهر بعلبك را بدیشان گذاریم ، چون بدین سخن فریفته شوند و ما بحصار بعلبك در شويم عهد بشكنيم ، و آغاز مقاتلت کنیم و صاحب جوسيّه و خداوند عين الحرّ (1)و حاكم لبوه را بخواهیم تا بالشکر های خویش مسارعت جویند. و ما را در محاربت این جماعت اعانت کنند.

بطارقه گفتند این رأی بصواب نیست، زیرا که صاحب جوسیه که از قدیم الایام با تو طریق مناجزت سپرده در راه تو مبارزت نکند ، و حاكم عين الحرّ اگر چند در شعار عبادت و دثار زهادت روز برده، لکن او را لشكرى در خور جنك نیست، چه مردم او بازرگانانند، و در بلاد و امصار پراکنده اند ، نیکو آنست که پاسخ عرب بصلح دهیم و از زحمت رماح و ازهاق ارواح برهیم، هر بیس سخن


1) نام موضعی است بين بعلبك و دمشق.

ایشان را بفوز و فلاح نزديك دانست و صبح گاه بر فراز دیوار قریه بر آمد ، و ندا در داد که ای جماعت عرب اينك من هر بیس خداوند این لشکر و کشورم و اکنون همی خواهم که ازین آویختن و خون ریختن، دست باز دارم، و طریق مصالحت سپارم، امیر شما فرمان کند تا کمان داران رسول ما را آسیب نزنند تا در نزد او حاضر شود، و از برای من و سپاه من و بلاد من امان ستاند، و باز آید.

چون این سخن بسعید برداشتند شاد شد و خواستاری او را پذیرفتار گشت پس هر بیس مردی را که بحصافت عقل نام بردار بود بنزد سعید فرستاد ، تا در بذل امان پیمان استوار کند ، سعید گفت او را و هر که با اوست امان دادم بشرط که سلاح جنگ از تن دور کنند و مستجيراً بطلب امان آیند ، رسول باز شد ، و خبر باز داد پس هر بیس سلاح رزم بگذاشت ، و سلب بزم در پوشید ، و بنزديك سعيد آمد و سخن صلح در انداخت ، و از برای مردم خود و اهالی بعلبك امان خواست.

سعید گفت اما حکم این لشکر که با تست آنست که اگر شریعت ما بپذیرند و بدین اسلام ایمان آرند همواره در امان باشند، و هر از ماست نیز ایشان راست، و اگر در دین خود بیایند مادام که سلاح جنگ نپوشند ، و با ما از در مقاتلت نکوشند در امان باشند ، اما شهر بعلبك بيرون حکومت و پیمان دنست چه اکنون امیر ما ابو عبیده آن بلده را حصار داده و دیری بر نیاید که گشاده گردد اگر خواهی در امان من باشی تو را بنزديك او برم ، تا از هر در که خواهی سخن کنی اگر کار بمصالحت استوار کردی نیکو باشد ، و اگر نه ترا بسلامت بدین تبالغه قریه رسانم و رها کنم تا خداوند هر کرا خواهد نصرت دهد.

هر بیس گفت چنین کنم پس سعید بفرمود تا وقاص بن عوف العدوی بر نشست و این مژده بنزد ابو عبیده آورد ، و او بشکرانه پیشانی بر خاك نهاد، آن گاه سر برداشت و لشکر را خطاب کرد که در جنك قلعه گیان شتاب گیرید و کار بر ایشان سخت تر کنید ، لشکر از چار جانب حمله افکندند و یورش از پی یورش همی بردند، چنان كه بانك استغاثه از حصاریان بالا گرفت، و همی گفتند لاَغُونَ لاَغُونَ

يعنى الْأَمَانَ الْأَمَانَ این وقت ابو عبیده کس بسعید فرستاد و پیام داد که من عهد تو را خوار نگیرم و عهد ترا نشکنم همانا هر بیس در امان ماست ، او را حاضر کن ، تا حاجت خویش را مکشوف دارد، لاجرم سعید هر بیس را برداشته بنزديك ابو عبيده آورد ، هر بیس گفت اگر بخت من نارسائی نکرد ، و از كنار بعلبك دور نیفتادم اگر صد سال در کنار این حصار نشستید ، با شما عقد مصالحت نه بستم ، چه این شهر را سلیمان از بہر دار الملك خود بنا کرد، و هرگز گشوده نشود ، اکنون کاری بدست قضا رفت ، و من از شما طلب صلح همی کنم که مرا و اهل بلد مرا بسلامت بگذارید و بگذرید.

أبو عبيده گفت از برای این مصالحت چه خواهی بذل کرد؟ هر بیس هزار اوقیه از زر سرخ و هزار اوقیه از سیم سپید ، و دو هزار جامه از دیباج گران بها بذل كنم ، أبو عبيده گفت این أشياء أندك است ، من با شما صلح می کنم بدو هزار اوقيه ذهب ، و چهار هزار اوقيه فضه و دو هزار جامه دیباج ، و پنج هزار شمشیر ، و این بهای صلح با مردم شهر است ، أما آن لشکر که در ضیعه محصورند باید بنمامت سلاح جنگ که با خود دارند تسلیم نمایند ، و خراج این مملکت نیز در سال آینده باید عاید بیت المال مسلمین شود.

هربيس گفت آن چه طلب کردی من بنمامت بردمت گرفتم ، بشرط که از لشکر شما اگر همه یک تن باشد کس بشهر ما در نیاید و آن کس که بعد از خود به حکومت ما باز می گذاری و می گذری داخل قلعه و مدینه ما نشود ، چه این جماعت عرب مردمی غلیظ و درشت خوی اند مبادا با بزرگان این شهر غلظتی آغازند ، که حديث فتنه كند. و موجب نقض عهد گردد ، و ما از برای آن کس که بحکومت این بلد منصوب گردد ، از بیرون شهر بازاری بطرازیم و از همه أشياء حاضر سازیم.

أبو عبیده این جمله را بپذیرفت پس هر بیس باتفاق أبو عبيده بدروازه شهر آمد و قصه خویش را با چند تن از بطارقه که بر فراز باره بودند بگذاشت ایشان بگریستند و گفتند خان بمال و أهل و عیال ما را بدست فنا باز دادی ما را بدین آشتی

نیاز نیست ، و شهر ما حصنی حصین است تو اگر خواهی از بهر خویشتن صلح می کن أبو عبيده بده چون این بشنید با هر بیس گفت رأی چیست؟ گفت: ای امیر اگر سخن من بپذیرید من در فتح این بلد علمی جدا گانه دارم ، این شهر را بدست شما بگشایم ، و اجازت کنم تا مردان را با تیغ در گذرانید، و زنان و کودکان را اسیر برید ، مردمان شهر چون این کلمات را از هر بیس اصغا فرمودند سخت بترسیدند و گفتند ای هر بیس اکنون که کار بصلح خواهی کرد این مال که بر ما حمل کردی گران است ، نتوانیم کشیدن ، هر بیس گفت ربع این مال را از خویشتن ادا کنم پس مردمان شهر رضا دادند و در بگشودند.

هر بیس بدرون رفت تا مال مصالحت را بیرون فرستد ، و از آن سوی ابو عبیده کس بسعید فرستاد که سلاح جنگ آن مردم که در ضیعه محصوزند مأخوذ دار ، و نیز ایشان را در لشکر گاه بگروگان بنشان تا آن گاه که اموالی که در وجه آشتی تقریر یافته بما فرستند، و نیز تواند شد که این مردم چون رها شوند و بشهر در روند عهد بشکنند ، و دیگر باره ساز محاربت طراز کنند ، بالجمله هر بیس بعد از دوازده روز أموال مصالحت را بتمامت انفاذ داشت ، و کتاب صلح نگار یافت.

آن گاه ابو عبیده رافع بن عبد اللّه السهمی را بحكومت بعلبك باز گذاشت، و پانصد سوار از عشیرت او و چهار صد تن از دیگر قبایل ملازم رکاب او داشت ، و او را بعدل و انصاف وصیت کرد ، پس رافع در بیرون شهر خیمه بر افراشت ، و لشکر در گرد او خیمه زدند و مردم بعلبك در لشکر گاه او بازاری کردند ، و از بیع و شرای عرب سود فراوان بردند ، چه ایشان در آن اراضی بجماعتی که از اهل ذمت ایشان نبودند ، غارت می بردند و مال فراوان بدست می کردند ، و بمردم بعلبك ارزان می فروختند.

هر بیس چون این بدید گفت ای مردم من بطریق شما بودم ، و امروز يك تن مانند شمایم و خود آگاهید که ادای مال مصالحت از برای حفظ این بلد بود و من يك تنه ربع این مال را ادا کرده ام، اکنون که از عرب منافع فراوان می برید

آن مال که از من رفته است باز دهید ، مردم مدینه بفغان آمدند ، و این داوری به نزديك رافع آوردند و گفتند اجازت کن تا او را عرضه دمار داریم ، و اگر نه بشهر در آئید و ما را نگران نيك و بد باشید، رافع گفت ما بی اجازت أبو عبيده نتوانیم داخل این بلد شد، لاجرم صورت حال را بسوى أبو عبيده مكتوب کرد ، أبو عبيده نگاشت که باجازت مردم بعلبك روا باشد که در شهر جای کنید، و مردم را از در انصاف داد دهید ، پس رافع با لشکر بشهر بعلبك در آمد ، و در حکومت خویش استقرار و استقلال یافت، اکنون بداستان ابو عبیده باز گردیم.

ذكر مقاتلت عرب با سپاه روم در حمص در سال پانزدهم هجری

چون ابو عبیده شهر بعلبك را بگشود و رافع بن عبد اللّه السهمی را بحکومت نصب كرد آهنك شهر حمص فرمود و هنگامی که در اراضی عین الحرّ عبور می داد حاکم آن بلده اندازه کار خویش بحساب گرفت ، و دانست که بعد از فتح بعلبك مردم عین الحرّ را نیروی مقاتلت با عرب نخواهد بود لاجرم أبو عبیده را پذیره گشت ، و سخن بصلح کرد ابو عبیده از بهر او کتاب صلح نگاشت ، و بيك نيمه از آن مال كه بر بعلبك فرود آورد عقد مصالحت بست ، و سالم بن ذويب بن فاتك بن نصر السّهمی را با جماعتی از لشکر بحکومت ایشان بگذاشت ، و او را بعدل و داد وصیت کرد و بگذشت.

و چون راه با جوسيه نزديك كرد حاکم آن بلده باستقبال بیرون شد و تحف و هدایا پیش گذرانید ، و عقد مصالحت را تجدید و تشدید داد ، أبو عبیده یک شب در آن جا ببود و صبح گاه بسوی حمص کوچ داد.

خالد بن الولید که در آن اراضی او تراق داشت . چنان که از این پیش بشرح رفت. با صنادید لشکر خود او را استقبال کرد. پس یک دیگر را دیدار کردند و

فتح حمص را تصمیم عزم دادند.

اين وقت أبو عبيده ضرار بن الازور را با پنج هزار تن بسوی حمص گسیل داشت و از قضای او عمرو بن معدیکرب را با پنج هزار دیگر بفرستاد، بدین گونه گروه از پس گروه و فوج پس از فوج مأمور فرمود تا اطراف حمص را دایره کردار پره زدند و خود نیز تا ظاهر شهر حمص تاخته در کنار نهر مقلوب سرا پرده راست کرد ، و راه آمد شدن بر مردم شهر مسدود داشت ، آن گاه بدین گونه بحاکم آن بلده مکتوب کرد:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ مِنْ أَبِي عُبَيْدَةَ عَامِلِ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَمَا بَعْدُ فَانِ اللَّهَ قَدْ فُتِحَ أَكْثَرَ بِلَادِكُمْ عَلَى أَيْدِينَا فَلَا يَغُرَّنَّكُمْ عَظْمُ مَدِيْنَتِكُمْ ، وَ تَشْيِيدِ بنائكم وَ كَثْرَةِ زَادَكُمْ فَمَا مِثْلُكُمْ عِنْدَنَا إِلَّا کبُرْمَةٍ نُصِبَتْ عَلَى حَجَرٍ فِي وَسَطِ مُعَسْكَرُنَا وَ أَلْقَيْنا اللَّحْمَ فِيهَا ، وَ جَمِيعُ الْعَسْكَرِ يَتَوَقَّعُ الْأَكْلِ مِنْهَا وَ قَدْ دَارُوا بِهَا يَنْتَظِرُونَ نضوجها وَ أَكْلُ مَا فِيهَا ، وَ إِنَّا نَدْعُوكُمْ إِلَى دِينِ ارْتَضَاهُ اللَّهُ لَنَا ، وَ شَرِيعَةٍ جَاءَنَا بِهَا نَبِيِّنَا فَسَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا فَانٍ أُجِبْتُمْ كانَ لَكُمْ مَا لَنَا وَ عَلَيْكُمْ مَا عَلَيْنَا ، وَ رَحَلْنَا عَنْكُمْ وَ خَلْفِنَا فِيكُمْ رِجَالًا يعلمونكم أَمْرِ دِينِنَا وَ مَا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَيْنَا ، وَ إِنْ أَبَيْتُمْ الاسلام أقررناكم عَلَى الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ أَنْتُمْ صاغِرُونَ ، وَ إِنْ أَبَيْتُمْ الْجِزْيَةِ فَهَلُمَّ الَىَّ حَرْبِنَا حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَنا وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ. خلاصه سخن بپارسی چنین است می گوید ای مردم حمص مغرور بحصانت باره شهر و كثرت آزوغه و علوفه مشوید همانا شما دیگی را مانید که ما لختی گوشت در آن انداخته بر سر آتش نهاده باشیم، و تمامت لشکر انتظار برند که پخته شود، و از آن خورش سازند. اکنون شما را با شریعت رسول خدای می خوانیم ، اگر پذیرفتید آن چه از برای ماست از بهر شماست، پس چند تن بر شما می گماریم ، تا طریق دین بیاموزد ، و خود کوچ می دهیم و اگر این نپذیرید بر شما جزیت بندیم تا در کمال خاری و فروتنی همه ساله از گردن فرو گذارید و اگر این نیز پذیرفته نیست جنك بايد کرد ساخته جنگ شوید.

چون مکتوب به پای رفت در نوردید و بدست یک تن از ماهدین انفاد داشت

مرد معاهدی نامه بگرفت ، و بپای باره آمده انهی کرد رسنی فرود کردند تا بر میان بست ، پس او را بر کشیدند و بنزديك بطريق آوردند ، تا نامه بداد بطریق با معاهدی گفت از دین مسیح بگسستی و با عرب پیوستی ؟ گفت از دین خویش بیرون نشدم ، لكن در عهد و ذمت عرب در آمدم ، و ازیشان بد ندیدم ، و صواب آن استکه شما نیز با ایشان أبواب مقاتلت فراز نکنید، چه این قوم از صوت هایل و موت عاجل نترسند ، بلکه مرگ را بر زندگی فضیلت گذارند ، سوگند با مسیح که من نصرت شما را دوست تر دارم لکن دانسته ام که نیروی سطوت ایشان را نداريد فَسَلَّمُوا تَسْلَمُوا وَ لَا تُخَالِفُوا تَنْدَمُوا تسلیم شوید تا بسلامت ما نیدو مخالفت مکنید تا بندامت در نیفتید.

بطریق از کلمات معاهدی در خشم شد ، و گفت اگر رسول نبودی زبانت را از کام بر آوردم ، تا بدین گونه کلام نکنی، آن گاه مکتوب أبو عبيده را قرائت کرد و در پاسخ بدین گونه رقم نموده یا مَعَاشِرَ الْعَرَبُ قَدْ وَصَلَ إِلَيْنَا كِتَابُكُمْ وَ فَهِمَنَا مَا فِيهِ مِنَ التَّهْدِيدِ وَ الْوَعِيدِ ، وَ لَكِنَّ لَسْنَا كَمَا لاقيتم مِنْ أَهْلِ الشَّامِ ، وَ لَمْ يَزَلِ الْمَلِكِ يَسْتَنْصِرُ بِنَا عَلَى مَنْ عَادَاهُ وَ قَصَدَ إِلَيْهِ ، مِنِ الْجُنُودُ وَ الْجُيُوشِ ، وَ أَلَانَ لَا بُدَّ مِنِ الْحَرْبِ وَ الْقِتَالِ وَ إِنْ سورنا الْحُصَيْنِ وَ أَبَوَّابُنَا حَدِيدٍ وَ حَرْبِنَا عَنِيدٍ .

می گوید ای مردم عرب ما را بتهويل و تهدید بیم دادید ، چنان پندار کرده اید که شهر ما چون دیگر بلاد است که بدان دست یافتید ، همانا ما مردمی هستیم که هر قل از برای دفع اعادی از ما نصرت می جوید ، جدران ما همه سدِّ سدید و ابواب ابنیه همه حدید است و از آن جمله که شما طلب کردید ما همه طریق محاربت را اجابت کردیم.

نامه را در نوردید و معاهدی را سپرد و بفرمود تا رسنی بر کمرش استوار پس کرده از فراز باره فرود کردند تا بنزديك ابو عبيده آورد، مکشوف افتاد که کار بر حرب تقریر یافت ، پس ابو عبیده لشکر را چهار بخش کرد بخشی را بمسیّب بن نجبة الفزاری سپرد و او را بباب الجبل قريب بباب الصّغير باز داشت، و بخشی را

باشر حبيل بن حسنه و بخشی را با مرقال گذاشت و در باب رستن باز داشت و بخش چهارم را ملازم یزید بن ابی سفیان نمود تا در باب اللّبوة او تراق کند.

أبو عبيده و خالد نيز بنزديك باب اللّبوه لشکر گاه کردند و آن روز را تا بی گاه از چار جانب رزم دادند روز دیگر از بامداد خالد حکم داد تا غلامانی که در لشکر گاه حاضر بودند فراهم شدند، چهار هزار تن غلام سیاه بشمار آمد، ایشان را فرمود که سپر ها در سر کشیدند تا از تیر باران مردم روم زیان نه بینند ، و شمشیر ها بگرفتند و یورش بردند ، و هزار تن از عرب را بر ایشان گماشت ، ابو عبیده گفت یا خالد این از بهر چیست ؟ گفت از بهر آن که مردم حمص بدانند که ما ایشان را بهم آورد نگیریم ، و مرد نخوانیم ، بالجمله آن سیاهان یورش بردند ، و خود را بیای حصار رسانیده با شمشیر دیوار حصار را ثلمه می انداختند و شمشیر ایشان بعضی شکسته می شد.

مریس (1)که حاکم حمص بود بر فراز باره آمد و کردار ایشان را نظاره همی کرد و گفت این مساکین سودان را از بهر چه بدین کار گماشته اند ، گفتند ای امیر این نیز از مکاید عرب است کنایت از آن که ما را از پیکار مردم حمص می آید ، و همسر ایشان این سیاهانند، و آن روز این سیاهان چند کرّت بدروازه ها یورش بردند و جلادت ها نمودند ، شبان گاه مریس نامه با بو عبیده کرد که ای جماعت عرب ما گمان کردیم که شما در کار جنگ دانا و توانائید و کار باصابت رای و شریعت عقل بپای برید ، چون نيك نگریستیم نه چنان بود این سیاهان چیستند و کیستند که بپای این حصار فرستادید تا شمشیر های خویش را با سنگ آزمون کنند و در هم شکنند ، اکنون شما را اندرزی گویم، و پندی فرستم بشرط که لجاج بیک سو نهید و بکار بندید، صلاح ما و شما در آن است که از این جا کوچ دهيد ، و آهنگ هر قل


1) مريس بفتح ميم و كسر راء مهملة و ضم ياء و سكون سین در اصل ماریوس بوده است.

کنید ، اگر بر آن بلاد و امصار که در پیش روی شماست غلبه جستید و بر هر قل نصرت یافتید ، بسوی ما مراجعت کنید و بی زحمت منازعت ما را در چنبر اطاعت گیرید ، و اگر طریق طغیان می سپارید هم باکی نیست صبح گاه بیرون می شویم و رزم می دهیم تا خدا هر کرا خواهد ظفرمند کند.

پس نامه بیک تن از مردم خویش سپرده هم در آن نیم شب با بو عبیده آورد چون ابو عبیده از مکتوب او آگهی یافت ، با صنا دید لشکر شوری افکند و بدین گونه پاسخ نگاشت که ما هرگز طریق بغی و طغیان نسپاریم ، لکن تو دانستۀ که لشکر ما عددى كثير ، و اسب و شتر ما فراوان است ، و اگر ما از این جا بخواهیم کوچ داد تا چند منزل علف و آزوغه بدست نشود و اگر خواهی پنج روزه زاد مارا مهیا کن و بما فرست تا از این جا کوچ دهیم و چون شهری چند را بگشائیم بسوی شما باز آئیم.

چون رسول این پاسخ را بمریس باز برد سخت شاد شد ، و صبح گاه چند تن از قسّيسان و راهبان را با بو عبیده فرستاد تا عهد استوار کردند و بدین گونه عقد

مصالحت بستند پس باز شدند، و از دروازه رستن پنج روزه علف و آزوغه لشکر عرب را بیرون فرستادند، آن گاه ابو عبیده گفت ای اهل حمص آن زاد که بردمت شما بود بیرون فرستادید اکنون اگر خواهید بشرط بيع و شری علف و آزوغه بما آرید و بها گیرید ، ایشان رضا دادند و مردم عرب در بذل بها فراوان مسامحت کردند ، و هر چیز را ده چندان بها دادند ، سه روز کار بدین گونه رفت، و حمل های گران در لشکر گاه بر زبر هم افتاد و این خبر در بلاد و امصار روم پراکنده گشت و از اطاعت اهل حمص در بذل علف و زاد بالشكر عرب هول و هرب در دل ها افتاد بالجمله روز سیم ابو عبیده از کنار حمص برخاست، و طی مسافت کرده در ظاهر شهر رستن فرود شد ، و آن حصنی منیع و سدّی سدید بود.

ابو عبیده مردم آن بلده را پیام کرد که اگر خواهید با ما طریق مسالمت سپارید، و از در مصالحت بیرون شوید تا زحمت ستیز و آویز نه بینید ، گفتند

ما حاضریم و ناظر، تو نخست دفع هر قل کن آن وقت آهنك ما فرماى ، ابو عبيده گفت این سخن بر ما گرانی نکند ما هم اکنون بسوی هر قل بسیج راه کنیم و این سخن کوتاه کنیم ، لكن حمل های گران با ماست که در کوچ دادن و حمل کردن لشکر را زحمت کند ، اگر رضا دهید این بار ها را نزديك شما بودیعت گذاریم و چون مراجعت کنیم ماخوذ داریم، بطریق که نقیطا تاتلیس نام داشت ، سخن را بپذیرفت پس ابو عبیده با بزرگان لشکر گفت این قلعه بس حصین و منبع است و از برای مسلمین در این اراضی معقلی متین باشد ، صواب آنست که بیست تن از دلیران لشکر را در صندوق ها کنیم ، و بدین حصن در بریم تا نیم شب از صندوق ها بر آیند و دروازه بگشایند.

همگنان این رای را استوار داشتند پس ضرار بن الازور، و مسيۀب بن نجبه و ذو الكلاع الحميری ، و عمرو بن معدیکرب ، و مرقال هو هاشم بن عتبه ، و قيس بن هبيره ، و عبد الرحمن بن ابى بكر، و مالك الاشتر، و عون بن سالم، و صاعد بن كلكل و مازن بن عامر ، و ربيعة بن عامر و اصيد بن سلامة، و عكرمة بن ابى جهل ، و عتبة بن العاص ، و دارم بن فياض العبسى ، و مسلم بن حبيب ، و قارع بن حرمله و نوفل بن خزعل ، و جندب بن سیف را بر گزیدند ، و عبد اللّه بن جعفر الطيار را ابو عبیده بر آن جماعت امارت داد ، و این جمله را در صندوق ها کردند ، و از بیرون سو قفل ها بر زدند ، و از درون سو نیز تعبیه کردند که از فرود صندوق بتوان در بگشود و بیرون شد.

پس این جمله را حمل دادند و بدار الاماره بطریق آوردند ، این وقت ابو عبیده کوچ داد و تا قریۀ سویدا بر آمد چون شب دامن بگسترد ، و تاریکی جهان را بگرفت ، خالد بن الوليد بالشکری لایق بر نشست ، و نرم نرم تا کنار رستن آمد و کمین بگذاشت ، اما از آن سوی نیم شب سرداران عرب از صندوق ها بیرون شدند و این هنگامی بود که بطارقه سلاح های حرب ریخته در کار نماز بودند و آواز ها بقرائت انجیل فراز داشتند، پس مسلمانان از عشیرت بطریق زنی را که لقیط نام داشت

بگرفتند ، و مفاتیح ابواب را از و ما خود داشتند.

این وقت عبد اللّه بن جعفر بفرمود تا ربيعة بن عامر ، و اصيد بن سلمه و عكرمة بن ابى جهل ، و عتبة بن العاص و قارع بن حرمله آهنك دروازه كردند ، و بانك تکبیر و تهلیل در دادند، و با شمشیر کشیده بچپ و راست حمله افکندند چون خالد وليد بانك تكبير ايشان بشنید بپای باره آمد، و مسلمانان باب قبلی را که دروازه حمص خواندند بگشودند ، و خالد با افواج لشکر بدرون شد ، هنوز مردم رستن بفحص حال بودند که این غوغا از کجاست ، و این دارو گیر چیست ناگاه شهر را از لشکر بیگانه آکنده یافتند، و خود را اسیر و دستگیر دیدند ، گفتند ما طریق مقاتلت نسپاریم، اکنون اسیران شمائیم با ما کار بعدل و احسان کنید ، پس بعضی مسلمانی گرفتند ، و برخی جزیت بردمت نهادند.

اين وقت ابو عبيدة هلال بن مرَّة اليشكري را با هزار مرد در رستن بگذاشت و بحر است آن حصن فراوان وصیت کرد و از آن جا کوچ داده روز دیگر بکنار حماة آمد ، و حماة در صلح مسلمانان بود، چنان که مرقوم افتاد و هم چنان شیزر اگر چه بشرط مصالحت بودند لکن چون بطریق ایشان بمرده بود، و هر قل مردی را که نکتین نام داشت بحکومت ایشان ،گماشت درین وقت که لشکر عرب برسید مردم شیزر بترسیدند ، و خواستند تا بر صلح خویش بیایند، نکتین بزرگان ایشان را طلب کرد و گفت هر قل مرا بحکومت این بلد مامور داشت تا این شهر را از تعرض عرب حارس و حافظ باشم و خزاین سلاح را گشوده داشت ، و مردم را سلاح جنك بداد و در بروج حصن بازداشت.

مردم شیزر نظاره بودند و همی نگریستند که لشکر عرب فوج از پس فوج و گروه از پس گروه در می رسد، سخت بترسیدند و از آن سوی ابو عبیده برسید و سرا پرده راست کرد و بمردم شیزر بدین گونه نامه کرد:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ أَمَّا بَعْدُ يَا أَهْلَ شيزر فَانٍ حصنكم لَيْسَ بأمنع مَنْ حَصَّنَ بعلبك ، وَ لَا مِنْ اَلرُّسْتُنُ، وَ لَا رِجَالِكُمُ أَشْجَعُ ، وَ لَا عَدَدُ كَمْ أَكْثَرُ ، فاذا قَرَأْتُمْ

کِتابي هَذَا فَادْخُلُوا فِي طَاعَتِى ، وَ لَا تُخَالِفُوا فَيَكُونُ وَ بَالًا عَلَيْكُمْ ، وَ قَدْ بَلَغَكُمْ عدلنا وَ حُسْنِ سِيرَتُنَا فَكُونُوا كَسَائِرِ مِنْ صَالَحُنَا وَ دَخَلَ فِي طَاعَتِنَا وَ السَّلَامُ. نوشت که ای مردم شیزر نه مردان شما از جنگ آوران بعلبك و رستن شجاع ترند، و نه قلعه شما از قلاع ایشان محکم تر بعد از مطالعت این مکتوب طریق طاعت سپرید، چون دیگر مردم که با ما طریق مسالمت سپردند و عقد مصالحت بستند و اگر نه کیفر بی فرمانی شامل شما خواهد گشت.

چون این کتاب را باهل شیزر بردند بنزد نکتین آوردند ، گفت ای مردم شیزر رای چیست؟ گفتند عرب سخن بر استی کرده نه بلد ما از آن بلاد که گشوده اند محکم تر است ، و نه مردان ما از سکنه آن بلاد شجاع ترند ، دانسته باش که با این جماعت پای مقاتلت افشردن ، دست بر جان افشاندن است نکتین ازین کلمات در غضب شد و ایشان را بزشتی بر شمرد ، و غلامان را فرمان کرد تا بضرب و شتم ایشان را براندند و مردم شیزر ازین کردار بشکوهیدند ، و کار از محاوره بمشاجره و از مخاطبه بمحاربه افتاد ، یک ساعت بیش بر نگذشت که نکتین با آن جماعت که ملازمت او داشتند با تیع در گذرانیده آن گاه سلاح های جنگ را از تن دور كردند ، و بنزديك ابو عبيده شتافتند و گفتند ما بطریق را با مردمش در هوای شما کشتیم.

ابو عبیده ایشان را بدعاى خير ياد كرد و نيك بنواخت و یک ساله خراج ازیشان بر گرفت آن گاه مردم شیزر گفتند ما بطریق را کشتیم اينك خانه و اموال او هدیه ایست از ما که بحضرت تو می گذرانیم، ابو عبیده بپذیرفت و خمس آن اموال را بیرون کرد و آن چه بماند بر مسلمانان بخش نمود ، آن گاه گفت ای معاشر عرب خداوند این دو شهر را بدست ما مفتوح داشت و عهدی که با مردم حمص کردیم وفا نمودیم اکنون باید بجانب ایشان مراجعت کرد، پس لشکر بر نشستند و خالد ولید بر منقلای سپاه می رفت ، ناگاه گروهی را نگریست که از دور در می رسند بناخت و آن جماعت را ما خود ساخت یکی از قسیسان بزرگ و گروهی از نصاری ، و صد بار از نفایس اشیاء حمل داشتند، و این جمله را از جانب هر قل برای مریس که حکومت

داشت بعطیّت می بردند.

خالد ایشان را بنزد ابو عبیده آورد، نيك شاد شد و عیسویان را گفت ایمان آرید تا امان یا بید قسّیس گفت من دوش رسول خدای را در خواب دیدار کردم و اسلام آوردم دیگران سر از دین بر تافتند و با تیغ کیفر یافتند ، و آن حمل ها ده بار زر سرخ و ده بار دیباج سفید و از این گونه بار ها عمه از نفایس اشیا بود، آن گاه ابو عبید از قسّیس فحص حال هر قل همی کرد ، گفت در اعداد سپاه روز برد، و از تمامت نصاری استمداد همی کند ، مردم هر قل و روسیه و صقالبه و فرنج و ارمن و روقش و مغلیط و گرج و یونان و قلمد و فردانیه و رومیّه و قبط و بنويه و الحه بتمامت روز تا روز لشکر بدرگاه او گسیل می دارند.

ابو عبیده گفت از خداوند بر ایشان نصرت می جویم، پس با لشکر طی مسافت کرده بکنار حمص آمد، مردم بلد درواز ها بستند و ندانستند از چه رو لشکر عرب چنین زود مراجعت کند ، و ایشان را این هنگام علف و آزوغه نمانده بود، چه تمامت را با عرب بمعرض بيع و شری در آوردند، و این وقت دانستند که عرب از چه روی حبّات و غلات راده چندان و بیست چندان بها دادند ، مریس چون این بدید با بو عبیده مكتوب کرد:

أَمَّا بَعْدُ يَا مَعَاشِرَ الْعَرَبِ فانا لَمْ نَخْبُرُ عَنْكُمْ بِغَدْرٍ وَ لَا نَقَضَ عَهْدِ أَ لَسْتُمْ صَالَحْتُمُونَا عَلَى اَلْمِيرَةُ فَمَرَّ ناكم وَ طَلَبْتُمْ مِنَّا الْبَيْعِ فَبِعْنَاكُمْ فَلَمْ نَقَضْتُمْ مَا عَاهدنَاكِمٌ؟ گفت ای مردم عرب ما خدیعت و مکیدت شما را ندانستیم مگر شما با خذ علف و آذوغه با ما صلح نکردید ، و ما بسوی شما فرستادیم و بمبایعه چیز خواستید ، دریغ نداشتیم ، این مراجعت نا بهنگام چه بود؟ أبو عبیده در پاسخ نگاشت که چند تن از اساقفه و رهبانان را بنزديك من فرست، از آن مردم که در مجلس مصالحه حاضر بودند تا بنمایم که ما غدر نکرده ایم و امثال ما غدر نکنند، پس مریس چند تن از آن جماعت را گسیل داشت ، چون حاضر مجلس أبو عبیده شدند ، با ایشان گفت آیا با شما عقد مصالحت نبستیم بر این که از ظاهر شما کوچ دهیم بشرط که بلدی

از بلاد شام را بگشائیم ، آن وقت از شرایط صلح آزاد باشیم ، اگر بخواهیم باز آئیم ؟ گفتند چنین است ، گفت اينك شهر شیزر و رستن را گشوده ایم ، و باز آمده ایم گفتند سخن بصدق کردی، اکنون باز شویم و بدانیم بطريق ما چه خواهد گفت.

پس باز شدند و صورت حال را با مریس برداشتند، و گفتند اکنون رأی چیست ؟ مریس گفت رزم خواهیم داد، گفتند عرب با ما خدیعت افکند ، و علف و آذوغه ما را بتمامت ببرد ، چگونه توانیم رزم داد ؟ مریس گفت عاز باد شما را ازین سخن ، هنوز از شما تنی مقتول نگشته، و مجروح نیفتاده ، و جوعان نمرده چیست این ذلت و زبونی؟ من شما را بمشروب و مأكول كفایت کنم ساخته جنگ شوید ، و نام خویش را بدست ننك پست مکنید ، و او را در قصر خویش خانۀ انباشته از غلات بود ، آن را بگشود و از يك نيم آن مردم بلدرا سه روزه زاد بداد.

و از پس آن سپاه را بمعرض عرض در آورد و از میان ایشان پنج هزار تن که هر يك جدا گانه بشجاعت مثل بود، و نژاد از خاندان بزرگ داشتند انتخاب کرد تا از پیش روی لشکر نبرد کنند و ایشان را از درع و جوشن و سواعد و مغافر (1)و تیغ های مشرقی و سنان های خطّی و کمان های چاچی و خدنگ های زهر آب داده و دیگر سلاح های جنگ غنی ساخت ، و صبح گاه جامه جنگ بپوشید، و جامی چند در کشید تا سر خوش گشت ، پس با آن لشکر آراسته بدروازه رستن آمد، و در بگشود علمای جنگ بر افراختند و فوج از پس فوج بیرون تاختند.

بالجمله مريس صف راست کرد، چون دیوار آهنین و از پیش روی صف مانند تخت کوهی بایستاد، و یک باره دل بر مرگ نهادند ، از آن سوی عرب نیز بر


1) درع یعنی بلیز که از حلقه های آهن بافته باشند، بدون آستین و دامن. جوشن درع یعنی پیراهنی وسیع از همان حلقه های آهن که نیم آستین دارد و دامنی کوتاه ، و سواعد جمع ساعد یعنی صفحه از آهن که بر آرنج می بسته اند و مغافر جمع مغفر یعنی خود.

صف شد و جنگ پیوسته گشت مردم حمص سخت بکوشیدند ، و عرب را بقهقری باز پس بردند ، أبو عبيده بترسید، فریاد برداشت که ای مسلمانان فَاحْمِلُوا مِعَى عَلَى بَرَكَةِ اللَّهُ باز شوید و حمله باز دهید پس مسلمین سر برتافتند، و حمله های گران افکندند.

خالد بن ولید با بنی مخزوم ، و ميسرة بن مسروق العبسی با عشیرت خود چون شير زخم خورده بجنك در آمدند و رومیان هم چنان پای گران کردند ، جنگ صعب گشت در میان یک تن از دلاوران سپاه روم ، با خالد دچار گشت با هم در آویختند خالد جلدی کرد و شمشیر بر فرق او بر آورد، تیغ بر خود آمد و بشکست ، و قبضه آن بدست خالد ماند رومی طمع در خالد بست ، و هر دو باهم بچفسیدند ، خالد هم چنان از فراز زین رومی را در بغل کشید، و چنان فشار داد که جان بداد پس شمشیر او را مأخوذ داشت و بدیگر سوی حمله افکند و از یمین و شمال همی قتال داد و مرد و مركب بخاك انداخت و این رجز همی خواند:

ويل لجمع الرُّوم من يوم شغب *** إذا رأيت الحرب فيها تنتشب

بكلّ لدن و صقيلٍ منتخب *** تراه في الحرب كنارٍ تلتهب

حتّى تبوء الرّوم عنّا بالعطب

و هم چنان مرقال هو هاشم بن عتبة بن أبي وقاص در میان بنی زهره ندا در داد و ایشان را بجنگ تحریص کرد و ميسرة بن مسروق جلدى نمود ، و قیس بن هبيره با او هم دست گشت، و مردانه نبرد همی کردند ، این وقت عكرمة بن أبي جهل با گروهی از بنی مخزوم بی باکانه حمله همی أفکند، و چشم بر رایت رومیان می داشت و مانند هیون مست (1)روی باز پس نمی کرد، او را گفتند ای عکرمه خویش را وا پای و از جان خویش بیندیش، گفت ما از برای اوثان و اصنام رزم دادیم و از جان نترسیدیم، در راه اسلام چگونه خویشتن داری کنم ، و حال آن که حوران بهشت را گویا می نگرم، که مرا بسوی خویش همی خوانند چنان که رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم


1) یعنی شتر مست

فرمود و این شعر قرائت نمود:

حوراً أراها سحبت رداها *** و النور قد يسطع من ذراها

تذكر ما نلقاه من هواها *** يا ربّ لا تحرمني إيّاها

بالجمله عکرمه هم چنان بی خوف و هراس حمله می افکند وصف می شکافت تا در میان لشکر روم غرق شد ، این وقت مریس مانند اژدهای دمنده بر او در آمد و با او در آویخت و حربۀ که در دست داشت، بر شکم عکرمه فرود داد، چنان که از اسب در افتاد و مقتول گشت.

خالد ولید چون بر او نگریست سخت بگریست، و گفت کاش عمر بن الخطاب حاضر بود، و کشتگان ما را از بنی مخزوم نظاره می کرد مع القصه آن روز را تا آفتاب بمغرب نشست ، حرب بر پای بود ، چون تاریکی جهان را فرو گرفت ، مردم حمص بشهر در رفتند و دروازه ها استوار کردند ، و لشکر اسلام نیز باز جای شدند.

صبح گاه أبو عبيده گفت هان ای سپاه عرب این چه سستی و زبونی است که پیشنهاد کرده اید؟ اگر کار بدین گونه رود این بلاد و امصار که گشوده اید ، از تحت حکومت شما بیرون شود، خالد ولید گفت ای امیر این مردم که با ما رزم می دهند ، دلیران سپاه و کار آگهان رزمگاه اند ، مردم بازاری و سوقه نیستند که بيك حمله پشت با حرب کنند، ابو عبیده گفت رأی چیست ؟ خالد گفت صواب آنست که چون لشکر روم با ما جنگ آغازد ، ما لشکر گاه را با مال و عیال بگذاریم و پشت با جنگ دهیم تا ایشان چنان دانند که ما هزیمت شدیم پس از دنبال ما بتازند و از حریم خویش دور افتند ، تا آن جا که مجال اسب تاختن ، و حمله انداختن بدست شود ، پس روی بر تابیم و ایشان را فرو گیریم، و تنی را زنده نگذاریم ، این سخن در نزد بزرگان لشکر پسنده افتاد، پس بر این گونه مواضعه نهادند.

از آن سوی لشکر روم که امروز دلیر تر بودند دروازه ها بگشودند و گروه گروه بیرون شدند ، و علم ها بر افراشتند و لشکر ها صف از پس صف بداشتند ، همی

دیدند که سپاه عرب از جای جنبش نمی کنند، و اقدام بجنگ نمی فرمایند چنان دانستند که هول و هرب لشکر عرب را از جای ببرده ، لاجرم بی باکانه حمله افکندند و مسلمانان پشت با جنگ دادند این وقت مریس با هزار سوار جرار از دنبال ایشان استعجال کرد، و مردم شهر چون این بدیدند ، بطمع و طلب نهب و غارت خود را بلشکر گاه مسلمانان انداختند، يك تن از علمای نصاری بر فراز باره فریاد کرد که ای لشکر روم سوگند به توراة و انجیل که عرب با شما خدیعت کرد، و هم اکنون مراجعت خواهد نمود ، فریب مخورید و مغرور نشوید، کس سخن او را وقعی نگذاشت.

بالجمله مریس از قفای مسلمانان دو اسبه همی رفت ، تا از بلد خويش نيك بعيد افتاد ، ناگاه بزرگان لشکر اسلام با على صوت بانك در دادند الرَّجْعَةُ الرَّجْعَةِ بَارَکَ اللَّهِ فِیکُمْ بيك بار مسلمانان، چون صاعقه آتشین که از قلب آسمان بزیر آید یا خدنگ آهنین که از جگر گاه کمان بیرون جهد ، روی برتافتند ، و در گرد رومیان دایره وار پره زدند، خالد ولید تیغ می افشاند و این رجز می خواند:

اليوم يوم الكرّ بالبتور *** و الجزّ للأوداج و النحور

من الهمام البطل الصبّور *** جرّ بنى الرسول في الامور

بالجمله شمشیر در رومیان نهادند و از چپ و راست همی تاختند و کشتند و انداختند، معاذ بن جبل با پانصد سوار بلشکر گاه تاخت وقتی برسید که مردم حمص از بازار و برزن بمیان لشکر گاه تاخته ، دست بنهب و غارت گشوده بودند، و از بیم قحط و غلا بیشتر غلات و حبوبات مأخوذ می داشتند ، چون لشکر های عرب را با شمشیر های کشیده نگریستند، آن اشیاء که بر گرفته بودند بریختند و بگریختند معاذ بن جبل بر ایشان در آمد و چون مردم عوام و بازاری بودند ، بسیار کس را با شمشیر در گذرانید و فراوان اسیر گرفت.

اما از آن سوی مریس از بن دندان کوشش همی کرد باشد که جلان بسلامت برد ، ناگاه سعید بن زید با او دچار شد و کمان خویش را بزه کرده خدنگی بر او

بگشاد ، و آن تیر بر قلب مریس آمده او را از اسب در انداخت، هم سعید جلدی کرده پیش تاخت ، و با تیغ زخمی دیگر بر پهلوی او آورد ، و بالجمله از آن هزار سوار که با تفاق مریس رزم می داد کم تر از صد کس بجست بجمله مقتول گشتند و در آن حربگاه از لشکر روم بیرون اسیر و مجروح هزار و ششصد كس عرضه هلاك و دمار کشت ، و از مسلمانان نیز گروهی شهید گشت.

پس لشکر اسلام کشتگان خود را با خاک سپردند و اسب و سلاح کافران را بر گرفتند ، و آن چه بامریس بود بر حسب حکم ابو عبیده بهره سعید بن زید گشت این وقت از مردم حمص فریاد الامان بالا گرفت ، و علمای نصاری بیرون شده بنزديك ابو عبیده آمدند و گفتند اينك بلد ها بهره شماست ، در آئید و جای گزینید و بهر گونه بخواهید جزیت بر ما بندید، و در ضمیر داشتند که اگر مسلمانان بشهر ایشان در روند و در کوی و برزن پراکنده خانه گیرند کیدی اندیشند ، ابو عبیده این معنی را تفرس کرد و گفت تا گاهی که مقاتلت ما با هر قل بپای نرفته بشهر شما در نشویم، پس با ایشان عقد مصالحت استوار، و مبلغ ذمت باز نمود و گفت شما در پناه لشکر اسلامید و دفع اعدای شما بر ما واجب است، و هیچ کس از مسلمین بشهر ایشان در نرفت، پس اهل حمص بیرون شدند و کشتگان خود را مدفون ساختند.

و از مسلمانان از مردم حمیر و همدان دویست و سی و پنج کس شهید بود و از اهل مكه عكرمة بن ابی جهل ، و از قبیله جرم که طایفه از غطفانست صابر بن حویم، و از بنی نجار داریس بن عقيل السلمی، و مروان بن عامر، و سالم بن نجير و دیگر از بنی مخزوم خویلد بن سهل و مفرح بن زیاده ، و معمر بن قیس، و حسان بن غنم ، و از بنی تمیم جمح بن حرب ، و دیگر طلحة بن عبد اللّه پسر عم ابی بكر و ديگر مالك بن فهير بن عبد اللّه النّميرى، و خلاد بن اسلم الحنفى، و ازور بن عايد الدّارمی ، و ضرار بن محارب الطایفی و مسلم بن طالب الدوسي ، و كامل بن طلبة المخزومي ، و معمر بن الشيبان الشيباني ، و سليم بن حفاف ، و دیگر منهل و برادر

او منهال پسران عامر السّلمی پسر عمّ عباس بن مرداس، و خثعم بن قادم ، و جابر بن خویلد الرّبعی این جمله شهدای یوم حمص بودند.

طلب گردن هر قل تمامت لشگر های روم را بجنك عرب بعد از آگهی او از فتح حمص در سال پانزدهم هجری

در خدمت هر قل اخبار متواصل گشت که اشکر عرب رستن و شیزر و حماة را بگشودند ، و آن عطا که از بهر مریس مبذول داشتی ماخوذ داشتند و مریس را نیز بقتل آوردند، و شهر حمص را بتحت فرمان کردند، و این سخن ها بر هر قل گران می آمد و چشم بر راه بزرگان درگاه و رسیدن سپاه می داشت ، این بود تا پس از روزی چند ماهان ارمنی، با تمام سپاه ارمنستان از راه برسید، هر قل با اعیان حشم او را پذیره کرد، چون ماهان پادشاه را نگریست، باتفاق سپاه پیاده شد و بر ضعف ملت نصاری و حزن هر قل و شدت عرب های های بگریستند و از گرد راه بکنیسه در آمدند ، و اساقفه و بطارقه و دیگر مردم بانك بگریه برداشتند.

هر قل گفت ای مردمان این گریه چیست؟ گریستن کار زنان و کودکان است، من اينك مرد و مال خویش را از برای حفظ و حراست شما بذل کردم شما نیز بتوبت و انابت گرائید، و از ظلم و ستم کرانه جوئید ، و از کبر و خیلا بر حذر باشید، و روز مقاتلت دل بر مصابرت بنديد ، و اينك از شما سئوالی خواهم کرد گفتند ای ملك فرمان کن، گفت آیا عدت و عدت شما از عرب افزون نیست ؟ تیغ های شما نیکو تر و مردان شما قوی ترند ، این ذلت و زبونی چیست ؟ از جماعتی جياع الاكباد. عراة الاجساد (1)هر روز هزیمت شوید ، و از این شهر بدان شهر گریزان روید.

مرا فراموش نمی شود که دُر بصری و حوران و اجنادین و دمشق و بعلبك


1) یعنی گرسنگان و برهنگان.

و حمص و دیگر بلاد و امصار چگونه رزم دادید و چگونه هزیمت شدید و چندین مملکت را بدست دشمن باز دادید، مردم خاموش شدند.

هر قل گفت هان ای مردم این خاموشی چیست؟ پاسخ مرا باز دهید، یک تن از قسیّسان نصاری که مردی دانا بود برخاست و گفت ای امیر من شرح دهم که عرب را نصرت چر است، همانا مردم ما دین مسیح را خار بگذاشتند ، و از امر بمعروف و نهی از منکر دست باز داشتند ، و با کل ربا و ارتکاب زنا و انکار زکوة و صلوة پرداختند ، و این جماعت عرب در راه دین تن برنج و تعب داده اند و دل بر اطاعت پیغمبر خود بسته اند و عقبی را از دنیا و مرگ را از بقا بهتر دانسته اند لاجرم روز جنگ و ستیز از مرگ نپرهیزند ، و غلبه کنند.

هر قل چون اصغای این کلمات فرمود، گفت چون این قوم چنین باشند البتّه هزیمت شوند و مرا واجب نیفتاده که نصرت ایشان کنم ، هم اکنون این لشکر ها که حاضر کرده ام باز گردانم ، و اهل و مال خویش بارض سوریه حمل دهم ، و از آن جا بقسطنطینیه شوم و از عرب هیچ رنج و تعب بر خود نگذارم.

چون مردم این کلمات بشنیدند فریاد برداشتند که ای پادشاه دین مسیح را خار مگذار که در آن سرای باز پرس شوی و بیرون قیامت در این جهان هدف ملامت گردی، و اکنون جیشی حاضر ساخته که هیچ پادشاهی را دست رس نبوده، ما نیز پای شکیب استوار می کنیم و با عرب رزم می دهیم، اگر خواهی مارا بر مقدمه قنال مثال فرما تا صدق مقال ما مكشوف افتد.

هر قل این سخن را پسنده داشت و پنج تن از ملوک مملکت را بسپهسالاری اختیار کرد ، و نخستین رایتی از دیباج زر تار به بست و صلیبی مرصّع بجواهر بر آن علاقه نمود ، و فرمان گذار مملکت رومیة الکبری را که قنطار نام داشت پیش خواند و او را سپرد ، و با کمر مرصع و یاره (1)زرّین تشریف و صدهزار تن از لشکر رومیّه و صقالبه ملازم رکاب او داشت.


1) یعنی حلقۀ زرین که در دست کنند دست برنجن که عرب آن را سوار خوانند.

و رایتی دیگر از دیباج ابیض به بست و بر آن از شمسه های زر و صلیب زبر جد علاقه کرد و جوجیر را که سلطنت عموریه و طوریه و انکوریه داشت سپرد ، و او را نیز تشریف کرد و صد هزار کس از مردم روم و محکره و قرادیه ملازم رکاب او داشت.

و رایتی دیگر از تستری ملوّن به بست و صلیبی از زر سرخ در آویخت و دیر خان نایب قسطنطینیه را داد و صد هزار کسی ملازم او داشت از مردم مغلیط و او را نیز خلعت کرد، و علمی دیگر از دیباج اسود که بر آن از مروارید زینت ها بود بیست و پسر برادر خود قوریر را داد، و صد هزار کس از سپاه مغلیط و ارمن ملازم او داشت و رایت پنجم را که مرصع بمروارید ، و یاقوت بود و صلیبی از یاقوت علاقه داشت به ماهان ارمنی داد و او را بجامه و کمر و یارۀ که خود در برداشت خلعت کردو او را بر تمامت این لشکر ها فرمان روا ساخت، چه ماهان در نزد او مکانتی بزرگ داشت و بسیار وقت بالشکر فارس رزم داده ، و نصرت یافته بود.

پس قنطار و جرجیر و دیر خان و قوریر را گفت هیچ گاه از فرمان ماهان بیرون مشوید و از يك راه طی مسافت مکنید چه علف و آزوغه کفایت نکند ، آن گاه جبلة بن الايهم را بخواست و او را خلعت کرد و جماعت متنصره عرب را از قبایل لخم و جذام و عامله و بجیله و بلسان در خدمت او باز داشت. و ایشان شصت هزار تن بر آمدند فرمان داد که ایشان بر مقدمه سپاه رزم دهند چه این جماعت نیز عرب اند، و از جنس یک دیگرند همانا آهن را با آهن توان مقطوع داشت، پس بفرمود تا قسیّسان ایشان را بآب معمودیه غسل دادند آن گاه با سرداران فرمود این آخرین مقاتلت است شما را ، با عرب دل بر مصابرت بندید، که اگر نصرت جستید دیگر با شما آرزوی نبرد نکنند ، پس بر حسب فرمان قنطار طريق انطرطوس گرفت ، و جرجير براه معرّات و سربین روان گشت، و قوریر جاده حلب و حماة سپرد، و دیر خان بارض عواصم و قنسرین شتافت، و ماهان بر اثر قوم با جيش عظیم همی رفت، و جبلة الايهم بر مقدمه او بود.

اما از آن سوی جواسیس و عیون ابو عبیده که در میان لشکر روم بودند باز

شتافتند و در ارض جابيه بنزديك ابو عبيده آمدند، چه بعد از فتح حمص يك تن از بزرگان آن بلده را برای اخذ خراج بر ایشان حکومت داد ، و خود بارض جابیه آمد ، بالجمله جاسوسان كثرت لشکر هر قل و اعداد ایشان را باز نمودند ابو عبیده سخت بيمناك شد و آن شبرا تا با مداد چشم با خواب آشنا نکرد، صبح گاه که مسلمانان برای نماز حاضر شدند، بعد از ادای صلوة ایشان را سوگند داد که کس پراکنده نشود تا سخن من نشنود آن گاه برخاست و گفت ای مسلمانان آگاه باشید، که هر قل لشکری بدین صفت آراسته و اطفاء نور خداوند خواسته و جاسوسان را فرمان کرد تا آن چه از سپاه روم دیدند و شنیدند مکشوف داشتند و آن گاه گفت شما را رای چیست ؟

مسلمانان سخت بترسیدند، و خاموش نشستند ، أبو عبیده گفت این خاموشی از بهر چیست ؟ من نیز یک تن مانند شمایم، آن چه بصواب دانید باز نمائید ، چند تن از مردم یمن و قبیله مضر برخاستند و گفتند ای امیر صواب آنست که از این جا کوچ دهیم ، و تا ارض قرح که قریب بوادی القری است طی مسافت کنیم ، و در آن جا اوتراق نمائیم اگر لشکر هر قل آهنگ ما کند راه با مدينه نزديك است خلیفه ما را مدد فرستد ، أبو عبیده گفت آن چه در نزد شما بود عرض دادید، اکنون از من شنوید اگر ما ازین جا باز شویم ، عمر بن الخطاب پسنده الخطاب پسنده ندارد.

و دیگر باره گفت ای قوم آن چه دانید بگوئید ، قيس بن مكسوح المرادى برخاست و گفت ای امیر ما این اشجار و أنهار و مزارع و مرابع و باغ های عنب و مخازن فضه و ذهب را بگذاریم و بارض حجاز بازگردیم ، و از شعیر مأکول و از پشم ملبوس سازیم و حال آن که اگر در این جا کشته شویم بازگشت ما بسوی محمّد مختار و بهشت خداوند غفار است ، أبو عبيده گفت قیس سخن بصدق كرد ، و جماعتی از مسلمانان با این سخن هم داستان شدند ، اما خالد بن الوليد هنوز خاموش بود.

أبو عبيده گفت یا با سلیمان چرا سخن نمی کنی ؟ خالد گفت نیکو رأی زد لکن اندیشه من دیگر گونه است . همانا اگر ما درین ارض جابیه او تراق کنیم

و حال آن که این زمین نزديك بشهر قيساريه است و قسطنطین پسر هر قل با چهل هزار مرد لشکری در آن جا اقامت دارد و مردم اردن نیز از خوف سپاه مسلمین در آن جا انجمن شده اند، مقرون بصواب نمی نماید، باید از این جا کوچ داد و اذرعات را از پس پشت انداخته، در زمين يرموك فرود شد که هم بجلادت و استقبال بجنگ دشمن خبر می دهد، و هم از برای جولان فرسان و تلاحق مدد از مدینه لایق تر است مردم گفتند رأی خالد نيك استوار است.

ابو سفیان بن حرب گفت ای امیر رأی خالد را بکار بند ، پس أبو عبیده فریاد کرد تا لشکر کوچ دادند، و خالد را بفرمود تا با آن سپاه که از عراق با خود آورده بود حارس سپاه و طلایع ایشان باشد.

بالجمله چون لشکر کوچ دادند، جماعتی که در اردن انجمن بودند این بدانستند و گمان کردند که مسلمانان بهزیمت می گریزند، پس گروهی انبوه با تیغ های هندی و نیزه های خطی از دنبال ایشان تاختن کردند، خالد چون آن جماعت را دیدار کرد از جانب خداوند غنیمتی دانست، باتفاق ضرار بن الازور

و طلحة بن عبد اللّه النوفلي و زاهد بن الامثل و عامر بن الطفيل و ابن اكّال الدّم و هلال بن مرّه و چند تن دیگر از فارسان دلیر آهنگ ایشان کرد، و در اوّل حمله آن جماعت را هزیمت نمود ، و تیغ در ایشان نهاد جمعی را کشت و برخی را اسیر گرفت و هم چنان از قفای ایشان بتاخت تا لب رود اردن و هزیمتیان از بیم شمشیر شرر باز خود را در آب افکندند ، و بسیار کس غرقه شدند.

این وقت مسلمانان مراجعت کرده در اراضی پرموك با أبو عبیده پیوستند، و أموال و اسیران را بیاوردند، أبو عبیده این نصرت را بفال گرفت، و در يرموك تلّی عظیم بود بفرمود تا زنان و مردان را بر آن تل صعود دادند، و مسلمانان در پهن دشت يرموك اوتراق كردند، و ساخته جنك نشستند.

از آن سوی چون قسطنطین پسر هر قل بدانست که لشکر عرب از جابيه بجانب يرموك كوچ داد، و اعداد کار کرد ، بسوی مامان مکتوب کرد، و او را در بطء سیر

ملامت فرمود ، پس ماهان بعجلت و شتاب طی مسافت همی کرد همی کرد ، و بهر شهر و بلدی همی کرد ، که مسلمانان فتح کرده بودند چون عبور می داد مردم آن شهر را لعن می فرستاد و شناعت می کرد که ترک دین گفتید و با عرب پیوستید مردم پاسخ دادند که شما بدین ملامت لایق ترید که پشت با جنك عرب دادید، و ما را مدد نفرستادید تا بیچاره گشتیم و حفظ جان و عشیرت و عیال را ببذل مال لایق تر دانستیم.

بالجمله لشکر های روم تا ارض يرموك براندند، و از دیر الجبل فرود شدند ارض يرموك را شش فرسنگ از طول و عرض ، بهره لشکر گاه روم گشت ، و بین الفریقین سه فرسنگ مسافت بود ، و جبله الايهم با شصت هزار تن از متنصّره بر مقدمه لشکر روم جای کرد این وقت از هر قل بماهان مکتوب آوردند که نخست با عرب مقاتلت مسیار اگر توانی ایشان را بملاطفت و عطیّت باز گردانی ، و از برای عمربن الخطّاب هر سال مالی مقرّر داری ، نیکو تر باشد ، ماهان جرجیر را فرمود که حکم پادشاه را اصغا نمودی بنزديك اين جماعت شو باشد که بی زحمت مناطحت این کار بمصالحت بیای رود.

جرجیر با هزار تن از مردم خود بر نشست، و راه بلشکر اسلام نزديك كرد و پیام داد که یک تن از دانایان این لشکر بیرون شود و سخن من بشنود ، أبو عبيده خویشتن برنشست و بنزديك او شد و گفت چیست ؟ جرجیر گفت ای معاشر عرب بدین چند رزم که دادید و غلبه جستید ، و بدین چند بلد که مفتوح ساختید مغرور نشوید ، اکنون دانسته اید که چندین سپاه از برای دفع شما حاضر است ، اکنون کار بحصافت عقل کنید ، سه سال است که در این اراضی بنهب و غارت روز برده اید قومی پیاده و برهنه و بی سیم و زر بودید، اکنون خداوند سلاح و سلب و سیم و ذهب گشتید، از این جمله پادشاه ما شما را معفو می دارد سر خویش گیرید ، و طریق مملکت خود پیش دارید، و اگر نه روی سلامت نخواهید دید، و دست خوش ملامت خواهید گشت.

أبو عبيده گفت سخن تمام کردی اکنون نیوشای پاسخ باش . این که گفتی

جماعتى أنبوه آورده و ما را بیم شمشیر دادی ، ما هرگز از تیغ نترسیده ایم ، چه در راه دین طریق یقین سپرده ایم، و در طلب حرب و ضرب بیرون شده ایم ، و پیغمبر ما فتح بلاد شما را با ما وعده کرده است و هرگز سخن او دیگر گونه نشود، و این که گمان کردۀ لشکر روم معاهده کرده اند که روز گیر و دار فرار نکنند ، گمانی بخطاست گاهی که شمشیر های ما را برهنه بینند، نیروی اقامت ازیشان برود، و كثرت عدد شما محبوب ماست، چه بهره ما از شما بزیادت خواهد بود ، نیکو آن است که زبان ببندید و بازو بگشائید.

جرجیر چون این بشنید باز شد و ماهان را آگهی داد، این وقت ماهان جبلة الایهم را طلب کرد و گفت تو بزبان این قوم دانا تری ، بنزد ایشان شو ، باشد که بتهديد و تهويل اين جماعت را از طریق منازعت باز داری ، پس جبله بیرون شد ، و در میان دو صف بایستاد و ندا در داد که ای معاشر عرب یک تن از بنی عمرو بن عامر را بسوی من فرستید تا با او سخنی خواهم گفت.

أبو عبيده عبادة بن الصامت را بنزديك او گسیل داشت جبلة مردی در از بالا و سیاه چهره و عظیم خلقت نگریست، گفت از آن جماعت عرب که تو طلب کردی من عبادة بن الصامت از قبیله خزرج از أولاد عمرو بن عامر صاحب رسول خدایم جبله گفت تو از بنی اعمام مائي ، و من حرمت رحم و قرابت را بسوی شما آمده ام تا اندرزی گویم ، همانا دانسته اید که در جنگ ها هر روز نصرت کسی را افتد ، بدان چه شما را نصیب افتاد مغرور نباید بود و این لشکر روم را اگر شکست آید ، درین اراضی حصون حصین دارند ، در قلاع خویش جای کنند ، و اگر شما را هزیمت افتد يك تن روی سلامت نبیند ، چه تا بلاد شما مسافتی بعید است ، اکنون طریق صواب آنست که بدان چه از این جماعت بدست کرده اید ، قناعت کنید و بمساكن خویش مراجعت فرمائید.

عباده گفت یا جبله سخن تمام کردی اکنون گوش فرا من دار ، همانا بسیار وقت انبوه های لشکر شما را دیدار کردیم و بر ایشان دست یافتیم، از این پس

ساحت خویش را آلایش جبن و بد دلی نخواهیم داد ، و ما در نصرت دین و تقویم شریعت سیّد المرسلین این مقاتلت و منازعت افکنده ایم و از هیچ حدیثی و حادثه باك نداریم ، اکنون تو ای جبله با این جماعت متنصره دین اسلام اختیار کن ، و سود این جهان و آن جهان را برایگان دست باز مده.

جبله گفت این سخن بگذار من از دین خویش بر نگردم عباده گفت اگر بر کفر خویش بخواهی پائید از میدان حرب بر کنار باش و نظاره باش که قتل مردم روم بر ما گوارا تر از شماست و اگر پند من نپذیری و پیشانی سندان کنی یکنن از شما روی سلامت دیدار نکند جبله در خشم شد و گفت ای عباده ما را بشمشیر های خویش بیم مده من برای نصیحت بسوی شما آمده ام که این کار بمصالحت افکنم و شما را از هلاکت برهانم عباده گفت این کار جز بادای جزیه یا قبول اسلام و اگر نه بحسام تمام نشود.

جبله ناچار بسوی ماهان مراجعت کرد و آثار خوف از دیدار او پدیدار بود، ماهان گفت این دهشت چیست؟ گفت این عرب را چنان دیدم که جز آرزوی آویختن و خون ریختن در خاطر ندارند ماهان گفت شما نیز بیرون عرب نیستید و در شمار دو چندان ایشانید ساخته جنگ شوید و کار مقاتلت راست کنید که من نیز پشتوان شمایم، پس جبله فرمان کرد تا عرب متنصره بتمامت سلاح جنگ بپوشیدند و بر صف شدند از این سوی ابو عبیده نیز لشکر خود را فرمان جنگ داد.

واقدی گوید خالد ولید گفت ای معاشر عرب لختی بباشید که من از بهر ایشان مکیدتی خواهم آغاز کرد ابو عبیده گفت یا ابا سلیمان اندیشه تو بخطا نرود از آن چه بصواب دانی دست باز مده پس خالد قیس بن سعد و عبادة بن الصّامت كعب بن مالك و معاذ بن مالك و معاذ بن جبل و جابر بن عبد اللّه و خالد بن یزید را پیش خواست و گفت سپهسالار روم این عرب منتصره را که از جنس ماست بجنگ ما نامزد کرد شما بنزديک ایشان شوید باشد که روی ایشان را از مقاتلت ما بر تایید پس بفرموده خالد این شش تن آهنگ جمله کردند و او چنان دانست که ایشان

از بهر جنگ بیرون شده اند خواست حمله افکند جابر فریاد برداشت که ای معاشر عرب از غسّان و لخم و جذام ما برادران شمائیم و با شما سخن داریم.

جبله اجازت کرد تا بر او در آمدند گفت ای عم زادگان من حفظ قرابت را برای نصیحت بسوی شما آمدم، عبادة بن الصامت سخن سخت گفت و کلمات ناگوار آورد. جابر انصاری گفت ای عم زاده اگر ما را در راه دین سخنی ناملایم رود بر مام گیر و ما را بحكم قرابت نصیحت شما فرض می افتد صواب آنست که مسلمانی گیری و کار آن سرای بسازی و در این جهان آن چه از بهر ماست شما را باشد جبله گفت لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لَنَا دِينِنَا بیرون دین از صلاح و سداد سخن کنید انصار گفتند اکنون اگر شریعت ما را پسنده نداری تو را چه افتاده که جنگ ما را پیش آهنگ کناری بگیر و ما را با روم بگذار اگر نصرت جستیم پسر عمّ تو ایم آن گاه اگر خواهی شریعت ماگیری و اگر نه جزیت پذیری و اگر فتح رومیان را افتاد تو پسران عمّ خود را نکشته و بدست ایشان کشته نگشتۀ.

جمله گفت من در تحت حکومت روم افتاده ام و هر قل رضا ندهد که من از مقاتلت شما دست باز دارم ناچارا گر همه برادر من باشد سر از مقاتلت او بر نخواهم تافت قیس بن سعد گفت ای جبله همانا شیطان بر تو استیلا یافت و تو را در بلا

افکند اکنون که حرمت رحم ندانستی و سعادت اسلام در نیافتی از بهر تو حربی بپای کنیم که از شدت آن طفل نو رس پیر شود و از نزد جبله باز لشکر گاه شدند.

خالد ولید گفت ای مسلمانان دانسته باشید که این عرب متنصّره شصت هزار تن باشند و ما يك نيمه باشیم اگر بنمامت با این جماعت رزم دهیم شکوه ما برود ماهان و این لشکر انبوه بر ما دلیر شوند و چیره گردند تدبیری باید اندیشید که هول و هیبت مسلمانان در دل کافران افزون گردد تا اگر این انبوه لشکر با ما رزم دهند از خوف و دهشت هزیمت شوند ابو سفیان بن حرب گفت یا ابا سلیمان آن چه بصواب دانی بکار بند.

خالد گفت جمعی باید از برای نصرت دین و حفظ مسلمانان ترك جان گویند

و بی باکانه خویش را در این جماعت افکنند و اگر بتمامت کشته شوند طریق هزیمت نگیرند تا این جماعت بدانند که ما غم جان نداریم چون این دلاوری به بینند دیگر آرزوی رزم ما نکنند زیرا که با مرد از جان گذشته کس بآسانی نبرد نجوید من اينك سی کس از مسلمانان گزیده می کنم و با این شصت هزار کس حمله می افکنم أبو سفيان گفت یا بن الوليد سخن بمزاح می رانی یا بعد می گوئی؟ نخست آن که کدام کس تو را اجابت کند و اگر اجابت کند بر قتل خویش اعانت کرده باشد.

خالد گفت ای ابو سفیان تو در جاهلیت بشجاعت شناخته بودی در مسلمانی بد دلی و جبانی پیشه ساختی؟ ابو سفیان گفت من این سخن از در مرافقت و شفقت با مسلمانان گفتم اکنون که بر این عقیدت عزیمت استوار کردۀ شصت تن گزیده کن أبو عبيده نیز با ابو سفیان هم داستان شد.

خالد نخستين بانك زد كه يا زبير بن العوّام و از پس او فضل بن عباس بن عبد المطّلب را ندا کرد آن گاه هشام بن سعید بن فارس دیگر تمیم بن القعقاع دیگر شرحبيل بن حسنه دیگر خالد بن سعید بن العاص دیگر عمر بن عبد اللّه بن عمر دیگر یزید بن ابی سفیان دیگر صفوان بن الفضل السّهمی دیگر صفوان بن اميّة الجمحی دیگر ابن زید الخیل دیگر ابن عمر التمیمی دیگر ضرار بن الازور دیگر رافع بن عميرة الطائی دیگر عدی بن حاتم الطائی دیگر سهیل بن عمرو العامری دیگر حذيفة بن اليمان دیگر قیس بن الیمان دیگر خزرج بن كعب ديگر مالك الانصاری دیگر سوید بن عمر و الغنوی دیگر عبادة بن الصّامت دیگر قیس بن سعد دیگر هلال دیگر اسید السّاعدی دیگر کلاب بن الحارث المازنی و دیگر حمزة بن عمر الاسلمی دیگر عبد اللّه بن يزيد بن عامر و دیگر حاطب بن عبد شمس.

مع القصه خالد شصت تن ازین گونه مردان شجاع را گزیده ساخت و گفت بر آنم که با تفاق شما بر این قوم حمله افکنم اگر غلبه جستیم ماهان و این لشکر گران که با اوست از ما بيمناك شوند و در جنك ما نپایند گفتند حکم تر است ما در

طلب دین غم جان نخواهیم داشت أبو عبیده گفت ساخته جنگ شوید و سنان و کمان با خود حمل مدهید چه نیزه گاهی در طعن خطا کند و خدنك بسيار افتد که بر نشان نزند کار با شمشیر کنید که زبان تیغ هرگز دروغ نگوید پس مسلمانان اعداد جنگ کردند و آن شب را به اصلاح سلاح با مداد کردند ، صبح گاه خالد بن الولید سلاح جنگ در بر کرد و این اشعار همی خواند:

هيّوا اخوى قوّموا الرّماحا *** نحو العداة نبتغى الكفاحا

نرجوا بذاك الفوز و النّجاحا *** اذا بذلنا دونه الأرواحا

خالد بر نشست و شصت تن از ابطال رجال بدان صف که رقم شد چون

شیران آشفته گرد او را فرو گرفتند و هر يك جدا گانه أهل و عشيرت خود را وداع گفته باتفاق خالد آهنگ میدان مبارزت کردند، جبلة بن الايهم از قلب لشکر چون بدیشان نگریست چنان پندار کرد که این شرذمه قلیل برسالت می رسند تا سخن از مسالمت کنند، پس بر صف بایستادند تا اندیشه ایشان را باز دانند چون خالد راه نزديك كرد فریاد برداشت که ای لشکر شیطان از بهر ضراب و طعان بیرون شوید جبله چون دانست که ایشان را آهنگ جنگ است در عجب شد ، پس اسب بزد و بمیدان آمد و این شعر همی خواند:

نحن المعظّمة الصليب و من به *** نسطوا على من عابنا بنعالنا

قلنا حقيقا بالمسيح و اُمّه *** و الحرب تعلم أنّها أشهى لنا م لنا

انّا خرجنا و الصليب أمامنا *** كيما نبيد جموعهم بنصالنا

آن گاه گفت ای مردم عرب باز شوید و قوم خود را آگهی برید که ما بر صف نشده ایم جز این که با شما نبرد آزمائیم بیرون آئید و مردی خود بنمائید خالد گفت ای جبله ما از بهر رسالت بیرون نتاخته ایم بلکه آهنك مقاتلت ساخته ایم و شما را عذال در میدان نبرد هم آورد خویش نشمریم، ازین روی شصت کس از سپاه ما آهنگ شصت هزار تن از شما کرده اند، چه هر مردی با هزار مرد برابر گرفته اند، جبله در غضب شد و گفت ای خالد من ترا بحصافت عقل باور می داشتم اکنون دانستم که

دیوانه و یک باره از خرد بیگانه، و بانك بر لشكر خويش زد که الحمله الحمله.

عرب متنصره بيك بار حمله افکندند و اطراف مسلمانان را دایره کردار پره زدند و صف از پس صف بایستادند لکن از آن شصت هزار تن لشکری هیچ گاه از صد سوار و دویست سوار افزون با مسلمانان دسترس نداشت و مسلمانان رکاب بر رکاب و عنان بر عنان پیوسته داشتند و در میان آن لشکر انبوه چنان می نمودند که حلقه در بقعه یا ثلمه در قلعۀ و هر يك چون ديور ها گشته و مرد پدر کشته می خروشیدند و می کوشیدند، چکا چاک شمشير و هيا بانك دار و گیر جگر شیر می شکافت و دل پیل بر می تافت دلیران اسلام چون شاخ مرجان و شکوفه ارغوان گفنی همه از خون خضاب بسته همه تن در خون شسته اند.

واقدی گوید که درین جنگ زبیر بن العوّام و فضل بن عباس و عبد الرحمن بن أبو بكر و ضرار بن الازور و عبد اللّه بن عمر بن الخطاب و خالد بن الولید چون صواعق آتش بار و شب آتش کردار آن جلادت و شجاعت شعار کردند که تا کنون کس نشان نداد و فضل بن عباس همی گفت « أَنَا فَضْلِ بْنِ عَبَّاسٍ أَنَا بِنِ عَمِ مُحَمَّدٍ خَيْرِ النَّاسِ » و در آن رزم گاه بیست کرت حمله کرد و در كرّت حمله کرد و در حراست مسلمانان در هر حمله چند کس را بکشت ، لكن مسلمانان یک باره دل بر مرگ نهادند و از زندگانی آرزو بگردانیدند، این حرب بر پای بود تا آفتاب خواست طریق افول گرفت.

أبو عبيده فریاد برداشت که ای اصحاب رسول اللّه همانا خالد و هر که با او بود درین رزم گاه تباه گشت بنام خداوند حمله کنید و برادران خود را از گرداب بلا دست گیرید.

ابو سفیان بن حرب گفت ای امیر لختی بباش تا به بینم این کار چگونه بیای شود ، أبو عبیده سخن بو سفیان را وقعی نگذاشت و لشکر را فرمان جنك داد لشكر اسلام بيك بار بانک برداشتند که اشْهَدْ انَّ لَا اله الَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ انَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ و عنان ها گرد کردند و اسب ها را بمهمیز انگیز دادند و مانند سیل بنیان کن

بر عرب متنصره حمله افکندند ناگاه در میان مصاف گاه خالد را با بیست تن از مسلمانان دیدار کردند که گفتی همه خود و درع و بر گستوان (1)اسب از لعل کرده اند و خالد همی لطمه بر روی می زد و می گفت یا بن الولید مسلمانان را بهلاکت افکندی، با خداوند خویش عذر چه گوئی؟

أبو عبیده گفت این چیست؟ گفت چهل تن از مسلمانان را ندانم حال چیست اسیر شدند یا طعمۀ شمشیر گشتند فضل بن عباس پسر عم رسول خدای و جابر بن عبد اللّه و دیگر مسلمانان هيچ يك را نشان ندانم أبو عبيده گفت أَنَا اللَّهِ وَ أَنَا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ سلامة بن احوص السهمی گفت ای امیر حمله از پی حمله باید و رزم از پی رزم باید داد اگر اجساد ایشان را نگریستیم دانیم کشته شده اند و اگر نه اسیر گشته اند پس مسلمانان بجنك در آمدند و أبو عبیده همی گفت اللَّهُمَّ ائْتِنا بِالْفَرَجِ وَ لَا تَفَجِّعْنَا بَا بْنِ عَمٍّ نبيتك وَ لَا بِابْنِ عَمَّتَهُ الزُّبَيْرِ .

ناگاه در میان آن انبوه زبیر بن العوّام و فضل بن عباس و هاشم بن عتبه را دیدار کردند که چون اژدهای دمنده از دنبال هزیمتیان همی روند و برق شمشیر ایشان اطراف ایشان را چون آتش جواله هاله می کرد و نور بصر را چون لمعان خورشید دور باش می داد خالد شاد شد و بافضل گفت ای پسر عمّ رسول خدای شما را چه افتاد گفت پنج تن از ما اسیر گشتند نخست رافع بن عميرة الطائي و ربيعه بن عامر و ضرار بن الازور و عاصم بن عمر التمیمی و یزید بن ابی سفیان و ما رزم همی و يزيد بن أبي سفيان و ما رزم همی دادیم باشد که بر ایشان دست یابیم.

بالجمله چون روز کوتاه شد ناچار بسوى أبو عبیده باز شدند و از این شصت

تن مسلمانان ده کس مقتول گشت دو کس از انصار بود نخست قیس بن عامر بن عمرو الدوسی و دیگر سلمة بن سلامة الخزرجي و از متنصّره پنج هزار کس کشته گشت دو تن از پادشاه زادگان بودند نخست معظم بن رفاعة الغسّانی دیگر سلمة بن شداد بن اوس ، مع القصه چون هر دو سپاه باز جای شدند خالد بن الولید گفت بر ذمّت


1) بضم کاف پارسی و تای قرشت، پوششی باشد که روز جنگ اسب را پوشانند.

من است که اسیران مسلمین را از چنگ کافران رهایی دهم.

و از آن سوی جبله بنزديك ماهان آمد و گفت این عرب را از آسمان مدد می رسد چه شصت تن بر ما در آمدند و کشتند آن چه کشتند و بر ما نصرت یافتند ماهان گفت سوگند با صلیب أعظم که فردا با سواره و پیاده خویش بر ایشان حمله کنم و یک تن زنده نگذارم.

نامه کردن أبو عبيده بعمر بن الخطاب از کثرت سپاه روم و جنك ماهان هم در سال پانزدهم هجری

چون ماهان جلادت لشکر عرب را نظاره کرد و بدانست که شصت کس از ایشان را از جنگ شصت هزار تن کناره نیست دل بر آن نهاد که در کار مقاتله مماطله اندازد و در امر مناطحت مسامحت آغازد باشد که نیران این جنك و جوش بزلال آشتی خاموش گردد و از آن سوی ابو عبیده چون کثرت لشکر روم را می نگریست بیمناک بود که مبادا چون حرب بپای ایسند یک باره سپاه مسلمین بدست کفار تباه گردد پس کار دارو گیر روزی چند بتأخیر افتاد و هر دو لشکر در برابر یک دیگر او تراق کرده بحفظ و حراست خویش مشغول بودند.

اين وقت أبو عبيده بسوى عمر بن الخطاب بدین گونه کتاب کرد:

بِسمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ - مِنْ عُبَيْدَةَ بْنِ الْجَرّاح عامِلِهِ بِالسّامِ : سَلامٌ عَلَيْكَ فَإنّي أَحْمَدُ اللّهَ الَّذي لا إلهَ إِلَّا هُوَ وَ أَصَلِّي عَلَى نَبِيِّهِ مُحَمَّدِ صلى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ، وَ اعْلَمْ يا أميرَ الْمُؤْمِنِينَ أَنَّ كَلْبَ الرُّومِ قَدِ اسْتَنْفَرَ عَلَيْنَا كُلَّ مَنْ يَحْمِلُ الصَّليب وَ قَدْ سَارَ الْقَوْمُ إِلَيْنَا كَالْجَرَادِ الْمُنْتَشِرِ

وَ قَدْ نَزَلْنَا بِالْيَرْمُوكِ بِالْقُرْبِ مِنَ الرِّيَادَةِ وَ الْعَدُوُّ فِي تَسانَ مِأَةِ أَلْفِ فارِسِ غَيْرَ الْأَتْباعِ وَ يَستينَ أَلْفاً مِنَ الْعَرَبِ الْمُتَنَصِّرَةِ مِنْ غَسَانَ وَ لَحْيم وَ جُذام و ضُبَيْعَةَ.فَأَوَّلُ مَنِ الْتَقانا جَبَلَةً وَ قَوْمُهُ في سِتينَ أَلفاً وَ خَرَجَ إِلَيْهِمْ مِنا سِلُونَ رَجُلًا فَهَزَمَ اللّهُ الْمُشْرِكِينَ عَلَى أَيْدِيهِمْ وَ مَا النّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللّهِ وَ قُتِلَ مِنْ أَصحابِنَا الْمُسْلِمِينَ عَشَرَة وَ هُم واصِلَةُ بْنُ حَامِدٍ و خَمْعَمُ بنَ المُسَيِّبِ وَ الْعَوَّامِ بْنَ حَاطِبٍ وَ خزرجة بْنِ طاعِمٍ وَ حَنْظَلَةُ بْنُ نَاشِبِ و الصَّامِت بْنُ حَوْشَبٍ وَ عِيَاضِ بْنِ قَادِمٍ و نَوْفَلُ بْنُ وَرَقَةً و قَيْسُ بْنُ عَامِرِ بْنِ عُمَرَ الدَّوْسِيِّ و سَلَمَةُ بْنُ سَلَامَةِ الْخَزْرَحِيُّ ، وَ أَسِرَ مِنْهُمْ خَمْسَةٌ وَ هُمْ : رَافِعِ ابْنَ عُمَيْرَةَ الطَّاني وَ ضرارُ بْنُ الْأَزْوَر و عاصِمُ بْنُ عُمَرَ التَّمِيمِيُّ و رَبيعة ابنُ عامِرٍ وَ يَزِيدُ بْنُ أَبِي سُفْيانَ ، وَ نَحْنُ عَلَى لِقَائِهِمْ فَلَا تَغْفَلْ عَنِ الْمُسْيَامِينَ وَ أَمْدِدُهُم بِرِجالٍ مِنَ الْمُوَحَدِينَ وَ نَحْنُ إِنشَاءَ اللّهُ نَسْتَلُ اللّهُ النَّصْرَ و أَنْ يَنْصُرَ الْإِسْلامَ وَ أَهْلَهُ ، وَ السَّلامْ عَلَيْكَ و عَلَى جَميعِ الْمُسْلِمِينَ وَ رَحمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ. خلاصه این کلمات بفارسی چنین می آید می گوید من که أبو عبيده ام عمر بن الخطاب را آگهی می فرستم که پادشاه روم تمامت مردم نصاری را انجمن ساخت و بآهنگ ما تاخت و این جماعت بیرون شصت هزار تن عرب متنصره و تبعۀ حشم هشت صد هزار مرد جنگی اند، و ما در ارض يرموك فرود شدیم و اول كس جبلة بن الأيهم

بجنك ما بيرون شد و شصت تن از ما با شصت هزار کس از ایشان در آویخت و خداوند مسلمانان را ظفرمند ساخت و کافران را هزیمت داد و از ما ده تن عرضه شمشیر و پنج کس اسیر گشت، ما را بدست غفلت باز مده و از فرستادن مدد تقاعد مفرمای.

پس نامه را در هم پیچید و عبد اللّه بن قرط را سپرد و فرمود در رفتن عجلت کن لاجرم عبد اللّه روز جمعه دوازدهم شهر ذی الحجه بعد از نماز عصر از يرموك بر نشست و جمعه دیگر پنج ساعت از روز بشده وارد مدینه گشت هنگامی که عمر و دیگر مسلمانان از بهر نماز حاضر مسجد بودند پس عبد اللّه در آمد و نامۀ أبو عبیده را بعمر داد تا قرائت کرد پس رنگ از روی عمر بپرید و گفت : أَنَا اللَّهِ وَ أَنَا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ آن گاه بر فراز منبر بپای ایستاد و آن نامه را بر مسلمانان بخواند مسلمین شَوْقاً الي إِخْوَانَهُمْ وَ شَفَقَةً عَلَيْهِمْ بگریستند عبد الرحمن بن عوف الزهری با عمر گفت اگر تو خود در شام باشی پشت مسلمانان قوی شود و دل کافران شکسته گردد، عمر الخطاب عبد الرحمن را پاسخ نگفت و روی با عبد اللّه بن قرط کرد و از صنا دید لشکر روم پرسش نمود عبد اللّه گفت ایشان را پنج تن سپهسالار بزرگ است نخست سيم جرجیر چهارم قوریر و او خواهر زاده هر قل است پنجم ماهان ارمنی و ماهان بر این جمله فرمان گذار است ، و جبلة بن الايهم با شصت هزار تن عرب متنصره بر منقلای این لشکر می رود، عمر گفت لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ الَّا بِاللَّهِ آن گاه گفت هان ای مسلمانان رأی چیست بهر چه صواب دانید انهی دارید تا کار بدان گونه کنم اگر همه خود باید کوچ دهم بسیج راه فرمایم و از علی علیه السلام استشارت جست آن حضرت فرمود:

وَ قَدْ تَوَكَّلَ اللّهُ لِأهْلِ هَذَا الدِّينِ بِإِعْرَازِ الْحَوْزَةِ و سَتْرِ الْعَوْرَةِ وَ الَّذِي نَصَرَهُمْ وَ هُم قَلِيلُ لَا يَنتَصِرُونَ و مَنَعَهُمْ و ثم قَلِيلُ لَا يَمْتَنِعُونَ حَيُّ لا يَمُوتُ إِنَّكَ مَتَى تَسْرِ إلى هَذَا الْعَدُوِّ تُنْكَبْ بنَفْسِكَ فَتَلْقَهُمْ وَ تُنَکَبَ

لَا تَكُنْ لِلْمُسْلِمِينَ كائِفَةٌ دُون أَقْصَى بِلادِهِمْ لَيْسَ بَعْدَكَ مَرْجِعُ يَرْجِعُونَ إِلَيْهِ فَابْعَتْ إِلَيْهِمْ رَجُلًا مِحْرَبًا وَ اخْفِرْ مَعَهُ أَهْلَ الْبَلاء وَ النَّصيحَةِ فَإِنْ أَظْهَرَ اللّهُ فذاكَ ما تُحِبُّ وَ إِنْ تَكُن الأخرى كُنتَ رِدْةَ لِلنَّاسِ وَ مَثَابَةً لِلْمُسْلِمِينَ . فرمود همانا حفظ ساحت همانا حفظ ساخت دین و حراست حریم موحدین را خداوند وکیل و کفیل است آن کس که ایشان را با قلّت عدّت و ضعف بنیت نصرت کرد زنده و جاوید است همانا اگر تو خود آهنگ دشمن سازی و پس از طیِّ مسافت جنگ آغازی پس ترا آسیبی و نکبتی در رسد، آن مسلمانان که در نواحی شام اند دل شکسته شوند و دشمن بر ایشان چیره گردد و ایشان را پناهی نباشد، مردی جنگجوی بسوی ایشان فرست تا اگر غالب گردد کار بر آرزوی تو باشد و اگر نه تو پناه مسلمانان باشی و جبر کسر ایشان را تدارک کنی، عمر سخن علی علیه السلام را پسنده پس بر منبر صعود داد و خطبۀ در فضل جهاد قرائت کرد تا قلوب مسلمین را باعانت لشکر شام جنبشی دهد و از منبر فرود شده بدین گونه بسوى أبو عبيده مکتوب کرد:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ مِنْ عَبْدِ اللَّهِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ إِلَى أَبَى عُبَيْدَةَ وَ مَنْ مَعَهُ مِنَ الْمُسْلِمِينَ سَلَامُ عَلَيْكَ أَمَّا بَعْدُ فانى احْمَدِ اللَّهُ الَّذِى لَا اله الَّا هُوَ وَ إِنِّي قَرَأْتُ كِتَابِكَ وَ فَهِمْتَهُ فَكَانَكُمْ بِالاِمْدَادِوَ قَدْ شَخَصَتِ نَحْوَكُمْ وَ إِنْ كَانَ مُدَدِ اللَّهِ وَ نَصْرَهُ فَهُوَ خَيْرُ لَكُمْ وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَيْسَ بِالْجَمْعِ الْكَثِيرِ يُهْزَمُ الْجَمْعِ الْيَسِيرَ وَ أَنَّمَا يُهْزَمُ بِما يَنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ وَ انَّ اللَّهَ تَعَالَى يَقُولُ وَ لَنْ تَغَنَّى عَنْكُمْ فِئَتُكُمْ شَيْئاً وَ لَوْ كَثُرَتْ وَ انَّ اللَّهَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ وَ رُبَّمَا تَنَصَّرَ الْعِصَابَةِ الْقَلِيلِ عَدَدَهَا عَلَى الْكَثِيرَةِ وَ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرُ بْرارِ وَ قَدْ قَالَ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بُدَّ أَوَّلِ تَبْدِيلاً .فَطُوبَی لِلشُّهَدَاءِ وَ طُوبَى لِمَنْ تَوَكَّلَ عَلَى اللَّهِ فَقَاتَلَ الْعَدَدِ بِمَنْ مَعَكَ وَ تَأْسَ

بِمَنْ صرعوا بَيْنَ يَدَىْ رَسُولِ اللَّهِ ، فَمَا عَجَزُوا عَنْ عَدَدَهُمْ فِي مَوَاطِنَهُمْ حَتَّى قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لَمْ يهابوا الْمَوْتِ فِي جَنْبِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لا وَ مَنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَقِىَ مِنْ اخوانهم وَ لَكِنْ تَأْسَوْا بِهِمْ وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ .وَ لَقَدْ أَثْنَى عَلَى قَوْمٍ بِصَبْرِهِمْ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ فَكَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قُتِلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرُ فَما وَ هنوا لِما أَصابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ وَ ما كانَ قَوْلَهُمْ الَّا أَنْ قالُوا رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ اِسْرَافَنَا فِي أَمْرِنا وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ ، فَأَثابَهُمُ اللَّهُ ثَوابَ الدُّنْيا وَ حُسْنَ ثَوابِ الْآخِرَةِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ . موجز خطاب عمر بن الخطاب با ابو عبیده در فارسی چنین است می گوید از من در جنگ روم مدد خواستی من نیز جانب شما را نگرانم، لکن نصرت خداوند از بهر شما نیکو تر است از کثرت سپاه دشمن بيمناك مباشید چه نصرت با خداوند إله است نه بکثرت سپاه چه بسیار افتاد که لشکری قلیل بر سپاه زحف غلبه جست پس با دشمن نرم گردن مشوید و از مقابله و مقاتله میندیشید و اصحاب پیغمبر را پیروی کنید که از مرگ نترسیدند و در راه خدا جهاد کردند تا جان دادند و همی گفتند الها پروردگارا گناهان ما را معفو دار و قدم های ما را در جهاد با مشرکین استوار فرمای و خداوند ایشان را در دنیا و عقبی از نعمت و رحمت غنی داشت.

چون این نامه بپای رفت در نوردید و عبد اللّه بن قرط را داد و گفت: یابن قرط چون بلشکر گاه مسلمانان رسیدی و لشکریان را بصف نگریستی سران سپاه را از من سلام برسان و بگو انَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ ای اهل ایمان مانند شیران مصاف دهید و از کافران هراسناك مشوید که خداوند شما را نصرت دهد پس عبد اللّه بر نشست و مانند صبا و سحاب در رفتن شتاب همی کرد و سه روزه طی مسافت نموده بارض يرموك در آمد مسلمانان را سرعت سیر عبد اللّه بعجب آورد چه از روز شدن تا باز آمدن ده روزه افزون نبود.

بالجمله أبو عبيده نامه عمر را بر لشکریان قرائت کرد گفتند ما جز از بهر

شهادت نیستیم و جز این از خدای نخواسته ایم لاجرم با اعدا رزم خواهیم داد تا بر گردن آرزو سوار شویم امّا از آن سوی عصر جمعه عبد اللّه بن قرط نامه عمر بگرفت و از مدینه بیرون شد و بامداد شنبه از اقوام یمن از قبیله صعدا و زبید و ارض سبا و بجيله و عتبه و حناجر و حرَّه و حضر موت شش هزار تن مرد دلاور برسید و قاید ایشان جابر بن خویلد الضبعی بود و از مکّه و وادی نخله و طایف و ثقیف هزار تن مرد شمشیر زن در آمد و قاید ایشان سعید بن عامر بود پس بزرگان لشکر پیاده شدند و عمر بن الخطاب را سلام دادند عمر ایشان را بنواخت و روز دیگر علمی از حریر حمرا به بست و سعید بن عامر را سپرد و گفت یا سعید من تو را بر تمامت این سپاه امیر کردم راه برگیر و در طی مسافت از طریق مخافت برحذر باش و راه سخت را بر سهل اختیار مکن پس سعید علم بگرفت و لختی جنبش داد و راه پیش داشت و این شعر بگفت:

اسير بجيش من رجال اعزَّة *** على كلّ عنجوج من الخيل يصبر

أمام بن جرّاح و صحب نبيّنا *** النصرهم و اللّه للدين ينصر

بالجمله سعيد سهل و صعب زمین را در نوردیده وارد تبوك گشت عیاض بن عمرو الاشعرى كه بفرمان أبو عبيده فرمان گذار تبوك بود مهمان پذیر گشت و سعید یک روز در آن جا ببود و روز دیگر بآهنك جابيه کوچ داد و از بیم سپاه دشمن از راه و بی راه طیِّ مسافت همی کرد ناگاه در بیابانی از اراضی شام یاوه گشت و راه بیرون شدن ندانست سخت بر مسلمانان بترسید از قضا گوینده که گمان می رفت یک تن از مردم جن باشد این شعر همی خواند:

يا عصبة الهادي الى الرشاد *** لا تجزعوا من هول هذا الوادى

ما فيه من جنّ و لا معادى *** ستعلمون معشر العباد

نصر الذّي يرفق بالعباد *** و يطرح الحبّة في الاكباد

سيصنع اللّه اللّه من الرّشاد ** لتغنموا المال مع الاولاد

سعيد سعید چون این ندا بشنید شاد خاطر گشت و صبح گاه با دل قوی راه بر گرفت

و از آن وادی بیرون شده بجبل رقیم رسید لشکریان بنظاره غار اصحاب کهف بیرون شدند و شگفتی گرفتند و از آن جا مشرف بر بلده عمّان گشتند ، مکشوف باد که عمّان بفتح عين مهمله و میم مشدّد نام شهریست از مملکت شام و بعضی بر آنند که این شهر دار الملك دقيانوس بوده چنان که واقدی نیز چنین گمان کرده و هم چنان در مراصد الاطلاع في اسماء الامكنة و البقاع بر این اشارتی رفته ، لكن من بنده در جلد دوم از کتاب اول ناسخ التواريخ ذكر اصحاف کهف را بشرح رقم کردم و همان را استوار داشتم که نگاشتم چه دار الملك دقیانوس مانند دیگر سیزر ها (1)رومية الكبرى بود و هیچ وقت سلاطین رومیه را جز رومية الكبرى و اگر نه قسطنطنیه دار الملك نبوده.

اکنون بر سر داستان رویم، مسلمانان از آن جبل فرود شدند و بقریه جباب در آمدند و چند تن را اسیر گرفتند، مردم جباب بی چاره ماندند و خواستار مصالحه گشتند و قبول جزیت کردند پس سعید کتاب صلح بر ایشان نگاشت و از آن جا کوچ داده یک روز راه به پیمود و در بیابانی فرود شد ناگاه چند تن از راه بان دیدار شدند که بر طریق خویش می روند گروهی از لشکر برفتند و ایشان را گرفته بنزديك سعيد آوردند گفت: کیستید و بکجا می شوید گفتند ما علمای دین نصارائیم و بنزد قسطنطین پسر هر قل می رویم تا از خداوند نصرت لشکر روم را بر عرب بخواهیم سعيد گفت « فَادْعُوا وَ ما دُعاءُ الْكافِرِينَ إِلَّا فِي ضَلالٍ اکنون بگوئید تا از صاحب عمان چه خبر دارید؟ گفتند اينك با پنج هزار سوار می رسد سعید گفت رسول خدای فرمان کرده که ما راه بانان را مقتول نسازیم ایشان را باز دارید تا رزم ما با صاحب عمان بپای رود پس ایشان را با زنار ها که با خود می داشتند کتافاً به بستند.

هنوز این کار بپای نرفته بود که بطریق عمان بالشکر در رسید مسلمانان چون لشکر بدیدند بر نشستند و بانک تکبیر در دادند و بی توانی حمله افکندند بطريق عمان نيك نظر کرد، دید که لشکر عمان بدست عرب چنان سهل کشته


1) يعنی سزار ها نام پادشاهان روم.

می شود که قصّاب گوسفندان را چنین آسان نتواند کشت لاجرم بطریق با هر که زنده بود روی بر تافت و مسلمانان از قفای ایشان بعضی را عرضه شمشیر می داشتند و برخی را اسیر می گرفتند.

اما از آن سوی سالم بن نوفل العدوى خبر با بو عبیده آورد که عمر بن الخطاب سعيد بن عامر را با هفت هزار کس بمدد مسلمانان گسیل داشت، و اينك كوچ بر کوچ در می رسند ابو عبیده انتظار می برد و می نگریست که سعید دیر می آید با خود اندیشید که مبادا او را در طی مسافت آفتی رسیده باشد ز بير العوّام و فضل بن عباس را با هزار کس در طلب او فرستاد تا خبری باز آرد از قضا زبیر و فضل این هنگام از پیش روی هزیمتیان در آمدند و تکبیر در دادند و شمشیر در ایشان نهادند نخستین زبیر بطریق را از اسب در انداخت بالجمله از دو سوی کافران را همی و افکندند چنان که یک تن از آن جماعت بسلامت بیرون نشد، هزار تن اسیر و چهار هزار کس مقتول بود زبیر بفرمود تا لشکر سر های کشتگان را جدا نموده بر سر سنان کردند این وقت سعید فرمان کرد تا ره بانان را رها کردند و خود بالشكر باتفاق زبیر طی مسافت كرده بنزديك ابو عبيده آمده بالشكر گاه مسلمانان پیوسته شد.

رسالت خالد بن الوليد بنزد ماهان ارمنى هم در سال پانزدهم هجری بود بروایت واقدی

ازین پیش رقم کردیم که رافع بن عمیره و ضرار بن المرور و عاصم بن عمر و یزید بن ابی سفیان و ربيعة بن عامر بدست لشگر روم اسیر شدند و جبلة الايهم ایشان را بنزديك ماهان آورد ماهان ایشان را سخت خار شمرد و گفت ایشان چه کسند جبله گفت این پنج تن از آن شصت کس اند که با شصت هزار کس لشکر ما در آویختند چند تن مقتول گشت و این پنج تن اسیر شد اما خالد بن الوليد بسلامت بجست و این آن کس است که از که وای که و تدمر و حوران و بصری و دمشق بگشود و لشکر ما را در اجنادین بشکست و تو ما و هر بیس را بکشت و دختر هر قل را اسیر

گرفت اگر او بدست افتادی پشت عرب شکسته شدی.

ماهان گفت من حیلتی اندیشم و او را با این جماعت بکشم پس از مردم خود مردی را که جرجره نام داشت و نيك دانا و برلسان عرب توانا بود بخواند و گفت بلشکر گاه گاه عرب سفر کن و بگو ماهان خالد ولید را که مردی حسیب و لبیب است بخواند، باشد که این مناطحت را بمصالحت اندازد ، و جانبین را از خون ریختن آسوده بدارد پس جرجره نزد ابو عبیده آمد و پیام ماهان را بگذاشت و ابو عبیده این قصّه را با خالد برداشت، خالد گفت زیانی نباشد من بنزديك او می شوم پس غلام خویش همام را بفرمود تا قبه حمرا را با خود حمل دهد و آن خیمۀ بود از ادیم طایف که شمسه های زرین و حلقه های سیمین علاقه داشت و آن را خالد از زوجه ميسرة بن مسروق العبسی بهشتاد دینار زر سرخ خریده بود، پس همام آن خیمه را بر استر حمل داد، و خالد سلاح خویش را بر تن راست کرده بر نشست.

ابو عبیده گفت یا خالد گروهی از مسلمین را ملازمت خویش فرمای تا نگران تو باشند پس خالد از سران لشکر صد کس اختیار کرد مر قال هاشم بن عتبة بن بی وقاص و سعید بن زيد و ميسرة بن مسروق العبسى و قيس بن هبيره و شرحبيل بن حسنه و سهيل بن عمرو و جریر بن عبد اللّه و عبادة بن الصّامت و اسود بن سويد المازني و ذو الكلاع الحميری و مقداد بن أسود و عمرو بن معديكرب بدین گونه صد تن از شجعان لشکر گزیده کرد و ایشان شاکی السلاح بر نشستند و با تفاق خالد راه بر گرفتند و چون راه بلشکر گاه روم نزديك كردند خالد بفرمود تا قبه حمرا را بر افراختند پس با مردم خود در کنار قبه از اسب فرود شد.

از آن سوی جبلة الايهم ایشان را پذیره کرد و حال بدانست و باز شد و ماهان را از رسیدن خالد آگهی برد ماهان گفت من خالد را یک تنه طلب کردم او را اجازت کن تا در آید جبله باز شد و پیام ماهان را باز آورد خالد گفت جز باتفاق اصحاب بر ماهان در نیایم دیگر باره پیام آورد که سلاح جنگ را بگشائید و در آئید خالد گفت شمشیر آیت عزت ماست و خداوند پیغمبر ما را مبعوث بسيف فرمود و ما هرگز

بدست خویش خلع عزت نکنیم لابد خالد و اصحاب او را شاکی السلاح بسرادقات ماهان در آوردند.

پس ماهان را نگریستند که با زیب و زینت شاهانه بر تخت خویش جای کرده و گروهی از بطارقه و اساقفه در حضرت او حاضرند و پنج فرسنك در پنج فرسنك لشکر گاه اوست مسلمانان آن شکوه و عظمت را بچیزی نشمردند و با تکبر و تبختر تمام صفوف حاجب و دربان را می دریدند و می رسیدند، چون حاضر مجلس ماهان شدند بفرمود تا از بهر بهر نشست ایشان کرسی ها نصب کردند مسلمانان بر کرسی ها جای نکردند و بر زیادت فرش بساط را بر گرفته بر خاک نشستند ماهان از کردار ایشان بخندید و گفت شما مردم عرب را چه افتاد که بیرون ادب فرش ما را بر گرفتید و بر خاک جای کردید و ذلت را بر عزت اختیار فرمودید؟ خالد گفت ادب با خداوند افضل است از ادب با تو داشتن و بساط خداوند نیکو تر از بساط تست چه خداوند ما را از خاك خلق کرد و بازگشت ما نیز با خاکست چنان که فرماید: مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فِیها نُعِیدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَهً أُخْری .

این وقت ماهان گفت هان ای خالد تو ابتدا بسخن کنی یا من بدایت فرمایم خالد گفت حکم تراست پس ماهان ابتدا کرد و گفت : الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ سَيِّدِنَا وَ الْمَسِيحَ أَفْضَلُ اَلْأَنْبِیَاءِ وَ مُلْكِنَا أَفْضَلُ الْمُلُوكِ وَ اِمْتِنَا خِيرُ الْأُمَمِ خالد سخن ماهان را بر نتافت از بهر آن که مسیح را بهتر پیغمبران و هر قل را نیکو ترین پادشاهان و مردم نصاری را فاضل ترین امت ها شمرد پس سخن را در دهان او بشکست و ابتدا بسخن کرد، ترجمان گفت ای مرد عرب ادب نگاه دار و بباش تا کلام ماهان بانجام رود خالد او را وقعی نگذاشت فَقَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَنَا نُؤْمِنُ بِنَبِيِّنَا وَ نَبِيِّكُمْ وَ جَعَلَ أَمِيرُنَا الَّذِي وَ ليّناه أَمَرَ نَارٍ جَلَا كَبَعْضِنَا لَوْ زَعَمَ انْهَ مَلَكٍ عَلَيْنَا لَعَزَلْنَاهُ عَنَّا وَ لَسَنَاتِرَى لَهُ عَلَيْنَا فَضْلًا الَّا انَّ يَكُونُ بِتَقْوَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ قَدْ جَعَلَ أَمَتَّنَا خَيْرِ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ يَامُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ نَقْرُ بِالذَّنْبِ وَ نَسْتَغْفِرُ مِنْهُ وَ نَعْبُدُ اللَّهُ وَحْدَهُ لَا نُشْرِكُ بِهِ شَيْئاً .

گفت سپاس خداوندی را که آن توفیق با ما رفیق ساخت که با پیغمبر خود و پیغمبر شما ایمان آوردیم و از همانند ما بر ما امیری گماشت و اگر خود را بشمار پادشاهان گیرد از مسند امارتش فرود آریم و او را از خویشتن افزون ندانیم الا آن که پرهیزکار تر باشد، و امت ما را بهترین امت ها داشت و بامر بمعروف و نهی از منکر مخصوص فرمود و مارا با قرار گناه و طلب آمرزش موفق نمود و ما خدای را بیگانگی پرستش کردیم و از بهر او شريك نگرفتیم.

روی ماهان از کلمات خالد زرد گشت و لختی خاموش بود پس سر برداشت و گفت الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَبْلَانَا فَأَحسَنَ الْبَلَاءِ إِلَیْنَا وَ عَافَانَا مِنَ الْفَقْرِ وَ نَصَرَنا عَلَی الْأُمَمِ وَ أَعَزَّنا فَلَانَدَلّ وَ مَنَعْنَا مِنِ الضَّيْمَ فَلانِضَامٌ وَ لَسْنَا فِيمَا خو لَنَا اللَّهُ مِنْ نَعِيمِ الدُّنْيَا بطراء وَ لَا بَاغِينَ عَلَى النَّاسِ یعنی سپاس خدای را که ما را بامتحان ها ممتحن داشت و از درویشی حفظ فرمود، و بر دیگر امت ها نصرت داد، و از ستم کردن باز داشت و آن توفیق عنایت کرد که از حطام دنیوی طغیان نکردیم و بر مردم شدت و کلفت نيفکندیم.

آن گاه گفت ای مردم عرب مادر حق شما نیکوئی کردیم و مقدم شما را بزرگ داشتیم و بعهود شما وفا می کردیم و چنان پنداشتیم که قبایل عرب بتمامت شکر این نعمت خواهند گذاشت شما کفران نعمت کردید و بالشکر های ساخته باراضی ما تاختید مردان را دست خوش شمشیر نمودید و زنانرا اسیر گرفتید و اموال را بنهب و غارت بردید و اکنون مکنون خاطر داشته اید که ما را از بلاد خویش دفع دهید و خویشتن جای کنید.

لختی هوش باز آرید و گرد آرزوی محال مگردید مگر ندیدید لشکر فارس و ترك و جرامقه را که از شما در عدّت و عدّت افزون بودند ، آرزوی جنگ ما پختند و آهنك ما کردند و همه خائب و خاسر و جریح و طرید باز شدند و شما در نزد ایشان بچیزی شمار نشوید و نزديك ما از شما هیچ قومی ذلیل تر و زبون تر بحساب نرود چه شما راعی گوسفند و شترانید و پیوسته از پشم شتر سلب کرده اید

و هم بستر با زنان لاغر و سیاه عرب بوده اید و با تنگی و بالا و قحط و غلا معاش نموده اید اکنون زنان روم و نعمت های این مرز و بوم را نگریسته اید و طمع در بسته اید و همی خواهید یک باره ما را از بلاد و امصار خویش دفع دهید و زنان و فرزندان ما را برده گیرید.

آرزو بدین خیال آمودن (1)آب باغر بال پیمودن و آفتاب با گل اندودن است اگر برای رفاه معیشت از ما خواستار مالی شوید مضايقت نرود عمر بن الخطاب را هزار دینار و بو عبیده را پنج هزار و صد تن از سران لشکر را که خود گزیده کنید هر يك هزار دينار و هر سوار راصد دینار و هر پیاده را پنجاه دينار عطا كنيم هر يك از لشکر را نیز جامه بدهیم این جمله را نقد حاضر سازیم بشرط که سوگند محکم کنید که ازین پس رزم مارا تصمیم عزم ندهید.

خالد گفت سخن تمام کردی اکنون نوبت مراست ماهان گفت چنین است خالد ابتدا کرد و گفت الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى لَا إِلَهَ الَّا هُوَ ماهان گفت ای عربی سخن بصدق کردی خالد گفت أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ ماهان گفت سوگند با خدای ندانم که محمّد رسول خداست یا نیست تواند بود چنان باشد که تو گوئی خالد گفت حسب الرّجل دينه آن گاه گفت أَفْضَلُ السَّاعَاتِ وَ خَيْرَهَا سَاعَةٍ يُطَاعُ اللَّهِ فِيهَا يعنى شرف مرد دین اوست و بهترین اوقات آن ساعت است که اطاعت خدای بیای روده ماهان با مردم خود گفت این عربی مردی عاقل است. خالد گفت عقل نیکوست اگر تو نیز بکار بندی همانا پیغمبر ما فرمود مَا خَلَقَ اللَّهُ شَيْئاً أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنَ الْعَقْلِ لِأَنَّ اللَّهَ لَمَّا خَلَقَ الْعَقْلَ قَالَ أَقْبَلَ فَاقْبَلْ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَدْبِرْ فاد بِرِّ فَقَالَ وَ عِزَّتِی وَ جلالی مَا خَلَقْتُ خَلْقاً أَحَبَّ الَىَّ مِنْكَ بِكَ يَنَالُ دُخُولِ جَنَّتِي .

یعنی خداوند چیزی محبوب تر از عقل نیافرید چه آن گاه عقل را بیافرید فرمان کرد که نزديك شو اطاعت نمود پس بفرمود که دور شو فرمان پذیر گشت این وقت بعزت و جلال خود سوگند یاد کرد که محبوب تر از تو نیافریدم بپای مردی تو بندگان من بهشت مرا بدست کنند.


1) آمودن بر وزن آسودن بمعنی ساختن آراستن است

ماهان گفت اکنون که تو با این عقل و فراستی چه حاجت بود که این جماعت را با خود کوچ دادی؟ خالد گفت از بهر آن که با ایشان کار بمشورت کنم چه خداوند با پیغمبر خود فرمود وَ شاوِرْهُمْ فِي اَلاَمْرِ فَاِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ انَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ و در لشکر ما افزون از هزار تن باشند که من از مشورت هیچ کس مستغنی نیستم ، ماهان گفت مرا سخن تو بعجب می آورد چه ما شنیده ایم که عرب یک باره از عقل و ادب بیگانه است خالد گفت چنین بود تا آن گاه که خداوند محمّد را بسوی ما رسول فرستاد تا ما را حلال و حرام بیاموخت و هدی از ضلال باز نمود.

ماهان گفت یا خالد دل من شیفته شمایل تو گشت نيك دوست دارم که با من دوست و برادر باشی خالد گفت من بدین آرزو تشنه ترم لکن این وقتی تواند بود که بگوئی : لا اله الَّا اللَّهِ وَ انَّ عَمْداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ الَّذِي بَشَّرَ بِهِ عيسي ابْنِ مریم ماهان گفت من از دین خود بیرون نتوانم شد ، خالد گفت پس با من برادر نتوانی بود، ماهان گفت این بگذار و آن چه از در صلح سخن کردم پاسخ گوی خالد گفت آن چه از عز و علا و غلبه بر اعدا و كثرت لشکر و بسطت کشور راندی سخن بصدق کردی و آن چه از بذل و عطای شایگان نسبت بهمسایگان گفتی درست گفتی لکن این رایگان نبود بلکه تکثیر جماعت و توفير مملكت و تقویم شوکت بود چنان که جبلة بن الايهم که از صنادید عرب است با اهل و عشیرت با شما پیوسته گشته و با ما طریق مبارزت و مناجزت سپرده.

و این که ما را از پوشیدن پشم و چرانیدن شتر سرکوب دادی ما را از این عار نیست و آن کس را که شتر چرانی نکند بر راعی شتر فضلی نگذاریم و آن چه از فقر و مسکنت و بوك و محنت ما گفتی ما بر زیادت از آن بودیم چه خداوند ما را در زمینی فرود آورد که از اشجار و انهار تهی بود و هیچ کس از ما جز اسبی و سلاحی نداشت و همواره یک دیگر را کشتیم و بمعرض نهب و غارت در آوردیم و پرستش اوثان و اصنام کردیم تا آن گاه که خداوند محمّد صلی اللّه علیه و آله و سلم را مبعوث فرمود و ما را از غوایت بهدایت

آورد و از شرك و كفر باز داشت اکنون آن کس که شریعت ما گیرد برادر در طریقت ما باشد و اگر از اسلام سر بر تابد و قبول جزیت کند هم در پناه ما باشد و الا فیصل امر ما جز با زبان شمشیر نخواهد رفت اکنون ای ماهان ازین سه کار هر کدام را خواهی اختیار فرمای.

ماهان گفت پشت با دین خویش نکنیم و ذلت ادای جزیت نکشیم و کار حرب و ضرب بسازیم ، خالد گفت سوگند با خدای که ما از برای جنگ شیفته تر از شمائیم گویا می نگرم که لشکر شما را هزیمت کرده ام و تو را مأخوذ داشته بند بر گردن نهاده ام و در برابر عمر بن الخطاب بر پای داشته ام تا بفرمان او سرت را از تن دور کنند.

ماهان را ازین سخنان ناهموار موی بر تن پیکان گشت و جهان در چشمش سیاه شد حاضران مجلس از حجاب و بطارقه و هر قليه از غضب ماهان ساخته قتل خالد شدند و منتظر فرمان بودند ، ماهان از در غضب گفت ای خالد من از در رحمت با تو سخن می کنم و تو در خون خویش عجلت می نمائی سوگند با مسیح که این اسیران را حاضر می کنم و در برابر تو و اصحاب تو با تیغ گردن می زنم.

خالد گفت گوش دار تا چه می گویم همانا این مردم که در دست تو اسیرند هیچ چیز را در راه خدا دوست تر از شهادت ندارند و ما نیز ماننده ایشانیم سوگند با خدای اگر خواهید هم اکنون با همین تیغ با شما مقاتلت آغازم ، و از جای بجست و تیغ بکشید و آن صد تن که با او بودند همه برجستند و شمشیر ها برکشیدند ماهان نگریست که درین محاربت سودی بدست نشود چه تواند بود که بر ایشان دست نیابند گروهی عظیم مقتول گردد و لشکر عرب بمدد ايشان در رسد.

پس بانك برداشت که ای خالد این تندی و غلظت فرو گذار من با تو سخنی می گویم و پاسخی بمیزان سئوال می برم و بر رسولان کشتن روا ندانم بلشکر گاه خويش باز شو و ساخته جنك باش خالد تیغ در نیام کرد و گفت: اکنون بگوی با

اسیران چه خواهی کرد؟ گفت ایشان را از در کرامت رها کنم و در میدان مقاتلت عرضه هلاك و دمار سازم و ایشان را با خالد سپرد و گفت اگر میان ما و شما کار به مصالحت رود از تو چیزی خواهم خواست.

خالد گفت آن چیز کدام است؟ گفت آن قبه حمرا که بر افراخته مرا بشگفت آورده اگر خواهی آن را با من هدیه فرست و بجای آن چیزی طلب فرما خالد گفت آن را با تو بخشیدم و بجای آن چیزی نخواهم ماهان شاد شد و خالد با مردم خود بسوى أبو عبيده مراجعت کرد و قصه ماهان مکشوف داشت و گفت این اسیران را از بیم شمشیر مار ها داد، اکنون باید ساخته جنگ شد و فردا از بامداد کار مقاتلت راست کرد.

لاجرم أبو عبيده لشکر را انجمن ساخت و ایشان را از کار جنك آگهی داد و فرمان کرد تا اسب و سلاح خویش را بساز کنند، مسلمانان آن شب را تا بگاه اعداد جنگ کردند و چون سفیده سر بر زد اسب ها را زین بر بستند و شاکی السلاح بر نشستند، أبو عبيده لشکر را بر سه صف کرد و صفوف را از پس یک دیگر پیوسته بداشت و میمنه لشکر را با ده هزار کس از حلفا و خویشاوندان مهاجران گذاشت و شرحبيل بن حسنه را با سه هزار کس بر جناح میمنه بداشت و میسره را با كنانة بن اسهم الكناني و عمرو بن معديكرب و معاذ بن جبل و يزيد بن الصّامت الانصاری سپرد و ده هزار تن از انصار با ایشان گذاشت و سعید بن عامر را با سه هزار مرد بجناح ميسره مأمور داشت و سعید بن یزید را با چهار هزار تن ملازم کمین فرمود و خالد بن ولید را بر تمامت سواران و صاحبان رایات فرمان روا ساخت. و پیادگان را بمر قال هاشم بن عتبة بن ابی وقاص باز داد و خود با سیزده مرد جنگی در قلب لشکر جای کرد . اما از آن سوی ماهان ارمنی نخست مکتوبی بهر قل فرستاد که کار ما با عرب از در مسالمت بخاتمت نرفت ایشان دل بر مرگ زیاده اند و جان و مال را ترک گفته اند و ما نیز دل بر حرب نهاده ایم و آماده طعن و ضرب شده ایم. این نامه

بفرستاد پس روی با سران لشکر کرد و گفت رأی چیست با عرب چگونه رزم دهیم؟ گفتند این لشکر عرب عشری از اعشار ما بشمار نمی رود نیکو آنست که ما لشکر خویش را بچند بخش کنیم و هر بخشی را صد هزار تن مقرر داریم تا روزی يك بخش با عرب رزم دهد اگر چند از ما افزون کشته گردد با قلت عدد که ایشان راست دیر نبایند و زود بنهایت شوند.

ماهان گفت این رأی بصواب نیست چه این عرب مردمی از قید جان و مال رسته و دل بر مرگ بسته اند چون امروز ایشان را نصرت افتد هول و هرب لشكر ما را فرو گیرد و هیچ کس آهنگ جنگ عرب نکند ، دیگری برخاست و گفت ای امیر هر روز که از عرب يك تن بمبارزت بیرون شود ما ده تن بیرون شویم و او را کفایت کنیم تا این جمله بنهایت شوند ماهان گفت این رأی ناستوده تر است چه آن گاه که شما ده تن بیرون شوید عرب مردم خود را یک تنه با شما نگذارد و بمدد او تاختن کند، نیکو آن است که تمامت لشکر را حاضر جنگ سازیم و هم آهنگ بر ایشان تازیم و بنیان ایشان را یک باره بر اندازیم.

پس سخن بر این نهادند و ماهان در برابر عرب لشكر مرتب كرد جبلة الايهم را با عرب منصره از غسّان و اخم و جذام و ضبیعه بر مقدمه بداشت و از پیش روی ایشان صلیبی از سیم که با ذهب زر اندود بود و با چهار گوهر تابناك ترصیع داشت نصب کرد و لشکر روم را سی صف از پس یک دیگر رده کرد که هر صفی برابر مسلمانان بود

ذکر مقاتله سپاه اسلام با ماهان ارمنی در ارض يرموك هم در سال پانزدهم هجری - بروایت واقدی

چون از دو جانب لشکر صف راست کردند مسلمانان بانك تكبير و تهليل در دادند و رومیان بقرائت انجیل پرداختند اول کس بطریقی از لشکر روم آهنگ مبارزت ساخت و اسب بمیدان تاخت و بکردار ابری سیاه بایستاد و نعره چون رعد در داد، از سپاه اسلام مردی بزرگ خلقت آهنگ او کرد خالد غلام خویش همام را بدو فرستاد که کیستی و از کدام قبیله گفت من روماس دمشقی صاحب بصری، منم که شما را بمقاتلت هر بیس و توما دلالت كردم، اينك بطلب شهادت می روم باشد که محمّد مختار را دیدار کنم.

بالجمله روماس بمیدان تاخت و بطریق او را بشناخت و گفت: ای روماس ترك دين نصاری گفتی و مسلمانی گرفتی و بر او حمله افکند، لختی با هم بگشتند بطریق را فرصتی بدست شده تیغ براند و جراحتی بر روماس آورد روماس را نیروی درنك برفت و پشت با جنگ كرده باز لشکر گاه شد و بطریق از دنبال او تا نزديك سپاه بتاخت آن گاه عطف عنان کرده بزبان رومی طمطمه ساخت و مبارز طلب نمود.

ميسرة بن مسروق آهنگ او کرد خالد گفت این بطریق سخت دلیر است و تو پیری باش تا دیگری بیرون شود پس میسره باز شد و عامر بن طفيل ذي النون عنان گرد کرد، خالد گفت ای عامر تو جوانی نو رسیدۀ جنك او نتوانی ساخت این کار را با دیگری گذار عامر گفت یا خالد تو دل مسلمانان را ازین کافر پر بیم کردی، خالد گفت بجای باش من همال را باهمال و مرد را از مرد نیکو دانم.

این وقت حارث بن عبد اللّه الازدی اسب بر انگیخت خالد گفت تو هم آورد او توانی بود لکن از تو سئوالی خواهم کرد گفت چیست؟ گفت ازین پیش با هیچ مرد هم آورد گشته و يك تنه با هيچ مبارز جنك آزموده ، با این اول آهنگ است

گفت آهنگ نخستین است خالد گفت بجای باش که اگر در این رزم گاه نخستین کس از سپاه اسلام تباه شود بغال نيك نباشد من مردی را که در نبرد همال او باشد فرمان می دهم و قيس بن هبیره را بخواند و گفت تو کفو اين كافرى جنك او بساز و آهنگ او کن.

قیس بی توانی طریق میدان گرفت و بر بطریق در آمد ساعتی با هم بگشتند قیس جلدی کرد و تیغ براند بطریق سپر را وقایه ساخت تیغ از سپر بگذشت و بر خود آهن نشست، خواست تیغ را از پی ضرب دیگر بر آورد دست نیافت بطریق هم در آن گرمی شمشیر بر حبل عاتق (1)قيس افکند و هر دو باهم روی در روی شدند بطریق خویش را چون کوه پارۀ بر قیس افکند باشد که او را اسیر گیرد قیس چون قائم اللّيل و صائم النهار بود دانست که نیروی او ندارد خویشتن را از او بدزدید و بیک سوی شد و عنان برتافت تا خود را بسپاه مسلمانان رساند و از بهر جنك او تیغی ستاند.

بافته بطریق چنان دانست که قیس بگریخت پس اسب از قفای او بر انگیخت و از در شناعت بانك بر او زد ، قیس بر خویش نپسندید و خنجری که در کمر داشت بکشید و ساز مراجعت کرد خالد قیس را سوگند داد که باز لشکر گاه شو، قیس گفت یا خالد مگر در اجل من خواهد تأخیری رفت چرا عاز فرار بر خود گذارم و از اصحاب نار باشم؟ خالد چون این بدید بانك بر آورد و گفت کیست که این شمشیر بقیس رساند؟ عبد الرحمن بن أبي بکر تیغ بگرفت و بسوی قیس تاختن برد ، سپاه روم چنان فهم کردند که کس باعانت قیس بیرون شده پس یک تن از بطارقه با ترجمانی بمیدان تاخت و گفت ای معاشر عرب شما گفتید ما از أهل نصفت و عدالتيم چه شد که دو تن آهنك يك تن ساختيد.

عبد الرحمن گفت من بیرون نشدم جز این که قیس را شمشیری دهم و هیچ


1) حبل يعنی ریسمان، عاتق یعنی شانه، مقصود پی بالای شانه است که بگردن متصل است

كس از ما در جنك شما بمعين و پیوند حاجتمند نشود و صد تن از شما بر یک تن از ما گرانی نکند اینک شما سه کسید و من یک تنه شما را کفایت کنم، پس روی با قیس کرد و او را برسول خدای سوگند داد که اعانت وی نکند ، و بی توانی بر بطریق ثانی بتاخت و نیزه بزد و از اسبش در انداخت و بزخم دیگر ترجمان را دو نیمه ساخت و آهنگ بطریق نخستین فرمود این وقت قيس مجال نگذاشت و تیغ بر سر بطریق فرود آورد و مغز او را بیا شوفت از لشکر روم آن کس که نظاره بود گفت این عرب جز شیاطین نیستند و ماهان را از کردار ایشان آگهی بردند.

این وقت یک تن از بطارقه پیش شد و در گوش ماهان گفت دوش در خواب دیدم که مردانی کامل السّلاح با اسبانی سفید و ابلق از آسمان فرود شدند و باعانت عرب یک تن از ما زندگانی نگذاشتند همانا این تعبیر خواب دوشین است که یک تن از ایشان سه کس از ما را بس باشد، بالجمله چون سه کس از کافران در میدان مقاتلت مقتول گشت قیس بن هبیره باز جای شد و عبد الرحمن بر اسب بطریق سوار شده در گرد میدان جولان کرد و آن را پسنده نداشت پس باز شد و بر اسب خویش نشست و بر میمنه سپاه روم حمله افکند و دو تن بکشت و باز آمد و بجانب میسره تاختن کرد و چند چوبه تیر بدیشان گشاد داد پس مردی بر او در آمد و بدست او کشته گشت این وقت خالد او را سوگند داد و بلشکر گاه باز آورد.

این وقت ماهان فرمان کرد تا ده صف از صفوف روم بر مسلمانان حمله افکندند و جنك به پیوستند از گرم گاه روز تا آن گاه که آفتاب طریق افول گرفت حرب بر پای بود و از گرد و غبار عرصه میدان چون شب تار گشت و مسلمانان جز بآيات شعار یک دیگر را نتوانستند شناخت و زنان عرب نظاره جنك بودند مانند اسماء ذات النطاقین دختر ابی بکر که ضجیع زبیر بن العوام بود و دیگر خوله خواهر ضرار بن الازور و نسيبه دختر كعب و امّ ابان زوجه عكرمة بن أبي جهل و عريبه دختر عامر بن عاصم النمرى زوجه سلمة بن عود الضمرى و رمله دختر طلحه زبیدی و ذرعه و امامه و زينب و نعمد و تميمه و هند و غيدا و لبنا و مانند ایشان ، و این جماعت نیز گاهی بشدت

داد مقاتلت می دادند و اگر مردان از جنگ روی بر می تافتند ایشان را بزبان شناعت بسوی مبارزت مراجعت می دادند.

بالجمله شب تاريك میان هر دو لشکر میانجی گشت و هر کس بلشکر گاه خویش باز شد لکن درین جنگ چون بیشتر یک تنه رزم می دادند از مردم روم بسیار کس کشته گشت و از مسلمانان ده تن مقتول شد دو تن از مردم حضر موت و سه کس از قبیله بجیله و دیگر از قوم مراد و سوید برادر قیس بن هبیره مرادی نیز درین جنگ مقتول گشت، بالجمله چون هر دو لشکر باز جای شدند و پاسی از شب سپری شد قيس بن هبیره چراغی بر افروخت و با هشت تن از قوم خود آهنگ میدان کرد تا مگر کشته برادر زاده را بدست کند و با خاک سپارد چون بمیان میدان آمد دید که از لشکر گاه روم نیز جماعتی با چراغ آهنگ میدان کرده اند تا جسد بطریق را بیابند.

قیس بن هبیره گفت نیکو آنست که ما چراغ خویش را بنشانیم و در کمین بنشینیم باشد که من کین پسر برادر را از ایشان بکشم ، گفتند ای قیس این جماعت کم تر از صد تن بشمار نمی روند و ما افزون از نه کس نیستیم چگونه بر ایشان در آئیم قیس گفت شما باز شوید من که شربت مرگ را از آب حیوان گوارا تر دانم باز نخواهم شد ایشان چون چنین دیدند ناچار باقیس بپائیدند پس قیس چراغ بنشاند و کمین بگرفت چون مردم روم نزديك شدند ناگاه صیحه بزد و با شمشیر کشیده بر ایشان تاخت نخستین چنان افتاد که قاتل برادر زاده را باتیع در گذرانید و مسلمانان از قفای او تیغ در نهادند شانزده تن از کافران مقتول گشت و دیگران بجستند.

آن گاه قیس در میان کشتگان جسد برادر زاده را بیافت که سنان نیزه از پشت او سر بدر کرده بود و هنوز حشاشۀ جان در تن داشت او را بلشکر گاه آورد و بر او بگریست و پس از ساعتی چون وداع جهان گفت بخاکش سپرد اما از آن سوی ماهان از خواب بطریق و آثاری که از عرب می نگریست چنان اندوهناك بود که

شبان گاه دست بطعام نیالود و اگر هر قل و مردم روم گردن می نهادند بمصالحت و قبول جزیت رضا می داد، بطارقه بر او گرد آمدند و گفتند ای امیر این چیست که دست بخوردنی و آشامیدنی فرا نبری؟ حرب چنین است روزی نصرت است و روزی هزیمت و در پایان امر ما بالشكر انبوه ایشان را بستوه خواهیم داشت، ماهان گفت لا و اللّه شما را خداوند بتغییر نیّت و خبث طویّت بدست ایشان کیفر خواهد کرد.

در این سخن بودند که مردی برخاست و گفت ای امیر مرا صد گوسفند بود و پسر من این گوسفندان را علف چرا می داد یکی از بزرگان لشکر بر او گذشت و فرمان کرد تا عددی از اغنام برای او ماخوذ داشتند و آن چه بجای ماند مردم او گرفتند، ضجيع من از در داد خواهی بنزديك او شد بفرمود تا او را بخيمه در بردند و از در عنف با اوهم بستر گشت پسر من چون فریاد مادر را بشنید بانك باستغاثه برداشت بطریق بفرمود تا او را گردن بزنند من بی خویشتن شدم و برای خلاصی فرزند بشتافتم، فرمان کرد تا بضرب تیغ دست مرا قطع کردند و دست مقطوع خود را بنمود.

ماهان در غضب شد و گفت او را می دانی؟ گفت آری اينك حاضر مجلس و یک تن از بطارقه را بنمود غضب ماهان بر زیادت گشت و بطارقه بحمایت بطریق که این کار کرد بیرون شدند و آن مرد بیچاره را با تیغ پاره پاره کردند و ماهان نظاره همی کرد آن گاه گفت خداوند شما را ذلیل و زبون خواسته و هرگز روی نصرت دیدار نخواهید کرد و مکافات این ظلم ها بر شما نازل خواهد گشت و این نعمت ها بنقمت ها بدل خواهد شد و آن جماعت را رخصت مراجعت داد. یک تن از بطارقه نزد او بایستاد و گفت ای امیر من نیز دوش خوابی دیدم بدان سان که بطریق نخستین دید بی شك لشكر روم مغلوب خواهد گشت.

مع القصّه آن شب را ماهان بحیرت و ضجرت بصبح آورد، چون آفتاب سر بر کشید مسلمانان صف راست کردند و دیدند که از جانب روم کس ساخته نیست دانستند که ایشان را خطبی حدیث شده پس بایستادند و از آن سوی قنطار و جرجیر

و قوریر و دیر خان نزديك ماهان شدند تا اجازت مبارزت ستانند ماهان گفت من از برای قومی که بیرون انصاف قدم زنند و احبال جور و اعتساف محکم کنند رزم نخواهم داد.

ایشان گفتند ما چهار تن از ملوکیم اگر رخصت فرمائی هر يك در روزی رزم آزمائیم تا شجاعت و جلادت هر طایفه جدا گانه مکشوف افتد و چون بر عرب دست یابیم کار بکام کرده باشیم و اگر هزیمت ما را افتد بر کشتی ها سوار شویم و سر بسلامت بیرون بریم، ماهان گفت این رای بصواب نزديك است لكن هر قل را بايد از مکنون خاطر آگاه ساخت و بدین گونه بسوی هر قل مکتوب کرد:

أَمَّا بَعْدُ فلتسال اللَّهَ أَيُّهَا الْمَلِكُ لجيشك وَ أَهْلُ دِينِكَ النَّصْرُ، وَ لأ هَلْ سُلْطَانِكَ الْعِزِّ وَ الْقَهْرِ ، وَ إِنَّكَ قَدْ بَعَثَتْنِي فِيمَا لَا يُحْصَى مِنِ الْعِدَدِ ، وَ إِنِّي قُدِّمَتْ إِلَى هَؤُلَاءِ الْعَرَبِ وَ نَزَلَتْ بِساحَتِهِمْ وَ منيتهم وَ وَ اطِيَتُهُمْ وَ طَمِعَتُهُمْ، فَلَمْ يَطْمَعُوا وَ سَأَلْتُهُمْ الصُّلْحِ فَلَمْ يَقْبَلُوا وَ جَعَلْتُ لَهُمْ الْجُعْلِ عَلَى أَنْ يَنْصَرِفُوا فَلَمْ يَفْعَلُوا ، فَقَدْ فَزِعَ جُنْدُ الْمَلِكِ مِنْهُمْ فَزَعاً شَدِيداً وَ خَشِيتَ أَنْ يَكُونَ الْفَشَلُ قَدْعَمُهُمْ وَ الرُّعْبَ قَدْ دَاخَلَهُمْ ، وَ ذَلِكَ لِكَثْرَةِ الظُّلْمِ بَيْنَهُمْ».وَ قَدْ جَمَعْتُ أَهْلِ الراي مِنْ أَصْحَابِى وَ ذَوِى النَّصِيحَةَ لِلْمُلْكِ ، وَ قَدْ اجْتَمَعَ رَأَيْنَا عَلَى النُّهُوضِ إِلَيْهِمْ فِي يَوْمٍ وَاحِدٍ، وَ لَا نزائلهم حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ فَانٍ ظَهَرَ عَدُوِّنَا عَلَيْنَا فَارْضَ بِقَضَاءِ اللَّهِ ، وَ اعْلَمْ أَنَّ الدُّنْيَا زَائِلَةُ عَنْكَ فَلا تَأْسَ عَلَى مَا فَاتَكَ مِنْهَا وَ لَا تُغْتَبَطْ مِنْهَا بِشَيْ‌ءٍ وَ الْحَقُّ بِمَعَاقِلِكَ وَ دَارِ مُلْكِكَ بِالْقُسْطَنْطَنِيَّةِ وَ أَحْسِنْ إِلَى رَعِيَّتِكَ يُحْسِنِ اللَّهُ إِلَيْكَ وَ ارْحَمْ تُرْحَمْ ، وَ تَوَاضَعَ يَرْفَعَكَ اللَّهُ ، فَانِ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُتَكَبِّرِينَ.وَ لَقَدْ عَمِلْتُ الْحِيلَةِ فِي إِحْضَارِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنِيَّتَهُ وَ أَرَغْبَتُهُ فَرَأَيْتُهُ عَلَى الْحَقِّ وَ أَرَدْتُ أَنْ أَمْكَرَ بِهِ فَخِفْتُ عاقِبَةُ اَلْمَكْرُومَا نَصَرُوا إِلَّا بِالْعَدْلِ وَ اتِّبَاعِ نَبِيَّتُهُمْ وَ السَّلَامُ. پارسی این کلمات بایجاز چنین می آید می گوید: ای هر قل آفریننده را پناهنده باش تا جیش تو و دین تو را نصرت کند، همانا تو مرا بدفع عرب فرمان كردى و من بنزديك ايشان آمدم و نخست طریق مسالمت را بر مخاصمت اختیار

کردم و ایشان را با سعاف مُنیت و افضال عطیّت تطمیع کردم، باشد که این مناطحت را بمصالحت تبدیل دهند و مراجعت را بمنازعت تفضیل نهند سودی نبخشید و ازین گروه لشکر ما بستوه می روند و دل های ایشان را از هول و هراس و باس و یاس آکنده می بینم و این نیست جز این که مردم ما دین مسیح را خار گذاشته و طریق جور و ستم پیش داشته اند.

اينك مردم خردمند را بمشورت انجمن کرده سخن بر آن نهادیم که یک روز تمامت لشکر را هم دست و هم داستان کرده با ایشان مصاف دهیم تا هر کرا خدای خواهد نصرت دهد، اکنون ای پادشاه اگر عرب برما غلبه کند غمگین مباش چه جهان را پایندگی متوقع نیست پس با قسطنطنیه کوچ ده و با رعیّت نیکوئی کنتا خداوند بر تو رحمت کند و از تکبر و تنمّر بر حذر باش که خدای متکبّران را دوست ندارد.

همانا حیلتی اندیشیدم و خالد بن ولید را که امیر عرب بود طلب کردم تا او را ماخوذ دارم بیم کردم که خاتمت خديعت بوخامت انجامد او را رها ساختم لکن ایشان این نصرت از در عدل و نصفت و پیروی پیغمبر خویش بدست کنند و السلام.

چون نامه بپای برد بدست یک تن از مردم خود انفاذ درگاه هر قل داشت و هفت روز مقاتله با عرب را مماطله داد، ابو عبیده یک تن معاهدی را بلشکر گاه ماهان جاسوس فرستاد تا سبب تقاعد ایشان را از مقاتلت باز داند معاهد برفت و روز دیگر باز آمد و گفت ماهان جواب مکتوب خویش را از هر قل انتظار می برد.

خالد گفت ای امیر ماهان از بیم شمشیر ما وقت بتاخیر می برد، مارا واجب نیست که گوش بر او داریم ابو عبیده گفت یا خالد در مقاتلت چندین عجلت مکن که شتاب زدگی از مخائل شیطان است بالجمله روز هشتم ماهان یک تن از عرب متنصره را بجاسوسی بلشکر گاه مسلمین فرستاد و چون از عرب بود و شعار عرب کس او را نشناخت و او یک شبان روز فحص مسلمانان را کرده بنزديك ماهان باز شتافت و گفت ای امیر از نزد قومی می رسم که روز روزه گیرند و شب بنماز ایستند و از امر

بمعروف و نهی از منکر خود داری نکنند و امیر ایشان مانند یک تن از ایشان باشد و در دل جز آرزوی قتال و امید شهادت ندارند و این که در جنگ ها پیش دستی نکنند از بهر آن است که ابتدا بطغیان و بغی ما کرده باشیم.

ماهان گفت اکنون که ایشان ابتدا بجنگ ما نکنند از میمنت بخت ماست و ما مغافصة بر ایشان بتازیم و جنگ آغازیم، پس شبان گاه سران لشکر را حاضر کرد و شصت رایت به بست و فرمان کرد تا هر رایت راده هزار کس ملازمت کند و اول صلیب را بقنطار سپرد و او را مامور میمنه داشت و صلیب دیگر را با دیر خان گذاشت و او را بميسره گماشت و از برای جرجیر و قوریر نیز دو علم به بست و جبلة بن الايهم را لوائی داد و او را با عرب متنصّره بر مقدمه کرد و گفت ایشان عرب اند و شما بیرون عرب نیستید آهن بآهن توان کوفت آن گاه لشکر راسی صف پشت یک دیگر باز داشت.

چون ترتیب لشکر بپای برد سفیده صبح سر بر زد آن گاه طلیعه سپاه را بر سر تلّی که مشرف بر اراضي يرموك بود و هر دو سپاه معاینه می رفت بازداشت و خود در قلب لشکر بایستاد و هزار تن از بطارقه شاکی السّلاح در جانب یمین و هزار تن از طرف یسار خویش بداشت و گفت چون آفتاب دیدار کند از چار جانب بسوی عرب حمله افکنید و ایشان در میان ما خالی را مانند که در پیکر شتری و بر زیادت از کردار ها و این گونه تعبیه سپاه غافل و بی خبرند یک تن از ایشان بسلامت بیرون نشود.

ذكر مقاتله سیاه عرب بالشكر روم در يرموك و خدعه ماهان با ایشان در سال شانزدهم هجری

مکشوف باد که اعصم کوفی لشکر روم را درین وقعه بچهار صد هزار بشمار گرفته و واقدی دو چندان و سه چندان این نیز گفته و نصرت عرب با قلت عدد بر جمع كثير نيست الا از خیر خیر البشر و معجزه پيغمبر و اگر نه نزديك هيچ خردمند راست نیاید که چندین سپاه بدست مشتی مسکین تباه گردد.

مع القصه چون سفیدۀ صبح سر زد و ابو عبیده نماز بگذاشت سعید بن زید بن عمرو بن نفيل العدوی فریاد کنان می رسید و می گفت النّفير النفیر تا گاهی که در برابر ابو عبیده بایستاد و با او یک تن از عرب متنصره بود گفت ای امیر این مرد از عرب متنصّره است که بآهنگ مسلمانی می رسد و ما را خبر می دهد که ماهان از در مکیدت و خدیعت بیرون شد و تمامت لشکر را بیار است و هم اكنون مغافصة بر سر ما تاختن می آورد در این سخن بودند که علم های روم از دور دیدار گشت.

ابو عبیده گفت لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ الَّا بِاللَّهِ و خالد را گفت یا ابا سلیمان برخیز و ابطال رجال را بر انگیز و صفوف روم را دفع می ده تا مسلمانان ساخته جنگ شوند پس خالد چون پلنگ غضبان از جای بجست و زبیر العوّام و هاشم مر قال و عبد الرحمن بن ابی بکر و فضل بن عباس و یزید بن ابی سفیان و ربيعة بن عامر و ميسرة بن المسروق و انيس بن عبد اللّه الجهني و صخر بن حرب الاموى و عمار بن ياسر العبسي و ضرار بن الازور و ابو ذر الغفاري و عمرو بن معديكرب و سلامة بن غنم الغنوى و مقداد بن الاسود الكندى و عامر بن الطّفيل و ابان بن عثمان و دیگر مردم را از ابطال رجال که هر تن در روز قتال لشکری می نمودند تا پانصد تن فراهم کرد و سیاه روم را پذیره فرمود و ابو عبیده بتعبيه صفوف پرداخت.

ابو سفیان گفت: ای امیر زنان را فرمان کن تا با کودکان خویش بر این تل

صعود کنند کنند و خویشتن را محفوظ دارند ابو عبیده زنان را گفت بر این تل پناهنده شوید و اگر از مسلمانان کسی را گریز نده بینید او را با عمود خيام و سنك رخام دفع دهید و بزبان شناعت بسوی جنگ مراجعت فرمائید و بگوئید برای حراست زنان و فرزندان و محافظت بیضه اسلام بکوشید و عار فرار و خلود در نار بر خود نپسندید.

بالجمله ابو عبيده صف بیار است یزید بن ابی سفیان را از برای میمنه اختیار كرد و ميسرة بن قيس بن هبیره را از بهر میسره نامزد فرمود و شرحبيل بن حسنه را در ساقه لشکر باز داشت و لشکر را برسه صف کرد نخستین کمان داران ، آن گاه خداوندان شمشیر و سه دیگر نیزه گذاران و عنان بن حرملة العامري و سلمة بن سيف اليربوعى و قعقاع بن عمرو التمیمی را بر سواران گماشت و خود با قبایل حمیر و همدان و مذحج و خولان و خثعم و کنانه و اخم و جذام و کنده و حضر موت در قلب جای کرد و مسلمانان را بقتال کافران تحریض داد و بصبر وصیت فرمود.

آن گاه معاذ بن جبل در پیش روی صف همی برفت و گفت ای اهل ایمان و انصار دین هیچ کس بی رنج گنج نبرد و بی زحمت شایستۀ رحمت نشود صبر کنید که رحمت و مغفرت جزاز برای صابرین نیست از پس او سهیل بن عمرو ندا در داد که ای مردم چشم ها بخوابانید و نیزه ها بر افرازید و بسوی دشمن چنان روید که شیر بسوی فریسه رود، همانا شنیده ام که بلاد کفار شهر بشهر و قلعه بقلعه بدست شما گشاده شود

از پس او ابو سفیان بن حرب بیرون شد و گفت ایها الناس شما از بزرگان عرب و سادات عظاميد و اينك در بلادی در افتاده اید که جز به نیروی طعن و ضرب و صبر بر زخم تیغ و تیر رهایی ندارید اگر دل بر صبر بندید و در مقاتلت این کافران لختی بیائید بر این بلاد و قصور دست یابید و از پیش روی صف بنزديك زنان شد و ایشان را بر تحریض گریزندگان بسوی جهاد وصیّت کرد و گفت هر که

آهنگ فراری کند او را با حجاره و عمود بزنید و بسوی جنگ عود دهید و از آن جا بجای خویش آمد و بایستاد.

بالجمله از آن سوی ماهان بانک بر لشکر زد و گفت حمله در دهید و این قلیل مردم را از میان بر گیرید، لشکر روم چون نیران جهنم و سیل عرمرم (1)بجنبش آمد و از میانه سی هزار تن بعیسی بن مریم و صلیب اعظم سوگند یاد کردند که تقصیر در عزیمت نکنند و بهزیمت نروند، الا آن که عرب را عرضه دمار دارند و اگر نه شنعت فرار دهند.

چون این بدید با ابو عبیده گفت بیم دارم که مسلمانان با این لشکر انبوه نیروی درنك نياورند صواب آنست که سعید بن زید را در جای خود بازداری و خویشتن لختی و اپس از لشکر ایستاده شوی چون سپاه تو را از قفای خود دیدار کنند شرم دارند که فرار نمایند، ابو عبیده چنان کرد که خالد گفت و این روز را عرب یوم السّلاسل نام نهاد از بهر آن که سی هزار کس از بزرگان سپاه روم سوگند یاد کردند که بهزیمت نروند و عرب را بکشند یا کشته شوند و هر ده تن از ايشان بيك زنجير أقدام خود را مربوط ساخته بودند که متفرق نتوانند شد و فرار نتوانند کرد.

بالجمله اول کس که در یوم سلاسل آهنك میدان کرد جوانی از قبیله ازد بود فریاد برداشت که ای امیر مرا رخصت حرب فرمای و دانسته باش که مرا ازین جلادت جز آرزوی شهادت نیست ابو عبیده بگریست و او را رخصت کرد پس جوان ازدی اسب بمیدان راند و این بیت بخواند:

لابدّ من طعن و ضرب صائب *** بكلّ لُدنٍ و حسام قاضبٍ

از لشکر روم مردی بر او تاخت، ازدی او را مجال نگذاشت و با زخم نیزه از اسبش در انداخت و سلاح او را با یک تن از اصحاب خود گذاشت و مبارز طلب داشت چهار تن از مردم روم از پس یک دیگر بیرون شدند و شربت نخستین چشیدند


1) یعنی سیل شدید و بنیان کن

آن گاه دلاوری از سپاه روم بیرون تاخت و ازدی را شهید ساخت قبیله ازد از قتل او در غضب شدند و بر مردم روم حمله افکندند سپاه روم چون شب سیاه جنبش کرد و هوای میدان قیر گون گشت معاذ بن جبل بانك برداشت که ای مسلمانان الصّبر الصبر ماهان کس بدیر خان فرستاد که میمنه لشکر عر برا در هم شکن.

این وقت آتش حرب زبانه زدن ،گرفت مرد در مرد افتاد و همال بر همال زد قبایل ازد و مذحج و حضرموت و حمیر و خولان چند که در میمنه جای داشتند پای گران کردند و با صفّ اوّل و صفّ ثانی از سپاه روم بیائیدند و نیکو رزم دادند دیر خان صف سیم را فرمان کرد تا هم گروه حمله افکندند.

این وقت هول و هرب در سپاه عرب افتاد و نخستین قبیله زبید در میمنه بشکستند عمرو بن معدیکرب که این وقت صد و بیست سال داشت و هنوز شجاعتش بجای بود چون قوم خود را نگریست که از پای برفتند بانک بر ایشان زد « وَ قالَ يا آلَ زبید تَفِرُّونَ مِنَ اَلاِعْدَاءُ تَفِرُّونَ مَنْ شَرِبَ كئوس الرَّدَى أَ تَرْضَوْنَ لَا نْفُسَكُمْ الْعَارِ وَ الذُّلِّ وَ اَلشَّنَارِ عَلِمْتُمْ أَنَّ اللَّهَ مُطَّلِعُ عَلَى الْمُجَاهِدِينَ ، يُؤَيِّدُهُمْ بِنَصْرِهِ ، وَ يَمُدُّهُمْ بِصَبْرِهِ يُثْبِتُونَ طَلَباً لِرِضَائِهِ، وَ يَصْبِرُونَ لِحُكْمِهِ وَ قَضَائِهِ وَ أَيْنَ أَنْتُمْ مِنِ الْجَنَّةِ إِذَا رَضِيتُمْ بِالْفِرَارِ وَ غَضِبَ عَلَيْكُمْ الْجَبَّارِ » .

گفت ای فرزندان زبید از جنگ دشمن فرار می کنید و شربت مرگ را ناگوار می دارید آیا رضا می دهید که شعار شما عارود ثار شما شنار باشد مگر ندانسته اید که خداوند نگران مجاهدین است و ایشان را بنصرت بر اعدا و مصابرت در غزا مدد می فرماید تا رضای او را طلب کنند و قضای او را گردن نهند شما بعد از فرار از اعدا و خشم خدا چگونه در جّنة الماوی جای کنید، و حجاج بن عبد يغوث نیز لختی از این گونه سخن کرد و لشکر را بجهاد تحریض داد لاجرم قبیله زبید عطف عنان کردند مانند شیران خشم كرده بجنك در آمدند ، و مردم حمير و حضر موت و خولان نیز شدت کردند و سپاه روم را وا پس بردند.

ابو هریره نیز رایت بجنبانید و قبیله دوس را تحریض همی کرد ، حرب بر

پای ایستاد و سپاه در سپاه اوفتاد، برق تیغ و سنان در میان گرد و غبار قیر گون چنان می نمود که ستارگان آسمان در شبان تیر گون چون ویلۀ مردان بالا گرفت و حملۀ گردان متوالی گشت، دیر خان بیمناک شد که مبادا سپاه روم تباه شود بتازه فرمان کرد تا لشکر بیرون اندازۀ بمدد رومیان هم گروه حمله افکندند و میمنه لشکر عرب را بستوه آوردند و ایشان را یک باره از پای ببردند و هزیمت کردند.

زنان عرب که بر فراز تل بودند چون این بدیدند فریاد برداشتند که یا بنات العربيّات اينك مردان شمایند که از میدان ستیز و آویز می گریزند سعیده دختر عاصم خولانی فریاد کرد که ای غفیره ای دختران عرب فرزندان این هزیمتیان را بردارید و باستقبال ایشان بشتابید و بگوئید شما که زنان و کودکان خود را برای کافران می گذارید و می گریزید هرگز شوهران ما نیستید.

پس خوله دختر تغلب و لغوب فرزند زاده عاصم و سلمی دختر هاشم و نعمه دختر فیاض و هند دختر عتبه زوجه ابو سفیان و لبنی دختر جریر حمیری و دیگر زنان از تل فرود شدند و سر راه بر مردان گرفتند و ایشان را بسرزنش و بیغاره (1)گرفتند و با ضرب سنگ و حجاره وجوه ایشان را زخمی کردند و دل های ایشان را بخستند و از در شناعت این کلمات بهم بستند:

یا هارباً عن نسوة ثباتٍ *** ذوات حسن ايّما ثباتٍ

تسلمهم طرّاً الى الهنات *** منهنّ ابكاراً و فارضاتٍ

تملكينّ الرّوم حاسرات *** يبقين بعد الوصل في الشّتات

و هند زوجۀ ابو سفیان این اشعار را که در جنگ احد قرائت نمود چنان که مرقوم شد، هم درین وقعه اعادت فرمود:

نحن بنات طارق نمشى على النّمارق *** مشى القطا النّوازق الدّرّ في المخانق

و المسك في المفارق ان تقبلوا نعانق *** او تدبروا نفارق فراق غير و امق

و این وقت هند نگریست که شوهرش ابو سفیان با هزیمتیان در می رسد، پیش


1) بیداره بروزن بیکاره یعنی سرزنش و طعنه است

شد و عمودی که در دست داشت بر روی اسب ابو سفیان زد و گفت یا صخر بن حرب بکجا می گریزی باز شو بسوی قتال، زبیر بن العوام گفت این همان شعر هاست که هند در جنگ احد تذکره می کرد و مشرکین را بمبارزت مسامين تحريض می داد بالجمله ابو سفیان بسوی میدان عطف عنان کرد و جماعت مسلمانان متابعت او کردند و باز رزم گاه شدند و زنان نیز بمشایعت ایشان می رفتند و از اسب ها پیشی می گرفتند.

ناگاه یک تن از زنان با سواری از سپاه روم نزديك شد و دست بیازید و او را فرو گرفت چندان که آن سوار قوت کرد که از دست او رها شود دست نیافت پس او را از اسب فرو کشید و سرش از تن دور کرد و این بفال نيك بر آمد بالجمله مسلمانان دیگر باره بجنگ در آمدند و حرب به پیوستند و قبیلهٔ دوس باتفاق ابو هُریره هُرّا بر آوردند و نيك بكوشيدند زمین جنگ از خون رنگ تبر خون گرفت و کشته بر زبر کشته افتاد مسلمانان گاهی دل بر صبر می بستند و ساعتی بهزیمت می رفتند و دیگر باره بجنگ در می آمدند.

این وقت خالد بن الوليد با شش هزار تن سوار از قلب بمیمنه تاخت و مانند رعد نعره بر آورد که ای اهل ایمان ای قاریان قرآن ای اصحاب محمّد مردی کنید و مردانه بکوشید همانا من آثار هزیمت از لشکر روم دیدار می کنم مسلمانان بپاسخ شد تا بانك برداشتند که ساختۀ حمله باش که ما با تو خواهیم بود.

پس خالد تیغ بکشید و مسلمانان بتازه اعداد جنگ کردند و هم گروه حمله افکندند و اصحاب سلسله که از بهر خود حفیرۀ کرده بودند بیرون نشدند و از آن جا چون باران بهاری مسلمانانرا به تیر باران گرفتند و ایشان بر زخم تیر و سنان صبر همی کردند و صف همی دریدند تا گاهی که با دیر خان روی در روی شدند ضرار بن الازور چون اسد ضاری بر او تاخت و با زخم نیزه بخاکش در انداخت سپاه روم چون گله گرگ دیده و رمه بوی شیر شنیده از پیش برمیدند.

چون این مقاتلت از میمنه لشکر عرب با میسره سپاه روم می رفت و جرجیر در میمنه و قنطار در میسره بود جرجیر فریاد برداشت که هان ای قنطار این توانی

و سستی چیست فرمان کن تا صفوف میسره بدفع عرب حمله در دهند قنطار گفت ای جرجیر تو را آن مکانت نیست که بر مانند من فرمان دانی جرجیر گفت من بیرون این مکانت و منزلت نیستم ایشان را این تطویل سخن از جنگ تعطیل داد و مسلمانان را نیروی نصرت گشت.

در پایان امر جرجير غضب کرد و از میمنه بمیسره عرب تاختن آورد و با سپاهی بزرگ ویله از پس ویله در می داد و حمله از پس حمله می افکند چندان که میسره مسلمین را در هم شکست و بیرون صاحبان رایات تمامت لشکر هزیمت گرفتند و سیاه روم از دنبال ایشان همی تاختند و مرد و مركب بخاک انداختند.

زنان عرب که از فراز تل نظاره بودند نگریستند که دیگر باره مسلمانان بهزیمت می آیند از فراز تل بزیر آمدند و بضرب سنگ و حجاره و عمود خیمه اسب های ایشان را همی بر تافتند و بتعییر و تشنیع گفتند زنان و خواهران و پسران و دختران را بکافران می سپارید و می گریزید؟ کفن ازین درع ها بر شما لایق تر و مرگ ازین زندگانی بهتر است غیرت عرب را این سخنان شنعت آمیز تیز کرد تا دیگر باره روی بستیز و آویز نهادند بعضی بعضی را ندا در داد و از در تشنیع تشجیع کرد تا بتمامت ازین هزیمت شربت ندامت نوشیدند و دیگر باره بمقاتلت کوشیدند كنانة بن اشیم الکنانی گاهی با تیغ و گاهی با نیزه رزم همی داد چندان که سه نیزه در دست او بشکست و گفت:

ساحمل يوماً في الكلاب النّوائح *** و اضربهم ضرباً بحدّ الصّفائح

و ارضی رسول اللّه خير مؤمّل *** النبىَّ الهدى المبعوث انصح ناصحٍ

و هم چنان رزم داد تا دو شمشیر در دست او شکسته گشت ، و این وقت خالد نیز در قتال اشتغال داشت چون قصه کنانه را با او برداشتند پیشانی او را بوسه زد و گفت جَزَاكَ اللَّهُ خَيْراً عَنْ اَلاِسْلاَمُ کنانه گفت سوگند با خدای که جز نجات از نار و دیدار محمّد مختار قصد نکرده ام و این وقت هر دو لشکر از کثرت کوشش و کشش در هون و هوان بودند و اسب ها از بسیاری کرّ و فرّ ماندگی و کوفتگی داشتند لاجرم

از هر دو سوی بصف شده نگران یک دیگر بودند و ماهان را از تندی و پایندگی عرب غضب می آمد، لاجرم دیگر باره مردم خویش را از بهر قنال تحريض همی کرد.

کافری از میمنه سپاه چون ابری سیاه بمیدان تاخت و چون رعد بهاری بخرید و مبارز طلبيد معاذ جبل جدال او را تصمیم عزم دادا ابو عبیده گفت تو را با رسول خدای سوگند می دهم که بجای باش و علم خویش را بپای دار ، آن گاه فریاد کرد که که کیست که بر اسب من بر آید و با این کافر نبرد آزماید؟ فرزند او عبد الرحمن هنوز غلامی نو رس بود بیرون شد و گفت ای پدر اينك من حاضرم و بر اسب ابو عبيده بر نشست و بمیدان تاخت و هم در آن تاختن تیغی بر هم آورد فرود آورد و زخم او کارگر نیفتاد رومی چستی کرد و شمشیر براند خود عبد الرحمن را دو نیمه ساخت و فرق او را جراحتی کرد پس عبد الرحمن روی بر تافت و مهمیز بزد و خود را بمیان صف رسانید تا زخم او را به بستند.

آن گاه عامر بن الطفيل گفت ای امیر من مصاف او را پسنده ام همانا گاهی که بیمامه بودم در خواب دیدم که زنی فرج خود را بگشود و مرا در برد آن گاه فرزند من خواست از قفای من در آید بیدار شدم و تعبیر کردم که آن زن زمین است من شهید شوم و در بطن او قرار گیرم و فرزند مرا جراحتی رسد که نزديك باشد تا بمن پیوندد این بگفت و آهنگ بطریق کرد و از گرد راه تیغ بزد و او را در انداخت و سلبش را ماخوذ داشته بمسلمانان فرستاد.

آن گاه بمیمنه روم حمله کرد و از آن جا بمیسره تاختن برد ، پس آهنگ قلب کرد و از متنصّره تنی را بکشت این وقت جبلة الايهم بروی در آمد و گفت کیستی و از کجائی گفت من از قبیله دوس عامر بن طفیلم جبله گفت من سيّد غسّان جبله ام چون تو بطریق را که در جلادت انباز جرجیر بود بکشتی دانستم که در صف کین کفوی و قرینی لاجرم بمبارزت تو بیرون شدم چه در نزد ماهان از قتل تو عاری بر من واجب نشود عامر گفت تو از مقاتلت من همی خواهی که در نزد مخلوق مفاخرت کنی و من از قتل تو جز رضای خالق نجویم پس هر دو بهم در آویختند و تیغ براندند، زخم عامر

کاری نساخت و تیغ جبله از فرق تا كتف عامر را چاك زد و او را بخاك افكند جندب بن عامر بخون خواهی پدر اسب بر انگیخت و این شعر بخواند:

ساًبذل مهجتي طوعاًلانّي *** اريد العفو من ربّ غفورٍ

و اضرب في العداة بحدِّ سيفى *** و اقتل كلّ جبّار كفور

فانّ الخلدفى الجنّات حقّاً *** غنيمة كلّ مقدام صبور

و باجبله در آویخت و چنان رزمی صعب در میان ایشان برفت که هر دو لشکر بنظاره ایستادند و غسّانیان در بیم شدند که مبادا جبله تاب حمله جندب را نیاورد ، در پایان امر هر دو تن تیغ براندند جبله را زحمتي رسيد لكن جندب را تيغ بر مقتل آمد و جان بداد و ازین نصرت جبله را عجبی تمام در خاطر راه کرد و با کبری بکمال باز لشکر گاه شد و ماهان او را بستود.

اما از این سوی مردم دوس را در قتل عامر و جندب شکیب برفت و بخون خواهی ایشان فریاد برداشتند که الجنة الجنة و آهنك قتال كردند و قبایل اوس و ازد و حلفای ایشان بمدد دوس بیرون شدند و بر غسّان و لخم و جذام حمله کردند.

ابو عبیده چون این بدید بانک در داد که ای جماعت مسلمين بملاقات حور العين شتاب کنید و دل بر صبر بندید پس مسلمانان ویله بر آوردند و حمله در افکندند و درین جنگ هر قبیله شعاری جدا گانه داشتند شعار ابو عبیده یا منصور امت بود و شعار عبس یا آل عبس و شعار ازد النّصر النّصر و شعار دوس یا آل دو سو شعار عامة يمن يا انصار الدّين و شعار خالد و مردم او یا حزب اللّه و شعار حمير الفتح الفتح و شعار بنى دارم الصّبر الصبر و شعار بنى مراد يا نصر اللّه انزل بود بدین گونه در حرب گاه که از کثرت گرد و غبار یک دیگر را نتوانستند شناخت بدین کلمات دوست از دشمن باز می دانستند و شمشیر می زدند.

چند کرّت کار بر مسلمانان صعب افتاد ، عياض بن غنم که صاحب لوا بود یا رایت بهزیمت می رفت ابو عبيده بانك بر او زد که ای عیاض قوام سپاه بقیام رایت است بکجا می گریزی؟ عیاض باز شد و برجای خویش بپایید بالجمله مسلمانان ترك

جان گفتند و دل بر مرگ نهادند و همی رزم زدند و صف بدریدند تا با صلیب عرب متنصّره نزديك شدند یک تن از مسلمانان تیغ بزد و صاحب رایت را بکشت و صلیب را نگون سار کرد عرب متنصره از برای اخذ صلیب کوششی بجد کردند و قبیله ازد و دوس شمشیر در ایشان نهادند خلقی انبوه از کفار عرضه دمار گشت و از مسلمانان نیز جماعتی کشته شد و حرب هم چنان بر پای ایستاده بود تا گاهی که تاریکی شب میانجی گشت، پس هر دو طرف باز لشکر گاه شدند و با سلاح جنگ بیارمیدند و جراحت یافتگان را مرهم کردند ضرار بن اوس را دوازده زخم رسیده بود و از آن جمله شش زخم بر دست داشت.

ابو عبیده دست خالد را بدست گرفته در خیمه های مسلمانان همی طواف کردند و ایشان را تسلیت گفتند و دل دادند و از آن سوی ماهان جماعت خود را مورد شناعت ساخت و گفت تا چند این جمع قلیل راز بون و ذلیل باشید و این قوم ضعاف را دست خوش مصاف آئید؟ گفتند ای امیر فردا که آفتاب سر از کوه بر کشد و هر دو گروه روی در روی شود چون سیل بنیان کن آهنگ میدان کنیم و نیران این مناجزت را بطوفان مبارزت بنشانیم ماهان از سرزنش و نکوهش زبان باز داشت و ایشان را با صلاح سلاح و اعداد کار صباح فرمان کرد پس هر دو لشکر از شبان گاه تا بامداد باعداد کار پرداختند و دیده بانان و حارسان بگرد لشکر گاه گماشتند.

ذكر مقاتله لشکر عرب با سپاه روم در یوم تصویر در سال شانزدهم هجری

چون سفیده صبح دیدار شد و هنگام دارو گیر آشکار گشت لشکر روم اگر چند از شدت عرب و کثرت قتلی غمنده بودند هم بکردار شیر دهنده آهنگ جنك کردند و بتعبیه و تسویه صفوف پرداختند و رایات خویش را بشمار شوك و شجر

بر افراختند و از برای ماهان تختی بر فراز تل که مشرف بر لشکر طرفین بود نصب کردند و از این سوی ابو عبیده با مسلمانان نماز خوف بگذاشت و صف راست کرد و کمان داران را فرمان کرد که چون لشکر روم تاختن کنند با تیر باران دفع دهند، این وقت خالد بن الولید و یزید بن ابی سفیان و شرحبیل بن حسنه در میان صفوف همی برفتند و لشکر را تحریض کردند.

نخستین یزید بن ابی سفیان باسپاه خود حمله افکند و رزمی صعب بداد و از آن سوی بطریقی باده هزار کس بجانب میمنه سپاه اسلام حمله افکند عمرو بن عاص که در میمنه جای داشت لختی رزم بداد و طاقت در نک نیاورده روی بر تافت و لشکر روم تا پای آن تل که زنان بر فراز آن جای داشتند براندند، زنی فریاد برداشت که أَيْنَ أَنْصَارَ الدِّينِ؟

زبیر ابن العوّام را رمدی بود و در نزد زوجه خود اسماء ذات النّطاقين از بهر مداوا جای داشت چون این بانك بشنید آن خرقه که بر چشم داشت بیفکند گفت أَنَا وَ اللَّهِ مِنَ أَنْصَارَ الدِّينِ و بر نشست و چون شیر عرین حمله افکند و از یمین و شمال قتال داد چندان که لشکر روم را باز پس برد، عمرو بن عاص و لشکر او چون نگریستند که زبیر یک تنه چندین دلیری کرد روی بر تافتند و عمر و همی ندا در داد اَلرَّجْعُه اَلرَّجْعه اَلْجُنَّهُ اَلْجُنْهُ و جنگ در انداختند.

این وقت جرجیر باسی هزار تن از مردم ارمن بر شرحبيل بن حسنه حمله افکند و مسلمانان را بهزیمت برد شرحبیل با پانصد تن از عشیرت خود بجای ماند زمانی رزم داد و باز پس همی شد و ندا در داد که ای اهل اسلام از مرگ می گریزید و پشت با کافران می کنید الصبر الصبر مسلمانان مراجعت کردند و دیگر باره بگیر و دار در آمدند و شکر ارمن را هزیمت کردند و باز جای شدند.

شرحبیل گفت هان ای مسلمانان شما را چه افتاد که ازین کافران فرار کردید؟ گفتند یا شرحبیل شیطان این لغزش در ما افکند چنان که روز احد و يوم حنين و اينك در موقف خویش پاینده ایم این وقت نوبت حرب بخالد بن الوليد و قيس بن

هبيره افتاد خالد از جانب میمنه و قیس از میسره با مردم خویش حمله افکند و زبير بن العوام و هاشم المرقال نیز جلادتی بسزا کردند لاجرم رزم صعب گشت و مسلمانان تا سرا پرده ماهان تاختن بردند ماهان چون این بدید از تخت خویش فرود شده گریزان لختی برفت و مردم را بجنگ دعوت کرد لشکر روم باز شتافتند و بجنگ در آمدند.

ابو عبیده سعید بن زید را فرمان کرد تا با مردم خویش باعانت مسلمین شتافت و همی گفت یا منصور أمت یا نصر اللّه انزل و ابو سفیان بن حرب که در تحت رایت پسرش یزید بود همی بانک در داد که الثبات الثبات و سپاه روم نیز کوشش کردند و از مردم خود صد هزار تن کمان داران را فرمان کردند که عرب را به تیر باران گیرند این وقت بطریقی بکردار نخلی با شمشیر کشیده بمیدان تاخت و مبارز طلب نمود.

غلام ذو الكلاع الحمیری سیف و سپر بگرفت و پیاده بجنك بطريق تاخت ذو الكلاع اسب بر جهاند و بانك بر غلام زد و او را باز تافت و با بطریق در آویخت بطریق فرصتی بدست کرده تیغ براند و سپر و درع ذو الکلاع را بدرید و زخمی سخت، بر بازوی ذو الكلاع آمد چنان که دستش از کار بشد پس جلدی کرده عنان بر تافت و خود را بلشکر گاه مسلمین رسانید و سوگند یاد کرد که تا کنون باهم آوردی مانند این بطریق ملاقات نکرده ام.

و از آن سوی بطریق دیگر باره هم آورد طلب داشت ذو الکلاع فریاد برداشت که یا آل حمیر سید شما با زحمت جراحت از میدان مراجعت کرد کیست از شما که بکین خواهی او این کافر را کیفر کند یک تن از فارسان حمیر بمیدان تاخت و با زخم نیزه بطریق را از اسب در انداخت و سلب و سلاح او را بمردم خود فرستاد و مبارز خواست و سه تن دیگر را که از پی هم بیرون شدند مقتول ساخت آن گاه یک تن از ابطال روم بیرون شد و حمیری را عرضه دمار داشت.

از پس او ملك آلان که مریوس نام داشت بمیدان آمد و بانک در داد که

من ملك الانم بجنك من بیرون نشود الا امير، شما شرحبيل بن حسنه آهنك او كرد و این شعر قرائت نمود:

ساحمل في اللثام بنى الاعادي *** و اطعن بالمثقّفة الحداد

فيابؤسا لهم من حرّ يوم *** و جمع الرّوم شرد أفى البلاد

مريوس گفت ای عربی چه سخن کردی ؟ گفت این از آن کلمات است که ما هنگام مقاتلت با اعدا از برای تشجیع نفس گوئیم و منتظر وعدۀ خدا و رسول گفت پیغمبر شما چه وعده داده است شرحبیل گفت پیغمبر ما وعده داد ما را که ارض شما بطول و عرض بدست ما گشوده شود و مملکت شام و عراق و خراسان عجم تحت فرمان ما آید و با ترك رزم دهیم و ظفر جوئیم مریوس گفت خداوند شما را تصرت نکند چه از دریغی و طغیانید.

پس با هم در آویختند و رزمی صعب در میان ایشان برفت ، شرحبیل چون شدّت مریوس را نگریست خدیعتی اندیشید و عطف عنان فرمود مریوس چنان فهم کرد که از پیش جنگ بگریخت و بی توانی از قفای او اسب بر انگیخت چون لختی راه به پیمود ناگاه شرحبیل روی برتافت و سنان نیزه را از بهر سینه اور است کرد مریوس جلدی کرد و آن زخم را از خود بگردانید و گفت ای عربی کار بمکیدت و خدیعت همی کنی؟ شرحبیل گفت ندانسته که حرب حیلت و خدیعت است.

پس دیگر باره با هم در آمدند و چندان با شمشیر رزم دادند که تیغ ها از مدافعه آهن و سپرو خود و درع تافته و شکسته گشت پس هر دو تن دست بیازیدند و یک دیگر را فرو گرفتند و همی بکشیدند تا از زین بربایند مریوس مردی تناور بود و زوری بکمال داشت.

ضرار بن الازور از دور نگریست که شود با خود اندیشید که من نظاره باشم تا کاتب رسول خدای بدست کافر کشته گردد چون برق خاطف تاختن کرد و چون مریوس و شرحبیل با هم مشغول بودند هيچ يك فهم نکردند

ناگاه ضرار از پس پشت مریوس در آمد و با خنجر جگر او را چاک زد آن گاه هر دو تن از اسب پیاده شدند و جامه و جواهر و اسب و سلاح او را بر گرفته بمیان صف آمدند از پس او زبیر بن العوام بمیدان تاخت و چهار کس از ابطال روم بتفاریق بمیدان آمد و با او قتال داد و مقتول گشت، این وقت ابو عبیده بر کثرت تعب و ماندگی زبیر بترسید و او را باز خواند.

آن گاه داماد مریوس که مردی دلاور بود بمیدان آمد و هم آورد طلبید خالد ولید چون پلنك خشم آور آهنك او كرد خونش بریخت و تاج و کمر و صلیب و سلب او را که پانزده هزار دینار بها داشت بر گرفت، ماهان چون این بدید در غضب شد و گفت این دو تن از ملوك مملکت ما بشمار می شدند و اينك عرضه دمار گشتند پس فرمان کرد که دیگر کس بمبارزت بیرون نشود و کمان داران را بفرمود که بر عرب تیر باران گیرند ، پس صد هزار تن کماندار کمان ها بزه کردند، و صف عرب را هدف ساختند مسلمانان چندان که توانستند با سپر و آلات دیگر خویش را حراست فرمودند بسیار کس مجروح و فراوان مطروح افتاد و هفت صد تن را آفت چشم رسید مغيرة بن شعبه و سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل العدوى و دیگر بکیر بن عبد اللّه التميمي و ابو سفیان بن حرب و راشد بن سعد از آن جمله بودند و این روز را ازین روی یوم التغوير نام نهادند.

بالجمله صیحۀ وا عيناه و وا بصراه از مسلمانان برخاست و پشت با جنك داده بهزیمت شدند ماهان کمان داران را تحریض داد و اصحاب سلاسل نیز شدت کردند و جرجیر و قنطار و قوریر بقتال در آمدند و شمشیر در مسلمانان نهادند ، سمرة بن عامر همی فریاد کرد که یا آل حمیر بکجا می گریزید ، و از فخر بسوی عار و از جنّت بجانب نار فرار می کنید، و هیچ کس سخن او را وقعی نمی گذاشت سرداران لشکر مانند ابو عبیده و خالد بن ولید و شرحبيل بن حسنه و ضرار بن الازور و هاشم المرقال و مسيب بن نجبه و عبد الرحمن بن ابی بکر و فضل بن عباس و دیگر صاحبان رایات یک باره دل از جان بر گرفتند ، و رزم همی دادند، و سپاه

هم چنان گریزان می رفت تا بپای آن تل که زنان جای داشتند برسیدند.

زن های قبایل بتمامت با عمود های خیام و آلات حرب و ضرب از فراز تل آمدند و روی مسلمانان را از فرار بر تافتند و بجنك كفار تحریض دادند و خویشتن نیز تیغ در کافران نهادند اسماء ذات النطاقين با شوهر خود زبیر عنان بعنان می راند و تیغ از پی تیغ او می زد و هند زوجه ابو سفیان شمشیر می زد و بأ على صوت لشکر را تحریض می داد. بعضی از مردان همی گفتند اگر مادر کار مقاتله مماطله کنیم ازین زنان در پس پرده زیستن لا یقتریم، این وقت خوله دختر ازور با کافری در آویخت و شمشیر بزد تیغ در کفش بشکست پس رومی زخمی بر سر خوله زد چنان که خون برفت و از اسب در افتاد عفیره دختر غفار خود را بدو رسانیده پرستاری کرد.

بالجمله درین جنگ نُه شمشیر در دست خالد شکسته شد و چهل هزار کس از روم مقتول گشت نجم بن مفرج از قبیله بنی محارب خطیبی فصیح و بلند آواز بود و مسلمانان را بدین خطبه بجنگ کافران تحریض کرد:

قالَ : أَيُّهَا النَّاسُلُ هذا يَوْمٌ لَهُ ما بَعْدَهُ وَ قَدْ عَايَنْتُمْ قُرْبَهُ وَ بُعْدَهُ وَ لَنْ تَنالُوا الْجَنَّةَ إِلَّا بِالصَّبْرِ عَلَى الْمَكارِهِ وَ بِاللَّهِ لا يَدْخُلُها مَنْ هُوَ لِلْجِهادِ كارِهُ وَ لِلَّهِ فِي عَرْضِ السَّمَواتِ جَنَّةٌ وَ لَكِنَّها مَحْفُوفَةٌ بِالْمَكارِهِ وَ أَعْلَى الدَّرَجَاتِ دَرَجَاتُ الشَّهَادَةِ فَأَرْضُوا عالَمَ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ فَالْجِهَادُ قَدْ قَامَ عَلى ساقه وَ بَدَا النِّفاقُ فِي أَسْواقِهِ وَ اخْتَفى يفاقُهُ مِنْ إِنْفَاقُهُ . أَمَّا أَنْتُمْ أَصْحَابُ نَبِيٍّ الْعَصْرِ أَفَاسْتُمْ مِنَ الظَّفَرِ وَ النَّصْرِ؟ بَشِّرُوا رُوحَ الْمُصْطَفَى بِثباتِكُمْ وَ قَدَّمُوا الْعَزْمَ بِصَفَاء نِيَاتِكُمْ إيَّاكُمْ أَنْ تُوَلُّوا الْأَدْبارَ فَتَسْتَوْجِبُوا غَضَبَ الجَبّار ، أما وَ الَّذِي قَدَّرَ الْأَقْدَارَ وَ أَجْرَى

الفَلَكَ الدَّوَارَ وَ كُلُّ شَيْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارِ لَقَدْ تَزَيَّنَتْ لَكُمُ الْحُورُ الْعِينُ بِأَيْدِيهِنَّ أَبَارِيقُ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعِينِ . فَمَنْ طَلَبَ دارَ الْبَقاء هانَ عَلَيْهِ الْيَوْمَ اللَّقَاءِ فَصَحُحُوا طَلَبَكُمْ تَنالُوا رَبَّكُمْ وَ حَقِّقُوا حَمْلَتَكُمْ تَنالُوا بُغْيَتَكُم وَ طَعْذُوا الصُّدُورَ تَنالُوا الأُجُورَ وَ أَشْرِعُوا الْأَسِنَّةَ تَنالُوا الْجَنَّةَ وَ اعْتَمِدُوا الصَّبْرَ تَنالُوا النَّصْرَ وَ بَشِّرُوا الْمُؤمِنينَ بِحُسْنِ عَمَلِكُمْ . وَ إِيَّاكُمْ وَ أنْ تَضِلُّوا عَنْ سُبُلِكُمْ لا تَوافِقُوا الكفار في جَهْلِيمْ وَ اعْدِلُوا عَنْ طَرِيقِ قَوْلِهِمْ وَ عَمَلِهِمْ وَ وَ افِقُوا مَنْ سَلَفَ مِنْ أَسْلَافِكُمْ في فِعْلِهِمْ وَ اسْتَمِعُوا مَا نَزَلَ مِنْ أَجْلِهِمْ وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ و عملوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ ، ثُمَّ قَالَ مُبَيِّناً وَ لَيمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ . سيرُوا فَقَدْ سَبَقَ الْمُنفَرِدُونَ وَ اجْتَهِدُوا فَقَدْ فَازَ الْمُجْتَهِدُونَ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَ لَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنتُمْ مُسْلِمُونَ . خلاصه پارسی این کلمات چنین می آید، گفت:ای مردم امروز روزیست که کردار را پاداش و کیفر برابر دهند، همانا بهشت خدای که در طول و عرض از آسمان و ارض افزون است از پس مسالك مهالك انگیز و سترات داهیه آمیز محفوفست تا سالك آن مسالك نشوید و بدست مجاهدت کشف آن سترات نکنید بهشت خدای را دیدار نخواهید کرد. إعداد جهاد فرمائيد و رسول خدا را شاد کنید

از عار فرار بپرهیزید و از خشم خداوند جبّار بترسید.

سوگند با خدای که حوریان جنت از برای شما زیب و زینت کرده اند بدست طلب رضای رب جوئید و بقوت بازو تدارك آرزو فرمائید و بحدِّ سنان حدود جنان گیرید و بنیروی صبر دولت نصر طلبید و بپرهیزید از این که با کفار کار بمدارا کنید و از اسلاف انحراف جوئید سرعت کنید تا سبَق برید جهد کنید تا فایز گردید.

مع القصه خالد بن الولید چون اژدهای تافته بمیدان شتافت و از آن سوی مردی که نسطور نام داشت بر او در آمد گرد بر انگیختند و خاک با خون در آمیختند ناگاه اسب خالد بر روی در رفت و خالد بر گردن اسب آمد نسطور فرصت بدست کرده با تیغ کشیده بر سر خالد آمد و تیغ بر پشت او براند اگر چند او را زحمت کرد لکن چون دو زره در برداشت زخم کارگر نیفتاد و هم درین وقت اسب جستن کرد و بر پای شد و خود از سر خالد بیفتاد.

خالد در چنین وقت که بزیر تیغ دشمن بود پروای خصم نداشت و همی گفت قَلَنْسُوَتِي قَلَنْسُوَتِي گفتند یا خالد در چنین وقت باک از کلاه چه داشتی؟ گفت فتوحات من ببرکت این کلاه است چه در حجة الوداع رسول خدای سر بسترد و چند موی از ناصیه آن حضرت اخذ کرده بدین کلاه نصب نمودم پیغمبر فرمود مادام که این کلاه با تو باشد منصور باشی اکنون بر سر سخن رویم.

چون خالد از آن لغزش بجست کلاه را با عصا به حمرا بر سر خویش محکم کرد و بر نسطور بتاخت و او را با زخم تیغ عرضۀ دمار ساخت و مبارز طلبید کس او را اجابت نکرد پس حمله بصف برد و رزمی صعب بداد و مسلمانان از قنای خالد بجنگ در آمدند و هم چنان حرب بر پای ایستاده بود تا آفتاب بنشست و هر دو لشكر دست از جنگ باز داشتند و بلشکر گاه خویش شدند و بمداوای جراحت یافتگان پرداختند و آن شب را ابو عبیده و زبیر بن العوام باتفاق زوجه خود اسماء حراست لشکر داشتند زبیر با ابو عبیده گفت امشب مرا اسماء خبر داد که بحر است مسلمانان بیرون می شوم من نیز با او متابعت کردم

ذکر خدوه کردن ابو الجعيد بالشكر روم در جنك يرم در جنك يرموك در سال شانزدهم هجری

مردی از اهالی حمص را که ابو الجعید نام داشت مزرعی بود و در آن جا زنی جوان بسرای آورده با او کار عرس و زفاف بیای برده بود، این هنگام که لشگر روم بدفع عرب بارض یرموک می شتافت شبی در مزرع او فرود شدند ابو الجعيد مقدم ایشان را مغتنم شمرد و اکرام کرد و طعام داد و سقایت نمود ، بزرگان لشگر چون از اکل و شرب بپرداختند با ابو الجعید گفتند ضجيع خود را يك امشب با ما گذار تا کام برانیم و صبح گاه با تو گذاریم ، ابو الجعید در خشم شد ایشان را بر شمرد آن جماعت پردۀ آزرم را بدریدند ، و عروس او را بشایگان برده تا بامداد نگاه داشتند پسر ابو الجعيد بفریاد آمد او را نیز بکشتند.

ابو الجعید این داوری بسپهسالار لشکر آورد. و مادر پسر بافته سیاه بر سر کشیده نعش فرزند را در معبر سپهسالار حاضر ساخت، هیچ کس از سران سپاه ایشان را داد نداد ابو الجعید ایشان را بدعای بدیاد کرد و گفت سوگند با خدای که عرب بر شما غلبه کند و داد مظلوم از شما بستاند.

این وقت که نسطور بدست خالد ولید مقتول گشت و شب برسید ، ابو الجعيد بلشکر گاه عرب آمد ، و ابو عبیده را در گرد لشکر گاه دیدار کرد و گفت این لشکر روم چندانند که اگر خویشتن را با شما تسلیم دارند مدتی در از باید تا از قتل ایشان فراغت توانید جست اگر من شما را از در خدیعت و مکیدت بر ایشان ظفر دهم چه پاداش کنید؟ گفت تو را فراوان عطیت کنم ، و عهدی بنویسم که که هرگز از تو و اولاد تو کس طلب جزیت نکند چون عهد استوار کرد با ابو عبیده گفت فرمان کن تا فردا شب آتش های بزرگ برا فروزند آن وقت من باز آیم و کاری بفرمایم این بگفت و بلشکر گاه مراجعت کرد

شب دیگر چون سیاهی جهان را فرو گرفت ابو عبیده بفرمود تا لشگریان از ده هزار جای افزون آتش های بزرگ افروخته کردند این وقت ابو الجعید بیامده گفت پانصد سوار از ابطال رجال را بملازمت من فرمان کنید تا بدلالت من کار کنند ابو عبیده بفرمود تا عیاض بن غنم الاشعرى و حارث بن هشام المخزومی و عاصم بن طارق و رافع بن عمیره و ضرار بن الازور و عبد اللّه بن عمر بن الخطاب و عبد الرحمن بن ابی بکره ازین گونه مردم پانصد کس انجمن شدند. پس ابو الجعيد ایشان را برداشته از بیرون جاده بلشکر گاه روم نزديك برد ، و ایشان را راه از چاه بنمود و گفت حمله در دهید و چون لشکر روم از جای در آمدند هزیمت شوید و از طریق سلامت طی مسافت کنید.

پس مسلمانان بدانسان که ابو الجعید گفت ناگاه از چند جای لشکر روم حمله کردند . و این وقت ابو الجعيد در میان لشکر روم همی فریاد کرد که ای معاشر نصارى اينك لشكر عرب است که طریق هرب پیش داشته بشتابید و این هزیمنیان را دریابید و این آتش ها که کرده اند برای حمل اثقال و اعداد کار فرار است و این وقت سواران عرب طریق هزیمت گرفتند سپاه روم این سخن را باور داشتند و گران تا گران از جای جنبش کردند و از برای قتل عرب و اخذ غنیمت بعضی بر اسب های عریان بر نشستند و برخی بی سلاح و سلب پیاده دویدند و ابو الجعید از پیش روی ایشان همی فریاد بر می داشت و عجلت می کرد و آن جماعت را بمخاضی (1)که جای هلاکت بود می رسانید تا ایشان را بفرازی آورد که در فرود آن رودی عظیم می گذشت.

بانک در داد که جلدی کنید و عرب را ازین زمین پست بیرون شدن نگذارید و خود از یک سوی روی برتافت و لشکر روم بطلب عرب و اخذ غنیمت عجلت کرد و در تاریکی شب سر از پای نشناخت و نا پروا همی تاخت. سوار از پس سو سوار و مردان پس مرد از فراز ارض سرا شیب شدند چنان شد که آن کس که از پیش روی بود باز پس


1) یعنی آب گاه

نتوانست شتافت و از هیاهوی سواران و صهيل اسبان بانک او را هم عنان او اصغا نتوانست کرد، و آن که از قفا بود خبر از پیشتازان نتوانست گرفت لاجرم سوار و پیاده دانسته بر زبر هم در می افتادند، و بعضی در خاک و بعضی در آب جان می دادند، رقم کرده اند که درین وقعه هشتاد هزار کس نابود گشته و اللّه اعلم.

مع القصه صبح گاه لشکر روم بدانستند که ابو الجعيد بكيفر فضیحت زن و خون خواهی فرزند این خدیعت کرد اما ماهان دانست که دیگر نیروی قتال با عرب ندارد، پس با قوریر رای زد که در کار مقاتلت مماطلت اندازد باشد که سر بسلامت بیرون برد، پس مردی را بسوی ابو عبیده فرستاد و پیام داد كه كار جنك چنین است گاهی مرد منصور است و گاهی مقهور، شما با ما حيلتي كرديد و كيدى انديشيديد يك امروز لشگر های جانبین را از مقاتلت مهلت می گذاریم و فردا فیصل این امر را بزبان شمشیر حوالت خواهیم داشت.

ابو عبیده خواست تا سخن او را پذیرفتار شود خالد بن الولید گفت ای امیر بسخن او مغرور مشو و کار امروز را بفردا میفکن لاجرم ابو عبیده رسول او را بی نیل مرام مراجعت داد، اگر چه بر ماهان گران آمد لکن ناچار اعداد کار کرد و گفت سوگند با صلیب که خویشتن مبارزت خواهم جست و کار یک سره خواهم کرد

پس از دو سوی صف بیار استند ، و از لشکر روم جرجير چون يك لخت كوه آهن بمیدان آمد، و گفت اينك من جرجير سپهسالار لشكرم و هرگز جز با امیر لشکر رزم ندهم.

ابو عبیده چون این بشنید رایتی که در دست داشت با خالد گذاشت، و بسوی او تاختن برد. جرجير گفت تو امیر لشکر عربی؟ گفت چنین است و نيك شاد م که مرا طلب کردی، اکنون تو را با تیغ در می گذرانم و از پس تو ماهان را پس هر دو با هم در آمدند و حمله از حمله در دادند، ناگاه جرجیر روی بر تافت و راه لشکر گاه خویش گرفت ابو عبیده از دنبال استعجال کرد چون لختی راه به پیمود بیک بار جرجیر چون برق خاطف روی بر تافت و خواست تیغ بر ابو عبیده

فرود آورد، ابو عبیده جلدی کردو شمشیر بر عاتق او براند چنان که از دیگر سوی جستن کرد، پس باز آمد و علم خویش را از خالد باز گرفت، قتل او بر ماهان سخت عظیم بود.

اين وقت خود آهنگ میدان کرد ، و بیشتر سلاح او باز رو گوهر بود ره بانان و بطریقان او را از در منع بیرون شدند و او پذیرفتار نبود، در پایان امر یک تن از شجعان بطارقه که جرجیس نام داشت بدست یاری سوگند و الحاح بطارقه از ماهان اجازت گرفته آهنك مبارزت كرد.

ازین سوی ضرار بن الازور چون شرارۀ نار بمیدان تاخت و چون جرجیس را دیدار کرد و عظم خلقت و اندازه جلادت او را بدانست ، با خود اندیشید که با این سلاح جنك كه مر است آهنك او نتوانم كرد ، و از میدان بخیمه خویش باز تاخت تا سلاح جنك ديگر گونه کند و دو زره بپوشد، مردم گمان کردند که ضرار فرار كرد و مالک نخعی که چون بر باره بر آمدی هر دو پایش بر زمین کشیدی و جگر شیر از بیم شمشیرش بترکیدی بقصد جرجیس اسب بر جهاند وقتی ضرار باز شتافت مالك را با خصم روی در روی یافت پس کناری گرفت و مالك و جرجيس باهم در آویختند و خاك با خون در آمیختند.

چون جرجیس غرق در آهن بود و سیف و سنان بر او کارگر نمی افتاد مالك چون برق خاطف از کنار او در آمد و نیزه بر پهلوی اسب او زد چنان که از آن سوی سر بدر کرد و چون خواست نیزه را بر آورد از میان بشکست و جرجیس با اسب در افتاد و نتوانست خود را از زین جدا کند، ضرار چون این بدید سرعت کرد و فرق او را با تیغ بشکافت ، و سلاح و سلبش را بر گرفت، مالك گفت یا ضرار در صید من شراکت می افکنی؟ گفت شراکت نمی کنم بلکه خاص خویش می دانم مالك گفت نه من با زخم نیزه او را با اسب در افکندم؟ ضرار گفت ربّ ساعٍ لقاعدٍ مالك بخندید و گفت تو را باشد ضرار آن اشیا را حمل داده بلشکر گاه آورد و بر حل مالك گذاشت و گفت سوگند با خدای که هرگز درین اشیا بچشم طمع نگران نشوم.

بالجمله چون جرجیس مقتول گشت ماهان سخت آشفته شد، و گفت ای جماعت اساقفه و بطارقه من بشكرانه نعمت پادشاه و نصرت دین إله بغايت جهد با عرب مقاتلت کردم، لکن با خداوند آسمان و زمین نتوانم غلبه جست ، چه خداوند ایشان را بر ما غالب خواسته و اکنون ناگزیرم از این که خویشتن رزم دهم و چون کشته شوم از زحمت عار و توبیخ برهم ، و اگر زنده مانم مکشوف افتد که از نصرت هر قل غافل نبوده ام بزرگان لشکر گفتند ای امیر این رای نیست، تو باش تا ما پرخاش جوئیم، ماهان با کنایس اربع سوگند یاد کرد که هیچ کس را اجازت حرب نفرمایم، جزاین که خود بمیدان طعن و ضرب در آیم.

آن در یک تن از راه بان که یُحنّا نام داشت گفت ای امیر من خوابی هولناك ديده ام نیکو آن است که خویشتن بمبارزت بیرون نشوی هم نپذیرفت ، و جامه جنگ بپوشید و سلاح رزم او چون بجواهر و یواقیت ترصیع داشت بهای آن را بشصت هزار دینار برابر می داشتند، بالجمله مانند نخلی رزین و جواهر آگین بمیدان آمد ، و خروشی چون رعد بر آورد و مبارز طلب کرد غلامی دوسی آهنك او نمود و با نیزه بدو حمله افکند ماهان دست فرا برد و عمودی از زرّ سرخ که در پهلوی اسب استوار داشت بگرفت ، و چنان بر سر غلام دوسی بکوفت که هم چنان بر پشت اسب جان بداد.

ماهان از قتل او دل قوى كرد و ازين سوى مالك نخعی چون شیر شرزه و مار گرزه بر او تاخت و گفت هان ای ماهان بقتل این غلام مغرور نشوی اکنون کلمه بگوی یا ادای جزیت کن و اگر نه بدست من هلاك گردی مامان گفت تو از اصحاب خالد باشی؟ گفت نيستم من مالك نخعی از اصحاب رسول خدایم ، ماهان چون اژدهای دمان بجنگ در آمد. مردی تناور و دلاور بود چون لختی با هم بگشتند فرصتی بدست کرده با آن گرز زد که دوسی را بکشت چنان بر فراز خود مالك بكوفت كه خود بر سر مالک پخش شد و پارۀ از آهن چشم مالك را چک زد. و از آن روز بمالک اشتر ملقّب گشت.

از زحمت آن صدمت جهان در چشم مالك تاريك گشت و همی خواست عطف عنان کند، و بصفّ خویش باز شتابد دیگر باره دل بر صبر به بست و از خداوند نصرت خواست و ماهان از آن سیلان خون که از جبهت مالك جستن می کرد گمان داشت که او را کشته است و از آن شتاب که از کنار مالک در گذشت و يك تير پرتاب برفت عنان اسب بر تافت تا کشته خویش را سازو برگ بر گیرد، از اين سوى مالك خويش را بجای آورد و چون شیر زخم خورده بخروشید و بخروشید و با تیغی چون شعلۀ نار بر ماهان حمله افکند ، و مانند صاعقه آسمانی بر او در آمد و تیغ براند اگر چند شمشیر مالك آن آلات آهن که ماهان در آن متحصن بود قطع کرد زخمی کاری بر او نیاورد، لکن ماهان بدانست که مرد میدان مالك نتواند بود ، پس بی توانی عنان اسب را بر تافت و هارباً بلشکر گاه خویش بشتافت و مالک از قفای او همی رفت.

اين وقت خالد بانك بر مسلمانان زدو لشکر هم دست و هم داستان جنبش کردند و حمله در دادند و تیغ در لشکر روم نهادند و همی بکشتند و بخاك افکندند سپاه روم بیک باره هزیمت شد و بسیار کس خود را در آن مخاض و ناقوصه افکند و در آب غرق شد، و فراوان عرضه تیغ گشت، و مسلمانان از قفای هزیمتیان بدشت و کوه همی تاختند و اسیر گرفتند تا یک ربع از شب بگذشت کار بدین گونه می رفت، این وقت أبو عبیده فرمان کرد تا مسلمانان باز لشکر گاه شدند و سر ادقات لشکر های روم را با اوانی ذهب و فضّه و دیگر اشیاء و أدوات که بیرون حساب و شمار بود فراهم آوردند.

واقدی گوید درین وقعه صد هزار تن طعمه شمشیر و چهل هزار کس اسیر گشت العلم عند اللّه، و از مسلمانان چهار هزار کس شهید شد بالجمله صبح گاه از لشکر روم نشانی نبود و زمين يرموك همه کشته می نمود ، أبو عبیده بفرمود تا جسد کشتگان مسلمانان را بیک جای فراهم آوردند و بسیار سر بریده در معرکه یافتند و ندانستند که سر مسلم است یا کافر آن سر ها را نیز در کنار کشتگان گذاشتند و أبو عبيده بر این جمله نماز گذاشت و فرمان کرد تا عمد را بخاک سپردند. و دیگر روز مکشوف

افتاد که ماهان با چهل هزار کس از هزیمتیان بجانب دمشق گریخت، خالد ولید با لشکری انبوه از قفای او برفت، و ایشان را بیافت و حمله افکند ، در میانه نعمان بن جلهمة الازدى و بروايتى عاصم اليربوعی با ماهان دوچار شد، و او را توانی نمانده بود بدست نعمان مقتول گشت، و لشکر روم هر کس توانست بجانبی گریخت مردم دمشق این وقت با مهدا و متحف بنزديك خالد آمدند. و گفتند ما بر آن عهدیم که بودیم خالد ایشان را ایمنی داد و از آن جا بکنار حمص آمد، و أبو عبیده نیز در حمص با او ملحق گشت، و در آن جا هر غنیمت که بدست شده بود بسوی دمشق حمل کرد، و خمس آن را از برای عمر بن الخطاب مأخوذ داشت، و بعمر فرستاد چنان که مرقوم می شود و خود با لشکر در دمشق نشیمن ساخت.

ذكر جنك عرب با فارس و فتح حلوان و ما سببذان و سيروان در سال شانزدهم هجری

حُلوان بضم حای مهمله و سکون لام نام بلدی آبادان بود که بعد از بصره و کوفه و بغداد در عراق مانند نداشت و بیشتر ثمار آن انجیر بود و نار نیکو نیز داشت و این نام بدان یافت که وقتی حلوان بن عمران بن قضاعه اين بلدرا از ملوك با قطاع یافت و ما سبذان بامیم و الف و سین مهمله مفتوح و بای موحده ساکن و ذال معجمه و الف و نون و در اصل ماه سبذان بوده بزیادتی های هوّز و سیروان بکسر سین مهمله و سکون تحتانی نام شهر محال ما سبذان است اکنون بر سر سخن رویم.

از این پیش رقم شد که سعد وقاص چون مداین بگشاد بعضی از نفایس أشياء و خمس غنايم را بنزديك عمر بن الخطاب فرستاد و سعد وقاص چون بمداین در آمد نخست در ایوان مظالم فرود شد و آن میدان صد و بیست ارش پهنا و ششصد ارش درازا داشت و رواق آن را دوازده ستون از سنگ بود که هر ستونی صد ارش درازی.

داشت و تمامت این بنیان از سنگ بود، سعد وقاص در ایوان هشت رکعت نماز بگذاشت. در هر رکعتی حمد و سورتی قرائت کرد و بهر دو رکعت تشهدی خواند و در انجام يك سلام باز داد و این نماز را نماز فتح خوانند.

چون این نماز بکرد عمرو بن مقرِّن را فرمان کرد تا غنایم را فراهم کند پس بفرمود تا منادی ندا در داد که هر که را غنیمتی بدست شده بنزديك عمرو بن مقرن حاضر کند و خود بكوشك كسری آمد و در آن جا خانه های فراوان نگریست که همه گنجینه های کسری بود آکنده از سلاح و سلب و فضّه و ذهب و لالی شاداب و جواهر خوش اب، این جمله را بنزديك عمرو بن مقرن آوردند و قعقاع نیز تا پل نهروان برفت ، و خواست ها و غنيمت ها همه فراهم کرد ، و این وقت شصت هزار سوار و پیاده عرب حاضر بود چون بسیاری از نفایس اشیاء و خمس بيرون كردند هر يك از لشکریان را دوازده هزار درهم بهره رسید.

و از آن چیز ها که بعمر فرستادند یکی پیراهن کسری بود که در پل نهروان بدست قعقاع افتاد ، و آن پیراهن را از مروارید بافته و در میان مروارید ها یاقوت ها نصب کرده بودند ، و دیگر تاج مرصع و انگشتری و ده رزمه جامه زر بفت و از سلاح عیبۀ (1)بود از مروارید بافته و درع و خود و ساقين و ساعدين همه زر بود و شش درع سلیمانی و نه تیغ یمانی همه بزیب و زینتی که لایق سلاطین عجم بود.

و دیگر اسبی در خزانه یافتند از زر سرخ با زین سیم و سواری از زر ، و دیگر بساطی یافتند سی صد ارش در ازا و شصت ارش پهنا و آن فرش را ملوك عجم در زمستان گستردند ، آن وقت که مرغ زار ها بخوشیدی و آن فرش بهارستانی بود. و سبزه آن بتمامت زمرد بود و گل و شکوفه از دیگر جواهر داشت از بهار و مرغ زار حضارت و نضارت آن افزون می نمود ، و دیگر خروار ها کافور و عنبره مشگ و دیگر بخور ها از خز این عطر بر گرفتند و این جمله را با خمس تمامت غنايم بعمر بن الخطاب

فرستادند و عمر در مسجد رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم آن خواسته ها را بر مسلمانان


1) رزمه یعنی بسته و عيبه يعنى صندوق كوچك

بخش کرد.

طبری گوید که از آن بساط يك بدست علی مرتضی علیه السلام بر گرفته آن را بهشت هزار درم بفروخت و انفاق کرد با این که بازرگانان از یمن و و دیگر بلاد به مدینه آمده از آن اشیاء چیزی که دیناری بها داشت بدان کی می خریدند.

مع القصه آن غنایم چون بعمر رسید سعد وقاص را نامه کرد که اکنون در مداین بباش و لشکر را آسایش ده که ما را در روم جنگی بزرگ در پیش است لاجرم سعد ببود تا این وقت كه جنك مسلمانان در یرموک بپای رفت ، پس بسوى عمر مکتوب کرد که یزد گرد در حلوان جای کرد ، و لشکر فراوان فراهم آورده، بعید نیست که حدیث فتنه کند، عمر چون این بدانست کس بأ بو عبیده فرستاد که در دمشق نشیمن کن و آن بلاد که گشودۀ بنظم می دار تا جنگ یزد جرد یک سره شود و بسعد وقاص نگاشت که خویشتن در مداین جای کن و سرداری دلاور با لشکری در خور بدفع يزد جرد فرست.

پس سعد پسر برادر خود هاشم بن عتبة را با ده هزار سوار روانه جلولا کرد و این وقت یزد جرد خویشتن در حلوان جای داشت و لشکر بجلولا می فرستاد ، و در جلولا لشكر عجم در گرد خود خندقی کرده بودند ، و أموال و أثقال خود را با زن و فرزند در خانقاهی باز داشته و أبطال رجال حاضر آتش کده شدند ، پس وثیقت استوار کردند که از عرب بهزیمت نشوند، بالجمله شصت هزار کس در جلولا انجمن گشت، و هرمزان فرمان گذار اهواز با بیست هزار مرد از شوشتر بمدد ایشان برسید.

مسلمانان انبوهی لشکر عجم را بسعد وقاص آگهی دادند ، و او عمر را آگاه ساخت ، و عمر بن الخطّاب در زمان کس با بو عبیده فرستاد که گروهی از لشکر شام را بمدد مسلمانان فرست تا جنگ عجم را پسنده باشند ، پس ابو عبیده چهارده هزار تن از شجعان سپاه را بمدد ایشان فرستاد مکشوح مرادی با دو هزار مرد بر مقدمه بود، و برادر زاده سعد عتبة بن هاشم با سه هزار سوار و حجر بن عدى الكندی با دو

هزار سوار و منذر بن حسان الضبی با سه هزار سوار و جرير بن عبد اللّه البجلی با چهار هزار سوار برسیدند.

پس از لشکر عرب بیست و چهار هزار مرد گزیده کردند و نیروئی بدست شد، لاجرم هاشم تعبیۀ جنگ ساخت جریر بن عبد اللّه البجلی را بر میمنه سپاه گماشت و حجر بن عدی الکندی را بر میسره بداشت و جناح بمكشوح مرادی داد و عمرو بن معدیکرب را بر سواران امیر کرد و طلیحة بن خویلد را بر پیادگان فرمان گذار کرد و از آن سوی عجم لشکر بر صف کردند خرداد بن اهزله میمنه بگرفت فیروز بن خسرو بر میسره ایستاد هرمز بن نوشیروان در قلب جای کرد و هر دو لشکر رهی در روی شدند همال با همال قتال کرد و مرد با مرد نبرد آزمود، کمانداران کنان ها از تیر بپرداختند، و نیزه گذاران نیزه ها در دست بشکستند ، و شمشیر ها از نیام مانند زبان مار که از کام بر آید بر کشیدند ، أجل خندان گشت ، و مرگ دندان بنمود سعد بن عبید اللّه انصاری لختی کناری گرفت هاشم گفت از بهر چه ؟ گفت گناهان خویش را بر خویشتن عرض می دهم تا بکفارت آن خود را با خدای خود بفروشم این بگفت و با تیغ کشیده مانند شعلۀ آتش خود را بر سپاه عجم زد، و رزمی کرد که هر دو لشکر از دیدار آن شگفتی ها گرفتند، و در پایان کار از کثرت زخم و جراحت سستی گرفت ، و شهید شد ، آن گاه جریر بن عبد اللّه البجلی بانك در داد که ای فرزندان و خویشاوندان من شما را درین میدان از هیچ روی زیانی نتواند بود چه اگر شهید شوید جنت یابید ، و اگر نصرت کنید غنیمت آرید ، و من این لشکر عجم را بمعرض آزمایش آورده ام ایشان را بیشتر جنك با كمان و سنان است سر در سپر در آرید و پای اصطبار استوار کنید تا نصرت یابید ، این بگفت و حمله افکند و چند تن را بکشت.

این وقت از سپاه عجم مردی بیرون شد که رستم كوچك نام داشت اما در شجاعت رستم بزرگ بود، عوام بن عبد شمس و برادرش زهیر بر او در آمدند و رستم چون برق خاطف با ایشان رزم می داد وقتی که آهنگ عوّام داشت

زهیر فرصتی بدست کرده او را با نیزه زخمی بزد اگر چند از رستم خون برفت هم سستی نگرفت و مردانه می کوشید.

جابر بن طارق النخعی بیم کرد که مبادا رستم این هر دو برادر را عرضه دمار دارد ، وی نیز اسب بر انگیخت و حمله در داد.

رستم یک تنه با این هر سه نبرد آزمود و چون اژدهای دمان آهنگ جابر کرد زهير بانك برداشت که یا جابر با او یک تنه رزم میاغاز ، و بنزديك من بتاز تا مبادا در دست او تباه شوی، پس هر سه تن هم دست و هم داستان بر رستم بتاختند و او آهنگ هر که می ساخت ، دو تن از قفای او در می آمد ساعتی بدین گونه رزم داد تا نوبتی با زهير و عوام مشغول شد و جابر وقت یافت و از قفای او تیغ براند چنان که تاج و مغفر دو نیمه کرد و تا سینۀ او بشکافت هر سه تن ساز و برگش بر گرفتند هزار دینار بها داشت.

این وقت با این که آفتاب سر در مغرب داشت لشکر عجم از جای جنبش کرد دول و هرب عرب را فرو گرفت عمرو بن معدیکرب که جگر شير و زهرۀ پلنگ داشت بانک در داد که هان ای مسلمانان شما را بیم زده می بینم گفتند از بامداد تا این وقت رزم داده ایم اکنون روز بکران می رود ما کوفته و اسب ها مانده و عجم بانبوه است ما چگونه بستوه نباشیم.

عمر و گفت: اگر اسب ها کوفته و مانده شده اند از اسب فرود آئید و خویشتن داری کنید ، شما در جنگ ها فراوان آزمایش شده اید، و بسیار فرسایش دیده اید این جنگ از آن جنگ ها صعب تر نیست ، خداوند شما را نصرت خواهد کرد، این بگفت و از اسب فرود آمد و هزار تن از سران سیاه با او موافقت کردند و پیاده شدند و اسب ها را با یک دیگر به بستند، عمرو صمصامه خویش را بکشید و در قلب جای کرد.

پس لشکر عجم حمله کردند و مسلمانان بجنگ در آمدند جریر بن عبد اللّه البجلی از میمنه بتاخت و حجر بن عدی از میسره حمله در انداخت و مکشوح مرادی

از جناح و عمرو بن معدیکرب از قلب رزم دادند و سخت بکوشیدند و عجم را هزیمت کردند ، و شکسته ایشان را تا بخانقین بردند و باز شدند ، و آن شب را در آن رزم گاه با مداد کردند و چون آفتاب بزد بجلولاء آمدند ، و در لشکر گاه ایشان آن چه یافتند بغنیمت بر گرفتند ، هاشم بن عتبه آن غنایم را که از حوصله حساب فزونی داشت فراهم کرده بسعد بن وقاص فرستاد و خویشتن با لشكر آهنگ خانقين كرد چون لشکر عجم این بدانست از خانقین بقصر شیرین کوچ داد و در آن جا نیز فراوان درنك نكردند، و راه حُلوان پیش داشتند.

یزد جرد که هنوز در حلوان جای داشت چون از هزیمت سپاه و سرعت عرب از قفای ایشان آگاه شد، دانست که نیروی مقاتلت آن جماعت ندارد، پس منوشهر پسر هرمزان را پیش خواند و به نیابت خود در حلوان بنشاند، و خود راه عراق عجم پیش داشت، و لشکر عرب بجانب خانقین کوچ داد و از آن جا بقصر شیرین فرود شد.

و این هنگام سران سیاه بسعد وقاص نامه کردند که ما تا بقصر شیرین پیش رانده ایم و از این جا آهنگ حلوان داریم تو نیز با ما پیوسته شو که امیر سپاهی تا مسلمانان را قوتی دیگر بدست شود ، سعد در جواب نوشت كه آهنك حلوان نيكو باشد بروید ، و آن بلد را بگشائید لكن آمدن من بنزديك شما صعب می نماید از بهر آن که سخت ناتوانم ، چون این مکتوب بلشکریان رسید از سعد وقاص برنجیدند و گفتند ما را بحرب عجم دست باز می دارد و سلامت خویش را مغتنم می شمارد، چون سعد را از این کلمات آگهی بردند ، سلمان فارسی را بخواند و حکومت مداین را با او گذاشت و خود اگر توانا بود و اگر ناتوان بسیج راه کرد ، و در قصر شیرین با مسلمانان پیوست.

پس لشکر اسلام دل قوی کرده روز دیگر بجانب حلوان روان شدند چون منوشهر این بدانست حلوان را بگذاشت ، و بسوی یزد جرد راه برداشت ، و از آن سوی سعد وقاص با لشکر بحلوان در آمد، و فراوان از اندوخته کافران بغنیمت

بر گرفت و مکشوح مرادی را با ده هزار سوار از قفای هزیمتیان بیرون فرستاد، و عروة بن زيد الخيل الطائى را بسیروان و ماسبذان و شهر زور گسیل داشت تا برفت و آن ولایات را بگشاد ، و از شهر زور غنايم بسيار بنزديك سعد وقاص آورد ، آن گاه بن معویه انصاری را با سیصد سوار از بهر غارت رساتيق حلوان مأمور داشت، او برفت و گوسفند و شتر و دیگر مواشی هر چه یافت براند ، و غنیمت ها برگرفت.

و قضا چنان رفت که او را در میان دو کوه از جبال حلوان حدیثی شگفت افتاد، و آن چنان بود که در نماز دیگر فضله بانگ نماز در داد چون گفت اللَّهُ أَكْبَرُ ندائی آمد که كَبَّرْتَ تَكْبِيراً ، چون گفت ﴿ وَ اشْهَدْ أَنْ لَا إِلَهَ الَّا اللَّهُ آواز آمد که أَخْلَصْتَ إخْلاصاً یا فَضْلِهِ چون گفت أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ آواز آمد که این پیغمبریست که پس از او هیچ پیغمبری نیاید ، چون گفت حَی عَلَى الصَّلَاةِ آواز آمد که خداوند این فریضه آورده خوشا آن کس که ادای این فریضه بوقت کند چون گفت حَی عَلَی الْفَلَاحِ ندا آمد که الْفَلَاحِ لِأَهْلِ الصَّلَاحِ چون فضله اذان بپای برد ، و نوبت با قامت رسید و گفت قَدْ قَامَتِ الصَّلَاةُ آواز آمد که امّت محمّد تا قیامت بیایند و قیامت بر ایشان در آید.

چون فضله نماز بپای برد بآواز بلند گفت ای گوینده کیستی و از کجائی اگر از فریشتگانی فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ و اگر از پرياني فمرحباً بِكَ وَ أَهْلًا وَ سَهْلًا و اگر از آدمیانی دیدار بنمای تا از دیدار تو شاد شویم .

ناگاه پیری از میان غاری که در آن کوه بود بیرون شد، عصائی در دست داشت ، و او را دو جامه سفید از صوف بود ، و رو و مویش بجمله سفید بود و و قامتی باعتدال داشت ، بیامد و بر عصا تکیه بزد، و گفت السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ فضله جواب باز داد و گفت تو کیستی و چون این جا افتادی ؟ گفت من زریب نام دارم و پسر تریلیا وصّی عیسی علیه السلام هستم مرا دعا کرد که درین کوه چندان زنده بمانم که عیسی از آسمان فرود آید، و شما را آگهی می دهم که چون چند

خصلت در امت محمّد با دید آید گریزان باید بود.

فضله گفت آن صفات را وصف کن تا از آن بپرهیزیم ، زریب گفت آن وقت که مردان با مردان و زنان با زنان در آمیزند و بدان اکتفا کنند ، و امرا با غلامان در سپوزند ، و با خادمان و بندگان استشارت کنند و بی گناهان را بکشند، تا گناه کاران پند گیرند ، و صدقه ندهند و قرآن را بألحان و مزامیر خوانند ، و مسجد ها را زر اندود و نقش کنند ، و منار ها بلند بر آرند، و بدروغ گواهی دهند و ربا خوار و زنا کار باشند، باران اندك بارد و غلات اگر چند فراوان باشد بنرخ گران باشد چون این آثار آشکار گردد بباید بیمناک بود زریب این بگفت و بدان غار بازگشت و مسلمانان از آن جا كوچ داده بنزديك سعد وقاص آمدند، و قصّه زریب باز گفتند.

سعد این قصّه را بعمر بن الخطاب مکتوب کرد عمر پاسخ باز داد که خویشتن بدان جبل سفر کن ، و حال زریب را نیکو فهم کن و باز نمای ، چون سعد وقاص از فرمان آگهی یافت در زمان بر نشست ، و بدان کوهسار سفر کرد و چند روز پست و بلند آن جبال را بپیمود ، و اذان بگفت و هیچ جواب نشنید، ناچار بسوی حلوان مراجعت کرد ، و از غنايم حلوان و خانقین و جلولا خمس بیرون کرد ، و جز آن را بر لشکر قسمت کرد.

بشر بن ربیعه که یک تن از سواران نام بردار بود از بخش خود چیزی بزیادت طلب کرد ، سعد اجابت ننمود، بشر برنجید ، و سعد این بدانست پس او را حاضر ساخته هزار دینار زر سرخ و اسبی جوان عطا کرد، و غنایم را نیز بدو سپرد ، تا بمدينه حمل کند ، بشر آن غنایم را بمدینه آورد و عمر در مسجد رسول خدای بر مهاجر و انصار بخش کرد، هم در آن جا بشر پیش شد که مرا نیز بهره بخش ، عمر گفت حق خویش در حلوان بگرفتی گفت من این غنایم را در راه محفوظ داشتم و بسلامت بنزديك تو آوردم ازین روی مرا حقی واجب گشت گفت تو این اموال را نگاه نداشتی خداوند نگاه داشت ، لاجرم تو را حقی واجب نشود.

بشر برنجید و بر این معنی شعری چند انشاد کرد ، عمر چون بشنید گفت ای

بشر تورا خداوند فصاحت و شجاعت توام داده و چنان می نماید که از سعد وقاص ثقلی در خاطر داری ؟ گفت چنین است چه او آن مردم که مکانت من ندارند از من نیکو تر داشتی ، عمر گفت هم اکنون در خاطر داری که مرا هجو گوئی و صفاتی زشت که در من نیست بر من به بندی؟ بشر گفت هرگز این نکنم لکن آرزو می رود که مرا بعطیتی و موهبتی خرسند فرمائی ، لاجرم عمر او را ببذل مال خوشنود ساخت و بشر عمر را بر این گونه دعائی بگفت « اللَّهُمَّ خَلَصَ عُمَرَ مِمَّا قَلَّدْتَهُ سَلِيماً غَيْرِ مَوْزُورٌ » یعنی خدایا عمر را ازین حکومت که در گردن او افکنده خلاصی بخش بی آن که عصیانی بادید آید.

بالجمله عمر جواب نامۀ سعد وقاص را نگار کرد و فرمان داد که این هنگام نوبت رزم هر قل پیش آمد تو دیگر از دنبال عجم جنبش مکن، سلمان فارسی را بحکومت مداین و مضافات باز گذار و بجانب کوفه باز گرد و در آن جا بباش و مسجد کوفه را عمارت کن که بقعۀ شریف است، این وقت سعد وقاص جرير بن عبد اللّه البجلی را در حلوان بحکومت باز داشت تا در آن جا بماند ، و اگر از عجم کس تعرض رساند دفع دهد، و سلمان را در مداین منصوب داشت ، و خود باراضی کوفه آمد، و این فتح حلوان و ماسبذان در ماه ذیحجه بود.

ذکر بنای شهر کوفه و عمارت مسجد آن بدست سعد وقاص در سال هفدهم هجری

سعد وقاص در آن ایام که در اراضی عراق از جائی بجائی می شد بعمر بن الخطاب مکتوب کرد که عرب درین اراضی فراوان رنجور شوند تدبیر چیست عمر او را پاسخ فرستاد که زمینی گزیده کن که آب و گیاه فراوان بود تا شتران را بتوانند علف چرا کنند و هوائی بسلامت باشد که بتوانند اقامت نمایند. پس سعد

زمین کوفه (1)را اختیار کرد و صنادید سپاه و سران لشکر را حاضر ساخت ، هر کس را زمینی بنمود و محلّتی مقرّر داشت تا خان ها بنیان کردند ، و خود کوشکی بنيان كرد بنشان كوشك کسری که در مداین دیدار کرده بود ، و آن در که بر كوشك كسرى بود بر گرفت، و از مداین بکوفه آورد بر در كوشك خود نصب نمود.

لشکریان نیز کردار او را استوار داشتند و در های فراوان از مداین بکوفه آوردند و بر سرا های خویش گذاشتند ، این خبر بعمر بردند که سعد وقاص مانند کسری کوشکی از بهر خود کرده ، عمر در خشم شد و نامهٔ يسعد كرد و محمّد بن مسلمه را گفت این نامه را بگیر و هر چه زود تر در کوفه شو ، و آتش در كوشك سعد وقاص در زن ، و هر چه در آن كوشك اندر است پاك بسوزان ، و با سعد هیچ سخن مکن ، الا آن که کتاب مرا بدو می دهی و باز می شتابی ، پس محمّد بن مسلمه تا کوفه تاختن کرد و در کوفه کس ندانست که از برای چه می رسد ، زیرا که خاموش بود چون بدر كوشك رسید، بفرمود حطب بیاوردند و برزبر هم نهادند . و آتش در زدند! آن گاه نامه عمر را بدست سعد داد و هیچ سخن نکرد و ساز مراجعت نمود.

سعد خواست او را ساز و راحله دهد نپذیرفت، و برفت پس سعد نامه را بگشود ، نوشته بود که بمن رسید که کوشکی مانند کسری بر آوردی و در كوشك کسری را بر آن نصب کردی ، تا حاجب و دربان بر در سرای خود جای دهی ؛ و حاجتمندان و مظلومان را رخصت بار نفرمائی، همانا شریعت پیغمبر بگذاشتی و طریقت کسری برداشتی، مگر ندیدی کسری را از كوشك و دُور (2)به تنگنای گور


1) گویند در محل شهر کوفه مردم از نی و بوریا خانه و عریش های موقتی ساخته بودند و چنین جای را عرب کوفه می نامد، بعد از این که در آن محل شهر سازی شد بهمان نام سابق کوفه موسوم گردید

2) دور جمع دار یعنی خانه سرای

جای دادند؟ من کس فرستادم تا بی آن که از تو بیم کند آتش در سرای تو زند و تو را در جهان از دو بیت بیش نباید بود، تا یکی را از بهر بیت المال مخزن کنی و در دیگر خود مسکن نمائی.

لاجرم سعد سرائی اختیار کرد که دو خانه افزون نداشت ، و آن كوشك هم چنان بجای بود تا معوية بن ابی سفیان بر عراق استیلا یافت ، و زیاد بن ابیه را بحکومت کوفه فرستاد، زیاد آن كوشك را عمارت نمود، و دار امارت ساخت.

مع القصه سعد وقاص كوفه را آبادان کرد و قصد عمارت مسجد کوفه نمود و این بروایت اعصم کوفی چنان بود که یک روز مردی در پیشگاه عمر بن الخطاب گفت من مردی غریب و عقیم هستم ، عقبی و فرزندی ندارم و زیارت مکه نگذاشته ام و این وقت زادی و راحلۀ بساخته ام ، از بهر آن که بجانب بیت المقدس کوچ دهم ، و در آن مسجد اعتکاف گزینم و خدای را پرستش کنم تا وداع جهان گویم.

أمير المؤمنين على علیه السلام حاضر بود بفرمود زاد بخور و راحله بفروش ، و در مسجد کوفه معتکف باش، که یکی از آن چهار مسجد این جهان است ، و دو رکعت نماز در آن جا باده رکعت که در دیگر مسجد کنی برابر است ، و تنوری که در نوح نخست آب بر آورد در کنار این مسجد است ، و آن جا که ستون پنجم است ابراهیم خلیل نماز گذاشت ، و ادریس و نوح نماز گذاشته اند . و عصای موسی چند گاه در آن مسجد بوده ، و بت های یعوق و یغوث درین مسجد شکسته ، و مبدای کوه اهواز ازین مسجد است آن را شهر فاروق خوانند ، و خداوند چندین هزار از مرد مرا ازین مسجد حشر کند کند، و بی پرسشی و کاوشی بجنت برد و در میان این مسجد مرغ زار های بهشت بادید شود که در آن چشمه از آب و یکی از شیر و سه دیگر روغن باشد، اگر مردمان فضیلت این مسجد بدانستند ترك آن گفتن نتوانستند که در آخر زمان پر و بال مفسدان در کوفه بریده خواهد شد.

بالحمله سعد وقاص بفرمان عمر مسجد کوفه را عمارت کرد ، و هم چنان

در شهر کوفه جای داشت ، و لشکر خویش را در آن اراضی کار می فرمود ، و گوش بر مسلمانان داشت تا در روم چکنند و عمر چه فرماید.

ذكر فتح بيت المقدس بدست لشکر عرب در سال هفدهم هجری

ازین پیش مرقوم افتاد که ابو عبیده بعد از فتح يرموك بدمشق آمد و خمس غنایم را بیرون کرده انفاذ مدینه داشت، و بدین گونه بسوی عمر بن الخطاب کتاب کرد:

بِسمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ، وَ صَلَواتُهُ عَلَى نَبِيِّهِ الْمُجْتَنِي وَ رَسُولِهِ الْمُصْطَفَى، مِنْ أَبِي عُبَيْدَةَ عَامِرِ بْنِ الْجَراح : أَما بَعْدُ فَإِنِّي أَحْمَدُ اللّهَ الَّذي لا إلَهَ إِلَّا هُوَ، و أَصَلِّي عَلَى نَبِيِّهِ مُحَمَّد نَبِيِّ الرَّحْمَةِ وَ شَفِيعِ الْأَنْةِ وَ أُعَلِّمُكَ أَنِّي نَزَلْتُ الْيَرْمُوكَ وَ نَزَلَ ماهانُ بِالْقُرْبِ مِنْهَا وَ لَمْ تَرَ الْمُسْلِمُونَ أكثَرَ مِنْ عَدَدِهِمْ فعِهِمْ وَ لا عَدَدِ هِمْ فَفَضَ اللَّهُ تِلْكَ الْجُمُوعَ وَ نَصَرَ نَا عَلَيْهِمْ بِمَنْه وَ فَضْلِهِ ، وَ قَتَلْنَا مِنْهُمْ رُهاءَ مِائَةِ أَلْفِ وَ خَمْسَةِ آلاف ، و أَسَرْنا أَرْبَعِينَ أَلْفاً ، وَ قُتِلَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ أَرْبَعَةُ آلاف خَتَمَ اللّهُ لَهُمْ بِالشَّهَادَةِ وَ وَجَدْتُ رُؤسَا قَدْ قُطِعَتْ لَمْ نَعْرِف أَصْحَابَها فَصَلَّيْتُ عَلَيْهَا و دَفَنَتُها.وَ قُتِلَ ماهانُ عَلَى دِمَشْقَ قَتَلَهُ عَاصِمُ بْنُ الْيَرْبُوعِي وَ قَدْ كَانَ قَبْلَ الوَقعَةِ نَصِبَ عَلَيْهِمْ رَجُلٌ يُقالُ لَهُ أَبُو الْجُعَيدِ مِنْ أَهْل حِمَّصٍ فالقا هُمْ فِي مَوْضِعٍ مِنْ الْيَرْمُوكُ يُقَالُ لَهُ اَلنَّاقُوصَةُ فَهُزِمَ مِنْهُمْ مَا لَا يُحْصَى فِي عَدَدِهِمْ

وَ أَمَّا مَنْ قتِلَ مِنْهُمْ فِي وَ الْجِبَالِ مِنَ الْمُنْهَزِ مِينَ وَ غَيْرِهِمْ فَحُصِرَتْ عِدْتُهُمْ تِسْعُونَ أَلفاً وَ قَدْ مَلكَنَا اللّهُ أَمْوالَهُمْ وَ حُصُونَهُمْ وَ بِلادَهُم وَ كِتابي هذا إِلَيْكَ مِنْ دِمَشْقَ بَعْدَ الْفَتح وَ قَدْ جَمَعْتُ الْغَنَائِمَ ، وَ السّلام عَلَيْكَ وَ عَلَى جَميعِ الْمُسْلِمِينَ. خلاصه معنی بپارسی چنین است ابو عبیده می گوید: مادر ارض يرموك فرود شدیم و ماهان نیز برسید با لشکری که مانند آن کس ندید، پس قتال کردیم و یک صد و پنج هزار کس از یشان بکشتیم و چهل هزار تن اسیر گرفتیم و از مسلمانان چهار هزار کس شهید شد و بسیار سر ها در میدان یافتیم که ندانستیم از کافر است یا مسلمان پس بر آن ها نماز کردیم و مدفون ساختیم و ماهان بدمشق گریخت و بدست عاصم یربوعی مقتول گشت.

و ابو الجعيد بخصومت آن جماعت خدیعتی انگیخت و بیرون شمار از آن مردم را در مهلکه ناقوصه ریخت و از گریختگان ایشان در کوهسار ها و بیابان ها نود هزار کس عرضه دمار گشت و خداوند مال و مملکت ایشان را بهرۀ ما ساخت اينك من از دمشق این نامه بسوی تو کردم و غنایم را فراهم آوردم تا چه فرمائی

چون این نامه بپای برد خاتم بر نهاد و با خمس غنايم بحذيفة اليمان سپرد، و ده سوار ملازم خدمت او داشت.

پس حذیفه طی مسافت کرده بمدينه آمد و کتاب أبو عبيده را با أموال به عمر بن الخطاب آورد، عمر نيك شاد شد و سجده شکر بگذاشت آن گاه از حذیفه بپرسید که أبو عبيده أموال غنایم را بر لشکر بخش کرد یا هم چنان انباشته دارد؟ حذیفه گفت خمس بیرون کرد و آن دیگر بجای است تا چه فرمان رود، لاجرم عمر در پاسخ ابو عبیده بدین گونه رقم کرد:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ مِنْ عُمَرَ بْنُ الْخَطَّابِ إِلَى عَامِلِهِ بِالشَّامِ سَلَامُ عَلَيْكَ فاني

أَحْمَدُ اللَّهِ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَ أُصَلِّىَ عَلَى مُحَمَّدٍ صُلِّيَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ ، وَ قَدْ فَرِحْتُ بِما فَتَحَ اللَّهُ عَلَى الْمُسْلِمِينَ مِنِ النَّصْرُ ، وَ انهزام عَدُوِّهِمْ وَ قَهَرَهُ ، فَاِذا وَ صَلَكِ كِتَابِي هَذَا فاقسم الْغَنَائِمِ بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ وَ فَضْلِ السُّيُوفِ ، وَ أَعْطِ كُلِّ ذِي حَقٍّ حَقَّهُ ، وَ اشْكُرِ الْمُسْلِمِينَ عَلَى صَبِّرْهُمْ وَ قِتَالُهُمْ وَ أَقِمْ فِي مَوْضِعِكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ أَمْرِي وَ السَّلَامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى مَنْ مَعَكَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ. یعنی این مکتوب عمر است بسوی عامل خود در شام، همانا شاد شدم که خداوند مسلمانان را نصرت کرد و کافران را مقهور داشت، چون این نامه را مطالعه کنی اموال غنیمت را بر مسلمین قسمت کن ، و حق هر کس را از سواران شمشیر زن و پیادگان مرد افکن ادا فرمای، و مسلمانان را بر آن مصابرت که در مقاتلت کردند سپاس گذار، و اکنون دست از جنگ باز دار و در جای خود بباش که جنگ عجم واجب شده است و آن نامه را بصحبت حذيفة اليمان با دمشق فرستاد.

پس ابو عبیده غنایم را بر مسلمانان قسمت کرد ، هر سواری را که اسب عتیق و نژاده بود بیست و چهار مثقال زر سرخ بهره داد، صاحبان فرس عتیق را دو سهم و صاحب فرس بدرا يك سهم عطا داد، و هر پیاده را هشت هزار مثقال ذهب و هشت هزار فضه داد ، و چون نوبت بزبیر بن العوام رسید گفت مرا دو اسب بود که هر روز یکی را بر نشستم و رزم دادم مرا پنج سهم باید داد، از برای هر دو اسب دو سهم و مرا نیز سهمی است.

مقداد بن اسود و جابر بن عبد اللّه انصاری گواهی دادند که رسول خدای با زبیر چنین عطا کرد پس زبیر پنج قسمت بگرفت ، چند کس دیگر که دو اسب داشتند خواستار شدند که چنان قسمت برند که زبیر برد ، ابو عبیدہ صورت حال را به عمر بن الخطاب کتاب کرد پذیرفته نشد، جواب داد که این خاص زبیر است مع القصه ابو عبيده غذایم را بخش کرد و دست از جنگ باز داشت تا لشكر بیاسودند.

این وقت که رزم حلوان و جلولا بپای رفت و لشکر عرب عجم را بشکست و

جنگ فارس بتأخیر افتاد ابو عبیده با سران لشکر گفت اکنون چه می اندیشید بجانب قیساریه کوچ دهيم يا آهنك بيت المقدس کنیم ؟ گفتند صواب آنست که بعمر بن الخطاب مكتوب کنی تاچه فرماید، لاجرم ابو عبیده این صورت را نگار داد و بدست عرفجه نخعی بسوی عمر فرستاد.

عمر سخن بمشورت انداخت، امیر المؤمنين على علیه السلام فرمود لشکر بسوی بیت المقدس فرست، چه بعد از فتح بیت المقدس قیساریه گشوده خواهد شد زیرا که رسول خدای مرا چنین خبر داد، عمر گفت « صَدَقَ الْمُصْطَفَى وَ صَدَقْتَ يَا أَبَا الْحَسَنِ » پیغمبر راست گفت و تو راست گفت و و تو راست گوئی، آن گاه بسوی ابو عبیده بدین گونه مکتوب کرد.

بِسمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَابِ إلى عامله بِالشّامِ أَبي عُبَيْدَةَ بْنِ الْجَراح : أَمَا بَعْدُ فَإِنِّي أَحْمَدُ اللَّهَ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَ أَصَلِّي عَلَى نَبِيِّهِ مُحَمَّد صُلِّيَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ وَ قَدْ وَ صَلَتِنِي الْمُشَاوَرَةُ وَ قَدْ أَشَارَ ابْنُ عَمٌ رَسُولِ اللّهِ بِالْمَسيرِ إِلى بَيْتِ الْمَقْدَسِ وَ أَنَّ اللَّهَ يَفْتَحُها عَلَى أَيْدِي الْمُسْلِمِينَ، وَ السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلى جَميعِ الْمُسْلِمِينَ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ . خلاصه سخن آن استکه می گوید مکتوب تو را قرائت کردم ، و با ابن عم رسول اللّه على علیه السلام مشاورت نمودم، فرمود شما بجانب بیت المقدس سفر کنید که خداوند آن بلد را بدست مسلمین گشوده خواهد داشت؛ پس نامه را بعرفجه سپرد تا باز شتافت ، و در باب الجابيه دمشق با بو عبیده آورد ،و مسلمانان را از فرمان عمر آگهی آمد.

لاجرم أبو عبيده يزيد بن أبي سفيان را طلب داشت. و در باب الجابيه از بهر او رایتی حمرا به بست، و او را با پنج هزار تن از لشکریان روانه بیت المقدس داشت و از پس او شرحبيل بن حسنه را با پنج هزار کس گسیل فرمود و حکم داد که از

قفای یزید چنان برود که با او آمیخته نشود، و لشکر شرحبیل از مردم یمن و حضرموت و کهلان و طیی و خولان وارد بود، آن گاه رایتی سفید به بست و مرقال هاشم بن عتبة بن أبي وقاص را داد ، و او را نیز با پنج هزار کس روان داشت ، از پس او مسيب بن نجبة الفزاری را با پنج هزار کس از ابطال نعج و غطفان و فزاره مأمور داشت ، و علم پنجم را با پنج هزار کس از مردم مرادی با قیس بن هبیره سپرد و رایت ششم را عروة بن مهلهل بن زيد الخيل ماخوذ داشت، و با پنج هزار کس روان شد.

و این جمله در شش روز هر يك از قفای دیگری راه بر گرفتند، و نخستین يزيد بن أبي سفيان برسید و در باب أريحا فرود شد ، و مسلمانان بانك تهليل و تكبير در دادند ، و مردم بیت المقدس چون ایشان را نظاره کردند ، و قلت عدد ایشان را نگریستند ، حقیر شمردند روز دیگر شرحبیل برسید ، و هم چنان مرقال بن هاشم در باب غربی فرود شد ، بالجمله از پی هم در آمدند تا بیت المقدس را سخت حصار دادند ، هنوز خالد بن الوليد و أبو عبيده با بقيه لشكر و أموال غنايم و زنان و فرزندان سپاه در دمشق جای داشتند.

مع القصه سه روز در میان لشکر عرب با مردم بیت المقدس هیچ سخن نرفت و بهیچ گونه مکاتبه و محاربه نیفتاد، روز چهارم یزید بن أبي سفيان بر نشست و با لشکر خود بنزديك باره آمد، چنان که از جانبین اصغای سخن بتوانستند کرد پس ترجمان را گفت تا ندا در داد که ای مردم بیت المقدس اگر خواهید کلمه گوئید تا در دو جهان رستگار باشید و اگر نه جزیت برگردن بندید و سه دیگر حکومت با تیغ بران است ، بیرون شوید و رزم در دهید، مردم بیت المقدس سخن یزید را وقعی نگذاشتند ، لاجرم کار بجنك مقرر شد و آن شب را با صلاح سلاح و اعداد کار بپای آوردند ، و بامداد لشکر جنبش کرد و قلعگیان با پیکان تیر ایشان را دفع همی دادند.

ده روز بدین گونه حرب بر پای بود، روز یازدهم أبو عبيده و خالد بن الوليد

با تمامت لشکر و زنان و کودکان از راه برسیدند، مردم بیت المقدس از دیدار چندین رایت و شکوه آن جماعت خوفناک شدند، و در دار القمامه که ایشان را معبدی عظیم بود ، در نزد بترك كه أعظم قسّيسان است انجمن شدند، و از در مشورت سخن کردند، و کار بر مقاتلت نهادند، چه گمان داشتند که عرب در آن شدت شتا و کثرت برف و برد قدرت درنک نیاورند ، پس دیگر باره بازار پیکار رونق یافت و کمان داران از دو سوی بکار در آمدند، لشکر روم که بر فراز باره جای داشتند، مغرور بارتفاع سور و بلندی باره بودند ، و چنان می پنداشتند که پیکان عرب زیانی نکند، ضرار بن الازور بپای باره براند و یک تن از بطارقه بزرگ را که بر سر باره لشكر را تحريص بجنك بضرب خدنك از پای در آورد، چنان که از فراز باره بزیر افتاد.

روزی چند بدین گونه رزم رفت مردم بیت المقدس سخت کوفته خاطر شدند و با بترك گفتند کار حصار بر ما صعب گشت ، و امید نمی رود که از هر قل بما مددی رسد چه او در اصلاح امر لشکر شکسته خاطر است ، صواب آنست که بنزديك ايشان شوی و سخن ایشان را باز دانی باشد که طریق سلامت بدست شواد نا امینی بترك سخن ایشان را بپذیرفت. و صبح گاهی با رهبانان و گروهی از قسّیسان کتاب های انجیل را گشوده و بر زبر دست ها نهاده از قلعه بیرون شدند ، و بترك أبو عبيده را طلب داشت ، و گفت ارض ما ارض مقدسه است هر کس آهنك ما كند ادراك زیان و خسران کند ، أبو عبيده گفت سخن درست کردی بلد شما بلدی شریف است پیغمبر ما ازین بلد سفر سماوات کرد و قبور أنبیا درین بلد است ، لكن ما سزاوار تريم كه مالك اين ملك باشم و ازین جا بر نخیزیم تا این شهر را نگشائیم ، چنان که دیگر شهر ها را گشودیم.

بترك گفت چگونه با شما طریق مسالمت توان سپرد؟ أبو عبیده گفت ایمان آرید یا ادای جزیه کنید. و اگر نه طریق مقاتلت سپاريد . بترك گفت اگر خواهید با ما كار بمصالحت كنيد ما جز باسخن خليفه شما عمر بن الخطاب آسوده نشويم. و

سخن دیگر کس را استوار نداریم؛ مکتوب کنید تا او خود بدین جا سفر پیمان مصالحت را استوار بندد، أبو عبیده از بهر آن که خون ریزی نشود این سخن را بپذیرفت پس بترك باز شد و أبو عبيده صورت حال را بعمر بن الخطاب کتاب کرد و ميسرة بن مسروق عبسى را سپرد تا بقدم عجل و شتاب بمدينه آورد ، و عمر بن الخطاب را سپرد.

عمر چون از کار آگاه شد از بهر سفر شام سخن بمشورت افکند، عثمان بن عفان گفت تا کنون لشکر اسلام در اراضی شام قرین نصرت بوده اند ، هیچ ضرورت داعی نیست که سفر شام کنی ، و مردم روم را عظمتی و مکانتی گذاری ، روزی چند بباش که بی گمان ایشان ذلیل و زبون گردند و جزیت برذمّت بندند.

أمير المؤمنين على علیه السلام فرمود: این که مردم روم تو را طلب کرده اند از برای مسلمانان فتحی است چه از قتال دست باز داشته اند، و چون تو بدان جا سفر کنی مردم روم کار بمصالحت خواهند کرد ، و اگر جز این اندیشی و متوقف باشی کار مصالحه بیت المقدس بدراز خواهد کشید، و خون ریزی فراوان خواهد شد، پس عمر گوش بفرمان علی داشت ، و فرمان کرد تا لشکر از مدینه خیمه بیرون زد و عمر از برای زاد دو غراره (1)بر شتر خویش بست یکی را از سویق و آن دیگر را از تمر بیا کند و قربۀ آب از پیش روی بیاویخت ، و راه بر گرفت و روز تاروز طیّ مسافت كرده نزديك اراضي بيت المقدس آمد.

ابو عبیده چون آگهی یافت، با مهاجر و انصار باستقبال شتاقت ، و چون عمر را دیدار کرد از شتر بزیر آمد و عمر نیز پیاده شد پس با یک دیگر مصافحه و معانقه کردند، و با اصحاب بر نشسته بکنار لشکر گاه مسلمانان آمده فرود شدند و عمر در میان جماعت خطبه قرائت کرد ، و ایشان را بادای زکوة و تقدیم جهاد وصیّت نمود، و چون وقت صلوة برسید، مردم خواستار شدند که بلال اذان گوید، چه این وقت


1) غراره - بكسر اول - جوال را گویند و آن ظرفی است بافته از پشم که مولا بر روی شتر و الاغ اندازند و زاد و توشه در آن کنند.

برای دیدار عمر بلال باستقبال شناخته و بسیار وقت در شام باتفاق مسلمانان جهاد می کرد.

بالجمله عمر فرمان کرد تا بلال اذان بگفت، و با مسلمانان نماز بگذاشت و با مسلمین بر نشست ، و آهنگ لشکر گاه کرد و بر تن مرقعی از صوف داشت که چهار ده رقعه بر آن بسته بود مسلمانان گفتند اگر این جامه را به نیکو تر از این بدل کنی و از شتر بزیر آمده بر اسب سوار شوی خوف و هراس تو در دل اعدا افزون افتد، عمر بپذیرفت و جامه سفید بپوشید و بر اسبی سوار شد.

چون گامی دو برفت ، و طبع اورا از رفتار اسب نشاطی و انبساطی حاصل گشت ، بی توانی از اسب پیاده گشت و گفت بلغزش من رضا مدهيد ، بیم بود امیر شما هلاك گردد ، چه از رسول خدای شنیدم که فرمود : لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ مَنْ فِي قَلْبِهِ مِثْقَالُ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ كِبْرٍ وَ لَا يَدْخُلُ النَّارَ مَنْ فِي قَلْبِهِ مِثْقَالُ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ ایمان .

یعنی کسی که باندازه خردلی کبر در دل داشته باشد، داخل بهشت نشود و آن کس که خردلی از ایمان در دل او راه کند داخل جهنم نشود ، و نزديك بود که مرا کبر فرو گیرد این بگفت و مرقع خویش را بپوشید ، و بر شتر خود بر نشست و آهنگ لشکر گاه کرد و بر عقبأ بر آمد که بیت المقدس دیدار بود.

مسلمانان از لشکر گاه او را پذیره شدند، عمر لشکریان را نگریست که جام های حریر در بر کرده اند. در خشم شد و گفت مگر ندانسته اید که لبس حریر بر مرد حرام است؟ گفتند آری إِلّا روز جهاد گفت این کاری صعب است چه هنگام نماز مرد را از کار تعطیل دهد، و فرمان کرد تا خاک بر روی ایشان بریختند ، و آن ملابس را بسوختند آن گاه در لشکر گاه فرود شدند ، و مردمان بانگ تهلیل و تکبیر در دادند، و مردم از اصغای آن آواز ها دانستند که امری حدیث شده پس فحص حال کرده بترك را از رسیدن عمر آگهی دادند.

بالجمله صبح گاه دیگر عمر أبو عبیده را احضار کرد که نزديك اين حصن شو

و اندیشه این قوم را مکشوف دار ابو عبیده بپای باره آمد و بانك برداشت که ای مردم بیت المقدس اينك فرمان گذار ما عمر بن الخطاب تشریف فرمای لشکر گاه است ، اگر بدان چه گفتید اندیشه دیگر نساخته اید آگهی دهید ، چون این خبر بنزديك بترك بردند ، باتفاق ناطلیق که والی بلد بود از دروازه بیرون شد ، و با ابو عبیده گفت امیر خویش را آگهی ده تا حاضر شود و ما او را دیدار کنیم ، پس این خبر بعمر بردند تا بر نشست و بنزديك بترك و ناطليق آمد.

بترك چون عمر را نگریست، ندا در داد که یا اهل بیت المقدس دروازه بگشائید ، و بیرون شوید ، و عقد مصالحت استوار بندید گان بیت المقدس بی توانى بنزديك عمر آمدند ، و جزيت بردمت نهادند و کتاب صلح بنگاشتند ، و درواز ها بگشادند و جانبین از یک دیگر ایمن شدند پس عمر باتفاق مسلمانان وارد بیت المقدس شد ، و ده روز اقامت داشت.

جماعتی از مردم روم در خاطر نهادند که اگر توانند هنگام نماز که مسلمانان را از آلات جنگ برك و سازی نیست کیدی بسازند و بر ایشان بتازند، أبو الجعيد که شرح حالش در قصه يرموك مرقوم شد ایشان را از آن اندیشه ناصواب بازداشت.

و در بيت المقدس کعب الاحبار که در میان علمای یهود حبری نام دار مسلمانی گرفت ، و کعب سبب اسلام خود را بدین گونه صفت کرده می گوید: پدر من افضل علمای جهود بود و آن هنگام که بدرود جهان می کرد مرا وصیت فرمود که من درین کوَّه (1)صحیفه نهفته ام دست بدان فراز مکن تا آن گاه که خبر با تو بردارند از پیغمبری که نام او محمّد است، لاجرم چون پدر من در گذشت ، گوش داشتم تا آن گاه که خبر پیغمبر به رسید ، پس دست در کوَّه بردم و صحیفه بر گرفتم و بگشودم بدین گونه نگار داشت:

لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ ، مُحَمَّدُ رَسُولُ اللَّهِ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ لَا نِيَّ بَعْدَهُ ، بَعْدَهُ مَوْلِدُهُ


1) كوة - بروزن قوة - شکاف دیوار را گویند و بلغت حبشه بمعنى مشكاة هم آمده است.

مَكَةُ وَ دارُ هَجْرَتِهِ طَيبَةٌ ، لَيْسَ بِفَظَ وَ لَا غَلِيظٌ وَ لا سَحاب في الْأَسْواقِ ، أَمَّتُهُ الْعامِدُونَ الَّذِينَ يَحْمَدُونَ اللّهَ عَلَى كُلِّ حالٍ أَلْسِنَتُهُم رطْبَةٌ بِالتَّهْلِيلِ وَ التَّكْبِيرِ ، وَ هُوَ ، وَ هُوَ مَنْصُورٌ عَلَى كُلِّ مَنْ ناواهُ مِنْ أَعْدا أَبْجَمَعِينَ ، يَغْسِلُونَ فُرُوجَهُمْ وَ يَغُضُّونَ أَبْصارَهُم ،أَنَا جيلُهُمْ فِي صُدُورِهِمْ وَ تَرَاحُمُهُمْ بَيْنَهُمْ تَرَاحِمَ الأنبياء بَيْنَ الْأُمَمِ ، وَ هُمْ أَوَّلُ مَنْ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ يَوْمَ الْقِيمَةِ . یعنی خدائی جز خداوند نیست، و محمّد رسول او و خاتم پیغمبران اوست مولد او مکه و سرای هجرت او مدینه است ، و خُلق و خَلق او همه نیکوست امّت او در شدّت ورخا سپاس گذار یزدانند و او بر دشمنان خویش نصرت جوید و امّت او پاك و پاکیزه و شرمگین و حافظ قرآنند ، و با یک دیگر بشفقت و مساوات کار کنند ، و اول کس باشند که در قیامت داخل جنّت شوند.

کعب الاحبار گوید چون این بخواندم و ظهور پیغمبر را در مکه بدانستم و از آن پس هجرت او را در مدینه و نصرت او را در غزوات بشنیدم ، بر خاطر خویش واثق گشتم ، این بود تا پیغمبر بسرای دیگر شد ، و نوبت أبو بكر در گذشت و عمر بن الخطاب در بیت المقدس فرود شد. پس از آن دیه که جای داشتم از اراضی فلسطین بر نشستم و در بیت المقدس حاضر درگاه عمر گشتم و سلام دادم و گفتم: در طلب اسلام بحضرت تو آمدم ، چه در کتب آسمانی خوانده ام که خداوند با موسی چنین خطاب فرموده:

يَا مُوسَى إِنِّي مَا خَلَقْتُ خَلْقاً أُكْرِمْ عَلَيَّ مِنْ مُحَمَّدٍ وَ أُمَّتَهُ وَ لَوْلَاهُ مَا خَلَقْتُ جَنَّةُ وَ لَا نَاراً وَ لَا شَمْساً وَ لَا قَمَراً وَ لَا سَمَاءٍ وَ لَا أَرْضاً

وَ لا عَرْشاً وَ لا كُريسياً وَ لا بَعْثاً وَ لا نُشُوا وَ لاَ مَوْنَا وَ لاَ حَيَّانَا أُمَّتُهُ خَيْرُ الْأُمَمِ وَ دِينُهُ خَيْرُ الْأَدْيَانِ، أَبْعَثُهُ فِي آخِرِ الزَّمانِ ، وَ هُوَ بِي الرَّحْمَةِ وَ أُمِّتُهُ مَرْحُومَةٌ ، وَ هُوَ النَّبِيُّ الأميُّ الرَّحِيمُ بِالْمُؤْمِنينَ السَّديدُ عَلَى الْكَافِرِينَ ، سَرِيرَتُهُ مِثْلُ عَلانِيَتِهِ ، وَ قَوْلُهُ لا يُخالِفُ فِعَلَهُ الْقَريبُ وَ الْبَعِيدُ عِنْدَهُ فِي الْحَقِّ سَواءِ أَصْحَابُهُ مُتَ احَمُونَ مُتَوَاضِعُونَ . یعنی ای موسی من از محمّد و امّت او آفرینشی نیکو تر نیاوردم ، و اگر او نبود جنت و جحيم و شمس و قمر و آسمان و زمین و عرش و کرسی و حشر و نشر و موت و حیات نیافریدم، امت او بهترین امم و دين او بهترين أديان است ، او را در آخر زمان بر انگیختم ، و او پیغمبریست که بر مؤمنان رحمت است ، و بر مشرکان نقمت، پنهانش انباز آشکار است ، و گفتارش قرین کردار، خویش و بیگانه را هنگام قضا یک سان بیند ، و أصحابش با یک دیگر فروتن و مهربان باشند.

بالجمله کعب این کلمات بگفت ، و بدست عمر مسلمانی گرفت ، آن گاه عمر از بیت المقدس خیمه بیرون زد و با لشکر تا ارض جابیه براند، و در آن جا اراضی شام را قسمت کرد ، از حدّ حوران تا حلب را با بو عبیده سپرد ، و فرمان کرد که شهر حلب را حصار دهد ، و آن بلده را بگشاید ، و اراضی فلسطین و قدس و ساحل را به یزید بن ابی سفیان سپرد ، و فرمان کرد که از صواب دید أبو عبیده بیرون نشود و لشکر بقیساریه برد ، و آن بلدرا مفتوح سازد ، و عمرو بن العاص را از برای فتح مصر معین کرد ، و قضای حمص را بعمیر بن سعد الانصاری گذاشت ، و بیشتر لشکر با خالد بن الوليد ملازم خدمت ابو عبیده گشت، آن گاه راه مدینه پیش داشت ، و کعب الاحبار را با خود بیاورد و مردم مدینه از ورود او اظهار شادمانی کردند.

ذكر فتح حلب بدست أبو عبيدة بن الجراح در سال هفدهم هجری

آن گاه که عمر بن الخطاب اراضی شام را بخش کرد ، بیست هزار کس با أبو عبيدة بن الجراح گذاشت و فرمان فتح حلب داد، و شش هزار کس ملازم رکاب يزيد بن أبى سفيان ساخت ، و فتح قیساریه فرمود، و ده هزار کس با عمرو بن العاص داد ، و از وی فتح مصر خواست، و از آن پس که عمر بن الخطاب از بیت المقدس طريق مدینه گرفت ، یزید بن ابی سفیان آهنگ قیساریه کرد.

قسطنطین پسر هر قل در قیساریه جای داشت چون این خبر بدانست با این که هشتاد هزار کس در قیساریه در تحت رایت او می زیست هر قل را از قصد عرب آگهی فرستاد و اولاوذ بن خائیل را با بیست هزار مرد از ابطال روسیه بمدد فرزند مأمور داشت ، و ازين سوى يزيد بن أبي سفيان فهم کرد که با این لشکر نتوان بر قیساریه و قسطنطین دست یافت ، پس بسوی عمر بن الخطاب بدین گونه کتاب کرد:

أَمَّا بَعْدُ فاني نَزَلَتْ بِقِيسَارِيَّة وَ هِىَ مَدِينَةٍ أَهْلِهَا بِالْخَلْقِ كَثِيرَةُ الْخَيْلِ وَ لَيْسَ لِى الِيهَا سَبِيلُ وَ انَّ ابْنِ هِرُّ قُلْ قَدْ استنجدا باه وَ قَدْ انجده صَاحِبُ مرعش وَ هُوَ لَاوذ بْنِ مِيخَائِيلُ فِي عِشْرِينَ أَلْفاً وَ اَلْمَوَاكِبِ تُرَدُّ عَلَيْهِمْ كُلَّ يَوْمٍ بِالزَّادِ وَ اَلْعَلُوقَةُ وَ أُرِيدُ النَّجْدَةِ وَ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ أَجْمَعِينَ.

خلاصه سخن آنست که عمر بن الخطاب را از عدّت و عدت لشكر قسطنطين و رسیدن لاوذ بن میخائیل خبر می دهد، چون نامه را بپای برد ، بدست سالم بن حميد النخعی بمدينه فرستاد ، عمر بن الخطاب آن نامه را بر اصحاب قرائت کرد على علیه السلام فرمود قيساريه عنقریب گشاده خواهد شد، عمر شاد شد ، و بأ بو عبیده مکتوب کرد که یزید بن ابی سفیان را بسه هزار مرد یاری کن.

پس ابو عبيده حرب بن عدی را با سه هزار کس از مردم خود بنزديك زيد فرستاد و خود با هفده هزار تن از لشکریان آهنگ حلب کرد، و در حلب دو

برادر بودند که یکی یوحنّا و آن دیگر یوقنّا نام داشت و سلطنت حلب تا حد فرات با پدر ایشان بود و چندان شدت و قوت داشت که سلاطین روم آن مملکت را با قطاع او باز داده بودند و هرگز طلب خراج از وی نمی کردند ، چون اجل او برسید یوقنا بتخت ملك بر آمد و جای پدر گرفت ، و يوحنّا طریق زهادت و عبادت سپرد.

این وقت که لشکر عرب برسید یوحنا با برادر گفت چه اندیشه داری ؟ گفت این جمع را با تیغ تیز قلع و قمع خواهم کرد ، یوحنا گفت اگر چند من بسال از تو کهترم و کار حرب مانند تو ندانم لكن صواب آنست که پند من بپذیری و با عرب کار بمصالحت کنی . یوقنا گفت تو طریق پادشاهان ندانی ، چه راه و رسم رهبانان گرفتی، این کی شود که بی آن که تیغ از نیام بر آید ، یا پیکانی از کمانی جهیده شود ، مطيع و منقاد عرب شوم ، و خانه و خزانه خود را بدیشان سپارم ؛ یوحنا بخندید و گفت ای برادر همانا زمان تو برسیده است، این چه سخن ناپسند است ، نه شجاعت تو چون ماهان ارمنی است ، نه جماعت تو باندازه لشكر يرموك و اجنادین است در قتل خویش چندین متاز ، و مردم را دست خوش هلاك مساز.

یوقنا در خشم شد و گفت چندین ستایش عرب مكن ، و مردم را در هول و هرب میفکن ، اگر من درین حرب عرب را هزیمت کنم سلطنت شام خاص من گردد و دیگر هر قل آرزوی استرداد نکند، و با من کمر منازعت نه بندد و اگر هزیمت شوم در حصن خویش بنشینم ، و چند که زنده باشم از برای زاد و أطعمه محتاج نخواهم بود ، پس یوحنا بخشم برخاست ، و يوقنا کار قتال راست کرد ، یک تن از بطارقه را که ترا کیس نام داشت با هزار سوار به نیابت خویش در حلب باز گذاشت ، و با دوازده هزار مرد زره پوش که از لشکر گزیده کرده بود ، از شهر بیرون شد و چند تن جاسوس بیننده و رونده روان داشت. تا از عرب خبر گیرند.

اما از آن سوی ابو عبیده چون بارض قنسرین آمد. با مردم آن بلده که عنود گشوده بودند ، بدین گونه خراج بست مقرر داشت که پنج هزار اوقیه ذهب و پنج هزار اوقیه نقره و ده هزار جامۀ دیبا و پانصد دقی از تین و زیت تسلیم دارنده با تفاق

خالد و جماعتی از مسلمین وارد قنسرین شده در آن جا بنیان مسجدی کردند.

و از آن جا أبو عبیده آهنگ حلب کرد ، و کعب بن جهده ضمری که از ابطال رجال بود ، با هزار سوار بر مقدمه روان داشت ، و از آن سوی جاسوس های یوقنا ایشان را دیدار کردند و یوقنا را آگهی بردند که اینک هزار سوار عرب در دو فرسنگی این بلد فرود شده اند ، يوقنا نيك شاد شد ، و بسوی عرب تاختن آورد و لشکری در کمین گاه باز داشت و خود با پنج هزار کس بقانون شبیخون چنان بر عرب ظاهر گشت که سپیده دم بود ، و مسلمانان اعداد وضو و صلاة می کردند ناگاه كعب نظاره کرد و لشکر نصاری را نگریست بانک برداشت که ای مسلمانان لشکر روم دیدار شد، و ایشان افزون از پنج هزار کس نیستند ، و خداوند غنیمتی برای شما فرستاده مگر نتوانید هر يك پنج كس را مقتول سازید ؟ گفتند توانیم و از جای بجستند ، و بر نشستند هر دو لشکر روی در روی شدند ، و جنگ پیوسته کردند چون بازار قتال رواج یافت و سینه ابطال حدود نصال (1)را آماج گشت آن جماعت روم که در کمین گاه جای داشتند کمین بگشادند، و ناگاه بر لشکر عرب حمله در دادند.

مسلمانان که خود را مظفر و منصور می پنداشتند ، چون این بدیدند یک باره دل بر مرگ نهادند ، و کعب بن ضمره همی فریاد برداشت که یا مُحَمَّدِ یا مُحَمَّدِ یا نَصْرُ اللَّهِ انْزِلْ ؟گفت ای مسلمانان پای بر صبر و ثبات استوار دارید . باشد که خداوند نصرت روزی کند ، و مسلمانان دل از جان بر گرفته رزم می دادند ، و قبیله کنده شدت می کردند ، چندان که یک صد و هفتاد تن از مسلمین مقتول گشت.

از شناختگان کشتگان عباد الحسني ، و زفر بن عاصم البياضي ، و هازم بن تيهان المنقرى . و سهم بن اشيم البجلي ، و رفاعة بن محصن الضّمرى و غانم الضمرى و نجية بن قادم الفهرى ، و عنان بن سيف الضمرى ، و لجام بن ضمرة الضمرى و محكم بن حامد اليشكرى ، و سنان بن عروه از جماعت بنى طهيّه و سعد بن فلح مولای


1) نصال جمع نصل - یعنی پیکان تير ، نیزه و نوك شمشير

بنی ساعده و این آن کس است که در غزوه سلاسل و یوم تبوك ملازم خدمت رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم بود، و در این جنگ چهل جراحت یافت، و این جمله بر سینه وی بود.

مع القصه چون کعب بن ضمره بر این کشتگان نظاره کرد ، سخت غمنده گشت ، و از اسب خویش که از کثرت قتال کوفته بود بزیر آمد ، و سر و گوش او را بکشید و پیشانی او را بوسه زد و گفت « یا هطال هذا يومك المحمود عاقبته فاثبت لقتال المشركين » و بر نشست و انتظار می برد که مگر ابو عبیده با لشکر در رسد ، یا طلیعه از او دیدار شود.

اما از آن سوی چون یوقنا آهنگ جنك مسلمانان کرد ، از آن پیش که از حلب بیرون شود سی تن از شناختگان آن بلده مواضعه نهادند و گفتند هیچ کس را با عرب قوت مقاتلت نباشد، صواب آنست كه بنزديك أبو عبيده شويم ، و با او كار بمصالحت کنیم ، اگر یوقنا درین جنگ غالب شد ، صلح خویش را مخفی خواهیم داشت ، و اگر عرب غلبه کرد از جان و مال و فرزند و عیال محفوظ خواهیم بود پس بر نشستند و از راه و بی راه خود را بلشکر گاه ابو عبیده رسانیدند.

هنگاهی که أبو عبیده از قنسرین آهنگ راه می کرد ایشان در رسیدند و همی فریاد کردند که لاغون لاغون یعنی اَلاْمانَ اَلاْمانَ، پس چند تن از مسلمانان پیش شدند و ایشان را بنزديك أبو عبیده آوردند ، گفت از کجائید و از بهر چه می رسید؟ گفتند ما از مشایخ حلب می باشیم، و در طلب صلح آمدیم ، أبو عبيده گفت اندیشه بوقنا چیست؟ گفتند آهنك حرب شما داشت بعید نیست که با لشکر بیرون تاخته باشد ، و ما قبل از جنبش او بحضرت تو آمدیم.

أبو عبيده ازین سخن بر کعب بن ضمره و لشکری که از پیش فرستاده بود بترسید که مبادا يوقنا بر ایشان تاختنی کند، و در پاسخ ایشان گفت اکنون که امیر شما حصن خویش استوار می فرماید ، و آهنگ جنگ ما دارد ، ما را با شما صلحی نیست، مردم حلب برجان خویش بترسیدند و گفتند اگر با ما مصالح

روا ندارید از برای شما زیانی بزرگ دارد، چه مردم قوی و رساتیق چون بشنوند که شما پذیرای آشتی ما نشدید ، و کار بمصالحت نمی کنید ، بجمله پراکنده شوند و در منتهای حدود متواری گردند و امید ها از شما منقطع شود ، این وقت دحداح که مردی احمر الّلون و حکمت پژوه بود برخاست و گفت ای امیر از آن علم که خداوند بر پیغمبران خویش فرستاده سخنی بر تو قرائت می کنم ، باشد که مسئول ما را با جابت مقبول داری ، گفت بگوی اگر بحق گوئی پذیرفته می شود دحداح گفت همانا خداوند این کلمات بر انبیای خود فرستاده می فرماید:

أَنَا الرَّبُّ الرَّحِيمُ خَلَقْتُ الرَّحْمَةَ وَ أَسْكَنْتُها قُلُوبَ الْمُؤْمِنِينَ ، فَإِنِّي لَا أَرْحَمُ مَنْ لَا يَرْحَمُ ، فَمَنْ أَحْسَنَ أَحْسَنْتُ إِلَيْهِ ، وَ مَنْ أَساءَ تَجاوَزْتُ عَنْهُ ، وَ مَنْ عَفَا عَفَوْتُ عَنْهُ ، وَ مَنْ طَلَبَنِي وَجَدَني ، وَ مَنْ أَغاثَ مَلُهُوفَا آمَنتُهُ يَوْمَ الْقِيمَةِ، وَ بَسَطْتَ لَهُ في رِزْقِهِ، بارَکْتَ لَهُ في عُمْرِه وَ فِي أَهْلِهِ ، وَ نَصَرْتُهُ عَلَى عَدُوهُ ، وَ مَنْ شَكَرَ الْمُحْسِنَ عَلَى إِحْسانِهِ فَقَدْ شكَرَني . آن گاه گفت : و إِنّا قَد أَتَيْنَاكَ مَلْهُوفِينَ خَائِفِينَ وَ جِينَ فَآمِنْ رَوْعَتَنا وَ أَقِلْ عَشْرَتَنَا و وَ أَحسِن إِلَيْنَا . می فرماید منم خداوند رحیم که خلق کردم رحمت را و در دل مؤمنان جای دادم . پس آن کس که رحم نکند ، با او رحم نکنم ، و آن کس که نیکوئی کند با او نیکوئی کنم ، و آن کس که بد کند از وی در گذرم ، و آن کس که عفو کند او را معفو دارم و آن کس که در طلب من شتابد مرا دریابد و آن کس که داد مظلوم دهد در قیامت بسلامت باشد و در دنیا روزیش را گشاده سازم، و برکت دهم عمرش را و أهلش را و مقهور سازم اعدایش را، و کسی که شکر نعمت منعم خویش را بگذارد چنان است که مرا شکر گذاشته باشد.

چون دحداح این کلماترا از صحایف آسمانی بپای آورد ، گفت ای امیر ما بنزديك تو دل سوخته و بیچاره و ترسناک آمده ایم، خوف ما را بایمنی بدل کن و در افتادگی ما را دست گیری کن و با ما نیکوئی کن ، أبو عبیده از این کلمات بگریست و گفت: إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ آن گاه گفت من با شما بدان گونه صلح کنم که با مردم قنسرین کردم، و چنان خراج بندم که بدیشان بستم.

گفتند ای امیر انبوه مردم در قنسرین دو چندان ماست، و آن جماعت را مال و مواشی فراوان است، یوقنا برما چیزی باقی نگذاشته و آن چه داشته ایم مأخوذ نموده ، و در حصن خویش برده و خزانه کرده ، با ما مدارا کن و آن خراج که بر قنسرين بستی يك نيمه از ما بستان ، أبو عبیده گفت پذیرفتم بشرط که چون در بلد شما در آمدیم از بهر ما جاسوسان باشید و ما را از کار و کید دشمن آگهی دهید و بزاد و علوفه مدد کنید ، و اگر یوقنا در مقاتلت با ما هزیمت شود او را از درون شدن بقلعۀ خویش دفع دهید، گفتند ای امیر ما این جمله را پذیرفتیم لکن دفع يوقنا در قوت بازوی ما نیست ، و ما چیزی را که نیرو نداریم بردمت نگیریم.

أبو عبیده این سخن را پسنده داشت، و بر دیگر شرایط پیمان استوار کرد و کتاب عهد بنگاشت ، پس آن جماعت طریق مراجعت گرفتند ، و چون بحلب در آمدند یک تن از مردم یوقنا ایشان را دیدار کرد و گفت از کجا می رسید ؟ چنان پنداشتند که از مردم حلب است گفتند برفتیم و با عرب کار بصلح کردیم ، مرد لشکری چون بشنید بیک سوی شد و برنشست و شتاب زده بلشکر گاه آمد و با یوقنا گفت چه بیهوده زحمت کار زار می بری و حال آن که مردم حلب کار بصلح کردند. و بیم می رود که قلعه را فرو گیرند و با عرب سپارند، و زن و فرزند تو را لشکریان اسیر برند.

و این وقتی بود که یک روز و يك شب در ميان كعب بن ضمره و يوقنا حرب بر پای بود، و از دو سوی لشکر را مجال نیفتاد که دست بماكول و مشروبی فرا برند ، یا ادای صلوة کنند و از مسلمانان افزون از دو بست کس در میدان جنگ

محفوف بخون خویش بودند ، و کعب بن ضمره امید از زندگانی گسسته و چشم بر راه أبو عبيده عبیده بسته داشت.

ناگاه نظاره کرد که یوقنا با لشکر روی بر تافتند و بسوی حلب سخت بشتافتند ، كعب بن ضمره شکر خدای را بگذاشت و چنان پنداشت که از آسمان بر ایشان بانك زدند، و ایشان را هزیمت کردند، کعب قصد کرد که از قفای ایشان تاختن کند، مسلمانان گفتند ای کعب این بس نیست که خداوند در چنین زحمت ما را مورد رحمت ساخت، پس کعب پیاده شد و مسلمین پیاده شدند کعب پیاده شد و مسلمین پیاده شدند و نخست بقضای نماز های فائت پرداختند.

امّا أبو عبيده بعد از مراجعت مردم حلب با خالد گفت بیمناکم که مبادا کعب بن ضمره با تمامت مسلمانان بدست يوقنا مقتول باشد ، و حکم داد تا لشکر کوچ دادند ، خالد بن الوليد بر مقدمه و خود بر ساقه لشکر همی رفت ، بدین گونه طی مسافت کرده تا در مصاف گاه کعب بن ضمره را دیدار کردند ، و بزندگانی او شاد خوار شدند ، و قصّه جنگ بدانستند. پس أبو عبیده پیاده شد و شهدای مسلمین را بخاک سپرد، و گفت همانا این که یوقنا ترك منازعت گفت ، و طریق مراجعت گرفت خبر مصالحت مردم حلب را شنیده باشد ، و بعید نیست که ایشان را عرضۀ دمار دارد و دمّت ما مشغول محافظت ایشان است، و بی توانی آهنگ حلب کرد.

امّا از آن سوی چون یوقنا بقلعۀ خویش در رفت ، فرمان کرد که از مردم حلب يك تن زنده نگذارند، لشکر او با تیغ های کشیده بر ایشان تاختند ، برادر یوحنا چون این بشنید به نزديك او آمد و گفت این چه ناستوده کاری است که مردم را بی گناه تباه خواهی کرد ، یوقنا گفت کدام گناه ازین عظیم تر است که ایشان ارتکاب کردند ، و به وافقت اعدای من شتاب گرفتند ؟ یوحنا گفت ایشان را گناهی نیست، چه دانسته اند که عرب در پایان کار قرین نصرت گردد.

یوقنا گفت هنوز حمایت عرب کنی و مردم حلب را بمصالحت ایشان تمجید فرمائی ، و تیغ بکشید و آهنگ برادر کرد ، یوحنا گفت: اللَّهُمَّ أَنَّى أُشْهِدُكَ أَنِّي

مُسْلِمُ اليك وَ مُخَالِفُ لِدِينِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ وَ أَنَا أَشْهَدُ أَنْ لَا اله الَّا اللَّهُ وَ أَنَّ عَدَا وَ رَسُولُهُ وَ أَنَّ الْمَسِيحَ نَبِيَّ اللَّهُ چون کلمه بگفت و ایمان آورد گفت اکنون آن چه خواهی می کن که من مسافر بهشتم و یوقنا بی توانی سر او را بپرانید، و در قتل مردم بلد فرمان مؤکد ساخت. فریاد و اغوثاه از مردم بلند شد هنگامی که سیصد تن از آن جماعت در خون خویش غلطان بودند ، رایات مسلمین دیدار شد ، و فرياد أهل بلد گوش زد ایشان گشت.

خالد بن الوليد و أبو عبيده از گرد راه حمله در افکندند ، و چون برق خاطف خویش را در لشکر یوقنا در انداختند، و تیغ در ایشان نهادند ، يوقنا را مجال درنك محال افتاد ، و با بطارقه و أبطال رجال خویش بقلعه گریخت ، و دروازه ها استوار کرد ، و آن کس که دست نیافت تا بقلعه در گریزد و جانب بیابان گرفت بتیغ عرب کیفر یافت و تا این هنگام از لشکر یوقنا سه هزار کس و از عرب سیصد مقتول بود.

مع القصه يوقنا بقلعۀ خویش در رفت ، و آلات حراست حصار و منجنیقات نصب کرد ، این وقت مردم حلب چهل تن از لشکریان یوقنا را اسیر کرده به نزديك أبو عبيده آوردند و گفتند این جماعت از جنگ فرار کرده بنزديك ما پناهنده شدند، و ما روا نداشتیم که بیرون شرایط عهد نامه ایشان را نگاهبانی کنیم ابو عبیده آن جماعت را با سلام دعوت کرد هفت تن مسلمانی گرفت، پس بفرمود تا دیگران را سر برداشتند.

آن گاه با مردم حلب گفت هیچ توانید ما را بفتح این قلعه دلالت کنید تا در اخذ غنیمت با ما شريك باشيد گفتند ندانيم يونس بن عمرو الغسّانی گفت ای امير من در سهل و صعب مسالك شام بصیرتی تمام دارم ، همانا جماعتی از لشکر یوقنا در مضایق جبال و دروب جای دارند، رأی آن است که برا یشان تاختن کنیم ، و جمله را در هم شکنیم ، خالد گفت نیکو گفتی لکن بهتر آنست که نخست بر این قلعه شورش

بریم، و این حصن را بگشائیم تا مبادا از لشکر های روم گروهی در رسد و میان ما و حصن حایل شود.

پس أبو عبيده بفرمود تا لشکریان پیاده شدند ، و هم گروه بسوی قلعه پورش بردند ، أبطال يمن و شجعان بنی ربیعه دلیری ها کردند، و مردم یوقنا از فراز باره به رمی حجاره و دیگر چیز ها ایشان را دفعه می دادند ، عامر بن الاشلع الربعي، و مروان بن عبد الرّبعی ، و سلمان بن عامر العامری ، و غطفان بن سالم الكلابی و سراقة بن مسلم العدوى، و هفت تن از بنی عدی بضرب حجاره جان دادند، و بسیار کس جراحت شدند.

بو عبیده ناچار علم خویش را بیرون از بلد نصب کرد و بفرمود تا مسلمانان کشتگان خویش را بخاک سپردند ، يوقنا از هزیمت مسلمانان شاد شد ، و با قوم خویش گفت دیگر عرب فتح این قلعه را آرزو نخواهد کرد ، و من بر ایشان کیدی خواهم بست ، و تاختنی خواهم کرد، آن گاه هزار سوار نام دار از لشکر خویش اختیار کرد، و ملازم یک تن از بطارقه ساخت و فرمود از قلعه بیرون شوید و نیمه شب که عرب نیران خود را نشانده باشد بر ایشان شبیخون برید، و عرب را گمان نمی رفت که ایشان از تنگنای محاصره چنین دلیری توانند کرد ، پس کمر ها بگشودند و بیاسودند.

ناگاه در تاریکی شب لشکر یوقنا بر ایشان تاخت ، و دست بقتل و اسر بر آورد فرياد النَّفِیرُ النَّفِیرُ از مسلمین بالا گرفت ، أبو عبيده و خالد بن الولید آگهی یافتند و بانک در دادند و بر نشستند و حمله گران افکندند، از مردم روم صد تن مقتول گشت، و از مسلمانان شصت تن شهید شد و پنجاه کسی اسیر گشت و لشکر روم بقلعه گریخت ، صبح گاه یوقنا بفرمود مسلمانان را دست بگردن بسته حاضر کردند و از فراز باره چنان بداشتند که لشکر عرب نظاره می کردند و حکم داد تا جمله را را گردن بزدند و این کردار بر مسلمانان سخت دشوار آمد.

و هم چنان يوقنا کید دیگر می اندیشید ، و روز دیگر یک تن از جواسیس او

آگهی آورد که جماعتی از عرب با اجمال و بغال (1)از پی علف و آزوغه طریق وادی طنان گرفتند، و ایشان را از سیف و سنان سلاحی بکمال نیست ، یوقنا از اصفای این سخن شاد شد و گفت سوگند با مسیح که جهان را بر عرب تاريك كنم ، و طريق علوفه و میره (2)بر ایشان مسدود سازم، و نیم شبی دروازه بگشود ، و هزار سوار در طلب ایشان بیرون فرستاد تا بقدم عجل و شتاب بشتافتند ، و صبح گاه مسلمانان را دیدار کردند مناوش بن الضحّاك الطائی با صد تن از مسلمین بطلب علوفه می شدند.

چون مناوش ایشان را نگریست ، بانک در داد که ای مسلمانان اينك لشكر روم است پای اصطبار استوار کنید ، و طریق جهاد گیرید ، پس جنگی جنگی صعب برفت و مناوش بن ضحّاك و غيلان بن مناور ، و فضل بن ثابت ، و منيع بن عاصم ، و حنظلة بن حرب ، و مناوش بن سليط ، و ربيعة بن مفارغ و معيط بن عامر ، و مرة بن هرماس و نوفل بن عدى ، و عطاء بن ياسر ، و عقال بن جماهر ، و سليمان بن حفاف ، و مقبل بن ثابت ، و اقرع بن رافع ، و كهلان بن سراقه ، و منهال بن يشكر ، و نحام بن عقيل ، و مسيب بن النافع شهید شدند، و این جمله از قبیله طی بودند.

مع القصّه سى تن از مسلمانان مقتول گشتند ، و دیگر هزیمت شدند ، و لشکر روم مال و مواشى و علوفه ایشان را ببردند، و از جمله هزیمتیان عون بن صباح الطائي بنرديك أبو عبيده آمد، و قصّه بگفت . أبو عبیده را شگفت آمد که این لشکر از کجاست ، چه یوقنا و مردم او در حصارند و خالد بن الولید را فرمود: جز تو را در خور این کار ندانم پس خالد ضرار بن الازور و ربيعة بن عامر و گروهی را از لشکر برداشته تا بدان جا که مسلمانان عرضه دمار گشتند بتاخت.

جماعتی که در آن وادی نشیمن داشتند بنزديك خالد آمدند، و گفتند دامن ما آلوده این عصیان نیست، بلکه بطریقی از بطارقه یوقنا با هزار سوار بر ایشان غارت افکند ، و اکنون بر این جبل جای دارند، از بهر آن که در تاریکی شب باز


1) اجمال جمع جمل یعنی شتر ها، و بغال جمع يغل يعنى استر ها

2) یعنی زاد و توشه از گندم و جو و ذرت و امثال آن

قلعه خویش شوند، و از یوقنا در لشکر مسلمانان جاسوسان اند، تا آن گاه که از لشکر گاه جماعتی از پی علوفه بیرون شود ، او را آگهی دهند.

خالد چون این بشنید طریق جبل گرفت و در راه ایشان کمین نهاد ، چون تاریکی شب جهان را فرو گرفت، و بطریق خواست باز قلعه شود چنان که لشکر اسلام او را دیدار نکند ، مردم خود را فرمان کرد که بقدم عجل و شتاب طی مسافت کنند ، و خود را بقلعه رسانند، چون گذر ایشان بر کمینگاه افتاد ، خالد ولید چون شیر غضبان از کمین بیرون جست، و مانند رعد بغرید و آهنگ بطریق کرد چه او را یوقنا پنداشت ، و از گرد راه تیغ براند ، و او را دو پاره ساخت ، و مسلمانان دایره کردار در گرد ایشان پره زدند، و تیغ در آن جماعت نهادند، هفتصد کس را بکشتند ، و سیصد تن را اسیر گرفتند و با اموال و اثقال ایشان باز لشکر گاه شدند.

مسلمانان از قدوم ايشان بانك تكبير در دادند ، أبو عبيده بر اسیران اسلام عرضه داد ، ایشان سر بر تافتند و گفتند اگر خواهید فدیه ما را مأخوذ دارید و رها سازید ، خالد ولید گفت هرگز این نکنیم ایشان را در برابر قلعه گیان کردن می زنیم تا دل های ایشان ضعیف شود ، أبو عبیده گفت از سخن تو بیرون نشوم ؛ و فرمان کرد تا صبح گاه ایشان را در فرود قلعه سر بر گرفتند و بر مسالك و معابر ديده بانان گماشتند تا مبادا مغافصه از مردم قلعه کس بلشکر گاه آسیب زند. و حکم داد تا در میان لشکر گاه نگران باشند، و جواسیس یوقنا را دست گیر سازند.

از قضا خالد بر مردی عبور داد، و او را ندانست گفت کیستی گفت از مردم یمن از قبیله غسّان ، خالد گفت تو از متنصّره عربی و جاسوس یرقنا باشی، گفت از مسلمانانم ، فرمود برخیز و دو رکعت نماز بگذار ، چون ندانست او را مأخوذ داشت، ناچار سخن بصدق کرد و گفت ما سه تن جاسوسانيم دو تن بنزديك يوقنا شدند؛ تا خبر شما بده رسانند و من بجای مانده ام. أبو عبيده گفت اکنون مسلمان می شوی یا رضا بقتل می دهی ؛ گفت مسلمان می شوم ، و ایمان آورد، بالجمله چهار

ماه مسلمانان یوقنا را حصار دادند و بر او دست نیافتند ، و روزی نبود که از یوقنا بر ايشان زحمتی نرسد، و محاربتی بپای نشود ، مسلمانان دل تنگ شدند و تصمیم عزم دادند که از کنار حلب برخیزند و بدیگر جای شوند تا آن گاه که توانند یوقنا را بدست گیرند.

و از آن سوی چون خبر بمدينه نمی رفت عمر بن الخطاب بيمناك شد که مبادا ایشان را داهیه رسیده باشد ، بسوی ابو عبیده بدین گونه نامه کرد:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ إِلَى عَامِلِهِ بِالشَّامِ أَبِي عُبَيْدَةَ سَلَامُ عَلَيْكَ فانى أَحْمَدُ اللَّهُ الَّذِى لَا اله الَّا هُوَ وَ أُصَلِّىَ عَلَى نَبِيِّهِ حَمِدَ أَمَّا بَعْدُ يَا أَبَا عُبَيْدَةَ لَوْ عَلِمْتُ بِكَثْرَةِ قلقى وَ ضَنّاً جَسَدِي عَلَى اخواني الْمُسْلِمِينَ بِابْطَاءٍ كِتَابِكَ وَ انْقِطَاعِ خَبَرُكَ عَنَى وَ لَا يُمْضَى لَيْلٍ وَ لَا نَبَّارٌ الَّا وَ قَلْبِي عِنْدَكَ وَ مَعَكَ وَ انّ لَمْ يأتنى مِنْكَ كِتَابُ وَ لَا رَسُولُ يَطِيرُ قَلْبِي الْيَدِ فأظنك لَا تُكْتَبُ الَىَّ الَّا بِالْفَتْحِ أَوِ الْغَنِيمَةِ وَ اعْلَمْ يَا أَبَا عُبَيْدَةَ وَ انّ كُنْتُ نَائِياً عَنْكُمْ أَنِّي دَاعٍ لَكُمْ وَ قَلَقٍ عَلَيْكُمْ كقلق الْوَالِدَةِ عَلَى وَلَدِهَا فاذا قَرَأْتَ كِتَابِي هَذَا فَكُنْ لِلْإِسْلَامِ عَضُداً وَ السَّلَامُ عَلَيْكَ خلاصه آن است که می گوید : ای ابو عبیده مرا آگهی از برادران مسلمان من ندادی ، و خبری باز نفرستادی ، چندان که قلب من رنجور شد و شبی بر من نگذشت الا آن که دل من با شما بود ، و ازین ابطاء در ابلاغ خبر چنان دانستم که با من مکتوب نخواهی کرد ، مگر گاهی که اعدا را مقهور کنی، و بشارت نصرت فرستی، اگر چند از شما دورم نصرت شما را از خداوند خواستارم و بر شما چنان ترسانم که مادر بر فرزند.

بالجمله آن نامه را بدست پیکی تیز پی بنزديك أبو عبيده فرستاد ، و او بر مسلمانان قرائت کرد و در پاسخ نامۀ عمر نگاشت که ما قنسرین را از در مصالحت بگشادیم ، و بر اراضی عواصم غارت افکندیم و مردم شهر حلب نیز با ما مصالحت کردند و جزیت بردمت نهادند لكن يوقنا و لشكر او در حسن حلب متحصن شده اند دگاه و بیگاه بر ما تاختن کنند و جماعتی از مسلمین را تباه سازند. اکنون در

خاطر نهاده ام که از این جا کوچ دهیم، و در بلادی که میان انطاکیه و حلب است جای کنیم، تا حکم چه فرمائی و این نامه را بدست عبد اللّه بن قرط يماني و اجعل بن جيران اليشكری روانه مدینه داشت.

پس ایشان طی مسافت كرده بنزديك عمر آمدند ، و نامه ابو عبیده را تسلیم دادند ، عمر آن کتاب را بر اصحاب قرائت کرد و پاسخ ابو عبیده را بدین گونه نگاشت:

أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ وَرَدَ كِتَابِكَ عَلَى مَعَ رُسُلِكَ فَسَّرَ نى مَا سَمِعْتَ مِنِ الْفَتْحِ عَلَى يَدَيْكَ وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتِ مِنَ ! نَصْرَافُكَ إِلَى الْبِلَادُ الَّتِي بَيْنَ أنطاكية وَ حَلَبَ ، وَ تَرَكَ اَلْقُلْعَةُ وَ مَنْ فِيهَا فَمَا هَذَا برأى أَتَتْرُكُ رَجُلًا قَدْ أَخَذْتَ دِیَارَهُ وَ مَلَكَتْ مَدِينَتِهِ ثُمَّ تَرْحَلْ عَنْهُ فَيَبْلُغُ إِلَى جَمِيعِ اَلنَّوَاحَى أَنَّكَ لَمْ تَقْدِرْ عَلَيْهِ. فَيَضْعُفُ ذِكْرَكَ وَ يَعْلُو ذَكَرَهُ بِمَا صَنَعَ وَ يَطْمَعُ مَنْ لَمْ يَطْمَعْ وَ تتجرى عَلَيْكَ أَجْنَادِ الرُّومِ وَ خَاصَّتُهُمْ وَ عَامَّتُهُمْ وَ تَرْجِعْ إِلَيْكَ الْجُيُوشِ وَ تُكَاتَبُ مُلُوكِهَا فِي أَمْرِكَ وَ إِيَّاكَ أَنْ تَرْجِعَ عَنْ مُجَاهَدَتِكَ إِيَّاهُ حَتَّى تَقْتُلْهُ أَوْ يُسَلِّمَ إِلَيْكَ إِنْشَاءِ اللَّهِ أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ وَ بَثَّ الْخَيْلِ فِي السَّهْلِ وَ الوَعْرِ وَ اكْفُفْهَا فِي الْمَضَايِقُ وَ الْجِبَالِ وَ بَيْنَ الْمَعَرَّاتُ إِلَى حُدُودِ الْفُرَاتِ وَ مَنْ صالحك صَالِحْهُ وَ مَنْ سالمك سَالِمَهً وَ اللَّهِ خَلِيفَتِي عَلَيْكَ وَ عَلَى جَمِيعِ الْمُسْلِمِينَ . وَ قَدْ نَفَذَتْ كِتَابِي إِلَيْكَ وَ مَعَهُ عَصَبَةً مِنَ طيء وَ حَضْرَمَوْتَ وَ كِنْدَةَ وَ أَهْلِ مَشَارِقِ الْيَمَنِ مِمَّنْ وَ هَبْ نَفْسِهِ اللَّهِ وَ رَغِبَ فِي الْجِهَادِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ هُمْ عَرَبِ وَ مَوَالٍ وَ فُرْسَانُ وَ رجالة وَ المدديأتيك مُتَوَاتِراً وَ السَّلَامُ عَلَيْكَ. ابو عبید خلاصه سخن چنین است می گوید : ای ابو عبیده مکتوب تو رسید ، و بشارت آن بلاد که بدست تو گشوده شد مرا شاد خاطر ساخت. لکن ازین اندیشه که از کنار حصن يوقنا ببلاد دیگر سفر کنی باز گرد که رائی ناصواب است ، چگونه مردی را که حصار دادی و مملکت او را فرو گرفتی می گذاری و می گذری؟ مگر ندانی که ازین کردار نام تو پست شود ، وصیت او بلند گردد ، و مردم روم بر تو جری شوند و لشکر ها بجنگ تو جنبش کنند، حاشا و کلاً او را هم چنان حصار

می ده تا گاهی که بدست تو مقتول گردد یا مسلمانی گیرد.

و لشکر خویش را در سهل و صعب آن مملکت پراکنده ساز ، و دشمنان را در بیغول ها بزندان کن، و آن کس را که از در مصلحت در آمد طریق مناطحت مسیار ، و آن کس که آهنگ جنگ کند در رزم او درنگ مفرمای ، اینک از رجال قبیله طی و حضرموت و ابطال کنده و یمن مردمی که در راه خدا بذل جان و مال را بچیزی نشمارند ، بمدد تو گسیل نمودم، و هم چنان ناصر و معین تو را متواتر خواهم داشت.

بالجمله آن نامه را در هم نوردید و خاتم بر نهاد . و عبد اللّه بن قرط را سپرد و او را بالشکری که برای مدد مسلمانان ساخته بود روانه شام داشت ، و عبد اللّه در عرض راه صفت شجاعت یوقنا را برای لشکریان شرح همی داد ، و همی گفت در مملکت روم بدلاوری و دلیری او مرد نیست، چه بسیار وقت در شب تاريك و روز روشن تاختن کند ، و لشکر ما را آسیب زند، و هر کس از پی علف و آزوغه از لشکر گاه بیرون شود . باسیف و سنان تباه سازد و باز قلعه شود.

مردی از غلامان ملوک بنی کنده که دامس نام داشت. و ابو الهول کنیت او بود ، مردی سیاه و در از بالا بدان سان که چون بر اسب نشستی هر دو پایش بر زمین آمدی ، و چون بر شتر سوار گشتی هر دو ساقش بزانوی شتر رسیدی ، و تمامت عرب از او در هول و هرب بودی، چون این سخنان را بشنید گفت مرد يوقنا منم عبد اللّه از روی غضب بدو نگریست. و گفت: هان ای سیاه این چه سخن است که گوئی مگر نشنیدی که گفتم ابطال مسلمانان بجمله او را حصار داده اند و با این همه از شر او آسوده نیستند ، و جبا بره روم و ملوك ارمن هرگز بر او غلبه نجسته اند و تو گوئى من مرد اويم؟

أبو الهول در خشم شد و گفت اگر از برادران دین نبودی نخست بقتل تو می پرداختم آن گاه آهنگ او می ساختم ، این بگفت و اسب خویش را جنبش داد و بر مقدمه جیش رفت، گروهی از لشکر گفتند ای عبد اللّه بر جان خویش ببخشای

تو این سیاه را ندانی که چند سپاه را تباه ساخته، و چه بیابان ها بریده و چه مهالك در سپرده، پس عبد اللّه خاموش شد، و هم چنان با لشکر طى طريق كرده بنزديك أبو عبيده آمدند ؟ و مسلمانان از رسیدن ایشان شاد شدند ، و هر کس از لشکر در جائی فرود شد.

دامس گفت: چیست این خوف مسلمانان از یوقنا با این که او در قلعه خود محصور است؟ گفتند: اى أبو الهول يوقنا مردى دلاور است ، هر نیم شب ازین قلعه فرود آید و بر لشکر گاه ما ترک تاز کند، درین سخن بودند که از يك طرف لشکر گاه فریاد النفير النفير برخاست، ابو الهول چون این بشنید دانست که یوقنا بیرون تاخته، بی توانی برجست و تیغ بکشید، و سپر از پس پشت انداخت ، و شتاب کنان بجای جنگ آمد ، و مکشوف افتاد که یوقنا با پانصد تن از ابطال رجال بیرون تاخته ، و شبیخون افکنده. ابو الهول این رجز بخواند:

أنا أبو الهول و اسمى دامس *** أكر في جمعكم مداعس

ليث هزير بطل ممارس

و بابنی اعمام خود تیغ بر مردم یوقنا گذاشت. و از چپ و راست همی بتاخت و بکشت و حمله از پی حمله افکند چندان که دویست تن از مردم یوقنا مقتول گشت و دیگر هزیمت شده راه قلعه پیش داشتند ، و دامس از دنبال ایشان تاختن می کرد ابو عبیده فرمان کرد تا ابو الهول باز لشکر گاه شود ، لاجرم با مردم خود باز شد و مسلمانان از این فتح شاد شدند و ابو عبیده با چند تن از صنا دید قوم شجاعت آل کنده را در منازعت با یوقنا تذکره همی کردند ، سراقة بن مرداس که یک تن از آل کنده بود لختی در دلیری و دلاوری ابو الهول سخن کرد.

خالد بن الولید گفت سراقه این حدیث بكذب نیاورد ، زیرا که معمر بن عنترة المهری از ابو الهول قصه شگفت با من گذاشت ، وقتی حدیث کرد که دامس را از قبیله ضمره مطالبت خونی می رفت و در این قبیله هفتاد تن مرد دلاور بودند ، و از بیم دامس از دشتی بدشتی و از کوهی بکوهی می گریختند. در پایان امر در ساحل

بحر جای گرفتند، ازین سوی دامس که پژوهنده ایشان بود، چون مسکن ایشان را بدانست از قبیله خویش استمداد کرد تا چند تن با او هم دست شوند ، کس او را اجابت نکرد، لاجرم بخیمه خویش در رفت و سلاح جنگ بپوشید و رزمه شگرف آکنده از جامه بر گرفت ، و از خیمه بیرون شد.

چون او را در قریۀ از قرای حضرموت معشوقه بود که سقله نام داشت مردم قبیله گمان کردند که آهنگ او را دارد . و این بسته اثواب را بنزد او ارمغان برد دامس گفت گفت سوگند با خدای گمان شما بر خطاست زیرا که من بطلب ثار خویش می روم تا نشان عار از ساحت خود بسترم. این بگفت و یک تنه راه بر گرفت و پوشیده از مردم طی مسافت همی کرد تا نیم شبی بر تلّی بر آمد که مشرف بر آن قبیله بود، آن گاه آن بسته را فرو نهاد و چهل عمود باندازه قامت مرد پای کرد و هر يك را جامه و ازاری بپوشید، چنان که از دور صفی دیدار بود.

آن گاه چون سفیده بزد بر نشست ؛ و تیغ بر کشید و مانند شیر شرزه بغرّید و فریاد همی کرد که یا آل کنده یا آل طریف چون مردم قبیله اين بانك رعد آوا بشنیدند فریاد از زن و مرد برخاست ، و مردان قبیله زن و مرد را بگذاشتند و هزیمت شدند ، دامس از قفای ایشان همی تاخت ، و چند تن بخاک انداخت چون هزیمتیان را بکنار بحر آورد و ایشان وا پس نگریستند و او را يك تند دیدند روی بر تافتند ، و بجنك در آمدند و لختی با او بگشتند هم در آن حمله چند تن از آن جماعت کشته شد.

این وقت آهنگ تل کردند تا در آن جا قوتی بدست کنند ، و شدتی فرمایند دامس بیم کرد که مبادا از آن عمود ها و آن حيلت ها آگاه شوند و دلیر گردند مهمیز بر اسب زد و نيك بكوشيد، تا از آن جماعت سبقت گرفت و بسوی آن عمود ها اشارت کرد و گفت یا آل کنده یا آل طريف اينك قوم بسوی شما می رسند یک تن را زنده مگذارید.

آن جماعت چون نگران شدند ، عمود ها را لشکری پنداشتند. پس بی توانی

روی بر تافتند این وقت دامس فریاد کرد که ای آل کنده شما را با خدای سوگند می دهم که بجای باشید که من یک تنه ایشان را بسنده ام ، و چون صاعقه آتش بار در آن جماعت حمله کرد مردم قبیله از جنگ دست باز داشتند، و هر کس توانست ضجيع خویش را با خود ردیف ساخت، یا فرزند خود را در قفای خویش جای داد ، و از جانبی فرار کرد.

چون دامس نگریست که مردان قبیله هر کس بطرفی گریخت مطمئن خاطر بمیان قبیله آمد جمعی از زنان و کودکان و مشایخ و غلامان بجای بودند غلامان را بفرمود تا شتران و استران را بیاوردند، و تمامت احمال و اثقال و اسیرانر احمل دادند آن گاه غلامان را دست بگردن بسته بر نشاند و آن جام ها را از عمود ها باز کرد و راه قبیله خویش پیش داشت و آن جمله را بمیان قوم خود آورد ، و مردم عرب از کردار او در عجب شدند.

چون خالد این قصّه بپای آورد ابو عبیده با سراقة بن مرداس گفت غلام خویش را حاضر کن تا او را دیدار کنیم، پس برفتند و دامس را بیاوردند گفت ای دامس من شجاعت و جلادت ترا شنیده ام ، لكن شما در اراضی سهل رزم داده اید و از کار جبال شامخه و قلاع حصینه آگهی ندارید ، و از یوقنا و دليرى او نیز بی خبرید از او بر حذر باش و کار برفق و رویت می کن، دامس گفت ای امیر من سهل و صعب زمین را فراوان در نوشته ام و بر قلل جبال و مسالك حصون گذشته ام ، و بسیار کس از شجعان عرب را شکسته ام و اسیر گرفته ام، که یوقنا و قلعه او به چیزی شمرده نمی شود.

أبو عبیده گفت ای دامس در فتح این حصار چه اندیشید؛ گفت در عرض راه خوابی دیده ام و در تعبیر آن چنان دانسته ام که این قلعه بدست من گشوده شود لکن این قلعه ایست منیع، و حصنی است حصین، چون از علف و آزوغه آکنده است. مردم آن از طول محاصره غمنده نشوند ، الا آن که من حیلتی اندیشم و بدست مکیدت بخدیعت بر ایشان غلبه جويم. أبو عبيده گفت با کدام حیلت دست یابی؟

گفت اى أمير « أَنْتَ تَعْلَمُ مَا فِي إِذَاعَةِ الْأَسْرَارِ مِنَ الشَّرِّ وَ الاضرار وَ مَنْ كَتَمَ سِرَّهُ كَانَتِ لَهُ الْخِيَرَةَ فِى أَمْرِهِ » هما نامیدانی در کشف سر چه ضرر هاست ، هر کس راز خویش را پوشیده داشت کار خویش را بساز و سامان کرد، گویند اول کس دامس بود که بدین کلمه سخن کرد ، و در میان عرب مثل گشت.

آن گاه گفت ای امیر اکنون فرمان کن که این لشکر ساخته جنك شوند و هم گروه بآهنگ قلعه تاختن برند ، أبو عبیده سخن او را بپذیرفت و بفرمود تا لشکر بپای دیوار قلعه آمدند و مردم يوقنا بر فراز باره انجمن گشتند، حجاره ایشان را دفع همی دادند ، بالجمله چهل و هفت روز نایره قتال در میان این دو لشکر افروخته بود ؛ و از این کار بر مردم قلعه صعب می رفت.

این وقت دامس گفت ای ابو عبیده وقت آن آمد که سی تن از صنا دید شجعان و فرسان لشکر را بتحت فرمان من بداری ، تا بدان سان که خود دانم در فتح این قلعه حیلتی اندیشم ، و خود از این جا کوچ دهی و یك فرسنك از كنار دور شوى ، و چنان نمودار کنی که از فتح این قلعه مأیوس شدی ، و بدیگر جای سفر کردی و دو تن پيك تيز پي با من سپاری تا آن گاه که بر این قلعه راه کنم ، پس تو را آگهی فرستم و تو بی توانی لشکری به پشتوانی من گسیل سازی.

أبو عبیده این جمله را بپذیرفت ، و سی تن از رجال أبطال را بدو سپرد ، و ایشان را گفت اگر دامس را که عبدی أسود است بر شما امیر کردم رنجه مشوید چه اگر در نصرت دین مرا نیز فرمان دهد پذیرفتار شوم ، مسلمانان گفتند حاشا و کلا اگر کافری را امیر ما کنی فرمان پذیر باشیم ، پس ابو عبیده فرمان کرد تا سپاه از کنار قلعه راه بر گرفتند و دامس با سی تن مردم خود بجانب جبل ره سپار گشت ، و آن جماعت را در بیغوله غاری جای داد.

مردم یوقنا از کوچ دادن لشکر عرب شاد شدند، و با او گفتند اجازت کن تا از دنبال ایشان تک تاز کنیم، باشد که بر این قوم آسیب زنیم، يوقنا نپذیرفت و این بود تا شب در آمد و جهان تاريك شد دامس با مردم خود گفت کیست که بیرون

شود ، و اگر تواند از مردم يوقنا یک تن اسیر گیرد، باشد که بدست یاری او بر این قلعه دست یابیم ، سه کرت این سخن گفت و کس اجابت نکرد گفت همانا شما بر جان خویش می ترسید، لکن مرا باکی نباشد، و خود را فدای مسلمین توانم کرد؛ این بگفت و کرّتاً بعد کرّه از غار بیرون شد ، و در حوالی قلعه یک تن و دو تن اسیر گرفت ، و بغار آورد و از ایشان از راه و روزن قلعه پرسش همی کرد چون بلغت رومی سخن می کردند هیچ ندانست.

و نوبتی یک تن را نگریست که از دیوار قلعه خویش را در آویخت ، و در افکند دامس عجلت کرد و او را ماخوذ داشت ، و بغار آورد و مکشوف داشت که یوقنا از مردم قلعه مال فراوان طلب کند، چندان که نیروی ادای آن ندارند ، لاجرم بعضی خویشتن را از فراز باره بزیر اندازند، تا از آن زحمت برهند ، بالجمله هشت کس را دامس اسیر گرفت و از ایشان بهره بدست نشد ، پس اسلام بر ایشان عرضه داد چون پذیرفتار نشدند جمله را گردن بزد، آن گاه مردم خود را برداشته پوشیده و پنهان از جائی بجائی و مغاکی بمغاکی و حجاره بحجاره همی آمد تا خود را بیای باره رسانید و بر فراز باره حارسان حافظان همی بودند ، و یک دیگر را بانك تنبيه در می دادند.

دامس لختی بگرد باره بر آمد، و برجی را نگریست که حافظ آن بخفته است ، پس آن دو تن پيك را بنزديك أبو عبيده گسیل داشت ، و پیام کرد که لشکری شایسته به پشتوانی ما فرست، چنان که هنگام سپیده دم حاضر باشند ، آن گاه هفت تن از مردم خود را اختیار کرد و خویشتن بنشست ، و تنی را بفرمود تا بر دوش او بایستاد و ثقل خویش را بر جدار افکند ، و نيك بر ديوار بچفسید، و آن دیگر بر دوش وی بر آمد، بدین گونه مرد هفتم را دست بر لب باره رسید ، و صعود کرد و حارس برج را خفته و مست طافح دید ، او را از باره در انداخت ، و عرضه دمار ساخت آن گاه دستار خویش فرو آویخت ، تا اصحاب بگرفتند ، و يك بيك صعود دادند.

دامس با بیست و هفت تن دیگر در آن برج جای کردند و آن قلعه را دهلیزی

بود که از سوی بیرون و درون در دروازه داشت، این هر دو را استوار می بستند . و سه تن حارس در میان دهلیز جای داشتند . دامس برفت و مصراع دروازه را که بدرون قلعه گشوده می شد بکند ، و حارسان را بکشت و دروازه بیرون او را نیز بگشود و اصحاب خویش را آگهی داد آن گاه چون سفیده صبح سر برند، با مردم خود به دروازه قلعه آمد ، تا از برای رسیدن لشکر اسلام گشاده بدارد.

این وقت یوقنا آگاه شد که لشکر عرب راه بحصن کرده اند و ابواب قلعه را خود حافظ و حارس شده اند ، بانك بر شكرند و مردم نصاری از جای در آمدند و نعرۀ مردان جنگ در هم افتاد، و از هر کوی و برزن حمله ور گشتند و مسلمانان بانك تكبير و تهلیل در دادند، و جنگ به پیوستند ، و این جمله بیست و هشت تن بودند.

در این جنگ هشت تن شهید گشت اول اوس بن عامر الجرمی ، دوم ابو ماجد سراقة الحميری ، سيم فارع بن مسیّب التمیمی، چهارم مرارة بن مراد الغنوى پنجم ربیع بن جابر العبدرى من بني عبد الدّار ، ششم هلال بن يعرب الخثعمی هفتم اميّة بن مازج الدارمی ، هشتم اسود بن ملاعب الحضرمی پس بیست تن از مسلمانان بجای بود و چهار هزار کس از کافران بدفع ایشان پای می فشردند و هم دست و هم داستان آهنگ دروازه داشتند.

در چنین وقت که مسلمانان یک باره دل از جان بر گرفته در دهلیز دروازه بکار ستیز و آویز بودند ، ناگاه خالد ولید با هزار سوار در رسید ، و از گرد راه بدروازه قلعه در آمد و چون شیر همی نعره زد و شمشیر در کافران نهاد ، مردم روم چون لشکر عرب نگریستند که لشکر عرب حصن را فرو گرفت ، و از دنبال ایشان

نیز سپاه متواتر می رسد، دانستند که نیروی مقاتلت ندارند از پیش روی مسلمانان هزیمت شدند ، و بر فراز باره صعود دادند و سلاح های جنگ بریختند ، و همی گفتند لاغون لاغون يعنى اَلاْمانَ اَلاْمانَ.

پس لشکریان دست از قتل باز داشتند ، و این وقت أبو عبيده نیز رسید و حال

بدانست پس بفرمود اهالی قلعه را مرد وزن حاضر کردند ، و بر ایشان اسلام عرضه کرد، اول کس یوقنا بود که قبول اسلام کرد و ایمان آورد و از پس او صنا دید لشکر او مسلمانی گرفتند ،أبو عبيده نيك شاد شد، و بفرمود تا جراحت های دامس را به بستند ، و مرهم کرد و مردم از شجاعت و خدیعت او انداز ها برداشتند ، این وقت یوقنا از آن چه رسول خدای را در خواب دیدار کرده بود و شمایل آن حضرت را با آن چه از کتب برادر خود یوحنا قرائت کرده بود مطابق یافته شرحی براند و دین اسلام را فراوان بستود معاذ بن جبل این کلمات را که آیات فضل و فلاح است قرائت کرد « فَقَالَ أَمَا عَلِمْتَ يَا عَبْدَ اللَّهِ انْهَ لَا كَنْزَ عِنْدَ الْمُؤْمِنِينَ أَوْفَى مِنَ الْعِلْمِ وَ لَا مَالُ أَوْفَرُ مِنَ الْحِلْمِ وَ لَا حَسَبَ أَوْضَحُ مِنِ الْعَفْوِ ، وَ لَا قَرِينَ أَزْيَنُ مِنَ الْعَقْلِ ، وَ لَا رَفِيقُ أَ شَيْنُ مِنَ الْجَهْلِ وَ لَا شَرَفَ أَعَزُّ مِنَ التَّقْوَى

وَ لَا كَرَمَ أَ عَلَا مَنْ تَرْكُ الْهَوَى ، وَ لَا عَمَلٍ أَفْضَلَ مِنِ الْفِكَرُ ، وَ لَا خَشْيَةَ أَوْفَرُ مِنَ الصَّبْرِ وَ لَا سَيِّئَةٍ أَخْزَى مِنَ الْكِبْرِ ، وَ لَا دَوَاءً أَوْفَقَ مِنَ الرِّفْقَ ، وَ لَا دَاءَ أُوجِعَ مِنَ الْحُمْقِ وَ لَا رَسُولُ أَعْدَلُ مِنَ الْحَقِّ وَ لَا دَلِيلَ أَوْضَحُ مِنَ الصِّدْقِ ، وَ لَا فَقْرَ أَذَلُّ مِنَ الطَّمَعُ ، وَ لَا غِنَى أَسْنَى مِنِ الْقُنُعَ ، وَ لَا حَيَاءٍ أَصْدَقُ مِنَ الْعِفَّةِ وَ لَا مَعِيشَةٍ أَرْبَحُ مِنَ الطَّاعَةِ ، وَ لَا عِبَادَةَ أَحْسَنَ مِنَ الْخُشُوعَ ، وَ لَا زُهْدٍ أَزْيَنُ مِنَ الْقُنُوعِ وَ لَا حَارِسَ أَحْفَظُ مِنَ الصَّمْتُ ، وَ لَا غَائِبَ أَقْرَبُ مِنَ الْمَوْتِ . یوقنا چون این کلمات را بشنید رویش بشکفت و گفت سوگند با خدای که جز این نیست ، و من از تورات و انجیل این پیغمبر را شناخته ام ، این همان پیغمبر یتیم است که عیسی بن مریم بشارت مقدم او را داده ، این هنگام أبو عبیده گفت ای يوقنا اکنون رأی چیست ؟ من آهنك أنطاكيه دارم که دار الملك هر قل است گفت ای امیر مرا پسر عمّی است که او را دارس بن جرفاس نام است ، مردی دلاور و شجاع است ، و او را حصنی حصین و منیع است، و لشکری دلیر زیر فرمان دارد آن گاه که تو آهنگ انطاکیه کنی لشکر بتازد و بر قنسرين و حلب غلبه سازد نخست جنك او را بپای رسان آن گاه آهنگ انطاکیه فرمای.

أبو عبیده گفت چگونه بر او نصرت توان جست ؟ گفت صواب آنست که

صد تن از شجعان مسلمین را که همه جامه رومیان در بر کنند ، با من روان سازی و هزار کس را فرمان کنی که از دنبال ما کمین گاهی گیرند ، تا وقت حاجت حاضر باشند ، تا من بدست خدیعت قلعه او را بگشایم و بر او غلبه جویم.

أبو عبیده از ده قبیله صد کس برگزید ، و از هر ده کس یک تن را نقیب ساخت بدین گونه خزعل بن عاصم را نقیب قبیله طی ساخت ، و مرّة بن مزاحم را نقيب قبیله فهر، و سالم بن علی را نقیب خزاعه، و مسروق بن سنان را نقيب سنبس و اسد بن دارم را نقیب نمير ، و ماجد بن عمير را نقيب حضارمه ، و ذو الكلاع را تقیب حمير ، و سيف بن فادح را نقيب باهله ، و سعد بن جبير را نقيب تميم ، و مالك بن فياض را نقیب مراد فرمود ، و این جمله را فرمان کرد که جامه رومیان در بر کردند و درع رومیان بپوشیدند، و ایشان را با یوقنا روان داشت ، و از قفای ایشان مالک اشتر رحمی را با هزار سوار مأمور ساخت.

امّا از آن سوی دارس را در لشکر گاه ابو عبیده جاسوسی بود که او را عتبة بن عرفه تمیمی می نامیدند، و با خود کبوتری داشت، چون یوقنا با ابو عبیده مواضعه نهاد که با صد تن از مسلمین بمانند پناهندگان خود را بقلعه دارس در اندازد ، و نیم شب دروازه بگشاید و هزار تن از مسلمانان را در آورد ، عتبة بن عرفطه این جمله را بدانست ، و مکتوب کرده بر دنبال کبوتر بست و بدارس فرستاد ، لاجرم دارس چهار هزار مرد از قلعه بیرونشد و صف راست کرد.

هنگامی که یوقنا برسید بدانسان که او را از در مهر پذیره کند و همی خواهد کاب او را بوسه زند از اسب پیاده شد ، و شتاب کنان برفت و چون بکنار اسب يوقا سید با کارد تنگ اسب یوقنا را قطع کرد ، و او را از اسب فرو کشید و لشکر او اطراف مسلمانان را فرو گرفتند و جمله را مأخوذ داشتند آن گاه با مشت مغز یوقنا را بکوفت، و گفت از دین مسیح بیرون شدی ، و با اعدای دین بیامیختی سوگند مسیح که تورا بسوی هر قل فرستم تا بر در انطاکیه بردار کند . این بگفت و او را بقلعه در برد ، و با دیگر مسلمانان بازداشت.

امّا مالك اشتر كه کمینی گرفته بود، یک تن بنی اعمام جبلة الايهم را که طارق نام داشت بدست آورد ، و از او پیمان گرفت که از حال دشمنان چیزی مخفی ندارد ، و از دارس پرسش فرمود ، طارق صورت حال يوقنا را و آگهی دارس را بدست جاسوس باز نمود و گفت اکنون دارس اعداد جنگ عرب همی کند، و از لوقائن ساقس صاحب راوندان نیز استمداد کرد، و او پانصد کس باعانت او گسیل داشت لكن دارس را از حال مالك اشتر هیچ خبر نبود.

بالجمله مالك بالطارق گفت تواند شد که مسلمانی گیری و از آتش دوزخ برهی، گفت من با ابن عمّ خود جبله بدست عمر بن الخطاب مسلمانی گرفتیم ، و چون جبله بروم گریخت و مرتد شد ، من متابعت او کردم، و شنیده ام که در دین شما هر که مرتد شد عذر او را نپذیرند، و بقتل رسانند ، ازين روى بيمناكم. مالك گفت نه چنین است در شریعت ما توبت و انابت در حضرت حق جل شأنه پذیرفته است پس طارق را دل قوی گشت و کلمه بگفت.

این هنگام مالك اشتر بانتظار لشکر صاحب راوندان که باعانت دارس مأمور بود بنشست، چون نیمی از شب برفت ایشان برسیدند ، پس مالك مانند شیر شرزه با هزار سوار نام بردار مغافصة از کمین بیرون تاخت، و آن پانصد سوار را چندی بکشت و تمامت را مأخوذ داشت ، و جام های ایشان را بیرون کرد و بر مردم خود بپوشانید و طارق را گفت بنزد دارس شتاب کن و مژده رسیدن لشکر صاحب راوندان را برسان.

طارق گفت یک تن از مردم خود را با من رفیق کن تا مبادا در رسالت من ترا شکی و ریبی بخاطر آید ، پس مالك پسرعم خود راشد را با او همراه کرد ، امّا از آن سوی دارس را دو پسر بود ، یکی لوقا و آن دیگر لاون نام داشت و یوقنا و دیگر مسلمانان در خانه لاون محبوس بودند و یوقنا را دختری در پرده بود که ماه و ستاره از دیدار او زحمت شناعت و بیغاره می بردند ، و لاون فریفته جمال دختر عم بود این هنگام او را بخاطر آمد که اگر دین عرب بر حق نبودی، هر قل با آن بسط کشور

و کثرت لشکر مقهور آن نشدی ، نیکو آنست که مسلمانی گیرم و بند از یوقنا بگشایم و دختر او را بشرط زناشوئی بسرای آورم.

پس بنزديك يوقنا آمد و صورت حال را بگفت یوقنا گفت ای فرزند شرط اسلام آنست که برضای یزدان قبول ایمان کنی، نه بطمع و طلب حطام دنیوی کلمه گوئی ، اگر چند من دختر خویش را بسرای تو فرستم اسلام تو نباید منوط باین شرط باشد ، بالجمله لاون بدست عم خویش مسلمانی گرفت و گفت پدر من دارس اکنون مست خفته است ، می روم و او را در راه خدا بقتل می رسانم ، این بگفت و بند از یوقنا و مردم او برداشت ، سلاح جنگ ایشان را باز داد ، و خود آهنگ پدر کرد.

وقتی برسید که پدر را بی سر دید گفت قاتل پدر من کیست؟ برادرش لوقا گفت من او را در راه خدا کشتم، چه خبر تو را با یوقنا بشنیدم و آهنگ تو را بدانستم ، بیم کردم که مبادا دارس آگاه شود و در قتل تو سبقت جوید ، لاون سخت شاد شد و یوفنا را آگهی آورد ، پس آن جماعت هم دست شده بانگ تهلیل در دادند، و تیغ در رومیان نهادند.

این وقت طارق بن شیبان و راشد از راه برسیدند، و از قصه آگاه شدند پس شتاب كنان بنزديك مالك اشتر باز شدند و خبر باز دادند، پس مالك بالشكر سرعت کرد ، و بدروازه حصن غراز آمد، لاون بفرمود در بگشودند و ایشان را در آوردند مالك چون شیر دمنده شمشیر در مردم غر از نهاد ، آن جماعت را دیگر قوت مقاتلت نماند، ناچار سلاح جنگ بریختند و امان طلبیدند.

پس مالك اشتر سعيد بن عمرو الغنوي را بر حصن غراز والی کرد ، و آن صد تن لشکریان که با یوقنا مامور بودند بنزد او گذاشت ، و هر غنیمت که یافته بود بر آورد ، و از آن جماعت هزار مرد جوان و چهل و پنج کس از مشایخ و ره بان اسیر داشت و هزار تن از زنان و دوشیزگان و هشتاد تن عجوز نیز باسیری آورد هنگامی که در میان اسیران عبور می داد یک تن از قسیسان را نگریست که دیداری

میمون و فرخنده داشت ، او را گفت تواند شد که دین اسلام اختیار کنی گفت تواند شد گاهی که مسئله چند که در انجیل دیده ام پرسش کنم و پاسخ گیرم، مالك گفت آن چه خواهی بپرس.

ایشان در این سخن بودند که گردی دیدار شد ، و لشکری معاینه گشت مكشوف افتاد که فضل بن عباس بفرمان ابو عبیده با هزار سوار اراضی منبج را پی سپر غارت ساخته اینک از راه می رسد، پس فضل برسيد و مالك بملاقات او شاد خاطر گشت ، و قصّه فتح غراز را بگفت تا بحدیث قس و مسائل او رسید فضل باراهب گفت یا قس آن چه خواهی بپرس قس گفت اوّل مخلوقات قبل از آسمان و زمین چیست فضل گفت أوّل مَا خَلَقَ اللَّهُ اللَّوْحِ وَ الْقَلَمُ و نیز گفته اند اول مخلوق عرشو کرسی است، و نیز گفته اند وقت و زمان است و نیز گفته اند عدد و حساب است. وَ يُقَالُ أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ جَوْهَرٍ فَصَيَّرَهُ مَاءً ثُمَّ خُلِقَ مِنْهُ الْعَرْشُ یعنی خداوند نخست گوهری آفرید ، پس آن را آب کرد و از آن عرش را خلق کرد.

وَ يُقَالُ أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْلَ لِأَنَّهُ أَرَادَ أَنْ يَنْتَفِعَ الْخَلْقِ بِفِعْلِهِ وَ أَنَّهُ لَمَّا نَظَرَ إِلَيْهِ ارْتَفَعَ مِنْهُ دُخَانُ فَخَلَقَ مِنْهُ السَّمَاءِ ثُمَّ ارْتَفَعَ لَهُ زَبَدِ فَخَلَقَ مِنْهُ الْأَرْضِ. یعنی نخستین خداوند عقل را آفرید تا خلق بکردار او سود برند ، و چون بسوی او نظر افکند از او دودی برخاست ، پس از آن دود آسمان را بیافرید و نیز کفی بر آورد و از آن کف زمین را خلق کرد ، و نیز گفته اند خداوند نخست نور و ظلمت را آفرید و از ایشان طلب اقرار بوحدانیت خویش کرد پس نور اقرار آورد و ظلمت انکار نمود پس از نور بهشت آفرید برای پاداش رضای خود و از ظلمت دوزخ کرد برای کیفر سخط خود و ارواح سعدا را از نور و ارواح اشقیا را از ظلمت خلق کرد و ازین روی است كه هر يك بمستقر خود باز گردند ، و نیز گفته اند خداوند نخستین نقطه آفرید و بهیبت بدو نگریست آن نقطه متضعضع گشت ، پس آن را الفی کرد و فاتحه کتاب ما ساخت، پس پاک است آن کس که کتابش را از نقطه مؤلف داشت، و خلقش را از نقطه آفرید، و ایشان را بنفخه بمیراند و

زنده کند.

چون قس این کلمات را از فضل بن عباس اصغا نمود . ایمان آورد و مردم غر از چون مسلمانی او را نگریستند ، الا عددی اندك، مسلمانی گرفتند.

ذكر حیلت کردن بوقنا و مقاتلت لشكر عرب در انطاکیه با هر قل در سال هفدهم هجری

چون قلعۀ غراز گشوده شد ، مالك اشتر سعید بن عمرو الغنوی را در آن حصن بحکومت گذاشت ، و با سپاه عرب آهنگ حلب کرد ، یوقنا گفت سوگند با خدای تا من بانطاکیه نشوم و با هر قل حیلتی نیندیشم با لشکر گاه مسلمانان باز نشوم و طریق خدمت ابو عبیده نگیرم ، این بگفت و جماعتی از بنی اعمام خود را که اسلام ایشان را استوار می دانست با خود برداشت ، و راه انطاکیه گرفت.

چون شب تاريك شد ، چهار تن از آن جماعت را ملازمت خود فرمود و دیگر مردم را گفت من با این چهار تن جدا گانه کوچ می دهم ، و شما جدا گانه طی مسافت می کنید ، بدان گونه که از مردم عرب بهزیمت می روید در انطاکیه با یک دیگر پیوسته خواهیم شد ، بدین گونه طی مسافت همی کردند.

در دیر سمعان که مشرف بر نهر اسود است ، گروهی از سواران و پیادگان که از قبل هر قل بحفظ و حراست طرق و شوارع اشتغال داشتند ، یوقنا را دیدار کردند ، و او را با آن چهار تن که رفیق راه داشت ماخوذ نموده بانطاکیه آوردند و در کنیسه قسیسان در خدمت هر قل حاضر داشتند و گفتند بنارس که سردار حارسان دیر سمعان است ایشان را مأخوذ نموده گسیل در گاه داشت. و چنان می پندارد که يوقنا صاحب حلب است.

هر قل گفت یوقنا تو باشی؟ گفت منم و زمین خدمت ببوسید و بگریست گفت

این گریستن چیست و حال آن که بمن رسید که تو دین عرب گرفتی ؟ یوقنا گفت این سخن بصدق است، لكن اسلام من حیلتی بود تا از دست ایشان و کراهت دیدار ایشان رهائی جویم پس آن گاه که لشکر عرب شمشیر در مردم غر از نهاد و از مراقبت ما غایب گشت مرا فرصتی بدست شد، و با این چهار تن بحضرت تو گریختم و اگر غم دین نداشتم ، برادر خود یوحنا را نکشتم. و یک سال با عرب رزم ندادم.

هر قل و آن بطارقه که در خدمت او بودند سخن یوقنّا را استوار داشتند و هر قل او را بجامه ملوك و كمر و ياره تشريف كرد، و گفت اگر حلب از دست تو بیرون شد حکومت انطاکیه را با تو عطا کنم. هنوز این سخن در میان بود که حارسان جسر حدید در آمدند، و بعرض رسانیدند که دویست تن از بزرگان حلب از اعمام يوقنا بکنار جسر حدید رسیده اند ، و از لشکر عرب هزیمت شده اند.

هر قل با یوقنا گفت برنشین و ایشان را دیدار کن ، اگر از بنی اعمام تست بنزديك من حاضر ساز پس يوقنا بر نشست ، و ایشان را از جسر حدید بانطاکیه در آورد ، و در برابر سرای یوقنا بر حسب امر هر قل ایشان را جای دادند ، و این هنگام سفیری از مرعش از جانب دختر هر قل برسید ، و بعرض رسانید که اقامت من درین اراضی از بیم عرب صعب افتاده است ، صواب آنست که کس گسیل کنی تا مرا بانطاکیه کوچ دهد ، و این دختر در سرای ابن حارس که سیف النّصرانيه لقب داشت می زیست ، و شوهر او در يرموك مقتول شد ، و بعد از شوهر حکومت مرعش داشت.

بالجمله هر قل یوقنا را با دو هزار سوار بیرون فرستاد تا برفت و دختر او را کوچ داده طریق انطاکیه گرفت.

اما از آن سوی چون مالك اشتر قلعۀ غراز را بگشاد ، با مردم خود طریق حلب گرفت ، و بنزد ابو عبیده آمد ، ابو عبیده شاد شد و صورت حال را بعمر بن الخطاب کتاب کرد، و خمس غنایم را نیز بیرون کرد و بصحبت رباح بن غانم اليشكری

بسوی مدینه گسیل داشت ، و از پس او ضرار بن الازور را با دویست سوار بجانب مرج و ابق مأمور فرمود.

چون ضرار بن الازور بدان اراضی رسید، یک تن از معاهدی که دلیل او بود گفت راه با دشمن نزديك شد ، لختی در این جا فرود آیید و هنگام سحر بر ایشان غارت برید، ضرار لشکر خویش را دو بهره ساخت ، و هر صد تن را در کمینی باز داشت تا چهار پایان را استوار به بستند ، و خود براحت بخفتند.

از قضا این وقت جبلة الايهم که همواره بالشکر برای حفظ حدود و دفع و منع عرب در بیابان ها گرد بر می آمد، بر ایشان عبور داد و بر آن صد تن که از ضرار دور بودند بگذشت ، و مغافصة حملة كرد و ایشان هنوز خواب در چشم داشتند که دست خوش عدو شدند ، چند تن مقتول و دیگر اسیر شدند.

آن گاه جبله آهنگ ضرار کرد، پس ضرار از جای بجست ، و بر نشست و مردم خود را برای جنگ بر انگیخت ربيعة بن معمر بن ابی عون که از شعرا و فصحای عرب بود مردم را بجنگ تحریض کرد ، و ضرار از پیش روی سواران بجنگ در آمد و این شعر ها بخواند:

ألا فاحملوا نحوا للئام الكواذب *** و روُّوا سيوفاً من دماء الكتائب

و ذبّوا عن الدين المعظّم قدره *** و أرضوا إله الخلق ربَّ المواهب

فمن كان منكم يبتغى عتق رقبةٍ *** من النّار في يوم الجزا و المآرب

فيحمل هذا اليوم حملة ضيغم *** و يرضى رسولاً صادقاً غير كاذبٍ

و مانند صاعقه آتشبار حمله بر لشکر جیله برد و همی مرد و مرکب با تیغ

در گذرانید جبله از دلیری و دلاوری او در عجب رفت و مردم خود را فرمان کرد تا کمان ها بزه کردند، و او را تیر باران دادند ، اسب ضرار بزخم پیکان از پا در آمد ، و ضرار از پشت اسب بروی زمین افتاد، مردم جبله فرصت بدست کردند ، و از چپ و راست بر او تاختند و او را اسیر گرفتند، و از پس او مردم ضرار را قوّت دار و گیر نماند و یک باره اسیر شدند.

پس جبله ضرار را با چهار صد تن کم و بیش اسیر برداشته طریق انطاکیه پیش داشت، از قضا در مرج دیباج با یوقنا دوچار شد، چون یوقنا جبله را بدانست از برای حشمت او خود با تمامت لشکر پیاده شد، و او را ترحيب و ترجیب بگفت و هر دو تن قصه یک دیگر بدانستند ، و باتفاق آهنگ خدمت هر قل کردند.

امّا از آن سوی سفینه مولی رسول اللّه که ملازم رکاب ضرار بود ، و بدست جبله اسیر بود، نیم شب از میان اسیران بگریخت، و بنزديك أبو عبيده آمد و خبر گرفتاری ضرار را بیاورد ، مسلمانان سخت غمنده شدند ، و خواهر ضرار خوله مستمند شد و این اشعار انشاد کرد:

ألا مخبراً بعد الفراق يخبرنا *** بما ذاالّذي يا قوم أشغلكم عنّا

و لو كنت أدري أنّه آخر النوى *** لكنّا وقفنا للوداع و ودّعنا

ألا يا غراب البين هل أنت مخبرى *** و هل بقدوم الغائبين تبشّرنا

لقد كانت الأيّام تزهو بقربهم *** و كنّا بهم نزهوا و كانوا كما كنا

ألا قاتل اللّه النوى ما أمرّه *** و شتته ما ذا يريد النوى منا

ذكرت ليالينا و نحن جماعة *** ففرَّقنا ريب الزمان و شتّتنا

لئن رجعوا يوماً إلينا و أقبلوا *** لثمنا خفافاً للمطىّ و قبّلنا

و لم أنس اذ قالوا ضرار مقيّد *** تر كناه في أرض العدوِّو ودَّعنا

و ما هذه الأيام الاّ مسارة *** و ما نحن الاّ مثل لفظ بلامعنا

فلا كانت الأيام من بعد بعدهم *** و ان لم يكن فيها ضرار فلا كنّا

و دیگر از جمله أسیران جابر بن اوس بود ، و مادر او رعّه دختر عملوق حمیری بنزد خوله حاضر بود، این شعر را از برای فرزند گفت:

و أسأل عنك الركب هل يخبرونني *** بحالك كيما تستكنَّ المضاجع

فلم يأت منهم مخبر عنك صادق *** و لا قائل لى انك اليوم راجع

أيا ولدي مذ غبت كدّرت عيشني *** و قلبی مصدوع و طرفي دامع

و فکری مقسوم و عقلى مولّه *** و دمعی مسفوح و داري بلاقع

فان كنت حيّاً صمت اللّه حجّة *** و ان كانت الأخرى فما الحر جازع

سلمی دختر سعید که یک تن از زاهدات نساء بود، چون اشعار ایشان را اصغا نمود ، و فزع ایشان را بدانست ، گفت چرا در مصائب پای اصطبار استوار ندارید مگر نشنیده اید که خداوند می فرماید وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٍ و ایشان را امر بصبر فرمود.

أمّا أبو عبيده از گرفتاری ضرار رنج و تیمار داشت تا آن گاه که رباح بن غانم از نزديك عمر بن الخطاب باز آمد و جواب نامه بیاورد ، حکم رفته بود که أبو عبيده بی توانی با لشکر اسلام آهنك أنطاكيه نمايد، پس ابو عبیده بسیج راه کرد ، و از آن سوی جبلة الايهم و يوقنا با دختر هر قل و دویست تن اسیر وارد أنطاکیه شدند و مردم آن بلد آغاز شادی و سرور نمودند ، و اسیران را دست بگردن بسته در پیشگاه هر قل بپای داشتند ، حاجب بانک بر ایشان زد که در حضرت پادشاه زمین ببوسید و جبين بر خاك نهيد ، ضرار بن الازور گفت ما از برای مخلوق سجده نکنیم.

این هنگام هر قل خواست تا بر بطارقه مکشوف دارد که عمد آن پیغمبریست عيسى بقدوم او بشارت داد و من که هر قلم از نخستین روز با شما گفتم بدو ایمان آرید و اگر نه قبول جزیت کنید از من نپذیرفتید ، و آهنگ قتل من کردید ، تا این گاه که مملکت بر من آشفته گشت ، و بلاد ما بدست بیگانه افتاد.

پس روی با اسیران کرد و گفت آن کس که در میان شما اعلم است کیست ؟ گفتند قیس بن عامر الانصاری ، هر قل روی بدو آورد و گفت در مبتدای امر چگونه وحی بر پیغمبر شما آمد؟ قیس قصه کوه حری، و فرود شدن جبرئیل . و تعلیم سورۀ مبارکه اقرأ و دیگر قصّه ها بگفت، و از معجزات آن حضرت شرحی براند.

بترك که یک تن از بزرگان دین نصاری بود دانست که هر قل در خاطر دارد که باز نماید این همان پیغمبر است که عیسی بقدوم او بشارت داد، گفت ای پادشاه آن پیغمبر که عیسی خبر داد هنوز مبعوث نشده ، این سخن بر ضرار بن الازور ثقیل

افتاد گفت ای خنزیر ای کلب روم سخن بكذب کردی، این همان پیغمبر است وسواس کفر شما را از شناس او باز می دارد.

هر قل گفت این کیست؟ گفتند ضرار بن الازور گفت این همان کس است که گاهی سواره و گاهی پیاده در مناجزت ما چندین مبارزت نمود گفتند همان است این وقت بترك چون از کلمات ضرار غضبناك از مجلس برخاست و بطارقه نیز از غضب بترك در خشم شدند ، و از جای جنبش کردند ، هر قل بيمناك شد که مبادا در میانه دست خوش هلاك شود ، پس بفرمود ضرار را با تیغ پاره پاره کنند.

بطارقه بر او حمله کردند و او را چهارده زخم زدند ، بترك بنشست و گفت زبانش را نیز قطع کنید ، یوقنا زمین ببوسید و گفت ای پادشاه او را بگذارید تا بامدادان اگر بزحمت این زخم ها نمرده باشد او را بدروازه شهر برده گردن بزنیم تا مردم روم بدان خوش دل گردند ، بدین سخن ضرار را از قطع لسان نجات داد و شبانه سورت خشم هر قل را بشکست ، و بمداوای جراحات ضرار پرداخت ، چون ضرار بخویش آمد و چشم بگشود از یوقنا خواستار شد که اشعار مرا بخواهرم خوله ابلاغ فرمای، و این قصیده انشاد کرد:

ألا أيّها الشخصان باللّه بلّغا *** سلامي الى أطلال مكة و الحجر

فلقّيتما ما عشتها ألف نعمة *** بعزّ و اقبال يدوم مع النصر

فما ضاع عند اللّه ما تصنعانه *** فقد حفّ عنّی ما وجدت من الضر

بصنعكما لى نلت خيراً و رحمة *** كذلك فعل الخير بين الورى يجرى

و مابي و حقّ اللّه موت و إنّما *** ترکت عجوزاً فى المهامه و القفر

ضعيفة حيلٍ ليس فيها جلادة *** على نائبات الحادثات الى ذكر

معوَّدةً سكنى القفار مقيمةً *** على السيح و القيصوم و الرمث و الزهر

و كنت لها ركناً بعيد رجالها *** و اكرمها جهدى و ان مسنی فقری

و أطعمها من صيد كفّى دائباً *** من الوحش و اليربوع و الضب و العفر

مع الصقل و الغزلان و الهيق بعده *** مع البقر الوحش المقيمات في البر

و أحمى حماها أن يضام و لم أزل *** لها ناصراً في موقف البؤس و الضرّ

و انى أردت اللّه لا شيء غيره *** و جاهدت في جيش الملاعين بالسمر

و أرضيت خير الخلق عنى محمّداً *** لعلّي أنال الفوز في موقف الحشر

فمن خاف يوم الحشر أرضى الهه *** و قاتل عباد الصليب بنى الكفر

كذلك اختى جاهدت كل كافر *** و ما برحت بالطعن و الكر و الفر

تقول و قد حان الفراق فمن لنا *** بحسن رجوعٍ منك قادم بالبشر

اذا سافر الانسان عن أرض أهله *** فامّا رجوع أو هلاك الى الدهر

ألا بلّغاها عن أخيها تحيّةً *** و قولا غريباً مات في قبضة الكفر

طريحاً بالسيوف مقطعاً *** على نصرة الاسلام و الطاهر الطهر

ألا يا حمامات الأراك تحمّلی *** رسالة صبٍّ لا يفيق من السكر

حمائم نجد بلّغى قول عاشق *** الى عسكر الاسلام و السادة الغر

و إن سألت عنّي الاحبة أخبري *** بأنّ دموعى كالسّحاب و كالقطر

حمائم نجد غرّدي عند موطنى *** و قولى ضرار حسّ شوقاً إلى الوكر

حمائم نجدٍ إن أتيت خيامنا *** فقولي كذاك الدهر عسر على يسر

و قلن لهم إن الأسير بحرقة *** له غلّة بين الجوانح و الصّدر

له من عداد العمر عشر و سبعة *** و واحدة عند الحساب بالا نكرٍ

و في خده خال محاه دموعه *** على بعد أوطان و كسر بالاجبرٍ

مضى سائراً يبغى الجهاد تبرّعاً *** فو افاه أبناء الكلام على غدرٍ

ألا فاد فناني بارك اللّه فيكما *** ألا و اكتبا هذا الغريب علي قبري

ألا يا حمامات الحطيم و زمزمٍ *** ألا أخبري امّي و دلّي على أمرى

عسى تسمح الأيّام منهم بزورةٍ *** لقبر غريبٍ لايزار من النّكر

ضرار اين أشعار انشاد کرد ، و يوقنا بتمامت بنگاشت ، و بدست یک تن از مردم روم بلشکر گاه مسلمين فرستاد، أبو عبيده و دیگر اشکریان سخت نژند و

مستمند گشتند ، و خوله خواهر ضرار بنالید و گفت سوگند با خدای که خون برادرم را از اعدا خواهم جست، مع القصه ابو عبیده کوچ بر کوچ ملی مسافت کرد ، تا آن گاه که بر کنار جسر حدید رسید ، در آن جا لشکر گاه کرد خبر بهر قل بردند

که لشکر عرب برسید ، هول و هرب در دل او راه کرد ، و بطارقه را فرمود ساخته جنگ شوید، و خزاین سلاح را بگشود و مردان جنگ را از آلات هرب و ضرب مستغنی داشت ، و يوقنا را تشريف کرد و او را بر تمامت سپاه سپهسالار کرد و صلیب عظیم را بدو سپرد ، و گفت بدین صلیب ستاره دشمن بنشست توان آورد ، و خود بدیر قسیسان آمد ، و نماز بگذاشت و اسیران را طلب کرد تا در راه خدا قربانی کنند.

یوقنا بر دست پادشاه بوسه زد و گفت يَا عَظِيمُ الرُّومِ این رأی نیست ، و یک تن از حکمای روم که سیقورس نام داشت گفت ای پادشاه اکنون ما را با عرب جنك بايد كرد ، چه دانیم نصرت کراست تواند شد که از بزرگان ما را اسیر گیرند، ایشان نیز بخشایش نخواهند آورد، بطارقه نیز این رأی را صواب شمردند بترك گفت نیکو آن است که ایشان را در این کنیسه حاضر کنید ، باشد که بدین زنان و دختران نیکو رخسار نگرند ، و باین حلی و زیور نظاره کنند ، و دل از دست بدهند و دين نصاری گیرند ، پس رفتند و اسیران را در آوردند.

قسیسان چون ایشان را نگریستند آواز ها بقرائت انجیل بر افراختند منقل ها بسوختن عود و بخور بر افروختند ، مسلمانان چون این بدیدند بانك تهليل و تكبير در دادند، رفاعة بن زید که از مردم یمن بود، در تلفیق سخن دستی قوی داشت چون سجده مردم نصاری را در نزد صلیب و صور بدید گفت:

أَللّهُ أَكْبَرُ لا إله إلا اللّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ كَذَبَ أَصْحابُ الشَّيْطَان وَ لا إلهَ إِلَّا الرَّحْمنُ لَيْسَ في عَدَد إِنَّهُ فَرْدُ صَمَدُ لَيْسَ لَهُ ضِدُّ وَ لا يَد وَ لَا قَدْ وَ لَأ حد ، أَوْجَدَ الْمَوْجُوداتِ وَ صَنَعَ الْمَصْنُوعاتِ وَ خَلَقَ

الْمَخْلُوقاتِ وَ دَبَّرَ أَمْرَ الكائناتِ ، هُوَ الْأَوَّلُ فَلَا افْتِتَاحَ لِوُجُودِهِ وَ الْآخِرُ فَلا عَدَمَ لِشُهُودِهِ لا يَمُوتُ وَ لَا يَفْنَى وَ لَا يَزُولُ وَ لَا یَشْغَلُهُ لَا شَرِيكَ لَهُ و لأ وَ زِيرُ وَ لَا صَاحِبَةً وَ لَا مُشِيرٍ ، لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‌ءُ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ . این کلمات در مردم روم اثری کرد، و حاجیان پادشاه او را گفتند لب فرو بند ، هر قل گفت ای عربی نام تو چیست؟ رفاعه گفت نام من چکنی ؟ چه من از ابنای جنس تو نیستم ، بترك گفت سخن بصدق کرد او از جنس ما نیست عربی است بدوی از جماعت اشرار و او را علمی و فضلی نیست ، امروز علم و حکمت در بلاد ماست ، فضایل خاص علمای ما ، و عدل مخصوص سلاطين ماست، مانند اسکندر و بطلميوس و ارمويل و انطريس ، و رجاييس و سرجس و اصفاقس و فيثاغورس التوحيدى و فلیوس و ارمیای نبی و بلقيوس و طاطاغوس و سطیلس و نياقيطس و ميسارمس و نویرس و قلیس رومی این جمله سلاطین جهان ، و حكماى بزرك اند که اثر های بزرگ بجای گذاشته اند.

و این کلمات را بترك بتشنیع عرب همی گفت اگر چند روی سخن با اصحاب رسول خدای که اسیر بودند می نمود، لكن جبلة الايهم را که هم از عرب است ازین شناعت بی بهره نمی گذاشت ، و سبب خصمی بترك با جبله این بود که بترك ديرى عظيم بر آورد ، و سالی یک روز در آن دیر عیدی مقرر داشت ، مردم روم از دور و نزديك نذورات خود را از مال و مواشی و دیگر اشیا بدان دیر می آوردند چنان افتاد که آن اراضی را هر قل با قطاع جبله مقرر داشت ، و جبله آن دیر را بنام خود کرد.

اين وقت كه بترك بطعن عرب سخن می کرد، جبله نیز حاضر بود و اصغا می نمود ، و پاسخ نمی گفت، اما رفاعه را نیروی شکیب نماند ، گفت اى بترك قومى

را ستودی که درخور ستایش نبود، فضل و مکانت خاص فرزندان اسمعیل پسر ابراهیم خلیل است، که بیت الحرام و زمزم و مقام از بهر ایشان است و ملوك تبابعه و اقبال یمن که طول و عرض جهان را بتحت فرمان کردند، از آن قوم اند، و پادشاهی مانند صعب که او را ذو القرنین اکبر خوانند ، و جهان را تا مطلع و مغرب شمس به پیمود.

و دیگر سبأ بن يعرب بن قحطان و دیگر شدّاد بن عاد و صاحب ارم ذات العماد دیگر این تنوخ و همیسع بن ناخور و هذيل بن قنیان و جاموس بن جلهم و ثمود بن كنعان و سبا بن يشجب و فرزند او حمير و دیگر وائل بن جبير و خالد بن جبير و عامر بن حمير و دیگر از جمله پیغمبران حنظلة بن صفوان ، و دیگر عبد المسيح بن بقيله اين جمله سلاطین با تاج و تخت و حکمای نیک بخت از قبایل عرب اند وَ خَتَمَ اللَّهُ شَرَفِنَا وَ رَفَعَ قَدَّرْنا إِذْ جَعَلَ عَدَا مِنَّا فَنَحْنُ الْمُلُوكِ وَ أَنْتُمْ الْعَبِيدِ آن گاه لختی از اخلاق سیف بن ذی يزن و فصاحت و کهانت و سلطنت او بر شمرد و نیز از حکمت قس بن ساعده ایادی شرحی براند و این ابیات را از او تذکره کرد:

ألا إنّنا من معشر سبقت لهم *** أياد من الحسنى فكفوا عن الجهل

فما نظروا يوماً إلى ذات محرمٍ *** و لا عرفوا إلّا النقيّة في الفعل

و فينا من التوحيد و العقل شاهد *** عرفناه و التوحيد يعرف بالعقل

يعاين من فوق السموات كلّها *** المعاينة الاشخاص بالجوهر المجلى

و يعلم ما كنا و من أين بدؤنا *** و من نحن بالتصوير في عالم الشكل

و إنّا و إن كنّا على مركز الثرى *** فأرواحنا في عالم النور تستعلي

و ما صعدت کی تختبير و إنّما *** رأت ذاتها بالنور في عالم العقل

فلم ترض بالدنيا مقاماً و آثرت *** حفيفة ممثول و جلّت عن المثل

این هنگام که رفاعه را با بترك سخن در میان بود ، عامر فرزند او را دل بسوی ترسائی رفت، و قصد کرد که صلیب را ببوسد و نصاری شود رفاعه چون بدو نگریست جهان در چشمش تاريك شد، و سخت بگریست، و گفت ای فرزند بعد از

آن که با خدای ایمان آوردی کافر شدی ، وای بر تو با خداوند کافر می شوی ، و پدر پیر را فضیحت می کنی؟ سوگند با خدای از آن نمی گریم که در دنیا از تو دور می افتم ، چه از مفارقت دنیوی ناگزیرم ، از آن می گریم که در آن جهان تو بر طریق دیگر شوی ، و من براه دیگر باشم ، و این شعر ها انشاد کرد:

أبنىّ غرتك الحيات فصرت تكفر بالعليم *** أبنىّ ما استحييت في يوم القيمة و الخصوم

أبنىّ ما تخشى العذاب إذا عبرت على الجحيم *** أبنيّ صرت إلى الشّقا من بعد كونك في النعيم

أما أبوك فقد غدا من أجل كفرك في همومٍ *** أين المفرّ إذا دعاك اللّه في يومٍ عظيم

و يقول يا عبدي كفرت بواحد صمد قديمٍ *** أسألك يا ولدي بما قدكان في الدّين القديم

فبحثتي و تعطّفي حال الرّضاعة و الفطيم *** إلا رجعت إلى الّذي غطّاك بالستر العظيم

سخنان رفاعه در فرزند اثری نداشت ، عامر برفت و صلیب را بوسه زد بترك چون این بدید عامر را بزرگ و عظیم داشت و اساقفه و بطارقه گرد او را فرو گرفتند ، و او را در آب معمودیه غسل دادند ، و خلعت کردند و اسب و جاریه بدادند و ملازمت جبلة الايهم فرمودند، آن گاه بترك ديگر اسیران را بدين نصاری دعوت نمود ، و کس او را اجابت نفرمود ، پس ایشان را باز جای بردند و باز داشتند.

و این هنگام هر دو لشکر باعداد جنگ پرداختند، و أبو عبيده لشكر بيار است و سرداران مقرر داشت نخستین رایتی برای سعید بن زید بست ، و هزار سوار از مهاجر و أنصار ملازم رکاب او داشت ، و بر مقدمه روان فرمود و علم دیگر برای رافع بن عميرة الطائى بست ، و هزار سوار در تحت لوای او بازداشت ، و سپاه او بیشتر از طی بود و رایت دیگر را با سه هزار سوار از مردم يمن بميسرة بن مسروق

العبسی سپرد ، و رایت دیگر را با سه هزار سوار از مردم نخع بمالك اشتر سپرد ، و رایت دیگر را با لشکری انبوه بخالد بن الوليد سپرد ، و او را از دنبال اشتر روان داشت.

آن گاه ابو عبیده با تمامت جیش و سران سپاه بجنبش آمد ، عمرو بن معديكرب زبیدی و ذو الکلاع حميرى و عبد الرحمن بن أبي بكر و عبد اللّه بن عمر بن الخطاب و أبان بن عثمان بن عفان و فضل بن عباس و أبو سفيان صخر بن حرب و أسد بن سعيد و رافع بن سهل و زيد بن عامر و عبيد بن اوس و عبد اللّه بن ظفر و أبو لبابة بن عبد المنذر و عون بن ساعده و عامر بن قيس و عابد بن عيينه و واضح بن منجده و سمرة بن عامر و عبد اللّه بن قرط الازدى و واجد بن أبي عون و صابر بن اوس و كعب بن ضمره و مسعود بن عون این جمله در جیش ابو عبیده بودند.

و از دنبال ایشان زنان مانند خوله خواهر ضرار و شایق و غفيره دختر غفار و بنت عملوق و امّ أبان دختر عتبه کوچ همی دادند و خوله از برای برادر سخت محزون بود و این شعر ها تذکره می کرد:

أبعد أخي يلذ الغمض جفني *** و كيف ينام مقروح الجفون

سأبكي ما حييت على شقيقي *** أعزّ علىّ من عين اليمين

و ليت إذا لحقت به قتيلا *** تمنّى أنّه غير المهين

و ليت إلى السّلوّ به طريقا *** و أعلق منه بالحبل المتين

و إنّا معشرٌ من مات منّا *** فليس يموت موت المستكين

و قالوا لم بكاؤك قلت مهلاً *** ألا أبكي و قد قطعوا يميني

مع القصّه جيش عرب بدین گونه طی مسافت همی کرد تا برابر لشکر گاه روم جای کرد و از آن سوی حاجب كبير هر قل بسطاروس بنظم لشکر پرداخت ، و هر قل در کنیسه قسیسان در آمد ، در میان اساقفه و بطارقه بر پای ایستاد و بر تحریض ایشان بر جنك خطبه قرائت كرد ، و بزرگان لشکر سوگند یاد کردند که از جنك عرب هزیمت نشوند، آن گاه بمیان لشکر آمد و صف راست کرد.

از آن سوی أبو عبيده ربيعة بن عامر بن أبي عوف مخزومی را که از فصحای عرب بود بفرمود تا برای تحریض جنك به پیش سپاه مسلمانان شد ، و بدین گونه خطبه کرد:

فَقَالَ أَيُّهَا النَّاسُ إِلَى مَتَى هَذِهِ الْمُهْلَةِ فتأهبوا لِلْحَمْلَةِ فَهَذِهِ طُيُورِ الارواح قَدْ عَوَّلْتَ عَلَى فِرَاقِ أَقْفَاصٌ الْأَشْبَاحِ ، وَ قَدْ ارتاحت إِلَى بَارِيهَا، وَ أَجَابَتْ صَوْتَ مُنَادِيهَا، وَ هَا هِىَ تُخَاطِبَنَا بِلِسَانٍ اِشَارَتْهَاعَنْ فَصِيحٍ نَطَقَ عِبَارَتُهَا فَمَا هَذَا التَّوَقُّفِ عَنْ بَذَلَ أَنْفُسِكُمْ ، وَ قَدْ اشْتَرَاهَا مُؤَيِّدُكُمْ أَفَأَخْلَدْتُمْ إِلَى حُبِّ الْحَيَاةِ الْفَانِيَةِ وَ الشَّهَوَاتِ اَلدَّانِيَةُ فَهَذِهِ أوقاتكم بِالنَّصْرِ مؤيدة ، وَ هِمَمَکُمْ عَنْ طَلَبِ زِينَةِ الدُّنْيَا مُتَحَيِّدَةٌ وَ الْمَوَاعِظِ الصَّادِقَةَ بِكَلَامِ الْحَقِّ مُقَيَّدَةُ ، أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ ، وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِ مُشَيَّدَةٍ هَذِهِ سُعُودُ طَوَالِعُنَا بِالاِقْبَالِ طَالِعَةُ ، وَ شَجَرَةً آمالَنا بِالتَّأْيِيدِ يَانِعَةً ، فَلِلَّهِ ، درُّکمُ قَدْ أَ زُهْرَةَ نُجُومِ الْمَحَبَّةَ فِي أفلاك إرادتكم ، وَ تَبْلُجُ صُبْحِ الْغَسَقُ فِي سَمَاءِ يُوفِكُمْ وَ أَشْرَقَتِ شُمُوسُ الْمَعْرِفَةِ فِي مَشَارِقِ سُقْكُمْ، قَدِمُوا هُمْ النُّفُوسِ فِي رِضًا الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ وَ لْيَرْحَمِ بَعْضُكُمْ بَعْضاً لتصلوا إِلَيْهِ ، مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالُ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ. گفت ای مردم روز مماطلت نیست ، هنگام مقاتلت است اينك مرغان ارواح که از قفس های اشباح آهنگ طیران کرده اند، و ما را مخاطب داشته اند که چرا جان های خود را در راه خدا فدا نمی کنید، و دل بر دنیای فانی و آرزو های دانی می بندید و چرا از مرگ بیمناکید و حال آن که از مرگ نتوان گریخت، اگر چند در حصن های حصین و معقل های متین جای کنید، سپیده صبح محبت از آسمان شمشیر شما بردمد، و آفتاب معرفت از حدود سنان های شما سر بر زند ، پس پشتوان یک دیگر شوید ، و جان خویش در راه خدا بذل کنید.

بالجمله لشکر ها روی در روی شدند ، و آهنگ مبارزت نمودند ، اول کس از سپاه روم انسطاروش بمیدان آمد و مبارز طلب داشت ، ازین سوى أبو الهول دامس

اسب بر جهاند و بر او حمله افکند ، هر دو با هم در آمدند ، و برگرد هم بگشتند ناگاه اسب أبو الهول بسر در رفت و او از پشتش در افتاد ، انسطاروس بر سر او تاختن برد و او را اسیر گرفت ، و کشان کشانش از میدان بخیمه خویش برد و باز داشت و هم بگرمی باز میدان شد و هم آورد طلب کرد.

ضحاك بن حسّان الطائی که در شمایل با خالد ولید شباهتی تمام داشت آهنگ میدان کرد یک تن از مردم روم گفت هان ای جماعت اينك خالد ولید است که شهر های ما را مفتوح داشت ، و مردم ما را مقتول ساخت هم دست بر او تازید و پشت عرب را بقتل او در هم شکنید ، مردم از هر طرف جنبش کردند و در هم افتادند، و بعضی از اسب ها در طناب های خیام بناختند، وخیم ها را نگون ساختند.

از آن جمله خیمه انسطاروس نیز در افتاد، و سه تن از فراشان او که در خیمه بودند خواستند تا آن سرا پرده را بر افرازند با خود گفتند این مرد محبوس گشائیم تا اعانت ما کند چون خیمه افراخته گشت ، باز در بندش می کشیم پس پیش شدند و بند از دامس برداشتند.

چون دامس رها گشت مانند شیری بخروشید ، و یک تن از فراشان را با دست راست و یکی را با دست چپ بگرفت ، و این هر دو را بر آورده و بر سر فراش سیم کوفت ، و هر سه تن را هلاک کرد و صندوقی را که سلب های خاص انسطاروس داشت بگشود ، و سلب و سلاح او را پوشید و یک سر اسب از باره بند انسطاروس بگشود و بر نشست و متنكراً بميان جيش جبلة الايهم آمد و در پهلوی خازم بن عبد يغوث پسر عم جبله جای کرد.

از آن سوی انسطاروس با ضحاك رزم همی داد تا هر دو تن اسب و سوار کوفته و مانده شدند، پس دست از هم باز داشتند، انسطاروس باز خیمه خویش شد تا ساعتی بیاساید، خیمه را نگون و فراشان را مقتول دید ، دانست این کار دامس است گفت سوگند با مسیح که این عرب جز شیاطین نیستند.

اما دامس هم چنان که در پهلوی خازم بن عبد يغوث جای داشت منافصة تيغ

بکشید و سر حازم را از تن بیرانید ، و اسب خویش را بر انگیخت ، و مانند برقی خاطف خود را بسپاه مسلمانان رسانید، مردم عرب از دیدار او شاد شدند، و از آن سوی سپاه روم از این کردار بو العجب خیره و بی خویشتن گشتند.

جبلة الايهم آگاه شد که پسر عمّ او بدست عرب تباه گشت ، از شدت نخب پوست بر تنش زندان شد ، و بنزديك هر قل آمد و گفت یا عظیم الروم یک باره نیروی شکیب از من برفت ، الّا آن که بر این جماعت حمله کنم تا هر کرا خدای خواهد نصرت دهد ، هر قل نیز با او هم آهنگ شد و رزم عرب را تصمیم عزم داد.

در این سخن بودند که سواری چند از گرد راه برسید ، و هر قل را آگی آورد كه اينك قليطانوس بن سطانفوس بن رامینو پادشاه رومية الكبرى بالشكری ساخته بمدد تو در می رسد ، هر قل شاد شد و مردم روم مسرور گشتند. پس هر قل او را پذیره کرد ، و بانطاکیه آورد و در باب فارس جای داد ، و سرا پرده او را در برابر سرا پرده خود بر افراشت، و بفرمود تا جرس ها بزدند و ناقوس ها بنواختند.

این خبر بلشکر گاه مسلمین بردند كه اينك فليطانوس پادشاه رومية الكبرى بمدد هر قل می رسد ، مسلمانان غمنده گشتند ، بالجمله این وقت ابو عبیده معاذ بن جبل را با سه هزار سوار برای نهب و غارت اراضی سواحل و اخذ علف و آزوقه مامور داشت.

معاذ تاختن کرد از قضا در باب جبله باغسان بن جرهم الغسّانی دوچار شد و با او هزار شتر از غلات و حبوبات حمل بود که بلشکر گاه هر قل می آورد ، و این جمله را قسطنطین پسر هر قل از طرابلس و عكا و صور و بلاد قیساریه فراهم کرده بدرگاه پدر می فرستاد ، معاذ بن جبل تمامت آن مال و مواشی را براند ، و بلشکر گاه مسلمانان آورد.

هر قل ازین قصه تنگ دل شد ، و بطارقه و اساقفه و صنادید سپاه و بزرگان در گاه را فراهم کرد و گفت میان ما و عرب افزون از يك جنك بجای نمانده است، دل قوی دارید و این رزم بیای برید تا هر کرا خدای خواهد نصرت کند. و اسب

طلب کرد و بر نشست.

فلیطانوس صاحب رو مية الكبرى و حاكم مرعش و حاکم مصیصه (1)و فرمان گذار روسایس که آن را قونیه گویند و حاکم ماهیه و حاکم قصر او صاحب قيساريه شام و حاكم فوساط و حاكم قاعته و حاكم صارخه و حاكم انطوانه و صاحب طبريه و صاحب مدنيه و اهله و قلتليس و جبلة الايهم با او سوار شدند و يوقنا بترتيب صفوف و تعبيه حرب پرداخت و هر يك ازین فرمان گذاران و حکام با لشکر خویش در جای خود قرار گرفتند.

این وقت فلیطانوس از صف خود بیرون شده بنزديك هر قل آمد و گفت ای پادشاه من دويست فرسنك راه بزيادت على مسافت كرده ام ، از بهر آن که دین مسیح را نصرت کنم و تو را نیرو دهم اکنون آهنك آن دارم که خود بمیدان شوم، و با این جماعت تمدیون نبرد آزمایم.

هر قل گفت بجای باش و این کار را بدیگر کس بگذار ، تو از جملۀ پادشاهانی و این جماعت را آن مکانت نیست، که قرین مانند تو کس باشند فلیطانوس گفت ای پادشاه کدام حشمت برای ما بجای ماند ، همانا کار ها را دست باز داشتید ، و جانب دین را فرو گذاشتید ، جهاد بر صغير و كبير واجب است ، چون خداوند باری تفوس شما را در حجب غفلت متواری دید، ضعیف ترین قومی را بر شما مسلط کرد تا شما را از بلاد و امصار و أوطان بیرون کردند ، این نبود جز این که بر رعیت ظلم کردید ، و بغیر حق حکومت فرمودید ، و ظلم و زنا و فساد در میان شما فراوان شد.

چون سخن بدین جا رسيد حاجب كبير هر قل بانك زد که ای سید دل پادشاه را بدان چه دسترس نیست آزرده مکن ، چه بسیار وقت بدین گونه کلمات و ازین بزيادت مرد مرا پند و نصیحت کرد و سودی نبخشید. کردار حاجب بر فلیطانوس


1) مصیصه بروزن مدینه نام شهریست میان انطاکیه و بلاد روم ، و مرعش بروزن سرکش شهری است در سر حد شام و بلاد روم در میان آن شهر قلعه ایست که مروانی نام دارد.

دشوار افتاد پس خاموش شد و ببود تا شب برسید ، آن گاه خاصان خویش را طلب کرد و گفت شما رضا می دهید که حاجب هر قل ادب من و بر من بابك زند و حال آن كه بيت من أعظم از او ، و نسب من أشرف از اوست گفتند ما فرمان برداریم بهر چه حکم کنی اطاعت کنیم، گفت من دین تر برا بحق شناخته ام و محمّد را رسول بحق دانسته ام آهنگ آن دارم که بلشکر گاه مسلمانان روم و مسلمانی گیرم گفتند ما از اطاعت و متابعت تو بیرون نخواهیم شد.

این وقت از جانب هر قل يوقنا بنزديك فليفانوس آمد و از در مهر و حفاوت رسالتی بگذاشت ، فلیطانوس با یوقنا گفت چه شد که لشکر عرب حصن حلب را از تو ما مأخوذ داشت، یوقنا قصۀ خویش را بشرح کرد و از اخلاق عرب و مساوات ایشان با یک دیگر و زهد و تقوی و عدل و داد آن جماعت شطری براند ، فلیطانوس گفت اگر این است چگونه از دین ایشان دست باز داشتی و دیگر باره طریق نصاری گرفتی گفت حب دین و محبت خویشاوندی و اندوه فرقت ایشان مرا نگذاشت.

فلیطانوس گفت صاحبان نفس زکی در هوای این زخارف پشت با حق نکنند يوقنا دانست که این سخنان وقعی در خاطر فلیطانوس انداخت لاجرم از دور و نزديك نگران او بود تا آن گاه که با چهار هزار سوار از بنی أعمام و مردم خود خواست تا بر نشیند ، و بلشکر گاه مسلمانان پیوندد ، پس بنزديك فليطا نوس آمد و نگریست که او از سرا پرده بیرون شد ، و با مردم خود بر نشست ، و راه لشکر گاه مسلمین پیش داشت.

یوقنا خود را نمودار کرد و گفت بکجا می شوی و چه اندیشه داری فلیطانوس گفت بر طریق مسلمانان می روم تا دین ایشان اختبار کنم ، یوقنا پرده از راز بر گرفت و گفت من نیز مسلمانم و از بهر آن بدین جا شده ام که با هر قل حیلتی اندیشم ، و خديعتی آغازم كه ملك از دست او بیرون کنم، اکنون درین شهر دویست تن از مسلمانان اسیرند که با بیست هزار کس برابر باشد، تو برای رفتن شتاب مکن ، و بباش تا رسولی با بو عبیده فرستیم و او را آگهی دهیم ، و فردا چون آفتاب سر

بر زند من از درون شهر اسیران را بگشایم و رزم در دهم ، و تو از بیرون شهر حرب ساز کن ، لشکر مسلمین نیز فراز آیند باشد که بر این قوم غلبه جوئيم ، و أنطاكيه را بگشائیم.

فلیطانوس گفت : کیست آن کس که خبر ما بأ بو عبیده برد ، يوقنا گفت جواسیس ایشان نزديك ماست، هم درین وقت مردی در تاریکی شب دیدار شد، و او عمرو بن اميّة الضمرى بود ، بر یوقنا سلام داد ، و از جانب ابو عبیده او را تحیت فرستاد ، يوقنا خبر فليطانوس و أنديشۀ خود را در فتح أنطاكيه باز نمود و او را مراجعت فرمود.

لاجرم فلیطانوس خود را چنان نمودار کرد که از برای لشکر روم طلایه ای است ، و یوقنا از او جدا شد و راه شهر پیش داشت، در عرض راه تالیس بن زینوس را که غلام هر قل بود دیدار کرد، و ضرار بن الازور و رفاعة بن زهير را با دویست تن اسیران نگریست که دست بگردن بسته می برند ، گفت ای تالیس ایشان را بکجا می کشانی؟ گفت هر قل فرمان کرد که ایشان را سر بر گیرم و فردا سر های ایشان را بصف مسلمانان افکنم ، يوقنا گفت شتاب مکن که این رأی بصواب نیست ، چه فردا روز مصاف ماست با عرب، اگر از ما کسی اسیر شود بکیفر این کردار او را زنده نگذارند ، پس تالیس بنزد هر قل شد ، و سخن یوقنا را بگفت ، هر قل گفت ایشان را به یوقنا بسپار ، پس باز شد و گفت هر قل نگاهبانی ایشان را با تو گذاشت.

يوقنا شاد شد و ایشان را بخیمه خویش آورده بگشاد و سلاح جنگ بداد و این چنان بود که هر قل را در خواب نمودار شد که شخصی از آسمان فرود شد و او را از تخت در انداخت و گفت زوال ملك تو از أرض سوریه رسید ، و بادی در لشکر او بدمید ، و آتشی افروخته گشت.

هر قل هولناک از خواب بجست، و دانست که با عرب پای ندارد و در زمان پوشیده از لشکر خود نفایس أموال و عیال و دختر خویش را بیرون فرستاد تا بکنار بحر شوند، و بکشتی در روند ، و تالیس بن زینوس را که در شمایل و خمائل و گفتار

نيك با او شبیه بود ، بفرمود اسیران را گردن بزن و فردا جام های بزینت و اثاثه سلطنت مرا در بر کن ، و چنان باز نمای که لشکر گمان کنند که من حاضر جنگم و نیکو رزم دهند ، اگر غلبه با سپاه روم ،افتاد من حاضر خواهم شد و اگر نصرت عرب را بود مرا نخواهند دید و بر من دست نخواهند یافت ، و من بر آن سرم که از این جا بدیگر سوی شوم و با عرب کیدی اندیشم.

لاجرم این وقت که تالیس را مراجعت داد، فرمان کرد که اسیران را با یوقنا بسپارد ، و خود نیز از قفای او با أهل و عشيرت طریق بحر گرفت ، و بر کشتی سوار شد و گروهی روایت کرده اند که این هنگام که هر قل از انطاکیه بیرون می شد بلکه از این پیش دین مسلمانی داشت ، و از بیم مردم روم و حب جاه و مال نمی توانست اظهار کرد.

بالجمله چون سفیده صبح سر بر زد ، از دو سوی لشکر ها بر نشستند فلیطانوس نیز بالشکر خود سوار شد و يوقنا بابنى أعمام و جماعت اسیران متنكّرا بر نشست و جنك پیوسته گشت اول کس خالد بن الولید حمله افکند ، و از قفای او سعید بن زید و قيس بن هبيره و ميسرة بن مسروق و عبد الرحمن بن أبي بكر و ذو الكلاع حميرى و فضل بن عباس و مالك اشتر و عمرو بن معديكرب هر يك با لشکر خود حمله کردند و أبو عبيده نیز با گروه انبوه بجنگ در آمد.

چون جهان از گرد تیره قیرگون گشت ، و تیر ها از جگر گاه کمان در کمر گاه مردان نشست حرب روی در هم کشید ، و مرگ دندان بنمود ، ضرار چون شعله نار بر صف متنصره زد ، و همی گفت

وَ اَثَارَاتٍ أَمْسِ و هم چنان ضرار و رفاعة بن زهیر برای تشجیع سپاه عرب در پیش روی صف همی راندند و این کلمات را همی گفتند احْمِلُوا وَ إِيَّاكُمْ أَنْ تَفْشَلُوا وَ اعْلَمُوا أَنَّ الْجَنَّةَ قَدْ تَزَخْرَفَتْ، وَ تَزَيَّنَتْ . وَ رُفِعَتِ قُورِهَا ، وَ أَشْرَفْتَ حُورِهَا ، وَ أَشْرَقَ بُنْيَانُها، وَ مَرَحُ وِلْدَانُهَا ، ثُمَّ صَاحَ يَافِتِيَّانِ أَيُّكُمْ يَرْغَبُ فِي زواج حُورِ الْعِينِ ، أَيُّكُمْ يَجْعَلْ نَفْسَهُ نَقْداً لِلْحُورِ بِذَاتِ الْيَمِينِ ، أُومِنُ يُرِيدُ عَرُوساً فِي الْجِنَانِ مَنْ يُحِبُّ أَنْ يَقِفَ عَلَى رَأْسِهِ الْوِلْدَانِ ، مَنْ يَرْغَبُ فِيمَا وَعَدَ بِهِ

الدُّيَّانِ مُتَّكِئِينَ عَلى رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِيٍّ حِسانٍ.فَالْحَقُوا قَوْماً جِدُّوا فِي طَلَبِ عَالِمُ اَلاِسْرَارِ يَخَافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ ، أَرَادِبُهُمْ أَنْ يوقفهم عَلَى مَاهِيَّةِ دَارِهِمْ ، فَكَشَفَ لَهُمْ عَنْ سِرْ أَسْرَارَهُمْ ، فَرَأَوْا دَاراً بِنَاؤُهَا النُّورِ ، وَ قَوَاعِدُهَا الرَّحْمَةِ وَ الْحُبُورِ ، تُرَابَهَا الْمِسْكِ ، وَ عُشْبِهَا الزَّعْفَرَانِ وَ حَصَاهَا الدُّرِّ وَ الْيَاقُوتِ وَ الْمَرْجَانِ ، شَرَابِهَا السَّلْسَبِيلِ وَ الْكَافُورِ ، غِلْمَانُهَا الْوِلْدَانِ وَ جَوَارِيهَا الْحُورِ ، سُتُورُهَا اللُّطْفِ وَ الْكَرَمِ.أَشْجَارِهَا لَا إِلَهَ الَّا اللَّهِ لَا أَفْلَحَ مَنْ ظَلَمَ عَرْضُهَا السَّمَوَاتِ وَ الْأَرْضِ ، سُكَّانُهَا الْقَائِمُونَ بِالسُّنَّةِ الْفَرْضِ ، سَقَّفَهَا الْعَرْشِ وَ أَرْضِهَا الْمَلَكُوتِ مَالِكِهَا وَ مَنْ فِيهَا الْحَيِّ الَّذِي لَا فَلَمَّا كَشَفَ لَهُمْ عَنْ هَذِهِ الْأَسْرَارِ . اشْتَاقُوا إِلَى سُكْنَي هَذِهِ الدَّارِ ، قِيلَ لَهُمْ لَنْ تُصَلُّوا إِلَيْهَا إِلَّا بِتَرْكِ النُّفُوسِ ، فِي رِضَى الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ ، خَلَعَ عَلَيْهِمْ خِلَعَ الاحسان ، وَ تَوَّجَهُمْ بِتِيجَانٍ الرِّضْوَانِ وَ نُشْرَةُ عَلى رُؤُسِهِمْ رَايَاتُ الْغُفْرَانِ ، مَرْقُومُ طِرَازُهَا يَعْلَمُ السِّرَّ الْمَكْنُونِ ، لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ. لختی بدین كلمات لشكر را براى جنك تحريض كرد و همی گفت ای مردم بهشت خدای آراسته است ، و حور های بهشتی بزیب و زینت است ، و این همه از بهر آن کس است که دل از جان بر گیرد، و در راه خدا شهید شود ، کیست از شما که ترك مال و جان گويد ، و يصل حور و غلمان جويد ؟ و لشکر از کلمات او چون شیران جنگی می خروشیدند، و بزیادت می کوشیدند، و در میانه ضرار بن الازور مانند صاعقه آتش بار بر یمین و شمال می تاخت. و رزم می ساخت.

ناگاه سواری را نگریست که چون ابر بر می خروشد ، و چون ببر می کوشد و می گوید یا ثارات ضرار بن الازور چون نيك در نگریست خواهر او خوله بود پیش شد و گفت ای خواهر اينك من زنده ام غمگین مباش پیش شو و عنان با عنان من بگذار ، و سنان باستان من به پیوند تا در جنگ عدا هم دست شویم و نام هر قل را پست کنیم.

و هم درین وقت که حرب بر پای بود و کار زار بازار آشفته داشت ، بیک بار يوقنا با بنی اعمام خود عنان بر تافت، و بسپاه روم حمله افکند و تالیس بن زینوس را به گمان این که هر قل اوست ماخوذ داشت ، و یک تن از مردم او بآواز بلند ندا در دار که هر قل گرفتار شد، سپاه روم از اصفای این بانك تافته رای و کوفته خاطر شدند ، و نیروی درنك از یشان برفت، یک باره پشت باجنك دادند ، و روى بفرار نهادند ، لشکر عرب تیغ در ایشان نهاد ، و بزيادت از جنك اجنادين و يرموك از آن جماعت بکشت از مردم روم بیرون شمار عرضه دمار گشت ، و از عرب متنصره دوازده هزار کس مقتول شد ، و درين جنك سی هزار تن اسیر گشت ، و بر وایتی چهل هزار و نیز هفتاد هزار کس گفته اند.

بالجمله لشکر روم هر که از مرگ برست بجست گروهی بجانب بحر گریختند و در کشتی ها جای کردند، و جماعتی بطرف قیساریه فرار کردند تا بقسطنطین پس هر قل پیوسته شوند و برخی بدروب گریختند.

جبلة الايهم با فرزند خود و گروهی از بني أعمام خويش مانند عرفظة بن عصمة و عروة بن واثق و موهب بن واثق و شيبان بن مره و صامت بن زيد و فارع بن زيد و عنان بن جبله و عامر بن قاسط و ابرش بن ثاقب و مالك بن عمرو و واقد بن خلف و پانصد تن از مردم خود بجانب بحر گریخت.

مع القصه چون آتش حرب بنشست ، مسلمانان غنايم را بنزديك أبو عييده فراهم کردند، و اسیران را با بندوقید حاضر کردند ، أبو عبیده سجده شکر بگذاشت این وقت يوقنا با بنى أعمام خود و ضرار بن الازور با دیگر مسلمانان که اسیر بودند بنزديك أبو عبيده آمدند از دیدار ایشان و رهائی اسیران مسلمانان شادمان شدند از قفای ایشان فلیطانوس با اصحاب خود بیامد ، و مسلمانان مقدم او را بزرگ داشتند و گفتند پیغمبر ما فرموده چون مردم بزرگ بنزديك شما آیند ایشان را بزرگ دارید فلیطانوس را ادب و تواضع مسلمانان پسند خاطر افتاد، با مردم خود بدست ابو عبیده مسلمانی گرفت.

این وقت ابو عبیده با لشکر بکنار انطاکیه آمد تا آن بلده را بدست گیرد صلیبان بن بر قطیس که در آن شهر از جانب هر قل والی بود ، ابواب شهر را فرو بست ، و از درون شهر جنگ در انداخت، این ببود تا خورشید بنشست ، و جهان تاريك شد ، مردم أنطاكيه بنزديك بترك شدند و گفتند ازین پس جنك و جوش ما با عرب کاری بیهوده می نماید ، صواب آنست که بنزديك ايشان شوی و کار به مصالحت کنی.

بترك این رأی پسنده داشت و بنزديك ابو عبیده آمد و بسیصد هزار دینار زر سرخ عقد مصالحت استوار کرد ، و چون خواست مراجعت کند ابو عبیده گفت حق آنست که شهر شما از مال و مرد آکنده است ، و حصاری منیع و متین است ، تواند شد که باز شوی و با ماغدری و کیدی اندیشی ، بترك گفت من با شما سوگند یاد می کنم و پیمان استوار می دارم که، عهد نشکنم و حیلتی نیندیشم ، یوقنا گفت ای امیر رخصت فرمای تا من ازوی عهد بستانم ، و سوگند دهم ، ابو عبیده گفت روا باشد.

پس یوقنا پیش شد و دست خود بر فراز دست بترك نهاد ، و گفت چهل كرت بگوی و اللّه آن گاه گفت بگوی وَ إِلَّا قَطَعْتُ زنَارِی وَ كَسَرْتَ صَلِيبِيٌّ وَ لَعَنْتَنِى اَلشَّمَامِسَةُ وَ الرَّبَّانِيُّونَ ، وَ خُلِعَتْ دِينِ النَّصْرَانِيَّةِ ، وَ ذُبِحَتِ الْجَمَلُ فِي مَاءٍ اَلْمَعْمُودِيَّةُ وَ مَسَحْتَهَا بِمَاءٍ مَوْلُودٍ مِنْ أَوْلَادِ الْيَهُودِ . وَ قَتَلْتُ كُلَّ الشُّهُودِ ، وَ إِلَّا خِرْقَةً سَرَاوِيلَ مَرْيَمَ ، وَ عُصِّبَتْ بِهَا رَأْسِى ، وَ إِلَّا ذَبَحْتَ اَلْقُسُوسُ، وَ صُبِغَتْ بِدَمِهِمْ ثَوْبِ الْعَرُوسِ (1.)وَ إِلَّا جُعِلَتْ فِي الْمَذْبَحِ الزَّعْفَرَانِ وَ أَذَقْتَهُ الْخَارِجِ مِنْ أَوْلَادِ أَعْدَائِنَا مِنَ الْخِتَانِ وَ كَذَبَتْ بِمَا جَاءَ فِي الانجيل مِنَ الْبَيَانِ ، وَ الَّا جُعِلْتُ الْمَسِيحُ مَيِّتاً لَا يَقُومُ ، وَ قُلْتَ إِنَّ مَرْيَمَ زَانِيَةً ، وَ الَّا جَعَلْتُ عَلَى الْمَذْبَحِ حَيْضَةً يَهُودِيَّةً وَ إِلَّا طِفَاتُ قَنَادِيلَ سَرْحِينٍ وَ جَعَلْتُ عَزِيزاً فِي مَقَامٍ كَارَ كُس وَ إِلَّا زَوْجَةُ يَهُودِيَّةً طمئة حَتَّى لَا أنقا أَبَداً وَ الَّا غَسَلْتَ أثوابى صُبْحَةُ اَلْجَمْعِهِ، وَ الَّا هَدَمَتْ الْكَنَائِسِ وَ الْبِيَعِ وَ أَحْيَيْتَ الْأَعْيَادِ


1) شماس از القاب سران نصاری است، و شعار آنان اینست که میان سر خود را بتراشند ، جمع شماس شمامسه است، و ربانی عارف مناله که جز بیاد خدا نیست ، و معمودية آبی است که نصاری بر سر نوزادان خود ریزند و بدین وسیله آنان را تطهیر کنند.

وَ الْجَمْعِ ، وَ الَّا عَبْدَةَ اَللاَّهُوتِ، وَ جَحَدَتْ اَلنَّاسُوتُ، وَ اَلْأَكْسَرَتُ الصَّلِيبِ وَ طُبِخَتْ بِهِ الْجَمَلُ لَيْلَةَ الْأَرْبِعَاءِ ، وَ أَكَلْتُهُ فِى عِيدٍ اَلشَّعَانِينُ، وَ الَّا صُمْتَ رَمَضَانَ عَطْشَاناً ، وَ أَكَلْتُ اللَّحْمَ ناهشاً ، وَ الَّا صَلَّيْتَ فِى ثِيَابِ الْيَهُودِ ، وَ قُلْتَ انَّ عِيسَى دابغ الْجُلُودِ لَا غُدَرَةٍ بِكُمْ وَ لَا بِمَنْ مَعَكُمْ. این همه سوگند ها را يوقنا بقانون نصاری بر بترك فرود آورد، چه خود عالم بر دین ایشان بود.

خلاصه معنی چنان است كه بترك بحكم تلفیق و تلقين يوقنّا موافق شریعت عیسوی سوگند یاد کرد که اگر با شما غدر کنم چنان است که زنار خویش را گسسته ، و صلیب خود را شکسته و ملعون بزرگان نصاری شده ، و دین نصرانیه را ترك گفته و آب معمودیه را بخون ذبیح آلوده ساخته ، و از پیراهن مریم عصابه دریده و بسته ، و کشیشان دین را کشته ، و بخون ایشان جامۀ ضجیع خود را رنگ کرده ، و انجیل را بدروغ شمرده و زندگانی عیسی را پس از مرگ باور نداشته ، و کنایس را نگون ساخته ، و عیسی را بید یاد کرده باشم.

چون بترك بدين گونه سوگند یاد کرد که ما پرهیز از اطناب را بعضی از کلمات او را ترجمانی کردیم ، ابو عبیده مطمئن خاطر گشت و بترك باز شد ، و ابو عبیده درواز های انطاکیه را بگشود ، و ابو عبیده روز ششم شهر شعبان در سال هفدهم هجری وارد انطاکیه گشت ، خالد ولید از جانب راست و ميسرة بن مسروق از طرف چپ و حافظان قرآن از پیش روی او بقرائت آیات مشغول بودند ، بدین گونه بیامد و در باب الجنان فرود شد . و در آن جا مسجدی ساخت.

و پس از سه روز فتح انطاکیه را بسوی عمر بن الخطاب مکتوب کرد که شهر انطاکیه که کرسی نصرانیه بود بگشودیم و هر قل بجانب بحر بگریخت و من دوست ندارم که در انطاکیه اقامت کنم چه بیم دارم که از لطافت هوا و غزارت میاه مسلمانان شیفتۀ دنیا شوند ، و ترك عبادت خداوند گویند، اگر فرمائی بجانب دروب کوچ دهیم و آن اراضی را مفتوح ازیم ، دیگر آن که جوانان عرب شیفتۀ زنان رومی اند

و در تزویج ایشان رغبتی تمام دارند، ازین روی نیز ترسناکم که از برای ایشان حدیث فتنه گردد.

پس نامه به بست و گفت کیست که حامل این نامه گردد؟ زید بن وهب غلام عمر و بن سعید گفت من اينك حاضرم ؟ ابو عبيده گفت تو مملوك عمرو بن سعیدی اگر مولای تو اجازت کند باکی نیست ، عمرو بپاداش این نیکو خدمتی او را آزاد ساخت ، و زید نامه را بگرفت و بمدینه آورد، وقتی برسید که عمر بن الخطاب از مدینه بیرون شده از برای حج آهنگ مکه داشت . پس این مژده بعمر آورد و او بشکرانه پیشانی بر خاک نهاد ، و كتاب أبو عبیده را بدین گونه جواب نگاشت:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عُمَرَ الَىَّ عَامِلِهِ بِالشَّامِ أَبِي عُبَيْدَةَ سَلَامُ عَلَيْكَ فَأَنَّى أَحْمَدُ اللَّهِ الَّذِي لَا اله الَّا هُوَ وَ اشْكُرْهُ عَلَى مَا وَهَبَ لَنَا مِنَ النَّصْرِ لِلْمُسْلِمِينَ وَ جَعَلَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ وَ لَمْ يَزَلْ لَطِيفاً مُعَيَّناً وَ أَمَّا قَوْلُكَ لَمْ نَقُمْ بِانْطَاكِيَةٍ لِطِيبِهَا وَ انَّ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يُحْرَمِ الطَّيِّباتِ عَلَى الْمُسْلِمِينَ فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَى فِي كِتَابِهِ الْعَزِيزِ كُلُوا مِنَ الطَّيِّباتِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَ كَانَ يَجِبُ عَلَيْكَ انَّ تُرِيحُ الْمُسْلِمِينَ مِنْ تَعِبُهُمْ وَ تَدَعُهُمْ يَرْغُدُونَ فِي مَطْعَمِهَا وَ يُرِيحُونَ اَلاَّبْدَانُ اَلنَّضِيجَةُ فِي قِتَالِ مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ .وَ أَمَّا قَوْلُكَ أَنَّكَ تَنْتَظِرُ أَمْرِي فَأَنَّى آمُرُكَ أَنْ تَرْحَلْ خَلْفَ الْعَدُوِّ وَ تُفَتَّحُ اَلدُّرُوبِ فانك شَاهِدُ و أَنَا غَائِبُ وَ أَنْتَ بِحَضْرَةِ الْعَدُوِّ وَ عُيُونِكَ تَأْتِيَكَ بِالْأَخْبَارِ فَانٍ رَأَيْتَ الدُّخُولِ الَىَّ اَلدُّرُوبِ صَوَاباً فَابْعَثْ اليهم بِالسَّرَايَا وَ ادْخُلِ مَعَهُمْ بِلَادِهِمْ وَ ضُيِّقَ عَلَيْهِمْ الْمَسَالِكِ وَ انَّ طَلَبُوا مِنْكَ الصُّلْحِ فصالح وَ أَوْفِ لَهُمْ بِمَا تَقْدِرُ.وَ أَمَّا قَوْلُكَ انَّ الْعَرَبِ نَظَرْتَ نِسَاءِ الرُّومِ فَرَغِبْتَ التَّزْوِيجُ فَمَنْ أُحِبُّ ذَلِكَ فَدَعْهُ فَذَلِكَ أَحْفَظُ لِفُرُوجِهِمْ وَ أَعِفَّ لِأَنْفُسِهِمْ وَ السَّلَامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى مَنْ مَعَكَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ. خلاصه معنی چنان است می گوید ای ابو عبیده نامه تورسید، این که نگاشتی

در أنطاكيه اقامت نمی کنم بجهت کثرت نعمت و نیکوئی های آن خداوند در قرآن مجید می فرماید ، ما نیکوئی ها را بر مسلمانان حرام نکرده ایم ، بخورید از چیز های نیکو و نیکو کار باشید دیگر آن که اقامت در انطاکیه را واجب می شمار تا مسلمانان که چندین زحمت مقاتلت دیده اند، قدری بیاسایند ، و این که انتظار امر مرا می داری از برای فتح دروب تو حاضری و من غایبم ، اگر آهنگ دروب بصواب است لشکر بفرست ، و مسالك و معابر را بر دشمن مسدود کن، و اگر طلب آشتی کنند از مصالحت سر بر متاب.

و این که رقم کردی عرب بتزویج زنان روم رغبت کرده اند باکی نیست ایشان را منع مکن . چه این تزویج حافظ عفت است پس مکتوب را بپای آورد و خاتم بر نهاد وزيد بن وهب را داد تا بأ بو عبیده برد لاجرم زید بر نشست و طی مسافت کرده بیزد ابو عبیده آورد.

فتح منبج و براده بدست خالد بن الوليد در سال هجدهم هجری در عشر دوم محرم الحرام

منبج بفتح ميم و سكون نون و بای موحده و جیم نام شهری عظیم است در سه فرسنگی فرات و از آن جا تا حلب ده فرسنك است ، و بزاعه بضم باء موحده و زای معجمه و الف و عين مهمله نام بلدیست که در میان منبج و حلب واقع است ، و بالس با بای موحده و الف و لام مکسور و سین مهمله نام بلدی است در کنار فرات میان الضان حلب ورقه و قلعه نجم و آن در شرقی فرات بر فراز جبلی واقع است و جسر منبج در فرود آن کوه است و از آن جا تا منبج چهار فرسنك است اکنون بر سر داستان رویم.

چون زید بن وهب نامۀ أبو عبیده را بگرفت و بسوی مدینه راه برداشت خالد بن الولید نیز با جماعتی از سواره و پیاده برای نهب و غارت بلاد و امصاری که در کنار فرات است بیرون تاخت ، و با لشکری ساخته بکنار منبج آمد مردم آن بلده چون

نیروی جنك او نداشتند ، از در مصالحت بیرون شدند ، و جزیت بردمت نهادند از آن جا بجانب بزاعه حمله افکند مردم این بلد نیز کار بصلح کردند.

اهالی بالس و قلعه نجم چون این بدیدند بی آن که تیغی از نیام بر کشند یا تیری بآهنك جنك گشاد دهند سر تسلیم و رضا فرو گذاشتند ، جر فاس که در آن اراضی حکومت داشت چندان که توانست از اموال و أثقال خود حمل دهد بر گرفت ، و بهزیمت برفت ، لاجرم خالد بن الوليد غياث بن رافع التميمي را بحکومت منبج گذاشت ، و نجم بن مفرج الفهری را بر قلعه نجم و جسر منبج باز داشت ، و از آن روی آن قلعه را قلعه نجم خواندند و اوس بن جابر الربعی را در بلد بزاعه نصب کرد و زیاد بن عوف حمیری را در بالس بحکومت گذاشت ، و فرمان کرد تا از بهر او قلعه ساختند و قلعه خالد خواندند آن گاه در هر جا خصمی و بی فرمانی گمان داشت بیرون نهب و غارت نگذاشت ، پس هر زر و سیم و مال و مواشی که بدست کرده بود حمل داده بنزديك أبو عبيده آورد.

و این هنگام که از راه برسید و در کنار أبو عبيده جای کرد، زید بن وهب نیز از راه در آمد و جواب کتاب أبو عبيده را از عمر بن الخطاب آورده بدست أبو عبیده عبیده داد و بر مسلمانان قرائت کرد و گفت این; اصغا فرمودید که عمر بن الخطاب می گوید من غایبم و تو حاضر ، اگر بصواب دانی از فتح دروب (1)خویشتن داری مكن، اکنون من با شما از در مشورت سخن می کنم ، درین کار رأی چیست؟ هیچ کس او را پاسخ نداد جز ميسرة بن مسروق عبسی گفت ای امیر ما از برای جهاد جنگ را ساخته و بیرون تاخته ایم ، بهر چه حکم کنی پذیرای فرمانیم.

خالد بن الولید گفت ای امیر مماطلت ما در مقاتلت عدو جز از ضعف يقين و سستی دین بحساب نرود ، واجب می شود که کار بسازیم و از قفای دشمن بتازیم ، پس ابو عبیده رایتی به بست و ميسرة بن مسروق را سپرد و از شجعان عرب سه هزار تن


1) دروب جمع درب و مراد آبادی ها و شهر هایی است که در میان دره ها و مضایق جبال بنا شده باشد و در این جا مراد آبادی های مابین جبال طرسوس و شهر های روم است

گزیده کرد و از عبید هزار تن بر افزود و ابو الهول را نیز فرمود با میسره کوچ دهد ، و از جماعت معاهدین چهار تن اختیار کرده و جزیت ایشان را فرو گذاشت، تا از در صدق دلیل راه میسره باشند پس میسره کار بساخت و راه بر گرفت و بر اراضی دروب عبور داد و بر مسالك صعبه و جبال شامخه همی گذشت و چنان بود که لشکریان ناچار پیاده شده طی مسافت می کردند ، و از صعوبت طریق و سورت احجار پا افزار ها متشتت شده ، پوست و گوشت از قدم ها بر سنگ می رفت.

چهار روز بدین گونه طی مسافت کردند و از شعاب جبال و مضایق طرق در گذشتند ، روز پنجم بقریه از قرای روم رسیدند که اهالی آن جا از بیم عرب مال و مواشی را گذاشته باراضی بعیده گریخته بودند، پس لشکریان بی دافعی و مانعی هر چه بیافتند بر گرفتند ، و از آن جا بمرج القبايل عبور دادند ، میسره در آن جا فرود شد تا از ابو عبیده فراوان دور نشود.

این وقت یک تن از مردم روم بدست لشکریان گرفتار شد او را بنزد میسره آوردند ، و ازو پرسش کردند مکشوف داشت که هر قل از راه بحر طریق قسطنطنیه گرفت و لشکر های روم از اطراف مملکت و آنان که از جنگ بهزیمت رفتند بر او گرد آمدند ، و چون خبر فتح انطاکیه بدو رسید بگریست و گفت « السّلام عليك يا ارض سوريّه الى يوم اللّقاء » آن گاه بزرگان لشکر و سران سپاه را انجمن کرده باز نمود که من از عرب بیمناکم تا مبادا بدروب در آیند ، پس سی هزار تن از لشکریان را از برای حفظ دروب بیرون فرستاد.

از آن سوی میسره با معاهدی گفت مسافت میان ما و ایشان چند است؟ گفت دو فرسنگ ، میسره غمنده گشت ، و سر فرو داشت ، عبد اللّه بن حذافة السهمی گفت ای امیر چه آمد ترا که سر بخویشتن در بردي ، گفت ای عبد اللّه مراهولی و هراسی نیست ، بلکه بر مسلمانان ترسناکم ، مسلمانان گفتند ای امیر ما هرگز از مرگ نترسیده ایم و جان خویش در راه خداوند گذاشته ایم ، سخن درین داشتند که رایات روم از دور دیدار شد ، و فوج پس از فوج در رسیدند ، و لشکر گاه کردند و

شبان گاه آتش ها بر افروختند و طلایه بگماشتند.

چون شب بپای وقت و سپیده سر بر زد میسره با مسلمانان نماز بگذاشت و ایشان را بجنگ و جهاد تحریض کرد و صف برکشید، و جماعت عبید را در تحت رایت دامس باز داشت ، و ایشان را در پیش روی لشکر جای داد ، و عبد اللّه بن حذافه السهمی را که از ابطال عرب بود بمیمنه فرستاد، و سعید بن سعد را در میسره نصب کرد.

از آن سوی لشکر روم برسه صف شدند، و هر صفی ده هزار کس رده بست و مردی از عرب متنصره بمیدان آمد و بآواز بلند بانك برداشت که ای مردم گمراه چند ازین بغی و طغیان آیا مملکت شام شما را کفایت نکرد که هنوز از دنبال ما می تازید ، و از در طمع و طلب بر این جبال شامخه عروج می کنید ، همانا مرگ شما را می دواند ، اکنون تن باسیری باز دهید ، تا شما را بدرگاه هر قل گسیل داریم و اگر نه یک تن از شما را زنده نگذاریم.

دامس چون این کلمات بشنید اسب بر جهاند و بر او در آمد و گفت سخن بصدق کردی بغی و طغیان مردم را بسوی مرگ می دواند این بگفت و بر او حمله کرد و با زخم سنانش از اسب در انداخت و نیزه بگردانید و هم آورد طلب کرد یک تن دیگر از ابطال روم بمیدان در آمد و هم چنان بزخم سنان دامس جان بداد دیگر کس آهنگ جنك او نكرد ، لاجرم دامس بخروشید و عنان اسب فرو گذاشت و در آن تاختن خود را بقلب لشکر روم رسانید ، و تنی را بکشت و باز تاخت هر دو لشکر از جلادت و جسارت او حساب ها برداشتند.

اين وقت يك صف لشكر روم که ده هزار کس بودند از جای جنبش کردند و حمله در انداختند ، میسره نیز فریاد بر آورد که الحمله الحمله دامس با جماعت عبيد بجنك در آمدند و همی گفتند:

نحن عبيد من عبيد اللّه *** و ضربنا فيه رضاً اللّه

نقتل كل كافر باللّه *** خوفاً اللّه رضاً للّه

بالجمله جنگ بر پای ایستاد و آسیای حرب و ضرب بکار افتاد مسلمانان همی النّصر النّصر شعار کردند ، و سیاهان یا محمّد یا محمّد گفتند و همى کشتند و افکندند، این وقت چهار هزار کس از مسلمانان با سی هزار تن لشکر روم رزم همی داد، تا آفتاب بر فراز سر ایستاد، و هر دو لشکر خسته و مانده شدند، و اسب ها از کرّ و فرّ بازماندند پس لختی دست از جنگ باز داشتند، و شكست ها را به بستند و جراحت ها را مرهم کردند.

درين جنك از مسلمانان پنجاه کس مقتول گشت از جمله حارث بن یربوع و سهم بن جابر و عبد اللّه بن صاعد و جرير بن صباح و أغيد بن ماهر و نعمان بن بجير و زید بن ارقم و مرارة بن حاتم و رواحة بن سهیل و ده کس اسیر گشت:

اول عامر بن مظفر دوم راشد بن زهیر سیم مالك بن حاتم چهارم سالم بن مفرح پنجم دارم بن صابر ششم عون بن ثابت هفتم مستّر بن خلبان هشتم مفرج بن عاصم نهم تیهان بن مرّه دهم عدی بن سهل و از مردم روم نهصد کس اسیر و افزون از هزار و صد کس مقتول گشت.

چون مسلمانان بر کشتگان و اسرای خود فحص کردند ، أبو الهول را ندیدند و سخت غمگین بودند ، که او را چه رسیده ، أبو الهول گوید لشکر روم مرا با ده تن از مسلمانان در میدان جنگ اسیر گرفتند و سخت به بستند و باز داشتند ، شبان گاه رسول خدای را در خواب دیدار کردم، مرا فرمود ای دامس منزلت تو رفیع است بيمناك مباش و دست بر اغلال و احبال من و دیگر اسیران بسود تا بتمامت گشوده شد پس از خواب انگیخته شدم و خود را رها دیدم ، آن گاه آلات حرب خویش را بر گرفتیم ، و بشتافتیم.

مع القصه روز دیگر چون لشکر روم از جای در آمد و حرب پیوسته شد ناگاه مسلمانان نگریستند که کنار حربگاه گردی برخاست ، و یک تن همی فریاد کند که لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللَّهِ چون نيك نگريستند أبو الهول دامس بود که هم چنان از گرد راه بر لشکر روم حمله کرد و این شعر بگفت:

توثقنا الأعداء في الحديد *** و ناصري و سيّدى عنيدي

مهلك عاد و بني ثمودٍ *** اعانني بعفوه الشّديد

يحلّ عنّى القيد عنى القيد بالحديد *** ربّ النبيِّ الطاهر الرشيد

ھا ذاك رسول الملك المجيد *** صلى عليه اللّه في الوجود

بالجمله چنان آتش حرب افروخته گشت و چندان مردان از یک دیگر بکشتند که حدود شمشیر ها از کار شد چنان که بریدن نداشت و جفون تیغ ها شکسته ازین روی این حرب را وقعة الحطمه گفتند، و چون این جنگ در اراضی مرج القبايل بود هم وقعه مرج القبايل نامیدند، و شکستن جفون سیوف کنایت از آن است که دیگر تیغ ها بغلاف نشود تا کار یک سره گردد و این حکم در تحریض لشکر از میسرة بن مسروق بود که فرمود «احطموا جفون سيوفكم و اقبضوا على نصالها بنان فذلك طريق النجاة» (1)

مع القصه چون شب تاريك شد و هر دو لشکر دست از هم باز داشتند ، بطریق لشکر روم که حارث بن مسروق نام داشت با مردم خود گفت پادشاهی را که شما لشکر و یاور باشید ذلیل و زبون خواهد بود ، اينك ما با چهار هزار کس از عرب رزم داده ایم و سه هزار تن از ما مقتول گشته است، چرا بشدت عزم رزم ندهید جای آن است که شکایت شما را بحضرت پادشاه عرضه دهم ، لشکریان سوگند یاد کردند که روی نتابند و بهزیمت نشوند ، تا تمامت عرب را با تیغ نگذرانند و دیگر روز بیست هزار کس از لشکر روم بمدد ایشان نیز برسید ، و کار بر مسلمانان سخت افتاد.

پس میسره بصواب دید سعید بن زید یک تن از معاهدین را با بو عبیده رسول فرستاد و او را از قلّت عدد خویش و کثرت روم آگهی داد أبو عبيده را هول و هربی تمام بگرفت و بخیمه خالد بن الولید آمد و صورت حال را بگفت خالد بی توانی


1) غلاف های شمشیر خود را بشکنید و قبضه شمشیر را در دست خود بفشارید که جز این راه نجاتی نیست.

سلاح جنگ در بر كرد ، و با سه هزار تن لشکر نام بردار برنشست ، و نشیب و فراز را بقدم عجلت و شتاب در نوشت.

اما از آن سوی میسره با آن سپاهی که از روم فراهم بود خویشتن داری همی کرد ، و لختی رزم همی داد يك روز قيليص بن جريح بن صیخال که یک تن از ابطال بطارقه بود و زره بر تن راست کرد، و هر دو ساعد را با حدید بپوشید، و خودی زرین بر سر نهاد و صلیبی مرصع بر سر نهاد ، و عمودی از آهن بگرفت و بمیدان آمد و فریاد بر آورد که ای جماعت عرب آن کس را که شجاع تر شناسید بمیدان فرستید مردی از قبیله نخع بمیدان او تاخت بطریق او را مجال نگذاشت ، و آن عمود آهن بر سر او فرود آورد نخعی خویشتن باز پس دزدید ، و آن عمود بر سر اسب آمد با راکب در افتاد ، نخعی برجست و آهنگ سپاه مسلمین کرد ، بطریق از قفای او تاخت تا با ضرب دیگر از پایش در آورد عبد اللّه بن حذافه چون این بدید از جای در آمد ، و بانك بر بطريق زد، بطریق ناچار نخعی را بگذاشت ، و با عبد اللّه در آویخت لختی با هم بگشتند بطریق ضربی بر عبد اللّه آورد عبد اللّه سپر بر سر کشید و آن زخم را بگردانید لکن سخت رنجه گشت دیگر باره باهم در آمدند ، و عبد اللّه جلدی کرده تیغ بر حلق او براند چون زره خود فراوان رفت نبود حاجز تیغ نگشت ، و سر بطریق از تن دور افتاد ، پس عبد اللّه اسب و سلاح او را بر گرفته باز لشکر گاه شد.

کردار او بر لشکر روم ناگوار افتاد، بطریقی دیگر که کوه پاره از آهن بود بخون خواهی او بیرون تاخت ، و قاتل قیلیص را بمبارزت خواست ، عبد اللّه که این وقت بر اسب قیلیص بر نشسته و سلب او را در پوشیده بود بمیدان آمد ، بطریق بدانست که قاتل قبلیص اوست پس بی توانی چون صاعقه آسمانی بر عبد اللّه تاختن کرد ، و هم چنان از گرد راه دست بیازید و عبد اللّه را بگرفت و از پشت زین بربود و بلشکر گاه خود آورد و فرمان کرد تا بند آهن بر نهادند ، و او را بهر قل فرستاد و پیام داد كه اينك قاتل قبليص است بهر چه روا دانی او را كيفر كن، و باز میدان

شد و مبارز طلب کرد.

ميسرة بن مسروق سعيد بن زید بن عمرو بن تقیل را طلب داشت، و رایت خویش را بدو سپرد و گفت اگر من بدست این بطریق کشته شدم ریاست لشکر تو را است و اسب بمیدان تاخت و این شعر قرائت کرد:

قد علم المهيمن الجبّار *** بان قلبى مكنو بالنّار

على الفتى القائم بالأ سحار *** سيعلم العلج مع الاشرار

انّ الامير آخذ بالنّار *** بعون ربى الملك العقّار

و بر بطریق در آمد و هر دو با هم در آویختند ، و کار در میان ایشان صعب افتاد بطریق خواست میسره را فریب دهد گفت این رایت چیست که از قفای لشکر

مسلمانان دیدار می شود ، میسره بگمان این که از ابو عبیده مدد رسیده باز پس نگریست بطریق فرصت یافته چنگ در گریبان میسره زد تا او را اسیر گیرد میسره نیز بر او در آویخت و هيچ يك نتوانستند خصم را از پشت زین جدا کنند.

درين وقت از قضا کذب بطریق راست آمد و خالد بن الوليد با لشکر برسید و مسلمانان بانك تكبير و تهلیل در دادند بطریق چون این بدید بیم کرد که مبادا در این گیر و دار مقتول گردد تیغ بکشید تا بر دست میسره زند ، و خود را رها سازد میسره دست بیازید و آن تیغ بگرفت و بر دست بطریق زد ، چنان چه از ساعد مقطوع ساخت ، پس از یک دیگر جدا شدند بطریق خود را بسپاه روم رسانید غلامانش بدویدند و او را از پشت اسب فرود آورده ، ساعدش را داغ کردند.

اما از آن سوی خالد ولید با لشکر برسید و میسره را دیدار کرد و حال بپرسید هر دو لشکر فرود آمدند ، و خالد بر گرفتاری عبد اللّه بن حذافه در تیمار بود، این وقت از لشکر گاه روم مردی برسید و نزد خالد زمین ببوسید ، و گفت سردار لشکر روم چون دانسته است که با شما نيروى درنك و قوت جنك ندارد بر آن سر است که طریق مصالحت جويد ، و مرا برسالت فرستاده که اگر شما نیز از در صلح و صفائید عبد اللّه بن حذافه را که اسیر ماست رها سازیم و از اموال نیز چند عطا کنیم که شما

راضی باشید.

خالد رضا داد كه يك امشب و فردا را دست از مقاتلت باز داریم تا کار ها را نيك بر انديشيم پس رسول بطریق باز شد، و خبر باز داد بطریق فرمان کرد تا شبان گاه آتش ها بر افروختند که مسلمانان از کوچ دادن ایشان آگاه نشوند ، پس اموال و أثقال خود را حمل داده از جای بجنبیدند و بهزیمت رفتند.

صبح گاه مسلمانان آگاه شدند که از لشکر روم یک تن بجای نیست ، خالد وليد غضبناک شد و همی خواست از دنبال ایشان استعجال کند، میسره گفت روا نیست لشکر را بر این جبال شامخه و مسالك صبعه عبور دادن ، صواب آنست که بنزديك أبو عبيده مراجعت کنیم ، پس هم گروه بلشکر گاه مسلمانان باز شدند ، و أبو عبیده بدیدار ایشان شاد گشت ، الا آن که از گرفتاری عبد اللّه غم ناک بود پس فتوح خویش را در جنگ روم و فرستادن سريه بدروب و اسیر شدن عبد اللّه را مکتوب کرده و بعمر فرستاد.

عمر بن الخطاب در مخلص عبد اللّه بدین گونه بسوی هر قل کتاب کرد:

بسم اللّه الرّحمن الرحيم و الحمد للّه ربّ العالمين الذي لم يتّخذ صاحبة و لا ولداً و صلى اللّه على نبيّه و رسوله محمّد . من عمر بن الخطاب أمير المؤمنين أمّا بعد فاذا وصل اليك كتابى فابعث بالاسير الّذي في يدك و هو عبد اللّه فان فعلت ذلك رجوت لك الهداية و ان ابيت بعثت اليك رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر اللّه و السّلام على من اتّبع الهُدى.

پس نامه را بپای آورد و خاتم بر نهاد و بسوى أبو عبیده فرستاد و فرمان کرد که بپادشاه روم فرست چون مکتوب را بأ بو عبیده آوردند یک تن از معاهدین را طلب کرد و گفت این مکتوب را در قسطنطنية بنزديك هر قل بایدت برد ، معاهدى مكتوب را بگرفت و بدرگاه هر قل آورد و اجازت بار یافته تسلیم داد.

هر قل چون کتاب عمر بن الخطاب را قرائت کرد عبد اللّه بن حذافه را حاضر ساخت و پرسش کرد که از کدام قبیلهٔ گفت از قریش گفت اگر بدین نصاری

در آئی تو را زر و جواهر فراوان بخشم، و دختر یک تن از بطارقه را بحبالۀ نکاح تو در آورم ، عبد اللّه گفت این نکنم.

یک تن از بطارقه عرض کرد که ای پادشاه بر عبد اللّه سخت مگیر چه او در قوم خویش مردی شریف است، و اگر درین مملکت او را آسیبی رسد، اسیران ما در دست مسلمانان کیفر بینند ، لاجرم عبد اللّه را آزاد ساخت و بعطای اموال بنواخت و مرواریدی چند که از نفایس جواهر بود برای عمر بن الخطاب هدیه کرد ، و جماعتی را با عبد اللّه همراه فرمود تا او را از دروب بگذرانیدند ، و او بسلامت طی مسافت کرده با بو عبیده پیوست ، و از آن جا بمدینه آمد، مسلمانان از دیدار او شاد شدند أما أبو عبيده بعد از سریه دروب بحلب آمد و بانتظار عمرو بن العاص نشست چه او را بسوی قیساریه بسریه فرستاد.

ذکر سفر کردن عمرو بن العاص بقيساريه و فتوح او در سال هیجدهم هجرى

تعلن عمرو بن العاص با پنج هزار تن از لشکر بقصد قیساریه از لشکر گاه أبو عبیده راه بر گرفت عبادة بن الصامت و عمرو بن ربيعه و بلال بن حمامه و ربيعة بن عامر و بسیار کس از صنا دید مسلمانان در جیش او بودند و در عرض راه بقریۀ در آمدند.

از جماعت اهل ذمّه سبیع بن حمزه بخانه در رفت که از رز استان صاحب دار انگوری بخورد و او را ناگوار افتاد صاحب دار گفت از آب این انگور بنوش که نيك گوار است ، و سبیع را با اصحاب او از شراب خمر مست طافح ساخت ، ایشان چون بلشکر گاه باز شدند عمرو بن العاص این قصه را بأ بو عبیده نوشت ، و ازو اجازت یافته سبیع را با اصحاب اوحد خمر بزد.

لا جرم سبيع خشمناک شده باز قریه شد و تیغ بکشید تا صاحب دار را بکشد عبد اللّه بن الصّامت گفت قتل او روا نیست چه در تحت ذمه ماست و او ندانست که این شراب در شریعت ما حرام است، بالجمله عمرو کوچ بر کوح بمنزل فحل آمد و

این خبر بقسطنطین پسر هر قل بردند ، و این وقتی بود که از هزیمت شدگان لشکر هر قل و متنصّره هشتاد هزار لشکر با او انجمن بود.

قسطنطين يك تن جاسوس بلشکر گاه مسلمانان فرستاد تاعدت و عدت ایشان را بداند و خبری باز آرد مسلمین او را بشناختند ، و عرضه دمار ساختند ، جاسوس دیگر فرستاد عرب را نيك نگریست و باز شد و گفت ای پادشاه این عرب افزون از پنج هزار کس نیستند ، لكن همه شیران گزاینده و عقبان رباینده اند مرگ را غنیمت شمارند و حیات را زحمت انگارند.

قسطنطین گفت سوگند با مسیح که با ایشان قنال خواهم کرد اگر چند جان بر سر این کار کرده ام ، پس رایتی به بست و بیا کلاء بن کر کز که سرداری بزرگ سپرد و ده هزار تن از ابطال رجال را گزیده داشت ، و بملازمت رکاب او گماشت و رایت دیگر از بهر جوسا بن یالو بست ، و ده هزار تن لشکر نیز در تحت رایت او بداشت آن گاه پسر عم خویش قسطناويل بن يحنا را با هزار تن لشکر بگذاشت ، و خود نیز تمامت لشکر راه برداشت.

ازین سوی مسلمانان نگران بودند که ناگاه بطریق اول برسید ، و از قفای او بطریق ثانی و با بیست هزار کس لشکر گاه کردند ، و از قفای ایشان قسطنطین نیز با جیش عظیم برسید ، و کار بر مسلمانان مشکل افتاد بامداد دیگر ناچار دل بر مرگ نهادند ، و بر نشستند ، و آواز ها بتهلیل و تکبیر در دادند ، چنان بود که گفتی کوه و دشت با ایشان هم آواز گشت.

قسطنطین کردار و گفتار ایشان را نظاره کرد و گفت: بی گمان این جماعت طلیعۀ غیب اند و فریشتگان اعانت ایشان کنند ، همانا پدر من هر قل نیکو شناخته بود این جماعت عرب را و هیچ لشکر از لشكر يرموك بزرگ تر نتواند بود و بدست ایشان شکسته شد ، پس قس قیساریه را که مردی دانا بود بخواند و گفت بنزديك اين جماعت شو و بگو یک تن از دانشوران سپاه را بنزديك من فرستند ، تا سخن از در مصالحت برانیم.

لقس بر نشست و با صف عرب نزديك شد ، و رسالت خویش بگذاشت بلال بن حمامه با عمرو بن عاص گفت مرا رخصت کن تا بروم و با او سخن کنم پس اجازت یافته در برابر قس آمد و او مردی در از بالا و سیاه بود قس بنزديك قسطنطین آمد و گفت این جماعت ما را بچشم حقارت نظاره می کنند اینک غلامی سیاه را برای مکالمه پادشاه فرستاده اند.

قسطنطین گفت باز شو و بگو الّا آن که صاحب جیش بیرون شود و با من سخن کند چون این حدیث بعمرو بن عاص رسید رایت خویش را بشرحبيل بن حسنه سپرد و خود آهنگ خدمت قسطنلین کرد ، پس قس پادشاه را آگهی برد و عمرو را بسرا پرده او در آورد و عمرو بر قسطنطين بقانون عرب سلام داد.

قسطنطین او را پیش طلبید ، و ترحیب گفت و خواست تا اورا بر سریر خویش جای دهد عمر و گفت « بساط اللّه أطهر من بساطك لأن اللّه جعل الأرض مهاداً » زمين خدای پاک تر از فرش و بساط تست و بر زمین نشست و نیزه خود را در پیش روی و شمشیر را بر زانو نهاد و گفت آن چه خواهی بپرس.

قسطنطین گفت چه نام داری و از کدام قبیله ای ؟ گفت عمرو بن عاص و از بزرگان عربم ، قسطنطین گفت ما نیز از مردم رومیم و باهم قرابت رحم داریم ، چه نسب ما تا به یعقوب و ابراهیم متصل شود ، این خون ریختن و آویختن در میان ما چه لازم است ؟ عمر و گفت آن جا که در دین مخالفت افتد رواست که در میان دو برادر کار بمقاتلت انجامد، اکنون اگر خواهيد ملك و مملکت بر شما بیاید مسلمانی گیرید و مد را به پیغمبری باور دارید.

قسطنطین گفت ما ترك دینی که پدران ما بر آن مرده اند نتوانیم گفت چه پدر من هر قل ازین پیش مردم روم را این اندرز گفت قصد قتل او کردند . عمر و گفت اگر پذیرای دین اسلام نخواهید بود قبول جزیت کنید ، این نیز شما را از زحمت مقاتلت و مناجزت باز دارد ، قسطنطین گفت مردم روم درین سخن با من هم داستان نشوند و اطاعت نکنند ، عمرو گفت فیصل فیصل این کار جز بزبان شمشیر

آب دار نتواند بود . این بگفت و بر خاست و بر نشست و بلشکر گاه خویش باز شد و صبح گاه دیگر فرمان کرد تا لشکریان از برای قتال بر نشست، و رده راست کردند.

و از آن سوی قسطنطین لشکر خود را بر سه صف کرد ، و کمان داران را از پیش روی بداشت و میسره و میمنه بیار است ، و شرحبيل بن حسنه در میمنه لشکر اسلام جای کرد ، و صابر بن حنانه الليثى جانب شمال گرفته است این وقت از لشکر کفار مردی دلاور اسب بمیدان تاخت، و از میسره بمیمنه و از میمنه بمیسره عبور همی داد، آن گاه در برابر صفوف مسلمین نیزۀ خویش را بر خاك استوار کرد . و كمان بگرفت پس تیری بجانب میمنه گشاد داد ، مردی را جراحت کرد و خدنگ دیگر بمیسره افکند ، و یک تن را بکشت عمرو گفت هیچ می نگرید که این کافر چه می کند؟ کیست که کفایت امر او کند ، مردی از بنی ثقیف بیرون شد که دستاری چر کن بر سر و پوستینی خلیق در برداشت ، و از سلاح جنك او را جز کمانی عربی نبود.

مرد رومی او را حقیر شمرد و با این که هرگز تیر او بخطا نرفت ، خدنگی در کمان غرق کرد و بسوى ثقفى افكند خدنك او صائب نیفتاد ، و ثقفی سهمی بسوی او گشاد داد ، چنان که بر حلق او آمد و از آن سوی بدر شد ، پس از اسب در افتاد ثقفی شتاب کرد ، و اسب و سلاح او را مأخوذ داشته بصف خویش آمد.

این رزم بر قسطنطین گران افتاد و فرمان کرد تا بطریقی بمیدان آمد و از این سوی یک تن از لشکر عرب بر او در آمد و هر دو تن در آویختند و لختی باهم بگشتند ، بطریق پیش دستی کرد و تیغ براند عربی سپر بگردانید اگر چند سیر او دو نیمه شد لکن او را آسیبی نکرد ، این هنگام عربی تیغ بزد و خود بطریق را بشکافت لختی بقهقری رفت و عربی بر او می تاخت ، دیگر باره بطریق جلادتی بکرد و عربی را جراحتی برسانید ، عربی باز پس شد و نزديك بصف خويش جراحت خود را به بست ، و آهنگ میدان کرد یک تن از مسلمانان گفت باز آی و این خود

آهن را بگیر و بر سر گذار گفت اعتماد من بخداوند نیکو تر است تا بخود آهن و این شعر ها بگفت.

يقول لى عند الخروج للّقا *** دونك هذا الترس تجعله وقا

من علج سوء باغياً تزندقا *** اقسمت باللّه يميناً صادقاً

لا اضع البيضة فوق المفرقا *** بل احسن الظّنَّ برب خلفا

و ادخل الجنّة في دار اللّقا *** المجاوراً لأ حمد مرافقا

این بگفت و بر بطریق حمله کرد و او را بیک ضرب تیغ در گذرانید ، و بی توانی خود را بر لشکر کافران زد و تنی چند را بخاک افکند و هم چنان دیوانه وار رزم همی داد تا شهید گشت.

از پس او قیدوم که خال هر قل بود و در سپاه روم مانند او کم تر شجاعی شناخته می گشت ، درعی زرین در پوشید و علاقه از مروارید در افکند و عصابه یاقوت آکین بر بست ، و تاجی بر سر نهاد و اسبی راه وار بر نشست ، و بمیدان آمد.

بال مردم عرب را شعشعه جواهر او در طمع افکند و در طلب جنگ او بودند غلامی از مردم یمن مادر و خواهر را وداع باز پسین گفته آهنگ مبارزت او کرد و اسب بر جهاند و از گرد راه نیزه خویش را بر قیدوم بزد ، چنان که نیزه بر درع او نشست خواست تا بر آورد نتوانست قیدوم تیغ بزد و سنان را قطع کرد و شمشیر براند و فرق غلام را دو نیمه ساخت ، و او را از اسب در انداخت . پس جولانی بکرد و مبارز خواست.

بشر بن ذراع اليربوعی بمیدان رفت ، هم بدست قیدوم مقتول گشت اسامة بن رقیم بتاخت هم چنانش قیدوم عرضۀ دمار ساخت ، شرحبیل بن حسنه چون این آهنگ میدان کرد و لختی با قیدوم بگشت هر دو تن تیغ براندند و کاری نساختند ، پس دست یازیده یک دیگر را فرو گرفتند.

این وقت از سیلان سحاب گفتی میدان دریای آب گشت و اسب ها را در آن گل ولای لغزش فراوان گشت، چنان که قیدوم و شرحبیل هم چنان که با یک دیگر

چفسیده بودند از اسب در افتادند و بر یک دیگر نیرو کردند . فزونی قیدوم را بود شرحبیل را در افکند و بر سینه او نشست تا سرش بر گیرد.

این وقت سواری از سپاه روم بیرون شد و چون برق خاطف بمیدان تاخت قیدوم می نگریست و چنان می پنداشت که بیاری او می رسد. و شرحبیل دست از جان بر گرفته چشم بر خنجر قیدوم داشت ، ناگاه آن سوار در رسید و از گرد راه تیغ بزد و سر قیدو مرا بپرانید، و با شرحبیل گفت یا عبد اللّه برخیز و سلب و سلاح او را مأخوذ دار.

شرحبیل برجست و حیرت زده گفت تو کیستی که خدای بر تو رحمت کند گفت من طلحة بن خويلد الاسدی آن کسم که دعوی پیغمبری کردم و دروغ بر خداوند بستم ، و از بیم شمشیر خالد بشام گریختم و ما قصه او را در کتاب ابو بکر رقم کردیم.

بالجمله شرحبیل گفت ای طلیحه بخدای بازگرد و طریق توبت و انابت سیار تا عصیان تو را معفو دارد، مگر ندانی که خداوند چون این آیت بر پیغمبر فرستاد إِنَّ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ ءٍ، ابلیس بر رحمت خدای طمع بست و گفت من نیز شی هستم.

طلیحه گفت من کاری نکرده ام که روی مسلمانان را دیدار توانم کرد شرحبیل گفت من دست از تو باز ندارم ، تا تو را بجيش مسلمانان برم ، و این نیکو خدمتی تو را بر ایشان عرض دهم. طلیحه گفت حق آن است که من از آن فظ غلیظ خالد بن الولید بیم دارم که مرا زنده نگذارد ، شرحبیل گفت خالد هر گز با تو بد نیندیشد و اینک در جیش ما نیست، چه سردار این جبيش عمرو بن عاص است.

پس طليحه باتفاق شرحبيل بنزديك عمرو بن العاص آمد، و مسلمانان از بازگشت او بخداى نيك شاد شدند.

همانا آن گاه که طلیحه از بیم لشکر اسلام ضجیع خود را برداشته نیم شبی بطرف شام گریخت، چنان که رقم کردیم نخست بحلب آمد و بخانه مردی که از

مسلمین بود پناه جست ، چون بر صاحب خانه مکشوف گشت که طلیحه بكذب دعوی پیغمبری کرده از وی برنجید و گفت در طمع و طلب دنیا این خطا کردی مصاحبت من با تو راست نیاید و جای تو در جوار من نگنجد.

طلیحه ناچار از آن جا کوچ داده بشام آمد و ببود تا ابو بکر بمرد ، خواست تا باز مدینه شود ، و از آن چه کرده عذر گوید چون خبر خلافت عمر را بشنید گفت این مردی غلیظ و درشت خوی است، از او نتوان ایمن بود ، و در شام بزیست تا خالد بن الوليد بر شام دست یافت این هنگام بقیساریه آمد. و از بیم عرب گاهی بر آن می شد که بر کشتی سوار شود و بیکی از جزایر بحر جای کند.

این وقت که قسطنطین برای جنگ عرب از قیساریه خیمه بیرون زد ، طلیحه با خود گفت که با این سپاه کوچ می دهم باشد که فرصتی بدست کنم و در راه اسلام تقدیم خدمتی فرمایم که سبب قبول توبت من شود ، از قضا سبب نجات شرحبیل گشت.

اکنون بر سر سخن رویم، چون عمرو بن العاص طلیحه را ترحيب و ترجیب کرد ، طلیحه گفت چون عکاشه را که عبدی صالح بود من کشته ام از خالد ولید ایمن نیستم ، هر وقت بمن دست یابد مرا مقتول سازد ، عمرو گفت قصّه توبت و انابت تو و نیکو خدمتی ترا بسوى عمر بن الخطاب مکتوب کنم ، نامه را بگیر و بسوی او سفر کن، چون از او ایمن شدی از هر آفتی بسلامت باشی. و این قصه بسوی عمر نامه کرد طلیحه نامه بگرفت و راه برداشت.

و این وقت عمر در مکه بود پس طلیحه بمکه آمد و وقتی که عمر حاضر بود استار کعبه را بگرفت و گفت يا أمير المؤمنين « أَنَا تَائِبُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ رَبِّ هَذِهِ الْكَعْبَةِ مِمَّا كَانَ مِنِّي » عمر گفت کیستی گفت من طليحة بن خويلد عسر وای بر تو من ترا معفو داشتم لکن در قیامت چه خواهی کرد با خون عكاشة بن محصن اسدی گفت عکاشه مردی بود که خداوند بسبب من بر درجات او افزود ، و من بسبب او شقی شدم، اکنون امیدوارم که خداوند در ازای این خدمت که کرده ام بر من

رحمت کند.

گفت چه کرده؟ پس طليحه نامۀ عمرو بن العاص را بدست عمر داد چون عمر نامه را قرائت کرد او را بمغفرت خدای بشارت داد ، و طلیحه را با خود برداشت تا بمدینه مراجعت کرد، اکنون بداستان قسطنطین باز گردیم.

بعد از قتل قیدوم چنان باران شدت کرد و هوا سرد گشت ، که از برای لشکریان مجال قتال نماند ناچار دست از جنگ باز داشتند ، و هر کس توانست بر پناه دیواری گریخت ، و قسطنطین از قتل قیدوم سخت بترسید ، و با صنا دید سپاه گفت لشكر يرموك را با این عرب قوت درنك نبود، و هر قل بهزیمت طریق قسطنطنیه گرفت ، صواب آنست که ما نیز خود را بزحمت مقاتلت نیندازیم و بقيساريه باز شویم و شبان گاه بار بربست و با لشکر بسوی قیساریه شتافت.

روز چهارم که باران باز ایستاد و آفتاب بدرخشید مسلمانان اعداد جنك کردند و بر نشستند ، مکشوف افتاد که قسطنطین بقیساریه شتافت ، پس عمرو بن العاص صورت حال را با بو عبیده مکتوب کرد، و بدست جابر بن سعید حضر می بدو فرستاد ، أبو عبیده از نصرت مسلمانان و قصه طلیحه شاد خاطر گشت ، و در پاسخ عمرو نگاشت که بی توانی بجانب قیساریه کوچ می ده که من نیز از قفای تو در می رسم.

و أبو عبيده بسيج کرد تا بجانب ساحل كوچ دهد ، يوقنّا بنزديك او آمد و گفت اگر فرمائی من از پیش روی باراضی ساحل شوم باشد که حیلتی اندیشم و رخصت یافته با چهار هزار تن از بنی اعمام و مردم خود راه ساحل پیش داشت.

و از آن سوی چون قسطنطین بقیساریه رسید از برای حفظ و حراست مدینه طرابلس جرفاس بن صلیبا را با سه هزار تن مرد لشکری مأمور داشت ، که به طرابلس شده آن اراضی را از آسیب عرب محفوظ بدارد ، چون جرفاس بطرابلس نزديك شد ، در یکی از منازل لشکر خود را فرود آورد و فرمان کرد تا بسلب و

سلاح خود را بیاراستند از بهر آن که در چشم مردم طرابلس بشکوه نمایند.

این هنگام یوقنا با چهار هزار مرد از راه برسید، و فلیطانوس با سه هزار کس دیدار شد ، هر يك در جائی فرود شدند؟ جرفاس بر صلیبا چون ایشان را نگریست خویشتن بر نشست و بلشکر گاه یوقنا آمد و گفت شما چه کسید و از کجا می رسید ؟ يوقنا گفت ما بجماعت عرب پناهنده شدیم تا از شرّ ایشان آسوده باشیم و چنان می پنداشتیم که ایشان را دینی و آئینی است ، مکشوف افتاد که بر هیچ قانونی و عقیدتی استوار نیستند ، لاجرم آهنك خدمت قسطنطين کردیم ، تا در حضرت او آسوده زیستن کنیم.

جرفاس شاد شد و او را ترحیب کرد ، پس یک دیگر را وداع گفته و از هم جدا شدند ، و يوقنا ببلاد ساحل در آمد و حارث بن سلیم بن عمرو بن مالك را با دويست تن از صنا دید مردم عرب اسیر گرفت ، و دست بگردن بر بست و أموال ايشان را عرضه تهب و غارت داشت، از بهر آن که حرفاس را مطمئن خاطر دارد.

چون حرفاس بشنید که یوقنا بر عرب تاختن برد ، دل از جانب او قوی کرد ، و راه طرابلس پیش داشت و از آن سوی یوقنا و مليطانوس بر سر راه ایشان کمین نهاد ، و ناگاه بر مردم جرفاس کمین بگشاد و برگرد ایشان پره زدند و در تاریکی شب جمله را اسیر گرفتند ، و از آن جا آهنگ طرابلس كردند ، مردم طرابلس چنان دانستند كه اينك جرفاس بفرمان قسطنطین می رسد ، بآهنگ پذیره بیرون شدند ، و يوقنا و مردم او چون در شعار و سلب نصاری بودند او را نشناختند پس بی مانعی بشهر طرابلس در آمد و در دار الاماره جای کرد مشایخ و بطارقه طرابلس بدیدار او حاضر حضرت شدند و در مجلس او جای کردند.

این وقت يوقنا فرمان داد تا ایشان را مأخوذ داشتند ، پس سر برداشت و گفت ای مردم طرابلس خداوند دین اسلام را نصرت کرد تا بدین بلاد مسلمانان دست یافتند و ما را از شرك و عبادت صلیب بر آوردند، اکنون شما طریق اسلام گیرید و اگر نه قبول جزیت کنید، چون مردم صورت حال را دانستند جز فرمان

پذیری چاره ندانستند ، گفتند بهر چه فرمان کنی اطاعت کنیم ، گروهی از مردم مسلمانی گرفتند ، و جماعتی قبول جزیت کردند.

این وقت یوقنا کس فرستاد تا گروهی از لشکر را که در کمین گاه باز داشته بود طلب کردند ، و آن جماعت جرفاس را با اسیران برداشتۀ بشهر در آوردند، یوقنا اسیران را باسلام دعوت کرد و ایشان سر برتافتند؛ پس بفرمود تا ایشان را در زندان باز داشتند و صورت حال را مکتوب کرده بدست حارث بن سلیم به أبو عبيده فرستاد.

مع القصه از آن سوی بعد از هزیمت قسطنطین عمرو بن العاص از منزل جابيه کوچ داده در ابواب قیساریه نزول کرد و از این طرف یوقنا فرمان کرد که هیچ کس از دروازۀ طرابلس بیرون نشود تا خبر استیلای او بر طرابلس پراکنده نگردد لاجرم مردم ساحل بی خبر از فتح طرابلس ماندند.

از قضا روزی چند بر نگذشت که پنجاه فروند کشتی از جزیره قبرس و جزیره قريطس بن لاون بطرابلس رسید و این جمله از طعام و سلاح جنك و ديگر چیز ها آکنده بود و بسوی قسطنطین حمل می دادند ، یوقنا سفاین را مأخوذ نمود و مردم آن کشتی ها را بشهر آورده بازداشت و طرابلس را به پسر عم حارث بن سلیم و فلیطانوس گذاشت و لشکر خود را بکشتی ها در آورد .

از قضا این وقت خالد بن الولید که از برای نهب و قتل در اراضی ساحل بیرون شده بود با هزار مرد دلاور بطرابلس رسید و یوقنا از دیدار او شاد شده پس شهر را بخالد گذاشت و نیم شبی کشتی ها را براند و بکنار شهر صور آمد ، آن گاه بفرمود باد در بوق ها افکندند و شیپور ها بنواختند.

مردم صور که بر سر باره بنظاره بودند ، این بانک ها بشنیدند و خبر ایشان در شهر پراکنده شد هویل بن قسطه که از جانب قسطنطین حکومت صور داشت ، و چهار هزار سوار ملازم او بود پرسش کرد که حال چیست و کس بنزد یوقنا فرستاد که از کجائید و بکجا می شوید؟ یوقنا گفت ما مردم جزیره قبرس و جزیره قریطس

بن لاون می باشیم و بدین کشتی ها آزوغه و سلاح جنگ حمل داده بدرگاه قسطنطین می رويم.

هويل بن قسطه شاد شد و کس فرستاد ، قوّاد سفاین را بضیافت دعوت نمود یوقنا با نهصد تن از مردم خود بشهر صور در آمد و انتظار می برد که شب در آید تا شهر صور را فرا گیرد ، هویل بن قسطه که از اندیشه او بی خبر بود، ایشان را آب و طعام می داد ، و بعضی را تشریف کرد.

یک تن پسر عم يوقنا که بر کیش نصاری بود و با مسلمانان بشدت خصمی داشت بنزد هویل رفت و گفت چند بی خبری اينك يوقناست که طرابلس را بگشاد و با روم رزم داد و اکنون برای فتح صور این خدیعت کرده ، هویل بن قسطه چون این بشنید مردم خود را آگهی داده اعداد کار کرده و با عددی کثیر ناگاه بر یوقنا بتاخت و او را و مردم او را اسیر گرفت و بند بر نهاد و هزار مرد دلاور بگماشت تا ایشان را بنزد قسطنطین برد.

امّا از آن سوی چون عمرو بن العاص بظاهر قیساریه آمد يزيد بن أبي سفيان را با دو هزار سوار برای فتح صور مأمور داشت از قضا این وقت که هویل خواست یوقنا را بسوی قسطنطین گسیل دارد ، ناگاه بانك هاياهوی از ابواب صور برخاست گفت چیست ؟ گفتند لشکر عرب برسید و شهر را حصار داد ، هویل چون این بشنید يوقنا و مردم اورا بحبس بازداشت ، و فرمان کرد تا أبواب شهر را بر بستند و لشکر ها در برج و باره بگماشت ، و آن شب را بحفظ و حراست باره مشغول شدند.

بامداد هویل از فراز باره نظاره کرد و لشکر عرب را عددی قلیل نگریست چه با یزید بن ابی سفیان افزون از دو هزار کس نبود ، گفت سوگند با مسیح که با ایشان قتال کنم ، و جمله را با تیغ در گذرانم و یوقنا را با پسر عمّ خود با سیل بن میخائیل سپرد و این باسیل آن هنگام که رسول خدا سفر شام می فرمود در دیر بحیرا بود ، و پیغمبر را بدان شرحی که در جلد دوم از کتاب اول رقم کردیم شناخته داشت ، و از کتب سالفه نیز خبر آن حضرت را دانسته بود ، و در دل مسلمانی داشت.

این وقت که هویل مشایخ و ضعفا و نسوان را در شهر بجای گذاشت و رجال ابطال را براى جنك يزيد بن أبي سفيان از شهر بدر برد بنزديك يوقنا آمد و گفت : تو را چه افتاد که دین نصاری را بگذاشتی و شریعت عرب برداشتی ؟ یوقنا گفت ای باسیل چندین سخن مکن مرا هاتف از اسلام تو خبر داد ، و خلاصی مرا بدست تو بشارت کرد پس باسیل بنداز يوقنا و مردم او برداشت و گفت شاد خاطر برخیزید که در شهر هیچ کس نیست ، که با شما قنال تواند کرد ، زیرا که مردان دلاور بتمامت برای مقاتلت عرب بیرون شده اند ، و مفاتيح أبواب نیز در نزد من محفوظ است.

يوقنا او را بدعای خیر یاد کرد و باسیل پوشیده از مردم دروازه بحر را بگشود و مردى از بنى أعمام يوقنا بیرون شده لشکری که در کشتی ها بجای بودند آگهی داد و ایشان بادل قوی از کشتی ها بیرون شده مغافصة بشهر در آمدند و نیز یوقنا تنی را بلشکر گاه مسلمین فرستاد تا یزید بن أبی سفيان را ازین قصد آگاه ساخت ، و او سجده شکر بگذاشت.

این هنگام یوقنا فرمان کرد تا مردم او هم آواز بانك برداشتند که لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللَّهِ مردم شهر و آن کس که بر فراز باره بود دانستند که مسلمانان رها شدند و شهر را فرو گرفتند هویل نیز این بانک ها را از میان شهر بشنید و استیلای یوقنا را در صورقهم کرد ، و بر اسیری و گرفتاری زنان و فرزندان هراسناك شد و دانست که از قسطنطین نیز مددی بدیشان نتواند رسید ، چه او در قیساریه نیز محصور بود ، ناچار طریق هزیمت گرفت.

مسلمانان فراوان از قفای ایشان بتاختند ، و بسیار کس بکشتند آن گاه باز شده أموال و اثقال و خيام و دیگر چیز ها که بجای گذاشته بودند مأخوذ داشتند و صبح گاه یوقنا دروازه بگشود تا يزيد بن أبی سفيان و لشكريان بشهر در آمدند و مردم شهر امان طلبیدند . یزید گفت ما شهر شمار اعنوة بگشودیم ، لاجرم شما در شمار موالی و عبید مائید ، و هر چیز که بدین شهر اندر است از آن ماست لكن ما با شما طريق رفق و مدارا

می سپاریم اگر خواهید مسلمان شوید تا آن چه از بهر ماست نیز از بهر شما باشد و اگر نه بر شما جزيت خواهیم بست، مردم شهر بیشتر مسلمان شدند ، و دیگر قبول جزیت کردند.

چون این خبر بقسطنطین بردند دانست که دیگر با عرب نباید ، و اعداد جنك نتواند زن و فرزند و خزاین و دفاین خود را فراهم کرده نیم شبی بر کشتی ها حمل داد و بجانب قسطنطنیه گریخت از پس او مردم قیساریه کس بنزديك عمرو بن العاص فرستادند و خواستار صلح شدند عمر و مسئول ایشان را با جابت مقرون داشت و کتاب صلح بنگاشت بشرط که دویست هزار درهم تسلیم دارند ، و در سال آینده هر مردی از آن بلده سالی چهار دینار جزیت بدهد ، و از قسطنطین هر چه در آن شهر بجای مانده

خاص مسلمانان باشد ، و در عشر دوم رجب بشهر قیساریه در آمد ، و باسیل بن عون بن سلمه را که شیخی بزرگ بود ، و با رسول خدای در حُنین حاضر گشت ، و برادرش مالك نضری بدست مالك بن عون مقتول شد ، با صد تن از مسلمانان بحکومت صور فرستاد و از پس آن مردم رمله و عسقلان و غزّه (1)و نابلس و طبريه و يروت و لاذقیه با مسلمانان طریق مصالحت سپردند.

عزل خالد بن ولید از شام در سال هیجدهم هجری

از سیاقت نگارش درین کتاب مبارك مكشوف می افتد که کتاب مبارك مكشوف می افتد که عمر بن الخطاب را هیچ گاه با خالد بن الولید آینه خاطر بی کدورت نبود چنان که از قصه مالك بن نويره و آن کتاب ها که میان ابو بکر و خالد بنگارش می رفت فهم توان کرد ، ازین روی چون بو بکر جای پرداخت، و عمر رایت خلافت بر افراخت خالد را از امارت لشکر


1) رمله شهری است در فلسطین و عسقلان بفتح عين و سكون سين بر وزن دمبلان نام شهری است در شام از اعمال فلسطین در ساحل دریا که بدان عروس شام می گفتند، و غزه بفتح خا و تشدید زای شهری است در اقصای شام.

معزول داشت ، و كار بأ بو عبیده گذاشت.

لكن خالد چون از اطاعت عمر ناچار بود، اظهار حزن و اندوه نفرمود ، و هم چنان در لشکر شام روز می گذاشت ، و بالشکر روم رزم می داد و روز تا روز کار او بشجاعت و جلادت بر زیادت می گشت ، و روی دل مردم بجانب او می رفت ، اگر چه فتوحات او در شام هر روز سلطنت عمر را بقوام می کرد ، لکن چون خالد را با خود از در صدق و صفا نمی دانست ، قوت و قدرت او را رضا نمی داد ، و بی حجتی روشن او را ضعیف و ذلیل نمی توانست.

این ببود تا مملکت شام بدست خالد صافي گشت و نام او در مملکت اروپا و آسیا بلند شد و این وقت چون سرداران لشکر عرب بفرمان أبو عبيده هر يك در بلدى از بلاد شام جای داشتند ، برای اخذ خراج و نظم مملکت خالد در قنسرین جای داشت و مردم حجاز و مدینه و دیگر قبایل عرب گروه گروه بنزديك او همی شدند ، و او را تهنیت و ترحیب گفتند ، و صله و جایزه گرفتند ، و این اخبار هر روز بر تیمار عمر می افزود تا آن گاه که اشعث بن قیس کندی طریق قنسرین گرفت ، و بنزديك خالد آمده او را بقصيده ثنا و ستایش گفت، و خالد او را ده هزار درهم جایزه فرمود.

چون این خبر بعمر آوردند راه سخن گشاده یافت ، و بسوی ابو عبیده که این وقت در حمص بود مکتوب کرد که چون این نامه قرائت کنی خالد را از قنسرین حاضر ساز، و تمامت لشكر را انجمن فرمای، پس خالد را بر پای بدار و از او بپرس

که این ده هزار درهم را از کجا آوردی که صلت اشعث کردی ! اگر پاسخ دیر می گوید کلاه از سرش بر گیر، و دستار بگردنش در افکن ، و همی بدار تا باز گوید که از کجا آوردم، پس اگر گوید از جایی نیافتم و از غنیمت بر گرفتم بر خیانت خویش اعتراف کرده باشد ، و باز نموده است که درین جنگ ها از مال مسلمانان ربوده است ، پس بی توانی او را تاوان کن و ده هزار درم مأخوذ دار ، و بر خزانه بیت المال بیفزای ، و اگر گوید این بذل از مال خاص خویش کرده ام بر اسراف خود

اعتراف نموده إِنَّ اَللَّهَ لا یُحِبُّ اَلْمُسْرِفِینَ او را بسوى من فرست تا کیفر مسرفين بدهم.

چون نامه را بپای آورد خاتم بر نهاد و بدست پیکی تیز پوی بسوى أبو عبيده فرستاد ، چون این نامه بأ بو عبيده رسید کس بقنسرین فرستاد و خالد را بیاورد و لشکر را حاضر ساخته بصف کرد و کتاب عمر بن الخطاب را بر ایشان قرائت نمود آن گاه با خالد گفت این ده هزار در هم از کجا آوردی، خالد هم چنان خاموش بود و هیچ سخن نمی کرد ، بلال که حاضر انجمن بود از جای بر آمد و کلاه از سر خالد بر گرفت ، و دستار بحلقش در افکند و می کشید و می گفت الّا آن که بگوئی از کجا آوردی؟

خالد از بهر آن که بی فرمانی نکرده باشد ، بلال را از خود دفع نمی داد ، و سخن نیز نمی گفت ابو عبیده گفت یا خالد چیزی بگوی چند ازین خاموشی ؟ خالد گفت از مال خویش دادم ، این وقت بلال کلاه و دستار او را باز داد ، و أبو عبیده او را گسیل مدینه داشت و چون حاضر مدینه گشت عمر گفت ای خالد تو این مال از کجا اندوختی؟ که یک تن را ده هزار درهم صله بخشی ؟ گفت این مال از غنیمت حلال و نیروی بازو و سورت شمشیر بدست کردم ، چنان که دیگر لشکریان کنند عمر سخن او را وقعی نگذاشت و بفرمود مال او را بسنجیدند هشتاد هزار درم بر آمد بیست هزار درهم مأخوذ داشت و بر بیت المال گذاشت ، و از شصت هزار دیگر دست باز گرفت.

مردمان از کردار عمر برنجیدند و گفتند بر خالد ازین فتح ها که او کرد حسد برد و بر او ظلم کرد ، عمر این سخن ها بشنید و سخت ملول شد خواست تا این جراحت ها را مرهم کند یک روز بر منبر شد و گفت ای مردمان گمان مکنید که من بر خالد

بیا شفتم ، و از دل بر آغالیدم همانا ازین فتح ها که بدست خالد رفت مردمان بر او شیفته شدند ، و چنان دانستند که این فتح ها همه از مردی و مردانگی و تدبیر و تقدیر خالد است و یک باره چشم از خدای بپوشیدند ، من خالد راست کردم تا مردمان خدای را فراموش

نکنند ، و نصرت از او طلبند.

یک تن از خویشاوندان خالد برخاست و گفت « يا عمر أعمدت سيفاً سلّه اللّه و عزلت أميراً امره رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم ثمَّ تقوم فتعذر لاقبل اللّه عندك » يعنى اى عمر شمشیری را که خدای کشیده داشت در غلاف در آوردی و امیری را که پیغمبر با مارت گماشت معزول کردی اکنون برخاستی و عند خواهی؟ خداوند عذر ترا مپذیراد عمر خاموش شد و او را بپاسخ سخنی نفرمود.

ذکر و بانی که در عمو اس و دیگر اراضی شام افتاد در سال هجدهم هجری

عمو اس بكسر عين مهمله و ميم مكسور و واو و الف و سین مهمله نام بلدیست از محال فلسطين نزديك به بيت المقدس و بای شام درین سال نخستین در عمواس آشکار گشت ، و مردم فراوان بمردند و بسیار کس فرار کردند ، و بشهر های دیگر پراکنده شدند ، گویند مردی پسری کودک داشت، چون بلای و با و طاعون را بشدّت یافت پسر خود را بر گرفته بر حماری نشست ، چون شب شد این ندا شنید:

يا ايّها الساري على حمارٍ *** قد يصبح اللّه امام السارى

یعنی ای آن کسی که در تاریکی شب از قضای خدا می گریزی قضای خدا پیش از تو آن جا رسد که توصبح کنی چون این بانك شنید و گوینده را ندید ، دانست که از قضای حق نتوان گریخت پس عنان بر تافت و بشهر در آمد و اور او فرزند او را هیچ آفت نرسید ، و مردی دیگر از زمین حمص بیرون شتافت ، در عرض راه اورا تب گرفت و نیم شب همی شنید که گوینده او را ندا کند و گوید:

يا ايّها المغترُّ همّا لا تهمّ *** انّك ان تقدر لك الحمّى تحمّ.

و لو رقيت شاهقاً من العلم *** كيف توقيّك و قد جف القلم (1)


1) أى گول فریب خورده که از تب طاعون مهموم شده ای اگر این تب برای تو مقدر شده باشد بدان مبتلا خواهی گشت اگر چه بر سر کوه بلندی بر آئی، چگونه خود را محفوظ خواهی داشت در صورتی که قلم تقدیر سر نوشت ترا با تب نوشته باشد.

او نیز مراجعت کرد و تب از وی دست باز داشت ، و نیز گویند مردی از مردم بادیه از قلّت مال و کثرت عیال سخت ملول بود با خود اندیشید که این جماعت را بزمین شام کوچ دهم، باشد که بتازیانه طاعون از این جهان بیرون شوند، و من روزی چند یک تنه و آسوده روزگار برم ، و کس از من نان نخواهد ، و جامه نجوید بدین اندیشۀ خام عیالان و فرزندان را بسوی شام کوچ داد ، بعد از رسیدن در آن اراضی بزحمت طاعون نیست شد و آن جماعت بسلامت زیست کردند ، بالجمله بلای و با بساط خویش بگسترد، و بلاد شام را فرو گرفت.

درين وقت أبو عبيده در حمص جای داشت ، وی نیز رنجور شد ، و دانست از آن رنج جان بسلامت نخواهد برد ، صنا دید لشکر را بخواند و ایشان را بگذاشتن صلاة و ادای زکاة و مواسات با یک دیگر و دیگر چیز ها که در شریعت غرّا مقرّر است وصیت کرد ، آن گاه معاذ بن جبل را فرمود از پس من بر مسلمانان تو نماز می گذار و امارت لشکر می داد این بگفت و برفت ، جسد او را در اردن بخاک سپردند.

و بعد از وی معاذ بن جبل در میان مسلمانان بر پای خاست و خطبه قرائت کرد و گفت ایها النّاس بتوبت و انابت گرائید و بخدای بازگشت کنید آن کس که بی توبت از جهان برود آمرزیده نشود و آن کس که وا می دارد از گردن فرو گذارد که بر این زندگانی اعتمادی نیست و هر کس از کسی بیازرده است بصلح گراید و بدو پیوسته شود که پیغمبر فرمود از پس سه روز نتوان از برادر دینی دست باز داشت.

امروز ما را مصیبتی رسیده بمرگ مردی که بصفای عقیدت و پاکی فطرت کس مانند او ندانم ، و هیچ کس را در پرستاری یتیمان و رفق و مدارای با مسلمانان قرین او نشناسم و من تا زنده ام او را ثنا گویم ، و بدين ثنا از خداوند جزا خواهم.

عمرو بن العاص با یک تن از مسلمانان که در پهلوی او جای داشت گفت این همه معاذ جبل بو عبیده را ستایش کند، از بهر آنست که نیابت خویش او را داد و اگر نه این همه بدروغ او را ستودن واجب نبود ، بالجمله بعد از آن که معاذ كلمات

پند و موعظت بپای برد ، بجانب عمر بن الخطاب بدین گونه کتابی فرستاد که و بای شام عظیم گشت ، و کم تر از لشکریان کسی است که رنجور و مشرف بهلاکت نیست ابو عبیده جراح که در چشم ما و شما نيك بزرگ بود ، از جهان بشد خداوند عاقبت امر را خیر کناد و امیر را از خاص و عام جزای خیر دهاد.

چون این مکتوب بعمر رسید بر ابو عبیده بگریست ، حاضران مجلس نیز با او بگریستند.

مع القصه بلای طاعون بالا گرفت ، و در اراضی شام پهن گشت عمرو عاص با مردمان گفت این آفت و با نیست، بلکه این بلا از تعرّضات پری است که بما می رسد ، اگر از این جا بدیگر جای شویم این بلا نبینیم.

این سخن بمعاذ جبل برداشتند او برنجید ، و از پراکندگی لشکر بترسید پس بزرگان سپاه را انجمن ساخت و گفت بمن رسیده که عمرو عاص سخنی می گوید که لشکر می پراکند مادر حضرت رسول خدای بوده ایم ، و کسب معارف در خدمت او کرده ایم، هرگز این سخنان نفرمود ، در آن ایام عمرو عاص گمراه تر از حماری بود که از میان خران دور افتاده باشد ، از جای بجای شدن هرگز اجل را از عمل باز ندارد ، و مرگ را تقدیم و تأخیر با دید نشود ، همانا این و با نوعی از رحمت یزدان و اثر اجابت دعای پیغمبر آخر زمان است.

آن گاه دست برداشت و گفت: الها! پروردگار امعاذ و فرزندان او را ازین بلا بهرۀ بخش ، و ازین رحمت عطیتی فرما ، چون این کلمات بپای آورد از میان جماعت بسرای خویش مراجعت کرد، و عبد الرحمن پسر او بمرض و با مبتلا شد و در گذشت معاذ نعش او را برداشته با گروهی از اصحاب بوادی خاموشان آورد حنوط کرد و کفن در پوشيد ، و بخاك سپرد و بسرای خویش باز آمد، هم چنان که از راه برسید بدست و با اسیر گشت و از پای در افتاد.

مسلمانان بعیادت او حاضر شدند و بر بالین او بنشستند ، معاذ آغاز پند و اندرز کرد و گفت ای مردمان امروز کار آن جهان را بسازید ، چه روزی آید که آرزوی

کار خیر کنید و نتوانید ، بهره شما ازین دنیا آنست که بخورید و بپوشید و ببخشید بیرون این قسم میراث خواران است ، مردی از میانه برخاست و گفت مرا پندی گوی تا بکار بندم، گفت صوم و صلوة بپای دار و زكوة باز مگیر ، و زنان پارسا را بتهمت آلوده مساز ، و با خویشاوندان مهربان باش ، و صله رحم به پیوند.

این کلمات همی گفت تا شب در آمد ، ناگاه او را غشی آمد و بیخویشتن افتاد مردمان از نزد او بیرون شدند ، پس از ساعتی بهوش آمد ، و از كنيزك خود بپرسید که با مداد شد یا هنوز شب است؟ گفت شب بپای است چند کرت همی پرسش کرد تا سپیده بزد این وقت گفت نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنِ اللَّيْلَةِ يَكُونَ صَاحِبِهَا إِلَى النَّارِ پناهنده ام بخداوند از شبی که صاحبش در دوزخ بامداد کند.

نیز مردی گفت ای معاذ بر مواعظ بیفزای ، گفت درین ساعت سخن بدروغ نتوان گفت ، سوگند بخدای که از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم شنیدم که فرمود: هر که هنگام وفات بگوید أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اَللَّهِ و بحشر مردمان و نشر مردگان اقرار دهد دوزخ بروی حرام شود، و بهشت بهرۀ او گردد.

عبد الرحمن بن اعثم الثمالی گفت ای معاذ بر این کلمات چیزی بیفزای ، گفت بر شما باد که علم آموزید و آموزگاری کنید که آموختن علم عبادت است و آموزگاری موجب رحمت و مغفرت ، و سخن در مسائل علم کردن تسبیح است ، و در فضیلت علم فراوان سخن کرد و جان بداد.

عمرو عاص که بوصیت او نیابت داشت بر او نماز گذاشت ، و مکتوبی بعمر بن الخطاب نگاشت ، خلاصه سخن آن که معاذ بن جبل از جهان بیرون شد ، و مسلمانان از بلای و با سخت هراسنا کند و در خاطر دارند که ازین محال بدیگر جای شوند اگر چه می دانم تقدیر خدای بتدبیر دیگر نگون نشود ، چون مسلمانان دل بر این داشتند جماعتی را که رنجور و مریض بودند اجازت نقل و تحویل کردم و صورت حال را مکشوف داشتم.

چون این مکتوب بعمر رسید سخت غمگین گشت و بر مسلمانان قرائت کرد آن گاه چنان صواب شمرد که امارت لشکر و حکومت بلاد و امصاری که در مملکت شام مفتوح شده بیزید بن ابی سفیان گذارد ، پس مکتوبی به یزید بن ابی سفیان نگاشت که خلاصه آن این است که ما امارت مملکت شام را با تو گذاشتیم . و عمرو عاص و دیگر امرای لشکر را بتحت فرمان تو بازداشتیم ، و فرمان کردم که هیچ کس مخالفت تو نکند ، پس تو لشکر ها را در هم آور و بجانب قیساریه که سر از فرمان بر تافته اند کوچ می ده ، و دانسته باش که تا آن شهر گشوده نشود انتفاع از مملکت شام بر نخیزد و آرزوی هر قل از آن مملکت منقطع نگردد.

آن گاه با امرای لشکر جدا گانه منشور کرد که من شما را بفرمان برداری یزید مأمور ساختم ، سر از چنبر اطاعت او بیرون مکنید ، پس این نام ها را خاتم بر نهاد ، و بیزید بو سفیان فرستاد ، يزيد وجوه لشکر را انجمن ساخت ، و ایشان را از حکم عمر بن الخطاب آگهی داد، و بفرمود تا سپاه جنبش کردند، و طی مسافت نموده بمنزل کسوه آمدند و در آن جا روزی چند اوتراق کرد آن گاه یک روز در میان آن جماعت خطبه قرائت نمود ، و ايشان را بفتح قيساريه و جهاد با کفّار آن بلده تحریض فرمود ، و در ستایش عمر و تمجید و ترحیب او فراوان سخن کرد.

حبيب بن مسلمة المرادی با گروهی که نزديك او بودند گفت امروز امیر ما در ثنا و ستایش عمر خطاب سخن از حد بدر برد ، و او را فاروق المبارك ناميد ، و این از بهر آن است که او را با مارت لشکر گماشت و کليد ملك را بكف كفايت او گذاشت.

هنوز این سخن تمام نگفته بود که مردی برسید و گفت حبیب بن مسلمه کدام است؟ گفت اينك من حاضرم گفت یزید بو سفیان می فرماید که من تو را بر مقدمه لشکر والی کردم اعداد کار خویش می کن و کوچ می ده ، حبیب ازین سخن چون گل بشکفت و گفت بنده فرمانم چنان کنم که او فرماید ، آن گاه گفت رحمت خدای بر عمر بن الخطاب چه نیکو مردی است ، و چه نیکو مرد شناس است ، یزید بو سفیان

را نیکو شناخت که او را بر ما امیر ساخت سوگند بجان و سرمن که از برای امارت شام هیچ کس لایق تر و سزاوار تر از یزید بو سفیان نیست.

ضحاك بن قيس الفهری که در کنار حبیب جای داشت این هر دو سخن متناقض را گوش داشت و خاموش بود چون لشکر راه برداشتند ضحاك نیز با چند تن از خویشاوندان خود طی مسافت می فرمود ، نا گاه بکنار جوی آبی رسید گفت نیکو جائی است اگر از خوردنی چیزی بودی در این جا ساعتی فرود می شدیم یک تن گفت مرا در مزاد (1)پاره چند از نان خشک باشد ، ضحاك بدان رضا داد و در کنار آن آب فرو شد ، و با أصحاب بخوردن آن نان پاره ها پرداخت.

در این وقت حبیب بن مسلمه با لشکر برسید و ضحاك را بر آن حال دید گفت این چه نا بخردی است که از پیش روی لشکر طی مسافت می کنید، و بر طریق مخافت فرود می شوید ، اگر گروهی از دشمنان بر شما کمین می گشاد که دفع می داد؟ ضحاك گفت ازین گونه هیچ مگوی خداوند حافظ ماست ، و نه آن است که هر کس از هر چه ترسد لابد بدان رسد ، حبیب افروخته شد و از در تهدید و تهویل بانگ بر ایشان زد و گفت بر نشینید و با لشکر بهم رانید، و از جماعت بیک سوی نشوید.

ضحاك در غضب شد و گفت سخن کوتاه کن که با سخن تو وقعی نخواهم گذاشت ، و بر نخواهم نشست و بالشکر بهم نخواهم راند حبیب گفت بی فرمانی تو را بر امیر مکشوف دارم و عصیان تورا باز نمایم ضحاك گفت من نیز دانم چه باید گفت ، پس حبیب شکایت ضحاك بنزديك يزيد آورد ، و یزید بو سفیان مردی دور اندیش و با حزم بود ، گفت ای حبیب امروز آن وقت نیست که من تو را با ضحاك حاضر سازم، و روی در روی کنم و انجام کار شما را بمخاصمت افکنم باز شو و بر مقدمه لشکر باش که من جدا گانه ضحاک را مورد ملامت خواهم داشت.

چون حبیب باز شد ضحاك را طلب کرد و گفت این چیست که از تو بمن می رسد نه من پسر عم تو حبيب را بر مقدمه لشکر امیر کردم از چیست که بی فرمانی


1) مزاد یعنی توشه دان ، خرجين غذا

کردی ، و با او سخنان زشت گفتی؟ ضحاك گفت ای امیر سخن زشت آنست که حبیب در حق تو و عمر بن الخطاب گفت و من بگوش خویش اصغا نمودم، و قصّه او را تا بآخر باز گفت ، و نفاق او را بنمود.

یزید چون این قصه بشنید سر بزیر افکند و لختی اندیشه کرد ، آن گاه گفت سخن بصدق کردی صفت حبیب ازین گونه است، لکن امروز صلاح نیست که من تو را و حبیب را حاضر کنم، و در هم افکنم و باز پرس فرمایم ، من کار های نیکوی شما را مدح گویم و از بدی ها در گندم ، تو نیز جانب خویشی را نگاه دار و حبیب را میازار.

پس ضحاك را هم چنان خاموش کرد و بجای خویش فرستاد، و بسیج راه کرده لشکر را بسوی قیساریه براند حبیب که بر مقدمه می رفت ، چون راه نزديك کرد مردم قیساریه از فراز باره از منجنیق ها سنگ و از کمان ها خدنگ روان کردند و لشکر رومی از شهر بیرون شده روی بجنگ نهادند حبیب از آن دارو گیر هزیمت شد ، و باز پس رفت تا بیزید بو سفیان پیوست.

یزید چون این بدید لشکر بیار است و بجانب میمنه بمالك اشتر نخعی داد و ميسره بضحاك بن قيس فهری سپرد ، و عبادة بن ثابت را در جناح گماشت و بجانب قیساریه راه برداشت.

از آن سوی سپاه روم از شهر بیرون شد و چنان بر لشکر عرب تاختن کرد که اسب ها با یک دیگر سر در گردن شدند و تیغ در هم نهادند عبادة بن صامت فریاد برداشت که ای مسلمانان دل بر صبر بندید، و از عواقب هزیمت و وخامت فرار بپرهیزید و دنیا و عقبی را برایگان از دست مدهید.

مسلمانان ازین سخنان دل قوی کردند ، و از بامداد تا آن گاه که آفتاب را غروب قریب افتاد رزم دادند این هنگام لشکر روم روی برتافت ، مسلمانان از قفای ایشان بشتافتند و بسیار کس بکشتند آن ها که بسلامت بجستند بحصار در گریختند و در استوار کردند.

یزید بن أبی سفیان در ظاهر قیساریه لشکر گاه کرد و لشکر روم چند کرّت بیرون شده رزم دادند و شکسته شدند لاجرم یک باره در حصار جای کردند و در بندان گشتند ، و دیگر آرزوی رزم نکردند.

یزید أبو سفیان چون این بدید با بزرگان سیاه گفت این جماعت دیگر از حصار بیرون نشوند، و با ما روی در روی رزم ندهند و لشکر ما را در این اراضی علف و آزوغه بزحمت می رسد صواب آنست که ما بجانب دمشق شویم ، و گروهی از لشکر را بر در این حصار بگذاریم ، تا اگر بیرون شوند رزم می زنند و اگر نه حصار می دهند تا خداوند مخلص پدید کند سران سپاه گفتند بر این سخن که امیر گوید مزیدی نتواند بود.

پس یزید برادر خود معوية بن أبي سفيان را با چهار هزار مرد بر در قیساریه بگذاشت و خود با تمامت لشکر طریق دمشق برداشت لشکر روم از فراز باره چون قلت لشکر عرب را نظاره کردند با خود اندیشیدند که بآسانی ایشان را دفع توان داد و ساخته جنگ شده از شهر بیرون تاختند ، معویه لشکر بساخت و حمله افکند جنگی در میانه برفت و نصرت عرب را افتاد، هزار تن از لشکر روم مقتول گشت و دیگر حصار گریختند.

این کرت بدانستند که نصرت ملازمت عرب می کند ، و با ایشان نیروی مبارزت ندارند ، لاجرم تنی چند از بزرگان خویش را بنزديك معويه فرستادند و خواستار مصالحت شدند، بشرط که بیست هزار دینار نقد بدهند ، و جزیت برذمت نهند.

معوية گفت بی اجازت یزید این نتوانم کرد ، پس كس بنزديك يزيد فرستاد و او را از قصه آگهی داد، یزید گفت بر این گونه مصالحت کن و مسئول ایشان را باجابت مقرون دار، پس معویه کتاب صلح بر این جمله بنگاشت ، و طریق دمشق برداشت.

این هنگام یزید خمس غنایم را بر گرفته انفاذ مدینه داشت و صورت حال را

بعمر بن الخطاب کتاب کرد، عمر از فتح قیساریه که حلّ عقده واپسین بود از ممالک شام شاد خاطر گشت ، و دل از کار آن مملکت فارغ کرد و مسلمانان پیشانی بر خاك نهادند، و خداوند را حمد گفتند.

ذکر فتح بلاد جزیره بدست عیاض بن غنم در سال هیجدهم هجری

چون بلای و با و مرض طاعون از ممالک شام سپری شد چنان که بعضی از مورخین رقم کرده اند بیست و پنج هزار کس از لشکر عرب مرد و زن بدرود جهان گفت خبر با عمر بن الخطاب آوردند که لشکر های روم در بلاد جزیره انجمن شده اند چون سپاه عرب را از مرض طاعون زحمت فراوان رسیده ، تواند بود که جنبشی کنند ، و در ممالک شام فتنه حدیث نمایند.

عمر چون این بشنید با اصحاب گفت چند که بلاد جزیره را نگشوده ایم ، از مملکت شام سودی که بایست بدست نتوانیم کرد اکنون بنمائید که این مهم را شایسته تر کیست ؟ امرای سپاه ما بیشتر از مرض طاعون بدرود جهان گفتند امروز کسی را لایق این کار نمی شناسم ، اصحاب سخن فراوان کردند و در پایان امر عیاض بن غنم الفهری را پسنده داشتند و گفتند او مردی است پرهیز کار و در خور کار زار ، از خداوند اله بترسد و از انبوه سپاه نترسد ، الا آن که امروز در میان لشکر عرب در تحت لوای یزید بوسفیان است.

لاجرم عمر مکتوبی بعیاض بن غنم نگاشت که خلاصه معنی بپارسی چنین می آید گوید ای عیاض ما همیشه ترا بر کفایت مهمات مسلمانان و مصالح امور ایشان كافی و حريص يافته ايم ، همانا شنیده باشی که سپاه روم در بلاد جزیره انبوه گشته اند بعد از مشاورت با اصحاب دفع ایشان بنام تو بر آمد و ما بیزید بوسفیان نوشتیم که چند لشکر که تو را بکار باشد بصحبت تو روان کند، و از قلت عدد و كثرت عدد مکن که رسول خدای روز خندق ما را خبر کرد که ولایت کسری و قیصر بدست ما

گشوده شود.

چون این نامه بعیاض بردند و یزید بو سفیان نیز منشور عمر را قرائت کرد لشکر بساخت و پنج هزار مرد دلاور در تحت لوای عیاض بداشت و او روز پنجشنبه نیمه شعبان از شام طریق جزیره بر گرفت و نخستین بکنار شهر رقّه آمد (1)مردم آن بلده دروازه ها استوار کردند و از فراز باره سنك و خدنك روان داشتند عیاض در ظاهر آن بلده لشکر گاه کرد ، و چون سه ساعت از شب سپری شد با سیصد سوار بر نشست و آهنگ رقّه نمود از آن سوی که دروازه حرّان بود و نیطس که بطریق آن بلد بود جماعتی از مردم خود را بحراست آن دروازه گماشته بود ، که شبان گاه از آن دروازه بیرون می شوند ، و کار عرب را از دور و نزدیک می نگرند و باز می آیند آن جماعت لختی از شهر دور تر پیاده شدند، و بگساریدن کاسات خمر پرداختند و مست طافح گشتند.

از قضا در چنین وقت عیاض چون بلای آسمانی برسید و حمله افکند و بعضى را بکشت و دیگر اسیر گرفت و دست بگردن بسته بلشکر گاه آورد صبح گاه چون مردم رقه ازین قصّه آگاه شدند سخت بترسیدند، نیطس دانست که با عرب قوت مبارزت ندارد ، کس بعياض فرستاد که مرا با تو سخنی است ، لکن بیم دارم که حاضر درگاه تو شوم الا آن که وثیقه بر من نویسی عیاض بپذیرفت و کتاب امان نوشته خاتم بر نهاد و بدو فرستاد.

پس نیطس دل قوی کرده با ده تن از بزرگان بلد بنزديك عياض آمد و با جام های حریر و کمر های جواهر آگین و در برابر او بر پای بایستاد ، عیاض گفت اکنون سخن خویش بگوی گفت نخست بگوی نام تو چیست ؟ گفت عیاض گفت پسر کیستی ؟ گفت غنم ، این وقت نیطی روی با مردم رقه کرده و تبسّمی نبود عیاض گفت نام من از چه پرسیدی و از چه روی خنده زدی؟ گفت براستی سخن کنم همانا از کتب سالفه و مردم دانا ما را خبر رسیده که این شهر بدست عیاض بن


1) رقه - بر وزن دبه - شهری است معروف در کنار فرات

غنم گشوده شود ، وقتی گفتی پدر من غنم نام دارد دانستم این شهر بدست تو مفتوح شود ، ازین شگفتی بر مردم خود نگران شدم و بخندیدم ، اکنون بگوی بر ما چه می اندیشی؟

عیاض گفت شما را با سلام دعوت می کنم اگر بپذیرید با ما برادر باشید و هیچ زیان و خسران بر شما راه نکند و اگر نه جزیت قبول کنید ، نیطس گفت ما از انجیل خبر محمّد را دانسته ایم و من مردم خود را بمسلمانی خواندم ، و ایشان قصد جان من کردند لاجرم من با شما کار بمصالحت خواهم کرد.

پس بیست هزار دینار نقد بدادند و جزیت برذمّت نهادند که بر هر مردی در سال چهار دینار واجب می شود ، و کودکان چون بحد بلوغ رسند . این مقدار زر بر ایشان نوشته خواهد شد ، و از مواشی و چهار پای ده یك خواهند داد ، و چون عالمی بطلب جزیت بر ایشان در آید سه روز میهمان خواهد بود.

پس بر این جمله وثیقتی نوشتند و عیاض روزی چند در رقّه جای کرد و کار آن بلدرا بنظم داشت، آن گاه آهنك شهر رها (1)کرد، مردم رها چون از آهنك عياض آگاه شدند بخویشتن داری پرداختند و گردون ها و منجنیق ها بر فراز باره حصار نصب دادند ، و سنگ فراوان فراهم آوردند و ساخته جنك شدند.

از این سوی عیاض با لشکر برسید و جنگ از دو سوی پیوسته شد ، پانزده شبانه روز لشکریان از دو جانب آسوده نبودند ، و روز و شب رزم همی دادند . این وقت مردم شهر را طاقت برفت، با بطریق گفتند ما را با این جماعت نیروی مقاتلت نماند صواب آنست که با ایشان طریق مصالحت سپاری و صلح کنی چنان که اهل رقه کردند و اگر نه ما بر جان و مال و أهل و عيال ترسناکیم ناچار دروازه بگشائیم و شهر بدیشان دهیم.

مرطونس که بطریق بلده بود چون حال بر این جمله دید کس بنزد عياض فرستاد و خواستار مصالحت گشت ، عیاض مسئول او را با جابت مقرون داشت و


1) رها بضم اول و الف ممدود شهری است از بلاد جزیره در شش فرسخی حران.

وثیقتی از بهر مصالحت نگاشت بدان شرط که با اهل رقّه رفته بود ، آن گاه بفرمود تا در میان لشکر ندا در دادند ، که ما اهل رها را امان دادیم، و کار بصلح کردیم و در دمت ما آمدند کس زحمت ایشان نکند.

آن گاه عیاض بر نشست و لختی گرد شهر بگشت و باغ ها و بستان های ایشان را بدید او را پسند خاطر افتاد و روزی چند در رها اقامت فرمود، مرطونس خواست او را ضیافتی بسازد و بخوان خویش دعوت کند ، پس طعام های نیکو بساخت و خورش های الوان بپرداخت پس بنزديك عياض آمد و او را دعوت کرد.

عیاض گفت ای مرطونس اگر هیچ دیدی که من بضیافت یکی از هم کیشان تو حاضر شدم روا بود که مرا بخوان خویش دعوت کنی ، البته شنیده باشی که بعد از فتح بیت المقدس بطريق آن بلده عمر بن الخطاب را بضیافت دعوت نمود ، و او اجابت نفرمود ، مرطونس هم چنان که بر پای ایستاده بود شرم سار گشت ، و گفت اکنون که امیر خود بضیافت من تشریف نمی دهد ، بزرگان لشکر را اجازت کند تا حاضر شوند، و طعامی که ساخته ام بخورند ، گفت لشکر خود را در این امر آمر و ناهی نیستم. آن چه خود خواهند چنان کنند، بر خجلت مرطونس بیفزود ، عياض گفت چنان فهم می شود که هنوز از ما دهشتی در خاطر داری ، و این زحمت از به ایمنی بر خود می نهی ، هیج بیم مکن که ما بیرون عهد نامه با تو نخواهیم کار کرد آسوده خاطر هوای دل خویش می جوی ، و بکار خویش می باش ، پس مرطونس شاد و خرسند شد.

این هنگام از جماعت نصاری زنی بنزديك عياض آمد و از پسر خویش شکایت آورد دل عیاض بسوی او رفت گفت ترا شوی هست؟ گفت نیست، گفت شوی می خواهی؟ گفت اگر بر مراد من باشد ، گفت اگر بر مراد تو رود ترك دين خود گوئی و دین او گیری ؟ گفت از دین ترسائی بیرون نشوم ، عیاض چون چنان دید ترك او بگفت پس آن زن طعامی ساز کرده بعیاض فرستاد، و عیاض کنیز کی سقلیه او را عطا کرد.

از پس این وقایع بفرموده یزید بو سفیان بُسر بن ارطاة با جماعتی از لشکر بمدد عیاض مأمور گشت و کوچ بر کوچ راه با شهر رها نزديك كرد ، يك روز مردم رها گرد لشکر از دور بدیدند سخت آشفته شدند ، و عیاض چنان دانست که لشکر روم به مدد اهل رها می رسد، در زمان فرمان کرد تا لشکر بر نشستند و از شهر بیرون شدند.

پس مکشوف افتاد که اينك بسر بن ارطاة است چون بسر برسید و هر دو لشکر فرود شدند و بسر از فتوحات عیاض و غنیمت های بزرگ که بدست لشکر اسلام در افتاد آگاه گشت، کس بعياض فرستاد که لشکر ما را از آن غنایم بهرۀ بخش عیاض گفت از آن پیش که لشکر شما حاضر شود جماعتی از مسلمانان رنج ها برده و فتح ها کرده اند، و اخذ غنایم نموده اند، از این جمله شما را بخشی و بهرۀ نتواند بود شهر های ناگشوده نیز بسی هست ، شما بباشید تا به پشتوانی یک دیگر آن شهر ها بگشائیم ، و چند غنیمت که بدست کنیم با یک دیگر همانند بریم ، بسر خشم کرد و سخن درشت گفت عیاض گفت مرا با تو و سپاه تو هیچ حاجت نیست ، اگر خواهی بر این گونه که گفتم بباش ، و اگر نه بسوی شام کوچ می ده ، و ما را بزیادت زحمت مکن.

بسر در غضب شد و باز شام شتافت و شکایت ایاض بیزید ابو سفیان برد پس یزید از عیاض برنجید و شکایت او بعمر بن الخطاب نوشت، عمر گفت عیاض را در اسلام مقامی منبع است ، چنین سهل نتوان او را پست کرد. و بعیاض مکتوبی فرستاد که ما فرمان کردیم که از شام لشکری بمدد تو آید. تا قوت و شوکت تو افزون گردد، بما رسید که آن لشکر را باز پس فرستادی ، باز گوی که این از بهر چه کردی؟

چون این نامه بعیاض رسید صورت حال را چنان که رفته بود. مکتوب کرد و بعمر فرستاد ، عمر او را ترحیب کرد و کردار او را بستود . و از آن پس عیاض آهنگ شهر حران کرد و لشکر بساخت و از رها راه بر گرفت، چون بکنار حر آن

رسید ، هنوز لشکر او تمام فرود نا شده و لشکر گاه ناکرده ، مردم حران چنان بترسیدند که نیروی خویشتن داری از ایشان برفت ، پس کس بنزد عیاض فرستاده خواستار مصالحت شدند ، و عیاض سخن ایشان را بپذیرفت و کتاب صلح بنگاشت چنان که بر اهل رقه و رها بر ایشان جزیت بست و بی آن که منازعتی و مقاتلتی با دید آید ، مسلمانان بشهر حران در آمدند.

اعصم کوفی گوید این فتح چاشت گاه دوشنبه از ماه محرم ابتدای سال نوزدهم هجری بود و در تاریخ طبری و دیگر کتب این فتح در سال هیجدهم هجری است بالجمله بعد از فتح حران عیاض آهنگ عین الورد کرد ، عین الورد همان شهر راس عين الخابور است ، و الخابور با الف و لام نام نهری است که بفرات می ریزد و مخرج آن نهر شهر راس العين است و راس العین از بلاد عظیمه جزیره است.

این هنگام که لشکر عرب بفتح بلاد جزیره مشغول بود . مردم راس العين دیده بانی بر سر راه گماشته بودند تا مبادا مغافصة دشمن تاختن کند و دیده بان ایشان يك منزل راه را نيك می ديد يك روز او را گفتند امروز چه می بینی؟ گفت از کثرت غبار هیچ چیز دیدار نشود اگر خواهید امروز چهار پای به چر بیرون مکنید تا بدانیم این غبار از چیست ، و اگر بیرون فرستید هم تواند بود که نگران باشم اگر لشکر بیگانه فرا رسد تفرس کنم و خبر باز دهم ، مردم شهر مواشی بجمله بیرون کردند.

و از آن سوی عیاض با لشکر در ظلمت گرد طی مس مسافت مسافت همی کرد ناگاه هوا صافی گشت و آن همه گاو و گوسفند و استر دیدار گشت ، پس عیاض بفرمود تا لشکر بناخت ، و آن جمله را براند، چندان که دیده بان ندا در داد سودی نبخشید مردمان از بیم بحصار گریختند ، و دروازه ها استوار کردند و گردون ها بر فراز باره کشیدند و سنگ همی باریدند.

عياض نزديك بشهر لشکر گاه کرد ، و چند کس از مسلمانان بصدمت سنك بدرود جهان کرد یک تن از بطارقه بر فراز باره آمد ، و مسلمانان را همی بر شمرد و

بزشت تر کلمات آهنگ دشنام کرد و همی گفت شما گمان کردید که این شهر همانند رقه و رهاست ، و تسخیر آن بدست شما تواند بود أَمَّا عَلِمْتُمْ مِنَ اَلْمَوْتِ اَلْأَحْمَرِ ندانسته اید که خون شما در این جا ریخته شود.

مردی از عرب پیش شد و گفت چندین هرزه ملای و بیهوده سخن مکن مگر نشنیده که ما پیش از رقه و رها چند حصن های حصین و معقل های متین گشوده ایم ، و چه بسیار گیران و جهودان و بت پرستان کشته ایم تو ای علج (1)درین حصار در چشم ما چنان باشی که مردی جبان از موی گوسفندان سایه بانی کند و حفظ خود را از پس آن نشیند بطریق در خشم شد و در زنبیلی نشست و بفرمود او را از دیوار باره فرود کردند ، پس با درعی زرین و خودی زر اندود و کمری مرصع از زنبیل بیرون شد و چون برق خاطف دست بزد و تیغی چون آب زلال بکشید و بر در حصار بایستاد و هم آورد طلب کرد.

مردی از بنی مزینه آهنگ جنگ کرد و او را سپری از پوست درخت خرما بود و شمشیرش از نوار پشم شتر غلاف داشت با جامۂ خلیق و عمامه سیاه و فرسوده به میدان آمد بطریق او را بمرد نمی شمرد، و بی توانی حمله کرد و تیغ براند، عربی با سپر زخم او بگردانید و زانو بر زمین نهاده قامت بخمانید و تیغ بزد چنان که هر دو ساق او را قطع کرد ، پس بطریق در افتاد عربی پیش شد و همی سلاح و سلب او را بازه می کرد، چندان که از فراز باره رمی حجاره می کردند عربی بدان نمی نگریست تا هرچه با بطریق بود مأخوذ داشت و باز لشکر گاه شد.

مردم حصار را از کردار او دهشتی تمام در خاطر راه کرد و خواستند تا با نبوه رز می دهند باشد که نصرت جویند، پس بامداد دروازه ها بگشودند ، و سپاهی بزرگ بیرون شده جنگ به پیوست عیاض لشکر عرب را فرمود تا بقهقری لختی باز پس شدند ، و چنان بنمودند که بهزیمت می روند و مردم شهر دلیر شده از دنبال


1) علج در اصل لغت بر مرد درشت اندام و سطبر اطلاق می شود، ولی اعراب بطور کلی هماوردان از کفار را علج می نامیدند.

ایشان باستعجال همی رفتند ، چون نيك از شهر دور افتادند ، ناگاه مسلمانان روی بر تافتند و تیغ در ایشان نهادند بسیار کس از آن جماعت مقتول گشت و گروهی بقلعه گریخت ناچار كس بنزديك عياض فرستادند و خواستار مصالحت شدند و جزیت بردمت گرفتند و سی هزار دینار نقد تسلیم دادند.

عیاض بر این جمله وثیقتی بنوشت و مردم راس العین را امان داد و خود نیز در آن جا اقامت کرد، و ميسرة بن مسروق عبسی را بخواند و هزار تن از ابطال رجال را ملازم خدمت او بساخت، و بفرمود تا ولایت خابورا را مفتوح دارد، پس ميسره لشکر براند و در تمامت اراضی خابورا عبور داد و هر قلعه و بلده که می گشاد و هر مال که مأخوذ می داشت انفاذ خدمت عیاض می نمود ، چون اراضی خابورا را بجمله فتح کرد بسواحل فرات سفر نمود و بکنار بلده قرقیسا فرود شد.

مردم شهر سر مردم شهر سر از اطاعت بر تافتند و از در مقاتلت بیرون شدند ، از دو سوی صف جنگ راست کردند و شمشیر در هم نهادند بسیار کس از جانبین مقتول گشت در پایان امر نصرت با عرب افتاد و آن بلده عنوة مفتوح گشت ، میسره آن مردم که حدیث فتنه توانند کرد فراهم آورد ، و بفرمود تا جمله را گردن زدند و زنان و فرزندان ایشان را برده گرفت و در پایان امر بر ایشان ببخشود ، و عصیان ایشان را معفو داشت ، و سه هزار دینار زر سرخ بگرفت و جزیت بر آن جماعت به بست ، و از آن جا طریق رأس العین گرفته بنزديك عياض آمد ، چون عیاض از کار میسره دل فارغ كرد آهنك شهر های دیگر فرمود.

فتح شهر نصيبين بدست میاض بن غنم در سال هیجدهم هجری

عياض بن غنم در شهر رأس العین اقامت داشت ، تا آن گاه که میسرة بن مسروق از فتح قرقیسا باز آمد ، پس آسوده خاطر آهنگ شهر نصیبین کرد ، و این شهر را

چهار دروازه بود، نخست دروازه کوه ، دوم دروازه بازار ، سیم دروازه سنجار چهارم دروازه روم ، پس عیاض طی مسافت کرده بکنار نصیبین آمد ، و لشکر را چهار بخش کرده هر بخشی را بدروازۀ گماشت و آن بلده را در بندان (1)کرد.

حصار آن شهر سخت استوار بود و بهیچ روی مفتوح نمی گشت ، لاجرم عیاض رحل اقامت انداخت و در خاطر نهاد که چندان بیاید که آن حصار را بگشاید آن گاه عمیر بن سعد انصاری را بخواند ، و فوجی از لشکر ملازم رکاب او داشت و بشهر سنجار (2)فرستاد ، عمیر با مردم خود بکنار سنجار آمد اهل بلد یک روز رزم دادند و تاب مقاتلت نیاورده روی بهزیمت نهادند ، و روز دیگر خواستار مصالحت شدند و قبول جزیت کردند ، پس عمیر کتاب صلح بنوشت و سه هزار دینار نقد بستد و بنزديك عياض مراجعت نمود.

از پس او عياض مالك اشتر را بخواند و هزار سوار از شجعان سپاه با او همراه کرد و بجانب شهر آمده ببلده میّافارقین فرستاد، مالک اشتر نخست بکنار حصار آمد (3)تاختن کرد و لشکر را فرمود مانند رعد بخروشیدند و هم گروه بآواز بلند تکبیر گفتند مردم آمد در قوت بازوی خود ندیدند که با ایشان طریق مقاتلت سپارند كس بنزديك اشتر رسول فرستادند و خواستار صلح شدند اشتر اجابت کرد و هر تن را در سال چهار دینار جزیت بست و پنج هزار دینار نقد بستد و عهد نامه بر این جمله


1) یعنی محاصره کرد.

2) سنجار بکسرسین بروزن پندار نام شهری است از نواحی جزیره و از آن جا تا موصل سه روز راه است

3) نام شهری است

بنگاشت ، و روز جمعه مسلمانان بشهر در رفتند و لختی گرد بر آمدند پس بلشکر گاه باز شدند.

روز دیگر مالك اشتر آهنك ميّافارقين (1)نمود چون بکنار آن شهر آمد نسطوس من که بطریق آن بلد بود بی آن که خدنگی از کمان گشاد دهد، یا سنگی از فراز باره بر منجنیق نهد، از اشتر التماس صلح کرد و اشتر بپذیرفت ، و سه روز در آن جا اقامت کرده سه هزار دینار زر سرخ بستد و قاعده جزيت تقریر داد، و عهد نامه بنوشت و از آن جا بنزديك عياض مراجعت نمود . هنوز عیاض شهر نصیبین را در بندان می داد و بهیچ روی طریق استخلاص بدست نمی شد ، و عیاض سخت دلتنگ بود ، چه پس از گشودن تمامت بلاد جزیره بفتح نصیبین دست نمی یافت.

یک تن از مسلمانان که روزگاری با سعد وقاص روز می گذاشت ، گفت از بهر فتح این بلده حیلتی اندیشیده ام ، عیاض فرمود کدام است ، گفت در شهر زور که در تحت فرمان مسلمین است کژ دم فراوان بدست توان کرد ، فرمان کن تا کوزه های بسیار از آن کژدم ها انباشته کنند و بنزديك تو فرستند که نصیبین بدین خدیعت مفتوح خواهد شد.

عیاض این سخن بپذیرفت و کس بشهر زور فرستاد ، تا هزار کوزه از خاك و عقرب انباشته کرده بیاوردند ، پس بیاوردند ، پس آن کوزه ها را بدست یاری منجنیق نیم شبی بشهر در افکندند تا آن کوز ها بشکست و عقارب بخانه ها پراکنده شدند و بخواب گاه و جامه های مردم رفتند ، و هر کرا بگزیدند بکشتند ، و بعضی را در بستر ناتوانی نالان در افکندند.

صبح گاه شهر نصیبین سرای ماتم گشت ، و مرد و زن بکشتن عقرب مشغول بود، چندان که بمدافعت عرب نتوانستند پرداخت، و ازین سوی عیاض لشکر را فرمان یورش داد و جنك را زمان تا زمان صعب تر همی داشت ، گروهی از لشکر جلدی


1) بفتح میم و تشدید یام تحتانی و قاف مکسور نام شهری است از دیار بکر و در آن شهر ابنیه و عماراتی از دوران انو شیروان و پرویز و هم چنین پادشان روم وجود داشته.

کرده بفر از باره صعود دادند، و از آن سوی فرود شده دروازه بگشودند ، پس لشکر از اسلام با تیغ های کشیده بشهر در آمدند و بسپار کس بکشتند و بیوت بطارقه را خراب کردند و زن و فرزند ایشان را اسیر گرفتند یکی از شعرا گوید:

شهدت فتوحاً في بلاد كثيرة *** و لم ارفتحاً مثل فتح العقارب (1)

بالجمله بعد ازین واقعه جماعتی که در شهر زنده بودند بقدم ضراعت بیرون شدند و قبول جزیت کردند و چهل هزار دینار نقد تسلیم دادند ، عیاض بر ایشان بخشایش آورد اسیران را باز داد و کتاب صلح بنگاشت ، و از فتح بلاد جزیره فراغت ،جست این هنگام غنایم را بر لشکریان قسمت کرد: هر تن را ده هزار درهم بهره رسید و از مال و مواشى و أشياء نفیسه نیز بهره مند بود ، و خمس تمامت غنایم را بيرون كرده بنزديك عمر فرستاد و قصه فتح جزيره بنوشت ، عمر شاد خاطر گشت و عياض را ترغیب و ترحيب فرستاد و در پاسخ او مکتوب کرد که اکنون که بلاد جزیره را گشادی مردی را که اعتماد را شاید در آن اراضی نصب کن و طریق شام پیش گیر و با یزید بو سفیان می باش.

چون کتاب عمر بعیاض رسید ، فرقد سلمی را بخواند و حکومت بلاد جزیره را با او گذاشت، و چهار هزار تن از لشکر را ملازم خدمت او داشت و خود با دیگر سپاه آهنگ شام كرد ، چون بشهر حمص رسید ناتوان گشت و در آن بیماری بمرد گویند با این همه فتوحات و اخذ غنایم او را دو سر اسب و یک سر استر که حمل اثقال او کردی افزون نبود و یک دینار زر در حمل او یافت نشد.

از پس این واقعه یزید بن ابی سفیان نیز رنجور گشت ، و دانست که از آن مرض جان بسلامت نبرد ، پس بسوی عمر بن الخطاب از این گونه کتابی کرد که یزید بو سفیان گمان ندارد که ازین پس زنده بماند و بتواند بسوی تو نامه کرد چه بسیار رنجور است روز او بپایان رسید خداوند در آن جهان ما را بهمر ساناد.


1) من در فتوحات بسیاری شرکت داشته ام ولی هیچ فتحی را شگفت انگیز تر از فتح کژ دم ها ندیدم.

اکنون امیر آن کس را که سزاوار داند بر این لشکر سپهسالار گرداند و امارت این اراضی را بدو سپارد و این نامه وقتی بتو رسد یزید از جهان گذشته باشد پس این نامه را با پیکی باد پیما سپرد تا بقدم عجل و شتاب بعمر آورد.

چون عمر بن الخطاب کتاب یزید را قرائت کرد سخت غمنده گشت و ابو سفیان را بخواند و او را آگهی داد ، ابو سفیان بگریست آن گاه گفت اکنون رأی امیر در امارت شام چیست و چه کس را بشام می فرستد ؟ عمر گفت این خدمت پسر تو معویه را خواهد بود، بو سفیان خوش دل شد و از نزد عمر بسرای خویش مراجعت کرد و زوجه خود هند را از مرگ یزید آگهی داد، هند فریاد برداشت و سر و مغز خود را همی با مشت بکوفت و گفت کاش بجای یزید معویه و عتبه بمرده بود بو سفیان گفت خاموش باش ، عمر پسر دیگر تو معویه را فرمان گذار شام ساخت ، هند خاموش شد و گفت عمر صله رحم فرمود.

بالجمله از پس مرگ یزید بن بوسفيان عمر بن الخطاب بدين گونه بسوی معويه کتاب کرد:

اما بعد معويه بداند که خداوند دولت اسلام را بزرگ ساخت و بوعده ها وفا کرد و آن چه رسول خدای ما را خبر داد از فتح شام و اخذ خزاین جباران چنان شد، و نیز مرا مسموع افتاد که می فرمود شما در مملکت شام بس شهر ها بگشائید و امّت من آن جا بیرون آیند و بر کنار دریا جای کنند ، و فرمود چون شرق و غرب را فتنه گیرد، در عَسقلان جای کنید و هر فرودی را فرازیست و فراز شام عسقلان است ، چون بر این کتاب وقوف یابی باید که بی توانی طریق عسقلان گیری و آن بلده را مفتوح سازی و هر روز از حال خویش مرا آگهی دهی.

چون نامه عمر بمعويه رسید عظیم خوش دل شد و حکومت کشور و امارت لشکر بدست گرفت و بی توانی لشکر بساخت و آهنگ عسقلان کرد، و طی مسافت کرده بکنار عسقلان فرود شد و مردم آن بلده ساخته جنگ شدند و سه روز مصاف دادند و آن شهر را عنوة فرو گرفتند و غنیمت فراوان بدست کردند.

پس معويه بسوی عمر نامه کرد و او را از فتح عسقلان آگهی فرستاد عمر نيك شاد شد و گفت اگر عسقلان بر لشکر تنگی نکرد و ثغور مملکت از لشکر خالی نیفتاد مسلمانان را بر اقامت آن بلده اجازت می کردم و اگر مرا در شام اقامت افتادی جز در شهر عسقلان سکون نفرمودمی چه هر چیز را نافي است و ناف شام عسقلان است.

بالجمله معويه پس از فتح عسقلان سفيان بن حبيب الازدی را حاضر کرد و او را با لشکری درخور بفتح طرابلس مأمور داشت ، سفیان بکنار طرابلس لشکر گاه کرد و مردم آن بلده مدافعت را آغاز جنك كردند سفيان هر روز رزم می داد و چون آفتاب بمغرب می نشست از بیم شبیخون اهل بلد هر شب بجانبی می شتافت و شب را شفا بپای می برد و صبح گاه مراجعت می کرد و جنگ پیوسته می داشت و سخت بیمناک بود که مبادا از جزایر دریا بمردم طرابلس مدد رسد و مسلمانان پای مال دمار گردند. لاجرم صورت حال را بمعویه نگاشت.

معویه پاسخ فرستاد که در دو فرسنگی طرابلس حصاری محکم بنیان کن و مسلمانان را جای ده تا از شبیخون ایمن باشند ، پس سفیان بر حسب فرموده بنیان حصاری استوار کرد و خود با لشکر در آن حصار منزل ساخت ، چون مردم طرابلس این بدیدند دل تنگ شدند و دانستند که از دست عرب رهائی بدست نشود پس ترك این حصار بگفتند و در حصاری دیگر انجمن شده و نامه بهر قل نگاشتند و از او مدد خواستند.

هر قل هر قل چون دانسته بود که کس را نیروی مقاتلت عرب نیست کس بدیشان فرستاد که اموال و أثقال خود را بر گرفته آهنگ قسطنطین کنند ، چون منشور هر قل بمردم طرابلس رسید شبان گاه اندوخته خویش بر گرفته در زورق ها جای دادند و آتش در حصار زدند و نیم شب بکشتی ها سوار شده بطرف قسطنطنیه گریختند چون با مداد سفیان از خواب انگیخته شد و حال بدانست بر نشست و روی بحصار نهاد در حصار را گشاده یافتند بدرون شدند و هیچ کس را ندیدند الا مردی جهود که در

سردابه بمانده بود و از آتش باو زیانی نرسیده بود او را بر آوردند و حال بپرسیدند آن گاه سفیان قصه فرار مردم طرابلس را نگاشت.

معویه از خدیعت آن جماعت شگفتی گرفت و گروهی از جهودان شهر اردن را بفرمود تا بطرابلس رفته ساکن شدند و بفتح آبادی های سواحل بحر پرداخت و عکا و صور و صیدا و دیگر جا ها بگرفت و ازین فتح ها عمر را آگهی فرستاد و نوشت که ما تا آن جا رانده ایم که جزیره قبرس بما قریب افتاده چنان که آواز مرغان را اصغا می نمائیم و آن جزیره بنضارت اشجار و غزارت انهار و کثرت نعمت نام بردار است و گشادن آن سهل و آسان می نماید اگر فرمان رود آب دریا را گذاره کنیم و آن جزیره را بدست فرو گیریم.

چون مکتوب معويه بعمر بن الخطاب رسید از سفر دریا بر مسلمانان بترسید و چون عمرو عاص از سفر بحر آگهی داشت چنان صواب شمرد که با او کار بمشورت کند پس بعمرو عاص نامه کرد و این قصه بدو شرح داد ، عمرو عاص در پاسخ نوشت که خداوند امیر را در همه کار ها دانش و دها داده همانا کار دریا بس خطرناک است و هول و فزعی تمام دارد و اگر کس آن چه ما از هول و هراس دریا دیده ایم به بیند هرگز مسلمانان را بسفر بحر اجازت نفرماید آن چه من دانسته ام بعرض رسانیدم و السّلام.

چون کتاب عمرو عاص بعمر بن الخطاب رسید بسوی معویه بدین گونه نامه کرد : اما بعد معویه بداند که خداوند تیمار داشتن امت محمّد را در گردن من کرده است و من از خداوند نصرت و سلامت ایشان را همی خواهم ، لاجرم ایشان را سفر دریا نفرمايم و بكاری خطرناک فرمان نکنم ، و در این معنی با جماعتی که از اهل تجربت بودند مشورت کردم و رأی ایشان با آن چه من در خاطر داشتم موافق افتاد و سفر بحر و فتح قبرس را روا نداشتند پس این اندیشه را فرو گذار و بدیگر کار ها پرداز و السلام عليك.

چون این منشور بمعویه رسید گفت همانا عمرو عاص نخواست که جزیره

قبرس بدست من گشاده شود اگر این کار او را بود و امیر او را فرمود بی توانی سفر دریا کردی و جزیره قبرس را فرو گرفتی بالجمله قبرس ناگشوده بماند تا زمان عثمان بن عفان و معویه باز شد و در شام مقام کرد و مملکت شام و سواحل را به تحت فرمان آورد و خراج بستد و مساجد بنیان کرد.

سفر کردن عمر بن الخطاب بجانب شام در سال هیجدهم هجری

عمر بن الخطاب چهار کرت آهنگ سفر شام کرد نخستین آن هنگام که لشکر روم أبو عبيده را بحصار گرفتند ، عمر آهنگ شام کرد ، چون بجابیه رسید خبر فتح بدو آمد پس مراجعت بمدینه نمود ، کرت دوم آن بود که تا بیت المقدس طی مسافت کرد و بعد از فتح آن بلده مراجعت نمود چنان که بشرح رفت.

کرت سیم با جماعتی از مهاجر و انصار تا منزل سرع براند در آن جا او را ازو با و طاعون آگهی دادند و گفتند در اراضی شام از مرگ ایمنی نیست عمر بهراسید و از در مشورت با اصحاب سخن کرد و سه روز کار بدین گونه می گذاشت.

عبد اللّه بن عباس گفت چون از بهر جهاد بیرون شده باز شدن روا نباشد و از قضای خداوند کس نتواند گریخت و عمر همی خواست باز شود و جان بسلامت برد روز چهارم عبد الرحمن بن عوف که وا پس مانده بود. و از قفای عمر می شتافت برسید و عمر را حیرت زده یافت گفت چیست ؟ عمر قصه بگفت عبد الرحمن گفت غمنده مباش که مرا از رسول خدای حدیثی بیاد اندر است ، عمر گفت بگوی که تو امینی و راست گوئی.

عبد الرحمن گفت من از رسول خدای شنیدم که فرمود چون بشهری و با و طاعون اندر است بدان جا سفر مکنید و چون بشهری اندرید که در آن جا و با و طاعون پدید آمده بیرون مشوید ، عمر گفت اللّه اکبر سخن حق روشن گشت و فرمان کرد

تا منادی ندا در داد که مردمان بسیج بازگشتن کنند عبد اللّه بن عباس گفت یا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ تَفِرُّ مِنْ قَدَرِ اللَّهِ فَقَالَ نَعَمِ الَىَّ قَدَرِ اللَّهِ گفت از قضا و قدر خدا می گریزی گفت آری از قضای خدا بقضای خدا می گریزم نه بینی که اگر یک سوی دشت مهر گیاه روید و سوی دیگر زهر گیاه روید آن کس که گوسپندان خود را از گیاه خوب بچراند فربی شوند و این بقضای خدا بود و آن کس که زهر گیاه چراند بمیرند این نیز بقضای خدا بود ، این گفت و بقدم عجل و شتاب تا مدینه براند.

کرت چهارم چون مرض طاعون از شام برخاسته بود خواست سفر شام کند و آن چه از مردگان بميراث مانده مأخوذ دارد بميراث مانده مأخوذ دارد و بر قانون ذخیره بیت المال کند یا بر وارث قسمت فرماید ، دیگر آن که در خدمت عمر باز نمودند که معویه بطریق جباران می رود و كار بنصفت و عدل نمی کند ، خواست تا کردار او را دیدار کند و او را از در اقتصاد بدارد.

پس از مدینه آهنگ شام کرد عباس بن عبد المطلب و عبد الرحمن بن عوف و گروهی از اصحاب با او راه بر گرفتند چون بشهر ایله (1)نزديك شد دانست که مردم ایله او را پذیره کنند از شتر خویش که پالانش نیکو بود فرود آمد و شتر غلام خویش را که پالانش دریده و ژنده بود بر نشست و بشتاب براند، چون بدر شهر ایله آمد مردمان که برای استقبال بیرون می تاختند او را نشناختند از او پرسیدند که امیر المؤمنين عمر كجاست؟ گفت اينك رسيد و ازین سخن خود را می نمود و مردمان فهم نمی کردند و چنان می پنداشتند که از قفا با لشکر می رسد، بالجمله عمر بشهر ایله در آمد و از بهر او سرای پادشاهانه مقرر داشته بودند که شایان چنان مهمانی باشد.

عمر بدان ننگریست و در میان کوی و برزن ناگاه با اسقف برسا دوچار شد دانست که او نصار است با او گفت هیچ پذیرای مهمان ناخوانده توانی شد ، اسقف گفت آری یا أمیر المؤمنین عمر گفت مرا چه دانستی که امیر مؤمنانم گفت هیبت


1) ايله بالفتح شهریست در ساحل بحر قلزم نزديك شام و آن در آخر اراضی حجاز و اول شام است

سلطنت در تو دیدار کردم و دانستم که امیر مؤمنانی ، مع القصه عمر بخانه اسقف آمد و او را پیراهنی درشت و خشن بود و از بسودن پالان از چند جای دریدگی داشت آن پیراهن را با سقف داد و گفت اهل خویش را بگوی تا دریدگی های این پیراهن را بدوزند.

اسقف نگریست که آن پیراهنی کرباسین و سخت سطبر است و این هنگام تابستان بود و چنین پیراهن پوشیدن نشایست بفرمود آن را بدوختند ، و نیز پیرهنی نرم و نازك بياورد و بنزد عمر گذاشت و گفت این پیرهن را بر شوت نیاورده ام چه با عدل تو ما را حاجت بر شوت نبود.

عمر گفت سخن بصدق کردی لکن درین تابستان و گرما این پیرهن سطبر باید پوشید تا خوی سطبر را نرم کند پس پیراهن اسقف را باز داد و آن خویش را بپوشید درین سخن بودند که لشکریان برسیدند عمر از خانه اسقف بیرون شد و فرمان کرد که لشکر بشهر اندر جای نکنند و از بیرون حصار منزل گزینند و علف و آزوغه بر کس حمل نکنند، بلکه بها بدهند و بستانند ، و آن کس که بها ندارد از بیت المال بگیرد.

بالجمله از آن جا بسوی شام سفر کرد و بهر شهری و بلدی برسید کار از این گونه داشت و میراث آن مردم که از و با بمرده بودند برورثه قسمت کرد و در حدود و ثغور روم لشکر ها مقرر داشت ، مدت چهار ماه که شعبان و رمضان و شوال و ذو القعده بود در آن بلاد و امصار عبور داد و کار ها بنظام ،کرد آن گاه طریق مدینه گرفت و مردم شام بمشایعت او همی آمدند ، بلال مؤذن نیز با ایشان بود و او از پس پیغمبر پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم نزد كس بانك نماز نكرد.

عمر گفت ای بلال مرا آرزوست که پیش از مرگ یکی بانک نماز تو بشنوم بلال اجابت نمود و چون گفت اللّه اکبر مردمان بگریستند و بانك هی های ازیشان برخاست و چون بلال بانت نماز بپای برد عمر مردمان را باز گردانید هلال را نیز مراجعت فرمود و خود طریق مدینه گرفت.

محمّد بن جریر گوید؛ عمر در اول ذیقعده از شام باز شد و از مدینه بزیارت مکّه شتافت و در ذیقعده این سال عمره گذاشت و در ذیحجه کار حج بپای برد و مسجد مکه را آبادان ساخت و گردا گرد آن خانه ها بنیان فرمود و مقام ابراهیم را که بدیوار خانه کعبه اتصال داشت وا پس داشته بدان جا که اکنون هست ثابت ساخت و بیست و یک روز در مکه توقف نمود آن گاه آهنگ مدینه کرد و فرمان کرد که منازل بین مکه و مدینه را آبادانی ها و سایبان ها کردند تا بر مجتازان کار سهل و آسان گذرد و پس از ورود بمدينه مسجد رسول خدای را نیز گشاده تر ساخت.

و هم درین سال اندر مدینه باران از آسمان باز ایستاد و کار قحط و غلا در آن بلده بالا گرفت چندان که مردم طریق صحرا سپردندی و از گیاه قوت کردندی و بسیار کس گرسنه و جوعان جان بداد و در آن وقت صر صر های عاصف همی وزید و خاکستر بر سر و روی مردم پراکند ازین روی آن سال را عام رماده گفتند و عمر بن الخطاب بعمال خویش نامه ها کرد تا از اطراف مملکت حمل حبات و غلات بمدينه کردند تا مرد مرا اندك رفاهیت بدست شد.

و هم درین سال هیجدهم هجرى مغيرة بن شعبه از امارت بصره معزول شد همانا ازین پیش رقم کردیم که چون شهر بصره را بفرمان عمر بن الخطاب بنيان کردند ، مغيرة بن شعبه را بامارت آن شهر گماشت و مغیره مردی زن باره (1)بود و هیچ گاه خود را از مصاحبت و مضاجعت با زنان نتوانست باز داشت ، و در شهر بصره

از قبیله بنی هلال زنی بود نام او امّ جميل بنت الابهرى و شوهر او مردی بود از بنی ثقيف و او بمرده بود. و امّ جميل جمالی داشت بکمال ، و بصباحت رخسار و ملاحت دیدار نام بردار بود، مغیره شیفته او گشت و بدست یاری رسل و رسایل دل او را با خود مایل ساخت و طریق شدن و آمدن باز داشت ، گاهی او را بسرای خویش آورد و گاهی بسرای او شد و با او خوش بگفت و خوش بخفت.

از آن سوی ابو بکره مردی بود از موالی پیغمبر و او از مغیره نقلی در خاطر


1) زن باره یعنی زن دوست کسی که در برابر زیبائی زن مفتون و بی قرار باشد

داشت و از سرای او بخانه ام جمیل دریچه بود ازین روی بر کار مغيره وقوف یافت خواست تا گواهان بدست کند و زنا کردن مغیره را بدست عمر بن الخطاب استوار بدارد و حکم چنان بود که اگر مردی زنا کند و او را زن باشد چاهی بکندند چندان كه يك نيمه تن او را بچاه فرود دادند و بخاك استوار کردند چنان که نتوانست بیرون آمد آن گاه مردمان از چار جانب بر او سنك همى زدند تا جان بداد و با زن زانیه که شوهر داشت نیز چنین کردند.

اما آن زن و مرد که از جفت فرد بودند اگر مرتکب زنا شدند حدّ هر يك صد تازیانه بود و این حکم آن وقت جاری گشت که چهار شاهد گواهی دهند که این مرد زنا کرد و ما بدیدیم ، چنان که میل در سرمه دان و اگر ازین گواهان سه تن گواهی دهد و گواهی چهارم نارسا باشد آن سه تن را حدّ قذف بزنند چنان باشد که بر آن مرد گواهی نداده اند ، بلکه او را دشنام گفته اند ، و حد قذف هشتاد تازیانه باشد ، چنان که خدای فرماید ؛ وَ اَلَّذِینَ یَرْمُونَ اَلْمُحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ یَأْتُوا بِأَرْبَعَهِ شُهَداءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانِینَ جَلْدَهً .

بالجمله أبو بكره سه تن از دوستان خود را بضیافت طلب کرد (1)یکی شبل دوم نافع ، از فرزندان عبید بن کنده ، و سه دیگر زیاد بن أبي سفيان ، و زياد دبير مغيره بود ، چه آن گاه که عمر بن الخطاب مغیره را بامارت بصره گماشت ، زیاد بدبیری او بیامد و ابن زیاد پسر سمیّه است که او را زیاد بن ابیه می نامیدند ، و از جانب مادر


1) این چهار نفر گواه همه برادران امی (مادری) هم بودند منتها أبو بكرة و نافع از پدر واحد اند پدر آن ها على المشهور حارث بن كلدة است و مادر آن ها سمیه جاریه حارث بن کلده است، و پدر شبل معبد ، و پدر است که معویه او را استلحاق کرد و بنام زیاد بن ابی سفیان خواند، نام ابو بكرة نفيع است و با برادرش نافع در روز طائف از داخل حصار فرار کرده و بخدمت پیغمبر (صلی اللّه علیه و آله و سلم) رسیدند، و چون نفیع ماده شتر جوانی همراه آورده بود مسلمانان او را ابو بکره لقب دادند جریان زنای مغیره و گواهی این چهار نفر را در بسیاری از کتب می توانید دید، از جمله بوفیات الاعيان ج 2 ص 455 مراجعه فرمائید.

با ابو بکره برادر است او را معویه با خود ملحق ساخت و برادر خواند ، پس معروف بزياد بن أبي سفيان گشت، شرح آن در جای خود مرقوم خواهد شد.

مع القصه أبو بكره این سه تن را در سرای خود بداشت و از پس دریچه نشست تا آن گاه که مغیره با ام جمیل در آمیخت، پس نرم نرم آن در باز کرد و ایشان را بنمود چنان که مغیره را در میان دو پای آن زن بدیدند ، و حال بدانستند ، و آن زن را بشناختند و این هنگام نماز پیشین بود ، پس مغیره از شکم امّ جمیل برخاست و بمسجد آمد ، مردمان گرد او را فرو گرفتند، و او پیش شد تا از بهر نماز بایستد.

أبو بكره دست بر سینه او بزد و او را باز پس آورد و گفت ای فاسق از میان پای زنی زانیه برخیزی و هم چنان با آلایش پلیدی در آئی بمسجد و خواهی بر مسلمانان پیش نماز باشی ، چون ابو بکره مولای پیغمبر بود کس نتوانست با او در آویخت مغیره گفت لاَ وَ اَللَّهِ وَ لاَ کَرَامَهَ لَکِ .

پس ابو بکره این قصه را به عمر بن الخطاب کتاب کرد ، عمر در خشم شد و ابو موسی الاشعری را پیش خواند و گفت مغیره را از امارت بصره معزول داشتم و تو را بجای او حکومت دادم ، این منشور را که بر عزل او و نصب تو رقم کرده ام بگیر و بشتاب و او را سوی من فرست و بدین گونه با مغیره کتاب کرد:

أَما بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِي عَنْكَ أَمْرُ عَظِيمٌ وَ وَلَّيْتُ أَبا مُوسَى عَمَلَكَ فَسَلَّمْ إليه ما في يَدِكَ وَ أَقبل إليَّ وَ السَّلام.

یعنی بمن رسید که تو ارتكاب كارى بزرك كردى ، لاجرم ابو موسی را بر ولایت تو والی کردم ، کار خویش را بدو گذار و بسوی من شتاب گیر، و هم چنان بمردم بصره مکتوب کرد و ایشان را از عزل مغیره و نصب ابو موسی آگهی داد ابو موسی آن نامه ها بگرفت و بقدم عجل و شتاب ببصره آمد ، مردم بصره او را

بپذیرفتند و مطیع فرمان شدند ، و مغیره طریق مدینه پیش داشت و كنيزك خود را که بنام طایفه بود با ابو موسی گذاشت و زیاد بن ابی سفیان که دبیر مغیره بود هم با مغیره بمدینه آمد و از پس او ابو بکره و شبل و نافع برسیدند.

عمر بن الخطاب مغیره را با گواهان بخواست و با مغیره گفت چه گوئی گفت ندانم که این نا کسان چه گویند ؟ من هرگز جز با زنان خویش هم بستر نشده ام عمر روی با گواهان کرد و گفت « انّكم رأيتموه يدخل فيها مثل الميل في المكحلة و الرشا في البئر و العصا فى الجحر » گفت شما دیدار کردید چنان که میل در سرمه دان و ریسمان در چاه و عصا در جحر بود (1)نخست ابو بکره بدین گونه گواهی داد ، و رافع و شبل نیز بتمام گواهی دادند ، چون نوبت بزیاد بن ابی سفیان رسید از شهادت خویش بدزدید و گفت من او را در میان پای زنی نشسته دیدم و آن پای ها در خضاب بود دانستم که زنی است.

عمر گفت دیدی جماع بحقیقت گفت دیدم ، گفت دانستی که آن زن حلال بود یا حرام گفت ندانستم ، عمر گفت اللّه اکبر ، پس فرمان کرد که آن سه تن را هشتاد تازیانه حد قذف بزنند.

مغیره از جان بسلامت بجست و از کمال فرح و سرور با جلاد همی گفت سخت تر بزن ، عمر در خشم شد و گفت « اسكت اسكت اللّه صوتك » خاموش باش كه خدایت خاموش کناد ، اگر زیاد بن ابی سفیان نیز بر تو گواهی درست کردی هم اکنون تنت را زیر سنگ پنهان ساختم ، بالجمله ابو موسی بحکومت بصره اشتغال داشت و كس بعمر فرستاد و از او چند تن کار داران خواست ، عمر سی تن از اصحاب رسول خدای را که در کار ها بصیر و در مسائل فقیه بودند بدو فرستاد ، مالك بن انس و عمرو بن الحصین نیز از آن جمله بودند تا در کار ها یار ابو موسی باشند.

و هم درین سال هیجدهم و بروایت صاحب الفی نیز در سال هیجدهم هجری عمر بن الخطاب كعب بن سور الازدی را که مردی فقیه بود و قضاوت کوفه داشت از عمل باز کرد و قضاوت کوفه را با شریح گذاشت ، و هو شريح بن حارث بن قيس بن


1) یعنی در سوراخ ، در نسخه ناسخ جحر به حجر تصحیف شده است.

جهم بن معوية بن عامر بن الرايش بن حارث بن معوية بن ثور بن مرتّع و ثور بن مرتع ملقب بکنده بود و این لقب بدان یافت که کفران نعمت پدر کرد و هو كندة بن مرتّع بن مالك بن زيد بن كهلان، همانا شریح از بزرگان تابعین است و ادراك جاهلیت نموده و مردی با اصابت رأی وحدّت ذکا بود.

و از جمله آن چهار کس است که اطلس بودند و یک موی در زنخ نداشتند یکی عبد اللّه بن زبیر ، دوم سعد بن عباده ، سه دیگر احنف بن قیس که بصفت حلم نام بردار است ، چهارم شریح است.

بالجمله عمر بن الخطاب اورا بقضاوت کوفه نصب کرد و شصت و پنج سال قاضی بود و هیچ وقت از قضاوت عزل و عزلت نداشت جز در ایام ابن الزبیر که خود ازین منصب استعفا جست و سه سال معزول بود تا بمرد ، حجاج بن یوسف نیز مسئلت او را اجابت کرد و او را از قضاوت معزول داشت ، در مدت عمر او باختلاف سخن کرده اند

بروایتی یک صد و بیست سال زندگانی یافت، و بعضی از قصه های او در ذیل خلافت عثمان و أمير المؤمنين على علیه السلام مرقوم خواهد شد ، گویند شریح مردی مزّاح بود يك روز عدى بن ارطاة بر او در آمد:

فقالَ لَهُ : أَيْنَ أَنتَ أَصْلَحَكَ اللّهُ ؟ فَقَالَ : بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الْحَائِطِ ! قالَ : اسْتَمِعْ مِنّي ؛ قالَ : قُلْ أَسْمَعُ ؛ قالَ : إِنِّي رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ ،قالَ : مَكان سحيق . قالَ : وَ تَزَوَّجْنا عِنْدَكُمْ ، قَالَ : بِالرَّفاءِ وَ الْبَنِينَ قالَ : وَ أَرَدْتُ أَنْ أَرْحِلَها ، قالَ : الرَّجُلُ أَحَقُّ بِأَهْلِهِ ؛ قالَ : وَ شَرَطْتُ لَها دارَها ، قالَ : الشَّرْط لَها ، قالَ : فَاحْكُم الْآنَ بَيْنَنَا ، قَالَ : قَدْ فَعَلْتُ قالَ : فَعَلى مَنْ حَكَمْتَ ؟ قالَ: عَلَى ابْنِ أُمِّكَ ، قَالَ : بِشَهَادَةِ مَنْ ؟ قالَ :

بشَهَادَةِ ابْنِ أُخت خاليك.

با شریح گفت کجائی گفت میان تو و دیوار خانه گفت بشنو گفت بگو می شنوم گفت مردی از شهر شامم گفت شهری نیکوست گفت در شهر شما زنی کرده ام گفت برخوردار باش بمال و فرزند گفت می خواهم آن زن را با خود کوچ دهم گفت مرد برزن خویش حاکم است ، گفت شرط کرده ام که او را از سرای او بیرون نبرم گفت آن شرط برای زن استوار است ، گفت حکومت کن در میان ما ، گفت حکم کردم گفت بر که حکم راندی گفت بر پسر مادر تو گفت با کدام گواه گفت بشهادت پسر خواهر خاله تو.

گویند شریح زنی از قبیله بنی تمیم بسرای آورد نام او زینب ، وقتی از زینب برنجید و او را با ضرب و شتم بیازرد و از پس آن پشیمان گشت و این شعر ها بگفت:

رأيت رجالاً يضربون نسائهم *** فشلّت يمينى يوم أضرب زينبا

أ أضربها من غير ذنب اتت به *** فما العدل منّى ضرب من ليس مذنبا

فزينب شمس و النساء كواكب *** اذا طلعت لم يسر منهنَّ كوكبا

گویند وقتی زیاد بن ابیه بسوی معویه کتاب کرد « يا أمير المؤمنين قد ضبطت لك العراق بشمالي و عطّلت يمينى لطاعتك فولّنى الحجاز » یعنی من عراق را بنظم کردم با دست چپ خويش و اينك دست راست من از کار معطل است امارت حجاز را نیز با من گذار ، گویند عبد اللّه بن عمر چون این بشنید بهراسید و مردم حجاز بترسیدند و در حق او گفت « اللّهم اشغل عنا يمين زياد » و مرض طاعون در دست راست او افتاد ، اطبا را از بهر مشورت فراهم آورد تا چکّنند گفتند باید قطع کرد شریح را طلب نمود و سخن طبیبان را بیان فرمود:

«فَقَالَ لَهُ : لَكَ رِزْقُ مَعْلُومٍ وَ أَجَلٍ مَقْسُومٍ ، وَ إِنِّي أَكْرَهُ إِنْ كَانَتْ لَكَ مُدَّةِ أَنْ تَعِيشُ فِي الدُّنْيَا یمین ، وَ إِنْ كَانَ قَدْ دنى أُجِلُّكَ أَنْ تَلْقَى رَبِّكَ مَقْطُوعَ الْيَدِ ، فَإِذَا سَأَلَكَ قَطَعْتَهَا قُلْتُ بُغْضاً فِي لِقَآئِكَ ».

گفت روزی تو مقرر است و روزگار تو معین ، مکروه دارم که اگر زنده باشی

بی دست باشی و اگر مقطوع اليد وداع جهان کوئی خداوند از تو بپرسد که چرا دست خود بریدی گوئی که ملاقات تو را بد داشتم زیاد بن ابیه در همان روز بمرد مردم شریح را گفتند چرا نگذاشتی که زیاد دست خود را قطع کند گفت « الْمُسْتَشَارُ مُؤْتَمَنُ » نخواستم در مشورت خیانت کنم و اگر نه دوست داشتم که روزی دستش را و روزی پایش را ، و روزی دیگر اعضایش را قطع کنند و شریح در سال هشتاد و هفتم هجری وداع جهان بگفت.

و هم درین سال و بروایتی در سال هفدهم هجری وضع تاریخ هجری نهاده شد و در سبب آن چند گونه حدیث کرده اند شعبی گوید که ابو موسی اشعری که حکومت بصره داشت عمر را مکتوب کرد که از حضرت تو حکمی چند می رسد که یکی نسخ دیگری همی کند ، و من مقدم او را از مؤخر بازندانم ازین روی وضع کردند و نیز گفته اند از عمر وضع تاریخ جدید مسئلت کردند گفت از بهر چیست گفتند از برای بيع و شری و تعیین وقت اجرای احکام ، و روزگار ولادت و وفات مردم سخت در کار است ، عمر پسنده داشت ، و گفت کار ها را با تاریخ روم مأخوذ دارید گفتند رومیان از عهد ذو القرنین تاریخ نهاده اند و این بعید است.

و نیز گفته اند از بیع و شری قباله بنزد عمر آوردند ، مورخ بماه شعبان گفت کدام شعبان است این ماهی است که بدان اندریم یا آن شعبان که از پیش می آید؟ پس خواستند تا سال تاریخ مقرر دارند.

بعضی مولد پیغمبر صلی اللّه علیه و آله و سلم و بعضی مبعث آن حضرت را نمودند ، امیر المؤمنين علی علیه السلام سال هجرت را بنمود و ابتدا از ماه محرم فرمود که هنگام مراجعت از زیارت مکه است و مردمان بر آن اتفاق کردند..

و هم درین سال ، و بروایتی در سال هفدهم هجری عمر بن الخطاب بتمامت بلاد و امصار منشور ها فرستاد و اوقات نماز پنج گانه را معین و مقرر داشت تا مردم بدان گونه کار کنند.

و هم در این سال و اگر نه در سال هفدهم عمر بن الخطاب كس بخدمت على علیه السلام

فرستاد و خواستار شد که ام کلثوم دختر امیر المؤمنین را بحباله نکاح خویش در آورد.

صاحب استیعاب گوید عمر بن الخطاب كس بنزديك على علیه السلام فرستاد و امّ كلثوم را خواستاری نمود، علی علیه السلام را این سخن در خاطر ثقلی می انداخت و رضا نمی داد ، لاجرم در پاسخ فرمود ام كلثوم هنوز كودك است و هنگام نیست که او را بشوی فرستند ، عمر گفت یا ابا الحسن من آرزومندم که بدین کرامت مخصوص شوم ، چندان که هیچ کس را این آرزو نیست ، پس علی علیه السلام فرمود من او را با تو تزویج کنم و بسوی تو فرستم ، تا اگر در خور این مقام باشد ترا باشد و ام کلثوم را عقد بسته بسرای عمر فرستاد و کابین او را چهار هزار درم، بروایت صاحب الفى مقرر داشت.

عمر بن الخطاب با چشم ملاطفت بام کلثوم نگریست و دست برده ساق او را از جامه مکشوف داشت ، ام کلثوم در خشم شد و فرمود اگر نه این بود که امیر المؤمنین باشی بینی ترا در هم می شکستم ، و بروایتی فرمود چشم تو را بر می آوردم و از نزد او بیرون شده بحضرت پدر آمده « فقالت بعثتني الى شيخ السوء » یعنی مرا بنزد پیری زشت کیش فرستادی علی علیه السلام فرمود ای فرزند او شوهر تست.

بالجمله روز دیگر وجوه مهاجر و انصار نزد عمر حاضر شدند گفت مرا ترحيب و ترجيب بگوئید و مبارك باد فرستید گفتند از چه روی گفت ام کلثوم دختر علی را تزویج کردم سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ یَقُولُ كُلُّ سَبَبٍ وَ نَسَبٍ وَ صِهْرٍ مُنْقَطِعٌ إِلَّا نَسَبِی وَ صِهْرِی فَكَانَ لِى بِهِ النَّسَبِ وَ السَّبَبِ واردت انَّ اجْمَعْ إِلَیْهِ الصِّهْرِ یعنى هر نسب و سبب و مصاهرت در روز قیامت بریده می شود الا خویشاوندی و دامادی من این سخن پیغمبر است ، پس عمر می گوید چون من از قبیله قریشم خویشاوندی من با رسول خدای ثابت است خواستم شرف دامادی رسول خدای را نیز بدست کنم پس ام کلثوم دختر علی را تزویج کردم، اکنون مرا تهنیت بگوئید.

همانا مردم شیعی درین قصه سخن فراوان کرده اند و گویند این که رسول

خدای عثمان بن عفان را بمصاهرت خویش اختیار می فرمود بظاهر شریعت متابعت داشت و نفاق و شقاقی از وی پدیدار نبود، امروز که عمر بن الخطاب بی فرمانی خدای و

رسول نموده و غصب خلافت کرده و از دین بیرون شده مصاهرت او در شریعت روا نبود ازین روی علی علیه السلام امضا نمی فرمود و عمر بتمام غلظت و شدت تهدید و تهویل قتل می فرستاد ، عباس چون نگریست که در این امر فتنأ بزرگ حدیث شود این خبر ها بعلی آورد و بالحاح از حضرتش انجاح مسئول عمر بگرفت.

بعضی از مردم شیعی گویند که ام کلثوم بسرای عمر نرفت بلکه یک تن جنیّه بصورت ام کلثوم بر آمد و با عمر هم بستر گشت ، لکن مردم شیعی را واجب نیفتاده که حمل چندین مصاعب کنند ، چه در نزد ایشان خطبه کردن ام کلثوم بیرون

شریعت از غصب خلافت که فتنه آن تا قیامت باقی است بزیادت نیست از حضرت صادق علیه السلام حدیث کرده اند که فرمود : أوّلُ فَرج غُصِبَتْ منّا أمّ كُلثوم پس لازم نیست جنيه بصورت ام کلثوم در آید.

سفر کردن عمرو بن عاص بجانب نوبه در سال هیجدهم هجری

نوبه بضم نون و سکون و او و بای موحده مفتوح بلادی است وسیع از دو سوی مصر طول آن مملکت هشتاد منزل از کنار نیل می رود و دار الملك آن بلاد شهر دُمقُله است بر ساحل نیل و از دمقله تا اسوان چهل روز راه است و از اسوان تا

قَّسطاط مصر پنج روز راه است ، بالجمله چون بلاد شام صافی شد عمرو عاص با بیست هزار مرد جنگی مأمور بفتح نو به گشت و طی مسافت کرده در بلاد نوبه در آمد لشکر را دست بازداشت تا بهر جانب غارت افکندند و از مردم نو به صد هزار مرد جنگجوی انجمن شدند و جنگ های سخت کردند و ایشان را در صفت کمان داری انباز و همانند نبود.

گویند یک تن ازیشان تیری در جگر گاه کمان غرق کرد و با هم آورد خود

بانك در داد که بر کدام عضو زنم ، مرد مسلمان از در است هزا گفت فلان عضو را آماج کن ، بی توانی خدنگ بگشاد و بر همان عضو بزد ، واقدی گوید در جنگ نوبه ساعتی بر نیامد که یک صد و پنجاه کس از مسلمانان را بنوك خدنك كافران چشم از چشم خانه بر زمین افتاد.

بالجمله مسلمین پای اصطبار استوار کردند، و بسیار کس از مردم نو به بکشتند و ایشان را هزیمت کردند هر که زنده بماند بجست و در کوه و دشت پراکنده شد چنان که یک تن ازیشان دست گیر نشد و یک دینار از آن جماعت ماخوذ نگشت ، بعد ازین مقاتلت عمرو عاص آهنك اراضی برقه کرد و برقه مشتمل است بر چند مدینه و قری و نام مدینه آن انطا بلس است و این لفظ بلغت رومی بمعنی پنج شهر است ، و مردم این بلاد از قبایل بربر بودند که بعد از قتل جالوت بدست داود از فلسطین باراضی مغرب شدند و مردم نو به شریعت نصاری داشتند.

مع القصه چون عمرو عاص با ایشان راه نزديك كرد مردم طنجه اعداد جنك کرده بیرون تاختند و با مسلمانان رزمی بزرگ ساختند ، هفت صد کس از ایشان عرضه دمار گشت ناچار طریق فرار گرفتند و از در زاری و ضراعت بیرون شده خواستار مصالحت گشتند ، عمر و مسئول ایشان را با اجابت مقرون داشت و بسیصد درم نقره و سیصد سر اسب و سیصد استر و سیصد در از گوش و عددی فراوان از گاو و گوسفند عقد مصالحت استوار بست و کتاب صلح بنگاشت ، و از آن جا بجانب مراقیه و لبده و سبره و زوبله روان شد و بهر بلدی از آن بلاد رسید چون کافران را قوت جنك نبود بر آن گونه مصالحت کردند.

پس عمرو عاص عزم فتح برقه کرد و از آن پیش که در جائی فرود آید و لشکر گاه کند مردم برقه بیرون تاختند و جنگ پیوسته کردند ، بسیار کس از مردم برقه بحر هلاك و دمار را غرقه گشتند ، ناچار پشت با جنگ دادند و بحصار خویش در گریختند و خواستار صلح شدند ، عمرو عاص با ایشان بر پانصد درم نقره و سیصد تن غلام و دویست کنیز و عددی فراوان از مواشی کار مصالحت راست کرد

و بر این جمله وثیقتی نوشت و از این فتح ها که بدست او رفت بسوی عمر بن کتاب کرد و بنمود که من درین اراضی بخواهم بود تا آن گاه که امیر حال بداند و بهر چه صواب شمارد حکم براند ، و اين وقت جنك عجم پيش آمد.

ذکر سلطنت گلویس دوم در مملکت فرانسه در سال هیجدهم هجری

چون داقوبر وداع جهان گفت پسرش کلویس اگر چند خرد سال بود بجای پدر پادشاهی یافت، و چون حل و عقد امور بیرون کفایت او بود مادرش که باطیلد نام داشت بتدبیر موجبات مملکت پرداخت و کلویس را برادری بود که شیر بر نام داشت و او بفرمان داقو بر پدر خود فرمان گذار مملکت استرازی بود ، در سنه ششصد و پنجاه عیسوی وفات کرد، و این وقت تمامت مملکت فرانسه بتحت فرمان کلویس در آمد.

گویند یک سال بعد از مرگ شیر بر بلای قحط و غلا در ممالک فرانسه بالا گرفت و کار معاش بر مردم سخت افتاد ، کلویس ابواب خزاین و چندان که اندوخته داشت بر مردم بخش کرد خزینه تهی گشت ، و هم چنان روزگار بسختی می رفت این وقت ناچار شد و چندان که پدرش زر و سیم در کلیسای سین نصب کرده بود باز کرد و بر رعایا قسمت نمود تا مردم از آن بلا برهیدند.

در زمان او دختری از مردم انگلیس که باطیلد نام داشت بدست دزدان بحری اسیر شده بفرانسه آوردند و بیکی از اعیان مملکت بفروختند کلویس چون این بدانست وصیت جمال او را اصغا فرمود او را بگرفت و بحبالۀ نکاح خویش در آورد و او بعد از شیر بر روزگاری دراز نیافت، همانا این هر دو در مملکت فرانسه بالاشتراك سلطنت داشتند و مدت سلطنت کلویس هیجده سال بود.

ذکر وقایع سال نوزدهم هجری و فتح اهواز بدست ابو موسی اشعری

اهواز از اصل احواز بوده با حای حطّی و آن جمع حوز است ، چون مردم پارسی زبان را بسبب این مخارج حروف حرف حا نیز بر زبان نرفتی آن را اهواز گفتند و این اهواز هفتاد شهر و قصبه آبادان داشت ، از حد بصره تا حدود ممالك پارس و پادشاهان اهواز تاج بر سر نهادندی، چه در مملکت ایران هفت کس بشمار ملوك می رفت ، و از خاندان ملک می بود و تاج بر سر می نهاد الّا آن که تاج ایشان را از كسرى كه ملك الملوك عجم بود کوچک تر می داشتند ، و این وقت پادشاهی اهواز هرمزان داشت، و او مردی دلیر و از خانواده ملوك بود ، و در بصره ابو موسی اشعری حکومت داشت و شهراً بلّه (1)و دیگر بلده میسان از حدود بصره در تحت حکومت مسلمانان بود.

هرمزان لشکری بگماشت و آن بلاد را بدست نهب و غارت باز داد ، ابو موسی این خبر را بعمر بن الخطاب مکتوب کرد ، و او را از عصیان هرمزان آگهی داد. با ابو موسی بدین گونه مکتوب کرد که حاصل سخن این است که ای عبد اللّه بن قیس بمن رسید که عجمیان در اهواز و تستر و سوس (2)و مناذر انجمنی کرده اند و آهنگ مسلمانان می دارند ، چون این کتاب بخوانی بی درنك لشكر فراهم كن و باراضی ایشان بتاز و آن جماعت را با شریعت دعوت کن ، آن کس که اجابت کند ایمن باشد و تو را از مال ایشان بهری نباشد ، الا بمقداری که رفع حاجت کنی و لشکر را پی در پی رزم مفرمای که ملول و مانده شوند ، و داد مظلوم بده ، و از اصلاح ذات بین دست باز مدار ، و با مردم فروتن باش ، و بدان ای پسر قیس که خداوند مسلمانان را بنصرت وعده نهاده است، چنان باش که این مهم بدست تو بر آید و دیگر کس


1) بضم الف و باء موحده و تشدید لام مضموم شهری بوده است در کنار دجله بصره

2) معرب شوشتر و شوش است

تو را بدل نگردد.

چون این نامه با بو موسی رسید مردم بصره را انجمن کرد و لشکریان را حاضر ساخت ، ده هزار کس فراهم شد ، پس نامه عمر را قرائت کرد و با مردم گفت شما را در روز جنگ شمشیر آب دار و تیر خدنگ پناه باید بود و حصار از درع و جوشن باید ساخت و دنیا را باید زندان مؤمن شمارید ، چه خداوند آن جهان را از براى نيك مردان نیکو تر آورده است ، و همی باید فردا ساخته جنگ شوید و بر راه اهواز رويد و سلمان بن العين و حرملة بن مرطبه را با لشکری بیرون فرستاد.

و از آن سوی عمر بن الخطاب سعد وقاص را که حکومت کوفه داشت نامه کرد که سپاه بصره را بلشکر نصرت کن ، لاجرم سعد نعمان بن مقرّن را با سپاه مأمور داشت ، و عبد اللّه بن مسعود را با پنج هزار کس گسیل داشت و این هر دو سپاه در بلده میسان با یک دیگر پیوسته شدند و چون قبیله کلیب بن وائل در حدود اهواز جای داشتند و از هرمزان ایشان را ستم ها رسیده بود، با او از در خصمی می زیستند ، سپاه و کوفه ایشان را بنصرت خویش طلبیدند و آن جماعت اجابت کردند و مواضعه نهادند که روز جنك با مسلمانان هم دست شوند.

بالجمله مسلمانان بجانب اهواز در تک ناز آمدند و از آن سوی هرمزان با لشکر خویش پذيره جنك شد و هر دو لشکر روی در روی شدند ، و تیغ در هم نهادند ، چون ساعتی رزم دادند قبیله بنی کلیب بیاری مسلمانان در رسیدند ، و با مسلمانان هم آهنگ شدند ، هرمزان ساخته جنگ بصره بود ، چون لشکر کوفه و جماعت بنی کلیب را با ایشان هم دست یافت روی برتافت و گریزان بشهر سوق الاهواز آمد و در آن جا حصاری کرده بود اندر حصار شد و رود دُجَیل از میان سوق الاهواز می گذشت و از آن جسری بسته بود.

بالجمله مسلمانان ازین جنك غنيمت فراوان یافتند و خمس آن بیرون کردند و بصحبت احنف بن قیس که هنوز این هنگام جوانی بود و مهتری بنی تمیم داشت گسیل مدینه داشتند ، و ده تن از بزرگان بصره و گروهی از قبیله بنی کلیب بن

وائل آهنگ مدینه کردند.

عمر از دیدار ایشان شاد شد و مقدم ایشان را بزرگ داشت ، و از اسعاف حاجات آن جماعت خویشتن داری نکرد و اصابت رأی و طلاقت لسان احنف بن قيس او را پسند افتاد با بو موسی نامه کرد که مقدار این پسر را بشناس و تدبیر او را گوش دار و ایشان را بازگردانید و حرقوص بن سهيل المقری را با جماعتی از لشکر بمدد ابو موسی فرستاد، و فرمان داد که دست از جنك باز ندارند ، تا تمامت اهواز را بتحت فرمان نیاورند ، پس حرقوص طی مسافت کرده ببصره آمد و ابو موسی او را بر لشکر امیر ساخت و جنك هرمزان فرمود.

حرقوص با تمام سپاه تاختن نموده از رود دجیل عبره کرد و هرمزان بالشکر عجم جنك بيار است ، و در میان این دو سپاه جنگی چنان صعب برفت که کم تر کس دیده بود ، در پایان امر هرمزان هزیمت شد و بشهر رام هرمز گریخت و مردم او فراوان بهرۀ تیغ و سنان شدند آن گاه حرقوص در سوق الاهواز جای کرد و حرّ بن معاویه را با سپاه از پی هرمزان بتاخت ، و هم چنان ابو موسى بسعد وقاص نامه کرد تا لشکری از کوفه روان دارد و این وقت از تمامت بلاد و امصار اهواز بیرون چهار شهر در تحت حکومت هرمزان نبود ، نخست رام هرمز که در آن جا جای داشت دوم تستر ، و سه دیگر سوس ، چهارم شهر مَناذر ، و دیگر بلاد را مسلمانان گشوده بودند.

هرمزان نگریست که از هر جانب لشکر عرب همی در آیند ، و ساخته رزم باشند از حرقوص خواستار صلح شد بدین آرزو که اهواز را بدو گذارند ، حرقوص این خبر بعمر فرستاد و او در پاسخ مصالحت را اجازت بدین شرح نمود که که مسلمانان گشوده اند از آن ایشان باشد، و آن چه فتح نشده هرمزان را باشد ناچار هرمزان بدین گونه رضا داد و حرقوص وثیقتی نوشت و کار صلح استوار کرد و بعمر بن الخطاب مکتوب کرد که اگر فرمائی لشکر بجانب فارس برانم این روا نباشد لشکر را چندان از من دور مدار که خبر ایشان با من نیاید و مرا یاری

ایشان مشکل افتد ، لاجرم حرقوص در اهواز جای کرد و لشکر اسلام را از حلوان در نگذرانید.

ذكر علاء بن الحضرمی و سفر کردن او باصطخر فارس در سال نوزدهم هجری

در مجلد اول از کتاب دویم ناسخ التواریخ رقم کردیم که علاء بن الحضرمی در زمان رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم در حکومت بحرین استقرار یافت و او هم چنان در بحرین تا این وقت امارت داشت آن هنگام که عمر بن عمر بن الخطاب سعد بن ابی وقاص را بفتح قادسیه مامور می داشت علاء بن الحضرمی را منشور فرستاد که لشکر های خویش را برداشته با سعد بن ابی وقاص پیوسته شو و جنگ عجم را ساخته باش علاء حضرمی را عاد آمد که در تحت رایت سعد در آید ، و فرمان او را گردن نهد کتابی از در ضراعت بعمر نوشت، و از چنین خدمت طلب عفو نمود عمر مسؤل او را باجابت مقرون داشت.

از پس آن هر روز علاء حضرمی را خبر می رسید که سعد فتح قادسیه کرد و مداین بگشاد و بر اهواز غلبه جست، این خبر ها بر علاء حضرمی گران می آمد پس در خاطر نهاد که با عجم رزمی دهد و نصرتی بدست کند، تا از سعد وا پس نماند، لاجرم از مردم بحرین لشکری بساخت و بی اجازت عمر بن الخطاب کشتی در آب افکند و با لشکر بر نشست و طریق فارس پیش داشت و از بحر با پنج هزار مرد جنگی بیرون شد و پست و بلند زمین را در نوشته راه باصطخر نزديك كرد.

این هنگام از جانب یزد جرد فرمان گذار فارس مردی بود که شهرك نام داشت و تمامت بلاد و امصار فارس در تحت فرمان شهری بود و در هر بلدی از قبل او مردی حکومت داشت و حاکم اصطخر را مرید نام بود و شهرك خود در شهر شیراز می نشست بالجمله چون مرید از رسیدن علاء حضرمی و لشکر عرب آگهی یافت اعداد سپاه کرد و از اصطخر جنگ علاء را پذیره گشت.

هر دو سپاه تعبیه بساختند و جنگ در انداختند زمانی دیر بر نگذشت که مرید عرضه دمار گشت و لشکر اصطخر شکسته شد مسلمانان فراوان از ایشان بکشتند این خبر بشیر از بردند و شهرك را آگهی دادند و او بی توانی عمال خویش را که در شهر ها حکومت داشتند مکتوب کرد تا با لشکر های ساخته بدفع عرب تاختن کنند و لشکر ها از هر جانب همی گرد آمدند، علاء حضر می دانست که با چندین سپاه نتواند رزم داد و بيشك مسلمانان بجمله تباه شوند ناچار آهنگ مراجعت نمود و بکنار آمد تا به پشتوانی کشتی خود را به بحرین کشاند.

از قضا دریا را طوفان و طغیانی بزرگ پدید شد و کشتی ها را غرقه ساخت مسلمانان را حیرت و دهشت فرو گرفت و تصمیم عزم دادند که از طریق اهواز قطع مسافت کرده ببصره شوند شهرك این بدانست و لشکر فرستاد و راه اهواز را بر ایشان بگرفت مسلمانان فرو ماندند و خویشتن داری پرداختند چه نتوانستند دریا را عبره کرد یا از راه اهواز بتک تاز رفت.

این قصه بعمر بن الخطاب بردند و گرفتاری مسلمانان را باز نمودند عمر در خشم شد و گفت پیغمبر ما را غزو دریا نفرمود پس بسوی ابو موسی اشعری یکی نامه کرد که علاء حضرمی بی جواز من مسلمانان را از بحرین برداشت و از بحر در گذرانید و اینک در زمین فارس درمانده است هم ایدون از بصره سپاهی بیرون فرست تا از طریق اهواز بفارس شوند و بهر تدبیر که توانند مسلمانان را برهانند.

و دیگر مکتوبی بسوی علاء حضر می کرد که خداوند پادشان را ارجمند ساخت تا مردمان فرمان بردار ایشان باشند چه از بی فرمانی جز زیان و ضرر حاصل نشود و تو بی فرمان من لشکر بساختی و بسوی فارس بناختی و مسلمانان را بدست هلاک باز دادی اینک بفرمودم تا لشکری از بصره بدان اراضی شود، باشد که شما را از دست مرگ برهاند، و تو را می فرمایم که دیگر بسوی بحرین کوچ ندهی و آرزوی آن اراضی نکنی و بی توانی نزدیك سعد وقاص شوی، اگر می دانستم که تو را کیفری

و نقمتی افزون از خدمت سعد وقاص توان یافت آن را فرمودم.

رایانه ای بالجمله چون نامه عمر با بو موسی رسید پنج هزار مرد از بصره بیرون کرد تا از راه اهواز بر زمین فارس آمدند و علاء حضرمی در کنار بحر فارس در ارض طارس جای داشت و لشکر شهرك در آن جا مسلمانان را حصار می دادند چون سپاه بصره برسید از گرد راه با کافران جنگ در انداختند لشکر بحرین نیز قوت گرفتند و قتال کردند و از آن مهلکه نجات یافتند و باتفاق لشکر بصره کوچ داده ببصره آمدند ابو موسی لشکر بحرین را باز بحرین فرستاد و این جمله از قبیله هجر بودند ، هر کس بسرای خویش شتافت و علا را بر حسب فرمان عمر بسعد وقاص فرستاد.

اکنون با سر داستان هرمزان آئیم ، چون هرمزان با حرقوص کار بصلح کرد بشرحی که مسطور شد خبر بیزد جرد بردند که عرب بیشتر از مملکت اهواز را بگشاد و از بحرین باصطخر تاخت و در آن جا نیز مرید را بکشتند.

یزد جرد این وقت در ملک ری نشیمن داشت ازین اخبار ناهموار کوفته خاطر گشت و بسوی شهرك و بزرگان فارس منشور کرد که دین بهی را خار گذاشتید و عرب را دست باز داشتید تا سواد را بگرفتند و مداین را بگشادند و قصد اهواز کردند و هرمزان را اعانت نکردید تا از در بیچارگی طریق آشتی گرفت و آن که بمملکت شما در آمد چندان سستی کردید که بسلامت بیرون شدند اکنون غیرت و حمیت شعار سازید و هرمزان را بمرد و مركب مدد دهید تا رزم ساز کند و اهواز را از عرب باز گیرد.

و هرمزان را نیز مکتوب کرد که شهرك را فرموده ام تا با لشکر فارس تو را یاری کند دل قوی دار و ساخته جنگ عرب باش پس لشکر فارس آهنگ اهواز کرد و هرمزان کار دیگر گونه ساخت، ابو موسی این خبر بعمر بن الخطاب كتاب کرد و عمر با بو موسی منشور فرستاد که سپاه از بصره بیرون کن و هرمزان را از میان بر گیر و از آن سوی بسعد وقاص نامه کرد که از کوفه سپاه بصره را مدد کن

سعد وقاص نعمان بن مقرّن را بالشکر جنگجوی روان داشت و ابو موسی بفرمان بن الخطاب ابو سبره را بر لشکر بصره سپهسالاری داد چه عمر با بو موسی منشور کرد که سپهسالاری خاص ابو سبره است زیرا که او از توکار جنگ نیکو تر داند.

پس ابو سبره بالشکر از بصره بیرون شد و ابو موسی عمران بن حصین الخزاعی را در بصره به نیابت خویش بگماشت و از قفای ابو سبره راه بر گرفت در بلده ابله لشکر گاه ساخت تا لشکر ها فوج فوج برسیدند و با او پیوسته شدند نعمان بن مقرن بالشكر كوفه برسید و لشکر اسلام عظیم گشت این وقت ابو موسی با دل قوی آهنگ هرمزان کرد و او هم چنان در شهر رام هرمز بود و بیرون از رام هرمز و سوس و مناذر و تُستر در تحت فرمان او نبود ابو موسی نخست آهنگ شهر مناذر کبری کرد و لشکر عجم از آن سوی پذیره جنگ شدند و صف بر کشیدند.

پس هر دو لشکر در هم افتادند مهاجر بن زیاد بن عبد المدَّان از لشکر اسلام بیرون تاخت و اسب بگردانید و بر سپاه دشمن حمله افکند و در میان لشکر اعدا غرق شد و همی مردمی کشت و می انداخت برادرش ربیع بن زياد بنزديك ابو موسى آمد و گفت برادر من مهاجر جان خویش را بخدای خویش بفروخته است و امروز روزه دار است و همی دانم که ازین جنگ و جوش سخت تشنه گشته است اگر اجازت می رود شربتی آب بنوشد و با اعدا بکوشد ابو موسی ندا در داد و مهاجر را بآشامیدن آب رخصت فرمود.

مهاجر چون بانگ بو موسی شنید شربتی آب بنوشید و فریاد برداشت که ای امیر میان من و بهشت جز این شربت آب حاجز و حایل نیست ابو موسی گفت بجنگ در آمد رزم داد و انشاء اللّه حایل نیست، پس مهاجر روی بتافت و بجنگ در و همی جراحت یافت تا شهید گشت آن کس که او را بکشت سرش بر گرفت چون مهاجر موی در از داشتی سر او را با موی او از دیوار باره در آویختی.

ابو موسی چون این بدید در غضب شد و بفرمود تا لشکر بحصار مناذر یورش

دادند و پیشانی سخت کردند و رزم های صعب دادند تا حصار را بدست قهر و غلبه از دشمن بسندند ابو موسی فرمان کرد تا لشکر بحصار در رفتند و مردان مبارز را تا کودکان مراهق یک تن زنده نگذاشتند همه را با تیغ بگذرانیدند و زنان و فرزندان ایشان را بَرده گرفتند و مال و مواشی را مأخوذ داشتند.

از آن جا ابو موسی آهنگ شهر سوس کرد ، و آن بلده را در بندان داد و مردم آن شهر را بحصار گرفت از جانب هرمزان فرمان گذار آن شهر شاپور بن دز ماهان بود و هم او را وزیری بود که ما کرد بن آذر مهر نام داشت شاپور چون او را سختی در بندان و شدّت عرب را نگریست دانست که با ایشان قوت مقاتلت ندارد ما كرد بن آذر مهر را بنزديك ابو موسی رسول فرستاد و از برای ده کس از عشیرت خود امان طلبید بشرط که در بگشاید و بنزد ابو موسی آید.

بهانه ای باول مایع ابو موسی مسؤل او را با اجابت مقرون داشت و گفت شاپور نام آن ده کس را جریده کند ما کرد بن آذر مهر باز شد و خبر باز داد شاپور را که دیگر قوت جنگ و نیروی درنگ نبود شاد خاطر شد و نام ده کس را بنوشت و در حصار فراز کرده بنزد ابو موسی آمد و آن نگاشته پیش او نهاد، ابو موسی گفت تو خواستار شدی و ماده کس را امان دادیم، آیا چنین است گفت آری چنین است گفت اکنون درین لوح نام ده کس را جریده کرده و نام تو درین جمله نیست و قتل تو در اصلاح امر مسلمانان واجب می آید و فرمان کرد تا گردن او بزدند.

آن گاه بحصار سوس در رفت و خان های شاپور را يك بيك اندر می شد و خزاين و دفاین او را مضبوط می ساخت تا بخانه رسید که دری محکم داشت و قفلی بر آن استوار بود و مهری از زر بر قفل نهاده بودند، ابو موسی گفت درین درین خانه چیست گفتند چیزی نیست که تو را بکار باشد گفت لابد باید این راز را مکشوف داشت و فرمان کرد تا آن قفل بشکستند و آن در بگشودند ابو موسی در رفت و سنگی بزرگ مانند قبری نگریست مردۀ بر آن جای داده و جسد او را از بافت های زر تار كفن ساخته و سر او را عریان گذاشته، و آن مرده را قامتی چنان دراز بود

که ابو موسی و دیگر مردم شگفتی ها ،گرفتند و بینی او را پیمودند از يك بدست افزون بود.

ابو موسی با مردم سوس گفت این کیست؟ گفتند این مردی مستجاب الدعوه بود و در بابل مقام داشت، مردم بابل گاهی که بلای غلا زحمت کردی و قحط سالی در افتادی بدین مرد پناه جستند تا خدای خویش را بخواند و خداوند بدعای او باران فرستاد و آن تنگی و قحطی بر افتاد، وقتی از قضا در زمان پیشین قحط سالی مردم این بلد را دوچار گشت و بدعای هیچ کس فتح بابی نشد لابد کس بیابل فرستادند و این مرد را طلب کردند تا در حق ایشان دعائی کند.

مردم بابل نپذیرفتند لاجرم پنجاه کس از بزرگان سوس را بگروگان گسیل بابل داشتند بشرط که چون دانیال بدین شهر آید و مردم را از بلای قحط برهاند او را باز فرستند ، و آن پنجاه کس نیز مراجعت نمایند لاجرم دانیال بدین شهر آمد و بدعای او خداوند باران بفرستاد و ما از آن تنگی و قحطی برستیم و دیگر رضا ندادیم که دانیال مراجعت ،کند آن پنجاه مرد را دست باز داشتیم و دانیال را از دست نگذاشتیم و او درین شهر سکون داشت تا روزی که وداع جهان گفت و ما قصه دانیال را در جلد اول از کتاب اول ناسخ التواريخ بشرح رقم کردیم.

بالجمله ابو موسی در سوس سکون فرمود و صورت فتوح خویش و قصه دانیال را بعمر بن الخطاب مکتوب کرد در کتاب اعصم کوفی مسطور است که عمر بن الخطاب صنادید اصحاب را طلب کرد و از حال دانیال پرسش نمود هیچ کس ندانست جز علی و او قصه دانیال را با بخت نصر و اسیری او را از بیت المقدس ببابل و دیگر چیز ها باز نمود و عمر را فرمود صواب آنست که با بو موسی منشور کنی که جسد دانیال را از آن دخمه بر آورد و بر او نماز گذارد و در جائی دفن کند که مردم سوس را بر او دست رس نباشد.

پس بر حسب فرمان علی علیه السلام ابو موسی را منشور فرستاد و ابو موسی جسد دانیال

را بر آورد و او را کفنی بر فراز کفن نخستین در پوشانید و بر او نماز گذاشت آن گاه آب سوس را از رود خانه بگردانید و در بن گذار آب از برای دانیال گوری حفر کرد و او را مدفون ساخت و سر گور را با سنگ های گران پوشیده داشت، آن گاه آب را بگذر گاه نخستین باز آورد تا آب سوس بر سر او همی رفت.

هم درین سال شهر تکریت و موصل بدست لشکر اسلام گشاده گشت همانا از آن وقت که سعد وقاص با عجم رزم می داد و به فتح سواد و مداین و حلوان آغاز داشت نخست از قبایل عرب آن کس که مسلمانی نداشت و از لشکر اسلام بهول و هرب می افتاد بمد این می گریخت و چون مد این مفتوح گشت بشهر تکریت گریختند.

و این تکریت شهریست در میان بغداد و موصل و فرمان گذار آن اراضی این وقت از جانب هر قل مردی بود که انطاق نام داشت و چون انطاق دست برد مسلمانان نگریست از موصل بتکریت آمد چه قلعه تکریت سخت استوار بود و هزیمتیان در آن جا انجمنی بزرگ داشتند.

سعد وقاص چون این بدانست عمر بن الخطاب را آگهی فرستاد و عمر سعد را منشور کرد که عبد اللّه بن منعم را با شش هزار مرد بسوی تکریت فرست تا دفع انطاق کند لاجرم سعد بر حسب فرمان کار کرد و عبد اللّه با شش هزار مرد طی طریق کرده انطلاق را در حصار تکریت در بندان داد و چهل روز در پای حصار بنشست و هر روز انطاق سپاهی بیرون فرستاده رزم همی داد، در مدت چهل شبان روز در میان این دو سپاه شصت و چهار کرت مقاتلت رفت و گاه گاه عبد اللّه بدان جماعت عرب که با انطاق اتفاق داشتند پیام همی کرد که شما عربید و ما از چیست که با رومیان پیوسته شدید صلاح آنست که با ما طریق صلح سپارید و ایشان مسئلت او را اجابت نکردند.

چون مدت چهل شبان روز بکران رفت، انطاق را دیگر طاقت اقامت نماند خواست تا با مردم خود راه فرار پیش گیرد مردم عرب چون این بدانستند بيمناك

شدند که مبادا پس از شدن انطاق بی پشتوان بمانند و عرضه دمار گردند، ناچار چند تن بنزد عبد اللّه آمدند و او را از آهنگ فرار انطاق آگاه داشتند و خواستار صلح شدند عبد اللّه چون ضعف حال ایشان را نگریست گفت مرا با شما طریق آشتی مسدود است و شما جان بسلامت نبرید الا آن که مسلمانی گیرید جماعت عرب بیچاره ماندند ناگزیر ایمان آوردند و مسلمانی گرفتند.

آن گاه با ایشان مواضعه نهاد که پیش از آن که انطاق طریق فرار گیرد، دفع او باید کرد ، لاجرم چون فردا روز بپای رود و شب در آید من با لشکر بپای حصار آيم و بانك تكبير در دهم، شما نیز از میان حصار آواز ها بتکبیر در هم اندازید و در بگشائید تا ما در آئیم ، و باتفاق شمشیر در کافران نهیم و ایشان را با تیغ در گذرانیم.

پس شب دیگر کار بدین گونه کردند ، عبد اللّه با لشکر از بيرون حصار بانك تکبیر در داد ، و عرب از درون حصار تکبیر بگفت و دروازه بگشود ، مسلمانان بشهر در رفتند ، و تیغ در کافران نهادند و بسیار کس بکشتند ، انطاق نیز عرضه دمار گشت و تکریت عنوة گشوده شد و اموال و أثقال فراوان غنیمت مسلمانان گشت. چندان که هر تن از مسلمانان را هزار درهم بهره رسید ، بعد از قتل أنطاق مردم موصل طریق طاعت سپردند و موصل بي عايقي و مانعى بتحت فرمان مسلمانان در آمد.

و هم درین و هم درین سال عمر بن الخطاب چون مسجد مدینه را از برای انجمن شدن مسلمانان تنك فضا یافت ، خانه عباس بن عبد المطلب و خانه مروان را بها داد و بگرفت و جز و ساحت مسجد ساخت و مسجد را بسعت در افزود.

عزل سعد وقاص از کوفه و فتح مصر بدست عمرو بن عاص در سال بیستم هجری

سعد بن أبی وقاص که شرح احوال او از عهد رسول خدای تا کنون درین کتاب مبارك رقم شد تا این وقت حکومت کوفه داشت، این هنگام جماعتی از مردم کوفه از وی برنجیدند و بمدینه آمده در خدمت عمر بن الخطاب از او شکایت آوردند و هم چنان صنادید آن بلد از وی شکایت ها نوشتند.

عمر سعد وقاص را حاضر مدینه ساخت ، اگر چند امری که موجب عزل باشد ، بعد از فحص بدست عمر نیامد، نظر برعایت حال عبد الرحمن بن عتبه و اسعاف حاجت او سعد وقاص را معزول ساخت و عمّار یاسر را بحکومت کوفه نصب نمود و حفظ و حراست خزاین بیت المال را بعهده کفایت عبد اللّه بن مسعود گذاشت و چند از یهود خیبر و وادی القری که بجای بودند حکم جلا داد و فرمان کرد تا کوچ دهند و در کوفه جای کنند.

اکنون بر سر داستان ابو موسی رویم و او تا این وقت در شهر سوس جای داشت این هنگام آهنگ تستر کرد، و هرمزان نیز بشهر تستر در آمد ، چه قلعه که در شهر تستر است ، معقلی محکم و حصنی سخت حصین است ، هرمزان أموال و أثقال و خزاین و دفاین چند که داشت در قلعه جای داد و زن و فرزند را بنشاند و خود بحفظ و حراست شهر پرداخت ، و لشکر فراهم آورد و بسوی یزد جرد مکتوب کرد و او را از جوش و جيش عرب آگاه ساخت و مدد طلبید.

یزد جرد این وقت از ری بنهاوند شده بود و لشکر انبوه می کرد باشد که عرب را دفع دهد چون نامه هرمزان بدو رسید و حال بدانست ، یک تن از بزرگان در گاه را که شاپوران نام داشت بخواند و او را با ده هزار سوار نام بردار روان داشت و فرمود تا بتقريب و تعجیل خود را بهرمزان رساند و از قفای او داریوش را با ده

هزار سوار دیگر بفرستاد و هم چنان دو سردار دیگر را با بیست هزار سوار مأمور داشت و این جمله چهل هزار سوار روز تا روز با هرمزان پیوسته شدند و هرمزان را نیز بیست هزار سوار شهری و لشکری بدست بود ، این وقت او را شصت هزار سوار بشمار آمد.

ابو موسی أشعری چون عدت و عدد سپاه هرمزان را بدانست صورت حال را بعمر بن الخطاب کتاب کرد، عمر بی توانی بعمار یاسر که این وقت حکومت کوفه داشت نگاشت که با سپاه خویش بمدد بو موسی شتاب کن و نامه دیگر به جریر بن عبد اللّه بجلی که این وقت در حلوان حکمران بود نوشت و فرمان کرد که او نیز با ابو موسی پیوسته شود.

پس عمار بن یاسر عبد اللّه بن مسعود را به نیابت خود نصب نمود و با شش هزار سوار روان گشت ، و جرير بن عبد اللّه پسر عم خود عروة بن قيس بجلی را با هزار سوار در حلوان بگذاشت ، و خود با چهار هزار سوار راه بر گرفت ، چون این دو سپاه با ابو موسی پیوستند ، لشکر او بیست هزار کس بر آمد و دل قوی کرد ، و این وقت نعمان بن مقرن المزنی را و جریر بن عبد اللّه بجلی را فرمود که بجانب رامهرمز کوچ دهید و مردم آن بلد را با سلام دعوت کنید.

ایشان هر يك با فوجی از لشکر راه بر گرفتند و جریر در حصار رامهرمز آمد و در بندان داد و نعمان بن مقرن بتوابع و نواحی رامهرمز پرداخت و جنگ های صعب کرد و دو قلعه بگرفت و مال و مواشى و اسیر فراوان مأخوذ داشت و از آن سوی جریر بن عبد اللّه مردم رامهرمز را حصار داد و پای سخت کرد و عنوة آن بلده را فرو گرفت و مردان را بکشت ، و فرزندان و زنان را برده کرد ، و أموال مضبوط ساخت ، و چهار پای براند.

چون این خبر با بو موسی آوردند ، بزرگان بصره را حاضر ساخت و گفت من مردم رامهرمز را امان دادم و شش ماه مهلت نهادم تا در کار خویش نگران شوند اکنون جرير بن عبد اللّه و مردم کوفه شتاب زدگی کردند و شهر ایشان را با شمشیر

بگشادند و زن و فرزند و مال و مواشی ایشان را با یک دیگر قسمت کردند ، شما در حدیث چنین خطبی چه می گوئید؟ گفتند ما ندانیم صواب آنست که صورت این حال را بعمر بن الخطاب کتاب کنی تا چه فرماید.

ابو موسی این قصه را بعمر مکتوب کرد ، و او در پاسخ بزرگان سپاه ابو موسی را مانند حذیفه یمانی و براء بن عازب و انس بن مالك ، و سعد بن زید بن عمرو الانصاری منشور فرستاد که در این امر غوری بسزا کنید و مكشوف دارید که أبو موسى مردم رامهرمز را شش ماه مهلت نهاده و بر این جمله خطی داده و آن گاه ابو موسی را بسوگند های بزرگ ممتحن سازید اگر کار بدین گونه رفته و مهلت داده هر غلام و کنیز که از رامهرمز آورده باشید باز دهید و اگر زنی در میان بردگان از مسلمانی حامل شده باشد او را بدارید تا بار فرو گذارد آن گاه او را مختار سازید اگر بخواهد یا مسلمانان بماند و اگر نه باز رامهرمز گردد.

چون منشور عمر برسید بزرگان قوم کار از این گونه کردند و ابو موسی را سوگند دادند و زنان آبستن را بداشتند تا حمل بگذاشتند بعضی از ایشان مسلمانی گرفتند و با مسلمانان بیائیدند ، و جماعتی برامهرمز مراجعت کردند.

از لشکر جریر بن عبد اللّه مردی بسوی عمر نامه کرد که ابو موسی مردی ناستوده رای و ضعیف عقل است زیرا که جریر بن عبد اللّه بحکم او رامهرمز بگشاد و آن چه کرد بصوا بدید او کرد اکنون بسخافت رای نعل وارونه می زند.

فتح تستر بدست ابو موسی اشعری در سال بیستم هجری

کرنا بعد از فتح دام پرواز جریر بن عبد اللّه بجلی و نعمان بن مقرن با مردم خود بنزديك ابو موسی آمدند و لشکر اسلام با هم پیوسته شدند ، این هنگام ابو موسی لشكر بیار است، جریر بن عبد اللّه را بر میمنه و نعمان بن مقرن را بر میسره

بگماشت و جناح را براء بن عازب مواظب شد ، عمّار یاسر بر سواران امیر گشت و حذیفه یمانی امارت پیادگان یافت، بدین تعبیه لشکر براند تا راه با تستر نزديك كرد.

مردی از مسلمانان از پیش روی لشکر اسلام همی رفت و این آیت مبارك قرائت کرد:

مِنَ الْمُؤمِنينَ رِجالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا . یعنی مردان مؤمن راست کردند پیمان خود را با خداوند پس گروهی مدت خویش را بپای بردند و جماعتی انتظار وقت می برند و کار دیگر گونه نساختند.

مع القصه هرمزان از تستر بیرون تاخت، لشکر اساوره و بزرگان سپاه عجم و شاه زادگان فارس از یمین و شمال او رده راست کرده بتمامت شکوه همی آمدند.

مردی از مسلمانان چون ایشان را نگریست گفت:

اللّهُمَّ إِنكَ تَعْلَمُ أني أحِبُّ لِقانَكَ وَ أَبْغَضُ أَعْدانَكَ فَانصُرْنا عَلَيْهِمْ وَ اقْبِضْي إِلَيْكَ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ . یعنی خدایا تو دانی که من دیدار تو را دوست می دارم و دشمنان تو را دشن می دارم ما را بر ایشان مظفر بدار و مرا تشريف شهادت بخش چه تو بر همه چیز توانائی این بگفت و اسب بمیدان تاخت و خود را بر سپاه عجم زد و بسیار شمشیر بزد و بکشت تا آن گاه که کشته گشت، پس لشکر در هم افتادند و ساعتی بسختی جنگ کردند از سپهسالاران عجم مردان شاه که شجاعتی بسزا داشت با هزار سوار از شجعان عجم بر میسره سپاه کوفه حمله افکند.

قبیله بنو بکر بن وائل و جماعتی از مردم کنده که در آن جا جای داشتند خدیعتی کردند و هزیمت گونه بنمودند و پشت با جنگ دادند مردان شاه ایشان را گریخته پنداشت و طمع در ایشان بست و از قفای آن جماعت سرعت همی کرد چون لختی از حربگاه دور افتادند ناگاه قوم کنده و قبیله بنوبکر چون گرگ دیوانه و شیر صید دیده روی بر تافتند و پی در پی حمل های درشت کردند چندان که سپاه عجم پشت داد و تا درون حصار نتوانست عنان کشید و بسیار کس از ایشان کشته گشت و این وقت روز بکران رسید و هر دو لشکر دست از جنگ بداشتند.

روز دیگر چون آفتاب سر از کوه بر کشید دیگر باره هرمزان تعبیه لشکر را دیگر گون کرده بیرون شد و مردی از سپهسالاران یزد جرد شهریار را که مهر بار نام داشت باده هزار سوار بر میمنه سپاه بازداشت و بر میسره شیروان را که از صنا دید قوم بود با ده هزار سوار گماشت و پرویز را که سائق ستیز بود با چهار هزار در جناح سپاه جای داد و از ملک زادگان اهواز خورشید بن بهرام را با ده هزار سوار از پیش روی لشکر کرد و ایشان بیرون سم اسب غرق در بر گستوان (1)و درع و جوشن و خود بودند و خویشتن در قلب لشکر ایستاد با خودی از زر و جوشنی زر اندود و تیغی که غلاف از زر سرخ داشت و طبر زینی در زر بنشاخته (2)و سپری زرین از پس پشت انداخته چنان که شعشعه زر دیده ها را در میر بود و این جمله او را تشریف یزد جرد شهریار بود.

چون ابو موسی اشعری لشکر هرمزان را بدان زیب و زینت نگریست اسب بزد و به پیش روی صف آمد و بآواز بلند همی گفت ای غازیان اسلام و ای قاریان قرآن زینهار ازین سپاه بزینت نترسید و از این گونه تعبیه نهراسید این همان لشکر است و همان زیور که در جنگ های دیگر دیده اید جنگ مردان با آهن برّان


1) برگستوان - بضم کاف فارسی - پوشش است که در روز جنگ پوشند و اسب را نیز پوشانند.

2) بنشاخته یعنی بنشانده چه بنشاختن بمعنی بنشانیدن باشد

است نه با زیور زنان الصبر، الصبر ابو موسی از این گونه همی سخن می کرد و بر صف می گذشت ناگاه بر نصر بن حجاج که مردی از قبیله بنی تمیم بود عبور داد و او مردی از ابطال رجال بود و جمالی بکمال داشت.

اکنون چنان صواب می نماید که قصّه نصر بن حجاج را باز نمائیم همانا نصر در عنفوان جوانی جمالی داشت که شعشعه دیدارش چهره آفتا برا شناعت کردی و شميم مويش مشك اذفر را بيغاره (1)فرستادی، زنان مدینه بی هیچ کلفتی دل بدو می دادند و شیفته او می شدند شبی عمر بن الخطاب میان کوی و برزن مدینه عبور می داد ناگاه آواز زنی شنید پای گران کرد و این اشعار را از انشاد او اصغا فرمود.

هل من سبيل الى خمر فأشر بها *** ام هل سبيل الى نصر بن حجاج

إلى فتى ماجد الاعراق مقتبل *** سهل المحيّا كريم غير ملجاج (2)

تنميه اعراق صدق حين تنسبه *** اخو قداحٍ عن المكروب فراج

سامى النواظر من بهرٍ له قدم *** يضيىءُ صورته في الحالك الداجی

عمر این شعر ها بشنید و معلوم داشت که زنی را که ذلفا نام دارد عاشق شده و این گونه ترانه می کند بفرمود تا ذلفا را از خانه بر آوردند و در حبس خانه برده باز داشتند و صبح گاه نصر بن حجاج را حاضر ساخت و گفت این چیست که زنان مدینه از بهر تو غزل می سرایند ؟ نصر گفت مرا چه گناه است زن ها را فرمان کن تا از بهر من شعر نگویند، عمر گفت این موی و روی که تر است جز حدیث فتنه نخواهد کرد ، و بفرمود تا موی تراشی در آمد و موی سر او را پاك بسترد.

عمر در او نگریست بريق و لمعان عارض او را بزیادت یافت ، چه حجاب موی از بعض چهره او برخاست ، عمر گفت بدین قدر كافی نيست ، نیکو آن است که ازین


1) بیغاره - بر وزن پیکاره - بمعنی سرزنش و ملامت است.

2) آیا جام شرابی دسترس هست بلکه آیا به نصر بن حجاج دست خواهم یافت ؟ بان جوان مردی که ستوده اخلاق و نو رسیده است، خوش سیما و کریم و از لجاجت و خیره سری بدور است ...

بلد بیرون شوی و نصر را جلای وطن فرمود ، و ذلفا در زندان خانه بيمناك می زیست که عمر او را بزیادت ازین کیفر کند ، پس این شعر ها را بگفت و بعمر فرستاد:

قل للامير الذي يخشى بوادره *** مالى و للخمر او نصر بن حجّاج

انى بليت ابا حفص بغيرهما *** شرب الحليب و طرف فاتر ساج

لا تجعل الظنّ حقاً أو تبيّنه *** ان السبيل سبيل الخائف الراجی

ما منية قلتها عرضاً بضائرةٍ *** و الناس من هالك قدماً و من ناج

ان الهوى رمية التقوى فقيّده *** حفظی اقرة بالجام و اسراج

عمر بن الخطاب چون استغاثت ذلفا را اصغا فرمود بروی ببخشود و فرمان کرد تا او را از حبس خانه بر آورده رها دادند ، اما نصر بن حجاج چون از مدینه بیرون شد طریق بصره گرفت و در بصره در خانه مجاشع بن مسعود سلمی منزل نمود مجاشع مردی پیر و سال خورده بود و زنی جوان و نیکو جمال داشت ، دل نصر بسوی زن رفت و زن نیز فریفته جمال نصر گشت ، يك روز نصر بر زمین نگاشت «أَنَا أُحِبُّکَ» يعنى من عاشق تو ام ، زن مجاشع در جواب نوشت «وَ أَنَا اَللّهُ» یعنی سوگند یا خدای که من نیز چنانم.

مجاشع را در زلال خاطر کدورتی افتاد و خواندن و نوشتن نمی توانست ، یا نصر گفت چه نوشتی؟ گفت این دخترك كوچك ترا بحسن و جمال بستودم ، مجاشع آن خط را محفوظ داشت و غلام خود را که بر قرائت خط توانا بود بخواند تا نوشته نصر و زن را مكشوف داشت، پس مجاشع شکایت نصر را با بو موسی برد و او را دیگر بخانه خویش نگذاشت.

بعضی از نویسندگان حدیث کرده اند که این وقت أبو موسى نصر را سفر فارس فرمود و این بنزديك من درست نباید ، چه فارس هنوز بدست عرب گشوده نبود.

بالجمله یک روز مادر نصر بر سر راه عمر جای کرد، هنگامی که او عبور می داد بانك بر آورد که ای خلیفه پسران تو عاصم و عبد اللّه در پهلوی تو باشند و فرزند من از من دور باشد؟ این شکایت را بدیگر سرای بخدای خواهم برد ، عمر گفت کیست؟

گفتند ما در نصر گفت زن های مدینه از بهر عاصم و عبد اللّه شعر نگویند و این شعر را بعد از ستردن سر نصر بن حجاج در هجو عمر گوید:

لظنَّ ابن خطّاب على بجمّةٍ *** اذا رجّلت تهتزُّ هزَّ السّلاسل

فصلّع رأساً لم يصلعه ربّه *** يرفَّ رفيفاً بعد اسود جائلٍ

لقد حسد الفرعان اصلع لم يكن *** اذا ما مشى بالفرع كالمتخائل

ازین شعر ها بنمود که عمر بن الخطاب اصلع بود و سر مرا که خداوند اصلع

نیافرید از در حسد اصلع ساخت ، بالجمله پس از روزگاری نصر بن الحجاج

عمر ابن الخطاب را بدین گونه کتاب کرد و این اشعار را درج نمود :« لِعَبْدِ اللَّهِ عُمَرَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ مِنْ نَصْرِ بْنِ حَجَّاجٍ سَلاَمٌ عَلَیْکَ أَمَّا بَعْدُ:

لعمري لئن سيّرتني و حرمتنى *** لما نلت من عرضي عليك حرام

لئن غنّت الذَّلفاء يوماً بمنيةٍ *** و بعض امانیَّ النساء غرام

ظننت بي الظنَّ الّذى ليس بعده *** بقآء فما لي في الندىّ كلام

و أصبحت منفيّاً على غير ريبةٍ *** و قد كان لي بالمكتين مقامٌ

سیمنعنى عما تظنُّ تكرُّمى *** و آباء صدقٍ صالحون کرام

و تمنعنى أمُّ اتمّت صلاتها *** و حال لها في دينها و صيام

فهاتان حالان فهل أنت راجع *** فقد جبَّ منّى كاهل و سنام

نصر درین مکتوب سوگند یاد کرد که این جلای وطن و رنج و محن که بر من روا داشتی بر تو حرام بود اگر ذلنا بر آرزوی خود شعری گفت چیزی برمن نیست ، باشد که بعضی آرزو های زنان از در هوی و هوس است ، همانا ازین گمان بد که تو در حق من کردی کرامت پدر و مادر من و صفات ستوده ایشان مرا منزه دارد اکنون که من کوفته حوادث و دواهی گشتم ، وقت رسیده است که دست از زحمت من باز داری.

چون نامه نصر بعمر رسید گفت من او را بمدینه نمی گذارم الّا آن که او را و حبیبۀ و عطائی مقرر دارم، اکنون که حدیث نصر بپایان رفت، داستان فتح تستر بیای بریم.

آن گاه که ابو موسی بر صفوف مسلمانان عبور می داد و مردم را بصبر و ثبات وصیت می کرد ناگاه بر نصر بن حجاج بگذشت ، جوانی دید سخت زیبا بر اسبی بود بر نشسته و تن بدرع و جوشن پوشیده با تیغ کشیده و سپر فراخ دامن و سنان افراخته و اسب و بر کستوان در انداخته ابو موسی لختی بدو خیر خیر نگریست.

نصر گفت ای امیر چند نظاره می کنی؟ ابو موسی گفت بدین اسب می نگرم او را منزلتی و مكانتى نيست لكن جامه نیکو دارد، با این همه اگر این اسب را بفروشی من بخرم ، نصر را ازین طیبت غضب آمد و گفت تو اسب چه دانی بهتر که از گاو سخن کنی ، ابو موسی گفت سخن بصدق کردی ، لکن این گاو را که تو زین بسته و بر نشستۀ ، شگفت بزرگ شکم و پهن پیشانی و باريك گوش و نازك سرین است

برایگان از دست مده ، نصر گفت ای امیر اکنون بیا از در مراهنه آزمایش کنیم اگر تو از من سبقت گرفتی این گاو تو را دهم و اگر نه آن گاو را که بر نشستۀ بستانم ، این سخن ها می گفت و از شرم سر بزیر می داشت.

نصر را پسر عمی بود پیش شد و گفت ای امیر با پسر عم من از در شناعت و سرزنش بیرون شوی و اسب او را بگا و همانند کنی ، همانا اسب تو با گاو شبیه تر است چه سری بزرگ و گوشی پهن و دنبالی باريك و از موی سترده و دو پای کوتاه دارد

این وقت ابو موسی خندان گشت و گفت ای برادر سخن من با پسر عم تو از در شنعت نبود، بلکه از راه طیبت است این ساعت قتال باید کرد نه جواب و سئوال.

پس ایشان سخن کوتاه کردند و سپاه دشمن نزدیک شد ، از دو سوی صف راست گشت و دلاوران روی در روی ایستادند ، این وقت لشکر عجم مسلمانان را تیر باران گرفتند ، سپاه عرب شمشیر ها بکشیدند و حمله افکندند جنگی صعب در میانه در میانه برفت ، از آن گاه که آفتاب سر از کوه بر زد تا نماز پیشین از یک دیگر همى کشتند و بخاک افکندند ، این وقت مردی از دلاوران عجم که هرنك نام داشت فرس بميدان راند و مبارز طلب کرد.

از لشکر عرب پیر باهلی که مردی سال خورده و لاغر تن بود، آهنگ هرنك کرد و از پیش روی او در آمد هر نك گفت تو مرا مرد جنگ نیستی چه پیری سال خوردی و اسبت نیز ناتوان و پیرو ضعیف است باز شو تا دیگری که همانند من باشد در آید ، پیر باهلی باز شد و هرنك دیگر باره مبارز خواست از لشكر عرب كسى آهنك او نکرد چه او مردی ضخم و دلاور بود.

دیگر باره پیر باهلی چون شیر رزم آزموده اسب بر جهاند ، بو موسى بانك بر او زد که باز شو ، پیر باهلی سخن او را وقعی نگذاشت و مهمیز بر اسب زد و باهر نك بجنك در آمد و لختی با هم بگشتند در پایان کار پیر باهلی فرصتی بدست کرده با سنان نیزه هرنك را از اسب در انداخت و بعد از قتل او با تكبّر و تنمّری تمام باز صف خویش همی شد، و بن نیزۀ خویش را بزمین همی کشید، و این شعر همی گفت:

رآني الأشعريُّ فقال بال *** على بال و لم يعرف بلائی

فكم من فارس جدَّلت قدماً *** فمات بدائه و شفیت دائی

أبو موسى گفت ای برادر من بدان سخن که تو را مراجعت فرمودم شناعت تو نخواستم ، پیر باهلی گفت من نیز بدین سخن اشعری را عیبی و عاری نیستم ، بالجمله هم چنان حرب بر پای بود و مردان جنك شمشیر می زدند ، این وقت جریر بن عبد اللّه از پیش روی صف عبور همی داد و به آواز بلند همی گفت : ای مسلمانان امروز کاری کنید که خدای را از خود خوشنود سازید و خداوند شما را بجهاد فرمان کرده و بپاداش وعده بهشت فرموده ، هان ای مردم من اينك حمله خواهم كرد ، با من هم آهنك شوید ، این بگفت و از سوی میمنه حمله افکند.

و نعمان بر مقرّن چون این بدید از جانب میسره حمله داد ، لشکر در لشکر افتاد ، و مرد در روی مرد رفت ، تیغ ها بر آهیختند ، و خون ها بریختند ، فراوان از سپاه هرمزان عرضه شمشیر و سی صد مرد اسیر شد، ناچار لشکر عجم هزیمت گرفت و بزحمت تمام خود را بحصار افکند ، مسلمانان نیز باز لشکر گاه شدند و ابو موسی

بفرمود تا اسیران را بجمله گردن زدند اما هرمزان در شهر تستر جای کرد و حصار شهر استوار بود ، و أبو موسى شش ماه در ظاهر آن بلده بنشست و در این مدت هشتاد جنگ در میان این دو لشکر برفت ، هر دو گروه از ستیزه بستوه شدند ، چند تن از مسلمانان بنزد براء بن مالك كه مردى مستجاب الدعوه بود آمدند و گفتند چند خاموشی تاب و توش از مسلمانان برفت. خدای خویش را بخوان تا ایشان را نصرت دهد.

براء بن مالك دست برداشت و گفت الها مرا شهادت بخش و ایشان را نصرت فرمای، روز دیگر چون آتش قتال شعله زدن گرفت خدنگی از فراز باره بگشادند راست بر مقتل براء بن مالك آمد و جان بداد ، مردمان گفتند مسئول نخستین باجابت مقرون گشت ، هم اکنون دعای دیگر مستجاب شود ، چون روز بپای رفت و هر دو لشکر بیارمیدند . بعد از نماز شام مردی از اهل تستر که نسیبه بن دادویه نام داشت بنزديك أبو موسی آمد و گفت اگر مرا و أهل مرا و خويشاوندان مرا امان دهی تو را بفتح این شهر آموزگاری کنم ، ابو موسی شاد شد و او را زینهار داد و مطمئن خاطر ساخت. پس نسیبه گفت اکنون مردی با من فرست تا او را طریقی بنمایم که بدان طریق شهر توانی گرفت.

أبو موسى عوف مجزاة را باتفاق او روان داشت ، نسیبه عوف را بگذرگاه آبی آورد که بشهر در می رفت و او را در تاریکی شب از آن راه بشهر در برد و هنگامی بر پاسبانان که حافظ آن راه بودند در گذرانید که خواب بر ایشان استیلا داشت و عوف را بسرای خویش آورد ، و صبح گاه طیلسانی از خویش عوف را داد تا بر سر افکند از بهر آن که شناخته نشود و او را از دنبال خویش همی ببرد و چاشت گاه بسرای هرمزان آورد و هنگامی که خوان نهاده بكار أكل و شرب بود و عوف را گفت اينك هرمزان و خانه اوست و از آن جا بخانه های دیگر بزرگان و بازار و برزن و دروازه های شهر همه عبور داد و همه را بنمود و گفت این جمله را نيك بدان ، آن گاه بخانه خویش باز آورد و عوف را بداشت تا شب فراز آمد.

پس او را مراجعت فرمود و گفت امیر خویش را بگوی تا گروهی از لشکر با تو همراه کند و هم چنان نیم شب ازین راه در آئید و پاسبانان را بکشید و دروازه ها را بگشائید تا لشکر در آید و شهر را فرو گیرد، عوف باز شد و از همان راه آب را عبره كرد و بنزديك أبو موسى آمد و قصه بگفت.

ابو موسی آن روز را سخن نکرد تا شب در آمد ، پس جماعتی از شجعان لشکر را بخواند و شرح حال را مکشوف داشت ، و گفت این شهر را بدین رود آب که بر گرد آن می گذرد گشودن آن صعب می نماید مگر بدین حیلت که این مرد ما را آموخته دست یابیم اکنون هر کس که خویش را با خدای تواند فروخت و جان خود در راه خدا تواند گذاشت با عوف راه برگیرد.

هفتاد مرد دلیر او را اجابت کردند و سلاح جنگ در پوشیدند و با عوف راه بر گرفتند ، و از همان گذرگاه آب را عبره کردند و بشهر در آمدند ، از قضا پاسبانان

خمر خورده مست طافح بخفته بودند ، مسلمانان بیتوانی تیغ کشیده ایشان را سر برداشتند و از آن جا بدروازه شهر آمدند تا در بگشایند ، سه قفل بزرگ ، سه قفل بزرگ بر دروازه استوار بود ، مسلمانان بشکستن قفل دست گشادند و ابو موسی با لشکر از پس در ایستاده بانک تکبیر در می دادند.

این خبر در شهر پهن گشت و هرمزان با سپاه بدروازه آمد وقتی برسید دو قفل را مسلمانان شکسته بودند ، پس جنگ پیوسته شد و این هفتاد تن با آن لشکر گران همی جنگ کردند و گاه گاه سنگ بر قفل همی زدند تا آن هفتاد تن مقتول گشتند الا سه تن که هنوز زنده و سنگ بر قفل می زدند تا بشکستند و در بگشودند ، ابو موسی با لشکر بانبوه در آمدند و از ضیق راه با یک دیگر کوس (1)همی زدند ، آن سه مرد مسلمان که زنده مانده بودند هم درین وقت بزیر پای ستور جان بدادند.

هرمزان چون این بدید دانست که دفع ایشان در قوت بازوی او نیست ، روی از جنگ بر تافت و در شهر تستر قلعۀ بس محکم بود که درین زمان آن را قلعه سلاسل گویند ، حصنی بس استوار است که هرمزان از آن پیش که شهر گشوده شود از در


1) کوس زدن یعنی پهلو زدن

حزم أموال و أثقال وزن و فرزند خود را بدان قلعه در برد ، و این وقت که شهر گشوده شد خود نیز با هزار مرد دلاور بقلعه در رفت، و ازین سوی لشکر عرب دست بقتل و غارت بگشودند و خزاین و دفاین از خان ها بر آوردند و أشياء نفیسه بتمامت بر گرفتند و مردم شهر بعضی عرضه دمار گشتند و گروهی از دروازه فرار کردند.

آن گاه ابو موسی آن مال ها فراهم آورد و پنج يك بيرون كرد تا بسوى عمر بن الخطاب روان سازد و دیگر را بر لشکر بخش نمود آن گاه بپای قلعۀ هرمزان آمد و قلعه را در بندان ساخت، هرمزان کس با بو موسی فرستاد و پیام داد که چندین رنج بر خویشتن مپسند که این قلعه بدست کس گشوده نشود و از آن روز که شاپور این بنیان کرده تا کنون بدست کس گشوده نشد، و امروز با من هزار مرد کمان دار است كه با هر يك صد كمان و هزار تیر است و هیچ تیری از این کمان ها گشوده نشود جز این که مردی کشد.

ابو موسی گفت چند در این قلعه توانی بود، بگو تا چه خواهی ؟ و با کدام پیمان ازین تنگ زندان بیرون شوی ، هرمزان گفت بدان شرط بیرون شوم که أهل و عشيرت و مردم من در امان باشند و هیچ کس را با من دستی نباشد جز این که مرا بسوی عمر گسیل سازید ، تا اگر او خواهد بکشد و اگر نه بر کشد ، ابو موسی این بپذیرفت بر این جمله وثیقتی نوشت ، پس هرمزان از قلعه بزیر آمد و اثاثه سلطنت خود را بر گرفت و أبو موسى مالك بن انس و أحنف بن قیس را باتفاق هرمزان روانه مدینه داشت.

چون بمدینه رسیدند هرمزان گفت ايناك ملك عرب است که من نزد او می شوم و من نيز ملك عجم می باشم. اجازت دهید تا جامۀ ملکی و اثاثه سلطنت خود را بر خویش راست کنم ، گفتند تو دانی هرمزان سلب های زرین پوشید و تاج زر بر سر نهاد و کمر مرصع بر میان بست ، أهل و عشيرت او نیز بزینت شدند ، مردم مدینه بنظاره ایشان همی آمدند و از آن ساز و برگ شگفتی ها گرفتند و هم چنان انس بن مالك و احنف بن قیس ایشان را بدر سرای عمر آوردند و او را نیافتند ، حال او بپرسیدند و مکشوف

داشتند که از آن سوی مسجد بآفتاب خفته است ، پس بدان جا شدند و نگریستند که عمر در خویش بزیر سر نهاده و پیراهنی مرقع (1)پوشیده و بخفته ، انس و احنف از دور بنشستند.

هرمزان گفت: این کیست؟ گفتند امیر عرب گفت مگر او را پاسبان نباشد گفتند او را حافظ و حارسی نمی باید ، تنها بهمه جا رود و آید ، گفت ازین توان دانست که کار بعدل کند و ازین روی حاجت بحارس ندارد ، بالجمله چون عمر بیدار شد ایشان با تفاق پیش شدند و سلام دادند، عمر گفت این کیست گفتند هرمزان گفت « الحمد للّه الذي جعل هذا و أشباهه فيئاً للمسلمين » سپاس خداوند را که هرمزان را و امثال او را غنیمت مسلمین ساخت.

آن گاه فرمود جامه کافران را از وی دور کنید و سلب مسلمانان در پوشید پس آن جام ها از وی باز کردند و جامه کرباسین در پوشیدند و هم چنین بر پای ایستاده شد عمر اجازت کرد تا بنشست آن گاه گفت هان ای هرمزان قدرت خداوند را چگونه نگریستی؟ گفت من نخستین کس نیستم که دست خوش امتحان و ابتلا شده ام رنج و بلا خاص مردانست و مردان را از رنج و بلا شکایت روا نیست عمر گفت اگر بجان امان خواهی ایمان آری و اگر نه تو را بخواهم کشت ، گفت اکنون که مرا بخواهی کشت فرمان کن تا مرا شربتی آب دهند که سخت تشنه گشته ام.

گفت او را آب دهید مقداری آب در کاسه چوبین بنزد او آوردند گفت من ازین کاسه آب نخورم چه همواره از قدح های جواهر آگین آب خورده ام علی علیه السلام بفرمود این بسیار نیست او را از قدح آبگینه آب دهید چه آبگینه نیز جوهریست پس جامی پر آب از آبگینه بدو آوردند هرمزان بگرفت و هم چنان در کف می داشت و لب بدون می گذاشت.

گفت چرا ننوشی گفت بیم دارم که از آن پیش دارم که از آن پیش که این آب بنوشم عمر گفت با خدای پیمان نهادم که تا این آب نخوری ترا نکشم هرمزان


1) یعنی وصله دار

این وقت آن جام آب بر زمین ریخت تا بشکست و آب ناچیز شد ، عمر از حیلت او شگفتی گرفت و گفت اکنون چه باید کرد علی علیه السلام فرمود چون قتل او را از پس نوشیدن آن آب مقرر داشتی و پیمان نهادی دیگر او را نتوانی کشت بر او تقریر جزیت میدار، و در مدینه سکون فرمای، هرمزان گفت من پادشاه و پادشاه زاده ام هرگز جزیت بردمت نگیرم ، اکنون بدل خویش بیخوف از هلاکت مسلمانی گیرم و کلمه گفت و مسلمان شد.

این شد تا له مونانا عمر نيك شاد گشت و او را در پهلوی خود جای جلوس داد و خاص او سرائی در مدینه مقرر داشت ، و هر سال ده هزار درم در وجه او بر قرار کرد.

اما از آن سوی چون ابو موسی اشعری هرمزان را بدر رسی اشعری هرمزان را بدرگاه عمر فرستاد لشکر او هر روز در قلعه هرمزان از پی اخذ مال ازین خانه بدان خانه می شدند ، مردی از سپاهیان بخانه در رفت و در دیوار آن خانه تمثالی از سنگ یافت که گفتی با هر دو دست بسوی زمین اشارت همی کند ، از آن صورت تفرس کرد که درین زمین بيشك گنجی پنهان است ، ابو موسی را آگهی آورد او بفرمود تا زمین را حفر کردند و از آن جا صندوقی بر آوردند که سر آن را با قفلی محکم کرده بودند بو موسی بفرمود تا سر آن را بگشادند، در آن صندوق بسیار زر بنام کسری یافتند و از کمر و یاره و دست برنجن و قلاده و انگشتری و بسیار چیز ها یافتند که همه با جواهر خوشاب مرصع بود ابو موسى يك نگين ياقوت از آن جمله بر گرفت و سر آن صندوق را محکم کرد و بنزديك عمر فرستاد.

این وقت عمر هرمزان را طلب کرد و گفت اموال و اثقال توچه شد؟ گفت مال من جمله بدست بو موسی افتاد . بعضی را بر لشکر بخش كرد و برخی را بنزديك تو فرستاد، گفت تو را چیزی بجای نماند؟ هرمزان گفت الا صندوقی که در خاك نهفته ام و در خاطر دارم که کس فرستم تا آن را بنزد من حمل دهد، عمر بخندید و فرمان کرد تا آن صندوق را بیاوردند و در نزد او نهادند.

هرمزان در عجب شد و گفت این نهفته را که یافت و که آورد ؟ عمر گفت

بوموسى فرستاد اکنون نگران شو تا هیچ کم نباشد ، هرمزان گفت هیچ کم نیست الا يك نگین یاقوت كه بثلث این جمله ارزنده است ، عمر گفت بو موسی نوشته است كه يك نگین یاقوت برداشته ام، اگر خواهی آن را با بو موسی بخش ، گفت بخشیدم چه او مردی امین است و بكذب سخن نکرده است.

بالجمله بعد از فتح تستر مردم بصره گفتند این شهر را ما بگشودیم و مردم کوفه گفتند این فتح بدست ما بود، این سخن بدرازا کشید و بیم می رفت که زلال صدق و صفا در میان ایشان تاريك شود . صورت این حال را بعمر بن الخطاب نوشتند عمر در جواب نوشت که تستر بدست بصریان گشوده شد و مردم کوفه ایشان را مدد دادند و از غنیمت نصیب برند روا باشد که گویند مردم بصره را در فتح تستر مدد کردیم و مسلمانان برادرانند در دفع بیگانه واجب باشد که یک دیگر را مدد کنند.

این وقت سخن کوتاه گشت و عمار یاسر با لشکر خویش طریق کوفه گرفت و جرير بن عبد اللّه مراجعت بحلوان فرمود و ابو موسی باز بصره گشت.

و هم درين سال ضبّة بن محصن العنزى كه يك تن از مردم بصره بود بنزد ابو موسی اشعری آمد و گفت ای امیر همانا مردانگی و مبارزت مرا در روز فتح تستر مشاهدت کردی و نگریستی که چه کار های بزرگ بدست من رفت ، اکنون جانب عدل و اقتصاد را فرو مگذار و عطای مرا از دیگر مردم بزیادت کن و اگر نه مرا بنزديك عمر بن الخطاب فرست تا پاداش خویش را از وی مطالبت کنم ، ابو موسی گفت این مبارزت تو تنها نکردی بلکه مسلمانان با تو انباز بودند و ازین ترک تاز از خداوند ثواب اخروی خواستند نه حطام دنیوی ، با این همه اگر من امروز تو را بزیادت چیزی عطا کنم دیگر مردم نیز همان طلب کنند و این درست نیاید.

ضبّة بن محصن در خشم شد و گفت سوگند با خدای که امر و نهی ترا در فتح تستر مقدار پشیزی نبود و این همه کار ها بدست عبد اللّه بجلی رفت و اگر کار بدست تو بودی یک موی از سر کس نتوانستی سترد ، این بگفت و برفت و أبو موسی را بر شمرد

و فراوان بهجا یاد کرد.

أبو موسی شکایت او را بعمر کتاب کرد ، عمر کتاب کرد ، عمر در پاسخ نگاشت که او را بمن فرست ، پس ضبة طريق مدینه گرفت و بر عمر در آمد و سلام داد ، عمر جواب باز داد و گفت کیستی؟ گفت اينك ضبة بن محصن العنزى عمر گفت لاَ مَرْحَباً بِکَ وَ لاَ أَهْلاً ضبه گفت مرحبا رحمت خداوند است چیست که من در خور آن رحمت نیستم و در نزد عمر از در خشم ایستاده شد.او را اجازت جلوس داد و گفت چرا بر امیر خویش ابو موسى ناسزا گفتی و او را بهجا یاد کردی ؟ گفت از این کردار های ناستوده که بدست او رفت: نخست آن که از پسران صنا دید عجم شصت تن غلام اسیر گرفت و ایشان را خاص خویش داشته و بخدمت خویش گماشته.

و دیگر او را کنیزی است که طایفه نام دارد هر صبح گاه او را کاسۀ آکنده از گوشت پیش برد تا ناهار بشکند ، و هنگام زوال آفتاب نیز کار بر این منوال کند و هيچ يك از ما را آن دست نیست که بدین گونه خورش و خوردنی بسازیم ، و دیگر آن که دو انگشتری دارد که از آن هر دو باقتضای وقت يكی را اختیار کند و خاتم بر زند و هم چنان او را دو پیمانه است که بیکی باز ستاند و بآن دیگر باز دهد.

و دیگر زیاد بن عبید اللّه را که عبدی از بنی ثقیف است با خویش تقرب فرموده داد و ستد و حل و عقد امور را بصواب دید او باز داده.

دیگر آن که چون لشکر شهر کوفه بر رامهرمز ظفر یافتند و غنیمت فراوان بدست کردند نایره حقد و حسد در خاطر ابو موسی افروخته گشت و بدروغ سوگند یاد کرد که مردم رامهرمز شش ماهه در زینهار من بودند ، تا آن غنایم از کوفیان باز گرفته شود ، اگر ایشان را زینهار داد جریر بن عبد اللّه را بر ایشان چرا فرستاد و این زینهار کی و کجا داد كه هيچ يك از وضیع و شریف سپاه آگاه نشد سوگند با خدای که من نه از قبیلهٔ کوفیان و نه از جمله بصریانم و سخن جز بصدق نکنم.

گفت این جمله که گفتی جریده کن و خاتم برزن ضبه گفت چنان کنم

و این جمله را کتاب کرد و بعمر بن الخطاب سپرد ، پس عمر کس فرستاد و ابو موسی را با زیاد بن عبید اللّه و آن كنيزك حاضر مدينه ساخت و ضبّه را طلب داشت و آن کتاب که کرده بود بدست او داد و گفت اکنون بر أبو موسى قرائت کن . ضبه آغاز از شصت غلام کرد بو موسی گفت چنین است من شصت غلام اسیر گرفتم و بخدمت باز داشتم تا پدران ایشان را بر زحمت ایشان رقت آید و زود تر ببهای گران از من باز خرند ، پس پدران را آگهی رفت و فرزندان را بخریدند و من بهای آن بستدم و بر لشکر بخش کردم.

ضبّه گفت من یک تن از لشکر بودم و هیچ ازین قصه آگاه نشدم آن گاه سخن از كنيزك كرد ، أبو موسی هیچ پاسخ نگفت چون نوبت بانگشتری و پیمانه رسید گفت مرا دو انگشتریست یکی خاص أهل من و پیوستگان من و با انگشتری دیگر ارقام لشکر و عمال خویش را خاتم بر نهم و هم چنان دو پیمانه دارم یکی نفقات عیال پیمایم و با دیگر و جیبه لشکر بدهم و زکوة بگیرم، ضبه گفت من ازین جمله آگهی ندارم که دروغ زنی یا بصدق سخن کنی.

آن گاه سخن بزیاد بن عبید اللّه رسید، ابو موسی گفت این مرد راست گوی و راست کردار است کار ها را به نیکوئی داننده و بیننده است ازین روی حل و عقد امور را بدو حوالت کردم اگر امیر روا ندارد دیگر کاری بدو حوالت نشود.

این وقت نوبت بسوگند دروغ افتاد ، ابو موسی گفت من أهل رامهرمز را امان دادم و بدروغ سوگند یاد نکردم، عمر گفت اگر امان دادی چرا لشکر بر ایشان فرستادی من تو را معتمد پنداشتم و بتقدیم کاری بزرگ گماشتم ، اگر بدیگر سرای این جواب بتوانی گفت نیکو باشد، آن گاه زیاد بن عبید اللّه را پیش خواست و گفت آن اجرت که سال نخست از بو موسی گرفتی بهای چه کردی ؟ گفت پدر من در قید رقیّت بود او را بخریدم و آزاد کردم ، عمر گفت نیکو کردی؟ آن گاه از مسائل شریعت پرسش کرد همه را نیکو پاسخ داد ، پس با بو موسی گفت زیاد را نیکو بدار و پس از روزی چند ابو موسی را رخصت کرد تا بسوی بصره مراجعت نمود.

ذکر وقایع سال بیستم هجری در فتح مصر و اسکندریه بدست عمرو بن العاص

در فتح مصر بعضی از مورخین مانند اعصم کوفی و دیگر کسان سخن نگرده اند و گروهی فتح مصر را در سال شانزدهم هجری دانسته اند و این درست نباشد ، اما محمّد بن اسحق و ابو معشر و محمّد بن عمر الواقدی و یزید بن ابی حبیب و بو عمرو الكندى و صاحب طبرى و الفى و یافعی و دیگر مردم که ذکر نام و کتب ایشان موجب اطناب شود فتح مصر را در سال بیستم هجری رقم کرده اند و در تاریخ مصر نیز سال بیستم تصحیح شده.

بالجمله آن گاه که عمر بن الخطاب سفر شام کرد چنان که مرقوم افتاد در جابیه که دیهی نزديك بدمشق است عمرو بن العاص نزديك عمر آمد و با او مجلس از بیگانه پرداخته ساخت و گفت اگر اجازت کنی من لشكرى با خود كوچ دهم و آهنك مصر کنم که فتح آن بلده شوکت اسلام را دو چندان کند.

عمر گفت بیم دارم که مسلمانان را از لشکر مصر و انبوه سپاه روم آسیبی رسد و این رأی را بصواب نشمرد ، چندان که عمر و او را تحریض کرد و این امر را سهل شمرد پذیرفته نشد.

این ببود تا عمر باز مدینه گشت و مملکت شام صافی گشت ، و عمال او در بلاد شام نافذ فرمان شدند ، معویه در دمشق جای کرد و عمرو بن العاص بعد از فتح توبه بر حسب فرمان عمر بن الخطاب بفلسطین آمد و همواره در خاطر داشت که آهنک مصر کند، و این خیال در خاطرش قوت گرفت چندان که بی اجازت عمر لشکری بساخت و بآهنك مصر خيمه بیرون زد.

از آن سوی این خبر بعمر بن الخطاب بردند که عمرو بن العاص لشكر بمصر می تازد ، عمر این کار را پسنده نداشت و بسوی او بدین گونه کتاب کرد:

من عمر بن الخطاب الى العاصى بن العاصى اما بعد فانّك سرت الى مصر

و من معك و بها جموع الروم و انما معك نفريسير و لعمرى لوثكلت امك و ماسرت بهم فان لم يكن بلغت مصر فارجع بهم.

یعنی این نامه ایست از عمر بن الخطاب بسوی گناه کار پسر گناه کار ، همانا با گروهی از مسلمانان سفر مصر کردی و حال این که در آن مملکت لشکر روم انبوه است ، و با تو عددی اندک است ، سوگند بجان خودم کاش بمردی و مسلمین را با خود نبردی ، پس اگر هنوز بمملکت مصر در نرفتۀ باتفاق مسلمانان مراجعت کن و این نامه را بعقبة بن عامر الجهنی سپرد و فرمان کرد که عجلت کن و این کتاب بعمر بن العاص رسان ، عقبه سرعت کرد و در منزل رَفح (1)بخدمت عمرو آمد.

عمرو بن العاص تفرس نمود که عمر بن الخطاب او را منشور بازگشت فرستاده لاجرم در اخذ مكتوب عمر مماطله فرمود و از رفح کوچ داده بعریش (2)آمد ، چه بلده عریش از مملکت مصر بود، آن گاه عقبه را پیش خواند و مکتوب عمر را بگرفت و بر مردمان قرائت کرد و گفت این عریش که ما اندریم از کجاست گفتند از مملکت مصر گفت پس نشاید مراجعت کردن ، زیرا که خلیفه فرمان کرده که اگر بمملکت مصر در نرفته ایم مراجعت کنیم ، و از آن جا کوچ بر کوچ طریق مصر گرفت و از عریش تا کوه حلال براند.

و از آن سوى بمقوقس بن قرقب اليونانی که سلطنت مملکت مصر داشت از رسیدن عمرو بن العاص و لشکر عرب آگهی بردند و از جانب مقوقس مردی مندقور نام داشت و ملقب باُعيرج بود در مصر حکومت داشت و در اسکندریه یک تن از اساقفه که ابو میامین نامیده می شد جای داشت، بالجمله مقوقس تجهيز لشكر کرده برای دفع عرب بجانب فسطاط گسیل داشت و اُعيرج در حصنی حصین جای


1) رفح بفتح راء مهمله وفای مفتوح و حاى حطى نام منزلی است در طریق مصر از آن جا تا عسقلان دو روزه راه است.

2) عريش - بفتح عين - نام شهری است در اول خاک مصر و نهایت شام در ساحل بحر روم بدست مردم اروپا خراب شده

کرده ساخته جنگ گشت و مردم را نیز تحریض فرمود، پس انبوهی از لشکر روم جنك عمرو را پذیره شدند و در ارض فرما (1)تلاقی فریقین افتاد و جنگی صعب در میانه برفت ، و از هر دو سوی فراوان کشته و خسته گشتند ، سپاه روم را نیروی درنك برفت و پشت باجنك داد و بحصن در گریختند.

عمرو بن العاص از فرما بیرون شده طریق فسطاط گرفت و در ارض قواصر (2)فرود شد و از آن جا باُمّ دنین (3)آمد و راه را با قاهره مصر نزديك كرد و قاهره نام شهری است در جنب فسطاط، چنان که فسطاط و قاهره بيك ديوار باره اندر است ، از قاهره تا مصر و عمارات و بیوتات و آبادی ها پیوسته است ، و مدينه قاهره دار الملك مصر است.

مع القصه دیگر باره لشکر اُعیرج از بهر جنگ جنبش کرد و در منزل اُمّ دُنين با عمرو بن العاص مصاف داد و از جانبین بسیار کس عرضه هلاك و دمار گشت و اين جنك و جوش یک ماه بدر از کشید و فتح مصر میسر نمی گشت.

عمرو صورت حال را بعمر نگاشت و استمداد کرد ، عمر بن الخطاب چهار تن از صنا دید شجعان را با دوازده هزار کس بمدد او فرستاد ، نخستین زبیر بن العوام و دیگر مقداد بن اسود ، و دیگر عبادة بن الصامت ، چهارم مسلمة بن مخلّد و بروایتی خارجة بن حذافه چهارم بود ، بالجمله ایشان راه بر گرفتند و طی مسافت کرده با عمرو بن العاص پیوستند.

این وقت لشکر اسلام قوی گشت و أعيرج را قوت مقابله نماند و در قصر خویش متحصن گشت و گرد حصن را خندقی کرده بود و از برای آمد شدن چند راه گشاده داشت ، و هم در آن ابواب از آهن خار خسک ساخته فراوان ریخته بود که اگر از لشکر بیگانه ناگاه سوار و پیاده تاختن کند در پای مرد و اسب چنان سهل فرو شود


1) فرما - بر وزن فردا - نام شهری است میان عریش و فسطاط.

2) شهری است در میان فرما و فسطاس.

3) دنين بضم دال و فتح نون نام قریه ایست میان قاهره مصر و نيل.

که سوزن در حریر رود، و هر گاه توانست از تنگنای حصن بیرون تاخت و رزمی ساخت.

لشكر عرب بکنار خندق آمدند و آن صنعت مشاهده کردند ، زبیر بن العوام لشکر خویش را بکنار خندق پراکنده بداشت ، و عمرو بن العاص هر روز بجانب حصار جنبش می کرد و یورشی می داد.

خارجة بن حذافه او را گفت باید خدیعتی بکار ایرج افکند ، اگر فرمائی من با جمعی از ابطال رجال در مغار بنی وائل که از آن سوی حصار است کمینی طراز کنم و چون لشکر ایرج برای جنگ فراز شود و از حصار دور افتد، از قفای او بیرون شوم و مردم او را با تیغ در گذرانم، عمرو بن العاص این رأی را پسنده داشت و خارجه با پانصد سوار در تاریکی بمغار بنی وائل جای کرد.

دیگر روز که لشکر روم بیرون تاختند ، چون تنور حرب گرم گشت ناگاه خارجه از کمین گاه با مردم خویش بیرون شد و با شمشیر های کشیده از قفای لشکر روم در آمدند و تیغ در ایشان نهادند ، رومیان بتمام زحمت خود را بحصار در انداختند و در فراز کردند ، عمر و بر الحاح و شدت بیفزود و منجنیق ها برگرد باره نصب نمود.

اعیرج را خدیعتی بخاطر آمد که مکر عمرو را نابود سازد و كس بنزديك او فرستاد که اگر بدین قلعه در آئی و از صلح و جنك سخن کنی ، تواند بود که بی آن که از جانبین تنی هدف تیغ و تیر گردد این کار اصلاح پذیرد ، و از آن سوی با یک تن از مردم خود گفت چون عمر و بنزد من آمد و سخن خویش بپای برد آن گاه که از دهلیز عبور می دهد تا بیرون شود سنگی بر سر او در افکن ، چنان که زنده نماند.

بالجمله عمرو بن العاص مسئول او را با جابت مقرون داشت و طریق قصر گرفته بنزد اعیرج رفت و سخن بسیار کردند ، چون کار بر مراد عمرو بپای نرفت گفت مضای این امر باستشارت اصحاب استوار شود ، من باز شوم و با بزرگان لشکر

مشورت کنم ، این بگفت و از نزد اعیرج بیرون شد ، از آن پیش که بدهلیز دروازه رسد مردی از جماعت عرب که در میان مردم ایرج می زیست و از این راز آگهی داشت عمرو را دیدار کرد و گفت « قد دخلت فانظر كيف تخرج؟» یعنی داخل این بلد شدی ، اكنون نيك بنگر که چگونه بیرون توانی شد.

عمرو ازین سخن تفرس کرد که در هلاکت او حیلتی کرده اند باز شد و بنزد اعیرج آمد و گفت من پشت و روی این کار را بر اندیشیدم، بهتر آنست که جماعتی از بزرگان سپاه را بنزد تو آورم تا آن چه فرمائی بگوش خود اصغا نمایند و ازین پس مصالحت کس را با من جای سخن نماند ، اعیرج گفت نیکو گفتی و در خاطر نهاد که قتل جماعتی ازین قوم نیکو تر است از قتل عمر و که یک تن باشد و در زمان کس بدروازه فرستاد که عمرو را زحمت مرسانید و بگذارید بسلامت بیرون شود.

لاجرم عمرو بسلامت باز لشکر گاه شد و در فتح قصر متفق گشت و لشکر را در یورش و کوشش تحریض همی داد و از آن سوی مقوقس چون تصمیم عزم عرب را در فتح قصر بدانست از اسکندریه بقصر شتافت و لشکر را برای جنگ بساخت بالجمله هفت ماه این مقاتلت و مبارزت بدر از کشید یک روز زبیر بن العوام گفت منجان خویش را در راه خدا فدا کنم باشد که این قلعه بر روی مسلمانان گشوده شود و نردبانی چند بساخت و بر دیوار باره نصب کرد و لشکریان را گفت بانگ تکبیر من از فراز باره بلند آوازه شد شما با من هم آواز شوید و بیک بار بانگ تکبیر در دهید.

این بگفت و با جماعتی از مردم خود بر نردبان ها صعود داد و از فرار باره بانگ تکبیر بر آورد، لشکریان از پای حصار با او هم آواز گشتند مردم حصار از پیش روی زبیر بگریختند و او با مردم خود فرود شده بدروازه آمد و در بگشود و این وقت مقوقس خواستار مصالحت گشت بشرط که هر یک تن از مردم در سال دو دینار زر سرخ خراج دهند.

و این خبر درست نباید همانا چون مقوقس جد و جهد عرب را در فتح قصر

مشاهدت کرد، و مقاتلتی صعب در میانه برفت بیمناک شد که مبادا در تنگنای حصن بدست عرب گرفتار شود با جماعتی از بزرگان قبط بجزیرۀ که بر نیل باید عبره کرد برفت و جسر را مقطوع ساخت و حفظ حصن را با عیرج گذاشت از پس روزی چند چون کار بر ایرج نیز دشوار افتاد او نیز با صنا دید بلد بمقوقس پیوست این وقت مقوقس بنزد عمرو بن العاص فرستاد که شما بی موجبی در بلد ما تاختید و و مقاتلت ساختید و شما مردمی اندکید و سپاه روم افزون از حوصله حسابست بترسید از این که لشکر روم را بخوانم تا برگرد شما پره زند و یک تن را رهائی نگذارد، صواب آن است که چند تن از مردم خود را بسوی من فرستی باشد که بی مقاتلت اصلاح ذات بین شود.

چون فرستادگان مقوقس بنزديك عمرو بن العاص آمدند و پیام مقوقس را بگذاشتند عمرو ایشان را دو روز بداشت و با مسلمانان سخن بشوری کرد پس ایشان را باز فرستاد و گفت پادشاه خود را بگوئید در میان ما بیرون سه چیز نتواند بود نخست آن که مسلمانی گیرید، و اگر نه جزیت بر خویش بندید و سه دیگر کار با شمشیر آب دار است تا هر کرا خدای خواهد نصرت دهد و ایشان را باز فرستاد.

مقوقس از فرستادگان خود پرسش کرد که این قوم عرب را چگونه دیدید گفتند جماعتی که مرگ را از زندگانی بهتر شمارند و فروتنی را از خود بینی نیکو تر دانند بر خاک نشیمن کنند و بر زانو نشینند و غذا خورند پادشاه ایشان مانند یک تن از ایشان زیستن کند چنان که مخدوم را از خادم نتوان شناخت و چون هنگام نماز فراز آید یک تن از جماعت تقاعد نور زد.

مقوقس گفت این گونه مردم اگر بخواهند توانند کوه را حمل دهند و از جائی بجائی نقل کنند و هیچ کس را قوت مقاتلت با این جماعت نیست صواب آنست که امروز با ایشان طریق مصالحت گیریم که محصور در نیل اند، بعید نباشد که دیگر وقت اجابت مصالحت نکنند و آن رسولان را دیگر بار بنزديك عمرو فرستاد و خواستار شد که چند کس بنزد او روان دارد تا در کار صلح سخن کنند، عمرو

بن العاص ده تن از مردم خود اختیار کرد و عبادة بن الصامت را بر ایشان امیر ساخت و این عباده داده شبر طول بالا بود و رنگی سیاه داشت عمر و او را فرمان کرد که مقوقس را بیرون آن سه امر که فرستادگان او را پیام کردم اجابت هیچ سخن مكن.

پس عباده با مردم خود آب را عبره کرد و بنزد مقوقس آمد شمایل عباده بر مقوقس مکروه افتاد گفت این سیاه را دور کنید و همراهان او نزديك آيند و سخن کنند چه من از دیدار او ترسنده ام مسلمانان گفتند این عباده امیر ماست و افضل ماست و عمرو بن العاص گفت و شنود را خاص وی داشته مقوقس بیچاره گشت، گفت ای سیاه نزديك شو لكن برفق سخن می کن که من از سیاهی تو ترسناكم.

عباده پیش شد و گفت شنیدم آن چه گفتی همانا من از مردم خود در لشکر گاه هزار سیاه بجای گذاشته ام که همه از من سیاه تر و مکروه ترند و اگر تو ایشان را دیدار کنی از این افزون بترسی لکن من از صد مرد كه آهنگ نبرد من كند بیم ندارم چه همت ما مقصور بر جهاد با دشمنان خدای است از از برای جاه و مال دنیا هیچ غمگین نشویم اگر یک تن از ما قنطار های زر بدست کند و آن دیگر پشیزی نیابد چه ما را از دنیا افزون از اکله و شملۀ (1)حاجت نیست که بدان سدّ جوعت و ستر عورت کنیم و آن چه ازین بزیادت یا بیم در راه خدا انفاق کنیم چه پیغمبر ما از خدای خویش ما را خبر کرده است که حطام دنیوی فانی و نعیم اخروی جاودانی است.

مقوقس چون این کلمات شنید روی با مردم خود کرد و گفت سخن این مرد را اصغا فرمودید آیا مثل این سخن شنیده باشید؟ همانا دیدار او ترساننده است و گفتار او ترساننده تر، خداوند این جماعت را برای تخریب ارض بر آورده است و زود باشد که جهان را بتمامت فرو گیرند، آن گاه روی با عباده کرد و گفت سخن بصدق کردی این مردم را که با شما مخاصمت رفته چون دنیا را محبوب داشتند


1) اكله بضم همزه یعنی لقمۀ نان، و شمله بفتح شين يعنی يك قطعه لباس.

مغلوب گشتند لکن مدافعه شما را لشکر های روم حاضرند با عددی وعدّتی که هرگز شما را با این قلّت نیروی مقاتلت ایشان نخواهد بود صواب آنست که از در مصالحت بیرون شوید بشرط که از ما هر تن دو دینار در سال خراج بگذارد و امیر شما عمرو بن العاص را صد دينار و عمر بن الخطاب را هزار دینار بدهیم که شما ار آن پیش که بدست سپاه روم تباه شوید طریق مراجعت گیرید.

عباده گفت ای مقوقس ما را از سپاه روم بیم مده در هر حال نصرت مار است چه اگر مقتول شویم بهشت جاودان یا بیم و اگر ظفر جوئیم اسیر گیریم و غنیمت بریم، خواستاری ما در حضرت یزدان روزان و شبان جز این نیست که الها ما را بسوی فرزندان و خانه و وطن باز مگردان و از فضیلت شهادت بی بهره مخواه و این که گوئی روزگار ما بسختی و ضیق معاش گذرد اگر جهان بتمامت در تحت فرمان ما باشد ما ازین افزون خورش و پوشش نسازیم.

اکنون تو در کار خويش نيك نظر کن تا ازین سه سخن كدام يك را پذیره خواهی بود اگر ایمان آری امان یابی و اگر جزیت بردمت بندی بسلامت مانی و اگر نه مرد باش و ساز نبرد کن.

مقوقس با مردم خویش گفت شما را درین سخن پاسخ چیست؟ گفتند نخستین چگونه از دین مسیح دست باز داریم و دینی اختیار کنیم که حقیقت آن را ندانیم و دیگر قبول جزیت بدین ذلت قبول عبدیّت و عبودیّت ایشان است زندگی بذلّ بندگی نیرزد مقوقس با عباده گفت سخن قوم را اصغا نمودی بدین حکومت گردن نگذارند لاجرم عباده طریق مراجعت گرفت.

پس از بیرون شدن او مقوقس با مردم خویش گفت نزديك من روشن است که شما را با این فوم قوّت مناطحت نیست ، صواب آنست که طریق مصالحت گیرید، گفتند مرگ بر ما آسان تر است که تن به بندگی در دهیم، گفت بندگی از آن بهتر است که تمامت را با تیغ بگذرانند و زن و فرزند شما را اسیر برند بالجمله مردم قبط و روم سر بذلّت و جزیت در نیاوردند و جسری که از فسطاط بجزیره

توان رفت قطع کردند.

مسلمانان چون این بدیدند نخست قصر را حصار دادند و در مقاتلت و مبارزت پای اصطبار استوار کردند و بقوت کوشش و یورش ظفر جستند و قلعه را بگشودند و دست بقتل بگشادند پس بسیار کس کشتند و بسیار اسیر گرفتند آن گاه ترتیب کشتی همی کردند تا بلاد صعید و جزیره را فرو گیرند.

و این صعيد مصر از طرف جنوبی فسطاط بر سه قسم است نخستین صعید اعلی و آن از شهر اسوان تا قریب اخمیم، دوم سعید اوسط و آن از اخمیم تا بلدۀ بهنسه است سه دیگر صعید ادنی و آن از بهنسه تا نزدیک فسطاط است و درین جمله نهصد و پنجاه و هفت آبادانی است در میان دو کوه عظیم و این قری و آبادانی ها بر دو سوی نیل واقع است.

بالجمله چون حصار قصر بدست عرب پای مال شد رجال قبط عظیم در هول و هرب افتادند مقومس گفت نه شما را نصیحت کردم که طریق مصالحت گیرید و پذیرفتار نشدید؟ آن گاه کس بعمرو بن العاص فرستاد که من همواره در طلب صلح و آشتی بودم و این جماعت طریق اطاعت نداشتند اکنون دانستند که آن صلاح که من اندیشیدم دلیل فلاح بوده پس خط امان بسوی من فرست تا مجلس بسازیم و تو با چند تن از اصحاب و من با چند کس با هم بنشینیم و سخن کنیم باشد که این مبارزت و مناجزت بمصالحت و مسالمت بدل شود.

مسلمانان با عمرو گفتند این رأی نیست چرا بمسالمت و جزیت این کار به بریم بهتر آنست که این بلاد را نیز با تیغ و سنان بگشائیم تا هر کس که هست اسیر و هر مال دست گیر گردد ، عمرو گفت عمر چنین نفرمود و خداوند با پیغمبر چنین فرمان نکرد بلکه بر ماست که اگر ایمان آرند در امان باشند و اگر پذیرای جزیت شوند در پناه ما روند، پس عمر و بر این گونه با مقوقس پیمان استوار کرد که هر تن از مردم قبط در سالی دو دینار خراج بگذارند و پیران سال خورده و پسران خرد سال و زنان را حملی و زیانی نباشد، و از مردان قبطی آنان که خراج گذارند

بشمار گرفتند شش هزار هزار ، و بروایتی هشت هزار بر آمد.

و از آن طرف مقوقس مردم روم را انهی کرد که هر که خواهد در مملکت مصر و اسكندريه سكون اختیار کند بر اوست که مانند قبطیان دو دینار خراج گذارد و اگر نه بسوی روم کوچ دهد و این عهد که با عرب نهاده بود با ملك روم مرقوم داشت.

هر قل در پاسخ نامه او را شنعت کرد و بسوء فراست و ضعف فروسیّت نسبت کرد و گفت اگر مردم قبط بادای جزیت و ذلّت عبودیت رضا دادند باکی نیست اینک از مردم روم در آن مملکت از صد هزار تن افزونند که همه با تیغ و جوشن ساخته روز مصافند ، هم اکنون لشکر بساز و در دفع عرب چندان کوشش می کن که آن قوم را یک باره دفع دهی و اگر نه جان بر سر این کار نهی و با مردم روم نیز بدین گونه منشور کرد.

چون این نامه بمقوقس رسید گفت همانا هر قل مردم عرب را نشناخته و ندانسته که یک تن از ایشان را با صد تن از مردم روم برابر نتوان گذاشت ، چه این جماعت آرزو همی کنند که باز وطن نشوند و روی فرزند و زن نبینند و شهادت را بزرگ تر سعادت شمارند و از دنیا با بلغۀ از طعام و لباس قناعت دارند و ما مردمی هستیم که از مرگ هراسانیم و از ترك مال ترسان ، آن گاه روی با قبطیان کرد و گفت هان ای مردم آیا رضا نمی دهید که در سال دو دینار خراج بگذارید و آسوده زیست کنید.

آن گاه با عمر و بن العاص گفت پادشاه روم این مصالحت را مکروه داشته و فرمان کرده که با شما رزم دهیم تا کار یک سره شود ، لكن من عهد نشکنم و آن پیمان که از قبل قبط بسته ام بر هم نزنم و از مردم روم برائت می جویم ، و از تو خواستار سه چیزم : نخست آن که آن پیمان که من از جانب خویشتن و مردم قبط با تو استوار بسته ام دیگر گون نکنی چنان که ما بر پیوند تو پاینده ایم ، تو نیز جانب ما را فرو نگذاری.

دوم آن که چون مردم روم با شما مبارزت جویند و ذلیل و زبون گردند و از در

استغاثت خواستار مصالحت شوند بی آن که بندگی ما را اقرار کنند مسئول ایشان را با جابت مقرون نداری بکیفر آن که اندرز مرا نپذیرفتند ، و نصیحت مرا بهره فضیحت ساختند.

سه دیگر آن که اگر مرگ من فرا رسد فرمان کنی که مرا در اسکندریه بجائی که خواسته ام بخاک سپارند.

عمرو این جمله را بپذیرفت و فرمان کرد از فسطاط تا اسکندریه آن جا که جسری می بایست استوار به بستند و قبط نیز پشتوان عمرو گشتند ، و عمرو بن العاص

شرایط مصالحت بیای برد بشرط که هر تن از مردم قبط دو دینار خراج بگذارند و مردان ایشان را از مساکن خود اخراج نفرمایند ، و زنان را از مردان باز نگیرند و از نسوان ایشان بی رضا و رغبت جفت نخواهند و بر آن خراج که مقرر شده چیزی نیفزایند ، و اگر دشمنی آهنگ ایشان کند دفع دهند ، این جمله را در سه کتاب رقم کردند نخستین را بظلما صاحب اخنا سپردند ، و دوم را قزمان صاحب رشید گرفت سه دیگر مأخوذ بخنیس صاحب برلّس گشت و مملکت مصر بتحت فرمان مسلمين بشرط صلح در آمد الا سه قریه که عنوة گشوده شد و آن بلهيب و سلطيس و امّ دنين بود که عنوة گشوده شد (1)

و در این جا سخن فراوان کرده اند، چه جماعتی بر آنند که مصر بتمامت عنوة گشوده شد و از برای ایشان عهدی نبوده و بر این سخن حدیث ها کرده اند و گویند تابوتی را که عمر بن الخطاب خاص از بهر عهد نامه ها نهاده بود پس از مرگ او بجستند و در میانه عهد نامه مصر را نیافتند و یحیی بن ایوب و خالد بن


1) اخنا - بكسر همزه و سکون خاء معجمه - نام شهری بوده است از مملکت مصر و ظلما جدا گانه در آن جا حکومت مستقلی داشته است، و رشيد - بفتح راء نام شهرستانی بوده در ساحل نیل و كنار دريا نزديك اسكندرية و هم چنین برلس - بر وزن عملی یعنی بفتح باء و راء و تشديد لام مفتوح ، و بلهيب - بكسر باء و سكون لام و کسر های هوز از دهات مصر بوده است، و هم چنین سلطیس - با سين مهمله و سكون لام و فتح های مهمله و ضبط ام دنین در پاورقی های گذشته معلوم شد.

حمید گویند مملکت مصر بتمامت از در مصالحت گشوده شد الا اسکندریّه که آن را بالاتفاق عنوة فتح کرده اند.

اکنون بر سر داستان رویم عمرو بن العاص بعد از نگاشتن عهد نامه آهنگ حصنی از حصون مصر کرد، تواند شد که یکی ازین قرای سه گانه باشد. بالجمله مردم حصن را حصار داد و کار بر ایشان صعب گرفت مردم قلعه بزینهار آمدند و خواستار شدند که در بگشایند بشرط که لشکریان بر خانه چند که ایشان گویند حملی و ثقلی نیفکنند عمرو بن العاص ایشان را اجابت کرد، پس در حصن بر روی مسلمانان فراز کردند و عمر و مقرَّر داشت که هر تن از لشکر را یک دینار زر سرخ و جبّه و برنسی و عمامه و خُفیّنی (1)انفاذ دارند و این جمله را مأخوذ داشت.

آن گاه مردم بلد از وی خواستار شدند که لشکر را بمیهمانی برند و میزبانی کنند عمر و اجازت کرد و ایشان مضیف نیکو بساختند و خورش و خوردنی ها گوناگون بنهادند و موائد فرعونى بسبعه الوان بیار استند چون این ضیافت بنهایت بردند عمرو پرسش کرد که بدین ضیافت چه بها کرده اید؟ گفتند بیست هزار دینار گفت ازین که خواهید ما را بضیافت طلب داشت همین مبلغ را با ماعطا کنید و از دیگر رنج ها آسوده باشید و از پس آن میهمانی عمرو ایشان را بضیافت طلب کرد و برای جلوس آن قوم کرسی های دیباج نهاد و مردم عرب که بریمین و شمال ایشان جای داشتند بر زانو نشسته بودند و از خوردنی جز مرق و ثرید (2)هیچ نبود .

چون وقت شکستن ناهار رسید و رومیان دست بکاس های ثرید فراز کردند مردی از عرب در پهلوی یک تن از رومیان که بس لطیف همی خورد و لقمه ها خرد و باندازه بر می گرفت جای داشت و آن عرب که هرگز قانون ادب نیاموخته بود با تمام دست و اصابع لقمه های شگرف میر بود و چنان بدهان می برد و می خورد که


1) جبه - لباسی است بسیار فراخ شبيه بكساء و امروز هم در کشور های اقصای شرق معمول است ، و برنس لباسی است شبیه شنل که کلاه آن متصل است و خفين تثنیه خف بضم خا و تشدید فا - یعنی موزه و پای افزار.

2) آب گوشت

رشحات ثرید بر رو و مو و جامه رومی افشان می گشت مرد رومی را طاقت برفت و گفت ما چند تن از عربی دیدیم که کار از این گونه نداشتند گفتند آنان اصحاب مشورتند و اینان ابطال مقاتلتم.

مع القصّه روز جمعه غره شهر محرم در سال بیستم هجرى مصر بتحت فرمان مسلمانان در آمد و از آن پس اسکندریه عنوة مفتوح گشت و عمرو بن العاص را اسکندریه پسند خاطر افتاد و شرح فتوحات خویش را بعمر بن الخطاب نگاشت و خواستار شد که در اسکندریه سکون اختیار کند، عمر در پاسخ نوشت « لا تجعلوا بيني و بينكم ماء متى ما اردت اركب اليكم راحلتى حتى اقدم عليكم قدمت » یعنی میان من و خود آب را حاجز مکنید تا اگر بخواهم بر مرکب خود برایم و بی مانعی بر شما در آیم.

و عمر بن الخطاب را بقانون بود که هرگز رضا نمی داد که عمال او در جائی سکون اختیار کنند که آب باید عبره کرد و بدیشان رسید، چنان که سعد بن وقاص را بمداین نگذاشت و بسکون کوفه فرمان کرد.

مع القصه عمر و بن العاص بعد از قرائت منشور عمر بن الخطاب ناچار از اسکندریه آهنگ فسطاط مصر کرد.

و این شهر از این روی فسطاط نام یافت که عمرو بن العاص هنگام فتح مصر درین موضع فسطاطی بر افراشته بود و در تحت آن قبّه نشیمن داشت چون آهنگ اسکندریه نمود بفرمود تا فسطاط را بر کنند و با خود حمل دهند، گفتند کبوتری بر فراز فسطاط بچه نهاده است گفت حرام است که آن را بر کنیم و بچگان کبوتر را بهم بر زنیم فسطاط را بگذاشت و طریق اسکندریّه برداشت، درین وقت که مراجعت می نمود هم بجای فسطاط آمد تا در آن جا نشیمن کند و لشکریان نیز در گرد آن فسطاط خانه ها کردند و آن شهر بفسطاط نام یافت و این مردم که برگرد فسطاط خانه می کردند بر یک دیگر غیرت می بردند و هر کس خطّۀ نزدیک تر و نیکو تر می جست .

عمرو بن العاص معوية بن حديج النجيبی و شريك بن سمىّ النجيبی و شريك بن سمى العطيفی و عمرو بن فخر الخولانی و جبريل بن یاسر المغافری را بر تعیین حدود خطط حکومت داد ایشان هر قبیله را در خطّه فرود آوردند جماعتی از قریش و انصار و خزاعه و اسلم و غفار و مزينه و اشجع و جهينة و ثقيف و دوس و عبس بن نعیص و جرس از مردم بنی کنانه و لیث بن بکر را در خطّه فرود آوردند و هیچ قبیله ازین قبایل رضا نمی داد که آن خطه را بنام قبیلۀ دون قبیله بخوانند.

لاجرم عمرو بن العاص رایتی از برای آن قبایل بست و آن خطه را خطّه رایت نام نهاد، و خطّه دیگر معین کردند و خطّه مهره نام نهادند و نسبت آن را بمهرة بن جندان بن عمرو بن الحاف بن قضاعة بن مالك بن حمير دادند و خطّه دیگر را خطّه نجیب خواندند و نسبت این خطّه با جماعت نجیب بود و نجیب ازز اولاد عدی و سعد پسران اشرس بن شبيب بن المسكين بن الاشرس بن کنده اند و نجیب نام زنی است که مادر آن جماعت بود.

و دیگر خطط بنی لخم است نخست خطّه لخم بن عدى دوم خطّه بنی ربّه ابن عمرو بن الحارث بن وائل بن راشدة بن ادب بن جزیله از قبیله لخم و جامع را شده درین خطه است سه دیگر خطه راشدة بن ادب بن جزیله و دیگر خطط لفیف است.

و ازین روی بلفیف نامیده شد که هنگام عزیمت عمرو بن العاص باسكندريّه عمرو بن الحمالة الازدی را در طلب لشکریان بیرون فرستاد تا خبر ورود ایشان را باز آرد چون درین موضع رسید و ازدحام قبایل را نگریست که بانبوه در می رسند گفت سوگند با خدای که هرگز جماعتی را ندیدم که از کثرت افق را مسدود کنند مصداق حال شماست که خداوند می فرماید فَإِذا جاءَ وَعْدُ اَلْآخِرَهِ جِئْنا بِکُمْ لَفِیفاً ازین روی این خطط لفیف نام یافت و در آن جا از قبایل ازد و حجر و غسّان و شجاعه و گروهی از جذام و لخم و دیگر و جاف و قضاعه جای کردند .

و دیگر خطّه ظاهر است و آن را ازین روی خطّه ظاهر خواندند که بعد از

مراجعت عمرو بن العاص از اسكندرية بعضی از مردم ازد و جماعت عنقا در تعیین خطه با دیگر قبایل بمناظره سخن می کردند معوية بن خدیج که حاکم خطط بود گفت « يومئذ أرى لكم أن تظهروا على أهل هذه القبائل » یعنی صواب آنست که بر ظاهر این قبایل فرود آئید پس این خطه را خطه ظاهر خواندند و ایشان را ازین روی عنقا گویند که وقتی رسول خدای لشکری بسریه بدیشان فرستاد و آن جماعت را اسیر گرفتند از پس آن که رسول خدای به ایشان را آزاد ساخت بعتقا ملقب شدند.

و دیگر خطط غافق است و آن منسوب بغافق بن حارث بن على بن غربان بن عبد اللّه بن الازد است و دیگر خطط صدق است و صدق لقب مالك بن سهل بن عمرو بن قیس است که از جماعت حمیر است.

و دیگر خطط عمرو بن مالك بن يزيد بن عريب است و دیگر خطط فارسین است و این فارسین بقایای لشکر باذان پادشاه یمن اند که شرح حالش مذکور شد و این جماعت بعد از تشریف اسلام با عمرو بن العاص از شام بمصر آمدند و دیگر خطّه مذحج است و هو مالك بن مرّة بن ادد بن یزید بن کهلان .

و دیگر خطّه عطفين بن سواد و دیگر خطّه و غلان بن قرن بن ناجية بن مراد و دیگر خطّه يحسب بن مالك بن اسلم بن زيد بن غوث.

و دیگر خطه رعین بن زید بن سهل و دیگر خطه ذو الكلاع بن شرحبيل بن سعد بن حمیر و دیگر خطّه معافر بن يعفر بن مرّة بن ادد و دیگر خطّه سبا و دیگر خطه رحبة بن زرعة بن کعب و دیگر خطه سلف بن سعد و دیگر خطه قبض بن مرثد و دیگر خطه حمراوات الثلاث که معروف بخطّه قوادنیه و خطه روبیل و خطّه ازرق است و ایشان از عجم شام و مردم قیساریه اند که قبل از جنگ یرموك مسلمانی گرفتند و با عمرو بن العاص بمصر آمدند و این حمراوات را حمراء اولی و حمراء وسطی و حمراء قصوی گویند و درین خطط بنی نیه که از مردم روم بودند و از جماعت هذيل بن مدركة بن الياس بن مضر و بنی سلامان از مردم ازد و بنی الازرق و ایشان رومی بودند و بنی

و بیل و او یهودی بود که مسلمانی گرفت، و بنی یشکر بن جديله منزل گرفتند. جماعتی که از صحابه رسول خدای در جیش عمرو بن العاص بودند در فتح مصر بدین گونه است زبیر بن العوّام عبد اللّه بن عمر بن الخطاب خارجة بن حذافة العدوى و دیگر عبد اللّه بن عمر و دیگر عیص بن ابی العاص السهمی دیگر مقداد بن اسود دیگر عبد اللّه بن سعد بن سرح العامری دیگر نافع بن عبد قيس الفهری و بعضی بجای او عقبة بن نافع را گفته اند و دیگر ابو عبد الرحمن يزيد بن انيس الفهرى و دیگر ابو رافع مولی رسول اللّه و دیگر ابن عبده و دیگر عبد الرحمن و ربیعه پسران شرحبیل بن حسنه و دیگر و ردان مولی عمرو بن العاص و او صاحب لوای عمرو بود و ایشان از قریش بودند.

و از انصار عبادة بن الصامت و محمّد بن مسلمه و او با زبیر بن العوام بر فراز باره حصن بر آمد و مسلمة بن مخلّد الانصاری و ایوب بن خالد بن زید الانصاری و ابو الدّرداء عویمر بن عامر و دیگر از جمله قبایل ابو نضره جمیل بن نضرة الغفاری و ابو ذر غفاری و حبیب بن معقل که وادی هبیب منسوب بدوست و عبد اللّه بن الحارث زبیدی و كعب بن ضبّه عبسى و عقبة بن عامر الجهنی .

و این آن کس است که عمر بن الخطاب بسوى عمرو بن العاص رسول فرستاد که اگر داخل ارض مصر نشده باشی مراجعت کن و ابو زمعة البلوى و نوح بن حسكل و سفيان بن وهب الخولانى و معوية بن حديج الکندی و این آن کس است که عمرو بن العاص بعد از فتح اسکندریه بسوی عمر بن الخطاب رسول فرستاد و عامر مولی حمل.

مع القصه اين جماعت شرف صحبت رسول خدای داشتند و در فتح مصر حاضر بودند، و بعد از فتح مصر عمرو بن العاص در آن جا بحکومت ببود و او اول کس است که در اسلام حکومت مصر یافت : و هو عمرو بن العاص بن وائل بن هاشم بن سعيد بن سهم بن عمرو بن هصيص بن كعب بن لؤي بن غالب بن فهر بن مالك بن عبد اللّه و او در زمان جاهلیت بسیار وقت بجانب مصر بتجارت سفر می کرد

و عطر و پوست حمل می داد و در زمان خلافت عمر بن الخطاب که لشکر الخطاب که لشکر بمصر برد بعد از آن که هفت ماه حصن مصر را حصار داد در جمعۀ غرۀ محرّم سال بیستم هجری فتح کرد و چهار سال و چند ماه در آن اراضی حکومت داشت و بعد از یک سال طرابلس را عنوة مفتوح داشت.

و در مدّت حکومت دو كرّت بنزديك عمر آمد در کرّت نخستین زکریّا بن جهم العبدی را به نیابت خویش گذاشت و در کرّت ثانی پسر خود عبد اللّه را نیابت داد و آن گاه که عثمان بن عفان خلیفتی یافت عمرو بن العاص را از حکومت باز کرد و عبد اللّه بن سعد بن ابی سرح را در جای او نصب نمود چنان که انشاء اللّه در جای خود رقم خواهد شد.

و هم درین و هم درین سال بیستم هجری ابو هریره حکومت بحرین و یمامه یافت و این چنان بود که علاء حضرمی بعد از لشکر کشیدن بفارس و باز شدن ببصره چنان که مذکور شد بفرمان عمر بن الخطاب علاء حضرمی از حکومت بحرین معزول شد و مدامد بن مظعون حکومت بحرین یافت این وقت عمر را آگهی رسید که مدامد بشرب خمر روز می گذراند لاجرم مدامد را حاضر مدینه ساخت و حدّ می خوارگان بزد و ابو هریره را بحکومت نصب کرد.

ذکر ظهور یحیی مصری اسکندرانی طبیب در سال بیستم هجری

یحیی مصری معروف بیحیی نحوی در اسکندریه مصر سکون داشت و یک تن از اساقفه نصاری بشمار می رفت و عقیدت او بر اقانیم ثلاثه استوار بود چه مردم نصاری را عقیدت آنست که عیسی و پدر عیسی و روح القدس هر سه بالاصاله خداوند جهان اند و ما عقیدت ایشان را در جلد دوم از کتاب اول ناسخ التواريخ بشرح رقم کردیم، بالجمله چون یحیی با جودت فهم و حصافت عقل بود این عقیدت ناستوده را بگذاشت و دین اسلام اختیار کرد ، کردار او بر اساقفه ناگوار افتاد بر وی انجمن

کردند و نکوهش نمودند و مناظره فرمودند بر او دست نیافتند . و او از مسلمانی دست باز نداشت، این ببود تا عمرو بن العاص مصر را بگشود یحیی بر عمرو در آمد.

و چون عمر و صیت اسلام و صفت فضل او را شنیده بود مقدم او را مبارك داشت و کلمات او را در ابطال دین نصاری اصغافر مود و پسنده داشت و از علوم منطقیه و فلسفیه که اورا بود بهره مند گشت، یک روز یحیی او را گفت که تمامت اموال و خزائنی که در اسکندریه بود بدست کردی و هیچ کس را با تو سخنی نیست لكن از آن اشیا که شما را بکار نیست و ما را بدان حاجت است اگر دست باز داری و بما گذاری روا باشد، عمرو بن العاص گفت آن کدام است؟ گفت کتب حکمت که ملوك اسكندریّه در روزگاری در از فراهم کرده اند خاصه لیوناطیس که مردم یوروپ او را فیلادلفس خوانند آن گاه که با دولت روم ساز مقاتلت داشت از بیم آن که لشکر روم ظفر یابد و کتاب خانه ها بهدر شود بفراهم کردن کتب پرداخت چنان که در جلد اول از کتاب اول ناسخ التواريخ شرح حال او را مرقوم داشتیم.

بالجمله فيلادلفس مردی حکیم و حکمت دوست بود و مردی را که زهیره نام داشت بضبط کتاب خانه های خویش گماشت و فرمان کرد از بلاد و امصار چندان که کار کنان او توانند کتاب ها ابتیاع کنند و باسکندریه حمل نمایند، و از بازرگانان ببهای گران ابتیاع کتب همی کرد تا برغبت تمام بیشتر تجارت کتب کردند چندان که پنجاه و چهار هزار و یک صد و بیست جلد کتاب بشمار رفت، آن گاه زهیره را گفت در معموره جهان کتبی تواند بود که ما را نباشد؟ گفت اندر جهان کتاب ها افزون از آن است که بتوان جمله را بدست کرد، فرمود در هر حال از پای منشین و چند که توانی فراهم می کن ، بالجمله فیلادلفس بر این بود تا از جهان در گذشت و از پس او بطالسه نیز کار بر این گونه داشتند تا خزانه کتب بیرون از احصا گشت .

عمرو بن العاص را این سخنان بشگفت آورد ، و در پاسخ گفت من این قصه

باید بعمر بن الخطاب کتاب کنم تا چه فرماید، و شرح حال بسوی عمر مکتوب کرد عمر در پاسخ نگاشت که اگر آن چه درین کتب مرقوم است با کتاب خدای راست می آید ، ما را حاجت نیست بحمل های گران بر ترجمۀ چندین زبان کتاب خداوند كافی است ، و اگر بر خلاف کتاب خداوند است ناپسند تر است ، جمله را نیست و نابود کن .

لاجرم عمرو بن العاص بفرمود تا آن کتاب ها را بگرماب های اسکندریه بخش کردند گویند مدت شش ماه گرماب ها را بدین کتب افروختند تا جمله را بسوختند.

مع القصه يحيى بر کتب ارسطاطالیس و جالینوس شرح نوشته چنان که در ذیل قصه ایشان مرقوم شد و کتابی بر ردّ مذهب بر قلیس که قایل بدهر بوده محتوی بر شانزده مقاله تصنیف فرموده.

و دیگر کتابی در بیان « إن كل جسم متناه و موته منتهاه » نگاشته و کتابی بر ردّ ارسطو نوشته ، عبید اللّه بن جبرئيل بن عبید اللّه بن بختیشوع طبيب گوید : اسم يحيى ثامسطیوس بوده و در علم نحو و منطق و فلسفه دستی قوی داشته و در فن طب كتب بسیار تفسیر نموده و چون در فلسفه دانا تر بوده ، از حکمای فلاسفه بشمار می رود.

در ابتدای امر و عنفوان عمر حرفت ملاحان داشت و مردم را از دریا با کشتی عبور می داد و در دل محب سب علم و دانش بود ، گاهی که مردم عالم را بکشتی در می برد و ایشان با یک دیگر مناظرات علمیه می داشتند ، طلب او افزون می گشت ، و چون سال عمر او بچهل و اند رسیده بود گمان نداشت که تواند شد در سنۀ شیخ وخت از تحصیل علم بهره مند شود ، یک روز موری را دید که خستوی خرمائی را بدندان گرفته می خواهد بسوراخ خویش کشاند و آن خستورا از جائی بالا می برد ، و چون نیروی حمل آن ندارد باز می افتد و این کار را کرَّة بعد كرة همی کرد تا در پایان امر استخوان خرما را ببالا کشانید و بسوراخ خویش در برد.

یحیی با خود اندیشید که از موری کم نتوان بود و در زمان کشتی خویش را

بفروخت و عزم را بر تحصیل علوم استوار کرد و بدار العلم آمد و چون نخست علم نحو و لغت و منطق آموخت او را یحیی نحوی گفتند و آن گاه در کسب علوم رنج برد تا رسید بدان جا که رسید.

ذكر حال ابو ذويب شاعر مخضرمی در سال بیستم هجری

أبو ذويب كنيت خویلد بن خالد است ، هو خالد بن محرث بن رويد بن مخزوم التوالي بن صاهلة بن كاهل بن الحارث بن تميم بن سعد بن هذيل بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار از فحول شعرای مخضرمین است، خود چنین روایت کند که در میان قبیله خبر بیماری رسول خدای را بمن آوردند، آن شب را با حزنی تمام بیای آوردم صبح گاه این ندا شنیدم که هاتفی می گفت:

خطب اجلُّ اناخ بالاسلام *** بين النُخيل و مقعد الأطام

قبض النّبي محمّد فعيوننا *** تذرى الدَّموع عليه بالنسجام (1)

پس از جامۀ خواب خوفناک بر جستم و در آسمان نگریستم ، سعد ذابح را دیدار کردم (2)دانستم که رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم در گذشته است و تفال کردم که در عرب قتل واقع خواهد شد ، پس بر ناقۀ خویش بر نشستم و طریق مدینه پیش داشتم و همی نگران بودم تا بزجر طیر چیزی دریابم.

در عرض راه خار پشتی را دیدم که کمر ماری را گرفته و مار بدو در پیچیده در پایان امر مار را در هم شکست و بخورد ، با خود گفتم که پیچیدن مار بر قنفذ پیچیدن


1) فاجعه عظیمی بر اسلام وارد شده آن جا که نخل های خرما و خانه های مرتفع وجود دارد (مدینه) پیغمبر گرامی اسلام رحلت فرمود و چشم های ما مانند ابر اشک باران گردید .

2) سعد ذابح نام دو ستاره است بسیار روشن و فاصله آن ها با ندازه يك ذراع است و در گلوی یکی از آند و ستاره بسیار کوچکی است که گویا مانند کارد می خواهد گلوی او را ببرد .

مردم است از حق بر قائمی که بعد رسول اللّه باشد .

و نیز زجر طير کردم، و نعب غراب بشنیدم که بدین قصه مرا خبر داد ، پس شتر خویش را براندم و بمدینه آمدم، و مردم را در مصیبت پیغمبر نالان و گریان یافتم .

نخست بدر سرای پیغمبر آمدم دیدم در بسته اند و أهل پیغمبر مشغول بدویند خبر مردم را در سقیفه یافتم و بدان جا شتافتم دیدم سخن بسیار شد و در پایان امر خلافت بر ابو بکر استقرار یافت، آن گاه مردمان بیامدند و بر رسول خدای نماز گذاشتند این اشعار را ابو ذویب در مرثیه رسول خدای صلی اللّه علیه و آله و سلم گوید :

لمّا رأيت الناس في عسلانهم *** ما بين ملحود له و مضرَّح

متبادرين الشرجع باكفّهم *** نكص الرقاب لفقد ابيض اروح

فهناك صرت الى الهموم و من يبت *** جار الهموم يبيت غير مروَّح

كشفت لمصرعه النجوم و بدرها *** و تضعضعت آطام بطن الابطح

و تحركت آجام يثرب كلّها *** و نخيلها لحلول خطب مقدح

و لقد زجرت الطير قبل وفاته *** بمصابه و زجرت سعد الاذبح

و زجرت اذ نعب المشجج سانحاً *** متفالاً فيه بقال اشبح

این شعر ها بگفت و باز قبیله خویش شد ، گویند زنی را از زنان قبیله دوست

می داشت که نام شام عمر و بود ، و مردی را از عشیرت خود که خالد بن زعیر نام

را داشت بدو رسول می فرستاد، مکشوف افتاد که خالد در کار او خیانت کرد ، و با اُمّ عمرو در ساخت ، چون ابو ذویب این بدانست ترک ام عمرو بگفت و ام عمرو عمی خواست که گاهی ذوائب گیسویش بدست ابو ذویب بود، و زمانی خال هندویش آرامش خالد شود ، کس با بو ذویب فرستاد و رضای او همی جست ، أبو ذويب سر در نیاورد و این شعر بگفت :

تریدین كيما تجمعينى و خالداً *** و هل يجمع السّيفان و يحك في غمد

اخالد ما راعيت منّى قرابةً *** فتحفظني بالغيب او بعض ما تبدى

دعاك اليها مقلناها وجيدها *** فملت كما مال المحبّ على عمد

و كنت كر قراق السّراب اذا جرى *** القوم و قد بات المطىّ بهم تخدى

فآليت لا انفكُّ احدى قصيدةً *** تكون و ايّاها بها مثلاً بعدى

و این شعر را نیز در این معنی گوید که شکایت از خالد کند ؛

و ما حمل البحتى يوم مسيرها *** عليه الوسوق برّها و شعيرها

اتى قريةً كانت كثيراً طعامها *** و كرفع التّراب كل شيء يميرها

فقيل تحمّل فوق طوقك انّها *** مطبّعة من يأتها لا يضيرها

باعظم ممّا كنت حمّلت خالداً *** و بعض امانات الرجال غرورها

و لو أنني حملته البزل ما مشت *** جهاراً و كل قد اصاب عرورها

خليلي الّذي دلّى لغيّ خليلتي *** به البزل حتى ما تبلت صدورها

فشأنكما انّي أمين و انّني *** اذا ما تحالى مثلها لا اطورها

اُجاذر يوماً ان تبين قرينتي *** و يسلمها أحرازها و نصيرها

و ما انفس الفتيان الّا قرائن *** يمتن و یبقی هامها و قبورها

فنفسك فاحفظها و لا تفش للعدا *** من السرّ ما يطوى عليه ضميرها

و ما يحفظ المكتوم من سرَّ أهلها *** اذا عقد الأسرار ضاع كبيرها

من القوم الّا ذو عفافٍ يعينه *** على ذاك منه صدق نفسٍ و خيرها

رعا خالد سرّی لیالی نفسه *** توالى على قصد السبيل امورها

فلما تر اماه الشباب و غيّه *** و فى النفس منه فتنة و فجورها

لوى رأسه عنّى و مال بوِّده *** اغانیج خود كان فينا يزورها

و چنان افتاد که ابو ذویب با محبوب ابن عم خود مالك بن عويم همان کار پیش داشت که خالد با محبوب او ام عمر و بکار می برد چون خالد ازین قصه آگاه شد او را بدین شعر هجا گفت :

لا يبعدنّ اللّه لُبّك اذ غدا *** و سافر و الاحلام جمَّ عثورها

و كنت اماماً للعشيرة تنتهى *** اليك اذا ضاقت بامر صدورها

لعلّك امّا امَّ عمروٍ تبدّلت *** سواك خليلاً شاتمى تستخيرها

فانَّ التي فينا زعمت و مثلها *** لفيك و لكنّي اراك تجورها

فلا تجزعن من سيرة انت سرتها *** فاوَّل راض سيرةً من يسيرها

فان كنت تشكوا من خليل مخافة *** فتلك الجوازی عقبها و نصورها

و ان كنت تبغي للظلامة مركباً *** ذلولاً فاني ليس عندى بعيرها

متى ما تشا أحملك و الرأس مائل *** على صعبة حرف و شيك طمورها

فلا تك كالثور الّذى دفنت له *** حديدة حتف ثم أمسى يثيرها

يطيل ثواء عندها ليردّها *** و هیهات منه دارها و قصورها

و قاسمها باللّه جهداً لانتم*** الذّ من السّلوى إذاما نشورها

فلم تغن عنه خدعة حين از معت *** الصريمتها و النفس مرّ ضميرها

و لم يلف جلداً حازماً ذا عزيمة *** و لا قوّةٍ ينفى بها من يزورها

فاقصد فلم تأخذك منى سحابة *** ينفّر شأو المقلعين خريرها

و لا تسبقنَّ الناس منك بحطمة *** من السم مذرور عليها ذرورها

حدیث کرده اند که عمر بن الخطاب همواره ابو ذویب را بجهاد می گماشت چنان افتاد که پنج پسر او در یک سال وداع جهان گفتند و ابو ذویب این شعر بمرثیه ایشان بگفت :

امن المنون و ريبها تتوجّع *** و الدَّهر ليس بمعتب من يجزع

قالت امامة ما لجسمك شاحباً *** منذ ابتذلت و مثل مالك ينفع

ام ما لجنبك لا يلائم مضجعاً *** الا اقضُّ عليك ذاك المضجع

فأجبتها ان ما لجسمى أنّه *** أودى بنىَّ من البلاد فودّعوا

اودی بنی فاعقبوني حسرة *** عند الرقاد و عبرة ما تقلع

فالعين بعدهم كأنَّ حداقها *** كحلت بشوك فهى عود تدمع

فغبرت بعدهم بعيش ناصب *** و اخال انى لاحق مستتبع

سبقوا هوای فأعتقوا لهواهم *** فتحزموا و لكل جنب مصرع

و لقد حرصت بان اُدافع عنهم *** فاذا المنية اقبلت لا تدفع

و اذا المنية انشبت اظفارها *** الفيت كلَّ تميمة لا تنفع

بتجلدى للشامتين اريهم *** انى لريب الدهر لا اتضعضع

حتى كأنی للحوادث مرة *** بلوى المقشّر كل يوم تقرع

و الدهر لا يبقى على حدثانه *** جون السحاب له حديد اربع

و النفس راغبة اذا رغّبتها *** و اذا تردّ الى قليل تقنع

كم من جميل الشمل ملتئم القوى *** كانوا بعيش قبلنا فتصر عوا

گویند عبد اللّه بن عباس در مرض موت معوية بن أبی سفيان خواست او را عیادت کند بدر سرای معویه آمد او را آگهی دادند بفرمود او را بر مسند بنشاندند و طیب کردند و سرمه کشیدند، آن گاه گفت عبد اللّه را اجازت کنید تا در آید لکن جلوس نفرماید هم چنان بر پای پرسش حال من کند و باز شود ، عبد اللّه در آمد و او را بپرسید و باز شد ، این وقت معویه این شعر از ابو ذويب بخواند :

بتجلّدى للشامتين اريهم *** اني لريب الدهر لا اتضعضع

بن عباس این کلمات بشنید و بی توانی گفت :

و اذا المنية انشبت اظفارها *** الفيت كل تميمة لا تنفع

و هنوز از خانه او بیرون نشده بود که معویه جان بداد . و بعضی این حدیث را از امام حسن علیه السلام روایت کرده اند و استوار نباشد .

گویند یک روز ابو ذویب با پسر برادر خود أبو عبيده و يك پسر خود بنزديك عمر بن الخطاب آمد و گفت کدام عمل در راه دین افضل است گفت ایمان بخدا و رسول ، گفت از پس آن، گفت جهاد فی سبیل اللّه ، أبو ذویب گفت آن که از دوزخ بترسم یا طمع در جنت بندم جهاد خواهم کرد و با پسر و برادر زاده طریق شام گرفت .

در عرض راه علیل شد و مرگش برسید و پسر و برادر زاده اش همی خواستند تا از لشکر باز مانند و بکار او پردازند فرمان گذار ساقه لشکر رخصت نکرد و گفت:

یک تن بماند و آن دیگر با لشکر کوچ دهد بحکم قرعه أبو عبيده بماند و پسرش با لشکر برفت ابو ذویب در آن جا وداع جهان گفت ، و أبو عبيده او را بخاك سپرد و بر نشست و با لشکر ملحق گشت .

صاحب استيعاب أبو ذویب را بشمار اصحاب رسول خدای آورده و از مرگ او بشرح یاد نکرده ، زبیر بن بکار گوید در سال بیست و ششم هجری عثمان بن عفان گاهی که عبد اللّه بن زبیر را با لشکر بجانب افریقیه مأمور می ساخت ، أبو ذويب در جیش او بود و بعد از ورود بمصر ابو ذویب وداع جهان گفت این شعر نیز از ابو ذویب است :

ألا زعمت أسمآء الا اُحبّها *** فقلت بلى لو لا ينازعني شغلي

جزيتك ضعف الحبِّ لما اشتكيته *** و ما ان جزاك الضعف من احد قبلي

فان تزعميني كنت اجهل فيكم *** فاني شريت الحلم بعدك بالجهل

و قال صحابی قد غبنت و خلتني *** غبنت و ما أدرى اشكلكم شكلى

على أنّها قالت رأيت *** تنكّر حتى عاد أسوء كالجذل

فتلك خطوب قد تملّت شبابنا *** قديماً فتبلينا المنون و ما نبلي

و تبلى الاولى يستلئمون على الاولى *** تراهنَّ يوم الرَّوع كالحدء القبل

فان تاك أنت من معدّ كريمة *** علينا فقد اُعطيت نافلة الفضل

لعمرك ما عنساء تنسا شادناً *** يعنُّ له بالجزع من نحب نجل

باحسن منها يوم قالت كُليمة *** اتصرم حبلى أم تدوم على الوصل

هم أبو ذويب گوید :

ابا الصّرم من أسماء حدثك الّذى *** جرى بيننا يوم استقلت كآبها

زجرت لها طير الشمال فان يكن *** هواك الّذى تهوى يصبك اجتنابها

و قد طفت من احوالها فازدتها *** سنين فاخشى بعلها و أهابها

ثلاثة أخوال فلمّا تجرَّمت *** علينا بهون فاستجار شبابها

دعانى اليها القلب انى لامره *** سميع فما ادری ارشد طلابها

فقلت لقلبي ما لك الخير انّما *** يدلّيك للموت الجديد حيابها

فاطيب راح الشام صرفاً و مرّة *** معتّقة صهبآء و هى شبابها

فما ان هما في صحفة بارقية *** جدید حديث تحتها و انتصابها

با طيب من فيها اذا جئت طارقاً *** من الّليل و التفّت علىَّ ثيابها

و لا هرها کلبی لیبعد نفرها *** و لو نبّهتني بالشّكاة كلابها

اخذ نصف اموال عمرو بن العاص بفرمان عمر بن الخطا در سال بیستم هجری

عمر بن الخطاب را آگهی آوردند که عمرو بن العاص در حکومت مصر از صامت و ناطق مالی بیرون حوصله حساب اندوخته و این مال نیست مگر از في مسلمين این سخن بر عمر گران آمد و بدینگ ونه بسوی عمرو بن العاص نامه کرد :

أما بعد بعد فقد ظهر لي من مالك ما لم يكن في رزقك و لا كان لك مال قبل أن أستعملك فأنّى لك هذا فو اللّه لو لم يهمّنى فى ذات اللّه إلّا من اختان في مال اللّه لكثر همّي و انتشر امرى و لقد كان عندى من المهاجرين الأوّلين من هو خير منك و لكني قلدتك رجاء غنائك فاكتب الىّ من أين لك هذا المال و عجل .

خلاصه این کامات بپارسی چنان است که می گوید ای عمرو عاص از آن پیش که تو را حکومت مصر دهم این مال و مواشی نداشتی این جمله از کجا بدست کردی سوگند با خدای اگر اندوه من مقصور بود که کس خیانت در بیت المال کند اندوه من بسیار بود ، و امر من پراکنده می شد ، همانا در نزد من از مردم مهاجر فراوان کس حاضر است که همه از تو فاضل تر و بهترند و من بامید آن که مر تو را غنای طبع تو از اخذ مال مردم دفع می دهد حکومت دادم ، اکنون بتعجيل مكتوب کن که این مال از کجا آوردی؟ چون این نامه به عمرو بن العاص رسید در پاسخ نگاشت :

اما بعد فقد فهمت كتاب أمير المؤمنين فاما ما ظهر لي من مال فانّا قدمنا بلاداً رخيصة الأسعار و كثيرة الغزو فجعلنا ما اصابنا في الفضول الّتي اتصل بامير المؤمنين نبأها و و اللّه لو كانت خيانتك حلالا ما خنتك و قد ائتمنتنى فانَّ لنا احساباً اذار جعنا إليها المنتنا عن خيانتك و ذكرت أنَّ عندك من المهاجرين الأوَّلين من هو خير منّى فاذا كان ذاك فو اللّه ما دققت لك يا أمير المؤمنين باباً و لا فتحت لك قفلاً.

گفت: این مال که در نزد من فراهم شد از آن جاست که در بلادی عبور کردم که نعمت ها فراوان بود و از جنگ های بسیار غنیمت های بسیار یافتم سوگند خدای اگر خیانت با تو حلال بود هم با تو بر طریق خیانت نمی رفتم و این که گفتی در نزد تو فراوان کس از من بهتر و فاضل تر است اگر چنین است سوگند با خدای که ازین پس هیچ دری را از برای تو نکوبم و هیچ بستۀ را نگشایم.

چون کتاب عمرو بن العاص بعمر بن الخطاب رسيد دیگر باره او را بدین گونه خطاب کرد « أما بعد فاني لست من تسطيرك الكتاب و تشقيقك الكلام في شيء و لكنكم معشر الأمراء قعدتم على عيون الاموال و لن تقدموا عذراً و انّما تأكلون النار و تتعجلون العار و قد وجهت اليك محمّد بن مسلمة فسلّم إليه شطر مالك» .

گفت در نگاشتن این کلمات و تشقیق این مقالات فایدتی نیست شما را آن که حقی و عذری باشد اموال مردم را بتحت تصرّف آوردید و زود باشد که بزحمت نار و ذلّت عار كيفر بينيد اينك محمّد بن مسلمه را بسوی تو فرستادم يك نیمۀ مال خود را تسلیم او کن، پس این مکتوب را بمحمّد بن مسلمه داد و بسوى مصر روان داشت.

چون حد برسید و نامه برسانید عمرو عاص بفرمود از بهر او طعامی حاضر کردند ، محمّد گفت اگر مرا بضیافت طلب کردی و طعام آوردی از اکل آن دست باز نداشتم لکن این طعام مقدمه شر است دو رکن از من و يك نيمه مال خود را را حاضر ساز، عمرو بن العاص ناگزیر بود بفرمود تا نصف آن چه در دست داشت از مال و مواشی و زر و سیم و اثاث الدار و دیگر چیز ها حاضر کردند و چون بر آن

جمله نگریست دید خزانه بس شگرف است.

قال لعن اللّه زماناً صرت فيه عاملا لعمر و اللّه لقد رأيت عمرو اباء على كلّ واحد منهما عباءةٌ قطوانيّة لا يجاوز ما يض ركبتيه و على عنقه حزمة حطب و العاص بن وائل في مزرّرات الديباج .

گفت لعنت خدای بر زمانی که من عامل عمر شدم، سوگند با خدای که دیدم عمر را و پدر او را که جامه هر يك عبائی قطوانی بود که زانوی او را نمی پوشید و برگردنش حملی از حزمه حطب بود و پدر من عاص بن وائل را بهترین جام ها از دیباج بود محمّد بن مسلمه گفت ای عمرو عاص ازین سخنان مگوی عمر از من و از تو بهتر است و پدر عمر و پدر تو هر دو در دوزخ اند عمرو بن العاص گفت راست گفتی این سخن را از من باز مگوی .

جلوس قسطنطنين بن هر قل در دار الملك قسطنطنیه در سال بیستم هجری

قسطنطنین پسر هر اقلیوس است که معرب کرده هر قل خوانند در سلطنت پدر بولایت عهد شناخته بود و ذکر حکومت او و لشکر کشی ها و جنگ های او با سپاه عرب درین کتاب مبارك بشرح رفت چون هر قل در قسطنطنیه بدرود جهان کرد قسطنطنین بجای پدر در اریکه سلطنت جاى فرمود لكن زمان نیافت، مدت سلطنت او سه ماه بود .

جلوس هر اقلیوس در دار الملك قسطنطنیه در سال بیستم هجری

چون قسطنطتين وداع زندگانی گفت هر اقلیوس که نام او را معرَّب کرده هر قل نامند بر تخت سلطنت بر آمد و زمام ملك بدست گرفت ، مردم روم او را به پادشاهی سلام دادند در زمان او لشکر عرب را در اراضی شام و مصر و نوبه و حبش

قوتی تمام بود و سلطنت روم را هر روز شوکت و قدرت اندك مي گشت و هرگز بزرگان روم را آرزو نمی رفت که باسترداد این ممالك تصميم عزم دهند، هر اقلیوس را نیز مدت حکومت بدراز نکشید ، پس از هفت ماه تاج و تخت را بگذاشت و بگذشت .

وقایع سال بیست و یکم هجری و فتح نهاوند بدست لشکر عرب

آن وقت که عمر بن الخطاب سعد وقاص را از سپهسالاری لشکر باز کرد چنان که بشرح رفت یزد گرد بن شهریار در مملکت ری جای داشت این خبر بشنید چنان پندار کرد که این لشکر کشی ها و کشور گشائی ها بسعادت و جلادت سعد وقاص بوده ، اکنون که او از سپهسالاری باز شد بر لشکر عرب غلبه تواند کرد ، پس منشور کرد بمملکت اران و آذربایجان و شهر های عراق و خراسان و بلخ و سجستان و فارس و کرمان و دیگر شهر ها که امروز عرب ضعیف شد و آن سپهسالار که پشتوان لشکر بود از عمل باز شد وقت است که تصمیم عزم دهیم و بلادی که از ما بستد ندباز ستانیم، هم اکنون لشکر ها بسازید و ساخته جنگ شوید لاجرم از هر شهری سپاهی بجنبید و سرهنگ ها با لشکر مانند سیل دمنده آهنگ راه کردند از سپهسالاران عجم بیشتر بدست عرب مقتول بودند ، این وقت فیروزان در نهاوند جای داشت اگر چند مردی پیر بود ، لکن جنگ ها دیده و گرم و سرد جهان چشیده سپهسالاری او را می شایست و بزرگان عجم در خدمت یزد جرد او را بستودند و امارت سپاه را برای او رأی زدند ، یزد جرد گفت فیروزان مردی پیر است روا نیست او را زحمت سفر فرمائیم و حاضر ری کنیم و دیگر باره باز فرستیم آن بهتر که فرمان کنیم تا لشکر ها در نهاوند بر او گرد آیند .

و حکم بر این گونه رفت و لشكر ها آهنگ نهاوند کردند از مردم ری و اهالی سمنان و دامغان بیست هزار مرد روان گشت ، و از فارس و کرمان چهل هزار سوار رهسپار آمد و از آذربایجان سی هزار مرد بیرون شد ، بالجمله یک صد و پنجاه هزار مرد

دلاور در نهاوند انجمن گشت و هفتاد و اند فیل جنگی با ساز و برگ بر آمد و بر این همه فیروزان فرمان روا بود، و او را ذو الحاجب می نامیدند ، چه ابرو های پیوسته داشت.

و این وقت بزرگان عجم پیمان استوار کردند که از جنك عرب دست باز نگیرند ، تا ایشان را یک باره از پای در آرند و همی گفتند لشکر ازین افزون بتواند بود که از بلاد و امصار گرد آمده همه مردان نبرد آزموده باسیف و سنان زدوده و اسب های فربی و سلاح های رومی ما را جای عذر بدست نیست ، الّا آن که این سیاه عرب را كه باما نزديك است تباه کنیم و راه دیار عرب گیریم و پادشاه عرب را دست گیر و اگر نه عرضه شمشیر سازیم و این دین که از نو نهاده اند بر اندازیم .

از آن سوی این خبر در جهان پراکنده شد و عمار یاسر که در کوفه جای داشت عزیمت سپاه عجم و عدّت و عدّت ایشان بدانست ، بی توانی بسوی عمر بن الخطاب کتاب کرد که عجمیان یک صد و پنجاه هزار تن لشکر جنگ آور در نهاوند انجمن شده اند و ذو الحاجب بن هرمز و سروشان بن اسفندیار و سفار بن خر زاد و جهايندبن فیروز که سرداران سپاه اند با هم پیمان نهاده اند و سوگند یاد کرده اند که دست از جنگ باز ندارند تا عرب و دین عرب را پای مال کنند و این مکتوب را بدست قریب بن الظفر العبدی انفاد مدینه داشت.

چون قریب بمدينه برسید و مکتوب عمّار را برسانید عمر گفت نام تو چیست گفت قریب گفت پدرت گفت ظفر، عمر بدان تفال کرد و گفت ظفر قریب انشاء اللّه.

بالجمله چون نامه باز کرد و قصه بدانست سخت آشفته گشت و بمسجد آمد و مردمان را از وضیع و شریف فراهم کرد و آن مکتوب را بر ایشان قرائت نمود و از غایت غضب چنان می لرزید که گفتی اندامش از هم باز خواهد شد و دندان هایش چنان بر هم کوفته می گشت که آواز آن بگوش حاضران می رسید .

پس بر فراز منبر بیای ایستاد و بانگ در داد که ای مسلمانان نامه عمار

یاسر را اصغا فرمودید و حال لشكر عجم و فراهم شدن ایشان را در نهاوند بدانستید اگر این جماعت حلوان و مداین و جلولا و دیگر شهر ها را باز ستانند و آهنگ کوفه کنند ثلمۀ در شهر بند اسلام افتد که هرگز سدّ آن نتوان کرد، امروز روزی است که قصۀ آن محو و مدروس نخواهد گشت هان ای مسلمانان یاری کنید و رای زنید و آن چه بصواب دانید باز نمائید مرا بخاطر می آید که خود از مدینه بیرون شوم و این رزم را تصمیم عزم دهم تا شما چه فرمائید که در حفظ و حراست اسلام با من هم دست و هم داستانید و آن چه بر من واجب آمده شما نیز فرض گشته.

اول كس طلحة بن عبيد اللّه بر پای خاست و گفت ای امیر تو از ما در کار ها دانا تر و بینا تری تجربت ها بسیار کرده و محاربت ها بسیار دیده رای صواب آنست که تو می زنی و کار صواب آن است که تو می کنی بهر چه فرمائی فرمان پذیر باشیم و بهر سوی روی کنی از قفای تو بپوئیم و تو را بجوئیم.

از پس بر آن زبیر العوام برخاست و گفت ای امیر خداوند ترا بکرامت بر داشته و بامامت امت گماشته و دین رسول خدای را بقوت تو قاهر و غالب خواسته و تو را ملجا و پناه این امت ساخته بهر کاری توانائی تو را داده و بحصافت عقل و اصابت رأی از دیگران برگزیده، رای تو از ما بصواب تر و اندیشه تو فاضل تر است بدان چه اندیشیده تصمیم عزم فرمای و بفضل خداوند متکی می باش و ما همه از در مطاوعت و متابعت باشیم و بهر چه فرمائی از امتثال فرمان بیرون نشویم .

عمر چون کلمات طلحه و زبیر اصغا فرمود گفت هر کس باندازۀ خویشتن سخن گوید و آن گوید که در خویشتن جوید تدبیری ازین محکم تر و رائی ازین استوار تر باید زد.عثمان بن عفان بسخن آمد و گفت ای امیر خداوند بر ما رحمت کرد و محمّد را بما فرستاد تا مارا از نیران جهنم رهائی داد و از پس او ابو بکر خلیفتی یافت و چندان که بود کار بحق کرد و سخن بحق گفت و او ترا به نیابت خویش بر گماشت و کار خویش با تو گذاشت و تو کار مسلمانان بساختی و شرّ مفسدان بر انداختی

اکنون غمنده مباش که خداوند این دین را بدست تو بلند کرده و پست نکند من چنان دانم که تو خود از مدینه بیرون شوی و تا کوفه کوچ بر کوچ بروی و لشکر های مدینه و مکه را با خود کوچ دهی و آن لشکر که در اراضی شام و روم و دیگر جا ها داری بخوانی تا بر تو گرد آیند، آن گاه در کوفه و یا در مداین و اگر نه در حلوان جای کن و همه روز بجنگ عجم لشکر می فرست و خود پشتوان لشکر می باش تا اگر استمداد کنند زود تر بدیشان مدد فرستی و اگر هزیمت شوند با تو پیوندند و چون تو حاضر باشی از تو در نگذرند و باز توانی اعداد جنگ کرد و آهنگ دشمن نمود .

عمر گفت این رای را نیز پسنده ندارم مردمان همه خاموش شدند و گوش بر او نهادند، این وقت عمر روی با علی مرتضی کرد و گفت یا ابا الحسن چرا سخنی نمی فرمایی و از خطبی چنین هایل بطریق نجات دلالتی نمی کنی؟ علی علیه السلام بعقیدت مردم شیعی اگر چند خلافت عمر را از در غصب می دانست لکن در کار ها و لشکر کشی ها او را اعانت می فرمود و رای نیکو می زد چه غلبه لشکر اسلام ازین کم نبود که کافران بو حدانیت خدا و نبوت پیغمبر اقرار می دادند و راه بکوچه سلامت نزديك می كردند.

بالجمله على علیه السلام در پاسخ عمر فرمود :

إِنَّ هَذَا الأَمرَ لَمْ يَكُنْ نَصْرُهُ وَ لا خِذْلانُهُ بِكَثْرَةٍ وَ لا بِقِلَّةٍ وَ هُوَ دِينُ اللَّهِ الَّذِي أَظْهَرَهُ وَ جُنْدُهُ الَّذِي أَعَدَّهُ وَ أَمَدَّهُ حَتَّى بَلَغَ ما بَلَغَ وَ طَلَعَ حَيْثُ طَلَعَ وَ نَحْنُ عَلَى مَوْعُودٍ مِنَ اللَّهِ وَ اللّهُ مُنْجِزٌ وَعْدَهُ وَ ناصِرٌ جُنْدَهُ وَ مَكَانُ الْقَيمِ بِالْأَمْرِ مَكانُ النِّظامِ مِنَ الْخَرَزِ يَجْمَعُهُ وَ يَضُمُّهُ فَإِنِ انقَطَعَ النَّظامُ تَفَرَّقَ وَ ذَهَبَ ثُمَّ لَمْ يَجْتَمِعْ بِحَذا فِيرِهِ أَبَداً . وَ الْعَرَبُ الْيَوْمَ وَ إنْ كانُوا قَلِيلًا فَهُمْ كَثِيرُونَ بِالْإِسْلامِ وَ عَزِيزُونَ

بِالاجْتِمَاعِ فَكُنْ قُطْباً وَ اسْتَدِرِ الرَّحا بِالْعَرَبِ وَ أَصْلِهِمْ دُونَكَ نَارَ الْحَرْبِ فَإِنَّكَ إِن شَخَصْتَ مِنْ هَذِهِ الْأَرْضِ انْتَقَضَتْ عَلَيْكَ الْعَرَبُ مِنْ أَطْرَافِهَا وَ أَقْطارِها حَتَّى يَكُونَ ما تَدَعُ مِنْ وَرَآئِكَ مِنَ الْعَوْرَاتِ أَهُمْ إِلَيْكَ يما بَيْنَ يَدَيْكَ . إِنَّ الْأَعاجِمَ إِنْ يَنْظُرُوا إِلَيْكَ غَداً يَقُولُوا هَذا أَصْلُ الْعَرَبِ فَإِذَا اقْتَطَعْتُمُوهَا اسْتَرَحْتُمْ فَيَكُونُ ذَلِكَ أَشَدَّ لِكَبِهِمْ عَلَيْكَ وَ طَمَعِهِمْ فِيكَ . فَأَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ مَسِیرِ الْقَوْمِ إِلَی قِتَالِ الْمُسْلِمِینَ؛ فَإِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ، هُوَ أَکْرَهُ لِمَسِیرِهِمْ مِنْکَ، وَ هُوَ أَقْدَرُ عَلَی تَغْیِیرِ مَا یَکْرَهُ. وَ أَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ عَدَدِهِمْ، فَإِنَّا لَمْ نَکُنْ نُقَاتِلُ فِیَما مَضَی بِالْکَثْرَهِ، وَ إِنَّمَا کُنَّا نُقَاتِلُ بِالنَّصْرِ وَ الْمَعُونَهِ . خلاصه معنی این کلمات بفارسی چنین می نماید که علی علیه السلام فرمود که این امر را رایت نصرت افراشتن و اگر نه فرو گذاشتن بکثرت و قلت لشکر نیست این دینی است که خدای بر آورده و نیرو داده چنان که جهان را فرو گرفت و رسید آن جا که رسید و اینك ما بر وعده خداوند ایستاده ایم چه مؤمنان را وعده نهاد که در ارض خلیفتی دهد چنان که پیشینیان را و دین ایشان را استوار دارد و خوف ایشان را بایمنی بدل فرماید تا بر همه ادیان غلبه جویند و خداوند بوعده وفا کند و لشکر خود را نصرت دهد.

همانا فرمان گذار امور رشتۀ را ماند که مهره ها بد و پیوسته شوند اگر رشته بگسلد مهره ها بپرا کنند و تمام بدست نشوند امروز مردم عرب اگر چه اندك باشند ببرکت اسلام فراوانند پس تو چنان باش که قطب آسیا و از جای بیرون مشو و

این آسیا را بلشکر عرب دور می ده و بیرون خود ایشان را بگرم گاه مقاتلت در انداز چه اگر تو از مدینه بیرون شوی عرب بر تو بشورند و مدینه فرو گیرند و حراست مدینه که مرکز مملکت است واجب تر است از آن چه در پیش روی داری .

و هم چنان اگر لشکر عجم ترا دیدار کنند با خود گویند: این پادشاه عربست چون او را دفع دهیم یک باره ازین داهیه برهیم طمع در تو بندند و نیک تر بکوشند و این که مکروه می داری که لشکر عجم بر عرب تاختن کند خداوند بزیادت کراهت می دارد و بر دفع نیرومند تر است و این که از کثرت عدد ایشان یاد کردی هیچ گاه بکثرت لشکر مقاتلت نکردیم بلکه بنصرت و معاونت خداوند قتال دادیم .

عمر گفت: یا ابا لحسن اکنون که من بجای باشم جواب عجم با که گویم و لشکر از کجا فرستم؟ علی علیه السلام فرمود که من اجازت نکنم که لشکر شام باز خوانی و آن مملکت را که با تمام زحمت بدست شده دست باز داری تا هر قل از کمین بیرون تاز دو مسلمانی و مسلمانان را از بن بر اندازد و نیز روا ندارم که لشکر یمن را طلب فرمائی چه مردم حبش فرصت بدست کنند و آن مملکت را فرو گیرند و این که گویند لشکر از مدینه و مکّه بر گیر و بسوی کوفه و بصره کوچ این رای نیز سخت ضعیف است چه این دو خطه دو قطب فلك اسلام است و نتوان خالی گذاشت .

عمر گفت ای ابا لحسن پس تدبیر این کار چیست و جواب عجم را که اکنون صد و پنجاه هزار سوار در نهاوند انجمن شده اند با که توان گفت؟ علی فرمود مرا فرا خاطر چنین می آید که تو در جای خود بباشی و از میان مسلمانان مردی جنگ جوی اختیار کنی و امارت لشکر او را دهی و بجنگ عجم فرستی تا اگر نصرت جوید کار آرزو رود و اگر هزیمت شود تو بر جای باشی و دیگر باره تجهیز لشکر کنی

عمر گفت نیکو فرمودی اکنون چنان دانم که اگر لشکر کوفه و بصره بدین جنگ مامور گردند منصور شوند چه ایشان چند کرّت با عجم جنگ کرده اند

و مجرب شده اند،

علی علیه السلام گفت روا باشد، اکنون بسوی اهل بصره مکتوب کن تا لشکری که در آن جا جای دارد سه بهره کنند: بهری را بحراست شهر بگذارند و بهری نظام شریعت و تشیید قواعد دین می کنند و بهر سیم که در فروسیت و مبارزت توانا ترند بجنگ عجم بیرون می شوند و هم چنان اشکر کوفه راسه بخش کنند و بدین گونه کار فرمایند .

عمر روی بحاضران کرد و گفت شنیدید آن چه علی گفت مرا شگفت می آید که هیچ کس را فرا خاطر نیامد آن چه را او فرمود آن گاه گفت ای ابو الحسن اکنون بفرمای تا امارت لشکر که را دهم و از مسلمانان کیست که شایسته این کار است؟ علی عليه السلام فرمود نعمان بن مقرّن المزنی در خور این کار می آید و سپهسالاری او را می شاید هم کنان همگان گفتند برین سخن مزیدی نتواند بود و امارت لشکر بر نعمان مقرر گشت .

و عمر بن الخطاب از منبر فرود آمد و سائب بن الاقرع تمیمی را طلب کرد و گفت ای سائب لشکری بجنگ مردم عجم می فرستم تو نیز با ایشان کوچ می ده و بدان که تو را عامل غنایم فرمودم تا چون مسلمانان نصرت جویند و غنیمت بدست کنند تو بحق قسمت کنی و حق کسی بدیگری نگذاری ، و کسی را از حق خود افزون ندهی و کاست نکنی، اگر لشکر قرین ظفر گشت تو نیز کام روا خواهی بود و اگر کشته شوی ببهشت خواهی شد لکن اگر کار دیگر گون شود و لشکر مقتول و منهزم گردد و تو زنده بمانی زنهار دیگر آهنگ من مکن و بهر جانب که خواهی سفر کن که من دیگر دیدار تو را نتوانم دید چه هر گاه روی ترا بینم تباهی مسلمانان مرا یاد آید و اندوه من تازه گردد .

سایب گفت همان کنم که تو فرمائی این وقت عمر بسوى نعمان بن المقرن مکتوب کرد و خلاصه آن سخن این است که نعمان بداند که ما را از فراهم شدن لشکر عجم در نهاوند آگهی رسید و من بر دفع ایشان لشکری گماشته ام و امارت

آن لشکر تو را داده ام، چون منشور مرا قرائت کنی بسیج راه کن و با مسلمانان تا كوشك سفيد كه نزديك مداین است کوچ ده و آن جا لشکر گاه کن و بباش تا سپاه کوفه و بصره با تو ملحق شود، آن گاه آهنگ نهاوند کن و نصرت از خداوند جوى، سايب بن الاقرع را نیز گسیل ساختم و او را خدمتی فرمودم بدان گونه که با تو باز می نماید.

و هم و هم بدان گونه که علی علیه السلام فرمود با بو موسی اشعری مکتوب کرد که از لشکر کوفه دو بهر با خود بدارد و يك بهر بنعمان بن مقرن فرستد و نامه دیگر بعمار یاسر نگاشت که وی نیز کار بدین گونه کند، این وقت نعمان بن المقرن جای در کسکر (1)داشت چه از آن وقت که سعد قاص او را بحکومت کسکر فرستاد تا این زمان بر سر عمل بود.

بالجمله چون نعمان فرمان عمر را بدانست ساختگی راه كرد و تا كوشك سفید براند و لشکر های کوفه و بصره نیز برسیدند و با او پیوستند پس نعمان عرض سپاه داد از سی هزار تن افزون بر آمد ، آن گاه طليحة بن خويلد الاسدی را طلب کرد و از لشکر بصره چهار هزار سوار دلیر ملازم رکاب او داشت و فرمان کرد که هم چنان بر مقدمه سپاه می رو .

طلیحه راه بر گرفت و بعد این آمد و نعمان از دنبال راه نزديك كرد پس طليحه شأ از آن جا بدسکره (2)براند و نعمان سه روز در مداین ببود پس کوچ داد و طلیحه از دسکره بجلولا آمد و از آن جا آهنگ حُلوان کرد .

از سر هنگان یزد جرد یک تن که شازوه بن آزاد مرد نام داشت با ده هزار سوار تا حلوان رسیده بود چون خبر رسیدن لشکر عرب را بشنید تاب درنگ نیاورد


1) کسکر با دو کاف مفتوح و سین ساکن نام قصبه بوده است ميان بصره و کوفه و اطراف آن آبادی های زیادی بوده است .

2) دسكره بفتح دال و سكون سين و كسر كاف - بر وزن تذکره - نام قریه بزرگی است از نواحی بغداد نزديك نهر ملك .

از حلوان هزیمت کرده تا قرماسین (1)عنان نکشید پس طلیحه بی مانعی بحلوان در آمد و نعمان از قفای او نیز در آمد و روزی چند در آن جا اوتراق کرد تا لشکریان از رنج راه بیاسودند و چهار پایان علف چر کردند و به نیرو شدند.

از آن جا نعمان روی با قیس بن هبيرة المرادى کرد و گفت از قصر ابیض تا این جا طلیحه بر مقدمه سپاه بود و نیکو خدمتی کرد از این جا خواهم که تو بر مقدمه باشی تا گاهی که بشهر قرمیسین رویم، گفت فرمان پذیرم پس نعمان چهار هزار سوار از لشکر اختیار کرد و او را سپرد و قیس از حلوان بر مقدمه همی رفت تا راه بقرميسين نزديك كرد شازوه بن آزاد مرد که از پیش روی طلیحه گریخت بقرمیسین آمد و سرهنگ دیگر که مهرویه بن خروان نام داشت نیز با بیست هزار سوار در قرمیسین بود، چون سپاه اسلام نزديك شد هر دو سرهنگ با تمامت لشکر بگریختند و بماذران (2)آمدند و قیس بقرمیسین در آمد و نعمان بن مقرن نیز برسید و از آن جا آهنگ نهاوند کرد و آمد در قریه رو در آور (3)لشکر گاه ساخت.

این وقت لشکر عجم هم دست و هم داستان شدند سوگند ها با هم راست کردند که تا جان در تن دارند خویشتن داری نکنند و از جنگ عرب روی بر نتابند و فرمان کردند تا دهقانان اراضی اطراف نهاوند را آب در انداختند و جمله خلاب (4)ساختند و از آهن فراوان خسك كردند و در گذرگاه لشکر بیگانه بپراکندند تا مبادا لشكر عرب مغافصةّ تاختن کند و هر شب آن خسک ها را می افشاندند و روز بر می گرفتند.

بالجمله نعمان بن مقرن از روذر آور بکیر بن شداخ اللّيثى و طليحة بن خويلد الاسدی را بفرمود بروید و از لشکر عجم فحصی بسزا کنید و خبری باز آرید


1) قرمیسین معرب کرمان شاهان است

2) ماذران و روذر آور هر دو بفتح ذال معجمه نام دو قریه است نزديك نهاوند.

3) ماذران و روذر آور هر دو بفتح ذال معجمه نام دو قریه است نزديك نهاوند.

4) خلاب بر وزن سراب گل و لای و لجن را گویند که پای آدمی و چار وا در آن بماند .

ایشان برفتند شام گاه بگیر باز آمد و طلیحه دیر می رسید مسلمانان در گمان شدند که مبادا با لشکر عجم پیوسته باشد و او تا نزديك نهاوند برفت و چندان که توانست فحص حال کرده باز آمد و بد گمانی مسلمانان را بدانست گفت این چه گمان بد است از مثل من کس چگونه تواند بود که عجم را بر عرب برگزیند؟ مع القصه خبر آن چه دانست نعمان را بگفت و صبح گاه نعمان از آن جا کوچ داده بنزديك نهاوند آمد و آن جا که قبور شهدا خوانند فرود شد پس لشکر خیم ها بر افراختند و کار ها بساختند .

این وقت نعمان محمود بن زکّار الخثعمی را بخواند و گفت چنین شنیدم که نهاوند را حصنی حصین و قلعۀ رصین است اگر توانی بروی و حال معلوم کنی و باز آئی، محمود گفت چنین کنم و چون تاریکی جهان را بگرفت بر نشست و راه نهاوند پیش داشت چون راه با نهاوند نزديك كرد همی دید که پاسبانان از فراز قلعۀ آتش کنند و یک دیگر را ندا در می دهند .

در عرض راه ناگاه اسب محمود بایستاد چندان که مهمیز زد و با تازیانه آسیب کرد نتوانست جنبش نمود از اسب فرود آمد و دست اسب را برداشت خسکی از آهن نگریست که در میان سم اسب فرو شده، آن را بر آورد و بر نشست و با خدمت نعمان آمد و آن صورت بنمود و گفت ازین خسک در راه ما افكنده اند.

مقاتلت نعمان بن مقرن بالشكر عجم در نهاوند در سال بیست و یکم هجری

صبح گاهی که سفیده سر بر زد نعمان بن مقرن لشکر عرب را بنظام کرد و از قبور شهدا طریق نهاوند گرفت و از نهاوند بحیره جان که از وزرای پادشاه بحساب می رفت با انبوهی از لشکر بیرون شد و بر عرب در آمد و هر دو لشکر دست بسیف و سنان یازیدند و تیغ در هم نهادند اگر چند از مسلمانان بسیار کس جراحت یافت در خاتمت امر هزیمت با عجم افتاد و پشت با جنگ دادند و مسلمانان از دنبال

هزیمتیان تاختند و همی کشتند ، در میانه بحیره جان نیز مقتول گشت.

چون راه با لشکر عجم نزديك گرديد جماعتی با عانت هزیمتیان بیرون شدند لاجرم عرب بجنك در آمد و جنگی صعب در میانه برفت و از جانبین بسیار کس مقتول گشت و هم چنان حرب بر پای بود تا آفتاب بنشست ، پس جانبین دست از جنك باز داشتند و آن شب را تا بامداد سلاح ها بزدودند و کار فردا راست کردند.

چون روز دیگر تیرگی برخاست و روشنائی دیدار بنمود، نعمان بن مقرن لشکر بیار است، اشعث بن قیس کندی را بر میمنه امیر كرد و مغيرة بن شعبه ثقفى را بر میسره بگماشت و طليحة بن خويلد الاسدى جانب جناح گرفت و قیس بن هبيرة المرادی را کمین گاه داد، و عمرو بن معدیکرب زبیدی را در قلب لشکر جای فرمود و خود بر اسبی خنک (1)بر نشسته و درعی مصقول در بر کرده و شمشیر خود را که و ميض نام داشت حمایل فرموده و علمی که عمر بدو فرستاده بود بدست کرده به میدان آمد و لشکر را از کران تا کران نیکو نظاره کرد ، آن گاه از پیش روی صف ندا در داد که :

هان ای مسلمانان گوش فرا من دارید ، و اندرز من گوش گیرید ، اينك ساخته جنك شمایند و با شما نبرد می آزمایند ، اگر غلبه با شما افتد و لشكر عجم ایشان شکسته شوند ایشان را چندان مخافتی نیست، چه با خانه ایشان چندان مسافتی نیست ، لکن اگر شما شکسته شوید کجا توانید شد؟ هزیمتی شما هرگز روی وطن نه بیند و این راه دراز را در نوشتن نتواند و یک تن از شما جان بسلامت نبرد .

و ازین بزیادت آن که امروز شما میان کفر و اسلام حایل و حاجزید ، اگر شما بر خیزید اسلام را خللی راه کند که التیام آن بسال های دراز میسر نشود . ای مسلمانان نيك بكوشید و پای اصطبار استوار دارید و بر این قوم بی فرمان غلبه جوئید که پرستش ماه و خورشید کنند و از نبوت خسرو و جمشید گویند و از مضاجعت با مادر و خواهر و دختر نپرهیزند.


1) یعنی سفید

اکنون چشم بر من دارید و بدین رایت که در دست دارم نگران باشید که آن را سه کرت جنبش خواهم داد در کرت اول میان بربنديد و دل بر جنك نهيد و در کرت دوم عنان ها گرد کنید و ساخته حمله شوید، و چون علم را در کرت سیم جنبش دهم نیزه ها بر گوش اسب نهید و حمله در دهيد و من بانك بتكبير بر خواهم شما با من هم آهنگ شوید و بآواز بلند بگوئید : لاَ حَوْلَ وَ لاَ وَ لاَ قُوَّهَ إِلاَّ بِاللَّهِ .

عمر و معدیکرب از قلب لشکر ندا در داد که ای امیر نصیحت تو شنیدیم و پذیرفتیم ، اکنون بگوی که اگر تو را در این جنك آسيبي رسد بعد از تو امیر لشکر کیست ؟ نعمان گفت مرا آرزو می آید که شهید شوم ، اگر مرا سعادت شهادت روزی شد ، بعد از من حذيفة اليمان امیر لشکر است ، و اگر او را نیز واقعهٔ افتد جریر بن عبد اللّه بجلی و اگر او نباشد اشعث بن قیس کندی و اگر اشعث کشته شود امارت لشکر مغيرة بن شعبه راست .

این بگفت و سر بآسمان کرد و گفت الها پروردگارا ، مرا بر این کافران چیرگی ده ، آن گاه سعادت شهادت بخش ، وجوه لشکر گفتند ای امیر اکنون بگوی تا چه هنگام حمله افکنیم ؟ گفت گفت چون آفتاب از زوال در گذرد و هنگام نماز فراز آید ، خاصه که امروز آدینه است در مدینه و مکه مسلمانان بعد از نماز نصرت ما را از خدا خواهند ما چنان بجنك رويم که با دعای ایشان متفق شویم.

ایشان درین سخن بودند و از آن سوی لشکر عجم مانند سیل عرم فوج از پس فوج ، گروه از پی گروه در می رسید ، با اسب های تازی و علم های رنگ رنگ و تبر زین های زرین و سلاح های مصقول و فیل های جنگی از چپ و راست می راندند عرب را از این گونه سیاه هول و هرب بگرفت ، یک تن از مسلمانان گفت این روز بدان روز شباهتی دارد که ابو عبیده ثقفی با لشکر بر سر آن پل کشته شد، و شعری در مرثیه ابو عبیده بخواند و بگریست، عبد اللّه بن مودود گفت چون سخن جنگ تذکره کردی ؛ مرا شعر ابو محجن ثقفی یاد آمد ، و شعر او را قرائت کرد.

عمرو بن معديكرب بانك در داد که هان ای مسلمانان این چه وقت اصغای اشعار و روایت ابیات است چشم بر رایت خویش افکنید و دل بر شهادت بندید و بدانید که امروز روزی شگرف و خطبی بزرگ است ، چون عمر و این کلمات بگفت لشکر خاموش شدند و چشم بردایت نعمان بن مقرن بستند.

چون هنگام نماز پیشین برسید نعمان علم خویش را بدان گونه که مقرر بود جنبش داد، مردمان دل از جان بر گرفتند و یک دیگر را وصیت گفتند ، گفتند ، بالجمله چون کرت سیم علم را جنبش داد و تکبیر گفت سی هزار تن لشکر مسلمانان دفعة واحده با علی صوت تکبیر گفتند و ازین کردار عجیب و بانك هايل چنان لشكر عجم بترسیدند و آشفته خاطر شدند که بسیار کس پای ایشان از رکاب بیرون شد و دست های ایشان بلرزید که تیر بزه کرده از کمان فرو افتاد .

بالجمله هر دو لشکر درهم لشکر در هم افتادند و شمشیر در هم نهادند ، هوای میدان از غبار چون شب تاريك گشت و برق سيف و سنان چشم بیننده را در میر بود .

در آن گرم گاه جنگ سرهنگی از عجم با نعمان دچار شد و فرصتی بدست کرده نیزه خود را در پهلوی نعمان فرود آورد و او از اسب در افتاد و جان بسپرد .

مردی از مسلمانان این بدید از اسب فرود شد و دستار نعمان را باز کرده زبر پوش او ساخت ، تا لشکریان این ندانند و دل شکسته نشوند ، و برادر او معقل بن مقرن علم بر گرفت و رجزی گفت و حمله افکند و همی رزم داد تا کشته گشت از پس او برادر کهتر سوید بن مقرن علم بر گرفت و حمله افکند ، وی نیز تنی چند بکشت ، آن گاه علم را بحذیفة الیمان داد .

حذیفه تا آن گاه که آفتاب بمغرب نشست تیغ همی برد و حر برا بپای داشت چون تیرگی جهان را بگرفت هر دو سپاه باز لشکر گاه شدند و مجروحان را مرهم کردند ، و شمشیر ها را صیقل دادند و آن شب ببودند تا آفتاب سر از کوه بر کشید هر دو لشکر آهنگ جنك كردند و میمنه و میسره را بیاراستند .

نخستین دلاوری از سپاه عجم بمیدان آمد و لختی اسب بگردانید آن گاه فریاد

برداشت که ای عربیان من بوران پسر آذرمه ام ، هر کرا آرزوی جنگ است نزد من آید و زور بازو بنماید و این کلمات بلغت عرب همی گفت ، مسلمانان از او بيمناك شدند و کس آهنگ جنگ او نفرمود ، بوران بر آشفت و حمله افکند از يك جانب صف بشکافت و از دیگر سوی بیرون شد و هنگام باز شدن مردی از مسلمانان را از پشت اسب بر بود و او را هم چنان بر دست می آورد تا بصف خویش رسید ، پس در انداختش تا مشرکین او را پاره پاره ساختند و دیگر باره عطف عنان کرد تا آن جا که از نخست ایستاده بود و هم آورد طلب کرد ، کس او را پاسخ نداد ، این کرت نیز چون دیو از بند رها گشته بر مسلمانان تاختن آورد .

عمرو بن معدیکرب چون این بدید اسب بر جهاند و چون شیر غضبناك از قفای او در آمد و صمصامه خویش براند چنان که از خود آهن در گذشت و تا سینه او را بدرید، پس بوران در افتاد و جان بداد و عمر و از اسب فرود شده ساز و سلاح او بر گرفت ، گویند کمر او را هفت هزار دینار بها بود .

از پس از پس قتل بوران لشکر عجم از جای در آمد و راه با صفوف مسلمانان نزديك کرده تیر باران گرفتند ، حذیفه لشکر یان را گفت بباشید و آهنگ جنگ مکنید تا آن گاه که من فرمایم ، چون از خدنك مشركين مسلمانان فراوان خسته می شدند سخن حذیفه را وقعی ننهادند و به یک بار از جای در آمدند و جنگ پیوسته کردند و لشکر عجم را لختی باز پس بردند ، دیگر باره عجمیان را غیرت بجوشید و چون شیر بخروشیدند و از نو جنگ بساختند .

عمرو بن معديكرب فریاد برداشت که ای مسلمانان ! ای گروندگان قرآن و ایمان! چگونه دل نهید که این کافران که بنعیم آن جهانی عقیدت ندارند و اجر شهادت نشناسند از شما بجلادت پیشی گیرند و در درنگ و ثبات از شما سبقت جویند مرگ نهید و از غم زن و فرزند دست باز دهید ، و پای اصطبار استوار کنید .

این بگفت و از اسب پیاده شد، مردم او نیز پیاده شدند و با شمشیر های کشیده

بجنك در آمدند ، و از لشکر اساوره عجم جماعتی شگرف باسی زنجیر فیل جنگی سر راه بر ایشان گرفتند .

عمرو چون فیل مست یمین از شمال ندانست و چپ از راست باز ندید و همی شمشیر زد و خرطوم فیلان دو نیمه ساخت چنان که از آن فیلان یکی بسلامت بیرون نشد هنوز آفتاب دو نیزه بالا صعود نداده بود که پیلان از پای در آمدند و آن سپاه شکسته شدند ، از نو ده هزار تن سپاه ساخته جنگ گشت و علم های رنگ رنگ افراخته ساخت شد .

سرهنگی از مردم کاشان که گرد آذر نام داشت تاجی مرصع بجواهر خوشاب بر سر نهاده و درع داودی در پوشیده پنج پیل جنگی از طرف راست و پنج از جانب چپ همی داشت ، بدین ساز و برگ آهنگ میدان کرد ، قیس بن هبيرة المرادی چون این بدید اسب بر جهاند و چون صاعقه آتش بار آهنگ گیر و دار کرد و حمله در افکند و بر آن پیل که پیش آهنگ بود و گرد آذر بر او نشسته بود در آمد و چون برق خاطف

نیزۀ خویش را بر چشم پیل زد و آن پیل سر بر تافت چندان که خواستند او را بدارند نتوانستند همی برفت تا برود رسید ، این وقت گرد آذر را از پشت بزیر افکند پس مسلمانان برسیدند و او را بکشتند.

از پس او سرهنگ دیگر مهر بنداد بن زادان بمیدان آمد بر فیلی آراسته نشسته با تاج مرصع و کمر زر و تبرزین زرین گروهی از سواران از پس پشت او و فيلان جنگی از چپ و راست همی راندند بدین شکوه و حشمت در میان دوصف بایستاد و ندا در داد که مبارز کیست تا با ما نبرد آزماید و مرد از مرد با دید آید، رزم زنان عرب آهنگ جنگ او کردند، عروة بن زيد الخيل الطائی گفت ای مسلمانان شما هر يك در این حربگاه هنری نموده اید و اثری گذاشته اید خواهم که رزم او را با من گذارید ، عمرو بن معدیکرب گفت روا باشد ، برو که خدایت معین و یاور باد، پس عروه بمیدان آمد و سیصد سوار از عم زادگان و خویشاوندان او از يمين و شمالش صف راست کردند

مهر بنداد با هزار سوار که ملازم رکاب او بود حمله افکندند ، عروه نخستین خود از سر بر گرفت و تکبیر گفت و عم زادگان نیز تکبیر گفتند و مانند شیران گرسنه در هم افتادند ، اول مهر بنداد مقتول گشت و مردم عروه بر لشکر او دلیر شدند و بکشتند و بخاک افکندند، از آن هزار سوار افزون از پنجاه تن بسلامت نجست و مردم عروه ساز و سلاح ایشان را که همه نیز و شمشیر و خود و جوشن و طوق های زر و و کمر های زرین و دیگر چیز ها بود بغنیمت بر گرفتند و این وقت روز کوتاه شد و هر دو سپاه باز لشکر گاه شدند و هم چنان در تمام شب ساختگی جنگ کردند و بامداد زین بر اسب بستند و بر نشستند و بمیدان جنگ آمدند و از دو سوی صف راست کردند و سواران بر سواران و پیادگان در آمدند و لختی رزم دادند .

این وقت یکی از مرز بانان عجم که نوش جان بن باذان نام داشت بمیدان تاخت بر پیلی نشسته و بر گستوانی زرین بر انداخته با تمام ساز و سلاح بایستاد و مبارز خواست ، عمرو بن معدیکرب با قبیلۀ بنی زبید گفت من بر این سرهنك حمله خواهم کرد و خرطوم فیل او را با صمصامه خواهم زد ، شما نگران باشید اگر مردم او بر من حمله کردند مرا یاری کنید این بگفت و اسب بر جهاند .

نوش جان نگران شد که عمر و چون دیو دیوانه قصد او دارد، کمان بزه کرد و تیر از پس تیر بسوی او روان داشت، چندان که عمرو را چند جراحت آمد بنی زبید چون این بدیدند بسوی او شتافتند ، و از آن طرف مردم نوش جان بجنك در آمدند و این دو گروه در هم افتادند ، در میان آن گیر و دار عمر و بناگاه بر نوش جان در آمد و صمصامه براند و خرطوم پیل او را بینداخت ، پیل روی بر تافت و لختی بدوید ، پس بیفتاد و جان بداد ، مسلمانان شتاب کردند و نوش جان را با تیغ در گذرانیدند .

از پس او هرمز بن دادان با پنج هزار کس از دلاوران عجم بمیدان آمد و در میان دوصف چون يك اخت كوه آهن بايستاد ، حذيفة اليمان گفت ای مسلمانان این اعاجم را کار بر انصاف نیست گویا ندانسته اند که مردی را مردی بسنده بود

چون یک تن از ایشان آغاز جنگ كردند گروهی با او هم آهنگ شود ، اکنون چنان که می نگرید این جنگ بانبوه است ، دل بر فضل خداوند بندید و دین پیغمبر را نصرت کنید و بر او درود فرستید ، مسلمانان گفتند سمعاً و طاعة .

نخستین از قبیله قیس غیلان دو تن مرد دلاور بیرون شد يكى بكير و ديگر مالك نام داشت ، بر لشکر حمله کردند و چند کرت ازین سوی بدان سو شدند و کرّی کردند و فرّی نمودند و ناگاه راهی بدست کرده چون دواژد های تافته از یمین و شمال هرمز در آمدند و او را با نیزه از اسب در انداختند ، لشکر عجم چون این بدیدند برگرد هر دو تن پره زدند و بضرب سیف و سنان ایشان را از پای در آوردند .

این وقت از غبار انگیخته چنان نمود که ابری سیاه جهان را فرو گرفت و لمعان سنان های زدوده و شمشیر های صیقل زده مانند ستاره های آسمانی در شبان تاريك درخشانی می کرد ، برادر بکیر و مالك مردى كه ناشره نام داشت در فحص حال برادران همی بود ، بسطام بن عمر و گفت آن هر دو کشته شدند ، ناشره ناشره گفت : لاَ حَوْلَ وَ لاَ وَ لاَ قُوَّهَ إِلاَّ بِاللَّهِ و دیوانه وار بر لشکر عجم حمله کرد و چند مرد بکشت و خود کشته گشت .

عمرو بن معدیکرب فریاد برداشت که ای مسلمانان امروز راست بروز فادسیه ماند ، ای دلاوران بنی زبید و ای شیران بنی مذحج و ای دلیران نخع الصبر الصبر امروز جلادتی کنید تا فردا سعادتی برید .

جریر بن عبد اللّه بجلی گفت ای مردم امروز سیم است که نعمان بن مقرن بدست اعاجم مقتول گشت و ما چندان که رزم داده ایم کاری بکام نکرده ایم بعید نیست که یزد جرد از اصفهان لشکری باعانت این جماعت گسیل سازد که ما را با ایشان قوت مقاتلت نماند از این ساعت که روز به نیمه رسیده بباید کوشید و از آن پیش که خورشید فرو شود حصن نهاوند را بباید گشاد ، طلیحة بن خويلد الاسدی گفت ای مردم ازین سخن در مگذرید ، سوگند با خدای که تدبیر جز این نیست که جریر

گوید ، دل بر مرگ نهید و رزم دهید، این کار بخاتمت باید برد اگر بنصرت و اگر بهزیمت بود .

عمرو بن معديكرب گفت سخن از هزیمت چکنی همه از ظفر و غنیمت گوی دل من گواهی می دهد که انشاء اللّه امروز شهید خواهم شد ، هم اکنون اسب بر جهانم و حمله در دهم سوگند با خدای که تا این لشکر را در هم نشکنم روی وا پس نکنم اگر همه جان بر سر این کار نهم ، بدانید که من باز نخواهم شد تا کشته گردم این بگفت و تنگ فرس سخت بکشید و بر نشست و صمصمامه خویش را بدرخشانید و رجزی انشاد کرد و بآواز تکبیری بگفت و چون فیل مست حمله کرد بنی مذحج و بنی زبید نیز حمله ور گشتند جهان تاريك شد, بانگ ها در هم افتاد و مرد ها در هم افتادند حدود تیغ و سنان چون ابر بهار خون همی بارید .

ناگاه در آن گرم گاه جنگ اسب عمر و بسر در آمد عمرو از پشتش در افتاد و اسب برمید لشکر عجم چون این بدید، گرد عمرو را دایره کردار فرو گرفتند و همی تیغ و نیزه می راندند عمرو بپای خواست و صمصمامه بکشید و چون شیر زخم خورده از یمین و شمال همی می خروشید و می کوشيد و مرد و مركب بخاك می انداخت چندان رزم داد که صمصامه در دست او بشکست او را تیغ دیگر بود که ذو النّون نام داشت دست بزد و ذو النون را بکشید و این رجز بخواند.

انا ابا ثور و سیفی ذو النون *** أضر بهم ضرب غلام مجنون

و دل بر مرگ نهاده تیغ می زد و مرد می کشت تا ذو النون نیز در دست او بشکست پس لشکر عجم بانبوه تر شدند و گرد عمرو را چندین صف از يره زدند و چون مسلمانان عددی قلیل بودند نتوانستند با عمرو راه کنند و عمرو را زخم های گران رسیده بود و شمشیر بدست نبود مردی از سرهنگان عجم که بهرام نام داشت بر سر عمرو بناخت و تیغ براند عمر و بدان زخم از پای در آمد و جان بداد، بعد از قتل عمرو بن معدیکرب زوجه او بدین شعر او را مرثیه گفت:

لقد غادر الرَّكب الّذين تحمّلوا *** برودة شخص لاجباناً و لا غمراً

فقل لزبيد بل لمذحج كلّها *** فقدتم ابا ثور سنانكم عمرواً

فان تجزعوا لا يغن ذلك عنكُمُ *** و لكن سلوا الرحمن يعقبكم صبراً

مع القصّه این وقت لختی غلبه با عجم افتاد و عرب را باز پس برد، سارية بن عامر الخثعمی در میان جنگ ناگاه آوازی شنید که گوینده گفت: « یا سَارِیَة الجَبَل الجَبَل » یعنی از جانب کوه بر حذر باش چون ساریه بجانب کوه نگریست

جماعتی از عجم را دید که کمین نهاده اند پس با مردم خود بر ایشان حمله برد و آن جماعت را بعضی بکشت و برخی را هزیمت کرد از پس آن عرب دیگر باره قوت کردند و از چپ و راست و قلب و جناح بیک بار جنبش نمودند و حمله گران افکندند چندان که اعاجم را نیروی درنك نماند پس پشت با جنگ کردند و عرب از دنبال ایشان بتاختند و همی مرد و مركب بخاک انداختند.

اعاجم چنان آشفته شدند که دیگر باره بنهاوند نتوانستند شد راه بیابان گرفتند و عرب از دنبال ایشان تا دو فرسنگ از آن سوی نهاوند براندند تا یک باره آن جماعت را پراکنده کردند گروهی باراضی قم گریختند، و جماعتی بجانب کاشان شدند و برخی راه اصفهان و بعضی بزمین ماسبذان شدند و جماعتی از هزیمتیان طریق همدان گرفتند و بسیار کس از مردم نهاوند که از لشکر عرب بيمناك بودند اموال و اثقال خود را حمل داده بجانب همدان گریختند ازین روی راه عقبه که در میان نهاوند و همدان است و آن راهی است که در شعب کوه الوند واقع است و راهی صعب است که افزون از يك مرد نتواند عبور داد ، از قضا بحیرجان (1)بسوی همدان گریزان گشت و قعقاع بن عمرو از قفای او شتاب گرفت .

چون بحیرجان براه عقبه در آمد از کثرت ستوران بار کش نتوانست گذشتن قعقاع از دنبال برسید آن جا که بحیر جان را چند بار عسل از پیش روی سد طریق بود پس تیغ بزد و او را بکشت و آن ستوران را بغینمت باز تاخت مسلمانان گفتند «إِنَّ لِلَّهِ جُنُوداً مِنْ عَسَلٍ » يعنی خدای را لشکر هاست از جمله یکی عسل است و این


1) قبلا گذشت که بحیرجان در اولین روز جنگ کشته شد .

سخن مثل گشت گویند در جنگ نهاوند صد هزار کس از عجم کشته شد، روز دیگر مسلمانان بنهاوند در رفتند و هر غنیمت که از بجای بود بر گرفتند چندان غنایم جمع آمد که مانند تل ها و کوه پای ها برز بر هم نهادند آن گاه بدفن کشتگان خویش پرداختند و جمعی را در قبور الشهدا بخاک سپردند اکنون چنان بخاطر می آید که شرح حال عمرو بن معدیکرب را رقم کنیم آن گاه بر سر داستان رویم:

ذكر عمرو بن معديكرب که در این سال بیست و یکم هجری مقتول گشت

عمرو بن معديكرب بن عبد اللّه بن عمرو بن خضم بن عمرو بن زبيد الاصغر بن ربيعة بن مسلمة بن مازن بن منبّه بن زبيد الأكبر بن الحارث بن صعب بن سعد العشيرة بن مذحج بن ادد بن كهلان بن سباء الزبيدی المذحجی و لقب او ابو ثور است شرح اسلام او و ارتداد او و هزیمت او از علی علیه السلام و اسیر شدن زن و فرزند او بدست علی در جلد اول از کتاب دوم ناسخ التواريخ مرقوم افتاد و قصه شجاعت ها و مردانگی های او در جنگ های روم و حرب های عجم ازین پیش نگاشته آمد .

در ایام جاهلیت که هنوز عمر و جوان بود او را مائق بنی زبید می نامیدند و احمق می دانستند تا گاهی که قبیله خنعم اعداد جنگ کرده ، آهنگ بنی زید کرد.

يك روز عمرو بنزديك خواهر خود ریحانه آمد و گفت مرا سیر کن که فردا بنی خنعم در می رسند و جنگ می باید کرد ، ریحانه بنزد پدرش معدیکرب رفت و صورت حال مکشوف داشت ، معدیکرب گفت برو و بدان چه این مائق خواهد اجابت کن ، ریحانه بحكم عمر و يك فرق ذرت كه عبارت از سه صاع باشد بیاورد و يك بز چهار ساله بکشت و طعام کرد و عمرو تمام بخورد .

روز دیگر که بنی خشمم برسید معدیکرب نیز از بنی زبید لشکری بیار است و هر دو سپاه بر صف شدند ، عمر و اسب بر جهاند و حمله افکند و چند کرت صفوف خشمم را بشکافت و بدان سوی شد و باز شتافت ، کردار او بنی زبید را دلیر کرد و

هم دست حمله افکندند و بنی خثعم را هزیمت کردند ، از آن روز عمرو بن معدیکرب را فارس زبید نامیدند .

و او اگر چند فصاحتی با شجاعت توام داشت ، لكن مردی دروغ زن بود روزگاری که در کوفه جای داشت گاهی با بزرگان بلد از شهر خارج می شدند و بنضارت گیاه و غزارت میاه مشغول می شدند و گاهی در ظاهر کوفه می نشستند و قصه گذشته می گفتند و انشاد شعر می کردند .

عمرو بن معديكرب يک روز بیرون شد و از قضا در پهلوی خالد بن صقعب بن نهدی جای کرد و او را نمی شناخت ، چون هر کس سخنی از ایام گذشته همی کرد عمر و نیز روی بمردی آورد و گفت وقتی غارت بقبیله بنی نهد بردم خالد بن صقعب با مردم قبیله بمدافعه بیرون شدند ، من حمله افکندم و با طعن نیزه خالد را از اسب در انداختم و با صمصامه ضرب کردم و او را بکشتم ، شنونده خالد را می شناخت گفت « يا أبا ثور إنّ قتيلك يسمع كلامك و أشار إليه » يعنى اى عمرو مقتول تو سخن ترا گوش می دارد و اشاره بسوی خالد کرد « فقال له اسكت إنّما أنت محدّث فاسمع » گفت خاموش باش تو مردی محدثی گوش می دار تا چگویم و روی با خالد كرد « فقال إنّما نتحدث بمثل هذا وأشباهه لنرهب به هذه الفتية » گفت من ازین گونه حدیث و امثال آن همی گویم گویم که همگنان را از خویش بترسانم و هم چنان بر سر قصه رفت و سخن خویش قطع نکرد و از مجلسیان خجل نگشت .

مردی گفت « أنت شجاع في الحرب و الكذب » ای عمر و تو در رزم دادن و دروغ زدن شجاعی با این همه کذب که در روایت عمرو می رفت يك روز عمر بن الخطاب با او گفت ای عمرو هیچ گاه در جاهلیت مغلوب سواری گشته باشی ؟ گفت من در جاهلیت هرگز دروغ نگفتم اکنون که مسلمانم دروغ زن نشوم ، از بهر تو حدیثی گویم که هرگز با کس نگفته ام :

همانا وقتی با قبیله زبید نهب و غارت بنی کنانه را تصمیم عزم دادم پس به جماعتی عبور دادم که از بزرگان قبیله بودند و ایشان را خیمه های افراخته و ساز و

برگی ساخته بود ، پس سواران خود را فرمان کردم تا در پیرامون آن قبیله زدند و خود در خیمه که از همه نیکو تر بود فرود شدم

پس زنی را نگریستم که چون مرا دیدار کرد بگریست گفتم این گریه چیست گفت بر خویشتن نمی گریم که گرفتارم بلکه حسد می برم بر دختران اعمام خود که هم اکنون ازین سوی بسلامت بیرون شدند و من کار بتأخیر کردم و اسیر گشتم من این سخن باور داشتم و ندانستم مرا بسوی شرّ دلالت کند ، با خود گفتم آسوده باش که من دختران عم تو را نگذارم بسلامت بجهند و در حال بر نشستم و سواران خود را در گرد قبیله باز داشتم و خویشتن يك تنه بتاختم و بر پشته که از پیش روی نمودار بود صعود دادم .

از پس پشته پسری سرخ موی نگریستم با مژگان در از نشسته و پای افزار از پای بیرون کرده و شمشیر در کنار نهاده اصلاح نعل و تیغ همی کند ، چون مرا دیدار کرد بر جست و کفش ها بینداخت و شمشیر بر گرفت و تا فراز پشته بتاخت چون چشمش بر سواران افتاد که قوم او را احاطه کرده اند این شعر قرائت کرد :

أقول لمّا منحتنى فاها *** و البستنى بكرة رداها

إنى ساحوى القوم من حواها

من چون این بدیدم پیش دستی را اسب بزدم و بر او حمله کردم مگر او را زخمی زنم مانند گربۀ و یا ثعلبی از چپ و راست من روغان کرد چند که زخم مرا بگردانید، آن گاه بچستی تیغ براند و مرا جراحتی افکند ، من لختی بیائیدم تا از آن جراحت راحتی بدست کردم و دیگر باره حمله افکندم ، این کوت نیز چون تیر بزه کرده از من در گذشت و از دیگر سوی بر من در گذشت و از دیگر سوی بر من تاخت و بزخمی دیگرم از اسب در انداخت و هم چنان در گذشت .

من برجستم و دست در لجام اسب کردم، او نیز به تندی در رسید ، من آهنك او کردم، از من لختی دور تر شد و هم بجلدی چون برق خاطف در آمد و صیحۀ هایل زد و جراحتی دیگر رسانید ، این وقت مرگ را معاینه کردم ، گفتم کیستی که

مادرت در سوکت نشیناد ، تو از عامر بن طفيل و عمرو بن كلثوم بر من بزيادت جلادت آوردی؟ گفت تو چه کسی باز گوی پیش از آن که بدست من تباه شوی ؟ گفتم من عمرو بن معديكرب ، گفت منم ربيعة بن مكدَّم .

گفتم ای برادر زاده از سه کار یکی اختیار کن اگر خواهی کار بشمشیر حوالت کنم تا یک تن از میدان محاربت بسلامت بیرون شود و اگر خواهی بمصارعت دست در گریبان شویم تا هر که قوی تر باشد آن دیگر را بزمین افکند ، سه دیگر آن که پشت با مسالمت و مصالحت نکنیم و بی آسیبی از یک دیگر در گندیم ، لکن ای برادر زاده تو جوانی و چشم قبیله تو با تو روشن است گرد لجاج و مراء مگرد .

گفت ای عمرو سخن در از مکن از اسب فرود آی گفتم مرا چند جراحت کردۀ پیاده نتوانم رفت دست باز نداشت تا مرا پیاده ساخت پس دست من بگرفت و عنان اسب بدست دیگر کرد ، هر دو ان بجانب قبیله روان شدیم و هر دو بهم بخیمه او در آمدیم.

زن او بدوید و بر روی او بخندید و گرد از سر و روی او بسترد ، این وقت ربیعه بفرمود تا خیمۀ از بهره راست کردند و شتری نحر نمودند ، شام گاه راعیان او بیامدند و اسبان تازی که مانند آنان ندیده بودم از چرا گاه باز آوردند .

ربیعه گفت ای عمر و اگر یکی ازین اسب ها با من بود زندگانی تو کوتاه می گشت ، من بخندیدم و همراهان من خاموش بودند ، بالجمله دو روز ما را بضیافت بداشت ، آن گاه از نزد او مراجعت کردیم و این ذلّت و زبونی خاطر مرا رنجه می داشت تا زمانی در گذشت ، دیگر بازه از بنی زبید انجمنی ساختم، و ناگاه بر کنانه بتاختم و مال و مواشی براندم و زنان و فرزندان اسیر گرفتم، زوجه ربيعة بن مكدَّم هم در میان اسیران بود .

این خبر بربیعه بردند که عمرو بن معدیکرب چه کرد ، ربیعه بر اسبی راه وار بر نشست و مانند صبا و سحاب از قفای ما شتاب گرفت چنان که با ما پیوسته گشت از گرد راه مرا گفت ای عمر و هودج نشین مرا بگذار و ازین غارت دست باز دار .

من بجانب او التفاتی نکردم ، دیگر باره این سخن اعادت کرد هم روی بگردانیدم پس کار بمبارزت رفت بر او حمله کردم و این رجز خواندم :

انا أبو ثورٍ و وقّاف الزلق *** لست بمأفونٍ و لا فيَّ خرق

و نیزه فرو خوابانیدم و چنان دانستم که کار بساختم ، ناگاه دیدم که نیزه من از پشت اسب بخطا گذر کرده و او در زیر گردن اسب جای نموده ، پس نوبت بربیعه افتاد و حمله افکند و سر مرا با چوب نیزه بشکست چنان که خون بدوید پس من بر او تاختم و با نیزه ضرب دیگر انداختم ، هم درین کرّت نیزه از پشت اسب در گذشت و او در زیر شکم اسب بود، دیگر باره چوب نیزه بر گرفت و بر نشست و سر مرا از جای دیگر بشکست و گفت: ای عمر و تو را از دو کرت بزیادت معفو ندارم .

و از آن سوی زوجه او بروی بانك زد که ای ربیعه این مسامحت چیست سنان بر نیزه نصب کن و داد خود بستان ، پس ربیعه سنانی چون شعله نار از جامه بر آورد و بر نیزه نصب کرد ؛ این وقت من مرگ را دیدار کردم و دانستم که جان بسلامت نبرم گفتم ای ربیعه این غنیمت بگیر و باز شو ، بنی زبید گفتند ای عمر و این چیست که می گوئی؟ عرب چه گویند که ما غنیمت خویش را به پسری چونین گذاشتیم و گذشتیم گفتم سخن در از مکنید که ما را قوت مبارزت او نیست ، پس غنایم باز دادند و ربیعه آن جمله با زوجه خویش حمل داده بقبیله خویش آورد .

گویند وقتی عيينة بن جعفر بكوفه آمد و روزی چند ببود ، یک روز عزم دیدار عمرو کرد و غلام خویش را بفرمود تا زین بر اسب بست و برنشست و در محله بنی زبید بدر سرای عمر و آمد و او را آواز داد ، عمرو بیرون شد و عیینه را نگریست گفت « انعم صباحاً يا أبا مالك » عيينه گفت نه این است که خداوند این تحیت را بسلام عليكم بدل ساخت ؟ عمر و گفت بگذار چیزی را که نمی دانیم ، اکنون فرود شو که گوسفندی فربه دارم تا ذبح کنیم و نزلی مهیا سازیم و بگوئیم و بشنویم عیینه فرود شد و عمر و گوسفند را ذبح کرد و مطبوخ ساخت و در ظرفی بزرگ جای داده

حاضر نمود .

چون دست بخوردن بردند عمرو گفت از شیر شراب می کنیم یا از خمر عیینه گفت نه آن است که خداوند خمر را حرام فرموده ؟ عمرو گفت تو بسال افزونی یا من و تو زود تر مسلمانی گرفتی یا من ؟ عیینه گفت سال تو افزونست و اسلام تو نیز مقدم است « قال فانى قد قرأت ما بين دفّتي المصحف فو اللّه ما وجدت لها تحريماً الا أنه قال فهل أنتم منتهون ؟

یعنی تمامت قرآن را قرائت کردم سوگند با خدای چیزی نیافتم که دلالت بر حرمت خمر کند الا آن که می فرماید تواند بود که دست از آن باز دارید .

پس برفت و شراب خمر بیاورد و با هم بخوردند و بقانون جاهلیت سخن کردند تا شام گاه برسید ، آن گاه بفرمود تا شتری برای عیینه بیاوردند و غلام خویش را گفت همیانی که چهار هزار دینار داشت حاضر ساخت و نزد عیینه گذاشت و گفت این از عطایای عمر بن الخطاب است ، عیینه قبول اخذ مال نکرد و بیرون شد و این اشعار در مدح عمرو انشاد کرد :

جزيت أبا ثورٍ جزاء كرامة *** فنعم الفتى المزواد و المتضيّف

قريت فأكرمت القرى و افدتنا *** خبية علمٍ لم تكن قطُّ تعرف

و قلت حلال ان تدير مدامة *** كلون انعقاق البرق و اللّيل مسدف

و قدَّمت فيها حجّة عربيّة *** تردّ إلى الانصاف من ليس ينصف

و أنت لنا و اللّه ذى العرش قدوةٌ *** اذا صدَّنا عن شربها المتكلّف

نقول أبو ثور احلَّ حرامها *** و قول أبي ثور أسدُّ و أعرف

گویند وقتی عمر بن الخطاب مقرر داشت که هر سال دو هزار درهم عطای عمرو باشد گفت: یا أمیر المؤمنین هزار در هم از برای این جاست و دست بر پهلوی راست شکم گذاشت و هزار درهم برای این سوست و دست بر طرف چپ شکم گذاشت بگو بهره این جا چیست و دست بر میان شکم گذاشت، عمر بن الخطاب بخندید و پانصد درهم بر آن چه مقرّر بود بیفزود .

عمرو بن معدیکرب گوید که من يك تنه بر تمامت میاه قبایل معد می گذرم و باك ندارم اگر دو آزاد و دو بنده مرا دیدار نکند ، و از دو آزاد یکی عامر بن الطفيل را می نمود که طعن او از اصابت صوت پیشی می گرفت و دیگر عيينة بن الحارث را قصد داشت که هنگام غارت از پیش روی خیل می شتافت و هنگام بازگشت از دنبال قوم می رسید، و از دو بنده یکی اسود بنی عبس عنتره را می نمود که هرگز از شدت و تندی او را توانی و کندی نبود ، و دیگر سليك بن سلكه که چون شیر شری (1)با قصای بلاد غارت می برد و غنیمت می آورد .

وقتی عمرو بن معديكرب باتفاق ابىّ المرادى بطلب غارت بیرون شدند و غنیمتی بدست کردند ابیّ خواست با او بتساوی قسمت برد عمرو سر بر تافت و او را چیزی نداد ، ابی او را تهدید کرد، چون خبر بعمر آوردند این شعر را بگفت :

إعادل شکّتی بدنی و سیفی *** و كلّ مقلّص سلس القياد

أعادل إنما أفنى شبابي *** إجابتي الصريخ إلى المنادى

مع الابطال حتّى سل جسمی *** و أقرح عاتقى حمل النجاد

و يبقى بعد حلم القوم حلمى *** و یفنی قبل زاد القوم زادي

و من عجب عجبت له حديث *** بديع ليس من بدع السّواد

تمنّى أن يلاقينى أبىٌ *** وددت و أينما منى و دادی

یلاقینی و سابغتی دلاص *** اُكفكف فضلها تحت النجاد

تمنّانی و سابغتی قمیص *** كانَّ قبيرها حدق الجراد

و سيف لابن دقّيقان عندي *** يخبّر نصله من عهد عاد

يقدُّ البيض و الابدان قدّأ *** و في الهام الململم ذو احتداد

و عاجزة يزال اللبد عنها *** ينازع خلقها خلق الجياد

إذا ركبت سمعت لها وئيداً *** كوقع القطر في الادم الجداد

فلو لاقيتنى للقيت ليناً *** هصورا ذا طلبیً و شبا حداد


1)

و لو لاقيتني و معی سلاحی *** تكشّف شحم قلبك من سواد

و قد لاقيت خالك غير نكس *** و لا متعلّم قتل الاعادی

ارید حياته و يريد قتلی *** عذیری من خليلك من مراد

این شعر آخر را علی علیه السلام وقتی که ابن ملجم مرادی را لعنه اللّه در میان جماعت دیدار کرد تمثل فرمود و این از معجزات آن حضرت بود.

گویند بعد از فتح قادسیّه بعد از فتح قادسیه چون سعد وقاص خمس غنایم را بیرون کرد و هر سواری را از لشکر شش هزار درهم و هر پیاده را دو هزار درهم بهره داد هنوز بیرون قسمت مبلغی از غنیمت بجای ماند، سعد صورت حال را بعمر بن الخطاب نگاشت و او فرمان کرد که خمس آن مال که بجای مانده نیز بیرون کن و آن چه بماند بر آن مردم که بقصد جهاد بسوی تو آمدند و بروز جنگ نرسیدند بخش کن و آن چه بزیادت ماند بر حفظۀ قرآن قسمت کن.

این وقت عمرو بن معديكرب و بشیر بن ربیع بنزديك سعد وقاص آمدند گفتند ما را بهرۀ باید داد، سعد با عمر و گفت تو از قرآن چه یاد داری گفت من از کار غزا بحفظ قرآن نتوانستم پرداخت با بشر گفت تو چه دانی گفت بسم اللّه الرح اللّه الرحمن الرحیم مردم بخندیدند، سعد گفت شما را ازین مال بهری و نصیبی نباشد، ایشان بر نجیدند و در خشم شدند و عمرو بن معدیکرب این شعر بگفت :

اذا قتلنا و لم يبك لنا أحدٌ *** قالت قريش الاتلك المقادير

تعطى السّويّة من طعن لنا نفذ *** و لا سوية اد تعطى الدنانير

و بشر بن ربیع نیز این چند شعر انشاد کرد :

انخت بباب القادسيّة ناقتي *** إذا سعد وقاص علىَّ أمير

و سعد أمير الشّرّ من دون خيرة *** و خير أمير بالعراق جرير

و عند أمير المؤمنين نوافل *** و عند المثنّى فضة و حرير

تذكر هداك اللّه وقع سيوفنا *** بباب قديس و المكرُّ عسير

عشيّقودَّ القوم لوَّ ان بعضهم *** يعار جناحی طائر فيطير

اذا ما فزعنا من قراع كتيبة *** دلفنا الاخرى كالجبال نسير

ترى القوم فيها أجمعين كانهم *** جمال باحمال لبنَّ زفير

سعد وقاص این قصّه بعمر بن الخطاب نوشت، و این شعر ها بده فرستاد و شکایت تعدّى عمرو بن معدیکرب و بشر بن ربیع را رقم کرد ، بروایتی عمر بن الخطاب خطی بتهويل و تهدید فرستاد که همانا عمرو صمصامه خود را دیده و صمصام ما را ندیده، چون این خبر بعمر و آوردند گفت ندانستم که عمر بن الخطاب ازین صمصام چه خواهد اگر شمشیر خود را قصد فرموده روا نیست چه ما آن را دانسته ایم و شناخته ایم و اگر ازین صمصام علی مرتضی را خواهد روا بود و شاید چه هیچ کس را با او قوت مقاتلت و نیروی نبرد نیست .

بالجمله چون عمرو بن معدیکرب را از آن مال بهره ندادند با طلیحه گفت بيا تا بنزديك عمر شويم و با او سخن کنیم طلیحه اجابت نکرد پس عمرو را مدینه پیش داشت و چاشت گاهی برسید هنگامی که عمر جماعتی را ناهار می شکست و هر ده تن را جلوس می فرمود و طعام می داد چون سیر می شدند و بر می خاستند ده تن دیگر بجای ایشان می نشست.

چون عمرو از راه برسید هنگام جلوس دهه نخستین بود ، عمر او را با دهه نخستین بنشاند عمر و با ایشان غذا بخورد ایشان سیر شدند و برخاستند عمر و هم چنان نشسته بود و دست در خوردنی داشت.

بالجمله با دهه ثانی و ثالث شراکت کرد و غذا خورد آن گاه بیای خاست و گفت يا أمير المؤمنین مرا در جاهلیت خوردنی ها بود و اسلام ترك آن جمله بگفت

وَ قَدْ صَرَرْت فِي بَطْنِي صُرَّتَيْنِ تَرَكْتَ بَيْنَها هَوَاءَ فَسُدَّهَا ، قَالَ علَيْكَ بحجارة مِنْ حِجَارَةِ الْحَرَّةِ فَسُدَّهَا يَا عَمْرُو بَلَغَنِي أَنَّكَ تَقُولُ إِنَّ لي سَيْفاً يُسَمَّى الصَّبْصامَةُ وَ عِنْدِي سَيْف يُسَمَّى الْمُصَمَّمَ إِن وَضَعْتُهُ بَيْنَ أُذُنَيْكَ لَمْ أَرْفَعُهُ حَتَّى يُخالِطَ أَصْرَاسَكَ .

یعنی شکم مرا از دو سوی دو همیان بستی و از میان این هر دو دست بازداشتی او را نیز مسد و فرمای ! کنایت از آن که مرا باندازه من عطیت نمی فرمائی و شکم مرا سیر نمی داری، عمر گفت ای عمرو بسنگی از سنگستان حرّه دفع جوع خویش می کن، یمن رسید که می گوئی مرا شمشیریست که صمصامه نام دارد در نزد من نیز شمشیری است که آن را مصمم می نامند اگر بر فرق تو بگذارم بر نمی گیرم تا از دندان هایت گذر کند، عمرو خاموش شد این قصیده از شعر های اوست که خواهر خود ریحانه را خطاب کرده :

امن ريحانة الداعى السميع *** يؤرِّقني و اصحابی هجوع

سباها الصمّة الجشمى غضباً *** كان بياض غرتها صريع

و حالت دونها فرسان قیس *** تكشّف عن سواعدها الدروع

كانَّ الاثمد الجاري فيها *** يسفُّ بحيث تبتدر الدموع

و ابکار لهوت بهنَّ حيناً *** نواعم في اسرَّتها الردوع

و أمشى حولها و أطوف فيها *** و يعجبنى المحاجر و الفروع

اذا يضحكن او يبسمن يوماً *** بدا برد الحّ به الصقيع

كانَّ على عوارضهنَّ راحاً *** يعضَّ عليه رمّان ينبع

تراها الدهر مفترة كباءً *** و تقدح صفحة فيها نقيع

و صبغ بنانها في زعفران *** بحدّتها كما احمَّر النخيع

و قد عجبت امامة ان رأتني *** و تقرع لمنى شيب فظيع

و قد اغد و يدا فعنى سبوح *** شدید نیره فعم سریع

و اخمرة الهجيرة كل يوم **** تضوع حجابهن بما تضوع

فأرسلنا ربيئتنا فأوفى *** و قال الا اتى خمس ربوع

رباعية و قارحة و جحش *** و هادية و تالية زموع

فنادانا أتكمن ام تبادى *** فلما مس جابية القطيع

ارنَّ عشيّة و استعجلته *** قوائم كلّها ربد سطيع

فأوفى عند اقصاهنّ شخص *** يلوح كأنّه سيف صنيع

تراه حين بعثر في دماء *** كما يمشى باقدحه الخليع

اشاب الراس أيّام طوال *** و همُّ ما تبلّغه الضلوع

و سوق كتيبة دلفت لأخرى *** كانَّ زمارها رأس صليع

دنت و استأخر الاوغال عنها *** و خلى بينهم الّا الرّديع

و اسناد الاسنّة نحو نحرى *** و سلّ المشرفيَّة و القطيع

فان تنب النّوائب آل عصمٍ *** بزجّ كماتهم فيها رقوع

إذا لم تستطع أمراً فدعه *** و جاوزه الى ما تستطيع

و كله بالزَّمان فكلّ امر *** سمالك او سموت له و لوع

و كن من حائط من دون سلمى *** قليل الانس ليس به كتيع

به السرحان مفترش يديه *** كانَّ بياض لبّته الصديع

فامّا كنت سائلة بمهری *** فمهری ان سألت به الرفيع

فهرست

تاریخ دوران عمر بن الخطاب

نسب عمر بن الخطاب و شمائل او...2

عزل خالد بن ولید از امارت و سپهسالاری لشكر...3

نامۀ عمر بن الخطاب بابی عبیدۀ جراح و فرمان امارت...5

بدایت محاربت عرب با عجم در سال سیزدهم هجری و خبر مثنّی شیبانی...9

گسیل شدن لشکر بجانب عراق و جنگ مسلمانان با ایرانیان...11

ذكر وقعۀ جسر و مقتول شدن ابو عبید ثقفی با چند پسر...15

مأمور شدن سعد وقاص بجنگ ایرانیان...19

بیعت ابو عبيدۀ جراح و سایر لشکریان اسلام با نمایندۀ عمر...20

مفتوح شدن حصن ابی القدس...21

مقاتله عبد اللّه بن جعفر بن ابی طالب در بازار مکاره...23

رسیدن خالد بن ولید بمدد عبد اللّه بن جعفر...25

فتح دیر راهب و اسارت دختر حاکم طرابلس...27

وقایع سال چهاردهم هجری مطابق سال دوم خلافت عمر...28

رسالت مغيرة بن شعبه با جمعی بدربار یزد جرد...29

اخراج رسولان عمر از دربار یزد جرد...31

جنگ اعراب و ایرانیان در ارض ارماث...33

اغواث...35

مقاتله يوم عماس و شجاعت عمرو بن معديكرب...37

قصه أبو المحجن ثقفى در يوم سواد ( جنگ ایرانیان )...39

قصۀ خنسای تماضر و شهادت چهار پسر او در یوم سواد...42

اشعار خنساء در مرگ پدر و برادر...49

جریان شهادت فرزندان خنساء شاعره...51

جنگ اعراب و ایرانیان در قادسیه...57

کشته شدن رستم و هزیمت ایرانیان...61

نامه سعد وقاص بعمر بن الخطاب و پاسخ او...65

ذکر بنای شهر بصره بحكم عمر بن خطاب در سال 14 هجری...64

ذكر فتوح ابو عبیده جراح در بلاد روم...68

تعیین حد شراب خواری باشارۀ على علیه السلام...69

فتح حمص و برخی دیگر از اعمال دمشق و مصالحه در قنّسرین...71

نامه عمر بابی عبیده و نکوهش او در تقاعد از جهاد...75

خديعت أهالى قنسرین و مقابله خالد با حبلة بن الايهم...77

پیروزی لشکر اسلام بر رومیان و عرب متنصّره...81

مقاتله لشکر اسلام در بعلبك و حصار دادن آن شهر...83

تسلیم شدن هر بیس وفتح بعلبك بعقد مصالحه...93

مقاتله مسلمانان با سپاه روم و حصار دادن شهر حمص...95

کوچ کردن مسلمانان از کنار حمص وفتح قلعه رستن و شیزر...97

مراجعت مسلمانان بکنار شهر حمص و حصار دادن آن شهر...103

مقتول شدن عكرمة بن أبي جهل بدست رومیان...105

پیروزی لشکر اسلام و فتح شهر حمص...107

مهیا شدن هر قل برای جنگ با اعراب در سال 15 هجری...109

اطلاع ابو عبیده از کثرت سپاه هر قل و مراجعت به يرموك...113

مذاکرات صلح بین رومیان و مسلمانان...115

رزم جمعی از سپاه اسلام با اعراب متنصره...119

نامه أبو عبيده بعمر بن الخطاب و استمداد لشكر...122

مشورت عمر بن الخطاب با اصحاب رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلم و ارسال كمك...125

رسالت خالد بن ولید بنزد ماهان ارمنی بروایت واقدی...129

مقاتله سپاه اسلام با ماهان ارمنی در ارض يرموک...138

خدعه ماهان ارمنی و حمله دسته جمعی رومیان...146

شرحی از مبارزه مسلمانان با رومیان در یوم سلاسل...153

ذكر مقاتله لشکر عرب با سپاه روم در یوم تصویر سال 16 هجری...155

خطبه نجم بن مفرح در تحریض لشکر اسلام...161

خدعه ابو الجعید رومی با رومیان بقصد انتقام شخصی...163

رزم ماهان ارمنی با مالک اشتر نخعی...167

هزیمت رومیان در ارض پر موك و پیروزی مسلمین...168

جنگ عرب با فارس وفتح حلب و ماسبذان و سیروان سال 16 هجری...169

شکست سپاه عجم و فرار بخانقین...173

قصه فضله انصاری با زریب...175

بنای شهر کوفه و عمارت مسجد آن بدست سعد وقاص سال 17 هجری...177

گزارش أبی عبیده از فتح يرموك بعمر بن الخطاب...181

گسیل شدن لشكر اسلام بجانب بيت المقدس و حصار دادن آن...183

سفر عمر بشام و بيت المقدس...187

داستان اسلام آوردن كعب الاحبار يهودى...189

گسیل شدن اشکر اسلام بجانب حلب و قیساریه...191

مصالحۀ جمعی از بزرگان حلب با أبو عبيده جراح...195

مقاتله يوقنا صاحب حلب با لشکر اسلام...197

محاصره قلعه حلب و شبیخون قلعه گیان...199

آغاز حمله أبو الهول در حصار حلب و شرحی از شجاعت او...205

فتح قلعه حلب و اسلام آوردن يوقنا بطريق...211

گسیل شدن لشکر اسلام بجانب قلعه فراز و فتح آن...213

حيله يوقنا با رومیان و رفتن بنزد هر قل درزیّ نصرانیت...217

گرفتاری ضرار بن الازور بدست جبلة بن الايهم...219

مفاخرۀ مسلمانان با نصرانیان...223

مقاتله مسلمانان با لشكر هر قل در کنار أنطاكيه..227

توطئه يوقنا با فلیطانوس سردار رومی علیه هر قل و لشکر او...233

هزیمت هر قل بجانب قسطنطنیه و پراکندگی لشکر روم...235

مصالحه بطریق آنطاکیه با مسلمانان...237

گزارش أبو عبیده از جنگ انطاكيه و پاسخ عمر بن الخطاب...239

حركت لشکر اسلام بجانب بزاعه و منبج...241

جريان وقعه مرج القبائل و مقاتله روم با عرب...243

حرکت عمرو عاص بجانب قيساریه در سال 18 هجرت...249

مذاکرۀ قسطنطین با عمرو عاص و تصميم بقتال...251

شرح قنال رومیان و مراجعت طلیعه متنبّی با سلام...255

حيله يوقنا با حاکم طرابلس و فتح آن بلده...259

خشم عمر بن الخطاب بر خالد بن وليد و مصادرة أموال او...261

ذکر و بای عمو اس در سال هیجدهم هجری...264

وفات أبو عبيده و معاذ بن جبل و حكومت يزيد بن أبی سفيان در شام...269

فتح قيساريه بدست معوية بن أبي سفيان...271

تصمیم بفتح بلاد جزیره و سرداری عیاض بن غنم...272

فتح رقّه و رُها و حرَّان و بلاد خابور...279

فتح شهر نصيبين بسر داری عیاض بن غنم...380

فوت يزيد بن أبي سفيان و حکومت معویه در شام...383

فتح سواحل بحر...385

سفر کردن عمر بن الخطاب بجانب شام در سال 18 هجری...286

مراجعت عمر از شام و شرح قحطى عام الرمادة...289

شرح زناى مغيرة بن شعبه و عزل او از حکومت کوفه...290

منصوب شدن شریح بقضاوت کوفه و شرح حال او...293

وضع تاریخ سال هجرت و علت آن...295

سفر عمر و عاص بجانب نوبه و برخی از فتوحات...297

سلطنت کلویس دوم پادشاه فرانسه سال 18 هجرت...299

وقایع سال 19 هجرت و فتح اهواز بدست ابو موسی اشعری...300

لشکر کشی علاء حضرمی باصطخر فارس و هزیمت او...303

جریان فتح اهواز و مناذر و شوش...305

دفن کردن جسد حضرت دانیال پیغمبر در شوش...309

معزول شدن سعد وقاص از حکومت کوفه و منصوب شدن عمار یاسر...311

آهنگ ابو موسی اشعری بجانب شوشتر و رامهرمز و فتح آن..313

داستان نصر بن حجاج و شرح حال او...316

شهادت براء بن مالك و فتح شوشتر...321

آمدن هرمزان بنزد عمر بن الخطاب و اسلام آوردن او...323

باز پرسی عمر از ابو موسی اشعری بشكايت ضبة بن محصن...327

وقایع سال 20 هجرت وفتح مصر و اسکندریه...329

رزم قبطیان مصری با مسلمانان...331

مفتوح شدن قلعۀ قصر بدست مسلمين و صلح مقوقس حاكم مصر...333

صلح نامه مصریان و بنای شهر فسطاط و خطط آن...339

حکومت عمرو عاص در مصر و سخنان او بایحیی نحوی طبیب نصرانی...345

سوزاندن کتاب خانه اسکندریه بفرمان عمر بن الخطاب...347

شرح حال ابو ذويب شاعر مخضرم و اشعار او...348

مصادرۀ اموال عمرو عاص باتهام خیانت در بیت المال...354

جلوس قسطنطين بن هر قل و هر اقلیوس در قسطنطنیه...356

وقایع سال 21 هجری وفتح نهاوند بدست لشکر عرب...357

مشورت عمر بن الخطاب باصحابه و رأى زدن على علیه السلام...359

گسیل شدن سیاه اسلام بسر داری نعمان بن مقرن بنهاوند...363

تاختن نعمان تا کنار نهاوند و مقاتله با لشكر عجم...365

جریان مقاتله و کشته شدن نعمان و بعضی از سرداران...369

پیروزی لشکر اسلام و کشته شدن عمرو بن معدیکرب...375

شرح حال عمرو بن معدیکرب و برخی از اشعار او...376